ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
لَنْ تَنٰالُوا اَلْبِرَّ حَتّٰی تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ بِهِ عَلِیمٌ (92)
92-هرگز به(حقیقت)نیکو کاری نمیرسید مگر اینکه از آنچه دوست میدارید(در راه خدا)انفاق کنید،و آنچه انفاق میکنید خداوند از آن با خبر است.
لَنْ تَنٰالُوا الْبِرَّ حَتّٰی تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ
واژه"بر"در اصل به معنی وسعت است،و لذا صحراهای وسیع را"بر" (بفتح ب)میگویند،و به همین جهت به کارهای نیک که نتیجه آن گسترده است و به- دیگران میرسد"بر"(بکسر ب)گفته میشود،و تفاوت میان"بر"و"خیر"از نظر لغت عرب این است که"بر"نیکوکاری توأم با توجه و از روی قصد و اختیار است،ولی"خیر"به هر نوع نیکی که به دیگری بشود اگر چه بدون توجه باشد، اطلاق میگردد.
***آیه فوق میگوید:"شما هرگز بحقیقت"بر"و نیکی نمیرسید مگر اینکه از آنچه دوست میدارید در راه خدا انفاق کنید".
در این که مقصود در اینجا از کلمه"بر"چیست؟مفسران گفتگوی بسیار دارند،بعضی آن را به معنی بهشت،و بعضی به معنی پرهیز کاری و تقوی،و بعضی به معنی پاداش نیک گرفتهاند،ولی آنچه از آیات قرآن استفاده میشود این است که"بر"معنی وسیعی دارد و به تمام نیکیها اعم از ایمان و اعمال پاک گفته میشود، چنان که از آیه 177 سوره بقره استفاده میشود که"ایمان به خدا،و روز جزا، و پیامبران،و کمک به نیازمندان،و نماز و روزه،و وفای به عهد،و استقامت در برابر مشکلات و حوادث"همه از شعب"بر"محسوب میشوند.
بنا بر این رسیدن به مقام نیکوکاران واقعی،شرایط زیادی دارد که یکی از آنها انفاق کردن از اموالی است که مورد علاقه انسان است،زیرا عشق و علاقه واقعی به خدا،و احترام به اصول انسانیت و اخلاق،آن گاه روشن میشود که انسان بر سر دو راهی قرار گیرد،در یک طرف مال و ثروت یا مقام و منصبی قرار داشته باشد که مورد علاقه شدید او است،و در طرف مقابل خدا و حقیقت و عواطف انسانیت و نیکو کاری، اگر از اولی بخاطر دومی صرف نظر کرد معلوم میشود که در عشق و علاقه خود صادق است،و اگر تنها در این راه از موضوعات جزئی حاضر بود صرف نظر کند، معلوم میشود عشق و علاقه معنوی او نیز بهمان پایه است و این مقیاسی است برای سنجش ایمان و شخصیت.
نفوذ آیات قرآن در دلهای مسلمانان بقدری سریع و عمیق بود که بلافاصله بعد از نزول آیات اثر آن ظاهر میگشت،بعنوان نمونه در مورد آیه فوق در تواریخ و تفاسیر اسلامی چنین میخوانیم:
1-یکی از یاران پیامبر ص بنام ابو طلحه انصاری در مدینه نخلستان و باغی داشت بسیار مصفا و زیبا،که همه در مدینه از آن سخن میگفتند،در آن چشمه آب صافی بود که هر موقع پیامبر ص به آن باغ میرفت از آن آب میل میکرد و وضو میساخت،و علاوه بر همه اینها آن باغ درآمد خوبی برای"ابو طلحه"
داشت،پس از نزول آیه فوق به خدمت پیامبر ص آمد و عرض کرد:میدانی که محبوبترین اموال من همین باغ است،و من میخواهم آن را در راه خدا انفاق کنم تا ذخیرهای برای رستاخیز من باشد،پیامبر ص فرمود:
بخ بخ ذلک مال رابح لک :
آفرین بر تو،آفرین بر تو،این ثروتی است که برای تو سودمند خواهد بود،سپس فرمود:
من صلاح میدانم که آن را به خویشاوندان نیازمند خود بدهی،ابو طلحه دستور پیامبر ص را عمل کرد و آن را در میان بستگان خود تقسیم کرد (1).
2-روزی مهمانی بر ابو ذر وارد شد،او که زندگی سادهای داشت از مهمان معذرت خواست که من بر اثر گرفتاری نمیتوانم شخصا از تو پذیرایی کنم،من چند شتر در فلان نقطه دارم،قبول زحمت کن بهترین آنها را بیاور(تا برای تو قربانی کنم) میهمان رفت و شتر لاغری با خود آورد،ابو ذر به او گفت به من خیانت کردی،چرا چنین شتری آوردی؟او در جواب گفت:من فکر کردم روزی به شترهای دیگر نیازمند خواهی شد،ابو ذر گفت:روز نیاز من زمانی است که از این جهان چشم میبندم(چه بهتر که برای آن روز ذخیره کنم)خداوند میفرماید: لَنْ تَنٰالُوا الْبِرَّ حَتّٰی تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ (2).
3-زبیده همسر هارون الرشید قرآنی بسیار گرانقیمت داشت که آن را با زر و زیور و جواهرات تزیین کرده بود و علاقه فراوانی به آن داشت،یک روز هنگامی که از همان قرآن تلاوت میکرد به آیه لَنْ تَنٰالُوا الْبِرَّ حَتّٰی تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ رسید،با خواندن آیه در فکر فرو رفت و با خود گفت هیچ چیز مثل این قرآن نزد من محبوب نیست و باید آن را در راه خدا انفاق کنم،کسی را به دنبال جواهرفروشان فرستاد و تزیینات و جواهرات آن را بفروخت و بهای آن را در بیابانهای حجاز برای تهیه آب مورد نیاز بادیهنشینان مصرف کرد که میگویند:امروز هم بقایای آن چاهها وجود دارد و به نام او نامیده میشود.
وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فَإِنَّ اللّٰهَ بِهِ عَلِیمٌ
در پایان آیه برای جلب توجه انفاق کنندگان میفرماید:آنچه در راه خدا انفاق میکنید کم یا زیاد از اموال مورد علاقه یا غیر مورد علاقه،خداوند از همه آنها آگاه است و بنا بر این هرگز گم نخواهد شد و نیز چگونگی آن بر او مخفی نخواهد ماند.
کُلُّ اَلطَّعٰامِ کٰانَ حِلاًّ لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ إِلاّٰ مٰا حَرَّمَ إِسْرٰائِیلُ عَلیٰ نَفْسِهِ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُنَزَّلَ اَلتَّوْرٰاةُ قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْرٰاةِ فَاتْلُوهٰا إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (93) فَمَنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ (94) قُلْ صَدَقَ اَللّٰهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً وَ مٰا کٰانَ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (95)
93-همه غذاها(ی پاک)بر بنی اسرائیل حلال بود جز آنچه اسرائیل(یعقوب)پیش از نزول تورات بر خود تحریم کرده بود(مانند گوشت شتر که برای او ضرر داشت) بگو اگر راست میگوئید تورات را بیاورید و بخوانید(این نسبتهایی که به- پیامبران پیشین میدهید حتی در تورات تحریف شده شما نیست).
94-بنا بر این آنها که بعد از این به خدا دروغ میبندند ستمگرند(و از روی علم و عمد چنین میکنند).
95-بگو خدا راست گفته(و اینها در آئین پاک ابراهیم نبوده)بنا بر این از آئین ابراهیم پیروی کنید که به حق گرایش داشت و از مشرکان نبود.
از روایات و نقل مفسران استفاده میشود که یهود،دو ایراد دیگر در گفتگوهای خود به پیامبر ص کردند،نخست این که چگونه پیامبر اسلام گوشت و شیر شتر را حلال میداند با این که در آئین ابراهیم ع حرام بوده،و به همین دلیل یهود هم به پیروی از ابراهیم آنها را بر خود حرام میدانند،نه تنها ابراهیم بلکه نوح هم
اینها را تحریم کرده بود با این حال چگونه کسی که آنها را حرام نمیداند دم از آئین ابراهیم میزند؟! دیگر این که چگونه پیامبر اسلام خود را وفادار به آئین پیامبران بزرگ خدا مخصوصا ابراهیم ع میداند در حالی که تمام پیامبرانی که از دودمان اسحاق فرزند ابراهیم بودند "بیت المقدس"را محترم میشمردند،و بسوی آن نماز می- خواندند،ولی پیامبر اسلام از آن قبله روی گردانده و کعبه را قبلهگاه خود انتخاب کرده است؟! آیات فوق به ایراد اول پاسخ گفته و دروغ آنها را روشن میسازد،و آیات آینده به ایراد دوم پاسخ میگوید.
کُلُّ الطَّعٰامِ کٰانَ حِلاًّ لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ إِلاّٰ مٰا حَرَّمَ إِسْرٰائِیلُ عَلیٰ نَفْسِهِ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُنَزَّلَ التَّوْرٰاةُ
:
این آیه با صراحت تمام تهمتهای یهود را در مورد تحریم پارهای از غذاهای پاک(مانند شیر و گوشت شتر)رد میکند و میگوید:در آغاز،تمام این غذاها برای بنی اسرائیل حلال بود،مگر آنچه اسرائیل(اسرائیل نام دیگر یعقوب است) بر خود تحریم کرده بود.
در باره این که یعقوب چه نوع غذایی را بر خود تحریم کرده بود؟و علت آن تحریم چه بود؟توضیحی در آیه ذکر نشده است،ولی از روایات اسلامی برمیآید که هنگامی که یعقوب گوشت شتر میخورد بیماری عرق النسا (1)بر او شدت میگرفت.
و لذا تصمیم گرفت که از خوردن آن برای همیشه خودداری کند،پیروان
1) 1) -"عرق النسا"یک نوع بیماری عصبی است که امروز به آن"سیاتیک"میگویند و بر اثر آن اعصاب کمر و پاها به شدت ناراحت میشود بطوری که گاهی قدرت حرکت از انسان سلب میشود.
او هم در این قسمت به او اقتدا کردند،و تدریجا امر بر بعضی مشتبه شد،و تصور کردند این یک تحریم الهی است،و آن را بعنوان یک دستور دینی بخدا نسبت دادند.قرآن در آیه بالا علت اشتباه آنها را تشریح میکند و روشن میسازد که نسبت دادن این موضوع بخدا یک تهمت است.
بنا بر این قبل از نزول تورات هیچ یک از غذاهای پاکیزه بر بنی اسرائیل حرام نبوده که با جمله" مِنْ قَبْلِ أَنْ تُنَزَّلَ التَّوْرٰاةُ "در آیه فوق به آن اشاره شده است، اگر چه بعد از نزول تورات و آمدن موسی بن عمران بر اثر ظلم و ستم یهود پارهای از غذاهای پاکیزه به عنوان مجازات،بر آنها تحریم شد. قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْرٰاةِ فَاتْلُوهٰا إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ خداوند در این جمله به پیامبرش دستور میدهد که از یهود دعوت کند همان تورات موجود نزد آنها را بیاورند و آن را بخواند تا معلوم شود که ادعای آنها در مورد تحریم غذاها نادرست است،ولی آنها حاضر به انجام این کار نشدند چون میدانستند در تورات چنین چیزی وجود ندارد. فَمَنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ الظّٰالِمُونَ اکنون که آنها حاضر به آوردن تورات نشدند و افترا بستن آنها بر خدا مسلم شد باید بدانند کسانی که بر خدا دروغ میبندند ستمگرند،هم بر خود ستم میکنند که خویش را گرفتار مجازات و کیفر الهی میسازند،و هم به دیگران که آنها را با دروغ و نیرنگ از راه راست منحرف میسازند.
در تورات کنونی در سفر"لاویان"فصل یازدهم ضمن بیان گوشتهای حرام و حلال چنین میخوانیم:"از نوشخوار کنندگان و سم چاکان اینها را نخورید،شتر را با وجودی که نوشخوار میکند اما تمام سم چاک نیست آن برای شما ناپاک است".
از جملههای فوق استفاده میشود که یهود گوشت شتر و سایر سم چاکان را
حرام میدانستند،ولی هیچگونه دلالتی بر تحریم آنها در آئین ابراهیم و نوح ندارد ممکن است این قسمت از آنها باشد که بعنوان مجازات بر یهود تحریم شده بود. قُلْ صَدَقَ اللّٰهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً وَ مٰا کٰانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اکنون که میبینید من در دعوت خود صادق و راستگویم،پس از آئین من که همان آئین پاک و بی آلایش ابراهیم است پیروی نمائید زیرا او"حنیف"بود یعنی از ادیان باطل متمایل بحق شده بود و در دستورات او حتی در مورد غذاهای پاک یک حکم انحرافی و تحریم بی دلیل وجود نداشت.او هرگز از مشرکان نبود و این که مشرکان عرب خود را بر آئین او میدانند کاملا بی معنی است،"بتپرست"کجا و"بتشکن"کجا؟ قابل توجه این که در قرآن کرارا روی این جمله تکیه شده است که ابراهیم از مشرکان نبود. (1)
زیرا همانطور که قبلا هم اشاره کردیم بت پرستان جاهلیت مدعی بودند که بر آئین ابراهیم هستند و آن قدر در این ادعا پیش رفته بودند که دیگران،آنها را "حنفا"(پیروان ابراهیم)!معرفی میکردند،لذا قرآن مکرر این موضوع را نفی میکند.
1) 1) تعبیر وَ مٰا کٰانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ در سوره آل عمران 67-95 و انعام 161 و نحل 124 و بقره 135 دیده میشود.
إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّٰاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبٰارَکاً وَ هُدیً لِلْعٰالَمِینَ (96) فِیهِ آیٰاتٌ بَیِّنٰاتٌ مَقٰامُ إِبْرٰاهِیمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ کٰانَ آمِناً وَ لِلّٰهِ عَلَی اَلنّٰاسِ حِجُّ اَلْبَیْتِ مَنِ اِسْتَطٰاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَنِیٌّ عَنِ اَلْعٰالَمِینَ (97)
96-نخستین خانهای که برای مردم(و نیایش خداوند)قرار داده شد در سرزمین مکه است که پر برکت و مایه هدایت جهانیان است.
97-در آن نشانههای روشن است(از جمله)مقام ابراهیم،و هر کس داخل آن شود در امان خواهد بود و برای خدا بر مردم است که آهنگ خانه(او)کنند،آنها که توانایی رفتن به سوی آن دارند،و هر کس کفر بورزد(و حج را ترک کند به خود زیان رسانیده)خداوند از همه جهانیان بی نیاز است.
إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّٰاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبٰارَکاً
همانطور که در ذیل آیات سابق گفتیم یهود به پیامبر اسلام دو ایراد داشتند که پاسخ نخستین ایرادشان در آیات سابق آمد،و پاسخ دومین ایراد که در باره فضیلت بیت المقدس و برتری آن بر کعبه بود در این آیات آمده است.
در آیه فوق قرآن میگوید اگر کعبه بعنوان قبله مسلمانان انتخاب شده است،جای تعجب نیست،زیرا این نخستین خانه توحید است،و باسابقهترین معبدی است که در روی زمین وجود دارد،هیچ مرکزی پیش از آن مرکز نیایش و پرستش پروردگار نبوده،خانهای است که برای مردم و بسود جامعه بشریت در نقطهای که مرکز اجتماع و محلی پربرکت است ساخته شده است.
تاریخ و منابع اسلامی هم به ما میگوید که خانه کعبه بدست آدم ع ساخته
شد و سپس در طوفان نوح آسیب دید و به وسیله ابراهیم خلیل تجدید بنا شد (1).
بنا بر این انتخاب پرسابقهترین خانه توحید برای قبله از هر نقطه دیگری شایستهتر است.
جالب توجه اینکه در این آیه خانه کعبه که نام دیگرش"بیت اللّٰه"هست بعنوان خانه مردم معرفی شده،و این تعبیر بیان کننده این حقیقت است که آنچه بنام خدا و برای خدا است باید در خدمت مردم و بندگان او باشد،و آنچه در خدمت مردم و بندگان خدا است برای خدا محسوب میشود.
ضمنا از این آیه اهمیت سابقه داشتن در مسیرهای الهی و سازنده،روشن میشود،و لذا در آیه فوق نخستین فضیلتی که برای خانه کعبه ذکر شده همان سابقه ممتد و طولانی آن است و از اینجا پاسخ ایرادی که در مورد احترام"حجر الاسود"میشود نیز روشن میگردد،زیرا عدهای میگویند یک قطعه سنگ چه ارزش و اهمیتی دارد که همه سال میلیونها مردم برای استلام آن(دست گذاشتن بر آن) بر یکدیگر پیشی گیرند و بعنوان یک مستحبّ مؤکد در برنامه زائران خانه خدا گنجانیده شود؟ ولی توجه به تاریخچه این سنگ مخصوص نشان میدهد که امتیازی در آن است که در هیچ سنگ دیگری در جهان نمیتوان پیدا کرد و آن این که پرسابقهترین چیزی است که بعنوان مصالح ساختمان،در یک مرکز عبادت و پرستش خداوند، بکار رفته،زیرا میدانیم تمام معابد روی زمین و حتی کعبه که نخستین پرستشگاه است بارها تجدید بنا شده و مصالحی که در ساختمان آنها بکار رفته،تغییر یافته است تنها همین قطعه سنگ است که با مرور هزاران سال هنوز بعنوان مصالح ثابت در این معبد پر سابقه پا بر جا مانده است،بنا بر این اهمیت آن در واقع همان سابقه داشتن در مسیر خدا و خدمت به مردم است.
1) 1) -برای توضیح بیشتر در باره مدارک این موضوع از آیات و روایات به جلد اول تفسیر نمونه صفحه 330 مراجعه شود.
بعلاوه این سنگ تاریخ خاموشی از نسلهای فراوان مؤمنان در قرون و اعصار مختلف است،این سنگ زنده کننده خاطره استلام انبیای بزرگ و بندگان خاص خدا است که در کنار آن به نیایش پروردگار برخاستند.
موضوع دیگری که توجه به آن در اینجا لازم است این است که آیه فوق میگوید:
این نخستین خانهای بوده است که برای مردم ساخته شده است،روشن است که منظور "نخستین خانه عبادت و پرستش"است،بنا بر این هیچ مانعی ندارد که قبل از آن خانههای مسکونی دیگر در روی زمین وجود داشته است،و این تعبیر پاسخ روشنی است به آنها(مانند نویسنده تفسیر المنار)که میگویند خانه کعبه نخستین بار بدست ابراهیم ساخته شد و ساخته شدن آن را بدست آدم در ردیف افسانهها قلمداد میکنند.
در حالی که بطور مسلم قبل از ابراهیم معبد و پرستشگاه در جهان وجود داشته و انبیای پیشین همچون نوح از آن استفاده میکردند بنا بر این چگونه ممکن است خانه کعبه که نخستین معبد جهان است به دست ابراهیم ساخته شده باشد.
"بکه"در اصل از ماده"بک"(بر وزن فک)به معنی ازدحام و اجتماع است، و این که به خانه کعبه،یا زمینی که خانه کعبه در آن ساخته شده است"بکه" گفتهاند به خاطر ازدحام و اجتماع مردم در آنجا است و بعید نیست که این اسم از آغاز روی آن نبوده و پس از رسمیت یافتن برای عبادت روی آن گذاشته شده باشد.
در روایتی از امام صادق ع نقل شده که"مکه"نام مجموع شهر است و "بکه"نام محلی است که خانه کعبه در آنجا بنا شده است.
بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که بکه همان مکه بوده باشد که"م" در آن تبدیل به"ب"شده است نظیر"لازم"و"لازب"که هر دو در لغت عرب به- یک معنی است.
برای نامگذاری خانه کعبه و محل آن به"بکه"وجه دیگری نیز گفتهاند و آن این که ماده مزبور به معنی از بین بردن نخوت و غرور آمده است،و چون در این مرکز بزرگ،همه تبعیضات برچیده میشود و گردنکشان و مغروران همانند مردم عادی باید به نیایش برخیزند و غرور آنها به این وسیله درهم شکسته میشود به آن بکه گفته شده.
از زمان پیامبر ص به بعد هر قدر مسلمانان فزونی مییافتند و طبعا زائران خانه خدا بیشتر میشدند،مسجد الحرام از طرف خلفای وقت توسعه داده میشد.
در تفسیر"عیاشی"نقل شده که در زمان منصور،خلیفه عباسی،بر اثر کثرت حجاج میخواستند مسجد الحرام را بار دیگر توسعه دهند، منصور مردمی را که در اطراف مسجد خانه داشتند طلبید،تا خانه آنها را خریداری کند،ولی آنها به هیچ قیمتی حاضر به فروش نشدند،منصور در بنبست سختی قرار گرفته بود (زیرا از یک طرف نمیخواست با اعمال زور خانههای آنها را خراب کند چون انعکاس خوبی نداشت و از طرف دیگر آنها هم حاضر به واگذاری خانه خود نبودند) در این باره از امام صادق(ع)سؤال کرد،امام فرمود غمناک مباش در این باره دلیل روشنی است که میتوانی با آن استدلال کنی،پرسید کدام دلیل؟فرمود:به- کتاب خدا،پرسید به کجای کلام الهی؟فرمود:به این آیه:" إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّٰاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبٰارَکاً "زیرا خداوند میگوید:"نخستین خانهای که برای مردمان ساخته شد،خانه کعبه بود"بنا بر این اگر آنها پیش از بنای کعبه خانه ساخته بودند اطراف خانه کعبه مال آنها بود،ولی اگر خانه کعبه مقدم بوده،این حریم(تا آنجا که مورد نیاز زائران خانه خداست)متعلق به کعبه است!.
منصور دستور داد آنها را حاضر ساختند و به همین سخن در برابر آنها استدلال کرد آنان در پاسخ فرو ماندند و گفتند:هر طور مایل باشی موافق خواهیم بود.
باز در همان تفسیر نقل شده که نظیر این حادثه در زمان مهدی عباسی
تکرار شد،مهدی از فقهای وقت سؤال کرد همه گفتند:اگر مالکان خانهها راضی نباشند ملک غصبی را نمیتوان داخل مسجد الحرام کرد،علی بن یقطین اجازه خواست تا این مسئله را از موسی بن جعفر(ع)سؤال کند،مهدی به والی مدینه نوشت تا حل این مشکل را از امام موسی بن جعفر ع بخواهد حضرت فرمود:
بنویس "بسم اللّٰه الرحمن الرحیم اگر خانه کعبه اول بنا شده و مردم سپس در کنار آن فرود آمدهاند فضای اطراف آن متعلق به خانه کعبه است،و اگر سکونت مردم در آنجا مقدم بر خانه کعبه بوده آنها سزاوارترند".
چون پاسخ به"مهدی عباسی"رسید بقدری خوشحال شد که نامه را گرفت و بوسید،سپس دستور داد خانهها را خراب کردند،صاحبان خانه بخدمت امام- موسی بن جعفر ع رفتند و تقاضا کردند نامهای در این باب به مهدی بنویسد تا قیمت خانههای آنها را رد کند.حضرت در نامه نوشت:چیزی به آنان عطا کن.او هم آنها را راضی کرد.
***این دو روایت"استدلال لطیفی"در بر دارد که با موازین متداول حقوقی نیز کاملا قابل تطبیق است،و آن اینکه معبدی همچون خانه کعبه به هنگامی که در زمین بکری ساخته شود تا شعاع احتیاجات خود نسبت به آن زمین اولویت دارد، البته تا آن روز که این احتیاج جنبه ضرورت پیدا نکرده دیگران هم میتوانند از حریم آن استفاده کنند،اما آن روز که نیاز مبرم پیدا شد از حق اولویت نخستین میتوان استفاده کرد.
در این دو آیه برای کعبه علاوه بر امتیاز"نخستین پرستشگاه بودن"چهار امتیاز دیگر ذکر شده است:
"مبارک"به معنی پر برکت و پر فایده است،و کعبه از این جهت مبارک است که هم از نظر معنوی و هم از نظر مادی در یکی از پربرکتترین سرزمینهای جهان است،برکات معنوی این سرزمین و جذبههای الهی و تحرک و جنبش و وحدتی که در پرتو آن مخصوصا در مراسم حج به وجود میآید بر هیچکس پوشیده نیست،و اگر تنها به جنبههای صوری مراسم حج اکتفاء نشود و روح و فلسفه آن زنده گردد آن گاه برکت واقعی آن آشکارتر خواهد بود.
از نظر مادی با اینکه سرزمین خشک و بی آب و علفی است و به هیچ وجه از نظر طبیعی مناسب شرائط زندگی نیست این شهر در طول تاریخ همواره یکی از شهرهای آباد و پر تحرک و یک مرکز آماده برای زندگی و حتی برای تجارت بوده است.
کعبه مایه هدایت جهانیان است و مردم از نقاط دور و نزدیک،صفحات خشکی و دریا را زیر پا میگذارند و به این عبادتگاه بزرگ جلب میشوند و در مراسم با شکوه حج که از زمان ابراهیم هم چنان رائج بوده شرکت میکنند،حتی عرب جاهلی نیز کعبه را گرامی میداشت،و مراسم حج را به عنوان اینکه آئین ابراهیم است با اینکه با خرافات آمیخته شده بود انجام میداد،و در پرتو همان مراسم ناقص خود تا حدود زیادی از کارهای نادرست خود موقتا دست برمیداشت و به این ترتیب همگان حتی بتپرستان از هدایت این خانه بزرگ بهرهمند میشدند،جاذبه معنوی این سرزمین و این خانه مقدس چنان است که همه را بی اختیار تحت تاثیر خود قرار میدهد.
در این خانه نشانههای روشنی از خدا پرستی و توحید و معنویت به چشم میخورد،و دوام و بقای آن در طول تاریخ در برابر دشمنان نیرومندی که قصد
نابود ساختن آن را داشتند یکی از این نشانهها است،آثاری که از پیامبر بزرگی همچون ابراهیم ع در کنار آن باقی مانده مانند زمزم،صفا،مروه،رکن (1)حطیم (2)حجر الاسود،حجر اسماعیل (3)که هر کدام تاریخ مجسمی از قرون و اعصار گذشته است و روشنگر خاطرههای عظیم و جاویدان میباشد،از دیگر نشانهها است.
از میان این نشانههای روشن،مقام ابراهیم به خصوص ذکر شده،زیرا محلی است که در آن ابراهیم ایستاد،به خاطر بنای کعبه،و یا به خاطر انجام مراسم حج و یا برای دعوت عمومی مردم برای انجام این مراسم بزرگ،و در هر حال از مهمترین آیات مزبور است و خاطرات بینظیری از فداکاریها،اخلاصها،و اجتماعها را زنده میکند.
در این که منظور از "مَقٰامُ إِبْرٰاهِیمَ" خصوص آن نقطهای است که هم اکنون سنگ مخصوصی که اثر پای ابراهیم بر آن نمایان است در آنجا است،یا منظور از آن تمام"حرم مکه"و یا"تمام مواقف حج"است،در میان مفسران گفتگو است ولی در روایتی که از امام صادق ع در کتاب کافی نقل شده اشاره به همان احتمال اول شده است.
ابراهیم ع بعد از بنای خانه کعبه امنیت شهر مکه را از خداوند درخواست نمود و گفت: رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً (ابراهیم-35):"خداوندا این سرزمین را سرزمین امن و امانی قرار بده"خدا دعای ابراهیم را اجابت کرد و آن را یک مرکز امن قرار داد که هم مایه آرامش روح و امنیت اجتماع مردمی است که به آن
میآیند و از آن الهام میگیرند و هم از نظر قوانین مذهبی،امنیت آن آن چنان محترم شمرده شده که هر گونه جنگ و مبارزه در آن ممنوع است.
مخصوصا در اسلام"کعبه"بعنوان یک مامن و پناهگاه شناخته شده،و حتی حیوانات این سرزمین از هر نظر باید در امنیت باشند و کسی مزاحم آنها نشود، افراد انسانی که به آن پناه میبرند نیز در امان هستند حتی اگر قاتل و جانی باشند نمیتوان متعرض آنها شد،ولی برای این که این احترام خاص خانه کعبه مورد سوء استفاده قرار نگیرد،و حق مظلومان پایمال نگردد اگر افراد جنایتکار و مجرمی به- آن پناهنده شوند دستور داده شده آنها را از نظر آب و غذا در مضیقه قرار دهند، تا مجبور گردند آنجا را ترک گویند،و آنها را به کیفر برسانند. وَ لِلّٰهِ عَلَی النّٰاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطٰاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً در این جمله دستور انجام حج به همه مردم داده شده است و از آن تعبیر به- یک بدهی و دین الهی شده است که بر ذمه عموم مردم میباشد زیرا فرموده است " وَ لِلّٰهِ عَلَی النّٰاسِ ""برای خدا بر مردم است...".
واژه"حج"در اصل به معنی قصد است و به همین جهت به جاده و راه"محجة" (بر وزن مودة)گفته میشود،زیرا انسان را به مقصد میرساند،و به دلیل و برهان حجت میگویند،زیرا مقصود را در بحث روشن میسازد، و اما این که این مراسم مخصوص را حج نامیدهاند برای این است که به هنگام حرکت برای شرکت در این مراسم"قصد زیارت خانه خدا"میکنند و به همین دلیل در آیه فوق اضافه به- بیت(خانه کعبه)شده است.
همانطور که سابقا اشاره کردهایم مراسم زیارت خانه کعبه نخستین بار در زمان ابراهیم"رسمیت"یافت،و سپس بصورت یک سنت حتی در زمان عرب جاهلی ادامه یافت،و در اسلام به صورت کاملتر و خالی از هر گونه خرافه دوران جاهلی تشریع
گردید (1)(البته از نهج البلاغه(خطبه قاصعه)و بعضی از روایات بخوبی استفاده می- شود که فریضه حج از زمان آدم ع تشریع شده بود،ولی رسمیت یافتن آن بیشتر مربوط به زمان ابراهیم ع است).
حج بر هر انسانی که توانایی داشته باشد در عمر فقط یک بار واجب میشود و از آیه فوق نیز بیش از این استفاده نمیگردد زیرا حکم مطلق است و با یک بار انجام دادن امتثال حاصل میشود.
تنها شرطی که در آیه برای وجوب حج ذکر شده مسئله استطاعت است که با تعبیر" مَنِ اسْتَطٰاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً "(کسی که توانایی راه پیمایی بسوی خانه کعبه داشته باشد)بیان شده.
البته در روایات اسلامی و کتب فقهی،استطاعت،به معنی"داشتن زاد و توشه،و مرکب،و توانایی جسمی،و باز بودن راه،و توانایی بر اداره زندگی به- هنگام بازگشت از حج"تفسیر شده است،ولی در حقیقت همه اینها در آیه فوق مندرج است،زیرا استطاعت در اصل به معنی توانایی است که شامل تمام این امور میشود.
ضمنا از آیه فوق استفاده میشود که این قانون مانند سایر قوانین اسلامی اختصاص به مسلمانان ندارد بلکه همه موظفند آن را انجام بدهند و با قاعده معروف "الکفار مکلفون بالفروع کما انهم مکلفون بالاصول"(کافران همانطور که به اصول دین موظفند به انجام فروع نیز مکلف میباشند)آیه فوق و مانند آن تایید میشود،گرچه شرط صحیح بودن این گونه اعمال و عبادات این است که نخست اسلام را بپذیرند و سپس آنها را انجام بدهند ولی باید توجه داشت که عدم قبول
1) 1) -از بعضی روایات استفاده میشود که این فریضه در اسلام نخستین بار در سال دهم هجری تشریع گردید و در همان سال بود که پیامبر(ص)به جمعی دستور داد در همه جا این فرمان را به گوش مردم برسانند و آنها را آماده زیارت خانه خدا کنند اگر چه مراسم عمره را پیغمبر اکرم(ص)و جمعی از مسلمانان قبل از آن هم انجام دادند.
اسلام،مسئولیت آنها را در برابر اینگونه وظائف از بین نمیبرد.
در باره اهمیت این مراسم بزرگ،و فلسفه حج،و آثار فردی و اجتماعی آن در ذیل آیه 196 تا 203 در سوره بقره مشروحا بحث شد (1).
وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعٰالَمِینَ
در پایان آیه،برای تاکید و بیان اهمیت مسئله حج،میفرماید:کسانی که کفران کنند و این دستور الهی را نادیده بگیرند و به مخالفت برخیزند در حقیقت به خود زیان میرسانند،زیرا خداوند از همه جهانیان بینیاز است.
واژه کفر در اصل به معنی پوشانیدن است و از نظر اصطلاح دینی معنی وسیعی دارد و هر گونه مخالفتی را با حق،چه در مرحله اصولی،و چه در مرحله دستورات فرعی باشد،شامل میشود،و اگر مشاهده میکنیم که"کفر"غالبا در مخالفت با اصول استعمال میشود دلیل بر این نیست که منحصرا بهمان معنی بوده باشد،به همین دلیل در آیه بالا در مورد"ترک حج"بکار رفته است،و لذا در روایتی از امام صادق ع نقل شده که(کفر)را در آیه به معنی"ترک"تفسیر فرموده است (2).
و به عبارت دیگر کفر و فاصله گرفتن از حق-همانند ایمان و توجه بحق- مراحل و درجاتی دارد که هر کدام برای خود دارای احکام مخصوصی است،و با توجه به این حقیقت بسیاری از مشکلات که در معنی آیات و روایات مربوط به کفر و ایمان پیش میآید،حل میشود،بنا بر این اگر در مورد رباخواران در(سوره بقره-275) و همچنین در مورد ساحران(بقره-102)تعبیر به کفر شده است به همین منظور است.
در هر حال از آیه فوق دو مطلب استفاده میشود:
نخست اهمیت فوق العاده حج است که از ترک آن تعبیر به کفر شده است، مرحوم صدوق در کتاب"من لا یحضر"از پیامبر اکرم ص نقل میکند که:به- علی(ع)فرمود:
یا علی تارک الحج و هو مستطیع کافر یقول اللّٰه تبارک و تعالی وَ لِلّٰهِ عَلَی النّٰاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطٰاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعٰالَمِینَ ،یا علی!من سوف الحج حتی یموت بعثه اللّٰه یوم القیمة یهودیا او نصرانیا:ای علی کسی که حج را ترک کند با این که توانایی دارد کافر محسوب میشود،زیرا خداوند میفرماید:بر مردمی که استطاعت دارند بسوی خانه خدا بروند لازم است حج بجا بیاورند و کسی که کفر بورزد(آن را ترک کند)بخود زیان رسانیده است،و خداوند از آنان بی نیاز است،ای علی کسی که حج را به تاخیر بیاندازد تا این که از دنیا برود خداوند او را در قیامت یهودی یا نصرانی محشور میکند.
دیگر اینکه:انجام این فریضه مهم الهی مانند همه فرائض و برنامههای دینی بسود مردم و برای تربیت آنها است و هیچگونه تاثیری برای خداوند که از همگان بی نیاز است نخواهد داشت.
قُلْ یٰا أَهْلَ اَلْکِتٰابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ شَهِیدٌ عَلیٰ مٰا تَعْمَلُونَ (98) قُلْ یٰا أَهْلَ اَلْکِتٰابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ مَنْ آمَنَ تَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ أَنْتُمْ شُهَدٰاءُ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (99) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا فَرِیقاً مِنَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ یَرُدُّوکُمْ بَعْدَ إِیمٰانِکُمْ کٰافِرِینَ (100) وَ کَیْفَ تَکْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلیٰ عَلَیْکُمْ آیٰاتُ اَللّٰهِ وَ فِیکُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّٰهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (101)
98-بگو ای اهل کتاب!چرا به آیات خدا کفر میورزید با آنکه خدا گواه بر اعمال شماست.
99-بگو ای اهل کتاب!چرا افرادی را که ایمان آوردهاند از راه خدا باز میدارید و میخواهید این راه را کج سازید در حالی که شما(به درستی این راه)گواه هستید و خداوند از آنچه انجام میدهید غافل نیست.
100-ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر از جمعی از اهل کتاب(که کارشان نفاقافکنی و شعلهور ساختن آتش کینه و عداوت در میان شماست)اطاعت کنید شما را پس از ایمان به کفر بازمیگردانند.
101-و چگونه ممکن است شما کافر شوید با اینکه(در دامان وحی قرار گرفتهاید)و آیات خدا بر شما خوانده میشود و پیامبر او در میان شماست،(بنا بر این به خدا تمسک جویید)و هر کس به خدا تمسک جوید به راه مستقیم هدایت شده است.
از مجموع آنچه در کتب شیعه و اهل تسنن در باره شان نزول این آیات نقل شده چنین استفاده میشود که یکی از یهودیان به نام"شاس بن قیس"که پیر- مردی تاریک دل و در کفر و عناد کم نظیر بود روزی از کنار مجمع مسلمانان میگذشت،
دید جمعی از طایفه"اوس"و"خزرج"که سالها با هم جنگهای خونینی داشتند، در نهایت صفا و صمیمیت گرد هم نشسته،مجلس انسی بوجود آوردهاند،و آتش اختلافات شدیدی که در جاهلیت در میان آنها شعلهور بود به کلی خاموش شده است.
او از دیدن این صحنه بسیار ناراحت شد و با خود گفت اگر اینها تحت رهبری محمد ص از همین راه پیش روند موجودیت یهود به کلی در خطر است،در این حال نقشهای بنظر او رسید،و یکی از جوانان یهودی را دستور داد که به جمع آنها بپیوندد،و حوادث خونین"بغاث"(محلی که جنگ شدید اوس و خزرج در آن نقطه واقع شد)به یاد آنها بیاورد،و آن حوادث را پیش چشم آنها مجسم سازد.
اتفاقا این نقشه که با مهارت وسیله آن جوان یهودی پیاده شد،مؤثر واقع گردید و جمعی از مسلمانان از شنیدن این جریان به گفتگو پرداختند،و حتی بعضی از افراد طایفه"اوس"و"خزرج"یکدیگر را به تجدید آن صحنهها تهدید کردند، چیزی نمانده بود که آتش خاموش شده دیرین بار دیگر شعلهور گردد.
خبر به پیامبر ص رسید،فورا با جمعی از مهاجرین به سراغ آنها آمد، و با اندرزهای مؤثر و سخنان تکان دهنده خود آنها را بیدار ساخت.
جمعیت چون سخنان آرام بخش پیامبر را شنیدند از تصمیم خود برگشتند،و سلاحها را بر زمین گذاشته،دست در گردن هم افکنده،بشدت گریه کردند،و دانستند این از نقشههای دشمنان اسلام بوده است،و صلح و صفا و آشتی بار دیگر کینههایی را که میخواست زنده شود شستشو داد.
در این هنگام چهار آیه فوق نازل شد که در دو آیه نخست،یهودیان اغوا کننده را نکوهش میکند،و در دو آیه بعد به مسلمانان هشدار میدهد.
نفاقافکنان
قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ شَهِیدٌ عَلیٰ مٰا تَعْمَلُونَ
:
در این آیه روی سخن به اهل کتاب که منظور در اینجا یهود است میباشد، و خداوند به پیغمبرش فرمان میدهد که با زبان ملامت و سرزنش از آنها بپرسد انگیزه آنها در کفر ورزیدن به آیات خدا چیست؟در حالی که میدانند خداوند از اعمال آنان آگاه است.
منظور از آیات خدا در اینجا یا آیاتی است که در تورات در باره نشانههای پیامبر اسلام وارد شده بود،و یا مجموعه آیات و معجزاتی است که به پیامبر اسلام نازل گردید و حکایت از حقانیت او میکرد. قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ مَنْ آمَنَ تَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ أَنْتُمْ شُهَدٰاءُ :
سپس آنها را ملامت میکند که اگر خود شما حاضر به پذیرفتن حق نیستید چه اصراری دارید که دیگران را نیز از راه خدا منحرف سازید،و راه مستقیم الهی را در نظر آنها کج و نادرست جلوه دهید؟در حالی که شما باید نخستین دستهای باشید که این منادی الهی را"لبیک"گوئید،زیرا بشارات ظهور این پیامبر قبلا در کتب شما داده شده و شما گواه بر آنید( وَ أَنْتُمْ شُهَدٰاءُ ).
بنا بر این چرا با سمپاشیها و وسوسهها و القای شبهات و روشن ساختن آتش کینههای فراموش شده،مردم را از راه مستقیم الهی دور میسازید،و علاوه بر انحراف خود بار سنگین مسئولیت انحراف دیگران را نیز بر دوش میکشید؟!چرا؟ وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ :
در پایان آیه آنها را تهدید میکند که خدا هرگز از اعمال شما غافل نیست.
شاید تعبیر به"عدم غفلت خداوند"در اینجا بخاطر این باشد،که:یهود
برای پیشبرد مقاصد شوم خود غالبا دست به نقشههای مخفیانه و توطئههای پنهانی میزدند،که در افراد غافل و بی اطلاع زود مؤثر واقع میشد، و لذا میفرماید:اگر بعضی از مردم بخاطر غفلت تحت تاثیر توطئههای شوم شما قرار گیرند،خداوندی که از اسرار نهان و آشکار آنها آگاه است،غافل نخواهد بود،و مجازات او در انتظار شما است!.
*** یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا فَرِیقاً مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ یَرُدُّوکُمْ بَعْدَ إِیمٰانِکُمْ کٰافِرِینَ .
سپس روی سخن را به مسلمانان اغفال شده کرده،به آنها هشدار میدهد که اگر تحت تاثیر سخنان مسموم دشمن واقع شوند،و به آنها اجازه دهند که در میان افرادشان نفوذ کنند،و به وسوسههای آنها ترتیب اثر دهند،چیزی نخواهد گذشت که رشته ایمان را به کلی خواهند گسست و به سوی کفر بازمیگردند،زیرا دشمن، نخست میکوشد آتش عداوت را در میان آنها شعلهور سازد و آنها را به جان هم بیفکند و مسلما به این مقدار قناعت نخواهد کرد،و به وسوسههای خود هم چنان ادامه میدهد تا به کلی آنها را از اسلام بیگانه سازد.
از آنچه گفته شد،روشن میشود که منظور از بازگشت به کفر که در آیه فوق به آن اشاره شده،"کفر حقیقی و بیگانگی مطلق"از اسلام است و نیز ممکن است منظور از"کفر"همان عداوتها و دشمنیهای دوران جاهلیت باشد،که آن خود یکی از شعبهها و نشانههای کفر محسوب میشود،چه اینکه ایمان سرچشمه محبت و برادری است،و کفر سرچشمه پراکندگی و عداوت است.
*** وَ کَیْفَ تَکْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلیٰ عَلَیْکُمْ آیٰاتُ اللّٰهِ وَ فِیکُمْ رَسُولُهُ :
بعد به صورت تعجب از مؤمنان سؤال میکند:چگونه ممکن است شما راه کفر پیش گیرید،در حالی که هم پیامبر در میان شما است،و هم آیات الهی،مرتبا
بر شما خوانده میشود،و دانههای باران احیا کننده وحی بر قلب شما فرو میریزد.
این جمله در حقیقت اشاره به این است،که اگر دیگران گمراه شوند،زیاد جای تعجب نیست،تعجب در این است که افرادی که پیامبر را در میان خود میبینند، و دائما با عالم وحی در تماس هستند چگونه ممکن است گمراه گردند،و مسلما اگر چنین اشخاصی گمراه شوند،مقصر اصلی خود آنها هستند و مجازاتشان بسیار دردناک خواهد بود. وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّٰهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ :
در پایان این آیات به مسلمانان توصیه میکند،که برای نجات خود از وسوسههای دشمنان،و برای هدایت یافتن به صراط مستقیم،دست به دامن لطف پروردگار بزنند،و به ذات پاک او و آیات قرآن مجید متمسک شوند،و به آنها صریحا میگوید:که"هر کس به خدا تمسک جوید به راه راست هدایت خواهد شد".
از نکتههایی که در این آیات جلب توجه میکند این است که در دو آیه اول که روی سخن در آن به یهود است به صورت خطاب بالواسطه است،زیرا به پیامبر دستور میدهد که این مطالب را به آنها بگوید،لذا با کلمه"قل"(بگو)شروع شده است،اما در دو آیه اخیر که روی سخن به مؤمنان است،خطاب بدون واسطه صورت گرفته،و بدون کلمه"قل"شروع شده است،و این نشانه نهایت لطف و توجه خاص خداوند به بندگان با ایمان است.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ حَقَّ تُقٰاتِهِ وَ لاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (102) وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِیعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا وَ اُذْکُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدٰاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوٰاناً وَ کُنْتُمْ عَلیٰ شَفٰا حُفْرَةٍ مِنَ اَلنّٰارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْهٰا کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (103)
102-ای کسانی که ایمان آوردهاید!آن چنان که حق تقوی و پرهیزکاری است از خدا بپرهیزید،و از دنیا نروید مگر اینکه مسلمان باشید(باید گوهر ایمان را تا پایان عمر حفظ کنید).
103-و همگی به ریسمان خدا(قرآن و اسلام و هر گونه وسیله ارتباط دیگر)چنگ زنید و پراکنده نشوید،و نعمت(بزرگ)خدا را بر خود بیاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید و او در میان دلهای شما الفت ایجاد کرد،و به برکت نعمت او برادر شدید،و شما بر لب حفرهای از آتش بودید،خدا شما را از آنجا برگرفت (و نجات داد)این چنین خداوند آیات خود را برای شما آشکار میسازد شاید هدایت شوید.
میدانیم که در دوران جاهلیت دو قبیله بزرگ در مدینه به نام"اوس" و"خزرج"وجود داشتند که بیش از یکصد سال!جنگ و خونریزی و اختلاف در میان آن دو جریان داشت،و هر چند وقت ناگهان به جان یکدیگر میافتادند و خسارات جانی و مالی فراوانی بیکدیگر وارد میکردند.
یکی از موفقیتهای بزرگ پیغمبر(ص)پس از هجرت به مدینه،این بود که بوسیله اسلام صلح و صفا در میان آن دو ایجاد کرد،و با اتحاد آنها جبهه نیرومندی در مدینه بوجود آمد.
