ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -، توشیحگر
عنوان قراردادی:مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه .شرح
عنوان و نام پدیدآور:عرفان اسلامی / مولف حسین انصاریان ؛ ویرایش و تحقیق محسن فیضپور ،محمدجواد صابریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۶ - ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری:ج.
فروست:مجموعه آثار؛ ۳۱، ۳۲، ۳۳، ۳۴، ۳۵، ۳۶، ۳۷، ۳۸، ۳۹، ۴۰، ۴۱، ۴۲، ۴۳، ۴۴.
شابک:۷۰۰۰۰۰ ریال : دوره 978-964-96392-9-1 : ؛ ج.۱ : 978-964-96392-6-0 ؛ ج.۲ : 978-964-96392-7-7 ؛ ۷۰۰۰۰۰ ریال : ج.۳ 978-964-96392-8-4 : ؛ ج.۴ 978-964-2939-00-8 : ؛ ج.۵ 978-964-2939-01-5 : ؛ ج.۶ 978-964-2939-02-2 : ؛ ج.۷ : 978-964-2939-03-9 ؛ ج.۸ : 978-964-2939-04-6 ؛ ج.۹ : 978-964-2939-05-3 ؛ ج.۱۰ 978-964-2939-06-0 : ؛ ج.۱۱ : 978-964-2939-07-7 ؛ ج.۱۲ 978-964-2939-08-4 : ؛ ج.۱۳ 978-964-2939-09-1 : ؛ ج.۱۴ 978-964-2939-10-7 : ؛ ج.۱۵ 978-964-2939-13-8 :
یادداشت:ج.۲ - ۵، ۹ و ۱۱ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۲ - ۱۵ (چاپ اول: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت:جلد چهاردهم و پانزدهم فهرست میباشند.
یادداشت:ج.۷ - ۹ (چاپ دوم:۱۳۸۷).
یادداشت:ج.۱۰ (چاپ اول: ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۰ - ۱۵ (چاپ دوم:۱۳۸۸).
یادداشت:عنوان روی جلد: عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
یادداشت:کتابنامه.
عنوان روی جلد:عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
موضوع:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه -- نقد و تفسیر
موضوع:احادیث اخلاقی -- قرن ۲ ق.
موضوع:اخلاق اسلامی -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع:عرفان -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
شناسه افزوده:فیضپور قمی، محسن، ۱۳۵۳ -، ویراستار
شناسه افزوده:صابریان، محمدجواد، ویراستار
شناسه افزوده:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه . شرح
رده بندی کنگره:BP۲۴۸/ج۷م۶۰۴۲۲۱۸۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:۱۱۸۲۵۶۰
قالَ الصَّادِقُ علیه السلام:صاحِبُ النِّیَّةِ الصَّادِقَةِ صاحِبُ الْقَلْبِ السَّلیمِ لِأَنَّ سَلامَةَ الْقَلْبِ مِنْ هَواجِسِ الْمَحْذُوراتِ تُخَلِّصُ النِّیَّةَ للّهِ تَعالی فِی الأُمُورِ کُلِّها.
قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ .
وَ قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:نِیَّةُ الْمُؤْمِنِ خَیْرٌ مِنْ عَمَلِهِ.وَ قالَ:اَلْأَعْمالُ بِالنِّیَّاتِ.
وَ لِکُلِّ امْرِءٍ ما نَویٰ.
وَ لا بُدَّ لِلْعَبْدِ مِنْ خالِصِ النِّیَّةِ فی کُلِّ حَرَکَةٍ وَ سُکُونٍ؛اذْ لَوْ لَمْ تَکُنْ بِهٰذَا الْمَعْنیٰ تَکُونُ غافِلاً.
وَ الْغافِلُونَ قَدْ وَصَفَهُمْ اللّهُ بِقَوْلِهِ: إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً.
ثُمَّ النِّیَّةُ تَبْدو مِنَ الْقَلْبِ عَلیٰ قَدْرِ صَفاءِ الْمَعْرِفَةِ،وَ تَخْتَلِفُ عَلیٰ حَسَبِ اخْتِلافِ الْاَوْقاتِ فی مَعْنیٰ قُوَّتِهِ وَ ضَعْفِهِ.
وَ صاحِبُ النِّیَّةِ الْخالِصَةِ نَفْسُهُ وَ هَواهُ مَعَهُ مَقْهُورَتانِ تَحْتَ سُلْطانِ تَعْظیمِ اللّهِ تَعالی.
وَ الْحَیاءُ مِنْهُ وَ هُوَ مِنْ طَبْعِهِ وَ شَهْوَتِهِ وَ مُنْیَتِهِ،نَفْسُهُ مِنْهُ فی تَعَبٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فی راحَةٍ.
[ قالَ الصَّادِقُ علیه السلام:صاحِبُ النِّیَّةِ الصَّادِقَةِ صاحِبُ الْقَلْبِ السَّلیمِ ]
نیّت در لغت به معنای قصد،تصمیم،اراده،آهنگ و عزم است.
کلیۀ حرکات و سکنات انسان و آنچه که اعضا و جوارح آدمی انجام میدهند، ریشه در نیّت و قصد انسان دارد.
انسان تا مقصدی را در نظر نگیرد،و عزم خود جزم نکند به دنبال آن حرکت نخواهد کرد و عاملی جز نیّت برای حرکات اعضا و جوارح به سوی هدف وجود ندارد.
وجود نیّت،محرّک و عدمش بازدارندۀ آدمی است.
اگر انسان نیّت کند و نسبت به امری تصمیم بگیرد،به سویش حرکت کرده و برای رساندن خود به آن با تمام وجود به فعالیت میپردازد و چون قصد و تصمیم نداشته باشد،عاملی جز عامل جبر،او را حرکت نخواهد داد،و وقتی جبر در کار باشد،حرکات انسان و حتی هدفی که عامل اجبار،انسان را به آن میرساند، کمترین ارزشی نخواهد داشت؛پس با نبودن نیّت و دور بودنِ عامل اجبار،انسان به سوی چیزی که نیّت ندارد،حرکت نمیکند.
هدف هرچه ارزشش بیشتر باشد به تناسب آن،ارزش نیّت بیشتر خواهد شد و وقتی نیّت از هدف،کسب ارزش کند،بدون شک عملی که بر مبنای آن نیّت
انجام میگیرد،از ارزش آن نیّت کسب ارزش مینماید.
در حقیقت ارزش هدف و نیّت و عمل به هم وابسته است و بین این سه واقعیت رابطه مستقیم برقرار است.
هدف،همیشه مولّد نیّت،و نیّت-در صورت آماده بودن زمینه-مولّد عمل است.
بدون هدف و مقصد،نیّتی در قلب پدید نمیآید و بدون نیّت،عملی از انسان صادر نمیشود.
با توجه به این مقدمه-که روشن میکند هدف،جانِ نیّت و نیّت،جانِ عمل است-اسلام،این مکتب سعادتبخش و این مدرسۀ انسانساز و این آیین تربیت، برای هدف و نیّت جایگاهی بس مهم قائل است.
اسلام،میخواهد که مردم در تمام زمینههای زندگی،مقدسترین و عالیترین و والاترین هدف را انتخاب کنند،تا آن هدف عالیتر،به آنان نیّت عالیتر ببخشد و در نتیجه عمل مردم در تمام جهات زندگی عالیترین عمل باشد.
اگر همۀ مردم در انتخاب هدف،مطیع اسلام شوند،همه دارای نیّت پاک و خالص خواهند شد و تمام اعمال و اخلاق آنان بر اساس آن نیّت والا تنظیم شده و در نتیجه به بسیاری از مشکلات فردی،خانوادگی،اجتماعی،اخلاقی و اقتصادی و خلاصه به گرفتاریهای مادی و معنوی آنان خاتمه داده خواهد شد و در این دنیا به حیات طیّبهای که قرآن مجید وعده داده،خواهند رسید و در آخرت از سعادت ابدی نصیب خواهند برد:
[ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً
وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ] (1).
از مرد و زن،هر کس کار شایسته انجام دهد در حالی که مؤمن است،مسلماً او را به زندگی پاک و پاکیزهای زنده میداریم و پاداششان را بر پایۀ بهترین عملی که همواره انجام میدادهاند،میدهیم.
آری،ایمان که ترکیبی از معرفت و عشق حقیقی انسان به خدا و شؤون خداست،باعث میگردد که انسان در نیّت نسبت به هر عملی،خدا را در نظر گرفته و او را به عنوان مقصد انتخاب نماید و منظورش از انجام عمل رسیدن به رضا و لقا و قرب او باشد؛در این صورت عملش که بر اساس آن منظور و نیّت انجام میگیرد، عمل صالح و نتیجۀ آن عمل صالح،حیات طیّبه و نتیجۀ آن حیات طیّبه،سعادت ابدی در عالم آخرت است.
بیایید با کمال خلوص از حضرت دوست بخواهیم که از شراب عشق و ایمان و معرفت و محبت،آن چنان که به اولیا و عاشقانش چشانید،به ما هم بچشاند،تا از این رهگذر،مست شویم و رقصکنان به عالم قدس و معنی پا گذاشته و همۀ وجود را فدای خاک آن آستان مقدّس کنیم.
ما که تا امروز هدفی جز دنیا و شکم و شهوت نداشتیم و همۀ حرکات ما و فعالیتهای اعضا و جوارح ما بر اساس این هدف بوده چه سودی بردیم و به کدام رشد و کمال رسیدیم و با صرفِ نقد عمر و لحظات غیر قابل جبران،چه دریافت کردهایم ؟!
در فردای نزدیک که پردهها کنار رود،روشن میشود که از خرج کردن عمر
1) 1) -نحل (16):97.
گرامی،جز حسرت و اندوه و پشیمانی و ظلمت و بدبختی دریافتی نداشته و محصولی کسب نکردهایم !
بیایید مانند حکیم بزرگ،الهی قمشهای که از حسنات دهر بود و این فقیر ساعاتی که محضرش را درک کردم از پر ارزشترین ساعات عمرم میدانم،به سوی حضرت بینیاز دست نیاز برداشته و بگوییم: الهی زان می پاک الستی***الهی راز هوشآور به مستی
همان مستی که دل هشیار سازد*** مرا مخمور چشم یار سازد
چنان مستم کن از صهبای عشقت*** چنان مجنونم از سودای عشقت
که هرگز دیده عقلم زمستی ***نبیند جز تو در اقلیم هستی
الهی هرچه خواهی کن به جانم*** مکن بی نور خود شمع روانم
فروزان سینه ام از آتش عشق*** بسوزان هستیم در تابش عشق
دلم چون شمع آتش خانه گردان*** به شمعم عالمی پروانه گردان
اسلام که برای انسان جز هدف برتر و نیّت پاک و خالص نمیپسندد و راه رسیدن به کمال حقیقی را همین میداند و بس،راه اصلاح نیّت را که ریشۀ اعمال است،در این میداند-که آدمی با چنگ زدن به دامن انبیا و امامان علیهم السلام-این عارفان و حکیمان واقعی-دلش غرق در معرفت نسبت به حقایق اصیل و واقعیتهای صحیح شود،تا از برکت این معرفت،به این حقیقت برسد که مقصد واقعی و هدف اصیل جز خدا نیست و آنچه غیر او از غیب و شهود،در اختیار انسان است جز وسیله و سبب،چیزی نیست.
تا از برکت این معرفت،بفهمد که اگر غیر از خدا چیزی را به عنوان هدف انتخاب کند و نیّتش را بر اساس رسیدن به آن هدف قرار دهد و اعضا و جوارحش را بر مبنای آن نیّت به کار گیرد،در راه گمراهی و ضلالت افتاده و عاقبت به جز شقاوت و بدبختی و عذاب الیم از مزرع زندگی محصولی برداشت نخواهد کرد.
تا از برکت این معرفت،به این نتیجه برسد که هرچه را جز خدا به عنوان هدف قرار دهد،دچار سراب شده و هرچه بکوشد و هرچند فعالیت کند و هرچه از عمر مایه بگذارد،به چیزی نخواهد رسید و جز از دست دادن تمام پایههای زندگی نصیبی عایدش نخواهد شد:
[ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمٰالُهُمْ کَسَرٰابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مٰاءً حَتّٰی إِذٰا جٰاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً...] (1).
و کافران اعمالشان مانند سرابی در بیابانی مسطّح و صاف است که تشنه آن را [ از دور ] آب میپندارد،تا وقتی که به آن رسد آن را چیزی نیابد.
آری،اینان هم در پایان عمر،درمییابند که همه چیز را فدای هیچ و پوچ کردهاند !
اسلام از طریق آیات محکم قرآن و براهین روشنتر از آفتاب،خدای عزیز را مالک همه چیز میداند و ملکیّت و مالکیّت حضرت حق را اصیل دانسته،مالکیّت غیر او را اعتباری و وهمی میداند.وقتی در این زمینه دقت کنید،میبینید حق همین است،احدی در این عالم دارای ملکیّت اصیل نیست،انسان که جا دارد اشرف مخلوقات گردد،عریان و فقیر و ندار متولّد میشود و روز رفتن از دنیا هم با دست تهی و خالی از امور مادی به عالم آخرت مسافرت میکند؛وقتی انسان با این همه بزرگی و عظمت و جایگاهش در خلقت نسبت به امور مادی و غیر مادی امانتداری بیش نباشد،دیگر موجودات را ببین که در چه حالی هستند ؟!
1) 1) -نور (24):39.
انبیا که در سرچشمۀ اهل معرفت بودند،بنا به نقل قرآن در تمام لحظات حیات،در همۀ زمینههای زندگی-چه مادی چه معنوی-از خود سلب مالکیّت کرده و تنها خداوند بزرگ را مالک حقیقی دانستهاند و به این سبب او را هدف واقعی قرار داده و از تمام علل و وسائلی که در اختیار داشتند برای رسیدن به مقام لقا و قرب و رضای آن جناب استفاده کردند؛قرآن،اقرار حقیقی انبیا را به مالکیّت واقعی حق در تمام عالم در آیاتی به شرح زیر نقل میکند و از قول آنان به همه درس میدهد که مالک حقیقی اوست و جز او مملوکند و مملوک،مسلوب الاختیار است؛پس بر شما سزاوار نیست که مملوک را در هر موقعیتی که باشد هدف بگیرید و نیّت و عمل خود را برای رسیدن به آن مملوک که هیچ کاری برای شما از دستش بر نمیآید،خرج کنید.
[ قٰالاٰ رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِینَ ] (1).
گفتند:پروردگارا ! ما بر خود ستم ورزیدیم،و اگر ما را نیامرزی و به ما رحم نکنی مسلماً از زیانکاران خواهیم بود.
[ وَ قٰالَ نُوحٌ رَبِّ لاٰ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکٰافِرِینَ دَیّٰاراً* إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبٰادَکَ وَ لاٰ یَلِدُوا إِلاّٰ فٰاجِراً کَفّٰاراً ] (2).
و نوح گفت:پروردگارا ! هیچ یک از کافران را بر روی زمین باقی مگذار*که اگر آنان را باقی گذاری،بندگانت را گمراه میکنند و جز نسلی بدکار و ناسپاس زاد و ولد نمیکنند.
[ وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْرٰاهِیمُ الْقَوٰاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْمٰاعِیلُ رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا إِنَّکَ أَنْتَ
اَلسَّمِیعُ الْعَلِیمُ* رَبَّنٰا وَ اجْعَلْنٰا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَ أَرِنٰا مَنٰاسِکَنٰا وَ تُبْ عَلَیْنٰا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ* رَبَّنٰا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ] (1).
و [ یاد کنید ] زمانی که ابراهیم و اسماعیل پایههای خانه کعبه را بالا میبردند [ و به پیشگاه حق میگفتند:] پروردگارا ! [ این عمل را ] از ما بپذیر که تو شنوا و دانایی،*پروردگارا ! ما را [ با همۀ وجود ] تسلیم خود قرار ده،و نیز از دودمان ما امتی که تسلیم تو باشند پدید آر،و راه و رسم عبادتمان را به ما نشان ده،و توبۀ ما را بپذیر که تو بسیار توبهپذیر و مهربانی،*پروردگارا ! در میان آنان پیامبری از خودشان برانگیز که آیات تو را بر آنان بخواند،و آنان را کتاب و حکمت بیاموزد،و [ از آلودگیهای ظاهری و باطنی ] پاکشان کند؛ زیرا تو توانای شکستناپذیر و حکیمی.
[ وَ قٰالَ مُوسیٰ یٰا فِرْعَوْنُ إِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ] (2).
و موسی گفت:ای فرعون ! یقیناً من فرستادهای از سوی پروردگار جهانیانم.
[ فَقٰالَ رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ ] (3).
پروردگارا ! به آنچه از خیر بر من نازل میکنی،نیازمندم.
[ إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللّٰهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ مٰا مِنْ دَابَّةٍ إِلاّٰ هُوَ آخِذٌ بِنٰاصِیَتِهٰا إِنَّ رَبِّی
عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ] (1).
یقیناً من بر خدا که پروردگار من و پروردگار شماست توکل کردم؛هیچ جنبندهای نیست مگر اینکه او مهارش را به دست [ قدرت و فرمانروایی خود ] گرفته است،مسلماً پروردگارم بر راهی راست است.
[...هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فِیهٰا فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُجِیبٌ ] (2).
و او شما را از زمین به وجود آورد و از شما خواست که در آن آبادانی کنید؛ بنابراین از او آمرزش بخواهید،سپس به سوی او بازگردید؛زیرا پروردگارم [ به بندگانش ] نزدیک و اجابت کنندۀ دعای آنان است.
[ وَ کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ آلِ یَعْقُوبَ کَمٰا أَتَمَّهٰا عَلیٰ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ] (3).
و این چنین پروردگارت تو را برمیگزیند و از تفسیر خوابها به تو میآموزد، و نعمتش را بر تو و بر آل یعقوب تمام میکند،چنانکه پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد؛یقیناً پروردگارت دانا و حکیم است.
[ قٰالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجٰاهِلِینَ ] (4).
یوسف گفت:پروردگارا ! زندان نزد من محبوبتر است از عملی که مرا به آن میخوانند،و اگر نیرنگشان را از من نگردانی به آنان رغبت میکنم و از نادانان میشوم.
[ قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لاٰ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ ] (1).
گفت:پروردگارا ! مرا بیامرز و حکومتی به من ببخش که بعد از من سزاوار هیچ کس نباشد؛یقیناً تو بسیار بخشندهای.
[ هُنٰالِکَ دَعٰا زَکَرِیّٰا رَبَّهُ قٰالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعٰاءِ ] (2).
در آنجا بود که زکریا [ با دیدن کرامت و عظمت مریم ] پروردگار خود را خواند،گفت:پروردگارا ! مرا از سوی خود فرزندی پاک و پاکیزه عطا کن، یقیناً تو شنوای دعایی.
[ إِنَّ اللّٰهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ ] (3).
یقیناً خدا پروردگار من و پرودگار شماست؛پس او را بپرستید،این است راه راست.
[ وَ قُلْ رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ أَنْتَ خَیْرُ الرّٰاحِمِینَ ] (4).
و بگو:پروردگارا ! [ مرا ] بیامرز و [ بر من ] رحم کن و تو بهترین رحمکنندگانی.
[ قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ* سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ قُلْ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ ] (1).
بگو:مالک آسمانهای هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ کیست ؟*خواهند گفت:[ آنها هم ] در سیطرۀ مالکیّت خداست.بگو:آیا [ از پرستش بتان ] نمیپرهیزید ؟
[ الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ* رَبَّنٰا إِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ النّٰارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ أَنْصٰارٍ* رَبَّنٰا إِنَّنٰا سَمِعْنٰا مُنٰادِیاً یُنٰادِی لِلْإِیمٰانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنّٰا رَبَّنٰا فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ کَفِّرْ عَنّٰا سَیِّئٰاتِنٰا وَ تَوَفَّنٰا مَعَ الْأَبْرٰارِ* رَبَّنٰا وَ آتِنٰا مٰا وَعَدْتَنٰا عَلیٰ رُسُلِکَ وَ لاٰ تُخْزِنٰا یَوْمَ الْقِیٰامَةِ إِنَّکَ لاٰ تُخْلِفُ الْمِیعٰادَ ] (2).
آنان که همواره خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد میکنند، و پیوسته در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند،[ و از عمق قلب همراه با زبان میگویند:] پروردگارا ! این [ جهان با عظمت ] را بیهوده نیافریدی،تو از هر عیب و نقصی منزّه و پاکی؛پس ما را از عذاب آتش نگاهدار.* پروردگارا ! بیتردید هر که را تو در آتش در آوری،مسلماً خوار و رسوایش کردهای،و برای ستمکاران یاورانی نخواهد بود.*پروردگارا ! بیتردید ما [ صدای ] ندا دهندهای را شنیدیم [ که مردم را ] به ایمان فرا میخواند که به پروردگارتان ایمان آورید.پس [ ما ] ایمان آوردیم.پروردگارا ! گناهان ما را
بیامرز،و بدیهایمان را از ما محو کن،و ما را در زمرۀ نیکوکاران بمیران.* پروردگارا ! آنچه را که به وسیلۀ فرستادگانت به ما وعده دادهای به ما عطا فرما و روز قیامت،ما را رسوا و خوار مکن؛زیرا تو خلف وعده نمیکنی ؟
لفظ مبارک«رب»و مشتقاتش که به معنای مالک است حدوداً نهصد و پنجاه بار در قرآن مجید آمده،تا بلکه خیره سران و غافلان دست از لجاجت و جهل برداشته،از اربابان باطل قطع امید کرده به ربّ حقیقی عالم روی آورند.
تکرار این لفظ در قرآن و روایات و دعاهای اسلامی،برای این است که انسان در تمام لحظات،متذکّر این واقعیت باشد و از راه راست الهی منحرف نگردد.
آری،هیچ چیز به جز مالک حقیقی عالم را به عنوان هدف انتخاب نکنید که صد در صد زیان خواهید کرد؛وسایل و علل،وسایل و عللند نه هدف،بفهمید که چه میکنید،بدانید که در کجا و برای که خود را خرج میکنید !
مرحوم الهی قمشهای،آن وارستۀ کامل و شیدای عاشق چه خوش سروده:
ای دل هوای خویش بنه در هوای دوست***بگذر ز خواهش دل خود بر رضای دوست
از ماه برتر آیی و از عرش بگذری ***بوسی شبی به مسکنت ار خاک پای دوست
احسان به خلق کن نه پی اجر آخرت ***اجری ندارد آنچه نباشد برای دوست
خواهی به آستانه جنّت قدم زنی ***یکشب به توبه زن درِ دولت سرای دوست
شرمنده باد«الهی»از این پند بیخلوص*** من گمرهی چه گونه شوم رهنمای دوست (1)
وقتی آیات شریفۀ قرآن،با دلایل و براهین روشن،ملکیّت حقیقی و مالکیّت واقعی بر همۀ عالم را از آن خدا بداند،باید این معنی که بازگشت همۀ عالم به حضرت اوست،بر صاحبان خرد واضح باشد؛زیرا عالم و عالمیان طبیعتاً و ذاتاً در حرکات خود هدفی را دنبال میکنند و در دار هستی هدفی جز خدا برای جهان هستی و موجوداتش وجود ندارد.
خبر داری که سبّاحان افلاک***چرا گردند گرد مرکز خاک
چه می خواهند از این محمل کشیدن ***چه میجویند از این منزل بریدن
که گفت این ثابت است آن منقلب نام*** که گفت آن را بجنب وین را بیارام
در این محرابگه مقصودشان کیست*** وزین آمد شدن منظورشان چیست
همه هستند سرگردان چو پرگار***پدید آرنده خود را طلبکار
اگر بازگشت مهمانان هستی به صاحب خانه نباشد،باید گفت:وجود کوچکترین جزء تا عظیمترین موجود هستی باطل و عبث است،در صورتی که هیچ خردمندی این را نگفته و نمیگوید و اطوار خود موجودات عالم هم از قبول این مسئله ابا و امتناع دارند.
دقت در وضع هر موجودی نشان میدهد که موجود،پیچیده به علم و عدل و حکمت و هدف است و به فرمودۀ سید موحدان و نور عارفان امیر مؤمنان علیه السلام در
1) 1) -الهی قمشهای.
کمال وضوح با چشم دل میتوان خدا را در آیینۀ وجود هستی مشاهده کرد.محرک وقتی مستجمع جمیع صفات کمال باشد،متحرک هم باید از آن صفات نشان داشته باشد،وقتی ارادۀ محرک بر حق باشد حرکت متحرک هم بر حق و برای حق و به سوی حق است.
قرآن،پایان تمام حرکات را خدا میداند و در آیاتش تصریح دارد که رجوع همۀ امور به اللّه است:
[ هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ یَأْتِیَهُمُ اللّٰهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ الْغَمٰامِ وَ الْمَلاٰئِکَةُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ] (1).
آیا [ اهل لغزش و پیروان شیطان ] جز این را انتظار دارند که [ عذاب ] خدا و فرشتگان [ مأمور عذاب ] در سایبانهایی از ابر به سوی آنان آیند و کار نابودی آنان تمام شود ؟ و همۀ کارها به سوی خدا بازگردانده میشود.
[ وَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ] (2).
و آنچه در آسمان و آنچه در زمین است،فقط در سیطرۀ مالکیّت و فرمانروایی خداست،و همۀ امور به سوی او بازگردانده میشود.
[...لِیَقْضِیَ اللّٰهُ أَمْراً کٰانَ مَفْعُولاً وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ] (3).
تا خدا پیروزی شما و شکست آنان را که [ بر اساس ارادهاش ] انجام شدنی بود، تحقّق دهد و همۀ کارها به سوی خدا بازگردانده میشود.
[ یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ] (1).
همۀ اعمال و احوال گذشتۀ [ رسولان چه فرشته چه بشر ] و [همه اعمال و احوال ] آیندۀ آنان را میداند و همه کارها به خدا بازگردانده میشود.
[ وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ] (2).
اگر تو را تکذیب میکنند [ اندوهگین مباش ] یقیناً پیش از تو هم پیامبرانی تکذیب شدهاند.و همۀ امور به خدا بازگردانده میشود.
[ لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ] (3).
مالکیّت و فرمانروایی آسمان ها و زمین فقط در سیطرۀ اوست،و همۀ امور به خدا باز گردانده میشود.
[ اللّٰهُ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ] (4).
خدا مخلوقات را میآفریند،سپس آنان را [ بعد از مرگشان ] باز میگرداند، آن گاه به سوی او باز گردانده میشوید.
[ وَ لِلّٰهِ غَیْبُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ کُلُّهُ فَاعْبُدْهُ وَ تَوَکَّلْ عَلَیْهِ وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ ] (5).
نهان آسمانها و زمین فقط در سیطرۀ دانش خداست،همۀ کارها به او باز گردانده میشود؛پس او را بندگی کن و بر او توکل داشته باش،و پروردگارت از
آنچه انجام میدهید،بیخبر نیست.
[...وَ لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ ] (1).
و مالکیّت و فرمانروایی آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو قرار دارد،فقط در سیطرۀ خداست،و بازگشت فقط به سوی اوست.
[ ذِی الطَّوْلِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ ] (2).
و صاحب نعمت فراوان است.هیچ معبودی جز او نیست.بازگشت فقط به سوی اوست.
[ لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ أَلاٰ إِلَی اللّٰهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ ] (3).
راه آن خدایی که آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است،فقط در سیطرۀ مالکیّت و فرمانروایی اوست.آگاه باشید ! که همه امور به سوی خدا بازمیگردد.
در این آیات محکم قرآن دقت کنید و واقعیت این مسئله را که بازگشت همه به سوی او و پایان و عاقبت هر کاری اوست،لمس نمایید،آنگاه نیّتهای خود را محاسبه کنید،ببینید در آن روزی که همه چیز به او برگشته و نیّتهای شما هم چون همه چیز به حضرت او بازگشته با نیّت شما چه میکند؛اگر نیّت در همۀ امور برای او بوده با گزافترین قیمت میخرد،اگر برای غیر بوده آن را به غیر برمیگرداند، غیری که در دنیا هیچ کاره بوده چه رسد در پایان کار،با توجه به این حقیقیت،چرا و روی چه حساب انسان در کارهایش غیر خدا را نیّت کند و غیر حضرت دوست را
هدف بگیرد ؟
نیّت برای غیر فاقد ارزش است و کاری که بر اساس آن نیّت انجام میگیرد آن هم فاقد ارزش است.
بیایید بر خود مسلّط شویم و نیّتهای خود را از تفرقه نجات داده به چهارچوب وحدت بیاوریم،تا در تمام امور نیّتی جز خدا و هدفی جز حضرت حق نداشته باشیم،در این صورت است که نیّت و عمل ما ارزشمند شده و ما یک مؤمن واقعی خواهیم گردید.
هر چه غیر حق،فقیر و ذلیل و مسکین و مستکین و مستجیر و حقیر و مملوک و صغیر و عبد و ضعیف و ناتوان است و نیّت را برای این غیر قرار دادن عین نادانی است.اسلام،با توجه دادن مردم به این آیات،به مردم ثابت میکند که در دار تحقق،حقیقتی جز اللّه وجود ندارد،پس چیزی جز او نمیتواند هدف و مقصد و مصیر باشد،آنچه غیر حق است شبح و سایهای بیش نیست و اگر بتواند عنوانی به خود بگیرد،عنوان سبب و وسیله است،شما بیایید در هر کاری خدا را هدف بگیرید،تا نیّت شما از آن هدف تبلور پیدا کند و در نتیجه نیّت شما خدایی گردد، سپس به انجام عمل برخیزید که عمل برخاسته از آن نیّت عمل خدایی است و عمل خدایی خیر و برکت و ثواب و ارزش در پی دارد و غیر خدا را برای تحقق نیّت به عنوان وسیله و سبب گرفته،چنانچه قرآن مجید به این راه مستقیم انسان را دلالت میکند:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَ جٰاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ] (1).
1) 1) -مائده (5):35.
ای اهل ایمان ! از خدا پروا کنید و دستآویز و وسیلهای [ از ایمان،عمل صالح و آبروی مقرّبان درگاهش ] برای تقرّب به سوی او بجویید و در راه او جهاد کنید تا رستگار شوید.
[ أُولٰئِکَ الَّذِینَ یَدْعُونَ یَبْتَغُونَ إِلیٰ رَبِّهِمُ الْوَسِیلَةَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ وَ یَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ یَخٰافُونَ عَذٰابَهُ إِنَّ عَذٰابَ رَبِّکَ کٰانَ مَحْذُوراً ] (1).
کسانی [ از فرشتگان،پریان و ارواح را ] که آنان [ به عنوان معبود ] میپرستند [ خود آنان برای رفع نیازمندیهایشان ] به سوی پروردگارشان وسیله میجویند،تا کدامشان نزدیکتر باشد،و به رحمت او امید دارند،و از عذابش میترسند؛زیرا عذاب پروردگارت شایستۀ پرهیز است.
آری،همه انبیا و امامان علیهم السلام و عارفان واقعی و وارستگان و اولیا و عاشقان وسیلۀ آشنایی ما با حضرت یارند و مواد و اشیای دنیا و اعضا و جوارح ما وسایل کمکدهنده به ما برای رسیدن به اللّه.
هدفی و مقصدی جز او وجود ندارد،کنار چیزی توقف نکنید دست از دامان اولیا برندارید و بدون خضر راه و مرشدی حکیم که صد در صد خدایی باشد و عالمی ربّانی،قدم در راه سلوک نگذارید که در این راه بس خطرهاست و عمدهترین خطر اشتباه وسیله به هدف و در نتیجه انحراف در نیّت و در پایان بیارزش شدن جهاد و عمل است !!
الهی آن عارف پاک باز در این زمینه چنین سروده: ای حسن تو مهر عالم افروز
1) 1) -اسراء (17):57.
ای درگه تو پناه عالم***مسکین تو پادشاه عالم
ای مبدع نقش عقل و جانها***وی مخترع تو آسمانها
ای برتر از آسمان افکار*** مدهوش تو چشم عقل هشیار
ای سرّ عیان و عین مستور ***با جمله جهان و وز همه دور
ای سایه نه سپهر خضرا ***از تابش مهر توست برپا
ای محرم سر عشق بازان*** گنجینه راز بی نیازان
ای ذکر تو وحی آسمانی*** یاد تو حیات جاودانی
ای نام تو نقش خاطر من***یاد تو بهشت و کوثر من
بر من کرمی که خوار و زارم*** لطفی که تبه شدست کارم(1)
قرآن مجید در چهار بخش به مسئلۀ نیّت اشاره کرده است،در یک مرحله دعوت میکند که در تمام برنامهها قصد و نیّت شما فقط برای خدا باشد و جز او منظوری نداشته باشید و مواظبت کنید که کلیۀ امور شما فی سبیل اللّه و قربةً الی اللّه باشد.
در قسمت دیگر از نیّت پاک و منظور و مقصود الهی بندگان واقعی خبر میدهد و محصول ذات قلب با عظمت آنان را که جز نیّت خالصانه چیزی نبوده در آیینۀ آیات نشان میدهد.
و در مسئلۀ دیگر به این نکته اشاره میکند که آنچه بر دل و سینه و قلب شما میگذرد،خدا نسبت به آن آگاه و حاضر و ناظر است،این شمایید که باید توجه
1) 1)- الهی قمشه ای.
کنید در محضر خدا نیّت غیر خدایی نداشته باشید.
و در قسمت دیگر به نیّتهای غیر خدایی و مقاصد ناپاک و آلوده اشاره کرده، صاحبان آن نیّتها را ظالم و گمراه دانسته و برای آنان عاقبتی جز جهنم معرفی نمینماید.
اما آیات قرآن که به طور تقریب به مسائل چهارگانه اشاره کرده است:
وَ جَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاکُمْ...] (1).
و در راه خدا چنان که شایسته جهاد است،جهاد کنید؛او شما را برگزید.
[ وَ مٰا لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزیٰ* إِلاَّ ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلیٰ* وَ لَسَوْفَ یَرْضیٰ ] (2).
و هیچ کس را از سوی خود بر عهدۀ خدا نعمتی نیست که این مالی که انفاق کرده به عنوان پاداش آن نعمت به حساب او گذارد.*بلکه [ انفاق کنندۀ با تقوا مال خود را در راه خدا انفاق میکند ] تا خشنودی پروردگار والایش را به دست آورد.*و [ بیتردید ] به زودی [ در قیامت با دریافت لطف،رحمت حق و پاداش بیپایان او ] خشنود خواهد شد.
[ وَ قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ الَّذِینَ یُقٰاتِلُونَکُمْ وَ لاٰ تَعْتَدُوا إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ] (3).
و در راه خدا با کسانی که با شما میجنگند بجنگید،و [ هنگام جنگ از حدود الهی ] تجاوز نکنید که خدا تجاوزکاران را دوست ندارد.
[ فَاسْجُدُوا لِلّٰهِ وَ اعْبُدُوا ] (1).
پس [ با این وصف که قیامتی سنگین در پی دارید بیایید ] خدا را سجده کنید و بپرستید.
[ إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ] (2).
من به دور از انحراف و با قلبی حقگرا همۀ وجودم را به سوی کسی که آسمانها و زمین را آفرید،متوجه کردم و از مشرکان نیستم.
[ وَ الَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ ] (3).
و کسانی که برای به دست آوردن خشنودی پروردگارشان [ در برابر گناهان و انجام وظایف و حوادث ] شکیبایی ورزیدند،و نماز را بر پا داشتند، و بخشی از آنچه را روزی آنان کردیم در نهان و آشکار انفاق نمودند،و همواره با نیکیِ [ عبادت ] زشتی و پلیدی [ گناه ] را دفع میکنند [ و با خوبیهای خود نسبت به مردم،بدیهای آنان را نسبت به خود برطرف مینمایند ]،اینانند که
فرجام نیک آن سرای،ویژۀ آنان است.
[ فَآتِ ذَا الْقُرْبیٰ حَقَّهُ وَ الْمِسْکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ ذٰلِکَ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اللّٰهِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ] (1).
پس [ با توجه به فراخبخشی خدا در روزی و رزق ] حقّ خویشاوند و مسکین و در راه مانده را بده.این انفاق برای آنان که خشنودی خدا را میخواهند بهتر است و اینان [ که حقوق مالی را میپردازند ] همان رستگارانند.
[...وَ مٰا آتَیْتُمْ مِنْ زَکٰاةٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللّٰهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ ] (2).
و آنچه از زکات میدهید که [ به سبب پرداختنش ] خشنودی خدا را میخواهید [ مایۀ فزونی است ]؛پس این زکات دهندگانند که مال و ثوابشان دو چندان میشود.
[ وَ لاٰ تَطْرُدِ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ...] (3).
و آنان که بامدادان و شامگاهان پروردگارشان را میخوانند [ و با این خواندن ] خشنودی او را میخواهند،از خود مران.
[ إِنَّمٰا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّٰهِ لاٰ نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُکُوراً ] (4).
[ و میگویند:] ما شما را فقط برای خشنودی خدا اطعام میکنیم و انتظار هیچ پاداش و سپاسی را از شما نداریم.
[ وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ
وَجْهَهُ...] (1).
با کسانی که صبح و شام،پروردگارشان را میخوانند در حالی که همواره خشنودی او را میطلبند خود را پایدار و شکیبا دار.
[ وَ قٰالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلیٰ وٰالِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صٰالِحاً تَرْضٰاهُ وَ أَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبٰادِکَ الصّٰالِحِینَ ] (2).
پس سلیمان از گفتهاش با تبسم حالت خنده به خود گرفت،و [ به سبب نعمت فهم گفتار حیوانات ] گفت:پروردگارا ! به من الهام کن تا شکر نعمتی را که به من و پدر و مادرم عطا کردهای به جای آورم،و اینکه کار شایستهای که آن را بپسندی انجام دهم،و مرا به رحمتت در میان بندگان شایستهات در آور.
[ حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً قٰالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلیٰ وٰالِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صٰالِحاً تَرْضٰاهُ وَ أَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ وَ إِنِّی مِنَ الْمُسْلِمِینَ ] (3).
تا زمانی که به رشد و نیرومندی خود و به چهل سالگی برسد،گوید:
پروردگارا ! به من الهام کن تا نعمتت را که بر من و پدر و مادرم عطا کردهای سپاس گزارم،و کار شایستهای که آن را میپسندی انجام دهم و ذریه و نسل مرا برای من صالح و شایسته گردان که من به سوی تو بازگشتم و به یقین از تسلیم شدگان [ به فرمانها و احکام ] توام.
[ وَ إِذٰا لَقُوکُمْ قٰالُوا آمَنّٰا وَ إِذٰا خَلَوْا عَضُّوا عَلَیْکُمُ الْأَنٰامِلَ مِنَ الْغَیْظِ قُلْ مُوتُوا بِغَیْظِکُمْ إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ] (1).
و چون با شما دیدار کنند،میگویند:ایمان آوردیم.و زمانی که با یکدیگر خلوت نمایند از شدت خشمی که بر شما دارند،سر انگشتان خود را میگزند.
بگو:به خشمتان بمیرید.یقیناً خدا به آنچه در سینههاست،داناست.
[...وَ لِیَبْتَلِیَ اللّٰهُ مٰا فِی صُدُورِکُمْ وَ لِیُمَحِّصَ مٰا فِی قُلُوبِکُمْ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ] (2).
و [ تحقّق دادن این برنامهها ] به سبب این است که خدا آنچه را [ از نیّتها ] در سینههای شماست [ در مقام عمل ] بیازماید،و آنچه را [ از عیوب و آلودگیها ] در دلهای شماست،خالص و پاک گرداند و خدا به آنچه در سینههاست،داناست.
[ وَ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ مِیثٰاقَهُ الَّذِی وٰاثَقَکُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ] (3).
و نعمت خدا را بر خود و پیمانش را که [ در لزوم اطاعت از او و پیامبرش ] با شما محکم و استوار کرد،یاد کنید،هنگامی که گفتید:شنیدیم و اطاعت کردیم.و از خدا پروا کنید؛زیرا خدا به آنچه در سینههاست،داناست.
[ أَلاٰ إِنَّهُمْ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِیَسْتَخْفُوا مِنْهُ أَلاٰ حِینَ یَسْتَغْشُونَ ثِیٰابَهُمْ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ] (1).
آگاه باشید که مشرکان سر در گریبان فرو میبرند تا [ خود را ] از شنیدن قرآن [ به هنگام تلاوتش به وسیلۀ پیامبر و مؤمنان ] پنهان بدارند؛آگاه باشید ! چون جامههایشان را بر سر و روی خود میپوشانند [ تا دیده نشوند،این پنهانکاری سودی به حال آنان ندارد ] خدا آنچه را پنهان میکنند و آنچه را آشکار مینمایند،میداند؛یقیناً او به آنچه در سینههاست،داناست.
[ وَ لَئِنْ جٰاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّکَ لَیَقُولُنَّ إِنّٰا کُنّٰا مَعَکُمْ أَ وَ لَیْسَ اللّٰهُ بِأَعْلَمَ بِمٰا فِی صُدُورِ الْعٰالَمِینَ ] (2).
و اگر از سوی پروردگارت یاری و نصرتی [ چون پیروزی و غنیمت ] بیاید، [ به مؤمنان ] قاطعانه میگویند:ما هم با شما بودیم.آیا [ حال آنان از دید خدا پنهان است] و خدا به آنچه در سینههای جهانیان است [ از همه ] آگاهتر نیست؟
[ إِنَّ اللّٰهَ عٰالِمُ غَیْبِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ] (3).
یقیناً خدا دانای غیب آسمانها و زمین است و بیتردید به نیّتها و اسرار سینهها آگاه است.
[ وَ أَسِرُّوا قَوْلَکُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ] (4).
و گفتارتان را پنهان کنید یا آن را آشکار سازید،مسلماً او به نیّتها و اسرار سینهها داناست.
[ قُلْ إِنْ تُخْفُوا مٰا فِی صُدُورِکُمْ أَوْ تُبْدُوهُ یَعْلَمْهُ اللّٰهُ وَ یَعْلَمُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ] (1).
بگو:اگر آنچه [ از نیّتهای فاسد و افکار باطل ] در سینههای شماست،پنهان دارید یا آشکار کنید،خدا آن را میداند.و نیز آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمین است،میداند و خدا بر هر چیز تواناست.
[ أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ ] (2).
آیا ندانستهای که فرمانروایی و حکومت آسمانها و زمین فقط در سیطرۀ اوست و شما را جز خدا هیچ سرپرست و یاوری نیست ؟
[ وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَنْدٰاداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّٰهِ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ وَ لَوْ یَرَی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِذْ یَرَوْنَ الْعَذٰابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً وَ أَنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعَذٰابِ ] (3).
و برخی از مردم به جای خدا معبودهایی انتخاب میکنند که آنها را آن گونه که سزاوار است خدا را دوست داشت،دوست میدارند؛ولی آنان که ایمان
آوردهاند،محبت و عشقشان به خدا بیشتر و قویتر است.و اگر کسانی که [ با انتخاب معبودهای باطل ] ستم روا داشتند،هنگامی که عذاب را ببینند، بیتردید بفهمند که همۀ قدرت ویژۀ خداست [ و معبودهای باطل،هیچ و پوچاند ] و خدا سخت کیفر است.
[ لَیْسَ بِأَمٰانِیِّکُمْ وَ لاٰ أَمٰانِیِّ أَهْلِ الْکِتٰابِ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ وَ لاٰ یَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَلِیًّا وَ لاٰ نَصِیراً ] (1).
[ کیفر و پاداش ] نه بر وفق آرزوهایِ [ واهیِ ] برخی از شما [ مسلمانان ] است،و نه بر وفق آرزوهایِ [ پوچِ ] اهل کتاب.هر کس مرتکب کار زشتی شود،به آن کیفر داده میشود و جز خدا سرپرست و یاوری برای خود نخواهد یافت.
[ قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً وَ اللّٰهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ] (2).
بگو:آیا به جای خدا چیزی را میپرستید که برای شما قدرت دفع هیچ زیان و جلب هیچ سودی را ندارد ؟ ! و خداست که شنوا [ یِ همۀ گفتارها ] و دانا [ یِ همۀ اسرار و رازها ] ست.
[ قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُنٰا وَ لاٰ یَضُرُّنٰا...] (3).
بگو:آیا به جای خدا معبودی را بپرستیم که نه سودی به ما رساند و نه زیانی ؟.
[ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ عِبٰادٌ أَمْثٰالُکُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْیَسْتَجِیبُوا لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ] (1).
یقیناً کسانی را که به جای خدا میپرستید بندگان و مملوکانی ناتوانْ چون شما هستند؛پس اگر راستگویید [ که میتوانند در زندگی شما مؤثر باشند ] آنان را [ در گرفتاریها و نیازمندیهای خود ] بخوانید.
[ أُفٍّ لَکُمْ وَ لِمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ] (2).
اف بر شما و بر آنچه به جای خدا میپرستید؛پس آیا نمیاندیشید ؟
[ ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مٰا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبٰاطِلُ وَ أَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ ] (3).
این [ قدرت بینهایت او نسبت به امور آفرینش و نسبت به وضع و حال مردم ] برای این است که فقط خدا حق است،و اینکه آنچه را جز او میپرستید، باطل است،و اینکه فقط خدا بلند مرتبه و بزرگ است.
جز او کسی را نخوانید،غیر او چیزی را به عنوان هدف و مقصد نگیرید،غیر او مالک چیزی از نفع و ضرر نیست،هرچه جز او را انتخاب کنید یا بخوانید باطل صرف است.عبادت برای غیر او جز شرک و ستم به خود چیزی نیست،با توجه به اینگونه آیات که قدرت،مالکیّت،حکومت،قدرت بر نفع و ضرر را از غیر حق به کلی سلب میکند،جایی برای این که انسان غیر او را هدف گرفته و در اعمالش نیّت قرب غیر او را نماید،نمیماند.
فیض کاشانی آن فانی باقی در این مرحله چنین شور و نوا داشت:
یا رب تهی مکن ز می عشق جام ما***از معرفت بریز شرابی به کام ما
از بهر بندگیت به دنیا فتاده ایم***ای بندگیت دانه و دنیات دام ما
چون بندگی نباشد از زندگی چه سود ***از باده چون تهی است چه حاصل چه ز جام ما
با تو حلال و بی تو حرام است عیش ها*** یا رب حلال ساز به لطفت حرام ما
از صدق بندگیت به دل دانه ای فکن*** شاید که عشق و معرفت آید به دام ما
بی صدق بندگی نرسد معرفت به کام ***بی ذوق معرفت نشود عشق رام ما
از بندگی به معرفت و معرفت به عشق*** دل می نواز تا که شود پخته خام ما
از تار و پود علم و عمل دامی ار تنیم***«فیض» اوفتد همای سعادت به دام ما(1)
روایات اسلامی،هم چون آیات قرآن،میدان وسیعی را به مسئلۀ نیّت
1) 1)- فیض کاشانی.
اختصاص دادهاند که لازم است ابتدا به روایاتی که در«غرر الحکم»از امیر المؤمنین علیه السلام نقل شده اشاره شود:
الاَعْمالُ ثَمارُ النِّیّاتِ (1).
کوششها و فعالیتهای انسان،محصول نیّتهای او هستند.
النِّیَّةُ أَساسُ الْعَمَلِ (2).
نیّت،بنیان و پایۀ عمل است.
إِحْسانُ النِّیَّةِ یُوجِبُ الْمَثُوبَةِ (3).
نیکی نیّت موجب پاداش نیکوست.
النِّیَّةُ الصّالِحَةُ احَدُ الْعَمَلَیْنِ (4).
نیّت شایسته یکی از دو عمل است.
إِسْتَعِنْ عَلَی الْعَدْلِ بِحُسْنِ النِّیَّةِ فِی الرَّعِیَّةِ وَ قِلَّةِ الطَّمَعِ وَ کَثْرَةِ الْوَرَعِ (5).
با نیّت خوب و کم کردن طمع و پارسایی زیاد،به عدالت در رعیت کمک کن.
إِیّاکَ وَ خُبْثَ الطَّوِیَّةِ وَ افْسادَ النِّیَّةِ وَ رُکُوبَ الدَّنِیَّةِ وَ غُرُورَ الاَمْنِیَّةِ (6).
از آلودگی باطن و فاسد کردن نیّت و فرومایگی و مغرور شدن به آرزو بپرهیز.
أَفْضَلُ الذَّخائِرِ حُسْنُ الضَّمائِرِ (7).
برترین اندوختهها نیکی باطنهاست.
أَقْرَبُ النِّیّاتِ بِالنَّجاحِ أَعْوَدُها بِالصَّلاحِ (1).
نزدیکترین نیّتها به رستگاری،نیّتی است که بازگشتش به صلاح بیشتر است.
إِنَّ اللّهَ تَعالی یُدْخِلُ بِحُسْنِ النِّیَّةِ وَ صالِحِ السَّریرَةِ مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ الْجَنَّةِ (2).
خداوند به نیکی نیّت و شایستگی باطن هر کدام از بندگانش را که بخواهد به بهشت میبرد.
إِنَّ تخلیصَ النِّیَّةِ مِنَ الْفَسادِ أَشَدُّ عَلَی الْعامِلینَ مِنْ طُولِ الإِجْتِهادِ (3).
خالص کردن نیّت از فساد،بر عمل کنندگان از طول کوشش شدیدتر و سختتر است.
إِذا فَسَدَتِ النِّیَّةُ وَقَعَتِ الْبَلِیَّةُ (4).
زمانی که نیّت فاسد شد،بلا واقع میشود.
بِحُسْنِ النِّیّاتِ تَنْجَحُ الْمَطالِب (5).
با نیّتهای خوب به مطالبت دست مییابی.
جَمیلُ النِّیَّةِ،سَبَبٌ لِبُلُوغِ الأَمْنِیَّةِ (6).
نیکی نیّت،سبب رسیدن به آرزوست.
حُسْنُ النِّیَّةِ جَمالُ السَّرائِرِ (1).
نیکی نیّت،زیبایی باطنهاست.
رُبَّ عَمَلٍ أَفْسَدَتْهُ النِّیَّةَ (2).
چه بسا عملی که نیّت آن را تباه کند.
رُبَّ نِیَّةٍ أَنْفَعُ مِنْ عَمَلٍ (3).
چه بسا نیّتی که از عمل با منفعتتر است.
رِزْقُ الْمَرْءِ عَلیٰ قَدْرِ نِیَّتِهِ (4).
روزی مرد به اندازۀ نیّت اوست.
سُوءُ النِّیَّةِ داءٌ دَفینٌ (5).
بدی نیّت مرض پنهانی است.
صَلاحُ الْعَمَلِ بِصَلاحِ النِّیَّةِ (6).
آراستگی عمل به آراستگی نیّت است.
عَلیٰ قَدْرِ النِّیَّةِ تَکُونُ مِنَ اللّهِ الْعَطِیَّةُ (7).
به اندازۀ نیّت،از جانب خدا عطا و بخشش است.
عِنْدَ فَسادِ النِّیَّةِ تَرْتَفِعُ الْبَرَکَةُ (1).
هنگام فساد نیّت،برکت از بین میرود.
مَنْ لَمْ یُقَدِّمْ اخْلاصَ النِّیَّةِ فِی الطَّاعاتِ لَمْ یَظْفَرْ بِالْمَثُوباتِ (2).
کسی که خلوص نیّت را بر طاعات مقدم ندارد،به اجر و ثواب دست نمییابد.
مَنْ حَسُنَتْ نِیَّتُهُ کَثُرَتْ مَثُوبَتُهُ وَ طابَتْ عیشَتُهُ وَ وَجَبَتْ مَوَدَّتُهُ (3).
کسی که نیّتش نیک باشد،اجرش زیاد میشود،زندگیش پاک و پاکیزه میگردد و دوستی با او واجب میشود.
لا عَمَلَ لِمَنْ لا نِیَّةَ لَهُ (4).
برای کسی که نیّت نیست،عمل نیست.
لا نِیَّةَ لِمَنْ لا عِلْمَ لَهُ (5).
برای کسی که دانش و معرفت نیست،نیّت نیست.
راستی تا کسی خدا و انبیا و امامان علیهم السلام و قیامت و قرآن را نشناسد،چه گونه برای او نیّت به معنای واقعی حاصل میشود ؟
عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیه السلام قالَ:لا عَمَلَ إِلّا بِنِیَّةٍ (6).
حضرت علی بن الحسین علیه السلام فرمود:عمل قابل قبول و قابل ارزش نیست مگر با نیّت واقعی همراه باشد.
عَنْ أَمیرِ الْمُؤْمِنِین علیه السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:لا قَوْلَ إِلّا بِعَمَلٍ،وَ لا قَوْلَ وَ لا عَمَلَ إِلّا بِنِیَّةٍ وَ لا قَوْلَ وَ لا عَمَلَ وَ لا نِیَّةَ إِلّا بِاِصابَةِ السُّنَّةِ (1).
امیر المؤمنین علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکند:قول و گفتار نیست مگر به عمل و گفتار و کردار نیست مگر با نیّت و گفتار و کردار و نیّت نیست مگر این که موافق با سنت انجام گیرد.
عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیه السلام قالَ:لا حَسَبَ لِقُرَشِیٍّ وَ لا عَرَبِیٍّ إِلّا بِتَواضُعٍ،وَ لا کَرَمَ إِلّا بِتَقْویٰ وَ لا عَمَلَ إِلّا بِنِیَّةٍ وَ لا عِبادَةَ إِلّا بِتَفَقُّهٍ (2).
امام علی بن الحسین علیه السلام فرمود:برای قریشی و عربی افتخار جز در تواضع نیست،کرامت و بزرگواری برای کسی نمیباشد مگر به خویشتن داری از گناه و عمل نیست مگر به نیّت و عبادت نیست مگر به فهم حقایق و توجه به مسائل شرعی.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:إِنَّ اللّهَ یَحْشُرُ النَّاسَ عَلیٰ نِیّاتِهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ (3).
امام صادق علیه السلام فرمود:به تحقیق خداوند،مردم را در روز قیامت بر اساس نیّتهایشان محشور مینماید.
قالَ صلی الله علیه و آله:إِنَّما الْأَعْمالُ بِالنِّیّاتِ وَ لِکُلِّ امْرِیءٍ ما نَویٰ،فَمَنْ کَانَتْ هِجْرَتُهُ الَی اللّهِ وَ رَسُولِهِ فَهِجْرَتُهُ إِلَی اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ مَنْ کانَتْ هِجْرَتُهُ إِلیٰ دُنْیا یُصیبُها أَوْ إِمْرَءَةٍ یَتَزَوَّجُها فَهِجْرَتُهُ إِلیٰ ما هاجَرَ إِلَیْهِ (1).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:اعمال به نیّتها بستگی دارد و برای هرکسی همانست که نیّت کرده،پس کسی که هجرتش به سوی خدا و رسول است، هجرتش در همان راه خدا و رسول حساب میشود و کسی که هجرتش به سوی دنیاست،به دنیا میرسد،یا هرکس برای به دست آوردن همسر هجرت کند، هجرتش به سوی همان که نیّت داشته حساب خواهد شد.
وَ قالَ صلی الله علیه و آله:إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لا یَنْظُرُ إِلیٰ صُوَرِکُمْ وَ أَمْوالِکُمْ وَ لَکِنْ یَنْظُرُ إِلیٰ قُلُوبِکُمْ وَ اعْمالِکُمْ (2).
و نیز آن حضرت فرمود:خداوند به شکلها و اموال شما نظر نمیکند،فقط به دلهای شما که ظرف نیّتهاست و اعمال شما توجه مینماید.
پیامبر عزیز صلی الله علیه و آله فرمود:
عبد،اعمال نیکویی به جا میآورد و ملائکه آن اعمال را در دفتر مهر شدهای به حضرت حق ارائه میدهند،خطاب میرسد:این دفتر را بیندازید؛زیرا صاحبش در اعمالی که داشته به جلب رضایت من و رسیدن به قرب من کار نداشته و نیّتش در این اعمال برای من نبوده است.آنگاه به ملائکه خطاب میرسد:برایش فلان چیز و فلان چیز را بنویسید.عرضه میدارند:این اعمالی که میفرمایی در حقّ او
بنویسیم،انجام نداده است.خطاب میرسد.به درستی که نیّت کرده،به تحقیق که نیّت کرده (1).
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:نِیَّةُ الْمُؤْمِنِ خَیْرٌ مِنْ عَمَلِهِ وَ نِیَّةُ الْکافِرِ شَرٌّ مِنْ عَمَلِهِ وَ کُلُّ عامِلٍ یَعْمَلُ عَلیٰ نِیَّتِهِ (2).
امام صادق علیه السلام:فرمود:پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:نیّت مؤمن از عملش بهتر است و نیّت کافر از عملش بدتر است و هر عمل کنندهای بر اساس نیّتش عمل میکند.
علامۀ مجلسی رحمه الله در شرح این حدیث میگوید (3):
این حدیث از اخباری است که بین شیعه و سنی دارای شهرت است و در توضیح آن مسائلی را ذکر کردهاند:
1-شاید مراد به نیّت مؤمن،اعتقاد بر حقش باشد و شکی نیست که اعتقاد حق که به منزلۀ ریشه است از اعمالش بهتر است؛زیرا نتیجۀ اعتقاد حق خلود در بهشت است و نبود اعتقاد حق موجب خلود در آتش است،در حالی که عمل این آثار را ندارد.
2-شاید مراد روایت این باشد که نیّت بدون عمل از عمل بدون نیّت بهتر است،ولی این احتمال قابل قبول نیست؛زیرا عمل بدون نیّت اصلاً خیری ندارد تا نیّت بدون عمل از آن بهتر باشد.
3-ابن درید-که یکی از علماست-فرموده:
مؤمن،نیکیهای زیادی را نیّت میکند انجام دهد،ولی زمینهای برای تحقق نیّتهایش به دست نمیآورد،پس ثوابی که از باب فضل الهی بر نیّتهایش مترتّب است،از ثوابی که بر اعمال انجام گرفتهاش به او میدهند بیشتر است،پس نیّت او از عملش بهتر است.
4-احتمالی است که بعضی از محققان در روایت دادهاند و آن این است که مؤمن نیّت میکند عباداتش را به بهترین وجه انجام دهد و البته این نیّت به مقتضای ایمان اوست،پس از آنکه مشغول عبادت شد،آن عبادت بر اساس آن نیّت واقع نمیگردد و آن طوری که نیّت کرده بود عمل انجام نمیگیرد،پس آنچه را دائماً نیّت دارد از عملش بهتر است و این معنا را شیخ صدوق در علل الشرایع بر مبنای یک روایت از امام پنجم علیه السلام نقل کرده و به نظر میرسد که این معنی با مفهوم روایت و مراد پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیکتر از سه احتمال قبل باشد.
در همین زمینه زید شحام میگوید:
به امام صادق علیه السلام عرض کردم:شنیدهام فرمودهاید،نیّت مؤمن از عملش بهتر است،چه گونه نیّت از عمل بهتر است ؟ فرمود:چون عمل در معرض دید مردم است و درِ ورود ریا در عمل،به روی عمل باز است،اما نیّت امری پنهانی است و میتواند به طور خالص برای خدا انجام گیرد،پس خداوند آنچه را در برابر نیّت خالص میدهد،در برابر عمل نمیدهد.
امام صادق علیه السلام فرمود:
عبد در روز نیّت میکند که شب را برای عبادت بیدار باشد،اما خواب بر دیدگانش غلبه میکند و موفق به عبادت نمیگردد،ولی خداوند در نامۀ عملش نماز شب ثبت میکند و نفسش را تسبیح به حساب میآورد و خوابش را معادل با
صدقه قرار میدهد (1).
5-طبیعت نیّت از طبیعت عمل بهتر است؛زیرا بر نیّت سوء عقابی مترتّب نیست،بلکه اگر خیر باشد از باب عنایت حق ثواب دارد،بر خلاف عمل که مثقال ذرۀ خیر آن و شر آن عکس العمل خواهد داشت،به این اعتبار میتوان گفت:نیّت مؤمن از عملش بهتر است.
6-نیّت از اعمال قلب است و چون قلب از جوارح دیگر افضل است،پس عملش از اعضا و جوارح دیگر افضل است،ندیدید که خداوند در قرآن مجید فرموده:
[ أَقِمِ الصَّلاٰةَ لِذِکْرِی ] (2).
نماز را برای یاد من برپا دار.
در این آیه خداوند،نماز را که اکثر اجزای آن کار اعضا و جوارح است،وسیلۀ یادش که مربوط به قلب است قرار داده و همیشه مقصود و هدف از وسیله برتر است.
7-مراد این است که نیّت بعضی از اعمال پرمشقت چون حج و جهاد از اعمال ساده و سبک مثل قرائت قرآن و صدقه بهتر است.
8-سید مرتضی فرموده:
لفظ خیر،اسم تفضیل نیست که معنای برتری داشته باشد،بلکه مراد این است که نیّت مؤمن هم عمل خیری از اعمال خیر اوست.
9-مراد از نیّت،حالتی است الهی که در هنگام شروع عمل و انجام عمل بر وفق اوامر حضرت حق برای قلب،حاصل میشود؛قلبی که به هنگام طاعت دارای انقیاد میشود و روی خود را از دنیا برگردانده،به سوی آخرت متوجه میکند و این حالت انقیاد و آخرتی شدن قلب با عبادت جوارح و خودداری اعضا از گناه شدیدتر میشود،چون بین جوارح و قلب رابطۀ شدیدی است،هریک از دیگری اثر بر میدارد،شما ملاحظه کردهاید،وقتی آفت و بلایی به اعضا میرسد،به قلب سرایت کرده و بر او اثر میگذارد و هرگاه حالتی مثلاً مانند ترس به قلب عارض شود به اعضا و جوارح اثر کرده و آنان را به لرزه میآورد،ولی قلب در وجود چون امیر است و اعضا و جوارح چون رعیت و هدف از اعمالی که بر جوارح قرار دادهاند، نتیجهای است که باید برای قلب حاصل شود و آن نتیجه همان روح انقیاد و تسلیم و خشوع و عشق و محبت نسبت به خداست؛شما خیال میکنید که پیشانی بر زمین گذاردن،برای این است که پیشانی و زمین به هم برسند ؟ نه بلکه این عمل اگر با معرفت و بینش انجام بگیرد،محصولش ایجاد حالت تواضع در قلب است،اما اگر بیتوجه صورت بگیرد بود و نبود عمل مساوی است؛پس نیّت،روح عمل است و نیز نیّت نتیجهبخش به عمل است،در این صورت باید گفت:نیّت از عمل بهتر است.
10-نیّت مؤمن است که محرک و باعث بر عمل اوست؛پس نیّت،اصل و علت است و عمل،فرع آن؛عمل حاصل نمیشود مگر به تصور مقصود حقیقی و تصدیق به مقصود حقیقی و برانگیختن نفس به سوی آن،تا جایی که عزم بر رسیدن به محبوب و به دست آوردن مقصود شدید گردد و به خاطر شدت گرفتن عزم،فعل خیر واقع شود و با واقع شدن فعل بر اساس آن نیّت انسان به مقصود برسد،پس روی این حساب،نیّت مؤمن از عملش بهتر و نیّت کافر که سبب عمل خبیث اوست،از عمل او بدتر است.
11-نیّت،روح و جان عمل است و عمل به منزلۀ بدن برای این روح است، خیر و شر بدن که عمل است تابع خیر و شر نیّت است،چنانچه شرافت و خباثت بدن تابع شرافت و خباثت روح است؛به این اعتبار،نیّت مؤمن از عملش بهتر و نیّت کافر از عملش بدتر است.
12-نیّت و قصد مؤمن در مرحلۀ اوّل خدا و سپس عمل است و عمل وسیلهای است که مؤمن را به مقصد میرساند،پس نیّت و قصد خیر از عمل بهتر است و نیّت کافر در مرحلۀ اوّل غیر خدا و سپس عمل است و با عمل به قصدش میرسد،پس قصد شر از عمل شر بدتر است.
علامۀ مجلسی رحمه الله آن مرد بزرگی که در زنده کردن آثار اهل بیت علیهم السلام بینمونه بوده،پس از نقل این دوازده احتمال-که در توضیح روایت گذشته آمده-میگوید:
بعضی از این احتمالات را اگر به دقت بنگریم،میبینیم که بازگشت به بعض دیگر دارد و سبب این همه نظر در جنب این روایت به خاطر عدم تحقیق افراد در حقیقت نیّت است.
آنچه که به نظرم پسندیده میرسد این است که تصحیح نیّت از شوائب و خالص کردن آن،از سختترین و پررنجترین اعمال است،سلامت نیّت تابع حالتی است که نفس به آن متصف است و کمال اعمال و قبولی و برتری آن منوط به آن حالت است و تصحیح نیّت میسر نیست مگر به اخراج حبّ دنیا و افتخار به آن و عزیز شمردن خود به آن از قلب،آن هم به ریاضتهای سنگین و تفکرات صحیحه و کوششهای زیاد امکان دارد و گرنه شستشوی قلب از این امور کار سادهای نیست.
قلب،فرمانده و حاکم وجود است و هرچه بر او استیلا داشته باشد،سایر جوارح از وضع او پیروی میکنند،بلکه حصاری است که هر محبتی به آن چیره شود،سایر اعضا و جوارح انسان آن محبت را به وسیلۀ حرکاتشان به خرج
میگذارند و باید بدانید که هرگز دو محبت بر قلب غالب نمیشود،بلکه یک محبت غالب و سایر محبتها مغلوب است.
دنیا و آخرت،دو حقیقت متقابل است،البته دنیایی که مقدمۀ آخرت نیست و الا دنیای مقدمه آخرت عین آخرت است،دنیای مقابل آخرت دنیای مذموم و دنیای حرام و دنیای غافل کنندۀ آدمی از عالم آخرت است.
کسی که عشق به مال بر قلبش حاکم است،فکر و خیال و حرکات اعضا و جوارحش جز به سوی مال نیست و عملی را انجام نمیدهد مگر این که مقصود واقعیاش مال باشد و اگر غیر مال را ادعا کند در ادعای خود دروغگوست،لذا دنبال کارهایی است که در آنها به او وعدۀ مال داده شده و توجهی به طاعاتی که وعدۀ قرب ذو الجلال در آن است ندارد و همچنین کسی که حبّ جاه یا سایر محبتها به قلبش حاکم است،همۀ اعمال خود را وسیلهای برای رسیدن به محبوبش قرار میدهد،پس با این شکل قلب نمیتواند عمل خالصی برای حق داشته باشد،اگر نیّت پاک و عمل خالص بخواهد،ناچار است قلب را تصفیه کند و تمام محبتها را بر اساس مرزبندیهای حق قرار دهد و عشق به مولا را حاکم بر تمام محبتها نماید و از آنچه سبب دوری از حق است دوری گزیند تا به نیّت پاک و عمل صالح دست یابد.
به همین دلیل باید گفت که نیّتهای مردم مراتب مختلفی دارد و بلکه باید گفت که بر اساس حالات مردم که غیر قابل شمارش است،نیّتها غیر قابل احصا است.
پارهای از نیّتها موجب فساد عمل و بطلان است و برخی فقط موجب صحت عمل و بعضی هم موجب صحت و هم علت قبولی است و قسمتی از نیّتها موجب کمال عمل است و کمال هم مراتبی دارد که بهحسب حالات روحی و قلبی افراد فرق میکند.
علّامۀ مجلسی رحمه الله پس از ذکر مقدماتی میگوید:
من به بعضی از منازل و درجات نیّت اشاره میکنم:
اوّل: نیّت کسی است که از تفکر و تنبّه او در شدت عذاب خدا و رنج عقاب حضرت حق سرچشمه گرفته،این نیّت سبب میشود که دنیا و لذاتش از نظر آدمی بیفتد و چنین انسانی از خوف عذاب حق دنبال عمل به حسنات و ترک سیئات است.
دوّم: نیّت کسی است که از شوق،نسبت به وعدههای حق به نیکوکاران که در بهشت دارای حور و قصور و نعیماند،مایه گرفته و خدا را برای تحصیل آن وعدهها عبادت میکند و سعی دارد از اموری که او را از رساندن به وعدههای حق محروم میکند،بپرهیزد.
علامه مجلسی رحمه الله میگوید:برای این دوگونه نیّت هم مراتب مختلفی وجود دارد و اختلاف مراتب به حسب اختلاف حالات نفسی و قلبی مردم است.
بعضی از مردم نیّتشان طلب بهشت است،برای رسیدن به مشتهیات جسمانی آن و بعضی طالب بهشتند به عنوان این که بهشت،دار کرامت و مرکز قرب حق است.
و هم چنین گروهی فراری از آتشاند؛زیرا از سوزاندن و درد حاصل از آن میترسند و گروهی به عنوان این که جهنم،مرکز دوری از دوست و هجران و حرمان از مولاست از جهنم گریزانند،چنانچه علی علیه السلام در دعایی که به کمیل آموخت،عرضه میدارد:
فَلَئِنْ صَیَّرْتَنی لِلْعُقُوباتِ مَعَ أَعْدَائِکَ وَ جَمَعْتَ بَیْنی وَ بَیْنَ أَهْلِ بَلائِکَ وَ فَرَّقْتَ بَیْنی وَ بَیْنَ أَحِبّائِکَ وَ اوْلِیائِکَ فَهَبْنی یا الٰهی وَ سَیِّدی صَبَرْتُ عَلیٰ عَذابِکَ فَکَیْفَ أَصْبِرُ عَلیٰ فِراقِکَ (1)...
خداوندا ! اگر در عقوبات جهنم مرا با دشمنانت قرار بدهی و مرا همراه اهل بلا گردانی و بین من و عاشقان و دوستانت جدایی بیندازی،ای اله و سید من ! بر عذابت صبر میکنم،اما بر فراق و دوری و هجرانت چه گونه صبر کنم ؟!
فیض کاشانی آن شوریدۀ مست میگوید:
بی خیالت نمیتوانم زیست***بی جمالت نمی توانم زیست
تشنه باده وصال توام ***بی وصالت نمی توانم زیست
بی جمال تو نیست آرامم*** با جمالت نمی توانم زیست
هرچه با بنده می کنی نیکوست***بی فعالت نمی توانم زیست
زان دهان تلخ و شور و شیرین است***بی مقالت نمی توانم زیست
از لبت آب زندگی خواهم***بی زلالت نمی توانم زیست
شربتی زان لبم حوالت کن*** بی نوالت نمی توانم زیست
جای جولان توست عرصه دل ***بی مجالت نمی توانم زیست
پای دل را به زلف خویش ببند ***بی عقالت نمی توانم زیست
غم عشقش کمال توست ای «فیض»***بی کمالت نمی توانم زیست(2)
سوّم: نیّت کسی است که خداوند بزرگ را به خاطر شکر نعمتهای بیشمارش عبادت میکند؛در حقیقت نیّت او محصول حالت عالی شکر قلب او از خداست.
حضرت علی علیه السلام میفرماید:
قومی عبادت میکنند چون رغبت به بهشت دارند،این عبادت تاجرانه است، قومی از ترس عذاب عبادت میکنند،این عبادت عبید است و قومی از بابت شکر منعم عبادت میکنند،این عبادت آزادگان است (1).
چهارم: نیّت کسی است که حضرت دوست را به خاطر حیایی که از او دارد عبادت میکند؛زیرا عقلش به حسن حسنات و قبح سیئات حکم میکند و متذکّر این معناست که رب جلیل در جمیع احوال مطلع بر اوست و بر اساس توجه به این اطلاع قلبش مالامال حیا است و عبادت و ترک گناهش به این خاطر است.در فرمایشات نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله آمده:
الإِحْسانُ أَنْ تَعْبُدَ اللّهَ کَأَنَّکَ تَراهُ،فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَراهُ فَإِنَّهُ یَراکَ (2).
نیکی آن است که خدا را عبادت کنی چنانچه او را میبینی و اگر تو او را نمیبینی،پس او تو را میبیند.
پنجم: نیّت کسی است که قربة الی اللّه عبادت میکند و این قرب یا به حسب درجه و کمال است،به این معنی که عبد در نهایت نقص و عاری از جمیع کمالات است و رب متصف به جمیع صفات کمالیه،پس بین عبد و رب از نظر معنوی فاصله و دوری است،عبد با عبادت رب هر مقدار از نقص و عیب خود را بر طرف کند،به همان مقدار به حضرت رب قرب معنوی پیدا میکند.
و یا قرب به حسب یاد دوست و مصاحبت معنوی است،کسی که دائماً یاد کسی است و در تمام لحظات در خدمت اوست،گویی با اوست.
ششم: نیّت کسی است که خدا را فقط به خاطر این که شأن حضرت اوست عبادت شود،عبادت میکند و این نیّت صدیقین است،چنانچه سرحلقۀ عاشقان امیر مؤمنان امام عارفان علیه السلام میگفت:
ما عَبَدْتُکَ خَوْفاً مِنْ نارِکَ وَ لا طَمَعاً فی جَنَّتِکَ وَ لکِنْ وَجَدْتُکَ أَهْلاً لِلْعِبادَةِ فَعَبَدْتُکَ (1).
خداوندا ! تو را از ترس آتش و طمع به بهشت بندگی نمیکنم،تو را اهل این یافتم که باید عبادت شوی،پس تو را عبادت میکنم.
هفتم: نیّت کسی است که عبادتش به خاطر عشق به اوست و مسئلۀ عشق به این صورت از برترین درجۀ مقربین است،عاشق فقط رضای معشوق را میخواهد،به ثواب و عقاب کار ندارد،عشق حق وقتی بر قلب حاکم شود،قلب را از تمام محبتها پاک میکند و آن قلب جز رضای معشوق چیزی را نمیطلبد.
فیض کاشانی آن عاشق بیدار و آن دلدادۀ بینا میگوید:
ای خدا این درد را درمان مکن***عاشقان را بیسر و سامان مکن
درد عشق تو دوای جان ماست ***جز به دردت درد ما درمان مکن
از غم خود جان ما را تازه دار ***جز به غم دلهای ما شادان مکن
خان و مان ما غم تو بس بود***خان و مانی بهر بی سامان مکن
شربت وصلت ز بیماران عشق ***وا مگیر و خسته را بیجان مکن
رشته جان را به عشق خود ببند***جان ما جز در غمت نالان مکن(2)
آیین پاک اسلام از انسان میخواهد که کلیۀ نیّتهایش را پاک و برای خدا قرار دهد.
اسلام میخواهد که انسان در تمام برنامههایش اعم از برنامههای مادی و معنوی،دنیایی و آخرتی،فردی و اجتماعی و حتی نسبت به خواب و خوراکش،نیّتش را برای خدا قرار دهد و حتی نسبت به انجام تمام حسنات و نیکیها برای خاطر حق نیّت داشته باشد،گرچه موفق به انجام کار نشود.
در روایات زیادی وارد شده که خداوند بزرگ،از باب فضل و عنایتش به نیّت کار خیر اجر و مزد میدهد،گرچه صاحبش تا آخر عمر موفق به تحقق نیّتش نگردد.و اگر کسی خدای ناخواسته نیّت شر کند،تا تحقق عملی پیدا نکند خداوند به آن نیّت شر،عبد را عقاب نمیکند.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:إنَّ الْعَبْدَ الْمُؤْمِنَ الْفَقیرِ لَیَقُولُ:یا رَبِّ ارْزُقْنی حَتّیٰ افْعَلَ کَذا وَ کَذا مِنَ الْبِرِّ وَ وُجُوهِ الْخَیْرِ فَإذا عَلِمَ اللّهُ ذلِکَ مِنْهُ بِصِدْقِ نِیَّةٍ کَتَبَ اللّهُ لَهُ مِنَ الْأَجْرِ مِثْلَ ما یَکْتُبُ لَهُ لَوْ عَمِلَهُ إنَّ اللّهَ واسِعٌ کَریمٌ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:عبد مؤمن دست خالی به حق میگوید:یا رب ! به من مالی عطا کن تا با آن کار نیک و امور خیر انجام دهم.خداوند وقتی از این مؤمن صدق نیّت ببیند،به همین نیّت اجری به او عنایت میکند،مانند اجر اجرای آن نیّت که خداوند وسعت دهندۀ کریم است.
1) 1) -الکافی:85/2،باب النیّة،حدیث 3؛وسائل الشیعة:49/1،باب استحباب نیة الخیر،حدیث 93.
پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله میفرمود:
مردم چهار دستهاند:مردی است که خدا به او علم و مال عنایت کرده و او با کمک علمش از مالش بهره میبرد و مردی است که او را میبیند و میگوید:اگر خداوند به من هم علم و مال عطا میکرد همانند او از علم و مال استفاده میکردم، خداوند اجر این مردی که چنین نیّتی دارد مانند دارندۀ علم و مال که علم و مالش را در راه خدا خرج کرده قرار میدهد و سوّم:مردی است که مال دارد ولی علم به او عنایت نشده و مالش را بر اساس جهل در راه غیر حق صرف میکند و مردی او را میبیند و میگوید:اگر من هم مال داشتم با مالم همین معامله را میکردم،این مرد که چنین نیّتی دارد در وزر گناه با مال دار جاهل یکی است !! (1)و نیز حضرت فرمود:
دو گروه برای جهاد با هم روبرو میشوند،ملائکه برای نوشتن عمل آنان نازل میشوند و این چنین مینویسند:فلانی برای دنیا جنگ کرد،فلانی برای حمیت، فلانی برای عصبیت،نگویید فلانی در راه خدا کشته شد،کسی که برای اعلای کلمۀ حق بجنگد او در راه خدا جنگ کرده است (2).
باز حضرت فرموده:
کسی که برای خدا بوی خوش استعمال کند،قیامت میآید در حالی که بویش از مشک پاکیزهتر است و هرکس نیّتش در استعمال بوی خوش غیر خدا باشد،قیامت بویش از بوی مردار بدتر است (3).
روایت شده:
مردی در حالی که گرسنه بود به ریگ زاری عبور کرد.پیش خود گفت:اگر این رملها طعام بود،همه را بین مردم قسمت میکردم.خداوند به پیامبر زمان وحی کرد:به آن مرد بگو صدقۀ تو و شکر نیّت پاکت را قبول کردم و ثواب اطعام طعام اگر به مانند این ریگها نموده بودی به تو عنایت کردم (1).
عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام:إِنَّما خُلِّدَ أَهْلُ النَّارِ فِی النَّارِ لِأَنَّ نِیّاتِهِمْ کانَتْ فِی الدُّنیا أَنْ لَوْ خُلِّدُوا فیها أَنْ یَعْصُوَ اللّهَ تَعالی أَبَداً وَ إنَّما خُلِّدَ أَهْلُ الجَنَّةِ فِی الجَنَّةِ لِأَنَّ نِیَّاتِهِمْ کانَتْ فِی الدُّنیا أَنْ لَوْ بَقَوْا فیها أَنْ یُطیعُوا اللّهَ أَبَداً فَبِالنِّیّاتِ خُلِّدَ هؤلاءِ وَ هؤلاءِ ثُمَّ تَلا قَوْلَهُ تَعالی: [ قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلیٰ شٰاکِلَتِهِ ] (2)،قالَ:یَعْنی عَلیٰ نِیَّتِهِ (3).
امام صادق علیه السلام فرمود:همیشگی بودن اهل آتش در آتش به خاطر این است که نیّتشان در دنیا این بود تا هستند نسبت به حق عصیان داشته باشند و همیشگی بودن اهل بهشت در بهشت به خاطر این است که در دنیا نیّت داشتند تا هستند مطیع حق باشند،به نیّتها است که آنان در آتش ابدی و آنان در بهشت جاوید و همیشگیاند.سپس این آیه را تلاوت کرد:«هر کسی بر آنچه در درون دارد عمل میکند»یعنی بر نیّتش.
عَنْ أَحَدِهِما علیهما السلام قالَ:إِنَّ اللّهَ تَبارَکَ وَ تَعالیٰ جَعَلَ لِآدَمَ فی ذُرِّیَّتِهِ أَنَّ مَنْ هَمَّ بِحَسَنَةٍ فَلَمْ یَعْمَلْها کُتِبَتْ لَهُ حَسَنَةٌ وَ مَنْ هَمَّ بِحَسَنَةٍ وَ عَمِلَها کُتِبَتْ لَهُ عَشْراً وَ مَنْ هَمَّ بِسَیِّئَةٍ لَمْ تُکْتَبْ عَلَیْهِ وَ مَنْ هَمَّ بِها وَ عَمِلَها کُتِبَتْ عَلَیْهِ سَیِّئَةٌ (4).
از یکی از دو امام باقر و صادق علیهما السلام روایت شده:خداوند تبارک و تعالی
به خاطر آدم در فرزندانش اینگونه قرار داده که هریک نیّت عمل خوبی کنند و انجام ندهند برای او حسنه نوشته شود و هر کدام نیّت کار خیر کردند و عملی نمودند ده حسنه برایش نوشته شود و هر کدام نیّت کار بد کردند ولی عمل ننمودند،چیزی بر او نوشته نشود و اگر نیّت بد کردند و به اجرا گذاشتند یک بدی در حق آنان نوشته شود.
عَنْ أَبی الحسن مُوسیٰ علیه السلام-فی حَدیثٍ-أَنَّهُ قالَ:رَحِمَ اللّهُ فُلاناً،یا عَلِیُّ،لَمْ تَشْهَدْ جِنازَتَهُ ؟ قُلْتُ:لا،قَدْ کُنْتُ أَحَبُّ أَنْ أَشْهَدَ جِنازَةَ مِثْلِهِ فَقالَ:قَدْ کُتِبَ لَکَ ثَوابُ ذلِکَ بِما نَوَیْتَ (1).
امام کاظم علیه السلام به علی بن ابی حمزه فرمود:خدا فلانی را رحمت کند،به تشییع جنازۀ او نیامدی ؟ گفتم:دوست داشتم مثل چنین شخصی را تشییع کنم.
فرمود:برای تو ثواب آنچه نیّت داشتی نوشته شد.
عبد اللّه بن موسی بن جعفر از پدرش پرسید:
دو فرشتهای که مأمور ثبت اعمالند،از نیّت ثواب و گناه آدمی آگاهند ؟ حضرت فرمود:بوی مستراح و عطر یکی است ؟ گفتم:نه.فرمود:چون عبد قصد کار نیک کند،نفس او خوشبو برآید،فرشتۀ دست راست که مأمور ثبت نیکیهاست به فرشتۀ دست چپ گوید:برخیز زیرا او قصد کار خوب دارد،چون عبد کار خوب را انجام دهد زبانش قلم و آب دهانش مرکب و بدین وسیله نیکی در دفترش ثبت شود و چون قصد گناه کند،نفسش بدبو در آید،فرشتۀ دست چپ به دست راست گوید او قصد کار بد دارد،چون عملی سازد آن را ثبت نماید !! (2)
از حضرت امام رضا علیه السلام روایت شده:
در قیامت نامۀ سیئات مؤمن را نشانش میدهند و او دچار ترس و لرز میشود، حسناتش را نشانش دهند،چشمش روشن و خوشحال گردد،آنگاه خداوند میفرماید:دفتری که حسنات به جا نیاوردهاش در اوست نشان او دهید،چون ببیند گوید:پروردگارا ! به بزرگیت قسم من این حسنات را به جا نیاوردهام.خداوند میفرماید:راست میگویی ولی چون نیّت آنها را داشتی من برای تو ثبت کردم، آنگاه ثواب آن حسنات نیّت شده را به او میدهند (1).
امام رضا علیه السلام به ریان بن شبیب فرمود:
اگر علاقه داری در ثواب شهدای کربلا شریک باشی،هرگاه یاد کردی بگو:ای کاش با آنها بودم و به سعادت بزرگی میرسیدم (2).
جابر در زیارت اربعین حضرت حسین علیه السلام خطاب به شهدای کربلا گفت:
ما با شما در ثواب شریکیم.عطیۀ کوفی گفت:ای جابر ! چگونه با آنان شریکیم در حالی که ما کاری نکردهایم و رنجی ندیدهایم،آنها از زن و فرزند جدا شده و زخم برداشتند تا کشته شدند !!
جابر گفت:از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود:
هرکه قومی را دوست دارد،با آنها محشور میشود و هرکه کار قومی را دوست دارد با آنها در ثواب آن کار شریک است،به خدا قسم نیّت من و اصحاب من بر همان است که حسین و اصحابش بر آن رفتند (3).
امام زین العابدین علیه السلام در دعای چهل و هفتم صحیفه عرضه میدارد:
وَ أَعِنّی عَلیٰ صالِحِ النِّیَّةِ وَ مَرضِیِّ الْقَوْلِ وَ مُسْتَحْسَنِ الْعَمَلِ.
مرا بر نیّت شایسته و گفتار مورد رضایت خود و عمل نیک کمک کن.
در دعای مکارم الاخلاق آمده:
وَ انْتَهِ بِنِیَّتی إلیٰ أَحْسَنِ النِّیّاتِ وَ بِعَملی إلیٰ أَحْسَنِ الْأَعْمالِ الّلهُمَّ وَفِّرْ بِلُطْفِکَ نِیَّتی.
پروردگارا ! نیّت مرا به نیکوترین نیّت برسان و عملم را نیکوترین عمل کن، خداوندا ! به لطفت نیّت شایستۀ مرا فراوان گردان.
اینگونه نیّتهای پاک است که قلب باید از آن بهرهمند باشد و برابر روایات گذشته،اگر آدمی موفق به تحقق عملی آن گردد،ثواب عظیم میبرد،اگر هم موفق نشود،به همان نیّت پاک ثواب بزرگ نصیب انسان خواهد شد.
یکی از اصحاب رسول اسلام صلی الله علیه و آله میگوید:
پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله در جمع مردم سخنانی فرمودند که مردم از شنیدن آن اشک ریختند و دلهایشان ترسید،آن مقداری که از آن سخنرانی به یاد دارم این است:
ای مردم ! برترین مردم از نظر بندگی کسی است که در عین بزرگی تواضع کند و در عین رغبت به دنیا زهد ورزد و با داشتن قوت انصاف دهد و به هنگام قدرت بردباری نماید.
ای مردم ! برترین افراد در بندگی کسی است که از دنیا به اندازۀ کفاف برگیرد و در طول زندگی دارای عفت باشد و برای سفر آخرت توشه آماده نماید و برای حرکت به آخرت آماده گردد.
ای مردم ! عاقلترین انسانها از نظر بندگی کسی است که خدا را شناخته و از حضرت او فرمان برد و دشمن را شناخته با او مخالفت نماید و خانۀ همیشگی را
آگاه گشته به اصلاح آن اقدام کند و سرعت از دنیا گذشتن خویش را دریافته،برای آخرت کسب توشه نماید؛آگاه باشید بهترین توشه آن است که همراه با تقوا باشد و بهترین عمل آن است که نیّت پاک و خالص همراه آن گردد،و برترین قدر و منزلت از کسی است که نزد خدا ترسندهترین مردم باشد (1).
مردان راه دوست،راستی در قلب پاک خود جز نیّت پاک و شایسته نداشتند و به خاطر همان نیّت راستین بود که تمام اعمال آنان عین طاعت حق و محض فرمان بردن از اللّه بود.
آنها در هر حال از نیّت خدایی برخوردار بودند،چنانچه توفیق به اجرا گذاشتن نیّت را پیدا میکردند به احسن وجه عمل مینمودند و اگر زمینۀ تحقق نیّت را نمییافتند،از فضل خدا به ثواب عمل به آن نیّت میرسیدند.
پس از پیروزی امام علی علیه السلام در جمل،یکی از یارانش گفت:دوست داشتم برادرم با ما در این صحنه میبود.حضرت فرمود:آیا میل و نیّت قلبی برادرت با ماست عرضه داشت:آری.امام فرمود:حقیقتاً با ما حاضر است و آنان که هنوز در پشت پدران و رحم مادرانند و به دنیا نیامدهاند نیز با ما هستند،به همین زودی، زمان آنان را آشکار میکند،ایمان،به آنان نیرو میگیرد و اهل طغیان به دست آنان نابود گردند.
پس از پایان جنگ جمل یا یکی از جنگها،امام علی علیه السلام به تقسیم غنائم مشغول شدند،هر نفری از برابر حضرت عبور کرد،مشتی درهم به او عنایت
1) 1) -بحار الأنوار:181/74،باب 7،حدیث 15؛اعلام الدین:337،حدیث 15.
فرمود.چون گیرندۀ غنیمت درهمهای گرفته را میشمرد ششصد درهم بود،به تمام افراد ارتش ششصد درهم رسید و برای خود حضرت هم ششصد درهم ماند.
ناگهان یکی از سربازان آه کشید،حضرت سبب آه او را پرسید،عرضه داشت:
وقتی خواستم در رکاب مبارک شما شرکت کنم دنبال برادرم رفتم،او را مریض یافتم،در موقع خداحافظی شنیدم که میگفت:ای کاش از سلامت برخوردار بودم،تا میتوانستم در کنار علی با دشمنان حق بجنگم.حضرت بلافاصله ششصد درهم سهم خود را به آن سرباز داد و فرمود:چون به دیدار برادرت رفتی این سهم را به او بده و بگو به خاطر نیّتت انگار با ما بودی و این سهم حق توست.
معلم اخلاق،شهید دستغیب در یکی از کتابهایش از جلد سیزده«بحار الأنوار»از کتاب«کشف الغمة»اربلی نقل میکند:
محی الدین اربلی گفت:روزی در خدمت پدرم بودم.مردی نزد او بود و چرت میزد.در آن حال عمامه از سرش افتاد و جای زخم بزرگی در سرش نمایان شد.
پدرم علت آن زخم را پرسید،گفت:این زخم را در جنگ صفین برداشتم.گفتند:
تو کجا و جنگ صفین کجا ؟!
گفت:وقتی به مصر میرفتم،مردی از اهل غزه با من همسفر شد،در بین راه دربارۀ جنگ صفین صحبت شد،همسفرم گفت:اگر من در صفین بودم شمشیرم را از خون علی و یارانش سیراب میکردم.من هم گفتم:اگر من در میدان صفین بودم شمشیر خود را از خون معاویه و یارانش سیراب میکردم و اینک من و تو از یاران علی و معاویۀ ملعون هستیم بیا با هم جنگ کنیم،در آن حال با هم در آویختیم و زد و خورد مفصلی کردیم،یک وقت متوجه شدم که بر اثر زخمی که به سرم رسیده از هوش میروم،در آن اثنا دیدم شخصی مرا با گوشۀ نیزهاش بیدار میکند،چون
چشم گشودم از اسب فرود آمد و دست روی زخم سرم کشید،در آن حال بهبودی یافت و فرمود:همین جا بمان و سپس ناپدید شد،آنگاه در حالی که سر بریده همسفرم را در دست داشت ظاهر شد و فرمود:این سر دشمن توست،تو به یاری ما برخاستی ما هم تو را یاری کردیم چنان که هرکس خدا را یاری کند خدا او را نصرت میدهد،پرسیدم:شما کیستید ؟ فرمود:صاحب الامر علیه السلام.آنگاه فرمود:
هرکس از تو پرسید این زخم چه بوده ؟ بگو:این ضربتی است که در صفین برداشتهام !!
استادی که نزد او قسمتی از مکاسب شیخ و کفایۀ آخوند را تلمّذ میکردم میفرمود:
طلبهای از ایران جهت تحصیل به سامرا رفت و در یکی از مدارس آن شهر مقیم شد.پس از مدتی خبر فوت پدرش را شنید،از یاران مدرسه سؤال کرد که در این مدرسه مرد خدا کیست ؟ به او گفتند:آن شخصی که در کنار حوض مشغول آب برداشتن است مرد خداست.نزد او آمد در حالی که مشغول پر کردن آفتابه بود.
عرضه داشت:پدرم از دنیا رفته،خواهش میکنم از درگاه خدا برای او طلب مغفرت کنید؛آن مرد خدا گفت:وضو ندارم،ولی این مستراح رفتن و قدمهایی که در این مسیر بر میدارم برای خدا نیّت میکنم و ثوابش را هدیۀ پدر تو میکنم !!
آن طلبه سخت رنجیده شد،ولی همان شب پدر خویش را در خواب دید که به او گفت:فرزندم ! از برکت قدمهایی که آن مرد خدا در طریق مستراح برای خدا برداشت،من از ثواب آن قدمها در عالم برزخ بهرهمند شدم.
