ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
یٰا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اَللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ اَلنّٰاسِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْکٰافِرِینَ (67)
67-ای پیامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است کاملا(به مردم)برسان و اگر نکنی،رسالت او را انجام ندادهای و خداوند تو را از(خطرات احتمالی)مردم نگاه میدارد،و خداوند جمعیت کافران(لجوج)را هدایت نمیکند.
انتخاب جانشین نقطه پایان رسالت
این آیه لحن خاصی بخود گرفته که آن را از آیات قبل و بعد،مشخص میسازد،در این آیه روی سخن،فقط به پیامبر است،و تنها وظیفه او را بیان میکند، با خطاب ای پیامبر( یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ )شروع شده و با صراحت و تاکید دستور میدهد، که آنچه را از طرف پروردگار بر او نازل شده است به مردم برساند.( بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ ) (1).
1) 1) جمله بلغ به طوری که"راغب"در کتاب"مفردات"میگوید:از جمله "ابلغ"تاکید بیشتری را میرساند.
سپس برای تاکید بیشتر به او اخطار میکند که اگر از این کار خودداری کنی(که هرگز خودداری نمیکرد)رسالت خدا را تبلیغ نکردهای! ( وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ ).
سپس به پیامبر ص که گویا از واقعه خاصی اضطراب و نگرانی داشته، دلداری و تامین میدهد و به او میگوید:"از مردم در ادای این رسالت وحشتی نداشته باش،زیرا خداوند تو را از خطرات آنها نگاه خواهد داشت"( وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّٰاسِ ).
و در پایان آیه به عنوان یک تهدید و مجازات،به آنهایی که این رسالت مخصوص را انکار کنند و در برابر آن از روی لجاجت کفر بورزند،میگوید:
"خداوند کافران لجوج را هدایت نمیکند"( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکٰافِرِینَ ).
جملهبندیهای آیه و لحن خاص و تاکیدهای پی در پی آن و همچنین شروع شدن با خطاب یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ که تنها در دو مورد از قرآن مجید آمده و تهدید پیامبر ص به عدم تبلیغ رسالت در صورت کوتاهی کردن که منحصرا در این آیه از قرآن آمده است،نشان میدهد که سخن از حادثه مهمی در میان بوده است که عدم تبلیغ آن مساوی بوده است با عدم تبلیغ رسالت.
بعلاوه این موضوع مخالفان سرسختی داشته که پیامبر ص از مخالفت آنها که ممکن بوده است مشکلاتی برای اسلام و مسلمین داشته باشد،نگران بوده و به همین جهت خداوند به او تامین میدهد.
اکنون این سؤال پیش میآید که با توجه به تاریخ نزول سوره که مسلما در اواخر عمر پیغمبر ص نازل شده است،چه مطلب مهمی بوده که خداوند پیامبر ص را با این تاکید مامور ابلاغ آن میکند.
آیا مسائل مربوط به توحید و شرک و بتشکنی بوده که از سالها قبل برای پیامبر و مسلمانان حل شده بود؟
آیا مربوط به احکام و قوانین اسلامی بوده با اینکه مهمترین آنها تا آن زمان بیان شده بود؟ و آیا مربوط به مبارزه با اهل کتاب و یهود و نصاری بوده با اینکه میدانیم مساله اهل کتاب بعد از ماجرای"بنی النضیر"و بنی قریظه و بنی قینقاع و خیبر و فدک و نجران مشکلی برای مسلمانان محسوب نمیشد.
و آیا مربوط به منافقان بوده در حالی که میدانیم پس از فتح مکه و سیطره و نفوذ اسلام در سراسر جزیره عربستان منافقان از صحنه اجتماع طرد شدند،و نیروهای آنها در هم شکسته شد،و هر چه داشتند در باطن بود.
راستی چه مساله مهمی در این آخرین ماههای عمر پیامبر ص مطرح بوده که آیه فوق این چنین در باره آن تاکید میکند؟! این نیز جای تردید نیست که وحشت و نگرانی پیامبر ص برای شخص خود و جان خود نبوده بلکه برای کارشکنیها و مخالفتهای احتمالی منافقان بوده که نتیجه آن برای مسلمانان خطرات یا زیانهایی به بار میآورد.
آیا مسالهای جز تعیین جانشین برای پیامبر ص و سرنوشت آینده اسلام و مسلمین میتواند واجد این صفات بوده باشد.
اکنون به روایات مختلفی که در کتابهای متعدد اهل تسنن و شیعه در زمینه آیه فوق وارد شده باز میگردیم تا ببینیم از آنها در زمینه اثبات احتمال فوق چه استفاده میشود؟سپس اشکالات و ایرادهایی را که در زمینه این تفسیر از طرف جمعی از مفسران اهل تسنن اظهار شده است مورد بررسی قرار میدهیم:
گرچه متاسفانه پیشداوریها و تعصبهای مذهبی مانع از آن شده است که
حقایق مربوط به این آیه بدون پردهپوشی در اختیار همه مسلمین قرار گیرد،ولی در عین حال در کتابهای مختلفی که دانشمندان اهل تسنن،اعم از تفسیر و حدیث و تاریخ نوشتهاند،روایات زیادی دیده میشود که با صراحت میگوید:آیه فوق درباره علی ع نازل شده است.
این روایات را جمع زیادی از صحابه از جمله"زید بن ارقم"و"ابو سعید خدری"و"ابن عباس"و"جابر بن عبد اللّٰه انصاری"و"ابو هریره"و"براء بن عازب"و"حذیفه"و"عامر بن لیلی بن ضمره"و"ابن مسعود"نقل کردهاند و گفتهاند که آیه فوق درباره علی ع و داستان روز غدیر نازل گردید.
بعضی از احادیث فوق مانند حدیث زید بن ارقم به یک طریق.
و بعضی از احادیث مانند حدیث ابو سعید خدری به یازده طریق! و بعضی از این احادیث مانند حدیث ابن عباس نیز به یازده طریق! و بعضی دیگر مانند حدیث براء بن عازب به سه طریق نقل شده است.
دانشمندانی که به این احادیث در کتب خود تصریح کردهاند،عده کثیری هستند که به عنوان نمونه از جمعی از آنها نام میبریم:
حافظ ابو نعیم اصفهانی در کتاب ما نزل من القرآن فی علی(بنقل از خصائص صفحه 29).
و ابو الحسن واحدی نیشابوری در اسباب النزول صفحه 150.
و حافظ ابو سعید سجستانی در کتاب الولایه(بنقل از کتاب طرائف).
و ابن عساکر شافعی(بنا بنقل در المنثور جلد 2 صفحه 298) و فخر رازی در تفسیر کبیر خود جلد 3 صفحه 636.
و ابو اسحاق حموینی در فرائد السمطین.
و ابن صباغ مالکی در فصول المهمة صفحه 27.
و جلال الدین سیوطی در در المنثور جلد 2 صفحه 298.
و قاضی شوکانی در فتح القدیر جلد سوم صفحه 57.
و شهاب الدین آلوسی شافعی در روح المعانی جلد 6 صفحه 172.
و شیخ سلیمان قندوزی حنفی در ینابیع المودة صفحه 120.
و بدر الدین حنفی در عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری جلد 8 صفحه 584.
و شیخ محمد عبده مصری در تفسیر المنار جلد 6 صفحه 463.
و حافظ ابن مردویه(متوفای 416)(بنا به نقل سیوطی در در المنثور) و جمع کثیری دیگر این شان نزول را برای آیه فوق نقل کردهاند.
اشتباه نشود منظور این نیست که دانشمندان و مفسران فوق نزول این آیه را درباره علی ع پذیرفتهاند بلکه منظور این است که روایات مربوط به این مطلب را در کتب خود نقل کردهاند،اگر چه پس از نقل این روایت معروف آنها به خاطر ترس از شرائط خاص محیط خود،و یا به خاطر پیشداوریهای نادرستی که جلو قضاوت صحیح را در اینگونه مباحث میگیرد،از پذیرفتن آن خودداری کردهاند،بلکه گاهی کوشیدهاند تا آنجا که ممکن است آن را کم رنگ و کم اهمیت جلوه دهند،مثلا فخر رازی که تعصب او در مسائل خاص مذهبی معروف و مشهور است برای کم اهمیت دادن این شان نزول آن را دهمین احتمال آیه قرار داده و 9 احتمال دیگر که غالبا بسیار سست و واهی و بی ارزش است قبل از آن آورده است!.
از فخر رازی زیاد تعجب نمیکنیم،زیرا روش او در همه جا چنین است، تعجب از نویسندگان روشنفکری همچون سید قطب در تفسیر"فی ظلال"و محمد رشید رضا در تفسیر"المنار"داریم که یا اصلا سخنی از این شان نزول که انواع کتابها را پرکرده است به میان نیاوردهاند،یا بسیار کم اهمیت جلوه دادهاند به طوری که به هیچ وجه جلب توجه نکند،آیا محیط آنها اجازه بیان حقیقت را نمیداده و یا پوششهای فکری تعصبآمیز بیش از آن بوده است که برق روشنفکری در اعماق آن نفوذ کند و پردهها را کنار زند؟!نمیدانیم.
ولی جمعی دیگر نزول آیه را در مورد علی ع مسلم دانستهاند،اما در اینکه دلالت بر مساله ولایت و خلافت دارد تردید نمودهاند که اشکال و پاسخ آنها را بزودی بخواست خدا خواهیم شنید.
به هر حال همانطور که در بالا گفتیم روایاتی که در این زمینه در کتب معروف اهل تسنن-تا چه رسد به کتب شیعه-نقل شده،بیش از آن است که بتوان آنها را انکار کرد،و یا به سادگی از آن گذشت نمیدانیم چرا درباره شان نزول سایر آیات قرآن به یک یا دو حدیث قناعت میشود اما درباره شان نزول این آیه اینهمه روایت کافی نیست،آیا این آیه خصوصیتی دارد که در سایر آیات نیست؟و آیا برای اینهمه سختگیری در مورد این آیه دلیل منطقی میتوان یافت؟ موضوع دیگری که در اینجا یادآوری آن ضرورت دارد این است که روایاتی که در بالا ذکر کردیم تنها روایاتی بود که در زمینه نزول آیه درباره علی ع وارد شده است(یعنی روایاتی مربوط به شان نزول آیه بود)و گرنه روایاتی که درباره جریان غدیر خم و خطبه پیامبر ص و معرفی علی به عنوان وصی و ولی نقل شده به مراتب بیش از آن است،تا آنجا که نویسنده محقق علامه امینی در"الغدیر"حدیث غدیر را از 110 نفر از صحابه و یاران پیامبر ص و با اسناد و مدارک و از 84 نفر از تابعین و از 360 دانشمند و کتاب معروف اسلامی نقل کرده است که نشان میدهد حدیث مزبور یکی از قطعیترین روایات متواتر است و اگر کسی در تواتر این روایت شک و تردید کند.باید گفت که او هیچ روایت متواتری را نمیتواند بپذیرد.
چون بحث درباره همه روایاتی که در"شان نزول آیه"وارد شده و همچنین درباره تمام روایاتی که در مورد حدیث غدیر نقل شده نیاز به نوشتن کتاب قطوری دارد و ما را از طرز نوشتن تفسیر خارج میسازد بهمین اندازه قناعت کرده،و کسانی را که میخواهند مطالعه بیشتری در این زمینه کنند به کتابهای"الدر المنثور"
سیوطی و"الغدیر"علامه امینی و"احقاق الحق"قاضی نور اللّٰه شوشتری و "المراجعات"شرف الدین و"دلائل الصدق"محمد حسن مظفر ارجاع میدهیم.
در روایات فراوانی که در این زمینه نقل شده در عین اینکه همه یک حادثه را تعقیب میکند، تعبیرات گوناگونی وجود دارد،بعضی از روایات بسیار مفصل و طولانی و بعضی مختصر و فشرده است،بعضی از روایات گوشهای از حادثه را نقل میکند و بعضی گوشه دیگر را ولی از مجموع این روایات و همچنین تواریخ اسلامی و ملاحظه قرائن و شرائط و محیط و محل چنین استفاده میشود که:
در آخرین سال عمر پیامبر مراسم حجة الوداع،با شکوه هر چه تمامتر در حضور پیامبر ص به پایان رسید،قلبها در هالهای از روحانیت فرو رفته بود، و لذت معنوی این عبادت بزرگ هنوز در ذائقه جانها انعکاس داشت.
یاران پیامبر ص که عدد آنها فوق العاده زیاد بود،از خوشحالی درک این فیض و سعادت بزرگ در پوست نمیگنجیدند (1).
نه تنها مردم به مدینه در این سفر،پیامبر ص را همراهی میکردند بلکه مسلمانان نقاط مختلف جزیره عربستان نیز برای کسب یک افتخار تاریخی بزرگ به همراه پیامبر ص بودند.
آفتاب حجاز آتش بر کوهها و درهها میپاشید،اما شیرینی این سفر روحانی بینظیر،همه چیز را آسان میکرد،ظهر نزدیک شده بود،کم کم سرزمین جحفه
1) 1) تعداد همراهان پیامبر ص را بعضی 90 هزار و بعضی 114 هزار و بعضی 120 هزار و بعضی 124 هزار نوشتهاند.
و سپس بیابانهای خشک و سوزان"غدیر خم"از دور نمایان میشد.
اینجا در حقیقت چهارراهی است که مردم سرزمین حجاز را از هم جدا میکند،راهی به سوی مدینه در شمال،و راهی به سوی عراق در شرق،و راهی به سوی غرب و سرزمین مصر و راهی به سوی سرزمین یمن در جنوب پیش میرود و در همین جا باید آخرین خاطره و مهمترین فصل این سفر بزرگ انجام پذیرد، و مسلمانان با دریافت آخرین دستور که در حقیقت نقطه پایانی در ماموریتهای موفقیت آمیز پیامبر ص بود از هم جدا شوند.
روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود،و درست هشت روز از عید قربان میگذشت،ناگهان دستور توقف از طرف پیامبر ص به همراهان داده شد، مسلمانان با صدای بلند،آنهایی را که در پیشاپیش قافله در حرکت بودند به بازگشت دعوت کردند،و مهلت دادند تا عقب افتادگان نیز برسند،خورشید از خط نصف النهار گذشت،مؤذن پیامبر ص با صدای اللّٰه اکبر مردم را به نماز ظهر دعوت کرد،مردم به سرعت آماده نماز میشدند،اما هوا بقدری داغ بود که بعضی مجبور بودند،قسمتی از عبای خود را به زیر پا و طرف دیگر آن را به روی سر بیفکنند،در غیر این صورت ریگهای داغ بیابان و اشعه آفتاب،پا و سر آنها را ناراحت میکرد.
نه سایبانی در صحرا به چشم میخورد و نه سبزه و گیاه و درختی،جز تعدادی درخت لخت و عریان بیابانی که با گرما،با سرسختی مبارزه میکردند.
جمعی به همین چند درخت پناه برده بودند،پارچهای بر یکی از این درختان برهنه افکندند و سایبانی برای پیامبر ص ترتیب دادند،ولی بادهای داغ به زیر این سایبان میخزید و گرمای سوزان آفتاب را در زیر آن پخش میکرد.
نماز ظهر تمام شد.
مسلمانان تصمیم داشتند فورا به خیمههای کوچکی که با خود حمل میکردند
پناهنده شوند،ولی پیامبر ص به آنها اطلاع داد که همه باید برای شنیدن یک پیام تازه الهی که در ضمن خطبه مفصلی بیان میشد خود را آماده کنند.کسانی که از پیامبر ص فاصله داشتند قیافه ملکوتی او را در لابلای جمعیت نمیتوانستند مشاهده کنند.
لذا منبری از جهاز شتران ترتیب داده شد و پیامبر ص بر فراز آن قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگار بجا آورد و خود را به خدا سپرد،سپس مردم را مخاطب ساخت و چنین فرمود:
من به همین زودی دعوت خدا را اجابت کرده،از میان شما میروم.
من مسئولم شما هم مسئولید.
شما درباره من چگونه شهادت میدهید؟ مردم صدا بلند کردند و گفتند:نشهد انک قد بلغت و نصحت و جهدت فجزاک اللّٰه خیرا:"ما گواهی میدهیم تو وظیفه رسالت را ابلاغ کردی و شرط خیر خواهی را انجام دادی و آخرین تلاش و کوشش را در راه هدایت ما نمودی، خداوند ترا جزای خیر دهد".
سپس فرمود:"آیا شما گواهی به یگانگی خدا و رسالت من و حقانیت روز رستاخیز و برانگیخته شدن مردگان در آن روز نمیدهید"؟!همه گفتند:"آری، گواهی میدهیم"فرمود:"خداوندا گواه باش"!...
بار دیگر فرمود:ای مردم!آیا صدای مرا میشنوید؟...گفتند:آری و به دنبال آن،سکوت سراسر بیابان را فرا گرفت و جز صدای زمزمه باد چیزی شنیده نمیشد.پیامبر ص فرمود:...اکنون بنگرید با این دو چیز گرانمایه و گرانقدر که در میان شما به یادگار میگذارم چه خواهید کرد؟ یکی از میان جمعیت صدا زد،کدام دو چیز گرانمایه یا رسول اللّٰه؟!.
پیامبر ص بلافاصله گفت:اول ثقل اکبر،کتاب خدا است که یک سوی
آن به دست پروردگار و سوی دیگرش در دست شما است،دست از دامن آن برندارید تا گمراه نشوید،و اما دومین یادگار گرانقدر من خاندان منند و خداوند لطیف خبیر به من خبر داده که این دو هرگز از هم جدا نشوند،تا در بهشت به من بپیوندند، از این دو پیشی نگیرید که هلاک میشوید و عقب نیفتید که باز هلاک خواهید شد.
ناگهان مردم دیدند پیامبر ص به اطراف خود نگاه کرد گویا کسی را جستجو میکند و همین که چشمش به علی ع افتاد،خم شد و دست او را گرفت و بلند کرد،آن چنان که سفیدی زیر بغل هر دو نمایان شد و همه مردم او را دیدند و شناختند که او همان افسر شکستناپذیر اسلام است،در اینجا صدای پیامبر ص رساتر و بلندتر شد و فرمود:
ایها الناس من اولی الناس بالمؤمنین من انفسهم :"چه کسی از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟!".
گفتند:خدا و پیامبر ص داناترند،پیامبر ص گفت:خدا،مولی و رهبر من است،و من مولی و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدم)سپس فرمود:
فمن کنت مولاه فعلی مولاه :
"هر کس من مولا و رهبر او هستم،علی،مولا و رهبر او است"-و این سخن را سه بار و به گفته بعضی از راویان حدیث،چهار بار تکرار کرد و به دنبال آن سر به سوی آسمان برداشت و عرض کرد:
اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادر الحق معه حیث دار :
"خداوندا!دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار،محبوب بدار آن کس که او را محبوب دارد،و مبغوض بدار آن کس که او را مبغوض دارد، یارانش را یاری کن،و آنها را که ترک یاریش کنند،از یاری خویش محروم ساز، و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مکن".
سپس فرمود:
الا فلیبلغ الشاهد الغائب :"آگاه باشید،همه حاضران
وظیفه دارند این خبر را به غائبان برسانند".
خطبه پیامبر ص بپایان رسید،عرق از سر و روی پیامبر ص و علی ع و مردم فرو میریخت،و هنوز صفوف جمعیت از هم متفرق نشده بود که امین وحی خدا نازل شد و این آیه را بر پیامبر ص خواند: اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی ...:"امروز آئین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم،پیامبر ص فرمود:
اللّٰه اکبر،اللّٰه اکبر علی اکمال الدین و اتمام النعمة و رضی الرب برسالتی و الولایة لعلی من بعدی :
"خداوند بزرگ است،همان خدایی که آئین خود را کامل و نعمت خود را بر ما تمام کرد،و از نبوت و رسالت من و ولایت علی ع پس از من راضی و خشنود گشت".
در این هنگام شور و غوغایی در میان مردم افتاد و علی ع را به این موقعیت تبریک میگفتند و از افراد سرشناسی که به او تبریک گفتند،ابو بکر و عمر بودند، که این جمله را در حضور جمعیت بر زبان جاری ساختند:
بخ بخ لک یا بن ابی طالب اصبحت و امسیت مولای و مولا کل مؤمن و مؤمنه:
"آفرین بر تو باد،آفرین بر تو باد،ای فرزند ابو طالب!تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ایمان شدی".
در این هنگام ابن عباس گفت:"به خدا این پیمان در گردن همه خواهد ماند".
و حسان بن ثابت شاعر معروف،از پیامبر ص اجازه خواست که به این مناسبت اشعاری بسراید،سپس اشعار معروف خود را چنین آغاز کرد: ینادیهم یوم الغدیر نبیهم بخم و اسمع بالرسول منادیا فقال فمن مولاکم و نبیکم؟ فقال له قم یا علی فاننی رضیتک من بعدی اماما و هادیا فمن کنت مولاه فهذا ولیه فکونوا له اتباع صدق موالیا هناک دعا اللهم وال ولیه و کن للذی عادا علیا معادیا 1یعنی:"پیامبر آنها در روز غدیر در سرزمین خم به آنها ندا داد،و چه ندا دهنده گرانقدری"!.
و حسان بن ثابت شاعر معروف،از پیامبر ص اجازه خواست که به این مناسبت اشعاری بسراید،سپس اشعار معروف خود را چنین آغاز کرد: ینادیهم یوم الغدیر نبیهم بخم و اسمع بالرسول منادیا فقال فمن مولاکم و نبیکم؟ فقال له قم یا علی فاننی رضیتک من بعدی اماما و هادیا فمن کنت مولاه فهذا ولیه فکونوا له اتباع صدق موالیا هناک دعا اللهم وال ولیه و کن للذی عادا علیا معادیا (1)یعنی:"پیامبر آنها در روز غدیر در سرزمین خم به آنها ندا داد،و چه ندا دهنده گرانقدری"!.
"فرمود:"مولای شما و پیامبر شما کیست؟و آنها بدون چشمپوشی و اغماض صریحا پاسخ گفتند":
"خدای تو مولای ما است و تو پیامبر مایی و ما از پذیرش ولایت تو سرپیچی نخواهیم کرد".
"پیامبر ص به علی ع گفت:برخیز زیرا من ترا بعد از خودم امام و رهبر انتخاب کردم".
و سپس فرمود:"هر کس من مولا و رهبر اویم این مرد مولا و رهبر او است پس شما همه از سر صدق و راستی از او پیروی کنید".
"در این هنگام،پیامبر ص عرض کرد:بارالها!دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار"...
این بود خلاصهای از حدیث معروف غدیر که در کتب دانشمندان اهل تسنن و شیعه آمده است.
1) 1) این اشعار را جمعی از بزرگان دانشمندان اهل تسنن نقل کردهاند،که از میان آنها:حافظ"ابو نعیم"اصفهانی،و حافظ"ابو سعید سجستانی"و"خوارزمی مالکی" و حافظ"ابو عبد اللّٰه مرزبانی"و"گنجی شافعی"و جلال الدین"سیوطی"و"سبط بن جوزی"و"صدر الدین حموی"را میتوان نام برد.
شک نیست اگر این آیه در غیر مورد خلافت علی ع بود- همانطور که گفتیم-به کمتر از این مقدار از روایات و قرائن موجود در خود آیه قناعت میشد،همانطور که مفسران بزرگ اسلامی در تفسیر سایر آیات قرآن گاهی به یک دهم مدارک موجود در این آیه و یا کمتر قناعت کردهاند،ولی متاسفانه حجاب تعصب در اینجا مانع از قبول بسیاری از واقعیات شده است.
کسانی که پرچم مخالفت در برابر تفسیر این آیه و روایات متعددی که در شان نزول آن و روایات ما فوق تواتری که درباره اصل حادثه غدیر وارد شده برافراشتهاند،دو دستهاند:
آنهایی که از آغاز با روح عناد و لجاجت و حتی با هتک و توهین و بدگویی و دشنام به شیعه،وارد این بحث شدهاند و دسته دیگری که روح تحقیق و بررسی حقیقت را تا حدودی در خود حفظ کرده و به صورت استدلالی مساله را تعقیب کردهاند،و به همین دلیل به قسمتی از حقایق اعتراف کرده ولی به دنبال ذکر پارهای از اشکالات که شاید نتیجه شرائط خاص محیط فکریشان بوده است،از آیه و روایات مربوط به آن گذشتهاند.
نمونه بارز دسته اول ابن تیمیه در کتاب منهاج السنه است که درست مانند کسی است که در روز روشن چشم خود را بر هم گذارد و انگشتها را محکم در گوش کند و فریاد بزند خورشید کجا است؟نه حاضر است گوشه چشم را بگشاید و کمی از حقایق را ببیند و نه انگشت از گوش بردارد و کمی از غوغای محدثان و مفسران اسلامی را بشنود پی در پی دشنام میدهد و هتاکی میکند،عذر این افراد جهل و بیخبری و تعصبهای آمیخته با لجاجت و خشونت آنها است که تا
انکار بدیهیات و مسائل واضحی که هر کس آن را درک میکند پیش میرود، لذا ما هرگز زحمت نقل سخنان آنها را بخود و زحمت شنیدن پاسخ آن را به خوانندگان نمیدهیم،کسی که در برابر اینهمه دانشمندان و مفسران بزرگ اسلامی که اکثریت آنها از علمای اهل تسنند و به نزول آیه در شان علی ع تصریح کردهاند،با کمال وقاحت میگوید:"احدی از دانشمندان در کتاب خود چنین چیزی را نقل نکرده"!در مقابل او چه میتوانیم بگوئیم و سخن او چه ارزشی دارد که روی آن بحث کنیم.
جالب اینکه"ابن تیمیه"برای تبرئه خود در برابر کتابهای معتبر فراوانی که به نزول آیه درباره علی ع تصریح میکند،با این جمله مضحک که "احدی از دانشمندانی که میدانند چه میگویند،این آیه را در شان علی ع نمیداند"!اکتفاء کرده است.
گویا تنها دانشمندانی"میفهمند چه میگویند"که با تمایلات افراطی عناد آلود و لجوجانه ابن تیمیه هم صدا باشند و گر نه هر کس همصدا نشد،دانشمندی است که نمیفهمد چه میگوید!این منطق کسی است که خود خواهی و لجاج بر فکر او سایه شوم افکنده است...از این دسته بگذریم.
ولی از میان ایراداتی که دسته دوم ذکر کردهاند چند موضوع قابل بحث است که ذیلا از نظر میگذرانیم:
مهمترین ایرادی که در مورد روایت غدیر میشود،این است که"مولی" از جمله به معنی دوست و یار و یاور آمده است،و معلوم نیست در اینجا به این معنی نباشد.
پاسخ این سخن،پیچیده نیست،زیرا هر ناظر بیطرفی میداند تذکر و یادآوری دوستی علی ع نیاز به اینهمه مقدمات و تشکیلات و خطبهخوانی در وسط بیابان خشک و سوزان و متوقف ساختن جمعیت و گرفتن اعترافهای پی در پی از جمعیت،ندارد،دوستی مسلمانان با یکدیگر یکی از بدیهیترین مسائل اسلامی است که از آغاز اسلام وجود داشته است.
و آن گهی این مطلبی نبود که پیغمبر ص تا آن زمان آن را تبلیغ نکرده باشد،بارها آن را تبلیغ کرده بود.
چیزی نبود که از ابراز آن وحشت داشته باشد تا خدا به او دلداری تامین دهد.
مسالهای نبود که خداوند با این لحن که"اگر ابلاغ آن را نکنی تبلیغ رسالت نکردهای"با پیامبرش سخن بگوید.
همه اینها گواهی میدهد،مساله ما فوق یک دوستی ساده و عادی بوده که جزء الفبای اخوت اسلامی از روز اول اسلام محسوب میشده است.
به علاوه اگر منظور بیان یک دوستی ساده بود،چرا پیامبر ص قبلا از مردم اقرار میگیرد
ا لست اولی بکم من انفسکم :"آیا من نسبت به شما از خود شما سزاوارتر و صاحب اختیارتر نیستم؟" (1)آیا این جمله هیچ تناسبی با بیان یک دوستی ساده دارد؟ و نیز یک دوستی ساده جای این نداشت که مردم حتی شخص عمر به علی ع با این جمله اصبحت مولای و مولا کل مؤمن و مؤمنه:"ای علی تو مولای من و مولای هر مرد و زن مسلمان شدی"تبریک و تهنیت بگویند و آن را یک موفقیت تازه بشمرند (2).
1) 1) این جمله در روایات متعددی وارد شده است.
2) 2) این قسمت از حدیث را که به حدیث"تهنیت"معروف شده است بسیاری از علمای بزرگ حدیث و تفسیر و تاریخ از دانشمندان اهل تسنن به طرق متعدد از جمعی از صحابه مانند ابن عباس و ابو هریره و براء بن عازب و زید بن ارقم نقل کردهاند و مرحوم علامه امینی در جلد اول الغدیر این حدیث را از شصت دانشمند اهل سنت نقل کرده است!
مگر علی ع تا آن روز به عنوان یک مسلمان عادی که دوستیش بر همه لازم است شناخته نشده بود،مگر دوستی مسلمانان با یکدیگر چیز تازهای بود که نیاز به تبریک داشته باشد آن هم در سال آخر عمر پیامبر ص.
به علاوه رابطهای میان حدیث ثقلین و تعبیرات آمیخته با وداع"پیامبر" ص با مساله دوستی علی ع میتواند وجود داشته باشد،دوستی ساده علی ع با مؤمنان ایجاب نمیکند که پیامبر ص او را در ردیف قرآن قرار دهد (1).
آیا هر ناظر بیطرفی از این تعبیر نمیفهمد که در اینجا مساله رهبری مطرح است،زیرا قرآن بعد از رحلت پیامبر ص نخستین رهبر مسلمانان و بنا بر این اهل بیت ع دومین رهبر بودهاند.
گاهی گفته میشود آیات قبل و بعد درباره اهل کتاب و خلافکاریهای آنها است،مخصوصا نویسنده تفسیر"المنار"در جلد 6 صفحه 466 روی این مساله،پا فشاری زیادی کرده است.
ولی همانطور که در تفسیر خود آیه گفتیم این موضوع اهمیت ندارد،زیرا
1) 1) حدیث ثقلین از احادیث متواتری است که در بسیاری از کتب اهل تسنن از جمعی از صحابه مانند ابو سعید خدری،زید بن ارقم،زید بن ثابت،ابو هریره،حذیفة بن اسید، جابر بن عبد اللّٰه انصاری،عبد اللّٰه بن حنطب،عبد بن حمید،جبیر بن مطعم،ضمره اسلمی ابو ذر غفاری،ابو رافع و ام سلمه از پیامبر اکرم ص نقل کردهاند.
اولا لحن آیه و تفاوت آن با آیات قبل و بعد،کاملا نشان میدهد که موضوع سخن در این آیه،موضوعی است که با آیات قبل و بعد تفاوت دارد و ثانیا همانطور که بارها گفتهایم،قرآن یک کتاب کلاسیک نیست که مطالب آن در فصول و ابواب معینی دستهبندی شده باشد،بلکه طبق نیازها و حوادث مختلف و رویدادها نازل گردیده است،لذا مشاهده میکنیم قرآن در حالی که درباره یکی از غزوات بحث میکند فی المثل یک حکم فرعی را به میان میآورد،و در حالی که درباره یهود و نصاری سخن میگوید،روی سخن را به مسلمانان کرده و یکی از دستورهای اسلامی را برای آنها بازگو میکند(برای توضیح بیشتر مجددا به بحثی که در آغاز تفسیر آیه داشتیم مراجعه فرمائید).
عجیب اینکه بعضی از متعصبان اسرار دارند که بگویند این آیه در آغاز بعثت نازل شده است،با اینکه سوره مائده در اواخر عمر پیامبر ص نازل شده و اگر بگویند:این یک آیه در مکه در آغاز بعثت نازل شده و سپس به تناسب در لابلای آیات این سوره قرار داده شده میگوئیم:این درست ضد آن است که شما آن را میجوئید و میطلبید،زیرا میدانیم که پیامبر ص در آغاز بعثت نه مبارزه با یهود داشت و نه با نصاری،بنا بر این پیوند این آیه و آیات قبل و بعد بریده خواهد شد(دقت کنید) اینها همه نشان میدهد که این آیه در معرض وزش طوفان تعصب قرار گرفته و به همین دلیل احتمالاتی در آن مطرح میشود که در آیات مشابه آن به هیچوجه از آن سخنی نیست،هر یک میکوشد با بهانه و یا دستاویز بیاساسی آن را از مسیرش منحرف سازد!
بعضی میگویند:چگونه میتوانیم این حدیث را بپذیریم،در حالی که بخاری و مسلم آن را در دو کتاب خود نقل نکردهاند.
این ایراد نیز از عجائب است زیرا اولا بسیار است احادیث معتبری که
دانشمندان اهل تسنن آنها را پذیرفتهاند و در صحیح بخاری و مسلم نیست و این نخستین حدیثی نیست که این وضع را بخود گرفته،ثانیا مگر کتاب معتبر نزد آنها منحصر به این دو کتاب است،با اینکه در سایر منابع مورد اعتماد آنها حتی بعضی از صحاح سته(شش کتاب معروف و مورد اعتماد اهل سنت)مانند"سنن ابن ماجه" (1)و"مسند احمد حنبل" (2)این حدیث آمده است و دانشمندانی مانند "حاکم"و"ذهبی"و"ابن حجر"با تمام شهرت و تعصبی که دارند به صحیح بودن بسیاری از طرق این حدیث،اعتراف کردهاند،بنا بر این هیچ بعید نیست بخاری و مسلم در آن جو خاص و خفقانآلود محیط خود نتوانسته و یا نخواستهاند چیزی را که بر خلاف مذاق زمامداران وقتشان بوده است،صریحا در کتاب خود بیاورند.
بعضی میگویند:اگر حدیث غدیر با این عظمت وجود داشت،چرا خود علی ع و اهل بیت او و یاران و علاقمندانش در موارد لزوم به آن استدلال نکردند؟! آیا بهتر نبود که آنها به چنین مدرک مهمی برای اثبات حقانیت علی ع استناد بجویند؟ این ایراد نیز از عدم احاطه به کتب اسلامی،اعم از حدیث و تاریخ و تفسیر، سرچشمه گرفته است،زیرا در کتب دانشمندان اهل تسنن موارد زیادی نقل شده که خود علی ع و یا ائمه اهل بیت ع و یا علاقمندان به این مکتب با حدیث غدیر استدلال کردهاند:
از جمله خود علی ع در روز شوری طبق نقل خطیب خوارزمی حنفی در
مناقب از"عامر بن واصله"چنین نقل میکند:در روز شوری با علی ع در آن خانه بودم و شنیدم که با اعضای شوری چنین میگفت:دلیل محکمی برای شما اقامه میکنم که عرب و عجم توانایی تغییر آن را نداشته باشند:شما را بخدا سوگند آیا در میان شما کسی هست که قبل از من خدا را به یگانگی خوانده باشد(و سپس مفاخر معنوی خاندان رسالت را برشمرد تا رسید به اینجا)شما را بخدا سوگند آیا در میان شما احدی جز من هست که پیامبر ص در حق او گفته باشد.
من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و انصر من نصره لیبلغ الشاهد الغائب همه گفتند:نه (1)این روایت را"حموینی"در"فرائد السمطین"در باب 58 و همچنین"ابن حاتم" در"دار النظیم"و"دارقطنی"و"ابن عقده"و"ابن ابی الحدید"در شرح نهج البلاغه نقل کردهاند.
و نیز میخوانیم که علی ع بنا به نقل فرائد السمطین در باب 58 در ایام عثمان در مسجد در حضور جمعیت به جریان غدیر استدلال کرد،و همچنین در کوفه در برابر کسانی که نص بر خلافت بلافصل او را از پیامبر ص انکار میکردند صریحا به این روایت استدلال کرد.
این حدیث را طبق نقل الغدیر چهار نفر از صحابه،و چهارده نفر از تابعین طبق نقل منابع معروف اهل تسنن روایت کردهاند.
و نیز در روز جنگ"جمل"طبق نقل"حاکم"در کتاب مستدرک جلد سوم صفحه 371 در برابر طلحه با آن استدلال فرمود.
و نیز در روز جنگ"صفین"طبق نقل"سلیم بن قیس هلالی"علی ع در لشگرگاه خود در برابر جمعی از مهاجرین و انصار و مردمی که از اطراف گرد آمده بودند،به این حدیث استدلال کرد،و دوازده نفر از بدریین(کسانی که
1) 1) مناقب صفحه 217.
جنگ بدر را در خدمت پیغمبر ص درک کرده بودند)برخاستند و گواهی دادند که این حدیث را از پیامبر ص شنیدهاند! بعد از علی ع بانوی اسلام فاطمه زهرا س و امام حسن و امام حسین و عبد اللّٰه بن جعفر و عمار یاسر و قیس بن سعد و عمر بن عبد العزیز و مامون خلیفه عباسی به آن استناد جستند و حتی"عمرو بن عاص"در نامهای که به معاویه نوشت برای اینکه به او اثبات کند بخوبی از حقایق مربوط به موقعیت علی ع و وضع معاویه آگاه است صریحا مساله غدیر را یادآوری کرده و خطیب خوارزمی حنفی در کتاب مناقب صفحه 124 آن را نقل کرده است(کسانی که مایل به توضیحات بیشتر و آگاهی از منابع مختلف این روایات در زمینه استدلال علی ع و اهل بیت و جمعی از صحابه و غیر صحابه به حدیث غدیر هستند میتوانند به کتاب الغدیر جلد اول صفحات 159 تا 213 مراجعه کنند،مرحوم علامه امینی استدلال به این حدیث را از"22 تن"از صحابه و غیر صحابه در موارد مختلف نقل کرده است).
میگویند:اگر این آیه مربوط به نصب علی ع به خلافت و ولایت و داستان غدیر خم است پس این جمله آخر که میگوید: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکٰافِرِینَ :"خداوند قوم کافر را هدایت نمیکند"چه ارتباطی با این مساله میتواند داشته باشد؟ برای پاسخ به این ایراد کافی است بدانیم که کفر در لغت و همچنین در لسان قرآن به معنی انکار و مخالفت و ترک است،گاهی به انکار خدا و یا نبوت پیامبر ص اطلاق میشود و گاهی به انکار و یا مخالفت در برابر دستورات دیگر،در سوره آل عمران آیه 97 در مورد حج میخوانیم: وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعٰالَمِینَ :
"کسانی که دستور حج را زیر پا بگذارند و با آن مخالفت نمایند به خدا زیانی نمیرسانند خداوند از همه جهانیان بینیاز است"و در سوره بقره آیه 102 درباره
ساحران و آنها که آلوده به سحر شدند اطلاق کلمه کفر شده است( وَ مٰا یُعَلِّمٰانِ مِنْ أَحَدٍ حَتّٰی یَقُولاٰ إِنَّمٰا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاٰ تَکْفُرْ )و نیز در آیه 22 سوره ابراهیم میبینیم که شیطان در برابر کسانی که از او پیروی و اطاعت کردند در روز رستاخیز صریحا اظهار تنفر کرده و به آنها میگوید:شما در اطاعت اوامر الهی مرا شریک او ساختید و من امروز نسبت به این کار شما کفر میورزم( إِنِّی کَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ )بنا بر این اطلاق"کفر"بر مخالفان مساله ولایت و رهبری جای تعجب نیست.
بهانه دیگری که برای سرباز زدن از این حدیث متواتر و همچنین آیه مورد بحث ذکر کردهاند این است که اگر پیامبر ص علی ع را در غدیر خم به ولایت و رهبری و خلافت نصب کرده باشد،لازمهاش وجود دو رهبر و دو پیشوا در زمان واحد خواهد بود! ولی توجه به شرائط و اوضاع خاص زمان نزول آیه و ورود حدیث و همچنین قرائنی که در گفتار پیامبر ص وجود دارد این بهانه را به کلی برطرف میکند، زیرا میدانیم که این جریان در ماههای آخر عمر پیامبر ص واقع شد،در حالی که او آخرین دستورات را به مردم ابلاغ میکرد به خصوص اینکه صریحا فرمود:
من بزودی از میان شما میروم و دو چیز گرانمایه را در میان شما میگذارم.
کسی که این سخن را میگوید پیدا است در صدد تعیین جانشین خویش است و برای آینده برنامهریزی میکند نه برای زمان حاضر،بنا بر این روشن است که منظورش وجود دو رهبر و دو پیشوا در زمان واحد نیست.
موضوع جالب توجه اینکه در حالی که بعضی از دانشمندان اهل تسنن این ایراد را مطرح میکنند بعضی دیگر ایرادی درست در نقطه مقابل آن مطرح کردهاند و آن اینکه پیامبر ص ولایت و خلافت علی ع را تعیین کرد ولی
تاریخ آن را روشن نساخت چه مانعی دارد که این ولایت و خلافت بعد از سه خلیفه دیگر باشد؟! راستی حیرتآور است،بعضی از این طرف بام میافتند و بعضی از آن طرف، و تعصبها مانع میشود که روی متن قضیه تکیه کنند،باید کسی از آنها سؤال کند که اگر پیامبر ص میخواست چهارمین خلیفه خود را تعیین کند و در فکر آینده مسلمانان بود پس چرا خلیفه اول و دوم و سوم خود را که مقدم بر او بودند و تعیین آن لازمتر بود در مراسم غدیر بیان نکرد؟! بار دیگر گفته سابق خود را تکرار میکنیم و این بحث را پایان میدهیم که اگر نظرهای خاصی در کار نبود این همه اشکالتراشی در زمینه این آیه و این حدیث نمیشد،همانطور که در موارد دیگر نشده است.
قُلْ یٰا أَهْلَ اَلْکِتٰابِ لَسْتُمْ عَلیٰ شَیْءٍ حَتّٰی تُقِیمُوا اَلتَّوْرٰاةَ وَ اَلْإِنْجِیلَ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ وَ لَیَزِیدَنَّ کَثِیراً مِنْهُمْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ طُغْیٰاناً وَ کُفْراً فَلاٰ تَأْسَ عَلَی اَلْقَوْمِ اَلْکٰافِرِینَ (68) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ اَلَّذِینَ هٰادُوا وَ اَلصّٰابِئُونَ وَ اَلنَّصٰاریٰ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (69)
68-ای اهل کتاب!شما هیچ موقعیتی ندارید مگر اینکه تورات و انجیل و آنچه بر شما از طرف پروردگارتان نازل شده است بر پا دارید ولی آنچه بر تو از سوی پروردگارت نازل شده(نه تنها مایه بیداری آنها نمیگردد بلکه)بر طغیان و کفر بسیاری از آنها میافزاید بنا بر این از این قوم کافر(و مخالفت آنها)غمگین مباش.
69-آنها که ایمان آوردهاند و یهودیان و صابئان و مسیحیان هر گاه ایمان به خداوند یگانه و روز جزا بیاورند و عمل صالح انجام دهند نه ترسی بر آنها است و نه غمگین خواهند شد.
در تفسیر"مجمع البیان"و تفسیر"قرطبی"از ابن عباس چنین نقل شده که جمعی از یهود خدمت پیامبر ص آمدند،نخست پرسیدند آیا تو اقرار نداری که تورات از طرف خدا است؟ پیغمبر ص جواب مثبت داد.
آنها گفتند:ما هم تورات را قبول داریم،ولی به غیر آن ایمان نداریم(در
حقیقت تورات قدر مشترک میان ما و شما است اما قرآن کتابی است که تنها شما به آن عقیده دارید پس چه بهتر که تورات را بپذیریم و غیر آن را نفی کنیم!) آیه نخست نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
همانطور که در تفسیر آیات این سوره تا کنون خواندهایم،قسمت قابل ملاحظهای از آن پیرامون کارشکنیها،گفتگوها،سؤالها و ایرادهای اهل کتاب (یهود و نصاری)بود،این آیه نیز به گوشه دیگری از این مباحث اشاره میکند، و به منطق سست آنها که میخواستند تورات را به عنوان یک کتاب مورد اتفاق میان مسلمانان و یهود بپذیرند و قرآن را به عنوان یک کتاب مورد اختلاف کنار بگذارند، پاسخ میگوید.
به این ترتیب آنها را مخاطب ساخته و میگوید:"ای اهل کتاب شما هیچ موقعیتی نخواهید داشت مگر آن زمانی که تورات و انجیل و تمام کتب آسمانی را که بر شما نازل شده بدون تبعیض و تفاوت بر پا دارید"( قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لَسْتُمْ عَلیٰ شَیْءٍ حَتّٰی تُقِیمُوا التَّوْرٰاةَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ ).
زیرا همانطور که گفتیم این کتابها همه از یک مبدء صادر شده و اصول اساسی آنها یکی است،اگر چه آخرین کتاب آسمانی،کاملترین و جامعترین آنها است و بهمین دلیل لازم العمل است به علاوه در کتب پیشین بشارتهای متعددی درباره آخرین کتاب یعنی قرآن آمده است،آنها مدعیند تورات و انجیل را قبول دارند، اگر در این ادعا صادق هستند باید این بشارتها را نیز بپذیرند،و هنگامی که آن نشانهها را در قرآن یافتند،در برابر آن سر تعظیم فرود آورند.
آیه فوق میگوید:ادعا کافی نیست باید عملا این کتابهای آسمانی را بر پا
دارید به علاوه کتاب"ما"و"شما"مطرح نیست،آنچه مطرح است کتابهای آسمانی است و آنچه از ناحیه خدا آمده،پس چگونه میتوانید با این منطق سست، آخرین کتاب را نادیده بگیرید.
ولی قرآن بار دیگر اشاره به وضع اکثریت آنها کرده،میگوید:"بسیاری از آنها نه تنها از این آیات پند نمیگیرند و هدایت نمیشوند بلکه به خاطر روح لجاجت بر طغیان و کفرشان افزوده میشود"( وَ لَیَزِیدَنَّ کَثِیراً مِنْهُمْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ طُغْیٰاناً وَ کُفْراً ) و این چنین است،تاثیر معکوس آیات حق و سخنان موزون در افکار بیمار و قلوب مملو از لجاج! و در پایان آیه پیامبر خود را در برابر سرسختی این اکثریت منحرف دلداری میدهد و میگوید:"از مخالفتهای این جمعیت کافر غمگین مباش"زیرا زیان آن متوجه خود آنها خواهد شد و به تو ضرری نمیرساند( فَلاٰ تَأْسَ عَلَی الْقَوْمِ الْکٰافِرِینَ ) (1).
بدیهی است محتویات این آیه اختصاص به قوم یهود ندارد،مسلمانان نیز اگر تنها به ادعای اسلام قناعت کنند،و اصول تعلیمات انبیاء و مخصوصا کتاب آسمانی خود را بر پا ندارند،هیچگونه موقعیت و ارزشی نه در پیشگاه خدا،و نه در زندگی فردی و اجتماعی نخواهند داشت،و همیشه زبون و زیر دست و شکستخورده خواهند بود. در آیه بعد مجددا این حقیقت را مورد تاکید قرار داده،میگوید:"تمام اقوام و ملتها و پیروان همه مذاهب بدون استثناء اعم از مسلمانان و یهودیان و صابئان (2)
و مسیحیان در صورتی اهل نجات خواهند بود،و از آینده خود وحشتی و از گذشته غمی نخواهند داشت که ایمان به خدا و روز جزا داشته باشند و عمل صالح انجام دهند" ( إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هٰادُوا وَ الصّٰابِئُونَ وَ النَّصٰاریٰ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ).
این آیه در واقع پاسخ دندانشکنی است به کسانی که نجات را در پناه ملیت خاصی میدانند و میل دارند میان دستورات انبیاء تبعیض قائل شوند،و دعوتهای مذهبی را با تعصب قومی بیامیزند،آیه میگوید:راه نجات منحصرا در کنار گذاشتن اینگونه سخنان است.
همانطور که در ذیل آیه 62 سوره بقره که مضمون آن با آیه فوق تقریبا یکی است یادآور شدیم،بعضی از افراد با یک بیان سفسطه آمیز خواستهاند آیه فوق را دلیل بر مسلک"صلح کل"بگیرند،و تمام پیروان مذاهب را اهل نجات بدانند و در حقیقت فلسفه نزول کتب آسمانی را یکی پس از دیگری که ناظر به پیشبرد جهان انسانیت در مسیر تکامل تدریجی است نادیده بگیرند.
ولی همانطور که گفتیم آیه با تعبیر" عَمِلَ صٰالِحاً "این حقیقت را مشخص میسازد که باید در مورد تفاوت مذاهب به آخرین قانون عمل کنند،زیرا عمل به قوانین نسخ شده،عمل صالح نیست بلکه عمل صالح به قوانین موجود و آخرین قانون است،(توضیح بیشتر و مشروحتر در زمینه این آیه را در جلد اول صفحه 191 تا صفحه 200 مطالعه فرمائید).
بعلاوه این احتمال نیز در تفسیر آیه قابل قبول است که جمله" مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صٰالِحاً "تنها به یهود و نصاری و صابئان میخورد،زیرا " اَلَّذِینَ آمَنُوا "که در آغاز آیه ذکر شده نیازی به این قید ندارد،و به این ترتیب معنی آیه چنین میشود:
افراد با ایمان و مسلمان-و همچنین یهود و نصاری و صابئان بشرط اینکه
ایمان بیاورند و اسلام را بپذیرند و عمل صالح کنند-همگی اهل نجات و رستگاری خواهند بود و سوابق مذهبی افراد هیچگونه اثری در این قسمت نخواهد داشت و راه به روی همگی باز است(دقت کنید).
لَقَدْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ وَ أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمْ رُسُلاً کُلَّمٰا جٰاءَهُمْ رَسُولٌ بِمٰا لاٰ تَهْویٰ أَنْفُسُهُمْ فَرِیقاً کَذَّبُوا وَ فَرِیقاً یَقْتُلُونَ (70) وَ حَسِبُوا أَلاّٰ تَکُونَ فِتْنَةٌ فَعَمُوا وَ صَمُّوا ثُمَّ تٰابَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا کَثِیرٌ مِنْهُمْ وَ اَللّٰهُ بَصِیرٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ (71)
70-ما از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم و رسولانی به سوی آنها فرستادیم(ولی)هر زمان پیامبری بر خلاف هوسها و تمایلات آنها میآمد عدهای را تکذیب میکردند و جمعی را میکشتند.
71-و گمان کردند مجازاتی در کار نخواهد بود لذا(از دیدن حقایق و شنیدن سخنان حق) نابینا و کر شدند سپس(بیدار گشتند و)خداوند توبه آنها را پذیرفت دگر بار (بخواب غفلت فرو رفتند و)بسیاری از آنها کور و کر شدند و خداوند به آنچه انجام میدهند داناست.
در آیات گذشته در سوره بقره و اوائل همین سوره اشاره به پیمان مؤکدی که خداوند از بنی اسرائیل گرفته بود شده است،در این آیه بار دیگر این پیمان را یادآوری کرده میفرماید:"ما پیمان از بنی اسرائیل گرفتیم و پیامبرانی برای هدایت
آنها و مطالبه وفای به این پیمان،به سوی آنان فرستادیم"( لَقَدْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ وَ أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمْ رُسُلاً ).
همانطور که در جلد اول گفته شد به نظر میرسد که این پیمان همان است که در آیه 93 سوره بقره به آن اشاره شده،یعنی پیمان عمل به آنچه خدا بر آنها نازل کرده بود (1).
سپس اضافه میکند که آنها نه تنها به این پیمان عمل نکردند،بلکه"هر زمان پیامبری دستوری بر خلاف تمایلات و هوی و هوسهای آنها میآورد،به شدیدترین مبارزه بر ضد او دست میزدند،جمعی را تکذیب میکردند و جمعی را که با تکذیب نمیتوانستند از نفوذشان جلوگیری کنند به قتل میرساندند"( کُلَّمٰا جٰاءَهُمْ رَسُولٌ بِمٰا لاٰ تَهْویٰ أَنْفُسُهُمْ فَرِیقاً کَذَّبُوا وَ فَرِیقاً یَقْتُلُونَ ).
و این است راه و رسم افراد منحرف خود خواه،که بجای پیروی از رهبرانشان، اصرار دارند رهبران،تابع تمایلات و خواستههایشان باشند،و در غیر این صورت رهبری و حتی حق حیات برای آنان قائل نیستند.
در جمله فوق"کذبوا"به صورت ماضی و"یقتلون"به صورت مضارع آمده است،ممکن است علت آن علاوه بر ملاحظه تناسب لفظی آخر آیات قبل و بعد، که همگی به صورت مضارع آمده است،این باشد که به حکم دلالت فعل مضارع بر استمرار،میخواهد ادامه این روح را در آنها بیان کند که تکذیب و قتل پیامبران یک حادثه اتفاقی در زندگی آنها نبود،بلکه به صورت یک برنامه و مکتب درآمده بود (2). در آیه بعد اشاره به غرور نابجای آنها در برابر اینهمه طغیان و جنایات کرده
میفرماید:"با این حال آنها گمان میکردند که بلا و مجازاتی دامانشان را نخواهد گرفت"و همانطور که در آیات دیگر تصریح شده،خود را یک نژاد برتر میپنداشتند و به عنوان فرزندان خدا از خود یاد میکردند!( وَ حَسِبُوا أَلاّٰ تَکُونَ فِتْنَةٌ ).
سرانجام این غرور خطرناک و خود برتربینی همانند پردهای بر چشم و گوش آنها افتاد و به خاطر آن"از دیدن آیات خدا نابینا و از شنیدن کلمات حق، کر شدند"!( فَعَمُوا وَ صَمُّوا ) اما به هنگامی که نمونههایی از مجازاتهای الهی و سرانجام شوم اعمال خود را مشاهده کردند،پشیمان گشتند و توبه کردند و متوجه شدند که تهدیدهای الهی جدی است و آنها هرگز یک نژاد برتر نیستند،خداوند نیز توبه آنها را پذیرفت( ثُمَّ تٰابَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ ).
ولی این بیداری و ندامت و پشیمانی دیری نپائید باز طغیان و سرکشی و پشت پا زدن به حق و عدالت شروع شد،و دیگر با پردههای غفلت که از آثار فرو رفتن در گناه است بر چشم و گوش آنها افکنده شد"و باز از دیدن آیات حق نابینا و از شنیدن سخنان حق کر شدند"و این حالت،بسیاری از آنها را فرا گرفت( ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا کَثِیرٌ مِنْهُمْ ).
شاید مقدم داشتن جمله"عموا"(نابینا شدند)بر"صموا"(کر شدند)اشاره به این باشد که نخستین بار باید آیات خدا و معجزات پیامبر ص را ببینند و سپس به دستورات او گوش فرا دهند.
ذکر کثیر منهم(بسیاری از آنها)بعد از تکرار جمله" عَمُوا وَ صَمُّوا " در حقیقت بمنزله توضیحی است برای هر دو جمله،یعنی حالت غفلت و بیخبری و کری و کوری در برابر حقایق،جنبه عمومی نداشت بلکه همواره اقلیت صالحی در میان آنها وجود داشت،و این دلیل روشنی است که جملات قرآن به یهود به
هیچوجه جنبه نژادی و طایفهای ندارد بلکه صرفا متوجه اعمال آنها است.
آیا تکرار جمله" عَمُوا وَ صَمُّوا "جنبه کلی و تاکید دارد؟و یا اشاره به دو واقعه مختلف است؟بعضی از مفسران عقیده دارند این دو جمله اشاره به دو سرگذشت مختلف میباشد که برای بنی اسرائیل واقع شد،یکی به هنگام حمله مردم بابل و دیگر به هنگام حمله ایرانیان و رومیان،که قرآن در آغاز سوره بنی اسرائیل اشاره کوتاهی به آن کرده است.
این احتمال نیز هست که آنها مکرر بر مکرر گرفتار این حالت شدند و نتائج شوم کارهای خود را که میدیدند توبه میکردند و باز هم توبه را میشکستند، نه اینکه فقط دو بار تکرار شد.
و در پایان آیه،با یک جمله کوتاه و پر معنی میگوید:"خداوند هیچگاه از اعمال آنها غافل نبوده و تمام کارهایی را که انجام میدهد میبیند"( وَ اللّٰهُ بَصِیرٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ ).
لَقَدْ کَفَرَ اَلَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْمَسِیحُ اِبْنُ مَرْیَمَ وَ قٰالَ اَلْمَسِیحُ یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ إِنَّهُ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَقَدْ حَرَّمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِ اَلْجَنَّةَ وَ مَأْوٰاهُ اَلنّٰارُ وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ أَنْصٰارٍ (72) لَقَدْ کَفَرَ اَلَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلاٰثَةٍ وَ مٰا مِنْ إِلٰهٍ إِلاّٰ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ وَ إِنْ لَمْ یَنْتَهُوا عَمّٰا یَقُولُونَ لَیَمَسَّنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (73) أَ فَلاٰ یَتُوبُونَ إِلَی اَللّٰهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَهُ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (74)
72-آنها که گفتند خداوند همان مسیح بن مریم است بطور مسلم کافر شدند(با اینکه خود)مسیح گفت ای بنی اسرائیل خداوند یگانهای را که پروردگار من و شماست پرستش کنید چه اینکه هر کس شریکی برای خدا قرار دهد،خداوند بهشت را بر او حرام کرده است و جایگاه او دوزخ است و ستمکاران یار و یاوری ندارند.
73-آنها که گفتند خداوند یکی از سه خدا است(نیز)بطور مسلم کافر شدند با اینکه معبودی جز معبود یگانه نیست و اگر از آنچه میگویند دست برندارند عذاب دردناکی به کافران آنها(که روی این عقیده ایستادگی کنند)خواهد رسید.
74-آیا توبه نمیکنند و به سوی خدا باز نمیگردند و از او طلب آمرزش نمینمایند و خداوند آمرزنده مهربان است.
در تعقیب بحثهایی که در مورد انحرافات یهود،در آیات قبل،گذشت، این آیات و آیات بعد از انحرافات مسیحیان سخن میگوید نخست از مهمترین انحراف مسیحیت یعنی مساله"الوهیت مسیح"و"تثلیث معبود"بحث کرده میگوید:
"بطور مسلم آنها که گفتهاند خدا همان مسیح بن مریم است،کافر شدند" ( لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ ).
چه کفری از این بالاتر که خداوند نامحدود از هر جهت را،با مخلوقی که از هر جهت محدود است یگانه و متحد بدانند،و صفات مخلوق را برای خالق قرار دهند؟! در حالی که خود مسیح ع با صراحت به بنی اسرائیل گفت:"خداوند یگانهای را پرستش کنید که پروردگار من و شما است"( وَ قٰالَ الْمَسِیحُ یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اعْبُدُوا اللّٰهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ ).
و به این ترتیب بیزاری خود را از هر گونه شرک و غلو در مورد خویش نفی کرد و خود را همانند دیگران مخلوقی از مخلوقات خدا معرفی نمود.
و نیز مسیح برای تاکید این مطلب و رفع هر گونه ابهام و اشتباه اضافه کرد:"هر کس شریکی برای خدا قرار دهد خداوند بهشت را بر او حرام کرده و جایگاه او آتش است"( إِنَّهُ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّٰهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْوٰاهُ النّٰارُ ).
و باز برای تاکید بیشتر و اثبات این حقیقت که شرک و غلو یک نوع ظلم آشکار است به آنها گفت:"برای ستمگران و ظالمان هیچگونه یار و یاوری وجود نخواهد داشت"( وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ أَنْصٰارٍ ).
همانطور که در سابق هم اشاره کردهایم تاریخ مسیحیت میگوید:تثلیث
در قرون نخستین و مخصوصا در عصر مسیح ع وجود نداشت و حتی در اناجیل کنونی با تمام تحریفهایی که در آن به عمل آمده است کمترین سخنی از تثلیث دیده نمیشود،و خود محققان مسیحیت به این امر معترفند،بنا بر این آنچه در آیه فوق در مورد پافشاری مسیح ع و روی مساله توحید دیده میشود مطلبی است که با منابع موجود مسیحیت نیز هماهنگ است و از دلائل عظمت قرآن محسوب میشود (1).
ضمنا باید توجه داشت که آنچه در این آیه مورد بحث واقع شده مساله غلو و وحدت مسیح با خدا و به عبارت دیگر"توحید در تثلیث"است، ولی در آیه بعد اشاره به مساله"تعدد خدایان"از نظر مسیحیان یعنی"تثلیث در توحید"کرده میگوید:"آنها که گفتهاند خداوند سومین اقنوم (2)از اقانیم سهگانه است به طور مسلم کافر شدهاند( لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلاٰثَةٍ ) بسیاری از مفسران مانند طبرسی در مجمع البیان و شیخ طوسی در تبیان و فخر رازی و قرطبی در تفسیر خود چنین تصور کردهاند که آیه قبل درباره فرقهای از مسیحیان به نام یعقوبیه است که خدا را با مسیح ع متحد میدانند، ولی این آیه در باره فرقه دیگری به نام"ملکانیه"و"نسطوریه"است که قائل به خدایان سهگانهاند،اما همانطور که سابقا هم گفتیم این برداشت از مسیحیت با حقیقت تطبیق نمیکند زیرا اعتقاد به تثلیث در میان همه مسیحیان عمومیت دارد، همانطور که اعتقاد به توحید و یگانگی خدا در میان ما مسلمانان قطعی و مسلم است،منتها آنها در عین اینکه خدایان را حقیقتا سهگانه میدانند،یگانه حقیقی نیز میدانند و به اعتقاد آنها سه واحد حقیقی یک واحد حقیقی را تشکیل میدهند!،
دو آیه فوق ظاهرا به دو جنبه مختلف این دو قضیه اشاره میکند:در آیه اول اشاره به وحدت خدایان سهگانه،و در آیه دوم اشاره به تعدد آنها است،و قرار گرفتن این دو بیان پشت سر هم در حقیقت اشاره به یکی از دلائل روشن ابطال عقیده آنها میباشد که چگونه خداوند گاهی با مسیح(و روح القدس)حقیقتا یکی و گاهی حقیقتا سه چیز میشود مگر مساوی بودن سه با یک معقول است؟ آنچه این حقیقت را تایید میکند این است که ما در میان مسیحیان هیچ طایفهای را نمییابیم که به خدایان سهگانه قائل نباشند (1).
سپس قرآن به طور قاطع در پاسخ آنها میگوید:"هیچ معبودی جز معبود یگانه نیست"( وَ مٰا مِنْ إِلٰهٍ إِلاّٰ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ).
مخصوصا ذکر کلمه"من"قبل از"اله"تاکید بیشتری را در نفی معبودهای دیگر میرساند.
دگر بار با لحن شدید و مؤکد به آنها اخطار میکند که"اگر دست از این عقیده برندارند عذاب دردناکی در انتظار کسانی که بر این کفر باقی بمانند خواهد بود"( وَ إِنْ لَمْ یَنْتَهُوا عَمّٰا یَقُولُونَ لَیَمَسَّنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
کلمه"من"در"منهم"به عقیده بعضی بیانیه است ولی ظاهر این است که برای"تبعیض"بوده باشد و در حقیقت اشاره به کسانی است که بر کفر و شرک خود باقی میمانند و بعد از دعوت قرآن به توحید باز نگشتند،نه آنها که توبه کردند و بازگشت نمودند.
در تفسیر المنار از کتاب اظهار الحق داستانی نقل شده که ذکر آن در اینجا
1) 1) در بعضی از روایات و بعضی از تواریخ نقل شده که در میان مسیحیان اقلیتی وجود دارند که معتقد به خدایان سهگانه نیستند بلکه تنها به وحدت عیسی با خدا اعتقاد دارند ولی ما امروز کمتر نام و نشانی از آنها میبینیم.
بی تناسب نیست و نشان میدهد که چگونه تثلیث و توحید نصاری غیر قابل درک میباشند،نویسنده آن کتاب میگوید:سه نفر به آئین مسیحیت در آمدند، کشیش،عقائد ضروری مسیحیت از جمله عقیده تثلیث را به آنها تعلیم کرد.
روزی یکی از علاقمندان مسیحیت نزد کشیش آمد و از کسانی که تازه به آئین مسیحیت در آمده بودند سؤال کرد،کشیش با کمال خوشوقتی اشاره به آن سه نفر نمود،او بلافاصله پرسید:آیا از عقائد ضروریه ما چیزی یاد گرفتهاند، کشیش با شجاعت و تاکید گفت:آری سپس به عنوان نمونه یکی از آنها را صدا زد تا او را در حضور میهمان بیازماید،کشیش گفت:درباره تثلیث چه میدانی؟ او در جواب گفت:شما به من چنین یاد دادید که خدایان سهگانهاند یکی در آسمان است و دیگری در زمین از شکم مریم متولد شد و سومین نفر به صورت کبوتری بر خدای دوم در سن سیسالگی نازل گردید!کشیش عصبانی شد و او را بیرون کرد و گفت چیزی نمیفهمد،و نفر دوم را صدا زد،او در جواب این سؤال در مورد تثلیث،گفت:شما به من چنین تعلیم دادید که خدایان سه بودند، اما یکی از آنها بدار آویخته شد بنا بر این اکنون دو خدا بیشتر نداریم! خشم کشیش بیشتر شد و او را نیز بیرون کرد و سومی را که باهوشتر و جدیتر در حفظ عقائد دینی بود،صدا زد و همان مساله را از او پرسید او با احترام گفت:پیشوای من!آنچه را به من آموختید کاملا حفظ کردهام و از برکت مسیح به خوبی فهمیدهام شما گفتید:خداوند یگانه سهگانه است و خداوندان سهگانه یگانهاند،یکی از آنها را بدار زدند و مرد و بنا بر این همه مردند زیرا او با بقیه یگانه بود و به این ترتیب الان هیچ خدایی وجود ندارد! *** در آیه سوم از آنها دعوت میکند که از این عقیده کفر آمیز توبه کنند تا خداوند آنها را مشمول عفو و بخشش خود قرار دهد لذا میگوید:"آیا بعد از
اینهمه،آنها بسوی خدای یگانه باز نمیگردند و از این شرک و کفر طلب آمرزش نمیکنند با اینکه خداوند غفور و رحیم است؟"( أَ فَلاٰ یَتُوبُونَ إِلَی اللّٰهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَهُ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ )
مَا اَلْمَسِیحُ اِبْنُ مَرْیَمَ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّیقَةٌ کٰانٰا یَأْکُلاٰنِ اَلطَّعٰامَ اُنْظُرْ کَیْفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ اَلْآیٰاتِ ثُمَّ اُنْظُرْ أَنّٰی یُؤْفَکُونَ (75) قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً وَ اَللّٰهُ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (76) قُلْ یٰا أَهْلَ اَلْکِتٰابِ لاٰ تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ غَیْرَ اَلْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا أَهْوٰاءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا کَثِیراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَوٰاءِ اَلسَّبِیلِ (77)
75-مسیح فرزند مریم فقط فرستاده(خدا)بود پیش از وی نیز فرستادگان دیگری بودند مادرش نیز زن بسیار راستگویی بود هر دو غذا میخوردند(با این حال چگونه دعوی الوهیت مسیح و عبادت مادرش مریم میکنید؟)بنگر چگونه نشانهها را برای آنها آشکار میسازیم سپس بنگر چگونه آنها از حق باز داشته میشوند؟ 76-بگو آیا جز خدا چیزی را میپرستید که نه مالک زیان شماست و نه سود شما،و خداوند شنوا و دانا است.
77-بگو ای اهل کتاب در دین خود غلو(و زیاده روی)نکنید و غیر از حق نگوئید و از هوسهای جمعیتی که پیشتر از این گمراه شدند و دگران را گمراه کردند و از راه راست منحرف گشتند پیروی ننمائید.
به دنبال بحثی که در آیات گذشته درباره غلو مسیحیان درباره حضرت مسیح ع و اعتقاد به الوهیت او گذشت،در این آیات با دلائل روشنی در چند جمله کوتاه این اعتقاد آنها را ابطال میکند،نخست میگوید:چه تفاوتی در میان مسیح و سایر پیامبران بود که عقیده به الوهیت او پیدا کردهاید،مسیح بن مریم نیز فرستاده خدا بود و پیش از آن رسولان و فرستادگان دیگری از طرف خدا آمدند( مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ).
اگر رسالت از ناحیه خدا دلیل بر الوهیت و شرک است پس چرا درباره سایر پیامبران این مطلب را قائل نمیشوید؟.
ولی میدانیم که مسیحیان منحرف هرگز قانع نیستند که عیسی ع را یک فرستاده خدا بدانند بلکه عقیده عمومی آنها فعلا بر این است که او را فرزند خدا و به یک معنی خود خدا میدانند که برای بازخرید گناهان بشریت(نه برای هدایت و رهبری آنها)آمده است و لذا به او لقب فادی(فدا شونده در برابر گناهان بشر)میدهند.
سپس برای تایید این سخن میگوید:مادر او،زن بسیار راستگویی بود (و امه صدیقه).
اشاره به اینکه اولا کسی که دارای مادر است و در رحم زنی پرورش پیدا میکند و اینهمه نیاز دارد چگونه میتواند خدا باشد؟و ثانیا اگر مادر او محترم است به خاطر این است که او هم در مسیر رسالت مسیح ع با او هماهنگ بود و از رسالتش پشتیبانی میکرد و به این ترتیب بنده خاص خدا بود و نباید او را همچون یک معبود همانطور که در میان مسیحیان رائج است که در برابر مجسمه او تا سرحد پرستش خضوع میکنند،عبادت کرد.
بعد به یکی دیگر از دلائل نفی ربوبیت مسیح ع اشاره کرده،میگوید:
او و مادرش هر دو غذا میخوردند( کٰانٰا یَأْکُلاٰنِ الطَّعٰامَ ).
کسی که این چنین نیازمند است که اگر چند روز غذا به او نرسد قادر بر حرکت نیست چگونه میتواند خدا یا در ردیف خدا باشد.
و در پایان آیه اشاره به روشنی این دلائل از یک طرف و لجاجت و سرسختی و نادانی آنها در برابر این دلائل آشکار از طرف دیگر کرده و میگوید:بنگر چگونه دلائل را به روشنی برای آنها شرح میدهیم و سپس بنگر چگونه اینها از قبول حق سرباز میزنند( اُنْظُرْ کَیْفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ الْآیٰاتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنّٰی یُؤْفَکُونَ ) (1)بنا بر این تکرار"انظر"در این دو جمله اشاره به این است که از یک سو در این دلائل روشن بنگر که برای توجه هر کس کافی است و از یک سو به عکس- العملهای منفی و حیرتانگیز آنها بنگر که برای هر کس تعجبآور است. در آیه بعد برای تکمیل استدلال گذشته میگوید:شما میدانید که مسیح ع خود سر تا پا نیازهای بشری داشت و مالک سود و زیان خویش هم نبود تا چه رسد به اینکه مالک سود و زیان شما باشد"آیا چیزی را پرستش میکنید که نه مالک زیان شما است،نه مالک سود شما است"( قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً ).
و به همین دلیل بارها در دست دشمنان گرفتار شد و یا دوستانش گرفتار شدند و اگر لطف خدا شامل حال او نبود هیچ گامی نمیتوانست بردارد.
و در پایان به آنها اخطار میکند که گمان نکنید خداوند سخنان ناروای شما را نمیشنود و یا از درون شما آگاه نیست"خداوند هم شنوا است و هم دانا"
1) 1) یؤفکون از ماده افک و آن در اصل به معنی منصرف ساختن از چیزی است و مأفوک به کسی گفته میشود که از حق باز داشته شده است،اگر چه بر اثر تقصیر خودش باشد و از آنجا که دروغ انسان را از حق باز میدارد به آن افک گفته میشود.
( وَ اللّٰهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ) جالب اینکه مساله بشر بودن مسیح و نیازهای مادی و جسمانی او که قرآن در این آیات و آیات دیگر روی آن تکیه کرده است یکی از بزرگترین مشکلات برای مسیحیان مدعی خدایی او شده که برای توجیه آن بسیار دست و پا میکنند و گاهی ناچار میشوند برای مسیح دو جنبه قائل شوند جنبه لاهوت و جنبه ناسوت، از نظر لاهوت فرزند خدا و خود خداست و از نظر ناسوت جسم است و مخلوق خدا و امثال این توجیهات که بهترین نشانه ضعف و نادرستی منطق آنها است.
به این نکته نیز باید توجه کرد که در آیه بجای کلمه"من""ما"به کار برده شده که معمولا برای موجودات غیر عاقل ذکر میشود،این تعبیر شاید به خاطر آن باشد که سایر معبودها و بتها از قبیل سنگ و چوب را در عمومیت جمله داخل کند و بگوید:اگر پرستش مخلوقی جایز باشد باید بت پرستی بت پرستان نیز مجاز شمرده شود زیرا در مخلوق بودن همه برابر و مساویند و در حقیقت ایمان به الوهیت مسیح ع یک نوع بت پرستی است نه خدا پرستی. و در آیه بعد به پیامبر ص دستور میدهد که به دنبال روشن شدن اشتباه اهل کتاب در زمینه غلو درباره پیامبران الهی با استدلالات روشن از آنها دعوت کند که از این راه رسما باز گردند و میگوید،"بگو ای اهل کتاب در دین خود، غلو و تجاوز از حد نکنید و غیر از حق چیزی مگویید"( قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لاٰ تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِّ (1).
1) 1) لاٰ تَغْلُوا از ماده غلو به معنی تجاوز از حق کردن است،منتها هنگامی که در مورد تجاوز مقام و منزله کسی باشد غلو گفته میشود،اگر در نرخ و قیمت باشد غلاء گفته میشود و اگر در مورد تیر باشد غلو(بر وزن دلو)میگویند و اینکه به جوشش،غلیان گفته میشود و به حیوانی که فوق العاده سرکش است غلواء میگویند همه از همین ماده است،بعضی معتقدند که غلو هم در طرف افراط گفته میشود هم در تفریط در حالی که بعضی دیگر آن را منحصر به طرف تفریط میدانند و نقطه مقابل آن را تقصیر میگویند.
البته غلو نصاری روشن است و اما در مورد غلو یهود که خطاب یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ شامل آنها نیز میشود بعید نیست که اشاره به سخنی باشد که درباره عزیر میگفتند و او را فرزند خدا میدانستند.و از آنجا که سرچشمه غلو غالبا پیروی از هوا و هوس گمراهان است،برای تکمیل این سخن میگوید:از هوسهای اقوامی که پیش از شما گمراه شدند و بسیاری را نیز گمراه کردند و از راه مستقیم منحرف گشتند،پیروی نکنید( وَ لاٰ تَتَّبِعُوا أَهْوٰاءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا کَثِیراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَوٰاءِ السَّبِیلِ ) این جمله در حقیقت اشاره به چیزی است که در تاریخ مسیحیت نیز منعکس است که مساله تثلیث و غلو درباره مسیح ع در قرون نخستین مسیحیت در میان آنها وجود نداشت بلکه هنگامی که بت پرستان هندی و مانند آنها به آئین مسیح ع پیوستند،چیزی از بقایای آئین سابق را که تثلیث و شرک بود به مسیحیت افزودند و لذا میبینیم که ثالوث هندی(ایمان به خدایان سهگانه برهما،فیشنو،سیفا) از نظر تاریخی قبل از تثلیث مسیحیت بوده است و در حقیقت این انعکاسی از آن است،در آیه 30 سوره توبه نیز پس از ذکر غلو یهود و نصاری درباره عزیر و مسیح ع میخوانیم یُضٰاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ :"گفتار آنها شبیه سخنان کافران پیشین است".
در این عبارت دو بار جمله ضلوا درباره کفاری که اهل کتاب،غلو را از آنها اقتباس کردند تکرار شده است،این تکرار ممکن است به خاطر تاکید بوده باشد و یا به خاطر اینکه آنها قبلا گمراه بودند و بعد که با تبلیغات خود دیگران را نیز گمراه کردند به گمراهی جدیدی افتادند،زیرا کسی که سعی میکند دیگران را هم به گمراهی بکشاند در حقیقت از همه کس گمراهتر است،چرا که نیروهای خود را در مسیر بدبختی خویش و دیگران تلف کرده و بار مسئولیت گناهان دیگران را نیز بر دوش کشیده است.آیا کسی که در جاده مستقیم قرار
گرفته هرگز حاضر میشود که علاوه بر بار گناه خویش بار گناه دیگران را نیز بر دوش بکشد.
لُعِنَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ عَلیٰ لِسٰانِ دٰاوُدَ وَ عِیسَی اِبْنِ مَرْیَمَ ذٰلِکَ بِمٰا عَصَوْا وَ کٰانُوا یَعْتَدُونَ (78) کٰانُوا لاٰ یَتَنٰاهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ (79) تَریٰ کَثِیراً مِنْهُمْ یَتَوَلَّوْنَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَبِئْسَ مٰا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ فِی اَلْعَذٰابِ هُمْ خٰالِدُونَ (80)
78-آنها که از بنی اسرائیل کافر شدند بر زبان داود و عیسی بن مریم لعن(و نفرین)شدند، این بخاطر آن بود که گناه میکردند و تجاوز مینمودند.
79-آنها از اعمال زشتی که انجام میدادند یکدیگر را نهی نمیکردند چه بدکاری انجام میدادند.
80-بسیاری از آنها را میبینی که کافران(و بت پرستان)را دوست میدارند(و با آنها طرح دوستی میریزند)چه بد اعمالی از پیش برای(معاد)خود فرستادند که نتیجه آن خشم خداوند بود و در عذاب(الهی)جاودانه خواهند ماند.
در این آیات برای اینکه از تقلیدهای کورکورانه اهل کتاب از پیشینیانشان جلوگیری کند اشاره به سرنوشت شوم آنها کرده و میگوید:"کافران از بنی اسرائیل بر زبان داود و عیسی بن مریم،لعن شدند و این دو پیامبر بزرگ از
خدا خواستند که آنها را از رحمت خویش دور سازد"( لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ عَلیٰ لِسٰانِ دٰاوُدَ وَ عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ ) در اینکه چرا تنها نام این دو پیامبر ص برده شده است مفسران احتمالاتی دادهاند گاهی گفته میشود،علت آن این است که سرشناسترین پیامبران بعد از موسی ع این دو پیامبر بودند،و گاهی گفته میشود که بسیاری از اهل کتاب افتخار میکردند که فرزندان داودند،قرآن با این جمله اعلام میکند که داود از کسانی که راه کفر و طغیان پیش گرفتند،متنفر بود،و بعضی گفتهاند که این آیه اشاره به دو واقعه تاریخی است که خشم این دو پیامبر بزرگ را برانگیخت و جمعی از بنی اسرائیل را نفرین کردند،داود در مورد ساکنان شهر ساحلی ایله که به"اصحاب سبت"معروفند و سرگذشت آنها در سوره اعراف خواهد آمد، و حضرت مسیح درباره جمعی از پیروان خود که بعد از نزول مائده آسمانی باز هم راه انکار و مخالفت را پیش گرفتند لعن و نفرین نمود.
در هر حال آیه اشاره به این است که بودن جزء نژاد بنی اسرائیل و یا جزء اتباع مسیح،ما دام که هماهنگی با برنامههای آنها نبوده باشد باعث نجات کسی نخواهد شد بلکه خود این پیامبران از اینگونه افراد ابراز تنفر و انزجار کردند.
جمله آخر آیه نیز این مطلب را تاکید میکند و میگوید:"این اعلام تنفر و بیزاری بخاطر آن بود که آنها گناهکار و متجاوز بودند"( ذٰلِکَ بِمٰا عَصَوْا وَ کٰانُوا یَعْتَدُونَ ) به علاوه آنها به هیچ وجه مسئولیت اجتماعی برای خود قائل نبودند،و یکدیگر را از کار خلاف نهی نمیکردند،و حتی جمعی از نیکان آنها با سکوت و سازشکاری، افراد گناهکار را عملا تشویق میکردند( کٰانُوا لاٰ یَتَنٰاهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ ) و به این ترتیب برنامه اعمال آنها بسیار زشت و ناپسند بود( لَبِئْسَ مٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ )
در تفسیر این آیه روایاتی از پیامبر ص و ائمه اهل بیت ع نقل شده که بسیار آموزنده است.
در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم
لتامرن بالمعروف و لتنهون عن المنکر و لتاخذن علی ید السفیه و لتاطرنه علی الحق اطرا،او لیضربن اللّٰه قلوب بعضکم علی بعض و یلعنکم کما لعنهم :"حتما باید امر به معروف و نهی از منکر کنید و دست افراد نادان را بگیرید و به سوی حق دعوت نمائید و الا خداوند قلوب شما را همانند یکدیگر میکند و شما را از رحمت خود دور میسازد همانطور که آنها را از رحمت خویش دور ساخت"! (1)در حدیث دیگری از امام صادق ع در تفسیر کٰانُوا لاٰ یَتَنٰاهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ چنین نقل شده است:
اما انهم لم یکونوا یدخلون مداخلهم و لا یجلسون مجالسهم و لکن کانوا اذا لقوهم ضحکوا فی وجوههم و انسوا بهم
(2) :"این دسته که خداوند از آنها مذمت کرده هرگز در کارها و مجالس گناهکاران شرکت نداشتند،بلکه فقط هنگامی که آنها را ملاقات میکردند،در صورت آنان میخندیدند و با آنها مانوس بودند".
و در آیه بعد به یکی دیگر از اعمال خلاف آنها اشاره کرده،میگوید:
بسیاری از آنان را میبینی که طرح دوستی و محبت با کافران میریزند( تَریٰ کَثِیراً مِنْهُمْ یَتَوَلَّوْنَ الَّذِینَ کَفَرُوا ) بدیهی است که دوستی آنها ساده نبود،بلکه دوستی آمیخته با انواع گناه و تشویق آنان به اعمال و افکار غلط بود،و لذا در آخر آیه میفرماید:"چه بد .
اعمالی از پیش برای معاد خود فرستادند،اعمالی که نتیجه آن،خشم و غضب الهی بود و در عذاب الهی جاودانه خواهند ماند"( لَبِئْسَ مٰا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ فِی الْعَذٰابِ هُمْ خٰالِدُونَ ) درباره اینکه منظور از الذین کفروا در این آیه چه اشخاصی هستند بعضی احتمال دادهاند منظور مشرکان مکهاند که یهود با آنها طرح دوستی ریخته بودند، و بعضی احتمال دادهاند که منظور جباران و ستمگرانی بودهاند که یهود در اعصار گذشته طرح دوستی با آنها میریختند حدیثی که از امام باقر ع در این زمینه نقل شده نیز این معنی را تایید میکند آنجا که میفرماید:
یتولون الملوک الجبارین و یزینون لهم اهوائهم لیصیبوا من دنیاهم : (1)"این دسته کسانی بودند که جباران را دوست میداشتند و اعمال هوسآلود آنان را در نظرشان خوب جلوه میدادند تا به آنها نزدیک شوند و از دنیاشان بهره گیرند"! هیچ مانعی ندارد که آیه اشاره به هر دو معنی بلکه اعم از آنها باشد.
وَ لَوْ کٰانُوا یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلنَّبِیِّ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَا اِتَّخَذُوهُمْ أَوْلِیٰاءَ وَ لٰکِنَّ کَثِیراً مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ (81)
81-و اگر ایمان به خدا و پیامبر ص و آنچه بر او نازل شده میآوردند(هرگز)آنها را بدوستی اختیار نمیکردند،ولی بسیاری از آنها فاسقند.
در این آیه راه نجات از این برنامه غلط و نادرست را به آنها نشان میدهد .
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث
که اگر راستی ایمان به خدا و پیامبر و آنچه بر او نازل شده است میداشتند هیچگاه تن به دوستی بیگانگان و دشمنان خدا در نمیدادند و آنان را به عنوان تکیه گاه خود انتخاب نمیکردند( وَ لَوْ کٰانُوا یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ النَّبِیِّ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِیٰاءَ ) ولی متاسفانه در میان آنها کسانی که مطیع فرمان الهی باشند کمند و بسیاری از آنها از دایره فرمان خدا خارج شده،راه فسق را پیش گرفتهاند( وَ لٰکِنَّ کَثِیراً مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ ) روشن است که منظور از"النبی"در اینجا پیامبر اسلام ص است زیرا در قرآن مجید در آیات مختلف این کلمه به همین معنی به کار رفته است،و این موضوع در دهها آیه از قرآن دیده میشود.
احتمال دیگری در تفسیر آیه نیز هست که ضمیر کانوا به مشرکان و بت پرستان برگردد،یعنی اگر این مشرکان که مورد علاقه و اعتماد یهودند به پیامبر ص و قرآن ایمان میآوردند،هیچگاه یهود آنها را دوست خود انتخاب نمیکردند و این نشانه روشن گمراهی و فسق آنها است زیرا با ادعای پیروی از کتب آسمانی بت پرستان را تا زمانی که مشرکند به دوستی بر میگزینند و همین که به سوی خدا و کتب آسمانی آمدند از آنها فاصله میگیرند! ولی تفسیر اول با ظاهر آیات سازگارتر است و طبق آن تمام ضمائر به یک مرجع(یعنی یهود)باز میگردد.
آغاز جزء هفتم قرآن
آغاز جزء هفتم
لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ اَلنّٰاسِ عَدٰاوَةً لِلَّذِینَ آمَنُوا اَلْیَهُودَ وَ اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِینَ آمَنُوا اَلَّذِینَ قٰالُوا إِنّٰا نَصٰاریٰ ذٰلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْبٰاناً وَ أَنَّهُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ (82) وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَی اَلرَّسُولِ تَریٰ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ اَلدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ اَلْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاکْتُبْنٰا مَعَ اَلشّٰاهِدِینَ (83) وَ مٰا لَنٰا لاٰ نُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ مٰا جٰاءَنٰا مِنَ اَلْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ یُدْخِلَنٰا رَبُّنٰا مَعَ اَلْقَوْمِ اَلصّٰالِحِینَ (84) فَأَثٰابَهُمُ اَللّٰهُ بِمٰا قٰالُوا جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ اَلْمُحْسِنِینَ (85) وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْجَحِیمِ (86)
82-بطور مسلم یهود و مشرکان را دشمنترین مردم نسبت به مؤمنان خواهی یافت،ولی
آنها را که میگویند مسیحی هستیم نزدیکترین دوستان به مؤمنان مییابی،این به خاطر آن است که در میان آنها افرادی دانشمند و تارک دنیا هستند و آنها (در برابر حق)تکبر نمیورزند.
83-و هر زمان آیاتی را که بر پیامبر نازل شده بشنوند چشمهای آنها را میبینی که(از شوق)اشک میریزد بخاطر حقیقتی را که دریافتهاند،آنها میگویند:پروردگارا ایمان آوردیم،ما را با گواهان(و شاهدان حق)بنویس.
84-چرا ما ایمان به خدا و آنچه از حق به ما رسیده نیاوریم در حالی که آرزو داریم ما را در زمره جمعیت صالحان قرار دهد؟! 85-خداوند آنها را به خاطر این سخن باغهایی از بهشت پاداش داد که از زیر درختان آن نهرها جاری است،جاودانه در آن خواهند ماند و این جزای نیکوکاران است.
86-و کسانی که کافر شدند و آیات ما را تکذیب کردند آنها اهل دوزخند.
نخستین مهاجران اسلام
بسیاری از مفسران از جمله"طبرسی"در"مجمع البیان"و"فخر رازی" و نویسنده"المنار"در تفسیرهای خود از مفسران پیشین نقل کردهاند که این آیات درباره نجاشی زمامدار حبشه در عصر پیامبر ص و یاران او نازل شده است و در حدیثی که در تفسیر برهان نقل شده این موضوع مشروحا آمده است.
آنچه از روایات اسلامی و تواریخ و گفتار مفسران در این زمینه استفاده میشود چنین است:
در سالهای نخستین بعثت پیامبر ص و دعوت عمومی او،مسلمانان در اقلیت شدیدی قرار داشتند،قریش به قبائل عرب توصیه کرده بود که هر کدام،
افراد وابسته خود را که به پیامبر ص ایمان آورده است تحت فشار شدید قرار دهند و به این ترتیب هر یک از مسلمانان از طرف قوم و قبیله خود سخت تحت فشار قرار داشت.
آن روز تعداد مسلمانان برای دست زدن به یک"جهاد آزادیبخش"کافی نبود،پیامبر ص برای حفظ این دسته کوچک،و تهیه پایگاهی برای مسلمانان در بیرون حجاز،به آنها دستور مهاجرت داد،و حبشه را برای این مقصد انتخاب فرمود و گفت:"در آنجا زمامدار صالحی است که از ستم و ستمگری جلوگیری میکند،شما آنجا بروید تا خداوند فرصت مناسبی در اختیار ما بگذارد".
منظور پیامبر ص نجاشی بود(نجاشی اسم عامی بود همانند"کسری" که به تمام سلاطین حبشه گفته میشد،اما اسم نجاشی معاصر پیامبر ص اصحمه که در زبان حبشی به معنی عطیه و بخشش است بود).
یازده مرد و چهار زن از مسلمانان عازم حبشه شدند و از طریق دریا با کرایه کردن کشتی کوچکی راه حبشه را پیش گرفتند،و این در ماه رجب سال پنجم بعثت بود،و این مهاجرت،مهاجرت اول نام گرفت.
چیزی نگذشت که"جعفر بن ابو طالب"و جمعی دیگر از مسلمانان به حبشه رفتند و هسته اصلی یک جمعیت متشکل اسلامی را که از 82 نفر مرد و عده قابل ملاحظهای زن و کودک تشکیل میشد به وجود آوردند.
طرح این مهاجرت برای بت پرستان سخت دردناک بود،زیرا بخوبی میدیدند چیزی نخواهد گذشت که با یک جمعیت متشکل نیرومند از مسلمانان که تدریجا اسلام را پذیرفته و به سرزمین امن و امان حبشه رفتهاند روبرو خواهند شد،برای بهم زدن این موقعیت دست به کار شدند،و دو نفر از جوانان باهوش و فعال و حیلهگر و پشت هم انداز یعنی"عمرو بن عاص"و"عمارة بن ولید"را برای بهم زدن موقعیت مسلمانان حبشه انتخاب کردند و با هدایای فراوانی به حبشه فرستادند،
این دو نفر در کشتی شراب نوشیدند و بجان هم افتادند ولی بهر حال برای پیاده کردن نقشه خود وارد سرزمین حبشه شدند،و با مقدماتی به حضور نجاشی بار یافتند،و قبلا با دادن هدایای گرانبهایی به اطرافیان نجاشی موافقت آنها را جلب کرده و قول تایید و طرفداری از آنان گرفته بودند.
"عمرو عاص"سخنان خود را از اینجا شروع کرد،و با نجاشی چنین گفت:
"ما فرستادگان بزرگان مکهایم"تعدادی از جوانان سبک مغز در میان ما پرچم مخالفت برافراشتهاند و از آئین نیاکان خود برگشته و به بدگویی از خدایان ما پرداخته و آشوب و فتنه بپا کرده و در میان مردم تخم نفاق پاشیدهاند،و از موقعیت سرزمین شما سوء استفاده کرده و به اینجا پناه آوردند،ما از آن میترسیم که در اینجا نیز دست به اخلالگری زنند،بهتر این است که آنها را به ما بسپارید و به محل خود باز گردانیم..." این را گفتند و هدایایی را که با خود آورده بودند تقدیم داشتند.
نجاشی گفت:تا من با نمایندگان این پناهندگان به کشورم تماس نگیرم نمیتوانم در این زمینه سخن بگویم،و از آنجا که این بحث یک بحث مذهبی است باید از نمایندگان مذهبی نیز در جلسهای در حضور شما دعوت شود.
روز دیگری در یک جلسه مهم که اطرافیان نجاشی و جمعی از دانشمندان مسیحی و جعفر بن ابی طالب به عنوان نمایندگی مسلمانان،و نمایندگان قریش، حضور داشتند،نجاشی پس از استماع سخنان نمایندگان قریش رو به جعفر کرد و از او خواست که نظر خود را در این زمینه بیان کند.
"جعفر"پس از ادای احترام چنین گفت:نخست از اینها بپرسید آیا ما جزء بردگان فراری این جمعیتیم؟! عمرو گفت:نه شما آزادید.
جعفر-و نیز سؤال کنید آیا آنها دینی بر ذمه ما دارند که آن را از ما
میطلبند؟! عمرو-نه ما هیچگونه مطالبهای از شما نداریم.
جعفر-آیا خونی از شما ریختهایم؟که آن را از ما میطلبید؟! عمرو-نه چنین چیزی در کار نیست.
جعفر-پس از ما چه میخواهید که اینهمه ما را شکنجه و آزار دادید و ما از سرزمین شما که مرکز ظلم و بیدادگری بود بیرون آمدیم؟! سپس جعفر رو به نجاشی کرد و گفت:ما جمعی نادان بودیم،بت پرستی میکردیم،گوشت مردار میخوردیم،انواع کارهای زشت و ننگین انجام میدادیم، قطع رحم میکردیم و نسبت به همسایگان خویش بدرفتاری داشتیم،و نیرومندان ما ضعیفان را میخوردند! ولی خداوند پیامبری در میان ما مبعوث کرد که به ما دستور داده است هر گونه شبیه و شریک را از خدا دور سازیم و فحشاء و منکرات و ظلم و ستم و قمار را ترک گوئیم،به ما دستور داده نماز بخوانیم،زکات بدهیم،عدالت و احسان پیشه کنیم و بستگان خود را کمک نمائیم.
نجاشی گفت:عیسای مسیح نیز برای همین مبعوث شده بود! سپس از جعفر پرسید آیا چیزی از آیاتی که بر پیامبر شما نازل شده است حفظ داری؟ جعفر گفت:آری و سپس شروع به خواندن سوره"مریم"کرد.
حسن انتخاب جعفر،در مورد آیات تکان دهنده این سوره که مسیح و مادرش را از هر گونه تهمتهای ناروا پاک میسازد،اثر عجیبی گذاشت تا آنجا که قطره های اشک شوق،از دیدگان دانشمندان مسیحی سرازیر گشت،و نجاشی صدا زد به خدا سوگند نشانههای حقیقت در این آیات نمایان است! هنگامی که"عمرو"خواست در اینجا سخنی بگوید و تقاضای سپردن
مسلمانان را بدست وی کند،نجاشی دست بلند کرد،و محکم بر صورت عمرو کوبید و گفت:خاموش باش بخدا سوگند اگر بیش از این سخنی در مذمت این جمعیت بگویی ترا مجازات خواهم کرد!این جمله را گفت و رو به مامورین کرد و صدا زد هدایای آنها را به آنان برگردانید و آنها را از حبشه بیرون نمائید،و به جعفر و یارانش گفت آسوده خاطر در کشور من زندگی کنید! این پیش آمد علاوه بر اثر تبلیغی عمیقی که در زمینه شناساندن اسلام به جمعی از مردم حبشه داشت،سبب شد که مسلمانان مکه جدا روی این پایگاه مطمئن حساب کنند، و مسلمانان تازه وارد را برای آن روز که قدرت کافی بیابند به آنجا روانه سازند.
سالها گذشت،پیامبر ص هجرت کرد و کار اسلام بالا گرفت،و عهدنامه "حدیبیه"امضا شد و پیامبر ص متوجه فتح"خیبر"گشت،در آن روز که مسلمانان از فرط شادی به خاطر در هم شکستن بزرگترین کانون خطر یهود در پوست نمیگنجیدند،از دور شاهد حرکت دستجمعی عدهای بسوی سپاه اسلام بودند، چیزی نگذشت که معلوم شد این جمعیت همان مهاجران حبشهاند که به آغوش وطن باز میگردند در حالی که قدرتهای اهریمنی دشمنان در هم شکسته شده و نهال اسلام به قدر کافی ریشه دوانیده است.
پیامبر ص با مشاهده"جعفر"و مهاجران حبشه،این جمله تاریخی را فرمود:لا ادری انا بفتح خیبر اسر ام بقدوم جعفر؟!:"نمیدانم از پیروزی خیبر خوشحالتر باشم یا از بازگشت جعفر"؟ میگویند علاوه بر مسلمانان،هشت نفر از شامیان که در میان آنها یک راهب مسیحی بود و تمایل شدید به اسلام پیدا کرده بودند،خدمت پیامبر ص رسیدند و پس از شنیدن آیات سوره یس بگریه افتادند و مسلمان شدند و گفتند چقدر این آیات به تعلیمات راستین مسیح شباهت دارد.
و طبق روایتی که در تفسیر المنار از سعید بن جبیر نقل شده نجاشی سی نفر
از بهترین یاران خود را به عنوان اظهار علاقه به پیامبر ص و آئین اسلام به مدینه فرستاد،و همانها بودند که با شنیدن آیات سوره یس گریستند و اسلام را پذیرفتند، آیات فوق نازل شد و از این مؤمنان تجلیل کرد.(این شان نزول منافات با آن ندارد که سوره مائده در اواخر عمر پیامبر ص نازل شده باشد،زیرا این سخن مربوط به اکثریت آیات سوره است،هیچ مانعی ندارد که بعضی از آیات در حوادث قبل نازل شده باشد و بدستور پیامبر ص به مناسبتهای در این سوره قرار گیرد).
کینهتوزی یهود و نرمش نصاری
در این آیات مقایسهای میان یهودیان و مسیحیانی که معاصر پیامبر اسلام ص بودهاند شده است.
در نخستین آیه یهود و مشرکان در یک صف قرار داده شدهاند و مسیحیان در صف دیگر،در آغاز میگوید:"سرسختترین دشمنان مومنان،یهود و مشرکان هستند،و بامحبتترین آنها نسبت به مؤمنان مدعیان مسیحیتند"( لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّٰاسِ عَدٰاوَةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ قٰالُوا إِنّٰا نَصٰاریٰ ).
تاریخ اسلام بخوبی گواه این حقیقت است،زیرا در بسیاری از صحنههای نبردهای ضد اسلامی،یهود بطور مستقیم یا غیر مستقیم دخالت داشتند و از هر گونه کار شکنی و دشمنی خود داری نمیکردند،افراد بسیار کمی از آنها به اسلام گرویدند،در حالی که در غزوات اسلامی،کمتر مسلمانان را مواجه با مسیحیان میبینیم و نیز افراد زیادی از آنها را مشاهده میکنیم که به صفوف مسلمین پیوستند.
سپس قرآن دلیل این تفاوت روحیه و خط مشی اجتماعی را طی چند جمله
بیان کرده،میگوید:"مسیحیان معاصر پیامبر ص امتیازاتی داشتند که در یهود نبود.
نخست اینکه:در میان آنها جمعی دانشمند بودند که به اندازه دانشمندان دنیاپرست یهود در کتمان حقیقت کوشش نداشتند( ذٰلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ ) (1)و نیز در میان آنها جمعی تاریک دنیا بودند که درست در نقطه مقابل حریصان یهود گام برمیداشتند،هر چند گرفتار انحرافاتی بودند ولی باز در سطحی بالاتر از یهود قرار داشتند(و رهبانا).
بسیاری از آنها در برابر پذیرش حق خاضع بودند و تکبری از خود نشان نمیدادند،در حالی که اکثریت یهود به خاطر اینکه خود را نژاد برتر میدانستند،از قبول آئین اسلام که از نژاد یهود برنخاسته بود سر باز میزدند (و انهم لا یستکبرون). به علاوه جمعی از آنان(همانند همراهان جعفر و جمعی از مسیحیان حبشه) هنگامی که آیات قرآن را میشنیدند،اشک شوق از دیدگانشان بخاطر دست یافتن به حق سرازیر میشد( وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَریٰ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ ).
و با صراحت و شهامت و بینظری صدا میزدند:پروردگارا!ما ایمان آوردیم، ما را از گواهان حق و همراهان محمد ص و یاران او قرار ده( یَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاکْتُبْنٰا مَعَ الشّٰاهِدِینَ ). آنها بقدری تحت تاثیر آیات تکان دهنده این کتاب آسمانی قرار میگرفتند که میگفتند:"چگونه ممکن است ما به خداوند یگانه و حقایقی که از طرف او آمده است ایمان نیاوریم در حالی که انتظار داریم ما را در زمره جمعیت صالحان قرار دهد" .
1) 1) کشیش در اصل یک لغت سریانی است که به معنی پیشوا و راهنمای مذهبی مسیحیان میباشد و به عربی قسیس گفته میشود و جمع آن"قسیسین"است
( وَ مٰا لَنٰا لاٰ نُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ مٰا جٰاءَنٰا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ یُدْخِلَنٰا رَبُّنٰا مَعَ الْقَوْمِ الصّٰالِحِینَ ).
البته همانطور که در بالا اشاره کردیم،این مقایسه بیشتر درباره یهود و مسیحیان معاصر پیامبر اسلام ص است،زیرا یهود با اینکه دارای کتاب آسمانی بودند،بخاطر دلبستگی بیش از اندازه به مادیات،در صف مشرکانی قرار گرفته بودند که از نظر مذهبی با آنها هیچ وجه اشتراکی نداشتند،در حالی که در ابتدا، یهودیان مبشران اسلام محسوب میشدند و انحرافاتی همانند تثلیث و غلو مسیحیت را نداشتند،اما دنیا پرستی شدید آنها را به کلی از حق بیگانه کرد،در حالی که مسیحیان آن عصر چنین نبودند.
ولی تاریخ گذشته و معاصر به ما میگوید:مسیحیان قرون بعد درباره اسلام و مسلمین،مرتکب جنایاتی شدند که دست کمی از یهود نداشت.
جنگهای طولانی و خونین صلیبی در گذشته و تحریکات فراوانی که امروز از ناحیه استعمار کشورهای مسیحی بر ضد اسلام و مسلمین میشود چیزی نیست که بر کسی پنهان باشد،بنا بر این نباید آیات فوق را به عنوان یک قانون کلی در باره همه مسیحیان دانست جملههای إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ ...و ما بعد آن،گواه بر این است که این آیات درباره جمعی از مسیحیان معاصر پیامبر ص نازل شده است. در دو آیه بعد به سرنوشت این دو طایفه و پاداش و کیفر آنها اشاره شد، نخست میگوید:آنها که در برابر افراد با ایمان،محبت نشان دادند،و در مقابل آیات الهی سر تسلیم فرود آوردند،و با صراحت ایمان خود را اظهار داشتند، خداوند در برابر این به آنها باغهای بهشت را پاداش میدهد که از زیر درختان آن نهرها جاری است و جاودانه در آن میمانند و این است جزای نیکوکاران
( فَأَثٰابَهُمُ اللّٰهُ بِمٰا قٰالُوا جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ الْمُحْسِنِینَ ) (1)و در مقابل،آنها که راه دشمنی را پیمودند و کافر شدند و آیات خدا را تکذیب کردند اهل دوزخند( وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَحِیمِ ). .
1) 1) اثابهم از ماده"ثواب"گرفته شده است که در اصل به معنی"بازگشت نمودن"و"نیکی کردن"و"سودی به کسی رسانیدن"است
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُحَرِّمُوا طَیِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اَللّٰهُ لَکُمْ وَ لاٰ تَعْتَدُوا إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ اَلْمُعْتَدِینَ (87) وَ کُلُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اَللّٰهُ حَلاٰلاً طَیِّباً وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ اَلَّذِی أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ (88) لاٰ یُؤٰاخِذُکُمُ اَللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمٰانِکُمْ وَ لٰکِنْ یُؤٰاخِذُکُمْ بِمٰا عَقَّدْتُمُ اَلْأَیْمٰانَ فَکَفّٰارَتُهُ إِطْعٰامُ عَشَرَةِ مَسٰاکِینَ مِنْ أَوْسَطِ مٰا تُطْعِمُونَ أَهْلِیکُمْ أَوْ کِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِیرُ رَقَبَةٍ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیٰامُ ثَلاٰثَةِ أَیّٰامٍ ذٰلِکَ کَفّٰارَةُ أَیْمٰانِکُمْ إِذٰا حَلَفْتُمْ وَ اِحْفَظُوا أَیْمٰانَکُمْ کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (89)
87-ای کسانی که ایمان آوردهاید چیزهای پاکیزه را که خداوند برای شما حلال کرده بر خود حرام نکنید،و از حد تجاوز ننمائید،زیرا خداوند متجاوزان را دوست نمیدارد.
88-و از نعمتهای حلال و پاکیزهای که خداوند به شما روزی داده بخورید و از(مخالفت) خداوندی که به او ایمان دارید بپرهیزید.
89-خداوند شما را به خاطر سوگندهای بیهوده(و خالی از اراده)مواخذه نمیکند ولی در برابر سوگندهایی که(از روی اراده)محکم کردهاید مواخذه میکند، کفاره این گونه قسمها اطعام ده نفر مستمند،از غذاهای معمولی است که به خانواده خود میدهید،یا لباس پوشانیدن بر آن ده نفر و یا آزاد کردن یک برده، و کسی که هیچکدام از اینها را نباید سه روز روزه میگیرد،این کفاره سوگندهای شماست به هنگامی که سوگند یاد میکنید(و مخالفت مینمائید)و سوگندهای خود را حفظ کنید و نشکنید،این چنین خداوند آیات خود را برای شما بیان میکند تا شکر او را بجا آورید.
در مورد نزول آیات فوق روایات متعددی نقل شده است،از جمله اینکه:
روزی پیامبر ص درباره رستاخیز و وضع مردم در آن دادگاه بزرگ الهی بیاناتی فرمود،این بیانات مردم را تکان داد و جمعی گریستند به دنبال آن جمعی از یاران پیامبر ص تصمیم گرفتند،پارهای از لذائذ و راحتیها را بر خود تحریم کرده و به جای آن به عبادت پردازند،امیر مؤمنان علی ع سوگند یاد کرد که شبها کمتر بخوابد و مشغول عبادت باشد،بلال سوگند یاد کرد که همه روز روزه باشد،عثمان بن مظعون قسم یاد کرد که آمیزش جنسی را با همسر خویش ترک گوید و به عبادت پردازد.
روزی همسر عثمان بن مظعون نزد عایشه آمد،او زن جوان و صاحب جمالی بود،عایشه از وضع او متعجب شد و گفت:چرا به خودت نمیرسی،و زینت نمیکنی؟! در پاسخ گفت:برای چه کسی زینت کنم؟همسرم مدتی است که مرا ترک گفته و رهبانیت پیش گرفته است،این سخن به گوش پیامبر ص رسید، فرمان داد همه مسلمانان به مسجد آیند،هنگامی که مردم در مسجد اجتماع کردند، بالای منبر قرار گرفت،پس از حمد و ثنای پروردگار گفت:چرا بعضی از شما چیزهای پاکیزه را بر خود حرام کردهاید؟من سنت خود را برای شما بازگو میکنم هر کس از آن روی گرداند از من نیست،من قسمتی از شب را میخوابم و با همسرانم آمیزش دارم و همه روزها را روزه نمیگیرم.
آگاه باشید من هرگز به شما دستور نمیدهم که مانند کشیشان مسیحی و رهبانها ترک دنیا گوئید زیرا این گونه مسائل و همچنین دیرنشینی در آئین من نیست، رهبانیت امت من در جهاد است(اگر میخواهید ترک دنیا گوئید چه بهتر که در راه سازندهای همچون جهاد باشد...)بر خود سخت نگیرید زیرا جمعی از پیشینیان شما بر اثر سخت گرفتن بر خود هلاک شدند.