اما از آنجا که ریشههای اختلاف فوق العاده زیاد و نیرومند،و اتحاد تازه
و جوان بود گاه بیگاه،بر اثر عواملی،اختلافات فراموش شده شعلهور میشد،که بزودی در پرتو تعلیمات اسلام و تدبیر پیامبر(ص)خاموش میگشت.
در آیات پیش نمونهای از بروز اختلافات را بر اثر تحریکات دشمنان دانا مشاهده کردیم،ولی این آیات اشاره به نوع دیگری از این اختلافات است که بر اثر دوستان نادان و تعصبهای جاهلانه به وجود آمد.
میگویند روزی دو نفر از قبیله"اوس"و"خزرج"به نام"ثعلبة بن غنم" و"اسعد بن زراره"در برابر یکدیگر قرار گرفتند،و هر کدام افتخاراتی را که بعد از اسلام نصیب قبیله او شده بود برمیشمرد،"ثعلبه"گفت:خزیمة بن ثابت (ذو الشهادتین)و حنظله(غسیل الملائکه)که هر کدام از افتخارات مسلمانانند،از ما هستند،و همچنین عاصم بن ثابت،و سعد بن معاذ از ما میباشند.
در برابر او"اسعد بن زراره"که از طایفه خزرج بود گفت:چهار نفر از قبیله ما در راه نشر و تعلیم قرآن خدمت بزرگی انجام دادند:ابی بن کعب،و معاذ بن جبل،و زید بن ثابت،و ابو زید،به علاوه"سعد بن عباده"رئیس و خطیب مردم مدینه از ما است.
کم کم کار بجای باریک کشید،و قبیله دو طرف از جریان آگاه شدند،و دست به اسلحه کرده،در برابر یکدیگر قرار گرفتند،بیم آن میرفت که بار دیگر آتش جنگ بین آنها شعلهور گردد و زمین از خون آنها رنگین شود! خبر به پیامبر رسید،حضرت فورا به محل حادثه آمد،و با بیان و تدبیر خاص خود به آن وضع خطرناک پایان داد،و صلح و صفا را در میان آنها بر قرار نمود.
آیات فوق در اینجا نازل گردید و بصورت یک حکم عمومی همه مسلمانان را با بیان مؤثر و مؤکدی دعوت به اتحاد نمود.
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ حَقَّ تُقٰاتِهِ
:
در این آیه نخست دعوت به تقوی شده است تا مقدمهای برای دعوت به سوی اتحاد باشد،در حقیقت دعوت به اتحاد بدون استمداد از یک ریشه اخلاقی و عقیدهای بی اثر و یا بسیار کم اثر است،به همین دلیل در این آیه کوشش شده است تا عوامل ایجاد کننده اختلاف و پراکندگی در پرتو ایمان و تقوی تضعیف گردند،لذا افراد با ایمان را مخاطب ساخته و میگوید"همگی از خدا بپرهیزید و حق تقوی و پرهیزگاری را انجام دهید".
در اینکه منظور از"حق تقوی"چیست؟در میان مفسران سخن بسیار است اما شک نیست که حق تقوی آخرین و عالیترین درجه پرهیزگاری است،که پرهیز از هر گونه گناه و عصیان و تعدی و انحراف از حق را شامل میگردد،و لذا در تفسیر"در المنثور" از پیامبر(ص)و در تفسیر"عیاشی"و"معانی الاخبار"از امام صادق ع نقل شده که در تفسیر"حق تقوی"فرمودند"
ان یطاع فلا یعصی و یذکر فلا ینسی(و یشکر فلا یکفر) "یعنی"حق تقوی"و پرهیزگاری این است که پیوسته اطاعت فرمان او کنی،و هیچگاه معصیت ننمایی،همواره به یاد او باشی،و او را فراموش نکنی،و در برابر نعمتهای او شکرگزار باشی و کفران نعمت او ننمایی".
بدیهی است انجام این دستور همانند همه دستورات الهی بستگی به میزان توانایی انسان دارد بنا بر این آیه فوق با آیه 16 سوره تغابن که میگوید فَاتَّقُوا اللّٰهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ "تا آنجا که توانایی دارید پرهیزگاری پیشه کنید"هیچگونه منافاتی ندارد و گفتگو در باره تضاد این دو آیه و نسخ یکی بوسیله دیگری به کلی بی اساس است.
البته آیه دوم در حقیقت بیان قید و به اصطلاح تخصیص در آیه اول است و آن را مقید به مقدار توانایی انسان میکند و از آنجا که ظاهرا در میان قدما گاهی کلمه"نسخ"بر"تخصیص"اطلاق میشده ممکن است منظور کسانی که آیه دوم را ناسخ آیه اول دانستهاند همان"تخصیص"بوده باشد. وَ لاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ :
این جمله در حقیقت هشداری است به طایفه اوس و خزرج و همه مسلمانان جهان که به هوش باشند،تنها اسلام آوردن کافی نیست،مهم آن است که ایمان و اسلام خود را تا واپسین ساعات عمر حفظ کنند،و با روشن ساختن آتشهای خاموش شده کینههای دوران جاهلی و پیروی از تعصبهای نابخردانه،ایمان و اعمال پاک خود را بر باد ندهند،تا عاقبت و پایان کار آنها به بدبختی نگراید،لذا با تاکید میفرماید:"مراقب باشید که از دنیا جز با ایمان و اسلام بیرون نروید".
وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّٰهِ جَمِیعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا
:
در این آیه بحث نهایی که همان"مسئله اتحاد و مبارزه با هر گونه تفرقه" باشد مطرح شده و میفرماید:همگی به ریسمان الهی چنگ بزنید،و از هم پراکنده نشوید.
در باره اینکه منظور از "بِحَبْلِ اللّٰهِ" (ریسمان الهی)چیست؟مفسران احتمالات مختلفی ذکر کردهاند،بعضی میگویند منظور از آن قرآن است،و بعضی میگویند اسلام،و بعضی دیگر گفتهاند منظور خاندان پیامبر و ائمه معصومین هستند.
در روایاتی که از پیامبر ص و ائمه اهل بیت نقل شده نیز همین تعبیرات گوناگون دیده میشود،مثلا در تفسیر"در المنثور"از پیغمبر اکرم ص و در کتاب"معانی الاخبار"از امام سجاد ع نقل شده که فرمودند: "بِحَبْلِ اللّٰهِ" قرآن
است،و در تفسیر"عیاشی"از امام باقر ع که فرمود:ریسمان الهی"آل محمد ص میباشند،که مردم مامور به تمسک به آن هستند.
ولی نه این احادیث و نه آن تفسیرها،هیچ کدام با یکدیگر اختلاف ندارند، زیرا منظور از ریسمان الهی هر گونه وسیله ارتباط با ذات پاک خداوند است،خواه این وسیله،اسلام باشد،یا قرآن،یا پیامبر و اهل بیت او،و به عبارت دیگر تمام آنچه گفته شد،در مفهوم وسیع"ارتباط با خدا"که از معنی "بِحَبْلِ اللّٰهِ" استفاده میشود،جمع است.
تعبیر به "بِحَبْلِ اللّٰهِ" برای چیست؟ نکته جالب اینکه تعبیر از این امور به حبل اللّٰه در واقع اشاره به یک حقیقت است،که انسان در شرائط عادی و بدون داشتن مربی و راهنما،در قعر دره طبیعت، و چاه تاریک غرائز سرکش،و جهل و نادانی باقی خواهد ماند.و برای نجات از این دره و برآمدن از این چاه نیاز به رشته و ریسمان محکمی دارد که به آن چنگ بزند و بیرون آید،این رشته محکم همان ارتباط با خدا از طریق قرآن و آورنده قرآن و جانشینان واقعی او میباشد،که مردم را از سطوح پائین و پست بالا برده و به آسمان تکامل معنوی و مادی میرسانند.
وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدٰاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوٰاناً
سپس قرآن بنعمت بزرگ اتحاد و برادری اشاره کرده و مسلمانان را بتفکر در وضع اندوهبار گذشته،و مقایسه آن"پراکندگی"با این"وحدت"دعوت میکند،و میگوید:"فراموش نکنید که در گذشته چگونه با هم دشمن بودید ولی خداوند در پرتو اسلام و ایمان دلهای شما را به هم مربوط ساخت،و شما دشمنان دیروز،برادران امروز شدید"و جالب توجه اینکه کلمه"نعمت"را دو بار در این
جمله تکرار کرده و به این طریق اهمیت موهبت اتفاق و برادری را گوش زد میکند.
نکته دیگر اینکه مسئله تالیف قلوب مؤمنان را به خود نسبت داده،میگوید:
خدا در میان دلهای شما الفت ایجاد کرد و با این تعبیر،اشاره به یک معجزه اجتماعی اسلام شده،زیرا اگر سابقه دشمنی و عداوت پیشین عرب را درست دقت کنیم که چگونه کینههای ریشهدار در طول سالهای متمادی در دلهای آنها انباشته شده بود، و چگونه یک موضوع جزئی و ساده کافی بود آتش جنگ خونینی در میان آنها بیفروزد مخصوصا با توجه به اینکه مردم نادان و بیسواد و نیمه وحشی معمولا افرادی لجوج و انعطافناپذیرند،و به آسانی حاضر به فراموش کردن کوچکترین مسائل گذشته نیستند،در این صورت اهمیت این"معجزه بزرگ اجتماعی"اسلام آشکار میشود،و ثابت میگردد که از طرق عادی و معمولی امکانپذیر نبود که در طی چند سال، از چنان ملت پراکنده و کینهتوز و نادان و بی خبر،ملتی واحد و متحد و برادر بسازند.
اهمیت موضوع فوق(وحدت و برادری در میان قبائل کینهتوز عرب)از نظر دانشمندان و مورخان حتی دانشمندان و مورخان غیر مسلمان مخفی نمانده و همگی با اعجاب فراوان از آن یاد کردهاند،به عنوان نمونه:
"جان دیون پورت"دانشمند معروف انگلیسی مینویسد:"...محمد یک نفر عرب ساده،قبائل پراکنده کوچک و برهنه و گرسنه کشور خودش را مبدل به- یک جامعه فشرده و با انضباط نمود و در میان ملل روی زمین آنها را با صفات و اخلاق تازهای معرفی کرد،و در کمتر از سی سال،این طرز و روش امپراطور قسطنطنیه را مغلوب کرد،و سلاطین ایران را از بین برد.سوریه و بین النهرین و
مصر را تسخیر کرد و دامنه فتوحاتش را از اقیانوس اطلس تا کرانه دریای خزر و تا رود سیحون بسط داد." (1)"توماس کارل"میگوید:"خداوند عرب را بوسیله اسلام از تاریکیها بسوی روشنائیها هدایت فرمود،از ملت خموش و راکدی که نه صدایی از آن میآمد و نه حرکتی محسوس بود،ملتی بوجود آورد که از گمنامی بسوی شهرت،از سستی بسوی بیداری،از پستی بسوی فراز،و از عجز و ناتوانی بسوی نیرومندی سوق داده شده،نورشان از چهار سوی جهان میتابید.از اعلان اسلام یک قرن بیشتر نگذشته بود که مسلمانان یک پا در هندوستان و پای دیگری در اندلس نهادند و بالآخره در همین مدت کوتاه اسلام بر نصف دنیا نورافشانی میکرد." (2)"دکتر گوستاولوبون"باین حقیقت این چنین اعتراف کرده است:
"..تا زمان این حادثه حیرتانگیز یعنی"اسلام"که دفعتا نژاد عرب را بلباس جهانگیری و خلاق معانی بما نشان داد،هیچیک از قسمتهای عربستان نه جزء تاریخ تمدن شمرده میشد و نه از حیث علم یا مذهب نشانی از آن بود." (3)"نهرو"دانشمند و سیاستمدار فقید هندی در این باره مینویسد:"..سرگذشت عرب و داستان اینکه چگونه بسرعت در آسیا و اروپا و افریقا توسعه یافتند و فرهنگ و تمدن عالی و بزرگی را بوجود آوردند یکی از شگفتیهای تاریخ بشری میباشد، نیرو و فکر تازهای که عربها را بیدار ساخت و ایشان را از اعتماد بنفس و قدرت سرشار ساخت"اسلام"بود..." (4)
وَ کُنْتُمْ عَلیٰ شَفٰا حُفْرَةٍ مِنَ النّٰارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْهٰا
:
"شفا"در اصل لغت به کناره چاه و یا خندق و مانند آن گویند،و شاید اطلاق"شفه"بر"لب"نیز بهمین مناسبت باشد،و همچنین استعمال این کلمه در بهبودی از بیماری نیز بخاطر آن است که انسان در کناره"سلامت و تندرستی" قرار میگیرد.
در جمله بالا خداوند میگوید:شما در گذشته در لبه گودالی از آتش بودید که هر آن ممکن بود در آن سقوط کنید و همه چیز شما خاکستر گردد!،اما خداوند شما را نجات داد و از این پرتگاه بنقطه امن و امانی که همان نقطه"برادری و محبت"بود رهنمون ساخت.
در اینکه منظور از"نار"در آیه آتش دوزخ است یا آتشهای این جهان در میان مفسران گفتگو شده است،ولی با توجه به مجموع آیه چنین بنظر میرسد که نار کنایه از جنگها و نزاعهایی بوده که هر لحظه در دوران جاهلیت به بهانهای در میان اعراب شعلهور میشد،قرآن مجید باین جمله اوضاع خطرناک عصر جاهلیت را منعکس میسازد که هر لحظه خطر جنگ و خونریزی آنها را تهدید میکرد و خداوند در پرتو نور اسلام آنها را از آن وضع نجات داد و مسلما با نجات یافتن از وضع خطرناک گذشته از آتش سوزان دوزخ نیز نجات یافتند. کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ :
در پایان آیه برای تاکید بیشتر میگوید:"خداوند این چنین آیات خود را روشن میسازد تا هدایت شوید".بنا بر این هدف نهایی هدایت و نجات شما است و چون پای منافع و سرنوشت شما در میان است باید به آنچه گفته شد اهمیت فراوان دهید.
با تمام گفتگوهایی که در باره اثر اعجاز آمیز اتحاد در پیشرفت اهداف
اجتماعی و سربلندی اجتماعات گفته شده است،میتوان گفت هنوز اثر واقعی آن شناخته نشده است.
امروز سدهای عظیمی در نقاط مختلف جهان برپا شده که مبدء تولید بزرگترین نیروهای صنعتی است و سرزمینهای وسیعی را زیر پوشش آبیاری و روشنایی خود قرار داده است،اگر درست فکر کنیم میبینیم این قدرت عظیم چیزی جز نتیجه بهم پیوستن قدرتهای ناچیز دانههای باران نیست و آن گاه به اهمیت اتحاد و کوششهای دسته جمعی انسانها واقف میشویم.
در احادیث فراوانی که از پیامبر و پیشوایان بزرگ اسلام به ما رسیده بلزوم و اهمیت این موضوع با عبارات مختلفی اشاره شده است:
در یک مورد پیغمبر اکرم ص میفرماید:
المؤمن للمؤمن کالبنیان یشید بعضه بعضا :"افراد با ایمان نسبت بیکدیگر همانند اجزای یک ساختمانند که هر جزئی از آن جزء دیگر را محکم نگاه میدارد".
و نیز فرمود:
المؤمنون کالنفس الواحدة :"مؤمنان همچون یک روحند".
و نیز میفرماید:
مثل المؤمنین فی توادهم و تراحمهم کمثل الجسد الواحد اذا اشتکی بعضه تداعی سائره بالسهر و الحمی :"مثل افراد با ایمان در دوستی و نیکی بیکدیگر همچون اعضای یک پیکر است که چون بعضی از آن رنجور شود و به درد آید اعضای دیگر را قرار و آرامش نخواهد بود" (1).
1) 1) -تفسیر ابو الفتوح رازی ج 2 ص 450
وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی اَلْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (104) وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اِخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ اَلْبَیِّنٰاتُ وَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (105)
104-باید از میان شما جمعی دعوت به نیکی کنند و امر به معروف و نهی از منکر نمایند و آنها رستگارانند.
105-و مانند کسانی نباشید که پراکنده شدند و اختلاف کردند(آنهم)پس از آنکه نشانههای روشن(پروردگار)به آنان رسید،و آنها عذاب عظیمی دارند.
وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ
.
"امت"در اصل از ماده"ام"به معنی هر چیزی است که اشیاء دیگری به آن بضمیمه گردد و به همین جهت"امت"به جماعتی که جنبه وحدتی در میان آنها باشد گفته میشود خواه وحدت از نظر زمان یا از نظر مکان و یا از نظر هدف و مرام باشد،بنا بر این به اشخاص متفرق و پراکنده"امت"گفته نمیشود.
***به دنبال آیات پیشین که مسئله اخوت و اتحاد را توصیف میکرد در این آیه اشاره به مسئله"امر به معروف"و"نهی از منکر"شده که در حقیقت بمنزله
یک پوشش اجتماعی برای محافظت جمعیت است،زیرا اگر مسئله امر به معروف و نهی از منکر در میان نباشد عوامل مختلفی که دشمن بقای"وحدت اجتماعی" هستند،همچون موریانه از درون، ریشههای اجتماع را میخورند،و آن را از هم متلاشی میسازند،بنا بر این حفظ وحدت اجتماعی بدون نظارت عمومی ممکن نیست!.
در آیه فوق دستور داده شده که همواره در میان مسلمانان باید امتی باشند که این دو وظیفه بزرگ اجتماعی را انجام دهند:مردم را به نیکیها دعوت کنند،و از بدیها باز دارند.و در پایان آیه تصریح میکند که فلاح و رستگاری تنها از این راه ممکن است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که ظاهر"منکم امة"این است که این امت بعضی از جمعیت مسلمانان را تشکیل میدهد،نه همه آنها را،و به این ترتیب وظیفه امر به معروف و نهی از منکر جنبه عمومی نخواهد داشت،بلکه وظیفه طایفه خاصی است،اگر چه انتخاب و تربیت این جمعیت،وظیفه همه مردم است،و به عبارت دیگر این دو وظیفه واجب کفایی است نه عینی،با اینکه از دیگر آیات قرآن بر میآید که این دو وظیفه جنبه عمومی دارد،و به عبارت دیگر واجب عینی است نه واجب کفایی،مثلا در چند آیه بعد از این آیه میخوانیم: کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ "شما بهترین امتی بودید که بسود مردم مبعوث شدید،چه اینکه امر به معروف و نهی از منکر میکنید"و در سوره"العصر"میفرماید:"همه مردم در زیانند جز آنان که ایمان و عمل صالح دارند و دعوت به حق و توصیه به صبر و استقامت میکنند" طبق این آیات و مانند آنها این دو وظیفه اختصاص به دسته معینی ندارد.
دقت در مجموع این آیات پاسخ سؤال را روشن میسازد،زیرا چنین استفاده میشود که"امر به معروف و نهی از منکر"دو مرحله دارد:یکی"مرحله فردی" که هر کس موظف است به تنهایی ناظر اعمال دیگران باشد،و دیگری"مرحله دسته جمعی"که امتی موظفند برای پایان دادن به نابسامانیهای اجتماع دست به- دست هم بدهند و با یکدیگر تشریک مساعی کنند.
قسمت اول وظیفه عموم مردم است،و چون جنبه فردی دارد طبعا شعاع آن محدود بتوانایی فرد است،اما قسمت دوم شکل واجب کفایی بخود میگیرد و چون جنبه دسته جمعی دارد و شعاع قدرت آن وسیع و طبعا از شئون حکومت اسلامی محسوب میشود.این دو شکل از مبارزه با فساد و دعوت به سوی حق،از شاهکارهای قوانین اسلامی محسوب میگردد،و مسئله تقسیم کار را در سازمان حکومت اسلامی و لزوم تشکیل یک گروه نظارت بر وضع اجتماعی و سازمانهای حکومت مشخص میسازد.
سابق بر این در ممالک اسلامی(و امروز در پارهای از کشورهای اسلامی، مانند حجاز)با الهام از آیه فوق تشکیلاتی مخصوص مبارزه با فساد و دعوت به- انجام مسئولیتهای اجتماعی به نام اداره حسبه و ماموران آن به نام"محتسب" و یا"آمرین بمعروف"وجود داشته است که مامور بودند با همکاری یکدیگر با هر گونه فساد و زشتکاری در میان مردم،و یا هر گونه ظلم و فساد در دستگاه حکومت مبارزه کنند،و هم چنین مردم را به کارهای نیک و پسندیده تشویق نمایند.
بنا بر این وجود این جمعیت با آن قدرت وسیع،هیچگونه منافاتی با عمومی بودن وظیفه امر بمعروف و نهی از منکر در شعاع فرد و با قدرت محدود ندارد.
از آنجا که این بحث از مباحث مهم قرآن مجید است،و در آیات فراوانی به آن اشاره شده،لازم است نکاتی را در اینجا یادآور شویم:
"معروف"در لغت به معنی شناخته شده(از ماده عرف)و"منکر" به معنی"ناشناس"(از ماده انکار)است.و به این ترتیب کارهای نیک،اموری شناخته شده،و کارهای زشت و ناپسند،اموری ناشناس معرفی شدهاند.چه اینکه فطرت پاک انسانی با دسته اول آشنا و با دوم ناآشنا است!
جمعی از دانشمندان اسلامی معتقدند که وجوب این دو وظیفه تنها با دلیل نقلی ثابت شده،و عقل فرمان نمیدهد که انسان دیگری را از کار بدی که زیانش تنها متوجه خود او است باز دارد.
ولی با توجه به پیوندهای اجتماعی و اینکه هیچ کار بدی در اجتماع انسانی در نقطه خاصی محدود نمیشود،بلکه هر چه باشد همانند آتشی ممکن است به نقاط دیگر سرایت کند،عقلی بودن این دو وظیفه مشخص میشود.
به عبارت دیگر:در اجتماع چیزی به عنوان"ضرر فردی"وجود ندارد، و هر زیان فردی امکان این را دارد که به صورت یک"زیان اجتماعی"درآید،و به- همین دلیل منطق و عقل به افراد اجتماع اجازه میدهد که در پاک نگه داشتن محیط زیست خود از هر گونه تلاش و کوششی خود داری نکنند.
اتفاقا در بعضی از احادیث به این موضوع اشاره شده است.از پیغمبر اکرم ص چنین نقل شده که فرمود:"یک فرد گنهکار،در میان مردم همانند کسی است که با جمعی سوار کشتی شود،و به هنگامی که در وسط دریا قرار گیرد تبری
برداشته و به سوراخ کردن موضعی که در آن نشسته است بپردازد،و هر گاه به او اعتراض کنند،در جواب بگوید من در سهم خود تصرف میکنم!،اگر دیگران او را از این عمل خطرناک باز ندارند،طولی نمیکشد که آب دریا به داخل کشتی نفوذ کرده و یکباره همگی در دریا غرق میشوند".
پیامبر ص با این مثال جالب منطقی بودن وظیفه امر به معروف و نهی از منکر را مجسم ساخته،و حق نظارت فرد بر اجتماع را یک حق طبیعی که ناشی از پیوند سرنوشتهاست،میداند.
علاوه بر آیات فراوان قرآن مجید احادیث زیادی در منابع معتبر اسلامی نیز در باره اهمیت این دو وظیفه بزرگ اجتماعی وارد شده است که در آنها به خطرات و عواقب شومی که بر اثر ترک این دو وظیفه در جامعه بوجود میاید اشاره گردیده، به عنوان نمونه:
1-امام باقر ع میفرماید
ان الامر بالمعروف و النهی عن المنکر فریضة عظیمة بها تقام الفرائض و تامن المذاهب و تحل المکاسب و ترد المظالم و تعمر الارض و ینتصف من الاعداء و یستقیم الامر :"امر به معروف و نهی از منکر دو فریضه بزرگ الهی است که بقیه فرائض با آنها برپا میشوند،و بوسیله این دو،راهها امن میگردد،و کسب و کار مردم حلال میشود،حقوق افراد تامین میگردد،و در سایه آن زمینها آباد،و از دشمنان انتقام گرفته میشود،و در پرتو آن همه کارها روبراه میگردد" (1).
2-پیغمبر اکرم میفرماید:
من امر بالمعروف و نهی عن المنکر فهو خلیفة اللّٰه فی ارضه و خلیفة رسول اللّٰه و خلیفة کتابه :
کسی که امر بمعروف و نهی از منکر کند جانشین خداوند در زمین،و
1) 1) -وسائل کتاب امر بمعروف و نهی از منکر باب 1.حدیث 6 صفحه 395 جلد 11.
جانشین پیامبر و کتاب او است" (1).
از این حدیث بخوبی استفاده میشود که این فریضه بزرگ قبل از هر چیز یک برنامه الهی است و بعثت پیامبران و نزول کتب آسمانی همه جزء این برنامه است.
3-مردی خدمت پیامبر آمد-در حالی که حضرت بر فراز منبر نشسته بود-و پرسید.
من خیر الناس:از همه مردم بهتر کیست"؟ پیامبر فرمود:
آمرهم بالمعروف و انهاهم عن المنکر و اتقاهم للّٰه و ارضاهم :"آن کس که از همه بیشتر امر بمعروف و نهی از منکر کند و آن کس که از همه پرهیزگارتر باشد و در راه خشنودی خدا از همه بیشتر گام بردارد (2)".
4-در حدیث دیگری از پیامبر اکرم(ص)نقل شده که فرمود:"باید امر به- معروف و نهی از منکر کنید و گر نه خداوند ستمگری را بر شما مسلط میکند که نه به پیران احترام میگذارد،و نه بخوردسالان رحم میکند،نیکان و صالحان شما دعا میکنند ولی مستجاب نمیشود و از خداوند یاری میطلبند اما خدا به آنها کمک نمیکند و حتی توبه میکنند و خدا از گناهانشان درنمیگذرد" (3).
اینها همه واکنش طبیعی اعمال جمعیتی است که این وظیفه بزرگ اجتماعی را تعطیل کنند زیرا بدون نظارت عمومی،جریان امور از دست نیکان خارج میشود،و بدان میدان اجتماع را تسخیر میکنند،و اینکه در حدیث فوق میفرماید حتی توبه آنها قبول نمیشود به خاطر آن است که توبه با ادامه سکوت آنها در برابر مفاسد مفهوم صحیحی ندارد مگر اینکه در برنامه خود تجدید نظر کنند.
5-علی ع میفرماید:
و ما اعمال البر کلها و الجهاد فی سبیل اللّٰه عند
الامر بالمعروف و النهی عن المنکر الا کنفثة فی بحر لجی :"تمام کارهای نیک و حتی جهاد در راه خدا در برابر امر بمعروف و نهی از منکر چون آب دهان است در برابر دریای پهناور"! (1)این همه تاکیدات به خاطر آن است که این دو وظیفه بزرگ در حقیقت ضامن اجرای بقیه وظائف فردی و اجتماعی است،و در حکم روح و جان آنها محسوب میشود،و با تعطیل آنها تمام احکام و اصول اخلاقی ارزش خود را از دست خواهد داد.
در پاسخ این سؤال باید گفت با اینکه به طور مسلم زندگانی دستجمعی برای افراد بشر فوائد و برکات فراوانی دارد و حتی این نوع مزایا انسان را وادار به- زندگانی اجتماعی کرده است،ولی در مقابل آن محدودیتهایی نیز برای او ببار میآورد،و چون در برابر فوائد بیشمار زندگی دستجمعی ضرر این نوع محدودیتها جزئی و ناچیز است لذا بشر از روز اول تن به زندگی اجتماعی داده و محدودیتها را پذیرفته است،و از آنجا که در زندگی اجتماعی سرنوشت افراد بهم مربوط است،و به اصطلاح افراد اجتماع در سرنوشت یکدیگر اثر دارند حق نظارت در اعمال دیگران حق طبیعی و خاصیت زندگی دستجمعی است،چنانچه این مطلب به طرز جالبی در حدیثی که سابقا از پیامبر اکرم ص نقل کردیم آمده است.بنا بر این انجام این فریضه نه تنها با آزادیهای فردی مخالف نیست، بلکه وظیفهای است که افراد در مقابل یکدیگر دارند.
سؤال دیگری که در اینجا مطرح میشود این است که:هر گاه بنا شود که
1) 1) -نهج البلاغه کلمات قصار شماره-374
همه مردم در وضع اجتماع دخالت کرده و بر اعمال یکدیگر نظارت کنند،تولید هرج و مرج و برخوردهای مختلف در جامعه میگردد،و با مسئله تقسیم وظائف و مسئولیتها در اجتماع مخالف است.
در پاسخ این سؤال باید گفت:از بحثهای گذشته این حقیقت روشن شد که امر به معروف و نهی از منکر دارای دو مرحله است،مرحله نخست که جنبه عمومی دارد،شعاع آن محدود است،و از تذکر و اندرز دادن و اعتراض و انتقاد نمودن و مانند آن تجاوز نمیکند،مسلما یک اجتماع زنده باید تمام نفراتش در برابر مفاسد دارای چنین مسئولیتی باشند.
ولی مرحله دوم که مخصوص جمعیت معینی است و از شؤون حکومت اسلامی محسوب میشود،قدرت بسیار وسیعی دارد،به این معنی که اگر نیاز به شدت عمل و حتی قصاص و اجرای حدود باشد این جمعیت اختیار دارند که زیر نظر حاکم شرع و متصدیان حکومت اسلامی انجام وظیفه کنند.
بنا بر این با توجه به مراحل مختلف امر به معروف و نهی از منکر،و حدود و مقررات هر یک،نه تنها هرج و مرجی در اجتماع تولید نمیشود،بلکه اجتماع از صورت یک جامعه مرده و فاقد تحرک بیرون آمده به یک جامعه زنده تبدیل میگردد.
در پایان این بحث تذکر این نکته نیز لازم است که باید در انجام این فریضه الهی و دعوت به سوی حق و مبارزه با فساد،دلسوزی و حسن نیت و پاکی هدف را فراموش نکرد،و جز در موارد ضرورت از راههای مسالمتآمیز وارد شد،نباید انجام این وظیفه را مساوی با خشونت گرفت.
ولی متاسفانه بعضی افراد به هنگام انجام این وظیفه،در غیر مورد ضرورت، از راه خشونت آمیز وارد میشوند،و گاهی متوسل به الفاظ زشت و زننده میگردند،
و لذا میبینیم این نوع امر به معروفها نه تنها اثر خوبی از خود نمیگذارد،بلکه گاهی نتیجه معکوس هم میدهد،در حالی که روش پیامبر ص و سیره ائمه هدی ع نشان میدهد که آنها به هنگام اجرای این دو وظیفه آنها را با نهایت لطف و محبت میآمیختند،و به همین دلیل سرسختترین افراد به زودی در برابر آنها تسلیم میشدند.
در تفسیر"المنار"در ذیل آیه چنین میخوانیم:جوانی به خدمت پیامبر آمد و عرض کرد:ای پیامبر خدا آیا به من اجازه میدهی زنا کنم؟!با گفتن این سخن فریاد مردم بلند شد و از گوشه و کنار به او اعتراض کردند،ولی پیامبر با خونسردی و ملایمت فرمود:نزدیک بیا،جوان نزدیک آمد،و در برابر پیامبر نشست،حضرت با محبت از او پرسید آیا دوست داری با مادر تو چنین کنند؟ گفت:نه فدایت شوم،فرمود:همین طور مردم راضی نیستند با مادرانشان چنین شود،آیا دوست داری با دختر تو چنین کنند؟گفت نه فدایت شوم،فرمود:
همین طور مردم در باره دخترانشان راضی نیستند،بگو ببینم آیا برای خواهرت میپسندی؟!جوان مجددا انکار کرد(و از سؤال خود به کلی پشیمان شد)پیامبر سپس دست بر سینه او گذاشت و در حق او دعا کرد و فرمود:"خدایا قلب او را پاک گردان و گناه او را ببخش و دامان او را از آلودگی به بی عفتی نگاه دار".از آن به بعد منفورترین کار در نزد این جوان زنا بود!... این بود نتیجه ملایمت و محبت در نهی از منکر. وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ الْبَیِّنٰاتُ:
در این آیه مجددا بحث در پیرامون مسئله اتحاد و پرهیز از تفرقه و نفاق است،این آیه مسلمانان را از اینکه همانند اقوام پیشین،همچون یهود و نصاری، راه تفرقه و اختلاف را پیش گیرند و عذاب عظیم برای خود بخرند بر حذر میدارد، و در حقیقت آنها را به مطالعه تاریخ پیشینیان،و سرنوشت دردناک آنها پس از اختلاف و تفرقه دعوت میکند.
اصرار و تاکید قرآن مجید در این آیات،در باره اجتناب از تفرقه و نفاق، اشاره به این است که این حادثه در آینده در اجتماع آنها وقوع خواهد یافت زیرا هر کجا قرآن در ترساندن از چیزی زیاد اصرار نموده اشاره به وقوع و پیدایش آن میباشد.
پیامبر اسلام نیز این پیشبینی را قبلا کرد و صریحا به مسلمانان خبر داد که:
"قوم یهود بعد از موسی 71 فرقه شدند و مسیحیان 72 فرقه و امت من بعد از من 73 فرقه خواهند شد" (1).
ظاهرا عدد 70 اشاره به کثرت است و به اصطلاح"عدد تکثیری"است نه "شمارشی"یعنی در میان یهود یک طایفه بر حق بودند و"طوائف زیادی"بر باطل، در میان مسیحیان طوائف باطل فزونی گرفتند و حق هم چنان در یک طایفه بود،و در میان مسلمانان اختلافات باز هم فزونی خواهد گرفت.
و طبق آنچه قرآن مجید اشاره کرده و پیغمبر اکرم نیز خبر داده بود مسلمانان بعد از وفات او از طریق مستقیم که یک راه بیش نبود منحرف شدند در عقاید مذهبی و حتی در خود دین پراکنده گشتند و به تکفیر یکدیگر پرداختند،تا آنجا که در میان آنان گاه شمشیر،و گاه سب و لعن حکومت میکرد،کار بجایی کشید که بعضی از مسلمانان جان و مال همدیگر را حلال میدانستند و حتی بقدری میان مسلمانان عداوت و دشمنی ایجاد شده بود که بعضی حاضر میشدند به کفار بپیوندند و با برادران دینی خود جنگ کنند!.
بدین ترتیب اتحاد و وحدت که رمز موفقیت مسلمانان پیشین بود به نفاق و اختلاف مبدل گشت،در نتیجه زندگی سعادتمندانه آنان بیک زندگی شقاوت بار تبدیل شد، و عظمت دیرین خود را از دست دادند.
1) 1) -این روایت بطرق مختلف از شیعه و سنی نقل شده است بطریق شیعه در کتابهای:خصال، معانی،احتجاج،امالی صدوق،اصل سلیم بن قیس،و تفسیر عیاشی،وارد شده است،و بطرق اهل تسنن نیز در کتابهای در المنثور،و جامع الاصول،و ملل و نحل نقل شده است.
أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ
:
کسانی که با بودن ادله روشن در دین اختلاف کنند بعذاب عظیم و دردناکی گرفتار میگردند.
بیشک نتیجه فوری اختلاف و نفاق ذلت و خواری است و سر ذلت و خواری هر ملت را در اختلاف و نفاق آنان باید جستجو کرد،جامعهای که اساس قدرت و ارکان همبستگیهای آن با تیشههای تفرقه در هم کوبیده شود،سرزمین آنان برای همیشه جولانگاه بیگانگان و قلمرو حکومت استعمارگران خواهد بود،راستی چه عذاب بزرگی است! اما عذاب آخرت آن چنان که خدا در قرآن بیان کرده است فوق العاده از این عذاب هم شدیدتر خواهد بود و در انتظار تفرقهاندازان و اختلافگرایان است.
یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا اَلَّذِینَ اِسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمٰانِکُمْ فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ (106) وَ أَمَّا اَلَّذِینَ اِبْیَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِی رَحْمَتِ اَللّٰهِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (107)
106-(آن عذاب بزرگ نفاقافکنان)روزی خواهد بود که صورتهایی سفید و صورتهایی سیاه میگردد:اما آنها که چهرههایشان سیاه شده(به آنها گفته میشود)آیا بعد از ایمان(و اخوت و برادری در سایه آن)کافر شدید؟پس(اکنون) بچشید عذاب را در برابر آنچه کفر ورزیدید.
107-و اما آنها که چهرههایشان سفید شده در رحمت خداوند خواهند بود،و جاودانه در آن میمانند.
یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ
:
به دنبال هشداری که در آیات سابق در باره تفرقه و نفاق و بازگشت به آثار دوران کفر و جاهلیت داده شد،در این دو آیه به نتائج نهایی آنها اشاره میشود که چگونه کفر و تفرقه و نفاق و بازگشت به جاهلیت،موجب رو سیاهی است و چگونه اسلام و ایمان و اتحاد و صمیمیت موجب رو سفیدی است.
آیات فوق میگوید:در روز رستاخیز چهرههایی نورانی و چهرههایی تاریک و سیاه خواهد بود. به آنها که چهرههای سیاه و تاریک دارند گفته میشود:چرا بعد از ایمان،راه کفر را پیمودید و چرا بعد از اتحاد در پرتو اسلام،راه نفاق و جاهلیت را پیش گرفتید؟در مقابل آنها مؤمنان متحد،غرق در دریای رحمت الهی خواهند بود و جاودانه در آن زندگی آرام بخش بسر میبرند.
بارها یادآور شدهایم که حالت و کیفیات زندگی انسان و پاداش و کیفرهای او در جهان دیگر تجسمی از اعمال و روحیات و افکار او در این جهان است،و به- تعبیر دیگر:هر کاری که از انسان در این جهان سر میزند آثار وسیع و گستردهای در روح انسان باقی میگذارد که در این دنیا ممکن است به آسانی درک نشود،ولی در رستاخیز،پس از دگرگونیها و تکاملهایی که در آن رخ میدهد.با واقعیت حقیقی خود جلوه میکند و چون در آنجا حاکمیت و تجلی روح بیشتر است آثار آن حتی در جسم منعکس خواهد شد.
همانطور که ایمان و اتحاد در این جهان مایه رو سفیدی است،و به عکس، ملت پراکنده و بی ایمان مردمی رو سیاهند،در جهان دیگر این رو سیاهی و رو سفیدی"مجازی"دنیا شکل"حقیقی"به خود میگیرد،و صاحبان آنها با
چهرههای سفید و درخشان، و یا سیاه و تاریک محشور میگردند.
در آیات دیگر قرآن نیز به این حقیقت اشاره شده از جمله در باره کسانی که پشت سر هم مرتکب گناه میشوند میخوانیم کَأَنَّمٰا أُغْشِیَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّیْلِ مُظْلِماً :
"گویی صورت آنها را پارههای تاریک شب پوشانیده است"(سوره یونس آیه 27).
و در باره آنهایی که بر خدا دروغ میبندند میفرماید: وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ تَرَی الَّذِینَ کَذَبُوا عَلَی اللّٰهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ :"در روز رستاخیز کسانی را که بر خدا دروغ بستند میبینی که چهرههایشان سیاه است"!(سوره زمر آیه 60)-و همه اینها بازتابی است از اعمال آنها در دنیا.
تِلْکَ آیٰاتُ اَللّٰهِ نَتْلُوهٰا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ وَ مَا اَللّٰهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعٰالَمِینَ (108) وَ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ إِلَی اَللّٰهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ (109)
108-اینها آیات خدا است که به حق بر تو میخوانیم و خداوند(هیچگاه)ستمی برای جهانیان نمیخواهد.
109-و(چگونه ممکن است خدا ستم کند در حالی که)آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است مال او است و همه کارها به سوی او باز میگردد(و به فرمان او است).
تِلْکَ آیٰاتُ اللّٰهِ نَتْلُوهٰا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ وَ مَا اللّٰهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعٰالَمِینَ
:
این آیه اشاره ببحثهای مختلف گذشته در باره اتحاد و اتفاق و ایمان و کفر و امر به معروف و نهی از منکر و نتائج و عواقب آنها کرده،میفرماید:اینها
آیات خدا است که بحق بر تو میخوانیم و آنچه بر اثر تخلف از این دستورات دامنگیر افراد میشود،نتیجه اعمال خود آنها است و خداوند به هیچ کس ستم نمیکند،بلکه این آثار شوم همان است که با دست خود برای خود فراهم ساختند. وَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ :
این آیه در حقیقت مشتمل بر دو دلیل بر عدم صدور ظلم و ستم از ناحیه خدا است نخست اینکه خدایی که مالک تمام هستی و موجودات این جهان میباشد ظلم و ستم در باره او مفهومی ندارد،کسی تعدی بدیگری میکند که فاقد چیزی باشد که دیگران دارند.
به علاوه ظلم و ستم در باره کسی مفهوم دارد که ممکن است بدون جلب رضایت او کاری صورت گیرد اما آن کس که تمام امور هستی از آغاز تا پایان به او باز میگردد و هیچکس بدون اذن او نمیتواند کاری انجام دهد ظلم و ستم از ناحیه او ممکن نیست.
کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ اَلْکِتٰابِ لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ مِنْهُمُ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ أَکْثَرُهُمُ اَلْفٰاسِقُونَ (110)
110-شما بهترین امتی بودید که به سود انسانها آفریده شدید(چه اینکه)امر به معروف میکنید و نهی از منکر،و به خدا ایمان دارید،و اگر اهل کتاب(به چنین برنامه و آئین درخشانی)ایمان آورند به سود آنها است(ولی تنها)عده کمی از آنها با ایمانند و اکثر آنها فاسق(و خارج از اطاعت پروردگار)میباشند.
کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ
...:
در این آیه بار دیگر مسئله امر به معروف و نهی از منکر و ایمان بخدا مطرح شده است،و همانطور که در تفسیر آیه 104 گفته شد این آیه امر به معروف و نهی از منکر را به عنوان یک وظیفه عمومی و همگانی ذکر میکند،در حالی که آیه گذشته یک مرحله خاص از آن را به عنوان یک وظیفه خصوصی و واجب کفایی بیان کرده است،که شرح آن را مبسوطا ذکر کردیم.
نکته جالب توجه اینکه در این آیه مسلمانان به عنوان بهترین"امتی" معرفی شده که برای خدمت به جامعه انسانی بسیج گردیده است،و دلیل بهترین امت بودن آنها این ذکر شده که"امر به معروف و نهی از منکر میکنند و ایمان بخدا دارند"و این خود میرساند که اصلاح جامعه بشری بدون ایمان و دعوت بحق و مبارزه با فساد ممکن نیست،و ضمنا از آن استفاده میشود که این دو وظیفه بزرگ با وسعتی که در اسلام دارد در آئینهای پیشین نبوده است.
اما چرا این امت بهترین امتها باید باشد آن نیز روشن است زیرا آنها دارای آخرین ادیان آسمانی هستند و آخرین دین روی حساب تکامل کاملترین آنها است.
در آیه فوق به دو نکته دیگر باید توجه نمود،نخست اینکه"کنتم" (بودید)به صورت فعل ماضی ذکر شده یعنی شما در گذشته بهترین امت بودید، در باره مفهوم این جمله گرچه مفسران احتمالات زیادی دادهاند ولی بیشتر بنظر میرسد که تعبیر به فعل ماضی برای تاکید است،و نظیر آن در قرآن مجید فراوان است که موضوعات مسلم در شکل فعل ماضی ذکر میشود و آن را یک واقعیت انجام یافته معرفی میکند.
دیگر اینکه در اینجا امر به معروف و نهی از منکر بر ایمان بخدا مقدم داشته شده و این نشانه اهمیت و عظمت این دو فریضه بزرگ الهی است،به علاوه انجام این دو فریضه ضامن گسترش ایمان و اجرای همه قوانین فردی و اجتماعی میباشد و ضامن اجرا عملا بر خود قانون مقدم است.
از همه گذشته اگر این دو وظیفه اجرا نگردد ریشههای ایمان در دلها نیز سست میگردد،و پایههای آن فرو میریزد،و بهمین جهات بر ایمان مقدم داشته شده است.
از این بیان نیز روشن میشود مسلمانان تا زمانی یک"امت ممتاز"محسوب میگردند که دعوت به سوی نیکیها و مبارزه با فساد را فراموش نکنند،و آن روز که این دو وظیفه فراموش شد نه بهترین امتند و نه به سود جامعه بشریت خواهند بود.
ضمنا باید توجه داشت که مخاطب در این آیه عموم مسلمانان هستند،همانطور که سایر خطابات قرآن چنین است،و اینکه بعضی احتمال دادهاند که مخصوص مهاجران یا مسلمانان نخستین باشد هیچگونه دلیلی ندارد. وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْکِتٰابِ لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَکْثَرُهُمُ الْفٰاسِقُونَ .
سپس اشاره میکند که مذهبی به این روشنی و قوانینی با این عظمت منافعش برای هیچ کس قابل انکار نیست،بنا بر این"اگر اهل کتاب(یهود و نصاری)ایمان بیاورند بسود خودشان است،اما متاسفانه تنها اقلیتی از آنها پشت پا به تعصبهای جاهلانه زدهاند و اسلام را با آغوش باز پذیرفتهاند در حالی که اکثریت آنها از تحت فرمان پروردگار خارج شده"و حتی بشاراتی که در باره پیامبر در کتب آنها بوده نادیده انگاشته و بر کفر و عصبیت خود هم چنان باقی ماندهاند.
لَنْ یَضُرُّوکُمْ إِلاّٰ أَذیً وَ إِنْ یُقٰاتِلُوکُمْ یُوَلُّوکُمُ اَلْأَدْبٰارَ ثُمَّ لاٰ یُنْصَرُونَ (111) ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ اَلذِّلَّةُ أَیْنَ مٰا ثُقِفُوا إِلاّٰ بِحَبْلٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ حَبْلٍ مِنَ اَلنّٰاسِ وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ اَلْمَسْکَنَةُ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کٰانُوا یَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ یَقْتُلُونَ اَلْأَنْبِیٰاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ ذٰلِکَ بِمٰا عَصَوْا وَ کٰانُوا یَعْتَدُونَ (112)
111-آنها(اهل کتاب مخصوصا یهود)هرگز نمیتوانند به شما زیان برسانند،جز آزارهای مختصر،و اگر با شما پیکار کنند به شما پشت خواهند کرد(و شکست میخورند)سپس کسی آنها را یاری نمیکند.