انسان،زمانی که با کمک انبیا و امامان علیهم السلام،و همت عالی عاشقان و دستگیری پیران راه،به نور معرفت آراسته شد و از طریق این نور به این حقیقت دست یافت که حول و قوهای جز حول و قوۀ او وجود ندارد و در تمام هستی مؤثری جز حضرت او نیست و مالک و رازق و عالم و قادر و مرادی غیر او وجود ندارد و برای او این معنی کشف شد که:«لَیْسَ فِی الدّارِ غَیْرُهُ دَیّارٌ»از ما سوی اللّه قطع علایق میکند و جز دوست و نام و یاد و ذکر دوست چیزی برای او نمیماند و تمام اشیای عالم را جز ابزار وسیله برای رسیدن به یار نمینگرد و بود و نبود اشیا برای او مساوی میشود،در این هنگام قلب خود را آیینۀ تجلی عشق دوست و وجود خویش را ظرف انعکاس صفات یار میبیند.
در این وقت ملاحظه میکند که تمام خواستهها و اراده و تدبیرش،خواستهها و اراده و تدبیر محبوب شده و انانیّتش از میان رفت و جز دوست در میانه نمانده و قلب و جان و هستی و وجودش عین نیّت و محض قصد برای رسیدن به حقیقت لقا و وصل یار شده و عشقی جز عشق معشوق حقیقی برایش نمانده.
اینجاست که محرک او برای تمام برنامهها فقط عشق به محبوب است و تنها آرزوی انسان این است که در همۀ شؤون حیات رضای یار را جلب کند و این عشقی که با کمک معرفت نسبت به حضرت دوست به دست آورده حقیقت نیّت و جان اراده و قصد است.
با این نیّت است که عبادت به مفهوم واقعیاش تحقق پیدا میکند و در پرتو این نیّت و این عشق است که یار هم عاشق انسان شده و بین عاشق و معشوق آن چنان جاذبهای ایجاد میگردد که اگر همۀ موجودات عالم بخواهند،یک لحظه عاشق را
از حرکت به سوی معشوق باز دارند،قدرت نخواهند داشت.
نیّت اگر غیر از این معنی باشد،چه ارزشی دارد و چه حرکتی میتواند در درون و برون انسان ایجاد کند و چه گونه میتواند آدمی را از حضیض پستی به اوج واقعیت و قلۀ حقیقت برساند ؟
آیا غیر از اینگونه نیّت،بقیۀ خطورات قلب را میتوان نیّت گفت ؟ آیا بدون این طرز نیّت،میتوان به سوی معشوقی که رفیع الدرجات است حرکت کرد،بدون نیّت رفیع،رسیدن به رفیع الدرجات بدون شک بدانید که امکان ندارد !!
عطار آن شیفتۀ کوی دوست میگوید:
مرکب لنگست و راه دورست***دل را چکنم که نا صبورست
این راه بریدنم خیال است*** وین شیوه گرفتنم غرورست
صد قرن چو باد اگر بپویم*** هم باد بود که یار دورست
با این همه گر دمی برآرم*** بی او همه فسق یا فجورست
دانی تو که سر کافری چیست*** آن دم که همی نه در حضورست
بی او نفسی مزن که ناگاه*** تیغت زند او که بس غیورست
بگذر ز رجا و خوف کاین جا*** چه جای خیال و نار و نورست
این حضور قلبی که باید در همۀ عبادات با انسان باشد و شاید در مسائل عبادی به چیزی اندازه آن سفارش نشده باشد،بستگی به وضع نیّت و کیفیت قصد و تصمیم انسان دارد.
از ما نخواستهاند که فقط بدن را در عبادت حاضر کنیم،حضور بدن تنها چه ارزشی دارد ؟ اگر بدن تنها حاضر باشد،ولی جان و قلب حاضر نباشند،عین نفاق است.
مثل این که کسی در برابر بزرگی حاضر شود و از او تعریف و ستایش کند،ولی قلبش حاضر به تعریف و ستایش نباشد با زبان،آن بزرگ را مدح کند،ولی با دل و قلب هیچ توجهی به آن بزرگ نداشته باشد !!
حال بنگرید که انسان در برابر مولایی که عالم به کل شیء،و علیم به ذات صدور است،بایستد و از او مدح و تمجید و ستایش کند،ولی دلش جای دیگر باشد،آیا حضور بدن و غیبت قلب پسندیدۀ مولاست ؟!!
اصل حضور قلب و جان در پیشگاه با عظمت محبوبست و اگر قلب در حضور نباشد بدون شک بدن هم در حضور نیست،بلکه حضور بدن قلّابی و بیثمر است !!
برای حضور قلب در پیشگاه دوست نه فقط در عبادات بلکه در همه لحظات زندگی باید به تصحیح نیّت اقدام کرد؛چون نیّت به معنای واقعی حاصل شود، مسئلۀ حضور تمام موجودیت در برابر یار تحقق پیدا میکند،آن وقت است که انسان به بهترین وجه عبادت را به جای آورده و در غیر عبادت هم در عین عبادت است.
اگر به عالم با صفای معرفت قدم بگذاریم،با چشم دل به دیدار جمال یار نایل شده و به چشیدن شربت حیاتبخش عشق موفق خواهیم شد و این عشق برخاسته از معرفت است که در عبادت و غیر عبادت ما را با تمام وجود در محضر دوست حاضر نگاه میدارد و ما را از گناه خطرناک غیبت-که سرآمد همه گناهانست-حفظ میکند،راستی عشق برخاسته از معرفت عجب معجزۀ عجیبی دارد !!
الهی آن پیر روشن دل میگوید:
مرحبا بر صفای عالم عشق*** آفرین بر روان آدم عشق
بارک اللّه به دفتر توحید***که بود نقش سرّ خاتم عشق
سرّ جام جهان نمای شهود ***کس نگیرد بهدست جز جم عشق
روح قدسی اگر شود، نشود*** جلوه گر جز به قلب مریم عشق
نه بهر دیو و دد ز حق بخشد*** رتبه آدم مکرّم عشق
هرکه مجروح دل شود ز فراق ***رسد از لطف حق به مرهم عشق
حضرت امام خمینی رحمه الله در زمینۀ حضور قلب میگوید:
عبادت و مناسک و اذکار و اوراد،وقتی نتیجۀ کامل دارد که صورت باطنۀ قلب شود و باطن ذات انسان به آن مخمّر گردد و دل انسان صورت عبودیّت به خود گیرد و از خودسری و سرکشی بیرون آید.
و نیز از اسرار و فوائد عبادات یکی آن است که ارادۀ نفس قوی شود و نفس بر طبیعت چیره شود و قوای طبیعت مسخّر تحت قدرت و سلطنت نفس گردد و ارادۀ ملکوتی در ملک بدن نافذ گردد،به طوری که قوا چون ملائکة اللّه نسبت به حق تعالی شوند که عصیان آن نکنند و لمحهای تخلف نورزند و به آنچه فرمان برای آنها صادر میشود،عمل کنند.
و اکنون گوییم که یکی از اسرار عبادات و فوائد مهم آنکه همه مقدمۀ آن است، این معنی است که جمیع مملکت باطن و ظاهر مسخّر در تحت ارادۀ اللّه و متحرک به تحریک اللّه شود و قوای ملکوتیه و ملکیۀ نفس از جنود اللّه شوند و همگی نسبت به حق تعالی سمت ملائکة اللّه را پیدا کنند و این خود یکی از مراتب نازلۀ فنای قوا و ارادت و نیّت در ارادۀ حق است و کم کم نتایج بزرگ از این مرحله پیدا شود و انسان طبیعی الهی گردد و نفس ارتیاض به عبادت اللّه پیدا کند و جنود
ابلیس یکسره شکست خورده منقرض شوند و قلب و قوای آن تسلیم حق شوند و اسلام به بعض مراتب باطنیه در آن بروز کند و نتیجۀ این تسلیمِ اراده حق،در دار آخرت آن شود که حق تعالی ارادۀ او را در عوالم غیب نافذ فرماید و او را مثل اعلای خود قرار دهد و چنانچه خود ذات مقدس هرچه را بخواهد ایجاد کند،به مجرّد اراده موجود شود،ارادۀ این بنده را هم آن طور قرار دهد !!
چنانچه بعضی از اهل معرفت روایت نمودند از رسول اکرم صلی الله علیه و آله راجع به اهل بهشت که:
ملکی میآید پیش آنها،پس از آنکه اذن ورود میطلبد وارد میشود و نامهای از جناب دوست به آنها میدهد،پس از آنکه سلام مولا را به آنها رساند و در آن نامه است:
مِنَ الْحَیِّ الْقَیُّومِ الَّذی لا یَمُوتُ إِلَی الْحَیِّ الْقَیُّومِ الَّذی لا یَمُوتُ أَمَّا بَعدُ فَإنّی أَقُولُ لِلشَّیئِ کُنْ فَیَکُونُ وَ قَدْ جَعَلْتُکَ تَقُولُ لِلشَّئِ کُنْ فَیَکُونُ فَقَالَ صلی الله علیه و آله فَلا یَقُولُ أَحَدٌ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ لِلشَّیْئِ کُنْ إلّا وَ یَکُونُ (1).
از حیّ و قیّوم که مرگ ندارد،به حیّ و قیّومی که نمیمیرد،پس من هرچه را بگویم بشود،میشود و اکنون تو را بدین گونه قرار دادم که به هر چیزی بگویی بشود بشود.حضرت فرمود:احدی از اهل بهشت به چیزی نمیگوید باش مگر این که تحقق پیدا میکند.
و این سلطنت الهیهای است که به بنده میدهند،چرا ؟ چون بنده ترک ارادۀ خود و ترک سلطنت هواهای نفسانیه و اطاعت ابلیس و جنود او نموده و هیچ کدام از این نتایج مذکوره حاصل نشود مگر با حضور قلب کامل و اگر قلب در وقت
1) 1) -الحکمة المتعالیة فی الاسفار الفعلیة الاربعة:140/9؛الفتوحات المکیة:295/3.
عبادت غافل و ساهی باشد،عبادت او حقیقت پیدا نکند و شبه لهو و بازی است.
و البته چنین عبادتی را در نفس به هیچ وجه تأثیر نیست و عبادت از صورت و ظاهر به باطن و ملکوت بالا نرود،چنانچه به این معنی در اخبار اشاره شده و قوای نفس با چنین عبادتی تسلیم نفس نشوند و سلطنت نفس بر آنها بروز نکند و همین طور قوای ظاهره و باطنه تسلیم ارادۀ اللّه نگردد و مملکت وجود انسان در تحت کبریای حق منقهر نشود !!
از این جهت است که میبینید،در ما پس از چهل پنجاه سال عبادت اثری حاصل نشده،بلکه روز به روز بر ظلمت قلب و تعصی قوا افزوده میشود و آن به آن اشتیاق ما به طبیعت و اطاعت ما از هواهای نفسانیه و وساوس شیطانیه افزون میگردد؛اینها نیست جز آنکه عبادات ما بیمغز و شرایط باطنیه و آداب قلبیۀ آن به عمل نمیآید و الا به نص آیۀ مبارکۀ الهی نماز نهی از فحشا و منکر مینماید و البته این نهی،نهی صوری ظاهری نیست،لا بد باید در دل چراغی روشن شود و در باطن نوری فروزان گردد که انسان را هدایت به عالم غیب کند و زاجر الهی پیدا شود که انسان را از عصیان و نافرمانی باز دارد.
ما خود را در زمرۀ نمازگزارها میدانیم و سالهای سال است که به این عبادت بزرگ اشتغال داریم و در خود چنین نوری ندیده و در باطن چنین زاجر و مانعی برای ما پیدا نشده است،پس وای به حال ما آن روزی که صور اعمال ما و صحیفۀ افعال ما را در آن عالم به دست ما دهند و گویند:خود،حساب خود را برس و ببین آیا چنین اعمالی قابل قبول درگاه است و آیا چنین نمازی با این صورت ظلمانی مقرب بساط حضرت کبریایی است ؟!
آیا با این امانت بزرگ الهی و وصیت انبیا و اوصیا باید این طور سلوک کرد و این طور دست خیانت شیطان رجیم را که دشمن خداست به آن راه داد ؟
و آیا نمازی که معراج مؤمن است و قربان متقیان شمرده شده،چرا باید ما را از ساحت مقدس او تبعید و از درگاه قرب دور کند ؟!
آن روز آیا جز حسرت و ندامت و بیچارگی و بدبختی و خجلت و شرمساری چیزی نصیب ما میشود ؟ حسرت و ندامتی که در این عالم شبیه ندارد،خجلت و شرمساری که نظیرش را تصور نمیتوانیم کرد.
حسرتهای این عالم هرچه باشد،مشوب به هزار طور امیدها است و شرمساریهای این جهان سریع الزوال است،به خلاف آنجا که روز به روز فقط حسرت و ندامت است،چنانچه حق فرماید:
[ وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِیَ الْأَمْرُ ] (1).
و آنان را از روز حسرت-آن گاه که کار از کار بگذرد-بترسان.
آنجا امر گذشته قابل جبران نیست و عمر تلف شده را نمیتوان برگرداند.
ای عزیز ! امروز روز مهلت و عمل است،انبیا آمدند و کتابها آوردند و دعوتها نمودند،با این همه تشریفات و این همه تحمل رنج و تعب که ما را از خواب غفلت بیدار و از سُکْرِ طبیعت هشیار کنند و ما را به عالم نور و نشئۀ بهجت و سرور رسانند و به حیات ابدی و نعمتهای سرمدی و لذتهای جاودانی متصل نمایند و از هلاک و شقاوت و نار و ظلمت و حسرت و ندامت رهایی دهند.
تمام اینها برای ماست،آن ذوات مقدسه احتیاجی به ایمان و اعمال ما نداشتند،با این وصف در ما هیچ اثری نکرد و شیطان،مسامع قلب ما را چنان گرفته و سلطنت بر باطن و ظاهر ما چنان پیدا نموده که هیچیک از مواعظ آنها در ما اثر نکرده،بلکه هیچیک از آیات و اخبار به گوش قلب ما نرسد و از ظاهر گوش
1) 1) -مریم (19):39.
حیوانی تجاوز نکند.
به حال خود رحمی کن و از عمر خود نتیجهای بگیر؛در حال انبیا و اولیا دقت کن و به اشتهاهای کاذب و وعدههای شیطان پشت پا بزن؛گول شیطان را مخور و در ورطۀ فریب نفس اماره مباش که تدلیس اینها بسیار دقیق است و هر امر باطلی را به صورت حق به انسان تعمیه میکنند و آدمی را فریب میدهند.
انسان را گاهی به امید توبه در آخر عمر به شقاوت میکشانند،با آنکه توبه در آخر عمر و تراکم ظلمات معاصی و بسیاری مظالم عباد و حقوق اللّه،امری است بسیار صعب و مشکل.
امروز که ارادۀ انسان قوت دارد و قوای جوانی برقرار است و درخت معصیت برومند نیست و سلطنت شیطان در نفس مستحکم نشده و نفس جدید العهد به ملکوت و قریب الافق به فطرت اللّه است و شرایط حصول و قبول توبه سهل است،نمیگذارند که انسان قیام به توبه کند و این درخت سست را ریشه کن و سلطنت غیر مستقل را منقرض نماید،وعدۀ ایام پیری را میدهند که به عکس دورۀ جوانی،اراده ضعیف و قوا ناتوان و درخت معاصی گوناگون،کهن و برومند و سلطنت ابلیس در ظاهر و باطن مستقل و مستقر شده و الفت به طبیعت شدید و دوری از ملکوت زیاد و نور فطرت خاموش و شرایط توبه سخت و ناگوار شده است.
این نیست جز غرور و گاهی به وعدۀ شفاعت شافعین،انسان را از ساحت قدس آنان دور و از شفاعت آنها مهجور مینماید؛زیرا که انغمار در گناهان کمکم قلب را سیاه و منکوس کند و وضع انسان را به سوء عاقبت منجر نماید.
خواسته و طمع شیطان دزدیدن ایمان انسان است،بنابراین دخول در گناهان را مقدمۀ آن قرار میدهد تا به نتیجۀ مطلوب برسد.
انسان اگر آرزوی شفاعت دارد،باید در این عالم با سعی و کوشش رابطۀ بین خود و شفعای خود را حفظ کند و قدری تفکر در حال شافعان محشر نماید که حال آنان در عبادت و ریاضت به کجا رسیده بود،فرضاً که ما با ایمان از دنیا برویم،ولی بار گناهان و مظالم سنگین باشد،ممکن است در عذابهای گوناگون برزخ و قبر از ما شفاعت نشود !
عذابهای برزخ قابل قیاس با عذابهای اینجا نیست و طول مدت برزخ را جز خدا کسی نمیداند؛شاید میلیون میلیونها سال طول بکشد و ممکن است در قیامت نیز پس از مدتهای طولانی و عذابهای گوناگون طاقتفرسا،شفاعت نصیب ما شود،چنانچه در احادیث به این حقیقت اشاره شده است.
پس غرور شیطان،انسان را از عمل صالح باز دارد و انسان را یا بیایمان،یا با بارهای سنگین از دنیا ببرد و به شقاوت و بدبختی گرفتار کند.
و گاهی با وعدۀ رحمت واسعۀ ارحم الراحمین دست انسان را از دامن رحمت کوتاه کند،غافل از این که همۀ بعث رسل و ارسال کتب و فرو فرستادن فرشتگان و وحی و الهام به پیامبران و راهنمایی طریق حق از رحمت ارحم الراحمین است، عالم را رحمت واسعۀ حق فرو گرفته و ما در لب چشمۀ حیوان از تشنگی به هلاکت میرسیم.
قرآن بزرگترین رحمتهای الهی است،تو اگر به رحمت ارحم الراحمین طمع داری و آرزوی رحمت واسعه داری،از این رحمت استفاده کن که حق طریق وصول به سعادت را باز نموده و چاه را از راه روشن فرموده،تو خود در چاه میافتی و از راه منحرف میشوی،رحمت را چه نقصانی است ؟ اگر ممکن بود طریق خیر و سعادت را به مردم به طور دیگر نشان بدهند،میدادند و اگر ممکن بود به اجبار مردم را به سعادت برسانند،میرساندند،اما هیهات که راه آخرت راهی است که
جز با قدم اختیار نمیتوان آن را پیمود،سعادت با زور حاصل نمیشود،فضیلت و عمل صالح بدون اختیار،فضیلت و عمل صالح نیست و شاید معنی آیۀ شریفۀ:
[ لاٰ إِکْرٰاهَ فِی الدِّینِ ] (1)همین باشد.
شیخ کلینی از حضرت صادق علیه السلام نقل میکند که حضرت فرمود:
در تورات نوشته شده است که:
یَا ابْنَ آدَمُ تَفَرَّغْ لِعِبادَتی أَمْلَأُ قَلْبَکَ غِناً (2).
ای پسر آدم ! خودت را برای عبادت من فارغ کن،تا من قلب تو را از غنی پر کنم.
بدان که فراغت برای عبادت حاصل میشود به فراغت وقت و فراغت قلب و این امر از مهمات است در باب عبادات که حضور قلب بدون آن تحقق پیدا نکند و عبادت بیحضور قلب مقبول درگاه نیفتد،چنانچه در روایات اهل بیت علیهم السلام وارد شده است.
و یگانه علاج برای تحصیل حضور قلب دو امر است:یکی فراغت وقت و قلب و دیگر فهماندن اهمیت عبادت به قلب.
مقصود از فراغت وقت آن است که انسان در هر شبانه روز برای عبادات خود وقتی را معین کند که در آن وقت خود را موظف بداند فقط به عبادت و اشتغال دیگری در آن وقت نداشته باشد.
انسان اگر بفهمد که عبادت یکی از امور مهم و پر اهمیت است.البته اوقات آن را حفظ میکند و برای آن وقتی معین میکند،همان طور که برای کسب مال و منال
و برای برنامههای دیگر وقت قرار میدهد،برای عبادت نیز وقت قرار دهد که در آن وقت فارغ از امور دیگر باشد،تا حضور قلب که مغز و لب عبادت است برای او میسور باشد،ولی اگر نماز را با تکلف به جا آورد و قیام به عبودیّت معبود را از امور زائده بداند،البته آن را تا آخر وقت به تأخیر میاندازد و در وقت اتیان آن نیز به واسطۀ آنکه کارهای مهمی را به نظر و گمان خود مزاحم با آن میبیند با سر و دست شکسته اتیان میکند،البته چنین عبادتی نورانیّت ندارد و بلکه مورد خشم الهی است و چنین شخصی مستخف به نماز و متهاون در آن امر است.
عَنْ أَبی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ:لا تَتَهاوَنْ بِصَلاتِکَ فَإِنَّ النَّبِیَّ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ قَالَ عِنْدَ مَوْتِهِ لَیْسَ مِنّی مَنِ اسْتَخَفَّ بِصَلاتِهِ لَیْسَ مِنّی مَنْ شَرِبَ مُسْکِراً لا یَرِدُ عَلَیَّ الْحَوْضَ لا وَ اللّهِ (1).
امام باقر علیه السلام به زراره فرموده است:در امر نماز سستی مکن؛زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله وقت مرگ فرمود:کسی که نماز را سبک بشمارد از من نیست،کسی که مُسکری بیاشامد از من نیست و به خدا بر من در کنار حوض وارد نمیشود.
قَالَ أَبُو الْحَسَنِ الْأَوَّلِ علیه السلام:لَمَّا حَضَرَ أَبی الْوَفاةُ قَالَ لِی:یَا بُنَیَّ لا یَنَالُ شَفَاعَتَنَا مَنِ اسْتَخَفَّ بِالصَلاة (2).
امام کاظم علیه السلام فرمود:پدرم به هنگام وفات گفت:ای پسرم ! سبک شمارندۀ نماز به شفاعت ما نمیرسد.
خدا میداند که انقطاع از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و خروج از تحت حمایت آن سرور چه مصیبت عظیمی است و حرمان از شفاعت آن سرور و اهل بیت معظم او چه خذلان بزرگی است ! گمان مکن که بدون شفاعت و حمایت آن بزرگواران کسی روی رحمت حق و بهشت موعود را ببیند.
اکنون ببین آیا،مقدم داشتن هر امر جزئی بر نماز-که قرة العین رسول اکرم صلی الله علیه و آله و بزرگترین وسیلۀ رحمت حق است-و اهمال کردن درباره آن و به آخر انداختن وقتش بدون عذر و حفظ ننمودن حدود آن،تهاون و استخفاف هست یا نیست ؟! اگر هست بدان که به شهادت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و ائمۀ اطهار علیهم السلام از ولایت آنها خارج و به شفاعت آنان نایل نشوی.
اگر احتیاج به شفاعت آنها داری و ما یلی که از امت رسول اکرم صلی الله علیه و آله باشی،این ودیعۀ الهیه را بزرگ شمار و به آن اهمیت بده؛خدای تعالی و اولیای او از عمل من و تو بینیازند و بدان اگر اهمیت به عبادت ندهی،بیم آن است که منجر به ترک آن شود و از ترک به جحود رسد که در آن وقت کار تو یکسره شود و به شقاوت ابدی و هلاکت دائمی رسی.
از فراغت وقت فراغت قلب،است؛بلکه فراغت وقت،مقدمه برای این فراغت است و آن در حقیقت چنان است که انسان در وقت اشتغال به عبادت، خود را از اشتغالات و هموم دنیایی فارغ کند و توجه قلب را از امور متفرقه و خواطر مُتشتّته منصرف نماید و دل را یکسره خالی و خالص برای توجه به عبادات و مناجات با حق کند و تا فراغت قلب از این امور حاصل نشود،تفرغ برای او و عبادت او حاصل نگردد.
ولی بدبختی آن است که ما تمام افکار و اندیشههای متفرقه را ذخیره میکنیم برای وقت عبادت،همین که تکبیرة الاحرام نماز را میگوییم،گویی در مغازه را باز
کردهایم،یا دفتر محاسبات را گشودهایم،یا کتاب مطالعه را مفتوح نمودهایم،دل را به سوی اشتغال به امور دیگر میفرستیم و از اصل عمل به کلی غافل شده، یکوقت به حسب عادت به خود میآییم که به سلام نماز رسیدهایم،حقیقتاً این عبادت فضاحتآور است و این مناجات شرمانگیز است.
عزیزم ! تو مناجات با حق را مثل تکلّم با یک نفر از بندگان ناچیز حساب نکن، چه شده است که اگر با یک نفر از دوستان یا بیگانگان مشغولِ صحبت باشی،مادام که با او مذاکره میکنی از غیر غافلی و با تمام توجه به او مشغولی،ولی به هنگام مکالمه و مناجات با ولی النعم و پروردگار عالمیان به کلی از او منصرف و غافلی و به دیگر امور متوجهی ؟! آیا قدر بندگان از ذات مقدس حق افزون است یا تکلّم با آنها ارزشش از مناجات با قاضی الحاجات بیشتر است ؟!
آری،من و تو حقیقت مناجات با حق را نمیدانیم؛تکالیف الهیه را سربار امور میدانیم،البته امری که تحمیل بر شخص شد و سربار زندگی گردید اهمیت نخواهد داشت؛باید سرچشمه را اصلاح کرد و ایمان به خدا و فرمایشهای انبیا پیدا کرد تا کار اصلاح شود،همۀ بدبختیها از ضعف ایمان و سستی یقین است.
ایمان سید بن طاووس او را به جایی میرساند که روز اوّل تکلیفش را عید میگیرد،برای آنکه حق تعالی اجازۀ ورود در مناجات به او را مرحمت کرده و او را مخلع به خلعت تکلیف فرموده است:حقیقتاً تصور کن این چه قلبی است که این قدر نورانیّت و صفا دارد.
اگر عمل این سید جلیل برای تو حجت نیست،کار سید الموحدین و اولاد معصومین علیهم السلام او که برای تو حجت است؛نظر کن در حالات آن بزرگواران و کیفیت عبادت و مناجاتهای آنها،بعضی از آنها در وقت نماز رنگ مبارکشان تغییر میکرد و پشت مبارکشان میلرزید،از خوف این که مبادا در امر الهی لغزشی شود،
با آنکه به تمام معنی معصوم بودند.
در هر صورت،فراغت قلب از غیر حق از امور مهم است که انسان باید آن را تحصیل کند و طریق تحصیل آن نیز با قدری مواظبت و مراقبت ممکن و سهل است،باید انسان مدتی اختیار طایر خیال را به دست گیرد و هر وقت خواست، از شاخهای به شاخهای پرواز کند آن را حفظ کند،پس از مدتی مراقبت،رام و آرام شود و توجه آن از امور متشتّته منصرف گردد و خیر و صلاح عادت او شود و فارغ البال اشتغال به توجه به حق و عبادت پیدا کند.
حضور قلب،روح و حقیقت عبادت است و بدون آن هیچ قیمتی برای عبادات نیست و قبول عبادات در درگاه حق منوط به حضور قلب است.
عَنْ أبی جَعْفَر وَ أبی عَبْدِ اللّهِ أَنَّهُما قالا إنَّما لَکَ مِنْ صَلاتِکَ ما أَقْبَلْتَ عَلَیْهِ مِنْها فَإنْ أَوْهَمَها کُلَّها أَوْ غَفَلَ عَنْ آدابِها لُفَّتْ فَضُرِبَ بِها وَجْهُ صاحِبِها (1).
امام باقر و امام صادق علیهما السلام به فضیل بن یسار فرمودند:از نمازت آنچه توجه قلبت با آن بوده از آن توست،مکلّف اگر تمام نماز را غلط به جا آورد،یا از آداب آن غافل گردد،آن نماز را میپیچیند و سپس به صورت صاحبش میزنند.
ابو حمزۀ ثمالی میگوید:
حضرت سجاد علیه السلام را دیدم نماز میخواند،عبای آن جناب از شانهاش افتاد، حضرت تا از نماز فارغ نشد به عبا دست نزد.پس از نماز پرسیدم:چرا به عبا توجه نفرمودی ؟ فرمود:وای بر تو آیا میدانی در حضور که بودم ؟ همانا از عبد قبول نمیشود نمازی مگر آنچه توجه قلب به آن بوده.عرض کردم:پس ما هلاک
1) 1) -الکافی:363/3،باب من یقبل من صلاة الساهی،حدیث 4؛وسائل الشیعة:476/5،باب 3،حدیث 7104.
شدیم ؟ فرمود:هرگز همانا نقص عبادات را خداوند با نافلهها برای مؤمنان تمام میکند (1).
قالَ أَمیرُ المُؤْمِنینَ علیه السلام لا یَقُومَنَّ أحَدُکُمْ فِی الصَّلاةِ مُتَکاسِلاً وَ لا ناعِساً وَ لا یُفَکِّرْنَ فی نَفْسِهِ فَإنَّهُ بَیْنَ یَدَیْ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إنَّما لِلْعَبْدِ مِنْ صَلاتِهِ ما أَقْبَلَ عَلَیْهِ مِنْها بِقَلْبِه (2).
امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:کسی از شما در حال کسالت و چرت به نماز نایستد و در پیش نفس اندیشه نداشته باشد؛زیرا که در محضر خداست،جز این نیست که برای عبد از نمازش همان است که با قلب به آن توجه داشته است.
ای کاش در درجۀ اوّل به قدر و قیمت خود پی میبردیم و میفهمیدیم از کجاییم و در کجاییم و به کجا میرویم و برای کیستیم و سپس به ارزش عبادتها و مناجاتها آگاه میشدیم تا از همۀ قیود رها گشته به قید عشق حق مقیّد میشدیم.
ای کاش دست از این ظواهر میشستیم و دوباره پیمان شکسته شدۀ روز الست را با دوست میبستیم،از این چهارچوب تنگ مادیّت به در آمده،در عالم بیکران معنی به پرواز میآمدیم.
ای کاش با قدرت توجه و معرفت،از اسارت شیطان درون و برون آزاد گشته،به بارگاه محبوب واقعی و معشوق اصلی راه مییافتیم.
استاد بزرگ،مرحوم شیخ بهایی در مقام نصیحت بیخبران و گمشدگان میگوید:
ای مرکز دایره امکان***وی زبده عالم کون و مکان
تو شاه جواهر ناسوتی*** خورشید مظاهر لاهوتی
تا کی ز علائق جسمانی*** در چاه طبیعت تن مانی
تا کی ز معارف عقلی دور ***به زخارف عالم حس مغرور
از موطن اصلی نیاری یاد ***پیوسته به لهو و لعب دل شاد
نه اشک روان نه رخ زردی*** اللّه اللّه تو چه بی دردی
یک دم به خودآی و ببین چه کسی*** به چه بسته دل و به که هم نفسی
زین خواب گران بردار سری*** برگیر ز عالم اولین خبری
آن عارف بزرگ در کتاب«سر الصلاة»نیز میگوید (1):
نیّت در نزد عامه عزم بر اطاعت است خوفاً یا طمعاً:
[ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً ] (2).
در حالی که همواره پروردگارشان را به علت بیم [ از عذاب ] و امید [ به رحمت و پاداش ] میخوانند.
و در نزد اهل معرفت عزم بر اطاعت است هیبتاً و تعظیماً:
أُعْبُدِ اللّهَ کَأَنَّکَ تَراهُ وَ إنْ لَمْ تَکُنْ تَراهُ فَإنَّهُ یَراکَ (3).
آنچنان خدا را عبادت کن،به مانند این که او را میبینی و اگر تو او را نمیبینی او تو را میبیند.
و در نزد اهل جذبه و محبت عزم بر اطاعت است شوقاً و حباً:
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:اَفْضَلُ النّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبادَةَ فَعانَقَها وَ أَحَبَّها بِقَلْبِهِ.. (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:با فضیلتترین مردم کسی است که عاشق عبادت باشد و چون عاشقی که دست در گردن محبوب کند،با عبادت دست به گردن باشد.
قالَ الصادق علیه السلام:وَ لٰکِنّی أَعْبُدُهُ حُبّاً لَهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تِلْکَ عِبادَةُ الْکِرامِ (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:اما من عاشقانه او را عبادت میکنم و این عبادت مردم بزرگوار است.
در هر صورت معرفتی که با کمک انبیا و امامان علیهم السلام حاصل شود،زیر بنای نیّت است و این نیّت،زیر بنای حضور قلب است و این حضور قلب،مایۀ حرکت انسان در تمام شؤون حیاتش به سوی عمل صالح است.ای عزیزان ! بیایید سعی کنیم که نیّت را فقط مخصوص به عبادت نکنیم،بلکه در تمام سکنات و حرکات و در تمام روابط خود با خلق و در تمام اعمال و اخلاق خود برای خدا نیّت داشته باشیم،تا از تمام لحظات عمر بهترین سود و منفعت را ببریم.
دنیا و ما فیها ارزش آن را ندارد که ما یک لحظه از عمر خود را با آن معامله کنیم، باید دنیا و هرچه در آن است برای ما ابزار و وسیلهای جهت معامله با دوست باشد و به قول سعدی آن عالم نکته سنج:
دنیا آن قدر ندارد که بر او رشک برند***یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند
نظر آنان که نکردند بر این مشتی خاک*** الحق انصاف توان داد که صاحب نظرند
عارفان هرچه ثباتی و بقایی نکند***گر همه ملک جهان است به هیچش نخرند
تا تطاول نپسندی و تکبر نکنی*** که خدا را چو تو در ملک بسی جانورند
دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان*** حق عیانست ولی طایفه ای بی بصرند
ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست*** دگران در شکم مادر و پشت و پدرند
گل بی خار میسر نشود در بستان*** گل بی خار جهان مردم نیکو سیرند
«سعدیا»مرد نکونام نمیرد هرگز*** مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
صاحب نیّت صادقه،صاحب قلب سلیم است.
آری،قلب،خانۀ حقیقی خداست و آیات و روایات بر این حقیقت دلالت دارد.
از عارفی پرسیدند:اوّل عضوی که در رحم مادر به هنگام شکل گرفتن انسان تکوّن یافت چه بود ؟ فرمود:قلب.عرضه داشتند:از معارف الهی چه دلیلی بر این مسئله دارید ؟ فرمود:آیۀ شریفۀ:
[ إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّٰاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبٰارَکاً ] (1).
1) 1) -آل عمران (3):96.
یقیناً نخستین خانهای که برای [ نیایش و عبادت ] مردم نهاده شد،همان است که در مکه است که پر برکت و وسیلۀ هدایت برای جهانیان است.
دلیل این واقعیت است،همان طور که در آیه میفرماید:اوّل خانهای که برای مردم بنا شد همان خانۀ مکه است که جهت عبادت مردم بنا شد،وقتی اوّل خانه همان خانۀ مکه برای عبادت حق باشد،پس باید گفت:به همین دلیل اوّل عضوی که در وجود ساخته شد قلب است که خانۀ عشق و محبت اوست،و در حقیقت در مملکت هستی انسان اوّل جایی که بنا کرد خانۀ مربوط به خودش بود و اعتبار و ارزش و اهمیت و قدر قلب هم در همین است (1).
البته این ارزش و اهمیت،ارزش استعدادی است و ارزش بالقوه و این برای انسان کافی نیست،آدمی باید با توجه به معارف الهی و عمل به حدود و مقررات خداوندی،سعی کند که صفت سلامت را برای قلب کسب کند و تا جایی بکوشد که سلامت با قلب متحد شود و به فرمودۀ قرآن،قلب آدمی،قلب سلیم شود.
دقت کنید که نفرموده:قلب سالم،سلامت را به صیغۀ فاعل استعمال نکرده، بلکه به صفت مشبهه بیان میکند و با این عنوان میخواهد بگوید:سلامت باید با قلب یکی شود و چون صفت و موصوف با هم متحد گردند؛زیرا از طریق آگاهی و عمل،چنین قلبی به دست آمد،این قلب در تمام موارد و شؤون علت تجلی نیّت صادقانه است.
بدون شک بدانید که نیّت صادقانه،از قلب مریض و دل علیل،پیدا نمیشود؛ قلب برای نیّت همانند ریشه است،اگر ریشه ضعیف و ناتوان باشد،اگر ریشه فاسد
1) 1) -از عجایب آفرینش آنکه نخستین اعضایی که در این موجود تازه انشا میشود قلب و مغز است که به طور ساده و ابتدایی ظاهر میگردد.رازهای جهان آفرینش:39.
باشد،چه گونه میوۀ کامل و سالم خواهد داد ؟!
نیّت صادقانه،محصول و نتیجۀ قلب سلیم است و فعالیت کردن برای به دست آوردن قلب سلیم بالاترین ریاضت و بهترین عبادت است.
راستی باید به ریشه توجه کرد،اگر ریشه آراسته به صلاح و سداد شود،تمام محصولات آن الهی خواهد شد،ولی اگر توجه به قلب نشود و عوارض و مفاسد بر در و دیوار این خانه هم چون سیاهی شب حاکم باشد،از این خانۀ تاریک چه گونه توقع نور و روشنایی،آن هم نور الهی که همان نیّت صادقانه است خواهید داشت ؟
قلب باید از خیلی عوارض و بلکه از تمام رذایل پیراسته و به تمام فضایل آراسته گردد،تا به صفت سلیم متصف گردد و از چنین قلبی نیّت صادقانه تجلی کند و از آن نیّت بهترین عمل آشکار شود و در نتیجه از انسان طبیعی،انسانی الهی و ربّانی ساخته شود و از این موجود مساوی با حیوان،موجودی برتر از تمام ملائکه بهوجود آید !!
حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی آن حکیم فرزانه میگوید:
از جان بگذر جانان بطلب***آنگاه ز جانان جان بطلب
با قلب سلیم اسلام بجوی***پس مرتبه سلمان بطلب
از فتنه شرک خفی و جلی*** ایمن چو شوی ایمان بطلب
در وادی عشق بزن قدمی*** پس دولت بیپایان بطلب
گر گنج حقایق می طلبی*** از کنج دل ویران بطلب
در گلشن خندان چه می جویی*** چشمی ز غمش گریان بطلب
گر باده فام تو را باید ***دل شو دل سوزان بطلب
گر همت خضر تو را باشد*** سرچشمه جاویدان بطلب
سوز غم و ساز سخندانی***از «مفتقر» نالان بطلب
در این که وجود انسان نسخه جامع الهی است،شکی نیست؛این موجود بینظیر شگفتانگیزترین عنصر و موجود خانۀ خلقت است.
انسان بنا به فرمودۀ قرآن مجید،ظرف علم اسما،هدایت،کرامت و امانت الهی است:
[ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمٰاءَ کُلَّهٰا ] (1).
و خدا همۀ نامها [ یِ موجودات ] را به آدم آموخت.
[ قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهٰا جَمِیعاً فَإِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدٰایَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ] (2).
گفتیم:همگی از آن [ مرتبه و مقام ] فرود آیید؛چنانچه از سوی من هدایتی برای شما آمد،پس کسانی که از هدایتم پیروی کنند نه ترسی بر آنان است و نه اندوهگین شوند.
[ وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلیٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِیلاً ] (3).
به یقین فرزندان آدم را کرامت دادیم،و آنان را در خشکی و دریا [ بر مرکبهایی که در اختیارشان گذاشتیم ] سوار کردیم،و به آنان از نعمتهای پاکیزه روزی بخشیدیم،و آنان را بر بسیاری از آفریدههای خود برتری کامل دادیم.
[ إِنّٰا عَرَضْنَا الْأَمٰانَةَ عَلَی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبٰالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّهُ کٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً ] (1).
یقیناً ما امانت را [ که تکالیف شرعیۀ سعادت بخش است ] بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم و آنها از به عهده گرفتنش [ به سبب اینکه استعدادش را نداشتند ] امتناع ورزیدند و از آن ترسیدند،و انسان آن را پذیرفت بیتردید او [ به علت ادا نکردن امانت ] بسیار ستمکار،و [ نسبت به سرانجام خیانت در امانت ] بسیار نادان است.
الهی قمشهای آن شیفتۀ جمال بینیاز،دربارۀ عظمت و شخصیت و جلال و بزرگی انسان گفته:
من همان مرغ عرش آشیانم***طایر گلشن لا مکانم
راز نه پرده آسمانم*** آگهم سر غیب جهان را
ذره ای زیر این نه سپهرم*** دل فروزنده چون ماه و مهرم
پَرورد یارِ خورشید چهرم*** تا بیارایم این داستان را
شیرخواری ز پستان عشقم*** کودکی در دبستان عشقم
پیر عقلم زمستان عشقم*** رهبرم فکر پیر و جوان را
گرچه گویند صرف الوجودم*** فوق جوهر ورای حدودم
نیست بودم تو دادی نمودم*** تا نشان بدهم آن بی نشان را(2)
انسان که در حقیقت،والاترین موجود جهان است و قدرت این را دارد که
اشرف تمام مهمانان عالم هستی گردد وجودش مرکب از چهار عنصر بسیار مهم است که با توجه به این چهار عنصر،راه برتر شدن بر تمام موجودات عالم را خواهد یافت:
1-جسم.2-نفس.3-عقل.4-قلب.
جسم انسان، مرکز جنبشها و فعالیتهای عملی است؛جسم با تمام اعضایی که بستگی به او دارد،کاسب عمل است و در این مرحله لازم است،انسان به حدود و مقررات الهی آگاه شود و از حلال و حرام خداوندی مطلع شود،تا تمام حرکات و فعالیتهای جسم را با حدود الهی تطبیق نموده و به تعبیر قرآن،دارنده عمل صالح شود.
نفس انسان، به فرمودۀ قرآن،مرکز فعالیتهای اخلاقی و کاسب واقعیتهای معنوی است و لازم است انسان به صفات پاک و حسنات اخلاقی که از طریق الهام و وحی در اختیار آدمی قرار داده شده آشنا شود،تا نفس را تهذیب و تزکیه کرده و از آلوده شدن این حقیقت به رذایل در امان بماند و با کسب حسنات به فلاح و رستگاری برسد.
[ قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا ] (1).
بیتردید کسی که نفس را [ از آلودگی پاک کرد و ] رشد داد،رستگار شد.
عقل انسان، مرکز ادراک و میدان فعالیتهای علمی است؛عقل در وجود انسان،کاسب علم و دانش و معارف و معلومات است و در اسلام برای فرا گرفتن دانش زیاد سفارش شده و باید انسان،سخت مواظب کسب عقل باشد که خدای ناخواسته،این ظرف با عظمت الهی مرکز آموزشهای شیطانی گردد،چون عقل
1) 1) -شمس (91):9.
اگر موفق به کسب معارف الهیه شود،نیرومندترین عامل کمک به انسان برای عبادت حق است و مهمترین کسبش به فرمودۀ معصوم کسب بهشت خواهد بود.
قلب انسان، این عضو حساس،این عنصر با عظمت،این ظرف گستردهای که در تمام عالم به گستردگی او یافت نمیشود،کاسب محبت،عشق،مهر،عاطفه، رقّت،ایمان،یقین و امثال این واقعیتها است،البته در صورتی که انسان در تمام لحظات قلبش بیدار باشد،قلب به کسب این حقایق که مایههای خیر دنیا و آخرت انسان است اقدام میکند و گرنه انسان اگر از این بخش مهم وجود غفلت بورزد، وقتی بیدار میشود که قلب به کسب ریا،نفاق،شرک،کفر،جحد،انکار،غرور و...آلوده شده،آنگاه پاک کردن این عنصر قلب که فقط برای تجلی نور دوست خلق شده کار بسیار مشکلی خواهد بود و آدمی وقتی پشیمان میشود که کار از کار گذشته و چیزی جز ضرر و زیان و خسارت ابدی برای او نمانده است !!
قرآن مجید،قلب را مرکز بسیاری از فعالیتها میداند و انسان را در برابر افعال قلب مسؤول دانسته و از آدمی میخواهد حتماً راهی را بپیماید که منتهی به تحقق سلامت،در ذات قلب گردد و بتوان از این قلب برای حضرت یار،قلب سلیم ساخت.
قرآن مجید در بسیاری از آیات،بخشی از روز قیامت را دادگاه عدل الهی برای رسیدگی به کسب قلب میداند:
[ وَ لٰکِنْ یُؤٰاخِذُکُمْ بِمٰا کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ ] (1).
1) 1) -بقره (2):225.
ولی شما را به خاطر آنچه دلهایتان [ از سوگند جدی و حقیقی ] مرتکب شده مؤاخذه میکند.
[ وَ لاٰ تَکْتُمُوا الشَّهٰادَةَ وَ مَنْ یَکْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ ] (1).
و [ شما ای شاهدان ! ] شهادت را پنهان نکنید و هر که آن را پنهان کند،یقیناً دلش گناهکار است.
[ وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ کُلُّ أُولٰئِکَ کٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً ] (2).
و از چیزی که به آن علم نداری [ بلکه برگرفته از شنیدهها،سادهنگریها، خیالات و اوهام است ] پیروی مکن؛زیرا گوش و چشم و دل [ که ابزار علم و شناخت واقعیاند ] موردِ بازخواستاند.
[ إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفٰاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ ] (3).
کسانی که دوست دارند کارهای بسیار زشت [ مانند آن تهمت بزرگ ] در میان اهل ایمان شایع شود،در دنیا و آخرت عذابی دردناک خواهند داشت،و خدا [ آنان را ] میشناسد و شما نمیشناسید.
کسب بدیها به وسیلۀ قلب،مقدماتی دارد که خود انسان به اختیار خودش
فراهم میکند و گناهانی که قلب کسب میکند،برای قلب بیماری است و خطر این بیماری برای انسان،گاهی مساوی با هلاکت او و رسیدن به شقاوت و بدبختی و به فرمودۀ قرآن،خزی دنیا و آخرت است.
[ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْذِبُونَ ] (1).
در دلِ آنان بیماریِ [ سختی از نفاق ] است،پس خدا [ به کیفرِ نفاقشان ] بر بیماریشان افزود،و برای آنان در برابر آنچه همواره دروغ میگفتند،عذابی دردناک است.
قلب را باید از ابتدای تکلیف،از بیماریهای خطرناک مربوط به او حفظ کرد و چنانچه مریض باشد،باید فوراً به علاج او اقدام نمود.
پدران،مادران،معلمان،استادان دولت و اجتماع نسبت به افراد،چه وظایف سنگین و مسؤولیتهای خطیری به عهده دارند و از طرفی خود انسان در پیشگاه حضرت ذو الجلال تکلیف سنگینی دارد.
همۀ ما وظیفۀ داریم که زمینۀ ایجاد سلامت قلب را با پاک نگاه داشتن محیط خانه از هر نوع گناه و خطوط شیطانی و سالم نگاه داشتن مدرسه و محیط مملکت جهت فرزندان و کودکان فراهم آوریم.شما نیز ای نوجوانان ! و جوانان وظیفه و رسالت سنگین برای دریافت عوامل سلامت قلب بر عهده دارید.
شما ای پدران و مادران و معلمان و دولت مردان ! اگر در ایجاد محیط سالم کوتاهی ورزید،در قیامت دچار عذاب سختی خواهید شد.
شما ای انسانها ! اگر از محیطهای سالم تغذیه ننمایید،در پیشگاه الهی به رنج
1) 1) -بقره (2):10.
فوق العادهای دچار خواهید گشت.
اگر پدران و مادران و معلمان و دولت مردان،در ایجاد زمینۀ سالم،جهت سلامت دل شما کوتاهی ورزیدند،امروز که از موهبت درک و اندیشه برخوردارید، به فکر خود باشید و برای سلامت قلب فعالیت کنید.
اگر از ابتدا میدان سلامت دل برای شما فراهم شد،امروز در حفظ سلامت قلب بکوشید و اگر حس میکنید به بیماریهای معنوی قلبی دچار هستید،با چنگ زدن به دامن عالم ربّانی و پیری روحانی و مردی الهی به علاج قلب خود برخاسته و این بیماریهای شیطانی را از خانۀ زندۀ حق بزدایید و خانه تکانی بنمایید و پس از علاج قلب و پاک کردن این خانه،قلب را وادار به کسب حسنات و حقایق نمایید.
تقوای قلب به دست آرید که سرمایهای برای امروز و فردا پرقیمتتر و پرمنفعتتر از تقوای قلب نیست.
بیماریهای قلب،سبب بروز مشکلات و ظهور انواع عذابها در دنیا و آخرت است.
سلامت قلب،سبب بروز حقایق،درستیها،راستیها و راحتیها در دنیا و ظهور انواع نعم الهی و سعادت ابدی در جهان قیامت است.
قلب مریض،قلب گنهکار بر تمام شؤون عقل،نفس،جان،اثر منفی گذاشته و سه ناحیۀ با عظمت وجود انسان را در معرض خطرهای سخت دنیایی و آخرتی قرار خواهد داد؛قلب،رئیس و حاکم وجود آدمی است،سلامت همۀ وجود و بیماری مجموع هستی آدمی بستگی به سلامت و مرض قلب دارد.
مولوی آن عالم آگاه و عارف معارف گوید:
وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد***مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
سیه آن روز که بی نور جمالت گذرد ***هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد
وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود***هم چو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد
سخن عشق چو بیدرد بود بر ندهد ***جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد
مریم دل نشود حامل انوار مسیح***تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد
حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز ***از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد
این زمان جهد بکن تا ز زمان باز رهی*** پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد
تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد*** تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد
قلب،گاهی بر اثر بیتوجهی انسان نسبت به حقایق و دور ماندن از اندیشۀ صحیح دچار کفر میگردد.
انکار از روی عناد،انکار بعد از معرفت و ایمان،صرف کردن نعمت در مسیر شیطان،از مصادیق کفر است؛قرآن در این سه زمینه آیات متعددی دارد،برای نمونه میخوانیم:
[ فَأَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذٰاباً شَدِیداً فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ ] (1).
اما کسانی که کافر شدند،آنان را در دنیا و آخرت به عذابی سخت شکنجه میکنم و برای آنان هیچ یاوری نخواهد بود.
[ إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بَعْدَ إِیمٰانِهِمْ ثُمَّ ازْدٰادُوا کُفْراً لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ
1) 1) -آل عمران (3):56.
اَلضّٰالُّونَ ] (1).
آنان که بعد از ایمان کافر شدند و بر کفر خویش افزودند،هرگز توبۀ آنان پذیرفته نیست و اینان در حقیقت گمراهانند.
[ أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ الْبَوٰارِ ] (2).
آیا کسانی را که [ شکر ] نعمت خدا را به کفران و ناسپاسی تبدیل کردند و قوم خود را به سرای نابودی و هلاکت درآوردند،ندیدی ؟
[ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّمٰا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ ] (3).
و هر کس که سپاس گزاری کند به سود خود سپاس گزاری میکند و هر کس ناسپاسی ورزد [ زیانی به خدا نمیرساند ]؛زیرا پروردگارم بینیاز و کریم است.
توجه داشته باشید که فقط انکار حق،یا خرج نعمت در راه غیر خدا،یا انکار پس از ایمان کفر نیست،بلکه انکار معاد و نبوت و ضروریات دین و حکم دادن به غیر ما انزل اللّه همه و همه در مرحلۀ کفر است.
این مرض خطرناک وقتی عارض قلب شود،انسان را از نظر جایگاه در عالم خلقت بدتر از حیوانات کرده و روزنههای نور را به روی آدمی میبندد و شاخ و برگ انسانیّت را میخشکاند و از انسان،درندهای خطرناک و دیوی مهیب به وجود میآورد.
از دیگر بیماریهای قلب،نفاق است،نفاق یعنی دورویی،دورنگی و دوچهره بودن و برابر با آیات قرآن و روایات،نفاق از بدترین گناهان است منافق در قیامت به بدترین عذابها دچار است:
[ إِنَّ الْمُنٰافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّٰارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِیراً ] (1).
بیتردید منافقان در پایینترین طبقه از آتشاند،و هرگز برای آنان یاوری نخواهی یافت.
منافقین،مردان و زنانی هستند که به زبان و به پارهای از اعمال خود را مسلمان نشان میدهند،ولی قلباً به هیچ صورت به خدا و پیامبر و احکام الهی ایمان ندارند.
منافقین مردمی هستند که با مسلمان نشان دادن خود،خویشتن را در همۀ شؤون با مسلمانان همراه کرده تا در تمام امور مسلمانان ایجاد اخلال کنند.
منافقین،کوردلانی هستند که با ارتباط با مسلمانان،از اسرار مسلمانان آگاه شده و آن اسرار را علیه مسلمانان به ثمن بخسی با کفار معامله میکنند.
منافقین در برخوردهای خود با مسلمانان از روباه مکارتر،از خوک بیغیرتتر، از سگ پارس کنندهتر و از گرگ درنده ترند.
قرآن مجید در بسیاری از آیات وضع منافقین را نشان میدهد و در کمتر آیهای است که به عذاب سخت فردای قیامت آنان اشاره نکند.
1) 1) -نساء (4):145.
[ بَشِّرِ الْمُنٰافِقِینَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً ] (1).
منافقان را بشارت ده که عذابی دردناک برای آنان است.
[ إِنَّ اللّٰهَ جٰامِعُ الْمُنٰافِقِینَ وَ الْکٰافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعاً ] (2).
یقیناً خدا همۀ منافقان و کافران را در دوزخ گرد خواهد آورد.
منافق در مسئلۀ ایمان به خدا و در انجام فرائض الهی با خدا دورویی میکند و با خلق خدا هم در تمام روابطش دو روست.
از دیگر گناهان قلب،شرک است و شرک دارای اقسامی است که در قرآن و روایات و کتبی که در توحید نوشته شده،به طور مفصل به شرک اشاره شده است.
ریا نوعی شرک است،چیزی را در جنب خدا جهت عبادت قرار دادن شرک است،پیروی از علمای سوء شرک است،هویٰپرستی از مصادیق بارز شرک است و شرک،گناه بزرگی است که اگر تا وقت مرگ قلب انسان به آن آلوده باشد،از آمرزش و رحمت حق محروم خواهد مرد.
[ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَقَدِ افْتَریٰ إِثْماً عَظِیماً ] (3).
مسلماً خدا این را که به او شرک ورزیده شود نمیآمرزد،و غیر آن را برای هر
کس که بخواهد میآمرزد.و هر که به خدا شرک بیاورد،مسلماً گناه بزرگی را مرتکب شده است.
از دیگر گناهان قلب،شک است،البته شک در علوم ظاهری چندان عیب ندارد،ولی در مسائل حقی که حق بودنش با استدلال و برهان عقلی،یا با قرآن،یا با روایات صحیحه روشن است،شک جا ندارد و شککننده از میدان انصاف به طور کامل دور است و این حرکت ناصواب قلب بر خلاف حقیقت عقل و فطرت و وجدان است.
یک پیامبر،برای اثبات صدق گفتارش به اذن حضرت حق دارای معجزه است، چنانچه قرآن میفرماید که مرده زنده میکند؛کور مادرزاد شفا میدهد؛مرض پیسی را از بین میبرد؛از غیب خبر میدهد؛عصا به سنگ میکوبد،از آن دوازده چشمۀ آب میجوشد؛ماه را دو نیمه میکند؛از دل کوه شتر زنده بیرون میآورد؛ قطعۀ خاک را با دم خدایی تبدیل به پرندۀ زنده میکند و در آخرین مرحله قرآن را به عنوان آخرین معجزه و به عنوان معجزۀ ابدی ارائه میکند،و میگوید:با این دلایل حقّه من فرستاده خدایم.آنگاه یک انسان این همه واقعیتهای روشنتر از روز را ببیند و در مرز دودلی قرار بگیرد که آیا این انسان راست میگوید یا نه ؟!! قلب چنین آدمی واقعاً مریض است و شک او در برابر حق زمینه ساز هر نوع بدبختی اوست.
راستی در برابر حقِ آشکار،حق بر مبنای برهان و حجت،حق فروزندهتر از آفتاب،جای شک و تردید است ؟!
از دیگر بیماریهای قلب،قساوت و سنگدلی است؛قرآن مجید از برخی انسانها که علت بسیاری از بدبختیها و محروم کنندۀ انسان از رحمت الهی هستند در آیاتی خبر میدهد:
[ أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّٰهِ وَ مٰا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لاٰ یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلُ فَطٰالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ ] (1).
آیا برای اهل ایمان وقت آن نرسیده که دلهایشان برای یاد خدا و قرآنی که نازل شده نرم و فروتن شود ؟ و مانند کسانی نباشند که پیش از این کتاب آسمانی به آنان داده شده بود،آن گاه روزگار [ سرگرمی در امور دنیا و مشغول بودن به آرزوهای دور و دراز ] بر آنان طولانی گشت،در نتیجه دلهایشان سخت و غیر قابل انعطاف شد،و بسیاری از آنان نافرمان بودند.
[ ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَهِیَ کَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً...] (2).
سپس دلهای شما بعد از آن [ معجزۀ شگفتانگیز ] سخت شد،مانند سنگ یا سختتر.
[ فَلَوْ لاٰ إِذْ جٰاءَهُمْ بَأْسُنٰا تَضَرَّعُوا وَ لٰکِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ] (3).
پس چرا هنگامی که عذاب ما به آنان رسید،فروتنی و زاری نکردند ؟ بلکه دلهایشان سخت شد و شیطان،اعمال ناپسندی که همواره مرتکب میشدند در نظرشان آراست.
[ فَبِمٰا نَقْضِهِمْ مِیثٰاقَهُمْ لَعَنّٰاهُمْ وَ جَعَلْنٰا قُلُوبَهُمْ قٰاسِیَةً ] (1).
پس آنان را به سبب پیمان شکستنشان لعنت کردیم،و دلهایشان را بسیار سخت گردانیدیم.
[ أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلیٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَیْلٌ لِلْقٰاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِکْرِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ ] (2).
آیا کسی که خدا سینهاش را برای [ پذیرفتن ] اسلام گشاده است،و بهره مند از نوری از سوی پروردگار خویش است [ مانند کسی است که سینهاش از پذیرفتن اسلام تنگ است ؟ ] پس وای بر آنان که دلهایشان از یاد کردن خدا سخت است،اینان در گمراهی آشکار هستند.
[ لِیَجْعَلَ مٰا یُلْقِی الشَّیْطٰانُ فِتْنَةً لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقٰاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ الظّٰالِمِینَ لَفِی شِقٰاقٍ بَعِیدٍ ] (3).
[ آزاد گذاشتن شبههاندازی شیطان ] برای این [ است ] که خدا آنچه را شیطان میاندازد برای آنان که در دلهایشان بیماری است و برای سنگدلان وسیله آزمایش قرار دهد و قطعاً ستمکاران در دشمنی و ستیزی بسیار دور [ نسبت به حق و حقیقت ] قرار دارند.
قساوت نمیگذارد که انسان حق را قبول کند،قساوت نمیگذارد که انسان در برابر مشکلات و مصائب دیگران،عکس العمل مثبت و انسانی نشان دهد، قساوت نمیگذارد آدمی به مظلوم و مسکین و افتاده ترحم کند.
قساوت نمیگذارد انسان در برابر خطاهایش از خدا عذر بخواهد و جلوی ریختن اشک چشم را میگیرد.
علت قساوت و سنگدلی دو چیز است:دوری از عبادت،آلودگی به گناه.
اگر بخواهید قساوت و سنگدلی را معالجه کنید،باید به عبادت روی آورده و در حقیقت با تمام گناهان ترک رابطه کنید.
اگر بخواهید قساوت را علاج کنید،زیاد یاد مرگ کنید و در مجالس موعظه شرکت کرده،دست به دامن مردان خدا بزنید و با صاحب نفسان عالم مصاحبت نمایید.
زیاد یاد خدا کنید و تا میتوانید با کمال عشق و شوق قرآن بخوانید و از دعاهای عالی اسلامی به خصوص دعای کمیل،دعای عرفه،مناجات خمس عشر،دعای ابو حمزه غفلت نکنید.
زیاد به قبرستان بروید و به ائمۀ طاهرین علیهم السلام توسل جسته و قسمتی از شب را با محبوب واقعی و مقصود حقیقی خلوت کرده و از گناهان گذشته و تقصیرهایی که در عبادت داشتید یاد کرده و گریه کنید.
با به کار گرفتن این سلسله مسائل به تدریج زنگ دل پاک شده و قلب شما به نور الهی صفا میگیرد و شیاطین دل شما را رها کرده،حق در آن خانه تجلی میکند.
از دیگر گناهان قلب،ریا است.ریاکار در تمام اعمالش،جز جلب خشنودی
دیگران هدفی ندارد.
ریا در اعمال عبادی به طور قطع باعث باطل شدن عمل و در اعمال غیر عبادی علت بیارزش شدن کوشش انسان است.
ریاکار،در حقیقت دنیا پرست است و خدا خواهی او پوششی برای پردۀ ننگین دنیا پرستی اوست.
ریاکار میخواهد در میان مردم کسب آبرو کند،تا از این طریق به نان و نوایی برسد و خواستههای شیطانی خویش را اعمال کند.
کسی که دارای خواستههای مادی و معنوی است و میبیند برای رسیدن به این خواستهها،باید از نیروی مردمی استفاده کند و نیروی مردمی جز از طریق جلب رضا و اعتماد آنان به دست نمیآید و جلب رضا و اعتماد مردم،جز از راه نشان دادن عبادات و خوبیها میسر نیست،پس به دایرۀ عبادات قدم میگذارد و دست به هر کاری خیری میزند،باید گفت:او پهلوان میدان ریا است و در حقیقت برای رسیدن به اهداف پلیدش دست به وسایل پاک زده و این همان راهی است که مادّیگران تاریخ در گذشته و کمونیستها در امروز به آن معتقدند که هدف وسیله را توجیه میکند و در آیات و روایات اگر بگویند:چنین شخصی مشرک است،حق گفتهاند.
ما در تاریخ میخوانیم که ستمگران و زورگویانی که بر ملتهای دینی حکومت میکردند،دست به کارهای خیر میزدند،مسجد میساختند،زیارت میرفتند، خرج قرآن نوشتن و کتاب دینی نوشتن میدادند،قرآن چاپ میکردند،حرم ائمه علیهم السلام را تعمیر میکردند،گاهی به نماز جماعت حاضر میشدند،به فقرا اطعام میکردند،دار الایتام و مدرسه میساختند و از طرفی مبارزان در راه حق و بیگناهان را به زندان میانداختند،مظلومان را میکشتند،حقوق مردم را پایمال میکردند
و خلق خدا را به انواع شکنجهها مبتلا میکردند !!
آیا اعمال نیک آنان را جز بر ریا و پوششی بر جنایاتشان به چیز دیگری میتوان حمل کرد ؟ قلب اگر از ریا خالی نباشد،انسان نمیتواند عمل واقعی و باارزش داشته باشد و نمیتواند در پیشگاه حق دارای مقام بندگی باشد،پاکی عمل و ارزش آن بستگی به قلب سالم از ریا دارد و انسان بیریا از بسیاری گناهان در امان و مصونیّت است.
بسیاری از مردم هستند که در تمام جوانب زندگی زیاد زحمت میکشند و خیلی کار خیر میکنند،اما چون زحمات آنان آلوده به ریا است،برای زحمات و کوشش آنان عاقبتی نخواهد بود و قرآن مجید آنان را از زیانکارترین مردم میداند:
[ قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمٰالاً* اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً ] (1).
بگو:آیا شما را از زیانکارترین مردم از جهت عمل آگاه کنم ؟*[ آنان ] کسانی هستند که کوششان در زندگی دنیا به هدر رفته [ و گم شده است ] در حالی که خود میپندارند،خوب عمل میکنند.
دیگر از گناهان قلب،عجب است؛عجب،کار نیک را از خود دیدن و کار خود را بزرگ شمردن و خویش را صاحب حق دیدن است.
عجب،خود بزرگ بینی و بیعیب دانستن خود و خود را از همه برتر انگاشتن است.
1) 1) -کهف (18):103-104.
عجب برای انسان،مورث تکبر و تکبر،مورث بسیاری از پلیدیهاست !! مُعجب،هر مقامی را حقّ خود میداند.هر موقعیتی را از آن خود حساب میکند، عقیده دارد که تمام احترامات خاص اوست،توقع دارد همه او را بزرگ ببینند و در برابر مقام او خضوع کنند.
انسان گرفتار عجب در هر حدی که از عبادت و نیکوکاری باشد،بریدۀ از خداست.
انسان باید بداند که تمام نیکیهای ظاهر و باطن عنایت و عطای خداست و تمام زشتیها و تقصیرها و عیوب از خود انسان است.
انسان همیشه در عبادات باید خود را مقصر دانسته و سراسر عباداتش را آلودۀ به عیب،کم اخلاصی و کم محتوا بداند و نسبت به اعمال نیکش در خوف و رجا باشد.
آدمی اگر خود را خوب بداند و به فرمودۀ قرآن در مقام تزکیه و تعریف خویش باشد و تصور کند که عبادات و نیکیها را او انجام میدهد،آدمی آلوده و موجودی پلید و دارای رنگ شیطانی عجب است و این عجب در دنیا و آخرت باعث هلاکت اوست؛قرآن میفرماید:تمام نیکیها عطای خداست و شما هیچ برنامۀ مثبتی را از جانب خود ندانید:
[ أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یُزَکُّونَ أَنْفُسَهُمْ بَلِ اللّٰهُ یُزَکِّی مَنْ یَشٰاءُ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً ] (1).
آیا به کسانی که خود را به پاکی میستایند،ننگریستی ؟ [ این خودستایی هیچ ارزشی و اعتباری ندارد ] بلکه خداست که هر که را بخواهد [ بر اساس
1) 1) -نساء (4):49.
ملاکهای تعیین شده از سوی خود ] میستاید،و [ گروهی که به ناحق،خود را میستایند در کیفر و مجازات ] به اندازۀ رشتۀ میان هستۀ خرما مورد ستم قرار نمیگیرند.
امام علی علیه السلام در مقام تعریف اهل تقوا و عاشقان حق در خطبۀ همام میفرماید:
وَ إِذا زُکِّیَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا یُقالُ لَهُ فَیَقُولُ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسی مِنْ غَیْری وَ رَبّی أَعْلَمُ بی مِنّی بِنَفْسی اللَّهُمَّ لا تُؤاخِذْنی بِما یَقُولُونَ وَ اجْعَلْنی أَفْضَلَ مِمَّا یَظُنُّونَ (1).
الهی قمشهای آن پیر وارسته در ترجمۀ جمله بالا گوید:
چو آنان را به نیکویی ستایند***بیندیشند و بر نیکی فزایند
همی گویند در پاسخ که ما را*** سریرت هست بر خویش آشکارا
به خود ماییم داناتر ز اغیار*** ز ما به داند آن دانای اسرار
پس آن گه با نیاز عشق دمساز*** همی گویند کی دانای هر راز
تو با گفتارشان بر ما مپیچی*** که هیچی را ستایش کرده هیچی
همی گوید به دل کی پاک یزدان*** مرا برتر ز هر پندار گردان
نکوتر ساز ما را زین گمان ها*** الا ای از تو نیکو جسم و جان ها
ببخشا آنچه مستور است ز ایشان*** ز کار زشت و افکار پریشان
امام سجّاد علیه السلام در دعای بیستم«صحیفه»عرضه میفرماید:
وَ عَبِّدْنی لَکَ وَ لا تُفْسِدْ عِبادَتی بِالْعُجْبِ (2).
الهی ! مرا بنده خودت گردان و عباداتم را به عجب و خودپسندی تباه مکن.
از دیگر گناهان قلب،کبر،سوء ظن،حقد،حسادت،حبّ دنیا،تصمیم بر گناه و معصیت است که شرح آنها و گناهان دیگری که به عنوان گناهان قلب گذشت به طور مفصل در ابوابی که«مصباح الشریعة»آورده خواهد آمد.
خانۀ قلب اگر بخواهد تجلی گاه نیّت صادقانه گردد،باید از تمام این گناهان پاک شود،قلب آلوده به این گناهان،قدرت بر نیّت صادقانه ندارد؛معجب،ریاکار، حسود،متکبر،دارندۀ سوءظن،بخیل،چه گونه میتواند نیّت صادقانه داشته باشد ؟ باید در گفتار امام صادق علیه السلام که فرمودند:صاحِبُ النِّیَّةِ الصَّادِقَةِ صاحِبُ الْقَلْبِ السَّلیمِ خیلی دقت کرد و جداً باید از آلودگی قلب ترسید که قلب آلوده،خالی از صداقت در نیّت است و عمل خالی از صداقت در نیّت،در نزد حق تعالی کم ارزش یا فاقد ارزش است و انسان چون عملش بیارزش باشد،نجاتش بس مشکل است !!
[ لِأَنَّ سَلامَةَ الْقَلْبِ مِنْ هَواجِسِ الْمَحْذُوراتِ تُخَلِّصُ النِّیَّةَ للّهِ تَعالی فِی الأُمُورِ کُلِّها،قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: [ یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ ] وَ قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:نِیَّةُ الْمُؤْمِنِ خَیْرٌ مِنْ عَمَلِهِ وَ قالَ الْأَعْمالُ بِالنِّیَّاتِ وَ لِکُلِّ امْرِءٍ ما نَویٰ ]
چرا که سلامت قلب از وساوس شیطانی و آلودگیهایی که فضای روشن دل را تاریک میکند،علت خلوص نیّت است و خداوند بزرگ فرموده:
روز قیامت روزی است که مال و فرزندان نفع نمیدهند،آنچه نفع دارد قلبی است که صاحبش آن را سالم نزد خدا آورده باشد و پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله فرموده:
نیّت مؤمن از عملش بهتر است و نیز آن جناب فرموده:اعمال به نیّتها است و هر آنچه برای انسان است همان نیّت اوست.
[ وَ لا بُدَّ لِلْعَبْدِ مِنْ خالِصِ النِّیَّةِ فی کُلِّ حَرَکَةٍ وَ سُکُونٍ اذْ لَوْ لَمْ یَکُنْ بِهٰذَا الْمَعْنیٰ یَکُونُ غافِلاً وَ الْغافِلُونَ قَدْ وَصَفَهُمْ اللّهُ بِقَوْلِهِ إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً ]
عبد نه تنها در عبادات واجبه باید برای خدا نیّت داشته باشد،بلکه لازم است در تمام حرکات و سکناتش خدا را در نظر بگیرد و برای خدا برخیزد و بنشیند که اگر در تمام امور برای خدا نیّت کند،خود را در حصن حصین عنایت حق قرار داده و از شرور نفس و خطرات شیطان در امان خواهد بود.
و این خلوص نیّت در همۀ حرکات و سکنات است که از انسان موجودی پاک و با ارزش ساخته و آدمی را با سعادت دنیا و آخرت روبرو میکند و اگر انسان این طور نباشد جزء اهل غفلت است و غافلان همان بدبختهایی هستند که خداوند در حق آنان فرموده:نیستند مگر مانند چهارپایان بلکه راهی بدتر از آنان دارند.
[ ثُمَّ النِّیَّةُ تَبْدو مِنَ الْقَلْبِ عَلیٰ قَدْرِ صَفاءِ الْمَعْرِفَةِ وَ تَخْتَلِفُ عَلیٰ حَسَبِ اخْتِلافِ الْاَوْقاتِ فی مَعْنیٰ قُوَّتِهِ وَ ضَعْفِهِ ]
دل وقتی از کدورات و اقذار مادی و وساوس شیطانی و شکوک و شبههها و اضطرابها پاک باشد و هم چون آیینه مرکز تجلی فیوضات محبوب باشد،آن نیّتی که مورد رضایت دوست است،از آن دل آشکار میشود و صفا و پاکی قلب و دور بودنش از کدورات محصول نورانیّت آن به نور معرفت است.
کسی که از طریق تفکر در بساط هستی و دقت در آیات قرآن و روایات،نسبت به حضرت حق و شؤون او معرفت پیدا کرد و قیامت را با چشم دل دید و برای او این حقیقت روشن شد که دنیای او عمرش بسیار بسیار کوتاه و انسان نسبت به آن مسافری زودگذر است و فهمید که دیاری غیر حق وجود ندارد و هرچه هست سایهای از اوست و کار دست کسی جز خدا نیست،به نیّت خالصانه میرسد و اعمال و رفتارش با ریشه گرفتن از چنین نیّتی دارای ارزش واقعی خواهد شد.
نیّت بر حسب حالات مکلّفین فرق میکند،مکلّف در صورت اسیر بودن به بندهای شیطانی و آلوده بودن به رذایل اخلاقی،نیّتش ضعیف و کم ارزش و در صورت آزاد بودن علم و قدرت و ارادهاش از هواجس نفسانی نیّتش دارای قوت الهی و نزدیک به حقیقت خلوص یا عین خلوص است.
صاحب نیّت تا راه به حقیقت نبرده باشد و پردههای ضلالت و گمراهی
و حایلهای نفسانی را از خود دور ننموده باشد و اسباب تزلزل و اضطراب را از خود دفع نکرده باشد به نیّت خالص نرسیده و نیّتش با این همه آلودگیها از درجۀ اعتبار ساقط و ارزش چندانی نخواهد داشت.
[ وَ صاحِبُ النِّیَّةِ الْخالِصَةِ نَفْسُهُ وَ هَواهُ مَعَهُ مَقْهُورَتانِ تَحْتَ سُلْطانِ تَعْظیمِ اللّهِ تَعالی ]
معرفت واقعی به حق،علت تجلی عظمت حضرت او در قلب است،تجلی این عظمت باعث میشود که غیر حق در نظر انسان کوچک یا به صورت هیچ و عدم گردد؛در این صورت انسان چون غیر خدا نمیبیند،نیّتش جز برای خدا نمیشود و راهی هم برای خلوص نیّت و صدق نیّت جز راه معرفت نیست و وقتی انسان به این منزل والا رسید،یعنی غیر به کلی از نظر او محو شد و عظمتی جز عظمت حق در میان نماند،حکومت این عظمت با کمال قدرت و رحمت نفس و هوی را مقهور خود کرده و جایی برای ورود شوائب به میدان نیّت نمیگذارد در این منزل با عظمت است که صفتی برای نیّت جز صفت صدق و خلوص نمیماند.
خداوندا ! ما هنوز به تماشای حضرت تو موفق نگشتهایم،ما هنوز به محضر مقدس تو راه پیدا نکردهایم،بین ما غائبان و حاضران درگاه در تمام شؤون حیات فرق است،ما در حالت غیبت به سر میبریم و در این غیبت است که همه چیز غیر تو را حاضر میبینیم،لذا همه چیز پیش ما عظیم است و ما هر کاری را میخواهیم انجام دهیم به نیّت غیر تو انجام میدهیم و این کمال بدبختی ماست،راستی ما بدبختیم که هنوز نتوانستهایم در اعمال و رفتار و حرکات و سکنات خود یک بار نیّت صادقانه داشته باشیم.خداوندا ! به عزت و جلالت دست ما را بگیر و ما را به
آرزوی واقعی مان که رسیدن به مقام قرب تو و وصل تو و یافتن عظمت توست برسان.
حکیم بزرگوار ملا عبد الرزاق لاهیجی در ذیل جملۀ بالا میگوید:
صاحب نیّت خالص کسی است که مجاهدت و مخالفت نفس اماره کند و مباغضت و مخالفت این خداعه غراره را لازم داند،چرا که جویندگان طریق فوز و نجات در جمیع اطوار و حالات،احتراز از شر این دشمن قوی و فریب این غرور غوی نموده،همت بر مجاهده و مدافعۀ آنکه افضل اقسام جهاد است گماشتهاند، چنان که از حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله مروی است که آن حضرت فرمود:
أَفْضَلُ الْجَهادِ مَنْ جاهَدَ نَفْسَهُ الَّتی بَیْنَ جَنْبَیْهِ (1).
برترین جهاد،مبارزه با نفسی است که بین دو پهلوست.
و از حضرت صادق علیه السلام مرویست که آن حضرت فرموده:
أُحْذُرُوا أَهْوَاءَکُمْ کَما تَحْذَرُونَ أَعْدَاءَکُمْ فَلَیْسَ شَیءٌ أَعْدَی لِلرِّجالِ مِنْ اتِّباعِ أَهَْوائِهِمْ وَ حَصائِدِ أَلْسِنَتِهِمْ (2)
از هویٰها به مانند این که از دشمنانتان میپرهیزید،بپرهیزید،چیزی برای مردم دشمنتر از پیروی از هویٰها و محصولات زبانشان نیست.
مجاهدۀ نفس عبارت از آن است که او را در هویٰها و خواهشهای خود ممکن نداشته،مسخّر و مقهور عقل که فرمانفرمای مملکت بدن است سازند و مجال سرکشی و نافرمانی او که موجب اختلال ارکان این بنیان الهی است نداده به معونت
جنود عقلیه به دفع طغیان و فساد او بپردازند،تا سلطان عقل در قلمرو بدن تمکن و استقلال یافته و این قلوب که منزلگاه قوافل فیوض الهیه است از فتن و شرور هوای نفسانی خالی و به زیور آثار خیر و مرضیات ربّانی حالی (آراسته) گردد.
[ وَ الْحَیاءُ مِنْهُ ]
هرگاه انسان به توفیق الهی آراسته به نور معرفت شود و از طریق این معرفت که از بهترین و پرمنفعتترین فیوضات الهی به انسان است،متصف به خلوص نیّت گردد و باطن و ظاهر و سر و علانیهاش با خدا یکی شود،دارای حیای از خدا گردد و چون حیا در وجودش پرتو افکند،حق الهی را آنچنان که باید انجام خواهد داد و از کار مخالف رضای او پرهیز خواهد کرد.
مگر با داشتن معرفت و نیّت پاک و اقرار به تمام برنامههای الهی میتوان مرتکب گناه شد و میتوان از حقوق الهیه چشم پوشید ؟
بعضی از فقها ارتکاب گناه را منافی ایمان دانسته و قایل به خلود فساق در عذاب جهنماند و عمده دلیل آنان نبود معرفت در اهل گناه و در نتیجه نبود نیّت خالص و در حقیقت نبود حیا و شرم از مولا در وجود آنان است.وقتی حیا نباشد، انسان چه گونه از معصیت کنارهگیری کند ؟ بهترین نیرویی که آدمی را از گناه باز میدارد،حیا است.
[ وَ هُوَ مِنْ طَبْعِهِ وَ شَهْوَتِهِ وَ مُنْیَتِهِ ]
و این حیا جبلی و طبیعی خلوص نیّت و آرزوی اوست،دارندۀ نیّت خالص و صادق از حیا جدا نیست و در حقیقت حیا و خلوص نیّت لازم و ملزوم یکدیگرند و از هم جدایی ندارند.
[ نَفْسُهُ مِنْهُ فی تَعَبٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فی راحَةٍ ]
صاحب نیّت صادقانه،به خاطر این که از خواهشها و هواهای بیجای نفس و خواستههای غیر الهیاش پرهیز دارد،نفسش از او در رنج و دیگران از او در راحتند،راحتی دیگران از او به خاطر اینست که در تمام کارهایش موافق رضای حق عمل میکند و کسی که موافق رضای حق عمل کند،ظلم و جوری از او صادر نمیگردد و هرکس ظلم و جوری و آزار و اذیتی از او صادر نشود،دیگران از او در راحتند،یا معنای جمله این است که صاحب نیّت صادقانه به خاطر نیّتش دست به هر کار خیری اعم از عبادت و خدمت به خلق میزند و این عبادت و خدمت برای او رنج است و برای دیگران راحت.
در پایان شرح حدیث نیّت،نکته مهمی را که در ایجاد نیّت صادقانه نقش مهمی دارد،نباید ناگفته گذاشت و آن این است که انسان در همۀ شؤون حیات باید نظامات قراردادی حضرت حق را به احسن وجه مراعات نماید،تا با مراعات نظام الهی به واقعیتها رسیده و از هر برنامهای نتیجۀ لازم عاید او گردد.
ما در زندگی خود با سلسله مسائلی از قبیل اعضا و جوارح جسمی،نفس، قلب،عقل،فقیه،امام،نبی،اللّه روبرو هستیم،در این سلسله مسائل تقدم واقعی با کیست و کدامیک از این واقعیتها بر دیگری حاکم است ؟
ما باید به دستور حق و راهنمایی انبیا و ائمه و اولیا نظامهای مربوط به این
مسائل را با کمال دقت رعایت نماییم،تا از زندگی بهرۀ الهی ببریم.
خداوند در رأس همۀ امور است و او مفیض فیض و مبدء هر خیری است، حضرتش دستورها را به پیامبر صلی الله علیه و آله ابلاغ میکند و به صورت قرآن و وحی و الهام در اختیار او قرار میدهد:پیامبر صلی الله علیه و آله آنچه دارد به امام منتقل مینماید و امام به فقیه، عقل باید تمام احکام لازم را از فقیه بگیرد؛زیرا در وجود انسان عقل واسطۀ دریافت است،قلب باید دریافت عقل را تفقه کرده و بفهمد،سپس باید نفس را حاضر به گرفتن یافتههای عقل کرد و آنگونه باید نفس آگاه را مؤدب نمود که دانستۀ خود را به وسیلۀ اعضا و جوارح تحقق عملی دهد و نتیجۀ اینگونه عمل هم بدون شک حیات جاویدان بهشتی است.
پس باید اعضا و جوارح،تابع نفس الهی و نفس تابع نور قلب و قلب تابع عقل و عقل پیرو فقیه جامع الشرایط باشد،علم فقیه ریشه در امامت و امامت ریشه در نبوت و نبوت ریشه در ربوبیت حضرت محبوب دارد؛انسان اگر خود را حاضر کند،در این گردونه قرار بگیرد،در تمام امور نیّتی جز خدا و ارادهای جز حضرت حق نخواهد داشت.
حکیم صفای اصفهانی،آن شوریدۀ شیدا در این زمینه گوید:
شبی که دیده به دیدار دوست باز کنم***دم سپیده ز خورشید احتراز کنم
بود وضوی من از آب چشم و طاعتم این*** که رو به قبله ابروی او نماز کنم
پرم به عرش حقیقت ز آشیانه آز*** دو بال بسته مرغ نیاز باز کنم
مرا که ساعد سلطان بود مساعد پای*** چرا نشیمن خود آشیان آز کنم
شکار نسر حقیقت کنم به قوت سیر ***کبوتر دل شوریده شاهباز کنم
اگر به دست من افتد شکنج طره بخت*** ز گرد راه تو آن طره را طراز کنم
ز خاک پای تو آبی زنم بر آتش دل*** دل هوایی خود را محل راز کنم
حدیث موی تو گویم دم از غم تو زنم ***به گفتگوی تو افسانه را دراز کنم
قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام:مَنْ کَانَ ذَاکِراً لِلّهِ عَلَی الْحَقیقَةِ فَهُوَ مُطیعٌ وَ مَنْ کانَ غافِلاً فَهُوَ عاصٍ.
وَ الطَّاعَةُ عَلامَةُ الْهِدایَةِ وَ الْمَعْصِیَةُ عَلامَةُ الضَّلالَةِ وَ أَصْلُهُما مِنَ الذِّکْرِ وَ الْغَفْلَةِ.
فَاجْعَلْ قَلْبَکَ قِبْلَةً لِلِسانِکَ لا تُحَرِّکْهُ إِلّا بِإِشارَةِ الْقَلْبِ وَ مُوافَقَةِ الْعَقْلِ وَ رِضَی الْإیمانِ فَإِنَّ اللّهَ عالِمٌ بِسِرِّکَ وَ جَهْرِکَ وَ هُوَ عالِمٌ بِما فِی الصُّدورِ فَضْلاً عَنْ غَیْرِهِ.
وَ کُنْ کَالنَّازِعِ رُوحَهُ أَوْ کَالْواقِفِ فِی الْعَرَضِ الْأَکْبَرِ غَیْرَ شاغِلٍ نَفْسَکَ عَمَّا عَناکَ مِمَّا کَلَّفَکَ بِهِ رَبُّکَ فی أَمْرِهِ وَ نَهْیِهِ وَ وَعْدِهِ وَ وَعیدِهِ.
وَ اغْسِلْ قَلْبَکَ بِماءِ الْحُزْنِ وَ لا تَشْغَلْها بِدُونِ ما کَلَّفَکَ وَ اجْعَلْ ذِکْرَ اللّهِ مِنْ أَجْلِ ذِکْرِهِ لَکَ فَإِنَّهُ ذِکْرُکَ وَ هُوَ غَنِیٌّ عَنْکَ فَذِکْرُهُ لَکَ أَجَلُّ وَ أَشْهیٰ وَ أَتَمُّ مِنْ ذِکْرِکَ لَهُ وَ أَسْبَقَ.
وَ مَعْرِفَتُکَ بِذِکْرِهِ لَکَ یُورِثُکَ الْخُضُوعَ وَ الْاِسْتِحْیاءَ وَ الْاِنْکِسارَ وَ یَتَوَلَّدُ مِنْ ذلِکَ رُؤْیَةُ کَرَمِهِ وَ فَضْلِهِ السَّابِقِ وَ تَخْلُصُ لِوَجْهِهِ وَ تَصْغُرُ عِنْدَ ذلِکَ طاعاتِکَ وَ إِنْ کَثُرَتْ فی جَنْبِ مِنَنِهِ.
وَ رُؤْیَتُکَ ذِکْرَکَ لَهُ تُورِثُکَ الرِّیا وَ الْعُجْبَ وَ السَّفَهَ و الْغِلْظَةَ فی خَلْقِهِ وَ اسْتِکْثارَ الطَّاعَةِ وَ نِسْیانَ کَرَمِهِ وَ فَضْلِهِ.
وَ لا یَزْدادُ بِذلِکَ مِنَ اللّهِ إِلّا بُعْداً وَ لا یَسْتَجْلِبُ بِهِ عَلیٰ مُضِیِّ الْأَیَّامِ إِلّإ؛وَحْشَةً.وَ الذِّکْرُ ذِکْرانِ:ذِکْرٌ خالِصٌ بِمُوافَقَةِ الْقَلْبِ،وَ ذِکْرٌ صادِقٌ یَنْفی ذِکْرَ غَیْرِهِ کَما قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله إِنّی لا أُحْصی ثَناءً عَلَیْکَ أَنْتَ کَما أَثْنَیْتَ عَلیٰ نَفْسِکَ.
فَرَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله لَمْ یَجْعَلْ لِذِکْرِهِ مِقْداراً عِنْدَ عِلْمِهِ بِحَقیقَةِ سابِقَةِ ذِکْرِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ مِنْ قَبْلِ ذِکْرِهِ لَهُ فَمِنْ دُونِهِ أَوْلیٰ.
فَمَنْ أَرادَ أَنْ یَذْکُرَ اللّهَ فَلْیَعْلَمْ أَنَّهُ ما لَمْ یَذْکُرِ اللّهُ الْعَبْدَ بِالتَّوْفیقِ لِذِکْرِهِ لا یَقْدِرُ الْعَبْدُ عَلیٰ ذِکْرِهِ.
[ قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام:مَنْ کَانَ ذَاکِراً لِلّهِ عَلَی الْحَقیقَةِ فَهُوَ مُطیعٌ وَ مَنْ کانَ غافِلاً فَهُوَ عاصٍ ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
کسی که حقیقتاً به یاد خداست،بندهای مطیع و عبدی فرمانبردار و انسانی است که در مدار اطاعت از حق قرار گرفته و جان و قلبش به نور هدایت روشن است؛زیرا یاد حقیقی حق،این معنا را به انسان تذکر میدهد که انسان در محضر خداست و خداوند تبارک و تعالی به تمام شؤون ظاهر و باطن او آگاه است و هیچ چیز از نظر حضرتش پنهان و پوشیده نیست؛در این صورت و در این حال و با این چنین ذکر و یاد،حیای انسان که از مایههای پر برکت الهی است،تجلی کرده و بر مملکت ظاهر و باطن آدمی حاکم میگردد و انسان را در میدان اطاعت و ترک گناه قرار میدهد.
ذکر حقیقتی است که آدمی را مؤدب به آداب دوست نموده و از انسان، موجودی خدایی و عنصری الهی میسازد.
ذکر حقیقتی است که انسان را با شؤون حق آشنا ساخته و او را وادار به پرواز در ملکوت عالم میکند.
ذکر حقیقتی است که باب توبه را به روی انسان باز کرده و آدمی را در گروه تائبین
که مورد محبت و عشق دوستند،قرار میدهد.
ذکر حقیقتی است که درِ تمام گناهان را به روی انسان میبندد و راه نفوذ شیطانهای داخلی و خارجی و درونی و برونی را به روی انسان مسدود مینماید.
ذکر حقیقتی است که زمینۀ پدیدار شدن کرامت،شرافت،اصالت،معرفت، حقیقت،واقعیت،درستی،راستی و صفات حسنه و اخلاق الهی را در صفحۀ وجود و هستی آدمی فراهم میکند.
ذکر حقیقتی است که آدمی را از بیماریهای مهلک قلب و نفس میرهاند و ظرف وجود انسان را منبع تجلی کمالات و حسنات میسازد.
ذکر حقیقتی است که آدمی را در راه علم و معرفت و بینایی و آگاهی،قرار داده و از این راه وسیلۀ آشنا شدن انسان را با انبیا و امامان و اولیا و عارفان فراهم آورده و آدمی را در مجمع روحانیان قرار داده و به سرچشمههای فضیلت رسانده و عطش انسان را برای یافتن حقایق تا سرحد بینهایت بالا میبرد.
ذکر حقیقتی است که قلب را از قساوت و تاریکی در آورده و این عضو پر ارزش را عرش الهی کرده و از رقّت و عطوفت و مهربانی،نسبت به بندگان حق مالامال میکند.
ذکر حقیقتی است که مشعلی از نور حق در دل،روشن میکند و در سایۀ این روشنی است که انسان گذشتهبین و آیندهنگر میگردد و به تدریج،حجابهای ظلمانی از جلوی دیدگان قلب دور شده و سرانجام از انسان یک پارچه نور و گوهری تابناک میسازد.
ذکر حقیقتی است که ایمان را در دل استوار ساخته و جان را برای پرواز در فضای قدس سبکبال کرده و باعث پدید آمدن شرح صدر که از اعظم نعمتهای الهی است،میگردد.
ذکر حقیقتی است که انسان را به وادی محبت دوست کشانده و با به یکسو زدن پردۀ کدورتها،زمینۀ کشف و شهود را برای انسان فراهم میکند و در این صورت آدمی با نور قلب به مشاهدۀ انوار عظمت و جلال و زیبایی مطلق موفق میگردد و سراپای وجودش از دیدن جمال معنوی یار غرق در عشق آتشین شده از کل عالم چشم میپوشد و تنها به تماشای شاهد بزم انس مشغول میگردد و وجود همین عشق و محبت برخاسته از ذکر حقیقتی است که علاج تمام دردهای معنوی انسان است.
علاء الدوله سمنانی در این زمینه میگوید:
ای عشق طبیب درد مایی***دیوانه عشق را دوایی
تو آب حیات جاودانی*** از کوثر لطف ایزد آیی
سیمرغ هوای لامکانی*** ز آشانه خاص کبریایی
در دیده عقل و چشم ایمان ***ماننده کحل توتیایی
جوهر چو صدف تو هم چو دری*** وین جسم چو مس تو کیمیایی
هم چون عرضند جوهر و جسم*** قائم به تو چون توان مایی
تو همدم خاص اصدقایی ***تو محرم راز انبیایی
تو شهپر مرغ جبرییلی*** تو زین براق مصطفایی
ذکر حقیقتی است که انسان را به یاد عنایات و الطاف و محبتهای حضرت حق انداخته،الطاف و عنایاتی که پرتوش از صلب پدر نسبت به آدمی تجلی کرده و کران تا کران حیات انسان را در آغوش گرفته،الطاف و عنایاتی که آثارش،در روزی انسان،در سلامت و عافیت جسم و جان،در محفوظ ماندن آدمی از انواع شرور و خطرات ظهور دارد.
توجه حقیقی به این الطاف و عنایات بدون چون و چرا،انسان را در برابر
حضرت یار وادار به تسلیم کرده و موجودیت انسان را از انوار عبادت و بندگی روشن نموده و نمیگذارد آدمی از خواستههای به حق محبوبش تخلف کرده،دچار گناه و عصیان گردد.
آری،ذکر اگر بر پایۀ حقیقت و درستی باشد و رنگ صدق و صفا در آن یافت شود،علت مطیع بودن انسان خواهد بود،طهارت جان و پاکی فکر و خلوص نیّت و آراستگی در عمل،محصول ذکر حقیقی است.
ذاکر واقعی،هم عامل به دستورات مولاست،هم پاک از آلودگیها و معاصی، ذاکر واقعی علاوه بر مطیع بودن خودش نسبت به حضرت حق،حرارت و جذبۀ ذکرش غافلان را نیز بیدار کرده و گمشدگان راه را به راه الهی هدایت میکند.
عارف پاک باخته الهی قمشهای،آن نغمه سرای گلستان جان و هزار دستان بوستان مهر و وفا در این زمینه که ذکر حقیقی ذاکران،خفتگان را نیز بیدار میکند در کتاب«نغمۀ الهی»داستانی را بدین مضمون در شرح این جملۀ از خطبۀ متقیان که حضرت مولی الموالی میفرماید:
أَنْفُسُهُمْ عَفیفَةٌ (1).