آنها که سوگند یاد کرده بودند این امور را ترک کنند،برخاستند و گفتند:ای پیامبر!ما در این راه سوگند یاد کردهایم وظیفه ما در برابر سوگندمان چیست؟آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت (1).
لازم به تذکر است که بعضی سوگندهای فوق مانند سوگندی که از عثمان بن مظعون نقل شده چون منافات با حق همسرش داشته است مشروع نبوده،ولی در مورد سوگند علی ع درباره بیدار ماندن شب و اشتغال به عبادت،امر مباح و مجازی بوده است اگر چه از آیات استفاده میشود که اولی و بهتر این بود که چنین کاری به طور مستمر ادامه پیدا نکند و این موضوع هیچگونه منافاتی با مقام عصمت علی ع ندارد چنان که نظیر آن را در باره پیامبر ص نیز در سوره تحریم آیه یک میخوانیم یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ لَکَ تَبْتَغِی مَرْضٰاتَ أَزْوٰاجِکَ :
"ای پیغمبر!چرا پارهای از اموری که بر تو حلال است به خاطر رضایت همسرانت بر خود حرام میکنی؟"
سوگند و کفاره سوگند
در این آیه و آیات بعد یک سلسله احکام مهم اسلامی مطرح شده است،بعضی برای نخستین بار،و قسمت مهمی نیز به عنوان تاکید و توضیح احکامی که قبلا در .
1) 1) شان نزول فوق قسمتی از تفسیر علی بن ابراهیم و قسمتی از تفسیر مجمع البیان و سایر تفاسیر گرفته شده است
آیات دیگر قرآن بیان شده است،زیرا همانطور که گفتیم این سوره در اواخر عمر پیامبر ص نازل گردید و میبایست در آن در باره احکام مختلف اسلامی تاکید بیشتری بشود.
در آیه نخست،اشاره به تحریم قسمتی از مواهب الهی وسیله بعضی از مسلمین شده،و آنها را از تکرار این کار نهی میکند،و میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید"طیبات"و امور پاکیزهای را که خداوند برای شما حلال کرده بر خود حرام مکنید،( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُحَرِّمُوا طَیِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ لَکُمْ ) (1)ذکر این حکم علاوه بر ملاحظه شان نزول ممکن است اشاره به این باشد که اگر در آیات گذشته مدح و تمجیدی از جمعی از دانشمندان و رهبانان مسیحی شد به خاطر انعطاف و تسلیم آنها در برابر حق بود،نه به خاطر برنامه ترک دنیا و تحریم طیبات،و مسلمانان نمیتوانند در این قسمت از آنها اقتباس کنند با بیان این حکم،اسلام صریحا بیگانگی خود را از مساله رهبانیت و ترک دنیا آن چنان که مسیحیان و مرتاضان دارند اعلام داشته است،شرح بیشتر درباره این موضوع را در ذیل آیه 27 سوره حدید وَ رَهْبٰانِیَّةً ابْتَدَعُوهٰا مطالعه خواهید فرمود.
سپس برای تاکید این موضوع میگوید:از حد و مرزها فراتر نروید، زیرا خداوند تجاوز کنندگان را دوست ندارد( وَ لاٰ تَعْتَدُوا إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ). در آیه بعد مجددا روی مطلب تاکید کرده،منتها در آیه گذشته نهی از تحریم بود و در این آیه امر به بهره گرفتن مشروع از مواهب الهی کرده میفرماید:
"از آنچه خداوند به شما روزی داده است حلال و پاکیزه بخورید"( وَ کُلُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ حَلاٰلاً طَیِّباً ).
تنها شرط آن این است که رعایت اعتدال و تقوا و پرهیزگاری در بهرهگیری .
1) 1) درباره معنی"حلال"و"طیب"در جلد اول تفسیر نمونه صفحه 417 بحث شد
از این مواهب را فراموش نکنید،لذا میگوید:( وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِی أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ ) یعنی ایمان شما به خدا ایجاب میکند که همه دستورات او را محترم بشمرید،هم بهره گرفتن و هم رعایت اعتدال و تقوی.
در تفسیر این جمله احتمال دیگری نیز هست،که منظور از امر به تقوا این است که تحریم مباحات و طیبات با درجه عالی و کامل تقوا متناسب نیست،تقوا ایجاب میکند که انسان از حد اعتدال در هیچ طرف خارج نشود. در آیه بعد درباره سوگندهایی که در زمینه تحریم حلال و غیر آن خورده میشود،به طور کلی بحث کرده و قسمها را به دو قسمت تقسیم میکند:
نخست میگوید:"خداوند شما را در برابر"قسمهای لغو"مؤاخذه و مجازات نمیکند"( لاٰ یُؤٰاخِذُکُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمٰانِکُمْ ).
همانطور که در تفسیر آیه 225 سوره بقره که در آن نیز پیرامون عدم مجازات در مقابل قسمهای لغو بحث شده بود گفتیم:منظور از سوگند لغو چنان که مفسران و فقهاء گفتهاند،سوگندهایی است که دارای هدف مشخص نیست و از روی اراده و تصمیم سر نمیزند،بلکه بدون توجه به عنوان تکیه سخن و اللّٰه و باللّٰه یا اینکه لا و اللّٰه و بلی و اللّٰه میگویند و یا در حال شدت هیجان یا غضب بدون اراده و تصمیم گفته میشود.
بعضی گفتهاند اگر انسان به چیزی یقین داشته باشد و بر اساس آن سوگند یاد کند سپس معلوم شود که اشتباه کرده است،آن نیز جزء قسم لغو است،مثل اینکه کسی بر اثر سعایت افراد سخن چنین یقین به انحراف همسر خود پیدا کند و سوگند به طلاق او یاد نماید،بعدا معلوم شود دروغ بوده است،این سوگند اعتبار ندارد.این را نیز میدانیم که علاوه بر لزوم قصد و اراده و تصمیم در سوگندهای جدی لازم است که محتوای قسم نیز کار نامشروع و یا مکروهی نباشد،بنا بر این اگر انسان در حال اختیار از روی اراده و تصمیم سوگند یاد کند که عمل حرام یا مکروهی
را انجام دهد آن قسم نیز بی ارزش است،و وفای به آن لازم نیست-احتمال دارد که مفهوم لغو در آیه فوق مفهوم وسیعی باشد و حتی این گونه قسم را نیز شامل شود- قسم دوم از سوگندها،سوگندهایی است که از روی اراده و تصمیم و به طور جدی یاد میشود،در باره این نوع قسمها،قرآن در آیه فوق چنین میگوید:
"خداوند شما را در برابر چنین سوگندهایی که گره آن را محکم کردهاید مؤاخذه میکند و شما را موظف به عمل کردن به آن میسازد"( وَ لٰکِنْ یُؤٰاخِذُکُمْ بِمٰا عَقَّدْتُمُ الْأَیْمٰانَ ) کلمه"عقد"همانطور که در آغاز سوره مائده گفتیم در اصل به معنی جمع کردن اطراف یک چیز محکم است و به همین جهت گره زدن دو سر طناب را"عقد"میگویند،و گاهی به همین مناسبت در امور معنوی نیز بکار میرود و هر گونه پیمان محکمی را عقد نیز میگویند،در آیه فوق منظور از عقد ایمان (بستن سوگندها)همان تصمیم جدی بر کاری است که بر طبق سوگند انجام میگیرد.
البته جدی بودن سوگند بتنهایی برای صحت آن کافی نیست بلکه همانطور که در بالا اشاره شد باید محتوای سوگند لا اقل یک امر مباح بوده باشد و باید دانست که سوگند جز بنام خدا معتبر نیست.
بنا بر این اگر کسی بنام خدا سوگند یاد کند که عمل نیک یا لا اقل عمل مباحی را انجام دهد،واجب است به سوگند خود عمل کند و اگر آن را شکست کفاره دارد.
و کفاره قسم همان است که در ذیل آیه مورد بحث بیان شده:
"کفاره چنین سوگندی یکی از سه چیز است:
نخست اطعام ده نفر مسکین( فَکَفّٰارَتُهُ إِطْعٰامُ عَشَرَةِ مَسٰاکِینَ )منتها برای اینکه بعضی از اطلاق این حکم چنین استفاده نکنند که میتوان از هر نوع غذای
پست و کم ارزشی برای کفاره استفاده کرد،تصریح میکند که این غذا باید لا اقل یک غذای حد وسط بوده باشد که معمولا در خانواده خود از آن تغذیه میکنید ( مِنْ أَوْسَطِ مٰا تُطْعِمُونَ أَهْلِیکُمْ ).
البته ظاهر این تعبیر،حد متوسط از نظر کیفیت است ولی ممکن است هم اشاره به کیفیت و هم مقدار و کمیت بوده باشد،چنان که در روایتی از امام صادق ع حد وسط در کیفیت و در روایتی از امام باقر ع حد وسط در کمیت نقل شده که مفهوم آنها بازگشت به حد وسط در هر دو قسمت میکند (1).
ناگفته پیدا است که مساله حد وسط در دو قسمت به اختلاف شهرها و آبادیها و زمانها متفاوت خواهد بود.
این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است که اوسط به معنی خوب و عالی است،زیرا یکی از معانی اوسط عالی است،چنان که در آیه 28 سوره قلم میخوانیم: قٰالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ لَوْ لاٰ تُسَبِّحُونَ (بهترین آنها چنین گفت:آیا به شما نگفتم چرا تسبیح خدا نمیگوئید) دوم-پوشاندن لباس بر ده نفر نیازمند( أَوْ کِسْوَتُهُمْ ) البته ظاهر آیه این است که لباسی بوده باشد که بطور معمول تن را بپوشاند و لذا در بعضی از روایات میخوانیم که امام صادق ع فرمود منظور از"کسوة" در آیه فوق دو قطعه لباس است(پیراهن و شلوار)و اگر در بعضی از روایات مانند روایتی که از امام باقر ع نقل شده میخوانیم که به یک جامه نیز میتوان قناعت کرد،شاید بخاطر آن باشد که پیراهنهای بلند عربی بتنهایی میتواند همه بدن را بپوشاند-البته در مورد زنان تنها یک پیراهن هر چند بلند باشد کافی نیست بلکه روسری برای پوشاندن سر و گردن نیز لازم است،زیرا حد اقل لباس مورد نیاز یک زن کمتر از این نیست-و با این حال بعید نیست که لباسی که به عنوان .
1) 1) نور الثقلین جلد اول صفحه 666 و تفسیر برهان جلد اول صفحه 496
کفاره داده میشود بر حسب فصول (1)و مکانها و زمانها تفاوت پیدا کند.
در اینکه آیا از نظر کیفیت حد اقل کافی است و یا در اینجا نیز باید حد وسط مراعات شود در میان مفسران دو نظر وجود دارد:نخست اینکه به مقتضای اطلاق آیه هر گونه لباس کافی است و دیگر اینکه با توجه به قیدی که در اطعام بود در اینجا نیز باید رعایت حد وسط گردد،ولی البته احتمال اول باطلاق آیه سازگارتر است.
سوم-آزاد کردن یک برده( أَوْ تَحْرِیرُ رَقَبَةٍ ).
در اینکه آیا بردهای که آزاد میشود باید ایمان و اسلام داشته باشد یا آزاد کردن هر گونه برده کافی است در میان فقهاء گفتگو است و توضیح آن را باید در کتب فقهی خواند،اگر چه ظاهر آیه مطلق است.
و این خود میرساند که اسلام برای آزاد ساختن بردگان از وسائل گوناگون استفاده کرده است،و در عصر و زمانی همچون زمان ما که ظاهرا بردهای وجود ندارد،باید یکی از دو کفاره دیگر را انتخاب نمود.
شک نیست که این سه موضوع از نظر قیمت بسیار متفاوت است،و شاید این تفاوت بخاطر آن است که هر کس آزاد باشد و بتواند به اندازه توانایی خود یکی را انتخاب کند.
اما ممکن است کسانی باشند که قدرت بر هیچیک از اینها نداشته باشند و لذا بعد از بیان این دستور میفرماید:آنهایی که دسترسی به هیچیک ندارند باید سه روز روزه بگیرند( فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیٰامُ ثَلاٰثَةِ أَیّٰامٍ ).
بنا بر این گرفتن سه روز روزه منحصرا مربوط به کسانی است که قدرت بر انجام یکی از سه موضوع فوق را نداشته باشند.
1) 1) در این زمینه حدیثی نیز از امام باقر یا امام صادق ع نقل شده است(تفسیر برهان جلد اول صفحه 496)
سپس برای تاکید میگوید:کفاره سوگندهای شما این است که گفته شد"( ذٰلِکَ کَفّٰارَةُ أَیْمٰانِکُمْ إِذٰا حَلَفْتُمْ ).
ولی برای اینکه کسی تصور نکند با دادن کفاره،شکستن سوگندهای صحیح حرام نیست میگوید:"سوگندهای خود را حفظ کنید"( وَ احْفَظُوا أَیْمٰانَکُمْ ).
و به تعبیر دیگر عمل به سوگند وجوب تکلیفی دارد و شکستن آن حرام است،اما پس از شکستن باید کفاره داد.
و در پایان آیه میفرماید:"این چنین خداوند آیاتش را برای شما بیان میکند،تا شکر او را بگزارید و در برابر این احکام و دستوراتی که ضامن سعادت و سلامت فرد و اجتماع است،او را سپاس گوئید"( کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ).
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا اَلْخَمْرُ وَ اَلْمَیْسِرُ وَ اَلْأَنْصٰابُ وَ اَلْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ اَلشَّیْطٰانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (90) إِنَّمٰا یُرِیدُ اَلشَّیْطٰانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ اَلْعَدٰاوَةَ وَ اَلْبَغْضٰاءَ فِی اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اَللّٰهِ وَ عَنِ اَلصَّلاٰةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ (91) وَ أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ اِحْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا عَلیٰ رَسُولِنَا اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِینُ (92)
90-ای کسانی که ایمان آوردهاید شراب و قمار و بتها و از لام(که یک نوع بختآزمایی بوده)پلیدند و از عمل شیطانند از آنها دوری کنید تا رستگار شوید.
91-شیطان میخواهد در میان شما بوسیله شراب و قمار عداوت ایجاد کند،و شما را از ذکر خدا و از نماز باز دارد آیا(با اینهمه زیان و فساد و با این نهی اکید) خودداری خواهید کرد؟! 92-و اطاعت خدا و اطاعت پیامبر کنید و(از مخالفت فرمان او)بترسید،و اگر روی برگردانید(و مخالفت نمائید مستحق مجازات خواهید بود)و بدانید بر پیامبر ما جز ابلاغ آشکار چیز دیگری نیست(و این وظیفه را در برابر شما انجام داده است).
در تفاسیر شیعه و اهل تسنن شان نزولهای مختلفی درباره آیه نخست ذکر
شده است،که تقریبا با یکدیگر شباهت دارند از جمله اینکه در تفسیر در المنثور از سعد بن وقاص چنین نقل شده که میگوید:این آیه در باره من نازل گردید، مردی از انصار غذایی تهیه کرده بود و ما را دعوت کرد،جمعی در مجلس میهمانی او شرکت کردند،و علاوه بر صرف غذا شراب نوشیدند و این قبل از تحریم شراب در اسلام بود،هنگامی که مغز آنها از شراب گرم شد شروع به ذکر افتخارات خود کردند،کم کم کار بالا گرفت و به اینجا رسید که یکی از آنها استخوان شتری را برداشت و بر بینی من کوبید و آن را شکافت،من خدمت پیامبر ص رسیدم و این جریان را عرض کردم در این موقع آیه فوق نازل شد.
از"مسند احمد"و"سنن ابی داود"و"نسایی"و"ترمذی"چنین نقل شده است که عمر(که طبق تصریح تفسیر فی ظلال جلد سوم صفحه 33 علاقه شدید به نوشیدن شراب داشت)دعا میکرد،و میگفت:خدایا بیان روشنی در مورد خمر برای ما بفرما،هنگامی که آیه سوره بقره( یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ ...)(بقره-219)نازل شد پیامبر ص آیه را برای او قرائت کرد ولی او باز به دعای خود ادامه میداد،و میگفت:خدایا بیان روشنتری در این زمینه بفرما، تا اینکه آیه سوره نساء( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقْرَبُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُکٰاریٰ )(نساء 43)نازل شد،پیامبر ص آن را نیز بر او خواند،باز به دعای خود ادامه میداد!،تا اینکه سوره مائده(آیه مورد بحث)که صراحت فوق العادهای در این موضوع دارد،نازل گردید،هنگامی که پیامبر ص آیه را بر او خواند،گفت:
انتهینا انتهینا!"از نوشیدن شراب خودداری میکنیم،خودداری میکنیم"! (1).
1) 1) تفسیر المنار جلد 7 صفحه 50
حکم قطعی درباره شراب و مراحل تدریجی آن
همانطور که در جلد سوم این تفسیر صفحه 396 ذیل آیه 43 سوره نساء اشاره کردیم،شرابخواری و میگساری در زمان جاهلیت و قبل از ظهور اسلام فوق العاده رواج داشت و به صورت یک بلای عمومی در آمده بود،تا آنجا که بعضی از مورخان میگویند عشق عرب جاهلی در سه چیز خلاصه میشد:شعر و شراب و جنگ!،و نیز از روایات استفاده میشود که حتی بعد از تحریم شراب مساله ممنوعیت آن برای بعضی از مسلمانان فوق العاده سنگین و مشکل بود،تا آنجا که میگفتند:
ما حرم علینا شیء اشد من الخمر :"هیچ حکمی بر ما سنگینتر از تحریم شراب نبود" (1).
روشن است که اگر اسلام میخواست بدون رعایت اصول روانی و اجتماعی با این بلای بزرگ عمومی به مبارزه برخیزد ممکن نبود،و لذا از روش تحریم تدریجی و آماده ساختن افکار و اذهان برای ریشه کن کردن میگساری که به صورت یک عادت ثانوی در رگ و پوست آنها نفوذ کرده بود،استفاده کرد، به این ترتیب که نخست در بعضی از سورههای مکی اشاراتی به زشتی این کار نمود، چنان که در آیه 67 سوره نحل میخوانیم وَ مِنْ ثَمَرٰاتِ النَّخِیلِ وَ الْأَعْنٰابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً "از میوههای درخت نخل و انگور،مسکرات و روزیهای پاکیزه فراهم میکنید".
در اینجا"سکر"یعنی مسکر و شرابی را که از انگور و خرما میگرفتند، .
1) 1) همان مدرک جلد 7 صفحه 51
درست در مقابل رزق حسن قرار داده است،و آن را یک نوشیدنی ناپاک و آلوده شمرده است.
ولی عادت زشت شرابخوری از آن ریشهدارتر بود،که با این اشارهها ریشهکن شود،بعلاوه شراب بخشی از درآمدهای اقتصادی آنها را نیز تامین میکرد لذا هنگامی که مسلمانان به مدینه منتقل شدند و نخستین حکومت اسلامی تشکیل شد، دومین دستور در زمینه منع شرابخواری به صورت قاطعتری نازل گشت،تا افکار را برای تحریم نهایی آمادهتر سازد،در این موقع بود که آیه 219 سوره بقره نازل گردید یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمٰا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ إِثْمُهُمٰا أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا -در این آیه ضمن اشاره به منافع اقتصادی مشروبات الکلی برای بعضی از جوامع همانند جامعه جاهلیت،اهمیت خطرات و زیانهای بزرگ آن را که به درجات از منافع اقتصادی آن بیشتر است یادآوری میشود.
به دنبال آن در آیه 43 سوره نساء یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقْرَبُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُکٰاریٰ حَتّٰی تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ به مسلمانان صریحا دستور داده شد که در حال مستی هرگز نماز نخوانند تا بدانند با خدای خود چه میگویند.
البته مفهوم این آیه آن نبود که در غیر حال نماز،نوشیدن شراب مجاز بود،بلکه برنامه همان برنامه تحریم تدریجی و مرحله به مرحله بود،و به عبارت دیگر این آیه نسبت به غیر حال سکوت داشت و صریحا چیزی نمیگفت.
آشنایی مسلمانان به احکام اسلام و آمادگی فکری آنها برای ریشهکن ساختن این مفسده بزرگ اجتماعی که در اعماق وجود آنها نفوذ کرده بود، سبب شد که دستور نهایی با صراحت کامل و بیان قاطع که حتی بهانهجویان نیز نتوانند به آن ایراد گیرند نازل گردید،که همین آیه مورد بحث بوده باشد.
جالب توجه اینکه در این آیه با تعبیرات گوناگون ممنوعیت این کار مورد تاکید قرار گرفته است:
1-آیه با خطاب یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا شروع شده اشاره به اینکه مخالفت با این حکم با روح ایمان سازگار نیست.
2-بعد از آن کلمه" إِنَّمَا "که برای حصر و تاکید است به کار رفته.
3-شراب و قمار همردیف انصاب (1)(بتهایی که شکل مخصوصی نداشتند و تنها قطعه سنگی بودند)ذکر شده است و نشان میدهد،خطر شراب و قمار به قدری زیاد است که در ردیف بت پرستی قرار گرفته،به همین دلیل در روایتی از پیامبر ص میخوانیم
شارب الخمر کعابد الوثن :"شرابخوار همانند بت پرست است" (2):
4-شراب و قمار و همچنین بت پرستی و از لام(یک نوع بختآزمایی) (3)همگی به عنوان رجس و پلیدی شمرده شدهاند( إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصٰابُ وَ الْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ ).
5-تمام این اعمال جزء اعمال شیطانی قلمداد شده است( مِنْ عَمَلِ الشَّیْطٰانِ ).
6-سرانجام فرمان قاطع برای اجتناب از آنها را صادر کرده و میفرماید ( فَاجْتَنِبُوهُ ).
ضمنا باید توجه داشت که اجتناب مفهومی رساتر از نهی دارد،زیرا معنی اجتناب فاصله گرفتن و دوری کردن و نزدیک نشدن است که بمراتب از جمله "ننوشید"رساتر میباشد.
7-در پایان این آیه میگوید:این دستور به خاطر آن است که شما رستگار شوید( لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ). . .
یعنی بدون آن رستگاری ممکن نیست.
8-در آیه بعد به پارهای از زیانهای آشکار شراب و قمار پرداخته نخست میگوید:شیطان میخواهد از طریق شراب و قمار در میان شما تخم عداوت و دشمنی بپاشد و از نماز و ذکر خدا باز دارد( إِنَّمٰا یُرِیدُ الشَّیْطٰانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدٰاوَةَ وَ الْبَغْضٰاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ عَنِ الصَّلاٰةِ ) 9-در پایان این آیه به عنوان یک استفهام تقریری،میگوید:"آیا شما خود داری خواهید کرد؟"( فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ ).
یعنی پس از اینهمه تاکید باز جای بهانهجویی یا شک و تردید در مورد ترک این دو گناه بزرگ باقی مانده است؟!و لذا میبینیم که حتی"عمر"که تعبیرات آیات گذشته را بخاطر علاقهای که(طبق تصریح مفسران عامه)به شراب داشت وافی نمیدانست پس از نزول این آیه،گفت که این تعبیر کافی و قانع کننده است. 10-و در آیه سوم به عنوان تاکید این حکم نخست به مسلمانان دستور میدهد که خدا و پیامبرش را اطاعت کنند و از مخالفت او بپرهیزند( وَ أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا ).
و سپس مخالفان را تهدید میکند که اگر از اطاعت فرمان پروردگار سر باز زنند،مستحق کیفر و مجازات خواهند بود و پیامبر ص وظیفهای جز ابلاغ آشکار ندارد( فَإِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا عَلیٰ رَسُولِنَا الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ ).
اثرات مرگبار شراب و قمار گرچه در ذیل آیه 219 بقره جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 74 تا 79 بحثهای فشردهای پیرامون ضررهای این دو بلای اجتماعی ذکر شده است،ولی در اینجا نیز برای تاکید مطلب-به عنوان اقتدا به قرآن مجید-لازم است نکات دیگری را یاد آور شویم،این نکات مجموعهای است از آمارهای مختلف که هر کدام به تنهایی به اندازه
یک بحث مشروح برای بیان عمق و عظمت این زیانها گویا است:
1-به موجب آماری که در انگلستان درباره جنون الکلی انتشار یافت، و این جنون با جنونهای دیگر در آن مقایسه شده بود،چنین بدست آمده که در برابر 2249 دیوانه الکلی فقط 53 دیوانه به علل دیگر وجود داشته است! (1)2-به موجب آمار دیگری که از تیمارستانهای آمریکا بدست آمده 85 درصد از بیماران روانی آنها را بیماران الکلی تشکیل میدهد! (2)3-یکی از دانشمندان انگلیسی به نام"بنتام"مینویسد:مشروبات الکلی در کشورهای شمالی انسان را کودن و ابله،و در کشورهای جنوبی دیوانه میکند، سپس میافزاید:آئین اسلام تمام انواع نوشابههای الکلی را تحریم کرده است و این یکی از امتیازات اسلام میباشد (3).
4-اگر از کسانی که در حال مستی دست به انتحار یا جنایت زده و خانههایی را ویران ساخته و خانمانهایی را بر باد دادهاند آماری تهیه شود،رقم سرسامآوری را تشکیل میدهد (4).
5-در فرانسه،هر روز 440 نفر جان خود را فدای الکل میکنند! (5)6-طبق آمار دیگری تلفات بیماریهای روانی آمریکا در یک سال دو برابر تلفات آن کشور در جنگ جهانی دوم بوده است و به عقیده دانشمندان در بیماریهای روانی آمریکا مشروبات"الکلی"و"سیگار"نقش اساسی داشتهاند! (6)7-به موجب آماری که توسط یکی از دانشمندان به نام"هوگر"به . . .
مناسبت بیستمین سالگرد مجله علوم ابراز شد 60 درصد قتلهای عمدی،75 درصد ضرب و جرح،30 درصد جرائم ضد اخلاقی(از جمله زنا با محارم!)20 درصد جرائم سرقت مربوط به الکل و مشروبات الکلی بوده است و به موجب آماری از همین دانشمند 40 درصد از اطفال مجرم دارای سابقه اثر الکلیت هستند (1).
8-از نظر اقتصادی تنها در انگلستان زیانهای ناشی از طریق غیبت کارگران از کار به خاطر الکلیسم به 50 ملیون دلار در سال(تقریبا 1750 ملیون تومان) برآورد شده است،که این مبلغ بتنهایی میتواند هزینه ایجاد هزاران کودکستان و دبستان و دبیرستان را تامین کند (2)9-به موجب آماری که در باره زیانهای مشروبات الکلی در فرانسه انتشار یافته:الکل 137 میلیارد فرانک در سال بر بودجه فرانسه غیر از خسارات شخصی به شرح زیر تحمیل میکند:
60 میلیارد فرانک خرج دادگستری و زندانها.
40 میلیارد فرانک خرج تعاون عمومی و خیریه.
10 میلیارد فرانک مخارج بیمارستانها برای الکلیها.
70 میلیارد فرانک هزینه امنیت اجتماعی! و به این ترتیب روشن میشود که تعداد بیماران روانی و بیمارستانها و قتلها و نزاعهای خونین و سرقتها و تجاوزها و تصادفها با تعداد میخانهها تناسب مستقیم دارد (3).
10-بزرگترین مؤسسات آمارگیری آمریکا ثابت کرده است که قمار در 30 درصد جنایتها دخالت مستقیم دارد.
و به موجب آمار دیگری که در زمینه جرائم قماربازان منتشر شده با نهایت تاسف میبینیم که 90 درصد جیببری. . . .
50 درصد جرائم جنسی.
10 درصد فساد اخلاق.
30 درصد از طلاقها.
40 درصد از ضرب و جرحها.
و 5 درصد از خودکشیها بخاطر قمار صورت گرفته است (1).
لَیْسَ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِیمٰا طَعِمُوا إِذٰا مَا اِتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ ثُمَّ اِتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اِتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا وَ اَللّٰهُ یُحِبُّ اَلْمُحْسِنِینَ (93)
93-بر کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند گناهی در آنچه خوردهاند نیست(و نسبت به نوشیدن شراب قبل از نزول حکم تحریم مجازات نمیشوند) مشروط بر اینکه تقوا پیشه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند،سپس تقوا پیشه کنند و ایمان آورند،سپس تقوا پیشه کنند و نیکی نمایند،و خداوند نیکوکاران را دوست میدارد.
در تفسیر"مجمع البیان"و تفسیر"طبری"و تفسیر"قرطبی"و بعضی دیگر از تفاسیر چنین آمده است که پس از نزول آیه تحریم شراب و قمار،بعضی از یاران پیامبر ص گفتند:اگر این دو کار اینهمه گناه دارد پس تکلیف برادران مسلمان ما که پیش از نزول این آیه از دنیا رفتهاند و هنوز این دو کار را ترک نکرده بودند چه میشود؟آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت. .
1) 10) نشریه مرکز مطالعه پیشرفتهای ایران(در باره الکل و قمار)
در این آیه در پاسخ کسانی که نسبت به وضع گذشتگان قبل از نزول تحریم شراب و قمار و یا نسبت به وضع کسانی که این حکم هنوز به گوش آنها نرسیده،و در نقاط دور دست زندگی داشتند میگوید:"آنهایی که ایمان و عمل صالح داشتهاند و این حکم به آنها نرسیده بوده،اگر شرابی نوشیدهاند و یا از درآمد قمار خوردهاند گناهی بر آنها نیست"( لَیْسَ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِیمٰا طَعِمُوا ) (1).
سپس این حکم را مشروط به این میکند که آنها تقوا را پیشه کنند و ایمان بیاورند و عمل صالح انجام دهند( إِذٰا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ) بار دیگر همین موضوع را تکرار کرده،میگوید:"سپس تقوا پیشه کنند و ایمان بیاورند"( ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا ).
و برای سومین بار با کمی تفاوت همین موضوع را تکرار نموده،میگوید:
"سپس تقوا پیشه کنند و نیکی نمایند"( ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا ).
و در پایان آیه میفرماید:"خداوند نیکوکاران را دوست میدارد"( وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ).
درباره تکرار این سه جمله میان مفسران قدیم و جدید گفتگو بسیار است بعضی آنها را حمل بر تاکید کردهاند،زیرا اهمیت موضوع تقوا و ایمان و عمل صالح ایجاب میکند که روی آن بطور جدی و مکرر تکیه و تاکید شود.
ولی جمعی از مفسرین معتقدند که هر یک از این سه جمله ناظر به حقیقت .
1) 1) باید توجه داشت که"طعام"غالبا در ماکولات گفته میشود نه نوشیدنیها ولی گاهی در نوشیدنیها نیز استعمال میشود مانند آیه 249 سوره بقره فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی
جداگانهای است و در زمینه تفاوت آنها احتمالات متعددی دادهاند که بسیاری از آنها دلیل و شاهدی ندارد.
شاید بهترین سخن در این زمینه این است که گفته شود:
منظور از"تقوا"که نخستین بار ذکر شده همان احساس مسئولیت درونی است که انسان را به سوی تحقیق و بررسی درباره دین و نگاه کردن در معجزه پیامبر ص و جستجو در باره حق میکند و نتیجه آن ایمان و عمل صالح است، و به تعبیر دیگر تا مرحلهای از تقوا در وجود انسان نبوده باشد به فکر تحقیق و جستجوی حق نمیافتد،و بنا بر این نخستین بار که در آیه فوق سخن از تقوا به میان آمده اشاره به این مرحله از تقوا است و این منافات با آغاز آیه که میگوید" لَیْسَ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ..."ندارد،زیرا ایمان در آغاز آیه ممکن است به معنی تسلیم ظاهری بوده باشد ولی ایمانی که بعد از تقوا به وجود آید ایمان واقعی است.
و دومین بار که سخن از تقوا به میان آمده اشاره به تقوایی است که در درون جان انسان نفوذ میکند و اثر آن عمیقتر میگردد و نتیجه آن ایمان مستقر و ثابتی است که عمل صالح جزء آن است،لذا در جمله دوم پس از ذکر ایمان سخنی از عمل صالح به میان نیامده تنها میفرماید: ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا ...یعنی این ایمان بقدری نافذ و ثابت است که نیازی به ذکر عمل صالح در تعقیب آن نیست.
و در مرحله سوم که گفتگو از تقوا میکند منظور تقوایی است که به مرحله عالی خود رسیده بطوری که علاوه بر دعوت به انجام وظائف حتمی،دعوت به احسان یعنی کارهای نیک نیز میکند حتی کارهایی که از واجبات نیست.
خلاصه اینکه هر یک از این سه تقوا اشاره به مرحلهای از احساس مسئولیت و پرهیزگاری است،"مرحله ابتدایی"،"مرحله متوسط"،و"مرحله نهایی"و هر یک قرینهای در خود آیه دارد که به اتکای آن میتوان مقصود را دریافت.بر خلاف احتمالاتی که بعضی از مفسرین در تفاوت این سه تقوا و سه ایمان دادهاند که فاقد قرینه و شاهد است.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لَیَبْلُوَنَّکُمُ اَللّٰهُ بِشَیْءٍ مِنَ اَلصَّیْدِ تَنٰالُهُ أَیْدِیکُمْ وَ رِمٰاحُکُمْ لِیَعْلَمَ اَللّٰهُ مَنْ یَخٰافُهُ بِالْغَیْبِ فَمَنِ اِعْتَدیٰ بَعْدَ ذٰلِکَ فَلَهُ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (94) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقْتُلُوا اَلصَّیْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْکُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزٰاءٌ مِثْلُ مٰا قَتَلَ مِنَ اَلنَّعَمِ یَحْکُمُ بِهِ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْکُمْ هَدْیاً بٰالِغَ اَلْکَعْبَةِ أَوْ کَفّٰارَةٌ طَعٰامُ مَسٰاکِینَ أَوْ عَدْلُ ذٰلِکَ صِیٰاماً لِیَذُوقَ وَبٰالَ أَمْرِهِ عَفَا اَللّٰهُ عَمّٰا سَلَفَ وَ مَنْ عٰادَ فَیَنْتَقِمُ اَللّٰهُ مِنْهُ وَ اَللّٰهُ عَزِیزٌ ذُو اِنْتِقٰامٍ (95) أُحِلَّ لَکُمْ صَیْدُ اَلْبَحْرِ وَ طَعٰامُهُ مَتٰاعاً لَکُمْ وَ لِلسَّیّٰارَةِ وَ حُرِّمَ عَلَیْکُمْ صَیْدُ اَلْبَرِّ مٰا دُمْتُمْ حُرُماً وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ اَلَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ (96)
94-ای کسانی که ایمان آوردهاید خداوند شما را به مقداری شکار که(به نزدیکی شما میآیند و)دستها و نیزههای شما به آنها میرسد،میآزماید،تا معلوم شود چه کسی از خدا به وسیله ایمان به غیب میترسد،و هر کس بعد از آن تجاوز کند مجازات دردناکی خواهد داشت.
95-ای کسانی که ایمان آوردهاید شکار را در حال احرام به قتل نرسانید و هر کس از شما عمدا آن را به قتل برساند باید کفارهای معادل آن از چهار پایان بدهد،کفارهای که دو نفر عادل از شما معادل بودن آن را تصدیق کنند،و به صورت قربانی به (حریم)کعبه برسد،یا(بجای قربانی)اطعام مستمندان کند یا معادل آن روزه بگیرد تا کیفر کار خود را بچشد،خداوند از آنچه در گذشته واقع شده عفو کرده است و هر کس تکرار کند خداوند از او انتقام میگیرد و خداوند توانا و صاحب
انتقام است.
96-صید دریا و طعام آن برای شما حلال است تا شما و مسافران از آن بهرهمند شوید، ولی ما دام که محرم هستید صید صحرا برای شما حرام است و از(نافرمانی) خدایی که به سوی او محشور میشوید بترسید.
بطوری که در کتاب کافی و بسیاری از تفاسیر نقل شده،هنگامی که پیامبر اسلام ص و مسلمانان در سال حدیبیه برای عمره با حال احرام حرکت کردند. در وسط راه با حیوانات وحشی فراوانی روبرو شدند،بطوری که میتوانستند آنها را با دست و نیزهها صید کنند!.این شکارها بقدری زیاد بودند که بعضی نوشتهاند دوش بدوش مرکبها و از نزدیک خیمهها رفت و آمد میکردند،نخستین آیات فوق در این هنگام نازل شد و مسلمانان را از صید آنها بر حذر داشت،و به آنها اخطار کرد که این یک نوع امتحان برای آنها محسوب میشود.
این آیات ناظر به یکی از احکام عمره و حج یعنی مساله شکار حیوانات صحرایی و دریایی در حال احرام میباشد.
نخست اشاره به جریانی که مسلمانان در سال"حدیبیه"با آن روبرو بودند،کرده،میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید،خداوند شما را با چیزی از شکار میآزماید،شکارهایی که بقدری به شما نزدیک میشوند که حتی با نیزه و دست میتوانید آنها را شکار کنید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّٰهُ بِشَیْءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنٰالُهُ أَیْدِیکُمْ وَ رِمٰاحُکُمْ )
از تعبیر آیه چنین استفاده میشود که میخواسته به عنوان یک پیشبینی مردم را از جریانی که در پیش داشتند آگاه سازد،و نیز معلوم میشود که وجود این همه شکار در دسترس مردم آنجا یک امر بیسابقه بوده است،و این یک نوع آزمایش الهی برای مسلمانان محسوب میشده،مخصوصا با توجه به نیازی که آنها به تهیه غذا از گوشت حیوانات داشتهاند،و با توجه به اینکه این حیوانات به شکل وسوسهانگیزی در اطراف خیمهها و در گرداگرد آنها رفت و آمد داشتهاند، تحمل محرومیت از چنین غذای آماده آنهم در آن عصر و زمان و برای آن مردم میتوانست یک آزمایش بزرگ بوده باشد.
بعضی گفتهاند منظور از این جمله:که با دست شما قابل صید خواهند بود، این است که با دام و تور میتوانستند آنها را بگیرند،ولی ظاهر آیه این است که حقیقتا ممکن بوده آنها را با خود دست شکار کنند.
سپس به عنوان تاکید میفرماید:این جریان برای آن بوده است که افرادی که از خدا با ایمان به غیب میترسند،از دیگران شناخته شوند.( لِیَعْلَمَ اللّٰهُ مَنْ یَخٰافُهُ بِالْغَیْبِ ) همانطور که در جلد اول صفحه 356 ذیل آیه 143 سوره بقره گفتیم،منظور از تعبیر به"لنعلم"(تا بدانیم)یا"لیعلم"(تا خدا بداند)و امثال آن، این نیست که خداوند چیزی را نمیدانسته،و میخواهد بوسیله آزمایش و امتحان و امثال آن بداند،بلکه منظور این است که میخواهیم به واقعیت علمی خود جامه عمل و تحقق خارجی بپوشانیم،زیرا نیتهای درونی و آمادگیهای اشخاص به تنهایی کافی برای تکامل و پاداش و کیفر نیست،بلکه باید به صورت افعال خارجی پیاده شوند تا این آثار را داشته باشد،(برای توضیح بیشتر به ذیل همان آیه مراجعه فرمائید).
و در پایان آیه کسانی را که با این حکم الهی مخالفت ورزند،تهدید به عذاب دردناک کرده است.( فَمَنِ اعْتَدیٰ بَعْدَ ذٰلِکَ فَلَهُ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
گرچه جمله اخیر از آیه اجمالا دلالت بر تحریم صید در حال احرام دارد، ولی در آیه بعد با صراحت و قاطعیت بیشتر و بطور عموم فرمان تحریم صید را در حال احرام صادر کرده،میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید در حال احرام شکار نکنید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ ).
آیا تحریم صید(که به قرینه آیه بعد شکار صحرایی است)تمام انواع حیوانات صحرایی را شامل میشود اعم از حلال گوشت و حرام گوشت یا اختصاص به حلال گوشت دارد؟ در میان مفسران و فقها در این زمینه اتفاق نظر نیست،ولی مشهور در میان فقهاء و مفسرین امامیه عمومیت حکم است،و روایاتی که از طریق اهل بیت ع وارد شده است این مطلب را تایید میکند،و اما فقهای اهل تسنن بعضی مانند "ابو حنیفه"با ما در این زمینه موافقند،ولی بعضی دیگر مانند"شافعی"آن را مخصوص حیوانات حلال گوشت دانستهاند،اما در هر حال حیوانات اهلی را شامل نمیشود،زیرا به حیوانات اهلی صید و شکار گفته نمیشود.قابل توجه اینکه در روایات ما نه تنها صید کردن در حال احرام تحریم شده،بلکه حتی کمک کردن و اشاره کردن و نشان دادن صید در حال احرام تحریم گردیده است.
ممکن است بعضی تصور کنند که صید و شکار شامل حیوانات حرام گوشت نمیشود،در حالی که چنین نیست،زیرا شکار حیوانات به منظورهای مختلف انجام میگردد،گاهی به منظور استفاده از گوشت و گاهی پوست و گاهی برای رفع مزاحمت آنها انجام میگردد،شعر معروفی که از علی ع نقل شده است،نیز میتواند شاهدی برای تعمیم باشد،آنجا که فرمود: صید الملوک ارانب و ثعالب و اذا رکبت فصیدی الأبطال!
"شکار سلاطین خرگوش و روباه است""ولی شکار من به هنگامی که وارد میدان نبرد میشوم،قهرمانانند"!(برای توضیح بیشتر در زمینه اقسام و احکام صیدهای حرام در حال احرام به کتب فقهی مراجعه شود).
سپس به کفاره صید در حال احرام اشاره کرده،میگوید:"کسی که عمدا صیدی را به قتل برساند،باید کفارهای همانند آن از چهار پایان بدهد"(یعنی آن را قربانی کرده و گوشت آن را به مستمندان بدهد).( وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْکُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزٰاءٌ مِثْلُ مٰا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ ).
در اینجا منظور از"مثل"آیا همانندی در شکل و اندازه حیوان است،به این معنی که مثلا اگر کسی حیوان وحشی بزرگی را همانند شتر مرغ صید کند،باید کفاره آن را شتر انتخاب نماید،و یا اگر آهو صید کند،برای کفاره،گوسفند که تقریبا به اندازه آن است،قربانی نماید،و یا اینکه منظور از"مثل"همانندی در قیمت است؟ مشهور و معروف میان فقهاء و مفسران،همان معنی اول است،و ظاهر آیه نیز با آن سازگارتر میباشد،چه اینکه با توجه به تعمیم حکم نسبت به حیوانات حلال گوشت و حرام گوشت بسیاری از این حیوانات،قیمت ثابت و مشخصی ندارند، که بتوان همانند آن را از حیوانات اهلی انتخاب کرد.
و در هر حال این در صورتی است که همانندی از نظر شکل و اندازه برای آن پیدا بشود،و در غیر این صورت چارهای جز این نیست که به نوعی تعیین قیمت برای آن شکار نموده،و همانند آن را از نظر قیمت از حیوانات اهلی حلال گوشت انتخاب کنند.
و از آنجا که ممکن است مساله همانندی برای بعضی مورد شک و تردید واقع شود،قرآن در این زمینه دستور داده است که باید این موضوع زیر نظر دو نفر از افراد مطلع و عادل انجام پذیرد( یَحْکُمُ بِهِ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْکُمْ ).
و درباره اینکه این کفاره در کجا باید ذبح شود،دستور میدهد که به صورت قربانی و"هدی"اهداء به کعبه شود و به سرزمین کعبه برسد( هَدْیاً بٰالِغَ الْکَعْبَةِ ).
ضمنا باید توجه داشت که مشهور میان فقهای ما این است که باید کفاره "صید حال احرام عمره"در"مکه"ذبح شود و"صید حال احرام حج"در"منی و قربانگاه"،و این با آیه فوق منافات ندارد،زیرا همانطور که گفتیم آیه در مورد احرام عمره نازل شده است.
سپس اضافه میکند که لازم نیست حتما کفاره به صورت قربانی باشد، بلکه دو چیز دیگر نیز هر یک میتوانند جانشین آن شوند،نخست اینکه معادل پول آن را در راه اطعام مساکین مصرف کند( أَوْ کَفّٰارَةٌ طَعٰامُ مَسٰاکِینَ ).
و یا معادل آن روزه بگیرد( أَوْ عَدْلُ ذٰلِکَ صِیٰاماً ).
گرچه در آیه سخنی از تعداد مساکین که باید اطعام شوند و تعداد روزهای روزه به میان نیامده است،ولی قرار گرفتن اینها در کنار یکدیگر از یک سو،و تصریح به لزوم موازنه میان روزه از سوی دیگر،نشان میدهد که منظور آن نیست که هر چند نفر مسکین را میخواهد اطعام کند،بلکه منظور آن است به مقدار قیمت قربانی باید بوده باشد،و اما اینکه معادله میان روزه و اطعام مسکین چگونه برقرار میشود از بعضی از روایات استفاده میشود که در مقابل هر یک"مد"طعام (یعنی تقریبا معادل 750 گرم گندم و مانند آن)یک روز روزه بگیرد،و از پارهای دیگر از روایات استفاده میشود در مقابل هر دو"مد"یک روز روزه بگیرد، و این در حقیقت به خاطر آن است که در ماه مبارک رمضان اشخاصی که قادر بر روزه نیستند بجای هر روز یک یا دو مد طعام به مستمندان میدهند(توضیح بیشتر درباره این موضوع را در کتب فقهی مطالعه فرمائید).
درباره اینکه آیا شخصی که مرتکب صید در حال احرام شده مخیر در میان
این سه چیز است یا باید ترتیب را در آن رعایت کند،نخست قربانی نماید و اگر نتوانست،اطعام مسکین،و اگر آن هم میسر نشد روزه بگیرد،در میان مفسران و فقهاء گفتگو است،اما ظاهر آیه تخییر است.
این کفارات به خاطر آن است که کیفر کار خلاف خود را ببیند( لِیَذُوقَ وَبٰالَ أَمْرِهِ ) (1).
اما از آنجایی که هیچ حکمی معمولا شامل گذشته نمیشود،تصریح میکند که خدا از تخلفاتی که در این زمینه در گذشته انجام دادهاید،عفو فرموده است ( عَفَا اللّٰهُ عَمّٰا سَلَفَ ).
و هر گاه کسی به این اخطارهای مکرر و حکم کفاره اعتنا نکند و باز هم مرتکب صید در حال احرام شود،خداوند از چنین کسی انتقام خواهد گرفت و خداوند توانا است،و به موقع انتقام میگیرد( وَ مَنْ عٰادَ فَیَنْتَقِمُ اللّٰهُ مِنْهُ وَ اللّٰهُ عَزِیزٌ ذُو انْتِقٰامٍ ).
در میان مفسران گفتگو است که آیا کفاره صید با تکرار آن تکرار میشود یا نه؟ ظاهر آیه این است که در صورت تکرار تنها تهدید به انتقام الهی شده و اگر کفاره نیز تکرار میشد میبایست تنها به ذکر انتقام الهی قناعت نشود و تکرار کفاره نیز تصریح گردد،در روایاتی که از طریق اهل بیت ع به ما رسیده این موضوع آمده است. در آیه بعد پیرامون صیدهای دریا سخن به میان آورده،میگوید:"صید دریا و طعام آن برای شما(در حال احرام)حلال است"( أُحِلَّ لَکُمْ صَیْدُ الْبَحْرِ وَ طَعٰامُهُ ).
1) 1) وبال-چنان که راغب در"مفردات"گوید در اصل از"وبل"و"وابل"به معنی باران سنگین گرفته شده و سپس به کار مشکل و شاق و سنگین نیز اطلاق شده است،و از آنجا که مجازات و کیفر نیز دارای شدت و سنگینی است به آن"وبال"میگویند.
در اینکه منظور از طعام چیست؟بعضی از مفسران احتمال دادهاند که مراد ماهیانی است که بدون صید میمیرند و بروی آب میمانند،در حالی که میدانیم این سخن درست نیست،زیرا ماهی مرده خوردنش حرام است،اگر چه در بعضی از روایات اهل تسنن تصریح به حلیت آن شده است.
آنچه بیشتر از ظاهر آیه استفاده میشود این است که منظور از طعام همان خوراکی است که از ماهیان صید شده ترتیب داده شود،زیرا آیه میخواهد دو چیز را مجاز کند نخست صید کردن و دیگر غذای صید شده خوردن.
ضمنا از مفهوم این تعبیر فتوای معروفی که در میان فقهای ما وجود دارد، نیز اجمالا استفاده میشود که در مورد حیوانات صحرایی نه تنها اقدام به صید کردن حرام است بلکه خوردن گوشت حیوانات صید شده نیز مجاز نیست.
سپس به فلسفه این حکم اشاره کرده میگوید:"این بخاطر این است که شما و مسافران بتوانید بهره ببرید"( مَتٰاعاً لَکُمْ وَ لِلسَّیّٰارَةِ ).
یعنی بخاطر اینکه در حال احرام برای تغذیه به زحمت نیفتید و بتوانید از یک نوع صید بهرهمند شوید،این اجازه در مورد صید دریا به شما داده شده است.
و از آنجا که معمولا مسافران اگر بخواهند ماهی صید شده را با خود ببرند آن را با نمک آمیخته و به صورت"ماهی شور"در میآورند،بعضی از مفسران جمله فوق را به اینگونه تفسیر کردهاند که افراد"مقیم"میتوانند از ماهی تازه و"مسافران"از ماهی شور استفاده کنند.
اشتباه نشود اینکه در آیه فوق میخوانیم صید دریا برای شما حلال شده مفهومش یک حکم کلی و عمومی درباره صیدهای دریا نیست،آن چنان که بعضی پنداشتهاند،زیرا آیه نمیخواهد اصل حکم صیدهای دریا را بیان کند،بلکه هدف آیه این است که به محرم اجازه دهد صیدهای دریا که قبل از احرام برای او حلال بوده در حال احرام از آن استفاده کند،و به تعبیر دیگر آیه اصل تشریع
قانون را بیان نمیکند،بلکه ناظر به خصوصیات قانونی است که قبلا تشریع شده است،و به اصطلاح در مقام بیان از نظر عمومیت حکم نیست،بلکه فقط احکام محرم را بیان میکند.
ولی بار دیگر به عنوان تاکید به حکم سابق بازگشته،میگوید:ما دام که در حال احرام هستید صیدهای صحرایی بر شما حرام است( وَ حُرِّمَ عَلَیْکُمْ صَیْدُ الْبَرِّ مٰا دُمْتُمْ حُرُماً ).
و در پایان آیه برای تاکید تمام احکامی که ذکر شد میفرماید:"از خداوندی که در قیامت در پیشگاه او محشور خواهید شد بپرهیزید"و با فرمان او مخالفت ننمائید( وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ ).
میدانیم حج و عمره از عباداتی است که انسان را از جهان ماده جدا کرده و در محیطی مملو از معنویت فرو میبرد.تعینات زندگی مادی،جنگ و جدالها، خصومتها،هوسهای جنسی،لذات مادی،در مراسم حج و عمره به کلی کنار میروند و انسان به یک نوع ریاضت مشروع الهی دست میزند،و به نظر میرسد که تحریم صید در حال احرام نیز به همین منظور است.
از این گذشته اگر صید کردن برای زوار خانه خدا کار مشروعی بود، با توجه به اینهمه رفت و آمدی که هر سال در این سرزمینهای مقدس میشود،نسل بسیاری از حیوانات در آن منطقه که به حکم خشکی و کم آبی،حیواناتش نیز کم است،بر چیده میشد، و این دستور یک نوع حفاظت و ضمانت برای بقای نسل حیوانات آن منطقه است.
مخصوصا با توجه به اینکه در غیر حال احرام نیز صید حرم،و همچنین کندن درختان و گیاهان آن ممنوع است،روشن میشود که این دستور ارتباط نزدیکی
با مساله حفظ محیط زیست و نگهداری گیاهان و حیوانات آن منطقه از فنا و نابودی دارد.
این حکم بقدری دقیق تشریع شده که نه تنها صید حیوانات،بلکه کمک کردن حتی نشان دادن و ارائه صید به صیاد نیز تحریم گردیده چنان که در روایات وارده از طریق اهل بیت ع میخوانیم که امام صادق ع به یکی از یارانش فرمود:
لا تستحلن شیئا من الصید و انت حرام و لا و انت حلال فی الحرم و لا تدلن علیه محلا و لا محرما فیصطاده و لا تشر الیه فیستحل من اجلک فان فیه فداء لمن تعمده :
"هرگز چیزی از صید را در حال احرام حلال مشمر،و همچنین صید حرم را در غیر حال احرام،و نیز صید را به شخص محرم و غیر محرم نشان مده که آن را شکار کند و حتی اشاره به آن مکن(و دستور مده)تا به خاطر تو صید را حلال بشمرد زیرا این کار موجب کفاره برای شخص متعمد میشود" (1).
1) 1) وسائل الشیعه جلد 5 صفحه 75.
جَعَلَ اَللّٰهُ اَلْکَعْبَةَ اَلْبَیْتَ اَلْحَرٰامَ قِیٰاماً لِلنّٰاسِ وَ اَلشَّهْرَ اَلْحَرٰامَ وَ اَلْهَدْیَ وَ اَلْقَلاٰئِدَ ذٰلِکَ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (97) اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (98) مٰا عَلَی اَلرَّسُولِ إِلاَّ اَلْبَلاٰغُ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تُبْدُونَ وَ مٰا تَکْتُمُونَ (99)
97-خداوند،کعبه،بیت الحرام،را وسیلهای برای سامان بخشیدن به کار مردم قرار داده و همچنین ماه حرام و قربانیهای بینشان و قربانیهای نشاندار،اینگونه احکام (حساب شده و دقیق)به خاطر آن است که بدانید خداوند آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است میداند و خداوند به هر چیزی دانا است.
98-بدانید خدا دارای مجازات شدید و(در عین حال)آمرزنده و مهربان است.
99-پیامبر وظیفهای جز ابلاغ رسالت(و دستورهای الهی)ندارد(و مسئول اعمال شما نیست) و خدا میداند چه چیزها را آشکار،و چه چیزها را پنهان میدارید.
در تعقیب آیات گذشته که در زمینه تحریم صید در حال احرام،بحث میکرد، در این آیه به اهمیت"مکه"و اثر آن در سازمان زندگی اجتماعی مسلمانها اشاره کرده،نخست میفرماید:"خداوند کعبه،بیت الحرام را وسیلهای برای اقامه امر مردم قرار داده است"( جَعَلَ اللّٰهُ الْکَعْبَةَ الْبَیْتَ الْحَرٰامَ قِیٰاماً لِلنّٰاسِ )
این خانه مقدس رمز وحدت مردم و مرکزی برای اجتماع دلها،و کنگره عظیم برای استحکام پیوندهای گوناگون میباشد،و در پرتو این خانه مقدس و مرکزیت و معنویت آن که از ریشههای عمیق تاریخی مایه میگیرد میتوانند بسیاری از نابسامانیهای خود را سامان بخشند و کاخ سعادت خود را بر پایه آن استوار سازند،و لذا در سوره آل عمران،خانه کعبه را نخستین خانهای که به سود مردم ساخته شده معرفی مینماید (1).
حقیقت این است که با توجه به وسعت معنی" قِیٰاماً لِلنّٰاسِ "مسلمانان میتوانند در پناه این خانه و دستور سازنده حج،همه کار خود را سامان بخشند.
و از آنجا که این مراسم باید در محیطی امن و امان از جنگ و کشمکش و نزاع صورت گیرد اشاره به اثر ماههای حرام(ماههایی که جنگ مطلقا در آن ممنوع است)در این موضوع کرده،میفرماید:( وَ الشَّهْرَ الْحَرٰامَ ) (2).
و نیز نظر به اینکه وجود قربانیهای بینشان(هدی)و قربانیهای نشاندار (قلائد)که تغذیه مردم را در ایامی که اشتغال به مراسم حج و عمره دارند تامین کرده و فکر آنها را از این جهت آسوده میکند،تاثیری در تکمیل این برنامه دارد به آنها نیز اشاره کرده،میگوید( وَ الْهَدْیَ وَ الْقَلاٰئِدَ ).
و از آنجا که مجموع این برنامهها و قوانین و مقررات حساب شده درباره صید و همچنین حرم مکه و ماه حرام و غیر اینها حکایت از عمق تدبیر و وسعت علم چنین قانونگذاری میکند،در پایان آیه چنین میگوید:"خداوند این برنامههای منظم را به خاطر این قرار داد تا بدانید علم او به اندازهای وسیع است که آنچه در آسمانها و زمین است میداند و از همه چیز-مخصوصا نیازمندیهای روحی و جسمی بندگانش-با خبر است
"( ذٰلِکَ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ أَنَّ اللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ).
با توجه به آنچه در بالا گفتیم،پیوند آغاز و انجام آیه روشن میشود،زیرا این دستورات عمیق تشریعی را کسی میتواند،تنظیم کند که از عمق قوانین تکوینی آگاه و با خبر باشد،تا کسی از تمام جزئیات زمین و آسمان و آنچه به حکم آفرینش در روح و جسم انسان قرار دارد آگاه نباشد نمیتواند چنین احکامی را پیشبینی کند،زیرا قانونی صحیح و سازنده است که هماهنگ با قانون خلقت و فطرت باشد. سپس در آیه بعد برای تاکید دستورات گذشته و تشویق مردم به انجام آنها و تهدید مخالفان و معصیتکاران میفرماید:"بدانید خدا شدید العقاب و نیز غفور و رحیم است"( اِعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعِقٰابِ وَ أَنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
و اینکه میبینیم در آیه فوق،"شدید العقاب"بر"غفور رحیم"مقدم داشته شده شاید اشاره به این است که مجازات خداوند را با تمام شدتی که دارد میتوان با آب توبه شست و مشمول مغفرت و رحمت خدا گشت. و باز برای تاکید بیشتر میگوید:مسئول اعمال شما خودتان هستید و پیامبر ص مسئولیتی جز ابلاغ رسالت و رساندن دستورات خدا ندارد( مٰا عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ ).
و در عین حال خداوند از نیات شما،و از کارهای آشکار و پنهانی همگی آگاه و با خبر است( وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تُبْدُونَ وَ مٰا تَکْتُمُونَ ).
کعبه که در این آیات و آیات گذشته دو بار ذکر شده در اصل از ماده "کعب"به معنی برآمدگی پشت پا است،سپس به هر نوع بلندی و برآمدگی اطلاق شده.و اگر به"مکعب"نیز مکعب گفته میشود به خاطر آن است که از چهار طرف دارای برآمدگی است و اینکه به زنانی که تازه سینه آنها برجستگی
پیدا کرده کاعب(جمع آن کواعب)گفته میشود نیز به همین جهت است.
بهر حال این کلمه(کعبه)هم اشاره به بلندی ظاهری خانه خدا است و هم رمزی از عظمت و بلندی مقام آن میباشد.
کعبه تاریخچه بسیار طولانی و پر حادثهای دارد و در هر حال تمام این حوادث از عظمت و اهمیت آن سرچشمه میگیرد.
اهمیت کعبه به اندازهای است که ویران کردن آن در روایات اسلامی در ردیف قتل پیامبر و امام قرار گرفته،نگاه کردن به آن،عبادت،و طواف گرد آن از بهترین اعمال است،حتی در روایتی از امام باقر ع میخوانیم که فرمود:
لا ینبغی لاحد ان یرفع بنائه فوق الکعبه :"شایسته نیست کسی خانه خود را برتر از کعبه بسازد" (1).
ولی باید توجه داشت که اهمیت و احترام کعبه هرگز به خاطر ساختمان آن نیست،زیرا به گفته امیر مؤمنان علی ع در نهج البلاغه در خطبه قاصعه "خداوند خانه خود را در یکی از سرزمینهای خشک و سوزان و میان کوههای خشن قرار داده است و دستور داده از مصالح بسیار سادهای آن را بنا کنند،از سنگهای عادی و معمولی" (2)ولی از آنجا که خانه کعبه قدیمی ترین و پر سابقه ترین مرکز توحید و پرستش خدا است و نقطه تمرکزی برای توجه ملتها و اقوام مختلف است،اینهمه اهمیت در پیشگاه خدا یافته است.
قُلْ لاٰ یَسْتَوِی اَلْخَبِیثُ وَ اَلطَّیِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَةُ اَلْخَبِیثِ فَاتَّقُوا اَللّٰهَ یٰا أُولِی اَلْأَلْبٰابِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (100)
100-بگو(هیچگاه)"ناپاک"و"پاک"مساوی نیستند اگر چه کثرت ناپاکها تو را به شگفتی بیندازد،از(مخالفت)خدا بپرهیزید ای صاحبان خرد،تا رستگار شوید.
اکثریت دلیل"پاکی"نیست
در آیات گذشته سخن از تحریم مشروبات الکلی و قمار و انصاب و از لام و صید کردن در حال احرام بود،از آنجا که بعضی از افراد ممکن است برای ارتکاب اینگونه گناهان عمل اکثریت را در پارهای از محیطها دستاویز قرار دهند و به بهانه اینکه مثلا اکثریت مردم فلان شهر شراب مینوشند و یا آلوده قمارند، و یا اینکه اکثریت مردم در فلان شرائط به تحریم صید و مانند آن اعتنا نمیکنند، از انجام این دستورها سر باز زنند و آنها را به دست فراموشی بسپارند،برای اینکه این بهانه در این مورد و در تمام موارد از اینگونه افراد به کلی گرفته شود خداوند یک قاعده کلی و اساسی را در یک عبارت کوتاه بیان کرده،میفرماید:
"بگو ای پیامبر!هیچگاه ناپاک و پاک یکسان نخواهد بود،اگر چه فزونی ناپاک و کثرت آلودهها ترا به شگفتی فرو برد"!( قُلْ لاٰ یَسْتَوِی الْخَبِیثُ وَ الطَّیِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَةُ الْخَبِیثِ ) بنا بر این خبیث و طیب در آیه فوق به معنی هر گونه موجود ناپاک و پاک است اعم از غذاهای پاک و ناپاک،افکار پاک و ناپاک است.
و در پایان آیه"اندیشمندان و صاحبان عقل و هوش"را مخاطب ساخته و تاکید میکند که"از خدا بپرهیزید تا رستگار شوید".( فَاتَّقُوا اللّٰهَ یٰا أُولِی الْأَلْبٰابِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ).
اما اینکه در آیه ظاهرا توضیح واضحی بیان شده از این نظر است که ممکن است،کسی خیال کند عوارضی از قبیل فزونی طرفداران پلیدی و به اصطلاح "اکثریت"باعث آن شود،که چیز ناپاک در ردیف پاک قرار گیرد،چنان که ملاحظه کردهاید،گاهی بعضی از مردم تحت تاثیر انبوه جمعیت و تمایلات اکثریت قرار گرفته و تصور میکنند،اگر اکثریت بهر مطلبی تمایل پیدا کرد،این نشانه قطعی و بدون چون و چرای درستی آن مطلب است،در حالی که چنین نیست و مواردی که اکثریت اجتماعات گرفتار اشتباهات روشن شدهاند بسیار زیاد است،در واقع آنچه برای شناسایی خوب از بد("خبیث"از"طیب") لازم است اکثریت کیفی است نه اکثریت کمی،یعنی افکار قویتر و والاتر و عالیتر و اندیشههای تواناتر و پاکتر لازم است نه کثرت نفرات طرفدار.
این مساله شاید با مذاق بعضی از مردم امروز سازگار نباشد که بر اثر تلقینات و تبلیغاتی کوشش شده،همیشه تمایلات اکثریت را به عنوان یک مقیاس سنجش نیک از بد بخورد آنها بدهند،تا آنجا که باور کردهاند،"حق"یعنی چیزی که اکثریت بپسندد،و خوب چیزی است که اکثریت به آن مایل باشد در حالی که چنین نیست.
و بسیاری از گرفتاریهای مردم دنیا بر اثر همین طرز تفکر است.
آری اگر اکثریت از رهبری صحیح و تعلیمات درستی بهرهمند گردد و به اصطلاح یک اکثریت بتمام معنی رشید شود،آن گاه ممکن است تمایلات او مقیاسی برای سنجش خوب و بد باشد،نه اکثریتهای رهبری نشده و غیر رشید.
در هر حال قرآن در آیه مورد بحث،اشارهای به این واقعیت کرده و میفرماید:
هرگز زیادی بدان و ناپاکان شما را بشگفتی در نیاورد و در موارد دیگر بیش از ده بار فرموده: وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ :کار اکثر مردم از روی علم و دانش نیست!.
ضمنا باید توجه داشت که اگر در آیه کلمه"خبیث"بر"طیب"مقدم داشته شده است به خاطر آن است که در آیه مورد بحث روی سخن با کسانی است که فزونی خبیث را دلیل بر اهمیت آن میگیرند و باید به آنها پاسخ گفته شود، و به آنها گوشزد میکند،که ملاک خوبی و بدی در هیچ مورد کثرت و قلت و اکثریت و اقلیت نیست، بلکه در همه جا و همه وقت"پاکی"بهتر از"ناپاکی" است،و صاحبان عقل و اندیشه هیچگاه فریب کثرت را نمیخورند،همواره از پلیدی دوری میکنند،اگر چه تمام افراد محیطشان آلوده باشند،و به سراغ پاکیها میروند اگر چه تمام افراد محیط با آن مخالفت ورزند.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیٰاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْهٰا حِینَ یُنَزَّلُ اَلْقُرْآنُ تُبْدَ لَکُمْ عَفَا اَللّٰهُ عَنْهٰا وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ حَلِیمٌ (101) قَدْ سَأَلَهٰا قَوْمٌ مِنْ قَبْلِکُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِهٰا کٰافِرِینَ (102)
101-ای کسانی که ایمان آوردهاید از مسائلی سؤال نکنید که اگر برای شما آشکار گردد شما را ناراحت میکند،و اگر به هنگام نزول قرآن از آنها سؤال کنید برای شما آشکار میشود،خداوند آنها را بخشیده(و از آن صرف نظر کرده) است و خداوند آمرزنده و حلیم است.
102-جمعی از پیشینیان از آنها سؤال کردند و سپس به مخالفت با آن برخاستند،(ممکن است شما هم چنان سرنوشتی پیدا کنید).
در شان نزول آیات فوق در منابع حدیث و تفسیر اقوال مختلفی دیده میشود،ولی آنچه با آیات فوق و تعبیرات آن سازگارتر است شان نزولی است که در تفسیر مجمع البیان از علی بن ابی طالب ع نقل شده است که"روزی پیامبر ص خطبهای خواند و دستور خدا را درباره حج بیان کرد شخصی بنام عکاشه-و بروایتی سراقه- گفت آیا این دستور برای هر سال است،و همه سال باید حج بجا بیاوریم؟ پیامبر ص به سؤال او پاسخ نگفت،ولی او لجاجت کرد،و دو بار،و یا سه بار، سؤال خود را تکرار نمود،پیامبر ص فرمود:وای بر تو چرا اینهمه اصرار میکنی اگر در جواب تو بگویم بلی،حج در همه سال بر همه شما واجب میشود و اگر در همه سال واجب باشد توانایی انجام آن را نخواهید داشت و اگر با آن مخالفت کنید گناهکار خواهید بود،بنا بر این ما دام که چیزی به شما نگفتهام روی آن اصرار نورزید زیرا(یکی از)اموری که باعث هلاکت(بعضی از) اقوام گذشته شد این بود که لجاجت و پر حرفی میکردند و از پیامبرشان زیاد سؤال مینمودند،بنا بر این هنگامی که به شما دستوری میدهم به اندازه توانایی خود آن را انجام دهید(اذا امرتکم من شیء فاتوا منه ما استطعتم)و هنگامی که شما را از چیزی نهی میکنم خودداری کنید"آیات فوق نازل شد و آنها را از این کار باز داشت (1).
اشتباه نشود منظور از این شان نزول-همانطور که در تفسیر آیه خواهیم گفت- این نیست که راه سؤال و پرسش و فراگیری مطالب را بروی مردم ببندد زیرا
1) 1) تفسیر"مجمع البیان"و تفسیر"در المنثور"و"المنار"در ذیل آیه مورد بحث با تفاوتهایی این شان نزول را نقل کردهاند.
قرآن در آیات خود صریحا دستور میدهد که مردم آنچه را نمیدانند از اهل اطلاع بپرسند" فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ " (1).
بلکه منظور سؤالهای نابجا و بهانهگیریها و لجاجتهایی است که غالبا سبب مشوب شدن اذهان مردم،و موجب مزاحمت گوینده،و پراکندگی رشته سخن و برنامه او میگردد.
شک نیست که سؤال کردن کلید فهم حقائق است،و به همین دلیل کسانی که کمتر میپرسند کمتر میدانند،و در آیات و روایات اسلامی نیز به مسلمانان دستور اکید داده شده است که هر چه را نمیدانند بپرسند،ولی از آنجا که هر قانونی معمولا استثنایی دارد،این اصل اساسی تعلیم و تربیت نیز استثنایی دارد و آن اینکه گاهی پارهای از مسائل پنهان بودنش برای حفظ نظام اجتماع و تامین مصالح افراد بهتر است در اینگونه موارد جستجوها و پرسشهای پی در پی،برای پرده برداشتن،از روی واقعیت،نه تنها فضیلتی نیست بلکه مذموم و ناپسند نیز میباشد،مثلا غالب پزشکان صلاح این میدانند که بیماریهای سخت و وحشتناک را از شخص بیمار مکتوم دارند،گاهی تنها اطرافیان را در جریان میگذارند،با این قید که از بیمار پنهان دارند،زیرا تجربه نشان داده،بیشتر مردم اگر از عمق بیماری خود آگاه شوند گرفتار وحشتی میگردند که اگر کشنده نباشد لا اقل بهبودی را به تاخیر میاندازد.
در اینگونه موارد بیمار هرگز نباید در برابر طبیب دلسوز خود به سؤال و اصرار بپردازد.زیرا اصرارهای مکرر او گاهی چنان میدان را بر طبیب تنگ
1) 1) سوره نحل آیه 43.
میکند که برای آسودگی خود و رسیدگی به سایر بیماران جز این نمیبیند که حقیقت را برای این"بیمار لجوج"آشکار سازد اگر چه او از این رهگذر زیانهایی ببیند.
همچنین مردم در همکاریهای خود نیاز به خوشبینی دارند و برای حفظ این سرمایه بزرگ صلاح این است که از تمام جزئیات حال یکدیگر با خبر نباشند، زیرا بالآخره هر کس نقطه ضعفی دارد،و فاش شدن تمام نقطههای ضعف، همکاریهای افراد را مواجه با اشکال میکند،مثلا ممکن است یک فرد با شخصیت و مؤثر تصادفا در یک خانواده پست و پائین متولد شده باشد،اکنون اگر سابقه او فاش شود،ممکن است آثار وجودی او در جامعه متزلزل گردد در این گونه موارد به هیچوجه نباید افراد،اصراری داشته باشند و به جستجو برخیزند.
و یا اینکه بسیاری از نقشهها و طرحهای مبارزات اجتماعی باید تا هنگام عمل مکتوم باشد و اصرار در افشای آنها ضربهای بر موفقیت و پیروزی اجتماع است.
اینها و امثال آن مواردی است که سؤال کردن در آن صحیح نیست و رهبران تا در فشار زیاد قرار نگیرند،نباید آنها را پاسخ گویند.
قرآن در آیه فوق به این موضوع اشاره کرده،صریحا میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید از اموری که افشای آنها باعث ناراحتی و دردسر شما میشود پرسش نکنید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیٰاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ ).
ولی از آنجا که سؤالات پی در پی از ناحیه افراد و پاسخ نگفتن به آنها ممکن است موجب شک و تردید برای دیگران گردد و مفاسد بیشتری به بار آورد اضافه میکند"اگر در اینگونه موارد زیاد اصرار کنید بوسیله آیات قرآن بر شما افشاء میشود"و به زحمت خواهید افتاد( وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْهٰا حِینَ یُنَزَّلُ الْقُرْآنُ
تُبْدَ لَکُمْ
).
و اینکه افشا کردن اینها را به زمان نزول قرآن اختصاص میدهد به خاطر آن است که سؤالات مربوط به مسائلی بوده که میبایست از طریق وحی روشن گردد.
سپس اضافه میکند:"تصور نکنید اگر خداوند از بیان پارهای از مسائل سکوت کرده است از آن غفلت داشته بلکه میخواسته است شما را در توسعه قرار دهد و آنها را بخشوده است،و خداوند بخشنده حلیم است"( عَفَا اللّٰهُ عَنْهٰا وَ اللّٰهُ غَفُورٌ حَلِیمٌ ).
در حدیثی از علی ع میخوانیم:
ان اللّٰه افترض علیکم فرائض فلا تضیعوها و حد لکم حدودا فلا تعتدوها و نهی عن اشیاء فلا تنتهکوها و سکت لکم عن اشیاء و لم یدعها نسیانا فلا تتکلفوها :"خداوند واجباتی برای شما قرار داده آنها را ضایع میکنید،و حدود و مرزهایی تعیین کرده از آنها تجاوز ننمائید و از اموری نهی کرده در برابر آنها پردهدری نکنید،و از اموری ساکت شده و صلاح در کتمان آن دیده و هیچگاه این کتمان از روی نسیان نبوده، در برابر اینگونه امور،اصراری در افشاء نداشته باشید" (1).
ممکن است گفته شود اگر افشای این امور بر خلاف مصلحت مردم است چرا با اصرار افشا میشود؟
دلیل آن همان است که در بالا اشاره کردیم که گاهی اگر رهبر در مقابل
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه فوق.
سؤالات پی در پی و مصرانه سکوت کند،مفاسد دیگری ببار میآورد،سوءظنهایی بر میانگیزد و باعث مشوب شدن اذهان مردم میشود،همانطور که اگر طبیب در برابر سؤالات پی در پی مریض،سکوت اختیار کند گاهی ممکن است بیمار را،در اصل تشخیص بیماری بوسیله طبیب،به تردید اندازد،و تصور کند که اصولا بیماری او ناشناخته مانده و دستورات او را به کار نبندد،در اینجا طبیب چارهای جز از افشای بیماری ندارد،اگر چه بیمار از این رهگذر دردسرهایی پیدا کند. در آیه بعد برای تاکید این مطلب میگوید:بعضی از اقوام پیشین،این گونه سؤالات را داشتند و به دنبال پاسخ آنها به مخالفت و عصیان برخاستند ( قَدْ سَأَلَهٰا قَوْمٌ مِنْ قَبْلِکُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِهٰا کٰافِرِینَ ).
در اینکه این اشاره کلی درباره اقوام پیشین مربوط به کدامیک از آنها است میان مفسران بحث است:
بعضی احتمال دادهاند مربوط به درخواست مائده آسمانی از مسیح ع وسیله شاگردان بوده که بعد از تحقق یافتن آن بعضی به مخالفت برخاستند،و بعضی احتمال دادهاند مربوط به تقاضای معجزه از حضرت صالح ع بوده است، ولی ظاهرا تمام این احتمالات اشتباه است،زیرا آیه درباره سؤال به معنی"پرسش" و کشف مجهول سخن میگوید،نه سؤال به معنی"تقاضا"و درخواست چیزی گویا استعمال کلمه"سؤال"در هر دو معنی باعث چنین اشتباهی شده است.
ولی ممکن است مراد،جمعیت بنی اسرائیل بوده باشد که چون مامور به ذبح گاوی برای تحقیق درباره جنایتی شدند(که شرح آن در جلد اول صفحه 209 گذشت)موسی را سؤالپیچ کرده و از جزئیات گاو که هرگز دستور خاصی در مورد آن نداشتند پی در پی پرسش کردند،به همین جهت کار را بر خود آن چنان سخت کردند که بدست آوردن چنان گاوی آن قدر مشکل و پر هزینه شد که نزدیک بود از آن صرفنظر کنند.
در معنی جمله أَصْبَحُوا بِهٰا کٰافِرِینَ دو احتمال وجود دارد نخست اینکه مراد از"کفر"،عصیان و مخالفت بوده باشد همانطور که در بالا اشاره کردیم،و دیگر اینکه کفر به معنی معروف آن بوده باشد،زیرا گاهی شنیدن پاسخهای ناراحت کننده که بر ذهن شنونده سنگین آید،سبب میشود که به انکار اصل موضوع و صلاحیت گوینده بپاخیزد مثل اینکه گاهی شنیدن یک پاسخ ناراحت کننده از ناحیه طبیب، سبب میشود که بیمار عکس العمل از خود نشان دهد و صلاحیت او را انکار کند و این تشخیص را فی المثل ناشی از پیری و خرفت شدن پزشک معرفی کند! در پایان این بحث تکرار نکتهای را که در آغاز گفتیم لازم میدانیم که آیههای فوق به هیچوجه راه سؤالات منطقی و آموزنده و سازنده را به روی مردم نمیبندد،بلکه منحصرا مربوط به سؤالات نابجا و جستجو از اموری است که نه تنها مورد نیاز نیست بلکه مکتوم ماندن آن بهتر و حتی گاهی لازم است.
مٰا جَعَلَ اَللّٰهُ مِنْ بَحِیرَةٍ وَ لاٰ سٰائِبَةٍ وَ لاٰ وَصِیلَةٍ وَ لاٰ حٰامٍ وَ لٰکِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا یَفْتَرُونَ عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ وَ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ (103) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا إِلیٰ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ وَ إِلَی اَلرَّسُولِ قٰالُوا حَسْبُنٰا مٰا وَجَدْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ کٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ (104)
103-خداوند هیچگونه"بحیره"و"سائبه"و"وصیله"و"حام"قرار نداده است (اشاره به چهار نوع از حیوانات اهلی که در زمان جاهلیت استفاده از آنها را ممنوع میدانستند و این بدعت در اسلام ممنوع شد)ولی کسانی که کافر شدند بر خدا دروغ میبندند و بیشتر آنها نمیفهمند.
104-و هنگامی که به آنها گفته شود،به سوی آنچه خدا نازل کرده و به سوی پیامبر بیائید میگویند آنچه را از پدران خود یافتهایم ما را بس است!،آیا نه چنین است که پدران آنها چیزی نمیدانستند و هدایت نیافته بودند؟!
در آیه نخست،اشاره به چهار"بدعت"نابجا شده که در میان عرب جاهلی معمول بود،آنها بر پارهای از حیوانات به جهتی از جهات علامت و نامی گذارده و خوردن گوشت آن را ممنوع میساختند و یا حتی خوردن شیر و چیدن پشم و سوار شدن بر پشت آنها را مجاز نمیشمردند،گاهی این حیوانات را آزاد میگذاشتند که هر راهی میخواهند بروند و کسی متعرض آنها نمیشد یعنی عملا حیوان را بلا استفاده و بیهوده رها میساختند.
لذا قرآن مجید میگوید:"خداوند هیچیک از این احکام را به رسمیت
نمیشناسد،نه"بحیره"ای قرار داده و نه"سائبه"و نه"وصیله"و نه"حام" (ما جَعَلَ اللّٰهُ مِنْ بَحِیرَةٍ وَ لاٰ سٰائِبَةٍ وَ لاٰ وَصِیلَةٍ وَ لاٰ حٰامٍ )و اما توضیح این چهار نوع حیوان:
1-بحیره به حیوانی میگفتند که پنج بار زائیده بود و پنجمین آنها ماده- و به روایتی نر-بود،گوش چنین حیوانی را شکاف وسیعی میدادند،و آن را بحال خود آزاد میگذاشتند و از کشتن آن صرف نظر میکردند.
"بحیره"از ماده"بحر"به معنی وسعت و گسترش است،و اینکه عرب دریا را بحر میگوید به خاطر وسعت آن است،و اینکه بحیره را به این نام مینامیدند به خاطر شکاف وسیعی بود که در گوش آن ایجاد میکردند.
2-سائبه شتری بوده که دوازده-و به روایتی ده-بچه میآورد،آن را آزاد میساختند و حتی کسی سوار بر آن نمیشد و بهر چراگاهی وارد میشد آزاد بود و از هر آبگاه و چشمهای آب مینوشید کسی حق مزاحمت آن را نداشت، تنها گاهی از شیر آن میدوشیدند و به مهمان میدادند(از ماده سیب به معنی جریان آب و آزادی در راه رفتن است).
3-وصیله به گوسفندی میگفتند که هفت بار فرزند میآورد و به روایتی به گوسفندی میگفتند:که دوقلو میزائید(از ماده وصل به معنی بهم پیوستگی است)کشتن چنان گوسفندی را نیز حرام میدانستند.
4-حام که اسم فاعل از ماده"حمایت"میباشد و به معنی حمایت کننده است به حیوان نری میگفتند که از وجود آن برای تلقیح حیوانات ماده استفاده میشد،هنگامی که ده بار از آن برای تلقیح استفاده میکردند،و هر بار فرزندی از نطفه آن به وجود میآمد،میگفتند:این حیوان پشت خود را حمایت کرده یعنی کسی حق سوار شدن بر آن را ندارد(یکی از معانی"حمی"،نگاهداری و جلوگیری و ممنوعیت است).
در معنی عناوین چهارگانه بالا در میان مفسران و در احادیث احتمالات دیگری نیز دیده میشود اما قدر مشترک همه آنها،آن است که منظور حیواناتی بوده که در واقع خدمات فراوان و مکرری به صاحبان خود از طریق"انتاج" میکردند،و آنها هم در مقابل یک نوع احترام و آزادی برای این حیوانات قائل میشدند.
درست است که در تمام این موارد،جلوههایی از روح شکرگزاری و قدر دانی حتی در برابر خدمت حیوانات به چشم میخورد،و از این نظر عمل آنها قابل تقدیس بوده،ولی از آنجا که اجرای چنین احترامی در مورد این حیوانات علاوه بر اینکه با عدم درک آنها مفهومی پیدا نمیکرد،یک نوع اتلاف مال و از بین بردن نعمتهای الهی و معطل ساختن آنها محسوب میشد و از همه گذشته این حیوانات به خاطر این احترام،گرفتار زجرها و شکنجههای جانکاهی میشدند، زیرا عملا کمتر کسی حاضر میشد غذای درستی به آنها بدهد و از آنها مراقبت و نگاهداری کند،و با توجه به اینکه این حیوانات معمولا دارای سن زیادی بودند،به حالت دردناکی در میان انبوهی از محرومیتها به سر میبردند تا بمیرند، روی این جهات اسلام از این کار جدا جلوگیری کرده است!.
از همه گذشته از پارهای از روایات و تفاسیر استفاده میشود که آنها همه یا قسمتی از این برنامه را به خاطر"بتها"انجام میدادند و در واقع آنها را نذر بت میکردند در این صورت مبارزه اسلام با این کار شکل مبارزه با بت پرستی نیز به خود میگیرد.
و عجیب این است که طبق پارهای از روایات هنگامی که بعضی از این حیوانات به مرگ طبیعی میمردند،گاهی از گوشت آن(گویا به عنوان تبرک و تیمن)استفاده میکردند که این خود یک نوع عمل زشت دیگر بود! (1)
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد اول صفحه 684.
سپس میفرماید:"افراد کافر و بتپرست اینها را به خدا نسبت میدادند و میگفتند:قانون الهی است"( وَ لٰکِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ ).
"و اکثر آنها در این باره کمترین فکر و اندیشهای نمیکردند و عقل خود را به کار نمیگرفتند،بلکه کورکورانه از دیگران تقلید مینمودند" ( وَ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ ). در آیه بعد اشاره به دلیل و منطق آنها در این تحریمهای نابجا و بیمورد کرده،میگوید:"هنگامی که به آنها گفته شود به سوی آنچه خدا نازل کرده و به سوی پیامبر ص بیائید،آنها از این کار سرباز زده،میگویند همان رسوم و آداب نیاکان ما،ما را بس است"!( وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا إِلیٰ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ وَ إِلَی الرَّسُولِ قٰالُوا حَسْبُنٰا مٰا وَجَدْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا ).
در حقیقت خلافکاریها و بت پرستیهای آنها از یک نوع بت پرستی دیگر به نام تسلیم بدون قید و شرط در برابر آداب و رسوم خرافی نیاکان سرچشمه میگرفت، گویا آنها تنها عنوان"نیاکان"و"پدران"را برای،صحت و درستی عقیده و عادات و رسوم خود کافی میپنداشتند.
قرآن صریحا به آنها پاسخ میگوید:که"مگر نه این است که پدران آنها دانشی نداشتند و هدایت نیافته بودند"( أَ وَ لَوْ کٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ ) یعنی اگر نیاکانی که شما در عقیده و اعمالتان به آنها متکی هستید،دانشمندان و هدایت یافتگانی بودند،اقتباس و پیروی شما از آنان از قبیل تقلید"جاهل"از "عالم"بود،اما با اینکه خودتان میدانید آنها چیزی بیشتر از شما نمیدانستند و شاید عقبتر هم بودند،با این حال کار شما مصداق روشن تقلید"جاهل" از "جاهل"است که در میزان عقل و خرد بسیار ناپسند میباشد؟ از اینکه در جمله بالا قرآن روی کلمه"اکثر"تکیه کرده چنین بر میآید
در آن محیط جهل و تاریکی نیز،اقلیتی هر چند ضعیف،فهمیده وجود داشتند که به اینگونه اعمال بچشم حقارت و تنفر نگاه میکردند.
از موضوعاتی که در زمان جاهلیت به شدت رائج بود و به همین دلیل در آیات مختلفی از قرآن منعکس است مساله افتخار به نیاکان و احترام بیقید و شرط و تا سرحد پرستش،در برابر آنان و افکار و عادات و رسوم آنها بود،این موضوع اختصاصی به عصر جاهلیت نداشت،امروز هم در میان بسیاری از ملتها وجود دارد، و شاید یکی از عوامل اصلی اشاعه و انتقال خرافات از نسلی به نسل دیگر محسوب میشود،گویا"مرگ"یک نوع مصونیت و قداست برای گذشتگان ایجاد میکند و آنها را در هالهای از احترام و تقوا فرو میبرد! شک نیست که روح قدردانی و رعایت اصول انسانی ایجاب میکند که پدران و اجداد و نیاکان محترم شمرده شوند،اما نه به این معنی که آنها را معصوم از خطا و اشتباه بدانیم،و از نقد و بررسی افکار و آداب آنها خودداری کنیم،و از خرافات آنها کورکورانه تبعیت نمائیم.
زیرا این عمل در واقع یک نوع بت پرستی و منطق جاهلی است،بلکه باید در عین احترام به حقوق و افکار و سنتهای مفیدشان،سنن غلط آنها را بشدت درهم شکست،به خصوص اینکه نسلهای آینده بر اثر گذشت زمان و پیشرفت علم و دانش و تجربیات بیشتر معمولا از نسلهای پیشین داناتر و باهوشترند،و هیچ عقل و خردی اجازه تقلید"کورکورانه"از گذشتگان را نمیدهد.
عجب این است که بعضی از دانشمندان و حتی اساتید دانشگاه را میبینیم که از این نقطه ضعف بر کنار نمانده و گاهی با کمال شگفتی به خرافات مضحکی همچون پریدن از روی آتش در روزهای آخر سال تن در میدهند و میل دارند
آتش پرستی نیاکان را به نوعی زنده کنند و در حقیقت منطقی جز منطق اعراب زمان جاهلیت ندارند.
در تفسیر"المیزان"از تفسیر"در المنثور"از جمعی از دانشمندان عامه نقل شده:که شخصی به نام"ابو الاحوص"میگوید خدمت پیامبر اسلام ص رسیدم در حالی که لباس کهنه و مندرسی بر تن داشتم پیامبر ص فرمود:مال و ثروتی داری،گفتم:آری فرمود:چه نوع مال؟ گفتم:همه گونه مال در اختیار دارم،شتر،گوسفند،اسب،و مانند اینها پیامبر ص فرمود:هنگامی که خدا به تو چیزی داد باید آثار آن را در تو ببیند (نه اینکه ثروت خود را کنار بگذاری و همانند مسکینان زندگی کنی).
سپس فرمود:آیا بچهشترهای تو گوش دریده متولد میشوند یا با گوشهای سالم،گفتم:مسلما با گوش سالم،مگر ممکن است شتر،نوزاد گوش دریده بیاورد؟!فرمود:پس لا بد خودت تیغ به دست گرفته گوشهای یک عده از آنها را شکاف میدهی و میگویی این"بحر"است و گوشهای بعضی دیگر را پاره کرده و میگویی این"صرم"است؟گفتم آری چنین کار را میکنم،فرمود:هرگز چنین کاری مکن هر چه خدا به تو داده است برای تو حلال است،سپس تلاوت فرمود: مٰا جَعَلَ اللّٰهُ مِنْ بَحِیرَةٍ وَ لاٰ سٰائِبَةٍ وَ لاٰ وَصِیلَةٍ وَ لاٰ حٰامٍ (1).
از این روایت استفاده میشود که آنها قسمتی از اموال خود را معطل و بی مصرف نگاه میداشتند،ولی بجای آن صرفهجویی کرده،لباسهای کهنه و مندرس در تن میپوشیدند و این یک تضاد بیدلیل بود.
1) 1) المیزان جلد 6 صفحه 172.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لاٰ یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اِهْتَدَیْتُمْ إِلَی اَللّٰهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعاً فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (105)
105-ای کسانی که ایمان آوردهاید مراقب خود باشید،هنگامی که شما هدایت یافتید گمراهی کسانی که گمراه شدهاند به شما زیانی نمیرساند،بازگشت همه شما به سوی خدا است و شما را از آنچه عمل میکردید آگاه میسازد.
در آیه قبل سخن از تقلید کورکورانه مردم عصر جاهلیت از نیاکان گمراه، به میان آمد و قرآن به آنها صریحا اخطار کرد که چنین تقلیدی،با عقل و منطق سازگار نیست،به دنبال این موضوع طبعا این سؤال در ذهن آنها میآمد که اگر ما حسابمان را از نیاکانمان در این گونه مسائل جدا کنیم،پس سرنوشت آنها چه خواهد شد،به علاوه اگر ما دست از چنان تقلیدی برداریم سرنوشت بسیاری مردم که تحت تاثیر چنین تقالیدی هستند،چه میشود،آیه فوق در پاسخ اینگونه سؤالات میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید شما مسئول خویشتنید،اگر شما هدایت یافتید گمراهی دیگران(اعم از نیاکان و یا دوستان و بستگان هم عصر شما)لطمهای به شما نخواهد زد"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لاٰ یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ ).
سپس اشاره به موضوع رستاخیز و حساب و رسیدگی به اعمال هر کس کرده، میگوید"بازگشت همه شما به سوی خدا است،و به حساب هر یک از شما جداگانه
رسیدگی میکند،و شما را از آنچه انجام میدادید آگاه میسازد".( إِلَی اللّٰهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعاً فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
در پیرامون این آیه سر و صدای زیادی براه انداختهاند و بعضی چنین پنداشتهاند که میان این آیه و دستور"امر به معروف"و"نهی از منکر"که از دستورات قاطع و مسلم اسلامی است یک نوع تضاد وجود دارد،زیرا این آیه میگوید شما مراقب حال خویشتن باشید،انحراف دیگران اثری در وضع شما نمیگذارد.
اتفاقا از روایات چنین بر میآید که این نوع سوء تفاهم و اشتباه حتی در عصر نزول آیه برای بعضی از افراد کم اطلاع وجود داشته است،جبیر بن نفیل میگوید در حلقه جمعی از یاران پیامبر ص نشسته بودم و از همه کم سنتر بودم آنها سخن از امر به معروف و نهی از منکر به میان آوردند،من به میان سخنان آنها پریدم و گفتم مگر خداوند در قرآن نمیگوید: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لاٰ یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ (بنا بر این امر به معروف و نهی از منکر چه لزومی دارد!)ناگاه همگی یک زبان مرا مورد سرزنش و اعتراض قرار دادند و گفتند:آیهای از قرآن را جدا میکنی،بدون اینکه معنی تفسیر آن را بدانی؟! من از گفتار خود سخت پشیمان شدم،و آنها به مباحثه در میان خود ادامه دادند، هنگامی که میخواستند برخیزند و مجلس را ترک گویند،رو به من کرده و گفتند:تو جوان کم سن و سالی هستی و آیهای از قرآن را بدون اینکه معنی آن را بدانی از بقیه جدا کردهای ولی شاید به چنین زمانی که میگوئیم برسی که ببینی بخل مردم را فرا گرفته و بر آنها حکومت میکند،هوی و هوس پیشوای مردم است،و هر کس تنها رای خود را میپسندد،در چنان زمانی مراقب خویش باش،گمراهی دیگران به تو زیانی نمیرساند(یعنی آیه مربوط به چنان زمانی است).
بعضی از راحت طلبان عصر ما نیز هنگامی که سخن از انجام دو فریضه بزرگ الهی امر به معروف و نهی از منکر به میان میآید برای شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت به این آیه میچسبند و معنی آن را تحریف میکنند.
در حالی که با کمی دقت میتوان دریافت که تضادی در میان این دو دستور نیست،زیرا:
اولا:آیه مورد بحث میگوید حساب هر کس جدا است و گمراهی دیگران مانند نیاکان و غیر نیاکان لطمهای به هدایت افراد هدایت یافته نمیزند حتی اگر برادر هم باشند و یا پدر و فرزند،بنا بر این شما از آنها پیروی نکنید و خود را نجات دهید(دقت کنید).
ثانیا:این آیه اشاره به موقعی میکند که امر به معروف و نهی از منکر کارگر نمیشود،و یا شرائط تاثیر آن جمع نیست گاهی بعضی از افراد در چنین موقعی ناراحت میشوند که با این حال،تکلیف ما چیست؟قرآن به آنها پاسخ میدهد که برای شما هیچ جای نگرانی وجود ندارد زیرا وظیفه خود را انجام دادهاید،و آنها نپذیرفتهاند و یا زمینه پذیرشی در آنها وجود نداشته است،بنا بر این زیانی از این ناحیه به شما نخواهد رسید.
این معنی در حدیثی که در بالا نقل کردیم و همچنین در بعضی از احادیث دیگر نقل شده است که از پیامبر ص درباره این آیه سؤال کردند فرمودند:
ایتمروا بالمعروف و تناهوا عن المنکر فاذا رایت دنیا مؤثرة و شحا مطاعا و هوی متبعا و اعجاب کل ذی رای برایه فعلیک بخویصة نفسک و ذر عوامهم! :
"امر به معروف کنید و نهی از منکر،اما هنگامی که ببینید،مردم دنیا را مقدم داشته و بخل و هوی بر آنها حکومت میکند و هر کس تنها رای خود را میپسندد(و گوشش بدهکار سخن دیگری نیست)به خویشتن بپردازید و عوام را رها کنید" (1).
1) 1) نور الثقلین جلد اول صفحه 684.
روایات دیگری نیز به این مضمون نقل شده که همگی همین حقیقت را تعقیب میکند.
فخر رازی چنان که عادت او است برای پاسخ به سؤال فوق چندین وجه ذکر میکند که تقریبا همه بازگشت به یک چیز یعنی آنچه در بالا آوردیم میکند و گویا او برای تکثیر عدد آنها را از هم جدا کرده است!.
در هر حال شک نیست،که مساله امر به معروف و نهی از منکر از مهمترین ارکان اسلام است که بهیچ وجه نمیتوان شانه از زیر بار مسئولیت آن خالی کرد، تنها در موردی این دو وظیفه ساقط میشود که امیدی به تاثیر آن نباشد و شرایط لازم در آن جمع نگردد.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا شَهٰادَةُ بَیْنِکُمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَکُمُ اَلْمَوْتُ حِینَ اَلْوَصِیَّةِ اِثْنٰانِ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْکُمْ أَوْ آخَرٰانِ مِنْ غَیْرِکُمْ إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِی اَلْأَرْضِ فَأَصٰابَتْکُمْ مُصِیبَةُ اَلْمَوْتِ تَحْبِسُونَهُمٰا مِنْ بَعْدِ اَلصَّلاٰةِ فَیُقْسِمٰانِ بِاللّٰهِ إِنِ اِرْتَبْتُمْ لاٰ نَشْتَرِی بِهِ ثَمَناً وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ وَ لاٰ نَکْتُمُ شَهٰادَةَ اَللّٰهِ إِنّٰا إِذاً لَمِنَ اَلْآثِمِینَ (106) فَإِنْ عُثِرَ عَلیٰ أَنَّهُمَا اِسْتَحَقّٰا إِثْماً فَآخَرٰانِ یَقُومٰانِ مَقٰامَهُمٰا مِنَ اَلَّذِینَ اِسْتَحَقَّ عَلَیْهِمُ اَلْأَوْلَیٰانِ فَیُقْسِمٰانِ بِاللّٰهِ لَشَهٰادَتُنٰا أَحَقُّ مِنْ شَهٰادَتِهِمٰا وَ مَا اِعْتَدَیْنٰا إِنّٰا إِذاً لَمِنَ اَلظّٰالِمِینَ (107) ذٰلِکَ أَدْنیٰ أَنْ یَأْتُوا بِالشَّهٰادَةِ عَلیٰ وَجْهِهٰا أَوْ یَخٰافُوا أَنْ تُرَدَّ أَیْمٰانٌ بَعْدَ أَیْمٰانِهِمْ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِسْمَعُوا وَ اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِینَ (108)
106-ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که مرگ یکی از شما فرا رسد در موقع وصیت باید دو نفر عادل را از میان شما به شهادت بطلبد،یا اگر مسافرت کردید و مرگ شما را فرا رسد(و در راه مسلمانی نیافتید)دو نفر از غیر شما،و اگر به هنگام ادای شهادت در صدق آنها شک کردید آنها را بعد از نماز نگاه میدارید تا سوگند یاد کنند که ما حاضر نیستیم حق را به چیزی بفروشیم اگر چه در مورد خویشاوندان ما باشد و شهادت الهی را کتمان نمیکنیم که از گناهکاران خواهیم بود.
107-و اگر اطلاعی حاصل شود که آن دو مرتکب گناهی شدهاند(و حق را کتمان کردهاند) دو نفر از کسانی که گواهان نخست بر آنها ستم کردهاند به جای آنها قرار میگیرند و به خدا سوگند یاد میکنند که گواهی ما از گواهی آن دو به حق نزدیکتر است و ما مرتکب تجاوزی نشدهایم که اگر چنین کرده باشیم از ظالمان خواهیم بود.
108-این کار بیشتر سبب میشود که به حق گواهی دهند(و از خدا بترسند)و یا(از مردم)بترسند که(دروغشان فاش گردد و)سوگندهایی جای سوگندهای آنها را بگیرد،و از(مخالفت)خدا بپرهیزید و گوش فرا دهید و خداوند جمعیت فاسقان را هدایت نمیکند.
در مجمع البیان و بعضی تفاسیر دیگر در شان نزول آیات فوق نقل شده است که یک نفر از مسلمانان به نام"ابن ابی ماریه"به اتفاق دو نفر از مسیحیان عرب به نام"تمیم"و"عدی"که دو برادر بودند به قصد تجارت از مدینه خارج شدند در اثنای راه"ابن ماریه"که مسلمان بود بیمار شد،وصیتنامهای نوشت و آن را در میان اثاث خود مخفی کرد،و اموال خویش را بدست دو همسفر نصرانی سپرد وصیت کرد که آنها را به خانواده او برسانند،و از دنیا رفت،همسفران متاع او را گشودند و چیزهای گرانقیمت و جالب آن را برداشتند و بقیه را به ورثه باز گرداندند،ورثه هنگامی که متاع را گشودند،قسمتی از اموالی که ابن ابی ماریه با خود برده بود در آن نیافتند،ناگاه چشمان آنها به وصیتنامه افتاد،دیدند،صورت تمام اموال مسروقه در آن ثبت است،مطلب را با آن دو نفر مسیحی همسفر در میان گذاشتند آنها انکار کرده و گفتند:هر چه به ما داده بود به شما تحویل دادهایم!ناچار به پیامبر ص شکایت کردند،آیات فوق نازل شد و حکم آن را بیان کرد.
ولی از شان نزولی که در کتاب کافی آمده است چنین بر میآید که آنها نخست انکار وجود متاع دیگری کردند و جریان به خدمت پیامبر ص کشیده شد،و پیامبر ص چون دلیلی بر ضد آن دو نفر وجود نداشت،آنها را وادار به سوگند کرد،سپس آنها را تبرئه نمود،اما چیزی نگذشت که بعضی از اموال مورد بحث نزد آن دو نفر پیدا شد و به این وسیله دروغشان اثبات گردید،جریان به عرض پیامبر ص رسید پیامبر ص در انتظار ماند تا آیات فوق نازل شد،سپس دستور داد،اولیاء میت سوگند یاد کنند،و اموال را گرفت و به آنها تحویل داد.
از مهمترین مسائلی که اسلام روی آن تکیه میکند،مساله حفظ حقوق و اموال مردم و به طور کلی اجرای عدالت اجتماعی است،آیات فوق گوشهای از دستورات مربوط به این قسمت است،نخست برای اینکه حقوق ورثه در اموال میت از میان نرود و حق بازماندگان و ایتام و صفار پایمال نشود،به افراد با ایمان دستور میدهد و میگوید:ای کسانی که ایمان آوردهاید،هنگامی که مرگ یکی از شما فرا رسد باید به هنگام وصیت کردن دو نفر از افراد عادل را به گواهی بطلبید و اموال خود را به عنوان امانت برای تحویل دادن به ورثه به آنها بسپارید ( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا شَهٰادَةُ بَیْنِکُمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ حِینَ الْوَصِیَّةِ اثْنٰانِ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْکُمْ ).
منظور از عدل در اینجا همان عدالت به معنی پرهیز از گناه کبیره و مانند آن است،ولی این احتمال در معنی آیه نیز هست که مراد از عدالت،"امانت در امور مالی"و عدم خیانت باشد،مگر اینکه با دلائل دیگر ثابت شود که شرائط بیشتری در چنین شاهدی لازم است.
و منظور از"منکم"یعنی از شما مسلمانان،در مقابل افراد غیر مسلمان
است که در جمله بعد به آنها اشاره شده است.
البته باید توجه داشت که در اینجا بحث از شهادت معمولی و عادی نیست، بلکه شهادتی است توام با وصایت،یعنی این دو نفر هم"وصیند"و هم"گواه" و اما این احتمال که علاوه بر دو نفر شاهد انتخاب شخص سومی به عنوان وصی در اینجا لازم است بر خلاف ظاهر آیه و مخالف شان نزول است،زیرا در شان نزول خواندیم که ابن ابی ماریه تنها دو نفر همسفر داشت که آنها را به عنوان وصی و گواه بر میراث خود انتخاب کرد.
سپس اضافه میکند:"اگر در مسافرتی باشید و مصیبت مرگ برای شما فرا رسد(و از مسلمانان وصی و شاهدی پیدا نکنید)دو نفر از غیر مسلمانها را برای این منظور انتخاب نمائید"( أَوْ آخَرٰانِ مِنْ غَیْرِکُمْ إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ فَأَصٰابَتْکُمْ مُصِیبَةُ الْمَوْتِ ).
گرچه در آیه سخنی از این موضوع که انتخاب وصی و شاهد از غیر مسلمانها مشروط به عدم دسترسی به مسلمانان است دیده نمیشود ولی روشن است که منظور در صورتی است که دسترسی به مسلمان نباشد و ذکر قید مسافرت نیز به همین جهت است،همچنین کلمه"او"گرچه معمولا برای"تخییر"است ولی در اینجا- مانند بسیاری از موارد دیگر-منظور"ترتیب"میباشد،یعنی نخست از مسلمانان و اگر ممکن نشد از غیر مسلمانان انتخاب کنید.
ذکر این نکته نیز لازم است که منظور از غیر مسلمانان تنها اهل کتاب یعنی یهود و نصاری میباشد زیرا اسلام برای مشرکان و بت پرستان در هیچ مورد اهمیتی قائل نشده است.
سپس دستور میدهد که به هنگام ادای شهادت باید آن دو نفر را بعد از نماز-در زمینه تردید و شک-وادار کنند که به نام خدا سوگند یاد کنند ( تَحْبِسُونَهُمٰا مِنْ بَعْدِ الصَّلاٰةِ فَیُقْسِمٰانِ بِاللّٰهِ إِنِ ارْتَبْتُمْ ).
و باید شهادت آنها به اینگونه بوده باشد که بگویند"ما حاضر نیستیم حق را به منافع مادی بفروشیم و بنا حق گواهی دهیم،هر چند در مورد خویشاوندان ما باشد" ( لاٰ نَشْتَرِی بِهِ ثَمَناً وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ ).
"و ما هیچگاه شهادت الهی را کتمان نمیکنیم که در این صورت از گناهکاران خواهیم بود"( وَ لاٰ نَکْتُمُ شَهٰادَةَ اللّٰهِ إِنّٰا إِذاً لَمِنَ الْآثِمِینَ ).
باید توجه داشت که:
اولا این تشریفات برای ادای شهادت در زمینه شک و تردید و اتهام است.
ثانیا به مقتضای ظاهر آیه فرقی در میان مسلمان و غیر مسلمان از این نظر نیست و در حقیقت یک نوع محکم کاری برای حفظ اموال،در زمینه اتهام میباشد و این هیچگونه منافاتی با قبول شهادت عدلین بدون سوگند ندارد،زیرا این حکم مربوط به مورد عدم اتهام است بنا بر این نه حکم آیه نسخ شده است و نه اختصاص به غیر مسلمانان دارد(دقت کنید).
ثالثا منظور از نماز در مورد غیر مسلمانان قاعدتا نمازهای خود آنها است؟ که در آنها ایجاد توجه و ترس از خدا میکند و اما در مورد مسلمانان جمعی معتقدند که منظور خصوص نماز عصر است و در بعضی از روایات اهل بیت ع نیز به آن اشاره شده است اما ظاهر آیه مطلق است و هر نمازی را شامل میشود و ممکن است ذکر خصوص نماز عصر در روایات ما جنبه استحبابی داشته باشد زیرا در نماز عصر،اجتماع بیشتری شرکت میکردند و به علاوه وقت داوری و قضاوت در میان مسلمین بیشتر آن موقع بود.
و رابعا انتخاب وقت نماز برای شهادت به خاطر آن است که روح خدا ترسی به مقتضای اَلصَّلاٰةَ تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ (1)در انسان بیدار میشود، و موقعیت زمانی و مکانی توجهی در او به سوی حق ایجاد میکند و حتی بعضی از
1) 1) سوره عنکبوت آیه 45.