112-آنها هر کجا یافت شوند مهر ذلت بر آنان خورده است،مگر با ارتباط به خدا (و تجدید نظر در روش ناپسند خود)و(یا)با ارتباط به مردم(و وابستگی به این و آن)و در خشم خدا مسکن گزیدهاند،و مهر بیچارگی بر آنها زده شده،چرا که آنها به آیات خدا کفر میورزند و پیامبران را به ناحق میکشند اینها به خاطر آن است که گناه میکنند و(به حقوق دگران)تجاوز مینمایند.
هنگامی که بعضی از بزرگان روشن ضمیر یهود همچون عبد اللّٰه بن سلام با یاران خود آئین پیشین را ترک گفته و به آئین اسلام گرویدند،جمعی از رؤسای یهود به نزد آنها آمدند و زبان به سرزنش و ملامت آنان گشودند و حتی آنها را تهدید کردند که چرا آئین پدران و نیاکان خود را ترک گفته و اسلام آوردهاند؟ آیات فوق به عنوان دلداری و بشارت به آنها و سایر مسلمانان نازل گردید.
لَنْ یَضُرُّوکُمْ إِلاّٰ أَذیً وَ إِنْ یُقٰاتِلُوکُمْ یُوَلُّوکُمُ الْأَدْبٰارَ ثُمَّ لاٰ یُنْصَرُونَ
.
این آیه به مسلمانانی که از طرف قوم کافر خود تحت فشار قرار گرفته بودند و آنها را به خاطر پذیرفتن اسلام نکوهش و احیانا تهدید میکردند بشارت میدهد که مخالفان هرگز نمیتوانند زیانی به آنان برسانند،و زیان آنها بسیار جزئی و کم اثر خواهد بود،و از بدگویی زبانی و مانند آن تجاوز نمیکند.
این دو آیه در حقیقت متضمن چند پیشگویی و بشارت مهم به مسلمانان است که همه آنها در زمان پیامبر اکرم عملی گردید:
1-اهل کتاب هیچگاه نمیتوانند ضرر مهمی به مسلمانان برسانند،و زیانهای آنها جزئی و زودگذر و دیر پای است( لَنْ یَضُرُّوکُمْ إِلاّٰ أَذیً ) 2-هر گاه در جنگ با آنها روبرو شوند سرانجام شکست خواهند خورد و پیروزی نهایی از آن مسلمانان است و کسی به حمایت از آنان بر نخواهد خاست ( وَ إِنْ یُقٰاتِلُوکُمْ یُوَلُّوکُمُ الْأَدْبٰارَ ثُمَّ لاٰ یُنْصَرُونَ ) 3-آنها هیچگاه روی پای خود نمیایستند،و همواره ذلیل و بیچاره خواهند بود،مگر اینکه در برنامه خود تجدید نظر کنند و راه خدا پیش گیرند یا بدیگران متوسل شوند و موقتا از نیروی آنها استفاده کنند.( ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّةُ أَیْنَ مٰا ثُقِفُوا... ) طولی نکشید که این سه وعده و بشارت آسمانی در زمان خود پیامبر اسلام ص تحقق یافت،و مخصوصا یهود حجاز(بنی قریظه و بنی نضیر و بنی قینقاع و یهود خیبر و بنی المصطلق)پس از تحریکات فراوان بر ضد اسلام،در میدانهای مختلف جنگ با آنها روبرو شدند،و سرانجام همگی شکستخورده و متواری گشتند.
ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّةُ أَیْنَ مٰا ثُقِفُوا إِلاّٰ بِحَبْلٍ مِنَ اللّٰهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النّٰاسِ
"ثقفوا"در اصل از ماده"ثقف"(بر وزن سقف)و"ثقافت"به معنی یافتن چیزی با مهارت است،و به هر چیزی که انسان با دقت و مهارت به آن دست یابد گفته میشود.در جمله بالا قرآن مجید میگوید آنها در هر کجا یافت شوند مهر ذلت بر پیشانی آنها زده شده است! گرچه در آیات فوق تصریحی به نام یهود نشده اما با قرائنی که در آیه و آیات سابق است و همچنین بقرینه آیهای که در سوره البقره-61 وارد شده و مشابه این آیه است و در آن تصریح به نام یهود گردیده،استفاده میشود که این جمله در اینجا نیز در باره یهود است.
سپس در ذیل این جمله میفرماید:تنها در دو صورت است که میتوانند این مهر ذلت را از پیشانی خود پاک کنند نخست بازگشت و پیوند با خدا،و ایمان به آئین راستین او( إِلاّٰ بِحَبْلٍ مِنَ اللّٰهِ )و یا وابستگی به مردم و اتکاء به دیگران( وَ حَبْلٍ مِنَ النّٰاسِ ).
گرچه در باره این دو تعبیر(حبل مِنَ اللّٰهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النّٰاسِ )مفسران احتمالات متعددی دادهاند اما آنچه گفته شد با معنی آیه از همه سازگارتر است زیرا هنگامی که"حبل من اللّٰه"(ارتباط با خدا)در برابر" حَبْلٍ مِنَ النّٰاسِ " (ارتباط با مردم)قرار گیرد معلوم میشود منظور از آنها دو معنی متفاوت است، نه اینکه یکی از آنها به معنی ایمان آوردن و دومی به معنی امان و ذمه از طرف مسلمین باشد.
بنا بر این خلاصه مفهوم آیه چنین میشود یا باید در برنامه زندگی خود تجدید نظر کنند،و به سوی خدا بازگردند و خاطرهای که از شیطنت و نفاق و کینهتوزی، از خود در افکار دارند بشویند،و یا از طریق وابستگی به این و آن به زندگی نفاق- آلود خود ادامه دهند.
وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الْمَسْکَنَةُ
"باءوا"در اصل به معنی"مراجعت کردند،و منزل گرفتند"میباشد، و در اینجا کنایه از استحقاق پیدا کردن است،یعنی قوم یهود بر اثر خلافکاری خود مستحق مجازات الهی شدند و خشم پروردگار را همچون منزل و مکانی برای خود انتخاب کردند.
"مسکنت"به معنی بیچارگی است،مخصوصا بیچارگی شدید که راه نجات از آن مشکل باشد،و در اصل از ماده"سکونت"گرفته شده زیرا افراد مسکین کسانی هستند که بر اثر ضعف و نیاز قادر بر حرکت و جنبشی از خود نمیباشند.
ضمنا باید توجه داشت که"مسکین"تنها به معنی نیازمند از نظر مال و ثروت نیست،بلکه هر نوع بیچارگی آمیخته با ضعف و ناتوانی در مفهوم آن داخل است. بعضی معتقدند که تفاوت"مسکنت"با"ذلت"این است که ذلت جنبه تحمیلی از طرف دیگران دارد در حالی که مسکنت حالت"خود کمبینی درونی"خود شخص را میرساند.
به این ترتیب جمله فوق میگوید:یهود بر اثر خلافکاریها نخست از طرف دیگران مطرود شدند و به خشم خداوند گرفتار آمدند و سپس تدریجا این موضوع به صورت یک صفت ذاتی در آمد بطوری که با تمام امکاناتی که دارند باز در خود یک نوع احساس حقارت میکنند و به همین دلیل در ذیل این جمله در آیه استثنایی دیده نمیشود. ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کٰانُوا یَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ یَقْتُلُونَ الْأَنْبِیٰاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ ...
در پایان آیه،دلیل این سرنوشت شوم یهود بیان شده،میفرماید اگر آنها به چنین سرنوشتی گرفتار شدند،نه بخاطر نژاد و یا خصوصیات دیگر آنها است، بلکه بخاطر اعمالی است که مرتکب میشدند،زیرا اولا آیات خدا را انکار میکردند و ثانیا اصرار در کشتن رهبران الهی و پیشوایان خلق و نجات دهندگان بشر،یعنی انبیای پروردگار داشتند و ثالثا آلوده انواع گناهان مخصوصا ظلم و ستم و تعدی
بحقوق دیگران و تجاوز به منافع سایر مردم بودهاند. و مسلما هر قوم و ملتی دارای چنین اعمالی باشند سرنوشتی مشابه آنها خواهند داشت.
تاریخ پر ماجرای یهود،آنچه را در آیات فوق گفته شد،کاملا تایید میکند، وضع کنونی آنها نیز گواه بر این حقیقت است،و اینکه در آیات فوق خواندیم " ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّةُ ""مهر ذلت بر آنها زده شده است"یک حکم تشریعی نیست آن چنان که بعضی از مفسران گفتهاند،بلکه یک فرمان تکوینی و حکم قاطع تاریخ است،که هر قومی غرق در گناه شوند،و تعدی به حقوق دیگران جزو برنامه آنها باشد،و در از بین بردن رهبران نجات بشریت کوشش داشته باشند،دارای چنین سرنوشتی خواهند بود،مگر اینکه در وضع خود تجدید نظر کنند،و از این راه بازگردند و یا با وابستگیهایی که به دیگران پیدا میکنند چند روزی به حیات خود،ادامه دهند.حوادثی که این روزها در کشورهای اسلامی میگذرد،و موضع- گیری خاص صهیونیسم در برابر مسلمین و قرار گرفتن آنها در زیر چتر حمایت دیگران و عوامل گوناگونی که موجودیت آنها را تهدید میکند،همگی شاهد گویای واقعیتی است که از این آیات استفاده میشود.شاید تجربیات تلخ گذشته،و حوادثی که اخیرا مسیر تاریخ آنها را عوض کرده سبب شود که در برنامههای دیرین خود تجدید نظر کنند،و از در صلح و دوستی با اقوام دیگر در آیند،و زندگی مسالمتآمیزی با دیگران بر اساس احترام به حقوق آنها،و رفع تجاوز از آنان داشته باشند.
لَیْسُوا سَوٰاءً مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ أُمَّةٌ قٰائِمَةٌ یَتْلُونَ آیٰاتِ اَللّٰهِ آنٰاءَ اَللَّیْلِ وَ هُمْ یَسْجُدُونَ (113) یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ وَ یُسٰارِعُونَ فِی اَلْخَیْرٰاتِ وَ أُولٰئِکَ مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (114) وَ مٰا یَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَلَنْ یُکْفَرُوهُ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِالْمُتَّقِینَ (115)
113-آنها همه یکسان نیستند،از اهل کتاب جمعیتی هستند که قیام(به حق و ایمان) میکنند و پیوسته در اوقات شب آیات خدا را میخوانند در حالی که سجده مینمایند.
114-به خدا و روز دیگر ایمان میآورند،امر به معروف و نهی از منکر میکنند و در انجام کارهای نیک بر یکدیگر سبقت میگیرند و آنها از صالحانند.
115-و آنچه از اعمال نیک انجام میدهند هرگز کفران نخواهد شد(و پاداش شایسته میبینند)و خدا از پرهیزکاران آگاه است.
گویند هنگامی که"عبد اللّٰه بن سلام"که از دانشمندان یهود بود با جمع دیگری از آنها اسلام آوردند یهودیان و مخصوصا بزرگان آنها از این حادثه بسیار ناراحت شدند،و در صدد بر آمدند که آنها را متهم به شرارت سازند تا در انظار یهودیان،پست جلوه کنند،و عمل آنها سرمشقی برای دیگران نشود،لذا علمای یهود این شعار را در میان آنها پخش کردند که تنها جمعی از اشرار ما به اسلام گرویدهاند!اگر آنها افراد درستی بودند آئین نیاکان خود را ترک نمیگفتند و به-
ملت یهود خیانت نمیکردند،آیات فوق نازل شد و از این دسته دفاع کرد.
روح حقجویی اسلام
لَیْسُوا سَوٰاءً مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ أُمَّةٌ قٰائِمَةٌ یَتْلُونَ آیٰاتِ اللّٰهِ آنٰاءَ اللَّیْلِ
... (1)
به دنبال مذمتهای شدیدی که در آیات گذشته از قوم یهود بعمل آمد، قرآن در این آیه برای رعایت عدالت و احترام به حقوق افراد شایسته،و اعلام این حقیقت که همه آنها را نمیتوان با یک چشم نگاه کرد میگوید:
"اهل کتاب همه یکسان نیستند،و در برابر افراد تبهکار،کسانی در میان آنها یافت میشوند که در اطاعت خداوند و قیام بر ایمان ثابت قدمند و پیوسته در دل شب آیات خدا را تلاوت میکنند،و در برابر عظمت پروردگار به سجده میافتند، بخدا و روز رستاخیز ایمان دارند،و بوظیفه امر به معروف و نهی از منکر قیام میکنند،و در کارهای نیک بر یکدیگر سبقت میگیرند،و بالآخره آنها از افراد صالح و با ایمان هستند".
و به این ترتیب قرآن از اینکه نژاد یهود را به کلی محکوم کند،و یا خون آنها را کثیف بشمرد،خودداری کرده،و تنها روی اعمال آنها انگشت میگذارد، و با تجلیل و احترام از افرادی که به اکثریت فاسد نپیوستند و در برابر ایمان و حق تسلیم شدند به نیکی یاد میکند،و این روش اسلام است که در هیچ مورد مبارزه او،رنگ نژادی و قبیلهای ندارد،و تنها بر محور عقائد و اعمال و رفتار افراد دور میزند.
1) 1) -"آناء"در اصل جمع"انا"(بر وزن وفا)و"انا"(بر وزن غنا)به معنی اوقات است.
ضمنا از پارهای از روایات استفاده میشود که ستایش شدگان در این آیات منحصر به"عبد اللّٰه بن سلام"و همراهان او از قوم یهود نبودند،بلکه چهل تن از مسیحیان نجران و 32 تن از مردم مسیحی حبشه،و 8 تن از مردم روم که تا آن روز اسلام را پذیرفته بودند،مشمول این آیه میباشند و تعبیر اهل کتاب که تعبیر وسیعی است نیز گواه بر این مطلب است. وَ مٰا یَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَلَنْ یُکْفَرُوهُ این آیه در حقیقت مکمل آیات قبل است،و میفرماید:"این دسته از اهل کتاب در برابر اعمال نیکی که انجام میدهند پاداش شایسته خواهند داشت"،یعنی هر چند در گذشته مرتکب خلافهایی شده باشند اکنون که در روش خود تجدید نظر به عمل آوردهاند و در صف متقین و پرهیزگاران قرار گرفتهاند،نتیجه اعمال نیک خود را خواهند دید و هرگز از خدا،ناسپاسی نمیبینند!.
به کار بردن کلمه"کفر"در اینجا در برابر"شکر"است،زیرا شکر در اصل به معنی اعتراف به نعمت است و کفر و کفران به معنی انکار آن است یعنی خداوند هیچگاه اعمال نیک آنها را نادیده نخواهد گرفت. وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِالْمُتَّقِینَ با اینکه خداوند بهمه چیز آگاهی دارد.در این جمله فرموده است:"خداوند از پرهیزکاران آگاه است"گویا این تعبیر اشاره به آن است که افراد پرهیزگار با اینکه غالبا در اقلیت هستند،و مخصوصا در میان یهودیان معاصر پیامبر اقلیت ضعیفی را تشکیل میدادند و طبعا باید چنین افراد قلیلی به چشم نیایند اما از دیده تیزبین علم و دانش بی پایان پروردگار هرگز مخفی نمیمانند،و خداوند از آنها آگاه است،و اعمال نیک آنها،کم باشد یا زیاد،هرگز ضایع نمیشود.
إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ مِنَ اَللّٰهِ شَیْئاً وَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (116) مَثَلُ مٰا یُنْفِقُونَ فِی هٰذِهِ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا کَمَثَلِ رِیحٍ فِیهٰا صِرٌّ أَصٰابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَکَتْهُ وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اَللّٰهُ وَ لٰکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (117)
116-کسانی که کافر شدند هرگز نمیتوانند در پناه اموال و فرزندانشان از مجازات خدا در امان بمانند و آنها اصحاب دوزخند و جاودانه در آن خواهند ماند.
117-آنچه آنها در این زندگی دنیا انفاق میکنند همانند باد سوزانی است که به زراعت قومی که بر خود ستم کردهاند(و در غیر محل یا وقت مناسب کشت نمودهاند) بوزد و آن را نابود سازد،خدا به آنها ستم نکرده بلکه آنها خودشان ستم به- خویشتن کردهاند.
إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً
...
نقطه مقابل افراد با ایمان و حقجویی که وصف آنها در آیه قبل آمد افراد بیایمان و ستمگری هستند که در این دو آیه توصیف شدهاند:نخست میفرماید:
"آنها که راه کفر را پیش گرفتند هرگز نمیتوانند در پناه ثروت و فرزندان متعدد خویش از مجازات خدا در امان بمانند"زیرا در روز رستاخیز تنها اعمال پاک و نیات خالص و ایمان صادق بدرد میخورد،نه امتیازات مادی این جهان..." یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ ":
"در آن روز نه ثروت سودی میدهد و نه فرزندان مگر آنها که با قلب سلیم در پیشگاه خدا حاضر شوند"(شعراء آیه 89).
اما چرا در آیه از امکانات مادی تنها اشاره به ثروت و فرزندان شده است این بخاطر آن است که مهمترین سرمایههای مادی یکی نیروی انسانی است که به عنوان فرزندان ذکر شده است،و دیگری سرمایههای اقتصادی میباشد.و بقیه امکانات مادی از این دو سرچشمه میگیرند.
قرآن با صراحت میگوید:امتیازهای مالی،و قدرت جمعی،به تنهایی نمیتواند در برابر خداوند،امتیازی محسوب شود،و تکیه کردن بر آنها اشتباه است،مگر هنگامی که در پرتو ایمان و نیت پاک در مسیرهای صحیح بکار گرفته شوند در غیر این صورت سرنوشت صاحبان آنها عذاب جاویدان خواهد بود،( أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ). مَثَلُ مٰا یُنْفِقُونَ فِی هٰذِهِ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا کَمَثَلِ رِیحٍ فِیهٰا صِرٌّ ...
"صر"و"اصرار"از یک ریشه هستند و به معنی بستن چیزی توام با شدت میآید و در اینجا به معنی شدتی است که در باد باشد،خواه بشکل یک باد سوزان و یا سرد و خشک کننده.
***در این آیه اشاره به وضع بذل و بخششها و انفاقهای ریاکارانه آنها شده و ضمن یک مثال جالب سرنوشت آن تشریح گردیده است:
قرآن انفاق کردن کفار را به باد شدید و سوزان و یا فوق العاده سرد و خشک کنندهای تشبیه نموده که به کشت و زرعی بوزد و آن را خشک کند،البته طبع باد و نسیم،احیا کننده است،نسیم بهاران شکوفههای را نوازش میدهد و غنچهها را باز میکند،و روح در کالبد درختان میدمد،و آنها را بارور میسازد.انفاق نیز اگر از سرچشمه اخلاص و ایمان بوجود آید بسیار مفید و سود بخش است،هم مشکلات اجتماعی را حل میکند،و هم اثر اخلاقی عمیقی در نهاد احسان کننده باقی میگذارد
و ملکات و فضائل اخلاقی را در قلب او بارور میسازد.
اما اگر باد و نسیم ملایم و احیا کننده تبدیل به طوفان مرگبار و سوزنده و یا فوق العاده سرد گردید به هر گل و گیاهی که بوزد آن را میسوزاند و خشک میکند.
افراد بیایمان و آلوده نیز چون انگیزه صحیحی در انفاق خود ندارند روح خودنمایی و ریاکاری همچون باد سوزان و خشک کنندهای بر مزرعه انفاق آنها میوزد و آن را بی اثر میسازد،اینگونه انفاقها نه از نظر اجتماعی مشکلی را حل میکند(چون غالبا در غیر مورد مصرف میشود)و نه نتیجه اخلاقی برای انفاق- کننده خواهد داشت.
جالب توجه اینکه قرآن در آیه بالا میگوید حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ "یعنی مرکز وزش این باد سوزان و خشک کننده زراعت کسانی است که به خود ستم کردند، اشاره به اینکه این زراعت کنندگان در انتخاب زمان و مکان زراعت،دقت لازم را به عمل نیاورده و بذر خود را یا در سرزمینی پاشیدهاند که در معرض وزش چنین طوفانهایی بوده است،یا از نظر زمان،وقتی را انتخاب کردهاند که فصل وزش باد سموم بوده است،و به این ترتیب بخود ستم کردهاند.افراد بی ایمان نیز در انتخاب زمان و محل انفاق بخود ستم میکنند و سرمایههای خود را بی مورد بر باد میدهند.
از آنچه در بالا اشاره شد،با توجه به قرائنی که در آیه وجود دارد معلوم میشود که این تشبیه در حقیقت در میان دو چیز است یکی تشبیه انفاق آنها بزراعت بیموقع و در غیر محل مناسب،و دیگری تشبیه انگیزههای انفاق به بادهای سرد و سوزان، و بنا بر این آیه خالی از تقدیر نیست و معنی جمله مَثَلُ مٰا یُنْفِقُونَ این است که مثال انگیزه انفاقهای آنها همچون باد خشک و سرد یا سوزانی است (دقت کنید).
جمعی از مفسران گفتهاند که این آیه اشاره به اموالی میکند که دشمنان اسلام در راه کوبیدن این آئین صرف میکردند،و بوسیله آن دشمنان را بر ضد
پیامبر اسلام تحریک مینمودند،و یا اموالی که یهودیان به دانشمندان خود در برابر تحریف آیات کتب آسمانی میدادند.
ولی روشن است که آیه یک معنی وسیع دارد که اینها و غیر اینها را شامل میشود. وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اللّٰهُ وَ لٰکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ :
در پایان میفرماید خداوند به آنها ستمی نکرده،این خود آنها هستند که بر خویش ستم میکنند،و سرمایههای خود را،بیهوده از بین میبرند،زیرا عمل فاسد جز اثر فاسد چه نتیجهای میتواند داشته باشد؟
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا بِطٰانَةً مِنْ دُونِکُمْ لاٰ یَأْلُونَکُمْ خَبٰالاً وَدُّوا مٰا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ اَلْبَغْضٰاءُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ وَ مٰا تُخْفِی صُدُورُهُمْ أَکْبَرُ قَدْ بَیَّنّٰا لَکُمُ اَلْآیٰاتِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ (118) هٰا أَنْتُمْ أُولاٰءِ تُحِبُّونَهُمْ وَ لاٰ یُحِبُّونَکُمْ وَ تُؤْمِنُونَ بِالْکِتٰابِ کُلِّهِ وَ إِذٰا لَقُوکُمْ قٰالُوا آمَنّٰا وَ إِذٰا خَلَوْا عَضُّوا عَلَیْکُمُ اَلْأَنٰامِلَ مِنَ اَلْغَیْظِ قُلْ مُوتُوا بِغَیْظِکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (119) إِنْ تَمْسَسْکُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْکُمْ سَیِّئَةٌ یَفْرَحُوا بِهٰا وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لاٰ یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً إِنَّ اَللّٰهَ بِمٰا یَعْمَلُونَ مُحِیطٌ (120)
118-ای کسانی که ایمان آوردهاید محرم اسراری از غیر خود انتخاب نکنید،آنها از هر گونه شر و فسادی در باره شما کوتاهی نمیکنند،آنها دوست دارند شما در زحمت و رنج باشید(نشانههای)دشمنی از دهان آنها آشکار است و آنچه در دل پنهان دارند از آن هم مهمتر است،ما آیات(و راههای پیشگیری از شر آنها) را برای شما بیان کردیم اگر اندیشه کنید.
119-شما کسانی هستید که آنها را دوست میدارید،اما آنها شما را دوست ندارند، در حالی که شما به همه کتابهای آسمانی ایمان دارید(اما آنها به کتاب آسمانی شما ایمان ندارند)و هنگامی که شما را ملاقات میکنند(به دروغ)میگویند ایمان آوردهایم،اما هنگامی که تنها میشوند از شدت خشم بر شما سر انگشتان خود را به دندان میگزند،بگو:بمیرید با همین خشمی که دارید،خدا از (اسرار)درون سینهها آگاه است.
120-اگر نیکی به شما برسد ناراحت میشوند،و اگر حادثه ناگواری برای شما رخ دهد خوشحال میگردند،(اما)اگر(در برابر آنها)استقامت و پرهیزگاری پیشه کنید نقشههای(خائنانه)آنها به شما زیانی نمیرساند خداوند به آنچه آنها انجام میدهند احاطه دارد.
از ابن عباس نقل شده این آیات هنگامی نازل شده که عدهای از مسلمانان با یهودیان،به سبب قرابت،یا همسایگی،یا حق رضاع، و یا پیمانی که پیش از اسلام بسته بودند،دوستی داشتند و بقدری با آنها صمیمی بودند که اسرار مسلمانان را به آنان میگفتند،بدینوسیله قوم یهود که دشمن سرسخت اسلام و مسلمین بودند و به ظاهر خود را دوست مسلمانان قلمداد میکردند،از اسرار مسلمانان مطلع میشدند،آیه نازل شد و به آن عده از مسلمانان هشدار داد که چون آنان در دین شما نیستند،نباید آنها را محرم اسرار خود قرار دهید،زیرا آنان در باره شما از هیچ شر و فسادی کوتاهی نمیکنند،آنان میخواهند شما همیشه در رنج و عذاب باشید.
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا بِطٰانَةً مِنْ دُونِکُمْ
...
"بطانة"در لغت به معنی لباس زیرین است،و مقابل آن"ظهارة"به- معنی لباس روئین میباشد.و در اینجا کنایه از"محرم اسرار"است.
و"خبال"در اصل به معنی از بین رفتن چیزی است،غالبا به زیانهایی که در عقل انسان اثر میگذارد،گفته میشود.
***این آیه به دنبال آیاتی که مناسبات مسلمانان را با کفار بیان کرد،به یکی از مسائل حساس اشاره کرده و ضمن تشبیه لطیفی به مؤمنان هشدار داده است،که
غیر از هم مسلکان خود برای خود،دوست و همرازی انتخاب نکنند،و بیگانگان را از اسرار و رازهای درونی خود با خبر نسازند.یعنی کفار شایستگی دوستی شما را ندارند،و نباید آنان دوست و محرم اسرار شما باشند.کفار در رساندن شر و فساد نسبت به مسلمانان کوتاهی نمیکنند( لاٰ یَأْلُونَکُمْ خَبٰالاً ).
هرگز سوابق دوستی و رفاقت آنها با شما مانع از آن نیست که به خاطر جدایی در مذهب و مسلک آرزوی زحمت و زیان شما را در دل خود نپرورانند،بلکه پیوسته علاقه آنها این است که شما در رنج و زحمت باشید.( وَدُّوا مٰا عَنِتُّمْ ) آنها برای اینکه شما از مکنونات ضمیرشان آگاه نشوید،و رازشان فاش نگردد،معمولا در سخنان و رفتار خود مراقبت میکنند،و با احتیاط و دقت حرف میزنند،ولی با وجود این،آثار عداوت و دشمنی از لابلای سخنان آنها آشکار است و گاه بطور ناخودآگاه سخنانی بر زبان میآورند،که میتوان گفت همانند جرقهایست از آتش پنهانی دلهای آنها،و میتوانید از آن،به ضمیر باطن آنان پیببرید( قَدْ بَدَتِ الْبَغْضٰاءُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ ).
این آیه حقیقتی را بیان میکند که امیر مؤمنان ع در سخنان خود توضیح فرموده است،آنجا که میفرماید:
"
ما اضمر احد شیئا الا ظهر فی صفحات وجهه او فلتات لسانه ".
"هیچ کس در ضمیر باطن،رازی را پنهان نمیدارد،مگر اینکه از رنگ چهره و لابلای سخنان پراکنده و خالی از توجه او آشکار میشود".
خلاصه اینکه خداوند بدین وسیله طریقه شناسایی باطن دشمنان را نشان داده،و از ضمیر باطن و راز درونیشان خبر میدهد و میفرماید:آنچه از عداوت و دشمنی در دل خود پنهان کردهاند،بمراتب از آنچه بر زبان میآورند بزرگتر است.( وَ مٰا تُخْفِی صُدُورُهُمْ أَکْبَرُ ).
سپس اضافه نموده:ما برای شما این آیات را بیان کردیم،که اگر در آن تدبر
کنید،بوسیله آن میتوانید دوست خود را از دشمن تمیز دهید،و راه نجات را از شر دشمنان پیدا کنید( قَدْ بَیَّنّٰا لَکُمُ الْآیٰاتِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ ).
هٰا أَنْتُمْ أُولاٰءِ تُحِبُّونَهُمْ وَ لاٰ یُحِبُّونَکُمْ وَ تُؤْمِنُونَ بِالْکِتٰابِ کُلِّهِ
...
در این آیه میفرماید:شما ای جمعیت مسلمانان آنان را روی خویشاوندی و یا همجواری و یا به علل دیگر دوست میدارید،غافل از اینکه آنها شما را دوست نمیدارند،در حالی که شما به تمام کتابهایی که از طرف خداوند نازل شده(اعم از کتاب خودتان و کتابهای آسمانی آنها)ایمان دارید،ولی آنان به کتاب آسمانی شما ایمان ندارند. وَ إِذٰا لَقُوکُمْ قٰالُوا آمَنّٰا وَ إِذٰا خَلَوْا عَضُّوا عَلَیْکُمُ الْأَنٰامِلَ مِنَ الْغَیْظِ :
این دسته از اهل کتاب منافق هستند،چون با شما ملاقات کنند،میگویند ما ایمان داریم و آئین شما را تصدیق میکنیم،ولی چون تنها شوند،از شدت کینه و عداوت و خشم سر انگشتان خود را به دندان میگیرند، قُلْ مُوتُوا بِغَیْظِکُمْ .
بگو ای پیامبر با همین خشمی که دارید،بمیرید،و این غصه تا روز مرگ دست از شما بر نخواهد داشت. إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ :
شما از وضع آنها آگاه نبودید،و خدا آگاه است،"زیرا خداوند از اسرار درون سینهها با خبر است". إِنْ تَمْسَسْکُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْکُمْ سَیِّئَةٌ یَفْرَحُوا بِهٰا ...
در این آیه یکی از نشانههای کینه و عداوت آنها بازگو شده است،که"اگر فتح و پیروزی و پیش آمد خوبی برای شما رخ دهد،آنها ناراحت میشوند،و چنانچه حادثه ناگواری برای شما رخ دهد خوشحال میشوند". وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لاٰ یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً إِنَّ اللّٰهَ بِمٰا یَعْمَلُونَ مُحِیطٌ:
"اما اگر در برابر کینهتوزیهای آنها استقامت کنید،و پرهیزگار و خویشتن-
دار باشید،آنان نمیتوانند بوسیله نقشههای خائنانه خود به شما لطمهای وارد کنند، زیرا خداوند به آنچه میکنید کاملا احاطه دارد".
بنا بر این از ذیل آیه استفاده میشود که در امنیت بودن مسلمانان در برابر نقشههای شوم دشمنان مشروط به استقامت و هوشیاری و داشتن تقوی است،و تنها در این صورت است که امنیت آنها تضمین گردیده است.
خداوند در این آیه به مؤمنان هشدار داده است،تا دشمنان خود را جزء خاصان خویش قرار ندهند و رازهای مسلمانان و نیک و بد ایشان را،در برابر این گروه آشکار نسازند،این اعلام خطر به صورت کلی و عمومی است و باید در هر زمان و در هر حال مسلمانان به این هشدار توجه کنند.
ولی متاسفانه بسیاری از پیروان قرآن از این هشدار غفلت ورزیدهاند،و در نتیجه گرفتار نابسامانیهای فراوان شدهاند،هم اکنون در اطراف مسلمانان دشمنانی هستند که خود را به دوستی میزنند،و به ظاهر از مسلمانان طرفداری میکنند،ولی با کارهایی که از خود نشان میدهند،معلوم میشود که دروغ میگویند، مسلمانان فریب ظاهر آنها را خورده به آنان اعتماد میکنند،در صورتی که آنان برای مسلمانان جز پریشانی و بیچارگی و تباهی چیزی نمیخواهند،و از ریختن خار بر سر راه آنها و به دشواری افکندن کار آنان کوتاهی ندارند.
راه دور نرویم،در سالهای اخیر مسلمانان در دو جنگ بزرگ با دشمنان خود درگیر شدند در جنگ نخست شکست بسیار دردناکی خوردند، در حالی که در جنگ اخیر پیروزی درخشانی نصیب آنها شد،و تقریبا همه حوادث جهانی به نفع آنها تغییر یافت،افسانه وحشتناک و رعبآور شکستناپذیری دشمن در همان روز نخست جنگ در صحرای"سینا"و ارتفاعات"جولان"برای همیشه مدفون گشت، و مسلمانان طعم پیروزی را برای نخستین بار در سالهای اخیر چشیدند.
چه شد که در این مدت کوتاه این دگرگونی روی داد؟پاسخ این سؤال نیازمند یک بحث طولانی است،ولی بطور قطع یکی از عوامل مؤثر آن شکست و این پیروزی این بود که در جنگ نخست بیگانگان که حتی بعضی از آنها دم از دوستی میزدند،از نقشههای آنان با خبر بودند،ولی در جنگ اخیر هیچ کس جز دو سه نفر از سران کشورهای اسلامی از نقشههای آنها آگاهی نداشتند،و این خود یک رمز بزرگ پیروزی آنها و شاهد زندهای بر عظمت این دستور آسمانی قرآن بود!
وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِکَ تُبَوِّئُ اَلْمُؤْمِنِینَ مَقٰاعِدَ لِلْقِتٰالِ وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (121) إِذْ هَمَّتْ طٰائِفَتٰانِ مِنْکُمْ أَنْ تَفْشَلاٰ وَ اَللّٰهُ وَلِیُّهُمٰا وَ عَلَی اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ (122)
121-و(به یادآور)زمانی را که صبحگاهان از میان خانواده خود برای انتخاب اردوگاه جنگ برای مؤمنان،بیرون رفتی،و خداوند شنوا و دانا است(گفتگوهای مختلفی را که در باره طرح جنگ گفته میشد میشنید و اندیشههایی را که بعضی در سر میپرورانیدند میدانست).
122-(و نیز به یادآور)زمانی را که دو طایفه از شما تصمیم گرفتند سستی نشان دهند (و از وسط راه باز گردند)و خداوند پشتیبان آنها بود(و به آنها کمک کرد که از این فکر باز گردند)و افراد با ایمان باید تنها بر خدا توکل کنند.
وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِکَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِینَ مَقٰاعِدَ لِلْقِتٰالِ وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ
از اینجا آیاتی شروع میشود که در باره یک حادثه مهم و پر دامنه اسلامی یعنی جنگ"احد"نازل شده است زیرا از قرائنی که در آیات فوق وجود دارد استفاده میشود که این دو آیه بعد از جنگ احد نازل شده و اشاره به گوشهای از جریانات این جنگ وحشتناک میکند و بیشتر مفسران نیز بر همین عقیدهاند.
در آغاز اشاره به بیرون آمدن پیامبر از مدینه برای انتخاب لشکرگاه در دامنه احد کرده و میگوید:"بخاطر بیاور ای پیامبر آن روز را که صبحگاهان از مدینه از میان بستگان و اهل خود بیرون آمدی تا برای مؤمنان پایگاههایی برای نبرد با دشمن آماده سازی".
در آن روز گفتگوهای زیادی در میان مسلمانان بود و همانطور که در شرح حادثه احد بزودی اشاره خواهیم کرد در باره انتخاب محل جنگ و اینکه داخل مدینه یا بیرون مدینه بوده باشد،در میان مسلمانان اختلاف نظر شدید بود،و پیامبر پس از مشورت کافی نظر اکثریت مسلمانان را که جمع زیادی از آنان را جوانان تشکیل میدادند انتخاب کرد و لشکرگاه را به بیرون شهر و دامنه کوه احد منتقل ساخت،و طبعا در این میان افرادی بودند که در دل مطالبی پنهان میداشتند و به جهاتی حاضر باظهار آن نبودند جمله "وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ "گویا اشاره به همه اینها است یعنی"خداوند هم سخنان شما را میشنید و هم از اسرار درون شما آگاه بود". إِذْ هَمَّتْ طٰائِفَتٰانِ مِنْکُمْ أَنْ تَفْشَلاٰ ...
سپس به گوشه دیگری از این ماجرا اشاره کرده میفرماید:"در آن هنگام دو طایفه از مسلمانان(که طبق نقل تواریخ"بنو سلمه"از قبیله اوس و"بنو حارثه"
از قبیله خزرج بودند)تصمیم گرفتند که سستی بخرج دهند و از وسط راه به مدینه بازگردند".
علت این تصمیم شاید این بود که آنها از طرفداران نظریه"جنگ در شهر" بودند و پیامبر با نظر آنها مخالفت کرده بود،به علاوه چنان که خواهیم گفت:
"عبد اللّٰه بن ابی سلول" با سیصد نفر از یهودیانی که به لشکر اسلام پیوسته بودند بر اثر مخالفت پیامبر به ماندن آنها در اردوگاه اسلام،به مدینه بازگشتند،و همین موضوع تصمیم آن دو طایفه مسلمان را بر ادامه راهی که در پیش گرفته بودند سست کرد.
اما چنان که از ذیل آیه استفاده میشود آن دو طایفه به زودی از تصمیم خود بازگشتند،و به همکاری با مسلمانان ادامه دادند،لذا قرآن میگوید: وَ اللّٰهُ وَلِیُّهُمٰا وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ :"خداوند یاور و پشتیبان این دو طایفه بود و افراد با ایمان باید بر خدا تکیه کنند".
ضمنا باید توجه داشت که ذکر ماجرای احد به دنبال آیاتی که قبلا در باره عدم اعتماد به کفار بود اشاره به یک نمونه زنده از این واقعیت است زیرا همانطور که گفتیم و نیز بعدا مشروحا خواهیم گفت پیغمبر اجازه نداد یهودیانی که به ظاهر به حمایت او برخاسته بودند،در لشکرگاه اسلام بمانند،زیرا هر چه بود آنها بیگانه بودند و بیگانگان نباید محرم اسرار و تکیهگاه مسلمانان در آن شرایط حساس شوند.
در اینجا لازم است قبلا اشارهای به مجموع حوادث احد گردد:از روایات و تواریخ اسلامی چنین استفاده میشود،هنگامی که قریش در جنگ بدر شکست
خوردند و با دادن هفتاد کشته،و هفتاد اسیر به مکه مراجعت کردند،ابو سفیان به مردم مکه اخطار کرد نگذارند زنان بر کشتههای بدر گریه کنند،زیرا اشک چشم،اندوه را از بین میبرد،و عداوت و دشمنی را نسبت به محمد از قلبهای آنان زایل میکند،ابو سفیان خود عهد کرده بود ما دام که از قاتلان جنگ بدر انتقام نگیرد،با همسر خود همبستر نشود! به هر حال طایفه قریش با هر وسیلهای که در اختیار داشتند،مردم را به- جنگ با مسلمانان تحریک میکردند و فریاد"انتقام،انتقام"در شهر مکه طنینانداز بود.
در سال سوم هجرت،قریش به عزم جنگ با پیامبر،با سه هزار سوار و دو هزار پیاده،با تجهیزات کافی از مکه خارج شدند،و برای اینکه در میدان جنگ بیشتر استقامت کنند،بتهای بزرگ و زنان خود را نیز با خود حرکت دادند.
عباس عموی پیامبر هنوز اسلام نیاورده بود،و در میان قریش به کیش و آئین آنان باقی بود،ولی از آنجا که به برادرزاده خود،زیاد علاقمند بود، هنگامی که دید لشکر نیرومند قریش به قصد جنگ با پیامبر از مکه بیرون آمد، بی درنگ نامهای نوشت،و به وسیله مردی از قبیله"بنی غفار"به مدینه فرستاد.
پیک عباس به سرعت بسوی مدینه روان شد،هنگامی که پیامبر از جریان مطلع شد با"سعد بن ابی"ملاقات کرد و گزارش عباس را به او رساند،و حتی المقدور سعی میشد این موضوع مدتی پنهان بماند.
در همان روز که نامه عباس به پیامبر ص رسیده بود،چند نفر از مسلمانان
را دستور داد که براه مکه و مدینه بروند و از اوضاع لشکر قریش اطلاعاتی بدست آورند.
دو بازرس محمد ص که برای کسب اطلاع رفته بودند،طولی نکشید برگشتند، و چگونگی قوای قریش را به پیغمبر ص رساندند،و گفتند که این سپاه نیرومند تحت فرماندهی خود ابو سفیان است.
پیامبر ص پس از چند روز،همه اصحاب و اهل مدینه را دعوت کرد و برای رسیدگی به این وضع جلسهای تشکیل داد،و موضوع دفاع را آشکارا با آنها در میان گذاشت،سپس در اینکه در داخل مدینه به پیکار دست زنند،و یا اینکه از شهر خارج شوند،با مسلمانان به مذاکره پرداخت،عدهای گفتند که از مدینه خارج نشویم،و در کوچههای تنگ شهر با دشمن بجنگیم،زیرا در این صورت حتی مردان ضعیف و زنان و کنیزان نیز به لشکر میتوانند کمک کنند.
"عبد اللّٰه بن ابی"بعد از گفتن این سخنان اضافه کرد:ای رسول خدا!تا کنون هیچ دیده نشده است ما داخل حصارها و درون خانه خود باشیم،و دشمن بر ما پیروز شود!.
این رای بخاطر وضع خاص مدینه در آن روز مورد توجه پیغمبر ص هم بود،او نیز میخواست در مدینه توقف کنند و در داخل شهر با قریش به مقابله پردازند،ولی گروهی از جوانان و جنگجویان با این رای مخالف بودند،"سعد بن معاذ"و چند نفر از قبیله اوس،برخاسته گفتند:ای پیامبر!در گذشته کسی از عرب قدرت اینکه در ما طمع کند نداشته است،با اینکه در آن موقع ما مشرک و بتپرست بودیم،و هم اکنون که تو در میان ما هستی،چگونه میتوانند در ما طمع کنند،نه،حتما باید از شهر خارج شده با دشمن بجنگیم،اگر کسی از ما کشته شود شربت شهادت نوشیده است،و اگر هم کسی نجات یافت به افتخار جهاد در راه خدا نائل شده است.
اینگونه سخنان و حماسهها طرفداران خروج از مدینه را بیشتر کرد بطوری
که طرح"عبد اللّٰه بن ابی"در اقلیت افتاد.
خود پیغمبر ص با اینکه تمایل بخروج از مدینه نداشت به این مشورت احترام گذاشت و نظریه طرفداران خروج از مدینه را انتخاب کرد و با یک نفر از اصحاب برای مهیا کردن اردوگاه از شهر خارج شد و محلی را که در دامنه کوه احد از جهت شرائط نظامی موقعیت حساسی داشت برای اردوگاه انتخاب فرمود.
آن روز،روز جمعه بود که پیامبر ص این مشورت را به عمل آورد،پس از آن برای ادای خطبه نماز جمعه ایستاد،بعد از حمد و ثنای خداوند یکتا، مسلمانان را از نزدیک شدن سپاه قریش آگاه ساخت و فرمود:
"اگر شما با جان و دل برای جنگ آماده باشید و با چنین روحیهای با دشمنان بجنگید خداوند بطور یقین پیروزی را نصیبتان میکند"و در همان روز با هزار نفر از مهاجر و انصار رهسپار اردوگاه شدند.
پیغمبر ص شخصا فرماندهی لشکر را به عهده داشت،و قبل از آنکه از مدینه خارج شوند دستور داد سه پرچم ترتیب دهند،یکی را به مهاجران و دو تا را به انصار اختصاص داد.
پیامبر فاصله میان مدینه و احد را پیاده پیمود،و در طول راه از صفوف لشکر سان میدید و به دست خود صفوف لشکر را مرتب و منظم میساخت،تا در یک صف راست و مستقیم حرکت کنند.
مورخ معروف"حلبی"در کتاب خود مینویسد:پیغمبر اکرم ص هنوز به احد نرسیده بود که ضمن بازدید لشکر گروهی را در میان آنها دید که هرگز ندیده بود،پرسید اینها کیستند؟عرض کردند عدهای از یهودند که با"عبد اللّٰه ابن ابی"هم پیمان بودهاند،و بدین مناسبت به یاری مسلمانان آمدهاند،حضرت
تاملی کرد و فرمود:"برای جنگ با مشرکان از مشرکان نتوان یاری گرفت،مگر اینکه مسلمان شوند"یهود این پیشنهاد را قبول نکردند،و همگی به مدینه باز گشتند،و به این ترتیب از قوای یکهزار نفری پیامبر ص سیصد تن کم شد (1).
ولی مفسران نوشتهاند چون با پیشنهاد"عبد اللّٰه ابن ابی"موافقت نشد، او در اثنای راه از همراهی پیامبر خودداری نمود،و با جمعی که تعدادشان بالغ بر سیصد نفر بود به مدینه بازگشتند.
بهر حال پیامبر پس از تصفیه لازم،با قوای خود که هفتصد نفر بودند به پای کوه احد رسید،بعد از ادای نماز صبح صفوف مسلمانان را آراست.
"عبد اللّٰه ابن جبیر"را با پنجاه نفر از تیراندازان ماهر،مامور ساخت در دهانه شکاف کوه قرار گیرند،و به آنها اکیدا توصیه کرد که در هر حال از جای خود تکان نخورند و پشت سر سپاه را حفظ کنند،و فرمود حتی اگر ما دشمن را تا مکه تعقیب کنیم و یا اگر دشمن ما را شکست داد و ما را تا مدینه مجبور به عقب- نشینی کرد،باز هم از سنگرگاه خود دور نشوید.