به نظم کشیده:
شنیدستم زنی صاحب جمالی***فقیری بینوا در قحط سالی
به دامان کودکانی داشت مضطر*** که نانشان بود آب از دیده تر
ز بهر کودکان با فکر و تشویش*** روان شد بر درِ همسایه خویش
مگر همسایهاش آهنگرِ راد*** ببخشد قوت و از غم گردد آزاد
کز آن دارا برآید آرزویش*** شود نانِ یتیمان آبرویش
1) 1) -نهج البلاغة:خطبه 184.
قضا را چشم آن همسایه ناگاه*** به هنگام حدیث افتاد بر ماه
چه آهنگر به رخسارش نظر کرد*** طمع بر حسنِ آن رشک قمر کرد
به جانش آتشِ شهوت برافروخت*** که این آتش هزاران خانمان سوخت
دلش در دام زلف آن گل اندام*** مسخر شد چو مرغ خسته در دام
شده شیری شکار آهوی چشم ***معاذ اللّه ز دست شهوت و خشم
بسا دل کز نگاهی رفته از دست*** سپرلطف حق است از تیر این شست
نگاه دیده جانها داده بر باد*** ز جور دیده دلها گشته ناشاد
غرض مرغ خرد صید هوس گشت*** عجب عنقای جان صید مگس گشت
دلش شد پای بند آن پری چهر*** تعالی اللّه چه زنجیری بود مهر
بداد از کف همه دین و دلش را ***که سوزد برق شهوت حاصلش را
چه حاجات زن غمدیده بشنید ***به پاسخ با نوید و وجد و امید
بگفت ای جان اگر کامم برآری*** تو را بخشم هر آن حاجت که داری
بگفتا شرمی ای منعم خدا را*** بگفت ایزد ببخشد جرم ما را
بگفت از شرع و آیین یاد کن یاد*** بگفت این دل به وصلت شاد کن شاد
بگفت از راه شیطان باز شو باز*** بگفت ای نازنین کم ناز شو ناز
بگفتا پند قرآن گوش کن گوش ***بگفت از جام غفران نوش کن نوش
بگفت از آب چشمانم بیندیش*** بگفت آتش مزن بر این دل ریش
بگفت آهنگرا آهندلی چند*** بترس از آتش قهر خداوند
صفا کن دامن پاکم به یزدان*** گناه آلوده شهوت مگردان
جوانمردا جوانمردی کن امروز ***بکش نفس آتش عصیان میفروز
جوابش داد کی ماهِ گل اندام*** گنه را توبه عذر آمد سرانجام
به آب توبه چشم ای یار مهوش*** نشاند شعله صد دوزخ آتش
چو دید از پند و استعفاف و زاری*** نپوشد خیره چشم از نابکاری
زن از بیم هلاک کودکانش ***مهیا شد و لیک افسرد جانش
بگفتا حاضرم لکن بدین عهد*** که در خلوت تو با من گستری مهد
به جز ما هیچ کس دیگر نباشد*** که چشم ناظری بر در نباشد
بگفت ای جان یقین دار کین چنین کار*** به خلوت باید از هر یار و اغیار
بساط عیش چو کرد او مهیا*** به خلوت خانه با آن یار زیبا
بگفت آن ماه کی مرد وفادار*** تو گفتی نیست جز ما و تو دیار
در این محفل کنون الا تو و من*** بود ناظر خدای پاک ذو المن
در آن خلوت که حاضر باشد آن شاه ***نشاید این عمل ای مرد آگاه
چه بشنیداین سخن زود آن جوانمرد*** برآورد آتشین آه از دل سرد
چنان این پند بر جانش اثر کرد ***که آن مشتاق را زیر و زبر کرد
پشیمان گشت و افغان کرد و احسان*** بر آن نیکو زن پاکیزه دامان
خدایش هم جزای مخلصان داد*** به رویش در ز لطف خاص بگشاد
همآتش را به دستش سرد و خوش کرد ***هم آهن برد فرمان در کف مرد
کرامت را وی از ترک هوی یافت*** ز بیم آتش قهر خدا یافت(1)
آری،انسانی که در مدار نورانی ذکر حقیقی است،در برخورد به اوامر الهی، مجری امر است و در برخورد به گناه حافظ پاکی و ورع خویش و نیز حافظ دیگران از افتادن به چاه تباهی و ضلالت است.
برای به دست آوردن معرفت حق و شناخت انبیا و اولیا و آشنایی با ائمۀ طاهرین علیهم السلام و فراگیری محتویات وحی بکوشیم که حاصل این معرفت و شناخت و این آشنایی و آگاهی ذکر حقیقی است و همینگونه ذکر است که انسان را در گروه
1) (1)- الهی قمشهای.
مطیعین قرار داده و از جمع آلودگان و عاصیان دور نگاه میدارد.
ذکر اگر محرک انسان به سوی واقعیتها نباشد،عین غفلت است و از غفلت جز معصیت نخیزد !! و به فرمودۀ حضرت صادق علیه السلام:مَنْ کانَ ذاکِراً لِلّهِ عَلَی الْحَقیقَةِ فَهُوَ مُطیعٌ وَ مَنْ کانَ غافِلاً عَنْهُ فَهُوَ عاصٍ.
اهل دل،آن عاشقانی که در صراط مستقیم حق به دریافت واقعیتها نایل شدند و محبوب حقیقی را بر ما سوا برگزیدند و تنها قبلۀ آنان وجه جانان بود و تا زنده بودند،دائم الذکر بودند،به این معنی که قلب و جانشان تجلی گاه انوار حضرت یار بود و سراسر عمر را به مبارزه با هوسها گذراندند و غیر طاعت دوست از آنان دیده نشد،مسائل مهمی را تحت عنوان ذکر بیان فرمودهاند که این وجیزه گنجایش بازگو کردن تمام مطالب آنان و توضیحش را ندارد و تنها باید به دورنمایی از گفتار آنان که بر اساس آیات و روایات تنظیم شده اشاره رود !
در«المناقب» (1)ابن شهر آشوب آمده:
بدان که حق تعالی اهل حقیقت را به هیچ کار چندان نفرمود که بر ذکر خود که:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللّٰهَ ذِکْراً کَثِیراً ] (2).
ای اهل ایمان ! خدا را بسیار یاد کنید.
ذکر بسیار،حضور و دوستی است،کسی که چیزی را دوست دارد،همگی خود،بدو دهد.
قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله:مَنْ أَحَبَّ شَیْئاً أَکْثَرَ ذِکْرَهُ (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:کسی که عاشق چیزی است،از او زیاد یاد میکند.
تا در دل،محبت حق تعالی پدید نیاید،زبان به ذکر او حرکت نکند؛پس ذکر تبع محبت است و محبت کار دل است؛حق تعالی چون خواهد که ظاهری را با باطن در دوستی شرکت دهد،دوستی در باطن بنده نهد و ذکر در ظاهر پیدا کند تا ظاهر به زبان یاد میکند و باطن به دل دوست میدارد و چندان که ذکر میافزاید، دولت قربت بر درگاه حق میافزاید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به اصحاب خود فرمود:
بر شما باد که در روضههای بهشت بخرامید.گفتند:یا رسول اللّه ! روضههای بهشت کدام است ؟ فرمود:مجالس ذکر (2).
پس بر شما باد که پیوسته یاد کنندۀ حق باشید،بامداد و شامگاه زبان را جز به ذکر خداوند مرانید.
هرکه میخواهد تا بداند که منزلت او به درگاه حق تعالی چه گونه است گو بنگر تا منزلت حق تعالی در دل او چه گونه است که حق تعالی بندگان را چندان قدر نهد در درگاه خود که بنده عظمت حق را دل خود نهد و آن قدر در دل به کثرت ذکر پدید آید.
برای این بود که استاد ابو علی دقاق گفت:
ذکر،منشور ولایت است،هرکه را توقیع ذکر دادند،منشور بدو دادند و هرکه را در ذکر کاهل گردانیدند،وی را معزول کردند.
و چون کسی به راه ذکر حق سبحانه و تعالی در آمد،همۀ علایق از او منقطع گردد،حق سبحانه و تعالی میفرماید:
أَنا جَلیسُ مَنْ ذَکَرَنی (1).
من همنشین کسی هستم که مرا همواره یاد کند.
و در مجلس او جز او را راه نبود.
ذو النون مصری گوید:
هرکه حق را یاد کند،چنان که حقیقت ذکر است،همه چیز در ضمن آن ذکر فراموش کند و شرفی است ذکر را که هیچ عبادتی دیگر را نیست و آن شرف آن است که ذکر موقت نیست و عبادات دیگر موقت است.
جبرئیل به نزدیک رسول صلی الله علیه و آله آمد و گفت:
حق تعالی سلام میگوید و میفرماید:امت تو را عطایی دادم که هیچ امت را ندادم.گفت:این چیست ؟ گفت ذکر حق تعالی در همۀ اوقات و در همه احوال.
ذکر بر سه نوع است:
ذکر زبان،ذکر دل،ذکر سرّ.
اما ذکر زبان یکی به ده است و ذکر دل را ثواب و جزا معین است،اما ذکر سرّ را جزا معدود نیست.
ذکر زبان را منشور این است که:
[ فَاذْکُرُوا اللّٰهَ کَذِکْرِکُمْ آبٰاءَکُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِکْراً ] (2).
پس خدا را آن گونه که پدرانتان را یاد میکنید یا بهتر و بیشتر از آن یاد کنید.
ذکر سرّ را طراز این است که:
[ فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ ] (1).
پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم.
ذکر به زبان هرکس را باشد،اما ذکر به دل خاص است،جز به خاصگی ندهد.
اولیای الهی دائم با هر سه ذکر همراهاند،آنچه از زبان آنان جاری شود،حتی در سخن گفتن با مردم عین ذکر است؛زیرا آنان سخن جز به حق نگویند و اینگونه ذکر زبان،شعاعی از ذکر دل است و ذکر دل هم چون تبعی از ذکر سرّ.
ذکر دل که به دنباله ذکر سرّ است،عزّی عظیم دارد.
پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله میفرمود:
خَیْرُ الذِّکْرِ الْخَفِیّ وَ خَیْرُ الرِّزْقِ ما یَکْفی (2).
بهترین ذکرها،ذکر پنهان است و بهترین رزقها رزقی است که انسان را از هر جهت کفایت کند.
و ذکر پنهان ذکر به دل است و دل ذاکر دلی است که به حقیقت تجلی گاه انوار اوست و از هر آلودگی پاک است.
اما در ذکر سرّ که بالاترین ذکر است،ذاکر با تمام وجود فانی در مفهوم و مصداق ذکر است.ابن العطار را پرسیدند که ذکر با اسرار چه کند ؟ گفت:ذکر آفتابی است که چون از برج سرّی برآید،آثار بشریت را در ذاکر بسوزد،تا همۀ عظمت و جلال مذکور ماند.
عارف سوخته جان،حاج میرزا حبیب اللّه شهیدی خراسانی در توجه دادن
انسان به این معنی چنین گوید:
باللّه که یکی از خود به خود آ***بگذر ز خودی بنگر به خدا
جز ما و تویی کی بوده دویی***از قول الست تا حرف بلی
من جز تو کیم من جز تو نیم*** تو صوت ندا من رجع صدا
با خویشتنم بی خویشتنم*** هم با تو منم هم از تو جدا
هر لحظه زند نایی دو نوا ***یک نغمه الست یک نغمه بلی
دارد دل من هر لحظه دو عید*** یک عید فنا یک عید بقا
عیدیست سعید لبسی است جدید*** هر لحظه مرا هر لحظه تو را
از راه نهان در محفل جان***گویند برو گویند بیا
از دولت روح داریم فتوح ***شد وقت صبوح زد حیّ علا
یَا مَنْ هُوَ لی سِرّ و سرور*** یا مَنْ هُوَ لی نور و سنا
یا من هولی موت و نشور*** یا من هُوَ لی روح و بقا
انسان زبون با این رگ و خون*** بیرون و درون دارد دو سرا
این عالم تن آن عالم جان ***این عین فراق آن عین لقا
این دام غرور آن بزم سرور*** این کوی نفاق آن بزم صفا
تداوم بر ذکر،یعنی یاد حق در همه شؤون حیات و توجه علمی و عملی به دستورات حضرت رب الارباب و هماهنگی با حقایق اصیل عالم،آنچنان انسان را از خود بیخود میکند که با سرا پای وجود تسلیم حضرت دوست گشته و تمام جذبههای غیر محبوب را خنثی کرده و در حوزۀ حیات آدمی جذبهای جز جذبۀ یار باقی نمیگذارد؛در این حال است که انسان موجود دیگری میشود و نسبت به ملکوت عالم رسانده،از گردونۀ کششهای مادی خارج گشته به اعلا علیّین حقایق متصل میشود.
در این حال است که انسان،تحرک عجیبی به سوی واقعیتها پیدا میکند و برای پیاده کردن انواع برنامههای الهی سر از پا نمیشناسد.
در این حال است که سخت از معصیت بیزار شده و در انجام اعمال صالح عاشقانه میکوشد.
در این حال است که از خود فانی گشته و باقی به بقای دوست میگردد و جز او در وجهه همت انسان نمیماند.
در این حال است که زن و فرزند،اهل و عیال،مال و منال،جاه و مقام و هرچه که در ارتباط با اوست،همه را چون ابزاری برای کمک دادن به انسان جهت رسیدن به مولا میبیند.
در این حال است که لحظهای از فقیران و مسکینان و تهیدستان و بینوایان و دل شکستگان و اهل حال غافل نگشته و نمیگذارد دقیقهای از عمرش به هدر رود.
در این حال است که از شنیدن گناه دیگران بر خود میلرزد،چه رسد به این که خود آلوده به گناه گردد و از عباداتش لذتی ما فوق تمام لذات میبرد و چون وقت اجرای واجبات رسد از همه کس و همه چیز دست برداشته به پیشگاه حضرت دوست میشتابد.
در این حال است که آثار صفات یار از او پدیدار گشته و چون چشمه نوبهاری از همه جوانب وجودش خیر و نیکی میبارد.
در این حال است که ذاکر از ذکر و به تعبیر گستردهتر عابد از عبادت مفهومی غیر آنچه تودۀ مردم به آن توجه دارند،میفهمد.
در این حال است که محبوب در دل تجلی کرده و انسان در ضمیر خود و در خانه پرارزش قلب خود عشقی آتشین و سوزنده نسبت به معشوق واقعی خلقت حس میکند.
در این حال است که انسان شب و روز،هفته و ماه،سال و روزگار نمیشناسد، آنچه برای او مهم است،این است که ظرف عمر گرچه یک لحظه از آن باشد،از رضای محبوب و انس با حضرت او پر شود.
در این حال است که میفهمد،ذکر برای عبادت به منزلۀ روح است و این ذکر است که خلوص در عمل آورده و بدون ذکر عبادت فاقد ارزش است.
در این حال است که عبادت فقط به شوق حبیب از انسان سرزده و مکلّف از عبادت جز ادای شکر و جلب رضای محبوب نظری ندارد و تنها اینگونه عبادت است که از والاترین ارزش برخوردار است و در مسیر این نوع عبادت است که تمام استعدادهای الهی نهفته در کارگاه وجود انسان شکوفا میگردد.
راستی عبادت اگر بر پایۀ عشق عبد به مولا صورت بگیرد،عبادت است و از اینگونه بندگی است که تمام درهای خیر دنیا و آخرت به روی انسان باز میشود و تمام درهای شر در دنیا به روی انسان بسته میگردد.
شهید مطهری در این زمینه میگوید:
تلقّی افراد از عبادت یکسان نیست و متفاوت است،از نظر برخی افراد عبادت نوعی معامله و معاوضۀ کار و مزد است،کار فروشی و مزد بگیری است.همانطور که یک کارگر،روزانه نیروی کار خود را برای یک کارفرما مصرف میکند و مزد میگیرد،عابد نیز برای خدا زحمت میکشد و خم و راست میشود و طبعاً مزدی طلب میکند که البته آن مزد در جهان دیگر به او داده میشود.
و همانطور که فائده کار برای کارگر در مزدی که از کارفرما میگیرد،خلاصه میشود و اگر مزدی در کار نباشد،نیرویش به هدر رفته است،فائده عبادت عابد
نیز از نظر این گروه،همان مزد و اجری است که در جهان دیگر به صورت یک سلسله کالاهای مادی پرداخت میشود.
و اما این که هر کارفرما که مزدی میدهد،به خاطر بهرهای است که از کار کارگر میبرد و کارفرمای ملک و ملکوت چه بهرهای میتواند از کار بندۀ ضعیف ناتوان خود ببرد و هم این که فرضاً اجر و مزد از جانب آن کارفرمای بزرگ به صورت تفضّل و بخشش انجام گیرد،پس چرا این تفضّل بدون صرف مقداری انرژی کار به او داده میشود،مسئلهای است که برای چنین عابدهایی هرگز مطرح نیست.
از نظر اینگونه افراد،تار و پود عبادت،همین اعمال بدنی و حرکات محسوس ظاهری است که به وسیلۀ زبان و سایر اعضای بدن صورت میگیرد.
این یک نوع تلقی است از عبادت که البته عامیانه و جاهلانه است و به تعبیر بو علی سینا در نمط نهم اشارات،خدانشناسانه است و تنها از مردم عامی و قاصر پذیرفته است.
تلقی دیگر از عبادت،تلقی عارفانه است؛بر حسب این تلقی مسئلۀ کارگر و کارفرما و مزد به شکلی که میان کارگر و کارفرما متداول است،مطرح نیست و نمیتواند مطرح باشد؛برحسب این تلقی عبادت نردبان قرب است،معراج انسان است،تعالی روان است،پرواز روح است به سوی کانون نامرئی هستی، پرورش استعدادهای روحی و ورزش نیروهای ملکوتی انسانی است،پیروزی روح بر بدن است،عالیترین عکس العمل سپاسگزارانۀ انسان است از پدید آورندۀ خلقت،اظهار شیفتگی و عشق انسان است به کمال مطلق و جمیل علی الاطلاق و بالاخره سلوک و سیر الی اللّه است.
بر حسب این تلقی،عبادت پیکری دارد و روحی،ظاهری دارد و معنایی،آنچه به وسیلۀ زبان و سایر اعضای بدن انجام میشود پیکره و قالب و ظاهر عبادت
است،روح و معنی عبادت چیز دیگر است،روح عبادت وابستگی کامل دارد به مفهومی که عابد از عبادت دارد و به نوع تلقی او از عبادت و به انگیزهای که او را به عبادت برانگیخته است و به بهره و حظّی که از عبادت عملاً میبرد و این که عبادت تا چه اندازه سلوک الی اللّه و گام برداشتن در بساط قرب باشد.
ما وقتی در آیات و روایات و به خصوص در«نهج البلاغة»دقت میکنیم میبینیم که تلقی حضرت علی علیه السلام از عبادت،تلقی عارفانه است،بلکه سرچشمه و الهامبخش تلقیهای عارفانۀ از عبادتها در جهان اسلام پس از قرآن مجید و سنت رسول اکرم صلی الله علیه و آله کلمات و عبادتهای عارفانۀ علی علیه السلام است.
چنان که میدانیم،یکی از وجهههای عالی و دور پرواز ادبیات اسلامی چه در عربی و چه در فارسی،وجهۀ روابط عابدانه و عاشقانۀ انسان است با ذات احدیّت.
اندیشههای نازک و ظریفی به عنوان خطابه،دعا،تمثیل،کنایه،در این زمینه به وجود آمده است که راستی تحسینآمیز و اعجابانگیز است.
در مقایسه با اندیشههای قبل از اسلام در قلمرو کشورهای اسلامی،میتوان فهمید که اسلام چه جهش عظیمی در اندیشهها در جهت عمق و وسعت و لطف و رقت به وجود آورده است؛اسلام از مردمی که بت یا انسان یا آتش را میپرستیدند و بر اثر کوتاهی اندیشه،مجسمههای ساختۀ دست خود را معبود خود قرار میدادند و یا خدای لایزال را در حد پدر یک انسان تنزّل میدادند و پدر و پسر را یکی میدانستند و یا اهورامزدا را مجسم میدانستند و مجسمهاش را همه جا نصب میکردند،مردمی ساخت که مجردترین معانی و رفیقترین اندیشهها و لطیفترین افکار و عالیترین تصورات را در مغز خود جای دادند !!
اکنون برای این که نوع تلقی«نهج البلاغة»از عبادت روشن شود،به ذکر
نمونههایی از کلمات علی علیه السلام میپردازیم و سخن خود را با جملهای آغاز میکنیم که دربارۀ تفاوت تلقیهای مردم از عبادت گفته شده است.
إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللّهَ رَغْبَةً فَتِلْکَ عِبَادَةُ التُّجّارِ،وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللّهَ رَهْبَةً فَتِلْکَ عِبادَةُ الْعَبیدِ،وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللّهَ شُکْراً فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْأَحْرارِ (1).
همانا گروهی خدای را به انگیزۀ پاداش میپرستند،این عبادت تجارت پیشگان است و گروهی او را از ترس میپرستند،این عبادت برده صفتان است و گروهی او را برای آنکه از او سپاسگزاری کرده باشند میپرسند،این عبادت آزادگان است.
لَوْ لَمْ یَتَوَعَّدِ اللّهُ عَلیٰ مَعْصِیَتِهِ لَکَانَ یَجِبُ أَنْ لا یُعْصیٰ شُکْراً لِنِعَمِهِ (2).
فرضاً خداوند کیفری برای نافرمانی معین نکرده بود،سپاسگزاری نعمت ایجاب میکرد که فرمانش تمرّد نشود.
از کلمات آن حضرت است:
إلٰهی مَا عَبَدْتُکَ خَوْفاً مِنْ نَارِکَ وَ لا طَمَعاً فی جَنَّتِکَ لکن وَجَدْتُکَ أَهْلاً لِلْعِبادَةِ فَعَبَدْتُکَ (3).
من تو را به خاطر بیم از کیفرت و یا به خاطر طمع در بهشتت پرستش نکردهام من تو را بدان جهت پرستش کردم که شایستۀ پرستش یافتم.
آری،وقتی هستی انسان،تجلی گاه عشق او باشد،عبادت آدمی جز عبادت عاشقانه و عارفانه نخواهد بود.
بر پایۀ این عشق است که تمام وجود انسان،همۀ ذرات هستی آدمی،دیوانهوار در طلب اوست و در تمام نواحی وجود انسان،جز خدا دیده نمیشود.
با توجه به این حقیقت،انسان در حصن حصین توحید است و هیچ دشمنی نمیتواند در هیچ زمینهای به او ضربه بزند؛زیرا انسان غرق در عشق و یاد اوست و دشمن هرچه را بخواهد از انسان بگیرد،انسان چون آن را از محبوب و معشوقش میبیند،با تمام وجود برای حفظ آن چیز ایستادگی و مقاومت میکند.
در این حالت از انسان جز محبت به حق و یاد حق و ذکر حق و عبادت برای حق دیده نمیشود و هر زخمهای به هر تاری از تارهای وجود انسان اصابت کند جز صدای «یا رب» از جسم و جان آدمی شنیده نمیشود؛داستان انسان نسبت به حضرت دوست همانند داستان مجنون میشود که از عشق لیلی تب کرده بود، طبیب گفت:باید رگ زنی بیاید و یک رگ او را بزند تا پس از گرفته شدن مقداری از خون او،از حرارت تب راحت شود،ولی مجنون اجازۀ زدن هیچ رگی از رگهای خود را نداد؛زیرا رگ زن به هر رگی متوجه میشد،میگفت:این رگ را نزن؛زیرا این رگ از عشق لیلی پر است !!
فقیه عارف،ملا احمد نراقی این داستان جالب و پندآموز را چنین سروده:
از قضا مجنون ز تب شد ناتوان***قصد فرمودی طبیب مهربان
آمد آن فصّاد(1)و پهلویش نشست***نشتری(2)بگرفت و بازویش ببست
گفت مجنون با دو چشم خونفشان*** بر کدامین رگ زنی تیغ ای فلان
گفت این رگ، گفت از لیلی پر است*** این رگم پر گوهر است و پر در است
تیغ بر لیلی کجا باشد روا ***جان مجنون باد لیلی را فدا
گفت فصّاد آن رگ دیگر زنم ***جانت از رنج و عنا فارغ کنم
گفت آن هم جای لیلای من است*** منزل آن سرو بالای من است
می گشایم گفت ز آن دست دگر*** گفت لیلی را در آن باشد مقر
درهمی آن گه به آن فصّاد*** داد گفت اینک مزدت ای استاد راد
دارد اندر هر رگم لیلی مقام*** هر بن مویم بود او را کنام(1)
من چه گویم رگ چه و پی چیست آن*** سر چه و جان چیست مجنون کیست آن
من خود ای فصّاد مجنون نیستم*** هرچه هستم من نیم لیلیستم
از تن من رگ چو بگشایی ز تیغ*** تیغ تو بر لیلی آید بی دریغ
گو تن من خسته و رنجور باد ***چشم بد از روی لیلی دور باد
گو بسوز از تاب و تن ای جان من*** تب مبادا بر تن جانان من
گر من و صد هم چو من گردد هلاک*** چون که لیلی را بقا باشد چه باک
من اگر مردم از این ضیق النفَس*** گو سر لیلی سلامت باش و بس
ساختم من جان خود قربان او ***جان صد مجنون فدای جان او
ریشۀ همۀ آثار معنوی اخلاقی و اجتماعی که در عبادت است در یک چیز است،یاد حق و غیر او را از یاد بردن.
قرآن کریم در یکجا به اثر تربیتی و جنبۀ تقویتی روحی عبادت اشاره میکند و میفرماید:
1) 1)-کنام: جایگاه و استراحت گاه.
[ إِنَّ الصَّلاٰةَ تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ ] (1).
نماز را برپا دار،یقیناً نماز از کارهای زشت،و کارهای ناپسند باز میدارد.
و در جای دیگر میفرماید:
[ أَقِمِ الصَّلاٰةَ لِذِکْرِی ] (2).
نماز را برای یاد من برپا دار.
اشاره به این که وقتی انسان نماز میخواند و در یاد خدا است،همواره در یاد دارد که ذات دانا و بینایی مراقب اوست و فراموش نمیکند که خودش بنده است.
ذکر خدا و یاد خدا که هدف عبادت است،دل را جلا میدهد و صفا میبخشد و آن را آماده تجلیات الهی قرار میدهد.
حضرت علی علیه السلام دربارۀ یاد حق که روح عبادت است چنین میفرماید:
إِنَّ اللّهَ تَعالی جَعَلَ الذِّکْرَ جَلاءً لِلْقُلُوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ وَ تَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعانَدَةِ وَ ما بَرَحَ لِلّهِ عَزَّتْ آلائُهُ فی الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَ فی أَزْمانِ الْفَتَراتِ رِجالٌ ناجاهُمْ فی فِکْرِهِمْ وَ کَلَّمَهُمْ فی ذاتِ عُقُولِهِمْ (3).
خداوند،یاد خود را صیقل دلها قرار داده،بدین وسیله دلها از پس کری شنوا و از پس نابینایی بینا و از پس سرکشی و طغیان رام میگردند؛همواره چنین بوده و هست که خداوند متعال در هر برههای از زمان و در زمانهایی که پیامبری در میان مردم نبوده است بندگانی داشته و دارد که در سر ضمیر آنها با آنها راز میگوید و از راه عقلهایشان با آنها تکلّم میکند.
در این جملات،خاصیت عجیب و تأثیر شگرف یاد حق در دلها بیان شده است،تا جایی که دل،قابل الهامگیری و مکالمه با خدا میگردد.
در ادامۀ همین خطبه حالات و مقامات و کرامتهایی که برای اهل معنی در پرتو عبادت رخ میدهد،توضیح داده شده است؛از جمله میفرماید:
فرشتگان آنان را در میان گرفتهاند،آرامش بر دلهایشان فرود آمده است، درهای ملکوت بر روی آنان گشوده شده است،جایگاه الطاف بیپایان الهی برای آنها آماده گشته است،خداوند متعال مقام و درجۀ آنان را که به وسیلۀ بندگی به دست آوردهاند دیده و عملشان را پسندیده و مقامشان را ستوده است.
آنگاه که خداوند را میخوانند بوی مغفرت و گذشت الهی را استشمام و کنار رفتن پردههای تاریک گناه را احساس میکنند.
آری،یاد حق اقتضا دارد،تجلیات و فیوضات ربّانی را در آیینۀ قلب منعکس کند و حالی دیگر به انسان ببخشد و تغییر کلی و تحولی جامع در تمام زوایای وجود انسان به وجود بیاورد.
یاد حق با دل کاری میکند که دل از تمام گناهان به سختی متنفر شود و از اطاعت و عبادت حق لذتی فوق العاده ببرد.
از دیدگاه مولای عاشقان،امیر مؤمنان،محور عارفان،قطب آگاهان،علی علیه السلام، دنیای عبادت دنیای دیگری است،دنیای عبادت آکنده از لذت است،لذتی که با لذت دنیای مادی قابل مقایسه نیست.
دنیای عبادت پر از جوشش و جنبش و سیر و سفر است،اما سیر و سفری که به مصر و عراق و شام و یا هر شهر دیگر زمینی منتهی نمیشود،به شهری منتهی میگردد که او را نام نیست؛دنیای عبادت شب و روز ندارد؛زیرا همه روشنایی است،تیرگی و اندوه و کدورت ندارد،یکسره صفا و خلوص است،از نظر
علی علیه السلام چه خوشبخت و سعادتمند است کسی که در این دنیای پرعظمت عبادت پا گذارد و نسیم جانبخش این دنیا او را نوازش دهد،آن کس که به این دنیا گام نهد، دیگر اهمیت نمیدهد که در دنیای ماده و جسم بر دیبا سر نهد یا بر خشت خام.
حضرت در این زمینه میفرماید:
چه خوشبخت و سعادتمند است آنکه فرائض پروردگار خویش را انجام میدهد،اللّه یار و حمد و قل هو اللّه کار اوست.
خوشا آنان که اللّه یارشان بی***به حمد و قل هو اللّه کارشان بی
خوشا آنان که دائم در نمازند***بهشت جاودان بازارشان بی(1)
رنجها و ناراحتیها را مانند سنگ آسیاب نسبت به دانه در زیر پهلوی خود خورد میکند،به هنگام شب از خواب دوری میگزیند و شب زنده داری مینماید،آنگاه که سپاه خواب حمله میآورد،زمین را فرش و دست خود را بالش قرار میدهد،جزء گروهی است که نگرانی روز بازگشت،خواب از چشمشان ربوده،پهلوهاشان از خوابگاهشان جا خالی میکنند،لبهایشان به ذکر پروردگارشان آهسته حرکت میکنند،ابر مظلم گناهشان بر اثر استغفارهای مداوم پس میرود،آنانند حزب خدا،همانا آنان رستگارانند.
به قول شیدای سوخته مرحوم روشن:
بادیه گردان عشق فخر بنی آدمند*** تا شده جویای عشق بیخبر از عالمند
مرحله شوق را نفس نباشد دلیل*** گمشدگان رهند راهنمای همند
در بر دردی کشان راز نباید نهفت***زان که به روشندلی معنی جام جمند
با همه آلودگی پاکتر از گوهرند*** با همه پژمردگی تازه تر از شبنمند
1) 1)- بابا طاهر.
تیغ ببارد اگر بر سرشان شاکرند***برق بسوزد اگر خرمنشان خرّمند
انجمنی کردهاند خیل سماواتیان*** بی لب و کام و زبان هم نفس و همدمند
«روشن» از این در متاب رخ که گدایان او*** رنج تو را راحتند زخم تو را مرهمند
اگر گفته شود که یاد حق و ذکر دوست آن هم یاد به قلب و ذکر به دل اساس تمام واقعیتها و ریشۀ تمام کمالات و علت العلل حرکت انسان در قوس صعود است، چیزی به گزاف گفته نشده و سخنی خارج از حد حقیقت بیان نگردیده است.
یاد حق،نوریست که در سایه آن نور،انسان به این معنی میرسد که در این عالم آزاد نیست و عبث و بیهوده آفریده نشده و تنها برای مصرف کردن نعمتها و لذت بردن و تمام کردن عمر و مردن به دنیا نیامده است.
یاد حق نوریست که مبدأ و منتها را به انسان میشناساند و عظمت روح انسانی را به انسان نشان میدهد و اهداف را روشن میکند و آدمی را به بارگاه پر فیض نبوت و امامت و پس از آن به بساط پر برکت عبادت و اطاعت از مولای عالم و آدم میکشاند.
اگر خود را وادار به یاد حق کنید و از طریق دل،غرق در دریای ذکر شوید،حال دیگری غیر آنچه دارید به شما دست میدهد و به راه و روشی غیر آنچه دارید،قرار خواهید گرفت.
شما برای ایجاد یاد اللّه در خانۀ قلب و بهره گرفتن از این یاد و از این ذکر،ذکری که به فرمودۀ قرآن از همه عبادات حتی از نماز بزرگتر است [ وَ لَذِکْرُ اللّٰهِ أَکْبَرُ ] (1)احتیاج به مقدماتی دارید و در رأس آن مقدمات،ترک گناهان صغیره و کبیره است.
زیرا گناه،تیرگی و آلودگی و ظلمت و سیاهی است و چون این پردۀ ظلمت
1) 1) -عنکبوت (29):45.
و تاریکی بر روی آیینۀ دل باشد،انعکاس یاد دوست در خانۀ دل و بر صفحه پر عظمت آینۀ قلب غیر ممکن است و تا انسان در این حال ظلمانی است،عبادات و افعالش همراه با سردی و کسالت و بیرغبتی است و این نوع عبادت از ارزش الهی خالی است.
در ابتدا باید با ترک گناه و تسلط بر نفس اماره،به آیینۀ دل جلا داد و دل را آمادۀ ظهور تجلیات الهی کرد؛چون دل جلا گرفت،توفیق رفیق راه میشود و انسان در قلب خود احساس عشق به دوست کرده و جذبهای سنگین و روحانی آدمی را از عالم ماده به عالم ملکوت و از عالم خاک به عالم پاک میکشد و از همین جاست که به آخرین نقطۀ قوس نزول که غرق بودن در مادیات صرف است،خاتمه داده میشود و نقطۀ حرکت در قوس صعود که ابتدای آن ترک گناه و ورود به جهان عبادت و اطاعت است،ظهور کرده و آدمی را به آخرین درجۀ قوس صعود که آخرین نقطۀ معراج روحی است،یعنی فنای فی اللّه و بقای باللّه میرساند.
به عقیدۀ سالکان راه،منبع معرفت واقعی قلب پاک است و بس و به دست آوردن قلب پاک که جایگاه پرقیمتترین گوهر دریای خلقت یعنی معرفت است در سایۀ ذکر واقعی میسر است و بس.
آری،اگر انسان در تمام شؤون یاد خدا کند،خدا هم در تمام شؤون به او نظر لطف کرده و از او یاد میکند.
[ فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ ] (1).
پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم.
و یاد خدا از انسان عبارت از تجلی همان جذبۀ الهی در قلب است که آن تجلی با
1) 1) -بقره (2):152.
قدرت بینهایت خود انسان را از بند تمام اسارتهای مادی و روحی و نفسی و اخلاقی رهانیده به اوج قدس انسانی میرساند.
قلب انسان،آیینهای است که جمیع صفات الهی باید در آن جلوه گر شود،اگر دیدید صفات ملکوتی در آن جلوه گر نیست،بدون شک بدانید که علتش آلودگی آیینه است و باید کوشید تا زنگ و غبار از صفحۀ آن زدوده شود و بدانید که تنها صیقلی که این صفحۀ پرارزش را از غبار و زنگ پاک میکند،یاد خداست؛زیرا او و نعمتها و محبتهای او آدمی را وادار میکند که از گناهان گذشته توبه کند و در آینده در مقام ترک گناه قرار بگیرد و فرائض الهی را به جای آورد و دائم در راه خدمت به حق و بندگان حق باشد،همان طور که در ابتدای روایت مورد شرح دربارۀ اثر یاد و ذکر حق حضرت صادق علیه السلام میفرماید:مَنْ کَانَ ذَاکِراً لِلّهِ عَلَی الْحَقیقَةِ فَهُوَ مُطیعٌ وَ مَنْ کانَ غافِلاً عَنْهُ فَهُوَ عاصٍ.
کسی که به حقیقت یاد خداست،در گردونۀ اطاعت از اوامر اوست و کسی که از حضرتش غافل است،غرق معاصی است.
هنرمند واقعی آن نیست که در مقام تکرار کتب و علوم باشد،هنرمند و مجاهد واقعی کسی است که پس از فراگیری علوم به خصوص علم دین،در مقام تزکیۀ نفس و پاکی جان و صاف کردن آیینۀ دل از سیاهی گناهان و جهل برآید،تا صفات حق در آن منعکس شود.
قصۀ پندآموز مجادلۀ نقاشان رومی و چینی را نشنیدهاید که هر دسته مدعی شدند که ما هنرمندتریم.
امیر مملکت برای امتحان به هر دسته اطاقی داد که نقاشی کنند،تا از روی کار آنها قضاوت شود.
این دو اطاق مقابل و رو به روی یکدیگر بودند،دو دستۀ مزبور مشغول کار شدند.
نقاشان چینی هر روز انواع و اقسام رنگها،از امیر میگرفتند و نقاشی میکردند،ولی نقاشان رومی در به روی خود بسته بودند و به هیچ رنگی توسل نجستند و فقط دیوار را صیقل میزدند.چون روز موعود و زمان امتحان فرا رسید، امیر حاضر شد.نقاشی چینیها را دید،ولی بهتر از آن عکسهای تصاویری بود که رومیها بر دیوارهای صیقل خورده و صاف شده پدیدار ساخته بودند.
مولانا در این زمینه میگوید:
رومیان آن عارفانند ای پسر***نی ز تکرار و کتاب و نی هنر
لیک صیقل کردهاند آن سینه ها ***پاک از آز و حرص و بخل و کینه ها
اهل صیقل رسته اند از بوی و رنگ ***دمی بینند خوبی بی درنگ
نقش و قشر و علم را بگذاشتند*** رایت عین الیقین افراشتند
آری،همان طور که آینۀ فلزی چون زنگ بگیرد و غبار آلود شود قوه انعکاس آن از میان میرود،حسّ روحانی باطنی هم که عرفا«دیدۀ دل»و«عین الفؤاد»و«دیدۀ بصیرت»مینامند،چون به تعیّنات و مفاسد مادی آلوده شود،دیگر نمیتواند از نور احدیّت حکایت کند،مگر آن غبار و آلودگی به کلی از میان برود.
و از میان رفتن غبار و زنگ بنابر آیات قرآن و روایات بسیار مهم موقوف بر یاد خداست،آن هم یادی که علت ترک گناه و انجام فرائض الهی است.
این فقیر در مقام مناجات با قاضی الحاجات در این زمینه سرودهام:
ای تو مرا بزم مناجات شب***ای تو مرا راه نجات از تعب
رنج مرا داروی درمان تویی*** قلب و دلم را همه ایمان تویی
یاد تو اندر دو جهان چاره ام*** لطف نما لطف که بیچاره ام
گشته دلم تیره ز بار گناه ***از گنه ای دوست شدم رو سیاه
من به گنه جان و دل آلوده ام*** بنده شیطان و هوا بوده ام
پشت من از بار گنه خم شده*** نور یقین از دل من کم شده
ای غم تو شادی جان و دلم*** عشق تو درهر دوجهان حاصلم
یک نظری بر من شرمنده کن*** رحمت خود شامل این بنده کن
کم نشود از تو، اگر ای حبیب*** از کرمت سوی من آری نصیب
من به تو سوگند گدای توام ***یکسره ای دوست فنای توام
برق امیدی به دلم برفروز*** قلب و دلم را به غم خود بسوز
روشنی معرفتم کن عطا ***عفو کن از من تو گناه و خطا
راه بده تا به حضورت رسم*** از عمل و علم به نورت رسم
زارم و مسکین و فقیر و حقیر*** غیر توام نیست به عالم نصیر
از آیات کتاب حق و گفتار روحبخش انبیا و امامان علیهم السلام و سخنان اولیا و عاشقان و کلمات عارفان و بیداران چنین استفاده میشود که افضل عبادات و اشرف معاملات و پرارزشترین اعمال ذکر است.
ذکر عبارت است از:به زبان آوردن اسمای حق و تفکر و اندیشه در مفهوم آن و آراستن حقیقت خویش به نور آن ذکر و به عبارت دیگر،ذکر عبارت است از جبران کردن فقر و خلأ جان و عقل و نفس و قلب با یاد خدا و آن سیر و سفری است الهی که از حرکت زبان شروع شده به منوّر شدن همه موجودیت انسان ختم میشود.
غزالی بر اساس آیات قرآن میگوید:
همۀ عبادات برای حصول همین نتیجه است که ذکر خداوند باشد.
و در کتاب«کیمیای سعادت» (1)،میگوید:
بدان که لباب و مقصود همه عبادات یاد کردن حق تعالی است که عماد مسلمانی نماز است و مقصود وی ذکر حق تعالی است،چنان که گفت:
[ إِنَّ الصَّلاٰةَ تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللّٰهِ أَکْبَرُ ] (2).
یقیناً نماز از کارهای زشت،و کارهای ناپسند باز میدارد و همانا ذکر خدا بزرگتر است.
و خواندن قرآن فاضلترین عبادات است به سبب آنکه سخن حق تعالی است که مذکِّر است و هرچه در آن است همه سبب تازه گردانیدن ذکر حق تعالی است.
و مقصود از روزه کسر شهوات است،تا چون دل از زحمت شهوات خلاصی یابد،صاف گردد و قرارگاه ذکر شود که چون دل به شهوات آکنده بود،ذکر از وی ممکن نشود و در وی اثر نکند.
و مقصود از حج که زیارت خانۀ خداست،ذکر خداوند خانه است و تهییج شوق به لقای وی.
ذکر،سرّ و لباب همۀ عبادات است،بلکه اصل مسلمانی کلمۀ«لا إله إلاّ اللّه» است و این عین ذکر است و همه عبادات دیگر تأکید این ذکر است و یاد کردن حق تعالی تو را،ثمرۀ ذکر تواست و چه ثمره بود بزرگتر از این و برای این گفت:
[ فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ ] (3).
پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم.
و این یاد بر دوام میباید،و اگر بر دوام نبود لااقل در بیشتر احوال باید که فلاح در این است و برای این فرمود:
[ وَ اذْکُرُوا اللّٰهَ کَثِیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ] (1).
و خدا را بسیار یاد کنید تا رستگار شوید.
[ الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ ] (2).
آنان که همواره خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد میکنند.
[ وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ وَ لاٰ تَکُنْ مِنَ الْغٰافِلِینَ ] (3).
و پروردگارت را در دل خود بامدادان و شامگاهان از روی فروتنی و زاری و بیم و ترس به صدایی آرام و آهسته یاد کن و [ نسبت به ذکر خدا ] از بیخبران مباش.
آگاهان راه به مسئلۀ ذکر اهمیت بسیار دادهاند و شروط بسیاری بر آن قایل شدهاند و دلیل اهمیت دادن به این موضوع آن است که از بهترین راههای تأثیر در قوای فکری و عقلی و تلقین به نفس و ذهنی ساختن و ایجاد ملکۀ توجه کامل و جمع قوای نفسی در آن چه مقصود از سیر مقامات و احوال است،ذکر است.
ذکر به سالک اطمینان میدهد و یقین بهوجود میآورد و او را برای حال مشاهده که نهایت احوال و مقصود و مطلوب نهایی سالک است،آماده و مستعد میسازد.
برای ذکر مراتب و مراحلی گفتهاند و برای هر مرتبۀ از ذکر خصوصیاتی وصف کردهاند.
مرتبۀ اوّل: ذکر عام است و آن ذکری است که فائدۀ آن دور ساختن غفلت است و همین که سالک غفلت را از خود دور سازد و لو به زبان ساکت باشد،ذاکر است.
مرتبۀ دوّم: ذکر خاص است که ذاکر در این مقام حجاب عقل و تمیز را دریده و با تمام قلب متوجه خداست.
مرتبۀ سوّم: ذکر اخص است که مرحلۀ فنای ذاکر است که ذاکر از خود فانی و به دوست باقی است.
البته یک دفعه نمیتوان وارد ذکر اخص شد،بلکه باید از ذکر عام شروع کرد تا به توفیق الهی به مرتبۀ ذکر اخص رسید و باید دانست که ذکر گفتن ذاکر عین توفیق الهی و عین جواب حق به ذاکر است و در حقیقت هر بار اللّه گفتن ذاکر عین لبیک مذکور است.
مولوی در این زمینه چه زیبا بیان میکند:
آن یکی اللّه میگفتی شبی*** تا که شیرین گردد از ذکرش لبی
گفت شیطانش خموش ای سخت رو*** چند گویی آخر ای بسیار گو
این همه اللّه گفتی از عتو ***خود یکی اللّه را لبیک کو
می نیاید یک جواب از پیش تخت ***چند اللّه می زنی با روی سخت
او شکسته دل شد و بنهاد سر ***دید در خواب او خضر را در حضر
گفت هین از ذکر چون وامانده ای*** چون پشیمانی از آن کش خوانده ای
گفت لبیکم نمی آید جواب ***زان همی ترسم که باشم رد باب
گفت خضرش که خدا گفت این به من***که برو با او بگو ای ممتحن
نی که آن اللّه تو لبیک ماست ***آن نیاز و سوز و دردت پیک ماست
نی تو را در کار من آورده ام ***نه که من مشغول ذکرت کرده ام
حیله ها و چاره جویی های تو*** جذب ما بود و گشاد آن پای تو
ترس و عشق تو کمند لطف ماست ***زیر هر یا رب تو لبیک ماست
جان جاهل زین دعا جز دور نیست ***زان که یا رب گفتنش دستور نیست
بر دهان و بر دلش قفل است و بند*** تا ننالد با خدا وقت گزند
ذکر در درجۀ اوّل برای این است که زبان را از هرچه غیر ضروری است حفظ نماید و در درجۀ بعد برای اینست که قلب به نور ذکر منور گشته و از تمام کدورتها و تاریکیها و آنچه به عنوان مرض قلب شناخته شده پاک گردد و در مرحلۀ بعد برای این است که انسان با تمام هویت و هستیاش در دریایی از نور که همان تجلی صفات بر صفحه وجود است،غرق گشته و در تمام مراحل و ابعاد حیات جز خدا نبیند و غیر خدا نگوید و جز کلام خدا نشنود.
ذکر برای این است که انسان به مسمّای ذکر که حضرت حق تعالی است متوجه شود و به حقیقت خویش را در محضر قدس او ببیند،تا این که جز عبادت و اطاعت و خدمت به خلق از او صادر نشود !!
سالک وقتی از ذکر زبان به ذکر قلب و از ذکر قلب به ذکر عمق هستی رسید، شیرینی عجیبی از حقیقت ذکر خواهد چشید و در این مرحله است که وجود ذاکر منبعی از شرف و خیر گشته و اگر همۀ عالم از خدا برگردند،توجه او به حضرت حق بیشتر شده و اگر او را قطعه قطعه کنند تا لحظهای غافل گردد،قطعه قطعه میشود،ولی محال است لحظهای غفلت به او دست دهد.
جامی در این زمینه در توجه حضرت مولی الموحدین به هنگام نماز به حضرت
دوست چه نیکو سروده:
شیر خدا شاه ولایت علی***صیقلی شرک خفی و جلی
روز احد چون صف هیجا گرفت*** تیر مخالف به تنش جا گرفت
غنچه پیکان به گل او نهفت***صد گل راحت ز گل او شکفت
روی عبادت سوی محراب کرد*** پشت به درد سر اصحاب کرد
خنجر الماس چو بفراختند*** چاک بر آن چون گلش انداختند
غرقه به خون غنچه زنگارگون*** آمد از آن گلبن احسان برون
گل گل خونش به مصلا چکید*** گفت چو فارغ زنماز آن بدید
این همه گل چیست ته پای من*** ساخته گلزار مصلای من
صورت حالش چو نمودند باز*** گفت که سوگند به دانای راز
کز الم تیغ ندارم خبر*** گرچه زمن نیست خبردارتر
[ وَ الطَّاعَةُ عَلامَةُ الْهِدایَةِ وَ الْمَعْصِیَةُ عَلامَةُ الضَّلالَةِ وَ أَصْلُهُما مِنَ الذِّکْرِ وَ الْغَفْلَةِ ]
طاعت و عبادت عبد نسبت به حضرت حق،علامت این است که نور هدایت الهی اتصال به عبد پیدا کرده و معصیت و تخلف و گناه انسان علامت دوری از حق و گمراهی و ضلالت است و ریشۀ هدایت و ضلالت را باید در ذکر و غفلت جستجو کرد.
مسئلۀ هدایت از مهمترین و ریشهدارترین مسائلی است که در کتب آسمانی به خصوص در قرآن مجید و روایات و اخبار اسلامی مورد توجه قرار گرفته است.
موضوع هدایت به حدّی درخور اهمیت و ارزش است که با هستی تمام موجودات عالم اعم از غیبی و شهودی بستگی دارد.
هدایت بر تمام هستی و کلّ عالم اشراف دارد و موجودی از موجودات نیست مگر این که منوّر به نور هدایت است.
اگر هدایت نبود،موجودی به وجود نمیآمد و بر فرض به وجود آمدن قدرت ادامۀ هستی نداشت.
در خانۀ با عظمت آفرینش اگر عنصری از عناصر از گردونۀ پرقیمت هدایت بر فرض محال بتواند بگریزد،هم فاسد میشود هم مفسد.
نظام متین و محکم هستی بر اصل هدایت استوار است و هدایت برای
موجودات عالم به منزلۀ ریشۀ زنده و فعال درخت برای تنه و شاخ و برگ و رشد درخت است.
موجودی از موجودات و عنصری از عناصر خلق نمیشوند مگر این که در راه نورانی هدایت قرار گیرند.
اگر هدایت نبود،هیچ موجودی قدرت حرکت به طرف مقصدی که برایش قرار داده شده نداشت.
آثار پرمنفعتی که از موجودات جهان ظهور میکند،همه و همه از برکت هدایت است.
هدایت،پرارزشترین نعمتی است که خالق موجودات به تمام موجودات عنایت فرموده و بر تمام انسانها به خاطر این نعمت گرانمایه در قرآن مجید منت گذارده است.
اگر هدایت نبود،چیزی در عالم نبود،اگر نور هدایت در وجود موجودات نمیدرخشید،اثر مثبتی از موجودات پدید نمیآمد.
هدایت برای تمام موجودات عالم امریست ضروری و جنبۀ حیاتی دارد و هیچ موجودی در صفحۀ هستی بینیاز از هدایت نیست.
هدایت بنابر آیات قرآن و روایات بر دو نوع است:هدایت تکوین که شامل تمام موجودات هستی حتی انسان است و هدایت تشریع که مجموعۀ مقررات الهی در چهرۀ قرآن و کلمات معصومین علیهم السلام است و فقط مخصوص به انسان است.
تمام منافعی که از موجودات بروز میکند و کلیۀ آثار خیر و اعمال صالحه و برنامههای مثبتی که از انسان پدید میگردد،به علت هدایت است و اگر عالمیان و آدمیان از هدایت محروم شوند،از آثار مثبت وجود خود محروم و از فیوضات ربّانی ممنوع میشوند.
ملائکه،موجودات سماوی یعنی تمام ستارگان،خورشیدها،قمرها، سحابیها،کهکشانها،نباتات،حیوانات،انسانها،هر کدام مشمول فیض هدایتاند هر دسته و نوعی،از هدایتی مخصوص به خود برخوردارند.
ملائکۀ حق بنابر آیات قرآن و روایات،اصناف متعددهای هستند و هر دسته در عالم وجود دارای وظیفه و تکلیفی میباشند که قسمت اعظمی از نظام هستی بر اساس کارگردانی آنهاست و خداوند مهربان هریک را به وسیلۀ نور هدایت به وظائف خود آگاه کرده و میدان فعالیت و عمل را در هر زمینهای که مخصوص به آنان است برای آنان باز گذاشته و هیچ یک تخلف و تمرّد از فرمان مولای خود ندارند.
قرآن مجید میفرماید:
[ لاٰ یَعْصُونَ اللّٰهَ مٰا أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ مٰا یُؤْمَرُونَ ] (1).
از آنچه خدا به آنان دستور داده سرپیچی نمیکنند،و آنچه را به آن مأمورند، همواره انجام میدهند.
امیر المؤمنین علیه السلام دربارۀ عبادت و وظایف ملائکه که پرتو هدایت آنان است در خطبۀ اوّل«نهج البلاغة»میفرماید:
آنگاه میان آسمانهای بلند را باز نمود و به انواع مختلفۀ فرشتگان خود پر کرد بعضی از ایشان در حال سجودند،رکوع نمیکنند،گروهی در رکوعند برپا نمیایستند و گروهی در صفاند از جای خود بیرون نمیروند و بعضی در حال تسبیحاند و خسته نمیشوند،خواب به چشمشان نمیرود و سهو در عقلشان
1) 1) -تحریم (66):6.
نمیآید،سستی و غفلت و فراموشی نمیگیرند،دستهای از آنان امین بر وحی خداوندند و برای رسولان الهی زبان و ترجمۀ وحیاند و برای رساندن حکم حضرت حق در رفت و آمدند.
جماعتی از ملائکه نگهبان بندگان و دربان بهشتهای اویند و عدهای از آنها قدمهاشان در طبقات زیرین زمین ثابت و گردنهاشان از برترین آسمان درگذشته و اعضای ایشان از اطراف جهان بیرون رفته و دوشهای آنان موافق با پایههای عرش میباشد،در برابر عرش چشمهایشان به زیر افتاده و در زیر آن خود را به بالهایشان پیچیدهاند.
میان آن فرشتگان و کسانی که فروترند از ایشان،حجابهای عزت و پردههای قدرت زده شده،پروردگارشان را در وهم و خیال به صورتی در نیاورند و اوصاف خلائق را بر او جاری نکنند و او را به مکانها محدود ننمایند و به نظائر و امثال به جنابش اشاره نیاورند (1).
آری،ملائکۀ الهی هم اهل معرفت و هم اهل طاعت و عبادتند و هرگز تخلفی از مسیر هدایت پروردگار عالم ندارند.
هدایت بر تمام آسمانها حکومت دارد و نظام شگفتانگیز سماوات محصول وحی و هدایت است.
مگر بدون هدایت این رفت و آمد منظم ستارگان و خورشید و قمر و شب و روز امکان داشت ؟
1) 1) -نهج البلاغة:خطبه 1.
اندازه و حجم و وزن و حرکات منظم این عوالم نورانی که از مجموع آن تعبیر به سماوات شده مولود هدایت خداست.
قرآن مجید در آیات بسیاری به اوضاع منظم جهان آفرینش اشاره میکند و در بسیاری از آن آیات،انسان را دعوت به تدبر و تفکر مینماید تا از راه اندیشه به این نتیجه برسد که بنای عالم و اوضاع محیر العقول آن نتیجۀ وحی و هدایت پروردگار بزرگ است.
[ وَ أَوْحیٰ فِی کُلِّ سَمٰاءٍ أَمْرَهٰا ] (1).
و در هر آسمانی کار آن را وحی کرد.
[ وَ آیَةٌ لَهُمُ اللَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهٰارَ فَإِذٰا هُمْ مُظْلِمُونَ* وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَهٰا ذٰلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ* وَ الْقَمَرَ قَدَّرْنٰاهُ مَنٰازِلَ حَتّٰی عٰادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ* لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهٰا أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سٰابِقُ النَّهٰارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ ] (2).
و نشانهای [ از نشانههای قدرت و حکمت ما ] برای آنها شب است که [ پوشش ] روز را از آن برمیکنیم،پس ناگاه آنان به تاریکی درآیند،* و خورشید [ نیز برای آنان نشانهای از قدرت ماست ] که همواره به سوی قرارگاهش حرکت میکند.این اندازهگیری توانای شکستناپذیر و داناست،* و برای ماه منزلهایی قرار دادیم تا اینکه به صورت شاخه کهنۀ هلالی شکل و زرد رنگ خرما برگردد [ و باز به تدریج بدر کامل شود،]*نه برای خورشید این توان هست که به ماه برسد،و نه شب از روز پیشی میگیرد،و هر کدام در مداری شناورند.
بررسی مسئلۀ هدایت در عالم بالا نیاز به مطالعۀ کتب گرانبهایی دارد که دانشمندان شرق و غرب با زحمات طاقتفرسا نوشتهاند و نیز نیاز دارد به مراجعه به آیات شریفۀ قرآن و روایات گرانبهایی که در این زمینه از ائمۀ بزرگوار علیهم السلام رسیده و علّامۀ مجلسی رحمه الله آن عالم کمنظیر در باب سما و عالم بحار الأنوار گرد آورده است و این مختصر چارهای جز اشاره به اصل مسئله ندارد.
با کدام وقت و با کدام زمان و با کدام فکر و عقل میتوان مسئلۀ هدایت را در جهان شگفتانگیز نباتات بررسی کرد ؟!
سطح کرۀ زمین را اعم از خشکی و دریا در نظر بگیرید،در بسیاری از مناطق زمین و در قعر دریاها گیاهان گوناگونی وجود دارد که هریک در این جهان دارای آثاری هستند و این آثار معلول مسائل بسیار زیادی است که گیاه را چون جان شیرین در آغوش گرفته و پیوستگی و نظام این مسائل محصول مسئلۀ با عظمت وحی و هدایت است.قرآن میفرماید:
[ أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا تَحْرُثُونَ* أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزّٰارِعُونَ* لَوْ نَشٰاءُ لَجَعَلْنٰاهُ حُطٰاماً فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ* إِنّٰا لَمُغْرَمُونَ* بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ ] (1).
مرا خبر دهید آنچه را میکارید،*آیا شما آن را میرویانید،یا ما میرویانیم ؟به یقین اگر بخواهیم آن را ریز ریز کرده و خاشاک میکنیم که متأسف و شگفتزده میشوید،[ و میگویید:] مسلماً ما خسارت زدهایم، *بلکه ناکام و محرومیم.
آری،هر گیاهی به اذن حق و به هدایت حضرت او از زمین میروید و تمام
1) 1) -واقعه (56):63-67.
برنامههای آن از دانه و شکافته شدن و ریشه کردن و ساق و برگ بیرون دادن و به شکوفه و گل نشستن و به ثمر آمدنش به هدایت حضرت حق است.
مسئلۀ ریشه و فعالیت او برای جذب آب و املاح و رساندن آن به آخرین نقطه درخت یا گیاه،اندازه و وزن تنه و تناسب آن با ریشه،مقدار شاخهها و برگها، مسئلۀ گل و شکوفه و عناصر آن اعم از کاسبرگ و گلبرگ و بساک (1)و گرده در آن و کلاله (2)و خامه و تخمدان و تخمک و حرکات و فعالیتهای منظم تمام عناصر گیاه همه و همه از برکت هدایت الهی است و راستی اندکی تأمل در وضع گیاهان و حتی یک گیاه بهترین وسیله برای رسیدن به حقیقت توحید است.
یکی از دانشمندان در مقاله کوتاهی که به عنوان یک مقدمه بر یک کتاب علمی نوشته میگوید:
یک برگ ناچیز و یک برگ خشکیدهای که از درخت افتاده آن را با دقت نظر بنگرید و آن را بشکافید و به آثار حیات آن تفکر نمایید؛ممکن است در وهلۀ اوّل پیشنهاد من بر شما خوش نیاید،ولی افرادی که با نظر دقیق سالها به پشت و روی آن خیره شده و عمری را به مطالعه و پژوهش شگفتیهای طبیعت و آزمایش گیاهان گذراندهاند و از بیاطلاعی و کوتاهی فکر بشر رنج میبرند،برای وقوف به اسرار حیاتی آن برگ کوشش دارند.
این برگها که زیر پای ما لگدکوب میشوند و خروارها از آن پراکنده و در زیر خاک مستور میگردد،همین برگ بیمقدار را خداوند،زندگی و حیات و هدایت داده و چه فوائد و خواصی در آن موجود است که گشایش رموز آن با عقل کوتاه ما مقدور نیست.
سالها و قرنهاست که گیاه شناسان و دانشمندان زمان،راجع به آزمایش
نباتات کتابها نوشتهاند،با وسایل و روشهای علمی برای کشف و درک آثار حیاتی آن کوشیدهاند.
با میکروسکوپها یاختههای آن،با آزمایشها ترکیبات آن،با اعمال شیمیایی محتویات آن،با برق و حرارت خواص آن را سنجیده و در تحقیق آن رنجها بردهاند.
با این وضع و با تمام کتابهایی که راجع به این موضوع نوشتهاند،چه فهمیدهاند ؟ چه حقایقی را برای ما عیان ساختهاند ؟ کدام رمزی از اسرار زندگی نهفتۀ نباتات را فاش نمودهاند ؟
هنوز هیچ؛زیرا آنچه بشر فهمیده و به دست آورده سطحی و ظاهری است،از حقیقت گیاه،کیفیت،علت رشد و نمو آن و بالاخره از جریان مبهمی که روزانه و هر لحظه در درون آن انجام میگیرد،خبری و نشانی ندادهاند.
میدانیم که گیاه میروید،سبز میشود،رشد میکند،شکوفه میدهد،میوه میسازد،در حدّ معینی از رشد که رسید میایستد،ولی چه کسی میتواند حقیقت این مسئله و تغییر و تحولات آن را به خوبی درک کرده و بیان کند،تنها چیزی که میتوان گفت این است که سراسر دنیای باعظمت گیاهان را نور هدایت روشن کرده و این همه آثار اعجابانگیز وجود گیاهان اشعهای از نور بینهایت هدایت الهی است.
بررسی وضع حیات اسرارآمیز حیوانات جوی،دریایی،زمینی،ذره بینی، میکروسکوپی و حیوانات عظیمالجثه مانند فیل در خشکی و نهنگ در دریا،در عهدۀ کسی نیست.
اگر تمام انسانها عمر خود را صرف تحقیق در حیات حیوانات کنند به گوشهای
از حیات حیرتانگیز آنان نخواهند رسید.
بررسی وجود یک حیوان از نطفه تا پایان حیات طبیعی،عمری دراز و دستگاههای علمی سنگین و حوصلهای به وسعت عالم لازم است.
قرآن مجید،خلقت حیوانات و به خصوص سیر حیات آنان و اسرار وجودی آفرینش این موجودات پرفائده را از آیات و نشانههای بارز الهی قرار داده و از مردم دعوت میکند در آفرینش حیوانات و منافع وجودی آنان برای شناخت حق اندیشه نمایند.
قرآن مجید تمام حیوانات عالم را مسخر هدایت میداند و میگوید:راهی را که حیوانات طی میکنند،به هدایت خداست.
[ مٰا مِنْ دَابَّةٍ إِلاّٰ هُوَ آخِذٌ بِنٰاصِیَتِهٰا إِنَّ رَبِّی عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ] (1).
هیچ جنبندهای نیست مگر اینکه او مهارش را به دست [ قدرت و فرمانروایی خود ] گرفته است،مسلماً پروردگارم بر راهی راست است.
اگر مسئلۀ هدایت در حیوانات نبود،میدانید چه هرج و مرجی در هوا و دریا و در خشکی پدید میآمد ؟
این هدایت خداست که نمیگذارد در عالم حیوانات کمترین بینظمی رخ بدهد و حیوانی باعث افساد در عالم حیات شود.
قرآن مجید به طور صریح مسئلۀ وحی را که عبارت از ارائۀ هدایت است نسبت به حیوانات مطرح میکند و میفرماید:
[ وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّٰا یَعْرِشُونَ* ثُمَّ کُلِی مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً یَخْرُجُ مِنْ
1) 1) -هود (11):56.
بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ فِیهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ] (1).
و پروردگارت به زنبور عسل الهام کرد که:از کوهها و درختان و آنچه [ از داربستهایی ] که [ مردم ] بر میافرازند،برای خود خانههایی برگیر.*آن گاه از همۀ محصولات و میوهها بخور،پس در راههای پروردگارت که برای تو هموار شده [ به سوی کندو ] برو؛از شکم آنها [ شهدی ] نوشیدنی با رنگهای گوناگون بیرون میآید که در آن درمانی برای مردم است.قطعاً در این [ حقیقت ] نشانهای [ بر قدرت،لطف و رحمت خدا ] ست برای مردمی که میاندیشند.
[ أَ فَلاٰ یَنْظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ ] (2).
آیا با تأمل به شتر نمینگرند که چگونه آفریده شده ؟
سنگینترین بار را بر شتر بار میکنند و او به راحتی به خاطر این که ساختمان وجودش از نظر فیزیکی هماهنگ با قواعد جراثقلی آفریده شده از جای برمیخیزد.
وضع ساختمان پایش به نحوی است که در سختترین جادهها و به روی سنگلاخها و خارها به راحتترین وجه راه پیمایی میکند.
در بیابانهای خشک و بیآب و علف و سوزنده در حالی که اثری از جاده در آن بیابان نیست به سوی مقصد حرکت میکند و بدون این که منحرف شود و گیج و سرگردان گردد به مقصد میرسد؛آیا این به مقصد رسیدن جز هدایت حضرت الهی چیز دیگر هست ؟
به اندازۀ یک هفته ذخیرۀ آب با خود بر میدارد و آن آب را به تدریج در مسیر راه مصرف میکند.
شیر و پشم و گوشت و استخوان او برای صاحبانش انواع منافع و حکمتها را در بر دارد و روی هم رفته این حیوان که با این جثۀ بزرگش رام انسان است،یکی از پرمنفعتترین جانوران روی زمین برای اهل زمین است !!
داستان شگفتانگیز زندگی حیوانات،چیزی نیست که بتوان در این صفحات منعکس کرد،مسئلۀ این نوشتار مسئلۀ معارف الهی است،شرح اوضاع طبیعت نیست.
تاکنون در شرق و غرب از قدیمیترین زمان با زحمات طاقتفرسای دانشمندان،دربارۀ زندگی اعجابانگیز انواع حیواناتی که تاکنون بشر شناخته کتابها نوشته شده،آمار این کتب گرانبها از هزاران هزار متجاوز است،مطالعۀ این کتابها انسان را به این حقیقت آشنا میسازد که کوچکترین و کمترین حرکت حیوانات در سایۀ هدایت الهی است و جز این حقیقت چیزی را نمیتوان باور کرد.
حیوانات عالم،چه بحری چه برّی و چه جوّی،در محدودۀ زندگی خویش به منافع و مضاری که در راه حیات آنان است به تمام معنی آگاهند و بر اساس همان آگاهی به حیات خود ادامه میدهند.
در این قسمت لازم است به چند نمونه از آشنایی و هدایت حیوانات نسبت به حیات خویش اشاره شود،تا بدانید که تمام حرکات این موجودات چنان که قرآن مجید میفرماید متصل به هدایت است.
یکی از دانشمندان مینویسد:موش نر و ماده و عقرب نر و مادهای را گرفتم و هریک را در جایی دور از یکدیگر قرار دادم.
پس از مدتی هر دو جفتگیری کردند و مولود هریک پا به عرصۀ وجود گذاشت
بلافاصله نر و مادۀ موش و عقرب را از آن محل بردم.
بچۀ هر دو در آن محل،جدای از یکدیگر رشد کردند،در حالی که جایی و چیزی جز همان جایی که رشد کرده بودند،ندیدند.
سپس شیشهای تهیه کردم و بچه موش را در آن انداختم و شیشه را با پارچهای پوشاندم،تا جایی را نبیند،آنگاه بچه عقرب را گرفته و در آن شیشه کردم،سپس به تماشای اوضاع درون شیشه نشستم،در چند لحظۀ بسیار کوتاه موش که چیزی در عالم ندیده بود و اولین بار بود که چشمش به موجود دیگری افتاد به عقرب خیره شد و قبل از این که عقرب به خود بجنبد،ناگهان موش با عجله و سرعت به سوی او دوید و دندان تیزش بند آخر دم عقرب را چید و سپس به کناری نشست !!
این مسئله چیست ؟ چرا موش،عقرب را نبلعید ؟ چرا او را از وسط نصف نکرد ؟ چرا دم عقرب را از بیخ دم دندان نگرفت ؟ چرا سر عقرب را جدا نکرد ؟ آیا جز هدایت حضرت حق چیز دیگری در این داستان حکم فرماست ؟ مگر هوش حیوانات چقدر است و تازه این هوش را از کجا آوردهاند ؟!
جا دارد که در برابر پیشگاه باعظمت حضرت دوست با کمال تواضع و خشوع سر عبادت به خاک ذلت نهاده و عرضه بداریم:
دعوی عشق جانان در هر دهان نگنجد***وصف جمال رویش در هر زبان نگنجد
نور کمال حسنش در هر نظر نیاید***شرح صفات ذاتش در هر بیان نگنجد
عکسی ز تاب نورش آفاق بر ندارد*** فیضی زفضل جودش در بحر و کان نگنجد
سیمرغ قاف عشقش از بیضه چون برآید***مرغی است کآشیانش در جسم و جان نگنجد
شکرانه چون گذارم کامروز یار با من*** زان سان شده که مویی اندر میان نگنجد
گویند راز وصلش پنهان چرا نداری***پنهان چگونه دارم کاندر نهان نگنجد
گفتی ز وصل رویش با ما بده نشانی*** این خود محال باشد کاندر نشان نگنجد
بدن برخی از حیوانات دارای قوۀ برق است،آن هم در حدی که اگر به دشمن بزند او را خشک میکند،ولی این حیوانات در تمام برخوردها از این قوه استفاده نمیکنند، تنها وقتی به دشمن خود برخورد میکنند،آن هم وقتی که حس کنند که دشمن قصد سویی دارد،به مقدار لازم از بدن خویش برق بیرون میدهند و از چند قدمی با فرستادن الکتریسته به سوی دشمن،کار دشمن را ساخته و او را از پای در میآورند.
اینان چرا همه را دشمن خود نمیدانند ؟ دشمن را از کجا میشناسند ؟ از قصد دشمن چه گونه خبر میشوند ؟ به چه صورت به اندازهای که دشمن نابود شود برق از بدن خود بیرون میفرستند ؟ مولد و کارخانه این برق در کجای بدن آنهاست ؟ بدن آنها که همانند سایر حیوانات،گوشت و پوست و خون و استخوان و رگ و پی است ! شما از وضع این نوع حیوانات جز کارگردانی عالمی مدبر،حکیمی آگاه، قادری توانا،چیز دیگری میفهمید ؟ آیا اسم این برنامه و حرکت را جز هدایت الهی چیز دیگری میگذارید ؟!!
بعضی از حیوانات که در دریا زندگی میکنند،در مقابله با دشمن از خود رنگ پخش میکنند،در حالت عادی در آب میگردند،همین که از دور،چشمشان به
دشمن میافتد و حس میکنند که دشمن به سوی آنها هدفگیری کرده در اطراف خود رنگ سیاه پخش میکنند و خویش را در لابهلای رنگ از دسترس دشمن دور نگاه داشته و از منطقه دور میشوند !
اینان از کجا دشمن را میشناسند ؟ در حالی که در اطراف آنان هزاران هزار جانور زندگی میکنند و برای هیچیک رنگ پخش نمیکنند.
کارخانۀ رنگ سازی در کجای بدن آنهاست ؟ این همه معلومات را از کجا آموختهاند ؟ آیا مسئلهای جز هدایت الهی در این نوع از حیوانات و ماهیان دریا چیز دیگری هست ؟!
برخی از ماهیان دریا که در اعماق آب در آنجایی که نور خورشید نمیرسد زندگی میکنند،اینان برای یافتن طعمه از پس گردن خود تولید روشنایی میکنند، به این معنی که وقتی نیازمند به غذا میشوند،به اندازۀ کمی گردن خود را پایین میاندازند،اطراف آنان از نوری که از پس گردنشان میدرخشد روشن میشود؛در سایۀ این روشنایی شروع به صید میکنند،چون دشمن را ببینند،سر خود را به سرعت بالا برده و اطراف خود را تاریک کرده و در تاریکی فرار میکنند.
کارخانۀ مولد نور در کجای بدن آنهاست ؟ از کجا به این نور پی بردهاند و از کجا فهمیدهاند که وقتی سر خود را به طرف بالا ببرند،اتصالی حاصل شده و نور میدرخشد ؟ و از کجا دانستهاند که با بالا بردن سر،اتصال قطع میشود و چراغ خاموش میگردد ؟ دوست و دشمن را از کجا به این خوبی تشخیص میدهند ؟ آیا جز هدایت الهی منبع دیگری برای فهم این همه مسائل برای آنها هست ؟!
یکی از کوهنوردان میگوید:
در تمام مدت سال از منزلم تا بالاترین نقطۀ تپهای که در محیط زندگیم بود، راهپیمایی میکردم.
زمستان بسیار سردی بود،برف سنگینی زمین را پوشانده بود،از محلی که رفته بودم بر میگشتم،در مسیر راهم در بالای تپه حوضچهای پر آب بود.گنجشکهای زیادی هر روز پس از خوردن دانه به کنار آن حوضچه برای آب خوردن میآمدند؛ آن روز سطح حوضچه را یخ ضخیمی پوشانده بود،گنجشکها به عادت هر روز کنار حوضچه آمدند نوک زدند،سطح محل را یخ زده یافتند،ایستادم تا ببینم که این حیوانات کوچک ولی با حوصله چه میکنند.
ناگهان یکی از آنها روی یخ آمد و به پشت بر سطح یخ خوابید،پس از چند ثانیه به کناری رفت،دیگری به جای او خوابید و پس از چند لحظه دومی برخاست،سومی به جای او قرار گرفت،همین طور مسئله تکرار شد تا با حرارت بدن خود آن قسمت را آب کردند؛وقتی نازک شد با نوک خود شکستند آب بیرون زد،همه خود را سیراب کردند و رفتند؛راستی این عمل اعجابانگیز چیست ؟ از کجا فهمیدند که یخ با حرارت آب میشود سپس از کجا فهمیدند که بدن خود آنها حرارت مناسب را دارد و از کجا دانستند که باید این حرارت با خوابیدن روی یخ به یخ برسد و از کجا فهمیدند که با خوابیدن یک نفر مشکل حل نمیشود،بلکه باید به نوبت این برنامه را دنبال کرد ؟ آیا جز هدایت حضرت حق اسم دیگری بر این داستان میتوان گذاشت ؟!
در کتابی که دربارۀ اسرار حیات حیوانات برّی و بحری و جوّی نگاشته شده بود خواندم:
یکی از کشاورزان میگفت:یک روز صبح زود در منزلم که در نزدیکی مزارع قریه بود نشسته بودم،صدای گربهای توجه مرا جلب کرد،در خانه را باز کردم و دیدم گربه پشت در خانه من در حال فریاد کردن است،به تصور این که گرسنه است برای او غذا آوردم،ولی نخورد؛گوشت و شیر آوردم،لب نزد؛دنبال او حرکت کردم،
آرام شد؛او را تعقیب کردم و به کلبهای گلی در وسط مزرعه که پر از کاه بود رسیدم.
گربه وارد کلبه شد و من هم دنبال او رفتم؛ناگهان چشمم به چند بچه گربه افتاد که هنوز چشم باز نکرده بودند،اطراف مادر را گرفتند و در آغوش او رفتند،چیزی از این مسئله دستگیرم نشد.به خانه برگشتم تا فردا صبح شد،به یاد داستان دیروز افتادم،به خود گفتم:به کلبه سری بزنم و احوال مادر و بچههای او را بگیرم،شاید احتیاجی به غذا داشته باشند،مقداری غذا با خود بردم؛وقتی به کلبه رسیدم، دیدم بچهها به سینه مادر چسبیدهاند و سینه خشک مادر را میمکند در حالی که مادر آنها مرده،بلافاصله سرپرستی بچهها را به عهده گرفتم و عهد کردم آنان را بزرگ کنم.گربۀ مادر یک روز قبل از مرگ،چگونه از کجا از تمام شدن عمرش خبردار شد ؟ و چگونه برای ادامه حیات فرزندانش به این فکر افتاد که به دنبال سرپرستی گشته و بچههای خود را به او بسپارد و سپس راه خانۀ کشاورز را از کجا پیدا کرد و چگونه او را به کلبه آورد ؟ این عملیات حیرتانگیز واقعاً جوشش وجودی خود حیوان است ؟ این را میتوان باور کرد ؟ این برنامههای اعجابآور - به فرمودۀ قرآن مجید-جز هدایت حضرت حق چیز دیگری هست ؟!
انسان در مسئلۀ هدایت تکوین یا هدایت اجباری با تمام موجودات عالم مشترک است،ولی با هدایت تشریع که در رابطه با اختیار و آزادی اوست،از همۀ موجودات ممتاز است.
انسان که بنا به فرمودۀ قرآن مجید،خلیفه و جانشین خداست،باید منبع تجلی ارادۀ حق که آزادی و اختیار است باشد،ورنه خلیفه بودن او معنی ندارد.
همین آزادی در اراده و آزادی در اختیار است که سبب شده لایق جانشینی
حضرت دوست در زمین گردد.
اختیار و آزادی در اراده است که سبب به وجود آمدن این تمدن عظیم انسانی گشته و این همه تحولات شگفتانگیز در روی زمین پدید آمده است.
آزادی در اختیار بالاترین سبب ارزش انسان و علت والایی این موجود عظیم است.
اما باید به این نکتۀ بسیار مهم و فوق العاده حساس،توجه داشت که رها بودن آزادی در اختیار و اراده،از آنجا که طبع آدمی زیاده طلب و بی نهایت خواه است بزرگترین علت فساد و افساد در زندگی خود و دیگران است و شما از ابتدای شروع تاریخ بشر تاکنون هرچه ظلم،جنایت،غارت،دزدی، آدمکشی،سرکشی، شهوات و غرائز و انواع گناهان و معاصی دیدهاید،یا شنیدهاید یا خواندهاید معلول رها بودن آزادی در اراده و عمل بشر بوده است.
بشر از آنجا که نزدیکترین موجود به خداست و بنا به قول قرآن در مملکت هستی او روح الهی نهاده شده دارای صبغۀ الهی است؛به این معنی که ارادۀ او در طول ارادۀ حضرت حق است و اتصال روح او به حضرت معبود فوق العاده شدید است و این اتصال باعث بینهایت خواهی اوست و این بینهایتی که او میخواهد در حقیقت خداست و این خداجویی بنا به فرمودۀ قرآن فطری اوست و این حالت او اگر هدایت نشود و جان آدمی به نور معرفت روشن نگردد،وقتی با ارادۀ او عجین شود خود و جهان را به فساد میکشد.
بینهایت خواهی انسان اگر در گردونۀ پرنور هدایت قرار نگیرد،آدمی در به دست آوردن همۀ جهان قانع نشده و قطعاً به اطمینان واقعی نخواهد رسید.
بینهایت خواهی اگر هدایت نشود،اراده و امیال و غرائز را در میدانی خواهد کشید که سیری از پی نخواهد داشت؛آن زمان است که این موجود خاکی فسادی
بر پا خواهد کرد که آتشش روی زمین را میسوزاند.
اگر کسی بگوید:هدایت تشریع یا راهنمایی برای انسان لازم نیست،مثل این است که بگوید:انسان برای ادامۀ زندگی آفتاب،آب،هوا و غذا لازم ندارد.
چه گونه است که تمام موجودات عالم بنا به گفتۀ همۀ آدمیان نیاز به قانون و مقررات و هدایت دارند،اما انسان ندارد ؟ مگر انسان موجودی غیر از موجودات این عالم است و تافتهای جدا از بافت این جهان است ؟
اگر بگویند:نیاز به راهنمایی و هدایت دارد،ولی این نیاز را با عقل و خرد خود پاسخ میگوید،باید گفت:چرا در طول میلیونها سال برای رفع این همه مفاسد هنوز با عقل و علمش پاسخ به نیازش را نسبت به هدایت نداده است ؟!
آری،انسان همانند همۀ موجودات محتاج به هدایت است،اما هدایتی ما فوق هدایت تکوین.
چون هدایت تکوین،فقط شامل ساختمان مادی او و آفرینش نفس و روح و عقل اوست،شامل رشد و کمال و تربیت و آدمیت و انسانیّت او نیست.
و هدایتی که محتاج به آن است و در سایۀ آن آراسته به تمام حسنات و پاک از تمام سیئات میگردد،هم چون هدایت تکوین ارائه و عرضهاش وقف حریم مقدس کبریاست و نباید انسان برای رشد و کمال و آراسته شدن به حقایق انسانی به عقل تنها متکی شود؛زیرا عقل از هدایت کامل انسان عاجز است،و این معنی را در طول حیات بشر ثابت کرده است.
عقل برای نشان دادن حقایق هم چون سایر اعضا و جوارح نیازمند به کمک است؛زیرا میدان فعالیت عقل مانند سایر عناصر وجود انسان محدود است،به همین خاطر خداوند مهربان فقط از باب لطف و عنایت و محبت و مرحمت و عشقی که به خلیفه و جانشین خود داشت تا این موجود خاکی را به پاکترین
مرحله یعنی مقام قرب خود برساند،به هدایت او عنایت کرد و درهای با عظمت کتب آسمانی و نبوت و امامت و الهامی را که از پاکی جان و تهذیب نفس سرچشمه میگیرد،به روی او باز کرد و برای عقلش کمک فرستاد و در این زمینه بنا به فرمودهاش در قرآن مجید با بشر اتمام حجت کرد و در مقابل عصیان و خطا و تخلف و گناه او،هرگونه عذری را در دنیا و آخرت به روی او بست.
در این زمینه به نمونههای بسیار جالبی از آیات قرآن و روایات و اخبار که مسئلۀ هدایت و اتمام حجت و معذور بودن بشر را مطرح کرده است،توجه کنید.
[ إِنّٰا هَدَیْنٰاهُ السَّبِیلَ إِمّٰا شٰاکِراً وَ إِمّٰا کَفُوراً ] (1).
ما راه را به او نشان دادیم یا سپاسگزار خواهد بود یا ناسپاس.
[ أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ* وَ لِسٰاناً وَ شَفَتَیْنِ* وَ هَدَیْنٰاهُ النَّجْدَیْنِ ] (2).
آیا برای او دو چشم قرار ندادیم ؟*و یک زبان و دو لب ؟*و او را به راه خیر و شر هدایت نکردیم [ تا راه خیر را بگزیند و راه شر را واگذارد ؟ ].
[ وَ لَهَدَیْنٰاهُمْ صِرٰاطاً مُسْتَقِیماً ] (3).
و بیتردید آنان را به راهی راست راهنمایی میکردیم.
[ وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرٰاتِ وَ إِقٰامَ الصَّلاٰةِ
وَ إِیتٰاءَ الزَّکٰاةِ وَ کٰانُوا لَنٰا عٰابِدِینَ ] (1).
و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [ مردم را ] هدایت میکردند، و انجام دادن کارهای نیک و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات را به آنان وحی کردیم،و آنان فقط پرستش کنندگان ما بودند.
[ إِنَّ هٰذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ وَ یُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً کَبِیراً ] (2).
بیتردید این قرآن به استوارترین آیین هدایت میکند،و به مؤمنانی که کارهای شایسته انجام میدهند،مژده میدهد که برای آنان پاداشی بزرگ است.
[ وَ اللّٰهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ ] (3).
و خدا همواره حق را میگوید،و همواره راه [ درست و راست را که شما را به سعادت میرساند ] مینمایاند.
[ قُلْ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَکُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنِ اهْتَدیٰ فَإِنَّمٰا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ ] (4).
بگو:ای مردم ! یقیناً حق از سوی پروردگارتان برای شما آمد؛پس هر که هدایت یابد،فقط به سود خود هدایت مییابد.
به راستی هدایت،چه واقعیت عالی و پرمنفعتی است ! انسان جز در طریق هدایت الهی کجا میتواند کسب نفع واقعی کند ؟ و منهای هدایت چه گونه
میتواند به خیر و صلاح برسد ؟ مگر تهذیب نفس و پاکی جان و روشنایی فکر و خلاصه به دست آوردن خیر دنیا و آخرت مگر از غیر هدایت ممکن است ؟ اگر ممکن است چه کسی به دست آورده و او کیست ؟!
به قول عارف رومی:
دردی است در این دل که هویدا نتوان کرد***سرّی است در این سینه که پیدا نتوان کرد
تا دیده ما را ندهد حسن تو نوری***در باغ جمال تو تماشا نتوان کرد
تا دیده نپوشیم ز روی همه اغیار***اندیشه آن چهره زیبا نتوان کرد
انسان اگر لحظهای به خود بیندیشد،خود را جز مخلوقی محدود چیزی نمییابد؛چون خود را مخلوق یافت،به دنبال خالقش میگردد و با کمک نور عقل و اندیشه به این حقیقت میرسد که من دارای آفریننده و خالقی هستم که مرا در این جهان برای هدف و مقصدی آفریده است.چون بیش از این نمیتواند به خالق و هدف او برسد،صدای قدم پاک انبیا که از طرف حضرت حق برای اعطای معرفت بیشتر مبعوث شدهاند،در صحنۀ حیات شنیده میشود،آن بزرگواران به کمک این موجود محتاج شتافته و زنگ بیدار باش را به صدا در آورده و دریا دریا از معارف در مقابل عقل او به موج میاندازند و به انسان میفهمانند که ای مهمان عزیز بارگاه قدس ربوبی ! با پوشیدن لباس هدایت آماده حرکت باش تا از نقطه مادیت و محدودیت رها شده و به سوی ملکوت عالم الهی به حرکت آیی و این راه را با پای طهارت جان و عمل صالح طی کرده،مستعد صفت مقرب بودن گردی و به مشاهدۀ انوار جلال و جمال نایل شده به مقام با عظمتی که برای تو آماده شده
و در فهم ذیفهمی نمیگنجد برسی.
انسان اگر به همان مرحلۀ فکری محدود دربارۀ خودش و خالقش اکتفا کند،به تدریج دچار وسوسه و اضطراب شده و به تحیر و سرگردانی خواهد رسید و به مرضی گرفتار خواهد شد که علاجی برای او پیدا نیست؛به همین خاطر است که عقل حکم میکند که برای دفع این همه ضرر و خطر و ناراحتی و رنج به طبیبان مخصوص مراجعه کن و آن طبیبان چنانچه در تاریخ بشریت ثابت شده غیر از انبیا و امامان علیهم السلام و اولیای الهی طائفۀ دیگری نیستند و در هر صورت ضرورت رجوع به انبیا و قرآن و امامان علیهم السلام برای یافتن هدایت در زندگی ما به طور کامل محسوس و آشکار است.
به قول مولوی:
اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد***نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد
اگر به آب ریاضت برآوری غسلی*** همه کدورت دل را صفا توانی کرد
درون بحر معانی نگر نه آن گهری***که قدر و قیمت خود را بها توانی کرد
مگر که درد و غم عشق سرزند در تو ***بدرد او غم دل را دوا توانی کرد
اگر به جیب تفکر فرو کنی سر را ***گذشته های بقا را قضا توانی کرد
مقربان فلک اقتدا کنند به تو*** اگر به پیر بقا اقتدا توانی کرد
مسئلۀ هدایت انسان از جانب حضرت حق به وسیلۀ انبیا و امامان علیهم السلام و قرآن مجید از الطاف خاصۀ پروردگار به انسان است.
کمال،رشد،سعادت،فضیلت،بصیرت،حریت،اصالت،شرافت، معرفت،کسب مقام قرب و رضای خداوند،ابدی شدن در بهشت و نعمتهای آن
و نجات از سخط حق و عذاب سخت قیامت،فقط و فقط از برکت هدایت است.
استعدادهای بسیار پرمنفعتی که در وجود انسان قرار داده شده،جز با حرارت هدایت قابل شکوفا شدن نیست.
انسان در سایۀ هدایت الهی تبدیل به کلمۀ طیّبه و شجرۀ طیّبه میشود و به جایی میرسد که ملائکة اللّه از رسیدن به آنجا عاجز است.
فقیه عارف،معلم روحی،مرحوم حاج میرزا جواد آقا ملکی در کتاب پرارزش «لقاء اللّه»در زمینۀ توجه به مسئلۀ هدایت و این که تنها راه سعادت انسان اتصال به این عروةالوثقای الهی است میگوید:
باید فکر فرزندان آدم در شناخت خودشان باشد،تا همۀ حجابهای ظلمانی حتی حجاب خیال و صورت را کنار زده و نفسشان و حقیقتشان بیماده و صورت برای آنان تجلی کند؛پس اگر به این مرتبۀ جلیل رسیدند و به این مقام والا فائز شدند،باب شناخت رب و شناسایی حضرت دوست به روی آنان باز میشود و حقایق عوالم خداوندی و مخصوصاً عوالم مبدأ برای آنان منکشف میگردد و خود را از پرتو فیض الهی و نور پرقیمت هدایت بدون ماده و صورت میبینند.
و تفصیل این اجمال آن است که انسان دارای سه عالم است:
1-عالم حس و شهادت یا عالم طبیعت
2-عالم خیال و مثال
3-عالم عقل و حقیقت
انسان از آن جهت که شخصیت مادی و جسمیاش از عالم طبیعت شروع شده و قرآن مجید در آیات بسیاری بر این مسئله دلالت دارد،فعلیت وجودش و فعلیت
عالم طبیعی برای او با اهمیت و ارزش خاصی جلوه کرد و در ابتدا خود را در رابطۀ با این عالم مادی شناخت و آنچنان غرق در اوضاع این خانۀ مادی شد که اگر از عارفی یا عالمی بشنود که او را دو عالم و دو جهان دیگر هست به انکار بر خیزد و آن چنان در انکارش پافشاری کند که ممکن است خبر دهنده را به بیخبری و خیالبافی متهم کند و این انکار به خاطر این است که عالم طبیعت او فعلیت پیدا کرده و هم اکنون عالم حس و شهادت برای او مشهود است و دو عالم دیگر برای او در مرحلۀ قوه و استعداد باقی مانده و هنوز برای فعلیت و کشف آن دو عالم جهاد ننموده است.
پس از مدتی که در راه زندگی حرکت کرد و مسائلی خواه و ناخواه به گوش او رسید و به تدریج آثاری از عالم خیال و مثال برای او ظهور کرد،موجودیت عالم خیال را اقرار میکند و میفهمد که عالم دیگری غیر از عالم حس و عالم ماده هم وجود دارد و تنها این عالم ماده نیست که تمام همت و نیروی خود را صرف آن کند و کاری جز خور و خواب و شهوت و سپس مردن نداشته باشد.
و چون سر تواضع در برابر حقایق به پیش آرد و در مقابل واقعیتها خضوع کند، به درک عالمی ما فوق عالم خیال که عالم عقل و حقیقت محض است و به تعبیر دیگر عالم نور و روشنایی است نایل آید و به این حقیقت برسد که لذت عالم عقل که عالم آگاهی و بصیرت و عالم ارتباط با حقیقت نبوت و ولایت و ارتباط با حضرت حق و آیات او و ارتباط با حساب و کتاب و قیامت و در عاقبت ارتباط با بهشت و لقای حق است،قابل مقایسه با لذت عالم خیال و عالم حس نیست؛در اینجاست که میگوییم:انسان هدایت یافته و تمام اعضا و جوارح و موجودیت را فرمانبر عالم نور کرده و به معنای واقعی بندۀ مولا شده است.
در هر صورت،انسانیّت انسان بستگی کامل به عالم عقلی او دارد و گرنه در دو
عالم دیگرش با سایر افراد هم جنس خود که حیواناتاند شریک است.
انسان واقعی آن انسانی است که دو عالم حس و خیال را فانی در عالم عقل و عالم الهی خود کند و با تمام هستیاش در برابر حضرت دوست به سجده آید، چنانچه در دعایی که در شب نیمۀ شعبان رسول عزیز اسلام صلی الله علیه و آله داشت،عرضه میکرد:
اللَّهُمَّ لَکَ سَجَدَ سَوادی وَ خِیالی وَ بَیاضی (1).
الها ! ملکا ! داورا ! حبیبا ! سیاهی من و خیال من و سپیدی من بر تو سجده آورده است.
منظور از سیاهی،همان عالم بدن و عالم حس و عالم مادی است و به تعبیر دیگر عالمی که در آخرین نقطه از امکان قرار گرفته و جز ظلمت و تاریکی و یا عناصر و اجزای خاکی به هم پیوسته چیز دیگر نیست و منظور از عالم،خیال،عالم دور از ماده و مرتبه بین عقل و حس است و در حقیقت،برزخ وجودی انسان نه مادی صرف و نه عقلی محض است و منظور از سپیدی عالم عقل و جهان نور است که ودیعۀ الهی در وجود انسان و محبوبترین خلق حق در ظرف هستی عالم و آدم است.
