ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
سوره اعراف ***
وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قٰالُوا بَلیٰ شَهِدْنٰا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ إِنّٰا کُنّٰا عَنْ هٰذٰا غٰافِلِینَ (172) أَوْ تَقُولُوا إِنَّمٰا أَشْرَکَ آبٰاؤُنٰا مِنْ قَبْلُ وَ کُنّٰا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِکُنٰا بِمٰا فَعَلَ اَلْمُبْطِلُونَ (173) وَ کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ اَلْآیٰاتِ وَ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (174)
172-به خاطر بیاور زمانی را که پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم،ذریه آنها را برگرفت و آنها را گواه بر خویشتن ساخت(و فرمود:)آیا من پروردگار شما نیستم؟!گفتند آری،گواهی میدهیم(چرا چنین کرد؟)برای اینکه در روز رستاخیز نگوئید ما از این غافل بودیم(و از پیمان فطری توحید و خداشناسی بیخبر).
173-یا نگوئید پدران ما قبل از ما بت پرستی را اختیار کردند و ما هم فرزندانی بعد از آنها بودیم(و چارهای جز پیروی از آنان نداشتیم)آیا ما را به آنچه باطلگرایان انجام دادند مجازات میکنی.
174-و اینچنین آیات را توضیح میدهیم و شاید به سوی حق باز گردند(و بدانند ندای توحید در درون جانشان از روز نخست بوده است).
آیات فوق در حقیقت اشارهای به"توحید فطری"و وجود ایمان به خدا در اعماق روح آدمی است و به همین جهت بحثهایی را که در آیات گذشته این سوره در زمینه"توحید استدلالی"بوده است تکمیل میکند.
گرچه در تفسیر این آیه بحثها و گفتگوهای فراوان و داغی در میان مفسران به راه افتاده و احادیث گوناگونی در این باره وارد شده ولی ما سعی میکنیم نخست تفسیر اجمالی آیه و بعد مهمترین بحثهای مفسران و سپس انتخاب خودمان را به طور فشرده و مستدل در اینجا بیاوریم.
خداوند روی سخن را در این آیه به پیامبر کرده،نخست چنین میگوید:
"به خاطر بیاور موقعی را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذریه آنها را بر گرفت و آشکار ساخت و آنها را گواه بر خویشتن نمود و از آنها پرسید:آیا من پروردگار شما نیستم؟آنها همگی گفتند آری گواهی میدهیم".( وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قٰالُوا بَلیٰ شَهِدْنٰا ).
"ذریة"چنان که دانشمندان لغت گفتهاند در اصل به معنی"فرزندان کوچک و کم سن و سال"است،ولی غالبا به همه فرزندان گفته میشود،گاهی به معنی مفرد و گاهی به معنی جمع استعمال میگردد اما در اصل معنی جمعی دارد.
در باره ریشه اصلی این لغت احتمالات متعددی داده شده است بعضی آن را از"ذرء"(بر وزن زرع)به معنی آفرینش میدانند بنا بر این مفهوم اصلی"ذریه" با مفهوم مخلوق و آفریده شده برابر است.
و بعضی آن را از"ذر"(بر وزن شر)که به معنی موجودات بسیار کوچک
همانند ذرات غبار و مورچههای بسیار ریز میباشد دانستهاند،از این نظر که فرزندان انسان نیز در ابتداء از نطفه بسیار کوچکی آغاز حیات میکنند.
سومین احتمال که در باره آن داده شده این است که از ماده"ذرو"(بر وزن مرو)به معنی پراکنده ساختن گرفته شده و اینکه فرزندان انسان را ذریه گفتهاند به خاطر آن است که آنها پس از تکثیر مثل به هر سو در روی زمین پراکنده میشوند.
سپس اشاره به هدف نهایی این سؤال و جواب و گرفتن پیمان از فرزندان آدم در مسئله توحید نموده میفرماید:"این کار را خداوند به این جهت انجام داد که در روز قیامت نگوئید ما از این موضوع(توحید و شناسایی خدا)غافل بودیم" ( أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیٰامَةِ إِنّٰا کُنّٰا عَنْ هٰذٰا غٰافِلِینَ ) ***در آیه بعد اشاره به هدف دیگر این پیمان کرده،و میگوید:"این پیمان را به خاطر آن گرفتیم که نگوئید:پدران ما پیش از ما بتپرست بودند و ما هم فرزندانی بعد از آنها بودیم و چارهای جز تبعیت از آنها نداشتیم آیا ما را به گناه افراد بیهوده کار مجازات میکنی"( أَوْ تَقُولُوا إِنَّمٰا أَشْرَکَ آبٰاؤُنٰا مِنْ قَبْلُ وَ کُنّٰا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِکُنٰا بِمٰا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ ). ***آری"اینگونه ما آیات را توضیح میدهیم و روشن میسازیم تا بدانند نور توحید از آغاز در روح آنها بوده شاید با توجه به این حقایق به سوی حق باز گردند" ( وَ کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ وَ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ ).
همان گونه که دیدیم آیات فوق سخن از پیمانی به میان میآورد که به طور سربسته از فرزندان آدم گرفته شده،اما اینکه این پیمان چگونه بوده است
توضیحی در باره جزئیات آن در متن آیه نیامده،ولی مفسران به اتکاء روایات فراوان و گوناگونی که در ذیل این آیات در منابع اسلامی نقل شده است نظراتی دارند که از همه مهمتر دو نظر زیر است:
1-هنگامی که آدم آفریده شد فرزندان آینده او تا آخرین فرد بشر از پشت او به صورت ذراتی بیرون آمدند(و طبق بعضی از روایات این ذرات از گل آدم بیرون آمدند)آنها دارای عقل و شعور کافی برای شنیدن سخن و پاسخ گفتن بودند،در این هنگام از طرف خداوند به آنها خطاب شد" أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ ":"آیا پروردگار شما نیستم"؟! همگی در پاسخ گفتند:" بَلیٰ شَهِدْنٰا "آری بر این حقیقت همگی گواهیم.
سپس همه این ذرات به صلب آدم(یا به گل آدم)باز گشتند و به همین جهت این عالم را"عالم ذر"و این پیمان را"پیمان الست"مینامند.
بنا بر این پیمان مزبور یک"پیمان تشریعی"و قرارداد خود آگاه در میان انسانها و پروردگارشان بوده است.
2-منظور از این عالم و این پیمان همان"عالم استعدادها"و"پیمان فطرت" و تکوین و آفرینش است،به این ترتیب که به هنگام خروج فرزندان آدم به صورت "نطفه"از صلب پدران به رحم مادران که در آن هنگام ذراتی بیش نیستند خداوند استعداد و آمادگی برای حقیقت توحید به آنها داده است،هم در نهاد و فطرتشان این سر الهی به صورت یک حس درون ذاتی به ودیعه گذارده شده است و هم در عقل و خردشان به صورت یک حقیقت خودآگاه!.
بنا بر این همه افراد بشر دارای روح توحیدند و سؤالی که خداوند از آنها کرده به زبان تکوین و آفرینش است و پاسخی که آنها دادهاند نیز به همین زبان است.
اینگونه تعبیرها در گفتگوهای روزانه نیز کم نیست مثلا میگوئیم:"رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون"یا میگوئیم:"چشمان به هم ریخته او میگوید دیشب به خواب نرفته است"، از یکی از ادبا و خطبای عرب نقل میکنند که در سخنان خود چنین میگفته است:"سل الارض من شق انهارک و غرس اشجارک و اینع ثمارک فان لم تجبک حوارا اجابتک اعتبارا":"از این زمین بپرس چه کسی راه نهرهای تو را گشوده؟و درختانت را غرس کرده و میوههایت را رسانیده؟اگر زمین با زبان معمولی به تو پاسخ نگوید به زبان حال جواب خواهد گفت".
در قرآن مجید نیز تعبیر سخن گفتن در زمینه زبان حال در بعضی از آیات آمده است،مانند" فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیٰا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قٰالَتٰا أَتَیْنٰا طٰائِعِینَ " (فصلت-11):"خداوند به آسمان و زمین فرمود:"با میل یا از روی اجبار بیائید و سر بر فرمان نهید آنها گفتند:ما از روی میل آمدیم و سر بر فرمان نهادیم".
این بود خلاصه دو نظر معروف در تفسیر آیات فوق.
***ولی تفسیر اول دارای اشکالاتی است که ذیلا بیان میشود:
1-در متن آیات سخن از خارج شدن ذرات از پشت فرزندان آدم است نه خود آدم( مِنْ بَنِی آدَمَ-مِنْ ظُهُورِهِمْ-ذُرِّیَّتَهُمْ )در حالی که تفسیر اول از خود آدم یا از گل آدم سخن میگوید.
2-اگر این پیمان با خود آگاهی کافی و عقل و شعور گرفته شده چگونه همگان آن را فراموش کردهاند و هیچکس آن را به خاطر نمیآورد؟در حالی که فاصله آن نسبت به زمان ما بیش از فاصله این جهان با جهان دیگر و رستاخیز نیست با اینکه در آیات متعددی از قرآن میخوانیم که افراد انسان(اعم از بهشتیان و دوزخیان)در قیامت سرگذشتهای دنیا را فراموش نکرده و به خوبی یاد دارند،
این نسیان عمومی در مورد عالم ذر به هیچوجه قابل توجیه نیست.
3-هدف از چنین پیمانی چه بوده است؟اگر هدف این بوده که پیمان با یادآوری چنین پیمانی در راه حق گام نهند و جز راه خداشناسی نپویند باید گفت چنین هدفی به هیچوجه از این پیمان به دست نمیآید زیرا همه آن را فراموش کرده و به اصطلاح به بستر"لا"خفتهاند.
و بدون چنین هدفی این پیمان لغو و بیهوده به نظر میرسد.
4-اعتقاد به وجود چنین جهانی در واقع مستلزم قبول یک نوع تناسخ است زیرا مطابق این تفسیر باید پذیرفت که روح انسان قبل از تولد فعلی او یک بار دیگر در این جهان گام گذارده است.و پس از طی دورانی کوتاه یا طولانی از این جهان باز گشته است،و به این ترتیب بسیاری از اشکالات تناسخ متوجه آن خواهد شد.
ولی اگر تفسیر دوم را بپذیریم هیچیک از این ایرادها متوجه نخواهد شد زیرا سؤال و جواب و پیمان مزبور یک پیمان فطری بوده است که الان هم هر کس در درون جان خود آثار آن را مییابد و حتی طبق تحقیقات روانشناسان اخیر"حس مذهبی"یکی از احساسات اصیل روان ناخودآگاه انسانی است،و همین حس است که بشر را در طول تاریخ به سوی خداشناسی رهنمون بوده و با وجود این فطرت هیچگاه نمیتواند به این عذر که پدران ما بتپرست بودند توسل جوید فطرة اَللّٰهِ الَّتِی فَطَرَ النّٰاسَ عَلَیْهٰا (روم-30) تنها ایراد مهمی که به تفسیر دوم متوجه میشود این است که سؤال و جواب در آن جنبه کنایی به خود میگیرد،ولی با توجه به آنچه در بالا اشاره کردیم که این گونه تعبیرات در زبان عرب و همه زبانها وجود دارد،ایراد دیگری متوجه آن نمیشود از همه تفاسیر نزدیکتر به نظر میرسد.
روایات فراوانی در منابع مختلف اسلامی در کتب شیعه و اهل تسنن در زمینه عالم ذر نقل شده است که در بدو نظر به صورت یک روایت متواتر تصور میشود مثلا در تفسیر برهان 37 روایت و در تفسیر نور الثقلین 30 روایت در ذیل آیات فوق نقل شده که قسمتی از آن مشترک و قسمتی از آن متفاوت است و با توجه به تفاوت آنها شاید مجموعا از 40 روایت نیز متجاوز باشد.
ولی اگر درست روایات را گروهبندی و تجزیه و تحلیل کنیم و اسناد و محتوای آنها را بررسی نمائیم خواهیم دید که نمیتوان روی آنها به عنوان یک روایت معتبر تا چه رسد به عنوان یک روایت متواتر تکیه کرد.(دقت کنید!) بسیاری از این روایات از"زراره"و تعدادی از"صالح بن سهل"و تعدادی از"ابو بصیر"و تعدادی از"جابر"و تعدادی از"عبد اللّٰه سنان"میباشد روشن است که هر گاه شخص واحد روایات متعددی به یک مضمون نقل کند همه در حکم یک روایت محسوب میشود با توجه به این موضوع تعداد روایات فوق از آن عدد کثیری که در ابتدا به نظر میرسد تنزل مینماید و از 10 الی 20 روایت شاید تجاوز نمیکند.این از نظر سند.
اما از نظر مضمون و دلالت مفاهیم آنها کاملا با هم مختلف است بعضی موافق تفسیر اول و بعضی موافق تفسیر دوم است و بعضی با هیچکدام سازگار نیست مثلا روایاتی را که"زرارة"نقل کرده است و تحت شماره 3 و 4 و 8 و 11 و 28 و 29 در تفسیر برهان ذیل آیات مورد بحث نقل شده موافق تفسیر اول است و آنچه در روایات "عبد اللّٰه بن سنان"که تحت شماره 7 و 12 در همان تفسیر برهان ذکر شده اشاره به تفسیر دوم میکند.
بعضی از این روایات مبهم و پارهای از آنها تعبیراتی دارد که جز به صورت کنایه و به اصطلاح در شکل سمبولیک مفهوم نیست مانند روایت 18 و 23 که
از"ابو سعید خدری"و"عبد اللّٰه کلبی" در همان تفسیر نقل شده است:
در پارهای از روایات مزبور تنها اشاره به ارواح بنی آدم شده(مانند روایت مفضل که تحت شماره 20 ذکر شده است).
به علاوه روایات فوق بعضی دارای سند معتبر و بعضی فاقد سند میباشند.
بنا بر این و با توجه به متعارض بودن روایات فوق نمیتوانیم روی آنها به عنوان یک مدرک معتبر تکیه کنیم و یا لا اقل همانگونه که بزرگان علماء در این قبیل موارد میگویند علم و فهم این روایات را باید به صاحبان آنها واگذاریم و از هر گونه قضاوت پیرامون آنها خودداری کنیم.
در اینصورت ما میمانیم و متن آیاتی که در قرآن آمده است و همانگونه که گفتیم تفسیر دوم با آیات سازگارتر است.
و اگر روش بحث تفسیری ما اجازه میداد همه گروههای این روایات را بطور مشروح ذکر و مورد بررسی قرار میدادیم تا آنچه در بالا ذکر کردیم آشکارتر گردد ولی علاقمندان میتوانند به تفسیر"نور الثقلین"و"برهان" و"بحار الانوار"مراجعه کرده و بر اساس بحث فوق به گروهبندی و بررسی اسناد و محتوای آنها بپردازند.
وَ اُتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ اَلَّذِی آتَیْنٰاهُ آیٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ اَلشَّیْطٰانُ فَکٰانَ مِنَ اَلْغٰاوِینَ (175) وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی اَلْأَرْضِ وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ اَلْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذٰلِکَ مَثَلُ اَلْقَوْمِ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَاقْصُصِ اَلْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ (176) سٰاءَ مَثَلاً اَلْقَوْمُ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ أَنْفُسَهُمْ کٰانُوا یَظْلِمُونَ (177) مَنْ یَهْدِ اَللّٰهُ فَهُوَ اَلْمُهْتَدِی وَ مَنْ یُضْلِلْ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (178)
175-و برای آنها بخوان سرگذشت آن کس را که آیات خود را به او دادیم ولی (سرانجام)از(دستور)آنها خارج گشت و شیطان به او دست یافت و از گمراهان شد.
176-و اگر میخواستیم(مقام)او را با این آیات(و علوم و دانشها)بالا میبردیم (اما اجبار بر خلاف سنت ماست لذا او را به حال خود رها ساختیم)ولی او به پستی گرائید و از هوای نفس خویش پیروی کرد او همچون سگ(هار) است که اگر به او حمله کنی دهانش را باز و زبانش را برون خواهد کرد و اگر او را به حال خود واگذاری باز همین کار را میکند(گویی آن چنان تشنه دنیا پرستی است که هرگز سیراب نمیشود)این مثل جمعیتی است که آیات ما را تکذیب کردند این داستانها را(برای آنها)بازگو کن شاید بیندیشند(و بیدار شوند).
177-چه بد مثلی دارند گروهی که آیات ما را تکذیب کردند ولی آنها به خودشان ستم میکردند.
178-آن کس را که خدا هدایت کند هدایت یافته(واقعی)او است و آنها را که (به خاطر اعمالشان)گمراه سازد زیانکاران(واقعی)آنهایند.
در این آیات اشاره به یکی دیگر از داستانهای بنی اسرائیل شده است که یک الگو و نمونه،برای همه کسانی که دارای چنین صفاتی هستند،محسوب میشود.
همانطور که در لابلای تفسیر آیات خواهیم خواند،مفسران احتمالات متعددی در باره کسی که این آیات پیرامون او سخن میگوید دادهاند،ولی بدون شک مفهوم آیه همانند سایر آیاتی که در شرائط خاصی نازل میگردد،کلی و همگانی و عمومی است.
در آیه نخست روی سخن را به پیامبر کرده میگوید:"داستان آن کس را که آیات خود را به او دادیم ولی سرانجام از آنها خارج شد و گرفتار وسوسههای شیطان گشت و از گمراهان گردید،برای آنها بخوان"( وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنٰاهُ آیٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطٰانُ فَکٰانَ مِنَ الْغٰاوِینَ ).
این آیه به روشنی اشاره به داستان کسی میکند که نخست در صف مؤمنان بوده و حامل آیات و علوم الهی گشته،سپس از این مسیر گام بیرون نهاده،به همین جهت شیطان به وسوسه او پرداخته،و عاقبت کارش به گمراهی و بدبختی کشیده شده است.
تعبیر"انسلخ"که از ماده"انسلاخ"و در اصل به معنی از پوست بیرون آمدن است،نشان میدهد که آیات و علوم الهی در آغاز چنان به او احاطه داشت که همچون پوست تن او شده بود،اما ناگهان از این پوست بیرون آمد و با یک چرخش تند،مسیر خود را به کلی تغییر داد!.
از تعبیر" فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطٰانُ "چنین استفاده میشود که در آغاز شیطان تقریبا
از او قطع امید کرده بود،چرا که او کاملا در مسیر حق قرار داشت،اما پس از انحراف مزبور،شیطان به سرعت او را تعقیب کرد و به او رسید و بر سر راهش نشست و به وسوسهگری پرداخت،و سرانجام او را در صف گمراهان و شقاوتمندان قرار داد (1). ***آیه بعد این موضوع را چنین تکمیل میکند که"اگر میخواستیم، میتوانستیم او را در همان مسیر حق به اجبار نگاه داریم و به وسیله آن آیات و علوم،مقام والا بدهیم"( وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا ).
ولی مسلم است که نگاهداری اجباری افراد در مسیر حق با سنت پروردگار که سنت اختیار و آزادی اراده است،سازگار نیست و نشانه شخصیت و عظمت کسی نخواهد بود،لذا بلافاصله اضافه میکند:
ما او را به اختیارش واگذاردیم و او به جای اینکه با استفاده از علوم و دانش خویش هر روز مقام بالاتری را بپیماید"به پستی گرائید و بر اثر پیروی از هوی و هوس مراحل سقوط را طی کرد"( وَ لٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ ).
"اخلد"از ماده"اخلاد"به معنی سکونت دائمی در یک جا اختیار کردن است، بنا بر این" أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ "یعنی برای همیشه به زمین چسبید که در اینجا کنایه از جهان ماده و زرق و برق و لذات نامشروع زندگی مادی است.
سپس این شخص را تشبیه به سگی میکند که همیشه زبان خود را همانند حیوانات تشنه بیرون آورده،میگوید:"او همانند سگ است که اگر به او حمله کنی دهانش باز و زبانش بیرون است و اگر او را به حال خود واگذاری باز چنین است" ( فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ).
1) 1) "اتبعه"و"تبعه"بمعنی"لحقه و ادرکه"آمده است.
او بر اثر شدت هوا پرستی و چسبیدن به لذات جهان ماده،یک حال عطش نامحدود و پایانناپذیر به خود گرفته که همواره دنبال دنیا پرستی میرود،نه به خاطر نیاز و احتیاج بلکه به شکل بیمار گونهای همچون یک"سگ هار"که بر اثر بیماری هاری حالت عطش کاذب به او دست میدهد و در هیچ حال سیراب نمیشود این همان حالت دنیا پرستان و هوا پرستان دون همت است،که هر قدر بیندوزند باز هم احساس سیری نمیکنند.
سپس اضافه میکند که این مثل مخصوص به این شخص معین نیست،بلکه "مثالی است برای همه جمعیتهایی که آیات خدا را تکذیب کنند"( ذٰلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا ).
"این داستانها را برای آنها بازگو کن،شاید در باره آن بیندیشند و مسیر صحیحی را پیدا کنند"( فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ ).
همان گونه که ملاحظه کردید آیات فوق نامی از کسی نبرده بلکه سخن از یک عالم و دانشمند میگوید که نخست در مسیر حق بود،آن چنان که هیچکس فکر نمیکرد روزی منحرف شود اما سرانجام دنیا پرستی و پیروی از هوای نفس چنان به سقوطش کشانید که در صف گمراهان و پیروان شیطان قرار گرفت.
ولی از بسیاری از روایات و کلمات مفسران استفاده میشود که منظور از این شخص مردی به نام"بلعم باعورا"بوده است که در عصر موسی ع زندگی میکرد و از دانشمندان و علمای مشهور بنی اسرائیل محسوب میشد،و حتی موسی ع از وجود او به عنوان یک مبلغ نیرومند استفاده میکرد،و کارش در این راه آن قدر بالا گرفت که دعایش در پیشگاه خدا به اجابت میرسید،ولی بر اثر تمایل به فرعون و وعد و وعیدهای او از راه حق منحرف شد و همه مقامات خود را از دست
داد،تا آنجا که در صف مخالفان موسی ع قرار گرفت (1).
اما اینکه بعضی احتمال دادهاند شخص"امیة بن ابی الصلت"همان شاعر معروف زمان جاهلیت است که نخست بر اثر آگاهی از کتب آسمانی پیشین در انتظار ظهور آخرین پیامبر بود،ولی کم کم به این فکر فرو رفت که ممکن است پیامبر خودش باشد و به همین دلیل پس از بعثت پیامبر اسلام ص نسبت به او حسد ورزید و بنای مخالفت را گذاشت.
و یا اینکه منظور"ابو عامر"راهب معروف است که در زمان جاهلیت، مردم را نوید به ظهور پیامبر اسلام ص میداد،اما پس از ظهور پیامبر،راه مخالفت را پیش گرفت،هر دو احتمال بسیار بعید به نظر میرسد.
زیرا جمله"و اتل"و کلمه"نبا"و جمله" فَاقْصُصِ الْقَصَصَ "نشان میدهد که این جریان مربوط به افراد معاصر پیامبر ص نبوده بلکه از سر گذشت اقوام پیشین است،به علاوه سوره اعراف از سورههایی است که در مکه نازل شده و داستان "ابو عامر"،"راهب"و"امیة بن صلت"مربوط به"مدینه"است.
ولی از آنجا که افرادی همانند"بلعم"در عصر و زمان پیامبر ص همانند "ابو عامر"و"امیة بن ابی الصلت"وجود داشتهاند،مفهوم آیات بر آنها تطبیق شده است،همانگونه که بر افراد مشابه او در هر عصر و زمان نیز منطبق خواهد شد و گر نه اصل داستان مربوط به غیر"بلعم"نیست.
در تفسیر"المنار"از پیامبر اسلام ص چنین نقل شده که مثل بلعم بن باعورا در بنی اسرائیل همانند امیة بن ابی الصلت در این امت است (2).
همچنین از امام باقر ع روایت شده که فرمود:
الاصل فی ذلک بلعم، ثم ضربه اللّٰه مثلا لکل مؤثر هواه علی هدی اللّٰه من اهل القبلة :یعنی اصل آیه در باره بلعم است،سپس خداوند آن را به عنوان یک مثال در باره کسانی که هوا- پرستی را بر خدا پرستی و هدایت الهی در این امت مقدم بشمرند،بیان کرده (1).
***اصولا کمتر خطری در جوامع انسانی به اندازه خطر"دانشمندانی است که علم و دانش خود را در اختیار فراعنه و جباران عصر خود قرار میدهند و در اثر هوا پرستی و تمایل به زرق و برق جهان ماده(و اخلاد الی الارض)همه سرمایههای فکری خود را در اختیار طاغوتها میگذارند،و آنها نیز برای تحمیق مردم عوام از وجود اینگونه افراد حد اکثر استفاده را میکنند.
این موضوع اختصاص به زمان موسی ع یا سایر پیامبران نداشته،بعد از عصر پیامبر اسلام ص و تا به امروز نیز ادامه دارد که"بلعم باعوراها"و"بو راهبها"و امیة بن ابی الصلتها"علم و دانش و نفوذ اجتماعی خود را در برابر درهم و دینار یا مقام و یا به خاطر انگیزه حسد در اختیار گروههای منافق و دشمنان حق و فراعنه و بنی امیهها و بنی عباسها و طاغوتها داده و میدهند.
این گروه از دانشمندان نشانههایی دارند که در آیات فوق بیان شده و به وسیله آن میتوان آنها را شناخت،آنها هواپرستانی هستند که خدای خود را فراموش کردهاند،آنها همتهایی پست دارند که به جای توجه به شخصیت برتر و مقام والا در پیشگاه خدا و خلق خدا به پستی میگرایند،و به خاطر همین دونهمتی همه چیز خود را از دست میدهند،آنها تحت وسوسههای شدید شیطان قرار دارند و به آسانی قابل خرید و فروشند آنها همانند سگهای بیماری هستند که هرگز سیراب نمیگردند و روی این جهات مسیر حق را رها کرده،در بیراههها سرگردان
1) 1) مجمع البیان جلد 4 صفحه 500.
میشوند و پیشوای گمراهانند باید این گونه افراد را شناخت و به شدت از آنها بر حذر بود. ***دو آیه بعد در واقع یک نتیجه کلی و عمومی از سرگذشت"بلعم"و علمای دنیا پرست گرفته،نخست میگوید:"چه بد مثلی دارند آنها که آیات ما را انکار کردند و چه بد عاقبت و سرنوشتی در انتظار آنها است"( سٰاءَ مَثَلاً الْقَوْمُ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا ).
ولی آنها به ما ظلم و ستم نمیکردند،بلکه"بر خویشتن ستم روا میداشتند" ( وَ أَنْفُسَهُمْ کٰانُوا یَظْلِمُونَ ).
چه ستمی از این بالاتر که سرمایههای معنوی علوم و دانشهای خویش را که میتواند باعث سربلندی خود آنها و جامعههایشان گردد در اختیار صاحبان"زر" و"زور"میگذارند و به بهای ناچیز میفروشند و سرانجام خود و جامعهای را به سقوط میکشانند. ***اما به هوش باشید که رهایی از اینگونه لغزشها و دامهای شیطانی،بی توفیق و هدایت الهی ممکن نیست،و دام بسیار سخت است،مگر یار شود لطف خدا "آن کس را که خدا هدایت کند و توفیق را رفیق راهش سازد،هدایت یافته واقعی او است" ( مَنْ یَهْدِ اللّٰهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِی ).
"آن کس را که خداوند بر اثر اعمالش به حال خود رها سازد یا وسائل پیروزی و موفقیت را در برابر وسوسههای شیطانی از او بگیرد،زیانکار واقعی او است" ( وَ مَنْ یُضْلِلْ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ ).
بارها گفتهایم که"هدایت"و"اضلال"الهی نه جنبه اجباری دارد و نه بی دلیل و بی حساب است،منظور از این دو فراهم ساختن زمینههای هدایت،و یا
باز گرفتن اینگونه زمینهها است،آنهم به خاطر اعمال نیک و بدی که انسان قبلا انجام داده است،و در هر حال تصمیم نهایی با خود انسان است،بنا بر این آیه فوق با آیات گذشته که اصل آزادی اراده را تایید میکرد کاملا انطباق دارد و منافاتی در میان آنها نیست.
وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ (179) وَ لِلّٰهِ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنیٰ فَادْعُوهُ بِهٰا وَ ذَرُوا اَلَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمٰائِهِ سَیُجْزَوْنَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (180) وَ مِمَّنْ خَلَقْنٰا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ (181)
179-به طور مسلم گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم،آنها دلها(عقلها)یی دارند که با آن(اندیشه نمیکنند و)نمیفهمند و چشمانی دارند که با آن نمیبینند و گوشهایی دارند که با آن نمیشنوند،آنها همچون چهار پایانند،بلکه گمراهتر اینان همانا غافلانند(زیرا با اینکه همه گونه امکانات هدایت دارند باز هم گمراهند).
180-و برای خدا نامهای نیکی است خدا را با آن بخوانید،و آنها را که در اسماء خدا تحریف میکنند(و بر غیر او مینهند و شریک برایش قائل میشوند)رها سازید آنان به زودی جزای اعمالی را که انجام میدادند میبینند.
181-و از آنها که آفریدیم گروهی به حق هدایت میکنند و به حق اجرای عدالت مینمایند.
این آیات بحثی را که در آیات گذشته در زمینه دانشمندان دنیاپرست و همچنین عوامل هدایت و ضلالت گذشت تکمیل میکند،در این آیات مردم به دو گروه تقسیم شدهاند و صفات هر کدام توضیح داده شده:"گروه دوزخیان و گروه بهشتیان".
نخست در باره دوزخیان که گروه اولند با تکیه به سوگند و تاکید چنین میگوید:"ما بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم"( وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ ).
"ذرأنا"از ماده"ذرء"(بر وزن زرع)در اینجا به معنی خلقت و آفرینش است ولی در اصل به معنی پراکنده ساختن و منتشر نمودن آمده،چنان که در قرآن میخوانیم تذروه الریاح:"بادها آن را پراکنده میکنند"(سوره کهف آیه 45) و از آنجا که آفرینش موجودات موجب انتشار و پراکندگی آنها در روی زمین میگردد،این کلمه به معنی خلقت آفرینش نیز آمده است.
و در هر حال اشکال مهمی که در اینجا پیش میآید این است که چگونه خداوند میفرماید:"ما بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم"،مگر نه این است که در جای دیگر میخوانیم وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ (1):که مطابق آن همه جن و انس تنها برای پرستش خدا و ترقی و تکامل و سعادت آفریده شدهاند،به علاوه این تعبیر بوی جبر در آفرینش و خلقت میدهد و به همین جهت بعضی از طرفداران مکتب جبر همچون"فخر رازی"برای اثبات مذهب خود با آن استدلال کردهاند.
1) 1) ذاریات آیه 56.
ولی اگر آیات قرآن را کنار هم قرار داده مورد بررسی قرار دهیم و گرفتار استنباطهای سطحی و زودگذر نشویم،پاسخ این سؤال،هم در خود آیه نهفته شده و در آیات دیگر به وضوح دیده میشود به طوری که محلی برای سوء استفاده افراد باقی نمیگذارد.
زیرا اولا این تعبیر درست به آن میماند که شخص نجار بگوید قسمت زیادی از این چوبهایی را که فراهم ساختهام برای تهیه درهای زیبا است و قسمت زیاد دیگری برای سوزاندن و افروختن آتش،چوبهایی که صاف و محکم و سالمند در قسمت اول مصرف میکنم،و چوبهای ناصاف و بد قواره و سست و تکه پاره را در قسمت دوم،در حقیقت نجار دو گونه هدف دارد،یکی هدف اصلی و دیگری هدف تبعی،هدف اصلی او ساختن در و پیکر و ابزار خوب است و تمام کوشش و تلاش او در همین راه مصرف میشود، ولی هنگامی که ببیند چوبی به درد این کار نمیخورد، ناچار آن را برای سوزاندن کنار میگذارد،این هدف تبعی است نه اصلی (دقت کنید).
تنها تفاوتی که این مثال با مورد بحث ما دارد این است که تفاوت چوبها با یکدیگر اختیاری نیست،ولی تفاوت انسانها بستگی به اعمال خودشان دارد و در اختیار خود آنها است.
بهترین گواه برای این سخن صفاتی است که برای گروه جهنمیان و بهشتیان در آیات فوق میخوانیم که نشان میدهد اعمال خودشان سرچشمه این گروهبندی میباشد.
و به تعبیر دیگر خداوند طبق صریح آیات مختلف قرآن همه را پاک آفریده و اسباب سعادت و تکامل را در اختیار همگی گذاشته است ولی گروهی با اعمال خویش خود را نامزد دوزخ میکنند و سرانجامشان شوم و تاریک است و گروهی با اعمال خود،خود را نامزد بهشت میسازند و عاقبت کارشان خوشبختی و سعادت است.
سپس صفات گروه دوزخی را در سه جمله خلاصه میکند:نخست اینکه "آنها قلبهایی دارند که با آن درک و اندیشه نمیکنند"( لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا ).
بارها گفتهایم که قلب در اصطلاح قرآن به معنی روح و فکر و نیروی عقل است یعنی با اینکه استعداد تفکر دارند و همچون بهائم و چهار پایان فاقد شعور نیستند در عین حال از این وسیله سعادت بهره نمیگیرند و فکر نمیکنند،در عوامل و نتائج حوادث اندیشه نمینمایند و این وسیله بزرگ رهایی از چنگال هر گونه بدبختی را بلا استفاده در گوشهای از وجودشان رها میسازند.
دیگر اینکه"چشمهای روشن و حقیقت بین دارند اما با آنها چهره حقایق را نمینگرند و همچون نابینایان از کنار آنها میگذرند"( وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا ).
سوم اینکه"با داشتن گوش سالم،سخنان حق را نمیشنوند"و همچون کران خود را از شنیدن حرف حق محروم میسازند( وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا ).
"اینها در حقیقت همچون چهار پایانند"چرا که امتیاز آدمی از چهار پایان در فکر بیدار و چشم بینا و گوش شنوا است که متاسفانه آنها همه را از دست دادهاند ( أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ ).
"بلکه آنها از چهار پایان گمراهتر و پستتر میباشند"( بَلْ هُمْ أَضَلُّ ).
چرا که چهارپایان دارای این استعدادها و امکانات نیستند،ولی آنها با داشتن عقل سالم و چشم بینا و گوش شنوا امکان همه گونه ترقی و تکامل را دارند،اما بر اثر هوا پرستی و گرایش به پستیها این استعدادها را بلا استفاده میگذارند،و بدبختی بزرگ آنان از همین جا آغاز میگردد.
"آنها افراد غافل و بیخبری هستند"و به همین جهت در بیراهههای زندگی سرگردانند( أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ ).
چشمه آب حیات کنار دستشان است،ولی از تشنگی فریاد میکشند، درهای سعادت در برابر رویشان باز است،اما حتی به آن نگاه نمیکنند.
از آنچه در بالا گفته شد روشن میشود که آنها با دست خود وسائل بدبختی خویش را فراهم میسازند و نعمتهای گرانبهای"عقل"و"چشم"و"گوش"را به هدر میدهند،نه اینکه خداوند اجبارا آنها را در صف دوزخیان قرار داده باشد.
بارها در قرآن مجید غافلان بیخبر به چهار پایان و حیوانات بی شعور دیگر تشبیه شدهاند ولی نکته تشبیه آنها به انعام(چهارپایان)شاید این باشد که آنها تنها به خواب و خور و شهوت جنسی میپردازند،درست همانند ملتهایی که تحت شعارهای فریبنده انسانی آخرین هدف عدالت اجتماعی و قوانین بشری را رسیدن به آب و نان و یک زندگی مرفه مادی میپندارند.آن چنان که علی ع در نهج البلاغه میفرماید:
کالبهیمة المربوطه همها علفها او المرسلة شغلها تقممها :
"همانند حیوانات پرواری که تنها به علف میاندیشند و یا حیوانات دیگری که در چراگاهها رها شدهاند و از این طرف و آن طرف خرده علفی بر میگیرند" (1)به تعبیر دیگر گروهی مرفهند همچون گوسفندان پرواری،و گروهی نامرفه مانند گوسفندانی که در بیابانها در بدر دنبال آب و علف میگردند و هر دو گروه هدفشان جز شکم چیزی نیست! ***آنچه در بالا گفته شد ممکن است در باره یک فرد صادق باشد و یا در باره یک ملت، ملتهایی که اندیشههای خود را از کار انداختهاند و به سرگرمیهای ناسالم روی آوردهاند و در ریشههای بدبختی خود نمیاندیشند و در عوامل ترقی فکر نمیکنند،
1) 1) نهج البلاغه نامه 45.
نه گوش شنوا دارند و نه چشم بینا،آنها نیز دوزخی هستند نه تنها در دوزخ قیامت، بلکه در دوزخ زندگی این دنیا نیز گرفتارند. ***در آیه بعد اشاره به وضع گروه بهشتی کرده،صفات آنان را بیان میکند، نخست برای بیرون آمدن از صف دوزخیان مردم را به توجه عمیق به اسماء حسنای خدا دعوت نموده،میفرماید:"برای خدا نامهای نیکی است،خدا را به آنها بخوانید"( وَ لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ فَادْعُوهُ بِهٰا ).
منظور از"اسماء حسنی"،صفات مختلف پروردگار است که همگی نیک و همگی"حسنی"است میدانیم خدا عالم است،قادر است،رازق است،عادل است،جواد است،کریم است و رحیم است،و همچنین دارای صفات نیک فراوان دیگری از این قبیل میباشد.
منظور از خواندن خدا به این نامها تنها این نیست که این الفاظ را بر زبان جاری کنیم و مثلا بگوئیم یا عالم،یا قادر،یا ارحم الراحمین،بلکه در واقع این است که این صفات را در وجود خودمان بمقدار امکان پیاده کنیم،پرتوی از علم و دانش او، شعاعی از قدرت و توانایی او،و گوشهای از رحمت واسعهاش در ما و جامعه ما پیاده شود،و به تعبیر دیگر متصف به اوصاف او و متخلق به اخلاقش کردیم.
تا در پرتو این علم و قدرت و این عدالت و رحمت بتوانیم خویش و اجتماعی را که در آن زندگی میکنیم از صف دوزخیان خارج سازیم.
سپس مردم را از این نکته بر حذر میدارد که اسامی خدا را تحریف نکنند و میگوید:
"آنها که اسماء خدا را تحریف کردهاند رها سازید،آنها به زودی به جزای اعمال خویش گرفتار خواهند شد"( وَ ذَرُوا الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمٰائِهِ سَیُجْزَوْنَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
"الحاد"در اصل از ماده"لحد"(بر وزن مهد)به معنی حفرهای است که در یک طرف قرار گرفته و به همین جهت،به حفرهای که در یک جانب قبر قرار داده میشود،"لحد"گفته میشود،سپس به هر کاری که از حد وسط تمایل به افراط و تفریط پیدا کند"الحاد"گفته شده،و به شرک و بت پرستی نیز به همین جهت "الحاد"اطلاق میگردد.
منظور از الحاد در اسماء خدا این است که الفاظ و مفاهیم آن را تحریف کنیم،یا به اینگونه که او را به اوصافی توصیف نمائیم که شایسته آن نیست، همانند مسیحیان که قائل به تثلیث و خدایان سهگانه شدهاند،و یا اینکه صفات او را بر مخلوقاتش تطبیق نمائیم،همچون بت پرستان که نام بتهای خود را از نام خدا مشتق میکردند،مثلا به یکی از بتها"اللات"و به دیگری"العزی"و به دیگری"منات"میگفتند که به ترتیب از"اللّٰه"و"العزیز"و"المنان"مشتق شده است،و یا همچون مسیحیان که نام خدا را بر عیسی و روح القدس میگذاشتند.
و یا اینکه صفات او را آن چنان تحریف کنند که به"تشبیه"به مخلوقات یا"تعطیل"صفات و مانند آن بیانجامد.
و یا تنها به"اسم"قناعت کنند بدون اینکه این صفات را در خود و جامعه خویش بارور سازند. ***در آخرین آیه به دو قسمت که اساسیترین صفات گروه بهشتیان است اشاره میکند و میفرماید:"از کسانی که آفریدیم،امت و گروهی هستند که مردم را به حق هدایت میکنند و به حق حکم میکنند"( وَ مِمَّنْ خَلَقْنٰا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ ).
در واقع آنها دو برنامه ممتاز دارند،فکرشان و هدفشان و دعوتشان و فرهنگشان حق و به سوی حق است،و نیز عملشان و برنامههایشان و حکومتشان بر اساس حق
و حقیقت میباشد.
در کتب حدیث و تفسیر اعم از منابع شیعه و اهل تسنن بحثهای مشروحی پیرامون"اسماء حسنی"دیده میشود که فشردهای از آن را به اضافه عقیده خود در اینجا میآوریم:
شک نیست که"اسمای حسنی"به معنی"نامهای نیک"است و میدانیم که تمام نامهای پروردگار مفاهیم نیکی را در بر دارد و بنا بر این همه اسماء او اسماء حسنی است،اعم از آنها که صفات ثبوتیه ذات پاک او است،مانند عالم و قادر،و یا آنها که صفات سلبیه ذات مقدس او است مانند"قدوس"،و آنها که صفات فعل است و حکایت از یکی از افعال او میکند مانند خالق،غفور،رحمان و رحیم.
از سوی دیگر شک نیست که صفات خدا قابل احصاء و شماره نیست زیرا کمالات او نامتناهی است و برای هر کمالی از کمالات او اسم و صفتی میتوان انتخاب کرد.
ولی چنان که از احادیث استفاده میشود،از میان صفات او بعضی دارای اهمیت بیشتری میباشد،و شاید"اسماء حسنی"که در آیه بالا آمده است،اشاره به همین گروه ممتازتر است،زیرا در روایاتی که از پیامبر ص و ائمه اهل بیت ع به ما رسیده کرارا این مطلب دیده میشود که خداوند دارای 99 اسم است که هر کس او را به این نامها بخواند،دعایش مستجاب و هر که آنها را شماره کند اهل بهشت است.
مانند روایتی که در کتاب توحید صدوق از امام صادق ع از پدرانش از علی ع نقل شده که پیغمبر ص فرمود:
ان اللّٰه تبارک و تعالی تسعة و تسعین اسما-مائة الا واحدة-من احصاها دخل الجنة. .. (1)
1) 1) تفسیر المیزان و مجمع البیان و نور الثقلین ذیل آیه.
و نیز در کتاب توحید از امام علی بن موسی الرضا ع از پدرانش از علی ع نقل شده که فرمود:
ان للّٰه عز و جل تسعة و تسعین اسما من دعا اللّٰه بها استجاب له و من احصاها دخل الجنة
(1) .
در کتاب صحیح بخاری و مسلم و ترمذی و کتب دیگر از منابع حدیث اهل تسنن نیز همین مضمون پیرامون اسماء نود و نهگانه خدا و اینکه هر کس خدا را با آن بخواند،دعای او مستجاب است یا هر کس آنها را احصا کند،اهل بهشت خواهد بود،نقل شده است (2).
از پارهای از این احادیث استفاده میشود که این اسامی نود و نهگانه در قرآن است،مانند روایتی که از ابن عباس نقل شده که میگوید:پیامبر ص فرمود:
للّٰه تسعة و تسعون اسما من احصاها دخل الجنة و هی فی القرآن (3).
و به همین جهت جمعی از دانشمندان کوشش کردهاند که این اسامی و صفات را از قرآن مجید استخراج کنند،ولی نامهایی که در قرآن مجید برای خدا آمده است بیش از 99 نام است،بنا بر این ممکن است اسماء حسنی در لابلای آنها باشد،نه اینکه در قرآن جز این 99 نام،نام دیگری برای خدا وجود نداشته باشد.
در بعضی از روایات این نامهای نود و نهگانه آمده است،که ما ذیلا یکی از این احادیث را میآوریم(ولی باید توجه داشت،بعضی از این نامها به شکلی که در این روایت آمده در متن قرآن نیست،اما مضمون و مفهوم آن در قرآن وجود دارد).
و آن روایتی است که در توحید صدوق از امام صادق ع از پدر و اجدادش از علی ع از پیامبر ص نقل شده که پس از اشاره به وجود نود و نه نام برای خدا
میفرماید:
و هی اللّٰه،الاله،الواحد،الاحد،الصمد،الاول،الآخر،السمیع،البصیر القدیر،القادر،العلی،الاعلی،الباقی،البدیع،البارئ،الاکرم، الباطن،الحی،الحکیم،العلیم،الحلیم،الحفیظ،الحق،الحسیب،الحمید، الحفی،الرب،الرحمن،الرحیم،الذارء،الرزاق،الرقیب،الرؤف،الرائی، السلام،المؤمن،المهیمن،العزیز،الجبار،المتکبر،السید،السبوح،الشهید، الصادق،الصانع،الظاهر،العدل،العفو،الغفور،الغنی،الغیاث،الفاطر،الفرد،الفتاح الفالق،القدیم،الملک،القدوس،القوی،القریب،القیوم،القابض،الباسط، قاضی الحاجات، المجید،المولی،المنان،المحیط،المبین،المغیث،المصور، الکریم،الکبیر،الکافی،کاشف الضر،الوتر،النور،الوهاب،الناصر،الواسع، الودود،الهادی،الوفی،الوکیل،الوارث،البر،الباعث،التواب،الجلیل، الجواد،الخبیر،الخالق،خیر الناصرین،الدیان،الشکور،العظیم،اللطیف، الشافی
(1) .
***ولی آنچه در اینجا بیشتر اهمیت دارد و باید مخصوصا به آن توجه داشته باشیم این است که منظور از خواندن خدا به این نامها و یا احصاء و شمارش اسماء حسنای پروردگار،این نیست که هر کس این 99 اسم را بر زبان جاری کند و بدون توجه به محتوا و مفاهیم آنها تنها الفاظی بگوید سعادتمند خواهد بود، و یا دعایش به اجابت میرسد،بلکه هدف این است که به این اسماء و صفات ایمان داشته باشد،و پس از آن بکوشد در وجود خود پرتوی از مفاهیم آنها یعنی از مفهوم عالم و قادر و رحمان و رحیم و حلیم و غفور و قوی و قیوم و غنی و رازق و امثال آن را در وجود خود منعکس سازد،مسلما چنین کسی هم بهشتی خواهد بود و هم دعایش
1) 1) المیزان جلد 8 صفحه 376(نقل از توحید صدوق).
مستجاب و به هر خیر و نیکی نائل میگردد.
ضمنا از آنچه گفتیم روشن میشود که اگر در پارهای از روایات و دعاها اسامی دیگری برای خدا غیر از این اسماء ذکر شده و حتی شماره نامهای خدا در بعضی از دعاها به یکهزار رسیده هیچگونه منافاتی با آنچه گفتیم ندارد،زیرا اسماء خدا حد و حصر و انتهایی ندارد،و مانند کمالات ذات و بی انتهایش نامحدود است.هر چند پارهای از این صفات و اسماء امتیازی دارد.
و نیز اگر در بعضی از روایات مانند روایتی که در اصول کافی از امام صادق ع در تفسیر این آیه نقل شده میخوانیم فرمود:
نحن و اللّٰه الاسماء الحسنی :"به خدا سوگند ما اسماء حسنای خدا هستیم (1)"اشاره به آن است که پرتو نیرومندی از آن صفات الهی در وجود ما منعکس شده و شناخت ما به شناخت ذات پاکش کمک میکند.
و یا اگر در بعضی دیگر از احادیث آمده است که همه اسماء حسنی در "توحید خالص"خلاصه میشود،نیز به خاطر آن است که همه صفات او به ذات پاک یکتایش بر میگردد.
فخر رازی در تفسیرش به مطلبی اشاره میکند که از جهتی قابل ملاحظه است و آن اینکه تمام صفات پروردگار به دو حقیقت بازگشت میکند،یا به"بی نیازی ذاتش از همه چیز"و یا"نیازمندی دیگران به ذات پاک او" (2).
در آیات فوق خواندیم که گروهی از بندگان خدا به سوی حق دعوت میکنند و به آن حکم مینمایند.
در اینکه منظور از این گروه چه اشخاصی هستند تعبیرات مختلفی در روایاتی
که در منابع حدیث اسلامی آمده است دیده میشود،از جمله در حدیثی از امیر مؤمنان ع نقل شده که فرمود:منظور امت محمد ص است (1).
یعنی پیروان راستین این پیامبر و آنهایی که از هر گونه تحریف و تغییر و بدعت و انحراف از اصول تعلیمات آن حضرت بر کنار ماندند.
به همین جهت در حدیث دیگری از آن حضرت نقل شده که فرمود:
و الذی نفسی بیده لتفرقن هذه الامة علی ثلاثة و سبعین فرقة کلها فی النار الا فرقة" وَ مِمَّنْ خَلَقْنٰا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ "و هذه التی تنجو من هذه الامة:
"سوگند به آن کس که جانم بدست او است این امت به هفتاد و سه فرقه تقسیم میشوند که همه در دوزخند جز یک گروه که خداوند در آیه و مِمَّنْ خَلَقْنٰا أُمَّةٌ ...به آنها اشاره کرده است،تنها آنها اهل نجاتند" (2).
ممکن است عدد 73 فرقه عدد تکثیر باشد و اشاره به گروههای مختلفی است که در طول تاریخ اسلام با عقائد عجیب و غریب روی کار آمدند و خوشبختانه غالب آنها منقرض شدهاند و امروز تنها نامی از آنها در کتب"تاریخ عقائد" به چشم میخورد.
در حدیث دیگری که در منابع اهل تسنن از علی ع نقل شده میخوانیم که علی ع ضمن اشاره به گروههای مختلفی که در آینده در امت اسلامی پیدا میشوند،فرمود:"گروهی که اهل نجاتند من و شیعیان و پیروان مکتب من هستند" (3).
در روایات دیگری نیز آمده است که منظور از آیه فوق ائمه اهل بیت ع
است (1).
روشن است که روایات فوق همگی یک واقعیت را تعقیب میکنند و بیان مصداقهای مختلف از این واقعیتاند،و آن اینکه آیه اشاره به گروهی است که دعوتشان به سوی حق و عمل و حکومت و برنامههایشان حق است و در مسیر اسلام راستین گام بر میدارند،منتها بعضی در رأس این گروه قرار دارند و بعضی در مراحل دیگرند،جالب توجه اینکه با تمام اختلافاتی که از نظر مراحل علمی و نژاد و زبان و مانند آن دارند،یک امت و یک گروه بیش نیستند،زیرا قرآن از آنها به"امت"(نه امم)تعبیر کرده است.
در بعضی از روایات در داستان"بلعم باعورا"که قبلا گذشت،آمده است که او از"اسم اعظم خداوند"آگاه بود،به تناسب آیات فوق که سخن از اسماء حسنای خدا میگوید بد نیست اشارهای هم به این موضوع کنیم.
پیرامون"اسم اعظم"روایات گوناگونی وارد شده و از آنها چنین استفاده میشود که هر کس از این اسم با خبر باشد،نه فقط دعایش مستجاب است،بلکه با استفاده از آن میتواند به فرمان خدا در جهان طبیعت تصرف کند و کارهای مهمی انجام دهد.
در اینکه"اسم اعظم"کدامیک از اسماء خدا است،بسیاری از دانشمندان اسلامی بحث کردهاند و غالبا بحثها بر محور این دور میزند که از میان نامهای خدا نامی را بیابند که این خاصیت عجیب و بزرگ را داشته باشد.
ولی ما فکر میکنیم آنچه بیشتر باید از آن جستجو کرد،این است که نام و صفاتی را بیابیم که با پیاده کردن مفهوم آن در وجود خودمان آن چنان تکامل روحی بیابیم که آن آثار بر آن مترتب گردد.
1) 1) نور الثقلین ج 2 ص 104-105.
به تعبیر دیگر مساله مهم تخلق به این صفات و واجد شدن این مفاهیم و متصف شدن به این اوصاف است و گر نه یک شخص آلوده و پست با دانستن یک کلمه چگونه ممکن است،مستجاب الدعوة و مانند آن شود.
و اگر میشنویم که"بلعم"دارای این اسم اعظم بود و آن را از دست داد، مفهومش این است که بر اثر خود سازی و ایمان و آگاهی و پرهیزگاری به چنان مرحلهای از تکامل معنوی رسیده بود که دعایش نزد خدا رد نمیشد ولی بر اثر لغزشها که در هر حال آدمی از آنها مصون نیست و به خاطر هوا پرستی و قرار گرفتن در خدمت فراعنه و طاغوتهای زمان آن روحیه را به کلی از دست داد و از آن مرحله سقوط کرد،و منظور از فراموش کردن اسم اعظم نیز ممکن است همین معنی باشد.
و نیز اگر میخوانیم که پیامبران و پیشوایان بزرگ از اسم اعظم آگاه بودند،مفهومش این است که حقیقت این اسم بزرگ خدا را در وجود خودشان پیاده کرده بودند و در پرتو این حالت خداوند چنان مقام والایی به آنها داده بود.
وَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَعْلَمُونَ (182) وَ أُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ (183)
182-و آنها که آیات ما را تکذیب کردند تدریجا از آن راه که نمیدانند گرفتار مجازاتشان خواهیم کرد.
183-و به آنها مهلت میدهیم(تا مجازاتشان دردناکتر باشد)زیرا طرح و نقشه من قوی (و حساب شده)است(و هیچکس را قدرت فرار از آن نیست).
مجازات استدراج
در تعقیب بحثی که در آیات گذشته پیرامون حال گروه دوزخیان بود،در این دو آیه یکی از مجازاتهای الهی را که به صورت یک سنت در باره بسیاری از گنهکاران سرکش اجرا میشود،بیان شده و آن همان چیزی است که به"عذاب استدراج" از آن تعبیر میشود.
استدراج در دو مورد از قرآن مجید آمده است یکی در آیه مورد بحث و دیگر آیه 44 سوره"قلم"و هر دو مورد در باره انکار کنندگان آیات الهی است.
به طوری که اهل لغت گفتهاند استدراج دو معنی دارد،یکی اینکه چیزی را تدریجا بگیرند(زیرا اصل این ماده از"درجه"گرفته شده که به معنی"پله" است،همانگونه که انسان در صعود و نزول از طبقات پائین عمارت به بالا،یا به عکس، از پلهها استفاده میکند،همچنین هر گاه چیزی را تدریجا و مرحله به مرحله بگیرند یا گرفتار سازند به این عمل استدراج گفته میشود).
معنی دیگر"استدراج""پیچیدن"است،همانگونه که یک طومار را به هم میپیچند(این دو معنی را راغب در کتاب مفردات نیز آورده است)ولی با دقت روشن میشود که هر دو به یک مفهوم کلی و جامع یعنی"انجام تدریجی"باز میگردند.
پس از روشن شدن معنی استدراج به تفسیر آیه باز میگردیم:
خداوند در نخستین آیه مورد بحث میفرماید:"آنها که آیات ما را تکذیب و انکار کردند تدریجا،و مرحله به مرحله،از راهی که نمیدانند،در دام مجازات گرفتارشان میکنیم و زندگی آنها را در هم میپیچیم"( وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
در دومین آیه همان مطلب را به این صورت تاکید میکند:چنان نیست که با شتابزدگی چنین کسانی را فورا مجازات کنیم،بلکه"به آنها مهلت و فرصت کافی برای تنبه و بیداری میدهیم"و هنگامی که بیدار نشدند،گرفتارشان میسازیم ( وَ أُمْلِی لَهُمْ ).
زیرا شتاب و عجله مال کسانی است که قدرت کافی ندارند و میترسند فرصت از دستشان برود"ولی نقشه من و مجازاتهایم آن چنان قوی و حساب شده است که هیچکس را قدرت فرار از آن نیست"( إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ ).
"متین"به معنی قوی و شدید است و اصل آن از"متن"گرفته شده که به معنای عضله محکمی است که در پشت قرار دارد.
و"کید"با"مکر"از نظر معنی همسان است و همانگونه که در ذیل آیه 54 از سوره آل عمران(جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 429)گفتهایم:"مکر"در اصل لغت به معنی چارهجویی و جلوگیری کردن کسی از رسیدن به مقصود او است، و معنی"نقشههای موذیانه"که در مفهوم فارسی امروز آن افتاده در مفهوم عربی آن نیست.
***در مورد"مجازات استدراجی"که در آیه فوق به آن اشاره شده و از آیات دیگر قرآن و احادیث استفاده میشود چنین است که خداوند گناهکاران و طغیانگران جسور و زورمند را طبق یک سنت،فورا گرفتار مجازات نمیکند،بلکه درهای نعمتها را به روی آنها میگشاید،هر چه بیشتر در مسیر طغیان گام بر میدارند، نعمت خود را بیشتر میکند، و این از دو حال خارج نیست،یا این نعمتها باعث تنبه و بیداریشان میشود،که در این حال برنامه"هدایت الهی"عملی شده،و یا اینکه بر غرور و بی خبریشان میافزاید در این صورت مجازاتشان به هنگام رسیدن به آخرین مرحله،دردناکتر است،زیرا به هنگامی که غرق انواع ناز و نعمتها
میشوند خداوند همه را از آنها میگیرد و طومار زندگانی آنها را در هم میپیچد و این گونه مجازات بسیار سختتر است.
البته این معنی با تمام خصوصیاتش در کلمه استدراج به تنهایی نیفتاده،بلکه با توجه به قید" مِنْ حَیْثُ لاٰ یَعْلَمُونَ "این معنی استفاده میشود.
به هر حال این آیه به همه گنهکاران هشدار میدهد که تاخیر کیفر الهی را دلیل بر پاکی و درستی خود،و یا ضعف و ناتوانی پروردگار،نگیرند،و ناز و نعمتهایی را که در آن غرقند،نشانه تقربشان به خدا ندانند،چه بسا این پیروزیها و نعمتهایی که به آنها میرسد مقدمه مجازات استدراجی پروردگار باشد،خدا آنها را غرق نعمت میکند و به آنها مهلت میدهد و بالا و بالاتر میبرد،اما سرانجام چنان بر زمین میکوبد که اثری از آنها باقی نماند و تمام هستی و تاریخشان را در هم میپیچد.
امیر مؤمنان علی ع در نهج البلاغه میفرماید:
انه من وسع علیه فی ذات یده فلم یره ذلک استدراجا فقد امن مخوفا :"کسی که خداوند به مواهب و امکاناتش وسعت بخشد،و آن را مجازات استدراجی نداند،از نشانه خطر غافل مانده است" (1).
و نیز از همان امام ع در کتاب"روضه کافی"نقل شده که فرمود:
"زمانی فرا میرسد که هیچ چیز در آن زمان،پنهانتر از حق،و آشکارتر از باطل، و فزونتر از دروغ بر خدا و پیامبر ص نیست-تا آنجا که میگوید-در آن زمان افرادی هستند به مجرد اینکه آیهای از قرآن را میشنوند(آن را تحریف کرده) و از آئین خدا خارج میشوند و پیوسته از آئین این زمامدار به آئین زمامدار دیگر و از دوستی یکی به دیگری و اطاعت سلطانی به اطاعت سلطان دیگر،و از پیمان یکی به دیگری منتقل میگردند،و سرانجام از راهی که متوجه نیستند گرفتار مجازات استدراجی پروردگار میشوند" (2).
امام صادق ع میفرماید:
کم من مغرور بما قد انعم اللّٰه علیه و کم من مستدرج یستر اللّٰه علیه و کم من مفتون بثناء الناس علیه :"چه بسیارند کسانی که بر اثر نعمتهای پروردگار مغرور میشوند،و چه بسیارند گنهکارانی که خداوند بر گناهشان پرده افکنده ولی با ادامه گناه به سوی مجازات پیش میروند،و چه بسیارند کسانی که از ثناخوانی مردم فریب میخورند" (1).
و نیز از همان امام،در تفسیر آیه فوق چنین نقل شده که فرمود:
هو العبد یذنب الذنب فتجدد له النعمة معه تلهیة تلک النعمة عن الاستغفار عن ذلک الذنب :"منظور از این آیه بنده گنهکاری است که پس از انجام گناه،خداوند او را مشمول نعمتی قرار میدهد ولی او نعمت را به حساب خوبی خودش گذاشته و از استغفار در برابر گناه غافلش میسازد" (2).
و نیز از همان امام در کتاب کافی چنین نقل شده:
ان اللّٰه اذا اراد بعبد خیرا فاذنب ذنبا اتبعه بنقمة و یذکره الاستغفار،و اذا اراد بعبد شرا فاذنب ذنبا اتبعه بنعمة لینسیه الاستغفار و یتمادی بها،و هو قوله عز و جل سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَعْلَمُونَ ،بالنعم عند المعاصی
(3) "موقعی که خداوند خیر بندهای را بخواهد به هنگامی که گناهی انجام میدهد او را گوشمالی میدهد تا به یاد توبه بیفتد،و هنگامی که شر بندهای را(به اثر اعمالش)بخواهد موقعی که گناهی میکند نعمتی به او میبخشد تا استغفار را فراموش نماید و به آن ادامه دهد،این همان است که خداوند عز و جل فرموده:" سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَعْلَمُونَ "یعنی از طریق نعمتها به هنگام معصیتها آنها را تدریجا از راهی که نمیدانند گرفتار میسازیم".
أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ مُبِینٌ (184) أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ مِنْ شَیْءٍ وَ أَنْ عَسیٰ أَنْ یَکُونَ قَدِ اِقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَهُ یُؤْمِنُونَ (185) مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَلاٰ هٰادِیَ لَهُ وَ یَذَرُهُمْ فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ (186)
184-آیا آنها فکر نکردند که همنشینشان(پیامبر)هیچگونه آثاری از جنون ندارد(پس چگونه چنین نسبت ناروایی به او میدهند؟)او فقط بیم دهنده آشکاری است(که مردم را متوجه مسئولیتهایشان میسازد) 185-آیا آنها در حکومت و نظام آسمانها و زمین و آنچه خدا آفریده است(از روی دقت و عبرت)نظر نیفکندند؟(و آیا در این نیز اندیشه نکردند که)شاید پایان زندگی آنها نزدیک شده باشد(اگر به این کتاب آسمانی روشن ایمان نیاورند)به کدام سخن بعد از آن ایمان خواهند آورد؟ 186-هر کس را خداوند(به جرم اعمال زشتش)گمراه سازد هدایت کنندهای ندارد و آنها را در طغیان و سرکشیشان رها میسازد تا سرگردان شوند.
مفسران اسلامی چنین نقل کردهاند که پیامبر ص هنگامی که در مکه بود،شبی بر کوه صفا بر آمد و مردم را به سوی توحید و یکتا پرستی دعوت نمود، مخصوصا تمامی طوائف قریش را صدا زد و آنها را از مجازات الهی بر حذر داشت،تا مقدار زیادی از شب گذشت،بت پرستان مکه گفتند:ان صاحبهم قد جن بات
لیلا یصوت الی الصباح!:"رفیق ما دیوانه شده،از شب تا صبح نعره میکشید"! در این موقع آیه فوق نازل شد و به آنها در این زمینه پاسخ دندانشکنی داد.
با اینکه آیه شان نزول خاصی دارد،در عین حال چون دعوت به شناخت پیامبر ص و هدف آفرینش و آمادگی برای زندگی دیگر میکند،با بحثهای گذشته که پیرامون"گروه دوزخی و بهشتی"سخن میگفت،پیوند روشنی دارد.
تهمتها و بهانهها
در این آیه نخست خداوند به گفتار بی اساس بت پرستان دائر به جنون پیامبر ص چنین پاسخ میگوید:"آیا آنها فکر و اندیشه خود را به کار نینداختند که بدانند همنشین آنها(پیامبر)هیچگونه آثاری از جنون ندارد"( أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ ) (1)اشاره به اینکه پیامبر اسلام ص شخص ناشناختهای در میان آنها نبود و به تعبیر خودشان"صاحب"یعنی دوست و همنشینشان محسوب میشد،بیش از چهل سال در میان آنها رفت و آمد داشته،و همواره فکر و تدبیرش را دیدهاند و آثار نبوغ را در وی مشاهده کردهاند،کسی که قبل از این دعوت،از عقلای بزرگ آن جامعه محسوب میشد،چگونه یک بار چنین وصلهای را به وی چسباندند، آیا بهتر نبود به جای چنین نسبت ناروایی در این فکر فرو روند که ممکن است دعوت او حق باشد،و ماموریتی از طرف پروردگار یافته باشد؟!آن چنان که قرآن به دنبال این جمله میگوید:"او فقط بیم دهنده آشکاری است که جامعه خویش را از خطراتی که با آن روبرو است بر حذر میدارد"( إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ مُبِینٌ ).
1) 1) "جنة"همانگونه که بزرگان اهل لغت گفتهاند به معنی جنون است و ریشه اصلی آن به معنی پوشش و حائل آمده گویا به هنگام جنون پوششی به روی عقل میافتد(برای توضیح بیشتر به جلد پنجم تفسیر نمونه صفحه 314 مراجعه فرمائید).
در آیه بعد برای تکمیل این بیان آنها را به مطالعه عالم هستی،آسمانها و زمین،دعوت میکند و میگوید:"آیا در حکومت آسمانها و زمین و مخلوقاتی که خدا آفریده از روی دقت و فکر نظر نیفکندند"( أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ مِنْ شَیْءٍ ).
تا بدانند این عالم وسیع آفرینش با این نظام حیرتانگیز بیهوده آفریده نشده و هدفی برای آن بوده است،و دعوت پیامبر ص در حقیقت دنباله همان هدف آفرینش،یعنی تکامل و تربیت انسان است.
"ملکوت"در اصل از ریشه"ملک"به معنی حکومت و مالکیت است، و اضافه"واو"و"ت"به آن برای تاکید و مبالغه میباشد و معمولا به حکومت مطلقه خداوند بر سراسر عالم هستی گفته میشود.
نظر افکندن در نظام شگرف این عالم هستی که پهنه ملک و حکومت خدا است،هم نیروی خدا پرستی و ایمان به حق را تقویت میکند،و هم روشنگر وجود یک هدف مهم در این عالم بزرگ و منظم است،و در هر دو صورت،انسان را به جستجوی نماینده خدا و رحمتی که بتواند هدف آفرینش را پیاده کند میفرستد.
سپس برای اینکه آنها را از خواب غفلت بیدار سازد میفرماید"آیا در این موضوع نیز اندیشه نکردند که ممکن است پایان زندگی آنها نزدیک شده باشد، اگر امروز ایمان نیاورند،و دعوت این پیامبر را نپذیرند،و قرآنی را که بر او نازل شده است با اینهمه نشانههای روشن قبول نکنند،به کدام سخن بعد از آن ایمان خواهند آورد"؟( وَ أَنْ عَسیٰ أَنْ یَکُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَهُ یُؤْمِنُونَ ).
یعنی اولا چنان نیست که عمر آنها جاودانی باشد،فرصتها به سرعت درگذرند و هیچکس نمیداند فردا زنده خواهد بود یا نه،پس با این حال امروز و
فردا کردن و مسائل را پشت گوش انداختن هرگز کار عاقلانهای نیست.
ثانیا اگر آنها به این قرآن با اینهمه نشانههای روشنی که در آن از خداست ایمان نیاورند آیا در انتظار کتابی از این برتر و بالاترند؟آیا ممکن است به گفتار و سخن و دعوت دیگر ایمان بیاورند؟! همانطور که مشاهده میکنیم آیات فوق تمام راههای فرار را به روی مشرکان میبندد،از یک طرف آنها را متوجه سابقه عقل و درایت پیامبر ص میکند تا به اتهام جنون از شنیدن دعوتش فرار نکنند،از سوی دیگر متوجه نظام آفرینش و آفریدگار و هدف خلقت میسازد تا بدانند بیهوده آفریده نشدهاند،و از سوی سوم متوجه زودگذرا بودن زندگی میکند تا امروز و فردا نکنند،و از سوی چهارم میگوید:
اگر به کتابی به این روشنی ایمان نیاورند،در آینده به هیچ چیزی ایمان نخواهند آورد،زیرا از این بالاتر تصور نمیشود! ***سرانجام در آخرین آیه مورد بحث،سخن را با آنها چنین پایان میدهد که"هر کس را خداوند به خاطر اعمال زشت و مستمرش،گمراه سازد،هیچ هدایت کنندهای ندارند،و خداوند آنها را هم چنان در طغیان و سرکشی رها میسازد تا حیران و سرگردان شوند"( مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَلاٰ هٰادِیَ لَهُ وَ یَذَرُهُمْ فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ ).
همانگونه که بارها گفتهایم اینگونه تعبیرات در باره همه کافران و گنهکاران نیست بلکه مخصوص به گروهی است که آن چنان در برابر حقایق،لجوج و متعصب و معاندند که گویی پرده بر چشم و گوش و قلبشان افتاده،پردههای تاریکی که نتیجه اعمال خود آنها است،و منظور از"اضلال الهی"نیز همین است.
یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلسّٰاعَةِ أَیّٰانَ مُرْسٰاهٰا قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّی لاٰ یُجَلِّیهٰا لِوَقْتِهٰا إِلاّٰ هُوَ ثَقُلَتْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ لاٰ تَأْتِیکُمْ إِلاّٰ بَغْتَةً یَسْئَلُونَکَ کَأَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْهٰا قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ اَللّٰهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (187)
187-از قیامت از تو سؤال میکنند که وقوع آن در چه زمانی است؟بگو علمش نزد پروردگار من است و هیچکس جز او(نمیتواند)وقت آن را آشکار سازد،(اما قیام قیامت حتی)در آسمانها و زمین سنگین(و بسیار پر اهمیت)است،و جز به طور ناگهانی به سراغ شما نمیآید،(باز)او تو چنان سؤال میکنند که گویی تو از زمان وقوع آن با خبری،بگو علمش تنها نزد خدا است ولی بیشتر مردم نمیدانند.
کی قیامت بر پا میشود؟
به طوری که در بعضی از روایات آمده است (1)طایفه قریش به چند نفر ماموریت دادند که به نجران سفر کنند،و از دانشمندان یهود که(علاوه بر مسیحیان)در آنجا ساکن بودند مسائل پیچیدهای را سؤال کنند و در بازگشت آنها را در برابر پیامبر ص مطرح سازند(به گمان اینکه پیامبر از پاسخ آنها عاجز میماند)از جمله سؤالات این بود که در چه زمانی قیامت برپا میشود، هنگامی که آنها این پرسش را از پیامبر ص کردند،آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت (2).
با اینکه برای آیه شان نزول خاصی ذکر شده در عین حال پیوند روشنی نیز با آیات قبل دارد،زیرا در آیات قبل اشاره به مساله قیامت و لزوم آمادگی برای چنین روزی شده بود،طبعا به دنبال چنین بحثی این سؤال برای بسیاری از مردم پیش میآید که قیامت کی بر پا خواهد شد،لذا قرآن میگوید:"از تو در باره ساعت(روز رستاخیز)میپرسند،که در چه زمانی وقوع مییابد"؟ ( یَسْئَلُونَکَ عَنِ السّٰاعَةِ أَیّٰانَ مُرْسٰاهٰا ).
گرچه کلمه"ساعت"به معنی زمان پایان دنیا نیز آمده است،ولی غالبا- و به عقیده بعضی همواره-در قرآن مجید به معنی قیام قیامت است،مخصوصا پارهای از قرائن در مورد آیهای که در آن بحث میکنیم این موضوع را تاکید میکند،مانند،جمله"متی تقوم الساعة"(کی ساعت بر پا میشود)که در شان نزول وارد شده است.
کلمه"ایان"مساوی"متی"و برای سؤال از زمان است.
و"مرسی"به اصطلاح"مصدر میمی"است،و با"ارساء"یک معنی دارد و آن اثبات یا وقوع چیزی است،لذا به کوههای محکم و ثابت،جبال راسیات گفته میشود،بنا بر این جمله" أَیّٰانَ مُرْسٰاهٰا "مفهومش این است در چه زمان قیامت وقوع پیدا میکند و ثابت میشود؟ سپس اضافه میکند که ای پیامبر!در پاسخ این سؤال صریحا"بگو این علم تنها نزد پروردگار من است،و هیچکس جز او نمیتواند وقت آن را آشکار
سازد"( قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّی لاٰ یُجَلِّیهٰا لِوَقْتِهٰا إِلاّٰ هُوَ ).
ولی دو نشانه سربسته برای آن بیان میکند،نخست میگوید:"قیام ساعت در آسمانها و زمین،مساله سنگینی است"( ثَقُلَتْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ) چه حادثهای ممکن است از این سنگینتر بوده باشد،در حالی که در آستانه قیامت،همه کرات آسمانی به هم میریزند،آفتاب خاموش،ماه تاریک، ستارگان بی فروغ و اتمها متلاشی میگردند،و از بقایای آنها جهانی نو با طرحی تازه ریخته میشود (1).
دیگر اینکه قیام ساعت،ناگهانی است،و بدون مقدمات تدریجی،و به شکل انقلابی،تحقق مییابد.
بار دیگر میگوید:"چنان از تو سؤال میکنند که گویی تو از زمان وقوع قیامت با خبری"!( یَسْئَلُونَکَ کَأَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْهٰا ) (2).
بعد اضافه میکند که در جواب آنها بگو:"این علم تنها نزد خدا است ولی بیشتر مردم از این حقیقت آگاهی ندارند"که چنین علمی مخصوص ذات پاک او است،لذا پی در پی از آن میپرسند.( قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ اللّٰهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
ممکن است بعضی از خود سؤال کنند چرا این علم مخصوص ذات خدا است و هیچکس حتی پیامبران را از آن آگاه نمیسازد؟
1) 1) بعضی از مفسران گفتهاند منظور از این جمله این است که علم و آگاهی بر قیامت بر اهل آسمانها و زمین ثقیل و سنگین است،ولی حق همان تفسیر اول است،زیرا کلمه"علم" و"اهل"را محذوف دانستن خلاف ظاهر آیه میباشد.
2) 2) "حفی"در اصل به معنی کسی است که پی در پی از چیزی سؤال میکند و با دقت و اصرار تعقیب مینماید و از آنجا که اصرار در سؤال باعث پیشرفت علم و دانش انسان میشود گاهی این کلمه به معنی"عالم و دانشمند"نیز آمده است.
پاسخ این سؤال این است که:عدم آگاهی از وقوع رستاخیز به ضمیمه ناگهانی بودن و با توجه به عظمت ابعاد آن سبب میشود که هیچگاه مردم قیامت را دور ندانند و همواره در انتظار آن باشند،به این ترتیب خود را برای نجات در آن آماده سازند،و این عدم آگاهی اثر مثبت و روشنی در تربیت نفوس و توجه آنها به مسئولیتها و پرهیز از گناه خواهد داشت.
قُلْ لاٰ أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اَللّٰهُ وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ اَلْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ اَلْخَیْرِ وَ مٰا مَسَّنِیَ اَلسُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاّٰ نَذِیرٌ وَ بَشِیرٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (188)
188-بگو من مالک سود و زیان خویش نیستم مگر آنچه را خدا بخواهد(و از غیب و اسرار نهان نیز با خبر نیستم مگر آنچه خداوند اراده کند)و اگر از غیب با خبر بودم منافع فراوانی برای خود فراهم میساختم و هیچ بدی(و زیانی)به من نمیرسید،من فقط بیم دهنده و بشارت دهندهام برای جمعیتی که ایمان میآورند (بیم از مجازات پروردگار و بشارت به پاداشهای گرانبهایش).
بعضی از مفسران(مانند مرحوم طبرسی در مجمع البیان)نقل کردهاند که اهل مکه به پیامبر ص گفتند تو اگر با خدا ارتباط داری آیا پروردگار تو را از گرانی و ارزانی اجناس در آینده با خبر نمیسازد که از این طریق بتوانی آنچه به سود و منفعت است تهیه کنی و آنچه به زیان است کنار بگذاری و یا از خشکسالی،و یا پر آبی مناطق مختلف آگاه سازد تا به موقع از مناطق خشک به سرزمینهای پر برکت کوچ کنی؟!در این هنگام آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
گرچه برای این آیه نیز شان نزول خاصی ذکر شده ولی با این حال پیوندش با آیه گذشته روشن است،زیرا در آیه قبل راجع به عدم آگاهی هیچکس جز خدا نسبت به زمان قیام"قیامت"بحث بود و در این آیه سخن از نفی علم غیب به طور کلی در میان است.
در نخستین جمله،خطاب به پیامبر ص کرده میگوید:"به آنها بگو من مالک و صاحب اختیار هیچگونه سود و زیانی در باره خویش نیستم مگر آنچه را که خدا بخواهد"( قُلْ لاٰ أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ ).
شک نیست که هر انسانی میتواند برای خود منافعی کسب کند و یا از خویشتن ضررهایی را دور سازد،ولی با این حال،همانگونه که میبینیم،در آیه فوق مطلقا این قدرت و توانایی بشر نفی شده است،و این به خاطر آن است که انسان در کارهای خود،قدرت و نیرویی از خویش ندارد بلکه همه قدرتها از ناحیه خدا است و او است که این تواناییها را در اختیار آنها گذاشته است.و به تعبیر دیگر مالک همه قدرتها و صاحب اختیار مستقل و بالذات در عالم هستی تنها ذات پاک خدا است،و دگران،حتی پیامبران و فرشتگان،از او کسب قدرت میکنند،و مالکیت و قادریت آنها بالغیر است،جمله إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ (مگر آنچه خدا بخواهد و در اختیار من بگذارد)نیز گواه این مطلب است.
در بسیاری دیگر از آیات قرآن نیز مالکیت سود و زیان از غیر خدا نفی شده است و به همین دلیل از پرستش بتها و هر چه غیر از خدا است،نهی گردیده، در سوره فرقان آیه 3 و 4 میخوانیم وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لاٰ یَخْلُقُونَ
شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ وَ لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً :"آنها جز خدا معبودهایی برای خود انتخاب کردند،معبودهایی که هیچ چیز را نمیآفرینند، بلکه خودشان مخلوقند،و صاحب اختیار سود و زیانی در باره خویش نیستند" (تا چه رسد به دیگران).
این عقیده یک نفر مسلمان است که هیچکس را ذاتا خالق و رازق و مالک سود و زیان،جز خدا نمیداند،و به همین دلیل اگر از دیگری چیزی میخواهد با توجه به این حقیقت است که او آنچه دارد از ناحیه خدا است(دقت کنید).
و از اینجا روشن میشود آنهایی که اینگونه آیات را دستاویز برای نفی هر گونه توسل جستن به پیامبران و امامان قرار دادهاند و آن را یک نوع شرک پنداشتهاند،اشتباهشان از اینجا سرچشمه گرفته که تصور کردهاند توسل به پیامبر و امام مفهومش آن است که او را در برابر خداوند مستقل بدانیم و مالک سود و زیان.
اما اگر کسی با این عقیده که پیامبر و امام از خود چیزی ندارند و هر چه بخواهند از خدا میخواهند،به آنان توسل جوید،یا از آنها شفاعتی بخواهد عین توحید و عین اخلاص است،و همان چیزی است که قرآن با جمله " إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ "در آیه فوق به آن اشاره کرده و همان چیزی است که با جمله " إِلاّٰ بِإِذْنِهِ "در آیة" مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ "به آن اشاره شده است.
بنا بر این دو گروه در باره توسل جستن در اشتباهند،آنها که برای پیامبر و امام قدرتی با لذات و دستگاهی مستقل در مقابل خدا قائلند که این یک نوع شرک و بت پرستی است،و آنها که قدرت بالغیر را از آنها نفی میکنند که این نیز یک نوع انحراف از مفاد صریح آیات قرآن است،راه حق این است که آنها به فرمان خدا نزد او شفاعت میکنند و حل مشکل توسلجوینده را از او میخواهند.
پس از بیان این موضوع،اشاره به مساله مهم دیگری میکند که مورد
سؤال گروهی بود و آن اینکه به پیامبرش میگوید به آنها بگو:"من از غیب و اسرار نهان آگاه نیستم زیرا اگر از اسرار نهان آگاهی داشتم منافع فراوانی را برای خودم فراهم میساختم و هیچگونه زیانی به من نمیرسید"( وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَ مٰا مَسَّنِیَ السُّوءُ ) (1).
چون آن کس که از تمام اسرار نهان آگاه باشد،میتواند آنچه را به نفع او است انتخاب کند و از آنچه ممکن است به زیان او تمام شود بپرهیزد.
سپس مقام واقعی و رسالت خویش را در یک جمله کوتاه و صریح بیان کرده میگوید:"من فقط بیم دهنده و بشارت دهنده برای افرادی که ایمان میآورند هستم" ( إِنْ أَنَا إِلاّٰ نَذِیرٌ وَ بَشِیرٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ).
پاره از کسانی که مطالعات محدودی دارند و تنها با توجه سطحی به یک آیه بدون در نظر گرفتن آیات دیگر قرآن و حتی قرائنی که در خود آن آیه وجود دارد داوری میکنند،آیه بالا را دلیل بر نفی علم غیب به طور مطلق از پیامبران دانستهاند.
در حالی که آیه فوق"علم بالذات و مستقل"را از پیامبر ص نفی میکند همانگونه که مالکیت هر گونه سود و زیان را به طور مستقل از او نفی کرده است با اینکه شک نیست هر انسانی مالک سود و زیانهایی در باره خویش و دیگران است.
بنا بر این جمله قبل گواه روشنی است بر اینکه هدف نفی مالکیت سود و زیان یا نفی علم غیب به طور مطلق نیست بلکه هدف نفی استقلال میباشد و به تعبیر دیگر
1) 1) در حقیقت در آیه فوق جمله و لا اعلم الغیب محذوف شده و جمله بعد بر آن گواهی میدهد.
پیامبر ص از خودش چیزی نمیداند بلکه آنچه خدا از غیب و اسرار نهان در اختیارش گذارده است میداند،همانگونه که در آیه 26 و 27 از سوره جن میخوانیم: عٰالِمُ الْغَیْبِ فَلاٰ یُظْهِرُ عَلیٰ غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ ارْتَضیٰ مِنْ رَسُولٍ :"خداوند از تمام امور پنهانی آگاه است و هیچکس را از علم غیب خود آگاه نمیسازد مگر رسولانی که مورد رضایت او هستند".
اصولا تکمیل مقام رهبری،آنهم یک رهبری جهانی و همگانی،آنهم در تمام زمینههای مادی و معنوی،نیاز به آگاهی بر بسیاری از مسائل دارد که از سایر مردم پوشیده است،نه تنها آگاهی از احکام و قوانین الهی،بلکه آگاهی بر اسرار جهان هستی و ساختمان بشر و قسمتی از حوادث آینده و گذشته،این بخش از علم غیب را خداوند در اختیار فرستادگان و نمایندگانش میگذارد،و اگر نگذارد رهبری آنها تکمیل نخواهد شد.
و به تعبیر دیگر:اقدامات و سخنان و گفتههای آنها رنگ زمان و مکان خودشان پیدا خواهد کرد و محدود به شرائط یک عصر و یک محیط میشود،اما هنگامی که از این بخش از اسرار غیب آگاه باشند،برنامهها را آن چنان پیاده میکنند که برای آیندگان و کسانی که در شرائط و مقتضیات دیگر به وجود خواهند آمد نیز مفید و کافی خواهد بود.
(برای توضیح بیشتر در زمینه"آگاهی از غیب"به جلد پنجم تفسیر نمونه صفحه 245 مراجعه فرمائید).
هُوَ اَلَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا لِیَسْکُنَ إِلَیْهٰا فَلَمّٰا تَغَشّٰاهٰا حَمَلَتْ حَمْلاً خَفِیفاً فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمّٰا أَثْقَلَتْ دَعَوَا اَللّٰهَ رَبَّهُمٰا لَئِنْ آتَیْتَنٰا صٰالِحاً لَنَکُونَنَّ مِنَ اَلشّٰاکِرِینَ (189) فَلَمّٰا آتٰاهُمٰا صٰالِحاً جَعَلاٰ لَهُ شُرَکٰاءَ فِیمٰا آتٰاهُمٰا فَتَعٰالَی اَللّٰهُ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (190) أَ یُشْرِکُونَ مٰا لاٰ یَخْلُقُ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ (191) وَ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَ لاٰ أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ (192) وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَی اَلْهُدیٰ لاٰ یَتَّبِعُوکُمْ سَوٰاءٌ عَلَیْکُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صٰامِتُونَ (193)
189-او خدایی است که شما را از نفس واحدی آفرید و همسرش را نیز از جنس او قرار داد تا در کنار او بیاساید سپس هنگامی که با او نزدیکی کرد حملی سبک برداشت که با وجود آن به کارهای خود ادامه میداد،و چون سنگین شد،هر دو از خداوند و پروردگار خویش خواستند(که فرزند صالحی به آنان دهد و عرضه داشتند)اگر فرزند صالحی به ما دهی از شاکران خواهیم بود.
190-اما به هنگامی که فرزند صالحی به آنها داد(موجودات دیگر را در این موهبت موثر دانستند و)برای خدا شریکهایی در این نعمت که به آنها بخشیده بود قائل شدند،خداوند برتر است از آنچه شریک او قرار میدهند!.
191-آیا موجوداتی را شریک او قرار میدهند که چیزی را نمیآفرینند و خودشان مخلوقند؟! 192-و نمیتوانند آنها را یاری کنند،و نه خودشان را یاری میدهند.
193-و هر گاه آنها را به سوی هدایت دعوت کنید،از شما پیروی نمیکنند،برای آنها تفاوت نمیکند چه آنها را دعوت کنید و چه خاموش باشید.
در این آیات به گوشه دیگری از حالات مشرکان و طرز تفکر آنها و پاسخ به اشتباهاتشان اشاره شده است و از آنجا که آیه گذشته سود و زیان و آگاهی از علم غیب را منحصر به خدا معرفی میکرد،و در حقیقت اشاره به توحید افعالی خدا بود،این آیات مکمل آنها محسوب میشود،زیرا اینها نیز اشاره به توحید افعالی خدا است.
نخست میگوید:"او کسی است که شما را از یک نفس آفرید و همسر او را نیز از جنس او قرار داد تا در کنار او بیاساید"( هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا لِیَسْکُنَ إِلَیْهٰا ).
این دو در کنار هم زندگی آرامبخشی داشتند،"اما هنگامی که زوج با همسر خود آمیزش جنسی کرد،باری سبک برداشت،به گونهای که در آغاز کار این حمل برای او مشکلی ایجاد نمیکرد،و با داشتن حمل به کارهای خود هم چنان ادامه میداد"( فَلَمّٰا تَغَشّٰاهٰا حَمَلَتْ حَمْلاً خَفِیفاً فَمَرَّتْ بِهِ ) (1).
اما با گذشت شب و روز،حمل او کم کم سنگین شد تا"کاملا احساس سنگینی کرد" ( فَلَمّٰا أَثْقَلَتْ ).
در این هنگام دو همسر،انتظار فرزندی را میکشیدند و آرزو داشتند خداوند فرزند صالحی به آنها مرحمت کند،لذا"متوجه درگاه خدا شدند و پروردگار خویش را چنین خواندند:بارالها اگر به ما فرزند صالحی عطا کنی از
1) 1) تغشاها از ماده"تغشی"به معنی پوشانیدن است و این جمله در زبان عرب کنایه لطیفی از آمیزش جنسی است.
شکرگزاران خواهیم بود"( دَعَوَا اللّٰهَ رَبَّهُمٰا لَئِنْ آتَیْتَنٰا صٰالِحاً لَنَکُونَنَّ مِنَ الشّٰاکِرِینَ ). "ولی هنگامی که خداوند فرزندی سالم با تناسب اندام و شایستگی کامل به آنها داد،آنها برای خدا در این نعمت بزرگ شرکائی قائل شدند،اما خداوند برتر و بالاتر از شرک آنهاست"( فَلَمّٰا آتٰاهُمٰا صٰالِحاً جَعَلاٰ لَهُ شُرَکٰاءَ فِیمٰا آتٰاهُمٰا فَتَعٰالَی اللّٰهُ عَمّٰا یُشْرِکُونَ ).
در اینکه منظور از این"زوجین"که در دو آیه بالا پیرامون آنها بحث شده کیست؟در میان مفسران گفتگوی بسیار است:
آیا"نفس واحدة"و همسرش اشاره به"آدم"و"حوا"است،در حالی که آدم از پیامبران و حوا زن با ایمان و شایستهای بود،آیا ممکن است آنها از مسیر توحید منحرف شده،راه شرک پیموده باشند؟! و اگر منظور غیر آدم است و همه افراد بشر را شامل گردد با کلمه"واحدة" چگونه سازگار است؟ از این گذشته منظور از این شرک چه نوع عمل یا تفکری بوده که از آنها سرزده است؟ در پاسخ این سؤالات باید گفت:
در تفسیر این آیات دو راه در پیش داریم که شاید تمام سخنان گوناگون مفسران که در تفسیر این آیه گفتهاند ریشهاش به این دو باز گردد.
نخست اینکه:مراد از"واحد"در آیه"واحد شخصی"است،همانگونه که در بعض آیات دیگر مانند آیه اول سوره نساء نیز به همین معنی آمده
است (1).
اصولا"نفس واحدة"در قرآن مجید در پنج مورد ذکر شده که یک مورد آن آیه مورد بحث است و چهار مورد دیگر سوره نساء آیه یک،سوره انعام آیه 98 لقمان آیه 28 و زمر آیه 6 میباشد که بعضی از آنها ارتباطی به بحث ما ندارد و بعضی مشابه آیه مورد بحث است،بنا بر این آیات مورد بحث منحصرا اشاره به آدم و همسر او است.
در این صورت مسلما منظور از شرک،پرستش غیر خدا و یا اعتقاد به الوهیت غیر پروردگار نیست،بلکه ممکن است چیزی از قبیل تمایل انسان به فرزندش بوده باشد،تمایلاتی که گاهی او را از خداوند غافل میسازد.
تفسیر دیگر اینکه مراد از واحد،در اینجا"واحد نوعی"است،یعنی خداوند همه شما را از یک نوع آفرید،همانطور که همسران شما را نیز از جنس شما قرار داد.
در این صورت این دو آیه و آیات بعد اشاره به نوع انسانها است که به هنگام انتظار تولد فرزند دست به دعا بر میدارند و از خدا فرزند صالح و شایسته میخواهند و همانند همه اشخاصی که خود را در برابر مشکل یا خطری میبینند،با اخلاص کامل به درگاه خدا میروند و با او عهد میکنند که پس از بر آمدن حاجات و حل مشکلشان شکرگزار باشند،اما به هنگامی که فرزند متولد شد یا مشکل آنها بر طرف گردید تمام عهد و پیمانها را به دست فراموشی میسپارند،گاه میگویند اگر فرزند ما سالم،یا زیبا است،به پدر و مادرش رفته،و قانون وراثت است!گاه میگویند نوع تغذیه ما و شرائط دیگر خوب بوده و چنین محصولی داده!و گاه به بتهایی که مورد پرستش آنهاست روی میآورند و میگویند فرزند ما نظر کرده بت است!، و امثال اینگونه بحثها،و به طور کلی نقش آفرینش پروردگار را نادیده
1) 1) به تفسیر نمونه جلد سوم صفحه 245 مراجعه شود.
میگیرند،و علت اصلی این موهبت را تنها عوامل طبیعی و یا معبودهای خرافی میشمرند (1).
قرائنی در آیات فوق وجود دارد که نشان میدهد با تفسیر دوم سازگارتر و مفهومتر است زیرا اولا تعبیرات آیه حال همسرانی را بازگو میکند،که قبلا در جامعهای میزیستهاند و تولد فرزندان صالح و ناصالح را با چشم خود دیده بودند،لذا از خدای خود،فرزندانی از گروه اول تقاضا میکردند،و اگر آیات مربوط به آدم و حوا باشد،هنوز فرزندی برای آنها به وجود نیامده و هنوز صالح و ناصالح وجود نداشت که آنها از خدای خود فرزند صالح بخواهند.
ثانیا ضمائری که در آخر آیه دوم و آیات بعد وجود دارد همه"ضمیر جمع" است و این میرساند که منظور از ضمیر"تثنیه"اشاره به دو گروه بوده است نه دو شخص.
ثالثا آیات بعد نشان میدهد که منظور از شرک در این آیات شرک به معنی بت پرستی است نه محبت فرزند و امثال آنها و این موضوع با حضرت آدم و همسرش سازگار نیست.
با توجه به این قرائن روشن میشود که آیات فوق پیرامون نوع انسان و گروه "زوج"و"زوجهها"سخن میگوید.
و همان گونه که در جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 245 اشاره کردیم آفرینش همسر انسان از انسان به این معنی نیست که جزئی از بدن او جدا و تبدیل به همسر شده باشد(آن چنان که در روایت مجعول و اسرائیلی نقل شده که حوا از دنده چپ آدم آفریده شد)،بلکه منظور این است که همسر انسان از نوع و از جنس او
1) 1) بعضی از مفسران خواستهاند آغاز آیه را در باره آدم و ذیل آن را در باره فرزندان آدم بدانند که با ظاهر آیه به هیچوجه سازگار نیست و به اصطلاح احتیاج به حذف و تقدیر و یا رجوع ضمیر به غیر مرجع دارد.
است آن چنان که در آیه 21 سوره روم میخوانیم: وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهٰا ."از نشانههای قدرت خدا این است که از جنس شما همسرانی برای شما آفریده تا در کنار آنها بیاسائید".
در بعضی از منابع اهل تسنن و پارهای از منابع غیر معتبر شیعه در تفسیر آیات فوق حدیثی نقل شده است که به هیچ رو با عقائد اسلامی در باره پیامبران سازگار نیست،و آن اینکه:"سمرة بن جندب"از پیامبر ص چنین نقل میکند:
لما ولدت حواء طاف بها ابلیس و کان لا یعیش لها ولد فقال سمیه عبد الحارث فعاش و کان ذلک من وحی الشیطان و امره:"هنگامی که حوا فرزندی آورد، ابلیس اطراف او را گرفت-و قبل از آن هیچ فرزندی از او زنده نمیماند-شیطان به حوا پیشنهاد کرد،نام او را"عبد الحارث"بگذارد(حارث یکی از نامهای شیطان است بنا بر این عبد الحارث یعنی بنده شیطان)"حوا"چنین کرد و آن فرزند زنده ماند و این از وحی شیطان و فرمان او بود"! (1).
از پارهای از روایات که به این مضمون وارد شده استفاده میشود که"آدم" نیز به این موضوع رضایت داد! راوی این روایت خواه"سمرة بن جندب"که از دروغگویان و کذابین مشهور است بوده باشد و یا افرادی مانند"کعب الاحبار"و"وهب بن منبه"که از سرشناسان یهود بودند و سپس اسلام آوردند،و به عقیده بعضی از دانشمندان اسلامی خرافات تورات و بنی اسرائیل را این دو نفر به محیط اسلام کشاندند هر چه باشد مضمون روایت خود بهترین دلیل بر فساد و بطلان آن است،زیرا آدم که خلیفة اللّٰه و پیامبر بزرگ خدا و دارای علم اسماء بود هر چند با ترک اولی از بهشت به زمین آمد،کسی نبود که راه شرک را انتخاب کند و فرزند خود را"بنده شیطان"!
1) 1) مسند احمد بنا به نقل تفسیر المنار جلد 9 صفحه 522.
نام بگذارد،این کار تنها در شان یک بتپرست جاهل و نادان و بیخبر است.
و از آن عجیبتر اینکه حدیث مزبور متضمن معجزه یا کرامت شیطان است، که با نامگذاری این فرزند به نام او،بر خلاف همه فرزندان گذشته،زنده ماند! و بسیار جای تاسف است که بعضی از مفسران گذشته تحت تاثیر اینگونه احادیث مجعول قرار گرفته و آن را به عنوان تفسیر آیه ذکر کردهاند،به هر حال این حدیث را چون هم بر خلاف قرآن و هم بر خلاف عقل است باید به گوشهای انداخت. ***به دنبال این جریان،قرآن بار دیگر فکر و عقیده بت پرستی را با بیان روشن و کوبندهای محکوم میکند،و میگوید:"آیا اینها موجوداتی را شریک خدا قرار میدهند که قادر بر آفرینش چیزی نیستند،بلکه خودشان مخلوق اویند" ( أَ یُشْرِکُونَ مٰا لاٰ یَخْلُقُ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ ). ***به علاوه"این معبودهای ساختگی در هیچیک از مشکلات قادر نیستند پرستش کنندگان خود را یاری کنند،و حتی قادر نیستند خود را نیز در برابر مشکلات یاری دهند"( وَ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَ لاٰ أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ ). ***این معبودها آن چنان هستند که"اگر شما بخواهید آنها را هدایت کنید، از شما پیروی نخواهند کرد"و حتی عقل و شعور آن را ندارند( وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَی الْهُدیٰ لاٰ یَتَّبِعُوکُمْ ).
آنها که چنین هستند و ندای هادیان را نمیشنوند،چگونه میتوانند دیگران را هدایت کنند؟ بعضی از مفسران احتمال دیگری در تفسیر این آیه دادهاند و آن اینکه ضمیر
"هم"به بت پرستان و مشرکان بر میگردد،یعنی گروهی از آنها بقدری لجوج و متعصبند که هر چه آنها را دعوت به توحید کنید،تسلیم نمیشوند.
این احتمال نیز هست که منظور این باشد اگر شما از آنها تقاضای هدایت کنید،تقاضای شما انجام نخواهد شد به هر حال"برای شما مساوی است،خواه آنها را،دعوت به سوی حق کنید و یا در برابرشان خاموش باشید"در هر دو صورت، این گروه بت پرستان لجوج،دستبردار نیستند( سَوٰاءٌ عَلَیْکُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صٰامِتُونَ ).
و طبق احتمال دوم معنی جمله این است:برای شما یکسان است،خواه از "بتها"تقاضای چیزی کنید،یا خاموش باشید،در هر دو صورت،نتیجه منفی است، زیرا بتها اثری در سرنوشت کسی ندارند و قادر به انجام خواسته کسی نیستند.
فخر رازی در تفسیر خود در ذیل این آیه مینویسد:مشرکان هنگامی که به مشکلی گرفتار میشدند دست تضرع به سوی بتها بر میداشتند،و هنگامی که مشکلی برای آنها واقع نمیشد،ساکت و خاموش بودند،قرآن به آنها میگوید:
خواه در برابر آنها تضرع و زاری کنید و خواه خاموش بمانید هیچ تفاوتی نمیکند.
إِنَّ اَلَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ عِبٰادٌ أَمْثٰالُکُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْیَسْتَجِیبُوا لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (194) أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِهٰا أَمْ لَهُمْ أَیْدٍ یَبْطِشُونَ بِهٰا أَمْ لَهُمْ أَعْیُنٌ یُبْصِرُونَ بِهٰا أَمْ لَهُمْ آذٰانٌ یَسْمَعُونَ بِهٰا قُلِ اُدْعُوا شُرَکٰاءَکُمْ ثُمَّ کِیدُونِ فَلاٰ تُنْظِرُونِ (195)
194-آنهایی را که غیر از خدا میخوانید(و پرستش میکنید)بندگانی همچون خود شما هستند،آنها را بخوانید و اگر راست میگوئید باید به شما پاسخ دهند (و تقاضایتان را بر آورند).
195-آیا(آنها لا اقل همانند خود شما)پاهایی دارند که با آن راه بروند؟یا دستهایی دارند که با آن چیزی را بگیرند(و کاری انجام دهند)؟یا چشمانی دارند که با آن ببینند؟یا گوشهایی دارند که با آن بشنوند؟(نه،هرگز،هیچکدام)بگو(اکنون که چنین است)این بتهایی را که شریک خدا قرار دادهاید(بر ضد من)بخوانید و برای من نقشه بکشید و لحظهای مهلت ندهید(تا بدانید کاری از آنها ساخته نیست!).
این دو آیه هم چنان بحثهای توحید و مبارزه با شرک را ادامه میدهد، و بحثهایی را که در این زمینه در آیات قبل بوده تکمیل میکند،شرک در عبادت و پرستش غیر خدا را عملی سفیهانه و دور از منطق و عقل معرفی مینماید.
دقت در مضمون این دو آیه نشان میدهد که با چهار دلیل،منطق بت پرستان ابطال گردیده و سر اینکه قرآن با استدلالهای مختلف،پیرامون این مساله بحث میکند و هر زمان برهانی تازه ارائه میدهد این است که"شرک"بدترین دشمن
ایمان و سعادت فرد و جامعه است،و چون ریشهها و شاخههای گوناگونی در افکار بشر دارد،و هر زمان به شکل تازهای ظهور میکند و جوامع انسانی را مورد تهدید قرار میدهد لذا قرآن از هر فرصتی برای قطع این ریشه خبیث و شاخههایش استفاده میکند.
نخست میگوید:"آنهایی را که شما جز خدا میخوانید و عبادت میکنید و از آنان یاری میطلبید بندگانی همچون خود شما هستند"!( إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ عِبٰادٌ أَمْثٰالُکُمْ ).
بنا بر این معنی ندارد که انسان در مقابل چیزی که مثل خود او است،به سجده بیفتد و دست نیاز به سوی او دراز کند و مقدرات و سرنوشتش را در دست او بداند.
به تعبیر دیگر:مفهوم آیه این است که اگر دقت کنید میبینید،آنها هم جسم دارند و اسیر زنجیر مکان و زمان هستند و محکوم قوانین طبیعتند و هم محدود از نظر عمر و زندگی و تواناییهای دیگر،خلاصه هیچ امتیازی بر شما ندارند،تنها با خیال و وهم و امتیازی برای آنها ساختهاید.
در اینکه چرا در این آیه به معبودهای بت پرستان"عباد"که جمع"عبد" به معنی بنده است اطلاق شده در حالی که"عبد"را به"موجود زنده"میگویند، تفسیرهای متعددی وجود دارد.
نخست اینکه ممکن است اشاره به معبودهای انسانی،همچون مسیح برای مسیحیان،و فرشتگان برای بتپرستان عرب،و امثال آن بوده باشد.
دیگر اینکه ممکن است روی توهمی که آنها پیرامون بتها داشتند با آنها سخن گفته باشد که اگر فرضا آنها دارای عقل و شعوری هم باشند،موجودی برتر از شما نخواهند بود.
سوم اینکه"عبد"در لغت گاهی به معنی موجودی که تحت تسلط و فرمان
دیگری است و در برابر آن خاضع است-هر چند عقل و شعور نداشته باشد-نیز گفته شده،از جمله به جادهای که مرتبا از آن رفت و آمد میکنند"معبد"(بر وزن مقدم)گفته شده است.
سپس اضافه میکند اگر فکر میکنید آنها قدرت و شعوری دارند"آنها را بخوانید ببینید آیا شما را جواب میدهند اگر راست میگوئید"( فَادْعُوهُمْ فَلْیَسْتَجِیبُوا لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
و این دومین دلیلی است که برای ابطال منطق آنها بیان شده و آن اینکه سکوت مرگبارشان نشانه بیعرضگی آنها و عدم قدرتشان بر هر چیز است. ***در سومین بیان روشن میسازد که آنها حتی از بندگان خود پستتر و ناتوانترند:"خوب بنگرید آیا آنها لا اقل همانند شما پاهایی دارند که با آن راه بروند"( أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِهٰا ) "یا دستهایی دارند که با آن چیزی را بگیرند و کاری انجام دهند"( أَمْ لَهُمْ أَیْدٍ یَبْطِشُونَ بِهٰا ) (1).
"یا چشمهایی دارند که با آن ببینند"( أَمْ لَهُمْ أَعْیُنٌ یُبْصِرُونَ بِهٰا ) "یا گوشهایی دارند که با آن بشنوند"( أَمْ لَهُمْ آذٰانٌ یَسْمَعُونَ بِهٰا ) به این ترتیب آنها به قدری ضعیفند،که حتی برای جابجا شدن نیاز به کمک شما دارند و برای دفاع از موجودیت خود،نیازمند به حمایت هستند،نه چشم بینا، نه گوش شنوا و نه هیچ احساس دیگری در آنها وجود ندارد.
سرانجام در پایان آیه ضمن تعبیر دیگری که در حکم چهارمین استدلال است میگوید:"بگو ای پیامبر این معبودهایی را که شما شریک خدا قرار دادهاید
1) 1) یبطشون از ماده بطش(بر وزن عرش)به معنی گرفتن با قدرت و صولت و شدت است.
بر ضد من بخوانید و همگی دست به دست هم دهید و برای من تا آنجا که میتوانید نقشه بکشید و در این کار هیچگونه تاخیر روا مدارید،ببینیم با این حال کاری از همه شما ساخته است"؟( قُلِ ادْعُوا شُرَکٰاءَکُمْ ثُمَّ کِیدُونِ فَلاٰ تُنْظِرُونِ ) یعنی اگر من دروغ میگویم و آنها مقربان خدا هستند و من به حریم احترامشان جسارت کردهام،پس چرا آنها مرا غضب نمیکنند،و نیروی آنها و شما کمترین تاثیری در وضع من ندارد،بنا بر این بدانید اینها موجودات غیر موثری هستند که توهمات شما به آنها نیرو بخشیده!.