از آن طرف ابو سفیان،"خالد بن ولید"را با دویست سرباز زبده،مراقب این گردنه کرد و دستور داد در کمین باشید تا وقتی که سربازان اسلام از این دره کنار بکشند،آن گاه بلافاصله لشکر اسلام را از پشت سر مورد حمله قرار دهید.
دو لشکر در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده،مهیای جنگ شدند.این دو سپاه هر کدام به نوعی مردان خود را بجنگ تشویق میکردند.
ابو سفیان،بنام بتهای کعبه و جلب توجه زنان زیبا،جنگجویان خود را بر سر ذوق و شوق میآورد!
1) 1) -سیره حلبی ج 2 جریان جنگ احد.
اما پیامبر اسلام ص بنام خدا و مواهب الهی مسلمانان را بجنگ تشویق مینمود.
اینک،صدای"اللّٰه اکبر اللّٰه اکبر"مسلمانان تمام جلگه و دامنه احد را پر کرده است.و در طرف دیگر میدان،زنان و دختران قریش،برای تحریک عواطف و احساسات جنگجویان قریش،اشعاری را گویا با دف و نی میخوانند.
پس از شروع جنگ،مسلمانان با یک حمله شدید توانستند،لشگر قریش را در هم بشکنند،آنها پا به فرار گذاردند،و سربازان اسلام به تعقیب آنها پرداختند.
خالد بن ولید که شکست قریش را قطعی دانست خواست از راه دره خارج شود و مسلمانان را از پشت سر مورد حمله قرار دهد ولی تیراندازان آنها را مجبور به عقبنشینی کردند.
این عقبنشینی قریش باعث شد جمعی از تازه مسلمانان بخیال اینکه دشمن شکستخورده است برای جمعآوری غنائم یک مرتبه پستهای خود را ترک کنند، و حتی تیراندازانی که در بالای کوه ایستاده بودند،سنگر خود را ترک گفتند و به- میدان جنگ ریختند،و هر قدر عبد اللّٰه بن جبیر دستور پیغمبر ص را متذکر شد به جز عده کمی که عددشان حدود ده نفر بود،در جایگاه حساس خود نایستادند.
نتیجه مخالفت دستور پیامبر ص این شد که"خالد بن ولید"با دویست نفر دیگر که در کمین بودند چون شکاف کوه را از پاسداران خالی دیدند،به سرعت بر سر"عبد اللّٰه ابن جبیر"تاختند و او را با یارانش کشتند،و از پشت سر به لشکر اسلام حمله آوردند.
ناگهان مسلمانان از هر طرف خود را زیر شمشیر دشمن دیدند،نظم و هماهنگی آنها از میان رفت،فراریان لشکر قریش همین که اوضاع را چنین دیدند، برگشتند و مسلمانان را دایرهوار در میان گرفتند.در همین موقع افسر شجاع اسلام حمزه سید الشهداء با بعضی دیگر از یاران شجاع پیامبر شربت شهادت نوشیدند، و جز عده معدودی که پروانهوار اطراف رهبر خود را گرفته بودند بقیه از وحشت
پا بفرار گذاشتند.
در این جنگ خطرناک آنکه بیش از همه فداکاری میکرد و هر حملهای که از جانب دشمن به پیغمبر میشد دفع مینمود،علی ابن ابی طالب ع بود.
علی ع با کمال رشادت میجنگید،تا اینکه شمشیرش شکست،پیغمبر ص شمشیر خود را که موسوم به"ذو الفقار"بود،به علی ع داد.سرانجام پیغمبر ص در جایی سنگر گرفت،و علی ع هم چنان از او دفاع میکرد،تا آنکه طبق نقل بعضی از مورخان بیش از شصت زخم به سر،صورت و بدن او وارد آمد،و در همین موقع بود که پیک وحی به پیامبر عرضه داشت:ای محمد ص! معنای مواسات همین است،پیغمبر فرمود:"علی ع از من است و من از اویم" و جبرئیل افزود:و منهم از هر دو تای شما! امام صادق ع میفرماید:پیامبر ص پیک وحی را میان زمین و آسمان مشاهده کرد که میگوید:"
لا سیف الا ذو الفقار و لا فتی الا علی. " (1)در این اثنا فریادی برخاست که محمد کشته شد"!
بعضی از سیرهنویسان میگویند:"ابن قمعه"که"مصعب"سرباز اسلامی را بگمان اینکه پیغمبر است با ضربه سختی از پای در آورد و سپس با صدای بلند فریاد زد به- "لات و عزی"سوگند که محمد کشته شد"! این شایعه خواه از طرف مسلمانان بوده،یا از طرف دشمن،بی گمان بنفع اسلام و مسلمین بود،زیرا دشمن بگمان اینکه محمد ص کشته شد"احد"را بقصد مکه ترک گفت،و گر نه قشون فاتح قریش که شدیدترین کینه و دشمنی را نسبت به پیامبر ص داشتند و بدین قصد هم آمده بودند که این دفعه از او انتقام
1) 1) -مجمع البیان ج 1 ص 497
بگیرند بدون کشتن آن حضرت احد را ترک نمیکردند.
نیروی پنج هزار نفری قریش حتی یک شب هم نخواست پس از پیروزی در میدان جنگ بصبح برساند همان دم راه مکه را پیش گرفت و حرکت کرد! خبر کشته شدن پیامبر ص تزلزل بیشتری در جمعی از مسلمانان بوجود آورد،و آن عده از مسلمانان که در میدان جنگ بودند برای اینکه بقیه پراکنده نگردند و تزلزل و اضطراب آنان بر طرف شود پیغمبر ص را بالای کوه بردند تا به- مسلمانان نشان دهند که پیغمبر زنده است،فراریان برگشتند و بدور حضرت جمع شدند.پیغمبر ص فراریان را ملامت میکرد که چرا در چنان وضع خطرناک فرار کردید،مسلمانان با اینکه شرمنده بودند زبان عذر گشودند و گفتند:ای پیغمبر خدا،ما آوازه قتل تو را شنیدیم و از شدت ترس فرار کردیم.
بدین ترتیب در جنگ احد نسبت به مسلمانان خسارات مالی و جانی فراوانی وارد شد و هفتاد تن از مسلمانان در میدان جنگ کشته شدند و عدهی زیادی مجروح افتادند،اما مسلمانان از شکست درس بزرگی آموختند که ضامن پیروزی آنها در میدانهای آینده شد،و در آیات آینده بررسی وسیعی روی اثرات گوناگون این حادثه بزرگ-بخواست خدا-انجام خواهد شد.
وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اَللّٰهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اَللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (123) إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِینَ أَ لَنْ یَکْفِیَکُمْ أَنْ یُمِدَّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاٰثَةِ آلاٰفٍ مِنَ اَلْمَلاٰئِکَةِ مُنْزَلِینَ (124) بَلیٰ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ یَأْتُوکُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هٰذٰا یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَةِ آلاٰفٍ مِنَ اَلْمَلاٰئِکَةِ مُسَوِّمِینَ (125) وَ مٰا جَعَلَهُ اَللّٰهُ إِلاّٰ بُشْریٰ لَکُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُکُمْ بِهِ وَ مَا اَلنَّصْرُ إِلاّٰ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ اَلْعَزِیزِ اَلْحَکِیمِ (126) لِیَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَوْ یَکْبِتَهُمْ فَیَنْقَلِبُوا خٰائِبِینَ (127)
123-خداوند شما را در"بدر"یاری کرد(و بر دشمنان خطرناک پیروز شدید)در حالی که شما(نسبت به آنها)ناتوان بودید پس از خدا بپرهیزید(و در برابر دشمن مخالفت فرمان پیامبر نکنید)تا شکر نعمت او را بجا آورده باشید.
124-در آن هنگام که تو،به مؤمنان میگفتی آیا کافی نیست پروردگارتان شما را به- سه هزار نفر از فرشتگان که(از آسمان)فرود آیند یاری کند؟!.
125-آری(امروز هم)اگر استقامت و تقوا پیشه کنید-و دشمن به همین زودی به سراغ شما بیاید-خداوند شما را به پنجهزار نفر از فرشتگان که نشانههای مخصوصی دارند مدد خواهد داد.
126-ولی اینها(همه)فقط برای بشارت و اطمینان خاطر شماست و گر نه پیروزی تنها از جانب خداوند توانای حکیم است.
127-(این وعده را که خدا به شما داده)برای این است که قسمتی از پیکر لشکر کافران را قطع کند،یا آنها را با زور ذلت باز گرداند،تا مایوس و ناامید(به وطن خود)بازگردند.
مرحله خطرناک جنگ
پس از پایان جنگ احد لشکر پیروز مشرکان به سرعت بسوی مکه بازگشت.ولی در اثنای راه این فکر برای آنها پیدا شد که چرا پیروزی خود را ناقص گذاردند؟چه بهتر که به مدینه بازگردند و شهر را غارت کنند، و مسلمانان را در هم بکوبند،و اگر محمد ص هم زنده باشد بقتل برسانند،و برای همیشه فکر آنها از ناحیه اسلام و مسلمین راحت شود،به همین جهت فرمان بازگشت صادر شد و در حقیقت این خطرناکترین مرحله جنگ احد بود،زیرا مسلمانان بقدر کافی کشته و زخمی داده بودند،و طبعا هیچگونه آمادگی در آن حال برای تجدید جنگ در آنها نبود،و بعکس دشمن با روحیه نیرومندی میتوانست این بار جنگ را از سر گیرد و نتیجه نهایی آن را پیشبینی کند.
این خبر بزودی به پیامبر رسید و اگر شهامت فوق العاده و ابتکار بینظیر او که از وحی آسمانی مایه میگرفت نبود شاید تاریخ اسلام در همانجا پایان مییافت.
آیات فوق در باره این مرحله حساس نازل گردیده است،و بتقویت روحیه مسلمانان پرداخته،و به دنبال آن یک فرمان عمومی از ناحیه پیامبر برای حرکت به سوی مشرکان داده شد،و حتی مجروحان جنگ(و در میان آنها علی ع را که بیش از شصت زخم بر تن داشت)آماده پیکار با دشمن شدند و از مدینه حرکت کردند.
این خبر بگوش سران قریش رسید و از این روحیه عجیب مسلمانان سخت بوحشت افتادند!آنها فکر میکردند شاید جمعیت تازه نفسی از مدینه به مسلمانان پیوستهاند،و ممکن است برخورد جدید نتیجه نهایی جنگ را بزیان آنها تغییر دهد،لذا فکر کردند برای حفظ پیروزی خود بهتر این است که بمکه بازگردند
همین کار انجام شد و بسرعت راه مکه را پیش گرفتند. وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّٰهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ گفتیم این آیات در حقیقت برای تقویت روحیه،شکستخورده مسلمانان نازل گردید، و نخست در آن اشاره به پیروزی چشمگیر مسلمانان در میدان بدر (1)شده تا با یادآوری آن خاطره،به آینده خویش دلگرم شوند و لذا میفرماید:
"خداوند شما را در بدر پیروزی داد در حالی که نسبت به دشمن ضعیف،و از نظر عده و تجهیزات قابل مقایسه با آنها نبودید"(عدد شما 313 نفر با تجهیزات کم، و مشرکان بیش از هزار نفر و با تجهیزات فراوان بودند.) حال که چنین است،از خدا بپرهیزید،و از تکرار مخالفت فرمان پیشوای خود،یعنی پیامبر اجتناب کنید تا شکر نعمتهای گوناگون او را بجای آورده باشید.( فَاتَّقُوا اللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ) إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِینَ أَ لَنْ یَکْفِیَکُمْ أَنْ یُمِدَّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاٰثَةِ آلاٰفٍ مِنَ الْمَلاٰئِکَةِ ...
سپس خاطره یاری مسلمانان را در میدان بدر بوسیله فرشتگان یادآوری کرده و میگوید:"فراموش نکنید که در آن روز پیغمبر به شما گفت آیا کافی نیست که سه هزار نفر از فرشتگان به یاری شما بشتابند."؟ بَلیٰ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ یَأْتُوکُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ (2)هٰذٰا یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَةِ آلاٰفٍ مِنَ الْمَلاٰئِکَةِ مُسَوِّمِینَ .
"آری امروز هم اگر استقامت بخرج دهید و به استقبال سپاه قریش بشتابید،
1) 1) -"بدر"در اصل نام مردی بود که در سرزمین میان مکه و مدینه چاه آبی داشت، بهمین جهت آن سرزمین به نام او"بدر"نامیده شد،و از نظر ریشه لغت"بدر"بمعنی پر و کامل است،لذا ماه شب چهاردهم را"بدر"مینامند.
2) 2) -"فور"در اصل به معنی جوشش و غلیان دیگ و مانند آن است،و بهمین مناسبت در کارهایی که به سرعت انجام میشود،این کلمه بکار میرود،زیرا همانند جوشش و زیر و رو شدن محتویات دیگ بزودی انجام یافته است.
و تقوی را پیشه کنید،و مانند روز گذشته،با فرمان پیمبر مخالفت ننمائید،اگر در این حال مشرکان به سرعت بسوی شما برگردند،خداوند بوسیله پنج هزار نفر از فرشتگان که همگی دارای نشانههای مخصوصی هستند شما را یاری خواهد کرد". وَ مٰا جَعَلَهُ اللّٰهُ إِلاّٰ بُشْریٰ لَکُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُکُمْ بِهِ وَ مَا النَّصْرُ إِلاّٰ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ...
"اما توجه داشته باشید که آمدن فرشتگان به یاری شما،تنها برای تشویق و بشارت و اطمینان خاطر و تقویت روحیه شما است،و گرنه پیروزی تنها از ناحیه خداوندی است که بر همه چیز قادر و در همه کار حکیم است" هم راه پیروزی را میداند و هم قدرت بر اجرای آن دارد. لِیَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْ یَکْبِتَهُمْ فَیَنْقَلِبُوا خٰائِبِینَ :
گر چه مفسران در تفسیر این آیه گفتههای گوناگونی دارند،ولی با مسیری که ما در تفسیر آیات گذشته بکمک خود آیات و تواریخ موجود پیمودیم،تفسیر این آیه نیز روشن است،خداوند میفرماید:"اینکه به شما وعده داده شده است که فرشتگان را در برخورد جدید با دشمن بیاری شما بفرستد،برای این است که قسمتی از پیکر لشکر مشرکان را قطع کند،و آنها را با ذلت و رسوایی باز گرداند." باید توجه داشت که"طرف"در آیه به معنی قطعه و"یکبتهم"از ماده "کبت"به معنی بازگرداندن به زور و توام با ذلت است.
در اینجا سؤالاتی در زمینه چگونگی یاری فرشتگان و حمایت آنها از مسلمانان و چگونگی این یاری پیش میآید،که بخواست خداوند پاسخ مشروح آن را در سوره انفال ذیل آیات 7-تا 12 خواهیم داد.
لَیْسَ لَکَ مِنَ اَلْأَمْرِ شَیْءٌ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ أَوْ یُعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظٰالِمُونَ (128)
128-هیچگونه اختیاری(در باره سرنوشت کافران یا مؤمنان فراری از جنگ)برای تو نیست مگر اینکه(خدا)بخواهد آنها را ببخشد یا مجازات کند زیرا آنها ستمگرند.
در تفسیر این آیه در میان مفسران سخن بسیار زیاد است ولی این موضوع تقریبا مسلم است که آیه فوق پس از جنگ"احد"نازل شده،و مربوط به- حوادث آن است،آیات سابق نیز این حقیقت را تایید میکند.
و اما در مورد تفسیر آیه دو معنی بیش از همه جلب توجه میکند:
نخست اینکه این آیه جمله مستقلی را تشکیل میدهد و بنا بر این جمله " أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ "به معنی"الا ان یتوب علیهم"است و معنی آیه رویهمرفته چنین میشود:"در باره سرنوشت آنها کاری از دست تو ساخته نیست مگر اینکه خدا بخواهد آنها را ببخشد یا بخاطر ستمی که کردهاند مجازاتشان کند"و منظور از"آنها"یا کفاری میباشند که در این جنگ ضربههای سخت به مسلمانان وارد ساختند و حتی دندان و پیشانی پیغمبر ص را شکستند،و یا مسلمانانی میباشند که از میدان جنگ فرار کردند،و پس از پایان جنگ پشیمان شدند و از پیغمبر تقاضای عفو کردند،آیه میگوید"عفو"بخشش یا مجازات و عذاب آنها به دست خدا است و پیامبر هم بدون اذن پروردگار کاری انجام نمیدهد".
تفسیر دیگر اینکه" لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ "جمله"معترضه"است و
جمله" أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ "عطف بجمله"او یکبتهم"میباشد،و این آیه دنباله آیه قبل محسوب میشود،و در این صورت مجموع معنی دو آیه چنین خواهد بود:
"خداوند وسائل پیروزی را در اختیار شما قرار خواهد داد،و یکی از چهار سرنوشت را برای کافران مقرر میسازد:یا قسمتی از پیکر لشکر مشرکان را از بین میبرد، یا آنها را به این وسیله مجبور به بازگشت میکند،و یا آنها را در صورت شایستگی و توبه میبخشد،و یا آنها را بخاطر ظلمشان مجازات میکند،و خلاصه با هر دستهای از آنها بر طبق حکمت و عدالت رفتار خواهد نمود،و تو در باره آنها پیش خود هیچگونه تصمیمی نمیتوانی بگیری".
در باره علت نزول این آیه نیز روایات متعددی نقل شده است از جمله پس از آنکه دندان و پیشانی پیامبر در جنگ"احد"شکست،و آن همه ضربات سخت بر پیکر مسلمین وارد شد،پیامبر از آینده مشرکان نگران گردید و پیش خود فکر میکرد چگونه این جمعیت قابل هدایت خواهند بود و فرمود"
کیف یفلح قوم فعلوا هذا بنبیهم و هو یدعوهم الی ربهم ":
"چگونه چنین جمعیتی رستگار خواهند شد که با پیامبر خود چنین رفتار میکنند در حالی که وی آنها را بسوی خدا دعوت میکند".
آیه فوق نازل شد و به پیامبر ص دلداری داد که تو مسئول هدایت آنها نیستی بلکه تنها موظف بتبلیغ آنها میباشی".
در اینجا لازم است بدو نکته توجه شود:
1-مفسر معروف نویسنده"المنار"معتقد است که این آیه درس بزرگی در زمینه استفاده از وسایل طبیعی برای پیروزی،به مسلمانان،میآموزد،و آن اینکه
اگر خدا به آنها وعده پیروزی میدهد به این معنی نیست که مسلمانان وسائل طبیعی و تجهیزات نظامی و نقشههای جنگی و مانند آن را فراموش کنند و دست روی هم گذاشته همیشه در انتظار دعای پیغمبر برای پیروزی باشند،لذا به پیغمبر ص خطاب کرده میگوید:" لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ "یعنی پیروزی به دست تو واگذار نشده،بلکه به فرمان خدا است،و خداوند برای آن سننی قرار داده است که باید از آنها استفاده کرد،(و دعا کردن پیغمبر اگر چه مؤثر و مفید است،ولی جنبه استثنایی دارد و مخصوص موارد معینی است).
گفتار این نویسنده در این قسمت اگر چه منطقی است،ولی با ذیل آیه که از توبه یا مجازات کفار بحث میکند بهیچ وجه سازگار نیست،و بنا بر این نمیتوان آن را تفسیر آیه دانست.
2-این آیه که هر گونه اختیاری را از پیامبر ص در باره عفو و بخشش یا مجازات مخالفان سلب میکند هیچ گونه منافاتی با مؤثر بودن دعای پیامبر ص و عفو و گذشت او،و شفاعت و مانند آن که از آیات دیگر قرآن استفاده میشود، ندارد،زیرا منظور از آیه فوق این است که پیغمبر ص مستقلا هیچ کاری را نمیتواند انجام دهد،ولی به فرمان خدا و به اجازه او،میتواند ببخشد،و هم در جای خود مجازات کند،و هم عوامل پیروزی را فراهم سازد،و حتی به اجازه پروردگار و اذن او میتواند هم چون مسیح ع مردگان را زنده کند.
کسانی که جمله" لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ "را گرفته، و خواستهاند توانایی پیامبر را بر این امر انکار کنند،در حقیقت آیات دیگر قرآن را فراموش کردهاند.
قرآن مجید در سوره نساء آیه 64 میگوید:" وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّٰهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِیماً ".
"اگر آنها هنگامی که به خود ستم میکردند به سراغ تو میآمدند و استغفار میکردند و پیامبر نیز برای آنها از خدا طلب آمرزش میکرد خدا را توبه کننده(بخشنده) و مهربان مییافتند".
طبق این آیه استغفار پیامبر ص یکی از عوامل بخشش گناه شمرده شده، و در بحثهای آینده در ذیل آیات مناسب باز هم در این زمینه توضیح خواهیم داد.
وَ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (129)
129-و آنچه در آسمانها و زمین است از آن خدا است،هر کس را بخواهد(و شایسته بداند)میبخشد و هر کس را بخواهد مجازات میکند و خداوند آمرزنده مهربان است.
این آیه در حقیقت تاکیدی است برای آیه قبل،و میگوید:"آمرزش و مجازات به دست پیامبر نیست،بلکه به فرمان خداوندی است که حکومت آنچه در آسمانها و زمین است،به دست او است،آفرینش از او است،مالکیت،و تدبیر آنها نیز از آن او است.
بنا بر این،او است که میتواند گناهکاران را هر گاه صلاح ببیند ببخشد،و یا مجازات کند. وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ .
در عین حال که مجازات او شدید است،او آمرزنده و مهربان است،و رحمت او بر غضب او پیشی میگیرد.
بد نیست در اینجا به گفتار یکی از دانشمندان اسلامی که در عین فشرده بودن پاسخی است برای بعضی از سؤالها،اشاره کنیم. مفسر عالیقدر"طبرسی"در ذیل
آیه نقل میکند که از یکی از دانشمندان پرسیدند:خداوند چگونه بندگان را بخاطر گناهان مجازات میکند،با آن رحمت واسعه و بیپایانش؟ او در پاسخ گفت:"رحمت"خداوند،"حکمت"او را از بین نمیبرد، زیرا رحمت او هم چون حس ترحم ما از احساسات و رقت قلب سرچشمه نمیگیرد، بلکه رحمت او همیشه آمیخته با حکمت است،و حکمت ایجاب میکند،که گنهکاران(جز در موارد خاصی)به مجازات برسند".
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَأْکُلُوا اَلرِّبَوا أَضْعٰافاً مُضٰاعَفَةً وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (130) وَ اِتَّقُوا اَلنّٰارَ اَلَّتِی أُعِدَّتْ لِلْکٰافِرِینَ (131) وَ أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (132)
130-ای کسانی که ایمان آوردهاید ربا(و سود پول)را چند برابر نخورید از خدا بپرهیزید تا رستگار شوید.
131-و از آتشی بپرهیزید که برای کافران آماده شده است.
132-و خدا و پیامبر را اطاعت کنید تا مشمول رحمت شوید.
آیات گذشته-چنان که دانستیم-در باره غزوه"احد"و حوادث مربوط به- آن،و درسهای گوناگونی است که مسلمانان از آن حادثه فرا گرفتند،ولی این سه
آیه و شش آیه بعد از آن محتوی یک سلسله برنامههای اقتصادی،اجتماعی و تربیتی است،و پس از پایان این نه آیه،مجددا حوادث مربوط به جنگ احد عنوان میگردد.
این طرز بیان ممکن است برای بعضی مایه تعجب گردد،ولی با توجه به یک اصل اساسی حقیقت امر روشن میشود،و آن اینکه:
قرآن یک کتاب کلاسیک نیست که دارای فصول و ابوابی باشد و نظام تالیفی خاصی در میان ابواب و فصول آن در نظر گرفته شده باشد،بلکه قرآن کتابی است که در مدت بیست و سه سال"نجوما"(تدریجا)طبق نیازمندیهای گوناگون تربیتی در زمانها و اماکن مختلف نازل شده:یک روز داستان احد پیش میآمد و برنامههای مختلف جنگی در ضمن آیات متعدد اعلام میگشت،روز دیگر احساس نیاز به یک مسئله اقتصادی همچون ربا یا یک مسئله حقوقی مانند احکام ازدواج، یا یک مسئله تربیتی و اخلاقی مانند توبه،میشد و آیات متعددی طبق آن نازل میگشت.
از این سخن چنین نتیجه گرفته میشود که:ممکن است در بسیاری از موارد پیوند خاصی در میان آیات قبل و بعد نبوده باشد،و نباید مانند بعضی از مفسران در این گونه موارد اصراری در یافتن رابطه در میان آنها داشت،نباید خود را به- زحمت بیندازیم و در میان قضایایی که خداوند اتصال و ارتباطی نخواسته با تکلف وجه ارتباطی درست کنیم،زیرا این کار با روح قرآن و چگونگی نزول آن در حوادث مختلف و طبق نیازمندیهای گوناگون در شرایط و ظروف جداگانه،سازش ندارد.
البته تمام سورهها و آیات قرآن از یک نظر بهم مربوطند و آن اینکه همگی یک برنامه انسان سازی و تربیتی را در یک سطح عالی تعقیب میکنند و برای ساختن یک جامعه آباد،آگاه،امن و امان و پیشرفته از نظر مادی و معنوی نازل شدهاند.
بنا بر این اگر آیات نهگانه فوق رابطه خاصی با آیات قبل و بعد ندارد بهمین دلیل است.
میدانیم روش قرآن در مبارزه با انحرافات ریشهدار اجتماعی این است که تدریجا زمینهسازی میکند،و افکار عموم را تدریجا به مفاسد آنها آشنا میسازد، و آن گاه که آمادگی برای پذیرفتن تحریم نهایی حاصل شد قانون را به صورت صریح اعلام میکند(مخصوصا در مواردی که آلودگی به گناه زیاد و وسیع باشد).
و نیز میدانیم:عرب،در زمان جاهلیت آلودگی شدیدی به ربا خواری داشت و مخصوصا محیط مکه محیط رباخواران بود،و سرچشمه بسیاری از بدبختیهای اجتماعی آنها نیز همین کار زشت و ظالمانه بود،به همین دلیل قرآن برای ریشه کن ساختن رباخواری حکم تحریم را در چهار مرحله بیان کرده است:
1-در آیه 39 سوره روم نخست در باره"ربا"به یک پند اخلاقی قناعت شده آنجا که میفرماید: وَ مٰا آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوٰالِ النّٰاسِ فَلاٰ یَرْبُوا عِنْدَ اللّٰهِ وَ مٰا آتَیْتُمْ مِنْ زَکٰاةٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللّٰهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ و به این طریق اعلام میکند که تنها از دیدگاه افراد کوتهبین است که ثروت رباخواران از راه سود گرفتن افزایش مییابد،اما در پیشگاه خدا چیزی بر آنها افزوده نمیشود بلکه زکات و انفاق در راه خدا است که ثروتها را افزایش میدهد.
2-در سوره نساء آیه 161 ضمن انتقاد از عادات و رسوم غلط یهود به عادت زشت رباخواری آنها اشاره کرده و میفرماید: وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ :
"یکی دیگر از عادات بد آنها این بود که ربا میخوردند با اینکه از آن نهی شده بودند".
3-در آیه مورد بحث چنان که ضمن تفسیر آن خواهیم گفت،حکم تحریم ربا صریحا ذکر شده،اما تنها به یک نوع از انواع ربا که نوع شدید و فاحش آن است اشاره شده است.
4-بالآخره در سوره بقره آیات 275 تا 279 هر گونه رباخواری به شدت ممنوع اعلام شده و در حکم جنگ با خدا ذکر گردیده است. یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَأْکُلُوا الرِّبَوا أَضْعٰافاً مُضٰاعَفَةً ...
گفتیم در این آیه اشاره به تحریم ربای فاحش شده و با تعبیر"اضعافا مضاعفه" بیان گردیده است.منظور از ربای فاحش این است که سرمایه به شکل تصاعدی در مسیر ربا سیر کند یعنی سود در مرحله نخستین با اصل سرمایه ضمیمه شود و مجموعا مورد ربا قرار گیرند،و به همین ترتیب در هر مرحله،"سود به اضافه سرمایه"، سرمایه جدیدی را تشکیل دهد،و به این ترتیب در مدت کمی از راه تراکم سود مجموع بدهی بدهکار بچندین برابر اصل بدهی افزایش یابد و به کلی از زندگی ساقط گردد.
به طوری که از روایات و تواریخ استفاده میشود در زمان جاهلیت معمول بود که اگر بدهکار در راس مدت نمیتوانست بدهی خود را بپردازد از طلبکار تقاضا میکرد که مجموع سود و اصل بدهی را به شکل سرمایه جدیدی به او قرض بدهد و سود آن را بگیرد!، در عصر ما نیز در میان رباخواران این رباخواری بسیار ظالمانه فراوان است. وَ اتَّقُوا اللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ در پایان آیه میفرماید:"اگر میخواهید رستگار شوید باید تقوا را پیشه کنید و از این گناه بپرهیزید". وَ اتَّقُوا النّٰارَ الَّتِی أُعِدَّتْ لِلْکٰافِرِینَ این آیه مجددا حکم تقوا را تاکید کرده و از آتشی که در انتظار کافران
است بر حذر میدارد.
از تعبیر"کافران"استفاده میشود که اصولا رباخواری با روح ایمان سازگار نیست و رباخواران از آتشی که در انتظار کافران است سهمی دارند! و نیز استفاده میشود که آتش دوزخ اصولا برای کافران آماده شده و گناهکاران و عاصیان به همان مقدار که شباهت و هماهنگی با کافران دارند سهمی از آن خواهند داشت. وَ أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ تهدید آیه سابق با تشویقی که در این آیه برای مطیعان و فرمانبرداران ذکر شده تکمیل میگردد و میفرماید:"فرمان خدا و پیامبر را اطاعت کنید و ربا- خواری را ترک گوئید تا مشمول رحمت الهی شوید".
وَ سٰارِعُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ (133) اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی اَلسَّرّٰاءِ وَ اَلضَّرّٰاءِ وَ اَلْکٰاظِمِینَ اَلْغَیْظَ وَ اَلْعٰافِینَ عَنِ اَلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ یُحِبُّ اَلْمُحْسِنِینَ (134) وَ اَلَّذِینَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اَللّٰهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلیٰ مٰا فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (135) أُولٰئِکَ جَزٰاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ نِعْمَ أَجْرُ اَلْعٰامِلِینَ (136)
133-و بر یکدیگر سبقت بجوئید برای رسیدن به آمرزش پروردگار خود و بهشتی که وسعت آن آسمانها و زمین است و برای پرهیزگاران آماده شده است.
134-همانها که در وسعت و پریشانی انفاق میکنند،و خشم خود را فرو میبرند و از خطای مردم میگذرند،و خدا نیکوکاران را دوست دارد.
135-و آنها که هنگامی که مرتکب عمل زشتی شوند یا به خود ستم کنند به یاد خدا میافتند و برای گناهان خود طلب آمرزش میکنند-و کیست جز خدا که گناهان را ببخشد-و اصرار بر گناه نمیکنند با اینکه میدانند.
136-آنها پاداششان آمرزش پروردگار،و بهشتهایی است که از زیر(درختان)آنها نهرها جاری است،جاودانه در آن میمانند و این چه پاداش نیکی است برای آنها که اهل عمل هستند.
وَ سٰارِعُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ
"سارعوا"از"مسارعت"به معنی کوشش و تلاش دو یا چند نفر برای پیشی گرفتن از یکدیگر در رسیدن به یک هدف است،و در کارهای نیک،قابل ستایش،و در کارهای بد،نکوهیده است.
به دنبال آیات گذشته که بدکاران را تهدید به مجازات آتش و نیکوکاران را تشویق به رحمت الهی میکرد،در این آیه کوشش و تلاش نیکوکاران را تشبیه به- یک مسابقه معنوی کرده که هدف نهایی آن آمرزش الهی و نعمتهای جاویدان بهشت است و میفرماید:برای رسیدن به این هدف بر یکدیگر سبقت بگیرید.
در حقیقت قرآن در اینجا از یک نکته روانی استفاده کرده که انسان برای انجام دادن یک کار اگر تنها باشد معمولا کار را بدون سرعت و به طور عادی انجام میدهد،ولی اگر جنبه مسابقه به خود بگیرد،آنهم مسابقهای که جائزه با ارزشی برای آن تعیین شده،تمام نیرو و انرژی خود را به کار میگیرد و با سرعت هر چه بیشتر به سوی هدف پیش میتازد.
و اگر میبینیم هدف این مسابقه در درجه اول مغفرت قرار داده شده برای این است که رسیدن به هر مقام معنوی بدون آمرزش و شستشوی از گناه ممکن نیست،نخست باید خود را از گناه شست و سپس به مقام قرب پروردگار گام نهاد!. وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ:
دومین هدف این مسابقه معنوی بهشت قرار داده شده،بهشتی که وسعت آن، پهنه آسمانها و زمین است(باید توجه داشت که مراد از"عرض"در این آیه اصطلاح هندسی آن که در مقابل"طول"است،نیست،بلکه به معنی لغوی که وسعت
است میباشد).
و به این ترتیب قرآن با صراحت میگوید:وسعت بهشت همان وسعت آسمانها و زمین میباشد.
در آیه 21 سوره حدید همین تعبیر با تفاوت مختصری دیده میشود" سٰابِقُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهٰا کَعَرْضِ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ " در این آیه به جای"مسارعت"صریحا کلمه"مسابقه"ذکر شده و"سماء" به صورت مفرد با الف و لام جنس آمده که در اینجا معنی عموم میدهد، و از"کاف تشبیه"استفاده شده است،به این معنی که در آیه مورد بحث صریحا میگوید "وسعت بهشت همان وسعت آسمانها و زمین است"ولی در آیه سوره حدید میگوید:
وسعت آن مانند وسعت آسمان و زمین میباشد،و هر دو تعبیر یک معنی را میرساند.
در پایان آیه تصریح میکند که این بهشت،با آن عظمت،برای پرهیزگاران آماده شده است( أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ ) اکنون این سؤال پیش میآید که:
اولا:آیا بهشت و دوزخ هم اکنون آفریده شده و وجود خارجی دارند یا بعدا در پرتو اعمال مردم ایجاد میشوند؟.
ثانیا اگر آنها آفریده شدهاند جای آنها کجا است،(با توجه به اینکه قرآن میگوید وسعت بهشت به اندازه آسمانها و زمین است).
اکثر دانشمندان اسلامی معتقدند که این دو هم اکنون وجود خارجی دارند و ظواهر آیات قرآن نیز این نظر را تایید میکند،به عنوان نمونه:
1-در آیه مورد بحث و در آیات فراوان دیگری تعبیر به"اعدت"(مهیا شده)یا تعبیرات دیگری از همین ماده،گاهی در مورد بهشت و گاهی در باره دوزخ، آمده است (1).
از این آیات استفاده میشود که بهشت و دوزخ هم اکنون آماده شدهاند اگر چه بر اثر اعمال نیک و بد انسانها توسعه مییابند(دقت کنید).
2-در آیات مربوط به معراج در سوره"و النجم"میخوانیم:" وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْریٰ عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهیٰ عِنْدَهٰا جَنَّةُ الْمَأْویٰ ":"بار دیگر پیامبر جبرئیل را نزد"سدرة المنتهی"در آنجا که بهشت جاویدان قرار داشت مشاهده کرد،(نجم:13 و 14 و 15)-این تعبیر گواه دیگری بر وجود فعلی بهشت است.
3-در سوره"تکاثر"آیه 5 و 6 و 7 میفرماید" کَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّهٰا عَیْنَ الْیَقِینِ ":اگر علم الیقین داشتید دوزخ را مشاهده میکردید سپس به عین الیقین آن را میدیدید".
در روایات مربوط به معراج و روایات دیگر نیز نشانههای روشنی بر این مسئله دیده میشود (2).
بهبه دنبال بحث فوق این بحث پیش میآید که اگر این دو هم اکنون موجودند
در کجا هستند؟ پاسخ این سؤال را از دو راه میتوان داد:
نخست اینکه:بهشت و دوزخ در باطن و درون این جهانند.ما این آسمان و زمین و کرات مختلف را با چشم خود میبینیم اما عوالمی که در درون این جهان قرار دارند نمیبینیم و اگر دید و درک دیگری داشتیم هم اکنون میتوانستیم آنها را ببینیم،در این عالم موجودات بسیاری هستند که امواج آنها با چشم ما قابل درک نیستند،آیه" کَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ "که در بالا اشاره شد نیز گواه این حقیقت است.از پارهای از احادیث نیز استفاده میشود که بعضی از مردان خدا درک و دیدی در این جهان داشتند که،بهشت و دوزخ را نیز با چشم حقیقت بین خود میدیدند.
برای این موضوع میتوان مثالی ذکر کرد:
فرض کنید فرستنده نیرومندی در یک نقطه زمین وجود داشته باشد که به- کمک ماهوارههای فضایی امواج آن به سراسر زمین پخش شود و به وسیله آن نغمه دلانگیز تلاوت قرآن با صدایی فوق العاده دلنشین و روحپرور در همه جا پخش گردد،و در نقطه دیگری از زمین فرستنده دیگری با همان قدرت وجود داشته باشد که صدایی فوق العاده گوش خراش و ناراحت کننده روی امواج دیگری در همه- جا پراکنده شود.
هنگامی که ما در یک مجلس عادی نشستهایم صدای گفتگوی اطرافیان خود را میشنویم اما از آن دو دسته امواج"روحپرور"و"آزار دهنده"که در درون محیط ما است و همه جا را پر کرده است هیچ خبری نداریم،ولی اگر دستگاه گیرندهای میداشتیم که موج آن با یکی از این دو فرستنده تطبیق میکرد فورا در برابر ما آشکار میشدند اما دستگاه شنوایی ما در حال عادی از درک آنها عاجز است.
این مثال گرچه از جهاتی رسا نیست ولی برای مجسم ساختن چگونگی وجود بهشت و دوزخ در باطن این جهان مؤثر به نظر میرسد.
دیگر اینکه:عالم آخرت و بهشت و دوزخ،محیط بر این عالم است،و به- اصطلاح این جهان در شکم و درون آن جهان قرار گرفته،درست همانند عالم جنین که در درون عالم دنیا است،زیرا میدانیم عالم جنین برای خود عالم مستقلی است، اما جدای از این عالمی که در آن هستیم نیست،بلکه در درون آن واقع شده است،عالم دنیا نیز نسبت به عالم آخرت،همین حال را دارد،یعنی در درون آن قرار گرفته است.
و اگر میبینیم قرآن میگوید وسعت بهشت به اندازه وسعت آسمانها و زمین است به خاطر آن است که انسان چیزی وسیعتر از آسمان و زمین نمیشناسد تا مقیاس سنجش قرار داده شود،لذا قرآن برای اینکه وسعت و عظمت بهشت را ترسیم کند آن را به پهنه آسمانها و زمین تشبیه کرده است،و چارهای غیر از این نبوده،همانطور که اگر کودکی که در شکم مادر قرار دارد عقل میداشت و میخواستیم با او سخن بگوئیم باید با منطقی صحبت کنیم که برای او در آن محیط قابل درک باشد.
***از آنچه گفتیم پاسخ این سؤال نیز روشن شد که اگر وسعت بهشت به اندازه زمین و آسمانها است پس دوزخ کجا است؟ زیرا طبق پاسخ اول دوزخ نیز در درون همین جهان قرار گرفته و وجود آن در درون این جهان منافاتی با وجود بهشت در درون آن ندارد(همانطور که در مثال امواج فرستنده صوتی ذکر شد) و اما طبق پاسخ دوم که بهشت و دوزخ محیط بر این جهان باشند جواب باز هم روشنتر است زیرا دوزخ میتواند محیط بر این جهان باشد و بهشت محیط بر آن،و از آنهم وسیعتر.
اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرّٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ
...
از آنجا که در آیه قبل وعده بهشت جاویدان به پرهیزگاران داده شده در این آیه پرهیزگاران را معرفی میکند و پنج صفت از اوصاف عالی و انسانی برای آنها ذکر نموده است:
1-آنها در همه حال انفاق میکنند چه موقعی که در راحتی و وسعتند و چه زمانی که در پریشانی و محرومیتند( اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرّٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ ) آنها با این عمل ثابت میکنند که روح کمک بدیگران و نیکوکاری در جان آنها نفوذ کرده است و بهمین دلیل تحت هر شرائطی اقدام به اینکار میکنند، روشن است که انفاق در حال وسعت به تنهایی نشانه نفوذ کامل صفت عالی سخاوت در اعماق روح انسان نیست،اما آنها که در همه حال اقدام به کمک و بخشش میکنند نشان میدهند که این صفت در آنها ریشهدار است.
ممکن است گفته شود انسان در حال تنگدستی چگونه میتواند انفاق کند؟ پاسخ این سؤال روشن است:زیرا اولا افراد تنگدست نیز به مقدار توانایی میتوانند در راه کمک بدیگران انفاق کنند،و ثانیا انفاق منحصر به مال و ثروت نیست بلکه هر گونه موهبت خدادادی را شامل میشود خواه مال و ثروت باشد یا علم و دانش یا مواهب دیگر،و به این ترتیب خداوند میخواهد روح گذشت و فداکاری و سخاوت را حتی در نفوس مستمندان جای دهد تا از رذائل اخلاقی فراوانی که از"بخل"سرچشمه میگیرد بر کنار بمانند.
آنها که انفاقهای کوچک را در راه خدا ناچیز میانگارند برای این است که هر یک از آنها را جداگانه مورد مطالعه قرار میدهند،و گر نه اگر همین کمکهای جزئی را در کنار هم قرار دهیم و مثلا اهل یک مملکت اعم از فقیر و غنی هر کدام
مبلغ ناچیزی برای کمک به بندگان خدا انفاق کنند و برای پیشبرد اهداف اجتماعی مصرف نمایند کارهای بزرگی بوسیله آن میتوانند انجام دهند،علاوه بر این اثر معنوی و اخلاقی انفاق بستگی به حجم انفاق و زیادی آن ندارد و در هر حال عاید انفاق کننده میشود.
جالب توجه اینکه در اینجا نخستین صفت برجسته پرهیزکاران"انفاق"ذکر شده،زیرا این آیات نقطه مقابل صفاتی را که در باره رباخواران و استثمارگران در آیات قبل ذکر شد،بیان میکند،به علاوه گذشت از مال و ثروت آنهم در حال خوشی و تنگدستی روشنترین نشانه مقام تقوا است.
2-آنها بر خشم خود مسلطند( وَ الْکٰاظِمِینَ الْغَیْظَ ).
"کظم"در لغت به معنی بستن سر مشکی است که از آب پر شده باشد،و بطور کنایه در مورد کسانی که از خشم و غضب پر میشوند و از اعمال آن خودداری مینمایند بکار میرود.
"غیظ"به معنی شدت غضب و حالت برافروختگی و هیجان فوق العاده روحی است،که بعد از مشاهده ناملایمات به انسان دست میدهد.
حالت خشم و غضب از خطرناکترین حالات است و اگر جلوی آن رها شود، در شکل یک نوع جنون و دیوانگی و از دست دادن هر نوع کنترل اعصاب خود- نمایی میکند،و بسیاری از جنایات و تصمیمهای خطرناکی که انسان یک عمر باید کفاره و جریمه آن را بپردازد در چنین حالی انجام میشود،و لذا در آیه فوق دومین صفت برجسته پرهیزکاران را فرو بردن خشم معرفی کرده است.
پیغمبر اکرم میفرماید:من کظم غیظا و هو قادر علی انفاذه ملأه اللّٰه امنا و ایمانا".
"آن کس که خشم خود را فرو ببرد با اینکه قدرت بر اعمال آن دارد خداوند دل او را از آرامش و ایمان پر میکند"-این حدیث میرساند که فرو بردن خشم اثر فوق العادهای در تکامل معنوی انسان و تقویت روح ایمان دارد.
3-آنها از خطای مردم میگذرند( وَ الْعٰافِینَ عَنِ النّٰاسِ ).
فرو بردن خشم بسیار خوب است اما به تنهایی کافی نیست زیرا ممکن است کینه و عداوت را از قلب انسان ریشه کن نکند،در این حال برای پایان دادن به- حالت عداوت باید"کظم غیظ"توام با"عفو و بخشش"گردد،لذا بدنبال صفت عالی خویشتنداری و فرو بردن خشم،مسئله عفو و گذشت را بیان نموده،البته منظور گذشت و عفو از کسانی است که شایسته آنند نه دشمنان خونآشامی که گذشت و عفو باعث جرأت و جسارت بیشتر آنها میشود.
4-آنها نیکوکارند( وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ).
در اینجا اشاره به مرحله عالیتر از عفو شده که همچون یک سلسله مراتب تکاملی پشت سر هم قرار گرفتهاند و آن این است که انسان نه تنها باید خشم خود را فرو برد و با عفو و گذشت کینه را از دل خود بشوید بلکه با نیکی کردن در برابر بدی(آنجا که شایسته است)ریشه دشمنی را در دل طرف نیز بسوزاند و قلب او را نسبت به خویش مهربان گرداند بطوری که در آینده چنان صحنهای تکرار نشود، بطور خلاصه نخست دستور به خویشتنداری در برابر خشم،و پس از آن دستور به شستن قلب خود،و سپس دستور به شستن قلب طرف میدهد.
در حدیثی که در کتب شیعه و اهل تسنن در ذیل آیه فوق نقل شده چنین میخوانیم که یکی از کنیزان امام علی بن الحسین ع به هنگامی که آب روی دست امام میریخت،ظرف آب از دستش افتاد و بدن امام را مجروح ساخت،امام ع از روی خشم سر بلند کرد کنیز بلافاصله گفت خداوند در قرآن میفرماید:
" وَ الْکٰاظِمِینَ الْغَیْظَ "امام فرمود خشم خود را فرو بردم،عرض کرد" وَ الْعٰافِینَ عَنِ النّٰاسِ "فرمود:تو را بخشیدم خدا تو را ببخشد، او مجددا گفت" وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ "امام فرمود:تو را در راه خدا آزاد کردم (1).