سپیدی همان عالمی است که حضرت دوست در وجود انسان فقط به آن عالم نظر دارد و بس و اوامر و نواهی و اجر و عقاب پروردگار به خاطر آن عالم نصیب انسان میشود،همان عالمی که واسطۀ درک و فهم واقعیتها است و تمام ترقی و تکامل و رشد انسان در راه خدا بستگی به آن دارد.
بندۀ واقعی کسی است که چراغ عقلش به نور هدایت روشن شده باشد و در
1) 1) -وسائل الشیعة:108/8،باب 8،حدیث 10188؛مصباح المتهجد:839.
تمام امور زندگی ادب در برابر حق را رعایت کند،و چون به سجده درآید همۀ هستی و وجودش سجده کند.
این فقیر در مقام مناجات با حضرت دوست در طلب جهان بندگی چنین سروده:
ز شهد عشق خود پر کن خداوندا تو کام ما***قبول درگه لطفت نما یا رب قیام ما
به جای خانه دنیا که آن را ارزشی نبود*** نما در کوی خود ای جان تو از رحمت مقام ما
در آن وقتی که عشاق درت اندر مناجاتند*** تو بشنو از ره رحمت خداوندا پیام ما
به جز یادت به عالم مایه و سرمایه ای نبود*** در این محور در انداز این دل و قلب و کلام ما
به هر جرم و به هر عصیان همه آلوده دامانیم*** ببخش از راه لطف و رأفتت یا رب تمام ما
بود واجب جواب هر سلامی اندر آیینت*** کرامت کن عنایت کن جوابی بر سلام ما
دل مسکین ندارد جز سر کوی تو امیدی*** ز شهد عشق خود پر کن خداوندا تو کام ما
در هر صورت،عالم حسی انسان عبارت است از بدنش که دارای ماده و صورت است و عالم خیال و مثالش عبارت از عالمی است که حقایق آن عالم دارای صورت عاری از ماده هستند و عالم عقلی و نوریاش عبارت از عالمی است که حقیقت و نفس و شخصیت او نه ماده دارد نه صورت.
و هریک از این عوالم را لوازم و آثار خاصی است که تا به فعلیت نرسد آن لوازم و آثار ظهور پیدا نمیکند.
پس هرکس غرق در عالم طبیعت و حس گردد و آثار عالم طبع در او تحقق یابد و تمام حرکاتش محکوم عالم حس شود،بدون شک به خاطر این که تمام همتش مصرف عالم طبع شده آثار عالم عقلی در او ضعیف شود و به بیان قرآن: [ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ ] (1)گردد؛یعنی یک موجود به تمام معنی زمینی و مادی شود که آثاری که از او ظهور و بروز میکند،فقط آثار مادی یا به فرمودۀ قرآن کریم حیوانی است؛این چنین انسان قدرت پروازش از زمین به سوی عالم ملکوت خاموش میشود و موجودی میگردد که فقط دارای جنبۀ حیوانی است و در عمل و حرکت از حیوانات بدتر و به فرمودۀ صریح قرآن:
[ إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً ] (2).
آنان جز مانند چهارپایان نیستند بلکه آنان گمراهترند !
ولی کسی که با کمک هدایت انبیا و اولیا و ائمه و قرآن به عالم عقلی راه پیدا کند و آن چنان بکوشد که آثار عالم عقلی به عالم مثال و حس غلبه پیدا کند و حاکم بر مملکت وجودش عقل هدایت شده باشد،موجودی روحانی میشود و در طریق تکامل به آنجا میرسد که حقیقت وجود و نفسش و روحش برای او منکشف میشود و این وقت است که همۀ حجابهای ظلمانی و بلکه همۀ حجابهای نورانی-که میان او و شناخت خدای تعالی است-برداشته میشود و فرمایش رسول الهی صلی الله علیه و آله دربارۀ او تحقق پیدا میکند که فرمود:
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ (1).
بدان که اگر بیهدایت بمانی و به خاطر عدم هدایت اسیر عالم حس باشی،در حقیقت گرفتار مرگ و فنا و فقدان و تاریکی و جهالت شدهای.
این نشئه جایی است ظلمانی و گرچه دارای وجود است،ولی وجودش بسیار ضعیف است و به خاطر ضعف و ناتوانیاش نیاز به گهوارۀ مکان و دایۀ زمان دارد و در خارج از زمان و مکان قدرت اظهار وجود ندارد.
کسانی که گرفتار این عالمند و خود را مخصوص به عالم حس و ماده کردهاند عبارتاند از اشقیای جن و انس و حیوانات و نباتات و جمادات.
در یک حدیث قدسی بسیار جالب و آموزنده و عبرتآور از کلام حضرت اقدس احدیّت جلّ و علا آمده:
ما نَظَرْتُ إِلَی الْأَجْسامِ مُنْذُ خَلَقْتُها (2).
از زمانی که عالم اجسام را آفریدهام،برای یک بار به آن نظر نکردهام.
عالم اجسام که مجموع عالم مادی است و هنوز طول و عرض و عمق آن بر کسی حتی ملائکه کشف نشده از نظر حضرت او دور است،تو ای انسان ! از این مجموعه چه اندازه در دست داری ؟ جز بدن ضعیف و محدود و پر از رنج و مقداری زمین برای زندگی در آن و اندکی غذا چیز دیگری از عالم حس نزد تو موجود است ؟
وای به حال تو ! به این مقدار اندک که در برابر عظمت جهان حس اصلا به نظر نمیآید،چنان خیره شدهای که همۀ حقایق و عوالم و واقعیتها و توحید و نبوت و امامت و معاد و بهشت و رضوان را در برابر آن فروخته و به کلی فراموش کردهای
و آنچنان زیست میکنی که گویی جز بدن و خانه و خوراک و پوشاکی پاره،چیز دیگری در این عالم هستی وجود ندارد !!
بیچاره آنان که دانش آنان مخصوص همین عالم حس است و چیزی غیر از این عالم نمیدانند.
[ یَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غٰافِلُونَ ] (1).
[ تنها ] ظاهری [ محسوس ] از زندگی دنیا را میشناسند و آنان از آخرت [ که سرای ابدی و دارای نعمتهای جاودانی و حیات سرمدی است ] بیخبرند.
خوشا به حال آنان که در خود اندیشه کنند و خویش را بشناسند و از طریق خودشناسی به خداشناسی نایل شوند.
خوشا به حال آن انسانهایی که خدای مهربان خود را شناختند و به دنبال امر و نهی او رفتند و به پیشگاه مقدس او سر بندگی فرود آوردند.
خوشا به حال آنهایی که سفیران حق را شناختند و دست به دامان انبیا و اولیا و ائمه و عاشقان حق زدند و راه نجات را یافتند و با کمال شوق و ذوق در آن راه به حرکت آمدند و به میوه و ثمر درخت با عظمت انسانیّت رسیدند و از گلستان عالم الهی گلها چیدند.
خوشا به حال آنان که موفق شدند که حقایق و معارف را درک کنند و وجود خویش را به آن حقایق آراستند و از این راه به مقام قرب حضرت دوست رسیدند.
بیایید به مقام با عظمت فکر بنشینیم و دامن اندیشه در حقایق را گرفته و خود را به عالم دیگر برسانیم،از تکرار خوراک و پوشاک و جمع مال کسی به جایی نرسید که ما برسیم.
بیایید مانند عاشق سوخته دل مرحوم حاج میرزا حبیب اللّه شهیدی خراسانی
1) 1) -روم (30):7.
لحظاتی چند وجود خود را از تمام اوهام و خیالات و امور مادی و دنیایی و غوغای جهان حس و شهادت،خالی کرده و از مردم نامردی که جز اخلاق دیو و ددی چیزی ندارند کنارهگیری کرده و به این گفتار که گفتار خود حاجی است مترنّم شویم:
بستۀ دام رنج و عنایم***خسته درد و فقر و فنایم
سفته دشت کرب و بلایم*** خشک شاخی نه بر نی نوایم
چیستم کیستم از کجایم ؟
رانده از خلد مانند آدم***چون سلیمان ز کف داده خاتم
نزد اصحاب کهف از سگی کم*** چیستم کیستم ننگ عالم
چند پرسی ز چونوچرایم
بنده را پادشاهی نیاید***از عدم کبریایی نیاید
بندگی را خدایی نیاید*** از گدا جز گدایی نیاید
من گدا من گدا من گدایم
گر بخواند به خویشم فقیرم***ور براند ز پیشم حقیرم
گر بگوید امیرم امیرم*** ور بگوید بمیرم بمیرم
بندۀ حکم و تسخیر رایم
از عدم حرف هستی نشاید***دعوی کبر و مستی نشاید
خاک را جز که پستی نشاید***از فنا خود پرستی نشاید
من فنا من فنا من فنایم بیچاره آنان که جز عالم حس عالمی نیافتهاند و بدبخت آنان که به نور هدایت منور نشدند،تا بدانند که غیر از این عالم،عوالم دیگر هم هست و اصل لذت و شادی در عرصۀ آن عوالم است.
آنان که به جز این عالم محسوس،چراگاه و جای انس و وطنی ندارند و همۀ
پناهگاه و مقصدشان آن اشیایی است که در این عالم با آنها الفت و انس گرفتهاند و اگر قایل به لذتی باشند آن را در خوردن و آشامیدن و امور جنسی و ریاست این عالم میدانند و ذکر و فکر و خیال و آمال و علومشان همه و همه به همین محسوسات تعلق دارد و اگر انسی دارند با همین اشیای ظاهری است،به فرمودۀ قرآن،حزب شیطانند و مصداق واقعی ضلالت و گمراهیاند.
این طایفه به گفتۀ صریح آیات قرآن و حکم عقل در روز قیامت جایی جز آتش جهنم ندارند و روز قیامت که روز تمییز حقایق است و هر فرعی به اصل خویش ملحق خواهد شد و آنچه در این عالم ماده از سنخ هدایت و نور بوده در آن عالم به نور رضایت حق و بهشت ملحق خواهد شد و آنچه در این عالم از سنخ مادیت محض و ظلمت بوده در آن عالم به تاریکی عذاب و ظلمت جهنم ملحق خواهد شد؛این بیچارگان بر طبق این اصل به خاطر این که در دنیا از نظر عقیده و عمل در تاریکی ضلالت بودهاند،در قیامت به جهنم وارد شده و در سموم و حمیم برای ابد باقی خواهند ماند و صورت قیامتی اعمالشان به صورت عذاب سخت الهی بر آنان مسلط خواهد شد.
قرآن کریم دربارۀ این دنیاپرستان بدبخت و این گمشدگان وادی ضلالت و این بیخبران سرگردان و این حیوانات انساننما میفرماید:
[ مَنْ کٰانَ یُرِیدُ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا وَ زِینَتَهٰا نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ فِیهٰا وَ هُمْ فِیهٰا لاٰ یُبْخَسُونَ* أُولٰئِکَ الَّذِینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ النّٰارُ وَ حَبِطَ مٰا صَنَعُوا فِیهٰا وَ بٰاطِلٌ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ] (1).
کسانی که زندگی دنیا و زیور و زینتش را بخواهند،ثمرۀ تلاششان را به طور
1) 1) -هود (11):15-16.
کامل در [ همین ] دنیا به آنان میدهیم و در آن چیزی از آنان کاسته نخواهد شد.*اینان کسانی هستند که در آخرت،سهمی جز آتش برای آنان نیست و آنچه [ در دنیا از کار خیر ] کردهاند،در آخرت تباه و بیاثر میشود،و آنچه همواره [ ریاکارانه ] انجام میدادند،باطل است.
در هر صورت چون انسان در ابتدای خلقت از مواد همین زمین آفریده شده و سپس به عنایت و لطف دوست دارای روح الهی و عقل نورانی گشته،اگر بیتوجه به روح و عقل بماند و فقط همت بر مسائل زمینی وجود خود بگمارد و در همین حال زمینی باقی بماند و با آن انس برقرار کند و به لذات فانی آن دل ببندد، مصداق اخلد فی الارض شده و در روز قیامت به اسفل الدرکات ملحق خواهد گردید.
ولی اگر به هدایت متصل گردد و دست به دامن انبیا و امامان علیهم السلام زند و از نفس اولیا و عاشقان بهره بگیرد و در ظهور دادن آثار عقل و روح بکوشد،در قیامت به اعلی علیّین خواهد رسید.
به عبارت دیگر خداوند مهربان،انسان را در ابتدای خلقت از خلاصهای گل آفرید و مدتی به صورت همان خلاصه یعنی نطفه و علقه و مضغه و استخوان و خون و گوشت باقی گذاشت،سپس به او حیات بخشید،مدتی گذشت که او فقط به صورت موجود زندهای بود،تا آنکه به او قوۀ عقل و تمییز عنایت کرد، قوهای که بتواند حق و باطل،نور و ظلمت،سیاهی و سپیدی،بد و خوب، سودمند و زیانبخش را تشخیص دهد؛در این حال اگر این موجود زمینی که دارای حیات،اراده،استعداد،عقل و روح الهی است،تمام خواستههایش را با خواستههای حضرت حق هماهنگ کند و آنچه را او میخواهد بخواهد و هرچه را
او نمیپسندد نپسندد و خلاصه در وجود او ارادهای مخالف ارادۀ خدا باقی نماند، از برکت هدایت و کوشش و جهادش در راه خداوند به مقام رضا رسیده و چنین شخصی در دنیا برای خود و دیگران منبع خیر است و در آخرت بدون شک در بهشت الهی همیشگی خواهد بود.در حدیث آمده:
فَمَنْ عَمِلَ بِرِضایَ أَلزَمَهُ ثَلاثَ خِصالٍ أُعَرِّفُهُ شُکْراً لا یُخالِطُهُ جَهْلٌ وَ ذِکْرْاً لا یُخالِطُهُ النِّسْیانُ وَ مَحَبَّةً لا یُؤْثِرُ عَلیٰ مَحَبَّتی مَحَبَّةَ الْمَخْلُوقینَ (1).
هرکس هماهنگ با رضا و خشنودی من عمل کند،سه خصلت را ملازم او میکنم:شکری را به او میشناسانم که آمیخته با هیچ جهلی نباشد،(به عبارت دیگر آنچنان توفیقی به او عنایت میکنم که هر نعمت مرا آن طوری که شایستۀ آن است شکر کند) و یاد و ذکر خود را آنچنان در او قرار میدهم که نسیانی با آن نباشد و محبتی نسبت به خودم به او عطا میکنم که هیچ محبتی را مقدم بر آن ننماید.
پس از رسیدن به مقام رضا،اگر توفیقی برای او حاصل نشد که به درجۀ فنای قدرتش در قدرت خدا برسد و قدرتی جز قدرت حضرت او نبیند،این مقام توکل است و اگر پس از رسیدن به مقام توکل موفق شود که علمش را فانی در علم حق کند،به طوری که از خود آگاهی خلاص گشته به خدا آگاهی برسد این مقام وحدت و توحید است که خاص اولیای خداست.
مولوی در این زمینه گوید:
غیر معشوق ار تماشایی بود***عشق نبود هرزه سودایی بود
عشق آن شعله است کو چون برفروخت*** هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت
1) 1) -بحار الأنوار:28/74،باب 2،حدیث 2.
تیغ لا در قتل غیر حق براند***در نگر آخر که بعد لا چه ماند
ماند الا اللّه و باقی جمله رفت ***شاد باش ای عشق شرکت سوز رفت
خود هم او بود اولین و آخرین*** شرک جز از دیده احول مبین
انسان وقتی از برکت فکر و اندیشه،در خود و احوالش و در عاقبت کارش،به عروةالوثقای هدایت متصل شد و به صحنۀ پرشور نبوت و ولایت با لطف الهی قدم گذاشت،تمام نیرو و قوا و استعدادهای خود را به تصرف امر و نهی مولا در میآورد و این راه را با پای جان میپیماید و سعی میکند از آنچه که دوست نمیپسندد دور بماند و هرچه را که مولا میخواهد انجام دهد؛این زمان است که - به فرمودۀ قرآن-درهای برکات آسمان و زمین به روی او باز میشود و جذبههای خاص الهی خانه دلش را روشن میکند و جلوۀ معشوق در آیینه صاف قلب و جان او باعث میشود که نور عشق به حق در دلش روشن شود و هر لحظه که بر او بگذرد آتش این عشق تیزتر و سوزندهتر گشته تا او را به مقام نیستی و فنا بکشاند و همه وجودش جلوۀ اوصاف و اسمای معشوق گردد.
عشق و محبت که نتیجه هدایت است و به فرمودۀ قرآن مجید [ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ ] (1)طرفینی است،هم از جانب حق متوجه عبد است و هم از جانب عبد متوجه حق،یکی از عالیترین و مهمترین و بلکه بالاترین احوال سالک و عارف است و از مهمترین مبانی هدایت و عرفان اسلامی است.
عشق،ذاتاً از مواهب الهی است نه از مکاسب بشری؛زیرا نتیجۀ کوشش عبد
1) 1) -مائده (5):54.
در راه خداست که خداوند به مزد آن کوشش به عبد عطا میکند و همان طور که عشق و نور محبت موهبتی الهی است،اگر جملۀ کاینات فعالیت خود را متمرکز در خاموش کردن آن کنند.از آن عاجز خواهند ماند.
عشق،بزرگترین سرّ و رمز الهی است و تمام مذاهب و مسالک حق و کتب آسمانی زاییده آن است و به جز بنای محبت هیچ بنایی خالی از خلل نیست.
هرچه بر بنیان عشق و محبت استوار باشد،حقیقت است و هرچه غیر آن است وسوسه و قیل و قال و مایۀ تفرقه و جنگ و جدال است.
طفیل هستی عشقند آدمی و پری*** ارادتی بنما تا سعادتی ببری (1)
با قدرت جاذبۀ عشق است که عارف از قید هستی رهایی یافته به دریای فقر و نیستی اتصال پیدا میکند و در حقیقت مستغرق،به عالم پرارزش وصل میشود، مقامی که قرآن از آن تعبیر به مقام قرب کرده است.
مولانا در وصف این محبت میگوید:
از محبت تلخها شیرین شود***از محبت مسها زرین شود
از محبت دُردها صافی شود ***وز محبت دَردها شافی شود
از محبت خارها گل می شود*** وز محبت سرکهها مُل می شود
از محبت دار تختی می شود*** وز محبت بار بختی می شود
از محبت سجن گلشن می شود*** بی محبت روضه گلخن می شود
از محبت نار نوری می شود*** وز محبت دیو حوری می شود
از محبت سنگ روغن می شود*** بی محبت موم آهن می شود
از محبت حزن شادی می شود*** وز محبت غول هادی می شود
1) 1) -حافظ.
از محبت نیش نوشی میشود***وز محبت شیر موشی میشود
از محبت سقم صحت می شود ***وز محبت قهر رحمت می شود
از محبت مرده زنده می شود*** وز محبت شاه بنده می شود
انسان والا انسانی است که در تمام برنامههای حیات دارای محاسبه باشد؛در آیات قرآن و روایات مهم اسلامی،از انسان دعوت شده که در تمام برنامهها اهل حساب باشد،محاسبۀ مسائل زندگی و واقعیتها،از آدمی موجودی منظم و پرمنفعت خواهد ساخت.
انسان قبل از ورود به هر کاری،اگر نسبت به آن کار و نتیجه آن در زندگی حسابگر باشد،کمتر زیان خواهد دید و شاید بتوان گفت:دامنش به ضرر و خسارت آلوده نخواهد شد.
از مراحلی که انسان واجب است به محاسبه برخیزد،مسئلۀ نعمتهای خدادادی است،فکر کند و محاسبه نماید که پروردگار مهربان چقدر نعمت،اعم از مادی و معنوی نصیب او کرده و این نعمتهای ظاهری و باطنی را برای چه هدفی در اختیار انسان قرار داده است ؟
از طریق محاسبۀ نعمتها آدمی به میدان شکر منعم میرسد و هر نعمتی را برای ادای شکر واقعی در همان جایی مصرف میکند که ولی نعمت از او خواسته.
آنان که نسبت به نعمتها اهل محاسبه نیستند،نعمت را در غیر محل خودش مصرف میکنند و گناه و عصیان و تخلف و تمرّد هم غیر از مصرف کردن نعمت در جای دیگر چیزی نیست.
این که میگویند:قدر نعمت را بدانید،معنایش اینست که نعمت را در همان
جایی خرج کنید که خداوند فرمان داده است.
مسئلۀ خرج کردن نعمت به جای خودش آن قدر مهم و با عظمت است که اکثر مردم از جادۀ آن منحرفند تا جایی که خداوند در قرآن مجید میفرماید:
[ وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ الشَّکُورُ ] (1).
و از بندگانم اندکی سپاس گزارند.
انسان وقتی در آیات قرآن و معارف اسلامی و اوضاع و احوال مردم جهان دقت میکند،به این نتیجه میرسد که در میان نعمتهایی که خداوند به انسان عنایت فرموده،هیچ نعمتی بالاتر و پرارزشتر از نعمت هدایت نیست.
شما بین اهل هدایت و ضلالت از نظر اخلاق و عمل و راه و روش بسنجید و ببینید چه اندازه بین این دو طایفه فرق است !
اهل ضلالت از هر حیوانی شریرتر و درندهتر و پلیدترند،اهل هدایت یک پارچه نور و فضیلت و بزرگواری و کرامتاند.
سرحلقۀ اهل هدایت،انبیا و امامان علیهم السلام و اولیای حقّند و بعد از آن بزرگواران اهل ایمان در دورۀ تاریخ حیات،شما اعمال و کردار و اخلاق این انسانها را با کسانی که در مقابل اینان قرار داشتند،بسنجید و سپس قضاوت کنید که در میان نعمتها،نعمت هدایت از چه جایگاه بلندی برخوردار است.
روایتی در کتب معتبره از رسول اکرم صلی الله علیه و آله وارد شده که در آن روایت ثواب هدایت نمودن یک نفر به دست یک هادی بیان شده،عظمت ثواب در حدی است
1) 1) -سبأ (34):13.
که به محاسبه حساب گران عالم نمیآید،وقتی هدایت کردن یک انسان آنقدر ثواب داشته باشد،ثواب دارا بودن هدایت چقدر است ؟!
عَنْ عَلِیٍّ علیه السلام قالَ:لَمَّا بَعَثَنی رَسُولُ اللّهِ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ إِلَی الْیَمَنِ قالَ:یَا عَلِیُّ لا تُقاتِلْ أَحَداً حَتّیٰ تَدْعُوهُ إِلَی الإِسْلامِ وَ أَیْمُ اللّهِ لَئِنْ یَهْدی اللّهُ عَلیٰ یَدَیْکَ رَجُلاً خَیْرٌ لَکَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَّمْسُ وَ لَکَ وِلائُهُ (1).
علی علیه السلام میفرماید:زمانی که پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله برای تبلیغ دین مرا به یمن فرستاد فرمود:یا علی ! با کسی مقاتله نکن مگر این که او را به اسلام دعوت کنی،قسم به خدا اگر حضرت حق یک نفر را به دست تو هدایت کند، برای تو بهتر است از آنچه که آفتاب بر آن میتابد و تو بر او ولایت پیدا میکنی.
در روایت آمده:
زمانی که نماز جماعت از ده نفر بگذرد،اگر جن و انس نویسنده شوند و درختها قلم گردد و دریاها مرکب،از عهدۀ نوشتن ثواب یک رکعت آن بر نخواهند آمد (2).
در حالی که نماز جماعت رشتۀ کوچکی از عروةالوثقای هدایت است،بر این حساب فکر کنید که خط هدایت که شامل تمام مسائل اعتقادی و اخلاقی و عملی است از چه ثوابی بهرهمند است.
با محاسبۀ دقیق میتوان گفت که در میان نعمتهای الهی هیچ نعمتی از نعمت هدایت پرارزشتر نیست.
آنچه آدمی را به مقامات و احوال که در حدود هزار منزل است-اوّل آن منزل بیداری و آخر آن مقام فناست-میرساند،هدایت است.
آنچه آدمی را از آلودگیها پاک و به پاکیها آراسته مینماید،هدایت است، آنچه آدمی را به مقام قرب حق و مقام خشنودی مولا از عبد و به مقام حیات الهی و انسانی میرساند،هدایت است.
عمر گرانمایه که بیش از یک بار در اختیار شما نیست،بیهوده صرف نکنید،با عمر آنگونه معامله نکنید که هنگام مرگ-به فرمودۀ قرآن مجید-با یک دنیا حسرت فریاد بزنید:پروردگارا ! ما را برگردان و به ما عمر دوباره کرامت کن تا به عمل صالح دست بزنیم و در جواب بگویند:ساکت شو این حرف بیحقیقتی است که میزنی و به دنبال مرگ عالم برزخ است.
بیایید به انبیا و امامان علیهم السلام رو کنید و دست به دامن معلمی بزنید که شما را بدان طرف رهنمون باشد،با اشکی روان و دلی سوزان به پیشگاه دوست رو کنید و از حضرتش مقام با عظمت هدایت را بخواهید که سایل از این درگاه هرگز محروم نمیشود.
این فقیر در مقام مناجات با دوست این چنین سروده:
الهی ای کریم بنده پرور***گدایت را مکن محروم از این در
تو ای صبح امید مانده از راه*** مرا هم کن عنایت قلب آگاه
زبانم را به ذکرت باز گردان*** دلم با عشق خود دمساز گردان
بخوان دل را به کوی آشنایی*** گدایم من کرامت کن نوایی
ز غیر خود دلم را شستشویی*** مشامم را ز عطر عشق بویی
به الطاف تو من امیدوارم ***به جز تو صاحبی دیگر ندارم
ز پا افتادهای را شاد گردان*** تو از بند غمش آزاد گردان
نگردد کم ز الطافت الهی***پذیری گر گدایی گاه گاهی
نوازش کن که من محتاج نازم*** سراپا من تو را غرق نیازم
به احسانت روانم زنده گردان*** مرا در عشق خود پاینده گردان
بگیر از لطف خود ای دوست دستم*** که من از عشق تو مخمور و مستم
اگر گویی مرا ای بنده من*** رود تا عرش اعلا خنده من
هر آن کو با تواش پیوند باشد*** همیشه دل خوش و خورسند باشد
الا ای آنکه مسکین را پناهی*** برونش آور از چاه تباهی
در هر صورت به فرمودۀ امام صادق علیه السلام در جملۀ دوّم روایت،طاعت حق علامت هدایت است و کسی که آلوده به گناه است،از حبل اللّه هدایت جداست و اصل و ریشه هدایت هم ذکر است،ذکر به آن صورتی که در طول نوشتار معنا شد.
تخلف از دستورهای حق که در قرآن مجید و سخنان انبیا و ائمۀ علیهم السلام منعکس است،علامت گمراهی و ضلالت است.
ضلالت و گمراهی ناشی از غفلت انسان از حق و عاقبت زندگی و از نتیجۀ گناهان و معاصی است.
ضلالت و گمراهی معلول غرور و کبر و خودبینی و خودخواهی و برتری جویی انسان نسبت به عباد حق است.
انسان وقتی تمام میل و خواستۀ خود را به جانب دنیا برگرداند و میدان زندگی را به دست هوای نفس بدهد و راه جولان غرائز و امیال و شهوات را باز بگذارد،به ضلالت و گمراهی دچار شده و به تاریکی گناه فرو میرود.
گناه وقتی برای انسان آسان شد و به تدریج ظرف هستی انسان از گناه دارای زنگ و غبار کدورت شد و انسان انبار و منبع گناه شد،مهر گمراهی و ضلالت بر پیشانی میخورد و بدون شک انسان به کفر و شرک و نفاق و تمام رذایل اخلاقی آلوده خواهد شد.
در این جهان،حالی و صفتی خطرناکتر و زیان بارتر و خسارتآورتر از حال ضلالت و گمراهی نیست.
گمراهی و ضلالت ذلتی است که انبیا و اولیا و امامان علیهم السلام دائماً بشر را از آن برحذر داشته و خود آنان-بنا به نقل کتب معتبره-در دعاهای خود به وجود مقدس حضرت حق پناه میبرند.
کسی که دچار گمراهی است،هم فاسد است،هم مفسد،هم مریض است، هم مریض کننده.
ضلالت-به فرموده قرآن مجید-خط پلید شیطان است و شیطان منبع شر و خبائث و آلودگیها و جنایات است.
هر انسانی در هر مقامی که باشد،اگر بر اثر هوای نفس به این خط پلید متصل گردد،به انواع ناپاکیها دچار شده و به وسعت میدانی که در اختیار دارد،زیان و خسارت به بار خواهد آورد.
امام صادق علیه السلام در متن روایت،عصیان و گناه را علامت ضلالت دانسته و اصل و ریشۀ گناه را در غفلت از خدا میداند.
آری،وقتی انسان از خدا غافل شود خودبین میگردد و خودبینی نقطۀ ورود به میدان جلب لذتها و شهوتهای شیطانی است.
پروردگار بزرگ عالم از مسئلۀ ضلالت و گمراهی اعلام تنفر کرده و گمراه و گم شده از راه را مورد بغض خود قرار داده است.
آثار و اعمال زیانباری که از افراد بشر ظهور میکند،معلول گمراهی آنان است و ضلالت علت بدبختی و زبونی و پستی و بیچارگی انسان در دنیا و آخرت است.
انبیای الهی از مسئلۀ ضلالت بر مردم سخت میترسیدند و تا نقطۀ شهادت و جان باختن در راه الهی برای نجات مردم از گمراهی میکوشیدند.
انسان گمراه از رحم و مروت،فتوت و جوانمردی،اصالت و معرفت،عقل و فهم،بینایی و بصیرت و حقیقت به اندازۀ فاصله بین مشرق و مغرب فاصله دارد؛ زیرا پردۀ سیاه خودبینی تمام وجود او را فرا گرفته و از خدابینی و توجه به عباد خدا محروم است،او کسی غیر خود را نمیداند و نمیبیند و نمیخواهد،به همین خاطر حق خدا و خلق را ندیده گرفته و همه چیز را گرچه به ناحق،به سوی خود جلب میکند.
گمراهان تاریخ،دستشان به خون انبیا و امامان علیهم السلام و اولیای خدا آلوده شد، اهل ضلالت در طول حیات،مال مردم را به ناحق به غارت بردند و به احدی رحم نکردند و از هیچ گناه و معصیتی به دل خود باک راه ندادند.
«نرون»به هرگونه آلودگی دست میزند،«اسکندر»کتاب و کتابخانه و مردم و خانههایشان را به آتش میسوزاند،«آتیلا»از دم تیغ ظلم و جنایت خود هزاران سر را از بدن جدا میکند،«تیمور»و«چنگیز»با یورشهای چندین ساله خود بساط حیات بیگناهان را برمیچینند،«معاویه»در حکومت غاصبانه و کم مدت خود هزارها انسان را به جرم عشق«علی»میکشد و زنده به گور میکند،«حجاج بن یوسف»در یک چهار دیواری هشتاد هزار مرد و زن را به جرم ایمان به خدا زندان میکند و همه را از وسایل اولیۀ زندگی محروم میکند،«یزید»در سه سال حکومت سه جنایت واقعۀ کربلا،مدینه و مکه را مرتکب میشود،«آغا محمد خان قاجار»و«نادر شاه»از سر بریده و چشمهای درآورده منار میسازند،«ناصر
قاجار»دست به خون هزاران بیگناه و مصلح چون«امیر کبیر»و«سید جمال الدین»آلوده میکند،«رضا خان»و«محمدرضا پهلوی»در مدت حکومت خود نزدیک به نیم میلیون نفر را کشته و هزاران نفر را در زندانها به انواع شکنجهها مبتلا میکنند،«هیتلر»در مدت یازده سال سی و پنج میلیون نفر را با اسلحۀ گرم قطعه قطعه میکند و امثال این حیوانات خطرناک در طول تاریخ،نسبت به بشر انواع جنایات را روا میدارند،در این زمان سردمداران آمریکا و اروپا و شوروی و فرانسه و انگلیس میلیونها نفر را در عین بیگناهی نابود میکنند،میلیونها نفر را به جرم انسان بودن به بردگی میبرند چرا ؟ برای این که گمراهند و در ضلالت غرقاند و گمراه رحم و مروت و عاطفه و آقایی و مردانگی و درستی و سلامت ندارد !!
انسانِ گمراه از تمام فضایل انسانی محروم است،کرامت ندارد،اعتباری برای او نیست،از ارزش دور است،درونش تاریک،قلبش سیاه،عقلش معطل و شیطنت و جهل در تمام زمینهها بر او حاکم است.
اهل ضلالت از همۀ جهان جز شکم و شهوت و تجاوز به حقوق مسلم دیگران چیزی نمیشناسند.
اهل ضلالت در همه امور زندگی مزاحم دیگرانند و اصولاً نمیخواهند دیگران باشند و اگر دیگران را بخواهند،به نفع شکم و شهوت خود میخواهند.
خطبۀ سوّم«نهج البلاغة»مشهور به خطبه شقشقیه را بخوانید تا بدانید گمراهان و اهل ضلالت چه بر سر مردم عالم آوردند و خطبۀ پر از مسائل اعجابآور حضرت زهرا علیها السلام را که در مسجد،برابر کارگردانان خلافت به غصب رفته ایراد کرد،دقت کنید تا بر شما معلوم شود وقتی زمام کار به دست گمراهان میافتد حیات بشر به چه مصائب و خسارتهای غیر قابل جبرانی دچار میگردد.
امام علی علیه السلام در خطبۀ هفتم«نهج البلاغة»دربارۀ گمراهان و اهل ضلالت میفرماید:
اینان در تمام امورشان به شیطان تکیه دادند و شیطان هم آنان را برای ضلالت و گمراهی دیگران شریک و دام خود قرار داد.
با وسوسهها و افسونهای خود در سینۀ تاریک این گمراهان تخم کرد و جوجه گذاشت و به تدریج و آهسته آهسته با آنان آمیزش کرد تا فرمانبردار او شدند،این شیطان بود که از شدت اتحاد با آنان با چشم آنها میدید و با زبانشان سخن میگفت پس این بیچارهها آن چنان شیطان و مسائل او را در زندگی خود راه دادند که این دشمن خدا آنها را بر مرکب ضلالت و گمراهی سوار و گفتار باطل و بیهودۀ آنان را در نظرشان زینت داد،کارهای اینان مانند کار کسی بود که شیطان او را در توانایی خود شریک قرار داده و به زبان او سخن نادرست و باطل میگوید.
همان طور که امام صادق علیه السلام در متن روایت بیان میکنند،معصیت علامت ضلالت است و علت معصیت غفلت است؛قرآن مجید در آیات زیادی معاصی و گناهان مختلفی را ذکر میکند و آن گناهان را ضلالت و گمراهی معرفی مینماید.
اینک به نمونههایی از آیات قرآن مجید در این زمینه دقت کنید:
[ وَ مَنْ یَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالْإِیمٰانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ السَّبِیلِ ] (1).
و کسی که کفر را به جای ایمان اختیار کند،تحقیقاً راه راست را گم کرده است.
تبدیل ایمان این سرمایۀ پرمنفعت الهی به کفر که مایۀ بدبختی و شقاوت است، بر اثر انس با گناه و معصیت میباشد و به همین خاطر است که قرآن و روایات مردم
1) 1) -بقره (2):108.
را جداً از افتادن در گناه و معصیت میترسانند.
[ إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ قَدْ ضَلُّوا ضَلاٰلاً بَعِیداً ] (1).
مسلماً کسانی که کافر شدند و [ مردم را ] از راه خدا بازداشتند،یقیناً به گمراهی دور و درازی دچار شدهاند.
[ أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اللّٰهُ عَلیٰ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلیٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلیٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللّٰهِ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ ] (2).
پس آیا کسی که معبودش را هوای نفسش قرار داده دیدی ؟ و خدا او را از روی علم و آگاهی خود [ بر اینکه شایستۀ هدایت نیست ] گمراه کرد،و بر گوش و دلش مُهرِ [ تیره بختی ] نهاد،و بر چشم [ دلش ] پردهای قرار داده است،پس چه کسی است که بعد از خدا او را هدایت کند ؟ آیا متذکّر [ حقایق ] نمیشوید ؟
آری،هویپرستی راهی به گمراهی و ضلالت است و چون انسان دچار گمراهی گشت باید توقع خیر و نفع را از او برید و به انتظار جنایتها و خیانتهای او نشست.
[ یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعِ الْهَویٰ فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا نَسُوا یَوْمَ الْحِسٰابِ ] (3).
[و گفتیم:] ای داود ! همانا تو را در زمین جانشین [ و نمایندۀ خود ] قرار دادیم؛پس میان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از
راه خدا منحرف میکند.بیتردید کسانی که از راه خدا منحرف میشوند،چون روز حساب را فراموش کردهاند،عذابی سخت دارند.
در این آیه دقت کنید،عاقبت پیروی از امیال و غرائز ناهماهنگ با خواستههای حق،گمراهی است و علت پیروی از هوی و هوس غفلت و فراموشی از روز حساب است و این فراموشی نتیجهاش گمراهی و ضلالت است،چنانچه حضرت صادق علیه السلام میفرماید:وَ الْمَعْصِیَةُ عَلامَةُ الضَّلالَةِ وَ أَصْلُهُما مِنَ الذِّکْرِ وَ الْغَفْلَةِ.
گناه و معصیت علامت گمراهی و ریشه گناه و گمراهی فراموشی و غفلت انسان نسبت به حقایق الهی است.
[ إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بَعْدَ إِیمٰانِهِمْ ثُمَّ ازْدٰادُوا کُفْراً لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الضّٰالُّونَ ] (1).
مسلماً کسانی که پس از ایمانشان کافر شدند،سپس بر کفر [ خود ] افزودند،هرگز توبۀ آنان پذیرفته نخواهد شد و اینانند که گمراهند.
اهل ضلالت-به فرمودۀ قرآن مجید-دارای اوصافی از قبیل:معتد،کفار اثیم، ظالم،مختال فخور،خوّان اثیم،مفسد،مسرف،خائن و مستکبر هستند که خداوند در آیات کتابش نسبت به همۀ آنها به ترتیبی که میخوانید اعلام بغض و کینه و تنفر کرده است.
1) 1) -آل عمران (3):90.
[ وَ قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ الَّذِینَ یُقٰاتِلُونَکُمْ وَ لاٰ تَعْتَدُوا إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ] (1).
و در راه خدا با کسانی که با شما میجنگند بجنگید،و [ هنگام جنگ از حدود الهی ] تجاوز نکنید که خدا تجاوزکاران را دوست ندارد.
[ یَمْحَقُ اللّٰهُ الرِّبٰا وَ یُرْبِی الصَّدَقٰاتِ وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ کَفّٰارٍ أَثِیمٍ ] (2).
خدا ربا را نابود میکند،و صدقات را فزونی میدهد و خدا هیچ ناسپاس بزهکاری را دوست ندارد.
[ وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ الظّٰالِمِینَ ] (3).
و خدا ستمکاران را [ که به دین کافر شدند،یا از دین فقط به اسم آن قناعت کردند ] دوست ندارد.
[ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ مَنْ کٰانَ مُخْتٰالاً فَخُوراً ] (4).
یقیناً خدا کسی را که متکبّر و خودستاست،دوست ندارد.
[ وَ لاٰ تُجٰادِلْ عَنِ الَّذِینَ یَخْتٰانُونَ أَنْفُسَهُمْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ مَنْ کٰانَ خَوّٰاناً أَثِیماً ] (5).
و از کسانی که به خود خیانت میکنند دفاع مکن؛زیرا خدا هر کس را که خیانت پیشه و گناهکار است دوست ندارد.
[ وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَسٰاداً وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ ] (1).
و همواره در زمین برای فساد میکوشند،و خدا مفسدان را دوست ندارد.
[ وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ ] (2).
و از اسراف [ در خوردن و خرج کردن] بپرهیزید که قطعاً خدا اسراف کنندگان را دوست ندارد.
[ وَ إِمّٰا تَخٰافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیٰانَةً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلیٰ سَوٰاءٍ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْخٰائِنِینَ ] (3).
و اگر از خیانت و پیمانشکنی گروهی [که با آنان همپیمانی] بیم داری،پس به آنان خبر ده که [ پیمان ] به صورتی مساوی [ و طرفینی ] گسسته است؛زیرا خدا خائنان را دوست ندارد.
[ لاٰ جَرَمَ أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ ] (4).
ثابت و یقینی است که خدا آنچه را پنهان میکنند و آنچه را آشکار مینمایند، میداند؛قطعاً او مستکبران را دوست ندارد.
[ إِذْ قٰالَ لَهُ قَوْمُهُ لاٰ تَفْرَحْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْفَرِحِینَ ] (5).
[ یاد کن ] هنگامی که قومش به او گفتند:[ متکبرانه و مغرورانه ] شادی مکن،قطعاً خدا شادمانان [ متکبر و مغرور ] را دوست ندارد.
راستی دنیای ضلالت و گمراهی چه دنیای خطرناکی است،دنیایی که در مرحلۀ اوّل برای خود انسان و در مرحلۀ بعد برای دیگران ایجاد ضرر و خسارت و خطر میکند.
ضلالت و گمراهی وقتی حاکم بر انسان شود،تمام اعضا و جوارح و شؤون انسانی را محکوم خود کرده و آدمی را در تمام لحظات حمّال تحمیلات شیطانی کرده و خانۀ دنیا و آخرت انسان را خراب و به تباهی خواهد کشید و چه بدبخت و بیچاره و ذلیل است آن کسی که مبغوض خدا و انبیا و امامان علیهم السلام و اولیا و عاشقان و عارفان است.
عَنْ سَماعَةٍ عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ قَالَ قُلْتُ لَهُ قَوْلَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ تَبَارَکَ وَ تَعالیٰ: [ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّمٰا قَتَلَ النّٰاسَ جَمِیعاً وَ مَنْ أَحْیٰاهٰا فَکَأَنَّمٰا أَحْیَا النّٰاسَ جَمِیعاً...] (1)فَقَالَ مَنْ أَخْرَجَها مِنْ ضَلالٍ إِلَی هُدیً فَقَدْ أَحْیاهَا وَ مَنْ أَخْرَجَها مِنْ هُدیً إِلیٰ ضَلالٍ فَقَدْ قَتَلَها (2).
سماعه میگوید:از حضرت صادق علیه السلام دربارۀ آیهای که میگوید:کسی که کسی را بکشد مانند این است که تمام مردم عالم را کشته و هرکس نفسی را زنده کند مانند این است که تمام مردم جهان را زنده کرده...،پرسیدم.حضرت فرمود:
هرکس گمراهی را هدایت کند،ثوابش مانند این است که تمام بنی آدم را هدایت کرده و در مقابل هرکس انسانی را گمراه نماید،گویی تمام انسانها را گمراه کرده است !
کسی که کسی را گمراه کند-بنا به فرمودۀ قرآن مجید در آیات متعددی-تمام وزر و وبال و گناهانش به گردن گمراه کننده است و این مسئله در روایات و اخبار هم زیاد آمده از جمله:
امام صادق علیه السلام میفرماید:
شخصی به تنگدستی مبتلا شد،هر چه فعالیت کرد،موفق به اصلاح معاش مادی خود به نحوی که میخواست نشد،شیطان او را وسوسه کرد تا پایه گذار دینی شود و از این راه به نان و نوایی برسد.
دینی را از پیش خود اختراع کرد و مردم ساده دل و عوام را به آن دعوت کرد و بیش از آنچه که میخواست به نان و نوا رسید،پس از مدتی پشیمان شد و تصمیم به توبه گرفت،پیش خود گفت:آنان که به من ایمان آوردند،باید همه را جمع کنم و اعلام نمایم که من در تمام برنامههایم دروغ گفتم.همه را جمع کرد و به آنها اعلام نمود،ملت در جوابش گفتند:نه،دین تو دین صحیحی است،ولی خود تو در آیینت دچار شک و وسوسه شدهای ! چون این وضع را دید،زنجیر غل داری تهیه کرد و به گردن انداخت و پیش خود گفت:از گردنم بر نمیدارم تا خدای مهربان مرا بیامرزد.به پیامبر زمانش خطاب رسید که به او بگو:به عزتم قسم اگر توبهات تا قطع شدن تمام اعضایت ادامه پیدا کنند قبول نخواهم کرد مگر کسانی که به آیین تو مردهاند.زنده کنی و آنها را از این گمراهی برهانی !! (1)
از زمان پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله راه هدایت تا روز قیامت منحصر به تمسک به قرآن و ائمۀ طاهرین علیهم السلام است؛ائمه علیهم السلام مترجمان قرآن و مفسران وحی و حافظ
1) 1) -سفینة البحار:260/5،باب العناد،ذم اضلال الناس.
شریعت الهی هستند،اگر کسی از این دو ثقل الهی جدا زندگی کند،یا بگوید، کتاب خدا ما را کافی است و احتیاجی به علی علیه السلام و یازده فرزندش نیست،به حکم صریح قرآن و گفتار پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در حدیث ثقلین که تمام کتب روایی سنی و شیعه نقل کردهاند بدون تردید گمراه و در راه ضلالت است:
إِنّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثِّقْلَیْنِ کِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتی أَهْلَ بَیْتی و إنَّهُما لَنْ یَفْتَرِقا حَتّیٰ یَرِدا عَلَیَّ الْحَوْضِ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا مِنْ بَعْدی أَبَداً (1)
من دو شیء گران پس از خودم در میان شما گذاردم:قرآن و عترت،این دو هرگز از هم جدایی ندارند تا کنار حوض به من برسند،اگر به این دو واقعیت تمسک جویید،حکومت قرآن و اهل بیتم را بپذیرید و هماهنگ با آن دو زندگی خود را ترسیم کنید تا روز قیامت روی ضلالت و گمراهی نخواهید دید.
آنان که پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله،دست از والیان واقعی امر یعنی امامان معصوم علیهم السلام برداشتند و به گفتۀ خودشان گفتند:کتاب خدا ما را بس است،هم گمراه شدند و هم تا امروز میلیونها مرد و زن را گمراه کردند.
داستان کشته شدن مالک بن نویره و افراد عشیرۀ او و هم بستر شدن خالد بن ولید و یارانش که از مأموران و کارگزاران حکومت ابو بکر بودند با زنانی که شبانه شوهرانشان به دستور خالد به قتل رسیده بودند،گمراهی نبود ؟! و چون این جانیان خطرناک به مدینه برگشتند،برای این که حکومت به قدرت آنان برای ادامۀ حیاتش محتاج بود همۀ آنان را در مقابل آن طغیان وحشتناک بخشید،آیا این بخشش ناشی از ضلالت و گمراهی نبود ؟!
پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله بستن در خانۀ خزانۀ علم الهی،وصی بر حق پیامبر صلی الله علیه و آله
1) 1) -مستدرک الوسائل:254/7،باب 47،حدیث 8181.
و مصداق واقعی اولو الامر در قرآن یعنی امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام عین گمراهی نبود ؟
با زور و قلدری و قدرت،مردم را از علی جدا کردن و همه را جز عدهای قلیل به راه دیگر کشاندن گمراهی نبود ؟
از آن زمان تاکنون ظلمهایی که بر اثر نبودن حکومت عدل بر میلیونها مرد و زن مسلمان رفته عین گمراهی و گمراهیآور سردمداران حکومتهای غاصب نیست ؟
شما تاریخ را مطالعه کنید،تاریخ ظلمهای حکومتهای پس از پیامبر صلی الله علیه و آله را تاکنون و ببینید از دست آن حکومتها بر سر شیعه چه رفته و بر سر مسلمانان چه آمده ؟ مسائلی که جن و انس از شمارش آن عاجزند و سپس قضاوت کنید که آیا آن حکومتها گمراه و گمراه کننده نبودند ؟!
امروزه حکومتهای ممالک عربی که با بیحیایی کامل،حافظ منافع آمریکا و فرانسه و انگلیس-این گرگان خونخوار-هستند و از طرفی مهمترین حافظان اسرائیل غاصب در منطقه خاورمیانه میباشند،با مسلمانان و اموال و نوامیس و اعراض آنان چه میکنند !؟ آیا اینها گمراهی نیست ؟
این حکومتها دنبالۀ حکومت عثمانی و حکومت عثمانی دنبالۀ حکومتهای قبل از خود و آن حکومتها دنبالۀ حکومت بنی عباس و حکومت بنی عباس دنبالۀ حکومت بنی امیه و حکومت بنی امیه دنبالۀ حکومت سقیفه هستند و کل این حکومتها جدای از قرآن و اهل بیت علیهم السلام حکومت راندند و نتیجه حکومتشان انواع بلاها و ظلمهایی بود که بر سر مسلمانان آمد و حساب آن بلاها و مظالم را فقط خدا میداند و بس !!
چون خلافت رشته از قرآن گسیخت*** حریت را زهر اندر کام ریخت (1)
بیهوده نبود که در روایات زیادی که کتب اهل سنت و شیعه نقل کردهاند،
1) 1) -اقبال.
پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمود:
هرکس تمام روزهای عمرش را روزه بگیرد و شبهای عمرش را به قیام به عبادت صبح کند و این اعمال را بین رکن و مقام به جای آورد،ولی بدون قبول ولایت و رهبری علی باشد،باطل است و از اهل ایمان نمیباشد (1).
کتاب با عظمت«الکافی»در باب حجت،حدیث بسیار مهمی را از قول زراره - آن مرد عادل و عالم و حافظ و امین و ثقه-در این باب نقل میکند که:
زراره میگوید:حضرت ابی جعفر امام محمد باقر علیه السلام فرمود:اسلام بر پنج پایه بنا شده:نماز،زکات،روزه،حج،رهبری؛زراره میگوید:به حضرت گفتم کدام یک از این پنج مسئله برتر و بالاتر است ؟ حضرت فرمود:رهبری؛زیرا راه رسیدن به حقیقت آن چهار رهبری است،رهبر است که قدرت هدایت مردم را به نماز و روزه و زکات و حج واقعی دارد.
عرضه داشتم:پس از رهبری ؟ فرمود:نماز که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:نماز عمود دین است؛گفتم:پس از نماز ؟ فرمود:زکات؛زیرا در همه جا زکات با نماز ذکر شده و رسول اللّه صلی الله علیه و آله فرمود:زکات،پاک کننده گناهان است؛گفتم:پس از زکات ؟ فرمود:حج،چنانچه در آیۀ شریفه وجوبش بر مردم ثابت شده تا جایی که حضرت فرمودند:بلندی اسلام و عظمت دین و کلید تمام مسائل الهی و دروازۀ تمام حقایق و خشنودی حضرت حق در پیروی از امام معصوم است،امامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به دستور خدا معرفی کرده و در هیچ زمینهای خطا و اشتباه در او راه ندارد،امامی که پیروی از او دنبالۀ معرفت خداست،خدایی که در قرآن مجید فرموده:
1) 1) -وسائل الشیعة:119/1،باب 29،حدیث 298.
[ مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اللّٰهَ وَ مَنْ تَوَلّٰی فَمٰا أَرْسَلْنٰاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً ] (1).
هر که از پیامبر اطاعت کند،در حقیقت از خدا اطاعت کرده و هر که روی برتابد [ حسابش با ماست.] ما تو را بر آنان نگهبان [ اعمالشان که به طور اجبار از فسق و فجور حفظشان کنی ] نفرستادیم.
آیا رسول الهی صلی الله علیه و آله در مدت بیست و سه سالی که در بین مردم بود،از مردم نخواست که پس از من به علی مراجعه کنید ؟
آیا در روایات بسیار زیادی که کتب فریقین نقل کرده،نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله،علی را وصی و وزیر و وارث خود معرفی نکرد ؟
آیت اللّه مدنی بیش از هشتاد حدیث از کتب اهل سنت در«رسالۀ الخلافة»نقل کردهاند که:
پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله چه در مکه چه در مدینه،علی علیه السلام را به عنوان خلیفه و جانشین بعد از خود خطاب کرد.
آنان که از پیامبر اطاعت کردند و پس از او به علی و یازده فرزندش مراجعه نمودند،در حقیقت به حکم آیۀ مذکوره از خدا اطاعت کردهاند و بقیه روی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله برگرداندهاند !!
زراره میگوید:سپس امام محمد باقر علیه السلام ادامه داد:اگر مردی تمام شبهای عمرش به عبادت قیام کند و تمام روزهایش را روزه بگیرد و تمام اموالش را در راه خدا صدقه بدهد و جمیع عمرش را حج کند،ولی رهبری رهبر واجد شرایط را که او را به مسائل الهی رهنمون شود نشناسد و جمیع اعمالش به راهنمایی او نباشد،
1) 1) -نساء (4):80.
ثوابی از اعمال او بر عهدۀ حضرت حق نیست و نمیتوان او را از اهل ایمان خواند، سپس اشاره به مردمی که پیرو ائمۀ معصومین علیهم السلام هستند فرمود و گفت:به فضل و رحمت الهی نیکوکاران ایشان داخل بهشت میشوند (1).
شیخ صدوق-آن بزرگ مرد کم نظیر که صاحب سیصد جلد کتاب با عظمت اسلامی است-حدیثی را با سندی بسیار قوی در باب رهبری امیر المؤمنین علیه السلام-که چهارچوب هدایت خداست و جدایی از آن عین ضلالت و گمراهی است-نقل میکند که لازم است آن حدیث را با سندش جهت زینت این نوشته و متبرک شدن آن نقل کنم:
عن القطان عن عبد الرحمن بن محمد الحسینی عن محمد بن ابراهیم الفرازی عن عبد اللّه بن یحیی الأهوازی عن علی بن عمرو عن الحسن بن محمّد بن جمهور عن علی بن بلال عن علی بن موسی الرضا عن موسی بن جعفر عن جعفر بن محمد عن محمد بن علی عن علی بن الحسین عن الحسین بن علی عن علی بن أبی طالب علیهم السلام عن النبی صلی الله علیه و آله عن جبرئیل عن میکائیل عن اسرافیل عن اللوح عن القلم قال:یقول اللّه عزّ و جلّ:
وِلایَةُ عَلِیِّ بنِ أَبی طالِب حِصْنی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی أَمِنَ مِنْ عَذابی (2).
این راویان بزرگوار که عدهای از آنان ائمه معصومین هستند از قول پیامبر از جبرئیل از میکائیل از اسرافیل از لوح از قلم از حضرت حق نقل میکنند که پروردگار بزرگ فرمود:قبول رهبری علی علیه السلام حصن من است،پس هرکس وارد این حصن شود،از عذاب دنیا و آخرت من در امان است.
طریحی-که از دانشمندان بزرگ اسلامی است-در کتاب«مجمع البحرین»در
ضمن لغت ولی بر اساس آیات و روایات،ولایت را بدین گونه معنی میکند:
الْوَلایَةُ مَحَبَّةُ أَهْلِ الْبَیْتِ وَ اتِّباعُهُمْ فِی الدِّینِ وَ امْتِثالِ أَوامِرِهِمْ وَ نَواهِیهِمْ وَ التّأَسی بِهِمْ فی الأعْمالِ وَ الْأَخْلاقِ (1).
ولایت به این معناست:عشق به اهل بیت علیهم السلام و پیروی از ایشان در دین و اطاعت از امر و نهی آنان و هماهنگ شدن با آن بزرگواران در اعمال و اخلاق.
آیا برای لغت هدایت،معنایی روشنتر از معنای ولایت مییابید ؟ هدایت یعنی رجوع به قرآن و ائمۀ معصومین علیهم السلام برای فهم مسائل الهی و به اجرا گزاردن آن مسائل و آیا برای ضلالت و گمراهی معنایی واضحتر و روشنتر از این میدانید که ضلالت یعنی جدایی از قرآن و اهل بیت علیهم السلام !!
در جملۀ دوّم روایت مورد شرح حضرت صادق علیه السلام فرمودند:وَ الْمَعْصِیَةُ عَلامَةُ الضَّلالَةِ معصیت و گناه،علامت گمراهی است.و علت معصیت،غفلت از خدا و قرآن و انبیا و امامان علیهم السلام است.
از آنجایی که قصد من با خواست حضرت حق از نوشتن این کتاب و شرح احادیث پرارزش«مصباح الشریعة»آراسته شدن مردم به تربیت الهی بوده و آراسته شدن به تربیت الهی فرع بر معرفت حسنات و سیئات است و انسان تا خوبیها و بدیها را نشناسد،نمیتواند آراسته به خوبی و بری از آلودگی باشد،در این قسمت لازم دانستم که در باب ترجمۀ معصیت که در روایت امام صادق علیه السلام آمده به ترجمه یک سخنرانی بسیار مهم از رهبر بزرگ اسلام نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله که در اواخر عمر
1) 1) -مجمع البحرین:462/1،الولایة.
خود در مدینه ایراد کردهاند و در آن سخنرانی در بخش اولش به بسیاری از گناهان و معاصی و عقوبت اخروی آنها اشاره فرمودهاند،بسنده کنم؛شاید عزیزی با مطالعۀ این قسمت از سخنرانی به خود آمده و اگر در راه ضلالت و گمراهی است از آن راه شیطانی برگشته و نجات ابدی خود را تضمین نماید.تمام این سخنرانی را دانشمند بزرگ شیعه امین عادل و ثقۀ حافظ شیخ صدوق رحمه الله در پایان کتاب پر ارج «عقاب الاعمال»آورده،شما میتوانید برای یادگیری بهتر،به آن کتاب تربیتی مراجعه کنید.
عبد اللّه بن عباس میگوید:
رسول بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله چند روز قبل از وفاتش برای ما یک سخنرانی کرد و آن آخرین سخنرانی حضرت بود که در مدینه ایراد کردند و پس از این خطبه طولی نکشید که از دنیا رفت و به جوار رحمت حضرت حق شتافت،آن چنان موعظهای کرد که چشمها پر از اشک شد و دلها نسبت به آن تپید و بدنها به لرزه افتاد و اعصاب شنوندگان تحریک شد،نخست به بلال فرمود:مردم را دعوت کن؛همۀ مردم جمع شدند و خود آن حضرت هم به مسجد آمد و بالای منبر رفت.در ابتدای گفتار سه مرتبه به مردم فرمود:پیش آیید و جای را برای دیگران که پشت سر هستند باز کنید،همه پیش آمدند و به یکدیگر نزدیک شدند،آنچنان که جایی نماند؛به پشت سر نظر کردند،کسی را ندیدند،باز فرمود:نزدیک آیید و دیگران را جای دهید.مردی گفت:یا رسول اللّه ! برای که جا باز کنیم ؟ فرمود:برای فرشتگان؛ آنگاه فرمود:آنان چون با شما باشند در پیش رو یا پشت سر شما نباشند،بلکه در جانب راست و چپ شما قرار خواهند گرفت.
مردی گفت:یا رسول اللّه ! چرا و به چه علت آنان پیش رو و پشت سر ما نباشند ؟ آیا از جهت برتری ما بر ایشان است یا برتری آنها بر ما ؟ فرمود:شما از
ایشان افضل خواهید بود.پس به آن مرد فرمود:بنشین.آن مرد نشست.آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله شروع به سخنرانی فرمود و فرمود:
خدای را حمد،او را سپاس گوییم و از او یاری طلبیم و به او توکل کنیم و گواهی دهیم که جز او معبودی نیست و یگانه و بیهمتاست و نیز گواهی دهیم که محمد بنده و فرستادۀ اوست و به خداوند پناه میبریم از خویهای بد خود و کردار زشتمان.
هرکس را که خداوند،هادی و راهنما بود،پس هیچ کس راهزن و گمراه کنندۀ او نخواهد بود و هرکس را که خداوند به خود واگذاشت،راهنمایی نخواهد داشت.
ای گروه مردم ! سی تن راهزنِ عقیده و مدعی باطل در کمین شمایند که سرآغازشان صاحب صنعا و صاحب یمامه است (1).
ای مردم ! هرکس با اقرار به توحید و کلمۀ«لا إله إلاّ اللّه»مخلصانه و بدون این که چیزی با آن مخلوط کند،خدا را ملاقات نماید به بهشت خواهد رفت.
علی علیه السلام از جای برخاست و عرض کرد:پدر و مادرم فدایت،چه گونه این کلمه را مخلصانه بگوید و چیزی با آن مخلوط نکند ؟ برای ما بیان فرما تا خوب حد آن را بشناسیم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:آری برای دنیا خواهی و حرص بر جمعآوری مال و خشنود بودن به همین چیزها این کلمه را نگوید.
مانند آنان نباشد که گفتارشان گفتار نیکانست،ولی کردارشان کردار ستمکاران و تبهکاران«شهادت به توحید میدهند ولی به هر فسق و فجوری آلوده هستند،این توحید نیست بلکه شرک است».
1) 1) -مراد از صاحب صنعا،اسود بن کعب است که در زمان ابو بکر،ادعای نبوت کرد و به قتل رسید.و مراد از صاحب یمامه،مسیلمه کذاب است که زمان عمر مدعی رسالت شد و کشته شد.
پس هرکس خدای عزّ و جل را دیدار کند و در او این خصلتهای ناپسند دیده نشود و اقرار به کلمۀ طیّبه قلباً و لساناً داشته باشد،اهل بهشت است و هرگاه دنیا را بگیرد و آخرت را ترک کند،دوزخ جایگاه اوست.
و هرکس در دادگاهی متصدی دفاع از ظالمی شود یا او را بر ستم کمک کند، فرشتۀ مرگ با بشارت به لعنت خدا و ابدی بودن در آتش جهنم به سر وقت او خواهد آمد و این بسیار سرنوشت بدی است.
و هرکس برای درخواست حاجتی خود را نزد پادشاه ستمگری خوار و سبک گرداند همدم و همراز او در آتش خواهد بود.
و هرکس زمامداری را بر جور و ستم راهنمایی کند،قرین هامان وزیر فرعون خواهد بود و او و آن زمامدار عذابشان در دوزخ از عذاب همۀ اهل آن سختتر باشد.
و هرکس از روی ریا و سمعه یعنی برای خودنمایی و شهرتطلبی خانهای بسازد،آن خانه را تا هفتمین طبقۀ زمین در روز قیامت به دوش خواهد کشید، سپس آن منزل چون حلقهای از آتش گداخته بر گردن او افتد،آنگاه او را با آن حال به آتش دوزخ در افکنند.
راوی گفت:پرسیدیم:یا رسول اللّه ! چه گونه خانهای از روی ریا و شهرتطلبی بنا کند ؟ فرمود:خانهای بسازد که بیش از مقدار شأن و یا حاجتش باشد و یا برای فخر فروشی و بالیدن بر دیگران آن را تهیه کند.
و هرکس در پرداخت اجرت مزدور و کارگر و کارمند ستم کند و حق کارگر را آنچنان که شایستۀ اوست ندهد،خداوند عملش را یکسره نابود و تباه و بی ثمر سازد و بوی بهشت را بر او حرام نماید،با این که بوی بهشت از مسیر و مسافت پانصد سال راه به مشام میرسد.
و هرکس زمین همسایۀ خویش را به اندازۀ یک وجب غاصبانه تصرف کند، خدای متعال در روز قیامت آن را تا هفتمین طبقۀ زمین چون طوقی از آتش بر گردن او حلقه وار بپیچد تا او را به جهنم داخل کند.
و هرکس قرآن را یاد گیرد و دانسته آن را فراموش کند،خدا را در روز قیامت وارد شود،در حالی که دست نداشته باشد و او را غل و زنجیر کرده و خداوند به هر آیهای که یاد گرفته و فراموش کرده است،ماری مأمور او کرده باشد !! (1)و هرکس قرآن را بیاموزد،ولی به دستور آن رفتار نکند و دوستی دنیا و مظاهر پرفریب آن را بپسندد و بر آخرت ترجیح دهد،مستوجب غضب الهی شده و هم رتبۀ یهود و نصاری که کتاب خدا را پشت سر انداختند و دستورهای آن را نپذیرفتند خواهد بود.
و هرکس با زنی که بر او حرام است از پشت یا با مردی یا پسری نزدیکی کند، خداوند سبحان در روز قیامت او را با بویی که از بوی مردار گندیدهتر است محشور نماید،به طوری که همۀ مردم از بوی بد او در رنج باشند تا به جهنم رود و پروردگار،هیچ توبه و فدیهای را از او قبول نکند و همه اعمال خیر او را تباه سازد و او را در تابوتی که با میخهای آهنین آن را به هم کوبیدهاند،جای دهد و چندان در آن تابوت تیغها و شمشیرها بر او بکوبند که یکباره پیکرش با آن میخهای آهنین درآمیزد و در هم فرو رود و چنان عذابش سخت باشد که چنانچه شکنجۀ یکی از اعصاب او را بر چهارصد امت نهند،همه در جا جان بسپرند و عذابش از همۀ اهل دوزخ شدیدتر باشد.
1) 1) -این مسئله روشن باشد که مراد از فراموشی قرآن نه در اثر کم هوشی و کمحافظگی است،بلکه مراد از نسیان عمل نکردن به قرآن و توجه نکردن به دستورهای آن در شؤون زندگی است.
و هرکس با زنی یهودیه یا نصرانیه یا مجوسیه یا مسلمه،آزاد باشد یا بنده،یا هرکس از زنان دیگر،به حرامی نزدیکی کند،خداوند سیصد هزار در از درهای دوزخ به قبرش بگشاید که از آنها مارها و کژدمها و شرارههای آتش به گورش هجوم کند و او بدین وضع تا روز قیامت بسوزد و همه از بوی بد عورتش در رنج باشند و نیز بدین بوی بد شناخته شود تا روز قیامت تا امر شود که او را به آتش ببرند و همۀ اهل محشر با همه سختیها و عذابی که دارند از او در رنج و عذاب باشند و این به این خاطر است که خداوند کارهای زشت را حرام کرده و هیچ کس با غیرتتر از خدا نیست و از غیرت اوست که هرزگیها و شهوترانیها را قدغن فرموده و برای آن حد و عقوبت مقرر فرموده است.
و هرکس به خانۀ همسایه سرکشد و نظر بر عورت مردی یا موی زنی کند،یا چیزی از بدن او را ببیند،بر خداوند سزاوار است که او را به دوزخ برد و با منافقین، آنهایی که در دنیا در جستجوی عیوب مردم بودند،همدم سازد و از دنیا بیرون نرود تا این که خداوند،او را رسوا و مفتضح کند و در قیامت عورت یا عیوب او را در برابر مردم آشکار نماید.
و هرکس از جهت تنگی معیشت از خدا ناراضی باشد و به رزق مقدر او قناعت ننماید و شکایت نزد این و آن کند و بردباری پیشه نسازد،کار نیکی از او به سوی خدا بالا نرود و روز قیامت پروردگار را دیدار کند،در حالی که خدا بر او خشمگین باشد.
و هرکس لباسی بپوشد و در آن بر خود ببالد و به دیگران فخرفروشی کند، خداوند،او را با قبرش در جانبی از جهنم فرو برد و پیوسته تا آسمانها و زمین برقرار است در حال فرورفتن باشد،همانا قارون جامهای بپوشید و بدان بر دیگران فخر فروخت و در زمین فرو رفت و تا قیامت هم چنان فرو رود.
و هرکس زوجهای حلال اختیار کند،با پول مباح،اما قصدش خودنمایی و فخرفروشی باشد،خداوند عزّ و جل او را جز ذلت و خواری نیفزاید و به قدری که از آن زن کام گیرد او را در کناری از جهنم باز دارند؛سپس در اعماق دوزخ اندازند،آنجا که گودیش به اندازۀ مسافت هفتاد سال راه باشد.
و هرکس مهر زنی را ندهد،یا به مهرش خیانت کند،یا در پرداخت آن،راهِ ستم کند،این شخص حکمش در نزد پروردگار حکم زناکار است و در روز قیامت خداوند به او گوید:ای مرد ! کنیز خود را به همسری به تو دادم و از تو پیمان گرفتم و تو به عهد خود با من وفا ننمودی،پس خداوند عزّ و جل خود متصدی گرفتن حق آن زن گردد و چون حسنات او همه به حق آن زن نرسد و کسر آید،امر شود آن مرد را به دوزخ برند.
و هرکس از شهادت حقّی که داده باز گردد و آن را انکار کند،خداوند در روز قیامت در حضور خلایق،گوشت بدن او را به خوردش دهد و داخل دوزخ شود در حالی که زبان خود را در دهان خویش هم چون کسی که لقمهای جویده بگرداند.
و هرکس را دو همسر دائمی باشد و میان آن دو در همخوابگی و نفقه و پرداخت هزینه به عدل رفتار نکند،روز قیامت غل به گردن و غیر معتدل القامه یعنی مانند کسی که از یک طرف بدن افلیج است،محشور شود تا این که وارد جهنم گردد.
و هرکس به ناروا همسایۀ خود را آزار دهد،خداوند بو یا نسیم بهشت را بر وی حرام گرداند و جایگاه او دوزخ خواهد بود.متوجه باشید که خداوند عزیز از حقّ همسایه سؤال خواهد کرد و هرکس حقّ همسایه را رعایت نکند و آن را ضایع سازد،از ما مسلمانان نخواهد بود.
و هرکس مسلمان فقیری را برای فقرش اهانت کند و او را کوچک شمارد، بیگمان حق خدا را ناچیز شمرد و همواره مورد نفرت و بیزاری و خشم خداوند
عزیز باشد تا زمانی که آن فقیر را از خود راضی گرداند و هرکس مسلمان فقیری را احترام کند،خداوند را در روز قیامت دیدار کند در حالی که بر وی خندان است (کنایه از این که خداوند از او راضی و خشنود است).
و هرکس در امری میان قبول یکی از دنیا با آخرت مخیّر شود و او در آن امر،دنیا را بر آخرت ترجیح دهد و دنیا را انتخاب نماید،خداوند را دیدار خواهد کرد،در حالی که حسنهای بر او باقی نباشد که خود را به آن از آتش دوزخ نجات دهد و هرکس آخرت را برگزیند و دنیا را ترک کند روز قیامت خداوند عزّ و جل را ملاقات کند در حالی که از وی خشنود باشد.
و هرکس بر زنی یا بر کنیزی از راه حرام دسترسی پیدا کند و از ترس خدا مرتکب حرام نگردد و آن زن را رها کند،خداوند،آتش را بر او حرام گرداند و از فزع و هول بزرگ قیامت او را ایمن دارد و به بهشتش داخل سازد،ولی اگر-پناه بر خدا - مرتکب حرام شد،خداوند،بهشت را بر او حرام و به دوزخش روانه کند.
و هرکس مالی را از حرام به دست آورد،خداوند هیچگونه عمل خیری چه صدقه،چه آزاد کردن بنده،چه حج و چه عمره از او نپذیرد و به شمارۀ عدد اجر این امور وزر و گناه در نامۀ عمل او ثبت نماید و هرچه از آن مال پس از خود باقی گذارد،همان توشۀ او خواهد بود برای سفر دوزخ و هرکس بر مال حرام دست یابد و آن را از ترس خدا نگیرد،این شخص مشمول محبت پروردگار و رحمت واسعۀ او خواهد بود و امر شود او را به بهشت ببرند.
و هرکس با زن نامحرمی دست دهد،روز قیامت با دست غل شده به گردن محشور شود،سپس امر شود او را به آتش ببرند.
و هرکس با زنی نامحرم شوخی و مزاح و عشق بازی کند،به هر کلمهای که با او در دنیا گفتگو کرده هزار سال در آتش دوزخ او را زندانی کنند و آن زن اگر خود را با
رضا در اختیار وی قرار دهد و مرد او را در آغوش کشد یا ببوسد یا با او نزدیکی کند، بدون وجه شرعی یا این که شوخی کند تا آنکه مرد از او کام گیرد،بر آن زن همان گناه و کیفر باشد که بر مرد است و چنانچه زن راضی نباشد و مرد به زور از او به نحوی کام گیرد،گناه هر دو بر مرد است و آن مرد دو عقوبت خواهد دید.
و هرکس در داد و ستد با مسلمانی دغلی کند،از ما مسلمانان نخواهد بود و با یهود در قیامت محشور خواهد شد؛زیرا هرکه با مردم در معاملات غش کند مسلمان نخواهد بود.
و هرکس از همسایۀ خود لوازم مورد لزوم زندگی را که بدان محتاج باشد دریغ کند،پروردگار نیز فضل و بخشش خود را در قیامت از وی دریغ کند و او را به خود واگذارد و هرکس را خداوند به خود واگذارد،هلاک شود و هیچ عذری از وی پذیرفته نخواهد شد.
و زنی که مرد خود را آزار دهد،اگر همۀ عمر روزه بگیرد و شبها را به عبادت پردازد و بندگانی را در راه خدا آزاد کند و اموالی را در راه خدا انفاق نماید،خداوند از او نخواهد پذیرفت،نه نمازی نه کار نیکی مگر این که مردش را از خود راضی و خشنود سازد و او را یاری دهد ورنه نخستین کسی باشد که داخل دوزخ گردد.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:بر مرد نیز همین وزر و عذاب خواهد بود اگر به زوجۀ خود اذیت کند و یا دربارۀ او ستم نماید.
و هرکس به روی مسلمانی سیلی زند،خداوند در قیامت نخست استخوانهای او را از یکدیگر متلاشی سازد،سپس آتش بر او مسلط نماید و غل به گردن به محشر آید تا به دوزخ رود.
و هرکس شب را بگذراند و کینۀ برادر مسلمانش را در دل داشته باشد،یا به انجام خیانت ناروایی دربارۀ او بیندیشد،شب را در خشم و غضب حق به سر برده
و در روز نیز مورد سخط الهی است،تا این که توبه کند و از آن فکر باز گردد و چنانچه در این حال در گذرد بر غیر آیین اسلام از دنیا رفته؛سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:متوجه باشید که هرکس با مسلمانی غش کند،از ما مسلمانان نخواهد بود و این کلام را سه بار تکرار کرد.
و هرکس تازیانهای را برای فرماندار جائری مهیا سازد،خداوند آن تازیانه را ماری به طول هشتاد زراع قرار دهد و تا وی در دوزخ مخلّد است،آن مار بر او مسلط خواهد بود.
و هرکس غیبت برادر مسلمان خود را بنماید،روزهاش باطل شود و وضویش بشکند و چنانچه در آن حال بمیرد،در حالی مرده است که حرام خدا را حلال شمرده است (1).
و هرکس به قصد نمّامی و سخنچینی میان دو تن گام بردارد،خداوند آتشی در قبر بر او مسلط کند که او را تا قیامت بسوزاند و چون از قبر بیرون آید،خداوند اژدهایی بر او مسلط نماید که پیوسته گوشت بدن او را بگزد تا این که به دوزخ رود.
و هرکس خشم خود را فرو برد و از تقصیر برادر مسلمانش بگذرد و بردباری نماید،خداوند اجر یک شهید به او عطا فرماید.
و هرکس بر شخص فقیری درشتی نماید و با او تندی کند و دربارهاش تعدّی نماید و او را کوچک و پست شمارد،خداوند در روز قیامت او را همانند مورچه اما به صورت آدمی محشور کند،تا این که او را به دوزخ فرستد.
و هرکس در مجلسی بدگویی و غیبتی دربارۀ برادر مسلمانش میشنود،رد کند و از او دفاع نماید،خداوند هزار باب از شر و بدی را در دنیا و آخرت از او بگرداند
1) 1) -مراد از بطلان روزه و وضو تباه شدن ثواب آن است،نه بطلان به صورتی که قضای آن واجب باشد.
و چنانچه غیبت را شنید و رد نکرد،بلکه او را خوش آمد،گناه و کیفر او مانند گناه و کیفر آن کس باشد که خود غیبت و بدگویی نموده است.
و هرکس به مرد یا زن پاک دامنی تهمت زند،خداوند اعمال نیک او را تباه کند و هفتاد هزار فرشته در روز قیامت از پیش رو و پشت سر او را تازیانه زنند و مارها و کژدمها بدن او را بگزند،سپس امر شود او را به آتش برند.
و هرکس در این جهان شراب نوشد و میگساری کند،خداوند در جهان دیگر جام شربتی از زهر افعیها و مارهای سیاه و کژدمها برای نوشانیدن به او آماده سازد که چون به دهان برد پیش از آنکه بنوشد،تمام گوشت صورتش در آن جام ریزد و چون بیاشامد همۀ گوشت و پوست بدن او چون مرداری گندیده از هم بگسلد و اهل محشر از پلیدی او در زحمت باشند،تا این که امر شود او را به آتش برند و بادهنوش و بادهساز و بادهگیر همه در آتش خواهند سوخت و فروشنده و خریدار و باربر و تحویلدار و خورندۀ قیمت آن،همه در ننگ و گناه آن یکسانند.
آری،متوجه باشید که هرکس آن را به یهودی و یا نصرانی یا مجوسی یا هرکس دیگر از مردمان بخوراند،گناه او با خورندۀ آن مساوی خواهد بود و باز شما را خاطر نشان میسازم که هرکس برای دیگری آن را بخرد یا بفروشد،خداوند از او نماز و روزه و حج و عمره را نپذیرد،مگر این که توبه کند و دست از آن بدارد و چنانچه پیش از توبه بمیرد،بر خداوند حق و سزاوار است که به هر جرعهای که در دنیا نوشیده،شربتی از چرک و ریم و کثافات جهنم بدو بنوشاند.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:آگاه باشید که خداوند شراب را به خصوص و هر مست کنندۀ دیگری را از انواع مسکرات حرام کرده،آری،هر مست کننده و مسکری حرام است.
و هرکس ربا خورد،خدا شکم او را از آتش جهنم پر خواهد کرد به قدری که ربا
گرفته و اگر از مال ربا ثروتی به دست آورد هیچ عملی را در آن مال،خداوند از وی قبول نخواهد کرد و پیوسته مورد لعن خدا و فرشتگان باشد تا قیراطی از آن مال نزد او باقی است.
و هرکس در این جهان به امانتی خیانت کند و آن را به صاحبش باز نگرداند بر غیر آیین اسلام خواهد مرد و خدای عزّ و جل را ملاقات کند در حالی که بر او خشمگین باشد،آنگاه امر شود او را به دوزخ برند،پس او را در جانبی از جهنم اندازند و برای همیشه در آنجا ماندنی باشد.
و هرکس به ضرر مسلمان یا کافری از اهل ذمّه یا هرکس دیگر از مردم شهادت دروغ بدهد،در روز قیامت او را به زبان بیاویزند و با منافقین در درک زیرین جهنم، همدم و همراز باشد.
و هرکس به خادم خود بگوید:گم شو،تو را نمیپذیرم یا بگوید:خوشبخت نباشی،خداوند عزّ و جل در قیامت به او بگوید:گم شو،خوشبخت نباشی و به او گوید:در آتش بیفت.
و هرکس به زن دائم خود آنقدر آزار و زیان رساند و تحت فشارش قرار دهد که او حاضر شود فدیه دهد یا مهر خود را ببخشد و خویشتن را خلاص نماید،خداوند نسبت به کیفر او جز به آتش دوزخ رضا ندهد،چه آنکه خداوند دربارۀ زن و حقوق او به خشم آید،همچنان که نسبت به آزار یتیم غضب میکند.
و هرکس نزد سلطانی از برادر مسلمان خود بدگویی کند،چنانچه از آن سلطان نسبت به وی بدی یا چیزی که موجب ناراحتی او شود پدید نیاید،خداوند عزّ و جل همۀ اعمال آن شخص بدگو را تباه سازد و اگر بدی یا رنج یا آزاری از جانب سلطان به او برسد،خداوند او را در دوزخ،هم طبقه و هم ردیف هامان (وزیر فرعون) سازد.
و هرکس قرآن تلاوت کند و منظورش شهرت باشد،تا بدین تلاوت به چیزی غیر خدا و تقرّب او رسد،خداوند عزّ و جل را در قیامت با صورتی بدون گوشت ملاقات کند و همواره قرآن بر قفای او بزند تا با کسانی که در جهنم سقوط میکنند، سقوط کند.
و هرکس قرآن بخواند،ولی عمل نکند،خداوند او را در روز قیامت کور محشور کند؛پس به حضرت حق گوید:از چه مرا کور برانگیختی ؟ من که خود بینا بودم ؟ خداوند در پاسخ گوید:آری چنین است که آیات ما به تو رسید و تو آن را ترک کردی و عمل ننمودی،همین طور که امروز ما تو را ترک میکنیم.آنگاه فرمان آید او را به دوزخ ببرید.
و هرکس مال غصبی را با علم به غصبی بودن آن خریداری کند،او با شخص غاصب از نظر ننگ این عمل و کیفر گناه،مساوی خواهد بود.
و هرکس،زن و مردی را از حرام به هم برساند،پروردگار سبحان،بهشت را بر او حرام گرداند و جایگاهش در دوزخ خواهد بود و این سرنوشت بدی برای اوست و در این دنیا مورد خشم پروردگار است تا جان دهد.
و هرکس به مسلمانی خیانت کند،خداوند برکت را از روزیش ببرد و زندگی او را پریشان و فاسد سازد و او را به خویش واگذارد.
و هرکس مال دزدی را با این که بداند دزدی است بخرد،با شخص دزد فرق ندارد و هر دو با هم در ننگ این عمل و کیفر آن شریک خواهند بود.
و هرکس به مسلمانی خیانت کند،از ما نیست و ما نیز با او بیگانهایم،هم در این جهان و هم در آن جهان.
و هرکس عمل زشتی را بشنود و آن را افشا سازد،همانند آن است که آن را مرتکب شده.
و هرکس عمل نیکی را بشنود و آن را انتشار دهد،مانند کسی است که آن را انجام داده است.
و هرکس زنی را برای مردی وصف کند و زیبایی او را چندان نزد وی بستاید که آن مرد را فریفتۀ آن زن گرداند تا از او به حرام کام گیرد،از دنیا نرود تا این که خداوند بر او خشم گیرد و هرکس مورد غضب الهی واقع شود،آسمانهای و زمینهای هفت گانه همه بر او خشم گیرند و گناهش همانند آن کس باشد که از آن زن کام گرفته است؛پرسیدند یا رسول اللّه ! اگر آن زن و مرد توبه کنند و خود را اصلاح نمایند باز بر آن شخص وصف کننده گناهی هست ؟ فرمود:خداوند متعال توبۀ آن دو نفر را میپذیرد،ولی توبۀ شخصی که ایشان را به فتنه انداخته و سبب این ماجرا شده نمیپذیرد.
و هرکس چشم خود را پر کند از دیدن زنی که دیدنش بر او حرام است،خدای عزّ و جل در روز قیامت دو دیدۀ او را با میخهای آتشین پر نماید و آنها را پر از آتش کند تا وقتی که دربارۀ مرد حکم نماید،آنگاه امر صادر شود که او را به دوزخ برید.
و هرکس ضیافتی کند و مردمی را از روی ریا و طلب شهرت طعام دهد،خداوند متعال از غذاهای آلوده جهنم به وزن آن طعام بدو بخوراند و آن را در شکم وی آتش کند،تا وقتی که دربارۀ مردم حکم نماید.
و هرکس با زن شوهرداری همبستر شود،از فرج آن دو در روز قیامت چرکی بیرون آید که بیابانی را که پانصد سال راه مسافت دارد پر کند و همۀ اهل جهنم از بوی تعفّن و گند آن به عذاب آیند و عذاب آن دو نفر از همه سختتر باشد.
و خشم و غضب پروردگار عزّ و جل بر آن زن شوهرداری که چشم خویش را از دیدن مرد اجنبی و نامحرم پر کند،آن هم به ناپاکی بسیار سخت و گران است و هرگاه چنین کند،خداوند اعمال نیک او را که تا آن وقت انجام داده نابود کند و اگر
به بستر غیر شوهر خود رود،بر خداوند متعال حق است که او را به آتش بسوزاند، پس از آن عذابی که در عالم قبر و برزخ بر او روا داشته.
و هر آن زنی که از روی هوی و هوس از شوهر خویش طلاق خلع بخواهد و راضی شود که مالی به شوهر خود بذل کند و از وی طلاق گیرد،پیوسته مورد لعنت خدا و فرشتگان او و پیغمبرانش و همۀ مردم خواهد بود،تا زمانی که ملک الموت برای قبض روح او به سراغش آید و به او گوید:مژده باد تو را به آتش و چون روز قیامت شود به او گفته شود:به همراه دوزخیان داخل جهنم شود.به هوش باشید که خدای متعال و پیامبرش از زنان مختلعه یعنی؛آنها که به زور از شوهر خویش طلاق خواستهاند بیزارند و هم چنین آگاه باشید که خدای عز و جل و پیامبرش از کسی که زوجۀ خود را تحت فشار قرار دهد تا از او طلاق خلع بخواهد متنفر و بیزار هستند.
پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله،سخنان مفصّل خود را در بیان ثواب و اجر بسیاری از اعمال صالح ادامه دادند که در آخر کتاب«عقاب الاعمال»ثبت است،تا جایی که سخنان آن حضرت رو به اتمام بود،پس جماعتی از انصار پیشدستی کرده قبل از این که حضرت از منبر پایین آیند،عرض کردند:یا رسول اللّه ! خدا ما را فدای تو گرداند و یکی از آنها گفت:پدر و مادرم و جانم فدای تو باد یا رسول اللّه ! چه کسی را یارای این همه عذاب و مصیبتهایی است که بیان کردید و چه گونه زندگی و حیات بر ما پس از این خطبه گوارا باشد ؟
رسول اسلام صلی الله علیه و آله دربارۀ مردم دعا کردند و فرمودند:من با پروردگارم راجع به شما بسی گفتگو کردم و نجات شما را از آتش دوزخ درخواست نمودم،خدایم
فرمود:تا روز نفخ صور،باب توبه و بازگشت به روی آنها مفتوح و باز است (1).
مسئلۀ توبه که از اهمّ مسائل اسلامی است و از اعظم واجبات الهی است،در حدیث هفتاد و نهم کتاب«مصباح الشریعة»مطرح است؛که در آن باب به شرح و بسط آن بر اساس آیات و روایات و کلمات بزرگان و اولیا اقدام خواهد شد.
با خواندن خطبۀ بسیار مهم پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله یا با شنیدن آن به طور قطع باید پردۀ تاریک و خطرناک غفلت را به یک سو زد و دست از تمام گناهان کشید و به حسنات آراسته شد؛آری،به فرمودۀ امام صادق علیه السلام معصیت،علامت ضلالت و ریشۀ آن غفلت است.
ای کریم بنده پرور ! ای سید و سرور ! ای منعم نعمت ! ای صاحب قدرت و سطوت ! ای رحمان دنیا و رحیم آخرت ! ای انیس ذاکرین ! ای جلیس شاکرین ! ای مصور ! ای مبدع ! ای بخشاینده ! ای معشوق عاشقان ! ای محبوب محبان ! ای نور هستی ! ای چراغ راه گمراهان !،ما را از این همه آلودگی که بر اثر هوای نفس دچار آنیم نجات بده و دست ما عاصیان را گرفته از لجن زار شهوت و حیوانیّت در آور،قلب و جان و روح و نفس و عقل و اعضا و جوارح ما را به نور حسنات و پاکیها منور کن،ما را به حبل اللّه که قرآن و نبوت و امامت است متصل فرما،ما را از زشتیها باز دار و به نور معرفتت وجود ما را روشن کن،سعادت دنیا و آخرت نصیب ما فرما و ما را از رشتۀ بندگی و عبودیت حتی برای یک لحظه جدا مکن.ای قبول کنندۀ توبه عاصیان ! ما توبه میکنیم و به پیشگاه مقدست با عجز و لابه سر ذلت به خاک مینهیم،ما را بپذیر و در دریای رحمتت از آلودگیها پاک کن،این
1) 1) -ثواب الأعمال:280،عقاب مجمع عقوبات الاعمال؛بحار الأنوار:359/73،باب 67،حدیث 30.
فقیر دل شکسته و غرق در دریای معاصی و دست و پا بسته و دل از غیر محبوب گسسته در گوشۀ خلوتی در مقام مناجات با حضرت دوست کلمات پریشان زیر را که انعکاسی از قلب محزون و دلی پراندوه است سرودهام:
ای عفو تو شامل گناهان***کوی تو پناه بیپناهان
بر خسته دلان شفای دردی*** محروم نکرده دردمندی
باز است دَرَت بر آزمندان*** ای عشقِ دل نیازمندان
جز تو که نظر به حال ما کرد*** یا گوش بر این مقال ما کرد
بخشنده هر گناهی ای دوست*** بر گمشدگان پناهی ای دوست
مطرود درت نشد گدایی*** ای یاور من به بینوایی
ای رازِ دلِ شکسته من*** ای مرهمِ قلب خسته من
ای مونسِ من انیسِ جانم*** ای یار و رفیق در نهانم
ای راهِ مرا چراغ روشن*** آب و گل من ز تواست گلشن
امّیدِ منی بِه هر دو عالم ***دورم منما ز خویش یک دم
بنگر ز گنه چه تیره روزم ***چون شمع به درگهت بسوزم
باشد که نظر کنی به حالم*** بخشی به عنایتت کمالم
یادی ز غریبِ بینوا کن ***از لطف تو درد من دوا کن
مسکین به درِ تو دردمند است*** دلخسته و زار و مستمند است(1)
گمان نبرید که در دار هستی،موجودی همچون انسان،دارای مایۀ کمال باشد.
انسان گرچه در ابتدای ولادت نظیر بسیاری از موجودات عادی به نظر میرسد؛ ولی مایهها و استعدادهایی در اوست که اگر با کمک هدایت الهی توسط انبیا و امامان علیهم السلام به کار گیرد و به خصوص از بدترین موانع راه که گناه و عصیان است اگر
1) 1)- مؤلف.
با قدرتِ تقوا و خویشتن داری بگذرد،به جایی میرسد که دست هیچ موجودی به او نخواهد رسید؛آنچه باعث از بین رفتن مایهها و استعدادهای الهی در انسان است،گناه است گناه،بیایید تمام قدرت خود را برای بر انداختن ریشۀ گناه و هوی و هوس از سرزمین وجود خود به کار گیریم،اگر از بند گناه رها شویم تا مقام [ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ ] (1)به پرواز خواهیم آمد !
در مقام عظمت و بزرگی انسان که در تمام انسانها به صورت قوه و استعداد موجود است و همه میتوانند به آن عظمت بالقوه با اتصال به هدایت،مقام فعلیت بدهند،تاکنون سخنها گفته شده و کتابها نوشتهاند؛ولی در این زمینه مقالهای بسیار کوتاه،ولی فوقالعاده مهم و پرمحتوا از عارف بزرگ شیخ نجم الدین رازی در کتاب«رسالۀ عقل و عشق»در دست است که این مقاله با استفاده از آیات و روایات اصیل تنظیم شده و میتوان گفت:نتیجه و عصارۀ تمام گفتهها و مقالات و کتب و مسائلی است که دربارۀ عظمت انسان به میدان ظهور آمده است،شیخ بزرگ در آن مقاله میگوید:
به حقیقت بدان که هر چیزی را یک بار زادن است،الّا آدمی و مرغ و آنچه ذوات (صاحب) بیضهاند که اینها را دو بار زادن است تا به کمال خود میرسند، هم چنان که مرغ،بیضه میزاید و بیضه،مرغ میزاید.
زادن اوّل،بیضه است و در پوست خویش بند است که نمیتواند در هوا پرواز کند و تا در وقتی که در زیر پر و بال مرغی کامل،پرورش نیابد به مقام مرغی نرسد.
همچنین وجود آدم،بیضۀ صفت [ إِنِّی جٰاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً ] (2)بود؛زیرا بیضه در حقیقت،خلیفۀ مرغ است،نگاه کن که چه شریف مرغی بود که پوست
بیضه آن را این عزّت داده و این خلعت بخشیده که:خَمَرْتُ طینَةَ آدَمَ بِیَدی أَرْبَعینَ صَباحاً (1).
و زردۀ وی را گفت: [ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی ] (2).
و هنوز این مرغ در بیضه بود که به همۀ ملائکۀ مقرب،خطاب رسید که اگرچه شما طاووسان درگاه قدسی هستید و بر شاخسار سدرۀ بلبلان خوش نوای [ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ ] (3).
امّا آدم،بیضۀ سیمرغ قاف عزّت است و آن سیمرغ،خلیفۀ من و سلطان شماست،پس در برابر گل او سجده کنید که [ اسْجُدُوا لِآدَمَ ] (4)که در او مرغ [ إِنِّی أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ] (5)تعبیه است،تا هنوز در بیضه است سجدۀ او غنیمت شمرید که چون از بیضه پرواز کند،پرواز او در عالم:لی مَعَ اللّهِ وَقْتٌ لا یَسَعُنی فِیهِ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ (6)باشد و در دست شما در آن وقت،جز حسرت و حیرت لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ نماند (7)و آن وقت ورد شما این بود:
آن مرغک من که بود زرین بالش***آیا که کجا پرید و چون شد حالش
از دست زمانه خاک بر سر باشم ***تا خاک چرا نکرد بر دنبالش
ای ملائکه ! تا این مرغ،خاک بر دنبال دارد،شما از او بهرهمند شوید و تا خاک
بشریّت دنبال اوست شما با او میتوانید همنشینی [ إِلاّٰ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ ] (1)کنید؛چون این خاک،باز افشاند مقام او را [ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ ] (2)رفیع میکند و آن وقت شما را پر و بال پرواز آن حضرت نباشد.