فقها گفتهاند که خوبست برای ادای شهادت اگر در مکه باشند در کنار کعبه در میان"رکن"و"مقام"که جایگاه بسیار مقدسی است و اگر در مدینه باشند در کنار منبر پیامبر ص این شهادت ادا شود. و در آیه بعد سخن از موردی به میان آمده که ثابت شود،دو شاهد مرتکب خیانت و گواهی بر ضد حق شدهاند-همانطور که در شان نزول آیه آمده بود- در چنین موردی دستور میدهد که:"اگر اطلاعی حاصل شود که آن دو نفر مرتکب گناه و جرم و تعدی شدهاند و حق را پایمال کردهاند،دو نفر دیگر از کسانی که گواهان نخست به آنها ستم کردهاند(یعنی ورثه میت)بجای آنها قرار گرفته و برای احقاق حق خود شهادت و گواهی میدهند"( فَإِنْ عُثِرَ عَلیٰ أَنَّهُمَا اسْتَحَقّٰا إِثْماً فَآخَرٰانِ یَقُومٰانِ مَقٰامَهُمٰا مِنَ الَّذِینَ اسْتَحَقَّ عَلَیْهِمُ الْأَوْلَیٰانِ ).
مرحوم طبرسی در"مجمع البیان"معتقد است که این آیه از نظر معنی و اعراب از پیچیدهترین و مشکلترین آیات قرآن است ولی با توجه به دو نکته معلوم میشود که این آیه آن قدر هم پیچیده نیست.
اولا منظور از استحق در اینجا به قرینه کلمه اثم(گناه)همان جرم و تجاوز به حق دیگری است.
و ثانیا"اولیان"در اینجا به معنی"اولان"است یعنی آن دو شاهدی که در آغاز میبایست شهادت بدهند و از راه راست منحرف شدهاند.
بنا بر این معنی آیه چنین میشود که اگر اطلاعی حاصل شد که دو شاهد نخستین،مرتکب خلافی شدهاند،دو نفر دیگر جای آنها را میگیرند از همان کسانی که دو شاهد نخست بر آنها تجاوز کردهاند (1).
1) 1) بنا بر این از نظر اعراب"آخران"مبتدا است و جمله یقومان مقامهما خبر و اولیان فاعل برای"استحق"و الذین به معنی ورثه میت است که مظلوم واقع شدهاند، و جار و مجرور(من الذین)صفت برای"آخران"میباشد(دقت کنید).
و در ذیل آیه وظیفه دو شاهد دوم را چنین بیان میکند که"آنها باید به خدا سوگند یاد کنند که گواهی ما از گواهی دو نفر اول شایستهتر و به حق نزدیکتر است و ما مرتکب تجاوز و ستمی نشدهایم و اگر چنین کرده باشیم از ظالمان و ستمگران خواهیم بود"( فَیُقْسِمٰانِ بِاللّٰهِ لَشَهٰادَتُنٰا أَحَقُّ مِنْ شَهٰادَتِهِمٰا وَ مَا اعْتَدَیْنٰا إِنّٰا إِذاً لَمِنَ الظّٰالِمِینَ ).
در حقیقت اولیای میت روی اطلاعاتی که از جلوتر درباره اموال و متاع او بهنگام مسافرت یا غیر مسافرت داشتهاند گواهی میدهند که دو شاهد نخست مرتکب ظلم و خیانت شدهاند و این شهادت جنبه حسی پیدا میکند نه حدسی و از روی قرائن. در آخرین آیه مورد بحث در حقیقت فلسفه احکامی را که در زمینه شهادت در آیات قبل گذشت بیان میکند که:"اگر طبق دستور بالا عمل شود یعنی دو شاهد را بعد از نماز و در حضور جمع به گواهی بطلبند،و در صورت بروز خیانت آنها،افراد دیگری از ورثه جای آنها را بگیرند و حق را آشکار سازند،این برنامه سبب میشود که شهود در امر شهادت دقت به خرج دهند و آن را بر طبق واقع- به خاطر ترس از خدا یا به خاطر ترس از خلق خدا-انجام دهند"( ذٰلِکَ أَدْنیٰ أَنْ یَأْتُوا بِالشَّهٰادَةِ عَلیٰ وَجْهِهٰا أَوْ یَخٰافُوا أَنْ تُرَدَّ أَیْمٰانٌ بَعْدَ أَیْمٰانِهِمْ ).
در حقیقت این کار سبب میشود که حد اکثر ترس از مسئولیت در برابر خدا و یا بندگان خدا در آنها بیدار گردد و از محور حق منحرف نشوند.
و در آخر آیه برای تاکید روی تمام احکام گذشته دستور میدهد:"پرهیزگاری پیشه کنید و گوش به فرمان خدا فرا دهید و بدانید خداوند جمعیت فاسقان را هدایت نخواهد کرد"( وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اسْمَعُوا وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ )
یَوْمَ یَجْمَعُ اَللّٰهُ اَلرُّسُلَ فَیَقُولُ مٰا ذٰا أُجِبْتُمْ قٰالُوا لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِنَّکَ أَنْتَ عَلاّٰمُ اَلْغُیُوبِ (109)
109-از آن روز بترسید که خداوند پیامبران را جمع میکند و به آنها میگوید مردم در برابر دعوت شما چه پاسخی دادند؟میگویند ما چیزی نمیدانیم تو خود از تمام پنهانیها آگاهی.
این آیه در حقیقت مکملی برای آیات قبل است،زیرا در ذیل آیات گذشته که مربوط به مساله شهادت حق و باطل بود،دستور به تقوا و ترس از مخالفت فرمان خدا داده شد،در این آیه میگوید:"از آن روز بترسید که خداوند پیامبران را جمع میکند و از آنها درباره رسالت و ماموریتشان سؤال میکند و میگوید مردم در برابر دعوت شما چه پاسخی گفتند"( یَوْمَ یَجْمَعُ اللّٰهُ الرُّسُلَ فَیَقُولُ مٰا ذٰا أُجِبْتُمْ ).
آنها از خود نفی علم کرده و همه حقایق را موکول به علم پروردگار کرده میگویند:"خداوندا!ما علم و دانشی نداریم،تو آگاه بر تمام غیوب و پنهانیها هستی"( قٰالُوا لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِنَّکَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُیُوبِ ).
و به این ترتیب سر و کار شما با چنین خداوند علام الغیوب و با چنین دادگاهی است،بنا بر این در گواهیهای خود مراقب حق و عدالت باشید (1).
در اینجا دو سؤال پیش میآید نخست اینکه از آیات دیگر قرآن استفاده میشود که پیامبران شاهدان و گواهان بر امت خویشند در حالی که از آیه فوق
1) 1) از آنچه در بالا گفته شد معلوم میشود که از نظر اعراب یوم...مفعول برای اتقوا است که در تقدیر میباشد و از آیه قبل استفاده میشود.
بر میآید که آنها از خود نفی علم میکنند و همه چیز را به خدا وامیگذارند.
ولی میان این دو تضاد و اختلافی نیست،بلکه مربوط به دو مرحله است، در نخستین مرحله که آیه مورد بحث اشاره به آنست،انبیاء در پاسخ سؤال پروردگار اظهار ادب کرده،و از خود نفی علم نموده،و همه چیز را موکول به علم خدا میکنند،ولی در مراحل بعد آنچه را میدانند در مورد امت خود بازگو میکنند و گواهی میدهند،این درست به آن میماند که گاهی استاد به شاگرد خود میگوید که پاسخ فلان شخص را بده،شاگرد نخست اظهار ادب کرده و علم خود را در برابر علم او هیچ توصیف میکند و پس از آن آنچه را میداند میگوید.
دیگر اینکه چگونه انبیا از خود نفی علم میکنند با اینکه آنها علاوه بر علم عادی بسیاری از حقایق پنهانی را از طریق تعلیم پروردگار میدانند؟! گرچه در پاسخ این سؤال مفسران بحثهای گوناگونی دارند،ولی به عقیده ما روشن است که منظور انبیاء آن است که علم خود را در برابر علم خدا هیچ بشمرند و در حقیقت چنین است،هستی ما در برابر هستی بیپایان او چیزی نیست و علم ما در برابر علم او علم محسوب نمیشود،و خلاصه"ممکن"هر چه باشد در برابر"واجب"چیزی ندارد و به تعبیر دیگر:دانش انبیاء اگر چه در حد خود دانش قابل ملاحظهای است ولی با مقایسه به دانش پروردگار چیزی محسوب نمیشود.
و در حقیقت عالم واقعی کسی است که در همه جا و هر زمان حاضر و ناظر و از پیوند تمام ذرات عالم با خبر و از تمام خصوصیات این جهان که یک واحد بهم پیوسته است آگاه باشد،و این صفت مخصوص ذات پاک خدا است.
از آنچه گفتیم روشن میشود که این آیه دلیل بر نفی هر گونه علم غیب از پیامبران و امامان نمیشود،آن چنان که بعضی پنداشتهاند،زیرا"علم غیب"بالذات مربوط به کسی است که همه جا و هر زمان حاضر است،و غیر او بالذات چنین علمی را ندارد بلکه آنچه را خدا از غیب به او تعلیم داده است میداند،شاهد این
سخن آیات متعددی از قرآن است،از جمله در سوره جن آیه 26 میخوانیم عٰالِمُ الْغَیْبِ فَلاٰ یُظْهِرُ عَلیٰ غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ ارْتَضیٰ مِنْ رَسُولٍ :"خداوند عالم الغیب است و هیچکس را از علم غیب خود آگاه نمیکند مگر رسولانی را که برگزیده است"و در سوره هود آیه 49 میخوانیم: تِلْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهٰا إِلَیْکَ :"اینها از خبرهای غیبی است که ما به تو وحی میفرستیم".
از این آیات و مانند آن استفاده میشود که علم غیب مخصوص ذات خدا است ولی به هر کس آنچه صلاح ببیند تعلیم میدهد و کمیت و کیفیت آن مربوط به خواست و مشیت او است.
إِذْ قٰالَ اَللّٰهُ یٰا عِیسَی اِبْنَ مَرْیَمَ اُذْکُرْ نِعْمَتِی عَلَیْکَ وَ عَلیٰ وٰالِدَتِکَ إِذْ أَیَّدْتُکَ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ تُکَلِّمُ اَلنّٰاسَ فِی اَلْمَهْدِ وَ کَهْلاً وَ إِذْ عَلَّمْتُکَ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحِکْمَةَ وَ اَلتَّوْرٰاةَ وَ اَلْإِنْجِیلَ وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ اَلطِّینِ کَهَیْئَةِ اَلطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنْفُخُ فِیهٰا فَتَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِی وَ تُبْرِئُ اَلْأَکْمَهَ وَ اَلْأَبْرَصَ بِإِذْنِی وَ إِذْ تُخْرِجُ اَلْمَوْتیٰ بِإِذْنِی وَ إِذْ کَفَفْتُ بَنِی إِسْرٰائِیلَ عَنْکَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَقٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ (110)
110-بیاد آور هنگامی را که خداوند به عیسی بن مریم گفت متذکر نعمتی که بر تو و مادرت دادم باش،زمانی که تو را بوسیله روح القدس تقویت کردم که در گاهواره و به هنگام بزرگی با مردم سخن میگفتی،و هنگامی که کتاب و حکمت و تورات و انجیل بر تو آموختم،و هنگامی که به فرمان من از گل چیزی بصورت پرنده میساختی و در آن میدمیدی و به فرمان من پرندهای میشد و کور مادرزاد و مبتلا به بیماری پیسی را به فرمان من شفا میدادی،و مردگان را(نیز)به فرمان من زنده میکردی،و هنگامی که بنی اسرائیل را از آسیب رسانیدن به تو باز داشتم در آن موقع که دلایل روشن برای آنها آوردی ولی جمعی از کافران آنها گفتند اینها جز سحر آشکار نیست.
مواهب الهی بر مسیح
این آیه و آیات بعد تا آخر سوره مائده مربوط به سرگذشت حضرت مسیح ع
و مواهبی است که به او و امتش ارزانی داشته که برای بیداری و آگاهی مسلمانان در اینجا بیان شده است.
نخست میگوید:"بیاد بیاور هنگامی را که خداوند به عیسی بن مریم فرمود:نعمتی را که بر تو و بر مادرت ارزانی داشتم متذکر باش"( إِذْ قٰالَ اللّٰهُ یٰا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ اذْکُرْ نِعْمَتِی عَلَیْکَ وَ عَلیٰ وٰالِدَتِکَ ).
طبق این تفسیر،آیات فوق بحث مستقلی را شروع میکند که برای مسلمانان جنبه تربیتی دارد و مربوط به همین دنیا است،ولی جمعی از مفسران مانند طبرسی و بیضاوی و ابو الفتوح رازی این احتمال را دادهاند که آیه دنباله آیه قبل و مربوط به سؤالات و سخنانی باشد که خداوند با پیامبران در روز قیامت خواهد داشت،و بنا بر این "قال"که فعل ماضی است در اینجا به معنی"یقول"که فعل مضارع است میباشد،ولی این احتمال مخالف ظاهر آیه است،بخصوص اینکه معمولا شمردن نعمتها برای کسی به منظور زنده کردن روح شکرگزاری در او است،در حالی که در قیامت این مساله مطرح نیست.
سپس به ذکر مواهب خود پرداخته،نخست میگوید"تو را با روح القدس تقویت کردم"( إِذْ أَیَّدْتُکَ بِرُوحِ الْقُدُسِ ).
درباره معنی روح القدس در جلد اول صفحه 236 مشروحا بحث شد و خلاصه یک احتمال این است که مراد از آن فرشته وحی جبرئیل میباشد و احتمال دیگر اینکه منظور همان نیروی غیبی است که عیسی را برای انجام معجزات و تحقق بخشیدن به رسالت مهمش تقویت میکرد،این معنی در غیر انبیاء نیز به درجه ضعیفتر وجود دارد.
دیگر از مواهب الهی بر تو این است که"به تایید روح القدس با مردم در گهواره و به هنگام بزرگی و پختگی سخن میگفتی"( تُکَلِّمُ النّٰاسَ فِی الْمَهْدِ وَ کَهْلاً ).
اشاره به اینکه سخنان تو در گاهواره همانند سخنان تو در بزرگی،پخته و حساب شده بود،نه سخنان کودکانه و بی ارزش.
دیگر اینکه"کتاب و حکمت و تورات و انجیل را به تو تعلیم دادم" ( وَ إِذْ عَلَّمْتُکَ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ التَّوْرٰاةَ وَ الْإِنْجِیلَ ).
ذکر تورات و انجیل بعد از ذکر کتاب با اینکه از کتب آسمانی است، در حقیقت از قبیل تفصیل بعد از اجمال است.
دیگر از مواهب اینکه از"گل به فرمان من چیزی شبیه پرنده میساختی سپس در آن میدمیدی و به اذن من پرنده زندهای میشد"( وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنْفُخُ فِیهٰا فَتَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِی ).
دیگر اینکه:"کور مادرزاد و کسی که مبتلا به بیماری پیسی بود به اذن من شفا میدادی"( وَ تُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِی ).
و نیز"مردگان را به اذن من زنده میکردی"( وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتیٰ بِإِذْنِی ).
و بالآخره یکی دیگر از مواهب من بر تو این بود که"بنی اسرائیل را از آسیب رساندن به تو باز داشتم در آن هنگام که کافران آنها در برابر دلائل روشن تو بپاخاستند و آنها را سحر آشکاری معرفی کردند"من در برابر اینهمه هیاهو و دشمنان سر سخت و لجوج تو را حفظ کردم تا دعوت خود را پیش ببری( وَ إِذْ کَفَفْتُ بَنِی إِسْرٰائِیلَ عَنْکَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَقٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ ).
قابل توجه اینکه در این آیه چهار بار کلمه باذنی(به فرمان من)تکرار شده است،تا جایی برای غلو و ادعای الوهیت در مورد حضرت مسیح ع باقی نماند،یعنی آنچه او انجام میداد گرچه بسیار عجیب و شگفتانگیز بود،و به کارهای خدایی شباهت داشت ولی هیچیک از ناحیه او نبود بلکه همه از ناحیه خدا انجام میگرفت،او بندهای بود سر بر فرمان خدا و هر چه داشت از طریق استمداد
از نیروی لا یزال الهی بود.
ممکن است گفته شود تمام این مواهب مربوط به مسیح ع بوده است چرا در این آیه برای مادرش مریم نیز موهبت شمرده است؟ پاسخ اینکه مسلم است هر موهبتی به فرزند برسد در حقیقت به مادر او هم رسیده است زیرا هر دو از یک اصلند و ساقه و ریشه یک درخت.
ضمنا همانطور که در ذیل آیه 49 سوره آل عمران یادآور شدیم این آیه و مانند آن از دلائل روشن ولایت تکوینی اولیای خدا است،زیرا در سرگذشت مسیح زنده کردن مردگان،و شفای کور مادرزاد،و بیمار غیر قابل علاج،به شخص مسیح ع نسبت داده شده،منتها به اذن و فرمان خدا.
از این تعبیر استفاده میشود که ممکن است خداوند چنین قدرتی را برای تصرف در عالم تکوین در اختیار کسی بگذارد که گاه گاه چنین اعمالی را انجام دهد، و تفسیر این آیه به دعا کردن انبیاء،و اجابت دعای آنها از ناحیه خدا کاملا بر خلاف ظواهر آیات است.و منظور ما از ولایت تکوینی اولیای خدا چیزی جز آنکه در بالا ذکر شد نمیباشد،زیرا دلیلی بر بیش از این مقدار نداریم،(برای توضیح بیشتر به جلد دوم صفحه 422 مراجعه نمائید).
وَ إِذْ أَوْحَیْتُ إِلَی اَلْحَوٰارِیِّینَ أَنْ آمِنُوا بِی وَ بِرَسُولِی قٰالُوا آمَنّٰا وَ اِشْهَدْ بِأَنَّنٰا مُسْلِمُونَ (111) إِذْ قٰالَ اَلْحَوٰارِیُّونَ یٰا عِیسَی اِبْنَ مَرْیَمَ هَلْ یَسْتَطِیعُ رَبُّکَ أَنْ یُنَزِّلَ عَلَیْنٰا مٰائِدَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ قٰالَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (112) قٰالُوا نُرِیدُ أَنْ نَأْکُلَ مِنْهٰا وَ تَطْمَئِنَّ قُلُوبُنٰا وَ نَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنٰا وَ نَکُونَ عَلَیْهٰا مِنَ اَلشّٰاهِدِینَ (113) قٰالَ عِیسَی اِبْنُ مَرْیَمَ اَللّٰهُمَّ رَبَّنٰا أَنْزِلْ عَلَیْنٰا مٰائِدَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ تَکُونُ لَنٰا عِیداً لِأَوَّلِنٰا وَ آخِرِنٰا وَ آیَةً مِنْکَ وَ اُرْزُقْنٰا وَ أَنْتَ خَیْرُ اَلرّٰازِقِینَ (114) قٰالَ اَللّٰهُ إِنِّی مُنَزِّلُهٰا عَلَیْکُمْ فَمَنْ یَکْفُرْ بَعْدُ مِنْکُمْ فَإِنِّی أُعَذِّبُهُ عَذٰاباً لاٰ أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ اَلْعٰالَمِینَ (115)
111-و بیاد آور زمانی را که به حواریون وحی فرستادم که به من و فرستاده من ایمان بیاورید،آنها گفتند ایمان آوردیم و گواه باش که ما مسلمانیم.
112-در آن هنگام که حواریون گفتند:ای عیسی بن مریم آیا پروردگار تو میتواند مائدهای از آسمان نازل کند؟او(در پاسخ)گفت از خدا بپرهیزید اگر با ایمان هستید!.
113-گفتند(ما نظر سویی نداریم)میخواهیم از آن بخوریم و دلهای ما(به رسالت تو) مطمئن گردد و بدانیم به ما راست گفتهای و بر آن گواه باشیم.
114-عیسی عرض کرد:خداوندا،پروردگارا!مائدهای از آسمان بر ما بفرست تا عیدی
برای اول و آخر ما باشد و نشانهای از تو،و به ما روزی ده،تو بهترین روزی دهندگانی 115-خداوند(دعای او را مستجاب کرد و)گفت من آن را بر شما نازل میکنم ولی هر کس از شما بعد از آن کافر گردد(و راه انکار پوید)او را چنان مجازاتی میکنم که احدی از جهانیان را نکرده باشم!.
داستان نزول مائده بر حواریون
به دنبال بحثی که درباره مواهب الهی درباره مسیح ع و مادرش در آیات قبل بیان شد در این آیات به موهبتهایی که به حواریین یعنی یاران نزدیک مسیح ع بخشیده اشاره میکند:
نخست میفرماید:"بخاطر بیاور زمانی را که به حواریین وحی فرستادم که به من و فرستادهام مسیح ع ایمان بیاورید و آنها دعوت مرا اجابت کردند و گفتند:ایمان آوردیم،خداوندا گواه باش که ما مسلمان و در برابر فرمان تو تسلیم هستیم"( وَ إِذْ أَوْحَیْتُ إِلَی الْحَوٰارِیِّینَ أَنْ آمِنُوا بِی وَ بِرَسُولِی قٰالُوا آمَنّٰا وَ اشْهَدْ بِأَنَّنٰا مُسْلِمُونَ ).
البته میدانیم که"وحی"در قرآن معنی وسیعی دارد و منحصر به وحیهایی که بر پیامبران نازل میشد نیست،بلکه الهاماتی که به قلب افراد میشود نیز از مصداقهای آن است و لذا درباره مادر موسی(سوره قصص آیه 7)نیز تعبیر به وحی (1)شده و حتی به غرائز و الهامات تکوینی حیواناتی همچون زنبور عسل نیز در قرآن کلمه وحی گفته شده است.
1) 1) وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّ مُوسیٰ أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذٰا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ ...:"به مادر موسی وحی فرستادیم که او را شیر بده و هنگامی که بر او ترسیدی او را به دریا بیفکن...".
این احتمال نیز وجود دارد که منظور وحیهایی باشد که بواسطه مسیح ع و با پشتوانه معجزات برای آنها فرستاده میشد.
درباره حواریین یعنی شاگردان و یاران مخصوص مسیح ع در جلد دوم صفحه 426 بحث کردهایم. سپس اشاره به جریان معروف نزول مائده آسمانی کرده،میگوید:"یاران خاص مسیح به عیسی ع گفتند:آیا پروردگار تو میتواند غذایی از آسمان برای ما بفرستد"؟( إِذْ قٰالَ الْحَوٰارِیُّونَ یٰا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ هَلْ یَسْتَطِیعُ رَبُّکَ أَنْ یُنَزِّلَ عَلَیْنٰا مٰائِدَةً مِنَ السَّمٰاءِ ).
"مائده"در لغت هم به خوان و سفره و طبق گفته میشود و هم به غذایی که در آن قرار میدهند.و در اصل از ماده"مید"به معنی حرکت و تکان خوردن است شاید اطلاق مائده بر سفره و غذا به خاطر نقل و انتقالی است که در آن صورت میگیرد.
مسیح ع از این تقاضا که بوی شک و تردید میداد پس از آوردن آن همه آیات و نشانههای دیگر نگران شد و به آنها هشدار داد و گفت:"از خدا بترسید اگر ایمان دارید"( قٰالَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ). ولی به زودی به اطلاع عیسی ع رسانیدند که ما هدف نادرستی از این پیشنهاد نداریم،و غرض ما لجاجتورزی نیست بلکه"میخواهیم از این مائده بخوریم(و علاوه بر نورانیتی که بر اثر تغذیه از غذای آسمانی در قلب ما پیدا میشود،زیرا تغذیه به طور مسلم در روح انسان مؤثر است)قلب ما اطمینان و آرامش پیدا کند و با مشاهده این معجزه بزرگ به سر حد عین الیقین برسیم و بدانیم آنچه به ما گفتهای راست بوده و بتوانیم بر آن گواهی دهیم"( قٰالُوا نُرِیدُ أَنْ نَأْکُلَ مِنْهٰا وَ تَطْمَئِنَّ قُلُوبُنٰا وَ نَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنٰا وَ نَکُونَ عَلَیْهٰا مِنَ الشّٰاهِدِینَ ). هنگامی که عیسی ع از حسن نیت آنها در این تقاضا آگاه شد،خواسته آنها را به پیشگاه پروردگار به این صورت منعکس کرد:"خداوندا مائدهای از
آسمان برای ما بفرست که عیدی برای اول و آخر ما باشد،و نشانهای از ناحیه تو محسوب شود و به ما روزی ده،تو بهترین روزی دهندگان هستی"( قٰالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ اللّٰهُمَّ رَبَّنٰا أَنْزِلْ عَلَیْنٰا مٰائِدَةً مِنَ السَّمٰاءِ تَکُونُ لَنٰا عِیداً لِأَوَّلِنٰا وَ آخِرِنٰا وَ آیَةً مِنْکَ وَ ارْزُقْنٰا وَ أَنْتَ خَیْرُ الرّٰازِقِینَ ).
قابل توجه اینکه مسیح تقاضای آنها را بطرزی شایستهتر در پیشگاه خدا بیان کرد که حاکی از روح حقطلبی و ملاحظه مصالح جمعی و عمومی بوده باشد.
خداوند این دعائی را که از روی حسن نیت و اخلاص صادر شده بود اجابت کرد،و به آنها فرمود:"من چنین مائدهای را بر شما نازل میکنم،ولی توجه داشته باشید،بعد از نزول این مائده مسئولیت شما بسیار سنگینتر میشود و با مشاهده چنین معجزه آشکاری هر کس بعد از آن،راه کفر را بپوید او را چنان مجازاتی خواهم کرد که احدی از جهانیان را چنین مجازاتی نکرده باشم"! ( قٰالَ اللّٰهُ إِنِّی مُنَزِّلُهٰا عَلَیْکُمْ فَمَنْ یَکْفُرْ بَعْدُ مِنْکُمْ فَإِنِّی أُعَذِّبُهُ عَذٰاباً لاٰ أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعٰالَمِینَ ).
در این آیات نکاتی است که باید مورد بررسی قرار گیرد:
-شک نیست که حواریون در این تقاضا نظر سویی نداشتند و هدفشان لجاجت در برابر مسیح ع نبود،بلکه در جستجوی آرامش بیشتر و زدودن باقیمانده تردیدها و وسوسههای اعماق قلبشان بوده است زیرا بسیار میشود که انسان با استدلال و حتی گاهی با تجربه،مطلبی را اثبات میکند اما چون مساله،مساله مهمی است بقایایی از وسوسه و شک در زوایای قلب او میماند،لذا میل دارد با تجربه و آزمایش مکرر،و یا با تبدیل کردن استدلالات علمی به مشاهدات عینی آنها را نیز از اعماق قلب خود ریشهکن سازد،لذا میبینیم حتی ابراهیم ع با آن مقام والای ایمان و یقینش از خداوند تقاضا میکند که
مساله معاد را با چشم خود ببیند تا ایمان علمیش به"عین الیقین"و"شهود"،تبدیل شود.
ولی از آنجا که تعبیر تقاضای حواریون ظاهرا زننده بود،حضرت مسیح ع آن را حمل بر بهانهجویی کرد و به آنها اعتراض نمود اما هنگامی که با توضیح بیشتر مقصد خود را روشن ساختند،عیسی ع در برابر آنها تسلیم شد.
-مسلما این جمله در ابتدا چنین معنی میدهد که حواریون در قدرت خدا در نزول مائده شک داشتند،ولی در تفسیر آن مفسران اسلامی بیاناتی دارند،که چند قسمت آن از همه بهتر به نظر میرسد نخست اینکه این درخواست در آغاز کار آنها بود،که به تمام صفات خدا کاملا آشنا نبودند،دیگر اینکه منظورشان این بوده آیا خداوند مصلحت میبیند چنین مائدهای را بر ما نازل کند،همانطور که فی المثل کسی به دیگری میگوید من نمیتوانم تمام ثروتم را بدست فلان کس بدهم،یعنی صلاح نمیبینم نه اینکه قدرت ندارم،سوم اینکه"یستطیع"به معنی"یستجیب"بوده باشد زیرا ماده طوع به معنی انقیاد است و هنگامی که به باب استفعال برود چنین معنی را میتوان از آن استفاده کرد،بنا بر این معنی جمله چنین میشود آیا پروردگار تو از ما میپذیرد که مائده آسمانی بر ما نازل کند؟
-درباره محتویات این مائده در قرآن ذکری به میان نیامده،ولی از احادیث از جمله از حدیثی که از امام باقر ع نقل شده چنین استفاده میشود که طعام مزبور چند قرص نان و چند ماهی بود و شاید علت مطالبه چنین اعجازی آن بوده،که شنیده بودند مائده آسمانی بر بنی اسرائیل به اعجاز موسی نازل شد،آنها هم چنین تقاضایی را از عیسی کردند.
-با اینکه آیات فوق تقریبا صراحت در نزول مائده دارد زیرا وعده خداوند تخلفناپذیر است،اما عجیب این است که بعضی از مفسران در نزول مائده تردید کردهاند و گفتهاند هنگامی که حواریون
شدت مسئولیت را پس از نزول مائده احساس کردند از تقاضای خود صرفنظر نمودند! ولی حق این است که مائده بر آنها نازل گردید.
-عید در لغت از ماده عود به معنی بازگشت است،و لذا به روزهایی که مشکلات از قوم و جمعیتی بر طرف میشود و بازگشت به پیروزیها و راحتیهای نخستین میکند عید گفته میشود،و در اعیاد اسلامی به مناسبت اینکه در پرتو اطاعت یک ماه مبارک رمضان و یا انجام فریضه بزرگ حج،صفا و پاکی فطری نخستین به روح و جان باز میگردد،و آلودگیها که بر خلاف فطرت است، از میان میرود،عید گفته شده است،و از آنجا که روز نزول مائده روز بازگشت به پیروزی و پاکی و ایمان به خدا بوده است حضرت مسیح ع آن را"عید" نامیده،و همانطور که در روایات وارد شده نزول مائده در روز یکشنبه بود و شاید یکی از علل احترام روز یکشنبه در نظر مسیحیان نیز همین بوده است.
و اگر در روایتی که از علی ع نقل شده میخوانیم
و کل یوم لا یعصی اللّٰه فیه فهو یوم عید :"هر روز که در آن معصیت خدا نشود روز عید است" (1)نیز اشاره به همین موضوع است،زیرا روز ترک گناه روز پیروزی و پاکی و بازگشت به فطرت نخستین است.
-در اینجا نکته مهمی است که باید به آن توجه داشت و آن اینکه هنگامی که ایمان به مرحله شهود و عین الیقین برسد یعنی حقیقت را با چشم مشاهده کند و جای هیچگونه تردید و وسوسه باقی نماند مسئولیت او بسیار سنگینتر خواهد شد زیرا چنین کسی آن انسان سابق که ایمانش بر پایه شهود نبود،و احیانا وسوسههایی در آن وجود داشت نیست،او وارد مرحله جدیدی از ایمان و مسئولیت شده است و کمترین تقصیر و غفلت و کوتاهی او موجب مجازات شدیدی خواهد شد به همین دلیل مسئولیت انبیاء و اولیای خدا،سخت
1) 1) نهج البلاغه-کلمات قصار 428.
سنگین بود بطوری که همیشه از آن وحشت داشتند،در زندگی روزانه نیز به نمونههایی از این مطلب برخورد میکنیم مثلا هر کس میداند که قاعدتا در شهر و دیار او گرسنگانی وجود دارند که در برابر آنها مسئولیت دارد،اما هنگامی که با چشم خود ببیند که انسان بیگناهی از شدت گرسنگی ناله میکند،مسلما شکل مسئولیت او عوض میگردد.
در اناجیل چهارگانه کنونی سخنی از مائده به شکلی که در قرآن است نمییابیم گرچه در انجیل یوحنا باب 21 بحثی درباره اطعام و پذیرایی اعجاز آمیز مسیح از جمعی از مردم با نان و ماهی به میان آمده اما با اندک توجهی روشن میشود که ارتباطی با مساله مائده آسمانی و حواریون ندارد (1)در کتاب اعمال رسولان که از کتب عهد جدید است نیز درباره نزول مائده بر یکی از حواریون به نام پطرس بحثی به میان آمده اما آنهم غیر از آن است که ما درباره آن بحث میکنیم،ولی از آنجا که میدانیم بسیاری از حقایقی که بر عیسی ع نازل گشت در اناجیل کنونی نیست همانطور که بسیاری از مطالبی که در اناجیل است بر مسیح ع نازل نشده مشکلی از این نظر در جریان نزول مائده به وجود نخواهد آمد (2).
وَ إِذْ قٰالَ اَللّٰهُ یٰا عِیسَی اِبْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ اِتَّخِذُونِی وَ أُمِّی إِلٰهَیْنِ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ قٰالَ سُبْحٰانَکَ مٰا یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ مٰا لَیْسَ لِی بِحَقٍّ إِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مٰا فِی نَفْسِی وَ لاٰ أَعْلَمُ مٰا فِی نَفْسِکَ إِنَّکَ أَنْتَ عَلاّٰمُ اَلْغُیُوبِ (116) مٰا قُلْتُ لَهُمْ إِلاّٰ مٰا أَمَرْتَنِی بِهِ أَنِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ وَ کُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً مٰا دُمْتُ فِیهِمْ فَلَمّٰا تَوَفَّیْتَنِی کُنْتَ أَنْتَ اَلرَّقِیبَ عَلَیْهِمْ وَ أَنْتَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (117) إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبٰادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (118)
116-به یادآور زمانی را که خداوند به عیسی بن مریم میگوید:آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را دو معبود،غیر از خدا،انتخاب کنید؟او میگوید:منزهی تو، من حق ندارم آنچه را که شایسته من نیست بگویم،اگر چنین سخنی را گفته باشم تو میدانی،تو از آنچه در روح و جان من است آگاهی و من از آنچه در ذات(پاک)تو است آگاه نیستم،زیرا تو با خبر از تمام اسرار و پنهانیها هستی.
117-من به آنها چیزی جز آنچه مرا مامور به آن ساختی نگفتم،به آنها گفتم:خداوندی را بپرستید که پروردگار من و پروردگار شما است،و تا آن زمان که میان آنها بودم مراقب و گواه آنان بودم،و هنگامی که مرا از میانشان برگرفتی تو خود مراقب آنها بودی،و تو گواه بر هر چیز هستی.
118-(با این حال)اگر آنها را مجازات کنی بندگان تواند(و قادر به فرار از مجازات نیستند)و اگر آنها را ببخشی توانا و حکیمی(نه مجازات تو نشانه عدم حکمت و نه بخشش تو نشانه ضعف است).
این آیات پیرامون گفتگوی خداوند با حضرت مسیح ع در روز رستاخیز بحث میکند،به دلیل اینکه در چند آیه بعد میخوانیم: هٰذٰا یَوْمُ یَنْفَعُ الصّٰادِقِینَ صِدْقُهُمْ :"امروز روزی است که راستگویی راستگویان به آنها سود میدهد" و مسلما منظور از آن روز قیامت است.
به علاوه جمله فَلَمّٰا تَوَفَّیْتَنِی کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیْهِمْ دلیل دیگری بر این است که این گفتگو بعد از دوران نبوت مسیح ع واقع شده است و شروع آیه با جمله"قال"که برای زمان ماضی است مشکلی ایجاد نمیکند،زیرا در قرآن بسیار دیده میشود که مسائل مربوط به قیامت به صورت زمان ماضی ذکر شده و این اشاره به قطعی بودن قیامت است،یعنی وقوع آن در آینده چنان مسلم است که گویی در گذشته واقع شده،و با صیغه فعل ماضی از آن یاد میشود.
به هر حال آیه نخست میگوید:خداوند در روز قیامت به عیسی میگوید:"آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را علاوه بر خداوند معبود خویش قرار دهید،و پرستش کنید؟"( وَ إِذْ قٰالَ اللّٰهُ یٰا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّی إِلٰهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ).
شک نیست که مسیح ع چنین چیزی را نگفته است و تنها دعوت به توحید و عبادت خدا نموده،ولی منظور از این استفهام اقرار گرفتن از او در برابر امتش، و بیان محکومیت آنها است.
مسیح ع با نهایت احترام در برابر این سؤال چند جمله در پاسخ میگوید:
1-نخست زبان به تسبیح خداوند از هر گونه شریک و شبیه گشوده و میگوید:
"خداوندا!پاک و منزهی از هر گونه شریک"( قٰالَ سُبْحٰانَکَ ).
2-چگونه ممکن است چیزی را که شایسته من نیست بگویم( مٰا یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ مٰا لَیْسَ لِی بِحَقٍّ ).
در حقیقت نه تنها گفتن این سخن را از خود نفی میکند،بلکه میگوید اساسا من چنین حقی را ندارم و چنین گفتاری با مقام و موقعیت من هرگز سازگار نیست.
3-سپس استناد به علم بیپایان پروردگار کرده،میگوید:"گواه من این است که اگر چنین میگفتم میدانستی،زیرا تو از آنچه در درون روح و جان من است آگاهی،در حالی که من از آنچه در ذات پاک تو است بیخبرم، زیرا تو علام الغیوب و با خبر از تمام رازها و پنهانیها هستی"( إِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مٰا فِی نَفْسِی وَ لاٰ أَعْلَمُ مٰا فِی نَفْسِکَ إِنَّکَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُیُوبِ ) (1)4-"تنها چیزی که من به آنها گفتم همان بوده است که به من ماموریت دادی که آنها را دعوت به عبادت تو کنم و بگویم خداوند یگانهای را که پروردگار من و شما است پرستش کنید"( مٰا قُلْتُ لَهُمْ إِلاّٰ مٰا أَمَرْتَنِی بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ ).
5-"و تا آن زمان که در میانشان بودم مراقب و گواه آنها بودم و نگذاشتم راه شرک را پیش گیرند،اما به هنگامی که مرا از میان آنها برگرفتی تو مراقب و نگاهبان آنها بودی،و تو گواه بر هر چیزی هستی"( وَ کُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً مٰا دُمْتُ فِیهِمْ فَلَمّٰا تَوَفَّیْتَنِی کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیْهِمْ وَ أَنْتَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ ) (2)6-"و با اینهمه باز امر،امر تو و خواست،خواست تو است،اگر آنها را در برابر این انحراف بزرگ مجازات کنی بندگان تواند و قادر به فرار از
زیر بار این مجازات نخواهند بود،و این حق برای تو در برابر بندگان نافرمانت ثابت است،و اگر آنها را ببخشی و از گناهانشان صرف نظر کنی توانا و حکیم هستی، نه بخشش تو نشانه ضعف است،و نه مجازاتت خالی از حکمت و حساب"( إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبٰادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
1-آیا در تاریخ مسیحیان هیچ دیده شده است که"مریم"را معبود خود قرار دهند؟یا اینکه آنها تنها قائل به تثلیث و خدایان سهگانه یعنی"خدای پدر" و"خدای پسر"و"روح القدس"بودهاند،و شکی نیست که روح القدس به پندار آنها،واسطه میان"خدای پدر"و"خدای پسر"،میباشد و او غیر از مریم است، در پاسخ این سؤال باید گفت:درست است که مسیحیان مریم را خدا نمیدانستند.ولی در عین حال در برابر او و مجسمهاش مراسم عبادت را انجام میدادهاند،همانطور که بت پرستان بت را خدا نمیدانستند ولی شریک خدا در عبادت تصور میکردند،و به عبارت روشنتر فرق است میان اللّٰه به معنی"خدا" و اله به معنی"معبود"،مسیحیان"مریم"را اله یعنی"معبود"میدانستند نه خدا.
به تعبیر یکی از مفسران گرچه هیچیک از فرق مسیحیت کلمه"اله و معبود"را بر مریم اطلاق نمیکنند،بلکه او را تنها مادر خداوند میدانند!ولی، عملا مراسم نیایش و پرستش را در برابر او دارند،خواه این نام را بر او بگذارند یا نه سپس اضافه میکند:چندی قبل در بیروت در شماره نهم سال هفتم مجله"مشرق" که متعلق به مسیحیان است،مطالب قابل ملاحظهای به عنوان یاد بود پنجاهمین سال اعلان"پاپ بیوس نهم"درباره شخصیت مریم منتشر گردید و در همین شماره تصریح شده بود که کلیساهای شرقی همانند کلیساهای غربی"مریم"را عبادت میکنند،و در شماره چهاردهم سال پنجم همان مجله مقالهای به قلم"انستاس
کرملی"درج شده که خواسته است در آن برای مساله عبادت مریم حتی ریشهای از کتب عهد عتیق و تورات پیدا کند،داستان دشمنی مار(شیطان)و زن(حوا) را به عنوان مریم تفسیر مینماید (1).
بنا بر این پرستش و عبادت مریم در میان آنها وجود دارد.
2-سؤال دیگر این است که چگونه حضرت مسیح ع با عبارتی که بوی شفاعت میدهد درباره مشرکان امت خود سخن میگوید و عرض میکند:اگر آنها را ببخشی تو عزیز و حکیمی.
مگر مشرک قابل شفاعت و قابل بخشش است؟! در پاسخ باید به این نکته توجه داشت که اگر هدف عیسی ع شفاعت بود میباید گفته باشد"انک انت الغفور الرحیم"زیرا غفور و رحیم بودن خداوند متناسب با مقام شفاعت است در حالی که میبینیم او خدا را به"عزیز و حکیم بودن"توصیف میکند،از این استفاده میشود که منظور شفاعت و تقاضای بخشش برای آنها نیست،بلکه هدف سلب هر گونه اختیار از خود و واگذار کردن امر به اختیار پروردگار است یعنی کار به دست تو است،اگر بخواهی میبخشی و اگر بخواهی مجازات میکنی،هر چند نه مجازات تو بدون دلیل و نه بخشش تو بدون علت است و در هر حال از قدرت و توانایی من بیرون است.
به علاوه ممکن است در میان آنها جمعی به اشتباه خود توجه کرده و راه توبه را پیش گرفته باشند،و این جمله درباره آن جمعیت بوده باشد.
1) 1) تفسیر المنار جلد هفتم صفحه 263.
قٰالَ اَللّٰهُ هٰذٰا یَوْمُ یَنْفَعُ اَلصّٰادِقِینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً رَضِیَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِکَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ (119) لِلّٰهِ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا فِیهِنَّ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (120)
119-خداوند میگوید:امروز روزی است که راستی راستگویان به آنها سود میبخشد، برای آنها باغهایی از بهشت است که آب از زیر(درختان)آن جریان دارد و جاودانه و برای همیشه در آن میمانند،خداوند از آنها خشنود و آنها از او خشنود خواهند بود و این رستگاری بزرگی است.
120-حکومت آسمانها و زمین و آنچه در آنها است از آن خدا است و او بر هر چیزی توانا است.
رستگاری بزرگ
در تعقیب ذکر گفتگوی خداوند با حضرت مسیح ع در روز رستاخیز که شرح آن در آیات قبل گذشت در این آیه میخوانیم:خداوند پس از این گفتگو چنین میفرماید:"امروز روزی است که راستی راستگویان به آنها سود میبخشد ( قٰالَ اللّٰهُ هٰذٰا یَوْمُ یَنْفَعُ الصّٰادِقِینَ صِدْقُهُمْ ).
البته منظور از این جمله صدق و راستی در گفتار و کردار در دنیا است، که در آخرت مفید واقع میشود و گر نه صدق و راستی در آخرت که محل تکلیف نیست فایدهای نخواهد داشت،به علاوه اوضاع آن روز چنان است که هیچکس
جز راست نمیتواند بگوید،و حتی گناهکاران و خطاکاران همگی به اعمال بد خویش اعتراف میکنند و به این ترتیب در آن روز دروغگویی وجود ندارد.
بنا بر این آنها که مسئولیت و رسالت خود را انجام دادند و جز راه صدق و درستی نپیمودند،مانند مسیح ع و پیروان راستین او یا پیروان راستین سایر پیامبران که در این دنیا از در صدق وارد شدند،از کار خود بهره کافی خواهند برد.
ضمنا از این جمله اجمالا استفاده میشود که تمام نیکیها را میتوان در عنوان صدق و راستی خلاصه کرد صدق و راستی در گفتار،و صدق و راستی در عمل، و در روز رستاخیز تنها سرمایه صدق و راستی است که به کار میآید،نه غیر آن.
سپس پاداش صادقان را چنین بیان میکند:"برای آنها باغهایی از بهشت است که از زیر درختان آن نهرها جاری است،و جاودانه در آن خواهند ماند" ( لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً ).
و از این نعمت مادی مهمتر این است که"هم خداوند از آنها راضی است و هم آنها از خداوند راضی و خشنودند"( رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ).
"و شک نیست که این موهبت بزرگ که جامع میان موهبت مادی و معنوی است رستگاری بزرگ محسوب میشود".( ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ).
***قابل توجه اینکه در این آیه پس از ذکر باغهای بهشت با آن همه نعمتهایش،نعمت خشنودی خداوند از بندگان و بندگان از خداوند را ذکر میکند و به دنبال آن،" ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ "میگوید و این نشان میدهد تا چه اندازه این رضایت دو جانبه،واجد اهمیت است(رضایت پروردگار از بندگان و رضایت بندگان از پروردگار)زیرا ممکن است انسان غرق عالیترین نعمتها باشد ولی هنگامی که احساس کند مولی و معبود و محبوب او از او ناراضی است تمام آن نعمتها و مواهب در کام جانش تلخ میگردد.
و نیز ممکن است انسان واجد همه چیز باشد ولی به آنچه دارد راضی و
قانع نباشد،بدیهی است آن همه نعمت با این روحیه او را خوشبخت نخواهد کرد، و ناراحتی مرموزی دائما او را آزار و شکنجه میدهد و آرامش روح و روان را که بزرگترین موهبت الهی است از او میگیرد.
علاوه بر این هنگامی که خدا از کسی خشنود باشد هر چه بخواهد به او میدهد و هنگامی که هر چه خواست به او داد او نیز خشنود میشود،نتیجه اینکه بالاترین نعمت این است که خدا از انسان خشنود و او نیز از خدایش راضی باشد. در آخرین آیه اشاره به مالکیت و حکومت خدا بر آسمانها و زمین و آنچه در آنها است شده و عمومیت قدرت او بر همه چیز بیان میگردد( لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا فِیهِنَّ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
ذکر این جمله در واقع به عنوان دلیل و علت برای رضایت بندگان از خدا است،زیرا کسی که بر همه چیز توانا است و بر سراسر عالم هستی حکومت میکند، توانایی دارد که هر چه بندگان از او بخواهند به آنها ببخشد و آنها را خشنود و راضی گرداند.
ضمنا میتواند اشارهای به نادرستی عمل نصاری در پرستش مریم بوده باشد، زیرا عبادت تنها شایسته کسی است که بر سراسر عالم آفرینش حکومت میکند، نه مریم که مخلوقی بیش نبوده است.
(پایان سوره مائده)
سوره انعام سوره مبارزه با انواع شرک و بت پرستی
گفته میشود این سوره شصت و نهمین سورهای است که در مکه بر پیامبر ص نازل گردید،ولی در چند آیه از آن گفتگو است که بعضی معتقدند این چند آیه در مدینه نازل شده است،اما از روایاتی که از طریق اهل بیت به ما رسیده استفاده میشود که یکی از امتیازات این سوره آن است که تمام آیاتش یک جا نازل شده است و بنا بر این همه آن"مکی"خواهد بود.
هدف اساسی این سوره،همانند سایر سورههای مکی،دعوت به اصول سه گانه"توحید"و"نبوت"و"معاد"است،ولی بیش از همه روی مساله یگانهپرستی و مبارزه با شرک و بت پرستی دور میزند،به طوری که در قسمت مهمی از آیات این سوره روی سخن به"مشرکان و بت پرستان"است،و به همین مناسبت گاهی رشته بحث به اعمال و کردار و بدعتهای مشرکان میکشد.
در هر صورت تدبر و اندیشه در آیات این سوره که آمیخته با استدلالات زنده و روشنی است،روح توحید و خدا پرستی را در انسان زنده کرده،و پایههای شرک را ویران میسازد،و شاید به خاطر همین بهم پیوستگی معنوی و اولویت مساله توحید بر سایر مسائل بوده که همه آیات آن یک جا نازل گردیده است.
و نیز به خاطر همین موضوع است که در روایاتی که پیرامون فضیلت این سوره نازل شده کرارا میخوانیم سوره انعام را هفتاد هزار فرشته،به هنگام نزول بدرقه کردند،و کسی که آن را بخواند(و در پرتو آن روح و جانش از سرچشمه توحید سیراب گردد)تمام آن فرشتگان برای او آمرزش میطلبند!.دقت در آیات این سوره میتواند روح نفاق و پراکندگی را از میان مسلمانان برچیند،
گوشها را شنوا،و چشمها را بینا و دلها را دانا سازد.
ولی عجیب این است که بعضی از این سوره،تنها به خواندن الفاظ آن قناعت میکنند،و جلسات عریض و طویلی برای"ختم انعام"و حل مشکلات شخصی و خصوصی خود با تشریفات ویژهای تشکیل میدهند که بنام جلسات ختم انعام نامیده میشود،مسلما اگر در این جلسات به محتوای سوره دقت شود،نه تنها مشکلات شخصی،مشکلات عمومی مسلمانان نیز حل خواهد شد،اما افسوس که بسیاری از مردم به قرآن به عنوان یک سلسله"اوراد"که دارای خواص مرموز و ناشناخته است مینگرند و جز به خواندن الفاظ آن نمیاندیشند،در حالی که قرآن سراسر درس است و مکتب،برنامه است و بیداری،رسالت است و آگاهی.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ جَعَلَ اَلظُّلُمٰاتِ وَ اَلنُّورَ ثُمَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ (1) هُوَ اَلَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ طِینٍ ثُمَّ قَضیٰ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ (2)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-ستایش برای خداوندی است که آسمانها و زمین را آفرید و ظلمتها و نور را ایجاد کرد، اما کافران برای پروردگار خود شریک و شبیه قرار میدهند(با اینکه دلایل توحید و یگانگی او در آفرینش جهان آشکار است).
2-او کسی است که شما را از گل آفرید سپس مدتی مقرر داشت(تا انسان تکامل یابد)
و اجل حتمی نزد او است(و او از آن آگاه است)با اینهمه شما(مشرکان در توحید و یگانگی یا قدرت او)تردید میکنید.
این سوره با حمد و ستایش پروردگار آغاز شده است.
نخست از طریق آفرینش عالم کبیر(آسمان و زمین)و نظامات آنها،و سپس از طریق آفرینش"عالم صغیر یعنی انسان"،مردم را متوجه اصل توحید میسازد و ابتدا میگوید:"حمد و سپاس برای خدایی است که آسمانها و زمین را آفرید"( اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ).
"خداوندی که مبدء نور و ظلمت و بر خلاف عقیده دوگانهپرستان،آفریننده همه چیز است"( وَ جَعَلَ الظُّلُمٰاتِ وَ النُّورَ ).
"اما مشرکان و کافران به جای اینکه از این نظام واحد درس توحید بیاموزند برای پروردگار خود شریک و شبیه میسازند"( ثُمَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ ) (1)قابل توجه اینکه عقیده مشرکان را با کلمه"ثم"که در لغت عرب برای "ترتیب با فاصله"است ذکر کرده و این نشان میدهد که در آغاز،توحید به عنوان یک اصل فطری و عقیده عمومی و همگانی بشر بوده است و شرک بعدا به صورت یک انحراف از این اصل فطری به وجود آمده.
اما در اینکه چرا درباره آفرینش زمین و آسمان،کلمه"خلق"به کار رفته، و در مورد نور و ظلمت کلمه"جعل"مفسران،سخنان گوناگونی دارند، ولی آنچه نزدیکتر به ذهن میرسد این است که خلقت درباره اصل وجود چیزی است و جعل درباره خواص و آثار و کیفیاتی است که به دنبال آنها وجود پیدا میکند و از آنجا که نور و ظلمت جنبه تبعی دارد از آن تعبیر به جعل شده است.
1) 1) یعدلون از ماده عدل(بر وزن حفظ)به معنی مساوی و هموزن است و در اینجا به معنی شریک و شبیه قائل شدن میباشد.
جالب توجه اینکه در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع در تفسیر این آیه چنین نقل شده است که فرمود:این آیه در حقیقت به سه طایفه از منحرفان پاسخ میگوید،اول به"مادیها"که جهان را ازلی میپنداشتند و منکر خلق و آفرینش بودند،دوم به دوگانهپرستانی که نور و ظلمت را دو مبدء مستقل میدانستند، سوم رد بر مشرکان عرب که برای خدا شریک و شبیه قائل بودند (1).
از آیه بالا استفاده میشود،همانطور که"نور"مخلوق خداوند است، "ظلمت"هم آفریده او است،در حالی که معروف در میان فلاسفه و دانشمندان علوم طبیعی این است که"ظلمت"چیزی جز عدم نور نیست،و این را میدانیم که نام مخلوق بر معدوم نمیتوان گذاشت،بنا بر این چگونه آیه مورد بحث،ظلمت را جزء مخلوقات خداوند بشمار آورده است؟! در پاسخ این ایراد میتوان گفت:
اولا ظلمت همیشه به معنای ظلمت مطلق نیست،بلکه ظلمت غالبا به معنای نور بسیار کم و ضعیف در برابر نور فراوان و قوی بکار میرود،مثلا همه میگوئیم "شب ظلمانی"با اینکه مسلم است،در شب،ظلمت مطلق نیست،بلکه همواره ظلمت شب آمیخته با نور کم رنگ ستارگان یا منابع دیگر نور میباشد،بنا بر این مفهوم آیه این میشود که خداوند برای شما روشنی روز و تاریکی شب که یکی نور قوی و دیگری نور بسیار ضعیف است،قرار داد و بدیهی است که ظلمت به این معنی از مخلوقات خدا است.
و ثانیا درست است که ظلمت مطلق یک امر عدمی است،اما امر عدمی هنگامی که در شرائط خاصی واقع شود،حتما از یک امر وجودی سرچشمه میگیرد یعنی کسی که ظلمت مطلق را در شرائط خاصی برای اهداف معینی بوجود میآورد
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد اول صفحه 701.
حتما باید از وسائل وجودی استفاده کند،مثلا ما میخواهیم در لحظه معینی اطاق را برای ظاهر کردن عکسی تاریک کنیم ناچاریم جلوی نور را بگیریم تا ظلمت در این لحظه معین بوجود آید،چنین ظلمتی مخلوق است(مخلوق بالتبع).
و به اصطلاح عدم مطلق گرچه مخلوق نیست،اما عدم خاص سهمی از وجود دارد و مخلوق میباشد.
نکته دیگری که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که در آیات قرآن،نور با صیغه"مفرد"آورده شده و"ظلمت"به صورت جمع(ظلمات).
ممکن است این تعبیر اشاره لطیفی به این حقیقت باشد که ظلمت(اعم از حسی و معنوی)همواره سرچشمه پراکندگیها و جداییها و دور افتادنها است، در صورتی که نور رمز وحدت و اجتماع میباشد.
بسیار با چشم خود دیدهایم که در یک شب تابستانی،چراغی در وسط حیاط یا بیابان روشن میکنیم،در مدت کوتاهی همه گونه حشرات گرد آن جمع میشوند و در واقع مجمعی از زندگی را در اشکال متنوع تشکیل میدهند،اما هنگامی که آن را خاموش کنیم هر کدام به طرفی میروند و پراکنده میگردند، در مسائل معنوی و اجتماعی نیز همین گونه است،نور علم و قرآن و ایمان مایه وحدت،و ظلمت جهل و کفر و نفاق موجب پراکندگی است.
گفتیم این سوره برای تحکیم پایههای خدا پرستی و توحید در دلها نخست انسان را متوجه عالم کبیر میسازد،و در آیه بعد توجه به عالم صغیر یعنی انسان میدهد و در این مورد به شگفتانگیزترین مساله یعنی آفرینش او از خاک و گل اشاره کرده میفرماید:"او است خدایی که شما را از گل آفرید"
( هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ طِینٍ ).
درست است که آفرینش ما از پدران و مادرانمان بوده است،نه از خاک ولی چون آفرینش انسان نخستین از خاک و گل بوده است،درست است که به ما نیز چنین خطابی بشود.
سپس به مراحل تکاملی عمر انسان اشاره کرده میگوید:"پس از آن مدتی را مقرر ساخت که در این مدت انسان در روی زمین پرورش و تکامل پیدا کند" ( ثُمَّ قَضیٰ أَجَلاً ).
اجل در اصل به معنی"مدت معین"است،و"قضاء اجل"به معنی تعیین مدت و یا به آخر رساندن مدت است،اما بسیار میشود،که به آخرین فرصت نیز اجل گفته میشود،مثلا میگویند"اجل دین"فرا رسیده است یعنی آخرین موقع پرداخت بدهی رسیده است،و اینکه به فرا رسیدن مرگ نیز اجل میگویند به خاطر این است که آخرین لحظه عمر انسان در آن موقع است.
سپس برای تکمیل این بحث میگوید:"اجل مسمی در نزد خدا است" ( وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ .) و بعد میگوید شما افراد مشرک درباره آفرینندهای که انسان را از این اصل بی ارزش یعنی گل آفریده و از این مراحل حیرت انگیز و حیرتزا گذرانده است شک و تردید به خود راه میدهید،موجودات بیارزشی همچون بتها را در ردیف او قرار داده،یا در قدرت پروردگار بر رستاخیز و زنده کردن مردگان شک و تردید دارید.
( ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ ).
شک نیست که کلمه"اجل مسمی"و"اجلا"در آیه به دو معنی است و اینکه بعضی هر دو را به یک معنی گرفتهاند با تکرار کلمه"اجل"مخصوصا با ذکر قید
"مسمی"در دفعه دوم به هیچوجه سازگار نیست.
لذا مفسران درباره تفاوت این دو،بحثها کردهاند اما از آنچه بقرینه سایر آیات قرآن و همچنین روایاتی که از طریق اهل بیت ع به ما رسیده استفاده میشود تفاوت این دو در آن است که"اجل"به تنهایی به معنی عمر و وقت و مدت غیر حتمی،و"اجل مسمی"به معنی عمر و مدت حتمی است،و به عبارت دیگر "اجل مسمی"مرگ طبیعی و"اجل"مرگ زودرس است.
توضیح اینکه:بسیاری از موجودات از نظر ساختمان طبیعی و ذاتی استعداد و قابلیت بقاء برای مدتی طولانی دارند،ولی در اثناء این مدت ممکن است موانعی ایجاد شود که آنها را از رسیدن به حد اکثر عمر طبیعی باز دارد،مثلا یک چراغ نفت سوز با توجه به مخزن نفت آن،ممکن است مثلا بیست ساعت استعداد روشنایی داشته باشد،اما وزش یک باد شدید و ریزش باران و یا عدم مراقبت از آن سبب میشود که عمر آن کوتاه گردد.
در اینجا اگر چراغ با هیچ مانعی برخورد نکند و تا آخرین قطره نفت آن بسوزد سپس خاموش شود به اجل حتمی خود رسیده است و اگر موانعی قبل از آن باعث خاموشی چراغ گردد مدت عمر آن را"اجل غیر حتمی"میگوئیم.
در مورد یک انسان نیز چنین است اگر تمام شرائط برای بقای او جمع گردد و موانع بر طرف شود ساختمان و استعداد او ایجاب میکند که مدتی طولانی- هر چند این مدت بالآخره پایان و حدی دارد-عمر کند،اما ممکن است بر اثر سوء تغذیه یا مبتلا شدن به اعتیادات مختلف و یا دست زدن به خودکشی یا ارتکاب گناهان خیلی زودتر از آن مدت بمیرد،مرگ را در صورت اول اجل حتمی و در صورت دوم اجل غیر حتمی مینامند.
و به تعبیر دیگر اجل حتمی در صورتی است که ما به مجموع علل تامه بنگریم و اجل غیر حتمی در صورتی است که تنها مقتضیات را در نظر بگیریم.
با توجه به این دو نوع"اجل"بسیاری از مطالب روشن میشود،از جمله اینکه در روایات میخوانیم صله رحم عمر را زیاد و یا قطع رحم عمر را کم میکند (منظور از عمر و اجل در این موارد اجل غیر حتمی است).
و یا اینکه در آیهای میخوانیم فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ :"هنگامی که اجل آنها فرا رسد نه ساعتی به عقب میافتد و نه جلو" (1)در اینجا منظور از اجل همان مرگ حتمی است.
بنا بر این آیه مزبور تنها مربوط به موردی است که انسان به عمر نهایی خود رسیده است،و اما مرگهای پیشرس را به هیچ وجه شامل نمیشود.
و در هر صورت باید توجه داشت که هر دو اجل از ناحیه خدا تعیین میشود یکی بطور مطلق و دیگری به عنوان مشروط و یا معلق،درست مثل اینکه میگوئیم:
این چراغ بعد از بیست ساعت بدون هیچ قید و شرط خاموش میشود و نیز میگوئیم اگر طوفانی بوزد بعد از دو ساعت،خاموش خواهد شد،در مورد انسان و اقوام و ملتها نیز چنین است میگوئیم خداوند اراده کرده است که فلان شخص یا ملت پس از فلان مقدار عمر بطور قطع از میان برود و نیز میگوئیم اگر ظلم و ستم و نفاق و تفرقه و سهلانگاری و تنبلی را پیشه کنند در یک سوم آن مدت از بین خواهند رفت،هر دو اجل از ناحیه خدا است یکی مطلق و دیگری مشروط.
از امام صادق ع در ذیل آیه فوق چنین نقل شده که فرمود:
هما اجلان اجل محتوم و اجل موقوف :"این اشاره به دو نوع اجل است،اجل حتمی و اجل مشروط"و در احادیث دیگری که در این زمینه وارد شده تصریح گردیده است که اجل غیر حتمی(مشروط)قابل تقدیم و تاخیر است و اجل حتمی قابل تغییر نیست(نور الثقلین جلد اول صفحه 504).
1) 1) اعراف آیه 34.
وَ هُوَ اَللّٰهُ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ فِی اَلْأَرْضِ یَعْلَمُ سِرَّکُمْ وَ جَهْرَکُمْ وَ یَعْلَمُ مٰا تَکْسِبُونَ (3)
3-او است خداوند در آسمانها و در زمین،پنهان و آشکار شما را میداند و از آنچه(انجام میدهید و)به دست میآورید با خبر است.
در این آیه برای تکمیل بحث گذشته در زمینه توحید و یگانگی خدا و پاسخ گفتن به کسانی که برای هر دستهای از موجودات خدایی قائلند و میگویند خدای باران،خدای جنگ،خدای صلح،خدای آسمان و مانند آن چنین میگوید:
"او است خداوندی که الوهیتش بر تمام آسمانها و زمین حکومت میکند" ( وَ هُوَ اللّٰهُ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ فِی الْأَرْضِ ) (1)یعنی با توجه به اینکه خالق همه چیز او است،مدبر و اداره کننده همه نیز او میباشد.-زیرا حتی مشرکان جاهلیت خالق و آفریدگار را"اللّٰه"میدانستند ولی تدبیر و تصرف را برای بتها قائل بودند.
آیه به آنها پاسخ میدهد:کسی که خالق است،تدبیر و تصرف در همه جا نیز به دست او است.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که خداوند در همه جا حاضر است، در آسمانها و در زمین و جایی از او خالی نیست،نه اینکه جسم باشد و مکان داشته
1) 1) از نظر ترکیب این جمله در میان مفسران گفتگو است ولی ظاهر این است که"هو" مبتدا است و"اللّٰه"خبر و"فی السماوات..."جار و مجرور است که متعلق به فعلی میباشد که از کلمه اللّٰه فهمیده میشود،و معنی جمله در حقیقت چنین است"هو المتفرد فی السماوات بالالوهیة".
باشد بلکه احاطه به همه مکانها دارد.
بدیهی است کسی که در همه جا حکومت میکند و تدبیر همه چیز بدست او است و در همه جا حضور دارد،تمام اسرار و نهانیها را میداند،و لذا در جمله بعد میگوید:"چنین پروردگاری پنهان و آشکار شما را میداند و نیز از آنچه انجام میدهید با خبر است"( یَعْلَمُ سِرَّکُمْ وَ جَهْرَکُمْ وَ یَعْلَمُ مٰا تَکْسِبُونَ ).
ممکن است گفته شود"سر"و"جهر"در آیه اعمال انسانها و نیات آنها را نیز شامل میشود،بنا بر این نیازی به ذکر"ما تکسبون"(انجام میدهید)نیست.
ولی باید توجه داشت که کسب به معنی نتیجههای عمل و حالات روحی حاصل از اعمال خوب و بد است،یعنی او هم از اعمال و نیات شما با خبر است،و هم از اثراتی که این اعمال در روح شما میگذارد،و در هر حال ذکر این جمله برای تاکید در مورد اعمال انسانها است.
وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ (4) فَقَدْ کَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ فَسَوْفَ یَأْتِیهِمْ أَنْبٰاءُ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (5)
4-هیچ نشانه و آیهای از آیات پروردگارشان به آنها نمیرسد مگر اینکه از آن روی میگردانند!.
5-آنان حق را هنگامی که سراغشان آمد،انکار کردند ولی به زودی خبر آنچه را به باد مسخره گرفتند به آنان میرسد(و از نتائج کار خود آگاه میشوند).
گفتیم در سوره انعام روی سخن بیشتر با مشرکان است،و قرآن به انواع
وسائل برای بیداری و آگاهی آنها متوسل میشود،این آیه و آیات فراوانی که بعد از آن میآید در تعقیب همین موضوع است.
در این آیه به روح لجاجت و بیاعتنایی و تکبر مشرکان در برابر حق و نشانههای خدا اشاره کرده،میگوید:"آنها چنان لجوج و بی اعتنا هستند که هر نشانهای از نشانههای پروردگار را میبینند،فورا از آن روی برمیگردانند".( وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ ) (1)یعنی ابتداییترین شرط هدایت و راهیابی که تحقیق و جستجوگری است در آنها وجود ندارد،نه تنها شور و عشق یافتن حق در وجود آنان نیست که همانند تشنگانی که به دنبال آب میدوند در جستجوی حق باشند، بلکه اگر چشمه آبی زلال بر در خانه آنها بجوشد صورت از آن برگردانده و اصلا به آن نگاه نمیکنند، حتی اگر این آیات از طرف پروردگار آنها باشد(ربهم)و به منظور تربیت و و تکامل خود آنها نازل گردد! این روحیه منحصر به دوران جاهلیت و مشرکان عرب نبوده،الان هم بسیاری را میبینیم که در یک عمر شصتساله حتی،زحمت یک ساعت تحقیق و جستجو در باره خدا و مذهب به خود نمیدهند،سهل است اگر کتاب و نوشتهای در این زمینه به دست آنها بیفتد به آن نگاه نمیکنند،و اگر کسی با آنها در این باره سخن گوید،گوش فرا نمیدهند،اینها جاهلان لجوج و بیخبری هستند که ممکن است گاهی در کسوت دانشمند ظاهر شوند! سپس به نتیجه این عمل آنها اشاره کرده و،میگوید:"نتیجه این شد که آنها حق را به هنگامی که به سراغشان آمد تکذیب کردند"در حالی که اگر در آیات و نشانههای پروردگار دقت مینمودند،حق را بخوبی میدیدند و میشناختند
1) 1) باید توجه داشت که"آیه"نکره است و در سیاق نفی آمده بنا بر این عمومیت دارد یعنی آنها در برابر هیچ آیه و نشانهای تمکین نمیکنند و حاضر به مطالعهای نیستند.
و باور میکردند( فَقَدْ کَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ ).
"و نتیجه این تکذیب را بزودی دریافت خواهند داشت،و خبر آنچه را بباد مسخره گرفتند به آنها میرسد"( فَسَوْفَ یَأْتِیهِمْ أَنْبٰاءُ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ ) در دو آیه فوق در حقیقت اشاره به سه مرحله از کفر شده که مرحله به مرحله تشدید میگردد،نخست مرحله اعراض و روی گردانیدن،سپس مرحله تکذیب و بعدا مرحله استهزاء و مسخره کردن حقایق و آیات خدا.
این امر نشان میدهد که انسان در طریق کفر در یک مرحله متوقف نمیشود بلکه هر چه پیش میرود بر شدت انکار و عداوت و دشمنی با حق و بیگانگی از خدا میافزاید.
منظور از تهدید که در آخر آیه ذکر شده،این است که در آینده دور یا نزدیک عواقب شوم بیایمانی دامن آنها را در دنیا و آخرت خواهد گرفت،آیات بعد نیز شاهد این تفسیر است.
أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ مَکَّنّٰاهُمْ فِی اَلْأَرْضِ مٰا لَمْ نُمَکِّنْ لَکُمْ وَ أَرْسَلْنَا اَلسَّمٰاءَ عَلَیْهِمْ مِدْرٰاراً وَ جَعَلْنَا اَلْأَنْهٰارَ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمْ فَأَهْلَکْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ (6)
6-آیا مشاهده نکردند چقدر از اقوام پیشین را هلاک کردیم؟!اقوامی که(از شما نیرومندتر بودند و)قدرتهایی به آنها دادیم که به شما ندادیم،بارانهای پی در پی بر آنها فرستادیم و نهرها از زیر(آبادیهای)آنها جاری ساختیم(اما هنگامی که سرکشی و طغیان کردند)آنها را به خاطر گناهانشان نابود ساختیم و جمعیت دیگری بعد از آنان بوجود آوردیم.
سرنوشت طغیانگران
از این آیه به بعد،قرآن یک برنامه تربیتی مرحله به مرحله را،برای بیدار ساختن بت پرستان و مشرکان-به تناسب انگیزههای مختلف شرک و بت پرستی- عرضه میکند،نخست برای کوبیدن عامل غرور که یکی از عوامل مهم طغیان و سرکشی و انحراف است،دست به کار شده و با یادآوری وضع اقوام گذشته و سرانجام دردناک آنها،به این افراد،که پرده غرور بر چشمانشان افتاده است هشدار میدهد و میگوید:"آیا اینها مشاهده نکردند چه اقوامی را پیش از آنها هلاک کردیم، اقوامی که امکاناتی در روی زمین در اختیار آنها گذاشتیم که در اختیار شما نگذاشتیم" ( أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ مَکَّنّٰاهُمْ فِی الْأَرْضِ مٰا لَمْ نُمَکِّنْ لَکُمْ ).
از جمله اینکه"بارانهای پر برکت و پشت سر هم برای آنها فرستادیم" ( وَ أَرْسَلْنَا السَّمٰاءَ عَلَیْهِمْ مِدْرٰاراً ) (1).
"و دیگر اینکه نهرهای آب جاری را از زیر آبادیهای آنها و در دسترس آنها جاری ساختیم"( وَ جَعَلْنَا الْأَنْهٰارَ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمْ ).
اما به هنگامی که راه طغیان را پیش گرفتند،هیچیک از این امکانات نتوانست آنها را از کیفر الهی بر کنار دارد"و ما آنها را به خاطر گناهانشان نابود کردیم"( فَأَهْلَکْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ ).
1) 1) مدرار در اصل از ماده"در"به معنی شیر است و سپس به مایعاتی همانند باران که ریزش دارد گفته شده است و"مدرار"صیغه مبالغه است و جمله" أَرْسَلْنَا السَّمٰاءَ " در حقیقت برای بیان مبالغه بیشتر میباشد.
"و بعد از آنها اقوام دیگری روی کار آوردیم"( وَ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ ).
آیا نباید مطالعه حال گذشتگان برای آنها سرمشقی بشود؟!و از خواب غفلت بیدار،و از مستی غرور هشیار گردند،آیا خداوندی که درباره گذشتگان چنین عمل کرد توانایی ندارد همان برنامه را نیز درباره اینها اجرا کند؟! در اینجا به چند نکته باید توجه داشت:
1-"قرن"گرچه معمولا به معنی یک زمان طولانی(صد سال یا هفتاد سال یا سی سال)آمده است،ولی گاهی-همانطور که اهل لغت تصریح کردهاند-به قوم و جمعیتی که در یک زمان قرار دارند گفته میشود(اصولا قرن از ماده اقتران و به معنی نزدیکی است و چون اهل عصر واحد و زمانهای متقارب به هم نزدیکند به آنها،و هم به زمان آنها قرن گفته میشود).
2-در آیات قرآن مکرر به این موضوع اشاره شده که امکانات فراوان مادی باعث غرور و غفلت افراد کم ظرفیت میشود،زیرا با داشتن اینها خود را بینیاز از پروردگار میپندارند،غافل از اینکه اگر لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه کمک و امداد الهی به آنها نرسد،نابود و خاموش میگردند چنان که میخوانیم" إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَیَطْغیٰ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنیٰ ":انسان طغیان میکند هنگامی که خود را بینیاز پندارد" (1).
3-این هشدار مخصوص بت پرستان نیست،هم امروز قرآن نیز به دنیای ثروتمند ماشینی که بر اثر فراهم بودن امکانات زندگی از باده غرور سر مست شده، هشدار میدهد که وضع گذشتگان را فراموش نکنید که چگونه بر اثر عامل گناه،همه چیز را از دست دادند،شما هم با روشن شدن جرقه آتش یک جنگ جهانی دیگر ممکن است همه چیز را از دست بدهید و به دوران قبل از تمدن
1) 1) سوره علق آیه 6 و 7.
صنعتی خود باز گردید،توجه داشته باشید که عامل بدبختی آنها چیزی جز گناه و ظلم و ستم و بیدادگری و عدم ایمان نبوده همین عامل در جامعه شما نیز آشکار شده است.
براستی مطالعه تاریخ زندگی فراعنه مصر،و ملوک سبا،و سلاطین کلده و آشور،و قیصرهای روم با آن زندگانی افسانهای و ناز و نعمت بیحساب،و سپس مطالعه عواقب دردناکی که بر اثر کفر و بیدادگری طومار زندگانی آنها را در هم پیچید برای همه کس و برای همه ما درس عبرتی است بزرگ و آشکار.
وَ لَوْ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ کِتٰاباً فِی قِرْطٰاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَیْدِیهِمْ لَقٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ (7)
7-و اگر نامهای بر روی صفحهای بر آنها نازل کنیم و(علاوه بر دیدن)آن را با دستهای خود لمس کنند باز کافران میگویند این چیزی جز یک سحر آشکار نیست!
آخرین درجه لجاجت
دیگر از عوامل انحراف آنها تکبر و لجاجت است که در این آیه اشاره به آن شده،زیرا افراد متکبر معمولا مردم لجوجی هستند،چون تکبر به آنها اجازه تسلیم در برابر حق را نمیدهد و همین سبب میشود که به اصطلاح روی دنده لج بیفتند و هر دلیل روشن و برهان واضحی را به نحوی انکار کنند هر چند تا سر حد انکار بدیهیات پیش رود!،همانطور که بارها با چشم خود این موضوع را در میان افراد متکبر و خود خواه دیدهایم.
قرآن در اینجا اشاره به تقاضای جمعی از بت پرستان(که میگویند این اشخاص نضر بن حارث و عبد اللّٰه بن ابی امیه و نوفل بن خویلد بودند که به پیامبر ص گفتند ما تنها در صورتی ایمان میآوریم که نامهای از طرف خداوند با چهار فرشته بر ما نازل کنی!!)کرده و میگوید:"اگر همانطور که آنها تقاضا کردند،نوشتهای بر صفحهای از کاغذ و مانند آن بر تو نازل کنیم،و علاوه بر مشاهده کردن،با دست خود نیز آن را لمس کنند باز میگویند:این یک سحر آشکار است!"( وَ لَوْ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ کِتٰاباً فِی قِرْطٰاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَیْدِیهِمْ لَقٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ ).
یعنی دائره لجاجت آنها تا حدی توسعه یافته که روشنترین محسوسات را یعنی آنچه با"مشاهده"و"لمس"درک میشود،انکار میکنند و به بهانه سحر از تسلیم شدن در برابر آن سر باز میزنند،در حالی که در زندگی روزانه خود برای اثبات واقعیتها به یک دهم از این نشانهها نیز قناعت میکنند و آن را قطعی و مسلم میدانند!و این نیست مگر به خاطر خود خواهی و تکبر و لجاجت سختی که بر روح آنها سایه افکنده.
ضمنا باید توجه داشت که"قرطاس"به معنی هر چیزی است که روی آن مینویسند اعم از کاغذ و پوست و الواح،و اگر امروز قرطاس را فقط به کاغذ میگویند برای این است که کاغذ متداولترین چیزی است که روی آن نوشته میشود.
وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ مَلَکٌ وَ لَوْ أَنْزَلْنٰا مَلَکاً لَقُضِیَ اَلْأَمْرُ ثُمَّ لاٰ یُنْظَرُونَ (8) وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنٰاهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنٰا عَلَیْهِمْ مٰا یَلْبِسُونَ (9) وَ لَقَدِ اُسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَحٰاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (10)
8-گفتند چرا فرشتهای بر او نازل نشده(تا او را در دعوت مردم به سوی خدا همراهی کند) ولی اگر فرشتهای بفرستیم(و موضوع جنبه حسی و شهود پیدا کند)کار تمام میشود(و اگر مخالفت کنند)دیگر به آنها مهلت داده نخواهد شد(و همگی هلاک میگردند).
9-و اگر او را فرشته قرار میدادیم حتما وی را به صورت انسانی در میآوردیم باز(به پندار آنان)کار را بر آنها مشتبه میساختیم همانطور که آنها کار را بر دیگران مشتبه میسازند! 10-(با این حال نگران نباش)جمعی از پیامبران پیش از تو را به باد استهزا گرفتند اما سرانجام آنچه را مسخره میکردند دامانشان را گرفت(و عذاب الهی بر آنها نازل شد).
بهانهجوییها
یکی دیگر از عوامل کفر و انکار بهانهجویی است،گرچه بهانهجویی معلول عوامل دیگر از جمله تکبر و خود خواهی میباشد ولی تدریجا به عنوان
یک روحیه منفی در میآید و خود یک عامل برای عدم تسلیم در برابر حق میگردد.
از جمله بهانهجوییهایی که مشرکان در برابر پیامبر ص داشتند و در چندین آیه از قرآن به آن اشاره شده و در آیه مورد بحث نیز آمده است این است که آنها میگفتند چرا پیامبر ص به تنهایی به این ماموریت بزرگ دست زده است؟"چرا موجودی از غیر جنس بشر و از جنس فرشتگان او را در این ماموریت همراهی نمیکند"؟مگر میتواند انسانی که از جنس ما است به تنهایی بار رسالت را بر دوش کشد؟( وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ مَلَکٌ ).
در حالی که با وجود دلائل روشن و آیات بینات بر نبوت او جایی برای این بهانهجوییها نیست،به علاوه فرشته نه قدرتی بالاتر از انسان دارد و نه آمادگی و استعدادی برای رسالت،بیش از او،بلکه به مراتب انسان از او آمادهتر است.
قرآن با دو جمله که هر کدام استدلالی را در بر دارد به آنها پاسخ میگوید:
نخست اینکه"اگر فرشتهای نازل شود،و سپس آنها ایمان نیاورند،به حیات همه آنان خاتمه داده خواهد شد"( وَ لَوْ أَنْزَلْنٰا مَلَکاً لَقُضِیَ الْأَمْرُ ثُمَّ لاٰ یُنْظَرُونَ ).
اما چرا با آمدن فرشته و همراهی او با پیامبر ص منکران گرفتار مرگ و هلاکت میشوند؟دلیل آن همان چیزی است که در چند آیه قبل به آن اشاره شد که اگر نبوت جنبه شهود و حسی پیدا کند،یعنی با آمدن فرشته،غیب تبدیل به شهود گردد و همه چیز را با چشم ببینند آخرین مرحله اتمام حجت شده است، چون دلیلی بالاتر از این تصور نمیشود،با این حال اگر کسی مخالفت کند کیفر و مجازات او قطعی خواهد بود،ولی خداوند به خاطر لطف و مرحمت بر بندگان برای اینکه فرصتی برای تجدید نظر داشته باشند این کار را نمیکند مگر در موارد خاصی که میداند طرف،آمادگی کامل و استعداد پذیرش دارد،یا در مواردی که طرف مستحق نابودی است،یعنی اعمالی انجام داده است که استحقاق مجازات
الهی را دارد،در این موقع به تقاضای او ترتیب اثر داده میشود و به هنگامی که قبول نکرد فرمان نابودی او صادر میگردد.
پاسخ دوم اینکه پیامبر ص به مقتضای مقام رهبری و عهدهدار بودن امر تربیت مردم و سرمشق عملی به آنها دادن لازم است از جنس خود مردم و همرنگ و هم صفات آنها و تمام غرائز و صفات انسان در او وجود داشته باشد،زیرا فرشته علاوه بر اینکه برای بشر قابل رؤیت نیست.نمیتواند سرمشق عملی برای او گردد، چون نه از نیازها و دردهای او آگاه است و نه به وضع غرائز و خواستههای او آشنا است،و به همین دلیل رهبری او نسبت به موجودی که از هر جهت با وی فرق دارد کاملا نارسا خواهد بود.
لذا قرآن در جواب دوم میگوید"اگر ما او را فرشته قرار میدادیم و به پیشنهاد آنها عمل میکردیم،باز لازم بود تمام صفات انسان را در او ایجاد کنیم، و او را به صورت و سیرت مردی قرار دهیم"( وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنٰاهُ رَجُلاً ) (1).
از آنچه گفتیم روشن میشود،که منظور از جمله"لجعلناه رجلا"این نیست که فقط شکل انسان به او میدهیم که بعضی از مفسران پنداشتهاند،بلکه منظور این است که او را از نظر ظاهر و باطن به صفات انسان قرار میدهیم.
سپس نتیجه میگیرد که با این حال همان ایرادات سابق را بر ما تکرار میکردند که چرا به انسانی ماموریت رهبری دادهای و چهره حقیقت را بر ما پوشانیدهای ( وَ لَلَبَسْنٰا عَلَیْهِمْ مٰا یَلْبِسُونَ ).
لبس(بر وزن درس)به معنی پردهپوشی و اشتباه کاری است،و لبس(بر وزن قفل)به معنی پوشیدن لباس است(ماضی اول لبس بر وزن ضرب و ماضی دوم لبس
1) 1) ضمیر جعلناه میتواند به پیامبر ص برگردد و هم ممکن است به کسی که همراه پیامبر برای تحکیم نبوت او مبعوث میشود باز گردد،در صورت دوم عمل به پیشنهاد آنها شده و در صورت اول چیزی حتی بالاتر از پیشنهاد آنها.
بر وزن حسب میباشد)و روشن است که در آیه معنی اول اراده شده است،یعنی اگر فرشتهای میفرستادیم باید به صورت و سیرت انسانی باشد و در این موقع به عقیده آنها ما مردم را به اشتباه و خطا انداخته بودیم و همان نسبتهای سابق را بر ما تکرار میکردند،همانطور که خود آنها افراد نادان و بیخبر را به اشتباه و خطا میافکنند و چهره حقیقت را بر آنها میپوشانند-بنا بر این نسبت"لبس"و پرده پوشی به خدا از زاویه دید آنها است. در پایان خداوند به پیامبرش دلداری میدهد و میگوید از مخالفت و لجاجت و سرسختی آنها نگران نباش،زیرا"جمعی از پیامبران پیش از تو را نیز بباد استهزاء و مسخره گرفتند اما سرانجام آنچه را،مسخره میکردند،دامانشان را گرفت و عذاب الهی بر آنها نازل شد"( وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَحٰاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ ).
در حقیقت این آیه هم مایه تسلی خاطری است برای پیامبر ص که در راه خود کمترین تزلزلی در ارادهاش واقع نشود و هم تهدیدی است برای مخالفان لجوج که به عواقب شوم و دردناک کار خود بیندیشند (1).
قُلْ سِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ ثُمَّ اُنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُکَذِّبِینَ (11)
11-بگو روی زمین گردش کنید،سپس بنگرید سرانجام آنها که آیات الهی را تکذیب میکردند چه شد؟!
1) 1) باید توجه داشت کلمه"حاق"به معنی نازل گردید و وارد شد،میباشد،و منظور از ما کانوا به یستهزءون اخبار پیامبران به مجازات الهی است که دشمنان لجوج آن را به باد مسخره میگرفتند،مانند تهدیدهای پی در پی نوح به طوفان که وسیلهای برای سخریه قوم بتپرست شده بود،بنا بر این آیه هیچگونه نیاز به تقدیر کلمه"جزاء" آن چنان که بعضی گفتهاند ندارد،بلکه معنی آن چنین است:"مجازاتهایی را که مسخره میکردند بر آنها نازل شد".
قرآن در اینجا برای بیدار ساختن این افراد لجوج و خود خواه از راه دیگری وارد شده و به پیامبر دستور میدهد که به آنها سفارش کند،در زمین به سیر و سیاحت بپردازند و عواقب کسانی که حقایق را تکذیب کردند با چشم خود ببینند،شاید بیدار شوند( قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ ).
شک نیست که مشاهده آثار گذشتگان و اقوامی که بر اثر پشت پا زدن به حقایق راه فنا و نابودی را پیمودند،تاثیرش بسیار بیشتر از مطالعه تاریخ آنها در کتابها است،زیرا این آثار حقیقت را محسوس و قابل لمس میسازد.
شاید به خاطر همین است که جمله انظروا(نگاه کنید)را به کار برده نه"تفکروا"(بیندیشید).
ضمنا ذکر کلمه"ثم"که معمولا در مورد عطف با فاصله زمانی به کار میرود،ممکن است به خاطر توجه دادن به این حقیقت باشد که در این سیر و قضاوت خود عجله نکنند،بلکه هنگامی که آثار گذشتگان را مشاهده کردند، با حوصله و دقت بیندیشند سپس نتیجهگیری کرده،عاقبت کار آنها را با چشم ببینند در مورد سیر و سیاحت در زمین و تاثیر فوق العاده آن در بیدار ساختن افکار مشروحا در ذیل آیه 137 سوره آل عمران(جلد سوم صفحه 102)بحث کردیم.
قُلْ لِمَنْ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ قُلْ لِلّٰهِ کَتَبَ عَلیٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ لَیَجْمَعَنَّکُمْ إِلیٰ یَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (12) وَ لَهُ مٰا سَکَنَ فِی اَللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (13)
12-بگو از آن کیست آنچه در آسمانها و زمین است بگو برای خدا است،رحمت(و بخشش)را بر خود حتم کرده(و به همین دلیل)همه شما را بطور قطع در روز قیامت که در آن شک و تردیدی نیست مجتمع خواهد کرد،تنها کسانی که سرمایههای وجود خویش را از دست دادند و گرفتار خسران شدند ایمان نمیآورند.
13-و برای او است آنچه در شب و روز قرار دارد و او شنوا و دانا است.
در این آیه بحث با مشرکان هم چنان دنبال شده است.در آیات گذشته روی مسئله توحید و یگانه پرستی تکیه شده بود،اما در این آیه روی مسئله معاد تکیه شده و با اشاره به اصل توحید،مسئله رستاخیز و معاد از طریق جالبی تعقیب میگردد، شکل آیه به صورت سؤال و جواب است گوینده سؤال و جواب هر دو یکی است که این خود یک شیوه زیبا در ادبیات است.
استدلال معاد در اینجا از دو مقدمه تشکیل شده است:
1-نخست میگوید:"بگو آنچه در آسمانها و زمین است برای کیست؟" ( قُلْ لِمَنْ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ )و بلافاصله به دنبال آن میگوید:خودت از زبان فطرت و جان آنها پاسخ بده:"برای خدا"( قُلْ لِلّٰهِ ).
طبق این مقدمه همه جهان هستی ملک خدا است و تدبیر آن به دست او است.
2-"پروردگار عالم سرچشمه تمام رحمتها است،او است که رحمت را بر عهده خویش قرار داده،و مواهب بیشمار،به همه ارزانی میدارد"( کَتَبَ عَلیٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ ).
آیا ممکن است که چنین خداوندی اجازه دهد رشته حیات انسانها با مرگ به کلی پاره شود و تکامل و حیات ادامه نیابد؟آیا این با اصل"فیاض بودن"و "رحمت واسعه"او میسازد؟آیا او در مورد بندگان خود که مالک و مدبر آنها است ممکن است چنان بیمهری کند که بعد از مدتی راه فنا بپویند و تبدیل به هیچ و پوچ شوند؟.
مسلما،نه،بلکه رحمت واسعه او ایجاب میکند که موجودات مخصوصا انسان را در مسیر تکامل پیش ببرد همانطور که در پرتو رحمت خویش بذر کوچک و بیارزشی را تبدیل به درخت تناور و برومند،یا شاخه گل زیبایی میکند، همانطور که در پرتو فیض خود نطفه بی ارزش را به انسان کاملی مبدل میسازد، همین رحمت ایجاب میکند انسان را که استعداد بقاء و زندگی جاودانی دارد پس از مرگ در لباس حیاتی نوین و در عالمی وسیعتر در آورد و در این سیر ابدی تکامل دست رحمتش پشت سر او باشد.
لذا به دنبال این دو مقدمه میگوید:"به طور مسلم همه شما را در روز رستاخیز،روزی که هیچگونه شک و تردیدی در آن نیست جمع خواهد کرد" ( لَیَجْمَعَنَّکُمْ إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ ).
قابل توجه اینکه آیه با سؤال و به اصطلاح استفهام تقریری که به منظور اقرار گرفتن از طرف میباشد شروع شده است،و چون این مطلب هم از نظر فطرت مسلم بوده و هم خود مشرکان به آن اعتراف داشتهاند که مالکیت عالم هستی متعلق به بتها نیست،بلکه مربوط به خدا است،بلافاصله خود او پاسخ سؤال را میگوید.
و این یک روش زیبا در طرح مسائل مختلف محسوب میشود.
موضوع دیگر اینکه برای معاد در جاهای دیگر از طرق مختلف از طریق قانون عدالت،قانون تکامل،حکمت پروردگار،استدلال شده است اما استدلال به رحمت، استدلال تازهای است که در آیه بالا مورد بحث قرار گرفته.
در پایان آیه به سرنوشت و عاقبت کار مشرکان لجوج اشاره کرده میگوید:
"آنها که در بازار تجارت زندگی،سرمایه وجود خود را از دست دادهاند به این حقائق ایمان نمیآورند"( اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ ).
چه تعبیر عجیبی!گاهی انسان مال یا مقام،یا یکی دیگر از سرمایههای خود را از دست میدهد در این موارد اگر چه زیان کرده است ولی چیزهایی را از دست داده است که جزء وجود او نبوده یعنی بیرون از وجود او است،اما بزرگترین زیان که میتوان نام آن را زیان حقیقی گذاشت زمانی خواهد بود که انسان اصل هستی خود را از کف دهد و وجود خویش را ببازد.
دشمنان حق و افراد لجوج سرمایه عمر و سرمایه فکر و عقل و فطرت و تمام مواهب روحی و جسمی خویش را که میبایست در مسیر حق به کار گیرند و به تکامل شایسته خود برسند بکلی از دست میدهند،نه سرمایهای میماند و نه سرمایهدار!.
این تعبیر در آیات متعددی از قرآن مجید آمده است و تعبیرات تکان دهندهای است که سرانجام دردناک منکران حق و گنهکاران آلوده را روشن میسازد.
ممکن است گفته شود زندگانی ابدی تنها برای مؤمنان مصداق"رحمت" است ولی برای غیر آنها جز"زحمت و بدبختی"چیز دیگری نخواهد بود.
شک نیست که کار خدا فراهم آوردن زمینههای رحمت است او انسان را آفرید،و به او عقل داد،و پیامبران برای رهبری و راهنمایی او فرستاده و انواع مواهب را در اختیار وی گذارد،و راهی به سوی زندگی جاویدان به روی همگان گشود،اینها بدون استثناء رحمت است.
حال اگر در طریق به ثمر رساندن این رحمتها خود انسان راه خویش را کج کند و تمام زمینههای رحمت را برای خود تبدیل به شکنجه و زحمت نماید.
این موضوع هیچگونه لطمهای به رحمت بودن آنها نخواهد زد و تمام سرزنشها متوجه انسانی است که زمینههای رحمت را تبدیل به عذاب کرده است. آیه بعد در حقیقت تکمیلی است برای آیه گذشته زیرا در آیه قبل اشاره به مالکیت خداوند نسبت به همه موجودات از طریق قرار گرفتن آنها در افق "مکان"بود،لذا فرمود خداوند مالک آنچه در آسمانها و زمین است میباشد.
این آیه اشاره به مالکیت او از طریق قرار گرفتن در افق و پهنه"زمان" است لذا میگوید:"و از آن او است آنچه در شب و روز قرار گرفته است" ( وَ لَهُ مٰا سَکَنَ فِی اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ ).
در حقیقت جهان ماده از این موضوع یعنی"زمان"و"مکان"خالی نیست و تمام موجوداتی که در ظرف زمان و مکان واقع میشوند یعنی تمامی جهان ماده از آن او هستند،و نباید تصور شود که شب و روز مخصوص منظومه شمسی است بلکه تمام موجودات زمین و آسمان دارای شب و روز و بعضی دائما در روز بدون شب،و بعضی در شب بدون روز به سر میبرند،مثلا در خورشید دائما روز است زیرا در آنجا روشنایی است و تاریکی وجود ندارد،در حالی که بعضی از کواکب خاموش و بینور آسمان که در مجاورت ستارگان قرار ندارند در تاریکی شب
جاودانی به سر میبرند.و آیه فوق همه اینها را شامل میشود.
ضمنا باید توجه داشت که منظور از"سکن"سکونت به معنی توقف و قرار گرفتن در چیزی است،خواه اینکه آن موجود در حال حرکت باشد یا سکون مثلا میگوئیم:ما در فلان شهر ساکن هستیم یعنی در آنجا استقرار یافته و توقف داریم اعم از اینکه در خیابانهای شهر در حال حرکت باشیم یا در حال سکون.
این احتمال نیز در آیه وجود دارد که"سکون"در اینجا فقط مقابل حرکت باشد و از آنجا که این دو از امور نسبی هستند ذکر یکی ما را از دیگری بینیاز میکند،بنا بر این معنی آیه چنین میشود:آنچه در روز و شب و افق زمان در حال سکون و حرکت است همه از آن خدا است.
و در این صورت آیه میتواند اشاره به یکی از استدلالات توحید باشد زیرا "حرکت"و"سکون"دو حالت عارضی هستند که به طور مسلم،حادثند و نمیتوانند قدیم و ازلی باشند چون حرکت عبارت است از بودن چیزی در دو زمان مختلف در دو مکان،و سکون بودن چیزی است در دو زمان در یک مکان معین،و بنا بر این در ذات حرکت و سکون توجه به حالت سابقه نهفته شده است،و میدانیم چیزی که قبل از آن حالت دیگری باشد ازلی نمیتواند بوده باشد.
از این سخن چنین نتیجه میگیریم که:"اجسام از حرکت و سکون خالی نیستند".
و"آنچه از حرکت و سکون خالی نیست نمیتواند ازلی باشد".
بنا بر این تمامی اجسام حادثند و چون حادثند نیازمند به آفریدگارند (دقت کنید).
ولی خداوند چون جسم نیست نه حرکت دارد و نه سکون و نه زمان دارد و نه مکان،و به همین جهت ازلی و ابدی است.و در پایان آیه پس از ذکر توحید اشاره به دو صفت بارز خداوند کرده میگوید:و اوست شنونده دانا
( وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ).
اشاره به اینکه وسعت جهان هستی و موجوداتی که در افق زمان و مکان قرار گرفتهاند هیچگاه مانع از آن نیست که خدا از اسرار آنها آگاه باشد،بلکه سخنان آنها را میشنود و حتی حرکت مورچه ضعیفی را در دل شب تاریک بر سنگ سیاه و ظلمانی در اعماق یک دره خاموش و دور افتاده را درک میکند و از احتیاجات او و سایرین با خبر و آگاه است و از اعمال و کارهای همگی مطلع.
قُلْ أَ غَیْرَ اَللّٰهِ أَتَّخِذُ وَلِیًّا فٰاطِرِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ یُطْعِمُ وَ لاٰ یُطْعَمُ قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَ لاٰ تَکُونَنَّ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (14) قُلْ إِنِّی أَخٰافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (15) مَنْ یُصْرَفْ عَنْهُ یَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ وَ ذٰلِکَ اَلْفَوْزُ اَلْمُبِینُ (16)
14-بگو آیا غیر خدا را ولی خود انتخاب کنم در حالی که او آفریننده آسمانها و زمین است و او است که روزی میدهد و از کسی روزی نمیگیرد،بگو من مامورم که نخستین مسلمان باشم و(خداوند به من دستور داده که)از مشرکان نباش.
15-بگو من(نیز)اگر نافرمانی پروردگارم کنم از عذاب آن روز بزرگ(رستاخیز) میترسم.
16-آن کس که مجازات الهی در آن روز به او نرسد خداوند او را مشمول رحمت خویش ساخته و این پیروزی آشکاری است.
پناهگاهی غیر از خدا نیست
بعضی برای آیات فوق شان نزولی نقل کردهاند که:"جمعی از اهل مکه خدمت پیامبر ص آمدند و گفتند:ای محمد!تو آئین قوم خود را ترک گفتی و میدانیم که این کار عاملی جز فقر ندارد!،ما حاضریم اموال خود را با تو تقسیم کنیم و تو را کاملا ثروتمند نمائیم تا دست از خدایان ما برداری و به آئین اصلی ما بازگردی آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت (1).
البته همانطور که قبلا گفته شد آیات این سوره طبق روایات وارده،یک جا در مکه نازل شده بنا بر این نمیتواند هر یک شان نزول خاصی داشته باشد،ولی در زمانهای قبل از نزول این سوره گفتگوها و بحثهایی میان پیامبر و مشرکان وجود داشته است و قسمتی از آیات این سوره ناظر به آن گفتگوها است،بنا بر این هیچ مانعی ندارد که چنین سخنی میان پیامبر و مشرکان رد و بدل شده باشد و خداوند در این آیات به آن سخنان اشاره کرده،و پاسخ میگوید.
***به هر حال در این آیات نیز هدف،اثبات توحید و مبارزه با شرک و بتپرستی است،مشرکان با اینکه آفرینش جهان را مخصوص ذات خداوند میدانستند بتها را به عنوان تکیه گاه و پناهگاه برای خود انتخاب کرده بودند و گاه برای هر یک از نیازمندیهای خود به یکی از بتها تکیه میکردند به خدایان متعدد:خدای باران، خدای نور،خدای ظلمت،خدای جنگ و صلح،و خدای رزق و روزی قائل بودند و این همان عقیده ارباب انواع میباشد که در یونان قدیم نیز وجود داشت.
1) 1) تفسیر ابو الفتوح رازی و تفسیر مجمع البیان ذیل آیه.
قرآن برای از بین بردن این پندار غلط به پیامبر چنین دستور میدهد:
"به آنها بگو آیا غیر خدا را ولی و سرپرست و پناهگاه خود انتخاب کنم؟در حالی که او آفریننده آسمانها و زمین،و روزی دهنده همه موجودات است بدون اینکه خود نیازی به روزی داشته باشد"( قُلْ أَ غَیْرَ اللّٰهِ أَتَّخِذُ وَلِیًّا فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ یُطْعِمُ وَ لاٰ یُطْعَمُ ).
بنا بر این هنگامی که آفریننده همه چیز او است،و بدون اتکاء به قدرت دیگری سراسر جهان هستی را به وجود آورده،و روزی همگان به دست او است، چه دلیل دارد که انسان غیر او را ولی و سرپرست و تکیهگاه قرار دهد،اصولا بقیه همه مخلوقند و در تمام لحظات وجود خود به او نیازمندند،چگونه میتوانند نیاز دیگری را برطرف سازند؟ جالب اینکه در آیه بالا هنگامی که سخن از آفرینش آسمان و زمین به میان آورده خدا را به عنوان"فاطر"معرفی میکند"فاطر"از ماده"فطور"و به معنی شکافتن است.از ابن عباس نقل شده که میگوید:معنی"فاطر السموات و الارض"را آن گاه فهمیدم که دو عرب بر سر چاه آبی با هم نزاع داشتند یکی از آنها برای اثبات مالکیت خود میگفت:"انا فطرتها":"من این چاه را شکافته و احداث کردهام"! ولی ما امروز معنی فاطر را بهتر از ابن عباس میتوانیم به کمک علوم روز دریابیم زیرا این تعبیر جالبی است که با دقیقترین نظریات علمی روز با پیدایش جهان هماهنگ است چه اینکه:طبق تحقیقات دانشمندان،عالم بزرگ(مجموعه جهان)و عالم کوچکتر(منظومه شمسی)همه در آغاز،توده واحدی بودند که بر اثر انفجارهای پی در پی از هم شکافته شدند و کهکشانها و منظومهها و کرات به وجود آمدند،در آیه(30 سوره انبیاء)این مطلب با صراحت بیشتری بیان شده آنجا که میگوید:" أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ کٰانَتٰا رَتْقاً
فَفَتَقْنٰاهُمٰا ":"آیا کافران نمیدانند آسمان و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از هم جدا کردیم".
نکته دیگری که نباید از آن غفلت کرد این است که:در میان صفات خدا در اینجا تنها روی اطعام بندگان و روزی دادن آنها تکیه شده است این تعبیر شاید به خاطر آن است که بیشتر وابستگیها در زندگی مادی بشر بر اثر همین نیاز مادی است،همین به اصطلاح"خوردن یک لقمه نان"است که افراد را به خضوع در برابر اربابان زر و زور وامیدارد،و گاهی تا سر حد پرستش در مقابل آنها کرنش میکنند،قرآن در عبارت بالا میگوید:روزی شما به دست اوست نه به دست این گونه افراد و نه به دست"بتها"،صاحبان زر و زور خود نیازمندند و احتیاج به اطعام دارند تنها خدا است که اطعام میکند و نیاز به اطعام ندارد.
در آیات دیگر قرآن نیز میبینیم روی مسئله مالکیت خداوند و رازقیت او و فرستادن باران و پرورش گیاهان تکیه شده است تا فکر وابستگی به مخلوقات را از مغز افراد بشر به کلی خارج کند.
سپس برای پاسخ گفتن به پیشنهاد کسانی که از او دعوت میکردند به آئین شرک،بپیوندد میگوید:علاوه بر اینکه عقل به من فرمان میدهد که تنها تکیه بر کسی کنم که آفریننده آسمان و زمین میباشد وحی الهی نیز به من دستور داده است که نخستین مسلمان باشم و به هیچوجه در صف مشرکان قرار نگیرم( قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَ لاٰ تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ) (1)شک نیست که قبل از پیامبر اسلام نیز پیامبران دیگر و امت صالح آنها مسلمان
1) 1) -جمله" إِنِّی أُمِرْتُ... "از قبیل خطاب غیر مستقیم است و جمله" وَ لاٰ تَکُونَنَّ ..."خطاب مستقیم شاید این تفاوت به خاطر آن باشد که:بیزاری و دوری از شرک از نخستین مسلمان بودن به درجات مهمتر است لذا مسئله دوری از شرک به صورت خطاب مستقیم و با"نون تاکید ثقیله"بیان شده است.
بودند و در برابر اراده خدا تسلیم،بنا بر این هنگامی که میفرماید:من دستور دارم نخستین مسلمان باشم یعنی نخستین مسلمان این امت.
و این در حقیقت اشاره به یک مطلب مهم تربیتی نیز میباشد که هر رهبری باید در انجام دستورات مکتب خود از همه افراد پیشقدمتر باشد،او باید اولین مؤمن به آئین خویش و نخستین عمل کننده،و کوشاترین فرد،و فداکارترین شخص در برابر مکتب خود باشد. و در آیه بعد برای تاکید بیشتر روی این دستور الهی که از طریق وحی بر پیامبر نازل شده است میگوید:
من نیز به نوبه خود احساس مسئولیت میکنم و از قوانین الهی به هیچوجه مستثنی نیستم،"من نیز اگر از دستور پروردگار منحرف شوم و راه سازشکاری با مشرکان را بپیمایم و عصیان و نافرمانی او کنم از مجازات آن روز بزرگ-روز رستاخیز-ترسان و خائفم"( قُلْ إِنِّی أَخٰافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ ) (1)از این آیه نیز به خوبی استفاده میشود که احساس مسئولیت پیامبران بیش از احساس مسئولیت دیگران است. و در آخرین آیه برای اینکه ثابت شود پیامبر ص نیز بدون تکیه بر لطف و رحمت خدا کاری نمیتواند بکند و هر چه هست به دست او است و حتی شخص پیغمبر ص چشم امیدش را به رحمت بیپایان پروردگار دوخته و نجات و پیروزی خود را از او میطلبد میگوید:"هر کس در آن روز بزرگ از مجازات پروردگار رهایی یابد مشمول رحمت خدا شده است و این یک موفقیت و پیروزی آشکار است"(من
1) 1) جالب اینکه ترتیب جملهبندی این چنین اقتضا میکند که جمله"اخاف"بعد از جمله" إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی "ذکر شود زیرا به منزله جزای شرط محسوب میشود اما ترس و احساس مسئولیت پیامبر در برابر فرمان پروردگار سبب شده که به خاطر تاکید،جمله "اخاف"(میترسم)مقدم داشته شود!.
یُصْرَفْ عَنْهُ یَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ وَ ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْمُبِینُ
).
این آیات آخرین درجه توحید را بیان میکند و حتی به کسانی که برای پیامبران در برابر خدا دستگاه مستقلی قائل بودند همانند مسیحیان که مسیح را ناجی و نجات دهنده میدانستند،صریحا پاسخ میدهد که حتی پیامبران نیاز به رحمت او دارند!
وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اَللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ کٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ وَ إِنْ یَمْسَسْکَ بِخَیْرٍ فَهُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (17) وَ هُوَ اَلْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ وَ هُوَ اَلْحَکِیمُ اَلْخَبِیرُ (18)
17-اگر خداوند زیانی به تو برساند هیچکس جز او نمیتواند آن را برطرف سازد و اگر خیری به تو رساند او بر همه چیز توانا است(و هر نیکی از قدرت او ساخته است) 18-او است که بر تمام بندگان خود قاهر و مسلط است و او است حکیم و آگاه.
قدرت قاهره پروردگار
گفتیم هدف این سوره در درجه اول ریشه کن ساختن عوامل شرک و بت پرستی است،در دو آیه فوق نیز همین حقیقت تعقیب شده است.
نخست میگوید:"چرا شما به غیر خدا توجه میکنید.و برای حل مشکلات و دفع زیان و ضرر و جلب منفعت به معبودهای ساختگی پناه میبرید با اینکه"اگر کمترین زیانی به تو برسد برطرف کننده آن،کسی جز خدا نخواهد بود،و اگر
خیر و برکت و پیروزی و سعادتی نصیب تو شود از پرتو قدرت او است زیرا او است که بر همه چیز توانا است"( وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ کٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ وَ إِنْ یَمْسَسْکَ بِخَیْرٍ فَهُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ) (1)در حقیقت توجه به غیر خدا به خاطر این است که یا آنها را سرچشمه خیرات و یا برطرف کننده مصائب و مشکلات میدانند،همانطور که خضوع تا سر حد پرستش در برابر صاحبان قدرت و زر و زور نیز یکی از این دو انگیزه را دارد،آیه فوق میگوید اراده خداوند بر همه چیز حکومت میکند،اگر نعمتی را از کسی سلب کند و یا نعمتی را به کسی ارزانی دارد هیچ منبع قدرتی در جهان نیست که بتواند آن را دگرگون سازد،پس چرا در برابر غیر خدا سر تعظیم فرود میآورند؟ تعبیر به"یمسسک"در مورد"خیر"و"شر"که از ماده"مس"گرفته شده اشاره به این است که حتی کوچکترین خیر و شری بدون اراده و قدرت او ممکن نیست.