این حدیث شاهد زندهای است بر اینکه سه مرحله مزبور هر کدام مرحلهای
1) 1) -به تفسیر در المنثور و نور الثقلین در ذیل آیه مورد بحث مراجعه شود.
عالیتر از مرحله قبل است. 5-آنها اصرار بر گناه نمیکنند( وَ الَّذِینَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً ...) "فاحشة"از ماده فحش و فحشاء به معنی هر عمل بسیار زشت است و انحصار به اعمال منافی عفت ندارد زیرا در اصل به معنی"تجاوز از حد"است که هر گناهی را شامل میشود.
در آیه فوق اشاره به یکی دیگر از صفات پرهیزکاران شده که"آنها علاوه بر اوصاف مثبت گذشته اگر مرتکب گناهی شوند بزودی بیاد خدا میافتند و توبه میکنند و هیچگاه اصرار بر گناه نمیورزند".
از تعبیری که در این آیه شده چنین استفاده میشود که انسان تا بیاد خدا است مرتکب گناه نمیشود آن گاه مرتکب گناه میشود که به کلی خدا را فراموش کند و غفلت تمام وجود او را فرا گیرد،اما این فراموشکاری و غفلت در افراد پرهیزگار دیری نمیپاید،بزودی بیاد خدا میافتند و گذشته را جبران میکنند،آنها احساس میکنند که هیچ پناهگاهی جز خدا ندارند و تنها باید آمرزش گناهان خویش را از او بخواهند( وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّٰهُ )"کیست جز خدا که گناهان را ببخشد".
باید توجه داشت که در آیه علاوه بر عنوان فاحشه،ظلم بر خویشتن نیز ذکر شده( أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ )و فرق میان این دو ممکن است این باشد که فاحشه اشاره به گناهان کبیره است و ظلم بر خویشتن اشاره به گناهان صغیره.
در پایان آیه برای تاکید میگوید:" وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلیٰ مٰا فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ ":"آنها هرگز با علم و آگاهی بر گناه خویش اصرار نمیورزند و تکرار گناه نمیکنند".
در ذیل این آیه از امام باقر ع نقل شده که فرمود:"
الاصرار ان یذنب الذنب فلا یستغفر اللّٰه و لا یحدث نفسه بتوبة فذلک الاصرار ":اصرار بر گناه این است که انسان گناهی کند و دنبال آن استغفار ننماید و در فکر توبه نباشد
این است اصرار بر گناه (1).
در کتاب"امالی صدوق"از امام صادق ع حدیثی پر معنی نقل شده که خلاصه آن چنین است:"هنگامی که آیه فوق نازل شد و گناهکاران توبه کار را به آمرزش الهی نوید داد ابلیس سخت ناراحت شد،و تمام یاران خود را با صدای بلند به تشکیل انجمنی دعوت کرد آنها از وی علت این دعوت را پرسیدند،او از نزول این آیه اظهار نگرانی کرد،یکی از یاران او گفت:من با دعوت انسانها به- این گناه و آن گناه تاثیر این آیه را خنثی میکنم،ابلیس پیشنهاد او را نپذیرفت، دیگری نیز پیشنهادی شبیه آن کرد که آنهم پذیرفته نشد،در این میان شیطانی کهنه کار بنام"وسواس خناس"!گفت من مشکل را حل میکنم،ابلیس پرسید:
از چه راه؟گفت:فرزندان آدم را با وعدهها و آرزوها آلوده به گناه میکنم،و هنگامی که مرتکب گناهی شدند یاد خدا و بازگشت به سوی او را از خاطر آنها میبرم،ابلیس گفت راه همین است،و این ماموریت را تا پایان دنیا بر عهده او گذاشت"! روشن است که فراموشکاری نتیجه سهلانگاری و وسوسههای شیطانی است، و تنها کسانی گرفتار آن میشوند که خود را در برابر او تسلیم کنند،و به اصطلاح با وسواس خناس همکاری نزدیک نمایند!ولی مردان بیدار و با ایمان کاملا مراقبند که هر گاه خطایی از آنها سرزد در نخستین فرصت آثار آن را با آب توبه و استغفار از دل و جان خود بشویند و دریچههای قلب خود را بروی شیطان و لشکر او ببندند که آنها از درهای بسته قلب وارد نمیشوند؟.
أُولٰئِکَ جَزٰاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا
.
در این آیه پاداش پرهیزگارانی که صفات آنها در دو آیه گذشته آمده توضیح داده شده است و آن عبارت است از"آمرزش پروردگار و بهشتی که نهرها
1) 1) -تفسیر عیاشی در ذیل آیه
از زیر درختان آن جاری است(و لحظهای آب از آنها قطع نمیشود)بهشتی که بطور جاودان در آن خواهند بود".
در حقیقت در اینجا نخست اشاره به مواهب معنوی و"مغفرت"و شستشوی دل و جان و تکامل روحانی شده،سپس اشاره به مواهب مادی نموده،و در پایان میگوید: وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعٰامِلِینَ :این چه پاداش نیکی است برای آنها که اهل عمل هستند و مرد میداناند نه افراد واداده و تنبل که همیشه از تعهدات و مسئولیتهای خویش میگریزند.
قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ سُنَنٌ فَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَانْظُروا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُکَذِّبِینَ (137) هٰذٰا بَیٰانٌ لِلنّٰاسِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ (138)
137-پیش از شما سنتهایی وجود داشت(و هر قوم طبق اعمال و صفات خود سرنوشتهایی داشتند که همانند آن را شما نیز دارید)پس در روی زمین گردش کنید و ببینید سرانجام تکذیب کنندگان(آیات خدا)چگونه بود؟! 138-این بیانی است برای عموم مردم،و هدایت و اندرزی است برای پرهیزکاران.
قرآن مجید دورانهای گذشته را با زمان حاضر و زمان حاضر را با تاریخ گذشته پیوند میدهد،و پیوند فکری و فرهنگی نسل حاضر را با گذشتگان برای
درک حقایق لازم و ضروری میداند،زیرا از ارتباط و گره خوردن این دو زمان (گذشته و حاضر)وظیفه و مسئولیت آیندگان روشن میشود،در آیه فوق میگوید: قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ سُنَنٌ فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ ...
"خداوند سنتهایی در اقوام گذشته داشته که این سنن هرگز جنبه اختصاصی ندارد و به صورت یک سلسله قوانین حیاتی در باره همگان،گذشتگان و آیندگان، اجرا میشود"در این سنن پیشرفت و تعالی افراد با ایمان و مجاهد و متحد و بیدار پیشبینی شده،و شکست و نابودی ملتهای پراکنده و بی ایمان و آلوده به گناه نیز پیشبینی گردیده که در تاریخ بشریت ثبت است.
آری تاریخ برای هر قومی اهمیت حیاتی دارد،تاریخ خصوصیات اخلاقی و کارهای نیک و بد و تفکرات گذشتگان را برای ما بازگو میکند،و علل سقوط و سعادت،کامیابی و ناکامی جامعهها را در اعصار و قرون مختلف نشان میدهد،و در حقیقت تاریخ گذشتگان آینه زندگی روحی و معنوی جامعههای بشری و هشداری است برای آیندگان.
روی این جهت قرآن مجید به مسلمانان دستور میدهد"بروید در روی زمین بگردید و در آثار پیشینیان و ملتهای گذشته و زمامداران و فراعنه گردنکش و جبار دقت کنید،و بنگرید پایان کار آنها که کافر شدند،و پیامبران خدا را تکذیب کردند و بنیان ظلم و فساد را در زمین گذاردند،چگونه بود؟و سرانجام کار آنها بکجا رسید"؟.
آثار گذشتگان،حوادث پند دهندهای برای آیندگان است و مردم میتوانند با بهرهبرداری از آنها از مسیر حیات و زندگی صحیح آگاه شوند.
آثاری که در نقاط مختلف روی زمین از دورانهای قدیم باقی مانده اسناد زنده
و گویای تاریخ هستند،و حتی ما از آنها بیش از تاریخ مدون بهرهمند میشویم، آثار باقی مانده از دورانهای گذشته،اشکال و صور و نقوش روح و دل و تفکرات و قدرت و عظمت و حقارت اقوام را به ما نشان میدهد،در صورتی که تاریخ فقط حوادث وقوع یافته و عکسهای خشک و بی روح آنها را مجسم میسازد.
آری ویرانه کاخهای ستمگران،و بناهای شگفتانگیز اهرام مصر و برج بابل و کاخهای کسری و آثار تمدن قوم سبا و صدها نظائر آن که در گوشه و کنار جهان پراکندهاند، هر یک در عین خاموشی هزار زبان دارند و سخنها میگویند، و اینجا است که شاعران نکته سنج به هنگامی که در برابر خرابههای این کاخها قرار میگرفتند،تکان شدیدی در روح خود احساس کرده و اشعار شورانگیزی میسرودند چنان که"خاقانی"و شعرای معروف دیگری این آوازها را از درون ذرات کاخ شکستخورده کسری و مانند آن با گوش جان شنیده،و آنها را در شاهکارهای ادبی سرودند (1).
مطالعه یک سطر از این تاریخهای زنده معادل مطالعه یک کتاب قطور تاریخی است و اثری که این مطالعه در بیداری روح و جان بشر دارد با هیچ چیز دیگری برابری نمیکند،زیرا هنگامی که در برابر آثار گذشتگان قرار میگیریم گویا یک مرتبه ویرانهها جان میگیرند و استخوانهای پوسیده از زیر خاک زنده میشوند، و جنب و جوش پیشین خود را آغاز میکنند،بار دیگر نگاه میکنیم همه را خاموش
1) 1) -"خاقانی"در قصیده معروف خود به هنگام اشک ریختن در برابر ایوان مدائن میگوید: بر دیده من خندید کاینجا ز چه میگرید؟ خندند بر آن دیده کاینجا نشود گریان! و عالم معروف مرحوم شیخ ابیوردی در قصیده معروفش در برابر تخت جمشید میگوید: جم عبرت مردم شد،افسر ز سرش گم شد سر خشت سر خم شد،هان ای سر باهش هان! این پند خموشان است گر پند زبان خواهی رو آیه"اورثنا"از مکتب قرآن خوان!
و فراموش شده میبینیم و مقایسه این دو حالت نشان میدهد افراد خودکامهای چه کوتاهفکرند که برای رسیدن به هوسهای بسیار زودگذر آلوده هزاران جنایت میشوند.
و لذا قرآن مجید دستور میدهد که مسلمانان در روی زمین به سیر و سیاحت بپردازند و آثار گذشتگان را در دل زمین و یا در روی خاک با چشم خود ببینند و از مشاهده آن عبرت گیرند.
آری در اسلام نیز جهانگردی وجود دارد،و به آن اهمیت زیادی داده شده اما نه بسان توریستهای هوسران و هوسباز امروز بلکه برای تحقیق و بررسی آثار و سرنوشت پیشینیان و مشاهده آثار عظمت خداوند در نقاط مختلف جهان،و این همان چیزی است که قرآن نام آن را"سیر فی الارض"گذارده و طی آیات متعددی به آن دستور داده است از جمله:
1-" قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ ":
بگو بروید در روی زمین گردش کنید سپس بنگرید عاقبت و سرانجام گناهکاران چگونه بوده است(نمل:71).
2-" قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ "بگو در زمین سیر کنید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را بوجود آورده است(سوره عنکبوت آیه 20).
3-" أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهٰا ..." (سوره حج آیه 46)و آیات دیگر...
این آیه میگوید:این جهانگردی معنوی و سیر در ارض قلب انسان را دانا و چشم انسان را بینا و گوش او را شنوا میگرداند،و از خمودی و جمود،رهایی میبخشد.
متاسفانه این دستور زنده اسلامی نیز مانند بسیاری از دستورات فراموش شده
دیگر،از طرف مسلمانان توجهی به آن نمیشود،حتی جمعی از علماء و دانشمندان اسلامی گویا در محیط فکر خود،زمان و مکان را متوقف ساختهاند،و در عالمی غیر از این عالم زندگی میکنند،از تحولات اجتماعی دنیا بیخبرند و بکارهای جزئی و کم اثر که در مقابل کارهای اصولی و اساسی ارزش چندانی ندارد خود را مشغول ساختهاند.
در دنیایی که حتی پاپها و کاردینالهای مسیحی که بعد از قرنها انزوا و گوشهگیری و قطع ارتباط با دنیای خارج،به سیر در ارض میپردازند تا نیازمندیهای زمان را درک کنند،آیا نباید مسلمانان به این دستور صریح قرآن عمل کنند و خود را از تنگنای محیط محدود فکری بدر آورند تا تحول و جنبشی در عالم اسلام و مسلمین پدید آید؟ هٰذٰا بَیٰانٌ لِلنّٰاسِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ در این آیه میگوید:"آنچه در آیات فوق گفته شد بیانیه روشنی است برای همه انسانها و وسیله هدایت و اندرزی است برای همه پرهیزگاران"یعنی در عین اینکه این بیانات جنبه همگانی و مردمی دارد تنها پرهیزگاران و افراد با هدف از آن الهام میگیرند و هدایت میشوند.
وَ لاٰ تَهِنُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ اَلْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (139) إِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ اَلْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْکَ اَلْأَیّٰامُ نُدٰاوِلُهٰا بَیْنَ اَلنّٰاسِ وَ لِیَعْلَمَ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ یَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَدٰاءَ وَ اَللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ اَلظّٰالِمِینَ (140) وَ لِیُمَحِّصَ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ یَمْحَقَ اَلْکٰافِرِینَ (141) أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ وَ لَمّٰا یَعْلَمِ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ جٰاهَدُوا مِنْکُمْ وَ یَعْلَمَ اَلصّٰابِرِینَ (142) وَ لَقَدْ کُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ اَلْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَیْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (143)
139-و سست نشوید و غمگین مگردید و شما برترید اگر ایمان داشته باشید.
140-اگر به شما(در میدان احد)جراحتی رسید(و ضربهای وارد شد)به آن جمعیت نیز(در میدان بدر)جراحتی همانند آن وارد گردید و ما این روزها(ی پیروزی و شکست)را در میان مردم میگردانیم(که این خاصیت زندگی جهان است) تا افرادی که ایمان آوردهاند شناخته شوند و خداوند از میان شما قربانیانی بگیرد، و خداوند ظالمان را دوست نمیدارد.
141-و تا خداوند افراد با ایمان را خالص گرداند(و ورزیده شوند)و کافران را تدریجا نابود سازد.
142-آیا چنین پنداشتید که شما(تنها با ادعای ایمان)وارد بهشت خواهید شد در حالی که هنوز خداوند مجاهدان از شما و صابران را مشخص نساخته است؟ 143-و شما تمنای مرگ(و شهادت در راه خدا)را پیش از آنکه با آن روبرو شوید میکردید سپس آن را با چشم خود دیدید در حالی که به آن نگاه میکردید (و حاضر نبودید به آن تن در دهید،چقدر میان گفتار و کردار شما فاصله است).
در باره شان نزول این آیات،روایات متعددی وارد شده است و از مجموع آنها استفاده میشود که این آیات دنباله آیاتی است که قبلا در باره جنگ احد داشتیم،و در حقیقت این آیات تجزیه و تحلیلی است روی نتائج جنگ احد و عوامل پیدایش آن به عنوان یک سرمشق بزرگ برای مسلمانان،و در ضمن وسیلهای است برای تسلی و دلداری و تقویت روحی آنها،زیرا همانطور که گفتیم جنگ احد بر اثر نافرمانی و عدم انضباط نظامی جمعی از سربازان اسلام،در پایان به- شکست انجامید و جمعی از شخصیتها و چهرههای برجسته اسلام از جمله"حمزه" عموی پیامبر،در این میدان شربت شهادت نوشیدند.
پیامبر همان شب با یاران خود به میان کشتگان رفت و برای بزرگداشت ارواح شهداء بر سر جنازه یکا یک آنها مینشست و اشک میریخت و طلب آمرزش مینمود،و سپس اجساد همه آنها در دامنه کوه احد در میان اندوه فراوان بخاک سپرده شد،در این لحظات حساس که مسلمانان نیاز شدید به تقویت روحی و هم استفاده معنوی از نتائج شکست داشتند آیات فوق نازل گردید.
وَ لاٰ تَهِنُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ
"وَ لاٰ تَهِنُوا
"از ماده"وهن"گرفته شده و"وهن"در لغت به معنی هر نوع سستی است،خواه در جسم و تن باشد،و یا در اراده و ایمان.
در این آیه نخست به مسلمانان هشدار داده شده که مبادا از باختن یک جنگ،
سستی به خود راه دهند و غمگین گردند و از پیروزی نهایی مایوس شوند،زیرا افراد بیدار همان طور که از پیروزیها استفاده میکنند از شکستها نیز درس میآموزند و در پرتو آن نقاط ضعفی را که سرچشمه شکست شده،پیدا میکنند و با بر طرف ساختن آن برای پیروزی نهایی آماده میشوند.
جمله" وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ":شما برترید اگر ایمان داشته باشید،یک جمله بسیار پر معنی است یعنی شکست شما در حقیقت برای از دست دادن روح ایمان و آثار آن بوده،شما اگر فرمان خدا و پیامبر را در این میدان زیر پا نمیگذاشتید گرفتار چنین سرنوشتی نمیشدید،و باز هم غمگین نباشید اگر بر مسیر ایمان ثابت بمانید پیروزی نهایی از آن شما است،و شکست در یک میدان،به معنی شکست نهایی در جنگ نیست. إِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ .
"قرح"به معنی جراحتی است که در بدن بر اثر برخورد با یک عامل خارجی پیدا میشود.در این آیه درس دیگری برای رسیدن به پیروزی نهایی به- مسلمانان داده شده است که شما نباید از دشمنان کمتر باشید،آنها در میدان "بدر"شکستی سخت و سنگین از شما خوردند و هفتاد نفر کشته،و تعداد زیادی مجروح و اسیر دادند و با آن همه از پای ننشستند،و در این میدان شکست خود را بر اثر غفلت شما جبران کردند،اگر شما در این میدان گرفتار شکست شدید باید از پای ننشینید تا آن را جبران کنید،و لذا میفرماید:"اگر به شما جراحتی رسید به آنها هم جراحتی همانند آن رسید"بنا بر این سستی و اندوه شما برای چیست.
بعضی از مفسران آیه را اشاره به جراحاتی که بر کفار در میدان احد نشست میدانند،ولی اولا این جراحات مانند جراحات مسلمین نبود بنا بر این با کلمه "مثله"سازگار نیست.و ثانیا با جمله بعد که تفسیر آن خواهد آمد تناسب ندارد. وَ تِلْکَ الْأَیّٰامُ نُدٰاوِلُهٰا بَیْنَ النّٰاسِ وَ لِیَعْلَمَ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَتَّخِذَ
مِنْکُمْ شُهَدٰاءَ
:
در این قسمت نخست اشاره به یکی از سنن الهی شده است که در زندگی بشر حوادث تلخ و شیرینی رخ میدهد که هیچکدام پایدار نیست،شکستها، پیروزیها،قدرتها،عظمتها و ناتوانیها همه در حال دگرگونی هستند بنا بر این نباید شکست در یک میدان و آثار آن را پایدار فرض کرد،بلکه باید با بررسی عوامل و انگیزههای شکست از سنت تحول استفاده نمود،و آن را به پیروزی تبدیل کرد دنیا فراز و نشیب دارد و زندگی در حال دگرگونی است و"خداوند این ایام را در میان مردم بطور مداوم گردش میدهد"تا سنت تکامل از لابلای این حوادث آشکار شود (1).
سپس اشاره به نتیجه این حوادث ناگوار کرده و میفرماید" وَ لِیَعْلَمَ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا ..."اینها بخاطر آن است که افراد با ایمان،از مدعیان ایمان، شناخته شوند و به عبارت دیگر تا حوادث دردناک در تاریخ ملتی روی ندهد صفوف از هم مشخص نخواهند شد،زیرا پیروزیها خوابآور و اغفال کننده است در حالی که شکستها برای افراد آماده بیدار کننده و نشان دهنده ارزشها است.
در جمله"و یَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَدٰاءَ "میفرماید:یکی از نتائج این شکست دردناک این بود که شما شهیدان و قربانیانی در راه اسلام بدهید،و بدانید این آئین پاک را ارزان بدست نیاوردهاید تا در آینده ارزان از دست بدهید،ملتی که قربانی در راه اهداف مقدس خود ندهد همیشه آنها را کوچک میشمرد اما به هنگامی که قربانی داد هم خود او، و هم نسلهای آینده او،بدیده عظمت به آن مینگرند.
ممکن است منظور از"شهداء"در اینجا گواهان باشد،یعنی خدا میخواست با این حادثه گواهانی از شما بگیرد که چگونه نافرمانیها به شکستهای دردناکی
1) 1) -"ایام"جمع"یوم"به معنی روز است و گاهی به دورانهای پیروزی ملتها نیز ایام گفته میشود"نداولها"از"مداولة"به معنی این است که چیزی را در میان عدهای یکی بعد از دیگری گردش دهند.
میانجامد،و این گواهان در آینده معلمانی خواهند بود برای مردم در برابر حوادث مشابهی که در پیش دارند.
در پایان آیه میفرماید خداوند ستمگران را دوست نمیدارد،و بنا بر این از آنها حمایت نخواهد کرد.
وَ لِیُمَحِّصَ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا
...
"لیمحص"از ماده"تمحیص"به معنی پاک نمودن چیزی است از هر گونه عیب.
و"یمحق"از ماده"محق"(بر وزن مرد)به معنی کم شدن تدریجی چیزی است و بهمین مناسبت شب پایان ماه را"محاق"میگویند زیرا روشنی ماه کم کم کاسته شده و از بین میرود.
در این آیه اشاره به یکی دیگر از نتائج طبیعی شکست جنگ احد شده است،و آن اینکه این گونه شکستها نقاط ضعف و عیوب جمعیتها را آشکار میسازد و وسیله مؤثری است برای شستشوی از این عیوب،قرآن میگوید خدا میخواست در این میدان جنگ،افراد با ایمان را خالص گرداند و نقاط ضعفشان را به آنها نشان بدهد،آنها میبایست برای پیروزیهای آینده در چنین بوته آزمایشی قرار گیرند و عیار شخصیت خود را بسنجند و همانطور که علی ع میفرماید:"
فی تقلب الاحوال یعلم جواهر الرجال ":"دگرگونیهای روزگار و حوادث سخت زندگی حقیقت اشخاص را روشن میسازد" آنها به عیار شخصیت خود واقف گردند.
اینجا است که گاهی پارهای از شکستها آن چنان سازنده است که به مراتب اثر آن در سرنوشت جوامع انسانی از پیروزیهای خواب کننده ظاهری بیشتر است.
جالب اینکه نویسنده تفسیر"المنار"از استادش"محمد عبده"مفتی بزرگ
مصر نقل میکند که پیامبر را در خواب دید و به او فرمود"اگر مرا در میان پیروزی و شکست در میدان احد مخیر ساخته بودند من در خصوص آن میدان،شکست را ترجیح میدادم"زیرا این شکست عامل سازندهای در تاریخ اسلام شد".
و یمحق الکافرین این جمله در حقیقت نتیجهایست برای جمله قبل،زیرا هنگامی که مؤمنان در کوره حوادث پاک شدند آمادگی کافی برای از بین بردن تدریجی شرک و کفر و پاک ساختن جامعه خود از این آلودگیها پیدا میکنند،یعنی نخست باید پاک شد و سپس پاک کرد.
در حقیقت همانطور که ماه با آن جلوهگری و فریبندگی مخصوص خود تدریجا کم نور شده،در محاق فرو میرود همچنین شکوه و عظمت کفر و شرک و حامیان آنها با تصفیه و پاک شدن مسلمانان به زوال و نیستی میگراید. أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّٰا یَعْلَمِ اللّٰهُ الَّذِینَ جٰاهَدُوا مِنْکُمْ وَ یَعْلَمَ الصّٰابِرِینَ .
در اینجا قرآن با استفاده از حادثه احد برای تصحیح یک اشتباه فکری مسلمانان اقدام میکند و میگوید:شما چنین پنداشتید که بدون جهاد و استقامت در راه خدا میتوانید در بهشت برین جای گیرید،آیا شما گمان کردید داخل شدن در عمق آن سعادت معنوی تنها با انتخاب نام مسلمان و یا عقیده بدون عمل ممکن است؟اگر چنین بود مسئله بسیار ساده بود،ولی هرگز چنین نبوده است و تا اعتقادات واقعی در میدان عمل پیاده نشود کسی بهرهای از آن سعادتها نخواهد برد،در اینجا است که باید صفوف از هم مشخص شود،و مجاهدان و صابران از افراد بی ارزش شناخته شوند.
وَ لَقَدْ کُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَیْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ
:
بعد از جنگ بدر و شهادت پر افتخار جمعی از مسلمانان عدهای در جلسات، مینشستند و پیوسته آرزوی شهادت میکردند که ای کاش این افتخار در میدان بدر نصیب ما نیز شده بود،مطابق معمول در میان آنها جمعی صادق بودند و عدهای متظاهر و دروغگو،و یا در شناسایی خود در اشتباه بودند،اما چیزی طول نکشید که جنگ وحشتناک احد پیش آمد، مجاهدان راستین با شهامت فوق العاده جنگیدند و شربت شهادت نوشیدند و به آرزوی خود رسیدند اما جمعی از دروغگویان هنگامی که آثار شکست را در ارتش اسلام مشاهده کردند از ترس کشته شدن،فرار کردند، این آیه آنها را سرزنش میکند میگوید شما کسانی بودید که آرزوی مرگ و شهادت در راه خدا را در دل میپروراندید پس چرا آن موقع که با چشم خود محبوب خویش را در برابر خود دیدید فرار کردید؟
در آیات فوق تعبیرات جالبی به چشم میخورد،که هر کدام از آنها پرده از روی یکی از اسرار شکست احد بر میدارد،به طور خلاصه،چند عامل مهم دست به دست هم دادند و این حادثه غمانگیز و در عین حال عبرتآور را به وجود آوردند:
1-اشتباه محاسبهای که برای بعضی از تازه مسلمانان در درک مفاهیم اسلام پیدا شده بود سبب شد که آنها خیال کنند تنها ابراز ایمان برای پیروزی کافی است و بنا،بر این است که خداوند در تمام میدانهای جنگ به وسیله امدادهای غیبی از آنها حمایت کند،و به این ترتیب سنت الهی را در عوامل پیروزی طبیعی و
انتخاب نقشههای صحیح و تهیه وسائل لازم به دست فراموشی سپردند.
2-عدم انضباط نظامی و مخالفت با فرمان مؤکد پیغمبر ص دائر به- ماندن تیراندازان در سنگر حساس خود عامل مهم دیگری برای این شکست بود.
3-دنیا پرستی جمعی از مسلمانان تازه کار که جمعآوری غنائم جنگی را بر تعقیب دشمن ترجیح دادند،و اسلحه بر زمین گذاشته برای اینکه از دیگران عقب نیافتند به تلاش پرداختند،سومین عامل شکست بود،تا بدانند در راه خدا و به هنگام جهاد مقدس باید این مسائل بکلی فراموش شود.
4-غرور ناشی از پیروزی درخشان میدان بدر تا آنجا که فکر قدرت دشمن را از سر بیرون کرده بودند و تجهیزات او را ناچیز میپنداشتند چهارمین عامل شکست بود.
اینها نقاط ضعفی بود که میبایست در آب جوشان این شکست شستشو شود.
وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ اِنْقَلَبْتُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلیٰ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اَللّٰهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اَللّٰهُ اَلشّٰاکِرِینَ (144) وَ مٰا کٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ کِتٰاباً مُؤَجَّلاً وَ مَنْ یُرِدْ ثَوٰابَ اَلدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مَنْ یُرِدْ ثَوٰابَ اَلْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ سَنَجْزِی اَلشّٰاکِرِینَ (145)
144-محمد(ص)فقط فرستاده خدا بود و پیش از او فرستادگان دیگری نیز بودند،آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود شما به عقب برمیگردید؟(و با مرگ او اسلام را رها کرده به دوران کفر و بت پرستی بازگشت خواهید کرد)و هر کس به عقب بازگردد هرگز ضرری به خدا نمیزند و به زودی خداوند شاکران(و استقامت کنندگان)را پاداش خواهد داد.
145-و هیچکس جز به فرمان خدا نمیمیرد،سرنوشتی است تعیین شده(بنا بر این مرگ پیامبر با دیگران یک سنت الهی است)هر کس پاداش دنیا را بخواهد(و در زندگی خود در این راه گام بردارد)چیزی از آن به او خواهیم داد و هر کس پاداش آخرت بخواهد از آن به او میدهیم،و به زودی شاکران را پاداش خواهیم داد.
این آیه نیز ناظر به یکی دیگر از حوادث جنگ احد است و آن اینکه:
در همان حال که آتش جنگ میان مسلمانان و بت پرستان به شدت شعلهور بود ناگهان صدایی بلند شد و کسی گفت:محمد را کشتم...محمد را کشتم...
این درست همان دم بود که مردی بنام"عمرو بن قمیئه حارثی"سنگ به سوی
پیامبر پرتاب کرد،پیشانی و دندان آن حضرت شکست و لب پائین وی شکافت و خون صورت وی را پوشانید (1).در این موقع دشمن میخواست پیامبر را به قتل برساند که مصعب بن عمیر یکی از پرچمداران ارتش اسلام جلو حملات آنها را گرفت ولی خودش در این میان کشته شد،و چون او شباهت زیادی به پیامبر داشت دشمن چنین پنداشت که پیغمبر در خاک و خون غلطیده است و لذا این خبر را با صدای بلند به همه لشگرگاه رسانید.
انتشار این خبر به همان اندازه که در روحیه بت پرستان اثر مثبت داشت در میان مسلمانان تزلزل عجیبی ایجاد کرد،جمعی که اکثریت را تشکیل میدادند به دست و پا افتاده و از میدان جنگ به سرعت خارج میشدند،حتی بعضی در این فکر بودند که با کشته شدن پیامبر از آئین اسلام برگردند و از سران بت پرستان امان بخواهند،اما در مقابل آنها اقلیتی فداکار و پایدار همچون علی ع و ابو- دجانه و طلحة و بعضی دیگر بودند که بقیه را به استقامت دعوت میکردند از جمله "انس بن نضر"به میان آنها آمد و گفت:ای مردم اگر محمد ص کشته شد، خدای محمد کشته نشده،بروید و پیکار کنید و در راه همان هدفی که پیامبر کشته شد،شربت شهادت بنوشید،پس از ایراد این سخنان به دشمن حمله نمود تا کشته شد،ولی به زودی روشن گردید که پیامبر زنده است و این خبر اشتباه بوده است یا دروغ،آیه فوق در این مورد نازل گردید و دسته اول را سخت نکوهش کرد.
فرد پرستی ممنوع
وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ
:
1) 1) -و در پارهای از تواریخ آمده است که این ضربات بر اثر حمله چند نفر صورت گرفت.
با استفاده از حوادث جنگ احد آیه حقیقت دیگری را به مسلمانان میآموزد و آن اینکه اسلام آئین فرد پرستی نیست و به فرض که پیامبر در این میدان شربت شهادت مینوشید وظیفه مسلمانان بدون تردید ادامه مبارزه بود،زیرا با مرگ یا شهادت پیامبر،اسلام پایان نمییابد بلکه آئین حقی است که تا ابد جاویدان خواهد ماند.
مسئله فرد پرستی یکی از بزرگترین خطراتی است که مبارزات هدفی را تهدید میکند،وابستگی به شخص معین اگر چه پیامبر خاتم باشد مفهومش پایان یافتن کوشش و تلاش برای پیشرفت،به هنگام از دست رفتن آن شخص است و این وابستگی یکی از نشانههای بارز عدم رشد اجتماعی است.
مبارزه پیامبر ص با فرد پرستی یکی دیگر از نشانههای حقانیت و عظمت او است زیرا اگر او به خاطر شخص خویش قیام کرده بود لازم بود این فکر را در مردم تقویت کند که همه چیز به وجود او بستگی دارد و اگر او از میان برود همه چیز پایان خواهد یافت،ولی رهبران راستین همانند پیغمبر اکرم ص هیچگاه مردم را به چنین افکاری تشویق نمیکنند،بلکه به شدت با آن مبارزه میکنند،و به آنها میگویند:هدف ما،از خود ما بالاتر است و هرگز با نابودی ما نابود نخواهد شد و لذا قرآن با صراحت در آیه فوق میگوید:
"محمد تنها فرستاده خدا است،پیش از او هم فرستادگانی بودند که از دنیا رفتند آیا اگر او بمیرد یا کشته شود باید شما سیر قهقرایی کنید؟و به آئین بت پرستی بازگردید؟" جالب توجه اینکه:در آیه برای بیان سیر قهقرایی جمله" اِنْقَلَبْتُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ "به کار رفته است،زیرا"اعقاب"جمع"عقب"(بر وزن خشن)به- معنی پاشنه پا است بنا بر این" اِنْقَلَبْتُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ "به معنی"عقب گرد میکنید" میباشد و آن تصویر روشنی است از سیر قهقرایی و ارتجاع به معنی واقعی است منتها از کلمه ارتجاع صریحتر و روشنتر است.
وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلیٰ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّٰهَ شَیْئاً
سپس میفرماید:آنها که عقب گرد کنند و به دوران کفر و بت پرستی باز گردند تنها به خود زیان میرسانند نه به خدا زیرا با این عمل نه تنها چرخهای سعادت خود را متوقف میسازند بلکه آنچه را بدست آوردهاند نیز به سرعت از دست خواهند داد. وَ سَیَجْزِی اللّٰهُ الشّٰاکِرِینَ در پایان آیه به اقلیتی که در جنگ احد علی رغم همه مشکلات و انتشار خبر شهادت پیغمبر،دست از جهاد برنداشتند اشاره کرده و کوششهای آنها را میستاید و آنها را به عنوان شاکران و کسانی که از نعمتها در راه خدا استفاده کردند معرفی میکند و میگوید:خداوند این شاکران را پاداش نیک میدهد.
***درسی را که این آیه در باره مبارزه با فرد پرستی میدهد درسی است برای همه مسلمانان در همه قرون و اعصار،آنها باید از قرآن بیاموزند که مسائل هدفی هرگز نباید قائم به شخص یا اشخاص باشد بلکه باید بر محور یک سلسله اصول و تشکیلات ابدی دور بزند که با تغییر افراد یا فوت آنان حتی اگر پیامبر بزرگ خدا باشد آن کار تعطیل نگردد،اصولا رمز بقای یک مذهب و یا یک تشکیلات همین است، بنا بر این برنامهها و تشکیلاتی که قائم به شخص هستند تشکیلاتی ناسالم و غیر طبیعی محسوب میشوند که به زودی متلاشی خواهند شد.
اما متاسفانه و رویهمرفته غالب تشکیلات جوامع اسلامی هنوز قائم به اشخاص است و به همین دلیل بسیار زود از هم میپاشد،مسلمانان باید با الهام از آیه فوق مؤسسات گوناگون خود را آن چنان پیریزی کنند که از اشخاص لایق کاملا بهرهگیری شود اما در عین حال وابسته به شخص آنها نباشد. وَ مٰا کٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ کِتٰاباً مُؤَجَّلاً همان طور که گفتیم شایعه بی اساس شهادت پیامبر در احد عده زیادی از
مسلمانان را به وحشت افکند تا آنجا که از میدان جنگ فرار کردند و حتی بعضی میخواستند از اسلام هم برگردند،در آیه فوق مجددا برای تنبیه و بیداری این دسته میفرماید:مرگ بدست خدا و فرمان او است و برای هر کس اجلی مقرر شده است که نمیتواند از آن فرار کند،بنا بر این اگر پیامبر در این میدان شربت شهادت مینوشید چیزی جز انجام یافتن یک سنت الهی نبود با این حال نباید مسلمانان از آن وحشت کنند و دست از ادامه مبارزه بردارند.
از سوی دیگر فرار از میدان جنگ نیز نمیتواند از فرا رسیدن اجل جلوگیری کند همان طور که شرکت در میدان جهاد نیز اجل انسان را جلو نمیاندازد بنا بر این فرار از میدان جهاد برای حفظ جان بیهوده است.
در باره معنی اجل و همچنین اجل"حتمی"و"معلق"و فرق میان آنها مشروحا در ذیل آیه دوم از سوره"انعام"به خواست خدا بحث خواهیم کرد. وَ مَنْ یُرِدْ ثَوٰابَ الدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مَنْ یُرِدْ ثَوٰابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهٰا:
در پایان آیه میفرماید:سعی و کوشش انسان هیچگاه ضایع نمیشود،اگر هدف کسی تنها نتیجههای مادی و دنیوی باشد و همانند بعضی از رزمندگان احد تنها بخاطر غنیمت تلاش کند،بالآخره بهرهای از آن بدست میآورد اما اگر هدف عالیتر بود،و کوششها در مسیر حیات جاویدان و فضائل انسانی به کار افتاد،باز به هدف خود خواهد رسید،بنا بر این حالا که رسیدن به دنیا یا آخرت هر دو نیازمند به کوشش است،پس چرا انسان سرمایههای وجودی خود را در مسیر دوم که یک مسیر عالی و پایدار است به کار نیندازد؟سپس بار دیگر تاکید میکند که"پاداش شاکران را بزودی خواهیم داد".( وَ سَنَجْزِی الشّٰاکِرِینَ ).
قابل توجه اینکه در آیه سابق این جمله به صورت فعل غائب ذکر شده بود و در اینجا به صورت فعل متکلم،و این نهایت تاکید وعده الهی را به دادن پاداش به آنها بیان میکند،و به تعبیر ساده خداوند میگوید:ضامن پاداش آنها منم.
در تفسیر"مجمع البیان"در ذیل آیه،از امام باقر ع چنین نقل شده
که:علی ع در روز احد شصت و یک زخم برداشت و پیامبر ص"ام سلیم"و "ام عطیه"را دستور داد که به معالجه جراحات آن حضرت بپردازند.چیزی نگذشت که آنها با نگرانی به خدمت پیغمبر عرضه داشتند وضع بدن علی ع طوری است که ما هر زخمی را میبندیم دیگری گشوده میشود،و زخمهای تن او آن چنان زیاد و خطرناک است که ما از حیات او نگرانیم،پیغمبر و جمعی از مسلمانان به عنوان عیادت به منزل علی وارد شدند در حالی که بدن او یک پارچه زخم و جراحت بود پیامبر با دست مبارک خود بدن او را مسح میکرد و میفرمود:
کسی که در راه خدا این چنین ببیند آخرین درجه مسئولیت خود را انجام داده است!و زخمهایی که پیامبر دست بر آن میکشید بزودی التیام مییافت،علی ع در این هنگام گفت الحمد للّٰه که با این همه،فرار نکردم و پشت به دشمن ننمودم خداوند از کوششهای او قدردانی کرد و در دو آیه از قرآن به آن(و به فداکاریهای افراد نمونه دیگر از مجاهدان احد)اشاره کرده است،در یک مورد میفرماید:
" وَ سَیَجْزِی اللّٰهُ الشّٰاکِرِینَ "و در مورد دیگر میفرماید:" وَ سَنَجْزِی الشّٰاکِرِینَ ".
وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قٰاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَمٰا وَهَنُوا لِمٰا أَصٰابَهُمْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ مٰا ضَعُفُوا وَ مَا اِسْتَکٰانُوا وَ اَللّٰهُ یُحِبُّ اَلصّٰابِرِینَ (146) وَ مٰا کٰانَ قَوْلَهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ إِسْرٰافَنٰا فِی أَمْرِنٰا وَ ثَبِّتْ أَقْدٰامَنٰا وَ اُنْصُرْنٰا عَلَی اَلْقَوْمِ اَلْکٰافِرِینَ (147) فَآتٰاهُمُ اَللّٰهُ ثَوٰابَ اَلدُّنْیٰا وَ حُسْنَ ثَوٰابِ اَلْآخِرَةِ وَ اَللّٰهُ یُحِبُّ اَلْمُحْسِنِینَ (148)
146-و چه بسیار پیامبرانی که مردان الهی فراوانی به همراه آنها جنگ کردند،آنها هیچگاه در برابر آنچه در راه خدا به آنها میرسید سست نشدند،و ناتوان نگردیدند و تن به تسلیم ندادند و خداوند استقامت کنندگان را دوست دارد.
147-گفتار آنها فقط این بود که پروردگارا گناهان ما را ببخش،و از تندرویهای ما در کارها صرفنظر کن،قدمهای ما را ثابت بدار،و ما را بر جمعیت کافران پیروز بگردان! 148-لذا خداوند پاداش این جهان و پاداش نیک آن جهان را به آنها داد،و خداوند نیکوکاران را دوست میدارد.
مجاهدان پیشین
وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ
...
"کاین"به معنی"چه بسیار"است و میگویند در اصل مرکب از"کاف تشبیه"و"ای"استفهامیه است که به صورت یک کلمه در آمده و معنی دو جزء
سابق متروک شده،و معنی تازهای مساوی"چه بسیار"پیدا کرده است.
"ربیون"جمع"ربی"(بر وزن ملی)است و به کسی گفته میشود که ارتباط و پیوند او با خدا محکم باشد،با ایمان،دانشمند و با استقامت و با اخلاص باشد.
***به دنبال حوادث احد آیه فوق با یادآوری شجاعت و ایمان و استقامت مجاهدان و یاران پیامبران گذشته مسلمانان را به شجاعت و فداکاری و پایداری تشویق میکند و ضمنا آن دستهای را که از میدان احد فرار کردند سرزنش مینماید و میگوید:
پیامبران بسیاری بودند که خدا پرستان مبارزی در صف یاران آنها قرار داشتند.
سپس رفتار و گفتار آنها را چنین شرح میدهد:
آنان به یاری پیامبران خود برخاستند و از تلفات سنگین و جراحات سخت و مشکلات طاقتفرسایی که در راه خدا دیدند هرگز سست و ناتوان نشدند،آنها در مقابل دشمن هیچگاه تضرع و زاری و خضوع و کرنش نکردند و تسلیم نشدند ( مٰا ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکٰانُوا )بدیهی است خداوند هم چنین افرادی را دوست دارد که دست از مقاومت بر نمیدارند( وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الصّٰابِرِینَ ). آنها به هنگامی که احیانا بر اثر اشتباهات یا سستیها،یا لغزشهایی گرفتار مشکلاتی در برابر دشمن میشدند به جای اینکه میدان را به او بسپارند و یا تسلیم شوند و یا فکر ارتداد و بازگشت به کفر در مغز آنها پیدا شود،روی به درگاه خدا میآوردند و ضمن تقاضای عفو و بخشش از گناهان خود از پیشگاه خداوند تقاضای صبر و استقامت و پایمردی میکردند و میگفتند:" رَبَّنَا اغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ إِسْرٰافَنٰا فِی أَمْرِنٰا وَ ثَبِّتْ أَقْدٰامَنٰا وَ انْصُرْنٰا عَلَی الْقَوْمِ الْکٰافِرِینَ ":بار پروردگارا گناهان ما را بیامرز و از تندرویهای ما درگذر،و ما را ثابت قدم بدار و بر کافران پیروز بگردان.آنها با این طرز تفکر و عمل به زودی پاداش خود را از خدا میگرفتند هم پاداش این جهان که فتح و پیروزی بر دشمن بود و هم پاداش جهان دیگر،
( فَآتٰاهُمُ اللّٰهُ ثَوٰابَ الدُّنْیٰا وَ حُسْنَ ثَوٰابِ الْآخِرَةِ ).
و در پایان آیه آنها را جزء نیکوکاران شمرده و میفرماید:( وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ )"خدا نیکوکاران را دوست دارد".
و به این ترتیب یک درس زنده از برنامه مجاهدان امتهای پیشین و سرانجام کار آنها و چگونگی برخورد آنها با مشکلات و پیروزی بر آنها برای تازه مسلمانان بیان میکند،و آنها را برای میدانهای آینده پرورش میدهد:
در آیات فوق علاوه بر آنچه گفته شد نکات دیگری جلب توجه میکند:
1-"صبر"همانطور که سابقا هم اشاره کردهایم به معنی استقامت است و لذا در برابر"ضعف"و"تسلیم"در این آیه قرار گرفته و ضمنا صابران و نیکوکاران در یک ردیف قرار گرفتهاند زیرا در آخر یک آیه میفرماید" وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الصّٰابِرِینَ " و در آیه دیگر میفرماید" وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ "اشاره به اینکه نیکوکاری بدون استقامت ممکن نیست،زیرا در برابر هر شخص نیکوکار،هزاران مشکل وجود دارد که اگر فاقد استقامت باشد به زودی کار خود را رها خواهد ساخت.
2-مجاهدان حقیقی به جای اینکه شکست خود را به دیگران نسبت دهند و یا به عوامل موهوم و مرموز مربوط بدانند،سرچشمه آن را در خودشان جستجو میکنند و به فکر جبران اشتباهات خویش هستند،حتی آنها کلمه شکست را بر زبان نمیآورند و به جای آن اسراف و تند روی بیجا ذکر میکنند،بعکس ما که امروز سعی میکنیم نقاط ضعفی که سرچشمه ناکامیها و شکستها است نادیده بگیریم و همه آنها را به عوامل خارجی و بیگانه مربوط بدانیم و در نتیجه به هیچوجه به فکر جبران اشتباهات و بر طرف ساختن نقاط ضعف خود نباشیم.