آدم تا در بیضۀ بشریّت بند بود،ثقل وجود طینت بشریت قصد سفلی میکرد، اگرچه او را به تکلیف [ یٰا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ...] (3)در علوّ درجات بهشت جای میدادند،اما او به خاطر خاصیت بشریّت،میل به دانۀ گندم هویٰ میکرد و از خصوصیّت بیضگی،تلون [...وَ عَصیٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَویٰ ] (4)مینمود و مستحق خطاب [ اهْبِطُوا مِنْهٰا ] (5)میبود.
چون بیضۀ،وجود او را در تصرّف پر و بالِ عنایت [ فَتَلَقّٰی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمٰاتٍ ...] (6)گرفتند و آدم به توبه [...رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا...] (7)تسلیم آمد،مرغ [ اصْطَفیٰ آدَمَ ] (8)از بیضه و عصی آدم بیرون آمد و با دو شهپر [ ثُمَّ اجْتَبٰاهُ رَبُّهُ فَتٰابَ عَلَیْهِ ] (9)در عالم [ وَ هَدَیٰ ] پرواز کرد.
پس حقیقت آن است که هر چیز که آدمی از خود مشاهده میکند،از جمله حیوانی و روحانی،همه از نقشهای بیضۀ سیمرغ انسانی است و بُعد جسمانی او
به مثابۀ پوست بیضه است و بُعد حیوانی او به مثابۀ سپیده و بُعد روحانی و عقل او به مثابۀ زرده و چنانکه مرغ از بیضه به خودی خود بیرون نمیتواند آمد،سیمرغ انسانی نیز از بیضۀ بشریّت،بیراهنمایی انبیا و اولیا،بیرون نتواند آمد و این سرّی بزرگ است.
نظر هر بیضه صفت که هنوز از قشر هستی خود خلاصی نیافته این حقیقت را درک نمیکند و چون به نظر بیضگی نگرد،مرغان آشیانۀ هویّت را هرگز نخواهند دید که:أَوْلِیائی تَحْتَ قَبائی لا یَعْرِفُهُمْ غَیْری.
گرفتار قشر از ایشان،جز پوست بیضه نبیند.
از عارف بزرگی پرسیدند:در حق فلان عارف چه میگویی ؟ گفت:هرکس او را ببیند،هدایت میشود و متّصل به سعادت میگردد.گفت:چه گونه است که ابوجهل،پیامبر صلی الله علیه و آله را دید و متّصل به سعادت نشد و از شقاوت نجات نیافت ؟! آن عارف آگاه گفت:ابوجهل،رسول اللّه صلی الله علیه و آله را ندید بلکه محمد یتیم عبد اللّه را میدید،اگر رسول اللّه صلی الله علیه و آله را میدید بدون شک از شقاوت میرهید و به سعادت میرسید» (1).
[ وَ تَرٰاهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ وَ هُمْ لاٰ یُبْصِرُونَ ] (2).
و آنان را میبینی که به سوی تو مینگرند در حالی که نمیبینند.
از ما تو هر آنچه دیدهای پایۀ ماست***بیرون ز دو کون ای پسر مایه ماست
بی مایی ما ز کار ما مایه ماست***ما دایه دیگران و او دایه ماست(3)
از مرغ،بیضه بسیار زاید؛اما از صد هزار بیضه یکی را دولت قبول و تسلیم افتد تا از او مرغی به وجود آید.
لاجرم از صد هزار آدمی،یکی را«آنهم در صورت خواست خودش و تسلیم بودنش در برابر حق و دوریاش از گناه»از مقام بیضگی نظر عقلی به کمند جذبۀ عشق،توفیق تسلیم تصرّفات مرغان انبیا و اولیا کرامت افتد.
و ای بسا بیضه که در مقام تسلیم به کوچکترین حرکتی از زیر پر و بال قبول نبوّت و ولایت به در افتد و استعداد بیضگی را باطل کرده و به مرتبۀ مرغی نرسیده، تا چه رسد بدان بیضه که خود دولت تسلیم نیافته و در مقام تسلیم تا به صبر و سکون در تصرّف پر و بال اوامر و نواهی شریعت و طریقت قدم برنداشته،تا در مدّت معلوم معین در زردۀ روحانی مرغ،ولایت پیدا آید و تا از دورخ ظلمانی هستی بیضگی،خلاصی نیابد به بهشت نورانی هستی مرغی نرسد که: [ وَ جَزٰاهُمْ بِمٰا صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِیراً ] (1).
و تا در مقام هستی،مدتی صبر ننماید،در تسلیم تصرّفات احکام ازلی که: [...
اصْبِرُوا وَ صٰابِرُوا...] (2)وجود مرغی،کمال نیابد که به منقار همّت،پوست وجود آفرینش براندازد و از خود بزاید تا در عالم ملکوت پرواز کند که بزرگان گفتهاند:
لَمْ یَلِجْ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرضِ مَنْ لَمْ یُولَدْ مَرَّتَیْنِ.
آن کس که دو بار زاییده نشود وارد ملکوت آسمانها و زمین نگردد.
آنان که این پوسته شکستند و صبر و تسلیم محض در برابر احکام الهی پیشۀ خود کردند و با پر و بال بیخودی پرواز کردند،رهبران عالم حقیقت شدند و اجازۀ دستگیری از فرزندان آدم یافتند:
[ وَ جَعَلْنٰا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا لَمّٰا صَبَرُوا وَ کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یُوقِنُونَ ] (1).
و برخی از آنان را چون [ در برابر مشکلات،سختیها و حادثههای تلخ و شیرین ] صبر کردند و همواره به آیات ما یقین داشتند،پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [ مردم را ] هدایت میکردند.
اهل عقل دیگرند و اهل ایمان دیگر،اهل یقین دیگرند و اهل عیان عین الیقین دیگر و اهل عین حق الیقین دیگرند،آنان که تمام این مراحل را طی کردهاند و از بیضۀ هستی خود به کلی خلاصی یافتهاند،این نغمه را سرایند:
إِنْسَلَخْتُ مِنْ جِلْدی کَما تَنْسَلِخُ الْحَیَّةُ مِنْ جَلْدِها فَإِذا أَنَا هُوَ.
از پوست مادیام به در آمدم چنانچه مار از پوستش به در آید،در این هنگام الهی محضام (2).
و چون در فضای هوای،هویّت پرواز کردن گیرد این ترنّم کند که:مَا فِی الوُجُودِ سِوَی اللّهِ و چون در نشیمن وحدت ساکن شود این ورد گوید که:فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلٰهَ إلَّا اللّهُ بازماندگان بیضۀ وجود را از شاهبازان عالم نیستی چه خبر که در فضای نیستی، کدام صید در چنگال همّت میآورند ؟!
وقتی سر از بیضۀ وجود برآوری و به پر و بال بیخودی،پرواز کنی،در زیر فراز غیرت،مرغان او را مشاهده کنی و بدانی که:
مرغان او هر آنچه از آن آشیان پرند***بس بی خودند جمله و بی بال و بی پرند
شهباز حضرتند دو دیده بدوخته***تا جز بروی شاه به کونین ننگرند
بر دست شاه پرورش و زقه (1)یافته***تا وقت صید نیز به جز شاه نشکرند
از تنگنای هفت وشش و پنج و چار و سه*** پرواز چون کنند ز دو کون بگذرند
زان میل هشت دانه جنّت نمی کنند*** کز مرغزار عالم وحدت همی چرند
چون گلشن بهشت نیاید به چشمشان***کی سر به زیر گلخن دنیا درآورند
بند طلسم بیضۀ انسانیّت،بیتصرّف مرغان انبیا و اولیا کس به عقل نتواند گشود و به سرّ گنجِ مرغ ولایت نتواند رسید تا تسلیم تصرّفات مرغان کامل این راه نشود.
بیایید حق را بشناسید و به حق تسلیم شوید،پیش از آنکه اعتقادی فاسد، استعداد زردۀ دل را به فساد آورد و با ضربۀ ملک الموت،پوست بیضۀ انسانی شکسته شود که مرگ واقعاً عبارت از آن است که انسان بمیرد و چیزی با خود به عالم بعد نبرد.
بیاییم تسلیم خدا شویم،بیاییم دربارۀ خود و عاقبت خود و نسبت به عالم دیگر که ما را چارهای از آن نیست فکر کنیم،قرآن بخوانید و هدف شما در درجۀ اوّل از خواندن قرآن،این باشد که مولای خود و خالق خود را بشناسید.قرآن مجید، خداوند را رؤوف و مهربان و کریم و دستگیر و غفور و بخشاینده نسبت به بندگانش معرفی میکند،روی چه حساب و بر محور کدام استدلال و برهان از خدای مهربان خود که هدفی جز نجات و سلامت و سعادت و کرامت شما ندارد دست بر میدارید،خدایی که برای خیر دنیا و آخرت شما صد و بیست و چهار هزار پیامبر فرستاده،خداوندی که برای راه یافتن شما به بهشت و نجاتتان از جهنّم،دوازده امام قرار داده،پروردگاری که بالاترین و برترین نعمتش؛یعنی قرآن را به شما مرحمت فرموده،توانایی که برای حرکت شما به سوی مقام قرب،به شما عقل،
1) 1) -زقه:پرنده دانه به دهان جوجهاش گذاشت.
وجدان،فطرت و قدرت عنایت فرموده،خداوندی که از عنایت هیچ نعمت مادی و معنوی نسبت به شما دریغ نداشته؛چرا او را نمییابید ؟ چرا او را نمیشناسید ؟ چرا نسبت به او در مقام معرفت در نمیآیید ؟ چرا به دنبال انبیا و امامان علیهم السلام که فرستادگان او هستند نمیروید ؟ چرا و چرا و چرا ؟! وجود مقدس او به دشمنانش لطف دارد،چه رسد به کسی که بر اثر نجات از ضلالت و منوّر شدن به نور هدایت دوست،عاشق او گردد.
به حقیقتی که به صورت شعر در زیر میآید دقت کنید تا بیش از پیش به لطف و مهر و عنایت و عشق خدای خود واقف گردید،شاید جرقّهای در قلب شما بزند و به آتش حبّ آن جناب،شعله ور شوید و به سوی او به حرکت آیید:
مادر موسی چو موسی را به نیل***در فکند از گفته رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه*** گفت کای فرزند خرد بی گناه
گر فراموشت کند لطف خدای*** چون رهی زین کشتی بی ناخدای
گر نیارد ایزد پاکت به یاد*** آب خاکت را دهد ناگه به باد
وحی آمد کاین چه فکر باطل است***رهرو ما اینک اندر منزل است
پرده شک را بینداز از میان*** تا ببینی سود کردی یا زیان
ما گرفتیم آنچه را انداختی ***دست حق را دیدی و نشناختی
در تو تنها عشق و مهر مادری است*** شیوه ما عدل و بنده پروری است
نیست بازی کار حق خود را مباز*** آنچه بردیم از تو باز آریم باز
سطح آب ازگاهوارش خوشتر است ***دایه اش سیلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغیان میکنند***آنچه می گوییم ما آن می کنند
ما به دریا حکم طوفان می دهیم ***ما به سیل و موج فرمان می دهیم
نسبت نسیان به ذات حق مده*** بار کفرست این بدوش خود منه
به که برگردی به ما بسپاریش*** کی تو از ما دوستتر می داریش
نقش هستی نقشی از ایوان ماست*** خاک و باد و آب سرگردان ماست
قطرهای کز جویباری می رود*** از پی انجام کاری می رود
ما بسی گم گشته باز آورده ایم ***ما بسی بی توشه را پرورده ایم
میهمان ماست هرکس بی نواست*** آشنا با ماست چون بی آشناست
ما بخوانیم ار چه ما را رد کند*** عیب پوشی ها کنیم ار بد کنند
سوزن ما دوخت هرجا هرچه دوخت*** زآتش ماسوخت هر شمعی که سوخت
کشتیئی زآسیب موجی هولناک*** رفت وقتی سوی غرقاب هلاک
تندبادی کرد سیرش را تباه ***روزگار اهل کشتی شد سیاه
طاقتی در لنگر و سکان نماند*** قوتی در دست کشتیبان نماند
ناخدایان را کیاست اندکی است ***ناخدای کشتی امکان یکی است
بندها را تار و پود از هم گسیخت*** موج از هرجا که راهی یافت ریخت
هرچه بود از مال و مردم آب برد*** زان گروه رفته طفلی ماند خرد
طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت*** بحر را چون دامن مادر گرفت
موجش اوّل وهله چون طومار کرد ***تندباد اندیشه پیکار کرد
بحر را گفتم دگر طوفان مکن*** این بنای شوق را ویران مکن
در میان مستمندان فرق نیست***این غریق خرد بهر غرق نیست
صخره را گفتم مکن با او ستیز***قطره را گفتم بدان جانب مریز
امر دادم باد را کان شیرخوار*** گیرد از دریا گذارد در کنار
سنگ را گفتم به زیرش نرم شو ***برف را گفتم که آب گرم شو
صبح را گفتم به رویش خنده کن*** نور را گفتم دلش را زنده کن
لاله را گفتم که نزدیکش بروی*** ژاله را گفتم که رخسارش بشوی
خار را گفتم که خلخالش مکن ***مار را گفتم که طفلک را مزن
رنج را گفتم که صبرش اندک است ***اشک را گفتم مکاهش کودک است
گرگ را گفتم تن خردش مدر*** دزد را گفتم گلوبندش مبر
بخت را گفتم جهانداریش ده*** هوش را گفتم که هشیاریش ده
تیرگی ها را نمودم روشنی*** ترسها را جمله کردم ایمنی
ایمنی دیدند و ناایمن شدند***دوستی کردم مرا دشمن شدند
کارها کردند اما پست و زشت ***ساختند آیینه ها اما ز خشت
تا که خود بشناختند از راه، چاه ***چاه ها کندند مردم را به راه
روشنی ها خواستند اما ز دود ***قصرها افراشتند اما به رود
قصه ها گفتند بی اصل و اساس***دزدها بگماشتند از بهر پارس
جام ها لبریز کردند از فساد*** رشته ها رستند از دوک عناد
درس ها خواندند اما درس عار*** اسب ها راندند اما بی فسار
دیوها کردند دربان و وکیل ***در چه محضر، محضر رب جلیل
سجده ها کردند بر هر سنگ و خاک*** در چه معبد، معبد یزدان پاک
رهنمون گشتند در تیه ضلال*** توشه ها بردند از وزر و وبال
از تنور خودپسندی شد بلند*** شعله کردارهای ناپسند
وارهاندیم آن غریق بینوا***تا رهید از مرگ شد صید هوی
آخر آن نور تجلی دود شد*** آن یتیم بیگنه نمرود شد
رزم جویی کرد با من چون کسی ***خواست یاری از عقاب و کرکسی
کردمش با مهربانی ها بزرگ ***شد بزرگ و تیره دلتر شد ز گرگ
برق عجب آتش بسی افروخته*** وز شراری خانمان ها سوخته
خواست تا لاف خداوندی زند*** برج و باروی خدا را بشکند
رأی بد زد گشت پست و تیره رای*** سرکشی کرد و فکندیمش ز پای
پشه ای را حکم فرمودم که خیز ***خاکش اندر دیده خودبین بریز
تا نماند باد عجبش در دماغ ***تیرگی را نام نگذارد چراغ
ما که دشمن را چنین میپروریم***دوستان را از نظر چون می بریم
آنکه با نمرود این احسان کند*** ظلم کی با موسی عمران کند
این سخن پروین نه از روی هواست*** هرکجا نوری است ز انوار خداست(1)
1) 1)- پروین اعتصامی.
[ فَاجْعَلْ قَلْبَکَ قِبْلَةً لِلِسانِکَ لا تُحَرِّکْهُ إِلّا بِإِشارَةِ الْقَلْبِ وَ مُوافَقَةِ الْعَقْلِ وَ رِضَی الْإیمانِ فَإِنَّ اللّهَ عالِمٌ بِسِرِّکَ وَ جَهْرِکَ وَ هُوَ عالِمٌ بِما فِی الصُّدورِ فَضْلاً عَنْ غَیْرِهِ ]
در مسئلۀ یاد خدا و ذکر حضرت او،قلب را قبلۀ زبان کن؛یعنی قبل از این که ذکر را به زبان بیاوری،قلب را متوجّه حضرت دوست کن و آگاه باش که قلبی که به تاریکی غل و دغل و حسد و کینه،ریا و عجب و نفاق و شرک و بخل و سایر رذایل آلوده است،نمیتواند روی خود به جانب محبوب عالم کند،اگر انسان با چنین قلبی ذکر بگوید،در حقیقت ذکر به تاریکی است؛یعنی زبان در حرکت است،اما قلب پشت به حق دارد،چنین ذکری مایۀ حرکت و علت روشنایی نیست،اگر بخواهی قلب به فرمودۀ امام صادق علیه السلام قبلۀ زبان شود،باید همۀ آلودگیها را با متوجّه کردن او به حق از آن پاک کنی،تا قلب بتواند قبلۀ زبان شود و ذکرت به حقیقت ذکر گردد،ذکری که نورش همۀ وجودت را روشن کند و برای حرکتت به سوی دوست به منزلۀ قدرت و موتور وجودت شود.
و مواظب باش که هر ذکری ذکر نیست،ذکر باید به دستور انبیا و امامان علیهم السلام و قرآن مجید باشد،پس اوّل با عقل به سوی درک معارف بشتاب،سپس با قلب بفهم؛چون عقل و قلب را به کار اندازی به حقیقت مؤمن شوی،آنگاه ذکر را به
اشارۀ چنین قلب روشنی و با موافقت عقل،عقل هماهنگ با معارف الهی و از روی رغبت ایمانی شروع کن.
اگر چنین مسیری را حرکت نکنی و ذکر بر این اساس نباشد،در ذکر تو بهرهای که نیست هیچ،بلکه ذکرت باعث ایجاد فتنه و فساد است،همانند ذکری که فرقههای صوفیه این فرق باطل و دور از حقایق دینی و فقه اهل بیت علیهم السلام دارند؛ولی اثری مثبت از ذکر گویی آنان در زندگی و حیاتشان نمیبینی،من خود برخی از این فرقهها را بعد از انقلاب به وسیلۀ مدارک به دست آمده شناختم که با دولت ظالم و خائن قاجار و پهلوی و با سفارتخانههای خارجی که لانۀ جاسوسی استعمارگران بود همکاری داشتند و گاهی منشأ کثیفترین کارها بودند که ملّت مظلوم شیعه چه ضربهها از آنان دیدند.
مرد خبیث و کثیفی چون سپهبد نعمت اللّه نصیری،رئیس سازمان امنیّت زمان محمدرضا شاه پهلوی که پانزده سال بر ملّت مسلمان ایران و مال و نوامیسشان مسلّط بود و جنایات او را فقط خدا میداند و بس،جنایات ناموسی و مالی و آلوده بودن دستش به خون هزاران انسان مظلوم به خاطر شهوترانی خاندان پهلوی و آمریکاییان از یک خانوادۀ صوفی و درویش مسلک بود (1)و خود او هم ادّعای صوفیگری و درویشی داشت و در سلک این فرقههای ضالّه بود.
صوفیان دیگری را میشناسم که مصدر کار دولتی نبودند و نیستند؛اما دچار انواع منکرات و از همه بدتر دچار بیحجابی زنان و دختران خود بودند و هستند،
1) 1) -به کتاب نابغۀ علم و عرفان بخش صوفیان سمنان مراجعه کنید.
حجابی که به بیان صریح چند آیۀ قرآن از ضروریات دین خداست،این گمراهان از خدا بیخبر که یک خط پلیدشان عقیدۀ ننگین جدایی دین از سیاست است (1)یعنی بازگذاشتن دست شاهان و استعمارگران در همۀ شؤون مسلمانان و به انواع معاصی،عدّۀ بسیاری از آنان آلوده بودند و هستند که اهل ذکرند،دور هم حلقه زده و حلقۀ ذکر تشکیل میدهند.
رئیس طایفۀ نوربخشیه در زمان ما برابر با اسناد از همکاران حکومت پهلوی بوده و ادّعای قطبیّت داشت و دارد و مقالههایی دربارۀ ذکر نوشته که این ذکرها گرچه زیباست،اما به فرمودۀ ائمۀ طاهرین علیهم السلام ذکر شیطانی است و نظیر داستانی است که در کتب روایی نوشتهاند:
شیطان به موسیٰ گفت:بگو:«لا إله إلاّ اللّه»گفت:نمیگویم؛زیرا ذکری که به دستور تو است زیر کاسهاش نیم کاسهای وجود دارد و جز گمراهی و ضلالت و فتنه و فساد در زیر آن چیزی نیست !
ذکر را باید صاحبِ قلبِ سلیم و عقلِ هماهنگ با معارف انبیا و صاحبِ ایمان به خدا بگوید تا از آثارش در دنیا و آخرت بهرهمند گردد.
هشیار باش که خداوند بزرگ به باطن و ظاهر تو داناست که میداند قلب و زبان تو در چه حال و در چه کار است،آنچه را پنهان داشتهای به آن آگاه است؛چه رسد به آنچه که از تو آشکار میباشد.
ذکر را خالص بگو و در ذکرگویی،مخلص باش تا مخلص شوی،با ذکر،اعلان
1) 1) -به مقدمۀ صالحیه و مکاتیب صالح علی شاه و رفع شبهات مراجعه کنید.
جنگ با شیطانهای درون و برون بده و به راستی از مسئلۀ ذکر هم چون سلاحی برّنده در برابر تمام برنامههای غیر خدا ایستادگی کن.
در احوالات اولیا و عاشقان دقت کن،ببین شاه مردان،امیر مؤمنان علیه السلام نزدیک به هفتاد بار در جبهههای جنگ شرکت میکند،ولی شرکت آن بزرگوار در تمام جنگها عین ذکر خدا بود و در بقیّۀ اعمالش اندیشه کن که تمام اعمال او عین ذکر بود و با قوّت و قدرت این ذکر و اذکار بود که بر دنیا و ما فیها پشت پا زد و از ما سوی اللّه برید و در تمام شؤونش جز حضرت معبود چیزی وجهۀ همّت او نبود.ذکر باید با تمام وجود گفته شود نه با زبان تنها،اگر منظور از ذکر با زبان تنها باشد،چه فرقی است بین ذکر انسان و ذکری که به طوطی تعلیم داده شود تا پس از تعلیم تکرار کند.
به همین خاطر،حضرت صادق علیه السلام میفرماید:
زبان را جز به اشاره قلب و موافقت عقل و رغبت و خشنودی ایمانی حرکت مده که خدا به باطن و ظاهر تو آگاه است.
قرآن را برای فهمیدن بخوانید،روایات اصیل اسلامی را برای آگاهی بخوانید، دست به دامن حکیم الهی بزنید تا قلب شما به نور معرفت روشن شود،قلب با معرفت،به حسنات آراسته و از سیّئات پیراسته است،قلب با معرفت،جز به مولا اندیشه ندارد و دنیا و عقبیٰ را برای مولا میخواهد،قلب با معرفت،به نبوّت انبیا و ولایت ائمه علیهم السلام متّصل است،قلب با معرفت،روز و شب صاحبش به نور عبادت روشن است،قلب با معرفت،غرق در رضای خداست،قلب با معرفت با دو بال خوف و رجا به سوی مولا در حرکت است،قلب با معرفت هرگز از اوامر دوست روی گردان نیست و به نواهی آلوده نمیشود،قلب با معرفت،لحظه به لحظۀ عمر را غنیمت شمرده و نمیگذارد این لحظات پرقیمت جز در راه الهی صرف شود،قلب با معرفت آیینه انعکاس حقایق و واقعیتها است و بنا به
روایات،حرم خدا و عرش الهی است.
قلب با معرفت،دارای چشمههای جوشان حکمت است.
مَنْ أَخْلَصَ لِلّهِ أَرْبَعینَ صَباحاً ظَهَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلیٰ لِسانِهِ (1).
چون بندهای چهل روز تمام امورش را برای حق خالص کند،چشمههای حکمت از دلش بر زبانش ظاهر میگردد.
قلب با معرفت،در مسائل الهی پا برجا و غوّاص دریاهای معانی و حقایق است،قلب با معرفت،چراغ روشن الهی در میدان هستی انسان است و رهنمون عبد به ماورای عالم و مستعد میهمانی بارگاه قدس الهی است.
قلب با معرفت از ارزشی برخوردار است که در تمام آفرینش چیزی به مانند آن از ارزش برخوردار نیست.
قلب با معرفت،صاحبش را از پستی خاک نجات داده و به اوج عالم پاک میرساند.
صاحبِ قلب با معرفت بنا به روایات از ملائکة اللّه بالاتر و بلکه از ملائکۀ مقرّب حق،افضل و برتر است.
چنین قلبی را به دستور حضرت صادق علیه السلام قبلۀ زبان قرار بده تا نور معرفت در ذکر تجلّی کرده و بفهمی چه میگویی و از که میگویی و برای که میگویی،آن وقت است که نور ذکر در تمام وجودت تجلّی میکند و در آن نور به درک معانی ذکر نایل آمده و در حقیقت به حقیقت صفات دوست آشنا شده و برای آراسته شدن به آن صفات تا مرز جان دادن،حرکت خواهی کرد !!
در این وقت است که ثوابهایی که در روایات برای ذکر گفته شده،نصیب تو
1) 1) -جامع الأخبار:94،فصل 52 فی اللسان.
میگردد و وجودت عین معانی ذکر در حدّ قدرت و امکانت میشود.
جاهل به معارف،کوردل بیباطن،بیمعرفت بیحاصل،گویندۀ لاطائل، بیادب در حضور دوست،اگر هم از گفتن ذکر،ثواب ببرد،ثواب او در حدّی نیست که قابل ذکر باشد.
در اسلام،قرآن و فهم آن،روایات و رسیدن به حقایق آن،تحصیل علم و آراسته شدن به آن،زیارت مردم مؤمن و ه ر نوع کمک به آنان،تربیت اولاد و اشخاص به آداب الهی و کلیّۀ اموری که الهی است،یاد گرفتن و عمل کردن به آن ذکر است،شما را به خدا خیال نکنید ذکر عبارت از ورد زبان است،تا خود را عمری به حرکت زبان مشغول بدارید،بدون این که جان و قلب و عقل و نفس و هستی شما با آن ذکر حرکت کند،اگر تصوّر کنید اسلام و حقایقش این است، مرتکب گناه بزرگ شده و حق گران و پرارزش اسلام را ادا نکردهاید.
حافظ در یکی از غزلهایش در مقام شکایت از بیخبری و بیخردی و نفهمیدن حقیقت دین میگوید: دل که آیینه شاهی است غباری دارد***از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد*** وای اگر از پس امروز بود فردایی
حضرت سیّدالشهدا علیه السلام در یکی از سخنرانیهایش که در طول راه بین مکّه و کربلا داشتند،از مردم زمانش به سختی شکایت کرد،به این که اهل دین به معنای واقعی بسیار کماند و اکثریّتی که ادعای دینداری میکنند،دین بازیچۀ زبان آنهاست.
وَ الدّینُ لَعِقٌ عَلیٰ أَلْسِنَتِهِمْ (1).
1) 1) -تحف العقول:245؛بحار الأنوار:116/75،باب 20،حدیث 2.
این همه ثوابی که برای مجالس ذکر نوشتهاند،این همه اجر و مزدی که برای گویندۀ ذکر گفتهاند،این همه آیات و روایاتی که مردم را ترغیب به معرفت میکند برای چیست ؟ برای این که انسان ذکر را با معرفت بگوید و نیّت و قصدش واقعاً این باشد که به مفهوم و حقیقت ذکر آراسته گردد،در این جا لازم است به ثواب ذکر و معنای ذکر اشاره شود تا گوشهای از این بحر بیکران برای ما معلوم گردد.
در صفحات گذشته در حدّ لازم به مسئلۀ ذکر و این که برای چه و چگونه و برای که باید ذکر گفت و از ذکر چه برداشتی و محصولی باید داشت و اینکه ثوابهای وارده در روایات برای چه ذاکری آمده،مطالبی مطرح شد.
خواندن روایات این فصل آمده بدون مطالعۀ مطالب قبل نفعی که باید به برساند نخواهد رساند.
این روایات را بزرگانی هم چون شیخ صدوق،کلینی،ملّا محسن فیض کاشانی در کتب پرارزش خود نقل کردهاند و جای تردید در این مسائل برای آگاه با انصاف نیست،اکثر این روایات در آن کتب همراه اسناد و مدارک است که به خاطر پرهیز از اطالۀ کلام،فقط به اصل روایت اکتفا میشود،اگر خواستید اسناد و مدارک آن روایات را ببینید به کتب فوق الذّکر مراجعه کنید.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:ذَاکِرُ اللّهِ فی الْغافِلینَ کَالشَّجَرَةِ الْخَضْراءِ فی وَسَطِ الْهَشیمِ (1).
پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:متذکّر خدا در بین اهل غفلت همانند درخت
1) 1) -محجة البیضاء:266/2،کتاب الأذکار و الدعوات،باب 1.
سبز در میان گیاه و درخت خشک است.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:ذَاکِرُ اللّهِ فی الْغافِلینَ کَالْمُقاتِلِ فِی الْفارّینَ (1).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:یاد کنندۀ خدا در میان مردمِ غافل مانند جنگجوی شجاع در بین فراریان و کم طاقتان است.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:ذَاکِرُ اللّهِ فی الْغافِلینَ کَالْحَیِّ بَیْنَ الْأَمْوَاتِ (2).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:کسی که یاد خداست در بین مردم غافل،مانند زندهای در میان مردگان است.
قَالَ صلی الله علیه و آله یَقُولُ اللّهُ:أَنَا مَعَ عَبْدی مَا ذَکَرَنی وَ تَحَرَّکَ بی شَفَتَاهُ (3).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود،خدا میفرماید:من همراه بندهام هستم،زمانی که به یاد من است و دو لبش به یاد من در حرکت است.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
عملی از اعمال انسان،نجاتبخشتر از عذاب خدا به مانند ذکر نیست،گفتند:
یا رسول اللّه ! جهاد در راه خدا هم به این عظمت نیست،فرمود:نه،مگر این که با شمشیرت بزنی تا شرّ دشمن قطع شود،مگر این که با شمشیرت بزنی تا ریشۀ دشمن کنده شود،مگر این که با شمشیرت بزنی تا دشمن خاموش گردد (4)!!
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مَنْ أَحَبَّ أَنْ یَرْتَعَ فی رِیاضِ الْجَنَّةِ فَلْیَکْثُرْ ذِکْرَ اللّهِ (5).
نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:هرکس عاشقِ گشت و گذار در باغ بهشت است،زیاد یاد خدا کند.
سُئِلَ صلی الله علیه و آله:أَیُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ ؟ فَقَالَ أَنْ تَمُوتَ وَ لِسَانُکَ رَطْبٌ بِذِکْرِ اللّهِ (1).
از نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله پرسیدند:برترین عمل کدام است ؟ فرمود:بمیری در حالی که زبانت به ذکر خدا،تر باشد.
پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
خداوند فرمود:هنگامی که بندۀ من در درونش یاد من بود من هم به همان صورت یاد اویم و هرگاه در آشکار یاد من کرد،او را در آشکار یاد میکنم و زمانی که یک وجب [ با عقیدۀ صحیح و عمل صالح ] به من نزدیک شد،یک ذرع به او نزدیک میشوم و وقتی یک ذرع به من نزدیک شد یک باع به او نزدیک میشوم و زمانی به سوی من قدم برداشت هروله کنان به سوی او میآیم [ کنایه از این که سریع خواستههای او را اجابت میکنم ] (2).
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قَالَ:إِنَّ اللّهَ تَعَالیٰ یَقُولُ:مَنْ شَغَلَ بِذِکْری عَنْ مَسْأَلَتی أَعْطَیْتُهُ أَفْضَلَ مَا أُعْطِیَ مَنْ سَأَلَنی (3).
امام صادق علیه السلام فرمود:خدای تعالی میفرماید:کسی که ذکر من او را از دعا و سؤال باز دارد،به او بیش از آنچه به سؤال کنندگان عطا میکنم مرحمت مینمایم.
وَ قَالَ علیه السلام:قَالَ اللّهُ تَعَالیٰ:مَنْ ذَکَرَنی سِرّاً ذَکَرْتُهُ عَلانِیَةً (1).
و نیز امام صادق علیه السلام فرمود،خداوند فرموده:کسی که مرا در پنهان یاد کند، من او را در آشکار یاد میکنم.
امام صادق علیه السلام فرمود:
خداوند به عیسی فرمود:ای عیسی ! در ذاتت مرا یاد کن تا در ذاتم تو را یاد کنم،در آشکارت مرا یاد کن تا در آشکاری بهتر از آشکار آدمیان تو را یاد کنم، عیسی ! قلبت را برای من نرم کن،در خلوتها زیاد مرا یاد کن،خوشحالی من به این است که تملّق کنان به سویم آیی،در این زمینه زنده باش و از مردگی و پژمردگی بپرهیز (2).
وَ عَنْهُ علیه السلام:مَنْ أَکْثَرَ ذِکْرَ اللّهِ أَظَلَّهُ اللّهُ فی جَنَّتِهِ (3).
امام صادق علیه السلام فرمود:کسی که زیاد یاد خدا کند،خداوند در بهشتش بر او سایه میکند.
وَ عَنْهُ علیه السلام:قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مَنْ أَکْثَرَ ذِکْرَ اللّهِ أَحَبَّهُ اللّهُ وَ مَنْ ذَکَرَ اللّهَ کَثیراً کُتِبَتْ لَهُ بَرَاءَتَانِ:بَرَاءَةٌ مِنَ النَّارِ وَ بَرَاءَةٌ مِنَ النِّفاقِ (4).
امام صادق علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکند:کسی که زیاد یاد خدا کند،خداوند
1) 1) -الکافی:501/2،باب ذکر اللّه فی السر،حدیث 1؛بحار الأنوار:342/90،باب 20،حدیث 12.
2) 2) -الکافی:502/2،باب ذکر اللّٰه عز و جل فی السر،حدیث 3.
3) 3) -الکافی:112/2،باب التواضع،حدیث 4؛محجة البیضاء:268/2؛کتاب الأذکار و الدعوات،باب 1.
4) 4) -الکافی:499/2،باب ذکر اللّه کثیراً،حدیث 3؛محجة البیضاء:268/2،کتاب الأذکار و الدعوات،باب 1.
او را دوست خواهد داشت و کسی که دارای کثرت ذکر باشد،دو برائت برای او نوشته میشود،برائت از آتش جهنم و برائت از نفاق و دورویی.
وَ عَنْهُ علیه السلام:شِیعَتُنَا الَّذینَ إِذا خَلَوْا ذَکَرُوا اللّهَ کَثیراً (1)
امام صادق علیه السلام فرمودند:شیعیان ما کسانی هستند که هر وقت خلوت کنند، زیاد یاد خدا کنند. ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن***دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
هرکجا نور است چون پروانه خود را باختن*** هرکجا نار است خود را چون سمندر داشتن
آب حیوان یافتن بی رنج در ظلمات دل*** زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن
از برای سود در دریای بی پایان علم ***عقل را مانند غوّاصان شناور داشتن
گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن*** چشم دل را با چراغ جان منوّر داشتن(2)
به روایت زیر دقت کنید که روایت بسیار با ارزش و پرقیمتی است:
امام صادق علیه السلام فرمود:
چیزی نیست مگر این که برای آن حدّی است که انتهای آن،همان حدّ است؛ مگر ذکر خدا که برای آن،حدّ و مرزی نیست.
خداوند،فرائض را بر مردم فرض کرد و عبادات را واجب دانست؛کسی که
واجبات را ادا کند،ادای واجبات همان حد واجبات است.
این ماه رمضان است که هرکس روزه بگیرد،حدّش را ادا کرده،این حجّ است که به جای آوردن آن حدّ آن است.
اما ذکر،حقیقتی است که خداوند به اندک گفتن آن رضایت نداده و برای آن حدّی معیّن نکرده است،سپس حضرت این آیه را خواند:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللّٰهَ ذِکْراً کَثِیراً* وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً ] (1).
ای اهل ایمان ! خدا را بسیار یاد کنید،*و صبح و شام او را تسبیح گویید.
و فرمود:با توجه به این آیه،ببینید که خداوند برای ذکر حدّی معیّن نفرموده است،سپس فرمود:پدرم حضرت باقر علیه السلام کثیر الذّکر بود،من با او در راه رفتن همراه میشدم،در حالی که او ذکر میگفت و با او طعام میخوردم در حالی که او در ذکر بود،هرگاه مردم در حضور آن جناب گفت و گو میکردند،گفتار مردم آن حضرت را از یاد خدا باز نمیداشت.
میدیدم که زبان مبارکش به سقف دهانش متصل بود و میگفت:«لا إله إلاّ اللّه»آن حضرت پس از نماز صبح همۀ ما را جمع میکرد و تا بیرون آمدن آفتاب امر به ذکر خدا میفرمود و هریک از ما میتوانست قرآن بخواند میفرمود:قرآن بخوان و هرکس نمیتوانست به او میفرمود:ذکر خدا بگو.
خانهای که در آن قرائت قرآن است و در آن ذکر خدا گفته میشود،برکتش زیاد میشود و ملائکه در آن حاضر میشوند و شیاطین از آن خانه دور میگردند و آن خانه برای اهل آسمان همانند کوکب درخشان میدرخشد.
و خانهای که در آن قرائت قرآن و ذکر نیست،کم برکت است و از ملائکه خالی
1) 1) -احزاب (33):41-42.
و از شیاطین پر است.
سپس حضرت صادق علیه السلام فرمود:به بهترین اعمال،شما را خبر دهم که درجات شما را بالا ببرد و شما را نزد پروردگارتان پاکیزه نشان دهد و برای شما از طلا و نقره بهتر است.و از این که به دشمن برخورد کنید و آنان را بکشید و آنها شما را بکشند برای شما بهتر است ؟ گفتند:آری.فرمود:زیاد ذکر خدا گفتن (1).
سپس فرمود:مردی به محضر پیامبر صلی الله علیه و آله آمد،عرضه داشت:بهترین اهل مسجد کیست ؟ فرمود:آن کسی که زیاد ذکر خدا کند.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:به کسی که زبان ذاکر عطا شده،خیر دنیا و آخرت داده شده و فرمود:در قرآن در آیۀ ششم سورۀ مدثر آمده:بر عمل خیرت منت مگذار تا آن را زیاد بینی و واقعاً آنچه برای خدا انجام دادهای آن را زیاد مبین (2).
وَ عَنْهُ علیه السلام قَالَ:أَوْحَی اللّهُ تَعَالیٰ إِلیٰ مُوسیٰ علیه السلام:لا تَفْرَحْ بِکَثْرَةِ الْمَالِ،وَ لا تَدَعْ ذِکْری عَلیٰ کُلِّ حَالٍ،فَإِنَّ کَثْرَةَ الْمَالِ تُنْسِی الذُّنُوبَ وَ أَنَّ تَرْکَ ذِکْری یُقْسِی الْقُلُوبَ (3).
از امام صادق علیه السلام است که فرمود:خداوند به موسی وحی کرد:به زیادی مال خوشحال مباش و یادم را در هیچ حال از دست مده،به حق که زیادی مال گناهان را از یادت میبرد و تو را غفلت میدهد و ترک یاد من برای تو،سخت دلی میآورد.
قَالَ رَسُولُ اللّهِ:مَا جَلَسَ قَوْمٌ مَجْلِساً یَذْکُرُونَ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِلّا حُفَّتْ بِهِمُ الْمَلائِکَةُ
وَ غَشِیَتْهُمُ الرَّحْمَةُ وَ ذَکَرَهُمُ اللّهُ فِیمَنْ عِنْدَهُ (1).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:مجلسی نیست که گروهی در آن بنشینند و مشغول ذکر خدا باشند،مگر این که آن مجلس در محاصرۀ ملائکه نباشد و اهلش غرق در رحمت خدا نگردند و خدا از آنان در بین ارواح انبیا و شهدا و اولیا و ملائکه یاد نکند.
قَالَ صلی الله علیه و آله:مَا مِنْ قَوْمٍ اجْتَمَعُوا یَذْکُرُونَ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لا یُریدُونَ بِذٰلِکَ إلّا وَجْهَهُ إلّا نَادَاهُمْ مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ قُومُوا مَغْفُوراً لَکُمْ قَدْ بَدَّلَتْ سَیِّئَاتِکُمْ حَسَنَاتٍ (2).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:قومی نیستند که برای یاد خدا جمع شوند و نیّت آنان خدا باشد،مگر این که یک منادی از آسمان ندا میکند:برخیزید که آمرزیده شدهاید و بدیهای شما تبدیل به خوبیها شد.
قَالَ صلی الله علیه و آله:مَا قَعَدَ قَوْمٌ مَقْعَداً لَمْ یَذْکُرُوا اللّهَ فِیهِ وَ لَمْ یُصَلُّوا عَلَی النَّبِیِّ إلّا کَانَ عَلَیْهِمْ حَسْرَةُ یَوْمِ الْقِیامَةِ (3).
و نیز آن حضرت فرمود:گروهی جایی ننشستند،در حالی که ذکر خدا نگفتند و درود بر پیامبر نفرستادند،مگر این که آن مجلس برای آنان در قیامت حسرت خواهد بود.
قَالَ دَاوُدُ علیه السلام:إِلٰهی إذَا رَأَیْتَنی أُجَاوِزُ مَجَالِسَ الذَّاکِرینَ إلیٰ مَجَالِسِ الْغَافِلِینَ فَاکْسُرْ رِجْلی دُونَهُمْ فَإنَّها نِعْمَةٌ تَنْعُمُ بِها عَلَیَّ (4).
داوود به پروردگار عرضه داشت:هرگاه مرا دیدی روی از مجالس ذاکرین گردانده و به سوی مجالس اهل غفلت در حرکتم،پایم را بشکن که این شکسته شدن پا نعمتی است که به من مرحمت میفرمایی.
قَالَ صلی الله علیه و آله:اَلْمَجْلِسُ الصَّالِحِ یُکَفِّرُ عَنِ الْمُؤْمِنِ أَلْفَیْ أَلْفِ مَجْلِسٍ مِنْ مَجَالِسِ السُّوءِ (1).
پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله فرمود:یک مجلس شایسته،کفّارۀ مؤمن است در برابر دو هزار هزار مجلس بد.
قَالَ أَبُو جَعْفَر علیه السلام:إنَّ ذِکْرَنَا مِنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ ذِکْرِ عَدُوِّنَا مِنْ ذِکْرِ الشَّیْطَانِ (2).
امام باقر فرمودند:مجلسی که در آن یاد ما هست (و در آن مجلس از زندگی، آداب،فرهنگ و حلال و حرام ما و مسائلی که برای رشد شما گفتهایم صحبت است)،ذکر خداست و ذکر دشمنان ما،ذکر شیطان است.
امام باقر علیه السلام فرمودند:
در توراتِ واقعی که به موسی نازل شده آمده است که موسی از خداوند پرسید:
ای پروردگار من ! به من نزدیکی تا با تو مناجات کنم یا دوری تا صدایت بزنم.وحی شد:من همنشین کسی هستم که در ذکر من است،موسی گفت:روزی که پوششی نیست،کدام بنده در پوشش تواست فرمود:آنان که یاد من هستند و من یاد آنانم و به خاطر من با هم در محبّتاند و من عاشق آنها هستم،اینان کسانی هستند که هرگاه اراده کنم عذابی به اهل زمین بدهم از آنان یاد میکنم تا عذاب از آنان دفع شود (3).
ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن***تیرگیها را از این اقلیم بیرون داشتن
هم چو موسی بودن از نور تجلی تابناک*** گفتگوها با خدا در کوه و هامون داشتن
پاک کردن خویش را ز آلودگی های زمین*** خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن
عقل را بازارگان کردن به بازار وجود*** نفس را بردن بدین بازار مغبون داشتن
بی حضور کیمیا از هر مسی زر ساختن*** بی وجود گوهر و زر گنج قارون داشتن
گشتن اندر کان معنی گوهری عالم فروز*** هر زمانی پرتو و تابی دگرگون داشتن(1)
ابو سعید خدری از نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند:
برای خداوند ملائکهای است غیر از نویسندگان عمل که در سطح زمین در گردشاند،چون قومی را بیابند که در حال ذکر خدایند،فریاد میکنند:برای یافتن آرزوی خود بشتابید،پس به نزد اهل ذکر آیند و آنان را تا آسمان دنیا محاصره کنند، پس خداوند به آنان میفرماید:چه گونه و در چه حالت بندگانم را ترک کردید ؟ جواب میدهند:در حالی که حمد و مجد تو را به جا میآوردند و تو را تسبیح میگفتند،خداوند میفرماید:آیا مرا دیدند ؟ (رؤیت به قلب)،عرضه میدارند:
نه،میفرماید:اگر میدیدند ؟ عرض میکنند:تسبیح و تحمید و تمجید آنان
1) 1)- پروین اعتصامی.
فوق العاده شدید میشد،به ملائکه میفرماید:از چه پناه میبردند ؟ عرض میکنند:از آتش،خطاب میرسد:آتش را دیده بودند ؟ عرض میکنند:نه، میفرماید:اگر میدیدند ؟ عرضه میدارند:هر آینه با شدت هرچه تمامتر از آن فراری و متنفّر میشدند،سپس میفرماید:چه میخواستند ؟ عرض میکنند:
بهشت،میفرماید:بهشت را دیدهاند ؟ عرض میکنند:نه،میفرماید:اگر میدیدند ؟ میگویند:به شدّت به آن حرص میورزیدند،خطاب میرسد:من شما را شاهد میگیرم که همۀ آنها را آمرزیدم،ملائکه میگویند:فلان کس اهل مجلس آنها نبود،بلکه به خاطر حاجتی نزد آنها آمده بود آیا او هم آمرزیده شده ؟ خطاب میرسد:اهل ذکر به آن درجه هستند که همنشین آنها هم از سعادت آنان فیض میبرد و از شقاوت دور است (1).
عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله قَالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِمُوسَی بْنِ عِمْرَانَ یَا مُوسیٰ لَوْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَ عَامِریهِنَّ عِنْدی وَ الْأَرَضینَ السَّبْعَ فی کَفَّةٍ وَ لا إلٰهَ إلّا اللّهُ فی کَفَّةٍ مَالَتْ بِهِنَّ لا إلٰهَ إلّا اللّه (2).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:خداوند عزّ و جل به موسی بن عمران فرمود:ای موسی ! اگر آسمانها و تمام ساکنینش و مجموع زمینهای هفت گانه را در پیشگاه من به یک طرف ترازو و«لا اله الا اللّه»را در طرف دیگر بگذارند،به راستی که کفّۀ «لا اله الا اللّه»بر آن کفه ترجیح خواهد داشت.
آری،مجموع آسمانها و زمین در مقابل مسئلۀ توحید که تجلّی در قلب داشته باشد،چه ارزشی دارد ؟
مگر همۀ عالم با تجلّی توحید در قلب،قابل مقایسه است،سماوات و ارضین و سکان آنها مادهای جز خاک یا آتش یا نور ندارند،خاک و آتش و نور کجا و حقیقت توحید کجا ؟
کسی که به حقیقت میگوید:«لا إله إلاّ اللّه»،کسی که به این شعار والای همۀ انبیا و امامان علیهم السلام و عاشقان واقعیت قایل است،از قیمتی برخوردار است که همۀ عالم از آن قیمت برخوردار نیست.
عزیزتر و والاتر و پرارزشتر و با مقامتر از اهل توحید در همۀ عالم نیست،اهل توحید،آن هم توحید به حقیقت،توحیدی که از آلودگی شرک و لو به اندازه کوچکترین ذره،خالص گردیده،پرقیمتترین موجود خدایند.
کسی که به حقیقت میگوید:«لا إله إلاّ اللّه»،کسی است که به فرمودۀ حضرت زهرا علیها السلام و حضرت سجّاد علیه السلام،گوشت و پوست و خون و رگ و پی او«لا إله إلاّ اللّه»میگوید.
او انسانی است که با تمام قدرت،تمام معبودهای باطل درون و برون را از مملکت هستی خود زدوده و جز حضرت دوست معبودی و محبوبی و معشوقی ندارد و هرچه در زندگی بخواهد،فقط و فقط برای او میخواهد و بس.این توحید و این معرفت و این کفرزدایی و شرک و نفاقزدایی البته قیمتش از آسمانها و سکّان آنها و زمین،سنگینتر است.
در کتب اهل سنّت و شیعه از رسول بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمودهاند:
اگر ایمان علی علیه السلام را در کفّهای و ثقلین را در کفۀ دیگر بگذارند،ایمان علی علیه السلام بر ثقلین سنگینی خواهد کرد،چرا ؟ برای این که ایمان علی علیه السلام ایمان خالص
و معرفت آن حضرت،معرفت کامل بود و اعمال و اخلاق و رفتار تمام عمر آن حضرت،انعکاس همان ایمان و معرفت بود،به همین خاطر بود که حتی دربارۀ یک عمل علی علیه السلام که شمشیر زدن در جبهۀ احزاب بود پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
لضَرْبَةُ عَلِیٍّ یَوْمَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبَادَةِ الثَّقَلَیْنِ (1).
یک ضربت علی در روز خندق از عبادت ثقلین برتر بود.
چرا که سرچشمۀ آن عمل،توحید و معرفت و اخلاص بود.
«لا إله إلاّ اللّه»یعنی پایان دادن حکومت هوای نفس در وجود؛یعنی پاک کردن تمام رذایل اخلاقی از صفحۀ نفس؛یعنی آراسته شدن به حسنات اخلاقی، یعنی خلوص و پاکی؛یعنی بصیرت و بینایی؛یعنی هم چون انبیا با تمام طاغوتها تا ریشه کن کردن آنان مبارزه کردن؛یعنی ریشۀ تمام گناهان را از سرزمین وجود خویش درآوردن و به جای آن نهال عمل صالح کاشتن.
«لا إله إلاّ اللّه»یعنی از تمام مکتبها بریدن و به مکتب انبیا و امامان علیهم السلام پیوستن»؛یعنی فهم قرآن و عمل به تمام دستورها و قوانین الهی؛یعنی آراسته شدن به صلاح و سداد و عفّت و تقوا.
«لا إله إلاّ اللّه»یعنی همه روز خود را به پاکی سر بردن و شب خود را به پاکی و طهارت و عبادت به روز آوردن؛یعنی در مقابل حوادثی که بر مسلمانان میرود بیتفاوت نماند،یعنی حلّ مشکلات عباد خدا برای رضای خدا.
این همه ثواب،فقط به گفتار تنهای زبان نیست و ارجحیّت آن بر آسمانهای
1) 1) -الاقبال:467.
هفتگانه و زمین در گفتن تنهای آن خلاصه نمیشود،بلکه این ارجحیّت در تجلّی حقیقت«لا إله إلاّ اللّه»در هستی و عمل و اخلاق انسان است.
رابطۀ ما با حقیقت«لا إله إلاّ اللّه»در حد قدرت و امکان و تکلیف خودمان باید همانند رابطۀ انبیا و امامان علیهم السلام و عاشقان با آن باشد.
آیات و روایاتی که دربارۀ اهل توحید و اهل ایمان آمده بخوانید و در آن دقّت کنید تا به ارزش آنان و رابطه با توحید به معنای حقیقی،پی ببرید.
عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله قَالَ:اَلْمُوْجِبَتَانِ:مَنْ مَاتَ یَشْهَدْ أَنْ لا الٰهَ إلّا اللّهُ دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ مَنْ مَاتَ یُشْرِکْ بِاللّهِ دَخَلَ النَّارَ (1).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:دو چیز موجب دو چیز است:یکی مرگ با شهادت به«لا اله الا اللّه»که سبب ورود به بهشت است و دیگر،شرک که مردن با آن باعث دخول به جهنم است.
از مصادیق بارز شرک،قبول حکومت هوی و هوس و امیال و غرائز و قبول حکومت و دخالت طاغوتها در زندگی است.پیروان بنی امیه و بنی عباس، پیروان فرعون و نمرود،پیروان آمریکا و روس در هر لباسی که بودند و هستند بنابر صریح آیات الهی،مشرکاند و به فرمودۀ قرآن مجید،دچار ظلم عظیم و جایگاهی در قیامت به جز آتش جهنم ندارند.
شرک مبارزه با خدا و حقایق است،شرک مبارزه با انبیا و امامان علیهم السلام است، شرک مبارزه با حسنات و آشتی با سیّئات است،گناهی بزرگتر و پلیدتر از گناه شرک وجود ندارد،شرک ریشۀ کفر و نفاق و علّت آلوده شدن انسان به تمام معاصی و گناهان است.امام صادق علیه السلام در روایات بسیاری،اعمال حسنه و عبادات
1) 1) -جامع الأخبار:50/1،فصل 24؛بحار الأنوار:4/3،باب 1،حدیث 10.
بنی امیّه و بنی عباس و پیروان آنها را به حکم صریح قرآن در بسیاری از آیات باطل اعلام کردند و به اصحاب خود فرمودند:گول این گریهها و طول رکوعها و سجودها و روزه و حجّ و زکات را مخورید که اینان به خاطر قبول حکومت بنی امیّه و بنی عباس مشرکند و عملی از آنان در روز قیامت پذیرفته نیست !! (1)جابر جعفی از امام باقر علیه السلام روایت میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
به مردگان خود کلمۀ«لا إله إلاّ اللّه»را تلقین نمایید؛زیرا باعث آمرزش گناهان آنان است،عرض کردند:گفتن آن در حال صحت و سلامت چه گونه است ؟ سه مرتبه فرمود:بیشتر گناهان را منهدم میکند،برای این که کلمۀ طیّبۀ«لا إله إلاّ اللّه»در زندگی و مرگ و حشر،مایۀ انس است.پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:جبرئیل گفت:کاش انسانها را که در محشر دو گروهند میدیدی:یک گویندگان و معتقدان به«لا إله إلاّ اللّه»که با رویهای درخشان محشور میشوند و ذکرشان کلمۀ طیّبه «و اللّه اکبر»است و دیگر مشرکین که با صورتهای سیاه به محشر آمده و شیون کنان میگویند:ای وای بر ما،تباه شدیم و هلاک گشتیم !! (2)قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:ثَمَنُ الْجَنَّةِ لا إِلٰهَ إلّا اللّهُ (3).
نبیّ اسلام فرمود:بها و قیمت بهشت«لا اله الا اللّه»است.
بنابر اساس آیات و روایات،بهشت در برابر تقوا و عمل صالح به بندگان عنایت میشود و اتّصال به حقیقتِ کلمۀ طیّبۀ،مورث تقوا و عمل صالح است،کسی که تمام وجودش را نور توحید گرفته نمیتواند آلوده دامن،زندگی کند و نمیتواند از
اجرای واجبات الهی و انجام خیرات دور بماند.
انسان تا در مقام یقین جای نگیرد و تا دل او با سیر در آیات آفاقی و انفسی و سیر در واقعیّتهای شرع مطهّر به نور معرفت،روشن نشود و تا از تمام محرّمات با کمال اراده و سرسختی کناره نگیرد و تا به واجبات و انجام اعمال صالح آراسته نشود، «لا إله إلاّ اللّه»گفتن او بها و قیمت بهشت نیست.
در روایات بسیاری آمده که از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه طاهرین علیهم السلام کراراً سؤال شده:افضل اعمال کدام است ؟ پاسخ دادهاند:معرفت (1).
این«معرفتی»که در پاسخ سؤال کنندگان داده شده،دارای یک معنای جامع و مطلقی است،در حقیقت خودشناسی،خداشناسی،جهانشناسی، انسانشناسی،زمانشناسی،همه و همه در مفهوم معرفت مندرج است.معرفت سبب عشق است و عشق سبب حرکت و حرکت بر اساس عشق انجام میگیرد و معرفت کلید سعادتِ دو جهان و بهای بهشت الهی است.
اگر بنا باشد به طور ساده و عادی،گفتن:«لا إله إلاّ اللّه»بهای بهشت باشد، اکثریّت مردم اهل بهشتاند،در حالی که اکثریّت از تقوا و عمل عاریاند و وجودشان ننگ عالم و آدم است و زندگی و حیات آنان جز مزاحمت و خوردن حق دیگران سود دیگری ندارد !!
به عقیدۀ بیداران راه،به خصوص انبیا و ائمه و اولیا و شامخین و عرفای کاملین، شرف و فضیلت و کرامت انسان بر سایر موجودات عالم به خاطر استعداد معرفت
1) 1) -ارشاد القلوب:145/1،باب 46.
به خصوص معرفت و عرفان به خداست.
موضوع معرفت یا عرفان،یکی از مهمترین مسائل دورۀ حیات انسان در کرۀ زمین،بلکه در رأس تمام مسائل بوده و هدف و غرض اصلی خلقت و آفرینش انسان است.
این حقیقت،یعنی معرفت باللّه با چهار ناحیۀ اساسی وجود انسان که انسانیّت انسان به آن است و بقیۀ نواحی وجود،تابع و شعاعی از آن چهار ناحیه است در ارتباط است،آن چهار ناحیه عبارت از: قلب،روح،نفس و عقل میباشد.
1-قلب
قلب به دو معنی استعمال شده:یکی عضو صنوبری شکل مهمّی که در طرف چپ سینه قرار گرفته با خصوصیاتی که در علم تشریح و وظائف اعضا و سایر مباحث طبّی برای آن شرح داده شده است و عارف با این قلب که حیوانات هم دارند،کاری ندارد،بلکه عارف متوجّه معنای دوّم این لفظ است که مقصود از آن، لطیفۀ روحانی است که عبارت است از؛حقیقت انسان و این حقیقت است که عالم و مدرک و عارف و مخاطب و معاقب است.
این قلب،با قلب جسمانی،علاقه و ارتباط اسرارآمیزی دارد که چگونگی آن علاقه و ارتباط به نحو روشنی به وصف در نمیآید،قدر مسلم این است که سنخ این علاقه و ارتباط مادّی نیست و کاری به گوشت و خون قلب ندارد،بلکه از قبیل علاقۀ وصف به موصوف است که فقط اهل کشف به خصوصیّات آن واقفند.
قلب به این معنی،تقریباً همان است که حکما از قدیم آن را نفس ناطقه نامیدهاند و وظیفه و عمل آن بیشتر عمل ادراک است تا احساس،در حالی که مغز
به معرفت حقیقی خدا نمیتواند برسد؛ولی قلب به ادراک باطن و ملکوت و حقیقت و ذات اشیا قادر است.
از مسائل اساسی عارفان بلکه مهمترین آنها همین موضوع عرفان است که به عقیدۀ عرفا،وصول به معرفت کامل و تام ممکن است،به این معنی که:چون قلب به نور ایمان و معرفت روشن شود،آدمی از رذایل پیراسته و به حسنات بهخصوص تقوا آراسته میگردد،آن وقت آیینۀ تجلّی همه معارف الهی خواهد شد و به همین خاطر است که در حدیث قدسی فرمود:
لا یَسَعُنی أَرْضی وَ لا سَمائی و لکن یَسَعُنی قَلْبُ عَبْدِیَ الْمُؤْمِنِ (1).
ولی این صفا و کمال به ندرت حاصل میشود؛زیرا قلب اغلب به واسطۀ غفلت،محجوب و در نتیجۀ معصیت،تاریک است؛یعنی صور و نقوش مادی و شهوانی آن را آلوده میسازد.
قلب بین عقل و هوا در کشمکش است،به این معنی که قلب انسان معرکۀ جدایی بین جنود خدا و شیطان است و هر دسته از راهی در تسخیر آن میکوشند، از یک دریچۀ معرفت خدا به قلب میرسد و از دریچۀ دیگر وساوس حس و این معنی در روایات زیاد آمده و توضیح فراوانی نسبت به این دو مرحله داده شده و روی این ملاک گفتهاند:
آدمی زاده طرفه معجونی است***کز فرشته سرشته و ز حیوان
«2» گر کند میل این شود پس از این*** ور کند میل آن شود به از آن(2)
از یک طرف ممکن است پستتر از حیوان شود؛زیرا حیوان فاقد معرفت است و قهراً نمیتواند ترقّی کند و کمال یابد و از طرف دیگر ممکن است از فرشته
بگذرد؛زیرا فرشته فاقد شهوت است و نمیتواند تنزّل کند.
مولوی در تفسیر حدیثی که از پیامبر صلی الله علیه و آله و در بعضی کتب از امیر المؤمنین علیه السلام نقل شده که یکی از این دو بزرگوار علیهما السلام فرمودهاند:
خداوند ملائکه را آفرید و عقل را حقیقت آنان ساخت و چهارپایان را آفرید و شهوت را در بافت آنان به کار برد و آدمیان را آفرید و عقل و شهوت را در آنان ترکیب کرد،کسی که عقلش بر شهوتش غلبه کند از ملائکه برتر است و کسی که عقلش مغلوب شهوت گردد از حیوان پستتر است (1)،تفسیر جالبی به مضمون زیر دارد:
در حدیث آمد که یزدان مجید***خلق عالم را سهگونه آفرید
یک گروه را جمله عقل و علم وجود*** آن فرشته است و نداند جز سجود
نیست اندر عنصرش حرص و هوی*** نور مطلق زنده از عشق خدا
یک گروه دیگر از دانش تهی***هم چو حیوان از علف در فربهی
او نبیند جز که اصطبل و علف*** از شقاوت غافل است و از شرف
زان سیم هست آدمیزاد و بشر ***از فرشته نیمی و نیمش ز خر
نیم خر خود مایل سفلی بود*** نیم دیگر مایل علوی شود
تا کدامین غالب آید در نبرد*** زین دو گانه تا کدامین برد نرد
عقل اگر غالب شود پس شد فزون*** از ملایک این بشر در آزمون
شهوت ار غالب شود پس کمتر است***از بهائم این بشر زان کابتر است
1) 1) -وسائل الشیعة:209/15-210،باب وجوب غلبة العقل علی الشهوة و تحریم العکس،حدیث 2.
2-روح
روح نیز به دو معنی استعمال میشود؛یکی به معنای بخار لطیفی است که منبع آن تجویف قلب جسمانی است و به واسطۀ حرارت قلب پیدا شده و به واسطۀ عروق در همه بدن پراکنده شده و سبب حیات جسمانی میشود و روح به این معنا،همان روح حیوانی است و بحث در آن متعلق به علم طب است.
جرجانی-که از دانشمندان بزرگ اسلامی است-در تعریف این روح میگوید:
«الرُّوحُ الْحَیَوانی جِسْمٌ لَطیفٌ مَنْبَعُهُ تَجْویفُ الْقَلْبِ الْجِسْمانِیِّ وَ یَنْتَشِرُ بِوَاسِطَةِ الْعُرُوقِ الضَّوارِبِ إلیٰ سائِرِ أَجْزاءِ الْبَدَنِ».
معنای دیگر روح که منظور انبیا و امامان علیهم السلام و عرفای پیرو آنان است،عبارت است از:لطیفۀ مدرکۀ انسان که مصداق [ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی ] (1)است و از عالم امر نازل شده است و ابن سینا در آن قصیدۀ معروفش به شرح و بسط آن پرداخته.
روح به این معنی،از اسرار قلب است و عدّهای همان معنایی را که از کلمۀ قلب استفاده میکنند از کلمۀ روح استفاده میکنند،جرجانی در تعریف این روح میگوید:
«الرُّوحُ الْإِنْسَانیّ هُوَ اللَّطیفَةُ الْعَالِمَةُ الْمُدْرِکَةُ مِنَ الْإِنْسَانِ الرَّاکِبَةُ عَلَی الرُّوح الْحَیَوانیِّ نازِلٌ مِنْ عَالَمِ الْأَمْرِ تَعْجُزُ الْعُقُولُ عَنْ إِدْرَاکِ کُنْهِهِ وَ تِلْکَ الرُّوحُ قَدْ تَکُونُ مُجَرَّدَةً وَ قَدْ تَکُونُ مُنْطَبِقَةً فِی الْبَدَنِ».
3-نفس
نفس نیز به دو معنا اطلاق میشود؛یکی به معنای جامع قوۀ غضب و شهوت، یعنی منبع و اصل صفات مذمومه،به طوری که اسلام جهاد با آن را واجب دانسته
1) 1) -اسراء (17):85.
و پیامبر صلی الله علیه و آله آن را دشمنترین دشمنان خوانده.
و به معنای دیگر عبارت است از:لطیفۀ الهی و عنایت خداوندی و به این معنا حقیقت و ذات انسان است و به عبارت دیگر به معنای اوّل،شیطانی و مذموم و به معنای دوّم،رحمانی و پسندیده است.
4-عقل
عقل که به معنای مختلف استعمال میشود،اهل دل اغلب آن را به معنای مدرک علوم،یعنی مترادف با معنای دوّم قلب به کار میبرند،به طوری که ملاحظه میشود،در بین همۀ این اصطلاحات به قلب توجّه بیشتری میشود و قرآن مجید هم همین واقعیت را تأیید میکند؛زیرا سلامت قلب،علّت سلامت سه ناحیۀ دیگر و مرض آن،علّت مرض آن سه ناحیه است.
قلب به معنای لطیفه روحانی و آسمانی و به نحو اجمال،آلت مهمّ ارتباط روحانی،قلب است؛یعنی قلب به معرفت خدا واصل میشود و روح که یکی از اسرار قلب است،عاشق و مجذوب خدا میگردد و سرّ که باطن روح است به مشاهدۀ معنوی حضرت او نایل میشود.
عارف،در پی شناختن خداست و میخواهد از راه این شناخت خود را هماهنگ با اوامر او و صفات حضرتش کند و ما حصل گفتار او این است که انسان به وسیلۀ حواس خود نمیتواند به معرفت الهی برسد؛زیرا وجود مقدّس او خارج از زمان و مکان و مادّه است.او وجودی است نامحدود و به فهم و تصوّر در نمیآید و منطق و عقل بشری هیچ وقت از محدود نمیتواند تجاوز کند،فلسفه احول است و قیل و قال وجدان را قانع نمیکند و فکر حقیقتجو،با کلمات تهی و تکراری، تاریک میشود و خلاصه انسان مقیّد به اسم شده از مسمّیٰ دور میگردد.
به قول عارف،مولوی:
خلق اطفالند جز مست خدا***نیست بالغ جز رهیده از هوا
گفت دنیا لعب و لهو است و شما*** کودکید و راست فرماید خدا
جنگ خلقان هم چو جنگ کودکان*** جمله بیمعنی و بیمغز و مهان
جمله با شمشیر چوبین جنگشان*** جمله در لا ینبغی آهنگشان
جمله شان گشته سواره بر نئی*** کاین براق ماست یا دلدل پیئی
جاعلند و خود ز جهل افراشته*** راکب و محمول ره پنداشته
باش تا روزی که محمولان حق*** اسب تازان بگذرند از نه طبق
یعرج والروح الیه والملک*** من عروج الروح یهتز الفلک
مدار عرفانی که ناشی از مکتب اصیل انبیا و امامان علیهم السلام است سه چیز است:
1-خداشناسی که اصل و ریشۀ همۀ حقایق و واقعیتها است.
2-خودشناسی، یعنی بحث در هویّت و شخصیّت و نفس انسانی و موضع او در عالم خلقت و ویژگیهای او و بحث در مصالح و مفاسد انسانی.
3-انتخاب راه صحیح به سوی کمالات، یعنی شناخت تکالیف عبادی و وظائف اخلاقی و تشخیص زندگی سالم و رفتار معتدلانه و تصفیۀ نفس و تزکیۀ آن برای وصول به سعادت و خوشی که به ناچار در این زمینه همۀ جویندگان راه به اسلام واقعی رسیده و با قدرت آن به کمالات و حقایق رسیدهاند.
عارف،معتقد است که با آراسته شدن به علوم الهی و به کارگیری آن و به خصوص تصفیۀ باطن از تمام آلودگیها،انسان به مقام کشف نایل شده و از این راه مستقیماً به معرفت خدا واصل خواهد شد،این علم،نتیجۀ قیل و قال غرورزا نیست؛بلکه پس از جهاد انسان بسته به اراده و فضل و توفیق حضرت اوست که
این معرفت را به آنهایی که خود مستعدّ اخذ معرفت و وصول به حقیقت کرده است عطا میفرماید.
معرفت،نور رحمت الهی است که به قلب سالک مستعدّ و قابل میتابد و جمیع تعینات و قوای او را در اشعۀ نورانی خود محو و مضمحل ساخته و از کار غیر او باز میدارد.
به اعتقاد بیداران راه،طالبان خدا بر سه دستهاند:
اوّل:اهل زهد و عبادت که به امید بهشت و پاداش اخروی یا پاداش روحانی دیگری از قبیل کرامات،خدا را پرستش میکنند و خداوند از راه فضل و عنایتش خودش را به آنها در حدّ جهاد آنان میشناساند.
دوّم:حکمای حکمت الهی که خداوند از راه جلال و جبروت خود،خود را به آنها میشناساند؛ولی اینان با استدلال و منطق نمیتوانند جلال و جبروت الهی را درک کنند و در ادراک صفات و آثار خداوندی سرگردان و از ادراک حقیقت توحید به کلّی عاجزند و ما حصل گفتارشان این است که ذات الوهیّت و حضرت احدیّت، لا یدرک است و نتیجۀ علم ما این است که میدانیم که از ادراک او عاجزیم.
سوّم:عرفا که خداوند به وسیلۀ اشراق،خود را به آنان میشناساند،یعنی عارف به حالی میرسد که از ما سوی اللّه منقطع گشته،از حدود تعیّنات شخصی خارج میشود و فانی محض گشته به خدا باقی میشود.
به عقیدۀ عرفای شامخین که ما حصل نبوت انبیا و امامت امامان علیهم السلام است، انسان،علت غایی آفرینش و نتیجۀ خلقت و تاج جهان است،انسان،اگرچه بر حسب ترتیب ظهور آخر است،ولی در نظر خداوند و بر حسب مقام شرفی،اوّل است.
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد***عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت*** عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد*** برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز*** دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند*** دل غم دیده ما بود که هم بر غم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت ***دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طرب نامه عشق تو نوشت*** که قلم بر سر اسباب دل خرم زد(1)
تا انسان اسیر شهوت و هوس است از خدا دور است؛ولی چون کشش حبیب در او زیاد شود و پشت پا به عالم حس و محسوس بزند و از باطن خود به نور معرفت روشن گردد،شوق و وجد اتّصال به محبوب بر هر چیز فایق آید،به این معنی که چون میراندن نفس و از میان بردن تعیّنات انجام یابد،حلاوت مشاهدۀ جمال الوهیّت،قلب او را به اهتزاز در آورد.
آری،در کنار این معرفت،قول«لا إله إلاّ اللّه»انسان که قول همۀ وجود او به خصوص قلبش میباشد،بها و قیمت بهشت است و گفتار نبیّ اکرم بر چنین کسان صادق است که:
ثَمَنُ الْجَنَّةِ لا إلٰهَ إلّا اللّهُ (2).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
هرکس بگوید:«لا إله إلاّ اللّه»در بهشت از برای او درختی از یاقوت سرخ در
زمینی که هم چون مشک سفید است کاشته میشود،در حالی که شیرینتر از عسل و سپیدتر از برف و خوشبوتر از مشک است،در آن روییده میوههایی است مانند پستان دختران بکر که از پس هفتاد حلّه نمایان است (1).
جابر جعفی از امام باقر علیه السلام روایت کرده که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
هر چیزی در جهان همتا و نظیری دارد مگر سه چیز:
اوّل: ذات مقدس احدیّت که نظیر ندارد.
دوّم: کلمۀ شریف«لا إله إلاّ اللّه»که هم وزن و شبیه ندارد.
سوّم: اشکی که از خوف خدا از چشم خارج شود که برای آن وزنی نمیتوان قایل شد و چنانچه بر صورت جاری گردد،هیچ خواری و ناراحتی پس از آن به آن صورت نخواهد رسید (2).
ابو طفیل از امیر المؤمنین علیه السلام روایت کند که فرمود:
هیچ بندۀ مسلمانی نیست که بگوید:«لا إله إلاّ اللّه»مگر این که این گفتار بالا رود و به هر سقفی [ از گناهان ] که برسد میشکافد و به هر گناهی از گناهانش برخورد کند نابودش سازد تا آنکه پس از محو گناهان در صف حسنات و کارهای نیک او قرار میگیرد (3).
عَنْ أَبی حَمْزَةِ الثِّمالی قَالَ:سَمِعْتُ أَبا جَعْفَرَ علیه السلام یَقُولُ:مَا مِنْ شَیْءٍ أَعْظَمُ ثَواباً
مِنْ شَهَادَةِ أَنْ لا إلٰهَ إلّا اللّهُ لِأَنَّ عَزّ وَ جَلّ لا یَعْدِلُهُ شَیْءٌ وَ لا یَشْرَکُهُ فِی الْأَمْرِ أَحَدٌ (1).
ابو حمزه ثمالی میگوید:از حضرت باقر علیه السلام شنیدم فرمود:هیچ عبادتی از نظر ثواب و اجر،بالاتر از شهادت به کلمۀ«لا اله الا اللّه»نیست،چون که نه چیزی نظیر و عدیل حق است و نه کسی با خدا شریک است.
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مَا قُلْتُ وَ لا قَالَ الْقَائِلُونَ قَبْلی مِثْلَ لا إلٰه إلّا اللّهُ (2).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:نه من و نه گویندگان قبل از من،کلمهای مانند«لا اله الا اللّه»نگفتیم.
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:خَیْرُ الْعِبادَةِ قَوْلُ لا إِلٰهَ إلّا اللّهُ (3).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:بهترین عبادت گفتار«لا اله الا اللّه»است.
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مَا مِنْ مُؤْمِنٍ یَقُولُ لا إلٰهَ إلّا اللّهُ إلّا مُحِیَتْ ما فی صَحیفَتِهِ مِنْ سَیِّئاتٍ حَتّیٰ تَنْتَهی إلیٰ مِثْلِهَا مِنْ حَسَناتٍ (4).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:هیچ مؤمنی نمیگوید«لا اله الا اللّه»مگر این که گناهان از نامۀ اعمالش محو میشود تا آن کلمه کنار بقیۀ حسناتش قرار گیرد.
عَنْ فُضَیْلٍ قَالَ:سَمَعْتُهُ یَقُولُ:أَکْثِرُوا مِنَ التَّهْلیلِ وَ التَّکْبیرِ فَإِنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ أَحَبَّ
إلَی اللّهِ مِنَ التَّکْبیرِ وَ التَّهْلیلِ (1).
فضیل بن یسار میگوید:از امام صادق علیه السلام شنیدم فرمود:«لا اله الا اللّه» و«اللّه اکبر»را زیاد بگویید؛چون در نزد پروردگار چیزی از این دو ذکر، محبوبتر نیست.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قَالَ:مَنْ قَالَ لا إلٰهَ إلّا اللّهُ مُخْلِصاً دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ إِخْلاصُهُ بِهَا أَنْ یَحْجُزَهُ لا إلٰهَ إلّا اللّهِ عَمَّا حَرَّمَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.
امام صادق علیه السلام فرمود:کسی که با اخلاص«لا اله الا اللّه»بگوید،وارد بهشت میشود و اخلاص،گویی به آن است که«لا اله الا اللّه»او را از تمام معاصی الهی باز دارد.
قسمت عمدهای از صفحات گذشته،شرح این روایت و مشابه آن است.در حقیقت«لا إله إلاّ اللّه»را باید با معرفت و با اخلاص گفت؛زیرا«لا إله إلاّ اللّه» گفتن،بدون این که آثار مثبت الهی در انسان تجلّی کند،علت دخول در بهشت نیست.
عَنْ أَبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:آتَانی جَبْرَئیلُ بَیْنَ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ فَقَالَ:یَا مُحَمَّدُ طُوبیٰ لِمَنْ قالَ مِنْ أُمَّتِکَ لا إلٰهَ إلّا اللّهُ مُخْلِصاً (2).
امام باقر علیه السلام از نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که جبرئیل بین صفا و مروه بر من وارد شد و گفت:خوشا به حال کسی که از امت تو«لا اله الا اللّه»را با
اخلاص بگوید.
حذیفه یمانی که از اصحاب نبیّ اسلام بود،میگفت:«لا إله إلاّ اللّه»همیشه غضب الهی را از بندگان بر میگرداند،مادامی که سلامت دین را بر دنیا مقدّم بدارند؛ولی هرگاه باکی از نقصان در دین نداشته باشند و فقط در فکر تکمیل جهات مادی دنیوی خود باشند و در عین حال«لا إله إلاّ اللّه»بگویند،از آنان پذیرفته نیست و به آنها گفته میشود:دروغ میگویید و در این کلمه راستگو نیستید (1).
پیامبر عزیز صلی الله علیه و آله به امام علی علیه السلام فرمود:برای شیعیان تو وحشتی در قبور نیست و ترسی به هنگام قیامت برای آنان نمیباشد،گویی آنان را میبینم که به هنگام صیحۀ قیامت،سر از خاک بر میدارند و میگویند:خدا را حمد که حزن و اندوه را از ما برداشت،پروردگار ما غفور و شکور است (2).
پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
به حق که تمام شما داخل بهشت میشوید،مگر روی گردانان و آنان که از اطاعت حق همانند شتر از اهلش رم کرده،گفتند:یا رسول اللّه ! که سرپیچی میکند ؟ فرمود:کسی که«لا إله إلاّ اللّه»نمیگوید،من شما را سفارش میکنم زیاد «لا إله إلاّ اللّه»بگویید قبل از این که بین شما و این کلمۀ طیّبه جدایی بیفتد،این کلمه به حقیقت کلمۀ توحید،کلمه اخلاص،کلمۀ تقوی،و کلمۀ طیّبه و دعوت حق و ریسمان محکم الهی و بها و قیمت بهشت است (3).
از امام صادق علیه السلام نقل شده:
فقرا خدمت نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله رسیدند و گفتند:آنان که از مال دنیا نصیبی دارند،
میتوانند در راه خدا بنده آزاد کنند،ما نمیتوانیم،قدرت بر حج دارند،ما نداریم، صدقه میدهند،ما نمیتوانیم،جهاد میکنند،برای ما میسر نیست،پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:کسی که صد بار«اللّه اکبر»بگوید،بهتر از آزاد کردن صد بنده است و کسی که صد بار تسبیح بگوید،بهتر از صد قربانی است و کسی که حق را حمد بگوید، بهتر از صد اسب با بار و زین و لجام و رکاب است که در راه خدا قرار دهد و کسی که صد بار«لا إله إلاّ اللّه»بگوید از نظر عمل،در آن روز بهتر از همه است،مگر کسی زیادتر از او بگوید.این خبر به گوش اغنیا رسید و به گفتار آن حضرت عمل کردند، فقرا به محضر حضرت برگشتند و داستان را گفتند،حضرت فرمود:این فضل خداست که به هرکس بخواهد عنایت میکند (1).
در این روایات و ثوابهایی که در آن ذکر شده دقت کنید،ببینید مسئلۀ ذکر به این سادگی است که هرکس بگوید آن همه ثواب میبرد یا این ثوابها اختصاص به اهل معرفت و اهل اخلاص دارد ؟!
ذکر،اخلاص میخواهد،شرایطی دارد،مقدّماتی برای آن هست،مگر بدون شرایط و اخلاص و مقدّمات،آن همه بهره الهی دارد.
به روایت زیر که یکی از مهمترین و صحیحترین روایات است توجه کنید:
اسحاق بن راهویه گفت:چون حضرت ابوالحسن علی بن موسی الرّضا علیهما السلام در سفر خراسان به نیشابور رسید،پس از آنکه اراده رفتن به سوی مأمون کرد، محدثین جمع شدند و عرض کردند:ای پسر پیامبر ! از شهر ما تشریف میبرید
1) 1) -الکافی:505/2،باب التسبیح و التهلیل،حدیث 1؛الأمالی،شیخ صدوق:70،مجلس 17،حدیث 1.
و برای استفاده ما حدیثی بیان نمیفرمایید ؟ پس از این تقاضا،حضرت سر خود را از عماری بیرون آورد و فرمود:
شنیدم از پدرم موسی بن جعفر علیهما السلام فرمود:شنیدم از پدرم جعفر بن محمد علیهما السلام،فرمود:شنیدم از پدرم محمد بن علی علیهما السلام فرمود:شنیدم از پدرم علی بن الحسین علیهما السلام فرمود:شنیدم از پدرم حسین بن علی علیهما السلام،فرمود:شنیدم از پدرم امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام،فرمود:شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله،فرمود:
شنیدم از جبرییل،گفت:شنیدم از پروردگار عز و جل فرمود:کلمه«لا إله إلاّ اللّه» دژ و حصار من است،پس هرکس داخل دژ و حصار من شود از عذاب من ایمن خواهد بود،پس هنگامی که مرکب حضرت حرکت کرد با آواز بلند فرمود:با شروط آن و من خود یکی از شروط میباشم (1).
آری،«لا إله إلاّ اللّه»شرط صحتش اطاعت از امامی است که از جانب خدا معیّن شده،مطیعان بنی امیه و بنی عبّاس و هارون و مأمون و آمریکا و روس و انگلیس و هر طاغوتی اگر روزانه هزاران بار«لا إله إلاّ اللّه»بگویند،طبق روایت گذشته به آنان خطاب میشود دروغ میگویید.
و نیز به روایت بسیار پراهمیّت زیر توجه کنید که ابو سعید خدری میگوید:
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود و تنی چند از یارانش از جمله علی بن ابی طالب گرد او بودند،حضرت فرمود:هرکس بگوید:«لا إله إلاّ اللّه»داخل بهشت خواهد شد،پس دو تن از یاران گفتند:ما نیز میگوییم:«لا إله إلاّ اللّه»،حضرت فرمود:
همانا«لا إله إلاّ اللّه»؛یعنی شهادت به یگانگی خدا از این شخص«اشاره به علی بن ابی طالب علیه السلام»و از شیعیانش قبول میشود،باز آن دو تن تکرار کرده گفتند:ما
1) 1) -الأمالی،شیخ صدوق:235،مجلس 41،حدیث 8؛معانی الأخبار:370،حدیث 1.
نیز میگوییم:«لا إله إلاّ اللّه»،پیامبر صلی الله علیه و آله دست بر سر علی بن ابی طالب علیه السلام گذاشت آنگاه بر آن دو نفر فرمود:نشانۀ پیروی از او این است که بیعت او را نشکنید و در مسند و مقام او ننشینید و گفتار و کلام او را تکذیب ننمایید (1).
از مضمون عالی اینگونه روایات استفاده میشود که هر گویندۀ«لا إله إلاّ اللّه» اهل نجات نیست،این ذکر مقدّمات روحی و اخلاص و جمع بودن شرایط میخواهد.
و باز به روایت بسیار مهمّ زیر توجه کنید:
ابو الجارود از امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده:
هرکس بگوید:«سبحان اللّه»،خداوند درختی در بهشت برای او مینشاند، و هرکس بگوید:«الحمد للّه»،برای او نیز درختی در بهشت میکارد و هرکس بگوید:«لا إله إلاّ اللّه»،برای او نیز همین طور و هرکس بگوید:«اللّه اکبر»،برای او نیز درختی در بهشت میکارد.
پس مردی از قریش گفت:یا رسول اللّه ! سپس درختان ما در بهشت زیاد است.
فرمود:بلی،و لکن بترسید از این که آتشی بفرستید و آن درختان را بسوزانید (2)و این فرمایش خدای متعال است که میفرماید:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ لاٰ تُبْطِلُوا أَعْمٰالَکُمْ ] (3).
ای اهل ایمان ! پیامبر را اطاعت کنید و اعمالتان را [ با تخلف از دستورهای
خدا و پیامبر،شرک،نفاق،منت گذاری و ریا ] باطل مکنید.
از این روایت چه استفاده میکنید؟ معصوم آن هم مانند پیامبر صلی الله علیه و آله چه میگوید؟ از روایت حضرت رضا علیه السلام و روایت بعد از آن و روایت بالا چه میفهمید ؟! همانطوری که از مضمون این سه روایت استفاده میشود،برای قبولی عمل، شرایطی است و امثال این سه روایت اطلاق روایات دیگر را مقیّد میکند که هر ذکری و هر عملی که اجر و ثواب بزرگی دارد،شرایط قبلی و بعدی دارد.
در پایان روایات ذکر لازم است یک بار دیگر به جملات مورد شرح توجه کنید که حضرت صادق علیه السلام فرمود:قلب را قبله زبان قرار بده،زبان را جز به اشاره قلب به ذکر میاور،در مسئله ذکر،عقل را به کار گرفته و از روی رغبت ایمانی ذکر بگو، پس به حق که خداوندت به ظاهر و باطنت آگاه است و او میداند آنچه را که در میدان مخفی سینهها میگذرد؛چه رسد به آنچه که در علانیه و آشکار است.
اذان را میتوان از جمله اذکاری دانست که مردم به عظمت آن کمتر توجه دارند.
چهار مرتبه«اللّه اکبر»،آن هم پنج وقت،آن هم با صدای رسا،به چه معناست ؟ یعنی،ای گمشدگان ! ای غافلان ! ای خفتگان ! و ای غرقشدگان در امور مادی و معاش ! و ای آلودگان به گناه ! خدای شما از هرچه فکر میکنید و به آن دل بستهاید و به آن تعلّق پیدا کردهاید بزرگتر است،آنچه به آن وابسته هستید در جنب حضرت دوست هیچ و پوچ است،نمود و ناپایدار است،سست و بیاصل است،کوچک و صغیر و بیقابلیت است،چه سست اراده و کم خرد آن کسی که عظمت بینهایت در بینهایت را رها کند و از رحمت بیانتها و ذاتی که تمام صفات
کمالیه در او جمع است دست بردارد و از اصل و ریشه و بنیان دست کشیده و روی باز گردانده به اموری جزئی و اشیایی توخالی و از دست رفتنی دل بندد و دلبستگی او به حدّ غرق شدن در این امور برسد.
عاشقان او جز او بزرگی ندیدند و از غیر او یاد نکردند و از دنیا و ما فیها به اندازهای که محبوب اجازه داده،استفاده کردند و راه ورود غیر را بر دل بستند.
من همان دم که وضو ساختم از چشمۀ عشق***چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست
دو بار«اشهد ان لا اله الا اللّه»که در این شهادت باید تمام هستی و وجود انسان شرکت داشته باشد و جزئی از اجزای وجود نماند،مگر این که به وحدانیّت حضرت دوست شهادت دهد.
به قول عارف واله فیض کاشانی:
در صدف جان دری نیست به جز دوست دوست***آنکه دل از عشق او زنده بود اوست اوست
مغز در این نه طبق نیست بجز عشق حق ***هرچه به جز عشقاو نیست به جز پوست پوست
قد سهی قامتان زان چمن آراست راست***روی پری پیکران زان گل رو روست روست
عشق مرا پیشه شد در رگ و در ریشه شد*** نیست منی در میان من نه منم اوست اوست
اوست همه عزّ و ناز ما همه ذلّ و نیاز*** خواری ما بهر ما عزت ما زوست زوست(1)
1) 1)- فیض کاشانی.
دو بار«اشهد ان محمداً رسول اللّه»،یعنی راه حق،شناخت حق و قبولی عمل در درگاه حق،بسته به اتصال هستی انسان به رسول خداست،آن انسان کریمی که خداوند بزرگ به وسیلۀ او،خود و قوانین و حلال و حرام و بهشت و دوزخ و ملک و ملکوت و ائمۀ طاهرین علیهم السلام و قواعد زندگی سالم را به انسان شناساند و بدون تعلیم گرفتن از او و منهای اسوه قرار دادن او،محال است انسان به جایی و به چیزی برسد،شهادت به رسالت او در حقیقت نفی تمام مکتبهای غیر الهی است و عینیّت این شهادت در زندگی و حیات است که انسان را به دو بال علم و عمل آراسته کرده و به سوی مقام قرب به پرواز درمیآورد.
دو بار به عنوان استحباب مؤکد و هنگامی که خطری جدّی،حقیقت اسلام را تهدید کند،به عنوان واجب الهی:«اشهد ان امیر المؤمنین علیاً ولیّ اللّه»،به این معنا که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله،راه پیامبر صلی الله علیه و آله و صراط قرآن و شرع الهی و جادۀ مستقیم خداوندی و حقیقت و شیرینی دین و علت العلل اتصال آدمی به حق،علی علیه السلام است.
دو بار«حی علی الصلاة»؛شتاب به نماز کنید،آن حقیقتی که شما را از فحشا و منکر باز میدارد،آن واقعیتی که سبب اتّصال شما به حضرت جانان است،آن عروةالوثقایی که اگر در زندگی شما نباشد درِ خیر دنیا و آخرت به روی شما بسته است.
دو بار«حی علی الفلاح»،دو بار«حی علی خیر العمل»و باز دو مرتبه«اللّه اکبر»و دو بار هم«لا إله إلاّ اللّه»،این اذکار عالیه را صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا،مؤذّنین عارف میگویند و باید بگویند،تا با گفتن خود،گوش جان بندگان را نوازش داده و آنان را به سوی حق بخوانند و از غیر دوست منصرف نمایند و میدانند که مستحب است با شنیدن صدای اذان،انسان با مؤذن هماهنگی کرده
با تمام وجود آن جملات نورانی را تکرار کند،سپس خود را برای حضور در پیشگاه حضرت مولا آماده نماید.
برای درک ثواب مؤذّن و آنکه به اعلام مؤذّن توجّه میکند،به روایاتی که در کتب عالی روایی آمده مراجعه کنید،در اینجا به عنوان تیمّن و تبرّک،روایتی را که در«من لا یحضره الفقیه»شیخ صدوق رحمه الله نقل شده توجه فرمایید:
عبد اللّه بن علی میگوید:متاع خود را از بصره به مصر بردم تا به فروش برسانم، روزی در یکی از کوچههای مصر،پیری را دیدم بلند بالا،سبز چهره که تمام موهای سر و صورتش سپید بود،جامهای از دو قطعۀ سیاه و سپید بر تن داشت،سؤال کردم:کیست ؟ گفتند:بلال،مؤذّن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است.
همین که او را شناختم،با لوحههایی که همیشه برای نوشتن مسائل مهم همراه داشتم به نزد او شتافتم و به او سلام کردم،جواب داد:«علیک السلام».
گفتم:ای مرد بزرگوار ! قسمتی از آنچه از رسول اللّه صلی الله علیه و آله شنیدهای برای من بگو.
گفت:تو چه میدانی من کیستم ؟
گفتم:بلال،مؤذّن رسول اسلامی.
چون نام رسول خدا صلی الله علیه و آله را بردم،گویی خاطرات الهی زمان آن حضرت برای بلال تجدید شد و او را به یاد نوازشهای جانفزا و محبّتهای بیشمار رسول خدا صلی الله علیه و آله انداخت.او به یاد سیمای ملکوتی پیامبر صلی الله علیه و آله،شروع به گریه کرد،من هم تحت تأثیر گریههای او ناله سر دادم،مردم به تماشای ما آمدند و ما دو نفر هم چنان میگریستیم.
آنگاه گفت:ای پسر ! از کجایی ؟
گفتم:از مردم عراق،گفت:به به !
سپس ساعتی خاموش شد و پس از سکوت فرمود:ای برادر عراقی ! بنویس:
«بسم اللّه الرحمن الرحیم»،از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم میفرمود:اذان گویان،امین مؤمنان بر نمازها و روزههاشان هستند،و بر گوشتهایی که مصرف میکنند و بر جانهاشان که در پناه اسلام محفوظ است و خواستهای از حضرت حق نخواهند مگر آنکه خداوند برآورده کند و دربارۀ هیچ کس شفاعت نکنند مگر این که مورد پذیرش واقع شود.
امام خمینی رحمه الله در ذیل جملات بالا از یکی از دانشمندان معاصر در توضیح امین بودن مؤذّن،مطلب زیر را نقل میکند:قبول شدن شفاعت و درخواست مؤذن در برابر تکلیف سنگینی است که بر عهدۀ او است.مانند این که پلیس در شهر و ژاندارم در بیابان،پاس اموال و نفوس مردم را میدهند و این پاسداری، وظیفۀ بسیار سخت و سنگینی است؛ولی در مقابل این مسؤولیت سنگین،امضا و تصدیق پلیس و ژاندارم در مقامات بالای مملکت دارای ارزش و اعتبار است.