این موضوع نیز لازم به تذکر است که:آیه فوق با صراحت کامل عقیده "ثنویین"(دوگانه پرستان)را که قائل به دو مبدأ خیر و شر بودند رد میکند و هر دو را از ناحیه خدا میداند،ولی در جای خود گفتهایم که"شر مطلق"در جهان وجود ندارد و بنا بر این هنگامی که شر به خدا نسبت داده میشود منظور اموری است که به ظاهر سلب نعمت است ولی در واقع و در مورد خود خیر است،یا برای بیدار باش و یا تعلیم و تربیت و برطرف ساختن غرور و طغیان و خود خواهی و یا به خاطر مصالح دیگر است. در آیه بعد برای تکمیل این بحث میگوید:"او است که بر تمام بندگان قاهر و مسلط است"( وَ هُوَ الْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ ).
1) 1) "ضر"عبارت است از کمبودهایی که به انسان دست میدهد اعم از اینکه جنبه بدنی داشته باشد مثل نقصان عضو و انواع بیماریها و یا جنبه روحی داشته باشد مثل جهل و سفاهت و جنون و یا جنبههای دیگر مانند از بین رفتن مال و مقام و فرزندان.
"قهر"و"غلبه"گرچه یک معنی را میرسانند ولی از نظر ریشه لغوی با هم تفاوت دارند،قهر و قاهریت به آن نوع غلبه و پیروزی گفته میشود که طرف هیچ گونه مقاومتی نتواند از خود نشان دهد.ولی در کلمه"غلبه"این مفهوم وجود ندارد و ممکن است بعد از مقاومتهایی برطرف،پیروز گردد،به تعبیر دیگر شخص قاهر به کسی میگویند که برطرف مقابل آن چنان تسلط و برتری داشته باشد که مجال مقاومت به او ندهد،درست مانند ظرف آبی که بر شعله کوچک آتشی ریخته شود که در دم آن را خاموش کند.
بعضی از مفسران معتقدند که قاهریت معمولا در جایی به کار برده میشود که طرف مقابل موجود عاقلی باشد ولی غلبه اعم است و پیروزیهای بر موجودات غیر عاقل را نیز شامل میشود. (1)
بنا بر این اگر در آیه قبل اشاره به عمومیت قدرت خدا در برابر معبودهای ساختگی و صاحبان قدرت شده،نه به این معنی است که او ناچار است مدتی با قدرتهای دیگر گلاویز شود تا آنها را به زانو در آورد،بلکه قدرت او قدرت قاهره است و تعبیر"فوق عباده"نیز برای تکمیل همین معنی است.
با این حال چگونه ممکن است یک انسان آگاه او را رها کند و به دنبال موجودات و اشخاصی بود که از خودشان هیچ قدرتی ندارند و حتی قدرت ناچیزشان نیز از ناحیه خدا است.
اما برای اینکه این توهم پیش نیاید که خداوند مانند بعضی از صاحبان قدرت ممکن است کمترین سوء استفادهای از قدرت نامحدود خود کند در پایان آیه میفرماید:"و با این حال او حکیم است و همه کارش روی حساب،و خبیر و آگاه است و کمترین اشتباه و خطا در اعمال قدرت ندارد"( وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ ) در حالات"فرعون"میخوانیم که:به هنگام تهدید بنی اسرائیل به کشتن
1) 1) المیزان جلد 7 صفحه 34.
فرزندان میگوید:" وَ إِنّٰا فَوْقَهُمْ قٰاهِرُونَ " (1)ما بر سر آنها کاملا مسلطیم یعنی این قدرت قاهره خود را که در واقع قدرت ناچیزی بیش نبود دلیلی بر ظلم و ستم و عدم اعتناء به حقوق دیگران میگرفت،ولی خداوند حکیم و خبیر با آن قدرت قاهره منزهتر از آن است که کمترین ستم و خلافی درباره کوچکترین بندگان روا دارد.
این نیز ناگفته پیدا است که منظور از کلمه"فوق عباده"برتری مقامی است نه مکانی زیرا واضح است خدا مکانی ندارد.
و عجب این است که بعضی از مغزهای معیوب تعبیر آیه فوق را دلیل بر جسم بودن خداوند گرفتهاند در حالی که شک نیست که تعبیر به فوق برای بیان برتری معنوی خداوند از نظر قدرت بر بندگان میباشد،حتی در مورد فرعون با اینکه انسانی بود و دارای جسم همین کلمه برای برتری مقامی به کار رفته است نه برتری مکانی (دقت کنید).
1) 1) اعراف-127.
قُلْ أَیُّ شَیْءٍ أَکْبَرُ شَهٰادَةً قُلِ اَللّٰهُ شَهِیدٌ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هٰذَا اَلْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ أَ إِنَّکُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اَللّٰهِ آلِهَةً أُخْریٰ قُلْ لاٰ أَشْهَدُ قُلْ إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ وَ إِنَّنِی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ (19) اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ یَعْرِفُونَهُ کَمٰا یَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمُ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (20)
19-بگو بالاترین گواهی،گواهی کیست؟بگو خداوند گواه میان من و شما است و(بهترین دلیل آن این است که)این قرآن را بر من وحی کرده تا شما و تمام کسانی را که این قرآن به آنها میرسد انذار کنم(و از مخالفت فرمان خدا بترسانم)آیا براستی شما گواهی میدهید که خدایان دیگری با خدا است؟بگو من هرگز چنین گواهی نمیدهم او است خداوند یگانه یکتا و من از آنچه برای او شریک قرار دادهاید بیزارم.
20-آنهایی که کتاب آسمانی به آنان دادهایم بخوبی او را(پیامبر را)میشناسند همانگونه که فرزندان خود را میشناسند،تنها کسانی که سرمایه وجود خود را از دست دادهاند ایمان نمیآورند.
بالاترین شاهد
به طوری که جمعی از مفسران نقل کردهاند،عدهای از مشرکان مکه نزد پیامبر آمدند و گفتند:تو چگونه پیامبری هستی که احدی را با تو موافق نمیبینیم
حتی از یهود و نصارا درباره تو تحقیق کردیم آنها نیز گواهی و شهادتی به حقانیت تو بر اساس محتویات تورات و انجیل ندادند،لا اقل کسی را به ما نشان ده که گواه بر رسالت تو باشد،آیات فوق ناظر به این جریان است.
***پیامبر مامور میشود که در مقابل این مخالفان لجوج که چشم بر هم نهاده، و این همه نشانههای حقانیت دعوت او را نادیده گرفته بودند و باز هم مطالبه گواه و شاهد میکردند بگوید:"به عقیده شما بالاترین شهادت،شهادت کیست"؟ ( قُلْ أَیُّ شَیْءٍ أَکْبَرُ شَهٰادَةً ).
غیر از این است که بالاترین شهادت،شهادت پروردگار است؟"بگو خداوند بزرگ گواه میان من و شما است"( قُلِ اللّٰهُ شَهِیدٌ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ ).
"و بهترین دلیل آن این است که این قرآن را بر من وحی فرستاده" ( وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هٰذَا الْقُرْآنُ ).
قرآنی که ممکن نیست ساخته فکر بشری آنهم در آن عصر و زمان و در آن محیط و مکان بوده باشد قرآنی که محتوی انواع شواهد اعجاز میباشد:الفاظ آن اعجاز آمیز و معانی آن اعجازآمیزتر،آیا همین یک شاهد بزرگ،دلیل بر گواهی خداوند بر حقانیت دعوت من نیست؟ ضمنا از این جمله استفاده میشود که قرآن بزرگترین معجزه و بالاترین گواه صدق دعوی پیامبر است.
سپس به هدف نزول قرآن پرداخته و میگوید"این قرآن به این جهت بر من نازل شده است که شما را و تمام کسانی را که سخنان من در طول تاریخ بشر و پهنه زمان و در تمام نقاط جهان به گوش آنها میرسد از مخالفت فرمان خدا بترسانم و به عواقب دردناک این مخالفت توجه دهم"( لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ ).
اگر میبینیم در اینجا فقط سخن از"انذار"و بیم دادن،به میان آمده-
با اینکه معمولا همه جا با بشارت همراه است-به خاطر این است که سخن در برابر افراد لجوجی بوده که اصرار در مخالفت داشتهاند.
ضمنا با ذکر کلمه"و من بلغ"(تمام کسانی که این سخن به آنها میرسد) رسالت جهانی قرآن و دعوت عمومی و همگانی آن را اعلام میدارد،در حقیقت تعبیری از این کوتاهتر و جامعتر برای ادای این منظور تصور نمیشود و دقت در وسعت آن میتواند هر گونه ابهامی را در مورد عدم اختصاص دعوت قرآن به نژاد عرب و یا زمان و منطقه خاصی برطرف سازد.جمعی از دانشمندان از تعبیراتی مانند تعبیر فوق مسئله خاتمیت پیامبر را نیز استفاده کردهاند،زیرا طبق تعبیر بالا پیامبر مبعوث بوده به تمام کسانی که گفتارش به آنها میرسد و این شامل تمام کسانی میشود که تا پایان این جهان به دنیا قدم میگذارند.
از احادیثی که از طرق اهل بیت ع وارد شده چنین استفاده میشود که منظور از ابلاغ قرآن تنها به این نیست که عین متن آن به اقوام دیگر برسد حتی وصول ترجمههای آن به زبانهای دیگر نیز در مفهوم آیه وارد است.
در حدیثی از امام صادق نقل شده که درباره آیه فوق سؤال شده،حضرت فرمود:"
بکل لسان " (1)یعنی به هر زبان که باشد.
ضمنا یکی از قوانین مسلم اصول فقه که قاعده"قبح عقاب بلا بیان"است نیز از آیه فوق استفاده میشود.
توضیح اینکه در اصول فقه اثبات شده است ما دام که حکمی به کسی نرسد در برابر آن مسئولیتی ندارد(مگر اینکه در فرا گرفتن حکم کوتاهی کرده باشد) آیه فوق نیز میگوید آنهایی که سخن من به آنها برسد،در برابر آن مسئولیت دارند و به این ترتیب کسانی که بدون تقصیر به آنها ابلاغ نشده باشد مسئولیتی ندارند.
1) 1) تفسیر برهان،نور الثقلین جلد 1 صفحه 707 ذیل آیه.
در تفسیر"المنار"از پیامبر اکرم ص چنین نقل شده که یک دسته از اسیران را نزد پیامبر ص آوردند،حضرت پرسید آیا شما را دعوت به اسلام کردهاند؟گفتند نه،دستور داد آنها را رها کردند،سپس آیه بالا را تلاوت کرد و فرمود:بگذارید آنها به جایگاه خود باز گردند زیرا حقیقت اسلام به آنها ابلاغ نشده و به سوی آن دعوت نگردیدهاند (1)و نیز از این آیه استفاده میشود که اطلاق کلمه"شیء"که معادل کلمه"چیز"در فارسی بر خدا جائز است و لکن او چیزی است نه مانند اشیاء دیگر که مخلوق و محدود باشد بلکه خالق است و نامحدود.
سپس به دنبال این سخن دستور به پیامبر ص میدهد که از آنها سؤال کند"آیا براستی شما گواهی میدهید که خدایان دیگری با خدا است"؟ (ا إنکم لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللّٰهِ آلِهَةً أُخْریٰ )بعد میگوید"با صراحت به آنها بگو من هرگز چنین گواهی نمیدهم،بگو او است خداوند یگانه و من از آنچه شما برای او شریک قرار دادهاید بیزارم"( قُلْ لاٰ أَشْهَدُ،قُلْ إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ وَ إِنَّنِی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ ).
در حقیقت ذکر این چند جمله در پایان آیه به خاطر یک نکته مهم روانی است و آن اینکه ممکن است مشرکان چنین تصور کنند که گفتگوهای آنها شاید تزلزلی در روح پیامبر ص ایجاد کرده باشد و با امیدواری مجلس را ترک گویند و به دوستان خود بشارت دهند که شاید محمد ص بعد از این در دعوت خود تجدید نظر کند،این جملهها که از صراحت و قاطعیت سرشار است این امید را به کلی مبدل به یاس میکند و به آنها نشان میدهد که مطلب بالاتر از آن است که آنها میپندارند و کمترین تزلزلی در دعوت او پیدا نخواهد شد و تجربه نشان داده که ذکر این گونه کلمات قاطع در پایان یک بحث اثر عمیقی در رسیدن به نتیجه نهایی دارد!
1) 1) المنار جلد 7 صفحه 341.
و در آیه بعد به آنها که مدعی بودند اهل کتاب هیچگونه گواهی درباره پیامبر اسلام نمیدهند صریحا پاسخ میدهد و میگوید:"آنهایی که کتاب آسمانی بر آنها نازل کردیم به خوبی پیامبر را میشناسند همانگونه که فرزندان خود را میشناسند"!( اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَعْرِفُونَهُ کَمٰا یَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمُ ).
یعنی نه تنها از اصل ظهور و دعوت او آگاهند بلکه جزئیات و خصوصیات و نشانههای دقیق او را نیز میدانند،بنا بر این اگر جمعی از اهل مکه میگفتند ما مراجعه به اهل کتاب کردهایم و اطلاعاتی از پیامبر نداشتهاند یا واقعا دروغ میگفتند و تحقیقی نکرده بودند و یا اهل کتاب حقائق را کتمان کرده و به آنها بازگو نمیکردند،همانطور که آیات دیگر قرآن نیز اشاره به کتمان آنها می کند.(توضیح بیشتر این موضوع در جلد اول تفسیر نمونه صفحه 366 ذیل آیه 146 سوره بقره گذشت).
در پایان آیه به عنوان یک نتیجه نهایی اعلام میدارد:"تنها کسانی به این پیامبر(با این همه نشانههای روشن)ایمان نمیآورند که در بازار تجارت زندگی همه چیز خود را از دست داده و سرمایه وجود خود را باختهاند( اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ ).
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیٰاتِهِ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ اَلظّٰالِمُونَ (21) وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا أَیْنَ شُرَکٰاؤُکُمُ اَلَّذِینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (22) ثُمَّ لَمْ تَکُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا وَ اَللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا کُنّٰا مُشْرِکِینَ (23) اُنْظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (24)
21-چه کسی ستمکارتر از کسی است که بر خدا دروغ بسته(و شریک برای او قائل شده است)یا آیات او را تکذیب نموده،مسلما ظالمان روی رستگاری نخواهند دید.
22-آن روز که همه آنها را محشور میکنیم،به مشرکان میگوئیم:معبودهایتان که آنها را شریک خدا میپنداشتید کجا هستند؟(و چرا به یاری شما نمیشتابند؟).
23-سپس پاسخ و عذر آنها چیزی جز این نیست که میگویند به خداوندی که پروردگار ما است سوگند که ما مشرک نبودیم.
24-ببین چگونه به خودشان(نیز)دروغ میگویند و آنچه را به دروغ شریک خدا میپنداشتند از دست میدهند.
بزرگترین ظلم
در تعقیب برنامه کوبیدن همهجانبه"شرک و بت پرستی"در نخستین آیه بالا با صراحت به صورت استفهام انکاری میگوید:"چه کسی ستمکارتر از مشرکانی است که بر خدا دروغ بسته و شریک برای او قرار داده و یا آیات او را تکذیب نمودهاند"
( وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیٰاتِهِ ).
در حقیقت جمله اول اشاره به انکار توحید است،و جمله دوم اشاره به انکار نبوت،و به راستی ظلمی از این بالاتر نمیشود که انسان جماد بی ارزش و یا انسان ناتوانی را همتای وجود نامحدودی قرار دهد که بر سراسر جهان هستی حکومت میکند،این کار از سه جهت ظلم محسوب میشود:ظلم نسبت به ذات پاک او که شریکی برای او قائل شده،و ظلم بر خویشتن که شخصیت و ارزش وجود خود را تا سر حد پرستش یک قطعه سنگ و چوب پائین آورده،و ظلم بر اجتماع که بر اثر شرک گرفتار تفرقه و پراکندگی و دور شدن از روح وحدت و یگانگی شده است.
مسلما هیچ ستمگری-مخصوصا چنین ستمگرانی که ستم آنها همه جانبه است-روی سعادت و رستگاری نخواهند دید( إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ ).
البته در آیه فوق صریحا کلمه"شرک"ذکر نشده ولی با توجه به آیات قبل و آیات بعد که همگی پیرامون مسئله شرک صحبت میکند روشن میشود که منظور از کلمه"افتراء"در این آیه همان تهمت شریک قائل شدن برای ذات خدا است.
قابل توجه اینکه:در 15 مورد از قرآن مجید افرادی به عنوان ظالمترین و ستمکارترین مردم معرفی شدهاند که همه با جمله استفهامیه"و من اظلم"یا "فمن اظلم"(چه کسی ستمکارتر است)شروع شده است،گرچه بسیاری از این آیات درباره شرک و بت پرستی و انکار آیات الهی سخن میگوید،یعنی ناظر به اصل توحید است،ولی بعضی از آنها نیز درباره مسائل دیگر میباشد مانند " وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسٰاجِدَ اللّٰهِ أَنْ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ ""چه کسی ستمکارتر است از آنهایی که مانع ذکر نام خدا در مساجد شوند"؟(بقره-114).
و در مورد دیگر میخوانیم:" وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهٰادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّٰهِ ":
"چه کسی ستمکارتر است از آنها که کتمان شهادت میکنند"؟(بقره-140) در اینجا این سؤال پیش میآید:چگونه ممکن است هر یک از این طوائف ستمکارترین مردم باشند؟در صورتی که"ظالمترین"تنها بر یک طائفه از آنها صدق میکند.
در پاسخ میتوان گفت:همه این امور در حقیقت از یک جا ریشه میگیرد و آن مسئله شرک و کفر و عناد است زیرا منع مردم از ذکر خدا در مساجد و سعی و کوشش در ویران ساختن آنها نشانه کفر و شرک است،و همچنین کتمان شهادت که ظاهرا منظور از آن کتمان شهادت بر حقایقی است که موجب سرگردانی مردم در وادی کفر میشود از چهرههای گوناگون شرک و انکار خداوند یگانه است.
*** در آیه بعد پیرامون سرنوشت مشرکان در رستاخیز بحث میشود،تا روشن گردد آنها با اتکاء به مخلوقات ضعیفی همچون بتها نه آرامشی برای خود در این جهان فراهم ساختند و نه در جهان دیگر و میگوید:
"آن روز که همه اینها را یک جا مبعوث میکنیم به مشرکان میگوئیم معبودهای ساختگی شما که آنها را شریک خدا میپنداشتید کجا هستند؟"و چرا به یاری شما نمیشتابند؟چرا هیچگونه اثری از قدرتنمایی آنها در این عرصه وحشتناک دیده نمیشود؟( وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا أَیْنَ شُرَکٰاؤُکُمُ الَّذِینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ ).
مگر بنا نبود آنها در مشکلات شما را یاری کنند؟و شما به این امید به آنها پناه میبردید؟پس چرا کمترین اثری از آنها دیده نمیشود؟. آنها در بهت و حیرت و وحشت عجیبی فرو میروند و پاسخی در برابر این سؤال ندارند جز اینکه سوگند یاد کنند که"به خدا قسم ما هیچگاه مشرک نبودیم"به گمان اینکه در آنجا نیز میتوان حقائق را انکار کرد( ثُمَّ لَمْ تَکُنْ
فِتْنَتُهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا وَ اللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا کُنّٰا مُشْرِکِینَ
).
در اینکه"فتنه"در آیه فوق به چه معنی است،میان مفسران گفتگو است، بعضی آن را به معنی پوزش و معذرت و بعضی به معنی پاسخ و بعضی به معنی شرک گرفتهاند (1).
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که منظور از"فتنه و افتنان" همان دلباختگی به چیزی است یعنی نتیجه دلباختگی آنها به شرک و بت پرستی که پردهای بر روی اندیشه و خرد آنها افکنده این شده است،که در قیامت که پردهها کنار میرود متوجه خطای بزرگ خود بشوند و از اعمال خود بیزاری جویند و به کلی انکار کنند.
و اصل"فتنه"در لغت چنان که"راغب"در"مفردات"میگوید:آن است که طلا را در آتش بیفکنند و زیر فشار حرارت قرار دهند تا باطن آن آشکار گردد و معلوم شود خالص است یا ناخالص؟این معنی را در آیه فوق میتوان به عنوان یک تفسیر دیگر پذیرفت،زیرا آنها هنگامی که در روز رستاخیز در فشار سخت و وحشتهای آن روز فرو میروند بیدار میشوند و به خطای خود واقف میگردند و برای نجات خود اعمال گذشته را انکار میکنند.
*** در آیه بعد برای اینکه مردم از سرنوشت رسوای این افراد عبرت گیرند میگوید:"درست توجه کن ببین اینها کارشان به کجا میرسد که به کلی از روش و مسلک خویش بیزاری جسته و آن را انکار میکنند و حتی به خودشان نیز دروغ میگویند"( اُنْظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ ).
1) 1) در صورتی که به معنی معذرت و پاسخ بوده باشد آیه احتیاج به تقدیر ندارد ولی در صورتی که به معنی شرک باشد باید کلمه"نتیجه"را نیز در تقدیر گرفت یعنی"نتیجه شرک آنها این شد که سوگند یاد کنند مشرک نبودند".
و تمام تکیهگاههایی که برای خود انتخاب کرده بودند و آنها را شریک خدا میپنداشتند همه را از دست میدهند و دستشان به جایی نمیرسد( وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ ).
1-منظور از"انظر"(نگاه کن)مسلما نگاه کردن با دیده عقل است نه دیده حس.زیرا صحنههای قیامت در دنیا قابل مشاهده نیست.
2-اینکه میگوید:آنها بر خودشان دروغ بستند یا به معنی این است که آنها در دنیا خود را فریب دادند و از راه حق بیرون رفتند،و یا اینکه در جهان دیگر که سوگند یاد میکنند که ما مشرک نبودهایم در حقیقت به خودشان دروغ میبندند زیرا مسلما آنها مشرک بودند.
3-در اینجا سؤالی باقی میماند و آن اینکه:از آیه فوق استفاده میشود که مشرکان،سابقه شرک خود را در روز قیامت انکار میکنند،و حال آنکه وضع روز قیامت و مشاهده حسی حقائق طوری است که هیچکس به خود اجازه نمیدهد سخنی بر خلاف حق بگوید،درست مثل اینکه در روز روشن هیچ دروغگویی را نمیبینیم که در برابر آفتاب بایستد و بگوید هوا تاریک است،به علاوه از بعضی از آیات دیگر چنین استفاده میشود که آنها روز قیامت صریحا به شرک خود اعتراف میکنند و هیچ حقیقتی را کتمان نمینمایند وَ لاٰ یَکْتُمُونَ اللّٰهَ حَدِیثاً (نساء-42).
در پاسخ این سؤال دو جواب میتوان گفت:
نخست اینکه در روز قیامت مراحلی وجود دارد،در مراحل نخستین مشرکان خیال میکنند میتوانند با دروغ گفتن از کیفرهای دردناک الهی رهایی یابند لذا طبق عادت دیرینه خویش متوسل به دروغ میشوند،ولی در مراحل بعد که میفهمند روزنهای برای فرار از این طریق وجود ندارد، به اعمال خود اعتراف مینمایند.
در حقیقت گویا در روز رستاخیز پردهها تدریجا از مقابل چشم انسان کنار میرود،در آغاز که مشرکان هنوز به دقت پروندههای خود را بررسی نکردهاند متوسل به دروغ میشوند،اما در مراحل بعد که پردهها بالاتر میرود،و همه چیز را حاضر میبینند،چارهای جز اعتراف ندارند،درست مانند افراد مجرمی که در آغاز بازجویی همه چیز،حتی آشنایی با دوستان خود را انکار میکنند،اما هنگامی که اسناد و مدارک زنده جرم به آنها ارائه داده میشود،میبینند مطلب به حدی روشن است که جای انکار نیست،لذا اعتراف میکنند و همه چیز را میگویند.
این پاسخ در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع نقل شده است (1).
دیگر اینکه آیه فوق در مورد کسانی است که واقعا خود را مشرک نمیدیدند همانند مسیحیان که قائل به خدایان سهگانهاند و در عین حال خود را موحد میپندارند،یا کسانی که دم از توحید میزدند ولی عمل آنها بوی شرک میداد زیرا دستورات پیامبران را زیر پا گذاشته بودند و به غیر خدا تکیه داشتند،و ولایت اولیای الهی را انکار میکردند و در عین حال خود را موحد میپنداشتند، اینها در روز قیامت قسم یاد میکنند که ما موحد بودهایم ولی به زودی به آنها میفهمانند که آنها در باطن جزء مشرکان بودند-این پاسخ نیز در روایات متعددی از علی ع و امام صادق ع نقل شده است. (2)
و هر دو پاسخ قابل قبول است.
وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَ جَعَلْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاٰ یُؤْمِنُوا بِهٰا حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُکَ یُجٰادِلُونَکَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ (25) وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْأَوْنَ عَنْهُ وَ إِنْ یُهْلِکُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ (26)
25-پارهای از آنها به تو گوش فرا میدهند ولی بر دلهای آنان پردهها افکندهایم تا آن را نفهمند و در گوش آنها سنگینی قرار دادهایم و(آنها بقدری لجوجند)که اگر تمام نشانههای حق را ببینند ایمان نمیآورند،تا آنجا که وقتی به سراغ تو میآیند با تو به پرخاشگری برمیخیزند و کافران میگویند اینها افسانههای پیشینیان است.
26-آنها دیگران را از آن باز میدارند و خود نیز از آن دوری میکنند،آنها جز خود را هلاک نمیکند ولی نمیفهمند.
در این آیه اشاره به وضع روانی بعضی از مشرکان شده که در برابر شنیدن حقائق کمترین انعطاف از خود نشان نمیدهند-سهل است-به دشمنی با آن نیز برمیخیزند و با وصلههای تهمت خود و دیگران را از آن دور نگاه میدارند، درباره اینها چنین میگوید:"بعضی از آنان به سوی تو گوش میدهند ولی بر دلهای آنها پردههایی افکندهایم تا آن را درک نکنند و در گوشهای آنها سنگینی ایجاد کردهایم تا آن را نشنوند"!( وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَ جَعَلْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً
أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْراً
) (1).
در حقیقت تعصبهای کورکورانه جاهلی،و فرو رفتن در منافع مادی،و پیروی از هوا و هوسها،آن چنان بر عقل و هوش آنها چیره شده که گویا در زیر سرپوش و پردهای قرار گرفته است نه حقیقتی را میشنوند و نه درک صحیح از مسائل دارند.
شاید کرارا گفتهایم که اگر این گونه مسائل نسبت به خدا داده میشود در حقیقت اشاره به قانون"علیت"و خاصیت"عمل"است،یعنی ادامه در کجروی و اصرار در لجاجت و بدبینی،اثرش این است که روح و روان آدمی را به شکل خود در میآورند و آن را همانند آئینه کج و معوجی میکنند که قیافه همه چیز را کج و معوج نشان میدهد.تجربه این حقیقت را ثابت کرده است که افراد بدکار و گناهکار در آغاز از کار خود احساس ناراحتی میکنند،اما تدریجا به آن خو گرفته و شاید روزی فرا رسد که اعمال زشت خود را واجب و لازم بشمرند و به تعبیر دیگر این یکی از مجازاتهای اصرار و پافشاری در گناه و مخالفت با حق است که دامان گناهکاران لجوج را میگیرد.
لذا میگوید کار اینها به جایی رسیده است که"اگر تمام آیات و نشانههای خدا را ببینند باز ایمان نمیآورند"( وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاٰ یُؤْمِنُوا بِهٰا ).
و از این بالاتر هنگامی که به نزد تو بیایند به جای اینکه گوش جان را به سخنان تو متوجه سازند و حد اقل به صورت یک جستجوگر،به احتمال یافتن حقیقتی پیرامون آن بیندیشند،با روح و فکر منفی در برابر تو ظاهر میشوند، و"هدفی جز مجادله و پرخاشگری و خردهگیری ندارند"( حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُکَ یُجٰادِلُونَکَ ).
1) 1) "اکنة"جمع"کنان"بر وزن"کتاب"به معنی پرده و یا هر چیزی که مستور سازد میباشد و"وقر"به معنی سنگینی گوش است.
آنها با شنیدن سخنان تو که از سرچشمه وحی تراوش کرده و بر زبان حقگوی تو جاری شده است متوسل به ضربه تهمت شده،میگویند:"اینها چیزی جز افسانهها و داستانهای ساختگی پیشینیان نیست"!( یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ ). در آیه بعد میگوید آنها به این مقدار نیز قناعت نمیکنند و علاوه بر اینکه خود گمراهند پیوسته تلاش میکنند افراد حق طلب را با سمپاشیهای گوناگون از پیمودن این مسیر باز دارند،لذا"آنها را از نزدیک شدن به پیامبر نهی میکنند" ( وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ ).
"و خودشان نیز از او فاصله میگیرند"( وَ یَنْأَوْنَ عَنْهُ ) (1).
بی خبر از اینکه هر کس با حق در افتد تیشه بر ریشه خود زده،و سرانجام طبق سنت ثابت آفرینش،چهره حق از پشت ابرها نمایان میگردد و با جاذبهای که دارد پیروز خواهد شد و باطل همانند کفهای بی ارزش روی آب نابود میگردد، بنا بر این"تلاش و فعالیت آنها به شکست خودشان منتهی خواهد شد و جز خود را هلاک نمیکنند،ولی قدرت بر درک این حقیقت ندارند"( وَ إِنْ یُهْلِکُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ ).
از آنچه در تفسیر آیه فوق گفته شد به خوبی روشن میشود که این آیه بحثهای مربوط به مشرکان لجوج و دشمنان سرسخت پیامبر را تعقیب میکند و ضمیر"هم"طبق قواعد ادبی به کسانی بر میگردد که در آیه مورد بحث قرار گرفتهاند، یعنی کافران متعصبی که از هیچگونه آزار به پیامبر و ایجاد مانع در راه دعوت او مضایقه نداشتند.
ولی با نهایت تاسف دیده میشود که بعضی از مفسران اهل تسنن بر خلاف
1) 1) "یناون"از ماده"نای"بر وزن"سعی"به معنی دوری جستن است.
تمام قواعد ادبی آیه دوم را از آیه قبل بریده و آن را در باره"ابو طالب"پدر امیر مؤمنان علی ع دانستهاند! آنها آیه را چنین معنی میکنند"جمعی هستند،از پیامبر اسلام دفاع میکنند ولی در عین حال از او فاصله میگیرند"!( وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْأَوْنَ عَنْهُ ).
پاره دیگری از آیات قرآن را که در جای خود به آن اشاره خواهد شد.
مانند آیه 114 توبه و 56 قصص نیز گواه بر مدعای خود قرار میدهند.
ولی تمام علمای شیعه و بعضی از بزرگان اهل تسنن مانند ابن ابی الحدید شارح نهج البلاغه و قسطلانی در ارشاد الساری و زینی دحلان در حاشیه سیره حلبی ابو طالب را از مؤمنان اسلام میدانند،در منابع اصیل اسلام نیز شواهد فراوانی برای این موضوع مییابیم که با بررسی آنها در تعجب و حیرت عمیق فرو میرویم که چرا "ابو طالب"از طرف جمعی این چنین مورد بیمهری و اتهام قرار گرفته است؟! کسی که با تمام وجود خود از پیامبر اسلام دفاع میکرد،و بارها خود و فرزند خویش را در مواقع خطر همچون سپر در برابر وجود پیامبر اسلام قرار داد چگونه ممکن است مورد چنین اتهامی واقع شود؟! این جا است که محققان باریک بین چنین حدس زدهاند که موج مخالفت بر ضد ابو طالب یک موج سیاسی است که از مخالفت"شجره خبیثه بنی امیه"با موقعیت علی ع سرچشمه گرفته است.
زیرا:این تنها ابو طالب نیست که بخاطر نزدیکیش با علی ع اینچنین مورد تهاجم قرار گرفته،بلکه میبینیم هر کس در تاریخ اسلام بنحوی از انحاء ارتباط نزدیک با امیر مومنان علی ع داشته از این حملات ناجوانمردانه بر کنار نمانده است،در حقیقت ابو طالب گناهی نداشت جز اینکه پدر علی بن ابی طالب پیشوای بزرگ اسلام بود! در اینجا فشردهای از دلائل گوناگونی که بروشنی،گواهی بر ایمان ابو طالب
میدهد فهرستوار میآوریم و شرح بیشتر را به کتابهایی که در این زمینه نوشته شده موکول میکنیم:
1-ابو طالب قبل از بعثت پیامبر اکرم ص بخوبی میدانست که فرزند برادرش بمقام نبوت خواهد رسید زیرا مورخان نوشتهاند در سفری که ابو طالب با کاروان قریش به شام رفت برادرزاده دوازدهساله خود محمد را نیز با خویش همراه برد،در این سفر علاوه بر کرامات گوناگونی که از او دید،همین که کاروان با راهبی بنام"بحیرا"که سالیان درازی در صومعه مشغول عبادت بود و آگاهی از کتب عهدین داشت و کاروانهای تجارتی در مسیر خود بزیارت او میرفتند برخورد کردند،در بین کاروانیان،محمد ص که آن روز دوازده سال بیش نداشت نظر راهب را بخود جلب کرد.
بحیرا پس از اندکی خیره شدن و نگاههای عمیقانه و پر معنی به او گفت این کودک به کدام یک از شما تعلق دارد؟جمعیت به ابو طالب اشاره کردند او اظهار داشت برادرزاده من است.
"بحیرا"گفت این طفل آینده درخشانی دارد این همان پیامبری است که کتابهای آسمانی از رسالت و نبوتش خبر دادهاند و من تمام خصوصیات او را در کتب خواندهام! (1)"ابو طالب"پیش از این برخورد و برخوردهای دیگر از قرائن دیگر نیز به نبوت پیامبر اکرم و معنویت او پی برده بود.
طبق نقل دانشمند اهل تسنن شهرستانی(صاحب ملل و نحل)و دیگران در یکی از سالها آسمان مکه برکتش را از اهلش باز داشت و خشکسالی سختی به مردم روی آورد،ابو طالب دستور داد تا برادرزادهاش محمد را که کودکی شیر خوار
1) 1) تلخیص از سیره ابن هشام جلد 1 صفحه 191 و سیره حلبی جلد اول صفحه 131 و کتب دیگر.
بود حاضر ساختند پس از آنکه کودک را در حالی که در قنداقهای پیچیده شده بود به او دادند در برابر کعبه ایستاد و با تضرع خاصی سه مرتبه طفل شیر خوار را بطرف بالا انداخت و هر مرتبه میگفت:"پروردگارا!بحق این کودک باران پر برکتی بر ما نازل فرما"چیزی نگذشت که تودهای ابر از کنار افق پدیدار گشت و آسمان مکه را فرا گرفت،سیلاب آن چنان جاری شد که بیم آن میرفت مسجد الحرام ویران شود.
سپس شهرستانی مینویسد همین جریان که دلالت بر آگاهی ابو طالب از رسالت و نبوت برادرزداهاش از آغاز کودکی دارد ایمان وی را به پیامبر میرساند و اشعار ذیل را بعدها ابو طالب به همین مناسبت سروده است: و ابیض یستسقی الغمام بوجهه ثمال الیتامی عصمة للارامل "او روشن چهرهای است که ابرها به خاطر او میبارند،او پناهگاه یتیمان و حافظ بیوه زنان است". یلوذ به الهلاک من آل هاشم فهم عنده فی نعمة و فواضل هلاک شوندگان از بنی هاشم به او پناه میبرند،و بوسیله او از نعمتها و احسانها بهره میگیرند. و میزان عدل لا یخیس شعیرة و و زان صدق وزنه غیر هائل او میزان عدالتی است که یک جو تخلف نمیکند،و وزن کننده درستکاری است که توزین او بیم اشتباه ندارد.
جریان توجه قریش را در هنگام خشکسالی به ابو طالب و سوگند دادن ابو طالب خدا را بحق او علاوه بر شهرستانی بسیاری از مورخان بزرگ نقل کردهاند،علامه امینی در الغدیر آن را از کتاب"شرح بخاری"و"المواهب اللدنیه"و"الخصائص الکبری"و"شرح بهجة المحافل"و"سیره حلبی"و"سیره نبوی"و "طلبة الطالب"نقل کرده است (1).
1) 1) جلد هفتم الغدیر صفحه 346.
2-به علاوه در کتب معروف اسلامی اشعاری از ابو طالب در اختیار ما است که مجموعه آنها در دیوانی بنام"دیوان ابو طالب"گردآوری شده است که تعدادی از آنها را در ذیل میآوریم:
و اللّٰه لن یصلوا الیک بجمعهم
حتی اوسد فی التراب دفینا
"ای برادرزاده تا ابو طالب در میان خاک نخوابیده و لحد را بستر نساخته هرگز دشمنان به تو دست نخواهند یافت" فاصدع بامرک ما علیک غضاضة و ابشر بذاک و قر منک عیونا "بنا بر این از هیچ چیز مترس و ماموریت خود را ابلاغ کن بشارت ده و چشمها را روشن ساز"! و دعوتنی و علمت انک ناصحی و لقد دعوت و کنت ثم امینا "مرا بمکتب خود دعوت کردی و خوب میدانم که هدفت تنها پند دادن و بیدار ساختن من بوده است،تو در دعوت خود امین و درستکاری" و لقد علمت ان دین محمد ص من خیر ادیان البریة دینا (1)"من هم این را دریافتم که مکتب و دین محمد بهترین دین و مکتبها است"! و نیز گفته است، ا لم تعلموا انا وجدنا محمدا رسولا کموسی خط فی اول الکتب "ای قریش آیا نمیدانید که ما محمد را همانند موسی پیامبر و رسول خدا میدانیم و نام و نشان او در کتب آسمانی قید گردیده است"(و ما آن را یافتهایم). و ان علیه فی العباد محبة و لا حیف فی من خصه اللّٰه فی الحب (2)"بندگان خدا علاقه ویژهای بوی دارند و نسبت به کسی که خدا او را بمحبت خود اختصاص داده است این علاقه بیمورد نیست".
ابن ابی الحدید پس از نقل قسمت زیادی از اشعار ابو طالب(که ابن شهر آشوب در متشابهات القرآن آنها را سه هزار بیت میداند)میگوید:
از مطالعه مجموع این اشعار برای ما هیچگونه تردیدی نخواهد ماند که ابو طالب بمکتب برادرزادهاش ایمان داشته است.
3-احادیثی از پیامبر اکرم ص نیز نقل شده که گواهی آن حضرت را به ایمان عموی فداکارش ابو طالب روشن میسازد از جمله طبق نقل نویسنده کتاب "ابو طالب مؤمن قریش":چون ابو طالب در گذشت پیامبر ص پس از تشیع جنازه او ضمن سوگواری که در مصیبت از دست دادن عمویش میکرد،میگفت:
وا ابتاه!وا ابا طالباه!وا حزناه علیک!کیف اسلو علیک یا من ربیتنی صغیرا،و اجبتنی کبیرا،و کنت عندک بمنزلة العین من الحدقه و الروح من الجسد
(1) .
"وای پدرم!وای ابو طالب!چقدر از مرگ تو غمگینم؟چگونه مصیبت تو را فراموش کنم ای کسی که در کودکی مرا پرورش دادی،و در بزرگی دعوت مرا اجابت نمودی،و من در نزد تو همچون چشم در حدقه و روح در بدن بودم." و نیز پیوسته اظهار میداشت:"
ما نالت منی قریش شیئا اکرهه حتی مات ابو طالب " (2).
"قریش هیچگاه نتوانست مکروهی بر من وارد کند مگر زمانی که ابو طالب از جهان رفت".
4-از طرفی مسلم است که سالها قبل از مرگ ابو طالب پیامبر ص مامور شد هیچگونه رابطه دوستانه با مشرکان نداشته باشد،با این حال اینهمه اظهار علاقه و مهر به ابو طالب نشان میدهد که پیامبر او را معتقد به مکتب توحید میدانسته است و گر نه چگونه ممکن بود دیگران را از دوستی با مشرکان نهی کند و خود با ابو طالب
تا سر حد عشق،مهر ورزد؟! 5-در احادیثی که از طرق اهل بیت رسیده است نیز مدارک فراوانی بر ایمان و اخلاص ابو طالب دیده میشود که نقل آنها در اینجا بطول میانجامد این احادیث آمیخته با استدلالات منطقی و عقلی است مانند روایتی که از امام چهارم ع نقل گردیده است که حضرتش پس از این که در پاسخ سؤالی اظهار میدارد ابو طالب مؤمن بود میفرماید:
ان هنا قوما یزعمون انه کافر سپس فرمود"
وا عجبا کل العجب ا یطعنون علی ابی طالب او علی رسول اللّٰه ص و قد نهاه اللّٰه ان تقر مؤمنة مع کافر غیر آیة من القرآن و لا یشک احد ان فاطمة بنت اسد رضی اللّٰه تعالی عنها من المؤمنات السابقات فانها لم تزل تحت ابی طالب حتی مات ابو طالب رضی اللّٰه عنه ".
یعنی راستی در شگفتم که چرا برخی میپندارند که ابو طالب کافر بوده است!آیا نمیدانند که با این عقیده بر پیامبر و ابو طالب طعنه میزنند؟مگر نه این است که در چندین آیه از آیات قرآن از این موضوع منع شده است که زن بعد از اسلام آوردن در قید زوجیت کافر خود نماند و این مسلم است که فاطمه بنت اسد از پیشگامان در اسلام است و تا پایان عمر ابو طالب همسرش بود (1).
6-از همه اینها گذشته اگر در هر چیز تردید کنیم در این حقیقت هیچکس نمیتواند تردید کند که ابو طالب از حامیان درجه اول اسلام و پیامبر بود حمایت او از پیامبر و اسلام بحدی بود که هرگز نمیتوان آن را با علایق و پیوندهای خویشاوندی و تعصبات قبیلهای تفسیر کرد.
نمونه زنده آن داستان شعب ابو طالب است همه مورخان نوشتهاند هنگامی که قریش پیامبر و مسلمانها را در یک محاصره اقتصادی و اجتماعی و سیاسی شدید قرار دادند و روابط خود را با آنها قطع کردند ابو طالب یگانه حامی و مدافع حضرت سه سال از همه کارهای خود دست کشید و بنی هاشم را به درهای که در میان
1) 1) کتاب الحجه-درجات الرفیعه بنقل از الغدیر جلد 8.
کوههای مکه قرار داشت و به شعب ابو طالب معروف بود برد و آنجا سکنی گزید.
فداکاری را بجایی رسانید که اضافه بر ساختن برجهای مخصوصی بخاطر جلوگیری از حمله قریش هر شب پیامبر را از خوابگاه خود بلند میکرد و جایگاه دیگری برای استراحت او تهیه مینمود و فرزند دلبندش علی ع را بجای او میخوابانید و هنگامی که علی ع میگفت پدر جان من با این وضع بالآخره کشته خواهم شد پاسخ میدهد عزیزم بردباری را از دست مده هر زنده بسوی مرگ رهسپار است من ترا فدای فرزند عبد اللّٰه نمودم جالب توجه اینکه علی ع در جواب پدر میگوید پدر جان این کلام من نه بخاطر این بود که از کشته شدن در راه محمد ص هراسی دارم بلکه بخاطر این بود که میخواستم بدانی چگونه در برابر تو مطیع و آماده برای یاری احمدم (1)ما معتقدیم هر کس تعصب را کنار گذاشته و بیطرفانه سطور طلایی تاریخ را درباره ابو طالب مطالعه کند با ابن ابی الحدید شارح نهج البلاغه هم صدا شده و میگوید: و لو لا ابو طالب و ابنه لما مثل الدین شخصا و قاما فذاک بمکة آوی و حامی و هذا بیثرب جس الحماما (2)هر گاه ابو طالب و فرزند برومندش نبود هرگز دین و مکتب اسلام بجای نمیماند و قد راست نمیکرد ابو طالب در مکه بیاری پیامبر شتافت و علی ع در یثرب (مدینه)در راه حمایت از اسلام در گرداب مرگ فرو رفت!
وَ لَوْ تَریٰ إِذْ وُقِفُوا عَلَی اَلنّٰارِ فَقٰالُوا یٰا لَیْتَنٰا نُرَدُّ وَ لاٰ نُکَذِّبَ بِآیٰاتِ رَبِّنٰا وَ نَکُونَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ (27) بَلْ بَدٰا لَهُمْ مٰا کٰانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ (28)
27-اگر(حال آنها را)ببینی هنگامی که در برابر آتش ایستادهاند که میگویند ای کاش (بار دیگر به دنیا)باز میگشتیم و آیات پروردگارمان را تکذیب نمیکردیم و از مؤمنان میشدیم.
28-(آنها در واقع پشیمان نیستند)بلکه اعمال و نیاتی را که قبلا پنهان میکردند،در برابر آنها آشکار شده(و به وحشت فرو رفتهاند)و اگر باز گردند به همان اعمالی که نهی شدهاند،باز میگردند و آنها دروغ گویند.
بیداری زودگذر و بی اثر!
در دو آیه گذشته به قسمتی از اعمال لجوجانه مشرکان اشاره شده،و در این دو آیه صحنهای از نتائج اعمال آنها مجسم گردیده است تا بدانند چه سرنوشت شومی در پیش دارند و بیدار شوند یا لا اقل وضع آنها عبرتی برای دیگران گردد! نخست میگوید:"اگر حال آنها را به هنگامی که در روز رستاخیز در برابر آتش دوزخ قرار گرفتهاند ببینی تصدیق خواهی کرد که به چه عاقبت دردناکی گرفتار شدهاند"( وَ لَوْ تَریٰ إِذْ وُقِفُوا عَلَی النّٰارِ ... (1)
1) 1) بنا بر این"لو"به معنی شرط است و جزای آن به خاطر وضوح حذف شده است.
آنها در آن حالت چنان منقلب میشوند که"فریاد بر میکشند ای کاش برای نجات از این سرنوشت شوم،و جبران کارهای زشت گذشته بار دیگر به دنیا باز میگشتیم،و در آنجا آیات پروردگار خود را تکذیب نمیکردیم و در صف مؤمنان قرار میگرفتیم"( فَقٰالُوا یٰا لَیْتَنٰا نُرَدُّ وَ لاٰ نُکَذِّبَ بِآیٰاتِ رَبِّنٰا وَ نَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ) (1).
*** در آیه بعد اضافه میکند که این آرزوی دروغینی بیش نیست،بلکه به خاطر آن است که در آن جهان"آنچه را از عقائد و نیات و اعمال شوم خویش مخفی میداشتند همه برای آنها آشکار گردیده"و موقتا بیدار شدهاند( بَلْ بَدٰا لَهُمْ مٰا کٰانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ ).
ولی این بیداری،بیداری پایدار و پا بر جا نیست،و به خاطر شرائط و اوضاع خاصی پدید آمده است،و لذا"اگر به فرض محال بار دیگر به این جهان برگردند به سراغ همان کارهایی میروند که از آن نهی شده بودند"( وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ ).
بنا بر این"آنها در آرزو و ادعای خویش صادق نیستند و دروغ میگویند" (و انهم لکاذبون).
1) 1) نکته مهمی که در آیه به آن باید توجه داشت این است که طبق قرائت مشهوری که در دست داریم"نرد"به رفع و"لا نکذب""و نکون"به نصب خوانده شده است، در حالی که ظاهرا معطوف بر یکدیگر هستند و باید همه یکسان باشند،بهترین توجیه این است که گفته شود"نرد"جزء تمنی است و"لا نکذب"در حقیقت جواب آن است و"و"در اینجا به منزله"فاء"است و میدانیم که جواب تمنی هنگامی که بعد از "فاء"قرار گیرد منصوب میگردد مفسران مانند فخر رازی و مرحوم طبرسی و ابو الفتوح رازی در این زمینه وجوه دیگری نیز گفتهاند.ولی آنچه در بالا گفته شد از همه روشنتر است، بنا بر این آیه شبیه آیه 58 سوره"زمر" لَوْ أَنَّ لِی کَرَّةً فَأَکُونَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ "میباشد.
1-نخست اینکه از ظاهر جمله" بَدٰا لَهُمْ "برای آنها آشکار شد چنین استفاده میشود که آنها یک سلسله از حقائق را نه تنها برای مردم بلکه خود نیز مخفی میکردند که در عرصه قیامت بر آنها آشکار میشود،و این جای تعجب نیست که انسان حقیقتی را حتی از خودش کتمان کند و بر و جدان و فطرت خویش سرپوش بگذارد،تا به آرامش کاذبی دست یابد.
مسئله فریب و جدان و مخفی کردن حقائق از خویش از مسائل قابل ملاحظهای است که در بحثهای مربوط به فعالیت و جدان مورد دقت قرار گرفته است،مثلا بسیاری از افراد هوسران را میبینیم که به زیان شدید اعمال هوس آلود خود متوجه شدهاند اما برای اینکه با خیال راحت اعمال خویش را ادامه دهند سعی میکنند به نوعی این آگاهی را در خود مستور دارند.
ولی بسیاری از مفسران بدون توجه تعبیر"لهم"آیه را طوری تفسیر کردهاند که منطبق بر اعمالی میشود که از مردم مخفی میداشتند.(دقت کنید) 2-ممکن است گفته شود آرزو کردن چیزی نیست که دروغ و راست در آن باشد،و به اصطلاح از قبیل"انشاء"است و در انشاء صدق و کذب وجود ندارد،ولی این سخن درست نیست زیرا بسیاری از انشاءها یک مفهوم خبری به همراه دارد که صدق و کذب در آن راه مییابد،مثلا گاه میشود کسی میگوید:
آرزو میکنم خداوند به من مال فراوانی دهد و به شما کمک کنم،البته این یک آرزو است،ولی مفهوم آن این است که اگر خداوند چنین مالی به من بدهد من به تو کمک خواهم کرد و این یک مفهوم خبری است که ممکن است دروغ بوده باشد و لذا طرف مقابل که از بخل و تنگ نظری او آگاه است میگوید دروغ میگویی اگر هم به تو بدهد هرگز چنین نخواهی کرد(این موضوع در بسیاری از جمله- های انشائیه دیده میشود).
3-اینکه در آیه میخوانیم اگر آنها به دنیا برگردند باز همان کارها را تکرار میکنند به خاطر این است که بسیاری از مردم هنگامی که با چشم خود نتائج اعمال خویش را ببینند،یعنی به مرحله شهود برسند،موقتا ناراحت و پشیمان شده و آرزو میکنند که بتوانند اعمال خویش را به نوعی جبران نمایند،اما این ندامتها که مربوط به همان حال شهود و مشاهده نتیجه عمل است ندامتهای ناپایداری میباشد که برای همه کس به هنگام روبرو شدن با مجازاتهای عینی پیدا میشود اما هنگامی که مشاهدات عینی کنار رفت این خاصیت نیز زائل میشود،و وضع سابق تکرار میگردد.
همانند بتپرستانی که به هنگام گرفتار شدن در طوفانهای سخت دریا و قرار گرفتن در آستانه مرگ و نابودی،همه چیز را جز خدا فراموش میکردند اما به محض اینکه طوفان فرو مینشست و به ساحل امن و امان میرسیدند همه چیز به جای خود برمیگشت! (1)4-باید توجه داشت که حالات فوق مخصوص جمعی از بت پرستان است که در آیات قبل به آنها اشاره شده است نه همه آنها،لذا پیامبر ص مامور بود به سایرین پند و اندرز بدهد و آنها را بیدار و هدایت کند.
1) 1) سوره یونس،آیه 22.
وَ قٰالُوا إِنْ هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا اَلدُّنْیٰا وَ مٰا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ (29) وَ لَوْ تَریٰ إِذْ وُقِفُوا عَلیٰ رَبِّهِمْ قٰالَ أَ لَیْسَ هٰذٰا بِالْحَقِّ قٰالُوا بَلیٰ وَ رَبِّنٰا قٰالَ فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ (30) قَدْ خَسِرَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِلِقٰاءِ اَللّٰهِ حَتّٰی إِذٰا جٰاءَتْهُمُ اَلسّٰاعَةُ بَغْتَةً قٰالُوا یٰا حَسْرَتَنٰا عَلیٰ مٰا فَرَّطْنٰا فِیهٰا وَ هُمْ یَحْمِلُونَ أَوْزٰارَهُمْ عَلیٰ ظُهُورِهِمْ أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَزِرُونَ (31) وَ مَا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا إِلاّٰ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (32)
29-آنها گفتند:چیزی جز این زندگی دنیا نیست و ما هرگز برانگیخته نخواهیم شد.
30-اگر آنها را به هنگامی که در پیشگاه(دادگاه عدل)پروردگارشان ایستادهاند به بینی که به آنها گفته میشود آیا این حق نیست؟میگویند:آری قسم به پروردگار ما(حق است)،میگوید پس مجازات را بچشید در برابر آنچه انکار میکردید! 31-آنها که لقای پروردگار را انکار کردند مسلما زیان دیدند،(و این انکار ادامه مییابد) تا هنگامی که ناگهان قیامت فرا میرسد میگویند:ای افسوس که درباره آن کوتاهی کردیم،و آنها(بار سنگین)گناهانشان را بر دوش میکشند،چه بد باری بر دوش خواهند داشت.
32-و زندگی دنیا چیزی جز بازی و سرگرمی نیست،و سرای آخرت برای آنها که پرهیزگارند بهتر است آیا نمیاندیشید.
در تفسیر آیه اول دو احتمال وجود دارد،یکی اینکه دنباله سخنان مشرکان لجوج و سخت باشد که به هنگام مشاهده صحنههای رستاخیز آرزو میکنند بار دیگر بدنیا باز گردند و جبران کنند،ولی قرآن میگوید اگر اینها باز گردند نه تنها بفکر جبران نخواهند بود و به کارهای خود ادامه خواهند داد،بلکه اساسا رستاخیز و قیامت را هم انکار خواهند کرد،و با نهایت تعجب خواهند گفت:
"زندگی تنها همین زندگی دنیاست و ما هرگز برانگیخته نخواهیم شد"! ( وَ قٰالُوا إِنْ هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا الدُّنْیٰا وَ مٰا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ ) (1).
احتمال دیگر اینکه آیه بحث جداگانهای را درباره جمعی از مشرکان که معاد را بکلی انکار میکردند بازگو میکند،زیرا در میان مشرکان عرب جمعی بودند که عقیده به معاد نداشتند،در حالی که بعضی دیگر به نوعی از معاد ایمان داشتند.
*** در آیه بعد قرآن به سرنوشت آنها در روز رستاخیز اشاره کرده،و میگوید:
"اگر آنها را مشاهده کنی در آن هنگام که در پیشگاه پروردگارشان ایستادهاند و به آنها گفته میشود،آیا این حق نیست"؟( وَ لَوْ تَریٰ إِذْ وُقِفُوا عَلیٰ رَبِّهِمْ قٰالَ أَ لَیْسَ هٰذٰا بِالْحَقِّ ).
"آنها در پاسخ خواهند گفت آری،سوگند بپروردگار ما،این حق است"! ( قٰالُوا بَلیٰ وَ رَبِّنٰا ).
1) 1) طبق این احتمال"و قالوا"عطف بر"عادوا"است و این احتمال را نویسنده تفسیر المنار اختیار کرده است.
بار دیگر"به آنها گفته میشود پس بچشید مجازات را به خاطر اینکه آن را انکار میکردید و کفر میورزیدید"!( قٰالَ فَذُوقُوا الْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ ).
مسلما منظور از"وقوف در برابر پروردگار"این نیست که خداوند مکانی داشته باشد،بلکه به معنی ایستادن در برابر صحنههای مجازات او است-همانطور که بعضی از مفسران گفتهاند-و یا کنایه از حضور در دادگاه الهی است،همانطور که انسان بهنگام نماز میگوید من در برابر خداوند ایستادهام.
*** در آیه بعد اشاره به خسران و زیان منکران معاد و رستاخیز کرده میفرماید:
"آنها که ملاقات پروردگار را انکار کردند مسلما گرفتار زیان شدند"( قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِلِقٰاءِ اللّٰهِ ).
منظور از ملاقات پروردگار همانطور که قبلا اشاره شد یا ملاقات معنوی و ایمان شهودی است،(شهود باطنی)و یا ملاقات صحنههای رستاخیز و پاداش و جزای او است.
سپس میگوید این انکار برای همیشه ادامه نخواهد یافت،و تا زمانی خواهد بود که"ناگهان رستاخیز بر پا شود،و آنها در برابر این صحنههای وحشتناک قرار گیرند و نتائج اعمال خود را با چشم خود ببینند،در این موقع فریاد آنها بلند میشود:ای وای بر ما چقدر کوتاهی درباره چنین روزی کردیم"؟!( حَتّٰی إِذٰا جٰاءَتْهُمُ السّٰاعَةُ بَغْتَةً قٰالُوا یٰا حَسْرَتَنٰا عَلیٰ مٰا فَرَّطْنٰا فِیهٰا ).
منظور از"ساعة"روز قیامت است و"بغتة"به معنی این است که بطور ناگهانی و جهشآسا که هیچکس جز خدا وقت آن را نمیداند واقع میشود،و علت انتخاب این نام(ساعة)برای روز قیامت یا بخاطر آن است که با سرعت حساب مردم در آن ساعت انجام میگیرد،و یا اشاره به ناگهانی وقوع آن است که در ساعتی برقآسا مردم از جهان برزخ منتقل به عالم قیامت میشوند.
حسرت به معنی تاسف بر چیزی است ولی عرب هنگامی که زیاد متاثر شود خود"حسرت"را مخاطب قرار داده و میگوید:"یا حسرتنا":گویا شدت حسرت چنان است که بصورت موجودی در مقابل او مجسم شده است! سپس قرآن میگوید:"آنها بار گناهانشان را بر دوش دارند"( وَ هُمْ یَحْمِلُونَ أَوْزٰارَهُمْ عَلیٰ ظُهُورِهِمْ ).
"اوزار"جمع"وزر"به معنی بار سنگین است و در اینجا منظور از آن گناهان است و این آیه میتواند یکی از دلائل تجسم اعمال بوده باشد زیرا میگوید آنها گناهان خود را بر دوش میکشند.
و نیز میتواند کنایهای از سنگینی بار مسئولیت بوده باشد زیرا مسئولیتها همواره تشبیه به بار سنگین میشود.
و در پایان آیه میفرماید"چه بد باری بر دوش میکشند"( أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَزِرُونَ ) در آیه فوق سخنی از خسران و زیان منکران معاد به میان آمده،دلیل این موضوع روشن است زیرا ایمان به معاد علاوه بر اینکه انسان را آماده برای زندگی سعادتبخش جاویدان میکند و او را بتحصیل کمالات علمی و عملی دعوت مینماید اثر عمیقی در کنترل انسان در برابر آلودگی و گناهان دارد و در بحثهای مربوط به معاد اثر سازنده آن را از نظر فردی و اجتماعی به خواست خدا توضیح خواهیم داد.
*** سپس برای بیان موقعیت زندگی دنیا در برابر زندگی آخرت چنین میگوید:
"زندگی دنیا چیزی جز بازی و سرگرمی نیست"( وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ ).
بنا بر این آنها که تنها به دنیا دل بستهاند و جز آن نمیجویند و نمیطلبند در واقع کودکان هوسبازی هستند که یک عمر ببازی و سرگرمی پرداخته و از
همه چیز بیخبر ماندهاند!.
تشبیه زندگی دنیا به بازی و سرگرمی از این نظر است که بازیها و سرگرمیها معمولا کارهای توخالی و بی اساس هستند که از متن زندگی حقیقی دورند،نه آنها که در بازی پیروز میشوند و نه آنها که شکست میخورند شکست یافتهاند زیرا پس از پایان بازی همه چیز بجای خود بازمیگردد! بسیار دیده میشود که کودکان دور هم مینشینند و بازی را شروع میکنند یکی را"امیر"و دیگری را"وزیر"و یکی را"دزد"و دیگری را"قافله"اما ساعتی نمیگذرد که نه خبری از امیر است و نه وزیر،و نه دزد و نه قافله،و یا در نمایشنامههایی که بمنظور سرگرمی انجام میشود صحنههایی از جنگ یا عشق یا عداوت مجسم میگردند اما پس از ساعتی خبری از هیچکدام نیست.
دنیا به نمایشنامهای میماند که بازیگران آن،مردم این جهانند،و گاه این بازی کودکانه حتی عاقلان و فهمیده ما را بخود مشغول میدارد اما چه زود پایان این سرگرمی و نمایش اعلام میگردد.
"لعب"(بر وزن لزج)در اصل از ماده"لعاب"(بر وزن غبار)به معنی آب دهان است که از لبها سرازیر گردد،و اینکه بازی را"لعب"میگویند، بخاطر آن است که همانند ریزش لعاب از دهان است که بدون هدف انجام میگیرد.
سپس زندگانی سرای دیگر را با آن مقایسه کرده میفرماید:"سرای آخرت برای افراد با تقوا بهتر است آیا اندیشه و تعقل نمیکنید"( وَ لَلدّٰارُ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ).
زیرا حیاتی است جاویدان و فناناپذیر در جهانی وسیعتر و سطح بسیار بالاتر، در عالمی که سر و کار آن با حقیقت است نه مجاز،و با واقعیت است نه خیال، در جهانی که نعمتهایش با درد و رنج آمیخته نیست،و سراسر نعمت خالص است
بیدرد و رنج.
از آنجا که درک این واقعیات،با توجه به مظاهر فریبنده دنیا،برای غیر اندیشمندان ممکن نیست لذا روی سخن در پایان آیه بچنین افراد شده است.
در حدیثی از"هشام بن حکم"از امام"موسی بن جعفر" ع نقل شده که چنین فرمود:"ای هشام خداوند عاقلان را اندرز داده و نسبت به آخرت علاقمند ساخته و گفته است زندگی دنیا جز بازی و سرگرمی نیست،و سرای آخرت برای افراد با تقوا بهتر است آیا فکر و عقل خود را بکار نمیاندازید؟" (1).
شاید نیاز بتذکر نداشته باشد که هدف از این آیات مبارزه با وابستگی و دلبستگی بمظاهر جهان ماده و فراموش کردن مقصد نهایی آن است،و گرنه آنها که دنیا را وسیلهای برای سعادت قرار دادهاند در حقیقت جستجوگران آخرتند نه دنیا.
قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَیَحْزُنُکَ اَلَّذِی یَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لاٰ یُکَذِّبُونَکَ وَ لٰکِنَّ اَلظّٰالِمِینَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ یَجْحَدُونَ (33) وَ لَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ فَصَبَرُوا عَلیٰ مٰا کُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتّٰی أَتٰاهُمْ نَصْرُنٰا وَ لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِ اَللّٰهِ وَ لَقَدْ جٰاءَکَ مِنْ نَبَإِ اَلْمُرْسَلِینَ (34)
33-میدانیم که گفتار آنها تو را غمگین میکند ولی(غم مخور و بدان)آنها تو را تکذیب نمیکنند بلکه ظالمان آیات خدا را انکار مینمایند!.
34-پیامبرانی پیش از تو نیز تکذیب شدند و در برابر تکذیبها صبر و استقامت کردند، و(در این راه)آزار دیدند تا هنگامی که یاری ما به آنها رسید(تو نیز چنین باش،و این یکی از سنتهای الهی است)و هیچ چیز نمیتواند سنن خدا را تغییر دهد و اخبار پیامبران به تو رسیده است.
1) 1) نور الثقلین جلد 1 صفحه 711.
همواره در راه مصلحان مشکلات بوده
شک نیست که پیامبر ص در گفتگوهای منطقی و مبارزات فکری که با مشرکان لجوج و سرسخت داشت گاهی از شدت لجاجت آنها و عدم تاثیر سخن در روح آنان و گاهی از نسبتهای ناروایی که به او میدادند غمگین و اندوهناک میشد،خداوند بارها در قرآن مجید پیامبرش را در این مواقع دلداری میداد، تا با دلگرمی و استقامت بیشتر،برنامه خویش را تعقیب کند،از جمله در نخستین آیه فوق میفرماید"ما میدانیم که سخنان آنها تو را محزون و اندوهگین میکند" ( قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَیَحْزُنُکَ الَّذِی یَقُولُونَ ).
ولی بدان که آنها تو را تکذیب نمیکنند و در حقیقت آیات ما را انکار میکنند و بنا بر این طرف آنها در حقیقت ما هستیم نه تو( فَإِنَّهُمْ لاٰ یُکَذِّبُونَکَ وَ لٰکِنَّ الظّٰالِمِینَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ یَجْحَدُونَ ).
و نظیر این سخن در گفتگوهای رائج میان ما نیز دیده میشود که گاهی شخص"برتر"به هنگام ناراحت شدن نمایندهاش به او میگوید:غمگین مباش طرف آنها در واقع منم و اگر مشکلی ایجاد شود برای من است نه برای تو،و به این وسیله مایه تسلی خاطر او را فراهم میسازد.
در تفسیر آیه فوق مفسران احتمالات دیگری نیز دادهاند،ولی ظاهر آیه همان است که در بالا گفتیم.
این احتمال نیز از جهتی قابل ملاحظه است که:منظور از آیه این است که "مخالفان تو در حقیقت به صدق و راستی تو معتقدند،و در حقانیت دعوتت شک ندارند، اگر چه ترس از به خطر افتادن منافعشان مانع از تسلیم در مقابل حق میشود و یا تعصب
و لجاجت اجازه قبول به آنها نمیدهد".
از تواریخ اسلامی نیز استفاده میشود که حتی مخالفان سرسخت پیامبر ص در باطن به صدق و راستی او در دعوتش معتقد بودند از جمله اینکه نقل کردهاند که روزی ابو جهل با پیامبر ص ملاقات کرد و با او مصافحه نمود کسی به او اعتراض کرد،چرا با این مرد مصافحه میکنی؟گفت به خدا سوگند میدانم که او پیامبر است و لکن ما زمانی تابع"عبد مناف"بودهایم!(یعنی پذیرفتن دعوت او سبب میشود که ما تابع قبیله آنان شویم)،و نیز نقل شده که شبی "ابو جهل"و"ابو سفیان"و"اخنس بن شریق"که از سران سرسخت مشرکان بودند هر کدام به طور مخفیانه که هیچکس متوجه او نشود،و حتی این سه نفر از حال یکدیگر هم با خبر نبودند،برای شنیدن سخنان پیامبر ص در گوشهای خزیده تا صبح تلاوت آیات قرآن را میشنیدند،هنگامی که سپیده صبح دمید،پراکنده شدند،اما در راه بازگشت به هم رسیدند و هر کدام عذر خود را برای دیگری شرح میداد،سپس عهد کردند که این کار را تکرار نکنند زیرا اگر جوانان قریش از آن آگاه گردند سبب گرایش آنها به محمد خواهد شد.
شب دیگر هر کدام به گمان اینکه رفقایش آن شب نخواهد آمد برای شنیدن آیات قرآن به نزدیکی خانه پیامبر و یا مجمعی که مسلمانان داشتند آمد اما هنگام صبح باز سر آنان بر یکدیگر فاش شد و به سرزنش یکدیگر پرداختند و مجددا عهد و پیمان بستند که این آخرین بار بوده باشد.
ولی اتفاقا این کار در شب سوم باز تکرار شد،صبح"اخنس بن شریق" عصای خود را برداشت و به سراغ ابو سفیان آمد و به او گفت:صریحا با من بگو عقیده تو در باره سخنانی که از محمد شنیدی چیست؟گفت به خدا سوگند من چیزهایی شنیدم که آنها را به خوبی درک کردم،و مقصود و مضمون آن را میفهمم، ولی آیاتی نیز شنیدم که معنی و مقصود آن را نفهمیدم.
اخنس گفت:من نیز به خدا سوگند چنین احساس میکنم، سپس برخاست و به سراغ ابو جهل آمد و همین سؤال را از او کرد که رای تو درباره سخنانی که از محمد شنیدی چیست؟او در جواب گفت چه میخواهی بشنوم؟حقیقت این است که ما و فرزندان"عبد مناف"در به چنگ آوردن ریاست با هم رقابت داریم آنها مردم را اطعام کردند ما نیز برای اینکه عقب نمانیم اطعام کردیم،آنها مرکب بخشیدند ما نیز مرکب بخشیدیم،آنها بخششهای دیگر داشتند ما نیز داشتیم و به این ترتیب دوش به دوش یکدیگر پیش میرفتیم.
اکنون آنها میگویند ما پیامبری داریم که وحی آسمانی بر او نازل میشود، اما ما چگونه میتوانیم در این موضوع با آنها رقابت کنیم؟!و اللّٰه لا نؤمن به ابدا و لا نصدقه:به خدا سوگند هرگز به او ایمان نخواهیم آورد و نه او را تصدیق خواهیم نمود،اخنس برخاست و مجلس او را ترک گفت.
در روایت دیگری میخوانیم که روزی"اخنس بن شریق"با"ابو جهل" روبرو شد،در حالی که هیچکس دیگر در آنجا نبود،به او گفت.راستش را بگو محمد صادق است یا کاذب؟هیچ کس از قریش در اینجا غیر از من و تو نیست که سخنان ما را بشنود.
ابو جهل گفت وای بر تو و اللّٰه به عقیده من او راست میگوید و هرگز دروغ نگفته است ولی اگر بنا شود خاندان محمد همه مناصب را به چنگ آورند:پرچم حج،آب دادن به حجاج،پردهداری کعبه،و مقام نبوت،برای بقیه قریش چه باقی میماند؟! (1).
از این روایات و مانند آنها استفاده میشود که بسیاری از دشمنان سرسخت پیامبر ص در باطن به صدق گفتار او معترف بودند اما رقابتهای قبیلگی و مانند آن،به آنها اجازه نمیداد،و یا شهامت آن را نداشتند که رسما ایمان آورند.
البته این را نیز میدانیم که این گونه اعتقاد باطنی ما دام که با روح تسلیم
1) 1) روایات فوق از تفسیر المنار و تفسیر مجمع البیان در ذیل آیه اقتباس شده است.
آمیخته نشود کمترین اثری نخواهد داشت،و انسان را در سلک مومنان راستین قرار نمیدهد.
*** در آیه بعد،برای تکمیل این دلداری،به وضع انبیای پیشین اشاره کرده میگوید:این موضوع منحصر به تو نبوده است"رسولان پیش از تو را نیز تکذیب کردند"( وَ لَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ ).
"اما آنها در برابر تکذیبها و آزارها استقامت ورزیدند تا نصرت و یاری ما به سراغشان آمد و سرانجام پیروز شدند"( فَصَبَرُوا عَلیٰ مٰا کُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتّٰی أَتٰاهُمْ نَصْرُنٰا ).
"و این یک سنت الهی است که هیچ چیز نمیتواند آن را دگرگون کند" ( وَ لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِ اللّٰهِ ).
بنا بر این تو هم در برابر تکذیبها و آزارها و حملات دشمنان لجوج و سرسخت روح صبر و استقامت را از دست مده، و بدان طبق همین سنت امدادهای الهی و الطاف بیکران پروردگار به سراغ تو خواهد آمد،و سرانجام بر تمام آنها پیروز خواهی شد"و اخباری که از پیامبران پیشین به تو رسیده است که چگونه در برابر مخالفتها و شدائد استقامت کردند و پیروز شدند گواه روشنی برای تو است" ( وَ لَقَدْ جٰاءَکَ مِنْ نَبَإِ الْمُرْسَلِینَ ).
در حقیقت آیه فوق به یک اصل کلی اشاره میکند و آن اینکه همیشه رهبران صالح اجتماع که برای هدایت تودههای مردم به وسیله ارائه مکتب و طرحهای سازنده با افکار منحط و خرافات و سنن غلط جامعه بپا میخاستند با مخالفت سرسختانه جمعی سودجو و زورگو که با پر و بال گرفتن مکتب جدید،منافعشان به خطر میافتاد،روبرو میشدند.
آنها برای پیشرفت مقاصد شوم خود از هیچ کاری ابا نداشتند،و از تمام
حربهها:حربه تکذیب،تهمت محاصره اجتماعی،آزار و شکنجه،قتل و غارت و هر وسیله دیگر استفاده میکردند،اما حقیقت با جاذبه و کشش و عمقی که دارد سرانجام-طبق یک سنت الهی-کار خود را خواهد کرد،و این خارهای سر راه برچیده خواهند شد،اما شک نیست که شرط اساسی این پیروزی بردباری و مقاومت و استقامت است.
قابل توجه اینکه در آیه فوق از سنن تعبیر به"کلمات اللّٰه"شده است زیرا "کلم و کلام"در اصل به معنی تاثیری است که با چشم یا گوش درک میشود ("کلم"به معنی تاثیرات عینی،و"کلام"به معنی تاثیراتی است که با گوش درک میشود)سپس توسعه پیدا کرده است،و علاوه بر الفاظ به معانی نیز"کلمه" گفته میشود،و حتی به"عقیده"و"مکتب"و"روش و سنت"نیز اطلاق میگردد.
وَ إِنْ کٰانَ کَبُرَ عَلَیْکَ إِعْرٰاضُهُمْ فَإِنِ اِسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِیَ نَفَقاً فِی اَلْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِی اَلسَّمٰاءِ فَتَأْتِیَهُمْ بِآیَةٍ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَی اَلْهُدیٰ فَلاٰ تَکُونَنَّ مِنَ اَلْجٰاهِلِینَ (35) إِنَّمٰا یَسْتَجِیبُ اَلَّذِینَ یَسْمَعُونَ وَ اَلْمَوْتیٰ یَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ ثُمَّ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ (36)
35-و اگر اعراض آنها بر تو سنگین است چنانچه بتوانی نقبی در زمین بزن یا نردبانی به آسمان بگذار(و اعماق زمین و آسمانها را جستجو کن)تا آیه(و نشانه دیگری)برای آنها بیاوری(ولی بدان این لجوجان ایمان نمیآورند)اما اگر خدا بخواهد آنها را(اجبارا)بر هدایت جمع خواهد کرد(اما هدایت اجباری چه سود دارد؟)پس هرگز از جاهلان نباش.
36-تنها کسانی اجابت(دعوت تو)میکنند که گوش شنوا دارند،اما مردگان(و آنها که روح انسانی را از دست دادهاند ایمان نمیآورند و)خدا آنها را(در قیامت)مبعوث میکند سپس به سوی او باز میگردند
مردگان زندهنما
این دو آیه دنباله دلداری و تسلی دادن به پیامبر است که در آیات قبل گذشت.
از آنجا که فکر و روح پیامبر ص از گمراهی و لجاجت مشرکان زیاد ناراحت و پریشان بود،و علاقه داشت با هر وسیلهای که شده است آنها را به صف مؤمنان بکشاند،خداوند میفرماید:"اگر اعراض و روگردانی زیاد بر تو سخت و سنگین است چنانچه بتوانی اعماق زمین را بشکافی و در آن نقبی بزنی و جستجو کنی و یا نردبانی به آسمان بگذاری و اطراف آسمانها را نیز جستجو کنی و آیه و نشانه دیگری برای آنها بیاوری چنین کن"(ولی بدان آنان به قدری لجوجند که باز ایمان نخواهند آورد)( وَ إِنْ کٰانَ کَبُرَ عَلَیْکَ إِعْرٰاضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِیَ نَفَقاً فِی الْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِی السَّمٰاءِ فَتَأْتِیَهُمْ بِآیَةٍ ) (1).
"نفق"در اصل به معنی"نقب،و راههای زیرزمینی"است،و اگر به منافق گفته میشود نیز به تناسب این است که علاوه بر راه و روش ظاهری،راه و روش مخفیانهای نیز برای خود دارد و"سلم"به معنی نردبان است.
خداوند با این جمله به پیامبر خود میفهماند که هیچگونه نقصی در تعلیمات و دعوت و تلاش و کوشش تو نیست،بلکه نقص از ناحیه آنها است،آنها تصمیم گرفتهاند حق را نپذیرند.لذا هیچگونه کوششی اثر نمیبخشد،نگران نباش.
ولی برای اینکه کسی توهم نکند که خداوند قادر نیست آنها را وادار به
1) 1) در حقیقت جمله"ان استطعت"..."جمله شرطیه است و جزای آن محذوف میباشد و تقدیر آن چنین است"ان استطعت...فافعل و لکنهم لا یؤمنون.
تسلیم کند،بلافاصله میفرماید:"اگر خدا بخواهد میتواند همه آنها را بر هدایت مجتمع کند یعنی وادار به تسلیم در برابر دعوت تو و اعتراف به حق و ایمان کند" ( وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَی الْهُدیٰ ).
ولی روشن است که این چنین ایمان اجباری بیهوده است،آفرینش بشر برای تکامل بر اساس اختیار و آزادی اراده میباشد،تنها در صورت آزادی اراده است که ارزش"مؤمن"از"کافر"و"نیکان"از"بدان"و"درستکاران"از "خائنان"و"راستگویان"از"دروغگویان"شناخته میشود،و گر نه در ایمان و تقوای اجباری هیچگونه تفاوتی میان خوب و بد نخواهد بود،و این مفاهیم در زمینه اجبار ارزش خود را به کلی از دست میدهند.
سپس میگوید:"اینها را برای این گفتیم که تو از جاهلان نباشی"یعنی:
بیتابی مکن و صبر و استقامت را از دست مده و بیش از اندازه خود را به خاطر کفر و شرک آنها ناراحت مکن و بدان راه همین است که تو میپیمایی( فَلاٰ تَکُونَنَّ مِنَ الْجٰاهِلِینَ ).
شک نیست که پیامبر از این حقائق با خبر بود،اما خداوند اینها را به عنوان یادآوری و دلداری برای پیامبرش بازگو میکند،درست مانند این است که ما به کسی که فرزندش را از دست داده میگوئیم:
"غم مخور دنیا دار فنا است،همه از دنیا خواهند رفت،و علاوه تو نیز هنوز جوان هستی و فرزندان دیگری خواهی داشت،بنا بر این زیاد بیتابی مکن".
مسلما فانی بودن دار دنیا،یا جوان بودن طرف،مطلبی نیست که بر او مخفی باشد تنها به عنوان یادآوری به او گفته میشود.
با اینکه آیه فوق یکی از دلائل نفی جبر است بعضی از مفسران مانند فخر رازی آن را از دلائل"مسلک جبر"گرفته!و روی کلمه"و لو شاء..." تکیه کرده و میگوید:از این آیه معلوم میشود که خداوند نمیخواهد کفار
ایمان بیاورند! غافل از اینکه"مشیت و اراده"در آیه فوق مشیت و اراده اجباری است،یعنی خداوند نمیخواهد مردم به زور و اجبار ایمان بیاورند،بلکه میخواهد با اراده و میل خودشان ایمان بیاورند،بنا بر این آیه گواه روشنی بر نفی عقیده جبریون است.
*** در آیه بعد برای تکمیل این موضوع و دلداری بیشتر به پیامبر ص میگوید:آنها که گوش شنوا دارند دعوت تو را اجابت میکنند و میپذیرند" ( إِنَّمٰا یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ یَسْمَعُونَ ).
"و اما آنها که عملا در صف مردگانند ایمان نمیآورند،تا زمانی که خداوند آنها را در روز قیامت برانگیزاند و به سوی او بازگشت کنند" ( وَ الْمَوْتیٰ یَبْعَثُهُمُ اللّٰهُ ثُمَّ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ ) (1)آن روز است که با مشاهده صحنههای رستاخیز ایمان میآورند،ولی ایمانشان هم سودی ندارد،زیرا همه کس با مشاهده آن صحنه عظیم ایمان میآورد، نوعی ایمان اضطراری.
شاید نیاز به شرح نداشته باشد که منظور از"موتی"(مردگان)در آیه بالا مردگان جسمانی نیست،بلکه مردگان معنوی است،زیرا دو نوع حیات و مرگ داریم:حیات و مرگ مادی،حیات و مرگ معنوی،همچنین شنوایی و بینایی نیز دو گونه است:مادی و معنوی به همین دلیل بسیار میشود در مورد کسانی که چشم و گوش دارند و یا زنده و سالمند اما حقائق را درک نمیکنند میگوئیم:
آنها کور و کرند و یا اصلا مردهاند،زیرا واکنشی را که باید یک انسان
1) 1) از نظر ترکیب"الموتی"مبتدا و"یبعثهم اللّٰه"خبر است،و اینکه میگوید مردگان را مبعوث میکند مفهومش این است که اینها هیچ تغییری در حالاتشان پیدا نمیشود جز اینکه در قیامت مبعوث شوند و حقائق را ببینند.
شنوا و بینا،یا یک انسان زنده،در برابر حقائق از خود نشان دهد نمیدهند، در قرآن مجید این گونه تعبیرات فراوان دیده میشود،و شیرینی و جاذبه خاصی دارد، بلکه قرآن به حیات مادی و بیولوژیکی که نشانه آن تنها"خور و خواب و نفس کشیدن"است چندان اهمیت نمیدهد،همواره روی حیات و زندگی معنوی و انسانی که آمیخته با تکلیف و مسئولیت و احساس و درد و بیداری و آگاهی است تکیه میکند.
ذکر این نکته نیز لازم است که:نابینایی و ناشنوایی و مرگ معنوی از خودشان سرچشمه میگیرد،آنها هستند که بر اثر ادامه گناه،و اصرار و لجاجت در آن،به این مرحله میرسند،زیرا همانطور که اگر انسانی مدتها چشم خود را ببندد تدریجا بینایی و دید خود را از دست خواهد داد و شاید روزی به کلی نابینا شود،اشخاصی که چشم جان خود را در برابر حقائق ببندند تدریجا قدرت دید معنوی خود را از دست خواهند داد!.
وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اَللّٰهَ قٰادِرٌ عَلیٰ أَنْ یُنَزِّلَ آیَةً وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (37)
37-و گفتند چرا نشانه(و معجزهای)از طرف پروردگارش بر او نازل نمیگردد،بگو خداوند قادر است که نشانهای نازل کند،ولی بیشتر آنها نمیدانند.
در این آیه یکی از بهانهجوئیهای مشرکان مطرح شده است،به طوری که در بعضی از روایات آمده جمعی از رؤسای قریش هنگامی که از معارضه و مقابله با قرآن عاجز ماندند به پیامبر ص گفتند اینها فایده ندارد اگر راست میگویی معجزاتی همانند عصای موسی،و ناقه صالح،برای ما بیاور،قرآن در این باره
میگوید:"آنها گفتند:چرا آیه و معجزهای از طرف پروردگار بر این پیامبر نازل نشده است"؟!( وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ ).
روشن است که آنها این پیشنهاد را از روی حقیقتجویی نمیگفتند،زیرا پیامبر ص به اندازه کافی برای آنها معجزه آورده بود،و اگر چیزی جز قرآن با آن محتویات عالی در دست او نبود،همان قرآنی که در چندین آیه آنها را رسما دعوت به مقابله کرده،و به اصطلاح تحدی نموده است و آنها در برابر آن عاجز ماندهاند،برای اثبات نبوت او کافی بود،اما این بو الهوسان بهانه جو از یک سو میخواستند قرآن را تحقیر کنند،و از سوی دیگر از قبول دعوت پیامبر ص سر باز زنند،لذا پی در پی درخواست معجزه تازه میکردند،و مسلما اگر پیامبر ص تسلیم خواستههای آنها میشد با جمله" هٰذٰا سِحْرٌ مُبِینٌ "همه را انکار میکردند همانطور که از آیات دیگر قرآن استفاده میشود.
لذا قرآن در پاسخ آنها میگوید:به آنها بگو"خداوند قادر است آیه و معجزهای (که شما پیشنهاد میکنید)بر پیامبر خود نازل کند"( قُلْ إِنَّ اللّٰهَ قٰادِرٌ عَلیٰ أَنْ یُنَزِّلَ آیَةً ).
ولی این کار یک اشکال دارد که غالب شما از آن بیخبرید و آن اینکه اگر به اینگونه تقاضاها که از سر لجاجت میکنید ترتیب اثر داده شود سپس ایمان نیاورید همگی گرفتار مجازات الهی شده،نابود خواهید گشت،زیرا این نهایت بیحرمتی نسبت به ساحت مقدس پروردگار و فرستاده او و آیات و معجزات او است، لذا در پایان آیه میفرماید"ولی اکثر آنها نمیدانند"( وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
به طوری که از تفسیر"مجمع البیان"استفاده میشود از قرنها پیش بعضی
از مخالفان اسلام این آیه را دستاویز کرده و به آن استدلال نمودهاند که پیامبر اسلام ص هیچ معجزهای نداشته است،زیرا هنگامی که از او تقاضای اعجاز میکنند او تنها با گفتن اینکه خداوند توانایی بر چنین چیزی دارد و اکثر.
شما نمیدانید قناعت میکند،اتفاقا بعضی از نویسندگان اخیر دنباله این افسانه کهن را گرفته.و در نوشته خود این ایراد را بار دیگر زنده کردهاند.
اولا-آنها که چنین ایرادی میکنند گویا آیات قبل و بعد را درست مورد بررسی قرار ندادهاند که سخن از افراد لجوجی به میان آمده که به هیچوجه حاضر به تسلیم در برابر حق نبودند،و اگر پیامبر ص در برابر خواستههای آنها تسلیم نشده نیز به همین دلیل بوده است و گر نه در کجای قرآن داریم که افراد حق جو و حق طلب از پیامبر تقاضای معجزه کرده باشند و او خواسته آنها را رد کرده باشد در آیه 111 همین سوره انعام در باره اینگونه افراد میخوانیم " وَ لَوْ أَنَّنٰا نَزَّلْنٰا إِلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةَ وَ کَلَّمَهُمُ الْمَوْتیٰ وَ حَشَرْنٰا عَلَیْهِمْ کُلَّ شَیْءٍ قُبُلاً مٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا " ثانیا-به طوری که از روایات اسلامی استفاده میشود این پیشنهاد از طرف جمعی از رؤسای قریش بود و آنها به خاطر تحقیر و نادیده گرفتن قرآن چنین پیشنهادی را مطرح کرده بودند و مسلم است پیامبر در برابر پیشنهادهایی که از چنین انگیزههایی سرچشمه بگیرد تسلیم نخواهد شد.
ثالثا-کسانی که این ایراد را میکنند گویا سایر آیات قرآن را از نظر دور داشتهاند که چگونه خود قرآن به عنوان یک معجزه جاویدان صریحا معرفی شده و بارها از مخالفان دعوت به مقابله گردیده و ضعف و ناتوانی آنها را آشکار
ساخته است و نیز آیه اول سوره اسراء را فراموش کردهاند که صریحا میگوید خداوند پیامبرش را از مسجد الحرام به مسجد اقصی در یک شب برد.
رابعا-این باورکردنی نیست که قرآن مملو از معجزات و خارق عادات انبیاء و پیامبران بوده باشد و پیامبر اسلام بگوید من خاتم پیامبرانم و برتر از همه آنها،و آئین من بالاترین آئین است،اما در برابر خواسته حقجویان کمترین معجزهای از خود نشان ندهد آیا در اینصورت در نظر افراد بیطرف و حقیقتطلب نقطه ابهام مهمی در دعوت او پیدا نمیشد؟! اگر او معجزهای نمیداشت میبایست مطلقا سخنی از معجزات انبیای دیگر نگوید تا برنامه خویش را بتواند توجیه نماید و راههای اعتراض را بر خود ببندد، اینکه او با دست و دل باز مرتبا از اعجاز دیگران سخن میگوید و خارق عادات موسی بن عمران و عیسی بن مریم و ابراهیم و صالح و نوح ع را بر میشمرد،دلیل روشنی است که او از نظر معجزات خود کاملا مطمئن بوده است.
لذا در تواریخ اسلامی و روایات معتبر و نهج البلاغه خارق عادات مختلفی از پیامبر نقل شده است که مجموع آنها در سر حد تواتر است.
وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ طٰائِرٍ یَطِیرُ بِجَنٰاحَیْهِ إِلاّٰ أُمَمٌ أَمْثٰالُکُمْ مٰا فَرَّطْنٰا فِی اَلْکِتٰابِ مِنْ شَیْءٍ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ (38)
38-هیچ جنبندهای در زمین و هیچ پرندهای که با دو بال خود پرواز میکند نیست،مگر اینکه امتهایی همانند شما هستند،ما هیچ چیز را در این کتاب فروگذار نکردیم،سپس همگی به سوی پروردگارشان محشور میگردند.
از آنجا که این آیه بخشهای وسیعی را بدنبال دارد نخست باید لغات آیه و بعد تفسیر اجمالی آن را ذکر کرده،سپس به سایر بخشها بپردازیم:
"دابه"از ماده"دبب""بمعنی آهسته راه رفتن و قدمهای کوتاه برداشتن" است،و معمولا به همه جنبندگان روی زمین گفته میشود،و اگر میبینیم که به شخص سخنچین"دیبوب"گفته میشود و در حدیث وارد شده:"لا یدخل الجنة دیبوب":"هیچگاه سخنچین داخل بهشت نمیشود"نیز از همین نظر است که او آهسته میان دو نفر رفت آمد میکند تا آنها را نسبت بهم بدبین سازد.
"طائر"به هر گونه پرندهای گفته میشود،منتها چون در پارهای از موارد به امور معنوی که دارای پیشرفت و جهش هستند این کلمه اطلاق میشود در آیه مورد بحث برای اینکه نظر فقط روی"پرندگان"متمرکز شود جمله:
یطیر بجناحیه یعنی"با دو بال خود پرواز میکند"به آن افزوده شده.
"امم"جمع"امت"و امت بمعنی جمعیتی است که دارای قدر مشترکی هستند،مثلا:دین واحد یا زبان واحد،یا صفات و کارهای واحدی دارند.
"یحشرون"از ماده"حشر"بمعنی"جمع"است،ولی معمولا در قرآن به اجتماع در روز قیامت گفته میشود،مخصوصا هنگامی که به ضمیمه" إِلیٰ رَبِّهِمْ "بوده باشد.
*** آیه فوق بدنبال آیات گذشته که درباره مشرکان بحث میکرد و آنها را را به سرنوشتی که در قیامت دارند متوجه میساخت،سخن از"حشر"و رستاخیز عمومی تمام موجودات زنده،و تمام انواع حیوانات به میان آورده،نخست میگوید:
"هیچ جنبندهای در زمین،و هیچ پرندهای که با دو بال خود پرواز میکند نیست مگر اینکه امتهایی همانند شما هستند"( وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ طٰائِرٍ یَطِیرُ بِجَنٰاحَیْهِ إِلاّٰ أُمَمٌ أَمْثٰالُکُمْ ).
و به این ترتیب هر یک از انواع حیوانات و پرندگان برای خود امتی هستند همانند انسانها،اما در اینکه این همانندی و"شباهت"در چه جهت است؟در میان مفسران گفتگو است، بعضی شباهت آنها را با انسانها از ناحیه اسرار شگفتانگیز خلقت آنها دانستهاند زیرا هر دو نشانههایی از عظمت آفریدگار و خالق را با خود همراه دارند.
و بعضی از جهت نیازمندیهای مختلف زندگی یا وسایلی را که با آن احتیاجات گوناگون خود را بر طرف میسازند،میدانند.
در حالی که جمعی دیگر معتقدند که منظور شباهت آنها با انسان از نظر درک و فهم و شعور است،یعنی آنها نیز در عالم خود دارای علم و شعور و ادراک هستند،خدا را میشناسند و به اندازه توانایی خود او را تسبیح و تقدیس میگویند، اگر چه فکر آنها در سطحی پائینتر از فکر و فهم انسانها است،و ذیل این آیه -چنان که خواهد آمد-نظر آخر را تقویت میکند.
سپس در جمله بعد میگوید:"ما در کتاب هیچ چیز را فروگذار نکردیم" ( مٰا فَرَّطْنٰا فِی الْکِتٰابِ مِنْ شَیْءٍ ).
ممکن است منظور از کتاب،قرآن بوده باشد که همه چیز(یعنی تمام اموری که مربوط به تربیت و هدایت و تکامل انسان است)در آن وجود دارد،منتها گاهی به صورت کلی بیان شده،مانند دعوت به هر گونه علم و دانش،و گاهی به جزئیات هم پرداخته شده است مانند بسیاری از احکام اسلامی و مسائل اخلاقی.
احتمال دیگر اینکه منظور"از کتاب""عالم هستی"است،زیرا عالم
آفرینش مانند کتاب بزرگی است که همه چیز در آن آمده است و چیزی در آن فروگذار نشده.
هیچ مانعی ندارد که هر دو تفسیر با هم در آیه منظور باشد زیرا نه در قرآن چیزی از مسائل تربیتی فروگذار شده،و نه در عالم آفرینش نقصان و کم و کسری وجود دارد.
و در پایان آیه میگوید"تمام آنها بسوی خدا در رستاخیز جمع میشوند" ( ثُمَّ إِلیٰ رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ ).
ظاهر این است که ضمیر"هم"در این جمله به انواع و اصناف جنبندگان و پرندگان برمیگردد،و به این ترتیب قرآن برای آنها نیز قائل به رستاخیز شده است و بیشتر مفسران نیز این مطلب را پذیرفتهاند که تمام انواع جانداران دارای رستاخیز و جزاء و کیفرند،تنها بعضی منکر این موضوع شده،و این آیه و آیات دیگر را طور دیگر توجیه کردهاند مثلا گفتهاند منظور از"حشر الی اللّٰه"همان باز گشت به پایان زندگی و مرگ است (1).
ولی همانطور که اشاره کردیم ظاهر این تعبیر در قرآن مجید همان رستاخیز و برانگیخته شدن در قیامت است.
روی این جهت آیه به مشرکان اخطار میکند خداوندی که تمام اصناف حیوانات را آفریده،و نیازمندیهای آنها را تامین کرده،و مراقب تمام افعال آنها است و برای همه رستاخیزی قرار داده،چگونه ممکن است برای شما حشر و رستاخیزی قرار ندهد و به گفته بعضی از مشرکان چیزی جز زندگی دنیا و حیات و مرگ آن در کار نباشد.
1) 1) این احتمال را نویسنده المنار از ابن عباس نقل کرده است.
شک نیست که نخستین شرط حساب و جزا مسئله عقل و شعور و بدنبال آن تکلیف و مسئولیت است،طرفداران این عقیده میگویند مدارکی در دست است که نشان میدهد حیوانات نیز به اندازه خود دارای درک و فهمند،از جمله:
زندگی بسیاری از حیوانات آمیخته با نظام جالب و شگفتانگیزی است که روشنگر سطح عالی فهم و شعور آنها است کیست که درباره مورچگان و زنبور عسل و تمدن عجیب آنها و نظام شگفتانگیز لانه و کندو،سخنانی نشنیده باشد،و بر درک و شعور تحسین آمیز آنها آفرین نگفته باشد؟گرچه بعضی میل دارند همه اینها را یک نوع الهام غریزی بدانند،اما هیچ دلیلی بر این موضوع در دست نیست که اعمال آنها به صورت ناآگاه(غریزه بدون عقل)انجام میشود.
چه مانعی دارد که این اعمال همانطور که ظواهرشان نشان میدهد ناشی از عقل و درک باشد؟بسیار میشود که حیوانات بدون تجربه قبلی در برابر حوادث پیشبینی نشده دست به ابتکار میزنند،مثلا گوسفندی که در عمرش گرگ را ندیده برای نخستین بار که آن را میبیند به خوبی خطرناک بودن این دشمن را تشخیص داده و به هر وسیله که بتواند برای دفاع از خود و نجات از خطر متوسل میشود.
علاقهای که بسیاری از حیوانات تدریجا به صاحب خود پیدا میکنند شاهد دیگری برای این موضوع است،بسیاری از سگهای درنده و خطرناک نسبت به صاحبان خود و حتی فرزندان کوچک آنان مانند یک خدمتگزار مهربان رفتار میکنند.
داستانهای زیادی از وفای حیوانات و اینکه آنها چگونه خدمات انسانی را
جبران میکنند در کتابها و در میان مردم شایع است که همه آنها را نمیتوان افسانه دانست.
و مسلم است آنها را به آسانی نمیتوان ناشی از غریزه دانست،زیرا غریزه معمولا سرچشمه کارهای یک نواخت و مستمر است،اما اعمالی که در شرائط خاصی که قابل پیشبینی نبوده بعنوان عکس العمل انجام میگردد به فهم و شعور شبیهتر است تا به غریزه.
هم امروز بسیاری از حیوانات را برای مقاصد قابل توجهی تربیت میکنند، سگهای پلیس برای گرفتن جنایتکاران،کبوترها برای رساندن نامهها،و بعضی از حیوانات برای خرید جنس از مغازهها،و حیوانات شکاری برای شکار کردن، آموزش میبینند و وظائف سنگین خود را با دقت عجیبی انجام میدهند،(امروز حتی برای بعضی از حیوانات رسما مدرسه افتتاح کردهاند!) ***از همه اینها گذشته،در آیات متعددی از قرآن،مطالبی دیده میشود که دلیل قابل ملاحظهای برای فهم و شعور بعضی از حیوانات محسوب میشود،داستان فرار کردن مورچگان از برابر لشگر سلیمان،و داستان آمدن هدهد به منطقه "سبا و یمن"و آوردن خبرهای هیجانانگیز برای سلیمان شاهد این مدعا است.
***در روایات اسلامی نیز احادیث متعددی در زمینه رستاخیز حیوانات دیده میشود،از جمله:
از ابو ذر نقل شده که میگوید:ما خدمت پیامبر ص بودیم که در پیش روی ما دو بز به یکدیگر شاخ زدند،پیغمبر ص فرمود،میدانید چرا اینها به یکدیگر شاخ زدند؟حاضران عرض کردند:نه،پیامبر ص فرمود ولی خدا میداند چرا؟و به زودی در میان آنها داوری خواهد کرد (1).
1) 1) تفسیر مجمع البیان و نور الثقلین ذیل آیه بالا.
و در روایتی از طرق اهل تسنن از پیامبر نقل شده که در تفسیر این آیه فرمود ان اللّٰه یحشر هذه الامم یوم القیامة و یقتص من بعضها لبعض حتی یقتص للجماء من القرناء:"خداوند تمام این جنبندگان را روز قیامت برمیانگیزاند و قصاص بعضی را از بعضی میگیرد،حتی قصاص حیوانی که شاخ نداشته و دیگری بیجهت باو شاخ زده است از او خواهد گرفت (1).
در آیه 5 سوره تکویر نیز میخوانیم وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ "هنگامی که وحوش محشور میشوند"اگر معنی این آیه را حشر در قیامت بگیریم(نه حشر و جمع بهنگام پایان این دنیا)یکی دیگر از دلائل نقلی بحث فوق خواهد بود.
سؤال مهمی که در اینجا پیش میآید و تا آن حل نشود تفسیر آیه فوق روشن نخواهد شد این است که آیا میتوانیم قبول کنیم که حیوانات تکالیفی دارند با اینکه یکی از شرائط مسلم تکلیف عقل است و بهمین جهت کودک و یا شخص دیوانه از دایره تکلیف بیرون است؟آیا حیوانات دارای چنان عقلی هستند که مورد تکلیف واقع شوند؟و آیا میتوان باور کرد که یک حیوان بیش از یک کودک نابالغ و حتی بیش از دیوانگان درک داشته باشد؟و اگر قبول کنیم که آنها چنان عقل و درکی ندارند چگونه ممکن است تکلیف متوجه آنها شود.
در پاسخ این سؤال باید گفت که تکلیف مراحلی دارد و هر مرحله ادراک و عقلی متناسب خود میخواهد،تکالیف فراوانی که در قوانین اسلامی برای یک انسان وجود دارد بقدری است که بدون داشتن یک سطح عالی از عقل و درک انجام آنها ممکن نیست و ما هرگز نمیتوانیم چنان تکالیفی را برای حیوانات بپذیریم،زیرا شرط آن،در آنها حاصل نیست،اما مرحله ساده و پائینتری از
1) 1) تفسیر المنار ذیل آیه.
تکلیف تصور میشود که مختصر فهم و شعور برای آن کافی است،ما نمیتوانیم چنان فهم و شعور و چنان تکالیفی را بطور کلی در باره حیوانات انکار کنیم.
حتی در باره کودکان و دیوانگانی که پارهای از مسائل را میفهمند انکار همه تکالیف مشکل است مثلا اگر نوجوانان 14 ساله که به حد بلوغ نرسیده ولی کاملا مطالب را خوانده و فهمیدهاند در نظر بگیریم،اگر آنها عمدا مرتکب قتل نفس شوند در حالی که تمام زیانهای این عمل را میدانند آیا میتوان گفت هیچ گناهی از آنها سرنزده است؟!قوانین کیفری دنیا نیز افراد غیر بالغ را در برابر پارهای از گناهان مجازات میکند،اگر چه مجازاتهای آنها مسلما خفیفتر است.
بنا بر این بلوغ و عقل کامل شرط تکلیف در مرحله عالی و کامل است،در مراحل پائینتر یعنی در مورد پارهای از گناهانی که قبح و زشتی آن برای افراد پائینتر نیز کاملا قابل درک است بلوغ و عقل کامل را نمیتوان شرط دانست.
با توجه به تفاوت مراتب تکلیف،و تفاوت مراتب عقل اشکال بالا در مورد حیوانات نیز حل میشود.
عجیب اینکه بعضی از طرفداران عقیده خرافی"تناسخ"به این آیه برای مسلک خود استدلال کردهاند و گفتهاند آیه میگوید حیوانات امتهایی همانند شما هستند،در حالی که میدانیم آنها ذاتا،همانند ما نیستند،بنا بر این باید بگوئیم ممکن است روح انسانها پس از جدا شدن از بدن در کالبد حیوانات قرار بگیرند باین وسیله کیفر بعضی از اعمال سوء خود را ببینند! ولی علاوه بر اینکه عقیده به تناسخ بر خلاف قانون تکامل،و بر خلاف منطق عقل میباشد،و لازمه آن انکار معاد است(چنان که مشروحا در جای خود گفتهایم) آیه بالا به هیچ وجه دلالتی بر این مسلک ندارد،زیرا همانطور که گفتیم مجتمعات
حیوانی از جهاتی،همانند مجتمعات انسانی هستند،و این شباهت جنبه فعلی دارد، نه بالقوه،زیرا آنها نیز سهمی از درک و شعور دارند،و سهمی از مسئولیت،و سهمی از رستاخیز،و از این جهات شباهتی به انسانها دارند.
اشتباه نشود تکلیف و مسئولیت انواع جانداران در یک مرحله خاص مفهومش این نیست که آنها دارای رهبر و پیشوایی برای خود هستند و شریعت و مذهبی دارند آن چنان که از بعضی صوفیه نقل شده است،بلکه رهبر آنها در اینگونه موارد تنها درک و شعور باطنی آنها است،یعنی مسائل معینی را درک میکنند و باندازه شعور خود در برابر آن مسئول هستند.
وَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا صُمٌّ وَ بُکْمٌ فِی اَلظُّلُمٰاتِ مَنْ یَشَأِ اَللّٰهُ یُضْلِلْهُ وَ مَنْ یَشَأْ یَجْعَلْهُ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (39)
39-آنها که آیات ما را تکذیب کردند کر و لال در تاریکیها قرار دارند،هر کس را خدا بخواهد(و مستحق باشد)گمراه میکند و هر کس را بخواهد(و شایسته بیند) بر راه راست قرار خواهد داد.
کر و لالها!
بار دیگر قرآن به بحث از منکران لجوج میپردازد و میگوید:"آنها که آیات ما را تکذیب کردند کر و لال هستند،و در ظلمت و تاریکی قرار گرفتهاند" ( وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا صُمٌّ وَ بُکْمٌ فِی الظُّلُمٰاتِ ).
نه گوش شنوایی دارند که حقائق را بشنوند،و نه زبان حقگویی که اگر
حقیقتی را درک کردند برای دگران بازگو کنند.و چون ظلمت خود خواهی و خود پرستی و لجاجت و جهل گرداگرد آنها را فرا گرفته،نمیتوانند چهره حقایق را ببینند و به این ترتیب از این سه نعمت بزرگ(شنیدن و دیدن و گفتن)که انسان را با دنیای خارج مربوط میسازد محرومند.
بعضی از مفسران معتقدند که منظور از افراد کر مقلدینی هستند که بدون چون و چرا از رهبران گمراهی تبعیت میکنند و گوش خود را بستهاند که صدای رهبران الهی را نمیشنوند،و منظور از افراد گنگ همان رهبران گمراه هستند که حقایق را بخوبی درک میکنند،اما برای حفظ موقعیت و منافع مادی خویش مهر سکوت بر لب زدهاند و هر دو دسته در ظلمت جهل و خود پرستی گرفتارند (1).
و بدنبال آن میفرماید:"خداوند هر کس را بخواهد گمراه میکند و هر کس را بخواهد بر جاده مستقیم قرار میدهد"(من یشاء اَللّٰهُ یُضْلِلْهُ وَ مَنْ یشاء یَجْعَلْهُ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ).
سابقا گفتهایم نسبت دادن هدایت و ضلالت به مشیت و اراده خدا موضوعی است که آیات دیگر قرآن آن را بخوبی تفسیر میکنند،در یک جا میخوانیم یُضِلُّ اللّٰهُ الظّٰالِمِینَ "خداوند ستمگران را گمراه میکند"و در جای دیگر وَ مٰا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفٰاسِقِینَ "تنها فاسقان را گمراه میکند"و در جای دیگر وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا "کسانی که در راه ما مجاهده کنند آنها را به راههای مستقیم خود هدایت خواهم کرد"از این آیات و آیات دیگر قرآن بخوبی استفاده میشود که هدایتها و ضلالتهایی که در این موارد به اراده خدا نسبت داده شده است در حقیقت پاداش و کیفرهایی است که در مقابل انجام اعمال نیک و بد به بندگان میدهد و به تعبیر روشنتر گاهی اعمال فوق العاده زشتی از انسان سر میزند که بر اثر آن تاریکی وحشتناکی روح او را احاطه خواهد کرد،چشمان حقیقت بین از او گرفته میشود،و گوش او صدای حق را نمیشنود،
1) 1) المیزان جلد هفتم صفحه 84.
و زبان او از گفتن حق باز میماند.
اما بعکس گاهی چنان کارهای نیک فراوان از او سر میزند که یک دنیا نور و روشنایی به روح او میپاشد،دید و درک او وسیعتر و فکر او پرفروغتر و زبان او در گفتن،حق گویاتر میشود،این است معنی هدایت و ضلالت که به اراده خدا نسبت داده میشود.