3-در آیات فوق از پاداش دنیا تعبیر به" ثَوٰابَ الدُّنْیٰا "شده اما از پاداش آخرت تعبیر به" حُسْنَ ثَوٰابِ الْآخِرَةِ "شده،اشاره به اینکه:پاداش آخرت با پاداش دنیا فرق بسیار دارد،زیرا پاداش دنیا هر چه باشد بالآخره آمیخته با فنا و پارهای
ناملایمات که طبع زندگی این دنیا است میباشد در حالی که پاداش آخرت سراسر حسن است و از هر نظر خالص و دور از ناراحتیها.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا اَلَّذِینَ کَفَرُوا یَرُدُّوکُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خٰاسِرِینَ (149) بَلِ اَللّٰهُ مَوْلاٰکُمْ وَ هُوَ خَیْرُ اَلنّٰاصِرِینَ (150) سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا اَلرُّعْبَ بِمٰا أَشْرَکُوا بِاللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً وَ مَأْوٰاهُمُ اَلنّٰارُ وَ بِئْسَ مَثْوَی اَلظّٰالِمِینَ (151)
149-ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر از کسانی که کافر شدهاند اطاعت کنید شما را به عقب باز میگردانند و سرانجام زیانکار خواهید شد.
150-(آنها تکیهگاه شما نیستند)بلکه تکیهگاه و سرپرست شما خدا است و او بهترین یاوران است.
151-به زودی در دلهای کافران به خاطر اینکه بدون دلیل چیزهایی را برای خدا شریک قرار دادند،رعب و ترس میافکنیم و جایگاه آنها آتش است و چه بد جایگاهی است جایگاه ستمکاران.
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا الَّذِینَ کَفَرُوا
...
این آیات همانند آیات گذشته بعد از جنگ احد و برای تجزیه و تحلیل
روی حوادث جنگ نازل گردیده است،وضع آیات گذشته و این آیات نیز گواه بر این حقیقت است.
چنین به نظر میرسد که بعد از پایان جنگ احد دشمنان اسلام با یک سلسله تبلیغات مسموم کننده در لباس نصیحت و دلسوزی تخم تفرقه در میان مسلمانان میپاشیدند و با استفاده از وضع نامساعد روانی عدهای از مسلمانان تلاش میکردند که آنها را نسبت به اسلام بد بین کنند،شاید یهود و مسیحیان نیز در این قسمت با منافقان همکاری داشتند،همانطور که در میدان احد نیز با دامن زدن به شایعه بی اساس کشته شدن پیغمبر ص برای تضعیف روحیه مسلمانان کوشش میکردند.
آیه نخست به مسلمانان اخطار میکند و از پیروی آنها بر حذر میدارد و میگوید:اگر از کفار پیروی کنید شما را به عقب برمیگردانند و پس از پیمودن راه پر افتخار تکامل معنوی و مادی در پرتو تعلیمات اسلام،به نقطه اول که نقطه کفر و فساد بود سقوط میدهند و در این موقع بزرگترین زیانکاری دامنگیر شما خواهد شد چه زیانی از این بالاتر که انسان اسلام را با کفر و سعادت را با شقاوت و حقیقت را با باطل معاوضه کند. سپس تاکید میکند که شما بالاترین پشتیبان و بهترین یاور را دارید میگوید:
" بَلِ اللّٰهُ مَوْلاٰکُمْ وَ هُوَ خَیْرُ النّٰاصِرِینَ ":خدا پشتیبان و سرپرست شما است و او بهترین یاوران است،یاوری است که هرگز مغلوب نمیشود و هیچ قدرتی با قدرت او برابری ندارد در حالی که یاوران دیگر ممکن است گرفتار شکست و نابودی شوند. سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ .
در اینجا اشاره به نجات معجزهآسای مسلمانان بعد از جنگ احد میکند و یکی از موارد حمایت و نفرت خود را از آنان بازگو مینماید و آنها را نسبت به- آینده دلگرم میسازد و وعده پیروزی میدهد،زیرا همانطور که در داستان احد گفتیم بتپرستان مکه با اینکه در جنگ احد پیروزی چشمگیری پیدا کرده بودند
و لشکر اسلام ظاهرا از هم متلاشی شده بود میبایست در بازگشت به سوی میدان و از بین بردن باقیمانده قدرت مسلمین و حتی غارت کردن مدینه و کشتن شخص پیامبر که از بی اساس بودن شایعه شهادت او آگاه شده بودند کمترین تردیدی به- خود راه ندهند.
اما خداوند ترس و وحشت عجیبی در دلهای آنها افکند،ترس و وحشت بی دلیلی که خاصیت کفر و بتپرستی و خرافه پرستی بود،سراسر وجود آنان را فرا گرفت به طوری که در روایات میخوانیم:آنها هنگامی که از احد بازگشتند و به نزدیکی مکه رسیدند درست شکل و قیافه یک لشکر شکستخورده را داشتند.
آیه فوق میگوید:ما به زودی در دل کفار رعب و وحشت میافکنیم(یعنی همانطور که در پایان جنگ احد افکندیم و نمونه آن را با چشم خود دیدید) بنا بر این به آینده خویش امیدوار باشید.
جالب اینکه علت افکندن رعب و ترس را در دلهای آنها چنین بیان میکند:
" بِمٰا أَشْرَکُوا بِاللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً ":"به این جهت که آنها چیزهایی را بدون دلیل شریک خدا قرار داده بودند"در حقیقت مردمی که خرافی هستند و تابع دلیل و برهان نمیباشند و کاهی را در نظر خود کوه میکنند و سنگ و چوبی را معبود و پروردگار خویش میدانند در برابر حوادث بسیار ناتوانند زیرا خیلی زود گرفتار اشتباه محاسبه میشوند و اگر یک حادثه جزئی در زندگی آنها رخ دهد و مثلا بشنوند مسلمانان مدینه همراه مجروحان میدان جنگ بار دیگر به میدان احد برمیگردند این موضوع بسیار بزرگ در نظرشان جلوه میکند و سخت از آن به وحشت میافتند،همانطور که در دنیای امروز نیز افراد قدرتمندی را مشاهده میکنیم که از کوچکترین حادثه وحشت دارند و از کاه کوهی میسازند زیرا تکیه- گاه محکمی در زندگی برای خود انتخاب نکردهاند. وَ مَأْوٰاهُمُ النّٰارُ وَ بِئْسَ مَثْوَی الظّٰالِمِینَ :
این افراد به خود و به اجتماع خود ستم کردهاند و بنا بر این جایگاهی جز
آتش نخواهند داشت و چه بد جایگاهی است.
در روایات متعددی میخوانیم که پیغمبر میفرمود:یکی از امتیازاتی که خداوند به من داده است این است که مرا به وسیله انداختن ترس در دل دشمن پیروزی داده است (1).
این موضوع اشاره به یکی از عوامل مهم پیروزی در جنگها میکند که مخصوصا امروز بسیار مورد توجه است که یکی از مهمترین عوامل پیروزی، روحیه سرباز است و آن قدر که روحیه عالی سربازان در پیروزی تاثیر دارد کم و کیف آنها و چگونگی سلاح آنها اثر ندارد،اسلام با تقویت روح ایمان و عشق به جهاد و افتخار به شهادت و اتکای به خداوند قادر منان این روح را در مجاهدان خود به عالیترین وجهی پرورش داد در حالی که بتپرستان خرافی که تکیهگاهشان بتهای بی اراده و بی جان بود و عقیده به معاد و زندگی پس از مرگ نداشتند و خرافات افکار آنها را آلوده کرده بود روحیهای ضعیف و ناتوان داشتند و یکی از عوامل مؤثر پیروزی مسلمانان بر آنها همین تفاوت روحیه بود.
1) 1) -به کتاب خصال و تفسیر مجمع البیان مراجعه شود.
وَ لَقَدْ صَدَقَکُمُ اَللّٰهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتّٰی إِذٰا فَشِلْتُمْ وَ تَنٰازَعْتُمْ فِی اَلْأَمْرِ وَ عَصَیْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا أَرٰاکُمْ مٰا تُحِبُّونَ مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ اَلدُّنْیٰا وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ اَلْآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَکُمْ عَنْهُمْ لِیَبْتَلِیَکُمْ وَ لَقَدْ عَفٰا عَنْکُمْ وَ اَللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ (152) إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لاٰ تَلْوُونَ عَلیٰ أَحَدٍ وَ اَلرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ فِی أُخْرٰاکُمْ فَأَثٰابَکُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِکَیْلاٰ تَحْزَنُوا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ مٰا أَصٰابَکُمْ وَ اَللّٰهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ (153) ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِ اَلْغَمِّ أَمَنَةً نُعٰاساً یَغْشیٰ طٰائِفَةً مِنْکُمْ وَ طٰائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللّٰهِ غَیْرَ اَلْحَقِّ ظَنَّ اَلْجٰاهِلِیَّةِ یَقُولُونَ هَلْ لَنٰا مِنَ اَلْأَمْرِ مِنْ شَیْءٍ قُلْ إِنَّ اَلْأَمْرَ کُلَّهُ لِلّٰهِ یُخْفُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا لاٰ یُبْدُونَ لَکَ یَقُولُونَ لَوْ کٰانَ لَنٰا مِنَ اَلْأَمْرِ شَیْءٌ مٰا قُتِلْنٰا هٰاهُنٰا قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ اَلَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ اَلْقَتْلُ إِلیٰ مَضٰاجِعِهِمْ وَ لِیَبْتَلِیَ اَللّٰهُ مٰا فِی صُدُورِکُمْ وَ لِیُمَحِّصَ مٰا فِی قُلُوبِکُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (154)
152-خداوند وعده خود را به شما(در باره پیروزی بر دشمن در احد)راست گفت، در آن هنگام(در آغاز جنگ احد)دشمنان را به فرمان او به قتل میرساندید (و این پیروزی ادامه داشت)تا اینکه سست شدید و(بر سر رها کردن سنگرها) و در کار خود به نزاع پرداختید،و بعد از آن که آنچه را دوست میداشتید(از غلبه بر دشمن)به شما نشان داد نافرمانی کردید،بعضی از شما خواهان دنیا بودند و بعضی خواهان آخرت،سپس خداوند شما را از آنها منصرف ساخت
(و پیروزی شما به شکست انجامید)تا شما را آزمایش کند و او شما را بخشید و خداوند نسبت به مؤمنان فضل و بخشش دارد.
153-(به خاطر بیاورید)هنگامی که از کوه بالا میرفتید و(جمعی در وسط بیابان پراکنده میشدید و)به عقبماندگان نگاه نمیکردید،و پیامبر از پشت سر شما را صدا میزد،سپس اندوهها یکی پس از دیگری به سوی شما روی آورد این به- خاطر آن بود که دیگر برای از دست رفتن(غنائم جنگی)غمگین نشوید و نه به خاطر مصیبتهایی که بر شما وارد میگردد،و خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است.
154-سپس به دنبال این غم و اندوه آرامشی بر شما فرستاد،این آرامش به صورت خواب سبکی بود(که در شب بعد از حادثه احد)جمعی از شما را فرو گرفت اما جمع دیگری در فکر جان خویش بودند(و خواب چشمان آنها را فرا نگرفت)آنها گمانهای نادرستی در باره خدا همچون گمانهای دوران جاهلیت داشتند،و میگفتند:
آیا چیزی از پیروزی نصیب ما میشود؟بگو همه کارها(و پیروزیها)بدست خدا است،آنها در دل خود اموری را پنهان میدارند که برای تو آشکار نمیسازند میگویند:اگر سهمی از پیروزی داشتیم در اینجا کشته نمیشدیم،بگو اگر هم در خانههای خود بودید آنهایی که کشته شدن در سرنوشت آنها بود به بسترشان میریختند(و آنها را به قتل میرساندند)و اینها برای این است که خداوند آنچه در سینه شما پنهان است بیازماید و آنچه در دلهای شما(از ایمان)میباشد خالص گرداند و خداوند از آنچه در درون سینهها است با خبر است.
در ماجرای جنگ احد گفتیم مسلمانان در آغاز جنگ با اتحاد و شجاعت
خاصی جنگیدند،و بزودی پیروز شدند و لشکر دشمن از هم پراکنده شد و موجی از شادی سراسر لشکر اسلام را فرا گرفت،ولی نافرمانی جمعی از تیراندازان که در شکاف کوه"عینین"به سرکردگی"عبد اللّٰه بن جبیر"میجنگیدند و رها کردن آن سنگر حساس و مشغول شدن آنها و دیگران به جمعآوری غنائم،سبب شد که و رق برگردد و شکست سختی به لشکر اسلام وارد گردد.
هنگامی که مسلمانان با دادن تلفات و خسارات سنگین به مدینه بازگشتند با یکدیگر میگفتند مگر خداوند به ما وعده فتح و پیروزی نداده بود؟پس چرا در این جنگ شکست خوردیم؟آیات فوق به آنها پاسخ میگوید و علل شکست را توضیح میدهد.اکنون به تفسیر جزئیات آیات باز میگردیم: وَ لَقَدْ صَدَقَکُمُ اللّٰهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ (1)بِإِذْنِهِ حَتّٰی إِذٰا فَشِلْتُمْ (2).
در این جمله،قرآن میگوید:وعده خدا در باره پیروزی شما کاملا درست بود و به همین دلیل در آغاز جنگ پیروز شدید و به فرمان خدا دشمن را پراکنده ساختید و این وعده پیروزی تا زمانی که دست از استقامت و پیروزی فرمان پیغمبر برنداشته بودید ادامه داشت،شکست از آن زمان شروع شد که سستی و نافرمانی شما را فرا گرفت یعنی اگر تصور کردید که وعده پیروزی بدون قید و شرط بوده سخت در اشتباه بودهاید،تمام وعدههای پیروزی مشروط به پیروی از فرمان خدا است.
در باره اینکه خداوند در کجا به مسلمانان وعده پیروزی در این جنگ داده بود دو احتمال است نخست اینکه منظور وعدههای عمومی است که بطور مکرر از خدا به مؤمنان در باره پیروزی بر دشمنان داده شده بود،دیگر اینکه پیامبر خدا که وعده او وعده الهی است صریحا قبل از شروع جنگ احد به مسلمانان وعده
پیروزی در این میدان داده بود. وَ تَنٰازَعْتُمْ فِی الْأَمْرِ وَ عَصَیْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا أَرٰاکُمْ مٰا تُحِبُّونَ از این جمله که اشاره به وضع تیراندازان کوه عینین است به خوبی استفاده میشود که تیراندازانی که در شکاف کوه بودند در باره رها کردن سنگر خود اختلاف کردند و جمع زیادی دست به عصیان و مخالفت زدند(تعبیر به"عصیتم"یعنی نافرمانی کردید نشان میدهد که اکثریت دست به مخالفت زده بودند)و لذا قرآن میگوید:پس از مشاهده آن پیروزی چشمگیر که مورد علاقه شما بود راه عصیان پیش گرفتید،و در حقیقت برای بدست آوردن پیروزی کوشش لازم را به خرج دادید،اما برای نگاهداشتن آن استقامت نکردید و همیشه نگاهداری پیروزیها از بدست آوردن آن مشکلتر است. مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الدُّنْیٰا وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الْآخِرَةَ در این موقع جمعی از شما خواستار دنیا و جمع غنائم بودید در حالی که جمعی دیگر همچون خود"عبد اللّٰه بن جبیر"و چند نفر از تیراندازان ثابت قدم خواستار آخرت و پاداشهای الهی بودند. ثُمَّ صَرَفَکُمْ عَنْهُمْ لِیَبْتَلِیَکُمْ در اینجا و رق برگشت و خداوند پیروزی شما را به شکست تبدیل کرد تا شما را بیازماید و تنبیه کند و پرورش دهد. وَ لَقَدْ عَفٰا عَنْکُمْ وَ اللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سپس خداوند همه این نافرمانیها و گناهان شما را بخشید در حالی که سزاوار مجازات بودید زیرا خداوند نسبت به مؤمنان از هر گونه نعمتی فروگذار نمیکند.
إِذْ تُصْعِدُونَ (1)وَ لاٰ تَلْوُونَ عَلیٰ أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ فِی أُخْرٰاکُمْ (2)
در این آیه خداوند صحنه پایان احد را به مسلمانان یادآوری میکند و میفرماید بخاطر بیاورید هنگامی را که بهر طرف پراکنده میشدید و فرار میکردید و هیچ نگاه به عقب سر نمیکردید که سایر برادران شما در چه حالند در حالی که پیامبر از پشت سر فریاد میزد"الی عباد اللّٰه الی عباد اللّٰه فانی رسول اللّٰه" "بندگان خدا به سوی من بازگردید به سوی من بازگردید من رسول خدایم"، ولی هیچ یک از شما به سخنان او توجه نداشتید.
فَأَثٰابَکُمْ غَمًّا بِغَمٍّ
در این هنگام غم و اندوه یکی پس از دیگری به سوی شما رو آورد،اندوه بخاطر شکست،بخاطر از دست دادن جمعی از افسران و سربازان شجاع،بخاطر مجروحان و بخاطر شایعه شهادت پیامبر و واقعیت جراحات او،اینها همه نتیجه آن مخالفتها بود. لِکَیْلاٰ تَحْزَنُوا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ مٰا أَصٰابَکُمْ هجوم سیل غم و اندوه به سوی شما برای این بود که دیگر بخاطر از دست رفتن غنائم جنگی غمگین نشوید و از جراحاتی که در میدان جنگ در راه پیروزی به شما میرسد نگران نباشید. وَ اللّٰهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ خدا از اعمال شما آگاه بود و به خوبی وضع اطاعت کنندگان و مجاهدان واقعی و هم چنین فراریان را میداند،بنا بر این هیچ یک از شما نباید خود را فریب دهد و چیزی بر خلاف آنچه در میدان احد واقع شده ادعا کند اگر براستی جزء
1) 1) -"تصعدون"از ماده"اصعاد"است که به گفته"راغب"در کتاب مفردات به معنی راه رفتن در زمینهای مسطح و یا به طرف بالا است در حالی که"صعود" مخصوص رفتن به طرف بالا است و شاید به کار بردن این ماده در آیه شریفه بخاطر این است که جمعی از فرار کنندگان از کوه بالا رفتند در حالی که جمع دیگری در بیابان پراکنده میشدند.
2) 2) -"اخریکم"به معنی"ورائکم":پشت سر شما میباشد.
دسته اول هستید خدا را شکر گوئید و در غیر این صورت از گناهان خود توبه کنید.
ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعٰاساً
(1) شب بعد از جنگ احد شب دردناک و پر اضطرابی بود مسلمانان پیشبینی میکردند که سربازان فاتح قریش بار دیگر به مدینه بازگردند و آخرین مقاومت مسلمانان را در هم بشکنند و شاید جسته گریخته خبر تصمیم بتپرستان به بازگشت، نیز به آنها رسیده بود و مسلما اگر بازمیگشتند خطرناکترین مرحله جنگ رخ میداد.
در این میان مجاهدان راستین و توبه کنندگانی که از فرار احد پشیمان شده بودند و به لطف پروردگار اعتماد داشتند و به وعدههای پیغمبر نسبت به آینده دلگرم و مطمئن بودند در میان این اضطراب و وحشت عمومی خواب آسوده و آرام بخشی داشتند در حالی که لباس جنگ در تن آنها بود و سلاح در کنار آنها، اما منافقان و افراد ضعیف الایمان و ترسو در میان انبوهی از افکار ناراحت کننده تمام شب را بیدار ماندند و بدون اینکه بخواهند،برای مؤمنان حقیقی پاسداری کردند،آیه فوق ماجرای آن شب را تشریح میکند و میگوید:
"سپس بعد از آن همه غم و اندوه روز احد،آرامش را بر شما نازل کرد.این آرامش همان خواب سبکی بود که جمعی از شما را فرا گرفت،اما جمع دیگری بودند که تنها به فکر جان خود بودند و به چیزی جز نجات خویش نمیاندیشیدند و به همین جهت آرامش را بکلی از دست داده بودند".
این یکی از آثار مهم ایمان است که مؤمن حتی در زندگی این جهان آرامش
1) 1) -"امنة"به معنی ایمنی است و"نعاس"به خواب سبک گفته میشود.
لذت بخشی دارد که افراد بیایمان یا منافق و یا ضعیف الایمان هیچگاه طعم آن را نمیچشند.سپس قرآن مجید به تشریح گفتگوها و افکار منافقان و افراد سست ایمان که در آن شب بیدار ماندند پرداخته میگوید:
" یَظُنُّونَ بِاللّٰهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجٰاهِلِیَّةِ ":آنها در باره خدا گمانهای نادرست همانند گمانهای دوران جاهلیت و قبل از اسلام داشتند و در افکار خود احتمال دروغ بودن وعدههای پیامبر را میدادند و به یکدیگر و یا به خویشتن میگفتند:" هَلْ لَنٰا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَیْءٍ ":آیا ممکن است با این وضع دلخراشی که میبینیم پیروزی نصیب ما بشود؟یعنی بسیار بعید و یا غیر ممکن است،قرآن در جواب آنها میگوید:" قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ کُلَّهُ لِلّٰهِ ":بگو آری پیروزی بدست خدا است و اگر او بخواهد و شما را شایسته ببیند نصیب شما خواهد کرد.
آنها حاضر نبودند همه آنچه را در دل داشتند اظهار کنند زیرا میترسیدند در صف کافران قرار گیرند( یُخْفُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا لاٰ یُبْدُونَ لَکَ ).
گویا آنها چنین میپنداشتند که شکست احد نشانه نادرست بودن آئین اسلام است و لذا میگفتند:" لَوْ کٰانَ لَنٰا مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ مٰا قُتِلْنٰا هٰاهُنٰا ":اگر ما بر حق بودیم و سهمی از پیروزی داشتیم در اینجا اینهمه کشته نمیدادیم.
خداوند در پاسخ آنها به دو مطلب اشاره میکند:نخست اینکه:تصور نکنید کسی با فرار از میدان جنگ و از حوادث سختی که باید به استقبال آن بشتابد میتواند از مرگ فرار کند،آنها که اجلشان رسیده حتی اگر در خانههای خود بمانند به بستر آنها میتازند و آنها را در بستر خواهند کشت( قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلیٰ مَضٰاجِعِهِمْ ).
اصولا ملتی که بر اثر سستی اکثریتش محکوم به شکست است بالآخره طعم مرگ را خواهد چشید چه بهتر که آن را در میدان جهاد و در زیر ضربات شمشیر دشمن در حال مبارزه افتخار آمیز ببیند نه اینکه در خانهاش بر سر او بریزند و او را با ذلت در میان بستر از بین ببرند.
دیگر اینکه باید این حوادث پیش بیاید و هر کس آنچه در دل دارد آشکار کند و صفوف مشخص گردد،و به علاوه افراد تدریجا پرورش یابند و نیات آنها خالص و ایمان آنها محکم و قلوب آنها پاک شود( وَ لِیَبْتَلِیَ اللّٰهُ مٰا فِی صُدُورِکُمْ وَ لِیُمَحِّصَ مٰا فِی قُلُوبِکُمْ ).
در پایان آیه میگوید:" وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ":خداوند اسرار درون سینهها را میداند و به همین دلیل تنها به اعمال مردم نگاه نمیکند بلکه میخواهد قلوب آنها را نیز بیازماید و از هر گونه آلودگی به شرک و نفاق و شک و تردید پاک سازد.
إِنَّ اَلَّذِینَ تَوَلَّوْا مِنْکُمْ یَوْمَ اِلْتَقَی اَلْجَمْعٰانِ إِنَّمَا اِسْتَزَلَّهُمُ اَلشَّیْطٰانُ بِبَعْضِ مٰا کَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اَللّٰهُ عَنْهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ (155)
155-آنها که در روز روبرو شدن دو جمعیت با یکدیگر(روز جنگ احد)فرار کردند شیطان آنها را بر اثر پارهای از گناهانی که قبلا مرتکب شده بودند به لغزش انداخت و خداوند آنها را بخشید،خداوند آمرزنده و حلیم است.
گناه سرچشمه گناه دیگر است
إِنَّ الَّذِینَ تَوَلَّوْا مِنْکُمْ
...
این آیه که باز ناظر به حوادث جنگ احد است حقیقت دیگری را برای مسلمانان بازگو میکند و آن اینکه:لغزشهایی که بر اثر وسوسههای شیطانی به-
انسان دست میدهد و او را به گناهانی میکشاند نتیجه زمینههای نامناسب روحی است که بر اثر گناهان پیشین در انسان فراهم شده و راه را برای گناهان دیگر هموار ساخته است و گرنه وسوسههای شیطانی در دلهای پاک که آثار گناهان سابق در آن نیست اثری در آن نمیگذارد و لذا میفرماید:
"آنهایی که در میدان احد فرار کردند شیطان آنان را به سبب پارهای از اعمالشان به لغزش انداخت،اما خدا آنها را بخشید،خداوند آمرزنده و حلیم است" و به این ترتیب به آنها میآموزد که برای کسب پیروزی در آینده باید بکوشند نخست خود را تربیت کنند و دل را از گناه بشویند.
ممکن است منظور از گناهی که سابقا مرتکب شدهاند همان گناه دنیاپرستی و جمعآوری غنائم و مخالفت فرمان پیامبر در بحبوحه جنگ بوده باشد و یا گناهان دیگری که قبل از حادثه احد مرتکب شده بودند و نیروی ایمان را در آنها تضعیف کرده بود.
مفسر بزرگ مرحوم طبرسی در ذیل این آیه از"ابو القاسم بلخی"نقل میکند که در روز احد همه مهاجرین و انصار جز 13 نفر(که با پیامبر 14 نفر میشدند)فرار کردند از این 13 نفر 8 نفر از انصار و 5 نفر از مهاجرین بودند که در شخص این افراد اختلاف شده به جز علی ع و طلحه که همه بالاتفاق گفتهاند آنها فرار نکردند.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ کَفَرُوا وَ قٰالُوا لِإِخْوٰانِهِمْ إِذٰا ضَرَبُوا فِی اَلْأَرْضِ أَوْ کٰانُوا غُزًّی لَوْ کٰانُوا عِنْدَنٰا مٰا مٰاتُوا وَ مٰا قُتِلُوا لِیَجْعَلَ اَللّٰهُ ذٰلِکَ حَسْرَةً فِی قُلُوبِهِمْ وَ اَللّٰهُ یُحْیِی وَ یُمِیتُ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (156) وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَحْمَةٌ خَیْرٌ مِمّٰا یَجْمَعُونَ (157) وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَی اَللّٰهِ تُحْشَرُونَ (158)
156-ای کسانی که ایمان آوردهاید شما همانند کافران نباشید که هنگامی که برادرانشان به مسافرتی میروند،یا در جنگ شرکت میکنند(و از دنیا میروند و یا کشته میشوند)میگویند اگر آنها نزد ما بودند نمیمردند و کشته نمیشدند(شما این گونه سخنان نگوئید)تا خدا این حسرت را بر دل آنها بگذارد و خداوند زنده میکند و میمیراند(و حیات و مرگ بدست او است)و خدا به آنچه انجام میدهید بینا است.
157-(تازه)اگر در راه خدا کشته شوید یا بمیرید(زیان نکردهاید زیرا)آمرزش و رحمت خدا از تمام آنچه آنها(در طول عمر خود)جمعآوری میکنند بهتر است.
158-و اگر بمیرید و یا کشته شوید به سوی خدا بازمیگردید(بنا بر این فانی نمیشوید که از فنا وحشت داشته باشید).
بهرهبرداری منافقان
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ کَفَرُوا
...
حادثه احد از دو نظر برای مسلمانان فوق العاده اهمیت داشت:نخست اینکه آئینه تمامنمایی بود که میتوانست چهره واقعی مسلمانان آن زمان را منعکس سازد،و آنها را وادار به اصلاح وضع خود و بر طرف ساختن نقاط ضعف بنماید و به همین جهت قرآن فوق العاده روی آن تکیه کرده، و در آیات بسیاری که در گذشته خواندیم و در آینده نیز خواهیم خواند از آن استفاده تربیتی میکند.
از سوی دیگر این حادثه زمینه را برای سمپاشی دشمنان و منافقان آماده ساخت و به همین دلیل آیات زیادی برای خنثی کردن این سمپاشیها نازل گردید که آیات فوق از آنها است.
این آیات به منظور در هم کوبیدن فعالیتهای تخریبی منافقان و هشدار به- مسلمانان،نخست به افراد با ایمان خطاب کرده و میگوید:"شما همانند کافران نباشید که هنگامی که برادرانشان به مسافرتی میروند و یا در صف مجاهدان قرار میگیرند و کشته میشوند میگویند:افسوس اگر نزد ما بودند نمیمردند و کشته نمیشدند".
گرچه آنها این سخنان را در لباس دلسوزی ایراد میکنند اما نظری جز مسموم ساختن روحیه شما ندارند و نباید شما تحت تاثیر این سخنان مسموم قرار گیرید و چنین جملههایی بر زبان آرید. لِیَجْعَلَ اللّٰهُ ذٰلِکَ حَسْرَةً فِی قُلُوبِهِمْ :
اگر شما مؤمنان تحت تاثیر سخنان گمراه کننده آنان قرار گیرید و همان حرفها را تکرار کنید طبعا روحیه شما ضعیف گشته و از رفتن به میدان جهاد و سفر
در راه خدا خودداری خواهید کرد و آنها به هدف خود نائل میشوند،ولی شما این کار را نکنید و با روحیه قوی به میدان جهاد بروید تا این حسرت بر دل منافقان برای همیشه بماند.
سپس قرآن به سمپاشی آنها سه پاسخ منطقی میدهد:
1-مرگ و حیات در هر حال بدست خدا است و مسافرت و یا حضور در میدان جنگ نمیتواند مسیر قطعی آن را تغییر دهد و خدا از همه اعمال بندگان با خبر است.( وَ اللّٰهُ یُحْیِی وَ یُمِیتُ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ ). 2-تازه اگر در راه خدا بمیرید یا کشته شوید و به گمان منافقان مرگی زودرس دامن شما را بگیرد چیزی از دست ندادهاید زیرا آمرزش و رحمت پروردگار از تمام اموالی که شما یا منافقان با ادامه حیات برای خود جمعآوری میکنید بالاتر است( وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رَحْمَةٌ خَیْرٌ مِمّٰا یَجْمَعُونَ ).
اصولا نباید این دو را با هم مقایسه کرد ولی در برابر افکار پستی که چند روز زندگی و ثروتاندوزی را بر افتخار جهاد و شهادت مقدم میداشتند راهی جز این نبود که بگوید:آنچه را شما از طریق شهادت یا مردن در راه خدا بدست میآورید بهتر است از آنچه کافران از راه زندگی نکبتبار و آمیخته با شهوات و دنیاپرستی خویش جمعآوری میکنند. 3-از همه گذشته مرگ به معنی فنا و نابودی نیست که این قدر از آن وحشت دارید بلکه دریچهای است به سوی زندگانی دیگری در سطحی بسیار وسیعتر و آمیخته با ابدیت( وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَی اللّٰهِ تُحْشَرُونَ )"اگر بمیرید و یا کشته شوید به سوی خدا بازمیگردید".
قابل توجه اینکه در آیات فوق مردن در مسافرت در ردیف شهادت در راه خدا ذکر شده است زیرا منظور از آن مسافرتهایی بوده که در راه خدا و برای خدا
انجام میدادند،مانند سفر به سوی میدان جنگ و یا سفرهای تبلیغی و مانند آن و چون مسافرت در آن زمان آمیخته با مشکلات و خطرات و بیماریهای فراوان بوده لذا مرگ و میر در آن گاهی کمتر از مرگ و میر در میدان جنگ نبود.
و اما اینکه بعضی از مفسران احتمال دادهاند که منظور از مسافرت در اینجا مسافرتهای تجارتی است بسیار از معنی آیه دور است،زیرا کافران هرگز از چنین چیزی تاسف نمیخوردند بلکه این خود راه جمعآوری اموال بود،بعلاوه این موضوع تاثیری در تضعیف روحیه مسلمانان بعد از جنگ احد نداشت و نیز عدم هماهنگی مسلمانان با کفار در این مورد حسرتی برای آنها ایجاد نمیکرد،بنا بر این ظاهرا منظور،مردن در اثناء سفر به سوی میدان جهاد و یا سایر برنامههای اسلامی بوده است.
فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ اَلْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شٰاوِرْهُمْ فِی اَلْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلْمُتَوَکِّلِینَ (159) إِنْ یَنْصُرْکُمُ اَللّٰهُ فَلاٰ غٰالِبَ لَکُمْ وَ إِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا اَلَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَی اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ (160)
159-از پرتو رحمت الهی در برابر آنها نرم(و مهربان)شدی و اگر خشن و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده میشدند بنا بر این آنها را عفو کن و برای آنها طلب آمرزش نما و در کارها با آنها مشورت کن اما هنگامی که تصمیم گرفتی(قاطع باش و)بر خدا توکل کن زیرا خداوند متوکلان را دوست دارد.
160-اگر خداوند شما را یاری کند هیچ کس بر شما پیروز نخواهد شد و اگر دست از یاری شما بردارد کیست که بعد از او شما را یاری کند و مؤمنان تنها بر خداوند باید توکل کنند.
فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ
گرچه در این آیه یک سلسله دستورهای کلی به پیامبر ص داده شده و از نظر محتوی مشتمل بر برنامههای کلی و اصولی است ولی از نظر نزول در باره حادثه"احد"است زیرا بعد از مراجعت مسلمانان از احد کسانی که از جنگ
فرار کرده بودند،اطراف پیامبر ص را گرفته و ضمن اظهار ندامت تقاضای عفو و بخشش کردند.
خداوند در این آیه به پیامبر ص دستور عفو عمومی آنها را صادر کرد و پیامبر ص با آغوش باز،خطاکاران توبهکار را پذیرفت.
در آیه فوق،نخست اشاره به یکی از مزایای فوق العاده اخلاقی پیامبر ص شده و میفرماید:در پرتو رحمت و لطف پروردگار،تو با مردم مهربان شدی در حالی که اگر خشن و تندخو و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده میشدند.
"فظ"در لغت به معنی کسی است که سخنانش تند و خشن است،و غلیظ- القلب به کسی میگویند که سنگدل میباشد و عملا انعطاف و محبتی نشان نمیدهد بنا بر این،این دو کلمه گرچه هر دو بمعنی خشونت است اما یکی غالبا در مورد خشونت در سخن و دیگری در مورد خشونت در عمل به کار میرود و به این ترتیب خداوند اشاره به نرمش کامل پیامبر ص و انعطاف او در برابر افراد نادان و گنهکار میکند. فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ سپس دستور میدهد که از تقصیر آنان بگذر،و آنها را مشمول عفو خود گردان و برای آنها طلب آمرزش کن یعنی نسبت به بیوفاییهایی که با تو کردند و مصائبی که در این جنگ برای تو فراهم نمودند از حق خود درگذر و من برای آنها نزد تو شفاعت میکنم،و در مورد مخالفتهایی که نسبت به فرمان من کردند، تو شفیع آنها باش و آمرزش آنها را از من بطلب.
بعبارت دیگر آنچه مربوط به حق تو است عفو کن و آنچه مربوط بحق من است من میبخشم پیامبر ص به فرمان خدا عمل کرد و آنها را بطور عموم مشمول عفو خود ساخت.
روشن است که اینجا یکی از موارد روشن عفو و نرمش و انعطاف بود و اگر پیامبر ص غیر از این میکرد زمینه برای پراکندگی مردم کاملا فراهم بود،
مردمی که گرفتار آن شکست فاحش شده بودند و آن همه کشته و مجروح داده بودند (اگر چه عامل اصلی همه اینها خودشان محسوب میشدند)چنین مردمی نیاز شدید به محبت و دلجویی و مرهم گذاشتن بر جراحات قلبی و جسمی داشتند،تا به سرعت همه این جراحات،التیام پذیرد و آماده برای حوادث آینده شوند.
در این آیه اشاره به یکی از صفات مهم که در هر رهبری لازم است شده و آن،مسئله گذشت و نرمش و انعطاف در برابر کسانی است که تخلفی از آنها سرزده و بعدا پشیمان شدهاند،بدیهی است شخصی که در مقام رهبری قرار گرفته اگر خشن و تندخو و غیر قابل انعطاف و فاقد روح گذشت باشد بزودی در برنامههای خود مواجه با شکست خواهد شد و مردم از دور او پراکنده میشوند و از وظیفه رهبری بازمیماند و بهمین دلیل علی ع در یکی از کلمات قصار خود میفرماید:
آلة الریاسة سعة الصدر :وسیله رهبری گشادگی سینه است.
وَ شٰاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ
بعد از فرمان عفو عمومی،برای زنده کردن شخصیت آنها و تجدید حیات فکری و روحی آنان دستور میدهد که در کارها با مسلمانان مشورت کن و رای و نظر آنها را بخواه.
این دستور بخاطر آن است که پیامبر ص-همانطور که اشاره کردیم- قبل از آغاز جنگ"احد"در چگونگی مواجهه با دشمن با یاران خود مشورت کرد و نظر اکثریت بر این شد که اردوگاه،دامنه احد باشد و دیدیم که این نظر، محصول رضایت بخشی نداشت.در اینجا این فکر به نظر بسیاری میرسید که در آینده پیامبر ص نباید با کسی مشورت کند.قرآن به این طرز تفکر پاسخ میگوید و دستور میدهد که باز هم با آنها مشورت کن هر چند نتیجه مشورت در
پارهای از موارد،سودمند نباشد زیرا از نظر کلی که بررسی کنیم منافع آن رویهمرفته بمراتب بیش از زیانهای آن است و اثری که در آن برای پرورش فرد و اجتماع و بالا بردن شخصیت آنها وجود دارد از همه اینها بالاتر است.
اکنون ببینیم پیامبر ص در چه موضوعاتی با مردم مشورت میکرد.
گرچه کلمه"الامر"در" شٰاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ "مفهوم وسیعی دارد و همه کارها را شامل میشود ولی مسلم است که پیامبر ص هرگز در احکام الهی با مردم مشورت نمیکرد بلکه در آنها صرفا تابع وحی بود.
بنا بر این مورد مشورت،تنها طرز اجرای دستورات و نحوه پیاده کردن احکام الهی بود و بعبارت دیگر پیامبر ص در قانونگذاری،هیچوقت مشورت نمیکرد و تنها در طرز اجرای قانون نظر مسلمانان را میخواست و لذا گاهی که پیامبر ص پیشنهادی را طرح میکرد مسلمانان نخست سؤال میکردند که آیا این یک حکم الهی است؟و یک قانون است که قابل اظهار نظر نباشد و یا مربوط به چگونگی تطبیق قوانین میباشد اگر از قبیل دوم بود اظهار نظر میکردند و اگر از قبیل اول بود تسلیم میشدند.
چنان که در جنگ بدر لشکر اسلام طبق فرمان پیغمبر ص میخواستند در نقطهای اردو بزنند یکی از یاران بنام"حباب بن منذر"عرض کرد ای رسول خدا ص این محلی را که برای لشگرگاه انتخاب کردهاید طبق فرمان خدا است که تغییر آن جایز نباشد و یا صلاحدید خود شما میباشد.
پیامبر ص فرمود:فرمان خاصی در آن نیست،عرض کرد:اینجا به این دلیل و آن دلیل جای مناسبی برای اردوگاه نیست دستور دهید لشکر از این محل حرکت کند و در نزدیکی آب برای خود محلی انتخاب نماید پیغمبر اکرم ص نظر او را پسندید و مطابق رأی او عمل کرد (1).
1) 1) -تفسیر المنار ج 4 ص 200.
موضوع مشاوره در اسلام با اهمیت خاصی تلقی شده،پیغمبر اکرم ص با این که قطع نظر از وحی آسمانی آن چنان فکر نیرومندی داشت که نیازی به مشاوره نداشت برای اینکه از یک سو مسلمانان را به اهمیت مشورت متوجه سازد تا آن را جزء برنامههای اساسی زندگی خود قرار دهند،و از سوی دیگر،نیروی فکر و اندیشه را در افراد پرورش دهد،در امور عمومی مسلمانان که جنبه اجرای قوانین الهی داشت(نه قانونگذاری)جلسه مشاوره تشکیل میداد،و مخصوصا برای رأی افراد صاحب نظر ارزش خاصی قائل بود،تا آنجا که گاهی از رأی خود برای احترام آنها،صرفنظر مینمود چنان که نمونه آن را در جنگ"احد"مشاهده کردیم و میتوان گفت:یکی از عوامل موفقیت پیامبر ص در پیشبرد اهداف اسلامی همین موضوع بود.
اصولا مردمی که کارهای مهم خود را با مشورت و صلاحاندیشی یکدیگر انجام میدهند و صاحبنظران آنها به مشورت مینشینند،کمتر گرفتار لغزش میشوند.
بعکس افرادی که:گرفتار استبداد رای هستند و خود را بی نیاز از افکار دیگران میدانند-هر چند از نظر فکری فوق العاده باشند-غالبا گرفتار اشتباهات خطرناک و دردناکی میشوند.
از این گذشته استبداد رای،شخصیت را در توده مردم میکشد و افکار را متوقف میسازد،و استعدادهای آماده را نابود میکند،و به این ترتیب بزرگترین سرمایههای انسانی یک ملت از دست میرود.
بعلاوه کسی که در انجام کارهای خود با دیگران مشورت میکند،اگر مواجه با پیروزی شود کمتر مورد حسد واقع میگردد،زیرا دیگران پیروزی وی را از
خودشان میدانند و معمولا انسان نسبت به کاری که خودش انجام داده حسد نمیورزد و اگر احیانا مواجه با شکست گردد زبان اعتراض و ملامت و شماتت مردم بر او بسته است،زیرا کسی به نتیجه کار خودش اعتراض نمیکند،نه تنها اعتراض نخواهد کرد بلکه دلسوزی و غمخواری نیز میکند.
یکی دیگر از فوائد مشورت این است که انسان ارزش شخصیت افراد و میزان دوستی و دشمنی آنها را با خود درک خواهد کرد و این شناسایی راه را برای پیروزی او هموار میکند و شاید مشورتهای پیامبر ص با آن قدرت فکری و فوق العادهای که در حضرتش وجود داشت،بخاطر مجموع این جهات بوده است.
***در اخبار اسلامی تاکید زیادی روی مشاوره شده است:
در حدیثی از پیامبر اکرم ص نقل شده که فرمود:
ما شقی عبد قط بمشورة و لا سعد باستغناء رأی :هیچکس هرگز با مشورت بدبخت و با استبداد رأی،خوشبخت نشده است (1).
در سخنان علی ع میخوانیم:
من استبد برأیه هلک و من شاور الرجال شارکها فی عقولهم :کسی که استبداد به رای داشته باشد هلاک میشود و کسی که با افراد بزرگ مشورت کند در عقل آنها شریک شده است (2).
و نیز از پیامبر ص نقل شده که فرمود:
اذا کان امرائکم خیارکم و اغنیائکم سمحائکم و امرکم شوری بینکم فظهر الارض خیر لکم من بطنها و اذا کان امرائکم شرارکم و اغنیائکم بخلائکم و لم یکن امرکم شوری بینکم فبطن الارض خیر لکم من ظهرها :هنگامی که زمامداران شما،نیکان شما باشند و توانگران شما سخاوتمندان و کارهایتان به مشورت انجام گیرد،در
این موقع روی زمین از زیر زمین برای شما بهتر است(یعنی شایسته حیات و زندگی هستید)ولی اگر زمامدارانتان،بدان،و ثروتمندان،افراد بخیل باشند و در کارها مشورت نکنید در این صورت،زیر زمین از روی آن برای شما بهتر است (1).
مسلم است که هر کس نمیتواند طرف مشورت قرار گیرد،زیرا گاه آنها نقاط ضعفی دارند که مشورت با آنها مایه بدبختی و عقب افتادگی است چنان که علی ع میفرماید:با سه طایفه مشورت نکن:
1-
لا تدخلن فی مشورتک بخیلا یعدل بک عن الفضل و یعدک الفقر :
با افراد بخیل مشورت نکن زیرا ترا از بخشش و کمک به دیگران بازمیدارند و از فقر میترسانند.
2-
و لا جبانا یضعفک عن الامور :همچنین با افراد ترسو مشورت نکن زیرا آنها ترا از انجام کارهای مهم بازمیدارند.
3-
و لا حریصا یزین لک الشره بالجور :و نیز با افراد حریص مشورت نکن که آنها برای جمع آوری ثروت و یا کسب و مقام،ستمگری را در نظر تو جلوه میدهند (2).
همانطور که در اسلام دستور مؤکد در باره مشورت کردن داده شده به افرادی که مورد مشورت قرار میگیرند نیز تاکید شده که از:هیچگونه خیرخواهی فرو- گذار نکنند و خیانت در مشورت،یکی از گناهان بزرگ محسوب میشود،حتی
این حکم در باره غیر مسلمانان نیز ثابت است،یعنی اگر انسان،پیشنهاد مشورت را از غیر مسلمانی بپذیرد،حق ندارد در مشورت،نسبت به او خیانت کند و غیر از آنچه تشخیص میدهد به او اظهار نماید.
در رساله حقوق که از امام سجاد علی بن الحسین ع نقل شده میفرماید:
و حق المستشیر إن علمت له رأیا اشرت علیه و ان لم تعلم ارشدته الی من یعلم و حق المشیر علیک ان لا تتهمه فیما لا یوافقک من رأیه :حق کسی که از تو مشورت میخواهد این است که اگر عقیده و نظری داری در اختیار او بگذاری و اگر در باره آن کار،چیزی نمیدانی،او را بکسی راهنمایی کنی که میداند و اما حق کسی که مشاور تو است این است که در آنچه با تو موافق نیست او را متهم نسازی (1).
جمعی از مفسران و دانشمندان اهل تسنن هنگامی که به آیه فوق رسیدهاند اشاره به شورای شش نفری عمر،برای انتخاب خلیفه سوم کرده و ضمن بیانات مشروحی آن را منطبق بر آیه فوق و روایات مشورت دانستهاند.
گرچه تشریح کامل این بحث در عهده کتب عقائد است ولی در اینجا لازم است بطور فشرده بچند نکته اشاره شود:
اولا:انتخاب امام و جانشین پیامبر ص تنها باید از طرف پروردگار باشد زیرا او همانند پیامبر ص باید واجد صفاتی همچون عصمت و مانند آن باشد که تشخیص آن تنها بدست خدا است،و بعبارت دیگر همانطور که نمیتوان پیامبر را با مشورت تعیین کرد،انتخاب امام هم با مشورت ممکن نیست.