مؤذّن هم همین طور است،او با اذان خود در شهر یا بخش یا ده و دهکده به سپاه اسلام یا به مردمی که از آن ناحیه عبور میکنند،اعلام میکند که مردم این ناحیه مسلماناند،ای روندگان ! شما میتوانید گوشت بازار اینان را مصرف کنید و از پوست و کفشی که میفروشند به عنوان جنس حلال بخرید و تمام مردم با اعلام اذان مؤذن در ماه رمضان امساک کرده یا افطار میکنند و با اعلام اذان او،نماز پنچگانه را به وقت معیّن آن میخوانند،اینان که اینگونه بر امور مسلمانان امین هستند باید تحمّل بیخوابی و نظم در امور را همواره برنامۀ خود قرار دهند و این برای مؤذّن دارای رنج و مشقّت است و در مقابل این رنج است که خدای عزیز،شفاعت و درخواست آنان را قبول مینماید.
شیخ صدوق در دنبالۀ روایت میفرماید:
عبد اللّه به بلال گفت:خدایت رحمت کند،بیشتر بگو.
فرمود:بنویس:«بسم اللّه الرحمن الرحیم»،از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم فرمود:
هرکس چهل سال برای خدا و به حساب خدا اذان گوید،خداوند در محشر او را بیاورد،در حالی که برای او همانند عمل چهل صدیق است آن هم عمل مبرور مستقبل که خداوند مهربان آن عمل را با اشتیاق از او میپذیرد.
گفتم:بیشتر بگو.
گفت:بنویس:«بسم اللّه الرحمن الرحیم»،شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
هرکس بیست سال اذان بگوید،خداوند در قیامت او را همراه نوری هم وزن با آسمان محشور میکند؛آری،بیست سال تلقین عظمت و توحید خداوند آن هم هر روز پنج نوبت،آنچنان در نفوس تأثیری میگذارد که با آسمان نورانی به رقابت میافتد.
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد*** باللّه کز آفتاب فلک خوبتر شوی
گفتم:بیشتر بگو،خداوند تو را رحمت کند.
گفت:بنویس:«بسم اللّه الرحمن الرحیم»،از رسول اسلام صلی الله علیه و آله شنیدم:هرکس ده سال اذان بگوید،خداوند او را با حضرت ابراهیم خلیل در بارگاه او یا درجۀ او جای دهد.
گفتم:خداوند تو را رحمت کند،بیشتر بگو.
گفت:بنویس:«بسم اللّه الرحمن الرحیم»،از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم فرمود:
هرکس یک سال اذان بگوید،در روز قیامت برانگیخته شود،در حالی که همۀ گناهانش آمرزیده شود،اگرچه همانند کوه احد باشد.
گفتم:خدا تو را رحمت کند،بیشتر بگو.
گفت:چشم،پس تو نیز یاد بگیر و عمل کن و به حساب خدا منظور بدار، شنیدم از رسول الهی که فرمود:هرکس در راه خدا،از روی ایمان و به حساب خدا و به منظور نزدیک شدن به حضرت حق برای یک نماز اذان بگوید،خداوند همۀ گناهان گذشتۀ او را میآمرزد و در باقیماندۀ عمر بر او منّت نهاده و نیروی خویشتن داری از گناه به او مرحمت نماید و او را با شهیدان و فداکاران راه حق در بهشت یکجا جمع کند.
گفتم:بیشتر بگو،خدای تو را رحمت کند،ای بلال ! بهترین سخنی که از رسول اسلام صلی الله علیه و آله شنیدهای برای من بگو.
فرمود:ای وای ای پسر ! بند دلم را بریدی،آنگاه گریه سر داد،او گریست و من اشک ریختم تا جایی که به خدا قسم دلم به حالش سوخت.
معلوم نیست جذبۀ بلال از چه بود،آیا از مضمون حدیث ذیل بود ؟ یا کیفیت سؤال،خاطرات دیگری در او زنده کرد و او را آتش زد،به هر حال پس از آنکه از حال جذبه باز آمد،فرمود:بنویس:«بسم اللّه الرحمن الرحیم»،از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم فرمود:چون روز قیامت فرا رسد و خداوند همه را یک جا جمع کند، فرشتگانی از نور برای اذان گویان برانگیزد که پرچمها و شعارهایی از نور به همراه دارند و مرکبهایی به یدک میکشند که زمامشان از زبرجد سبز و پای آنها از مشک اذفر است.
«اهمیّت در معرفی زمام و پا،در آن است که پا و سر رمز مبدأ و منتها است، اذانی که با تعظیم خدا شروع و با کلمۀ توحید ختم میگردد،در عالم تجسّم اعمال و تبدّل اعراض به جواهر،بسیار مناسب است که به صورت مرکبی از نور گردد که زمام و آغازش،جوهری پرارزش و با عظمت هم چون زبرجد آن هم با رنگ سبز که
رنگ نخستین تحوّل جماد به عالم حیات و منتها و پایش از مشک اذفر باشد که رمز عطر افشانی گل توحید در فضای جان است».
مؤذّنها بر مرکبهای نور سوار و با طرز بسیار با شکوهی بر فراز آن مرکبها میایستند که اذان را ایستاده گفتهاند و فرشتگان خدا،جلودار آنانند و به صدای بلند اذان میگویند.
سپس بلال،سخت به گریه افتاد و شیون کنان گریست و من نیز گریستم، همین که از گریه آرام گرفت،گفتم:سبب گریهات چه بود ؟ گفت:آه که تو چیزی را به یاد من آوردی.
از حبیبم شنیدم که میفرمود:به حقّ آنکه مرا به پیامبری برانگیخت که مؤذّنها بر زبر مرکبها ایستاده و«اللّه اکبر»گویان بر مردم گذر میکنند،همین که این را گویند،من صدای ضجّه و نالهای از امّتم میشنوم،اسامة بن زید پرسید:آن ضجّه و ناله چیست ؟ فرمود:غلغلۀ تسبیح و تحمید و تهلیل است و چون گویند:«اشهد ان لا اله الا اللّه»،امّت من میگوید:ما در دنیا تنها همان خدای یکتا را میپرستیدیم،پس به آنها گفته میشود راست گفتید.همین که گفتند:«اشهد ان محمداً رسول اللّه»امت من میگویند:این همان است که پیام پروردگار ما را برای ما آورد و ما هم با آنکه او را از نزدیک ندیدیم به او ایمان آوردیم.
پس گفته میشود:راست گفتید،این همان است که وظیفۀ پیامبری را که از پروردگار شما داشت انجام داد و شما به او ایمان داشتید.پس بر خداست که میان شما و او جمع فرماید،سپس آنان را به منزلهایشان میرسانند و در آن منازل چیزهایی است که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه بر دل آدمزادهای خطور
کرده است (1).
سپس نگاه پر معنایی به من کرد و گفت:اگر بتوانی نمیری،مگر آنکه اذان بگویی،این کار را بکن و با افتخارِ منصبِ اذانگویی بمیر،دنبالۀ روایت در وصف بهشت،بسیار مفصّل است و ممکن است به خواست خدا در شرح بعضی از روایات ابواب آینده این کتاب بیان شود.
در هر صورت،ذکر واقعی آن است که انسان مفهوم و حقیقت ذکر را با کمک عقل و قلب درک کند و از روی رغبت ایمانی بگوید و زندگی خود را در تمام شؤون با آن ذکر هماهنگ نماید؛اگر گفت:«سبحان اللّه»،معنایش را نیز درک کند که مولای او از هر عیب و نقصی منزه است،پس باید بندۀ چنان مولایی هم درخور امکان و استعدادش،از عیب منزه باشد،اگر گفت:«اللّه اکبر»،واقعاً توجه داشته باشد که تمام عالم و آدم در برابر او کوچک است و تنها بزرگ اوست و دست از بزرگ برنداشته و محکوم کوچک گردد،اگر گفت:«لا إله إلاّ اللّه»،به دنبال آن با همۀ هستی،غیر خدا را نفی کرده و فقط عشق و حاکمیّت او را در زندگی بپذیرد و همین طور با تمام اذکار اعم از واجب و مستحب به همین صورت معامله کند،تا بتوان به او بگویند«ذاکر حقیقی»است.
1) 1) -الأمالی،شیخ صدوق:210،مجلس 38،حدیث 1؛من لا یحضره الفقیه:292/1،باب الاذان و الاقامة،حدیث 905.
[ وَ کُنْ کَالنَّازِعِ رُوحَهُ أَوْ کَالْواقِفِ فِی الْعَرْضِ الْأَکْبَرِ غَیْرَ شاغِلٍ نَفْسَکَ عَمَّا عَناکَ مِمَّا کَلَّفَکَ بِهِ رَبُّکَ فی أَمْرِهِ وَ نَهْیِهِ وَ وَعْدِهِ وَ وَعیدِهِ ]
به هنگام ذکر یا در همه حال مانند انسان محتضر باش؛انسانی که قدرت انجام هیچگونه عمل لغو و بیهودهای ندارد،انسانی که در آن حال به غیر لطف و محبّت و عنایت الهی به برنامۀ دیگری متوجّه نیست و از غیر او کمک و یاری نمیخواهد و طمع به غیر جناب او ندارد.
اگر در همۀ حالات،چه در خانه،چه در بیرون،چه در سفر،چه در حضر،چه در وقت کسب،چه زمان معاشرت و چه هنگام خوردن و خوابیدن،خود را همانند آدم،محتضر بدانی،باور کن که لحظهای حاضر نخواهی شد دست از حسنات برداری و چشم به هم زدنی حاضر نخواهی شد دامن حیاتت به آلودگیها آلوده شود !!
یا خود را در همین دنیا و در تمام لحظاتش،حاضر در محضر حساب ببین، آن هم حساب و پروندهای که قاضی و حاکمش خداست و عاقبتِ پرونده یا بهشت است یا جهنم.
ای عزیز ! بیدار باش و فرصت گرانمایۀ عمر را غنیمت بدان و دست از
عروةالوثقای هدایت برندار و با دنیا به عنوان مزرعۀ آخرت معامله کن،عمر خیلی زودگذر است،برزخ و قیامت با تو هیچ فاصلهای ندارند،دنیا هم مانند آخرت، محضر خداست و تو ببین در این محضر در چه حالی و در چه کاری ؟ مواظب باش خود را به آنچه از جانب حضرت حق از امر و نهی و وعده و وعید،مأمور نیستی، مشغول نکنی که این شغلی است شیطانی و عاقبتی جز حسرت و پشیمانی و ضرر و خسارت ندارد.عمر را در گردونۀ اجرای اوامر و کنارهگیری از محرّمات و توجّه به آنچه که به آن وعدۀ بهشت داده شده و خودداری از آنچه که به آن وعدۀ عذاب داده شده،مصرف کن.
به قول عارف با سوز،الهی قمشهای رحمه الله:
برخیز شبی هنگام سحر***بخروش دمی با دیده تر
آهی کش و ساز آهنگ سفر*** بشتاب دلا در راه وفا
از خواب گران بردار سری***با سوز نهان با چشم تری
شمعی بفروز جانا سحری*** میکن سفری تا ملک بقا
یک عمر شدی سرمست** غرور ***می نوش شبی از جام طهور
کز خاک رسی در عالم نور ***بخرام برون زین شهر فنا
غافل منشین دیوانگی است*** در راه شدن فرزانگی است
دزد ره عشق چون خانگی است*** مندیش زکس جز نفس و هوا
در حضرت دوست گر بنده شوی*** از مهر رخش تابنده شوی
خورشید صفت رخشنده شوی*** ای ظلمتی از انوار هدا
صیاد ازل در عالم تن*** در نه قفس این چرخ کهن
بربسته کنون باب و پر من*** سازد زکرم این مرغ رها
از دام جهان آزاد شوم*** خاک در آن صیاد شوم
باشد که زغم دلشاد شوم*** پایان رسدم اندوه و جفا
یا رب برسان آتش نفسی*** چون شعله طور سوزان هوسی
آزاد کن مرغ قفسی*** کز دام فراق گردیم رها(1)
1) 1)- الهی قمشه ای.
[ وَ اغْسِلْ قَلْبَکَ بِماءِ الْحُزْنِ وَ لا تَشْغَلْها بِدُونِ ما کَلَّفَکَ ]
دل خود را از تعلّق به دنیا و امور آن و از تمام آلودگیهای مربوط به دل با آب اندوه و حسرت بر عمر گذشته و با اشک پرقیمت چشم که در راه خدا به خصوص در دل شبهای تار بر ظاهر صورتت جاری میگردد،بشوی.در روایت آمده:یک قطره اشک ندامت،دریایی از غضب الهی را خاموش میکند.
در حدیث است که:
در روز قیامت،شخصی را به میزان حساب،حاضر میکنند که در مدّت عمر خود ظاهراً اعمال نیکی انجام داده،عملهای او را به جناب حق عرضه میکنند، حضرت باری،هریک از اعمال او را به عیبی و تقصیری برمیگرداند،آنگاه دستور میرسد که آن عبد باید به جهنّم برود،یک موی از مژۀ چشم او پس از اذن حضرت حق عرضه میدارد:خداوندا ! این شخص در شبی از شبها یاد تقصیرات خود کرد و دلش سوخت و اشک ندامتش بر چهره جاری گشت به حدّی که من در آن اشک غرق شدم،خداوند مهربان به قیمت آن اشک از بندهاش بگذرد و او را از جهنّم نجات دهد.
انسان هر چند که تمام لحظاتش را به خوبی گذرانده باشد،ولی باید در برابر عظمت حق،خود و اعمالش را هیچ انگاشته و به طور دائم در خلوت دل،محزون
باشد و بر گذشته تأسف خورده،در حدّی که به یاد گذشته و خالی بودن پروندهاش از اعمالی که لایق مولاست گریه کند و با اشک چشم،جان را صفا دهد و مواظب باشد به آنچه مکلّف نیست،عمر تلف نکند.
به قول الهی قمشهای،در ترجمۀ جملۀ«قلوبهم محزونة»که در وصف عاشقان حق از امام عارفان امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده:
پر انده باشد آن دلهای مشتاق***بلی جفت غم است از یار خود طاق
به هر دل مشتعل تقوا فر وزند*** چه شمعش در شرار غم بسوزند
کدامین غم؟ غم دین، دین دلبر*** کز آن غم کس مبادا شاد خاطر
نشان معرفت قلب حزین است*** دل پاکان به درد غم قرین است
درخت معرفت بار آورد درد*** سرشک سرخ بارد بر رخ زرد
ز هر غم خاطری باشد پریشان*** غم یار و غم جسم و غم جان
غم دین شادی هر دو جهان است ***غم دنیای دون خوردن زیان است
چه خوش گفت آن حکیم ذوق پرور*** غم دین خور، مخور اندوه دیگر
غم دین خور که دنیا غم ندارد*** عروس یکشبه ماتم ندارد
[ وَ اجْعَلْ ذِکْرَ اللّهِ مِنْ أَجْلِ ذِکْرِهِ لَکَ فَإِنَّهُ ذِکْرُکَ وَ هُوَ غَنِیٌّ عَنْکَ فَذِکْرُهُ لَکَ أَجَلُّ وَ أَشْهیٰ وَ أَتَمُّ مِنْ ذِکْرِکَ لَهُ وَ أَسْبَقَ ]
یاد وجود مقدّس او باش،به خاطر این که او یاد تو است و از آنجا که یاد او نسبت به عبد همیشگی و در تمام لحظهها است و در پیشگاه حضرت او غفلت و نسیان راه ندارد،پس در مقابل چنین یادی که محبوب از تو دارد،تو هم در تمام لحظهها و آنات و حرکات و سکنات به یاد او باش.
بیدار باش که حضرت دوست،چه گونه یاد تو است ؟ تو را خلق کرده و هرچه لازم داشتی به تو مرحمت فرموده و هرچه احتیاج داری به تو عنایت میکند،با این که هیچ احتیاج و نیازی به تو ندارد.کدام لحظه را میشناسی که حضرت جانان از تو غافل بوده و تو را از یاد برده باشد ؟
این ظلم بزرگی است که محبوب به طور دائم یاد تو باشد و تو از او یاد نکنی و به خصوص به امر و نهی او توجه نداشته باشی.
امام سجّاد علیه السلام،در دعای ابو حمزه که از پراهمیّتترین دعاهای شیعه است، دربارۀ عنایات حضرت حق،عرضه میدارد:
آقای من ! منم آن کودکی که پروریدی،منم نادانی که به من علم و آگاهی آموختی منم گمراهی که او را هدایت کردی،منم پستی که او را به رفعت و بلندی
و آقایی رساندی،منم ترسانی که او را راحت و آسوده ساختی،منم گرسنهای که سیرش کردی،تشنهای که سیرابش نمودی،برهنهای که پوشاندی،فقیر و بیچیزی که توانگرش نمودی،ناتوانی که نیرویش دادی،خواری که عزیزش فرمودی،بیماری که درمانش دادی،گدایی که دستش را از عنایت و لطف پر کردی،گنهکاری که برای حفظ آبرویش او را پوشاندی،خطا کاری که از او درگذشتی،منم آن اندکی که بسیارم نمودی،خوار شدهای که او را کمک کردی و راندهای که منزلش دادی.
و سیّد مظلومان،پیشوای شهیدان،امام حسین علیه السلام در دعای عرفه که دعای بینظیری است،عرضه میدارد:
ای مولای من ! تویی که بر من منت نهادی،تویی که به من نعمت دادی،تویی که بر من احسان کردی،تویی که بر من نیکی کردی،تویی که مرا فضیلت دادی، تویی که کاملم کردی،تویی که روزیام دادی،تویی که به من توفیق دادی،تویی که به من عطا فرمودی،تویی که مرا توانگر کردی،تویی که مرا نگه داشتی،تویی که مأوایم دادی و کارم را کفایت کردی،تویی که هدایتم نمودی،تویی که خود دارم کردی،تویی که بر من پرده پوشیدی و مرا آمرزیدی،تویی که از من درگذشتی و پابرجایم کردی و عزیزم داشتی،تویی که کمکم کردی و بازویم را گرفتی و تأییدم فرمودی و یاورم شدی و شفایم بخشیدی و عافیتم دادی و گرامیام داشتی.
فیض،آن عاشق دلباخته در این که هرچه را بنگری و به هرچه فکر کنی ریشه و اصل،آنِ اوست،میگوید:
عارفان از چمن قدس چو بوی تو کشند***خویش را بی خرد و مست به کوی تو کشند
چون بخ ورشید فتد چشم حقایق بینان*** برقع چشمه خورشید زروی تو کشند
خستگانت بدرون ظلمات ار گذرند*** هر طرف دست بیازند که موی تو کشند
عاشقان با جگر سوخته و چشم پر آب***تشنه آب حیاتی که ز جوی تو کشند
هرچه بینند جمال تو در آن می بینند*** صورت و معنی هر چیز به سوی تو کشند
سرو را در نظر آرند بیاد قد تو*** گرد گلزار برآنند که بوی تو کشند
هر ثنا هرکه کند در حق هرکس همه را ***به له الملک وله الحمد به سوی تو کشند
روز ایشان بود آنگه که به رویت نگرند***شب زمانی که در آن طره موی تو کشند(1)
آری،او را با این همه محبت و عنایتی که در حق تو کرده یاد کن که او را در عین این که از هر جهت بینیاز از تو میباشد یاد تو است،او که تو را یاد میکند،یاد او نسبت به تو از یاد تو نسبت به او بزرگتر و مرغوبتر و تمامتر است و یاد او همیشه نسبت به تو،جلوتر از یاد تو نسبت به اوست،حق نیست که او اینگونه به نظر لطف و عنایت بر تو بنگرد و تو او را نادیده بگیری !
1) 1)- فیض کاشانی.
[ وَ مَعْرِفَتُکَ بِذِکْرِهِ لَکَ یُورِثُکَ الْخُضُوعَ وَ الْاِسْتِحْیاءَ وَ الْاِنْکِسارَ وَ یَتَوَلَّدُ مِنْ ذلِکَ رُؤْیَةُ کَرَمِهِ وَ فَضْلِهِ السَّابِقِ وَ تَخْلُصُ لِوَجْهِهِ وَ تَصْغُرُ عِنْدَ ذلِکَ طاعاتُکَ وَ إِنْ کَثُرَتْ فی جَنْبِ مِنَنِهِ ]
وقتی به این معنی واقف میشوی که وجود مقدس یار لحظهای از یاد تو غافل نباشد و اوست که هم چون ماهی دریا تو را غرق در نعمت و آقایی و کرامت کرده و اوست که در تمام مواقف به داد تو رسیده و هرگونه وسیلۀ زندگی و خوشی و راحتی برای تو فراهم آورده،این آگاهی باعث و مورث سه حقیقت میشود، باعث میشود که در تمام جوانب حیات،نسبت به حضرت او،حال خضوع گرفته و در برابر امر و نهی او تکبّر نکنی و نیز موجب میگردد که در خلوت و آشکار نسبت به تمام امورت از حضرت او حیا کنی و غفلت باعث میشود که در برابر پیشگاه مقدّس او سرِ عجز و انکسار به خاک آوری.
و عباداتت هرچند در برابر نعمتهای او به نظرت زیاد بیاید بر اثر این آگاهی کوچک و حقیر به نظر خواهد آمد،تا جایی که در برابر عظمت او از عبادات خود با همۀ کثرتش،شرمسار و خجالت زده خواهی شد.
به راستی فعل موجود،ممکن و ضعیف و حقیر و پست هر چند زیاد باشد،در برابر عنایت و لطف واجب چه قدر و ارزشی دارد ؟
ای عزیز ! اعمالی که از تو برای حضرت دوست صادر میشود و به گمان تو تمام عیار است،ممکن است دارای عیوبی باشد که تو راه به آن نبرده باشی و از نظر تو مخفی مانده باشد.
از عطای سلمی که یکی از مشاهیر اهل حال است نقل شده که:
در اوایل حال،نساجی داشته و از آن شغل کسب معاش مینموده.
روزی پارچهای بافت،پارچهای که برای بافت آن وقت بسیار صرف کرده بود و نهایت دقّت را در آن به کار برده بود و اعتقاد داشت در نهایت محکمی و خوبی است.
پارچه را به بازار میبرد و به بزّازی که متخصّص پارچه و قیمت بود ارائه میکند، بزّاز از قیمتی که عطا در نظر داشت کمتر قیمت میکند؛زیرا عیوبی در پارچه بود که بزاز به آن اشاره میکند در حالی که آن عیوب از دید عطا دور مانده بود.
عطا پس از علم به عیوب،در وسط بازار،شروع میکند به بلند گریه کردن،بزّاز از کرده پشیمان میشود و به عطا میگوید:مرا ببخش به هر قیمتی که میخواهی از تو میخرم،عطا میگوید:گریۀ من از کمی قیمت پارچه نیست،بلکه از این است که من با وجود سعی بسیاری که در بافت این پارچه کردهام و به اعتقاد خود آن را بیعیب میدانستم،معیوب از آب در آمد و من از عیب آن غافل بودم،شاید عملهای من هم مثل این پارچه پر از عیب باشد و چون روز قیامت به نظر خبیر بصیر برسد،عیبهایش ظاهر گردد،در حالی که من از آن غافل بودم و آن روز چه کنم ؟!
آیت اللّه بروجردی،یکی از اعاظم علمای شیعه و فقهای بزرگ مذهب بود،
شخصیّت ممتاز علمی و عملی ایشان باعث گشت که در زمان وی،حوزۀ علمیۀ قم از چنان عظمتی برخوردار شود که صدای دانش و مذهب شیعه به بسیاری از کشورها برسد.
امام خمینی رحمه الله برای حضرت آیت اللّه بروجردی رحمه الله اهمیّت و احترام خاصی قائل بودند.
نقل میکنند:یک روز عدّهای از علمای بلاد در محضر آیت اللّه بروجردی جمع بودند،در برابر ایشان صحبت از خدمات ارزندۀ آن جناب به میان آمد و هرکسی گوشهای از برنامههای پراهمیّت ایشان را اعم از پربار کردن فقه،عظمت دادن به حوزه،چاپ کتب علمی،تأسیس دار التّقریب،ساختن مساجد و مدارس، فرستادن مبلغ به ممالک خارجی،گوشزد میکرد و آن جناب با دقت به آن مسائل گوش میدادند،تنها پیرمرد عالمی که اکثر حضار او را نمیشناختند و معلوم بود از گوشهای از کشور به دیدن آن جناب آمده ساکت بود.
آیت اللّه بروجردی به او فرمودند:شما هم چیزی بگو،ناگهان پیرمرد با حالی پر از خضوع و انکسار عرضه داشت:
أَخْلِصِ الْعَمَلَ فَإِنَّ النَّاقِدَ بَصیرٌ (1).
حضرت آیت اللّه،آنچه گفتند به درد شما نمیخورد،عمل خالص کن که زرگری که بناست اعمال را محک بزند،بیدار بیدار است.
نوشتهاند بهت مجلس را گرفت و به پهنای صورت،اشک از دو دیدگان حضرت آیت اللّه بروجردی سرازیر شد.
آری،اعمال ما را با عطا و عنایت او چه نسبت است،اصولاً اعمال ما انسانها
1) 1) -بحار الأنوار:432/13،باب قصص لقمان و حکمه،حدیث 23.
قدر و قیمتی ندارد که در برابر عطای دوست بتوان از آن حرف زد !!
به قول الهی آن عارف فرزانه و بیدار یگانه:
هرچه جز زندگی عشق فنا بود فنا***هرچه جز بندگی یار هوا بود هوا
عاشقان را غم و اندوه صفا بود صفا ***عارفان را الم و درد، دوا بود دوا
مهر خورشید به ذرات نکو بود نکو ***عشق و حیرانی ذرات به جا بود به جا
طاعت ما غلط و نقص و گنه بود گنه*** رحمت او کرم و جود و عطا بود عطا
کرم دوست به ما در عوض سعی و عمل*** در بر عقل چنین نکته خطا بود خطا
به گدایان زره عشق کرم کرد کرم*** حسن بی حد رخ یار روا بود روا
با «الهی»اگر از لطف نظر داشت نظر ***رحمتش عام به هر شاه و گدا بود گدا(1)
1) 1)- الهی قمشهای.
[ وَ رُؤْیَتُکَ ذِکْرَکَ لَهُ تُورِثُکَ الرِّیا وَ الْعُجْبَ وَ السَّفَهَ و الْغِلْظَةَ فی خَلْقِهِ وَ اسْتِکْثارِ الطَّاعَةِ وَ نِسْیانَ کَرَمِهِ وَ فَضْلِهِ ]
متوجه باش ذکری که نسبت به حق داری،به توفیق خود اوست،مبادا فکر کنی کار تو است که تو قدرت بر انجام هیچ کاری نداری،اگر عنایت و محبت او نباشد، یک ذکر یا یک رکعت عبادت از دستت بر نخواهد آمد.
اگر ذکر خود را ببینی،به تدریج به ریا و عجب و سفاهت و تندی با خلق دچار خواهی شد و طاعت و ذکرت به نظر زیاد خواهد آمد و کرم و فضل حضرت دوست را فراموش خواهی کرد،آن زمان است که در پرتگاه سقوط قرار خواهی گرفت و عاقبتِ بدی،پیدا خواهی کرد.
[ وَ لا یَزْدادُ بِذلِکَ مِنَ اللّهِ إِلّا بُعْداً وَ لا یَسْتَجْلِبُ بِهِ عَلیٰ مُضِیِّ الْأَیَّامِ إِلّا وَحْشَةً ]
در صورت دچار شدن به ریا و عجب و سفه و غلظت نسبت به خلق،نتیجهای جز دوری از حضرت نخواهی داشت و از عمر گذشتهات،جز وحشت و نفرت حاصل نخواهد ماند.
[ وَ الذِّکْرُ ذِکْرانِ:ذِکْرٌ خالِصٌ بِمُوافَقَةِ الْقَلْبِ،وَ ذِکْرٌ صادِقٌ یَنْفی ذِکْرَ غَیْرِهِ کَما قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله إِنّی لا أُحْصی ثَناءً عَلَیْکَ أَنْتَ کَما أَثْنَیْتَ عَلیٰ نَفْسِکَ فَرَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله لَمْ یَجْعَلْ لِذِکْرِهِ مِقْداراً عِنْدَ عِلْمِهِ بِحَقیقَةِ سابِقَةِ ذِکْرِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ مِنْ قَبْلِ ذِکْرِهِ لَهُ ]
ذکر بر دو قسم است:
اوّل:ذکر خالص، و آن ذکری است که فقط حال الهی قلب بدرقۀ اوست و مشوب به هیچ غرضی نیست.
دوّم:ذکر صادق، و آن ذکری است که ذاکر،خدا را به هر صفتی ذکر میکند به مقتضای آن ذکر نیز عمل نماید و این حقیقت را بدان که به هر قدرتی از علم و معرفت برسی،از ذکری که درخور حضرت اوست،عاجز خواهی بود،چنان که حضرت رسالت پناه در مقام عجز و انکسار به جناب دوست عرضه میداشت:من توانایی و قدرت بر احصا حمد و ثنای تو آنچنان که لایق تو است ندارم.
رسول اللّه صلی الله علیه و آله با وجود مناعت شأن و قرب به جناب حق،اظهار عجز و قصور مینمودند و اظهار عجز و قصور نیست،مگر از جهت آنکه میدانست که قدرت بشری به کُنه حقیقت ذکر الهی نمیرسد و ذکر عبد در جنب حق،فوقالعاده قاصر و ناچیز میباشد.
[ فَمَنْ دُونَهِ أَوْلیٰ فَمَنْ أَرادَ أَنْ یَذْکُرَ اللّهَ فَلْیَعْلَمْ أَنَّهُ ما لَمْ یَذْکُرِ اللّهُ الْعَبْدَ بِالتَّوْفیقِ لِذِکْرِهِ لا یَقْدِرُ الْعَبْدُ عَلیٰ ذِکْرِهِ ]
پس هرگاه حضرت خیر البشر در برابر ذکر حق،اظهار عجز و اعتراف به قصور داشته باشد،غیر او که جهل محض و فقر خالص و لا شیء و عدم است به طریق اولیٰ از ذکری که لایق به جناب اوست،عاجز است.
هرگاه بنده اراده کرد که ذکر خدا کند،باید بداند مادامی که حضرت باری ذکر او نکند،توفیق و توانایی بر ذکر خداوند پیدا نخواهد کرد.
الهی،آن عارف فرزانه میگوید:
ما به تو داریم و بس چشم نیاز ای حبیب***درگه لطف شماست بر همه باز ای حبیب
تاب فراق تو نیست با دل بیمار من ***یا بکش از تیر ناز یا بنواز ای حبیب
شب همه شب شمع وار خندم و گریم*** زشوق در دلم از عشق تواست سوز و گداز ای حبیب
دین الهی است عشق، ذکر تو تسبیح من***قبله جانم تویی وقت نماز ای حبیب(1)
1) 1)- الهی قمشه ای.
قال الصادق علیه السلام:
فی کُلِّ نَفَسٍ مِنْ أَنْفَاسِکَ شُکْرٌ لازِمٌ بَلْ أَلْفٌ أَوْ أَکْثَرُ وَ أَدْنَی الشُّکْرِ رُؤیَةُ النِّعْمَةِ مِنَ اللّهِ مِنْ غَیْرِ عِلَّةٍ یَتَعَلَّقُ الْقَلْبُ بِها دُونَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الرِّضا بِما أَعْطیٰ وَ أَلّا یَعْصِیَهُ بِنِعْمَتِهِ أَوْ یُخَالِفَهُ بِشَیٍْ مِنْ أَمْرِهِ وَ نَهْیِهِ بِسَبَبِ نِعْمَتِهِ.
وَ کُنْ لِلّهِ عَبْداً شَاکِراً عَلیٰ کُلِّ حالٍ تَجِدَ اللّهَ رَبّاً کَریماً عَلیٰ کُلِّ حالٍ،وَ لَوْ کانَ عِنْدَ اللّهِ عِبادَةٌ یَتَعَبَّدُ بِها عِبادُهُ الْمُخْلِصُونَ أَفْضَلُ مِنَ الشُّکْرِ عَلیٰ کُلِّ حَالٍ لَأَطْلَقَ لَفْظَهُ فیهِمْ مِنْ جَمیعِ الْخَلْقِ بِها،فَلَمَّا لَمْ یَکُنْ أَفْضَلُ مِنْها خَصَّها بَیْنَ الْعِباداتِ وَ خَصَّ أَرْبابَها فَقَالَ تَعالی:وَ قَلیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ.
وَ تَمامُ الشُّکْرِ إِعْتِرافُ لِسانِ السِّرِّ خاضِعاً لِلّهِ تَعالی بِالْعَجْزِ عَنْ بُلُوغِ أَدْنیٰ شُکْرِهِ لِأَنَّ التَّوْفیقَ لِلشُّکْرِ نِعْمَةٌ حادِثَةٌ یَجِبُ الشُّکْرَ عَلَیْها وَ هِیَ أَعْظَمُ قَدْراً وَ أَعَزُّ وُجُوداً مِنَ النِّعْمَةِ الَّتی مِنْ أَجْلِها وُفِّقْتَ لَهُ فَیَلْزَمُکَ عَلیٰ کُلِّ شُکْرٍ شُکْرٌ أَعْظَمُ مِنْهُ إلیٰ مَا لا نِهایَةَ مُسْتَغْرِقاً فی نِعَمِهِ قاصِراً عاجِزاً عَنْ دَرْکِ غایَةِ شُکْرِهِ.
وَ أَنّیٰ یَلْحَقُ شُکْرُ الْعَبْدِ نِعْمَةَ اللّهِ وَ مَتیٰ یَلْحَقُ صَنیعُهُ بِصَنیعهُ بِصَنیعِهِ وَ الْعَبْدُ ضَعیفٌ لا قُوَّةَ لَهُ أَبَداً إلّا بِاللّهِ.وَ اللّهُ غَنِیٌّ عَنْ طاعَةِ الْعَبْدِ قَوِیٌّ عَلیٰ مَزیدِ النِّعَمِ عَلَی الْأَبَدِ فَکُنْ لِلّهِ عَبْداً شَاکِراً عَلیٰ هٰذا الْأَصْلِ تَرَی الْعَجَبَ.
[ قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام:فی کُلِّ نَفَسٍ مِنْ أَنْفَاسِکَ شُکْرٌ لازِمٌ بَلْ أَلْفٌ أَوْ أَکْثَرُ ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
در هر نفسی از نفسهایت شکری لازم است،بلکه هزار شکر یا بیشتر.
در جملۀ بالا بیشتر دقت کنید.جملهای که عین حقیقت و حق حقیقت در آن منعکس شده،شما نفسی میکشید و خیال میکنید فقط مقداری اکسیژن به وسیلۀ دستگاه تنفس به بدن اضافه میکنید و سوختۀ آن را به نام کربنیک بر میگردانید؛ نه،به این سادگی نیست،برای ایجاد شدن یک نفس در وجود شما میلیارد میلیارد چرخ در این کارگاه با عظمت هستی به حرکت درمیآید یا در حرکت است تا نفسی برای شما ساخته شود،چون فرو رود،ممد حیات شود و چون بیرون آید مفرّح ذات،پس در هر نفسی،میلیاردها نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب و برای توفیق یافتن به هر شکری نیز شکری واجب،تا جایی که وجوب تعداد شکر نسبت به حق از نهایت بگذرد،اینجا است که فریاد همۀ انبیا و امامان علیهم السلام و بیداران و عاشقان بر آمده که:
از دست و زبان که برآید***کز عهدۀ شکرش بدر آید (1)
و به قول فیض،آن عارف شوریده حال:
کسی کو چشم دل بیدار دارد***نظر پیوسته با دلدار دارد
به هرجا بنگرد چشم خدابین ***تماشای جمال یار دارد
1) 1) -سعدی.
تماشا در تماشا باشد آن را***که در دل، دیده بیدار دارد
چه پروا دارد از تاریکی زلف*** که از شمع رخش انوار دارد
دو روزی فیض را مهلت ده ای عمر***دلش با عشق بازی کار دارد(1)
برای ایجاد شدن یک نفس،میدانید باید چه نعمتهای عظیمی به کار بیفتد، تا انسان بتواند یک نفس راحت بکشد.
زمین باید به دور خورشید بگردد تا فصلها مهیّا شود،به دور خود بگردد تا شب و روز به وجود آید،آفتاب باید بر زمین بتابد،تا قسمتی از آبها تبخیر گردد، تا گیاهان و درختان برویند،تا موجودات زنده به حیات خود ادامه دهند،تا میکروبها و ویروسهای مضرّ،نابود شوند،تا عملِ کربنگیری به وسیلۀ هزاران میلیارد گیاه و درخت انجام گرفته،اکسیژن زمین تأمین گردد،تا بین اکسیژن و ازت، تعادل حاصل شود و پس از آن میلیاردها سلول در بدن باید فعالیت هماهنگ کنند، تا دستگاه تنفس بتواند کار کند تا بشود یک نفس کشید،شما تفصیل این فعل و انفعالاتی که یک هزارمش گفته نشد اگر بخواهید در کتب مربوط ببینید،باید یک کتاب خانۀ عظیم را از اوّل تا آخر مطالعه کنید تا ماهیّت یک نفس کشیدن برای شما روشن شود،آنگاه به این معنی پی میبرید که برای هر نفس،میلیاردها نعمت به کار گرفته میشود،پس برای یک نفس،میلیاردها شکر لازم است و برای هر شکری نیز شکری واجب و در این آفرینش کدام قدرت است که از عهدۀ شکر آن حضرت برآید ؟
ما اگر بخواهیم نسبت به مسئلۀ شکرِ حق،انصاف دهیم،باید بگوییم:نسبت به یک نعمتِ حق که به نظر ما ساده میآید،ادای شکر نکرده و حقّی بهجا نیاوردهایم.
1) 1)- فیض کاشانی.
شکر،معلول معرفت نعمت است و ما بهخصوص برای کدام یک از نعمتهای الهی قدم معرفت برداشتهایم،تا پس از آگاه شدن به موقعیت نعمت در زندگی خویش به ادای شکر برخیزیم ؟
به قول عاشق عارف،الهی:
گر این بود عمری که از دست ما شد***دریغا که یکسر به باد فنا شد
دریغا که سرمایه زندگانی ***هدر گشت و بر باد رفت و هبا شد
به باطل گذشته است ایّام عمری*** که بییاد حق رفت و صرف هوا شد
به بازیچه بگذشت دور جوانی***فغان کین چنین گوهری بی بها شد
زچرخ ای جوانان دوران بپرسید*** که دور جوانی پیران کجا شد
رود عمر و ماند به جا حسرت و غم*** بر آن دل که غافل زیاد خدا شد(1)
امام صادق علیه السلام در ابتدای روایت باب شکر میفرماید:
در هر نفسی از نفسهایت شکری لازم،بلکه هزار شکر یا بیشتر لازم است.این مسئله جداً احتیاج به توضیح و تشریح دارد و در این زمینه،لازم است عزیزانی که نسبت به حقایق دنبال معرفت هستند،اطلاعات مهمی در زمینههای مربوط به شکر کسب کنند.
شکر چون در ارتباط با نعمتهای معنوی و مادیّ است،نعمتهایی که انسان بیواسطه و به واسطه با آن سر و کار دارد،اگر بخواهد به نحو مفصّل مورد بحث قرار بگیرد،از چند جلد کتاب و شاید از مجلّدات غیر قابل شمارشی تجاوز کند
1) 1)- الهی قمشه ای.
و برای یک انسان با این عمر کوتاه و گرفتاریهای گوناگون،میسّر نیست،بنابراین باید از حدّ امکان خود و کمی دقت و مطالعۀ اهل دل استفاده کرد و تا جایی که امکان دارد به مطلب چهرۀ کلّی و دورنمایی داد،در قسمت اوّل،لازم است دورنمای دستگاه تنفس که عامل نفس کشیدن انسان است و حضرت صادق علیه السلام در مرحلۀ اوّل روایت به مسئلۀ نفس و شکر آن اشاره فرموده توضیح داده شود،سپس در شرح بقیۀ حدیث شریف با کمک آیات قرآن و روایات به خواست حضرت دوست،اقدام گردد.
در کتاب«فیزیولوژی انسان»که کتابی است تحقیقی و علمی و بر اساس تحقیقات و تجربیّات علمی و عملی هزاران فیزیولوژیست به رشتۀ تحریر درآمده، میخوانیم (1):
سادهترین تعریف تنفس عبارت است از:روشی که توسّط آن مبادلات گازی بین یک سلّول زنده و محیط آن به انجام میرسد.
بنابراین،تنفس شامل کیفیّتهای دیگر به غیر از عمل مکانیکی نفس کشیدن است،دستگاه گردش خون با همۀ اهمیّتی که دارد،نمیتواند اکسیژن و انیدرید کربنیک را به سوی سلّول یا بالعکس حمل کند؛مگر این که دستگاه تنفس،عمل خود یعنی،قرار دادن اکسیژن در اختیار خون و گرفتن انیدرید کربنیک از آن را انجام دهد،پس تنفس مجموعهای از چندین عمل بوده و همکاری و شرکت تعدادی از اعضای اندام را در بر میگیرد.
1) 1) -فیزیولوژی انسان:291،بخش نهم.
ابتدا ما تنفس را به دو مرحلۀ متمایز تقسیم میکنیم:
1.تنفس خارجی
2.تنفس داخلی
تنفس خارجی شامل،حرکت هوا به داخل ریهها و بالعکس است،انتقال اکسیژن از ریهها به خون و انتقال انیدرید کربنیک از خون به ریه،وسایلی که اکسیژن توسط آن به سلّولها میرسد و وسایلی که توسط آنها انیدرید کربنیک از سلّولها به طرف ریه برگردانده میشود.
تنفّس داخلی با استفاده از اکسیژن و تولید انیدرید کربنیک،توسط سلّولها سر و کار دارد و اغلب تنفّس سلّولی نامیده میشود.تنفّس داخلی در کتابهای شیمی شرح داده میشود و ما از ذکر آن در اینجا خودداری میکنیم.
تنفّس خارجی،تحت عناوین زیر مورد بحث قرار میگیرد:
1.حرکات تنفسی
2.کنترل تنفّس
3.شیمی تنفّس
حرکات تنفسی: دو حرکت اصلی در تنفّس وجود دارد که عبارتند از،عمل دم که در جریان آن هوا به داخل ریهها آورده میشود و عمل بازدم که در جریان آن هوا از ریهها بیرون رانده میشود.
عمل دم،توسط انقباض دیافراگم و عضلات بین دندهای خارجی شروع میشود،این انقباض توسط امواج عصبی دستگاه عصبی مرکزی که توسّط اعصاب فرنیک به دیافراگم و توسّط اعصاب بین دندهای به عضلات دندهای برده میشود
برقرار میگردد.
انقباض دیافراگم،سبب میشود که این عضله به طرف پایین حرکت کند و این امر،قفسۀ سینه را از بالا به پایین بزرگ میکند.
عضلات شکمی به تدریج که دیافراگم پایین میآید شل میشوند.انقباض عضلات بین دندهای،دندهها را بالا کشیده و در همان زمان آنها را کمی چرخش میدهد و به این ترتیب استخوان جناق را به جلو میراند،این عمل،قفسۀ سینه را از طرفین و هم چنین از جلو به عقب،بزرگ میکند.
بزرگ شدن حجم قفسۀ سینه،یک کاهش فشار در این محفظه تولید میکند، به طوری که فشار در ریهها کمتر از فشار جو میشود و در نتیجه هوا به داخل ریهها هجوم میبرد.جریان هوا به داخل ریهها آنقدر ادامه مییابد تا فشار در ریهها برابر با فشار جو گردد.
جریان هوا به داخل ریهها بستگی به اختلاف بین فشار جو و فشار هوای داخل حبابچهها داشته و هم چنین به مقاومت مجاری هوایی در برابر جریان هوا نیز بستگی دارد.بیشترین مقاومت در برابر جریان هوا،در بینی وجود دارد !!
عمل بازدم در تنفّسِ آرام،یک عمل غیر فعّال یا پاسیو است؛به این معنی که در نتیجۀ رفع انقباض عضلات دمی و بازگشت ارتجاعی،ریهها کشیده شده حادث میشود و حجم قفسۀ سینه به تدریج که به حجم استراحت باز میگردد،کاهش مییابد.یک انقباض،همزمان عضلات شکمی احشا را به طرف بالا رانده و به این ترتیب به بالا رفتن دیافراگم که در هنگام رفع انقباض انجام میشود کمک میکند.
فشار هوا در ریهها بر اثر این اعمال از فشار جو بیشتر میشود،چون ریهها به طور آزاد با محیط خارج ارتباط دارند؛لذا هوا آنقدر از ریهها خارج میشود،تا فشار دوباره با فشار جو برابر گردد و به این ترتیب،عمل بازدم کامل میشود و بازدم
عمیق،احتیاج به انقباض پُر قدرت عضلات تنفّسی دارد.
بر اثر حرکات عادّی تنفّسی،قسمتی از هوای موجود در ریهها با هر عمل دم، تجدید شده و هوای مانده در هر عمل بازدم خارج میگردد،به این ترتیب،هوا در داخل حبابچهها به طور نسبی تازه نگاه داشته میشود.
«خوانندگان عزیز،ملاحظه کنید برای یک نفس که به نظر ما چیزی نیست،چه اعمال عجیب و غریب و مراحل شگفتانگیز انجام میگیرد ؟ راستی،کدام انسان است که بتواند از عهدۀ شکر یک نفس برآید ؟
انقباض عضلات تنفّسی در هنگام دم،موفّق به بزرگ کردن حفرۀ سینه میشود و این امر سبب جریان هوا به داخل ریهها میگردد.
هنگامی که عضلات دمی شل شده و قفسۀ سینه حجم استراحت خود را باز مییابد،هوا به طرف خارج جریان پیدا میکند،جریان هوا بستگی به اختلاف فشار بین جو و سینه دارد.
دو ناحیه در سینه وجود دارد که در آنها تغییرات فشار حادث میشود،یکی در فضای داخل جنبی و دیگری در ریهها،شرح بیشتر این تغییرات فشار،به درک چگونگی حرکت هوا به داخل ریهها و بالعکس کمک خواهد کرد.
فشار داخل جنبی،فشاری است که بین دو لایۀ جنب یا بین جدارهای قفسۀ سینه و ریهها وجود دارد،فشار داخل جنبی در تنفّس عادی همیشه کمتر از فشار جو است؛زیرا قفسۀ سینه از ریهها که همیشه به علّت خاصیّت ارتجاعی شان تمایل به روی هم خوابیدن دارند بزرگتر است.این عمل بازگشت ارتجاعی ریه به طور دایم کششی روی جدارهای سینه اعمال میکند،به تدریج که قفسۀ سینه در هنگام دم،بزرگ میشود،فشار داخل جنبی بیشتر منفی میگردد؛زیرا جدار سینه از ریهها بیشتر دور میگردد؛اما ریهها باید از حرکت رو به خارج جدارهای
سینه تبعیّت کند و در نتیجه متسع میشوند فشار داخل جنبی به تدریج که ریهها از هوا پر میشوند کمتر منفی میگردد.
ناحیۀ دوّمی که در آن تغییرات فشار حادث میشود،مجاری هوایی و حبابچههای ریهها هستند.این فشار موسوم به فشار داخل ریوی است،هنگامی که هیچگونه جریان هوا به داخل ریه یا بالعکس وجود ندارد،فشار در حبابچهها برابر با فشار جو است.
در هنگام عمل دم،فشار داخل ریه در نتیجۀ اتساع ریهها به تبعیّت از بزرگ شدن حجم قفسۀ سینه از فشار جو کمتر میشود و هوا آن قدر به درون ریهها جریان مییابد تا فشار داخل ریه مجدداً با فشار جو برابر گردد،به تدریج که حجم قفسۀ سینه بر اثر انقباض عضلات دمی،کاهش مییابد و ریههای ارتجاعی روی هم میخوابند،فشار داخل ریه از فشار جو بیشتر میشود و هوا آنقدر به خارج جریان مییابد تا فشار داخل ریه مجدداً با فشار جو برابر گردد و در اینجا دورۀ تنفسی تکمیل میشود.
عاملی که در پر کردن ریهها از هوا اهمیّت زیادی دارد،کشش سطحی است.هر دو سطح مرطوب به علت کشش سطحی به طور محکم به یک دیگر میچسبند، کشش سطحی سبب میشود که دو لایۀ جنب (لایهای که ریه را میپوشاند و لایهای که قفسۀ سینه را مفروش میکند) هنگام بزرگ شدن قفسۀ سینه از یک دیگر جدا نشوند و بنابراین ریهها را وادار به اتساع میکند؛یعنی ریهها باید از حرکات قفسۀ سینه پیروی کنند.
کشش سطحی همچنین در سطوح مرطوب داخلی ریهها اعمال میشود و در نتیجه این سطوح تمایل پیدا میکنند که به یکدیگر چسبیده و اتساع حبابچهها را محدود کنند.
از اثر این چسبندگی توسّط وجود یک مادۀ لیپوپروتئینی موسوم به مادۀ کاهش دهندۀ فشار سطحی یا سرفکتنت که کشش سطحی بین سطوح مرطوب بافت ریه را کاهش داده و به این ترتیب اجازه میدهد حبابچهها با سهولت نسبی متسع شوند جلوگیری میشود.
هدف نهایی دستگاه تنفّس،رساندن هوای تازه به حبابچهها برای انتقال اکسیژن آن به خون از یک طرف و خارج کردن هوای مصرف شده از طرف دیگر است.
مبادلۀ هوا در سطح حبابچهای،تهویۀ آلوئولی نامیده میشود،البته تمام هوایی که وارد مجاری تنفسی میشود به حبابچهها نمیرسد و قسمت بزرگی از آن فقط مجاری تنفسی را که برای انتقال هوا و نه برای مبادلۀ گازها بین هوا و خون به وجود آمدهاند،پر میکند.
یک همگامی زیاد برای انجام انقباض عضلات تنفّسی در زمان مناسب و به میزان متناسب برای برآوردن احتیاجات متغیّر بدن به اکسیژن مورد لزوم است.یک مرکز تنفّسی،لازم است تا فعّالیت عضلات تنفّسی را با یکدیگر مربوط سازد و چنین مرکزی شامل قسمتهای دمی و بازدمی در پیاز مغز تیره قرار گرفته است.
مرکز تنفّسی،میتواند تحت تأثیر امواج عصبی قسمتهای مختلف دستگاه عصبی و امواج عصبی صادره از هر نقطۀ بدن و همچنین توسّط ترکیب شیمیایی و درجۀ حرارت خونی که از آن میگذرد قرار گیرد،به عبارت دیگر،تنفّس،هم توسط عوامل عصبی و هم توسط عوامل شیمیایی کنترل میشود.
میتوان کنترل عصبی تنفس را به عنوان یک عامل تنظیم کننده در نظر گرفت؛ زیرا دستگاه تنفّس را قادر میسازد که احتیاجات متغیّر بدن را برآورده سازد،از طرف دیگر میتوان کنترل شیمیایی را به عنوان یک پایۀ اصلی در نظر گرفت؛زیرا شخص را مجبور میسازد که با وجود کوششی که برای کنترل تنفّس به طور ارادی به
عمل میآورد،به تنفس ادامه دهد و این عامل حتی هنگامی که کنترل عصبی مثلاً در هنگام خواب به حد اقل میرسد،تنفّس را ادامه دهد.
مدت زیادی فیزیولوژیستها تصوّر میکردند،یک مرکز تنفّسی در پیاز مغز تیره وجود دارد که مسؤول ارسال ریتمیک امواج عصبی از راه اعصاب حرکتی عضلات تنفّسی است و بنابراین مرکز کنترل تنفّس است.
امروزه ما میدانیم که مراکز مهم دیگری که با مرکز تنفّسی پیاز مغز تیره مربوط هستند نیز برای تنفّس طبیعی،ضروریاند.
امروزه این موضوع مورد قبول عموم است که سه مرکز عمده وجود دارند که میبایستی برای همگام کردن انقباض و انبساط عضلات تنفّسی با یکدیگر همکاری کنند و به این ترتیب تجدید هوای تازه و دفع هوای ماندۀ از ریهها را تأمین میکنند.
این سه مرکز عمده عبارتند از:
1-مرکز پیاز مغز تیره که میتواند حرکات دمی و بازدمی را به طور ریتمیک با توالی مناسب پیش ببرد،اگرچه این حرکات،نمودار آنچه ما حرکات طبیعی مینامیم نیستند.
2-مرکز آپنوستیک که در پل مغزی قرار داشته و در صورتی که تحت تأثیر سایر مراکز قرار نگیرد سبب اسپاسم دمی مداوم یا آپنوز میگردد.
3-مرکز پنوموتاکسیک که آن نیز در پل مغزی قرار گرفته و با همراهی اعصاب واگ برای قطع دورهای امواج عصبی صادره از مرکز آپنوستیک عمل میکند.
اعصاب واگ،نقش زیادی در عمل تنفّس دارند،به این ترتیب که امواج عصبی مرکز تولید شده در ریهها توسّط اعصاب واگ به مرکز تنفّسی پیاز مغز تیره انتقال مییابند.
غشای مخاطی که مجاری تنفّسی را مفروش میکند،محتوی گیرندههایی است که به موادّ محرّک،حساس هستند.یک مادّۀ محرک از قبیل؛فلفل در بینی تولید یک عطسه میکند،وجود یک تکۀ کوچک نان در حنجره یا نای سبب یک حملۀ سرفه میشود،رفلکسهایی که توسّط تحریک گیرندههای مخاط مجاری تنفّسی ایجاد میشوند از نوع حفاظتی بوده و تمایل دارند جسم محرک را از بدن خارج کنند.
اعمال مکانیکی تنفس را که چگونگی حرکت هوا را به داخل ریهها و بالعکس تعیین میکنند و نیز کنترل حرکت عضلات تنفّسی توسّط دستگاه عصبی مرکزی از راه رفلکسهایی که توسط گیرندههای فشاری و گیرندههای شیمیایی شروع میشوند میتوان به طریق زیر خلاصه کرد:
مرکز تنفّس پیاز مغز تیره،امواج عصبی را از راه اعصاب حرکتی به عضلات بین دندهای و دیافراگم میفرستند،میزان تخلیۀ مرکز پیاز مغز تیره تحت تأثیر مراکز مجاور در پل مغزی موسوم به مرکز آپنوستیک و مرکز پنوموتاکسیک و هم چنین تحت تأثیر گیرندههای حسی موجود در ریهها و سینوسهای سباتی و آئورتی و نیز گیرندههای شیمیایی موجود در پیاز مغز تیره و اجسام سباتی و آئورتی قرار میگیرد.
امواج عصبی مرکز بر این گیرندهها که تعداد و دامنۀ تنفّس را تعیین میکنند، توسط احتیاجات متغیّر بدن،به اکسیژن و نیز دفع انیدریدکربنیک تغییر میکند.
کنترل کنندههای متعدّد میزان اکسیژن و انیدریدکربنیک در خون و بافتها برای نگاهداری مقادیر مناسب از این گازها در بدن با یکدیگر همکاری میکنند.
خوانندگان عزیز ! این گوشۀ بسیار مختصری از دستگاه با عظمت تنفس بود که خداوند مهربان از باب لطف و محبّت،به انسان عطا کرده و کمترین اختلالی در این دستگاه باعث زحمت فوق العادۀ بشر و رنج و مرارت او خواهد شد.آیا برای هر
نفسی شکری واجب نیست ؟ یا به فرمودۀ امام صادق علیه السلام برای هر نفسی هزار شکر یا بیشتر واجب و ضروری است؛اما مسئلۀ نعمت هوا که مورد نیاز دستگاه تنفس است،حقیقتی است که انسان با معرفت به آن غرق در اعجاب گشته و اگر اهل انصاف باشد،با کمال عشق حاضر میگردد با تمام هستی در برابر عظمت خالق عالم،صورت ذلّت به خاک عبادت بگذارد.
مسئلۀ هوا که در حیات انسان و موجودات دارای نقش ضروری است از نعمتهای بسیار بزرگ خداست.
قدردانی این نعمت بزرگ و سایر نعمتها،آنهایی هستند که هماهنگ با خواستههای محبوب زندگی میکنند.
طاغیان و عاصیان،غاصبانی هستند که به حکم قرآن باید دچار خزی دنیا و عذاب آخرت گردند.
برای شناساندن هوا و ارتباط آن با اقیانوسها و وضع کرۀ زمین و موقعیتی که در حیات موجودات زنده دارد،دانشمندان بزرگ،مسائل مهمی مطرح کردهاند که دانستن آن به عنوان معرفت به نعمتهای الهی و در نتیجه شکر آن لازم و واجب است.
نویسندۀ کتاب«راز آفرینش انسان»-که اکثر تحقیقات و مسائل کتابش،مطابق با آیات قرآن و بعضی از خطبههای«نهج البلاغة»است و انسان با خواندن کتاب او تصوّر میکند این دانشمند خارجی با قرآن و«نهج البلاغة»و پارهای از روایات
آشنایی کامل داشته (1)-دربارۀ هوا میگوید:
اگر قبول کنیم که حرارت زمین در موقع جدایی از خورشید،معادل حرارت خود آفتاب،یعنی دوازده هزار درجه بوده است،در این صورت کلیّه عناصر به حالت خالص در آن وجود داشته و هیچگونه ترکیبات شیمیایی قابل ملاحظهای در آن یافت نمیشده است.
به تدریج که زمین یا قطعات پراکندۀ آن شروع به سرد شدن کرد،اختلاط عناصر،شروع گردید و هستۀ مرکزی زمینی که ما امروز آن را میشناسیم آغاز شد.
اکسیژن و هیدروژن نمیتوانستند با هم مخلوط شوند،تا آنکه حرارت زمین به چهار هزار درجه فارنهایت رسید و آن وقت این دو عنصر به سرعت با یکدیگر مخلوط شده و از ترکیب خود آب را بهوجود آوردند.
آنچه ما امروز به تحقیق میدانیم این است که در این دوره از تکوین زمین،هوای محیط آن بایستی فوق العاده غلیظ و سنگین باشد.
همۀ دریاها در آسمان بودند و کلیّۀ عناصری که با یکدیگر ترکیب شده بودند، در جو هوا پراکنده بودند.
آب که در هوای خارج زمین تشکیل شده بود به سمت زمین روانه شد؛اما چون هوای محیط زمین به مراتب گرمتر و سوزانتر از هوای چند هزار کیلومتر خارج از زمین بود،ناچار آب تا به مجاورت آن میرسید تبخیر میشد و چیزی از آن به سطح کرۀ زمین نمیرسید،به تدریج که هوای زمین سردتر میشد،دریایی که در
1) 1) -واقعیتهایی که در طبیعت و آفرینش انسان،با زحمات دانشمندان کشف شده به صورت کلی یا تفصیلی در قرآن و روایات اسلامی موجود است و این مسئله،دلیل بر اعجاز قرآن و حقانیّت دین مبین اسلام است.
هوا معلق بود به طرف زمین سرازیر میشد (1)و آن وقت سیلابهای مهیبی که جاری میگردید از قوّۀ تصوّر و تخمین ما خارج بود،تا مدت چند میلیون سال انقلابات جوّی و طوفانهای عظیم بر سطح کرۀ زمین غوغا میکرد و در گیر و دار این رستاخیز عجیب،گاز اکسیژن با مواد دیگری که قشر خارجی زمین را تشکیل میداد ترکیب میشد و از آن جمله با گاز هیدروژن زمین مخلوط شد و دریاها را تشکیل داد.
یقیناً مقادیر هنگفتی از گاز هیدروژن تا قبل از سرد شدن زمین از تحت تأثیر جاذبۀ زمین فرار کرده و از محیط آن در رفته است و گرنه حجم آب در کرۀ ما به قدری زیاد میشد که تمام سطح زمین را تا ارتفاع چندین کیلومتر فرا میگرفت.
این احتمال وجود دارد که در حدود یک میلیارد سال پیش،انقلابات و طوفانهای کرۀ ما آرام شده و در نتیجه وضع فعلی سطح کرۀ زمین،سخت و دریاها و هوا به صورتی که امروز دیده میشود پدید آمده است.
ترکیب و اختلاط عناصر به قدری کامل انجام گرفته است که باقیماندۀ آنها، یعنی هوا-شامل اکسیژن و نیتروژن-فقط یک قسمت از یک میلیون و نیم تمام وزن زمین را تشکیل میدهد.
اما چرا همۀ این گازها جذب نشده و از محیط زمین بیرون نرفته است ؟ یا چرا تناسب مقدار آنها خیلی بیش از میزان فعلی نشده است ؟ زیرا در هریک از آن دو صورت،حیات انسانی غیر مقدور میشد و به فرض آن هم که در زیر چنان فشار سهمگینی،حیات بهوجود میآمد،تازه انسان به شکل و هیئت کنونی تکوین
1) 1) -به آیات 14 تا 16 سوره نبأ و خطبۀ اوّل نهج البلاغة مراجعه کنید.
نمیشد، دراینباره،ما بیشتر بسط مقال نمیدهیم،فقط متذکّر این نکته میشویم که در این جابهجا شدن عوامل طبیعی،منتهای دقت و ریزه کاری به کار رفته است.
مثلاً اگر قشر خارجی کرۀ زمین،ده پا کلفتتر از آنچه هست میبود،اکسیژن، یعنی مادّۀ اصلی حیات بهوجود نمیآمد یا هرگاه عمق دریاها چند پا بیشتر از عمق فعلی بود آن وقت همۀ اکسیژن و کربن زمین جذب میشد و دیگر امکان هیچگونه زندگی نباتی یا حیوانی در سطح خاک باقی نمیماند.
به احتمال قوی،تمام اکسیژن موجود را قشر زمین و آب دریاها جذب کرده و انسان برای نشو و نمای خود باید منتظر بنشیند تا نباتات برویند و از پرتو وجود آنها اکسیژن لازم به انسان برسد.
با حسابهای دقیقی که به عمل آمده معلوم شده است،اکسیژن برای تنفّس انسان ممکن است از منابع مختلف بیاید،اما نکتۀ مهم آن است که مقدار این اکسیژن،درست به اندازهای که برای تنفّس ما لازم است در هوا پخش شده.اگر هوای محیط زمین،اندکی از آنچه هست رقیقتر میبود اجرام سماوی و شهابهای ثاقب که هر روز به مقدار چند میلیون عدد به آن اصابت میکنند و در همان فضای خارج منفجر و نابود میشوند،دائماً به سطح زمین میرسیدند و هر گوشۀ آن را مورد اصابت قرار میدادند.
این اجرام فلکی به سرعت هر ثانیه از شش تا چهل میل حرکت میکنند و به هر کجا برخورد کنند ایجاد انفجار و حریق مینمایند.
اگر سرعت حرکت این اجرام کمتر از آنچه هست میبود،مثلاً به اندازه سرعت یک گلوله بود همه آنها به سطح زمین میریختند و نتیجۀ خرابکاری آنها معلوم بود، از جمله اگر خود انسان در مسیر کوچکترین قطعۀ این اجرام سماوی قرار میگرفت،شدّت حرارت آنها که به سرعتی معادل نود برابر سرعت گلوله حرکت
میکنند،او را تکّه پاره و متلاشی میساخت.
غلظت هوای محیط زمین به اندازهای است که اشعۀ کونیه را تا میزانی که برای رشد و نمو نباتات لازم است به طرف زمین عبور میدهد و همۀ جرثومههای مضرّ را در همان فضا از بین میبرد و ویتامینهای مفید را ایجاد میکند.
با وجود ابخرۀ مختلفی که در طی قرون متمادی از اعماق زمین برآمده و در هوا منتشر شده است و اغلب آنها هم گاز سمّی هستند،ولی هوای محیط زمین آلودگی پیدا نکرده و همیشه به همان حالت متعادل که برای ادامۀ حیات انسانی مناسب باشد،باقی مانده است.
دستگاه عظیمی که این موازنۀ عجیب را ایجاد مینماید و تعادل را حفظ میکند،همان دریا و اقیانوس است که مواد حیاتی و غذایی و باران و اعتدال هوا و نباتات و بالاخره وجود انسان از منبع فیض آن سرچشمه میگیرد (1).
خوانندگان عزیز ! مسئلۀ تشکیل هوا،تعادل هوا،سود هوا و عظمت این نعمت و موقعیّتش را در حیات موجودات زنده و غیر زنده ملاحظه کردید و دانستید چه عوامل گوناگونی در طول میلیاردها سال به ارادۀ حضرت حق باعث به وجود آمدن هوا شدهاند و به این حقیقت رسیدید که برای یک نفسِ ما،چند میلیارد نعمت مشغول فعالیّت است،پس،از این همه واقعیّت به حرف امام صادق علیه السلام میرسیم که فرمود:در هر نفسی شکری لازم،بلکه هزار شکر یا بیشتر لازم است؛اما کو آن انسانی که بتواند شکر یک نفس را به جای آورد،ما که نمیتوانیم شکر یک نفس را به جا آوریم،بیایید لااقل از خرج کردن نفس در راه مخالفت با حضرت دوست پرهیز کنیم و از گناهان گذشتۀ خود در کمال خجالت و شرمساری توبه کنیم.
1) 1) -به آیۀ 30 سوره انبیا و 14 و 61 سورۀ نحل مراجعه کنید.
این فقیر پریشان و عذرخواه پیشگاه جانان در مقام توبه به حضرت دوست گفتهام:
به فریادم برس من رفتم از دست***گنه پشت مرا ای دوست بشکست
متاب از من تو روی رحمتت را ***مخواه این بنده ات را بیش از این پست
به کام من شراب از عشق خود ریز*** که گردم تا ابد از گرمی اش مست
دل هرکس به کویت گشت مایل*** زقید عالم و از بند خود رست
جهان بیتو بود زندان رندان ***خوشا عبدی که در کوی تو بنشست
چه خوش باشد بریدن از دو عالم ***از آن خوشتر دلی کو با تو پیوست
هر آن باشد جدا از رحمت تو***بود بیچاره و زار و تهی دست
امید قلب مسکین مقصد من ***مرا از عشق خود بنمای سرمست
قرآن مجید به مسئلۀ شکر در آیات با عظمتش اشاره میکند و در مسائل گوناگونی به چهرۀ شکر تصریح مینماید.
در قسمتی از آیات،وجوب شکر را گوشزد مینماید و این که دارندۀ نعمت باید از دهندۀ نعمت تشکّر کند،البته اسلام،شکر نعمت را به گفتن الحمد للّه نمیداند، الحمد للّه لفظ شکر است،بلکه مهمترین مرحلۀ شکر،عملی است و آن نعمت را در همان راهی که حضرت حق معین فرموده مصرف کردن است.
در پارهای از آیات به این معنی اشاره میکند که یکی از خواستههای مهم انبیا و اولیا این بوده که خداوند به آنان توفیق شکر عنایت کند.
در برخی از آیات به این حقیقت اشاره شده که شکر سود بسیاری برای شاکر دارد و باعث رضایت حق از عبد و ازدیاد نعمت است.
و در قسمتی از آیات به نعمتها اشاره شده و از اکثریت به خاطر غفلتی که از شکر نعمت دارند سخت گلایه شده است،در اینجا لازم است برای هریک از این موارد نمونهای از آیات ذکر شود:
[ وَ لَقَدْ آتَیْنٰا لُقْمٰانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلّٰهِ وَ مَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّمٰا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ ] (1).
و به راستی ما به لقمان حکمت عطا کردیم که برای خدا سپاسگزار و هرکه سپاس گزارد تنها به سود خود سپاس میگزارد،و هرکه ناسپاسی کند [ به خدا زیان نمیزند؛زیرا ] خدا بینیاز و ستوده است.
[ فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَ اشْکُرُوا لِی وَ لاٰ تَکْفُرُونِ ] (2).
پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و مرا سپاس گزارید و کفران نعمت نکنید.
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ وَ اشْکُرُوا لِلّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ ] (3).
ای اهل ایمان ! از انواع میوهها و خوردنیهای پاکیزهای که روزی شما کردهایم بخورید،و خدا را سپاس گزارید،اگر فقط او را میپرستید.
[ فَکُلُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ حَلاٰلاً طَیِّباً وَ اشْکُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ ] (4).
از نعمتهایی که خدا روزی شما کرده است،حلال و پاکیزه بخورید،و نعمت
خدا را سپاس گزارید،اگر تنها خدا را میپرستید.
[ فَابْتَغُوا عِنْدَ اللّٰهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْکُرُوا لَهُ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ] (1).
پس رزق را نزد خدا بجویید و او را بندگی کنید و او را شکر کنید که [ فقط ] به سوی او بازگردانده میشوید.
[ کُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّکُمْ وَ اشْکُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ ] (2).
از رزق و روزی پروردگارتان بخورید،و برای او سپاس گزاری کنید،سرزمینی خوش و دلپذیر [ دارید ]،و پروردگاری بسیار آمرزنده.
[ اعْمَلُوا آلَ دٰاوُدَ شُکْراً وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ الشَّکُورُ ] (3).
ای خاندان داود ! به خاطر سپاس گزاری [ به فرمانها حق ] عمل کنید و از بندگانم اندکی سپاس گزارند.
[ وَ قٰالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلیٰ وٰالِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صٰالِحاً تَرْضٰاهُ وَ أَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبٰادِکَ الصّٰالِحِینَ ] (4).
گفت:پروردگارا ! به من الهام کن تا شکر نعمتی را که به من و پدر و مادرم عطا کردهای به جای آورم،و اینکه کار شایستهای که آن را بپسندی انجام دهم، و مرا به رحمتت در میان بندگان شایستهات در آور.
[ قٰالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلیٰ وٰالِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ
صٰالِحاً تَرْضٰاهُ وَ أَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ وَ إِنِّی مِنَ الْمُسْلِمِینَ ] (1).
گوید:پروردگارا ! به من الهام کن تا نعمتت را که بر من و پدر و مادرم عطا کردهای سپاس گزارم،و کار شایستهای که آن را میپسندی انجام دهم و ذریه و نسل مرا برای من صالح و شایسته گردان که من به سوی تو بازگشتم و به یقین از تسلیم شدگان [ به فرمانها و احکام ] توام.
[ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّمٰا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ ] (2).
و هر کس که سپاس گزاری کند به سود خود سپاس گزاری میکند و هر کس ناسپاسی ورزد [ زیانی به خدا نمیرساند ]؛زیرا پروردگارم بینیاز و کریم است.
[ نِعْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی مَنْ شَکَرَ ] (3).
[ این ] نعمت و رحمتی از سوی ما بود،اینگونه کسی را که سپاسگزار است، پاداش میدهیم.
[ مٰا یَفْعَلُ اللّٰهُ بِعَذٰابِکُمْ إِنْ شَکَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ وَ کٰانَ اللّٰهُ شٰاکِراً عَلِیماً ] (4).
اگر شما سپاسگزارِ [ نعمتهایِ بیشمارِ حق ] باشید و ایمان آورید،خدا را با عذاب شما چه کار ؟ خدا همواره پاداش دهنده و داناست.
[ وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِی لَشَدِیدٌ ] (5).
و [ نیز یاد کنید ] هنگامی را که پروردگارتان اعلام کرد که اگر سپاس گزاری کنید،قطعاً [ نعمتِ ] خود را بر شما میافزایم،و اگر ناسپاسی کنید،بیتردید عذابم سخت است.
[ وَ لٰکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ وَ لِیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ] (1).
بلکه میخواهد شما را [ از آلودگیها ] پاک کند و نعمتش را بر شما تمام نماید،تا سپاس گزارید.
[ وَ لَقَدْ مَکَّنّٰاکُمْ فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلْنٰا لَکُمْ فِیهٰا مَعٰایِشَ قَلِیلاً مٰا تَشْکُرُونَ ] (2).
و شما را در زمین جای دادیم،و در آن برای شما وسایل و ابزار زندگی قرار دادیم،ولی بسیار اندک و کم سپاس میگزارید.
[ وَ هُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهٰا وَ تَرَی الْفُلْکَ مَوٰاخِرَ فِیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ] (3).
و اوست که دریا را رام و مسخّر کرد تا از آن گوشت تازه بخورید،و زینتی را که میپوشید از آن بیرون آورید و در آن کشتیها را میبینی که آب را میشکافند [ تا شما را برای حمل کالا،تجارت و داد و ستد جابجا کنند ]و برای اینکه از فضل و احسان خدا طلب کنید و [ در نهایت ] به سپاس گزاری خدا برخیزید.
[ وَ اللّٰهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ
وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ] (1).
و خدا شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که چیزی نمیدانستید، و برای شما گوش و چشم و قلب قرار داد تا سپاس گزاری کنید.
[ إِنَّ اللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ ] (2).
خدا نسبت به مردم دارای فضل و احسان است،ولی بیشتر مردم سپاس نمیگزارند.
قرآن مجید به انواع نعمتهای مادّی و معنوی حق که از باب فضل و رحمت به انسان عنایت شده اشاره میکند و راه مصرف آن نعمتها را به انسان میآموزد و در این زمینه حجّت خدا را بر مردم تمام میکند.
حکم عالی عقل،اقتضا میکند که انسان در برابر منعم به شکر نعمتهایش اقدام کند و نعمت را برابر با خواستۀ منعم مصرف نماید و از هرگونه تخلّف و عصیانی نسبت به نعمت حضرت حق بپرهیزد و برابر با آیات قرآن بداند که اگر شکر نعمتهای الهی را به جا آورد،نعمت بر او افزون شده و ثابت و پایدار خواهد ماند و اگر ناسپاسی ورزد هم نعمت از دست او میرود و هم به مجازات سنگینی دچار خواهد گشت.
[ وَ أَدْنَی الشُّکْرِ رُؤیَةُ النِّعْمَةِ مِنَ اللّهِ مِنْ غَیْرِ عِلَّةٍ یَتَعَلَّقُ الْقَلْبُ بِها دُونَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ]
عادّیترین و پستترین مرحلۀ شکر این است که تمام نعمتها را اعم از مادّی و معنوی،مستقیماً از حضرت حق بدانی و قلبت جز این حقیقت به مسئلۀ دیگر تعلق و توجه نداشته باشد.
قرآن مجید دربارۀ تمام بودن و کامل بودن نعمتهای حق بر انسان در سورۀ لقمان میفرماید:
[ أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً ] (1).
آیا ندانستهاید که خدا آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمین است،مسخّر و رام شما کرده،و نعمتهای آشکار و نهانش را بر شما فراوان و کامل ارزانی داشته.
قرآن مجید،علاوه بر این که نعمت مادّی و معنوی را بر انسان کامل و تمام میداند،در بسیاری از آیات متذکّر این معنی میشود که تمام این نعمتها از جانب
1) 1) -لقمان (31):20.
خداست و احدی غیر او در ساختن نعمت و ارائه و مرحمت آن به انسان دخالت ندارد.
قرآن برای شخص انسان و نعمتهایی که در اختیار اوست،در عالم آفرینش جایگاه بلندی قایل است و او را از بسیاری از موجودات غیبی و شهودی از نظر استعداد و قوّه برتر میداند.
انسان در خانۀ خلقت،میهمان عزیز خداست و سایر موجودات عالم بنا به فرمودۀ قرآن؛خدمتگزار او در کنار سفرۀ جهانند.
انسان بین خدا و تمام نعمتها قرار گرفته و چیزی بر او مقدّم نیست و وظیفه و تکلیف و مسؤولیت سنگین او در این است که نعمت را طبق دستور به خود منتقل کند و خویش را با آراسته کردن به نعمتها که در وجود او تبدیل به قدرت میشود، به مقام قرب حضرت دوست برساند.
تمام نعمتهای الهی در راه کمالند،ولی برای رسیدن به کمال باید از کانال وجود انسان بگذرند،بنابراین تمام نعمتها در انتظار این هستند که انسان آنها را به خود منتقل کند و خدا در انتظار این است که انسان پس از صرف نعمتها خویش را به خدا برساند.
در حقیقت،نعمتها باید به حضرت حق برگردند و راهی جز این ندارند که دست به دامن انسان بزنند و از طریق او به حق برسند.
وای به حال کسی که از این معنی غافل گردد،نعمت را از خدا نبیند و آن را مصرف کرده،پس از مصرف در گردونۀ گناه قرار دهد،آن زمان است که از رسیدن نعمتها به کمال جلوگیری کرده و در حقیقت به تمام نعمتهایی که مصرف کرده خیانت ورزیده آن هم خیانت در سطحی که حسابش از عهدۀ انسان خارج است.
اگر کارگاه وجود انسان به نور معرفت روشن باشد و به حقیقت تربیت،آراستگی
داشته و از هدایت الهی بهرهمند باشد،نعمتی که مصرف میکند،نتیجۀ آن نعمت نتیجه مثبت خواهد بود.
نعمت،در حقیقت نور و روشنایی است،اگر انسان با تربیت و متوجّه حضرت حق از راه شرعی نعمت را کسب کند،چون راه شرعی هم در حقیقت نور است پس نور را از طریق نور به دست آورده،چون بدین گونه کسب نعمت کند و در راه مصرف کردن نعمت،راه نور را بپیماید،یعنی برابر با خواستۀ حضرت حق مصرف کند، اینگونه مصرف در حقیقت عبادت و در ذات نور است،البته یک چنین انسانی آنچه از او صادر میشود،چون برابر با فرمان الهی است،صادر از او دارای مقام علوّ است و عمل او که عبارت از عبادات او نسبت به حق و خدمات او نسبت به خلق است،میل برتری و حرکت به سوی منبع نور را دارد و در نتیجه عمل او خود را به قبولی و رضایت حق میرساند و این رضایت در قیامت به صورت بهشت الهی که دارای نعمتهای جاوید است به او عنایت میشود.شخص تا وارد بهشت میشود و چشمش به آن نعمتها میافتد،ناگهان فریاد میزند:این نعمتها همانها هستند که در زمان قبل،یعنی در دنیا روزی من شده بود ! آری،وقتی نعمت تبدیل به عبادت شود،عبادت تبدیل به قبولی میگردد و قبولی تبدیل به بهشت و این همان است که قرآن مجید میفرماید:
[ وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ کُلَّمٰا رُزِقُوا مِنْهٰا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قٰالُوا هٰذَا الَّذِی رُزِقْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشٰابِهاً وَ لَهُمْ فِیهٰا أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ] (1).
و کسانی را که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته انجام دادهاند،مژده ده که برای
1) 1) -بقره (2):25.
آنان بهشتهایی است که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است؛هرگاه از آن بهشتها میوهای آماده به آنان روزی دهند،گویند:این همان است که از پیشْ روزیِ ما شده است،و از انواع میوهها که [ در طعم و گوارایی ] شبیهِ هم است،نزد آنان آورند؛در آنجا برای ایشان همسرانی پاکیزه است و در آنجا جاودانهاند.
مسئلۀ نعمتها و به خصوص آنچه انسان با آن در ارتباط است،از بهتآورترین مسائل و شگفت انگیزترین برنامههاست.
نه کسی قدرت برشمردن نعمتها را دارد و نه کسی قادر به درک حقیقت یک نعمت از نعمتهای الهی است و نه کسی توان ادای شکر یک نعمت را هرچند به اندازۀ یک ارزن باشد،دارد !!
در تمام نعمتها وقتی دقت شود،واضح و آشکار با چشم قلب،خدا را در آن نعمت میتوان دید و منظور قرآن هم از بیان نعمتها،کسب معرفت و ادای شکر نسبت به آن جناب است؛زیرا هرچه هست از اوست و سرایی خالی از دلبر نیست،به قول فیض آن مست جام عشق:
ای فدای عشق تو ایمان ما ***وی هلاک عفو تو عصیان ما
گر کنی ایمان ما را تربیت ***عشق گردد عاقبت ایمان ما
آتش خوف تو آب دیده ها*** زآب حکمت آتش طغیان ما
ای به ما آثار صنع تو پدید ***وی تو پنهان در درون جان ما
ای تو هم آغاز و هم انجام خلق*** وی تو هم پیدا و هم پنهان ما
گوش ها را سمع و چشمان را بصر*** در دل و در جان ما ایمان ما
ای جمالت کعبه ارباب شوق*** وی کمالت قبله نقصان ما
عاجزیم از شکر نعمت های تو*** عجز ما بین بگذر از کفران ما
ای بدی از ما و نیکویی زتو*** آن خود کن پرده پوش آن ما
فیض را از فیض خود سیراب کن***ای بهشت و کوثر و رضوان ما(1)
البته سرّ حیات بر احدی آشکار نیست و تاکنون کسی نتوانسته به حقیقت مسئلۀ حیات برسد،فقط عقلا میدانند حیات و هستی وجود دارد؛اما حقیقت آن را نمیدانند.
صاحب«راز آفرینش انسان»میگوید:
در اسرار پیدایش حیات،نکتهای است که علما از درک آن عاجز مانده و بهواسطۀ فقدان دلیل نسبت به توضیح آن،سکوت اختیار کردهاند.
دربارۀ خود حیات (آثار آن) توضیحات بسیار و دلایل کافی علمی به دست داده شده،اما آغاز حیات یا کیفیت پیدایش آن چنان مرموز و عجیب است و نتایج حاصله از آن به درجهای مختلف و متفاوت است که از فهم متعارف خارج میباشد و حتی دانشمندترین علمای علم الحیات نیز در برابر اسرار آن متحیّر ماندهاند.
بزرگان از علم بر اثر تجربیّات خود و آزمایش دیگران به چشم میبینند که همۀ موجودات این جهان از یک سلّول زندۀ ذرّهبینی سرچشمه میگیرند و به تدریج رشد و نمو میکنند.
به این سلّول اولیّۀ حیات،قدرت عجیبی تفویض شده است که با سرعتی
1) 1)- فیض کاشانی.
وصف ناکردنی به توالد و تناسل بپردازد و تولید مثل کند و تمام سطح زمین و گوشهها و زوایای آن را با هزاران نوع و شکل موجودات زنده انباشته کند.
علما دربارۀ این سلّول زنده که اساس و سرچشمۀ حیات است متفّقالقولند؛ ولی خود این سلّول،جهانی اعجابانگیز و دنیایی محیّر العقول است و در خود او حقیقتی است که بنیان حیات بر آن استوار میباشد.
آن چیزی است که از خلقت زمین و سیّارات حتی از همۀ کون و مکان به استثنای وجود مقدّس حق که خالق و آفریننده است بالاتر و مهمتر است !!
این شیء مهم که هستی عالم امکان،مدیون آن است،ذرّۀ بسیار کوچک و نامرئی است به نام«پروتوپلاسم»یا جرثومۀ حیات که جسمی نرم و شفاف است و قوّۀ حرکت دارد و از آفتاب کسب نیرو میکند.
این ذرّه به وسیلۀ به کار بردن نور خورشید،اسید کربنیک هوا را تجزیه میکند و ذرات آن را متلاشی میسازد و ئیدروژن را از آب گرفته هیدروکربن میسازد و به این طریق مواد غذایی خود را از یکی از غامضترین ترکیبات شیمیایی عالم به دست میآورد.
این ذرّۀ یک سلولی و این قطرۀ شفاف بخار مانند،مادّۀ اصلی حیات را به اذن حق در دل خود میپروراند و قدرت آن را دارد که خلقت حیات را به همۀ موجودات زندۀ این عالم از خرد و کلان تفویض نماید و هرکس را به تشریف حیات آراست،محیط او را متناسب با شرایط دوام و زیست او نماید،خواه در اعماق دریا باشد و خواه بر فراز آسمانها.
زمان و محیط،موجودات جاندار زمین را در قالبهای متنوّع و گوناگون ریخته است تا با مقتضیات اقلیم و هوا جور آیند و با رنگ محیط هماهنگ باشند و اگر در این تحوّلات،پارهای از خصایص وجودی خود را از دست میدهند در عوض با
محیط متناسب خویش مأنوس میشوند و راحتتر به رشد و توسعه میپردازند.
قدرت و نیروی این قطرۀ ناچیز حیات،یعنی پروتوپلاسم از همۀ نباتاتی که سطح کرۀ زمین را میپوشانند و از همۀ جانورانی که هوای زمین را استنشاق میکنند فزونتر است؛زیرا نشانۀ حیات،خود از این قطره مایه گرفته و بدون آن هیچ موجود جانداری به وجود نمیآید.
انسان هم مانند سایر موجودات،طفل رضیعی است که از سرچشمۀ حیات سرمدی،اکسیر زندگانی یافته و هرچند با ضعف و زبونی در عرصۀ عالم شروع به راه رفتن کرده است؛ولی بر همه جانوران و موجودات زندۀ دیگر،برتری دارد.
ساختمان بدن او بینهایت پیچیده و دقیق است و مغز و دماغ او طوری تعبیه شده است که پرتو عقل کلّ یا آنچه آن را به نام روح میخوانند در آن به سهولت پرتوافکن شده است.
حیات پر از اسرار،واقعیتی است الهی که در کالبد تمام موجودات دمیده شده و ایجاد و عطایش،وقف حریم مقدّس کبریاست.
امروز با تمام قواعد علمی ثابت شده که هر قدر محیط مناسب و مساعد با حال حیات باشد،ممکن نیست بتواند ایجاد حیات نماید،همچنین با هیچ نوع امتزاج و ترکیب مواد شیمیایی نمیتوان جرثومۀ حیات را بهوجود آورد.قبلاً گفتیم:در آغاز ظهور حیات در کرۀ زمین،اتفاق عجیبی رخ داده است که در زندگی موجودات زمین اثر فوق العاده داشته است.
یکی از سلّولها،دارای این خاصیت عجیب شده که به وسیلۀ نور خورشید پارهای از ترکیبات شیمیایی را تجزیه میکند و از نتیجۀ این عمل،مواد غذایی برای خود و سایر سلولهای مشابه تدارک مینماید.
اخلاف و نوادگان،یکی از این سلولهای اولیّه غذایی که توسط مادرشان تهیه
شده بود،تغذیه کردند و نسل حیوانات را بهوجود آوردند،در حالی که اخلاف، سلّولی دیگر را که به صورت نبات درآمده بود رستنیهای عالم را تشکیل داده و امروز همۀ مخلوقات زمینی را تغذیه مینماید.
آیا میتوان باور کرد که فقط بر حسب اتفاق،یک سلول منشأ حیات حیوانات و سلول دیگر ریشه و اصل نباتات گردیده است ؟!
به قول الهی آن عارف وارسته:
در آیینۀ وجود موجودات،فقط او پیداست:
تو مهر و ماه بینی من رخ یار***تو شام تار و من گیسوی دلدار
تو گل بینی و من روی گل آرا*** تو سنبل من خم آن زلف طرار
تو بینی روز و شب من روی و مویی*** کزان نقشی است روز و شب نمودار
از آن شب نزد من باشد به از روز ***که چون گیسوی یار آمد شب تار
به عالم جز رخ زیبای دلبر*** نمی بینم به چشم دل پدیدار(1)
نکتۀ جالب توجه،تعادل بسیار دقیق و عجیبی است که بین حیات حیوانی و نباتی برقرار شده است.
تقسیم سلّولها بین نبات و حیوان،یک موضوع بسیار عمده و اساسی برای اصل حیات است و بدون آن،ادامۀ حیات مقدور نمیشد،به این معنی که اگر حیات منحصر به حیوانات بود،اکسیژن زمین تماماً مصرف میشد و اگر منحصر به نبات بود همۀ اسید کربونیک زمین به کار میرفت و نتیجۀ این قضیه،مرگ و تباهیِ هر دو طبقه از جانداران میبود.
قبلاً اشاره شد که در آغاز پیدایش زمین،اکسیژن به صورت آزاد در هوای محیط
1) 1)- الهی قمشه ای.
وجود نداشت و کلیۀ اکسیژنهای زمین در قشر خارجی آن و در آب دریاها و درون اسید کربونیک مخفی و شناور بود.
بنابراین،تمام اکسیژنی که ما امروز مصرف میکنیم،از پرتو وجود نباتات در دسترس ما گذاشته شده است؛زیرا به طوری که میدانیم نباتات،اسید کربونیک مصرف میکنند و اکسیژن بیرون میدهند،از این عجیبتر آنکه در هر دو عالم حیوانی و نباتی از همان روزی که حیات آغاز گردید،جنس نر و ماده بهوجود آمد.
[ سُبْحٰانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّٰا لاٰ یَعْلَمُونَ ] (1).
منزّه [ از هر عیب و نقصی ] است آنکه همۀ زوجها را آفرید از آنچه زمین میرویاند و از وجود خودشان و از آنچه نمیدانند.
تا بدین وسیله هر طبقه از موجودات،موافق خصائص و سنن خود تولید مثل نمایند و نسل آنها ادامه یابد.
ظاهراً دستجات سلّولها اگر در مجاورت همدیگر قرار گیرند بهتر میتوانند زیست کنند و از همین رو شروع کردند به اختلاط و امتزاج با یکدیگر در دستههای دوتایی،چهارتایی،صدتایی،و هزارتایی و عاقبت در گروههای چند میلیونی.
برای هر سلّول واحدی،تکلیف و وظیفه تعیین شده بود و همین که افراد به انجام وظایف خود شروع کردند،دستجات سلّولها نیز به انجام همان تکالیف پرداختند.
پارهای از این سلولها،به تهیّۀ غذا موظّف بودند و جمعی دیگر،مأمور مصرف آن،عدّهای غذا را از نقطهای به نقطه دیگر بدن نقل میکردند،دستۀ دیگر مسؤول
1) 1) -یس (36):36.
حفاظت موجودات شده و مأموریت تشکیل پوست درخت و پوست بدن انسان را به عهده دارند،جمعی هم استخوان تن انسان و چوب تنۀ درختان را بهوجود میآورند.
به عبارت دیگر،هرچه جنبده و جاندار روی کره زمین است از یک سلول منفرد بهوجود آمده و همین سلول کلیۀ اعقاب خود را مجبور ساخته که به تبعیّت از قوانین خلقت،سلولهای تازه با همان شکل و خاصیت و وظایف اولیه تولید نماید.
از مسائل بسیار اعجابانگیز این است که سلّولها ناگزیرند شکل و هیئت و حتی طبیعت اصلی خویش را بنا به مقتضیات محیط و احتیاجاتی که با آن زیست میکنند و خود جزئی از آن هستند،تغییر بدهند و خود را با آن هم آهنگ سازند.
هر سلّولی که در بدن موجودات جاندار بهوجود میآید،باید خود را آماده سازد که گاهی به صورت گوشت و گاهی به صورت پوست و گاهی مینای دندان و گاهی اشک چشم و گاهی به صورت بینی و گاهی ثعالب گوش در آید.
در هر حال،هر سلّولی موظّف است خود را به همان شکل و کیفیتی در آورد که برای انجام وظایف آن مساعد است (1).
سلّولها به طور کلی دارای قابلیت انعطاف و رنگ پذیری محیط هستند،به همین جهت در هر نقطۀ بدن واقع شوند مثلاً در گوش چپ یا گوش راست،درست به کیفیّت ذاتی همان عضو در میآیند و چون گوشهای ما یکی در طرف راست و یکی در طرف چپ است،سلّولهای هر دو گوش عیناً مشابه یکدیگرند و اندک اختلافی با هم ندارند.
1) 1) -به آیۀ 14 سورۀ مؤمنون که از آیات اعجابانگیز قرآن است مراجعه کنید.
شرح داستان حیات،درخور هزاران کتاب هم نیست،تنها دربارۀ خلقت انسان و سلولهای بدن او و وظایفی که سلّولها به عهده دارند و هماهنگی تمام نواحی وجود با یکدیگر،هزاران کتاب به رشتۀ تحریر درآمده که این هزاران کتاب از نشان دادن یک گوشۀ وجود انسان عاجز است،قرآن میفرماید:
[ هُوَ اللّٰهُ الْخٰالِقُ الْبٰارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ یُسَبِّحُ لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ] (1).
اوست خدا،آفریننده،نوساز،صورتگر،همۀ نامهای نیکو ویژۀ اوست.آنچه در آسمان ها و زمین است همواره برای او تسبیح میگویند،و او توانای شکستناپذیر و حکیم است.
توضیح و تشریح همین آیه،هزاران صفحه لازم دارد،آن هم نه به وسیلۀ یک نفر،بلکه دستههای مختلفی از دانشمندان علوم متعدده لازم است که در مسئلۀ خالقیّت و بارئیّت و مصوریّت کار کنند تا به نشانههای ظاهری آیه برسند.نعمت حیات،از اعظم نعم الهی است و اسرار و رموز آن فوق العاده زیاد است،آن قدر هست که ما با این معرفتی که نسبت به دور نمای آن داریم باید به ادای شکر آن برخیزیم و شکر آن به این است که حیات را خرج خود صاحب حیات که حضرت حق است بنماییم.
کارل،در قسمت اوّل کتاب ارزشمندش«انسان موجود ناشناخته»دربارۀ جهل ما نسبت به این نعمت عظیم که همراه با هزاران مسائل محیّر العقول است میگوید:
1) 1) -حشر (59):24.