إِنَّ وَلِیِّیَ اَللّٰهُ اَلَّذِی نَزَّلَ اَلْکِتٰابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی اَلصّٰالِحِینَ (196) وَ اَلَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَکُمْ وَ لاٰ أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ (197) وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَی اَلْهُدیٰ لاٰ یَسْمَعُوا وَ تَرٰاهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ وَ هُمْ لاٰ یُبْصِرُونَ (198)
196-(اما)ولی و سرپرست من خدایی است که این کتاب را نازل کرده است و او سرپرست همه صالحان است.
197-و کسانی را که شما جز او میخوانید نمیتوانند یاریتان کنند و نه(حتی)خودشان را یاری دهند.
198-و اگر از آنها هدایت بخواهید سخنانتان را نمیشنوند و آنها را میبینی(که با چشمهای مصنوعیشان)به تو نگاه میکنند اما در حقیقت نمیبینند!.
معبودهای بی ارزش:
در تعقیب آیه گذشته که به مشرکان میگفت شما و بتهایتان نمیتوانید کوچکترین زیانی به من برسانید،در نخستین آیه مورد بحث به دلیل آن اشاره
کرده،میگوید:"ولی و سرپرست و تکیه گاه من خدایی است که این کتاب آسمانی را بر من نازل کرده است"( إِنَّ وَلِیِّیَ اللّٰهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتٰابَ ).
نه تنها من،"او همه صالحان و شایستگان را حمایت و سرپرستی میکند و مشمول لطف و عنایتش قرار میدهد"( وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصّٰالِحِینَ ). ***سپس بار دیگر به تاکید روی دلائل بطلان بت پرستی پرداخته میگوید:
"معبودهایی را که غیر از خدا میخوانید کاری از آنها ساخته نیست،نمیتوانند شما را یاری کنند و نه خودشان را"( وَ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَکُمْ وَ لاٰ أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ ).
***و از این بالاتر"اگر از آنها هدایت خویشتن را در مشکلات بخواهید،آنها حتی حرف شما را نمیشنوند"!( وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَی الْهُدیٰ لاٰ یَسْمَعُوا ) و حتی با چشمهای مصنوعیشان که دارند،"گویا به تو نگاه میکنند،ولی در حقیقت نمیبینند"( وَ تَرٰاهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ وَ هُمْ لاٰ یُبْصِرُونَ ).
چنان که سابقا هم اشاره کردیم آیه اخیر ممکن است اشاره به"بتها"یا "بت پرستان"باشد،در صورت اول مفهومش همانست که گفته شد،و در صورت دوم تفسیرش چنین است:اگر شما مسلمانها این بت پرستان و مشرکان لجوج را به راه صحیح توحید دعوت نمائید از شما نمیپذیرند آنها با چشمهای خود به سوی تو مینگرند و نشانههای صدق و درستی را در تو مشاهده میکنند،اما واقعیتها را نمیبینند".
مضمون دو آیه اخیر در آیات گذشته نیز آمده بود،و این تکرار به خاطر تاکید هر چه بیشتر روی مساله مبارزه با بت پرستی و ریشه کن کردن نفوذ آن در روح و فکر مشرکان از طریق تلقین مکرر است.
خُذِ اَلْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْجٰاهِلِینَ (199) وَ إِمّٰا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ إِنَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (200) إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ (201) وَ إِخْوٰانُهُمْ یَمُدُّونَهُمْ فِی اَلغَیِّ ثُمَّ لاٰ یُقْصِرُونَ (202) وَ إِذٰا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآیَةٍ قٰالُوا لَوْ لاٰ اِجْتَبَیْتَهٰا قُلْ إِنَّمٰا أَتَّبِعُ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ مِنْ رَبِّی هٰذٰا بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (203)
199-با آنها مدارا کن و عذرشان را بپذیر و به نیکیها دعوت نما و از جاهلان روی بگردان (و با آنها ستیزه مکن).
200-و هر گاه وسوسهای از شیطان به تو رسد به خدا پناه بر،که او شنونده و دانا است.
201-پرهیزکاران هنگامی که گرفتار وسوسههای شیطان شوند به یاد(خدا و پاداش و کیفر او)میافتند و(در پرتو یاد او راه حق را میبینند و)بینا میگردند.
202-(ولی ناپرهیزکاران)برادرانشان(یعنی شیاطین)آنان را پیوسته در گمراهی پیش میبرند و باز نمیایستند!.
203-و هنگامی که(در نزول وحی تاخیر افتد و)آیهای برای آنها نیاوری میگویند چرا خودت(از پیش خود)آن را برنگزیدی بگو من تنها پیروی از چیزی میکنم که بر من وحی میشود این وسیله بینایی از طرف پروردگارتان و مایه هدایت و رحمت است برای جمعیتی که ایمان میآورند.
در این آیات شرائط تبلیغ و رهبری و پیشوایی مردم به طرز بسیار جالب و فشرده
بیان شده و با آیات گذشته که اشاره به مساله تبلیغ مشرکان داشت نیز تناسب دارد.
در نخستین آیه مورد بحث اشاره به سه قسمت از وظائف رهبران و مبلغان- به صورت خطاب به پیامبر ص-شده،در آغاز میگوید:"در طرز رفتار با مردم سختگیر مباش و با آنها مدارا کن،عذرشان را بپذیر،و بیش از آنچه قدرت دارند از آنها مخواه"( خُذِ الْعَفْوَ ).
"عفو"گاهی به معنی مقدار اضافی چیزی آمده،و گاهی به معنی حد وسط و میانه،و گاه به معنی قبول عذر خطاکار و بخشیدن او،و گاه به معنی آسان گرفتن کارها.
قرائن آیات نشان میدهد که آیه فوق ارتباط با مسائل مالی و گرفتن مقدار اضافی از اموال مردم که بعضی از مفسران گفتهاند ندارد،بلکه مفهوم مناسب، همان"آسان گرفتن"و"گذشت"و"انتخاب حد وسط و میانه"است (1).
بدیهی است اگر رهبر و مبلغ،شخص سختگیری باشد به زودی جمعیت از اطراف او پراکنده میشوند،و نفوذ خود را در قلوب از دست خواهد داد،همانطور که قرآن مجید میگوید: وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ :
اگر سختگیر و بد اخلاق و سنگدل بودی به طور مسلم از گرد تو پراکنده میشدند" (2).
سپس دومین دستور را به این صورت میدهد:"مردم را به کارهای نیک و آنچه را عقل و خرد،شایسته میشناسد و خداوند آن را نیک معرفی کرده،دستور ده" ( وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ ).
اشاره به اینکه ترک سختگیری مفهومش مجامله کاری نیست،بلکه باید
رهبران و مبلغان همه حقایق را بگویند و مردم را به سوی حق دعوت کنند و چیزی را فروگذار ننمایند.
در مرحله سوم دستور به تحمل و بردباری در برابر جاهلان داده میگوید:
"از جاهلان روی برگردان و با آنها ستیزه مکن"( وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجٰاهِلِینَ ).
رهبران و مبلغان در مسیر خود با افراد متعصب،لجوج،جاهل و بیخبر، و افرادی که سطح فکر و اخلاق آنها بسیار پائین است،روبرو میشوند،از آنها دشنام میشنوند،هدف تهمتشان قرار میگیرند،سنگ در راهشان میافکنند.
راه پیروزی بر این مشکل گلاویز شدن با جاهلان نیست،بلکه بهترین راه تحمل و حوصله،نادیده گرفتن و نشنیده گرفتن اینگونه کارها است،و تجربه نشان میدهد برای بیدار ساختن جاهلان و خاموش کردن آتش خشم و حسد و تعصبشان،این بهترین راه است. ***در آیه بعد دستور دیگری میدهد که در حقیقت چهارمین وظیفه رهبران و مبلغان را تشکیل میدهد و آن اینکه بر سر راه آنها همواره وسوسههای شیطانی در شکل مقام،مال،شهوت و امثال اینها خودنمایی میکند،و شیطان و شیطانصفتان میکوشند آنها را از طریق این وسوسهها از مسیرشان منحرف سازند و از هدفشان باز دارند.
قرآن دستور میدهد که"اگر وسوسههای شیطانی،متوجه تو شد،به خدا پناه ببر،و خود را به او بسپار،و از لطفش مدد بخواه،زیرا او سخن تو را میشنود و از اسرار درونت آگاه و از وسوسههای شیاطین با خبر است"( وَ إِمّٰا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطٰانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ إِنَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ) (1).
1) 1) ینزغنک از ماده نزغ(بر وزن نزع)به معنی ورود در کاری،به قصد افساد و یا تحریک بر آن است.
از امام صادق ع چنین نقل شده که در قرآن مجید،آیهای جامعتر در مسائل اخلاقی از آیه فوق(آیه نخست)نیست (1).
بعضی از دانشمندان در تفسیر این حدیث،چنین گفتهاند،که اصول فضائل اخلاقی بر طبق اصول قوای انسانی که"عقل"و"غضب"و"شهوت"است در سه قسمت خلاصه میشود.
فضائل عقلی که نامش"حکمت"است،و در جمله و أمر بالعرف(به نیکیها و شایستگیها دستور ده)خلاصه شده.
و فضائل نفسی در برابر طغیان و شهوت که نامش"عفت"است و در خذ العفو خلاصه گردیده.
و تسلط بر نفس در برابر قوه غضبیه که نامش"شجاعت"است،در أَعْرِضْ عَنِ الْجٰاهِلِینَ منعکس گردیده است.
حدیث فوق را خواه به صورتی که مفسران گفتهاند و در بالا اشاره شد تفسیر کنیم،و خواه به صورت شرائط رهبر که ما عنوان کردیم،تفسیر شود،این واقعیت را بیان میکند که جملههای کوتاه و فشرده آیه فوق متضمن یک برنامه جامع و وسیع و کلی در زمینههای اخلاقی و اجتماعی است،بطوری که میتوان همه برنامههای مثبت و سازنده و فضائل انسانی را در آن پیدا کرد،و به گفته بعضی از مفسران،اعجاز قرآن در شکل"فشرده گویی"آمیخته با وسعت و عمق معنی،در آیه فوق کاملا منعکس است.
توجه به این نکته نیز لازم است که مخاطب در آیه گرچه شخص پیامبر ص است ولی همه امت و تمامی رهبران و مبلغان را شامل میشود.
و نیز توجه به این نکته لازم است که در آیات فوق،هیچ مطلبی که مخالف
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه.
مقام عصمت بوده باشد وجود ندارد،زیرا پیامبران و معصومان هم در برابر وسوسههای شیطان باید خود را به خدا بسپارند و هیچکس از لطف و حمایت خدا در برابر وساوس شیاطین و نفس بی نیاز نیست،حتی معصومان.
در بعضی از روایات نقل شده هنگامی که نخستین آیه فوق نازل شد،پیامبر ص از جبرئیل در باره آن توضیح خواست(که چگونه با مردم مدارا و ترک سختگیری کند)جبرئیل گفت نمیدانم باید از آنکه میداند سؤال کنم،سپس بار دیگر بر پیامبر ص نازل شد و گفت:
یا محمد ان اللّٰه یامرک ان تعفوا عمن ظلمک و تعطی من حرمک و تصل من قطعک :ای محمد!خداوند به تو دستور میدهد از آنها که به تو ستم کردهاند(به هنگامی که قدرت پیدا کردی)انتقام نگیری و)گذشت نمایی،و به آنها که تو را محروم ساختهاند،عطا کنی،و به آنها که از تو بریدهاند پیوند برقرار سازی" (1).
و در حدیث دیگری نقل شده هنگامی که آیه نخست نازل شد و به پیامبر ص دستور داد در برابر جاهلان تحمل کند،پیامبر ص عرضه داشت پروردگارا با وجود خشم و غضب چگونه میتوان تحمل کرد؟آیه دوم نازل شد و به پیامبر ص دستور داد که چنین هنگامی خود را به خدا بسپارد (2).
ذکر این نکته نیز مناسب است که عین آیه دوم مورد بحث در سوره"فصلت" آیه 36 آمده است، تنها تفاوتی که دارد بجای" إِنَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ "،"إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ "میباشد. ***در آیه بعد راه غلبه و پیروزی بر وسوسههای شیطان را،به این صورت بیان
میکند که:"پرهیزکاران هنگامی که وسوسههای شیطانی،آنها را احاطه میکند به یاد خدا و نعمتهای بی پایانش،به یاد عواقب شوم گناه و مجازات دردناک خدا، میافتند،در این هنگام ابرهای تیره و تار وسوسه از اطراف قلب آنها کنار میرود و راه حق را به روشنی میبینند و انتخاب میکنند"( إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ الشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ ).
"طائف"به معنی"طواف کننده"است،گویا وسوسههای شیطانی همچون طواف کنندهای پیرامون فکر و روح انسان پیوسته گردش میکنند تا راهی برای نفوذ بیابند،اگر انسان در این هنگام به یاد خدا و عواقب شوم گناه بیفتد،آنها را از خود دور ساخته و رهایی مییابد و گرنه سرانجام در برابر این وسوسهها تسلیم میگردد.
اصولا هر کس در هر مرحلهای از ایمان و در هر سن و سال گهگاه گرفتار وسوسههای شیطانی میگردد،و گاه در خود احساس میکند که نیروی محرک شدیدی در درون جانش آشکار شده و او را به سوی گناه دعوت میکند،این وسوسهها و تحریکها،مسلما در سنین جوانی بیشتر است،در محیطهای آلوده،همچون محیطهای امروز که خود مراکز فساد در آن فراوان و آزادی نه به معنی حقیقی بلکه به شکل بیبند و باری همه جا را فرا گرفته و دستگاههای تبلیغاتی غالبا در خدمت شیطان و وسوسههای شیطانی هستند،فزونتر میباشد،تنها راه نجات از آلودگی در چنین شرائطی،نخست فراهم ساختن سرمایه"تقوی"است که در آیه مورد بحث به آن اشاره شده،و سپس"مراقبت"و سرانجام توجه به خویشتن و پناه بردن به خدا،یاد الطاف و نعمتهای او،و مجازاتهای دردناک خطاکاران است.
در روایات کرارا به اثر عمیق ذکر خدا در کنار زدن وسوسههای شیطان اشاره شده است.
حتی افراد بسیار با ایمان و دانشمند و با شخصیت همیشه احساس خطر در
مقابل وسوسههای شیطانی میکردند،و از طریق مراقبت که در علم اخلاق بحث مشروحی دارد با آن میجنگیدند.
اصولا وسوسههای نفس و شیطان همانند میکربهای بیماریزا است،که در همه وجود دارند،ولی به دنبال بنیههای ضعیف و جسمهای ناتوان میگردند،تا در آنجا نفوذ کنند اما آنها که جسمی سالم و نیرومند و قوی دارند،این میکربها را از خود دفع میکنند.
جمله فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ (به هنگام یاد خدا چشمشان بینا میشود و حق را میبینند)اشاره به این حقیقت است که وسوسههای شیطانی پرده بر دید باطنی انسان میافکند،آن چنان که راه را از چاه و دوست را از دشمن و نیک را از بد نمیشناسد،ولی یاد خدا به انسان بینایی و روشنایی میبخشد،و قدرت شناخت واقعیتها به او میدهد،شناختی که نتیجهاش نجات از چنگال وسوسهها است. ***کوتاه سخن اینکه در آیه گذشته مشاهده کردیم که چگونه پرهیزکاران در پرتو ذکر خدا از چنگال وسوسههای شیطانی رهایی مییابند،و این در حالی است که گناهکاران آلوده،که برادران شیطانند در دام او گرفتارند،قرآن در آیه بعد در این باره چنین میگوید:"برادرانشان-یعنی شیاطین-پیوسته آنها را در گمراهی پیش میبرند،و از گمراه ساختن آنها باز نمیایستند،بلکه بیرحمانه حملات خود را به طور مداوم بر آنها ادامه میدهند"( وَ إِخْوٰانُهُمْ یَمُدُّونَهُمْ فِی الغَیِّ ثُمَّ لاٰ یُقْصِرُونَ ) "اخوان"کنایه از شیاطین است و ضمیر"هم"به مشرکان و گنهکاران باز میگردد،چنان که در آیه 27 سوره اسراء میخوانیم إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کٰانُوا إِخْوٰانَ الشَّیٰاطِینِ :"تبذیر کنندگان برادران شیطانند"!.
یمدونهم از ماده"امداد"به معنی کمک دادن و ادامه دادن و افزودن است
یعنی پیوسته آنها را به این راه میکشانند و پیش میروند.
جمله لاٰ یُقْصِرُونَ به معنی این است که شیاطین در گمراه ساختن آنها از هیچ چیز کوتاهی نمیکنند. ***سپس حال جمعی از مشرکان و گنهکاران دور از منطق را شرح میدهد و میگوید هنگامی که آیات قرآن را برای آنها بخوانی آن را تکذیب میکنند"و هنگامی که آیهای برای آنها نیاوری و در نزول وحی تاخیری افتد میگویند پس این آیات چه شد؟چرا از پیش خود آنها را تنظیم نمیکنی"؟مگر همه اینها وحی آسمانی است؟( وَ إِذٰا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآیَةٍ قٰالُوا لَوْ لاٰ اجْتَبَیْتَهٰا ) (1).
"اما به آنها بگو من تنها از آنچه به سویم وحی میشود پیروی میکنم، و جز آنچه خدا نازل میکند،چیزی نمیگویم"( قُلْ إِنَّمٰا أَتَّبِعُ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ مِنْ رَبِّی ).
"این قرآن و آیات نورانیش وسیله بیداری و بینایی از طرف پروردگار است،که به هر انسان آمادهای دید و روشنایی و نور میدهد"( هٰذٰا بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ ).
"و مایه هدایت و رحمت برای افراد با ایمان و آنها که در برابر حق تسلیمند میباشد" ( وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ).
ضمنا از این آیه روشن میشود همه سخنان و کردار پیامبر ص از وحی آسمانی سرچشمه میگیرد و آنها که غیر از این میگویند،از قرآن بیگانهاند.
1) 1) "اجتباء"از ماده"جبایت"در اصل به معنی جمع کردن آب در حوض و مانند آن است،و لذا به حوض،"جابیة"گفته میشود،جمعآوری خراج را نیز "جبایت"میگویند،سپس به جمعآوری کردن چیزی به عنوان انتخاب"اجتباء"گفته شده است،و جمله لو لا اجتبیتها به معنی چرا انتخاب نکردی است.
وَ إِذٰا قُرِئَ اَلْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (204) وَ اُذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً وَ دُونَ اَلْجَهْرِ مِنَ اَلْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ وَ لاٰ تَکُنْ مِنَ اَلْغٰافِلِینَ (205) إِنَّ اَلَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِهِ وَ یُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ یَسْجُدُونَ (206)
204-هنگامی که قرآن خوانده شود گوش فرا دهید و خاموش باشید تا مشمول رحمت خدا شوید.
205-پروردگارت را در دل خود از روی تضرع و خوف و آهسته و آرام،صبحگاهان و شامگاهان یاد کن!و از غافلان مباش! 206-آنها که(در مقام قرب)نزد پروردگار تواند هیچگاه از عبادتش تکبر نمیورزند و او را تسبیح میگویند و برایش سجده میکنند.
به هنگام شنیدن تلاوت قرآن خاموش باشید.
این سوره(سوره اعراف)با بیان عظمت قرآن آغاز شده،و با آیات مورد بحث که آنهم از قرآن سخن میگوید،پایان میپذیرد،هر چند بعضی از مفسران برای نزول نخستین آیه مورد بحث،شان نزولهایی ذکر کردهاند از جمله اینکه "ابن عباس"و جمع دیگری گفتهاند،مسلمانان در آغاز کار گاهی در نماز صحبت میکردند،و گاهی شخص تازه وارد،به هنگامی که نماز را شروع میکرد،از دیگران سؤال میکرد،چند رکعت نماز خواندهاید،؟آنها هم جواب میدادند فلان مقدار،آیه بالا نازل شد و آنها را از این کار نهی کرد.
و نیز از"زهری"نقل شده:هنگامی که پیامبر ص تلاوت قرآن میکرد،جوانی از انصار همراه او بلند قرآن میخواند،آیه نازل شد و از این
کار نهی کرد.
بهر صورت قرآن در آیه فوق دستور میدهد:"هنگامی که قرآن تلاوت میشود،با توجه گوش دهید و ساکت باشید،شاید مشمول رحمت خدا گردید" ( وَ إِذٰا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ ).
"انصتوا"از ماده"انصات"به معنی سکوت توأم با گوش فرا دادن است.
در اینکه آیا این سکوت و استماع به هنگام قرائت قرآن در تمام موارد است،یا منحصر به وقت نماز و هنگام قرائت امام جماعت،و یا به هنگامی که امام در خطبه نماز جمعه تلاوت قرآن میکند،در میان مفسران گفتگو بسیار است،و احادیث مختلفی در کتب حدیث و تفسیر در این زمینه نقل شده است.
آنچه از ظاهر آیه استفاده میشود این است که این حکم،عمومی و همگانی است و مخصوص به حال معینی نیست،ولی روایات متعددی که از پیشوایان اسلام نقل شده به اضافه اجماع و اتفاق علماء بر عدم وجوب استماع در همه حال،دلیل بر این است که این حکم به صورت کلی یک حکم استحبابی است،یعنی شایسته و مستحبّ است که در هر کجا و در هر حال کسی قرآن را تلاوت کند،دگران به احترام قرآن سکوت کنند و گوش جان فرا دهند و پیام خدا را بشنوند و در زندگی خود از آن الهام گیرند،زیرا قرآن تنها کتاب قرائت نیست،بلکه کتاب فهم و درک و سپس عمل است،این حکم مستحبّ به قدری تاکید دارد که در بعضی از روایات از آن تعبیر به واجب شده است.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:
یجب الانصات للقرآن فی الصلاة و فی غیرها و اذا قرء عندک القرآن وجب علیک الانصات و الاستماع.
"بر تو واجب است که در نماز و غیر نماز در برابر شنیدن قرآن سکوت و استماع کنی و هنگامی که نزد تو قرآن خوانده شود،لازم است سکوت کردن
و گوش فرا دادن" (1)حتی از بعضی از روایات استفاده میشود که اگر امام جماعت مشغول قرائت باشد فرد دیگری،آیهای از قرآن تلاوت کند،مستحبّ است سکوت کند تا او آیه را پایان دهد،سپس امام قرائت را تکمیل کند،چنان که از امام صادق ع نقل شده که علی ع در نماز صبح بود و"ابن کوا"(همان مرد منافق تیره دل)در پشت سر امام ع مشغول نماز بود،ناگاه در نماز این آیه را تلاوت کرد وَ لَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِینَ (و هدفش از خواندن آیه این بود که به طور کنایه به علی ع احتمالا در مورد قبول حکمیت در میدان"صفین"اعتراض کند)اما با این حال امام ع برای احترام قرآن سکوت کرد تا وی آیه را به پایان رسانید،سپس امام ع به ادامه قرائت نماز بازگشت،و"ابن کوا"کار خود را دو مرتبه تکرار کرد،باز امام ع سکوت کرد و"ابن کوا"برای سومین بار آیه را تکرار نمود،و علی ع مجددا به احترام قرآن سکوت کرد،سپس حضرت این آیه را تلاوت فرمود فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ لاٰ یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لاٰ یُوقِنُونَ (اشاره به اینکه مجازات دردناک الهی در انتظار منافقان و افراد بی ایمان است و در برابر آنها باید تحمل و حوصله به خرج داد)سرانجام امام سوره را تمام کرده و به رکوع رفت (2).
از مجموع این بحث روشن میشود که استماع و سکوت به هنگام شنیدن آیات قرآن کار بسیار شایستهای است ولی به طور کلی واجب نیست،و شاید علاوه بر اجماع و روایات جمله" لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ "(شاید مشمول رحمت خدا بشوید)نیز اشاره به مستحبّ بودن این حکم باشد.
تنها موردی که این حکم الهی شکل وجوب به خود میگیرد موقع نماز جماعت است که ماموم به هنگام شنیدن قرائت امام باید سکوت کند و گوش فرا دهد،حتی جمعی از فقها این آیه را دلیل بر سقوط قرائت حمد و سوره از ماموم دانستهاند.
از جمله روایاتی که دلالت بر این حکم دارد حدیثی است که از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
"
و اذا قرء القرآن فی الفریضة خلف الامام فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ ":"هنگامی که قرآن در نماز فریضه و پشت سر امام خوانده میشود، گوش فرا دهید و خاموش باشید شاید مشمول رحمت الهی شوید" (1).
و امام در مورد کلمه"لعل"(شاید)که در این گونه موارد به کار میرود، سابقا هم اشاره کردهایم که منظور این است برای اینکه مشمول رحمت خدا شوید،تنها سکوت و گوش فرا دادن کافی نیست،شرائط دیگری از جمله عمل به آن دارد.
ذکر این نکته نیز به مورد است که فقیه معروف"فاضل مقداد"در کتاب "کنز العرفان"تفسیر دیگری برای آیه ذکر کرده است و آن اینکه،مراد از آن شنیدن آیات قرآن و درک مفاهیم آن و پی بردن به معجزه بودنش میباشد.
ذکر این تفسیر شاید به خاطر آن است که در آیه قبل،گفتگو از مشرکان بود که آنها در باره نزول قرآن بهانهجویی میکردند،قرآن به آنها میگوید:"خاموش شوید و گوش فرا دهید تا حقیقت را دریابید" (2).
هیچ مانعی ندارد که مفهوم آیه فوق را آن چنان وسیع بدانیم که مسلمان و کافر همه را در بر گیرد،غیر مسلمان باید بشنوند و سکوت کنند و در آن
بیندیشند تا ایمان بیاورند و مشمول رحمت خدا شوند،مسلمانان هم باید گوش فرا دهند و مفاهیم آن را دریابند و به آن عمل کنند،تا رحمت خدا آنها را نیز فرا گیرد،زیرا قرآن کتاب ایمان و علم و عمل است برای همگان نه برای یک گروه معین. ***سپس در آیه بعد برای تکمیل دستور فوق به پیامبر ص دستور میدهد (و البته یک حکم عمومی است اگر چه روی سخن در آن به پیامبر ص شده همانند بسیاری دیگر از تعبیرات قرآن)که"پروردگارت را در دل خود از روی تضرع و خوف یاد کن"( وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً ) (1)سپس اضافه میکند:"و آهسته و آرام نام او را بر زبان بیاور" ( وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ ) و این کار را همواره صبحگاهان و شامگاهان تکرار کن" (بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ ) "آصال"جمع"اصیل"به معنی نزدیک غروب و شامگاه است.
"و هرگز از غافلان و بیخبران از یاد خدا مباش"( وَ لاٰ تَکُنْ مِنَ الْغٰافِلِینَ ) یاد خدا در همه حال و در هر روز و در صبحگاهان و شامگان مایه بیداری دلها و کنار رفتن ابرهای تاریک غفلت از دل آدمی است،یاد خدا همچون باران بهاری است که چون بر دل ببارد گلهای بیداری،توجه،احساس مسئولیت،روشنبینی و هر گونه عمل مثبت و سازندهای را میرویاند. ***سپس با این سخن سوره را پایان میدهد که نه تنها شما باید در همه حال به
1) 1) "تضرع"در اصل از ماده"ضرع"به معنی"پستان"گرفته شده و به کار کسی که با نوک انگشتان شیر میدوشد تضرع میگویند سپس به معنی اظهار خضوع و تواضع آمده است.
یاد خدا باشید،فرشتگان مقرب پروردگار و آنها که در مقام قرب،نزد پروردگار تواند هیچگاه از عبادت او تکبر نمیورزند،و همواره تسبیح او میگویند و ذات پاکش را از آنچه شایسته مقام او نیست منزه میشمارند و در پیشگاه او سجده مینمایند ( إِنَّ الَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِهِ وَ یُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ یَسْجُدُونَ ).
کلمه" عِنْدَ رَبِّکَ "(آنها که نزد پروردگار تواند)به معنی قرب مکانی نیست،زیرا خداوند مکانی ندارد،بلکه اشاره به قرب مقامی است،یعنی آنها با آن همه موقعیت و مقام باز در بندگی و یاد خدا و سجده و تسبیح کوتاهی ندارند، شما هم باید کوتاهی نکنید.
به هنگام تلاوت آیه فوق،سجده کردن مستحبّ است،ولی بعضی از اهل تسنن مانند پیروان"ابو حنیفه"آن را واجب میشمرند.
بار الها قلب ما را به نور یاد خودت روشن فرما همان روشنایی که در پرتو آن را خویش را به سوی حقیقت بگشائیم و از آن در بپاداشتن پرچم حق و پیکار با ظالمان و ستمگران و درک مسئولیتها و انجام رسالتها مدد گیریم.
(پایان سوره اعراف)
سوره انفال دور نما و فشرده مباحث این سوره
در هفتاد و پنج آیهای که در سوره"انفال"وجود دارد مباحث بسیار مهمی مطرح شده است:
نخست اشاره به بخش مهمی از مسائل مالی اسلام از جمله"انفال"و"غنائم" که پشتوانه مهمی برای"بیت المال"محسوب میگردد،شده است.
سپس مباحث دیگری مانند:
صفات و امتیازات مؤمنان واقعی،و داستان جنگ بدر،یعنی نخستین برخورد مسلحانه مسلمانان با دشمنان،و حوادث عجیب و عبرتانگیزی که در این جنگ واقع شد.
قسمت قابل ملاحظهای از احکام جهاد و وظائف مسلمانان در برابر حملات پیگیر دشمن.
جریان پیامبر ص و داستان آن شب تاریخی هجرت(لیلة المبیت).
وضع مشرکان و خرافات آنها قبل از اسلام.
چگونگی ضعف و ناتوانی مسلمانان در آغاز کار و سپس تقویت آنها در پرتو اسلام.
حکم خمس و چگونگی تقسیم آن.
لزوم آمادگی رزمی و سیاسی و اجتماعی برای جهاد در هر زمان و مکان.
برتری نیروهای معنوی مسلمانان بر دشمن علی رغم کمبود ظاهری نفرات آنها.
حکم اسیران جنگی و طرز رفتار با آنها.
هجرت کنندگان و آنها که هجرت نکردهاند.
مبارزه و در گیری با منافقان و راه شناخت آنها و بالآخره یک سلسله مسائل اخلاقی و اجتماعی سازنده دیگر.
به همین دلیل جای تعجب نیست که در پارهای از روایات که در فضیلت تلاوت این سوره وارد شده،مانند روایتی که از امام صادق ع به ما رسیده میخوانیم که فرمود:
من قرء الانفال و برائة فی کل شهر لم یدخله نفاق ابدا و کان من شیعة امیر المؤمنین ع حقا و یاکل یوم القیامة من موائد الجنة معهم حتی یفرغ الناس من الحساب.
"کسی که سوره"انفال"و"برائت"را در هر ماه بخواند،هرگز روح نفاق در وجود او وارد نخواهد شد و از پیروان حقیقی امیر مؤمنان علی ع خواهد بود و در روز رستاخیز از مائدههای بهشتی با آنها بهره میگیرد،تا مردم از حساب خویش فارغ شوند" (1).
زیرا همانطور که سابقا هم اشاره شد فضائل سورههای قرآن و پاداشهای بزرگی که به تلاوت کنندگان وعده داده شده تنها در پرتو خواندن الفاظ آن به دست نمیآید بلکه خواندن مقدمهای است برای اندیشه،و اندیشه وسیلهای است برای فهم،و فهم مقدمهای است برای عمل،و از آنجا که در سوره انفال و برائت صفات منافقان و همچنین مؤمنان راستین تشریح شده آنها که آن را بخوانند و در زندگی خود پیاده کنند هیچگاه گرفتار روح نفاق نخواهند شد و همچنین از آنجا که در این دو سوره به صفات مجاهدان راستین و گوشهای از فداکاریهای سرور مجاهدان علی ع اشاره شده آنها که محتویات این دو سوره را درک و اجرا نمایند از شیعیان راستین امیر مؤمنان ع خواهند بود.
1) 1) تفسیر مجمع البیان ذیل آیه.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلْأَنْفٰالِ قُلِ اَلْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ أَصْلِحُوا ذٰاتَ بَیْنِکُمْ وَ أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (1)
1-از تو در باره انفال(غنائم و هر گونه مال بدون مالک مشخص)سؤال میکنند بگو:
انفال مخصوص خدا و پیامبر است،پس از(مخالفت فرمان)خدا بپرهیزید و میان برادرانی را که با هم ستیزه دارند آشتی دهید و اطاعت خدا و پیامبرش را کنید اگر ایمان دارید.
از"ابن عباس"چنین نقل شده که پیامبر ص در روز جنگ"بدر"برای تشویق جنگجویان اسلام جوائزی برای آنها تعیین کرد و مثلا فرمود کسی که فلان فرد دشمن را اسیر کند و نزد من آورد چنین پاداشی را به او خواهم داد،این تشویق(علاوه بر روح ایمان و جهاد که در وجود آنها شعلهور بود)سبب شد که سربازان جوان پیامبر ص در یک مسابقه افتخار آمیز با سرعت به سوی هدف بشتابند،ولی پیر مردان و افراد سالخورده در زیر پرچمها توقف کردند،هنگامی که جنگ"بدر"پایان پذیرفت،جوانان برای گرفتن پاداشتهای افتخارآمیز خود به خدمت پیامبر ص شتافتند،اما پیر مردان به آنها گفتند که ما نیز سهمی داریم،زیرا ما تکیه گاه و مایه دلگرمی شما بودیم و اگر کار بر شما سخت میشد و عقبنشینی میکردید،حتما به سوی ما میآمدید،در این موقع میان
دو نفر از انصار مشاجره لفظی پیدا شد و راجع به غنائم جنگ با یکدیگر گفتگو کردند،آیه فوق نازل شد و صریحا غنائم را متعلق به پیغمبر ص معرفی کرد که هر گونه بخواهد با آن رفتار کند،پیامبر ص هم آن را به طور مساوی در میان همه جنگجویان تقسیم کرد،و دستور داد که میان برادران دینی صلح و اصلاح شود.
همانگونه که در شان نزول خواندیم آیه فوق پس از جنگ"بدر"نازل شده و پیرامون غنائم جنگی صحبت میکند و به صورت قانون کلی،یک حکم وسیع اسلامی را بیان میدارد،خطاب به پیامبر ص کرده و میگوید:"از تو در باره انفال سؤال میکنند"( یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَنْفٰالِ ).
"بگو انفال مخصوص خدا و پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله است"( قُلِ الْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ ).
بنا بر این"تقوا را پیشه کنید و در میان خود اصلاح کنید و برادرانی را که با هم ستیزه کردهاند آشتی دهید"( فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَصْلِحُوا ذٰاتَ بَیْنِکُمْ ).
"و اطاعت خدا و پیامبرش کنید،اگر ایمان دارید"( وَ أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ).
یعنی تنها ایمان با سخن نیست،بلکه جلوهگاه ایمان،اطاعت بی قید و شرط در همه مسائل زندگی از فرمان خدا و پیامبر ص است،نه تنها در غنائم جنگی در همه چیز باید گوش به فرمان و تسلیم اوامر آنها باشید.
"انفال"در اصل از ماده"نفل"(بر وزن نفع)به معنی زیادی است،و این که به نمازهای مستحبّ"نافله"گفته میشود چون اضافه بر واجبات است،و همچنین اگر"نوه"را نافله میگویند به خاطر این است که بر فرزندان افزوده میشود، "نوفل"به کسی گفته میشود که بخشش زیاد داشته باشد.
و اگر به غنائم جنگی نیز انفال گفته شده است،یا به جهت این است که یک سلسله اموال اضافی است که بدون صاحب میماند و به دست جنگجویان میافتد در حالی که مالک خاصی برای آن وجود ندارد،و یا به این جهت است که جنگجویان برای پیروزی بر دشمن میجنگند،نه برای غنیمت،بنا بر این غنیمت یک موضوع اضافی است که به دست آنها میافتد.
1-گرچه آیه فوق در زمینه غنائم جنگی وارد شده است،ولی مفهوم آن یک حکم کلی و عمومی است،و تمام اموال اضافی یعنی آنچه مالک خصوصی ندارد را شامل میشود،به همین دلیل در روایاتی که از طریق اهل بیت ع به ما رسیده میبینیم که مفهوم وسیعی برای انفال بیان شده است،در روایات معتبر از امام باقر و امام صادق ع چنین میخوانیم:
انها ما اخذ من دار الحرب من غیر قتال کالذی انجلی عنها اهلها و هو المسمی فیئا و میراث من لا وارث له،و قطائع الملوک اذا لم تکن مغصوبة و الآجام،و بطون الاودیه،و الموات،فانها للّٰه و لرسوله و بعده لمن قام مقامه یصرفه حیث یشاء من مصالحه و مصالح عیاله :
"انفال اموالی است که از دار الحرب بدون جنگ گرفته میشود و همچنین
سرزمینی که اهلش آن را ترک کرده و از آن هجرت میکنند-و آن"فیء" نامیده میشود-و میراث کسی که وارثی نداشته باشد،و سرزمین و اموالی که پادشاهان به این و آن میبخشیدند-در صورتی که صاحب آن شناخته نشود- و بیشهزارها و جنگلها و درهها و سرزمینهای موات که همه اینها از آن خدا و پیامبر ص و بعد از او برای کسی است که قائم مقام او است،و او آن را در هر راه که مصلحت خویش و مصلحت مردمی که تحت تکفل او هستند ببیند،مصرف خواهد کرد" (1).
گرچه همه غنائم جنگی در حدیث بالا نیامده است،ولی در حدیث دیگری که از امام صادق ع نقل شده میخوانیم:
ان غنائم بدر کانت للنبی خاصة فقسمها بینهم تفضلا منه :"غنائم بدر مخصوص پیامبر ص بود و او به عنوان بخشش آنها را در میان جنگجویان تقسیم کرد" (2).
از آنچه گفته شد چنین نتیجه میگیریم که مفهوم اصلی انفال نه تنها غنائم جنگی بلکه همه اموالی را که مالک خصوصی ندارد شامل میشود و تمام این اموال متعلق به خدا و پیامبر ص و قائم مقام او است،و به تعبیر دیگر متعلق به حکومت اسلامی است و در مسیر منافع عموم مسلمین مصرف میگردد.
منتها در مورد غنائم جنگی و اموال منقولی که با پیکار به دست سربازان میافتد،قانون اسلام-چنان که در همین سوره شرح خواهیم داد-بر این قرار گرفته که چهار پنجم آن را به عنوان تشویق و جبران گوشهای از زحمات جنگجویان به آنها داده شود،و تنها یک پنجم از آن به عنوان خمس در مصارفی که ذیل آیه 41 اشاره خواهد شد مصرف گردد،و به این ترتیب غنائم نیز در مفهوم عمومی انفال مندرج است و در اصل،ملک حکومت اسلامی است و بخشیدن چهار پنجم آن به جنگجویان به عنوان عطیه و تفضل است(دقت کنید).
2-ممکن است تصور شود که آیه فوق(بنا بر این که غنائم جنگی را نیز شامل شود)با آیه چهل و یکم همین سوره که میگوید:"تنها یک پنجم غنائم (خمس آنها)متعلق به خدا و پیامبر ص و سایر مصارف است"منافات دارد زیرا مفهوم آن این است که چهار پنجم باقیمانده به جنگجویان متعلق است.
ولی با توجه به آنچه در بالا گفته شد،روشن میشود که غنائم جنگی در اصل همه متعلق به خدا و پیامبر ص است،و این یک نوع بخشش و تفضل میباشد که چهار پنجم آن را در اختیار جنگجویان میگذارند و به تعبیر دیگر حکومت اسلامی چهار پنجم حق خود را از غنائم منقول در مورد مجاهدین مصرف میکند و به این ترتیب هیچگونه منافاتی باقی نمیماند.
و از اینجا نیز روشن میشود که آیه خمس-آن چنان که بعضی از مفسران پنداشتهاند-آیه انفال را نسخ نمیکند،بلکه هر دو به قوت خود باقی هستند.
3-همانگونه که در شان نزول خواندیم در میان بعضی از مسلمانان مشاجرهای در مورد غنائم جنگی واقع شد و برای قطع این مشاجره نخست ریشه آن که مساله غنیمت بود زده شد و به طور دربست در اختیار پیامبر ص قرار گرفت،سپس دستور اصلاح میان مسلمانان و افرادی که با هم مشاجره کردند،به دیگران داد.
اصولا"اصلاح ذات البین"و ایجاد تفاهم و زدودن کدورتها و دشمنیها و تبدیل آن به صمیمیت و دوستی،یکی از مهمترین برنامههای اسلامی است.
"ذات"به معنی خلقت و بنیه و اساس چیزی است،و"بین"به معنی حالت ارتباطی و پیوند میان دو شخص یا دو چیز است،بنا بر این"اصلاح ذات البین"به معنی اصلاح اساس ارتباطات و تقویت و تحکیم پیوندها و از میان بردن عوامل و اسباب تفرقه و نفاق است.
در تعلیمات اسلامی به اندازهای به این موضوع اهمیت داده شده که به عنوان
یکی از برترین عبادات معرفی گردیده است،امیر مؤمنان علی ع در آخرین وصایایش به هنگامی که در بستر شهادت بود به فرزندانش فرمود:
انی سمعت جدکما رسول اللّٰه ص یقول:اصلاح ذات البین افضل من عامة الصلاة و الصیام :"من از جد شما پیامبر ص شنیدم که میفرمود اصلاح رابطه میان مردم از انواع نماز و روزه مستحبّ هم برتر است" (1)در کتاب"کافی"از امام صادق ع چنین نقل شده که فرمود:
صدقة یحبها اللّٰه اصلاح بین الناس اذا تفاسدوا و تقارب بینهم اذا تباعدوا
(2) "عطیه و بخششی را که خداوند دوست دارد اصلاح بین مردم است هنگامی که به فساد گرایند و نزدیک ساختن آنها به یکدیگر است به هنگامی که از هم دور شوند".
و نیز در همان کتاب از امام صادق ع نقل شده که به"مفضل"(یکی از یاران امام)فرمود:
اذا رأیت بین اثنین من شیعتنا منازعة فافتدها من مالی
(3) هنگامی که میان دو نفر از پیروان ما مشاجرهای ببینی(که مربوط به امور مالی است)از مال من غرامت بپرداز"(و آنها را با هم صلح ده).
و به همین دلیل در یکی دیگر از روایات میخوانیم که مفضل روزی دو نفر از شیعیان را دید که در مورد ارث با هم نزاع دارند آنها را به منزل خود دعوت کرد،و چهارصد درهم که مورد اختلاف آنها بود به آنها پرداخت و غائله را ختم کرد،سپس به آنها گفت:بدانید که این از مال من نبود،ولی امام صادق ع به من دستور داده است که در اینگونه موارد با استفاده از سرمایه امام،صلح و مصالحه در میان یاران ایجاد کنم (4).
علت اینهمه تاکید در زمینه مساله اجتماعی با کمی دقت روشن میشود زیرا
عظمت و توانایی و قدرت و سربلندی یک ملت،جز در سایه تفاهم و تعاون ممکن نیست،اگر مشاجرهها،اختلافات کوچک اصلاح نشود،ریشه عداوت و دشمنی تدریجا در دلها نفوذ میکند، و یک ملت متحد را به جمعی پراکنده مبدل میسازد، جمعی آسیبپذیر،ضعیف و ناتوان و زبون در مقابل هر حادثه و هر دشمن،و حتی میان چنین جمعیتی بسیاری از مسائل اصولی اسلام همانند نماز و روزه و یا اصل موجودیت قرآن به خطر خواهد افتاد.
به همین دلیل بعضی از مراحل اصلاح ذات البین شرعا واجب و حتی استفاده از امکانات بیت المال برای تحقق بخشیدن آن مجاز است و بعضی از مراحل آن که با سرنوشت مسلمانان زیاد تماس ندارد مستحبّ مؤکد است.
إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اَللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذٰا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِیمٰاناً وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (2) اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ (3) أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ (4)
2-مؤمنان تنها کسانی هستند که هر وقت نام خدا برده شود دلهاشان ترسان میگردد،و هنگامی که آیات او بر آنها خوانده میشود ایمانشان افزون میگردد و تنها بر پروردگارشان توکل دارند.
3-آنها که نماز را بر پا میدارند و از آنچه به آنها روزی دادهایم انفاق میکنند.
4-مؤمنان حقیقی آنها هستند،برای آنان درجات(فوق العادهای)نزد پروردگارشان است و برای آنها آمرزش و روزی بی نقص و عیب است.
پنج صفت ویژه مؤمنان
در آیه گذشته به تناسب گفتگویی که در امر غنائم میان بعضی از مسلمانان روی داده بود سخن از تقوا و پرهیزکاری و ایمان به میان آمد،برای تکمیل این موضوع در آیات مورد بحث صفات"مومنان راستین و حقیقی"در عباراتی کوتاه و پر معنی بیان شده است.
در این آیات خداوند به پنج قسمت از صفات برجسته مؤمنان اشاره کرده که سه قسمت آن،جنبه روحانی و معنوی و باطنی دارد و دو قسمت آن جنبه علمی و خارجی،سه قسمت اول عبارتند از"احساس مسئولیت"و"تکامل ایمان"و"توکل" و دو قسمت دیگر عبارتند از"ارتباط با خدا"و"ارتباط و پیوند با خلق خدا".
نخست میگوید:مؤمنان تنها کسانی هستند که هر وقت نام خدا برده شود،دلهای آنها به خاطر احساس مسئولیت در پیشگاهش ترسان میگردد" ( إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ ).
"وجل"همان حالت خوف و ترسی است که به انسان دست میدهد که سرچشمه آن یکی از این دو چیز است،گاهی به خاطر درک مسئولیتها و احتمال عدم قیام به وظائف لازم در برابر خدا میباشد،و گاهی به خاطر درک عظمت مقام و توجه به وجود بی انتها و پر مهابت او است.
توضیح اینکه:گاه میشود انسان به دیدن شخص بزرگی که راستی از هر نظر شایسته عنوان عظمت است میرود.شخص دیدار کننده گاهی آن چنان تحت تاثیر مقام پر عظمت او قرار میگیرد،که احساس یک نوع وحشت در درون قلب خویش مینماید،تا آنجا که به هنگام سخن گفتن لکنت زبان پیدا میکند
و حتی گاهی حرف خود را فراموش مینماید،هر چند آن شخص بزرگ نهایت محبت و علاقه را به او و همه دارد،و کار خلافی نیز از این شخص سرنزده است، این نوع ترس،بازتاب و عکس العمل درک عظمت است.
قرآن مجید میگوید: لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ :"اگر این قرآن را بر کوه نازل میکردیم،خاشع و ترسان و از خوف خدا شکافته میشد"(حشر-21) و نیز میخوانیم" إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ "تنها بندگان عالم و آگاه از عظمت خدا،از او میترسند"(فاطر-28).
و به این ترتیب پیوندی میان آگاهی و خوف،همواره بر قرار است،بنا بر این اشتباه است،که ما سرچشمه خوف و خشیت را تنها عدم انجام وظایف و مسئولیتها بدانیم.
سپس دومین صفت آنها را چنین بیان میکند:آنها همواره در مسیر"تکامل" پیش میروند و لحظهای آرام ندارند،"و هنگامی که آیات خدا بر آنها خوانده شود بر ایمانشان افزوده میشود"( وَ إِذٰا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِیمٰاناً ) نمو و تکامل،خاصیت همه موجودات زنده است،موجود فاقد نمو و تکامل یا مرده است و یا در سراشیبی مرگ قرار گرفته،مؤمنان راستین،ایمانی زنده دارند،که نهالش با آبیاری از آیات خدا روز بروز نمو بیشتر و گلها و شکوفهها و میوههای تازهتری پیدا میکند،آنها هم چنان مردگان زنده نما در جا نمیزنند، و در یک حال رکود و یک نواختی مرگبار نیستند،هر روز که نو میشود فکر و ایمان و صفات آنها هم نو میشود.
سومین صفت بارز آنها این است که"تنها بر پروردگار خویش تکیه و توکل میکنند"( وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ ).
افق فکر آنها آن چنان بلند است که از تکیه کردن بر مخلوقات ضعیف و
ناتوان هر قدر هم به ظاهر عظمت داشته باشند،ابا دارد،آنها آب را از سرچشمه میگیرند و هر چه میخواهند و میطلبند،از اقیانوس بیکران عالم هستی،از ذات پاک پروردگار میخواهند،روحشان بزرگ و سطح فکرشان بلند،و تکیه- گاهشان تنها خدا است.
اشتباه نشود مفهوم توکل آن چنان که بعضی از تحریف کنندگان پنداشتهاند، چشمپوشی از عالم اسباب و دست و روی دست گذاشتن و به گوشهای نشستن نیست،بلکه مفهومش خود سازی و بلند نظری و عدم وابستگی به این و آن و ژرفنگری است،استفاده از عالم اسباب جهان طبیعت و حیات،عین توکل بر خدا است،زیرا هر تاثیری در این اسباب است به خواست خدا و طبق اراده او است. ***پس از ذکر این سه قسمت،از صفات روحانی و نفسانی مؤمنان راستین میگوید:آنها در پرتو احساس مسئولیت و درک عظمت پروردگار و همچنین ایمان فزاینده و بلندنگری توکل،از نظر عمل دارای دو پیوند محکمند،پیوند و رابطه نیرومندی با خدا و پیوند و رابطه نیرومندی با بندگان خدا"آنها کسانی هستند که نماز را(که مظهر رابطه با خداست)بر پا میدارند و از آنچه به آنها روزی دادهایم در راه بندگان خدا انفاق میکنند"( اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ ).
تعبیر به اقامه نماز(به جای خواندن نماز)اشاره به این است که نه تنها خودشان نماز میخوانند بلکه کاری میکنند که این رابطه محکم با پروردگار هم چنان و در همه جا بر پا باشد،و تعبیر مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ (از آنچه به آنها روزی دادهایم)تعبیر وسیعی است که تمام سرمایههای مادی و معنوی را در بر میگیرد، آنها نه تنها از اموالشان بلکه از علم و دانششان،از هوش و فکرشان،از موقعیت و نفوذشان و از تمام مواهبی که در اختیار دارند در راه بندگان خدا مضایقه نمیکنند
در آخرین آیه مورد بحث،موقعیت و مقام والا و پاداشهای فراوان اینگونه مؤمنان راستین را بیان میکند.
نخست میگوید:"مؤمنان حقیقی تنها آنها هستند"( أُولٰئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا ).
سپس سه پاداش مهم آنها را بیان میکند:
"آنها درجات مهمی نزد پروردگارشان دارند"( لَهُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ ).
درجاتی که میزان و مقدار آن تعیین نشده و همین ابهام دلالت بر فوق العادگی آن دارد (1).
به علاوه آنها"مشمول مغفرت و رحمت و آمرزش او خواهند شد"( وَ مَغْفِرَةٌ ) "و روزیهای کریم یعنی مواهب بزرگ و مستمر و همیشگی که نقص و عیبی در آن راه ندارد و حد و حسابی برای آن نیست در انتظارشان میباشد"( وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ ) براستی ما مسلمانان که دم از اسلام میزنیم و گاهی آن چنان خود را طلبکار از اسلام و قرآن میدانیم که از روی نادانی گناه عقبماندگیها را به گردن اسلام و قرآن میافکنیم،آیا اگر ما تنها مضمون این چند آیه را که روشنگر صفات مؤمنین راستین است در زندگی خود پیاده کنیم و ضعف و زبونی و وابستگی به این و آن را در پناه ایمان و توکل از خود دور سازیم و هر روزی که بر ما میگذرد، در مرحله تازهای از ایمان و آگاهی گام بگذاریم و همواره در پرتو ایمان احساس مسئولیت در برابر آنچه در اجتماعمان میگذرد داشته باشیم رابطه ما با خدا و خلق آن چنان قوی باشد که از همه سرمایههای وجود خویش در پیشبرد اجتماع انفاق کنیم روزگارمان چنین خواهد بود که امروز است؟! ذکر این موضوع نیز لازم است،که ایمان مراحلی دارد و درجاتی،ممکن
1) 1) برای توضیح بیشتر در مورد"درجه"و"درجات"به جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 155 مراجعه فرمائید.
است در پارهای از مراحل به قدری ضعیف باشد که جلوههای عملی قابل ملاحظهای از خود نشان ندهد،و با بسیاری از آلودگیها نیز بسازد،ولی یک ایمان راسخ و حقیقی و محکم محال است از جنبههای عملی و مثبت و سازنده خالی شود.
و اینکه بعضیها عمل را جزء ایمان ندانستهاند تنها نظرشان به مرحله بسیار پائین ایمان بوده است.
کَمٰا أَخْرَجَکَ رَبُّکَ مِنْ بَیْتِکَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِیقاً مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ لَکٰارِهُونَ (5) یُجٰادِلُونَکَ فِی اَلْحَقِّ بَعْدَ مٰا تَبَیَّنَ کَأَنَّمٰا یُسٰاقُونَ إِلَی اَلْمَوْتِ وَ هُمْ یَنْظُرُونَ (6)
5-(ناخشنودی پارهای از شما از چگونگی تقسیم غنائم بدر)همانند آن است که خداوند تو را از خانهات به حق بیرون فرستاد(به سوی میدان بدر)در حالی که جمعی از مؤمنان کراهت داشتند(ولی سرانجامش پیروزی آشکار بود).
6-آنها با اینکه میدانستند این فرمان خدا است باز با تو مجادله میکردند(و آن چنان) ترس و وحشت آنها را فرا گرفته بود که)گویی به سوی مرگ رانده میشوند و (آن را با چشم خود)مینگرند.
در آیه نخست از این سوره خواندیم که پارهای از مسلمانان تازه کار از چگونگی تقسیم غنائم"بدر"تا حدی ناراضی بودند،در آیات مورد بحث خداوند به آنها میگوید:این تازگی ندارد که چیزی ناخوش آیند شما باشد در حالی که صلاحتان در آن است،همانگونه که اصل جنگ بدر که فعلا گفتگو بر سر غنائم آن است برای بعضی ناخوش آیند بود و دیدید سرانجام چه نتائج درخشانی برای مسلمانان در بر داشت.
بنا بر این نباید با دید محدود خود،احکام الهی را ارزیابی کنید،بلکه باید در برابر آنها سر تسلیم فرود آرید و از نتائج نهایی بهرهمند شوید.
در آیه نخست میگوید:"این ناخشنودی پارهای از افراد از طرز تقسیم غنائم بدر،همانند آن است که خداوند تو را از خانه و جایگاهت در مدینه به حق بیرون فرستاد در حالی که بعضی از مؤمنان کراهت داشتند" ( کَمٰا أَخْرَجَکَ رَبُّکَ مِنْ بَیْتِکَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنِینَ لَکٰارِهُونَ ).
کلمه"بالحق"اشاره به این است که این فرمان خروج،طبق یک وحی الهی و دستور آسمانی صورت گرفت که نتیجهاش وصول به حق برای جامعه اسلامی بود. ***"این گروه ظاهر بین و کم حوصله در مسیر راه به سوی بدر مرتبا با تو مجادله و گفتگو در این فرمان حق داشتند،و با اینکه این واقعیت را دریافته بودند که این فرمان خدا است،ولی باز دست از اعتراض خویش بر نمیداشتند" ( یُجٰادِلُونَکَ فِی الْحَقِّ بَعْدَ مٰا تَبَیَّنَ ).
و آن چنان ترس و وحشت سراسر وجود آنها را فرا گرفته بود که گویی به سوی مرگ رانده میشوند و مرگ و نابودی خویش را با چشم خود میبینند" ( کَأَنَّمٰا یُسٰاقُونَ إِلَی الْمَوْتِ وَ هُمْ یَنْظُرُونَ ).
ولی حوادث بعد نشان داد که آنها چقدر گرفتار اشتباه و ترس و وحشت بی دلیل بودند،و این جنگ چه پیروزیهای درخشانی برای مسلمانان به بار آورد، با دیدن چنین صحنهای چرا بعد از جنگ بدر،در مورد غنائم زبان به اعتراض میگشایند.
ضمنا از تعبیر فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (جمعی از مؤمنان)روشن میشود که اولا این مشاجره و گفتگو به خاطر روح نفاق و بی ایمانی نبود،بلکه بر اثر
ضعف ایمان و نداشتن بینش کافی در مسائل اسلامی بود.
و ثانیا تنها عده محدودی این چنین فکر میکردند و اکثریت که از مسلمانان مجاهد راستین بودند تسلیم فرمان پیامبر ص و اوامر او بودند.
وَ إِذْ یَعِدُکُمُ اَللّٰهُ إِحْدَی اَلطّٰائِفَتَیْنِ أَنَّهٰا لَکُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَیْرَ ذٰاتِ اَلشَّوْکَةِ تَکُونُ لَکُمْ وَ یُرِیدُ اَللّٰهُ أَنْ یُحِقَّ اَلْحَقَّ بِکَلِمٰاتِهِ وَ یَقْطَعَ دٰابِرَ اَلْکٰافِرِینَ (7) لِیُحِقَّ اَلْحَقَّ وَ یُبْطِلَ اَلْبٰاطِلَ وَ لَوْ کَرِهَ اَلْمُجْرِمُونَ (8)
7-و(به یاد بیاورید)هنگامی را که خداوند به شما وعده داد که یکی از دو گروه(کاروان تجاری قریش یا لشکر آنها)برای شما خواهد بود اما شما دوست میداشتید که کاروان برای شما باشد(و بر آن پیروز شوید)ولی خداوند میخواهد حق را با کلمات خود تقویت و ریشه کافران را قطع کند(لذا شما را با لشگر قریش درگیر ساخت).
8-تا حق تثبیت شود و باطل از میان برود هر چند مجرمان کراهت داشته باشند.
چون در آیات گذشته اشارهای به جنگ بدر شد،قرآن مجید بحث را به جنگ بدر کشانده و فرازهای حساسی از آن را که هر کدام یک دنیا آموزندگی در بر دارد در آیات مورد بحث و آیات آینده تشریح میکند،تا مسلمانان این حقایق را که در گذشته نزدیک تجربه کرده بودند برای همیشه به خاطر بسپارند و در همه عمر از آن الهام بگیرند.
برای روشن شدن تفسیر این آیات و آیات آینده قبلا باید فشردهای از جریان این جهان اسلامی که نخستین در گیری مسلحانه مسلمانان با دشمنان سرسخت و
خونآشام بود،از نظر بگذرانیم،تا ریزهکاریها و اشاراتی که در این آیات هست کاملا روشن گردد.
طبق آنچه تاریخنویسان و محدثان و مفسران آوردهاند،غزوه بدر از اینجا آغاز شد که "ابو سفیان"بزرگ"مکه"در رأس یک کاروان نسبتا مهم تجارتی که از چهل نفر با 50 هزار دینار مال التجاره تشکیل میشد از شام به سوی مدینه باز- میگشت،پیامبر ص به یاران خود دستور داد آماده حرکت شوند و به طرف این کاروان بزرگ که قسمت مهمی از سرمایه دشمن را با خود حمل میکرد بشتابند و با مصادره کردن این سرمایه،ضربه سختی بر قدرت اقتصادی و در نتیجه بر قدرت نظامی دشمن وارد کنند.
پیامبر و یارانش حق داشتند دست به چنین حملهای بزنند زیرا اولا با هجرت مسلمانان از مکه به مدینه بسیاری از اموالشان به دست مکیان افتاد و خسارت سنگینی به آنها وارد شد و آنها حق داشتند چنین خسارتی را جبران کنند،از این گذشته مردم مکه در طی 13 سال اقامت پیامبر ص و مسلمین در آنجا کاملا نشان داده بودند که از هیچگونه ضربه و صدمه به مسلمانان فروگذار نخواهند کرد و حتی آماده کشتن شخص پیامبر ص نیز شدند چنین دشمنی با هجرت پیامبر ص به مدینه بیکار نخواهد نشست،و مسلما نیروی خود را برای ضربه قاطعتری بسیج خواهد کرد،پس عقل و منطق ایجاب میکند که مسلمانان به عنوان یک اقدام پیشگیرانه با مصادره کردن سرمایه عظیم کاروان تجارتی آنها ضربه سختی بر آنان وارد سازند،و هم بنیه اقتصادی و نظامی خود را برای دفاع از خویشتن در آینده قوی کنند،و این اقدامی است،که در همه برنامههای جنگی دنیا،در امروز و گذشته بوده و هست،و آنها که بدون در نظر گرفتن این جهات،سعی دارند حرکت پیامبر ص را به سوی قافله در شکل یک نوع غارتگری منعکس سازند یا افراد بی اطلاعی هستند،که از ریشههای مسائل تاریخی اسلام بیخبرند،
و یا مغرضانی که سعی دارند واقعیتها را دگرگون جلوه دهند.
به هر حال ابو سفیان از یک سو بوسیله دوستان خود در مدینه از این تصمیم پیامبر ص آگاه شد و از سوی دیگر چون موقعی که این کاروان برای آوردن مال التجارة به سوی شام میرفت نیز مورد چنین تعرض احتمالی قرار گرفته بود، قاصدی را به سرعت به مکه فرستاد،تا جریان را به اطلاع اهل مکه برساند، قاصد در حالی که طبق توصیه ابو سفیان بینی شتر خود را دریده و گوش آن را بریده و خون به طرز هیجانانگیزی از شتر میریخت و پیراهن خود را از دو طرف پاره کرده بود و وارونه سوار بر شتر نشسته بود تا توجه همه مردم را به سوی خود جلب کند،وارد مکه شد،و فریاد برآورد:"ای مردم پیروزمند کاروان خود را دریابید،کاروان خود را دریابید،بشتابید و عجله کنید اما باور نمیکنم به موقع برسید،زیرا محمد و افرادی که از دین شما خارج شدهاند برای تعرض به کاروان از مدینه بیرون شتافتند،در این موقع خواب عجیب و وحشتناکی که"عاتکه" فرزند عبد المطلب و عمه پیامبر ص دیده بود دهان به دهان میگشت و بر هیجان مردم میافزود.
جریان خواب این بود که او سه روز قبل در خواب دیده بود که شخصی فریاد میزند،مردم به سوی قتلگاه خود بشتابید و سپس این منادی بر فراز کوه "ابو قیس"رفت و قطعه سنگ بزرگی را از بالا به حرکت در آورد،این قطعه سنگ متلاشی شد و هر قسمتی از آن به یکی از خانههای قریش اصابت کرد،و نیز از دره مکه سیلاب خون جاری شد.
هنگامی که وحشت زده از خواب بیدار شد و به برادرش"عباس"خبر داد، مردم در وحشت فرو رفتند،اما هنگامی که داستان این خواب به گوش"ابو جهل" رسید،گفت:این زن پیامبر دومی است که در فرزندان عبد المطلب ظاهر شده، قسم به بتهای"لات"و"عزی"که سه روز مهلت میدهیم اگر اثری از تعبیر خواب
او ظاهر نشد،نامهای را در میان خودمان امضا میکنیم که"بنی هاشم"دروغگوترین طوائف عربند،ولی روز سوم که از این کار گذشت،همان روزی بود که فریاد قاصد ابو سفیان همه مکه را لرزان ساخت.
و از آنجا که بسیاری از مردم مکه در این کاروان سهمی داشتند مردم به سرعت بسیج شدند و حدود 950 نفر مرد جنگی که جمعی از آنها بزرگان و سرشناسان مکه بودند با 700 شتر و 100 رأس اسب به حرکت در آمدند،و فرماندهی لشکر به عهده ابو جهل بود.
از سوی دیگر ابو سفیان برای اینکه خود را از تعرض مسلمانان مصون بدارد،مسیر خود را تغییر داد و به سرعت به سوی مکه گام بر میداشت.
پیامبر اسلام ص با 313 نفر که تقریبا مجموع مسلمانان مبارز اسلام را در آن روز تشکیل میدادند به نزدیکی سرزمین بدر،بین راه مکه و مدینه رسیده بود که خبر حرکت سپاه قریش به او رسید.
در این هنگام با یاران خود مشورت کرد که آیا به تعقیب کاروان ابو سفیان و مصادره اموال کاروان بپردازد و یا برای مقابله با سپاه آماده شود جمعی مقابله با سپاه دشمن را ترجیح دادند ولی گروهی از این کار اکراه داشتند،و ترجیح میدادند که کاروان را تعقیب کنند،دلیل آنها هم این بود که ما به هنگام بیرون آمدن از مدینه به قصد مقابله با سپاه مکه نبودیم و آمادگی رزمی برای درگیری با آنها نداریم در حالی که آنها با پیشبینی قطعی و آمادگی کافی برای جنگ،به سوی ما میآیند.
این دودلی و تردید در این گروه هنگامی افزایش یافت که معلوم شد نفرات دشمن تقریبا بیش از سه برابر نفرات مسلمانان و تجهیزات آنها چندین برابر تجهیزات مسلمانان است،ولی با همه این حرفها پیامبر ص نظر گروه اول را پسندید،و دستور داد آماده حمله به سپاه دشمن شوند،هنگامی که دو سپاه با هم
روبرو شدند،دشمن نتوانست باور کند که مسلمانان با آن نفرات و تجهیزات کم به میدان آمدهاند بلکه فکر میکرد قسمت مهم سپاه اسلام در جایی مخفی شدهاند تا به موقع حمله خود را به طور غافلگیرانه شروع کنند،لذا شخصی را برای تحقیق فرستادند،اما به زودی فهمیدند که جمعیت همانست که دیده بودند.
از طرفی همانطور که گفتیم جمعی از مسلمانان در وحشت و ترس فرو رفته بودند،و اصرار داشتند که مبارزه با این گروه عظیم که هیچگونه موازنهای با آنها ندارد صلاح نیست،ولی پیامبر ص با این وعده الهی آنها را دلگرم ساخت و گفت:"خداوند به من وعده داده که بر یکی از دو گروه پیروز خواهید شد، یا بر کاروان قریش یا بر لشکرشان،و وعده خداوند تخلفناپذیر است،بخدا سوگند گویا محل کشته شدن ابو جهل و عدهای از سران قریش را با چشم خود میبینم،سپس به مسلمانان دستور داد که در کنار چاه بدر فرود آیند("بدر"در اصل نام مردی از قبیله"جهینه"بود که چاهی در آن سرزمین احداث کرد، بعدا آن چاه و آن سرزمین به نام سرزمین بدر و چاه بدر نامیده شد).
در این گیر و دار ابو سفیان توانست خود را با قافله از منطقه خطر رهایی بخشد،و از طریق ساحل دریا(دریای احمر)از بیراهه به سوی مکه با عجله بشتابد،و به وسیله قاصدی به لشکر پیغام فرستاد که خدا کاروان شما را رهایی بخشید،من فکر میکنم مبارزه با محمد در این شرائط لزوم ندارد چون دشمنانی دارد که حساب او را خواهند رسید،ولی رئیس لشکر ابو جهل به این پیشنهاد تن در نداد،و به بتهای بزرگ"لات"و"عزی"قسم یاد کرد که ما نه تنها با آنها مبارزه میکنیم بلکه تا داخل مدینه آنها را تعقیب خواهیم کرد و یا اسیرشان میکنیم و به مکه میآوریم تا صدای این پیروزی به گوش تمام قبائل عرب برسد.
سرانجام لشکر قریش نیز وارد سرزمین بدر شد،و غلامان خود را برای آوردن آب به سوی چاه فرستادند،یاران پیامبر ص آنها را گرفته و برای
بازجویی به خدمت پیامبر ص آوردند،حضرت از آنها پرسید شما کیستید؟گفتند:
غلامان قریشیم،فرمود:تعداد لشکر چند نفر است،گفتند اطلاعی از این موضوع نداریم فرمود هر روز چند شتر برای غذا میکشند،گفتند نه تا ده شتر،فرمود جمعیت آنها از نهصد تا هزار نفر است(هر شتر خوراک یکصد مرد جنگی).
محیط،محیط رعبآور و براستی وحشتناکی بود،لشکر قریش که با ساز و برگ جنگی فراوان و نیرو و غذای کافی و حتی زنان خواننده و نوازنده برای تهییج یا سرگرمی لشکر قدم بمیدان گذارده بودند،خود را با حریفی روبروی میدیدند که باورشان نمیآمد،با آن شرائط قدم به میدان جنگ بگذارند.
پیامبر ص که میدید یارانش ممکن است،از وحشت شب را به آرامی نخوابند،و روز و فردا با جسم و روحی خسته در برابر دشمن قرار بگیرند،طبق یک وعده الهی به آنها فرمود:غم مخورید اگر نفراتتان کم است،جمع عظیمی از فرشتگان آسمان به کمک شما خواهند شتافت و آنها را کاملا دلداری داده به پیروزی نهایی که وعده الهی بود مطمئن ساخت بطوری که آنها شب را به آرامی خوابیدند. مشکل دیگری که جنگجویان از آن وحشت داشتند،وضع میدان بدر بود که از شنهای نرم که پاها در آن فرو میرفت پوشیده بود،در آن شب باران جالبی بارید،هم توانستند با آب آن وضو بسازند،خود را شستشو و صفا دهند و هم زمین زیر پای آنها سفت و محکم شد،و عجب اینکه این رگبار در سمت دشمن به طوری شدید بود که آنها را ناراحت ساخت.
خبر تازهای که به وسیله گزارشگران مخفی که از لشکر اسلام شبانه به کنار اردوگاه دشمن آمده بودند،دریافت شد و به سرعت در میان مسلمانان انعکاس یافت این بود که آنها گزارش دادند،که لشکر قریش با آن همه امکانات،سخت بیمناکند گویی خداوند لشکری از وحشت در سرزمین قلب آنها فرو ریخته است،
فردا صبح لشکر کوچک اسلام با روحیهای نیرومند در برابر دشمن صف کشیدند.
قبلا پیامبر ص به آنها پیشنهاد صلح کرد تا عذر و بهانهای باقی نماند و نمایندهای به میان آنها فرستاد که من دوست ندارم شما نخستین گروهی باشید که مورد حمله ما قرار میگیرید،بعضی از سران قریش مایل بودند این دستی را که به عنوان صلح به سوی آنها دراز شده بفشارند و صلح کنند،ولی باز ابو جهل مانع شد.
سرانجام آتش جنگ شعلهور گردید،"حمزه"عموی پیامبر ص و"علی" ع که جوانترین افراد لشکر بودند و جمعی دیگر از جنگجویان شجاع اسلام در جنگهای تن به تن که سنت آن روز بود،ضربات شدیدی بر پیکر حریفان خود زدند و آنها را از پای در آوردند،روحیه دشمن باز ضعیفتر شد،ابو جهل فرمان حمله عمومی صادر کرد،و قبلا دستور داده بود آن دسته از اصحاب پیامبر ص را که از مدینهاند به قتل برسانند و مهاجرین مکه را اسیر کنند و برای انجام یک سلسله از تبلیغات به مکه آورند،لحظات حساسی بود پیامبر ص به مسلمانان دستور داده بود زیاد به انبوه جمعیت نگاه نکنند و تنها به حریفان خود بنگرند و دندانها را روی هم فشار دهند و سخن کمتر بگویند و از خداوند مدد بخواهند و از فرمان پیامبر ص در همه حال سر نپیچند و به پیروزی نهایی امیدوار باشند، پیامبر ص دست به سوی آسمان برداشت و عرض کرد:یا رب ان تهلک هذه العصابة،لم تعبد:"اگر این گروه کشته شوند کسی ترا پرستش نخواهد کرد".
باد به شدت به سوی لشکر قریش میوزید و مسلمانان پشت به باد به آنها حمله میکردند،استقامت و پایمردی و دلاوریهای آنها قریش را در تنگنا قرار داده بود، در نتیجه هفتاد نفر از سپاه دشمن که ابو جهل در میان آنها بود،کشته شدند و در میان خاک و خون غلطیدند و 70 نفر به دست مسلمانان اسیر گشتند ولی مسلمانان تعداد کمی کشته بیشتر نداشتند،و به این ترتیب نخستین پیکار مسلحانه
مسلمانان با دشمن نیرومندشان با پیروزی غیر منتظرهای پایان گرفت (1).
اکنون که چگونگی غزوه بدر را به طور فشرده دانستیم به تفسیر آیات سوره باز میگردیم،در نخستین آیه مورد بحث اشاره به وعده پیروزی اجمالی خداوند در جریان جنگ بدر شده،و میگوید:"به یاد بیاورید هنگامی را که خداوند به شما وعده داد که یکی از دو گروه(کاروان تجاری قریش یا لشکر آنها) در اختیار شما قرار خواهد گرفت"( وَ إِذْ یَعِدُکُمُ اللّٰهُ إِحْدَی الطّٰائِفَتَیْنِ أَنَّهٰا لَکُمْ ) اما شما برای پرهیز از دردسرهای جنگ و تلفات و ناراحتیهای ناشی از آن "دوست میداشتید کاروان در اختیارتان قرار بگیرد،نه لشکر قریش"( وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَیْرَ ذٰاتِ الشَّوْکَةِ تَکُونُ لَکُمْ ).
در روایات آمده است که پیامبر ص به آنها فرمود: إِحْدَی الطّٰائِفَتَیْنِ لکم اما العیر و اما النفیر که"عیر"به معنی کاروان و"نفیر"به معنی لشکر است ولی همانطور که در آیه ملاحظه میکنید به جای لشکر،" ذٰاتِ الشَّوْکَةِ "و به جای کاروان" غَیْرَ ذٰاتِ الشَّوْکَةِ "تعبیر شده است.
این تعبیر،نکته لطیفی در بر دارد،زیرا"شوکة"که به معنی قدرت و شدت است در اصل از"شوک"به معنی"خار"گرفته شده،سپس به سر نیزههای سربازان و بعد از آن به هر گونه اسلحه،"شوکة"گفته شده،و از آنجا که سلاح نشانه قدرت و شدت است به هر گونه قدرت و شدت نیز،شوکة اطلاق میشود.
بنا بر این"ذات شوکة"به معنی سربازان مسلح،و"غیر ذات شوکة"به
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 2 از صفحه 121 تا 136 و مجمع البیان جلد 4 از صفحه 521 تا 523(باختصار و تلخیص و در پارهای از موارد با توضیح).
معنی کاروان غیر مسلح است که اگر مردان مسلحی هم در آن بوده،مسلما قابل ملاحظه نبودهاند.
یعنی گروهی از شما روی حس راحت طلبی یا علاقه به منافع مادی،ترجیح میدادند که با مال التجاره دشمن روبرو شوند،نه با سربازان مسلح،در حالی که پایان جنگ نشان داد،صلاح و مصلحت قطعی آنها در این بود که قدرت نظامی دشمن را درهم بکوبند،تا راه برای پیروزیهای بزرگ آینده هموار گردد.
لذا به دنبال آن میگوید:"خدا میخواهد به این وسیله حق را با کلمات خود تثبیت کند،و آئین اسلام را تقویت نماید و ریشه کافران را قطع کند"( وَ یُرِیدُ اللّٰهُ أَنْ یُحِقَّ الْحَقَّ بِکَلِمٰاتِهِ وَ یَقْطَعَ دٰابِرَ الْکٰافِرِینَ ) (1)بنا بر این،این یک درس بزرگ عبرت برای همه شما مسلمانان بود که در حوادث مختلف،دورنگر و آیندهساز باشید،نه کوتهبین و تنها به فکر امروز، هر چند دورنگری و مآلاندیشی مشکلات فراوانی در بر داشته باشد و کوتهبینی تؤام با آسایش و منافع مادی زودگذر،زیرا پیروزی نخست یک پیروزی ریشهدار و همه جانبه است،اما پیروزی دوم یک پیروزی سطحی و موقت است.
این تنها درسی برای مسلمانان آن روز نبود،بلکه مسلمانان امروز نیز باید از این تعلیم آسمانی الهام بگیرند،هرگز به خاطر مشکلات و ناراحتیها و زحمات طاقتفرسا از برنامههای اصولی چشم بپوشند و بسراغ برنامههای غیر اصولی ولی ساده و کم زحمت نروند. ***در آخرین آیه باز هم به طور آشکارتر پرده از روی مطلب بر میدارد که "هدف اصلی این برنامه(درگیری مسلمانان با لشکر دشمن در میدان بدر)این بود
1) 1) "دابر"به معنی دنباله و عقب چیزی است،بنا بر این قطع دابر کنایه از ریشه کن ساختن میباشد.
که حق یعنی توحید و اسلام و عدالت و آزادی بشر از چنگال خرافات و اسارتها و مظالم،تثبیت و جایگیر شود و باطل یعنی شرک و کفر و بی ایمانی و ظلم و فساد ابطال گردد و از میان برود،هر چند مشرکان مجرم و مجرمان مشرک مایل نباشند" ( لِیُحِقَّ الْحَقَّ وَ یُبْطِلَ الْبٰاطِلَ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ ).
آیا این آیه تاکید همان مطلبی است که در آیه پیش گفته شد همانطور که در نظر ابتدایی به چشم میخورد؟ یا مطلب جدیدی را در بر دارد،بعضی از مفسران مانند"فخر رازی"در تفسیر"کبیر"و نویسنده"المنار"در تفسیرش چنین گفتهاند که حق در آیه قبل اشاره به پیروزی مسلمانان در جنگ بدر بود،اما حق در آیه دوم اشاره به پیروزی اسلام و قرآن است که نتیجه پیروزی نظامی در جنگ بدر بود،و به این ترتیب،پیروزی نظامی در آن شرائط خاص مقدمه پیروزی هدف و مکتب بود.
این احتمال نیز هست که آیه قبل اشاره به اراده خدا(اراده تشریعی که در شکل فرمان پیامبر ص آشکار شد)بوده باشد،و آیه اخیر اشاره به نتیجه این حکم و فرمان(دقت کنید).
إِذْ تَسْتَغِیثُونَ رَبَّکُمْ فَاسْتَجٰابَ لَکُمْ أَنِّی مُمِدُّکُمْ بِأَلْفٍ مِنَ اَلْمَلاٰئِکَةِ مُرْدِفِینَ (9) وَ مٰا جَعَلَهُ اَللّٰهُ إِلاّٰ بُشْریٰ وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُکُمْ وَ مَا اَلنَّصْرُ إِلاّٰ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (10) إِذْ یُغَشِّیکُمُ اَلنُّعٰاسَ أَمَنَةً مِنْهُ وَ یُنَزِّلُ عَلَیْکُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً لِیُطَهِّرَکُمْ بِهِ وَ یُذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ اَلشَّیْطٰانِ وَ لِیَرْبِطَ عَلیٰ قُلُوبِکُمْ وَ یُثَبِّتَ بِهِ اَلْأَقْدٰامَ (11) إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَی اَلْمَلاٰئِکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُوا اَلَّذِینَ آمَنُوا سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا اَلرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ اَلْأَعْنٰاقِ وَ اِضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنٰانٍ (12) ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ یُشٰاقِقِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اَللّٰهَ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (13) ذٰلِکُمْ فَذُوقُوهُ وَ أَنَّ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابَ اَلنّٰارِ (14)
9-(به خاطر بیاورید)زمانی را(که از شدت ناراحتی در میدان بدر)از پروردگارتان تقاضای کمک میکردید و او تقاضای شما را پذیرفت(و گفت)من شما را با یک هزار از فرشتگان که پشت سر هم فرود میآیند یاری میکنم.
10-ولی خداوند این را تنها برای شادی و اطمینان قلب شما قرار داد و گر نه پیروزی جز از طرف خدا نیست خداوند توانا و حکیم است.
11-(به خاطر بیاورید)هنگامی را که خواب سبکی که مایه آرامش از ناحیه خدا بود شما را فرو گرفت و آبی از آسمان برای شما فرو فرستاد تا با آن شما را پاک و پلیدی شیطان را از شما دور سازد و دلهای شما را محکم و گامها را با آن ثابت دارد.
12-(به خاطر بیاورید)موقعی را که پروردگارت به فرشتگانی وحی کرد من با شما هستم کسانی را که ایمان آوردهاند ثابت قدم بدارید.بزودی در دلهای کافران ترس و وحشت میافکنم ضربهها را بر بالاتر از گردن(بر سرهای دشمنان)فرود آرید و دست و پای آنها را از کار بیندازید.
13-این به خاطر آنست که آنها با خدا و پیامبرش ص دشمنی ورزیدند و هر کس با
خدا و پیامبرش دشمنی کند(کیفر شدیدی میبیند)خداوند شدید العقاب است.
14-این(مجازات دنیا)را بچشید و برای کافران مجازات آتش(در جهان دیگر)خواهد بود.
این آیات به قسمتهای حساسی از جنگ بدر و نعمتهای گوناگونی که خداوند در این صحنه خطرناک نصیب مسلمانان کرد اشاره میکند،تا حس اطاعت و شکرگزاری آنها را برانگیزد و راه را به سوی پیروزیها و پیشرفتهای آینده در برابر آنها بگشاید.
نخست به یاری فرشتگان اشاره کرده میگوید:"به خاطر بیاورید زمانی را که از شدت وحشت و اضطراب که از کثرت نفرات دشمن و فزونی تجهیزات جنگی آنها برای شما پیش آمده بود،به خدا پناه بردید و دست حاجت به سوی او دراز کردید و از وی تقاضای کمک نمودید"( إِذْ تَسْتَغِیثُونَ رَبَّکُمْ ).
در پارهای از روایات آمده که پیامبر ص نیز با مسلمانها در استغاثه و یاری طلبیدن از خداوند هم صدا بود،دست خود را به سوی آسمان بلند کرده بود و عرضه میداشت
اللهم انجز لی ما وعدتنی اللهم ان تهلک هذه العصابة لا تعبد فی الارض :"خداوندا وعدهای را که به من دادهای تحقق بخشد،پروردگارا اگر این گروه مؤمنان نابود شوند پرستش تو از زمین بر چیده خواهد شد،و آن قدر پیامبر ص به این استغاثه و دعا ادامه داد که عبا از دوشش بر زمین افتاد (1).
در این هنگام"خداوند تقاضای شما را پذیرفت و فرمود:من شما را با یک هزار نفر از فرشتگان که پشت سر هم فرود میآیند،کمک و یاری میکنم" ( فَاسْتَجٰابَ لَکُمْ أَنِّی مُمِدُّکُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلاٰئِکَةِ مُرْدِفِینَ ).
"مردفین"از ماده"ارداف"به معنی پشت سر هم قرار گرفتن است،
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه.
بنا بر این مفهوم این کلمه این میشود که فرشتگان پشت سر یکدیگر برای یاری مسلمانان فرود آمدند.
این احتمال نیز در معنی آیه داده شده است که منظور این است که این گروه هزار نفری گروههای متعدد دیگری را پشت سر داشتند و به این ترتیب با آیه 124 سوره"آل عمران"که میگوید پیامبر به مؤمنان میگفت:"آیا کافی نیست که خداوند شما را به سه هزار نفر از فرشتگان یاری کند"تطبیق مینماید.
ولی ظاهر این است که عدد فرشتگان در بدر یکهزار نفر بوده است،و مردفین صفت آن یکهزار نفر است،و آیه سوره آل عمران وعدهای بوده است به مسلمانان که حتی اگر لازم شود خداوند عدد بیشتری را به یاری شما میفرستد. سپس برای اینکه کسی خیال نکند پیروزی به دست فرشتگان و مانند آنها است،میگوید"خداوند این کار را فقط برای بشارت و اطمینان قلب شما قرار داد" ( وَ مٰا جَعَلَهُ اللّٰهُ إِلاّٰ بُشْریٰ وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُکُمْ ) "و گر نه پیروزی جز از ناحیه خداوند نیست"و ما فوق همه این اسباب ظاهری و باطنی اراده و مشیت او است( وَ مَا النَّصْرُ إِلاّٰ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ) "زیرا خداوند آن چنان قادر و قوی است که هیچکس نمیتواند در برابر اراده و ایستادگی کند و آن چنان حکیم و دانا است که یاری خود را جز در مورد افراد شایسته قرار نخواهد داد"( إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ) ***
در میان مفسران در این زمینه گفتگوی بسیار شده است،بعضی معتقدند که فرشتگان رسما وارد صحنه نبرد شدند و با سلاحهای مخصوص به خود به لشکر دشمن حمله کردند و عدهای از آنها را به خاک افکندند،پارهای از روایات را نیز در این زمینه نقل کردهاند.
ولی قرائنی در دست است که نشان میدهد نظر گروه دوم که میگویند:
فرشتگان تنها برای دلگرمی و تقویت روحیه مؤمنان نازل شدند،به واقع نزدیکتر است.
زیرا اولا:در آیه فوق خواندیم که میفرمود:اینها تمام برای اطمینان قلب شما بوده است که با احساس این پشت گرمی بهتر مبارزه کنید،نه اینکه آنها اقدام به جنگ کرده باشند.
ثانیا:اگر بنا شود فرشتگان،شجاعانه سربازان دشمن را به خاک افکنده باشند چه فضیلتی برای مجاهدین بدر باقی خواهد ماند که اینهمه در روایات از آنها سخن به میان آمده است.
ثالثا:تعداد مقتولین بدر 70 نفر بودند که قسمت مهمی از آنها با شمشیر علی ع به خاک افتادند و قسمت دیگری به دست جنگجویان اسلام که غالبا قاتلین آنها در تاریخ به نام ذکر شدهاند،بنا بر این چه باقی میماند برای فرشتگان و چه کسی را آنها به خاک انداختند. ***سپس دومین نعمت خود را به مؤمنان یادآور میشود و میگوید"به خاطر بیاورید هنگامی را که خواب سبکی شما را فرو گرفت که مایه آرامش و امنیت روح و جسم شما از ناحیه خداوند گردید"( إِذْ یُغَشِّیکُمُ النُّعٰاسَ أَمَنَةً مِنْهُ ) "یغشی"از ماده"غشیان"به معنی پوشاندن و احاطه کردن است،گویی خواب همچون پردهای بر آنها افکنده شد و آنها را پوشاند.
"نعاس"به ابتدای خواب و یا خواب کم و سبک و آرام بخش گفته میشود، و شاید اشاره به این است که در عین استراحت آن چنان خواب عمیقی بر شما مسلط نشد که دشمن بتواند از موقعیت استفاده کرده و بر شما شبیخون بزند.
و به این ترتیب مسلمانان در آن شب پر اضطرار،از این نعمت بزرگی که
فردای آن روز در میدان مبارزه به آنها کمک فراوانی کرد بهره گرفتند.
سومین موهبتی را که در آن میدان به شما ارزانی داشت این بود،"که آبی از آسمان برای شما فرو فرستاد"( وَ یُنَزِّلُ عَلَیْکُمْ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ) "تا بوسیله آن شما را پاک و پاکیزه کند و پلیدی شیطان را از شما دور سازد" ( لِیُطَهِّرَکُمْ بِهِ وَ یُذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَّیْطٰانِ ) این پلیدی ممکن است وسوسههای شیطانی بوده و ممکن است پلیدی جسمانی بر اثر جنابت بعضی در آن شب و یا هر دو،و در هر حال این آب حیاتبخش که در گودالهای اطراف بدر جمع شده بود،در حالی که دشمن چاهها را در اختیار گرفته بود و مسلمانان نیاز شدیدی برای شستشو و رفع عطش به آن داشتند همه این پلیدیها را شست و با خود برد.
به علاوه"خدا میخواست با این نعمت دلهای شما را محکم دارد"( وَ لِیَرْبِطَ عَلیٰ قُلُوبِکُمْ )و نیز"میخواست در آن شنزار که پای شما فرو میرفت،و لغزنده بود،به وسیله ریزش باران گامهای شما را محکم کند"( وَ یُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدٰامَ ) این احتمال نیز وجود دارد که مراد از تثبیت اقدام تقویت روحیه و افزودن میزان پایمردی و استقامت آنها در پرتو این نعمت باشد و یا اشاره به هر دو قسمت بوده باشد. ***دیگر از نعمتهای پروردگار بر مجاهدان جنگ بدر،ترس و وحشتی بود که در دل دشمنان افکند و روحیه آنها را سخت متزلزل ساخت در این باره میفرماید:
"به خاطر بیاورید هنگامی را که پروردگار تو به فرشتگان وحی فرستاد،من با شما هستم و شما افراد با ایمان را تقویت کنید و ثابت قدم بدارید"( إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَی الْمَلاٰئِکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِینَ آمَنُوا ) و"به زودی در دلهای کافران ترس و وحشت میافکنم،( سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ
الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ
) و این راستی عجیب بود که ارتش نیرومند قریش در برابر سپاه کوچک مسلمانان-طبق نقل تواریخ-آن چنان روحیه خود را باخته بود که جمعی از درگیر شدن با مسلمانان بسیار وحشت داشتند،گاه پیش خود فکر میکردند اینها افراد عادی نیستند بعضی میگفتند مرگ را بر شترهای خویش حمل کرده و از یثرب(مدینه)برایتان سوغات آوردهاند.
شک نیست که این رعبافکنی در دل دشمن که از عوامل مؤثر پیروزی بود بدون حساب نبود،آن پایمردی مسلمانان،آن نماز جماعت و شعارهای گرم و داغشان،آن اظهار وفاداری مؤمنان راستین و سخنانی همچون سخنان"سعد بن معاذ"که به عنوان نمایندگی از طرف انصار به پیامبر ص عرض کرد:پدر و مادرم به فدایت باد ای رسول خدا ما به تو ایمان آوردهایم و به نبوت تو گواهی دادهایم که هر چه میگویی از طرف خدا است،هر دستوری را میخواهی بده و از اموال ما هر چه میخواهی برگیر،به خدا سوگند اگر به ما فرمان دهی که در این دریا(اشاره به دریای احمر که در آن نزدیکی بود)فرو رویم فرو خواهیم رفت،ما آرزو داریم خداوند به ما توفیق دهد خدمتی کنیم که مایه روشنی چشم تو شود،آری اینگونه سخنان که به هر حال در میان دوست و دشمن پخش میشد به اضافه آنچه قبلا از استقامت مردان و زنان مسلمان در مکه دیده بودند،همگی دست به دست هم داد،و وحشت برای دشمنان آفرید.
باد شدیدی که به سوی جبهه دشمن میوزید و رگباری که بر آنها فرود آمد،و خاطره وحشتناک خواب"عاتکه"در مکه و مانند اینها عوامل دیگری برای وحشت و اضطراب آنها بودند.
سپس فرمانی را که در میدان بدر به وسیله پیامبر ص به مسلمانان داده بود،به یاد آنها میآورد،و آن این بود که هنگام نبرد با مشرکان از ضربههای
غیر کاری بپرهیزید و نیروی خود را در آن صرف نکنید،بلکه ضربههای کاری بر پیکر دشمن فرود آرید"ضربه بر بالاتر از گردن،بر مغزها و سرهای آنها فرود آرید"( فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْنٰاقِ ) "و دست و پای آنها را از کار بیندازید"( وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنٰانٍ ) "بنان"جمع"بنانه"به معنی سر انگشت دست یا پا و یا خود انگشتان است، و در آیه مورد بحث میتواند کنایه از دست و پا بوده باشد و یا به معنی اصلیش که انگشتان است،زیرا قطع شدن انگشتان و از کار افتادن آنها اگر در دست باشد قدرت حمل سلاح را از انسان میگیرد،و اگر در پا باشد،قدرت حرکت را.
این احتمال نیز وجود دارد که اگر دشمن مهاجم پیاده باشد،هدف را سر او قرار دهید و اگر سواره باشد دست و پای او.
همانطور که در سابق هم اشاره کردیم بعضی این جمله را خطاب به فرشتگان میدانند ولی قرائن نشان میدهد که مخاطب در این جمله مسلمانان هستند،و اگر هم مخاطب فرشتگان باشند ممکن است هدف از ضربه زدن بر مغزها و دست و پا ایجاد رعب و وحشت در آنها باشد آن چنان که دست و پایشان در کار بلغزد،و سرها به زیر آید.(البته این تفسیر بر خلاف ظاهر عبارت است و باید به کمک قرائنی که سابقا در باره جنگ نکردن ملائکه گفتیم اثبات شود) ***بعد از همه گفتگوها برای اینکه کسی این فرمانهای شدید و دستورات قاطع و کوبنده را بر خلاف آئین جوانمردی و رحم و انصاف تصور نکند،میفرماید:
"اینها استحقاق چنین چیزی را دارند زیرا آنان از در عداوت و دشمنی و عصیان و گردنکشی در برابر خدا و پیامبرش در آمدند"( ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ ) "شاقوا"از ماده"شقاق"در اصل به معنی شکاف و جدایی است و از آنجا که شخص مخالف و دشمن و عصیانگر،صف خود را جدا میکند به عمل او شقاق
گفته میشود،"و هر کس از در مخالفت و دشمنی با خدا و پیامبرش در آید،گرفتار مجازات دردناک در دنیا و آخرت خواهد شد،زیرا خداوند(همانگونه که رحمتش وسیع و بی انتها است)مجازاتش شدید و دردناک است"( وَ مَنْ یُشٰاقِقِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعِقٰابِ ) ***سپس برای تاکید این موضوع میگوید"این مجازات دنیا را بچشید-مجازات ضربههای سخت در میدان جنگ و کشته شدن و اسارت و شکست و ناکامی-و در انتظار مجازات سرای دیگر باشید،"زیرا عذاب آتش در انتظار کافران است" ( ذٰلِکُمْ فَذُوقُوهُ وَ أَنَّ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابَ النّٰارِ )
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا لَقِیتُمُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا زَحْفاً فَلاٰ تُوَلُّوهُمُ اَلْأَدْبٰارَ (15) وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّٰ مُتَحَرِّفاً لِقِتٰالٍ أَوْ مُتَحَیِّزاً إِلیٰ فِئَةٍ فَقَدْ بٰاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ مَأْوٰاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ (16) فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ قَتَلَهُمْ وَ مٰا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ رَمیٰ وَ لِیُبْلِیَ اَلْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلاٰءً حَسَناً إِنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (17) ذٰلِکُمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ مُوهِنُ کَیْدِ اَلْکٰافِرِینَ (18)
15-ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که با انبوه کافران در میدان نبرد روبرو شوید به آنها پشت نکنید.
16-و هر کس در آن هنگام به آنها پشت کند-مگر در صورتی که هدفش کناره گیری از میدان برای حمله مجدد و یا به قصد پیوستن به گروهی(از مجاهدان)بوده باشد- (چنین کسی)گرفتار غضب پروردگار خواهد شد و ماوای او جهنم و چه بد جایگاهی است.
17-این شما نبودید که آنها را کشتید بلکه خداوند آنها را کشت و این تو نبودی(ای پیامبر که خاک و ریگ به صورت آنها)پاشیدی بلکه خدا پاشید و خدا میخواست مؤمنان را به این وسیله به خوبی بیازماید،خداوند شنوا و دانا است.
18-سرنوشت مؤمنان و کافران همان بود که دیدید و خداوند نقشههای کافران را سست میکند.
فرار از جهاد ممنوع!
همانگونه که در تفسیر آیات گذشته اشاره شد بازگو کردن داستان جنگ بدر و نعمتهای گوناگون خداوند بر"مسلمانان نخستین"در این جریان بخاطر آن است که از گذشته برای آینده درس بیاموزند لذا در آیات مورد بحث روی سخن را به مؤمنان کرده و یک دستور کلی جنگی را به آنها توصیه و تاکید میکند و میگوید"ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که با کافران در میدان جهاد روبرو شدید به آنها پشت میکنید و فرار اختیار ننمائید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا زَحْفاً فَلاٰ تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبٰارَ ) "لقیتم"از ماده"لقاء"به معنی اجتماع و روبرو شدن است ولی در بسیاری از موارد به معنی روبرو شدن در میدان جنگ آمده است.
"زحف"در اصل به معنای حرکت کردن به سوی چیزی است آن چنان که پاها به سوی زمین کشیده شود،همانند حرکت کودک قبل از آنکه راه بیافتد و یا شتر به هنگام خستگی که پای خود را به روی زمین میکشد سپس به حرکت لشکر انبوه نیز گفته شده است زیرا از دور چنان به نظر میرسد که گویی روی زمین میلغزند و به پیش میآیند.
در آیه فوق بکار بردن کلمه"زحف"اشاره به این است که هر چند دشمن از نظر نفرات و تجهیزات فراوان و شما در اقلیت قرار داشته باشید نباید از میدان مبارزه فرار کنید همانگونه که نفرات دشمن در میدان بدر چند برابر شما بود و پایداری به خرج دادید و سرانجام پیروز شدید.
اصولا فرار از جنگ یکی از بزرگترین گناهان در اسلام محسوب میشود
منتهی با توجه به بعضی از آیات قرآن،آن را مشروط به این دانستهاند که جمعیت دشمن حد اکثر دو برابر مسلمانان بوده باشد که بحث آن به خواست خداوند در همین سوره ذیل آیه 65 و 66 خواهد آمد. ***به همین جهت در آیه بعد مجازات دردناک فرار کنندگان از میدان جهاد را با ذکر استثناهای آن شرح میدهد و میفرماید:"کسانی که به هنگام مبارزه با دشمن پشت به آنها کنند-مگر در صورتی که هدف کناره گیری از میدان برای انتخاب یک روش جنگی بوده باشد و یا بقصد پیوستن به گروهی از مسلمانان و حمله مجدد-چنین کسی گرفتار غضب پروردگار خواهد شد"( وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّٰ مُتَحَرِّفاً لِقِتٰالٍ أَوْ مُتَحَیِّزاً إِلیٰ فِئَةٍ فَقَدْ بٰاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ ).
همانگونه که مشاهده میکنیم در این آیه دو صورت از مسئله فرار،استثناء شده که در ظاهر شکل فرار دارد اما در باطن شکل مبارزه و جهاد.
نخست صورتی است که از آن تعبیر به" مُتَحَرِّفاً لِقِتٰالٍ "شده"متحرف" از ماده"تحرف"به معنای کناره گیری از وسط به اطراف و کنارههاست، و منظور از این جمله این است که جنگجویان به عنوان یک تاکتیک جنگی از برابر دشمن بگریزند و به کناری بروند که او را به دنبال خود بکشانند و ناگهان ضربه غافلگیرانه را بر پیکر او وارد سازند و یا به صورت جنگ و گریز دشمن را خسته کنند که جنگ گاهی حمله و گاهی عقبنشینی به عنوان حمله مجدد است و به قول عربها"الحرب کر و فر" شکل دوم آن است که جنگجویی خود را در میدان تنها بیند و برای پیوستن به گروه جنگجویان عقبنشینی کند و پس از پیوستن به آنها حمله را آغاز نماید.
بهر حال دستور تحریم فرار از میدان نباید به شکل خشکی تفسیر شود
که مانورها و تاکتیکهای جنگی را از میان ببرد همان مانورهایی که سرچشمه بسیاری از پیروزیهاست.
و در پایان آیه میفرماید نه تنها فرار کنندگان گرفتار خشم خدا میشوند بلکه"جایگاه آنها دوزخ و چه بد جایگاهی است"( وَ مَأْوٰاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ ) جمله"باء"از ماده"بواء"به معنای مراجعت و منزل گرفتن آمده،ولی ریشه آن به معنای صاف و مسطح کردن یک محل و مکان است و از آنجا که انسان به هنگام منزل گرفتن محل خود را صاف و مسطح میکند این کلمه به این معنا آمده است،همچنین چون انسان به منزلگاه خویش مراجعت میکند به معنای بازگشت نیز آمده است و در آیه بالا اشاره به این است که آنها مشمول غضب مستمر و مداوم پروردگار میشوند گویی در خشم و غضب پروردگار منزل گرفتهاند.
"ماوی"در اصل به معنای پناهگاه است و اینکه در آیه بالا میخوانیم ماوای فرار کنندگان از جهاد جهنم است اشاره به این است که آنها با فرار میخواهند پناهگاهی برای خود انتخاب کنند که از هلاکت مصون بمانند ولی بعکس پناهگاه آنها جهنم میشود نه تنها در جهان دیگر بلکه در این جهان نیز در جهنمی سوزان از ذلت و بدبختی و شکست و محرومیت،پناه خواهند گرفت.
لذا در کتاب"عیون الاخبار"امام"علی بن موسی الرضا" ع در پاسخ یکی از دوستانش که از فلسفه بسیاری از احکام سؤال میکند در زمینه فلسفه تحریم فرار از جهاد مینویسد:"خداوند به این دلیل فرار از جهاد را تحریم کرده که موجب وهن و سستی در دین و تحقیر برنامه پیامبران و امامان و پیشوایان عادل میگردد و نیز سبب میشود که آنها نتوانند بر دشمنان پیروز شوند و دشمن را به خاطر مخالفت با دعوت به توحید پروردگار و اجرای عدالت و ترک ستمگری و از میان بردن فساد کیفر دهند،بعلاوه سبب میشود که دشمنان در برابر مسلمانان جسور شوند و حتی مسلمانان بدست آنها اسیر و مقتول گردند و سرانجام آئین
خداوند عز و جل بر چیده شود" (1)در میان امتیازات فراوانی که علی ع داشت و گاهی خودش به عنوان سرمشق برای دیگران به آن اشاره میکند همین مسئله عدم فرار از میدان جهاد است آنجا که میفرماید"
انی لم افر من الزحف قط و لم یبارزنی احد الا سقیت الارض من دمه "!:"من هیچگاه از برابر انبوه دشمن فرار نکردم(با اینکه در طول عمرم در میدانهای زیاد شرکت جستم)و هیچ کس در میدان جنگ با من روبرو نشد مگر اینکه زمین را از خونش سیراب کردم" (2)عجیب این است که جمعی از مفسران اهل تسنن اصرار بر این دارند که حکم آیه فوق مخصوص جنگ بدر بوده است و این تهدید و تشدیدی که در زمینه فرار از جهاد در آن بیان شده مربوط به جنگجویان بدر است،در حالی که نه تنها دلیلی در آیه بر اختصاص نیست بلکه مفهوم آیه یک مفهوم کلی در باره همه جنگجویان و همه مجاهدان است،قرائن دیگر در آیات و روایات نیز این موضوع را تایید میکند(البته این حکم اسلامی شرائطی دارد که در آیات آینده از همین سوره بیان خواهد شد) ***سپس برای اینکه مسلمانان از پیروزی بدر مغرور نشوند و تنها بر نیروی جسمانی خودشان تکیه نکنند بلکه همواره دل و جان خود را به یاد خدا و مددهای او گرم و روشن نگاه دارند میگوید:
"این شما نبودید که دشمنان را در میدان بدر کشتید بلکه خداوند آنها را به قتل رساند"( فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ قَتَلَهُمْ ) "و تو ای پیامبر نیز خاک و ریگ در صورت آنها نپاشیدی بلکه خدا پاشید"
( وَ مٰا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ رَمیٰ ) در روایات اسلامی و مفسران آمده است که در روز بدر پیامبر به علی فرمود:
مشتی از خاک و سنگریزه از زمین بردار و به من بده،علی ع چنین کرد و پیامبر آنها را به سوی مشرکان پرتاب کرد و فرمود:"
شاهت الوجوه ":رویتان زشت و سیاه باد!و نوشتهاند این کار اثر معجزهآسایی داشت و از آن گرد و غبار و سنگ ریزه در چشم دشمنان فرو ریخت و وحشتی از آن به همه دست داد.
شک نیست که در ظاهر همه این کارها را پیامبر و مجاهدان بدر انجام دادند اما اینکه میگوید شما نبودید که این کار را کردید اشاره به این است که اولا:قدرت جسمانی و روحانی و نیروی ایمان که سرچشمه این برنامهها بود از ناحیه خدا به شما بخشیده شد و شما به نیروی خدا داد در راه او گام برداشتید و ثانیا:در میدان بدر حوادث معجزهآسایی که سابقا به آن اشاره کردیم تحقق یافت که مایه تقویت روحیه مجاهدان اسلام و موجب شکست روحیه دشمنان شد این تاثیر فوق العاده نیز از ناحیه پروردگار بود.
در حقیقت آیه فوق اشاره لطیفی است به مکتب"لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین""نه اجبار است و نه واگذاری مطلق بلکه چیزی است در میان این دو"است زیرا در عین اینکه نسبت کشتن دشمنان را به مسلمانان و نسبت پاشیدن خاک را به پیامبر میدهد در عین حال از آنها این نسبت را سلب میکند(دقت کنید).
بدون شک در چنین عبارتی تناقضی وجود ندارد بلکه هدف این است که این کار،هم کار شما بود،و هم کار خدا،کار شما بود چون به اراده شما انجام گرفت و کار خدا بود چون نیرو و مدد از ناحیه او بود،بنا بر این آنها که پنداشتهاند آیه فوق دلیل بر مکتب جبر است پاسخشان در خود آیه نهفته شده است.