ثانیا:شورای شش نفری مزبور،هرگز منطبق بر موازین مشورت نبود،
1) 1) -تفسیر نور الثقلین جلد 1 ص 405.
زیرا اگر منظور،مشورت با عموم مسلمانان بوده اختصاص به شش نفر چه معنی دارد؟!و اگر هدف،مشورت با متفکران امت بوده،متفکران امت منحصر به این شش نفر نبودند و افراد پر مایهای همچون سلمان که مشاور شخص پیغمبر ص بود و ابو ذر و مقداد و ابن عباس و مانند آنها از دایره این مشورت بیرون بودند، بنا بر این،منحصر ساختن مشاوران به آن شش نفر بیک دستهبندی سیاسی شبیهتر است از یک هیئت مشورتی،و اگر منظور انتخاب افراد صاحب نفوذ برای مشورت بوده تا رأی آنها مورد قبول دیگران واقع شود،باز درست نبوده است زیرا شخصیتهایی مانند سعد بن عباده که رئیس مطلق طایفه انصار بود و ابو ذر غفاری که شخصیت بزرگ طایفه بنی غفار بود و مانند آنها از این مشورت بر کنار شده بودند.
ثالثا:میدانیم برای این مشورت شرائط سخت و سنگینی قرار داده شده بود و مخالفان تهدید به مرگ شده بودند در حالی که در برنامههای مشورتی اسلام چنین چیزی وجود ندارد.
فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ
همان اندازه که بهنگام مشورت باید،نرمش و انعطاف بخرج داد،در موقع اتخاذ تصمیم نهایی باید قاطع بود،بنا بر این پس از برگزاری مشاوره و روشن شدن نتیجه مشورت،باید هر گونه تردید و دودلی و آراء پراکنده را کنار زد و با قاطعیت تصمیم گرفت و این همان چیزی است که در آیه فوق از آن تعبیر به عزم شده است و آن تصمیم قاطع میباشد.
قابل توجه اینکه در جمله بالا مسئله مشاوره بصورت جمع ذکر شده(و شاورهم)ولی تصمیم نهایی تنها بعهده پیامبر ص و بصورت مفرد ذکر شده(عزمت).
این اختلاف تعبیر،اشاره بیک نکته مهم میکند و آن اینکه:بررسی و
مطالعه جوانب مختلف مسائل اجتماعی،باید بصورت دستجمعی انجام گیرد،اما هنگامی که طرحی تصویب شد باید برای اجرای آن،اراده واحدی بکار افتد.در غیر این صورت هرج و مرج پدید خواهد آمد،زیرا اگر اجرای یک برنامه بوسیله رهبران متعدد،بدون الهام گرفتن از یک سرپرست صورت گیرد،قطعا مواجه با اختلاف و شکست خواهد شد و بهمین جهت در دنیای امروز نیز مشورت را بصورت دستجمعی انجام میدهند،اما اجرای آن را بدست دولتهایی میسپارند که تشکیلات آنها زیر نظر یک نفر اداره میشود.
موضوع مهم دیگر اینکه جمله فوق،میگوید:بهنگام تصمیم نهایی باید توکل بر خدا داشته باشید یعنی در عین فراهم نمودن اسباب و وسائل عادی،استمداد از قدرت بی پایان پروردگار را فراموش مکن.
البته معنای توکل این نیست که انسان از وسائل و اسباب پیروزی که خداوند در جهان ماده در اختیار او گذاشته است،صرفنظر کند چنان که در حدیثی از پیغمبر اکرم ص نقل شده است که هنگامی که یک نفر عرب،پای شتر خود را نبسته بود و آن را بدون محافظ رها ساخته بود و این کار را نشانه توکل بر خدا میدانست به او فرمود:
اعقلها و توکل یعنی پایش را ببند و سپس توکل کن.
بلکه منظور این است که انسان در چهار دیوار عالم ماده،و محدوده قدرت و توانایی خود محاصره نگردد و چشم خود را به حمایت و لطف پروردگار بدوزد، این توجه مخصوص،آرامش و اطمینان و نیروی فوق العاده روحی و معنوی به انسان میبخشد که در مواجهه با مشکلات اثر عظیمی خواهد داشت(شرح بیشتر در باره مسئله توکل و چگونگی ارتباط آن با موضوع استفاده از وسائل جهان طبیعت را بخواست خدا در ذیل آیه وَ مَنْ یَتَّقِ اللّٰهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً (سوره طلاق آیه 2 خواهید خواند). إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ در پایان آیه بعد دستور میدهد که افراد با ایمان باید تنها بر خدا تکیه
کنند زیرا خداوند متوکلان را دوست دارد.
و ضمنا از این آیه استفاده میشود که توکل باید حتما بعد از مشورت و استفاده از همه امکاناتی که انسان در اختیار دارد قرار گیرد.
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللّٰهُ فَلاٰ غٰالِبَ لَکُمْ وَ إِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ
.
در این آیه که مکمل آیه گذشته است،نکته توکل بر خداوند بیان شده است و آن اینکه:قدرت او بالاترین قدرتهاست،بحمایت هر کس اقدام کند هیچ- کس نمیتواند بر او پیروز گردد.همانطور که اگر حمایت خود را از کسی برگیرد هیچ کس قادر بحمایت او نیست،کسی که این چنین همه پیروزیها از او سرچشمه میگیرد،باید باو تکیه کرد،و از او کمک خواست.
این آیه افراد با ایمان را ترغیب میکند، که علاوه بر تهیه همه گونه وسائل ظاهری باز بقدرت شکستناپذیر خدا تکیه کنند.
و در حقیقت روی سخن در آیه پیش،به پیامبر اکرم بود.و باو دستور میداد.و اما در این آیه روی سخن بهمه مؤمنان است.و بانها میگوید:همانند پیامبر،باید بر ذات پاک خدا تکیه کنند،و لذا در پایان آیه میخوانیم: وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ :مؤمنان تنها بر ذات خداوند،باید توکل کنند.
ناگفته پیداست،که حمایت خداوند،یا ترک حمایت او نسبت بمؤمنان بی حساب نیست،و روی شایستگیها و لیاقتها صورت میگیرد.آنها که فرمان خدا را زیر پا بگذارند،و از فراهم ساختن نیروهای مادی و معنوی غفلت کنند هرگز مشمول یاری او نخواهند بود،و بر عکس آنها که با صفوف فشرده و نیات خالص و عزمهای راسخ و تهیه همه گونه وسائل لازم،به مبارزه با دشمن برمیخیزند
دست حمایت پروردگار پشت سر آنها خواهد بود.
وَ مٰا کٰانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَغُلَّ وَ مَنْ یَغْلُلْ یَأْتِ بِمٰا غَلَّ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ ثُمَّ تُوَفّٰی کُلُّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (161)
161-(شما گمان کردید ممکن است پیامبر به شما خیانت کند در حالی که)ممکن نیست هیچ پیامبری خیانت کند و هر کس خیانت کند در روز رستاخیز آنچه را در آن خیانت کرده با خود(به صحنه محشر)میآورد سپس بهر کس آنچه تحصیل کرده داده میشود و(بهمین دلیل)به آنها ستم نخواهد شد(زیرا محصول اعمال خود را خواهند دید).
هر گونه خیانتی ممنوع
وَ مٰا کٰانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَغُلَّ
با توجه به این که آیه فوق بدنبال آیات"احد"نازل شده و با توجه بروایتی که جمعی از مفسران صدر اول،نقل کردهاند،این آیه به عذرتراشیهای بی اساس بعضی از جنگجویان"احد"پاسخ میگوید،توضیح اینکه:هنگامی که بعضی از تیراندازان احد میخواستند سنگر حساس خود را برای جمعآوری غنیمت تخلیه کنند،امیر آنان،دستور داد،از جای خود حرکت نکنید،رسول خدا شما را از غنیمت محروم نخواهد کرد.ولی آن دنیاپرستان برای پنهان ساختن چهره واقعی خود،گفتند،ما میترسیم پیغمبر در تقسیم غنائم ما را از نظر دور دارد،و لذا باید برای خود دست و پا کنیم،این را گفتند و سنگرها را تخلیه کرده و به جمعآوری
غنائم پرداختند،و آن حوادث دردناک پیش آمد.
قرآن در پاسخ آنها میگوید:آیا شما چنین پنداشتید که پیغمبر ص بشما خیانت خواهد کرد در حالی که هیچ پیغمبری ممکن نیست،خیانت کند. وَ مٰا کٰانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَغُلَّ (1).
خداوند در این آیه ساحت مقدس پیامبران را بطور کلی از خیانت منزه داشته و میگوید اساسا چنین چیزی شایسته مقام ثبوت نیست،یعنی خیانت با نبوت سازگار نمیباشد،اگر پیامبری خائن باشد دیگر نمیتوان در ادای رسالت الهی و تبلیغ احکام به او اطمینان کرد.
ناگفته پیداست،که آیه هر گونه خیانت را،اعم از خیانت در تقسیم غنائم و یا حفظ امانت مردم،و یا در گرفتن وحی و رسانیدن آن به بندگان خدا،از پیامبران نفی میکند.
عجیب است از کسی که پیامبر را امین وحی خدا میداند،چگونه احتمال میدهد که مثلا پیامبر،خدای نکرده در غنایم جنگی حکم ناروایی دهد،و او را از حق خود محروم سازد.
البته روشن است خیانت برای هیچکس مجاز نیست خواه پیامبر باشد یا غیر پیامبر ولی از آنجا که گفتگوی عذرتراشان جنگ"احد"در باره پیامبر ص بود آیه نیز نخست سخن از پیامبران میگوید و سپس اضافه مینماید: وَ مَنْ یَغْلُلْ یَأْتِ بِمٰا غَلَّ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ :هر کس خیانت کند،روز رستاخیز آنچه را در آن خیانت کرده،بعنوان مدرک جنایت بر دوش خویش حمل میکند و یا همراه خود به صحنه محشر میآورد و به این ترتیب،در برابر همگان رسوا
1) 1) -این واژه از"غلل"بمعنی خیانت گرفته شده و"غلل"در اصل بمعنی نفوذ تدریجی و مخفیانه آب در ریشه درختان است،و از آنجا که خیانت به صورت مخفیانه و تدریجی صورت میگیرد،به آن"غلول"میگویند،و اگر به حرارت درونی ناشی از تشنگی، "غلیل"میگویند،نیز بهمین جهت است.
میشود.
بعضی از مفسران،گفتهاند:منظور از حمل کردن بر دوش،یا همراه خود آوردن این نیست که عین چیزی را که در آن خیانت کرده بر دوش کشد،بلکه منظور،حمل مسئولیت آنها است ولی با توجه به مسئله تجسم اعمال آدمی در قیامت،هیچ لزومی برای این تفسیر نیست،بلکه همانطور که ظاهر آیه فوق گواهی میدهد،عین چیزهایی که در آن خیانت شده بعنوان سند جنایت بر دوش خیانت- کنندگان و یا بهمراه آنها خواهد بود. ثُمَّ تُوَفّٰی کُلُّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ سپس بهر کس آنچه انجام داده و بدست آورده،داده میشود یعنی مردم اعمال خود را عینا در آنجا خواهند یافت و بهمین دلیل،ظلم و ستمی در باره هیچکس نمیشود،چرا که بهر کس آن میرسد که خود،تحصیل کرده است،چه خوب باشد یا بد.
آیه فوق و احادیثی که در نکوهش خیانت از پیامبر ص صادر شده بود اثر عجیبی در تربیت مسلمانان گذاشت و آن چنان پرورش یافتند که غالبا کمترین خیانت،مخصوصا در غنائم جنگی و اموال عمومی از آنها سر نمیزد و چنان بود که غنائم گرانبها و در عین حال کم حجم را که خیانت در آن،چندان مشکل نبود کاملا دست نخورده به خدمت پیامبر ص و یا زمامدارانی که بعد از آن حضرت روی کار آمدند،میآوردند بطوری که مایه اعجاب هر بینندهای بود،اینها همان عرب وحشی و غارتگر زمان جاهلیت بودند که در پرتو تعلیمات اسلام به این درجه از تربیت انسانی رسیده بودند.
گویا صحنه قیامت را در برابر چشم خود میدیدند در حالی که مردم خیانتگر اموالی را که در آن خیانت کردهاند در برابر چشم همگان بر دوش میکشند و همین ایمان به آنها هشدار میداد که از فکر خیانت نیز،صرفنظر کنند.
طبری در تاریخ خود،نقل میکند هنگامی که مسلمانان وارد مدائن شدند،
و به جمعآوری غنائم پرداختند یکی از مسلمانان،غنیمت بسیار گرانقیمتی نزد مسئول جمع غنائم آورد آنها از مشاهده آن تعجب کردند و گفتند:ما هرگز چیزی این چنین گرانبها ندیدیم،سپس از وی پرسیدند آیا چیزی از آن برگرفتهای؟ گفت:بخدا قسم اگر بخاطر"اللّٰه"نبود هرگز آن را نزد شما نمیآوردم،آنها فهمیدند که این مرد،شخصیت معنوی خاصی دارد و از او خواستند که خود را معرفی کند،او در پاسخ گفت:نه بخدا سوگند هرگز خود را معرفی نمیکنم که مرا ستایش کنید و برای دیگری نمیگویم که مرا تمجید کند ولی خدا را شکر میکنم و به پاداش او راضیم (1).
أَ فَمَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَ اَللّٰهِ کَمَنْ بٰاءَ بِسَخَطٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ مَأْوٰاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ (162) هُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ بَصِیرٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ (163)
162-آیا کسی که از رضایت خدا پیروی کرده،همانند کسی است که به سوی خشم و غضب خدا بازگشته و جایگاه او جهنم و پایان کار او بسیار بد است؟! 163-هر یک از آنها برای خود درجه و مقامی در پیشگاه خدا دارند و خداوند به آنچه انجام میدهند بینا است.
أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَ اللّٰهِ
در آیات گذشته در جوانب مختلف جنگ"احد"و نتائج آن بحث شد،
1) 1) -تاریخ طبری جزء 4 ص 16.
اکنون نوبت منافقان و مؤمنان سست ایمانی است که به پیروی از آنها در میدان جنگ،حضور نیافتند زیرا در روایات میخوانیم،هنگامی که پیامبر ص فرمان حرکت بسوی"احد"را صادر کرد جمعی از منافقان به بهانه اینکه یقین به وقوع جنگ ندارند از حضور در میدان،خودداری کردند و بعضی از مسلمانان ضعیف- الایمان نیز به آنها ملحق شدند،آیه فوق،سرنوشت آنها را تشریح میکند و میگوید:"آیا کسانی که فرمان خدا را اطاعت کردند و از خشنودی او پیروی نمودند،همانند کسانی هستند که بسوی خشم خدا بازگشتند و جایگاه آنها جهنم و بازگشت و پایان کار آنها،زشت و ناراحت کننده است." سپس میفرماید هُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ اللّٰهِ هر یک از آنها برای خود درجه و موقعیتی در پیشگاه خدا دارند،اشاره به اینکه نه تنها منافقان تنپرور و مجاهدان با هم فرق دارند،بلکه هر یک از کسانی که در این دو صف قرار دارند به تفاوت درجه فداکاری و جانبازی و یا نفاق و دشمنی با حق در پیشگاه خدا درجه خاصی خواهند داشت که از صفر شروع میشود و تا ما فوق آنچه تصور شود ادامه مییابد.
جالب توجه اینکه:در روایتی از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده که فرمود:هر درجهای به اندازه فاصله میان آسمان و زمین است (1)و در حدیث دیگری وارد شده که بهشتیان،کسانی را که در درجات علیین(بالا)قرار دارند آن چنان میبینند که ستارهای در آسمان دیده میشود (2)منتها باید توجه داشت که درجه معمولا به پلههایی گفته میشود که انسان به وسیله آنها به نقطه مرتفعی صعود میکند و اما پلههایی که از آن برای پائین رفتن به نقطه گودی استفاده میشود "درک"(بر وزن مرگ)میگویند و لذا در باره پیامبران در سوره بقره آیه 253 میخوانیم وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجٰاتٍ و در باره منافقان در سوره نساء آیه
145 میخوانیم: إِنَّ الْمُنٰافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّٰارِ ولی در آیه مورد بحث،چون سخن از هر دو طایفه در میان بوده،جانب طایفه مؤمنان،گرفته شده و تعبیر به درجه شده است(این طرز بیان را در اصطلاح ادبی تغلیب میگویند).
و در پایان آیه میفرماید: وَ اللّٰهُ بَصِیرٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ :خداوند نسبت به اعمال همه آنها بینا است و بخوبی میداند هر کسی طبق نیت و ایمان و عمل خود شایسته کدامین درجه است.
در قرآن مجید بسیاری از حقایق مربوط به معارف دینی و اخلاقی و اجتماعی در قالب سؤال،طرح میگردد و طرفین مسئله در اختیار شنونده گذارده میشود تا او با فکر خود یکی را انتخاب کند،و این روش که باید آن را روش غیر مستقیم نامید،اثر فوق العادهای در تاثیر برنامههای تربیتی دارد زیرا انسان،معمولا به- افکار و برداشتهای خود از مسائل مختلف بیش از هر چیز اهمیت میدهد،هنگامی که مسئله بصورت یک مطلب قطعی و جزمی طرح شود،گاهی در مقابل آن،مقاومت بخرج میدهد و همچون یک فکر بیگانه به آن مینگرد،ولی هنگامی که بصورت سؤال طرح شود و پاسخ را از درون و جدان و قلب خود بشنود آن را فکر و تشخیص خود میداند و بعنوان"یک فکر و طرح آشنا"به آن مینگرد و لذا در مقابل آن مقاومت بخرج نمیدهد،این طرز تعلیم مخصوصا در برابر افراد لجوج و همچنین در برابر کودکان مؤثر است.
در قرآن از این روش استفاده فراوان شده که بچند نمونه از آن در اینجا اشاره میکنیم:
1- قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ :آیا دانایان با نادانان
مساویند؟ (1)2- قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ أَ فَلاٰ تَتَفَکَّرُونَ :بگو آیا نابینا با شخص بینا مساوی است آیا فکر نمیکنید؟ (2)3- قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُمٰاتُ وَ النُّورُ :
بگو آیا شخص بینا با شخص نابینا مساوی است آیا تاریکی با روشنایی یکسان است (3).
لَقَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحِکْمَةَ وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (164)
164-خداوند بر مؤمنان منت گذارد(نعمت بزرگی بخشید)هنگامی که در میان آنها پیامبری از جنس خودشان برانگیخت که آیات او را بر آنها بخواند و کتاب و حکمت به آنها بیاموزد اگر چه پیش از آن در گمراهی آشکار بودند.
بزرگترین نعمت خداوند
لَقَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ
در این آیه،سخن از بزرگترین نعمت الهی یعنی نعمت"بعثت پیامبر اسلام"
به میان آمده است و در حقیقت،پاسخی است به سؤالاتی که در ذهن بعضی از تازه مسلمانان،بعد از جنگ احد خطور میکرد،که چرا ما این همه گرفتار مشکلات و مصائب شویم؟قرآن به آنها میگوید:اگر در این راه،متحمل خسارتهایی شدهاید،فراموش نکنید که خداوند،بزرگترین نعمت را در اختیار شما گذاشته، پیامبری مبعوث کرده که شما را تربیت میکند،و از گمراهیهای آشکار بازمیدارد.
هر اندازه برای حفظ این نعمت بزرگ،تلاش کنید و هر بهایی بپردازید باز هم ناچیز است.
جالب توجه اینکه ذکر این نعمت با جمله" لَقَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ ":
(خداوند بر مؤمنان منت گذارد)شروع شده است که شاید در بدو نظر تصور شود نازیبا است،ولی هنگامی که به ریشه اصلی لغت"منت"باز میگردیم مطلب کاملا روشن میشود،توضیح اینکه همانطور که راغب در کتاب مفردات میگوید:این کلمه در اصل از"من"به معنی سنگهایی است که با آن وزن میکنند و به همین دلیل هر نعمت سنگین و گرانبهایی را"منت"میگویند که اگر جنبه عملی داشته باشد یعنی کسی عملا نعمت بزرگی به دیگری بدهد کاملا زیبا و ارزنده است و اما اگر کسی کار کوچک خود را با سخن،بزرگ کند و برخ افراد بکشد کاری است بسیار زشت،بنا بر این منتی که نکوهیده است به معنی بزرگ شمردن نعمتها در گفتار است اما منتی که زیبنده است همان بخشیدن نعمتهای بزرگ است.
خداوند در آیه فوق میگوید:پروردگار بر مؤمنان منت گذارد یعنی نعمت بزرگی عملا در اختیار آنها نهاد.
اما اینکه چرا تنها نام مؤمنان برده شده در حالی که بعثت پیامبر ص برای هدایت عموم بشر است،بخاطر این است که از نظر نتیجه و تاثیر،تنها مؤمنان هستند که از این نعمت بزرگ استفاده میکنند و آن را عملا بخود اختصاص میدهند.
سپس میفرماید:یکی از مزایای این پیامبر ص این است که او از جنس
خود آنها و از نوع بشر است( مِنْ أَنْفُسِهِمْ )نه از جنس فرشتگان و مانند آنها تا احتیاجات و نیازمندیهای بشر را دقیقا درک کنند و دردها و مشکلات و مصائب و مسائل زندگی آنها را لمس نمایند و با توجه به آن به تربیت آنها اقدام کنند، بعلاوه مهمترین قسمت برنامه تربیتی انبیاء تبلیغات عملی آنها است به این معنی که اعمال آنها بهترین سرمشق و وسیله تربیت است زیرا با"زبان عمل"،بهتر از هر زبانی میتوان تبلیغ کرد و این در صورتی امکانپذیر است که تبلیغ کننده از جنس تبلیغ شونده باشد با همان خصائص جسمی و با همان غرائز و ساختمان روحی اگر پیامبران مثلا از جنس فرشتگان بودند این سؤال برای مردم باقی میماند که اگر آنها گناه نمیکنند آیا بخاطر این نیست که شهوت و غضب و نیازها و غرائز گوناگون بشری ندارند و به این ترتیب برنامه تبلیغات عملی آنها تعطیل میشد لذا پیامبران از جنس بشر انتخاب شدند با همان نیازها و غرائز تا بتوانند سرمشقی برای همگان باشند. یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ سپس میگوید:این پیامبر ص سه برنامه مهم را در باره آنها اجرا میکند نخست خواندن آیات پروردگار بر آنها و آشنا ساختن گوشها و افکار با این آیات، و دیگر تعلیم،یعنی وارد ساختن این حقایق در درون جان آنها و به دنبال آن، تزکیه نفوس و تربیت ملکات اخلاقی و انسانی،اما از آنجا که هدف اصلی و نهایی تربیت است،در آیه،قبل از تعلیم ذکر شده،در حالی که از نظر تربیت طبیعی، تعلیم بر تربیت مقدم است.
جمعیتی که از حقایق انسانی بکلی دورند به آسانی تحت تربیت قرار نمیگیرند بلکه باید مدتی گوشهای آنها را با سخنان الهی آشنا ساخت و وحشتی را که قبلا از آن داشتند از آنها دور کرد،سپس وارد مرحله تعلیم اصولی شد و به دنبال آن محصول تربیتی آن را گرفت.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که منظور از تزکیه،پاک ساختن
آنها از پلیدیهای شرک و عقائد باطل و خرافی و خوهای زشت حیوانی بوده،زیرا ما دام که نهاد آدمی از این آلودگیها پاک نشود،ممکن نیست که آماده تعلیم کتاب الهی و حکمت و دانش واقعی شود،همانطور که اگر لوحی را از نقوش زشت،پاک نکنی هرگز آماده پذیرش نقوش زیبا نخواهد شد و بهمین جهت تزکیه در آیه فوق بر تعلیم کتاب و حکمت یعنی معارف بلند و عالی اسلامی،مقدم شده است. وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ اهمیت یک نعمت بزرگ آن گاه روشن میشود که زمان برخورداری از آن را با زمانهای قبل مقایسه کنیم و فاصله آن دو را بیابیم،قرآن در جمله فوق میگوید نگاهی به دوران قبل از اسلام بکنید و ببینید در چه حال و چه روزی بودید و از کجا به کجا رسیدید.
جالب توجه اینکه قرآن از وضع دوران جاهلیت به" ضَلاٰلٍ مُبِینٍ ":"گمراهی آشکار"تعبیر کرده است زیرا:ضلال و گمراهی انواع و اقسامی دارد،بعضی از وسائل گمراهی طوری است که انسان به آسانی نمیتواند باطل بودن آنها را بفهمد و گاهی چنان است که هر کس مختصر عقل و شعوری داشته باشد،فوری پی به آن میبرد.
مردم دنیا بویژه مردم جزیرة العرب در زمان بعثت پیامبر اسلام ص در ضلالت و گمراهی روشنی بودند،سیهروزی و بدبختی،جهل و نادانی،و آلودگیهای گوناگون معنوی در آن عصر،تمام نقاط جهان را فرا گرفته بود،و این وضع نابسامان بر کسی پوشیده نبود.
أَ وَ لَمّٰا أَصٰابَتْکُمْ مُصِیبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَیْهٰا قُلْتُمْ أَنّٰی هٰذٰا قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (165)
165-آیا هنگامی که مصیبتی به شما(در میدان جنگ احد)رسید در حالی که دو برابر آن را(بر دشمن در میدان جنگ بدر)وارد ساخته بودید گفتید این مصیبت از کجا است؟بگو از ناحیه خود شما است(که در میدان جنگ احد با دستور پیامبر مخالفت کردید)خداوند بر هر چیزی قادر است(و چنانچه روش خود را اصلاح کنید در آینده به شما پیروزی میدهد).
بررسی دیگری روی جنگ احد
این آیه بررسی دیگری روی حادثه احد است،توضیح اینکه:جمعی از مسلمانان از نتائج دردناک جنگ،غمگین و نگران بودند و این مطلب را مکرر بر زبان میآوردند خداوند در آیه فوق سه نکته را به آنها گوشزد میکند:
1-شما نباید از نتیجه یک جنگ نگران باشید بلکه همه برخوردهای خود را با دشمن روی هم محاسبه کنید،اگر به شما در این میدان،مصیبتی رسید در میدان دیگر(میدان جنگ بدر)دو برابر آن را به دشمن وارد ساختید، زیرا آنها در احد هفتاد نفر از شما را شهید کردند،در حالی که هیچ اسیر نگرفتند ولی شما در بدر هفتاد نفر از آنها را بقتل رسانیدید و هفتاد نفر را اسیر کردید.
( أَ وَ لَمّٰا أَصٰابَتْکُمْ مُصِیبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَیْهٰا ) در حقیقت،جمله قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَیْهٰا :یعنی"دو برابر آن بر دشمن ضربه
زدید"در حکم جوابی است که بر سؤال،مقدم شده است.
2-شما میگوئید:این مصیبت از کجا دامنگیرتان شد( قُلْتُمْ أَنّٰی هٰذٰا ) ولی ای پیامبر به آنها بگو این مصیبت از وجود خود شما سرچشمه گرفته و عوامل شکست را باید در خودتان جستجو کنید( قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِکُمْ ).
شما بودید که با مخالفت فرمان پیامبر ص سنگر حساس کوه عینین را رها ساختید و شما بودید که جنگ را بپایان نرسانیده و سرنوشت آن را یکسره نکرده به جمعآوری غنائم پرداختید و نیز شما بودید که بهنگام حمله مجدد دشمن میدان را رها ساخته و از جنگ فرار کردید،همین گناهان و سستیهای شما بود که باعث آن شکست و آن همه کشته گردید.
3-شما نباید از آینده،نگران باشید زیرا خداوند بر همه چیز قادر و توانا است و اگر نقاط ضعف خود را جبران کنید،مشمول حمایت او خواهید شد( إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
وَ مٰا أَصٰابَکُمْ یَوْمَ اِلْتَقَی اَلْجَمْعٰانِ فَبِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ لِیَعْلَمَ اَلْمُؤْمِنِینَ (166) وَ لِیَعْلَمَ اَلَّذِینَ نٰافَقُوا وَ قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أَوِ اِدْفَعُوا قٰالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتٰالاً لاَتَّبَعْنٰاکُمْ هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِیمٰانِ یَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِهِمْ مٰا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا یَکْتُمُونَ (167)
166-و آنچه(در روز احد)در روزی که دو دسته(مؤمنان و کافران)با هم نبرد کردند به شما رسید به فرمان خدا(و بر طبق قانون علیت)بود و برای این بود که مؤمنان شناخته شوند.
167-و نیز برای این بود که کسانی که راه نفاق پیش گرفتند شناخته شوند آنها که به- ایشان گفته شد بیائید و در راه خدا نبرد کنید یا(لا اقل)از حریم خود دفاع نمائید گفتند اگر ما میدانستیم جنگی واقع خواهد شد از شما پیروی میکردیم (اما میدانیم جنگی نمیشود)آنها آن روز به کفر نزدیکتر از ایمان بودند با دهان خود چیزی میگویند که در دل آنها نیست و خداوند به آنچه کتمان میکنند دانا است.
باید صفوف مشخص شود
آیه فوق،این نکته را تذکر میدهد که هر مصیبتی(مانند مصیبت احد) که پیش میآید علاوه بر اینکه بدون علت نیست وسیله آزمایشی است برای جدا شدن صفوف مجاهدان راستین از منافقان و یا افراد سست ایمان،لذا در قسمت اول آیه میفرماید: وَ مٰا أَصٰابَکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعٰانِ فَبِإِذْنِ اللّٰهِ :آنچه در روز احد
آن روز که جمعیت مسلمانان با بتپرستان بهم درآویختند بر شما وارد شد بفرمان خدا بود و طبق خواست و اراده او صورت گرفت،زیرا هر حادثهای طبق قانون عمومی آفرینش علت و سبب مخصوصی دارد و اساسا عالم روی یک سلسله علل و اسباب پیریزی شده است و این یک اصل ثابت و همیشگی است،و روی این اصل، هر لشگری که در میدان جنگ سستی کند و بمال و ثروت و غنیمت دل ببندد و دستور فرمانده دلسوز خود را فراموش نماید محکوم به شکست خواهد بود،بنا بر این منظور از اذن اللّٰه(فرمان خدا)همان اراده و مشیت او است که بصورت قانون علیت در عالم هستی منعکس شده است.
و در قسمت دوم آیه میفرماید: وَ لِیَعْلَمَ الْمُؤْمِنِینَ وَ لِیَعْلَمَ الَّذِینَ نٰافَقُوا :
یکی دیگر از آثار این جنگ،این بود که صفوف مؤمنان و منافقان از هم مشخص شود و افراد با ایمان،از سست ایمان شناخته گردند.
بطور کلی در حادثه احد،سه گروه مشخص در میان مسلمانان،پیدا شدند:
گروه اول افراد معدودی بودند که تا آخرین لحظات،پایداری نمودند و در برابر انبوه دشمنان،تا آخرین نفس ایستادگی بخرج دادند،بعضی شربت شهادت نوشیدند و بعضی جراحات سنگین برداشتند.
گروه دیگر تزلزل و اضطراب در دلهای آنها پدید آمد و نتوانستند تا آخرین لحظه،استقامت کنند و راه فرار را پیش گرفتند.
گروه سوم،گروه منافقان بودند که در اثناء راه،به بهانههایی که اشاره خواهد شد از شرکت در جنگ،خودداری کرده و به مدینه بازگشتند،که آنها عبد اللّٰه بن ابی سلول و سیصد نفر از یارانش بودند.اگر حادثه سخت احد نبود هیچگاه صفوف به این روشنی مشخص نمیشد و افراد هر کدام با صفات ویژه خود در صف معینی قرار نمیگرفتند و هر کس ممکن بود،هنگام ادعا،خود را بهترین فرد با ایمان بداند.
در حقیقت در آیه،اشاره به دو چیز شده:نخست علت فاعلی شکست احد
و دیگر علت غایی و نتیجه نهایی آن.
تذکر این نکته نیز لازم است که در آیه فوق میفرماید: لِیَعْلَمَ الَّذِینَ نٰافَقُوا (تا کسانی که نفاق ورزیدند شناخته شوند)و نمیفرماید لیعلم المنافقین(تا منافقان شناخته شوند)و بعبارت دیگر،نفاق بصورت"فعل"ذکر شده نه بصورت"وصف" این تعبیر گویا بدان جهت است که نفاق،هنوز در همه آنان بصورت صفت ثابتی در نیامده بود و لذا در تاریخ اسلام میخوانیم که بعضی از آنان،بعدها موفق به توبه شدند و به صف مؤمنان پیوستند.
سپس قرآن گفتگویی که میان بعضی از مسلمانان و منافقین،قبل از جنگ رد و بدل شد به این صورت بیان میکند: وَ قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أَوِ ادْفَعُوا :بعضی از مسلمانان(که طبق نقل ابن عباس"عبد اللّٰه بن عمر بن حزام" بوده است)هنگامی که دید"عبد اللّٰه بن ابی سلول"با یارانش خود را از لشگر اسلام کنار کشیده و تصمیم بازگشت به مدینه دارند گفت:بیائید یا بخاطر خدا و در راه او پیکار کنید و یا لا اقل در برابر خطری که وطن و خویشان شما را تهدید میکند دفاع نمائید.
ولی آنها به یک بهانه واهی دست زدند و گفتند: لَوْ نَعْلَمُ قِتٰالاً لاَتَّبَعْنٰاکُمْ :
ما اگر میدانستیم جنگ میشود بیگمان از شما پیروی میکردیم،ما فکر میکنیم این غائله بدون جنگ و خونریزی پایان پذیرد.
و بنا به تفسیر دیگر منافقان گفتند:اگر ما این را،"جنگ"میدانستیم با شما همکاری میکردیم،ولی بنظر ما این جنگ نیست بلکه یک نوع انتحار و خودکشی است زیرا با عدم توازنی که میان لشگر اسلام و کفار دیده میشود، جنگ کردن با آنها عاقلانه نیست.بخصوص اینکه لشکرگاه اسلام در نقطه نامناسبی قرار گرفته است.
بهر ترتیب اینها بهانهای بیش نبود،هم وقوع جنگ حتمی بود و هم مسلمانان در آغاز پیروز شدند و اگر شکستی دامنگیرشان شد،بر اثر اشتباهات و خلافکاری-
های خودشان بود،خداوند میگوید:اینها دروغ میگفتند: هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِیمٰانِ :آنها در آن روز به کفر نزدیکتر از ایمان بودند-ضمنا از این جمله استفاده میشود که کفر و ایمان دارای درجاتی است که بعقیده و طرز عمل انسان بستگی دارد. یَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِهِمْ مٰا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ :آنها به زبان چیزی میگویند که در دل ندارند و نیت آنها با آنچه میگفتند کاملا مغایرت داشت آنها بخاطر لجاجت روی پیشنهاد خود،دائر بجنگ کردن در خود مدینه،و یا ترس از ضربات دشمن و یا بیعلاقگی به اسلام از شرکت در میدان،خودداری کردند وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا یَکْتُمُونَ :ولی خداوند به آنچه منافقان کتمان میکنند کاملا آگاه است،هم در این جهان پرده از چهره آنان برداشته و قیافه آنها را به مسلمانان نشان میدهد و هم در آخرت به حساب آنها رسیدگی خواهد کرد.
اَلَّذِینَ قٰالُوا لِإِخْوٰانِهِمْ وَ قَعَدُوا لَوْ أَطٰاعُونٰا مٰا قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِکُمُ اَلْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (168)
168-(منافقان)آنها هستند که به برادران خود گفتند-در حالی که از حمایت آنها دست کشیده بودند-اگر آنها از ما پیروی میکردند کشته نمیشدند،بگو (مگر شما میتوانید مرگ افراد را پیشبینی کنید)پس مرگ را از خودتان دور سازید اگر راست میگوئید.
گفتههای بی اساس منافقان
منافقان علاوه بر اینکه خودشان از جنگ احد کنارهگیری کردند و سعی در
تضعیف روحیه دیگران نیز نمودند،بهنگام بازگشت مجاهدان زبان به سرزنش آنها گشودند و گفتند:اگر آنها از فرمان ما پیروی کرده بودند کشته نمیدادند.
قرآن در آیه فوق،به گفتار بی اساس آنها پاسخ میدهد و میگوید: اَلَّذِینَ قٰالُوا لِإِخْوٰانِهِمْ وَ قَعَدُوا ...آنها که از جنگ کنارهگیری کردند و به برادران خود گفتند اگر از ما اطاعت کرده بودند هیچگاه کشته نمیشدند به آنها بگو اگر قادر به پیشبینی حوادث آینده هستید مرگ را از خودتان دور سازید اگر راست میگویید.
یعنی در حقیقت شما با این ادعا،خود را عالم به غیب و با خبر از حوادث آینده میدانید کسی که چنین است باید علل و عوامل مرگ خود را بتواند پیشبینی کرده و خنثی سازد آیا شما چنین قدرتی دارید؟! و آن گهی اگر شما در میدان جهاد و در راه سربلندی و افتخار کشته نشوید آیا عمر جاویدان خواهید داشت؟آیا میتوانید مرگ را برای همیشه از خود دور سازید؟بنا بر این شما که نمیتوانید قانون مسلم مرگ را از میان ببرید پس چرا در میان بستر با ذلت بمیرید چرا با افتخار در میدان جهاد در برابر دشمن شربت شهادت ننوشید؟.
در آیه فوق،نکته دیگری وجود دارد که باید به آن توجه کرد:
و آن اینکه از مؤمنان تعبیر به"برادر"شده در حالی که هرگز مؤمنان برادر منافقان نیستند،این یک نوع سرزنش به آنها است که شما مؤمنان را برادر خود میدانستید چرا در این لحظات حساس،دست از حمایت آنها برداشتید و لذا بلا فاصله بعد از تعبیر"اخوانهم"جمله"قعدوا"یعنی از جنگ بازنشستند ذکر شده آیا انسان ادعای برادری میکند و بلا فاصله از حمایت برادر خود باز مینشیند؟!.
وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ (169) فَرِحِینَ بِمٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (170) یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُؤْمِنِینَ (171)
169-(ای پیامبر)هرگز گمان مبر آنها که در راه خدا کشته شدهاند مردگانند،بلکه آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.
170-آنها بخاطر نعمتهای فراوانی که خداوند از فضل خود به آنها بخشیده است خوشحالند و بخاطر کسانی که(مجاهدانی که)بعد از آنها به آنان ملحق نشدند(نیز) خوشوقتند(زیرا مقامات برجسته آنها را در آن جهان میبینند و میدانند)که نه ترسی بر آنها است و نه غمی خواهند داشت.
171-و(نیز)از نعمت خدا و فضل او(نسبت به خودشان خوشحال و مسرور میشوند و(میبینند که)خداوند پاداش مؤمنان را ضایع نمیکند(نه پاداش شهیدان و نه پاداش مجاهدانی که شهید نشدند).
بعضی از مفسران معتقدند که آیات فوق در باره شهدای احد نازل شده و بعضی دیگر در باره شهدای بدر میدانند،ولی حق این است که پیوند این آیات با آیات گذشته نشان میدهد،بعد از حادثه احد نازل شده است.اما مضمون و محتوای آیات
تعمیم دارد و همه شهدا حتی شهدای بدر را که چهارده نفر بودند شامل میشود و لذا در حدیثی از امام باقر ع نقل شده که فرمود:آیات در باره شهدای احد و بدر هر دو نازل شده است (1).
ابن مسعود از پیامبر اکرم ص نقل میکند که خداوند به ارواح شهیدان احد خطاب کرد و از آنها پرسید:چه آرزویی دارید؟آنها گفتند:پروردگارا! ما بالاتر از این چه آرزویی میتوانیم داشته باشیم،که غرق نعمتهای جاویدان توایم و در سایه عرش تو مسکن داریم،تنها تقاضای ما این است که بار دیگر بجهان برگردیم و مجددا در راه تو شهید شویم،خداوند فرمود:فرمان تخلفناپذیر من این است که کسی دو باره به دنیا بازنگردد،عرض کردند:حالا که چنین است تقاضای ما این است که سلام ما را به پیامبر ص برسانی و به بازماندگانمان، حال ما را بگویی و از وضع ما به آنها بشارت دهی که هیچگونه نگران نباشند در این هنگام آیات فوق نازل شد.
بهر حال چنین بنظر میرسد که جمعی از افراد سست ایمان بعد از حادثه احد مینشستند و بر دوستان و بستگان خود که در احد شهید شده بودند،تاسف میخوردند که چرا آنها مردند و نابود شدند،مخصوصا هنگامی که به نعمتی میرسیدند و جای آنها را خالی میدیدند بیشتر ناراحت میشدند،با خود میگفتند ما این چنین در ناز و نعمتیم اما برادران و فرزندان ما در قبرها خوابیدهاند و دستشان از همه جا کوتاه است.
اینگونه افکار و اینگونه سخنان علاوه بر این که نادرست بود و با واقعیت تطبیق نمیکرد،در تضعیف روحیه بازماندگان بی اثر نبود.
آیات فوق،خط بطلان بر این گونه افکار کشیده و مقام،شامخ و بلند شهیدان را یاد کرده است و میگوید: لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً ، در اینجا روی سخن فقط به پیامبر ص است تا دیگران حساب خود را بکنند
1) 1) -تفسیر عیاشی بنا به نقل تفسیر نور الثقلین جلد اول صفحه 409.
میگوید:ای پیامبر!هرگز گمان مبر آنها که در راه خدا کشته شدند مردهاند بَلْ أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ :بلکه آنها زندهاند و نزد پروردگارشان متنعمند.
منظور از حیات و زندگی در اینجا همان حیات و زندگی برزخی است که ارواح در عالم پس از مرگ دارند،نه زندگی جسمانی و مادی،گرچه زندگی برزخی،اختصاصی به شهیدان ندارد،بسیاری دیگر از مردم نیز دارای حیات برزخی هستند (1)ولی از آنجا که حیات شهیدان یک حیات فوق العاده عالی و آمیخته با انواع نعمتهای معنوی است-و بعلاوه موضوع سخن،در آیه آنها هستند-تنها نام از آنها برده شده است.آنها بقدری غرق مواهب حیات معنوی هستند که گویا زندگی سایر برزخیان در مقابل آنها چیزی نیست. سپس به گوشهای از مزایا و برکات فراوان زندگی برزخی شهیدان اشاره کرده و میفرماید: فَرِحِینَ بِمٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ :آنها بخاطر نعمتهای فراوانی که خداوند از فضل خود به آنها بخشیده است خوشحالند.
یکی دیگر از خوشحالی آنها بخاطر برادران مجاهد آنها است که در میدان جنگ شربت شهادت ننوشیدهاند و به آنها ملحق نشدهاند زیرا مقامات و پاداشهای آنها را در آن جهان به خوبی میبینند و از این رو مستبشر و شاد میشوند، همانطور که قرآن میگوید: وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ (2).
و به دنبال آن میفرماید: أَلاّٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ،یعنی شهیدان احساس میکنند که برادران مجاهد آنها،پس از مرگ،هیچگونه اندوهی نسبت به آنچه در دنیا گذاردهاند ندارند و نه هیچگونه ترسی از روز رستاخیز،و حوادث وحشتناک آن.
این جمله،تفسیر دیگری هم ممکن است داشته باشد و آن اینکه شهیدان علاوه بر این که با مشاهده مقامات برادران مجاهدی که به آنها ملحق نشدهاند خوشحال میشوند،خودشان هم هیچگونه ترسی از آینده و غمی از گذشته ندارند (1).
یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ وَ فَضْلٍ
این آیه در حقیقت تاکید و توضیح بیشتری در باره بشارتهایی است که شهیدان بعد از کشته شدن دریافت میکنند آنها از دو جهت خوشحال و مسرور میشوند:
نخست از این جهت که نعمتهای خداوند را دریافت میدارند،نه تنها نعمتهای او بلکه فضل او که همان افزایش و تکرار نعمت است نیز شامل حال آنها میشود.
دیگر این که آنها میبینند که خدا پاداش مؤمنان را ضایع نمیکند،نه پاداش شهیدان و نه پاداش مجاهدان راستینی که شربت شهادت ننوشیدند( وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ )در حقیقت آنچه را قبلا شنیده بودند در آنجا آشکار میبینند.
از جمله آیات قرآن که با صراحت،دلالت بر بقای روح دارد آیات فوق است که در باره حیات شهیدان بعد از مرگ میباشد،و اینکه بعضی احتمال دادهاند که مراد از حیات،معنی مجازی آن است و منظور باقی ماندن آثار زحمات و نام و نشان آنها است،بسیار از معنی آیه دور است و با هیچ یک از جملههای آیات فوق، اعم از روزی گرفتن شهیدان و سرور آنها از جهات مختلف،سازگار نمیباشد بعلاوه آیات فوق،دلیل روشنی بر مسئله برزخ و نعمتهای برزخی است که شرح آن در ذیل آیه شریفه وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (سوره مؤمنون آیه 100)
1) 1) -بعبارت دیگر طبق تفسیر اول،ضمیرهای أَلاّٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ به باقیماندگان در دنیا بر میگردد و طبق تفسیر دوم بخود شهیدان.
بخواست خدا خواهد آمد.
در باره اهمیت مقام شهیدان،سخن بسیار گفته شده و هر قوم و ملتی برای شهدای خود احترام خاصی قائل است ولی بدون اغراق،آن احترامی که اسلام برای شهدای راه خدا قائل شده است بی نظیر است،روایت زیر نمونه روشنی از احترامی است که اسلام برای شهداء قائل شده و در پرتو همین تعلیمات بود که یک جمعیت محدود عقب افتاده آن چنان قدرت و نیرو گرفتند که بزرگترین امپراطوریهای جهان را بزانو در آوردند.