قُلْ أَ رَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتٰاکُمْ عَذٰابُ اَللّٰهِ أَوْ أَتَتْکُمُ اَلسّٰاعَةُ أَ غَیْرَ اَللّٰهِ تَدْعُونَ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (40) بَلْ إِیّٰاهُ تَدْعُونَ فَیَکْشِفُ مٰا تَدْعُونَ إِلَیْهِ إِنْ شٰاءَ وَ تَنْسَوْنَ مٰا تُشْرِکُونَ (41)
40-بگو آیا هیچ فکر کردهاید اگر عذاب پروردگار به سراغ شما آید یا رستاخیز بر پا شود آیا غیر خدا را(برای حل مشکلات خود)میخوانید،اگر راست میگوئید؟! 41-(نه)بلکه تنها او را میخوانید و او اگر بخواهد مشکلی را که به خاطر آن او را خواندهاید بر طرف میسازد و آنچه را(امروز)شریک(خدا)قرار میدهید (آن روز)فراموش میکنید.
توحید فطری
بار دیگری روی سخن به مشرکان کرده و از راه دیگری برای توحید و یگانه پرستی،در برابر آنها،استدلال میکند،به این طریق که لحظات فوق
العاده سخت و دردناک زندگی را به خاطر آنها میآورد،و از و جدان آنها استمداد میکند که در اینگونه لحظات که همه چیز را به دست فراموشی میسپارند پناهگاهی جز"خدا"برای خودشان فکر میکنند!"ای پیامبر به آنها بگو اگر عذاب دردناک خداوند به سراغ شما بیاید و یا قیامت با آن همه هول و هیجان و حوادث وحشتناک بر پا شود،راست بگوئید آیا غیر خدا را برای برطرف ساختن شدائد خود میخوانید؟ ( قُلْ أَ رَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتٰاکُمْ عَذٰابُ اللّٰهِ أَوْ أَتَتْکُمُ السّٰاعَةُ أَ غَیْرَ اللّٰهِ تَدْعُونَ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ) (1).
روح معنی این آیه نه تنها برای مشرکان،برای همه کس به هنگام بروز شدائد و حوادث سخت،قابل درک است،ممکن است در حال عادی و در حوادث کوچک انسان به غیر خدا متوسل گردد،اما هنگامی که حادثه فوق العاده شدید باشد انسان همه چیز را فراموش میکند ولی در همین حال در اعماق دل خود یک نوع امیدواری به نجات که از منبع قدرت مرموز و نامشخصی سر چشمه میگیرد احساس میکند این همان توجه به خدا و حقیقت توحید است.
حتی مشرکان و بت پرستان در چنین لحظاتی سخنی از بتها به میان نمیآورند
1) 1) به طوری که علمای ادب عربی تصریح کردهاند"ک"در"ا رایتک"و "کم"در"ا رایتکم"نه اسم است و نه ضمیر،بلکه حرف خطاب است که در حقیقت برای تاکید میآید،و در این گونه موارد فعل همیشه به صورت مفرد ذکر میشود،و مفرد و تثنیه و جمع بودن آن به وسیله تغییرات در همین حرف خطاب ظاهر میشود،لذا در "ا رایتکم"با اینکه مخاطب جمع است فعل"رایت"مفرد آورده شده،و جمع بودن آن به وسیله"کم"که حرف خطاب است مشخص گردیده.جمعی معتقدند که این جمله رویهمرفته از نظر معنی مساوی با جمله"اخبرنی"یا"اخبرونی"است ولی حق این است که جمله معنی استفهامی خود را کاملا حفظ میکند و"اخبرونی"لازمه معنی آن است نه خود معنی آن(دقت کنید).
و همه را به دست فراموشی میسپرند.
*** در آیه بعد میفرماید:"بلکه تنها او را میخوانید،او هم اگر بخواهد مشکل شما را بر طرف میکند،و شریکهایی که برای خدا درست کرده بودید همه را فراموش میکنید"( بَلْ إِیّٰاهُ تَدْعُونَ فَیَکْشِفُ مٰا تَدْعُونَ إِلَیْهِ إِنْ شٰاءَ وَ تَنْسَوْنَ مٰا تُشْرِکُونَ ).
1-استدلالی که در دو آیه فوق دیده میشود همان استدلال به توحید فطری است که در دو بحث میتوان از آن استفاده کرد یکی در اصل اثبات وجود خدا،و دیگر در اثبات یگانگی او،لذا در روایات اسلامی،و همچنین در سخنان دانشمندان،هم در برابر منکران خدا و هم در برابر مشرکان با آن استدلال شده است.
2-قابل توجه اینکه در استدلال بالا سخن از قیام ساعة(روز رستاخیز) به میان آمده،در حالی که ممکن است گفته شود،آنها چنان روزی را اصلا قبول نداشتند،بنا بر این چگونه ممکن است در برابر آنها چنین استدلالی شود؟ ولی باید توجه داشت که اولا همه آنها منکر قیامت نبودند بلکه جمعی از آنها به نوعی از رستاخیز اعتقاد داشتند ثانیا ممکن است منظور از"ساعة" همان ساعت مرگ یا ساعت حوادث وحشتناکی باشد که انسان را در آستانه مرگ قرار میدهد ثالثا ممکن است این تعبیر کنایه از حوادث هولناک بوده باشد زیرا آیات قرآن مکرر میگوید که شروع رستاخیز با یک سلسله حوادث فوق العاده هولناک همراه است:و زلزلهها،طوفانها،صاعقهها و مانند آن در آن هنگام به وقوع میپیوندند.
3-با اینکه میدانیم روز رستاخیز و حوادث قبل از آن مسائل حتمی است و به هیچ وجه قابل تغییر نیست،چگونه در آیه فوق میگوید:اگر خدا بخواهد آن را بر طرف خواهد ساخت؟آیا فقط منظور بیان قدرت پروردگار است؟و یا معنی دیگری منظور بوده است؟ در پاسخ این سؤال باید گفت:منظور این نیست که خداوند اصل قیام ساعت و روز رستاخیز را با دعا از بین ببرد بلکه منظور این است مشرکان-و حتی غیر مشرکان- هنگامی که در آستانه قیامت قرار گیرند از حوادث و مشکلات آن و کیفرهای سختی که در پیش دارند وحشت میکنند و از خدا میخواهند این وضع را بر آنان آسان گرداند و آنها را از خطرات برهاند،در حقیقت دعا برای نجات خویش از حوادث دردناک است نه دعا برای از بین رفتن رستاخیز.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلیٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَخَذْنٰاهُمْ بِالْبَأْسٰاءِ وَ اَلضَّرّٰاءِ لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ (42) فَلَوْ لاٰ إِذْ جٰاءَهُمْ بَأْسُنٰا تَضَرَّعُوا وَ لٰکِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَیَّنَ لَهُمُ اَلشَّیْطٰانُ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (43) فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ أَبْوٰابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتّٰی إِذٰا فَرِحُوا بِمٰا أُوتُوا أَخَذْنٰاهُمْ بَغْتَةً فَإِذٰا هُمْ مُبْلِسُونَ (44) فَقُطِعَ دٰابِرُ اَلْقَوْمِ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا وَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (45)
42-ما به امتهایی که پیش از تو بودند(پیامبرانی فرستادیم و هنگامی که به مخالفت آنها برخاستند)آنها را به شدت و رنج و ناراحتی مواجه ساختیم شاید(بیدار شوند و در برابر حق)تسلیم گردند.
43-چرا آنها هنگامی که مجازات ما به آنان رسید(خضوع نکردند و)تسلیم نشدند، ولی دلهای آنها قساوت پیدا کرد و شیطان هر کاری را که میکردند در نظرشان زینت داد.
44-هنگامی که(اندرزها سودی نبخشید و)آنچه به آنها یادآوری شده بود فراموش کردند درهای همه چیز(از نعمتها)را به روی آنها گشودیم تا(کاملا)خوشحال شدند(و دل به آنها بستند)ناگهان آنها را گرفتیم(و سخت مجازات کردیم)در این هنگام همه مایوس شدند(و درهای امید به روی آنها بسته شد!) 45-و(به این ترتیب)دنباله(زندگی)جمعیتی که ستم کرده بودند قطع شد و ستایش مخصوص خداوند پروردگار جهانیان است.
سرانجام زندگی اندرزناپذیران
در این آیات نیز گفتگو با گمراهان و مشرکان ادامه مییابد و قرآن از راه دیگر برای بیدار ساختن آنها موضوع را تعقیب میکند یعنی دست آنها را گرفته و به قرون و زمانهای گذشته میبرد و چگونگی حالات امتهای گمراه و ستمگر و مشرک را شرح میدهد که چگونه تمام عوامل تربیت و بیداری در مورد آنها به کار گرفته شد اما جمعی از آنها به هیچیک از اینها توجه نکردند و سرانجام چنان عاقبت شومی دامانشان را گرفت که عبرتی برای آیندگان شدند.
نخست میگوید"ما پیامبرانی به سوی امم پیشین فرستادیم و چون اعتنا نکردند آنها را به منظور بیداری و تربیت با مشکلات و حوادث سخت:با فقر و خشکسالی و قحطی با بیماری و درد و رنج و"باساء"و"ضراء" (1)مواجه ساختیم شاید متوجه شوند و به سوی خدا باز گردند"( وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلیٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَخَذْنٰاهُمْ بِالْبَأْسٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ ).
*** در آیه بعد میگوید"چرا آنها از این عوامل دردناک و بیدار کننده پند و
1) 1) "باساء"در اصل به معنی شدت و رنج است و به معنی جنگ نیز به کار میرود همچنین در قحطی و خشکسالی و فقر و مانند اینها،ولی"ضراء"به معنی ناراحتی روحی است مانند غم و اندوه و جهل و نادانی و یا ناراحتیهایی که از بیماری و از دست دادن مقام و مال و ثروت پیدا میشود. شاید تفاوت میان این دو در حقیقت از اینجا باشد که"باساء"بیشتر جنبه خارجی دارد و"ضراء"جنبه روحی،یعنی ناراحتیهای روحی را ضراء و بنا بر این باساء یکی از عوامل ایجاد ضراء خواهد بود(دقت کنید).
اندرز نگرفتند و بیدار نشدند و به سوی خدا باز نگشتند"(فلو لا اذ جاءهم باسنا تضرعوا).
در حقیقت علت عدم بیداری آنها دو چیز بود نخست اینکه"بر اثر زیادی گناه و لجاجت در شرک،قلبهای آنها تیره و سخت و روح آنها انعطافناپذیر شده بود"( وَ لٰکِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ ).
دیگر اینکه"شیطان(با استفاده از روح هوا پرستی آنها)اعمالشان را در نظرشان زینت داده بود،و هر عمل زشتی را انجام میدادند زیبا و هر کار خلافی را صواب میپنداشتند"( وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
*** در آیه بعد اضافه میکند هنگامی که سختگیریها و گوشمالیها در آنها مؤثر نیفتاد از راه لطف و محبت وارد شدیم"و به هنگامی که درسهای نخست را فراموش کردند درس دوم را برای آنها آغاز کردیم و درهای انواع نعمتها را بر آنها گشودیم،شاید بیدار شوند و به آفریننده و بخشنده آن نعمتها توجه کنند،و راه راست را باز یابند"( فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ أَبْوٰابَ کُلِّ شَیْءٍ ).
ولی این همه نعمت در واقع خاصیت دو جانبه داشت هم ابراز محبتی برای بیداری بود و هم مقدمهای برای عذاب دردناک در صورتی که بیدار نشوند،زیرا میدانیم هنگامی که انسان در ناز و نعمت فرو رود،و ناگهان آن همه نعمت از او گرفته شود سخت بر او دردناک خواهد بود،بخلاف اینکه تدریجا از او گرفته شود که زیاد در او مؤثر نخواهد گشت.
لذا میگوید"آن قدر به آنها نعمت دادیم تا کاملا خوشحال شدند اما بیدار نشدند،لذا ناگاه آنها را گرفتیم و مجازات کردیم،و تمام درهای امید به روی
آنها بسته شد"( حَتّٰی إِذٰا فَرِحُوا بِمٰا أُوتُوا أَخَذْنٰاهُمْ بَغْتَةً فَإِذٰا هُمْ مُبْلِسُونَ ) (1).
***" و به این ترتیب جمعیت ستمکاران ریشه کن شدند و نسل دیگری از آنها بهپانخاست"( فَقُطِعَ دٰابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا ).
"دابر"در اصل به معنی دنباله و آخر چیزی است.
و از آنجا که خداوند در به کار گرفتن عوامل تربیت در مورد آنها هیچگونه کوتاهی نکرده در پایان آیه میفرماید:"ستایش و حمد مخصوص خداوندی است که پروردگار و مربی همه جهانیان است"( وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
1-گاهی تصور میشود که میان این آیات و آیات گذشته منافاتی وجود دارد، زیرا در آیات گذشته تصریح شده بود که مشرکان به هنگام هجوم مشکلات متوجه خدا میشوند،و غیر او را فراموش میکنند ولی در این آیات میگوید حتی به هنگام هجوم مشکلات نیز بیدار نمیگردند.
توجه به یک نکته این منافات ظاهری را برطرف میسازد و آن اینکه بیداریهای موقت و زودگذر به هنگام بروز شدائد بیداری محسوب نمیگردند،زیرا به زودی به حالت نخستین باز میگردد.
در آیات گذشته چون منظور بیان توحید فطری بود،برای اثبات آن همان بیداریها و توجههای زودگذر و فراموش کردن غیر خدا و لو در لحظه حادثه کافی بود،اما در این آیات سخن از هدایت یافتن و از بیراهه به راه برگشتن است،
1) 1) " مُبْلِسُونَ "در اصل از ماده"ابلاس"به معنی غم و اندوهی است که بخاطر شدت حوادث ناگوار به انسان دست میدهد و نام"ابلیس"نیز از همین جا گرفته شده است، و تعبیر فوق نشان دهنده شدت غم و اندوهی است که گناهکاران را فرا میگیرد.
مسلما بیداری زودگذر و موقت اثری در آن ندارد.
گاهی تصور میشود که تفاوت میان آن دو در این است که آیات گذشته مربوط به مشرکان معاصر پیامبر ص است،ولی آیات مورد بحث مربوط به اقوام پیشین است بنا بر این با هم منافاتی ندارد. (1)
ولی بسیار بعید به نظر میرسد که مشرکان لجوج معاصر پیامبر ص بهتر از گمراهان پیشین باشند،بنا بر این راه حل همان است که در بالا گفتیم.
2-در آیات فوق میخوانیم هنگامی که بروز شدائد اثر تربیتی نداشت، خداوند درهای نعمت را به روی چنین گناهکارانی میگشاید،آیا این کار به خاطر تشویق بعد از تنبیه است یا مقدمهای است برای دردناک بودن مجازات؟یعنی به اصطلاح این گونه نعمتها،نعمت استدراجی است که تدریجا بنده متمرد را در ناز و نعمت و خوشحالی و سرور،و یک نوع غفلت فرو میبرد،سپس یکباره همه چیز را از آنها میگیرد.
پارهای از قرائن در آیه وجود دارد که احتمال دوم را تقویت میکند،ولی مانعی ندارد که هر دو منظور باشد،یعنی نخست تشویق برای بیداری،و اگر مؤثر نشد مقدمهای است برای گرفتن نعمت و عذاب دردناک،در حدیثی از پیامبر ص چنین نقل شده،
اذا رایت اللّٰه یعطی العبد من الدنیا علی معاصیه ما یحب فانما هو استدراج ثم تلا رسول اللّٰه ص فلما نسوا. .."هنگامی که ببینی خداوند در برابر گناهان نعمت میبخشد بدان که مقدمه مجازات است سپس آیه فوق را تلاوت فرمود.(مجمع البیان و نور الثقلین ذیل آیه).
در حدیثی از علی ع چنین نقل شده که فرمود:"
یا بن آدم اذا رایت ربک سبحانه یتابع علیک نعمه و انت تعصیه فاحذره (نهج البلاغه کلمه 25).
"ای فرزند آدم هنگامی که ببینی خداوند پی در پی نعمتها را به تو میبخشد،
1) 1) فخر رازی در تفسیر خود اشاره به این تفاوت کرده است جلد 12 صفحه 224.
در حالی که تو گناه میکنی،از مجازات او بترس،که این مقدمه مجازات است".
در کتاب تلخیص الاقوال از امام حسن عسکری ع چنین نقل شده،که قنبر غلام امیر مؤمنان را پیش حجاج آوردند حجاج پرسید تو چکار برای علی ابن ابی طالب ع میکردی،گفت وسایل وضوی او را فراهم میساختم!پرسید هنگامی که از وضو فارغ میشد چه میگفت؟،گفت این آیه را میخواند،" فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ أَبْوٰابَ کُلِّ شَیْءٍ "و تا آخر آیه را تلاوت کرد، حجاج گفت گمان میکنم این آیه را بر ما تطبیق میکرد،قنبر با شجاعت گفت آری! (نور الثقلین جلد 1-صفحه 18).
3-در این آیات میخوانیم که منظور از بسیاری از حوادث رنجآور ایجاد حالت توجه و بیداری است،و این یکی از فلسفههای"آفات و بلاها"است که در بحث توحید از آن سخن گفتهایم (1)،ولی شایان توجه اینکه این موضوع را اولا با کلمه "لعل"(شاید)ذکر میکند،بخاطر اینکه وجود بلاها به تنهایی کافی برای بیداری نیست،بلکه زمینهای است برای دلهایی که آمادگی دارند(در سابق نیز گفتهایم "لعل"در کلام خدا معمولا در مواردی استعمال میشود،که پای شرایط دیگری نیز در میان باشد).
دیگر اینکه در اینجا کلمه"تضرع"بکار برده شده،که در اصل به معنی ورود شیر به پستان و خضوع و تسلیم آن در برابر دوشنده است،سپس به معنی تسلیم آمیخته با تواضع و خضوع آمده است!یعنی این حوادث دردناک را بخاطر آن ایجاد میکردیم،که آنها از مرکب غرور و سرکشی و خود خواهی فرود آیند،و در برابر حق تسلیم شوند.
4-جالب اینکه در پایان آیه،خداوند جمله" اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ " را میگوید،و این نشانه آن است که قطع ریشه ظلم و فساد و نابود شدن نسلی
1) 1) به کتاب آفریدگار جهان و کتاب در جستجوی خدا مراجعه شود.
که بتواند این کار را ادامه دهد،بقدری اهمیت دارد که جای شکر و سپاس است.
در حدیثی از فضیل بن عیاض از امام صادق ع میخوانیم،که فرمود:
"
من احب بقاء الظالمین فقد احب ان یعصی اللّٰه،ان اللّٰه تبارک و تعالی حمد بنفسه بهلاک الظلمة فقال: فَقُطِعَ دٰابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ :
"هر کس بقای ستمگران را دوست دارد،مفهومش این است که دوست میدارد معصیت خدا شود(موضوع ظلم به اندازهای مهم است که)خداوند تبارک و تعالی در برابر نابود ساختن ظالمان خود را حمد و ستایش کرده است و فرموده "دنباله قوم ستمگر بریده شد و سپاس مخصوص خداوند پروردگار جهانیان است".
قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَخَذَ اَللّٰهُ سَمْعَکُمْ وَ أَبْصٰارَکُمْ وَ خَتَمَ عَلیٰ قُلُوبِکُمْ مَنْ إِلٰهٌ غَیْرُ اَللّٰهِ یَأْتِیکُمْ بِهِ اُنْظُرْ کَیْفَ نُصَرِّفُ اَلْآیٰاتِ ثُمَّ هُمْ یَصْدِفُونَ (46) قُلْ أَ رَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتٰاکُمْ عَذٰابُ اَللّٰهِ بَغْتَةً أَوْ جَهْرَةً هَلْ یُهْلَکُ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلظّٰالِمُونَ (47) وَ مٰا نُرْسِلُ اَلْمُرْسَلِینَ إِلاّٰ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ فَمَنْ آمَنَ وَ أَصْلَحَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (48) وَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا یَمَسُّهُمُ اَلْعَذٰابُ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ (49)
46-بگو آیا فکر کردهاید اگر خداوند گوش و چشمهای شما را بگیرد و بر دلهای شما مهر نهد(که چیزی را نفهمید)چه کسی جز خدا است که آنها را به شما بدهد؟ ببین چگونه آیات را برای آنها به گونههای مختلف شرح میدهیم سپس آنها روی میگردانند!.
47-بگو فکر کردهاید اگر عذاب خدا ناگهانی(و پنهانی)یا آشکارا به سراغ شما بیاید آیا جز جمعیت ستمکار هلاک میشوند؟ 48-ما پیامبران را جز برای"بشارت"و"بیم"نمیفرستیم آنها که ایمان آورند و (خویشتن را)اصلاح کنند نه ترسی دارند و نه غمگین میشوند.
49-و آنها که آیات ما را تکذیب کردند عذاب(پروردگار)بخاطر نافرمانیها به آنان میرسد.
بخشنده نعمتها را بشناسید
روی سخن هم چنان با مشرکان است.
و در این آیات با بیان دیگری برای بیدار ساختن آنها استدلال شده است، و روی غریزه دفع ضرر تکیه کرده،نخست میگوید:"اگر خداوند نعمتهای گرانبهایش را همچون گوش و چشم از شما بگیرد،و بر دلهایتان مهر بگذارد و بطوری که نتوانید میان خوب و بد و حق و باطل تمیز دهید چه کسی جز خدا میتواند این نعمتها را به شما باز گرداند"؟!( قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللّٰهُ سَمْعَکُمْ وَ أَبْصٰارَکُمْ وَ خَتَمَ عَلیٰ قُلُوبِکُمْ مَنْ إِلٰهٌ غَیْرُ اللّٰهِ یَأْتِیکُمْ بِهِ ).
در حقیقت مشرکان نیز قبول داشتند که خالق و روزی ده خدا است،و بتها را بعنوان شفاعت در پیشگاه خدا میپرستیدند قرآن میگوید شما بجای اینکه پرستش بتهای بی ارزش و فاقد همه چیز کنید چرا مستقیما به در خانه خدا نمیروید خدایی که سرچشمه همه نیکیها و برکات است.
علاوه بر اعتقادی که همه بت پرستان در باره خدا داشتند در اینجا نیز عقل آنها به داوری طلبیده میشود،که بتهایی که خود نه چشم و نه گوش و نه عقل و نه هوش دارند چگونه میتوانند این گونه نعمتها را به دیگران ببخشند؟! سپس میگوید"ببین چگونه آیات و دلائل را به گونههای مختلف برای آنها شرح میدهیم،ولی باز آنها از حق روی برمیگردانند"( اُنْظُرْ کَیْفَ نُصَرِّفُ الْآیٰاتِ ثُمَّ هُمْ یَصْدِفُونَ ).
درباره معنی"ختم"و همچنین علت اینکه"سمع"در آیات قرآن معمولا
بطور مفرد و"ابصار"بطور جمع میآید در جلد اول همین تفسیر صفحه 50 بحث کردیم.
"نصرف"از ماده"تصریف"به معنی"تغییر"است و در اینجا منظور بیان استدلالات گوناگون و در اشکال مختلف میباشد،و"یصدفون"از ماده "صدف"بر وزن"هدف"به معنی جانب و ناحیه است،و چون بهنگام روی گردانیدن و اعراض،انسان متوجه جانب و ناحیه دیگری میشود این کلمه در معنی اعراض به کار میرود،منتها چنان که"راغب"در"مفردات"میگوید:
این ماده به معنی اعراض و روی گردانیدن شدید استعمال میشود.
*** در آیه بعد به دنبال ذکر این سه نعمت بزرگ الهی(چشم و گوش و فهم) که سرچشمه تمام نعمتهای دنیا و آخرت است اشاره به امکان سلب همه نعمتها بطور کلی کرده،میگوید:"به آنها بگو اگر عذاب خداوند ناگهانی و بدون مقدمه، و یا آشکارا و با مقدمه،به سراغ شما بیاید آیا جز ستمکاران نابود میشوند"؟! ( قُلْ أَ رَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتٰاکُمْ عَذٰابُ اللّٰهِ بَغْتَةً أَوْ جَهْرَةً هَلْ یُهْلَکُ إِلاَّ الْقَوْمُ الظّٰالِمُونَ ) (1)"بغتة"به معنی"ناگهانی"و"جهرة"به معنی"آشکار"است،و قاعدتا باید در مقابل آشکار،پنهان ذکر گردد،نه ناگهانی،ولی چون امور ناگهانی معمولا مقدمات آنها مخفی و پنهان است،زیرا اگر پنهان نبود ناگهانی نمیشد، به این جهت در مفهوم کلمه"بغتة"مفهوم پنهانی افتاده است.
منظور این است تنها کسی که قادر به انواع مجازات و گرفتن نعمتها است خدا است،و بتها هیچ نقشی در این میان ندارند.
1) 1) در باره معنی ا رایتکم و تجزیه و ترکیب آن ذیل آیه 40 در همین سوره بحث کردیم و گفتیم دلیلی ندارد که آن را به معنی اخبرونی بگیریم بلکه مفهوم آن"هل علمتم"آیا دانستید میباشد.
بنا بر این دلیلی ندارد که به آنها پناه برید،ولی از آنجا که خداوند حکیم و رحیم است تنها ستمکاران را مجازات میکند.
ضمنا از این تعبیر استفاده میشود که"ظلم"معنی وسیعی دارد که انواع شرک و گناهان را شامل میشود،بلکه در آیات قرآن شرک به عنوان"ظلم عظیم" معرفی شده است چنان که"لقمان"به فرزند خود میگفت لاٰ تُشْرِکْ بِاللّٰهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ :"فرزندم برای خدا شریک قائل مشو که شرک ظلم بزرگی است" (سوره لقمان آیه 13).
*** در آیه بعد بوضع پیامبران الهی اشاره کرده،میگوید:"نه تنها بتهای بیجان کاری از آنها ساخته نیست،انبیای بزرگ و رهبران الهی نیز کاری جز ابلاغ رسالت،و بشارت و انذار،و تشویق و تهدید ندارند،و هر نعمتی هست به فرمان خدا و از ناحیه او است و آنها هم هر چه بخواهند از او میخواهند"( وَ مٰا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِینَ إِلاّٰ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ ).
احتمال دیگر در پیوند این آیه با آیات قبل این است که در آیات گذشته سخن از تشویقها و تهدیدها در میان بود،در این آیه میگوید این همان هدفی است که پیامبران بخاطر آن مبعوث شدند،کار آنها نیز بشارت و انذار بود.
سپس میگوید:"راه نجات منحصر در دو چیز است آنها که ایمان بیاورند و خویشتن را اصلاح کنند(و عمل صالح انجام دهند) نه ترسی از مجازاتهای الهی دارند،و نه غم و اندوهی از اعمال گذشته خود"( فَمَنْ آمَنَ وَ أَصْلَحَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ). "و در مقابل،کسانی که آیات ما را تکذیب کنند در برابر این فسق و نافرمانی گرفتار مجازات الهی خواهند شد"( وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا یَمَسُّهُمُ الْعَذٰابُ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ ).
قابل توجه اینکه در مورد مجازات تکذیب کنندگان آیات خدا،تعبیر به "یمسهم العذاب"شده است،یعنی"عذاب پروردگار آنها را لمس میکند"گویا مجازات همه جا بدنبال آنها میگردد و سپس به بدترین وجهی آنها را فرا میگیرد، ذکر این نکته نیز لازم است که"فسق"معنی وسیعی دارد،و هر گونه نافرمانی و خروج از راه و رسم بندگی خدا حتی کفر را شامل میشود:و منظور از آن در آیه فوق نیز همین معنی است،بنا بر این محلی برای بحثهایی که"فخر رازی" و دیگر مفسران در باره فسق در اینجا کردهاند و آن را شامل گناهان نیز دانستهاند، و سپس به دفاع برخاستهاند باقی نمیماند.
قُلْ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزٰائِنُ اَللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ اَلْغَیْبَ وَ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ إِنِّی مَلَکٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی اَلْأَعْمیٰ وَ اَلْبَصِیرُ أَ فَلاٰ تَتَفَکَّرُونَ (50)
50-بگو من نمیگویم خزائن خدا نزد من است و من آگاه از غیب نیستم(جز آنچه خدا به من بیاموزد)و به شما نمیگویم من فرشتهام،من تنها از آنچه به من وحی میشود پیروی میکنم،بگو آیا نابینا و بینا مساویند؟چرا فکر نمیکنید؟!
آگاهی از غیب
آیه فوق دنباله پاسخ گویی به اعتراضات گوناگون کفار و مشرکان است و به سه قسمت از ایرادهای آنها در جملههای کوتاه پاسخ داده شده است:
نخست اینکه آنها به پیامبر ص پیشنهاد معجزات عجیب و غریبی میکردند، و هر یک به میل خود پیشنهادی داشتند،حتی قانع به مشاهده معجزات مورد
در خواست دیگران نیز نبودهاند گاهی خانههایی از طلا،و گاهی نزول فرشتگان و زمانی تبدیل سرزمین خشک و سوزان مکه به یک باغستان پر آب و میوه،و گاهی موضوعات دیگر از پیامبر ص تقاضا میکردند.چنان که در سوره اسراء ذیل آیه 90 شرح آن خواهد آمد.
گویا آنها با این تقاضاهای غریب و عجیب یک نوع مقام الوهیت و مالکیت زمین و آسمان برای پیامبر ص انتظار داشتند.
لذا در پاسخ این افراد،پیامبر ص مامور میشود بگوید:"من هرگز ادعا نمیکنم که خزائن الهی به دست من است"،( قُلْ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزٰائِنُ اللّٰهِ ).
"خزائن"جمع"خزینة"به معنی منبع و مرکز هر چیزی است که برای حفظ آن و عدم دسترسی دیگران در آنجا جمعآوری شده و با توجه به آیه " وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ "(سوره حجر آیه 21):"خزائن هر چیزی در نزد ما است و ما جز به اندازه معلوم آن را نازل نمیکنیم"،روشن میشود،که"خزائن اللّٰه"منبع همه چیز را در بر میگیرد، و در حقیقت این منبع از ذات بیانتهای او که سرچشمه جمیع کمالات و قدرتها است،میباشد.
سپس در برابر افرادی که انتظار داشتند پیامبر ص آنها را از تمام اسرار آینده و گذشته آگاه سازد،و حتی به آنها بگوید در آینده چه حوادثی مربوط به زندگی آنها روی میدهد،تا برای رفع ضرر و جلب منفعت بپاخیزند،میگوید:
"من هرگز ادعا نمیکنم که از همه امور پنهانی و اسرار غیب آگاهم" ( وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَیْبَ ).
همانطور که سابقا نیز گفتهایم،کسی از همه چیز با خبر است،که در هر مکان و هر زمانی حاضر و ناظر باشد و او تنها ذات پاک خدا است،اما غیر او که وجودش محدود به زمان و مکان معینی است طبعا نمیتواند از همه چیز با خبر باشد،
ولی هیچ مانعی ندارد که خداوند قسمتی از علم غیب را که مصلحت میداند،و برای تکمیل رهبری رهبران الهی لازم است،در اختیار آنها بگذارد و البته این را علم غیب بالذات نمیگویند،بلکه علم غیب بالعرض و به تعبیر دیگر یادگیری و تعلم از دانای غیب است.
آیات متعددی از قرآن گواهی میدهد که خداوند چنین علمی را نه تنها در اختیار پیامبران و پیشوایان الهی قرار داده بلکه گاهی در اختیار غیر آنها نیز قرار میداده است،از جمله در سوره جن آیه 26 و 27 میخوانیم:" عٰالِمُ الْغَیْبِ فَلاٰ یُظْهِرُ عَلیٰ غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ ارْتَضیٰ مِنْ رَسُولٍ ":"خداوند از تمام امور پنهانی آگاه است و هیچ کس را از علم غیب خود آگاه نمیکند،مگر رسولانی که مورد رضایت او هستند".
اصولا تکمیل مقام رهبری،آنهم یک رهبری جهانی و همگانی،نیاز به آگاهی بر بسیاری از مسائل که از نظر سایر مردم مکتوم است،دارد،و اگر خداوند این علم غیب را در اختیار فرستادگان و اولیایش نگذارد،مقام رهبری آنها تکمیل نخواهد شد.
(دقت کنید).
این که جای خود دارد،گاهی یک موجود زنده برای ادامه حیات خود نیاز به دانستن گوشهای از غیب دارد،و خداوند در اختیار آن میگذارد مثلا شنیدهایم که بعضی از حشرات در تابستان پیشبینی وضع هوای زمستان را میکنند یعنی خداوند این غیب را بخصوص در اختیار آنها میگذارد،زیرا زندگی آنها بدون این مطلب چه بسا دستخوش فنا میگردد،شرح بیشتر این موضوع را بخواست خدا در تفسیر آیه 188 سوره اعراف بیان خواهیم کرد.
و در جمله سوم به پاسخ ایراد کسانی که انتظار داشتند خود پیامبر ص فرشته باشد،و یا فرشتهای همراه او باشد،و هیچگونه عوارض بشری از خوردن غذا و راه رفتن در کوچه و بازار در او دیده نشود،میگوید:"و من هرگز ادعا نمیکنم فرشتهام"
( وَ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ إِنِّی مَلَکٌ ).
بلکه"من تنها از دستورات و تعلیماتی پیروی میکنم که از طریق وحی از ناحیه پروردگار به من میرسد"( إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ ).
از این جمله به خوبی استفاده میشود که پیامبر ص هر چه داشت و هر چه کرد از وحی آسمانی سر چشمه گرفته بود،و آن گونه که بعضی پنداشتهاند به اجتهاد خود عمل نمیکرد و نه به قیاس و نه به غیر آن،بلکه برنامه او در امور دینی تنها پیروی از وحی بود.
و در پایان آیه به پیامبر ص دستور داده میشود که"بگو آیا افراد نابینا و بینا همانندند؟و آنها که چشم خود و اندیشه و عقلشان بسته است با کسانی که حقایق را به خوبی میبینند و درک میکنند برابرند؟آیا فکر نمیکنید" ( قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ أَ فَلاٰ تَتَفَکَّرُونَ ).
ذکر این جمله بعد از جملههای سهگانه سابق ممکن است به خاطر این باشد که در جملههای قبل پیامبر ص فرمود:(من نه خزائن الهی را دارم،و نه عالم به غیبم،و نه فرشتهام تنها پیرو وحیم،ولی این سخن نه به آن معنی است که من با شما بت پرستان لجوج همانندم بلکه من انسانی هستم بینا،در حالی که شما همچون نابینایان هستید و این دو مساوی نیستند! احتمال دیگر در پیوند این جمله با جملههای قبل این است که دلائل توحید و همچنین حقانیت پیامبر آشکار است ولی چشم بینا میخواهد که آنها را ببیند و اگر شما قبول ندارید،نه به خاطر آن است که موضوع مبهم یا پیچیده است بلکه بجهت آنست که بینا نیستید آیا بینا و نابینا یکسانند؟!
وَ أَنْذِرْ بِهِ اَلَّذِینَ یَخٰافُونَ أَنْ یُحْشَرُوا إِلیٰ رَبِّهِمْ لَیْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِیٌّ وَ لاٰ شَفِیعٌ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ (51)
51-به وسیله آن(قرآن)کسانی را که از روز حشر و رستاخیز میترسند،بیم ده، (روزی که در آن روز)یاور و سرپرست و شفاعت کنندهای جز او(خدا) ندارند،شاید پرهیزکاری پیشه کنند.
در پایان آیه گذشته فرمود که نابینا و بینا یکسان نیستند،و به دنبال آن در این آیه به پیامبر ص دستور میدهد"به وسیله قرآن کسانی را انذار و بیدار کن که از روز رستاخیز بیم دارند"یعنی تا این اندازه چشم قلب آنها گشوده است که احتمال میدهند حساب و کتابی در کار باشد،و در پرتو این احتمال،و ترس از مسئولیت،آمادگی برای پذیرش یافتهاند ( وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذِینَ یَخٰافُونَ أَنْ یُحْشَرُوا إِلیٰ رَبِّهِمْ ).
شاید کرارا گفتهایم که تنها وجود یک رهبر لایق و برنامههای جامع تربیتی برای هدایت افراد کافی نیست،بلکه یک نوع آمادگی در خود افراد نیز لازم است همانطور که نور آفتاب به تنهایی برای یافتن راه از چاه کفایت نمیکند بلکه چشم بینا هم لازم دارد،و نیز بذر مستعد و آماده ما دام که زمین آماده و مستعدی وجود نداشته باشد بارور نمیگردد.
از آنچه گفتیم روشن شد که ضمیر"به"به قرآن بازگشت میکند،اگر چه قرآن در آیات قبل با صراحت ذکر نشده ولی از قرائن روشن میشود.
همچنین منظور از"یخافون"(میترسند)همان احتمال زیان و ضرر است
که هر عاقلی به هنگام قرار گرفتن در برابر دعوت انبیاء و رهبران الهی در فکرش پیدا میشود که شاید گفتار آنها حق باشد،و مخالفت با آن موجب زیان و خسران گردد،پس چه بهتر که در دعوت آنها مطالعه کنم و دلائل آنها را ببینم.
این یکی از نخستین شرطهای هدایت است و همان است که علمای عقائد آن را به عنوان لزوم"دفع ضرر محتمل"دلیل وجوب مطالعه در دعوت مدعی نبوت و لزوم مطالعه درباره شناسایی خدا قرار دادهاند.
سپس میگوید این گونه افراد بیدار دل از آن روز میترسند که جز خدا پناهگاه و شفاعت کنندهای وجود ندارد( لَیْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِیٌّ وَ لاٰ شَفِیعٌ ).
آری این گونه افراد را انذار کن و دعوت به سوی حق بنما،زیرا امید تقوا و پرهیزگاری درباره آنها هست( لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ ).
البته نفی"شفاعت"و"ولایت"غیر خدا در این آیه هیچگونه منافاتی با شفاعت و ولایت مردان خدا ندارد،زیرا همانطور که قبلا اشاره کردیم منظور نفی شفاعت و ولایت بالذات است،یعنی این دو مقام ذاتا مخصوص خدا است،و اگر غیر او مقام ولایت و شفاعتی دارد به اذن و اجازه و فرمان او است همانطور که قرآن صریحا میگوید:" مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ ""کیست که در پیشگاه او جز به فرمان او شفاعت کند"؟(بقره:255).
برای توضیح بیشتر در این زمینه و در زمینه بحث شفاعت به طور کلی،به جلد اول تفسیر نمونه صفحه 160 و جلد دوم صفحه 189 و 196 مراجعه فرمائید.
وَ لاٰ تَطْرُدِ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ اَلْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ مٰا عَلَیْکَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَیْءٍ وَ مٰا مِنْ حِسٰابِکَ عَلَیْهِمْ مِنْ شَیْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَکُونَ مِنَ اَلظّٰالِمِینَ (52) وَ کَذٰلِکَ فَتَنّٰا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِیَقُولُوا أَ هٰؤُلاٰءِ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنْ بَیْنِنٰا أَ لَیْسَ اَللّٰهُ بِأَعْلَمَ بِالشّٰاکِرِینَ (53)
52-آنها را که صبح و شام خدا را میخوانند و جز ذات پاک او نظری ندارند،از خود دور مکن،نه حساب آنها بر تو است و نه حساب تو بر آنها اگر آنها را طرد کنی از ستمگران خواهی بود.
53-و این چنین بعضی از آنها را با بعض دیگر آزمودیم(توانگران را به وسیله فقیران) تا بگویند آیا اینها هستند که خداوند از میان ما(برگزیده و)بر آنها منت گذارده(و نعمت ایمان به آنها بخشیده)آیا خداوند شاکران را بهتر نمیشناسد؟!
در شان نزول آیات فوق روایات متعددی نقل شده که با هم شباهت زیاد دارند از جمله اینکه:در تفسیر"در المنثور"چنین نقل شده که جمعی از قریش از کنار مجلس پیامبر ص گذشتند در حالی که"صهیب"و"عمار"،و"بلال" و خباب"و امثال آنها از مسلمانان کم بضاعت و کارگر،در خدمت پیامبر بودند.
آنها از مشاهده این صحنه تعجب کردند(و از آنجا که شخصیت را در مال و ثروت و مقام میدانستند نتوانستند عظمت مقام روحی این مردان بزرگ،و نقش
سازنده آنها را در ایجاد مجتمع بزرگ اسلامی و انسانی آینده درک کنند)گفتند ای محمد ص آیا به همین افراد از میان جمعیت قناعت کردهای؟اینها هستند که خداوند از میان ما انتخاب کرده؟!ما پیرو اینها بوده باشیم؟هر چه زودتر آنها را از طرف خود دور کن،شاید ما به تو نزدیک شویم و از تو پیروی کنیم.
آیات فوق نازل شد و این پیشنهاد را به شدت رد کرد.
بعضی از مفسران اهل تسنن مانند نویسنده"المنار"حدیثی شبیه به این نقل کرده و سپس اضافه میکند"عمر بن خطاب"در آنجا حاضر بود،و به پیامبر پیشنهاد کرد چه مانعی دارد که پیشنهاد آنها را بپذیریم؟و ما ببینیم اینها چه میکنند آیات فوق پیشنهاد او را نیز رد کرد.
اشتباه نشود ذکر شان نزول برای بعضی از آیات این سوره منافاتی با این ندارد که تمام سوره یک جا نازل شده باشد زیرا همانطور که سابقا اشاره کردیم ممکن است حوادث گوناگونی قبل از نزول سوره در فواصل مختلفی روی داده باشد و این سوره ناظر به آن حوادث بوده باشد.
***ذکر این نکته در اینجا لازم به نظر میرسد که در پارهای از روایات نقل شده هنگامی که پیامبر ص پیشنهاد آنها را نپذیرفت از او خواستند که میان اشراف قریش و فقرای یارانش تناوب قائل شود،یعنی روزی را برای اینها و روزی را برای آنها قرار دهد،تا با هم در یک جلسه ننشینند،پیامبر این پیشنهاد را پذیرفت شاید وسیلهای برای ایمان آوردن آنها شود،آنها گفتند باید این مطلب به عنوان یک قرار داد نوشته شود پیامبر ص علی ع را مامور نوشتن قرار داد کرد که آیه فوق نازل شد و از این کار نهی کرد.
ولی این روایت علاوه بر اینکه با روح تعلیمات اسلام سازگار نیست و در هیچ مورد در مقابل اینگونه تبعیضها انعطافی نشان نداده،بلکه در همه جا سخن از وحدت جامعه اسلامی است،با آیه قبل که میفرمود" إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا یُوحیٰ
إِلَیَّ ":"من همواره پیرو وحی الهی هستم"سازگار نیست،چگونه میتوان باور کرد پیامبر ص بدون انتظار وحی تسلیم چنین پیشنهادی شده باشد.
به علاوه جمله و"و لا تطرد"که در آغاز آیه مورد بحث میخوانیم نشان میدهد که آنها پیشنهاد طرد مطلق آن دسته از یاران پیامبر ص را داشتهاند نه پیشنهاد تناوب،زیرا تناوب با طرد فرق بسیار دارد و این نشان میدهد که شان نزول همان است که در آغاز آوردیم.
در این آیه به یکی دیگر از بهانهجوئیهای مشرکان اشاره شده و آن اینکه آنها انتظار داشتند پیامبر امتیازاتی برای ثروتمندان به نسبت طبقه فقیر قائل شود، و معتقد بودند که نشستن آنها در کنار یاران فقیر پیامبر ص برای آنها عیب و نقص بزرگی است،بیخبر از اینکه اسلام آمده تا به اینگونه امتیازات پوچ و بی اساس پایان دهد،لذا آنها روی این پیشنهاد اصرار داشتند که پیامبر ص این دسته را از خود براند،اما قرآن صریحا و با ذکر دلائل زنده پیشنهاد آنها را نفی میکند نخست میگوید:"کسانی را که صبح و شام پروردگار خود را میخوانند و جز ذات پاک او نظری ندارند،هرگز از خود دور مکن"( وَ لاٰ تَطْرُدِ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ ) (1)قابل توجه اینکه در اینجا بدون اینکه نام یا عنوان این اشخاص را ذکر
1) 1) وجه در لغت به معنی صورت است و گاهی به معنی ذات بکار میرود،و منظور از آن در آیه فوق معنی دوم است شرح بیشتر درباره این موضوع را در جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 263 مطالعه فرمائید.
کند،تنها به ذکر این صفت قناعت شده است،که آنها صبح و شام-و به تعبیر دیگر همیشه-به یاد خدا هستند،و این عبادت و نیایش و توجه به پروردگار نه بخاطر دیگر از روی ریا است،بلکه تنها بخاطر ذات پاک او است او را فقط بخاطر خودش میخواهند و میجویند،و هیچ امتیازی با این امتیاز برابری نمیکند.
از آیات مختلف قرآن استفاده میشود که مشرکان ثروتمند و خود خواه این نخستین و آخرین بار نبود که چنین پیشنهادی را به پیامبر ص کردند، بلکه کرارا این ایراد را داشتند،که چرا پیامبر ص جمعی از بینوایان را گرد خویش جمع کرده است،و اصرار داشتند آنها را طرد کند.
در حقیقت آنها روی یک سنت دیرین غلط امتیاز افراد را به ثروت آنها میدانستند،و معتقد بودند باید طبقات اجتماع که بر اساس ثروت به وجود آمده همواره محفوظ بماند،و هر آئین و دعوتی بخواهد زندگی طبقاتی را بر هم زند، و این امتیازات را نادیده بگیرد،در نظر آنها مطرود و غیر قابل قبول است.
در حالات نوح پیامبر ع نیز میخوانیم که اشراف زمان او به او میگفتند، ( وَ مٰا نَرٰاکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذِینَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا بٰادِیَ الرَّأْیِ ):"ما نمیبینیم کسانی از تو پیروی کرده باشند،جز جمعی از فرومایگان و افراد خام"(هود آیه 26)و این را دلیل بر بطلان رسالت او میدانستند.
یکی از نشانههای عظمت اسلام و قرآن و به طور کلی عظمت مکتب انبیا این است که با سرسختی هر چه بیشتر،در برابر این گونه پیشنهادها مقاومت کردند، و در جوامعی که اختلاف طبقاتی یک مساله جاویدان شمرده میشد،بکوبیدن این امتیاز موهوم پرداختند تا معلوم شود افراد پاکدل و با ایمان و هوشمندی هم چون سلمان و ابی ذر و صهیب و خباب و بلال به خاطر نداشتن مال و ثروت کمترین نقصی ندارند،و ثروتمندان بی مغز و کور دل و خود خواه و متکبر به خاطر ثروتشان نمیتوانند از امتیازات اجتماعی و معنوی برخوردار گردند.
در جمله بعد میفرماید:دلیلی ندارد که اینگونه اشخاص با ایمان را از خود دور سازی،برای اینکه نه حساب آنها بر تو است و نه حساب تو بر آنها، ( مٰا عَلَیْکَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَیْءٍ وَ مٰا مِنْ حِسٰابِکَ عَلَیْهِمْ مِنْ شَیْءٍ ).
با اینحال اگر آنها را از خود برانی از ستمگران خواهی بود( فَتَطْرُدَهُمْ فَتَکُونَ مِنَ الظّٰالِمِینَ ).
در اینکه منظور از"حساب"در اینجا چه حسابی است؟در میان مفسران گفتگو است،بعضی احتمال دادهاند که منظور از حساب،حساب روزی آنها است، یعنی اگر دست آنها از مال و ثروت تهی است باری بر دوش تو نمیگذارند،زیرا حساب روزی آنها با خدا است،همانگونه که تو نیز بار زندگی خود را بر دوش آنها نمیگذاری و حساب روزی تو با آنها نیست.
ولی با توجه به بیانی که خواهیم کرد این احتمال بعید به نظر میرسد.
بلکه ظاهر این است که منظور از حساب،حساب اعمال است-همانطور که بسیاری از مفسران گفتهاند-اما چگونه خداوند میفرماید حساب اعمال آنها بر تو نیست،در حالی که آنها عمل بدی نداشتهاند که ذکر چنین جملهای لازم باشد این به خاطر آن است که مشرکان یاران فقیر پیامبر ص را به واسطه نداشتن مال و ثروت متهم به دوری از خدا میکردند که اگر اعمال آنها در پیشگاه خدا مورد قبول بود،چرا آنها را از نظر زندگی مرفه قرار نداده است؟به علاوه آنها را متهم میکردند که ایمانشان شاید بخاطر تامین زندگی و رسیدن به آب و نان بوده است.
قرآن پاسخ میدهد به فرض اینکه آنها چنین بوده باشند،ولی حسابشان با خدا است،همین اندازه که ایمان آوردهاند و در صف مسلمین قرار گرفتهاند، به هیچ قیمتی نباید رانده شوند،و به این ترتیب جلو بهانهجوئیهای اشراف قریش را میگیرد.
شاهد این تفسیر همان است که در داستان نوح پیغمبر که شبیه داستان اشراف قریش است آمده در آنجا که قوم نوح به او میگویند: أَ نُؤْمِنُ لَکَ وَ اتَّبَعَکَ الْأَرْذَلُونَ :"ما به تو ایمان بیاوریم در حالی که افراد بی سر و پا از تو پیروی کردهاند"نوح در جواب میگوید: وَ مٰا عِلْمِی بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ إِنْ حِسٰابُهُمْ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّی لَوْ تَشْعُرُونَ وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ الْمُؤْمِنِینَ :"من چه اطلاعی از اعمال آنها دارم؟حساب اعمال آنها بر خدا است اگر بدانید،و من نمیتوانم آنها را که اظهار ایمان کردهاند از خود برانم". (1)
نتیجه اینکه وظیفه پیامبر آن است که هر فردی را که اظهار ایمان کند بدون هیچ گونه تفاوت و تبعیض از هر قشر و طبقهای که باشد بپذیرد،چه رسد به افراد پاکدل و با ایمانی که جز خدا نمیجویند و تنها گناهشان این است که دستشان از مال و ثروت تهی است،و آلوده زندگی نکبتبار اشراف نیستند.
میدانیم در مسیحیت کنونی دایره اختیارات رؤسای مذهبی به طرز مضحکی توسعه یافته تا آنجا که آنها برای خود حق بخشیدن گناه قائل هستند،و به همین جهت میتوانند کسانی را با کوچکترین چیزی طرد و تکفیر کنند،و یا بپذیرند.
قرآن در آیه فوق و آیات دیگر صریحا یادآور میشود که نه تنها علمای مذهبی حتی شخص پیامبر ص نیز حق طرد کسی را که اظهار ایمان میکند، و کاری که موجب خروج از اسلام بشود،انجام نداده ندارند.آمرزش گناه و حساب و کتاب بندگان تنها به دست خدا است،و هیچ کس جز او حق دخالت در چنین کاری ندارد.
ولی اشتباه نشود موضوع بحث در آیه"طرد مذهبی"است،نه"طرد
1) 1) سوره شعرا،آیه 111 تا 114.
حقوقی"،به این معنی که اگر مثلا مدرسهای وقف بر محصلین خاصی بود، و کسی در آغاز مشمول شرایط بود و بعدا فاقد شرایط شد،اخراج او از آن مدرسه هیچ مانعی ندارد،و هم چنین اگر متولی مدرسه اختیاراتی به خاطر رعایت مصالح مدرسه داشت،هیچ مانعی ندارد که برای حفظ نظم و موقعیت آن،از آن اختیارات مشروع استفاده کند(بنا بر این مطالبی که در تفسیر المنار در ذیل آیه بر خلاف این مطلب دیده میشود،ناشی از اشتباه طرد مذهبی با طرد حقوقی است).
*** در آیه بعد به ثروتمندان بیایمان هشدار میدهد که این جریانات آزمایشهایی است برای آنها،و اگر از کوره این آزمایشها نادرست بیرون آیند،باید عواقب دردناک آن را تحمل کنند،میگوید:"این چنین بعضی از آنها را با بعض دیگر آزمودیم"( وَ کَذٰلِکَ فَتَنّٰا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ ).
"فتنه"در اینجا به معنی آزمایش است، (1)چه آزمایشی از این سنگینتر که اشراف و ثروتمندانی که سالها عادت کردهاند حساب خود را به کلی از طبقات پائین جدا کنند،نه در شادی با آنها شریک باشند،و نه در غم و رنج،و حتی قبرهایشان هم از یکدیگر فاصله داشته باشد،یک مرتبه تمام این آداب و رسوم را در هم بشکنند،و این زنجیرهای عظیم را از دست و پای خود بردارند و به آئینی بهپیوندد که پیشگامان آن به اصطلاح از طبقه فقرا و پائین محسوب میشوند.
سپس اضافه میکند:کار این توانگران به جایی میرسد که با نگاه تحقیر به مؤمنان راستین نگریسته و میگویند:"آیا اینها هستند که خداوند از میان ما برگزیده،و نعمت ایمان و اسلام به آنها ارزانی داشته است"؟آیا اینها قابل
1) 1) برای توضیح بیشتر به جلد 2 تفسیر نمونه صفحه 13 و 17 ذیل آیه 191 سوره بقره و 193 مراجعه کنید.
چنین حرفهایی هستند؟!( لِیَقُولُوا أَ هٰؤُلاٰءِ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنْ بَیْنِنٰا ) (1).
و بعد به آنها پاسخ میگوید که این افراد با ایمان مردمی هستند که شکر نعمت عمل و تشخیص را بجا آورده و آن را بکار بستهاند،و هم چنین شکر نعمت دعوت پیامبر ص را بجا آورده و از او پذیرا شدهاند.چه نعمتی از آن بزرگتر و چه شکری از آن بالاتر،و بخاطر همین خداوند،ایمان را در قلوب آنها راسخ گردانیده است"آیا خداوند شاکران را بهتر نمیشناسد؟"( أَ لَیْسَ اللّٰهُ بِأَعْلَمَ بِالشّٰاکِرِینَ ).
وَ إِذٰا جٰاءَکَ اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلیٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْکُمْ سُوءاً بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (54) وَ کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ اَلْآیٰاتِ وَ لِتَسْتَبِینَ سَبِیلُ اَلْمُجْرِمِینَ (55)
54-هر گاه کسانی که به آیات ما ایمان دارند نزد تو آیند به آنها بگو:سلام بر شما، پروردگارتان رحمت را بر خود فرض کرده،هر کس از شما کار بدی از روی نادانی کند سپس توبه و اصلاح(و جبران)نماید او آمرزنده مهربان است.
55-و اینچنین آیات را برمیشمریم(و روشن میسازیم)تا راه گناهکاران آشکار گردد.
بعضی معتقدند آیه نخست درباره کسانی نازل شده که در آیات قبل پیامبر
1) 1) همانطور که در ذیل آیه 164 سوره آل عمران اشاره شد"منت"در اصل به معنی بخشیدن نعمت است،برای توضیح بیشتر به جلد 3 تفسیر نمونه صفحه 158 مراجعه فرمائید.
ص مامور شد که از طرد آنها خودداری کند،و آنها را از خود جدا نسازد و بعضی معتقدند درباره جمعی از گناهکاران بوده است که نزد پیامبر ص آمدند و اظهار داشتند ما گناهان زیادی کردهایم و پیامبر ص سکوت کرد تا آیه فوق نازل شد.
اما شان نزول آن هر چه باشد،شک نیست که مفهوم آیه یک معنی کلی و وسیع است و همه را شامل میشود،زیرا نخست به صورت یک قانون کلی به پیامبر ص دستور میدهد که تمام افراد با ایمان را هر چند گناهکار باشند، نه تنها طرد نکند،بلکه به خود بپذیرد و چنین میگوید:
"هر گاه کسانی که به آیات ما ایمان آوردهاند به سراغ تو بیایند،به آنها بگو:سلام بر شما( وَ إِذٰا جٰاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ ).
این سلام ممکن است از ناحیه خدا و بوسیله پیامبر ص بوده باشد،و یا مستقیما از ناحیه خود پیامبر ص و در هر حال دلیل بر پذیرا شدن و استقبال کردن و تفاهم و دوستی با آنها است.
در جمله دوم اضافه میکند،که"پروردگار شما رحمت را بر خود فرض کرده است"( کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلیٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ ).
"کتب"که از ماده"کتابت"به معنی نوشتن است،در بسیاری از موارد کنایه از الزام و ایجاب و تعهد میباشد،زیرا یکی از آثار نوشتن مسلم شدن و ثابت ماندن چیزی است.
و در جمله سوم که در حقیقت توضیح و تفسیر رحمت الهی است،با تعبیری محبت آمیز چنین میگوید:"هر کس از شما کاری از روی جهالت انجام دهد، سپس توبه کند و اصلاح و جبران نماید،خداوند آمرزنده و مهربان است" ( أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْکُمْ سُوءاً بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ) همانطور که سابقا (1)گفتهایم منظور از"جهالت"در اینگونه موارد،
1) 1) تفسیر نمونه جلد 3 صفحه 313.
همان غلبه و طغیان شهوت است که انسان نه از روی دشمنی و عداوت با حق،بلکه به خاطر غلبه هوی و هوس آن چنان میشود که فروغ عقل و کنترل شهوت را از دست میدهد،چنین کسی با اینکه عالم به گناه و حرام است اما چون علمش تحت الشعاع هوی و هوس واقع شده،به آن"جهل"اطلاق گردیده،مسلما چنین کسی در برابر گناه خود مسئول است،اما چون از روی عداوت و دشمنی نبوده، سعی و کوشش میکند اصلاح و جبران کند.
در حقیقت آیه فوق به پیامبر ص دستور میدهد،که هیچ فرد با ایمانی را از هر طبقه و نژاد و در هر شرائطی بوده باشد،نه تنها از خود نراند،بلکه آغوش خویش را یکسان به روی همه بگشاید،حتی اگر کسانی آلوده به گناهان زیاد باشند،آنها را نیز بپذیرد و اصلاح کند.
*** و در آیه بعد برای تاکید مطلب میفرماید:"ما آیات و نشانهها و دستورات خود را این چنین روشن و مشخص میکنیم،تا هم راه حقجویان و مطیعان آشکار گردد و هم راه گنهکاران لجوج و دشمنان حق"( وَ کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ وَ لِتَسْتَبِینَ سَبِیلُ الْمُجْرِمِینَ ) (1).
روشن است که منظور از مجرم،در آیه فوق هر گناهکاری نیست،زیرا پیامبر ص در این آیه ماموریت پیدا میکند گناهکاران را در صورتی که به سوی او بیایند هر چند اعمال خلافی از روی نادانی انجام داده باشند،بپذیرد، بنا بر این منظور از مجرم همان گناهکاران لجوج و سرسختی است که با هیچ وسیله تسلیم حق نمیشوند.
1) 1) در حقیقت جمله و لتستبین...عطف بر جمله محذوفی است که به قرینه مقابله فهمیده میشود،یعنی"لتستبین سبیل المؤمنین المطیعین و لتستبین سبیل المجرمین":"تا راه ایمان آورندگان مطیع و راه گناهکاران هر دو آشکار گردد.
یعنی بعد از این دعوت عمومی و همگانی به سوی حق،حتی دعوت از گناهکارانی که از کار خود پشیمانند،راه و رسم مجرمان لجوج و غیر قابل انعطاف کاملا شناخته خواهد شد.
قُلْ إِنِّی نُهِیتُ أَنْ أَعْبُدَ اَلَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ قُلْ لاٰ أَتَّبِعُ أَهْوٰاءَکُمْ قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُهْتَدِینَ (56) قُلْ إِنِّی عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ کَذَّبْتُمْ بِهِ مٰا عِنْدِی مٰا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ اَلْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ یَقُصُّ اَلْحَقَّ وَ هُوَ خَیْرُ اَلْفٰاصِلِینَ (57) قُلْ لَوْ أَنَّ عِنْدِی مٰا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِیَ اَلْأَمْرُ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِالظّٰالِمِینَ (58)
56-بگو من از پرستش کسانی که غیر از خدا میخوانید نهی شدهام،بگو من از هوی و هوسهای شما پیروی نمیکنم اگر چنین کنم گمراه شدهام و از هدایت یافتگان نخواهم بود.
57-بگو من دلیل روشنی از پروردگارم دارم و شما آن را تکذیب کردهاید(و نپذیرفتهاید) آنچه شما درباره آن عجله دارید به دست من نیست،حکم و فرمان تنها از آن خدا است،حق را از باطل جدا میکند،و او بهترین جدا کننده(حق از باطل) است.
58-بگو اگر آنچه را که شما در باره آن عجله دارید نزد من بود(و به درخواست شما ترتیب اثر میدادم عذاب الهی بر شما نازل میگشت و)کار من و شما پایان گرفته بود و خداوند ظالمان را بهتر میشناسد.
اصرار بیجا
در این آیات هم چنان روی سخن به مشرکان و بت پرستان لجوج است- همانطور که بیشتر آیات این سوره نیز همین بحث را دنبال میکند-لحن این آیات چنان است که گویا آنها از پیامبر دعوت کرده بودند به آئینشان گرایش پیدا کند پیامبر ص مامور میشود که صریحا به آنها بگوید:"من از پرستش کسانی را که غیر از خدا میپرستید نهی شدهام"( قُلْ إِنِّی نُهِیتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ) (1).
جمله"نهیت"(ممنوع شدهام)که به صورت فعل ماضی مجهول آورده شده است اشاره به این است که ممنوع بودن پرستش بتها چیز تازهای نیست بلکه همواره چنین بوده و خواهد بود.
سپس با جمله:"بگو ای پیامبر من پیروی از هوا و هوسهای شما نمیکنم" ( قُلْ لاٰ أَتَّبِعُ أَهْوٰاءَکُمْ )پاسخ روشنی به پیشنهاد بی اساس آنها میدهد و آن اینکه بت پرستی هیچ دلیل منطقی ندارد،و هرگز با حکم عقل و خرد جور نمیآید،زیرا عقل به خوبی درک میکند که انسان از جماد اشرف است چگونه ممکن است انسان در برابر مخلوق دیگری و حتی در برابر موجود پستتر سر تعظیم فرود آورد،علاوه بر این بتها غالبا ساخته و پرداخته انسان بودند چگونه ممکن است چیزی که مخلوق خود انسان است معبود او و حلال مشکلاتش گردد،بنا بر این سرچشمه بت پرستی چیزی جز تقلید کورکورانه و پیروی از خرافات و هوا
1) 1) به کار بردن کلمه"الذین"که برای جمع مذکر عاقل است برای بتها به خاطر آن است که از دریچه فکر آنها با آنها سخن میگوید.
پرستی نیست.
و در آخرین جمله برای تاکید بیشتر میگوید:"اگر من چنین کاری را کنم مسلما گمراه شدهام و از هدایت یافتگان نخواهم بود"( قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِینَ ).
*** در آیه بعد پاسخ دیگری به آنها میدهد و آن اینکه"من بینه و دلیل روشنی از طرف پروردگارم دارم اگر چه شما آن را نپذیرفته و تکذیب کردهاید" ( قُلْ إِنِّی عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ کَذَّبْتُمْ بِهِ ).
"بینة"در اصل به چیزی میگویند که میان دو شیء فاصله و جدایی میافکند به گونهای که دیگر هیچگونه اتصال و آمیزش با هم نداشته باشند،سپس به دلیل روشن و آشکار نیز گفته شده،از این نظر که حق و باطل را کاملا از هم جدا میکند.
در اصطلاح فقهی اگر چه"بینة"به شهادت دو نفر عادل گفته میشود ولی معنی لغوی آن کاملا وسیع است و شهادت دو عادل یکی از مصداقهای آن میباشد و اگر به معجزات بینة گفته میشود باز از همین نظر است که حق را از باطل جدا میکند و اگر به آیات و احکام الهی بینة گفته میشود باز به عنوان مصداق این معنی وسیع است.
خلاصه در این آیه نیز پیامبر ص مامور است روی این نکته تکیه کند که مدرک من در مسئله خدا پرستی و مبارزه با بت کاملا روشن و آشکار میباشد و انکار و تکذیب شما چیزی از اهمیت آن نمیکاهد.
سپس به یکی دیگر از بهانهجوئیهای آنها اشاره میکند و آن اینکه آنها میگفتند اگر تو بر حق هستی کیفرهایی که ما را به آن تهدید میکنی زودتر بیاور پیامبر ص در پاسخ آنها میگوید"آنچه را شما درباره آن عجله دارید به
دست من نیست"( مٰا عِنْدِی مٰا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ ).
"تمام کارها و فرمانها همه به دست خدا است"( إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ ).
و بعد به عنوان تاکید میگوید:"او است که حق را از باطل جدا میکند و او بهترین جدا کنندگان حق از باطل است"( یَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَیْرُ الْفٰاصِلِینَ ).
بدیهی است کسی میتواند به خوبی حق را از باطل جدا کند که علمش از همه بیشتر باشد و شناخت حق و باطل برای او کاملا روشن است،به علاوه قدرت کافی برای اعمال علم و دانش خود نیز داشته باشد و این دو صفت(علم و قدرت)به طور نامحدود و بیپایان تنها برای ذات پاک خدا است،بنا بر این او بهترین جدا کنندگان حق از باطل است.
*** در آیه بعد به پیامبر دستور میدهد که در برابر مطالبه عذاب و کیفر از ناحیه این جمعیت لجوج و نادان"به آنها بگو:اگر آنچه را که شما با عجله از من میطلبید در قبضه قدرت من بود و من به درخواست شما ترتیب اثر میدادم کار من و شما پایان گرفته بود"( قُلْ لَوْ أَنَّ عِنْدِی مٰا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِیَ الْأَمْرُ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ ).
اما برای اینکه تصور نکنند مجازات آنها به دست فراموشی سپرده شده در پایان میگوید:"خداوند از همه کس بهتر ستمکاران و ظالمان را میشناسد و به موقع کیفر آنها را خواهد داد"( وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِالظّٰالِمِینَ ).
1-از آیات قرآن استفاده میشود که بسیاری از اقوام گذشته همین درخواست را از پیامبران خود داشتند،که اگر راست میگویی پس چرا مجازاتی را که برای ما انتظار داری به سراغ ما نمیفرستی؟!
قوم نوح ع چنین درخواستی را از او کردند و گفتند ای نوح!چرا این همه با ما سخن میگویی و مجادله میکنی؟اگر راست میگویی عذابی را که به عنوان تهدید میگویی زودتر بیاور قٰالُوا یٰا نُوحُ قَدْ جٰادَلْتَنٰا فَأَکْثَرْتَ جِدٰالَنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ (هود-32)نظیر این تقاضا را قوم صالح نیز از او کردند(اعراف-77).
و همچنین قوم عاد به پیامبرشان هود چنین پیشنهادی داشتند(اعراف-70) از سوره اسراء نیز استفاده میشود که این درخواست از پیامبر اسلام مکرر واقع شد،حتی گفتند ما به تو ایمان نمیآوریم مگر زمانی که یکی از چند کار انجام دهی از جمله اینکه سنگهای آسمانی را قطعه قطعه بر سر ما بیفکنی! ( أَوْ تُسْقِطَ السَّمٰاءَ کَمٰا زَعَمْتَ عَلَیْنٰا کِسَفاً )(اسراء-92).
این درخواستهای نامعقول یا به عنوان استهزاء و مسخره کردن صورت میگرفته و یا به راستی به عنوان طلب اعجاز و در هر دو صورت کار احمقانهای بود، زیرا در صورت دوم موجب نابودی آنها میشده و جایی برای استفاده از معجزه باقی نمیمانده و در صورت اول نیز با دلائل و نشانههای روشنی که پیامبران با خود داشتند حد اقل احتمال صدق آنها در نظر هر بیننده مجسم میشده است،چطور ممکن است با چنین احتمالی انسان تقاضای نابودی خودش را بکند،یا آن را به شوخی بگیرد،ولی تعصب و لجاجت بلای بزرگی است که جلو هر گونه فکر و منطق را میگیرد.
2-جمله" إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ "معنی روشنی دارد و آن اینکه:هر گونه فرمان در عالم آفرینش و تکوین و در عالم احکام دینی و تشریع به دست خدا است،و بنا بر این اگر پیامبر ص ماموریتی پیدا میکند آنهم به فرمان او است.
و اگر حضرت مسیح مثلا مردهای را زنده میکند آنهم به اذن او است، همچنین هر منصبی اعم از رهبری الهی و قضاوت و حکمیت به کسی سپرده شده است
آنهم از ناحیه پروردگار است.
اما متاسفانه جمله به این روشنی در طول تاریخ کرارا مورد سوء استفاده واقع شده است،گاهی خوارج برای ایراد به مسئله تعیین"حکمین"در جریان جنگ "صفین"که به پیشنهاد آنها و امثال آنها صورت گرفته بود به این جمله چسبیده و به گفته علی ع کلمه حقی را گرفته و در معنی باطلی به کار میبردند،و تدریجا جمله"لا حکم الا للّٰه"شعاری برای آنها شد.
آنها آن قدر نادان و ابله بودند که تصور میکردند اگر کسی به فرمان خدا و به دستور اسلام در موضوعی حکمیت پیدا کرد با جمله" إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ "مخالف است،با اینکه قرآن زیاد میخواندند اما کمتر میفهمیدند،زیرا حتی قرآن در موضوع دادگاه خانوادگی اسلام تصریح به انتخاب حکم از طرف زن و مرد میکند( فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أَهْلِهٰا )(نساء-35) بعضی دیگر-همانطور که فخر رازی در تفسیر خود نقل میکند-این جمله را دلیلی بر مسلک جبر گرفتهاند،زیرا وقتی قبول کنیم همه فرمانها در جهان آفرینش به دست خدا است اختیاری برای کسی باقی نمیماند.
در حالی که میدانیم آزادی اراده بندگان و اختیار آنها نیز به فرمان پروردگار است،این خدا است که میخواهد آنها مختار و آزاد در کار خود باشند تا در پرتو اختیار و آزادی،تکلیف و مسئولیت بر دوش آنها نهد و تربیت شوند.
3-جمله"یقص"در لغت به معنی"قطع کردن"و بریدن چیزی است (1)و اینکه در آیه فوق میخوانیم"یقص الحق":خداوند حق را میبرد یعنی کاملا آن را از باطل جدا و تفکیک مینماید،بنا بر این جمله بعد"و هُوَ خَیْرُ الْفٰاصِلِینَ "
1) 1) قاموس میگوید:"قص الشعر و الظفر قطع منهما بالمقص ای المقراض": چیدن مو و ناخن را با مقراض و قیچی عرب"قص"میگوید و مقراض را"مقص"(بکسر میم و فتح قاف)
او بهترین جدا کنندگان است تاکید برای این موضوع محسوب میشود.
و باید توجه داشت که جمله"یقص"از ماده"قصه"به معنی بیان سرگذشت و داستان نیست آن چنان که بعضی از مفسران پنداشتهاند.
وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ اَلْغَیْبِ لاٰ یَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ وَ یَعْلَمُ مٰا فِی اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّٰ یَعْلَمُهٰا وَ لاٰ حَبَّةٍ فِی ظُلُمٰاتِ اَلْأَرْضِ وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ یٰابِسٍ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ (59) وَ هُوَ اَلَّذِی یَتَوَفّٰاکُمْ بِاللَّیْلِ وَ یَعْلَمُ مٰا جَرَحْتُمْ بِالنَّهٰارِ ثُمَّ یَبْعَثُکُمْ فِیهِ لِیُقْضیٰ أَجَلٌ مُسَمًّی ثُمَّ إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ ثُمَّ یُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (60) وَ هُوَ اَلْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ وَ یُرْسِلُ عَلَیْکُمْ حَفَظَةً حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَکُمُ اَلْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنٰا وَ هُمْ لاٰ یُفَرِّطُونَ (61) ثُمَّ رُدُّوا إِلَی اَللّٰهِ مَوْلاٰهُمُ اَلْحَقِّ أَلاٰ لَهُ اَلْحُکْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ اَلْحٰاسِبِینَ (62)
59-کلیدهای غیب تنها نزد او است و جز او کسی آن را نمیداند،آنچه در خشکی و دریاست میداند،هیچ برگی(از درختی)نمیافتد مگر اینکه از آن آگاه است،و نه هیچ دانهای در مخفیگاه زمین،و نه هیچ تر و خشکی وجود دارد جز اینکه در کتاب آشکار(در کتاب علم خدا)ثبت است.
60-او کسی است که(روح)شما را در شب(به هنگام خواب)میگیرد،و از آنچه در روز کسب کردهاید(و انجام دادهاید)با خبر است سپس شما را در روز(از خواب)برمیانگیزد(و این وضع هم چنان ادامه مییابد)تا مدت و سر آمد
معینی فرا رسد سپس بازگشت شما به سوی او است،و شما را به آنچه عمل میکردید آگاه میسازد.
61-او تسلط کامل بر بندگان خود دارد و مراقبانی بر شما میفرستد،تا زمانی که یکی از شما را مرگ فرا رسد فرستادگان ما جان او را میگیرند و آنها(در نگاهداری حساب اعمال بندگان)کوتاهی نمیکنند.
62-سپس(تمام بندگان)به سوی خدا که مولای حقیقی آنها است باز میگردند، بدانید داوری مخصوص او است و او سریعترین حسابگران است.
اسرار غیب!
در آیات گذشته سخن از علم و قدرت خدا و وسعت دایره حکم و فرمان او در میان بود،در این آیات آنچه در آیات قبل اجمالا بیان شده،مشروحا توضیح داده میشود.
نخست به موضوع علم خدا پرداخته،میگوید:
"خزانههای غیب(یا کلیدهای غیب)همه در نزد خدا است،و جز او کسی آنها را نمیداند"( وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَیْبِ لاٰ یَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ ).
"مفاتح"جمع"مفتح"(بر وزن بهتر)به معنی"کلید"است،و نیز ممکن است جمع"مفتح"(بر وزن دفتر)به معنی"خزینه"و مرکز نگاهداری چیزی بوده باشد.
در صورت اول معنی آیه چنین میشود که تمام کلیدهای غیب به دست او است،و در صورت دوم تمام خزانههای غیب.
این احتمال نیز وجود دارد که هر دو معنی در یک عبارت مراد باشد،و همانطور که در علم اصول اثبات کردهایم مانعی از استعمال یک لفظ در چند معنی وجود
ندارد،و در هر صورت این دو لازم و ملزوم یکدیگرند،زیرا هر کجا خزانهای است،کلیدی وجود دارد.
ولی بیشتر به نظر میرسد که"مفاتح"به معنی کلیدها باشد،نه خزائن، زیرا هدف در اینجا بیان علم خدا است و آن با مساله کلید که وسیله آگاهی از ذخایر مختلف است،متناسبتر میباشد،در دو مورد دیگر که کلمه"مفاتح" در قرآن بکار رفته،نیز منظور از آن کلید است (1).
سپس برای توضیح و تاکید بیشتر میگوید:"آنچه در بر و بحر است خدا میداند"( وَ یَعْلَمُ مٰا فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ ).
"بر"به معنی مکان وسیع است،و معمولا به خشکیها گفته میشود،و"بحر" در اصل نیز به معنی محل وسیعی است که آب زیاد در آن مجتمع باشد،و معمولا به دریاها و گاهی به نهرهای عظیم نیز گفته میشود.
در هر حال آگاهی خدا از آنچه در خشکیها و دریاها است،به معنی احاطه علم او بر همه چیز است.و توجه به وسعت معنی جمله بالا(آنچه در خشکیها و دریاها است خدا میداند)در حقیقت روشنگر گوشهای از علم وسیع او است.
یعنی او از جنبش میلیاردها موجود زنده،کوچک و بزرگ،در اعماق دریاها.
از لرزش برگهای درختان در تمام جنگلها و کوهها.
از تاریخچه قطعی شگفتن هر غنچه و باز شدن گلبرگها.
از جریان امواج نسیم در بیابانها و خمیدگی درهها.
از شماره واقعی سلولهای بدن هر انسان و گلبولهای خونها.
از حرکات مرموز تمام الکترونها در دل اتمها.
و بالآخره از تمام اندیشههایی که از لابلای پردههای مغز ما میگذرد،و تا
1) 1) مٰا إِنَّ مَفٰاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّةِ .(قصص آیه 76)... أَوْ مٰا مَلَکْتُمْ مَفٰاتِحَهُ (سوره نور آیه 61).
اعماق روح ما نفوذ میکند...آری از همه اینها به طور یکسان با خبر است.
باز در جمله بعد برای تاکید احاطه علمی خداوند،اشاره به خصوص در این مورد کرده و میفرماید:"هیچ برگی از درختی جدا نمیشود،مگر اینکه آن را میداند"( وَ مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّٰ یَعْلَمُهٰا ).
یعنی تعداد این برگها و لحظه جدا شدنشان از شاخهها و گردش آنها در وسط هوا و لحظه قرار گرفتنشان روی زمین،همه اینها در پیشگاه علم او روشن است.
"هم چنین هیچ دانهای در مخفیگاه زمین قرار نمیگیرد،مگر اینکه تمام خصوصیات آن را میداند( وَ لاٰ حَبَّةٍ فِی ظُلُمٰاتِ الْأَرْضِ ).
در حقیقت دست روی دو نقطه حساس گذارده شده است،که برای هیچ انسانی هر چند میلیونها سال از عمر او بگذرد،و دستگاههای صنعتی و تکامل حیرتانگیز پیدا کند،احاطه بر آن ممکن نیست.
چه کسی میداند بادها در هر شبانه روز در سرتاسر کره زمین چه بذرهایی را از گیاهان جدا کرده و به چه نقطهای میپاشد،بذرهایی که ممکن است گاهی سالیان دراز در اعماق زمین مخفی بمانند،تا آب کافی برای رشد و نمو به دست آورند؟.
چه کسی میداند که در هر ساعت به وسیله حشرات و یا به وسیله انسانها چند دانه از چه نوع بذر و در کدام نقطه زمین افشانده میشوند؟.
کدام مغز الکترونیکی میتواند،تعداد برگهایی که در یک روز از شاخه درختان جنگلها جدا میشوند حساب کند؟.
نگاه به منظره یک جنگل مخصوصا در فصل پائیز،و به ویژه به دنبال یک رگبار یا یک تند باد،و منظره بدیعی که سقوط پی در پی برگها پیدا میکند، بخوبی این حقیقت را ثابت میکند،که اینگونه علوم هیچ گاه ممکن نیست در دسترس انسان قرار گیرد.
در واقع سقوط برگها لحظه مرگ آنها است،و سقوط دانهها در مخفیگاه
زمین گامهای نخستین حیات و زندگی آنها است،او است که از نظام این مرگ و زندگی با خبر است،حتی گامهای مختلفی را که یک دانه به سوی زندگی کامل و شکوفان شدن برمیدارد در هر لحظه و هر ساعت در پیشگاه علم او آشکار است.
بیان این موضوع یک اثر"فلسفی"دارد و یک اثر"تربیتی".
اما اثر فلسفی آن این است که پندار کسانی را که علم خدا را منحصر به کلیات میدانند،و معتقدند که خدا از جزئیات این جهان آگاهی ندارد، نفی میکند،و صریحا میگوید که خدا از همه کلیات و جزئیات آگاهی کامل دارد (1).
و اما اثر تربیتی آن روشن است،زیرا ایمان به این علم وسیع پهناور به انسان میگوید تمام اسرار وجود تو،اعمال و گفتار تو،نیات و افکار تو،همگی برای ذات پاک او آشکار است با چنین ایمانی چگونه ممکن است انسان مراقب حال خویش نباشد و اعمال و گفتار و نیات خود را کنترل نکند.
و در پایان آیه میفرماید"هیچ تر و خشکی نیست مگر اینکه در کتاب مبین ثبت است"( وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ یٰابِسٍ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ ).
این جمله با عبارتی کوتاه وسعت بیانتهای علم خدا را به همه موجودات بیان میکند.و هیچ چیز از آن مستثنی نخواهد بود،زیرا منظور از"تر"و"خشک" معنی لغوی آن نیست بلکه این تعبیر معمولا کنایه از عمومیت میباشد.
در مورد کِتٰابٍ مُبِینٍ احتمالات مختلفی از ناحیه مفسران داده شده است ولی بیشتر به نظر میرسد که منظور از"کتاب مبین"همان مقام علم پروردگار است یعنی همه موجودات در علم بیپایان او ثبت میباشند،و تفسیر آن به"لوح محفوظ" نیز قابل تطبیق بر همین معنی است،چه اینکه بعید نیست که لوح محفوظ نیز همان صفحه علم خدا باشد.
1) 1) برای توضیح بیشتر به کتاب خدا را چگونه بشناسیم مراجعه شود.
این احتمال نیز در معنی" کِتٰابٍ مُبِینٍ "وجود دارد که منظور از آن عالم آفرینش و خلقت و سلسله علت و معلولها است،که همه چیز در آن نوشته شده است.
*** در روایات متعددی که از طرق اهل بیت رسیده است،"ورقة"به معنی جنین سقط شده و"حبة"به معنی فرزند و" ظُلُمٰاتِ الْأَرْضِ "به معنی رحم مادران و"رطب"به معنی آنچه از نطفهها زنده میمانند،و"یابس"به معنی آنچه از بین میرود،تفسیر شده است (1).
شک نیست که این تفسیر با جمود روی معانی لغوی این کلمات تطبیق نمیکند، زیرا"ورقه"به معنی برگ و"حبه"به معنی دانه،و" ظُلُمٰاتِ الْأَرْضِ "به معنی تاریکهای زمین و"رطب"به معنی تر و"یابس"به معنی خشکی است ولی ائمه اهل بیت در حقیقت با این تفسیر خواستهاند،مسلمانان را متوجه کنند،که باید با یک دید وسیع و گسترده به آیات قرآن بنگرند،و در فهم معنی آنها تنها روی لفظ جمود نکنند، بلکه به هنگامی که قرائن دلیل بر توسعه معنی هستند،به وسعت معنی بنگرند.
روایت فوق در حقیقت اشاره به این است که مفهوم آیه بالا منحصر به دانههای گیاهان نیست،بلکه حتی بذرهای نطفههای انسانی را نیز شامل میشود.
*** در آیه بعد بحث را به احاطه علم خداوند به اعمال انسان که هدف اصلی است،کشانیده و قدرت قاهره خدا را نیز مشخص میسازد،تا مردم از مجموع این بحث نتایج تربیتی لازم را بگیرند.
نخست میگوید"او کسی است که روح شما را در شب قبض میکند،و از آنچه در روز انجام میدهید و به دست میآورید آگاه است"( وَ هُوَ الَّذِی یَتَوَفّٰاکُمْ بِاللَّیْلِ وَ یَعْلَمُ مٰا جَرَحْتُمْ بِالنَّهٰارِ ).
1) 1) تفسیر برهان جلد اول صفحه 528.
"توفی"در لغت به معنی باز گرفتن است،و اینکه خواب را یک نوع باز گرفتن روح معرفی کرده،بخاطر آن است که خواب-همانطور که معروف است- برادر مرگ است،مرگ تعطیل کامل دستگاه مغز آدمی و قطع مطلق پیوند روح و جسم است،در حالی که خواب تنها تعطیل بخشی از دستگاه مغز و ضعیف شدن این پیوند است،بنا بر این خواب مرحله کوچکی از مرگ حساب میشود (1).
"جرحتم"از ماده"جرح"و در اینجا به معنی اکتساب و به دست آوردن چیزی است.یعنی شما شب و روز در زیر چتر قدرت و علم خداوند قرار دارید، آن کس که از پرورش دانههای نباتات در دل خاک،و از سقوط و مرگ برگها در هر مکان و هر زمان آگاه است، از اعمال شما نیز آگاهی دارد.
سپس میگوید:این نظام خواب و بیداری تکرار میشود،شب میخوابید "و روز شما را بیدار میکند و این وضع هم چنان ادامه دارد تا پایان زندگی شما فرا رسد" ( ثُمَّ یَبْعَثُکُمْ فِیهِ لِیُقْضیٰ أَجَلٌ مُسَمًّی ) (2).
سرانجام نتیجه نهایی بحث را چنین بیان میکند"سپس بازگشت همه به سوی خدا است و شما را از آنچه انجام دادهاید آگاه میسازد"( ثُمَّ إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ ثُمَّ یُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
*** در آیه بعد باز برای توضیح بیشتر روی احاطه علمی خداوند نسبت به اعمال بندگان،و نگاهداری دقیق حساب آنها برای روز رستاخیز چنین میگوید:
"او تسلط کامل بر بندگان خود دارد و همو است که حافظان و مراقبانی بر شما
میفرستد که حساب اعمالتان را دقیقا نگاهداری کنند"( وَ هُوَ الْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ وَ یُرْسِلُ عَلَیْکُمْ حَفَظَةً ).
همانطور که سابقا نیز اشاره کردیم"قاهریت"به معنی غلبه و تسلط کامل بر چیزی است به طوری که هیچگونه توانایی مقاومت در طرف مقابل نباشد،و به عقیده بعضی این کلمه معمولا در جایی بکار برده میشود که طرف مقابل دارای عقل باشد،در حالی که لفظ غلبه هیچ یک از این دو خصوصیت را ندارد،بلکه معنی آن کاملا وسیع است.
"حفظة"جمع"حافظ"و در اینجا به معنی فرشتگانی است که مامور نگاهداری حساب اعمال انسانها هستند،همانطور که در سوره انفطار آیه 10 تا 13 میخوانیم( إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحٰافِظِینَ. کِرٰاماً کٰاتِبِینَ. یَعْلَمُونَ مٰا تَفْعَلُونَ ):"مراقبان و حافظانی بر شما گمارده شده،آنها نویسندگان بزرگواری هستند که از هر کار شما آگاهند".
بعضی از مفسران معتقدند که آنها حافظ اعمال انسان نیستند،بلکه ماموریت آنها حفظ خود انسان از حوادث و بلاها تا رسیدن اجل معین میباشد،و جمله ( حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ )را که بعد از"حفظة"ذکر شده،قرینه آن میدانند،و آیه 11 سوره رعد را نیز ممکن است،گواه بر این سخن گرفت (1).
ولی دقت در مجموع آیه مورد بحث نشان میدهد که منظور از حفظ در اینجا همان حفظ اعمال است و در مورد فرشتگانی که مامور حفظ انسانها هستند، به خواست خدا در تفسیر سوره رعد بحث خواهیم کرد.
سپس میفرماید:نگاهداری این حساب تا لحظه پایان زندگی و فرا رسیدن مرگ ادامه دارد( حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ ).
"و در این هنگام فرستادگان ما که مامور قبض ارواحند روح او را میگیرند"
1) 1) تفسیر المیزان جلد 7 صفحه 134.
( تَوَفَّتْهُ رُسُلُنٰا ) (1).
و در پایان اضافه میکند که این فرشتگان به هیچ وجه در انجام ماموریت خود کوتاهی و قصور و تفریط ندارند،نه لحظهای گرفتن روح را مقدم میدارند، و نه لحظهای مؤخر( وَ هُمْ لاٰ یُفَرِّطُونَ ).
این احتمال نیز وجود دارد که این صفت مربوط به فرشتگان حافظان حساب اعمال انسانها بوده باشند،که آنها در حفظ و نگاهداری حساب اعمال کمترین کوتاهی و قصور ندارند و تکیه سخن در آیه مورد بحث نیز روی همین قسمت است *** در آیه بعد اشاره به آخرین مرحله کار انسان کرده،میگوید:"افراد بشر پس از طی دوران خود با این پروندههای تنظیم شده که همه چیز در آنها ثبت است،در روز رستاخیز به سوی پروردگاری که مولای حقیقی آنها است باز میگردند" ( ثُمَّ رُدُّوا إِلَی اللّٰهِ مَوْلاٰهُمُ الْحَقِّ ).
و در آن دادگاه،"دادرسی و حکم و قضاوت مخصوص ذات پاک خدا است" ( أَلاٰ لَهُ الْحُکْمُ ).
و با آن همه اعمال و پروندههایی که افراد بشر در طول تاریخ پرغوغای خود داشتهاند به سرعت به تمام حسابهای آنها رسیدگی میکند،( وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحٰاسِبِینَ ).
تا آنجا که در بعضی از روایات وارد شده،
انه سبحانه یحاسب جمیع عباده علی مقدار حلب شاة! :"خداوند حساب تمام بندگان را در زمان کوتاهی به اندازه دوشیدن یک گوسفند رسیدگی میکند"! (2).
همانطور که در تفسیر سوره بقره آیه 202 گفتیم،سرعت حساب بندگان به قدری است که حتی در یک لحظه همه حساب آنها را میتواند مشخص کند، حتی ذکر زمان دوشیدن یک گوسفند و روایت بالا برای نشان دادن کوتاهی زمان است،و لذا در روایت دیگری میخوانیم:
ان اللّٰه تعالی یحاسب الخلائق کلهم فی مقدار لمح البصر : (1)"خداوند حساب همه بندگان را در یک لحظه میرسد"! و دلیل آن همان است که در تفسیر آیه فوق گذشت،و آن اینکه اعمال آدمی در وجود او و در موجودات اطراف او اثر میگذارد،یعنی درست همانند ماشینهایی است که مقدار حرکت و کارکرد خود را روی دستگاههایی با نمره نشان میدهند! و به تعبیر روشنتر اگر دستگاههایی دقیقی باشد،میتواند در چشم انسان تعداد نگاههای خیانت آمیزی که کرده است،بخواند،و روی زبان انسان تعداد دروغها و تهمتها و زخم زبانها و سخنان نادرست را مطالعه کند،خلاصه هر یک از اعضاء بدن انسان علاوه بر روح او دستگاه حساب و شمارشی در درون خود دارد و با یک لحظه بررسی حساب آن روشن میگردد.
و اگر در پارهای از روایات میخوانیم که افراد پرمسؤولیت و پر ثروت محاسباتشان در آن روز طولانی میشود،در حقیقت نه بخاطر آن است که معطل رسیدگی به اصل حساب شوند بلکه آنها باید در برابر سؤالاتی که نسبت به اعمال آنها میشود،جوابگویی کنند،یعنی سنگینی بار مسئولیت و لزوم جواب گویی و اتمام حجت زمان دادگاه آنها را طولانی میکند.
***مجموع این آیات یک درس کامل تربیتی برای بندگان خدا است،آگاهی خداوند از کوچکترین ذرات این جهان،احاطه علمی او بر همه چیز،قدرت و قهاریت او نسبت به بندگان،اطلاع او از تمام اعمال بشر،نگاهداری حساب
1) 1) تفسیر مجمع البیان جلد 1 و 2 صفحه 298.
اعمال به وسیله کاتبان دقیق،گرفتن جان او در لحظه معین،برانگیخته شدن او در رستاخیز و سپس رسیدگی دقیق و سریع به تمام کارهای این انسان.
کیست که ایمان به مجموع این مسائل داشته باشد،و مراقب اعمال خویش نگردد؟بیحساب ظلم و ستم کند،بیدلیل دروغ بگوید،و بیجهت به دیگران تجاوز کند،آیا این اعمال با ایمان و اعتقاد و توجه به اصول فوق هرگز جمع میشود؟!
قُلْ مَنْ یُنَجِّیکُمْ مِنْ ظُلُمٰاتِ اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً لَئِنْ أَنْجٰانٰا مِنْ هٰذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ اَلشّٰاکِرِینَ (63) قُلِ اَللّٰهُ یُنَجِّیکُمْ مِنْهٰا وَ مِنْ کُلِّ کَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِکُونَ (64)
63-بگو چه کسی شما را از تاریکیهای خشکی و دریا رهایی میبخشد؟در حالی که او را آشکارا و در پنهانی میخوانید(و میگوئید):اگر از این(خطرات و ظلمتها)ما را رهایی بخشیدی از شکرگزاران خواهیم بود.
64-بگو خداوند شما را از اینها و از هر مشکل و ناراحتی نجات میبخشد باز هم شما برای او شریک میسازید!(و راه کفر میپوئید).
نوری که در تاریکی میدرخشد
بار دیگر قرآن دست مشرکان را گرفته و به درون فطرتشان میبرد و در آن مخفیگاه اسرار آمیز نور توحید و یکتاپرستی را به آنها نشان میدهد"و به پیامبر دستور میدهد به آنها این چنین بگوید:چه کسی شما را از تاریکیهای بر و بحر رهایی میبخشد"؟!( قُلْ مَنْ یُنَجِّیکُمْ مِنْ ظُلُمٰاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ ؟) لازم به یادآوری است که ظلمت و تاریکی گاهی جنبه حسی دارد و گاهی جنبه معنوی:ظلمت حسی آن است که نور به کلی قطع شود یا آن چنان ضعیف شود که انسان جایی را نبیند یا به زحمت ببیند،و ظلمت معنوی همان مشکلات و گرفتاریها و پریشانیهایی است که عاقبت آنها تاریک و ناپیدا است.جهل ظلمت است،هرج و مرج اجتماعی و اقتصادی و نابسامانیهای فکری و انحرافات و
آلودگیهای اخلاقی که عواقب شوم آنها قابل پیشبینی نیست و یا چیزی جز بدبختی و پریشانی نمیباشد همگی ظلمتند.
ظلمت و تاریکی ذاتا هولناک و توهمانگیز است،زیرا حمله بسیاری از جانوران خطرناک و دزدان و جانیان در پرده تاریکی صورت میگیرد و هر کس خاطراتی در این زمینه دارد،لذا به هنگام گرفتار شدن در میان تاریکی،اوهام و خیالات جان میگیرند،اشباح و هیولاهای وحشتناک از زوایای خیال بیرون میدوند،و افراد عادی را در خوف و ترس فرو میبرند.
ظلمت و تاریکی شعبهای از عدم است و انسان ذاتا از عدم میگریزد و وحشت دارد،و به همین جهت معمولا از تاریکی میترسد.
اگر این تاریکی با حوادث وحشتناک واقعی آمیخته شود و مثلا انسان در یک سفر دریایی"شب تاریک و بیم موج و گردابی حائل"محاصره شود وحشت آن به درجات بیش از مشکلاتی است که به هنگام روز پدید میآید،زیرا معمولا راههای چاره در چنان شرائطی به روی انسان بسته میشود،همین طور اگر در شبی تاریک در میان بیابانی راه را گم کند و صدای وحشتناک حیوانات درنده که در دل شب طعمهای برای خود میجویند از دور و نزدیک به گوش او رسد،در چنین لحظاتی است که انسان همه چیز را به دست فراموشی میسپارد و جز خودش و نور تابناکی که در اعماق جانش میدرخشد و او را به سوی مبدئی میخواند که تنها او است که میتواند چنان مشکلاتی را حل کند،از یاد میبرد.اینگونه حالات دریچههایی هستند به جهان توحید و خداشناسی.
لذا در جمله بعد میگوید:"در چنین حالی شما از لطف بیپایان او استمداد میکنید گاهی آشکارا و با تضرع و خضوع و گاهی پنهانی در درون دل و جان او را میخوانید"( تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً ).
"و در چنین حالی فورا با آن مبدء بزرگ عهد و پیمان میبندید که اگر
ما را از کام خطر برهاند به طور قطع شکر نعمتهای او را انجام خواهیم داد و جز به او دل نخواهیم بست"( لَئِنْ أَنْجٰانٰا مِنْ هٰذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشّٰاکِرِینَ ).
"ولی ای پیامبر به آنها بگو:خداوند شما را از این تاریکیها و از هر گونه غم و اندوه دیگر نجات میدهد(و بارها نجات داده است)ولی پس از رهایی باز همان راه شرک و کفر را میپوئید"( قُلِ اللّٰهُ یُنَجِّیکُمْ مِنْهٰا وَ مِنْ کُلِّ کَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِکُونَ ).
1-ذکر"تضرع"که به معنی دعای آشکار و"خفیة"که دعای پنهانی است شاید به خاطر این باشد که مشکلات با هم متفاوتند گاهی به مرحله شدت نرسیده انسان را به دعای پنهانی دعوت میکند و گاهی که به مرحله شدید میرسد آشکارا دست به دعا برمیدارد،و گاهی نالهها و فریادها سر میدهد منظور این است که خداوند هم مشکلات شدید و هم مشکلات ضعیف شما را حل میکند.
2-بعضی معتقدند که در آیه به چهار حالت روانی انسان که هر کدام یک نوع عکس العمل به هنگام بروز مشکلات است اشاره شده است:حالت"دعا و نیاز"و حالت"تضرع و خضوع"و حالت"اخلاص"و حالت"التزام به شکرگزاری به هنگام نجات از مشکلات".
اما متاسفانه برای بسیاری از این افراد این حالات پر ارزش همانند برقی زودگذر و تقریبا به شکل اضطراری در برابر شدائد و مشکلات پیدا میشود اما چون با آگاهی آمیخته نیست پس از برطرف شدن شدائد به خاموشی میگراید.
بنا بر این این حالات اگر چه زودگذر باشد،میتواند دلیلی برای افراد دور افتاده در زمینه خداشناسی گردد.
3-"کرب"(بر وزن حرب)در اصل به معنی زیر و رو کردن زمین و حفر
آن است و نیز به معنی گره محکمی که در طناب دلو میزنند آمده است سپس در غم و اندوههایی که قلب انسان را زیر و رو میکند و همچون گرهی بر دل انسان مینشیند گفته شده است.
بنا بر این ذکر کلمه"کرب"در آیه بالا که معنی وسیع و گستردهای دارد و هر گونه مشکل مهمی را شامل میشود بعد از ذکر"ظلمات برو بحر" که به قسمت خاصی از شدائد گفته میشود از قبیل ذکر یک مفهوم عام بعد از بیان مفهوم خاص است(دقت کنید).
در اینجا یادآوری حدیثی که در ذیل این آیه در بعضی از تفاسیر اسلامی آمده است بیمناسبت نیست.
از پیغمبر اکرم نقل شده که فرمود
خیر الدعاء الخفی و خیر الرزق ما یکفی "بهترین دعا آن است که پنهانی(و از روی نهایت اخلاص)صورت گیرد و بهترین روزی آن است که بقدر کافی بوده باشد"(نه ثروتاندوزیهایی که مایه محرومیت دیگران و بار سنگینی بر دوش انسان باشد).
و در ذیل همین حدیث میخوانیم:
مر بقوم رفعوا اصواتهم بالدعاء فقال انکم لا تدعون الاصم و لا غائبا و انما تدعون سمیعا قریبا
(1) :"پیامبر از کنار جمعیتی گذشت که صدای خود را بدعا بلند کرده بودند فرمود شما شخص کری را نمیخوانید و نه شخصی را که پنهان و دور از شما باشد بلکه شما کسی را میخوانید که هم شنوا و هم نزدیک است"!.از این حدیث استفاده میشود که اگر دعا آهسته و آمیخته با توجه و اخلاص بیشتر باشد بهتر است.
1) 1) تفسیر مجمع البیان و نور الثقلین ذیل آیه بالا.
قُلْ هُوَ اَلْقٰادِرُ عَلیٰ أَنْ یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذٰاباً مِنْ فَوْقِکُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ أَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعاً وَ یُذِیقَ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْضٍ اُنْظُرْ کَیْفَ نُصَرِّفُ اَلْآیٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَفْقَهُونَ (65)
65-بگو او قادر است که عذابی از طرف فوق یا از زیر پای شما بر شما بفرستد یا به صورت دستههای پراکنده شما را با هم بیامیزد،و طعم جنگ(و ناراحتی)را به هر یک از شما به وسیله دیگری بچشاند،ببین چگونه آیات گوناگون را برای آنها بازگو میکنیم شاید بفهمند(و باز گردند).
عذابهای رنگارنگ
در آیات قبل ضمن بیان توحید فطری در حقیقت یک نوع تشویق و اظهار محبت به بندگان شده بود که چگونه خداوند بهنگام شدائد و مشکلات آنها را در پناه خود میپذیرد،و به خواستههای آنها ترتیب اثر میدهد.
در این آیه برای تکمیل طرق مختلف تربیتی،تکیه روی مسئله تهدید به عذاب و مجازات الهی شده،یعنی همانطور که خداوند ارحم الراحمین و پناه دهنده بیپناهان است همچنین در برابر طغیانگران و سرکشان،قهار و منتقم نیز میباشد.
در این آیه به پیامبر دستور داده شده است که مجرمان را به سه نوع مجازات تهدید کند:عذابهایی از طرف بالا و عذابهایی از طرف پائین و مجازات اختلاف کلمه و بروز جنگ و خونریزی،لذا میگوید:
"بگو خداوند قادر است که مجازاتی از طرف بالا یا از طرف پائین بر شما
بفرستد"( قُلْ هُوَ الْقٰادِرُ عَلیٰ أَنْ یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذٰاباً مِنْ فَوْقِکُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ ).
"و یا اینکه شما را به صورت دستههای پراکنده به یکدیگر مخلوط کند و طعم جنگ و خونریزی را به بعضی به وسیله بعضی دیگر بچشاند"( أَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعاً وَ یُذِیقَ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْضٍ ).
و در پایان آیه اضافه میکند:"بنگر که چگونه نشانهها و دلائل مختلف را برای آنها بازگو میکنیم شاید درک کنند و بسوی حق بازگردند"( اُنْظُرْ کَیْفَ نُصَرِّفُ الْآیٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَفْقَهُونَ ).
1-در اینکه منظور از"عذاب"از طرف"بالا"و"پائین"چیست در میان مفسران گفتگو است،ولی ظاهر این است که این دو کلمه(فوق و تحت)معنی بسیار وسیعی دارند هم طرف بالا و پائین حسی را شامل میشوند،یعنی مجازاتهایی مانند صاعقهها و رگبارهای خطرناک و طوفانها از طرف بالا،و زلزلهها و شکافهای ویرانگر زمینی و طغیان رودها و دریاها از طرف پائین،را در بر میگیرد.
و نیز عذابهای دردناکی را که از طرف طبقه حکام و قشرهای بالای اجتماع بر سر بعضی از ملتها فرو میریزد،و ناراحتیها و شکنجههایی که از طرف بعضی از کارگران وظیفهنشناس دامنگیر مردم میشود که گاهی کمتر از عذابهای دسته اول نیست،شامل میگردد.
همچنین ممکن است سلاحهای جنگی مخوف عصر ما که از هوا و زمین زندگانی بشر را به صورت وحشتناکی در هم میکوبد و در مدت کوتاهی آبادترین شهرها را از طریق بمبارانهای هوایی و حملههای زمینی و مینگذاریها و زیر دریاییها تبدیل به تل خاکستری میکند در مفهوم وسیع آیه داخل باشد.
2- یَلْبِسَکُمْ از ماده لبس(بر وزن حبس)به معنی اختلاط و بهم آمیختن است نه از ماده"لبس"بر وزن"قرص"به معنی لباس پوشیدن،بنا بر این معنی جمله چنین میشود:او میتواند شما را به صورت گروهها و دستههای مختلف به هم بیامیزد (1).
و این تعبیر نشان میدهد که مسئله اختلاف کلمه و پراکندگی در میان جمعیت به قدری خطرناک است که در ردیف عذابهای آسمانی و صاعقهها و زلزلهها قرار گرفته است،و راستی چنین است،بلکه گاهی ویرانیهای ناشی از اختلاف و پراکندگی به درجات بیشتر از ویرانیهای ناشی از صاعقهها و زلزلهها است،کرارا دیده شده است کشورهای آباد در سایه شوم نفاق و تفرقه بنابودی مطلق کشیده شده است و این جمله هشداری است به همه مسلمانان جهان!.
این احتمال نیز در تفسیر این جمله وجود دارد که:خداوند در برابر عذابهای آسمانی و زمینی دو عذاب دیگر را بیان کرده یکی اختلاف عقیده و فکر(که در حقیقت همانند مجازاتهای از طرف بالا است)و دیگر اختلافهای در ناحیه عمل و روشهای اجتماعی که منجر به جنگ و خونریزی میشود(که شبیه مجازاتهای از طرف پائین است)بنا بر این به چهار نوع مجازات طبیعی و دو نوع مجازات اجتماعی در آیه اشاره شده است.
3-اشتباه نشود اینکه آیه مورد بحث میگوید:خداوند تفرقه در میان شما بیفکند نه به این معنی است که خداوند بیجهت مردم را گرفتار نفاق و اختلاف میکند بلکه این نتیجه اعمال سوء مردم و خودخواهیها و خودپرستیها و سود جوییهای شخصی است که نتیجه آن به صورت نفاق و تفرقه بروز میکند،و نسبت دادن آن به خدا به خاطر آن است که او چنین اثری را در این اعمال زشت قرار داده است.
1) 1) "شیعا"جمع"شیعه"به معنی گروه است.
4-با توجه به اینکه روی سخن در این آیات به مشرکان و بت پرستان است چنین نتیجه میگیریم:یک جامعه مشرک که از مسیر توحید و یکتا پرستی منحرف شده است هم گرفتار ظلم و ستم طبقات بالا،و هم وظیفهنشناسی طبقات پائین،هم اختلاف عقیده و هم کشمکشهای خونین اجتماعی میشود،همانطور که جوامع مادی دنیای امروز که تنها در برابر بت صنعت و ثروت سجده میکنند گرفتار تمام این بلاهای بزرگ هستند و در میان آن دست و پا میزنند.
ملتهایی نیز سراغ داریم که دم از توحید و خدا پرستی میزنند ولی عملا مشرک و بتپرست میباشند،چنین ملتهایی نیز به همان سرنوشت مشرکان گرفتار خواهند شد و اینکه در بعضی از اخبار میخوانیم که امام باقر ع فرمود:"
کل هذا فی اهل القبلة ":همه این کیفرها در مسلمانان واقع میشود ممکن است اشاره به همین باشد،یعنی هر گاه مسلمانان از مسیر توحید انحراف یابند، خود خواهی و خودپرستی جای اخوت اسلامی را گرفت،منافع شخصی بر منافع عمومی مقدم داشته شد و هر کس به فکر خویشتن بود و دستورات خداوند به دست فراموشی سپرده شد،آنها نیز گرفتار چنین سرنوشتی خواهند شد!.
وَ کَذَّبَ بِهِ قَوْمُکَ وَ هُوَ اَلْحَقُّ قُلْ لَسْتُ عَلَیْکُمْ بِوَکِیلٍ (66) لِکُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ (67)
66-قوم و جمعیت تو آن را تکذیب و انکار کردند در حالی که حق است،(به آنها) بگو من مسئول(قبول و ایمان آوردن)شما نیستم(وظیفه من تنها ابلاغ رسالت است نه اجبار شما بر ایمان).
67-هر خبری(که خداوند به شما داده سرانجام)قرار گاهی دارد(و در موعد خود انجام میگیرد)و به زودی خواهید دانست.
این دو آیه در حقیقت تکمیل بحثی است که در پیرامون دعوت به سوی خدا و معاد و حقایق اسلام و ترس از مجازات الهی در آیات پیشین گذشت.
نخست میگوید:"قوم و جمعیت تو یعنی قریش و مردم مکه تعلیمات تو را تکذیب کردند در حالی که همه حق است،و دلائل گوناگونی از طریق عقل و فطرت و حس آنها را تایید میکند"( وَ کَذَّبَ بِهِ قَوْمُکَ وَ هُوَ الْحَقُّ ) (1).
بنا بر این تکذیب و انکار آنان از اهمیت این حقایق نمیکاهد،هر چند مخالفان و منکران زیاد باشند.