و نیز اینکه قائلین به وحدت وجود آیه را دستاویزی برای مکتب خود قرار دادهاند پاسخ آن نیز در خود این آیه به طرز لطیفی منعکس است،زیرا
اگر منظور بیان این باشد که خدا و خلق یکی هستند نباید نسبت فعل را به صورتی برای آنها اثبات و به صورتی از آنها نفی کند این نفی و اثبات خود دلیل بر تعدد مخلوق و خالق است و اگر فکر خود را از پیش داوریهای نادرست و تعصب آمیز خالی کنیم خواهیم دید که آیه ارتباطی با هیچیک از مکتبهای انحرافی ندارد،بلکه تنها به مکتب واسطه و"امر بین الامرین"اشاره میکند آنهم بخاطر یک هدف تربیتی یعنی از میان بردن آثار غرور که معمولا بعد از پیروزیها،دامنگیر افراد میشود.
در پایان آیه اشاره به نکته مهم دیگری میکند و آن این که:میدان بدر یک میدان آزمایش برای مسلمانان بود"و خدا میخواست مؤمنان را از سوی خود به وسیله این پیروزی بیازماید"( وَ لِیُبْلِیَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلاٰءً حَسَناً ).
"بلاء"در اصل به معنای آزمایش کردن است منتهی گاهی بوسیله نعمتهاست که آن را"بلاء حسن"میگویند و گاهی بوسیله مصیبتها و مجازاتهاست که به آن"بلاء سیء"گفته میشود،چنان که در باره بنی اسرائیل میخوانیم وَ بَلَوْنٰاهُمْ بِالْحَسَنٰاتِ وَ السَّیِّئٰاتِ :"آنها را بوسیله نعمتها و مصائب آزمودیم"(اعراف 168).
خدا میخواست در این نخستین برخورد مسلحانه مؤمنان با دشمنان نیرومند طعم پیروزی را به آنها بچشاند و نسبت به آینده امیدوار و دلگرم سازد،این موهبت الهی آزمونی برای همه آنها بود،ولی هرگز نباید آنها از این پیروزی نتیجه منفی بگیرند و گرفتار غرور شوند،دشمن را کوچک بشمرند،خودسازی و آمادگی را فراموش کنند،و از اتکای به لطف پروردگار غفلت نمایند.
لذا با این جمله آیه را تمام میکند که"خداوند هم شنواست و هم داناست" ( إِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ).
یعنی خدا صدای استغاثه پیامبر و مؤمنان را شنید و از صدق نیت و اخلاص آنها آگاه و با خبر بود،و به همین دلیل همگی را مشمول لطف قرار داد و بر
دشمن پیروز ساخت،و در آینده نیز خدا بر طبق نیات و میزان اخلاص و اندازه پایمردی و استقامت مسلمانان با آنها رفتار خواهد کرد،مؤمنان مخلص و مجاهد سرانجام پیروز میشوند و متظاهران ریاکار و سخنگویان بی عمل شکست خواهند خورد. ***در آیه بعد برای تاکید و تعمیم این موضوع میفرماید:"سرنوشت مؤمنان و کافران و عاقبت کارشان همان بود که شنیدید"" ذٰلِکُمْ " (1).
سپس به عنوان ذکر علت میگوید خداوند نقشههای کافران را در برابر مؤمنان ضعیف و سست میکند تا نتوانند آسیبی به آنها و برنامههایشان برسانند" ( وَ أَنَّ اللّٰهَ مُوهِنُ کَیْدِ الْکٰافِرِینَ ) ***
إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جٰاءَکُمُ اَلْفَتْحُ وَ إِنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ وَ لَنْ تُغْنِیَ عَنْکُمْ فِئَتُکُمْ شَیْئاً وَ لَوْ کَثُرَتْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلْمُؤْمِنِینَ (19)
19-اگر شما خواهان فتح و پیروزی هستید به سراغ شما آمد و اگر(از مخالفت) خود داری کنید برای شما بهتر است و اگر باز گردید ما هم باز خواهیم گشت(اگر به مخالفتهای خود ادامه دهید ما شما را گرفتار دشمن خواهیم کرد)و جمعیت شما هر چند زیاد باشند شما را بی نیاز(از یاری خدا)نخواهد کرد و خداوند با مؤمنان است.
1) 1) این جمله در حقیقت"ذلکم الذی سمعتم هو حال المؤمنین و الکافرین"میباشد
در اینکه روی سخن در آیه فوق به سوی چه اشخاصی است میان مفسران گفتگو است گروهی معتقدند مخاطب در این آیه مشرکانند زیرا آنها پیش از آنکه از مکه به سوی میدان بدر خارج شوند کنار خانه کعبه آمدند و روی غروری که داشتند و خود را بر حق میپنداشتند دست در پردههای خانه کعبه زدند و گفتند اللهم انصر اعلی الجندین و اهدی الفئتین و اکرم الحزبین (1)خدایا از میان این دو لشکر آن گروه که برتر و هدایت یافتهتر و گرامیتر است پیروز گردان"و نیز نقل شده که ابو جهل در دعای خود گفت:"خداوندا آئین ما یک آئین کهن و قدیمی است اما آئین محمد تازه و خام است هر کدام از این دو آئین نزد تو محبوبتر است پیروانش را پیروز بگردان" (2).
لذا بعد از پایان جنگ بدر آیه فوق نازل شد و به آنها چنین گفت:"اگر شما خواهان فتح و پیروزی و آئین حق هستید که آئین محمد ص پیروز شد و حقانیت آن بر شما آشکار گردید"( إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جٰاءَکُمُ الْفَتْحُ ).
"و اگر دست از آئین شرک و مخالفت فرمان خدا بردارید به سود شماست" ( وَ إِنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ).
"و اگر به سوی جنگ با مسلمانان باز گردید ما هم بار دیگر به سوی شما باز میگردیم"یعنی مسلمانان را پیروز و شما را مغلوب خواهیم ساخت( وَ إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ ).
و هرگز به فزونی جمعیت خود مغرور نشوید زیرا"جمعیت شما هر چند
زیاد باشد موجب بی نیازی شما نخواهد بود".( وَ لَنْ تُغْنِیَ عَنْکُمْ فِئَتُکُمْ شَیْئاً وَ لَوْ کَثُرَتْ ).
"و خداوند با مؤمنان است"( وَ أَنَّ اللّٰهَ مَعَ الْمُؤْمِنِینَ ).
ولی چیزی که این تفسیر را از نظر دور میسازد این است که در آیات قبل و بعد همگی روی سخن با مؤمنان بوده و مفهوم آیات نشان میدهد که در میان آنها یک نوع پیوند معنوی وجود دارد بنا بر این در این وسط در یک آیه تنها روی سخن به کفار بوده باشد بعید به نظر میرسد.
لذا گروهی از مفسران مخاطب را مؤمنان دانستهاند و بهترین راه تفسیر آیه طبق این نظر چنین است:
بعد از جنگ بدر-چنان که دیدیم-میان بعضی از مسلمانان تازه کار و ضعیف الایمان بر سر تقسیم غنائم جنگی گفتگو واقع شد آیات نازل گردید و آنها را توبیخ کرد و غنائم را دربست در اختیار پیامبر گذارد،و او هم به طور مساوی در میان مسلمانان تقسیم کرد سپس برای تعلیم و تربیت مؤمنان،حوادث جنگ بدر را به یاد آنها آورد که چگونه خداوند آنها را در برابر یک گروه نیرومند پیروز کرد.
این آیه نیز همان مطلب را دنبال میکند که اگر شما مسلمانان از خداوند تقاضای فتح و پیروزی کردید خدا دعای شما را مستجاب کرد و پیروز شدید.
و اگر از اعتراض و گفتگو در برابر پیامبر ص خودداری کنید به سود شماست.
و اگر به همان روش اعتراض آمیز خود باز گردید ما هم باز میگردیم و شما را در چنگال دشمن تنها رها میسازیم.
و جمعیت شما هر چند زیاد هم باشند بدون یاری خدا کاری از پیش نخواهند برد.
و خداوند با مؤمنان راستین و مطیع فرمان او و پیامبرش میباشد.
از آنجا که مخصوصا آیات آینده نیز مسلمانان را در پارهای از مخالفتها مورد ملامت قرار میدهد و در آیات گذشته نیز همین معنا را خواندیم و نیز از آنجا که پیوند میان این آیات یک پیوند معنوی آشکار است،تفسیر دوم قویتر به نظر میرسد.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لاٰ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ (20) وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ هُمْ لاٰ یَسْمَعُونَ (21) إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُکْمُ اَلَّذِینَ لاٰ یَعْقِلُونَ (22) وَ لَوْ عَلِمَ اَللّٰهُ فِیهِمْ خَیْراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ (23)
20-ای کسانی که ایمان آوردهاید اطاعت خدا و پیامبرش را کنید و سرپیچی ننمائید در حالی که سخنان او را میشنوید.
21-و همانند کسانی نباشید که میگفتند:شنیدیم ولی در حقیقت نمیشنیدند.
22-بدترین جنبندگان نزد خدا افراد کر و لالی هستند که اندیشه نمیکنند.
23-و اگر خداوند خیری در آنها میدانست(حرف حق را)به گوش آنها میرسانید ولی (با این حالی که دارند)اگر حق را به گوش آنها برساند سرپیچی کرده و روگردان میشوند.
شنوندگان ناشنوا!
این آیات تعقیب بحثهای گذشته در زمینه دعوت مسلمانان به اطاعت کامل
از پیامبر اسلام در جنگ و صلح و در همه برنامههاست،لحن آیات نشان میدهد که بعضی از مؤمنان از وظیفه خود در این زمینه کوتاهی کرده بودند لذا در نخستین آیه میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید اطاعت خدا و پیامبرش کنید" ( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ ) و باز برای تاکید اضافه میکند"هیچگاه از اطاعت فرمان او رویگردان نشوید در حالی که سخنان او و اوامر و نواهیش را میشنوید"( وَ لاٰ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ ).
شک نیست که اطاعت فرمان خدا بر همه لازم است چه مؤمنان و چه کافران ولی از آنجا که مخاطبین پیامبر و شرکت کنندگان در برنامههای تربیتی او، مؤمنان بودند روی سخن در اینجا با آنهاست. ***در آیه بعد بار دیگر روی همین مسئله تکیه کرده،میگوید:"همانند کسانی نباشید که میگفتند شنیدیم ولی در حقیقت نمیشنیدند"( وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ هُمْ لاٰ یَسْمَعُونَ ).
این تعبیر جالبی است که قرآن در باره کسانی که میدانند ولی عمل نمیکنند و میشنوند ولی ترتیب اثر نمیدهند و ظاهرا در صف مؤمنانند ولی مطیع فرمان نیستند ذکر کرده است،میگوید:آنها گوش شنوا دارند الفاظ و سخنان را میشنوند و معانی آن را میفهمند اما چون بر طبق آن عمل نمیکنند گویی اصلا کر هستند، زیرا همه این مسائل مقدمه عمل است و هنگامی که عمل نباشد مقدمات بی فایده است.
در باره اینکه این افراد که قرآن میگوید دارای چنین صفتی هستند و مسلمانان باید بهوش باشند که مثل آنها نشوند چه اشخاصی میباشند؟بعضی احتمال دادهاند منظور منافقانی هستند که خود را در صف مسلمانان جا زده بودند
و بعضی گفتهاند اشاره به گروهی از یهود میباشد و بعضی اشاره به مشرکان عرب دانستهاند،ولی هیچ مانعی ندارد که همه گویندگان بدون عمل،از این گروههای سهگانه،در مفهوم آیه وارد باشند. ***از آنجا که گفتار بدون عمل و شنیدن بدون ترتیب اثر یکی از بزرگترین بلاهای جوامع انسانی و سرچشمه انواع بدبختیهاست بار دیگر در آیه بعد روی همین مسئله تکیه کرده و با بیان زیبای دیگری بحث را ادامه میدهد و میگوید:
"بدترین جنبندگان نزد خدا افرادی هستند که نه گوش شنوا دارند،و نه زبان گویا،و نه عقل و درک،کر و لال و بیعقلند"( إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّٰهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لاٰ یَعْقِلُونَ ) (1).
از آنجا که قرآن کتاب عمل است نه یک کتاب تشریفاتی همه جا روی نتائج تکیه میکند و اصولا هر موجود بی خاصیتی را معدوم،و هر زنده بی حرکت و بی اثری را مرده،و هر عضوی از اعضای انسان که در مسیر هدایت و سعادت او اثر بخش نباشد همانند فقدان آن میشمرد،در این آیه نیز کسانی که ظاهرا گوشهای سالم دارند ولی در مسیر شنیدن آیات خدا و سخنان حق و برنامههای سعادت بخش نیستند،آنها را فاقد گوش میداند و کسانی که زبان سالمی دارند اما مهر سکوت بر لب زده نه دفاعی از حق میکنند و نه مبارزهای با ظلم و فساد نه ارشاد جاهل و نه امر به معروف و نه نهی از منکر و نه دعوت به راه حق بلکه این نعمت بزرگ خدا را در مسیر بیهوده گویی یا تملق و چاپلوسی در برابر صاحبان زر و زور و یا تحریف حق و تقویت باطل بکار میگیرند همچون افراد لال و گنگ میداند و آنان که از نعمت هوش و عقل بهرهمندند اما درست نمیاندیشند همچون دیوانگان میشمرد! ***
1) 1) "صم"جمع"اصم"به معنای کر و"بکم"جمع"ابکم"به معنای لال است.
در آیه بعد میگوید خداوند هیچگونه مضایقه در دعوت آنها به سوی حق ندارد"اگر آنها آمادگی میداشتند و خدا از این نظر خیر و نیکی در آنها میدید حرف حق را بهر صورت بود بگوش آنها میرسانید"( وَ لَوْ عَلِمَ اللّٰهُ فِیهِمْ خَیْراً لَأَسْمَعَهُمْ ).
در پارهای از روایات آمده است که جمعی از بت پرستان لجوج نزد پیامبر آمدند گفتند:اگر جد بزرگ ما"قصی بن کلاب"را از قبر زنده کنی و گواهی به نبوت تو دهد ما همگی تسلیم خواهیم شد!آیه فوق نازل شد و گفت اگر اینها همین سخن را از روی حقیقت میگفتند خداوند به طرز معجزهآسایی این کار را برای آنها انجام میداد.
ولی آنها دروغ میگویند و بهانه میگیرند و هدفشان شانه خالی کردن از زیر بار حق است.
"و اگر با این حال خداوند خواسته آنها را بپذیرد و سخنان حق را بیش از این به گوش آنها بخواند و یا جدشان قصی بن کلاب را زنده کند و گواهی او را بشنوند باز روگردان میشوند و اعراض میکنند"( وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ ).
این جملهها در باره کسانی است که بارها سخنان حق را شنیدهاند و آیات روحپرور قرآن به گوش آنها رسیده و محتوای عالی آن را فهمیدهاند ولی باز بر اثر تعصب و لجاجت در مقام انکار بر آمدند این چنین افراد شایستگی هدایت را بر اثر اعمالشان از دست دادهاند و دیگر خدا و پیامبرش را با آنها کاری نیست.
این آیه جواب دندان شکنی است برای پیروان مکتب جبر،و نشان میدهد که سر چشمه همه سعادتها از خود انسان شروع میشود و خداوند هم بر طبق آمادگیها و شایستگیهایی که مردم از خود نشان میدهند با آنها رفتار میکند.
1-گاهی بعضی از افراد تازه کار از آیه فوق یک قیاس منطقی درست میکنند و از آن نتیجه گیج کنندهای برای خود میگیرند و میگویند:قرآن در آیه بالا میگوید"اگر خدا خیری در آنها بداند حق را به گوش آنها میرساند"و"اگر حق را بگوش آنها برساند سرپیچی میکنند،نتیجه این دو جمله این میشود که "اگر خداوند خیری در آنها ببیند سرپیچی میکنند"!و این نتیجه،نتیجه درستی نیست.
ولی اشتباه آنها در این است که جمله"حق را بگوش آنها میرساند"در قسمت اول سخن مفهومش این است که اگر آنها زمینه آمادهای داشته باشند حق را بگوش آنها میرساند.
ولی در قسمت دوم سخن مفهومش این است که اگر با فراهم نبودن زمینه چنین کاری را کند آنها سرپیچی میکنند.
بنا بر این جمله فوق در دو معنی مختلف و جداگانه در آیه فوق بکار رفته است و با این حال نمیتوان از آنها یک قیاس منطقی تشکیل داد (1)(دقت کنید).
این درست به آن میماند که کسی بگوید من اگر میدانستم فلان کس دعوت مرا میپذیرد از او دعوت میکردم،ولی در حال حاضر وضع طوری است که اگر دعوت کنم نخواهد پذیرفت بنا بر این دعوت نخواهم کرد.
1) 1) و به اصطلاح منطق"حد وسط"در قیاس بالا وجود ندارد،زیرا در جمله اول "لا سمعهم حالکونهم یعلم فیهم خیرا"و در جمله دوم"لا سمعهم حالکونهم لا یعلم فیهم خیرا"است،بنا بر این حد وسط مشترک در دو جمله فوق وجود ندارد تا بتوان از آن قیاس تشکیل داد و این دو جمله،دو جمله مختلف و از هم جداست(دقت کنید).
گاهی انسان تنها الفاظ و عباراتی را میشنود بدون اینکه در مفهوم آنها بیندیشد گروهی از افراد لجوج هستند که حتی حاضر به این مقدار شنیدن نیز نیستند.
چنان که قرآن میگوید: وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لاٰ تَسْمَعُوا لِهٰذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَغْلِبُونَ :"کافران گفتند گوش به این قرآن فرا ندهید و سر و صدا ایجاد کنید شاید شما پیروز شوید"و کسی سخن حق را نشنود(فصلت 26).
و گاه انسان حاضر به شنیدن الفاظ و سخنان هست ولی هیچگاه تصمیم به عمل ندارد همچون منافقانی که در آیه 16 سوره محمد ص به آنها اشاره شده است آنجا که میگوید: وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ حَتّٰی إِذٰا خَرَجُوا مِنْ عِنْدِکَ قٰالُوا لِلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مٰا ذٰا قٰالَ آنِفاً :"بعضی از آن منافقان هستند که به سخنان تو گوش فرا میدهند اما هنگامی که از نزد تو بیرون میروند از روی انکار و یا مسخره به افراد آگاه میگویند این چه سخنی بود که محمد ص میگفت.
و گاه وضع آنها طوری است که حس تشخیص نیک و بد از آنها چنان سلب شده که حتی اگر گوش فرا دهند مطلب حق را درک نمیکنند و این خطرناکترین مرحله است.
قرآن در باره همه این گروههای سهگانه میگوید:آنان در حقیقت افراد کر و ناشنوا هستند زیرا شنوای حقیقی کسی است که هم گوش فرا میدهد و هم درک میکند و میاندیشد و هم تصمیم بر عمل از روی اخلاص دارد.
و چه بسیار در عصر و زمان ما کسانی که به هنگام شنیدن آیات قرآن (بلا تشبیه همانند شنیدن آهنگهای موسیقی)احساسات نشان میدهند و سر و صدا و جملههایی که حاکی از شور و هیجان است ظاهر میسازند،ولی تمام همتشان همین است و بس و در عمل آلودگان بینوایی هستند که هیچ شباهتی با محتوای قرآن ندارند.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ یَحُولُ بَیْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ (24) وَ اِتَّقُوا فِتْنَةً لاٰ تُصِیبَنَّ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (25) وَ اُذْکُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی اَلْأَرْضِ تَخٰافُونَ أَنْ یَتَخَطَّفَکُمُ اَلنّٰاسُ فَآوٰاکُمْ وَ أَیَّدَکُمْ بِنَصْرِهِ وَ رَزَقَکُمْ مِنَ اَلطَّیِّبٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (26)
24-ای کسانی که ایمان آوردهاید دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامی که شما را به سوی چیزی میخواند که مایه حیاتتان است و بدانید خداوند میان انسان و قلب او حائل میشود و اینکه همه شما نزد او(در قیامت)اجتماع خواهید کرد.
25-و از فتنهای بپرهیزید که تنها به ستمکاران شما نمیرسد(بلکه همه را فرا خواهد گرفت چرا که دیگران سکوت اختیار کردهاند)و بدانید خداوند کیفر شدید دارد.
26-و به خاطر بیاورید هنگامی که شما گروهی کوچک و اندک و ضعیف در روی زمین بودید آن چنان که میترسیدید مردم شما را بربایند ولی او شما را پناه داد و یاری کرد و از روزیهای پاکیزه بهرهمند ساخت تا شکر نعمتش را به جا آورید.
دعوت به سوی حیات و زندگی
در تعقیب آیات گذشته که مسلمانان را به علم و عمل و اطاعت و تسلیم دعوت میکرد در این آیات همان هدف از راه دیگری دنبال میشود.
نخست میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید اجابت کنید دعوت خدا و پیامبر را به هنگامی که شما را به چیزی میخواند که شما را زنده میکند" ( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ ) آیه فوق با صراحت میگوید که دعوت اسلام،دعوت به سوی حیات و زندگی است حیات معنوی،حیات مادی،حیات فرهنگی،حیات اقتصادی،حیات سیاسی بمعنای واقعی، حیات اخلاقی و اجتماعی،و بالآخره حیات و زندگی در تمام زمینهها.
این تعبیر کوتاهترین و جامعترین تعبیری است که در باره اسلام و آئین حق آمده است اگر کسی بپرسد اسلام هدفش چیست؟و چه چیز میتواند به ما بدهد؟در یک جمله کوتاه میگوئیم هدفش حیات در تمام زمینهها و این را به ما میبخشد.
آیا مردم قبل از طلوع اسلام و دعوت قرآن،مرده بودند!که قرآن آنها را دعوت به حیات میکند؟! پاسخ این سؤال این است که آری آنها فاقد حیات به معنی قرآنیش بودند،زیرا میدانیم حیات و زندگی مراحل مختلفی دارد که قرآن به همه آنها اشاره کرده است.
گاهی به معنای حیات گیاهی آمده آن چنان که میگوید: اِعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا "بدانید خدا زمین را پس از مرگ زنده میکند." (حدید-آیه 17) و گاهی به معنای حیات حیوانی ذکر شده مانند إِنَّ الَّذِی أَحْیٰاهٰا لَمُحْیِ الْمَوْتیٰ "خداوندی که آن(زمین)را زنده کرد مردگان را نیز زنده میکند" (فصلت 39) و زمانی به معنای حیات فکری و عقلانی و انسانی آمده است مانند او مَنْ کٰانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنٰاهُ ..."آیا آن کس که مرده و گمراه بود و هدایتش کردیم
همانند گمراهان است؟"(انعام 122) و گاهی به معنای حیات جاودان جهان دیگر آمده مانند یٰا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیٰاتِی "ای کاش برای زندگی امروز(روز رستاخیز)چیزی از پیش فرستاده بودم."(سوره فجر آیه 24) و زمانی به معنای علم و توانایی بی حد و انتهاء میآید آن چنان که در باره خدا میگوئیم هو اَلْحَیِّ الَّذِی لاٰ یَمُوتُ "او زندهای است که برایش مرگ وجود ندارد".
با توجه به آنچه در اقسام حیات گفتیم روشن میشود که مردم عصر جاهلی گر چه زندگی مادی حیوانی داشتند اما از زندگی انسانی و معنوی و عقلانی محروم بودند قرآن آمد و آنها را دعوت به حیات و زندگی کرد.
و از این جا به خوبی معلوم میشود آنها که دین و مذهب را در یک سلسله برنامههای خشک و بی روح و خارج از محدوده زندگی و در حاشیه برنامههای فکری و اجتماعی میپندارند چقدر در اشتباهند یک دین راستین آن است که حرکت در همه زمینههای زندگی ایجاد کند روح بدهد فکر و اندیشه بدهد، احساس مسئولیت بیافریند،همبستگی و اتحاد و ترقی و تکامل در همه زمینهها ایجاد کند و به تمام معنی حیات آفرین بوده باشد! ضمنا این حقیقت نیز آشکار شد آنها که آیه فوق را تنها به"جهاد"یا "ایمان"یا"قرآن"یا"بهشت"تفسیر کردهاند و این امور را به عنوان تنها عامل حیات در آیه فوق معرفی کردهاند،در حقیقت مفهوم آیه را محدود ساختهاند زیرا مفهوم آیه همه اینها را در بر میگیرد و بالاتر از آنها را هر چیز،هر فکر، هر برنامه،و هر دستوری که شکلی از اشکال حیات انسانی را بیافریند در آیه فوق مندرج است.
سپس میگوید:"بدانید که خداوند میان انسان و قلب او حائل میشود،و
اینکه همه شما نزد او در قیامت اجتماع خواهید کرد"( وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ ).
شک نیست که منظور از قلب همانگونه که سابقا هم گفتهایم روح و عقل است و اما اینکه خدا چگونه میان انسان و روح و عقل او قرار میگیرد احتمالات فراوانی در باره آن داده شده است:
گاه گفته میشود:اشاره به شدت نزدیکی خداوند به بندگان است، آن چنان که گویی در درون جان او و میان او و خودش قرار گرفته همانگونه که قرآن میگوید:( وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ )"ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم." و گاه گفته میشود:"اشاره به آن است که گردش دلها و فکرها به دست خداست آن چنان که در دعا میخوانیم"یا مقلب القلوب و الأبصار":"ای کسی که گردش دلها و فکرها به دست تو است".
و گاه گفته میشود:منظور این است که اگر لطف خدا نبود هرگز انسان بحقانیت حق،و باطل بودن باطل،پی نمیبرد.
و نیز گفتهاند:منظور این است که مردم باید تا فرصت دارند در انجام طاعات و کار نیک تلاش کنند زیرا خداوند میان انسان و قلبش بوسیله مرگ حائل ایجاد میکند.
اما با یک نظر کلی میتوان همه این تفسیرها را در یک تفسیر واحد جمع کرد و آن اینکه خداوند در همه جا حاضر و ناظر و به همه موجودات احاطه دارد در عین اینکه با موجودات این جهان یکی نیست از آنها هم جدا و بیگانه نمیباشد، مرگ و حیات،علم و قدرت، آرامش و امنیت،توفیق و سعادت همه در دست او و به قدرت اوست و بهمین دلیل نه انسان چیزی را میتواند از او مکتوم دارد و نه کاری را بی توفیق او انجام دهد و نه سزاوار است به غیر او روی آورد و از
غیر او تقاضا کند،چرا که او مالک همه چیز است و محیط به تمام وجود انسان! ارتباط این جمله با جمله قبل از این نظر است که اگر پیامبر دعوت به سوی حیات میکند فرستاده کسی است که حیات و مرگ و هدایت و عقل همه به دست اوست.
لذا برای تاکید این موضوع میگوید نه تنها امروز در محدوده قدرت او قرار دارید بلکه در سرای دیگر نیز به سوی او خواهید رفت اینجا و آنجا همه در برابر او قرار دارید. ***سپس اشاره به عواقب شوم عدم پذیرش دعوت حیات بخش خدا و پیامبر میکند و میگوید:"از فتنهای بپرهیزید که تنها دامن ستمکاران شما را نمیگیرد بلکه همه را فرا خواهد گرفت"( وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لاٰ تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً ).
"فتنه"در قرآن مجید در موارد متعددی بکار رفته گاهی به معنای آزمایش و امتحان و گاهی به معنای بلاء و مصیبت و عذاب آمده است این کلمه در اصل به معنای داخل کردن طلا در کوره است تا خوبی و بدی آن آشکار شود سپس به معنی آزمایشها که نشان دهنده چگونگی صفات باطنی انسانهاست بکار برده شده است،و همچنین در مورد بلاها و مجازاتها که باعث تصفیه روح انسان و یا تخفیف گناه اوست بکار میرود.
در آیه مورد بحث"فتنه"به معنای بلاها و مصائب اجتماعی است که دامن همه را میگیرد و به اصطلاح خشک و تر در آن میسوزند.
و در حقیقت خاصیت حوادث اجتماعی چنین است هنگامی که جامعه در اداء رسالت خود کوتاهی کند و بر اثر آن قانونشکنیها و هرج و مرجها و ناامنیها و مانند آن به بار آید نیکان و بدان در آتش آن میسوزند و این اخطاری
است که خداوند در این آیه به همه جوامع اسلامی میکند و مفهوم آن این است:
افراد جامعه نه تنها موظفند وظایف خود را انجام دهند بلکه موظفند دیگران را هم به انجام وظیفه وادارند زیرا اختلاف و پراکندگی و ناهماهنگی در مسائل اجتماعی موجب شکست برنامهها خواهد شد و دود آن در چشم همه میرود،من نمیتوانم بگویم چون وظیفه خود را انجام دادهام از آثار شوم وظیفهنشناسیهای دیگران بر کنار خواهم ماند چه اینکه آثار مسائل اجتماعی فردی و شخصی نیست.
این درست به آن میماند که برای جلوگیری از هجوم دشمنی صد هزار نفر سرباز نیرومند لازم باشد اگر عدهای مثلا پنجاه هزار نفر وظیفه خود را انجام دهند مسلما کافی نخواهد بود و نتایج شوم شکست هم وظیفهشناسان را میگیرد و هم وظیفهنشناسان را،و همانطور که گفتیم خاصیت مسائل جمعی و گروهی همین است.
این حقیقت را به بیان دیگری نیز میتوان روشن ساخت و آن اینکه:نیکان جامعه وظیفه دارند که در برابر بدان سکوت نکنند اگر سکوت اختیار کنند در سرنوشت آنها نزد خداوند سهیم و شریک خواهند بود.
چنان که در حدیث معروفی از پیامبر نقل شده که فرمود:"
ان اللّٰه عز و جل لا یعذب العامة بعمل الخاصة حتی یروا المنکر بین ظهرانیهم و هم قادرون علی ان ینکروه فاذا فعلوا ذلک عذب اللّٰه الخاصة و العامة " (1):"خداوند عز- و جل هرگز عموم را به خاطر عمل گروهی خاص مجازات نمیکند مگر آن زمان که منکرات در میان آنها آشکار گردد و توانایی بر انکار آن داشته باشند در عین حال سکوت کنند در این هنگام خداوند آن گروه خاص و همه توده اجتماع را مجازات خواهد کرد.
از آنچه گفتیم روشن میشود که این حکم هم در زمینه مجازاتهای الهی در
1) 1) تفسیر المنار جلد 9 صفحه 638
دنیا و آخرت صادق است،و هم در زمینه نتائج و آثار اعمال گروهی و دسته جمعی (1).
در پایان آیه با زبان تهدید آمیز میگوید"بدانید خداوند مجازاتش شدید است"( وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعِقٰابِ ).
مبادا لطف و رحمت خدا آنها را غافل کند و شدت مجازاتهای الهی را به دست فراموشی بسپارند و آشوبها و فتنهها دامان آنها را بگیرد همانگونه که دامان جامعه اسلامی را گرفت و بر اثر فراموش کردن این سنن الهی آنها را به قهقرا کشانید.
یک نگاه کوتاه به جوامع اسلامی در عصر ما و شکستهای پی در پی که در برابر دشمنان دامنگیرشان میشود و فتنههای"استعمار"و"صهیونیسم"و "الحاد"و مادیگری و مفاسد اخلاقی و متلاشی شدن خانوادهها و سقوط جوانان در دامن فحشاء و انحطاط و عقب گرد علمی،حقیقت و محتوای آیه را مجسم میسازد که چگونه این فتنهها دامن کوچک و بزرگ،نیک و بد و عالم و جاهل را فرا گرفته است و اینها هم چنان ادامه خواهد یافت تا آن زمان که مسلمانان روح اجتماعی پیدا کنند و نظارت همگانی را در جامعه عملا بپذیرند و دو وظیفه امر به معروف و نهی از منکر به عنوان وظیفه قطعی و تخلفناپذیر عملی گردد. ***بار دیگر قرآن دست مسلمانان را گرفته و بگذشته تاریخشان باز می-
1) 1) در اینکه کلمه"لا تصیبن"صیغه نفی است یا نهی در میان مفسران گفتگو است جمعی آن را نهی میدانند و میگویند مفهومش این است از فتنهها بپرهیزید زیرا نباید آنها تنها ظالمان را در برگیرد،و بعضی آن را صیغه نفی میدانند.ولی چون به اعتقاد علمای ادبیات عرب نون تاکید جز در نهی و جواب قسم بیرون نمیآید جمله را جواب قسم دانستهاند گویا در آیه قسمی در تقدیر است.
گرداند و به آنها حالی میکند که در چه پایهای بودید و اکنون در چه مرحلهای قرار دارید تا درسی را که در آیات قبل به آنها آموخت به خوبی درک کنند.
میگوید:"بخاطر بیاورید آن زمان را که شما گروهی کوچک و ناتوان بودید و در چنگال دشمنان گرفتار،و آنها میخواستند شما را به ضعف و ناتوانی بکشانند"( وَ اذْکُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی الْأَرْضِ ).
"آن چنان که میترسیدند مشرکان و مخالفان شما را به سرعت بربایند" ( تَخٰافُونَ أَنْ یَتَخَطَّفَکُمُ النّٰاسُ ).
این تعبیر،تعبیر لطیفی است که نهایت ضعف و کمی نفرات مسلمانان را در آن زمان آشکار میسازد آن چنان که گویی همانند یک جسم کوچک در هوا معلق بودند که دشمن به آسانی میتوانست آنها را برباید و این اشاره به وضع مسلمانان در مکه قبل از هجرت در برابر مشرکان نیرومند و یا اشاره به مسلمانان بعد از هجرت در مقابل قدرتهای بزرگ آن روز همانند ایران و روم است.
"ولی خداوند شما را پناه داد( فَآوٰاکُمْ ).
"و با یاری خود شما را تقویت کرد"( وَ أَیَّدَکُمْ بِنَصْرِهِ ).
"و از روزیهای پاکیزه شما را بهرهمند ساخت"( وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ ).
"شاید شکر نعمت او را به جا آرید"( لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ).
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَخُونُوا اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَمٰانٰاتِکُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (27) وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا أَمْوٰالُکُمْ وَ أَوْلاٰدُکُمْ فِتْنَةٌ وَ أَنَّ اَللّٰهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ (28)
27-ای کسانی که ایمان آوردهاید به خدا و پیامبر خیانت نکنید و(نیز)در امانات خود خیانت روا مدارید در حالی که متوجهید و میدانید.
28-و بدانید اموال و اولاد شما وسیله آزمایش است و پاداش عظیم(برای آنها که از عهده امتحان برآیند)نزد خدا است.
در باره نزول آیات فوق روایاتی نقل شده،از جمله امام باقر و امام صادق علیهما السلام چنین روایت کردهاند که پیامبر دستور داد یهود"بنی قریظه"(طائفه- ای از یهود مدینه)را محاصره کنند این محاصره بیست و یک شب ادامه یافت لذا ناچار شدند پیشنهاد صلحی همانند صلحی که برادرانشان از طائفه"بنی نضیر" (گروه دیگری از یهود مدینه)کرده بودند بکنند به این ترتیب که از سرزمین مدینه کوچ کرده و به سوی شام بروند،پیامبر از این پیشنهاد امتناع کرد(شاید به این جهت که صداقتشان در این پیشنهاد مشکوک بود)و فرمود تنها باید حکمیت "سعد بن معاذ"را بپذیرید آنها تقاضا کردند که پیامبر"ابو لبابه"را(که یکی از یاران پیامبر در مدینه بود)نزد آنها بفرستد و"ابو لبابه"با آنها سابقه دوستی داشت و خانواده و فرزندان و اموالش نزد آنها بود.
پیامبر این پیشنهاد را قبول کرد،و ابو لبابه را نزد آنها فرستاد آنها با "ابو لبابه"مشورت کردند که آیا صلاح است حکمیت"سعد بن معاذ"را بپذیرند؟ ابو لبابه اشاره به گلوی خود کرد یعنی اگر بپذیرید کشته خواهید شد،تن به این پیشنهاد ندهید،پیک وحی خدا جبرئیل این موضوع را به پیامبر خبر داد.
ابو لبابه میگوید هنوز گام بر نداشته بودم متوجه شدم که من به خدا و پیامبر خیانت کردم آیههای فوق در باره او نازل شد.
در این هنگام"ابو لبابه"سخت پریشان گشت به طوری که خود را با طنابی به یکی از ستونهای مسجد پیامبر بست و گفت به خدا سوگند نه غذا میخورم و نه آب مینوشم تا مرگ من فرا رسد،مگر اینکه خداوند توبه مرا بپذیرد.
هفت شبانه روز گذشت نه غذا خورد و نه آب نوشید آن چنان که بی هوش به روی زمین افتاد خداوند توبه او را پذیرفت،این خبر وسیله مؤمنان به اطلاع او رسید ولی او سوگند یاد کرد که من خود را از ستون باز نمیکنم تا پیامبر بیاید و مرا بگشاید.
پیامبر آمد و او را گشود ابو لبابه گفت برای تکمیل توبه خود خانهام را که در آن مرتکب گناه شدهام رها خواهم ساخت و از تمام اموالم صرف نظر میکنم،پیامبر فرمود کافی است که یک سوم از اموالت را در راه خدا صدقه بدهی. (1)
همین مضمون در کتب اهل تسنن نیز در باره شان نزول آیه آمده است ولی از آنجا که آیات گذشته مربوط به حادثه بدر بود بعضی بعید دانستهاند این آیه در باره داستان یهود و"بنی قریظه"باشد،زیرا این جریان مدتها بعد واقع شد و لذا گفتهاند منظور از روایات فوق این است که داستان ابو لبابه یکی از مصادیق آیه میتواند باشد نه اینکه در این موقع نازل گردیده باشد و این تعبیر در مورد شان نزول آیات سابقه دارد.
مثلا در بعضی از کتب،از پارهای از صحابه نقل شده که فلان آیه در مورد قتل عثمان نازل گردیده در حالی که میدانیم قتل عثمان سالیان دراز بعد از وفات پیامبر بود.
این احتمال نیز هست که آیه در حادثه"بنی قریظه"نازل شده باشد اما چون تناسب با آیات بدر داشته به فرمان پیامبر به آنها ملحق شده است.
1) 1) نور الثقلین ج 2 ص 143
خیانت و سرچشمه آن
در نخستین آیه خداوند روی سخن را به مؤمنان کرده و میگوید"ای کسانی که ایمان آوردهاید به خدا و پیامبر خیانت نکنید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَخُونُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ ).
خیانت به خدا و پیامبر آن است که اسرار نظامی مسلمانان را به اختیار دیگران بگذارند،و یا دشمنان را در مبارزه خود تقویت کنند،و یا به طور کلی واجبات و محرمات و برنامههای الهی را پشت سر بیفکنند،لذا از"ابن عباس"نقل شده که هر کس چیزی از برنامههای اسلامی را ترک کند یک نوع خیانت نسبت به خدا و پیامبر مرتکب شده است.
سپس میگوید در"امانات خود نیز خیانت نکنید"( وَ تَخُونُوا أَمٰانٰاتِکُمْ ) (1).
"خیانت"در اصل به معنای خود داری از پرداخت حقی است که انسان پرداختن آن را تعهد کرده و آن ضد"امانت"است.
امانت گرچه معمولا به امانتهای مالی گفته میشود ولی در منطق قرآن مفهوم وسیعی دارد که تمام شئون زندگی اجتماعی و سیاسی و اخلاقی را در بر میگیرد،لذا در حدیث وارد شده که"
المجالس بالامانة ":"گفتگوهایی که در جلسه خصوصی میشود امانت است".
و در حدیث دیگری میخوانیم:"
اذا حدث الرجل بحدیث ثم التفت فهو امانة ":هنگامی که کسی برای دیگری سخنی نقل کند سپس به اطراف خود
1) 1) "تخونوا"در اصل"لا تخونوا"است که"لا"به قرینه جمله سابق محذوف گردیده است.
بنگرد(که آیا کسی آن را شنید یا نه)این سخن امانت است".
روی این جهت آب و خاک اسلام در دست مسلمانان امانت الهی است، فرزندان آنها امانت هستند،و از همه بالاتر قرآن مجید و تعلیماتش امانت بزرگ پروردگار محسوب میشود.
بعضی گفتهاند امانت خدا آئین اوست و امانت پیامبر سنت اوست و امانت مؤمنان اموال و اسرار آنها میباشد ولی امانت در آیه فوق همه را شامل میشود.
بهر حال خیانت در امانت از منفورترین اعمال و از زشتترین گناهان است،کسی که در امانت خیانت میکند در حقیقت منافق است،چنان که در حدیث از پیامبر نقل شده:"
آیة المنافق ثلاث:اذا حدث کذب،و اذا وعد اخلف، و اذا ائتمن خان،و ان صام و صلی و زعم انه مسلم ":"نشانه منافق سه چیز است:
هنگام سخن دروغ میگوید،و بهنگامی که وعده میدهد تخلف میکند و بهنگامی که امانتی نزد او بگذارند خیانت مینماید،چنین کسی منافق است هر چند روزه بگیرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند".
اصولا ترک خیانت در امانت از وظائف و حقوق انسانی است یعنی حتی اگر صاحب امانت مسلمان هم نباشد نمیتوان در امانت او خیانت کرد.
در پایان آیه میگوید:ممکن است از روی اشتباه و بی اطلاعی چیزی را که خیانت است مرتکب شوید ولی هرگز آگاهانه اقدام به چنین کاری نکنید ( وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ) البته اعمالی همچون اعمال"ابو لبابه"مصداق جهل و اشتباه نیست،بلکه عشق و علاقه به مال و فرزند و حفظ منافع شخصی گاهی در یک لحظه حساس چشم و گوش انسان را میبندد و مرتکب خیانت به خدا و پیامبر میشود این در حقیقت خیانت آگاهانه است.ولی مهم این است که انسان زود همچون"ابو لبابه" بیدار شود و گذشته را جبران کند.
در آیه بعد به مسلمانان هشدار میدهد که مواظب باشند علاقه به امور مادی و منافع زودگذر شخصی پرده بر چشم و گوش آنها نیفکند و مرتکب خیانتهایی که سرنوشت جامعه آنها را به خطر میافکند نشوند میگوید:"بدانید اموال و اولاد شما وسیله آزمایش و امتحان شما هستند"( وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا أَمْوٰالُکُمْ وَ أَوْلاٰدُکُمْ فِتْنَةٌ ).
"فتنه"همانطور که سابقا هم اشاره کردیم در این گونه موارد به معنای وسیله آزمایش است و در حقیقت مهمترین وسیله آزمون ایمان و کفر،شخصیت و فقدان شخصیت،و میزان ارزش انسانی اشخاص،همین دو موضوع است.
چگونگی به دست آوردن اموال،و چگونگی خرج کردن آنها،و طرز نگاهداری آن،و میزان دلبستگی و علاقه به آن،همگی میدانهای آزمایش بشر است بسیارند کسانی که از نظر عبادات معمولی و تظاهر به دین و مذهب،و حتی گاهی از نظر انجام مستحبات،بسیار سخت گیرند و وفا دارند،اما به هنگامی که پای یک مسئله مالی به میان میآید،همه چیز کنار میرود و تمام قوانین الهی، و مسائل انسانی،و حق و عدالت،به دست فراموشی سپرده میشود.
در مورد فرزندان،که میوههای قلب انسان و شکوفههای حیات او هستند نیز غالبا چنین است بسیاری از کسانی را که به ظاهر پایبند به امور دینی و مسائل انسانی و اخلاقی هستند میبینیم که به هنگامی که پای فرزندشان به میان میآید گویی پردهای بر افکارشان میافتد و همه این مسائل را فراموش میکنند،عشق به فرزند سبب میشود که حرام را حلال،و حلال را حرام بشمرند و برای تامین آینده خیالی او تن به هر کاری بدهند و هر حقی را زیر پا بگذارند،باید خود را در این دو میدان بزرگ امتحان،به خدا بسپاریم و به هوش باشیم که بسیار کسان،در این دو میدان لغزیدند و سقوط کردند و نفرین ابدی را برای خود فراهم ساختند.
باید اگر یک روز لغزشی از ما سر زد"ابو لبابه"وار در مقام جبران لغزش برآئیم و حتی اموالی که سبب چنین لغزشی شده است در این راه قربانی کنیم.
و در پایان آیه به آنها که از این دو میدان امتحان پیروز بیرون میآیند بشارت میدهد که:"پاداش بزرگ نزد پروردگار است"( وَ أَنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ ).
هر قدر عشق به فرزند بزرگ جلوه کند،و هر اندازه اموالی که مورد نظر است زیاد و مهم و جالب باشد،باز اجر و پاداش پروردگار از آنها برتر و عالیتر و بزرگتر است.
در اینجا سؤالاتی است از قبیل اینکه چرا خداوند با آن احاطه علمی که دارد مردم را آزمایش میکند؟و اینکه چرا آزمایش خدا عمومی است و حتی پیامبران را شامل میشود؟و اینکه مواد آزمایش الهی و راه پیروزی در آنها چیست؟ که پاسخ همه این سؤالات را در جلد اول تفسیر نمونه صفحه 384 تا صفحه 390 بیان کردهایم.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اَللّٰهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقٰاناً وَ یُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِیمِ (29)
29-ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر از(مخالفت فرمان)خدا بپرهیزید برای شما وسیلهای برای جدایی حق از باطل قرار میدهد(و روشنبینی خاصی که در پرتو آن حق را از باطل خواهید شناخت)و گناهان شما را میپوشاند و شما را میآمرزد و خداوند فضل و بخشش عظیم دارد.
ایمان و روشنبینی
در آیات گذشته یک سلسله دستورات حیات بخش که ضامن سعادت مادی و معنوی بود بیان شد ولی بکار بستن آنها جز در سایه تقوا میسر نیست،لذا در این آیه اشاره به اهمیت تقوا و آثار آن در سرنوشت انسان میکند،در این آیه چهار نتیجه و ثمره برای تقوی و پرهیزکاری بیان شده است.
نخست میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر تقوی پیشه کنید و از مخالفت فرمان خدا بپرهیزید به شما نورانیت و روشنبینی خاصی میبخشد که بتوانید حق را از باطل به خوبی تشخیص دهید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللّٰهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقٰاناً ).
"فرقان"صیغه مبالغه از ماده"فرق"است و در اینجا به معنای چیزی است که به خوبی حق را از باطل جدا میکند.
این جمله کوتاه و پر معنا یکی از مهمترین مسائل سرنوشتساز انسان را بیان کرده و آن اینکه در مسیر راهی که انسان به سوی پیروزیها میرود همیشه پرتگاهها و بیراهههایی وجود دارد که اگر آنها را به خوبی نبیند و نشناسد و پرهیز نکند چنان سقوط میکند که اثری از او باقی نماند در این راه مهمترین مساله،شناخت حق و باطل،شناخت نیک و بد،شناخت دوست و دشمن،شناخت مفید و زیان بخش،و شناخت عوامل سعادت و یا بدبختی است،اگر به راستی انسان این حقائق را به خوبی بشناسد رسیدن به مقصد برای او آسان است.
مشکل این است که در بسیاری از این گونه موارد انسان گرفتار اشتباه میشود باطل را به جای حق میپندارد و دشمن را به جای دوست انتخاب میکند،
و بیراهه را شاهراه.
در اینجا دید و درک نیرومندی لازم است و نورانیت و روشنبینی فوق العاده.
آیه فوق میگوید:این دید و درک ثمره درخت تقوی است اما چگونه تقوی و پرهیز از گناه و هوی و هوسهای سرکش به انسان چنین دید و درکی میدهد شاید برای بعضی مبهم باشد اما کمی دقت پیوند میان این دو را روشن میسازد.
توضیح اینکه:"اولا"نیروی عقل انسان به قدر کافی برای درک حقایق آماده است ولی پردههایی از حرص و طمع و شهوت و خودبینی و حسد و عشقهای افراطی به مال و زن و فرزند و جاه و مقام همچون دود سیاهی در مقابل دیده عقل آشکار میگردد،و یا مانند غبار غلیظی فضای اطراف را میپوشاند و پیداست که در چنین محیط تاریکی انسان چهره حق و باطل را نمیتواند بنگرد،اما اگر با آب تقوی این غبار زدوده شود و این دود سیاه و تاریک از میان برود دیدن چهره حق آسان است:
به گفته شاعر جمال یار ندارد حجاب و پرده ولی غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد و یا به گفته شاعر دیگری: حقیقت سرایی است آراسته هوی و هوس گرد برخاسته نبینی که هر جا که برخاست گرد نبیند نظر گرچه بیناست مرد! و ثانیا میدانیم که هر کمالی در هر جا وجود دارد پرتوی از کمال حق است و هر قدر انسان به خدا نزدیکتر شود پرتو نیرومندتری از آن کمال مطلق در وجود او انعکاس خواهد یافت،روی این حساب همه علم و دانشها از علم و دانش او سر چشمه میگیرد و هر گاه انسان در پرتو تقوی و پرهیز از گناه و هوی و هوس به او نزدیکتر شود و قطره وجود خود را به اقیانوس بیکران هستی او پیوند دهد سهم بیشتری از آن علم و دانش خواهد گرفت.
و به تعبیر دیگر قلب آدمی همچون آئینه است و وجود هستی پروردگار همچون آفتاب عالمتاب،اگر این آئینه را زنگار هوی و هوس تیره و تار کند نوری در آن منعکس نخواهد شد،اما هنگامی که در پرتو تقوی و پرهیزگاری صیقل داده شود و زنگارها از میان برود نور خیرهکننده آن آفتاب پر فروغ در آن منعکس میگردد و همه جا را روشن میسازد.
لذا در طول تاریخ در حالات مردان و زنان پرهیزکار روشنبینیهایی مشاهده میکنیم که هرگز از طریق علم و دانش معمولی قابل درک نیست،آنها بسیاری از حوادث را که در لابلای آشوبهای اجتماعی ریشه آن ناشناخته بود بخوبی میشناختند و چهرههای منفور دشمنان حق را از پشت هزاران پرده فریبنده میدیدند!.
این اثر عجیب تقوی در شناخت واقعی و دید و درک انسانها در بسیاری از روایات و آیات دیگر نیز آمده است،در سوره بقره آیه 282 اِتَّقُوا اللّٰهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللّٰهُ :
"تقوی پیشه کنید و خداوند بشما تعلیم میدهد" و در حدیث معروف آمده است"
المؤمن ینظر بنور اللّٰه ":انسان با ایمان با نور خدا میبیند"و در"نهج البلاغه"در کلمات قصار میخوانیم"
اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع ":"زمین خوردن عقلها غالبا به خاطر برق طمع است که چشم عقل را از کار میاندازد و پرتگاهها و لغزشگاهها را نمیبیند." ثالثا-از نظر تجزیه و تحلیل عقلی نیز پیوند میان تقوی و درک حقایق قابل فهم است،زیرا مثلا جوامعی که بر محور هوی و هوس میگردد و دستگاههای تبلیغاتی آنها در مسیر دامن زدن به همین هوی و هوسها گام بر میدارد،روزنامهها مروج فساد میشوند،رادیوها بلندگوی آلودگی و انحرافات میگردند،و تلویزیونها در خدمت هوی و هوسند،بدیهی است در چنین جامعهای تمیز حق از
باطل،و خوب از بد،برای غالب مردم بسیار مشکل است،بنا بر این آن بی تقوایی سرچشمه این فقدان تشخیص و یا سوء تشخیص است.
و یا فی المثل در خانوادهای که تقوا نیست و کودکان در محیط آلوده پرورش مییابند و از همان طفولیت به فساد و بیبندوباری خو میگیرند در آینده که بزرگ میشوند تشخیص نیکیها از بدیها برای آنها مشکل میشود،اصولا بکار افتادن نیروها و انرژیها و هدر رفتن این سرمایهها در راه گناه موجب میشود که مردم از نظر درک و اطلاع،در سطحی پائین قرار گیرند و افکار منحطی داشته باشند هر چند در صنایع و زندگی مادی پیشروی کنند.
بنا بر این به خوبی میبینیم که هر بی تقوایی سر چشمه یک نوع ناآگاهی و یا سوء تشخیص است،بهمین جهت در دنیای ماشینی امروز جوامعی را مشاهده میکنیم که از نظر علم و صنعت بسیار پیشرفتهاند ولی در زندگی روزانه خود چنان گرفتار نابسامانیها و تضادهای وحشتناکی هستند که انسان را در تعجب فرو میبرد اینها همه عظمت این گفته قرآن را روشن میسازد.
و با توجه به اینکه تقوا منحصر به تقوای عملی نیست،بلکه تقوای فکری و عقلی را شامل میشود این حقیقت آشکارتر خواهد شد،تقوای فکری در برابر بیبندوباری فکری به این معناست که ما در مطالعات خود به دنبال مدارک صحیح و مطالب اصیل برویم و بدون تحقیق کافی و دقت لازم در هیچ مسالهای اظهار عقیده نکنیم،آنها که تقوای فکری را بکار میبندند بدون شک بسیار آسانتر از بیبندوباران به نتائج صحیح میرسند ولی آنها که در انتخاب مدارک و طرز استدلالی بیبند و بارند اشتباهاتشان فوق العاده زیاد است.
اما مطلب مهمی که باید جدا به آن توجه داشت و مانند بسیاری دیگر از مفاهیم سازنده اسلامی در میان ما مسلمانان دستخوش تحریف شده بسیارند کسانی که خیال میکنند آدم با تقوی کسی است که زیاد بدن و لباس خود را آب بکشد
و همه کس و همه چیز را نجس یا مشکوک بداند،و در مسائل اجتماعی به انزوا در آید و دست به سیاه و سفید نزند،و در برابر هر مسئلهای سکوت اختیار کند، اینگونه تفسیرهای غلط برای تقوا و پرهیزکاری در واقع یکی از عوامل انحطاط جوامع اسلامی محسوب میگردد چنین تقوایی نه آگاهی میآفریند و نه روشن بینی و فرقان و جدایی حق از باطل!.
اکنون که نخستین پاداش پرهیزکاران روشن شد به تفسیر بقیه آیه و سایر پاداشهای چهارگانه آنها میپردازیم.
قرآن میگوید:علاوه بر تشخیص حق از باطل نتیجه پرهیز کاری این است که"خداوند گناهان شما را میپوشاند و آثار آن را از وجود شما بر میدارد" ( وَ یُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ ) به علاوه"شما را مشمول آمرزش خود قرار میدهد"( وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ) و پاداشهای فراوان دیگری در انتظار شماست که جز خدا نمیداند زیرا "خداوند فضل و بخشش عظیم دارد"( وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ ).
این چهار اثر،میوههای درخت تقوا و پرهیزکاری هستند و وجود رابطه طبیعی در میان تقوا و پارهای از این آثار مانعی از آن نمیشود که همه آنها را به خدا نسبت بدهیم زیرا کرارا در این تفسیر گفتهایم که هر موجودی هر اثری دارد به خواست خداست و لذا هم میتوان آن اثر را به خدا نسبت داد و هم به آن موجود.
در اینکه میان"تکفیر سیئات"و"غفران"چه تفاوتی است بعضی از مفسران معتقدند که اولی اشاره به پردهپوشی در دنیا و دومی اشاره به رهایی از مجازات در آخرت است.
ولی احتمال دیگری در اینجا وجود دارد که"تکفیر سیئات"اشاره به آثار روانی و اجتماعی گناهان دارد که در پرتو تقوا و پرهیزکاری از میان میرود،
ولی"غفران"اشاره به مساله عفو و بخشش خداوند و رهایی از مجازات است.
وَ إِذْ یَمْکُرُ بِکَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُ اَللّٰهُ وَ اَللّٰهُ خَیْرُ اَلْمٰاکِرِینَ (30)
30-(به خاطر بیاور)هنگامی را که کافران نقشه میکشیدند که تو را به زندان بیفکنند، یا به قتل برسانند،و یا(از مکه)خارج سازند،آنها چاره میاندیشیدند(و تدبیر میکردند)و خداوند هم تدبیر میکرد و خدا بهترین چارهجویان(و مدیران) است.
مفسران و محدثان،آیه فوق را اشاره به حوادثی میدانند که منتهی به هجرت پیامبر ص از مکه به مدینه شد،این حوادث که با تعبیراتی مختلف نقل شده همگی یک حقیقت را تعقیب میکنند و آن اینکه خداوند به طرز اعجاز آمیزی پیامبر ص را از دام یک خطر بزرگ و قطعی رهایی بخشید،جریان حادثه طبق نقل"در المنثور"چنین است:
گروهی از قریش و اشراف مکه از قبائل مختلف جمع شدند تا در"دار الندوة" (محل انعقاد جلسات مشورتی بزرگان مکه)اجتماع کنند،و در باره خطری که از ناحیه پیامبر ص آنها را تهدید میکرد بیندیشند.
(میگویند)در اثناء راه پیر مرد خوشظاهری به آنها برخورد کرد که در واقع همان شیطان بود(یا انسانی که دارای روح و فکر شیطانی)از او پرسیدند کیستی؟گفت پیر مردی از اهل نجد هستم چون از تصمیم شما با خبر شدم خواستم
در مجلس شما حضور یابم و عقیده و خیر خواهی خود را از شما دریغ ندارم گفتند بسیار خوب داخل شو!او هم همراه آنها به دار الندوة وارد شد.
یکی از حاضران رو به جمعیت کرد و گفت در باره این مرد(اشاره به پیامبر اسلام)باید فکری کنید،زیرا به خدا سوگند بیم آن میرود که بر شما پیروز گردد(و آئین و عظمت شما را در هم پیچد).
یکی پیشنهاد کرد او را"حبس"کنید تا در زندان جان بدهد...
پیر مرد نجدی این نظر را رد کرد و گفت بیم آن میرود که طرفدارانش بریزند و در یک فرصت مناسب او را از زندان آزاد کنند و او را از این سرزمین بیرون ببرند،باید فکر اساسیتری کنید.
دیگری گفت او را از میان خود بیرون کنید تا از دست او راحت شوید، زیرا همین که از میان شما بیرون برود هر کار کند ضرری به شما نخواهد زد و سر و کارش با دیگران است.
پیر مرد نجدی گفت به خدا سوگند این هم عقیده درستی نیست،مگر شیرینی گفتار و طلاقت زبان و نفوذ او را در دلها نمیبینید،اگر این کار را انجام دهید به سراغ سایر عرب میرود و گرد او را میگیرند،سپس با انبوه جمعیت به سراغ شما باز میگردد و شما را از شهرهای خود میراند و بزرگان شما را به قتل میرساند!،جمعیت گفتند به خدا راست میگوید فکر دیگری کنید.
"ابو جهل"که تا آن وقت ساکت بود به سخن در آمد و گفت:من عقیدهای دارم که غیر از آن را صحیح نمیدانم!گفتند چه عقیدهای؟گفت از هر قبیلهای جوانی شجاع و شمشیر زن را انتخاب میکنیم و به دست هر یک شمشیر برندهای میدهیم تا در فرصتی مناسب دسته جمعی به او حمله کنند،و هنگامی که به این صورت او را بقتل برسانید خونش در همه قبائل پخش میشود،و باور نمیکنم طائفه بنی هاشم بتوانند با همه طوائف قریش بجنگند و مسلما در این صورت به
خونبها راضی میشوند،و ما هم از آزار او راحت خواهیم شد.
پیر مرد نجدی(با خوشحالی)گفت به خدا رأی صحیح همین است که این جوانمرد گفت من هم غیر از آن عقیدهای ندارم(و به این ترتیب این پیشنهاد به اتفاق عموم پذیرفته شد)و آنها با این تصمیم پراکنده شدند.
جبرئیل فرود آمد و به پیامبر دستور داد که شب را در بستر خویش نخوابد.
پیامبر شبانه به سوی غار(ثور) (1)حرکت کرد و سفارش نمود علی ع در بستر او بخوابد(تا کسانی که از درز در مراقب بستر پیامبر ص بودند او را در بسترش خیال کنند و تا صبح مهلت دهند و او از منطقه خطر دور شود).
هنگامی که صبح شد و به خانه ریختند و جستجو کردند علی ع را در بستر پیامبر ص دیدند و به این ترتیب خداوند نقشههای آنان را نقش بر آب کرد،صدا زدند پس محمد ص کجاست؟فرمود نمیدانم آنها به دنبال رد پای پیامبر حرکت کردند تا به کوه رسیدند و به نزدیکی غار اما(با تعجب دیدند که تار عنکبوتی در جلو غار نمایان است به یکدیگر گفتند اگر او در این غار بود اثری از این تارهای عنکبوت بر در غار وجود نداشت و به این ترتیب باز گشتند).
پیامبر سه روز در غار ماند(و هنگامی که دشمنان همه بیابانهای مکه را جستجو کردند و خسته و مایوس باز گشتند او به سوی مدینه حرکت کرد) (2).
سر آغاز هجرت
بعضی معتقدند که این آیه و پنج آیه بعد از آن،در مکه نازل شده است
چون اشاره به جریان هجرت"پیامبر"میکند،ولی طرز بیان آیه گواهی میدهد که بعد از هجرت نازل گردیده است چون به شکل بازگویی حادثه گذشته است، بنا بر این آیه اگر چه اشاره به جریان هجرت دارد ولی مسلما در مدینه نازل شده و بازگو کننده یک خاطره بزرگ و نعمت عظیم پروردگار بر پیامبر و مسلمانان است نخست میگوید:
"بخاطر بیاور زمانی را که مشرکان مکه نقشه میکشیدند که تو را یا به زندان بیفکنند و یا به قتل رسانند و یا تبعید کنند"( وَ إِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ ).
کلمه"مکر"-همانگونه که قبلا نیز گفتهایم-در لغت عرب به معنی تدبیر و چارهاندیشی و طرح نقشه است نه به معنی معروفی که در فارسی امروز دارد،همانطور که"حیله"نیز در لغت به معنی چارهاندیشی است.ولی در فارسی امروز به معنی نقشههای مخفیانه زیانبخش بکار میرود.
سپس اضافه میکند:"آنها نقشه میکشند و چاره میاندیشند،و خداوند هم چارهجویی و تدبیر میکند و او بهترین چارهجویان و مدبران است" ( وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُ اللّٰهُ وَ اللّٰهُ خَیْرُ الْمٰاکِرِینَ ).
اگر در حادثه هجرت پیامبر ص درست بیندیشیم به این نکته برخورد میکنیم که آنها حد اکثر نیروی فکری و جسمانی خویش را برای نابود کردن پیامبر اسلام به کار بردند،و حتی پس از آنکه پیامبر از چنگال آنها بیرون رفت یکصد شتر که در آن روز سرمایه عظیمی بود برای یافتن پیامبر جایزه تعیین کردند و افرادی بسیار بخاطر تعصب مذهبی و یا بدست آوردن این جایزه بزرگ کوهها و بیابانهای اطراف مکه را زیر پا گذاردند،و حتی تا دم در غار آمدند ولی خداوند با یک وسیله بسیار ساده و کوچک-چند تار عنکبوت-همه این طرحها را نقش بر آب کرد،و با توجه به اینکه مسئله هجرت سر آغاز مرحله نوینی از
تاریخ اسلام بلکه تاریخ بشریت بود نتیجه میگیریم که خداوند بوسیله چند تار عنکبوت مسیر تاریخ بشریت را تغییر داد! این منحصر به جریان هجرت نیست بلکه تاریخ انبیاء نشان میدهد که همواره خداوند برای در هم کوبیدن گردنکشان از سادهترین وسائل استفاده میکرده گاهی از وزش باد،و زمانی از انبوه پشهها،و گاهی از پرنده کوچک ابابیل،و و مانند اینها،تا ضعف و ناتوانی بشر را در برابر قدرت بی پایانش آشکار سازد، و او را از فکر طغیان و سرکشی باز دارد.
این نکته نیز قابل توجه است که توسل به این سه موضوع:"زندان"، "تبعید"،و"کشتار"منحصر به مشرکان مکه در برابر پیامبر نبود بلکه همیشه جباران برای کوتاه کردن زبان مصلحان و از میان بردن نفوذ آنها در میان تودههای رنجدیده اجتماع به یکی از این سه موضوع توسل میجستند،ولی همانگونه که اقدام مشرکان مکه در مورد پیامبر نتیجه معکوس داد و مقدمه تحرک و جنبش تازهای در اسلام شد اینگونه سختگیریها در موارد دیگر نیز معمولا نتیجه معکوس بخشیده است (1).
1) 1) جالب اینکه نوشتن تفسیر نمونه قبلا با سرعت کمتری پیش میرفت ولی هم اکنون که این آیات و قبل و بعد آن در تبعیدگاه"مهاباد"نوشته میشود با سرعت بسیار بیشتری پیش میرود،سرانجام تمام جلد هفتم در دو تبعیدگاه"مهاباد"و"انارک"به پایان رسید!
وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا قٰالُوا قَدْ سَمِعْنٰا لَوْ نَشٰاءُ لَقُلْنٰا مِثْلَ هٰذٰا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ (31) وَ إِذْ قٰالُوا اَللّٰهُمَّ إِنْ کٰانَ هٰذٰا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَأَمْطِرْ عَلَیْنٰا حِجٰارَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ أَوِ اِئْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ (32) وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ (33) وَ مٰا لَهُمْ أَلاّٰ یُعَذِّبَهُمُ اَللّٰهُ وَ هُمْ یَصُدُّونَ عَنِ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ مٰا کٰانُوا أَوْلِیٰاءَهُ إِنْ أَوْلِیٰاؤُهُ إِلاَّ اَلْمُتَّقُونَ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (34) وَ مٰا کٰانَ صَلاٰتُهُمْ عِنْدَ اَلْبَیْتِ إِلاّٰ مُکٰاءً وَ تَصْدِیَةً فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ (35)
31-و هنگامی که آیات ما بر آنها خوانده میشود میگویند شنیدیم(چیز مهمی نیست!) ما هم اگر بخواهیم مثل آن را میگوئیم اینها افسانههای پیشینیان است(ولی دروغ
میگویند و هرگز مثل آن را نمیآورند).
32-و(به خاطر بیاور)زمانی را که گفتند:پروردگارا!اگر این حق است و از طرف تو است بارانی از سنگ از آسمان بر ما فرود آر،یا عذاب دردناکی برای ما بفرست.
33-ولی خداوند،تا تو در میان آنها هستی آنها را مجازات نخواهد کرد،و(نیز)تا استغفار میکنند خدا عذابشان نمیکند.
34-چرا خدا آنها را مجازات نکند با اینکه از(عبادت موحدان در کنار)مسجد الحرام جلوگیری میکنند در حالی که سرپرست آن نیستند،سرپرست آن فقط پرهیزکارانند ولی بیشتر آنها نمیدانند.
35-نماز آنها(که مدعی هستند ما هم نماز داریم)نزد خانه(خدا)چیزی جز"صوت کشیدن"و"کف زدن"نبود،پس بچشد عذاب(الهی)را به خاطر کفرتان!
بیهودهگویان
در آیه گذشته نمونهای از منطق عملی"مشرکان"خرافی مکه بیان شد، در آیات مورد بحث نمونهای از منطق فکری آنها منعکس شده است تا روشن شود که آنها نه دارای سلامت فکر بودند و نه درستی عمل،بلکه همه برنامههایشان بی اساس و ابلهانه بود!.
در آیه نخست میگوید:"هنگامی که آیات ما بر آنها خوانده شود میگویند آن را شنیدیم(اما چیز مهمی نیست)اگر بخواهیم مثل آن را میگوئیم"! ( وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا قٰالُوا قَدْ سَمِعْنٰا لَوْ نَشٰاءُ لَقُلْنٰا مِثْلَ هٰذٰا ).
"اینها که محتوای مهمی ندارد،همان افسانههای پیشینیان است"!( إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ ).
این سخن را در حالی میگفتند که بارها به فکر مبارزه با قرآن افتاده،
و از آن عاجز گشته بودند،آنها به خوبی میدانستند که توانایی بر معارضه با قرآن ندارند،ولی از روی تعصب و کینهتوزی و یا برای اغفال مردم میگفتند این آیات مهم نیست ما هم مثل آن را میتوانیم بیاوریم اما هیچگاه نیاوردند،این یکی از منطقهای نادرستشان بود که با ادعاهای تو خالی و بی اساس-مانند همه جباران تاریخ-سعی داشتند کاخ قدرتشان را چند روزی بر پا دارند. ***در آیه بعد منطق عجیب دیگری را بازگو میکند و میگوید:"(به خاطر بیاور)هنگامی را که(دست به دعا بر میداشتند و)میگفتند خداوندا اگر این (آئین و این قرآن)حق است و از ناحیه تو است بارانی از سنگ از آسمان بر سر ما فرود آور"!( وَ إِذْ قٰالُوا اللّٰهُمَّ إِنْ کٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَأَمْطِرْ عَلَیْنٰا حِجٰارَةً مِنَ السَّمٰاءِ ).
"یا به عذاب دردناک(دیگری)ما را گرفتار کن"( أَوِ ائْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ ).
این سخن را به خاطر آن میگفتند که بر اثر شدت تعصب و لجاجت چنان میپنداشتند که آئین اسلام صد در صد بی اساس است و گرنه کسی که احتمال حقانیت آن را میدهد چنین نفرینی به خود نمیکند،این احتمال نیز وجود دارد که سرکردگان مشرکان برای اغفال مردم گاهی چنین سخنی را میگفتند تا به افراد سادهلوح نشان دهند آئین محمد ص به کلی باطل است،در حالی که در دلشان چنین نبود.
گویا مشرکان در این سخن میخواستند این مطلب را وانمود کنند که تو در باره انبیای پیشین میگویی خداوند دشمنانشان را گاهی به وسیله بارانی از سنگ مجازات کرد(همانند قوم لوط)اگر راست میگویی تو نیز چنین کن! در"مجمع البیان"از امام صادق ع چنین نقل شده:"پس از آنکه پیامبر ص علی ع را در غدیر خم به خلافت منصوب کرد و فرمود:"
من کنت مولاه
فعلی مولاه "این مسئله در همه جا منتشر شد،"نعمان بن حارث قهری"(که از منافقان بود)خدمت پیامبر ص آمد و گفت:به ما گفتی شهادت به توحید و نفی بتها بدهیم،و گواهی به رسالت تو بدهیم،و دستور به جهاد و حج و روزه و نماز و زکاة دادی،همه را پذیرفتیم،ولی به این قناعت نکردی و این پسر (منظورش علی بن ابی طالب ع است!)را خلیفه کردی و گفتی"من کنت مولاه فعلی مولاه"آیا این سخن از تو است یا دستوری از طرف خداست؟ پیامبر فرمود:به خدایی که جز او معبودی نیست از ناحیه خداست،نعمان برگشت در حالی که میگفت" اَللّٰهُمَّ إِنْ کٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَأَمْطِرْ عَلَیْنٰا حِجٰارَةً مِنَ السَّمٰاءِ ":خداوندا اگر این سخن از ناحیه تو است بارانی از سنگ از آسمان بفرست چیزی نگذشت که سنگی بر او سقوط کرد و کشته شد (1).
این حدیث منافات با آن ندارد که آیه پیش از داستان غدیر نازل شده باشد، زیرا شان نزول آیه جریان"نعمان"نبوده بلکه نعمان در نفرین خود از آیهای که قبلا نازل شده بود،اقتباس کرد و این نظیر آن است که ما در دعای خود از قرآن اقتباس میکنیم و میگوئیم" رَبَّنٰا آتِنٰا فِی الدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً "(شرح بیشتر در باره حدیث فوق و مدارک فراوانی که از کتب اهل سنت برای آن داریم در ذیل آیه"سئل سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ "در آغاز سوره"معارج"به خواست خداوند بزرگ خواهد آمد). ***در آیات گذشته دو ایراد از ناحیه مخالفان به پیامبر ص شد که یکی از آنها باطل بودنش واضح بوده،لذا قرآن به پاسخ آن نپرداخته،و آن اینکه گفتند:"ما اگر بخواهیم میتوانیم مثل قرآن را بیاوریم"مسلما این یک ادعای کاذب و تو خالی بود و اگر میتوانستند حتما آورده بودند،بنا بر این نیازی به
1) 1) تفسیر نور الثقلین ج 2 صفحه 151
پاسخ نداشته است.
ایراد دوم آنها این بود که اگر این آیات حق است و از طرف خدا است پس ما را مجازات کند و بلا بر ما فرود آرد قرآن در سومین آیه مورد بحث به آنها چنین پاسخ میدهد:
"هیچگاه خداوند آنها را مجازات نخواهد کرد در حالی که تو در میان آنها هستی"( وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ ).
در حقیقت وجود پر برکت تو که"رحمة للعالمین"هستی مانع از آن است که بر این گناهکاران بلا نازل گردد،و همانند اقوام گذشته که به طور دسته جمعی و یا انفرادی با وسائل مختلف از میان رفتند،نابود گردند.
سپس اضافه میکند"همچنین خداوند آنها را مجازات نخواهد کرد در حالی که استغفار کنند"(و از او تقاضای عفو نمایند)( وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ ).
در تفسیر این جمله مفسران احتمالاتی دادهاند بعضی گفتهاند منظور این است که بعضی از مشرکان بعد از گفتن جمله آیه قبل از گفتار خود پشیمان شدهاند و و عرضه داشتهاند:غفرانک ربنا:"خدایا ما را بر این گفتار ببخش"و همین سبب شد که حتی بعد از خروج پیامبر از مکه گرفتار بلا و نابودی نشوند.
جمع دیگری گفتهاند این جمله اشاره به باقیمانده مؤمنان در مکه است زیرا پس از هجرت پیامبر جمعی که قادر بر هجرت نبودند هم چنان در مکه باقی ماندند و وجود آنها که پرتوی از وجود پیامبر بود مانع از نزول عذاب بر مشرکان مکه شد.
این احتمال نیز وجود دارد که این جمله مفهوم یک جمله شرطیه را دارد یعنی اگر آنها از کردار خود پشیمان شوند و به درگاه خدا روی آرند و استغفار کنند مجازات الهی از آنها برداشته خواهد شد.
در عین حال جمع میان این احتمالات در تفسیر آیه نیز بعید نیست،یعنی ممکن است آیه اشاره به همه اینها باشد.
در هر حال مفهوم آیه اختصاص به مردم عصر پیامبر ندارد بلکه یک قانون کلی در باره همه مردم است لذا در حدیث معروفی که در منابع شیعه از حضرت علی ع و در منابع اهل تسنن از شاگرد علی ع ابن عباس نقل شده میخوانیم
کان فی الارض امانان من عذاب اللّٰه و قد رفع احدهما فدونکم الآخر فتمسکوا به و قرأ هذه الایة :"در روی زمین دو وسیله امنیت از عذاب الهی بود یکی از آنها(که وجود پیامبر بود)برداشته شد.هم اکنون به دومی(یعنی استغفار) تمسک جویید سپس آیه فوق را تلاوت فرمود (1).
از آیه فوق و این حدیث روشن میشود که وجود پیامبران وسیله مؤثری برای امنیت مردم در برابر بلاهای سخت و سنگین،و پس از آن استغفار و توبه و روی آوردن به درگاه حق عامل دیگری است.
اما اگر عامل دوم نیز بر چیده شود جوامع بشری هیچگونه مصونیتی در برابر مجازاتهای دردناکی که به خاطر گناهانشان در انتظار آنهاست نخواهند داشت،این مجازاتها در شکل حوادث دردناک طبیعی،و یا جنگهای خانمانسوز و ویرانگر یا اشکال دیگر آشکار میشوند،همانگونه که انواع مختلف آن را را تا کنون دیده یا شنیدهایم.
در دعای کمیل که از حضرت علی ع نقل شده میخوانیم
اللهم اغفر لی الذنوب التی تنزل البلاء :"خداوندا گناهانی را که مایه نزول بلاها میشود بر من ببخش"این تعبیر نشان میدهد که اگر استغفار نباشد بسیاری از گناهان میتوانند سرچشمه نزول بلاها شوند.
ذکر این نکته نیز لازم است که منظور از استغفار گفتن و تکرار جمله
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار
"خدایا مرا ببخش"یا"اللهم اغفر لی"نیست،بلکه روح استغفار یک حالت بازگشت به سوی حق و آمادگی برای جبران گذشته است. ***در آیه بعد میگوید اینها استحقاق عذاب الهی را دارند:"چرا خداوند آنها را عذاب نکند و حال آنکه مانع از رفتن مؤمنان به مسجد الحرام میشوند" ( وَ مٰا لَهُمْ أَلاّٰ یُعَذِّبَهُمُ اللّٰهُ وَ هُمْ یَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ ).
و این اشاره به زمانی است که مسلمانان در مکه بودند و حق نداشتند آزادانه در کنار خانه خدا اقامه نماز جماعت کنند و با انواع مزاحمتها و شکنجهها روبرو میشدند،و یا اشاره به ممانعتهایی است که بعدا از انجام مراسم حج و عمره نسبت به مؤمنان به عمل میآوردند.
عجیب اینکه این مشرکان آلوده خود را صاحب اختیار و سرپرست این کانون بزرگ عبادت میپنداشتند ولی قرآن اضافه میکند"آنها هرگز سرپرستان این مرکز مقدس نبودند"( وَ مٰا کٰانُوا أَوْلِیٰاءَهُ ).
هر چند خود را متولیان و صاحبان اختیار خانه خدا میپنداشتند،"تنها کسانی حق این سرپرستی را دارند که موحد و پرهیز کار باشند"( إِنْ أَوْلِیٰاؤُهُ إِلاَّ الْمُتَّقُونَ ).
"ولی غالب آنها از این واقعیت بیخبرند"( وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
گر چه این حکم در باره مسجد الحرام گفته شده است،ولی در واقع شامل همه کانونهای دینی و مساجد و مراکز مذهبی میشود"متولیان"و"متصدیان" آنها باید از پاکترین و پرهیزکارترین و فعالترین مردم باشند که این کانونها را پاک و زنده و مرکز تعلیم و تربیت و بیداری و آگاهی قرار دهند،نه مشتی افراد کثیف و وابسته و خود فروخته و آلوده که این مراکز را تبدیل به"دکه تجارتی"و"مرکز تخدیر افکار"و"بیگانگی از حق"سازند،و به عقیده ما اگر
مسلمانان همین دستور اسلامی را در باره مساجد و کانونهای مذهبی اجرا میکردند امروز جوامع اسلامی شکل دیگری داشت. ***عجیبتر اینکه آنها مدعی بودند که نماز و عبادتی دارند و به کارهای احمقانه خود،نعرهزدنها و کفزدنهای در اطراف خانه خدا،نام نماز میگذاشتند، لذا قرآن اضافه میکند:"نماز آنها در کنار خانه خدا کعبه چیزی جز صوت کشیدن و کف زدن نبود"( وَ مٰا کٰانَ صَلاٰتُهُمْ عِنْدَ الْبَیْتِ إِلاّٰ مُکٰاءً وَ تَصْدِیَةً ).
در تاریخ میخوانیم که گروهی از اعراب در زمان جاهلیت به هنگام طواف خانه کعبه لخت مادرزاد میشدند،و صوت میکشیدند و کف میزدند و نام آن را عبادت میگذاشتند،و نیز نقل شده هنگامی که پیامبر در کنار حجر الاسود رو به سوی شمال میایستاد(که هم مقابل کعبه باشد و هم بیت المقدس!)و مشغول نماز میشد دو نفر از طائفه"بنی سهم"در طرف راست و چپ آن حضرت میایستادند یکی"صیحه"میکشید و دیگری"کف"میزد تا نماز پیامبر را مشوش کنند.
در تعقیب این جمله میگوید اکنون که همه کارهای شما حتی نماز و عبادتتان این چنین ابلهانه و زشت و شرمآور است مستحق مجازاتید"پس بچشید عذاب الهی را به خاطر این کفرتان"( فَذُوقُوا الْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ ).
***هنگامی که انسان صفحات تاریخ عرب جاهلی را و رق میزند و قسمتهایی را که از آن در قرآن آمده مورد بررسی قرار میدهد میبیند با کمال تعجب در عصر ما که به اصطلاح عصر فضا و اتم نیز است کسانی هستند که با تکرار اعمال زمان جاهلیت خود را در صف عبادت کنندگان میپندارند آیات قرآن و گاهی اشعاری که در مدح پیامبر ص و علی ع است با نغمههای موسیقی توأم میکنند و حرکاتی شبیه رقص به سر و گردن و دستهای خود میدهند،و نام آن
را بزرگداشت این مقدسات میگذارند،این اعمال گاهی به نام و جد و سماع و زمانی به نام ذکر و حال و گاهی به نامهای دیگر در خانقاهها و غیر خانقاهها انجام میگیرد.
در حالی که اسلام از همه این کارها بیزار است و این اعمال نمونه دیگری از اعمال جاهلی است.
در اینجا یک سؤال باقی میماند و آن اینکه در آیه سوم مورد بحث نفی مجازات و عذاب از آنها(البته با دو شرط)شده است ولی در آیه چهارم اثبات عذاب گردیده،آیا این دو با هم تضاد ندارند؟ پاسخ این است که آیه اول اشاره به مجازاتهای دنیوی است،و آیه دوم ممکن است اشاره به مجازاتهای جهان دیگر باشد و یا اشاره به این باشد که این گروه استحقاق مجازات در همین دنیا دارند و زمینه آن برای آنها فراهم است و اگر پیامبر از میان برود و توبه نکنند دامان آنها را خواهد گرفت.
إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ لِیَصُدُّوا عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ فَسَیُنْفِقُونَهٰا ثُمَّ تَکُونُ عَلَیْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ یُغْلَبُونَ وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِلیٰ جَهَنَّمَ یُحْشَرُونَ (36) لِیَمِیزَ اَللّٰهُ اَلْخَبِیثَ مِنَ اَلطَّیِّبِ وَ یَجْعَلَ اَلْخَبِیثَ بَعْضَهُ عَلیٰ بَعْضٍ فَیَرْکُمَهُ جَمِیعاً فَیَجْعَلَهُ فِی جَهَنَّمَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (37)
36-آنها که کافر شدند اموالشان را برای باز داشتن مردم از راه خدا انفاق میکنند،آنها این اموال را(که برای بدست آوردن آن زحمت کشیدهاند در این راه)انفاق مینمایند اما مایه حسرت و اندوهشان خواهد شد و سپس شکست خواهند خورد.
و(در جهان دیگر این)کافران همگی به سوی دوزخ میروند.
37-(اینها همه)به خاطر آن است که خداوند(میخواهد)ناپاک را از پاک جدا سازد و ناپاکها را روی هم بگذارد و متراکم سازد و یک جا در دوزخ قرار دهد و اینها هستند زیانکاران.
در تفسیر علی بن ابراهیم و بسیاری دیگر از تفاسیر چنین آمده است که آیه فوق در مورد جنگ بدر و کمکهای مالی مردم مکه نازل شده است،زیرا هنگامی که مشرکان مکه به وسیله قاصد ابو سفیان از جریان آگاه شدند اموال فراوانی جمع و جور کردند تا به جنگجویان خود کمک کنند،اما سرانجام شکست
خوردند و کشته شدند و به سوی آتش دوزخ شتافتند و آنچه را در این راه مصرف کرده بودند مایه حسرت و اندوهشان شد.
البته در آیه نخست اشاره به سایر کمکهای آنها در مبارزاتشان بر ضد اسلام نیز هست و مساله به طور کلی مطرح شده است.
بعضی نیز گفتهاند که آیه در باره کمکهای ابو سفیان برای استخدام دو هزار مزدور در جنگ احد نازل شده است ولی از آنجا که آیات در ردیف آیات مربوط به جنگ بدر قرار گرفته شان نزول اول صحیحتر به نظر میرسد.
شان نزول آیه هر چه باشد مفهوم آیه یک مفهوم جامع است که تمام کمک- های مالی دشمنان حق و عدالت را برای پیشرفت مقاصد شومشان در بر میگیرد.
نخست میگوید:"کافران و دشمنان حق اموالشان را انفاق میکنند تا مردم را از راه خدا باز دارند"( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ لِیَصُدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ ) اما این صرف اموال هیچ گاه پیروزی برای آنها نمیآفریند"به زودی این اموال را انفاق میکنند اما سرانجام مایه حسرت و اندوهشان خواهد بود" ( فَسَیُنْفِقُونَهٰا ثُمَّ تَکُونُ عَلَیْهِمْ حَسْرَةً ).
"سپس مغلوب طرفداران حق میشوند"( ثُمَّ یُغْلَبُونَ ).
نه تنها در زندگی این جهان گرفتار حسرت و شکست میشوند بلکه در سرای دیگر این"کافران دسته جمعی به سوی دوزخ میروند"( وَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلیٰ جَهَنَّمَ یُحْشَرُونَ ).
1-از این آیه استفاده میشود که آنها حتی قبل از شکست خوردن متوجه بیهودگی کار خود میشوند و چون نتیجه کافی در برابر اموالی که صرف کردهاند نمیبینند گرفتار رنج و اندوه میگردند،و این یکی از مجازاتهای آنها در دنیا است.
مجازات دیگرشان شکست برنامههایشان است،زیرا افراد زرخرید و مزدور و آنها که به عشق مال و ثروت نبرد میکنند هرگز نمیتوانند در برابر افراد با ایمانی که به خاطر هدف مقدسی میجنگند بایستند.
حوادث دنیای معاصر ما نیز بارها نشان داده که دولتهای نیرومند که سربازانشان را با پول و وسائل شهوت تشویق به جنگ میکردند در برابر ملتهای کوچکی که از روی ایمان میجنگیدند به رسوایی مغلوب شدند.
علاوه بر این دو مجازات دنیا،مجازات سومی نیز در جهان دیگر در پیش دارند که همان گرفتاری آتش خشم و غضب الهی است.
***2-آنچه در آیه فوق آمده در جهان امروز ما نیز نمونههای فراوانی دارد، نیروهای اهریمنی استعمار،و طرفداران ظلم و فساد و ستمگری،و حامیان مذاهب خرافی و باطل،سرمایههای کلانی برای پیشبرد اهدافشان و باز داشتن انسانها از راه حق به اشکال مختلفی مصرف میکنند،گاهی در لباس مزدوران جنگی،و زمانی در شکل کمکهای ظاهرا انسانی،مانند ساختن بیمارستانها و درمانگاهها، و زمان دیگری به شکل کمکهای فرهنگی و مانند آن،اما ماهیت و هدف نهایی همه یکی است و آن توسعه استعمار و ظلم و ستم است و اگر مؤمنان راستین همانند مجاهدان بدر صفوف متشکل و پرمقاومتی داشته باشند،میتوانند همه این نقشهها را
نقش بر آب کنند و حسرت این سرمایهها را به دلشان بگذارند،و سرانجام جمعشان را به دوزخ بفرستند!.
***3-بعضی از مفسران گفتهاند که این آیه یکی از نشانههای صدق دعوت پیامبر است،زیرا از حوادث بعد که شکست دشمنان اسلام است خبر میدهد،اگر چه آنها برای پیروزی اموال زیادی مصرف کردند ولی اگر ما آیه را یک اخبار غیبی مربوطه به حوادث آینده هم ندانیم حد اقل نشانه محتوی دقیق و حساب شده قرآن در باره مبارزه حق و باطل است و عظمت قرآن و تعلیمات اسلام را روشن میسازد. ***پس از آنکه در آیه گذشته سه نتیجه شوم انفاقهای مالی دشمنان حق بازگو شد در آیه بعد میفرماید:این حسرت و شکست و بدبختی"برای آن است که خداوند میخواهد ناپاک را از پاک در این جهان و جهان دیگر جدا سازد"( لِیَمِیزَ اللّٰهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ ).
این یک سنت الهی است که برای همیشه"پاک" و"ناپاک""مخلص"و"ریاکار" "مجاهد راستین"و"دروغین""کارهای الهی"و"شیطانی""برنامههای انسانی" و"ضد انسانی"ناشناخته نمیمانند،بلکه سرانجام صفوف از یکدیگر مشخص میگردد،و حق جلوه خود را نشان خواهد داد،و البته این در صورتی است که طرفدارانش همانند مسلمانان راستین"بدر"از آگاهی و فداکاری کافی برخوردار باشند.
سپس اضافه میکند:"خداوند ناپاکها را به یکدیگر ضمیمه میکند و همه را متراکم میسازد،و در جهنم قرار میدهد"( وَ یَجْعَلَ الْخَبِیثَ بَعْضَهُ عَلیٰ بَعْضٍ فَیَرْکُمَهُ جَمِیعاً فَیَجْعَلَهُ فِی جَهَنَّمَ ).
خبیث و ناپاک از هر گروه و در هر شکل و لباس سرانجام شکل واحدی خواهند داشت،و پایان کار همه آنها زیان و خسران خواهد بود چنان که قرآن میگوید"آنها زیانکارانند"( أُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ ) ***
قُلْ لِلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ مٰا قَدْ سَلَفَ وَ إِنْ یَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ اَلْأَوَّلِینَ (38) وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰی لاٰ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ اَلدِّینُ کُلُّهُ لِلّٰهِ فَإِنِ اِنْتَهَوْا فَإِنَّ اَللّٰهَ بِمٰا یَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (39) وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ مَوْلاٰکُمْ نِعْمَ اَلْمَوْلیٰ وَ نِعْمَ اَلنَّصِیرُ (40)
38-بکسانی که کافر شدند بگو:چنانچه از مخالفت بازایستند(و ایمان آورند)گذشته آنها بخشوده خواهد شد و اگر به اعمال سابق باز گردند سنت خداوند در گذشتگان در باره آنها جاری میشود.
39-و با آنها پیکار کنید تا فتنه(شرک و سلب آزادی)بر چیده شود و دین(و پرستش)همه مخصوص خدا باشد و اگر آنها(از راه شرک و فساد باز گردند و از اعمال نادرست) خود داری کنند(خداوند آنها را میپذیرد)خدا به آنچه انجام میدهند بیناست.
40-و اگر سرپیچی کنند بدانید(ضرری به شما نمیزنند)خداوند سرپرست شماست، او بهترین سرپرست و بهترین یاور است.
میدانیم روش قرآن این است که بشارت و انذار را با هم توأم میکند یعنی همانگونه که دشمنان حق را تهدید به مجازاتهای سخت و دردناک مینماید، راه بازگشت را نیز به روی آنها باز میگذارد.
آیه نخست از آیات مورد بحث همین روش را تعقیب میکند،و به پیامبر دستور میدهد:"به افرادی که کافر شدهاند بگو:اگر از مخالفت و لجاجت و طغیان و سرکشی بازایستند و به سوی آئین حق باز گردند گذشته آنها بخشوده خواهد شد"( قُلْ لِلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ مٰا قَدْ سَلَفَ ).
از این آیه استفاده میشود که با قبول اسلام گذشته هر چه باشد مورد عفو قرار میگیرد و این همان چیزی است که در روایات اسلامی به عنوان یک قانون کلی آمده است گاهی به عبارت"
الاسلام یجب ما قبله ":"اسلام ما قبل خود را میپوشاند"و یا به تعبیر دیگر که از طرق اهل سنت از پیامبر نقل شده"
ان الاسلام یهدم ما کان قبله، و ان الهجرة تهدم ما کان قبلها و ان الحج یهدم ما کان قبله " "اسلام آنچه را که قبل از آن است از میان میبرد،و هجرت کردن نیز قبل خود را از میان میبرد،و حج خانه خدا ما قبل خود را محو میکند". (1)
منظور این است اعمال و کارهای خلاف و حتی ترک فرائض و واجبات که قبل از اسلام انجام گرفته به خاطر پذیرش اسلام از میان خواهد رفت و این قانون عطف به گذشته نمیشود لذا در کتب فقه اسلامی میخوانیم بر شخصی که مسلمان میشود حتی قضاء عبادات گذشته لازم نیست.
سپس اضافه میکند اما اگر از روش نادرست خود باز نایستند"و به اعمال
1) 1) صحیح مسلم طبق نقل المنار جلد نهم صفحه 665.
سابق باز گردند سنت خداوند در پیشینیان در باره آنها انجام میشود"( وَ إِنْ یَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الْأَوَّلِینَ ).
منظور از این سنت همان سرنوشتی است که دشمنان حق در برابر انبیاء، و حتی خود مشرکان مکه در برابر پیامبر در جنگ بدر به آن گرفتار شدند،در سوره غافر آیه 51 میخوانیم إِنّٰا لَنَنْصُرُ رُسُلَنٰا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهٰادُ :"ما رسولان خود و مؤمنان را در زندگی دنیا و روز رستاخیز که گواهان بر میخیزند یاری میکنیم"همچنین در سوره اسراء آیه 77 پس از ذکر در هم پیچیده شدن زندگی دشمنان اسلام میخوانیم: سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنٰا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنٰا وَ لاٰ تَجِدُ لِسُنَّتِنٰا تَحْوِیلاً :"این سنت ما در باره پیامبران پیشین است و این سنت هرگز دگرگون نمیشود". ***از آنجا که در آیه قبل دشمنان را برای بازگشت به سوی حق دعوت کرده بود و این دعوت ممکن بود این فکر را برای مسلمانان ایجاد کند که دیگر دوران جهاد پایان یافته و هیچ راهی جز انعطاف و نرمش در پیش نیست،برای رفع این اشتباه اضافه میکند:"با این دشمنان سرسخت مبارزه کنید و پیکار را هم چنان ادامه دهید تا فتنه بر چیده شود و دین یکپارچه برای خدا باشد"( وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰی لاٰ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّٰهِ ).
"فتنه"همانگونه که در تفسیر آیه 193 سوره بقره گفتهایم مفهوم وسیعی دارد که هر گونه اعمال فشار را شامل میشود،لذا گاهی در قرآن کلمه فتنه به معنی شرک و بت پرستی که انواع محدودیتها و فشارها را برای جامعه در بر دارد گفته شده، همچنین به فشارهایی که از ناحیه دشمنان برای جلوگیری از گسترش دعوت اسلام و به منظور خفه کردن ندای حق طلبان و حتی باز گرداندن مؤمنان به سوی کفر به عمل میآید"فتنه"اطلاق شده است.
در آیه فوق بعضی از مفسران فتنه را به معنی شرک و بعضی به معنی کوشش- های دشمنان برای سلب آزادی فکری و اجتماعی از مسلمانان گرفتهاند،ولی حق این است که مفهوم آیه مفهوم وسیعی است که هم"شرک"را شامل میشود و(به قرینه جمله و یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّٰهِ )و هم سایر فشارهایی که از طرف دشمنان به مسلمانان وارد میشد.
آیه فوق به دو قسمت از اهداف مقدس جهاد اسلامی اشاره میکند:
1-بر چیدن بساط بت پرستی و از میان بردن بتکدهها،زیرا همان طور که در بحث اهداف جهاد گفتهایم آزادی دینی مخصوص کسانی است که از یکی از ادیان آسمانی پیروی کنند،و در برابر آنها اعمال فشار برای تغییر عقیده صحیح نیست،ولی بت پرستی نه دین است و نه مکتب بلکه خرافه است و انحراف،و حکومت اسلامی باید نخست از طریق تبلیغ و اگر ممکن نشد از طریق توسل به زور بساط بت پرستی را از همه جا برچیند و بتخانهها را ویران کند.
2-به دست آوردن آزادی بیان و تبلیغ و نشر اسلام،در این قسمت نیز اسلام اجازه میدهد که اگر کسانی با اعمال خود جلو آزادی عمل مسلمانان را در نشر و تبلیغ و دعوت به اسلام بگیرند آنها حق دارند متوسل به جهاد آزادی بخش شوند و راه را برای تبلیغ منطقی بگشایند(برای توضیح بیشتر به تفسیر نمونه جلد دوم صفحه 15 تا 18 مراجعه فرمائید).
در تفسیرهای اهل سنت مانند تفسیر آلوسی(تفسیر روح البیان)و تفاسیر مختلف شیعه از امام صادق ع چنین نقل شده که فرمود:
لم یجیء تاویل هذه الایة و لو قام قائمنا بعد سیری من یدرکه ما یکون من تاویل هذه الایة و لیبلغن دین محمد ما بلغ اللیل حتی لا یکون مشرک علی ظهر الارض :
"تاویل و تفسیر نهایی این آیه هنوز فرا نرسیده است،و هنگامی که قائم ما قیام کند کسانی که زمان او را درک کنند تاویل این آیه را خواهند دید،به خدا سوگند که در آن موقع دین محمد ص به تمام نقاطی که شب پوشش آرام بخش خود را بر آن میافکند خواهد رسید تا در سراسر روی زمین مشرک و بت پرستی باقی نماند (1).
نویسنده تفسیر المنار روی تعصب خاصی که در مسئله قیام حضرت مهدی ع دارد این حدیث را انکار کرده است و این بخاطر پیشداوری غلطی است که او در زمینه مسئله قیام حضرت مهدی دارد عجیب این است که او طبق تصریحات تفسیرش تمایل خاصی به مکتب"وهابیه"دارد،در حالی که وهابیان سختگیر نیز با صراحت تمام ظهور حضرت مهدی ع را امر مسلم و روایات آن را متواتر میدانند که اسناد و مدارک آن در ذیل آیه 33 سوره توبه(در همین جلد)خواهد آمد و نیز به نقطه اصلی اشتباه مفسر مزبور و پاسخ آن اشاره خواهیم کرد،و مطالب مشروحتری در کتاب مصلح بزرگ جهانی نیز آوردهایم و اگر پارهای از روایات مربوط به ظهور حضرت مهدی ع نادرست و یا مشتمل بر خرافاتی باشد سبب نمیشود که اینهمه روایات صحیح و متواتر را نادیده بگیریم.
در ذیل آیه بار دیگر در برابر شدت عمل دست دوستی و محبت را به سوی آنها دراز میکند و میگوید"اگر از راه و روش خود دست بر دارند خداوند به آنچه عمل میکنند آگاه است و با لطف و مرحمت خاص خویش با آنان رفتار خواهد کرد"( فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللّٰهَ بِمٰا یَعْمَلُونَ بَصِیرٌ ). ***"اما اگر باز به سرپیچی خود ادامه دهند و در برابر دعوت حق تسلیم نشوند بدانید پیروزی برای شما و شکست در انتظار آنهاست،زیرا خداوند مولی و
1) 1) عبارتی را که در بالا آوردیم مطابق نقل تفسیر مجمع البیان است.
سرپرست شماست"( وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ مولیکم).
"او بهترین مولی و رهبر و بهترین یار و یاور است"( نِعْمَ الْمَوْلیٰ وَ نِعْمَ النَّصِیرُ ).
آغاز جزء دهم
وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِیلِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّٰهِ وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلیٰ عَبْدِنٰا یَوْمَ اَلْفُرْقٰانِ یَوْمَ اِلْتَقَی اَلْجَمْعٰانِ وَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (41)
41-و بدانید هر گونه غنیمتی به شما رسد خمس آن برای خدا و برای پیامبر و برای ذی القربی و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه است،اگر شما به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدایی حق از باطل،روز درگیری دو گروه(با ایمان و بی ایمان یعنی روز جنگ بدر)نازل کردیم،ایمان آوردهاید،و خداوند بر هر چیزی قادر است.
خمس یک دستور مهم اسلامی
در آغاز این سوره دیدیم که پارهای از مسلمانان بعد از جنگ بدر بر سر تقسیم غنائم جنگی مشاجره کردند و خداوند برای ریشه کن ساختن ماده اختلاف غنائم را دربست در اختیار پیامبر گذاشت تا هر گونه صلاح میداند آن را مصرف کند و پیامبر آنها را در میان جنگجویان به طور مساوی تقسیم کرد.
این آیه در حقیقت بازگشت به همان مسئله غنائم است به تناسب آیاتی که در باره جهاد،قبل از این گفته شد،زیرا در چند آیه قبل اشارات مختلفی به موضوع جهاد گردید و از آنجا که جهاد غالبا با مسئله غنائم آمیخته است تناسب با ذکر حکم غنائم دارد(بلکه چنان که خواهیم گفت قرآن در اینجا حکم
را از مساله غنائم جنگی نیز فراتر برده و به همه در آمدها اشاره کرده است.) در آغاز آیه میفرماید:"بدانید هر گونه غنیمتی نصیب شما میشود یک پنجم آن،از آن خدا و پیامبر و ذی القربی(امامان اهل بیت)و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه(از خاندان پیامبر)میباشد"( وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ ).
و برای تاکید اضافه میکند:"که اگر شما به خدا و آنچه بر بنده خود در(روز جنگ بدر)روز جدایی حق از باطل،روزی که دو گروه مؤمن و کافر در مقابل هم قرار گرفتند،نازل کردیم ایمان آوردهاید باید به این دستور عمل کنید و در برابر آن تسلیم باشید"( إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّٰهِ وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلیٰ عَبْدِنٰا یَوْمَ الْفُرْقٰانِ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعٰانِ ).
در اینجا توجه به این نکته لازم است:با اینکه روی سخن در این آیه به مؤمنان است،زیرا پیرامون غنائم جهاد اسلامی بحث میکند و معلوم است مجاهد اسلامی مؤمن است،ولی با این حال میگوید:"اگر ایمان به خدا و پیامبر آوردهاید"اشاره به اینکه نه تنها ادعای ایمان نشانه ایمان نیست بلکه شرکت در میدان جهاد نیز ممکن است نشانه ایمان کامل نباشد و این عمل به خاطر اهداف دیگری انجام گیرد،مؤمن کامل کسی است که در برابر همه دستورات مخصوصا دستورات مالی تسلیم باشد و تبعیضی در میان برنامههای الهی قائل نگردد.
و در پایان آیه اشاره به قدرت نامحدود الهی کرده میگوید"و خدا بر همه چیز قادر است"( وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
یعنی با اینکه در میدان بدر از هر نظر شما در اقلیت قرار داشتید و دشمن ظاهرا از هر نظر برتری چشمگیری داشت خداوند قادر توانا آنها را شکست داد و شما را یاری کرد تا پیروز شدید.
نام روز جنگ"بدر"در این آیه روز جدایی حق از باطل( یَوْمَ الْفُرْقٰانِ ) و روز درگیری گروه طرفداران کفر با گروه طرفداران ایمان ذکر شده،اشاره به اینکه"اولا"روز تاریخی بدر روزی بود که نشانههای حقانیت پیامبر ص ظاهر گشت،زیرا قبلا وعده پیروزی به مسلمانان داده بود در حالی که ظاهرا هیچ نشانهای از آن وجود نداشت،و چنان عوامل مختلف غیر منتظره برای پیروزی دست به دست هم داد که آن را نمیشد بر تصادف حمل کرد،بنا بر این صدق آیاتی که بر این پیامبر ص در چنین روزی نازل شده دلیل آن در خودش نهفته است.
"ثانیا"در گیری بدر( یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعٰانِ )در واقع یک نعمت بزرگ الهی برای مسلمانان بود که گروهی در آغاز از آن پرهیز داشتند اما همین در گیری و پیروزی سالها آنها را جلو برد،و اسم و آوازه آنها در پرتو آن در سراسر جزیره عرب پیچید،و همه را به اندیشه در آئین جدید و قدرت حیرتانگیزی که در پرتو آن در جزیره عرب تولد یافته بود وادار نمود،و ضمنا در آن روز که روز "وا نفسا"برای امت کوچک اسلام بود مؤمنان راستین اسلام از مدعیان کاذب شناخته شدند،پس این روز از هر نظر روز جدایی حق از باطل بود.
2-در آغاز سوره گفتیم میان آیه انفال و این آیه تضادی وجود ندارد و لزومی ندارد که یکی را ناسخ دیگری بدانیم،زیرا به مقتضای آیه"انفال"غنائم جنگی نیز متعلق به پیامبر است.ولی پیامبر چهار پنجم آن را به جنگجویان میبخشد و یک پنجم آن را برای مصارفی که در آیه تعیین شده نگاه میدارد(برای توضیح بیشتر به بحث ما در ذیل آیه نخست همین سوره مراجعه کنید.
منظور از ذی القربی در این آیه همه خویشاوندان نیست و نه همه خویشاوندان پیامبر ص بلکه امامان اهل بیت هستند دلیل بر این موضوع روایات متواتری است که از طرق اهل بیت پیامبر ص نقل شده است. (1)و در کتب اهل سنت نیز اشاراتی به آن وجود دارد.
بنا بر این آنها که یک سهم از خمس را متعلق به همه خویشاوندان پیامبر میدانند در برابر این سؤال قرار میگیرند که این چه امتیازی است که اسلام برای اقوام و بستگان پیامبر ص قائل شده است،در حالی که میدانیم اسلام ما فوق نژاد و قوم و قبیله است.