محققاً بشریّت تلاش زیادی برای شناسایی خود کرده است؛ولی با آنکه ما امروز وارث گنجینههایی از مطالعات دانشمندان و فلاسفه و عرفا و شعرا هستیم هنوز جز به اطلاعاتی ناقص در مورد انسان دسترسی نداریم که آنها نیز زاییدۀ روشهای تحقیقی ماست و حقیقت وجود ما در میان جمع اشباحی که از خود ساختهایم مجهول مانده است.
در واقع،جهل ما از خود زیاد و نواحی وسیعی از دنیای درونی ما هنوز ناشناخته مانده است و بیشتر پرسشهایی که مطالعه کنندگان زندگی انسان طرح میکنند،بدون پاسخ میماند.
چه گونه مولکولهای اجسام شیمیایی در ساختمان پیچیده و موقّتی سلّولها سهم میگیرند و زندگی خود را نگه میدارند ؟
چه گونه ژنهای موجود در هستۀ سلّولهای جنسی،خصائص ارثی را مشخص و نمودار میکنند ؟
سلّولها با اجتماعات خود چه گونه اشکال بافتی و اندامی را به وجود میآورند؟
گویی اینها نیز مانند زنبور عسل و مورچه،وظیفهای را که در اجتماع به عهده دارند از پیش میدانند؛ولی طرقی را که آنها برای ایجاد یک بدن پیچیده و در عین حال ساده به کار میبرند نمیشناسیم.
ماهیّت حقیقی عمر انسانی،یعنی زمان روانی و زمان فیزیولوژیکی چیست ؟ اگرچه میدانیم که ترکیبی از بافتها و اندامها و هورمونها و نفس عاقله هستیم، ولی چگونگی روابط اعمال روانی با سلولهای مغزی بر ما پوشیده است و ما حتی به فیزیولوژی سلّولهای مغزی آشنایی نداریم.
در چه حدودی،اراده میتواند در تغییر وضع موجود مؤثر باشد ؟ چه گونه
حالت اعضا بر روحیه تأثیر میگذارد ؟ خصائص عضوی و روانی که هرکس از پدر و مادر خود به ارث میبرد،چه طور با شرایط خاصّ زندگی محیط و تحت تأثیر مواد شیمیایی اغذیه و آب و هوا و اصول فیزیولوژیکی و اخلاقی تغییر میکند ؟
ما هنوز برای شناسایی روابطی که بین رشد استخوانها و عضلات و اندامها با فعالیّت روانی و معنوی ما در کار است،ناتوانیم و همچنین عامل تأمین کنندۀ تعادل دستگاه عصبی و مقاومت در برابر بیماریها و خستگی را نمیشناسیم.
اهمیّت نسبی فعّالیتهای فکری و اخلاقی و جمالی و عرفانی تا چه اندازه است ؟
شکل خاصّی از انرژی که باعث ایجاد تلپاتی میگردد کدام است ؟ بلاشک، بعضی عوامل بدنی و روانی وجود دارند که بدبختی و نیک بختی هرکس وابسته به آنهاست؛ولی اینها برای ما مجهول است.
به خوبی واضح است که مساعی تمام علومی که انسان را مورد مطالعه قرار دادهاند،به جایی نرسیده است و شناسایی ما از خود،هنوز نواقص زیادی دربر دارد.
عزیزان ! این است صفحۀ هستی و وجود ما که دانشمندان جهان از توضیح و تشریحش عاجزند،چرا ؟ چون دنیایی است فوق العاده وسیع که فقط خالق آن از تمامی نواحی وجود آن آگاه است و این کارگاه عظمت را با نعمتهای دیگر در اختیار ما قرار داده که ما در تمام شؤون زندگی بندۀ او باشیم و این بندگی در حقیقت،شکر ما نسبت به عنایت او باشد.
بیایید بر عمر گذشته تأسف خورده و از این که نعمت با عظمت حیاتی را در راه غیر محبوب مصرف کردهایم زار زار بنالیم و شبی در گوشۀ خلوت،زانوی غم بغل گرفته و به این مناجات که سوز دل فقیری دل شکسته است،زبان را طراوت دهیم:
دل ز گنه تیره و افسرده شد***گلشن جانم همه پژمرده شد
رفت ز کف عمر گرانمایه ام ***لحظه مرگ آمده بی مایه ام
روز و شب و سال و مهم شد تباه ***حاصل عمرم نبود غیر آه
کو عمل صالح و ایمان من ***کو دل من رفت کجا جان من
از چه اسیرم به کف دیو و دد*** از چه گناهم شده بیرون ز حد
از چه شدم غرق به دریای نفس*** وای من و وای دل و وای نفس
ای تو مرا چشمه فضل و کرم ***سایه لطفت ز وفا بر سرم
خالق من داور من یار من ***هر نفس ای دوست تو غمخوار من
ساتر من نور دل و جان من ***فیض عمیم من و جانان من
ای تو مرا رب غفور و ودود ***ای ز تو برپا شده بود و نبود
ای کرمت نور چراغ وجود ***مرحمتت شامل غیب و شهود
گر تو نگیری ز من خسته دست*** پشت وجودم همه خواهد شکست
ای ره من عشق من و دین من ***در دو جهان مهر تو آیین من
کن نظری بر من مسکین زار*** تا که شود نیک مرا روزگار
در سطور گذشته تا اندازهای موفق به تماشای دورنمای حیات شدید و به این نتیجه رسیدید که مسئلۀ حیات،مسئله پرغوغایی است که دست تمام موجودات از فهم اسرار آن کوتاه است و به قول حافظ:آنقدر هست که بانگ جرسی میآید.
در این قسمت،لازم است به نعمت آفرینش انسان باز به اندازهای که اجمالی از تفصیل کتاب وجود انسان دیده شود اشاره گردد،تا ببینید خالق مهربان شما برای بهوجود آوردن شما چه چرخهای عظیمی در عالم خلقت به کار انداخته و بر شما
واجب است از حضرت او یاد کرده و شکر عنایاتش را به جای آورید.
در کتاب«رازهای جهان آفرینش»میخوانیم:
در مورد خلقت انسان،بر اثر پیشرفت دانش،اسراری کشف شده که به آن اشاره میشود،تا از جریان هستی خود آگاه گشته و بدانیم آفرینش انسان که یکی از شاهکارهای بزرگ خلقت است به قدرت و اراده و عنایت و محبت آفریدگار عالم صورت میگیرد.
موقعی که نطفۀ مرد وارد رحم زن میشود،یک سلسله تحولاتی صورت میگیرد و موجود تازه به وجود میآید که جریان تکوین آن تقریباً دوازده ساعت طول خواهد کشید.
نطفۀ انسان از سلّولهای مدوّرِ ریزی درست شده که قُطر آن از یک نقطه هندسی کوچکتر است؛نطفه،مایع لرزان و بیرنگی است که اگر شفافتر میبود هرگز با چشم دیده نمیشد.
برای آنکه بتوانیم،طرز ساختمان نطفه را در نظر مجسّم کنیم،آن را به اندازه و حجم یک توپ بازی پینگ پونگ در نظر میآوریم.در مرکز نطفه،هستهای مثلاً به درشتی نخود وجود دارد که رنگ آن تیره و پوستش ضخیمتر از نقاط دیگر آن است.
آن هسته،نقطۀ پررنگی است که یک دانۀ مدوّر به شکل ساچمه در وسط آن قرار دارد که بیست و چهار کروموزوم است.
کروموزومها شامل صد هزار ماده مولّدند به نام«ژن»که تعداد قطعی آنها هنوز معلوم نشده و با تخم زن جفت میشوند که در نتیجۀ آمیزش آنها،موجودی بهوجود خواهد آمد که از حیث شکل،سرشت،رنگ چشم و مو،وارث پدر
و مادر خواهد بود.
در ابتدای عادت ماهانۀ زنان،یکی از غدّهها (سرآمدگیهای روی تخمدانهای زن) ترکیده و تخم در آن خارج میشود و بقیّۀ برآمدگیها از بین رفته و تخمدانها به حالت اولیّۀ خود بر میگردند.
زنان،دارای دو تخمدان هستند،شبیه به دو بادام که طول هر یک سه الی چهار سانتی متر است و تخمدانها در قسمت بالای حفره لگن خاصره قرار دارند.
زنها در تمام مدت سال هر بیست و هشت روز یک مرتبه تخم میگذارند که جز در موارد استثنایی،تعداد تخم از یک عدد تجاوز نمیکند.این جریان،فوقالعاده دقیق است و در سر رسید بیست و هشت روز یک دانه تخم تازه به حد رشد میرسد و از غدّه بیرون میجهد،در فاصله هر بیست و هشت روز درست در سررسید موقع،یک دانه تخم میرسد و از بین میرود.
همین که تخم از تخمدان زن خارج شد،آن ذرّه یا اتم جاندار که از فرط کوچکی و ریزی با چشم دیده نمیشود در فضای مهبل سرگردان و به دور خود میگردد و در حال چرخیدن حرکت میکند تا بالاخره در قسمت علیای یکی از دو خرطوم لولهای به نام«فالوپ»وارد میشود.فالوپ،دو لولهای است که تخمدانهای زن را از دو سمت به رحم وصل میکند.
طول هریک از این لولهها،ده سانتی متر و قطر آن نیم سانتی متر است.در قسمت داخلی لولهها،مویهای نازک ذره بینی روییده شده و همین که تخم وارد یکی از آنها شود آن مویها تموّج یافته و بر اثر آن تموّج،حرکت تخم به سوی خرطوم آسان میشود.
خرطوم چون راست و مستقیم نیست و حالت خمیده و پیچ در پیچ دارد،وقتی که تخم وارد آن شد،حالت انقباض و به هم فشردگی در جدار آن پیدا میشود
و تخم میتواند در آن راه پُر پیچ و خم به جلو برود.
از موقعی که تخم از تخمدان خارج و به راه میافتد تا زمانی که وارد خرطوم لولهای شود،دوازده ساعت طول خواهد کشید و به هر حال در این محل است که به خواست حضرت حق نطفۀ مرد با تخم زن به یکدیگر میرسند و زن باردار میشود.
نطفۀ مرد و زن،هر دو سلّولهای سادهای هستند که گذشته از وجه شباهت آنها باید دانست چه تفاوتی با هم دارند.تخم یا نطفۀ زن،سی و پنج الی چهل مرتبه بزرگتر از نطفۀ مرد است؛اولی خمود و بیحرکت،دومی چالاک و زرنگ و با سرعتی مطابق با سه میلی متر در دقیقه حرکت میکند،در برابر هر نطفۀ زن چند صد میلیون نطفه مرد وجود دارد.
با میکروسکوپ الکترونی،نطفه یا منی را تحت آزمایش قرار دادهاند،این دستگاه نطفه را به حدّی بزرگ نشان میدهد که زیر عدسی میکروسکوپ جزئیات ساختمان و شکل آن را معلوم میدارد و بعداً آن را روی پرده سینما میآورند که کوچکترین حرکات آن به خوبی دیده شود.
نطفۀ مرد،شباهت کامل به شکل اولیّۀ قورباغه دارد،دارای سر بیضی،اندامی نازک و استوانه شکل و دمی دراز است.
طول دم،ده برابر خود نطفه است و با حرکت مداوم و پیچاپیچ خود تا موقعی که زنده است به جلو میرود.
حرکت نطفه که نسبتاً سریع است تا مدّت دو روز ادامه دارد و هیچ کدام از عضوهای بدن انسان به اندازه این سلولهای ریز،ساده و فعّال نیستند.
به طوری که ذکر شد تعداد نطفۀ مرد به صدها میلیون میرسد که به طرف رحم پیش میروند و به محض ورود به مهبل (دهانۀ بچهدان) سرگشته و سرگردان،با
نیروی بیشتری به هر طرف میدوند تا راه تنگ و تاریک عنق رحم را که به تخمدان منتهی میشود بیابند،سپس طولی نمیکشد که وارد لولههای رحم شده و در جا حرکات نوسانی نموده یا به دور خود میچرخند.
بسیار اتفاق میافتد که ترشی رحم،بسیاری از نطفهها را در ظرف چند ساعت نابود میکند؛به این معنی که از سیصد میلیون نطفه در حدود دویست و نود و نه میلیون و هفتصد هزار آن از میان میروند و بقیۀ آنها که سالماند وارد عنق رحم شده در آن جای میگیرند؛ولی هنوز خط سیر آنها تمام نشده باید راه ممتدی را که زیادتر از هفت سانتیمتر است بپیمایند تا از لولههای رحم گذشته در یکی از دو خرطومهای فالوپ قرار یابند.
رحم به شکل یک گلابی است که وارونه قرار داده باشند.قطر عریضترین قسمت آن از پنج سانتیمتر تجاوز نمیکند،عضو کوچکی است که زمان حاملگی وسعت بیشتری پیدا میکند و برای سکنای نطفۀ ریز،مکان وسیعی خواهد بود.
در هریک از دو خرطوم،سوراخ عدسی شکلریزی وجود دارد که در یکی از آنها تخم زن موجود است،به این خاطر،نطفههای مرد به طرف آن هجوم میآورند و اغلب به خرطوم دیگر که فاقد تخم است وارد میشود،آنها که به محل مناسب رسیدهاند،باز کارشان تمام نیست.
در راه به موانعی برخورد میکنند،از جمله؛عبور از جدار لوله و مصادف شدن با انقباض و فشردگی جدار لوله،در این حال نطفه به دور خود میچرخد و تکان میخورد و پیش میرود،باز مانع دیگری پیدا میشود و آن عبور از میان پستی و بلندیهای پُرچین و خم لولۀ مخاطی است و بالاخره نطفهها از این مانع هم میگذرند و در حدود یکصد عدد از آنها به مقصد نهایی میرسند بدون آنکه بین نطفه و تخم زن لقاحی صورت گیرد.
سپس نطفه باید از آخرین سدّ هم بگذرد و آن سدّ عبارت از،بقایای غدّههای تخمدان است که به دور و اطراف رحم زن احاطه دارد که شکافتن و ستردن آن برای نطفۀ ریز،کاری بس دشوار است و به ناچار در جای خود متوقف میشود.
اینجاست که صانع ازلی و خالق موجودات،رفع هرگونه مشکلی را پیش بینی فرموده،در این مرحله یک ذرّه مایع به نام«هیالورونیدار»به نطفه بخشیده که خاصیّت آن این است که پوست محافظ تخم را نرم و شل میسازد،بعد نطفه با استفاده از آن مایع،پوست تخم را میشکافد و با تخم زن مقاربت مینماید و سر بیضی شکل نطفه،داخل تخم زن میشود و دمش قطع میگردد،در این حال در تخم زن تحولاتی روی میدهد و غلافی به دور آن بهوجود میآید و در برابر حمله و هجوم نطفههای دیگر غیر قابل نفوذ میگردد،در این مسابقۀ عمومی نطفهها، فقط یکی از آنها برنده شناخته میشود.
از ترکیبات مختلط منی،جز مایعی رگهرگه در تخم زن باقی نمیماند و این همان مادّۀ نامیه و هستهای است که در نطفه بوده و حال با هستۀ تخم زن،مقاربت مینماید و بعد یک سلّول تشکیل و باروری و آبستنی زن محرز میگردد و این جریان شگفتآمیز در مدّت دوازده ساعت پایان میپذیرد و به قدرت الهی، موجودی ساخته میشود که به طرز حیرتآور و به سرعتی اعجابانگیز نمو و رشد پیدا میکند.
پس از تشکیل سلّول مذکور،آن سلّول به دو قسمت تقسیم میشود و هریک باز دو بخش شده که چهار عدد میگردد و به همین ترتیب،بخش و تقسیم سلّولها ادامه مییابد تا تعداد آنها به میلیاردها سلول برای ساختمان اندام جنین برسد و یک سلسله تحوّلات شگفت آوری در آن دنیای اسرارانگیز رخ میدهد که سرانجام آن،موجود تازهای به صورت و هیئت انسان تجلّی میکند.
دوران ماه اوّل: نطفه یا بذر نامیه؛یعنی آن ذرهای که به چشم دیده نمیشود، در ماه اوّل بارداری موجودی است که قدّ آن از نیم سانتیمتر بیشتر نیست و در ظرف سی روز،پنجاه مرتبه بزرگتر و هشت هزار برابر سنگینتر میگردد.
به تدریج دارای یک سر،یک بدن و یک دم میشود،قلبی دارد که میزند و خون در آن جریان دارد و نیز صاحب دست،پا،چشم،گوش،معده و مغز خواهد شد.
در این ماه،اعضا و اندامی که در تمام عمر به کارش میآید و بعضی دیگر که پیش از متولّد شدن از میان میروند،اندکی ظاهر میگردند و این تغییر و تحوّلات در ماه نخستین صورت میگیرد.
پس از آنکه نطفه وارد رحم شد و لقاح تخمهای نر و ماده عملی و رحم بارور گشت،انقلابات و تحوّلات عجیبی در آن روی میدهد،به این ترتیب،تخم مادّه به دو سلّول تقسیم و هریک از آن دو به طوری که ذکر شد باز دو قسمت شده چهار سلّول میگردند،همین قسم سلولها رو به فزونی میروند تا سلّولهای کافی برای تشکیل جسم آماده شود.
در حالی که تولید و تکثیر سلّولها انجام میشود،نطفۀ جنینی هم شروع به رشد مینماید و در پیرامون انحنای آن،قشری از مادّۀ مغذّی موسوم به «پروفوپلاست»پیدا میشود که وارد تخمدان شده نسج آن را میخورد و در آنجا قرار میگیرد،بعد یک نوع کیسهای میسازد که عبارت از جفت بچه است و این جفت با مادّه پروفوپلاست در تغذیه جنین کمک میکند.
غذای جنین که مواد خوراکی و اکسیژن و آب است به وسیلۀ خون مادر به جفت میرسد.پروفوپلاست خون را جذب و به وسیلۀ بند متصل به ناف به جنین میرساند و آن هم متقابلاً مواد رسوب غذایی خون را به جفت بر میگرداند و از
آنجا داخل خون مادر شده به وسیلۀ کلیههای مادر دفع میشود !!
بعد از آنکه پروفوپلاست وارد تخمدان شد،شکل و هیئت نطفه تغییر میکند و آن سلول ریز مدوّر به صورت قلّابی که دو سوراخ دارد در میآید،وسط سوراخها در محل تقاطع قلّاب دگمهای ظاهر میشود که در بالا و پایین آن،دو پولک ریز وجود دارد.قلاب زیرین یک مخزن خالی است که پرده تخم نامیده میشود و در ماه دوّم جدا میگردد و قلّاب بالا به غلاف یا کیسهای مبدّل و از مایعی به نام آمیوز پر میشود و نطفۀ جنین را در داخل آن غلاف محافظت مینماید و جنین-جز بند ناف-در آن غلاف قرار میگیرد و میان مایع آمیوز شناور است و از تصادم و ضربههایی که ممکن است به شکم مادر وارد آید در امان خواهد بود.
پس از آنکه در غلاف جای گرفت و از خطر دور شد،آن قسمت حقیقی جنین که از صورت نطفه به حالت جدید در آمده به وسیلۀ آن دو پولک شروع به فعّالیت و نشو و نما مینماید تا به شکل انسان درآید.
از عجایب آفرینش آن است که نخستین اعضایی که در این موجود تازه رشد میکند قلب و مغز است که به طور ساده و ابتدایی ظاهر میگردد.
از روز هفدهم حاملگی،اوّلین سلّولها درست میشوند و این سلّولها به دور هم جمع،به هم پیوسته و ملحق گردیده در ناحیۀ دگمۀ مذکور،سر و تارهای قلب را تشکیل میدهند و البته بعداً تحوّلات بسیاری باید صورت گیرد تا قلب واقعی بهوجود آید و پیدایش آن هم زمان زیادی نمیبرد.
بر اثر ارتعاشهای مکرّری که صورت میگیرد،ساختمان قلب شروع میشود و در نتیجۀ انقباضهای موزون و مرتب آن،خون وارد دگمۀ جنین گشته قلب به حرکت میافتد و مرتّب تا روز رسیدن مرگ کار میکند.
مقارن همین اوقات،سلسلۀ اعصاب تشکیل میشود،در مجاورت پولکهای
دگمۀ جنین،قشر محکمی ظاهر میشود،لبههای آن قشر،دندانه وار نمو کرده به هم میپیوندد و در پشت دگمه یا مهرۀ جنین لولهای درست میشود که بعداً در یک سمت آن لوله،مغز سر و در انتهای آن،مغز حرام تشکیل خواهد شد.
در چهارمین هفتۀ حاملگی،این لوله به ساختن سلسله اعصاب و طرح ابتدایی مغز یا مخ که از مهمترین و ارزشمندترین اعضای رئیسۀ بدن است میپردازد.
فعّالیت خلّاقۀ جنین از این پس متوجّه ساختمان لوله هاضمه میگردد،وسط مهرۀ جنین،آماس مینماید و غلافی که دو سمت آن بسته است تشکیل میگردد و به زودی انتهای قدامی غلاف باز میشود که سرِ بچه و طرح دهان در آن محل ظاهر گشته و طرف دیگر غلاف تا مدتی بسته خواهد بود.
پس از گذشت بیست و پنج روز از تاریخ حاملگی،موجود کوچکی که تمام قد آن از نیم سانتیمتر کمتر است بهوجود میآید که صاحب یک سر،یک دم،یک پشت و یک شکم است؛ولی دست و پا و گردن ندارد و قلب و مغزش به هم پیوسته و با این وضع البته شباهت درستی به انسان ندارد.
سپس دستگاه ماشین داخلی شروع به نمو مینماید.در قسمت مقدّم لولههای هاضمه،فرورفتگی مختصری پیدا میشود و ریهها نمو میکنند،بعد نوبت پیدایش کبد میشود که از تورّم و برآمدگی جدار همین لوله در پشت قلب بهوجود میآید،از آن به بعد نطفۀ جنین وارد عملیات پیچیده و درهمی میشود و سرانجام پس از یک سلسله تحوّلات،کلیهها ساخته و پرداخته میگردد.
تشکیل و ساخت کلیهها از جمله مسائل شگفتانگیز و حیرتبخش آفرینش است.نطفۀ جنین،عوض آنکه این عضو را یکباره بسازد،نخست کلیۀ سادهای شبیه به کلیۀ یکی از مخلوقات پستتر مانند ماهی ساخته و بعد آن را خراب میکند،کلیۀ دیگری مانند کلیۀ وزغ که تکامل آن زیادتر از کلیه ماهی است میسازد
و آن را مانند دفعۀ اوّل از بین میبرد و با بقایای آنها کلیههای اصلی را میسازد.
این جریان،مشابه کار ساختمان دستگاه جدید لوکوموتیو است که ابتدا آن را مانند نمونۀ قدیمی تهیه میکنند و پس از بررسی و رسیدگی و آزمایش،ادوات قدیمی را برداشته و اسبابهای تازهای تعبیه و برآن دستگاه سوار میکنند و پس از چند مرتبه امتحان تغییر و تبدیل ادوات،بالاخره مدل جدید را کامل و شاید با فلزّات بهتر و محکمتری تکمیل کنند و مورد استفاده قرار بدهند،به نظر دانشمندان عمل نشو و نمای کلیهها و تجدید ساختمان آن اختصاص به انسان،اشرف مخلوقات دارد.
در پایان ماه اوّل،نطفۀ جنینی تقریباً به نیم سانتیمتر میرسد و به شکل دایرهای نسبتاً کامل در آمده انحنا و خمیدگی پیدا میکند،در این حال،دارای یک دم نوک تیز است که زیر شکم قرار گرفته و بریدگیهای کوچکی در دو طرف دم وجود دارد که طرح اولیّۀ دست و پا محسوب میشود.
در اطراف گردن کوچک جنین،چهار شکاف مانند گوش ماهی ظاهر میشود، در این موقع تشکیل اجزای بدن شروع میگردد،در سر چشمها نمودار میشود و چروکهایی که مقدمۀ پیدایش مغز حرام است پدید میآید.
در سطح جلوی سر،برآمدگی ظاهر میشود و از آن بینی بیرون میآید،نزدیک هریک از دو چشم،گوشها پدیدار میگردد که البته نمای ظاهری گوشها نیستند، بلکه نسجهای حساس شنوایی است که بعدها حس شنوایی در آن تولید میشود، خلاصه با پیشرفت جریانات فوق،موجود تازهای به میدان زندگی انسانها اضافه میگردد.
دوران ماه دوّم: در ماه دوّم آبستنی،اندام موجود تازه از شکل و هیئت وزغ به انسان تغییر مییابد؛ولی آن هیئت،گِرد و مدور با سر خمیده و دم دراز،با داشتن
طرح دست و پاهای بیقواره هنوز به صورت انسان در نیامده است،با وجود این در پایان ماه دوّم،شکل آن اندام به طور روشنتری تغییر مییابد؛ولی دم درازش هنوز باقی مانده است.
در این ماه،جنین شش برابر بزرگتر میشود،قدش به چهار سانتیمتر میرسد،و وزنش پانصد مرتبه افزونتر میگردد،بین پوست و اعضای داخلی آن، استخوان میروید،صورت و گردنش نمو کرده،دهنش تدریجاً تنگتر و گونهها بهتر نمو میکند،چروکهای بینی به هم اتصال مییابند و دماغ درشتتر میشود، چشمها از روی سر به سمت جلو میآیند و در آخرین هفتۀ این ماه پلکهای چشم ساخته میشوند و طولی نمیکشد که به هم نزدیک میشوند.
پیشانی اغلب برآمدگی پیدا میکند،در نتیجه،مغز درشتتر شده وسعت زیادتری از کلّه سر را فرا میگیرد،ممکن است بعدها تا موقعی که طفل به حدّ بلوغ برسد برآمدگی پیشانی،تدریجاً رفع شود و تناسب و تعادلی در چهره ظاهر گردد.
تدریجاً در دست و پا تحوّلات عجیبی رخ میدهد،نخست،جوانههایی ظاهر و کم کم برآمده و بلند میشوند و انتهای آنها صاف و مسطح گردیده به شکل تخته شستی رنگآمیزی نقاشان در میآید.بر روی سطح آن،پنج برآمدگی متوازی درست میشود که به واسطۀ فرورفتگیهای کم عمق از یکدیگر جدا و بعداً بر اثر شکافی از هم سوا و به این ترتیب پنج انگشت روییده میشوند و شیارهایی از پهناوری دست و پا ظاهر و موضع آرنج،مچ دست،زانو و قوزک پا معلوم میگردد.
در هفتۀ پنجم حاملگی،دُم به حدّ اعلای درازا میرسد،مانند دم حیوانات دارای عضلههای محرکه میباشد،تکان میخورد،به تدریج طول آن کوتاهتر میشود و تا موقع به دنیا آمدن نوزاد از میان میرود،کاهش درازی دُم،موقعی است که استخوانها شروع به رویش مینمایند.
استخوانها ابتدا به حالت غضروف،مادۀ نرم نیم شفاف ساخته میشوند و بعد از آنکه اطراف آنها را گوشت احاطه نمود،کمکم حالت استخوان پیدا میکند.
جریان تغییر و تحوّل و محکم شدن استخوان از موقعی که طفل در شکم مادر است تا وقتی که متولّد میشود و بزرگ و به حدّ بلوغ برسد ادامه دارد و با رسیدن به سن بلوغ،استخوان بندی کامل میشود.
از جمله واقعیتهای جالب ماه دوّم،پیدایش مسئلۀ جنسیّت است،در آغاز این ماه،تشخیص جنسیّت جنین معلوم نیست،ولی در اواخر ماه دوّم،دستگاه جنسیّت مشخص و قسمت خارجی آن تدریجاً ظاهر میشود و از عجایب آفرینش آن است که دستگاه جنسیّت پسر و دختر در اوان ظهور با هم شبیهاند،حتی غدّههای پستان آنها نیز همانندند.
آفریدگار عزیز و توانا برای تکثیر انواع به هر فرد انسان،هر دو نوع اعضا جنسی را میبخشد که یکی رشد و نمو میکند و دیگری به حال رکود میماند،در نتیجه جنین بدون آنکه خود مؤثر در عمل باشد به جنس نر یا مادّه تبدیل میگردد.
به هر حال،دورۀ دوّم ماه حاملگی سپری میشود و نطفۀ جنینی به صورت انسان مبدل میگردد و از این پس در هفت ماه آینده آن موجود تازه،طفل نامیده میشود و رشد و تکامل آن شروع میگردد.
راستی چه خبر است و این نعمت خلقت دارای چه شگفتیهایی است ! امام صادق علیه السلام میفرماید:کمترین مرحلۀ شکر این است که نعمت را فقط از خدا بینی، اینک در این مسائل دقّت کنید و ببینید این امور جز به ارادۀ حکیمانه حضرت او صورت نمیگیرد و آیا شکر این همه نعمت بر انسان واجب است یا نه ؟ و اگر شکر نکند و از نعمت قدردانی ننماید جزای او چیست ؟!
دوران ماه سوّم: پس از آنکه ماه دوّم سپری شد،در ماه سوّم،طرح بیست عدد
دندانهای شیری شروع و فرورفتگی آروارهها معلوم و به تدریج سفت و محکم میشوند،سپس تارهای صوتی،نشو و نما مینمایند،هرچند که باز شش ماه طول میکشد تا بچّه متولّد و صدای گریۀ او شنیده شود و پس از شش ماهگی تارهای صوتی،قویتر و شکل قطعی پیدا خواهند کرد.
تارهای مذکور،قبل از تولد نوزاد پُر پشت و نرم میباشند و مدّتی که طفل در شکم مادر است هیچ گاه هوا از حنجره به ریههای او وارد نمیشود؛زیرا چنانچه قبلاً ذکر شد جنین در مایعی به نام آمیوز غوطهور است و هرگاه نفس بکشد ریههایش از آن مایع پر شده لبریز میگردد.
لولههای هاضمه،فعّالیت مختصری را شروع میکند،سلّولهای بزاقی فیالجمله ترشحاتی دارند،کبد هم صفرا را به رودهها میریزد و کلیهها اوّلین مواد ادرار را که از مثانه به طرف مایع آمیوز میرود تصفیه میکنند،با وجود این،عمده رسوب و تهنشینهایی که به وسیلۀ جنین تولید میشود به طرف جفت رفته وارد خون مادر میشود.
استخوانها و عضلات با سرعت بیشتری رشد نموده،اطراف اعضای داخلی را احاطه میکند،در شکل جنین تغییراتی حاصل میشود و دور و اطراف آن گرد و مدور میگردد و نیرومندتر میشود.
استخوانهای آرواره،گونه و بینی،رشد و نمو یافته،صورت پلاسیدۀ آن موجود کوچک قیافۀ انسانی پیدا میکند.
در غضروفهای دست و پا،مراکز تشکیل استخوان ظاهر میشود؛ولی در مچ دست و قوزک پا اثری نمایان نیست.
در این حال که پایان ماه سوّم است بدون شبهه،جنین یک مخلوق زندهای است و از افراد بشر محسوب میشود،قلب و ریهها و کبدِ او،شروع به کار مینماید،
ماهیچههای دست و پا استحکام یافته و قوّت بیشتری گرفته و کمی به حرکت میافتد.
دوران ماه چهارم: در این موقع،طول طفل به پانزده تا بیست سانتیمتر میرسد و این اندازه،مساویِ نصفِ قدّ نوزاد به هنگام تولّد است،از آن به بعد رشدش به تدریج کاسته میشود.
در ماه چهارم،جنین هنوز به یک انسان کوچولو نمیماند،بلکه موجودی است که سری بسیار بزرگ و بالا تنهای خیلی پهن و پاهای کوتاه دارد.
طفل در دو ماهگی،سرش به اندازۀ نصف قد،در سه الی پنج ماهگی به ثلث، موقع ولادت به ربع و زمان بلوغ مساوی یک دهم طول قد میگردد.
با وجود این،جنین چهار ماهه خالی از لطف و زیبایی نیست،سر و پشت او تقریباً افراشته و شباهت به نوزاد معمولی دارد،صورتش پهن،ولی دارای تناسب است،چشمها به خوبی معلوم است،دستها و پاها برجسته و نمایان، انگشتهای دست و پا،چاق و معمولاً انگشتهای دست تا شده میباشد،در انتهای انگشتها طرح شیارهای پوست پیداست.
ناگفته نماند وضع و شکل خطوط شیارهای پوست بدن تمام ابنای بشر به قدرت بینهایت ذات احدیّت با یکدیگر متفاوت و حتی دو فرد آدمی،شیارهای پوست آنها همسان نیست،بالاخره در ماه چهارم آن موجود کوچک دارای مشخصات ممتازهای است که محو شدنی نیست.
پوست بدن در این موقع چروک دار و رنگ آن قرمز تند است،سرخی پوست بدین جهت است که خون صاف و رقیق و شفاف در رگهای بدن جریان دارد و باید متذکّر شد که جنین قبل از ماه ششم،بدنش عاری از پیه و چربی است.
جنین که از آغاز حاملگی مادر تا ماه چهارم ساکت و آرام بود از این به بعد تکان میخورد و حرکتش بیشتر میشود و دست و پاهای خود را باز و بسته مینماید.
نخستین حرکت بچّه،ساده و آرام است،کم کم تندتر میشود و به جدار رحم مادر ضربات شدیدی وارد میآورد و او را متوجّه میسازد که انسان کوچکی در بطن وی زندگی میکند.
دوران ماه پنجم: انسان،مانند معجونی است از اجزای مختلف تشکیل شده و ترکیبات مختلط آن قابل تقسیم نیست.
آدمی از میلیاردها سلّول و صدها عضو متفاوت تشکیل یافته که سلّولها دائماً تبدیل و تجدید میشوند،میمیرند و تعویض میگردند،با این وضعیت شخصیت مرموز یا روح او ثابت و پایدار است.
انسان را میتوان به یک شرکت تعاونی تشبیه کرد که شرکا و اعضای آن با همدیگر معاونت و همکاری دارند و از یکدیگر حمایت میکنند و در مقابل عوامل خارجی به مبارزه برمیخیزند،از مزایا و امتیازات شرکت بهرهمند میشوند و در کارها مسؤولیت مشترک دارند و در سود و زیان شرکت سهیماند.
همچنان که در اجتماع و جامعههای بشری تقسیم کار،تخصّص افراد و مبادلۀ محصولات،مهّم و قابل توجّه است،در جامعۀ سلّولها و اعضای بدن این اصول مجری است و تخلّفناپذیر است.
جهاز هاضمه،اغذیه را جذب میکند و به صورت موادّ لازم در آورده صرف ساختن سلّولها مینماید،مایعاتی که در بدن جریان دارد شبکۀ وسیعی برای انتقال آنها به وجود میآید.
پی و اعصاب مانند سیمهای تلفن و تلگراف به مغز،یعنی پست مرکزی اتّصال دارند.
غدههای ترشحات داخلی با فعّالیت مداوم خود به بدن نیرو میرسانند، پوست حافظ و نگهبان جامعه سلّولها و اعضای داخلی بدن است و نیز خبرگزار
آنها به شمار میرود.
تحت این نظام،هریک از اعضای بدن در محل و جای معیّنی قرار دارند، پوست هم رشد و نمو مینماید تا شکل و وضع قطعی را به دست آورد.
پوست بدن از سلّولهای سفت و محکمی تشکیل شده که برای بدن،به منزلۀ حصار است و آن را حفظ و حراست میکند.
سلّولهای بیرونی مانند زمان بعد از تولّد،پوسته شده از میان میروند و جای خود را به سلولهای تازه و نو که بر اثر نشو و نمای دائمی از زیر پوست بیرون میآیند،میدهند.
سپس غدههای عرق و غدّههای مولّد چربی بهوجود میآیند و از بن هریک از پرزهای پوست،مایع و مادّۀ چرب ترشح مینماید.
در جریان ماه پنجم آن مادّۀ چرب با سلّولهای فرسوده و ضایع شده مخلوط میشوند و به پنیر شباهت پیدا میکنند،بعد ورقه ورقه شده اطراف پوستِ بچّه را میپوشانند.دانشمندان معتقدند،حکمت این عمل برای جدا نگاه داشتن جنین از مایع آمیوز است؛زیرا مایع آمیوز که طفل در آن غوطه ور است،در ماه پنجم دارای رسوب و تهنشینهایی است که امکان دارد،در پوست نازک بچّه بریدگی و ترکهایی به وجود آورد.
مشتقّات پوست هم به طول قابل ملاحظهای نشو و نما مینمایند.در سر، کرکهای نازکی میروید،ناخن انگشتهای دست و پا بیرون میآیند،جوش و جوانههای دندانهای شیری درشتتر میشود و اثر کلاهک مرواریدی دندان و مینا و عاج آن در لثهها مشخص میگردد.
از جمله واقعیتهای این ماه،راست و افراشته شدن مهرههای پشت است، به طوری که قبلاً ذکر شد در آغاز ماه دوّم،نطفۀ جنین گرد و مدوّر است،دارای
دمی است که در ازای آن تا محاذات کله میرسد و ماه سوّم،دُم درازتر میشود و حال آنکه پشت،مختصر خمیدگی دارد.در ماه پنجم،سر به خوبی روی گردن تازه و نو قرار میگیرد و خمیدگی پشت،کمتر میشود.
نوزاد موقع تولّد،سرش افراخته و مهرههای کمر و پشتش راست و کشیده است و کشیدگی به همان حال باقی نخواهد ماند و پس از آنکه کودک،نشستن و راه رفتن آموخت،مجدداً خمیدگی ظاهر میشود و به این واسطه در ستون فقرات،تغییری حاصل خواهد شد که در تناسب اندام طفل بیتأثیر نخواهد بود.
دوران ماه ششم: در ماه ششم،پلکهای چشم که از ماه سوّم به هم متّصل بود، باز و گشوده میشود،تخم چشم در این موقع تشکیل و از ماه هفتم میتواند روشنایی را درک کند،مژهها و ابروها به طور کلی در ماههای ششم و هفتم میرویند.
جوش و دانههای ثالیل که مخصوص درک طعم خوراکیهاست روی زبان و سقف دهان و حلق نمو میکنند و این جوشها به نسبت خیلی بیشتر از مال کودکان و کهنسالان است.
عجیب است،جنینی که نیاز به خوردن و چشیدن طعم خوراکی ندارد تا این حدّ مجهز و دارای این همه دانههای حسّاس میباشد.
اینجاست که انسان با دقّت در این اوضاع عجیب که گوشهای بسیار کوچک از این عالم عظیم است،غرق در اعجاب شده و بیاختیار با تمام وجود فریاد میزند:
«لا إله إلاّ اللّه»،«لا حول و لا قوة إلاّ باللّه».
اینجاست که انسان به طور واقع حس میکند در تمام هستی جز خدا نمیبیند و جز او نمیخواهد.
و به قول فیض،آن عاشق شیدا:
این جهان را غیر حق پروردگاری هست نیست***هیچ دیاری بهجز حق در دیاری هست نیست
عارفان را جز خدا با کس نباشد الفتی ***عاشقان را غیر ذکر دوست کاری هست نیست
دل به عشق حق ببند از غیر حق بیزار شو*** غیر عشق حق و حق کاری و باری هست نیست
مست حق شو تا که باشی هوشیار وقت خود*** غیر مستش در دو عالم هوشیاری هست نیست
اختیار خود به او بگذار و بگذر ز اختیار ***بنده را جز اختیارش اختیاری هست نیست
گر غمی داری بیار و عرض کن بر لطف او*** خستگان را غیر لطفش غمگساری هست نیست
عمر آن باشد که صرف طاعت و تقوا شود***جز زمان بندگی لیل و نهاری هست نیست
بی غمانی را که جز تن پروری کاری نبود***بنگر اندر دستشان از تن غباری هست نیست(1)
دوران ماه هفتم: جنین با سکون و آرامش به انتظار وصول روز ولادت است و در مسیر تحوّلاتی است که سرانجام به آزادی آن،از آن تنگنای تاریک و رسیدن به دنیای فراختر منتهی میشود.
هرچند دو ماه دیگر باید در رحم مادر بماند،با این حال در حالتی است که به
1) 1)- فیض کاشانی.
اصطلاح میتواند جُل و پلاس خود را از آب بیرون بکشد.
هرگاه طفل،هفت ماهه به دنیا آید،در صورت مساعد بودن شرایط ممکن است زنده بماند،پس چرا جنینهای نارس زنده نمیمانند ؟ تصور میرود به علّت ناقص بودن و تکمیل نشدن سلسله اعصاب و مخصوصاً مجرای تنفّس باشد که بایستی عضلات منقبض و دستگاه تولید حرارت به کار افتد.
سلسلۀ اعصاب،شبکه مفصّل و دقیقی است که از پی و عصب تشکیل یافته و کلیّۀ قسمتهای بدن را به مغز و شوک نخاعی که مرکز ارتداد جریانهای عصبی است مرتبط میسازد؛یعنی جریانهایی که از ناحیۀ اعضای بدن و قوای حسّاس میرسد و جریاناتی که به عضلات منتقل میگردد.
از ماه سوّم بارداری در مغز سر،جای و محلهای مخصوصی نشو و نما مینماید که یکی مکان مخ یا دماغ صغیر میباشد که محلّ توسعۀ قوای فکری است و دیگری دو نیم دایره یا دو غلاف درشت دوقلو است که از مختصّات ممتاز قوۀ عاقله است و از مهمترین و پرارزشترین اعضای بدن است.
در ماه هفتم آن غلافها بر تمام وسعت سر احاطه مییابند و سلّولهای ریز و رشتههای عصبی،شروع به تغییر و تحوّل نموده و مغز در حال تکامل و سلسلۀ اعصاب هم آماده فعّالیت است.
دوران ماههای هشتم و نهم: طفلی که در شکم مادر است هر چند که نورس است،باز کم کم آمادۀ ورود به دنیای جدید میشود،با این وصف باید دو ماه دیگر که ماه هشتم و نهم است در آن تنگنای ظلمانی بماند تا شکفته و زیباتر گشته و به حدّ تکامل برسد.
در ماه هشتم به سرعت قشری از پیه و چربی،زیر پوست نمو و چینوچروکها را زایل میکند،کنار و اطرافِ اندام،گرد و مدوّر میشود،سرخی رنگ پوست به
تدریج محو و به رنگ گلی روشن مبدّل میگردد.
رنگآمیزی پوست و تغییر آن از جمله مسائل مرموز و نامعلوم است،نباید تصوّر شود که جنین در وقتی که به انتظار ورود به دنیای خاکی است آرام و بیحرکت است،بر عکس در بطن مادر،در آن مکان تنگ و تاریک حرکت دارد، دست و پایش را باز و بسته میکند،موضع خود را تغییر میدهد،حرکت و سکون او متناوب است،مثل آن است که زمانی به خواب میرود و بعد بیدار میشود.
خلاصی از زندان رحم: از نظام طبیعی زایمان و جریانی که سبب رو به راه شدن طفل برای تولّد میگردد،بشر هنوز علم و اطلاع صحیحی ندارد.
مادر در خلال چند هفته پیش از وضع حمل،فشردگیهایی در رحم احساس مینماید که سبک و موزون است و مانند ناراحتیهایی است که پس از انجام کار پر زحمت به شخص دست میدهد،این ناراحتیها و فشارها موقت است و در چند هفته پیش از زایمان برای مادر ناراحتی زیاد تولید نمیشود.
در موقع معیّن یک دفعه آن فشارها و به هم فشردگیهای رحم زیاد شده حرکات جنین شدّت مییابد و در ظرف چند ساعت،طفل سرازیر میشود و قدم به عرصۀ دنیای جدید میگذارد.
سبب این نزول اجباری جنین که مدّتی طولانی به حال انزوا در بطن مادر قرار داشت چیست ؟ این هم از اسرار آفرینش انسان قبل از تولّد است که هنوز به درستی معلوم نیست،میگویند:تغییرات سریعی که در آخر کار روی میدهد باعث فعل و انفعالات مختلفی در رحم میگردد،به ویژه عمل غدّههای نیروبخش ترشحات داخلی که به مجاری و شریانهای خون،هورمون میریزند و موجب تحریک عضلههای زهدان و رحم گشته و در نتیجۀ فشارهای تند و تیز،طفل متولّد میشود.
به محض آنکه طفل به دنیا آمد چند نفس میکشد،هوا به ریههایش وارد
و صدای اوّلین ونگ او شنیده میشود،آن صدا یا برای برخوردی است که بر بدنش هنگام وصول به محیط جدید وارد میگردد یا بر اثر تماس و دستکاری قابله است که برای ورود او به دنیا کمک میکند.
به هر حال نوزاد به وسیلۀ بند ناف با جفت اتّصال دارد و پس از تولّد بچه و پایین آمدن جفت،دیگر وظیفۀ این دو پایان میپذیرد و بند ناف را میبرند و ماندۀ آن هم به زودی میافتد و اثر زخم آن خوب میشود.
محل و علامت ناف میرساند که آدمیزاد مدّتی در شکم مادر به طور طفیلی زندگی نموده و باید به مادر،فوقالعاده احترام کند،چنانچه در قرآن و روایات به این موضوع بسیار اشاره شده و برای آن به عنوان حکم الهی،اهمیّت فوق العاده قایل شدهاند.
این نوزاد هنوز موجود کاملی نیست،برای هماهنگ شدن وضع گذشتۀ او با وضعیت محیط به سرعت تغییر و تحوّلاتی در وجودش صورت میگیرد.
موقع تولّد،ریههایش که در تودۀ کوچکی از نسجهای متراکم و فشرده بود،با نخستین فرو دادن هوا مانند بادکنک متورم گشته و جای خود را زیر قفسۀ سینه میگیرند و حفرههای بیشمار ریهها از هوا پُر میشوند و سبک گردیده حالت اسفنجی پیدا میکنند.
با وجود این،هنوز به حدّ تکامل نرسیده و به زودی حفرهها و خانههای تازهتری در ریهها تشکیل میشود و آن حفرههای قبل از تولّد فقط چند روز خوب کار میکنند.
درشتی قلب نوزاد به اندازۀ مشت بستۀ اوست،جریان نبضش به تدریج سبکتر میشود،تا به حدّ معمولی برسد،کمی بعد از تولّد مدفوعاتش که شش ماه جمع شده بود دفع میشود و از خصایص نوزاد آن است که مدفوعش کاملا عقیم است؛ یعنی میکروب ندارد.
نوزاد پس از تولّد،غدّههای اشکآور و بزاقش فعّالیتی ندارد،گریه میکند،ولی بیاشک است،آب دهانش وقتی میتواند مواد نشاستهای را حل کند که از شیر گرفته شده باشد،به علاوه نمیتواند به نقطهای ثابت نظر کند و تا مدتی چپ نگاه میکند.
این بود شرح زندگی نه مامۀ مهمان بطن مادر که در قرآن و روایات به طور جدّی از انسان خواسته شده نسبت به این دوران مطالعه و دقت کند،تا از طریق مطالعه و اندیشه در صنع حق به حق رسیده و غرق عشق آن وجود مقدّسی شود که در طی نه ماه این همه عنایت و لطف به او داشت و جداً عرفان و حال بدون معرفت به خود که راهی به سوی معرفت به حضرت حق است ارزشی ندارد.
شما نگویید این جزوه دربارۀ عرفان اسلامی است نه فیزیولوژی حیات،چرا در این نوشتار به مسائل طبیعی حیات اشاره شده است ؟ در جواب شما خواهم گفت:
یکی از معتبرترین و مهمترین منابع عرفان و حال دعای پرارزش عرفۀ امام عاشقان، سالار شهیدان حضرت سیّدالشّهدا علیه السلام است که در بخشی از آن به عنایات و الطاف حضرت حق نسبت به آفرینش انسان اشاره شده و من لازم میدانم در توضیح گفتار حضرت صادق علیه السلام که نعمت را فقط از خدا بدانی و این رؤیت نعمت از خدا، کمترین مرحله شکر است به آن قسمت از دعای عرفه که هزار و چهارصد سال پیش در بیابان عرفات بدون در اختیار بودن انواع ابزار طبّی و تجربی از سینۀ صافی و دل پاک روح عارفان تجلّی کرده اشاره کنم و شما را با دریای معرفت حضرت او آشنا کرده و این معجزۀ الهی را برای شما بیان نمایم تا ملاحظه کنید که آخرین تحقیقات دانشمندان علوم با گفتار امام حسین علیه السلام که به صورت دعا القا شده برابر است،
و در ضمن آگاه شوید که روح عرفان و حال،ریشه در شناخت صنع حق و عنایات و محبّتهای حضرت حق به انسان دارد.
اگر انسان بیخبر از خالقیّت حضرت دوست باشد و ادعای عرفان کند،این عرفان نیست بلکه ادعای باطل است،ممکن است انسان بیخبر از محبّتهای حق زندگی کند و عارف باشد ؟!
عارف واقعی کسی است که در حدّ خودش از خلقت وجودش و نعمتهایی که در ارتباط با وجود اوست آگاه باشد و بداند حضرت حق دربارۀ او چه کرده،در این صورت است که عشق حق در دل او تجلّی کرده و با تمام هستی به عبادت و اطاعت حق کشیده میشود و حاضر نیست لحظهای از یاد دوست غافل شود و حاضر نیست آنی از حضرت یار جدا گردد،مگر میتوان به این همه عنایت حق آگاه شد و از او غافل ماند ؟
پسران غالب اسدی روایت کردهاند که (1):
پسین روز عرفه در عرفات در خدمت امام حسین علیه السلام بودیم،آن جناب از خیمۀ خود با گروهی از اهل بیت علیهم السلام بیرون آمدند،در حالی که عدّهای از شیعیان همراه حضرت بودند،با نهایت ذلّت و خشوع در جانب چپ کوه ایستادند و روی مبارک به سوی کعبه کردند و دستها را برابر رو برداشتند،مانند مسکینی که طعام طلبد، در حالی که در نهایت زاری در پیشگاه حضرت دوست بودند عرضه داشتند:
سپاس خدایی را سزاست که برای حکمش جلوگیری نیست و نسبت به عطایش مانعی وجود ندارد و همانند صنعت او صنعتی یافت نمیشود.
اوست جواد واسع،به وجود آوردۀ اجناس پدید شده و به حکمتش استوار
1) 1) - مستدرک الوسائل:22/10،باب 11،حدیث 11362.
ساخت مصنوعات را،دستۀ پیش قراول از نظر او مخفی نیست،امانتها نزد او ضایع نگردد،پاداش دهندۀ هر کارگری است و فراهم آورندۀ زندگی هر قانعی.
بر هر نالان مهربان است،نازل کنندۀ منافع و کتاب جامع به نور درخشان است، دعای دعاکنندگان را میشنود،گرفتاریها را رفع میکند،درجات اهل استحقاق را بالا میبرد،جبّاران را ریشه کن میکند،جز او معبود حقی نیست و چیزی با او برابری نمیکند و مانندش نیست،او شنوا و بیناست،لطیف و آگاه است و بر هر چیزی تواناست.
پروردگارا ! من به تو مشتاقم و به ربوبیّت تو گواهم،اعتراف دارم که تو پروردگار منی و بازگشتم به سوی تو است،پیش از آنکه چیزی باشم به نعمتت وجودم را آغاز کردی،از خاکم آفریدی و در پشت پدرها ساکنم نمودی،در حالی که از شائبۀ مرگ آسودهام داشتی،گردش دوران و آفات،سالها به لطف تو در من اثر سوئی نداشت و پی در پی کوچ کردم از پشتی به رحمی در ایّام گذشته و قرنهای ره سپر، به خاطر لطف و احسانی که به من داشتی مرا به جهان نیاوردی،در دورانی که پیشوایان کفر که پیمانت را شکستند و رسولانت را تکذیب کردند،حاکم بودند، ولی به مهر خود مرا به جهان آوردی،در روزگاری که به علمت گذشته بود برای هدایت من که طریق آن هدایت را برای بندهات میسّر کردی،در دوران هدایت مرا پرورش دادی و پیش از آن به من مهر و محبت ورزیدی،با من به خوش رفتاری و نعمت شایانت معامله کردی.
آفرینشم را از قطرۀ منی که ریخته شود پدید آوردی و جانم دادی در سه تاریکی میان گوشت و پوست و خون،مرا شاهد و گواه آفرینشم نکردی و کاری از خلقت من به عهدۀ من نگذاشتی،سپس مرا به خاطر هدایتم به دنیا آوردی،در حالی که آفرینشم تمام و درست بود،در حال خُردی و کودکی در گهواره نگهداریام کردی
و از شیر گوارا روزیام دادی،دل دایهها را به من مهربان نمودی،مادران را کفیلم کردی و از بلاهای شبانۀ جان،حفظم نمودی و از زیادی و کاستی نگاهم داشتی.
ای مهربان ! بخشندۀ برتری تو،برنامهام را با لطف به پیش بردی،تا زمانی که آغاز سخن کردم،به فراوانی نعمتت را بر من تمام کردی،به فزونی در هر سال آنچنان پرورشم را به عهده گرفتی،تا فطرتم را کامل گرداندی و اعتدال توانم رسید،حجّت تو بر من واجب آمد برای آنکه شناخت و معرفت خود را به من الهام کردی،به عجایب حکمت خویش به هراس اندرم نمودی،به آنچه در آسمان و زمینت از نقشههای خلقت آفریدی بیدارم کردی و برای شکر و ذکر خودت آگاهم ساختی.
طاعات و عبادات را بر من واجب ساختی،آنچه رسولانت آوردند به من فهماندی،پذیرش مرضات خود را بر من هموار کردی و در همۀ اینها به عون و لطفت به من منّت نهادی،ای معبودم ! چون مرا از خاک آفریدی تنها یک نعمت را بر من نپسندیدی،بلکه از انواع معاشم،روزی دادی و اصناف و انواع ابزار زندگیام دادی،به منّت بزرگ و بزرگترت بر من و احسان قدیمت به این عبد،تا چون همه نعمتی را بر من تمام کردی و هر نقمتی را از من باز گرداندی،نادانی و جرأتم بر تو مانع نشد که به آنچه مرا به تو نزدیک میکند دلالتم کنی و توفیق دهی مرا به آنچه تو را راضی سازد.
اگر دعا کردم اجابت کردی،اگر خواهش نمودم عطا فرمودی و اگر فرمانت را اطاعت کردم از من قدردانی کردی و اگر شکرت را به جا آوردم نعمتت را بر من فزونی دادی،همۀ اینها پیرو کامل کردن نعمتهایت بر من و احسان و محبّتت به این عبد بود،منزّه و منزّهی که آغاز کننده و برگردانندهای،ستوده و بزرگواری، نامهایت مقدّس است و مهربانیهایت بزرگ است.
معبودا ! کدام نعمت تو را در آمار و به یاد بشمارم یا کدام عطایت را میتوانم شکر کنم،ای محبوب من ! نعمتها و عطاهایت بیش از آن است که شمارندگان بتوانند بشمارند یا در دسترس علم حافظان باشد،پس از این هم آنچه گردانیدی و دفع کردی از من ای خدا از زیان و سختی بیشتر است از آنچه پدید است برایم از عافیت و خوشی.
معبودا ! من گواهم به حقیقت ایمان خود و تصمیمات متیقن و توحید صریح خالص خود و باطن نادیدنی نهادم و پیوستهای جریان نور دیدهام و خطوط صفحۀ پیشانیام و رخنههای تنفّسم و نرمههای تیغۀ بینیام و آوازگیرهای پردۀ گوشم و آنچه بچسبد و بر هم آید بر دو لبم و حرکات تلفّظ زبانم و گردشگاه آروارۀ دهان و فکم و محل روییدن دندانهایم و مایۀ گوارایی خوردن و نوشیدنم و بارگیری مغز سرم و لولۀ بلعیدن درون چنبرۀ گردنم و آنچه درون سیه چال سینۀ من است و حمایل رشتۀ رگ وتینم و آویزۀ پردۀ دلم و پارههای گوشه و کنار جگرم و آنچه درون خود گیر و خمیدگیهای دندههایم و گودیهای مفاصلم و بندش اعضای کار کنم و اطراف انگشتانم و گوشتم و خونم و مویم و تنم و پِیام و نِیام و استخوانم و مغزم و رگهایم و همۀ اعضایم و آنچه بر من روییده از دوران شیرخواریام و آنچه زمین از من بر خود برداشته و خوابم و بیداریام و سکوتم و جنبشهایم و رکوع و سجودم که اگر بخواهم و تلاش کنم در همۀ اعصار و دوران تاریخ به فرض این که عمرم وفا کند که شکر یکی از این نعمتها را گذارم،باز هم در توان و قدرت من نیست؛جز به منّت خودت که باز به خاطر آن منّت،شکر ابدی دیگر بر من لازم میشود.
آری،اگر من حریص باشم و تمام شمارندگان هم همین طور که نعمت بخشی تو را در گذشته و آینده بشماریم،نه شمارۀ آن را توانیم و نه آمار دوران آن را،هیهات !
چه گونه شمارش نعمت تو ممکن است در حالی که در قرآنت خبر دادی،آن قرآن گویا و بیان درست که اگر شماره کنید نعمت خدا را نمیتوانید آنها را بشمارید (1).
حضرت حسین علیه السلام به قسمت اعظمی از نعمتهایی که در خلقت انسان به کار رفته اشاره فرمود و دو بار در طول بیان نعمتها عرضه داشت:
نه نعمتهایت را میتوان شمرد و نه احدی قدرت دارد شکر یک نعمت را به جای آورد.
مهمترین عملی که بر عهدۀ ماست است که به فرمودۀ حضرت صادق علیه السلام:
نعمت را فقط از خدا ببینیم و از این معنی غافل نشویم که خود نعمت را از خدا دیدن،ادنی مرتبۀ شکر است.
من باز لازم میدانم از باب ادای وظیفه و معرفت نسبت به حضرت حق،به قسمتی از کارگاههای بدن و برخی از نعمتها که به عنوان روزی قرار داده شده اشاره کنم،شاید توفیق پیدا کنیم به ادای شکر حق در حد توان خود برآییم.
مسئلۀ خون و گردش آن در بدن و آنچه خون به عهده دارد،از اصولیترین مسائل حیات و شگفتانگیزترین برنامههای خلقت است و تنها دستگاهی که در تمام عالم،قدرت بر ساختن خون دارد بدن است و بس !
دستگاه دوران خون در بدن از کاملترین و اعجابانگیزترین خطوط ارتباط حمل و نقل جهان است.طول رگهایی که به طور مرتب خون از آنها عبور میکند از مجموع طول راه آهنهای عالم زیادتر است !!
1) 1) - «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا» ابراهیم (14):34.
این دستگاه خدا ساخته،به طور خودکار در تمام شبانه روز بدون وقفه و با نظمی حساب شده در کار و فعّالیت است.
برای نسج و بافتههای بدن،خونی را که احتیاج دارند آماده نموده و به مقدار خورند هریک،یعنی مشتریهای خود که سلّولهای بدن هستند و تعداد آنها از صدها میلیارد متجاوز است،میرساند.
ضایعۀ سلّولها را رفع مینماید و گلبولهای سپید و قرمز را میسازد و در هر ثانیه،یک میلیون گلبول قرمز به جای همین مقدار که از بین رفتهاند تهیّه و آماده میکند.
وقتی رگهای انتقال خون عیب کنند به تنهایی آنها را مرمّت و تعمیر میکند و هرگاه سوزن به انگشت فرو رود و مویرگهای بسیار ریز را سوراخ نماید،فوری آنها را جوش میدهد !!
هنگامی که بریدگی کوچکی در سطح پوست بدن بهوجود آید،به سرعت یک قسم کلاف کرکدار از مادّۀ فیبرین ظاهر میشود و گلبولهای قرمز را در میان میگیرد و دکمهای میسازد که اگر آن دکمۀ مسدود کننده نباشد،بر اثر کوچکترین زخم،خونریزی شروع و عاقبت به مرگ منتهی میگردد !!
دستگاه دوران خون،هر دقیقه پنج لیتر و شبانه روز بیش از هفت هزار لیتر خون توزیع میکند.
شریانها فقط لولههای سادهای نیستند،بلکه رگهای جانداری هستند که دارای قابلیّت کشش بوده موجب طپش و ضربان قلب و نبض میگردند.
قلب،خون را کم کم ترشح و به شریان میفرستد و شریانها،جریان آن را منظم ساخته و جریان نبض را سبکتر میکنند تا در وسط راه جریان خون به هم متّصل و مانند جوی باریکی به طور ملایم وارد مویرگها شود.
دستگاه دوران خون،دو کار انجام میدهد:خون که وارد شریانها شد و برای رساندن غذا به سلّولها به جریان افتاد،بار؛یعنی موادّ مختلفهای که عبارتند از:
اسیدهای آمینه که برای مرمّت بافتهای بدن به کار میآیند،قند که منبع نیرو و قدرت است و موادّ معدنی دیگر مانند ویتامینها،هرمونها و اکسیژن همراه خود میبرد !
خونی که به وسیلۀ رگهای وریدی به طرف قلب برمیگردد،در موقع بازگشت، گاز کربنیک،آب،رسوب سلولهای سوخته و خوردههای تغییر و تبدیل پروتئینها را با خود میآورد.
بیایید ببینیم یک لقمه گوشتی که میخوریم به قدرت حضرت حق چه تغییر و تحوّلاتی در آن پیدا میشود.
در معده و رودههای باریک،تخمیرهای معدنی،پروتئینها را به اسیدهای آمینه تبدیل میکنند،در جدار روده،موهای خیلی ریز و کرک دار برآمدهای وجود دارد که در زیر میکروسکوپ شبیه به قالی پر پشم است.
تعداد کرکهای مزبور به پنج میلیون میرسد و هر کدام به یک رگ مویی قائماند،در جدار رگهای مویی خلل و فرجهایی است که ذرّات خیلی ریز اسیدهای آمینه را تصفیه مینماید و شیره و جوهر گوشت با این حساب داخل جریان خون میشود و نخست با کبد یا جگر سیاه که دستگاه یا آزمایشگاه شیمیایی و منظّم کنندۀ خون است برخورد میکند.
کبد به طور دائم مقدار قند ضروری خون را که برای عضلات و همچنین اسید آمینه را که برای ساختن و پرداختن بافتهای بدن لازم است کنترل و رسیدگی مینماید.
اگر غذایی که خوردهایم در آن گوشت فراوان بوده،در این صورت خونی که
وارد کبد میشود اسیدهای آمینۀ آن زیاد است،کبد قسمتی از آنها را ذخیره میکند و مقداری از آن از بین میرود،سپس خون برای تغذیۀ سلول مهیّا میگردد و در هر نقطۀ بدن مقدار خونی که طرف احتیاج سلول است،مثلاً برای ساختن یک عضله یا مرمّت انگشتی که سوخته،به آن محل میرساند.
قندی که با چایی میخوریم،هم چنین نشاستۀ نان و سیب زمینی،تقریباً همین راه را میپیماید و در رودۀ باریک تبدیل به گلوکز گشته وارد کبد میشود،هرگاه مقدار گلوکز زیاد باشد،کبد آن را به گلیکوژن تبدیل کرده و به این شکل ذخیره میکند.
موقعی که عضلات احتیاج به سوخت دارند آن گلیکوژن مجدداً به گلوکز تبدیل و تدریجاً از کبد بیرون میرود.
هنگام عملیات ورزشی،کبد از گلوکز ذخیرۀ دائمی خود که برای مدّت دوازده تا بیست و چهار ساعت کفایت میکند برداشت خواهد کرد.
چربیها نیز از جمله مواد سوخت بدن به شمار میآیند،وقتی که از روده میگذرند،به اسیدهای چرب مبدّل و وارد شیرۀ غذایی میشوند،هرگاه ذخیرۀ گلیکوژن کبد تمام شود،کبد میتواند تا چند هفته نیروی سوخت بدن را از ذخیرۀ خود تأمین نماید.
به طوری که گفته شد،خون،بار یا مواد مختلفه با خود دارد که مخصوصاً مادّههای پروتئین آن قابل توجه است.از پروتئینها یکی ید همراه دارد که برای غدّههای تیرویید،دیگری دارای فسفر است که برای استخوانها و سوّم کلسیم است که برای استحکام و دوام دندانها ضرورت دارد.
در خون همیشه یک لیتر اکسیژن حل شده وجود دارد،این گاز حیاتبخش در خون با هموگلوبین ترکیب شده و رنگ سرخ قشنگ خون از همین راه حاصل
میشود،هرچند این عمل در ریهها انجام میگردد،ولی عمل معکوس آن در سلّولها و در طول سیستم دوران خون جریان مییابد،هموگلوبین،اکسیژن را در خون وارد میکند و گاز کربنیک خون را میگیرد.
قسمت شایان توجه دستگاه دوران خون،شبکۀ وسیع رگهای مویی است که لولههای ذره بینی ریزی هستند که سرِ شریان و وریدها را به هم وصل مینمایند، این رگها به حدّی ریز و باریکاند که گلبولهای قرمز خون مجبورند در عبور از میان رگها،ردیف شده به نوبت بگذرند،اینجاست که خون وظیفۀ اصلی خود را انجام میدهد و به سلّولها غذا میرساند و سلولهای ضایع شده را گرفته با خود میبرد.
هریک از سلّولها در مایع نمکداری که متوالیاً تجدید میشود زندگی میکنند و آن مایع شور به منزلۀ دایه و پرورشدهندۀ سلولهاست که سلّولها در میان آن شناورند.
خون وریدی دارای رسوبهای مختلفی است،مانند گاز کربونیک،آب،تفالۀ پروتئینهای تغییریافته و دستگاه دوران خون،این رسوبها یا دردها را به کبد و کلیهها میفرستد.
کلیهها،دستگاه تقطیر و تصفیهای است که از لولههای خیلی باریک تشکیل شده و طول لولههای آن در حدود یک صد کیلومتر میشود،شکل آن شبیه لوبیاست و در شبانه روز قریب به دویست لیتر خون صاف میکند،موادّ مضرّ و ناپاک خون بهویژه اوره،آمونیاک و ته ماندههای نهایی غذا را به پیشاب تبدیل نموده و دفع میکند و صد و هفتاد و هشت لیتر مایع صاف شده را به خون برمیگرداند،کبد مقدار اسید آمینه و قند خون را کنترل میکند و کلیهها مواد معدنی خون را تعدیل مینمایند.
خونی که وارد کلیهها میشود،ممکن است دارای املاح سدیم،منیزیوم و فسفات به مقدار زیادتری باشد،کلیهها املاح مذکور را تحت کنترل قرار میدهند و مقدار هر کدام از آنها را محدود میسازد،هنگامی که خون،کلیهها را ترک میکند به طور دقیق هر مقدار ملح معدنی که طرف احتیاج اعضای بدن است و لزوماً باید آن املاح را داشته باشد همراه خود برده به سلّولها میرساند.
مایعات عصبی که از مغز به حرکت میآیند به جدار عضلۀ شریانها فرمان سست گشتن میدهند و دریچههای انتظام جریان خون،باز و بسته میشود؛مثلاً شخصی که کنار حوض آبی در مقابل آفتاب دراز کشیده باشد،جریان خون او تقریباً آرام است و مویرگهای او خالی هستند؛زیرا سلّولها موقعی که شخص راحت و آرام است،احتیاج زیادی به نیرو ندارند.
به محض این که شخص داخل آب شود فوراً مرکز محرّکۀ اعصاب و عروق به فعّالیت میافتند و عضلهها گلوکز خود را میبلعند و میکوشند رسوب گاز کربنیک را به سرعت دفع کنند.
برای کنترل جریان خون،مراکز فرعی دیگری هم وجود دارد از جمله یکی در قسمت بالای شکم که شبکۀ عصبی میباشد،اگر ضربهای به این ناحیه وارد آید، آن شبکۀ نازک به کلّی از هم پاشیده و رگهای مویین خون در شکم منبسط میشوند و آنقدر خون جذب و بلع میکنند که مغز از داشتن خون محروم میماند و حالت بیهوشی به مصدوم دست میدهد.
یک شخص بالغ،مقدار خون او در حدود شش الی هفت لیتر است که آن مقدار خون تقریباً دارای سی هزار میلیارد گلبول قرمز است.
این گلبولها در مغز استخوان به عمل میآیند و در هر دقیقه،هفتاد و دو میلیون گلبول به موازات هم بهوجود میآیند و از بین میروند و دورۀ زندگی متوسط
کهنترین آنها سی روز است.
گلبولهای قرمز هنگامی که از کبد عبور میکنند،مورد حملۀ دنبالههای ذرّه بینی سلّولها که شباهت به نجم البحر دارند واقع شده از بین میروند،لکن اعضای بدن همیشه مقدار 85%از این گلبولها را ذخیره دارند و خون،این ذخایر را به مغز استخوان میرساند و در آنجا از نو هموگلوبین تهیّه میشود.
در برابر گلبولهای قرمز،گلبولهای سپیدی در خون موجود است که وظیفۀ آنها مبارزه با عفونت و فساد خون است،بعضی از این گلبولها به میکروبها حمله میکنند و آنها را میخورند.
در خون،مادّهای برای منعقد گشتن وجود دارد که هنوز دانشمندان نتوانستهاند به ماهیّت آن پی ببرند،به علاوه مادّۀ دیگری در خون یافت میشود که بسیار مهّم است و آن مادّه،نوع مخصوص خون هر شخص را معین و معلوم میسازد.
به طوری که مشروحاً ذکر شد،ساختمان دستگاه دوران خون و شبکههای رگهای مویی آن و هم چنین مایع خون،هر کدام عجیب و حیرتآمیز است و مواد مرکبۀ خون هم کمتر از آنها نیست؛چون به دیدۀ فراست به ساختمان و جریان کار مداوم آن ماشین فعّال بنگریم،ناگزیریم سر تعظیم به آستان حضرت حق فرود آورده از روی بصیرت و بینایی او را ستایش و ذات بیهمتایش را پرستش نماییم.
فیض،آن شوریدۀ مست میگوید:
جز خدا را بندگی حیف است حیف***بی غم او زندگی حیف است حیف
در غمش در خلد عشرت چون کنم ***ماندگی از بندگی حیف است حیف
جز به درگاه رفیعش سر منه***بهر غیر افکندگی حیف است حیف
سر زعشق و دل زغم خالی مکن*** بی خیالش زندگی حیف است حیف
عمر و جان در ساعت حق صرف کن ***در جهان جز بندگی حیفاست حیف
کالبد را پرورش ظلم است ظلم***جان کند جز بندگی حیف است حیف
جان و دل درباز در راه خدا*** غیر این بازندگی حیف است حیف
اهل دنیا را سبک کن ناتوان*** با گران افکندگی حیف است حیف
یا رب از عشقت بده شوری مرا*** فیض را افسردگی حیف است حیف(1)
کبد را اگر کلید تندرستی بدن بنامیم،چیزی به گزاف نگفتهایم،کبد یا جگر سیاه از بزرگترین و پرگنجایشترین غدههای بدن است.
رنگ آن قرمز تیره و برش ساخت آن مدوّر و وزن آن از یک چهلم وزن جسم آدمی تجاوز نمیکند و قرارگاه آن بالای سمت راست شکم،زیر پردۀ دل در قفسۀ سینه است.
این غدّۀ اسرارآمیز آزمایشگاه شیمیایی بدن است،اعمال آن باعث ضربان قلب،اتّساع رگهای خون،سهولت هضم غذا،حسن انجام کارهای فکری و نیرو دادن به عضلات بدن است !!
نسج کبد از یک نوع سلول تشکیل یافته و این سلّولهای ریز که شمارۀ آنها از میلیونها تجاوز میکند،پهلوی هم قرار دارند و یک غدّۀ ضخیم تشکیل داده و بر اثر جریان مداوم خون،مرطوب و مشروب میشود.
خونهایی که به کبد میریزد دارای مواد غذایی فراوان است،قسمتی از آن از لولۀ جهاز هاضمه به وسیلۀ سیاه رگ بزرگ و قسمتی که دارای اکسیژن است از سمت چپ قلب به وسیلۀ شریان کبدی وارد آن میشود و پیش از آنکه به
1) 1)- فیض کاشانی.
سلّولهای کبد برسند با هم مخلوط و با نیروی واحدی،دستگاه شیمیایی کبد را به کار میاندازند !!
سلّولهای کبد،موادی ترشح میکنند که کلیّۀ اعضای بدن برای حسن انجام اعمال خود به آن مواد نیازمندند؛فی المثل کلیهها بدون کمک کبد،قادر به دفع ضایعات آزوته نخواهند بود و کبد قبلاً آنها را به اوره تبدیل مینماید تا کلیه بتواند کار مربوط به خودش را انجام دهد.
کبد،مخزن موادّ ویتامینه است و در صورت فقدان ویتامین،مغز استخوان نمیتواند مواد ضروری را برای خون تهیّه و آماده کند.
تمایلات جنسی هرچند که منبع نیروی آن غدّههای تناسلی است،ولی فعّالیت غدّهها،منوط بر حالت کبد و تنظیم اعمال هورمونهای جنسی میباشد.
کبد است که با اسیدهای آمینه،آلبومین میسازد و مقدار نمک و آب را تبدیل مینماید،صفرای کبدی است که فعّالیت رودهها را مرتّب و روبه راه مینماید و از مسمومیّت غذایی جلوگیری میکند و در صورت بروز خونریزی،بیمار با خطر مرگ مواجه میشود،علاوه بر این،کبد مادهای بر ضد انعقاد خون ترشح میکند که در صورت فقدان آن خطر انسداد شریانهای خون که به مغز میروند وجود دارد.
کبد با میکروبهای مضرّ مبارزه میکند و آنها را از بدن خارج میسازد و ما را از خطرات اثر داروهایی که به مقدار زیاد خوردهایم و جذب شده میرهاند و بالاخره پوست بدن را که آلوده به سموم صنعتی است حفظ و صیانت میکند.
هنگامی که از پلکان یا سر بالایی بالا میرویم،عضلات بدن برای یافتن نیرو احتیاج به سوخت پیدا میکنند،فوراً کبد به فعّالیت میافتد و بیدرنگ مقداری از ذخیرۀ گلیکوژن خود را به گلوکز تبدیل و آن را وارد خون مینماید.
ارگانیسم بدن در هر ثانیه میلیونها گلبول قرمز خون را ناچار به هدر میدهد،
طحال آنها را گرفته خراب می کند؛ولی کبد مواد مرکّبۀ گلبولها مخصوصاً آهن آنها را جذب نموده برای ساختن سلّولهای تازۀ خون به کار میبرد.
هرگاه بریدگی در انگشت پدید شود،به طوری که خون از آن جاری گردد،اگر کبد به کمک نرسد و مادّۀ فیبرینوژن که برای بسته شدن خون نافع است نسازد و ترشح نکند و خون در محل بریدگی منعقد نگردد،آنقدر خون از بدن از طریق آن بریدگی میرود تا مرگ انسان برسد !!
این غدّۀ سحرآمیز در هر ثانیه اعمال فوق العاده شگفتآمیزی انجام میدهد که تعداد آن خیلی زیاد است و تاکنون در حدود پانصد عمل مختلف از کبد شناخته شده که فهرست آن هنوز کامل نگردیده است.
عمل کبد در تعدیل کار غدد هورمونهای بدن بسیار مهّم است،فی المثل غدّۀ تیرویید،هرگاه ترشّحات آن خیلی زیاد باشد،شخص را لاغر ساخته به شکل اسکلت متحرّک در میآورد،کبد،ما زاد ترشحات را که برای بدن خطرناک است از بین میبرد و ذخیرهای از ویتامینهای D و B و A کمپلکس تهیه و آماده میسازد.
نیرو و قدرت کبد از خوراک و غذایی که شخص میخورد به دست میآید،کبد از هیدرات دو کربن گلیکوژن تهیه و ذخیره میکند،بعد آن را به تناسب احتیاجات سلّولهای بدن به تدریج یا به سرعت به آنها میرساند و ضمناً مواد چربی را برای مواقعی که بدن زیاد فعالیت دارد و نیاز به آن خواهد داشت ذخیره مینماید.
از خواصّ دیگر کبد،قابلیّت کشش و اتّساع آن است؛چون تجمّع خون زیاد در قلب باعث خستگی آن میشود،کبد به واسطۀ خاصیت ارتجاعی و لاستیکی خود،ما زاد خون را جذب میکند.
کبد،عمل مهم دیگری که فوق العاده مهم است انجام میدهد و آن قابلیّت تجدید و نشو و نمای سلولهای کبدی است؛مثلاً در بیماری سرطان که زیاد
پیشرفت کرده جراحان مهم تا نود درصد از حجم کبد را برداشتهاند و پس از چند ماه دوباره سلّولهای کبد شروع به رشد نموده دوباره به حجم معمولی خود رسیده است.
این فقیر شرمنده و اسیر بال و پر شکسته پس از مختصر اطلاعی،بر لطف و عنایت حضرت دوست در محضر مقدّسش سرودهام:
سر به خاک قدم عشق تو انداختهام***دل و دین بر سر سودای تو درباخته ام
آتش هجر تو پا تا به سرم سوخت ولی*** من به این آتش و این سوختنم ساخته ام
تا شدم معتکف کوی تو ای مهر جهان ***رایت عشق تو در جان و دل افروخته ام
گشتم آزاد به لطف تو ززندان هوس ***همتی کرده به کویت چو صبا تاخته ام
من زروز ازل ای آتش دل های کباب*** جز تو و مهر تو و لطف تو نشناخته ام
به رخ و زلف تو سوگند که در بزم وجود ***از همه دست کشیده به تو پرداخته ام
گفت مسکین به تو ای نور شبستان صفا ***سر به خاک قدم عشق تو انداخته ام
موقعی که به دستگاههای مخابرات تلفنهای خودکار نزدیک میشویم،از مشاهدۀ دستگاه و اسباب و ادوات مفصّل و در هم پیچیدۀ آن مبهوت میگردیم.
سرعت انتقال اخباری که در ظرف چند ثانیه و دقیقه از دورترین نقاط گیتی میرسد باعث شگفتی ما میگردد و حال آنکه شبکه ارتباطی و مخابراتی دقیق و حساس و کاملتری با حجم بسیار اندکی در بدن خودمان داریم که از اندیشه در آن غافلیم.
آن دستگاه عجیب و شگرف،سلسلۀ اعصاب ماست که شبانه روز میلیونها پیام به میلیاردها سلّول بدن ما میرساند و از ضربان قلب،دم زدن ریهها و حرکات
و جریان تمام اعضا و اجزای بدن به مغز خبر میرساند.
اگر این وسایل ارتباط و مخابرات وجود نداشت در بدن انسان و سلولهای آن یک حالت بینظمی و اغتشاش ایجاد میشد.
زبان که مزۀ خوراکیها را معلوم میکند،دارای سه هزار برآمدگی است که هریک به وسیلۀ عصب مخصوص به مغز متّصل میشوند.
طرز کار این اعصاب هنوز به درستی کشف نشده،گویا جزیی از مادّۀ خوراکی در آن برآمدگیها قرار میگیرد و مانند فیشهای برق که جریان الکتریسیته را از محلی گرفته به نقطۀ دیگر وصل میکند، برقآسا تحریک شده به مغز میرسانند و در یک لحظه مغز،طعم و مزۀ خوراکی را تشخیص میدهد.
گوش،دارای یکصد هزار سلول شنوایی است و در قسمت داخلی گوش، عصبهای بسیار ریزی وجود دارد که ارتعاش صوت را به طور مخصوصی میگیرند و مانند ساقههای گندم که با وزش باد موج میزنند اعصاب مذکور هم لرزش یافته جریان صوت در آنها حادث میشود که ابتدا خیلی ضعیف و فوراً به چندین هزار برابر تقویت گشته و هنگامی که آن اصوات به مرکز دماغ میرسند مانند نتهای موسیقی،منظم و رسا میباشند و با آنکه اصوات مخلوطی از صداهای آنی و فوری است با وجود این به سرعت درک میکنیم که صدا از جانب دوست یا خویشاوند یا بیگانه است و به این نحو صداها را از داخل مغز به وسیلۀ گوشهایمان به کمک آن اعصاب میشنویم.
چشم،هر چشم دارای صد و سی میلیون اعصاب گیرندۀ نوری است که تأثیر و انفعالات نور را به مغز منتقل میکند،شاخ و برگهای درخت و گل و گیاه را چشم تشخیص میدهد،ولی زیبایی آنها را مغز نمایش میدهد.
گاهی اعصاب بینایی طور دیگر جلوه گر میشوند،موقعی که در تاریکی غفلتاً
سرمان به مانعی بر میخورد،میبینیم برق خیرهکنندهای معادل روشنایی سی و شش شمع از چشمهایمان جستن میکند،علّت آن است که بر اثر آن ضربه اعصاب بینایی تحریک میشوند و موجهای الکتریسته به مغز میرسانند و جریان واقعه به شکل یک شلیک آتش زا و نورانی نمودار میشود.
تشکیلات مربوط به چشم را باید به دقّت مطالعه کرد،این تشکیلات عبارتند از:
کاسۀ چشم،کرۀ چشم،عضلات خارجی چشم،پلکها،ملتحمه و دستگاه اشکی.
کاسۀ چشم،یک حفرۀ مخروطی شکل است که جدارهای آن توسط استخوانهای جمجمه و صورت تشکیل میشود،استخوانهای تشکیل دهندۀ جدار کاسۀ چشم عبارتند از:استخوان پیشانی،فک فوقانی،گونهای،شپ پره و پرویزنی.اشکی و کامی.
کرۀ چشم یک پنجم قدامی حفرۀ کاسۀ چشمی را اشغال میکند،باقی این حفره با چربی،نیامها،اعصاب،رگهای خونی،عضلات و غدۀ اشکی پر میشود.
عضلات خارجی کرۀ چشم از رأس کاسۀ چشم شروع شده و بر روی کرۀ چشم میچسبند.این عضلات توسط نیامهایی پوشیده شدهاند که در آنها استطالههایی به جدارهای کاسۀ چشم کشیده میشود،چهار عضلۀ راست موسوم به راست فوقانی،تحتانی،داخلی و خارجی و دو عضلۀ مایل موسوم به مایل فوقانی و مایل تحتانی وجود دارند.
پلکها پردههای متحرکی هستند که در جلو کرۀ چشم قرار دارند و فضای بین آنها شکاف پلکی نامیده میشود،پلک فوقانی و تحتانی در زاویۀ خارجی و داخل چشم به یکدیگر میرسند،تارس صفحهای از بافت همبندی متراکم است که به پلک شکل میدهد،غدد سباسه موسوم به غدد میبومیوس در تارس قرار دارد،
مژهها موهایی هستند که در لبۀ پلکها قرار گرفتهاند،غدد سباسه همراه با مژهها وجود دارند و غدد عرق در پوست بین مژهها یافت میشوند.
ملتحمه یک غشای مخاطی است که سطح پلکها را مفروش کرده و بر روی بخشی از کرۀ چشم نیز منعطف میشود.
دستگاه اشکی شامل غدۀ اشکی و مجاری آن است،جدار کرۀ چشم از سه پردۀ صلبیه،مشیمیه و شبکیه تشکیل میشود.
صلبیه که نام دیگر آن سفیدی چشم است،پوشش خارجی و محافظت کننده و نگاه دارندۀ کره چشم است.
مشیمیه پردۀ میانی یا یک پردۀ بسیار عروقی بوده و یک عمل تغذیهای را به انجام میرساند.
عنبیه قسمت رنگی چشم است و سوراخی که در مرکز آن قرار دارد مردمک نامیده میشود و کار آن تنظیم مقدار نور داده شده به چشم است.
چشم با این مسائل،قابل شناخت نیست،این کرۀ بسیار کوچک،دنیای بسیار بزرگی است که فقط خالقش از آن خبر دارد و بس،وظیفۀ ما در برابر این نعمت بزرگ،شکر کردن در برابر عطا کنندۀ اوست و شکر آن هم به این است که با این عضو مرتکب گناه نشویم.
پوست،دارای شبکه عظیمی از پی و عصب است که بعضی از آنها گیرنده، برخی گرماسنج و تعداد فراوانی هم عصبهای حساس لامسه میباشند.
شمارۀ اعصاب گرماسنج در حدود سی هزار است،چون شیء داغ روی پوست بدن بیاید فوراً این عصبها اعلام خطر مینمایند.
بر پوست بدن،دویست و پنجاه هزار نقطۀ حساس از سرما و پانصد هزار حس لامسه موجود است،موقعی که آب سرد روی بدن میریزد،خنکی در بدن
احساس میشود که به وسیلۀ اعصاب مربوطه به مرکز دماغ اطلاع داده میشود و بدن شروع به لرزش میکند،به سرعت شریانهای مجاور پوست باز میشوند تا خون بیشتری که منبع حرارت است به بدن برسد،موقع گرما عکس این جریان صورت میگیرد،اعصاب گرماسنج به مغز خبر میدهند و به دستور مغز سه میلیون غدّههای عرق شروع به ترشّح مینمایند و عرق از بدن خارج و شخص خنک میشود.
مغز و جریان کار آن: بدن انسان دارای دو دستگاه عصبی است:یکی دستگاه مرکزی یا مغزی نخاعی که مرکز هوش و شعور و اراده است و به عضلات نیز فرمان میدهد.
دیگری دستگاه سمپاتیک خودکار غیر ارادی که به احشا فرمانروایی دارد و دستگاه دوّمی وابسته به اوّلی است،به کمک این دو دستگاه،بدن ما ضرورت عمل در دنیای خارج را به دست میآورد.
دستگاه عصبی مرکزی شامل:مغز و مخچه و نخاع شوکی است که مستقیماً به عضلات و به طور غیر مستقیم به دیگر اندامها رشتههای عصبی میفرستد.
مغز از جسمی نرم و سفید رنگ و فوقالعاده ظریف ساخته شده و محفظههای استخوان جمجمه و ستون مهرهها را پر میکند.
اعصاب حسی بدن از سطح پوست و اندامهای حسی به آنجا میرود و مغز ما به واسطۀ اینها دائماً با جهان بزرگ در ارتباط است و در عین حال به وسیلۀ رشتههای اعصاب حرکتی با تمام عضلات و به وسیلۀ رشتههایی که از آن به دستگاه سمپاتیک خودکار میرود با احشا و اندامهای دیگر مربوط میشود.
به این ترتیب،رشتههای عصبی ما تعداد بیشمارشان از هر سو،مانند شبکهای بدن ما را فرا میگیرند.
شاخههای انتهایی ریز اعصاب،بین سلّولهای پوستی و در اطراف ساختمانهای غددی و مجاری ترشحی غدد و در غلاف شریانی و وریدی و در پوشش انقباضی معده و رودهها،در سطح رشتههای عضلانی و غیره وارد میشوند،همگی این اعصاب از سلولهایی که در دستگاه عصبی مرکزی جای دارند و از دو زنجیره عقدههای سمپاتیک و از تودههای ریز عقدههایی که در اندامها پراکندهاند سرچشمه میگیرند.
سلّولهای عصبی،شریفترین و ظریفترین سلّولهای بدن هستند و جثّۀ آنها درشت و بعضی از آن سلّولها که در قشر مغزی جای دارند،هرمی شکلاند و ساختمان و اعمال پیچیدۀ آنها هنوز بر دانشمندان جهان معلوم نگشته است !!
از بدن این سلّولها رشتههای نازکی جدا میشود که بعضی بین سطح دماغ و ناحیۀ تحتانی نخاع را بدون قطع شدن طی میکنند.
این رشتههای نازک و لطیف،بدن سلّول را در اصطلاح علمی«نورون» میگویند،نورونها به دو دسته تقسیم میشوند:یک دسته نورونهای گیرنده و حرکتی که تحریکات را از دنیای خارج یا اندامها میگیرند و به عضلات هم فرمان میدهند.
دستۀ دیگر،نورونهای ارتباطی که تعداد بیشمار آنها سبب پر کاری و پیچیدگی مراکز عصبی آدمی میگردد،فهم ما همان طوری که نمیتواند به عظمت جهان آفرینش پی ببرد،همین طور برای شناسایی وسعت مغز،ناتوان است.
سطح قشر مغزی چون موزاییکی از سلولهای عصبی مفروش است و هر قسمت از آن با ناحیههای مختلف بدن ارتباط دارد.
مثلاً ناحیۀ جانبی مغز،حرکات گرفتن،راه رفتن،صحبت کردن را اداره میکند،
در پشت این ناحیه،مرکز بینایی قرار گرفته است.
در قشر مغزی،حرکات غیر ارادی یا انعکاسی انجام میگیرد و هرگاه آن قشر را برداریم دیگر حرکات مزبور،انجامپذیر نخواهد بود.
برای شناسایی روابط اراده،فعّالیت عصبی و اثرات روحی و مغزی،هیچ وسیلهای در دست نیست،ما نمیدانیم چه گونه واقعهها و پدیدههایی که در سلّولهای هرمی اثر میگذارد تحت تأثیر حوادث گذشته و آینده قرار میگیرد و چه گونه اثر تحریکات در آنها باقی میماند،هم چنین واقف نیستیم که چه گونه کیفیّات غیر منتظره در مغز انجام میگیرد و فکر و اندیشه از آن به وجود میآید !!
به نظر میرسد که کار فکری به وسیلۀ انقباضات مرتّب عضلات تسهیل میگردد و بعضی از ورزشهای بدنی محرّک فکرند.
شاید به این جهت باشد که ارسطو و شاگردانش،هنگام بحث در مسائل غامض فلسفی و علمی،گردش کنان سخن میگفتهاند،گویا هیچیک از قسمتهای سلسلۀ مرکزی اعصاب جداگانه کار نمیکنند،مثلاً هنگام کارهای عضلانی نه تنها نواحی وسیعی از مغز و نخاع فعّالیت میکنند،بلکه احشای متعدّدی نیز در این زمینه سهم دارند؛زیرا عضلات هنگام انقباض،فرمان خود را از مغز و نیروی خود را از قلب و ریه و غدد مترشّحۀ محیط داخلی دریافت میکنند و برای پیروی از فرمان مغز به کمک مجموعۀ بدن نیازمندند.
هورمونهایی که در خون ما شناور میباشند به سبب نیروی فوق العادهای که دارند،میتوان آنها را به بمبهای هیدروژنی کوچکی تشبیه نمود.
این کارگاههای کوچک که باعث تعادل قوای بدنی ما میشوند،هنوز بسیاری از
اسرار و اعمال طبّی آنها فاش نشده است.
در نتیجۀ بررسیهایی که دانشمندان علم طب دربارۀ غدّهها و لوزههای انسان به عمل آوردهاند،یک دسته هورمونهایی شناخته شدهاند که فوائد عجیبی دارند.
این هورمونها بیماریهای چشم و التهاباتی که سابقاً باعث نابینایی میگردید و امراض دیگری که قبلا غیر قابل علاج بود و همچنین رماتیسم مفصلی و دردناک را به طور مؤثری بهبود میبخشند.
و بعضی از این هورمونها برای تجدید قوای از دست رفتۀ جوانی،مفید است و بنابر نظریۀ اطبّا و با پیشرفت علم طبّ،بالاخره آنچه از فوائد هورمونها که تاکنون مجهول مانده به تدریج کشف و برای معالجه بیماریهای سرطان،تصلب شریان و امراض قلب و کلیه،مورد استفاده واقع خواهد شد.
به حکمت بالغۀ حضرت حق،غدهّهایی در بدن انسان وجود دارد که تراوشات داخلی و عملیات آنها حیرتآور است و تمام حرکات بدنی ما بستگی به کار آنها دارد.
کوچکترین حرکات مژهها ناشی از مداخله و تراوش ترشحات هورمونهاست، انقباض عضلات و مقدار قندی که در خون برای جریان انقباض لازم میشود، به وسیلۀ این غدّهها تأمین میگردد.
مختصر خراشی که به انگشت وارد میآید،برای التیام بریدگی آن فوراً هورمونها دخالت نموده سدّی برای جلوگیری از عفونت زخم میسازند.
غدّهها دو دستهاند:دستهای که ترشحات خود را به خارج دفع میکنند مانند، غدّههای بزاق که باعث هضم و تحلیل غذا میشوند با غدّههای مولّد عرق که حرارت و گرمای اضافی را کم کرده و بدن را خنک مینمایند.
دستۀ دیگر که ترشحات خود را به دستگاه دوران خون میریزند و اینها جمعاً
هشت غدّه میباشند که وزن تمام آنها از پنجاه گرم تجاوز نمیکند !!!
این سلولهای کوچک در مملکت بدن به منزلۀ هیئت وزیران بدن محسوب میشوند و اعمال گوناگون جسم را تحت انتظام در میآورند و به اندازهای با یکدیگر هماهنگی دارند که هنگام لزوم،کمبود احتیاجات غدّههای دیگر را فراهم و جبران میکنند.
از هشت غدّۀ مذکور،چهار عدد آنها عبارتاند از:
اوّل - لوز المعده که اعمال آن به خوبی معلوم شده و میلیونها سلّولهایی هستند که مانند جزیرههای کوچک در معده قرار دارند و مایعی به نام انسولین میسازند.