سپس دستور میدهد که"به آنها بگو وظیفه من تنها ابلاغ رسالت است، و من ضامن قبول شما نیستم"( قُلْ لَسْتُ عَلَیْکُمْ بِوَکِیلٍ ).
از آیات متعددی که این تعبیر و مانند آن در آنها آمده است(مانند 107-انعام و 108-یونس و 41-زمر و 6-شوری)استفاده میشود که منظور از"وکیل"در این موارد کسی است که مسئول هدایت عملی و ضامن دیگران بوده باشد،به این ترتیب پیامبر ص به آنها اعلام میکند که این شما هستید که باید تصمیم نهایی را در مورد قبول و یا رد حقیقت بگیرید،و هدایت را بپذیرید من تنها مامور ابلاغ رسالت و دعوت الهی هستم.
*** در آیه بعد با یک جمله کوتاه و پر معنی آنها را هشدار میدهد،و به دقت کردن در انتخاب راه صحیح دعوت میکند،و میگوید:"هر خبری که خدا و
1) 1) ضمیر"به"را بعضی به قرآن برگردانیدهاند و بعضی به خصوص عذاب که در آیه قبل بود،ولی ظاهر این است که به همه اینها و تمام تعلیمات پیامبر ص که مورد تکذیب و انکار دشمنان پیغمبر بود برمیگردد،و جمله آخر آیه نیز گواه بر این معنی است
پیامبر ص به شما داده سرانجام در این جهان یا جهان دیگر قرار گاهی دارد، و بالآخره در موعد مقرر انجام خواهد یافت،و به زودی با خبر خواهید شد" ( لِکُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ ) (1).
وَ إِذٰا رَأَیْتَ اَلَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیٰاتِنٰا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّٰی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ وَ إِمّٰا یُنْسِیَنَّکَ اَلشَّیْطٰانُ فَلاٰ تَقْعُدْ بَعْدَ اَلذِّکْریٰ مَعَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (68) وَ مٰا عَلَی اَلَّذِینَ یَتَّقُونَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَیْءٍ وَ لٰکِنْ ذِکْریٰ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ (69)
68-هر وقت کسانی را که آیات ما را استهزاء میکنند مشاهده نمایی از آنها روی بگردان تا به سخن دیگری بپردازند و اگر شیطان از یاد تو ببرد،به محض توجه پیدا کردن با(این)جمعیت ستمگر منشین.
69-و اگر افراد با تقوی(برای ارشاد و اندرز با آنها بنشینند)چیزی از حساب(و گناه)آنها برایشان نیست،ولی(این کار تنها باید)برای متذکر ساختن آنها باشد شاید(بشنوند و)پرهیز کاری پیشه کنند.
در تفسیر مجمع البیان از امام باقر ع نقل شده که چون آیه نخست نازل گردید و مسلمانان از مجالست با کفار و استهزا کنندگان آیات الهی نهی شدند
1) 1) "مستقر"ممکن است مصدر میمی باشد و به معنی استقرار،و یا زمان و مکان باشد،به معنی محل استقرار،در صورت اول خبر از اصل تحقق وعدههای الهی میدهد، و در صورت دوم خبر از زمان و مکان این وعدهها است.
جمعی از مسلمانان گفتند:اگر بخواهیم در همه جا به این دستور عمل کنیم باید هرگز به مسجد الحرام نرویم طواف خانه خدا نکنیم(زیرا آنها در گوشه و کنار مسجد پراکندهاند و به سخنان باطل پیرامون آیات الهی مشغولند و در هر- گوشهای از مسجد الحرام ما مختصر توقفی کنیم ممکن است سخنان آنها به گوش ما برسد)در این موقع آیه دوم نازل شد و به مسلمانان دستور داد که در این گونه مواقع آنها را نصیحت کنند و تا آنجا که در قدرت دارند به ارشاد و راهنمایی آنها را بپردازند.
ذکر شان نزول برای آیه فوق-همانطور که سابقا نیز اشاره کردیم- منافات با نازل شدن تمام سوره با هم ندارد،زیرا ممکن است حوادث مختلفی در زندگی مسلمانان رخ دهد،سپس سورهای یک جا نازل شود و هر چند آیهای از آن ناظر به قسمتی از آن حوادث بوده باشد.
از آنجا که بحثهای این سوره بیشتر ناظر به وضع مشرکان و بت پرستان است در این دو آیه به یکی دیگر از مسائل مربوط به آنها اشاره میشود نخست به پیامبر ص میگوید:"هنگامی که مخالفان لجوج و بیمنطق را مشاهده کنی که آیات خدا را استهزاء میکنند،از آنها روی بگردان تا از این کار صرف نظر کرده به سخنان دیگر بپردازند"( وَ إِذٰا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیٰاتِنٰا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّٰی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ ) (1)
1) 1) "خوض"همانطور که"راغب"در کتاب"مفردات"میگوید در اصل به معنی وارد شدن در آب و راه رفتن(و شنا کردن)در آن است،ولی بعدا به ورود در سایر امور نیز گفته شده است اما این کلمه در قرآن مجید بیشتر به وارد شدن در مطالب باطل و بی اساس اطلاق گردیده.
گرچه در این جمله روی سخن به پیغمبر ص است ولی مسلما این حکم اختصاصی به او ندارد و تمام مؤمنان را شامل میشود،فلسفه این حکم نیز روشن است زیرا اگر مسلمانان در مجالس آنها شرکت میکردند،آنها برای انتقام گرفتن و ناراحت ساختن ایشان به سخنان باطل و ناروای خود ادامه میدادند، اما هنگامی که با بیاعتنایی از کنار آنها بگذرند طبعا سکوت خواهند کرد و به مسائل دیگر خواهند پرداخت،زیرا تمام هدف آنها ناراحت ساختن پیامبر ص و مسلمین بود.
سپس اضافه میکند این موضوع به اندازهای اهمیت دارد که"اگر شیطان ترا به فراموشی افکند و با این گونه اشخاص سهوا همنشین شدی به مجرد اینکه متوجه موضوع گشتی فورا از آن مجلس برخیز و با این ستمکاران منشین"( وَ إِمّٰا یُنْسِیَنَّکَ الشَّیْطٰانُ فَلاٰ تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْریٰ مَعَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ ) (1)
در اینجا دو سؤال پیش میآید نخست اینکه:مگر ممکن است شیطان بر پیامبر مسلط گردد و باعث فراموشی او شود،و به تعبیر دیگر آیا با وجود مقام عصمت و مصونیت از خطا حتی در موضوعات،ممکن است پیامبر گرفتار اشتباه و فراموشی شود؟! در پاسخ این سؤال میتوان گفت که روی سخن در آیه گرچه به پیامبر است
1) 1) شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که منظور از لا تقعد(ننشین)این نیست که تنها نشستن با چنین اشخاصی ممنوع است بلکه هدف شرکت در جمع آنها است خواه به صورت جلوس باشد یا قیام و یا در حال راه رفتن.
اما در حقیقت منظور پیروان او هستند که اگر گرفتار فراموشکاری شدند و در جلسات آمیخته به گناه کفار شرکت کردند به محض اینکه متوجه شوند باید از آنجا برخیزند و بیرون روند،و نظیر این بحث در گفتگوهای روزانه ما و در ادبیات زبانهای مختلف دیده میشود که انسان روی سخن را به کسی میکند اما هدفش این است که دیگران بشنوند،مطابق ضرب المثل معروف عرب که میگوید:
"ایاک اعنی و اسمعی یا جاره".
بعضی از مفسران مانند طبرسی در مجمع البیان و ابو الفتوح در تفسیر معروف خود،پاسخ دیگری دادهاند که حاصلش این است سهو و فراموشی در احکام و در مقام رسالت از طرف خداوند در مورد انبیاء جایز نیست و اما در موضوعات در صورتی که موجب گمراهی مردم نشود مانعی ندارد ولی این پاسخ با آنچه در میان متکلمین ما مشهور است که انبیاء و ائمه علاوه بر احکام،در موضوعات عادی نیز معصوم و مصون از اشتباه هستند سازش ندارد.
اینکه بعضی از دانشمندان اهل تسنن این آیه را دلیلی بر عدم جواز تقیه بر رهبران دینی گرفتهاند زیرا آیه صریحا میگوید:در برابر دشمنان تقیه نکن و حتی اگر در مجلس آنها باشی از مجلس آنها برخیز.
این ایراد نیز روشن است،زیرا شیعه هرگز نمیگوید در همه جا باید تقیه کرد بلکه تقیه در پارهای از موارد قطعا حرام است،و وجوب آن منحصر به مواردی است که تقیه و ترک اظهار حق منافعی داشته باشد که از اظهار آن بیشتر باشد،و یا موجب دفع ضرر و خطر کلی گردد.
*** در آیه بعد یک مورد را استثناء کرده و میگوید:"اگر افراد با تقوا برای نهی از منکر در جلسات آنها شرکت کنند و به امید پرهیزکاری و بازگشت آنها از گناه،آنان را متذکر سازند مانعی ندارد و گناهان آنها را بر چنین اشخاصی نخواهند نوشت،زیرا در هر حال قصد آنها خدمت و انجام وظیفه بوده است"( وَ مٰا عَلَی الَّذِینَ یَتَّقُونَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَیْءٍ وَ لٰکِنْ ذِکْریٰ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ ) برای این آیه تفسیر دیگری نیز ذکر شده ولی آنچه گفتیم با ظاهر آیه و همچنین با شان نزول آن سازگارتر است.
ضمنا باید توجه داشت تنها کسانی میتوانند از این استثناء استفاده کنند که طبق تعبیر آیه دارای مقام تقوا و پرهیزگاری باشند و نه تنها تحت تاثیر آنها واقع نشوند بلکه بتوانند آنها را تحت تاثیر خود قرار دهند.
در ذیل آیه 140 سوره نساء نیز مضمونی شبیه آیه فوق داشتیم و مطالب دیگری در این زمینه بیان شد. (1)
1) 1) جلد چهارم تفسیر نمونه صفحه 172.
وَ ذَرِ اَلَّذِینَ اِتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا وَ ذَکِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمٰا کَسَبَتْ لَیْسَ لَهٰا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَلِیٌّ وَ لاٰ شَفِیعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ کُلَّ عَدْلٍ لاٰ یُؤْخَذْ مِنْهٰا أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ أُبْسِلُوا بِمٰا کَسَبُوا لَهُمْ شَرٰابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْفُرُونَ (70)
70-کسانی را که آئین(فطری)خود را به بازی و سرگرمی(و استهزاء)گرفتند و زندگی دنیا آنها را مغرور ساخته رها کن و به آنها یادآوری نما تا گرفتار(عواقب شوم) اعمال خود نشوند،(در آن روز)جز خدا نه یار و یاوری دارند و نه شفاعت کنندهای و(چنین کسی)اگر هر گونه عوضی بپردازد از او پذیرفته نخواهد شد آنها کسانی هستند که گرفتار اعمالی شدهاند که انجام دادهاند،نوشابهای از آب سوزان برای آنها است و عذاب دردناکی به خاطر اینکه کفر ورزیدند.
آنها که دین حق را به بازی گرفتهاند
این آیه در حقیقت بحث آیه قبل را تکمیل میکند و به پیامبر ص دستور میدهد"از کسانی که دین و آئین خود را به شوخی گرفتهاند و یک مشت بازی و سرگرمی را به حساب دین میگذارند و زندگی دنیا و امکانات مادی آنها را مغرور ساخته،اعراض کند و آنها را به حال خود واگذارد"( وَ ذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا ) بدیهی است دستور به ترک کردن این گونه اشخاص هیچگونه منافاتی با
مساله جهاد ندارد زیرا جهاد دارای شرائطی است،و بیاعتنایی به کفار دارای شرائط و ظروف دیگر،و هر کدام از این دو در جای خود باید انجام گیرد،گاهی لازم است با بیاعتنایی مخالفان را کوبید و گاهی با مبارزه و جهاد و کشیدن اسلحه، و اینکه بعضی تصور کردهاند آیات جهاد،آیه فوق را نسخ کرده کاملا بی اساس است.
در حقیقت آیه فوق اشاره به این است که آئین آنها از نظر محتوا پوچ و واهی است و نام دین را بر یک مشت اعمالی که به کارهای کودکان و سرگرمیهای بزرگسالان شبیهتر است گذاردهاند این چنین افراد قابل بحث و گفتگو نیستند و لذا دستور میدهد از آنها روی بگردان و به آنها و مذهب توخالیشان اعتنا مکن.
از آنچه گفتیم معلوم شد که منظور از"دینهم"همان آئین شرک و بت پرستی است که آنها داشتند و این احتمال که منظور از آن"دین حق"باشد،و اضافه دین به آنها به خاطر فطری بودن دین بوده باشد بسیار بعید بنظر میرسد.
احتمال دیگری در تفسیر آیه وجود دارد و آن اینکه قرآن اشاره به جمعی از کفار میکند که حتی نسبت به آئین خود به عنوان یک بازی و سرگرمی مینگریستند و هرگز به عنوان یک مطلب جدی روی آن فکر نمیکردند،یعنی در بیایمانی نیز بیایمان بودند و به مبانی مذهب بی اساسشان نیز وفادار نبودند.
و در هر حال آیه اختصاصی به کفار ندارد و شامل حال همه کسانی میشود که مقدسات و احکام الهی را بازیچه نیل به هدفهای مادی و شخصی قرار میدهند دین را آلت دنیا و حکم خدا را بازیچه اغراض شخصی میسازند.
سپس به پیامبر ص دستور میدهد که"به آنها در برابر این اعمال هشدار دهد که روزی فرا میرسد که هر کس تسلیم اعمال خویش است و راهی برای فرار از چنگال آن ندارد"( وَ ذَکِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمٰا کَسَبَتْ ) (1).
1) 1) "تبسل"در اصل از ماده"بسل"(بر وزن نسل)به معنی نگاهداری و منع کردن از چیزی با قهر و غلبه است و به همین جهت به وادار کردن کسی به تسلیم"ابسال" گفته میشود،و نیز به همین مناسبت به مجازات و یا گروگان گرفتن نیز اطلاق میگردد،و جیش باسل به معنی"لشگر شجاع"نیز به همین تناسب است،زیرا دیگران را با قهر و غلبه وادار به تسلیم میکند،در آیه فوق نیز به معنی تسلیم شخص و گرفتاری او در چنگال اعمال بد خویش آمده است.
"و در آن روز جز خدا نه حامی و یاوری دارد و نه شفاعت کنندهای" ( لَیْسَ لَهٰا مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَلِیٌّ وَ لاٰ شَفِیعٌ ).
کار آنها در آن روز به قدری سخت و دردناک است و چنان در زنجیر اعمال خود گرفتارند که"هر گونه غرامت و جریمه آن را(فرضا داشته باشند و)بپردازند که خود را از مجازات نجات دهند از آنها پذیرفته نخواهد شد"( وَ إِنْ تَعْدِلْ کُلَّ عَدْلٍ لاٰ یُؤْخَذْ مِنْهٰا ) (1).
چرا که"آنها گرفتار اعمال خویش شدهاند"نه راه جبران در آن روز باز است و نه زمان،زمان توبه است به همین دلیل راه نجاتی برای آنها تصور نمیشود ( أُولٰئِکَ الَّذِینَ أُبْسِلُوا بِمٰا کَسَبُوا ).
سپس به گوشهای از مجازاتهای دردناک آنها اشاره کرده،میگوید:"نوشابهای دارند از آب داغ و سوزان به همراه عذاب دردناک در برابر پشتپازدنشان به حق و حقیقت"( لَهُمْ شَرٰابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْفُرُونَ ).
آنها از درون به وسیله آب سوزان میسوزند و از برون بوسیله آتش! نکتهای که باید به آن توجه داشت این است که جمله أُولٰئِکَ الَّذِینَ أُبْسِلُوا بِمٰا کَسَبُوا (آنها گرفتار اعمال خویش هستند)در حقیقت به منزله دلیل و علت عدم قبول غرامت و عدم وجود ولی و شفیع برای آنها است،یعنی مجازات
1) 1) عدل در اینجا به معنی معادل و چیزی است که به عنوان جبران کار خلاف داده میشود تا طرف آزاد گردد،در حقیقت معنی آن شبیه"غرامت و جریمه و فدیه"است.
آنها بر اثر یک عامل خارجی نیست که بتوان آن را به نوعی دفع کرد بلکه از درون ذات و صفات و اعمال خود آنها سرچشمه میگیرد،آنها اسیر کارهای زشت خویشند،به همین دلیل رهایی برای آنها ممکن نیست،زیرا جدایی از اعمال و آثار اعمال همچون جدایی از خویشتن است.
اما باید توجه داشت که این شدت و سختی و عدم وجود راه بازگشت و شفاعت مخصوص کسانی است که اصرار بر کفر داشتهاند و به آن ادامه میدادند همانطور که از جمله" بِمٰا کٰانُوا یَکْفُرُونَ "استفاده میشود(زیرا فعل مضارع برای بیان استمرار چیزی است).
قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُنٰا وَ لاٰ یَضُرُّنٰا وَ نُرَدُّ عَلیٰ أَعْقٰابِنٰا بَعْدَ إِذْ هَدٰانَا اَللّٰهُ کَالَّذِی اِسْتَهْوَتْهُ اَلشَّیٰاطِینُ فِی اَلْأَرْضِ حَیْرٰانَ لَهُ أَصْحٰابٌ یَدْعُونَهُ إِلَی اَلْهُدَی اِئْتِنٰا قُلْ إِنَّ هُدَی اَللّٰهِ هُوَ اَلْهُدیٰ وَ أُمِرْنٰا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (71) وَ أَنْ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ اِتَّقُوهُ وَ هُوَ اَلَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ (72)
71-بگو آیا چیزی غیر از خدا بخوانیم که نه سودی به حال ما دارد نه زیانی و(به این ترتیب)بازگشت به عقب کنیم بعد از آنکه خداوند ما را هدایت کرده،همانند کسی که بر اثر وسوسههای شیاطین راه را گم کرده و سرگردان مانده،در حالی که یارانی هم دارد که او را به هدایت دعوت میکنند که به سوی ما بیا،بگو تنها هدایت خداوند هدایت است و ما دستور داریم که تسلیم پروردگار عالمیان باشیم.
72-و اینکه نماز را بر پا دارید و از او بپرهیزید و او است که به سوی او محشور خواهید شد.
این آیه در برابر اصراری که مشرکان برای دعوت مسلمانان به کفر و بت پرستی داشتند به پیامبر ص دستور میدهد که با یک دلیل دندانشکن به آنها پاسخ گوید و به صورت یک استفهام انکاری از آنها بپرسد که"آیا شما میگوئید ما چیزی را شریک خدا قرار دهیم که نه سودی به حال ما دارد که به خاطر سودش به سوی او برویم و نه زیانی دارد که از زیان او بترسیم"؟!( قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُنٰا وَ لاٰ یَضُرُّنٰا ).
این جمله در حقیقت اشاره به آن است که معمولا کارهای انسان از یکی از دو سرچشمه ناشی میشود یا به خاطر جلب منفعت است(اعم از اینکه منفعت معنوی یا مادی باشد)و یا به خاطر دفع ضرر است(اعم از اینکه ضرر معنوی یا مادی باشد)چگونه شخصی عاقل کاری انجام میدهد که هیچیک از این دو عامل در آن وجود نداشته باشد؟ سپس به استدلال دیگری در برابر مشرکان دست میزند و میگوید:"اگر ما به سوی بت پرستی باز گردیم و پس از هدایت الهی در راه شرک گام نهیم بازگشت به عقب کردهایم"و این بر خلاف قانون تکامل است که قانون عمومی عالم حیات میباشد( وَ نُرَدُّ عَلیٰ أَعْقٰابِنٰا بَعْدَ إِذْ هَدٰانَا اللّٰهُ ) (1).
و بعد با یک مثال،مطلب را روشنتر میسازد و میگوید بازگشت از توحید به شرک"همانند آن است که کسی بر اثر وسوسههای شیطان(یا غولهای بیابانی، به پندار عرب جاهلیت که تصور میکردند در راهها کمین کردهاند و مسافران را
1) 1) "اعقاب"جمع عقب(بر وزن خشن)به معنی پاشنه پا است و بازگشت به روی پاشنه پا به معنی عقب گرد و کنایه از انحراف و بازگشت از هدف است و همان چیزی است که امروز از آن به"ارتجاع"تعبیر میکنند.
به بیراههها میکشانند!)راه مقصد را گم کرده و حیران و سرگردان در بیابان مانده است" ( کَالَّذِی اسْتَهْوَتْهُ الشَّیٰاطِینُ فِی الْأَرْضِ حَیْرٰانَ ).
"در حالی که یارانی دارد که او را به سوی هدایت و شاهراه دعوت میکنند و فریاد میزنند به سوی ما بیا"ولی آن چنان حیران و سرگردان است که گویی سخنان آنان را نمیشنود و یا قادر بر تصمیم گرفتن نیست( لَهُ أَصْحٰابٌ یَدْعُونَهُ إِلَی الْهُدَی ائْتِنٰا ) (1).
و در پایان آیه به پیامبر دستور میدهد که با صراحت بگوید:"هدایت تنها هدایت خدا است و ما ماموریت داریم که فقط در برابر پروردگار عالمیان تسلیم شویم" ( قُلْ إِنَّ هُدَی اللّٰهِ هُوَ الْهُدیٰ وَ أُمِرْنٰا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
این جمله در حقیقت دلیل دیگری بر نفی مذهب مشرکان است زیرا تنها در برابر کسی باید تسلیم شد که مالک و آفریدگار و مربی جهان هستی است نه بتها که هیچ نقشی در ایجاد و اراده این جهان ندارند.
در اینجا سؤالی پیش میآید که مگر پیامبر ص قبل از بعثت پیرو مذهب مشرکان بوده است که میگوید: نُرَدُّ عَلیٰ أَعْقٰابِنٰا (آیا به حال سابق باز گردیم) در حالی که میدانیم او هیچگاه در برابر بت سجده نکرد و در هیچ تاریخی چنین چیزی ننوشتهاند،اصولا مقام عصمت چنین اجازهای را نمیدهد.
1) 1) "استهوته"از ماده"هوی"است و این جمله به معنی وادار کردن کسی به پیروی از هوی و هوس است و حیران در لغت به معنی رفت و آمد است و معمولا کنایه از سرگردانی میباشد،چون افراد بسرگردانی مقداری راه میروند سپس باز میگردند، بنا بر این آیه فوق افرادی را که از ایمان به سوی شرک باز گردند به هوی پرستان سرگردان تشبیه کرده که برنامههای زنده خود را از شیطان الهام میگیرند.
این جمله در حقیقت از زبان جمع مسلمین است،نه از زبان شخص پیامبر ص لذا با صیغه و ضمائر جمع ادا شده است.
*** در آیه بعد دنباله دعوت الهی را چنین شرح میدهد که ما گذشته از توحید "دستور داریم که نماز را برپا دارید و تقوا را پیشه کنید"( وَ أَنْ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ اتَّقُوهُ ).
و سرانجام با توجه به مساله معاد و اینکه حشر و بازگشت شما به سوی خدا است این بحث را پایان میدهد( وَ هُوَ الَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ ).
در حقیقت در این چند جمله کوتاه برنامهای که پیامبر به سوی آن دعوت میکرده،و از حکم عقل و فرمان خدا سرچشمه گرفته،به صورت یک برنامه چهار مادهای که آغازش توحید،و انجامش معاد،و مراحل متوسط آن محکم ساختن پیوندهای الهی و پرهیز از هر گونه گناه میباشد ارائه داده شده است.
وَ هُوَ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ یَوْمَ یَقُولُ کُنْ فَیَکُونُ قَوْلُهُ اَلْحَقُّ وَ لَهُ اَلْمُلْکُ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی اَلصُّورِ عٰالِمُ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ وَ هُوَ اَلْحَکِیمُ اَلْخَبِیرُ (73)
73-او کسی است که آسمانها و زمین را به حق آفرید و آن روز که به آنها میگوید موجود باش،موجود میشود،سخن او حق است و در آن روز که در صور دمیده میشود حکومت مخصوص او است،از پنهان و آشکار با خبر است و حکیم و آگاه میباشد.
این آیه در حقیقت دلیلی است بر مطالب آیه قبل و دلیلی است بر لزوم تسلیم در برابر پروردگار،و پیروی از رهبری او،لذا نخست میگوید:"او خدایی است که آسمانها و زمین را به حق آفریده است"( وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ ).
تنها چنین کسی که مبدء عالم هستی است،شایسته رهبری میباشد و باید تنها در برابر فرمان او تسلیم بود،زیرا همه چیز را برای هدف صحیحی آفریده است.
منظور از"حق"در جمله بالا همان هدف و نتیجه و مصالح و حکمتها است یعنی هر چیزی را برای خاطر هدف و نتیجه و مصلحتی آفرید،در حقیقت این جمله شبیه مطلبی است که در سوره ص آیه 77 آمده آنجا که میفرماید: وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا بٰاطِلاً :"ما آسمان و زمین و آنچه در میان آنها است بیهوده و بیهدف نیافریدیم".
سپس میفرماید:نه تنها مبدء عالم هستی او است،بلکه رستاخیز و قیامت نیز به فرمان او صورت میگیرد"و آن روز که فرمان میدهد رستاخیز بر پا شود فورا بر پا خواهد شد"( وَ یَوْمَ یَقُولُ کُنْ فَیَکُونُ ) (1).
بعضی احتمال دادهاند که منظور از این جمله همان آغاز آفرینش و مبدء جهان هستی باشد که همه چیز به فرمان او ایجاد شده است،ولی با توجه به اینکه
1) 1) در باره اینکه یوم که بر طبق قواعد ادبی ظرف است متعلق به چیست در میان مفسران گفتگو است بعضی آن را به جمله"خلق"و بعضی به جمله"اذکروا" که محذوف است متعلق دانستهاند،ولی بعید نیست که متعلق به"یکون"بوده باشد و معنی جمله چنین خواهد بود"یکون القیامه یوم یقول اللّٰه له کن".
"یقول"فعل مضارع است،و اینکه قبل از این جمله اشاره به اصل آفرینش شده و همچنین با توجه به جملههای بعد میتوان گفت که این جمله مربوط به رستاخیز و فرمان الهی در باره آن است همانطور که در جلد اول صفحه 299(ذیل آیه 117 بقره)گفتیم منظور از جمله کن فیکون این نیست که خداوند یک فرمان لفظی به عنوان"موجود باش"صادر میکند بلکه منظور این است هر گاه اراده او به آفرینش چیزی تعلق گیرد،بدون نیاز به هیچ عامل دیگری،ارادهاش جامه عمل به خود میپوشد، اگر اراده کرده است یک دفعه موجود شود،یک دفعه موجود خواهد شد و اگر اراده کرده است تدریجا موجود گردد،برنامه تدریجی آن شروع خواهد شد.
بعد اضافه میکند که"گفتار خداوند حق است"یعنی همان طور که آغاز آفرینش بر اساس هدف و نتیجه و مصلحت بود،رستاخیز نیز همانگونه خواهد بود.( قَوْلُهُ الْحَقُّ ).
"و در آن روز که در صور دمیده میشود و قیامت بر پا میگردد،حکومت و مالکیت مخصوص ذات پاک او است"( وَ لَهُ الْمُلْکُ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ ).
درست است که مالکیت و حکومت خداوند بر تمام عالم هستی از آغاز جهان بوده و تا پایان جهان و در عالم قیامت ادامه خواهد داشت و اختصاصی به روز رستاخیز ندارد،ولی از آنجا که در این جهان یک سلسله عوامل و اسباب در پیشبرد هدفها و انجام کارها مؤثر است گاهی این عوامل و اسباب انسان را از خداوند که مسبب الاسباب است غافل میکند،اما در آن روز که همه این اسباب از کار میافتد، مالکیت و حکومت او از هر زمان آشکارتر و روشنتر میگردد،درست نظیر آیه دیگری که میگوید: لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ :"حکومت و مالکیت امروز(روز قیامت)برای کی است؟تنها برای خداوند یگانه پیروز است"(سوره غافر-آیه 16).
در باره اینکه منظور از"صور"که در آن دمیده میشود چیست و چگونه "اسرافیل"در صور میدمد تا جهانیان بمیرند و بار دیگر در صور میدمد تا همگی زنده شوند و قیامت بر پا گردد،در ذیل آیه 68 سوره زمر به خواست خدا مشروحا بحث خواهیم کرد،زیرا تناسب بیشتری با آن آیه دارد.
و در پایان آیه اشاره به سه صفت از صفات خدا کرده،میگوید:"خداوند از پنهان و آشکار با خبر است"( عٰالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ ).
"و کارهای او همه از روی حکمت میباشد،و از همه چیز آگاه است" ( وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ ).
در آیات مربوط به رستاخیز غالبا به این صفات خدا اشاره شده است که او هم آگاه است و هم قادر و حکیم یعنی به مقتضای علم و آگاهیش اعمال بندگان را میداند و به مقتضای قدرت و حکمتش به هر کس جزای مناسب میدهد.
وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ لِأَبِیهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْنٰاماً آلِهَةً إِنِّی أَرٰاکَ وَ قَوْمَکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (74)
74-(به خاطر بیاورید)هنگامی که ابراهیم به مربیش(عمویش)آزر گفت آیا بتها را خدایان خود انتخاب میکنی،من تو و جمعیتت را در گمراهی آشکار میبینم!.
از آنجا که این سوره جنبه مبارزه با شرک و بت پرستی دارد و روی سخن بیشتر در آن از بت پرستان است و برای بیدار ساختن آنها از طرق مختلف استفاده شده،در اینجا به گوشهای از سرگذشت ابراهیم قهرمان بتشکن اشاره کرده و منطق نیرومند او را در کوبیدن بتها ضمن چند آیه به خاطر آورده است.
قابل توجه اینکه قرآن در بسیاری از بحثهای توحیدی و مبارزه با بت روی این سرگذشت تکیه میکند،زیرا ابراهیم مورد احترام تمام اقوام مخصوصا مشرکان عرب بود.
نخست میگوید:ابراهیم پدر(عموی)خود را مورد سرزنش قرار داد و به آنها چنین گفت:"آیا این بتهای بی ارزش و موجودات بیجان را خدایان خود انتخاب کردهاید"؟!( وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ لِأَبِیهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْنٰاماً الهه).
"بدون شک من،تو و جمعیت پیروان و هم مسلکان ترا در گمراهی آشکاری میبینم"چه گمراهی از این آشکارتر که انسان مخلوق خود را معبود خود قرار دهد،و موجود بیجان و بیشعوری را پناهگاه خود بپندارد و حل مشکلات خود را از آنها بخواهد( إِنِّی أَرٰاکَ وَ قَوْمَکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ ).
کلمه"اب"در لغت عرب غالبا بر پدر اطلاق میشود و چنان که خواهیم دید گاهی بر جد مادری و عمو و همچنین مربی و معلم و کسانی که برای ترتیب انسان به نوعی زحمت کشیدهاند نیز گفته شده است،ولی شک نیست که به هنگام اطلاق این کلمه اگر قرینهای در کار نباشد قبل از هر چیز"پدر"بنظر میآید.
اکنون این سؤال پیش میآید که آیا براستی آیه بالا میگوید:آن مرد بتپرست (آزر)پدر ابراهیم بوده است؟و آیا یک فرد بتپرست و بتساز میتواند پدر یک پیامبر اولوا العزم بوده باشد؟و آیا وراثت در روحیات انسان اثر نامطلوبی در فرزند نخواهد گذارد؟ جمعی از مفسران سنی به سؤال اول پاسخ مثبت گفته و آزر را پدر واقعی ابراهیم میدانند،در حالی که تمام مفسران و دانشمندان شیعه معتقدند آذر پدر ابراهیم نبود،بعضی او را پدر مادر و بسیاری او را عموی ابراهیم دانستهاند.
قرائنی که نظر دانشمندان شیعه را تایید میکند چند چیز است:
1-در هیچیک از منابع تاریخی اسم پدر ابراهیم،"آزر"شمرده نشده است،بلکه همه"تارخ"نوشتهاند،در کتب عهدین نیز همین نام آمده است، جالب اینکه افرادی که اصرار دارند پدر ابراهیم آزر بوده در اینجا به توجیهاتی دست زدهاند که به هیچ وجه قابل قبول نیست از جمله اینکه اسم پدر ابراهیم تارخ، و لقبش آزر بوده!در حالی که این لقب نیز در منابع تاریخی ذکر نشده است.
و یا اینکه آزر بتی بوده که پدر ابراهیم او را پرستش میکرده است در حالی که این احتمال با ظاهر آیه فوق که میگوید پدرش آزر بود به هیچ وجه سازگار نیست،مگر اینکه جمله یا کلمهای در تقدیر بگیریم که آن هم بر خلاف ظاهر است.
2-قرآن مجید میگوید:مسلمانان حق ندارند برای مشرکان استغفار کنند اگر چه بستگان و نزدیکان آنها بوده باشند،سپس برای اینکه کسی استغفار ابراهیم را در باره آزر دستاویز قرار ندهد چنین میگوید: وَ مٰا کٰانَ اسْتِغْفٰارُ إِبْرٰاهِیمَ لِأَبِیهِ إِلاّٰ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهٰا إِیّٰاهُ فَلَمّٰا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّٰهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ (سوره توبه آیه 114):"استغفار ابراهیم برای پدرش(آزر)فقط به خاطر وعدهای بود که به او داده بود(آنجا که گفت سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی -مریم آیه 47 یعنی:"بزودی برای تو استغفار خواهم کرد"به امید اینکه با این وعده دلگرم شود و از بت پرستی برگردد)اما هنگامی که او را در راه بت پرستی مصمم و لجوج دید دست از استغفار درباره او برداشت.
از این آیه به خوبی استفاده میشود که ابراهیم بعد از مایوس شدن از آزر دیگر هیچگاه برای او طلب آمرزش نکرد و شایسته هم نبود چنین کند،و تمام قرائن نشان میدهد این جریان در دوران جوانی ابراهیم و زمانی بود که در شهر بابل میزیست و با بت پرستان مبارزه داشت.
ولی آیات دیگر قرآن نشان میدهد که ابراهیم در اواخر عمر خود و پس از پایان بنای کعبه برای پدرش از خداوند طلب آمرزش کرد(البته در این آیات چنان که خواهد آمد از پدر تعبیر به"اب"نشده بلکه تعبیر به والد که صریحا مفهوم پدر را میرساند،شده است).
آنجا که میفرماید: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ الدُّعٰاءِ ...رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَ لِوٰالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسٰابُ "حمد و سپاس برای خدایی است که در پیری به من اسماعیل و اسحاق را بخشیده پروردگار من دعا را اجابت میکند،پروردگارا!من و پدر و مادرم و مؤمنین را در روز رستاخیز بیامرز" (1).
1) 1) سوره ابراهیم آیه 39 و 41.
از انضمام این آیه به آیه سوره توبه که مسلمانان را از استغفار برای مشرکان بر حذر میدارد و ابراهیم را از انجام چنین کاری جز برای یک مدت محدود آن هم برای یک هدف مقدس،برکنار میشمرد،به خوبی استفاده میشود که منظور از"اب"در آیه مورد بحث،پدر نیست،بلکه عمو یا پدر مادر و یا مانند آن است و به تعبیر دیگر"والد"در بیان معنی پدر صراحت دارد،در حالی که"اب" صراحت ندارد.
در آیات قرآن کلمه"اب"نیز در مورد عمو به کار رفته است مانند آیه 133 سوره بقره قٰالُوا نَعْبُدُ إِلٰهَکَ وَ إِلٰهَ آبٰائِکَ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ إِلٰهاً وٰاحِداً :
"فرزندان یعقوب به او گفتند ما خداوند تو و خداوند پدران تو ابراهیم و اسماعیل و اسحاق،خداوند یگانه را میپرستیم"و این را میدانیم که اسماعیل عموی یعقوب بود نه پدر او.
3-از روایات مختلف اسلامی نیز میتوان این موضوع را استفاده کرد زیرا در حدیث معروفی از پیغمبر اکرم ص نقل شده است:
لم یزل ینقلنی اللّٰه من اصلاب الطاهرین الی ارحام المطهرات حتی اخرجنی فی عالمکم هذا لم یدنسنی بدنس الجاهلیة :"همواره خداوند مرا از صلب پدران پاک به رحم مادران پاک منتقل میساخت،و هرگز مرا به آلودگیهای دوران جاهلیت آلوده نساخت" (1).
شک نیست که روشنترین آلودگی دوران جاهلیت شرک و بت پرستی است، و کسانی که آن را منحصر به آلودگی زنا دانستهاند،هیچ دلیلی بر گفته خود ندارند،بخصوص اینکه قرآن میگوید إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ :"مشرکان آلوده
1) 1) این روایت را بسیاری از مفسران شیعه و اهل تسنن مانند مرحوم طبرسی در مجمع البیان و نیشابوری در تفسیر غرائب القرآن و فخر رازی در تفسیر کبیر و آلوسی در تفسیر روح المعانی نقل کردهاند.
و ناپاکند" (1).
طبری که از دانشمندان اهل سنت است در تفسیر خود"جامع البیان"از مفسر معروف"مجاهد"نقل میکند که او صریحا میگوید:آزر پدر ابراهیم نبود (2).
آلوسی مفسر دیگر اهل تسنن در تفسیر روح المعانی در ذیل همین آیه میگوید:آنها که میگویند:اعتقاد به اینکه آزر پدر ابراهیم نبود مخصوص شیعه هست از کم اطلاعی آنها است زیرا بسیاری از دانشمندان معتقدند که آزر اسم عموی ابراهیم بود (3).
"سیوطی"دانشمند معروف سنی در کتاب مسالک الحنفاء از فخر رازی در کتاب"اسرار التنزیل نقل میکند که پدر و مادر و اجداد پیامبر اسلام ص هیچگاه مشرک نبودند و به حدیثی که در بالا از پیامبر ص نقل کردیم استدلال نموده است،سپس خود سیوطی اضافه میکند که ما میتوانیم این حقیقت را با توجه به دو دسته از روایات اسلامی اثبات کنیم نخست روایاتی که میگوید:
پدران و اجداد پیامبر تا آدم هر کدام بهترین فرد زمان خود بودهاند(این احادیث را از"صحیح بخاری"و"دلائل النبوه"بیهقی و مانند آن نقل نموده است).
و روایاتی که میگوید:در هر عصر و زمانی افراد موحد و خداپرست وجود داشته است با ضمیمه کردن این دو دسته روایات ثابت میشود اجداد پیامبر ص از جمله(پدر ابراهیم)حتما موحد بودهاند (4).
با توجه به آنچه گفته شد معلوم میشود که تفسیر فوق برای آیه مورد بحث تفسیری است بر اساس قرائن روشنی از خود قرآن و روایات مختلف اسلامی نه تفسیر به رای آن چنان که بعضی از متعصبین اهل سنت همانند نویسنده"المنار"گفته است.
وَ کَذٰلِکَ نُرِی إِبْرٰاهِیمَ مَلَکُوتَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ اَلْمُوقِنِینَ (75) فَلَمّٰا جَنَّ عَلَیْهِ اَللَّیْلُ رَأیٰ کَوْکَباً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لاٰ أُحِبُّ اَلْآفِلِینَ (76) فَلَمّٰا رَأَی اَلْقَمَرَ بٰازِغاً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ اَلْقَوْمِ اَلضّٰالِّینَ (77) فَلَمّٰا رَأَی اَلشَّمْسَ بٰازِغَةً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی هٰذٰا أَکْبَرُ فَلَمّٰا أَفَلَتْ قٰالَ یٰا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ (78) إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ حَنِیفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (79)
75-اینچنین ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم،تا اهل یقین گردد.
76-هنگامی که(تاریکی)شب او را پوشانید ستارهای مشاهده کرد گفت:این خدای من است؟اما هنگامی که غروب کرد گفت غروب کنندگان را دوست ندارم.
77-و هنگامی که ماه را دید(که سینه افق را)میشکافد گفت این خدای من است؟اما هنگامی که(آنهم)افول کرد گفت اگر پروردگارم مرا راهنمایی نکند مسلما از جمعیت گمراهان خواهم بود.
78-و هنگامی که خورشید را دید(که سینه افق را)میشکافت گفت این خدای من است؟ این(که از همه)بزرگتر است،اما هنگامی که غروب کرد گفت ای قوم!من از شریکهایی که شما(برای خدا)میسازید بیزارم.
79-من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفریده من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم.
در تعقیب نکوهشی که ابراهیم از بتها داشت،و دعوتی که از آزر برای ترک بت پرستی نمود،در این آیات خداوند به مبارزات منطقی ابراهیم با گروههای مختلف بت پرستان اشاره کرده و چگونگی پی بردن او را به اصل توحید از طریق استدلالات روشن عقلی شرح میدهد.
نخست میگوید:"همانطور که ابراهیم را از زیانهای بت پرستی آگاه ساختیم همچنین مالکیت مطلقه و تسلط پروردگار را بر تمام آسمان و زمین به او نشان دادیم" ( وَ کَذٰلِکَ نُرِی إِبْرٰاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ) (1).
ملکوت در اصل از ریشه"ملک"(بر وزن حکم)به معنی"حکومت و مالکیت است،"واو"و"ت"برای تاکید و مبالغه به آن اضافه شده بنا بر این
1) 1) بنا بر این در آیه حذف و تقدیری وجود دارد که از آیات قبل روشن میشود،و در حقیقت مضمون آیه چنین است:"کما ارینا ابراهیم قبح ما کان علی علیه قومه من عبادة الاصنام کذلک نری ابراهیم ملکوت السماوات و الارض"(دقت کنید).
منظور از آن در اینجا حکومت مطلقه خداوند بر سراسر عالم هستی است.
این آیه گویا اجمالی از تفصیلی است که در آیات بعد درباره مشاهده وضع خورشید و ماه و ستارگان و پی بردن از غروب آنها به مخلوق بود نشان آمده است.
یعنی قرآن ابتدا مجملی از مجموع آن قضایا را ذکر کرده،سپس به شرح آنها پرداخته است،و به این ترتیب منظور از نشان دادن ملکوت آسمان و زمین به ابراهیم روشن میشود.
و در پایان آیه میفرماید:"هدف ما این بود که ابراهیم اهل یقین گردد" ( وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ ).
شک نیست که ابراهیم یقین استدلالی و فطری به یگانگی خدا داشت اما با مطالعه در اسرار آفرینش این یقین به سر حد کمال رسید،همانطور که ایمان به معاد و رستاخیز داشت ولی با مشاهده مرغان سر بریدهای که زنده شدند،ایمان او به مرحله"عین الیقین"رسید.
*** در آیات بعد این موضوع را بطور مشروح بیان کرده و استدلال ابراهیم را از افول و غروب ستاره و خورشید بر عدم الوهیت آنها روشن میسازد.
نخست میگوید:"هنگامی که پرده تاریک شب جهان را در زیر پوشش خود قرار داد ستارهای در برابر دیدگان او خودنمایی کرد،ابراهیم صدا زد این خدای من است؟!اما به هنگامی که غروب کرد با قاطعیت تمام گفت:من هیچگاه غروب کنندگان را دوست نمیدارم"و آنها را شایسته عبودیت و ربوبیت نمیدانم ( فَلَمّٰا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأیٰ کَوْکَباً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِینَ ).
*** بار دیگر چشم بر صفحه آسمان دوخت این بار قرص سیمگون ماه با فروغ و درخشش دلپذیر خود بر صفحه آسمان ظاهر شده بود"هنگامی که ماه را دید
ابراهیم صدا زد این است پروردگار من؟اما سرانجام ماه به سرنوشت همان ستاره گرفتار شد و چهره خود را در پرده افق کشید،ابراهیم جستجوگر گفت:اگر پروردگار من مرا به سوی خود رهنمون نشود در صف گمراهان قرار خواهم گرفت"! ( فَلَمّٰا رَأَی الْقَمَرَ بٰازِغاً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضّٰالِّینَ ).
*** در این هنگام شب به پایان رسیده بود و پردههای تاریک خود را جمع کرده و از صحنه آسمان میگریخت،خورشید از افق مشرق سر برآورده و نور زیبا و لطیف خود را همچون یک پارچه زربفت بر کوه و دشت و بیابان میگسترد، "همین که چشم حقیقت بین ابراهیم بر نور خیرهکننده آن افتاد صدا زد خدای من این است؟!اینکه از همه بزرگتر و پرفروغتر است!،اما با غروب آفتاب و فرو رفتن قرص خورشید در دهان هیولای شب،ابراهیم آخرین سخن خویش را ادا کرد و گفت:ای جمعیت،من از همه این معبودهای ساختگی که شریک خدا قرار دادهاید بیزارم"( فَلَمّٰا رَأَی الشَّمْسَ بٰازِغَةً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی هٰذٰا أَکْبَرُ فَلَمّٰا أَفَلَتْ قٰالَ یٰا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ ).
*** اکنون که فهمیدم در ما ورای این مخلوقات متغیر و محدود و اسیر چنگال قوانین طبیعت خدایی است قادر و حاکم بر نظام کاینات"من روی خود را به سوی کسی میکنم که آسمانها و زمین را آفرید و در این عقیده خود کمترین شرک راه نمیدهم، من موحد خالصم و از مشرکان نیستم"( إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ).
***در تفسیر این آیه و آیات بعد و اینکه چگونه ابراهیم موحد و یکتاپرست
به ستاره آسمان اشاره کرده و میگوید:"این خدای من است"مفسران گفتگو بسیار کردهاند و از میان همه تفاسیر دو تفسیر قابل ملاحظهتر است که هر کدام از آن را بعضی از مفسران بزرگ اختیار کرده و در منابع حدیث نیز شواهدی بر آن وجود دارد:
نخست اینکه ابراهیم شخصا میخواست درباره خداشناسی بیندیشد و معبودی را که با فطرت پاک خویش در اعماق جانش مییافت پیدا کند،او خدا را با نور فطرت و دلیل اجمالی عقل شناخته بود و تمام تعبیراتش نشان میدهد که در وجود او هیچگونه تردیدی نداشت،اما در جستجوی مصداق حقیقی او بود،بلکه مصداق حقیقی او را نیز میدانست اما میخواست از طریق استدلالات روشنتر عقلی به مرحله "حق الیقین"برسد و این جریان قبل از دوران نبوت و احتمالا در آغاز بلوغ یا قبل از بلوغ بود.
در پارهای از روایات و تواریخ میخوانیم این نخستین بار بود که ابراهیم چشمش به ستارگان آسمان افتاد و صفحه نیلگون آسمان شب با چراغهای فروزنده و پر فروغش را میدید،زیرا مادرش او را از همان دوران طفولیت به خاطر ترس از دستگاه نمرود جبار در درون غاری پرورش میداد.
اما این بسیار بعید به نظر میرسید که انسانی سالها درون غاری زندگی کند و حتی در یک شب تاریک نیز یک گام از آن بیرون نگذارد،شاید تقویت این احتمال در نظر بعضی به خاطر جمله رَأیٰ کَوْکَباً باشد که مفهومش این است که تا آن زمان ستارهای را ندیده بود.
ولی این تعبیر به هیچوجه چنین مفهومی را در بر ندارد،بلکه منظور این است اگر چه تا آن زمان ستاره و ماه و خورشید را بسیار دیده بود ولی به عنوان یک محقق توحید این نخستین بار بود که به آنها نظر میدوخت و در ارتباط افول و غروب آنها با نفی مقام خدایی از آنها اندیشه میکرد،در حقیقت ابراهیم بارها
آنها را دیده بود اما نه با این چشم.
بنا بر این هنگامی که ابراهیم میگوید هذا ربی(این خدای من است) به عنوان یک خبر قطعی نیست،بلکه به عنوان یک فرض و احتمال،برای تفکر و اندیشیدن است،درست مثل اینکه ما میخواهیم در علت حادثهای پیجویی کنیم تمام احتمالات و فرضها را یک یک مورد مطالعه قرار میدهیم و لوازم هر یک را بررسی میکنیم تا علت حقیقی را بیابیم و چنین چیزی نه کفر است و نه حتی دلالت بر نفی ایمان میکند،بلکه راهی است برای تحقیق بیشتر و شناسایی بهتر و رسیدن به مراحل بالاتر ایمان،همانطور که در جریان"معاد"نیز ابراهیم برای رسیدن به مرحله شهود و اطمینان ناشی از آن در صدد تحقیق بیشتر برآمد.
در تفسیر عیاشی از محمد بن مسلم از امام باقر یا صادق ع چنین نقل شده است
انما کان ابراهیم طالبا لربه و لم یبلغ کفرا و انه من فکر من الناس فی مثل ذلک فانه بمنزلته :"ابراهیم این سخن را به عنوان تحقیق گفت و هرگز سخن او کفر نبود،و هر کس از مردم به عنوان تفکر و تحقیق این سخن را بگوید همانند ابراهیم خواهد بود" (1).
در این زمینه دو روایت دیگر نیز در تفسیر نور الثقلین نقل شده است.
تفسیر دوم این است که ابراهیم این سخن را به هنگام گفتگو با ستاره پرستان و خورشید پرستان بیان کرد،و احتمالا بعد از مبارزات سرسختانه او در بابل با بت پرستان و خروج او از آن سرزمین به سوی شام بود که با این اقوام برخورد کرد،ابراهیم که لجاجت اقوام نادان را در راه و رسم غلط خود در بابل آزموده بود،برای اینکه نظر عبادت کنندگان خورشید و ماه و ستارگان را به سوی خود جلب کند،نخست با آنها همصدا شد و به ستاره پرستان گفت:شما میگوئید این ستاره زهره پروردگار من است،بسیار خوب یعنی باشد که سرانجام این عقیده
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد اول صفحه 738.
را برای شما بازگو کنم،چیزی نگذشت که چهره پرفروغ ستاره در پشت پرده تاریک افق پنهان گشت اینجا بود که حربه محکم به دست ابراهیم افتاد و گفت:
من هرگز چنین معبودی را نمیتوانم بپذیرم.
بنا بر این جمله"هذا ربی"،مفهومش این است"به اعتقاد شما این خدای من است"و یا اینکه آن را به عنوان استفهام گفت:آیا این خدای من است؟ در این زمینه نیز حدیثی در تفسیر نور الثقلین و سایر تفاسیر از عیون اخبار الرضا ع نقل شده است.
اکنون این سؤال پیش میآید که ابراهیم چگونه از غروب آفتاب و ماه و ستارگان بر نفی ربوبیت آنها استدلال کرد؟.
این استدلال ممکن است از سه راه باشد.
1-پروردگار و مربی موجودات(آن چنان که از کلمه"رب"استفاده میشود)باید همیشه ارتباط نزدیک با مخلوقات خود داشته باشد،لحظهای نیز از آنها جدا نگردد،بنا بر این چگونه موجودی که غروب میکند و ساعتها نور و برکت خود را برمیچیند و از بسیاری موجودات به کلی بیگانه میشود،میتواند پروردگار و رب آنها بوده باشد؟!.
2-موجودی که دارای غروب و طلوع است،اسیر چنگال قوانین است چیزی که خود محکوم این قوانین است چگونه میتواند حاکم بر آنها و مالک آنها بوده باشد.او خود مخلوق ضعیفی است و سر بر فرمان آنها و توانایی کمترین انحراف و تخلف از آنها را ندارد.
3-موجودی که دارای حرکت است حتما موجود حادثی خواهد بود، زیرا همانطور که مشروحا در فلسفه اثبات شده است،حرکت همه جا دلیل بر حدوث
است،زیرا حرکت خود یک نوع وجود حادث است و چیزی که در معرض حوادث است یعنی دارای حرکت است نمیتواند یک وجود ازلی و ابدی بوده باشد(دقت کنید).
1-در نخستین آیه مورد بحث کلمه"کذلک"(اینچنین...)جلب توجه میکند و مفهوم آن این است:همانطور که زیانهای بت پرستی را برای عقل و خرد ابراهیم روشن ساختیم،حکومت و مالکیت خدا را بر آسمان و زمین نیز به او نشان دادیم،بعضی از مفسران گفتهاند:معنی آن این است که همانطور که آثار قدرت و حکومت خود را بر آسمانها به تو نشان دادیم به ابراهیم نیز نشان دادیم تا بوسیله آنها به خدا آشناتر شود.
2-جن(از ماده"جن"بر وزن فن)به معنی پوشانیدن چیزی است و در آیه مورد بحث معنی جمله این است هنگامی که شب،چهره موجودات را از ابراهیم پوشانید...و اینکه به دیوانه مجنون گفته میشود بخاطر این است که گویا پردهای بر عقل او کشیده شده است و اطلاق جن بر موجود ناپیدا نیز به همین ملاحظه است و جنین نیز به خاطر پوشیده بودن در درون رحم مادر است و اطلاق جنت بر بهشت و بر باغ به خاطر آن است که زمینش زیر درختان پوشیده است، و قلب را جنان(بر وزن زمان)میگویند چون در میان سینه نهفته است و یا اینکه اسرار انسان را نهفته میدارد.
3-در اینکه منظور از کوکبا(ستارهای)کدام ستاره بود است؟میان مفسران گفتگو است،ولی بیشتر مفسران ستاره زهره یا مشتری را ذکر کردهاند، و از پارهای از تواریخ استفاده میشود که این هر دو ستاره در زمانهای قدیم مورد پرستش بوده،و جزء آلهه(خدایان)محسوب میشده است،ولی در حدیثی که از امام علی بن موسی الرضا ع در عیون الاخبار نقل شده تصریح گردیده است
که این ستاره،ستاره زهره بوده است،در تفسیر علی بن ابراهیم نیز از امام صادق ع این موضوع،روایت شده است (1).
بعضی از مفسران گفتهاند که مردم کلده و بابل در آنجا مبارزات خود را با بت پرستان شروع کرده هر یک از سیارات را خالق یا رب النوع موجوداتی میشناختند، "مریخ"را رب النوع جنگ و"مشتری"را رب النوع عدل و علم و"عطارد" را رب النوع وزیران...و"آفتاب"را پادشاه همه میدانستند! (2).
4-بازغ از ماده"بزغ"(بر وزن نذر)در اصل به معنی شکافتن و جاری ساختن خون است و لذا به جراحی کردن بیطار(دامپزشک)بزغ گفته میشود و اطلاق این کلمه بر طلوع آفتاب یا ماه در حقیقت آمیخته با یک نوع تشبیه زیبا است زیرا آفتاب و ماه به هنگام طلوع خود گویا پرده تاریکی را میشکافند،علاوه بر این در کنار افق سرخی کمرنگی که بیشباهت به رنگ خون نیست در اطراف خود ایجاد میکنند.
5-فطر از ماده فطور به معنی شکافتن است،و همانطور که ذیل آیه 14 همین سوره نوشتیم اطلاق این کلمه بر آفرینش آسمان و زمین شاید به خاطر این است که طبق علم امروز،روز اول جهان توده واحدی بوده و بعد از هم شکافته شده و کرات آسمانی یکی پس از دیگری به وجود آمدهاند(برای توضیح بیشتر به تفسیر آیه مزبور مراجعه فرمائید).
6-حنیف به معنی خالص است چنان که شرح آن در ذیل آیه 67 سوره آل عمران جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 461 بیان گردید.
وَ حٰاجَّهُ قَوْمُهُ قٰالَ أَ تُحٰاجُّونِّی فِی اَللّٰهِ وَ قَدْ هَدٰانِ وَ لاٰ أَخٰافُ مٰا تُشْرِکُونَ بِهِ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ رَبِّی شَیْئاً وَسِعَ رَبِّی کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً أَ فَلاٰ تَتَذَکَّرُونَ (80) وَ کَیْفَ أَخٰافُ مٰا أَشْرَکْتُمْ وَ لاٰ تَخٰافُونَ أَنَّکُمْ أَشْرَکْتُمْ بِاللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ عَلَیْکُمْ سُلْطٰاناً فَأَیُّ اَلْفَرِیقَیْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (81) اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِکَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (82) وَ تِلْکَ حُجَّتُنٰا آتَیْنٰاهٰا إِبْرٰاهِیمَ عَلیٰ قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ (83)
80-قوم او(ابراهیم)با وی به گفتگو پرداختند،گفت چرا درباره خدا با من گفتگو میکنید در حالی که خداوند مرا(با دلایل روشن)هدایت کرده و من از آنچه شما شریک (خدا)قرار میدهید نمیترسم(و به من زیانی نمیرسد)مگر پروردگارم چیزی را بخواهد،آگاهی پروردگار من آن چنان وسیع است که همه چیز را در بر میگیرد آیا متذکر(و بیدار)نمیشوید؟! 81-چگونه من از بتهای شما بترسم در حالی که شما از این نمیترسید که برای خدا شریکی قرار دادهاید که هیچگونه دلیلی درباره آن بر شما نازل نکرده،(راست بگوئید)کدامیک از این دو جمعیت(بت پرستان و خدا پرستان)شایستهتر به امنیت(از مجازات)هستند اگر شما میدانید.
82-(آری)آنها که ایمان آوردند و ایمان خود را با شرک نیامیختند امنیت مال آنها است،
و آنها هدایت یافتگانند.
83-اینها دلایل ما بود که به ابراهیم در برابر قومش دادیم درجات هر کس را بخواهیم (و شایسته باشد)بالا میبریم،پروردگار تو حکیم و دانا است.
به دنبال بحثی که در آیات گذشته در زمینه استدلالهای توحیدی ابراهیم گذشت در این آیات اشاره به بحث و گفتگو ابراهیم با قوم و جمعیت بتپرست شده است،نخست میگوید:"قوم ابراهیم با او به گفتگو و محاجه پرداختند" ( وَ حٰاجَّهُ قَوْمُهُ ).
ابراهیم در پاسخ آنها گفت،"چرا درباره خداوند یگانه با من گفتگو و مخالفت میکنید،در حالی که خداوند مرا در پرتو دلائل منطقی و روشن به راه توحید هدایت کرده است"؟( قٰالَ أَ تُحٰاجُّونِّی فِی اللّٰهِ وَ قَدْ هَدٰانِ ).
از این آیه به خوبی استفاده میشود که جمعیت بت پرستان قوم ابراهیم تلاش و کوشش داشتند که به هر قیمتی که ممکن است او را از عقیده خود باز دارند، و به آئین بت پرستی بکشانند ولی او با نهایت شهامت مقاومت کرد و با دلائل منطقی سخنان همه را پاسخ گفت.
در اینکه آنها به چه منطقی در برابر ابراهیم متوسل شدند،در این آیات صریحا چیزی نیامده است،ولی از پاسخ ابراهیم اجمالا روشن میشود که آنها او را تهدید به کیفر و خشم خدایان و بتها کردند،و او را از مخالفت آنان بیم دادند،زیرا در دنباله آیه از زبان ابراهیم چنین میخوانیم:من هرگز از بتهای شما نمیترسم زیرا آنها قدرتی ندارند که به کسی زیان برسانند"( وَ لاٰ أَخٰافُ مٰا تُشْرِکُونَ بِهِ ).
"هیچکس و هیچ چیز نمیتواند به من زیانی برساند مگر اینکه خدا بخواهد"
( إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ رَبِّی شَیْئاً ) (1).
گویا ابراهیم با این جمله میخواهد یک پیشگیری احتمالی کند و بگوید اگر در گیرودار این مبارزهها فرضا حادثهای هم برای من پیش بیاید هیچگونه ارتباطی به بتها ندارد،بلکه مربوط به خواست پروردگار است برای اینکه بت بیشعور و بیجان مالک سود و زیان خود نیست تا چه رسد به اینکه مالک سود و زیان دیگری باشد.
سپس میگوید:"علم و دانش پروردگار من آن چنان گسترده و وسیع است که همه چیز را در بر میگیرد"( وَسِعَ رَبِّی کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً ).
این جمله در حقیقت دلیلی برای جمله سابق است و آن اینکه بتها هرگز نمیتوانند منشا سود و زیانی باشند،زیرا هیچگونه علم و آگاهی ندارند و نخستین شرط برای رسانیدن سود و زیان،علم و شعور و آگاهی است،تنها خدایی که علم و دانشش همه چیز را احاطه کرده است میتواند منشا سود و زیان باشد،پس چرا از خشم غیر او بترسم؟.
و سرانجام برای تحریک فکر و اندیشه،آنان را مخاطب ساخته میگوید:
"آیا با اینهمه باز متذکر و بیدار نمیشوید"؟"( أَ فَلاٰ تَتَذَکَّرُونَ ).
*** در آیه بعد منطق و استدلال دیگری را از ابراهیم بیان میکند که به جمعیت بتپرست میگوید"چگونه ممکن است من از بتها بترسم و در برابر تهدیدهای شما وحشتی به خود راه دهم با اینکه هیچگونه نشانهای از عقل و شعور و قدرت در این بتها نمیبینم،اما شما با اینکه به وجود خدا ایمان دارید و قدرت و علم او را میدانید،و هیچگونه دستوری به شما درباره پرستش بتها نازل نکرده است،
1) 1) در حقیقت استثناء فوق شبیه استثناء منقطع است،زیرا قدرت بر سود و زیان از بتها به کلی نفی شده و برای خداوند اثبات گردیده است،گرچه در معنی این جمله مفسران احتمالات دیگری نیز دادهاند اما آنچه در بالا گفتیم از همه صحیحتر به نظر میرسد.
با این همه از خشم او نمیترسید من چگونه از خشم بتها بترسم"؟( وَ کَیْفَ أَخٰافُ مٰا أَشْرَکْتُمْ وَ لاٰ تَخٰافُونَ أَنَّکُمْ أَشْرَکْتُمْ بِاللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ عَلَیْکُمْ سُلْطٰاناً ) (1).
زیرا میدانیم بت پرستان منکر وجود خداوندی که خالق آسمانها و زمین است نبودند بلکه بتها را شریک در عبادت او میساختند و آنها را شفیع بر در درگاه او میپنداشتند.
"اکنون انصاف بدهید من باید احساس آرامش کنم یا شما"؟!( فَأَیُّ الْفَرِیقَیْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ).
در واقع منطق ابراهیم در اینجا یک منطق عقلی بر اساس این واقعیت است که شما مرا تهدید به خشم بتها میکنید در حالی که تاثیر وجودی آنها موهوم است،ولی از خشم خداوند بزرگ که من و شما هر دو او را پذیرفتهایم و باید پیرو دستور او باشیم و هیچگونه دستوری از طرف او در باره پرستش بتها نرسیده است ترس و وحشتی ندارید،یک موضوع قطعی را رها کردهاید و به یک موضوع موهوم چسبیدهاید؟ *** در آیه بعد پاسخی از زبان ابراهیم به سؤالی که خودش در آیه قبل مطرح نمود نقل شده است(و این یک شیوه جالب در استدلالات علمی است که گاهی شخص استدلال کننده سؤالی از طرف مقابل میکند و خودش بلافاصله به پاسخ آن میپردازد اشاره به اینکه مطلب به قدری روشن است که هر کس پاسخ آن را باید بداند).
1) 1) "سلطان"به معنی برتری و پیروزی است و از آنجا که دلیل و برهان باعث پیروزی میشود،نیز گاهی به آن سلطان گفته میشود و در آیه فوق به همین معنی است یعنی هیچگونه دلیلی بر اجازه پرستش بتها وجود ندارد و این در حقیقت مطلبی بود که هیچ بت پرستی نمیتوانست آن را انکار کند،زیرا چنین دستوری باید از طریق عقل یا وحی و نبوت اعلام شود و هیچیک از این دو وجود ندارد.
میگوید:"آنها که ایمان آوردند و ایمان خود را با ظلم و ستم نیامیختند امنیت برای آنها است،و هدایت مخصوص آنان"( اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ ).
در روایتی که از امیر مؤمنان علی ع نقل شده نیز تاکید گردیده است که این سخن دنباله گفتگوی ابراهیم با بت پرستان است (1).
بعضی از مفسران احتمال دادهاند که این جمله بیان الهی بوده باشد نه گفتار ابراهیم،ولی احتمال اول علاوه بر اینکه در روایت وارد شده با وضع و ترتیب آیات بهتر تطبیق میکند،اما این احتمال که این جمله گفتار بت پرستان باشد که پس از شنیدن قول ابراهیم بیدار شده باشند بسیار بعید به نظر میرسد.
معروف میان مفسران این است که به معنی"شرک"است و آنچه در سوره لقمان(آیه 12)وارد شده إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ :"شرک ستم بزرگی است" شاهد بر این معنی گرفتهاند در روایتی نیز از ابن مسعود نقل شده که هنگامی که این آیه(آیه مورد بحث)نازل شد بر مردم گران آمد،عرض کردند:ای رسول خدا کیست که لا اقل به خود ستم نکرده باشد(بنا بر این همه مشمول این آیهاند)پیامبر ص فرمود:
"منظور آنچه شما فکر میکنید نیست آیا گفته بنده صالح خدا(لقمان)را نشنیدهاید که میگوید:"فرزندم برای خدا شریک قرار مده زیرا شرک،ظلم بزرگی است". (2)
ولی از آنجا که آیات قرآن در بسیاری از موارد دو یا چند معنی را در بر دارد که ممکن است یکی از دیگری گستردهتر و عمومیتر باشد،این احتمال در
آیه نیز هست،که"امنیت"اعم امنیت از مجازات پروردگار و یا امنیت از حوادث دردناک اجتماعی باشد.
یعنی جنگها،تجاوزها،مفاسد،جنایات،و حتی امنیت و آرامش روحی تنها موقعی به دست میآید که در جوامع انسانی دو اصل حکومت کند،ایمان و عدالت اجتماعی،اگر پایههای ایمان به خدا متزلزل گردد و احساس مسئولیت در برابر پروردگار از میان برود و عدالت اجتماعی جای خود را به ظلم و ستم بسپارد، امنیت در چنان جامعهای وجود نخواهد داشت،و به همین دلیل با تمام تلاش و کوششی که جمعی از اندیشمندان جهان برای برچیدن بساط ناامنیهای مختلف در دنیا میکنند روز به روز فاصله مردم جهان از آرامش و امنیت واقعی بیشتر میگردد، دلیل این وضع همان است که در آیه فوق به آن اشاره شده:پایههای ایمان لرزان و ظلم جای عدالت را گرفته است.
مخصوصا تاثیر ایمان در آرامش و امنیت روحی برای هیچکس جای تردید نیست،همانطور که ناراحتی و جدان و سلب آرامش روانی به خاطر ارتکاب ظلم بر کسی پوشیده نمیباشد.
در بعضی از روایات نیز از امام صادق ع نقل شده که:"منظور از آیه فوق این است که آنهایی که به دستور پیامبر اسلام ص در زمینه ولایت و رهبری امت اسلامی بعد از او ایمان بیاورند،و آن را با ولایت و رهبری دیگران مخلوط نکنند امنیت از آن آنها است" (1).
این تفسیر در حقیقت ناظر به ملاک و روح مطلب در آیه شریفه است زیرا در این آیه سخن از رهبری و ولایت خداوند و آمیخته نکردن آن با رهبری غیر او است و از آنجا که رهبری علی ع به مقتضای إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ .
پرتوی از رهبری خدا و پیامبر ص است و رهبریهای تعیین نشده از طرف
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد اول صفحه 740
خداوند چنین نیست،آیه فوق با یک دید وسیع همه را شامل میشود،بنا بر این منظور از این حدیث این نیست که مفهوم آیه منحصرا این باشد،بلکه این تفسیر پرتوی از مفهوم اصلی آیه است.
و لذا در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم که این آیه خوارج را که از ولایت ولی خدا بیرون رفتند و در ولایت و رهبری شیطان قرار گرفتند شامل میشود (1).
*** آیه بعد یک اشاره اجمالی به تمام بحثهای گذشته که در زمینه توحید و مبارزه با شرک از ابراهیم نقل شد کرده،میگوید:"اینها دلائلی بود که ما به ابراهیم در برابر قوم و جمعیتش دادیم"( وَ تِلْکَ حُجَّتُنٰا آتَیْنٰاهٰا إِبْرٰاهِیمَ عَلیٰ قَوْمِهِ ).
درست است که این استدلالات جنبه منطقی داشت،و ابراهیم به نیروی عقل و الهام فطرت به آنها رسیده بود،ولی چون این نیروی عقل و آن الهام فطرت همه از ناحیه خدا است،خداوند همه این استدلالات را از مواهب خویش میشمرد که در دلهای آماده همچون دل ابراهیم منعکس میشود.
قابل توجه اینکه"تلک"در لغت عرب اسم اشاره برای بعید است ولی گاهی اهمیت موضوع و بلند پایه بودن آن سبب میشود که حتی یک موضوع نزدیک با اسم اشاره بعید ذکر شود،مانند آن را در آغاز سوره بقره میخوانیم: ذٰلِکَ الْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ :"این کتاب بزرگ شک و تردیدی در آن راه ندارد".
سپس برای تکمیل این بحث میفرماید:"درجات هر کس را بخواهیم بلند میکنیم"( نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ ) (2)
اما برای اینکه اشتباهی پیش نیاید که گمان کنند خداوند در این ترفیع درجه تبعیضی قائل میشود میفرماید:"پروردگار تو،حکیم و عالم است"و درجاتی را که میدهد روی آگاهی به شایستگی آنها و موافق موازین حکمت است و تا کسی شایسته نباشد از آن برخوردار نخواهد شد( إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ ).
وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَیْنٰا وَ نُوحاً هَدَیْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ (84) وَ زَکَرِیّٰا وَ یَحْییٰ وَ عِیسیٰ وَ إِلْیٰاسَ کُلٌّ مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (85) وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ اَلْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطاً وَ کلاًّ فَضَّلْنٰا عَلَی اَلْعٰالَمِینَ (86) وَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ وَ إِخْوٰانِهِمْ وَ اِجْتَبَیْنٰاهُمْ وَ هَدَیْنٰاهُمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (87)
84-و اسحاق و یعقوب را به او(ابراهیم)بخشیدیم و هر کدام را هدایت کردیم و نوح را(نیز)قبلا هدایت نمودیم و از فرزندان او داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را(هدایت کردیم)و اینچنین نیکوکاران را پاداش میدهیم.
85-و(همچنین)زکریا و یحیی و عیسی و الیاس هر کدام از صالحان بودند.
86-و اسماعیل و الیسع و یونس و لوط و هر یک را بر جهانیان برتری دادیم.
87-و از پدران آنها و فرزندان آنها و برادران آنها افرادی را برگزیدیم و هدایت به راه راست نمودیم.
در این آیات به قسمتی از مواهبی که خداوند به ابراهیم داده است اشاره شده،و آن موهبت فرزندان صالح و نسل لایق و برومند است که یکی از بزرگترین مواهب الهی محسوب میشود.
نخست میگوید:"ما به ابراهیم،اسحاق و یعقوب(فرزند اسحاق)را بخشیدیم" ( وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ ).
و اگر در اینجا اشاره به فرزند دیگر ابراهیم،اسماعیل نشده بلکه در لابلای بحث آمده است شاید به خاطر آن است که تولد"اسحاق"از مادر عقیمی همچون "ساره"آنهم در سن پیری موضوع بسیار عجیب و موهبتی غیر منتظره بود.
سپس برای بیان اینکه افتخار این دو تنها در جنبه پیغمبرزادگی نبود، بلکه شخصا در پرتو فکر صحیح و عمل صالح نور هدایت را در قلب خود جای داده بودند،میگوید:"هر یک از آنها را هدایت کردیم"( کُلاًّ هَدَیْنٰا ).
و به دنبال آن برای اینکه تصور نشود،در دورانهای قبل از ابراهیم، پرچمدارانی برای توحید نبودند،و این موضوع از زمان او شروع شده اضافه میکند،"نوح را نیز پیش از آن هدایت و رهبری کردیم"( وَ نُوحاً هَدَیْنٰا مِنْ قَبْلُ ).
و میدانیم نوح نخستین پیامبر اولو العزم است که دارای آئین و شریعت بود و سر سلسله پیامبران اولوا العزم میباشد.
در حقیقت با اشاره به موقعیت نوح که از اجداد ابراهیم است و موقعیت جمعی از پیامبران که از دودمان و فرزندان او هستند،موقعیت ممتاز ابراهیم را از نظر "وراثت و ریشه"و"ثمره"وجودی مشخص میسازد.
و در تعقیب آن نام جمع کثیری از پیامبران را که از دودمان ابراهیم بودند میبرد،نخست میگوید:"از دودمان ابراهیم،داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون هستند"( وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ ).
سپس با این جمله که"این چنین نیکوکاران را پاداش میدهیم"روشن میکند که مقام و موقعیت آنها در پرتو اعمال و کردار آنها بود( وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ ).
در اینکه ضمیر من ذریته(از دودمان او)به چه کسی بر میگردد؟به ابراهیم یا نوح؟در میان مفسران گفتگوی زیادی است،ولی غالب مفسران آن را به ابراهیم باز گردانیدهاند و ظاهرا نباید تردید داشت که مرجع ضمیر ابراهیم است،زیرا بحث آیه درباره مواهب خدا نسبت به ابراهیم میباشد،نه درباره نوح پیغمبر،به علاوه از روایات متعددی که بعدا نقل خواهیم کرد این موضوع نیز استفاده میشود.
تنها مطلبی که سبب شده بعضی از مفسران ضمیر را به نوح باز گردانند ذکر نام"یونس"و"لوط"در آیات بعد است،زیرا مشهور در تواریخ آن است که "یونس"از فرزندان ابراهیم نبوده،و"لوط"هم برادرزاده یا خواهرزاده ابراهیم است.
ولی در مورد"یونس"،مورخان اتفاق نظر ندارند،بعضی او را از دودمان ابراهیم دانستهاند (1)و بعضی او را از پیامبران بنی اسرائیل شمردهاند (2).
به علاوه مورخان معمولا نسب را از طرف پدر حفظ میکنند، چه مانعی دارد که یونس همانند عیسی که نامش را نیز در آیات فوق میخوانیم از طرف مادر،به ابراهیم منتهی شود.
و اما لوط گرچه فرزند ابراهیم نبود ولی از خاندان و دودمان او بود و همانطور که در لغت عرب گاهی به عمو،"اب"گفته میشود،به برادرزاده یا خواهرزاده نیز"ذریه"و فرزند اطلاق میگردد،و به این ترتیب نمیتوانیم دست از ظاهر آیات که درباره ابراهیم است برداریم و ضمیر را به نوح که در اینجا موضوع سخن نیست باز گردانیم.
*** و در آیه بعد نام"زکریا و یحیی و عیسی و الیاس را میبرد و اضافه میکند که همه اینها از صالحان بودند"،یعنی مقامات آنها جنبه تشریفاتی و اجباری نداشت،بلکه در پرتو عمل صالح در پیشگاه خدا شخصیت و عظمت یافتند.( وَ زَکَرِیّٰا وَ یَحْییٰ وَ عِیسیٰ وَ إِلْیٰاسَ کُلٌّ مِنَ الصّٰالِحِینَ ).
*** در آیه بعد نیز نام چهار نفر دیگر از پیامبران و رهبران الهی آمده و میفرماید:"و اسماعیل و الیسع و یونس و لوط و هر کدام را بر مردم عصر خود برتری بخشیدیم"( وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطاً وَ کلاًّ فَضَّلْنٰا عَلَی الْعٰالَمِینَ ).
در اینکه"الیسع"چگونه نامی است و اشاره به کدام یک از پیامبران است در میان مفسران و ادبای عرب گفتگو است،بعضی آن را یک نام عبری میدانند که در اصل"یوشع"بوده،سپس الف و لام به آن داخل شده و شین تبدیل به سین گردیده است،و بعضی معتقدند یک اسم عربی است که از یسع(فعل مضارع از ماده وسعت)گرفته شده است،این احتمال را نیز دادهاند که به همین صورت نام یکی از انبیای پیشین بوده است و در هر حال از پیامبرانی است که از نسل ابراهیم میباشند.
*** و در آخرین آیه یک اشاره کلی به پدران و فرزندان و برادران صالح پیامبران نامبرده که به طور تفصیل اسم آنها در اینجا نیامده است کرده،میگوید:"از میان
پدران آنها و فرزندانشان و برادرانشان،افرادی را فضیلت دادیم و برگزیدیم و به راه راست هدایت کردیم"( وَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ وَ إِخْوٰانِهِمْ وَ اجْتَبَیْنٰاهُمْ وَ هَدَیْنٰاهُمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ).
-در آیات فوق،عیسی از فرزندان ابراهیم(و به احتمالی از فرزندان نوح)شمرده شده،با اینکه میدانیم تنها از طرف مادر به آنها مربوط میشود،و این دلیل بر آن است که سلسله نسب از طرف پدر و مادر به طور یکسان پیش میرود و به همین دلیل نوههای پسری و دختری هر دو ذریه و فرزندزاده انسان محسوب میشوند.
روی همین جهت امامان اهل بیت که همه از طرف دختر به پیامبر ص میرسند،ابناء رسول اللّٰه(فرزندان پیغمبر)خوانده میشوند.
اگر چه در دوران جاهلیت که برای زن هیچگونه اهمیتی قائل نبودند، تنها نسب را از طرف پدر میدانستند،ولی اسلام قلم بطلان بر این فکر جاهلی کشیده اما متاسفانه بعضی از نویسندگانی که علاقه درستی به ائمه اهل بیت نداشتند کوشش میکردند این موضوع را انکار کنند و از گفتن ابن رسول اللّٰه به آنها خود داری نمایند و سنن جاهلی را زنده کنند.
اتفاقا این موضوع در زمان خود ائمه مطرح بوده است،و آنها با همین آیه که دلیل دندان شکنی محسوب میشود به آنها پاسخ میگفتند.
از جمله در کافی و در تفسیر عیاشی از امام صادق ع روایت شده که فرمود:
خداوند متعال در قرآن مجید،نسب عیسی را که از طرف مادر به ابراهیم منتهی میشود،به عنوان ذریه(فرزندزاده)بیان کرده آن گاه آیه و مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ را تا آخر و آیه بعد را هم تا لفظ عیسی تلاوت کرد.
و نیز در تفسیر عیاشی از ابو الاسود روایت شده که میگوید:روزی حجاج کسی را به نزد یحیی بن معمر که از علاقمندان خاندان پیامبر ص بود فرستاد که من شنیدم تو حسن و حسین را فرزندان رسول خدا میدانی و در این باره به آیات قرآن استدلال میکنی،در حالی که من قرآن را از اول تا به آخر خواندم و به چنین آیهای برنخوردم،یحیی بن معمر در پاسخ او گفت:آیا در سوره انعام به این آیه برخوردهای که میگوید: " وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ ... وَ یَحْییٰ وَ عِیسیٰ " گفت آری خواندهام،گفت:مگر نه اینست که در این آیات عیسی ذریه ابراهیم شمرده شده،با اینکه از طرف پدر به او نمیرسید؟! در عیون الاخبار در ضمن یک حدیث طولانی در زمینه گفتگوی امام موسی بن جعفر ع با هارون الرشید و موسی بن مهدی،چنین نقل میکند که او یعنی به امام کاظم ع گفت:چگونه شما میگوئید ما ذریه پیامبریم،در حالی که پیامبر،پسری نداشت و نسل از طریق پسر است نه دختر و شما فرزندان دختر او هستید؟امام در پاسخ از او خواست که از این سؤال صرفنظر کند،ولی هارون اصرار کرد و گفت به هیچوجه صرف نظر نمیکنم،زیرا شما معتقدید به اینکه همه چیز در قرآن مجید است و باید از قرآن آیهای در این باره بیاورید،امام فرمود: اعوذ باللّٰه من الشیطان الرجیمبسم اللّٰه الرحمن الرحیم وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ، وَ زَکَرِیّٰا وَ یَحْییٰ وَ عِیسیٰ ،سپس سؤال کرد ای هارون!پدر عیسی که بود؟گفت:عیسی پدر نداشت، فرمود:بنا بر این اگر او ملحق به ذریه پیامبران است از طریق مریم میباشد،ما نیز ملحق به ذریه رسول خدا از طریق مادرمان فاطمه هستیم (1).
جالب توجه اینکه بعضی از متعصبین اهل تسنن نیز،این موضوع را در تفسیر خود ذیل همین آیه آوردهاند،از جمله فخر رازی در تفسیر کبیر خود
1) 1) نور الثقلین جلد اول صفحه 743.
میگوید:این آیه دلالت دارد بر اینکه حسن و حسین از ذریه پیامبرند زیرا خداوند عیسی را از ذریه ابراهیم شمرده است با اینکه تنها از طریق مادر به او مربوط میشود (1).
نویسنده المنار که در تعصب در بعضی از مباحث خاص مذهبی دست کمی از فخر رازی ندارد،بعد از نقل کلام فخر رازی میگوید:در این باب حدیثی از "ابو بکر"در صحیح بخاری از پیامبر ص نقل شده است که به امام حسن ع اشاره کرد و گفت:
ان ابنی هذا سید :این پسرم آقا است"(یعنی کلمه پسرم بر امام حسن اطلاق کرد)در حالی که در نزد عرب(جاهلی)لفظ ابن بر دختر زاده اطلاق نمیشد...سپس اضافه میکند به همین جهت مردم اولاد فاطمه ع را اولاد رسول و عترت و اهل بیت او میدانستند.
در هر حال شک نیست که فرزندزادهها از طرف دختر و پسر هر دو فرزند انسان محسوب میشوند و هیچگونه تفاوتی در این زمینه نیست،و نه این موضوع از مختصات پیغمبر ما میباشد و مخالفت با این مساله سر چشمهای جز تعصب و یا افکار جاهلی ندارد،و لذا در تمام احکام اسلامی از قبیل ازدواج و ارث و مانند آن هیچگونه تفاوتی میان این دو نیست،تنها استثنایی که به موضوع خورده مساله خمس است که روی عنوان سیادت است و به جهت خاصی که در کتاب خمس در فقه آمده این موضوع استثناء شده است.
بعضی از مفسران احتمال دادهاند که گروه اول یعنی داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون،این شش نفر،از پیامبرانی بودند که علاوه بر مقام نبوت و رسالت دارای حکومت و زمامداری نیز بودند و شاید جمله" کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ " که بعد از ذکر نام اینها آمده است به خاطر نیکیهای فراوانی بوده که در دوران
1) 1) تفسیر فخر رازی جلد 13 صفحه 66.
حکومت خود بر مردم کردند.
و اما گروه دوم یعنی زَکَرِیّٰا وَ یَحْییٰ وَ عِیسیٰ وَ إِلْیٰاسَ از پیامبرانی بودند که در زهد و بیاعتنایی به دنیا-علاوه بر مقام نبوت و رسالت-نمونه بودند جمله " کُلٌّ مِنَ الصّٰالِحِینَ "بعد از ذکر نام آنها میتواند اشاره به همین حقیقت بوده باشد.
درباره گروه سوم یعنی اسماعیل و الیسع و یونس و لوط این امتیاز را داشتند که دست به مهاجرت دامنه داری زدند و برای تحکیم آئین خدا برنامه هجرت را عملی ساختند،و ذکر جمله" کلاًّ فَضَّلْنٰا عَلَی الْعٰالَمِینَ "(بنا بر اینکه اشاره به این چهار نفر باشد نه به تمام پیامبرانی که در این سه آیه گفته شده است)نیز میتواند اشاره به همین سیر آنها در جهان و در میان اقوام مختلف بوده باشد.
-موضوع دیگری که از آیات فوق استفاده میشود همین مساله است زیرا خداوند برای معرفی مقام والای ابراهیم قهرمان بتشکن،شخصیتهای بزرگ انسانی که از دودمان او در اعصار مختلف به وجود آمدند با شرح و تفصیل بیان میکند به طوری که از میان 25 نفر از پیامبران که نامشان در مجموع قرآن آمده است در این آیات نام 16 نفر از فرزندان و بستگان ابراهیم و نام یک نفر از اجداد او آمده است،و این در حقیقت درس بزرگی برای عموم مسلمانان است که بدانند شخصیت فرزندان و دودمان آنها جزئی از شخصیت آنها محسوب میشود و مسائل تربیتی و انسانی مربوط به آنها فوق العاده اهمیت دارد.
-ممکن است کسانی از آیه اخیر که میگوید:
بعضی از پدران و فرزندان و برادران آنها را برگزیدیم و هدایت به راه راست کردیم این چنین استفاده کنند که پدران انبیاء همگی افراد با ایمانی نبودهاند و در میان آنها غیر موحد نیز وجود داشته است-آن چنان که بعضی از مفسران اهل تسنن در ذیل این آیه گفتهاند-ولی با توجه به اینکه منظور از"اجتبیناهم
و هدیناهم"به قرینه تعبیری که در همین سلسله آیات وجود دارد،مقام نبوت و رسالت است،مشکل حل میشود،یعنی مفهوم آیه چنین خواهد بود که بعضی از آنها را به مقام نبوت برگزیدیم و این منافاتی با موحد بودن سایرین ندارد.
در آیه 90 همین سوره(چند آیه بعد از این آیه)نیز"هدایت"به مقام نبوت اطلاق شده است (1).
ذٰلِکَ هُدَی اَللّٰهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ لَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (88) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحُکْمَ وَ اَلنُّبُوَّةَ فَإِنْ یَکْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ فَقَدْ وَکَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَیْسُوا بِهٰا بِکٰافِرِینَ (89) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ هَدَی اَللّٰهُ فَبِهُدٰاهُمُ اِقْتَدِهْ قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْریٰ لِلْعٰالَمِینَ (90)
88-این هدایت خدا است که هر کس از بندگان خود را بخواهد با آن راهنمایی میکند، و اگر آنها مشرک شوند آنچه را عمل میکردند نابود میگردد.
89-آنها کسانی هستند که کتاب و حکم و نبوت به آنان دادیم و اگر نسبت به آن کفر ورزند(مهم نیست زیرا)کسانی را نگاهبان آن ساختهایم که نسبت به آن کافر نیستند.
1) 1) از نظر ترکیبی من آبائهم جارو مجروری است که متعلق آن یا جمله"فضلنا" است که در آیه قبل ذکر شده و یا محذوف است و جمله بعد بر آن محذوف دلالت میکند و در اصل چنین بوده"اجتبینا من آبائهم"،ضمنا باید توجه داشت که"من"در آیه فوق ظاهرا تبعیضیه است.
90-آنها کسانی هستند که خداوند هدایتشان کرده پس به هدایت آنان اقتدا کن(و) بگو در برابر این(رسالت و تبلیغ)پاداشی از شما نمیطلبم.این رسالت چیزی جز یک یادآوری برای جهانیان نیست(و آگاه ساختن و بیدار کردن وظیفه من است و در برابر انجام وظیفه مزد معنی ندارد).
سه امتیاز مهم
به دنبال ذکر نام گروههای مختلفی از پیامبران الهی در آیات گذشته،در اینجا اشاره به خطوط کلی و اصلی زندگانی آنها شده،نخست میفرماید:"این هدایت خدا است که بوسیله آن هر کس از بندگانش را بخواهد هدایت و رهبری میکند" ( ذٰلِکَ هُدَی اللّٰهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ ).
یعنی گرچه آنها مردان صالحی بودند و با نیروی عقل و اندیشه و با تمام وجود خود در طریق هدایت گام بر میداشتند،ولی باز اگر توفیق الهی شامل حال آنها نمیشد و دست پر مهر او،زیر بازوی آنها را نمیگرفت،امکان لغزش درباره همه آنها و هر کس،وجود داشته و دارد.
سپس برای اینکه کسی تصور نکند آنها به اجبار در این راه گام گذاشتند و همچنین کسی تصور نکند که خداوند نظر خاص و استثنایی و بیدلیل در مورد آنها داشته است،میفرماید:"اگر فرضا این پیامبران با آن همه مقام و موقعیتی که داشتند مشرک میشدند،تمام اعمالشان بر باد میرفت"( وَ لَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
یعنی آنها نیز مشمول همان قوانین الهی هستند که درباره دیگران اجرا میگردد و تبعیضی در کار نیست.
*** در آیه بعد به سه امتیاز مهم که پایه همه امتیازات انبیاء بوده اشاره کرده میفرماید:"اینها کسانی بودند که کتاب آسمانی به آنان دادهایم و هم مقام حکم و هم نبوت"( أُولٰئِکَ الَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ).
البته منظور این نیست که همه آنها دارای کتاب آسمانی بودند بلکه چون سخن از مجموع آنها در میان است کتاب به مجموع نسبت داده شده،درست مثل این است که میگوئیم:در فلان کتاب دانشمندان و کتب آنها معرفی شده است،یعنی کتب آنهایی که کتابی تالیف کردهاند.
ضمنا در اینکه منظور از"حکم"چیست،سه احتمال وجود دارد:
1-حکم به معنی عقل و فهم و درک یعنی علاوه بر اینکه کتاب آسمانی در اختیار آنها گذاشتیم قدرت درک و فهم آن را به آنها بخشیدیم زیرا وجود کتاب بدون وجود درک و فهم قوی و کامل،اثری نخواهد داشت.
2-مقام داوری،یعنی آنها در پرتو قوانین آسمانی که از کتاب الهی استفاده میکردند میتوانستند در میان مردم قضاوت کنند و شرائط یک قاضی و دادرس عادل همگی در آنها بطور کامل جمع بود.
3-حکومت و زمامداری،زیرا آنها علاوه بر مقام نبوت و رسالت،دارای مقام حکومت نیز بودند.
شاهد بر معانی فوق علاوه بر اینکه معنی لغوی حکم با تمام این معانی تطبیق میکند این است که در آیات مختلف قرآن نیز حکم در این معانی بکار رفته است (1).
و هیچ مانعی ندارد که حکم در آیه فوق در یک معنی جامع که همه مفاهیم سهگانه فوق را شامل شود،استعمال شده باشد،زیرا حکم در اصل-آن چنان که
1) 1) در آیه 12 سوره لقمان به معنی علم و فهم و در آیه 22 سوره ص به معنی قضاوت، و در آیه 26 سوره کهف به معنی حکومت آمده است.
"راغب"در کتاب"مفردات"میگوید به معنی منع و جلوگیری است، و از آنجا که عقل جلو اشتباهات و خلافکاریها را میگیرد،همچنین قضاوت صحیح مانع از ظلم و ستم است،و حکومت عادل جلو حکومتهای ناروای دیگران را میگیرد، در هر یک از این سه معنی استعمال میشود.
البته همان گونه که اشاره کردیم که همه انبیاء دارای این همه مقامات نبودند ولی هنگامی که احکامی به جمعی اسناد داده میشود،لزومی ندارد که همه افراد آن جمع دارای تمام آن احکام باشند،بلکه ممکن است بعضی از آنها فقط دارای بعضی از آن احکام باشند و لذا موضوع کتاب آسمانی که تنها برای عدهای از انبیای نامبرده وجود داشته مشکلی برای ما در فهم آیه فوق ایجاد نمیکند.
سپس میفرماید:"اگر این جمعیت،یعنی مشرکان و اهل مکه و مانند آنها، این حقایق را نپذیرند،دعوت تو بدون پاسخ نمیماند،زیرا ما جمعیتی را ماموریت دادهایم که نه تنها آن را بپذیرند بلکه آن را محافظت و نگهبانی کنند جمعیتی که در راه کفر گام بر نمیدارند و در برابر حق تسلیمند"( فَإِنْ یَکْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ فَقَدْ وَکَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَیْسُوا بِهٰا بِکٰافِرِینَ ).
در تفسیر"المنار"و تفسیر"روح المعانی"از بعضی از مفسران نقل شده که منظور از این جمعیت،ایرانیان هستند،(که به زودی اسلام را پذیرفتند و در پیشرفت آن با تمام قوا کوشیدند و دانشمندان آنها در فنون مختلف اسلامی کتابهای فراوان تالیف کردند) (1).
1) 1) این احتمال در تفسیر آیه نیز هست که منظور از هؤلاء خود انبیاء باشند،یعنی اگر به فرض محال این انبیای بزرگ الهی از ادای رسالت سر باز میزدند باز رسالت الهی به زمین نمیماند و جمعی دیگر ماموریت رساندن آن را به جهانیان مییافتند،نظیر این تعبیرات در قرآن دیده میشود چنان که در جای دیگر میخوانیم لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ (زمر-65).
*** در آخرین آیه،برنامه این پیامبران بزرگ را یک سرمشق عالی هدایت به پیامبر اسلام ص معرفی کرده،و میگوید:"اینها کسانی هستند که مشمول هدایت الهی شدهاند و به هدایت آنها اقتدا کن"( أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللّٰهُ فَبِهُدٰاهُمُ اقْتَدِهْ ) (1).
این آیه بار دیگر تاکید میکند که اصول دعوت همه پیامبران الهی یکی است،اگر چه از نظر ویژگیها و خصوصیات،به تناسب نیازمندیهای مختلف هر زمان تفاوتهای قابل ملاحظهای داشتهاند،و آئینهای بعدی کاملتر از آئینهای قبلی بودهاند کلاسهای علمی و تربیتی،تا به آخرین آنها که برنامه نهایی است، یعنی اسلام،رسیده است.
در اینکه منظور از این هدایت که باید سرمشق پیامبر اسلام ص قرار گیرد چیست؟بعضی از مفسران احتمال دادهاند که همان صبر و پایداری در مقابل مشکلات،و بعضی گفتهاند مقصود توحید و تبلیغ رسالت است،ولی ظاهرا هدایت مفهوم وسیعی دارد که هم توحید و سایر اصول اعتقادی را شامل میشود و هم صبر و استقامت،و هم سایر اصول اخلاق و تعلیم و تربیت.
از آنچه گفتیم روشن میشود که آیه فوق هیچ منافاتی با این ندارد که اسلام ناسخ ادیان و شرایع پیشین باشد،زیرا نسخ تنها شامل قسمتی از احکام میشود،
1) 1) باید توجه داشت که"ه"در"اقتده"ضمیر نیست بلکه"هاء سکت"است که به هنگام وقف بر حرف متحرک به کلام ملحق میشود،نظیر همزه وصل که برای عدم ابتدای به ساکن در آغاز کلام میآورند،بنا بر این همانطور که همزه وصل به هنگام اتصال کلام ساقط میشود،هاء سکت نیز باید ساقط شود اما از آنجا که این هاء در رسم الخط قرآنها نوشته شده است،برای رعایت ظاهر رسم الخط احتیاط را در این دانستهاند که در اینجا وقف شود تا هاء اظهار گردد؟
نه اصول کلی دعوت آنها.
سپس به پیامبر ص دستور داده میشود که"به مردم بگوید:من هیچگونه اجر و پاداشی در برابر رسالت خود از شما تقاضا نمیکنم،همانطور که پیامبران پیشین چنین درخواستی نکردند،من هم از این سنت همیشگی پیامبران پیروی کرده و به آنها اقتدا میکنم"( قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً ).
نه تنها اقتداء به پیامبران و سنت جاویدان آنها ایجاب میکند که پاداشی مطالبه نکنم بلکه از آنجا که این آئین پاک که برای شما آوردهام یک ودیعه الهی است که در اختیار شما قرار میدهم،در برابر رساندن ودیعه الهی به شما اجر و پاداش،مفهومی ندارد.
به علاوه این قرآن و رسالت و هدایت یک بیدار باش و یادآوری به همه جهانیان است( إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْریٰ لِلْعٰالَمِینَ ).
و چنین نعمت عمومی و همگانی،همانند نور آفتاب و امواج هوا و بارش باران است که جنبه عمومی و جهانی دارد،و هیچگاه خرید و فروش نمیشود و کسی در برابر آن اجر و پاداشی نمیگیرد،این هدایت و رسالت نیز جنبه خصوصی و اختصاصی ندارد که بتوان برای آن پاداش قائل شد،(با توجه به آنچه در تفسیر این جمله گفته شد پیوند آنها با یکدیگر و با آیات قبل کاملا روشن میگردد).
ضمنا از جمله اخیر به خوبی استفاده میشود که آئین اسلام جنبه قومی و و منطقهای ندارد و یک آئین جهانی و همگانی است.
وَ مٰا قَدَرُوا اَللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قٰالُوا مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ عَلیٰ بَشَرٍ مِنْ شَیْءٍ قُلْ مَنْ أَنْزَلَ اَلْکِتٰابَ اَلَّذِی جٰاءَ بِهِ مُوسیٰ نُوراً وَ هُدیً لِلنّٰاسِ تَجْعَلُونَهُ قَرٰاطِیسَ تُبْدُونَهٰا وَ تُخْفُونَ کَثِیراً وَ عُلِّمْتُمْ مٰا لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لاٰ آبٰاؤُکُمْ قُلِ اَللّٰهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ (91)
91-آنها خدا را چنان که باید نشناختند که گفتند هیچ چیز بر هیچ انسانی نفرستاده بگو چه کسی کتابی را که موسی آورد نازل گردانید کتابی که نور و هدایت برای مردم بود(اما شما)آن را به صورت پراکنده قرار میدهید قسمتی را آشکار و قسمت زیادی را پنهان میدارید و مطالبی به شما تعلیم داده شده که نه شما و نه پدرانتان از آن با خبر نبودید بگو:خدا...و سپس آنها را در گفتگوهای لجاجت آمیزشان رها کن تا بازی کنند!
خدانشناسان
از ابن عباس چنین نقل شده که جمعی از یهودیان گفتند:ای محمد!آیا راستی خداوند کتابی بر تو فرستاده است؟!پیامبر گفت:آری،آنها گفتند:
به خدا سوگند که خداوند هیچ کتابی از آسمان فرو نفرستاده است! (1).
در شان نزول این آیه،روایات دیگری نیز نقل شده و چنان که بعدا خواهیم دانست آنچه در بالا آوردیم از همه بهتر و مناسبتر است.
1) 1) تفسیر مجمع البیان،ابو الفتوح رازی و المنار ذیل آیه.
در اینکه این آیه درباره یهود است یا مشرکان در میان مفسران گفتگو است، ولی از آنجا که پیامبر ص در مکه گفتگویی با یهود نداشته و آنچه بوده در مدینه بوده است و از طرفی سوره انعام که این آیه جزء آن است مکی است،بعضی معتقدند که این آیه استثنائا در مدینه نازل شده است و به دستور پیامبر به تناسب خاصی در وسط این سوره مکی قرار گرفته و این موضوع در قرآن نمونههای فراوانی دارد.
برای روشن شدن حقیقت مطلب،نخست باید تفسیر اجمالی آیه را بدانیم و بعد در باره اینکه آیه از چه اشخاصی سخن میگوید و هدفش چیست بحث کنیم نخست میگوید"آنها خدا را آن چنان که شایسته است نشاختند زیرا گفتند:
خدا هیچ کتابی بر هیچ انسانی نازل نکرده است"!( وَ مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قٰالُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ عَلیٰ بَشَرٍ مِنْ شَیْءٍ ).
خداوند به پیامبرش دستور میدهد که در جواب آنها"بگو چه کسی کتابی را که موسی آورد و نور و هدایت برای مردم بود نازل گردانید"؟( قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْکِتٰابَ الَّذِی جٰاءَ بِهِ مُوسیٰ نُوراً وَ هُدیً لِلنّٰاسِ ).
"همان کتابی که آن را به صفحات پراکندهای تبدیل کردهاید،بعضی را که به سود شما است آشکار میکنید و بسیاری را که به زیان خود میدانید پنهان میدارید"( تَجْعَلُونَهُ قَرٰاطِیسَ تُبْدُونَهٰا وَ تُخْفُونَ کَثِیراً ).
"و در این کتاب آسمانی مطالبی به شما تعلیم داده شد که نه شما و نه پدرانتان از آن با خبر نبودید و بدون تعلیم الهی نمیتوانستید با خبر شوید"( وَ عُلِّمْتُمْ مٰا لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لاٰ آبٰاؤُکُمْ ) در پایان آیه به پیامبر ص دستور میدهد که"تنها خدا را یاد کند و آنها
را در اباطیل و لجاجت و بازیگری خود رها سازد"زیرا آنها جمعیتی هستند که کتاب الهی و آیات او را به بازی گرفتهاند.( قُلِ اللّٰهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ ) اکنون اگر این آیه در مدینه نازل شده باشد،و روی سخن به یهود باشد معنی آن چنین است:که جمعی از یهود منکر نزول کتاب آسمانی بر تمام پیامبران بودند آیا چنین چیزی ممکن است؟که یهود و پیروان تورات،نزول کتاب آسمانی را انکار کنند؟اگر تعجب نکنید آری،و با توجه به یک مطلب نکته این موضوع روشن میشود،زیرا چنان که کتب عهد جدید (اناجیل)و عهد قدیم(تورات و کتابهای وابسته به آن)را به دقت بررسی کنیم خواهیم دید که این کتابها هیچکدام لحن آسمانی ندارد،یعنی جنبه خطاب خداوند به بشر در آنها نیست،بلکه به خوبی از آنها استفاده میشود که اینها از زبان شاگردان و غیر شاگردان از پیروان آئین موسی ع و مسیح ع به شکل تاریخ و شرح زندگی نوشته شده است و ظاهرا یهود و مسیحیان کنونی نیز این مطلب را انکار نمیکنند زیرا داستان مرگ موسی و عیسی و حوادث زیادی مربوط به زمانهای بعد از آن در این کتابها آمده است، نه به عنوان پیشبینی بلکه به عنوان خبری از گذشته،آیا چنین کتابی امکان دارد بر موسی و عیسی نازل شده باشد.
منتها مسیحیان و یهودیان عقیده دارند که این کتابها چون به دست انسانهایی نوشته شده که از وحی آسمانی با خبر بودند کتاب مقدس و قابل اعتماد و خالی از اشتباه محسوب میشود.
با توجه به این نکته روشن میشود که چرا آنها از لحن قرآن که به شکل خطاب خدا به پیامبر و بندگان است تعجب میکردند،و در شان نزول فوق نیز خواندیم که آنها با تعجب از آن حضرت پرسیدند آیا خداوند کتاب آسمانی نازل کرده؟و سپس این موضوع را بطور کلی انکار کردند که هیچ کتابی از ناحیه خدا بر هیچ انسانی حتی موسی نازل نشده است.
ولی خداوند در جواب آنها به این موضوع اشاره میکند که خود شما عقیده دارید الواح و مطالبی بر موسی نازل گردید،یعنی اگر آنچه در دست شما است کتاب آسمانی نیست،لا اقل قبول دارید که چنین چیزی از طرف خدا نازل شده است که قسمتی از آن را آشکار و قسمت زیادی را پنهان میدارید،و به این ترتیب اشکالی باقی نمیماند که چگونه ممکن است یهود منکر نزول کتاب آسمانی شده باشند(دقت کنید).
و اگر آیه همانند سایر آیات این سوره درباره مشرکان باشد معنی آن چنین میشود که آنها منکر هر گونه کتاب آسمانی شدند تا دعوت پیامبر اسلام ص را انکار کنند،ولی خداوند برای آنها استدلال میکند که چگونه ممکن است چنین ادعایی داشته باشند با اینکه خداوند تورات را بر موسی نازل کرد؟و مشرکان اگر چه آئین یهود را قبول نداشتند ولی انبیاء پیشین و ابراهیم و حتی موسی را احتمالا به عنوان پیامبری برای منطقه و عصر خاصی قبول داشتند،و خود را پیرو آئین ابراهیم میدانستند،و لذا هنگامی که پیامبر اسلام ص ظهور کرد و برای جستجوی علائم او به نزد اهل کتاب رفتند و از آنها خواستند که در کتب خود بررسی کنند،آیا خبر از چنین پیامبری میدهد و اگر آنها این کتب را به هیچوجه قبول نداشتند چگونه ممکن بود چنین درخواستی کنند؟لذا بعد از سؤال از یهود آنچه به سود آنها بود اظهار و آنچه به زیانشان بود مخفی میکردند(مانند نشانههای پیامبر که در کتب پیشین آمده بود)و به این ترتیب آیه قابل تطبیق بر گفتار مشرکان مکه نیز میتواند باشد.
ولی تفسیر اول با لحن آیه و شان نزول،و ضمائری که در آیه است ظاهرا سازگارتر میباشد.
1-قراطیس جمع"قرطاس"است و اصل آن بطوری که بعضی گفتهاند از
یونانی گرفته شده و معنی آن چنان که"راغب"در کتاب مفردات میگوید"هر چیزی است که روی آن مینویسند"بنا بر این کاغذ معمولی و پوست حیوانات و درختان و مانند آن که در قدیم الایام نامه و کتابها را روی آن مینوشتند،نیز شامل میشود، و منحصر به کاغذ معمولی نیست.
2-ممکن است سؤال شود که چرا در آیه مذمت از یهود شده که آنها وحی آسمانی را روی کاغذها و مانند آن نوشته بودند اینکه مذمتی ندارد.
در پاسخ میگوئیم:مذمت از این نظر نیست،بلکه از این نظر است که آنها مطالب تورات را روی کاغذهای پراکنده و مانند آن نوشته بودند که آنچه را به سود آنها بود به مردم دیگر نشان دهند و آنچه به زیانشان بود مخفی سازند.
3-جمله وَ مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ (خدا را آن چنان که شایسته است نشناختند و اوصاف او را درک نکردند)در حقیقت اشاره به این نکته است که هر کس خدا را درست بشناسد نمیتواند انکار کند که از طرف او رهبران و راهنمایان همراه با کتابهای آسمانی برای بشر فرستاده شده است زیرا حکمت خدا ایجاب میکند که اولا انسان را برای هدفی که آفریده شده است(هدف تکامل)در مسیر پر پیچ و خمی که در پیش دارد کمک کند،و گر نه نقض غرض کرده است،و این هدف بدون فرستادن وحی و کتاب آسمانی و تعلیمات صحیح و خالی از هر گونه خطا و اشتباه ممکن نیست.
ثانیا چگونه ممکن است مقام رحمت عامه و خاصه خداوند اجازه دهد که انسان را در مسیر سعادت که با هزاران مانع روبرو است و پرتگاههای فراوان بر سر راه او کمین کردهاند تنها بگذارد و رهبرانی با تعلیمات جامع برای دستگیری و راهنمایی آنها نفرستد.(بنا بر این هم حکمت او و هم رحمتش فرستادن کتب آسمانی را ایجاب میکند).
شک نیست که معرفت کنه ذات خدا و کنه صفات او برای هیچکس ممکن
نیست و آیه فوق هیچگونه نظر به این مطلب ندارد بلکه میخواهد بگوید آن مقدار معرفتی از خداوند و صفات او که برای انسان امکانپذیر است اگر حاصل شود تردیدی باقی نخواهد ماند که چنین پروردگاری بندگان خود را بدون سرپرست و کتاب آسمانی باقی نخواهد گذاشت.
وَ هٰذٰا کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ مُبٰارَکٌ مُصَدِّقُ اَلَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ اَلْقُریٰ وَ مَنْ حَوْلَهٰا وَ اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ هُمْ عَلیٰ صَلاٰتِهِمْ یُحٰافِظُونَ (92)
92-و این کتابی است که آن را نازل کردیم،کتابی است پر برکت که آنچه را پیش از آن آمده تصدیق میکند،(آن را فرستادیم تا مردم را به پاداشهای الهی بشارت دهی) و برای اینکه(مردم)ام القری(مکه)و آنها که گرد آن هستند بترسانی،آنها که به آخرت ایمان دارند به آن ایمان میآورند و مراقب نمازهای خویش میباشند.