ولی اگر آن را مخصوص امامان اهل بیت بدانیم با توجه به اینکه آنها جانشینان پیامبر و رهبران حکومت اسلامی بوده و هستند علت دادن این یک سهم از خمس به آنها روشن میگردد،به تعبیر دیگر"سهم خدا"و"سهم پیامبر"و"سهم ذی القربی"هر سه سهم متعلق به"رهبر حکومت اسلامی"است،او زندگی ساده خود را از آن اداره میکند و بقیه را در مخارج گوناگونی که لازمه مقام رهبری امت است مصرف خواهد نمود،یعنی در حقیقت در نیازهای جامعه و مردم.
بعضی از مفسران اهل سنت مانند نویسنده"المنار"چون"ذی القربی"را همه خویشاوندان دانسته است،برای پاسخ اشکال فوق به دست و پا افتاده و برای حکومت اسلامی پیامبر تشریفاتی قائل شده و او را موظف دانسته که قوم و قبیله خویش را بوسیله اموال گرد خود نگاه دارد!،روشن است که چنین منطقی به هیچ وجه با منطق حکومت جهانی و انسانی و حذف امتیازات قبیلگی سازگار نیست (در این زمینه توضیح دیگری داریم که در بحثهای آینده خواهد آمد)
4-منظور از"یتیمان"و"مسکینان"و"واماندگان در راه"تنها ایتام و مساکین
1) 1) به کتاب وسائل الشیعه جلد ششم بحث خمس مراجعه شود.
و ابناء سبیل بنی هاشم و سادات میباشند،اگر چه ظاهر آیه مطلق است و قیدی در آن دیده نمیشود،دلیل ما بر این تقیید روایات زیادی است که در تفسیر آیه از طرق اهل بیت وارد شده و میدانیم بسیاری از احکام در متن قرآن به طور مطلق آمده ولی"شرائط و قیود"آن بوسیله"سنت"بیان شده است و این منحصر به آیه مورد بحث نیست تا جای تعجب باشد.
به علاوه با توجه به آنکه زکاة بر نیازمندان بنی هاشم به طور مسلم حرام است باید احتیاجات آنها از طریق دیگری تامین گردد و این خود قرینه میشود بر اینکه منظور از آیه فوق خصوص نیازمندان بنی هاشم است لذا،در احادیث میخوانیم که امام صادق ع میفرموده"خداوند هنگامی که زکاة را بر ما حرام کرد خمس را برای ما قرار داد بنا بر این زکاة بر ما حرام است و خمس حلال" (1)
موضوع مهم دیگری که در این آیه باید مورد بررسی دقیق قرار گیرد و در حقیقت قسمت عمده بحث در آن متمرکز میگردد،این است که لفظ"غنیمت" که در آیه آمده است تنها شامل غنائم جنگی میشود یا هر گونه در آمدی را در بر میگیرد؟!.
در صورت اول آیه تنها خمس غنائم جنگی را بیان میکند و برای خمس در سایر موضوعات باید از سنت و اخبار و روایات صحیح و معتبر استفاده کرد و هیچ مانعی ندارد که قرآن به قسمتی از حکم خمس و به تناسب مسائل جهاد اشاره کند و قسمتهای دیگری در سنت بیان شود.
مثلا در قرآن مجید نمازهای پنجگانه روزانه صریحا آمده است،و همچنین به نمازهای طواف که از نمازهای واجبه است اشاره شده،ولی از نماز آیات که مورد
1) 1) وسائل الشیعه جلد ششم بحث خمس و تفسیر مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث از طرق اهل سنت نیز در این زمینه روایاتی نقل شده که به زودی به آن اشاره خواهد شد.
اتفاق تمام مسلمانان اعم از شیعه و سنی است ذکری به میان نیامده است،و هیچکس را نمییابیم که بگوید چون نماز آیات در قرآن ذکر نشده و تنها در سنت پیامبر آمده نباید به آن عمل کرد،و یا اینکه چون در قرآن به بعضی از غسلها اشاره شده و سخن از دیگر غسلها به میان نیامده است باید از آن صرف نظر کرد،این منطقی است که هیچ مسلمانی آن را نمیپذیرد.
بنا بر این هیچ اشکالی ندارد که قرآن تنها قسمتی از موارد خمس را بیان کرده باشد و بقیه را موکول به سنت نماید و نظیر این مسئله در فقه اسلام بسیار زیاد است.
ولی با این حال باید ببینیم که"غنیمت"در لغت و در نظر عرف چه معنی میدهد؟! آیا راستی منحصر به غنائم جنگی است و یا هر گونه در آمدی را شامل میشود؟ آنچه از کتب لغت استفاده میشود،این است که در ریشه معنی لغوی این کلمه عنوان جنگ و آنچه از دشمن به دست میآید،نیفتاده است،بلکه هر در آمدی را شامل میشود،به عنوان شاهد به چند قسمت از کتب معروف و مشهور لغت که مورد استناد دانشمندان و ادبای عرب است اشاره میکنیم:
در کتاب"لسان العرب"جلد دوازدهم میخوانیم"و الغنم الفوز بالشیء من غیر مشقة...و الغنم،الغنیمة و المغنم الفیء...و فی الحدیث الرهن لمن رهنه له غنمه و علیه غرمه،غنمه زیادته و نمائه و فاضل قیمته...و غنم الشیء فاز به...
:"غنم یعنی دسترسی یافتن به چیزی بدون مشقت،و"غنم"و"غنیمت" و"مغنم"به معنی فیء است(فیء را نیز در لغت به معنی چیزهایی که بدون زحمت به انسان میرسد ذکر کردهاند...)
و در حدیث وارد شده که گروگان در اختیار کسی است که آن را به گرو گرفته،غنیمت و منافعش برای اوست و غرامت و زیانش نیز متوجه اوست و نیز غنم به معنی زیادی و نمو و اضافه قیمت است،و فلان چیز را به غنیمت گرفت یعنی به او دسترسی پیدا کرد." و در کتاب"تاج العروس"جلد نهم میخوانیم"و الغنم الفوز بالشیء بلا مشقة":"غنیمت آن است که انسان بدون زحمت به چیزی دست یابد".
در کتاب"قاموس"نیز غنیمت بهمان معنی فوق ذکر شده است.
و در کتاب"مفردات راغب"میخوانیم غنیمت از ریشه"غنم"به معنی "گوسفند"گرفته شده و سپس میگوید"ثم استعملوا فی کل مظفور به من جهة العدی و غیره"یعنی:"سپس در هر چیزی که انسان از دشمن و یا غیر دشمن به دست میآورد به کار رفته است"حتی کسانی که یکی از معانی غنیمت را غنائم جنگی ذکر کردهاند انکار نمیکنند که معنی اصلی آن معنی وسیعی است که به هر گونه خیری که انسان بدون مشقت به آن دست یابد گفته میشود.
در استعمالات معمولی نیز"غنیمت"در برابر"غرامت"ذکر میشود،همان طور که معنی"غرامت"معنی وسیعی است و هر گونه غرامت را شامل میشود "غنیمت"نیز معنی وسیعی دارد و به هر گونه در آمد قابل ملاحظهای گفته میشود این کلمه"در نهج البلاغه"در موارد زیادی به همین معنی آمده است،در خطبه 76 میخوانیم"اغتنم المهل":"فرصتها و مهلتها را غنیمت بشمارید".
و در خطبه 120 میفرماید"
من اخذها لحق و غنم ":"کسی که به آئین خدا عمل کند به سر منزل مقصود میرسد و بهره میبرد" در نامه 53 به مالک اشتر میفرماید:"
و لا تکونن علیهم سبعا ضاریا تغتنم اکلهم ":در برابر مردم مصر همچون حیوان درندهای مباش که خوردن آنها را غنیمت و در آمدی برای خود فرض کنی".
و در نامه 45 به عثمان بن حنیف میفرماید:"
فو اللّٰه ما کنزت من دنیاکم تبرا و لا ادخرت من غنائمها وفرا ":"به خدا سوگند از دنیای شما طلایی نیاندوختم و از غنائم و در آمدهای آن اندوختهای فراهم نکردم".
و در کلمات قصار،در جمله 331 میفرماید
ان اللّٰه جعل الطاعة غنیمة الاکیاس :"خداوند اطاعت را غنیمت و بهره هوشمندان قرار داده است".
و در نامه 41 میخوانیم"
و اغتنم من استقرضک فی حال غناک ":"هر کس در حال بینیازیت از تو قرضی بخواهد غنیمت بشمار." و نظیر این تعبیرات بسیار فراوان است که همگی نشان میدهد"غنیمت" منحصر به غنائم جنگی نیست.
و اما مفسران:
بسیاری از مفسران که در زمینه این آیه به بحث پرداختهاند صریحا اعتراف کردهاند که غنیمت در اصل معنی وسیعی دارد و شامل غنائم جنگی و غیر آن و به طور کلی هر چیزی را که انسان به دون مشقت فراوانی به آن دست یابد میشود حتی آنها که آیه را به خاطر فتوای فقهای اهل تسنن مخصوص غنائم جنگی دانستهاند باز معترفند که در معنی اصلی آن این قید وجود ندارد بلکه به خاطر قیام دلیل دیگری این قید را به آن زدهاند.
"قرطبی"مفسر معروف اهل تسنن در تفسیر خود،ذیل آیه چنین مینویسد "غنیمت در لغت خیری است که فرد یا جماعتی با کوشش به دست میآورند"...
و بدانکه اتفاق(علمای تسنن)بر این است که مراد از غنیمت در آیه(و اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ )اموالی است که با قهر و غلبه در جنگ به مردم میرسد،ولی باید توجه داشت که این قید همانطور که گفتیم در معنی لغوی آن وجود ندارد،ولی در عرف شرع،این قید وارد شده است" (1).
1) 1) جلد 4 صفحه\2840.
"فخر رازی"در تفسیر خود تصریح میکند که:"الغنم الفوز بالشیء" "غنیمت این است که انسان به چیزی دست یابد"و پس از ذکر این معنی وسیع از نظر لغت میگوید:"معنی شرعی غنیمت(به عقیده فقهای اهل تسنن)همان غنائم جنگی است" (1).
و نیز در تفسیر"المنار""غنیمت"را به معنی وسیع ذکر کرده و اختصاص به غنائم جنگی نداده اگر چه معتقد است باید معنی وسیع آیه فوق را به خاطر قید شرعی مقید به غنائم جنگی کرد (2).
در تفسیر"روح المعانی"نوشته"آلوسی"مفسر معروف سنی نیز چنین آمده است که:"غنم در اصل به معنی هر گونه سود و منفعت است" (3).
در تفسیر"مجمع البیان"نخست غنیمت را به معنی غنائم جنگ تفسیر کرده،ولی به هنگام تشریح معنی آیه چنین میگوید:"قال اصحابنا ان الخمس واجب فی کل فائدة تحصل للانسان من المکاسب و ارباح التجارات،و فی الکنوز و المعادن و الغوص و غیر ذلک مما هو مذکور فی الکتب و یمکن ان یستدل علی ذلک بهذه الایة فان فی عرف اللغة یطلق علی جمیع ذلک اسم الغنم و الغنیمة (4)"علمای شیعه معتقدند که خمس در هر گونه فایدهای که برای انسان فراهم میگردد واجب است اعم از اینکه از طریق کسب و تجارت باشد،یا از طریق گنج و معدن،و یا آنکه با غوص از دریا خارج کنند،و سایر اموری که در کتب فقهی آمده است،و میتوان از آیه بر این مدعی استدلال کرد،زیرا در"عرف لغت"به تمام اینها"غنیمت"گفته میشود.
شگفتآور این که بعضی از مغرضان که گویا برای سمپاشی در افکار عمومی ماموریت خاصی دارند در کتابی که در زمینه خمس نوشتهاند دست به تحریف رسوایی در عبارت تفسیر مجمع البیان زده،قسمت اول گفتار او را که متضمن تفسیر غنیمت به"غنائم جنگی"است ذکر کرده ولی توضیحی را که در باره عمومیت معنی لغوی و معنی آیه در آخر بیان کرده است،به کلی نادیده گرفته و یک مطلب دروغین به این مفسر بزرگ اسلامی نسبت دادهاند،مثل اینکه فکر میکردهاند تفسیر مجمع البیان تنها در دست خود آنها است و دیگری آن را مطالعه نخواهد کرد،و عجیب این است که این خیانت را تنها در این مورد مرتکب نشده،بلکه در موارد دیگر نیز آنچه به سود بوده گرفته، و آنچه به زیان بوده است نادیده گرفتهاند.
در تفسیر المیزان نیز با استناد به سخنان علمای لغت تصریح شده که غنیمت هر گونه فایدهای است که از طریق تجارت یا کسب و کار و یا جنگ به دست انسان میافتد و مورد نزول آیه گرچه غنائم جنگی است ولی میدانیم که هیچ گاه مورد عمومیت مفهوم آیه را تخصیص نمیزند (1).
از مجموع آنچه گفته شد چنین نتیجه گرفته میشود که:
آیه غنیمت معنی وسیعی دارد و هر گونه در آمد و سود و منفعتی را شامل میشود زیرا معنی لغوی این لفظ عمومیت دارد و دلیل روشنی بر تخصیص آن در دست نیست.
تنها چیزی که جمعی از مفسران اهل تسنن روی آن تکیه کردهاند این است که آیات قبل و بعد در زمینه جهاد وارد شده است و همین موضوع قرینه میشود که آیه غنیمت نیز اشاره به غنائم جنگی باشد.
در حالی که میدانیم شان نزولها و سیاق عمومیت آیه را تخصیص نمیزنند
1) 1) المیزان جلد 9 صفحه\89.
و به عبارت روشنتر هیچ مانعی ندارد که مفهوم آیه یک معنی کلی و عمومی باشد و در عین حال مورد نزول آیه غنائم جنگی که یکی از موارد این حکم کلی است بوده باشد و اینگونه احکام در قرآن و سنت فراوان است که حکم کلی است و مصداق جزئی است:
مثلا در آیه 7 سوره حشر میخوانیم مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ":"هر چه پیامبر برای شما میآورد بگیرید و هر چه از آن نهی میکند خود داری کنید".
این آیه یک حکم کلی در باره لزوم پیروی از فرمانهای پیامبر ص بیان میکند در حالی که مورد نزول آن اموالی است که از دشمنان بدون جنگ به دست مسلمانان میافتد(و اصطلاحا به آن"فیء"گفته میشود).
و نیز در آیه 233 سوره بقره یک قانون کلی به صورت" لاٰ تُکَلَّفُ نَفْسٌ إِلاّٰ وُسْعَهٰا ":"هیچ کس بیش از آنچه قدرت دارد تکلیف نمیشود"بیان شده در حالی که مورد آیه در باره اجرت زنان شیرده است و به پدر نوزاد دستور داده شده است به اندازه توانایی خود به آنها اجرت بدهد،ولی آیا ورود آیه در چنین مورد خاصی میتواند جلو عمومیت این قانون(عدم تکلیف به ما لا یطاق)را بگیرد؟! خلاصه اینکه:آیه در ضمن آیات جهاد وارد شده ولی میگوید:هر در آمدی از هر موردی عاید شما شود که یکی از آنها غنائم جنگی است خمس آن را بپردازید مخصوصا"ما"موصوله و"شیء"که دو کلمه عام و بدون هیچ گونه قید و شرطند این موضوع را تایید میکنند.
بعضی چنین تصور میکنند،که این مالیات اسلامی که بیست درصد بسیاری از اموال را شامل میشود و نیمی از آن اختصاص به سادات و فرزندان پیامبر ص
دارد،یک نوع امتیاز نژادی محسوب میشود و ملاحظات جهات خویشاوندی و تبعیض در آن به چشم میخورد،و این موضوع با روح عدالت اجتماعی اسلام و جهانی بودن و همگانی بودن آن،سازگار نیست.
پاسخ کسانی که چنین فکر میکنند شرائط و خصوصیات این حکم اسلامی را کاملا بررسی نکردهاند زیرا جواب این اشکال به طور کامل در این شرائط نهفته شده است.
توضیح اینکه"اولا"نیمی از خمس که مربوط به سادات و بنی هاشم است منحصرا باید به نیازمندان آنان داده شود،آن هم به اندازه احتیاجات یک سال، و نه بیشتر،بنا بر این تنها کسانی از آن میتوانند استفاده کنند که یا از کار افتادهاند،و بیمارند،و یا کودک یتیم و یا کسان دیگری که به علتی در بنبست از نظر هزینه زندگی قرار دارند.
بنا بر این کسانی که قادر به کار کردن هستند،(بالفعل و یا بالقوة)میتوانند در آمدی که زندگی آنها را بگرداند داشته باشند هرگز نمیتوانند از این قسمت خمس استفاده کنند و جملهای که در میان بعضی از عوام معروف است که میگویند سادات میتوانند خمس بگیرند،هر چند ناودان خانه آنها طلا باشد،گفتار عوامانهای بیش نیست،و هیچ گونه پایهای ندارد.
ثانیا:مستمندان و نیازمندان سادات و بنی هاشم حق ندارند چیزی از زکات مصرف کنند،و بجای آن میتوانند تنها از همین قسمت خمس استفاده نمایند (1).
1) 1) محروم بودن بنی هاشم از زکات امری مسلم است که در بسیاری از کتب حدیث و کتب فقهی آمده است آیا میتوان باور کرد که اسلام برای از کار افتادهها و ایتام و محرومان غیر بنی هاشم فکری کرده باشد اما نیازمندان بنی هاشم را بدون هیچگونه تامین رها ساخته باشد؟
ثالثا:اگر سهم سادات که نیمی از خمس است،از نیازمندی سادات موجود بیشتر باشد باید آن را به بیت المال ریخت و در مصارف دیگر مصرف نمود.
همانطور که اگر سهم سادات کفایت آنها را ندهد باید از بیت المال و یا سهم"زکات"به آنها داد.
با توجه به جهات سهگانه فوق روشن میشود که در حقیقت هیچگونه تفاوت از نظر مادی میان سادات و غیر سادات گذارده نشده است.
نیازمندان غیر سادات میتوانند مخارج سال خود را از محل زکات بگیرند ولی از خمس محرومند،و نیازمندان سادات تنها میتوانند از محل خمس استفاده کنند،اما حق استفاده از زکات را ندارند.
در حقیقت دو صندوق در اینجا وجود دارد،"صندوق خمس"و"صندوق زکات"و هر کدام از این دو دسته تنها حق دارند از یکی از این دو صندوق استفاده کنند آن هم به اندازه مساوی یعنی به اندازه نیازمندی یک سال.(دقت کنید) ولی کسانی که دقت در این شرائط و خصوصیات نکردهاند چنین میپندارند که برای سادات سهم بیشتری از بیت المال قرار داده شده است و یا از امتیاز ویژهای برخوردارند.
تنها سؤالی که پیش میآید این است که اگر هیچگونه تفاوتی از نظر نتیجه میان این دو نبوده باشد این برنامه چه ثمرهای دارد؟ پاسخ این سؤال را نیز با توجه به یک مطلب میتوان دریافت،و آن اینکه میان خمس و زکات تفاوت مهمی وجود دارد و آن این است که زکات از مالیاتهایی است که در حقیقت جزو اموال عمومی جامعه اسلامی محسوب میشود لذا مصارف آن عموما در همین قسمت میباشد،ولی خمس از مالیاتهایی است که مربوط به حکومت اسلامی است،یعنی مخارج دستگاه حکومت اسلامی و گردانندگان این دستگاه از آن تامین میشود.
بنا بر این محروم بودن سادات از دستیابی به اموال عمومی(زکات)در حقیقت برای دور نگهداشتن خویشاوندان پیامبر ص از این قسمت است تا بهانهای به دست مخالفان نیفتد که پیامبر خویشان خود را بر اموال عمومی مسلط ساخته است.
ولی از سوی دیگر نیازمندان سادات نیز باید از طریقی تامین شوند،این موضوع در قوانین اسلام چنین پیشبینی شده که آنها از بودجه حکومت اسلامی بهرهمند گردند،نه از بودجه عمومی،در حقیقت خمس نه تنها یک امتیاز برای سادات نیست بلکه یک نوع کنار زدن آنها،به خاطر مصلحت عموم و به خاطر اینکه هیچ گونه سوء ظنی تولید نشود میباشد (1).
جالب اینکه به این موضوع در احادیث شیعه و سنی اشاره شده است:در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:"جمعی از بنی هاشم به خدمت پیامبر ص رسیدند و تقاضا کردند که آنها را مامور جمعآوری زکات چهار پایان کنند و و گفتند این سهمی را که خداوند برای جمعآوری کنندگان زکات تعیین کرده است،ما به آن سزاوارتریم پیامبر ص فرمود:ای"بنی عبد المطلب"زکات نه برای من حلال است،و نه برای شما ولی من به جای این محرومیت به شما وعده شفاعت میدهم....شما به آنچه خداوند و پیامبر برایتان تعیین کرده راضی باشید(و کار به امر زکات نداشته باشید)آنها گفتند راضی شدیم" (2).
1) 1) و اگر ملاحظه میکنیم در بعضی از روایات این عنوان آمده است کرامة لهم عن اوساخ الناس:"هدف این است که سادات از زکات که یک نوع چرک اموال مردم محسوب میشود بر کنار مانند"به خاطر آن است که از یک سو بنی هاشم را به این ممنوعیت و محرومیت قانع سازد و از سوی دیگر به مردم حالی کند که تا میتوانند سر بار بیت المال نشوند و زکات را برای آنها که استحقاق شدید دارند واگذارند.
2) 2) وسائل جلد 6 ص 186
از این حدیث به خوبی استفاده میشود که بنی هاشم این را یک نوع محرومیت برای خود میدیدند،و پیامبر در مقابل آن به آنها وعده شفاعت داد!.
در"صحیح مسلم"که از معروفترین کتب اهل تسنن است حدیثی میخوانیم که خلاصهاش این است:"عباس و ربیعة ابن حارث خدمت پیامبر رسیدند،و تقاضا کردند که فرزندان آنها یعنی"عبد المطلب ابن ربیعة"و"فضل بن عباس"که دو جوان بودند مامور جمعآوری زکات شوند،و همانند دیگران سهمی بگیرند تا بتوانند هزینه ازدواج خود را از این راه فراهم کنند پیامبر ص از این موضوع امتناع ورزید و دستور داد از راه دیگر،وسائل ازدواج آنها فراهم گردد،و از محل خمس مهریه همسران آنها پرداخته شود (1).
از این حدیث که شرح آن طولانی است نیز استفاده میشود که پیامبر ص اصرار داشت خویشاوندان خود را از دست یافتن به زکات(اموال عمومی مردم) دور نگهدارد.
از مجموع آنچه گفتیم روشن شد که خمس نه تنها امتیازی برای سادات محسوب نمیشود بلکه یک نوع محرومیت برای حفظ مصالح عمومی بوده است.
ذکر سهمی برای خدا به عنوان"للّٰه"به خاطر اهمیت بیشتر روی اصل مسئله خمس و تاکید و تثبیت ولایت و حاکمیت پیامبر و رهبر حکومت اسلامی است،یعنی همانگونه که خداوند سهمی برای خویش قرار داده و خود را سزاوارتر به تصرف در آن دانسته است پیامبر و امام را نیز بهمان گونه حق ولایت و سرپرستی و تصرف داده،و گر نه سهم خدا در اختیار پیامبر قرار خواهد داشت و در مصارفی که پیامبر یا امام صلاح میداند صرف میگردد،و خداوند نیاز به سهمی ندارد.
1) 1) صحیح مسلم جلد 2 ص 752
إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ اَلدُّنْیٰا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ اَلْقُصْویٰ وَ اَلرَّکْبُ أَسْفَلَ مِنْکُمْ وَ لَوْ تَوٰاعَدْتُمْ لاَخْتَلَفْتُمْ فِی اَلْمِیعٰادِ وَ لٰکِنْ لِیَقْضِیَ اَللّٰهُ أَمْراً کٰانَ مَفْعُولاً لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْییٰ مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَسَمِیعٌ عَلِیمٌ (42) إِذْ یُرِیکَهُمُ اَللّٰهُ فِی مَنٰامِکَ قَلِیلاً وَ لَوْ أَرٰاکَهُمْ کَثِیراً لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنٰازَعْتُمْ فِی اَلْأَمْرِ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ سَلَّمَ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (43) وَ إِذْ یُرِیکُمُوهُمْ إِذِ اِلْتَقَیْتُمْ فِی أَعْیُنِکُمْ قَلِیلاً وَ یُقَلِّلُکُمْ فِی أَعْیُنِهِمْ لِیَقْضِیَ اَللّٰهُ أَمْراً کٰانَ مَفْعُولاً وَ إِلَی اَللّٰهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ (44)
42-در آن هنگام شما در طرف پائین بودید و آنها در طرف بالا(و از این نظر دشمن بر شما برتری داشت و کاروان(قریش)پائینتر از شما بود(و دسترسی به آنها ممکن نبود،و ظاهرا وضع چنان سخت بود که)اگر با یکدیگر وعده میگذاشتند(که در میدان نبرد حاضر شوید)در انجام وعده خود اختلاف میکردید،ولی(همه این مقدمات)برای آن بود که خداوند کاری را که میبایست انجام شود تحقق بخشد تا آنها که هلاک(و گمراه)میشوند از روی اتمام حجت باشد،و آنها که زنده میشوند(و هدایت مییابند)از روی دلیل روشن باشد و خداوند شنوا و دانا است.
43-در آن موقع خداوند تعداد آنها را در خواب به تو کم نشان داد،و اگر فراوان نشان
میداد مسلما سست میشدید و(در باره شروع به جنگ بانها)کارتان به اختلاف میکشید،ولی خداوند(شما را از همه اینها)سالم نگهداشت،خداوند به آنچه درون سینههاست دانا است.
44-و در آن هنگام که با هم(در میدان نبرد)روبرو شدید آنها را به چشم شما کم نشان میداد،و شما را(نیز)به چشم آنها کم مینمود تا خداوند کاری را که میبایست انجام گیرد،صورت بخشد،(شما نترسید و اقدام به جنگ کنید آنها هم وحشت نکنند و حاضر به جنگ شوند و سرانجام شکست بخورند)و همه کارها به خداوند باز میگردد.
کاری که میبایست انجام گیرد
قرآن بار دیگر در آیات به تناسب سخنی که از"یوم الفرقان"(روز جنگ بدر)در آیه قبل آمده بود و پیروزیهایی که در این صحنه خطرناک نصیب مسلمانان شد جزئیات دیگری از این جنگ را به خاطر مسلمانان میآورد تا به اهمیت این نعمت پیروزی واقفتر شوند.
نخست میگوید:"آن روز شما در طرف پائین و نزدیک مدینه قرار داشتید و آنها در طرف بالا و دورتر"( إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْویٰ ).
"عدوة"از ماده"عدو"(بر وزن سرو)در اصل به معنی تجاوز کردن است ولی به حاشیه و اطراف هر چیز نیز عدو گفته میشود،زیرا از حد وسط به یک جانب تجاوز کرده است،و در آیه مورد بحث به همین معنی طرف و جانب آمده است.
"دنیا"از ماده"دنو"(بر وزن علو)به معنی پائینتر و نزدیکتر میآید و نقطه مقابل آن"اقصی""و قصوی"به معنی دورتر است.
در این میدان مسلمانان در سمت شمالی که نزدیکتر به مدینه است قرار
داشتند،و دشمنان در سمت جنوبی که دورتر است،این احتمال نیز وجود دارد که محلی را که مسلمانان به حکم ناچاری برای مبارزه با دشمن انتخاب کرده بودند پائینتر و محل دشمن مرتفعتر بوده و این یک امتیاز برای دشمن محسوب میشد.
سپس میگوید:"کاروانی را که شما در تعقیب آن بودید(کاروان تجارتی قریش و ابو سفیان)در نقطه پائینتری قرار داشت"( وَ الرَّکْبُ أَسْفَلَ مِنْکُمْ .) زیرا همانگونه که سابقا گفتیم هنگامی که ابو سفیان از حرکت مسلمانان آگاه شد مسیر کاروان را عوض کرد و از بیراهه از حاشیه دریای احمر با سرعت خود را به مکه نزدیک ساخت،و اگر مسلمانان مسیر کاروان را گم نمیکردند ممکن بود،به تعقیب کاروان بپردازند و از در گیری با لشکر دشمن که سرانجام باعث آن فتح و پیروزی عظیم شد خود داری کنند.
از همه اینها گذشته تعداد نفرات و امکانات جنگی مسلمانان در مقابل دشمن از هر نظر کمتر و ضعیفتر بود و در سطح پائینتری قرار داشتند و دشمن در سطح بالاتر لذا قرآن اضافه میکند"شرائط چنان بود که اگر از قبل آگاهی داشتید و میخواستید در این زمینه با یکدیگر وعده و قرار دادی بگذارید حتما گرفتار اختلاف در این میعاد میشدید"( وَ لَوْ تَوٰاعَدْتُمْ لاَخْتَلَفْتُمْ فِی الْمِیعٰادِ ).
زیرا بسیاری از شما تحت تاثیر وضع ظاهری و موقعیت ضعیف خود در مقابل دشمن قرار میگرفتید و با چنین جنگی اصولا مخالفت میکردید.
ولی خداوند شما را در مقابل یک عمل انجام شده قرار داد"تا کاری را که میبایست انجام گیرد تحقق بخشد"( وَ لٰکِنْ لِیَقْضِیَ اللّٰهُ أَمْراً کٰانَ مَفْعُولاً ).
تا در پرتو این پیروزی غیر منتظره و معجزهآسا حق از باطل شناخته شود"و آنها که گمراه میشوند با اتمام حجت باشد و آنها که راه حق را میپذیرند با آگاهی و دلیل آشکار"( لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْییٰ مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ ).
منظور از"حیات"و"هلاکت"در اینجا همان"هدایت"و"گمراهی" است،زیرا روز بدر که نام دیگرش"یوم الفرقان"است به روشنی تقویت مسلمانان را با یاری خداوند به همه نشان داد و ثابت کرد که این گروه با خدا راهی دارند و حق با آنهاست.
و در پایان میگوید"خداوند شنوا و داناست"( وَ إِنَّ اللّٰهَ لَسَمِیعٌ عَلِیمٌ ).
فریاد استغاثه شما را شنید و از نیاتتان با خبر بود و به همین دلیل شما را یاری کرد تا بر دشمن پیروز شدید.
***تمام قرائن نشان میدهد که لا اقل عدهای از مسلمانان اگر از چگونگی قدرت و سپاه دشمن با خبر بودند تن به این در گیری نمیدادند،هر چند گروه دیگری از مؤمنان مخلص در برابر همه حوادث تسلیم اراده پیامبر ص بودند، به همین دلیل خداوند جریانهایی پیش آورد که هر دو گروه خواه ناخواه در برابر دشمن قرار گیرند و تن به این پیکار سرنوشتساز در دهند.
از جمله اینکه پیامبر ص قبلا صحنهای از نبرد را در خواب دید که تعداد کمی از دشمنان در مقابل مسلمانان حاضر شدهاند و این اشاره و بشارتی به پیروزی بود عین این خواب را برای مسلمانان نقل کرد و موجب تقویت روحیه و اراده آنها در پیشروی کردن به سوی میدان بدر گردید.
البته پیامبر ص این خواب را درست دیده بود،زیرا نیرو و نفرات دشمن اگر چه در ظاهر بسیار زیادتر بود،ولی در باطن اندک و ضعیف و ناتوان بودند، و میدانیم خوابها معمولا جنبه اشاره و تعبیر دارند،و در یک خواب صحیح چهره باطنی مسئله خودنمایی میکند.
این خواب را پیامبر ص برای مسلمانان شرح داد،ولی بالآخره این سؤال
در اعماق ذهنها شاید باقیمانده بود که چگونه پیامبر ص در خواب چهره ظاهری آنها را ندید و برای مسلمانان شرح نداد؟. دومین آیه مورد بحث اشاره به فلسفه این موضوع و نعمتی که خداوند از این طریق به مسلمانان ارزانی داشت میکند و میگوید:
"در آن زمان خداوند در خواب عدد دشمنان را به تو کم نشان داد و اگر آنها را زیاد نشان میداد مسلما به سستی میگرائیدید"( إِذْ یُرِیکَهُمُ اللّٰهُ فِی مَنٰامِکَ قَلِیلاً وَ لَوْ أَرٰاکَهُمْ کَثِیراً لَفَشِلْتُمْ ).
و نه تنها سست میشدید بلکه"کارتان به اختلاف میکشید و گروهی موافق رفتن به میدان و گروهی مخالف میشدید"( وَ لَتَنٰازَعْتُمْ فِی الْأَمْرِ ).
"ولی خداوند شما را از این سستی و اختلاف کلمه و تنازع و آشفتگی با این خوابی که چهره باطنی را نشان میداد نه ظاهری را،رهایی بخشید و سالم نگهداشت" ( وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ سَلَّمَ ).
چرا که خداوند از روحیه و باطن همه شما آگاه بود"و او از آنچه در درون سینههاست با خبر است"( إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ). ***در آیه بعد مرحله دیگری از مراحل جنگ بدر را یادآور میشود که با مرحله قبل تفاوت بسیار دارد،در این مرحله مسلمانان در پرتو بیانات گرم پیامبر ص،و توجه بوعدههای الهی،و مشاهده حوادثی از قبیل باران به موقع،برای رفع تشنگی،و سفت شدن شنهای روان در میدان نبرد،روحیه تازهای پیدا کردند و به پیروزی نهایی امیدوار و دلگرم گشتند آن چنان که انبوه لشکر دشمن در نظر آنها کوچک شد و کم جلوه کرد،لذا میگوید:"و در آن هنگام خداوند آنها را به هنگام آغاز نبرد در نظر شما کم جلوه داد"( وَ إِذْ یُرِیکُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَیْتُمْ فِی أَعْیُنِکُمْ قَلِیلاً ).
ولی دشمن چون از روحیه و این موقعیت مسلمانان آگاه نبود بهمین دلیل بظاهر جمعیت نگاه میکرد و ناچیز در نظرش جلوه مینمود،حتی کمتر از آنچه بودند لذا میگوید"و شما را در نظر آنها کم جلوه میداد"( وَ یُقَلِّلُکُمْ فِی أَعْیُنِهِمْ ).
به اندازهای که از ابو جهل نقل شده که میگفت"انما اصحاب محمد اکلة جزور"!"یاران محمد فقط به اندازه یک خوراک شترند"،کنایه از کمی فوق العاده آنها و یا اشاره به این بود که از یک صبح تا به شام کار آنها را یک سره خواهند کرد،زیرا در اخبار جنگ بدر آمده که سپاه قریش هر روز حدود ده شتر ذبح میکردند و خوراک یک روزه لشکر یک هزار نفری آنها بود.
به هر حال این دو موضوع اثر عمیقی در پیروزی مسلمانان داشت،زیرا از یک سو عدد دشمن در نظر آنها کم جلوه میکرد،تا از اقدام به جنگ ترس واهمهای به خود راه ندهند،و از سوی دیگر نفرات مسلمانان در نظر دشمن کم جلوه مینمود تا از اقدام به جنگی که سرانجامش شکست آنها بود منصرف نشوند،به علاوه نیروی زیادتری در این راه کسب نکنند و بر آمادگی جنگی خود-بر گمان اینکه ارتش اسلام اهمیتی ندارد-نیفزایند.
لذا قرآن به دنبال جملههای فوق میگوید"همه اینها به خاطر آن بود که خداوند موضوعی را که در هر حال میبایست تحقق یابد انجام دهد"( لِیَقْضِیَ اللّٰهُ أَمْراً کٰانَ مَفْعُولاً ).
نه تنها این جنگ طبق آنچه خداوند میخواست پایان گرفت،"همه کارها و همه چیز در این عالم به فرمان و خواست او بر میگردد"و اراده او در همه چیز نفوذ دارد( وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ).
در آیه 13 سوره آل عمران که اشاره به مرحله سومی از نبرد روز بدر شده است میخوانیم که دشمنان پس از شروع جنگ و مشاهده ضربات کوبنده سپاه اسلام که مانند صاعقه بر سر آنها فرود میآمد بوحشت افتادند،و این بار احساس
کردند که ارتش اسلام زیاد شده است حتی دو برابر آنچه بودند و به این ترتیب روحیه آنان متزلزل گشت و به شکستشان کمک نمود.
از آنچه گفتیم روشن میشود که تضادی نه میان آیات فوق وجود دارد، و نه میان آنها با آیه سیزدهم سوره آل عمران،زیرا هر کدام از این آیات اشاره به یک مرحله از جنگ است.
مرحله اول مرحله قبل از حضور در میدان نبرد بود که در خواب عدد آنها به پیامبر کم نشان داده شد،و مرحله دوم به هنگام ورود در سرزمین بدر بود که مسلمانان از عدد زیاد لشکر دشمن آگاه و بعضی به ترس و وحشت افتادند مرحله سوم هنگام آغاز مبارزه بود که به لطف پروردگار و با مشاهده مقدمات امید بخش عدد دشمن در نظرشان کم جلوه کرد(دقت کنید).
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا لَقِیتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَ اُذْکُرُوا اَللّٰهَ کَثِیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (45) وَ أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لاٰ تَنٰازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ وَ اِصْبِرُوا إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلصّٰابِرِینَ (46) وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ بَطَراً وَ رِئٰاءَ اَلنّٰاسِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ بِمٰا یَعْمَلُونَ مُحِیطٌ (47)
45-ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که با گروهی(در میدان نبرد)روبرو میشوید ثابت قدم باشید و خدا را فراوان یاد کنید تا رستگار شوید.
46-و اطاعت(فرمان)خدا و پیامبرش نمائید و نزاع(و کشمکش)مکنید تا سست نشوند و قدرت(و شوکت و هیبت)شما از میان نرود و استقامت نمائید که خداوند با استقامت کنندگان است.
47-و مانند کسانی نباشید که از سرزمین خود از روی هوا پرستی و غرور و خودنمایی کردن در برابر مردم(به سوی میدان بدر)بیرون آمدند و(مردم را)از راه خدا باز میداشتند(و سرانجام کارشان شکست و نابودی شد)و خداوند به آنچه عمل میکنند احاطه(و آگاهی)دارد.
شش دستور دیگر در زمینه جهاد!
مفسران نوشتهاند که ابو سفیان هنگامی که با تردستی خاصی کاروان تجارتی قریش را از قلمرو مسلمانان به سلامت بیرون برد کسی را به سراغ ارتش
قریش که عازم میدان بدر بود فرستاد که دیگر نیازی به مبارزه شما نیست باز گردید،ولی"ابو جهل"که غرور و تکبر و تعصب خاصی داشت سوگند یاد کرد که ما هرگز باز نمیگردیم تا اینکه به سرزمین بدر برویم(و بدر قبل از این جریان یکی از مراکز اجتماع عرب بود که در هر سال یک بازار تجارتی در آن تشکیل میشد)و سه روز در آنجا خواهیم ماند،و شترانی ذبح میکنیم و غذای مفصلی راه میاندازیم و شراب مینوشیم و خوانندگان برای ما میخوانند و مینوازند تا صدای ما به گوش عرب برسد و قدرت و قوت ما تثبیت گردد.
اما سرانجام کارشان به شکست کشید و به جای جام شراب جامهای مرگ نوشیدند،و در عوض"خوانندگان""نوحهگران"بر عزای آنها نشستند! آیات فوق هم اشارهای به این موضوع دارد و مسلمانان را از این گونه کارها نهی میکند،و هم به دنبال دستورهای گذشته در مورد جهاد یک سلسله دستورهای دیگر به آنها میدهد.
رویهمرفته در آیات فوق شش دستور مهم به مسلمانان داده شده است:
1-نخست میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که گروهی از دشمنان را در برابر خود در میدان نبرد ببینید ثابت قدم باشید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا لَقِیتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا ).
یعنی یکی از نشانههای بارز ایمان ثابت قدم در همه زمینهها مخصوصا در پیکار با دشمنان حق است.
2-"خدا را فراوان یاد کنید تا رستگار و پیروز شوید"( وَ اذْکُرُوا اللّٰهَ کَثِیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ).
شک نیست که منظور از یاد خدا تنها ذکر لفظی نیست،بلکه خدا را در درون جان حاضر دیدن و به یاد علم و قدرت بی پایان و رحمت وسیعش بودن است،این توجه به خدا روحیه سرباز مجاهد را تقویت میکند و در پرتو آن
احساس مینماید که در میدان مبارزه تنها نیست،تکیه گاه نیرومندی دارد که هیچ قدرتی در برابر آن مقاومت نمیکند،و اگر هم کشته شود به بزرگترین سعادت،یعنی سعادت شهادت رسیده است و در جوار رحمت حق رستگار خواهد بود،خلاصه یاد خدا به او نیرو و آرامش و قوت و قدرت و پایمردی میبخشد.
به علاوه یاد و عشق خدا،عشق زن و فرزند و مال و مقام را از دل بیرون میراند و توجه به خدا آنها را که باعث سستی در امر مبارزه و جهاد میشود از خاطر میبرد، چنان که"امام سجاد"زین العابدین ع در دعای معروف صحیفه که برای "مرزبانان اسلام"و مدافعان سرحدات مسلمین خوانده به پیشگاه خدا چنین عرض میکند:
و انسهم عند لقائهم العدو ذکر دنیاهم الخداعة و امح عن قلوبهم خطرات المال الفتون و اجعل الجنة نصب اعینهم :
"پروردگارا!(در پرتو یاد خویش)یاد دنیای فریبنده را از دل این پاسداران مبارز بیرون کن،و توجه به زرق و برق اموال را از قلب آنها دور ساز،و بهشت را در برابر چشمان فکر آنها قرار ده" (1). ***3-یکی دیگر از مهمترین برنامههای مبارزه توجه به مسئله رهبری و اطاعت از دستور پیشوا و رهبر است همان دستوری که اگر انجام نمیگرفت جنگ بدر به شکست کامل مسلمانان منتهی میشد،لذا در آیه بعد میگوید:"و اطاعت خدا و پیامبرش کنید"( وَ أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ ).
4-"و از پراکندگی و نزاع بپرهیزید"( وَ لاٰ تَنٰازَعُوا ).
"زیرا کشمکش و نزاع و اختلاف مجاهدان در برابر دشمن نخستین اثرش سستی و ناتوانی و ضعف در مبارزه است"( فَتَفْشَلُوا ).
"و نتیجه این سستی و فتور از میان رفتن قدرت و قوت و هیبت و عظمت شماست"( وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ ).
1) 1) صحیفه سجادیه.
"ریح"به معنی باد است و اینکه میگوید:اگر به نزاع با یکدیگر برخیزید سست میشوید و به دنبال آن باد شما را از میان خواهد برد اشاره لطیفی به این معنی است که قوت و عظمت و جریان امور بر وفق مراد و مقصودتان از میان خواهد رفت زیرا همیشه وزش بادهای موافق سبب حرکت کشتیها به سوی منزل مقصود بوده است،و در آن زمان که تنها نیروی محرک کشتی وزش باد بود این مطلب فوق العاده اهمیت داشت.
به علاوه وزش باد به پرچمها نشانه بر پا بودن پرچم که رمز قدرت و حکومت است میباشد و تعبیر فوق کنایهای از این معنی است.
5-سپس دستور به استقامت در برابر دشمنان و در مقابل حوادث سخت میدهد و میگوید:"استقامت کنید که خداوند با استقامت کنندگان است" ( وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الصّٰابِرِینَ ).
تفاوت میان ثبات قدم(دستور اول)و استقامت و صبر(دستور پنجم)از این نظر است که ثبات قدم بیشتر جنبه جسمانی و ظاهری دارد،در حالی که استقامت و صبر بیشتر جنبههای روانی و باطنی را شامل میشود. ***6-در آخرین آیه مسلمانان را از پیروی کارهای ابلهانه و اعمال غرور آمیز و بی محتوا و سر و صداهای تو خالی و بی معنی باز میدارد،و با اشاره به جریان کار ابو سفیان و طرز افکار او و یارانش میفرماید:"مانند کسانی که از سرزمین خود از روی غرور و هوا پرستی و خودنمایی خارج شدند،نباشید"( وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ بَطَراً وَ رِئٰاءَ النّٰاسِ ).
"همانها که هدفشان جلوگیری مردم از راه خدا بود"( وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ ).
هم هدفشان نامقدس بود و هم وسائل رسیدنشان به این هدف،و دیدیم که
سر انجام با آن همه نیرو و ساز و برگ جنگی در هم کوبیده شدند و به جای عیش و طرب گروهی در خاک و خون غلطیدند و گروهی در عزای آنها اشک ریختند.
"و خداوند به کارهایی که اینگونه افراد انجام میدهند محیط است و از اعمالشان با خبر"( وَ اللّٰهُ بِمٰا یَعْمَلُونَ مُحِیطٌ ).
وَ إِذْ زَیَّنَ لَهُمُ اَلشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ وَ قٰالَ لاٰ غٰالِبَ لَکُمُ اَلْیَوْمَ مِنَ اَلنّٰاسِ وَ إِنِّی جٰارٌ لَکُمْ فَلَمّٰا تَرٰاءَتِ اَلْفِئَتٰانِ نَکَصَ عَلیٰ عَقِبَیْهِ وَ قٰالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکُمْ إِنِّی أَریٰ مٰا لاٰ تَرَوْنَ إِنِّی أَخٰافُ اَللّٰهَ وَ اَللّٰهُ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (48) إِذْ یَقُولُ اَلْمُنٰافِقُونَ وَ اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هٰؤُلاٰءِ دِینُهُمْ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اَللّٰهِ فَإِنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (49) وَ لَوْ تَریٰ إِذْ یَتَوَفَّی اَلَّذِینَ کَفَرُوا اَلْمَلاٰئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبٰارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْحَرِیقِ (50) ذٰلِکَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیکُمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لَیْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ (51)
48-و(به یاد آور)هنگامی را که شیطان اعمال آنها(مشرکان)را در نظرشان جلوه داد، و گفت هیچکس از مردم بر شما پیروز نمیگردد و من همسایه(و پناه دهنده)شمایم، اما هنگامی که دو گروه(جنگجویان و حمایت فرشتگان از مومنان)را دید به عقب بازگشت و گفت من از شما(دوستان و پیروانم)بیزارم!من چیزی را میبینم که شما نمیبینید،من از خدا میترسم و خداوند شدید العقاب است!.
49-به هنگامی که منافقان و آنها که در دلهایشان بیماری بود میگفتند این گروه(مسلمانان) را دینشان مغرور ساخته و هر کس بر خدا توکل کند(پیروز میگردد)خداوند عزیز و حکیم است.
50-و اگر ببینی کافران را به هنگامی که فرشتگان(مرگ)جان آنها را میگیرند و بر صورت
و پشت آنها میزنند و(میگویند)بچشید عذاب سوزنده را(به حال آنها تاسف خواهی خورد).
51-این در مقابل کارهایی است که از پیش فرستادهاید و خداوند نسبت به بندگانش هرگز ستم روا نمیدارد.
باز در این آیات صحنه دیگری از جنگ بدر به تناسب آیاتی که قبلا در این زمینه گذشت و یا به تناسب آیه اخیر که سخن از اعمال شیطانی مشرکان در جنگ بدر میگفت ترسیم شده است.
همانگونه که مردان حق در مسیری که در پیش دارند مورد تایید پروردگار و فرشتگان او هستند باطلگرایان و بد اندیشان در زیر چتر وسوسههای شیطانی و اغوای شیاطین خواهند بود.
در بعضی از آیات گذشته چگونگی حمایت فرشتگان از جنگجویان بدر با تفسیرش گذشت،در اینجا در اولین آیه مورد بحث سخن از حمایت نافرجام شیطان نسبت به مشرکان به میان آمده است.
نخست میگوید:"و در آن روز شیطان اعمال آنها را در برابرشان آرایش و زینت داد"تا به کردههای خود خوشبین و دلگرم و امیدوار باشند( وَ إِذْ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ ).
تزیین و آرایش شیطان این چنین است که از طریق تحریک شهوات و هوسها و صفات زشت و ناپسند انسان چهره عملش را در نظرش آن چنان جلوه میدهد که سخت مجذوب آن میشود و آن را از هر جهت عملی عاقلانه و منطقی و دوست داشتنی فکر میکند.
"و به آنها چنین فهماند که با داشتن اینهمه نفرات و ساز و برگ جنگی هیچ کس از مردم امروز بر شما غالب نخواهد شد"و شما ارتشی شکستناپذیرید ( وَ قٰالَ لاٰ غٰالِبَ لَکُمُ الْیَوْمَ مِنَ النّٰاسِ ).
به علاوه"من نیز همسایه شما و در کنار شما هستم"و همچون یک همسایه وفادار و دلسوز به موقع لزوم از هیچگونه حمایتی دریغ ندارم( وَ إِنِّی جٰارٌ لَکُمْ ).
این احتمال نیز در تفسیر این جمله داده شده است که منظور از کلمه"جار" همسایه نیست بلکه کسی است که امان و پناه میدهد،زیرا عادت عرب بر این بود که افراد و طوائف نیرومند در موقع لزوم به دوستان خود پناهندگی میدادند، و در این موقع با تمام امکانات خویش از وی دفاع مینمودند،"شیطان"به دوستان مشرک خود پناهندگی و امان نامه داد.
"اما به هنگامی که دو لشکر با هم در آویختند و فرشتگان به حمایت لشکر توحید برخاستند و نیروی ایمان و پایمردی مسلمانان را مشاهده کرد به عقب باز گشت و صدا زد من از شما-یعنی مشرکان-بیزارم"( فَلَمّٰا تَرٰاءَتِ الْفِئَتٰانِ نَکَصَ عَلیٰ عَقِبَیْهِ وَ قٰالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکُمْ ).
و برای این عقب گرد وحشتناک خویش دو دلیل آورد:نخست اینکه:
"گفت من چیزی میبینم که شما نمیبینید"( إِنِّی أَریٰ مٰا لاٰ تَرَوْنَ ).
من به خوبی آثار پیروزی را در این چهرههای خشمگین مسلمانان با ایمان مینگرم، و آثار حمایت الهی و امدادهای غیبی و یاری فرشتگان را در آنها مشاهده میکنم،اصولا آنجا که پای مددهای خاص پروردگار و نیروهای غیبی او به میان آید من عقبنشینی خواهم کرد.
دیگر اینکه"من از مجازات دردناک پروردگار در این صحنه میترسم"و آن را به خود نزدیک میبینم( إِنِّی أَخٰافُ اللّٰهَ ).
مجازات خداوند هم چیز سادهای نیست که بتوان در برابرش مقاومت کرد
بلکه"کیفر او شدید و سخت است"( وَ اللّٰهُ شَدِیدُ الْعِقٰابِ ).
در اینکه نفوذ شیطان در دل مشرکان و طرح این گفتگوها با آنها در صحنه جنگ بدر به چه صورت بوده در میان مفسران پیشین و امروز گفتگو است، و رویهمرفته دو عقیده وجود دارد.
1-جمعی معتقدند که این کار از طریق وسوسههای باطنی صورت گرفته است،او با وسوسههای خویش و استفاده از صفات منفی و زشت شیطانی مشرکان اعمالشان را در نظرشان جلوه داد و به آنها چنین وانمود کرد که نیروی شکستناپذیری در اختیار دارند،و یک نوع پناهگاه و اتکاء باطنی در آنها تولید کرد.
اما پس از مجاهده سرسختانه مسلمانان و حوادث اعجاز آمیزی که سبب پیروزی آنها گردید آثار این وسوسهها از دل آنان بر چیده شد،و احساس کردند که شکست در برابر آنها قرار گرفته و هیچ تکیه گاهی برای آنها نیست بلکه کیفر و مجازات سختی از طرف خدا در انتظار آنهاست.
2-جمع دیگری که معتقدند که شیطان به شکل انسانی مجسم شد و در برابر آنها آشکار گردید،در روایتی که در بسیاری از کتب نقل شده میخوانیم:
قریش به هنگامی که تصمیم راسخ برای حرکت به سوی میدان بدر گرفت از حمله طائفه بنی کنانه بیمناک بودند،زیرا قبلا نیز با هم خصومت داشتند،در این موقع ابلیس در چهره"سراقة بن مالک"که از سرشناسهای قبیله بنی کنانه بود به سراغ آنها آمد و به آنها اطمینان داد که با شما موافق و هماهنگم و کسی بر شما غالب نخواهد شد و در میدان بدر شرکت کرد.
اما به هنگامی که نزول ملائکه را مشاهده کرد عقبنشینی نموده،فرار کرد،لشکر نیز به دنبال ضربتهای سختی که از مسلمانان خورده بودند و با مشاهده
کار ابلیس پا به فرار گذاشتند و به هنگامی که به مکه باز گشتند گفتند سراقة بن مالک سبب فرار قریش شد،این سخن به گوش سراقه رسید و سوگند یاد کرد که من به هیچوجه از این موضوع آگاهی ندارم،و به هنگامی که نشانههای مختلف وضع او را در میدان بدر به او یادآوری کردند همه را انکار کرد و قسم خورد که چنین چیزی حتما نبوده و او از مکه حرکت نکرده،به این ترتیب معلوم شد که آن شخص سراقة بن مالک نبوده است. (1)
دلیل طرفداران تفسیر اول این است که ابلیس نمیتواند در شکل انسانی ظاهر گردد در حالی که طرفداران تفسیر دوم میگویند دلیلی بر محال بودن این موضوع در دست نیست،به خصوص که نظیر آن را در داستان هجرت پیامبر ص و آمدن پیر مردی در شکل مردم"نجد"در"دار الندوة"نیز نقل کردهاند،به علاوه ظاهر تعبیرات و گفتگوهایی که در آیه فوق گذشت با مجسم شدن ابلیس سازگارتر است.
ولی در هر حال آیه فوق نشان میدهد که مخصوصا در برنامههای گروهی، و جمعی،در صورتی که در مسیر حق یا باطل باشد یک سلسله امدادها و نیروهای الهی و یا نیروهای شیطانی فعالیت میکنند و آنها در هر چهرهای خودنمایی میکنند و پویندگان راه خدا باید مراقب این موضوع باشند. ***در آیه بعد اشاره به روحیه جمعی از طرفداران لشگر شرک و بت پرستی در صحنه بدر میکند و میگوید:"در آن هنگام منافقان و آنهایی که در دل آنها بیماری بود میگفتند:این مسلمانان به آئین خود مغرور شدهاند و با این گروه کم و اسلحه ناچیز بگمان پیروزی،و یا به خیال شهادت در راه خدا و زندگی جاویدان،در این صحنه خطرناک که به مرگ منتهی میشود گام نهادهاند"!
1) 1) تفسیر مجمع البیان و نور الثقلین و سایر تفاسیر در ذیل آیه فوق.
( إِذْ یَقُولُ الْمُنٰافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هٰؤُلاٰءِ دِینُهُمْ ).
ولی آنها بر اثر عدم ایمان و عدم آگاهی از الطاف پروردگار و امدادهای غیبی او از این حقیقت آگاهی ندارند که"هر کس بر خدا توکل کند و پس از بسیج تمام نیروهایش خود را به او بسپارد خداوند او را یاری خواهد کرد،چه اینکه خداوند قادری است که هیچ کس در مقابل او یارای مقاومت ندارد،و حکیمی است که ممکن نیست دوستان و مجاهدان راهش را تنها بگذارد"( وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ فَإِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ).
در اینکه منظور از"منافقان" وَ"اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ "چه کسانی بودهاند مفسران گفتگوی بسیاری کردهاند،ولی بعید نیست که هر دو عبارت اشاره به گروه منافقان مدینه باشد،زیرا قرآن مجید در باره منافقان که شرح حال آنها در آغاز سوره بقره آمده است میگوید" فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً "."در دلهای آنان بیماری است و خدا نیز بر بیماری آنها میافزاید".(بقره آیه 10).
و این گروه یا منافقانی هستند که در مدینه به صفوف مسلمانان پیوسته بودند و اظهار اسلام و ایمان میکردند اما در باطن با آنها نبودند،و یا آنها که در مکه ظاهرا ایمان آوردهاند،ولی از هجرت به مدینه سرباز زدند و در میدان بدر به صفوف مشرکان پیوسته،و به هنگامی که کمی نفرات مسلمانان را در برابر لشکر کفر دیدند در تعجب فرو رفتند و گفتند این جمعیت مسلمانان فریب دین و آئین خود را خوردند و به این میدان گام گذاردند و در هر حال خداوند از نیت باطنی آنها خبر میدهد و اشتباه آنان و همفکرانشان را روشن میسازد، ***آیه بعد صحنه مرگ کفار و پایان زندگی شومشان را مجسم میکند، نخست روی سخن را به پیامبر کرده میگوید:"اگر وضع عبرتانگیز کفار را به هنگامی که فرشتگان مرگ به صورت و پشت آنها میزدند و به آنها میگفتند
عذاب سوزنده را بچشید،مشاهده میکردی،از سرنوشت رقت بار آنان آگاه میشدی" ( وَ لَوْ تَریٰ إِذْ یَتَوَفَّی الَّذِینَ کَفَرُوا الْمَلاٰئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبٰارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذٰابَ الْحَرِیقِ ).
گرچه"تری"فعل مضارع است ولی با وجود"لو"معنی ماضی میبخشد، بنا بر این آیه فوق اشاره بوضع گذشته کافران و مرگ دردناک آنان است،بهمین جهت جمعی از مفسران اشاره به مرگ آنها در میدان بدر بدست فرشتگان میدانند و بعضی از روایات تایید نشده نیز در این زمینه نقل کردهاند،ولی همانگونه که سابقا اشاره کردیم قرائنی در دست است که فرشتگان در میدان بدر مستقیما در جنگ دخالت نکردند،بنا بر این آیه فوق اشاره به فرشتگان مرگ،و لحظه قبض روح و مجازات دردناکی است که در این لحظه بر دشمنان حق و گنهکاران بی ایمان وارد میسازند.
" عَذٰابَ الْحَرِیقِ "اشاره به مجازات روز قیامت است، زیرا در آیات دیگر قرآن مانند آیه 9 و 22 سوره حج،و 10 بروج نیز به همین معنی آمده است. ***سپس میگوید به آنها گفته میشود:این مجازات دردناک که هم اکنون میچشید به خاطر اموری است که دستهایتان پیش از شما فراهم ساخته و به این جهان فرستاده است( ذٰلِکَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیکُمْ ).
تعبیر به"دست"به خاطر آن است که انسان غالب اعمال خویش را به کمک دست انجام میدهد و گر نه آیه فوق همه اعمال بدنی و روحی را شامل میگردد.
و در آخر آیه اضافه میکند"خداوند هیچ گاه ظلم و ستم به بندگانش روا نمیدارد"و هر گونه مجازات و کیفری در این جهان و جهان دیگر دامان آنها را بگیرد از ناحیه خود آنها است( وَ أَنَّ اللّٰهَ لَیْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ ).
واژه"ظلام"صیغه مبالغه و به معنی بسیار ظلم کننده است،علت انتخاب این واژه را در اینجا و مانند آن و هم چنین بحثهای دیگری پیرامون ظلم در جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 195 بیان کردیم.
کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَفَرُوا بِآیٰاتِ اَللّٰهِ فَأَخَذَهُمُ اَللّٰهُ بِذُنُوبِهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ قَوِیٌّ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (52) ذٰلِکَ بِأَنَّ اَللّٰهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهٰا عَلیٰ قَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (53) کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ فَأَهْلَکْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَغْرَقْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ وَ کُلٌّ کٰانُوا ظٰالِمِینَ (54)
52-(حال این گروه مشرکان)همانند حال نزدیکان فرعون و کسانی است که پیش از آنها بودند،آنها آیات خدا را انکار کردند خداوند هم آنان را به گناهانشان کیفر داد،خداوند قوی و کیفرش شدید است.
53-این به خاطر آن است که خداوند هیچ نعمتی را که به گروهی داده تغییر نمیدهد جز آنکه آنها خودشان را تغییر دهند،و خداوند شنوا و داناست.
54-این(درست)به حال فرعونیان و کسانی که پیش از آنها بودند میماند که آیات پروردگارشان را تکذیب کردند و ما هم به خاطر گناهانشان آنها را هلاک نمودیم فرعونیان را غرق کردیم و همه این گروهها ظالم(و ستمگر)بودند.
در این آیات به یک"سنت همیشگی الهی"در باره اقوام و ملتها اشاره شده تا این تصور پیش نیاید که آنچه در باره سرنوشت مشرکان میدان بدر و سرانجام شوم آنها گذشت یک حکم استثنایی و اختصاصی بوده است،بلکه این اعمال از هر کس در گذشته سر زده،و یا در آینده سر زند،چنان نتائجی ببار خواهد آورد.
نخست میگوید:"چگونگی حال مشرکان قریش همانند دودمان فرعون و آنها که پیش از او بودند میباشد"( کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ) "همانها که آیات خدا را انکار کردند و خداوند آنها را به گناهانشان گرفت"( کَفَرُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ فَأَخَذَهُمُ اللّٰهُ بِذُنُوبِهِمْ ).
"زیرا خداوند قوی و با قدرت است و کیفر او نیز سخت و شدید است" ( إِنَّ اللّٰهَ قَوِیٌّ شَدِیدُ الْعِقٰابِ ).
بنا بر این تنها قریش و مشرکان و بت پرستان مکه نبودند که با انکار آیات الهی و لجاجت در برابر حق و در گیری با رهبران راستین انسانیت گرفتار کیفر گناهانشان شدند،این یک قانون جاودانی است که اقوام نیرومندتر و قویتر همچون فرعونیان،و اقوام ضعیفتر را نیز در بر میگیرد. ***سپس این موضوع را با ذکر ریشه اساسی مساله،روشنتر میسازد و میگوید:
"اینها همه به خاطر آن است که خداوند هر نعمت و موهبتی را به قوم و ملتی ببخشد هیچگاه آن را دگرگون نمیسازد مگر اینکه خود آن جمعیت دگرگون شوند و تغییر یابند"( ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهٰا عَلیٰ قَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ ).
به تعبیر دیگر فیض رحمت خدا بیکران و عمومی و همگانی است ولی به تناسب شایستگیها و لیاقتها به مردم میرسد در ابتدا خدا نعمتهای مادی و معنوی خویش را شامل حال اقوام میکند،چنانچه نعمتهای الهی را وسیلهای برای تکامل خویش ساختند و از آن در مسیر حق مدد گرفتند،و شکر آن را که همان استفاده صحیح است بجا آوردند،نعمتش را پایدار بلکه افزون میسازد اما هنگامی که این مواهب وسیلهای برای طغیان و سرکشی و ظلم و بیدادگری و تبعیض و ناسپاسی و غرور و آلودگی گردد در این هنگام نعمتها را میگیرد و یا آن را تبدیل به بلا و مصیبت میکند،بنا بر این دگرگونیها همواره از ناحیه ما است و گرنه مواهب الهی زوالناپذیر است. ***در تعقیب این هدف بار دیگر قرآن اشاره به حال قدرتمندانی همانند فرعونیان و گروهی دیگر از اقوام پیشین میکند و میگوید:وضع حال و عادت بت پرستان در مورد سلب نعمتها و گرفتاری در چنگال کیفرهای سخت،همچون وضع و حالت فرعونیان و اقوام پیشین بود"( کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ).
"آنها نیز آیات پروردگارشان را که به منظور هدایت و تقویت و سعادت آنان نازل شده بود تکذیب کرده و زیر پا گذاشتند"( کَذَّبُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ ).
"ما هم به خاطر گناهانشان هلاکشان کردیم"( فَأَهْلَکْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ ).
"و فرعونیان را در میان امواج غرق ساختیم"( وَ أَغْرَقْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ ).
"و تمام این اقوام و افرادشان ظالم و ستمگر بودند"هم نسبت به خویشتن و هم نسبت به دیگران( وَ کُلٌّ کٰانُوا ظٰالِمِینَ ).
در اینجا پرسشی پیش میآید که چرا در این فاصله کوتاه آیه( کَدَأْبِ
آلِ فِرْعَوْنَ
..."با مختصر تفاوتی تکرار شده است؟ در جواب این سؤال به این نکته باید توجه داشت که گرچه تکرار و تاکید در مسائل حساس و حیاتی یکی از اصول بلاغت است و در گفتههای فصیحان و بلیغان همواره دیده میشود،ولی در آیات فوق تفاوت مهمی نیز وجود دارد که عبارت را از صورت تکرار خارج میسازد.
و آن این که آیه نخست اشاره به مجازاتهای الهی در مقابل انکار آیات حق میکند،و سپس حال آنها را در این قسمت به فرعونیان و اقوام پیشین تشبیه مینماید.
ولی در آیه دوم اشاره به دگرگونیهای نعمتهای دنیا و از میان رفتن مواهب الهی یعنی پیروزیها،امنیتها،قدرتها،و سایر افتخارات شده،سپس حالشان به حال فرعونیان و اقوام گذشته تشبیه گردیده.
در حقیقت در یک مورد سخن در سلب نعمتها و مجازاتهای ناشی از آن است و در مورد دیگر بحث از تغییر نعمتها و دگرگونیهای آن.
در این آیات به دو نکته مهم اشاره شده که از هر نظر شایان توجه است.
تاریخ،اقوام و ملتهای گوناگونی را به ما نشان میدهد:گروهی را که آخرین مراحل ترقی را به سرعت طی کردند و گروهی را که به پائینترین مرحله انحطاط رسیدند،گروه سومی که یک روز پراکنده و وامانده و شکستخورده بودند، اما روز دیگر نیرومند و سربلند شدند،گروه چهارمی که به عکس از عالیترین مرحله افتخار به قعر دره ذلت و خواری سقوط کردند.
بسیارند کسانی که از برابر صحنههای مختلف تاریخ به آسانی میگذرند
بدون اینکه کمترین اندیشهای در آن کنند،و نیز بسیارند کسانی که به جای بررسی علل و عوامل اصلی و زیربنایی حیات و مرگ ملتها،گناه را به گردن عوامل کم اهمیت که نقش اساسی را به عهده ندارند و یا عوامل موهوم و خرافی و خیالی میاندازند.
بسیاری تمام علت بدبختی خود را به بیگانگان و سیاستهای مخرب آنها نسبت میدهند و عدهای همه این حوادث را مولود گردش موافق و مخالف افلاک میپندارند سرانجام عدهای دست به دامن قضا و قدر-به مفهوم تحریف یافتهاش- و یا شانس و طالع و اقبال میزنند و همه حوادث تلخ و شیرین را از این طریق توجیه میکنند.
همه اینها برای این است که از درک علل واقعی وحشت دارند.
قرآن در آیات فوق انگشت روی نقطه اصلی"دردها"و"درمانها"و عوامل پیروزی و شکست گذارده،و میگوید:برای یافتن عامل اصلی لازم نیست آسمانها و زمینها را جستجو کنید و یا به دنبال عوامل موهوم و پنداری راه بیفتید بلکه کافی است تنها در وجود،در فکر و روحیه و اخلاق خود،و در نظامات اجتماعی خودتان جستجو کنید،هر چه هست در اینجا است!.
ملتهایی که فکر و اندیشه خود را به کار انداختند،دست اتحاد و برادری بهم دادند،سعی و تلاش و اراده و تصمیم نیرومند داشتند،و به هنگام لزوم،جانبازی و فداکاری کردند و قربانی دادند،به طور قطع پیروز شدند،اما هنگامی که رکود و سستی و تنبلی جای سعی و کوشش را گرفت،غفلت و بیخبری به جای آگاهی و تردید،و دودلی به جای تصمیم،محافظه کاری به جای شهامت،نفاق و تفرقه به جای اتحاد،تنپروری و خودخواهی به جای فداکاری،و تظاهر و ریاکاری به جای اخلاص و ایمان نشست،سقوط و نکبت آغاز شد.
در حقیقت جمله" ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهٰا عَلیٰ قَوْمٍ حَتّٰی
یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ
"برترین قانون حیات انسانها را بیان میکند،و روشن میسازد که مکتب قرآن در زمینه حیات جامعهها اصیلترین و روشنترین مکتبهاست، حتی به آنها که در عصر اتم،و فضا انسان را فراموش کرده و گرداننده چرخهای تاریخ را ابزارهای تولید و مسائل اقتصادی که خود مولود انسان است میپندارند اعلام میکند که شما هم سخت در اشتباهید،شما معلول را گرفته و علت اصلی را که خود ایشان و دگرگونی انسانهاست فراموش کردهاید،به شاخه چسبیدهاید-آنهم فقط یک شاخه-و ریشه اصلی را از خاطر بردهاید!، راه دور نرویم تاریخ اسلام،و یا صحیحتر تاریخ زندگی مسلمین،شاهد پیروزیهای درخشانی در آغاز کار و شکستهای تلخ و دردناکی به دنبال آن است،در قرون نخستین،اسلام به سرعت در جهان پیش میرفت،و در همه جا نور علم و آزادی میپاشید،بر سر اقوام سایه علم و دانش میگسترد،نیرو آفرین و قدرت بخش و تکان دهنده و آباد کننده بود،و تمدنی خیرهکننده به وجود آورد که در تاریخ سابقه نداشت اما چند قرن بیشتر نگذشت که این جوشش به خاموشی گرائید،تفرقه و پراکندگی،انزوا و بی تفاوتی،ضعف و ناتوانی و در نتیجه عقبماندگی جای آن همه ترقی را گرفت،تا آنجا که مسلمانان جهان برای وسائل ابتدایی زندگی ناچار شدند دست به دامان دیگران بزنند،فرزندان خود را برای فرا گرفتن علم و دانش راهی دیار بیگانه کنند،در حالی که یک روز دانشگاههای مسلمانان برترین دانشگاههای جهان و مرکز دانشجویان دوست و بیگانه بود،ولی کار به جایی رسید که نه تنها صادر کننده علم و صنعت و تکنولوژی نشدند بلکه مواد ابتدایی غذایی را نیز از خارج از کشورهای خود وارد کردند!.
سرزمین فلسطین آنها،که یک روز کانون مجد و عظمت مسلمین بود و حتی جنگجویان صلیبی با ملیونها کشته و مجروح در طی دویست سال!نتوانستند آن را از دست سربازان اسلام بیرون آورند،در مدت شش روز به آسانی از دست دادند!در حالی
که برای پس گرفتن یک وجب آن را از دشمن باید ماهها و سالها چانه بزنند چانهای که معلوم نیست پایانش به کجا بیانجامد؟!.
آیا این وعده الهی که میفرماید" وَ کٰانَ حَقًّا عَلَیْنٰا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ ":
"یاری مؤمنان بر عهده ماست"(روم 47)تخلف پذیرفته؟.
و یا اینکه میگوید" وَ لِلّٰهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ ":"عزت و سربلندی از آن خدا و پیامبر و مؤمنان است"(منافقون 8)منسوخ گشته؟!.
و یا اینکه میگوید:" وَ لَقَدْ کَتَبْنٰا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ الصّٰالِحُونَ ":"در کتب آسمانی پیشین نوشتیم که زمین از آن بندگان صالح ماست"(انبیاء 105)دگرگون شده است؟.
آیا خداوند-العیاذ باللّٰه-از انجام وعدههای خود عاجز است؟و یا وعدههای خویش را به دست فراموشی سپرده؟و یا تغییر داده؟!...اگر چنین نیست پس چرا آن همه مجد و عظمت و قدرت و سربلندی و افتخار از میان رفت؟!.
قرآن مجید در آیه کوتاه فوق به همه این سؤالها و صدها سؤال مانند آن یک پاسخ بیشتر نمیگوید و آن اینکه سری به اعماق قلبتان بزنید،و نگاهی به زوایای اجتماعتان بیفکنید،ببینید دگرگونیها از ناحیه خود شما شروع شده است، لطف و رحمت خدا برای همگان گسترده است،شمائید که شایستگیها و لیاقتها را از میان بردید و به چنین روز غمانگیزی افتادید! این آیه تنها از گذشته سخن نمیگوید که بگوئیم گذشته با همه تلخی و شیرینیهایش گذشته است و دیگر باز نمیگردد،و سخن از آن بیهوده است.
بلکه از امروز و آینده نیز سخن میگوید،که اگر بار دیگر به سوی خدا آئید،پایههای ایمان را محکم کنید،اندیشهها را بیدار سازید،تعهدها و مسئولیتهایتان را به یاد آرید،دستها را به یکدیگر بفشارید،بپاخیزید و و فریاد کشید،و بخروشید،و بجوشید قربانی دهید و جهاد کنید،و تلاش و کوشش
را در همه زمینهها بکار گیرید،باز هم آب رفته به جوی آید،روزهای تیره و تاریک سپری شود،افقی درخشان و سرنوشتی روشن در برابر شما آشکار میگردد،و مجد و عظمت دیرین در سطحی عالیتر تجدید خواهد شد.
بیائید عوض شوید:دانشمندانتان بگویند و بنویسند،جنگجویانتان پیکار کنند تجار و زحمتکشانتان تلاش کنند،جوانانتان بیشتر و بیشتر درس بخوانند و پاک شوند و تلاش کنند آگاهی بیاندوزند،تا خون تازهای در عروق جامعه شما به جریان بیفتد و آن چنان قدرت پیدا کنید که دشمن سرسختی که امروز یک وجب زمین را با خواهش پس نمیدهد تمام زمینها را با التماس بشما برگرداند! ولی اینها حقائقی است که گفتنش آسان،و دانستن و باورکردنش مشکل، و عمل کردن به آن مشکلتر است،ولی بهر حال باید در پرتو نور امید به پیش رفت.
ذکر این نکته نیز لازم است که مسئله رهبری نقش بسیار مؤثری در سرنوشت اقوام و ملل دارد ولی نباید فراموش کرد که ملتهای بیدار همواره رهبران لایق را به رهبری خویش میپذیرند و رهبران نالایق و زورگو و ستمکار در برابر خشم و اراده آهنین ملتها در هم کوبیده میشوند.
این را نیز نباید فراموش کرد که ما ورای اسباب و عوامل ظاهری یک سلسله مددهای غیبی و الطاف الهی است که در انتظار بندگان با ایمان و پرجوش و با اخلاص است،ولی آنها را هم بیحساب به کسی نمیدهند،بلکه شایستگی و آمادگی لازم دارد.
***این بحث را با ذکر دو روایت پایان میدهیم.
نخست اینکه از امام صادق ع نقل شده"
ما أنعم اللّٰه علی عبد بنعمة فسلبها إیاه حتی یذنب ذنبا یستحق بذلک السلب :"خداوند هیچ نعمتی که به
بندهای بخشیده از او نمیگیرد مگر اینکه گناهی کند که به خاطر آن مستحق سلب آن نعمت شود". (1)
در حدیث دیگری از آن امام ع میخوانیم:"خداوند پیامبری را مامور کرد که این سخن را به قوم خود بگوید که هیچ جمعیت و گروهی که در پرتو اطاعت من در خوشی و آسایش بودهاند از آنچه موجب رضایت من است تغییر حالت ندادهاند مگر اینکه من هم آنها را از آنچه دوست میدارند به آنچه ناخوش دارند تغییر حال دادهام،و هر گروه و خانوادهای که به خاطر معصیت گرفتار ناراحتی بودهاند،سپس از آنچه موجب عدم رضایت من است تغییر موضع دادهاند من هم آنها را به آنچه دوست دارند رسانده و تغییر موضع دادهام" (2).
موضوع مهم دیگری که از آیات فوق به روشنی استفاده میشود این است که انسان سرنوشت خاصی که از پیش تعیین شده باشد ندارد و تحت تاثیر"جبر تاریخ"و"جبر زمان"و"محیط"نیست،بلکه عامل سازنده تاریخ و زندگی انسان دگرگونیهایی است که در روش و اخلاق و فکر و روح او به اراده خودش پیدا میشود.
بنا بر این آنها که معتقد به قضا و قدر جبری هستند و میگویند همه حوادث به خواست اجباری پروردگار است با آیه فوق محکوم میشوند،و همچنین جبر مادی که انسان را بازیچه دست غرائز تغییرناپذیر و اصل وراثت میداند،و یا جبر محیط که او را محکوم چگونگی اوضاع اقتصادی و شرائط تولید میداند از نظر مکتب اسلام و قرآن بی ارزش و نادرست است،انسان آزاد است و سرنوشت خود را به دست خویش میسازد.
انسان-با توجه به اصلی که در آیات فوق خواندیم-زمام سرنوشت و
تاریخ خود را در دست دارد که برای خود افتخار و پیروزی میآفریند و اوست که خود را گرفتار شکست و ذلت میسازد درد او از خود اوست و دوای او بدست خودش، تا در وضع او دگرگونی پیدا نشود و با خودسازی خویشتن را عوض نکند تغییری در سرنوشتش پیدا نخواهد شد!
إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (55) اَلَّذِینَ عٰاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ یَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِی کُلِّ مَرَّةٍ وَ هُمْ لاٰ یَتَّقُونَ (56) فَإِمّٰا تَثْقَفَنَّهُمْ فِی اَلْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ (57) وَ إِمّٰا تَخٰافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیٰانَةً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلیٰ سَوٰاءٍ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ اَلْخٰائِنِینَ (58) وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا سَبَقُوا إِنَّهُمْ لاٰ یُعْجِزُونَ (59)
55-بدترین جنبندگان نزد خدا کسانی هستند که راه کفر پیش گرفتند و ایمان نمیآورند.
56-کسانی که با آنها پیمان بستی سپس هر بار عهد خود را میشکنند و(از پیمان شکنی و خیانت)پرهیز ندارند.
57-اگر آنها را در(میدان)جنگ بیابی آن چنان به آنها حمله کن که جمعیتهایی که پشت سر آنها هستند پراکنده شوند،شاید متذکر گردند(و عبرت گیرند).
58-و هر گاه(با ظهور نشانههایی)از خیانت گروهی بیم داشته باشی(که عهد خود را شکسته حمله غافلگیرانه کنند)به طور عادلانه به آنها اعلام کن(که پیمانشان لغو شده است)زیرا خداوند خائنان را دوست نمیدارد.
59-و آنها که راه کفر پیش گرفتند تصور نکنند(با این اعمال)پیروز میشوند(و از قلمرو کیفر ما بیرون میروند)آنها هرگز ما را عاجز نخواهند کرد.
شدت عمل در برابر پیمانشکنان
در این آیات به گروه دیگری از دشمنان اسلام که در طول تاریخ پر ماجرای پیامبر ص ضربات سختی بر مسلمین وارد کردند و سرانجام نتیجه دردناک آن را چشیدند اشاره میکند.
این گروه همان"یهود"مدینه بودند که مکرر با پیامبر ص پیمان بستند و پیمان خویش را ناجوانمردانه شکستند.
این آیات روش محکمی را که پیامبر با این گروه پیمانشکن باید در پیش گیرد بیان میکند،روشی که مایه عبرت دیگران و رفع خطر این گروه گردد.
نخست آنها را بیارزشترین موجودات زنده این جهان معرفی کرده میگوید:"بدترین جنبندگان نزد خدا کسانی هستند که راه کفر پیش گرفتند و هم چنان به آن ادامه میدهند و به هیچ رو ایمان نمیآورند"( إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّٰهِ الَّذِینَ کَفَرُوا فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ ).
تعبیر به" اَلَّذِینَ کَفَرُوا "شاید اشاره به این باشد که بسیاری از یهود مدینه قبل از ظهور پیامبر اسلام طبق آنچه در کتب خود دیده بودند نسبت به وی اظهار علاقه و ایمان میکردند،بلکه مبلغ او بودند و مردم را برای ظهورش آماده میساختند،ولی پس از ظهورش چون منافع مادی خویش را در خطر دیدند به کفر گرائیدند و آن چنان در این راه سرسختی نشان دادند که هیچ امیدی به ایمان آنها نبود،آن چنان که قرآن میگوید" فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ ". ***سپس میگوید"اینها همان کسانی بودند که با آنها عهد و پیمان بستی که
لا اقل بی طرفی را رعایت کنند و در صدد آزار مسلمانان و کمک به دشمنان اسلام نباشند،ولی آنها هر بار پیمان خود را میشکستند"( اَلَّذِینَ عٰاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ یَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِی کُلِّ مَرَّةٍ ) (1).
نه از خدا شرم میکردند"و نه از مخالفت فرمان او پرهیز داشتند"و نه از زیر پا گذاردن اصول انسانی پروا مینمودند( وَ هُمْ لاٰ یَتَّقُونَ ).
تعبیر به"ینقضون"و"لا یتقون"که فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد دلیل بر این میباشد که آنها کرارا پیمان خود را با پیامبر ص شکستند. ***در آیه بعد طرز برخورد با این گروه پیمانشکن و بی ایمان و لجوج را چنین بیان میکند که:"اگر آنها را در میدان جنگ بیابی و اسلحه به دست گیرند و در برابر تو بایستند آن چنان آنها را در هم بکوب که جمعیتهایی که در پشت سر آنها قرار دارند عبرت گیرند و پراکنده شوند و عرض اندام نکنند"( فَإِمّٰا تَثْقَفَنَّهُمْ فِی الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ ).
"تثقفنهم"از ماده"ثقف"(بر وزن سقف)به معنی درک کردن چیزی از روی دقت و با سرعت است،اشاره به اینکه باید از موضعگیریهای آنها به سرعت و با دقت آگاه شوی و پیش از آنکه ترا در یک جنگ غافلگیرانه گرفتار کنند مانند صاعقه بر سر آنها فرود آیی!.
و"شرد"از ماده"تشرید"به معنی"پراکنده ساختن توأم با اضطراب"است،
1) 1) "من"در جمله"عاهدت منهم"یا به معنی تبعیض است یعنی با گروهی از یهود جزیره عرب و یا با سران یهود مدینه پیمان بسته بودی،و یا به اصطلاح برای"صله"است و معنای جمله"عاهدتهم"میشود،این احتمال نیز وجود دارد که جمله به معنی"اخذت العهد منهم"باشد.
یعنی آن چنان به آنها حمله کن که گروههای دیگر از دشمنان و پیمانشکنان متفرق گردند و فکر حمله را از سر بیرون کنند.
این دستور به خاطر آن است که دشمنان دیگر و حتی دشمنان آینده عبرت گیرند،و از دست زدن به جنگ خود داری کنند،و همچنین آنها که با مسلمانان پیمانی دارند و یا در آینده پیمانی خواهند بست از نقض پیمان خود داری کنند"و شاید همگی متذکر شوند"( لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ ). ***"و اگر آنها در برابر تو در میدان حاضر نشدند ولی قرائن و نشانههایی از آنها ظاهر شده است که در صدد پیمان شکنی هستند و بیم آن میرود که دست به خیانت بزنند و پیمان خود را بدون اعلام قبلی یک جانبه نقض کنند،تو پیشدستی کن، و به آنها اعلام نما که پیمانشان لغو شده است"( وَ إِمّٰا تَخٰافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیٰانَةً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلیٰ سَوٰاءٍ ).
مبادا بدون اعلام الغاء پیمانشان به آنها حمله کنی"زیرا خداوند خائنان و کسانی که در پیمان خویش راه خیانت در پیش میگیرند دوست نمیدارد"( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْخٰائِنِینَ ) گرچه در آیه فوق به پیامبر اجازه داده شده که در زمینه ترس از خیانت و پیمان شکنی دشمن پیمان آنها را لغو کند ولی روشن است که این ترس بدون دلیل نخواهد بود حتما در زمینهای است که آنها مرتکب اعمالی میشوند که نشان میدهد در فکر پیمان شکنی و زدوبند با دشمن و حمله غافلگیرانه هستند،این مقدار از قرائن و علائم اجازه میدهد که پیامبر ص پیمان آنها را لغو شده اعلام کند.
جمله" فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ "از ماده"انباز"بمعنی افکندن و یا بمعنی اعلام کردن است،یعنی پیمان آنها را بسوی آنها بیفکن و الغا کن و لغو آن را اعلام نما.
تعبیر به" عَلیٰ سَوٰاءٍ "یا بمعنی این است که همانگونه که آنها پیمان خویش
را عملا لغو کردهاند تو هم از طرف خودت الغا کن،این یک حکم عادلانه و متساوی است،و یا اینکه بمعنی اعلام کردن به یک روش واضح و بی پیرایه و خالی از هر گونه خدعه و نیرنگ است.
به هر حال آیه فوق در عین اینکه به مسلمانان هشدار میدهد سعی کنند که مورد حمله پیمانشکنان قرار نگیرند رعایت اصول انسانی را در حفظ تعهدات و یا الغای پیمانها به آنها گوشزد میکند. ***در آخرین آیه مورد بحث روی سخن را به این گروه پیمانشکن کرده به آنها هشدار میدهد و میگوید:"مبادا آنها که راه کفر پیش گرفتهاند تصور کنند با اعمال خیانت آمیز خود پیروز شدهاند و از قلمرو قدرت و کیفر ما بیرون رفتهاند"( وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَبَقُوا ).
"آنها هرگز ما را عاجز نخواهند کرد و از محیط قدرت ما بیرون نخواهند رفت"( إِنَّهُمْ لاٰ یُعْجِزُونَ ).
وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِبٰاطِ اَلْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اَللّٰهِ وَ عَدُوَّکُمْ وَ آخَرِینَ مِنْ دُونِهِمْ لاٰ تَعْلَمُونَهُمُ اَللّٰهُ یَعْلَمُهُمْ وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ وَ أَنْتُمْ لاٰ تُظْلَمُونَ (60) وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهٰا وَ تَوَکَّلْ عَلَی اَللّٰهِ إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (61) وَ إِنْ یُرِیدُوا أَنْ یَخْدَعُوکَ فَإِنَّ حَسْبَکَ اَللّٰهُ هُوَ اَلَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ (62) وَ أَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ جَمِیعاً مٰا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (63) یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ حَسْبُکَ اَللّٰهُ وَ مَنِ اِتَّبَعَکَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ (64)
60-در برابر آنها(دشمنان)آنچه توانایی دارید از"نیرو"آماده سازید(و همچنین) اسبهای ورزیده(برای میدان نبرد)تا به وسیله آن دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید و(همچنین)گروه دیگری غیر از اینها را که شما نمیشناسید و خدا میشناسد و هر چه در راه خدا(و تقویت بنیه دفاعی اسلام)انفاق کنید.به شما باز گردانده میشود و به شما ستم نخواهد شد.
61-و اگر تمایل به صلح نشان دهند،تو نیز از در صلح درا،و بر خدا تکیه کن که او شنوا و داناست.
62-و اگر بخواهند تو را فریب دهند خدا برای تو کافی است او همان کسی است که تو را با یاری خود و مومنان تقویت کرد.
63-و در میان دلهای آنها الفت ایجاد نمود،اگر تمام آنچه روی زمین است صرف میکردی که در میدان دلهای آنها الفت بیفکنی نمیتوانستی ولی خداوند در میان آنها الفت ایجاد کرد او توانا و حکیم است.
64-ای پیامبر،خداوند و مؤمنانی که از تو پیروی میکنند برای حمایت تو کافی است.
به تناسب دستورات گذشته در زمینه جهاد اسلامی،در نخستین آیه مورد بحث به یک اصل حیاتی که در هر عصر و زمان باید مورد توجه مسلمانان باشد اشاره میکند، و آن لزوم آمادگی رزمی کافی در برابر دشمنان است.
نخست میگوید"و در برابر دشمنان هر قدر توانایی دارید از نیرو و قدرت آماده سازید"( وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ ).
یعنی در انتظار نمانید تا دشمن به شما حمله کند و آن گاه آماده مقابله شوید، بلکه از پیش باید به حد کافی آمادگی در برابر هجومهای احتمالی دشمن داشته باشید.
سپس اضافه میکند:"و همچنین به اندازه کافی اسبهای ورزیده برای میدان جهاد فراهم سازید"( وَ مِنْ رِبٰاطِ الْخَیْلِ ).
"رباط"به معنی بستن و پیوند دادن است،و بیشتر به معنی بستن حیوان در نقطهای برای نگهداری و محافظت به کار رفته،سپس به همین تناسب به معنی محافظت و مراقبت به طور کلی آمده است،و"مرابطه"به معنی محافظت مرزها و همچنین به معنی مراقبت از هر چیز دیگر میآید،و به محل بستن و نگاهداری حیوانات"رباط"گفته میشود و بهمین تناسب کاروانسرا را عرب"رباط" میگوید.
1-در جمله کوتاه فوق یک اصل اساسی در زمینه جهاد اسلامی و حفظ
موجودیت مسلمانان،و مجد و عظمت و افتخارات آنان بیان شده است،و تعبیر آیه به قدری وسیع است که بر هر عصر و زمان و مکانی کاملا تطبیق میکند.
کلمه"قوة"چه کلمه کوچک و پر معنایی است،نه تنها وسائل جنگی و سلاحهای مدرن هر عصری را در بر میگیرد،بلکه تمام نیروها و قدرتهایی را که به نوعی از انواع در پیروزی بر دشمن اثر دارد شامل میشود،اعم از نیروهای مادی و معنوی.
آنها که گمان میکنند راه پیروزی بر دشمن و حفظ موجودیت خویش تنها بستگی به کمیت سلاحهای جنگی دارد،سخت در اشتباهند،زیرا ما در همین میدانهای جنگ عصر خود ملتهایی را دیدیم که با نفرات و اسلحه کمتر در برابر ملتهای نیرومندتر و با سلاحی پیشرفتهتر پیروز شدند،مانند ملت مسلمان الجزائر در برابر دولت نیرومند فرانسه!.
بنا بر این علاوه بر اینکه باید از پیشرفتهترین سلاحهای هر زمان-به عنوان یک وظیفه قطعی اسلامی-بهرهگیری کرد،باید به تقویت روحیه و ایمان سربازان که قوة و نیروی مهمتری است پرداخت.
از قدرتهای اقتصادی،فرهنگی،سیاسی،که آنها نیز در مفهوم"قوة" مندرج هستند و نقش بسیار مؤثری در پیروزی بر دشمن دارد نیز نباید غفلت کرد.
جالب این است که در روایات اسلامی برای کلمه"قوة"تفسیرهای گوناگونی شده که از وسعت مفهوم این کلمه حکایت میکند،مثلا در بعضی از روایات میخوانیم که پیامبر ص فرمود منظور از قوة"تیر"است (1).
و در روایت دیگری که در تفسیر"علی بن ابراهیم"آمده میخوانیم که منظور از آن هر گونه اسلحه است (2).
و باز در روایتی که در تفسیر عیاشی آمده میخوانیم که منظور از آن شمشیر و سپر است. (3)
و بالآخره در روایت دیگر که در کتاب"من لا یحضر"آمده میخوانیم:
"منه الخضاب السواد" (1):"یکی از مصداقهای قوة در آیه موهای سفید را به وسیله رنگ سیاه کردن است"!یعنی اسلام حتی رنگ موها را که به سرباز بزرگسال چهره جوانتری میدهد تا دشمن مرعوب گردد از نظر دور نداشته است، و این نشان میدهد که چه اندازه مفهوم"قوة"در آیه فوق وسیع است.
بنا بر این آنها که تنها پارهای از روایات را دیدهاند و کلمه"قوة"را به یک مصداق،محدود ساختهاند گرفتار اشتباه عجیبی شدهاند.
ولی افسوس که مسلمانان با داشتن یک چنین دستور صریح و روشنی گویا همه چیز را به دست فراموشی سپردهاند،نه از فراهم ساختن نیروهای معنوی و روانی برای مقابله دشمن در میان آنها خبری هست،و نه از نیروهای اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و نظامی،و عجب این است که با این فراموشکاری بزرگ و پشت سر انداختن چنین دستور صریح باز خود را مسلمان میدانیم،و گناه عقب افتادگی خود را به گردن اسلام میافکنیم و میگوئیم اگر اسلام آئین پیشرفت و پیروزی است پس چرا ما مسلمانها عقب افتادهایم؟!.
به عقیده ما اگر این دستور بزرگ اسلامی( وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ ) به عنوان یک شعار همگانی در همه جا تبلیغ شود و مسلمانان از کوچک و بزرگ، عالم و غیر عالم،نویسنده و گوینده،سرباز و افسر،کشاورز و بازرگان،در زندگی خود آن را بکار بندند،برای جبران عقبماندگیشان کافی است.
سیره عملی پیامبر ص و پیشوایان بزرگ اسلام نیز نشان میدهد که آنها برای مقابله با دشمن از هیچ فرصتی غفلت نمیکردند،در تهیه سلاح و نفرات،تقویت روحیه سربازان،انتخاب محل اردوگاه،و انتخاب زمان مناسب برای حمله به دشمن و به کار بستن هر گونه تاکتیک جنگی،هیچ مطلب کوچک و بزرگی را از نظر دور نمیداشتند.
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 2 صفحه 165.
معروف است که در ایام جنگ"حنین"به پیامبر ص خبر دادند که سلاح تازه مؤثری در"یمن"اختراع شده است،پیامبر ص فورا کسانی را به یمن فرستاد تا آن سلاح را برای ارتش اسلام تهیه کنند!.
در حوادث جنگ احد میخوانیم که پیامبر ص در مقابل شعار بت پرستان اعل هبل،اعل هبل"سربلند باد بت بزرگ هبل..."شعار کوبندهتر و نافذتری به مسلمانان تعلیم داد تا بگویند"
اللّٰه اعلی و اجل ":"خدا برتر و بالاتر از همه چیز است،و در برابر شعار"ان لنا العزی و لا عزی لکم":"بت بزرگ عزی برای ماست و شما عزی ندارید"بگویند:"
اللّٰه مولانا و لا مولا لکم ":
"خداوند ولی و سرپرست و تکیه گاه ماست و شما تکیه گاهی ندارید".
این نشان میدهد که پیامبر ص و مسلمانان حتی از تاثیر یک شعار قوی در برابر دشمن غافل نبودند،و بهترین آن را برای خود انتخاب میکردند.
دستور مهم فقهی اسلام در زمینه"مسابقه تیراندازی و اسب سواری"که حتی برد و باخت مالی را در زمینه آن تجویز کرده،و مسلمانان را به این مسابقه دعوت نموده است،نمونه دیگری از بینش عمیق اسلام در زمینه آمادگی در برابر دشمن است.
***2-نکته مهم دیگری که از آیه فوق استفاده میشود رمز جهانی و جاویدانی بودن آئین اسلام است،زیرا مفاهیم و محتویات این آئین آن چنان گسترده است که با گذشت زمان به کهنگی و فرسودگی نمیگراید،جمله"و أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ "هزار سال پیش مفهوم زندهای داشت،و امروز هم چنین است، و ده هزار سال دیگر هم مفهوم آن هم چنان زنده باقی خواهد ماند،زیرا هر سلاح و قدرتی در آینده نیز پیدا شود در کلمه جامع"قوة"نهفته است چون جمله"ما استطعتم""عام"و کلمه"قوة"که به صورت"نکره"آمده است عمومیت آن را
تقویت کرده و هر گونه نیرویی را شامل میشود.
***3-در اینجا یک سؤال پیش میآید و آن اینکه چرا بعد از ذکر کلمه"قوة" که مفهومی چنین گسترده دارد مسئله اسبهای ورزیده جنگی مطرح شده است؟.
پاسخ این سؤال با یک جمله روشن میشود و آن اینکه آیه فوق در عین اینکه یک دستور وسیع برای همه قرون و اعصار بیان نموده،دستور خاصی هم برای عصر پیامبر ص،عصر نزول قرآن نیز بیان داشته است،در حقیقت این مفهوم کلی را با ذکر یک مثال روشن برای نیاز آن عصر و زمان پیاده کرده است،زیرا اسب اگر چه در میدانهای جنگ امروز با وجود تانکها و زرهپوشها و هواپیماها و هلیکوپترها نقش چندانی ندارد ولی در آن عصر برای رزمندگان شجاع و پیشرو وسیله چابک و سریعی محسوب میشد.
سپس قرآن به دنبال این دستور اشاره به هدف منطقی و انسانی این موضوع میکند و میگوید هدف این نیست که مردم جهان و حتی ملت خود را بانواع سلاحهای مخرب و ویرانگر درو کنید،و آبادیها و زمینها را به ویرانی بکشانید هدف این نیست که سرزمینها و اموال دیگران را تصاحب کنید،و هدف این نیست که اصول بردگی و استعمار را در جهان گسترش دهید،بلکه هدف این است که "با این وسائل دشمن خدا و دشمن خود را بترسانید"( تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّٰهِ وَ عَدُوَّکُمْ ).
زیرا غالب دشمنان گوششان بدهکار حرف حساب و منطق و اصول انسانی نیست،آنها چیزی جز منطق زور نمیفهمند!.
اگر مسلمانان ضعیف باشند همه گونه تحمیلات به آنها میشود،اما هنگامی که کسب قدرت کافی کنند دشمنان حق و عدالت و دشمنان استقلال و آزادی
بوحشت میافتند و سر جای خود مینشینند.
هم اکنون که تفسیر این آیه را مینویسیم قسمت مهمی از سرزمینهای اسلامی در فلسطین و کشورهای دیگر در زیر چکمههای سربازان اسرائیل است، هجوم ناجوانمردانهای که اخیرا به جنوب لبنان شد و هزاران خانواده را آواره کردند،و صدها نفر را بکشتن دادند،و آبادیها را به ویرانههای وحشتناکی مبدل ساختند،بر این ماجرای غمانگیز فصل تازهای افزود.
در حالی که افکار عمومی مردم جهان به طور دربست این عمل را محکوم کرده و حتی دوستان اسرائیل در این موضوع با دیگران هم صدا شدهاند، قطعنامههای سازمان ملل اسرائیل را به تخلیه همه این سرزمینها مامور میکند، ولی این ملت چند ملیونی گوششان بدهکار هیچ یک از این مسائل نیست،چرا که زور دارند و اسلحه و قدرت و آمادگی جنگی کافی و پشتیبان قوی و از سالیان دراز پیش از این خود را آماده برای چنین تجاوزهایی کردهاند،تنها منطقی که میتواند جوابگوی آنها باشد منطق"و أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ ... تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّٰهِ وَ عَدُوَّکُمْ ."میباشد،گویی این آیه در عصر ما و برای وضع امروز ما نازل شده است و میگوید آن چنان نیرومند شوید که دشمن به وحشت بیفتد و زمینهای غصب شده را پس بدهد و در سر جای خود بنشیند.
جالب توجه اینکه کلمه" عَدُوَّ اللّٰهِ "را با" عَدُوَّکُمْ "قرین ساخته اشاره به اینکه در موضوع جهاد و دفاع اسلامی اغراض شخصی مطرح نیست،بلکه هدف حفظ مکتب انسانی اسلام است،آنها که دشمنیشان با شما شکلی از دشمنی با خدا،یعنی دشمنی با حق و عدالت و ایمان و توحید و برنامههای انسانی دارد، باید در این زمینهها هدف حملات یا دفاع شما باشند.
در حقیقت این تعبیر شبیه تعبیر" فِی سَبِیلِ اللّٰهِ "و یا"جهاد فِی سَبِیلِ اللّٰهِ " است که نشان میدهد جهاد و دفاع اسلامی نه بشکل کشورگشایی سلاطین
پیشین،و نه توسعهطلبی استعمارگران و امپریالیستهای امروز،و نه به صورت غارتگری قبائل عرب جاهلی است،بلکه همه برای خدا،و در راه خدا،و در مسیر احیای حق و عدالت است.
سپس اضافه میکند،"علاوه بر این دشمنانی که میشناسید دشمنان دیگری نیز دارید که آنها را نمیشناسید"و با افزایش آمادگی جنگی شما آنها نیز میترسند و بر سر جای خود مینشینند( وَ آخَرِینَ مِنْ دُونِهِمْ لاٰ تَعْلَمُونَهُمُ ).
1-گرچه مفسران در باره این گروه احتمالات گوناگونی دادهاند:بعضی آن را اشاره به گروهی از یهود مدینه دانستهاند که عداوت خود را مخفی میداشتند،و بعضی دیگر آن را اشاره به دشمنان آینده مسلمانان همچون امپراطوری روم و دربار ساسانیان که در آن روز مسلمانان احتمال در گیری با آنها را نمیدادند، دانستهاند،ولی آنچه صحیحتر به نظر میرسد آن است که منظور منافقانند زیرا آنها در میان صفوف مسلمین به طور ناشناخته وجود داشتند و در صورت آمادگی کامل سپاه اسلام آنان نیز به وحشت میافتادند و دست و پای خود را جمع میکردند.
شاهد این موضوع آیه 101 سوره توبه است که میگوید" وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفٰاقِ لاٰ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ ":"بعضی از اهل مدینه در نفاق و دورویی جسور و سرکش هستند تو آنها را نمیشناسی ولی ما آنها را میشناسیم".
این احتمال نیز وجود دارد که تمام گروههای دشمنان ناشناخته اسلام اعم از منافقان و غیر آنها در مفهوم آیه جمع باشند.
2-آیه متضمن دستوری برای امروز مسلمانان نیز هست و آن اینکه تنها
نباید روی دشمنان شناخته شده خود تکیه کنند و آمادگی خویش را در سر حد مبارزه آنها محدود سازند بلکه دشمنان احتمالی و بالقوة را نیز باید در نظر بگیرند و حد اکثر نیرو و قدرت لازم را فراهم کنند و اگر به راستی مسلمانان چنین نکتهای را در نظر میداشتند هیچگاه گرفتار حملات غافلگیرانه دشمنان نیرومند نمیشدند.
و در پایان این آیه اشاره به موضوع مهم دیگری میکند و آن اینکه تهیه نیرو و قوه کافی و ابزار و اسلحه جنگی،و وسائل مختلف دفاعی،نیاز به سرمایه مالی دارد،لذا به مسلمانان دستور میدهد که باید با همکاری عموم این سرمایه را فراهم سازند،و بدانید هر چه در این راه بدهید در راه خدا دادهاید و هرگز گم نخواهد شد"و آنچه در راه خدا انفاق کنید به شما پس داده خواهد شد" ( وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ ).
و تمام آنها و بیشتر از آن به شما میرسد"و هیچگونه ستمی بر شما وارد نمیگردد"( وَ أَنْتُمْ لاٰ تُظْلَمُونَ ).
این پاداش،هم در زندگی این جهان از طریق پیروزی اسلام و شوکت و عظمت آن به شما میرسد،زیرا یک ملت ضعیف و مغلوب سرمایههای مالی او نیز بخطر خواهد افتاد و امنیت و آرامش و استقلال خویش را نیز از دست خواهد داد،بنا بر این ثروتهایی که در این راه صرف میشود از طریق دیگر و در سطحی بالاتر عائد انفاق کنندگان خواهد شد.
و هم پاداش بزرگتری در جهان دیگر در جوار رحمت پروردگار در انتظار شماست با این حال نه تنها ظلم و ستمی بر شما نخواهد رفت بلکه بالاترین سود و بهره را خواهید برد.
جالب توجه اینکه در جمله بالا کلمه"شیء"که مفهوم وسیعی دارد بکار رفته،یعنی هر گونه چیزی اعم از جان و مال و قدرت فکری یا نیروی
منطق و یا هر گونه سرمایه دیگری را در راه تقویت بنیه دفاعی و نظامی مسلمانان در برابر دشمن انفاق کنید از خدا پنهان نخواهد ماند و آن را محفوظ داشته و به موقع به شما میدهد.
در تفسیر جمله" وَ أَنْتُمْ لاٰ تُظْلَمُونَ "این احتمال را نیز بعضی از مفسران دادهاند که جمله عطف به جمله"ترهبون"باشد یعنی اگر نیروی کافی برای مقابله با دشمنان فراهم سازید آنها از حمله به شما وحشت میکنند و توانایی بر ظلم و ستم کردن به شما نخواهند داشت بنا بر این ظلم و ستمی بر شما واقع نمیشود.
نکته دیگری که از آیه فوق استفاده میشود و پاسخگوی بسیاری از سؤالات و ایرادهای خردهگیران و افراد ناآگاه خواهد بود شکل و هدف و برنامه جهاد اسلامی است آیه به روشنی میگوید هدف این نیست که انسانها را به کشتن دهید و هدف این نیست که به حقوق دیگران تجاوز کنید،بلکه همانطور که گفتیم هدف اصلی این است که دشمنان بترسند و به شما تجاوز نکنند و زور نگویند، و تمام تلاش و کوشش شما باید در کوتاه کردن شر دشمنان خدا و حق و عدالت خلاصه شود.
آیا مخالفان یک چنین تصویری از جهاد اسلامی را که قرآن با صراحت در آیه فوق آورده در ذهن خود ترسیم کردهاند که پشت سر هم به این قانون اسلامی حمله میکنند،گاهی میگویند اسلام آئین شمشیر است،و گاهی میگویند اسلام برای تحمیل عقیده متوسل به اسلحه شده است،و گاهی پیامبر اسلام را با سایر کشورگشایان تاریخ مقایسه میکنند!به عقیده ما جواب همه اینگونه ایرادها آن است که به قرآن باز گردند و در هدف نهایی این برنامه بیندیشند تا همه چیز بر
آنها روشن شود. ***
با اینکه آیه گذشته به قدر کافی هدف جهاد اسلامی را مشخص میساخت ولی آیه بعد که پیرامون صلح با دشمن بحث میکند این حقیقت را روشنتر میسازد، میگوید"اگر آنها تمایل به صلح نشان دادند تو نیز دست آنها را عقب نزن و تمایل نشان ده"( وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهٰا ).