دوّم - غدّههای پاراتیرویید که چهار غدّۀ ریز میباشند و به غدّۀ تیرویید آویخته شدهاند و برای تهیۀ کلسیم،فسفر و الکترولیتهای خون به کار میروند و به ندرت موجب اختلال میشوند.
سوّم - غدّۀ صنوبری که در زیر معده سر قرار دارد و عمل و خاصیت آن هنوز به خوبی معلوم نشده است.
چهارم - غدهای به نام تیموس که در بالای سینه است و برای رشد جسم وظیفۀ عادی خود را انجام میدهد.
و چهار غدۀ دیگر عبارتاند از غدّههای:هیپوفیز،سورنال،تیرویید،غدد تناسلی که به منزلۀ استادهای آزمایشگاه شیمیایی بدن بوده و ترشّحات فوقالعاده مهمی تولید مینمایند.
1-غدّۀ هیپوفیز یا غدّۀ نخاع بدون شک از ممتازترین غدّههای بدن است،این غده عملیات غدّههای دیگر را تحت انتظام قرار میدهد و حجم آن به اندازۀ یک نخود درشت است که در محفظۀ استخوانی زیر مغز در حوالی مرکز سر قرار دارد
و این دانه کوچک،نقطۀ نهایی پنجاه هزار تارهای عصبی است و چون گردش و دوران خون در این نقطه زیادتر است به سهولت میتواند پیام و دستورهای شیمیایی و ترشّحات هورمونها را به سایر نقاط بدن برساند.
از خواص عجیب این غدّۀ نخاعی،ترشحات هورمون برای رشد انسان است، افراد کوتاه از داشتن آن محروم و اشخاص رشید با قامت رسا بیشتر از آن بهرهمند هستند.
2-غدّههای سورنال،سه گوش و نخودی رنگ میباشند و روی کلیه قرار دارند و خیلی فعّالاند،دوران خون در این غدّهها زیاد است و در هر دقیقه معادل شش برابر وزن خود خون در آنها وارد شده و عبور میکند.
در مواقع خطر و حالت سخت و بحرانی انسان این غدّهها تأثیرات عجیبی دارند،مثلاً هوانوردی که هواپیمای او در حال سقوط است و با چتر نجات خود را به خارج پرتاب میکند به واسطۀ ترشّح همان غدّههاست که قدرت اقدام تهوّرآمیز در او پدید میآید.شخصی که به واسطۀ آتش سوزی خود را از فراز ساختمان به زمین میافکند عمل او در نتیجۀ تأثیر هورمون این غدّههاست.
غدّههای سورنال،وقت ضرورت میتوانند مقدار ترشّحات خود را ده برابر کنند و نیز جریان قلب را سریعتر و تنفس را شدیدتر و مقدار قند خون را که برای سوخت بدن لازم است افزایش دهند و پیوسته مترصّدند که هنگام مجروح شدن جسم و بریدگی پوست بدن،در کمترین مدّت،خون را منعقد ساخته و از خونریزی جلوگیری نمایند.
هرگاه خراش یا بریدگی کمی در غدّههای لطیف و شکننده پیدا شود،صاحب آن علیل و در معرض ابتلای بیماریهای مختلف واقع میگردد و اگر به هر علت و جهتی مقدار ترشح غدّهها نقصان یابد،اختلالهایی در وضع جسمانی شخص
پدید خواهد گشت که جوان برومندی را به پیرمردی لرزان مبدّل خواهد ساخت.
از پوستۀ غدّههای سورنال،هورمونهای مختلفی تولید میشود که تاکنون بیست و هشت نوع آن شناخته شده است.
یکی از آنها در تغییر املاح معدنی خون و یکی در تحریک تخمدان زنان و دیگری برای انگیزۀ مراحل تناسلی مردان مؤثّرند.
3-غدّۀ تیرویید،به شکل پروانه است و روی حلقوم در پایین گردن قرار دارد، این غدّه میتواند فعّالیت بدنی ما را کم و زیاد نماید،رخوت و تنبلی و خمودی یا برعکس،زرنگی و توان و شهامت در جسم ایجاد کند و این کیفیت به واسطۀ ترشحات این غدّه است که معمولاً روزی یک سانتی گرم تراوش دارد.
4-فعّالیت محیّر العقول غدّههای تناسلی که در مرد و زن وجود دارد و خدای بزرگ برای بقای نسل قرار داده و احتیاج زیادی به شرح و بسط ندارد.
پوست بدن به منزلۀ حصار و نگهبان بدن است و برای ترمیم ضایعات و تجدید و نشو و نمای خود،خاصیت جالبی دارد.
مختصر خراش یا بریدگی که به پوست وارد میشود،برای مرمّت و تعویض آن، عملی انجام میدهد که از کار ساختمان بنای آسمان خراش،دقیقتر و دشوارتر است؛اما به نظر ما عمل مزبور،طبیعی است و متوجّه نیستیم اگر خاصیت ترمیم و جوش خوردن زخم در پوست نبود،هیچگونه عمل جراحی برای التیام زخم ممکن نمیشد و کوچکترین جراحت برای انسان،عواقب وخیم داشت.
هرگاه بریدگی عمیق یا شکافی در این غلاف حادث شود،سلّولهای پوست، پاره و تارهای عصبی و رگهای مویی جریان خون از هم گسسته میشوند و این
رشتههای گسیخته که پر از مواد حیاتی هستند در هم و بر هم میگردند و ناچار باید به جای خود قرار یابند و بریدگیها به هم متّصل یا پیوند داده شوند.
چنان که شکاف و پارگی مهم و خطیر باشد از باشگاههای چهارگانه زیر اعلام خطر میگردد:
1-درجۀ فشار خون برای جلوگیری از خونریزی پایین میآید.
2 -مدت انعقاد خون،کمتر شده و ظرف چند ثانیه خون بسته و دلمه میشود.
3-طحال،خون ذخیرۀ خود را برای جبران ضایعات،وارد دستگاه دوران خون مینماید.
4-گلبولهای سفید خون زیادتر گشته و مقدار تولید آنها به ده برابر معمول میرسد.
چون سلّولها در میان ترشّحات نسوجی غوطهورند و لازمۀ موجودیّت و حیات آنها،بودن در محل مرطوب است،به محض بروز جراحت با هوای خشک مواجه میشوند که برای آنها قابل تحمّل نیست،رگهای مویی که گسیخته میشوند خون داخل آنها که پر ارزشترین مایع آلی بدن است،خارج و به هدر میرود و راه برای حمله و هجوم میکروبها به داخل بدن باز میشود که فوراً باید در دفع حمله و رفع خطر اقدام گردد.
در وهلۀ اوّل،موادّ شیرۀ غذایی و ترشّحات نسوجی و پلاسما وارد زخم میشوند و رطوبت لازم به آن میبخشند،سپس خون در کنار زخم،منجمد و راه نفوذ آن به بیرون بسته میشود.
موقعی که خون در رگهای مویی جریان دارد،منعقد و بسته نمیشود؛زیرا اگر بسته شود راه عبور خون مسدود و مانع رسیدن موادّ حیاتی به سلّولها میگردد؛ ولی وقتی هم سطح زخم شد بر خلاف حالت اوّلی به سرعت منعقد و قدرت
و خاصیت انعقاد خون به این نحو ظاهر میشود.
معمولاً در خون،سلّولهای ذره بینی وجود دارد که به محض کوفتکی یا بریدگی و بروز زخم،آن سلّولها در معرض هوای آزاد قرار میگیرند،در این حالت شکافته شده،از میان آنها چند مایع شیمیایی که ماهیّت آنها نامعلوم است تراوش مینماید و فعل و انفعالاتی در موادّ مرطوبی صورت میگیرد و با فیبرینوژن مخلوط شده مادّه سفید رنگ پرز داری به اسم فیبرین میسازد و این مادّه،حلقه و شبکههای بیشماری دارد و گلبولهای قرمز خون را به میان خود گرفته آنها را به تله میاندازد و مقطع بریدگی و رگهای مویی و عروق لنفاوی را که میکروبها از آنجا وارد بدن میشوند مسدود میکند.
شما را به حقیقت حق فکر کنید،اگر نعمت این فعل و انفعالات در پوست و خون نبود چه میشد و یا با کدام قدرت میتوانستیم جلوی این همه خطر و ضرر و خسارت را بگیریم ؟ !
ای حسرت بر آن انسانهایی که غرق در این همه نعمتاند،ولی از منعم این نعمتها بیخبرند !
أف بر آن انسانهایی که دریا دریا نمک صاحب عالم را میخورند و نمکدان میشکنند !
ای بدبخت و پست و بیچاره و ذلیل ! آن بیخبرانی که در هر ثانیه و لحظه در میان میلیونها نعمت متنعمّاند،ولی از ادای شکر یک نعمت غافلاند !
چه بیهویّت و بیاعتبار و بیارزشاند،آن مفت خورانی که سر سفرۀ کارگاه با عظمت بدن و کارخانۀ وسیع جهان نشستهاند و در نعمتها فکر نکرده و اندیشه نمیکنند و از خالق نعمتها و دهندۀ روزیها خبر نمیگیرند؛حیوانات با خوردن غذا یا آشامیدن آب سری به عنوان شکر به پیشگاه خالق خود بر میدارند،ولی این
افراد پستتر از حیوانات،توجهی به حقیقت و ریشه و اصل جهان نکرده و یادی از آن مولا و آقایی که این همه نعمت در اختیار آنان گذارده نمیکنند،اینان همانهایی هستند که قرآن مجید آنها را دچار خزی دنیا و عذاب آخرت معرفی کرده است.
بر خلاف این دیو صفتان و آلودگان،آن انسانهایی که در برابر هر نعمتی از ولینعمت خود یاد کرده و به حضرت محبوب عرضه میدارند:ما اگر به پهنای جهان تو را عبادت کنیم به ادای شکر یک نعمت تو موفق نشدهایم !!
آن انسانهایی که از نعمت،به خاطر رسیدن به ولی نعمت استفاده میکنند.آن انسانهایی که حرم دل آنها مالامال از عشق به خداست،آن بزرگوارانی که در برابر حضرت دوست خاضع و خاشع بوده و همیشه احساس شرمساری و حیا میکردند و به جناب محبوب با تمام هستی عرضه میداشتند: بیخانمانی از سر کویت کجا رود***دولت در این در است از این در چرا رود
محروم هر قبیله و مردود هر دیار ***بی دولتی کزین در دولت سرا رود
جامی که غیر ذوق تو بخشد مباح نیست*** کامی که جز طریق تو پوید خطا رود
چشم و چراغ ماست شب افروز عارضت*** آن روز ظلمت است که از چشم ما رود
از سلطنت چه کم شود آن پادشاه را*** کز مرحمت به پرسش حال گدا رود
مسکین دلی، غریب دلی، بی نوا دلی*** کز ره به بوی آن سر زلف دوتا رود
پس از آن فعل و انفعالات که به ساخته شدن آن مادّۀ سفید رنگ منتهی میشود،رگهای مجاور زخم،منبسط و از هم باز میشوند و جدار آن باریکتر شده از میان آن جدار،فاگوسیتها یعنی،سلّول خورها و گلبولهای سفید خارج میشوند و سلولهای مرده و باکتریها یا هر مادّه دیگری را که باعث تعویق جوش خوردن زخم میشوند میبلعند !!
این فاگوسیتها یا سپورهای کوچولو از خود زهری ترشح مینمایند که میکروبها را میکشد،بعد آن میکروبها را در چین و حلقههای خود فرو میبرند و هر کدام از این سلّول خورها میتوانند تا بیست میکروب را ببلعند.
کوچکترین زخم،هزارها سلول را ضایع میکند و سلّول خورها آن ضایعات را برای دفع به خارج،به کلیهها میرسانند و سعی میکنند،جرمهای زخم را که حجم آنها هزاران مرتبه از جثّۀ خودشان بزرگتر است بخورند و اگر نتوانند بلع نمایند،ترشحاتی بیرون میدهند تا نسج و بافتهای مجاور زخم،حل شود و محلول آن همۀ جرمهای خارجی را به جلو رانده به سطح پوست میرساند.
سلّول خورها خیلی پرخور و اکولاند و به واسطۀ زیادخوریشان به قدری ورم میکنند تا بترکند و در نتیجه،لاشه آنها به چرک و خون تبدیل میشود.
بسا اتفاق میافتد که میکروبها برای غلبه به سلّول خورها شروع به حمله میکنند،در این حال برای حمایت سلّول خورها و برای آنکه مبارزه و پیکار با آنها پیشرفت کند یک جریان حیرتآمیز دیگری صورت میگیرد.
به این نحو که میکروبهای مهاجم که تحریک شدهاند،مادّهای تولید میکنند که سبب نابودی خودشان میشود.
آن جریان مهاجم که بسیار جالب و حیرتبخش است فقط تدابیر فوری انجام میشود،ولی کار عمدۀ پوشش زخم،تمام نمیشود.
در این موقع سلّولهای زنده موسوم به فیبروپلاست وارد عمل میشوند و در میان حلقه و شبکههای فیبرینها (همان مادّۀ سفید رنگ پرزدار) وارد و روی هم جمع میشوند و برای پر کردن گودی زخم روی آن مرهم موقتی میگذارند !!
به طوری که سابقاً ذکر شد،میلیاردها سلول بدن به وسیلۀ دستگاه دوران خون تغذیه مینمایند،حال که رگهای مویی مجاور زخم پاره و گسیخته شدهاند البته به
زخمها از این راه غذا نخواهد رسید.
برای چارهجویی،فیبروپلاستها یعنی،همان سلولهای زنده که به طریقۀ حیوانات دریایی از مایع الیاف خود تغذیه مینمایند،از چرک و خون زخم استفاده خواهند نمود و چند روزی بیش نمیگذرد که در زخم ریشه دوانده و دیگر به الیاف خود نیازی ندارند و الیاف هم حل میگردد و مبدّل به مایعی میشود که این مایع برای سلّولهای در حال رشد غذای مناسبی است،معمولاً زخمهایی که در حال التیام و جوش خوردن هستند،از جرمها و مایعهای آنها چیزی به هدر نمیرود !!
جریان التیام زخم و عمل تجدید و نو شدن پوست یکی از شگفتآمیزترین شاهکارهای آفرینش است که به حکمت عالیۀ آفریدگار و صانع علیم و به ارادۀ حضرت او سلولها مطیع و تابع قواعد مرموزی هستند و این بافتههای لا شعور در پیروی از نظام مزبور به طور منظم و با اشکال هندسی ردیف و هم سطح یکدیگر قرار میگیرند و شروع به آرایش پوست مینمایند.
برای تغذیۀ پوست نورس،چون مقدار معیّنی خون ضرورت دارد،به ناچار لازم میآید که رگهای مویی در زیر پوست برای جریان خون ایجاد و آماده شوند.
دانشمندان برای پیجویی این جریان،روی خرگوش بررسی نموده و بر روی گوش آن حیوان زخمی پدید آوردند،بعد متوجّه شدند در مجاورت زخم،رگهای نازک و لطیفی وجود دارد که به مختصر اشارهای خون از آنها بیرون آمده به میان نسجهای تازه میریزد و سپس انتهای رگها بسته میشود که خونهای جاری به هدر نرود.
به همین صورت رگهای مویی زخم از هر سوی زخم،نمو میکنند تا به یکدیگر برسند و دو سر رگها به طور سحرآسایی حل گشته و به هم پیوند میخورند و شبکهای برای دوران خون تشکیل میدهند،سپس تار و رشتههای
عصبی با طرز عجیبتری در داخل نسج نورس میرویند !!
این جریان در وسط گودی زخم صورت میگیرد و زیر قشر زخم،پوست نو بهوجود میآید،در گرداگرد و کنار زخم،سلولها دست به کار عملیات اصلی خود میشوند و به مرکز زخم که عریان است گسترش مییابند و پوست را آرایش میدهند و این کار،درست مشابه به آرایش پوست درختی است که زخم برداشته باشد !!
تقریباً یک هفته پس از بروز جراحت،زخم جوش میخورد،ولی برای چاق شدن آن،عملیات دیگری هم به لطف خداوند صورت میگیرد.
در ظرف چند ماه،تارهای زیر عضلات زیادتر شده و از حاشیۀ زخم به طرف مرکز آن پیشروی نموده و به هم ملحق میشوند و به یکدیگر میپیچند،پیه و چربیها روی هم قرار گرفته و نسجهای ملتحم به نسجهای مجاور خود وصل میگردند،بالاخره در طی یک سال یا کمتر محل زخم با پوست نوبنیاد،مفروش و عمل اصلاح زخم و تجدید ساختمان پوست آن پایان میپذیرد !!
آفریدگار توانا،خداوند بزرگ و مهربان،یک سیستم استحفاظی برای دفاع و مقابله با حملات و یورش میلیاردها میکروب در بدن ما آفریده است.
در آفرینش انسان و زندگی روزمرۀ او چیزی که شگفتانگیز است بیماری و ناخوشی نیست،بلکه سلامتی و تندرستی است.
هرگاه به وضع حال و تندرستی خود فکر کنیم،متوجّه میشویم که همه روزه میلیاردها میکروب که اغلب آنها بسیار هول انگیزند به بدن ما حمله میآورند،اما ما بیمار نمیشویم بلکه سالم و تندرستیم !!
چه بسیار میکروبهای موذی،به وسیلۀ خوراکی که میخوریم یا هوایی که تنفّس میکنیم یا محیطی که در آن زندگی میکنیم وارد بدن ما میشوند،ولی باز سالم و تندرستیم !!
بعضی میکروبها در دهان،بینی،گلو و رودهها قرار میگیرند و به سرعت فوق العاده زاد و ولد مینمایند،پس چه گونه در مقابل هجوم و حملات مداوم این موجودات ذره بینی حفظ و حراست میشویم.
نکتهای است که پس از سالها تحقیق و تفحّص،دانشمندان به علل آن پی بردهاند و به عقیدۀ آنها این جریان به واسطۀ وجود یک دستگاه دفاعی ماهرانهای است که ما را از گزند میکروبها حفظ و صیانت مینماید.
ممکن است غباری که به میکروب آلوده است داخل چشم شود،ولی اثر ناگواری نداشته باشد،در چشم یک رطوبت دائمی قرار دارد که مولّد اشک است و در اشک چشم،مادّهای به نام لیسوزیم هست که کشندۀ میکروب است و این مادّه به حدّی قوی است که هرگاه یک قطره اشک را در دو بطری آب بریزیم میتواند جرم میکروب را از بین ببرد.
در بزاق و آب دهان و ترشّحات سلّولهای بدن ما همین مادّه و بعضی سمومهای دیگر نیز وجود دارد،پوست بدن هم قدرت زیادی برای دفع میکروب دارد.
چنانچه میکروب اسهال خونی را در قطره آبی بیندازیم و در لولۀ امتحان قرار دهیم چند ساعت زنده خواهد ماند و هرگاه آن را در کف دست که پاک و نظیف باشد بگذاریم در ظرف بیست دقیقه از بین میرود.
میکروبهایی که وارد دهان میشوند،ابتدا با مادّۀ پلشت بر آب دهان روبهرو میگردند،چنانچه بتوانند داخل معده شوند،شیرۀ معده در انتظار دفع آنهاست
و جز تعداد کمی از آنها آن هم به ندرت،زنده وارد رودهها نخواهند شد.
میکروبهایی که داخل دهلیز پر پیچ و خم سوراخهای بینی شوند،به واسطۀ رطوبت چسبندهای که در جدار بینی است،مانند مگس که پایش به کاغذ مگسگیر میچسبد به دام میافتند.
با این که جدار بینی تحریک میگردد و آنها با عطسه یا بر اثر بروز زکام بیرون ریخته میشوند و اگر فرضاً به مجرای تنفس برسند در رطوبت مخاطی آن گیر افتاده با تکان سرفه به خارج پرتاب میگردند و یا تارهای ذرّه بینی که در مجرای تنفّس قرار دارند و دائماً در ارتعاش و لرزشاند،آن رطوبت لزج آلوده به میکروب را به حلق میرسانند و از آنجا در لولۀ هاضمه سرازیر و دفع میگردند.
اگر میکروبی از میان ساییدگی پوست رد شده وارد بدن گردد،شاید فکر کنند خطراتی به وجود خواهد آورد،اما این طور نخواهد شد.
فرضاً میخ آلوده به میکروب به پای ما فرو رود،هر میکروبی که داخل نسج بدن شود،پس از بیست دقیقه،دو نیم میگردد و به دنبال آن هر نیمی به دو قسمت تقسیم میشود،اگر به همین ترتیب پیش رود و به دنبال آن هر نیمی به دو قسمت تبدیل شود در ظرف هفت ساعت تعداد زادههای میکروب به یک میلیون و روز بعد به میلیاردها خواهد رسید.
در این حال وجود ما تحت استیلای آنها غوطه ور در میکروب میشود؛اما خوشبختانه پیش از بروز خطر،یک نیروی دفاعی به کمک میرسد و محل فرورفتگی میخ ورم میکند،در آن محل میکروبها پخش میشوند و مبارزه و پیکار میکروبها با سلّولهای بدن شروع میشود و از سلّولها،موادّ شیمیایی ترشّح و در موضع پخش میگردد تا به رگهای مویی خون میرسد و به مجرّد رسیدن،رگها منبسط و جدار آنها بازتر میشود و خونابه یا مادّه پلاسما مخلوط با
گلبولهای سفید و مواد شیمیایی دیگر از رگها بیرون میآید و مانع نشو و نمای میکروبها میگردد.
گلبولهای سپید که به منزلۀ پاسبان بدن میباشند،مانند موجودات ذرّهبینی در آب،از جمله حیوانات تک سلولیاند و میتوانند در یک آن به سرعت جابهجا گردند،به واسطه خاصیت آهن ربایی خود به طرف میکروبها یورش آورده آنها را جذب و از میان میبرند.
طرز پیکار گلبولهای سپید خون با میکروبها به طوری که زیر میکروسکوپ مشاهده شده خیلی جالب و تماشایی است.
گلبول سپید به نزدیکترین میکروب میرسد،در حالی که برای خود نقطۀ اتکایی اختیار میکند،میکروب را احاطه کرده ترشّحی از خون بیرون میدهد و میکروب را جذب نموده آن را میبلعد و پس از یک لحظه به طعمۀ دیگر،دست اندازی میکند.
ورم و آماس موضعی هم به این جریان کمک نموده،در پیشرفت و تسلّط گلبولها همکاری میکند،در این حال فیبرینوژن خون مادۀ پلاسما برای انجماد خون میسازد که به سرعت به شکل بافته مشبّکی در میآید،بعد پلاسما و گلبولها در هم شده دیوارهای تشکیل و در پشت آن مبارزه علیه میکروبها شروع میشود !!
دمل و کورک،نمونۀ بارز این مبارزه و پیکار است که در برابر میکروبهای عفونی سدّ محکمی میسازند تا میکروبها نتوانند به بدن راه یابند.
البته بدن هم به همین کار که چیره شدن به میکروبهاست اکتفا نمیکند،بلکه تجهیزات دیگری را نیز به کار میاندازد !
بعضی موادّ شیمیایی که هنگام جنگ و ستیز آزاد گشته وارد خون میشوند،در
نقطهای که محلّ تجمّع گلبولهای سپید است اعلام خطر میکنند،طی چند دقیقه میلیونها گلبول وارد خون میشوند و میکروبها را به سمت نسج پوست میرانند،در این موقع،مغز استخوان برای تولید گلبولهای قرمز خون و تأمین ذخیره شروع به فعّالیت مینمایند.
بعضی میکروبها مادّهای در خود دارند که گلبول را دفع و برخی مادّۀ سمی ترشّح مینمایند که آنها را از پای در میآورند و گلبولها در حالی که میمیرند و از بین میروند،مایعهای تخمیری که دارای خاصیت کشندۀ میکروبهاست از خود ترشّح میکنند.
هرگاه گلبولها خود موفق به دفع میکروبها نشوند،سلّولهای بزرگتری البته ذره بینی که آنها را ماکروفاژ،یعنی میکروب خوار مینامند به کمک میرسند،اینها قادرند میکروبها و گلبولهایی را که در حین کارزار گرفتار شدهاند ببلعند !!
بسیار اتفاق میافتد که بر اثر داروی آنتی بیوتیک که پزشک تجویز نموده، میکروبهایی به علت برکنار بودن از پیکار زنده به مانند،در این حال بدن برای دفع آنها خود را آماده میسازد و بافتهای مشبک لنفاوی که تارهای مویی میباشند و زهکشی نسوج بدن را به عهده دارند وارد عمل میشوند،گلبولهای سپید،سلّولهای میکروب خوار و ذرّات بیفایده دیگر وارد آن تارهای مویین گشته به طرف غدّۀ لنفاوی روی میآورند.
این غدّهها چون در سر چهارراه لشگرکشی بدن قرار دارند،مشغول تصفیۀ شیرۀ غذایی میگردند و آن میکروبها و ذرات موجود و تهنشین شده در شیرۀ غذایی از غدّهای به لوزۀ دیگر عبور میکنند تا به غدّههای گردن برسند و از آنجا وارد دستگاه دوران خون میشوند،در این جا شیرۀ غذایی به طور کامل از لوث میکروبها صاف و پاک میگردد.
هرگاه چند میکروب موفق به ورود در گردش خون شود،باز در مقابل آنها خط دفاعی دیگر کشیده میشود،فوراً مغز استخوان،کبد،طحال و چند عضو کوچک دیگر که دارای سلول میکروب خوارند به همان طریقهای که غدّهها شیرۀ غذایی را پاک و تصفیه میکنند،شروع به پاک کردن خون از آن میهمانان ناخوانده میکنند.
حال باید فهمید چه گونه گلبولهای سفید و سلّول خوارها بین میکروبها که جزء افراد دشمناند،با سلّولها و ملکولهای بدن فرق میگذارند ؟
بدن انسان دارای یک سیستم تشخیص و همسانشناسی است و میتواند ذرّات نو و تازه کار را نشان گذارد و به مهاجمین نشانۀ دشمن بدن یا«آنتی کور»بچسباند، گلبولها و سلول خورها میل مفرطی به خوردن مهاجمینی که دارای برچسب و نشانۀ آنتی کوراند دارند.
در بعضی از بیماریهای عفونی،بهبودی مرض به واسطۀ ظهور همین آنتی کورهاست که میکروبهای مهاجم را نشانه میگذارند،مثلاً اگر شخصی یا طفلی به مرض مخملک مبتلا شده باشد بدنش فاقد آنتی کور خواهد بود،موقعی که آنتی کور برای نشانه گذاری مهاجم در بدن ظاهر شود،تا چند روز شروع به تولید و تکثیر میکند،در این حال،بیماری مخملک شدّت یافته پس از آنکه تعداد و مقدار آنتی کور افزون شد،آنها به حرکت میافتند خود را به استرپتوکوک و میکروبهای بیماری میچسبانند،به محض آنکه میکروبها نشانه پیدا کردند،گلبولها و سلّولخورها بر میکروبها میتازند و آنها را میبلعند و در نتیجه،بیمار شفا مییابد،مضافاً این که خون هم دارای یک مادّه مکمّلی است که برای زایل ساختن میکروبهایی که برچسب بیگانه دارند،مفید و مؤثر است.
در بسیاری از بیماریها به واسطۀ وجود همین آنتی کورهاست که بیمار مصونیّت داشته و مرض عود نمیکند.
پس از بروز مخملک و سرخک،ابتدا کارخانه آنتی کور سازی بدن چند روز معطّل میشود تا بتواند ملکولهایی مناسب و منطبق با نوع میکروب جدید،تهیه و آماده کند و بعد از آنکه از نوع میکروب اطلاع یافت شروع به کار نموده تولید و تکثیر به سرعت انجام میشود و مقدار زیادی آنتی کور برای عمل حاضر و آماده میگردند.
به یقین اگر ارگانیسم و ساختمان بدنی ما مجهّز به سیستم دفاعی حیرتآمیز، مشروح در صفحات گذشته نمیبود،ابنای بشر در مقابل حمله و هجوم میکروبهای موذی،زود تباه میشدند.
خوب است با تفکّر و با دیدۀ بصیرت به رازهای خلقت ساختمان بدنی خود بنگریم و سر تعظیم و تکریم به آستان خالق و صانع موجودات فرود آورده با دلی پاک به نیایش و ستایش ذات بیهمتایش مشغول شده و جز از حضرت او از دیگری اطاعت نکرده و به عبادت غیر او بر نخیزیم (1).
قرآن مجید و روایات،علاوه بر نشان دادن دورنمای خلقت انسان که توأم با میلیونها مسئله است و هر جزء از بدن را با فعالیتی که دارد و در زیر قویترین میکروسکوپها نمیتوان دید،نعمت خدا دانسته و از انسان میخواهد به این معنی توجّه داشته باشد،به نعمتهای بیشمار دیگری که انسان برای ادامۀ حیات خود متّکی به آنهاست اشاره کرده و از بنی آدم میخواهد،در آن نعمتها اندیشه و تفکّر کنند تا به میدان ارزشمند معرفت رسیده و وجود خود و نعمتهای وابسته به آن را در مسیر حضرت حق که خالق نعمتها و عطاکنندۀ آنهاست قرار دهند،
1) 1) -برای به دست آوردن مطالب مشروحتر،در زمینۀ خلقت بدن و اسرار و رموز آنکه در این بخش از کتاب به گوشۀ بسیار ناچیزی از آن اشاره رفت،به کتابهای فیزیولوژی انسان،رازهای جهان آفرینش،مجلّات طبّی و بهداشتی و انسان موجود ناشناخته مراجعه کنید.
این فقیر در اینجا لازم میداند به پارهای از آن نعمتها که حیات انسان در گرو آنهاست اشاره کند؛زیرا قرآن و روایات برای شناختن آن نعمتها و به جا آوردن شکرش اصرار دارد.
قرآن عزیز در بسیاری از آیات،مسئلۀ زمین و منافع بیشماری که برای موجودات زنده،بهخصوص انسان دارد،مطرح کرده و زمین را یکی از بزرگترین نعمتهای حضرت حق دانسته.
[ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِرٰاشاً وَ السَّمٰاءَ بِنٰاءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرٰاتِ رِزْقاً لَکُمْ ] (1).
آن پروردگاری که زمین را برای شما بستری گسترده و آسمان را سقفی برافراشته قرار داد و از آسمان،آبی [ مانند برف و باران ] نازل کرد و به وسیلۀ آن از میوههای گوناگون،رزق و روزی برای شما بیرون آورد.
اگر کسی بخواهد همین یک آیه را موشکافی کند،به این معنی که مسئلۀ باران و کلیۀ میوهها و سبزیجات و داروهایی که به وسیلۀ آن از زمین میروید توضیح دهد،از هزار مجلد کتاب تجاوز میکند.
قرآن مجید،مسائل زیادی را ذکر میکند،تحقیق و کشف اسرار و رموز آن مسائل بر عهدۀ خود انسان است.
وقتی انسان به کتبی که دربارۀ زمین و خاک و کوه و معادن و کتبی که دربارۀ میوهها و سبزیجات و حبوبات و داروهای گیاهی نوشته شده مراجعه میکند به
1) 1) -بقره (2):22.
جهانهای بهتآور و اعجاب انگیزی برمیخورد و بیاختیار در برابر حضرت حق تعالی خود را مکلّف و موظّف میبیند که سر عبادت و پرستش به خاک بساید.
با ارزشترین و سودمندترین مادّۀ زمین چیست ؟ شاید فکر کنید طلا یا نقره یا فلز دیگری باشد که به صورت معادن وسیع موجود است،محققاً این فلزات بسیار مفیدند و ما بدون آنها در زحمت خواهیم افتاد؛اما بیشتر ثروت و منفعت ما در خاک است.
موجودات زنده برای بقای خود به خاک احتیاج دارند.گیاهان،آب و مواد کانی را مستقیماً از خاک میگیرند،انسان و جانوران دیگر از گیاهان تغذیه میکنند، غذاهایی که به بدن ما میرسد از خاک به دست میآید.
در طی هزاران سال،کشاورزی یکی از صنایع اساسی انسان بود،امروزه جمعیت زمین به سرعت زیاد میشود و بیش از همه به محصولات کشاورزی محتاج است و نه تنها خوراکمان را از کشاورزی تهیه میکنیم،بلکه بعضی از مواد لازم برای تهیه البسه و دارو و ساختمان و بسیاری از چیزهای مفید دیگر هم از خاک به دست میآید.
نیروهای طبیعی،سنگها را خرد میکنند،جویبارها و یخچالهای طبیعی این ذرّات را برداشته و به جای دیگر میبرند،تمام این عوامل به تشکیل خاک کمک میکنند و این خاک برای حیات موجودات زنده،منبعی از منافع میگردد !!
خاک،موجودات زندۀ بسیاری در بر دارد.یک مشت خاک ممکن است شامل:
میلیونها موجود میکروسکوپی به نام باکتری باشد،بسیاری از باکتریها برای رشد گیاهان عالیتر مفید است،علاوه بر باکتریها بسیاری از کپکها و جلبکها و انواع مختلف جانوران در خاک یافت میشوند.بسیاری از این موجودات زنده خاک را متخلخل میکنند و بدین طریق آن را برای رشد گیاهان آمادهتر میسازند،ضمناً به
تغییر ذرّات معدنی و کود،کمک مینمایند،به قسمی که آنها را قابل حل شدن در آب میسازند.
اگر مقداری خاک از زمین حاصل خیز بردارید،چیز غیر عادی در آن نخواهید دید،ولی عدّهای موجودات زنده در آن هست که تعداد آنها احتمالا بیش از جمعیت تمام جهان است !!
بعضی دانشمندان که در پی کشف داروهای جدیدند،مقداری از خاک را در یک لولۀ آزمایش بریزند و آب مقطر به آن اضافه کنند و آن را تکان دهند،سپس قدری از مخلوط در یک جعبۀ پتری (بشقاب مخصوصی است که برای رویاندن کولونی کپکها و باکتریها به کار میرود) وارد سازند.
پس از آنکه کلنی کپکها و باکتریها رشد کردند،فرآوردههای شیمیایی مخصوصی را که برای از بین بردن یا متوقف ساختن رشد موجودات زیانآور تهیه کردهاند روی آنها اثر میدهند.
پیدا کردن یک دارو با این روش از مشتی خاک،درست مانند پیدا کردن یک سوزن در یک دستۀ علف خشک است؛ولی با این روش بود که داروهای معجزهآسایی نظیر پنیسیلین،اورئومایسین و استرپتومایسین،از بین برندۀ مولّدهای امراض انسانی کشف گردید !!
بشر،مدّتی دراز است که روی زمین زندگی میکند و نیازمندیهای وی کم بود و خوراک و پوشاک و مسکن برای او کفایت میکرد،امروز احتیاجات وی دم به دم افزون میشود و او برای تأمین آنها چیزهای تازه ابداع و اختراع میکند و آنها را به مقادیر زیاد و زیادتر آماده میسازد،ما در دوران وفور نعمت زندگی میکنیم و هزاران ماشین و وسایل فنی در اختیار خود داریم؛اما برای ساختن آنچه مورد نیاز ما است به منابع دائمی مواد اولیه مانند:فلزات،زغال،نفت و سنگ احتیاج
داریم،تمام این موادّ را از قشر زمین بیرون میآوریم.
زمین،گنجینۀ عظیمی است که مقدار فوقالعادهای ثروت در گوشه و کنار آن نهفته است،یکجا آهن دارد و جای دیگر زغال و نفت و باز جای دیگر آلومینیوم و سایر فلزات،بشر وسایلی در اختیار دارد که محصول زحمات مخترعین است که با آنها مواد مختلف را از دل معدن بیرون میکشد،معدنچیان و دانشمندان و مخترعان و صنعتگران،مواد خام را از زمین بیرون میآورند و به صورت آنچه که مورد نیاز ماست در میآورند (1).
[ أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهٰاداً* وَ الْجِبٰالَ أَوْتٰاداً* وَ خَلَقْنٰاکُمْ أَزْوٰاجاً* وَ جَعَلْنٰا نَوْمَکُمْ سُبٰاتاً* وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِبٰاساً* وَ جَعَلْنَا النَّهٰارَ مَعٰاشاً* وَ بَنَیْنٰا فَوْقَکُمْ سَبْعاً شِدٰاداً* وَ جَعَلْنٰا سِرٰاجاً وَهّٰاجاً* وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ الْمُعْصِرٰاتِ مٰاءً ثَجّٰاجاً* لِنُخْرِجَ بِهِ حَبًّا وَ نَبٰاتاً* وَ جَنّٰاتٍ أَلْفٰافاً ] (2).
آیا زمین را بستر آرامش قرار ندادیم ؟*و کوهها را میخهایی [ برای استواری آن ؟ ]*و شما را جفتهایی [ به صورت نر و ماده ] آفریدیم،*و خوابتان را مایۀ استراحت و آرامش [ و تمدّد اعصاب ] قرار دادیم،و شب را پوششی و روز را وسیلۀ معاش مقرّر کردیم؛*و بر فرازتان هفت آسمان استوار بنا نهادیم،و چراغی روشن و حرارتزا پدید آوردیم،و از ابرهای متراکم و بارانزا آبی ریزان نازل کردیمتا به وسیلۀ آن دانه و گیاه برویانیم، و باغهایی از درختان به هم پیچیده و انبوه بیرون آوریم.
در این آیات بسیار مهم،قرآن مجید به نعمت با عظمت زمین و قسمتی از
نعمتها که در ارتباط با زمین است و نعمتهای دیگر که در تداوم حیات انسان نقش مهمی دارد اشاره کرده که با استفاده از بعضی تفاسیر بهخصوص تفسیر نوین به توضیح مختصر هریک از آیات میپردازیم.
قرآن مجید مکرّر از زمین نام برده و در هر مورد به مناسبت مقام،صفتی و فائدهای بیان کرده است.
در مادّۀ لفظ مهاد که ابو الفتوح رازی«گسترده»و کشف الاسرار میبدی«آرامگاه» ترجمه کردهاند کتب لغت سه معنای«تسویه»و«تسهیل»و«اصلاح»را آوردهاند، بنابراین لفظ مذکور به تنهایی ما را متوجّه میسازد که زمین هموار و استفاده از آن آسان و برای زندگی صالح است.
اگر به جای تسویه و مسطّح بودن،قدم به قدم کوههای بسیار بلند و درّههای خیلی عمیق بود و به جای سهولت،سطح زمین را سنگهای بسیار سخت پوشیده یا باتلاقهایی گرفته بود که با قدم نهادن در آن،همه را در خود فرو میبرد و حفر چاهها و کاریزها و ساختن خانه و امر زراعت در آن ممکن نمیشد و اگر به جای صلاحیت،قشر زمین مشتعل و داغ یا به عکس بسیار سرد و پوشیده از یخ بود آیا نباتی و جانوری در آن موجود میشد ؟
[ أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهٰاداً ] (1).
آیا زمین را بستر آرامش قرار ندادیم ؟
جبال اوتاد زمین است،اوتاد،جمع وتد به معنای میخهای بزرگ است،گفته میشود که مرکز زمین آتش مشتعل است که گاهی از دهانۀ کوههای آتش فشان مقدار کمی از موادّ گداختۀ درونی به سطح زمین پرتاب شده و شهری عظیم مانند
1) 1) -نبأ (78):6.
پمپی را نابود میسازد،روی این کرۀ آتش پوستۀ نازکی است البته نسبت به حجم زمین که جانداران بر آن زندگی میکنند،در فاصلههای کم یا زیاد،کوهها قرار دارند که هر قطعهای از قشر زمین به آنها اتّصال مییابد،اگر کوهها تکیهگاهی برای این قطعات مختلف نباشند یکسره سطح زمین در نتیجۀ فشار مواد منفجره از داخل در حرکت و اضطراب میافتد و گرفتار زلزلههای ویران کننده و پی در پی میشود،پس خیمۀ سطح زمین را میخهای محکم کوهها آرام نگه میدارند.
و نیز کسانی که اندک اطلاعی از علم هواشناسی دارند،میدانند که شدت بادها هنگامی که به سطح زمین میرسد به وسیلۀ کوهها شکسته میشود و گرنه همواره بادهای بسیار شدید،طوفانهای عجیب ایجاد میکرد و آرامش ساکنان زمین را بر هم میزد و درختهای بسیار بزرگ را از ریشه میکند و جانوران را پرتاب کرده زندگی را بر همه زندگان نباتی و حیوانی دشوار بلکه محال میساخت،پس به این لحاظ نیز میتوانیم کوهها را میخ زمین بنامیم که موجب سکون و آرامش سطح زمین و اهل زمین هستند !!
[ وَ الْجِبٰالَ أَوْتٰاداً ] (1).
و کوهها را میخهایی [ برای استواری آن ؟ ].
و شما را جفت،جفت آفریدیم و این جفت آفریده شدن انسان و همه موجودات از اعظم نعمتهای الهی است و شما میتوانید با اندک اندیشه به این معنی توجه کنید که اگر برای موجودی جفتی نباشد،زندگی برای او چه سخت و گاهی غیر قابل تحمل است !
قرآن مجید در سورۀ حج آیۀ ششم،شعرا آیۀ هفتم،لقمان آیۀ دهم،ق آیۀ
1) 1) -نبأ (78):7.
هشتم،رعد آیه چهارم،ذاریات آیۀ پنجاهم،به جفت بودن تمام موجودات عالم تصریح دارد.
باید به آنان که کشف این حقیقت بزرگ را به دانشمندان قرون اخیر نسبت میدهند گفت:این مسئله از اکتشافات جدید و تازه نیست،قرآن مجید در هزار و چهارصد سال پیش این معنی را بازگو کرده است.
یکی از فلاسفۀ بزرگ اروپا به نام«مومنیه»جفت بودن تمام موجودات را یکی از بهترین دلایل وجود حق دانسته آنجا که میگوید:
اگر ما فرض کنیم جهان آفرینش به طور خارق العاده که عقل بشر به آن دسترسی ندارد،بدون آفرینندۀ با اختیار و ارادهای خلق شده و اتفاقات پی در پی منجر به وجود یافتن مردی گشته است،آیا عقل این را میتواند بپذیرد که باز هم تصادفات و اتفاقات موجود دیگری را که در ظاهر و صورت همانند او در ترکیبات داخلی مقابل و مباین او باشد ایجاد نموده باشد،تا نسل بشر باقی بماند و زمین آباد گردد ؟
آیا همین یک دلیل به تنهایی کافی نیست تا ما بپذیریم که هستی،آفرینندهای مختار دارد که کائنات را ابداع فرموده و گوناگون ساخته و قوا و غرائز و حواس و الهامات فطری و ابزار و اندام متناسب به هر نوع عنایت فرموده تا به زندگی خویش ادامه دهند و به کمال لایق خود برسند.
[ وَ خَلَقْنٰاکُمْ أَزْوٰاجاً ] (1).
و شما را جفتهایی [ به صورت نر و ماده ] آفریدیم.
1) 1) -نبأ (78):8.
مسئلۀ خواب هم از نعمتهای بزرگی است که قدرتش برای همگان مجهول است،لفظ سبات در آیۀ شریفه به معنای قطع است؛یعنی خواب را باعث قطع حواس از ادراک و احساس و تعطیل کار و فعالیت شما ساختیم تا با آن تجدید قوا نموده با نشاط و راحتی به کار بپردازید.
به راستی،خواب از نعمتهای بزرگ پروردگار است و اگر نبود نیروها و اعصاب به سرعت فرسوده میشد و از کار میافتاد،بدترین شکنجهای که بتوان برای کسی تصور کرد همین جلوگیری از خواب است و نیز از فوائد معنوی و اخلاقی آن،انقطاع از این عالم است که ما را به طور منظّم و مستمرّ به یاد خواب ابدی و انقطاع کلّی میاندازد؛زیرا خواب برادر مرگ است.
به علاوه رؤیاهای صادقه که برخی از آنها فوق العاده شگفتانگیز است وجود جهانی دیگر را برای آنها که درک و دقّت و انصاف دارند به روشنی اثبات مینماید، چنان که بسیاری از دانشمندان از طریق خوابهایی که وقایع مدتها بعد،جزء به جزء در آنها دیده میشود کتابها در اثبات روح و ما بعد الطبیعه نوشتهاند.
همچنین بیدار شدن از خواب،برخاستن از گور را در قیامت به یاد میآورد، چنانکه نبیّ اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:همانطور که میخوابید،میمیرید و همچنان که بیدار میشوید برانگیخته خواهید شد !!
[ وَ جَعَلْنٰا نَوْمَکُمْ سُبٰاتاً ] (1).
و خوابتان را مایۀ استراحت و آرامش [ و تمدّد اعصاب ] قرار دادیم.
1) 1) -نبأ (78):9.
و به دنبالۀ این آیه به مسئلۀ شب که راستی از اعظم نعم الهی است اشاره رفته و میفرماید:شب را برای شما لباس و پوشاننده قرار دادیم.
همانطور که مادری دل سوز یا پدری مهربان وقتی کودک بازیگوش را میخواهد بخواباند تا سلامت و نشاطش محفوظ بماند و در بازی بیش از حد قوایش را به هدر ندهد،رویش را با پتو یا لحافی میپوشاند،پروردگار مهربانتر از مادر و پدر،آدمیزاد و بسیاری از جانوران را با پوشاک نیلگون شب فرو میپوشد تا از لهو و لعب زندگانی و تلاش معاش آنها بیش از حد لزوم جلوگیری کند.
اگر شب نبود انسان این موجود حریص و شاید بسیاری از جانوران دیگر نیز از استراحت و خواب خودداری نموده به سرعت فرسوده و ناتوان میگشتند و نیز نعمت شب،پوشاکی است که گیاه و حیوان را از گرمای سوزان روز محافظت میکند.
[ وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِبٰاساً ] (1).
و شب را پوششی مقرر کردیم.
به دنبال مسئلۀ شب به نعمت روز اشاره میکند،شمردن منافع روز احتیاج به شرح و بسط مفصّل دارد و این جزوه مجال توضیح روز را ندارد.
پس از بیان روز به نعمت باعظمت آسمانهای هفتگانه اشاره میکند میفرماید:
و هفت آسمان را بالای سر شما استوار ساختیم.
برای درک منافع آسمان،لازم است به کتب هیئت،کتب نجومی و مجلّات ارزندۀ علمی مراجعه کنید،تا بر شما معلوم گردد چه گونه مانند ماهی دریا غرق در نعمت حق هستید.
1) 1) -نبأ (78):10.
اگر حوصلۀ بررسی و مطالعۀ کتب علمی در این زمینه را ندارید به کتاب مختصر،ولی فوقالعاده ارزندۀ«خدا در طبیعت»نوشتۀ کامیل فلاماریون و پاورقیهای ارزندۀ آن مراجعه کنید تا از طریق اکتشافات علمی پی به نعمت باعظمت آسمانها ببرید و از طرفی به کتاب ارزشمند«هیئت در اسلام»نوشتۀ فیلسوف و علّامۀ بزرگ مرحوم هبة الدین شهرستانی رجوع نمایید تا مسئلۀ آسمانها و زمین بهطور مفصّل از طریق وحی برای شما روشن شود !!
[ وَ بَنَیْنٰا فَوْقَکُمْ سَبْعاً شِدٰاداً ] (1).
و بر فرازتان هفت آسمان استوار بنا نهادیم.
پس از بیان خلقت آسمانها به نعمت باارزش و حیاتبخش خورشید اشاره میکند و آن را به عنوان سراج وهاج معرفی مینماید.
وهج به معنی فروزندگی و به عبارت دیگر نور و حرارت دادن است،در آیۀ شریفه میفرماید:و چراغی با فروغ و گرمی ساختیم،بعد از بیان آماده شدن مسکن و سقف آن،اینک چراغی در سقف قرار میدهد تا به زندگی همگان گرما و روشنی بخشد.
هزاران موجبات فراهم آمده،تا ما از نور زیبا و حیاتبخش و مفرّح خورشید بهرهمند شویم.
اگر فاصلۀ زمین تا خورشید زیادتر یا کمتر از آنچه هست میبود و اگر حرکت زمین کندتر یا تندتر میشد و اگر...و بالاخره اگر به جای خورشید،ستارگان دیگری
1) 1) -نبأ (78):12.
قرار میگرفت زندگی حیوان و نبات و انسان محال میشد چه در میان میلیونها ستاره تنها و تنها خورشید ما است که برای ایجاد حیات مناسب میباشد !!
[ وَ جَعَلْنٰا سِرٰاجاً وَهّٰاجاً ] (1).
و چراغی روشن و حرارتزا پدید آوردیم.
آنگاه به نعمت با عظمت باران اشاره کرده میگوید:و از آب افشارها (ابرها و بادها) آبی سخت ریزان فرو فرستادیم.
[ وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ الْمُعْصِرٰاتِ مٰاءً ثَجّٰاجاً ] (2).
و از ابرهای متراکم و بارانزا آبی ریزان نازل کردیم.
عصر به معنی فشردن است؛مثل کسی که جامهای را میفشارد و از آن آب میریزد به این مناسبت ابرها را معصرات نامید و لفظ ثج به معنای پی در پی و به شدّت ریختن است.
بعد از آنکه مسکن و سقف و همسر و وسیلۀ آسایش چون شب و وسیلۀ معاش چون روز و نور را برایمان فراهم فرمود،با نزول باران خوراکمان را آماده میسازد، از ابرها آبی سخت ریزان فرو فرستادیم،نیاز جانداران به آب پیشتر و بیشتر از همه چیز است؛ولی باران علاوه بر تأمین آب آشامیدنی،موجب تهیه دیگر خوراک است از قبیل؛آنچه در دو آیۀ بعد میآید:
آنچه از زمین میروید یا تنه دارد یا ندارد و آنچه تنه ندارد یا دانهاش قابل
استفاده است یا خودش،اولی اشجار و دومی حبوبات و سومی بقولات است و همۀ اینها در دو آیۀ کوتاه جمع است:
[ لِنُخْرِجَ بِهِ حَبًّا وَ نَبٰاتاً* وَ جَنّٰاتٍ أَلْفٰافاً ] (1).
تا به وسیلۀ آن دانه و گیاه برویانیم،*و باغهایی از درختان به هم پیچیده و انبوه بیرون آوریم.
لفظ جنّت به معنی باغی است بسیار آباد و لف هم به معنای پیچیده است و این لف،صفت درختهاست؛یعنی باغها و بوستانهایی که درختانش از کثرت فراوانی به یکدیگر پیچیدهاند !!
این است رحمت واسعۀ الهی و لطف بیش از حد حضرت حق نسبت به بندگان تا در برابر این همه نعمت سپاس گزاری کند و چه کسی ناسپاسی کرده و کفران بورزد،ولی به فرمودۀ قرآن،نزدیک به هزار آیه برای رسیدگی به پاداش و کیفر عموم مردم عالم هست و در به پا شدن آن روز شک و تردیدی وجود ندارد.
چه طور میتوان در این جزوۀ کوچک به نعمتهایی که حضرت دوست فرموده:اگر بخواهید بشمارید از عهدۀ شمردن آن عاجزید،اشاره کرد ؟ بیایید مقداری از اوقات خود را صرف کتبی که دربارۀ نعمتهای درونی و بیرونی،ظاهری و باطنی، مادی و معنوی،دنیایی و آخرتی نوشته شده صرف کنیم؛بیایید بهخصوص در نعمتهای معنوی که عبارت است از:وجود انبیا،وحی،کتب آسمانی و بهخصوص قرآن،ائمه،عقل،روح،وجدان،فطرت،الهامات،خشنودی حق، حسنات اخلاقی و بالاخره بهشت فکر کنیم و همیشه به یاد داشته باشیم که این نعمتها از خداست و باید به دستور حضرت او این نعمت را مصرف کنیم.
1) 1) -نبأ (78):15-16.
ما تاکنون به شناخت نعمتها و صاحب نعمتها اقدام نکردهایم،معرفت ما نسبت به نعمتها و خالق و معطی آن بسیار کم است،از این جهت ما در مصرف نعمتها در بسیاری از اوقات دچار گناه و معصیت شدهایم،هم اکنون با مطالعۀ این صفحات بیایید از حضرت حق،عذر خواسته و به پیشگاه وجود مقدس او رو آورده و از حضرتش به طور جدّی توفیق توبه بخواهیم و در محضر آن جناب چنانکه این فقیر بال و پر شکسته و گنهکار دل خسته به عنوان مناجات عرض ادب کرده عرض ادب کنیم:
یا رب بنواز این گدا را***محروم مکن تو بی نوا را
ای نور دل سیاه عاصی*** از نامه من بشو معاصی
رحمی تو بر این غریب خسته*** این خسته زار دل شکسته
ازدیده من سرشک جاری است*** سرمایه من امید و زاری است
ای روشنی دو دیده دل ***ای بر دل من غم تو حاصل
ای خاک درت سرای جانم*** از یاد تو زنده شد روانم
از لطف و کرم بگیر دستم*** از باده عشق کن تو مستم
ای عشق تو مایه دل و جان*** از عشق روان و دل بسوزان
در رحمت خود بده پناهم ***رحمی بنما به سوز و آهم
گر آتش آه من فروزد ***یکجا همه هستی ام بسوزد
لطفی به اسیر کوی خود کن*** روی دل من به سوی خود کن
محتاج تو در کجا کند رو*** محروم شود رود به هر سو
من در غم تو کشیده ام رنج*** در مخزن دل غم تو شد گنج
ای محور عشق قلب مسکین*** عشق تو مراست دین و آیین
[ وَ الرِّضا بِما أَعْطیٰ ]
رضایت به آنچه خداوند بزرگ از نعمتها به انسان عنایت فرموده،از بهترین حالات است،انبیا و ائمه و شاکران از عباد حق،از حال رضای عبد نسبت به دادۀ حق،تعریف فوق العاده کردهاند.
هیچ گاه نعمت حق به نظر شما کوچک نیاید،هر نعمتی که به دست شما میرسد،با کمک هزاران موجب و علت به دست شما میرسد و به خاطر هدفی مقدّس و والا،آن نعمت به شما عنایت میشود،شما اگر تجلّی رحمانیّت و رحیمیّت و کرم و لطف حضرت او را در نعمت ببینید،آن را عظیم خواهید یافت.
ما در عین این که از حضرت حق طلبکار نیستیم و استحقاق هیچگونه نعمتی نداریم،اما حضرت دوست آن به آن و لحظه به لحظه ما را غرق در نعمت نموده و از هیچ برنامه یا منفعتی نسبت به ما مضایقه نفرموده است.
هرگز کمیت نعمت را نبینید به کیفیّت آن بیندیشید،حقیقت نعمت را در نظر بگیرید،صاحب نعمت را و محبّت و عشق او را تماشا کنید.
اگر به ما چیزی نمیداد،باید به واقع از او رضایت داشتیم،چه رسد به وضع فعلی ما که پیچیده به هر نوع نعمتی هستیم !!
همین نعمت شناخت خدا و معرفت به انبیا و ائمه و اولیا و نعمت ایمان و این که
اجازه داریم نام مقدّس او را ببریم و در پنج وقت به پیشگاه او به نماز بایستیم و در ماه رمضان روزه بگیریم و...مگر برنامۀ کمی است ؟
برنامههای معنوی که تأمین کنندۀ خیر دنیا و آخرت ماست،برنامۀ ایمان و عبادت که ما را در قیامت از عذاب ابدی میرهاند چقدر مهم است ؟ با وجود این برنامهها آیا عدم رضایت و دلتنگی از حضرت حق صحیح است ؟!
عبدی که از مولایش راضی نیست،بیچاره عبدی و بدبخت انسانی و فلک زده آدمی است !!
راضی به نعم حق،چه نعمت اندک باشد چه نباشد،عبدی پرارزش و بندهای والا و انسانی بزرگوار و با کرامت است.
عبد باید بداند کمی یا زیادی نعمتهای مادّی بر وفق مصلحت او و از این بالاتر برای امتحان اوست.
اگر کسی در مضیقۀ مادّی است،مصلحت او و کلّ جامعه اقتضا کرده که در محدودیّت از امور مادی باشد و این عین لطف حضرت حق به اوست،نشنیدهاید که موسی به مناجات میرفت،مردی را دید تا کمر به خاک فرو رفته،سبب پرسید گفت:از شدّت فقر و تنگدستی است،به خدا بگو مشکل مادی مرا حل کند، موسی در طور به او دعا کرد،درهمی چند نصیب او شد،اما او با آن چند درهم معاملۀ بدی کرد،وقتی موسی از طور برگشت جمعیتی را در گوشهای دید،سؤال کرد:چه خبر است ؟ گفتند:کسی مست کرده و شکم بیگناهی را دریده،چون جلو آمد دید همان مردی است که تا ناف در خاک فرو رفته بود !!
اگر تنگ دستی،حساب کن که این تنگدستی از باب لطف خدا به توست، همه جا که وسعت و گشایش نعمت نیست،آنان که در وسعت و گشایش به فرمودۀ قرآن دچار طغیان و عصیاناند،در نقمتاند نه در نعمت و سخت منفور و مبغوض
حضرت حقند نه مورد محبّت و عنایت !!
تنگدستی و وسعت نسبت به عبد مورد توجه حق،مقام با عظمت و پرارزش امتحان است،به دادۀ حق در مرحلۀ تنگدستی راضی باش تا ایمان و عمل صالحت حفظ شود و در وسعت هم به نعمت حق راضی باش و از نعمت در راه دوست استفاده کن تا ایمان و کردار شایستهات از خطر مصون بماند.
در هر دو صورت خود را سرباز الهی حساب کن،تنگدستی و وسعت را سنگر بدان و در هر دو موقعیّت،گوش به فرمان مولا باش؛در تنگدستی صبر پیشه کن و برای جبران سختی به گناه آلوده نشو،در وسعت به انفاق و صدقه و حل مشکل مردم بکوش و ثروت را در راه امیال و غرائز و شهوات شیطانی مصرف نکن،فقط به عنایت او راضی باش و بس؛این فقیر در این زمینه سرودهام:
شراب عشق او در کام کردم***خود و جان و دلم بی نام کردم
گرفتم جا در آغوش خوش یار*** سراپا خویش را گمنام کردم
من از خم خانه عشق و ولایش*** چه شیرین جرعه ها در جام کردم
دل و حشیتر از وحش بیابان*** به عشق حضرتش در دام کردم
پیام وصل او را چون شنیدم ***دل گریان خود آرام کردم
زدم بر سینه نامحرمان دست*** جدایی من زخاص و عام کردم
زغیر او بریدم دل به عالم*** همین یک کار را اتمام کردم
چو مسکین در ره عشقش فتادم*** پس آن گه ترک کام و نام کردم
راستی بدترین انسان،آن کسی است که از حضرت حق ناراضی باشد و از جناب مقدّس او گله و شکایت داشته باشد.
انسان نباید برای کم شدن یا سخت شدن امور مادّی بنالد،این نالۀ به طور حتم نالۀ شیطانی است.
نباید چشم و گوش بسته زندگی کرد،ما از ادای شکر یک نعمت او عاجزیم،چه رسد به این همه نعمت که در آن غرقیم،مانند نعمت سلامتی،شنوایی،بینایی، چشایی،گردش خون،ضربان صحیح قلب،دست و پا و عقل سالم؛انسان نباید برای نبود یک لقمه نان که گاهی برای امتحان و رشد انسان از آدمی منع میشود زبان به شکایت باز کند،اگر هم شکایتی دارید،شکوه و گله را به پیشگاه با عظمت خود او ببرید،نه این که از حضرت او نزد دیگران گله کنید.
سعی کنید به حقیقت از جناب دوست راضی باشید،رضایت شما صرف ادّعا نباشد،او شما را در این ادّعا امتحان خواهد کرد،مواظب باشید در امتحان شکست نخورید،مصائب و بلاها گاهی عطای اویند،مانند مصائب و بلاهایی که در مقام امتحان و ابتلاء،انبیا و اولیا کشیدند،آن بزرگواران که آن همه مصیبت و بلا دیدند،به خاطر دین و به حرکت آمدن فرهنگ الهی و رشد و کمال خودشان بود، آنان در عین آن همه مصائب و در شدّت ابتلا و سختی به حضرت دوست فقط یک کلمه گفتند:و آن این بود:إِلٰهی رِضاً بِقَضائِکَ.
یکی از شاگردان با معرفت عارف ربانی،الهی قمشهای نقل کرد:آن جناب سفری به آستانه بوسی عبد راضی حضرت رضا علیه السلام به مشهد مشرّف شد.
شبی در حرم حضرت رضا عرضه میدارد:یا ابن رسول اللّه ! شما دارای مقام رضای کامل هستید،از حضرت حق بخواهید ذرّهای از این مقام به این فقیر عنایت کند.
وقتی از حرم خارج میشود،ماشینی در خیابان به او میزند،وقتی چشم باز میکند خود را روی تخت بیمارستان میبیند،سؤال میکند:چه شده ؟ میگویند:
تصادف کردهاید و رانندهای که به شما زده دستگیر شده و اینجاست،میگوید:
کاغذ و قلمی به من بدهید،یک رضایتنامۀ کامل مینویسد و دستور میدهد راننده را آزاد کنید؛زیرا من چند لحظۀ قبل در حرم حضرت رضا از خداوند عزیز طلب مقام رضا کردم و این مصیبت،برق اوّل این مقام جهت امتحان استعداد و ادعای من است،اگر در همین مرحلۀ اوّل زبان و دل به گله و شکایت باز کنم از به دست آوردن این عنایت محروم خواهم شد !!
در هر صورت،عبد شاکر کسی است که در هر مقامی که هست در کمال عشق و شور از وجود مقدس دوست،راضی باشد.
سالی برای زیارت عارف کامل،حضرت آیت اللّه حاج آقا رحیم ارباب که از حسنات روزگار بود،به اصفهان رفتم.من زمانی خدمت این مرد بزرگ رسیدم که نزدیک به هفت سال بود چشمش را بر اثر کهولت سن از دست داده بود،مردی در همان وقت به محضر ایشان مشرّف شد و گفت:فلان آشنا از حال شما و چشم شما جویا شد،فرمود:حالم بسیار عالی است و چشمم مربوط به او نیست،محبوب من علاقه داشت هشتاد سال ببینم و اکنون مصلحت دیده بدون بینایی باشم و من صد در صد به مصلحت محبوبم راضی هستم !!
امام سجّاد علیه السلام سراسر عمر پنجاه و هفت سالهاش به سختترین مصیبتها و رنجها گذشت،رنجهایی که به فرمودۀ حضرت زهرا علیها السلام اگر به روز روشن میزدند تبدیل به شب تاریک میشد؛اما در میان این موج سنگین حوادث و بلاها از حضرت حق دو برنامه میخواست:طول عمر برای عبادت و زبان و دل بیدار برای شکرگزاری !!
شما ای عزیزان ! در تمام لحظات در محضر مقدّس خدایید،سعی کنید فقط متوجه و بیدار او باشید،وقتی همه چیز را تابع عشق و علاقه به او قرار دادید و غیر
عظمت و هیبت و جلال او ندیدید،جز مقام شکر و رضایت به دادۀ او که عین علم و عدل و حکمت و عنایت اوست نخواهید داشت.
در کتاب«فیه ما فیه»آمده:
یکی گفت:اینجا چیزی فراموش کردهام،بیداری گفت:در عالم یک چیز است که فراموش شدنی نیست،اگر همه چیز را فراموش کنی و آن را از یاد نبری باک نیست،اما اگر همه چیز را به جای آری و هیچ چیز را فراموش نکنی،ولی او را فراموش کنی هیچ کار نکردهای.
چنان چه کسی تو را به جایی برای کار معیّن بفرستد و تو در آنجا صد کار انجام دهی و آن را به جای نیاوری چنان است که کاری نکردی،او تو را به دنیا آورد برای یک کار و آن دوستی با خودش و این که او مقصود باشد،تو را اگر هزاران مقصد باشد و هزاران کار و او نباشد انگار هیچ کار نکردهای !!
در ادّعا،دیندار بودن و شاکر بودن،و راضی بودن کار بسیار آسانی است و هر حیوانی را میتوان تعلیم کرد که این ادّعا را داشته باشد،شاکر بودن و راضی بودن به دادۀ حق به نحو حقیقت،مهمّ و پرثمر است.
صاحب تفسیر مثنوی در ذیل یک بیت جلال الدین میگوید:
اگر تمام زندگی را شب و روز خدا خدا بگوییم،مادامی که گرایش واقعی پیدا نکنیم،یعنی زندگی را به فرمانهای اصیل او وصل نکنیم و به تهذیب خود برنخیزیم،تلفظ کلمۀ خدا خدا شخصیّت ما را به کمال مطلوب نخواهد رساند.
اگر روزی گرایش واقعی به حق پیدا کنیم و اتصال به حق و حقیقت به ما دست دهد،امکان ندارد که آن روز برای منافع خود دروغی بگوییم و دست به فحشا بزنیم.
اگر روزی گرایش واقعی به حق و حقیقت به ما دست دهد،محال است که
دیگران را وسیله و خود را هدف بپنداریم و برای یک دستمال،قیصریه را به آتش بکشیم و برای حفظ موقعیّت خود،جان انسانها را بازیچۀ هوسهای خود قرار دهیم !!
اگر روزی گرایش واقعی به حق و حقیقت به ما دست دهد،کلمات ابو ذر را در برابر نیرومندان دورانش که کلمۀ حقی در برابر پیشوایان منحرف بود، باعظمتترین ذکر خداوندی خواهیم یافت،آن وقت به ذکر معمولی قانع نمیشویم و از ذکری که به منافع ما لطمه میزند،نمیگریزیم و همان ذکر را شکر زبان به حساب میآوریم گرچه سرِ ما و جان ما در راه آن شکر برود !! و به این سر و جان فدا کردن که از دل شکر حق و ذکر او زاییده میشود با تمام هستی رضایت خواهیم داد !
وقتی به حق و حقیقت گرایش پیدا کنیم،خواهیم یافت که درخشانترین ذکر خداوندی و شکر الهی و رضایت از حق،همان بود که نیایشگر حقیقی،حضرت سیدالشّهدا علیه السلام به زبان آورد و جان خود را در همان راه و همان ذکر از دست داد تا به بارگاه جانان قدم بگذارد،او شب عاشورا که به ظاهر سختترین شب عالم بود با یارانش در حال ناله و گریه از خدا میخواستند،ای خدا ! ما را از بندگان شاکرت قرار بده.
وَ اجْعَلْنا مِنَ الشَّاکِرینَ !!
این عبد فانی و غرق بحر معاصی در اظهار ارادت به حضرت دوست چنین سرودهام:
عشق روی تو بود مدرسه و مکتب من ***بندگی بر سر کوی تو بود مطلب من
در غم هجر تو ای کوکب رخشندۀ جان***گذرد سال و مه و هفته و روز و شب من
تا به دامان وصالت برسد دست دلم*** هر شب از بام فلک درگذرد یا رب من
ذکر تو نور شب و یاد توام مونس روز*** عاشقم عشق تو باشد به جهان مذهب من
وارهان از غم هجرم که به جان تو قسم*** جان رسیدست زبار غم تو بر لب من
رندی و باده پرستی و سراپا مستی*** در ره عشق تو ای دوست شده مشرب من
وعده وصل توام جان دگر داد به من*** رهروم سوی تو و عشق بود مرکب من
از غم هجر تو مسکین شده در سوز و گداز*** رحمی آخر تو نما بر من و تاب و تب من
بیایید برای کسب حقایق و آراسته شدن به فضایل،دست به دامان انبیا و امامان علیهم السلام و اولیا بزنیم،باشد که نور معرفت،قلب و جان ما را روشن کند و ما از این لجن زار متعفّن مادیّت و خودخواهی و خودپرستی نجات پیدا کرده،در صف بندگان شایسته دوست قرار بگیریم و از مقامات عالی الهی هم چون ذکر و شکر و رضا بهرهمند گشته،به خیر دنیا و آخرت برسیم،دنیا جز تکرار خوردن و پوشیدن و خوابیدن چیزی نیست،این سرمایۀ گرانبهای عمر و هستی را که با تمام جهان نمیتوان عوض کرد صرف تکرار مکرّرات نکنید،به عاقبت خویش بیندیشید و از جریمههای سنگینی که برای مجرمان آماده شده بترسید.
به قول بابای شوریده حال،بابا طاهر همدانی:
امان روزی که قاضی مون خدا بو***سر پُلّ صراطم ماجرا بو
به نوبت بگذرند پیر و جوانان*** وای آن وقتی که نوبت آنِ ما بو
اگر زرّین کلاهی عاقبت هیچ***اگر چون پادشاهی عاقبت هیچ
اگر ملک سلیمانت ببخشند ***در آخر زیر خاکی عاقبت هیچ
به گورستان گذر کردم صباحی***شنیدم ناله و افغان و آهی
شنیدم کلّه ای با خاک می گفت*** که این دنیا نمی ارزد به کاهی
به گورستان گذر کردم کم و بیش***بدیدم حال دولتمند و درویش
نه درویشی به خاکی بی کفن ماند*** نه دولتمند برد از یک کفن بیش
دنیا خوان بی و مردم میهمان بی***امروز لاله بی و فردا خزان بی
سیه چالی کنن نامش نهند گور***به مو واجن که اینت خانمان بی
امان روزی که در قبرم نهند تنگ***ببالینم نهند خشت و گل و سنگ
نه پای آنکه بگریزم به جایی***نه دست آنکه با موران کنم جنگ
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل***مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملایک*** تو قدر خود نمیدانی چه حاصل
دلم زار و حزینه چون ننالم***وجودم آتشینه چون ننالم
بمن واجن که چون و چند نایی*** چو مرگم در کمینه چون ننالم
[ وَ أَنْ لا یَعْصِیَهُ بِنِعْمَتِهِ أَوْ یُخَالِفَهُ بِشَیْءٍ مِنْ أَمْرِهِ وَ نَهْیِهِ بِسَبَبِ نِعْمَتِهِ ]
عبد شاکر آن انسانی است که با نعمت خدا معصیت نکند و با تکیه بر نعمت الهی،با امر و نهی حضرت او-که به مصلحت انسان تنظیم شده-به مخالفت با وجود مقدس پروردگار برنخیزد.
راستی چه جنایت بزرگ و سنگینی است که انسان نعمت الهی را که عبارت از تمام اعضا و جوارح انسانی و زمین و هوا و خوراک و پوشاک و تمام مواد مادی است صرف گناه و مخالفت با حضرت دوست که از باب کرم و لطف و عنایت این همه نعمت در اختیار آدمی گذارده بنماید !!
گناهکار برای گناه ابزاری جز نعمتهای الهی در اختیار ندارد،کسی که میخواهد به نامحرم نظر کند و راه خیانت به ناموس یک مملکت را به روی خود باز کند جز این نیست که باید از نعمت چشم و قدم و مال و شهوت برای رسیدن به امیال شیطانی و جهنمیاش مایه بگذارد.
کسی که میخواهد از صدای حرام و آواز محرم و لهو و لعب و موسیقیهای ایمان برانداز،لذّت ببرد جز این نیست که باید از گوش و مال که هر دو نعمت حقاند مایه بگذارد.
کسی که میخواهد دروغ بگوید،تهمت بزند،استهزا کند،افترا ببندد و دو به
هم زنی نماید،نفاق افکنی پیشه سازد،فحش بدهد،باطل بگوید،حق را ناحق کند،زورگویی کند،شهادت ناحق بدهد،جز این نیست که باید از نعمت زبان استفاده کند.
کسی که میخواهد کار خلاف خدا انجام دهد،مگر نباید تمام هستی خود را برای افتادن در حرام به کار بگیرد ؟!
معنای واقعی شکر چیست ؟ داوود پیامبر از خدا پرسید:ای مولای من ! اگر بخواهم شکر تو را در آن حدّی که خشنودی تو در آن است انجام دهم چه کنم ؟
جواب آمد:آنچه نعمت به تو عنایت کردم در همان راهی خرج کن که به آن دستور دادهام که خرج نعمت در جایی که برای آن معیّن شده عین شکر من است.
پس هر گناهی برابر این روایت،عین ناسپاسی و کفران نعمت اوست و حق این است که خدای بزرگ،نعمتهای خود را از ناسپاسان سلب کند.
بیایید در مرحلۀ اوّل،خالق نعمتها را بشناسیم،سپس به شناخت نعمتها و این که تمام نعم عنایت و مرحمت اوست اقدام کنیم،آنگاه به شکر نعمت که خرج کردن آن در راه اوست دست زده و از این راه،هم به تثبیت نعمت برخیزیم، هم درِ خیر دنیا و آخرت را به روی خود باز کنیم.
نعمت خدا را خرج هوا و هوس و خواستههای غلط شیاطین درون و برون نکنیم،از نعمتها برای آبادی دنیا و آخرت استفاده کنیم،وگرنه به عذابی دچار خواهیم شد که هیچ قدرتی ما را از آن عذاب نتواند نجات دهد.
مواظب باشیم نعمت،عامل غفلت و بدبختی ما نشود،تمام این نعمتها را خداوند مهربان برای خوشبختی ما قرار داده،قدرشناس نعمت باشید و راه خرج کردن نعمت را از انبیا و ائمه و قرآن بیاموزید.
در برابر نعمتهای معنوی بیشتر احساس مسؤولیت کنید،با اتصال به
نعمتهای معنوی و به کارگیری صحیح آنها،خود را به رشد و کمال و خیر دنیا و آخرت برسانید.
بیتفاوتی در برابر قرآن،نبوّت انبیا،امامت امامان علیهم السلام،فقه فقیهان،عرفان عارفان،عین ناسپاسی و کفران است.
روز قیامت روزی است که از همۀ انسانها نسبت به نعمتهایی که در اختیار داشتند سؤال خواهد شد.روایت زیر یکی از روایات مهمّی است که در این زمینه وارد شده:
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:لا یَزُولُ قَدَمُ عَبْدٍ یَوْمَ الْقِیامَةِ مِنْ بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ حَتّیٰ یَسْأَلَهُ عَنْ أَرْبَعَ خِصالٍ:
عُمْرُکَ فِیما أَفْنَیْتَهُ وَ جَسَدُکَ فیما أَبْلَیْتَهُ وَ مَالُکَ مِنْ أَیْنَ اکْتَسَبْتَهُ وَ أَیْنَ وَضَعْتَهُ وَ عَنْ حُبِّنا أَهْلَ الْبَیْتِ فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ الْقَوْمِ وَ ما عَلامَةُ حُبِّکُمْ یا رَسُولَ اللّهِ فَقالَ مَحَبَّةُ هٰذا وَ وَضَعَ یَدَهُ عَلیٰ رَأْسِ عَلِی بْنِ أَبی طالِبٍ (1).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:قدم بندهای در برابر حضرت حق حرکت نمیکند مگر این که از چهار چیز از او سؤال شود:عمرت و بدنت را در چه راهی صرف کردی،ثروتت را از کجا آوردی و در کجا خرج کردی و از عشق ما اهل بیت از او سؤال میشود،مردی به حضرت گفت:علامت حبّ شما چیست ؟ حضرت فرمود:عشق به این مرد،آنگاه دست بر سر علی بن ابی طالب گذاشت.
شکر نعمت عمر،به این است که این گوهر گرانبها خرج طاعت حق گردد و شکر بدن،عبادت حق و خدمت به خلق و شکر مال،از حلال به دست آوردن و در حلال و خیر خرج کردن و شکر نعمت امامت،فرمان بردن از امر و نهی امام علیه السلام و عشق به اوست.
1) 1) -بحار الأنوار:103/27،باب 4،حدیث 70.
امیر المؤمنین علیه السلام در سفارشی به فرزند عزیزش حضرت مجتبی علیه السلام میفرماید:
أُوصیکَ بِتَقْوَی اللّهِ وَ إقامَ الصَّلاةِ لِوَقْتِها وَ ایتاءَ الزَّکاةِ عِنْدَ مَحَلِّها وَ أُوصیکَ بِمَغْفِرَةِ الذَّنْبِ و کَظْمِ الْغَیْظِ وَ صِلَةِ الرَّحِمِ وَ الْحِلْمِ عِنْد الجاهِلِ وَ التَّفَقُّهِ فِی الدّینِ وَ التَّثَبُّتِ فِی الأَمْرِ وَ التَّعَهُّدِ لِلْقُرآنِ وَ حُسْنِ الْجَوارِ وَ الأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اجْتِنابِ الْفَواحِشِ کُلِّها فی کُلِّ ما عُصِیَ اللّهُ فیهِ (1)
فرزندم تو را به خویشتن داری از گناه و نماز به وقت و پرداخت زکات در محل خودش سفارش میکنم از تو میخواهم از گناه دیگران چشم بپوشی و خشم را فرو ببری و صله رحم به جا آوری و در برابر جاهل بردبار باشی و در دین راه فهم پیش بگیری و در امر خود پا برجا باشی و نسبت به قرآن متعهّد بوده و با همسایه نیک رفتاری پیشه کنی،امر به معروف و نهی از منکر کن،از تمام فواحش،در آنچه خدا در آن معصیت میشود بپرهیز.
اگر عمر بر طبق این روایات صرف شود،به حقیقت،شکر عمر به جا آورده شده و وقت و نعمت در گناه حق مصرف نشده.
در اینجا لازم است تذکر داده شود که انسانها در برابر نعمتهای حق بهخصوص نعمتهای معنوی بر چهار دستهاند:
اوّل: گروهی که از ابتدا از قبول نعمت حق روی گردانده و از ریشه،نعمت مادّی یا معنوی را قبول نکردهاند،تن به کار نداده و تنبلی پیشه کرده و سربار مردم و دچار فساد شدهاند یا دین خدا را نپذیرفته و راه ضلالت و گمراهی و جنایت و خیانت پیشه کردند.
1) 1) -تحف العقول:222؛بحار الأنوار:62/75،باب 16،حدیث 142.
دوّم: گروهی که نعمت مادّی یا معنوی را پذیرفته ولی از خرج آن بخل ورزیده و نعمت خدا را معطّل گذاردند در مال قرار گرفتند و انفاق نکردند،عالم شدند و به خاطر عافیتطلبی به گوشهای خزیده و از خرج نعمت دانش دریغ ورزیدند !
سوّم: گروهی که نعمت را قبول کردند،ولی در راه غیر دوست مصرف کردند، مانند ثروتمندان طاغی و عالمان درباری.
چهارم: گروهی که نعمت مادی و معنوی را پذیرفتند و خویش را نسبت به مال و علم یا نعمت دیگر،امین خدا دانستند و برابر با خواستۀ حضرت حق به مصرف کردن نعمت اقدام کردند،اینان همان دستهای هستند که قرآن مجید از آنها تحت عنوان بندگان شاکر یاد کرده است،در هر صورت حضرت صادق علیه السلام میفرماید:
وَ أَنْ لا یَعْصِیَهُ بِنِعْمَتِهِ أَوْ یُخَالِفَهُ بِشَیْءٍ مِنْ أَمْرِهِ وَ نَهْیِهِ بِسَبَبِ نِعْمَتِهِ
شکر به این است که با نعمتش معصیت نکنی و از قدرت و قوّتِ نعمت در امر و نهی او به مخالفت برنخیزی.
این بندۀ شرمنده و از درگاه دوست رانده که امید کامل به رحمت حضرت او جهت توبه و بازگشت به پیشگاهش دارم در این زمینه گفتهام:
من وزین پس به راه خدمت یار***دل و جانم فدای حضرت یار
چشم بندم ز دیدن عالم ***تا ببینم جمال طلعت یار
پاک سازم دل از ارادت غیر*** کنمش تابع ارادت یار
جام قلب از جهان تهی سازم***پر کنم یکسر از مودت یار
بنمایم اطاعت از جانان***دور سازم ز خویش لعنت یار
دست شویم ز هرچه بیگانه***سر نهم در مقام طاعت یار
دور گردم ز کوی نفس و هوی*** تا شوم در خط عبادت یار
نشناسد کسی در این عالم*** ذرّه ای از مقام و رفعت یار
سر نپیچد کسی به هر دو جهان***از امور و هم از مشیت یار
بس کن ای نفس طاعت شیطان*** شو فنا در فضای طاعت یار
گر نجاتی طلب کنی مسکین ***شو روان در صراط و خدمت یار
[وَ کُنْ لِلّهِ عَبْداً شَاکِراً عَلیٰ کُلِّ حالٍ تَجِدَ اللّهَ رَبّاً کَریماً عَلیٰ کُلِّ حالٍ ]
در این جمله،وجود مقدّس امام صادق علیه السلام به قاعدۀ ریشهدار و بسیار مهمی اشاره میکند که در قرآن مجید به طور مکرّر بیان شده و آن این است که مسئلۀ برخورد حق با عبد در ارتباط مستقیم با وضع عبد است،اگر عبد در امور خودش تابع مسائل الهی باشد درِ رحمت و عنایت و لطف حضرت دوست چه در دنیا و چه در آخرت به روی بنده باز است،در قرآن مجید آمده:
[ وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُریٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ ] (1).
و اگر اهل شهرها و آبادیها ایمان میآوردند و پرهیزکاری پیشه میکردند، یقیناً [ درهایِ ] برکاتی از آسمان و زمین را بر آنان میگشودیم.
در آیۀ شریفه،ایمان و تقوای مردم را علّت باز شدن درهای برکات آسمان و زمین از جانب خدا دانسته و این حقیقتی است که در تاریخ به اثبات رسیده.
قوم یونس در قرآن آمده عذاب به آنان نزدیک شده بود و این عذاب،معلول
1) 1) -اعراف (7):96.
عصیان و طغیان آنها بود،ولی بیدار شدند و دست به توبۀ واقعی زدند،عذاب از آنها برداشته شد و به جای آن عنایت و رحمت قرار گرفت.
اگر عبد در امور خودش تابع هویٰ و هوس باشد و از شیاطین درونی و برونی پیروی کند،دچار اضطراب،ناامنی،خوف،تنگدلی،ضیق صدر،مشکلات و رنجها خواهد شد و تا در گردونۀ پیروی از هویٰ و هوس است،دچار بلاست؛ قرآن در این زمینه میفرماید:
[ ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهٰا عَلیٰ قَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ وَ أَنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ] (1).
این [ کیفر سخت ] به سبب این است که خدا بر آن نیست که نعمتی را که به قومی عطا کرده [ به عذاب و نقمت ] تغییر دهد تا زمانی که آنان آنچه را در خود [ از عقاید حقّه،حالات پاک و اخلاق حسنهای که ] دارند [ به کفر، شرک،عصیان و گناه ] تغییر دهند و یقیناً خدا شنوا و داناست.
خداوند،نعمتی که به بندگان عنایت کرده تغییر دهنده نیست تا زمانی که مردم آراستگیها و حسنات و ایمان و تقوا را از خود دور سازند،به محض آلوده شدن مردم،نعمتها نسبت به آنان تغییر داده میشود،امنیّت به ناامنی برمیگردد، راحتی به ناراحتی،سلامتی به ناخوشی،درستی به نادرستی و خوشبختی به بدبختی تغییر موضع میدهد !!
[ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً
1) 1) -انفال (8):53.
فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ ] (1).
یقیناً خدا سرنوشت هیچ ملتی را [ به سوی بلا،نکبت،شکست و شقاوت ] تغییر نمیدهد تا آنکه آنان آنچه را [ از صفات خوب و رفتار شایسته و پسندیده ] در وجودشان قرار دارد به زشتیها و گناه تغییر دهند.و هنگامی که خدا نسبت به ملتی آسیب و گزند بخواهد [ برای آن آسیب و گزند ] هیچ راه بازگشتی نیست.
امام صادق علیه السلام در جملۀ مورد شرح میفرماید:
تو در همه حال عبد شاکری باش،چه در حال غنا،چه در حال فقر،چه روز داشتن،چه روز نداشتن،چه روز سلامت،چه روز مرض،چه روز خوشی و چه روز ناخوشی،وقتی در تمام احوالت شاکر باشی خدایت را در همه حال نسبت به خود کریم خواهی یافت.
نوشتهاند:
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله از امور دنیا بینیاز بود میگفت:«الحمد للّه رب العالمین» و وقتی دچار تنگدستی سخت بود میگفت:«الحمد للّه علی کل حال» (2).
در هر حالی که بود شاکر بود،خدای مهربان هم در هر حال نسبت به آن جناب، ربّ کریم بود و کرم او با هرکه باشد،اقتضا میکند که آن شخص از نظر دین در عین سلامت بود و از شرّ هر گناه و پلیدی در امان باشد و تنگی معیشت یا ناراحتیهای دیگر او را از یاد خدا غافل نکند !!
راستی،خوشا به حال انسانهایی که در هر حال در راه ذکر و شکر حقاند،هیچ
لحظهای از یاد او غافل نیستند و به خاطر توجّه به او در برابر نعمتهایش در حال شکرند؛چون نمیشود انسان یاد خدا و عنایات او باشد،ولی شکرگزار نعمت او نباشد،این افتادۀ پریشان حال و فقیر در خانۀ جانان در این زمینه سرودهام:
آنکه گردید مقیم در این خانه منم***آنکه شد مست از آن جلوه مستانه منم
آنکه اندر غم تو سوخت ولی هیچ نگفت*** ای همه سوز دلم ای مه دردانه منم
از ازل عشق تو شد مونس این قلب حزین ***آشنای توام و دور زبیگانه منم
خرمن! زآتش عشق تو همه سوخت حبیب ***به طواف رخت ای شمع چو پروانه منم
همه گویند دلم گشته گرفتار جنون ***حق بود چون زغم عشق تو دیوانه منم
جلوه ای کن که به لب آمده ای دوست نفس*** که گدای تو و آن جلوه جانانه منم
خبرم نیست به غیر غمت ای داروی درد*** آنکه افتاده در این بزم و شفاخانه منم
ای غمت شادی من روی توام آب حیات*** آنکه مست است تو را بی می و پیمانه منم
گفت مسکین که دلم خانه عشق تو شده*** آنکه گردید مقیم در این خانه منم
شما را به خدا از این مسائل آسان نگذرید،بیایید با شکر نعمت با خدای مهربان خود معامله کنید و به سود این معاملۀ سنگین و پرمنفعت برسید،ای کاش عدّهای از مردم که غافل از این حقایق زندگی میکنند،برای یک بار هم که شده به عنوان امتحان،به معاملۀ خالصانه با خدای خود برخیزند،تا ببینند چه نتایج مهمی عاید آنان میگردد،افسوس که عدّۀ زیادی در جهل و غفلت به سر میبرند !!
[ وَ لَوْ کانَ عِنْدَ اللّهِ عِبادَةٌ یَتَعَبَّدُ بِها عِبادُهُ الْمُخْلِصُونَ أَفْضَلُ مِنَ الشُّکْرِ عَلیٰ کُلِّ حَالٍ لَأَطْلَقَ لَفْظَهُ فیهِمْ مِنْ جَمیعِ الْخَلْقِ بِها،فَلَمَّا لَمْ یَکُنْ أَفْضَلُ مِنْها خَصَّها بَیْنَ الْعِباداتِ وَ خَصَّ أَرْبابَها فَقَالَ تَعالی: [ وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ الشَّکُورُ ] ] (1)
اگر در پیشگاه با عظمت حضرت حق،عبادتی که به آن عباد مخلصش او را عبادت میکنند بالاتر از شکر در تمام حالات وجود داشت،نام آن عبادت را میبرد و به آن اشاره میفرمود،مردم را به آن آگاهی میداد،اما چون عبادتی بالاتر و ما فوق شکر وجود ندارد«شکر یعنی نعمت را بهجا مصرف کردن و نعمت را صرف گناه و مخالفت با امر و نهی او نکردن»آن را در بین تمام عبادات به عنوان یک برنامۀ ویژه قرار داد و شکرگزاران را هم به عنوان بندگان خاص یاد کرد،آنجا که در قرآن مجید فرمود:
و چه کم و اندکاند بندگان شکرگزارم.
1) 1) -سبأ (34):13.
[ وَ تَمامُ الشُّکْرِ إِعْتِرافُ لِسانِ السِّرِّ خاضِعاً لِلّهِ تَعالی بِالْعَجْزِ عَنْ بُلُوغِ أَدْنیٰ شُکْرِهِ لِأَنَّ التَّوْفیقَ لِلشُّکْرِ نِعْمَةٌ حادِثَةٌ یَجِبُ الشُّکْرَ عَلَیْها وَ هِیَ أَعْظَمُ قَدْراً وَ أَعَزُّ وُجُوداً مِنَ النِّعْمَةِ الَّتی مِنْ أَجْلِها وُفِّقْتَ لَهُ فَیَلْزَمُکَ عَلیٰ کُلِّ شُکْرٍ شُکْرٌ أَعْظَمُ مِنْهُ إلیٰ مَا لا نِهایَةَ لَهُ مُسْتَغْرِقاً فی نِعَمِهِ قاصِراً عاجِزاً عَنْ دَرْکِ غایَةِ شُکْرِهِ ]
شکر تمام و کامل به این است که ذات هستی و سرّ قلب به حقیقت اعتراف کند و خاضعانه در پیشگاه حضرت حق بگوید که من از بهجا آوردن کمترین شکر و کوچکترین نعمت تو عاجز و ناتوانم؛زیرا توفیق شکر او،خودش یک نعمت جدیدی است که به تو عنایت شده و بر خود این توفیق شکر که نعمتی است از جانب او شکری واجب است و این توفیق شکر،قدرش بزرگتر و وجودش عزیزتر از نعمتی است که به خاطر آن موفق به شکر شدی،روی این حساب بر هر شکری، شکری بر تو لازم است و میدانی که این موضوع یعنی،برای هر شکری یک شکر به جا آوردن سر به بینهایت میزند،در حالی که تو غرق در نعمتی،از درک غایت و حقیقت شکر او ناتوان و عاجزی.
این عاجز از شکر و قاصر از درک نعمت و عاصی بینوا به محضر حضرت
دوست عرضه داشتهام:
از غمت دوش ز دل نعرۀ مستانه زدم***شکر کردم که در آن شب در این خانه زدم
گرمی لطف تو ای ملک دلم را سلطان*** داد فتوا که زعشقت دو سه پیمانه زدم
من به هر در که شدم راه ندادند مرا*** جام برداشته یک سر در میخانه زدم
چون دلم خانه عشق تو شد ای ماه وجود*** من به صد شور و نوا ساغر شکرانه زدم
گفت: ای دل ز چه در شور و نوا غرق شدی*** گفت: من دست بر آن طُرّه جانانه زدم
بنهادم قدم اندر ره عشق تو به جان*** این قدم را به ره عشق تو مردانه زدم
سوخت جان وتنم از آتش هجران چون من*** با غم عشق تو خود شعله به کاشانه زدم
از ازل دست به دامان تو ای دوست شدم ***تا ابد دست به هر سینه بیگانه زدم
مست و مخمور وخرابم من مسکین نه عجب ***که صبوحی زصفای خم و خم خانه زدم
راستی کدام انسان تاکنون موفق به ادای شکر او شده،شاید با کرم و لطفش و با رحمت و عنایتش اقرار ما را به عجز شکر به عنوان شکر به حساب آورد.
[ وَ أَنّی یَلْحَقُ شُکْرَ الْعَبْدِ نِعْمَةَ اللّهِ وَ مَتیٰ یَلْحَقُ صَنیعُهُ بِصَنیعِهِ وَ الْعَبْدُ ضَعیفٌ لا قُوَّةَ لَهُ أَبَداً إلّا بِاللّهِ ]
شکر عبد کجا و نعمت حق کجا ؟ چه گونه شکر عبد به نعمت حق میرسد ؟ نعمت آنقدر دارای عظمت و منفعت است و شکر عبد آنقدر بیقدر و بیارزش است که بین نعمت حق و شکر عبد قابل مقایسه نیست.
ساختۀ عبد که آنهم به توفیق خدا و با کمک ابزار الهی است با ساختۀ او کجا با یکدیگر مقایسه میشوند،بنده سخت عاجز و ضعیف و ناتوان است،برای او جز با تکیه بر حضرت حق برای ابد قوّتی وجود ندارد.
[ وَ اللّهُ غَنِیٌّ عَنْ طاعَةِ الْعَبْدِ قَوِیٌّ عَلیٰ مَزیدِ النِّعَمِ عَلَی الْأَبَدِ فَکُنْ لِلّهِ عَبْداً شَاکِراً عَلیٰ هٰذا الْأَصْلِ تَرَی الْعَجَبَ ]
خداوند بزرگ از اطاعت عبد بینیاز است،برای همیشه قدرت بر ازدیاد نعمت دارد،تو برای خدا بندهای شاکر باش که بر این اصل از وجود مقدّس او برنامههای اعجابانگیز ببینی،شکر او را بهجای آور،تا نعمتش،اعم از مادّی و معنوی هم چون باران بهاران بر تو ریزش کند و ببینی آنچه تو را به عجب آورد.