در تعقیب بحثی که در باره کتاب آسمانی یهود در آیه گذشته عنوان شد در اینجا به قرآن که یک کتاب دیگر آسمانی است اشاره میشود،و در حقیقت ذکر تورات مقدمهای است برای ذکر قرآن تا تعجب و وحشتی از نزول یک کتاب آسمانی، بر یک بشر،نکنند.
نخست میگوید:"این کتابی است که ما آن را نازل کردیم"( وَ هٰذٰا کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ ).
"کتابی است بسیار پر برکت،زیرا سرچشمه انواع خیرات و نیکیها و پیروزیها
است"(مبارک).
"به علاوه کتبی را که پیش از آن نازل شدهاند همگی تصدیق میکند" ( مُصَدِّقُ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ ).
منظور از اینکه قرآن کتب مقدسه پیشین را تصدیق میکند آن است که تمام نشانههایی که در آنها آمده است بر آن تطبیق مینماید.
و به این ترتیب دو نشانه بر حقانیت قرآن در دو جمله گذشته بیان گردیده یکی وجود نشانههایی که در کتب پیشین از آن خبر داده شده،و دیگر محتوای خود قرآن که هر گونه خیر و برکت و وسیله سعادت در آن آمده است،بنا بر این هم از نظر محتوا و هم از نظر اسناد و مدارک تاریخی نشانههای حقانیت در آن آشکار است.
سپس هدف نزول قرآن را چنین توضیح میدهد که آن را فرستادیم تا ام القری (مکه)و تمام آنها که در گرد آن هستند،انذار کنی و به مسئولیتها و وظائفشان آگاه سازی"( وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُریٰ وَ مَنْ حَوْلَهٰا ) (1)و از آنجا که"انذار"یعنی توجه دادن به مسئولیتها و ترساندن از ترک وظائف مهمترین برنامه قرآن مخصوصا در برابر اشخاص سرکش و طغیانگر است تنها به این قسمت اشاره شده است.
و در پایان آیه میگوید:"کسانی که به روز رستاخیز و حساب و پاداش اعمال ایمان دارند به این کتاب ایمان خواهند آورد و مراقب نمازهای خود خواهند بود" ( وَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ هُمْ عَلیٰ صَلاٰتِهِمْ یُحٰافِظُونَ ) ***
1) 1) در اینکه"لتنذر"عطف بر چه جملهای است میان مفسران گفتگو است ولی بیشتر به نظر میرسد که عطف به جمله محذوفی مانند"لتبشر"و امثال آن بوده باشد.
آیات مختلف قرآن به خوبی گواهی میدهد که اسلام یک آئین جهانی است،تعبیراتی مانند لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ (هدف من این است که همه شما و کسانی را که سخنم به آنها میرسد با قرآن انذار کنم)(انعام-19) و إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْریٰ لِلْعٰالَمِینَ (این قرآن وسیله تذکر جهانیان است)(انعام-90) و قُلْ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّٰهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً (بگو ای مردم!من رسول خدا به سوی همه شما هستم)(اعراف 158)و امثال آن که در قرآن فراوان است گواه این حقیقت است و جالب اینکه بسیاری از این آیات در مکه یعنی در آن موقع که هنوز اسلام از محیط این شهر تجاوز نکرده بود نازل گردید.
ولی با توجه به آیه مورد بحث این سؤال پیش میآید که چگونه هدف بعثت پیامبر ص انذار و هدایت مردم مکه و کسانی که پیرامون آن هستند ذکر شده؟آیا این با جهانی بودن اسلام منافات ندارد؟ اتفاقا این ایراد از بعضی از یهود و بعضی دیگر از پیروان مذاهب دیگر نقل شده است و به گمان خود حربه محکمی در برابر جهانی بودن اسلام یافتهاند که آن را در منطقه خاصی،محدود میسازد(یعنی مکه و اطراف مکه) (1).
این ایراد با توجه به دو نکته کاملا روشن میشود،و نه تنها این آیه منافات با جهانی بودن اسلام ندارد بلکه میتوان گفت یکی از دلائل جهانی بودن آن است:
1) 1) در تفسیر المنار جلد 7 صفحه 621،در تفسیر فی ظلال جلد 3 صفحه 305 از پارهای از مستشرقین این ایراد نقل شده است.
1-قریه در زبان قرآن،به معنی هر گونه آبادی است"اعم از اینکه شهر بزرگ باشد و یا کوچک و یا روستا،مثلا در سوره یوسف از زبان برادران و در مقابل پدر چنین میخوانیم: وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ الَّتِی کُنّٰا فِیهٰا :"از قریهای که در آن بودیم سؤال کن" (1)و میدانیم که این سخن را پس از بازگشت از پایتخت مصر و ماجرای توقیف برادر آنها"بنیامین"از طرف دستگاه عزیز مصر بوده است،و همچنین میخوانیم: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُریٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ :"اگر مردمی که در آبادیهای روی زمین زندگی میکنند،ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند برکات از آسمان و زمین بر آنها خواهیم گشود" (2)بدیهی است منظور در اینجا خصوص روستاها نیست بلکه همه نقاط مسکونی جهان را شامل میشود.
از طرف دیگر در روایات متعددی میخوانیم خشکیهای زمین از زیر خانه کعبه گسترده شدند،و از آن بنام"دحو الارض"(گسترش زمین)یاد شده است.
این را نیز میدانیم که در آغاز بر اثر بارانهای سیلابی تمام کره زمین از آب پوشیده بود،آبها تدریجا فرو نشستند و در نقاط پست زمین قرار گرفتند و خشکیها تدریجا از زیر آب،سر بر آوردند،طبق روایات اسلامی نخستین نقطهای که از زیر آب سر بر آورد،سرزمین مکه بود.
و اگر ارتفاع این سرزمین در حال حاضر بلندترین ارتفاع زمینهای دنیا نیست هیچگونه منافاتی با این سخن ندارد،زیرا از آن روز صدها ملیون سال میگذرد و تا کنون وضع نقاط روی زمین به کلی دگرگون شده،بعضی از کوهها در اعماق اقیانوسها قرار گرفته و بعضی از اعماق اقیانوسها تبدیل به قله کوه شده است و این
از مسلمات علم زمینشناسی و جغرافیای طبیعی است.
2-کلمه"ام"همانطور که سابق نیز گفتیم به معنی اصل و اساس و ابتداء و آغاز هر چیزی است.
با توجه به آنچه گفته شد روشن میشود که اگر به مکه ام القری میگویند به خاطر این است که اصل و آغاز پیدایش تمام خشکیهای روی زمین است و بنا بر این "و من حولها"(کسانی که پیرامون آن هستند)تمام مردم روی زمین را شامل میشود.
آیات گذشته پیرامون جهانی بودن اسلام نیز این تفسیر را تایید میکند، همچنین نامههای فراوانی که پیامبر ص برای زمامداران بزرگ دنیا مانند کسری و قیصر نوشت و شرح آن در جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 452 گذشت گواه دیگری بر این موضوع میباشد.
در آیه فوق میخوانیم:کسانی که ایمان به آخرت دارند،به قرآن ایمان میآورند،یعنی میدانند این جهان مقدمهای است برای جهان دیگر،و همانند "مزرعه"و یا"دانشگاه"و یا"تجارتخانه"است،و در هر حال بدون یک سلسله قوانین و برنامهها و آئین نامه و فرستادن انبیا رسیدن به آن هدف عالی و آماده شدن برای آن روز ممکن نیست.
و به تعبیر دیگر با اینکه خداوند انسان را برای تکامل در این جهان فرستاده و منزلگاه اصلی او جهان دیگر است،اگر پیامبران و کتب آسمانی برای او نفرستد نقض غرض کرده است و به این ترتیب از ایمان به خدا و معاد،ایمان به نبوت انبیاء و کتب آسمانی نتیجه گرفته میشود.(دقت کنید)
در آیه فوق از میان تمام دستورات دینی تنها اشاره به نماز شده است و همانطور که میدانیم نماز مظهر پیوند با خدا و ارتباط با او است و به همین دلیل از همه عبادات برتر و بالاتر است،و به عقیده بعضی هنگام نزول این آیات تنها فریضه اسلامی همین نماز بود (1).
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً أَوْ قٰالَ أُوحِیَ إِلَیَّ وَ لَمْ یُوحَ إِلَیْهِ شَیْءٌ وَ مَنْ قٰالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ وَ لَوْ تَریٰ إِذِ اَلظّٰالِمُونَ فِی غَمَرٰاتِ اَلْمَوْتِ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ بٰاسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ اَلْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذٰابَ اَلْهُونِ بِمٰا کُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَی اَللّٰهِ غَیْرَ اَلْحَقِّ وَ کُنْتُمْ عَنْ آیٰاتِهِ تَسْتَکْبِرُونَ (93)
93-چه کسی ستمکارتر است از کسی که دروغی به خدا ببندد یا بگوید وحی بمن فرستاده شده در حالی که وحی به او نشده باشد،و کسی که بگوید من هم همانند آنچه خدا نازل کرده نازل میکنم،و اگر ببینی هنگامی که(این)ظالمان در شداید مرگ فرو رفتهاند و فرشتگان دستها را گشوده به آنان میگویند جان خود را خارج سازید امروز مجازات خوار کنندهای در برابر دروغهایی که به خدا بستید و در برابر آیات او تکبر ورزیدید،خواهید دید،(در آن روز به حال آنها تاسف خواهی خورد).
1) 1) تفسیر المنار جلد 7 صفحه 622.
در شان نزول این آیه روایات متعددی در منابع حدیث و کتب تفسیر نقل شده از جمله اینکه آیه در مورد شخصی به نام"عبد اللّٰه بن سعد"که از کاتبان وحی بود و سپس خیانت کرد و پیغمبر ص او را طرد نمود و پس از آن ادعا کرد که من میتوانم همانند آیات قرآن بیاورم نازل گردیده،جمعی از مفسران نیز گفتهاند که آیه یا قسمتی از آن در باره"مسیلمه کذاب"که از مدعیان دروغین نبوت بود نازل گردیده است،ولی با توجه به اینکه داستان مسیلمه در اواخر عمر پیغمبر ص بود،و این سوره از سورههای مکی است،طرفداران این شان نزول معتقدند که این آیه همانند چند آیه دیگر از این سوره در مدینه نازل شده است و به دستور پیامبر ص در لابلای آیات این سوره قرار داده شده است.
و در هر حال آیه همانند سایر آیات قرآن که در شرائط خاصی نازل شده مضمون و محتوای آن کلی و عمومی است و همه مدعیان نبوت و مانند آنها را شامل میشود.
به دنبال آیات گذشته که اشاره به گفتار یهود در باره نفی نزول کتاب آسمانی بر هیچکس نموده بود،در این آیه سخن از گناهکاران دیگری است که در نقطه مقابل آنها قرار دارند و ادعای نزول وحی آسمانی بر خود میکنند،در حالی که دروغ میگویند.
و در حقیقت به سه دسته از اینگونه افراد در آیه مورد بحث اشاره شده است.
نخست میگوید:"چه کسی ستمکارتر است از کسانی که بر خدا دروغ میبندند و آیهای را تحریف و سخنی از سخنان خدا را تغییر میدهند"( وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً ).
دسته دوم"آنها که ادعای نبوت و وحی میکنند در حالی که نه پیامبرند و نه وحی بر آنها نازل شده است".( أَوْ قٰالَ أُوحِیَ إِلَیَّ وَ لَمْ یُوحَ إِلَیْهِ شَیْءٌ ).
دسته سوم آنها که به عنوان انکار نبوت پیامبر اسلام ص یا از روی استهزاء میگویند"ما هم میتوانیم همانند این آیات نازل کنیم در حالی که دروغ میگویند و کمترین قدرتی بر این کار ندارند"( وَ مَنْ قٰالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ ).
آری همه اینها ستمگرند و کسی ستمکارتر از آنها نیست زیرا راه حق را به روی بندگان خدا میبندند و آنها را در بیراهه سرگردان میسازند و با رهبری رهبران راستین مبارزه میکنند،هم خود گمراهند و هم دیگران را به گمراهی میکشانند،چه ظلمی از این بالاتر که افرادی که صلاحیت رهبری ندارند ادعای رهبری کنند آن هم رهبری الهی و آسمانی.
گرچه آیه مربوط به مدعیان نبوت و وحی است ولی روح آن همه کسانی را که به دروغ ادعای مقامی را میکنند که شایسته آن نیستند شامل میشود.
سپس مجازات دردناک این گونه افراد را چنین بیان میکند:"اگر تو ای پیامبر!این ستمکاران را به هنگامی که در شدائد مرگ و جان دادن فرو رفتهاند مشاهده کنی،در حالی که فرشتگان قبض ارواح دست گشودهاند به آنها میگویند جان خود را خارج سازید،خواهی دید که وضع آنها بسیار دردناک و اسفبار است" ( وَ لَوْ تَریٰ إِذِ الظّٰالِمُونَ فِی غَمَرٰاتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلاٰئِکَةُ بٰاسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ ) (1).
در این حال فرشتگان عذاب به آنها میگویند:"امروز گرفتار مجازات خوار کنندهای خواهید شد به خاطر دو کار:نخست اینکه بر خدا دروغ بستید و دیگر اینکه
1) 1) غمرات جمع غمره(بر وزن ضربه)در اصل به معنی از بین بردن آثار چیزی است و سپس به معنی آب فراوانی که تمام چهره چیزی را میپوشانده آمده است و نیز به شدائد و گرفتاریهایی که انسان را در کام خود میکشد گفته میشود.
در برابر آیات او سر تسلیم فرود نیاوردید"( اَلْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذٰابَ الْهُونِ بِمٰا کُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ غَیْرَ الْحَقِّ وَ کُنْتُمْ عَنْ آیٰاتِهِ تَسْتَکْبِرُونَ ).
1-مدعیان دروغین نبوت و رهبران قلابی همانطور که میبینیم به عنوان بد ظالمان در آیه معرفی شدهاند و در حقیقت ظلمی بالاتر از این نیست که فکر کسی را بدزدند و عقیده او را تخریب کنند و راه سعادت را بر او ببندند و او را مستعمره فکری خود سازند.
2-جمله بٰاسِطُوا أَیْدِیهِمْ ممکن است به این معنی باشد که فرشتگان قبض ارواح با گشودن دستها آماده قبض روح آنها میشوند و ممکن است به معنی دست گشودن برای شروع مجازات آنها بوده باشد.
3- أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ :"جان و روح خود را خارج سازید"در حقیقت یک نوع تحقیر از ناحیه فرشتگان قبض ارواح نسبت به اینگونه ظالمان است و گر نه دادن روح و جان کار خود ظالمان نیست بلکه کار آن فرشتگان است،همانند اینکه هنگام اعدام یک قاتل جانی به او میگویند اکنون بمیر!و در هر صورت این تحقیر گویا در برابر تحقیری است که نسبت به آیات خدا و پیامبران و بندگان خدا کردهاند،ضمنا این آیه گواه دیگری بر استقلال روح و جدایی آن از جسم است.
ضمنا از این آیه استفاده میشود که مجازات اینگونه از گناهکاران از همان لحظه جان دادن و مرگ آغاز میگردد.
وَ لَقَدْ جِئْتُمُونٰا فُرٰادیٰ کَمٰا خَلَقْنٰاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَکْتُمْ مٰا خَوَّلْنٰاکُمْ وَرٰاءَ ظُهُورِکُمْ وَ مٰا نَریٰ مَعَکُمْ شُفَعٰاءَکُمُ اَلَّذِینَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِیکُمْ شُرَکٰاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَ ضَلَّ عَنْکُمْ مٰا کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (94)
94-همه شما به صورت تنها به سوی ما بازگشت نمودید همانگونه که روز اول شما را آفریدیم،و آنچه را به شما بخشیده بودیم پشت سرگذاردید،و شفیعانی را که شریک در شفاعت خود میپنداشتید با شما نمیبینیم،پیوندهای شما بریده شد و تمام آنچه را تکیهگاه خود تصور میکردید از شما دور و گم شدند.
در تفسیر مجمع البیان و تفسیر طبری و تفسیر آلوسی چنین نقل شده که یکی از مشرکان به نام نضر بن حارث گفت:لات و عزی(دو بت بزرگ و معروف عرب)در قیامت از من شفاعت خواهند کرد،آیه فوق نازل شد و به او و امثال او پاسخ گفت.
گمشدهها
در آیه گذشته به قسمتی از حالات ظالمان در آستانه مرگ اشاره شد در این آیه گفتاری را که خداوند به هنگام مرگ یا به هنگام ورود در صحنه قیامت به آنها میگوید،منعکس شده است.
در آغاز میفرماید:"امروز همه به صورت تنها،همانگونه که روز اول شما را
آفریدیم،به سوی ما بازگشت نمودید"( وَ لَقَدْ جِئْتُمُونٰا فُرٰادیٰ کَمٰا خَلَقْنٰاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ ).
"و اموالی که بشما بخشیده بودیم و تکیه گاه شما در زندگی بود،همه را پشت سر گذاردید"و با دست خالی آمدید( وَ تَرَکْتُمْ مٰا خَوَّلْنٰاکُمْ وَرٰاءَ ظُهُورِکُمْ ) (1).
همچنین"بتهایی که آنها را شفیع خود میپنداشتید،و شریک در تعیین سرنوشت خود تصور میکردید هیچکدام را با شما نمیبینیم"( وَ مٰا نَریٰ مَعَکُمْ شُفَعٰاءَکُمُ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِیکُمْ شُرَکٰاءُ ).
در حقیقت"جمع شما به پراکندگی گرائید و تمام پیوندها از شما بریده شد"( لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ ).
"تمام پندارها و تکیهگاههایی که فکر میکردید نابود گشتند و گم شدند" ( وَ ضَلَّ عَنْکُمْ مٰا کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ ).
مشرکان و بت پرستان عرب روی سه چیز تکیه داشتند:"قبیله و عشیره" ای که به آن وابسته بودند،و"اموال و ثروتهایی"که برای خود گرد آورده بودند، و"بتهایی"که آنها را شریک خدا در تعیین سرنوشت انسان و شفیع در پیشگاه او میپنداشتند،در هر یک از سه جمله آیه،به یکی از این سه موضوع اشاره شده که چگونه به هنگام مرگ،همه آنها با انسان وداع میگویند،و او را تک و تنها به خود وامیگذارند.
در اینجا باید به دو نکته توجه داشت:
1-از قرار گرفتن این آیه به دنبال آیه قبل که گفتگوی فرشتگان قبض
1) 1) خولناکم از ماده"خول"بر وزن(عمل)در اصل به معنی چیزی است که نیاز به سرپرستی و تدبیر و اداره دارد و معمولا به اموال و نعمتهای گوناگونی که خداوند به انسان میبخشد گفته میشود.
ارواح را به هنگام مرگ بیان میکرد و همچنین با توجه به جمله"اموال خود را پشت سر گذاشتید"چنین استفاده میشود که این خطاب نیز به هنگام مرگ به آنها گفته میشود،ولی از طرف خداوند،اما از بعضی روایات استفاده میشود که این خطاب به هنگام ورود در صحنه رستاخیز خواهد بود و البته در هدف اصلی آیه چندان تفاوتی نخواهد داشت.
2-این آیه گرچه در باره مشرکان عرب نازل شده ولی مسلما اختصاص به آنها نخواهد داشت.
در آن روز بطور کلی تمام پیوندها و علائق مادی و همه معبودهای خیالی و ساختگی و تمام تکیهگاههایی که انسان در این جهان برای خود ساخته و آنها را یار و یاور روز بدبختی خود میپندارد،از او جدا میشوند،او میماند و اعمالش، او میماند و خدایش،و بقیه از میان خواهند رفت،و به تعبیر قرآن گم میشوند، یعنی آن چنان حقیر و پست و ناشناس خواهند بود که به چشم نمیآیند!
إِنَّ اَللّٰهَ فٰالِقُ اَلْحَبِّ وَ اَلنَّویٰ یُخْرِجُ اَلْحَیَّ مِنَ اَلْمَیِّتِ وَ مُخْرِجُ اَلْمَیِّتِ مِنَ اَلْحَیِّ ذٰلِکُمُ اَللّٰهُ فَأَنّٰی تُؤْفَکُونَ (95) فٰالِقُ اَلْإِصْبٰاحِ وَ جَعَلَ اَللَّیْلَ سَکَناً وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ حُسْبٰاناً ذٰلِکَ تَقْدِیرُ اَلْعَزِیزِ اَلْعَلِیمِ (96)
95-خداوند شکافنده دانه و هسته است،زنده را از مرده خارج میسازد و مرده را از زنده،این است خدای شما پس چگونه از حق منحرف میشوید؟ 96-او شکافنده صبح است و شب را مایه آرامش و خورشید و ماه را وسیله حساب قرار داده است،این اندازهگیری خداوند توانای دانا است.
شکافنده صبح
بار دیگر روی سخن را به مشرکان کرده و دلائل توحید را در ضمن عبارات جالب و نمونههای زندهای از اسرار کائنات و نظام آفرینش و شگفتیهای خلقت، شرح میدهد.
در آیه اول،به سه قسمت از این شگفتیها که در زمین است اشاره شده و در آیه دوم به سه قسمت از پدیدههای آسمانی.
نخست میگوید:"خداوند شکافنده دانه و هسته است"( إِنَّ اللّٰهَ فٰالِقُ الْحَبِّ وَ النَّویٰ ).
فالق از ماده"فلق"(بر وزن فرق)به معنی شکافتن چیزی و جدا کردن
بعضی از بعض دیگر است (1).
"حب"و"حبة"به معنی دانههای خوراکی و غذایی است،مثل گندم و جو و آنچه که قابل درو کردن است (2)ولی گاهی به دانههای دیگر گیاهان نیز گفته میشود.
"نوی"به معنی هسته است،و اینکه بعضی گفتهاند مخصوص هسته خرما است شاید به خاطر این بوده باشد که عرب بواسطه شرائط خاص محیطش هنگامی که این کلمه را به کار میبرد فکرش متوجه هسته خرما میشد.
اکنون ببینیم چه نکتهای در این تعبیر نهفته شده است.
باید توجه داشت که مهمترین لحظه،در حیات یک گیاه همان لحظه شکافتن دانه و هسته است که همانند لحظه تولد یک طفل زمان انتقال از یک عالم به عالم دیگر محسوب میشود،و مهمترین تحول در زندگی او در این لحظه رخ میدهد.
جالب اینکه دانه و هسته گیاهان غالبا بسیار محکمند،یک نگاه به هسته خرما و میوههایی مانند هلو و شفتالو و دانههای محکم بعضی از حبوبات نشان میدهد که چگونه آن نطفه حیاتی که در حقیقت نهال و درخت کوچکی است در دژی فوق العاده محکم محاصره شده است،ولی دستگاه آفرینش آن چنان خاصیت تسلیم و نرمش به این دژ نفوذناپذیر،و آن چنان قدرت و نیرو به آن جوانه بسیار لطیف و ظریفی که در درون هسته و دانه پرورش مییابد،میدهد که بتواند دیواره آن را بشکافد و از میان آن قد برافرازد،براستی این حادثه در جهان گیاهان حادثه شگرفی است که قرآن به عنوان یک نشانه توحید انگشت روی آن گذاشته است.
سپس میگوید:موجود زنده را از مرده بیرون میفرستد،و موجودات مرده را از زنده"( یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَیِّتِ مِنَ الْحَیِّ ).
در حقیقت این جمله که نظیر آن در قرآن کرارا دیده میشود اشاره به نظام مرگ و حیات و تبدیل یکی به دیگری است،گاهی از مواد آلی بیجان انواع چهرههای حیات و زندگی در دل اقیانوسها و اعماق جنگلها و صحراها و بیابانها بیرون میفرستد و از ترکیب موادی که هر کدام به تنهایی سم کشندهای هستند مواد حیاتبخش میسازد،و گاهی به عکس با دگرگونی مختصری موجودات زنده نیرومند و پر قدرت را به موجود بیجانی تبدیل میکند.
مساله حیات و زندگی موجودات زنده اعم از گیاهی و حیوانی،از پیچیدهترین مسائلی است که هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است پرده از روی اسرار آن بردارد و به مخفیگاه آن گام بگذارد که چگونه عناصر طبیعی و مواد آلی با یک جهش عظیم،تبدیل به یک موجود زنده میشوند.
ممکن است یک روز بشر بتواند با استفاده از ترکیبات مختلف طبیعی در تحت شرائط بسیار پیچیدهای موجود زندهای به صورت مونتاژ کردن اجزای یک ماشین که از پیش ساخته شده است،بسازد،ولی نه عجز و ناتوانی امروز بشر و نه توانایی احتمالی او در آینده بر این کار،هیچیک نمیتواند از اهمیت موضوع حیات و حکایت نظام پیچیده آن از یک مبدء عالم و قادر بکاهد.
لذا میبینیم قرآن برای اثبات وجود خدا بارها روی این مساله تکیه کرده است،و پیامبران بزرگی همچون ابراهیم و موسی در برابر گردنکشانی همچون نمرود و فرعون،بوسیله پدیده حیات و حکایت آن از وجود مبدء قادر و حکیم جهان استدلال میکردند.
ابراهیم به نمرود میگوید: رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ :"خدای من کسی است که حیات میبخشد و میمیراند"(بقره-358)و موسی در برابر فرعون میگوید: وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْ نَبٰاتٍ شَتّٰی :"پروردگار من کسی است که از آسمان آبی فرو فرستاد و زوجهایی از انواع گیاهان به
وجود آورد"(طه-53).
البته نباید فراموش کرد که پیدایش موجودات زنده از مواد بیجان تنها در آغاز پیدایش حیات در روی زمین نبوده،هم اکنون نیز با جذب آب و مواد دیگر به سلولهای موجودات زنده در حقیقت لباس حیات در اندام این موجودات بیجان پوشانیده میشود،بنا بر این قانونی که در علوم طبیعی امروز مسلم است که میگوید در شرائط امروز زمین هیچ موجود بیجانی تبدیل به موجود جاندار نمیشود و هر کجا موجود زندهای پیدا شود حتما از تخم موجود زنده دیگری بوده است،هیچگونه منافاتی با آنچه گفتیم ندارد(دقت کنید).
از روایاتی که در تفسیر این آیه یا آیات مشابه آن از امامان اهل بیت ع به ما رسیده است استفاده میشود که حیات و مرگ مادی نیست بلکه حیات و مرگ معنوی را نیز در بر میگیرد (1)افراد با ایمانی را میبینیم که از پدرانی بیایمان به وجود میآیند،و افراد شرور و آلوده و بیایمانی را مشاهده میکنیم که از نسل افراد پاکند،و قانون وراثت را با اراده و اختیار خود نقض میکنند که این خود یکی دیگر از نشانههای عظمت آفریدگار است که چنین قدرت ارادهای به انسان بخشیده است.
نکته دیگری که توجه به آن در اینجا لازم است این است"یخرج"که فعل مضارع است همانند"مخرج"که اسم فاعل است دلالت بر استمرار دارد، یعنی نظام پیدایش حیات از موجودات مرده،و پیدایش مردگان از موجودات زنده یک نظام دائمی و عمومی در جهان آفرینش است.
و در پایان آیه به عنوان تاکید و تحکیم مطلب میفرماید:"این است خدای شما و این است آثار قدرت و علم بیپایان او،با این حال چگونه از حق منحرف میشوید و شما را به راه باطل میکشانند"؟( ذٰلِکُمُ اللّٰهُ فَأَنّٰی تُؤْفَکُونَ ).
1) 1) اصول کافی جلد دوم باب طینة المؤمن و الکافر تفسیر برهان جلد اول صفحه 543.
*** در آیه دوم همانطور که گفتیم به سه نعمت از نعمتهای جوی و آسمانی اشاره شده است.نخست میگوید:"خداوند شکافنده صبح است"( فٰالِقُ الْإِصْبٰاحِ ).
"فلق"(بر وزن خلق)در اصل به معنی شکافتن است،و اینکه صبح را فلق میگویند نیز به همین مناسبت میباشد،"اصباح"و"صبح"هر دو به یک معنی است.
تعبیر بالا از تعبیرهای بسیار زیبایی است که در اینجا به کار رفته است،زیرا تاریکی شب به پرده ضخیمی تشبیه شده که روشنایی سپیده دم آن را چاک زده از هم میشکافد،و این موضوع هم در باره صبح صادق تطبیق میکند و هم صبح کاذب،زیرا کاذب به روشنایی کم رنگی گفته میشود که در آخر شب به صورت عمودی از مشرق در آسمان پاشیده میشود و همچون شکافی است که از طرف شرق به غرب در خیمه تاریک و سیاه شب پدید میآید،و صبح صادق که بعد از آن طلوع میکند به شکل نوار سفید و درخشان و زیبایی است که در آغاز در پهنه افق مشرق آشکار میشود،گویی چادر سیاه شب را از طرف پائین در امتداد شمال و جنوب شکافته و پیش میرود و تدریجا بالا آمده و سراسر آسمان را فرا میگیرد.
قرآن علاوه بر اینکه کرارا روی نعمت نور و ظلمت و شب و روز تکیه کرده، در اینجا روی مساله طلوع صبح تکیه میکند که یکی از نعمتهای بزرگ پروردگار است زیرا میدانیم این پدیده آسمانی نتیجه وجود جو زمین(یعنی قشر ضخیم هوا که دور تا دور این کره را پوشانیده)میباشد،اگر اطراف کره زمین همانند کره ماه جوی وجود نداشت نه بین الطلوعین و فلق وجود داشت و نه سپیدی آغاز شب و شفق،بلکه آفتاب همانند یک میهمان ناخوانده بدون هیچ مقدمه سر از افق مشرق بر میداشت و نور خیرهکننده خود را در چشمهایی که به تاریکی شب عادت کرده بود فورا میپاشید،و به هنگام غروب مانند یک مجرم
فراری،یک مرتبه از نظرها پنهان میشد و در یک لحظه تاریکی و ظلمت وحشتناکی همه جا را فرا میگرفت،اما وجود جو زمین و فاصلهای که در میان تاریکی شب،و روشنایی روز به هنگام طلوع و غروب آفتاب قرار دارد،انسان را تدریجا برای پذیرا شدن هر یک از این دو پدیده متضاد آماده میسازد،و انتقال از نور به ظلمت و از ظلمت به نور،به صورت تدریجی و ملایم و کاملا مطبوع و قابل تحمل انجام میگردد،بسیار دیدهایم هنگام شب در یک اطاق پر نور که در یک لحظه چراغ خاموش میشود چه حالت ناراحت کنندهای به همه دست میدهد و اگر این خاموشی ساعتی طول بکشد،هنگامی که چراغ بدون مقدمه روشن میشود باز حالت ناراحتی تازهای به همه دست میدهد،نور خیرهکننده چراغ چشم را میآزارد و برای دیدن اشیاء اطراف دچار زحمت میشویم و اگر این موضوع تکرار پیدا کند مسلما برای چشم زیانبخش خواهد بود،شکافنده صبح این شکل را به صورت بسیار عالی برای بشر حل کرده است (1).
ولی برای اینکه تصور نشود شکافتن صبح دلیل این است که تاریکی و ظلمت شب،چیز نامطلوب و یا مجازات و سلب نعمت است بلافاصله میفرماید خداوند "شب را مایه آرامش قرار داد"( وَ جَعَلَ اللَّیْلَ سَکَناً ).
این موضوع مسلم است که انسان در برابر نور و روشنایی تمایل به تلاش و کوشش دارد،جریان خون متوجه سطح بدن میشود،و تمام سلولها آماده فعالیت میگردند،و به همین دلیل خواب در برابر نور چندان آرامبخش نیست، ولی هر قدر محیط تاریک بوده باشد خواب عمیقتر و آرامبخشتر است،زیرا در
1) 1) علمای هیئت میگویند:طلوع صبح هنگامی شروع میشود که خورشید در سمت مشرق به 18 درجه فاصله به افق برسد و هنگامی تاریکی شب همه جا را میپوشاند و شفق ناپدید میگردد که خورشید در سمت مغرب به همان 18 درجه زیر افق برسد.
تاریکی خون متوجه درون بدن میگردد و به طور کلی سلولها در یک آرامی و استراحت فرو میروند،به همین دلیل در جهان طبیعت نه تنها حیوانات بلکه گیاهان نیز به هنگام تاریکی شب به خواب فرو میروند و با نخستین اشعه صبحگاهان جنب و جوش و فعالیت را شروع میکنند،به عکس دنیای ماشینی که شب را تا بعد از نیمه بیدار میمانند،و روز را تا مدت زیادی بعد از طلوع آفتاب در خواب فرو میروند،و نشاط و سلامت خود را از دست میدهند.
در احادیثی که از طرق اهل بیت ع وارد شده دستورهایی میخوانیم که همه با روح این مطلب سازگار است،از جمله در نهج البلاغه از علی ع نقل شده که به یکی از دوستان خود دستور داد در آغاز شب هرگز به سیر خود ادامه مده زیرا خداوند شب را برای آرامش قرار داده است و آن را وقت اقامت نه کوچ کردن قرار داده در شب بدن خود را آرام بدار و استراحت کن (1).
در حدیثی که در کافی از امام باقر ع نقل شده میخوانیم:
تزوج باللیل فانه جعل اللیل سکنا :"مراسم ازدواج را در شب قرار ده زیرا شب مایه آرامش است"(همانطور که ازدواج و آمیزش صحیح جنسی نیز آرامبخش است) (2).
و نیز در کتاب کافی میخوانیم:که امام علی بن الحسین ع به خدمتکاران دستور میداد که هرگز به هنگام شب و قبل از طلوع فجر حیوانات را ذبح نکنند و میفرمود:
ان اللّٰه جعل اللیل سکنا لکل شیء :"خداوند شب را برای همه چیز مایه آرامش قرار داده است" (3).
سپس اشاره به سومین نعمت و نشانه عظمت خود کرده:"و خورشید و ماه را وسیله حساب در زندگی شما قرار داد"( وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْبٰاناً ).
حسبان(بر وزن لقمان)مصدر از ماده"حساب"،به معنی حساب کردن است،و در اینجا ممکن است منظور این بوده باشد که گردش منظم و سیر مرتب این دو کره آسمانی(البته منظور از حرکت آن در نظر ما است که ناشی از حرکت زمین است)موجب میشود که شما بتوانید برنامههای مختلف زندگی خود را تحت نظام و حساب در آورید(همانطور که در تفسیر بالا ذکر کردیم).
بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که منظور از جمله بالا این است که خود این دو کره آسمان تحت نظام و حساب و برنامه است.
بنا بر این در صورت اول اشاره به یکی از نعمتهای خداوند است برای انسانها، و در صورت دوم اشاره به یکی از نشانههای توحید و دلائل اثبات وجود خدا است، و ممکن است اشاره به هر دو معنی بوده باشد.
و در هر صورت این موضوع بسیار جالب توجه است که ملیونها سال کره زمین به دور خورشید،و ماه به دور زمین گردش میکند،و بر اثر آن قرص آفتاب در برابر برجهای دوازدهگانه فلکی در نظر ما زمینیان گردش میکند،و قرص ماه با هلال منظم خود و تغییر تدریجی و نوسان مرتب ظاهر میشود،این گردش به قدری حساب شده است که حتی لحظهای پس و پیش نمیشود،اگر طول مسیر زمین را به دور خورشید در نظر بگیریم که در یک مدار بیضی شکل که شعاع متوسط آن 150 ملیون کیلومتر است میگردد با آن نیروی عظیم جاذبه آفتاب، و همچنین کره ماه که در هر ماه مسیر دایره مانند خود را با شعاع متوسط 384 هزار کیلومتر طی میکند و نیروی عظیم جاذبه زمین دائما آن را به سوی خود میکشد، آن گاه متوجه خواهیم شد که چه تعادل دقیقی در میان نیروی جاذبه این کرات از یک سو،و نیروی گریز از مرکز آنها از سوی دیگر،برقرار شده که در سیر منظم آنها لحظهای وقفه یا کم و زیاد ایجاد نمیکند،و این ممکن نیست مگر
در سایه یک علم و قدرت بی انتها که هم طرح آن را بریزد و هم آن را دقیقا اجرا کند.
و لذا در پایان آیه میگوید:این اندازه گیری خداوندی است که هم توانا است و هم دانا"( ذٰلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ ).
وَ هُوَ اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلنُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهٰا فِی ظُلُمٰاتِ اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (97)
97-او کسی است که ستارگان را برای شما قرار داد تا در تاریکیهای خشکی و دریا بوسیله آنها هدایت شوید،نشانهها(ی خود)را برای کسانی که میدانند(و اهل فکر و اندیشهاند)بیان داشتیم.
در تعقیب آیه قبل که اشاره به نظام گردش آفتاب و ماه شده بود،در اینجا به یکی دیگر از نعمتهای پروردگار اشاره کرده میگوید:"او کسی است که ستارگان را برای شما قرار داد تا در پرتو آنها راه خود را در تاریکی صحرا و دریا،در شبهای ظلمانی،بیابید"( وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهٰا فِی ظُلُمٰاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ ) و در پایان آیه میفرماید:"نشانهها و دلائل خود را برای افرادی که اهل فکر و فهم و اندیشهاند روشن ساختیم"(قد فصلنا الآیات لقوم یعلمون) انسان هزاران سال است که با ستارگان آسمان و نظام آنها آشنا است گرچه هر قدر علم و دانش انسان پیشتر رفته است به عمق این نظام واردتر شده، ولی در هر حال همیشه کم و بیش به وضع آنها آشنا بوده لذا برای جهتیابی در سفرهای دریایی و خشکی بهترین وسیله او،همین ستارگان بودند.
مخصوصا در اقیانوسهای وسیع که هیچ نشانهای برای پیدا کردن راه مقصد در دست نیست و در آن زمان دستگاه قطبنما نیز اختراع نشده بود وسیله مطمئنی
جز ستارگان آسمان وجود نداشتند،همانها بودند که میلیونها بشر را از گمراهی و غرقاب نجات میدادند و به سر منزل مقصود میرسانیدند.
نگاه پی در پی به صفحه آسمان در چند شب متوالی نشان میدهد که وضع قرار گرفتن ستارگان در همه جا یک نواخت است گویی ستارگان همانند دانههای مرواریدی هستند که روی یک پارچه سیاه دوخته شدهاند،و این پارچه را از آغاز شب از سمت مشرق به سوی مغرب میکشند و همگی با آن در حرکتند و بدور محور زمین میگردند بدون اینکه فاصله آنها تغییر پیدا کند،تنها استثنایی که به این قانون کلی میخورد این است که تعدادی ستارگان هستند که آنها را سیارات مینامند و آنها حرکات مستقل و مخصوص به خود دارند،و مجموع آنها از 8 ستاره تجاوز نمیکند که 5 عدد آنها با چشم دیده میشوند(عطارد،زهره،زحل، مریخ و مشتری)ولی تنها با دوربینهای نجومی میتوان سه سیاره دیگر(اورانوس و نپتون و پلوتون)را مشاهده کرد،(البته با توجه به اینکه زمین نیز یکی از سیاراتی است که به دور خورشید میگردد مجموع عدد آنها به 9 میرسد).
شاید انسانهای قبل از تاریخ نیز با وضع"ثوابت"و"سیارات"آشنا بودهاند، زیرا برای انسان هیچ منظرهای جالبتر و دلانگیزتر از منظره آسمان در یک شب تاریک و پر ستاره نیست،و به همین دلیل بعید نیست که آنها نیز برای پیدا کردن مسیر خود از ستارگان استفاده میکردند.
از بعضی از روایات که از طرق اهل بیت ع وارد شده است استفاده میشود که آیه فوق تفسیر دیگری نیز دارد،و آن اینکه منظور از نجوم رهبران الهی و هادیان راه سعادت یعنی امامان هستند که مردم به وسیله آنها در تاریکیهای زندگی از گمراهی نجات مییابند،و همانطور که بارها گفتهایم اینگونه تفاسیر معنوی با تفسیر ظاهری و جسمانی آیه منافاتی ندارد،و ممکن است آیه ناظر به هر دو
قسمت باشد (1).
وَ هُوَ اَلَّذِی أَنْشَأَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَفْقَهُونَ (98) وَ هُوَ اَلَّذِی أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجْنٰا بِهِ نَبٰاتَ کُلِّ شَیْءٍ فَأَخْرَجْنٰا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَرٰاکِباً وَ مِنَ اَلنَّخْلِ مِنْ طَلْعِهٰا قِنْوٰانٌ دٰانِیَةٌ وَ جَنّٰاتٍ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ اَلزَّیْتُونَ وَ اَلرُّمّٰانَ مُشْتَبِهاً وَ غَیْرَ مُتَشٰابِهٍ اُنْظُرُوا إِلیٰ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ وَ یَنْعِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکُمْ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (99)
98-او کسی است که شما را از یک نفس آفرید،در حالی که بعضی از انسانها پایدارند (از نظر ایمان یا خلقت کامل)و بعضی ناپایدار،ما آیات خود را برای کسانی که میفهمند بیان نمودیم.
99-او کسی است که از آسمان آبی نازل کرد و بوسیله آن گیاهان گوناگون رویانیدیم، از آن ساقهها و شاخههای سبز خارج ساختیم و از آنها دانههای متراکم،و از شکوفه نخل خوشهها با رشتههای باریک بیرون فرستادیم و باغها از انواع انگور و زیتون و انار شبیه به یکدیگر و بیشباهت هنگامی که میوه میکند به میوه آن و طرز رسیدنش بنگرید که در آن نشانههایی برای افراد با ایمان است.
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد اول صفحه 750.
در این آیات نیز دلائل توحید و خداشناسی تعقیب شده است،زیرا قرآن برای این هدف گاهی انسان را در آفاق و جهانهای دور دست سیر میدهد،و گاهی او را به سیر در درون وجود خویش دعوت مینماید و آیات و نشانههای پروردگار را در جسم و جان خودش برای او شرح میدهد،تا خدا را در همه جا و در همه چیز ببیند.
نخست میگوید:"او کسی است که شما را از یک انسان آفرید".
( وَ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ ).
یعنی شما با این همه چهرههای گوناگون،ذوقها و افکار متفاوت،و تنوع وسیع در تمام جنبههای وجودی،همه از یک فرد آفریده شدهاید،و این نهایت عظمت خالق و آفریدگار را میرساند که چگونه از یک مبدء اینهمه چهرههای متفاوت آفریده است؟.
قابل توجه اینکه در این جمله از خلقت انسان تعبیر به"انشاء"شده است، و این کلمه چنان که از متون لغت استفاده میشود به معنی ایجاد و ابداع آمیخته با تربیت و پرورش است،یعنی نه تنها خداوند شما را بدون هیچ سابقه آفرید، بلکه تربیت و پرورش شما را نیز بر عهده گرفت،و مسلم است که اگر آفریننده، چیزی را بیافریند،سپس او را رها سازد زیاد قدرتنمایی نکرده،اما اگر همواره او را تحت حمایت خویش قرار دهد و لحظهای از پرورش و تربیت او غافل نگردد، عظمت و رحمت خود را کاملا نشان داده است.
ضمنا نباید از جمله فوق این توهم پیدا شود که"حوا"مادر نخستین ما از آدم آفریده شده است(آن چنان که در تورات در فصل دوم از سفر تکوین آمده است)
بلکه چون آدم و حوا طبق روایات اسلامی هر دو از یک خاک آفریده شدهاند و هر دو یک جنس و یک نوع میباشند کلمه نفس واحده به آنها گفته شده است(در آغاز سوره نساء نیز در این باره بحث کردیم).
سپس میفرماید:"جمعی از افراد بشر مستقر هستند و جمعی مستودع" ( فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ ) مستقر در اصل از ماده"قر"(بر وزن حر)به معنی سرما است و از آنجا که سرمای شدید هوا انسان و موجودات دیگر را خانهنشین میکند،این کلمه به معنی سکون و توقف و قرار گرفتن آمده است،و مستقر به معنی ثابت و پایدار میآید.
مستودع از ماده"ودع"(بر وزن منع)به معنی ترک کردن است و از آنجا که امور ناپایدار محل خود را به زودی ترک میگوید،این کلمه به معنی ناپایدار نیز به کار میرود،و ودیعه را از این نظر ودیعه میگویند که باید محل خود را ترک گوید و به دست صاحب اصلی باز گردد.
از مجموع آنچه گفته شد چنین نتیجه میگیریم که آیه فوق میگوید بعضی از انسانها پایدارند و بعضی ناپایدار،در اینکه منظور از این دو تعبیر در اینجا چیست در میان مفسران گفتگوی زیادی دیده میشود،ولی از میان آنها چند تفسیر که در عین حال منافاتی با هم ندارند و میتوانند همه به عنوان تفسیر آیه پذیرفته شود نزدیکتر به نظر میرسند، نخست اینکه منظور از"مستقر"انسانهایی هستند که آفرینش آنها کامل شده و در"قرارگاه"رحم مادر یا در روی زمین گام نهادهاند،و مستودع اشاره به افرادی است که هنوز آفرینش آنها پایان نیافته و به صورت نطفهای در صلب پدران هستند.
دیگر اینکه مستقر اشاره به روح انسان میباشد که موضوعی پایدار و
برقرار است و مستودع اشاره به جسم انسان است که ناپایدار و فانی است.
در بعضی از روایات یک تفسیر معنوی برای این دو تعبیر نیز وارد شده که مستقر اشاره به انسانهایی است که دارای ایمان پایدارند و مستودع اشاره به آنها است که ایمانی ناپایدار دارند (1).
این احتمال نیز وجود دارد که دو تعبیر فوق اشاره به اجزای اولیه تشکیل دهنده نطفه انسان بوده باشد،زیرا چنان که میدانیم نطفه انسان از دو جزء یکی "اوول"(نطفه ماده)و دیگری"اسپر"(نطفه نر)تشکیل شده است،نطفه ماده در رحم تقریبا ثابت و مستقر است،ولی نطفههای نر به صورت جانداران متحرک به سوی او با سرعت حرکت میکنند و نخستین فرد"اسپر"که به"اوول"میرسد با او میآمیزد و بقیه را عقب میراند و تخمه اولی انسان را تشکیل میدهد.
در پایان آیه بار دیگر میگوید:"ما نشانههای خود را برشمردیم تا آنها که دارای فهم و درکند بیندیشند"( قَدْ فَصَّلْنَا الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَفْقَهُونَ ).
با مراجعه به لغت استفاده میشود که"فقه"هر گونه علم و فهمی نیست بلکه از معلومات حاضر پی به معلومات غائب بردن است (2)بنا بر این توجه به آفرینش انسان با این همه چهرههای متفاوت و قیافههای جسمی و روحی مختلف درخور این است که افراد نکته سنج در آن بیندیشند و خدای خود را از آن بشناسند.
*** آیه دوم آخرین آیهای است که در این سلسله بحثها ما را به شگفتیهای جهان آفرینش،و شناسایی خداوند از طریق آن دعوت میکند.
در آغاز به یکی از مهمترین و اساسیترین نعمتهای پروردگار که میتوان آن را ریشه و مادر سایر نعمتها دانست اشاره میکند و آن پیدایش و رشد و نمو
گیاهان و درختان در پرتو آن است،و میگوید:"او کسی است که از آسمان آبی(برای شما)فرستاد"( وَ هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ) اینکه میگوید از طرف آسمان(یعنی طرف بالا،زیرا آسمان در لغت عرب به هر چیز گفته میشود که در طرف بالا قرار گرفته باشد)به خاطر آن است که تمام منابع آب روی زمین اعم از چشمهها و نهرها و قناتها و چاههای عمیق به آب باران منتهی میگردد لذا کمبود باران در همه آنها اثر میگذارد و اگر خشکسالی ادامه یابد همگی خشک میشوند.
سپس به اثر بارز نزول باران اشاره کرده،میگوید:"بواسطه آن روئیدنیها را از همه نوع از زمین خارج ساختیم"( فَأَخْرَجْنٰا بِهِ نَبٰاتَ کُلِّ شَیْءٍ ) مفسران در تفسیر نَبٰاتَ کُلِّ شَیْءٍ (گیاهان هر چیز)دو احتمال ذکر کردهاند نخست اینکه منظور از آن انواع و اصناف گیاهانی است که همه با یک آب آبیاری و از یک زمین و یک نوع خاک پرورش مییابند،و این از عجائب آفرینش است که چگونه اینهمه انواع گیاهان با آن خواص کاملا متفاوت و گاهی متضاد و اشکال گوناگون و مختلف همه در یک زمین و با یک آب پرورش مییابند.
دیگر اینکه منظور،گیاهان مورد نیاز هر چیزی است،یعنی هر یک از پرندگان و چهارپایان و حشرات و حیوانات دریا و صحرا بهرهای از این گیاهان دارند و جالب اینکه خداوند از یک زمین و یک آب،غذای مورد نیاز همه را تامین کرده است و این یک شاهکار بزرگ است که فی المثل از یک ماده معین در آشپزخانه هزاران نوع غذا برای انواع سلیقهها و مزاجها تهیه کنند.
جالبتر اینکه نه تنها گیاهان صحرا و خشکیها از برکت آب باران پرورش مییابند بلکه گیاهان بسیار کوچکی که در لابلای امواج آب دریاها میرویند و خوراک عمده ماهیان دریا است از پرتو نور آفتاب و دانههای باران رشد میکنند، فراموش نمیکنم یکی از ساکنان جزائر خلیج فارس که از کمبود صید شکایت
داشت در مورد بیان علت آن میگفت:کمبود صید ماهی به خاطر خشکسالی بوده و او معتقد بود اثر حیاتبخش دانههای باران در دریا حتی بیش از خشکیها است! سپس به شرح این جمله پرداخته و موارد مهمی را از گیاهان و درختان که بوسیله آب باران پرورش مییابند خاطر نشان میسازد،نخست میگوید:"ما به وسیله آن ساقههای سبز گیاهان و نباتات را از زمین خارج ساختیم،و از دانه کوچک و خشک ساقهای با طراوت و سرسبز که لطافت و زیبایی آن چشم را خیره میکند آفریدیم" ( فَأَخْرَجْنٰا مِنْهُ خَضِراً ) (1).
"و از آن ساقه سبز،دانههای روی هم چیده شده،(همانند خوشه گندم و ذرت)بیرون میآوریم"( نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَرٰاکِباً (2)، "همچنین به وسیله آن از درختان نخل خوشه سربستهای بیرون فرستادیم که پس از شکافته شدن رشتههای باریک و زیبایی که دانههای خرما را بر دوش خود حمل میکنند و از سنگینی به طرف پائین متمایل میشوند خارج میگردد" ( وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِهٰا قِنْوٰانٌ دٰانِیَةٌ ) "طلع"به معنی خوشه سربسته خرما است که در غلاف سبز رنگ زیبایی پیچیده شده و پس از شکافته شدن از وسط آن رشتههای باریکی بیرون میآید و و همانها بعدا خوشههای خرما را تشکیل میدهند،و قنوان جمع قنو(بر وزن صنف)اشاره به همین رشتههای باریک و لطیف است.
و دانیة به معنی نزدیک است،و ممکن است اشاره به نزدیکی این رشتهها
1) 1) خضر به معنی اخضر یعنی سبز رنگ میباشد،و بنا بر این تمام سبزیها حتی جوانههای درختان را نیز شامل میشود ولی از آیه فوق چون در پشت سر آن اشاره به دانههای غذایی شده استفاده میشود که منظور خصوص زراعت است.
2) 2) متراکب از ماده"رکوب"به معنی سواری است یعنی دانههایی که بر سر یکدیگر سوار شدهاند،و بیشتر از دانههای غذایی چنین هستند.
به یکدیگر بوده باشد یا به متمایل شدن آنها به طرف پائین به خاطر سنگین بار شدن.
"همچنین باغهایی از انگور و زیتون و انار پرورش دادیم"( وَ جَنّٰاتٍ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ الزَّیْتُونَ وَ الرُّمّٰانَ ) سپس اشاره به یکی دیگر از شاهکارهای آفرینش در این درختان کرده میفرماید:"هم با یکدیگر شباهت دارند و هم ندارند"( مُشْتَبِهاً وَ غَیْرَ مُتَشٰابِهٍ ) با توجه به آیه 141 همین سوره که وصف متشابه و غیر متشابه را برای زیتون و انار ذکر کرده استفاده میشود که در آیه مورد بحث نیز وصف مزبور درباره همین دو درخت است (1).
این دو درخت از نظر شکل ظاهری و ساختمان شاخهها و برگها شباهت زیادی با هم دارند در حالی که از نظر میوه و طعم و خاصیت آن بسیار با هم متفاوتند، یکی دارای ماده چربی مؤثر و نیرومند،و دیگری دارای ماده اسیدی و یا قندی است،که با یکدیگر کاملا متفاوتند،به علاوه این دو درخت گاهی درست در یک زمین پرورش مییابند و از یک آب مشروب میشوند یعنی هم با یکدیگر تفاوت زیاد دارند و هم شباهت.
این احتمال در تفسیر آیه نیز وجود دارد که عبارت فوق اشاره به انواع و اصناف مختلف درختان و میوهها است،بعضی از میوهها و درختان با یکدیگر شبیهند و بعضی دیگر با هم مختلفند.(یعنی هر کدام از این دو صفتی است برای یک دسته از درختان و میوهها،اما طبق تفسیر اول هر دو،صفت برای یک چیز بودند).
سپس از میان تمام اعضای پیکر درخت بحث را روی میوه برده میگوید:
1) 1) راغب در کتاب مفردات میگوید: مُشْتَبِهاً وَ غَیْرَ مُتَشٰابِهٍ با مُتَشٰابِهاً وَ غَیْرَ مُتَشٰابِهٍ تقریبا یک معنی دارد.
"نگاهی به ساختمان میوه آن به هنگامی که به ثمر مینشیند و همچنین نگاهی به چگونگی رسیدن میوهها کنید که در اینها نشانههای روشنی از قدرت و حکمت خدا برای افرادی که اهل یقین هستند است.
( اُنْظُرُوا إِلیٰ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ وَ یَنْعِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکُمْ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ) با توجه به آنچه در گیاهشناسی از چگونگی پیدایش میوهها و رسیدن آنها امروز میخوانیم نکته این اهمیت خاص که قرآن برای میوه قائل شده است روشن میشود،زیرا پیدایش میوهها درست همانند تولد فرزند در جهان حیوانات است، نطفههای نر با وسائل مخصوصی(وزش باد یا حشرات و مانند آنها)از کیسههای مخصوص جدا میشوند،و روی قسمت مادگی گیاه قرار میگیرند،پس از انجام عمل لقاح و ترکیب شدن با یکدیگر،نخستین تخم و بذر تشکیل میگردد،و در اطرافش انواع مواد غذایی همانند گوشتی آن را در بر میگیرند.این مواد غذایی از نظر ساختمان بسیار متنوع و همچنین از نظر طعم و خواص غذایی و طبی فوق العاده متفاوتند،گاهی یک میوه(مانند انار و انگور)دارای صدها دانه است که هر دانهای از آنها خود جنین و بذر درختی محسوب میشود و ساختمانی بسیار پیچیده و تو در تو دارد.
شرح ساختمان همه میوهها و مواد غذایی و دارویی آنها از حوصله این بحث خارج است،ولی بد نیست به عنوان نمونه اشارهای به ساختمان میوه انار که قرآن در آیه فوق مخصوصا اشاره به آن کرده است،بنمائیم.
اگر یک انار را بشکافیم و یک دانه کوچک آن را به دست گرفته و در مقابل آفتاب یا چراغ قرار دهیم و درست در آن دقت کنیم میبینیم از قسمتهای کوچکتری تشکیل شده که همانند بطریهای بسیار کوچکی با محتوای مخصوص آب انار در کنار هم چیده شدهاند،در یک دانه کوچک انار شاید صدها از این بطریهای بسیار ریز قرار دارد،سپس اطراف آنها را با پوسته ظریف که همان پوسته شفاف یک دانه
انار است گرفته،بعد برای اینکه این بستهبندی کاملتر و محکمتر و دورتر از خطر باشد تعدادی از دانههای انار را روی یک پایه با نظام مخصوصی چیده و پرده سفید رنگ نسبتا ضخیمی اطراف آن پیچیده،و بعد پوسته ضخیم و محکمی که از دو طرف دارای لعاب خاصی است به روی همه آنها کشیده،تا هم از نفوذ هوا و میکربها جلوگیری کند و هم در مقابل ضربات آنها را حفظ نماید،و هم تبخیر آب درون دانهها را فوق العاده کم کند.این بستهبندی ظریف مخصوص دانه انار نیست بلکه در میوههای دیگر مانند پرتقال و لیمو نیز دیده میشود،اما در انار و انگور بسیار ظریفتر و جالبتر است.
گویا بشر برای فرستادن مایعات از نقطهای به نقطه دیگر از همین اصل استفاده کرده که نخست شیشههای کوچک را در یک کارتن کوچک چیده و میان آنها را از ماده نرمی پر میکند،سپس کارتنهای کوچکتر را در یک کارتن بزرگتر و مجموع آنها را بصورت یک بار بزرگ به مقصد حمل میکند! طرز قرار گرفتن دانههای انار روی پایههای داخلی،و گرفتن سهم خود از آب و مواد غذایی از آنها از این هم عجیبتر و جالبتر است،تازه اینها چیزهایی است که با چشم میبینیم و اگر ذرات این میوهها را زیر میکرسکوبها بگذاریم آن گاه جهانی پرغوغا با ساختمانهای عجیب و شگفتانگیز و فوق العاده حساب شده در مقابل چشم ما مجسم میشود،چگونه ممکن است کسی با چشم حقیقت بین به یک میوه نگاه کند و معتقد شود سازنده آن هیچگونه علم و دانشی نداشته است؟!و اینکه میبینیم قرآن با جمله انظروا(نگاه کنید)دستور به دقت کردن در این قسمت از گیاه داده برای توجه به همین حقایق است.
این از یک سو،از سوی دیگر مراحل مختلفی را که یک میوه از هنگامی که نارس است تا موقعی که کاملا رسیده میشود،میپیماید،بسیار قابل ملاحظه است:زیرا لابراتوارهای درونی میوه دائما مشغول کارند،و مرتبا ترکیب شیمیایی
آن را تغییر میدهند،تا هنگامی که به آخرین مرحله برسد و وضع ساختمان شیمیایی آن تثبیت گردد،هر یک از این مراحل خود نشانهای از عظمت و قدرت آفریننده است.
ولی باید توجه داشت که به تعبیر قرآن تنها افراد با ایمان یعنی افراد حق بین و جستجوگران حقیقت،این مسائل را میبینند و گر نه با چشم عناد و لجاج و یا با بیاعتنایی و سهلانگاری ممکن نیست هیچیک از این حقایق را ببینیم.
وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ اَلْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِینَ وَ بَنٰاتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یَصِفُونَ (100) بَدِیعُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَنّٰی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صٰاحِبَةٌ وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (101) ذٰلِکُمُ اَللّٰهُ رَبُّکُمْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ (102) لاٰ تُدْرِکُهُ اَلْأَبْصٰارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ اَلْأَبْصٰارَ وَ هُوَ اَللَّطِیفُ اَلْخَبِیرُ (103)
100-آنان برای خدا شریکهایی از جن قرار دادند در حالی که خداوند همه آنها را آفریده است،و برای خدا پسران و دخترانی به دروغ و از روی جهل ساختند، منزه است خدا،و برتر است از آنچه توصیف میکنند.
101-ابداع کننده آسمانها و زمین او است چگونه ممکن است فرزندی داشته باشد و حال آنکه همسری نداشته و همه چیز را آفریده و او به همه چیز دانا است.
102-(آری)چنان است خداوند پروردگار شما،هیچ معبودی جز او نیست آفریدگار همه چیز است،او را بپرستید و او حافظ و مدبر همه موجودات است.
103-چشمها او را درک نمیکند ولی او همه چشمها را درک میکند و او بخشنده(انواع نعمتها و با خبر از ریزهکاریها)و آگاه(از همه چیز)است.
در این آیات به گوشهای از عقائد نادرست و خرافات مشرکان و صاحبان مذاهب باطله و جواب منطقی آنها اشاره شده است.
نخست میگوید:"آنها شریکهایی برای خداوند از جن قائل شدند" ( وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ الْجِنَّ ) در اینکه آیا منظور از جن در اینجا معنی لغوی آن یعنی موجودات ناپیدا و پوشیده از حس انسان است،یا خصوص طایفه جن که قرآن کرارا در باره آنها سخن گفته و به زودی به آن اشاره خواهیم کرد؟مفسران دو احتمال دادهاند.
بنا بر احتمال اول ممکن است آیه اشاره به کسانی باشد که فرشتگان و یا هر موجود ناپیدای دیگر را میپرستیدند،ولی بنا بر احتمال دوم،آیه اشاره به کسانی میکند که طایفه جن را شریکهای خداوند و یا همسران او میدانستند.
"کلبی"در کتاب"الاصنام"نقل میکند که یکی از طوائف عرب به نام"بنو ملیح"که شعبهای از قبیله"خزاعه"بود،جن را میپرستیدند (1)حتی گفته میشود که پرستش و عبادت جن و عقیده به الوهیت آنها در میان مذاهب خرافی یونان قدیم و هند نیز وجود داشته است (2).
و به طوری که از آیه 158 سوره صافات وَ جَعَلُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً (میان خداوند و جن خویشاوندی قائل شدند)استفاده میشود در میان عرب کسانی بودند که یک نوع رابطه خویشاوندی برای جن با خدا قائل بودند،
و به طوری که بسیاری از مفسران نقل کردهاند قریش معتقد بودند که خداوند با جنیان ازدواج کرده و فرشتگان ثمره این ازدواجند! (1).
سپس به این پندار خرافی پاسخ گفته و میگوید:"با اینکه خداوند آنها را(یعنی جن را)آفریده است"( وَ خَلَقَهُمْ ).
یعنی چگونه ممکن است مخلوق کسی شریک او بوده باشد،زیرا شرکت نشانه سنخیت و هم افق بودن است در حالی که مخلوق هرگز در افق خالق نخواهد بود.
خرافه دیگر اینکه"آنها برای خدا پسران و دخترانی از روی نادانی قائل شدند" ( وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِینَ وَ بَنٰاتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ ).
و در حقیقت بهترین دلیل باطل بودن اینگونه عقائد خرافی همان است که از جمله بغیر علم استفاده میشود،یعنی هیچگونه دلیل و نشانهای برای این موهومات در دست نداشتند.
جالب توجه اینکه"خرقوا"از ماده"خرق"(بر وزن غرق)گرفته شده که در اصل به معنی پاره کردن چیزی است بدون رویه و حساب،درست نقطه مقابل"خلق"که ایجاد چیزی از روی حساب است،این دو کلمه(خلق و خرق) گاهی در مطالب ساختگی و دروغین نیز به کار میرود،منتها دروغهایی که حساب شده است و با مطالعه ساخته میشود،"خلق و اختلاق"و دروغهای بیحساب و به اصطلاح شاخدار"خرق و اختراق"گفته میشود.
یعنی آنها این دروغها را بدون مطالعه جوانب مطلب و بدون در نظر گرفتن لوازم آن ساختند.
اما اینکه چه طوائفی برای خدا پسرانی قائل بودند،قرآن نام دو طایفه را در
1) 1) تفسیر مجمع البیان و تفاسیر دیگر ذیل آیه.
آیات دیگر برده است یکی مسیحیان که عقیده داشتند عیسی پسر خدا است و دیگر یهود که عزیز را فرزند او میدانستند.
و به طوری که از آیه 30 سوره توبه اجمالا استفاده میشود و جمعی از محققین معاصر نیز با مطالعه ریشههای مشترک مسیحیت و بودایی مخصوصا در مساله تثلیث دریافتهاند،اعتقاد به وجود فرزند پسر برای خدا منحصر به مسیحیان و یهود نبوده،بلکه در میان مذاهب خرافی پیشین نیز وجود داشته است.
اما در مورد اعتقاد به وجود دختران برای خدا،خود قرآن در آیات دیگر مطلب را روشن ساخته و میگوید: وَ جَعَلُوا الْمَلاٰئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً :"آنها فرشتگان را که بندگان خدا هستند،دختران او قرار دادند" (زخرف آیه 19).
و همانطور که در بالا نیز اشاره کردیم در تفاسیر و تواریخ آمده است که طایفه قریش معتقد بودند فرشتگان،فرزندانی هستند که از ازدواج خداوند با جن به وجود آمدهاند!:
ولی در پایان این آیه قرآن قلم سرخ بر تمام این مطالب خرافی و پندارهای موهوم و بی اساس کشیده و با جمله رسا و بیدار کنندهای همه این اباطیل را نفی میکند و میگوید:"منزه است خداوند و برتر و بالاتر است از این اوصافی که برای او میگویند"( سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یَصِفُونَ ).
*** در آیه بعد به پاسخ این عقائد خرافی پرداخته نخست میگوید:"خداوند کسی است که آسمانها و زمین را ابداع و ایجاد کرد"( بَدِیعُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
آیا هیچکس دیگر چنین کاری را کرده و یا قدرت بر آن را دارد تا شریک او در عبودیت شمرده شود؟نه،همه مخلوقند و سر به فرمان او و نیازمند به ذات
پاک او.
به علاوه چگونه ممکن است او فرزندی داشته باشد در حالی که همسری ندارد( أَنّٰی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صٰاحِبَةٌ ).
اصولا چه نیازی به همسر دارد،وانگهی چه کسی ممکن است همسر او باشد با اینکه همه مخلوق او هستند،و از همه گذشته ذات مقدس او از عوارض جسمانی پاک و منزه است و داشتن همسر و فرزند،یکی از عوارض روشن جسمانی و مادی است.
بار دیگر مقام خالقیت او را نسبت به همه چیز و همه کس و احاطه علمی او را نسبت به تمام آنها تاکید کرده،میگوید:"همه چیز را آفرید و او به هر چیزی دانا است"( وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ).
*** در سومین آیه مورد بحث پس از ذکر خالقیت به همه چیز و ابداع و ایجاد آسمانها و زمین و منزه بودن او از عوارض جسم و جسمانی و همسر و فرزند و احاطه علمی او به هر کار و هر چیز،چنین نتیجه میگیرد:"خداوند و پروردگار شما چنین کسی است و چون هیچکس دارای چنین صفات نیست،هیچکس غیر او نیز شایسته عبودیت نخواهد بود،پروردگار او است و آفریدگار هم او است، بنا بر این معبود هم تنها او میتواند باشد،پس او را بپرستید"( ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ فَاعْبُدُوهُ ).
و در پایان آیه برای اینکه هر گونه امیدی را به غیر خدا قطع کند و ریشه هر گونه شرک و به طور کلی تکیه به غیر خدا را بسوزاند میگوید:"حافظ و نگهبان و مدبر همه چیز او است"( وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ ).
بنا بر این کلید حل مشکلات شما فقط در دست او میباشد و هیچکس غیر از او توانایی بر این کار ندارد،زیرا غیر او همه نیازمندند و چشم بر احسان او
دوختهاند با اینحال معنی ندارد کسی مشکلات خود را نزد دیگری ببرد و حل آن را از او بخواهد.
قابل توجه اینکه در اینجا عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ گفته شده است نه لکل شیء وکیل و تفاوت میان این دو آشکار است،چون ذکر کلمه"علی" دلیل بر تسلط و نفوذ امر او است،در حالی که به کار بردن کلمه"لام"نشانه تبعیت میباشد.
و به عبارت دیگر تعبیر اول به معنی ولایت و حفظ است و تعبیر دوم به معنی نمایندگی.
*** در آخرین آیه مورد بحث برای اثبات حاکمیت و نگاهبانی او نسبت به همه چیز و همچنین برای اثبات تفاوت او با همه موجودات میگوید:"چشمها او را نمیبینند،اما او همه چشمها را ادراک میکند و او بخشنده انواع نعمتها و با خبر از تمام ریزهکاریها و آگاه از همه چیز است"مصالح بندگان را میداند و از نیازهای آنها با خبر است و به مقتضای لطفش با آنها رفتار میکند( لاٰ تُدْرِکُهُ الْأَبْصٰارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصٰارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ ).
در حقیقت کسی که میخواهد حافظ و مربی و پناهگاه همه چیز باشد باید این صفات را دارا باشد.
به علاوه این جمله دلیل بر آن است که او با همه موجودات جهان تفاوت دارد،زیرا پارهای از آنها هم میبینند و هم دیده میشوند مانند انسانها،پارهای نه میبینند و نه دیده میشوند،مانند صفات درونی ما،بعضی دیگر دیده میشوند اما کسی را نمیبینند مانند جمادات،تنها کسی که دیده نمیشود اما همه چیز و همه کس را میبیند ذات پاک او است.
دلائل عقلی گواهی میدهد که خداوند هرگز با چشم دیده نخواهد شد، زیرا چشم تنها اجسام یا صحیحتر بعضی از کیفیات آنها را میبیند و چیزی که جسم نیست و کیفیت جسم هم نمیباشد،هرگز با چشم مشاهده نخواهد شد و به تعبیر دیگر،اگر چیزی با چشم دیده شود،حتما باید دارای مکان و جهت و ماده باشد، در حالی که او برتر از همه اینها است،او وجودی است نامحدود و به همین دلیل بالاتر از جهان ماده است،زیرا در جهان ماده همه چیز محدود است.
در بسیاری از آیات قرآن از جمله آیاتی که در مورد بنی اسرائیل و تقاضای رؤیت خداوند سخن میگوید با صراحت کامل،نفی امکان رؤیت از خداوند شده است(به طوری که شرح آن در تفسیر آیه 143 سوره اعراف بخواست خدا خواهد آمد).
عجیب این است که بسیاری از اهل تسنن معتقدند که خداوند اگر در این جهان دیده نشود در عالم قیامت دیده میشود!و به گفته نویسنده تفسیر المنار هذا مذاهب اهل السنة و العلم بالحدیث:"این عقیده اهل سنت و دانشمندان حدیث است" (1)و عجیبتر اینکه حتی محققان معاصر و به اصطلاح روشنفکران آنها نیز تمایل به این موضوع نشان میدهند و حتی گاهی سرسختانه روی آن ایستادگی میکنند! در حالی که بطلان این عقیده به حدی روشن است که نیاز به بحث ندارد، زیرا دنیا و آخرت(با توجه به معاد جسمانی)هیچ تفاوتی در این مساله نخواهد داشت،آیا خداوند که وجودی ما فوق ماده است در قیامت تبدیل به یک وجود مادی میشود و از آن مقام نامحدودی به محدودی خواهد گرائید،آیا او در آن
1) 1) تفسیر المنار جلد 7 صفحه 653.
روز تبدیل به جسم و یا عوارض جسم میشود؟و آیا دلائل عقلی بر عدم امکان رؤیت خدا هیچگونه تفاوتی میان دنیا و آخرت میگذارد؟با اینکه داوری عقل در این زمینه تغییرناپذیر است.
و این عذر که بعضی از آنها برای خود آوردهاند که ممکن است در جهان دیگر انسان درک و دید دیگری پیدا کند،عذری است کاملا غیر موجه،زیرا اگر منظور از این درک و دید،درک و دید فکری و عقلانی است که در این جهان نیز وجود دارد،و ما با چشم دل و نیروی عقل جمال خدا را مشاهده میکنیم و اگر منظور،چیزی است که با آن جسم را میتوان دید،چنین چیزی در مورد خداوند محال است خواه در این دنیا باشد،خواه در جهانی دیگر،بنا بر این گفتار مزبور که انسان در این جهان خدا را نمیبیند ولی مؤمنان در قیامت خدا را میبینند، یک سخن غیر منطقی و غیر قابل قبول است.
تنها چیزی که سبب شده آنها غالبا از این عقیده،دفاع کنند این است که در پارهای از احادیث که در کتب معروف آنها نقل شده امکان رؤیت خداوند در قیامت آمده است،ولی آیا بهتر این نیست که باطل بودن این موضوع را به حکم عقل دلیل بر مجعول بودن آن روایات و بی اعتبار بودن کتابهایی که این گونه روایات در آنها آمده است،بدانیم مگر اینکه این روایات را به معنی مشاهده با چشم دل تفسیر کنیم.؟آیا صحیح است از حکم خرد و عقل به خاطر چنین احادیثی وداع کنیم و اگر در بعضی از آیات قرآن تعبیراتی وجود دارد که در ابتدای نظر مساله رؤیت خداوند را میرساند مانند( وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ إِلیٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ ) (1):
"صورتهایی در آن روز پرطراوت است و به سوی پروردگارش مینگرد"این تعبیرات مانند یَدُ اللّٰهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ :"دست خدا بالای دست آنها است" (2)میباشد که جنبه کنایه دارد زیرا میدانیم هیچگاه آیهای از قرآن بر خلاف حکم و فرمان
خرد نخواهد بود.
جالب اینکه در روایات اهل بیت ع شدیدا این عقیده خرافی نفی شده و با تعبیرات کوبندهای از معتقدین آن انتقاد گردیده است از جمله اینکه یکی از یاران معروف امام صادق ع به نام"هشام"میگوید:نزد امام صادق ع بودم که معاویه بن وهب(یکی دیگر از دوستان آن حضرت)وارد شد و گفت:ای فرزند پیامبر چه میگویی در مورد خبری که در باره رسول خدا ص وارد شده که او خداوند را دید؟به چه صورت دید؟!و همچنین در خبر دیگری که از آن حضرت نقل شده که مؤمنان در بهشت پروردگار خود را میبینند،به چه شکل خواهند دید؟! امام صادق ع تبسم(تلخی)کرد و فرمود:ای معاویة بن وهب!چقدر زشت است که انسان هفتاد،هشتاد سال عمر کند،در ملک خدا زندگی نماید و نعمت او را بخورد،اما او را درست نشناسد،ای معاویه!پیامبر ص هرگز خداوند را با این چشم مشاهد نکرد،مشاهده بر دو گونه است مشاهده با چشم دل و مشاهده با چشم ظاهر،هر کس مشاهده با چشم دل را بگوید درست گفته و هر کس مشاهده با چشم ظاهر را بگوید دروغ گفته و به خدا و آیات او کافر شده است،زیرا پیامبر ص فرمود:هر کس خدا را شبیه خلق بداند کافر است (1).
و در روایت دیگری که در کتاب توحید صدوق از اسماعیل بن فضل نقل شده میگوید:از امام صادق ع پرسیدم آیا خدا در قیامت دیده میشود؟فرمود:
منزه است خداوند از چنین چیزی و بسیار منزه است...
ان الأبصار لا تدرک الا ما له لون و الکیفیة و اللّٰه خالق الالوان و الکیفیات :"چشمها نمیبیند جز چیزهایی را که رنگ و کیفیتی دارند در حالی که خداوند آفریننده رنگها و کیفیتها است" (2)
جالب اینکه در این حدیث مخصوصا روی کلمه"لون"(رنگ)تکیه شده و امروز این مطلب بر ما روشن است که خود جسم هرگز دیده نمیشود،بلکه همواره رنگ آن دیده میشود،و اگر جسمی هیچگونه رنگ نداشته باشد هرگز دیده نخواهد شد.
(در جلد اول تفسیر نمونه صفحه 156 ذیل آیه 46 سوره بقره نیز بحثی در این زمینه کردهایم).
بعضی از مفسران اهل تسنن که از نظر عقیده،تابع مذهب جبر هستند با آیه فوق که خالقیت خدا را به همه چیز بیان میکند برای مسلک جبر استدلال کردهاند،میگویند:اعمال و افعال ما نیز از اشیاء این جهان است،زیرا "شیء"به هر گونه موجودی گفته میشود،خواه مادی یا غیر مادی،خواه ذات یا صفات،بنا بر این هنگامی که میگوئیم خداوند آفریننده همه چیز است،باید بپذیریم که آفریننده افعال ما نیز هست و این جز جبر نخواهد بود.
ولی طرفداران آزادی اراده و اختیار پاسخ روشنی برای اینگونه استدلالها دارند و آن اینکه خالقیت خداوند حتی نسبت به افعال ما منافاتی با اختیار ما ندارد، زیرا افعال ما را میتوان به ما نسبت داد و هم به خدا،اگر به خدا نسبت دهیم به خاطر آن است که همه مقدمات آن را او در اختیار ما گذاشته است،او است که به ما قدرت و نیرو و اراده و اختیار داده است،بنا بر این چون همه مقدمات از او است میتوان اعمال ما را به او نسبت داد و او را خالق آنها دانست ولی از این نظر که تصمیم نهایی با ما است مائیم که از قدرت و اختیار خدا داد استفاده کرده و یکی از دو طرف فعل یا ترک را انتخاب میکنیم،از این جهت،افعال به ما نسبت داده میشود و ما در مقابل آنها مسئول هستیم.
و به تعبیر فلسفی در اینجا دو خالق و دو علت در عرض یکدیگر نیستند بلکه در طول یکدیگرند،وجود دو علت تامه در عرض هم معنی ندارد،اما اگر طولی باشند هیچ مانعی نخواهد داشت،و از آنجا که افعال ما لازمه مقدماتی است که خدا به ما داده است،این لوازم را میتوان به او نیز نسبت داد و هم به کسی که افعال را انجام داده است.
این سخن درست به آن میماند که شخصی برای آزمودن کارکنان خود آنها را در کار خویش آزاد بگذارد و اختیار تمام به آنها بدهد و تمام مقدمات کار را فراهم سازد،بدیهی است کارهایی که آنها انجام میدهند از یک نظر کار رئیس آنها محسوب میشود ولی این موضوع سلب آزادی و اختیار را از کارمندان نمیکند،بلکه آنها در برابر کار خویش مسئولند.در باره عقیده جبر و اختیار به خواست پروردگار مشروحا در ذیل آیات مناسب بحث خواهد شد. (1)
همانطور که در بالا اشاره کردیم،کلمه"بدیع"به معنی وجود آورنده چیزی بدون سابقه است،یعنی خداوند آسمان و زمین را بدون هیچ ماده و یا طرح و نقشه قبلی ایجاد کرده است.
در اینجا بعضی ایراد میکنند که چگونه ممکن است چیزی از عدم به وجود آید ما در ذیل آیه 117 سوره بقره(جلد اول تفسیر نمونه صفحه 300)مشروحا در پاسخ این ایراد بحث کردهایم و خلاصه آن این است:اینکه میگوئیم خداوند موجودات را از عدم به وجود آورد مفهومش این نیست که"عدم"ماده تشکیل دهنده موجودات جهان است،مثل اینکه میگوئیم نجار،میز را از چوب ساخته
1) 1) به کتاب"خدا را چگونه بشناسیم؟"فصل جبر و اختیار نیز میتوانید مراجعه فرمائید.
است،چنین چیزی مسلما محال است،زیرا"عدم"نمیتواند ماده"وجود"باشد.
بلکه منظور این است موجودات این جهان قبلا نبودهاند،سپس به وجود آمدهاند این موضوع هیچگونه اشکالی ندارد و مثالهایی برای آن در جلد اول زدهایم و در اینجا اضافه میکنیم که ما در محیط ذهن و فکر خود میتوانیم موجوداتی پدید آوریم که قبلا به هیچوجه در ذهن ما نبودهاند،شک نیست که این موجودات ذهنی برای خود یک نوع وجود و هستی دارند،اگر چه همانند وجود خارجی نیستند،ولی بالآخره در افق ذهن ما وجود دارند،اگر وجود چیزی بعد از عدم محال باشد چه تفاوتی میان وجود ذهنی و وجود خارجی است،بنا بر این همانطور که ما در ذهن خود وجودهایی میآفرینیم که قبلا نبوده است، خداوند هم در عالم خارج چنین کاری را میکند،کمی دقت در باره این مثال و یا مثالهایی که در جلد اول زدهایم میتواند این مشکل را حل کند.
در آیات فوق یکی از اوصاف خداوند،"لطیف"ذکر شده و آن از ماده"لطف" است هنگامی که در باره اجسام به کار رود به معنی سبکی در مقابل سنگینی و هنگامی در باره حرکات(حرکت لطیفه)به کار رود به معنی یک حرکت کوچک و زودگذر و گاهی در مورد موجودات و کارهای بسیار دقیق و باریک که با حس قابل درک نیستند گفته میشود،و اگر خدا را به عنوان لطیف توصیف میکنیم نیز به همین معنی است،یعنی او خالق اشیای ناپیدا و دارای افعالی است که از محیط قدرت استماع بیرون است،بسیار باریک بین و فوق العاده دقیق میباشد.
حدیث جالبی در این زمینه از"فتح بن یزید جرجانی"از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده یک معجزه علمی محسوب میشود،حدیث چنین است که امام میفرماید:اینکه میگوئیم خداوند لطیف است به خاطر آن است
که مخلوقات لطیف آفریده و به خاطر این است که از اشیاء لطیف و ظریف و ناپیدا آگاه است،آیا آثار صنع او را در گیاهان لطیف و غیر لطیف نمیبینی؟و همچنین در مخلوقات و حیوانات کوچک و حشرات ریز و چیزهایی که از آن هم کوچکتر است،موجوداتی که به چشم هرگز نمیگنجند،و از بس کوچکند و نر و ماده و تازه و کهنه آنها نیز شناخته نمیشود،هنگامی که این گونه موضوعات را مشاهده میکنیم...و آنچه در اقیانوسها و درون پوست درختان و بیابانها و صحراها وجود دارد به نظر میآوریم...و اینکه موجوداتی هستند که هرگز چشم ما آنها را نمیبیند،و با دست خود نیز نمیتوانیم آنها را لمس کنیم،از همه اینها میفهمیم که آفریننده آنها،لطیف است (1)حدیث فوق که اشاره به میکربها و حیوانات ذرهبینی است و قرنها قبل از تولد پاستور بیان شده تفسیر لطیف را روشن میسازد این احتمال نیز در تفسیر این کلمه وجود دارد که منظور از لطیف بودن خداوند آن است که ذات پاک او چنان است که هرگز با احساس کسی درک نمیشود،بنا بر این او لطیف است زیرا هیچ کس از ذات او آگاه نیست،و خبیر است چون از همه چیز آگاه است.
این معنی نیز در بعضی از روایات اهل بیت ع به آن اشاره شده است (2)و باید توجه داشت که هیچ مانعی ندارد که هر دو معنی از این کلمه اراده شده باشد.
قَدْ جٰاءَکُمْ بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْهٰا وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ (104) وَ کَذٰلِکَ نُصَرِّفُ اَلْآیٰاتِ وَ لِیَقُولُوا دَرَسْتَ وَ لِنُبَیِّنَهُ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (105) اِتَّبِعْ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْمُشْرِکِینَ (106) وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مٰا أَشْرَکُوا وَ مٰا جَعَلْنٰاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ (107)
104-دلائل روشن از طرف پروردگارتان برای شما آمد،کسی که(بوسیله آن حق را)ببیند به سود خود اوست و کسی که از دیدن آن چشم بپوشد به زیان خود اوست، و من شما را اجبار نمیکنم.
105-و این چنین آیات را در شکلهای گوناگون بیان میداریم بگذار آنها بگویند تو درس خواندهای(و آنها را از دگری آموختهای)هدف ما این است که آن را برای کسانی که علم و آگاهی دارند روشن سازیم.
106-از آنچه از طرف پروردگارت بر تو وحی شده پیروی کن،هیچ معبودی جز او نیست،و از مشرکان روی بگردان.
107-اگر خدا میخواست(همه به اجبار ایمان میآوردند و هیچ یک)مشرک نمیشدند و ما تو را مسئول(اعمال)آنها قرار ندادیم و وظیفه نداری آنها را مجبور(به ایمان)سازی.
وظیفه تو اجبار کردن نیست
این آیات در حقیقت یک نوع خلاصه و نتیجهگیری از آیات گذشته است.
نخست میگوید:"دلائل و نشانههای روشن در زمینه توحید و خداشناسی و نفی هر گونه شرک که مایه بصیرت و بینایی است برای شما آمد"( قَدْ جٰاءَکُمْ بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ ).
"بصائر"جمع"بصیرة"از ماده"بصر"به معنی دیدن است،ولی معمولا در بینش فکری و عقلانی به کار برده میشود،و گاهی به تمام اموری که باعث درک و فهم مطلب است،اطلاق میگردد،و در آیه فوق به معنی دلیل و شاهد و گواه آمده است و مجموعه دلائلی را که در آیات گذشته در زمینه خداشناسی گفته شد در بر میگیرد بلکه مجموع قرآن در آن داخل است.
سپس برای اینکه روشن سازد این دلائل به قدر کافی حقیقت را آشکار میسازد و جنبه منطقی دارد،میگوید:"آنهایی که به وسیله این دلائل چهره حقیقت را بنگرند به سود خود گام برداشتهاند،و آنها که همچون نابینایان از مشاهده آن خود را محروم سازند به زیان خود عمل کردهاند"( فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْهٰا ).
و در پایان آیه از زبان پیغمبر ص میگوید:"من نگاهبان و حافظ شما نیستم"( وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ ).
در اینکه منظور از این جمله چیست،مفسران دو احتمال دادهاند،نخست اینکه من حافظ اعمال و مراقب و مسئول کارهای شما نیستم،بلکه خداوند همه را نگاهداری میکند و پاداش و کیفر هر کس را خواهد داد،وظیفه من تنها ابلاغ رسالت و تلاش و کوشش هر چه بیشتر در راه هدایت مردم است.
دیگر اینکه:من مامور و نگاهبان شما نیستیم،که با جبر و زور شما را به ایمان دعوت کنم،بلکه تنها وظیفه من بیان منطقی حقایق است و تصمیم نهایی با خود شما است.
و مانعی ندارد که هر دو معنی از این کلمه،اراده شود.
*** در آیه بعد برای تاکید این موضوع که تصمیم نهایی در انتخاب راه حق و باطل با خود مردم است،میگوید:"این چنین ما آیات و دلائل را در شکلهای گوناگون و قیافههای مختلف بیان کردیم"( وَ کَذٰلِکَ نُصَرِّفُ الْآیٰاتِ ) (1).
ولی جمعی به مخالفت برخاستند و بدون مطالعه و هیچگونه دلیل،گفتند "این درسها را از دیگران(از یهود و نصاری و کتابهای آنها)فرا گرفتهای" ( وَ لِیَقُولُوا دَرَسْتَ ) (2).
ولی"جمع دیگری که آمادگی پذیرش حق را دارند،و صاحب بصیرتند و عالم و آگاهند،بوسیله آن چهره حقیقت را میبینند و میپذیرند"( وَ لِنُبَیِّنَهُ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ ).
تهمت به پیامبر ص از نظر فراگیری تعلیماتش از یهود و نصاری، مطلبی است که بارها از طرف مشرکان عنوان شد و هنوز هم مخالفان لجوج آن را تعقیب
1) 1) "نصرف"از ماده"تصریف"به معنی دگرگون ساختن و به اشکال مختلف درآوردن است،اشاره به اینکه آیات قرآن با لحنهای متفاوت و با استفاده از تمام وسائل نفوذ روانی،برای کسانی که در سطوح مختلف از نظر فکر و عقیده و سایر جنبههای اجتماعی و روانی قرار دارند،نازل شده است.
2) 2) لام لیقولوا به اصطلاح"لام عاقبت"است که برای بیان سرانجام و عاقبت چیزی آورده میشود ولی هدف اصلی آن نبوده است و"درست"(از ماده"درس"به معنی فراگیری است و این تهمتی بود که مشرکان به پیامبر ص میزدند.
میکنند:در حالی که اصولا در محیط جزیره عربستان،درس و مکتب و علمی نبود که پیامبر ص آن را فرا گیرد،و مسافرتهای پیامبر ص به خارج شبه جزیره به قدری کوتاه بود که جای این گونه احتمال ندارد معلومات یهود و مسیحیان ساکن محیط حجاز نیز به قدری ناچیز و آمیخته با خرافات بود که اصلا قابل مقایسه با قرآن و تعلیمات پیامبر اسلام ص نبود،توضیح بیشتر در باره این موضوع را در ذیل آیه 103 سوره نحل به خواست خدا خاطر نشان خواهیم ساخت.
*** سپس وظیفه پیامبر ص را در برابر لجاجتها و کینهتوزیها و تهمتهای مخالفان،مشخص ساخته،میگوید:"وظیفه تو آن است که از آنچه از طرف پروردگار بر تو وحی میشود،پیروی کنی،خدایی که هیچ معبودی جز او نیست" ( اِتَّبِعْ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ).
و نیز"وظیفه تو این است که به مشرکان و نسبتهای ناروا و سخنان بی اساس آنها اعتنا نکنی"( وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ ).
در حقیقت این آیه یک نوع دلداری و تقویت روحیه نسبت به پیامبر ص است،که در برابر اینگونه مخالفان در عزم راسخ و آهنینش کمترین سستی حاصل نشود.
از آنچه گفتیم به خوبی روشن میشود که جمله" وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ "(از مشرکان روی بگردان و به آنها اعتنا نکن)هیچگونه منافاتی با دستور دعوت آنها به سوی اسلام و یا جهاد در برابر آنان ندارد،بلکه منظور این است که به سخنان بی اساس و تهمتهای آنها،اعتنا نکند و در راه خویش،ثابت قدم بماند.
در آخرین آیه مورد بحث بار دیگر این حقیقت را تایید میکند که خداوند نمیخواهد آنها را به اجبار وادار به ایمان سازد و"اگر میخواست همگی ایمان میآوردند و هیچکس مشرک نمیشد"( وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا أَشْرَکُوا ) و نیز تاکید میکند"تو مسئول اعمال آنها نیستی و برای اجبار آنها به ایمان،مبعوث نشدهای"( وَ مٰا جَعَلْنٰاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً ).
همانطور که"تو وظیفه نداری آنها را به اجبار به کار خیر دعوت کنی" ( وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ ).
تفاوت"حفیظ"و"وکیل"در این است که حفیظ به کسی میگویند که از شخص یا چیزی مراقبت کرده و او را از زیان و ضرر حفظ میکند،اما وکیل به کسی میگویند که برای جلب منافع برای کسی تلاش و کوشش مینماید.
شاید نیاز به تذکر ندارد که نفی این دو صفت(حفیظ و وکیل)از پیامبر ص به معنی نفی اجبار کردن بر دفع زیان یا جلب منفعت است و گر نه پیامبر ص از طریق تبلیغ و دعوت به کارهای خیر و ترک کارهای شر این دو وظیفه را در مورد آنها به صورت اختیاری انجام میدهد.
لحن این آیات از این نظر بسیار قابل ملاحظه است که ایمان به خدا و مبانی اسلام هیچگونه جنبه تحمیلی نمیتواند داشته باشد،بلکه از طریق منطق و استدلال و نفوذ در فکر و روح افراد باید پیشروی کند،زیرا ایمان اجباری ارزشی ندارد،مهم این است که مردم حقایق را درک کنند و با اراده و اختیار خویش آن را بپذیرند.
قرآن بارها در آیات مختلف روی این حقیقت تاکید کرده و بیگانگی اسلام را از اعمال خشونت باری همانند اعمال کلیسا در قرون وسطی (1)و محکمه تفتیش
1) 1) "قرون وسطی"به دوران یکهزار سالهای گفته میشود که از قرن ششم میلادی شروع و به قرن پانزدهم پایان مییابد،این دوران یکی از تاریکترین دورانهایی است که بر اروپا و مسیحیت گذشته است و جالب اینکه عصر طلایی اسلام درست در وسط قرون وسطی قرار دارد.
عقائد و امثال آن اعلام میدارد.و بخواست خدا در آغاز سوره برائة علل سخت گیری اسلام در برابر مشرکان مورد بحث قرار میگیرد.
وَ لاٰ تَسُبُّوا اَلَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ فَیَسُبُّوا اَللّٰهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ کَذٰلِکَ زَیَّنّٰا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (108)
108-(معبود)کسانی را که غیر خدا را میخوانند دشنام ندهید مبادا آنها(نیز)از روی ظلم و جهل خدا را دشنام دهند،این چنین برای هر امتی عملشان را زینت دادیم سپس بازگشت آنها به سوی پروردگارشان است و آنها را از آنچه عمل میکردند آگاه میسازد(و پاداش و کیفر میدهد).
به دنبال بحثی که در باره منطقی بودن تعلیمات اسلام و لزوم دعوت از راه استدلال،نه از راه اجبار،در آیات قبل گذشت،در این آیه تاکید میکند که "هیچگاه بتها و معبودهای مشرکان را دشنام ندهید،زیرا این عمل سبب میشود که آنها نیز نسبت به ساحت قدس خداوند همین کار را از روی ظلم و ستم و جهل و نادانی انجام دهند"( وَ لاٰ تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَیَسُبُّوا
اللّٰهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ
).
به طوری که از بعضی روایات استفاده میشود،جمعی از مؤمنان بر اثر ناراحتی شدید که از مساله بت پرستی داشتند،گاهی بتهای مشرکان را به باد ناسزا گرفته و به آنها دشنام میدادند،قرآن صریحا از این موضوع،نهی کرد و رعایت اصول ادب و عفت و نزاکت در بیان را،حتی در برابر خرافیترین و بدترین ادیان،لازم میشمارد.
دلیل این موضوع،روشن است،زیرا با دشنام و ناسزا نمیتوان کسی را از مسیر غلط باز داشت،بلکه به عکس،تعصب شدید آمیخته با جهالت که در اینگونه افراد است،سبب میشود که به اصطلاح روی دنده لجاجت افتاده،در آئین باطل خود راسختر شوند،سهل است زبان به بدگویی و توهین نسبت به ساحت قدس پروردگار بگشایند،زیرا هر گروه و ملتی نسبت به عقائد و اعمال خود،تعصب دارد همانطور که قرآن در جمله بعد میگوید"ما این چنین برای هر جمعیتی عملشان را زینت دادیم"( کَذٰلِکَ زَیَّنّٰا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ).
و در پایان آیه میفرماید:"بازگشت همه آنها به سوی خدا است،و به آنها خبر میدهد که چه اعمالی انجام دادهاند"( ثُمَّ إِلیٰ رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
1-در آیه فوق،زینت دادن اعمال نیک و بد هر کس را در نظرش،به خدا نسبت داده شده،ممکن است این موضوع برای بعضی مایه تعجب گردد که مگر ممکن است خداوند عمل بد کسی را در نظرش زینت دهد؟! پاسخ این سؤال همان است که بارها گفتهایم که این گونه تعبیرات،اشاره به خاصیت و اثر عمل است،یعنی هنگامی که انسان کاری را به طور مکرر انجام دهد،کم کم قبح و زشتی آن در نظرش از بین میرود،و حتی به صورت جالبی
جلوهگر میشود،و از آنجا که علت العلل و مسبب الاسباب و آفریدگار هر چیز خدا است و همه تاثیرات به خدا منتهی میشود این گونه آثار در زبان قرآن گاهی به او نسبت داده میشود(دقت کنید).
و به تعبیر روشنتر جمله زَیَّنّٰا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ چنین معنی میدهد که آنها را گرفتار نتیجه سوء اعمالشان کردیم،تا آنجا که زشت در نظرشان زیبا جلوه کرد.
و از اینجا روشن میشود اینکه در بعضی از آیات قرآن زینت دادن عمل به شیطان نسبت داده شده نیز منافاتی با این موضوع ندارد،زیرا شیطان آنها را وسوسه به انجام عمل زشت میکند و آنها در برابر وسوسههای شیطان تسلیم میشوند و سرانجام گرفتار عواقب شوم عمل خود میگردند،و به تعبیر علمی،سببیت از ناحیه خدا است اما ایجاد سبب بوسیله این افراد و وسوسههای شیطانی است (دقت کنید) (1).
***2-در روایات اسلامی نیز منطق قرآن در باره ترک دشنام به گمراهان و منحرفان،تعقیب شده و پیشوایان بزرگ اسلام به مسلمانان دستور دادهاند همیشه روی منطق و استدلال تکیه کنند و به حربه بیحاصل دشنام نسبت به معتقدات مخالفان،متوسل نشوند،در نهج البلاغه میخوانیم که علی ع به جمعی از یارانش که پیروان معاویه را در ایام جنگ صفین دشنام میدادند میفرماید:
انی اکره لکم ان تکونوا سبابین و لکنکم لو وصفتم اعمالهم و ذکرتم حالهم کان اصوب فی القول و ابلغ فی العذر.
1) 1) در آیات قرآن در 8 مورد،زینت دادن اعمال زشت و بد به شیطان نسبت داده شده و در 10 مورد به صورت فعل مجهول(زین)آمده و در دو مورد به خداوند نسبت داده شده است،با توجه به آنچه در بالا گفته شد معنی هر سه روشن میگردد.
"من خوش ندارم که شما فحاش باشید،اگر شما به جای دشنام،اعمال آنها را برشمرید و حالات آنها را متذکر شوید(و روی اعمالشان تجزیه و تحلیل نمائید)به حق و راستی نزدیکتر است و برای اتمام حجت بهتر" (1).
3-گاهی ایراد میشود که چگونه ممکن است بت پرستان نسبت به خدا بدگویی کنند در حالی که آنها غالبا اعتقاد به"اللّٰه"(خدا)داشتند و بت را شفیع بر درگاه او میدانستند؟ ولی اگر ما در وضع عوام لجوج و متعصب دقت کنیم خواهیم دید که این موضوع چندان تعجب ندارد،این گونه افراد هنگامی که ناراحت شوند،سعی دارند طرف را به هر قیمتی که شده است ناراحت کنند،حتی اگر از طریق بدگویی به معتقدات مشترک طرفین باشد"آلوسی"دانشمند معروف سنی،در تفسیر"روح المعانی" نقل میکند که بعضی از عوام جاهل هنگامی مشاهده کرد بعضی از شیعیان،سب شیخین میکند،ناراحت شد و شروع به اهانت به مقام علی ع کرد،هنگامی که از او سؤال کردند چرا به علی ع که مورد احترام تو است اهانت میکنی؟ گفت:من میخواستم شیعهها را ناراحت کنم زیرا هیچ چیز را ناراحت کنندهتر از این موضوع برای آنها ندیدم!،و بعد او را به توبه از این عمل وادار ساختند (2).
وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لَئِنْ جٰاءَتْهُمْ آیَةٌ لَیُؤْمِنُنَّ بِهٰا قُلْ إِنَّمَا اَلْآیٰاتُ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ مٰا یُشْعِرُکُمْ أَنَّهٰا إِذٰا جٰاءَتْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (109) وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصٰارَهُمْ کَمٰا لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ نَذَرُهُمْ فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ (110)
109-با نهایت اصرار سوگند به خدا یاد کردند که اگر نشانهای(معجزهای)برای آنها بیاید حتما به آن ایمان میآورند بگو معجزات از ناحیه خدا است(و در اختیار من نیست که به میل شما معجزه بیاورم)و شما نمیدانید که آنها پس از آمدن معجزات (باز)ایمان نمیآورند!.
110-و ما دلها و چشمهای آنها را واژگونه میسازیم چرا که در آغاز به آن ایمان نیاوردند و آنان را در حال طغیان و سرکشی به حال خود وامیگذاریم تا سرگردان شوند.
جمعی از مفسران در شان نزول این آیه نقل کردهاند که عدهای از قریش خدمت پیامبر ص رسیدند و گفتند:تو برای موسی و عیسی،خارق عادات و معجزات مهمی نقل میکنی،و همچنین درباره انبیای دیگر،تو نیز امثال این کارها را برای ما انجام ده تا ما ایمان آوریم،پیامبر ص فرمود:مایلید چه کار برای شما کنم؟گفتند:از خدا بخواه کوه صفا را تبدیل به طلا کند،و بعضی از مردگان پیشین ما زنده شوند و از آنها در باره حقانیت دعوت تو سؤال کنیم،و نیز فرشتگان را به ما نشان بده که در باره تو گواهی دهند،و یا خداوند و فرشتگان
را دستجمعی با خود بیاور!...
پیامبر ص فرمود:اگر بعضی از این کارها را بجا بیاورم ایمان میآورید؟ گفتند:به خدا سوگند چنین خواهیم کرد،مسلمانان که اصرار مشرکان را در این زمینه دیدند از پیامبر ص تقاضا کردند که چنین کند،شاید ایمان بیاورند،همین که پیامبر ص آماده دعا کردن شد،که بعضی از این پیشنهادها را از خدا بخواهد(زیرا بعضی از آنها نامعقول و محال بود)پیک وحی خدا نازل شد، چنین پیام آورد که اگر بخواهی دعوت تو اجابت میشود،ولی در این صورت (چون از هر نظر اتمام حجت خواهد شد و موضوع جنبه حسی و شهود به خود خواهد گرفت)اگر ایمان نیاورند همگی سخت کیفر میبینند(و نابود خواهند شد) اما اگر به خواسته آنها ترتیب اثر داده نشود و آنها را به حال خود واگذاری ممکن است بعضی از آنها در آینده توبه کنند و راه حق را پیش گیرند،پیامبر ص پذیرفت و آیات فوق نازل گردید.
در آیات گذشته دلائل منطقی متعددی در زمینه توحید،ذکر شد که برای اثبات یگانگی خدا و نفی شرک و بت پرستی کافی بود،اما با این حال جمعی از مشرکان لجوج متعصب،تسلیم نشدند و شروع به بهانهجویی کردند،و از جمله خارق عادات عجیب و غریبی که بعضی از آنها اساسا محال بود از پیامبر ص خواستند و به دروغ ادعا کردند که هدفشان آن است که این گونه معجزات را ببینند و ایمان بیاورند،قرآن در آیه نخست وضع آنها را چنین نقل میکند:
"با نهایت اصرار سوگند یاد کردند که اگر معجزهای برای آنها بیاید ایمان خواهند آورد"( وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لَئِنْ جٰاءَتْهُمْ آیَةٌ لَیُؤْمِنُنَّ
بِهٰا
) (1).
قرآن در پاسخ آنها دو حقیقت را بازگو میکند:نخست به پیامبر ص اعلام میکند که به آنها بگوید این کار در اختیار من نیست که هر پیشنهادی آنها بکنند انجام میدهد،بلکه"معجزات تنها از ناحیه خدا است و به فرمان او است" ( قُلْ إِنَّمَا الْآیٰاتُ عِنْدَ اللّٰهِ ).
سپس روی سخن را به مسلمانان سادهدلی که تحت تاثیر سوگندهای غلیظ و شدید مشرکان قرار گرفته بودند کرده،میگوید:"شما نمیدانید که اینها دروغ میگویند و اگر این معجزات و نشانههای مورد درخواست آنها انجام شود باز ایمان نخواهند آورد"( وَ مٰا یُشْعِرُکُمْ أَنَّهٰا إِذٰا جٰاءَتْ لاٰ یُؤْمِنُونَ ) (2).
صحنههای مختلف برخورد پیامبر ص با آنها نیز گواه این حقیقت است که این دسته در جستجوی حق نبودند بلکه هدفشان این بود که با بهانهجوییها مردم را سرگرم ساخته و بذر شک و تردید در دلها بپاشند.
*** در آیه بعد علت لجاجت آنها چنین توضیح داده شده است که آنها بر اثر
1) 1) "جهد"به معنی کوشش و تلاش برای انجام هر کاری است و منظور در اینجا کوشش برای سوگندهای مؤکد است.
2) 2) در اینکه"ما"در جمله فوق استفهامیه است یا نافیه و همچنین در چگونگی ترکیب جمله در میان مفسران گفتگو بسیار است،بعضی"ما"را استفهام انکاری گرفتهاند در حالی که اگر چنین باشد معنی جمله چنین خواهد بود:"شما از کجا میدانید که اگر معجزهای بیاید ایمان نمیآورند"یعنی ممکن است ایمان بیاورند و این درست بر خلاف مقصود آیه است،لذا بعضی"ما"را به معنی نافیه گرفتهاند(نزدیکتر به ذهن همین است) بنا بر این معنی جمله چنین میشود:"شما نمیدانید که اگر این معجزات نیز انجام شود، آنها ایمان نخواهند آورد"و در این صورت فاعل"یشعر"کلمه"شیء"است که در تقدیر میباشد،و یشعر دارای دو مفعول است"کم"مفعول اول و"انها..."مفعول ثانی است(دقت کنید).
اصرار در کجروی و تعصبهای جاهلانه و عدم تسلیم در مقابل حق،درک و دید سالم را از دست دادهاند،و گیج و گمراه در سرگردانی به سر میبرند،و چنین میگوید:
"ما دلها و چشمهای آنها را وارونه و دگرگون مینمائیم،آن چنان که در آغاز و ابتدای دعوت ایمان نیاوردند"( وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصٰارَهُمْ کَمٰا لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ ).
در اینجا نیز این کار به خدا نسبت داده شده است نظیر چیزی که در آیات قبل گذشت،و این در حقیقت عکس العمل و نتیجه اعمال خود آنها است،و نسبت دادن آن به خدا به عنوان این است که او علت العلل و سرچشمه جهان هستی است، و هر خاصیتی در هر چیز است به اراده او است،و به تعبیر دیگر خداوند در لجاجت و کجروی و تعصبهای کورکورانه این اثر را آفریده است که تدریجا درک و دید انسان را از کار میاندازد.
و در پایان آیه میفرماید:"ما آنها را در حال طغیان و سرکشی به حال خود وامیگذاریم تا سرگردان شوند"( وَ نَذَرُهُمْ فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ ) (1).
***خداوند همه ما را از گرفتار شدن در چنین سرگردانی که زائیده اعمال بیرویه خود ما است حفظ کند،و درک و دید کاملی به ما مرحمت نماید که چهره حقیقت را آن چنان که هست بنگریم.
1) 1) یعمهون از ماده"عمه"(بر وزن قدح)به معنی سرگردانی و تحیر است.
آغاز جزء هشتم آیه 111-سوره انعام
آغاز جزء هشتم قرآن
وَ لَوْ أَنَّنٰا نَزَّلْنٰا إِلَیْهِمُ اَلْمَلاٰئِکَةَ وَ کَلَّمَهُمُ اَلْمَوْتیٰ وَ حَشَرْنٰا عَلَیْهِمْ کُلَّ شَیْءٍ قُبُلاً مٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اَللّٰهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ یَجْهَلُونَ (111)
111-و اگر ما فرشتگان را بر آنها نازل میکردیم،و مردگان با آنها سخن میگفتند،و همه چیز را در برابر آنها جمع مینمودیم هرگز ایمان نمیآوردند،مگر آنکه خدا بخواهد ولی بیشتر آنها نمیدانند.
چرا افراد لجوج به راه نمیآیند
این آیه با آیات قبل مربوط است،همه یک حقیقت را تعقیب میکنند، هدف این چند آیه این است که جمعی از تقاضا کنندگان معجزات عجیب و غریب در تقاضاهای خود صادق نیستند و هدفشان پذیرش حق نمیباشد،لذا بعضی از خواستههای آنها(مثل آمدن خدا در برابر آنان!)اصولا محال است.
آنها به گمان خود میخواهند با مطرح ساختن این درخواستها و معجزات عجیب و غریب افکار مؤمنان را متزلزل و نظر حقجویان را مشوب و به خود مشغول سازند.