این احتمال نیز در تفسیر جمله بالا وجود دارد که اگر آنها به سوی صلح پر و بال بگشایند تو هم به سوی آن پر و بال بگشای،زیرا"جنحوا"از ماده "جنوح"به معنی"تمایل"آمده و به پر پرندگان نیز جناح گفته میشود زیرا هر یک از بالهای آنها به یک طرف متمایل است بنا بر این در تفسیر آیه هم از ریشه لغت میتوان استفاده کرد و هم از مفهوم ثانوی آن.
و از آنجا که به هنگام امضای پیمان صلح غالبا افراد گرفتار تردیدها و دو دلیها میشوند به پیامبر دستور میدهد در قبول پیشنهاد صلح تردیدی به خود راه مده و چنانچه شرائط آن منطقی و عاقلانه و عادلانه باشد آن را بپذیر"و بر خدا توکل کن زیرا خداوند هم گفتگوهای شما را میشنود و هم از نیات شما آگاه است" ( وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ). ***ولی با این حال به پیامبر و مسلمانان هشدار میدهد که ممکن است در پیشنهادهای صلح خدعه و نیرنگی در کار باشد و صلح را مقدمهای برای ضربه غافلگیرانهای قرار دهند یا هدفشان تاخیر جنگ برای فراهم کردن نیروی بیشتر باشد اما از این موضوع نیز نگرانی به خود راه مده زیرا خداوند کفایت کار تو را میکند و در همه حال پشتیبان تو است( وَ إِنْ یُرِیدُوا أَنْ یَخْدَعُوکَ فَإِنَّ حَسْبَکَ اللّٰهُ )
سابقه زندگی تو نیز گواه بر این حقیقت است زیرا"اوست که تو را با یاری خود و بوسیله مؤمنان پاکدل تقویت کرد"( هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ ).
بارها خطرات بزرگی برای تو فراهم ساختند و نقشههای خطرناکی طرح کردند که از طریق عادی غلبه بر آن ممکن نبود اما او تو را در برابر همه اینها حفظ کرد. به علاوه این مؤمنان مخلصی که گرد تو را گرفتهاند و از هیچ گونه فداکاری مضایقه ندارند قبلا مردمی از هم پراکنده و با یکدیگر دشمن بودند خداوند نور هدایت بر آنها پاشید"و در میان دلهای آنها الفت ایجاد کرد"( وَ أَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ ).
سالیان دراز در میان طایفه اوس و خزرج در مدینه جنگ و خونریزی بود و سینههای آنها مالامال کینه و عداوت،آن چنان که هیچ کس باور نمیکرد روزی آنها دست دوستی و محبت به سوی هم دراز کنند و در یک صف قرار گیرند ولی خداوند قادر متعال این کار را در پرتو اسلام و در سایه نزول قرآن انجام داد،نه تنها اوس و خزرج که از طایفه انصار بودند چنین کشمکش را داشتند یاران مهاجر پیامبر که از مکه آمده بودند نیز پیش از اسلام با هم الفت دوستی نداشتند و چه بسا سینههایشان از کینههای یکدیگر پر بود اما خداوند همه آن کینهها را شست و از میان برد بطوری که از سیصد و سیزده نفر رزمندگان بدر که حدود هشتاد نفر از مهاجران و بقیه از انصار بودند ارتشی کوچک اما یک پارچه و نیرومند،متحد و متفق بوجود آمد که دشمن قوی پنجه خود را،در هم شکستند.
سپس اضافه میکند فراهم ساختن این الفت و پیوند دلها از طرق مادی و عادی امکانپذیر نبود"اگر تمام آنچه را در روی زمین خرج میکردی هیچ گاه نمیتوانستی در میان دلهایشان الفت ایجاد کنی( لَوْ أَنْفَقْتَ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً مٰا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ ).
"ولی این خدا بود که در میان آنها بوسیله ایمان الفت ایجاد کرد"( وَ لٰکِنَّ
اللّٰهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ
).
آنها که بوضع روحیه افراد لجوج و کینهتوز مخصوصا اقوام بی خبری همچون مردم عصر جاهلیت آشنا هستند میدانند اینگونه کینهها و عداوتها را نه بوسیله مال و ثروت میشود شستشو کرد نه با جاه و مقام،تنها راه فرو نشاندن آن انتقام است همان انتقامی که به صورت زنجیرهای تکرار خواهد شد و در هر بار چهره زشت آن هولناکتر و دامنه آن وسیعتر خواهد گردید،تنها چیزی که میتواند آن کینههای راسخ و ریشهدار را از میان ببرد ایجاد یک نوع انقلاب و دگرگونی در افکار و اندیشهها و جانها است،آن چنان انقلابی که شخصیتها را دگرگون سازد و طرز تفکرها را عوض کند و در سطحی بسیار بالاتر از آنچه بودند قرار گیرند به طوری که اعمال گذشته در نظرشان پست و ناچیز و ابلهانه جلوه کند و به دنبال آن دست به یک خانه تکانی در اعماق وجود خود بزنند و زبالههای کینه و قساوت و انتقامجویی و تعصبهای قبیلهای و مانند آن را بیرون بریزند و این کاری است که از پول و ثروت هرگز ساخته نیست بلکه تنها در سایه ایمان و توحید واقعی امکانپذیر است.
و در پایان آیه اضافه میکند"خداوند عزیز و حکیم است"( إِنَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ).
عزت او ایجاب میکند که هیچ کس را یارای مقاومت در مقابل او نباشد و حکمتش سبب میشود که همه کارهایش روی حساب باشد و لذا برنامه حساب شدهای دلهای پراکنده را متحد ساخت و در اختیار پیامبرش گذاشت تا نور هدایت اسلام را بوسیله آنها در همه جهان پخش کند.
در اینجا به دو نکته باید توجه کرد:
1-بعضی از مفسران آیه فوق را تنها اشاره به اختلافات"اوس"و"خزرج" که از انصار بودند دانستهاند ولی با توجه به این که مهاجران و انصار هر دو در یک صف به یاری پیغمبر بر خواستند روشن میشود که مفهوم آیه یک مفهوم وسیع است شاید آنها چنین فکر کردهاند که تنها اختلاف در میان اوس و خزرج بود در حالی
که هزار گونه اختلاف و شکاف اجتماعی میان طبقه فقیر و غنی بوده و آقا کوچک و بزرگ این قبیله و آن قبیله وجود داشت شکافهایی که در سایه اسلام پر شد و آثار آن بر طرف گشت آن چنان که قرآن در جای دیگر میگوید وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدٰاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوٰاناً "این نعمت بزرگ خدا را به خاطر داشته باشید که شما با هم دشمن بودید او در میان دلهایتان الفت ایجاد کرد و در پرتو نعمتش برادر یک دگر شدید(آل عمران 103).
2-این قانون تنها مربوط به مسلمانان نخستین نبوده امروز هم که اسلام سایه خود را بر سر هشتصد میلیون مسلمان جهان گسترده و از نژادهای مختلف و اقوام کاملا متفاوت و گروههای اجتماعی متنوع پیروانی دارد هیچ حلقه اتصالی نمیتواند آنها را بهم متحد و مربوط سازد(جز حلقه اتصال ایمان و توحید)اموال، ثروتها و تشویقهای مادی و کنگرهها و کنفرانسها به تنهایی کاری از آنها ساخته نیست باید همان شعلهای در دلها افروخته شود که در قلوب مسلمانان نخستین بود و نصرت و پیروزی نیز تنها از همین راه اخوت اسلامی میسر است. ***در آخرین آیه مورد بحث برای تقویت روحیه پاک پیامبر ص روی سخن را به او کرده میگوید:"ای پیامبر خداوند و این مؤمنانی که از تو پیروی میکنند برای حمایت تو کافی هستند"و با کمک آنها میتوانی به هدف خود نائل شوی( یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ حَسْبُکَ اللّٰهُ وَ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ).
بعضی از مفسران نقل کردهاند که این آیه هنگامی نازل شد که طائفه یهود "بنی قریظه"و"بنی نضیر"به پیامبر ص گفتند ما حاضریم تسلیم تو شویم و از تو پیروی کنیم(و ترا یاری خواهیم کرد)آیه بالا نازل شد و به پیامبر ص هشدار داد که به آنها اعتماد و تکیه نکند،بلکه تکیه گاه خود را تنها خدا و مؤمنان
قرار دهد (1).
حافظ"ابو نعیم"که از علمای معروف اهل سنت است در کتاب فضائل الصحابه به اسناد خود نقل کرده که این آیه در باره علی بن ابی طالب نازل شده و منظور از مؤمنین علی ع است (2).
کرارا گفتهایم که اینگونه تفسیرها و شان نزولها آیه را منحصر و محدود نمیکند بلکه منظور این است شخصی مانند علی ع که در صف اول مؤمنان قرار دارد نخستین تکیه گاه پیامبر بعد از خدا از میان مسلمین است هر چند که دیگر مؤمنان نیز در صفوف بعد یار و یاور پیامبر ص هستند.
یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ حَرِّضِ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَی اَلْقِتٰالِ إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صٰابِرُونَ یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ وَ إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِائَةٌ یَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَفْقَهُونَ (65) اَلْآنَ خَفَّفَ اَللّٰهُ عَنْکُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِیکُمْ ضَعْفاً فَإِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِائَةٌ صٰابِرَةٌ یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ وَ إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ أَلْفٌ یَغْلِبُوا أَلْفَیْنِ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ مَعَ اَلصّٰابِرِینَ (66)
65-ای پیامبر!مومنان را تحریک به جنگ(با دشمن)کن،هر گاه بیست نفر با استقامت از شما باشند بر دویست نفر غلبه میکنند و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانی که کافر شدند پیروز میگردند چرا که آنها گروهی هستند که نمیفهمند!.
66-هم اکنون خداوند از شما تخفیف داد و دانست که در شما ضعفی وجود دارد بنا بر این هر گاه یکصد نفر با استقامت از شما باشند بر دویست نفر پیروز میشوند و اگر یکهزار نفر باشند بر دو هزار نفر به فرمان خدا غلبه خواهند کرد و خدا با صابران است.
منتظر برابری قوا نباشید!
در این دو آیه نیز دستورات نظامی و احکام جهاد اسلامی تعقیب میشود.
در نخستین آیه به رسول اکرم دستور میدهد که"ای پیامبر!مسلمانان را
تحریص و تشویق به جهاد با دشمن کن"( یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَی الْقِتٰالِ ).
جنگجویان و رزمندگان هر اندازه آمادگی داشته باشند باز قبل از شروع به جنگ باید آنها را از نظر روحی تقویت و به اصطلاح شارژ کرد،و این در برنامه تمام ارتشهای آگاه جهان گنجانیده شده است که فرماندهان و افسران سپاه قبل از حرکت به سوی میدان جنگ و یا در میدان قبل از آغاز حمله با ذکر مطالب مناسبی روح جنگی آنان را تقویت میکنند و از خطر شکست بر حذر میدارند.
منتها دامنه این تشویق و تحریص در مکتبهای مادی و مشابه آن محدود است،ولی در مکتبهای آسمانی بسیار گستردهتر است،توجه به فرمان پروردگار، و تاثیر ایمان به خدا،و یادآوری مقام شهدای راه حق،فضیلت و پاداشهای بی حسابی که در انتظار آنها است و افتخارها و مواهب معنوی که در پیروزی بر دشمن در صحنه جهاد وجود دارد،بهترین وسیله برای تشویق و تحریک روح سلحشوری و استقامت و پایمردی در سربازان میباشد،در جنگهای اسلامی گاهی تلاوت چند آیه از قرآن مجید آن چنان سربازان مجاهد را آماده میساخت که سر از پا نمیشناختند و یک پارچه عشق و شور و هیجان میشدند.
در هر حال این جمله از آیه اهمیت تبلیغ و تقویت هر چه بیشتر روحیه سربازان را به عنوان یک دستور اسلامی روشن میسازد.
و به دنبال آن دستور دومی میدهد و میگوید:"اگر از شما بیست نفر سرباز با استقامت باشد بر دویست نفر غلبه خواهند کرد و اگر از شما صد نفر باشد بر هزار نفر از کافران غلبه میکند"( إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صٰابِرُونَ یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ وَ إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِائَةٌ یَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا ).
گرچه تعبیر آیه به صورت اخبار از غلبه یک نفر برده نفر است،ولی به قرینه آیه بعد که میگوید اَلْآنَ خَفَّفَ اللّٰهُ عَنْکُمْ :"هم اکنون خدا این تکلیف را بر شما
تخفیف داد"..."روشن میشود که منظور از آن تعیین وظیفه و برنامه و دستور است نه تنها یک خبر ساده،و به این ترتیب مسلمانان نباید منتظر این باشند که از نظر نفرات جنگی با دشمن در یک سطح مساوی قرار گیرند بلکه حتی اگر عدد آنها یک دهم نفرات دشمن باشد باز وظیفه جهاد بر آنها فرض است.
سپس اشاره به علت این حکم کرده و میگوید"این بخاطر آن است که دشمنان بی ایمان شما جمعیتی هستند که نمیفهمند"( بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَفْقَهُونَ ).
این تعلیل در آغاز عجیب و شگفتآور به نظر میرسد که چه ارتباطی میان "آگاهی"و"پیروزی"یا"عدم آگاهی"و"شکست"وجود دارد؟ولی در واقع رابطه میان این دو بسیار نزدیک و محکم است چه اینکه مؤمنان،راه خود را به خوبی میشناسند،هدف آفرینش و وجود خود را درک میکنند، و از نتائج مثبتی که در این جهان و پاداشهای فراوانی که در جهان دیگر در انتظار مجاهدان است با خبرند آنها میدانند برای"چه"میجنگند؟و برای"که"پیکار میکنند و در راه"چه هدف مقدسی"فداکاری مینمایند،و اگر در این راه قربانی و شهید شوند حسابشان با"کیست"؟.
این مسیر روشن و این آگاهی،به آنان صبر و استقامت و پایمردی میبخشد.
اما افراد بی ایمان و یا بت پرستان،درست نمیدانند برای چه میجنگند؟ و برای چه کسی مبارزه میکنند؟و اگر در این راه کشته شدند خون آنها را چه کسی جبران خواهد کرد؟تنها روی یک عادت و تقلید کورکورانه و یا تعصب خشک و بی منطق به دنبال این مکتب افتادهاند و این تاریکی راه و ناآگاهی از هدف و ندانستن پایان کار و نتیجه مبارزه،اعصاب آنها را سست میکند،و توان و استقامتشان را میگیرد،و از آنها موجودی ضعیف میسازد. ***اما به دنبال دستور سنگین فوق،خداوند آن را چند درجه تخفیف میدهد
و میگوید"هم اکنون خداوند به شما تخفیف داد و دانست در میان شما افرادی ضعیف و سست هستند"( اَلْآنَ خَفَّفَ اللّٰهُ عَنْکُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِیکُمْ ضَعْفاً ).
سپس میگوید:"در این حال اگر از شما صد نفر سرباز با استقامت باشند، بر دویست نفر غلبه میکنند و اگر هزار نفر باشند بر دو هزار نفر به فرمان خدا پیروز میشوند"( فَإِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِائَةٌ صٰابِرَةٌ یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ وَ إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ أَلْفٌ یَغْلِبُوا أَلْفَیْنِ بِإِذْنِ اللّٰهِ ).
ولی در هر حال فراموش نکنید که"خداوند با صابران است"( وَ اللّٰهُ مَعَ الصّٰابِرِینَ ).
همانطور که مشاهده کردیم آیه نخست،به مسلمانان دستور میدهد که حتی اگر لشگر دشمن ده برابر آنها باشد از مقابله با آنها سرباز نزنند،در حالی که در آیه دوم نسبت را به دو برابر تنزل داده است.
این اختلاف ظاهری سبب شده که بعضی حکم آیه اول را بوسیله آیه دوم منسوخ بدانند،و یا آیه اول را بر یک حکم مستحبّ و آیه دوم را بر یک حکم واجب حمل کنند،یعنی اگر تعداد دشمنان حد اکثر دو برابر تعداد مسلمانان باشد وظیفه دارند از میدان جهاد عقبنشینی نکنند،اما اگر بیش از دو برابر باشد تا ده برابر میتوانند از جهاد خود داری کنند،اما بهتر آن است که باز هم دست از جهاد بر ندارند.
ولی جمعی از مفسران را عقیده بر این است که اختلاف ظاهری که بین دو آیه دیده میشود نه دلیل بر نسخ است و نه دلیل بر استحباب،بلکه هر یک از این دو حکم مورد معینی دارد:به هنگامی که مسلمانان گرفتار ضعف و سستی شوند و در میان آنها افراد تازه کار و ناآزموده و ساخته نشده بوده باشند مقیاس سنجش همان
نسبت دو برابر است،ولی به هنگامی که افراد ساخته شده و ورزیده و قوی الایمان همانند بسیاری از رزمندگان بدر بوده باشند این نسبت تا ده برابر ترقی میکند.
بنا بر این دو حکم مذکور در دو آیه،مربوط به دو گروه مختلف و در شرائط متفاوت است،و به این ترتیب نسخی در اینجا وجود ندارد و اگر میبینیم در بعضی از روایات تعبیر به نسخ شده است باید توجه داشته باشیم که"نسخ در لسان روایات مفهوم وسیعی دارد که"تخصیص"را هم شامل میشود.
آیات فوق-به هر صورت-این حکم مسلم را در بر دارد که مسلمانان هرگز نباید در انتظار موازنه ظاهری قوا با دشمن بنشینند بلکه گاهی با دو برابر جمعیت خود و گاهی حتی با ده برابر باید به مقابله برخیزند و به عذر کمبود نفرات از برابر دشمن فرار نکنند،و جالب اینکه در بیشتر میدانهای جنگی اسلام تعادل قوا به سود دشمن بهم خورده بود و مسلمین غالبا در اقلیت بودهاند،نه تنها در جنگهایی که در زمان پیامبر ص اتفاق افتاد،مانند بدر و احد و احزاب،و یا جنگهایی مثل موته که تعداد مسلمانان سه هزار نفر و حد اقل عددی که از نفرات دشمن نوشتهاند یکصد و پنجاه هزار نفر بود،بلکه در جنگهایی که بعد از پیامبر ص رخ داد این تفاوت به نحو حیرتانگیزی وجود داشت،مثلا تعداد نفرات ارتش آزادی بخش اسلام را در جنگ با سپاه"ساسانی"پنجاه هزار نفر،در حالی که تعداد سپاهیان خسروپرویز را پانصد هزار نفر نوشتهاند.
در واقعه"یرموک"که برخورد بزرگ ارتش اسلام با سپاهیان روم بود مورخان نقل کردهاند لشگری را که هرقل گردآوری کرد حدود دویست هزار نفر بود،ولی ارتش اسلام از بیست و چهار هزار نفر تجاوز نمیکرد!! و عجیبتر این که نوشتهاند تعداد نفراتی که از دشمن در این میدان به خاک افتادند بالغ بر هفتاد هزار نفر میشد.
شک نیست که موازنه و برتری قوا به ظاهر یکی از عوامل پیروزی است، ولی چه چیز سبب میشد که این تفاوت بزرگ و چشمگیر به سود مسلمانها جبران گردد؟ پاسخ این سؤال مهم را قرآن با سه تعبیر در دو آیه فوق بیان کرده است در یک جا میگوید:" عِشْرُونَ صٰابِرُونَ ""بیست نفر با استقامت""و مِائَةٌ صٰابِرَةٌ " "یکصد نفر با استقامت".
یعنی روح استقامت و پایداری که ثمره درخت ایمان است سبب میشد که هر یک نفر در برابر ده نفر استقامت کنند و بر آنها پیروز گردند.
و در جای دیگر میگوید" بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَفْقَهُونَ "یعنی عدم آگاهی آنها از هدفشان و آگاهی شما نسبت بهدف مقدستان،کمبود نفرات را جبران میکند.
و در جای دیگر تعبیر به"اذن اللّٰه"میکند،یعنی امدادهای الهی و کمکهای غیبی و معنوی و لطف و رحمت پروردگار شامل حال چنین مجاهدان با ایمان و پر استقامت است.
امروز نیز مسلمانان در برابر دشمنان نیرومندی قرار دارند،اما عجب این است که در بسیاری از میدانهای جنگ نفرات مسلمین بسیار از دشمن برتری دارند،ولی باز هم اثری از پیروزی نیست و درست در جهت عکس"مسلمین نخستین" گام بر میدارند.
اینها بخاطر آن است که آگاهی کافی متاسفانه در مسلمانان امروز نیست، روح استقامت را به خاطر تسلیم شدن در برابر عوامل فساد و زرق و برق مادی از دست دادهاند،حمایتهای الهی نیز بخاطر آلودگی به گناه از آنها سلب شده است در نتیجه به چنین سرنوشتی گرفتار شدهاند! ولی راه بازگشت هنوز باز است و امیدواریم روزی فرا رسد که مفهوم آیات
فوق بار دیگر در مسلمین زنده شود و به وضع ذلت بار کنونی پایان دهند.
***3-جالب توجه اینکه در آیه اول که سخن از نسبت یک و ده است برای مثال"عشرون"یعنی بیست نفر،و"ماتین"یعنی دویست نفر انتخاب شده، اما در آیه دوم که سخن از نسبت دو برابر است،مثال یکصد نفر در برابر دویست نفر و هزار نفر در برابر دو هزار نفر انتخاب شده.
این تفاوت مثال گویا به خاطر بیان این حقیقت است که افراد قوی الاراده و با ایمان حتی میتوانند از بیست نفر یک لشکر بسازند در حالی که افراد ضعیف از چنین عدد کمی نمیتوانند یک لشگر تهیه کنند بلکه باید از چندین برابر آن لشگر فراهم سازند.
مٰا کٰانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَسْریٰ حَتّٰی یُثْخِنَ فِی اَلْأَرْضِ تُرِیدُونَ عَرَضَ اَلدُّنْیٰا وَ اَللّٰهُ یُرِیدُ اَلْآخِرَةَ وَ اَللّٰهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (67) لَوْ لاٰ کِتٰابٌ مِنَ اَللّٰهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فِیمٰا أَخَذْتُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (68) فَکُلُوا مِمّٰا غَنِمْتُمْ حَلاٰلاً طَیِّباً وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (69) یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ قُلْ لِمَنْ فِی أَیْدِیکُمْ مِنَ اَلْأَسْریٰ إِنْ یَعْلَمِ اَللّٰهُ فِی قُلُوبِکُمْ خَیْراً یُؤْتِکُمْ خَیْراً مِمّٰا أُخِذَ مِنْکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (70) وَ إِنْ یُرِیدُوا خِیٰانَتَکَ فَقَدْ خٰانُوا اَللّٰهَ مِنْ قَبْلُ فَأَمْکَنَ مِنْهُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (71)
67-هیچ پیامبری حق ندارد اسیرانی(از دشمن)بگیرد تا کاملا بر آنها پیروز گردد (و جای پای خود را در زمین محکم کند)شما متاع ناپایدار دنیا را میخواهید (و مایلید اسیران بیشتری بگیرید و در برابر گرفتن مالی آزاد کنید)ولی خداوند سرای دیگر را(برای شما)میخواهد و خداوند قادر و حکیم است.
68-اگر فرمان سابق خدا نبود(که بدون ابلاغ،امتی را کیفر ندهد)مجازات بزرگی به خاطر چیزی که(از اسیران)گرفتید به شما میرسید.
69-اکنون از آنچه غنیمت گرفتهاید حلال و پاکیزه بخورید و از خدا بپرهیزید،خداوند آمرزنده و مهربان است.
70-ای پیامبر!به اسیرانی که در دست شما هستند بگو اگر خداوند خیری در دلهای شما بداند(و نیات نیک و پاکی داشته باشید)بهتر از آنچه از شما گرفته به شما میدهد،و شما را میبخشد،و خداوند آمرزنده و مهربان است.
71-اما اگر بخواهند با تو خیانت کنند(موضوع تازهای نیست)آنها پیش از این (نیز)به خدا خیانت کردند و خداوند(شما را)بر آنها پیروز کرد و خداوند دانا و حکیم است.
در آیات گذشته قسمتهای مهمی از احکام جهاد و در گیری با دشمنان بیان شد،در آیات مورد بحث با ذکر قسمتی از احکام اسرای جنگی این بحث تکمیل میشود،زیرا جنگها معمولا با مساله گرفتن اسیر توأمند، و طرز رفتار با اسرای جنگی از نظر جنبههای انسانی و هم چنین هدفهای جهاد فوق العاده اهمیت دارد.
نخستین مطلب مهمی را که در این زمینه بیان میکند،این است که میگوید:
"هیچ پیامبری حق ندارد اسیران جنگی داشته باشد،تا به اندازه کافی جای پای خود را در زمین محکم کند و ضربههای کاری و اطمینان بخش بر پیکر دشمن وارد سازد"( مٰا کٰانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَسْریٰ حَتّٰی یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ ".
"یثخن"از ماده"ثخن"بر وزن"شکن"در اصل به معنی ضخامت و غلظت و سنگینی آمده است،سپس به همین مناسبت به پیروزی و غلبه آشکار و قوت و قدرت و شدت اطلاق شده.
گروهی از مفسران" حَتّٰی یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ "را به معنی مبالغه و شدت در کشتار دشمن گرفتهاند و میگویند معنی این جمله این است که گرفتن اسیران جنگی باید بعد از کشتار فراوان دشمن باشد،ولی با توجه به کلمه "فی الارض"(در زمین)و با توجه به ریشه این لغت که به معنی شدت و غلظت است،روشن میشود که معنی اصلی جمله چنین نیست،بلکه منظور اصلی تفوق کامل بر دشمن و نشان دادن قوت و قدرت و محکم کردن سیطره خود بر منطقه است.
ولی از آنجا که گاهی در هم کوبیدن و کشتار دشمن سبب تحکیم موقعیت مسلمانان میشود یکی از مصادیق این جمله در شرایط خاصی کشتار دشمن میتواند بوده باشد،نه مفهوم اصلی جمله!.
به هر حال آیه مورد بحث مسلمانان را توجه به یک نکته حساس جنگی میدهد،و آن اینکه هیچگاه مسلمانان پیش از شکست کامل دشمن نباید به فکر گرفتن اسیر باشند،زیرا چنان که از پارهای از روایات استفاده میشود،بعضی از مسلمانان تازه کار در میدان"بدر"سعی داشتند دشمن را تا ممکن است اسیر کنند،برای اینکه طبق معمول جنگهای آن روز،پس از خاتمه جنگ،مبلغ قابل ملاحظهای به نام"فدیه"یا"فداء"میگرفتند و اسیران را در مقابل آن آزاد میکردند.
این کار ممکن است بعضی از مواقع کار خوبی محسوب شود،ولی قبل از اطمینان کامل از شکست دشمن کار خطرناکی است،زیرا مشغول شدن به گرفتن اسیران و بستن دستهای آنها و انتقال آنان به یک محل مناسب در بسیاری از اوقات جنگجویان را از اصل هدف جنگ باز میدارد،و چه بسا به"دشمن زخمخورده" امکان میدهد که حملات خود را تشدید و جنگجویان را در هم بکوبند،همان گونه که در حادثه جنگ احد توجه به جمعآوری غنائم گروهی از مسلمانان را به خود مشغول ساخت،و دشمن از فرصت استفاده کرد و ضربه نهایی خود را بر آنها وارد کرد! بنا بر این گرفتن اسیر تنها در صورتی مجاز است که اطمینان کامل از پیروزی بر دشمن حاصل شود در غیر این صورت باید با ضربات قاطع و کوبنده و پی در پی قدرت و نیروی دشمن مهاجم را از کار بیاندازد.اما به محض حصول اطمینان از این موضوع،هدف انسانی ایجاب میکند که دست از کشتن بردارند و به اسیر کردن قناعت کنند.
این دو نکته مهم"نظامی"و"انسانی"در آیه فوق در عبارت کوتاهی بیان شده است.
سپس آن گروه را که بر خلاف این دستور رفتار کردند مورد ملامت قرار داده و میگوید:"شما تنها به فکر جنبههای مادی هستید و متاع ناپایدار دنیا را میخواهید،در حالی که خداوند سرای جاویدان و سعادت همیشگی را برای شما میخواهد ( تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیٰا وَ اللّٰهُ یُرِیدُ الْآخِرَةَ ).
"عرض"به معنی"امور ناپایدار"است و از آنجا که سرمایههای مادی این جهان پایدار نمیمانند" عَرَضَ الدُّنْیٰا "به آنها گفته شده.
البته همانطور که گفتیم توجه به جنبههای مادی اسیران جنگی و غفلت از اهداف نهایی یعنی پیروزی بر دشمن نه تنها به سعادت و پاداش اخروی لطمه میزند،بلکه از نظر زندگی این جهان و سربلندی و عزت و آرامش نیز زیان بخش است،در حقیقت این اهداف نهایی از امور پایدار این جهان محسوب میشود،و به تعبیر دیگر نباید به خاطر منافع آنی و زودگذر،منافع مستمر آینده را به خطر افکند!.
و در پایان آیه میفرماید دستور فوق در واقع آمیختهای از"عزت و پیروزی و"حکمت و تدبیر"است،چون از ناحیه خداوند صادر شده"و خداوند عزیز و حکیم است"( وَ اللّٰهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ). ***در آیه بعد بار دیگر به ملامت و توبیخ کسانی که برای تامین منافع زود گذر مادی مصالح مهم اجتماعی را به خطر افکندند،پرداخته،میگوید:"اگر فرمان سابق خدا نبود عذاب و کیفر بزرگی به خاطر اسیرانی که گرفتید به شما میرسید"( لَوْ لاٰ کِتٰابٌ مِنَ اللّٰهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فِیمٰا أَخَذْتُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ ) در باره جمله" لَوْ لاٰ کِتٰابٌ مِنَ اللّٰهِ سَبَقَ "مفسران،احتمالات گوناگون
دادهاند،ولی آنچه مناسبتر با تفسیر مجموع آیه است،این است که:"اگر نه این بود که خداوند از پیش مقرر داشته است که تا حکمی را به وسیله پیامبرش برای بندگان بیان نکرده آنها را مجازات نکند،شما را به خاطر اینکه به دنبال گرفتن اسیران به منظور جلب منافع مادی رفتید و موقعیت ارتش اسلام و پیروزی نهایی آن را به خطر افکندید،سخت کیفر میداد،ولی همانگونه که در آیات دیگر قرآن تصریح شده،سنت پروردگار این است که نخست احکام را تبیین میکند سپس متخلفین را کیفر میدهد"مانند" وَ مٰا کُنّٰا مُعَذِّبِینَ حَتّٰی نَبْعَثَ رَسُولاً "(سوره اسراء آیه 15).
1-ظاهر آیات فوق-همانگونه که گفتیم-بحث پیرامون گرفتن اسیران جنگی است،نه مساله گرفتن"فدیه"بعد از جنگ،و به این ترتیب بسیاری از اشکالات که در فهم تفسیر آیه برای جمعی از مفسران پیدا شده خود بخود حل خواهد شد.
و نیز ملامت و سرزنش متوجه گروهی است که قبل از پیروزی کامل مشغول گرفتن اسیران به منظور هدفهای مادی شدند،و هیچگونه ارتباطی با شخص پیامبر ص و آن دسته از مؤمنان که هدف جهاد را تعقیب میکردند،ندارد.
بنا بر این بحثهایی از قبیل اینکه آیا پیامبر ص در اینجا مرتکب گناهی شده و چگونه با مقام عصمت او سازگار است،همگی بی مورد است.
همچنین احادیثی که در بعضی از کتب اهل تسنن (1)در تفسیر آیه وارد شده و میگوید آیه مربوط به اقدام پیامبر و مسلمانان به گرفتن فدیه در مقابل اسیران جنگی بعد از جنگ بدر و قبل از اجازه خداوند است،و اینکه تنها کسی که مخالف
1) 1) تفسیر المنار جلد 10 صفحه 90 و تفسیر روح المعانی جلد 10 صفحه 32 و تفسیر فخر رازی جلد 15 صفحه 198.
با فدیه و طرفدار کشتن اسیران جنگی بود"عمر"یا سعد بن معاذ بود و پیامبر در باره او فرمود اگر عذابی از طرف خدا نازل میشد هیچ کس از ما جز عمر و یا سعد بن معاذ نجات نمییافت!!همه این بحثها بی اساس و این گونه روایات از تفسیر آیه به کلی بیگانه است،بخصوص اینکه نشانه جعل در این احادیث کاملا ظاهر است، زیرا مقام عمر یا سعد بن معاذ را حتی بالاتر از مقام پیامبر قرار داده است!! 2-آیات فوق هیچگونه مخالفتی با گرفتن"فداء"و آزاد ساختن اسیران جنگی در صورتی که مصلحت جامعه اسلامی ایجاب کند،ندارد بلکه میگوید نباید مجاهدین به این منظور دست به گرفتن اسیر بزنند،بنا بر این با آیه 4 سوره محمد از هر نظر موافق است آنجا که میگوید: فَإِذٰا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقٰابِ حَتّٰی إِذٰا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثٰاقَ فَإِمّٰا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمّٰا فِدٰاءً :
"هنگامی که با کافران(و دشمنانی که حق حیات برای شما قائل نیستند) در میدان جنگ روبرو شدید،ضربات خود را بر گردن آنان فرود آرید تا هنگامی که بر آنها غلبه کنید،در این هنگام دیگر آنها را نکشید بلکه ببندید و اسیر سازید،سپس یا آنها را بدون گرفتن"فداء"و یا با گرفتن"فداء"آزاد کنید".
ولی در اینجا به یک نکته باید توجه داشت و آن اینکه هر گاه در میان اسیران جنگی افراد خطرناکی وجود داشته باشند که آزادی آنها،موجب برافروخته شدن مجدد آتش جنگ و به خطر افتادن پیروزی گردد،مسلمانان حق دارند اینگونه افراد خطرناک را نابود کنند،دلیل این موضوع در خود آیه و در تعبیر"یثخن"و "اثخنتموهم"نهفته شده است.
به همین دلیل در پارهای از روایات وارد شده که پیامبر دستور داد دو نفر از اسیران جنگ بدر را به نام"عقبة ابن ابی معیط"و"نضر بن حارث"را به قتل برسانند.و هیچ گونه فدایی از آنان نپذیرند.(تفسیر نور الثقلین جلد 2 صفحه 135) ***
3-در آیات بالا بار دیگر تاکیدی پیرامون مساله آزادی اراده انسان و نفی مکتب جبر دیده میشود،زیرا میگوید خداوند برای شما سرای جاویدان میخواهد در حالی که گروهی از شما در بند منافع مادی زودگذر هستید. ***در آیه بعد اشاره به یکی دیگر از احکام اسیران جنگی و آن مساله گرفتن "فداء"شده است.
بطوری که در بعضی از روایات که در مورد"شان نزول"آیات مورد بحث وارد شده،میخوانیم:بعد از پایان جنگ بدر و گرفتن اسیران جنگی و پس از آنکه پیامبر ص دستور داد که دو نفر از اسیران خطرناک"عقبة"و"نضر"را گردن بزنند،گروه انصار به وحشت افتادند که نکند این دستور در باره سایر اسیران اجرا شود(و از گرفتن فدا محروم بمانند)لذا به پیغمبر ص عرض کردند ما هفتاد نفر را کشته و هفتاد نفر را اسیر کردیم و اینها از قبیله تو و اسیران تواند،آنها را به ما ببخش تا در برابر آزادی آنها"فداء"بگیریم(پیامبر ص در انتظار نزول وحی آسمانی در این باره بود)آیات مورد بحث نازل شد و اجازه گرفتن"فداء"در مقابل آزادی اسیران داد. (1)
و نیز در روایت نقل شده که بیشترین مبلغی که برای آزادی اسیران تعیین شده بود چهار هزار درهم و کمترین مبلغ هزار درهم بود.هنگامی که این موضوع به گوش قریش رسید،یکی پس از دیگری مبلغ"فداء"را فرستادند تا اسیران خود را آزاد کنند.
عجیب اینکه داماد پیامبر ص"ابی العاص"نیز در میان اسیران بود، دختر پیامبر ص یعنی زینب همسر"ابو العاص"گردنبندی را که"خدیجه" در عروسیش به او داده بود به عنوان"فداء"نزد پیامبر ص فرستاد.هنگامی که
1) 1) تفسیر علی بن ابراهیم طبق نقل نور الثقلین جلد 2 صفحه 136.
چشم پیامبر ص به گردنبند افتاد خاطره خدیجه آن زن فداکار و مجاهد در نظرش مجسم شد،فرمود خدا رحمت کند خدیجه را،این گردنبندی است که جهیزیه دخترم"زینب"قرار داد(و طبق بعضی دیگر از روایات به احترام"خدیجه"از پذیرفتن گردنبند خود داری کرد،و برای رعایت حقوق مسلمانان موافقت آنها را در این کار جلب نمود) (1).
سپس پیامبر ص"ابو العاص"را آزاد کرد،به شرط اینکه دخترش "زینب"را(که قبل از اسلام به همسری"ابو العاص"در آورده بود)به مدینه نزد پیامبر ص بفرستد،او نیز این شرط را پذیرفت و بعدا هم به آن وفا کرد (2).
به هر حال آیه فوق به مسلمانان اجازه میدهد که از این غنیمت جنگی (یعنی مبلغی را که در برابر آزادی اسیران میگرفتند)استفاده کنند و میگوید:
"از آنچه به غنیمت گرفتهاید،حلال و پاکیزه بخورید و بهره گیرید"( فَکُلُوا مِمّٰا غَنِمْتُمْ حَلاٰلاً طَیِّباً ).
این جمله ممکن است معنی وسیعی داشته باشد،و علاوه بر موضوع"فداء" سایر غنائم را نیز شامل شود.
سپس به آنها دستور میدهد که"تقوی را پیشه کنید و از مخالفت فرمان خدا بپرهیزید".( وَ اتَّقُوا اللّٰهَ ).
اشاره به اینکه مباح بودن اینگونه غنائم نباید سبب شود که هدف مجاهدین در میدان جهاد جمع غنیمت و یا گرفتن اسیر به خاطر"فداء"باشد.
و اگر در گذشته چنین نیات زشتی در دل داشتند،بیرون کنند،و نسبت
به گذشته وعده عفو و آمرزش میدهد و میگوید:"خداوند غفور و رحیم است" إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).***
در اینجا سؤالی پیش میآید که گرفتن مبلغی در برابر آزاد ساختن اسیران چگونه با اصول عدالت سازگار میباشد؟و آیا این یک نوع انسانفروشی نیست؟ ولی با کمی دقت پاسخ این سؤال روشن میشود،که"فداء"در حقیقت یک نوع غرامت جنگی است زیرا در هر جنگی مقدار زیادی از سرمایههای اقتصادی و نیروی انسانی از میان میرود،گروهی که به حق میجنگند حق دارند پس از پایان جنگ جبران خسارات خود را از دشمن بخواهند،یکی از طرق گرفتن خسارت مساله"فداء"است،و با توجه به اینکه مبلغ"فداء"در آن روز در باره اسیران ثروتمند چهار هزار درهم و در باره افراد کم ثروت یکهزار درهم،تعیین شده بود، معلوم میشود که مجموع اموالی که از این راه از قریش گرفته شد چندان قابل ملاحظه نبود حتی پاسخگوی خسارتهای مالی و انسانی که بر سپاه اسلام وارد شده بود،محسوب نمیشد.
از این گذشته اموال زیادی از مسلمانان در"مکه"به هنگامی که مجبور شدند بر اثر فشار قریش،به مدینه هجرت کنند در دست دشمن باقی مانده بود، و از این نظر نیز مسلمانان حق داشتند که آن را جبران کنند.
توجه به این نکته نیز لازم است که گرفتن"فداء"جنبه الزامی ندارد،و حکومت اسلامی میتواند در صورتی که صلاح ببیند،اسیران جنگی را مبادله کند،و یا بدون گرفتن هیچ گونه امتیازی آزاد سازد چنان که در آیه 4 سوره محمد ص به آن اشاره شده و تفسیر آن به خواست خدا خواهد آمد.
مساله مهم دیگری که در مورد اسیران جنگی وجود دارد موضوع اصلاح و تربیت و هدایت آنها است،این موضوع در مکتبهای مادی ممکن است مطرح نباشد،ولی در جهادی که برای آزادی و اصلاح انسانها و تعمیم حق و عدالت صورت میگیرد،حتما مطرح است.
لذا در چهارمین آیه مورد بحث به پیامبر ص دستور میدهد که اسیران را با بیان دلگرم کنندهای به سوی ایمان و اصلاح روش خود دعوت و تشویق کند، و میگوید:"ای پیامبر به اسیرانی که در دست شما هستند بگو اگر خداوند در دلهای شما خیر و نیکی بداند بهتر از آنچه از شما گرفته شده،به شما میبخشد"، ( یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِمَنْ فِی أَیْدِیکُمْ مِنَ الْأَسْریٰ إِنْ یَعْلَمِ اللّٰهُ فِی قُلُوبِکُمْ خَیْراً یُؤْتِکُمْ خَیْراً مِمّٰا أُخِذَ مِنْکُمْ ).
منظور از کلمه"خیرا"در جمله" إِنْ یَعْلَمِ اللّٰهُ فِی قُلُوبِکُمْ خَیْراً " همان ایمان و پذیرش اسلام است و منظور از"خیرا"در جمله بعد پاداشهای مادی و معنوی است که در سایه اسلام و ایمان عاید آنها میشود،و به مراتب بالاتر از مبلغی است که به عنوان"فداء"پرداختهاند.
علاوه بر این پاداشها لطف دیگری نیز در باره شما کرده"و گناهانی را که در سابق و قبل از پذیرش اسلام مرتکب شدید،میبخشد،و خداوند آمرزنده و مهربان است".( وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ) ***و از آنجا که ممکن بود بعضی از اسیران از این برنامه سوء استفاده کنند و با اظهار اسلام به قصد خیانت و انتقامجویی در صفوف مسلمانان در آیند،در آیه بعد هم به آنها اخطار میکند،و هم به مسلمانان هشدار میدهد و میگوید:
"و اگر بخواهند به تو خیانت کنند چیز تازهای نیست،آنها پیش از این هم به خدا خیانت کردند"،( وَ إِنْ یُرِیدُوا خِیٰانَتَکَ فَقَدْ خٰانُوا اللّٰهَ مِنْ قَبْلُ ).
چه خیانتی از این بالاتر که ندای فطرت را نشنیده گرفته و حکم عقل را پشت سر انداختند،و برای خدا شریک و شبیه قائل شدند،و آئین خرافی بت پرستی را جانشین توحید ساختند.
ولی اینها نباید فراموش کنند که"خداوند تو و یارانت را بر آنها پیروز کرد" ( فَأَمْکَنَ مِنْهُمْ ).
در آینده نیز اگر راه خیانت را بپویند به پیروزی نخواهند رسید،باز هم گرفتار شکست خواهند شد.
خداوند از نیات آنها آگاه است و دستوراتی را که در باره اسیران داده است بر طبق حکمت میباشد،زیرا"خداوند علیم و حکیم است"( وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ).
در تفسیرهای شیعه و اهل سنت در ذیل دو آیه فوق نقل شده که گروهی از انصار از پیامبر ص اجازه خواستند که از"عباس"عموی پیامبر ص که در میان اسیران بدر بود -به احترام آن حضرت ص-فدیه گرفته نشود، ولی پیامبر ص فرمود:"
و اللّٰه لا تذرون منه درهما "یعنی به خدا سوگند، حتی از یک درهم آن نیز صرف نظر نکنید.(اگر گرفتن فداء قانون خدا است باید در باره همه حتی عموی من اجرا شود،و فرق میان او و سایرین نباشد).
پیامبر ص به عباس فرمود از طرف خودت و فرزند برادرت(عقیل بن ابی طالب)باید فداء دهی،عباس(که علاقه خاصی به مال داشت)گفت ای محمد! میخواهی مرا چنان فقیر کنی که دست پیش روی طایفه قریش دراز کنم؟!پیامبر ص گفت از همان ذخیرهای که نزد همسرت ام الفضل گذاردی و گفتی اگر من در میدان جنگ کشته شدم،این مال را مخارج خود و فرزندانت قرار ده، فدیه را بپرداز! عباس از این موضوع سخت در تعجب فرو رفت،و گفت چه کسی این خبر را به تو داده؟(در حالی که کاملا محرمانه بوده است)پیامبر ص فرمود
جبرئیل از طرف خداوند.
عباس گفت سوگند به کسی که محمد ص به آن سوگند یاد میکند، هیچ کس جز من و همسرم از این راز آگاهی نداشت،سپس گفت"اشهد انک رسول اللّٰه"و مسلمان شد.
همه اسیران بدر پس از آزادی به مکه باز گشتند،جز"عباس"و"عقیل" و"نوفل"که قبول اسلام کردند و در مدینه ماندند،و آیات فوق اشاره به وضع آنها میکند (1).
در مورد اسلام آوردن عباس در بعضی از تواریخ چنین آمده که پس از قبول اسلام به مکه بازگشت،و پیامبر ص را به وسیله نامه از توطئههای مشرکان آگاه میساخت سپس قبل از سال هشتم هجرت سال فتح مکه به مدینه هجرت نمود.
در کتاب"قرب الاسناد"از امام باقر ع از پدرش امام سجاد ع چنین نقل شده که روزی اموال قابل ملاحظهای نزد پیامبر ص آوردند،پیامبر ص رو به عباس کرد و فرمود عبایت را بگشا،و قسمتی از این مال را برگیر، عباس چنین کرد،سپس پیغمبر ص فرمود این از همان است که خداوند فرموده و آیه" یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِمَنْ فِی أَیْدِیکُمْ ..."را تلاوت کرد (2).
اشاره به اینکه وعده خدا راجع به جبران اموالی که از شما گرفته شده هم اکنون عملی شد.
و از این حدیث معلوم میشود،که پیامبر ص در صدد بود اسیرانی را که اسلام آوردند به نحو احسن تشویق و اموالی را که پرداختهاند به طرز بهتری جبران کند.
إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِینَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولٰئِکَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یُهٰاجِرُوا مٰا لَکُمْ مِنْ وَلاٰیَتِهِمْ مِنْ شَیْءٍ حَتّٰی یُهٰاجِرُوا وَ إِنِ اِسْتَنْصَرُوکُمْ فِی اَلدِّینِ فَعَلَیْکُمُ اَلنَّصْرُ إِلاّٰ عَلیٰ قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ مِیثٰاقٌ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (72) وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ إِلاّٰ تَفْعَلُوهُ تَکُنْ فِتْنَةٌ فِی اَلْأَرْضِ وَ فَسٰادٌ کَبِیرٌ (73) وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِینَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ (74) وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا مَعَکُمْ فَأُولٰئِکَ مِنْکُمْ وَ أُولُوا اَلْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلیٰ بِبَعْضٍ فِی کِتٰابِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (75)
72-آنها که ایمان آوردند و مهاجرت نمودند و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کردند و آنها که پناه دادند و یاری نمودند،اولیاء(یاران و مسئولان و مدافعان) یکدیگرند،و آنها که ایمان آوردند و مهاجرت نکردند هیچگونه ولایت(و تعهد و مسئولیت)در برابر آنها ندارید تا هجرت کنند و(تنها)اگر از شما در(حفظ) دین(خود)یاری طلبند بر شما است که آنها را یاری کنید جز بر ضد گروهی که
میان شما و آنها پیمان(ترک مخاصمه)است و خداوند به آنچه عمل میکنید بینا است.
73-و آنها که کافر شدند اولیاء(و یاران و مدافعان)یکدیگرند،اگر(این دستور را) انجام ندهید فتنه و فساد عظیمی در زمین روی میدهد.
74-و آنها که ایمان آوردند و هجرت نمودند و جهاد در راه خدا کردند،و آنها که پناه دادند و یاری کردند،آنان مؤمنان حقیقیاند،برای آنها آمرزش(و رحمت خدا) و روزی شایستهای است.
75-و آنها که بعدا ایمان آوردند و هجرت کردند و با شما جهاد نمودند از شما هستند و خویشاوندان نسبت به یکدیگر(از دیگران)در احکامی که خدا مقرر داشته سزاوارترند خداوند به همه چیز دانا است
چهار گروه مختلف
این آیات که آخرین فصل سوره انفال است بحثی را در باره"مهاجرین" و"انصار"و گروههای دیگر مسلمین و ارزش وجودی هر یک از آنان،مطرح کرده و بحثهای گذشته پیرامون جهاد و مجاهدان را بدین وسیله تکمیل میکند.
به تعبیر دیگر در این آیات نظام جامعه اسلامی از نظر پیوندهای مختلف بیان شده است،زیرا برنامه"جنگ"و"صلح"مانند سایر برنامههای عمومی بدون در نظر گرفتن یک پیوند صحیح اجتماعی ممکن نیست.
در این آیات سخن از پنج گروه که چهار گروه آن از مسلمانان و یک گروه از غیر مسلمانانند به میان آمده است:آن چهار گروه عبارتند از:
1-مهاجران نخستین 2-انصار و یاران مدینه
3-آنها که ایمان آوردند ولی مهاجرت نکردند.
4-آنها که بعدا ایمان آوردند و به مهاجران پیوستند.
در نخستین آیه مورد بحث میگوید:"کسانی که ایمان آوردند و مهاجرت کردند و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد نمودند و کسانی که پناه دادند و یاری کردند اولیاء و هم پیمان و مدافعان یکدیگرند"( إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ الَّذِینَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولٰئِکَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ ).
در این قسمت از آیه اشاره بدو گروه"اول"و"دوم"شده است،یعنی مؤمنانی که در مکه ایمان آورده بودند و پس از آن به مدینه هجرت کردند،و مؤمنانی که در مدینه به پیامبر ایمان آوردند و به یاری و حمایت او و مهاجران برخاستند،و آنها را اولیاء و حامیان و متعهدان در برابر یکدیگر معرفی میکند.
جالب توجه اینکه برای گروه نخست چهار صفت بیان کرده اول ایمان، دوم هجرت،و سوم جهاد مالی و اقتصادی(از طریق صرف نظر کردن از اموال خود در مکه و یا صرف کردن از اموال خویش در غزوه بدر و مانند آن)و چهارم جهاد با خون و جان خویش در راه خدا و در مورد"انصار"دو صفت ذکر شده نخست"ایواء"(پناه دادن)دوم یاری کردن و با ذکر جمله" بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ "همه را در برابر یکدیگر متعهد و مسئول میداند.
در حقیقت این دو گروه در بافت جامعه اسلامی یکی به منزله"تار"و دیگری به منزله"پود"بود و هیچکدام از دیگری بی نیاز نبود.
سپس به گروه سوم اشاره کرده،میگوید:"آنها که ایمان آوردند و مهاجرت نکردند و به جامعه نوین شما نپیوستند هیچگونه ولایت و تعهد و مسئولیتی در برابر آنها ندارید تا اقدام به هجرت کنند"( وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یُهٰاجِرُوا
مٰا لَکُمْ مِنْ وَلاٰیَتِهِمْ مِنْ شَیْءٍ حَتّٰی یُهٰاجِرُوا
) و در جمله بعد تنها یک نوع حمایت و مسئولیت را استثنا کرده و آن را در باره این گروه اثبات میکند و میگوید:"هر گاه این گروه(مؤمنان غیر مهاجر) از شما بخاطر حفظ دین و آئینشان یاری بطلبند(یعنی تحت فشار شدید دشمنان قرار گیرند)بر شما لازم است که بیاری آنها بشتابید"( وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ فَعَلَیْکُمُ النَّصْرُ ).
"مگر زمانی که مخالفان آنها جمعیتی باشند که میان شما و آنان پیمان ترک مخاصمه بسته شده"( إِلاّٰ عَلیٰ قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ مِیثٰاقٌ ) و به تعبیر دیگر لزوم دفاع از آنان در صورتی است که در برابر دشمنان مشترک قرار گیرند اما اگر در برابر کفاری که با شما پیمان بستهاند واقع شوند احترام به پیمان از دفاع از این گروه بیحال لازمتر است!.
و در پایان آیه برای رعایت حدود این مسئولیتها و دقت در انجام این مقررات میگوید"و خداوند به آنچه انجام میدهید بصیر و بینا است"( وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ ) همه اعمال شما را میبیند و از تلاشها و کوششها و مجاهدتها و احساس مسئولیتها آگاه است،همچنین از بی اعتنایی و سستی و تنبلی و عدم احساس مسئولیت در برابر این وظائف بزرگ با خبر میباشد!.
***در آیه دوم به نقطه مقابل جامعه اسلامی،یعنی جامعه کفر و دشمنان اسلام اشاره کرده و میگوید:"آنها که کافر شدند بعضی اولیای بعضی دیگرند"( وَ الَّذِینَ کَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ ) یعنی پیوند آنها تنها با خودشان است،و شما حق ندارید با آنها پیوندی داشته باشید،و از آنها حمایت کنید و یا آنها را به حمایت خود دعوت نمائید،
نه به آنها پناه دهید و نه از آنها پناه بخواهید،و بطور خلاصه آنها نباید در تار و پود جامعه اسلامی داخل باشند،و نه شما در تار و پود جامعه آنها.
سپس به مسلمانان هشدار میدهد که"اگر این دستور مهم اسلامی را نادیده بگیرید،فتنه و فساد عظیمی در زمین و در محیط جامعه شما به وجود خواهد آمد" ( إِلاّٰ تَفْعَلُوهُ تَکُنْ فِتْنَةٌ فِی الْأَرْضِ وَ فَسٰادٌ کَبِیرٌ ) چه فتنه و فسادی از این بالاتر که خطوط پیروزی شما محو میگردد و دسائس دشمنان در جامعه شما کارگر میشود،و نقشههای شوم آنها در راه برانداختن آئین حق و عدالت از نو جان میگیرد. ***در آیه بعد بار دیگر روی اهمیت مقام مهاجران و انصار و موقعیت و تاثیر و نفوذ آنها در پیشبرد اهداف جامعه اسلامی تکیه کرده و از آنها به اینگونه تقدیر میکند:
"آنها که ایمان آوردند و هجرت کردند و در راه خدا جهاد نمودند و آنها که پناه دادند و یاری کردند،مؤمنان حقیقی و راستین هستند"( وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ الَّذِینَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولٰئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا ) زیرا در روزهای سخت و دشوار و ایام غربت و تنهایی اسلام هر یک به نوعی به یاری آئین خدا و پیامبر ص شتافتند.
و"آنها به خاطر این فداکاریهای بزرگ آمرزش و روزی شایستهای خواهند داشت"( لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ ) هم در پیشگاه خدا و جهان دیگر از مواهب بزرگی برخوردارند و هم بهرهای شایسته از عظمت و سربلندی و پیروزی و امنیت و آرامش در این جهان خواهند داشت.
در آخرین آیه،به چهارمین گروه مسلمانان یعنی"مهاجران بعدی"اشاره کرده،میگوید"آنها که بعد از این ایمان بیاورند و هجرت کنند و با شما در جهاد شرکت جویند آنها نیز از شمایند"( وَ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا مَعَکُمْ فَأُولٰئِکَ مِنْکُمْ ) یعنی جامعه اسلامی یک جامعه مدار بسته و انحصاری نیست،بلکه درهایش به سوی همه مؤمنان و مهاجران و مجاهدان آینده نیز گشوده است،هر چند مهاجران نخستین مقام و منزله خاصی دارند،ولی این برتری به آن معنی نیست که مؤمنان و مهاجران آینده که در زمان نفوذ و پیشرفت اسلام به آن گرویدند و به سوی آن آمدند،جزء بافت جامعه اسلامی نباشند.
و در پایان آیه اشاره به ولایت و اولویت خویشاوندان نسبت به یکدیگر کرده،میگوید:"خویشاوندان(نیز)نسبت به یکدیگر و در احکامی که خداوند بر بندگانش مقرر داشته اولویت دارند"( وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلیٰ بِبَعْضٍ فِی کِتٰابِ اللّٰهِ ).
در حقیقت در آیات گذشته سخن از ولایت و اولویت عمومی مسلمانان نسبت به یکدیگر بود و در این آیه اخیر تاکید میکند که این ولایت و اولویت در مورد خویشاوندان به صورت قویتر و جامعتری است،زیرا خویشاوندان مسلمان علاوه بر ولایت ایمان و هجرت،ولایت خویشاوندی نیز دارند.
به همین جهت آنها از یکدیگر ارث میبرند،در حالی که غیر خویشاوندان از یکدیگر ارث نمیبرند.
بنا بر این آیه اخیر تنها حکم ارث را بیان نمیکند،بلکه معنی وسیعی دارد که ارث هم جزء آن است و اگر مشاهده میکنیم که در احکام ارث در روایات اسلامی و در تمام کتب فقهی به این آیه و آیه مشابه آن در سوره احزاب استدلال شده،دلیل بر این نیست که منحصر به مساله ارث باشد،بلکه میتواند روشنگر
یک قانون کلی که ارث هم بخشی از آن است،بوده باشد.
و لذا میبینیم در مساله جانشینی پیامبر ص که در مفهوم ارث مالی داخل نیست به این آیه-در بعضی از روایات اسلامی-استدلال شده است،و نیز در مساله غسل میت و مانند آن به همین آیه برای اولویت خویشاوندان استدلال کردهاند.
با توجه به آنچه در بالا گفته شد،روشن میشود که اصرار جمعی از مفسران بر اینکه آیه اخیر منحصرا مساله ارث را بیان میکند،بی دلیل است،و اگر بخواهیم چنین تفسیری را انتخاب کنیم تنها راهش این است که آن را به صورت یک استثنا از"ولایت مطلقه"ای که در آیات گذشته برای عموم مهاجران و انصار بیان شده است،بدانیم،و بگوئیم آیه اخیر میگوید ولایت عمومی مسلمانان نسبت به یکدیگر شامل ارث نمیشود.
و اما احتمال اینکه آیات گذشته شامل ارث هم بشود،و سپس آیه اخیر این حکم را نسخ کرده باشد،بسیار بعید به نظر میرسد،زیرا ارتباط مفهومی و پیوستگی این آیات با یکدیگر از نظر معنوی،و حتی شباهت لفظی،نشان میدهد که همه با هم نازل شده است،و از این رو نمیتواند ناسخ و منسوخ بوده باشد.
و به هر حال مناسبترین تفسیر با مفهوم آیات همان است که در آغاز گفتیم.
و در آخرین جمله این آیه که آخرین جمله سوره انفال است،میفرماید "خداوند به هر چیزی دانا است".( إِنَّ اللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ) تمام احکامی را که در زمینه"انفال"و"غنائم جنگی"و"نظام جهاد" و"صلح"و"احکام اسیران جنگی"و مسائل مربوط به"هجرت"و مانند آن در این سوره نازل کرده است همه را روی حساب و برنامه دقیقی بیان نموده که با روح جامعه انسانی و عواطف بشری و مصالح همه جانبه آنها کاملا منطبق است.
بررسی تاریخ اسلام نشان میدهد که این دو موضوع دو عامل اصیل در پیروزی اسلام در برابر دشمنان نیرومند بوده،اگر هجرت نبود اسلام در محیط خفقانآور مکه از میان میرفت،و اگر جهاد نبود اسلام هیچگاه رشد و نمو نمیکرد.
هجرت اسلام را از شکل منطقهای بیرون آورد و در شکل جهانی قرار داد، و جهاد به مسلمانان آموخت که اگر تکیه بر قدرت نکنند دشمنانی که پایبند منطق و حرف حساب نیستند هیچگونه حقی برای آنها قائل نخواهند شد!.
هم اکنون برای نجات اسلام از بنبستها و شکستن موانع مختلفی که دشمنان از هر سو در برابر آن ایجاد کردهاند راهی جز احیای اصل"هجرت" و"جهاد"نیست،هجرت صدای آنها را بگوش جهانیان میرساند و دلهای آماده و نیروهای سازنده و اقوامی را که تشنه حق و عدالتند در اختیار آنها میگذارد و جهاد به آنها حرکت و حیات میبخشد و مخالفان لجوجی را که جز منطق زور بگوششان فرو نمیرود از سر راه خود بر میدارد.
در اسلام چند هجرت واقع شد:
هجرت مسلمانان مکه به"حبشه"که هم بذر اسلام را در بیرون جزیره عرب پاشید و هم سنگری برای مسلمانان معدود نخستین در برابر فشار شدید دشمن بود.
و هجرت پیامبر و مسلمانان نخستین به مدینه،این مهاجران که گاهی از آنها به مهاجرین بدر تعبیر میشود اهمیت فوق العادهای در تاریخ اسلام دارند،زیرا به ظاهر به سوی یک آینده کاملا تاریک حرکت کردند،و در حقیقت برای خدا از همه سرمایههای مادی خود چشم پوشیدند.
این مهاجران که از آنها به"المهاجرون الاولون"تعبیر میشود در
حقیقت سنگ زیر بنای کاخ پر شکوه اسلام را تشکیل داده بودند،و قرآن از آنها با عظمت خاصی سخن میگوید چرا که از فداکارترین مسلمانها محسوب میشدند.
و"هجرت ثانیه"که به هجرت گروهی از مسلمانان بعد از صلح حدیبیه و بدست آمدن یک محیط نسبتا امن بدنبال این صلح صورت گرفت گفته میشود و گاهی به هجرت تمام کسانی که بعد از واقعه بدر تا زمان فتح مکه به مدینه مهاجرت کردند این عنوان گفته میشود.
پس از فتح مکه هجرت به آن صورت سابق یعنی حرکت از مکه به مدینه از میان رفت،زیرا مکه تبدیل به یک شهر اسلامی شد و حدیث"لا هجرة بعد الفتح" که از پیامبر ص نقل شده اشاره به همین موضوع است.
ولی این سخن به آن مفهوم نیست که مسئله"هجرت"در اسلام به کلی منتفی شد،-آن چنان که بعضی پنداشتهاند-بلکه موضوع هجرت از مکه به مدینه منتفی گشت،و گرنه هر گاه شرائطی همانند شرائط زندگی مسلمانان نخستین پیدا شود قانون هجرت در باره آنها به قوت خود باقی است و تا آن روز که اسلام سراسر جهان را بگیرد بر قرار خواهد بود.
متاسفانه امروز مسلمانان بر اثر فراموش کردن این اصل مهم اسلامی غالبا در لاک خود فرو رفتهاند،در حالی که مبشران مسیحی و مبلغان فرق ضاله و مذاهب استعماری بشرق و غرب و شمال و جنوب دنیا مهاجرت میکنند حتی به میان قبائل وحشی و آدمخوار و حتی به مناطق قطب شمال و جنوب زمین،در واقع این دستور از آن مسلمانها است،و عملش از دیگران!.
عجبتر اینکه در اطراف شهرهای بزرگ اسلامی روستاهای زیادی گاهی با فاصله چند فرسخ وجود دارد که از مسائل اسلامی بیخبر و گاهی حتی رنگ یک مبلغ اسلامی را به خود ندیدهاند،لذا محیط آنها محیط آمادهای است برای نشو و نمای جرثومههای فساد و مذاهب ساختگی و استعماری،و معلوم نیست مسلمانان
امروز که وارث مهاجران اولین هستند چه پاسخی در برابر خدا برای این وضع فراهم ساختهاند؟!گرچه اخیرا حرکتی در این زمینه دیده میشود.ولی هرگز کافی نیست.
بهر حال موضوع هجرت و نقش آن در تاریخ و سرنوشت مسلمانان مهمتر از آن است که با این مختصر بتوان تمام جوانب آن را بررسی کرد.(در جلد چهارم تفسیر نمونه صفحه 89 به بعد نیز در این باره سخنانی داشتیم،در آینده نیز ذیل آیات مناسب بخواست خدا باز سخن خواهیم گفت).
جمعی از برادران اهل سنت از احترام و اهمیتی که قرآن برای"مهاجران اولین"قائل شده خواستهاند چنین استفاده کنند که آنها تا پایان عمر مرتکب هیچگونه خلافی نشدند،و باید بدون چون و چرا،همه را بدون استثنا محترم بشماریم سپس این موضوع را به همه"صحابه"به خاطر تمجیدی که قرآن از آنها در جریان بیعت رضوان و غیر آن کرده،تعمیم دادهاند،و عملا صحابه را بدون در نظر گرفتن اعمالشان،انسانهای استثنایی شمرده و اجازه هر گونه نقد و و بررسی در کارهایشان را از خود سلب کردهاند.
از جمله مفسر معروف نویسنده المنار ذیل آیات مورد بحث حمله شدیدی به شیعه کرده که چرا آنها روی بعضی از مهاجران اولین انگشت میگذارند و انتقاد میکنند؟!!.در حالی که توجه ندارند اینگونه اعتقاد در باره صحابه چه تضادی با روح اسلام و تاریخ آن دارد؟!.
شک نیست که"صحابه"مخصوصا مهاجران نخستین احترام خاصی دارند، ولی این احترام تا آن زمانی بوده است که در مسیر صحیح گام بر میداشتند و فداکاری به خرج میدادند اما از آن روز که گروهی از صحابه از مسیر واقعی
اسلام منحرف شدند مسلمان قضاوت قرآن در باره آنها چیز دیگری خواهد بود.
فی المثل ما چگونه میتوانیم"طلحه"و"زبیر"را در برابر شکستن بیعت و مخالفت با پیشوایی که گذشته از تصریح پیامبر(ص)از طرف عموم مسلمانان و حتی خودشان انتخاب شده بود،تبرئه کنیم؟ما چگونه میتوانیم دامن آنها را از خون هفده هزار مسلمان که در میدان جنگ جمل به خاک ریخته شد بشوئیم،کسی که خون یک نفر بیگناه را به زمین بریزد هیچ عذری در پیشگاه خدا نخواهد داشت، هر کس که باشد، تا چه رسد به این عده زیاد اصولا مگر میتوان هم"علی و و یارانش"را در میدان جنگ جمل بر حق داشت و هم"طلحه و زبیر"و بعضی دیگر از صحابه را که به آنها پیوسته بودند؟ آیا هیچ منطق و عقلی این تضاد روشن را میپذیرد؟آیا میتوانیم با عنوان"تنزیه صحابه"چشم روی هم بگذاریم و آنها را"تافته جدا بافته" بدانیم و سراسر تاریخ اسلام را بعد از پیامبر بدست فراموشی بسپاریم و ضابطه اسلامی" إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ "را زیر پا بگذاریم؟!این چه قضاوت غیر منطقی است؟ اصولا چه مانعی دارد که شخص یا اشخاصی یک روز در صف بهشتیان و طرفداران حق باشند و روز دیگری در صف دوزخیان و دشمنان حق قرار گیرند؟ مگر همه کس معصومند؟مگر این همه دگرگونی در حالات اشخاص با چشم خود ندیدهایم؟ داستان"اصحاب رده"یعنی مرتد شدن جمعی از مسلمانان بعد از رحلت پیغمبر را همه اعم از شیعه و اهل سنت در کتابهای خود نقل کردهاند که خلیفه اول به جنگ با آنها برخاست و آنها را بر سر جای خود نشاند آیا هیچیک از "اصحاب رده"پیامبر ص را ندیده و در صف صحابه نبودند؟! شگفتانگیزتر اینکه برای نجات از این تضاد و بنبست عجیب بعضی
موضوع"اجتهاد"را دستاویز قرار داده و میگویند افرادی مانند"طلحه"و "زبیر"و"معاویه"!و همکاران آنها مجتهد بودند و اشتباه کردند،اما گناهی از آنها سر نزد بلکه اجر و پاداش در برابر همین اعمالشان از خداوند خواهند گرفت!! راستی چه منطق رسوایی است؟مگر قیام بر ضد جانشینی پیامبر ص و شکستن پیمان،و ریختن خون هزاران بی گناه آنهم بخاطر جاهطلبی،و رسیدن به مال و مقام،موضوع پیچیده و نامعلومی است که کسی از زشتی آن با خبر نباشد؟آیا ریختن آن همه خون بی گناهان در پیشگاه خداوند اجر و پاداش دارد؟! اگر ما این چنین بخواهیم گروهی از صحابه را که مرتکب جنایاتی شدند تبرئه کنیم بطور مسلم هیچ گنهکاری در دنیا وجود نخواهد داشت و با این منطق همه قاتلان و جانیان و جباران را تبرئه خواهیم کرد.
اینگونه دفاعهای بیرویه از صحابه سبب بدبینی به اصل اسلام خواهد شد.
بنا بر این چارهای جز این نداریم که برای همه مخصوصا صحابه پیامبر احترام قائل شویم ولی تا آن روز که از مسیر حق و عدالت و برنامههای اسلام منحرف نشده باشند!.
همانگونه که در تفسیر سوره نساء اشاره کردیم،در زمان جاهلیت عرب ارث از یکی از سه راه بود:از طریق"نسب"(نسب در نزد آنها تنها منحصر به فرزندان پسر بود و کودکان و زنان از بردن ارث محروم بودند)!و از طریق "تبنی"یعنی"پسر خواندگی"و از طریق"عهد"و"پیمان"که از آن تعبیر
به"ولاء"میکردند. (1)
در آغاز اسلام که هنوز قانون ارث نازل نشده بود،به همین روش عمل میشد،اما به زودی مساله"اخوت اسلامی"جای آن را گرفت،و تنها مهاجران و انصار که با یکدیگر پیمان اخوت بسته بودند،از یکدیگر ارث میبردند،پس از مدتی که اسلام گسترش بیشتری پیدا کرد،ارث انتقال به خویشاوندان نسبی و سببی پیدا کرد،و حکم اخوت اسلامی در زمینه ارث منسوخ گشت و قانون نهایی ارث نازل گشت،که در آیات فوق و آیه 6 سوره احزاب به آن اشاره شده است،آنجا که میفرماید:( وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلیٰ بِبَعْضٍ فِی کِتٰابِ اللّٰهِ ).
اینها همه از نظر تاریخ مسلم است ولی همانگونه که گفتیم جمله " وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ "که در آیات مورد بحث آمده،اختصاص به مساله ارث ندارد،بلکه معنی وسیعی را میرساند که ارث جزء آن است (2).
مفسران در تفسیر این دو کلمه که در آیات مورد بحث آمده است،احتمالات گوناگونی دادهاند،اما آنچه با مفهوم آیه سازگارتر است،این است که منظور از"فتنه"اختلاف و پراکندگی و تزلزل مبانی عقیدهای مسلمانان بر اثر وسوسههای دشمنان است،و"فساد"هر گونه نابسامانی و خرابی نظامات مختلف اجتماعی را شامل میشود،مخصوصا ریخته شدن خون بی گناهان و ناامنی و مانند آنها.
در حقیقت قرآن مجید به مسلمانان هشدار میدهد که اگر پیوند ارتباط و تعاون و برادری را با هم محکم نکنند،و از دشمنان قطع پیوند و همکاری ننمایند روز بروز تشتت و پراکندگی در صفوف آنها بیشتر میشود،و با نفوذ دشمنان در مجتمع اسلامی،و وسوسههای اغواگر آنان پایههای ایمان سست و متزلزل میگردد،و از این راه فتنه عظیمی دامانشان را خواهد گرفت.
هم چنین بر اثر نبودن پیوند محکم اجتماعی و رخنه دشمن در صفوف آنها، انواع مفاسد،ناامنی،خونریزی و تباهی اموال و فرزندان و نابسامانیها در اجتماع آنها آشکار خواهد شد،و"فساد کبیر"همه جا را فرا خواهد گرفت.
***پروردگارا!جامعه اسلامی ما را به لطفت بیدار کن.
از خطرات پیوند و همکاری با دشمنان آگاه ساز.
و در پرتو خود آگاهی و وحدت کلمه،اجتماعمان را از"فتنه"و "فساد"پاک فرما!..
"پایان تفسیر سوره أنفال"
توجه به این نکات قبل از تفسیر سوره لازم است:
1-نامهای این سوره.
مفسران برای این سوره نامهای زیادی که بالغ بر ده نام میشود ذکر کردهاند، که از همه معروفتر"برائت"و"توبه"و"فاضحه"است،و هر یک از این نامها دلیل روشنی دارد،نام"برائت"به این جهت بر این سوره گذارده شده که آغاز آن برائت و بیزاری خداوند از مشرکان پیمانشکن است.
و"توبه"به این خاطر است که در این سوره سخن از"توبه"فراوان به میان آمده،و نامگذاری به"فاضحه"به جهت آن است که آیات مختلفی از آن موجب رسوایی و فضاحت منافقان و پردهبرداری از روی اعمالشان بوده است.
2-تاریخچه نزول سوره
این سوره آخرین سوره یا از آخرین سورههایی است که بر پیامبر ص در مدینه نازل گردید،و همانگونه که گفتیم دارای 129 آیه است. آغاز نزول آن را در سال نهم هجرت میدانند،و مطالعه آیات سوره نشان میدهد که قسمتی از آن پیش از جنگ تبوک،و قسمتی به هنگام آمادگی برای جنگ،و بخش دیگری از آن پس از مراجعت از جنگ نازل شده است. از آغاز سوره تا آیه 28 قبل از فرا رسیدن مراسم حج نازل گردیده،و همانطور که شرح آن به خواست خدا خواهد آمد،آیات آغاز این سوره که پیرامون وضع باقیمانده مشرکان بود در مراسم حج به وسیله امیر مؤمنان علی ع به مردم ابلاغ شد.
3-محتوای سوره
از آنجا که این سوره به هنگام اوج گرفتن در جزیره عرب و پس از در هم شکسته شدن آخرین مقاومت مشرکان نازل گردیده،محتوای آن دارای اهمیت ویژه و فرازهای حساسی است. قسمت مهمی از آن پیرامون باقیمانده مشرکان و بت پرستان و قطع رابطه با آنها،و الغاء پیمانهایی است که با مسلمانان داشتند(بخاطر نقض مکرر این پیمانها از طرف آنان)تا بقایای بت پرستی برای همیشه از محیط اسلام بر چیده شود. و از آنجا که با گسترش اسلام و در هم شکسته شدن صفوف دشمنان عدهای تغییر چهره داده،خود را در صفوف مسلمانان جای دادند،تا در فرصت مناسب به اسلام ضربه کاری زنند،قسمت مهم دیگری از این سوره از منافقان و سرنوشت آنان سخن میگوید،و به مسلمانان شدیدا هشدار میدهد و نشانههای منافقان را بر میشمرد. بخش دیگری از این سوره پیرامون اهمیت جهاد در راه خدا است،زیرا در این موقع حساس غفلت از این موضوع حیاتی باعث ضعف و عقبنشینی و یا شکست مسلمانان میشد. بخش مهم دیگری از این سوره به عنوان تکمیل بحثهای گذشته از انحراف اهل کتاب(یهود و نصاری)از حقیقت توحید،و انحراف دانشمندانشان از وظیفه رهبری و روشنگری سخن میگوید. و نیز در آیات دیگری به تناسب بحثهای مربوط به جهاد،مسلمانان را به اتحاد و فشردگی صفوف دعوت میکند و متخلفین یعنی افراد سست و تنبلی که به بهانههای مختلف شانه از زیر بار وظیفه جهاد تهی میکردند شدیدا سرزنش و ملامت و به عکس از مهاجرین نخستین و سایر مؤمنان راستین مدح و ستایش میکند. و از آنجا که جامعه گسترده اسلامی در آن روز نیازهای مختلفی پیدا کرده بود،که میبایست بر طرف گردد،به همین مناسبت بحثی از زکات،و پرهیز از تراکم و کنز ثروت،و لزوم تحصیل علم،و وجوب تعلیم افراد نادان را یاد آور میشود. علاوه بر مباحث فوق،مباحث دیگری مانند داستان هجرت پیامبر ص، مساله ماههای حرام که جنگ در آن ممنوع است،موضوع گرفتن جزیه از اقلیتها و امثال آن به تناسب مطرح گردیده است.
4-چرا این سوره"بسم اللّٰه"ندارد؟
پاسخ این سؤال را چگونگی شروع این سوره به ما میدهد،زیرا این سوره در واقع با اعلان جنگ به دشمنان پیمانشکن،و اظهار برائت و بیزاری و پیش گرفتن یک روش محکم و سخت در مقابل آنان آغاز شده است،و روشنگر خشم خداوند نسبت به این گروه است و با" بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ "که نشانه صلح و دوستی و محبت و بیان کننده صفت رحمانیت و رحیمیت خدا است،تناسب ندارد. این موضوع در روایتی از علی ع نقل شده است 1. گروهی نیز معتقدند چون این سوره در حقیقت دنباله سوره انفال است، زیرا در سوره انفال پیرامون پیمانها سخن گفته شده،و در این سوره پیرامون الغای پیمانهای پیمانشکنان بحث شده،لذا "بسم اللّٰه" در میان این دو ذکر نشده است. روایتی نیز در این باره از امام صادق ع نقل شده است 1. و هیچ مانعی ندارد که علت ترک "بسم اللّٰه" هر دو موضوع باشد، که به یکی در روایت نخست و به دیگری در روایت دوم اشاره شده است.
5-فضیلت و سازندگی این سوره
در روایات اسلامی اهمیت خاصی به تلاوت این سوره و سوره انفال،داده شده است،از جمله در روایتی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:" من قرأ برائة و الانفال فی کل شهر لم یدخله نفاق ابدا و کان من شیعة امیر المؤمنین حقا ":"کسی که سوره برائت و انفال را در هر ماه بخواند روح نفاق در او داخل نمیشود و از پیروان راستین علی ع خواهد بود". بارها گفتهایم اهمیت فوق العادهای که در روایات به خواندن سورههای مختلف داده شده نه به این معنی است که خواندن بدون اندیشه و عمل سبب میشود که به طرز خارقالعادهای این آثار آشکار شود،و فی المثل کسی که الفاظ برائت و انفال را بدون کمترین فهم معنی آنها بخواند از نفاق بیگانه و در صف شیعیان راستین قرار خواهد گرفت،بلکه اینها در حقیقت اشاره به محتوای سوره و اثر سازنده آن در تربیت فرد و اجتماع است،که آنهم بدون فهم معنی و آمادگی برای عمل ممکن نیست،و از آنجا که صفوف مؤمنان راستین و منافقان و خطوط اصلی زندگی آنان در این دو سوره به طرز واضحی مشخص شده،و برای آنها که مرد عملند نه سخن،راه را کاملا روشن ساخته است،بنا بر این تلاوت آنها به ضمیمه فهم محتوا و پیاده کردن آن در زندگی،این اثر فوق العاده را دارد و آنها که به قرآن و آیات نورانیش همانند یک افسون مینگرند در حقیقت از روح این کتاب تربیتی و انسانساز بیگانهاند. اهمیت نکات مختلفی که در این سوره به آن اشاره شده بقدری زیاد است که از پیامبر ص نقل شده که فرمود سوره برائت و توحید با هفتاد هزار صف از صفوف ملائکه بر من نازل گردید و هر کدام اهمیت این دو سوره را توصیه میکردند! ***
6-یک واقعیت تاریخی که بعضی سعی دارند آن را بپوشانند
تقریبا تمام مفسران و مورخان اتفاق نظر دارند که هنگامی که این سوره- یا آیات نخستین آن-نازل شد و پیمانهایی را که مشرکان با پیامبر اسلام ص داشتند لغو کرد پیامبر اسلام ص برای ابلاغ این فرمان آن را به ابو بکر داد تا در موقع حج در مکه برای عموم مردم بخواند سپس آن را گرفت و به علی ع داد و علی ع مامور ابلاغ آن گردید و در مراسم حج بهمه مردم ابلاغ کرد گرچه جزئیات و شاخ و برگ آن را متفاوت نقل کردهاند ولی توجه به چند نکته زیر میتواند حقیقتی را برای ما روشن سازد: 1-"احمد حنبل"پیشوای معروف اهل سنت در کتاب"مسند"خود از "ابن عباس"چنین نقل میکند که پیامبر ص فلان شخص را(منظور ابو بکر است که از روایات آینده روشن میشود)فرستاد و سوره توبه را به او داد(تا به مردم به هنگام حج ابلاغ کند)سپس علی ع را به دنبال او فرستاد و آن را از او گرفت و فرمود" لا یذهب بها الا رجل منی و انا منه ":"ابلاغ این سوره تنها به وسیله کسی باید باشد که او از من است و من از اویم" 1. 2-و نیز در همان کتاب از"انس بن مالک"نقل میکند که پیامبر ص سوره برائت را با ابو بکر فرستاد اما هنگامی که به"ذی الحلیفه"(نام دیگرش مسجد شجره است که در یک فرسخی مدینه قرار دارد)رسید فرمود: " لا یبلغها الا انا او رجل من اهل بیتی فبعث بها مع علی ": "این سوره را جز خودم یا کسی که از خاندان من است نباید ابلاغ کند.سپس آن را با علی ع فرستاد" 1. 3-و نیز در همان کتاب به سند دیگر از علی ع نقل میکند که پیامبر ص هنگامی که سوره برائت را با او فرستاد علی ع عرض کرد ای پیامبر خدا!من خطیب و سخنور نیستم،پیامبر فرمود چارهای جز این نیست،که یا من آن را باید ببرم یا تو،علی ع گفت:اکنون که چنین است من میبرم، پیغمبر ص فرمود:" انطلق فان اللّٰه یثبت لسانک و یهدی قلبک ":"برو که خداوند زبان تو را ثابت میدارد و قلب تو را هدایت میکند"سپس پیامبر ص دستش را بر دهان علی ع گذارد(تا به برکت آن زبانش گویا و فصیح گردد) 2. 4-"نسایی"پیشوای مشهور اهل سنت در کتاب"خصائص"از"زید بن سبیع"از علی ع چنین نقل میکند که پیامبر ص سوره برائت را با ابو بکر به سوی اهل مکه فرستاد،سپس او(علی ع)را به دنبال وی فرستاد و گفت نامه را از او بگیر و به سوی مکه برو،علی ع در راه به ابو بکر رسید و نامه از او گرفت،ابو بکر محزون بازگشت و به پیامبر عرض کرد:انزل فی شیء؟ آیا در باره من آیهای نازل شده؟(که مرا از این کار عزل کردی)پیامبر ص فرمود نه،" الا انی امرت ان ابلغه انا او رجل من اهل بیتی ":"من مامور شدم که یا خودم آن را ابلاغ کنم یا مردی از خاندانم آن را ابلاغ کند" 3. 5-و نیز به سند دیگر از"عبد اللّٰه ابن ارقم"چنین نقل میکند که پیامبر ص سوره برائت را با ابو بکر فرستاد،هنگامی که قسمتی از راه را پیمود، علی را فرستاد و سوره را از او گرفت و آن را با خود(به مکه)برد و ابو بکر در دل یک نوع ناراحتی احساس کرد(و خدمت پیامبر ص آمد)پیامبر فرمود: " لا یؤدی عنی الا انا او رجل منی ". 16-دانشمند معروف"ابن کثیر"در تفسیر خود از"احمد حنبل"از "حنش"از علی ع چنین نقل میکند،هنگامی که ده آیه از سوره برائت بر پیامبر ص نازل شد،ابو بکر را خواند و او را برای تلاوت این آیات برای اهل مکه مبعوث نمود،سپس به دنبال من فرستاد،و فرمود به دنبال ابو بکر برو و هر کجا به او رسیدی نامه را از او بگیر...ابو بکر به سوی پیامبر بازگشت، و پرسید آیا در باره من چیزی نازل شده،پیامبر ص فرمود نه،" و لکن جبرئیل جاءنی فقال لن یؤدی الا انت او رجل منک " 2. 7-عین همین مضمون را"ابن کثیر"از"زید بن یسیغ"نقل کرده است 3. 8-و نیز همان دانشمند اهل سنت این حدیث را به سند دیگر از"ابو جعفر محمد بن علی بن حسین بن علی(امام باقر) ع،در تفسیر خود آورده است 4. 9-علامه"ابن اثیر"دانشمند دیگر اهل سنت در"جامع الاصول"از "ترمذی"از"انس بن مالک"چنین نقل کرده است،که پیامبر ص سوره برائت را با ابو بکر فرستاد،سپس او را خواست و فرمود: لا ینبغی لاحد ان یبلغ هذه الا رجل من اهلی،فدعا علیا فاعطاه ایاه :"برای هیچ کس سزاوار نیست که این سوره را ابلاغ کند مگر مردی از خاندانم،سپس علی ع را خواست و سوره را به او داد" 5. 10-"محب الدین طبری"اهل سنت در کتاب"ذخائر العقبی"از "ابو سعید"یا"ابو هریرة"چنین نقل میکند:رسول اللّٰه ص ابو بکر را مامور نظارت بر امر حج کرد هنگامی که به سرزمین"ضجنان"رسید،صدای شتر علی ع را شنید،و آن را شناخت،و به سراغ او آمده و گفت برای چه آمدی؟ گفت خیر است،پیامبر ص سوره برائت را با من فرستاده است،هنگامی که ابو بکر بازگشت(و از تغییر این رسالت اظهار نگرانی کرد)پیامبر فرمود: لا یبلغ عنی غیری او رجل منی یعنی علیا :هیچ کس جز خودم نباید از طرف من ابلاغ کند،مگر کسی که از من است،منظورش علی ع بود 1. در روایات دیگر تصریح شده که پیامبر ص شتر مخصوص خود را به علی سپرد تا بر آن سوار شود و به مکه برود و این دعوت را ابلاغ کند،در وسط راه هنگامی که ابو بکر صدای شتر را شنید شناخت. این حدیث با آنچه در بالا ذکر شد،در واقع یک مطلب را میرساند، و آن اینکه شتر،شتر مخصوص پیامبر ص بود که در آن موقع در اختیار علی ع قرار داده بود،زیرا ماموریت او ماموریت مهمی بود. در بسیاری دیگر از کتب معروف اهل سنت این حدیث گاهی به صورت مسند،و گاهی به صورت مرسل نقل شده است،و از احادیثی است که هیچ کس در اصل آن ایرادی ندارد. مطابق بعضی از روایات که از طرق اهل تسنن وارد شده ابو بکر پس از آنکه از منصب ابلاغ این آیات عزل شد،به عنوان امیر الحاج به مکه آمد،و بر امر حج نظارت داشت.
توضیح و بررسی:
این حدیث به روشنی فضیلت بزرگی را برای علی ع اثبات میکند،
مفسران برای این سوره نامهای زیادی که بالغ بر ده نام میشود ذکر کردهاند، که از همه معروفتر"برائت"و"توبه"و"فاضحه"است،و هر یک از این نامها دلیل روشنی دارد،نام"برائت"به این جهت بر این سوره گذارده شده که آغاز آن برائت و بیزاری خداوند از مشرکان پیمانشکن است.
و"توبه"به این خاطر است که در این سوره سخن از"توبه"فراوان به میان آمده،و نامگذاری به"فاضحه"به جهت آن است که آیات مختلفی از آن موجب رسوایی و فضاحت منافقان و پردهبرداری از روی اعمالشان بوده است.
2-تاریخچه نزول سوره
این سوره آخرین سوره یا از آخرین سورههایی است که بر پیامبر ص در مدینه نازل گردید،و همانگونه که گفتیم دارای 129 آیه است. آغاز نزول آن را در سال نهم هجرت میدانند،و مطالعه آیات سوره نشان میدهد که قسمتی از آن پیش از جنگ تبوک،و قسمتی به هنگام آمادگی برای جنگ،و بخش دیگری از آن پس از مراجعت از جنگ نازل شده است. از آغاز سوره تا آیه 28 قبل از فرا رسیدن مراسم حج نازل گردیده،و همانطور که شرح آن به خواست خدا خواهد آمد،آیات آغاز این سوره که پیرامون وضع باقیمانده مشرکان بود در مراسم حج به وسیله امیر مؤمنان علی ع به مردم ابلاغ شد.
ص :
مفسران برای این سوره نامهای زیادی که بالغ بر ده نام میشود ذکر کردهاند، که از همه معروفتر"برائت"و"توبه"و"فاضحه"است،و هر یک از این نامها دلیل روشنی دارد،نام"برائت"به این جهت بر این سوره گذارده شده که آغاز آن برائت و بیزاری خداوند از مشرکان پیمانشکن است.
و"توبه"به این خاطر است که در این سوره سخن از"توبه"فراوان به میان آمده،و نامگذاری به"فاضحه"به جهت آن است که آیات مختلفی از آن موجب رسوایی و فضاحت منافقان و پردهبرداری از روی اعمالشان بوده است.
2-تاریخچه نزول سوره
این سوره آخرین سوره یا از آخرین سورههایی است که بر پیامبر ص در مدینه نازل گردید،و همانگونه که گفتیم دارای 129 آیه است. آغاز نزول آن را در سال نهم هجرت میدانند،و مطالعه آیات سوره نشان میدهد که قسمتی از آن پیش از جنگ تبوک،و قسمتی به هنگام آمادگی برای جنگ،و بخش دیگری از آن پس از مراجعت از جنگ نازل شده است. از آغاز سوره تا آیه 28 قبل از فرا رسیدن مراسم حج نازل گردیده،و همانطور که شرح آن به خواست خدا خواهد آمد،آیات آغاز این سوره که پیرامون وضع باقیمانده مشرکان بود در مراسم حج به وسیله امیر مؤمنان علی ع به مردم ابلاغ شد.
ص :
مفسران برای این سوره نامهای زیادی که بالغ بر ده نام میشود ذکر کردهاند، که از همه معروفتر"برائت"و"توبه"و"فاضحه"است،و هر یک از این نامها دلیل روشنی دارد،نام"برائت"به این جهت بر این سوره گذارده شده که آغاز آن برائت و بیزاری خداوند از مشرکان پیمانشکن است.
و"توبه"به این خاطر است که در این سوره سخن از"توبه"فراوان به میان آمده،و نامگذاری به"فاضحه"به جهت آن است که آیات مختلفی از آن موجب رسوایی و فضاحت منافقان و پردهبرداری از روی اعمالشان بوده است.
2-تاریخچه نزول سوره
این سوره آخرین سوره یا از آخرین سورههایی است که بر پیامبر ص در مدینه نازل گردید،و همانگونه که گفتیم دارای 129 آیه است. آغاز نزول آن را در سال نهم هجرت میدانند،و مطالعه آیات سوره نشان میدهد که قسمتی از آن پیش از جنگ تبوک،و قسمتی به هنگام آمادگی برای جنگ،و بخش دیگری از آن پس از مراجعت از جنگ نازل شده است. از آغاز سوره تا آیه 28 قبل از فرا رسیدن مراسم حج نازل گردیده،و همانطور که شرح آن به خواست خدا خواهد آمد،آیات آغاز این سوره که پیرامون وضع باقیمانده مشرکان بود در مراسم حج به وسیله امیر مؤمنان علی ع به مردم ابلاغ شد.
ص :
مفسران برای این سوره نامهای زیادی که بالغ بر ده نام میشود ذکر کردهاند، که از همه معروفتر"برائت"و"توبه"و"فاضحه"است،و هر یک از این نامها دلیل روشنی دارد،نام"برائت"به این جهت بر این سوره گذارده شده که آغاز آن برائت و بیزاری خداوند از مشرکان پیمانشکن است.
و"توبه"به این خاطر است که در این سوره سخن از"توبه"فراوان به میان آمده،و نامگذاری به"فاضحه"به جهت آن است که آیات مختلفی از آن موجب رسوایی و فضاحت منافقان و پردهبرداری از روی اعمالشان بوده است.
2-تاریخچه نزول سوره
این سوره آخرین سوره یا از آخرین سورههایی است که بر پیامبر ص در مدینه نازل گردید،و همانگونه که گفتیم دارای 129 آیه است. آغاز نزول آن را در سال نهم هجرت میدانند،و مطالعه آیات سوره نشان میدهد که قسمتی از آن پیش از جنگ تبوک،و قسمتی به هنگام آمادگی برای جنگ،و بخش دیگری از آن پس از مراجعت از جنگ نازل شده است. از آغاز سوره تا آیه 28 قبل از فرا رسیدن مراسم حج نازل گردیده،و همانطور که شرح آن به خواست خدا خواهد آمد،آیات آغاز این سوره که پیرامون وضع باقیمانده مشرکان بود در مراسم حج به وسیله امیر مؤمنان علی ع به مردم ابلاغ شد.
ص :
مفسران برای این سوره نامهای زیادی که بالغ بر ده نام میشود ذکر کردهاند، که از همه معروفتر"برائت"و"توبه"و"فاضحه"است،و هر یک از این نامها دلیل روشنی دارد،نام"برائت"به این جهت بر این سوره گذارده شده که آغاز آن برائت و بیزاری خداوند از مشرکان پیمانشکن است.
و"توبه"به این خاطر است که در این سوره سخن از"توبه"فراوان به میان آمده،و نامگذاری به"فاضحه"به جهت آن است که آیات مختلفی از آن موجب رسوایی و فضاحت منافقان و پردهبرداری از روی اعمالشان بوده است.
2-تاریخچه نزول سوره
این سوره آخرین سوره یا از آخرین سورههایی است که بر پیامبر ص در مدینه نازل گردید،و همانگونه که گفتیم دارای 129 آیه است. آغاز نزول آن را در سال نهم هجرت میدانند،و مطالعه آیات سوره نشان میدهد که قسمتی از آن پیش از جنگ تبوک،و قسمتی به هنگام آمادگی برای جنگ،و بخش دیگری از آن پس از مراجعت از جنگ نازل شده است. از آغاز سوره تا آیه 28 قبل از فرا رسیدن مراسم حج نازل گردیده،و همانطور که شرح آن به خواست خدا خواهد آمد،آیات آغاز این سوره که پیرامون وضع باقیمانده مشرکان بود در مراسم حج به وسیله امیر مؤمنان علی ع به مردم ابلاغ شد.
ص :
مفسران برای این سوره نامهای زیادی که بالغ بر ده نام میشود ذکر کردهاند، که از همه معروفتر"برائت"و"توبه"و"فاضحه"است،و هر یک از این نامها دلیل روشنی دارد،نام"برائت"به این جهت بر این سوره گذارده شده که آغاز آن برائت و بیزاری خداوند از مشرکان پیمانشکن است.
و"توبه"به این خاطر است که در این سوره سخن از"توبه"فراوان به میان آمده،و نامگذاری به"فاضحه"به جهت آن است که آیات مختلفی از آن موجب رسوایی و فضاحت منافقان و پردهبرداری از روی اعمالشان بوده است.
2-تاریخچه نزول سوره
این سوره آخرین سوره یا از آخرین سورههایی است که بر پیامبر ص در مدینه نازل گردید،و همانگونه که گفتیم دارای 129 آیه است. آغاز نزول آن را در سال نهم هجرت میدانند،و مطالعه آیات سوره نشان میدهد که قسمتی از آن پیش از جنگ تبوک،و قسمتی به هنگام آمادگی برای جنگ،و بخش دیگری از آن پس از مراجعت از جنگ نازل شده است. از آغاز سوره تا آیه 28 قبل از فرا رسیدن مراسم حج نازل گردیده،و همانطور که شرح آن به خواست خدا خواهد آمد،آیات آغاز این سوره که پیرامون وضع باقیمانده مشرکان بود در مراسم حج به وسیله امیر مؤمنان علی ع به مردم ابلاغ شد.
ص :
ولی متاسفانه مانند سایر احادیثی که از اینگونه است،مورد بیمهری قرار گرفته، و جمعی تلاش و کوشش میکنند آن را یا به کلی از ارزش بیاندازند،و یا از اهمیت آن بکاهند،و برای این کار راههایی انتخاب کردهاند!. 1-گاهی مانند،نویسنده"المنار"از میان احادیث مربوط به این قسمت،تنها آن احادیثی را انتخاب کردهاند که در باره نظارت ابو بکر بر مراسم حج سخن میگوید،ولی در باره گرفتن سوره برائت از او و گفتاری که پیغمبر ص در باره علی ع فرمود سکوت اختیار کردهاند!. در حالی که سکوت قسمتی از احادیث از این موضوع دلیل بر آن نمیشود که آن همه احادیث را که در این باره بحث میکند نادیده بگیرند،روش تحقیقی ایجاب میکند که همه احادیث را مورد توجه قرار دهند،هر چند بر خلاف میل و پیشداوریهای آنها باشد. 2-زمان دیگری به تضعیف سند بعضی از احادیث مانند حدیثی که به "سماک"و"حنش"منتهی میشود،پرداختهاند.(همانند همان مفسر مذکور). در حالی که این حدیث یک طریق و دو طریق ندارد،و راوی آن منحصر به"سماک"و"حنش"نیست،بلکه به طرق متعدد در کتب معتبر آنان آمده است. 3-و زمانی به توجیههای شگفتانگیزی در باره متن حدیث پرداختهاند، مثل اینکه گفتهاند اگر پیامبر ص ماموریت ابلاغ سوره را به علی ع داد، به خاطر این بوده که بنا به عادت عرب لغو پیمانها باید به وسیله خود شخص یا یکی از خاندان او ابلاغ گردد. در حالی که اولا در طرق متعددی تصریح شده که پیغمبر ص فرمود جبرئیل برای من این دستور را آورده،و یا چنین ماموریتی پیدا کردهام. ثانیا در بعضی از طرق این احادیث که در بالا ذکر شد میخوانیم که پیامبر ص به علی ع فرمود،اگر تو این کار را نکنی من خودم باید اقدام به این کار کنم مگر عباس عموی پیغمبر یا یکی دیگر از بستگان او در میان مسلمانان وجود نداشتند که اگر علی ع نرود باید شخص پیامبر ص اقدام به این کار کند. ثالثا برای اصل این موضوع که عادت عرب چنین بوده است هیچ گونه مدرکی ذکر نکردهاند،و چنین به نظر میرسد که حدس و تخمین و گمانی برای توجیه حدیث فوق،طبق میل خود بوده است. رابعا در بعضی از طرق معتبر این حدیث جمله"لا یذهب بها الا رجل منی و انا منه"یا مانند آن آمده است که نشان میدهد پیامبر علی ع را همچون خودش و خویش را همچون او میدانست(همان مضمونی که در آیه مباهله آمده است). از آنچه در بالا آوردیم چنین نتیجه میگیریم که اگر تعصبها و پیشداوریها را کنار بگذاریم پیامبر با این کار برتر بودن مقام علی ع را از همه صحابه مشخص ساخته است،"ان هذا الا بلاغ"
مفسران برای این سوره نامهای زیادی که بالغ بر ده نام میشود ذکر کردهاند، که از همه معروفتر"برائت"و"توبه"و"فاضحه"است،و هر یک از این نامها دلیل روشنی دارد،نام"برائت"به این جهت بر این سوره گذارده شده که آغاز آن برائت و بیزاری خداوند از مشرکان پیمانشکن است.
و"توبه"به این خاطر است که در این سوره سخن از"توبه"فراوان به میان آمده،و نامگذاری به"فاضحه"به جهت آن است که آیات مختلفی از آن موجب رسوایی و فضاحت منافقان و پردهبرداری از روی اعمالشان بوده است.
2-تاریخچه نزول سوره
این سوره آخرین سوره یا از آخرین سورههایی است که بر پیامبر ص در مدینه نازل گردید،و همانگونه که گفتیم دارای 129 آیه است. آغاز نزول آن را در سال نهم هجرت میدانند،و مطالعه آیات سوره نشان میدهد که قسمتی از آن پیش از جنگ تبوک،و قسمتی به هنگام آمادگی برای جنگ،و بخش دیگری از آن پس از مراجعت از جنگ نازل شده است. از آغاز سوره تا آیه 28 قبل از فرا رسیدن مراسم حج نازل گردیده،و همانطور که شرح آن به خواست خدا خواهد آمد،آیات آغاز این سوره که پیرامون وضع باقیمانده مشرکان بود در مراسم حج به وسیله امیر مؤمنان علی ع به مردم ابلاغ شد.
ص :
بَرٰاءَةٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی اَلَّذِینَ عٰاهَدْتُمْ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (1) فَسِیحُوا فِی اَلْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ اِعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اَللّٰهِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ مُخْزِی اَلْکٰافِرِینَ (2)
1-این اعلام بیزاری خدا و پیامبر او به کسانی از مشرکان است که با آنها عهد بستهاید.
2-با این حال چهار ماه(مهلت دارید که)در زمین(آزادانه)سیر کنید(و هر جا میخواهید بروید و بیندیشید)و بدانید شما نمیتوانید خدا را ناتوان سازید(و از قدرت او فرار کنید و نیز بدانید)خداوند خوار کننده کافران است.
پیمانهای مشرکان الغاء میشود
در محیط دعوت اسلام گروههای مختلفی وجود داشتند،که پیامبر ص با هر یک از آنها طبق موضعگیریهایشان رفتار میکرد:
گروهی با پیامبر ص هیچ گونه پیمانی نداشتند،و پیامبر ص در مقابل آنها نیز هیچ گونه تعهدی نداشت.
گروههای دیگری در"حدیبیه"و مانند آن پیمان ترک مخاصمه با رسول خدا ص بسته بودند این پیمانها بعضی دارای مدت معین بود،و بعضی مدتی نداشت.
در این میان بعضی از طوائفی که با پیامبر ص پیمان بسته بودند، یک جانبه و بدون هیچ مجوزی پیمانشان را به خاطر همکاری آشکار با دشمنان اسلام شکستند،و یا در صدد از میان بردن رسول خدا ص بر آمدند، همانند یهود"بنی نضیر"و"بنی قریظه"،پیامبر ص هم در مقابل آنها شدت عمل به خرج داد،و همه را از مدینه طرد کرد،ولی قسمتی از پیمانها هنوز به قوت خود باقی بود،اعم از پیمانهای مدتدار و بدون مدت.
آیه اول مورد بحث به تمام مشرکان(بت پرستان)اعلام میکند که:
هر گونه پیمانی با مسلمانان داشتهاند،لغو خواهد شد،و میگوید"این اعلام برائت و بیزاری خداوند و پیامبرش از مشرکانی که با آنها عهد بستهاید،میباشد".
( بَرٰاءَةٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی الَّذِینَ عٰاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ). سپس برای آنها یک مهلت چهارماهه قائل میشود،که در این مدت بیاندیشند،و وضع خود را روشن سازند،و پس از انقضای چهار ماه یا باید دست از آئین بت پرستی بکشند و یا آماده پیکار گردند،و میگوید:"چهار ماه در زمین آزادانه به هر کجا میخواهید بروید"(ولی بعد از چهار ماه وضع دگرگون خواهد شد)( فَسِیحُوا فِی الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ ) (1)"اما بدانید که شما نمیتوانید خداوند را ناتوان سازید،و از قلمرو قدرت او بیرون روید"( وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اللّٰهِ ).
"و نیز بدانید که خداوند کافران مشرک و بتپرست را سرانجام خوار و رسوا خواهد ساخت".( وَ أَنَّ اللّٰهَ مُخْزِی الْکٰافِرِینَ )
1) 1) -"سیحوا"از ماده"سیاحت"به معنی گردش توام با آرامش و مهلت است.
میدانیم در اسلام مخصوصا اهمیت فوق العادهای به مساله وفای به عهد و پایبند بودن به پیمانها-حتی در برابر کافران و دشمنان-داده شده است،با این حال این سؤال پیش میآید که چگونه قرآن دستور میدهد پیمان مشرکان یک جانبه لغو گردد؟ پاسخ این سؤال با توجه به امور زیر روشن میشود.
اولا بطوری که در آیه 7 و 8 همین سوره(چند آیه بعد)تصریح شده، این لغو پیمان بدون مقدمه نبوده است،بلکه از آنها قرائن و نشانههایی بر نقض پیمان آشکار شده بود،و آنها آماده بودند در صورت توانایی بدون کمترین اعتنا به پیمانهایی که با مسلمانها دارند،ضربه کاری را بر آنها وارد سازند.
این کاملا منطقی است که اگر انسان ببیند،دشمن خود را آماده برای شکستن پیمان میکند و علائم و قرائن آن در اعمال او به قدر کافی به چشم میخورد، پیش از آنکه غافلگیر شود اعلام لغو پیمان کرده و در برابر او به پا خیزد.
ثانیا در پیمانهایی که به خاطر شرایط خاص بر قوم و ملتی تحمیل میشود، و آنها خود را ناگزیر از پذیرش آن میبینند،چه مانعی دارد که پس از قدرت و توانایی این گونه پیمانها را به طور یک جانبه لغو کنند.
آئین بت پرستی نه یک مذهب بود و نه یک مکتب عاقلانه،بلکه یک روش خرافی و موهوم و خطرناک بود،که میبایست سرانجام از جامعه انسانی برچیده شود،و اگر قدرت و قوت بت پرستان در جزیره عرب به قدری در آغاز کار زیاد بود،که پیغمبر ص مجبور شد تن به صلح و پیمان با آنها در دهد،دلیل این نخواهد بود که به هنگام کسب نیرو و قدرت به چنین پیمان تحمیلی که بر خلاف منطق و عقل و درایت است،وفادار بماند،این درست به آن میماند که یک مصلح
بزرگ در میان گاو پرستان بعضی از کشورها ظهور کند،و برای برچیدن این برنامه دست به کار تبلیغات وسیع بزند،و به هنگامی که تحت فشار قرار گیرد، به ناچار با آنها پیمان ترک مخاصمه ببندد،ولی به هنگامی که پیروان کافی پیدا کرد،قیام کند و برای جاروب کردن این افکار پوسیده دست به کار شود،و پیمان خود را با آنها ملغی شده اعلام نماید.
لذا میبینیم این حکم مخصوص مشرکان بوده و اهل کتاب و سایر اقوامی که در اطراف جزیره عربستان وجود داشتند،و به نوعی با پیامبر ص پیمان بسته بودند،پیمانشان تا پایان عمر پیامبر ص محترم شمرده شد.
به علاوه میبینیم لغو پیمان مشرکان به شکل غافلگیرانه صورت نگرفت، بلکه چهار ماه به آنها مهلت داده شد،و در مرکز اجتماع عمومی حجاز،یعنی روز عید قربان در کنار خانه کعبه این موضوع به آگاهی همه رسانده شد،تا فرصت کافی برای فکر و اندیشه بیشتر پیدا کنند،شاید دست از این آئین خرافی که مایه عقبماندگی و پراکندگی و جهل و خباثت است،بردارند،خداوند هرگز راضی نشد آنها را غافلگیر سازد و مجال تفکر را از آنها سلب کند حتی اگر آماده پذیرش اسلام نشوند مجال کافی برای تهیه نیرو بمنظور دفاع از خود داشته باشند تا در یک جنگ غیر عادلانه درگیر نشوند! اگر پیامبر ص نظر تربیتی و رعایت اصول انسانی نداشت هرگز نباید با دادن مهلت چهارماهه دشمن را از خواب بیدار کند و مجال کافی برای تهیه نیرو و آمادگی جنگی به او بدهد بلکه باید در یک روز معین پس از الغای یک جانبه پیمان،بدون مقدمه،به آنها حمله کند و بساط آنان را برچیند.
بهمین دلیل میبینیم بسیاری از بت پرستان از این مهلت چهارماهه استفاده کردند و با مطالعه بیشتر در تعلیمات اسلام به آغوش آن باز گشتند.
در پاسخ این سؤال بین مفسران گفتگو است اما آنچه از ظاهر آیات فوق بر میآید این است که شروع آن از زمانی بود که این اعلامیه برای عموم خوانده شد و میدانیم که روز خواندن آن روز عید قربان،دهم ماه ذا الحجه،بود،بنا بر این پایان آن روز دهم ماه ربیع الاول از سال بعد محسوب میشد.
حدیثی که از امام صادق ع نقل شده نیز این مطلب را تایید میکند (1).
وَ أَذٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی اَلنّٰاسِ یَوْمَ اَلْحَجِّ اَلْأَکْبَرِ أَنَّ اَللّٰهَ بَرِیءٌ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ وَ رَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اَللّٰهِ وَ بَشِّرِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ (3) إِلاَّ اَلَّذِینَ عٰاهَدْتُمْ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ ثُمَّ لَمْ یَنْقُصُوکُمْ شَیْئاً وَ لَمْ یُظٰاهِرُوا عَلَیْکُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَیْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلیٰ مُدَّتِهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلْمُتَّقِینَ (4)
3-و این اعلامی است از ناحیه خدا و پیامبرش به(عموم)مردم در روز حج اکبر(روز عید قربان)که خداوند و پیامبر او از مشرکان بیزارند،با این حال اگر توبه کنید به نفع شما است و اگر سرپیچی نمائید بدانید شما نمیتوانید خدا را ناتوان سازید(و از قلمرو قدرتش خارج شوید)و کافران را به مجازات دردناک بشارت ده.
4-مگر کسانی از مشرکان که با آنها عهد بستید و چیزی از آن فروگذار نکردند و احدی را بر ضد شما تقویت ننمودند،پیمان آنها را تا پایان مدتشان محترم بشمرید،زیرا خداوند پرهیزکاران را دوست دارد.
1) 1) -تفسیر برهان جلد 2 صفحه 103
آنها که پیمانشان محترم است
در این آیات بار دیگر موضوع الغای پیمانهای مشرکان با تاکید بیشتری عنوان شده است و حتی تاریخ اعلام آن را تعیین میکند و میگوید:"این اعلامی است از طرف خدا و پیامبرش به عموم مردم در روز حج اکبر که خداوند و فرستاده او از مشرکان بیزارند"( وَ أَذٰانٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی النّٰاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الْأَکْبَرِ أَنَّ اللّٰهَ بَرِیءٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ وَ رَسُولُهُ ) (1)در حقیقت خداوند میخواهد با این اعلام عمومی در سرزمین مکه و آنهم در آن روز بزرگ راههای بهانهجویی دشمن را ببندد و زبان بدگویان و مفسده جویان را قطع کند،تا نگویند ما را غافلگیر ساختند و ناجوانمردانه به ما حمله کردند.
قابل توجه اینکه تعبیر" إِلَی النّٰاسِ "بجای"الی المشرکین"نشان میدهد که لازم بوده است به همه مردمی که در آن روز در مکه حاضر میشوند این پیام ابلاغ شود تا غیر مشرکان نیز گواه بر این موضوع باشند.
سپس روی سخن را به خود مشرکان کرده و از طریق تشویق و تهدید برای هدایت آنها کوشش میکند،نخست میگوید:"اگر توبه کنید و به سوی خدا باز گردید و دست از آئین بت پرستی بردارید به نفع شما است"( فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ).
یعنی قبول آئین توحید به نفع شما و جامعه شما و دنیا و آخرت خودتان
1) 1) -جمله و اذان...عطف بر جمله بَرٰاءَةٌ مِنَ اللّٰهِ ...میباشد،احتمالات دیگری نیز در ترکیب این جمله داده شده است ولی آنچه گفتیم ظاهرتر به نظر میرسد.
است و اگر نیک بیندیشید همه نابسامانیهایتان در پرتو آن،سامان مییابد،نه اینکه سودی برای خدا و پیامبر در بر داشته باشد.
بعد به مخالفان متعصب و لجوج هشدار میدهد که"اگر از این فرمان که ضامن سعادت خودتان است سرپیچی کنید بدانید هرگز نمیتوانید خداوند را ناتوان سازید و از قلمرو قدرت او بیرون روید"( وَ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اللّٰهِ ).
و در پایان این آیه به کسانی که با سرسختی مقاومت میکنند اعلام خطر مینماید و میگوید:"کافران بتپرست را به عذاب دردناک بشارت ده" ( وَ بَشِّرِ الَّذِینَ کَفَرُوا بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ ). ***همانگونه که سابقا هم اشاره کردیم این الغای یک جانبه پیمانهای مشرکان مخصوص کسانی بود که نشانههایی بر آمادگی برای پیمان شکنی از آنها ظاهر شده بود،لذا در آیه بعد یک گروه را استثنا کرده،میگوید:"مگر آن دسته از مشرکین که با آنها پیمان بستهاید و هیچگاه بر خلاف شرائط پیمان گام برنداشتند و کم و کسری در آن ایجاد نکردند،و نه احدی را بر ضد شما تقویت نمودند"( إِلاَّ الَّذِینَ عٰاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ثُمَّ لَمْ یَنْقُصُوکُمْ شَیْئاً وَ لَمْ یُظٰاهِرُوا عَلَیْکُمْ أَحَداً ).
"در مورد این گروه تا پایان مدت بعهد و پیمانشان وفادار باشید" ( فَأَتِمُّوا إِلَیْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلیٰ مُدَّتِهِمْ ).
"زیرا خداوند پرهیزکاران و آنها را که از هر گونه پیمان شکنی و و تجاوز اجتناب میکنند دوست میدارد"" إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ ".***
در میان مفسران در باره منظور از روز"حج اکبر"گفتگو است،اما آنچه از بسیاری از روایات که از طرق اهل بیت و اهل سنت نقل شده،استفاده میشود این است که منظور از آن روز دهم ذی الحجه،روز عید قربان،و به تعبیر دیگر"یوم النحر"میباشد.
پایان یافتن مدت چهار ماه تا روز دهم ماه ربیع الثانی طبق آنچه در منابع اسلامی آمده،دلیل دیگر بر این موضوع است،به علاوه در روز عید قربان در واقع قسمت اصلی اعمال حج پایان مییابد و از اینرو،روز حج میتوان به آن اطلاق کرد.
و اما اینکه چرا آن را"اکبر"گفتهاند به خاطر آن است که در آن سال همه گروهها اعم از مسلمانان و بت پرستان(طبق سنتی که از قدیم داشتند)در مراسم حج شرکت کرده بودند ولی این کار در سالهای بعد به کلی موقوف شد.
علاوه بر تفسیر فوق که در روایات اسلامی نیز آمده (1)،و تفسیر دیگری نیز وجود دارد،و آن اینکه منظور از آن مراسم حج است،در مقابل مراسم"عمره" که"حج اصغر"نامیده میشود.
این تفسیر نیز در پارهای از روایات آمده است،و هیچ مانعی ندارد که هر
1) 1) -در تفسیر نور الثقلین از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده که فرمود: انما سمی الاکبر لانها کانت سنة حج فیها المسلمون و المشرکون و لم یحج المشرکون بعد تلک السنة. (جلد 2 صفحه 184).
دو علت توأما سبب این نامگذاری شده باشد. (1)
گرچه قرآن اعلام بیزاری و برائت خدا را از مشرکان به صورت سر بسته بیان کرده است،اما از روایات اسلامی استفاده میشود که علی ع مامور بود چهار موضوع را به مردم ابلاغ کند:
1-الغای پیمان مشرکان.
2-عدم حق شرکت آنها در مراسم حج در سال آینده.
3-ممنوع بودن طواف افراد عریان و برهنه که تا آن زمان در میان مشرکان رایج بود.
4-ممنوع بودن ورود مشرکان در خانه خدا. (2)
در تفسیر"مجمع البیان"از امام باقر ع نقل شده که علی ع در مراسم حج آن سال خطبهای خواند و فرمود:
"
لا یطوفن بالبیت عریان و لا یحجن البیت مشرک و من کانت له مدة فهو الی مدته،و من لم یکن له مدة فمدته اربعة اشهر :"از این پس هیچ برهنهای نباید طواف خانه خدا بیاید،و هیچ بت پرستی حق شرکت در مراسم حج ندارد،و آنهایی که پیمانشان با پیامبر ص مدت دارد تا پایان مدت محترم است،و آنها که پیمانشان مدت ندارد،مدتش چهار ماه خواهد بود.
در بعضی از روایات دیگر اشاره به موضوع چهارم یعنی عدم دخول بت پرستان در خانه کعبه شده است.
از گفتار مورخان و بعضی مفسران چنین استفاده میشود که آنها گروهی از طایفه"بنی کنانة"و"بنی ضمرة"بودند که نه ماه از مدت پیمان ترک مخاصمه آنها باقی مانده بود،و چون به مواد پیمان وفادار مانده بودند و در تقویت دشمنان اسلام شرکت نداشتند،پیامبر ص تا پایان مدت نسبت به پیمانشان وفادار ماند (1).
بعضی دیگر طایفهای از"بنی خزاعة"را جزء این گروه که پیمانشان مدت داشت،دانستهاند (2).
فَإِذَا اِنْسَلَخَ اَلْأَشْهُرُ اَلْحُرُمُ فَاقْتُلُوا اَلْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ اُحْصُرُوهُمْ وَ اُقْعُدُوا لَهُمْ کُلَّ مَرْصَدٍ فَإِنْ تٰابُوا وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتَوُا اَلزَّکٰاةَ فَخَلُّوا سَبِیلَهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (5) وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ اِسْتَجٰارَکَ فَأَجِرْهُ حَتّٰی یَسْمَعَ کَلاٰمَ اَللّٰهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَعْلَمُونَ (6)
5-هنگامی که ماههای حرام پایان گرفت مشرکان را هر کجا بیابید به قتل برسانید و آنها را اسیر سازید و محاصره کنید و در هر کمینگاه بر سر راه آنها بنشینید،هر گاه توبه کنند و نماز را بر پا دارند و زکات را بپردازند آنها را رها سازید زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است.
6-و اگر یکی از مشرکان از تو پناهندگی بخواهد به او پناه ده تا کلام خدا را بشنود(و در آن بیندیشد)سپس او را به محل امنش برسان چرا که آنها گروهی ناآگاهند.
شدت عمل توأم با نرمش!
در اینجا وظیفه مسلمانان پس از پایان مدت مهلت مشرکان،یعنی چهار ماه بیان شده است،و شدیدترین دستور را در باره آنها صادر میکند و میگوید:
"هنگامی که ماههای حرام پایان گیرد،بت پرستان را هر کجا یافتید به قتل
برسانید"( فَإِذَا انْسَلَخَ،الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ ) (1)سپس میگوید:"آنها را بگیرید و اسیر کنید"( وَ خُذُوهُمْ ).
"و آنها را در حلقه محاصره قرار دهید"( وَ احْصُرُوهُمْ ).
"و در کمین آنها در هر نقطهای بنشینید و راهها را بر آنها ببندید" ( وَ اقْعُدُوا لَهُمْ کُلَّ مَرْصَدٍ ) (2)در اینجا چهار دستور خشن در مورد آنها دیده میشود:"بستن راهها،محاصره کردن،اسیر ساختن،و بالآخره کشتن"و ظاهر این است که چهار موضوع به صورت یک امر تخییری نیست،بلکه با در نظر گرفتن شرایط محیط و زمان و مکان و اشخاص مورد نظر،باید هر یک از این امور که مناسب تشخیص داده شود،عملی گردد.اگر تنها با اسارت و محاصره کردن و بستن راه بر آنها در فشار کافی قرار گیرند از این راه باید وارد شد.
و اگر چارهای جز قتل نبود کشتن آنها مجاز است.
این شدت عمل به خاطر آن است که برنامه اسلام ریشه کن ساختن بت پرستی از روی کره زمین بوده،و همانطور که سابقا نیز اشاره کردهایم،مساله آزادی مذهبی،یعنی ترک اجبار پیروان مذاهب دیگر برای پذیرش اسلام،منحصر به ادیان آسمانی و اهل کتاب مانند یهود و نصاری است،و شامل بت پرستان نمیشود، زیرا بت پرستی مذهب و آئین نیست که محترم شمرده شود،بلکه انحطاط و خرافه و انحراف و بیماری است که به هر حال و به هر قیمت باید ریشه کن گردد.
ولی این شدت و خشونت نه به مفهوم این است که راه بازگشت به روی آنها بسته شده باشد،بلکه در هر حال و در هر لحظه بخواهند میتوانند جهت خود را تغییر دهند،لذا بلافاصله اضافه میکند:"اگر آنها توبه کنند و به سوی حق
باز گردند و نماز را بر پا دارند و زکاة را ادا کنند،آنها را رها سازید"و مزاحمشان نشوید.( فَإِنْ تٰابُوا وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ آتَوُا الزَّکٰاةَ فَخَلُّوا سَبِیلَهُمْ ).
و در این صورت با سایر مسلمانان کمترین تفاوتی را ندارند و در همه احکام و حقوق با آنها شریکند.
"زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است"،و کسی را که به سوی او باز گردد، از در خود نمیراند( إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ). ***سپس این موضوع را در آیه بعد با دستور دیگری تکمیل میکند تا تردیدی باقی نماند که هدف اسلام از این دستور تعمیم توحید و آئین حق و عدالت است، نه استعمار و استثمار و قبضه کردن اموال یا سرزمینهای دیگران،و میگوید:
"اگر یکی از بت پرستان از تو در خواست پناهندگی کند به او پناه ده تا سخن خدا را بشنود"( وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجٰارَکَ فَأَجِرْهُ حَتّٰی یَسْمَعَ کَلاٰمَ اللّٰهِ ).
یعنی در نهایت آرامش با او رفتار کن، و مجال اندیشه و تفکر را به آنها بده تا آزادانه به بررسی محتوای دعوت تو بپردازند،و اگر نور هدایت بر دل آنها تابید آن را بپذیرند.بعد اضافه میکند که"او را پس از پایان مدت مطالعه به جایگاه امن و امانش برسان"تا کسی در اثناء راه مزاحم او نگردد.( ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ).
و سرانجام علت این دستور سازنده را چنین بیان میکند که:"این بخاطر آن است که آنها قومی بی اطلاع و ناآگاهند"( ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
بنا بر این اگر درهای کسب آگاهی به روی آنها باز گردد،این امید میرود که از بت پرستی که زائیده جهل و نادانی است خارج شوند،و به راه توحید و خدا که مولود علم و دانش است گام بگذارند.
در منابع شیعه و اهل سنت نقل شده که یکی از بت پرستان پس از الغای
پیمان آنها،به علی ع گفت:ای فرزند ابو طالب اگر کسی از ما بعد از گذشتن این چهار ماه بخواهد پیامبر را ملاقات کند و مسائلی را با او در میان بگذارد و یا سخن خدا را بشنود،آیا در امنیت خواهد بود؟! علی ع فرمود آری،زیرا خداوند فرموده" وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجٰارَکَ فَأَجِرْهُ ..." (1)و به این ترتیب سختگیری فوق العادهای که از آیه اول استفاده میشود، با نرمشی که در آیه دوم به کار رفته،تعدیل میگردد،و راه و رسم تربیت همین است که همیشه شدت عمل را با نرمش بیامیزند و از آن معجونی شفا بخش بسازند.
گرچه مفسران در این باره بسیار صحبت کردهاند ولی با توجه به آیات گذشته ظاهر این است که منظور از آن،همان چهار ماه مهلت است که برای مشرکان مقرر گردیده که آغاز آن روز دهم ذی الحجه سال نهم هجری و پایان آن روز دهم ماه ربیع الثانی سال بعد بود،و این تفسیر را بسیاری از محققان پذیرفتهاند، و مهمتر اینکه در روایات متعددی نیز به آن تصریح شده است (2).
از آیات فوق در بدو نظر چنین استفاده میشود که برای قبول توبه بت پرستان،
اداء نماز و زکاة نیز لازم است،و به همین دلیل بعضی از فقهای اهل سنت ترک نماز و زکاة را دلیل بر کفر گرفتهاند.
ولی حق این است که منظور از ذکر این دو دستور بزرگ اسلامی آن است که در تمام مواردی که ادعای اسلام مشکوک به نظر برسد-همان گونه که در مورد بت پرستان آن روز غالبا چنین بود-انجام این دو وظیفه بزرگ اسلامی را به عنوان نشانه برای اسلام آنها قرار دهند.
و یا اینکه منظور این است که آنها نماز و زکات را به عنوان دو قانون الهی بپذیرند و به آن گردن نهند،و به رسمیت بشناسند،هر چند از نظر عمل در کار آنها قصوری باشد،زیرا دلائل فراوانی داریم که تنها با ترک نماز و یا زکات انسان در صف کفار قرار نمیگیرد،هر چند اسلام او بسیار ناقص است.
البته اگر ترک زکات به عنوان قیام بر ضد حکومت اسلامی باشد،سبب کفر خواهد بود،ولی این بحث دیگری است که ارتباط به موضوع ما ندارد.
از آیات فوق این نکته نیز استفاده میشود که عامل مهم بی ایمانی جهل است و سرچشمه اصلی ایمان علم و آگاهی است،لذا برای ارشاد و هدایت مردم باید امکانات کافی برای مطالعه و اندیشه در اختیار آنها گذارد تا بتوانند راه حق را پیدا کنند نه اینکه کورکورانه و یا از روی تقلید اسلام را پذیرا شوند.
کَیْفَ یَکُونُ لِلْمُشْرِکِینَ عَهْدٌ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ عِنْدَ رَسُولِهِ إِلاَّ اَلَّذِینَ عٰاهَدْتُمْ عِنْدَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ فَمَا اِسْتَقٰامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلْمُتَّقِینَ (7) کَیْفَ وَ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ لاٰ یَرْقُبُوا فِیکُمْ إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّةً یُرْضُونَکُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ تَأْبیٰ قُلُوبُهُمْ وَ أَکْثَرُهُمْ فٰاسِقُونَ (8) اِشْتَرَوْا بِآیٰاتِ اَللّٰهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِهِ إِنَّهُمْ سٰاءَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (9) لاٰ یَرْقُبُونَ فِی مُؤْمِنٍ إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّةً وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُعْتَدُونَ (10)
7-چگونه برای مشرکان پیمانی نزد خدا و رسول او خواهد بود(در حالی که آنها همواره آماده شکستن پیمانشان هستند)مگر کسانی که با آنها نزد مسجد الحرام پیمان بستید(این گروه که پیمان خود را محترم شمردند)ما دام که در برابر شما وفادار باشند شما نیز وفاداری کنید که خداوند پرهیزکاران را دوست دارد.
8-چگونه(پیمانشان ارزش دارد)در حالی که اگر بر شما غالب شوند نه ملاحظه خویشاوندی با شما را میکنند و نه پیمان را،شما را با زبان خود خشنود میکنند ولی دلهای آنها ابا دارد و اکثر آنها نافرمانبردارند.
9-آنها آیات خدا را به بهای کمی فروختند و(مردم را)از راه او باز داشتند،آنها اعمال بدی انجام میدادند.
10-(نه تنها در باره شما)در باره هیچ فرد با ایمانی رعایت خویشاوندی و پیمان را نمیکنند و آنها تجاوز کارانند.
تجاوزکاران پیمانشکن!
همانگونه که در آیات قبل دیدیم اسلام پیمانهای مشرکان و بتپرستان را-مگر گروه خاصی-لغو کرد،تنها چهار ماه به آنها مهلت داد تا تصمیم خود را بگیرند،در آیات مورد بحث دلیل و علت این کار را بیان میکند،نخست به صورت استفهام انکاری میگوید:
"چگونه ممکن است مشرکان عهد و پیمانی نزد خدا و نزد پیامبرش داشته باشند"؟!( کَیْفَ یَکُونُ لِلْمُشْرِکِینَ عَهْدٌ عِنْدَ اللّٰهِ وَ عِنْدَ رَسُولِهِ ).
یعنی اینها با این اعمال و اینهمه کارهای خلافشان نباید انتظار داشته باشند که پیامبر ص بطور یک جانبه به پیمانهای آنها وفادار باشد.
بعد بلافاصله یک گروه را که در اعمال خلاف و پیمان شکنی با سایر مشرکان شریک نبودند استثنا کرده میگوید:"مگر کسانی که با آنها نزد مسجد الحرام پیمان بستید"( إِلاَّ الَّذِینَ عٰاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ ).
"این گروه ما دام که به پیمانشان در برابر شما وفادار باشند شما هم وفادار بمانید"( فَمَا اسْتَقٰامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُمْ ).
"زیرا خداوند پرهیزکاران و آنها که از هر گونه پیمان شکنی اجتناب میورزند دوست دارد"( إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ ). ***در آیه بعد همین موضوع با صراحت و تاکید بیشتری بیان شده است،و باز بصورت استفهام انکاری میگوید:"چگونه ممکن است عهد و پیمان آنها را محترم شمرد در حالی که اگر آنها بر شما غالب شوند هیچگاه نه مراعات
خویشاوندی با شما را میکنند و نه پیمان را"( کَیْفَ وَ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ لاٰ یَرْقُبُوا فِیکُمْ إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّةً ).
"ال"به معنی خویشاوندی است و بعضی آن را به معنی عهد و پیمان دانستهاند،در صورت اول منظور این است که قریش اگر چه خویشاوند پیامبر و گروهی از مسلمانان بودند ولی هنگامی که خودشان کمترین اعتنایی به این موضوع نداشته باشند و احترام خویشاوندی را رعایت ننمایند،چگونه انتظار دارند پیامبر ص و مسلمانان در مورد آنها رعایت کنند.و در صورت دوم تاکیدی برای"ذمة"که آنهم به معنی عهد و پیمان است محسوب میشود.
راغب در کتاب"مفردات"ریشه این کلمه را از"الیل"به معنی درخشندگی میداند چه اینکه پیمانهای محکم و خویشاوندیهای نزدیک دارای درخشندگی خاصی هستند.
بعد قرآن اضافه میکند که هیچگاه فریب سخنان دلنشین و الفاظ به ظاهر زیبای آنها را نخورید زیرا:"آنها میخواهند شما را با دهان خود راضی کنند، ولی دلهای آنها از این موضوع ابا دارد"( یُرْضُونَکُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ تَأْبیٰ قُلُوبُهُمْ ).
دلهای آنها از کینه و انتقامجویی و قساوت و سنگدلی و بی اعتنایی به عهد و پیمان و رابطه خویشاوندی پر است،اگر چه با زبان خود اظهار دوستی و مودت کنند.
و در پایان آیه اشاره به ریشه اصلی این موضوع کرده میگوید:"و بیشتر آنها فاسق و نافرمانبردارند"( وَ أَکْثَرُهُمْ فٰاسِقُونَ ). ***در آیه بعد یکی از نشانههای فسق و نافرمانبرداری آنها را چنین توضیح میدهد:"آنها آیات خدا را با بهای کمی معامله کردند،و به خاطر منافع زود گذر مادی و ناچیز خود،مردم را از راه خدا باز داشتند( اِشْتَرَوْا بِآیٰاتِ اللّٰهِ
ثَمَناً قَلِیلاً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِهِ
).
در روایتی چنین آمده که"ابو سفیان"غذایی ترتیب داد و جمعی از مردم را به مهمانی فرا خواند تا از این طریق عداوت آنها را در برابر پیامبر اسلام ص برانگیزد.
بعضی از مفسران آیه فوق را اشاره به این داستان دانستهاند،ولی ظاهر این است که آیه مفهوم وسیعی دارد که این ماجرا و سایر ماجراهای بت پرستان را شامل میشود که برای حفظ منافع مادی و زودگذر خویش از آیات خدا چشم پوشیدند.
بعد میگوید:"چه عمل بدی آنها انجام میدادند"( إِنَّهُمْ سٰاءَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
هم خود را از سعادت و هدایت و خوشبختی محروم میساختند،و هم سد راه دیگران میشدند،و چه عملی از این بدتر که انسان هم بار گناه خویش را بر دوش کشد و هم بار گناه دیگران را. ***در آخرین آیه مورد بحث بار دیگر گفتار سابق را تاکید میکند که:
"این مشرکان اگر دستشان برسد،در باره هیچ فرد با ایمانی کمترین ملاحظه خویشاوندی و عهد و پیمان را نخواهند کرد"( لاٰ یَرْقُبُونَ فِی مُؤْمِنٍ إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّةً ).
"چرا که اینها اصولا مردمی تجاوزکارند".( وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ ).
نه تنها در باره شما،در مورد هر کس که توانایی داشته باشند دست به تجاوز میزنند.
گرچه مضمون آیه فوق بحثی را که در آیات گذشته آمده تاکید میکند، ولی تفاوت و اضافهای نسبت به آن دارد،و آن اینکه در آیات گذشته سخن از یاران پیامبر ص و مسلمانانی بود که در گرد او بودند،ولی در این آیه سخن
از هر فرد با ایمانی است،یعنی شما در نظر آنها خصوصیتی ندارید،بلکه هر کس که مؤمن باشد و پیرو آئین توحید،اینها با او سر دشمنی دارند،و ملاحظه هیچ چیز را نمیکنند،پس اینها در واقع دشمن ایمان و حقند.این نظیر همان چیزی است که قرآن در باره بعضی اقوام پیشین میگوید:" وَ مٰا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاّٰ أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ :"آنها تنها به خاطر این مؤمنان را تحت شکنجه قرار میدادند که به خداوند عزیز و حمید ایمان داشتند".
(سوره بروج آیه 8) ***
1-در اینکه منظور از گروهی که با جمله" إِلاَّ الَّذِینَ عٰاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ "استثنا شدهاند،کدام گروه بودهاند،در میان مفسران گفتگو است،ولی با توجه به آیات گذشته ظاهر این است که منظور همان قبایلی است که به عهد و پیمانشان وفادار ماندند،یعنی طوایفی مانند"بنو ضمره" و"بنو خزیمه"و مانند آنها.
و در حقیقت این جمله به منزله تاکید نسبت به آیات گذشته است،که مسلمانان باید به هوش باشند که حساب این گروهها را از پیمانشکنان جدا کنند.
اما اینکه میگوید:"با آنها که نزد مسجد الحرام پیمان بستید"،ممکن است به خاطر این باشد که به هنگام صلح"حدیبیه"که مسلمانان با مشرکان قریش در سرزمین"حدیبیه"در پانزده میلی مکه در سال ششم هجرت پیمان بستند،گروههای دیگری از مشرکان عرب مانند طوایفی که در بالا اشاره شد، به این پیمان ملحق شدند،و با مسلمانان پیمان ترک مخاصمه بستند،ولی مشرکان قریش پیمان خود را شکستند و سپس در سال هشتم در جریان فتح مکه اسلام
اختیار کردند،اما گروههای وابسته مسلمان نشدند و پیمان را هم نشکستند.
و از آنجا که سرزمین مکه منطقه وسیعی(تا حدود 48 میل)اطراف خود را فرا میگیرد،تمام این مناطق جزء"مسجد الحرام"بهشمار میآید چنان که در آیه 196 سوره بقره در مورد حج تمتع و احکام آن میخوانیم:" ذٰلِکَ لِمَنْ لَمْ یَکُنْ أَهْلُهُ حٰاضِرِی الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ :این احکام مربوط به کسی است که خانه و خانوادهاش نزد مسجد الحرام نباشد"و بر طبق تصریح روایات و فتاوای فقهاء احکام حج تمتع بر کسانی است که فاصله آنها از مکه بیش از 48 میل بوده باشد،بنا بر این هیچ مانعی ندارد که صلح"حدیبیه"که در 15 میلی مکه انجام شده است به عنوان" عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ "ذکر شود.
و اما اینکه بعضی از مفسران گفتهاند استثنای فوق مربوط به مشرکان قریش است که قرآن مجید پیمان آنها را که در"حدیبیه"بستند محترم شمرده، نادرست به نظر میرسد.
زیرا اولا پیمان شکنی مشرکان قریش قطعی و مسلم بود اگر آنها پیمان شکن نبودند چه کسی پیمانشکن بود؟.
ثانیا صلح"حدیبیه"مربوط به سال ششم هجرت است،در حالی که در سال هشتم پس از فتح مکه مشرکان قریش اسلام را پذیرفتند،بنا بر این آیات فوق که در سال نهم هجرت نازل شده است نمیتواند ناظر به آنها باشد.
***2-همانگونه که در سابق نیز گفته شد منظور از آیات بالا این نیست که تنها تصمیم آنان بر پیمان شکنی به هنگام رسیدن به قدرت مجوز برای لغو یک جانبه پیمان است،بلکه آنها این طرز فکر خود را بارها عملا نشان داده بودند، که هر موقع دستشان برسد ضربه کاری خود را بدون توجه به پیمان،بر پیکر مسلمانان وارد میسازند،و این مقدار برای لغو پیمان کافی است.
فَإِنْ تٰابُوا وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتَوُا اَلزَّکٰاةَ فَإِخْوٰانُکُمْ فِی اَلدِّینِ وَ نُفَصِّلُ اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (11) وَ إِنْ نَکَثُوا أَیْمٰانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقٰاتِلُوا أَئِمَّةَ اَلْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاٰ أَیْمٰانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنْتَهُونَ (12) أَ لاٰ تُقٰاتِلُونَ قَوْماً نَکَثُوا أَیْمٰانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْرٰاجِ اَلرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (13) قٰاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اَللّٰهُ بِأَیْدِیکُمْ وَ یُخْزِهِمْ وَ یَنْصُرْکُمْ عَلَیْهِمْ وَ یَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ (14) وَ یُذْهِبْ غَیْظَ قُلُوبِهِمْ وَ یَتُوبُ اَللّٰهُ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (15)
11-هر گاه توبه کنند و نماز را بر پا دارند و زکات را بپردازند برادر دینی شما هستند و ما آیات خود را برای جمعیتی که میدانند شرح میدهیم.
12-و اگر پیمانهای خود را پس از عهد خویش بشکنند و آئین شما را مورد طعن قرار دهند با پیشوایان کفر پیکار کنید چرا که آنها پیمانی ندارند،شاید دست بردارند.
13-آیا با گروهی که پیمانهای خود را شکستند و تصمیم به اخراج پیامبر گرفتند پیکار نمیکنید؟در حالی که آنها نخستین بار(پیکار با شما را)آغاز کردند آیا از آنها میترسید؟با اینکه خداوند سزاوارتر است که از او بترسید اگر مؤمن هستید.
14-با آنها پیکار کنید که خداوند آنان را به دست شما مجازات میکند و آنها را رسوا میسازد و سینه گروهی از مؤمنان را شفا میبخشد(و بر قلب آنها مرهم مینهد).
15-و خشم دلهای آنها را از میان میبرد و خدا توبه هر کس را بخواهد(و شایسته بداند) میپذیرد و خداوند عالم و حکیم است.
چرا از پیکار با دشمن واهمه دارید؟
یکی از فنون فصاحت و بلاغت آن است که مطالب پر اهمیت را با تعبیرات گوناگون برای تاکید و جا افتادن مطلب تکرار کنند، و از آنجا که مساله ضربه نهایی بر پیکر بت پرستی در محیط اسلام و برچیدن آخرین آثار آن از مسائل بسیار مهم بوده است،بار دیگر قرآن مجید مطالب گذشته را با عبارات تازهای در آیات فوق بیان میکند،نکات جدیدی نیز در آن وجود دارد که مطلب را از صورت تکرار-و لو تکرار مجاز-خارج میسازد.
نخست میگوید"اگر مشرکان توبه کنند و نماز را بر پا دارند و زکات را بپردازند برادر دینی شما هستند"( فَإِنْ تٰابُوا وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ آتَوُا الزَّکٰاةَ فَإِخْوٰانُکُمْ فِی الدِّینِ ).
و در پایان آیه اضافه میکند،"ما آیات خود را برای آنها که آگاهند شرح میدهیم"( وَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ ).
در آیات گذشته سخن از این بود که اگر توبه کنند وظیفه اسلامی نماز و زکاة را انجام دهند مزاحمشان نشوید( فَخَلُّوا سَبِیلَهُمْ )اما در اینجا میفرماید "برادر دینی شما هستند"،یعنی هیچگونه تفاوتی با سایر مسلمانان از نظر احترام و محبت نخواهند داشت،همانگونه که میان برادران تفاوتی نیست.
و این برای آماده ساختن روح و فکر و عواطف مشرکان برای پذیرش اسلام مؤثرتر است،که در یک مرحله توصیه به عدم مزاحمت میکند و در مرحله بعد سفارش"حقوق یک برادر"را در مورد آنها مینماید. ***"اما اگر آنها هم چنان به پیمان شکنی خود ادامه دهند،و عهد خود را زیر پا بگذارند،و آئین شما را مورد مذمت قرار داده،و به تبلیغات سوء خود ادامه دهند،شما با پیشوایان این گروه کافر پیکار کنید"( وَ إِنْ نَکَثُوا أَیْمٰانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقٰاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ ).
"چرا که عهد و پیمان آنها کمترین ارزشی ندارد."( إِنَّهُمْ لاٰ أَیْمٰانَ لَهُمْ ).
درست است که آنها با شما پیمان ترک مخاصمه بستهاند،ولی این پیمان با نقض شدن مکرر و آمادگی برای نقض در آینده اصلا اعتبار و ارزشی نخواهد داشت.
"تا با توجه به این شدت عمل و با توجه به این که راه بازگشت به روی آنها باز است،از کار خود پشیمان شوند و دست بردارند"( لَعَلَّهُمْ یَنْتَهُونَ ). ***در آیه بعد برای تحریک مسلمانان و دور ساختن هر گونه سستی و ترس و تردید در این امر حیاتی از روح و فکر آنها،میگوید:"چگونه شما با گروهی پیکار نمیکنید که پیمانهایشان را شکستند،و تصمیم گرفتند پیامبر را از سرزمین خود خارج کنند"( أَ لاٰ تُقٰاتِلُونَ قَوْماً نَکَثُوا أَیْمٰانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْرٰاجِ الرَّسُولِ ).
شما ابتدا به مبارزه و لغو پیمان نکردهاید که نگران و ناراحت باشید، بلکه"مبارزه و پیمان شکنی در آغاز از آنها شروع شده است"( وَ هُمْ بَدَؤُکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ ).
و اگر تردید بعضی از شما در پیکار با آنها به خاطر ترس است،این ترس کاملا بیجا است،"آیا شما از این افراد بی ایمان میترسید،در حالی که خداوند سزاوارتر است که از او و از مخالفت فرمانش بترسید،اگر به راستی شما ایمان دارید"( أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ). ***در آیه بعد وعده پیروزی قطعی به مسلمانان میدهد و میگوید:"با آنها پیکار کنید که خداوند آنها را به دست شما مجازات میکند"( قٰاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّٰهُ بِأَیْدِیکُمْ ).
نه فقط مجازات میکند بلکه"خوار و رسواشان میسازد"( وَ یُخْزِهِمْ ).
و شما را بر آنها پیروز میگرداند"( وَ یَنْصُرْکُمْ عَلَیْهِمْ ).
و به این ترتیب دلهای گروهی از مؤمنان را که تحت فشار و شکنجه سخت این گروه سنگدل قرار گرفته بودند و در این راه قربانیهایی داده بودند شفا میدهد"و بر جراحات قلب آنها از این راه مرهم مینهد"( وَ یَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ ).
بعضی از مفسران گفتهاند منظور از"قوم مؤمنین"گروه مؤمنان طائفه "بنی خزاعه"هستند که جمعی از بت پرستان از طایفه"بنی بکر" ناجوانمردانه بر آنها ریختند و غافلگیرشان ساختند و بعضی گفتهاند اشاره به گروهی از مردم یمن است که اسلام را پذیرفتند ولی چون به مکه آمدند از طرف بت پرستان مورد آزار و شکنجه واقع شدند.
ولی بعید نیست این عبارت همه کسانی را که به نوعی تحت فشار و شکنجه بت پرستان قرار گرفته بودند و دلهایشان از آنها پر خون بود شامل شود. ***در آیه بعد اضافه میکند که در پرتو پیروزی شما و شکست آنها"خشم
دلهای مؤمنان را فرو مینشاند".( وَ یُذْهِبْ غَیْظَ قُلُوبِهِمْ ).
این جمله ممکن است تاکیدی برای جمله سابق( وَ یَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ ) بوده باشد و نیز ممکن است با آن متفاوت باشد و جمله گذشته اشاره به این باشد که در پرتو پیروزی اسلام دلهایی که سالها به خاطر اسلام و پیامبر ص میطپید و ناراحت و بیمار بود بهبودی یافت،و جمله دوم اشاره به این است که دلهایی که به خاطر از دست دادن عزیزان و بستگان و تحمل انواع آزارها و شکنجهها پر از ناراحتی بود آرامش خود را با کشته شدن دشمنان سنگدل باز مییابد.
و در پایان آیه میفرماید"خداوند توبه هر کسی را که بخواهد(و مصلحت بداند)میپذیرد"( وَ یَتُوبُ اللّٰهُ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ ).
"و خداوند از نیات توبه کنندگان آگاه است و دستورهایی را که در باره آنها و همچنین پیمانشکنان داده است حکیمانه میباشد"( وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ).
ضمنا جملههای اخیر اشاره به آن است که ممکن است در آینده بعضی از آنها از در توبه در آیند باید توجه داشته باشند که خدا توبه آنها را میپذیرد و و شدت عمل در مقابل آنها جایز نیست و نیز بشارتی است به اینکه چنین افرادی در آینده به سوی مسلمانها خواهند آمد و توفیق الهی به خاطر آمادگی روحیشان شامل حال آنها خواهد شد.
به طور کلی بعضی از مفسران آیات اخیر را از اخبار غیبی قرآن و از نشانههای صدق دعوت پیامبر دانستهاند زیرا آنچه قرآن در آن بیان کرده واقع شده است.
1-در اینکه منظور از این گروه چه اشخاصی هستند،باز در میان مفسران گفتگو است،بعضی اشاره به یهود و بعضی به اقوامی که در آینده با مسلمانان
درگیر شدند،مانند حکومتهای ایران و روم دانستهاند،و بعضی اشاره به کفار قریش دانستهاند،و بعضی اشاره به پارهای از افراد که مسلمان شدند و مرتد گشتند.
ولی ظاهر آیات به خوبی گواهی میدهد که موضوع سخن همان گروه مشرکان و بتپرستانی است که در آن زمان به ظاهر با مسلمانان پیمان ترک مخاصمه داشتند،ولی عملا پیمانشان را نقض کرده بودند و آنها گروهی از مشرکان اطراف مکه،یا سایر نقاط حجاز بودند.
اما احتمال اینکه منظور یهود باشد،بسیار بعید است،زیرا تمام بحثهای این آیات پیرامون مشرکان دور میزند.
هم چنین ممکن نیست که منظور از آن طایفه قریش باشد،زیرا قریش و سر کرده آنها ابو سفیان در سال هشتم هجرت پس از فتح مکه ظاهرا اسلام را قبول کردند،در حالی که سوره مورد بحث ما در سال نهم نازل شده است.
و نیز این احتمال که منظور حکومتهای ایران و روم باشد،بسیار از مفهوم آیات دور است،زیرا آیات سخن از یک درگیری فعلی میکند،نه درگیریهای آینده و علاوه آنها پیامبر را از وطن خود خارج نکرده بودند.
و نیز احتمال اینکه منظور مرتدین باشد فوق العاده بعید است زیرا تاریخ گروه نیرومندی از مرتدین را در آن زمان نشان نمیدهد که مسلمانان بخواهند با آنها پیکار کنند،و علاوه کلمه"ایمان"(جمع یمین)و هم چنین کلمه "عهد"ظاهرا بهمان معنی پیمان ترک مخاصمه است نه پذیرش اسلام(دقت کنید).
و اگر میبینیم در بعضی از روایات اسلامی این آیه به آتشافروزان جنگ جمل(ناکثین)و مانند آنها تطبیق شده،نه بخاطر آن است که آیات در باره آنها نازل شده باشد،بلکه هدف این است که روح آیه و حکم آن در مورد "ناکثین"و گروههای مشابهی که بعدا روی کار خواهند آمد صادق است.
تنها سؤالی که باقی میماند این است که اگر منظور همان گروههای بت پرستان پیمانشکن هستند که در آیات گذشته از آنها سخن گفته شد چرا در اینجا تعبیر میکند" وَ إِنْ نَکَثُوا أَیْمٰانَهُمْ ":"اگر آنها پیمانهای خویش را بشکنند"در حالی که این گروهها پیمانها را عملا شکسته بودند؟ پاسخ این سؤال آن است که منظور از جمله مزبور این میباشد که اگر آنها به پیمان شکنی خویش ادامه دهند و دست از کار خود برندارند،باید با آنها پیکار کنید،نظیر آنچه در معنی" اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ "میگوئیم، که مفهومش این است خدایا ما را هم چنان بر راه راست بدار،و به هدایت ما ادامه ده.
شاهد این سخن آن است که جمله مزبور( إِنْ نَکَثُوا أَیْمٰانَهُمْ )در مقابل جمله( فَإِنْ تٰابُوا ...)قرار گرفته است یعنی از دو حال خارج نیست،یا آنها توبه میکنند و دست از شرک و بتپرستی بر میدارند و به راه خدا میآیند،و یا اینکه هم چنان به راه خویش ادامه میدهند،در صورت اول آنها برادران شما هستند،و در صورت دوم باید با آنان پیکار کنید! 2-قابل توجه اینکه در آیات فوق نمیگوید با کافران مبارزه کنید،بلکه میگوید با رؤسا و پیشوایانشان به جهاد برخیزید،اشاره به اینکه توده مردم پیرو رؤسا و زعمای خود هستند،هدف گیری شما باید همیشه آنها باشند،باید سرچشمههای گمراهی و ضلالت و ظلم و فساد را ببندید،و ریشهها را بسوزانید، و تا آنها هستند مبارزه با پیروانشان سودی ندارد،به علاوه این تعبیر یک نوع بلندنگری و علو همت و تشجیع برای مسلمانان محسوب میشود،که طرف اصلی شما آنها هستند،خود را آماده مبارزه با آنان کنید نه افراد کوچکشان! عجیب اینکه بعضی این تعبیر را اشاره به ابو سفیان و مانند او از بزرگان قریش دانستهاند،در حالی که گروهی از آنها در بدر کشته شدند و بقیه(مانند
ابو سفیان)پس از فتح مکه ظاهرا اسلام آوردند،و در موقع نزول آیه در صف مسلمانان جای گرفته بودند،و مبارزه با آنها مفهومی نداشت.
امروز هم این دستور مهم قرآن به قوت خود باقی است،برای از بین بردن ظلم و فساد،استعمار و استثمار باید موضعگیریها در برابر رؤسا و پیشوایان این گروهها باشد،و پرداختن به افراد عادی بی ثمر است(دقت کنید!).
***3-تعبیر به" فَإِخْوٰانُکُمْ فِی الدِّینِ "که در آیات بالا آمده است،لطیفترین تعبیری است که میتوان در باره مساوات افراد یک جامعه با محکمترین پیوندهای عاطفی،بیان کرد،زیرا روشنترین و نزدیکترین پیوند عاطفی در انسان که از مساوات کامل برخوردار است،پیوند دو برادر است.
ولی افسوس که شکافهای طبقاتی و بتهای قومی و نژادی بار دیگر این اخوت اسلامی را که مایه غبطه همه دشمنان بود از میان برده و برادران دیروز چنان امروز در برابر هم صف کشیدهاند که باور ناکردنی است،و گاهی آن چنان از یکدیگر کشتار میکنند که هیچ دشمنی با دشمن خود چنین نمیکند،و این است یکی از اسرار عقبماندگی امروز ما! ***4-از جمله" أَ تَخْشَوْنَهُمْ "(آیا از آنها میترسید؟)اجمالا بر میآید که در میان مسلمانان،جمعی وجود داشت که از این فرمان جهاد واهمه میکرد، یا بخاطر قدرت و قوت دشمن،و یا بخاطر اینکه پیمان شکنی گناه است.
قرآن به آنها صریحا جواب میگوید شما نباید از این انسانهای ضعیف بترسید،بلکه باید از مخالفت فرمان پروردگار ترس داشته باشید،به علاوه ترس از اینکه پیمانشکن باشید نابجا است زیرا آنها در ابتداء مقدمات پیمان شکنی را فراهم ساختند و پیشقدم شدند.
5-منظور از جمله" هَمُّوا بِإِخْرٰاجِ الرَّسُولِ "ظاهرا اشاره به مساله اخراج پیامبر ص از"مکه"به هنگام هجرت به مدینه است،که نخست قصد آن را داشتند،و بعد قصدشان تغییر یافت،و تبدیل به قتل پیامبر ص شد،ولی پیامبر ص به فرمان خدا در همان شب از مکه خارج گردید،و در هر صورت ذکر این موضوع نه به عنوان نشانهای از پیمان شکنی آنها است،بلکه به عنوان بازگو کردن یک خاطره دردناک از جنایات بت پرستان میباشد،که هم قریش در آن شرکت داشتند و هم قبایل دیگر،و گر نه پیمان شکنی بت پرستان از طرق دیگر آشکار شده بود.
***6-از مطالب شگفتآور اینکه بعضی از پیروان مکتب جبریه آیه:
" قٰاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّٰهُ بِأَیْدِیکُمْ "برای مکتب خود استدلال کردهاند،در حالی که اگر ذهن خود را از تعصبها خالی کنیم،آیه فوق کوچکترین دلالتی بر مقصود آنها ندارد،و درست به این میماند که ما برای انجام کاری سراغ یکی از دوستان خود میرویم،و میگوئیم امیدواریم خداوند با دست تو این کار را اصلاح کند،مفهوم این سخن آن نیست که تو مجبور در انجام این کار هستی بلکه منظور این است خداوند قدرتی در اختیار تو قرار داده و نیت پاکی به تو داده است که با استفاده آن این کار را میتوانی با آزادی اراده انجام دهی.
أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَکُوا وَ لَمّٰا یَعْلَمِ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ جٰاهَدُوا مِنْکُمْ وَ لَمْ یَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ لاٰ رَسُولِهِ وَ لاَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَلِیجَةً وَ اَللّٰهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ (16)
16-آیا گمان کردید که(به حال خود)رها میشوید در حالی که هنوز آنها که از شما جهاد کردند و غیر از خدا و رسولش را محرم اسرار خویش انتخاب ننمودند (از دیگران)مشخص نشدهاند(باید آزمون شوید و صفوف از هم جدا شود) و خداوند به آنچه عمل میکنید آگاه است.
در این آیه مسلمانان را از طریق دیگری تشویق به جهاد کرده متوجه مسئولیت سنگین خود در این قسمت میکند که نباید تصور کنید،تنها با ادعای ایمان همه چیز درست خواهد شد،بلکه صدق نیت و درستی گفتار،و واقعیت ایمان شما در مبارزه با دشمنان،آن هم یک مبارزه خالصانه و دور از هر گونه نفاق،روشن میشود.
نخست میگوید:"آیا گمان کردید شما را به حال خودتان رها میسازند؟ و در میدان آزمایش قرار نخواهید گرفت،در حالی که هنوز مجاهدین شما،و هم چنین کسانی که جز خدا و پیامبر ص و مؤمنان محرم اسراری برای خود انتخاب نکردهاند،مشخص نشدهاند؟"( أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَکُوا وَ لَمّٰا یَعْلَمِ اللّٰهُ الَّذِینَ جٰاهَدُوا مِنْکُمْ وَ لَمْ یَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ لاٰ رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنِینَ
وَلِیجَةً
) (1)"ولیجة"از ماده"ولوج"به معنی"دخول"است،و به کسی گفته میشود که محرم اسرار و گرداننده کارهای انسان میباشد،و معنی آن تقریبا با معنی"بطانة"یکسان است.
در حقیقت جمله فوق دو مطلب را به مسلمانان گوشزد میکند،و آن اینکه تنها با اظهار ایمان کارها سامان نمییابد،و شخصیت اشخاص روشن نمیشود، بلکه با دو وسیله آزمایش،مردم آزمون میشوند:
نخست جهاد در راه خدا،و برای محو آثار شرک و بت پرستی و دوم ترک هر گونه رابطه و همکاری با منافقان و دشمنان،که اولی دشمنان خارجی را بیرون میراند و دومی دشمنان داخلی را.
جمله" لَمّٰا یَعْلَمِ اللّٰهُ "(در حالی که خدا هنوز ندانسته)که نظیر آن در سایر آیات قرآن نیز دیده میشود،در واقع به معنی"هنوز تحقق نیافته" است(به تعبیر دیگر نفی"علم"به معنی نفی"معلوم"است و این گونه تعبیر معمولا در موارد تاکید به کار میرود)و گرنه خداوند طبق دلایل عقلی و صریح آیات فراوانی از قرآن از همه چیز آگاه بوده و خواهد بود.
این آیه در حقیقت شبیه نخستین آیه سوره عنکبوت است،آنجا که میگوید:
" أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ یُفْتَنُونَ "(آیا مردم گمان میکنند که آنها را به حال خود رها میسازند و آزمایش نمیشوند؟).
و همانگونه که در تفسیر سوره آل عمران گفتیم آزمایشهای الهی برای کشف امر مجهولی نیست،بلکه به معنی پرورش و به منظور شکوفان کردن
1) 1) -"ام"حرف عطف است که با آن جمله استفهامی را بر جمله استفهامی دیگر عطف میکنند،و به این ترتیب معنی استفهام را میدهد،منتهی همیشه به دنبال استفهام دیگری قرار گرفته،و در آیه فوق عطف بر جمله" أَ لاٰ تُقٰاتِلُونَ ..."است که در آیه 13 گذشت.
استعدادها و آشکار ساختن اسرار درون افراد است.
و در پایان آیه به عنوان اخطار و تاکید میفرماید:"خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است"( وَ اللّٰهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ ).
مبادا کسانی چنین تصور کنند،که خدا از ارتباطهای مخفیانه آنها با منافقین و دشمنان بی خبر است بلکه به خوبی همه را میداند و بر طبق آن با بندگان خود رفتار خواهد کرد.
از طرز بیان آیه چنین بر میآید که در میان مسلمانان آن روز افرادی تازه به محیط اسلام گام گذارده بودند،و آمادگی روحی برای جهاد نداشتند،این سخن در باره آنها است،و گر نه مجاهدان راستین وضع خود را بارها در میدانهای جهاد تا آن روز روشن ساخته بودند.
مٰا کٰانَ لِلْمُشْرِکِینَ أَنْ یَعْمُرُوا مَسٰاجِدَ اَللّٰهِ شٰاهِدِینَ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ بِالْکُفْرِ أُولٰئِکَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ وَ فِی اَلنّٰارِ هُمْ خٰالِدُونَ (17) إِنَّمٰا یَعْمُرُ مَسٰاجِدَ اَللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ أَقٰامَ اَلصَّلاٰةَ وَ آتَی اَلزَّکٰاةَ وَ لَمْ یَخْشَ إِلاَّ اَللّٰهَ فَعَسیٰ أُولٰئِکَ أَنْ یَکُونُوا مِنَ اَلْمُهْتَدِینَ (18)
17-مشرکان حق ندارند مساجد خدا را آباد کنند در حالی که به کفر خویش گواهی میدهند آنها اعمالشان نابود(و بی ارزش)شده و در آتش جاودانه خواهند ماند.
18-مساجد الهی را تنها کسی آباد میکند که ایمان به خدا و روز قیامت آورده و نماز را بر پا دارد و زکاة را بپردازد و از چیزی جز خدا نترسد،ممکن است چنین گروهی هدایت یابند.
عمران مسجد در صلاحیت همه کس نیست
از جمله موضوعاتی که بعد از لغو پیمان مشرکان و حکم جهاد با آنان ممکن بود برای بعضی مطرح گردد،این بود که چرا ما این گروه عظیم را از خود برانیم و اجازه ندهیم به مسجد الحرام برای مراسم حج قدم بگذارند،در حالی که شرکت آنان در این مراسم از هر نظر مایه آبادی است،هم آبادی بناء مسجد الحرام از طریق کمکهای مهمی که آنها به این کار میکردند،و هم آبادی معنوی از نظر افزایش جمعیت در اطراف خانه خدا!.
آیات فوق به این گونه افکار واهی و بی اساس پاسخ میگوید، و در نخستین آیه تصریح میکند:
"مشرکان حق ندارند مساجد خدا را آباد کنند،با اینکه صریحا به کفر خود گواهی میدهند"" مٰا کٰانَ لِلْمُشْرِکِینَ أَنْ یَعْمُرُوا مَسٰاجِدَ اللّٰهِ شٰاهِدِینَ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ بِالْکُفْرِ ).
گواهی آنها بر کفر خودشان هم از لابلای سخنانشان آشکار است،و هم از لابلای اعمالشان و حتی طرز عبادت و مراسم حجشان نیز گواه این موضوع است.
سپس به دلیل و فلسفه این حکم اشاره کرده میگوید:"اینها به خاطر نداشتن ایمان،اعمالشان نابود میشود و بر باد میرود،و در پیشگاه خدا کمترین وزن و قیمتی ندارد"( أُولٰئِکَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ ).
و به همین دلیل"آنها جاودانه در آتش دوزخ باقی میمانند"( وَ فِی النّٰارِ هُمْ خٰالِدُونَ ).
با این حال نه کوششهایشان برای عمران و آبادی مسجد الحرام یا مانند
آن ارزشی دارد،و نه انبوه اجتماعشان در اطراف خانه کعبه.
خداوند پاک و منزه است،و خانه او نیز باید پاک و پاکیزه باشد و دستهای آلودگان از خانه خدا و مساجد باید به کلی قطع گردد. ***در آیه بعد برای تکمیل این سخن شرایط آباد کنندگان مساجد و کانونهای پرستش و عبادت را ذکر میکند،و برای آنها پنج شرط مهم بیان میدارد و میگوید:
"تنها کسانی مساجد خدا را آباد میسازند که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند"( إِنَّمٰا یَعْمُرُ مَسٰاجِدَ اللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الآخر) این اشاره به شرط اول و دوم است،که جنبه اعتقادی و زیر بنائی دارد و تا آن نباشد هیچ عمل پاک و شایسته و خالصی از انسان سر نمیزند،بلکه اگر ظاهرا هم شایسته باشد،در باطن آلوده به انواع غرضهای ناپاک خواهد بود.
بعد به شرطهای سوم و چهارم اشاره کرده،و میگوید:"و نماز را بر پا دارد و زکات را بدهد"( وَ أَقٰامَ الصَّلاٰةَ وَ آتَی الزَّکٰاةَ ).
یعنی ایمانش به خدا و روز رستاخیز تنها در مرحله ادعا نباشد،بلکه با اعمال پاکش آن را تایید کند،هم پیوندش با خدا محکم باشد و نماز را به درستی انجام دهد،و هم پیوندش با خلق خدا،و زکاة را بپردازد.
سرانجام به آخرین شرط اشاره کرده،و میگوید"و جز از خدا نترسد." ( وَ لَمْ یَخْشَ إِلاَّ اللّٰهَ ).
قلبش مملو از عشق به خدا است و تنها احساس مسئولیت در برابر فرمان او میکند،بندگان ضعیف را کوچکتر از آن میشمرد که بتوانند در سرنوشت او و جامعه او و آینده او و پیروزی و پیشرفت او و بالآخره در آبادی کانون عبادت او،تاثیری داشته باشند.
و در پایان اضافه میکند"این گروه که دارای چنین صفاتی هستند ممکن است هدایت شوند"و به هدف خود برسند و در عمران و آبادی مساجد خدا بکوشند و از نتایج بزرگ آن بهرهمند شوند( فَعَسیٰ أُولٰئِکَ أَنْ یَکُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِینَ ).
آیا آباد ساختن مساجد به معنی آبادی ساختمان و تاسیسات آن است،یا به معنی اجتماع و شرکت در آن؟بعضی از مفسران تنها یکی از این دو قسمت را در تفسیر"عمران مساجد"در آیه فوق انتخاب کردهاند در حالی که مفهوم این کلمه یک مفهوم وسیع است،و همه این امور را شامل میشود.
مشرکان و بت پرستان نه حق شرکت در مساجد دارند،و نه تعمیر و بنای ساختمان آنها و همه این امور باید به دست مسلمانان انجام پذیرد.
ضمنا از این آیات استفاده میشود که مسلمانان نباید هدایا و کمکهای مشرکان بلکه تمام فرق غیر اسلامی را برای ساختمان مساجد خود بپذیرند، زیرا آیه اول گرچه تنها سخن از مشرکان میگوید،ولی آیه دوم که با کلمه "انما"شروع شده،عمران مساجد را مخصوص مسلمانان میسازد.
و از اینجا روشن میشود که متولیان و پاسداران مساجد نیز باید از میان پاکترین افراد انتخاب شوند،نه اینکه افراد ناپاک و آلوده به خاطر مال و ثروتشان،و یا به خاطر مقام یا نفوذ اجتماعیشان-آن چنان که در بسیاری از نقاط متاسفانه رایج شده-بر این مراکز عبادت و اجتماعات اسلامی گمارده شوند.
بلکه تمام دستهای ناپاک را از تمام این مراکز مقدس باید کوتاه ساخت.
و از آن روز که گروهی از زمامداران جبار و یا ثروتمندان آلوده و گنهکار دست به ساختمان مساجد و مراکز اسلامی زدند،روح و معنویت و برنامههای سازنده
آنها مسخ شد،و همین است که میبینیم بسیاری از این گونه مساجد شکل مسجد ضرار را به خود گرفته است!.
ممکن است بعضی چنین فکر کنند که چه مانعی دارد،از سرمایههای غیر مسلمانان برای عمران و آبادی این مراکز استفاده کنیم؟ اما آنها که چنین میگویند توجه به این نکته اساسی ندارند که اسلام همه جا عمل صالح را میوه درخت ایمان میشمرد،عمل همیشه پرتوی از نیات و عقاید آدمی است،و همیشه شکل و رنگ آن را به خود میگیرد.نیتهای ناپاک ممکن نیست عمل پاکی به وجود آورد،و محصول مفیدی از خود نشان دهد، چه اینکه عمل باز تاب نیت است.
جمله" لَمْ یَخْشَ إِلاَّ اللّٰهَ "(جز از خدا نترسند)نشان میدهد که عمران و آبادی و نگاهداری مساجد جز در سایه شهامت و شجاعت ممکن نیست،هنگامی این مراکز مقدس اسلامی به صورت کانونهای انسان سازی و کلاسهای عالی تربیت در میآید،که بنیانگذاران و پاسدارانی شجاع داشته باشد،آنها که از هیچ کس جز خدا نترسند،و تحت تاثیر هیچ مقام و قدرتی قرار نگیرند،و برنامهای جز برنامههای الهی در آن پیاده نکنند.
بعضی از مفسران آیات فوق را مخصوص"مسجد الحرام"دانستهاند،در
حالی که الفاظ آیه عام است،و هیچ گونه دلیلی بر این تخصیص نیست،هر چند "مسجد الحرام"که بزرگترین مسجد اسلامی است در ردیف اول قرار گرفته، و در آن روز که آیات نازل شد،بیشتر آن مسجد در نظر بود،ولی این دلیل تخصیص مفهوم آیات نمیشود.
در باره اهمیت بنای مسجد احادیث فراوانی از طرق اهل بیت و اهل سنت رسیده است که اهمیت فوق العاده این کار را نشان میدهد.
از پیامبر ص چنین نقل شده که فرمود:"
من بنی مسجدا و لو کمفحص قطاة بنی اللّٰه له بیتا فی الجنة ":کسی که مسجدی بنا کند هر چند به اندازه لانه مرغی بوده باشد،خداوند خانهای در بهشت برای او بنا خواهد ساخت". (1)
و در حدیث دیگری از پیامبر ص نقل شده:"
من اسرج فی مسجد سراجا لم تزل الملائکة و حملة العرش یستغفرون له ما دام فی ذلک المسجد ضوئه ".
"کسی که چراغی در مسجدی برافروزد فرشتگان و حاملان عرش الهی ما دام که نور آن چراغ در مسجد میتابد برای او استغفار میکنند". (2)
ولی امروز آنچه بیشتر اهمیت دارد،عمران و آبادی معنوی مساجد است، و به تعبیر دیگر بیش از آنچه به ساختن مسجد اهمیت میدهیم باید به ساختن افرادی که اهل مسجد و پاسداران مسجد و حافظان آنند اهمیت بدهیم.
مسجد باید کانونی باشد برای هر گونه حرکت جنبش و سازنده اسلامی در زمینه آگاهی و بیداری مردم،و پاکسازی محیط،و آماده ساختن مسلمانان
برای دفاع از میراثهای اسلام!.
مخصوصا باید توجه داشت،مسجد مرکزی برای جوانان با ایمان گردد، نه اینکه تنها مرکز بازنشستگان و از کار افتادگان شود.مسجد باید کانونی برای فعالترین قشرهای اجتماع باشد،نه مرکز افراد بیکاره و بی حال و خواب آلودهها!.
أَ جَعَلْتُمْ سِقٰایَةَ اَلْحٰاجِّ وَ عِمٰارَةَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ جٰاهَدَ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ لاٰ یَسْتَوُونَ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ (19) اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اَللّٰهِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْفٰائِزُونَ (20) یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوٰانٍ وَ جَنّٰاتٍ لَهُمْ فِیهٰا نَعِیمٌ مُقِیمٌ (21) خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً إِنَّ اَللّٰهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ (22)
19-آیا سیراب کردن حجاج و آباد ساختن مسجد الحرام را همانند(عمل)کسی قرار دادید که ایمان به خدا و روز قیامت آورده و در راه او جهاد کرده است، (این هر دو)هرگز نزد خدا مساوی نیستند،و خداوند گروه ظالمان را هدایت نمیکند.
20-آنها که ایمان آوردند و هجرت کردند و با اموال و جانهایشان در راه خدا جهاد نمودند مقامشان نزد خدا برتر است و آنها به موهبت عظیم رسیدهاند.
21-پروردگار،آنها را به رحمتی از ناحیه خویش و خشنودی و باغهای بهشتی که در آن نعمتهای جاودانه دارند بشارت میدهد.
22-همواره و تا ابد در این باغها(و در لابلای این نعمتها)خواهند بود زیرا نزد خداوند پاداش عظیم است.
در شان نزول آیات فوق روایات مختلفی در کتب اهل سنت و شیعه نقل شده است،که از میان آنها آنچه صحیحتر بنظر میرسد،ذیلا میآوریم.
دانشمند معروف اهل سنت حاکم"ابو القاسم حسکانی"از"بریدة"نقل میکند که"شیبه"و"عباس"هر کدام بر دیگری افتخار میکردند و در این باره مشغول به سخن بودند که علی ع از کنار آنها گذشت،و پرسید به چه چیز افتخار میکنید؟"عباس"گفت امتیازی به من داده شده که احدی ندارد،و آن مساله آب دادن به حجاج خانه خدا است.
"شیبه"گفت من تعمیر کننده مسجد الحرام(و کلید دار خانه کعبه)هستم علی ع گفت:با اینکه از شما حیا میکنم باید بگویم که با این سن کم افتخاری دارم که شما ندارید،آنها پرسیدند کدام افتخار؟!.
فرمود:من با شمشیر جهاد کردم تا شما ایمان به خدا و پیامبر ص آوردید.
"عباس"خشمناک برخاست و دامنکشان به سراغ پیامبر ص آمد(و به عنوان شکایت)گفت:آیا نمیبینی علی چگونه با من سخن میگوید؟ پیامبر ص فرمود:علی را صدا کنید،هنگامی که به خدمت پیامبر ص آمد فرمود چرا این گونه با عمویت(عباس)سخن گفتی؟.
علی ع عرض کرد ای رسول خدا!اگر من او را ناراحت ساختم با بیان حقیقتی بوده است،در برابر گفتار حق هر کس میخواهد ناراحت شود،و هر کس میخواهد خشنود! جبرئیل نازل شد و گفت ای محمد!پروردگارت به تو سلام میفرستد،و میگوید این آیات را بر آنها بخوان" أَ جَعَلْتُمْ سِقٰایَةَ الْحٰاجِّ و..."
"آیا سیراب کردن حجاج و عمران مسجد الحرام را هم چون ایمان به خدا و روز رستاخیز و جهاد در راه او قرار دادید،هرگز مساوی نیستند" (1).
همین روایت،به همین مضمون،یا با تفاوت کمی،در کتابهای فراوانی از اهل سنت نقل شده،مانند تفسیر"طبری"و"ثعلبی"،"اصحاب النزول واحدی"، "تفسیر خازن بغدادی"،"معالم التنزیل"علامه بغوی،"مناقب ابن مغازلی"، "جامع الاصول"ابن اثیر،"تفسیر فخر رازی"و کتابهای دیگر (2).
بهر حال حدیث فوق از احادیث معروف و مشهوری است که حتی افراد متعصب به آن اعتراف کردهاند و ما پس از اتمام تفسیر این آیات باز در این باره سخن خواهیم گفت.
مقیاس افتخار و فضیلت
با اینکه آیات شان نزول خاص دارد در عین حال مکمل بحث آیات گذشته است و نظیر آن در قرآن فراوان میباشد.
در نخستین آیه میگوید:"آیا سیراب کردن حاجیان خانه خدا و عمران مسجد الحرام را همانند کار کسی قرار دادید که ایمان به خدا و روز قیامت دارد و در راه خدا جهاد کرده است این دو هیچگاه در نزد خدا یکسان نیستند و خداوند جمعیت ستمکار را هدایت نمیکند"( أَ جَعَلْتُمْ سِقٰایَةَ الْحٰاجِّ وَ عِمٰارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ جٰاهَدَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ لاٰ یَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّٰهِ
وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ
).
"سقایة"هم مصدر است به معنی آب دادن و هم به معنی"وسیله"و "پیمانه"ای است که با آن آب میدهند(همانگونه که در آیه 70 سوره یوسف آمده است)و هم به معنی ظرف بزرگ یا حوضی است که آب در آن میریزند، در مسجد الحرام در میان چشمه زمزم و خانه کعبه محلی وجود دارد که به نام "سقایة العباس"معروف است،گویا در آنجا ظرف بزرگی میگذاردند که حاجیان از آن آب بر میداشتند.
از تواریخ چنین بر میآید که قبل از اسلام منصب"سقایة الحاج"در ردیف منصب کلید داری خانه کعبه و از مهمترین مناصب محسوب میشد.
ضرورت و نیاز شدید حجاج در ایام حج به آب آن هم در آن سرزمین خشک و سوزان و کم آب که غالب ایام سال هوا گرم است به این موضوع(سقایت حاج)اهمیت خاصی میداد،و کسی که سرپرست این مقام بود،از موقعیت ویژهای طبعا برخوردار میشد چرا که خدمت او به حجاج یک خدمت حیاتی بهشمار میرفت.
هم چنین"کلید داری"و عمران و آبادی مسجد الحرام که مقدسترین و بزرگترین کانون مذهبی حتی در زمان جاهلیت محسوب میشد،احترام فوق العادهای برای شخص یا اشخاصی که متصدی آن بودند،بر میانگیخت.
با همه اینها قرآن مجید میگوید ایمان بخدا و جهاد در راه او از تمام این کارها برتر و بالاتر است! ***در آیه بعد به عنوان تاکید و توضیح میفرماید"کسانی که ایمان آوردند، و هجرت نمودند،و در راه خدا با مال و جان خود جهاد کردند،اینها در پیشگاه خداوند مقامی برتر و بزرگتر دارند"( اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا
فِی سَبِیلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّٰهِ
).
"و اینها به افتخار بزرگی نائل شدهاند".( وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْفٰائِزُونَ ) ***در آیه بعد میگوید خداوند سه موهبت بزرگ در برابر این سه کار مهم (ایمان،هجرت و جهاد)به آنها میبخشد:
1-"آنها را به رحمت گسترده خود بشارت میدهد"و از آن بهرهمند میسازد( یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ ).
2-"آنها را از رضامندی و خشنودی خویش بهرهمند میکند" (و رضوان).
3-"باغهایی از بهشت در اختیار آنها میگذارد که نعمتهایش دائمی و همیشگی است".( وَ جَنّٰاتٍ لَهُمْ فِیهٰا نَعِیمٌ مُقِیمٌ ). ***در آیه بعد برای تاکید بیشتر اضافه میکند"جاودانه در آنها تا ابد خواهند ماند"( خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً ).
"زیرا نزد خداوند پاداشهای عظیم است"که در برابر اعمال بندگان به آنها میبخشد( إِنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ ).
همانگونه که در شان نزول آیات فوق خواندیم،مطابق روایتی که در بسیاری از معروفترین کتب اهل سنت نقل شده،این آیات در مورد علی ع و
بیان فضائل او نازل شده هر چند مفهوم آن عام و گسترده است(و بارها گفتهایم شان نزولها مفاهیم آیات را محدود نمیسازد).
ولی از آنجا که بعضی از مفسران اهل سنت تمایل ندارند فضائل چشمگیری برای علی ع اثبات شود با اینکه او را چهارمین پیشوای بزرگ خود میدانند، اما مثل اینکه از این میترسند که اگر در برابر مدارکی که امتیازات فوق العاده علی ع را اثبات میکند،تسلیم شوند،ممکن است جمعیت شیعه در برابر آنها بپاخیزند و آنها را در تنگنا قرار دهند،که چرا دیگران را بر علی ع مقدم داشتید از این رو بسیار میشود که از واقعیتهای تاریخی چشم میپوشند، و تا آنجا که بتوانند به ایراد در این گونه احادیث از نظر سند میپردازند،و اگر جای دستاندازی در سند پیدا نکنند،سعی میکنند به گونهای دلالت آن را مخدوش سازند،این گونه تعصبها متاسفانه حتی در عصر ما ادامه دارد و حتی بعضی از دانشمندان روشنفکر آنان از این بر کنار نماندهاند.
فراموش نمیکنم در گفتگویی که با یکی از دانشمندان اهل سنت داشتم، هنگامی که سخن از اینگونه احادیث به میان آمد جمله عجیبی اظهار داشت،او میگفت به عقیده من،شیعه میتواند تمام اصول و فروع مکتب خویش را از "منابع و مدارک و کتابهای ما"اثبات کند،چون به قدر کافی احادیثی که به نفع مکتب شیعه باشد،در کتب ما وجود دارد! ولی برای اینکه خود را از همه این منابع و مدارک یکباره راحت کند، گفت به عقیده من پیشینیان ما افراد خوشباوری بودند و تمام احادیثی را که شنیدهاند در کتب خود آوردهاند،و ما نمیتوانیم آنچه را آنها نوشتهاند به سادگی بپذیریم!(البته سخنش شامل کتب صحاح و مسانید معتبر و درجه اول آنان نیز میشد!).
به او گفتم روش محققانه این نیست،که انسان مکتبی را قبلا روی یک
سلسله وراثتها بپذیرد و بعد هر حدیثی با آن موافق باشد صحیح و هر حدیثی با آن تطبیق نکند از آثار خوشباوری پیشینیان بداند هر چند حدیث معتبری باشد چه خوب است به جای این طرز فکر راه دیگری انتخاب کنید،قبلا خود را از هر گونه عقیده موروثی خالی سازید،سپس در برابر مدارک منطقی بنشینید، آن گاه انتخاب عقیده کنید!.
خوب ملاحظه میفرمائید چرا و به چه علت احادیث مشهور و معروفی که از مقام والای علی ع خبر میدهد،و برتری او را بر دیگران اثبات میکند، این چنین مورد بیمهری بلکه مورد تهاجم رگبارهای ایرادات قرار گرفته،و گاهی نیز به دست فراموشی سپرده میشود و اصلا سخنی از آن به میان نمیآید، گویی اصلا این همه احادیث وجود خارجی ندارند!! با توجه به آنچه در بالا گفتیم به گفتاری از مفسر معروف نویسنده "المنار"میپردازیم:
او در شان نزول آیات فوق روایت معروف بالا را به کلی کنار گذارده و روایت دیگری که با محتوای آیات اصلا منطبق نیست،و باید آن را به عنوان یک حدیث مخالف قرآن کنار زد،معتبر دانسته است، و آن حدیثی است که از "نعمان بن بشیر"نقل شده که میگوید:کنار منبر پیامبر ص در میان جمعی از صحابه نشسته بودم،یکی از آنها گفت من بعد از اسلام عملی را بالاتر از این نمیدانم که حاجیان خانه خدا را سیراب کنم،دیگری گفت عمران مسجد الحرام از هر عملی بالاتر است،سومی گفت جهاد در راه خدا از آنچه گفتید بهتر میباشد، عمر آنها را از گفتگو کردن نهی کرد،و گفت صدای خود را کنار منبر رسول خدا بلند نکنید-و آن روز،روز جمعه بود-ولی هنگامی که نماز جمعه را خواندم نزد رسول خدا میروم و از او در باره مسالهای که اختلاف کردید سؤال میکنم(بعد
از نماز نزد رسول خدا رفت و سؤال کرد)در این موقع آیات فوق نازل شد. (1)
در حالی که این روایت از جهات مختلفی با آیات مورد بحث ناسازگار است،و میدانیم هر روایتی که مخالف قرآن بوده باشد باید آن را دور افکند، زیرا:
اولا در آیات فوق مقایسه میان"جهاد"و"سقایة الحاج"و"عمران" مسجد الحرام نشده است بلکه در یک سوی مقایسه"سقایت حاج"و"عمران" مسجد الحرام قرار گرفته،و در سوی دیگر"ایمان به خدا و روز رستاخیز و جهاد"و این نشان میدهد که افرادی آن اعمال را که در دوران جاهلیت انجام داده بودند با ایمان و جهاد مقایسه میکردند،که قرآن صریحا میگوید این دو برابر نیستند،نه مقایسه"جهاد"با"عمران مسجد الحرام"و"سقایة الحاج" (دقت کنید).
ثانیا:جمله" وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ "نشان میدهد که اعمال گروه اول توأم با ظلم بوده است،و این در صورتی است که در حال شرک واقع شده باشد، چه اینکه قرآن میگوید:" إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ " (2). و اگر مقایسه میان "ایمان"و"سقایت حاج توأم با ایمان و جهاد"بوده باشد جمله"و اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ "مفهومی نخواهد داشت.
ثالثا:آیه دوم مورد بحث که میگوید آن کسانی که ایمان آوردند و هجرت کردند و جهاد نمودند مقام والاتری دارند،مفهومش این است از کسانی که ایمان و هجرت و جهاد نداشتند،برترند،و این با حدیث نعمان سازش ندارد،زیرا گفتگو کنندگان طبق آن حدیث همه از مؤمنان بودند و شاید در مهاجرت و جهاد شرکت داشتند.
رابعا:در آیات گذشته سخن از اقدام مشرکان به عمران مساجد بود ( مٰا کٰانَ لِلْمُشْرِکِینَ أَنْ یَعْمُرُوا مَسٰاجِدَ اللّٰهِ )و آیات مورد بحث که به دنبال آن قرار دارد،همان موضوع را تعقیب میکند،و این نشان میدهد که عمران مسجد الحرام و سقایت حاج در حال شرک موضوع بحث این آیات است و این چیزی است که با روایت نعمان تطبیق نمیکند.
و تنها مطلبی که ممکن است در برابر این استدلالات گفته شود،این است که تعبیر به" أَعْظَمُ دَرَجَةً "نشان میدهد که هر دو طرف"مقایسه"عمل خوبی هستند،اگر چه یکی از دیگری برتر بوده است.
ولی جواب این سخن روشن است،زیرا افعل تفضیل(صفت تفضیلی) غالبا در مواردی به کار میرود که یک طرف مقایسه واجد فضیلت است،و طرف دیگر"صفر"میباشد،مثلا بسیار شده است که میگویند"دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است"،مفهوم این سخن آن نیست که"هرگز به مقصد نرسیدن و تصادف کردن و نابودی"چیز خوبی است،ولی"دیر رسیدن"از آن بهتر است،و یا اینکه در قرآن میخوانیم" وَ الصُّلْحُ خَیْرٌ "(سوره نساء 128):
"صلح از جنگ بهتر است"معنی این جمله آن نیست که جنگ چیز خوبی است،و یا اینکه میخوانیم" وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ "(سوره بقره آیه 221):
"بنده با ایمان از بتپرست بهتر است" آیا بتپرست خیر و فضیلتی دارد؟و در همین سوره توبه آیه 108 میخوانیم:" لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْویٰ مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِیهِ ":"مسجدی که اساس آن از روز نخست بر پایه تقوی گذارده شده است(از مسجد ضرار همان مسجدی که منافقان برای ایجاد تفرقه ساخته بودند)برای عبادت شایستهتر است.
با اینکه میدانیم عبادت در مسجد ضرار هیچ گونه شایستگی ندارد و نظیر این تعبیرات در قرآن و کلمات عرب و سایر زبانها فراوان است.
از مجموع آنچه گفته شد،نتیجه میگیریم که روایت"نعمان بن بشیر" چون بر خلاف محتوای قرآن است باید کنار گذارده شود،و آنچه با ظاهر آیات میسازد همان حدیث مشهوری است که در آغاز بحث تحت عنوان شان نزول بیان کردیم،و این فضیلتی است برای پیشوای بزرگ اسلام علی ع.
خداوند همه ما را به پیروی از حق و پیروی از اینگونه پیشوایان ثابت قدم بدارد،و چشم و گوش باز و فکر دور از تعصب و عنایت کند.
***2-از آیات فوق استفاده میشود که مقام"رضوان"که از بزرگترین مواهب و مقاماتی است که خداوند به مؤمنان و مجاهدان میبخشد،چیزی است غیر از باغهای بهشت و نعمتهای جاویدانش و غیر از رحمت گسترده پروردگار (شرح این موضوع به خواست خدا در ذیل آیه 72 همین سوره در تفسیر جمله "و رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ أَکْبَرُ "خواهد آمد).
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا آبٰاءَکُمْ وَ إِخْوٰانَکُمْ أَوْلِیٰاءَ إِنِ اِسْتَحَبُّوا اَلْکُفْرَ عَلَی اَلْإِیمٰانِ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ (23) قُلْ إِنْ کٰانَ آبٰاؤُکُمْ وَ أَبْنٰاؤُکُمْ وَ إِخْوٰانُکُمْ وَ أَزْوٰاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوٰالٌ اِقْتَرَفْتُمُوهٰا وَ تِجٰارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسٰادَهٰا وَ مَسٰاکِنُ تَرْضَوْنَهٰا أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهٰادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّٰی یَأْتِیَ اَللّٰهُ بِأَمْرِهِ وَ اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِینَ (24)
23-ای کسانی که ایمان آوردهاید هر گاه پدران و برادران شما کفر را بر ایمان ترجیح دهند آنها را ولی(و یار و یاور و تکیه گاه)خود قرار ندهید و کسانی که آنها را ولی خود قرار دهند ستمگرند.
24-بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طایفه شما و اموالی که به دست آوردهاید و تجارتی که از کساد شدنش بیم دارید و مساکن مورد علاقه شما، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است در انتظار این باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل کند و خداوند جمعیت نافرمانبردار را هدایت نمیکند.
آخرین وسوسه و بهانهای که ممکن بود برای گروهی از مسلمانان در برابر دستور پیکار با بت پرستان پیدا شود-و طبق بعضی از تفاسیر پیدا شد-این بود که آنها فکر میکردند که از یک سو در میان مشرکان و بت پرستان،خویشاوندان و بستگان نزدیک آنها وجود دارند،گاهی پدر مسلمان شده و پسر در شرک باقی مانده،گاهی به عکس پسران راه توحید را پیش گرفتهاند و پدران هم چنان در تاریکی شرک باقی ماندهاند،و همچنین در مورد برادران و همسران و عشیره و قبیله، اگر بنا شود با همه مشرکان پیکار کنند باید از خویشاوندان و قبیله خود چشم بپوشند!.
از سوی دیگر سرمایهها و تجارت آنان تا حد زیادی در دست مشرکان بود، با آمد و شد آنها به مکه آن را رونق میبخشیدند.
و از سوی سوم خانههای مرفه و نسبتا آبادی در مکه داشتند که در صورت درگیری با مشرکان ممکن بود به ویرانی بکشد،و یا با تعطیل مراسم حج از طرف مشرکان از ارزش و استفاده بیفتد.
آیات فوق ناظر به حال اینگونه اشخاص است،و با بیان قاطعی به آنها پاسخ صریح میدهد،نخست میگوید:
"ای کسانی که ایمان آوردهاید پدران و برادران خود را در صورتی که کفر را بر ایمان مقدم دارند یار و یاور و متحد و ولی خود قرار ندهید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا آبٰاءَکُمْ وَ إِخْوٰانَکُمْ أَوْلِیٰاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْکُفْرَ عَلَی الْإِیمٰانِ )
پس به عنوان تاکید اضافه میکند:"کسانی که از شما آنها را به یاری و دوستی برگزینند ستمکارانند".( وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَأُولٰئِکَ هُمُ الظّٰالِمُونَ ).
چه ظلمی از این بالاتر که انسان با پیوند دوستی با بیگانگان و دشمنان حق،هم به خویشتن ستم کند و هم به جامعهای که تعلق به آن دارد،و هم به فرستاده خدا!. ***در آیه بعد به خاطر اهمیت فوق العاده موضوع،همین مطلب با شرح و تاکید و تهدید بیشتری بیان میشود،روی سخن را به پیامبر کرده،میفرماید:
"به آنها بگو اگر پدران،و فرزندان،و برادران،و همسران،و عشیره و قبیله شما،و اموال و سرمایههایی که جمعآوری کردهاید،و تجارتی که از کساد آن بیم دارید و مساکن مرفهی که در مورد رضایت و علاقه شما است،در نظرتان محبوبتر از خدا و پیامبر او و جهاد در راهش میباشد،در انتظار باشید که مجازات و کیفر شدیدی از ناحیه خدا بر شما نازل گردد"( قُلْ إِنْ کٰانَ آبٰاؤُکُمْ وَ أَبْنٰاؤُکُمْ وَ إِخْوٰانُکُمْ وَ أَزْوٰاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوٰالٌ اقْتَرَفْتُمُوهٰا وَ تِجٰارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسٰادَهٰا وَ مَسٰاکِنُ تَرْضَوْنَهٰا أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهٰادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّٰی یَأْتِیَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ ).
و از آنجا که ترجیح این امور بر رضای خدا و جهاد یک نوع نافرمانبرداری و فسق آشکار است و دلباختگان زرق و برق زندگی مادی شایستگی هدایت الهی را ندارند در پایان آیه اضافه میکند:"خداوند گروه فاسقان را هدایت نمیکند" ( وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ ) در تفسیر علی بن ابراهیم قمی چنین نقل شده:"
لما اذن امیر المؤمنین ان لا یدخل المسجد الحرام مشرک بعد ذلک جزعت قریش جزعا شدیدا و قالوا
ذهبت تجارتنا،و ضاعت عیالنا،و خربت دورنا،فانزل اللّٰه فی ذلک قل (یا محمد) إِنْ کٰانَ آبٰاؤُکُمْ . ..".
:"هنگامی که امیر مؤمنان علی ع(در مراسم حج)اعلام کرد که بعد از این هیچ مشرکی حق ورود به مسجد الحرام را ندارد فریاد(مؤمنان)قریش برخاست و گفتند تجارت ما از میان رفت،خانوادههای ما ضایع شد،و خانههایمان ویران گشت،آیات فوق نازل شد(و به آنها پاسخ گفت)".
در آیات بالا خطوط اصلی ایمان راستین از ایمان آلوده به شرک و نفاق ترسیم شده است و حد فاصل میان مؤمنان واقعی و افراد ضعیف الایمان مشخص گردیده و با صراحت میگوید که اگر سرمایههای هشتگانه زندگی مادی که چهار قسمت آن مربوط به نزدیکترین خویشاوندان(پدران و فرزندان و برادران و همسران)، و یک قسمت مربوط به گروه اجتماعی و عشیره و قبیله است،و قسمت دیگری مربوط به سرمایهها و اندوختهها،و قسمتی مربوط به رونق تجارت و کسب و کار،و سرانجام قسمتی به خانههای مرفه ارتباط دارد،در نظر انسان پرارزشتر و گرانبهاتر از خدا و پیامبر ص و جهاد و اطاعت فرمان او است تا آنجا که حاضر نیست آنها را فدای دین کند،معلوم میشود ایمان واقعی و کامل تحقق نیافته است.
آن روز حقیقت و روح ایمان با تمام ارزشهایش تجلی میکند که در مورد چنین فداکاری و گذشت تردید نداشته باشد.
بعلاوه آنها که آماده چنین گذشتی نیستند در واقع به خویش و جامعه خویش ستم میکنند،و حتی از آنچه میترسند در آن خواهند افتاد،زیرا ملتی که در گذرگاههای تاریخ و لحظات سرنوشت آماده چنین فداکاریهایی نباشند دیر یا زود مواجه با شکست میشود و همان خویشاوندان و اموال و سرمایههایی که به خاطر دلبستگی به آن از جهاد چشم پوشیده است به خطر میافتند و در
چنگال دشمن نیست و نابود خواهند شد.
1-آنچه در آیات فوق میخوانیم مفهومش بریدن پیوندهای دوستی و محبت با خویشاوندان و نادیده گرفتن سرمایههای اقتصادی و سوق دادن به ترک عواطف انسانی نیست،بلکه منظور این است که بر سر دوراهیها نباید عشق زن و فرزند و مال و مقام و خانه و خانواده مانع از اجرای حکم خدا و گرایش به جهاد گردد و انسان را از هدف مقدسش باز دارد.
لذا اگر انسان بر سر دو راهی نباشد رعایت هر دو بر او لازم است.
در آیه 15 سوره لقمان در باره پدران و مادران بتپرست میخوانیم:" وَ إِنْ جٰاهَدٰاکَ عَلیٰ أَنْ تُشْرِکَ بِی مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا وَ صٰاحِبْهُمٰا فِی الدُّنْیٰا مَعْرُوفاً ":"اگر آنها به تو اصرار دارند که چیزی را که شریک خدا نمیدانی برای او شریک قرار دهی هرگز از آنها اطاعت مکن ولی در زندگی دنیا با آنها به نیکی رفتار کن".
***2-جمله" فَتَرَبَّصُوا حَتّٰی یَأْتِیَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ "یک تفسیر آن همان است که در بالا گفتیم یعنی تهدیدی است از ناحیه خداوند به کسانی که منافع مادی خویش را بر رضای خدا مقدم میشمرند و چون این تهدید به صورت سر بسته بیان شده اثر آن بیشتر و وحشتانگیزتر است،و درست به این میماند که انسان به کسی که زیر دست او است میگوید اگر از انجام وظیفهات خودداری کردی من هم کار خود را خواهم کرد.
احتمال دیگری در تفسیر این جمله نیز وجود دارد و آن اینکه:خداوند میگوید"اگر شما حاضر به چنین فداکاری نباشید خداوند فرمان فتح و پیروزی
پیامبرش را از راهی که میداند خواهد داد،و به طریقی که خودش اراده کرده او را یاری میدهد"همانند آنچه در آیه 54 سوره مائده میخوانیم:" یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّٰهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ ..." "ای کسانی که ایمان آوردهاید کسی که از شما از دین خود مرتد شود زیانی به خدا نمیرساند،زیرا خداوند به زودی گروهی را برمیانگیزد که هم او آنها را دوست میدارد و هم آنها خدا را".
3-ممکن است کسانی چنین فکر کنند،آنچه در آیات بالا آمده مخصوص مسلمانان نخستین است و متعلق به تاریخ گذشته،ولی این اشتباه بزرگی است، این آیات نه تنها دیروز بلکه امروز و فردای مسلمانان را در برمیگیرد.
اگر آنها دارای ایمان محکم و آمادگی برای جهاد و فداکاری و در صورت لزوم هجرت نباشند،و منافع مادی خویش را بر رضای خدا مقدم بشمرند،و به- خاطر دلبستگیهای زیاد به زن و فرزند و مال و ثروت و تجملات زندگی از فداکاری مضایقه کنند،آینده آنها تاریک است،نه تنها آینده،امروز هم در خطر خواهند بود،و همه میراثهای گذشته و افتخاراتشان از میان خواهد رفت،منابع حیاتیشان به دست دیگران خواهد افتاد،و زندگی برای آنان مفهومی نخواهد داشت،که"زندگی ایمان است و جهاد در سایه ایمان"! آیات فوق به عنوان یک شعار باید به تمام فرزندان و جوانان مسلمانان تعلیم گردد،و روح فداکاری و سلحشوری و ایمان در آنها زنده شود،و بتوانند میراثهای خود را پاسداری کنند.
لَقَدْ نَصَرَکُمُ اَللّٰهُ فِی مَوٰاطِنَ کَثِیرَةٍ وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً وَ ضٰاقَتْ عَلَیْکُمُ اَلْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِینَ (25) ثُمَّ أَنْزَلَ اَللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلیٰ رَسُولِهِ وَ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا وَ عَذَّبَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ اَلْکٰافِرِینَ (26) ثُمَّ یَتُوبُ اَللّٰهُ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (27)
25-خداوند شما را در میدانهای زیادی یاری کرد(و بر دشمن پیروز شدید)و در روز حنین(نیز یاری نمود)در آن هنگام که فزونی جمعیتتان شما را به اعجاب آورده بود،ولی هیچ مشکلی را برای شما حل نکرد و زمین با همه وسعتش بر شما تنگ شد سپس پشت(به دشمن)کرده فرار نمودید.
26-سپس خداوند"سکینه"خود را بر رسولش و بر مؤمنان نازل کرد،و لشکرهایی فرستاد که شما نمیدیدید و کافران را مجازات کرد و این است جزای کافران! 27-سپس خداوند-پس از این-توبه هر کس را بخواهد(و شایسته ببیند)میپذیرد و خداوند آمرزنده و مهربان است.
در آیات گذشته دیدیم که خداوند مسلمانان را دعوت به فداکاری همه جانبه در مسیر جهاد و برانداختن ریشه شرک و بت پرستی میکند،و به آنها که عشق
زن و فرزند،اقوام و خویشاوندان،و مال و ثروت آن چنان روحشان را فرا گرفته که حاضر به فداکاری و جهاد نیستند،شدیدا اخطار میکند.
به دنبال آن،در آیات مورد بحث،به مساله مهمی اشاره میکند که هر رهبری در لحظات حساس باید پیروان خود را به آن متوجه سازد،و آن اینکه:
اگر عشق مال و فرزند گروهی از افراد ضعیف الایمان را از جهاد بزرگی که با مشرکان در پیش داشتند باز دارد،نباید گروه مؤمنان راستین از این موضوع نگرانی به خود راه دهند،برای اینکه خداوند نه در آن روزهایی که نفراتشان کم بود(مانند میدان جنگ بدر)آنها را تنها گذارد،و نه در آن روز که جمعیتشان چشم پر کن بود(مانند میدان جنگ حنین)،انبوه جمعیت دردی را از آنها دوا کرد،بلکه در هر حال یاری خدا و مددهای او بود که باعث پیروزیشان شد.
لذا در آیه نخست میگوید"خداوند شما را در موارد بسیاری یاری کرد" ( لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّٰهُ فِی مَوٰاطِنَ کَثِیرَةٍ ) "مواطن"جمع"موطن"به معنی محلی است که انسان برای اقامت دائمی یا موقت انتخاب میکند.ولی یکی از معانی آن میدانهای جنگ میباشد به تناسب اینکه جنگجویان مدتی کوتاه یا طولانی در آن اقامت میکنند.
سپس اضافه میکند"و در روز"حنین"شما را یاری نمود،در آن روز که فزونی جمعیتتان مایه اعجاب شما بود"( وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ ).
تعداد لشکر اسلام را در این جنگ دوازده هزار نفر،و بعضی ده هزار یا هشت هزار نوشتهاند،ولی روایات مشهور و صحیح دوازده هزار را تایید میکنند، که در هیچیک از جنگهای اسلامی تا آن روز این عدد سابقه نداشت،آن چنان که بعضی از مسلمانان مغرورانه گفتند:"لن نغلب الیوم"!"هیچگاه با این همه جمعیت امروز شکست نخواهیم خورد".
اما چنان که در شرح غزوه"حنین"به خواست خدا خواهیم گفت،این انبوه جمعیت که گروهی از آنها از افراد تازه مسلمان و ساخته نشده بودند، موجب فرار لشکر و شکست ابتدایی شد،ولی سرانجام لطف خدا آنها را نجات داد.
این شکست ابتدایی چنان بود که قرآن اضافه میکند:"زمین با آن همه وسعتش بر شما تنگ شد"( وَ ضٰاقَتْ عَلَیْکُمُ الْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ ).
"سپس پشت به دشمن کرده و فرار نمودید"( ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِینَ ).
***در این موقع که سپاه اسلام در اطراف سرزمین حنین پراکنده شده بود، و جز گروه کمی با پیامبر ص باقی نمانده بودند،و پیغمبر ص به خاطر فرار آنها شدیدا نگران و ناراحت بود،"خداوند آرامش و اطمینان خویش را بر پیامبرش و بر مؤمنان فرستاد"( ثُمَّ أَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلیٰ رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ ).
"و هم چنین لشکریانی که شما نمیدیدید،برای تقویت و یاریتان فرو فرستاد"( وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا ).
همانگونه که در ذیل آیات مربوط به"غزوه بدر"گفتیم نزول این ارتش نامرئی الهی برای تحکیم و تقویت روح مسلمانان و ایجاد نیروی ثبات و استقامت در جان و دل آنان بود،نه اینکه فرشتگان و نیروهای غیبی در جنگ شرکت کرده باشند (1).
و در پایان نتیجه نهایی جنگ"حنین"را چنین بیان میکند:"خداوند افراد بی ایمان و بتپرست را کیفر داد"(گروهی کشته و گروهی اسیر و جمعی پا به فرار گذاردند آن چنان که از دسترس ارتش اسلام خارج شدند)
1) 1) برای توضیح بیشتر به همین جلد از تفسیر نمونه ذیل آیات 9 تا 12 سوره انفال مراجعه نمایید.
( وَ عَذَّبَ الَّذِینَ کَفَرُوا ).
"و این است کیفر افراد بی ایمان"!( وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ الْکٰافِرِینَ ). ***ولی با این حال درهای توبه و بازگشت را به روی اسیران و فرار کنندگان از کفار باز گذارد که اگر مایل باشند به سوی خدا باز گردند و آئین حق را بپذیرند،لذا در آخرین آیه مورد بحث میگوید:"سپس خداوند بعد از این جریان توبه هر کس را بخواهد(و او را شایسته و آماده برای توبه واقعی بداند) میپذیرد"( ثُمَّ یَتُوبُ اللّٰهُ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ ).
جمله"یتوب"که با فعل مضارع ذکر شده و دلالت بر استمرار دارد مفهومش این است که درهای توبه و بازگشت هم چنان به روی آنها باز و گشوده است.
"چرا که خداوند آمرزنده و مهربان است"هیچگاه درهای توبه را به روی کسی نمیبندد،و از رحمت گسترده خود کسی را نومید نمیسازد ( وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
***اکنون که تفسیر آیات به طور فشرده روشن شد،باید به نکات مهمی که در لابلای همین بحث وجود دارد،توجه کرد:
"حنین"سرزمینی است در نزدیکی شهر طائف و چون این غزوه در آنجا واقع شد به نام غزوه حنین معروف شده،و در قرآن از آن تعبیر به"یوم حنین" شده است نام دیگر آن غزوه"اوطاس"و غزوه"هوازن"است(اوطاس نام
سرزمینی در همان حدود،و هوازن نام یکی از قبائلی است که در آن جنگ با مسلمانان درگیر بودند).
این"غزوه"از آنجا شروع شد که بنا بگفته"ابن اثیر"در کامل طایفه بزرگ"هوازن"هنگامی که از فتح مکه با خبر شدند رئیسشان"مالک بن عوف" آنها را جمع کرد و به آنها گفت ممکن است"محمد"بعد از فتح مکه به جنگ با آنها برخیزد،و آنها گفتند پیش از آنکه او با ما نبرد کند صلاح در این است که ما پیش دستی کنیم.
هنگامی که این خبر به گوش پیامبر ص رسید به مسلمانان دستور داد آماده حرکت به سوی سرزمین هوازن شوند (1).
گرچه در باره جریان این جنگ و کلیات آن در میان مورخان تقریبا اختلافی نیست ولی در جزئیات آن روایات گوناگونی دیده میشود که کاملا متفق نیستند و ما آنچه را ذیلا به طور فشرده میآوریم طبق روایتی است که مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"آورده است.
در آخر ماه رمضان یا در ماه شوال سنه هشتم هجرت بود که رؤسای طایفه هوازن نزد مالک بن عوف جمع شدند و اموال و فرزندان و زنان خود را بهمراه آوردند تا به هنگام درگیری با مسلمانان هیچکس فکر فرار در سر نپروراند و به این ترتیب وارد سرزمین"اوطاس"شدند.
پیامبر ص پرچم بزرگ لشکر را بست و به دست علی ع داد و تمام کسانی که برای فتح مکه پرچمدار بخشی از لشکر اسلام بودند بدستور پیامبر با همان پرچم به سوی میدان"حنین"حرکت کردند. پیامبر مطلع شد که"صفوان ابن امیة"مقدار زیادی زره در اختیار دارد به نزد او فرستاد و یک صد زره به عنوان عاریت از او خواست،"صفوان"سؤال کرد براستی عاریه است یا غصب؟پیامبر
1) 1) -کامل ابن اثیر جلد 2 صفحه 261
ص فرمود:عاریهای است که ما آن را تضمین میکنیم و سالم بر میگردانیم "صفوان"یکصد زره به عنوان عاریت به پیامبر ص داد،و خود شخصا با حضرت حرکت کرد.
دو هزار نفر از مسلمانانی که در فتح مکه اسلام را پذیرفته بودند به اضافه ده هزار نفر سربازان اسلام که همراه پیامبر برای فتح مکه آمده بودند که مجموعا دوازده هزار نفر میشدند برای میدان جنگ حرکت کردند.
"مالک بن عوف"که مرد پر جرئت و با شهامتی بود به قبیله خود دستور داد غلافهای شمشیر را بشکنند و در شکافهای کوه و درههای اطراف،و لابلای درختان، بر سر راه سپاه اسلام کمین کنند،و به هنگامی که در تاریکی اول صبح مسلمانان به آنجا رسیدند یکباره به آنان حملهور شوند و لشکر را در هم بکوبند.
او اضافه کرد:محمد ص با مردان جنگی هنوز روبرو نشده است تا طعم شکست را بچشد!.
هنگامی که پیامبر نماز صبح را با یاران خواند فرمان داد به طرف سرزمین "حنین"سرازیر شدند،در این موقع بود که ناگهان لشکر"هوازن"از هر سو مسلمانان را زیر رگبار تیرهای خود قرار دادند گروهی که در مقدمه لشکر قرار داشتند(و در میان آنها تازه مسلمانان مکه بودند)فرار کردند،و این امر سبب شد که باقیمانده لشکر به وحشت بیفتند و فرار کنند.
خداوند در اینجا آنها را با دشمنان به حال خود واگذارد و موقتا دست از حمایت آنها برداشت زیرا به جمعیت انبوه خود مغرور بودند،و آثار شکست در آنان آشکار گشت.
اما علی ع که پرچمدار لشکر بود با عده کمی در برابر دشمن ایستادند و هم چنان به پیکار ادامه دادند.
(در این هنگام پیامبر در قلب سپاه قرار داشت).و عباس عموی پیامبر ص و چند نفر دیگر از بنی هاشم که مجموعا از نه نفر تجاوز نمیکردند و دهمین آنها"ایمن"فرزند"ام ایمن"بود اطراف پیامبر ص را گرفتند.
مقدمه سپاه به هنگام فرار و عقبنشینی از کنار پیامبر ص گذشت، پیامبر ص به عباس که صدای بلند و رسایی داشت دستور داد فورا از تپهای که در آن نزدیکی بود بالا رود و به مسلمانان فریاد زند"یا معشر المهاجرین و الانصار یا اصحاب سورة البقرة یا اهل بیعت الشجرة الی این تفرون هذا رسول اللّٰه ص".
"ای گروه مهاجران و انصار!و ای یاران سوره بقره!و ای اهل بیعت شجره!به کجا فرار میکنید؟پیامبر ص این جا است"!.
هنگامی که مسلمانان صدای عباس را شنیدند بازگشتند و گفتند "لبیک،لبیک"مخصوصا انصار در این بازگشت پیش قدم بودند،و حمله سختی از هر جانب به سپاه دشمن کردند،و با یاری پروردگار به پیشروی ادامه دادند،آن چنان که طایفه"هوازن"به طرز وحشتناکی به هر سو پراکنده شدند و پیوسته مسلمانان آنها را تعقیب میکردند.
حدود یکصد نفر از سپاه دشمن کشته شد و اموالشان به غنیمت به دست مسلمانان افتاد و گروهی نیز اسیر شدند" (1).
و در پایان این نقل تاریخی میخوانیم که پس از پایان جنگ نمایندگان قبیله هوازن خدمت پیامبر آمدند و اسلام را پذیرفتند و پیامبر محبت زیاد به آنها کرد و حتی"مالک بن عوف"رئیس و بزرگ آنها اسلام را پذیرفت،پیامبر ص اموال و اسیرانش را به او بر گرداند،و ریاست مسلمانان قبیلهاش را به او واگذار کرد.
1) 1) -مجمع البیان جلد 5 صفحه 17-19
در حقیقت عامل مهم شکست مسلمانان در آغاز کار علاوه بر غروری که به خاطر کثرت جمعیت پیدا کردند وجود دو هزار نفر از افراد تازه مسلمان بود که طبعا جمعی از منافقان،و عدهای برای کسب غنائم جنگی و گروهی بی هدف در میان آنها وجود داشتند،و فرار آنها در بقیه نیز اثر گذاشت.
و عامل پیروزی نهایی،ایستادگی پیامبر ص و علی ع و گروه اندکی از یاران و یادآوری خاطره پیمانهای پیشین و ایمان به خدا و توجه به حمایت خاص او بود.
شک نیست که در این میدان اکثریت قریب به اتفاق در آغاز کار فرار کردند،و باقیمانده را طبق روایت فوق ده نفر،و بعضی حتی چهار نفر،و بعضی حد اکثر حدود یکصد نفر نوشتهاند.