قرآن در آیه فوق با صراحت میگوید:"اگر ما(آن طور که درخواست
کرده بودند)فرشتگان را بر آنها نازل میکردیم و مردگان میآمدند و با آنها سخن میگفتند و خلاصه هر چه میخواستند در برابر آنها گرد میآوردیم،باز ایمان نمیآوردند"( وَ لَوْ أَنَّنٰا نَزَّلْنٰا إِلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةَ وَ کَلَّمَهُمُ الْمَوْتیٰ وَ حَشَرْنٰا عَلَیْهِمْ کُلَّ شَیْءٍ قُبُلاً مٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا ) (1).
سپس برای تاکید مطلب میفرماید:"تنها در یک صورت ممکن است ایمان بیاورند و آن اینکه خداوند با مشیت اجباری خود آنها را وادار به قبول ایمان کند"و بدیهی است که اینگونه ایمان هیچ فایده تربیتی و اثر تکاملی نخواهد داشت ( إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ ) و در پایان آیه اضافه میکند که"بیشتر آنها جاهل و بیخبرند"( وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ یَجْهَلُونَ ).
در اینکه منظور از ضمیر"هم"در این جمله چه اشخاصی هستند؟در میان مفسران گفتگو است:ممکن است اشاره به مؤمنانی باشد که اصرار داشتند پیامبر ص به خواسته این دسته از کفار ترتیب اثر دهد و هر معجزهای را پیشنهاد میکنند بیاورد.
زیرا بیشتر این مؤمنان از این واقعیت بیخبر بودند و توجه نداشتند که آنها در تقاضای خود صادق نیستند،ولی خدا میدانست که این مدعیان دروغ میگویند به همین دلیل به خواستههای آنها ترتیب اثر نداد،اما برای اینکه دعوت پیامبر ص بدون معجزه نمیتواند باشد در موارد خاصی معجزات مختلفی بر دست او آشکار کرد.
این احتمال نیز وجود دارد که ضمیر"هم"بازگشت به"کفار در خواست کننده"کند
1) 1) منظور از حَشَرْنٰا عَلَیْهِمْ کُلَّ شَیْءٍ این است که همه چیز و همه خواستههای آنها انجام پذیرد زیرا حشر در اصل به معنی جمع و گردآوری است،و قبلا به معنی روبرو و مقابل است،این احتمال نیز هست که"قبلا"جمع"قبیل"بوده باشد یعنی گروه گروه فرشتگان و مردگان و...در برابر آنها حاضر شوند.
یعنی بیشتر آنها از این واقعیت بیخبرند که خدا توانایی بر هر گونه کار خارقالعادهای دارد ولی گویا آنها قدرتش را محدود میدانند،لذا هر گاه پیامبر ص معجزهای نشان میداد آن را حمل بر سحر یا چشمبندی میکردند چنان که در آیه دیگر میخوانیم: وَ لَوْ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بٰاباً مِنَ السَّمٰاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ لَقٰالُوا إِنَّمٰا سُکِّرَتْ أَبْصٰارُنٰا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ :"اگر دری از آسمان به روی آنها میگشودیم و از آن بالا میرفتند،میگفتند ما چشمبندی شدهایم و ما را سحر و جادو کردهاند"! (سوره حجر آیه 14 و 15)بنا بر این آنها جمعیتی نادان و لجوجند که نباید به آنان و سخنانشان اعتنا کرد.
وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیٰاطِینَ اَلْإِنْسِ وَ اَلْجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ اَلْقَوْلِ غُرُوراً وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ مٰا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ مٰا یَفْتَرُونَ (112) وَ لِتَصْغیٰ إِلَیْهِ أَفْئِدَةُ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ لِیَرْضَوْهُ وَ لِیَقْتَرِفُوا مٰا هُمْ مُقْتَرِفُونَ (113)
112-اینچنین در برابر هر پیامبری دشمنی از شیاطین انس و جن قرار دادیم که سخنان فریبنده و بی اساس(برای اغفال مردم)به طور سری(و درگوشی)به یکدیگر میگفتند و اگر پروردگار تو میخواست چنین نمیکردند(و اجبارا میتوانست جلو آنها را بگیرد ولی اجبار سودی ندارد)بنا بر این آنها و تهمتهایشان را به حال خود واگذار! 113-و نتیجه(وسوسههای شیطان و تبلیغات شیطانصفتان)این خواهد شد که دلهای کسانی که به روز رستاخیز عقیده ندارند به آنها متمایل میگردد و به آن راضی میشوند و هر گناهی بخواهند انجام دهند،انجام میدهند.
وسوسههای شیطانی
در این آیه توضیح داده میشود که وجود اینگونه دشمنان سرسخت و لجوج در برابر پیامبر اسلام ص که در آیات قبل به آن اشاره شد،منحصر به او نبوده،بلکه "در برابر تمام پیامبران دشمنانی از شیاطین جن و انس وجود داشتهاند"( وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیٰاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ ).
و کار آنها این بوده که"سخنان فریبندهای برای اغفال یکدیگر به طور اسرار آمیز و احیانا در گوشی به هم میگفتند"( یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً ).
ولی اشتباه نشود"اگر خداوند میخواست میتوانست به اجبار جلو همه آنها را بگیرد"تا هیچ شیطان و شیطان صفتی نتواند در راه پیامبران و دعوت آنها کوچکترین سنگی بیندازد( وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ مٰا فَعَلُوهُ ).
ولی خداوند این کار را نکرد،زیرا میخواست مردم آزاد باشند تا میدانی برای آزمایش و تکامل و پرورش آنها وجود داشته باشد،در حالی که اجبار و سلب آزادی با این هدف نمیساخت، به علاوه وجود این گونه دشمنان سرسخت و لجوج(اگر چه اعمالشان به خواست و اراده خودشان بوده)نه تنها ضرری برای مؤمنان راستین ندارد،بلکه به طور غیر مستقیم به تکامل آنها کمک میکند، چون همواره تکاملها در تضادها است،و وجود یک دشمن نیرومند در بسیج نیروهای انسان و تقویت ارادهها مؤثر است.
لذا در پایان آیه به پیامبرش دستور میدهد که به هیچوجه به اینگونه شیطنتها
اعتنا نکند"و آنها و تهمتهایشان را به حال خود واگذارد"( فَذَرْهُمْ وَ مٰا یَفْتَرُونَ ).
1-در آیه فوق خداوند وجود شیاطین انس و جن را در برابر انبیاء به خود نسبت میدهد و میگوید وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا (ما اینچنین قرار دادیم)و در معنی این جمله در میان مفسران گفتگو است،ولی همانطور که در سابق نیز اشاره کردیم تمام اعمال انسانها را از یک نظر میتوان به خداوند نسبت داد،زیرا هر کسی هر چه دارد از او دارد،قدرتش از او است،هم چنان که اختیار و آزادی ارادهاش نیز از او میباشد.اما مفهوم اینگونه تعبیرات هرگز،جبر و سلب اختیار نیست،که خداوند عدهای را آن چنان آفریده که به دشمنی در برابر انبیاء برخیزند.
زیرا اگر چنین بود میبایست آنها در عداوت و دشمنی خود هیچگونه مسئولیتی نداشته باشند،بلکه کار آنها انجام یک رسالت محسوب شود،در حالی که میدانیم چنین نیست.
البته انکار نمیتوان کرد که وجود اینگونه دشمنان هر چند به اختیار خودشان بوده باشد میتواند برای مؤمنان به طور غیر مستقیم اثر سازنده داشته باشد،و به تعبیر بهتر مؤمنان راستین میتوانند از وجود هر گونه دشمن اثر مثبت بگیرند و او را وسیلهای برای بالا بردن سطح آگاهی و آمادگی و مقاومت خود قرار دهند،زیرا وجود دشمن باعث بسیج نیروهای انسان است.
2-شیاطین جمع شیطان معنی وسیعی دارد و به معنی هر موجود سرکش و طغیانگر و موذی است،و لذا در قرآن به انسانهای پست و خبیث و طغیانگر نیز کلمه"شیطان"اطلاق شده است،همانطور که در آیه فوق کلمه شیطان هم به شیطانهای انسانی و هم به شیطانهای غیر انسانی که از نظر ما پنهانند اطلاق
شده،اما"ابلیس" اسم خاص برای شیطانی است که در برابر آدم ع قرار گرفت و در حقیقت رئیس همه شیاطین است!:بنا بر این شیطان اسم جنس و ابلیس اسم خاص(علم)است (1).
3- زُخْرُفَ الْقَوْلِ به معنی سخنان فریبنده است که ظاهری جالب و باطنی زشت و بد دارد و غرور به معنی اغفال کردن است (2).
4-تعبیر به وحی در آیه بالا اشاره لطیفی است به این حقیقت که آنها در گفتار و اعمال شیطانی خود نقشههای اسرار آمیز دارند که محرمانه به یکدیگر القاء میکنند،تا مردم از کار آنها آگاه نشوند،و طرحهای آنها کاملا پیاده شود،زیرا یکی از معانی"وحی"در لغت سخنان آهسته و در گوشی است.
*** در آیه بعد نتیجه تلقینات و تبلیغات فریبنده شیاطین را چنین بازگو میکند:
که"سرانجام کار آنها این خواهد شد که افراد بیایمان یعنی آنها که به روز رستاخیز عقیده ندارند به سخنان آنها گوش فرا دهند و دلهایشان به آن متمایل گردد"( وَ لِتَصْغیٰ إِلَیْهِ أَفْئِدَةُ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ ) (3).
1) 1) در این زمینه در جلد اول تفسیر نمونه صفحه 135 نیز بحثی داشتیم.
2) 2) باید توجه داشت که زخرف در اصل به معنی زینت و همچنین به معنی طلا که وسیله زینت است آمده،سپس به سخنان فریبنده که ظاهری زیبا دارد نیز"زخرف"و "مزخرف"گفته شده است.
3) 3) در مورد ترکیب آیه و اینکه جمله وَ لِتَصْغیٰ به چه چیز عطف شده میان مفسران گفتگو است،آنچه بیشتر با مفهوم آیه مناسب است،این است که این جمله عطف بر یوحی بوده باشد و"لام"آن"لام عاقبت"است،یعنی سرانجام کار شیاطین این خواهد بود که سخنان فریبنده به یکدیگر میگویند و افراد بیایمان به آن متمایل میشوند،و ممکن است عطف بر محل غرورا که مفعول لاجله است بوده باشد یعنی"لیغتروا و لتصغی"(زیرا در مرحله اول انسان فریب میخورد و سپس تمایل پیدا میکند)(دقت کنید).
لتصغی از ماده صغو(بر وزن سرو)به معنی تمایل پیدا کردن به چیزی است،ولی بیشتر به تمایلی گفته میشود که از طریق شنیدن و بوسیله گوش حاصل میگردد،و اگر کسی به سخن دیگری با نظر موافق گوش کند به آن "صغو"و"اصغاء"گفته میشود.
سپس میفرماید"سرانجام این تمایل،رضایت کامل به برنامههای شیطانی خواهد شد"( وَ لِیَرْضَوْهُ ).
و پایان همه آنها ارتکاب انواع گناهان و اعمال زشت و ناپسند خواهد بود ( وَ لِیَقْتَرِفُوا مٰا هُمْ مُقْتَرِفُونَ ).
أَ فَغَیْرَ اَللّٰهِ أَبْتَغِی حَکَماً وَ هُوَ اَلَّذِی أَنْزَلَ إِلَیْکُمُ اَلْکِتٰابَ مُفَصَّلاً وَ اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ یَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ فَلاٰ تَکُونَنَّ مِنَ اَلْمُمْتَرِینَ (114) وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِهِ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (115)
114-آیا(با این حال)غیر خدا را به داوری بطلبم در حالی که او است که این کتاب آسمانی را که همه چیز در آن آمده فرستاده است و آنها که کتاب آسمانی به آنان دادهایم میدانند که این کتاب به حق از طرف پروردگارت نازل شده بنا بر این هرگز از تردید کنندگان مباش.
115-و کلام پروردگار تو با صدق و عدل به انجام رسید هیچکس نمیتواند کلمات او را دگرگون سازد و او شنونده دانا است.
این آیه در حقیقت نتیجه آیات قبل است،و میگوید:با اینهمه آیات روشنی که در زمینه توحید گذشت چه کسی را باید به داوری پذیرفت؟"آیا
غیر خدا را به داوری بپذیرم"( أَ فَغَیْرَ اللّٰهِ أَبْتَغِی حَکَماً ) (1).
"با اینکه او است که این کتاب بزرگ آسمانی را که تمام نیازمندیهای تربیتی انسان در آن آمده و میان حق و باطل،نور و ظلمت،کفر و ایمان، جدایی افکنده،نازل کرده است"( وَ هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ إِلَیْکُمُ الْکِتٰابَ مُفَصَّلاً ).
سپس میگوید:نه تنها تو و مسلمانان میدانید که این کتاب از طرف خدا است بلکه"اهل کتاب(یهود و نصاری)که نشانههای این کتاب آسمانی را در کتب خود دیدهاند میدانند از سوی پروردگار تو به حق نازل شده است" ( وَ الَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ ).
بنا بر این جای هیچگونه شک و تردیدی در آن نیست"و تو ای پیامبر هرگز در آن تردید مکن"( فَلاٰ تَکُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِینَ ).
در اینجا این سؤال همان است که در موارد مشابه گفتهایم،که مخاطب در حقیقت مردم هستند ولی برای تاکید و تحکیم مطلب خداوند پیامبر خود را مخاطب میکند تا دیگران حساب خود را بدانند.
*** در آیه بعد میفرماید:"کلام پروردگار تو با صدق و عدل تکمیل شد و هیچکس قادر نیست کلمات او را دگرگون سازد و او شنونده و دانا است"
1) 1) "حکم"(بر وزن قلم)به معنی داور و قاضی و حاکم است و بعضی آن را با حاکم از نظر معنی مساوی دانستهاند ولی جمعی از مفسران از جمله شیخ طوسی در تبیان معتقدند:"حکم"به کسی گفته میشود که جز به حق داوری نمیکند اما"حاکم"به هر دو اطلاق میشود،بعضی دیگر مانند نویسنده المنار معتقد است که"حکم"کسی است که طرفین دعوا او را انتخاب کردهاند،در حالی که حاکم به هر گونه داور گفته میشود.
( وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِهِ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ).
"کلمة"در لغت به معنی گفتار و هر گونه جملهای است و حتی به سخنان مفصل و طولانی گفته میشود،و اگر میبینیم گاهی به معنی"وعده"آمده است مانند وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنیٰ عَلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ بِمٰا صَبَرُوا :"وعده پروردگارت درباره بنی اسرائیل در مقابل صبر و استقامتی که کردند انجام پذیرفت"(سوره اعراف آیه 136)نیز از همین نظر است،زیرا انسان به هنگام وعده دادن جملهای میگوید که وعده را در بر دارد.
و نیز گاهی کلمه به معنی دین و آئین و حکم و دستور میآید که آنها نیز به همین ریشه باز میگردد.
در اینکه منظور از"کلمه"در آیه فوق،قرآن است یا دین و آئین خدا یا وعده پیروزی که به پیامبر ص داده شده؟احتمالات مختلفی دادهاند،که در عین حال منافاتی با هم ندارند،و ممکن است آیه ناظر به همه آنها بوده باشد،ولی از آن نظر که در آیات قبل سخن از"قرآن"در میان بوده با این معنی مناسبتر است.
در حقیقت آیه میگوید:به هیچوجه قرآن جای تردید و شک نیست زیرا از هر نظر کامل و بیعیب است،تواریخ و اخبار آن،همه صدق و احکام و قوانین آن همه عدل است.
و نیز ممکن است منظور از"کلمه"همان وعدهای باشد که در جمله بعد یعنی جمله لا مبدل لکلماته:"هیچکس نمیتواند تغییر و دگرگونی در کلمات خدا ایجاد کند"آمده است،زیرا نظیر این جمله در آیات دیگر قرآن دیده میشود،مانند وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِینَ .
"در قیامت وعده پروردگار تو انجام خواهد گرفت و دوزخ از گناهکاران جن و انس پر خواهد شد"(سوره هود آیه 119)و یا در آیه دیگر میخوانیم: وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنٰا لِعِبٰادِنَا الْمُرْسَلِینَ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ :
"وعده ما از پیش در باره پیامبران این بود که آنها پیروز خواهند شد" (سوره صافات آیه 171 و 172).
در اینگونه آیات جمله بعد توضیح وعدهای است که در جمله قبل با ذکر "کلمة"به آن اشاره شده است.
بنا بر این تفسیر آیه چنین میشود:"وعده ما با صدق و عدالت انجام گرفت که هیچکس توانایی تبدیل دستورها و فرمانهای پروردگار را ندارد".
و همانطور که گفتیم آیه میتواند اشاره به تمام این معانی باشد.
ذکر این موضوع نیز لازم است که اگر آیه اشاره به قرآن بوده باشد هیچگونه منافاتی با این موضوع ندارد که در آن موقع همه قرآن نازل نشده بود زیرا منظور از کامل بودن آیات قرآن این است که هر چه نازل شده بود بدون عیب و نقص و از هر نظر کامل بود.
بعضی از مفسران با این آیه استدلال بر عدم امکان راه یافتن تحریف در قرآن کردهاند زیرا جمله لا مبدل لکلماته اشاره به این است که هیچکس نمیتواند تغییر و تبدیلی نه از نظر لفظ و نه از نظر اخبار و نه از نظر احکام در قرآن ایجاد کند،و همیشه این کتاب آسمانی که باید تا آخر دنیا راهنمای جهانیان باشد از دستبرد خائنان و تحریف کنندگان مصون و محفوظ خواهد بود.
وَ إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی اَلْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَخْرُصُونَ (116) إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ مَنْ یَضِلُّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (117)
116-و اگر اکثر کسانی را که در روی زمین هستند اطاعت کنی تو را از راه خدا گمراه میکنند،آنها تنها از گمان پیروی میکنند و از تخمین و حدس(واهی).
117-پروردگار تو به کسانی که از راه او گمراه گشتهاند آگاهتر است و همچنین به کسانی که هدایت یافتهاند.
میدانیم آیات این سوره در مکه نازل شد و در آن زمان مسلمانان شدیدا در اقلیت بودند،گاهی اقلیت آنها و اکثریت قاطع بت پرستان و مخالفان اسلام، ممکن بود این توهم را برای بعضی ایجاد کند که اگر آئین آنها باطل و بی اساس است چرا اینهمه پیرو دارند و اگر ما بر حقیم چرا اینقدر کم هستیم؟! در این آیه برای دفع این توهم که به دنبال ذکر حقانیت قرآن در آیات قبل ممکن است پیدا شود،پیامبر خود را مخاطب ساخته،میگوید:"اگر از اکثر مردمی که در روی زمین هستند پیروی کنی ترا از راه حق گمراه و منحرف خواهند ساخت"!( وَ إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ ).
در جمله بعد دلیل این موضوع را بیان میکند و میگوید:علت آن این است که آنها بر اساس منطق و فکر صحیح کار نمیکنند،"راهنمای آنها یک مشت گمانهای آلوده به هوی و هوس و یک مشت دروغ و فریب و تخمین است"
( إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَخْرُصُونَ ) (1).
*** از آنجا که مفهوم آیه قبل این است که اکثریت به تنهایی نمیتواند راه حق را نشان دهد نتیجه آن،این میشود،که راه حق را تنها باید از خداوند گرفت هر چند طرفداران راه حق در اقلیت بوده باشند،لذا در آیه دوم دلیل این موضوع را روشن میسازد که:"پروردگارت که از همه چیز با خبر و آگاه است و در علم بیپایان او کمترین اشتباه راه ندارد،بهتر میداند راه ضلالت و هدایت کدام است و گمراهان و هدایت یافتگان را بهتر میشناسد"( إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ مَنْ یَضِلُّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ ) (2).
در اینجا سؤالی پیش میآید که مگر دیگران راه هدایت و ضلالت را بدون راهنمایی خدا میشناسند که آیه میگوید:خداوند از دیگران بهتر میشناسد و بهتر میداند؟! پاسخ سؤال این است که انسان به وسیله عقل خود،بدون شک،حقایقی را درک میکند،و راه هدایت و ضلالت را تا حدودی میفهمد ولی مسلما فروغ چراغ عقل،و شعاعش محدود است،و ممکن است بسیاری از مطالب از دید عقل مخفی بماند،به علاوه انسان در معلوماتش گرفتار اشتباه نیز میشود و به همین دلیل نیاز
1) 1) خرص(بر وزن ترس)در اصل به معنی تخمین است و نخست در مورد تخمین مقدار میوه بر درختان به هنگام اجاره باغ و امثال آن به کار رفته،سپس به هر گونه حدس و تخمین گفته شده است و از آنجا که تخمین گاهی مطابق واقع و گاهی بر خلاف واقع میشود این کلمه در معنی دروغ نیز استعمال شده است و در آیه فوق میتواند بهر دو معنی باشد.
2) 2) معمولا"افعل تفضیل"به وسیله"با"متعدی میشود بنا بر این باید در اینجا گفته شود"اعلم بمن"ولی"با"محذوف شده"و من یضل"به اصطلاح"منصوب به نزع خافض"است.
به رهبران و راهنمایان الهی دارد بنا بر این جمله"خداوند داناتر است"صحیح خواهد بود،و هر چند علم انسان با علم خدا قابل مقایسه نیست.
بر خلاف آنچه در نظر بعضی مسلم است که اکثریتهای عددی همواره راه صحیح را میپیمایند قرآن در آیات متعددی این موضوع را نفی کرده و برای اکثریت عددی اهمیتی قائل نیست،و در حقیقت مقیاس را اکثریت"کیفی"میداند، نه"کمی"دلیل این موضوع روشن است،زیرا اگر چه در جوامع کنونی برای اداره اجتماع راهی جز تکیه کردن روی اکثریت ندیدهاند،ولی نباید فراموش کرد که این موضوع همانطور که گفتیم یک نوع اجبار و بنبست است،زیرا هیچ ضابطهای در یک جامعه مادی که خالی از اشکال و ایراد باشد برای اتخاذ تصمیمها و تصویب قوانین وجود ندارد،لذا بسیاری از دانشمندان با اعتراف به این حقیقت که نظر اکثریت افراد اجتماع بسیاری از اوقات اشتباه آمیز است مجبور به پذیرش آن شدهاند چون راههای دیگر،عیبش بیشتر است.
اما یک جامعه مؤمن به رسالت انبیاء هیچگونه اجباری در خود از پیروی نظر اکثریت در تصویب قوانین نمیبیند،زیرا برنامهها و قوانین انبیاء راستین خالی از هر گونه عیب و نقص و اشتباه است،و با آنچه اکثریت جایز الخطا تصویب میکند قابل مقایسه نیست.
یک نگاه در چهره جهان کنونی و حکومتهایی که بر اساس اکثریتها بنا شده و قوانین نادرست و آمیخته با هوسها که گاهی از طرف اکثریتها به تصویب میرسد نشان میدهد که اکثریت عددی دردی را دوا نکرده است،بسیاری از جنگها را اکثریتها تصویب کردهاند و بسیاری از مفاسد را آنها خواستهاند.
استعمارها و استثمارها،جنگها و خونریزیها،آزاد شناختن مشروبات الکلی،قمار،سقط جنین،فحشاء و حتی پارهای از اعمال شنیع که ذکر آن شرم
آور است از طرف اکثریت نمایندگان بسیاری از کشورهای به اصطلاح پیشرفته که منعکس کننده نظریه اکثریت توده مردم آنها است گواه بر این حقیقت میباشد.
از نظر علمی آیا اکثریت اجتماعات راست میگویند؟آیا اکثریت امین هستند؟آیا اکثریت از تجاوز به حقوق دیگران اگر بتوانند خود داری میکنند؟ آیا اکثریت منافع خود و دیگران را به یک چشم میبینند؟ پاسخ این سؤالات ناگفته پیدا است،بنا بر این باید اعتراف کرد که تکیه کردن دنیای کنونی روی اکثریت در حقیقت یک نوع اجبار و الزام محیط است، و استخوانی است که در گلوی اجتماعات گیر کرده.
آری اگر مغزهای متفکر و مصلحان دلسوز جوامع بشری و اندیشمندان با هدف که همیشه در اقلیت هستند تلاش و کوشش همه جانبهای را برای روشن ساختن تودههای مردم انجام دهند،و جوامع انسانی به اندازه کافی رشد فکری و اخلاقی و اجتماعی بیابند مسلما نظرات چنان اکثریتی بسیار به حقیقت نزدیک خواهد بود، ولی اکثریت غیر رشید و ناآگاه و یا فاسد و منحرف و گمراه چه مشکلی را میتواند از سر راه خود و دیگران بردارد،بنا بر این اکثریت به تنهایی کافی نیست،بلکه اکثریت رهبری شده میتواند مشکلات جامعه خود را تا آنجا که در امکان بشر است حل کند.
و اگر قرآن در مورد اکثریت در آیات مختلف ایراد میکند شک نیست که منظورش اکثریت غیر رشید و رهبری نشده است.
فَکُلُوا مِمّٰا ذُکِرَ اِسْمُ اَللّٰهِ عَلَیْهِ إِنْ کُنْتُمْ بِآیٰاتِهِ مُؤْمِنِینَ (118) وَ مٰا لَکُمْ أَلاّٰ تَأْکُلُوا مِمّٰا ذُکِرَ اِسْمُ اَللّٰهِ عَلَیْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَکُمْ مٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمْ إِلاّٰ مَا اُضْطُرِرْتُمْ إِلَیْهِ وَ إِنَّ کَثِیراً لَیُضِلُّونَ بِأَهْوٰائِهِمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدِینَ (119) وَ ذَرُوا ظٰاهِرَ اَلْإِثْمِ وَ بٰاطِنَهُ إِنَّ اَلَّذِینَ یَکْسِبُونَ اَلْإِثْمَ سَیُجْزَوْنَ بِمٰا کٰانُوا یَقْتَرِفُونَ (120)
118-و از آنچه نام خدا بر آن گفته شده بخورید(اما از گوشت حیواناتی که به هنگام سر بریدن نام خدا بر آن نمیبرند نخورید)اگر به آیات او ایمان دارید.
119-چرا از چیزهایی نمیخورید که اسم خدا بر آنها برده شده در حالی که(خداوند) آنچه را بر شما حرام بوده بیان کرده است،مگر اینکه ناچار باشید(که در این صورت خوردن از گوشت چنان حیواناتی جائز است)و بسیاری از مردم(دیگران را)به خاطر هوی و هوس و بیدانشی گمراه میسازند و پروردگار تو تجاوزکاران را بهتر میشناسد.
120-گناهان آشکار و پنهان را رها کنید زیرا کسانی که تحصیل گناه میکنند در برابر آن مجازات خواهند شد.
تمام آثار شرک باید بر چیده شود:
این آیات در حقیقت یکی از نتائج بحثهای گذشته در مورد توحید و شرک
است و لذا آیه اول با"فاء"تفریع که معمولا برای ذکر نتیجه است آمده.
توضیح اینکه:در آیات گذشته با بیانات گوناگونی حقیقت توحید،اثبات و بطلان شرک و بت پرستی آشکار گردید.یکی از نتائج این مسئله این است که مسلمانان باید از خوردن گوشت حیواناتی که به نام"بتها"ذبح میشد خودداری کنند،و تنها از گوشت حیواناتی که به نام خدا ذبح میگردید استفاده نمایند، زیرا مشرکان عرب یکی از عبادتهایشان این بود که برای بتها قربانی میکردند و از گوشت آنها به عنوان تبرک میخوردند و این موضوع یک نوع بت پرستی بوده است.
لذا نخست میگوید:"از چیزهایی بخورید که نام خدا بر آن برده شده است اگر به آیاتش ایمان دارید"( فَکُلُوا مِمّٰا ذُکِرَ اسْمُ اللّٰهِ عَلَیْهِ إِنْ کُنْتُمْ بِآیٰاتِهِ مُؤْمِنِینَ ).
یعنی ایمان تنها ادعا و گفتار و عقیده نیست بلکه باید در لابلای عمل نیز آشکار گردد کسی که به خدای یکتا ایمان دارد تنها از این گوشتها میخورد.
البته امر"کلوا":"بخورید"در اینجا به معنی وجوب خوردن از چنین گوشتهایی نیست بلکه در حقیقت منظور از آن مباح بودن اینها و حرام بودن غیر آن است.
ضمنا روشن میشود که تحریم گوشتهایی که نام خدا به هنگام ذبح آنها برده نشده،نه از نظر جنبههای بهداشتی است تا گفته شود چه اثری در بردن نام است بلکه مربوط به جنبههای معنوی و اخلاقی و تحکیم پایه توحید و یگانه پرستی است.
*** در آیه بعد همین موضوع به عبارت دیگری که توام با استدلال بیشتری است آمده و میفرماید:"چرا از حیواناتی نمیخورید که نام خدا بر آنها گفته شده؟در حالی که آنچه را بر شما حرام است خداوند شرح داده است"( وَ مٰا لَکُمْ أَلاّٰ تَأْکُلُوا
مِمّٰا ذُکِرَ اسْمُ اللّٰهِ عَلَیْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَکُمْ مٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمْ
).
بار دیگر خاطر نشان میکنیم که:توبیخ و تاکید به خاطر ترک خوردن گوشتهای حلال نیست بلکه هدف این است که تنها از این گوشتها باید بخورید و از غیر آنها استفاده نکنید و به تعبیر دیگر نظر روی نقطه مقابل و مفهوم جمله است و لذا با جمله" قَدْ فَصَّلَ لَکُمْ مٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمْ "(خداوند آنچه را بر شما حرام است شرح داده)استدلال شده است.
در اینکه در چه سوره و کدام آیه این موضوع آمده است و گوشتهای حلال و حرام توضیح داده شده؟ممکن است تصور شود منظور سوره"مائده"است و یا بعضی از آیات آینده همین سوره(آیه 145)میباشد،ولی با توجه به اینکه این سوره در مکه نازل شده و مائده در مدینه،و آیات آینده این سوره نیز به هنگام نزول این آیات هنوز نازل نشده بوده است روشن میشود که هیچیک از این دو احتمال صحیح نیست بلکه یا منظور آیه 115 سوره نحل است که در آن صریحا قسمتی از گوشتهای حرام و مخصوصا حیواناتی که برای غیر خدا ذبح شدهاند آمده است و یا منظور بیان حکم این گوشتها به وسیله پیامبر ص میباشد زیرا او چیزی جز وحی الهی نمیگفت.
سپس یک صورت را استثناء نموده،و میگوید:"مگر در صورتی که مجبور شوید"( إِلاّٰ مَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَیْهِ ).
خواه این اضطرار بخاطر گرفتاری در بیابان و گرسنگی شدید بوده باشد و یا گرفتار شدن در چنگال مشرکان و اجبار کردن آنها به این موضوع.
بعد اضافه میکند که"بسیاری از مردم دیگران را از روی جهل و نادانی و هوی هوسها گمراه میسازند"( وَ إِنَّ کَثِیراً لَیُضِلُّونَ بِأَهْوٰائِهِمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ ).
گرچه هوا پرستی با جهل و نادانی غالبا توام است ولی در عین حال برای تاکید بیشتر آن دو را همراه آورده و میگوید:( بِأَهْوٰائِهِمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ ).
ضمنا از این تعبیر بخوبی استفاده میشود که علم حقیقی هرگز با هوا پرستی و خیالبافی سازگار نیست و آنجا که سازگار شود جهل است نه علم!.
***این نیز لازم به تذکر است که جمله بالا میتواند اشاره به همان پنداری باشد که در میان مشرکان عرب وجود داشت که برای خوردن گوشتهای حیوانات مرده چنین استدلال میکردند:آیا ممکن است حیواناتی را که خودمان میکشیم حلال بدانیم،اما آنچه را خدای ما کشته است حرام بشمریم؟! بدیهی است سفسطه،یک خیال واهی،بیش نبود،زیرا خداوند حیوان مرده را ذبح نکرده و سر نبریده تا با حیواناتی که ما سر بریدهایم مقایسه شود و به همین دلیل کانون انواع بیماریهاست و گوشت آن فاسد است لذا خداوند اجازه خوردن آن را نداده است.
در پایان آیه میفرماید:"پروردگار تو نسبت به آنها که تجاوزکارند آگاهتر است"( إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدِینَ ).
همانها که با دلائل واهی نه تنها از راه حق منحرف میشوند بلکه سعی دارند دیگران را نیز منحرف سازند.
***و از آنجا که ممکن است بعضی این کار حرام را در پنهانی مرتکب شوند در تعقیب آن،در آیه بعد،به عنوان یک قانون کلی میگوید:"گناه آشکار و پنهان را رها سازید"( وَ ذَرُوا ظٰاهِرَ الْإِثْمِ وَ بٰاطِنَهُ ).
میگویند در زمان جاهلیت عدهای عقیده داشتند که عمل منافی عفت(زنا) اگر در پنهانی باشد عیبی ندارد تنها اگر آشکارا باشد گناه است!،هم اکنون نیز عملا عدهای این منطق جاهلی را پذیرفته و تنها از گناهان آشکار وحشت دارند، اما گناهان پنهانی را بدون احساس ناراحتی مرتکب میشوند!
آیه فوق نه تنها منطق فوق را محکوم میسازد بلکه مفهوم وسیعی دارد که علاوه بر آنچه گفته شد مفاهیم و تفسیرهای دیگری را که در زمینه گناه"ظاهر" و"باطن"شده است در بر میگیرد،از جمله اینکه منظور از گناهان ظاهر گناهانی است که با اعضای بدن انجام میگردد و گناه باطن آن است که با قلب و نیت و تصمیم صورت گیرد.
سپس به عنوان یادآوری و تهدید گناهکاران به سرنوشت شومی که در انتظار دارند چنین میگوید:"آنها که تحصیل گناه کنند به زودی نتیجه اعمال خود را خواهند دید"( إِنَّ الَّذِینَ یَکْسِبُونَ الْإِثْمَ سَیُجْزَوْنَ بِمٰا کٰانُوا یَقْتَرِفُونَ ).
تعبیر به"کسب گناه"( یَکْسِبُونَ الْإِثْمَ )تعبیر جالبی است که نشان میدهد افراد انسان در این جهان همچون سرمایهدارانی هستند که به یک بازار بزرگ گام مینهند،سرمایه آنها هوش و عقل و عمر و جوانی و نیروهای گوناگون خدا داد است،بیچاره آنها که بجای تحصیل سعادت و"کسب"افتخار و شخصیت و تقوی و قرب به خدا تحصیل گناه کنند.
تعبیر به" سَیُجْزَوْنَ "(به زودی جزای خود را خواهند دید)ممکن است اشاره به این باشد که قیامت هر چند در نظر بعضی دور است ولی در حقیقت بسیار نزدیک میباشد،و این جهان به سرعت سپری میشود و رستاخیز فرا میرسد.
و یا اشاره به این باشد که غالب افراد در همین زندگی دنیا نیز قسمتی از نتائج اعمال زشت خود را به صورت واکنشهای فردی و اجتماعی خواهند دید.
وَ لاٰ تَأْکُلُوا مِمّٰا لَمْ یُذْکَرِ اِسْمُ اَللّٰهِ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ وَ إِنَّ اَلشَّیٰاطِینَ لَیُوحُونَ إِلیٰ أَوْلِیٰائِهِمْ لِیُجٰادِلُوکُمْ وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ (121)
121-و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده نخورید و این کار گناه است،و شیاطین به دوستان خود مطالبی مخفیانه القا میکنند تا با شما به مجادله برخیزند و اگر از آنها اطاعت کنید شما هم مشرک خواهید بود!
در آیات گذشته روی جنبه مثبت مساله یعنی خوردن از گوشتهای حلال تکیه شده بود،ولی در این آیه-برای تاکید هر چه بیشتر-روی جنبه منفی و مفهوم آن تکیه نموده و میگوید:"از گوشتهایی که نام خدا به هنگام ذبح بر آنها برده نشده است نخورید"( وَ لاٰ تَأْکُلُوا مِمّٰا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللّٰهِ عَلَیْهِ ).
سپس با یک جمله کوتاه مجددا این عمل را محکوم کرده میگوید:
"این کار فسق و گناه و خروج از راه و رسم بندگی و اطاعت فرمان خدا است" ( وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ ).
و برای اینکه بعضی از مسلمانان ساده دل تحت تاثیر وسوسههای شیطانی آنها قرار نگیرند اضافه میکند:"شیاطین مطالب وسوسهانگیزی به طور مخفیانه به دوستان خود القا میکنند،تا با شما به مجادله برخیزند( وَ إِنَّ الشَّیٰاطِینَ لَیُوحُونَ إِلیٰ أَوْلِیٰائِهِمْ لِیُجٰادِلُوکُمْ ).
ولی به هوش باشید"اگر تسلیم وسوسههای آنها شوید شما هم در صف مشرکان قرار خواهید گرفت"( وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ ).
این مجادله و وسوسه شاید اشاره به همان منطقی باشد که مشرکان به یکدیگر القا میکردند(و بعضی گفتهاند مشرکان عرب آن را از مجوسیان آموخته بودند)
که اگر ما گوشت حیوان مرده را میخوریم به خاطر آن است که خدا آن را کشته و از حیوانی که ما میکشیم بهتر است یعنی نخوردن مردار یک نوع بیاعتنایی به کار خدا است!.
غافل از آنکه آنچه به مرگ طبیعی میمیرد علاوه بر اینکه غالبا بیمار است،سر بریده نیست و خونهای کثیف در لابلای گوشتهای آن میمانند و میمیرند و فاسد میشوند و گوشت را هم آلوده و فاسد میکنند،به همین دلیل خداوند دستور داده تنها از گوشت حیواناتی بخورند که با شرایط خاصی ذبح شده و خون آن بیرون ریخته است.
ضمنا از این آیات استفاده میشود که ذبیحههای غیر اسلامی حرام است، زیرا-علاوه بر جهات دیگر-آنها به هنگام ذبح مقید به بردن نام خدا بر آن نیستند.
أَ وَ مَنْ کٰانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی اَلنّٰاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی اَلظُّلُمٰاتِ لَیْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا کَذٰلِکَ زُیِّنَ لِلْکٰافِرِینَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (122) وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ أَکٰابِرَ مُجْرِمِیهٰا لِیَمْکُرُوا فِیهٰا وَ مٰا یَمْکُرُونَ إِلاّٰ بِأَنْفُسِهِمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ (123)
122-آیا کسی که مرده بود سپس او را زنده کردیم و نوری بر او قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود همانند کسی است که در ظلمتها باشد و از آن خارج نگردد،اینچنین برای کافران اعمال(زشتی)که انجام میدادند تزیین شده است (و زیبا جلوه کرده).
123-و همچنین در هر شهر و روستایی بزرگان گنهکاری قرار دادیم(افرادی که همه گونه قدرت در اختیارشان گذاردیم اما آنها از آن سوء استفاده کرده و راه خطا پیش گرفتند)و سرانجام کارشان این شد که به مکر(و فریب مردم)پرداختند ولی تنها خودشان را فریب میدهند و نمیفهمند.
در شان نزول آیه اول چنین نقل شده است:"ابو جهل"که از دشمنان سر سخت اسلام و پیامبر ص بود روزی سخت آن حضرت را آزار داد،"حمزه" عموی شجاع پیامبر ص که تا آن روز اسلام را نپذیرفته بود و هم چنان در باره آئین او مطالعه و اندیشه میکرد،و در آن روز طبق معمول خود برای شکار به بیابان رفته بود هنگامی که از بیابان برگشت از جریان کار ابو جهل و برادرزاده خویش با خبر شد،سخت برآشفت و یکسر به سراغ ابو جهل رفت و چنان بر سر- یا بینی او-کوفت که خون جاری شد و با تمام نفوذی که ابو جهل در میان قوم
و عشیره خود و حتی در میان مردم مکه داشت،به ملاحظه شجاعت فوق العاده حمزه از نشان دادن عکس العمل خود داری کرد.
سپس حمزه به سراغ پیامبر ص آمد و اسلام را پذیرفت و از آن روز رسما به عنوان یک افسر رشید اسلام،تا واپسین دم عمر،از این آئین آسمانی دفاع میکرد.
آیه فوق در باره این حادثه نازل گردید و وضع ایمان حمزه و پافشاری ابو جهل را در کفر و فساد مشخص ساخت.
از بعضی روایات نیز استفاده میشود که آیه در مورد ایمان آوردن عمار یاسر و اصرار ابو جهل در کفر نازل گردیده است و در هر حال این آیه همانند آیات دیگر قرآن اختصاص به مورد نزول خود ندارد و دارای مفهوم وسیعی است که در مورد هر مؤمن راستین،و هر بی ایمان لجوج،صادق است.
ایمان و روشنبینی:
ارتباط این آیات با آیات قبل از این نظر است که در آیات گذشته اشاره به دو دسته:مؤمن خالص و کافر لجوج که نه تنها ایمان نمیآورد بلکه برای گمراه ساختن دیگران نیز سخت میکوشد،شده بود،در اینجا نیز با ذکر دو مثال جالب و روشن وضع این دو طایفه مجسم گردیده است.
نخست اینکه افرادی را که در گمراهی بودهاند،سپس با پذیرش حق و ایمان تغییر مسیر دادهاند تشبیه به مردهای میکند که به اراده و فرمان خدا زنده شده است( أَ وَ مَنْ کٰانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنٰاهُ ).
کرارا در قرآن"مرگ"و"حیات"به معنی مرگ و حیات معنوی، و کفر و ایمان،آمده است و این تعبیر به خوبی نشان میدهد که ایمان یک عقیده
خشک و خالی یا الفاظی تشریفاتی نیست،بلکه به منزله روحی است که در کالبد بیجان افراد بیایمان دمیده میشود و در تمام وجود آنها اثر میگذارد،چشم آنها دید و روشنایی،گوش آنها قدرت شنوایی،زبان توان سخن گفتن و دست و پا قدرت انجام هر گونه کار مثبت پیدا میکند،ایمان افراد را دگرگون میسازد و در سراسر زندگی آنها اثر میگذارد و آثار حیات را در تمام شئون آنها آشکار مینماید.
از جمله فَأَحْیَیْنٰاهُ (ما او را زنده کردیم)استفاده میشود که ایمان، گرچه باید با کوشش از ناحیه خود انسان صورت گیرد اما تا کششی از ناحیه خدا نباشد این کوششها به جایی نمیرسد! سپس میگوید:"ما برای چنین افراد نوری قرار دادیم که با آن در میان مردم راه بروند"( وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّٰاسِ ).
گرچه مفسران درباره منظور از این"نور"احتمالاتی دادهاند اما ظاهرا منظور از آن تنها قرآن و تعلیمات پیامبر ص نیست،بلکه علاوه بر این، ایمان به خدا،بینش و درک تازهای به انسان میبخشد،روشنبینی خاصی به او میدهد،افق دید او را از زندگی محدود مادی و چهار دیوار عالم ماده فراتر برده و در عالمی فوق العاده وسیع فرو میبرد.
و از آنجا که او را به خود سازی دعوت میکند،پردههای خود خواهی و خودبینی و تعصب و لجاج و هوی و هوس را از مقابل چشم جانش کنار میزند، و حقایقی را میبیند که هرگز قبل از آن قادر به درک آنها نبود.
در پرتو این نور میتواند راه زندگی خود را در میان مردم پیدا کند،و از بسیاری اشتباهات که دیگران به خاطر آز و طمع،و به علت تفکر محدود مادی،و یا غلبه خود خواهی و هوی و هوس،گرفتار آن میشوند مصون و محفوظ بماند.
و اینکه در روایات اسلامی میخوانیم"
المؤمن ینظر بنور اللّٰه ":"انسان با ایمان با نور خدا نگاه میکند"اشاره به همین حقیقت است،گرچه با اینهمه باز نمیتوان روشنبینی خاصی را که انسان با ایمان پیدا میکند با بیان و قلم توصیف کرد،بلکه باید طعم آن را چشید و وجودش را احساس نمود!.
سپس چنین فرد زنده و فعال و نورانی و موثری را با افراد بیایمان لجوج مقایسه کرده میگوید:"آیا چنین کسی همانند شخصی است که در امواج ظلمتها و تاریکیها فرو رفته و هرگز از آن خارج نمیگردد"؟!( کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمٰاتِ لَیْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا ).
قابل توجه اینکه نمیگوید"کمن فی الظلمات"(همانند کسی که در ظلمتها است)بلکه میگوید" کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمٰاتِ "(همانند کسی که مثل او در ظلمات است)بعضی گفتهاند هدف از این تعبیر این بوده که اثبات شود چنان افراد به قدری در تاریکی و بدبختی فرو رفتهاند که وضع آنها ضرب المثلی شده است که همه افراد فهمیده از آن آگاهند.
ولی ممکن است این تعبیر اشاره به معنی لطیفتری باشد و آن اینکه:از هستی و وجود اینگونه افراد در حقیقت چیزی جز یک شبح،یک قالب،یک مثال و یک مجسمه باقی نمانده است هیکلی دارند بیروح و مغز و فکری از کار افتاده! این نکته نیز لازم به یادآوری است که راهنمای مؤمنان"نور"(با صیغه مفرد)و محیط کافران"ظلمات"(با صیغه جمع)ذکر شده،چرا که ایمان یک حقیقت بیش نیست،و رمز وحدت و یگانگی است و کفر و بیایمانی سرچشمه پراکندگی و تفرقه و تشتت است.
و در پایان آیه اشاره به علت این سرنوشت شوم کرده،میگوید:"اینچنین اعمال کافران در نظرشان جلوه داده شده است"( کَذٰلِکَ زُیِّنَ لِلْکٰافِرِینَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
و همانطور که سابقا اشاره کردیم این خاصیت تکرار یک عمل زشت است که تدریجا از قبح آن در نظر کاسته میشود و حتی به جایی میرسد که به عنوان یک کار خوب در نظر او جلوه میکند و همچون زنجیری بر دست و پای او میافتد و اجازه خروج از این دام به او نمیدهد،یک مطالعه ساده در حال تبهکاران این حقیقت را به خوبی روشن میسازد.
*** و از آنجا که قهرمان این ماجرا در جهت منفی"ابو جهل"بود،و او از سردمداران مشرکان مکه و قریش محسوب میشد در آیه دوم اشاره به وضع این رهبران گمراه و زعمای کفر و فساد کرده میفرماید:"اینچنین قرار دادیم در هر شهر و آبادی بزرگانی را که طریق گناه پیش گرفتند و با مکر و فریب و نیرنگ مردم را از راه منحرف ساختند"( وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ أَکٰابِرَ مُجْرِمِیهٰا لِیَمْکُرُوا فِیهٰا ).
کرارا گفتهایم که نسبت اینگونه افعال به خداوند به خاطر آن است که او مسبب الاسباب و سرچشمه تمام قدرتها است و هر کس هر کاری انجام میدهد با استفاده از امکاناتی است که خداوند در اختیار او قرار داده اگر چه جمعی از آن حسن استفاده و بعضی سوء استفاده میکنند.
جمله" لِیَمْکُرُوا "(تا مکر و نیرنگ به کار زنند)به معنی سرانجام و عاقبت کار آنها است نه هدف از خلقت آنان (1)یعنی سرانجام نافرمانی و گناه فراوان این شد که رهزن راه حق شدند و بندگان خدا را از راه منحرف ساختند، زیرا"مکر"در اصل به معنی تابیدن و پیچیدن است سپس به هر کار انحرافی که توام با اخفاء و پنهانکاری باشد گفته شده است.
1) 1) به اصطلاح"لام"لام غایت نیست بلکه لام عاقبت است که در قرآن نمونههای متعددی دارد.
و در پایان آیه میگوید:"آنها جز به خودشان نیرنگ نمیزنند ولی نمیفهمند و متوجه نیستند"( وَ مٰا یَمْکُرُونَ إِلاّٰ بِأَنْفُسِهِمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ ).
چه نیرنگ و فریبی از این بالاتر که سرمایههای وجود خود اعم از فکر و هوش و ابتکار و عمر و وقت و مال خویش را در مسیری به کار میگیرند که نه تنها سودی به حال آنها ندارد بلکه پشتشان را از بار مسئولیت و گناه سنگین میسازد،در حالی که فکر میکنند به پیروزیهایی رسیدهاند! ضمنا از این آیه به خوبی استفاده میشود که مفاسد و بدبختیهایی که دامن اجتماعات را میگیرد از بزرگترها و سردمداران اقوام سرچشمه میگیرد و آنها هستند که با انواع حیله و نیرنگها راه خدا را دگرگون ساخته و چهره حق را بر مردم میپوشانند.
وَ إِذٰا جٰاءَتْهُمْ آیَةٌ قٰالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتّٰی نُؤْتیٰ مِثْلَ مٰا أُوتِیَ رُسُلُ اَللّٰهِ اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ سَیُصِیبُ اَلَّذِینَ أَجْرَمُوا صَغٰارٌ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا کٰانُوا یَمْکُرُونَ (124)
124-و هنگامی که آیهای برای آنها بیاید میگویند ما هرگز ایمان نمیآوریم مگر اینکه همانند چیزی که به پیامبران خدا داده شده است به ما هم داده شود،خداوند آگاهتر است که رسالت خویش را کجا قرار دهد به زودی کسانی که مرتکب گناه شدند(و برای حفظ موقعیت خود مردم را از راه حق منحرف ساختند) گرفتار حقارت در پیشگاه خدا و عذاب شدید در مقابل مکر(و فریب و نیرنگی) که داشتند،میشوند.
مرحوم طبرسی در مجمع البیان مینویسد:این آیه در باره ولید بن مغیره (که از سران معروف بت پرستان بود و به اصطلاح مغز متفکر آنها محسوب میشد)نازل گردیده است،او به پیامبر ص میگفت:اگر نبوت راست باشد من به احراز این مقام از تو سزاوارترم زیرا هم سنم از تو بیشتر است و هم مالم!.
و بعضی گفتهاند درباره ابو جهل نازل شده است زیرا او تصور میکرد مساله نبوت هم باید مرکز رقابتها قرار گیرد،او میگفت.ما و قبیله بنی عبد- مناف(طایفه پیامبر ص در همه چیز با هم رقابت داشتیم و همچون دو اسب مسابقه دوش بدوش هم پیش میرفتیم،تا اینکه آنها ادعا کردند پیامبری از میان ما برخاسته که وحی به او میشود ولی ممکن نیست ما به او ایمان بیاوریم مگر اینکه بر ما نیز وحی شود همانطور که بر او وحی میشود!!
انتخاب پیامبر به دست خدا است:
در این آیه اشارهای کوتاه و پر معنی به طرز تفکر و ادعاهای مضحک این سردمداران باطل و"اکابر مجرمیها" کرده میگوید:"هنگامی که آیهای از طرف خدا برای هدایت آنها فرستاده شد گفتند:ما هرگز ایمان نمیآوریم مگر اینکه به ما نیز همان مقامات و آیاتی که به فرستادگان خدا اعطا شده است داده شود"( وَ إِذٰا جٰاءَتْهُمْ آیَةٌ قٰالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتّٰی نُؤْتیٰ مِثْلَ مٰا أُوتِیَ رُسُلُ اللّٰهِ ).
مثل اینکه احراز مقام رسالت و رهبری خلق به سن و مال است و یا به رقابتهای کودکانه قبایل،و خدا نیز موظف است که رعایت این رقابتهای مضحک
و بی اساس را بکند و بر آن صحه بگذارد،رقابتهایی که از نهایت انحطاط فکری و عدم درک مفهوم نبوت و رهبری خلق سرچشمه میگیرد.
قرآن پاسخ روشنی به آنها میدهد و میگوید لازم نیست شما به خدا درس بدهید که چگونه پیامبران و رسولان خویش را اعزام دارد و از میان چه افرادی انتخاب کند!زیرا"خداوند از همه بهتر میداند رسالت خود را در کجا قرار دهد"( اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ ).
روشن است رسالت نه ارتباطی به سن و مال دارد و نه به موقعیت قبایل، بلکه شرط آن قبل از هر چیز آمادگی روحی،پاکی ضمیر،سجایای اصیل انسانی،فکر بلند و اندیشه قوی،و بالآخره تقوی و پرهیزگاری فوق العادهای در مرحله عصمت است،و وجود این صفات مخصوصا آمادگی برای مقام عصمت چیزی است که جز خدا نمیداند،و چقدر فرق است میان این شرایط و میان آنچه آنها فکر میکردند.
جانشین پیامبر ص نیز تمام صفات و برنامههای او را،بجز وحی و تشریع، دارد یعنی هم حافظ شرع و شریعت است و هم پاسدار مکتب و قوانین او و هم رهبر معنوی و مادی مردم،لذا باید او هم دارای مقام عصمت و مصونیت از خطا و گناه باشد تا بتواند رسالت خویش را به ثمر برساند و رهبری مطاع و سرمشقی مورد اعتماد گردد.
و به همین دلیل انتخاب او نیز به دست خدا است و خدا میداند این مقام را در چه جایی قرار دهد نه خلق خدا و نه از طریق انتخاب مردم و شوری.
و در آخر آیه سرنوشتی را که در انتظار این گونه مجرمان و رهبران پر ادعای باطل است بیان کرده میگوید:"به زودی این گنهکاران به خاطر مکر و فریبی که برای گمراه ساختن مردم به کار زدند،گرفتار کوچکی و حقارت در پیشگاه خدا و عذاب شدید خواهند شد"( سَیُصِیبُ الَّذِینَ أَجْرَمُوا صَغٰارٌ
عِنْدَ اللّٰهِ وَ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا کٰانُوا یَمْکُرُونَ
) (1).
این خود خواهان میخواستند با کارهای خلاف خود موقعیت و بزرگی خویش را حفظ کنند ولی خدا آنها را آن چنان"تحقیر"خواهد کرد که دردناکترین شکنجههای روحی را احساس کنند،بعلاوه چون سر و صدای آنها در راه باطل زیاد و تلاش آنها"شدید"بود کیفر و عذاب آنها نیز"شدید" و پر سر و صدا خواهد بود،
1) 1) "اجرام"از ماده"جرم"در اصل به معنی قطع کردن است و از آنجا که افراد گنهکار پیوندها را قطع میکنند و خود را از اطاعت فرمان خدا جدا میسازند این کلمه به"گناه"نیز اطلاق شده است،و در آن اشاره لطیفی به این حقیقت است که هر انسانی در ذات خود پیوندی با حق و پاکی و عدالت دارد،و آلودگی به گناه در واقع جدایی از این فطرت الهی است.
فَمَنْ یُرِدِ اَللّٰهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّمٰا یَصَّعَّدُ فِی اَلسَّمٰاءِ کَذٰلِکَ یَجْعَلُ اَللّٰهُ اَلرِّجْسَ عَلَی اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ (125) وَ هٰذٰا صِرٰاطُ رَبِّکَ مُسْتَقِیماً قَدْ فَصَّلْنَا اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ (126) لَهُمْ دٰارُ اَلسَّلاٰمِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِیُّهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (127)
125-آن کس را که خدا بخواهد هدایت کند سینهاش را برای(پذیرش)اسلام گشاده میسازد و آن کس را که(بخاطر اعمال خلافش)بخواهد گمراه سازد سینهاش را آن چنان تنگ میسازد که گویا میخواهد به آسمان بالا برود،اینچنین خداوند پلیدی را بر افرادی که ایمان نمیآورند قرار میدهد.
126-و این راه مستقیم(و سنت جاویدان)پروردگار تو است،ما آیات خود را برای کسانی که پند میگیرند بیان کردیم.
127-برای آنها خانه امن و امان نزد پروردگارشان خواهد بود،و او ولی و یار و یاور آنها است بخاطر اعمال(نیکی)که انجام میدادند.
امدادهای الهی:
در تعقیب آیات گذشته که در زمینه مؤمنان راستین،و کافران لجوج، بحث میکرد در این آیات مواهب بزرگی را که در انتظار دسته اول،و بیتوفیقیهایی را که دامنگیر دسته دوم میشود شرح میدهد.
نخست میگوید:هر کس را خدا بخواهد هدایت کند سینهاش را برای پذیرش حق گشاده میسازد و آن کس را که بخواهد گمراه سازد سینهاش را آن چنان تنگ و محدود میکند که گویا میخواهد به آسمان بالا رود"( فَمَنْ یُرِدِ اللّٰهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّمٰا یَصَّعَّدُ فِی السَّمٰاءِ ).
و برای تاکید این موضوع اضافه میکند"خداوند اینچنین،پلیدی و رجس را،بر افراد بیایمان قرار میدهد"و سراپای آنها را نکبت و سلب توفیق فرا خواهد گرفت( کَذٰلِکَ یَجْعَلُ اللّٰهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ ) ***
1-کرارا گفتهایم که منظور از"هدایت"و"اضلال"الهی فراهم ساختن یا از میان بردن مقدمات هدایت در مورد کسانی است که آمادگی و عدم آمادگی خود را برای پذیرش حق با اعمال و کردار خویش اثبات کردهاند.
آنان که پویندگان راه حقند و جویندگان و تشنگان زلال ایمان،خداوند چراغهای روشنی فرا راه آنها قرار میدهد تا برای بدست آوردن این آب حیات در ظلمات گم نشوند،اما آنها که بیاعتنایی خود را نسبت به این حقایق ثابت کردهاند از این امدادهای الهی محروم و در مسیر خود با انبوهی از مشکلات روبرو میگردند و توفیق هدایت از آنها سلب میشود.
بنا بر این نه دسته اول در پیمودن این مسیر مجبورند و نه دسته دوم در کار خود،و هدایت و ضلالت الهی در واقع مکمل چیزی است که خودشان خواستهاند و انتخاب کردهاند.
2-منظور از"صدر"(سینه)در اینجا روح و فکر است و این کنایه در بسیاری از موارد به کار میرود،و منظور از شرح(گشاده ساختن)همان
وسعت روح و بلندی فکر و گسترش افق عقل آدمی است،زیرا پذیرا شدن حق، احتیاج به گذشتهای فراوانی از منافع شخصی دارد که جز صاحبان ارواح وسیع و افکار بلند آمادگی برای آن نخواهند داشت.
3-"حرج"(بر وزن حرم)به معنی تنگی فوق العاده و محدودیت شدید است،و این حال افراد لجوج و بیایمان است که فکرشان بسیار کوتاه و روحشان فوق العاده کوچک و ناتوان است،و کمترین گذشتی در زندگی ندارند.
تشبیه اینگونه افراد به کسی که میخواهد به آسمان بالا رود از این نظر است که صعود به آسمان کار فوق العاده مشکلی است،و پذیرش حق برای آنها نیز چنین است.
همانطور که در گفتار روزمره گاهی میگوئیم"این کار برای فلان کس آن قدر مشکل است که گویا میخواهد به آسمان برود"یا میگوئیم:"به آسمان بروی از این کار آسانتر است".
البته آن روز پرواز به آسمان برای بشر یک تصور بیش نبود ولی حتی امروز که سیر در فضا عملی شده است باز از کارهای طاقتفرساست و همیشه فضانوردان با انبوهی از مشکلات شدید روبرو هستند.
ولی معنی لطیفتری برای آیه نیز به نظر میرسد که بحث گذشته را تکمیل میکند و آن اینکه:امروز ثابت شده که هوای اطراف کره زمین در نقاط مجاور این کره کاملا فشرده و برای تنفس انسان آماده است،اما هر قدر به طرف بالا حرکت کنیم هوا رقیقتر و میزان اکسیژن آن کمتر میشود به حدی که اگر چند کیلومتر از سطح زمین به طرف بالا(بدون ماسک اکسیژن)حرکت کنیم تنفس کردن برای ما هر لحظه مشکل و مشکلتر میشود و اگر به پیشروی ادامه دهیم تنگی نفس و کمبود اکسیژن سبب بیهوشی ما میگردد،بیان
این تشبیه در آن روز که هنوز این واقعیت علمی به ثبوت نرسیده بود در حقیقت از معجزات علمی قرآن محسوب میگردد.
در آیه فوق سعه صدر(گشادگی سینه)یکی از مواهب بزرگ و ضیق صدر(تنگی سینه)یکی از کیفرهای الهی شمرده شده است،همانطور که خداوند در مقام بیان یک موهبت عظیم به پیامبر خود میگوید،" أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ ":
"آیا سینه تو را وسیع و گشاده نساختیم" (1).
و این موضوعی است که با مطالعه در حالات افراد به خوبی مشاهد میشود، بعضی روحشان آن چنان باز و گشاده است که آمادگی برای پذیرش هر واقعیتی- هر چند بزرگ باشد-دارند،اما به عکس بعضی روحشان آن چنان تنگ و محدود است که گویا راهی و جایی برای نفوذ هیچ حقیقتی در آن نیست.افق دید فکری آنها محدود به زندگی روزمره و خواب و خور آنها است،اگر به آنها برسد همه چیز درست است و اگر کمترین تغییری در آن پیدا شود گویا همه چیز پایان یافته و دنیا خراب شده است!.
هنگامی که آیه فوق نازل شد از پیامبر ص پرسیدند شرح صدر چیست؟ پیامبر ص فرمود:
نور یقذفه اللّٰه فی قلب من یشاء فینشرح له صدره و ینفسح :"نوری است که خدا در قلب هر کس بخواهد میافکند و در پرتو آن،روح او وسیع و گشاده میشود".
پرسیدند:آیا نشانهای دارد که با آن شناخته شود؟ فرمود:
نعم،الانابة الی دار الخلود و التجافی عن دار الغرور و الاستعداد للموت قبل نزول الموت
(2) :"آری نشانهاش توجه به سرای جاویدان و دامن
بر چیدن از زرق و برق دنیا و آماده شدن برای مرگ است(با ایمان و عمل صالح و تلاش و کوشش در راه حق)پیش از آنکه مرگ فرا رسد.
*** در آیه بعد به عنوان تاکید بحث گذشته میگوید:"این مطلب که مددهای الهی شامل حال حق طلبان میگردد و سلب موفقیت به سراغ دشمنان حق میرود یک سنت مستقیم و ثابت و دگرگونیناپذیر الهی است"( وَ هٰذٰا صِرٰاطُ رَبِّکَ مُسْتَقِیماً ).
این احتمال در تفسیر آیه نیز هست که"هذا"اشاره به اسلام و قرآن بوده باشد زیرا صراط مستقیم و راه راست و معتدل است.
در پایان آیه باز تاکید میکند که:"ما نشانهها و آیات خود را برای آنها که دلی پذیرا و گوشی شنوا دارند شرح دادیم"( قَدْ فَصَّلْنَا الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ ).
*** در آیه بعد دو قسمت از بزرگترین موهبتهایی را که به افراد بیدار و حق طلب میدهد بیان میکند نخست اینکه:"برای آنها خانه امن و امان نزد پروردگارشان است"( لَهُمْ دٰارُ السَّلاٰمِ عِنْدَ رَبِّهِمْ ).
و دیگر اینکه:"ولی و سرپرست و حافظ و ناصر آنها خدا است"(و هو ولیهم).
"و تمام اینها به خاطر اعمال نیکی است که انجام میدادند"( بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
چه افتخاری از این بالاتر که سرپرستی و کفالت امور انسان را خداوند بر عهده گیرد و او حافظ و یار و یاورش باشد.
و چه موهبتی از این عظیمتر که"دار السلام"یعنی خانه امن و امان،
محلی که نه در آن جنگ است نه خونریزی،نه نزاع است و نه دعوا،نه خشونت است و نه رقابتهای کشنده و طاقتفرسا،نه تصادم منافع است و نه دروغ و افترا و تهمت و حسد و کینه و نه غم و اندوه،که از هر نظر قرین آرامش است،در انتظار انسان باشد.
ولی آیه میگوید اینها را با حرف و سخن به کسی نمیدهند بلکه در برابر عمل،آری در برابر عمل!
وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً یٰا مَعْشَرَ اَلْجِنِّ قَدِ اِسْتَکْثَرْتُمْ مِنَ اَلْإِنْسِ وَ قٰالَ أَوْلِیٰاؤُهُمْ مِنَ اَلْإِنْسِ رَبَّنَا اِسْتَمْتَعَ بَعْضُنٰا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنٰا أَجَلَنَا اَلَّذِی أَجَّلْتَ لَنٰا قٰالَ اَلنّٰارُ مَثْوٰاکُمْ خٰالِدِینَ فِیهٰا إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اَللّٰهُ إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ (128) وَ کَذٰلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ اَلظّٰالِمِینَ بَعْضاً بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (129)
128-و آن روز که همه آنها را جمع و محشور میسازد به آنان میگوید ای جمعیت شیاطین و جن شما افراد زیادی از انسانها را گمراه ساختید،دوستان و پیروان آنها از میان انسانها میگویند:پروردگارا!هر یک از ما دو دسته(پیشوایان و پیروان گمراه)از دیگری استفاده کردیم(ما به لذات هوسآلود و زودگذر رسیدیم و آنها بر ما حکومت کردند)و به اجلی که برای ما مقرر داشته بودی رسیدیم، (خداوند)میگوید:آتش جایگاه شماست،جاودانه در آن خواهید ماند، مگر آنچه خدا بخواهد،پروردگار تو حکیم و دانا است.
129-و اینچنین بعضی از ستمگران را به بعض دیگر وامیگذاریم به سبب اعمالی که انجام میدادند.
در این آیات مجددا قرآن به سرنوشت مجرمان گمراه و گمراه کننده
باز میگردد و بحثهای آیات گذشته را با آن تکمیل میکند.
آنها را به یاد روزی میاندازد که رو در روی شیاطینی که از آنها الهام گرفتهاند میایستند و از این پیروان و آن پیشوایان سؤال میشود،سؤالی که در برابرش پاسخی ندارند و جز حسرت و اندوه نتیجهای نمیگیرند،این هشدارها به خاطر آن است که تنها به این چند روز زندگی ننگرند و به پایان کار نیز بیندیشند.
نخست میگوید:"آن روز که همه را جمع و محشور میسازد،ابتدا میگوید:"ای جمعیت جن و شیاطین اغواگر شما افراد زیادی از انسانها را گمراه ساختید"( وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً یٰا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَکْثَرْتُمْ مِنَ الْإِنْسِ ) (1).
منظور از کلمه"جن"در اینجا همان شیاطین است،زیرا جن در اصل لغت همانطور که قبلا هم گفتهایم به معنی هر موجود ناپیدا میباشد و در آیه 50 سوره کهف در باره رئیس شیاطین"ابلیس"میخوانیم" کٰانَ مِنَ الْجِنِّ "یعنی او از جن بود.
آیات گذشته که از وسوسههای رمزی شیاطین با جمله" إِنَّ الشَّیٰاطِینَ لَیُوحُونَ إِلیٰ أَوْلِیٰائِهِمْ "سخن میگفت،همچنین آیه بعد که از رهبری بعضی از ستمگران از بعضی دیگر سخن میگوید میتواند اشارهای به این موضوع باشد.
اما شیاطین اغواگر گویا در برابر این سخن پاسخی ندارند و سکوت میکنند،ولی"پیروان آنها از بشر چنین میگویند:پروردگارا آنها از ما بهره گرفتند و ما هم از آنها،تا زمانی که اجل ما پایان گرفت"( وَ قٰالَ أَوْلِیٰاؤُهُمْ مِنَ الْإِنْسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنٰا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنٰا أَجَلَنَا الَّذِی أَجَّلْتَ لَنٰا ".
1) 1) "یوم"ظرف است و متعلق به جمله"یقول"است که محذوف میباشد و در اصل جمله چنین بوده"و یوم یحشرهم جمیعا یقول".
آنها دلخوش بودند که پیروان تسلیمی دارند و بر آنها حکومت میکنند، و ما نیز از زرق و برقهای دنیا و لذات بیقید و شرط و زودگذر آن که بر اثر وسوسههای شیاطین دلانگیز و دلچسب جلوه مینمود دلخوش بودیم!.
در اینکه منظور از اجل در این آیه چیست؟آیا پایان زندگی یا روز رستاخیز است میان مفسران گفتگو است اما ظاهرا پایان زندگی است،زیرا "اجل"به این معنی در بسیاری از آیات قرآن به کار رفته است.
اما خداوند همه این پیشوایان و پیروان مفسد و فاسد را مخاطب ساخته میگوید:"جایگاه همه شما آتش است و جاودانه در آن خواهید ماند مگر آنچه خدا بخواهد"( قٰالَ النّٰارُ مَثْوٰاکُمْ خٰالِدِینَ فِیهٰا إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ ).
استثناء با جمله" إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ "(مگر آنچه خدا بخواهد)یا اشاره به این است که ابدیت عذاب و کیفر در اینگونه موارد سلب قدرت از پروردگار نمیکند،هر گاه بخواهد میتواند آن را تغییر دهد اگر چه در مورد عدهای ثابت نگه میدارد.
و یا اشاره به آن افرادی است که استحقاق ابدیت عذاب را ندارند و یا قابلیت شمول عفو الهی را دارند که باید از حکم خلود و جاودانی بودن مجازات استثنا شوند.
و در پایان آیه میفرماید:"پروردگار تو حکیم و دانا است"( إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ ).
هم کیفرش روی حساب است و هم عفو و بخشش،و به خوبی از موارد آنها آگاه میباشد.
*** در آیه بعد اشاره به یک قانون همیشگی الهی در مورد اینگونه اشخاص کرده میگوید:"همان گونه که ستمگران و طاغیان در این دنیا حامی و پشتیبان
یکدیگر و رهبر و راهنمای هم بودند و در مسیرهای غلط همکاری نزدیک داشتند "در جهان دیگر نیز آنها را به یکدیگر وامیگذاریم و این به خاطر اعمالی است که در این جهان انجام دادند"( وَ کَذٰلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظّٰالِمِینَ بَعْضاً بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ ).
زیرا همانطور که در بحثهای مربوط به معاد گفتهایم صحنه رستاخیز صحنه عکس العملها و واکنشها در مقیاسهای عظیم است و آنچه در آنجا وجود دارد پرتو و انعکاسی از اعمال ما در این دنیاست (1).
در تفسیر علی بن ابراهیم قمی نیز از امام ع نقل شده که فرمود:
نولی کل من تولی اولیائهم فیکونون معهم یوم القیامه :"هر کس با اولیائش در روز قیامت خواهد بود".
قابل توجه اینکه همه این گروهها به عنوان"ظالم"در آیه معرفی شدهاند و شک نیست که ظلم،به معنی وسیع کلمه،همه اینها را شامل میگردد، چه ظلمی از این بالاتر که انسان با قبول رهبری شیطانصفتان خود را از تحت ولایت خداوند خارج سازد و در جهان دیگر نیز تحت ولایت همانها قرار گیرد.
و نیز این تعبیر و تعبیر" بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ "نشان میدهد که این سیه- روزی و بدبختی به خاطر اعمال خودشان است و این یک سنت الهی و قانون آفرینش است که رهسپران راههای تاریک جز سقوط در چاه و دره بدبختی فرجامی نخواهند داشت.
1) 1) برای توضیح بیشتر به کتاب ارزنده"معاد و جهان پس از مرگ"مراجعه فرمائید.
یٰا مَعْشَرَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیٰاتِی وَ یُنْذِرُونَکُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا قٰالُوا شَهِدْنٰا عَلیٰ أَنْفُسِنٰا وَ غَرَّتْهُمُ اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا وَ شَهِدُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کٰانُوا کٰافِرِینَ (130) ذٰلِکَ أَنْ لَمْ یَکُنْ رَبُّکَ مُهْلِکَ اَلْقُریٰ بِظُلْمٍ وَ أَهْلُهٰا غٰافِلُونَ (131) وَ لِکُلٍّ دَرَجٰاتٌ مِمّٰا عَمِلُوا وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا یَعْمَلُونَ (132)
130-(در آن روز به آنها میگوید)ای جمعیت جن و انس آیا رسولانی از شما به سوی شما نیامدند که آیات مرا برایتان بازگو میکردند و از ملاقات چنین روزی شما را بیم میدادند،آنها میگویند گواهی میدهیم بر ضد خودمان(آری ما بد کردیم) و زندگی(پر زرق و برق)دنیا آنها را فریب داد،و بر زیان خود گواهی میدهند که کافر بودند.
131-این بخاطر آن است که پروردگارت هیچگاه(مردم)شهرها و آبادیها را بخاطر ستمهایشان در حال غفلت و بیخبری هلاک نمیکند(بلکه قبلا رسولانی برای آنها میفرستد).
132-و برای هر یک(از این دو دسته)درجات(و مراتبی)است از آنچه عمل کردند و پروردگارت غافل از اعمالی که انجام میدهند نیست.
اتمام حجت:
در آیات گذشته سرنوشت شیطانصفتان ستمگر در روز رستاخیز بیان شده،برای اینکه تصور نشود آنها در حال غفلت دست به چنین اعمالی زدند در
این آیات روشن میسازد که به اندازه کافی هشدار به آنها داده شده و اتمام حجت گردیده است،لذا در روز قیامت به آنها میگوید:"ای جمعیت جن و انس آیا رسولانی از شما به سوی شما نیامدند و آیات مرا بازگو نکردند و در باره ملاقات چنین روزی به شما اخطار ننمودند"( یٰا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیٰاتِی وَ یُنْذِرُونَکُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا ) "معشر"در اصل از"عشرة"به معنی عدد ده گرفته شده است و از آنجا که عدد ده یک عدد کامل است،کلمه"معشر" به یک جمعیت کامل که اصناف و طوائف مختلفی را در بر میگیرد گفته میشود.در اینکه آیا فرستادگان"جن" از جنس خود آنها است،یا از نوع بشر؟در میان مفسران گفتگو است.اما آنچه از آیات سوره جن به خوبی استفاده میشود این است که قرآن و اسلام برای همه، حتی آنها نازل شده،و پیامبر اسلام مبعوث به همه بوده است،منتها هیچ مانعی ندارد که رسولان و نمایندگان از خود آنها از طرف پیامبر ص مامور دعوت آنان بوده باشند.
(شرح بیشتر در این زمینه و هم در باره معنی علمی"جن"در تفسیر همان سوره جن در جزء 29 قرآن مجید بخواست خدا خواهد آمد).
ولی باید توجه داشت که کلمه"منکم"(از شما)دلیل بر آن نیست که پیامبران هر دسته از جنس خودشان خواهند بود،زیرا هنگامی که به گروهی گفته شود "نفراتی از شما..."این نفرات ممکن است از یک طایفه یا از همه طوایف باشند.
سپس میگوید:از آنجا که روز رستاخیز روز کتمان نیست و نشانههای همه چیز آشکار است و هیچکس نمیتواند چیزی را پنهان دارد،"همگی در برابر این پرسش الهی،اظهار میدارند:ما بر ضد خود گواهی میدهیم و اعتراف میکنیم که چنین رسولانی آمدند و پیامهای تو را به ما رسانیدند اما مخالفت کردیم"
( قٰالُوا شَهِدْنٰا عَلیٰ أَنْفُسِنٰا ).
آری دلائل کافی از طرف پروردگار در اختیار آنها بود و آنها راه را از چاه میشناختند"ولی زندگی فریبنده دنیا،و زرق و برق وسوسهانگیز آن،آنها را فریب داد"( وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا ).
این جمله به خوبی میرساند که سد بزرگ راه سعادت انسانها دلبستگی بیحد و حساب و تسلیم بیقید و شرط در برابر مظاهر جهان ماده است،دلبستگیهایی که انسان را به زنجیر اسارت میکشاند و او را به هر گونه ظلم و ستم،تعدی و اجحاف،خود خواهی و طغیان،دعوت میکند.
بار دیگر قرآن تاکید میکند که"آنها با صراحت به زیان خود گواهی میدهند که راه کفر پوییدند و در صف منکران حق قرار گرفتند"( وَ شَهِدُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کٰانُوا کٰافِرِینَ ).
*** در آیه بعد همان مضمون آیه گذشته را،اما به صورت یک قانون کلی و سنت همیشگی الهی،بازگو میکند که"این به خاطر آن است که پروردگار تو هیچگاه مردم شهرها و آبادیها را به خاطر ستمگریهایشان،در حالی که غافلند،هلاک نمیکند"مگر اینکه رسولانی به سوی آنها بفرستد و آنها را متوجه زشتی اعمالشان سازد و گفتنیها را بگوید( ذٰلِکَ أَنْ لَمْ یَکُنْ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُریٰ بِظُلْمٍ وَ أَهْلُهٰا غٰافِلُونَ ).
کلمه"بظلم"میتواند به این معنی باشد که خدا کسی را به خاطر ستمهایش، و در حال غفلت،پیش از فرستادن پیامبران مجازات نمیکند،و میتواند به این معنی باشد که خدا افراد غافل را از روی ظلم و ستم کیفر نمیدهد زیرا کیفر دادن آنها در این حال،ظلم و ستم است و خداوند برتر از این است که در باره کسی
ستم کند (1).
*** و سرانجام آنها را در آیه بعد خلاصه کرده چنین میگوید:"هر یک از این دستهها:نیکو کار و بدکار،فرمانبردار و قانونشکن،حق طلب و ستمگر،درجات و مراتبی بر طبق اعمال خود در آنجا دارند و پروردگارت هیچگاه از اعمال آنها غافل نیست،بلکه همه را میداند و به هر کس آنچه لایق است میدهد( وَ لِکُلٍّ دَرَجٰاتٌ مِمّٰا عَمِلُوا وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا یَعْمَلُونَ ).
این آیه بار دیگر این حقیقت را تاکید میکند که تمام مقامها و"درجات" و"درکات"زائیده اعمال خود آدمی است و نه چیز دیگر.
1) 1) در صورت اول فاعل"ظلم"کافران هستند و در صورت دوم که نفی ظلم شده فاعل آن خدا است.
وَ رَبُّکَ اَلْغَنِیُّ ذُو اَلرَّحْمَةِ إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِکُمْ مٰا یَشٰاءُ کَمٰا أَنْشَأَکُمْ مِنْ ذُرِّیَّةِ قَوْمٍ آخَرِینَ (133) إِنَّ مٰا تُوعَدُونَ لَآتٍ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ (134) قُلْ یٰا قَوْمِ اِعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ إِنِّی عٰامِلٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ تَکُونُ لَهُ عٰاقِبَةُ اَلدّٰارِ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ اَلظّٰالِمُونَ (135)
133-و پروردگارت بینیاز و مهربان است(بنا بر این درباره کسی ظلم و ستم نمیکند بلکه اینها نتیجه اعمال خود را میگیرند)اگر بخواهد همه شما را میبرد و بعد از شما بجای شما هر چه بخواهد(و هر کس را بخواهد)جانشین میسازد همانطور که شما را از نسل اقوام دیگری به وجود آورد.
134-آنچه به شما وعده داده میشود،میآید و شما نمیتوانید(خدا را)ناتوان سازید (و از عدالت و کیفر او فرار کنید).
135-بگو ای جمعیت!هر کار در قدرت دارید بکنید!من(هم به وظیفه خود)عمل میکنم، اما به زودی خواهید دانست چه کسی سرانجام نیک خواهد داشت(و پیروزی با چه کسی است اما)به طور مسلم ظالمان رستگار نخواهند شد.
آیه اول در واقع استدلالی است برای آنچه در آیات پیش در زمینه عدم ظلم پروردگار بیان شد،آیه میگوید"پروردگار تو،هم بینیاز است،و هم رحیم و مهربان"بنا بر این دلیلی ندارد که بر کسی کوچکترین ستم روا دارد زیرا کسی ستم میکند که یا نیازمند باشد یا خشن و سنگدل( وَ رَبُّکَ الْغَنِیُّ ذُو الرَّحْمَةِ ).
بعلاوه نه نیازی به اطاعت شما دارد و نه بیمی از گناهانتان زیرا"اگر بخواهد همه شما را میبرد و به جای شما کسان دیگری را که بخواهد جانشین میسازد همانطور که شما را از دودمان انسانهای دیگری که در بسیاری از صفات با شما متفاوت بودند آفرید"( إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِکُمْ مٰا یَشٰاءُ کَمٰا أَنْشَأَکُمْ مِنْ ذُرِّیَّةِ قَوْمٍ آخَرِینَ ).
بنا بر این،او هم بینیاز و هم مهربان و هم قادر بر هر چیز است با اینحال تصور ظلم درباره او ممکن نیست.
*** و با توجه به قدرت بیپایان او روشن است که:"آنچه به شما در زمینه رستاخیز و پاداش و کیفر وعده داده،خواهد آمد و کمترین تخلفی در آن نیست" ( إِنَّ مٰا تُوعَدُونَ لَآتٍ ).
"و شما هرگز نمیتوانید از قلمرو حکومت او خارج شوید و از پنجه عدالت او فرار کنید"( وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ ) (1).
*** سپس به پیامبر دستور میدهد که"آنها را تهدید کرده بگوید:ای جمعیت هر کار از دستتان ساخته است انجام دهید من هم آنچه خدا به من دستور داده انجام خواهم داد،اما به زودی خواهید دانست سرانجام نیک و پیروزی نهایی با کیست، اما به طور مسلم ظالمان و ستمگران پیروز نخواهند شد و روی سعادت را نخواهند دید ( قُلْ یٰا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ إِنِّی عٰامِلٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ تَکُونُ لَهُ عٰاقِبَةُ الدّٰارِ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ ).
1) 1) "معجزین"از ماده"اعجاز"یعنی دیگری را ناتوان ساختن،آیه میگوید شما نمیتوانید خداوند را از بعث در قیامت و اجرای عدالت عاجز سازید و به تعبیر دیگر نمیتوانید در برابر قدرت او مقاومت کنید.
در اینجا بار دیگر میبینیم که بجای"کفر"تعبیر به"ظلم"شده و این نشان میدهد که کفر و انکار حق یک نوع ظلم آشکار است،ظلمی به خویشتن و ظلمی به جامعه،و از آنجا که ظلم بر خلاف عدالت عمومی جهان آفرینش است سرانجام محکوم به شکست خواهد بود.
وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ مِمّٰا ذَرَأَ مِنَ اَلْحَرْثِ وَ اَلْأَنْعٰامِ نَصِیباً فَقٰالُوا هٰذٰا لِلّٰهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هٰذٰا لِشُرَکٰائِنٰا فَمٰا کٰانَ لِشُرَکٰائِهِمْ فَلاٰ یَصِلُ إِلَی اَللّٰهِ وَ مٰا کٰانَ لِلّٰهِ فَهُوَ یَصِلُ إِلیٰ شُرَکٰائِهِمْ سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ (136)
136-و(مشرکان)سهمی از آنچه خداوند آفریده از زراعت و چهار پایان برای او قرار دادند و گفتند-به گمان آنها-این مال خدا است و این مال شرکای ما (یعنی بتها)است،آنچه مال شرکای آنها بود به خدا نمیرسید،ولی آنچه مال خدا بود به شرکایشان میرسید(و اگر سهم بتها مواجه با کمبودی میشد مال خدا را به آنها میدادند اما عکس آن را مجاز نمیدانستند!)چه بد حکم میکنند(که علاوه بر شرک،حتی خدا را کمتر از بتها میگرفتند)!
بار دیگر برای ریشه کن ساختن افکار بت پرستی از مغزها به ذکر عقائد و رسوم و آداب و عبادات خرافی مشرکان پرداخته و با بیان رسا خرافی بودن آنها را روشن میسازد.
نخست میگوید:"کفار مکه و سایر مشرکان سهمی از زراعت و چهار پایان خود را برای خدا و سهمی نیز برای بتها قرار میدادند،و میگفتند این قسمت مال خدا است،و اینهم مال شرکای ما یعنی بتها است"( وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ مِمّٰا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعٰامِ نَصِیباً فَقٰالُوا هٰذٰا لِلّٰهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هٰذٰا لِشُرَکٰائِنٰا ).
گرچه در آیه تنها اشاره به سهم خداوند شده است،ولی از جملههای بعد استفاده میشود که سهمی برای خدا و سهمی برای بتها قرار میدادند،در روایات آمده است که:مصرف سهمی که برای خدا قرار داده بودند،کودکان و مهمانان بودند و از آن برای این کار استفاده میکردند و اما سهمی که از زراعت و چارپایان برای بتها قرار داده بودند،مخصوص خدمه و متولیان بت و بتخانه و مراسم قربانی و استفاده خودشان بود (1).
و تعبیر به" لِشُرَکٰائِنٰا "(شریکهای ما)برای بتها به خاطر آن است که آنها را شریک اموال و سرمایه و زندگی خویش میدانستند.
تعبیر به" مِمّٰا ذَرَأَ "(از آنچه خدا خلق کرده)در حقیقت اشاره به ابطال عقیده آنها است.
زیرا این اموال همگی مخلوق خدا بودند،چگونه سهمی از آنها برای خدا قرار میدادند و سهمی برای بتها.
سپس اشاره به داوری عجیب آنها در این باره کرده و میگوید"سهمی را که برای بتها قرار داده بودند هرگز به خدا نمیرسید و اما سهمی را که برای خدا قرار داده بودند به بتها میرسید"( فَمٰا کٰانَ لِشُرَکٰائِهِمْ فَلاٰ یَصِلُ إِلَی اللّٰهِ وَ مٰا کٰانَ لِلّٰهِ فَهُوَ یَصِلُ إِلیٰ شُرَکٰائِهِمْ ).
در اینکه منظور از این جمله چیست میان مفسران گفتگو است ولی همه آنها تقریبا به یک حقیقت بر میگردند و آن این است:هر گاه بر اثر حادثهای قسمتی از سهمی که برای خدا از زراعت و چهار پایان قرار داده بودند آسیب میدید و نابود میشد میگفتند مهم نیست خداوند بینیاز است،اما اگر از سهم بتها از بین میرفت سهم خدا را به جای آن قرار میدادند و میگفتند:بتها نیاز
1) 1) تفسیر المنار جلد هشتم صفحه 122.
بیشتری دارند.
همچنین اگر آب از مزرعهای که سهم خدا بود به مزرعه سهم بتها نفوذ میکرد میگفتند مانعی ندارد خدا بینیاز است،اما اگر قضیه به عکس میشد جلو آن را میگرفتند و میگفتند بتها احتیاج بیشتری دارند.
در پایان آیه با یک جمله کوتاه این عقیده خرافی را محکوم میسازد و میگوید:"چه بد حکم میکنند"( سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ ).
دلیل بر زشتی کار آنها علاوه بر اینکه بت پرستی از ریشه فاسد و بی اساس بود چند موضوع است:
1-با اینکه همه چیز مخلوق خدا است،و ملک مسلم او است،و حاکم و مدبر و حافظ همه موجودات او میباشد، آنها تنها سهمی از آن را به خدا تخصیص میدادند گویا مالک اصلی آنها بودند و فقط حق تقسیم به دست آنها بود! (همانطور که گفتیم جمله" مِمّٰا ذَرَأَ "اشاره به این واقعیت است).
2-آنها در این تقسیم جانب بتها را مقدم میداشتند لذا هر آسیبی متوجه سهم خدا میشد مهم نبود اما آسیبهایی که متوجه سهم بتها میشد به وسیله سهم خدا جبران میکردند و آن را گرفته به بتها میدادند که در آیه اشاره به آن شده است،و این یک نوع امتیاز و برتری برای بتها نسبت به خداوند بود!! 3-از بعضی از روایات استفاده میشود که آنها برای سهم بتها اهمیت خاصی قائل بودند و لذا متولیان و خدمه بت و خود بت پرستان از سهم آنها میخوردند و سهم خدا را تنها به بچهها و میهمانان میدادند.و قرائن نشان میدهد که گوسفندهای چاق و فربه و غلات خوب مال بتها بود تا بتوانند به اصطلاح شکمی از عزا در آورند.
همه اینها نشان میدهد که آنها در تقسیم حتی برای خداوند به اندازه بتها ارزش قائل نبودند چه حکمی از این زشتتر و ننگینتر که انسان قطعه سنگ
و چوب بیارزشی را بالاتر از آفریننده جهان هستی فکر کند،آیا انحطاط فکری از این بالاتر تصور میشود؟!
وَ کَذٰلِکَ زَیَّنَ لِکَثِیرٍ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ قَتْلَ أَوْلاٰدِهِمْ شُرَکٰاؤُهُمْ لِیُرْدُوهُمْ وَ لِیَلْبِسُوا عَلَیْهِمْ دِینَهُمْ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مٰا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ مٰا یَفْتَرُونَ (137)
137-و همچنین شرکای آنها(یعنی بتها)قتل فرزندانشان را در نظرشان جلوه داده بودند (کودکان خود را قربانی بتها میکردند و افتخار مینمودند!)و عاقبت این کار چنین شد که آنها را به هلاکت افکندند و آئینشان را دگرگون ساختند و اگر خدا میخواست چنین نمیکردند(زیرا میتوانست اجبارا جلو آنان را بگیرد ولی اجبار سودی ندارد)بنا بر این آنها و تهمتهایشان را به حال خود واگذار(و به اعمال آنها اعتنا مکن).
قرآن در این آیه اشاره به یکی دیگر از زشتکاریهای بت پرستان و جنایتهای شرمآور آنها کرده میگوید:"همانطور که تقسیم آنها در مورد خداوند و بتها در نظرشان جلوه داشت و این عمل زشت و خرافی و حتی مضحک را کاری پسندیده میپنداشتند همچنین شرکای آنها قتل فرزندان را در نظر بسیاری از بت پرستان جلوه داده بود"تا آنجا که کشتن بچههای خود را یک نوع"افتخار"و یا"عبادت" محسوب میداشتند( وَ کَذٰلِکَ زَیَّنَ لِکَثِیرٍ مِنَ الْمُشْرِکِینَ قَتْلَ أَوْلاٰدِهِمْ شُرَکٰاؤُهُمْ ).
منظور از"شرکاء"در اینجا بتها هستند که به خاطر آنان گاهی فرزندان خود را قربانی مینمودند و یا نذر میکردند که اگر فرزندی نصیب آنها شد آن را برای بت قربانی کنند،همانطور که در تاریخ بت پرستان قدیم گفته شده است،و بنا بر این نسبت"تزیین"به بتها به خاطر آن است که علاقه و عشق به
بت آنها را وادار به این عمل جنایت بار میکرد،و روی این تفسیر،قتل در آیه فوق با مسئله زنده به گور کردن دختران و یا کشتن پسران به خاطر ترس از فقر،ارتباطی ندارد.
این احتمال نیز وجود دارد که:منظور از تزیین این جنایت به وسیله بتها این باشد که خدمه و متولیان بتکدهها مردم را به این کار تشویق میکردند و خود را زبان بت میدانستند زیرا نقل میکنند که عربهای زمان جاهلیت برای انجام سفرهای مهم و کارهای دیگر از"هبل"(بت بزرگ آنها)اجازه میگرفتند و طرز اجازه گرفتن آنها این بود که چوبهای تیری که در کیسه مخصوصی مجاور هبل قرار داشت و روی بعضی از آنها"افعل"(انجام بده)و روی بعضی "لا تفعل"(انجام مده)نوشته شده بود تکان میداد و چوبه تیری را از میان آنها خارج میساخت و هر چه روی آن نوشته شده بود به عنوان پیام هبل!تلقی میشد و این نشان میدهد که از این طریق نظر بتها را کشف میکردند،هیچ بعید نیست که مسئله قربانی برای بت نیز از طریق خدمه،به عنوان یک پیام بت معرفی شده باشد.
این احتمال نیز وجود دارد که زنده به گور کردن دختران در میان آنها که طبق نقل تواریخ به عنوان بر طرف ساختن لکه ننگ در میان طائفه"بنی- تمیم"رائج شده بود به عنوان پیام بتها معرفی شده باشد،زیرا در تاریخ میخوانیم که"نعمان بن منذر"حمله به جمعی از عرب کرد و زنان آنها را اسیر ساخت و در میان آنها دختر"قیس بن عاصم"بود،سپس صلح در میان آنها برقرار شد، و هر زنی به عشیره خود پیوست،به جز دختر قیس که او ترجیح داد در میان قوم دشمن بماند،و شاید با یکی از جوانهای آنها ازدواج کند این مطلب بر قیس بسیار گران آمد و سوگند(به عنوان بتها)یاد کرد که هر گاه دختر دیگری برای او متولد شود زنده به گورش کند و چیزی نگذشت که این عمل سنتی در
بین آنها شد که زیر ماسک دفاع از ناموس دست به بزرگترین جنایت یعنی کشتن فرزندان بیگناه زدند (1).
بنا بر این زنده به گور کردن دختران نیز ممکن است در آیه فوق داخل باشد.
یک احتمال دیگر نیز در تفسیر آیه فوق به نظر میرسد اگر چه مفسران آن را ذکر نکردهاند و آن اینکه:عربهای زمان جاهلیت آن چنان اهمیتی برای بتها قائل بودند که اموال نفیس خود را خرج بتها و متولیان و خدمه زورمند و پر درآمد آنها میکردند و خودشان فقیر و تهیدست میشدند تا آنجا که گاهی بچههای خود را از گرسنگی و فقر سر میبریدند،این عشق به بت چنین عمل زشتی را در نظر آنها تزیین کرده بود.
ولی تفسیر اول یعنی قربانی کردن فرزندان برای بتها با متن آیه از همه مناسبتر است.
سپس قرآن میگوید:نتیجه این گونه اعمال زشت این بود که بتها و خدمه بت،مشرکان را به هلاکت بیفکنند و دین و آئین حق را مشتبه سازند و آنها را از رسیدن به یک آئین پاک محروم نمایند( لِیُرْدُوهُمْ وَ لِیَلْبِسُوا عَلَیْهِمْ دِینَهُمْ ).
قرآن میگوید:"اما با این همه اگر خدا میخواست میتوانست به اجبار جلو آنها را بگیرد"ولی اجبار بر خلاف سنت خدا است،خداوند خواسته بندگان آزاد باشند تا راه تربیت و تکامل هموار گردد زیرا در اجبار نه تربیت است و نه تکامل( وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا فَعَلُوهُ ).
1) 1) بعضی تصور کردهاند که کلمه"اولاد"در آیه فوق با این تفسیر سازگار نیست ولی باید توجه داشت که اولاد معنی وسیعی دارد که هم به پسر و هم به دختر اطلاق میشود همانطور که در آیه 223 بقره میخوانیم:" وَ الْوٰالِدٰاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کٰامِلَیْنِ ":"مادران فرزندان خود را دو سال کامل شیر میدهند".
و در پایان میفرماید:اکنون که چنین است و آنها در میان یک چنین اعمال خرافی زشت و ننگینی غوطهورند و حتی قبح آن را درک نمیکنند،و از همه بدتر اینکه گاهی آن را به خدا نیز نسبت میدهند"آنها و تهمتهایشان را به حال خود واگذار،و به تربیت دلهای آماده و مستعد بپرداز"( فَذَرْهُمْ وَ مٰا یَفْتَرُونَ ).
وَ قٰالُوا هٰذِهِ أَنْعٰامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ لاٰ یَطْعَمُهٰا إِلاّٰ مَنْ نَشٰاءُ بِزَعْمِهِمْ وَ أَنْعٰامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُهٰا وَ أَنْعٰامٌ لاٰ یَذْکُرُونَ اِسْمَ اَللّٰهِ عَلَیْهَا اِفْتِرٰاءً عَلَیْهِ سَیَجْزِیهِمْ بِمٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (138) وَ قٰالُوا مٰا فِی بُطُونِ هٰذِهِ اَلْأَنْعٰامِ خٰالِصَةٌ لِذُکُورِنٰا وَ مُحَرَّمٌ عَلیٰ أَزْوٰاجِنٰا وَ إِنْ یَکُنْ مَیْتَةً فَهُمْ فِیهِ شُرَکٰاءُ سَیَجْزِیهِمْ وَصْفَهُمْ إِنَّهُ حَکِیمٌ عَلِیمٌ (139)
138-و گفتند این قسمت از چهار پایان و زراعت(که مخصوص بتها است برای همه) ممنوع است و جز کسانی که ما بخواهیم-به گمان آنها-از آن نباید بخورد و(میگفتند اینها)چهار پایانی است که سوار شدن بر آنها تحریم شده و چهار پایانی که نام خدا را بر آن نمیبردند و به خدا دروغ میبستند(و میگفتند این احکام از ناحیه او است)به زودی کیفر افتراهای آنها را میدهد.
139-و گفتند آنچه در شکم این حیوانات(از جنین و بچه)وجود دارد مخصوص مردان ماست و بر همسران ما حرام است اما اگر مرده باشد(یعنی مرده متولد شود) همگی در آن شریکند و به زودی(خدا)کیفر این توصیف(و احکام دروغین) آنها را میدهد او حکیم و دانا است.
در این آیات به چند قسمت از احکام خرافی بت پرستان که حکایت از کوتاهی سطح فکر آنها میکند اشاره شده است و بحث آیات قبل را تکمیل مینماید.
نخست میگوید بت پرستان میگفتند:"این قسمت از چهار پایان و زراعت که مخصوص بتها است و سهم آنها میباشد به طور کلی برای همه ممنوع است، مگر آنهایی که ما میخواهیم"و به پندار آنها تنها بر این دسته حلال بود نه بر دیگران ( وَ قٰالُوا هٰذِهِ أَنْعٰامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ لاٰ یَطْعَمُهٰا إِلاّٰ مَنْ نَشٰاءُ بِزَعْمِهِمْ ).
و منظورشان همان خدمه و متولیان بت و بتخانه بود تنها این دسته بودند که به پندار آنها حق داشتند از سهم بتها بخورند.
و از این بیان نتیجه میگیریم که این قسمت از آیه در حقیقت اشاره به چگونگی مصرف سهمی است که برای بتها از زراعت و چهار پایان قرار میدادند، که شرح آن در دو آیه قبل گذشت.
کلمه"حجر"(بر وزن شعر)در اصل به معنی ممنوع ساختن است و همانطور که"راغب"در کتاب"مفردات"گفته است بعید نیست از ماده "حجاره"به معنی سنگ گرفته شده باشد زیرا هنگامی که میخواستند محوطهای را ممنوع اعلام کنند،اطراف آن را سنگچین میکردند و اینکه به "حجر اسماعیل"این کلمه اطلاق شده است به خاطر آن است که به وسیله دیوار سنگی مخصوصی از سایر قسمتهای مسجد الحرام جدا شده است.به همین مناسبت گاهی به"عقل"حجر گفته میشود زیرا انسان را از کارهای خلاف منع میکند، و هر گاه کسی زیر نظر و تحت حمایت دیگری قرار بگیرد میگویند در حجر
او است،و"محجور"به کسی گفته میشود که از تصرف در اموال خویش ممنوع است (1).
سپس اشاره به دومین چیزی میکند که آنها تحریم کرده بودند و میگوید:
"آنها معتقد بودند که قسمتی از چهار پایان هستند که سوار شدن بر آنها حرام است"( وَ أَنْعٰامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُهٰا ).
و ظاهرا همان حیواناتی بوده است که در آیه 103 سوره مائده به عنوان "سائبه"و"بحیره"و"حام"شرح آن گذشت(برای اطلاع بیشتر ذیل آیه مزبور را مطالعه فرمائید).
بعد سومین قسمت از احکام ناروای آنها را بیان کرده میگوید":"نام خدا را بر قسمتی از چهار پایان نمیبردند"( وَ أَنْعٰامٌ لاٰ یَذْکُرُونَ اسْمَ اللّٰهِ عَلَیْهَا ).
این جمله ممکن است اشاره به حیواناتی باشد که به هنگام ذبح تنها نام بت را میبردند و یا حیواناتی بوده است که سوار شدن بر آنها را برای حج تحریم کرده بودند،چنان که در تفسیر"مجمع البیان"و"تفسیر کبیر"و"المنار" و"قرطبی"از بعضی از مفسران نقل شده است،و در هر دو صورت حکمی بود بیدلیل و خرافی.
عجیب این است که به این احکام خرافی قناعت نمیکردند بلکه"به خدا افترا میبستند و آن را به او نسبت میدادند"( اِفْتِرٰاءً عَلَیْهِ ).
در پایان آیه پس از ذکر این احکام ساختگی میگوید:"خداوند به زودی کیفر آنها را در برابر این افترائات خواهد داد"( سَیَجْزِیهِمْ بِمٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ ).
آری هنگامی که بشر بخواهد به فکر ناقص خود جعل حکم و قانون کند
1) 1) باید توجه داشت که"حجر"در آیه فوق معنی وصفی دارد و به معنی محجور آمده است و مذکر و مؤنث در آن یکسان است.
ممکن است هر طائفهای با هوا و هوسهای خود احکام و مقرراتی بسازند،و نعمتهای خدا را بیجهت بر خود حرام و یا کارهای زشت و خلاف خود را بر خود حلال کنند،این است که میگوئیم قانونگذار تنها باید خدا باشد که همه چیز را میداند و از مصالح کارها آگاه و از هر گونه هوا و هوس بر کنار است.
*** در آیه بعد به یکی دیگر از احکام خرافی آنها در مورد گوشت حیوانات اشاره کرده میفرماید:"آنها گفتند جنینهایی که در شکم این حیوانات است مخصوص مردان ما است و بر همسران ما حرام است ولی اگر مرده متولد شود، همگی در آن شریکند"( وَ قٰالُوا مٰا فِی بُطُونِ هٰذِهِ الْأَنْعٰامِ خٰالِصَةٌ لِذُکُورِنٰا وَ مُحَرَّمٌ عَلیٰ أَزْوٰاجِنٰا وَ إِنْ یَکُنْ مَیْتَةً فَهُمْ فِیهِ شُرَکٰاءُ ).
باید توجه داشت منظور از هٰذِهِ الْأَنْعٰامِ همان حیواناتی است که در آیه قبل به آن اشاره شده است.
بعضی از مفسران احتمال دادهاند که عبارت مٰا فِی بُطُونِ هٰذِهِ الْأَنْعٰامِ (آنچه در شکم این حیوانات است)شامل شیر این حیوانات نیز بشود،ولی با توجه به جمله و إِنْ یَکُنْ مَیْتَةً (اگر مرده بوده باشد)روشن میشود که آیه فقط از جنین بحث میکند که اگر زنده متولد شود،آن را مخصوص مردان میدانستند و اگر مرده متولد میشد،که زیاد مورد رغبت و میل آنها نبود، همه را در آن مساوی میدانستند!.
این حکم اولا هیچگونه فلسفه و دلیلی نداشت و ثانیا در مورد جنینی که مرده متولد میشد،بسیار زشت و زننده بود،زیرا گوشت چنین حیوانی غالبا فاسد و زیانبخش است و ثالثا یک نوع تبعیض آشکار میان جنس مرد و زن
بود زیرا آنچه خوب بود،مخصوص مردان،آنچه بد بود به زنان هم از آن سهمی داده میشد.
قرآن به دنبال این حکم جاهلی،با این جمله مطلب را تمام کرده و میگوید:"بزودی خداوند کیفر این گونه توصیفات آنها را میدهد" ( سَیَجْزِیهِمْ وَصْفَهُمْ ).
تعبیر به وصف اشاره به توصیفی است که آنها از خدا میکردند و تحریم این گونه غذاها را به خدا نسبت میدادند اگر چه منظور از آن صفت و حالتی است که بر اثر تکرار گناه به شخص گناهکار دست میدهد و او را مستحق مجازات میکند و در پایان آیه میفرماید:"او حکیم و دانا است"( إِنَّهُ حَکِیمٌ عَلِیمٌ .
هم از اعمال و گفتار و تهمتهای ناروای آنان با خبر است و هم روی حساب، آنها را مجازات میکند.
قَدْ خَسِرَ اَلَّذِینَ قَتَلُوا أَوْلاٰدَهُمْ سَفَهاً بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ حَرَّمُوا مٰا رَزَقَهُمُ اَللّٰهُ اِفْتِرٰاءً عَلَی اَللّٰهِ قَدْ ضَلُّوا وَ مٰا کٰانُوا مُهْتَدِینَ (140)
140-مسلما آنها که فرزندان خود را از روی سفاهت و نادانی کشتند زیان دیدند و آنچه را خدا به آنها روزی داده بود بر خود تحریم کردند و بر خدا افترا بستند، آنها گمراه شدند و(هرگز)هدایت نیافتند.
در تعقیب چند آیه گذشته که سخن از قسمتی از احکام خرافی و آداب زشت و ننگین عصر جاهلیت عرب،از جمله کشتن فرزندان به عنوان قربانی بتها، و یا زنده به گور کردن دختران به عنوان حفظ حیثیت قبیله و خانواده،و همچنین
تحریم قسمتی از نعمتهای حلال به میان آورد،در این آیه به شدت همه این اعمال و احکام را محکوم کرده و با"هفت تعبیر مختلف"در جملههایی کوتاه اما بسیار رسا و جالب،وضع آنها را روشن میسازد.
نخست میگوید:"کسانی که فرزندان خود را از روی سفاهت و جهل کشتند زیان کردند"هم از نظر انسانی و اخلاقی،و هم از نظر عاطفی،و هم از نظر اجتماعی،گرفتار خسارت و زیان گشتند و از همه بالاتر خسارت معنوی در جهان دیگر( قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ قَتَلُوا أَوْلاٰدَهُمْ سَفَهاً بِغَیْرِ عِلْمٍ )در این جمله عمل آنها یک نوع"خسران و زیان"و سپس"سفاهت و سبک مغزی"و بعد"کار جاهلانه"معرفی شده است،که هر یک از این تعبیرهای سهگانه به تنهایی برای معرفی زشتی عمل آنها کافی است،کدام عقل اجازه میدهد که انسان فرزند خود را با دست خود به قتل برساند،وانگهی آیا این سفاهت و سبک مغزی نیست که از این عمل شرم نکند بلکه آن را یک نوع افتخار یا عبادت محسوب دارد، کدام علم و دانش اجازه میدهد که انسان چنین عملی را به عنوان یک سنت و یا قانون در جامعه خود بپذیرد؟! اینجا است که به یاد گفتار ابن عباس میافتیم که میگفت:اگر کسی بخواهد میزان عقبماندگی اقوام جاهلی را بداند آیات سوره انعام(یعنی آیات فوق)را بخواند.
سپس قرآن میگوید:"اینان آنچه را خدا به آنان روزی داده بود و مباح و حلال ساخته بود.بر خود تحریم کردند و بخدا افترا زدند که خدا آنها را حرام کرده است"( وَ حَرَّمُوا مٰا رَزَقَهُمُ اللّٰهُ افْتِرٰاءً عَلَی اللّٰهِ .) در این جمله با دو تعبیر دیگر اعمال آنها محکوم شده است زیرا اولا آنها نعمتی را که خدا به آنان"روزی"داده بود و حتی برای ادامه حیاتشان لازم و ضروری بود بر خود تحریم کردند و قانون خدا را زیر پا گذاشتند و ثانیا
به خدا"افترا"بستند که او چنین دستوری داده است،با آنکه ابدا چنین نبود.
و در پایان آیه با دو تعبیر دیگر آنان را محکوم میسازد نخست میگوید آنها بطور مسلم گمراه شدند( قَدْ ضَلُّوا ) سپس اضافه میکند آنها هیچگاه در مسیر هدایت نبودهاند( وَ مٰا کٰانُوا مُهْتَدِینَ ).
***پایان جلد 5 تفسیر نمونه