و از آنجا که طبق بعضی از روایات مشهور خلفای نخستین نیز در جمع فرار کنندگان بودند، بعضی از مفسران اهل سنت سعی دارند که این فرار را یک امر طبیعی معرفی کنند.
نویسنده"المنار"در اینجا میگوید:"به هنگامی که رگبار تیرهای دشمن متوجه مسلمین شد،گروهی که از مکه به سپاه اسلام ملحق شده بودند، و در میان آنها منافقان و افراد ضعیف الایمان و جستجوگران غنیمت قرار داشتند فرار کردند،و پشت به میدان نمودند،باقیمانده لشکر"طبعا"مضطرب و پریشان شد،آنها نیز طبق"عادت"و نه از روی ترس!پا به فرار گذاشتند،و این یک امر طبیعی است،که به هنگام فرار کردن یک گروه بقیه بدون توجه متزلزل میشوند بنا بر این فرار آنها به معنی ترک یاری پیامبر ص و رها کردن
او در دست کفار نبود،که مستحق غضب و خشم خداوند شوند"! (1)ما شرحی برای این سخن ذکر نمیکنیم و داوری آن را به خوانندگان واگذار میکنیم.
ذکر این جمله نیز لازم است که در"صحیح بخاری"معتبرترین منابع اهل سنت،هنگامی که سخن از هزیمت و فرار مسلمین در این میدان به میان آورده،چنین نقل میکند:
"فاذا عمر بن الخطاب فی الناس،و قلت ما شان الناس،قال امر اللّٰه، ثم تراجع الناس الی رسول اللّٰه...":
"ناگهان عمر بن خطاب در میان مردم بود گفتم مردم چه کردند؟گفت:
قضای الهی بود!،سپس مردم به سوی پیامبر ص بازگشتند" (2).
ولی اگر پیشداوریها را کنار بگذاریم و قرآن را مورد توجه قرار دهیم میبینیم که گروهبندی در میان فرار کنندگان قائل نشده است،بلکه همه را یکسان مذمت میکند،که پا به فرار گذاشتند.
نمیدانیم چه تفاوتی بین جمله" ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِینَ "که در آیات فوق خواندیم،و جمله دیگری که در آیه 16 سوره انفال گذشت میباشد آنجا که میگوید:" وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّٰ مُتَحَرِّفاً لِقِتٰالٍ أَوْ مُتَحَیِّزاً إِلیٰ فِئَةٍ فَقَدْ بٰاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ ":
"هر کس پشت به دشمن کند،به غضب پروردگار گرفتار خواهد شد، مگر کسی که به منظور حمله به دشمن و یا پیوستن به گروهی از سربازان تغییر مکان دهد".
بنا بر این اگر این دو آیه را در کنار هم قرار دهیم ثابت میشود که مسلمانان در آن روز مگر گروه کمی مرتکب خطای بزرگی شدند،منتها بعدا
توبه کردند و بازگشتند.
"سکینة"در اصل از ماده"سکون"به معنی یک نوع حالت آرامش و اطمینان است،که هر گونه شک و دودلی و ترس و وحشت را از انسان دور میسازد،و او را در برابر حوادث سخت و پیچیده ثابت قدم میگرداند،"سکینه" با ایمان رابطه نزدیکی دارد،یعنی زائیده ایمان است،افراد با ایمان هنگامی که به یاد قدرت بی پایان خداوند میافتند و لطف و مرحمت او را در نظر میآورند، موجی از امید در دلشان پیدا میشود،و اینکه میبینیم در بعضی از روایات"سکینه" به ایمان تفسیر شده (1)و در بعضی دیگر به یک"نسیم بهشتی"در شکل و صورت انسان (2)همه بازگشت به همین معنی میکند.
در قرآن مجید سوره فتح آیه 4 میخوانیم:" هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدٰادُوا إِیمٰاناً مَعَ إِیمٰانِهِمْ ":"او کسی است که سکینه را در دلهای مؤمنان فرو فرستاد،تا ایمانی بر ایمان آنها افزوده شود.
و در هر حال این حالت فوق العاده روانی،موهبتی است الهی و آسمانی که در پرتو آن،انسان مشکلترین حوادث را در خود هضم میکند،و یک دنیا آرامش و ثبات قدم در درون خویش احساس مینماید.
جالب توجه اینکه قرآن در آیات مورد بحث نمیگوید:" ثُمَّ أَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلیٰ رَسُولِهِ وَ علیکم"با اینکه تمام جملههای پیش از آن به صورت خطاب و با ضمیر"کم"ذکر شده است،بلکه میگوید" عَلَی الْمُؤْمِنِینَ "،
اشاره به اینکه منافقان و آنها که طالبان دنیا در میدان جهاد بودند سهمی از این "سکینه"و آرامش نداشتند،و تنها این موهبت نصیب افراد با ایمان میشود.
و در روایات میخوانیم:این نسیم بهشتی با انبیاء و پیامبران خدا بوده است (1)به همین دلیل در حوادثی که هر کس در برابر آن کنترل خویش را از دست میدهد آنها روحی آرام و عزمی راسخ،و ارادهای آهنین،و تزلزلناپذیر داشتند.
نزول"سکینه"بر پیامبر ص در میدان"حنین"-همانگونه که گفتیم-برای رفع اضطرابی بود که از فرار کردن جمعیت به پیامبر ص دست داده بود،و گر نه او در این صحنه چون کوه ثابت و پا بر جا بود،و هم چنین علی ع و گروه کوچکی از مسلمانان! ***4-در آیات فوق اشاره به نصرت خداوند نسبت به مسلمانان در"مواطن کثیرة"(میدانهای بسیار)شده است.
در باره تعداد جنگهایی که پیغمبر ص شخصا در آن مبارزه کرد،یا با مسلمانان بود اما شخصا جنگ نکرد،و هم چنین میدانهایی که سپاه اسلام در مقابل دشمنان قرار گرفت،ولی پیغمبر ص در آن حضور نداشت،در میان مورخان گفتگو بسیار است،ولی از بعضی از روایات که از طرق اهل بیت به ما رسیده استفاده میشود که عدد آنها به هشتاد میرسید.
در کتاب"کافی"نقل شده که یکی از خلفای عباسی نذر کرده بود که اگر از مسمومیت نجات یابد،مال کثیری به فقرا بدهد،هنگامی که بهبودی یافت،فقهایی که اطراف او بودند در باره مبلغ آن اختلاف کردند و هیچکدام مدرک روشنی نداشتند،سرانجام از امام نهم"حضرت محمد بن علی النقی" ع
1) 1) -تفسیر برهان جلد 2 صفحه 112
سؤال کرد،فرمود"کثیر""هشتاد"است،وقتی از علت آن سؤال کردند حضرت به آیه فوق اشاره کرد و فرمود ما تعداد میدانهای نبرد اسلام و کفر را که در آن مسلمانان پیروز شدند برشمردیم،عدد آن هشتاد بود. (1)
***5-نکتهای که توجه به آن امروز برای مسلمانان نهایت لزوم را دارد، این است که از حوادثی چون حادثه"حنین"تجربه بیندوزند،و بدانند کثرت نفرات و جمعیت انبوهشان هرگز نباید مایه غرورشان گردد،از جمعیت انبوه به تنهایی کاری ساخته نیست،مساله مهم وجود افراد ساخته شده و مؤمن و مصمم است،هر چند گروه کوچکی باشند،همانگونه که یک گروه کوچک سرنوشت جنگ"حنین"را تغییر داد،بعد از آنکه انبوه جمعیت تا آزموده و ساخته نشده مایه هزیمت و شکست شده بودند.
مهم این است که افراد آن چنان با روح ایمان و استقامت و فداکاری پرورش یابند که دلهایشان مرکز"سکینه"الهی گردد،و در برابر سختترین طوفانهای زندگی چون کوه پا بر جا و آرام بایستند.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا اَلْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلاٰ یَقْرَبُوا اَلْمَسْجِدَ اَلْحَرٰامَ بَعْدَ عٰامِهِمْ هٰذٰا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَیْلَةً فَسَوْفَ یُغْنِیکُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شٰاءَ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (28)
28-ای کسانی که ایمان آوردهاید مشرکان ناپاکند لذا نباید پس از امسال نزدیک مسجد الحرام شوند و اگر از فقر میترسید خداوند شما را از فضلش،هر گاه بخواهد، بی نیاز میسازد خداوند دانا و حکیم است.
1) 1) -تفسیر نور الثقلین جلد 2 صفحه 197
مشرکان حق ورود به مسجد الحرام را ندارند
گفتیم یکی از فرمانهای چهارگانهای که علی ع در مراسم حج سال نهم هجرت،به مردم مکه ابلاغ کرد این بود که از سال آینده هیچ یک از مشرکان حق ورود به مسجد الحرام و طواف خانه کعبه را ندارد،آیه فوق اشاره به این موضوع و فلسفه آن است.
نخست میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید مشرکان آلوده و ناپاکند، بنا بر این نباید بعد از امسال نزدیک مسجد الحرام شوند"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلاٰ یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرٰامَ بَعْدَ عٰامِهِمْ هٰذٰا ).
آیا این آیه دلیل بر نجس بودن مشرکان به همان مفهوم فقهی است یا نه؟ در میان فقهاء و مفسران گفتگو است،و برای تحقیق معنی آیه لازم است روی کلمه"نجس"قبلا بررسی شود.
"نجس"بر وزن(هوس)معنی مصدری دارد،و به عنوان تاکید و مبالغه به معنی وصفی نیز به کار میرود.
"راغب"در کتاب"مفردات"در باره معنی این کلمه میگوید:"نجاست و نجس" به معنی هر گونه پلیدی است و آن بر دو گونه است،یک نوع پلیدی حسی،و دیگری پلیدی باطنی است.
و"طبرسی"در"مجمع البیان"میگوید:به هر چیزی که طبع انسان از
آن متنفر است"نجس"گفته میشود.
به همین دلیل این واژه در موارد زیادی به کار میرود که مفهوم آن یعنی نجاست و آلودگی ظاهری وجود ندارد،مثلا دردهایی را که دیر درمان میپذیرد، عرب"نجس"میگوید،اشخاص پست و شرور با این کلمه توصیف میشوند،پیری و فرسودگی بدن را نیز نجس مینامند.
و از اینجا روشن میشود که با توجه به آیه فوق به تنهایی نمیتوان قضاوت کرد که اطلاق کلمه"نجس"بر مشرکان به این خاطر است که جسم آنها آلوده است،همانند آلوده بودن خون و بول و شراب و یا اینکه به خاطر عقیده بت پرستی یک نوع آلودگی درونی دارند.و به این ترتیب برای اثبات نجاست کفار به این آیه نمیتوان استدلال کرد،بلکه باید دلائل دیگری را جستجو کنیم.
سپس در پاسخ افراد کوتهبینی که اظهار میداشتند اگر پای مشرکان از مسجد الحرام قطع شود،کسب و کار و تجارت ما از رونق میافتد،و فقیر و بیچاره خواهیم شد،میگوید:"و اگر از فقر و احتیاج میترسید،به زودی خداوند اگر بخواهد از فضلش شما را بی نیاز میسازد"( وَ إِنْ خِفْتُمْ عَیْلَةً فَسَوْفَ یُغْنِیکُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شٰاءَ ) همانگونه که به عالیترین وجهی بی نیاز ساخت،و با گسترش اسلام در عصر پیامبر ص سیل زائران خانه خدا به سوی مکه به حرکت در آمد،و این موضوع تا به امروز ادامه دارد،و مکه که از نظر جغرافیایی در مناسبترین شرایط قرار دارد،و در میان یک مشت کوههای خشک و سنگلاخهای بی آب و علف است، به صورت یک شهر بسیار آباد و یک کانون مهم داد و ستد و تجارت درآمده است.
و در پایان آیه اضافه میکند:"خداوند علیم و حکیم است"( إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ).
و هر دستوری میدهد بر طبق حکمت است و از نتایج آینده آن کاملا آگاه
و با خبر میباشد.
قٰاتِلُوا اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لاٰ بِالْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ لاٰ یُحَرِّمُونَ مٰا حَرَّمَ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ لاٰ یَدِینُونَ دِینَ اَلْحَقِّ مِنَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ حَتّٰی یُعْطُوا اَلْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صٰاغِرُونَ (29)
29-با کسانی از اهل کتاب که ایمان به خدا،و نه به روز جزا دارند،و نه آنچه را خدا و رسولش تحریم کرده حرام میشمرند،و نه آئین حق را میپذیرند،پیکار کنید،تا زمانی که جزیه را به دست خود با خضوع و تسلیم بپردازند.
در آیات گذشته سخن از وظیفه مسلمانان در برابر"بت پرستان"بود،آیه مورد بحث و آیات آینده تکلیف مسلمین را با"اهل کتاب"روشن میسازد.
در این آیات در حقیقت اسلام برای آنها یک سلسله احکام حد وسط میان "مسلمین"و"مشرکین"قائل شده است،زیرا اهل کتاب از نظر پیروی از یک دین آسمانی شباهتی با مسلمانان دارند،ولی از جهتی نیز شبیه به مشرکان هستند،به همین دلیل اجازه کشتن آنها را نمیدهد در حالی که این اجازه را در باره بت پرستانی که مقاومت به خرج میدادند،میداد،زیرا برنامه،برنامه ریشه کن ساختن بت پرستی از روی کره زمین بوده است.
ولی در صورتی اجازه کنار آمدن با اهل کتاب را میدهد که آنها حاضر
شوند به صورت یک اقلیت سالم مذهبی با مسلمانان زندگی مسالمتآمیز داشته باشند، اسلام را محترم بشمرند و دست به تحریکات بر ضد مسلمانان و تبلیغات مخالف اسلام نزنند،و یکی دیگر از نشانههای تسلیم آنها در برابر این نوع همزیستی مسالمتآمیز آن است که"جزیه"را که یک نوع مالیات سرانه است، بپذیرند و هر ساله مبلغی مختصر که حدود و شرایط آن در بحثهای آینده به خواست خدا مشخص خواهد شد،تحت این عنوان به حکومت اسلامی بپردازند.
در غیر این صورت اجازه مبارزه و پیکار با آنها را صادر میکند،دلیل این شدت عمل را در لابلای سه جمله در آیه مورد بحث روشن میسازد.
نخست میگوید:"با کسانی که ایمان به خدا و روز قیامت ندارند،پیکار کنید"( قٰاتِلُوا الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لاٰ بِالْیَوْمِ الْآخِرِ ) اما چگونه اهل کتاب مانند یهود و نصاری ایمان به خدا و روز رستاخیز ندارند،با اینکه به ظاهر میبینیم هم خدا را قبول دارند و هم معاد را،این به خاطر آن است که ایمان آنان آمیخته به خرافات و مطالب بی اساس است.
اما در مورد ایمان به مبدأ و حقیقت توحید"اولا"گروهی از یهود- همانطور که در آیات بعد خواهد آمد-"عزیز"را فرزند خدا میدانستند،و مسیحیان عموما،ایمان به الوهیت مسیح و تثلیث(خدایان سهگانه)دارند.
ثانیا همانگونه که در آیات آینده نیز اشاره شده آنها گرفتار شرک در عبادت بودند،و عملا دانشمندان و پیشوایان مذهبی خود را میپرستیدند، بخشش گناه را که مخصوص خدا است از آنها میخواستند،و احکام الهی را که آنان تحریف کرده بودند به رسمیت میشناختند.
و اما ایمان آنها به معاد،یک ایمان تحریف یافته است،زیرا معاد را چنان که از سخنان آنها استفاده میشود،منحصر به معاد روحانی میدانند.بنا بر این هم ایمانشان به مبدأ مخدوش است و هم به معاد.
سپس به دومین صفت آنها اشاره میکند که آنها در برابر محرمات الهی تسلیم نیستند،و آنچه را که خدا و پیامبرش تحریم کرده،حرام نمیشمرند( وَ لاٰ یُحَرِّمُونَ مٰا حَرَّمَ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ ).
ممکن است منظور از رسول او موسی ع و مسیح ع باشد،زیرا آنها به محرمات آئین خود نیز عملا وفادار نیستند،و بسیاری از اعمالی که در آئین موسی ع یا مسیح ع تحریم شده است مرتکب میشوند،نه تنها مرتکب میشوند،گاهی حکم به حلال بودن آن نیز میکنند!.
و ممکن است منظور از"رسوله"پیامبر اسلام ص باشد،یعنی این که فرمان جهاد در برابر آنها داده شده است به خاطر آن است که آنها در برابر آنچه خداوند به وسیله پیامبر اسلام ص تحریم کرده تسلیم نیستند،و مرتکب همه گونه گناه میشوند.
این احتمال نزدیکتر به نظر میرسد و شاهد آن آیه 33 همین سوره است که به زودی تفسیر آن خواهد آمد،آنجا که میگوید:" هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدیٰ وَ دِینِ الْحَقِّ "او کسی است که پیامبرش را با هدایت دین حق فرستاد".
به علاوه کلمه"رسوله"هنگامی که در قرآن به طور مطلق گفته میشود منظور پیامبر اسلام ص است.و از این گذشته اگر منظور پیامبر خودشان بود باید به صورت"مفرد"نگوید بلکه به صورت"تثنیه"یا"جمع"بگوید برای خود رسول یا رسولانی داشتهاند،همانگونه که در آیه 13 سوره یونس آمده است " وَ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ ".
یعنی"پیامبران آنها دلایل روشن برای آنان آوردهاند"(نظیر این تعبیر در آیات دیگری از قرآن نیز دیده میشود).
ممکن است گفته شود در این صورت آیه از قبیل توضیح واضحات خواهد بود،زیرا بدیهی است که غیر مسلمانان همه محرمات آئین اسلام را قبول ندارند.
ولی باید توجه داشت که منظور از بیان این صفات بیان علت مجاز بودن جهاد در برابر آنها است یعنی به این دلیل جهاد با آنان جایز است که محرمات اسلامی را نپذیرفته و آلوده گناهان زیادی هستند،اگر مقاومت کنند و از صورت یک اقلیت سالم خارج شوند میتوان با آنها مبارزه کرد.
بالآخره به سومین صفت آنها اشاره کرده،میگوید:آنها به طور کلی آئین حق را قبول ندارند"( وَ لاٰ یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ ).
باز در مورد این جمله دو احتمال گذشته وجود دارد،ولی ظاهر این است که منظور از"دین حق"همان آئین اسلام است که در چند آیه بعد به آن اشاره شده است.
ذکر این جمله بعد از ذکر عدم اعتقاد آنها به محرمات اسلامی،از قبیل ذکر عام بعد از خاص است،یعنی نخست به آلوده بودن آنها به بسیاری از محرمات اشاره میکند،زیرا این آلودگی مخصوصا چشمگیر است:آلودگی به شراب، رباخواری،خوردن گوشت خوک،و ارتکاب بسیاری از بیبند و باریهای جنسی که روز به روز در میان آنها بیشتر و گستردهتر میشود.
سپس میگوید اصولا اینها در برابر آئین حق تسلیم نیستند یعنی ادیان آنها از مسیر اصلی منحرف شده بسیاری از حقایق را به دست فراموشی سپردهاند و انبوهی از خرافات را به جای آن نشانیدهاند،به همین دلیل یا باید انقلاب تکاملی اسلام را بپذیرند و دنیای فکری مذهبی خود را نوسازی کنند،و یا حد اقل به صورت یک اقلیت سالم در کنار مسلمانها قرار گیرند،و شرائط زندگی مسالمتآمیز را بپذیرند.
پس از ذکر این اوصاف سهگانه که در حقیقت مجوز مبارزه با آنها است میگوید:"این حکم در باره آنها است که اهل کتابند"( مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ ).
کلمه"من"به اصطلاح در اینجا"بیانیه"است نه"تبعیضیه"و به تعبیر دیگر
قرآن میگوید همه پیروان کتب آسمانی پیشین(متاسفانه)گرفتار این انحرافات مذهبی شدهاند و این حکم در باره همه آنها است.
بعد تفاوتی را که آنها با مشرکان و بت پرستان دارند در ضمن یک جمله بیان کرده و میگوید"این مبارزه تا زمانی خواهد بود که"جزیه"را بپردازند در حالی که تسلیم باشند"( حَتّٰی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صٰاغِرُونَ ).
"جزیة"از ماده"جزاء"به معنی مالی است که از غیر مسلمانان که در پناه حکومت اسلامی قرار میگیرند گرفته میشود و این نامگذاری به خاطر آن است که آن را به عنوان"جزاء در برابر حفظ مال و جانشان"به حکومت اسلامی میپردازند.(این مطلبی است که از سخنان راغب در کتاب مفردات استفاده میشود) "صاغر"از ماده"صغر"(بر وزن پسر)به معنی کسی است که به کوچکی راضی شود و منظور از آن در آیه فوق آن است که پرداختن جزیه باید به عنوان خضوع در برابر آئین اسلام و قرآن بوده باشد،و به تعبیر دیگر نشانهای برای همزیستی مسالمتآمیز و قبول موقعیت یک اقلیت سالم و محترم در برابر اکثریت حاکم بوده باشد.
و اینکه بعضی از مفسران آن را به عنوان تحقیر و توهین و اهانت و سخریه اهل کتاب کردهاند،نه از مفهوم لغوی کلمه استفاده میشود و نه با روح تعلیمات اسلام سازگار است و نه با سایر دستوراتی که در باره طرز رفتار با اقلیتهای مذهبی به ما رسیده است تطبیق میکند.
نکته قابل توجه دیگر اینکه در آیه فوق گر چه در میان شرائط"ذمه" تنها"جزیه"مطرح شده است،ولی تعبیر به" هُمْ صٰاغِرُونَ "یک اشاره اجمالی به سایر شرائط ذمه است،زیرا از آن استفاده میشود که آنها فی المثل در محیط اسلامی دست به تبلیغات بر ضد مسلمانها نزنند،با دشمنان آنها همکاری نکنند،
و در راه پیشرفتهایشان سد و مانعی ایجاد ننمایند،زیرا این امور با روح خضوع و تسلیم و همکاری سازگار نیست.
"جزیه"یک نوع مالیات سرانه اسلامی است که به افراد تعلق میگیرد، نه بر اموال و اراضی،و به تعبیر دیگر"مالیات سرانه سالانه"است.
بعضی معتقدند که ریشه اصلی آن غیر عربی است و از"کزیت"کلمه فارسی باستانی که به معنی مالیاتی است که برای تقویت ارتش اخذ میشود،گرفته شده ولی بسیاری معتقدند که این لغت یک لغت عربی خالص است،و همانگونه که سابقا نقل کردیم از ماده"جزاء"گرفته شده،به مناسبت اینکه،مالیات مزبور جزای امنیتی است که حکومت اسلامی برای اقلیتهای مذهبی فراهم میسازد.
"جزیه"قبل از اسلام هم بوده است،بعضی معتقدند نخستین کسی که "جزیه"گرفت انوشیروان پادشاه ساسانی بود،ولی اگر این مطلب را مسلم ندانیم، حد اقل انوشیروان کسی بود که از ملت خود جزیه میگرفت،و از همه کسانی که بیش از بیست سال و کمتر از پنجاه سال داشتند و از کارکنان حکومت نبودند،از هر نفر به تفاوت 12 یا 8 یا 6 یا 4 درهم مالیات سرانه اخذ میکرد.
فلسفه اصلی این مالیات را چنین نوشتهاند که دفاع از موجودیت و استقلال و امنیت یک کشور وظیفه همه افراد آن کشور است،بنا بر این هر گاه جمعی عملا برای انجام این وظیفه قیام کنند،و عدهای دیگر به خاطر اشتغال به کسب و کار نتوانند در صف سربازان قرار گیرند وظیفه گروه دوم این است که هزینه جنگجویان و حافظان امنیت را به صورت یک مالیات سرانه در سال بپردازند.
قرائنی در دست داریم که این فلسفه را در مورد جزیه چه قبل از دوران اسلام و چه در دوران اسلامی تایید میکند.
گروه سنی جزیه دهندگان در عصر انوشیروان که هم اکنون نقل کردیم(ما بین بیست تا پنجاه سال)گواه روشنی بر این مطلب است،زیرا این گروه سنی در حقیقت مربوط به کسانی بوده است که قدرت حمل اسلحه و شرکت در حفظ امنیت و استقلال کشور را داشتهاند،ولی به خاطر اشتغال به کسب و کار بجای آن جزیه میپرداختند.
گواه دیگر اینکه در اسلام جزیه بر مسلمانان لازم نیست،زیرا جهاد بر همه واجب است و به هنگام لزوم همگی باید در میدان نبرد در برابر دشمن حاضر شوند،اما چون اقلیتهای مذهبی از شرکت در جهاد معافند بجای آن باید جزیه بپردازند،تا از این طریق در حفظ امنیت کشور اسلامی که در آن آسوده زندگی میکنند سهمی داشته باشند.
و نیز معاف بودن کودکان اقلیتهای مذهبی و هم چنین زنان،پیر مردان و نابینایانشان از حکم جزیه دلیل دیگری بر این موضوع است.
از آنچه گفته شد روشن میشود که جزیه تنها یک نوع کمک مالی است، که از طرف اهل کتاب در برابر مسئولیتی که مسلمانان به منظور تامین امنیت جان و مال آنها به عهده میگیرند،پرداخت میگردد.
بنا بر این آنها که جزیه را یک نوع"حق تسخیر"به حساب آوردهاند، توجه به روح و فلسفه آن نداشتهاند،آنها به این حقیقت توجه نکردهاند که اهل کتاب هنگامی که به صورت اهل ذمه در آیند حکومت اسلامی موظف است آنان را از هر گونه تعرض و آزاری مصونیت بدهد.
و با توجه به اینکه آنها در برابر پرداخت جزیه علاوه بر استفاده از مصونیت و امنیت هیچ گونه تعهدی از نظر شرکت در میدان جنگ و کلیه امور دفاعی و امنیتی بر عهده ندارند،روشن میشود که مسئولیت آنها در برابر حکومت اسلامی به مراتب از مسلمانان کمتر است.
یعنی آنها با پرداخت مبلغ ناچیزی در سال از تمام مزایای حکومت اسلامی استفاده میکنند،و با مسلمانان برابر میشوند،در حالی که در متن حوادث و در برابر خطرات قرار ندارند.
از جمله دلایل روشنی که این فلسفه را تایید میکند،این است که در عهدنامههایی که در دوران حکومت اسلامی میان مسلمانان و اهل کتاب در زمینه جزیه منعقد میشد،به این موضوع تصریح گردیده است،که اهل کتاب موظفند جزیه بپردازند،و در برابر،مسلمانان موظفند امنیت آنها را تامین کنند، و حتی اگر دشمنانی از خارج به مقابله و آزار آنها برخیزند،حکومت اسلامی از آنها دفاع خواهد کرد.
این عهد نامهها فراوان است که به عنوان نمونه یکی را ذیلا میآوریم، و آن عهدنامهای است که"خالد بن ولید"با مسیحیان اطراف"فرات"منعقد کرد.
متن عهدنامه چنین است:
"هذا کتاب من خالد بن ولید لصلوبا ابن نسطونا و قومه،انی عاهدتکم علی الجزیة و المنعة،فلک الذمة و المنعة،و ما منعناکم فلنا الجزیة و الا فلا،کتب سنة اثنتی عشرة فی صفر" (1).
"این نامهای است از"خالد بن ولید"به"صلوبا"(بزرگ مسیحیان) و جمعیتش،من با شما پیمان میبندم بر جزیه و دفاع،و در برابر آن شما در حمایت ما قرار دارید و ما دام که ما از شما حمایت میکنیم،حق گرفتن جزیه داریم،و الا حقی نخواهیم داشت،این عهدنامه در سال دوازده هجری در ماه صفر نوشته شد".
جالب اینکه میخوانیم هر گاه در حمایت از آنها کوتاهی میشد،جزیه را
1) 1) -نقل از تفسیر المنار جلد 10 صفحه 294.
به آنها بازمیگرداندند،و یا اصلا از آنها نمیگرفتند! توجه به این نکته نیز لازم است،که جزیه اندازه مشخصی ندارد،و میزان آن بستگی به توانایی جزیه دهندگان دارد،ولی آنچه از تواریخ اسلامی به دست میآید این است که غالبا مبلغ مختصری در این زمینه قرار داده میشد.و این مبلغ گاهی در حدود یک دینار در سال بیشتر نبود،و حتی گاهی در عهدنامهها قید میشد که جزیه دهندگان موظفند به مقدار تواناییشان جزیه بپردازند.
***از مجموع آنچه گفته شد ایرادهای گوناگون و سمپاشیهایی که در زمینه این حکم اسلامی میشود،از میان خواهد رفت،و ثابت میشود که این یک حکم عادلانه و منطقی است.
وَ قٰالَتِ اَلْیَهُودُ عُزَیْرٌ اِبْنُ اَللّٰهِ وَ قٰالَتِ اَلنَّصٰاریٰ اَلْمَسِیحُ اِبْنُ اَللّٰهِ ذٰلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ یُضٰاهِؤُنَ قَوْلَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قٰاتَلَهُمُ اَللّٰهُ أَنّٰی یُؤْفَکُونَ (30) اِتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ اَلْمَسِیحَ اِبْنَ مَرْیَمَ وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِیَعْبُدُوا إِلٰهاً وٰاحِداً لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ سُبْحٰانَهُ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (31) یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اَللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ یَأْبَی اَللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ اَلْکٰافِرُونَ (32) هُوَ اَلَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدیٰ وَ دِینِ اَلْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی اَلدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ اَلْمُشْرِکُونَ (33)
30-یهود گفتند:"عزیر"پسر خدا است!و نصاری گفتند مسیح پسر خدا است!این سخنی است که با زبان خود میگویند که همانند گفتار کافران پیشین است،لعنت خدا بر آنها باد،چگونه دروغ میگویند؟! 31-(آنها)دانشمندان و راهبان(تارکان دنیا)را معبودهایی در برابر خدا قرار دادند و(همچنین)مسیح فرزند مریم را،در حالی که جز به عبادت معبود واحدی که هیچ معبودی جز او نیست دستور نداشتند،پاک و منزه است از آنچه شریک وی قرار میدهند.
32-آنها میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند،ولی خدا جز این نمیخواهد که نور خود را کامل کند هر چند کافران کراهت داشته باشند.
33-او کسی است که رسولش را با هدایت و آئین حق فرستاد تا او را بر همه آئینها غالب گرداند هر چند مشرکان کراهت داشته باشند.
بت پرستی اهل کتاب
در آیات گذشته پس از بحث پیرامون مشرکان و لغو پیمانهای آنها و لزوم بر چیده شدن آئین بت پرستی اشاره به وضع"اهل کتاب"شده بود که آنها نیز تحت شرائطی باید با مسلمانان همزیستی مسالمتآمیز داشته باشند و در غیر این صورت باید با آنها مبارزه کرد.
در آیات مورد بحث وجه شباهت اهل کتاب -مخصوصا یهود و نصاری- را با مشرکان و بت پرستان بیان میکند تا روشن شود که اگر در مورد اهل کتاب نیز تا حدودی سختگیری به عمل آمده به خاطر انحرافشان از توحید و گرایش آنها به نوعی از"شرک در عقیده"و نوعی از"شرک در عبادت"است.
نخست میگوید:"یهود گفتند:"عزیر"پسر خدا است"!( وَ قٰالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّٰهِ ).
"و مسیحیان نیز گفتند:"مسیح"پسر خدا است"!( وَ قٰالَتِ النَّصٰاریٰ الْمَسِیحُ ابْنُ اللّٰهِ ).
"این سخنی است که آنها با زبان میگویند و حقیقتی در آن نهفته نیست" ( ذٰلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ ).
"این گفتگوی آنها شبیه گفتار مشرکان پیشین است"( یُضٰاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ ).
"خداوند آنها را بکشد و به لعن خود گرفتار و از رحمتش دور سازد، چگونه دروغ میگویند و حقائق را تحریف میکنند"( قٰاتَلَهُمُ اللّٰهُ أَنّٰی
یُؤْفَکُونَ
).
"عزیر"در لغت عرب همان"عزرا"در لغت یهود است،و از آنجا که عرب به هنگامی که نام بیگانهای را به کار میبرد معمولا در آن تغییری ایجاد میکند،مخصوصا گاه برای اظهار محبت آن را به صیغه"تصغیر"در میآورد، "عزرا"را نیز تبدیل به"عزیر"کرده است،همانگونه که نام اصلی"عیسی" که"یسوع"است و"یحیی"که"یوحنا"است پس از نقل به زبان عربی دگرگون شده و به شکل"عیسی"و"یحیی"در آمده است (1).
به هر حال"عزیر"یا"عزرا"در تاریخ یهود موقعیت خاصی دارد تا آنجا که بعضی اساس ملیت و درخشش تاریخ این جمعیت را به او نسبت میدهند و در واقع او خدمت بزرگی به این آئین کرد،زیرا به هنگامی که در واقعه"بختالنصر" پادشاه"بابل"وضع یهود به وسیله او به کلی درهم ریخته شد،شهرهای آنها به دست سربازان"بختالنصر"افتاد و معبدشان ویران و کتاب آنها تورات سوزانده شد،مردانشان به قتل رسیدند و زنان و کودکانشان اسیر و به بابل انتقال یافتند،و حدود یک قرن در آنجا بودند.
1) 1) -منظور از"تصغیر"همانطور که در بحثهای ادبی آمده است این است:برای بیان نوع کوچک چیزی صیغه خاصی از اسم اصلی میسازند مانند"رجل"(مرد)که تصغیر آن(رجیل)(یعنی مرد کوچک)است اما گاهی به کار بردن این کلمه به خاطر کوچکی نیست بلکه برای اظهار محبت به شخص یا چیزی است،همانگونه که انسان نسبت به فرزند خود اظهار محبت میکند.
سپس هنگامی که"کورش"پادشاه ایران"بابل"را فتح کرد،"عزرا" که یکی از بزرگان یهود در آن روز بود نزد وی آمد و برای آنها شفاعت کرد، او موافقت کرد که یهود به شهرهایشان باز گردند و از نو"تورات"نوشته شود.
در این هنگام او طبق آنچه در خاطرش از گفتههای پیشینیان یهود باقی مانده بود"تورات"را از نو نوشت.
به همین دلیل یهود او را یکی از نجات دهندگان و زنده کنندگان آئین خویش میدانند و به همین جهت برای او فوق العاده احترام قائلند (1).
این موضوع سبب شد که گروهی از یهود لقب"ابن اللّٰه"(فرزند خدا) را برای او انتخاب کنند،هر چند از بعضی از روایات مانند روایت"احتجاج طبرسی"استفاده میشود که آنها این لقب را به عنوان احترام به"عزیر"اطلاق میکردند،ولی در همان روایت میخوانیم:هنگامی که پیامبر ص از آنها پرسید:"شما اگر"عزیر"را به خاطر خدمات بزرگش احترام میکنید و به این نام میخوانید پس چرا این نام را بر موسی ع که بسیار بیش از"عزیر" به شما خدمت کرده است نمیگذارید؟ آنها از پاسخ فرو ماندند و جوابی برای این سؤال نداشتند (2).
ولی هر چه بود این نامگذاری در اذهان گروهی از صورت احترام بالاتر رفته بود و آن چنان که روش عوام است آن را طبعا بر مفهوم حقیقی حمل میکردند و او را به راستی فرزند خدا میپنداشتند،زیرا هم آنها را از در بدری و آوارگی نجات داده بود،و هم به وسیله بازنویسی تورات به آئینشان سر و سامانی بخشید.
البته همه آنها چنین عقیدهای را نداشتهاند،ولی از قرآن استفاده میشود که این طرز فکر در میان گروهی از آنها که مخصوصا در عصر پیامبر ص
میزیستهاند وجود داشت به دلیل اینکه در هیچ تاریخی نقل نشده که آنها با شنیدن آیه فوق این نسبت را انکار و یا سر و صدا به راه انداخته باشند و اگر چنین بود حتما واکنش از خود نشان میدادند.
از آنچه گفتیم پاسخ این سؤال روشن میشود که:امروز در میان یهود چنین عقیدهای وجود ندارد و هیچکس عزیر را پسر خدا نمیداند،با اینحال چرا قرآن چنین نسبتی را به آنها داده است؟ توضیح اینکه:لزومی ندارد همه یهود چنین اعتقادی را داشته باشند، همین قدر مسلم است که در عصر نزول آیات قرآن در میان یهود گروهی با این عقائد وجود داشتهاند.به دلیل اینکه هیچگاه نسبت فوق را انکار نکردند و تنها طبق روایات آن را توجیه نمودند و نامگذاری عزیر را به"ابن اللّٰه"به عنوان یک احترام معرفی کردند که در برابر ایراد پیامبر که چرا این احترام را برای خود موسی قائل نیستید عاجز ماندند.
و به هر حال هر گاه عقیدهای را به قومی نسبت میدهند لزومی ندارد که همه آنها در آن متفق باشند بلکه همین مقدار که عده قابل ملاحظهای چنین عقیدهای را داشته باشند کافی است.
در مورد مسیحیان جای تردید نیست که آنها"مسیح"را فرزند حقیقی خدا میدانند و این نام را به عنوان احترام و تشریفات بلکه به معنی واقعی بر او اطلاق میکنند و صریحا در کتب خود میگویند که اطلاق این نام بر غیر مسیح به معنی واقعی جائز نیست،و شک نیست که این یکی از بدعتهای نصاری است و همانگونه که در جلد 4 صفحه 220-233 گفتیم:مسیح هرگز چنین ادعایی نداشت و او تنها خود را بنده و پیامبر خدا معرفی میکرد،و اصولا معنی ندارد که رابطه پدر و فرزندی که مخصوص جهان ماده و عالم ممکنات است میان
خداوند و کسی بر قرار گردد.
قرآن مجید در آیه فوق میگوید آنها در این انحرافات شبیه بت پرستان پیشین هستند.
اشاره به اینکه از آنها تقلید کردهاند که بعضی از خدایان را خدای پدر و بعضی را خدای پسر و حتی بعضی را خدای مادر و یا همسر میدانستند. در ریشه عقائد بت پرستان"هند"و"چین"و"مصر"قدیم اینگونه افکار دیده میشود که بعدها به میان یهود و نصاری رخنه کرده است.
در عصر حاضر گروهی از محققان به فکر افتادهاند که مندرجات"عهدین" (تورات و انجیل و کتب وابسته به آنها)را با عقائد"بودائیان"و"برهمائیان" مقایسه کرده،ریشههای محتویات این کتب را در میان عقائد آنان جستجو کنند، و قابل ملاحظه این است که بسیاری از معارف"انجیل"و"تورات"با خرافات بودائیان و برهمائیان تطبیق میکند حتی بسیاری از داستانها و حکایاتی که در انجیل موجود است عین همان است که در آن دو کیش دیده میشود.
اگر امروز محققان به این فکر افتادهاند قرآن این حقیقت را در چهارده قرن پیش در آیه بالا به طور اشاره بیان کرده است.
4-جمله" قٰاتَلَهُمُ اللّٰهُ "گر چه در اصل به معنی این است که خدا با آنها مبارزه کند و یا آنها را بکشد،ولی به طوری که"طبرسی"در"مجمع البیان" از"ابن عباس"نقل کرده این جمله کنایه از لعنت است،یعنی خداوند آنها را از رحمت خود به دور دارد. ***در آیه بعد به شرک عملی آنان(در مقابل شرک اعتقادی)و یا به تعبیر دیگر "شرک در عبادت"اشاره کرده،میگوید:"یهود و نصاری دانشمندان و راهبان
خود را،خدایان خود،در برابر پروردگار قرار دادند"( اِتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ ).
و نیز"مسیح فرزند مریم را به الوهیت پذیرفتند"( وَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ ).
"احبار"جمع"حبر"به معنی دانشمند و عالم و"رهبان"جمع"راهب"به افرادی گفته میشود که به عنوان ترک دنیا در دیرها سکونت اختیار کرده و به عبادت میپرداختند.
شک نیست که یهود و نصاری در برابر علماء و راهبان خود سجده نمیکردند و برای آنها نماز و روزه و یا سائر عبادتها را انجام نمیدادند،ولی از آنجا که خود را بدون قید و شرط در اطاعت آنان قرار داده بودند و حتی احکامی را که بر خلاف حکم خدا میگفتند واجب الاجراء میشمردند قرآن از این پیروی کورکورانه و غیر منطقی تعبیر به"عبادت"کرده است.
این معنی در روایتی که از امام"باقر"و امام"صادق" ع نقل شده، آمده است که فرمودند:"
اما و اللّٰه ما صاموا لهم و لا صلوا و لکنهم احلوا لهم حراما و حرموا علیهم حلالا فاتبعوهم و عبدوهم من حیث لا یشعرون ":
"به خدا سوگند آنان(یهود و نصاری)برای پیشوایان خود روزه و نماز بجا نیاوردند ولی پیشوایانشان حرامی را برای آنان حلال،و حلالی را حرام کردند و آنها پذیرفتند و پیروی کردند و بدون توجه آنان را پرستش نمودند". (1)
در حدیث دیگری چنین آمده است که"عدی"ابن حاتم میگوید:خدمت رسول خدا ص آمدم در حالی که صلیبی از طلا در گردن من بود،به من فرمود:
ای"عدی"!این بت را از گردنت بیفکن!من چنین کردم،سپس نزدیکتر رفتم شنیدم این آیه را میخواند" اِتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً ..."هنگامی که آیه را تمام کرد گفتم:ما هیچگاه پیشوایان خود را نمیپرستیم!فرمود:آیا
1) 1) -مجمع البیان ذیل آیه و نور الثقلین جلد 2 صفحه 209
چنین نیست که آنها حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال میکنند و شما از آنها پیروی میکنید؟گفتم:آری چنین است،فرمود:"همین عبادت و پرستش آنها است" (1).
دلیل این موضوع روشن است زیرا قانونگذاری مخصوص خدا است،و هیچ کس جز او حق ندارد چیزی را برای مردم حلال و یا حرام کند و قانونی بگزارد، تنها کاری که انسانها میتوانند انجام دهند کشف قانونهای پروردگار و تطبیق آن بر مصادیق مورد نیاز است.
بنا بر این اگر کسی اقدام به قانونگذاری بر ضد قوانین الهی کند،و کسی آن را به رسمیت بشناسد و بدون چون و چرا بپذیرد،مقام خدا را برای غیر خدا قائل شده است،و این یک نوع شرک عملی و بت پرستی و به تعبیر دیگر پرستش غیر خدا است.
از قرائن چنین بر میآید که:یهود و نصاری برای پیشوایان خود چنین اختیاری را قائل بودند که گاهی قوانین الهی را به صلاحدید خود تغییر دهند و هم اکنون مسئله گناه بخشی در میان مسیحیان رائج است که در برابر کشیش اعتراف به گناه میکنند و او میگوید:بخشیدم! (2).
نکته دیگری که باید به آن توجه داشت این است که:چون نوع پرستش و عبادت مسیحیان نسبت به"عیسی"با پرستش یهود نسبت به پیشوایشان تفاوت داشته یکی واقعا مسیح را پسر خدا میدانسته و دیگری به خاطر اطاعت بی قید و شرط به عنوان عبادت کردن پیشوایان معرفی شدهاند لذا آیه فوق نیز میان آن دو تفاوت قائل شده و حسابشان را از هم جدا کرده است و میگوید:" اِتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ ".
سپس حضرت مسیح را جدا کرده میگوید:" وَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ "و این نشان میدهد که در تعبیرات قرآن همه ریزهکاریها رعایت میشود.
در پایان آیه روی این مسئله تاکید میکند که تمام این بشرپرستیها بدعت و از مسائل ساختگی است"و هیچگاه به آنها دستوری داده نشده که خدایان متعدد برای خود انتخاب کنند بلکه به آنها دستور داده شده که تنها یک معبود را بپرستند"( وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِیَعْبُدُوا إِلٰهاً وٰاحِداً ).
"معبودی که هیچکس جز او شایسته پرستش نیست"( لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ).
"معبودی که منزه است از آنچه آنها شریک وی قرار میدهند"( سُبْحٰانَهُ عَمّٰا یُشْرِکُونَ ).
قرآن مجید در آیه فوق درس بسیار پر ارزشی به همه پیروان خود میدهد و یکی از عالیترین مفاهیم توحید را ضمن آن خاطر نشان میسازد،و میگوید:
هیچ مسلمانی حق ندارد اطاعت بی قید و شرط انسانی را بپذیرد،زیرا این کار مساویست با پرستش او،همه اطاعتها باید در چهار چوبه اطاعت خدا در آید و پیروی از دستور انسانی تا آنجا مجاز است که با قوانین خدا مخالفت نداشته باشد این انسان هر کس و هر مقامی میخواهد باشد.
زیرا اطاعت بی قید و شرط مساوی است با پرستش،و شکلی است از بت پرستی و عبودیت،اما متاسفانه مسلمانان با فاصله گرفتن از این دستور مهم اسلامی و بر پا ساختن بتهای انسانی گرفتار تفرقهها و پراکندگیها و استعمارها و استثمارها شدهاند و تا این بتها شکسته نشود و کنار نرود نباید انتظار بر طرف شدن نابسامانیها را داشته باشند.
اصولا این گونه بت پرستی از بتپرستیهای زمان جاهلیت که در برابر سنگ
و چوب سجده میکردند خطرناکتر است زیرا آن بتهای بی روح پرستش کنندگان خویش را هیچگاه استعمار نمیکردند،اما انسانهایی که به شکل"بت"در میآیند بر اثر خودکامگی،پیروان خود را به زنجیر اسارت میکشند و گرفتار همه گونه انحطاط و بدبختی میگردانند.
***در سومین آیه مورد بحث تشبیه جالبی برای تلاشهای مذبوحانه و بی سرانجام یهود و نصاری و یا همه مخالفان اسلام حتی مشرکان کرده است و میگوید:"اینها میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند ولی خداوند اراده کرده است که این نور الهی را هم چنان گستردهتر و کاملتر سازد،تا همه جهان را فرا گیرد، و تمام جهانیان از پرتو آن بهره گیرند هر چند کافران را خوشایند نباشد" ( یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ یَأْبَی اللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ ).
1-در این آیه آئین خدا و قرآن مجید و تعالیم اسلام به نور و روشنایی تشبیه شده و میدانیم که نور سرچشمه حیات و جنبش و نمو و آبادی در روی زمین و منشا هر گونه زیبایی است.
اسلام نیز آئینی است تحرک آفرین که جامعه انسانی را در مسیر تکاملها به پیش میبرد و سرچشمه هر خیر و برکت است.
تلاشها و کوششهای دشمنان را نیز به دمیدن و فوت کردن با دهان تشبیه کرده است و چه قدر مضحک است که انسان نور عظیمی همچون نور آفتاب را بخواهد با پف کردن خاموش کند؟و برای مجسم کردن حقارت تلاشهای آنها تعبیری از این رساتر به نظر نمیرسد و در واقع کوششهای یک مخلوق ناتوان در برابر اراده
بی پایان و قدرت بی انتهای حق غیر از این نخواهد بود.
***2-مسئله خاموش کردن نور خدا در دو مورد از قرآن آمده یکی آیه فوق و دیگری آیه 8 از سوره"صف"و در هر دو مورد به عنوان انتقاد از تلاشهای دشمنان اسلام ذکر شده ولی در میان این دو آیه مختصر تفاوتی در تعبیر دیده میشود،در آیه محل بحث" یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا "ذکر شده در حالی که در سوره"صف" " یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا "آمده است و مسلما این تفاوت در تعبیر اشاره به نکتهای است.
"راغب"در مفردات در توضیح تفاوت این دو تعبیر میگوید:آیه نخست اشاره به خاموش کردن بدون مقدمه است ولی در آیه دوم اشاره به خاموش کردن توام با توسل به مقدمات و اسباب است.یعنی خواه آنها بدون استفاده از مقدمات و خواه با توسل به اسباب مختلف برای خاموش کردن نور حق بپاخیزند،با شکست روبرو خواهند شد.
***3-کلمه"یابی"از ماده"اباء"به معنی شدت امتناع و جلوگیری کردن از چیزی است و این تعبیر اراده و مشیت حتمی پروردگار را برای تکمیل و پیشرفت آئین اسلام به ثبوت میرساند و مایه دلگرمی و امیدواری همه مسلمانان نسبت به آینده این آئین است،اگر مسلمانان،مسلمان واقعی باشند!. ***
سرانجام در آخرین آیه مورد بحث بشارت عالمگیر شدن اسلام را به مسلمانان داده و با آن،بحث آیه گذشته را دائر بر اینکه تلاشهای مذبوحانه دشمنان اسلام به جایی نمیرسد،تکمیل میکند و با صراحت میگوید:
"او کسی است که رسول خود را با هدایت و دین حق فرستاد تا او را بر تمام ادیان پیروز و غالب گرداند،هر چند مشرکان را خوشایند نباشد"( هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدیٰ وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ ).
منظور از هدایت دلائل روشن و براهین آشکاری است که در آئین اسلام وجود دارد و منظور از دین حق همین آئینی است که اصولش حق و فروعش نیز حق و بالآخره تاریخ و مدارک و اسناد و نتیجه و برداشت آن نیز حق است و بدون شک آئینی که هم محتوای آن حق باشد و هم دلائل و مدارک و تاریخ آن روشن،باید سرانجام بر همه آئینها پیروز گردد.
با گذشت زمان،و پیشرفت علم و دانش،و سهولت ارتباطات،واقعیتها چهره خود را از پشت پردههای تبلیغات مسموم بدر خواهد آورد و موانعی را که مخالفان حق بر سر راه آن قرار میدهند در هم کوبیده خواهد شد،و به این ترتیب آئین حق همه جا را فرا خواهد گرفت هر چند دشمنان حق نخواهند و از هیچگونه کار شکنی مضایقه نکنند،زیرا حرکت آنها حرکتی است بر خلاف مسیر تاریخ و بر ضد سنن آفرینش! ***
اینکه قرآن در آیه فوق میگوید:" أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدیٰ وَ دِینِ الْحَقِّ " گویا اشاره به دلیل پیروزی اسلام بر همه ادیان جهان است زیرا هنگامی که محتوای دعوت پیامبر ص هدایت بود و عقل در هر مورد به آن گواهی داد،و نیز هنگامی که اصول و فروعش موافق حق و طرفدار حق و خواهان حق بود چنین آئینی طبعا بر همه آئینهای جهان پیروز میگردد.
از یکی از دانشمندان"هند"نقل شده که مدتی در ادیان مختلف جهان
مطالعه و بررسی میکرد عاقبت پس از مطالعه بسیار اسلام را انتخاب کرد و کتابی به زبان انگلیسی تحت عنوان"چرا مسلمان شدم؟"نوشت و مزایای اسلام را نسبت به همه ادیان در آن روشن ساخت.
از مهمترین مسائلی که جلب توجه او را کرده این است که میگوید:
"اسلام تنها دینی است که تاریخ ثابت و محفوظ دارد،او تعجب میکند که چگونه اروپا آئینی را برای خود انتخاب کرده است که آورنده آن آئین را از مقام یک انسان برتر برده و خدایش قرار داده است در حالی که هیچگونه تاریخ مستند و قابل قبولی ندارد" (1).
مطالعه و بررسی در اظهارات کسانی که اسلام را پذیرفته و آئین سابق خود را ترک گفتهاند نشان میدهد که آنها تحت تاثیر سادگی فوق العاده و مستدل بودن و استحکام اصول و فروع این آئین و مسائل انسانی آن واقع شدهاند مسائلی که از هر گونه خرافه پیراسته است و نور"حق"و"هدایت"از آن جلوهگر است.
در اینکه اسلام چگونه بر همه ادیان پیروز میگردد؟و این پیروزی به چه شکل خواهد بود؟در میان مفسران گفتگو است.بعضی این پیروزی را تنها پیروزی منطقی و استدلالی دانستهاند و میگویند این موضوع حاصل شده است،زیرا اسلام از نظر منطق و استدلال قابل مقایسه با آئینهای موجود نیست.
ولی بررسی موارد استعمال ماده"اظهار"( لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ ...)در آیات قرآن نشان میدهد که این ماده بیشتر به معنی غلبه جسمانی و قدرت ظاهری آمده است چنان که در داستان"اصحاب کهف"میخوانیم:" إِنَّهُمْ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ ":"اگر آنها(دقیانوس و دار و دستهاش)بر شما غالب شوند-
1) 1) -المنار ج 10 صفحه 389.
سنگسارتان میکنند(کهف آیه 20)و نیز در باره مشرکان میخوانیم:"" کَیْفَ وَ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ لاٰ یَرْقُبُوا فِیکُمْ إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّةً ":"هر گاه آنها بر شما چیره شوند نه ملاحظه خویشاوندی و قرابت را میکنند و نه عهد و پیمان را"(توبه-8) بدیهی است غلبه در اینگونه موارد غلبه منطقی نیست،بلکه غلبه عملی و عینی است به هر حال صحیحتر این است که پیروزی و غلبه فوق را،غلبه همه جانبه بدانیم زیرا با مفهوم آیه که از هر نظر مطلق است نیز سازگارتر میباشد،یعنی روزی فرا میرسد که اسلام هم از نظر منطق و استدلال و هم از نظر نفوذ ظاهری و حکومت بر تمام ادیان جهان پیروز خواهد شد و همه را تحت الشعاع خویش قرار خواهد داد.
آیه فوق که عینا و با همین الفاظ در سوره"صف"نیز آمده است و با تفاوت مختصری در سوره"فتح"تکرار شده،خبر از واقعه مهمی میدهد که اهمیتش موجب این تکرار شده است،خبر از جهانی شدن اسلام و عالمگیر گشتن این آئین میدهد.
گرچه بعضی از مفسران پیروزی مورد بحث این آیه را به معنی پیروزی منطقهای و محدود گرفتهاند که در عصر پیامبر ص و یا زمانهای بعد از آن برای اسلام و مسلمین صورت پذیرفت ولی با توجه به اینکه در آیه هیچگونه قید و شرطی نیست و از هر نظر مطلق است،دلیلی ندارد که معنی آن را محدود کنیم مفهوم آیه پیروزی همه جانبه اسلام بر همه ادیان جهان است،و معنی این سخن آن است که سرانجام اسلام همه کره زمین را فرا خواهد گرفت و بر همه جهان پیروز خواهد گشت.
شک نیست که در حال حاضر این موضوع تحقق نیافته ولی میدانیم که این
وعده حتمی خدا تدریجا در حال تحقق است.سرعت پیشرفت اسلام در جهان،و به رسمیت شناخته شدن این آئین در کشورهای مختلف اروپایی،و نفوذ سریع آن در آمریکا و آفریقا،اسلام آوردن بسیاری از دانشمندان و مانند اینها همگی نشان میدهد که اسلام رو به سوی عالمگیر شدن پیش میرود.
ولی طبق روایات مختلفی که در منابع اسلامی وارد شده تکامل این برنامه هنگامی خواهد بود که"مهدی(ع)"ظهور کند و به برنامه جهانی شدن اسلام تحقق بخشد.
"مرحوم طبرسی""در مجمع البیان"از امام باقر ع در تفسیر این آیه چنین نقل میکند:"
ان ذلک یکون عند خروج المهدی فلا یبقی احدا الا اقر بمحمد (ص) ""وعدهای که در این آیه است به هنگام ظهور مهدی از آل"محمد"صورت میپذیرد،در آن روز هیچکس در روی زمین نخواهد بود مگر اینکه اقرار به حقانیت محمد ص میکند".
و نیز در همان تفسیر از پیامبر اسلام ص چنین نقل شده که فرمود:
"
لا یبقی علی ظهر الارض بیت مدر و لا وبر الا ادخله اللّٰه کلمة الاسلام "بر صفحه روی زمین هیچ خانهای باقی نمیماند نه خانههایی که از سنگ و گل ساخته شده و نه خیمههایی که از کرک و مو بافتهاند مگر اینکه خداوند نام اسلام را در آن وارد میکند"! و نیز در کتاب"اکمال الدین""صدوق"از امام صادق ع در تفسیر این آیه چنین نقل شده:"
و اللّٰه ما نزل تاویلها بعد و لا ینزل تاویلها حتی یخرج القائم فاذا خرج القائم لم یبق کافر باللّٰه العظیم ""به خدا سوگند هنوز محتوای این آیه تحقق نیافته است و تنها زمانی تحقق میپذیرد که"قائم"خروج کند و به هنگامی که او قیام کند کسی که خدا را انکار نماید در تمام جهان باقی
نخواهد ماند" (1).
احادیث دیگری نیز به همین مضمون از پیشوایان اسلام نقل شده است.
گروهی از مفسران نیز این تفسیر را ذیل آیه ذکر کردهاند.
ولی تعجبآور این است که نویسنده"المنار"نه تنها در اینجا تفسیر فوق را نپذیرفته بلکه به تناسب وارد بحث پیرامون احادیث مهدی ع شده،و با تعصب خاصی که در برابر شیعه دارد و به هر بهانهای از حملات ناجوانمردانه فروگذار نمیکند به کلی احادیث مربوط به"مهدی"را انکار کرده و آنها را متضاد!و غیر قابل قبول شمرده است!به گمان این که عقیده به وجود مهدی تنها مربوط به شیعه و یا آنها که به تشیع تمایل دارند میباشد! و از این گذشته اعتقاد به وجود مهدی را عاملی برای رکود و عقبماندگی شمرده است.
به همین دلیل ناگزیریم-به طور کاملا فشرده بحثی در زمینه روایات مربوط به ظهور مهدی ع و بحثی هم پیرامون آثار این عقیده در پیشرفت جامعه اسلامی و مبارزه با ظلم و فساد ایراد کنیم،تا روشن شود هر گاه پای تعصب به میان آید علم و دانش از در دیگر فرار خواهد کرد و مفسر نامبرده با این که اطلاعات قابل ملاحظهای در مسائل اسلامی دارد اما به خاطر این نقطه ضعف(تعصب شدید) چگونه بعضی از حقائق روشن را وارونه دیده است!.
گرچه کتابهای فراوانی به وسیله دانشمندان اهل سنت،و علمای شیعه پیرامون احادیث مربوط به قیام مهدی نوشته شده است،ولی به عقیده ما چیزی گویاتر و در عین حال فشردهتر از نامهای که گروهی از دانشمندان"حجاز"در پاسخ یکی از سؤال کنندگان فرستادهاند نیست،لذا عین ترجمه آن را ذیلا از نظر
1) 1) -نور الثقلین جلد 2 صفحه 211.
خوانندگان محترم میگذرانیم.
اما قبلا یادآور میشویم که:
روایات مربوط به قیام مهدی ع چنان است که هیچ محقق اسلامی پیرو هر یک از گروهها و مذاهب باشد نمیتواند"تواتر"آن را انکار کند.
تا کنون کتابهای زیادی در این زمینه نوشته شده و نویسندگان آنها متفقا صحت احادیث مربوط به مصلح جهانی یعنی"مهدی ع"را پذیرفتهاند تنها افراد بسیار معدودی مانند"ابن خلدون"و"احمد امین مصری"در صدور این اخبار از پیامبر ص تردید کردهاند و قرائنی در دست داریم که انگیزه آنها در این کار ضعف اخبار نبوده بلکه فکر میکردند روایات مربوط به"مهدی" ع مشتمل بر مسائلی است که به سادگی نمیتوان آنها را باور کرد،یا بخاطر اینکه احادیث درست از نادرست را نتوانستهاند جدا کنند یا تفسیر آن را در نیافتهاند.
در هر صورت لازم است قبل از هر چیز سؤال و جوابی را که اخیرا از طرف"رابطة العالم الاسلامی"که زیر نفوذ افراطیترین جناحهای اسلامی "یعنی وهابیان"قرار دارد،نشر یافته،از نظر خوانندگان عزیز بگذرانیم،تا روشن شود مسئله ظهور مهدی ع در میان مسلمانان قولی است که جملگی بر آنند و به عقیده ما مدارک لازم در این رساله کوتاه آن چنان جمعآوری شده که هیچ کسی را یارای انکار آن نیست،و اگر وهابیان سختگیر نیز در برابر آن تسلیم شدهاند بهمین دلیل است.
در حدود یک سال قبل شخصی به نام"ابو محمد"از"کنیا"سؤالی در باره ظهور "مهدی منتظر(ع)"از"رابطة العالم الاسلامی"کرده دبیر کل"رابطه" یعنی"محمد صالح القزاز"در پاسخی که برای او فرستاده است ضمن تصریح به این که"ابن تیمیه"موسس مذهب وهابیان نیز احادیث مربوط به ظهور مهدی ع
را پذیرفته،متن رسالهای را که پنج تن از علمای معروف فعلی حجاز در این زمینه تهیه کردهاند برای او ارسال داشته است.
در این رساله پس از ذکر نام حضرت"مهدی" ع و"محل ظهور او" یعنی مکه چنین میخوانیم:
"...به هنگام ظهور فساد در جهان و انتشار کفر و ستم،خداوند به وسیله او(مهدی ع)جهان را پر از عدل و داد میکند همانگونه که از ظلم و ستم پر شده است...
او آخرین"خلفای راشدین دوازدهگانه"است که پیامبر ص خبر از آنها در کتب"صحاح"داده است.
احادیث مربوط به مهدی را بسیاری از صحابه پیامبر ص نقل کردهاند از جمله:
عثمان ابن عفان،علی ابن ابی طالب،طلحة ابن عبید اله،عبد الرحمن ابن عوف،قرة ابن اساس مزنی،عبد اللّٰه ابن حارث،ابو هریره،حذیفة ابن یمان، جابر ابن عبد اللّٰه،ابو امامه،جابر ابن ماجد،عبد اللّٰه ابن عمر،انس ابن مالک، عمران ابن حصین،و ام سلمه.
اینها بیست نفر از کسانی هستند که روایات مهدی را نقل کردهاند و غیر از آنها افراد زیاد دیگری نیز وجود دارند.
سخنان فراوانی نیز از خود صحابه نقل شده که در آن بحث از ظهور مهدی ع به میان آمده که آنها را نیز میتوان در ردیف روایات پیامبر ص قرار داد.زیرا این مسئله از مسائلی نیست که با اجتهاد بتوان چیزی پیرامون آن گفت(بنا بر این آنها نیز طبعا این مطلب را از پیامبر ص شنیدهاند).
سپس اضافه میکند:
هم احادیث بالا که از پیامبر ص نقل شده و هم شهادت و گواهی صحابه
که در اینجا در حکم حدیث است در بسیاری از کتب معروف اسلامی و متون اصلی حدیث اعم از"سنن"و"معاجم"و"مسانید"آمده است.از جمله.
سنن ابو داود،سنن ترمذی،ابن ماجه،ابن عمرو الدانی،مسند احمد و ابن یعلی،و بزاز،و صحیح حاکم،و معاجم طبرانی(کبیر و متوسط)و رویانی، و دارقطنی،و ابو نعیم در"اخبار المهدی"و خطیب در تاریخ بغداد،و ابن عساکر در تاریخ دمشق،و غیر اینها.
بعد اضافه میکند:
بعضی از دانشمندان اسلامی در این زمینه کتابهای مخصوصی تالیف کردهاند از جمله:
"ابو نعیم"در"اخبار المهدی"،"ابن حجر هیثمی"در"القول المختصر فی علامات المهدی المنتظر"،"شوکانی"در"التوضیح فی تواتر ما جاء فی المنتظر و الدجال و المسیح"،"ادریس عراقی مغربی"در کتاب"المهدی"، "ابو العباس ابن عبد المؤمن المغربی"در کتاب"الوهم المکنون فی الرد علی ابن خلدون".
و آخرین کسی که در این زمینه بحث مشروحی نگاشته مدیر دانشگاه اسلامی مدینه است که در چندین شماره در مجله دانشگاه مزبور بحث کرده است.
باز اضافه میکند:
عدهای از بزرگان و دانشمندان اسلام از قدیم و جدید نیز در نوشتههای خود تصریح کردهاند که احادیث در زمینه مهدی در سر حد تواتر است(و به هیچ وجه قابل انکار نیست)از جمله:
"السخاوی"در کتاب"فتح المغیث"،"محمد ابن احمد سفاوینی"در "شرح العقیدة"،"ابو الحسن الإبری"در"مناقب الشافعی"،"ابن تیمیه"در کتاب فتاوایش،"سیوطی"در"الحاوی"،"ادریس عراقی"در تالیفی که در زمینه
مهدی دارد،"شوکانی"در کتاب"التوضیح فی تواتر ما جاء فی المنتظر" ..."محمد جعفر کنانی"در"نظم التناثر"،"ابو العباس ابن عبد المؤمن"در"الوهم المکنون..." در پایان بحث میگوید:(تنها)ابن خلدون است که خواسته احادیث مربوط به مهدی را با حدیث بی اساس و مجعولی که میگوید:"لا مهدی الا عیسی" "مهدی جز عیسی نیست"،مورد ایراد قرار دهد،ولی بزرگان پیشوایان و دانشمندان اسلام گفتار او را رد کردهاند،به خصوص"ابن عبد المؤمن"که در گفتار او کتاب ویژهای نوشته است که سی سال قبل در شرق و غرب انتشار یافته.
حفاظ احادیث و بزرگان دانشمندان حدیث نیز تصریح کردهاند که احادیث مهدی ع مشتمل بر احادیث"صحیح"و"حسن"است و مجموع آن متواتر میباشد.
بنا بر این اعتقاد به ظهور مهدی(بر هر مسلمانی)واجب است،و این جزء عقاید اهل سنت و جماعت محسوب میشود و جز افراد نادان و بیخبر یا بدعتگذار آن را انکار نمیکنند"! مدیر اداره مجمع فقهی اسلامی محمد منتصر کنانی ***
در بحث گذشته دانستیم که این عقیده در تعلیمات اسلامی جنبه وارداتی ندارد.
بلکه از قطعیترین مباحثی است که از شخص پایهگذار اسلام گرفته شده،و عموم فرق اسلامی در این زمینه متفقند و احادیث در این زمینه متواتر میباشد.
اکنون به سراغ پیآمدهای این انتظار در وضع کنونی جوامع اسلامی
برویم و ببینیم آیا ایمان به چنین ظهوری انسان را چنان در افکار رؤیایی فرو میبرد که از وضع موجود خود غافل میگردد و تسلیم هر گونه شرائطی میکند؟ و یا این که به راستی این عقیده یک نوع دعوت به قیام و سازندگی فرد و اجتماع است؟ آیا ایجاد تحرک میکند یا رکود؟ آیا مسئولیت آفرین است یا مایه فرار از زیر بار مسئولیتها؟! و بالآخره آیا مخدر است یا بیدار کننده؟ ولی قبل از توضیح و بررسی این سؤالات توجه به یک نکته کاملا ضروری است و آن این که سازندهترین دستورات و عالیترین مفاهیم هر گاه بدست افراد ناوارد یا نالایق یا سوءاستفادهچی بیفتد ممکن است چنان مسخ شود که درست نتیجهای بر خلاف هدف اصلی بدهد و در مسیری بر ضد آن حرکت کند و این نمونههای بسیار دارد و مسئله"انتظار"بطوری که خواهیم دید در ردیف همین مسائل است.
بهر حال برای رهایی از هر گونه اشتباه در محاسبه در این گونه مباحث باید به اصطلاح آب را از سرچشمه گرفت تا آلودگیهای احتمالی نهرها و کانالهای میان راه در آن اثر نگذارد.
یعنی ما در بحث"انتظار"مستقیما به سراغ متون اصلی اسلامی رفته و لحن گوناگون روایاتی را که روی مسئله"انتظار"تاکید میکند مورد بررسی قرار میدهیم تا از هدف اصلی آگاه شویم.
اکنون با دقت به این چند روایت توجه کنید:
1-کسی از امام صادق ع پرسید چه میگوئید در باره کسی که دارای ولایت پیشوایان است و انتظار ظهور حکومت حق را میکشد و در این حال از دنیا میرود؟
امام ع در پاسخ فرمود:
هو بمنزلة من کان مع القائم فی فسطاطه- ثم سکت هنیئة-ثم قال هو کمن کان مع رسول اللّٰه! "او همانند کسی است که با رهبر این انقلاب در خیمه او(ستاد ارتش او) بوده باشد-سپس کمی سکوت کرد-و فرمود:مانند کسی است که با پیامبر اسلام ص در"مبارزاتش"همراه بوده است" (1).
عین این مضمون در روایات زیادی با تعبیرات مختلفی نقل شده است.
2-در بعضی"
بمنزلة الضارب بسیفه فی سبیل اللّٰه ":"همانند شمشیر زنی در راه خدا"، 3-و در بعضی دیگر"
کمن قارع مع رسول اللّٰه بسیفه ":"همانند کسی است که در خدمت پیامبر با شمشیر بر مغز دشمن بکوبد"! 4-در بعضی دیگر"
بمنزلة من کان قاعدا تحت لواء القائم ""همانند کسی است که زیر پرچم قائم بوده باشد".
5-و در بعضی دیگر"
بمنزلة المجاهد بین یدی رسول اللّٰه(ص) ":"همانند کسی است که پیش روی پیامبر جهاد کند" 6-و بعضی دیگر"
بمنزلة من استشهد مع رسول اللّٰه ":"همانند کسی است که با پیامبر شهید شود".
این تشبیهات هفتگانه که در مورد انتظار ظهور مهدی ع در این شش روایت وارد شده روشنگر این واقعیت است که یک نوع رابطه و تشابه میان مسئله "انتظار"از یک سو،و"جهاد"و مبارزه با دشمن در آخرین شکل خود از سوی دیگر وجود دارد(دقت کنید).
1) 1) -محاسن برقی طبق نقل بحار چاپ قدیم جلد 13 صفحه 136.
7-در روایات متعددی نیز انتظار چنین حکومتی را داشتن،به عنوان بالاترین عبادت معرفی شده است.
این مضمون در بعضی از احادیث از پیامبر ص و در بعضی از امیر مومنان علی ع نقل شده است،در حدیثی میخوانیم که پیامبر ص فرمود:
"
افضل اعمال امتی انتظار الفرج من اللّٰه عز و جل ":
"بالاترین اعمال امت من انتظار فرج از ناحیه خدا کشیدن است" (1)و در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم"
افضل العبادة انتظار الفرج " (2)این حدیث اعم از اینکه انتظار فرج را به معنی وسیع کلمه بدانیم یا به مفهوم خاص یعنی انتظار ظهور مصلح بزرگ جهانی باشد،اهمیت انتظار را در مورد بحث ما روشن میسازد.
این تعبیرات همگی حاکی از این است که انتظار چنان انقلابی داشتن همیشه توأم با یک جهاد وسیع و دامنهدار است این را در نظر داشته باشید تا به سراغ مفهوم انتظار رفته سپس از مجموع آنها نتیجه گیری کنیم.
"انتظار"معمولا به حالت کسی گفته میشود که از وضع موجود ناراحت است و برای ایجاد وضع بهتری تلاش میکند.
فی المثل بیماری که انتظار بهبودی میکشد،یا پدری که در انتظار بازگشت فرزندش از سفر است،از بیماری و فراق فرزند ناراحتند و برای وضع بهتری میکوشند.
همچنین تاجری که از بازار آشفته ناراحت است و در انتظار فرو نشستن
بحران اقتصادی میباشد این دو حالت را دارد"بیگانگی با وضع موجود"و"تلاش برای وضع بهتر".
بنا بر این مسئله انتظار حکومت حق و عدالت"مهدی"و قیام مصلح جهانی در واقع مرکب از دو عنصر است،عنصر"نفی"و عنصر"اثبات"عنصر نفی همان بیگانگی با وضع موجود و عنصر اثبات خواهان وضع بهتری بودن است.
و اگر این دو جنبه در روح انسان به صورت ریشهدار حلول کند سرچشمه دو رشته اعمال دامنهدار خواهد شد.
این دو رشته اعمال عبارتند از ترک هر گونه همکاری و هماهنگی با عوامل ظلم و فساد و حتی مبارزه و در گیری با آنها از یک سو،و خود سازی و خود یاری و جلب آمادگیهای جسمی و روحی و مادی و معنوی برای شکل گرفتن آن حکومت واحد جهانی و مردمی از سوی دیگر.
و خوب که دقت کنیم میبینیم هر دو قسمت آن سازنده و عامل تحرک و آگاهی و بیداری است.
با توجه به مفهوم اصلی"انتظار"معنی روایات متعددی که در بالا در باره پاداش و نتیجه کار منتظران نقل کردیم به خوبی درک میشود.اکنون میفهمیم چرا منتظران واقعی گاهی همانند کسانی شمرده شدهاند که در خیمه حضرت مهدی ع یا زیر پرچم او هستند یا کسی که در راه خدا شمشیر میزند،یا به خون خود آغشته شده،یا شهید گشته است.
آیا اینها اشاره به مراحل مختلف و درجات مجاهده در راه حق و عدالت نیست که متناسب با مقدار آمادگی و درجه انتظار افراد است؟ یعنی همانطور که میزان فداکاری مجاهدان راه خدا و نقش آنها با هم متفاوت است انتظار و خود سازی و آمادگی نیز درجات کاملا متفاوتی دارد که هر کدام از اینها با یکی از آنها از نظر"مقدمات"و"نتیجه"شباهت دارد،هر دو جهادند
و هر دو آمادگی میخواهند و خود سازی،کسی که در خیمه رهبر چنان حکومتی قرار گرفته یعنی در مرکز ستاد فرماندهی یک حکومت جهانی است،نمیتواند یک فرد غافل و بیخبر و بی تفاوت بوده باشد،آنجا جای هر کس نیست،جای افرادی است که به حق شایستگی چنان موقعیت و اهمیتی را دارند.
همچنین کسی که سلاح در دست دارد در برابر رهبر این انقلاب با مخالفان حکومت صلح و عدالتش میجنگد آمادگی فراوان روحی و فکری و رزمی باید داشته باشد.
برای آگاهی بیشتر از اثرات واقعی انتظار ظهور مهدی به توضیح زیر توجه کنید:
من اگر ظالم و ستمگرم چگونه ممکن است در انتظار کسی باشم که طعمه شمشیرش خون ستمگران است؟.
من اگر آلوده و ناپاکم چگونه میتوانم منتظر انقلابی باشم که شعله اولش دامان آلودگان را میگیرد؟ ارتشی که در انتظار جهاد بزرگی است آمادگی رزمی نفرات خود را بالا میبرد و روح انقلابی در آنها میدمد و هر گونه نقطه ضعفی را اصلاح میکند.
زیرا چگونگی"انتظار"همواره متناسب با هدفی است که در انتظار آن هستیم.
انتظار آمدن یک مسافر عادی از سفر.
انتظار بازگشت یک دوست بسیار عزیز.
انتظار فرا رسیدن فصل چیدن میوه از درخت و درو کردن محصول.
هر یک از این انتظارها آمیخته با یک نوع آمادگی است،در یکی باید خانه را آماده کرد و وسائل پذیرایی فراهم ساخت،در دیگری ابزار لازم،و داس و
کمباین و...
اکنون فکر کنید آنها که انتظار قیام یک مصلح بزرگ جهانی را میکشند در واقع انتظار انقلاب و دیگرگونی و تحولی را دارند که وسیعترین و اساسیترین انقلابهای انسانی در طول تاریخ بشر است.
انقلابی که بر خلاف انقلابهای پیشین جنبه منطقهای نداشته بلکه هم عمومی و همگانی است و هم تمام شؤن و جوانب زندگی انسانها را شامل میشود،انقلابی است سیاسی،فرهنگی،اقتصادی و اخلاقی.
چنین تحولی قبل از هر چیز نیازمند به عناصر آماده و با ارزش انسانی است که بتوانند بار سنگین چنان اصلاحات وسیعی را در جهان بدوش بکشند،و این در درجه اول محتاج به بالا بردن سطح اندیشه و آگاهی و آمادگی روحی و فکری برای همکاری در پیاده کردن آن برنامه عظیم است.تنگ نظریها،کوتهبینیها، کجفکریها،حسادتها،اختلافات کودکانه و نابخردانه و بطور کلی هر گونه نفاق و پراکندگی با موقعیت"منتظران واقعی"سازگار نیست.
نکته مهم این است که منتظر واقعی برای چنان برنامه مهمی هرگز نمیتواند نقش تماشاچی را داشته باشد باید از هم اکنون حتما در صف انقلابیون قرار گیرد.
ایمان به نتائج و عاقبت این تحول هرگز به او اجازه نمیدهد که در صف مخالفان باشد و قرار گرفتن در صف موافقان نیز محتاج به داشتن"اعمالی پاک"و روحی پاکتر و برخورداری از"شهامت"و"آگاهی"کافی است.
من اگر فاسد و نادرستم چگونه میتوانم در انتظار نظامی که افراد فاسد و نادرست در آن هیچگونه نقشی ندارند بلکه مطرود و منفور خواهند بود،روز شماری کنم.
آیا این انتظار برای تصفیه روح و فکر و شستشوی جسم و جان من از لوث
آلودگیها کافی نیست؟ ارتشی که در انتظار جهاد آزادی بخش به سر میبرد حتما به حالت آماده باش کامل در میآید سلاحی را که برای چنین میدان نبردی شایسته است بدست میآورد،سنگرهای لازم را میسازد.آمادگی رزمی افراد خود را بالا میبرد.
روحیه افراد خود را تقویت میکند و شعله عشق و شوق برای چنین مبارزهای را در دل فرد فرد سربازانش زنده نگه میدارد ارتشی که دارای چنین آمادگی نیست هرگز در انتظار به سر نمیبرد و اگر بگوید دروغ میگوید.
انتظار یک مصلح جهانی به معنای آماده باش کامل فکری و اخلاقی،مادی و معنوی،برای اصلاح همه جهان است.فکر کنید چنین آماده باشی چقدر سازنده است.
اصلاح تمام روی زمین و پایان دادن به همه مظالم و نابسامانیها شوخی نیست کار سادهای نمیتواند باشد،آماده باش برای چنین هدف بزرگی باید متناسب با آن باشد یعنی باید به وسعت و عمق آن باشد!.
برای تحقق بخشیدن به چنین انقلابی مردانی بسیار بزرگ و مصمم و بسیار نیرومند و شکستناپذیر،فوق العاده پاک و بلند نظر،کاملا آماده و دارای بینش عمیق لازم است.
و خود سازی برای چنین هدفی مستلزم به کار بستن عمیقترین برنامههای اخلاقی و فکری و اجتماعی است،این است معنای انتظار واقعی آیا هیچکس میتواند بگوید چنین انتظاری سازنده نیست؟
منتظران راستین در عین حال وظیفه دارند تنها به خویش نپردازند بلکه مراقب حال یکدیگر باشند،و علاوه بر اصلاح خویش در اصلاح دیگران نیز بکوشند زیرا برنامه عظیم و سنگینی که انتظارش را میکشند یک برنامه فردی نیست،
برنامهای است که تمام عناصر انقلاب باید در آن شرکت جویند،باید کار به صورت دسته جمعی و همگانی باشد،کوششها و تلاشها باید هماهنگ گردد،و عمق و وسعت این هماهنگی باید به عظمت همان برنامه انقلاب جهانی باشد که انتظار آن را دارند.
در یک میدان وسیع مبارزه دسته جمعی هیچ فردی نمیتواند از حال دگران غافل بماند بلکه موظف است هر نقطه ضعفی را در هر کجا ببیند اصلاح کند و هر موضع آسیبپذیری را ترمیم نماید،و هر قسمت ضعیف و ناتوانی را تقویت کند زیرا بدون شرکت فعالانه و هماهنگ تمام مبارزین،پیاده کردن چنان برنامهای امکانپذیر نیست.
بنا بر این منتظران واقعی علاوه بر اینکه به اصلاح خویش میکوشند وظیفه خود میدانند که دیگران را نیز اصلاح کنند.
این است اثر سازنده دیگری برای انتظار قیام یک مصلح جهانی و این است فلسفه آن همه فضیلتها که برای منتظران راستین شمرده شده است.
اثر مهم دیگری که انتظار مهدی دارد حل نشدن در مفاسد محیط و عدم تسلیم در برابر آلودگیها است.
توضیح این که هنگامی که فساد فراگیر میشود و اکثریت یا جمع کثیری را به آلودگی میکشاند گاهی افراد پاک در یک بنبست سخت روانی قرار میگیرند،بنبستی که از یاس اصلاحات سرچشمه میگیرد.
گاهی آنها فکر میکنند کار از کار گذشته و دیگر امیدی به اصلاح نیست،و تلاش و کوشش برای پاک نگاهداشتن خویش بیهوده است،این نومیدی و یاس ممکن است آنها را تدریجا به سوی فساد و همرنگی با محیط بکشاند و نتوانند خود را به صورت یک اقلیت صالح در برابر اکثریت ناسالم حفظ کنند و همرنگ
جماعت نشدن را موجب رسوایی بدانند! تنها چیزی که میتواند در آنها"امید"بدمد و به مقاومت و خویشتن داری دعوت کند و نگذارد در محیط فاسد حل شوند امید به اصلاح نهایی است،تنها در این صورت است که آنها دست از تلاش و کوشش برای حفظ پاکی خویش و اصلاح دیگران بر نخواهند داشت.
و اگر میبینیم در دستورات اسلامی یاس از آمرزش یکی از بزرگترین گناهان شمرده شده است و ممکن است افراد ناوارد تعجب کنند که چرا یاس از رحمت خدا اینقدر مهم تلقی شده،حتی مهمتر از بسیاری از گناهان،فلسفهاش در حقیقت همین است که گناهکار مایوس از رحمت،هیچ دلیلی نمیبیند که به فکر جبران بیفتد و یا لا اقل دست از ادامه گناه بر دارد،و منطق او این است اکنون که آب از سر من گذشته است چه یک قامت چه صد قامت؟من که رسوای جهانم غم دنیا هیچ است!،بالاتر از سیاهی رنگ دیگر نباشد،آخرش جهنم است،من که هم اکنون آن را برای خود خریدهام دیگر از چه میترسم؟!و مانند این منطقها...
اما هنگامی که روزنه امید برای او گشوده شود،امید به عفو پروردگار، امید به تغییر وضع موجود،نقطه عطفی در زندگی او خواهد شد و او را به توقف کردن در مسیر گناه و بازگشت به سوی پاکی و اصلاح دعوت میکند.
به همین دلیل امید را میتوان همواره به عنوان یک عامل مؤثر تربیتی در مورد افراد فاسد شناخت همچنین افراد صالحی که در محیطهای فاسد گرفتارند، بدون امید نمیتوانند خویشتن را حفظ کنند.
نتیجه این که انتظار ظهور مصلحی که هر قدر دنیا فاسدتر میشود امید ظهورش بیشتر میگردد اثر فزاینده روانی در معتقدان دارد،و آنها را در برابر امواج نیرومند فساد بیمه میکند آنها نه تنها با گسترش دامنه فساد محیط مایوس
نمیشوند بلکه به مقتضای"وعده وصل چون شود نزدیک*آتش عشق تیزتر گردد"وصول به هدف را در برابر خویش میبینند و کوشششان برای مبارزه با فساد و یا حفظ خویشتن با شوق و عشق زیادتری تعقیب میگردد.
***از مجموع بحثهای گذشته چنین نتیجه میگیریم که اثر تخدیری انتظار تنها در صورتی است که مفهوم آن مسخ یا تحریف شود-همانگونه که جمعی از مخالفان،تحریفش کردهاند و جمعی از موافقان مسخش-اما اگر به مفهوم واقعی در جامعه و فرد پیاده شود یک عامل مهم تربیت و خود سازی و تحرک و امید خواهد بود.
از جمله مدارک روشنی که این موضوع را تایید میکند این است که در ذیل آیه ( وَعَدَ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ ...) "خداوند به آنها که ایمان دارند و عمل صالح انجام میدهند وعده داده است که حکومت روی زمین را در اختیارشان بگذارد"از پیشوایان بزرگ اسلام نقل شده است که منظور از این آیه"
هو القائم و اصحابه ":"مهدی و یاران او هستند" (1).
و در حدیث دیگری میخوانیم:(
نزلت فی المهدی ):"این آیه در باره مهدی ع نازل شده است".
در این آیه مهدی و یارانش به عنوان( اَلَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ) "آنها که ایمان و عمل صالحی دارند"معرفی میشدهاند،بنا بر این تحقق این انقلاب جهانی بدون یک ایمان مستحکم که هر گونه ضعف و زبونی و ناتوانی را دور سازد،و بدون اعمال صالحی که راه را برای اصلاح جهان بگشاید امکانپذیر نیست.و آنها که در انتظار چنین برنامهای هستند هم باید سطح آگاهی و ایمان خود را
1) 1) -بحار الانوار قدیم جلد 13 صفحه 14.
بالا ببرند و هم در اصلاح اعمال خویش بکوشند.
تنها چنین کسانی هستند که میتوانند نوید همگامی در حکومت او بخود دهند نه آنها که با ظلم و ستم همکاری دارند،و نه آنها که از ایمان و عمل صالح بیگانهاند نه افراد ترسو و زبونی که بر اثر ضعف ایمان از همه چیز حتی از سایه خود میترسند.
و نه افراد سست و بیحال و بیکارهای که دست روی دست گذارده و در برابر مفاسد محیط و جامعهشان سکوت اختیار کرده و کمترین تلاش و کوششی در راه مبارزه با فساد ندارند.
این است اثر سازنده قیام مهدی در جامعه اسلامی.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ کَثِیراً مِنَ اَلْأَحْبٰارِ وَ اَلرُّهْبٰانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ اَلنّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِینَ یَکْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ (34) یَوْمَ یُحْمیٰ عَلَیْهٰا فِی نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُکْویٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هٰذٰا مٰا کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ (35)
34-ای کسانی که ایمان آوردهاید بسیاری از علما(ی اهل کتاب)و راهبان،اموال مردم را به باطل میخورند و(آنان را)از راه خدا باز میدارند،و آنها را که طلا و نقره را گنجینه(و ذخیره و پنهان)میسازند،و در راه خدا انفاق نمیکنند،به مجازات دردناک بشارت ده.
35-در آن روز که آنها را در آتش جهنم گرم و سوزان کرده و با آن صورتها و پهلوها و پشتهایشان را داغ میکنند(و به آنها میگویند)که این همان چیز است که برای خود گنجینه ساختید پس بچشید چیزی را که برای خود اندوختید!.
در آیات گذشته سخن از اعمال شرک آمیز یهود و نصاری بود که برای دانشمندان خود یک نوع الوهیت قائل بودند،آیه مورد بحث میگوید:آنها نه تنها مقام الوهیت را ندارند بلکه صلاحیت رهبری خلق را نیز دارا نیستند،بهترین گواه این سخن خلافکاریهای گوناگون آنها بود.
در اینجا روی سخن را به مسلمانان کرده،میگوید:
"ای کسانی که ایمان آوردهاید بسیاری از علمای اهل کتاب و راهبان،اموال مردم را به باطل میخورند،و خلق را از راه خالق باز میدارند"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْأَحْبٰارِ وَ الرُّهْبٰانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ النّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ ).
جالب اینکه همانگونه که سیره قرآن است در اینجا حکم را روی همه افراد دانشمندان یهود و راهبان نبرده بلکه با تعبیر"کثیرا"در حقیقت اقلیت صالح را استثناء کرده است،و اینگونه دقت در سایر آیات قرآن نیز دیده میشود که در سابق به آن اشاره کردهایم.
اما اینکه آنها چگونه اموال مردم را بیهوده و بدون مجوز و به تعبیر قرآن از طریق"باطل"میخورند در آیات دیگر کم و بیش به آن اشاره شده و قسمتی هم در تواریخ آمده است.
یکی اینکه:حقایق تعلیمات آئین مسیح ع و موسی ع را کتمان میکردند تا مردم به آئین جدید(آئین اسلام)نگروند،منافع آنها به خطر نیفتد و هدایایشان قطع نشود،چنان که در آیات 41 و 79 و 174 سوره بقره به آن اشاره
شده است.
و دیگر اینکه:با گرفتن"رشوه"از مردم حق را باطل و باطل را حق میکردند و به نفع زورمندان و اقویا حکم باطل میدادند،چنان که در آیه 41 سوره"مائده" به آن اشاره شده است.
یکی دیگر از طرق نامشروع در آمدشان این بود که به نام"بهشت فروشی" و یا"گناه بخشی"مبالغ هنگفتی از مردم میگرفتند و بهشت و آمرزش را که منحصرا در اختیار خداوند است به مردم میفروختند که در تاریخ مسیحیت سر و صدای زیادی بپا کرده و بحثها و جدالهایی برانگیخته است!.
و اما جلوگیری کردنشان از راه خدا روشن است زیرا آیات الهی را تحریف میکردند و یا به خاطر حفظ منافع خویش مکتوم میداشتند،بلکه هر کس را مخالف مقام و منافع خود میدیدند متهم میساختند،و با تشکیل"محکمههای تفتیش مذهبی"آنها را به بدترین وجهی محاکمه و به شدیدترین وضعی محکوم و مجازات میکردند.
و اگر به راستی آنها اقدام به چنین کاری نکرده بودند و پیروان خویش را قربانی مطامع و هوسهای خود نمیساختند امروز گروههای زیادتری آئین حق یعنی اسلام را از جان و دل پذیرفته بودند،بنا بر این به جرئت میتوان گفت:گناه میلیونها انسان که در ظلمت کفر باقی ماندهاند به گردن آنها است!.
هم اکنون نیز دستگاه کلیسا و یهود برای دگرگون ساختن افکار عمومی مردم جهان در باره اسلام به چه کارهایی که دست نمیزنند و چه تهمتهای عجیب و وحشتناکی که نسبت به پیامبر ص روا نمیدارند.
این موضوع به قدری دامنهدار است که جمعی از علمای روشنفکر مسیحی صریحا به آن اعتراف کردهاند که روش سنتی کلیسا در مبارزه ناجوانمردانه با اسلام یکی از علل بیخبر ماندن غربیها از این آئین پاک است.
سپس قرآن به تناسب بحث دنیا پرستی پیشوایان یهود و نصاری به ذکر یک قانون کلی در مورد ثروتاندوزان پرداخته،میگوید:"کسانی که طلا و نقره را جمعآوری و پنهان میکنند و در راه خدا انفاق نمینمایند آنها را به عذاب دردناکی بشارت ده"( وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ ).
"یکنزون"از ماده"کنز"بر وزن و به معنی"گنج"است که در اصل به معنی جمع و جور کردن اجزاء چیزی گفته میشود لذا شتر پر گوشت را"کناز اللحم"مینامند سپس به جمعآوری و نگهداری و پنهان نمودن اموال و یا اشیاء گران قیمت اطلاق گردیده است.
بنا بر این در مفهوم آن جمعآوری و نگاهداری و گاهی پنهان کردن نیز افتاده است.
"ذهب"به معنی"طلا"و"فضه"به معنی"نقره"است. بعضی از دانشمندان لغت(طبق نقل طبرسی در مجمع البیان)در باره این دو لغت تعبیر جالبی کردهاند و گفتهاند:اینکه به"طلا""ذهب"گفته میشود برای آن است که به زودی از دست میرود و بقایی ندارد(ماده"ذهاب"در لغت به معنی رفتن است)و اینکه به "نقره""فضه"گفته میشود به خاطر آن است که به زودی پراکنده و متفرق میگردد("انفضاض"در لغت به معنی پراکندگی است)و برای پی بردن به چگونگی حال اینگونه ثروتها همین نامگذاری آنها کافی است!.
از آن روز که جامعههای انسانی شکل گرفت مسئله مبادله فرآوردههای مختلف در میان انسانها رواج داشت،هر کس ما زاد احتیاجات خود را از فراوردههای کشاورزی و دامی و غیر آن در معرض فروش قرار میداد،ولی در آغاز مبادلهها همواره به صورت مبادله جنس به جنس بود،زیرا پول اختراع نشده بود،و از آنجا که مبادله جنس به جنس مشکلات فراوانی ایجاد میکرد،زیرا چه بسا افراد
ما زاد نیاز خود را میخواستند بفروشند ولی چیز دیگری در آن حال مورد نیازشان نبود که با آن بخرند اما مایل بودند آن را به چیزی تبدیل کنند که هر گاه بخواهند بتوانند با آن اجناس مورد نظر خویش را فراهم سازند،از اینجا مسئله اختراع"پول"مطرح شد.
پیدایش"نقره"و از آن مهمتر"طلا"به این فکر تحقق بخشید و این دو فلز به ترتیب پول ارزان قیمت و گرانقیمت را تشکیل دادند و به وسیله آنها گردش معاملات رونق بیشتر و چشمگیرتری پیدا کرد.
بنا بر این فلسفه اصلی پول همان گردش کاملتر و سریعتر چرخهای مبادلات اقتصادی است،و آنها که پول را به صورت"گنجینه"پنهان میکنند نه تنها موجب رکود اقتصادی و زیان به منافع جامعه میشوند بلکه عمل آنها درست بر ضد فلسفه پیدایش پول است.
آیه فوق صریحا ثروتاندوزی و گنجینهسازی اموال را تحریم کرده است و به مسلمانان دستور میدهد که اموال خویش را در راه خدا،و در طریق بهره گیری بندگان خدا به کار اندازند،و از اندوختن و ذخیره کردن و خارج ساختن آنها از گردش معاملات به شدت بپرهیزند،در غیر این صورت باید منتظر عذاب دردناکی باشند.
این عذاب دردناک تنها کیفر شدید روز رستاخیز نیست بلکه مجازاتهای سخت این دنیا را که بر اثر بهم خوردن موازنه اقتصادی و پیدایش اختلافات طبقاتی دامان فقیر و غنی را میگیرد نیز شامل میشود.
اگر در گذشته مردم دنیا به اهمیت این دستور اسلامی درست آشنا نبودند امروز ما به خوبی میتوانیم به آن پی ببریم،زیرا نابسامانیهایی که دامن بشر را، بر اثر ثروتاندوزی گروهی خود خواه و بیخبر،گرفته و به شکل آشوبها و جنگها و خونریزیها ظاهر میشود بر هیچکس پوشیده نیست.
در میان مفسران در مورد آیه فوق گفتگو است که آیا هر گونه گرد آوری ثروت اضافه بر نیازمندیهای زندگی"کنز"محسوب میشود،و طبق آیه فوق حرام است؟ یا این که این حکم مربوط به آغاز اسلام و قبل از نزول حکم زکات بوده و سپس با نزول حکم زکات بر داشته شده؟ و یا این که اصولا آنچه واجب است پرداختن زکات سالانه است و نه غیر آن، بنا بر این هر گاه انسان اموالی را جمعآوری کند و هر سال مرتبا مالیات اسلامی آن یعنی زکات را بپردازد مشمول آیه فوق نخواهد بود.
در بسیاری از روایات که در منابع شیعه و اهل تسنن وارد شده تفسیر سوم به چشم میخورد مثلا در حدیثی از پیامبر ص چنین میخوانیم:
"
ای مال ادیت زکاته فلیس بکنز ":"هر مال که زکات آن را بپردازی کنز نیست" (1).
و نیز میخوانیم:هنگامی که آیه فوق نازل شد کار بر مسلمانان مشکل گردید و گفتند با این حکم هیچیک از ما نمیتواند چیزی برای فرزندان خود ذخیره کند و آینده آنها را تامین نماید...سرانجام از پیامبر سؤال کردند، پیغمبر ص فرمود:"
ان اللّٰه لم یفرض الزکاة الا لیطیب بها ما بقی من اموالکم و انما فرض المواریث من اموال تبقی بعدکم ":"خداوند زکات را واجب نکرده است مگر به خاطر این که باقیمانده اموال شما برای شما پاک و پاکیزه باشد،لذا قانون ارث را در باره اموالی که بعد از شما میماند قرار داده است" (2)یعنی اگر گردآوری مال به کلی ممنوع بود قانون ارث موضوع نداشت.
در کتاب"امالی""شیخ"از پیامبر نیز همین مضمون نقل شده است که "هر کس زکات مال خود را بپردازد باقیمانده آن کنز نیست (1).
ولی روایات دیگری در منابع اسلامی مشاهده میکنیم که مضمون آن با تفسیر فوق ظاهرا و در بدو نظر سازگار نیست،از جمله حدیثی است که در "مجمع البیان"از علی ع نقل شده که فرمود:"
ما زاد علی اربعة آلاف فهو کنز ادی زکاته او لم یودها و ما دونها فهی نفقة فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ " "هر چه از چهار هزار(درهم)-که ظاهرا اشاره به مخارج یک سال است-بیشتر باشد"کنز"است خواه زکاتش را بپردازند یا نه،و آنچه کمتر از آن باشد نفقه و هزینه زندگی محسوب میشود،بنا بر این ثروتاندوزان را به عذاب دردناک بشارت ده" (2).
و در کتاب"کافی"از"معاذ بن کثیر"چنین نقل شده که میگوید از امام صادق ع شنیدم میگفت:"شیعیان ما فعلا آزادند که از آنچه در دست دارند در راه خیر انفاق کنند(و باقیمانده برای آنها حلال است)اما هنگامی که "قائم"ما قیام کند تمام کنزها و ثروتهای اندوخته را تحریم خواهد کرد تا همه را نزد او آرند و از آن در برابر دشمنان کمک گیرد و این مفهوم کلام خداست که در کتابش فرموده" وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ ..." (3).
در شرح حال"ابو ذر"نیز کرارا و در بسیاری از کتب این مطلب نقل شده است که او آیه فوق را در برابر معاویه در شام هر صبح و شام میخواند و با صدای بلند فریاد میزد:"بشر اهل الکنوز بکی فی الجباه و کی بالجنوب و کی بالظهور ابدا حتی یتردد الحر فی اجوافهم":"به گنجاندوزان بشارت ده
که هم پیشانی آنها را با این اموال داغ میکنند و هم پهلوها و هم پشتهایشان را تا سوزش گرما،در درون وجود آنها به حرکت در آید"! (1).
و نیز استدلال"ابو ذر"در برابر"عثمان"به آیه فوق نشان میدهد که او معتقد بوده است که آیه مخصوص مانعان زکات نیست،بلکه غیر آنها را نیز شامل میشود.
از بررسی مجموع احادیث فوق به ضمیمه خود آیه میتوان چنین نتیجه گرفت که در شرائط عادی و معمولی یعنی در مواقعی که جامعه در وضع ناگوار و خطرناکی نیست و مردم از زندگانی عادی بهرهمندند پرداختن زکات کافی است و باقیمانده کنز محسوب نمیشود(البته باید توجه داشت که اصولا با رعایت موازین و مقررات اسلامی در درآمدها،اموال به صورت فوق العاده متراکم نمیشود،زیرا اسلام آن قدر قید و شرط برای آن قائل شده است که تحصیل چنین مالی غالبا غیر ممکن است).
و اما در مواقع فوق العاده و هنگامی که حفظ مصالح جامعه اسلامی ایجاب کند حکومت اسلامی میتواند محدودیتی برای جمعآوری اموال قائل شود (آن چنان که در روایت علی ع خواندیم)و یا به کلی همه اندوختهها و ذخیرههای مردم را برای حفظ موجودیت جامعه اسلامی مطالبه کند(آن چنان که در روایت امام صادق ع در باره زمان قیام قائم آمده است که با توجه به ذکر علت در آن روایت سایر زمانها را نیز شامل میشود زیرا میفرماید:(
فیستعین به علی عدوه ).
ولی تکرار میکنیم که این موضوع تنها در اختیار حکومت اسلامی است و او است که میتواند چنین تصمیمی را در مواقع لزوم بگیرد(دقت کنید).
و اما داستان"ابو ذر"،ممکن است ناظر به همین موضوع باشد که در آن روز جامعه اسلامی آن چنان نیاز شدیدی داشت که اندوختن ثروت در آن روز مخالف
1) 1) "نور الثقلین"جلد 2 صفحه 214 و تفسیر برهان جلد 1 صفحه 122.
منافع جامعه و حفظ موجودیت آن بود.
و یا اینکه نظر"ابو ذر"به اموال بیت المال بود که در دست"عثمان"و "معاویه"قرار داشت،و میدانیم این گونه اموال را با وجود مستحق و نیازمند لحظهای نمیتوان ذخیره کرد،بلکه باید به صاحبانش داد و مسئله زکات در اینجا به هیچوجه مطرح نیست.
به خصوص همه تواریخ اسلامی اعم از شیعه و اهل سنت گواهی میدهد که عثمان اموال کلانی از بیت المال را به خویشاوندان خود داد،و معاویه از آن کاخی ساخت که افسانه کاخهای ساسانیان را زنده کرد و"ابو ذر"حق داشت که در برابر آنها این آیه را خاطرنشان سازد!.
میدانیم از ایرادهای مهمی که به خلیفه سوم گرفته شده مسئله تبعید خشونت آمیز"ابو ذر"به سرزمین بد آب و هوای"ربذه"است که منتهی به مرگ این صحابی بزرگ و این مجاهد فداکار راه اسلام گردید همان کسی که از پیامبر ص در باره او نقل کردهاند:"آسمان سایه نیفکند و زمین در روی خود حمل نکرد کسی را که راستگوتر از ابو ذر باشد".
این را نیز میدانیم که اختلاف"ابو ذر"با"عثمان"بر سر تمنای مال و مقام نبود،چه اینکه او مردی از هر نظر پارسا و وارسته بود،بلکه سرچشمه اختلاف تنها ریختوپاش خلیفه سوم از بیت المال و بذل و بخشش بی حساب او به اقوام و بستگانش بود.
"ابو ذر"در مسائل مالی مخصوصا آنجا که به"بیت المال"مربوط میشد بسیار سختگیر بود و میخواست همه مسلمانان روش پیامبر ص را در این زمینه تعقیب کنند،اما میدانیم در عصر خلیفه سوم جریان امور طور دیگری بود.
به هر صورت هنگامی که سخنان صریح و قاطع این صحابی بزرگ بر خلیفه
سوم سخت آمد نخست او را به شام فرستاد اما"ابو ذر"این بار صریحتر و قاطعتر در برابر اعمال"معاویه"بپاخاست تا آنجا که"ابن عباس"میگوید معاویه به عثمان نوشت اگر نیازی به شام داری"ابو ذر"را باز گردان که اگر در شام بماند این منطقه از دست تو خواهد رفت.
"عثمان"نامهای نوشت و"ابو ذر"را احضار کرد و طبق بعضی از تواریخ به"معاویه"دستور داد او را با ماموران خشن که شب و روز او را به سوی"مدینه" راه ببرند و لحظهای راحت نگذارند،بفرستد،به گونهای که"ابو ذر"به هنگام ورود به"مدینه"بیمار شد و چون حضور او در مدینه نیز قابل تحمل برای دستگاه خلافت نبود، وی را به"ربذه"فرستاد و در همانجا از دنیا رفت.
کسانی که میخواهند از خلیفه سوم در این باره دفاع کنند گاهی"ابو ذر" را متهم میکنند که او عقیده اشتراکی داشت و تمام اموال را مال خدا میدانست و مالکیت شخصی را انکار میکرد!!.
و این تهمت بسیار عجیبی است،آیا با اینکه قرآن با صراحت تمام مالکیت شخصی را با شرائطی محترم شمرده،با اینکه"ابو ذر"از نزدیکترین افراد به پیامبر ص بود و در دامان قرآن پرورش یافته بود،و در زیر آسمان راستگوتر از او پیدا نمیشد،چگونه میتوان چنین نسبتی را به او داد؟ بیاباننشینهای دور افتاده این حکم اسلامی را میدانستند،آیات مربوط به تجارت و ارث و مانند آن را شنیده بودند،آیا باورکردنی است که نزدیکترین شاگردان پیامبر از این حکم بی خبر باشد؟ آیا جز این است که متعصبان لجوج برای تبرئه خلیفه سوم و از آن عجیبتر برای تبرئه دستگاه معاویه چنین تهمتی را بر او بستهاند،و هنوز هم گروهی چشم و گوش بسته آن را تعقیب میکنند؟! آری ابو ذر با الهام از آیات قرآن مخصوصا آیه"کنز"معتقد بود،و
صریحا این عقیده خود را اظهار میداشت،که بیت المال اسلام نباید به صورت ملک خصوصی اشخاص در آید،و نباید از این اموال که حق محرومان و نیازمندان در آن است و باید در راه تقویت اسلام و مصالح مسلمین به کار افتد،حاتم بخشی کرد،و یا افسانه کاخهای"کسری"و"قیصر"را از نو زنده نمود.
به علاوه"ابو ذر"عقیده داشت در آن روز که گروهی از مسلمانان سخت در مضیقه هستند ثروتمندان جمعیت نیز به زندگی سادهتری قانع شوند و از اموال خود در راه خدا انفاق نمایند.
اگر ابو ذر گناهی داشته همین بوده است،ولی مورخان مزدور و بنی امیه و راویان چاپلوس و متملق و دینفروش برای دگرگون ساختن چهره این مرد مجاهد چنین تهمتهای ناروایی را به او بستهاند.
گناه دیگر"ابو ذر"این بود که عشق و علاقه خاصی به امیر مومنان علی ع داشت این گناه نیز به تنهایی کافی بود که دروغپردازان بنی امیه قدرت جهنمی خود را برای لکهدار ساختن حیثیت"ابو ذر"به کار گیرند،ولی دامان او آن چنان پاک بود و راستگویی و آگاهی او نسبت به مسائل اسلامی آن چنان روشن که همه این دروغپردازان را رسوا ساخت! از جمله دروغهای عجیبی که برای تبرئه خلیفه سوم در اینجا به ابو ذر بستهاند این است که طبق نقل"ابن سعد"در"طبقات"میگویند:جمعی از اهل کوفه به"ابو ذر"در همان زمان که در"ربذه"بود گفتند:این مرد(یعنی عثمان) اینهمه کارها را با تو کرد آیا حاضری پرچمی برافرازی و ما در زیر آن با او به نبرد برخیزیم؟"ابو ذر"گفت:نه،اگر عثمان مرا از مشرق به مغرب بفرستد مطیع فرمانش خواهم بود! (1).
این دروغپردازان هیچ توجه نکردند که اگر او چنین تسلیم فرمان خلیفه
1) 1) تفسیر المنار جلد 10 صفحه 406.
بود این قدر مزاحم او نمیشد که حضورش در مدینه بار سنگینی بر خاطر خلیفه باشد و به هیچ وجه نتواند او را تحمل کند.
و عجیبتر از آن سخنی است که نویسنده"المنار"در ذیل همین آیه مورد بحث ضمن اشاره به جریان"ابو ذر"میگوید که داستان"ابو ذر"نشان میدهد که در عصر صحابه(مخصوصا عثمان)چه اندازه اظهار عقیده آزاد بود!و دانشمندان محترم بودند!و خلفاء محبت داشتند!تا آنجا که"معاویه"جرئت نکرد به "ابو ذر"چیزی بگوید بلکه به بالاتر از خود یعنی خلیفه نوشت و از او دستور خواست! به راستی تعصب چه کارها که نمیکند آیا تبعید به سرزمین گرم و خشک و سوزان"ربذه"سرزمین مرگ و آتش نمونه احترام به آزادی فکر و محبت به علماء بود؟آیا سپردن این صحابی بزرگ را به دست مرگ دلیل بر حریت عقیده محسوب میشد؟ آیا اگر معاویه از ترس سیل افکار عمومی به تنهایی نقشهای برای ابو ذر نکشید دلیل بر این است که نسبت به او احترام میگذاشت؟ و باز از عجائب این داستان این است که مدافعان از خلیفه میگویند:
تبعید ابو ذر به حکم قانون"تقدیم دفع مفسده بر جلب مصلحت"صورت گرفت، زیرا گرچه بودن ابو ذر در مدینه مصالح بزرگی داشت و مردم از علم و دانش او بهره فراوان میبردند ولی عثمان عقیده داشت که ماندن او در مدینه به خاطر طرز تفکر انعطافناپذیر و خشنی که در باره اموال داشت سرچشمه مفاسدی خواهد شد و لذا از منافع وجود او چشم پوشیده و او را به خارج از مدینه فرستاد و چون هم ابو ذر مجتهد بود و هم عثمان،در اینجا ایرادی به عمل هیچکدام وارد نخواهد شد!. (1)
راستی ما نمیدانیم چه مفسدهای بر وجود ابو ذر در مدینه مترتب میشد؟
1) 1) المنار جلد 10 صفحه 407.
آیا باز گرداندن مردم به سنت پیامبر ص مفسده است؟ چرا"ابو ذر به خلیفه اول و دوم که در امور مالی برنامههای عثمان را نداشتند ایراد نکرد؟ آیا باز گرداندن مردم به برنامههای مالی صدر اسلام منشا فساد بود؟ آیا تبعید"ابو ذر"و بریدن زبان حقگوی او سرچشمه اصلاح شد؟ آیا ادامه کار عثمان مخصوصا در مسائل مالی به انفجاری عظیم که خود او هم قربانی آن شد نیانجامید؟ آیا این مفسده بود و ترک آن مصلحت؟! ولی چه میتوان کرد؟هنگامی که تعصب از در وارد میشود منطق از در دیگر فرار میکند.
به هر حال راه و رسم این صحابی بزرگ بر هیچ محقق منصفی پوشیده نیست و نیز هیچ راه منطقی برای تبرئه خلیفه سوم از آزاری که به ابو ذر رسانید وجود ندارد. ***
در آیه بعد اشاره به یکی از مجازاتهای اینگونه افراد در جهان دیگر میکند و میگوید:"روزی فرا خواهد رسید که این سکهها را در آتش سوزان دوزخ داغ و گداخته میکنند و پیشانی و پهلو و پشتشان را با آن داغ خواهند کرد" ( یَوْمَ یُحْمیٰ عَلَیْهٰا فِی نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُکْویٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ ).
و در همین حال فرشتگان عذاب به آنها میگویند:"این همان چیزی است که برای خودتان اندوختید و به صورت کنز در آوردید و در راه خدا به محرومان انفاق نکردید"( هٰذٰا مٰا کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ ).
"اکنون بچشید آنچه را برای خود اندوخته بودید"و عواقب شوم آن را دریابید
( فَذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ ).
این آیه بار دیگر این حقیقت را تاکید میکند که اعمال انسانها از بین نمیروند و هم چنان باقی میمانند و همانها هستند که در جهان دیگر برابر انسان مجسم میشوند و مایه سرور و شادی و یا رنج و عذاب او میگردند.
در اینکه در آیه فوق چرا از میان تمام اعضاء بدن تنها"پیشانی"و"پشت" و"پهلو"ذکر شده در میان مفسران گفتگو است،ولی از ابو ذر چنین نقل شده است که:او میگفت:این به خاطر آن است که حرارت سوزان در فضایی که در پشت این سه نقطه قرار دارد نفوذ میکند و تمام وجود آنها را فرا میگیرد (حتی یتردد الحرفی اجوافهم) (1).
و نیز گفته شده این به خاطر آن است که با این سه عضو در مقابل محرومان عکس العمل نشان میدادند:گاهی صورت را در هم میکشیدند،و زمانی به علامت بی اعتنایی از روبرو شدن با آنها خود داری میکردند و منحرف میشدند و گاهی به آنان پشت مینمودند لذا این سه نقطه از بدن آنها را با اندوختههای زر و سیمشان داغ میکنند! در پایان این بحث مناسب است به یک نکته ادبی که در آیه موجود است نیز اشاره کنیم و آن اینکه در آیه میخوانیم:" یَوْمَ یُحْمیٰ عَلَیْهٰا "یعنی در آن روز آتش به روی سکهها ریخته میشود تا داغ و سوزان گردند، در حالی که معمولا در این گونه موارد کلمه"علی"به کار برده نمیشود،بلکه فی المثل گفته میشود:"یحمی الحدید"آهن را داغ میکنند.
این تغییر عبارت شاید به خاطر این باشد که اشاره به سوزندگی فوق العاده سکهها شود،چون اگر سکهای را در آتش بیفکنند آن قدر داغ و سوزان نمیشود که اگر آن را به زیر آتش کنند و آتش به روی آن بریزند،قرآن نمیگوید
1) 1) نور الثقلین جلد 2 صفحه 214.
سکهها را در آتش میگذارند بلکه میگوید آنها را در زیر آتش قرار میدهند تا خوب گداخته و سوزان شود و این تعبیر زنده است که شدت مجازات اینگونه ثروتاندوزان سنگدل را بازگو میکند.
إِنَّ عِدَّةَ اَلشُّهُورِ عِنْدَ اَللّٰهِ اِثْنٰا عَشَرَ شَهْراً فِی کِتٰابِ اَللّٰهِ یَوْمَ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ مِنْهٰا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذٰلِکَ اَلدِّینُ اَلْقَیِّمُ فَلاٰ تَظْلِمُوا فِیهِنَّ أَنْفُسَکُمْ وَ قٰاتِلُوا اَلْمُشْرِکِینَ کَافَّةً کَمٰا یُقٰاتِلُونَکُمْ کَافَّةً وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلْمُتَّقِینَ (36) إِنَّمَا اَلنَّسِیءُ زِیٰادَةٌ فِی اَلْکُفْرِ یُضَلُّ بِهِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا یُحِلُّونَهُ عٰاماً وَ یُحَرِّمُونَهُ عٰاماً لِیُوٰاطِؤُا عِدَّةَ مٰا حَرَّمَ اَللّٰهُ فَیُحِلُّوا مٰا حَرَّمَ اَللّٰهُ زُیِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمٰالِهِمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْکٰافِرِینَ (37)
36-تعداد ماهها نزد خداوند در کتاب(آفرینش)الهی از آن روز که آسمانها و زمین را آفریده دوازده ماه است که از آن چهار ماه،ماه حرام است(و جنگ در آن ممنوع میباشد)این آئین ثابت و پابرجا(ی الهی)است،بنا بر این در این ماهها به خود ستم مکنید(و از هر گونه خونریزی بپرهیزید)و با مشرکان(به هنگام نبرد)دسته جمعی پیکار کنید همانگونه که آنها دسته جمعی با شما پیکار میکنند و بدانید خداوند با پرهیزکاران است.
37-نسیء(جابجا کردن و تاخیر ماههای حرام)افزایشی در کفر(مشرکان)است که بواسطه آن کافران گمراه میشوند،یک سال آن را حلال و سال دیگر آن را تحریم میکنند تا مطابق تعداد ماههایی که خداوند تحریم کرده بشود(و عدد چهار به پندارشان تکمیل گردد)و از این راه آنچه را که خدا حرام کرده حلال بشمرند، اعمال زشتشان در نظرشان زیبا جلوه داده شده و خداوند جمعیت کافران را هدایت نمیکند.
آتش بس اجباری
از آنجا که در این سوره بحثهای مشروحی پیرامون جنگ با مشرکان آمده است در دو آیه مورد بحث اشاره به یکی دیگر از مقررات جنگ و جهاد اسلامی شده و آن احترام به ماههای حرام است.
نخست میگوید:"تعداد ماهها در نزد خدا در کتاب آفرینش از آن روز که آسمان و زمین را آفرید دوازده ماه است"( إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّٰهِ اثْنٰا عَشَرَ شَهْراً فِی کِتٰابِ اللّٰهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ )تعبیر به"کتاب اللّٰه" ممکن است اشاره به قرآن مجید یا سائر کتب آسمانی باشد،ولی با توجه به جمله" یَوْمَ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ "مناسبتر این است که به معنی کتاب آفرینش و جهان هستی باشد،و به هر حال از آن روز که نظام منظومه شمسی به شکل کنونی صورت گرفت سال و ماه وجود داشت،سال عبارت از یک دوره کامل گردش زمین به دور خورشید،و ماه عبارت از یک دوره کامل گردش کره ماه به دور کره زمین است که در هر سال 12 بار تکرار میشود.
این در حقیقت یک تقویم پر ارزش طبیعی و غیر قابل تغییر است که به زندگی همه انسانها یک نظام طبیعی میبخشد و محاسبات تاریخی آنها را به دقت تنظیم میکند،و این یکی از نعمتهای بزرگ خدا برای بشر محسوب میشود،آن چنان که در آیه 189 سوره"بقره"( یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِیَ مَوٰاقِیتُ لِلنّٰاسِ وَ الْحَجِّ مشروحا بحث کردهایم.
سپس اضافه میکند:"از این دوازده ماه چهار ماه،ماه حرام است"که هر گونه جنگ و نبرد در آن حرام است( مِنْهٰا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ).
بعضی از مفسران تحریم جنگ در این چهار ماه را از زمان"ابراهیم خلیل" میدانند که در عصر جاهلیت عرب نیز به عنوان یک سنت به قوت خود باقی بود، هر چند آنها طبق امیال و هوسهای خود گاهی جای این ماهها را تغییر میدادند، ولی در اسلام همواره ثابت و لا یتغیر است که سه ماه آن پشت سر هم"ذی القعده" و"ذی الحجه"و"محرم"و یک ماه جدا است و آن ماه"رجب"است و به قول عربها سه ماه"سرد"(یعنی پشت سر هم)و یک ماه"فرد"است.
ذکر این نکته لازم است که تحریم جنگ در این ماهها در صورتی است که جنگ از ناحیه دشمن به مسلمانان تحمیل نشود،اما در این صورت بدون شک مسلمانان باید بپاخیزند و دست روی دست نگذارند،زیرا احترام ماه حرام از ناحیه آنان نقض نشده بلکه از ناحیه دشمن نقض گردیده است(چنان که شرح آن ذیل آیه 194 سوره بقره گذشت).
بعد برای تاکید میگوید:"این آئین ثابت و پا بر جا و تغییرناپذیر است" نه رسم نادرستی که در میان عرب بود که با میل و هوس خویش آنها را جابجا میکردند ( ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ ).
از پارهای از روایات (1)استفاده میشود که تحریم جنگ در این چهار ماه علاوه بر آئین ابراهیم در آئین یهود و مسیح و سائر آئینهای آسمانی نیز بوده است و جمله" ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ "ممکن است اشاره به این نکته نیز بوده باشد،یعنی از نخست در همه آئینها به صورت یک قانون ثابت وجود داشته است.
سپس میگوید:"در این چهار ماه به خود ستم روا مدارید با شکستن احترام آنها خویش را گرفتار کیفرهای دنیا و مجازاتهای آخرت نسازید"( فَلاٰ تَظْلِمُوا فِیهِنَّ أَنْفُسَکُمْ ).
ولی از آنجا که ممکن بود تحریم جهاد در این چهار ماه وسیلهای برای
1) 1) -تفسیر برهان جلد دوم صفحه 122.
استفاده دشمنان بشود و آنها را در حمله کردن به مسلمین جسور کند در جمله بعد اضافه میکند:"با مشرکان بطور دسته جمعی پیکار کنید همانگونه که آنها متفقا با شما میجنگند"( وَ قٰاتِلُوا الْمُشْرِکِینَ کَافَّةً کَمٰا یُقٰاتِلُونَکُمْ کَافَّةً ).
یعنی با اینکه آنها مشرکند و بتپرست و شرک سرچشمه پراکندگی است ولی با این حال در یک صف واحد با شما میجنگند،شما که موحدید و یکتا پرست و توحید آئین اتحاد و یگانگی است سزاوارتر هستید که وحدت کلمه را برابر دشمن حفظ کنید و در یک صف همچون یک دیوار آهنین در مقابل دشمنان بایستید.
سرانجام میگوید:"و بدانید اگر پرهیزگار باشید و اصول تعلیمات اسلام را دقیقا اجراء کنید خداوند پیروزی شما را تضمین میکند زیرا خدا با پرهیزگاران است"( وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ ). ***در دومین آیه مورد بحث اشاره به یک سنت غلط جاهلی یعنی مسئله "نسیء"(تغییر دادن جای ماههای حرام)کرده میگوید:"تغییر دادن ماههای حرام کفری است که بر کفر آنها افزوده میشود"( إِنَّمَا النَّسِیءُ زِیٰادَةٌ فِی الْکُفْرِ ) "و با این عمل افراد بی ایمان در گمراهی بیشتر قرار میگیرند"( یُضَلُّ بِهِ الَّذِینَ کَفَرُوا ).
"آنها در یک سال ماهی را هلال میشمرند،و سال دیگر همان ماه را تحریم میکنند تا به گمان خود آن را با تعداد ماههایی که خدا تعیین کرده تطبیق دهند" یعنی هر گاه یکی از ماههای حرام را حذف میکنند ماه دیگری را به جای آن میگذارند تا عدد چهار ماه تکمیل شود!( یُحِلُّونَهُ عٰاماً وَ یُحَرِّمُونَهُ عٰاماً لِیُوٰاطِؤُا عِدَّةَ مٰا حَرَّمَ اللّٰهُ ).
در حالی که با این عمل زشت و مسخره فلسفه تحریم ماههای حرام را به
کلی از میان میبردند و حکم خدا را بازیچه هوسهای خویش میساختند،و عجب اینکه از این کار خود بسیار خشنود و راضی هم بودند،زیرا"اعمال زشتشان در نظرشان جلوه کرده بود"( زُیِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمٰالِهِمْ ).
آنها با وسوسههای شیطانی-چنان که خواهد آمد-ماههای حرام را دگرگون میساختند و عجب اینکه آن را یک نوع تدبیر زندگی و معیشت و یا پیشرفت کار در زمینه جنگها و آمادگی جنگی میپنداشتند،و میگفتند فاصله زیاد آتش بس ورزیدگی جنگی را کم میکند باید آتشی بپا کرد!.
خدا نیز آن مردمی را که شایستگی هدایت ندارند به حال خود رها میکند و دست از هدایتشان میکشد زیرا"خداوند گروه کافران را هدایت نمیکند" ( وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکٰافِرِینَ ).
تحریم جنگ در این چهار ماه یکی از طرق پایان دادن به جنگهای طویل المدة،و وسیلهای برای دعوت به صلح و آرامش بود،زیرا هنگامی که جنگجویان چهار ماه از سال اسلحه را به زمین بگذارند و صدای چکاچک شمشیرها یا صفیر گلولهها خاموش شود و مجالی برای تفکر و اندیشه به وجود آید احتمال پایان یافتن جنگ بسیار زیاد است.
همیشه ادامه یک کار با شروع مجدد آن پس از خاموشی تفاوت دارد و دومی به مراتب مشکلتر است،فراموش نمیکنیم که در دوران جنگهای بیستساله ویتنام چه اندازه زحمت میکشیدند تا یک آتش بس بیست و چهار ساعته در آغاز
سال نو مسیحی یا مانند آن به وجود آورند،ولی اسلام برای پیروان خود در هر سال یک آتش بس چهارماهه اعلام میدارد و این خود نشانه روح صلحطلبی اسلام است.
ولی همانگونه که گفتیم اگر دشمن بخواهد از این قانون اسلامی سوء استفاده کند و حریم ماههای حرام را بشکند اجازه مقابله به مثل به مسلمانان داده شده است.
"نسیء"بر وزن"کثیر"از ماده"نسا"به معنی تاخیر انداختن است(و خود این کلمه میتواند اسم مصدر یا مصدر باشد)و به داد و ستدهایی که پرداخت پول آن به تاخیر میافتد"نسیه"گفته میشود.
در زمان جاهلیت عرب گاهی یکی از ماههای حرام را تاخیر میانداختند یعنی مثلا به جای ماه محرم ماه صفر را انتخاب میکردند و تشریفات آن بدینگونه بود که یکی از سران قبیله"بنی کنانة"در مراسم حج در سرزمین"منی"در یک اجتماع نسبتا بزرگ پس از تقاضای مردم این جمله را بر زبان جاری میکرد و میگفت:"من ماه محرم را امسال به تاخیر انداختم و ماه صفر را به جای آن انتخاب کردم"! و از ابن عباس نقل شده اول کسی که این سنت را بر قرار ساخت"عمرو ابن لحی"بود و بعضی گفتهاند"قلمس"مردی از بنی کنانه بود.
فلسفه این کار در نظر آنها به عقیده بعضی این بوده است که گاهی تحمل سه ماه حرام پشت سر هم(ذی القعده،ذی الحجه،و محرم)مشکل بوده و آن را به پندار خود مایه تضعیف روح جنگجویی و رکود کار سربازان میشمردند،زیرا عرب در جاهلیت علاقه عجیبی به"غارتگری و خونریزی و جنگ"داشت،و اصولا
"جنگ و غارت"جزئی از زندگی او را تشکیل میداد،و تحمل سه ماه آتش بس پی در پی برای آنها طاقتفرسا بود،لذا کوشش میکردند لا اقل ماه محرم را از این سه ماه جدا کنند.
این احتمال نیز داده شده است که گاهی به خاطر افتادن ذی الحجه در تابستان مسئله حج بر آنها دشوار میشد و میدانیم حج و مراسم آن برای عرب جاهلی تنها مسئله عبادت نبود بلکه این مراسم بزرگ که از زمان ابراهیم ع به یاد مانده بود کنگره عظیمی محسوب میشد که مایه رونق تجارت و اقتصاد آنها بود و فوائد گوناگونی از این اجتماع نصیب آنها میشد،لذا جای ماه"ذی الحجة"را به میل خود تغییر داده،و ماه دیگری را که هوا در آن ماه،آمادگی بیشتری داشت بجایش قرار میدادند،و ممکن است هر دو فلسفه صحیح باشد.
اما به هر صورت این عمل سبب میشد که آتش جنگها هم چنان فروزان بماند،و فلسفه ماههای حرام پایمال شود،و مراسم حج بازیچه دست این و آن و وسیلهای برای منافع مادی آنها گردد.
قرآن این کار را زیادی در کفر شمرده،زیرا علاوه بر شرک و"کفر اعتقادی" که داشتند با زیر پا گذاشتن این دستور مرتکب"کفر عملی"هم میشدند،به خصوص اینکه با این کار دو عمل حرام انجام میدادند یکی اینکه حرام خدا را حلال کرده بودند،و دیگری اینکه حلال خدا را حرام نموده بودند.
قرآن در آیات فوق دستور میدهد که به هنگام مبارزه با دشمن،مسلمانان متفقا و در صف واحد با آنها پیکار کنند،و از این دستور استفاده میشود که حتی مبارزات سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و نظامی خود را در برابر آنان هماهنگ سازند،و تنها در سایه چنین وحدتی که از روح توحید اسلام سرچشمه میگیرد
توانایی بر پیروزی در مقابل دشمن دارند،این همان دستوری است که مدتها است به دست فراموشی سپرده شده و یکی از علل انحطاط مسلمین محسوب میشود.
و جدان انسان در حالی که دست نخورده باشد به خوبی نیک و بد را تشخیص میدهد اما هنگامی که دانسته قدم در جاده گناه و خلافکاری بگذارد فروغ و جدان کمرنگ و کمرنگتر میشود و کار به جایی میرسد که زشتی و قبح گناه تدریجا از میان میرود.
هر گاه باز ادامه به این کار دهد کم کم اعمال زشت در نظرش زیبا،و زیبا، زشت جلوه میکند!و این همان چیزی است که در آیات فوق و آیات دیگر قرآن به آن اشاره شده.
گاهی"تزیین اعمال زشت"به شیطان نسبت داده شده است،مانند آیه 63 سوره"نحل"" فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ "و گاهی به صورت فعل مجهول مانند آیه فوق ذکر شده است که فاعل آن ممکن است وسوسههای شیطان و یا نفس سرکش بوده باشد، و گاهی به"شرکاء"(یعنی بتها)مانند آیه 137 سوره"انعام"،و حتی گاهی به خداوند نسبت داده شده است،مانند آیه 4 سوره"نمل"( إِنَّ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَیَّنّٰا لَهُمْ أَعْمٰالَهُمْ ":"کسانی که ایمان به آخرت ندارند اعمال زشتشان را در نظرشان زیبا جلوه میدهیم".
بارها گفتهایم که نسبت دادن اینگونه امور به خداوند به خاطر آن است که اینها خاصیت عمل خود انسان محسوب میشود،و خواص همه اشیاء به دست خدا است و مسبب الاسباب او است،و نیز گفتهایم این گونه نسبتها هیچگونه مخالفتی با مسئله اختیار و آزادی اراده انسان ندارد.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا مٰا لَکُمْ إِذٰا قِیلَ لَکُمُ اِنْفِرُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ اِثّٰاقَلْتُمْ إِلَی اَلْأَرْضِ أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا مِنَ اَلْآخِرَةِ فَمٰا مَتٰاعُ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا فِی اَلْآخِرَةِ إِلاّٰ قَلِیلٌ (38) إِلاّٰ تَنْفِرُوا یُعَذِّبْکُمْ عَذٰاباً أَلِیماً وَ یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ وَ لاٰ تَضُرُّوهُ شَیْئاً وَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (39)
38-ای کسانی که ایمان آوردهاید چرا هنگامی که به شما گفته میشود به سوی جهاد در راه خدا حرکت کنید سنگینی بر زمین میکنید(و سستی به خرج میدهید) آیا به زندگی دنیا به جای آخرت راضی شدهاید!با اینکه متاع زندگی دنیا در برابر آخرت چیز کمی بیش نیست!.
39-اگر(به سوی میدان جهاد)حرکت نکنید شما را مجازات دردناکی میکند و گروه دیگری غیر از شما را بجای شما قرار میدهد،و هیچ زیانی به او نمیرسانید،و خداوند بر هر چیزی توانا است.
از"ابن عباس"و دیگران نقل شده که آیات فوق در باره جنگ"تبوک"نازل گردیده است،در آن هنگام که پیامبر از"طائف"به سوی"مدینه"بازگشت کرد و مردم را آماده پیکار با"رومیان"نمود.
در روایات اسلام آمده است که پیامبر معمولا مقاصد جنگی و هدفهای نهایی خود را قبل از شروع جنگ برای مسلمانان روشن نمیساخت تا اسرار
نظامی اسلام به دست دشمنان نیفتد،ولی در مورد"تبوک"چون مسئله شکل دیگری داشت قبلا با صراحت اعلام نمود که ما به مبارزه با"رومیان"میرویم زیرا مبارزه با امپراطوری روم شرقی همانند جنگ با مشرکان مکه و یا یهود "خیبر"کار سادهای نبود،و میبایست مسلمانان برای این در گیری بزرگ کاملا آماده شوند و خود سازی کنند.
به علاوه فاصله میان مدینه و سرزمین رومیان بسیار زیاد بود،و از همه گذشته فصل تابستان و گرما و برداشت محصول غلات و میوهها بود.
همه این امور دست به دست هم داده و رفتن به سوی میدان جنگ را فوق العاده بر مسلمانان مشکل میساخت،تا آنجا که بعضی در اجابت دعوت پیامبر ص تردید و دودلی نشان میدادند!.
آیات فوق نازل شد و با لحنی قاطع و کوبنده به مسلمانان هشدار داد و اعلام خطر کرد و آنها را آماده این نبرد بزرگ ساخت (1).
همانگونه که در شان نزول گفتیم آیات فوق ناظر به جریان جنگ"تبوک" است.
"تبوک"،منطقهای است میان"مدینه"و"شام"که الان مرز کشور "عربستان سعودی"محسوب میشود،و در آن روز نزدیک سرزمین امپراطوری روم شرقی که بر شامات تسلط داشت محسوب میشد (2).
این واقعه در سال نهم هجری یعنی حدود یک سال بعد از جریان فتح مکه روی داد،و از آنجا که درگیری و مقابله در این میدان با یکی از ابرقدرتهای جهان آن روز بود نه با یک گروه کوچک یا بزرگ عرب،جمعی از مسلمانان از حضور در این میدان وحشت داشتند،و لذا زمینه برای سمپاشی و وسوسههای منافقان کاملا آماده بود،آنها نیز برای تضعیف روحیه مؤمنان از هیچ چیز فروگذار نمیکردند.
فصل چیدن میوهها و برداشت محصول فرا رسیده بود و برای مردمی که یک زندگی محدود کشاورزی و دامداری دارند این روزها ایام سرنوشت محسوب میشود چرا که رفاه یک سال آنها به آن بستگی دارد.
بعد مسافت،گرمی هوا نیز چنان که گفتیم به این عوامل باز دارنده کمک میکرد.
در اینجا وحی آسمانی به یاری مردم شتافت و آیات قرآن پشت سر یکدیگر نازل شد و در برابر این عوامل منفی قرار گرفت.
در نخستین آیه مورد بحث قرآن با شدت هر چه تمامتر مردم را به جهاد دعوت میکند،گاهی به زبان تشویق،و گاهی به زبان ملامت و سرزنش،و گاهی به زبان تهدید،با آنها سخن میگوید و از هر دری برای آماده ساختن آنها وارد میشود.
نخست میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید چرا هنگامی که به شما گفته میشود در راه خدا و به سوی میدان جهاد حرکت کنید سستی و سنگینی به خرج میدهید"؟( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مٰا لَکُمْ إِذٰا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ اثّٰاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ ).
"اثاقلتم"از ماده"ثقل"به معنی سنگینی است،و جمله" اِثّٰاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ " کنایه از تمایل به ماندن در وطن و حرکت نکردن به سوی میدان جهاد است،
و یا کنایه از تمایل به جهان ماده و چسبیدن به زرق و برق دنیا است،و در هر صورت این وضع گروهی از مسلمانان ضعیف الایمان بود نه همه آنها و نه مسلمانان راستین و عاشقان جهاد در راه خدا.
سپس با سخن ملامت آمیزی میگوید:"آیا به این زندگی دنیا،این زندگی پست و زودگذر و ناپایدار،بجای زندگی وسیع و جاویدان آخرت راضی شدید"؟ ( أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا مِنَ الْآخِرَةِ ).
"با این که فوائد و متاع زندگی دنیا در برابر زندگی آخرت یک امر ناچیز بیش نیست"( فَمٰا مَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا فِی الْآخِرَةِ إِلاّٰ قَلِیلٌ ).
چگونه یک انسان عاقل تن به چنین مبادله زیانباری ممکن است بدهد؟و چگونه متاع فوق العاده گرانبها را به خاطر دستیابی به یک متاع ناچیز و کم ارزش از دست میدهد؟ ***سپس مسئله را از لحن ملامت آمیز بالاتر برده و شکل یک تهدید جدی به خود میگیرد و میگوید:"اگر شما به سوی میدان جنگ حرکت نکنید خداوند به عذاب دردناکی مجازاتتان خواهد کرد"( إِلاّٰ تَنْفِرُوا یُعَذِّبْکُمْ عَذٰاباً أَلِیماً ).
و اگر گمان میکنید با کنار رفتن شما و پشت کردنتان به میدان جهاد چرخ پیشرفت اسلام از کار میافتد و فروغ آئین خدا به خاموشی میگراید سخت در اشتباهید زیرا:"خداوند گروهی غیر از شما از افراد با ایمان و مصمم و مطیع فرمان خود را به جای شما قرار خواهد داد"( وَ یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ) گروهی که از هر نظر مغایر شما هستند نه تنها شخصیتشان بلکه ایمان و اراده و شهامت و فرمانبرداریشان غیر از شما است.
"و از این رهگذر هیچ گونه زیانی نمیتوانید به خداوند و آئین پاک او وارد کنید"( وَ لاٰ تَضُرُّوهُ شَیْئاً ).
این یک واقعیت است،نه یک گفتگوی خیالی یا آرزوی دور و دراز، چرا که"خداوند بر هر چیز توانا است"و هر گاه اراده پیروزی آئین پاکش را کند بدون گفتگو جامه عمل به آن خواهد پوشید( وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ) ***
1-در دو آیه فوق در حقیقت از هفت طریق روی مسئله جهاد تاکید شده است،"نخست"از طریق خطاب به افراد با ایمان."دوم"از طریق امر به حرکت به میدان جهاد."سوم"به وسیله تعبیر" فِی سَبِیلِ اللّٰهِ "،"چهارم" استفهام انکاری در باره تبدیل دنیا به آخرت."پنجم"تهدید به"عذاب الیم".
"ششم"تهدید به اینکه شما را از صحنه خارج میکند و دیگران را به جای شما میگذارد و"هفتم"از طریق توجه به قدرت بی پایان خدا و اینکه سستیهای شما هیچگونه زیانی به پیشرفت کارها نمیرساند بلکه هر زیانی باشد دامنگیر خود شما میشود.
***2-از آیات فوق به خوبی استفاده میشود که دلبستگی مجاهدان به زندگی دنیا آنها را در امر جهاد سست میکند.مجاهدان راستین باید مردمی پارسا و زاهد پیشه و بی اعتنا به زرق و برقها باشند، امام علی بن الحسین ع در ضمن دعائی که برای مرزبانان کشورهای اسلامی میکند چنین میگوید:
"
و انسهم عند لقائهم العدو ذکر دنیاهم الخداعة و امح عن قلوبهم خطرات المال الفتون ":"بارالها!فکر این دنیای فریبنده را به هنگامی که آنها در برابر دشمنان قرار میگیرند از نظرشان دور فرما،و اهمیت اموال فتنهانگیز و دلربا را از صفحه قلوبشان محو نما"(تا با دلی لبریز از عشق تو برای تو پیکار کنند).
و براستی اگر شناخت درستی از وضع دنیا و آخرت و چگونگی این دو زندگی داشته باشیم میدانیم که این یکی در مقابل آن به قدری محدود و ناچیز است که به حساب نمیآید در حدیثی که از پیامبر در این زمینه نقل شده است میخوانیم:
و اللّٰه ما الدنیا فی الآخرة الا لما یجعل احدکم اصبعه فی الیم ثم یرفعها فلینظر بم ترجع ":"به خدا سوگند دنیا در برابر آخرت مثل این است که یکی از شما انگشت خود را در دریا بزند و سپس بردارد و بنگرد چه مقدار از آب دریا را با آن برداشته است"؟! ***3-در این که منظور از"گروهی"که خداوند در آیات فوق به آنها اشاره کرده چه اشخاصی هستند بعضی از مفسران گفتهاند:"ایرانیان"و بعضی گفتهاند منظور مردم"یمن"میباشند که هر کدام با شهامتهای فوق العاده خود در پیشرفت اسلام سهم بسیار بزرگی داشتند،و بعضی اشاره به کسانی میدانند که بعد از نزول این آیات اسلام را پذیرفتند و از جان و دل در راه آن فداکاری به خرج دادند.
إِلاّٰ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اَللّٰهُ إِذْ أَخْرَجَهُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا ثٰانِیَ اِثْنَیْنِ إِذْ هُمٰا فِی اَلْغٰارِ إِذْ یَقُولُ لِصٰاحِبِهِ لاٰ تَحْزَنْ إِنَّ اَللّٰهَ مَعَنٰا فَأَنْزَلَ اَللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهٰا وَ جَعَلَ کَلِمَةَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا اَلسُّفْلیٰ وَ کَلِمَةُ اَللّٰهِ هِیَ اَلْعُلْیٰا وَ اَللّٰهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (40)
40-اگر او را یاری نکنید خداوند(او را یاری خواهد کرد همانگونه که در مشکلترین ساعات او را تنها نگذارد)آن هنگام که کافران او را(از مکه)بیرون کردند در حالی که دومین نفر بود(و یک نفر همراه او بیش نبود)در آن هنگام که آن دو در غار بودند و او به همسفر خود میگفت غم مخور خدا با ماست!در این موقع خداوند سکینه(و آرامش)خود را بر او فرستاد و با لشکرهایی که مشاهده نمیکردید او را تقویت نمود و گفتار(و هدف)کافران را پائین قرار داد(و آنها را با شکست مواجه ساخت)و سخن خدا(و آئین او)بالا(و پیروز)است و خداوند عزیز و حکیم است.
در آیات گذشته همانگونه که گفته شد روی مساله جهاد در برابر دشمن از چند راه تاکید شده بود،از جمله این که گمان نکنید اگر شما خود را از جهاد و یاری پیامبر کنار بکشید کار او و اسلام زمین میماند.
آیه مورد بحث این موضوع را تعقیب کرده،میگوید:"اگر او را یاری
نکنید خدایی که در سختترین حالات و پیچیدهترین شرائط او را به شکل معجز آسایی یاری کرد قادر است باز از او حمایت کند"( إِلاّٰ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّٰهُ ) (1)و آن زمانی بود که مشرکان"مکه"توطئه خطرناکی برای نابود کردن پیامبر چیده بودند و همانگونه که در ذیل آیه 30 سوره"انفال"شرح آن گذشت تصمیم نهایی پس از مقدمات مفصلی بر این قرار گرفت که عده زیادی شمشیر زن از قبائل مختلف عرب خانه پیامبر ص را شبانه در حلقه محاصره قرار دهند و صبحگاهان دسته جمعی به او حمله کنند و او را در بسترش از دم شمشیرها بگذرانند.
پیامبر ص که به فرمان خدا از این جریان آگاه شده بود آماده بیرون رفتن از"مکه"و هجرت به"مدینه"شد،اما نخست برای این که کفار قریش به او دست نیابند به"غار ثور"که در جنوب مکه قرار داشت و در جهت مخالف جاده مدینه بود پناه برد در این سفر"ابو بکر"نیز همراه پیامبر ص بود.
دشمنان کوشش فراوانی برای یافتن پیامبر کردند ولی مایوس و نومید بازگشتند و پیامبر ص پس از سه شبانه روز توقف در"غار"و اطمینان از بازگشت دشمن،شبانه از بیراهه به سوی مدینه حرکت کرد،و بعد از چندین شبانه روز سالم به مدینه رسید و فصل نوینی در تاریخ اسلام آغاز شد.
آیه فوق اشاره به یکی از حساسترین لحظات این سفر تاریخی کرده میگوید"خداوند پیامبرش را یاری کرد،در آن هنگام که کافران او را بیرون کردند"( إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا ).
البته قصد کفار بیرون کردن او از"مکه"نبود،بلکه تصمیم به کشتن او
1) 1) -این جمله از نظر ادبی محذوفی دارد و در اصل چنین بوده:"الا تنصروه ینصره اللّٰه..."زیرا فعل ماضی که مفهوم آنهم در گذشته واقع شده باشد نمیتواند جزای شرط واقع شود مگر اینکه فعل ماضی باشد که معنی مضارع دهد.
داشتند،ولی چون نتیجه کارشان بیرون رفتن پیامبر ص از مکه شد این نسبت به آنها داده شده است.
سپس میگوید:"این در حالی بود که او دومین نفر بود" (ثٰانِیَ اثْنَیْنِ ) اشاره به اینکه جز یک نفر همراه او نبود و این نهایت تنهایی او را در این سفر پر خطر نشان میدهد و همسفر او ابو بکر بود.
"به هنگامی که دو نفر به غار،یعنی"غار ثور"پناه بردند"( إِذْ هُمٰا فِی الْغٰارِ ).
در آن موقع ترس و وحشت،یار و همسفر پیامبر را فرا گرفت و پیامبر او را دلداری داد"و گفت:غم مخور خدا با ما است"( إِذْ یَقُولُ لِصٰاحِبِهِ لاٰ تَحْزَنْ إِنَّ اللّٰهَ مَعَنٰا ).
"در این هنگام خداوند روح آرامش و اطمینان را که در لحظات حساس و پر خطر بر پیامبرش نازل میکرد بر او فرستاد"( فَأَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ ).
"و او را با لشکرهایی که نمیتوانستید آنها را مشاهده کنید،یاری کرد" ( وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهٰا ).
این نیروهای غیبی ممکن است اشاره به فرشتگانی باشد که حافظ پیامبر در این سفر پر خوف و خطر بودند،و یا آنها که در میدان جنگ"بدر"و"حنین" و مانند آن به یاری او شتافتند.
"و سرانجام برنامه و هدف و مکتب کفار را پائین قرار داد و برنامه و گفتار الهی در بالا قرار گرفت"( وَ جَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلیٰ وَ کَلِمَةُ اللّٰهِ هِیَ الْعُلْیٰا ) اشاره به اینکه توطئههای آنها در هم شکست،آئین خرافیشان در هم پیچیده
شد،و نور خدا همه جا آشکار گشت و پیروزی در تمام جهات نصیب پیامبر ص اسلام شد.
چرا چنین نشود در حالی که"خداوند هم قادر است و هم حکیم و دانا"،با حکمتش راههای پیروزی را به پیامبرش نشان میدهد و با قدرتش او را یاری میکند ( وَ اللّٰهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ).
ماجرای مصاحبت"ابو بکر"با پیامبر ص در این سفر و اشارات سر بستهای که در آیه فوق به این موضوع شده در میان مفسران شیعه و اهل تسنن بحثهای مختلفی برانگیخته است.
بعضی راه افراط را پوییدهاند و بعضی راه تفریط را،"فخر رازی"در تفسیر خود با تعصب خاصی کوشش کرده که دوازده فضیلت!برای"ابو بکر"از آیه فوق استنباط کند و برای تکثیر عدد،آسمان و ریسمان را به هم بافته،به- طوری که پرداختن به شرح آن شاید مصداق اتلاف وقت باشد.
بعضی دیگر نیز اصرار دارند که مذمتهای متعددی از آیه استفاده میشود.
نخست باید دید که آیا کلمه"صاحب"دلیل بر فضیلت است؟ظاهرا چنین نیست زیرا از نظر لغت"صاحب"به معنی"همنشین"و"همسفر"به طور مطلق است،اعم از اینکه این همنشین و همسفر شخص خوبی باشد یا بدی،چنان که در آیه 37 سوره"کهف"در داستان آن دو نفر که یکی با ایمان و خداپرست و دیگری بی ایمان و مشرک بود میخوانیم:" قٰالَ لَهُ صٰاحِبُهُ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرٰابٍ ":"رفیقش به او گفت:آیا به خدایی که تو را از خاک آفریده کافر شدی"؟
بعضی نیز اصرار دارند که ضمیر"علیه"در جمله" فَأَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ " به"ابو بکر"باز میگردد،زیرا پیامبر ص نیاز به سکینه و آرامش نداشت، بنا بر این نزول سکینه و آرامش برای همسفر او(ابو بکر)بود.
در حالی که با توجه به جمله بعد که میگوید:" وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهٰا ":"او را با لشکری نامرئی یاری کرد"و با توجه به اتحاد مرجع ضمیرها روشن میشود که ضمیر"علیه"نیز به پیامبر ص بر میگردد،و این اشتباه است که ما تصور کنیم"سکینه"مربوط به موارد حزن و اندوه است،بلکه در قرآن کرارا میخوانیم که سکینه بر شخص پیامبر نازل گشت هنگامی که در شرائط سخت و مشکلی قرار داشت،از جمله در آیه 26 همین سوره در جریان جنگ "حنین"میخوانیم:" ثُمَّ أَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلیٰ رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ " "خداوند سکینه و آرامش را در آن شرائط سخت بر پیامبرش و بر مؤمنان نازل کرد و نیز در آیه 26 سوره"فتح"میخوانیم:" فَأَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلیٰ رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ "در حالی که در جملههای قبل در این دو آیه هیچگونه سخنی از حزن و اندوه به میان نیامده است بلکه سخن از پیچیدگی اوضاع به میان آمده.
در هر حال آیات قرآن نشان میدهد که نزول سکینه به هنگام مشکلات سخت صورت میگرفته و بدون شک پیامبر ص در"غار ثور"لحظات سختی را میگذراند.
و عجیبتر اینکه بعضی گفتهاند جمله" أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهٰا "به"ابو بکر" باز میگردد!! در حالی که تمام بحث این آیه بر محور یاری خداوند نسبت به پیامبر دور میزند و قرآن میخواهد روشن کند که پیامبر ص تنها نیست و اگر یاریش نکنید خدا یاریش خواهد کرد چگونه کسی را که تمام بحث بر محور او دور میزند رها ساخته،و به سراغ کسی میروند که به عنوان تبعی از او بحث شده
است این سخن نشان میدهد که تعصبها مانع از آن شده که حتی به معنی آیه توجه شود.
اِنْفِرُوا خِفٰافاً وَ ثِقٰالاً وَ جٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (41) لَوْ کٰانَ عَرَضاً قَرِیباً وَ سَفَراً قٰاصِداً لاَتَّبَعُوکَ وَ لٰکِنْ بَعُدَتْ عَلَیْهِمُ اَلشُّقَّةُ وَ سَیَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ لَوِ اِسْتَطَعْنٰا لَخَرَجْنٰا مَعَکُمْ یُهْلِکُونَ أَنْفُسَهُمْ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ (42)
41-(همگی به سوی میدان جهاد)حرکت کنید،چه سبکبار باشید چه سنگین بار،و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد نمائید،این بنفع شماست اگر بدانید.
42-(اما گروهی از آنها چنانند که)اگر غنائمی نزدیک(و در دسترس)و سفری سهل و آسان باشد(به طمع دنیا)از تو پیروی میکنند،ولی(اکنون که برای میدان تبوک)راه بر آنها دور(و پر مشقت)است(سرباز میزنند)و به زودی سوگند یاد میکنند که اگر توانایی داشتیم همراه شما حرکت میکردیم(ولی آنها با این اعمال و این دروغها در واقع)خود را هلاک میکنند و خداوند میداند آنها دروغگو هستند.
گفتیم جنگ"تبوک"یک وضع استثنایی داشت،و توأم با مقدماتی کاملا
مشکل و پیچیده بود،به همین جهت عدهای از افراد ضعیف الایمان و یا منافق از شرکت در این میدان تعلل میورزیدند،در آیات گذشته خداوند گروهی از مؤمنان را سرزنش کرد که چرا به هنگام صدور فرمان جهاد،سنگینی به خرج میدهند؟ و فرمود دستور جهاد به سود خود شما است و گرنه خدا میتواند به جای افراد بی اراده و تن پرور مردمی شجاع و با ایمان و مصمم قرار دهد،بلکه حتی بدون آنهم قادر است پیامبر ص خود را حفظ کند آن چنان که در داستان "غار ثور"و"لیلة المبیت"حفظ نمود.
عجب اینکه چند تار"عنکبوت"که بر دهانه"غار"تنیده شده بود سبب انحراف فکر دشمنان لجوج و سرکش شد و از در"غار"بازگشتند و پیامبر خدا سالم ماند،جایی که خداوند با چند تار عنکبوت میتواند مسیر تاریخ بشر را دگرگون سازد چه نیازی به کمک این و آن دارد تا بخواهند ناز کند،در حقیقت همه این دستورات برای تکامل و پیشرفت خود آنها است نه برای رفع نیازمندی خداوند.
به دنبال این سخن بار دیگر مؤمنان را دعوت همه جانبه به سوی جهاد میکند و مسامحه کنندگان را مورد سرزنش قرار میدهد.
نخست میگوید:"همگی به سوی میدان جهاد حرکت کنید خواه سبکبار باشید یا سنگین بار"( اِنْفِرُوا خِفٰافاً وَ ثِقٰالاً ).
"خفاف"جمع"خفیف"و"ثقال"جمع"ثقیل"و این دو کلمه مفهوم جامعی دارد که همه حالات انسان را شامل میشود،یعنی اعم از اینکه جوان باشید یا پیر،مجرد باشید یا متاهل،کم عائله باشید یا پرعائله،غنی باشید یا فقیر،بدون گرفتاری باشید یا گرفتار،زراعت و باغ و تجارت داشته باشید یا نه، در هر صورت و در هر حال و در هر موقعیت بر شما لازم است هنگامی که فرمان جهاد صادر شد همگی این دعوت آزادیبخش را اجابت کنید و از هر کار دیگری چشم
بپوشید و سلاح به دست گرفته به سوی میدان نبرد حرکت کنید.
و اینکه بعضی از مفسران این دو کلمه را تنها به یکی از معانی فوق محدود ساختهاند هیچگونه دلیلی ندارد،بلکه هر کدام از آنها یکی از مصداقهای این مفهوم وسیع است.
سپس اضافه میکند:"در راه خدا با اموال و جانها جهاد کنید" ( وَ جٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ).
یعنی جهادی همه جانبه و فراگیر،چرا که در برابر دشمن نیرومندی که از ابر قدرتهای آن زمان محسوب میشد قرار داشتند،و بدون آن پیروزی ممکن نبود.
اما برای اینکه باز اشتباه برای کسی پیدا نشود که این فداکاریها به سود خداوند است میگوید:"این به نفع شما است اگر بدانید"( ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ).
یعنی اگر بدانید که جهاد کلید سر بلندی و عزت و بر طرف کننده ضعف و ذلت است.
اگر بدانید که هیچ ملتی بدون جهاد در جهان به آزادی واقعی و عدالت نخواهد رسید.
و اگر بدانید که راه رسیدن به رضای خدا و سعادت جاویدان و انواع نعمتها و مواهب الهی در این نهضت مقدس عمومی و فداکاری همه جانبه است! ***سپس بحث را متوجه افراد سست و تنبل و ضعیف الایمان که برای سرباز زدن از حضور در این میدان بزرگ به انواع بهانهها متشبث میشدند کرده،و با پیامبر ص چنین میگوید:"اگر غنیمتی آماده و سفری نزدیک بود به خاطر رسیدن به متاع دنیا به زودی دعوت تو را اجابت میکردند"و برای نشستن بر سر
چنین سفره آمادهای میدویدند( لَوْ کٰانَ عَرَضاً قَرِیباً وَ سَفَراً قٰاصِداً لاَتَّبَعُوکَ ) (1).
"لکن اکنون که راه بر آنها دور است سستی میورزند و بهانه میآورند" ( وَ لٰکِنْ بَعُدَتْ عَلَیْهِمُ الشُّقَّةُ ) (2).
عجب اینکه تنها به عذر و بهانه قناعت نمیکنند بلکه"به زودی نزد تو میآیند و قسم یاد میکنند که اگر ما قدرت داشتیم با شما خارج میشدیم" ( وَ سَیَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ لَوِ اسْتَطَعْنٰا لَخَرَجْنٰا مَعَکُمْ ).
و اگر میبینید ما به این میدان نمیآئیم بر اثر ناتوانی و گرفتاری و عدم قدرت است.
"آنها با این اعمال و این دروغها در واقع خود را هلاک میکنند" ( یُهْلِکُونَ أَنْفُسَهُمْ ).
"ولی خداوند میداند آنها دروغ میگویند"( وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ ) کاملا قدرت دارند اما چون سفره چرب و نرمی نیست و برنامه شاق و پردرد سری در پیش است به قسمتهای دروغ متشبث میشوند.
این موضوع منحصر به جنگ"تبوک"و زمان پیامبر ص نبود،در هر جامعهای گروهی "تنبل"یا"منافق و طماع و فرصت طلب"وجود دارند که همیشه منتظرند لحظات پیروزی و نتیجه گیری فرا رسد آن گاه خود را در صف اول جا بزنند،فریاد بکشند،گریبان چاک کنند و خود را از نخستین مجاهد و برترین مبارز و دلسوزترین افراد معرفی کنند تا بدون زحمت از ثمرات پیروزی دیگران بهره گیرند!.
1) 1) -"عرض"به معنی چیز عارضی است که زود زائل میشود و دوام و بقایی ندارد و معمولا به مواهب مادی دنیا اطلاق میشود،و"قاصد"به معنی سهل و آسان است،زیرا در اصل از ماده"قصد"است و مردم عادی قصد خود را متوجه مسائل آسان میکنند.
2) 2) -"شقة"به معنی زمینهای پر سنگلاخ و یا راههای دور و دراز است که عبور از آن با مشقت توام است.
ولی همین گروه مجاهد سینه چاک و مبارز دلسوز به هنگام پیش آمدن حوادث مشکل هر کدام به سویی فرار میکنند و برای توجیه فرار خود عذرها و بهانهها میتراشند یکی بیمار شده،دیگری فرزندش در بستر بیماری افتاده، سومی خانوادهاش گرفتار وضع حمل است،چهارمی چشمش دید کافی ندارد، پنجمی مشغول تهیه مقدمات است و همچنین!...
ولی بر افراد بیدار و رهبران روشن لازم است که این گروه را از آغاز شناسایی کنند و اگر قابل اصلاح نیستند از صفوف خود برانند!.
عَفَا اَللّٰهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَکَ اَلَّذِینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ اَلْکٰاذِبِینَ (43) لاٰ یَسْتَأْذِنُکَ اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ أَنْ یُجٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِالْمُتَّقِینَ (44) إِنَّمٰا یَسْتَأْذِنُکَ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ اِرْتٰابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ (45)
43-خداوند تو را بخشید چرا به آنها اجازه دادی پیش از آنکه کسانی که راست گفتند برای تو روشن شوند و دروغگویان را بشناسی؟! 44-آنها که ایمان بخدا و روز جزا دارند هیچگاه از تو اجازه برای جهاد(در راه خدا) با اموال و جانهایشان نمیگیرند،و خداوند پرهیزکاران را میشناسد.
45-تنها کسانی از تو اجازه میگیرند که ایمان به خدا و روز جزا ندارند و دلهایشان آمیخته با شک و تردید است،لذا آنها در تردید خود سر گردانند.
سعی کن منافقان را بشناسی
از آیات فوق استفاده میشود که گروهی از منافقان نزد پیامبر آمدند و پس از بیان عذرهای گوناگون و حتی سوگند خوردن،اجازه خواستند که آنها را از شرکت در میدان"تبوک"معذور دارد،و پیامبر به این عده اجازه داد.
خداوند در نخستین آیه مورد بحث پیامبرش را مورد عتاب قرار میدهد و میگوید:"خداوند تو را بخشید،چرا به آنها اجازه دادی که از شرکت در میدان جهاد خود داری کنند"؟!( عَفَا اللّٰهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ ).
"چرا نگذاشتی آنها که راست میگویند از آنها که دروغ میگویند شناخته شوند"و به ماهیت آنها پی بری؟( حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْکٰاذِبِینَ ).
در اینکه عتاب و سرزنش فوق که توأم با اعلام عفو پروردگار است دلیل بر آن است که اجازه پیامبر ص کار خلافی بوده،یا تنها"ترک اولی"بوده، و یا هیچکدام،در میان مفسران گفتگو است.
بعضی آن چنان تند رفتهاند،و حتی جسورانه و بی ادبانه نسبت به مقام مقدس پیامبر(ص) گفتهاند که آیه فوق را دلیل بر امکان صدور گناه و معصیت از او دانستهاند،و لا اقل ادبی را که خداوند بزرگ در این تعبیر نسبت به پیامبرش رعایت کرده که نخست سخن از"عفو"میگوید و بد"مؤاخذه"میکند رعایت نکردهاند و به گمراهی عجیبی افتادهاند.
انصاف این است که در این آیه هیچگونه دلیلی بر صدور گناهی از پیامبر ص وجود ندارد،حتی در ظاهر آیه،زیرا همه قرائن نشان میدهد چه پیامبر
ص به آنها اجازه میداد و چه اجازه نمیداد این گروه منافق در میدان"تبوک" شرکت نمیجستند،و به فرض که شرکت میکردند نه تنها گرهی از کار مسلمانان نمیگشودند بلکه مشکلی بر مشکلات میافزودند،چنان که در چند آیه بعد میخوانیم:" لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ مٰا زٰادُوکُمْ إِلاّٰ خَبٰالاً ":"اگر آنها با شما حرکت میکردند جز شر و فساد و سعایت و سخنچینی و ایجاد نفاق کار دیگری انجام نمیدادند"! بنا بر این هیچگونه مصلحتی از مسلمانان با اذن پیامبر ص فوت نشد، تنها چیزی که در این میان وجود داشت این بود که اگر پیامبر ص به آنها اجازه نمیداد مشت آنها زودتر باز میشد و مردم به ماهیتشان زودتر آشنا میشدند ولی این موضوع چنان نبود که از دست رفتن آن موجب ارتکاب گناهی باشد، شاید فقط بتوان نام ترک اولی بر آن گذارد به این معنی که اذن دادن پیامبر ص در آن شرائط و در برابر سوگندها و اصرارهای منافقین هر چند کار بدی نبود اما ترک اذن از آنهم بهتر بود تا این گروه زودتر شناخته شوند.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که:عتاب و خطاب مزبور جنبه کنایی داشته و حتی ترک اولی نیز در کار نباشد،بلکه منظور بیان روح منافقگری منافقان با یک بیان لطیف و کنایه آمیز بوده است.
این موضوع را با ذکر مثالی میتوان روشن ساخت فرض کنید ستمگری میخواهد به صورت فرزند شما سیلی بزند،یکی از دوستانتان دست او را میگیرد شما نه تنها از این کار ناراحت نمیشوید بلکه خوشحال نیز خواهید شد،اما برای اثبات زشتی باطن طرف به صورت عتاب آمیز به دوستتان میگوئید:"چرا نگذاشتی سیلی بزند تا همه مردم این سنگدل منافق را بشناسند"؟!و هدفتان از این بیان تنها اثبات سنگدلی و نفاق اوست که در لباس عتاب و سرزنش دوست مدافع ظاهر شده است.
مطلب دیگری که در تفسیر آیه باقی میماند این است که مگر پیامبر ص منافقان را نمیشناخت که خداوند میگوید:میخواستی به آنها اذن ندهی تا وضع آنها بر تو روشن گردد.
"پاسخ"این سؤال این است که"اولا"پیامبر ص از طریق علم عادی به وضع این گروه آشنایی نداشت و علم غیب برای قضاوت در باره موضوعات کافی نیست،بلکه باید از طریق مدارک عادی وضع آنها روشن گردد،و"ثانیا"هدف تنها این نبوده که پیامبر ص بداند بلکه ممکن است هدف این بوده که همه مسلمانان آگاه شوند،هر چند روی سخن به پیامبر ص است. ***سپس به شرح یکی از نشانههای مؤمنان و منافقان پرداخته میگوید:"آنها که ایمان به خدا و سرای دیگر دارند هیچگاه از تو اجازه برای عدم شرکت در جهاد با اموال و جانها،نمیخواهند"( لاٰ یَسْتَأْذِنُکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ أَنْ یُجٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ ).
بلکه هنگامی که فرمان جهاد صادر شد بدون تعلل و سستی به دنبال آن میشتابند و همان ایمان به خدا و مسئولیتهایشان در برابر او،و ایمان به دادگاه رستاخیز آنان را به این راه دعوت میکند و راه عذرتراشی و بهانهجویی را به رویشان میبندد.
"خداوند به خوبی افراد پرهیزکار را میشناسد و از نیت و اعمال آنها کاملا آگاه است"( وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِالْمُتَّقِینَ ). ***سپس میگوید:"تنها کسانی از تو اجازه برای عدم شرکت در میدان جهاد میطلبند که ایمان به خدا و روز جزا ندارند"( إِنَّمٰا یَسْتَأْذِنُکَ الَّذِینَ
لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ
):
سپس برای تاکید عدم ایمان آنها میگوید:"آنها کسانی هستند که دلهایشان مضطرب و آمیخته با شک و تردید است"!( وَ ارْتٰابَتْ قُلُوبُهُمْ ).
"به همین دلیل در این شک و تردید گاهی قدم به پیش میگذارند و گاهی باز میگردند و پیوسته در حیرت و سرگردانی به سر میبرند"و به همین جهت منتظر پیدا کردن بهانه و کسب اجازه از پیامبرند( فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ ) گرچه صفات فوق به شکل فعل مضارع ذکر شده است ولی منظور از آن بیان صفات و حال منافقان و مؤمنان است و ماضی و حال و مضارع در آن تفاوت نمیکند.
به هر حال مؤمنان در پرتو ایمانشان تصمیم و ارادهای محکم و خللناپذیر دارند راه را به روشنی دیدهاند،مقصدشان معلوم،و هدفشان مشخص است،به همین دلیل با عزمی راسخ و بدون تردید و دودلی با گامهایی استوار به پیش میروند.
اما منافقان چون هدفشان تاریک و نامشخص است گرفتار حیرت و سرگردانی هستند و همیشه به دنبال بهانهای برای فرار از زیر بار مسئولیتها میگردند.
این دو نشانه مخصوص"مؤمنان"و"منافقان"صدر اسلام و میدان جنگ "تبوک"نبود بلکه هم امروز نیز"مؤمنان راستین"را از"مدعیان دروغین"با این دو صفت میتوان شناخت،مؤمن،شجاع و مصمم است و منافق بزدل و ترسو و متحیر و عذرتراش!
وَ لَوْ أَرٰادُوا اَلْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ لٰکِنْ کَرِهَ اَللّٰهُ اِنْبِعٰاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَ قِیلَ اُقْعُدُوا مَعَ اَلْقٰاعِدِینَ (46) لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ مٰا زٰادُوکُمْ إِلاّٰ خَبٰالاً وَ لَأَوْضَعُوا خِلاٰلَکُمْ یَبْغُونَکُمُ اَلْفِتْنَةَ وَ فِیکُمْ سَمّٰاعُونَ لَهُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِالظّٰالِمِینَ (47) لَقَدِ اِبْتَغَوُا اَلْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَکَ اَلْأُمُورَ حَتّٰی جٰاءَ اَلْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اَللّٰهِ وَ هُمْ کٰارِهُونَ (48)
46-اگر آنها(راست میگفتند و)میخواستند(به سوی میدان جهاد)خارج شوند وسیلهای برای آن فراهم میساختند،ولی خدا از حرکت آنها کراهت داشت لذا (توفیقش را از آنان سلب کرد و)آنها را(از این کار)باز داشت،و به آنها گفته شد با"قاعدین"(کودکان و پیران و بیماران)بنشینید.
47-اگر همراه شما(به سوی میدان جهاد)خارج میشدند چیزی جز اضطراب و تردید به شما نمیافزودند و به سرعت در بین شما به فتنهانگیزی(و ایجاد تفرقه و نفاق) میپرداختند و در میان شما افرادی(سست و ضعیف)هستند که بسیار از آنها پذیرا میباشند،و خداوند از ظالمان با خبر است.
48-آنها پیش از این(نیز)اقدام به فتنهانگیزی کردند و کارها را برای تو دگرگون ساختند (و بهم ریختند)تا زمانی که حق فرا رسید و فرمان خدا آشکار گشت(و پیروز شدید)در حالی که آنها کراهت داشتند.
عدمشان به ز وجود!
در نخستین آیات فوق یکی دیگر از نشانههای کذب و دروغ آنها را بیان کرده و در حقیقت بحثی را که در آیات قبل گذشت و فرمود وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ تکمیل میکند و میگوید:"اینها اگر راست میگویند و آماده شرکت در جهادند و تنها منتظر اذن تواند میبایست همه وسائل جهاد را از سلاح و مرکب و هر چه در توان دارند فراهم ساخته باشند"در حالی که هیچگونه آمادگی در آنها دیده نمیشود( وَ لَوْ أَرٰادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً ).
"اینها افراد تاریکدل و بی ایمانی هستند که خدا از شرکت آنها در میدان پر افتخار جهاد کراهت دارد لذا توفیق خود را از آنها سلب کرده و آنان را از حرکت باز داشته است"( وَ لٰکِنْ کَرِهَ اللّٰهُ انْبِعٰاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ ) (1).
در اینکه گوینده این سخن کیست؟آیا خداوند یا پیامبر است؟و یا نفس و باطن خودشان است؟ در میان مفسران گفتگو است،ولی ظاهر این است که یک فرمان تکوینی است که از باطن تاریک و آلوده آنها برخاسته و مقتضای عقیده فاسد و اعمال زشت آنها است و بسیار دیده میشود که مقتضای حال را به صورت امر یا نهی بیرون میآورند از آیه فوق به خوبی استفاده میشود که هر عمل و نیتی اقتضایی دارد که خواه ناخواه دامان انسان را میگیرد،و همه کس شایستگی و لیاقت آن را ندارند که در کارهای بزرگ و راه خدا گام بردارند،این توفیق را خداوند نصیب کسانی میکند که پاکی نیت و آمادگی و اخلاص در آنان سراغ دارد.
1) 1) -"ثبطهم"از ماده"تثبیط"به معنی توقیف و جلوگیری از انجام کار است.
در آیه بعد به این واقعیت اشاره میکند که عدم شرکت اینگونه افراد در میدان جهاد نه تنها جای تاسف نیست بلکه شاید جای خوشحالی باشد،زیرا آنها نه فقط مشکلی را نمیگشایند بلکه با آن روح نفاق و بی ایمانی و انحراف اخلاقی سر چشمه مشکلات تازهای خواهند شد.
در حقیقت به مسلمانان یک درس بزرگ میدهد که هیچگاه در فکر افزودن سیاهی لشکر و کمیت و تعداد نباشند،بلکه به فکر این باشند که افراد مخلص و با ایمان را انتخاب کنند هر چند نفراتشان کم باشد،این درسی بود برای دیروز مسلمانان،و برای امروز و برای فردا.
نخست میگوید:"اگر آنها همراه شما به سوی میدان جهاد(تبوک) حرکت میکردند نخستین اثر شومشان این بود که چیزی جز تردید و اضطراب بر شما نمیافزودند"( لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ مٰا زٰادُوکُمْ إِلاّٰ خَبٰالاً ).
"خبال"به معنی اضطراب و تردید"و"خبل"(بر وزن اجل)به معنی "جنون"و"خبل"(بر وزن طبل)به معنی"فاسد شدن اعضاء"است.
بنا بر این حضور آنها با آن روحیه فاسد و توأم با تردید و نفاق و بزدلی اثری جز ایجاد تردید و شک و تولید فساد در میان سپاه اسلام ندارد.
بعلاوه"آنها با سرعت کوشش میکنند در میان نفرات لشکر نفوذ کنند و به ایجاد نفاق و تفرقه و از هم گسستن پیوندهای اتحاد بپردازند"( وَ لَأَوْضَعُوا خِلاٰلَکُمْ یَبْغُونَکُمُ الْفِتْنَةَ ) (1)سپس به مسلمانان اخطار میکند که مراقب باشید"افراد ضعیف الایمانی در گوشه و کنار جمعیت شما وجود دارند که زود تحت تاثیر سخنان این گروه
1) 1) -"اوضعوا"از ماده"ایضاع"به معنی سرعت در حرکت است و در اینجا به معنی تسریع در نفوذ میان سپاه اسلام آمده و"فتنه"در اینجا به معنی تفرقه و اختلاف کلمه است.
منافق قرار میگیرند"( وَ فِیکُمْ سَمّٰاعُونَ لَهُمْ ).
"سماع"به معنی کسی است که حال پذیرش و شنوایی او زیاد است و بدون مطالعه و دقت هر سخنی را باور میکند.
بنا بر این وظیفه مسلمانان قوی الایمان آن است که مراقب این گروه ضعیف باشند مبادا طعمه منافقان گرگ صفت شوند.
این احتمال نیز وجود دارد که"سماع"به معنی جاسوس و سخن چنین بوده باشد یعنی در میان شما پارهای از افراد هستند که برای گروه منافقان جاسوسی میکنند.
و در پایان آیه میگوید:"خداوند همه ستمگران را میشناسد"آنها که آشکارا و آنها که پنهانی ستم به خویش یا به جامعه میکنند از دیدگاه علم او مخفی نیستند( وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِالظّٰالِمِینَ ). ***در آیه بعد به پیامبر ص هشدار میدهد که این اولین بار نیست که این گروه منافق به سمپاشی و تخریب مشغول میشوند باید به خاطر بیاوری که آنها در گذشته نیز مرتکب چنین کارهایی شدند،و الان نیز از هر فرصتی برای نیل به مقصود خود استفاده میکنند،و چنین میگوید"این گروه منافقین قبلا هم میخواستند میان شما تفرقه و پراکندگی ایجاد کنند"( لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ ).
و این اشاره به داستان"جنگ احد"است که"عبد اللّٰه بن ابی"و یارانش از نیمه راه باز گشتند و دست از یاری پیامبر ص برداشتند،و یا اشاره به سائر مواردی است که توطئه بر ضد شخص پیامبر و یا افراد مسلمین چیدند که تاریخ اسلام آنها را ثبت کرده است.
"آنها کارها را برای تو دگرگون ساختند"،نقشهها کشیدند تا اوضاع
مسلمانان را بهم بریزند و آنها را از جهاد باز دارند و اطراف تو خالی شود ( وَ قَلَّبُوا لَکَ الْأُمُورَ ).
اما هیچیک از این توطئهها و تلاشها به جایی نرسید،و همه نقش بر آب شد و تیرشان به سنگ خورد"سرانجام فتح و پیروزی فرا رسید و حق آشکار گشت" ( حَتّٰی جٰاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللّٰهِ ).
"در حالی که آنها از پیشرفت و پیروزی تو ناراحت بودند"( وَ هُمْ کٰارِهُونَ ).
اما خواست و اراده بندگان در برابر اراده و مشیت پروردگار کمترین اثری نمیتواند داشته باشد،خدا میخواست تو را پیروز کند و آئینت را به سراسر جهان برساند و موانع را هر چه باشد از سر راه بردارد و بالآخره این کار را کرد.
اما موضوع مهم این است که بدانیم آنچه در آیات فوق بیان شده همانند مطالب دیگر قرآن اختصاصی به عصر و زمان پیامبر ص نداشته،در هر جامعهای گروهی منافق همیشه وجود دارند که سعی میکنند در لحظات حساس و سرنوشت ساز با سمپاشی و سخنچینی افکار مردم را به هم بریزند،روح وحدت را از بین ببرند،و تخم شک و تردید را در افکار بپاشند،اما اگر جامعه بیدار باشد مسلما با یاری پروردگار که وعده پیروزی به دوستانش داده است همه نقشههای آنها خنثی میشود و توطئههایشان در نطفه خفه میگردد،به شرط اینکه مخلصانه جهاد کنند و با هوشیاری و دقت مراقب این دشمنان داخلی باشند.
وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ اِئْذَنْ لِی وَ لاٰ تَفْتِنِّی أَلاٰ فِی اَلْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکٰافِرِینَ (49)
49-بعضی از آنها میگویند بما اجازه ده(تا در جهاد شرکت نکنیم)و ما را به گناه گرفتار ساز،آگاه باشید آنها(هم اکنون)در گناه سقوط کردهاند و جهنم کافران را احاطه کرده است!.
گروهی از مفسران نقل کردهاند هنگامی که پیامبران ص مسلمانان را آماده جنگ تبوک میساخت و دعوت به حرکت میکرد یکی از رؤسای طائفه "بنی سلمة"به نام"جد بن قیس"که در صف منافقان بود خدمت پیامبر ص آمد و عرض کرد اگر اجازه دهی من در این میدان جنگ حاضر نشوم زیرا علاقه شدیدی به زنان دارم مخصوصا اگر چشمم به دختران رومی بیفتد ممکن است دل از دست بدهم و مفتون آنها شوم!و دست از کارزار بکشم!پیامبر ص به او اجازه داد.
در این موقع آیه فوق نازل شد و عمل آن شخص را محکوم ساخت،پیامبر ص رو به گروهی از"بنی سلمه"کرد و گفت بزرگ شما کیست؟گفتند "جد بن قیس"،ولی او مرد بخیل و ترسویی است،فرمود چه دردی بدتر از درد بخل،سپس فرمود بزرگ شما آن جوان سفید رو"بشر بن براء"است(که مردی است پر سخاوت و گشاده روی).
منافقان بهانهتراش
شان نزول فوق نشان میدهد که انسان هر گاه بخواهد شانه از زیر بار مسئولیتی خالی کند از هر وسیلهای برای خود بهانه میتراشد،همانند بهانهای که "جد بن قیس"منافق برای عدم حضور در میدان جهاد درست کرد،و آن اینکه ممکن است زیبارویان رومی دل او را بربایند و دست از جنگ بکشد و به"اشکال شرعی"گرفتار شود!.
گفتار"جد بن قیس"مرا به یاد گفته یکی از ماموران جبار میاندازد که میگفت:اگر ما مردم را تحت فشار قرار ندهیم حقوقی که دریافت میداریم برای ما شرعا اشکال دارد یعنی برای رهایی از این اشکال باید ظلم و ستم به خلق خدا کنیم.
به هر حال قرآن در اینجا روی سخن را به پیامبر ص کرده و در پاسخ این گونه بهانهجویان رسوا میگوید:"بعضی از آنها میگویند به ما اجازه ده که از حضور در میدان جهاد خودداری کنیم و ما را مفتون و فریفته(زنان و دختران زیبا روی رومی)مساز!( وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ ائْذَنْ لِی وَ لاٰ تَفْتِنِّی ).
این احتمال نیز در تفسیر و شان نزول آیه داده شده است که او(جد بن قیس)به عذر و بهانه زن و فرزند و اموال بی سرپرست خود میخواست از جهاد صرفنظر کند.
ولی به هر حال قرآن در پاسخ او میگوید:"آگاه باشید که اینها هم اکنون در میان فتنه و گناه و مخالفت فرمان خدا سقوط کردهاند جهنم گرداگرد کافران را احاطه کرده است"( أَلاٰ فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکٰافِرِینَ ).
یعنی آنها به عذرهای واهی و اینکه ممکن است بعدا آلوده به گناه بشوند هم اکنون در دل گناه قرار دارند و جهنم گرداگرد آنها را فرا گرفته است آنها فرمان صریح خدا و پیامبرش را در باره حرکت به سوی جهاد زیر پا میگذارند مبادا به"شبهه شرعی"گرفتار شوند!.
1-یکی از راههای شناخت گروه منافقان در هر جامعهای دقت در طرز استدلال آنها و عذرهایی است که برای ترک انجام وظائف لازم میآورند چگونگی این عذرها به خوبی باطن آنها را روشن میسازد.
آنها غالبا به یک سلسله موضوعات جزئی و ناچیز و گاهی مضحک و خنده آور متشبث میشوند تا موضوعات مهم و کلی را نادیده بگیرند،و برای اغفال افراد با ایمان به گمان خود از الفبای فکری آنها استفاده میکنند،و پای مسائل شرعی و دستور خدا و پیامبر را به میان میکشند،در حالی که در میان گناه غوطهورند و شمشیر به دست گرفته بر پیامبر ص و آئین او میتازند.
***2-مفسران در تفسیر جمله"و إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکٰافِرِینَ "گفتگوهای مختلفی دارند بعضی میگویند این جمله کنایه از آن است که عوامل و اسباب ورود به جهنم یعنی گناهان آنها را احاطه کرده است.
و بعضی گفتهاند که این از قبیل حوادث حتمی آینده است که به صورت "ماضی"یا"حال"بیان میشود،یعنی به طور قطع در آینده جهنم آنها را در بر خواهد گرفت.
ولی این احتمال نیز وجود دارد که جمله را به معنی حقیقیاش تفسیر کنیم و بگوئیم هم اکنون جهنم موجود است و در باطن و درون این جهان قرار
دارد و آنها در میان جهنم هستند،اگر چه هنوز فرمان تاثیر کردن آن صادر نشده است،همانگونه که بهشت نیز هم اکنون وجود دارد و در باطن و درون این جهان به همه احاطه کرده است منتها بهشتیان چون تناسب با بهشت دارند با آن مرتبط خواهند بود و دوزخیان چون متناسب با دوزخند با دوزخ (1).
إِنْ تُصِبْکَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْکَ مُصِیبَةٌ یَقُولُوا قَدْ أَخَذْنٰا أَمْرَنٰا مِنْ قَبْلُ وَ یَتَوَلَّوْا وَ هُمْ فَرِحُونَ (50) قُلْ لَنْ یُصِیبَنٰا إِلاّٰ مٰا کَتَبَ اَللّٰهُ لَنٰا هُوَ مَوْلاٰنٰا وَ عَلَی اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ (51) قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنٰا إِلاّٰ إِحْدَی اَلْحُسْنَیَیْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکُمْ أَنْ یُصِیبَکُمُ اَللّٰهُ بِعَذٰابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَیْدِینٰا فَتَرَبَّصُوا إِنّٰا مَعَکُمْ مُتَرَبِّصُونَ (52)
50-هر گاه نیکی به تو رسد آنها را ناراحت میکند،اگر مصیبتی به تو رسد میگویند ما تصمیم خود را از پیش گرفتهایم و باز میگردند در حالی که خوشحالند.
51-بگو هیچ حادثهای برای ما رخ نمیدهد مگر آنچه خداوند برای ما نوشته است، او مولی(و سرپرست)ما است و مؤمنان تنها بر خدا توکل میکنند.
52-بگو آیا در باره ما جز یکی از دو نیکی انتظار دارید(یا بر شما پیروز میشویم و یا شربت شهادت مینوشیم)ولی ما انتظار داریم یا عذابی از طرف خداوند(در آن جهان)یا به دست ما(در این جهان)به شما برسد،اکنون که چنین است شما انتظار بکشید ما هم با شما انتظار میکشیم.
1) 1) -این بحث شرح مبسوطی دارد که میتوانید در کتاب"معاد و جهان پس از مرگ"در"فصل بهشت و دوزخ"مطالعه فرمائید.
در آیات فوق به یکی از صفات منافقان و نشانههای آنها اشاره شده است و بحثی را که در آیات گذشته و آینده پیرامون نشانههای منافقان میباشد تکمیل میکند.
نخست میگوید:"اگر نیکی به تو رسد آنها را ناراحت میکند" ( إِنْ تُصِبْکَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ ).
خواه این خیر و نیکی پیروزی بر دشمن باشد یا غنائم جنگی،و خواه پیشرفتهای دیگر.
و این ناراحتی دلیل عداوت باطنی و فقدان ایمان آنها است،چگونه ممکن است کسی کمترین بهره از ایمان داشته باشد و از پیروزی پیامبر خدا و یا حتی یک فرد با ایمان عادی ناراحت شود؟ "ولی در مقابل اگر مصیبتی به تو برسد و گرفتار مشکلی شوی با خوشحالی میگویند:ما از جلو پیشبینی چنین مسائلی را میکردیم،و تصمیم لازم را گرفتیم" و خود را از این پرتگاه رهایی بخشیدیم!( وَ إِنْ تُصِبْکَ مُصِیبَةٌ یَقُولُوا قَدْ أَخَذْنٰا أَمْرَنٰا مِنْ قَبْلُ ).
"و هنگامی که به خانههای خود باز میگردند از شکست یا مصیبت یا ناراحتی شما خوشحالند"( وَ یَتَوَلَّوْا وَ هُمْ فَرِحُونَ ).
این منافقان کور دل از هر فرصتی به نفع خود استفاده و لاف عقل و درایت میزنند که این عقل و تدبیر ما بود که موجب شد در فلان میدان شرکت نکنیم و مشکلاتی که دامن دیگران را بر اثر نداشتن عقل و درایت گرفت دامان ما را نگرفت،این سخن را چنان میگویند که گویی از خوشحالی در پوست
نمیگنجند! ***اما تو ای پیامبر به اینها از دو راه پاسخگوی،پاسخی دندانشکن و منطقی نخست"بگو:هیچ حادثهای برای ما رخ نمیدهد مگر آنچه خداوند برای ما مقرر داشته است همان خدایی که مولای ما"و سرپرست حکیم و مهربان ما است و جز خیر و صلاح ما را مقدر نمیدارد( قُلْ لَنْ یُصِیبَنٰا إِلاّٰ مٰا کَتَبَ اللّٰهُ لَنٰا هُوَ مَوْلاٰنٰا ).
آری"افراد با ایمان تنها بر خدا توکل میکنند"( وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ).
تنها به او عشق میورزند و از او یاری میطلبند و سر بر آستان او میسایند و تکیه گاه و پناهگاهشان کسی جز او نیست.
این اشتباه بزرگی است که منافقان گرفتار آن هستند،خیال میکنند با عقل کوچک و فکر ناتوانشان میتوانند همه مشکلات و حوادث را پیشبینی کنند و از لطف و رحمت خدا بینیازند،آنها نمیدانند تمام هستیشان همچون پر کاهی است در برابر یک طوفان عظیم از حوادث یا همانند قطره کوچک آبی در یک بیابان سوزان،در یک روز تابستان،اگر لطف الهی یار و مددکار نباشد از انسان ضعیف کاری ساخته نیست. ***"و تو ای پیامبر این پاسخ را نیز به آنان بگو که شما چه انتظاری را در باره ما میکشید جز اینکه به یکی از دو نیکی و خیر و سعادت خواهیم رسید"یا دشمنان را در هم میکوبیم و پیروز از میدان مبارزه باز میگردیم،و یا کشته میشویم و شربت شهادت را با افتخار مینوشیم،هر کدام پیش آید خوش آید که مایه افتخار است و روشنی چشم ما( قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنٰا إِلاّٰ إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ ).
اما به عکس"ما در مورد شما یکی از دو بدبختی،تیره روزی و بلا و مصیبت را انتظار میکشیم،یا در این جهان و جهان دیگر به مجازات الهی گرفتار میشوید، و یا به دست ما خوار و نابود خواهید شد"( وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکُمْ أَنْ یُصِیبَکُمُ اللّٰهُ بِعَذٰابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَیْدِینٰا ).
"حال که چنین است شما انتظار بکشید،و ما هم با شما انتظار میکشیم" شما در انتظار خوشبختی ما باشید و ما هم در انتظار بدبختی شما نشستهایم! ( فَتَرَبَّصُوا إِنّٰا مَعَکُمْ مُتَرَبِّصُونَ ).
شک نیست که سرنوشت ما تا آنجا که با کار و کوشش و تلاش ما مربوط است به دست خود ما است و آیات قرآن نیز با صراحت این موضوع را بیان میکند مانند( وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ ):"انسان بهرهای جز سعی و کوشش خود ندارد"(سوره نجم آیه 39)و( کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ ):"هر کس در گرو اعمال خویش است"(سوره مدثر آیه 38)و آیات دیگر.(هر چند تاثیر تلاش و کوشش نیز از سنن الهی و به فرمان اوست).
ولی در بیرون دایره تلاش و کوشش ما و آنجا که از حریم قدرت ما خارج است،دست تقدیر تنها حکمران است،و آنچه به مقتضای قانون علیت که منتهی به مشیت و علم و حکمت پروردگار میشود مقدر شده است انجامپذیر خواهد بود.
منتها افراد با ایمان و خداپرست که به علم و حکمت و لطف و رحمت او مؤمن هستند همه این مقدرات را مطابق"نظام احسن"و مصلحت بندگان میدانند، و هر کس بر طبق شایستگیهایی که اکتساب کرده است مقدراتی متناسب آن دارد.
یک جمعیت منافق و ترسو و تنبل و پراکنده محکوم به فنا هستند،و این سرنوشت برای آنها حتمی است،اما یک جمعیت با ایمان و آگاه،و متحد و مصمم جز پیروزی،سرنوشتی ندارند.
بنا بر آنچه گفته شد روشن میشود که آیات فوق نه با اصل آزادی اراده و اختیار منافات دارد و نه دلیلی بر سرنوشت جبری انسانها و بی اثر بودن تلاشها و کوششها است.
در آخرین آیه مورد بحث به منطق عجیب محکمی برخورد میکنیم که راز اصلی همه پیروزیهای مسلمانان نخستین در آن نهفته شده است،و اگر پیامبر اسلام هیچ تعلیم و دستوری جز این نداشت برای تضمین پیروزی پیروانش کافی بود، و آن اینکه مفهوم شکست و ناکامی را به کلی از صفحه روح آنها زدوده،و به آنها ثابت کرده که در هر حال شما پیروزید،کشته شوید پیروزید،و دشمن را بکشید باز هم پیروزید.
شما دو راه در پیش دارید که از هر کدام بروید به منزل مقصود خواهید رسید،بیراهه و پرتگاه مطلقا در مسیر شما وجود ندارد یک راه به سوی شهادت میرود که نقطه اوج افتخار یک انسان با ایمان است،و بالاترین موهبتی است که برای انسان تصور میشود که با خدا معامله کند جان را بدهد و یک حیات جاویدان و ابدی در جوار قرب پروردگار و در میان نعمتهای غیر قابل توصیفش خریداری کند.
راه دیگر پیروزی بر دشمن و در هم شکستن قدرت اهریمنی او و پاکسازی محیط زندگی انسانها از شر ظالمان و ستمگران و آلودگان است و این نیز فیضی است بزرگ و افتخاری است مسلم.
سربازی که با این روحیه وارد میدان مبارزه میشود هیچگاه فکر فرار و
پشت کردن به دشمن را در سر نمیپروراند،از هیچکس و هیچ چیز نمیهراسد، ترس و وحشت و اضطراب و تردید در وجودش راه ندارد،ارتشی که از چنین سربازانی تشکیل شود ارتشی خواهد بود شکستناپذیر! چنین روحیهای را تنها از طریق تعلیمات اسلامی میتوان بارور ساخت و امروز نیز اگر با تعلیم و تربیت صحیح،این منطق بار دیگر در روح مسلمانان جلوهگر شود،عقبماندگیها و شکستها را جبران خواهند کرد.
آنها که در باره علل پیشرفت مسلمانان نخستین، و علل عقبماندگی امروز،مطالعه و بررسی میکنند،و گاهی این موضوع را معمایی لا ینحل میپندارند خوب است بیایند و کمی در آیه فوق بیندیشند تا پاسخ این سؤال را بروشنی در آن بیابند.
قابل توجه اینکه در آیه فوق به هنگامی که سخن از دو شکست منافقان میگوید آن را شرح میدهد و یک یک بیان میکند،ولی هنگامی که سخن از دو پیروزی مؤمنان میگوید،سر بسته گذاشته از آن میگذرد،گویی آن چنان روشن و واضح و آشکار است که اصلا نیازی به شرح و بیان ندارد.و این یک نکته زیبا و لطیف بلاغت است که در آیه فوق به کار رفته.
بار دیگر تاکید میکنیم که نباید این آیات را به شکل طرح یک مساله تاریخی مربوط به گذشته مورد مطالعه قرار دهیم،بلکه باید بدانیم درسی است رای امروز و دیروز و فردای ما و همه انسانها! هیچ جامعهای معمولا از یک گروه منافق،اندک یا بسیار،خالی نیست و صفات آنها تقریبا یکسان و یک نواخت است.
آنها افرادی هستند نادان و در عین حال خود خواه و متکبر که برای خویش
عقل و درایت فوق العادهای قائلند.
آنها همیشه از راحتی مردم در رنج و عذابند و از ناراحتیهایشان خوشحال و خندان.
آنها همیشه در میان انبوهی از خیالات واهی و تردید و شک و حیرت به سر میبرند،و بهمین دلیل گامی به پیش و گامی به پس مینهند.
در مقابل آنها مؤمنان راستین با شادی مردم شاد و با غم آنها شریک و سهیمند، هیچگاه به علم و درایت خود نمینازند،و هرگز خود را از لطف حق بی نیاز نمیدانند،دلی لبریز از عشق خدا دارند،و در این راه از هیچ حادثهای نمیهراسند
قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً لَنْ یُتَقَبَّلَ مِنْکُمْ إِنَّکُمْ کُنْتُمْ قَوْماً فٰاسِقِینَ (53) وَ مٰا مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقٰاتُهُمْ إِلاّٰ أَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللّٰهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ لاٰ یَأْتُونَ اَلصَّلاٰةَ إِلاّٰ وَ هُمْ کُسٰالیٰ وَ لاٰ یُنْفِقُونَ إِلاّٰ وَ هُمْ کٰارِهُونَ (54) فَلاٰ تُعْجِبْکَ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ إِنَّمٰا یُرِیدُ اَللّٰهُ لِیُعَذِّبَهُمْ بِهٰا فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ کٰافِرُونَ (55)
53-بگو انفاق کنید خواه از روی میل یا اکراه،هرگز از شما پذیرفته نمیشود چرا که شما قوم فاسقی بودید.
54-و هیچ چیز مانع قبول انفاقهای آنها نشد جز اینکه آنها به خدا و پیامبرش کافر شدند و نماز بجا نمیآورند جز با کسالت و انفاق نمیکنند مگر با کراهت! 55-و(فزونی)اموال و اولاد آنها تو را در شگفتی فرو نبرد،خدا میخواهد آنها را به وسیله آن در زندگی دنیا عذاب کند و در حال کفر بمیرند.
این آیات به قسمتی دیگر از نشانههای منافقان و نتیجه و سرانجام کار آنها اشاره کرده و روشن میسازد که چگونه اعمال آنها بی روح و بی اثر است و هیچگونه بهرهای از آن عائدشان نمیشود،و از آنجا که در میان اعمال نیک،انفاق در راه خدا(زکات به معنی وسیع کلمه)و نماز(پیوند خلق با خالق)موقعیت خاصی دارد،مخصوصا انگشت روی این دو قسمت گذارده است.
نخست میگوید:"ای پیامبر به آنها بگو:شما چه از روی اراده و اختیار در راه خدا انفاق کنید و چه از روی کراهت و اجبار و ملاحظات شخصی و اجتماعی، در هر حال از شما منافقان پذیرفته نخواهد شد"( قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً لَنْ یُتَقَبَّلَ مِنْکُمْ ) (1).
سپس به دلیل آن اشاره کرده میفرماید:"زیرا شما گروه فاسقی بودید" ( إِنَّکُمْ کُنْتُمْ قَوْماً فٰاسِقِینَ ).نیتهایتان آلوده،و اعمالتان ناپاک،و قلبتان تاریک است،و خدا تنها عملی را میپذیرد که پاک باشد و از شخصی پاک و با تقوا سرزند.
روشن است که"فسق"در اینجا یک گناه ساده و معمولی نیست زیرا ممکن است انسان مرتکب گناهی شود در عین حال عملی خالص نیز انجام دهد،بلکه منظور از آن کفر و نفاق و یا آلوده شدن انفاقهای آنها به ریا و تظاهر است.
و نیز هیچ مانعی ندارد که"فسق"در جمله بالا به مفهوم وسیع کلمه،شامل هر دو باشد چنان که آیه بعد نیز این قسمت را توضیح خواهد داد. ***در آیه بعد بار دیگر عدم قبول انفاقات آنها را توضیح میدهد و میگوید:
1) 1) -جمله"انفقوا"گرچه به صورت امر است ولی مفهوم شرط دارد،یعنی اگر شما انفاق کنید خواه به اختیار باشد یا اجبار در هر دو صورت پذیرفته نخواهد شد.
"هیچ چیز مانع قبول انفاقات آنها نشده جز اینکه آنها به خدا و پیامبرش کافر شدهاند"و هر عملی توأم با ایمان به خدا و توحید نبوده باشد در پیشگاه خدا قبول نیست ( وَ مٰا مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقٰاتُهُمْ إِلاّٰ أَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللّٰهِ وَ بِرَسُولِهِ ).
قرآن کرارا روی این مسئله تکیه کرده است که شرط پذیرش اعمال صالح ایمان است،حتی اگر عمل از روی ایمان سرزند و بعد از مدتی شخص عمل کننده راه کفر پیش گیرد عمل او"حبط"و نابود و بی اثر میشود(در این باره در جلد دوم تفسیر نمونه از صفحه 69 الی 72 بحث کردهایم).
پس از ذکر عدم قبول انفاقهای مالی آنها به وضع عبادات آنان اشاره کرده میگوید:"آنها نماز را بجا نمیآورند مگر از روی کسالت و با ناراحتی و سنگینی" ( وَ لاٰ یَأْتُونَ الصَّلاٰةَ إِلاّٰ وَ هُمْ کُسٰالیٰ ).
همانگونه که"انفاق نمیکنند مگر از روی کراهت و اجبار"( وَ لاٰ یُنْفِقُونَ إِلاّٰ وَ هُمْ کٰارِهُونَ ).
در حقیقت به دو دلیل انفاقهای آنها پذیرفته نمیشود یکی به دلیل آنکه از روی کفر و عدم ایمان سر میزند،و دیگر اینکه از روی کراهت و اجبار است.
همچنین به دو علت نماز آنها پذیرفته نیست نخست به علت کفر،و دیگر بخاطر آنکه از روی کسالت و کراهت انجام میگیرد.
جملههای بالا در عین اینکه وضع منافقان را از نظر عدم نتیجهگیری از اعمالشان تشریح میکند در حقیقت نشانه دیگری از نشانههای آنها را بیان میکند، و آن اینکه مؤمنان واقعی را از نشاطی که به هنگام عبادت دارند و از میل و رغبتی که نسبت به اعمال نیک نشان میدهند و مخلصانه به دنبال آن میشتابند بخوبی میتوان شناخت.
همانگونه که به وضع منافقان از طرز انجام اعمالشان میتوان پی برد، زیرا معمولا از روی بیمیلی و دلسردی و ناراحتی و کراهت اقدام به انجام کار
خیر میکنند،گویی کسی به اجبار دست آنها را گرفته و کشانکشان به سوی کار خیر میبرد.
بدیهی است اعمال گروه نخست چون از عشق خدا سر میزند و با دلسوزی توأم است همه آداب و مقرراتش رعایت میگردد،ولی اعمال گروه دوم چون از روی کراهت و بیمیلی است ناقص و دست و پا شکسته و بیروح است،بنا بر این انگیزههای متفاوت آنها دو شکل متفاوت به اعمالشان میدهد. ***در آخرین آیه روی سخن را به پیامبر کرده میگوید:"فزونی اموال و اولاد آنها نباید تو را در شگفتی فرو برد"و فکر کنی که آنها با اینکه منافقند چگونه مشمول اینهمه مواهب الهی واقع شدهاند( فَلاٰ تُعْجِبْکَ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ ).
چرا که اینها به ظاهر برای آنها نعمت است اما در حقیقت"خدا میخواهد به این وسیله آنان را در زندگی دنیا معذب کند،و به خاطر دلبستگی فوق العاده به این امور در حال کفر و بی ایمانی بمیرند"( إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُعَذِّبَهُمْ بِهٰا فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ کٰافِرُونَ ).
در واقع آنها از دو راه به وسیله این اموال و اولاد(نیروی اقتصادی و انسانی) معذب میشوند:نخست اینکه این گونه افراد معمولا فرزندانی ناصالح و اموالی بی برکت دارند که مایه درد و رنجشان در زندگی دنیا است،شب و روز باید برای فرزندانی که مایه ننگ و ناراحتی هستند،تلاش کنند،و برای حفظ اموالی که از طریق گناه بدست آوردهاند جان بکنند، و از طرف دیگر چون به این اموال و فرزندان بالآخره دلبستگی دارند و به سرای وسیع و پر نعمت آخرت و جهان پس از مرگ ایمان ندارند چشمپوشی از اینهمه اموال بر ایشان مشکل است تا آنجا
که ایمانشان را روی آنها گذاشته و با کفر از دنیا میروند،و به سختترین وضعی جان میدهند؟ مال و فرزند اگر پاک و صالح باشد موهبت است و سعادت و مایه رفاه و آسایش و اگر ناپاک و ناصالح باشد رنج و عذاب الیم است.
1-بعضی سؤال میکنند که چگونه در آغاز آیه اول گفته شده است خواه از روی اختیار یا اکراه انفاق کنید پذیرفته نمیشود.
در حالی که در آخر آیه دوم تصریح شده که آنها جز از روی کراهت انفاق نمیکنند آیا این دو با هم منافات ندارد؟ ولی با توجه به یک مطلب پاسخ این سؤال روشن میشود و آن اینکه آغاز آیه اول در واقع به صورت یک"قضیه شرطیه"است،یعنی اگر از روی اطاعت و یا اکراه انفاق کنید بهر شکل و بهر صورت باشد پذیرفته نخواهد شد،و میدانیم قضیه شرطیه دلیل بر وجود شرط نیست،یعنی به فرض که از روی میل و اختیار هم انفاق کنند فایده ندارد چون بی ایمانند.
ولی ذیل آیه دوم بیان یک"قضیه خارجیه"است و آن اینکه آنها همیشه از روی اکراه انفاق میکنند(دقت کنید).
***2-درس دیگری که از آیات فوق میتوان گرفت این است که نباید تنها به نماز و روزه مردم فریفته شد زیرا منافقان،هم نماز میخواندند،و هم به ظاهر در راه خدا انفاق میکردند،بلکه باید نمازها و انفاقهای منافقگرانه را از اعمال پاک و سازنده مؤمنان راستین باز شناخت و اتفاقا با دقت و کنجکاوی در ظاهر عمل نیز غالبا شناخته میشود.
و در حدیث میخوانیم"
لا تنظروا الی طول رکوع الرجل و سجوده فان ذلک شیء اعتاده و لو ترکه استوحش،و لکن انظروا الی صدق حدیثه و اداء امانته ":"تنها به رکوع و سجود طولانی افراد ننگرید،زیرا ممکن است این "عبادت عادتی"باشد که از ترکش ناراحت شود و لکن به راستگویی و اداء امانت آنها دقت کنید"زیرا راستی و امانت از ایمان سرچشمه میگیرد در حالی که رکوع و سجود عادتی با کفر و نفاق هم سازگار است).
وَ یَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ إِنَّهُمْ لَمِنْکُمْ وَ مٰا هُمْ مِنْکُمْ وَ لٰکِنَّهُمْ قَوْمٌ یَفْرَقُونَ (56) لَوْ یَجِدُونَ مَلْجَأً أَوْ مَغٰارٰاتٍ أَوْ مُدَّخَلاً لَوَلَّوْا إِلَیْهِ وَ هُمْ یَجْمَحُونَ (57)
56-و به خدا سوگند میخورند که آنها از شما هستند در حالی که از شما نیستند،ولی آنها گروهی هستند که میترسند(و وحشت دارند لذا دروغ میگویند).
57-اگر پناهگاه یا غارها یا راهی در زیر زمین بیابند به سوی آن حرکت میکنند در حالی که با سرعت و شتاب فرار میکنند.
نشانه دیگری از منافقان
در آیات فوق یکی دیگر از اعمال و حالات منافقان به روشنی ترسیم شده است میگوید:آنها به خدا سوگند یاد میکنند که از شما هستند"( وَ یَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ إِنَّهُمْ لَمِنْکُمْ ).
"در حالی که نه از شما هستند و نه در چیزی با شما موافقند بلکه آنها
گروهی هستند که فوق العاده میترسند"و از شدت ترس کفر را پنهان کرده اظهار ایمان میکنند مبادا گرفتار شوند( وَ مٰا هُمْ مِنْکُمْ وَ لٰکِنَّهُمْ قَوْمٌ یَفْرَقُونَ ).
"یفرقون"از ماده"فرق"(بر وزن"شفق")به معنی شدت خوف و ترس است،"راغب"در کتاب"مفردات"میگوید این ماده در اصل به معنی تفرق و جدایی و پراکندگی است گویی آن چنان میترسند که میخواهد قلبشان از هم متفرق و متلاشی گردد.
در واقع چون تکیه گاهی در باطن ندارند همواره گرفتار ترس و وحشتی عظیم هستند و به خاطر همین ترس و وحشت هیچگاه آنچه در باطن دارند اظهار نمیکنند،و چون از خدا نمیترسند از همه چیز میترسند و دائما در حال وحشت به سر میبرند،در حالی که مؤمنان راستین در سایه ایمان آرامش و شهامت خاصی دارند. ***در آیه بعد شدت بغض و عداوت و نفرت آنها را از مؤمنان در عبارتی کوتاه اما بسیار رسا و گویا منعکس میکند میگوید"آنها چنان هستند که اگر پناهگاهی(همانند یک دژ محکم)بیابند،یا دسترسی به غارهایی در کوهها داشته باشند،یا بتوانند راهی در زیر زمین پیدا کنند،با سرعت هر چه بیشتر به سوی آن میشتابند"تا از شما دور شوند و بتوانند کینه و عداوت خود را آشکار سازند ( لَوْ یَجِدُونَ مَلْجَأً أَوْ مَغٰارٰاتٍ أَوْ مُدَّخَلاً لَوَلَّوْا إِلَیْهِ وَ هُمْ یَجْمَحُونَ ).
"ملجا"به معنی پناهگاه است همچون قلعههای محکم و یا مانند آن.
"مغارات"جمع"مغاره"به معنی"غار"است.
"مدخل"به معنی راههای پنهانی است مانند نقبهایی که در زیر زمین میزنند و از آن وارد محلی میشوند.
"یجمحون"از ماده"جماح"به معنی حرکت شتابانه و شدیدی است که
هیچ چیز نتواند از آن جلوگیری کند،همانند حرکت اسبهای سرکش و چموش که نتوان آنها را متوقف ساخت و به همین جهت چنین اسبی را"جموح" میگویند.
به هر حال این یکی از رساترین تعبیراتی است که قرآن در باره ترس و وحشت منافقان و یا بغض و نفرت آنان بیان کرده که آنها اگر در کوهها و روی زمین راه فراری پیدا کنند از ترس یا عداوت از شما دور میشوند ولی چون قوم و قبیله اموال و ثروتی در محیط شما دارند مجبورند دندان بر جگر بگذارند و بمانند!.
وَ مِنْهُمْ مَنْ یَلْمِزُکَ فِی اَلصَّدَقٰاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهٰا رَضُوا وَ إِنْ لَمْ یُعْطَوْا مِنْهٰا إِذٰا هُمْ یَسْخَطُونَ (58) وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اَللّٰهُ سَیُؤْتِینَا اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ إِنّٰا إِلَی اَللّٰهِ رٰاغِبُونَ (59)
58-و در میان آنها کسانی هستند که در(تقسیم)غنائم به تو ایراد میکنند،اگر از آن به آنها بدهند راضی میشوند و اگر ندهند خشم میگیرند(خواه حق آنها باشد یا نه).
59-ولی اگر آنها به آنچه خدا و پیامبرش به آنها میدهد راضی باشند و بگویند خداوند برای ما کافی است و به زودی خدا و رسولش از فضل خود به ما میبخشد ما تنها رضای او را میطلبیم(اگر چنین کنند به سود آنهاست).
در تفسیر"در المنثور"از"صحیح بخاری"و"نسایی"و از گروهی دیگر چنین نقل شده که پیامبر ص مشغول تقسیم اموالی(از غنائم یا مانند آن) بود که یکی از طائفه"بنی تمیم"به نام"ذو الخویصرة"فرا رسید صدا زد:
ای رسول خدا!عدالت کن!پیامبر فرمود:وای بر تو اگر من عدالت نکنم چه کسی عدالت خواهد کرد؟!"،"عمر"صدا زد ای رسول خدا به من اجازه بده تا گردنش را بزنم پیامبر ص فرمود:او را به حال خود واگذار!او یارانی دارد که نماز و روزه خود را در برابر نماز و روزه آنها کوچک میشمرید ولی با اینحال آنها از دین فرار میکنند همانگونه که تیر از کمان!.
در این هنگام آیات فوق نازل شد و به اینگونه افراد اندرز داد.
خودخواهان بی منطق
در نخستین آیه فوق به یکی دیگر از حالات منافقان اشاره شده و آن اینکه آنها هرگز راضی به حق خود نیستند،و دائما انتظار دارند از اموال بیت المال و یا منافع عمومی هر چه بیشتر بهره ببرند،خواه مستحق باشند یا نه،دوستی و دشمنی آنها بر محور همین منافع دور میزند،هر کس جیب آنها را پر کند از او راضی هستند و هر کس به خاطر رعایت عدالت حق دیگران را به آنها نبخشد از او ناراضی میشوند.
حق و عدالت در قاموس آنها مفهومی ندارد،و اگر داشته باشد عادل کسی
است که هر چه بیشتر به آنها بدهد و ظالم کسی است که حق دیگران را از آنان باز دارد!و به تعبیر دیگر آنها فاقد هر گونه شخصیت اجتماعی هستند و تنها دارای یک شخصیت فردی و در چهار چوبه منافع خویش میباشند،و همه چیز را تنها از این زاویه مینگرند!.
لذا میگوید:"بعضی از آنها در تقسیم صدقات به تو عیب میگیرند"و میگویند عدالت را رعایت نکردی( وَ مِنْهُمْ مَنْ یَلْمِزُکَ فِی الصَّدَقٰاتِ ).
اما در حقیقت چنین است که آنها به منافع خویش مینگرند"اگر سهمی به آنها داده شود راضیند و خوشحال"و تو را مجری عدالت میدانند هر چند استحقاق نداشته باشند( فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهٰا رَضُوا ).
"اما اگر چیزی از آن به آنها داده نشود خشمگین میشوند"و تو را متهم به بیعدالتی میکنند( وَ إِنْ لَمْ یُعْطَوْا مِنْهٰا إِذٰا هُمْ یَسْخَطُونَ ): ***"ولی اگر آنها به حق خود راضی باشند و به آنچه خدا و پیامبرش در اختیار آنها گذارده رضایت دهند و بگویند همین برای ما کافی است و اگر هم نیاز بیشتری داریم خدا و پیامبر ص از فضل خود به زودی به ما میبخشند ما تنها رضای او را میطلبیم و از او میخواهیم که ما را از اموال مردم بی نیاز سازد،اگر آنها چنین کنند به سود آنها است"( وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اللّٰهُ سَیُؤْتِینَا اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ إِنّٰا إِلَی اللّٰهِ رٰاغِبُونَ ).
آیا در جوامع اسلامی امروز چنین کسانی یافت نمیشوند؟ آیا همه مردم به حق مشروع خود قانعند؟و هر کس تنها به مقدار حقش به آنها بدهد او را عدالتپیشه میدانند؟ مسلما جواب این سؤالها منفی است،با نهایت تاسف هنوز بسیارند کسانی که مقیاس سنجش حق و عدالت را منافع شخصی خویش میپندارند،و به حقوق
خویش قانع نیستند،و اگر کسی بخواهد همه را-مخصوصا محرومان را-به حق مشروعشان برساند داد و فریادشان بلند میشود.
بنا بر این لزومی ندارد برای شناخت منافقان صفحات تاریخ را و رق بزنیم یک نگاه به اطراف خود و حتی نگاهی به خودمان بکنیم میتوانیم وضع خود و دیگران را دریابیم.
***پروردگارا!روح ایمان را در ما زنده کن!و فکر شیطانی و نفاق را در ما بمیران! و به ما توفیق مرحمت فرما تا خود را آن چنان بسازیم که به حق خویشتن قانع باشیم!نه به دیگران اجحاف کنیم و نه عدالت را در غصب حقوق سایرین بدانیم.
همیشه خواهان عدالت باشیم و مجری عدالت!...