امام علی بن موسی الرضا ع از امیر مؤمنان علی ع چنین نقل میکند که هنگامی که حضرت،مشغول خطبه بود و مردم را تشویق به جهاد میکرد، جوانی برخاست و عرض کرد:ای امیر مؤمنان!فضیلت جنگجویان در راه خدا را برای من تشریح کن امام در پاسخ فرمود:من بر مرکب پیغمبر ص و پشت سر آن حضرت سوار بودم و از غزوه ذات السلاسل برمیگشتیم همین سؤالی را که تو از من نمودی من از پیامبر ص کردم.
پیامبر ص فرمود:هنگامی که جنگجویان،تصمیم بر شرکت در میدان جهاد میگیرند خداوند آزادی از آتش دوزخ را برای آنها مقرر میدارد.
و هنگامی که سلاح بر میدارند و آماده میدان میشوند فرشتگان بوجود آنها افتخار میکنند.
و هنگامی که همسر و فرزند و بستگان آنها با آنها خداحافظی میکنند، از گناهان خود خارج میشوند...از این موقع آنها هیچ کاری نمیکنند مگر اینکه پاداش آن،مضاعف میگردد و در برابر هر روز پاداش عبادت هزار عابد برای آنها نوشته میشود...
و هنگامی که با دشمنان روبرو میشوند،مردم جهان،نمیتوانند میزان ثواب آنها را درک کنند.
و هنگامی که گام به میدان برای نبرد بگذارند و نیزهها و تیرها رد و بدل شود،و جنگ تن بتن شروع گردد،فرشتگان با پر و بال خود اطراف آنها را میگیرند و از خدا تقاضا میکنند که در میدان،ثابت قدم باشند،در این هنگام منادی صدا میزند
الجنة تحت ظلال السیوف :بهشت در سایه شمشیرها است،در این هنگام ضربات دشمن بر پیکر شهید،سادهتر و گواراتر از نوشیدن آب خنک در روز گرم تابستان است.
و هنگامی که شهید از مرکب فرو میغلطد،هنوز به زمین نرسیده،حوریان بهشتی به استقبال او میشتابند و نعمتهای بزرگ معنوی و مادی که خدا برای او فراهم ساخته است،برای او شرح میدهند.
و هنگامی که شهید بروی زمین قرار میگیرد،زمین میگوید:آفرین بر روح پاکیزهای که از بدن پاکیزه پرواز میکند،بشارت باد بر تو،
ان لک ما لا عین رأت و لا اذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر :نعمتهایی در انتظار تو است که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر قلب هیچ انسانی خطور نکرده است و خداوند میفرماید:من سرپرست بازماندگان اویم،هر کس آنها را خشنود کند مرا خشنود کرده است و هر کس آنها را بخشم آورد مرا بخشم آورده است... (1)
1) 1) -آنچه در بالا ذکر شد خلاصه روایتی است که مفسر بزرگ اسلام مرحوم طبرسی در مجمع البیان ذیل آیه فوق نقل کرده است.
اَلَّذِینَ اِسْتَجٰابُوا لِلّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مٰا أَصٰابَهُمُ اَلْقَرْحُ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اِتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِیمٌ (172) اَلَّذِینَ قٰالَ لَهُمُ اَلنّٰاسُ إِنَّ اَلنّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزٰادَهُمْ إِیمٰاناً وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اَللّٰهُ وَ نِعْمَ اَلْوَکِیلُ (173) فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اِتَّبَعُوا رِضْوٰانَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ (174)
172-آنها که دعوت خدا و پیامبر(ص)را پس از آن همه جراحاتی که به آنها رسید، اجابت کردند(و هنوز زخمهای میدان احد التیام نیافته بود بسوی میدان حمراء الاسد حرکت نمودند)از میان آنها برای کسانی که نیکی کردند و تقوی پیش گرفتند،پاداش بزرگی خواهد بود.
173-اینها کسانی بودند که(بعضی از)مردم به آنها گفتند مردم(لشکر دشمن)برای (حمله به)شما اجتماع کردهاند،از آنها بترسید،اما آنها ایمانشان زیادتر شد و گفتند:خدا ما را کافی است و بهترین حامی ما است.
174-بهمین جهت آنها(از این میدان)با نعمت و فضل پروردگار بازگشتند در حالی که هیچ ناراحتی بانها نرسید و از فرمان خدا پیروی کردند و خداوند دارای فضل و بخشش بزرگی است.
گفتیم در پایان جنگ احد،لشگر فاتح ابو سفیان،پس از پیروزی به سرعت
راه مکه را پیش گرفتند،هنگامی که به سرزمین"روحاء"رسیدند از کار خود سخت پشیمان شدند و تصمیم به مراجعت به مدینه و نابود کردن باقیمانده مسلمانان گرفتند،این خبر به پیامبر ص رسید فورا دستور داد که لشکر احد خود را برای شرکت در جنگ دیگری آماده کنند،مخصوصا فرمان داد که مجروحان جنگ احد به صفوف لشگر بپیوندند،یکی از یاران پیامبر ص میگوید:
من از جمله مجروحان بودم ولی زخمهای برادرم از من سختتر و شدیدتر بود، تصمیم گرفتیم هر طور که هست خود را به پیامبر ص برسانیم،چون حال من از برادرم کمی بهتر بود هر کجا برادرم بازمیماند او را بدوش میکشیدم و با زحمت، خود را بلشکر رسانیدیم و به این ترتیب پیامبر ص و ارتش اسلام در محلی بنام "حمراء الاسد"که از آنجا به مدینه هشت میل فاصله بود رسیدند و اردو زدند.
این خبر به لشکر قریش رسید و مخصوصا از این مقاومت عجیب و شرکت مجروحان در میدان نبرد وحشت کردند و شاید فکر میکردند ارتش تازه نفسی نیز از مدینه به آنها پیوسته.
در این موقع جریانی پیش آمد که روحیه آنها را ضعیفتر ساخت و مقاومت آنها را درهم کوبید،و آن این که یکی از مشرکان بنام"معبد الخزاعی"از مدینه بسوی مکه میرفت و مشاهده وضع پیامبر ص و یارانش او را بسختی تکان داد،عواطف انسانی او تحریک شد و به پیامبر ص گفت:مشاهده وضع شما برای ما بسیار ناگوار است،اگر استراحت میکردید برای ما بهتر بود.این سخن را گفت و از آنجا گذشت و در سرزمین"روحاء"به لشکر ابو سفیان رسید،ابو سفیان از او در باره پیامبر اسلام ص سؤال کرد،او در جواب گفت:محمد را دیدم با لشکری انبوه که تا کنون همانند آن را ندیده بودم،در تعقیب شما هستند و بسرعت پیش میآیند!.
ابو سفیان با نگرانی و اضطراب گفت:چه میگویی؟ما آنها را کشتیم و مجروح ساختیم و پراکنده نمودیم،معبد الخزاعی گفت:من نمیدانم شما چه
کردید؟همین میدانم که لشکری عظیم و انبوه،هم اکنون در تعقیب شما است!.
ابو سفیان و یاران او تصمیم قطعی گرفتند که بسرعت،عقبنشینی کرده و بمکه بازگردند و برای اینکه مسلمانان آنها را تعقیب نکنند،و آنها فرصت کافی برای عقبنشینی داشته باشند از جمعی از قبیله عبد القیس که از آنجا میگذشتند و قصد رفتن به مدینه برای خرید گندم داشتند خواهش کردند که به پیامبر اسلام ص و مسلمانان این خبر را برسانند که ابو سفیان و بتپرستان قریش با لشکر انبوهی بسرعت بسوی مدینه میایند تا بقیه یاران پیامبر ص را از پای در آورند.
هنگامی که این خبر،به پیامبر و مسلمانان رسید،گفتند: حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ :"خدا ما را کافی است و او بهترین مدافع ما است"اما هر چه انتظار کشیدند خبری از لشکر دشمن نشد،لذا پس از سه روز توقف،بمدینه بازگشتند آیات فوق،اشاره به این ماجرا میکند (1). اَلَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مٰا أَصٰابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِیمٌ :
"آنها که دعوت خدا و پیامبر ص را اجابت کردند و بعد از آن همه جراحاتی که روز احد پیدا نمودند،آماده شرکت در جنگ دیگری با دشمن شدند از میان این افراد برای آنها که نیکی کردند و تقوا پیش گرفتند یعنی با نیت پاک و اخلاص کامل در میدان شرکت کردند پاداش بزرگی خواهد بود".
از اینکه در آیه فوق پاداش عظیم را اختصاص به جمعی داده است،معلوم میشود که در میان آنها نیز افرادی یافت میشدند که خلوص کامل نداشتند،و نیز ممکن است تعبیر"منهم"(بعضی از ایشان)اشاره به این باشد که بعضی از جنگجویان احد،به بهانهای از شرکت در این میدان،خودداری کرده بودند. سپس قرآن یکی از نشانههای زنده پایمردی و استقامت آنها را به این صورت بیان میکند
1) 1) -نور الثقلین و مجمع البیان و تفسیر المنار و کتب دیگر.
اَلَّذِینَ قٰالَ لَهُمُ النّٰاسُ إِنَّ النّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزٰادَهُمْ إِیمٰاناً وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ
:"اینها همان کسانی بودند که جمعی از مردم(اشاره به کاروان عبد القیس و بروایتی اشاره به نعیم بن مسعود است که آورنده این خبر بودند)به آنها گفتند:لشکر دشمن،اجتماع کرده و آماده حملهاند،از آنها بترسید اما آنها نه تنها نترسیدند،بلکه بعکس بر ایمان آنها افزوده شد و گفتند:خدا ما را کافی است و او بهترین حامی است". به دنبال این استقامت و ایمان و پایمردی آشکار،قرآن،نتیجه عمل آنها را بیان کرده و میگوید: فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ وَ فَضْلٍ :"آنها از این میدان، با نعمت و فضل پروردگار برگشتند"چه نعمت و فضلی از این بالاتر که بدون وارد شدن،در یک برخورد خطرناک با دشمن،دشمن از آنها گریخت و سالم و بدون درد سر به مدینه مراجعت نمودند(فرق میان نعمت و فضل ممکن است از این نظر باشد،که نعمت پاداشی است باندازه استحقاق،و فضل اضافه بر استحقاق است).
سپس بعنوان تاکید میفرماید: لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ: "آنها در این جریان، کوچکترین ناراحتی ندیدند"با اینکه وَ اتَّبَعُوا رِضْوٰانَ اللّٰهِ :"خشنودی خدا را بدست آوردند و از فرمان او متابعت کردند" وَ اللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ :"و خداوند، فضل و انعام بزرگی دارد که در انتظار مؤمنان واقعی و مجاهدان راستین است".
مقایسه روحیه مسلمانان در میدان جنگ"بدر"با روحیه آنها در حادثه "حمراء الاسد"که شرح آن گذشت،اعجاب انسان را برمیانگیزد که چگونه یک جمعیت شکستخورده فاقد روحیه عالی و نفرات کافی با آن همه مجروحان در مدتی به این کوتاهی که شاید بیک شبانه روز کامل نمیرسید،چنین تغییر قیافه دادند و با عزمی راسخ و روحیهای بسیار خوب،آماده تعقیب دشمن شدند تا آنجا که قرآن در باره آنها میگوید:هنگامی که خبر اجتماع دشمن برای حمله،به آنها
رسید آنها نه تنها نهراسیدند بلکه ایمانشان و بدنبال آن استقامتشان افزوده شد.و این خاصیت ایمان بهدف است که هر قدر انسان مشکلات و مصائب را بیشتر و نزدیکتر ببیند،پایمردی و استقامت او بیشتر میشود و در حقیقت تمام نیروهای معنوی و مادی او برای مقابله با خطر،بسیج میگردد.این دگرگونی عجیب در این فاصله کوتاه،انسان را بسرعت و عمق تاثیر تربیتی آیات قرآن و بیانات گیرا و مؤثر پیغمبر اسلام ص آشنا میسازد که این خود در سر حد یک اعجاز است.
إِنَّمٰا ذٰلِکُمُ اَلشَّیْطٰانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیٰاءَهُ فَلاٰ تَخٰافُوهُمْ وَ خٰافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (175)
175-این فقط شیطان است که پیروان خود را(با سخنان و شایعات بی اساس)میترساند، از آنها نترسید و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید.
این آیه دنباله آیاتی است که در باره غزوه"حمراء الاسد"نازل گردید و "ذلکم"اشاره به کسانی است که مسلمانان را از قدرت لشکر قریش میترسانیدند تا روحیه آنها را تضعیف کنند بنا بر این معنی آیه چنین است:عمل نعیم بن مسعود و یا کاروان عبد القیس فقط یک عمل شیطانی است که برای ترساندن دوستان شیطان صورت گرفته،یعنی این گونه وسوسهها تنها در کسانی اثر میگذارد که از اولیاء و دوستان شیطان باشند و اما افراد با ایمان و ثابت قدم هیچگاه تحت تاثیر این وسوسهها واقع نمیشوند،بنا بر این شما که از پیروان شیطان نیستید،نباید از این وسوسهها متزلزل شوید.
تعبیر از نعیم بن مسعود و یا کاروان عبد القیس به شیطان،یا بخاطر این
است که عمل آنها براستی عمل شیطانی بود و با الهام او صورت گرفت،زیرا در قرآن و اخبار،معمولا هر عمل زشت و خلافی،عمل شیطانی نامیده شده،چون با وسوسههای شیطان انجام میگیرد.
و یا منظور از شیطان،خود این اشخاص میباشند و این از مواردی است که شیطان بر مصداق انسانی آن،گفته شده،زیرا شیطان معنی وسیعی دارد و همه اغواگران را اعم از انسان و غیر انسان شامل میشود،چنان که در سوره انعام آیه 112 میخوانیم: وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیٰاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ :
"این چنین برای هر پیامبری دشمنانی از شیاطین انسانی و جن قرار دادیم". وَ خٰافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ :در پایان آیه میفرماید:اگر ایمان دارید،از من و مخالفت فرمان من بترسید،یعنی ایمان با ترس از غیر خدا سازگار نیست.
همانطور در جای دیگر میخوانیم: فَمَنْ یُؤْمِنْ بِرَبِّهِ فَلاٰ یَخٰافُ بَخْساً وَ لاٰ رَهَقاً :
"کسی که به پروردگار خود ایمان بیاورد از هیچ نقصان و طغیانی ترس نخواهد داشت"(سوره جن آیه 14).
بنا بر این اگر در قلبی ترس از غیر خدا پیدا شود،نشانه عدم تکامل ایمان و نفوذ وسوسههای شیطانی است،زیرا میدانیم در عالم بیکران هستی تنها پناهگاه خدا است و مؤثر بالذات فقط او است و دیگران در برابر قدرت او قدرتی ندارند.
اصولا مؤمنان اگر ولی خود را که خدا است با ولی مشرکان و منافقان که شیطان است مقایسه کنند،میدانند که آنها در برابر خداوند هیچگونه قدرتی ندارند و بهمین دلیل نباید از آنها،کمترین وحشتی داشته باشند،نتیجه این سخن آن است که هر کجا ایمان نفوذ کرد شهامت و شجاعت نیز بهمراه آن نفوذ خواهد کرد.
وَ لاٰ یَحْزُنْکَ اَلَّذِینَ یُسٰارِعُونَ فِی اَلْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَنْ یَضُرُّوا اَللّٰهَ شَیْئاً یُرِیدُ اَللّٰهُ أَلاّٰ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی اَلْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (176) إِنَّ اَلَّذِینَ اِشْتَرَوُا اَلْکُفْرَ بِالْإِیْمٰانِ لَنْ یَضُرُّوا اَللّٰهَ شَیْئاً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (177)
176-کسانی که در راه کفر بر یکدیگر پیشی میگیرند،تو را غمگین نسازند،زیرا آنها هرگز زیانی به خداوند نمیرسانند(بعلاوه)خدا میخواهد(آنها را بحال خود واگذارد و در نتیجه)بهرهای برای آنها در آخرت قرار ندهد،و برای آنها مجازات بزرگی است.
177-کسانی که ایمان را دادند و کفر را خریداری کردند هرگز به خدا زیانی نمیرسانند و برای آنها مجازات دردناکی است.
تسلیت به پیامبر(ص)
وَ لاٰ یَحْزُنْکَ الَّذِینَ یُسٰارِعُونَ فِی الْکُفْرِ
روی سخن در این آیه به پیامبر ص است و به دنبال حادثه دردناک احد، خداوند او را تسلیت میگوید که ای پیامبر!از این که میبینی جمعی در راه کفر، بر یکدیگر پیشی میگیرند،و گویا با هم مسابقه گذاشتهاند،هیچگاه غمگین مباش،زیرا:
آنها هرگز هیچگونه زیانی به خداوند نمیرسانند( إِنَّهُمْ لَنْ یَضُرُّوا اللّٰهَ شَیْئاً ) بلکه خودشان در این راه زیان میبینند،اصولا نفع و ضرر و سود و زیان برای موجوداتی است که وجودشان از خودشان نیست،اما خداوند ازلی و ابدی که از
هر جهت بی نیاز است و وجودش نامحدود،کفر و ایمان مردم و کوششها و تلاشهای آنها در این راه چه اثری برای خداوند میتواند داشته باشد؟آنها هستند که در پناه ایمان،تکامل مییابند و بخاطر کفر تنزل و سقوط میکنند.
بعلاوه خلافکاریهای آنها فراموش نخواهد شد و به نتیجه اعمال خود خواهند رسید. یُرِیدُ اللّٰهُ أَلاّٰ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ :"خدا میخواهد آنها را در این راه،آزاد بگذارد و چنان به سرعت راه کفر را بپویند که کمترین بهرهای در آخرت نداشته باشند،بلکه عذاب عظیم در انتظار آنها باشد".
در حقیقت آیه میگوید:اگر آنها در راه کفر بر یکدیگر پیشی میگیرند، نه بخاطر این است که خدا نمیتواند جلو آنها را بگیرد بلکه خدا آزادی عمل به- آنها داده تا هر چه میتوانند انجام دهند و نتیجهاش محرومیت کامل آنها از مواهب جهان دیگر است بنا بر این،آیه نه تنها دلالت بر جبر ندارد بلکه یکی از دلائل آزادی اراده است. سپس در آیه بعد،مطلب را بطور وسیعتر،عنوان کرده و میفرماید: إِنَّ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِالْإِیْمٰانِ لَنْ یَضُرُّوا اللّٰهَ شَیْئاً :یعنی نه تنها افرادی که به سرعت در راه کفر،پیش میروند چنین هستند،بلکه تمام کسانی که به نوعی راه کفر را پیش گرفتهاند و ایمان را از دست داده و در مقابل آن،کفر خریداری نمودهاند،هرگز بخدا زیان نمیرسانند و زیان آن،دامنگیر خودشان میشود.
و در پایان آیه میفرماید: وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ :آنها عذاب دردناک دارند، و این تفاوت در تعبیر که در اینجا" عَذٰابٌ أَلِیمٌ "و در آیه قبل" عَذٰابٌ عَظِیمٌ " ذکر شده بود بخاطر آن است که آنها در مسیر کفر با سرعت بیشتری پیش میرفتند.
وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمٰا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمٰا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدٰادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ (178)
178-آنها که کافر شدند(و راه طغیان پیش گرفتند)تصور نکنند اگر به آنان مهلت میدهیم به سود آنها است،ما به آنان مهلت میدهیم که بر گناهان خود بیفزایند و عذاب خوار کنندهای برای آنها میباشد.
وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمٰا نُمْلِی (1)لَهُمْ
...
به دنبال تسلیت و دلداری به پیامبر ص نسبت به تلاش و کوشش بی حساب دشمنان حق،در آیات گذشته،خداوند در این آیه روی سخن را متوجه آنها کرده و در باره سرنوشت شومی که در پیش دارند،سخن میگوید(این آیه نیز در حقیقت بحثهای مربوط بحادثه احد و حوادث بعد از آن را تکمیل میکند زیرا یک جا روی سخن به پیامبر ص بود و یک جا به مؤمنان و در اینجا روی سخن به مشرکان است).
آیه فوق به آنها اخطار میکند که هرگز نباید آنها امکاناتی را که خدا در اختیارشان گذاشته و پیروزیهایی که گاهگاه نصیبشان میشود و آزادی عملی که دارند دلیل بر این بگیرند که افرادی صالح و درستکار هستند و یا نشانهای از
1) 1) -نملی از ماده املاء به معنی کمک دادن است که در بسیاری از مواقع به معنی مهلت دادن که آن خود یک نوع کمک دادن نیز محسوب میشود آمده است،در آیه فوق نیز بهمین معنی است یعنی آنها را مهلت میدهیم.
خشنودی خدا نسبت بخودشان فکر کنند.
توضیح اینکه:از آیات قرآن مجید استفاده میشود که خداوند افراد گنهکار را در صورتی که زیاد آلوده گناه نشده باشند بوسیله زنگهای بیدار باش و عکس- العملهای اعمالشان،و یا گاهی بوسیله مجازاتهای متناسب با اعمالی که از آنها سرزده است،بیدار میسازد و براه حق بازمیگرداند.اینها کسانی هستند که هنوز شایستگی هدایت را دارند و مشمول لطف خداوند میباشند و در حقیقت مجازات و ناراحتیهای آنها،نعمتی برای آنها محسوب میشود.چنان که در قرآن میخوانیم: ظَهَرَ الْفَسٰادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِی النّٰاسِ لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ :در خشکیها و دریاها،فساد و تباهی بر اثر اعمال مردم، ظاهر شد تا خداوند نتیجه قسمتی از اعمال آنها را به آنها بچشاند،شاید که ایشان برگردند(سوره روم آیه 41).
ولی آنها که در گناه و عصیان،غرق شوند و طغیان و نافرمانی را بمرحله نهایی برسانند،خداوند آنها را بحال خود وامیگذارد و به اصطلاح به آنها میدان میدهد تا پشتشان از بار گناه سنگین شود و استحقاق حد اکثر مجازات را پیدا کنند.
اینها کسانی هستند که تمام پلها را در پشت سر خود ویران کردهاند،و راهی برای بازگشت نگذاشتهاند و پرده حیا و شرم را دریده و لیاقت و شایستگی هدایت الهی را کاملا از دست دادهاند.
آیه فوق،این معنی را تاکید کرده میفرماید:گمان نکنند آنهایی که کافر شدند،مهلتی که به ایشان میدهیم برای آنها خوبست بلکه مهلت میدهیم تا به- گناه و طغیان خود بیفزایند و برای آنان عذاب خوار کننده است.
در خطبهای که بانوی شجاع اسلام زینب کبری ع در شام در برابر حکومت خودکامه جبار،ایراد کرد،استدلال به این آیه را در برابر یزید طغیانگر که از مصادیق روشن گنهکار غیر قابل بازگشت بود،میخوانیم،آنجا که میفرماید:
"تو امروز شادی میکنی و چنین میپنداری که چون فراخنای جهان را بر
ما تنگ کردهای و کرانههای آسمان را بر ما بستهای و ما را همچون اسیران از این دیار به آن دیار میبری،نشانه قدرت تو است،و یا در پیشگاه خدا قدرت و منزلتی داری و ما را در درگاه او راهی نیست؟!اشتباه میکنی،این فرصت و آزادی را خداوند بخاطر این به تو داده تا پشتت از بار گناه،سنگین گردد و عذاب دردناک در انتظار تو است...
بخدا سوگند،اگر مسیر حوادث زندگی،مرا همچون زن اسیر،در پای تخت تو آورد،تصور نکنی که در نظر من کمترین شخصیت و ارزش داری،من ترا کوچک و پست و درخور هر گونه تحقیر و ملامت و توبیخ میشمرم...هر کار از دستت ساخته است انجام ده،بخدا سوگند هرگز نور ما را خاموش نتوانی ساخت و وحی جاودانه و آئین حق ما را محو نخواهی کرد،تو نابود میشوی و این اختر تابناک هم چنان خواهد درخشید".
آیه فوق،ضمنا به این سؤال که در ذهن بسیاری وجود دارد،پاسخ میگوید که چرا جمعی از ستمگران و افراد گنهکار و آلوده اینهمه غرق نعمتند و مجازات نمیبینند.
قرآن میگوید:اینها افراد غیر قابل اصلاحی هستند که طبق سنت آفرینش و اصل آزادی اراده و اختیار بحال خود واگذار شدهاند،تا به آخرین مرحله سقوط برسند و مستحق حد اکثر مجازات شوند.
بعلاوه از بعضی از آیات قرآن،استفاده میشود که خداوند گاهی به اینگونه افراد،نعمت فراوانی میدهد و هنگامی که غرق لذت پیروزی و سرور شدند ناگهان همه چیز را از آنان میگیرد،تا حد اکثر شکنجه را در زندگی همین دنیا ببینند زیرا جدا شدن از چنین زندگی مرفهی،بسیار ناراحت کننده است چنان که میخوانیم:
فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ أَبْوٰابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتّٰی إِذٰا فَرِحُوا بِمٰا أُوتُوا أَخَذْنٰاهُمْ بَغْتَةً فَإِذٰا هُمْ مُبْلِسُونَ :هنگامی که پندهایی را که به آنها داده شده بود،فراموش کردند درهای هر خیری بروی آنان گشودیم تا شاد شوند،ناگهان هر آنچه داده بودیم از آنها بازگرفتیم،لذا فوق العاده ناراحت و غمگین شدند.
(انعام آیه 44).
در حقیقت اینگونه اشخاص،همانند کسی هستند که از درختی،ظالمانه بالا میروند،هر قدر بالاتر میرود خوشحالتر میشود تا آن هنگام که بقله درخت میرسد،ناگهان طوفانی میوزد و از آن بالا چنان سقوط میکند که تمام استخوانهای او در هم میشکند.
از آنچه در تفسیر آیه گفتیم روشن میشود که"لام"در لِیَزْدٰادُوا إِثْماً "لام عاقبت"است نه"لام غایت"،توضیح اینکه:گاهی لام در لغت عرب در موردی بکار میرود که محبوب و مطلوب انسان است مانند... لِتُخْرِجَ النّٰاسَ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ :"قرآن را برای این بسوی تو فرستادیم که مردم را از تاریکی به- روشنایی دعوت کنی"(ابراهیم آیه 1).
بدیهی است هدایت مردم مطلوب و محبوب خدا است.
ولی گاهی کلمه لام در جایی بکار میرود که هدف شخص و محبوب او نیست، اما نتیجه عمل او است مانند لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً :"فرعونیان موسی را از آب گرفتند،تا سرانجام،دشمن آنها گردد"(قصص-8).
مسلما آنها برای این هدف او را از آب نگرفتند،اما این موضوع نتیجه کارشان بود.
این دو تعبیر مختلف نه تنها در ادبیات عرب،بلکه در ادبیات سایر زبانها
نیز دیده میشود و از اینجا پاسخ سؤال دیگری روشن میگردد که چرا خداوند فرموده:لیزدادوا اثما: (ما میخواهیم گناهان آنها زیاد گردد)زیرا این اشکال در صورتی است که"لام"لام علت و هدف باشد،نه لام عاقبت و نتیجه،بنا بر این معنی آیه چنین میشود:ما به آنها مهلت میدهیم که سرانجام و عاقبت آنها این است که پشتشان از بار گناه،سنگین میگردد،پس آیه فوق،نه تنها دلیل بر جبر نیست بلکه دلیل بر آزادی اراده است.
مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیَذَرَ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلیٰ مٰا أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّٰی یَمِیزَ اَلْخَبِیثَ مِنَ اَلطَّیِّبِ وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی اَلْغَیْبِ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشٰاءُ فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظِیمٌ (179)
179-ممکن نبود که خداوند مؤمنان را به همان صورت که شما هستید واگذارد،مگر آنکه ناپاک را از پاک جدا سازد،و(نیز)ممکن نبود که خداوند شما را از اسرار نهان آگاه سازد(تا مؤمنان و منافقان را از طریق علم غیب بشناسید زیرا این بر خلاف سنت الهی است)ولی خداوند از میان رسولان خود هر کس را بخواهد برمیگزیند(و قسمتی از اسرار نهان را که برای مقام رهبری او لازم است در اختیار او میگذارد)پس(اکنون که این جهان بوته آزمایش پاک و ناپاک است) به خدا و رسولان او ایمان بیاورید و اگر ایمان بیاورید و تقوا پیشه کنید پاداش بزرگی برای شماست.
مسلمانان تصفیه میشوند
قبل از حادثه احد موضوع"منافقان"،در میان مسلمانان،زیاد مطرح نبود بهمین دلیل آنها بیشتر،"کفار"را دشمن خود میدانستند،اما بعد از شکست احد و تضعیف موقتی مسلمانان راستین و آماده شدن زمینه برای فعالیت منافقان، فهمیدند دشمنانی خطرناکتر دارند که باید کاملا مراقب آنها باشند و آنها منافقانند و این یکی از مهمترین نتائج حادثه احد بود.
آیه فوق،که آخرین آیهای است که در اینجا از حادثه احد بحث میکند این حقیقت را بصورت یک قانون کلی بیان نموده و میگوید: مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلیٰ مٰا أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّٰی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ :"چنین چیزی ممکن نیست که خداوند مؤمنان را بهمان شکل که شما هستید بگذارد و آنها را تصفیه نکند و"طیب"(و پاک)را از"خبیث"(و ناپاک)متمایز نسازد- این یک حکم عمومی و همگانی است و یک سنت جاودانی پروردگار محسوب میشود که هر کس ادعای ایمان کند و در میان صفوف مسلمین برای خود جایی باز کند بحال خود رها نمیشود،بلکه با آزمایشهای پی در پی خداوند،بالآخره اسرار درون او فاش میگردد.
در اینجا ممکن بود سؤالی مطرح شود(و طبق پارهای از روایات چنین سؤالی در میان مسلمانان نیز مطرح بود)و آن اینکه خدا که از اسرار درون همه کس آگاه است چه مانعی دارد که مردم را از وضع آنها آگاه کند و از طریق علم غیب،مؤمن از منافق شناخته شود.
قسمت دوم آیه وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ به این سؤال پاسخ میگوید که:"هیچگاه خداوند اسرار پنهانی و علم غیب را در اختیار شما نخواهد
گذارد"زیرا آگاهی بر اسرار نهانی-بعکس آنچه بسیاری خیال میکنند- مشکلی را برای مردم،حل نمیکند،بلکه در بسیاری از موارد باعث هرج و مرج و از هم پاشیدن پیوندهای اجتماعی و خاموش شدن شعلههای امید و از بین رفتن تلاش و کوشش در میان توده مردم،میگردد.
و از همه مهمتر اینکه باید ارزش اشخاص از طریق اعمال آنها روشن گردد نه از راه دیگر و مسئله آزمایش و امتحان پروردگار نیز،چیزی جز این نیست، بنا بر این راه شناسایی افراد،تنها اعمال آنها است (1).
سپس پیامبران خدا را،از این حکم استثناء کرده و میفرماید: وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشٰاءُ :خداوند هر زمان بخواهد از میان پیامبرانش،کسانی را انتخاب میکند و گوشهای از"علم غیب"بی پایان خود و اسرار درون مردم را که شناخت آن برای تکمیل رهبری آنها لازم است در اختیار آنان قرار میدهد،ولی در هر حال قانون کلی و عمومی و جاودانی برای شناخت اشخاص،اعمال آنها است.
از این جمله استفاده میشود که پیامبران ذاتا عالم به غیب نیستند و نیز استفاده میشود که آنها بر اثر تعلیم الهی قسمتی از اسرار غیب را میدانند بنا بر این افرادی هستند که از غیب آگاه میشوند و همچنین مقدار آگاهی آنها بسته به مشیت خداوند است.
ناگفته پیدا است که منظور از مشیت،و خواست خدا در این آیه،همانند آیات دیگر،همان"اراده آمیخته با حکمت"است یعنی خدا هر کس را شایسته ببیند و حکمتش اقتضا کند،به اسرار غیب آگاه میسازد.
1) 1) -در ذیل آیه" وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ ..."(سوره بقره آیه 155)در مورد آزمایشهای خداوند،مشروحا این سؤال را مطرح کرده و پاسخ گفتهایم که آزمایشهای الهی در حقیقت یک نوع پرورش و تربیت است،نه استعلام و خبرگیری، برای توضیح بیشتر به آن بحث،مراجعه شود.
فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظِیمٌ
در پایان آیه،خاطر نشان میسازد،اکنون که میدان زندگی میدان آزمایش و جداسازی پاک از ناپاک و مؤمن از منافق است،پس شما برای اینکه از این بوته آزمایش،خوب بدر آئید"بخدا و پیامبران او ایمان آورید"اما تنها به ایمان آوردن اکتفاء نمیکند و میفرماید"اگر ایمان بیاورید و تقوا پیشه کنید،اجر و پاداش بزرگ در انتظار شما است".
این نکته،در آیه قابل توجه است که از مؤمن،تعبیر به"طیب"(پاکیزه) شده است و میدانیم پاکیزه،چیزی است که بر همان آفرینش نخست باقی بماند، و اشیاء خارجی و بیگانه،آن را"خبیث و ناپاک"نسازد،آب پاکیزه،جامه پاکیزه و مانند آن،چیزی است که عوامل آلوده خارجی به آن نرسیده باشد و از این استفاده میشود که ایمان داشتن،فطرت و آفرینش نخستین انسان است.
وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِمٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَیُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ لِلّٰهِ مِیرٰاثُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (180)
180-آنها که بخل میورزند و آنچه را خدا از فضل خود به آنان داده انفاق نمیکنند، گمان نکنند برای آنها خیر است،بلکه برای آنها شر است،به زودی در روز قیامت آنچه را در باره آنان بخل ورزیدند همانند طوقی به گردن آنها میافکنند و میراث آسمانها و زمین از آن خدا است و خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است.
طوق سنگین اسارت
وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِمٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ
...
آیه فوق،سرنوشت بخیلان را در روز رستاخیز،توضیح میدهد،همانها که در جمعآوری و حفظ ثروت میکوشند و از انفاق کردن در راه بندگان خدا،خود- داری میکنند.
گرچه در آیه،نامی از زکات و حقوق واجب مالی برده نشده،ولی در روایات اهل بیت و همچنین در گفتار مفسران،آیه به مانعان زکات تخصیص داده شده است و تشدیدهایی که در آیه بچشم میخورد نیز دلیل بر این است که منظور انفاق مستحبی نیست.
آیه میگوید:"افرادی که بخل میورزند و از آنچه خداوند از فضل خود به آنها داده در راه او نمیدهند،تصور نکنند بسود آنها است،بلکه این کار به- زیان آنها تمام میشود".
سپس سرنوشت آنها را در رستاخیز،چنین توصیف میکند: سَیُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ :بزودی اموالی را که در مورد آن بخل ورزیدند، همانند طوقی در گردن آنها میآویزند.
از این جمله استفاده میشود،اموالی که حقوق واجب آن،پرداخته نشده، و اجتماع،از آن بهرهای نگرفته است و تنها در مسیر هوسهای فردی و گاهی مصارف جنون آمیز بکار گرفته شده و یا بی دلیل رویهم انباشته گردیده و هیچکس از آن استفاده نکرده،همانند سایر اعمال زشت انسان،در روز رستاخیز طبق قانون "تجسم اعمال"،تجسم مییابد،و بصورت وسیله عذاب دردناکی در خواهد آمد.
تجسم اینگونه اموال به طوقی که بر گردن میافتد اشاره به این حقیقت است
که انسان تمام سنگینی مسئولیت آنها را تحمل خواهد کرد بدون اینکه از آثار آنها بهرهمند گردد،اموال سرشاری که بطور جنون آمیز جمعآوری و نگهداری گردد و در خدمت اجتماع نباشد جز زنجیر و زندان،برای صاحب آن چیزی نیست زیرا میدانیم بهرهگیری شخصی از مال و ثروت،حدود معینی دارد و از آنکه بگذرد جز یک نوع اسارت و سنگینی بیهوده نتیجهای نخواهد داشت مگر این که از برکات معنوی آن برخوردار و در مسیر کارهای مثبت قرار گیرد.
اینگونه اموال نه تنها در قیامت طوق سنگینی بر گردن صاحبانش خواهد بود بلکه در این دنیا نیز چنین است،منتها در رستاخیز آشکارا و در اینجا بصورت مخفیتری میباشد،چه جنون و حماقتی از این بالاتر که انسان مسئولیتهای فراوان تحصیل ثروت را باضافه مسئولیتها و زحمات فراوان که برای حفظ و محاسبه و نگاهداری و دفاع از آن لازم است بر دوش کشد،در حالی که هیچگونه از آن،منتفع نگردد آیا طوق اسارت چیزی جز این است؟! در تفسیر عیاشی از امام باقر ع روایت شده که"هر کس زکات مال خود را نپردازد خدا آن مال را به طوقهایی از آتش مبدل میکند،سپس به او گفته میشود همانطور که در دنیا به هیچ قیمت،این اموال را از خود دور نمیکردی اکنون آنها را بردار و بگردن خود بیفکن"! قابل توجه اینکه:در آیه،از مال،تعبیر به" بِمٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ " شده که مفهوم آن این است مالک حقیقی،اموال و منابع در آمد،خدا است،و آنچه بهر کس داده شده از فضل و کرم او است،بنا بر این جای این نیست که کسی از انفاق در راه مالک حقیقی،بخل بورزد! بعضی از مفسران،معتقدند که مفهوم این جمله عمومیت دارد و همه مواهب الهی حتی علم و دانش را شامل میشود،ولی این احتمال با ظاهر تعبیرات آیه تطبیق نمیکند.
سپس آیه اشاره به یک نکته دیگر میکند و میگوید: وَ لِلّٰهِ مِیرٰاثُ السَّمٰاوٰاتِ
وَ الْأَرْضِ
:یعنی این اموال،چه در راه خدا و بندگان او انفاق شود یا نشود، بالآخره از صاحبان آن جدا خواهد شد،و خداوند وارث همه میراثهای زمین و آسمان خواهد بود،اکنون که چنین است چه بهتر که پیش از جدا شدن از آنها، از برکات معنوی آن بهرهمند گردند،نه تنها از حسرت و مسئولیت آن.
و در پایان آیه میفرماید:خدا از اعمال شما آگاه است اگر بخل بورزید میداند و اگر در راه کمک به جامعه انسانی از آن استفاده کنید آن را نیز میداند و بهر کس پاداش مناسبی خواهد داد( وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ ).
لَقَدْ سَمِعَ اَللّٰهُ قَوْلَ اَلَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ فَقِیرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِیٰاءُ سَنَکْتُبُ مٰا قٰالُوا وَ قَتْلَهُمُ اَلْأَنْبِیٰاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْحَرِیقِ (181) ذٰلِکَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیکُمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لَیْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ (182)
181-خداوند سخن آنها را که گفتند خدا فقیر است و ما بینیازیم،شنید،آنچه را آنها گفتند خواهیم نوشت و(همچنین)به قتل رسانیدن پیامبران را به ناحق (مینویسیم)و به آنها میگوئیم بچشید عذاب سوزان را.
182-اینها بخاطر چیزی است که دستهای شما از پیش فرستاده و خداوند به بندگان(خود) ستم نمیکند.
آیه در باره توبیخ و سرزنش یهود نازل شده است،ابن عباس میگوید:
پیامبر ص نامهای به یهود"بنی قینقاع"نوشت و در طی آن،آنها را به انجام نماز و پرداخت زکات،و دادن قرض بخدا(منظور از این جمله انفاق در راه خدا
است که برای تحریک حد اکثر عواطف مردم از آن چنین تعبیر شده است)دعوت نمود.
فرستاده پیامبر ص به خانهای که مرکز تدریس مذهبی یهودیان بود و بیت المدارس نام داشت وارد شد،و نامه را بدست"فنحاص"دانشمند بزرگ یهود داد،او پس از مطالعه نامه،با لحن استهزا آمیزی گفت:اگر سخنان شما راست باشد،باید گفت:خدا فقیر است و ما غنی و بینیاز!زیرا اگر او فقیر نبود،از ما قرض نمیخواست!(اشاره به آیه "مَنْ(ذَا الَّذِی)یُقْرِضُ اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً ") (1)بعلاوه محمد ص معتقد است،خدا شما را از رباخواری نهی کرده،در حالی که خود او در برابر انفاقها بشما وعده ربا و فزونی میدهد!(اشاره به آیه" یُرْبِی الصَّدَقٰاتِ ") (2).
ولی بعدا"فنحاص"انکار کرد که چنین سخنانی را گفته باشد در این موقع آیات فوق نازل گشت (3).
آیه نخست میگوید:"خدا سخن کفر آمیز یهود را که میگفتند:"خداوند فقیر است و ما غنی هستیم شنید"اگر در برابر مردم آن را انکار کنند،در پیشگاه خدا که همه سخنان را میشنود قابل انکار نیست،او حتی امواج صوتی فوق العاده ضعیف یا بسیار نیرومندی که گوشهای آدمی از درک آن عاجز است میشنود، ( لَقَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ فَقِیرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِیٰاءُ ).
بنا بر این انکار آنها بیهوده است سپس میگوید:سنکتب ما قالوا:"یعنی
نه تنها سخنان آنها را میشنویم بلکه همه آنها را مینویسیم"-بدیهی است منظور از نوشتن همانند نوشتن ما در صفحه کاغذ نیست،بلکه منظور نگاهداری آثار عمل است که طبق قانون بقای"انرژی-ماده"همواره در جهان باقی خواهد ماند،و حتی کتابت و نوشتن فرشتگان خداوند نیز نوعی نگاهداری عمل است که از هر کتابتی بالاتر میباشد.
سپس میگوید:نه تنها این سخن کفر آمیز آنها را مینویسیم،پیامبرانی را هم که بنا حق کشتند ثبت میکنیم( وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِیٰاءَ ).
یعنی مبارزه جمعیت یهود و صفبندی آنها در برابر پیامبران،تازه نیست این نخستین بار نیست که یهود،پیامبری را استهزا میکنند،آنها در طول تاریخ خود از این نوع جنایات فراوان دارند،جمعیتی که جرئت و جسارت را بجایی برساند که جمعی از پیامبران خدا را بقتل برسانند چه جای تعجب که چنین سخنان کفرآمیزی به زبان جاری کنند؟! ممکن است گفته شود کشتن پیامبران،مربوط به یهودیان عصر پیامبر اسلام ص نبود،ولی همانطور که سابقا هم گفتهایم،این نسبت بخاطر آن است که آنها به اعمال نیاکان خود راضی بودند،و به همین جهت در مسئولیت آن،سهیم و شریک بودهاند.
اما ثبت و حفظ اعمال آنها بی جهت نیست،برای این است که روز رستاخیز آن را در برابر آنها قرار دهیم و بگوئیم اکنون نتیجه اعمال خود را بصورت عذاب سوزان بچشید( وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذٰابَ الْحَرِیقِ ).
این عذاب دردناک که هم اکنون،تلخی آن را میچشید،نتیجه اعمال خود شما است،این شما بودید که بخود ستم کردید،خدا هرگز به کسی ستم نخواهد کرد( ذٰلِکَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیکُمْ وَ أَنَّ اللّٰهَ لَیْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ ).
اصولا اگر امثال شما جنایتکاران،مجازات اعمال خود را نبینید و در ردیف نیکوکاران قرار گیرید،این نهایت ظلم است و اگر خدا،چنین نکند"ظلام"
(بسیار ظلم کننده)خواهد بود.
در نهج البلاغه از علی ع نقل شده که فرمود:
و ایم اللّٰه ما کان قوم قط فی غض نعمة من عیش فزال عنهم الا بذنوب اجترحوها لان اَللّٰهَ لَیْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ :"بخدا سوگند،هیچ جمعیتی غرق نعمت نشدند سپس آن نعمت از آنها سلب نگردید مگر بخاطر گناهانی که مرتکب شده بودند"سپس امام به- همین جمله استناد کرده میفرماید:لان اَللّٰهَ لَیْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ :"زیرا خداوند به بندگان خود ستم نمیکند و از افراد شایسته سلب نعمت نمینماید"! این آیه از جمله آیاتی است که،از یک سو مذهب جبریون را نفی میکند و از سوی دیگر،اصل عدالت را،در مورد افعال خداوند تعمیم میدهد.
توضیح اینکه:آیه فوق تصریح میکند،که هر گونه کیفر و پاداش از طرف خداوند بخاطر اعمالی است که مردم با اراده خودشان آن را انجام دادهاند.
( ذٰلِکَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیکُمْ ):"این بخاطر کارهایی است که دستهای شما آن را از پیش فرستاده است" (1).
از سوی دیگر آیه فوق با صراحت میگوید:"خداوند هیچگاه ظلم نمیکند و قانون پاداش او بر محور عدالت مطلق دور میزند"این همان چیزی است که عدلیه(قائلین به عدل یعنی شیعه و جمعی از اهل تسنن که"معتزله"نام دارند) به آن معتقد هستند.
اما در برابر آنها،جمعی از اهل تسنن که"اشاعره"نامیده میشوند،عقیده شگفتانگیزی دارند.آنها میگویند:"اصولا ظلم در باره خدا تصور نمیشود،و هر کار که او انجام دهد عین عدالت است،حتی اگر تمام صالحان را به دوزخ و تمام
1) 1) -نسبت دادن اعمال آدمی به دست او بخاطر آنست که غالب کارها با دست انجام میگیرد و گرنه این حکم اختصاصی باعمال دست ندارد.و لذا در زبان فارسی هم،میگوییم،فلان کار از دست فلان کس سرزد در حالی که ممکن است،دست او هیچگونه دخالتی نداشته باشد.
ستمگران را به بهشت ببرد ظلمی نکرده است و هیچ کس نمیتواند،چون و چرا کند"!.
آیه فوق،این گونه عقائد را بکلی طرد میکند و میگوید:اگر خداوند، افراد را بدون انجام کار خلاف،مجازات کند،"ظالم"بلکه"ظلام"خواهد بود.
واژه ظلام،صیغه مبالغه و بمعنی بسیار ظلم کننده است،انتخاب این کلمه در اینجا با آنکه خداوند کمترین ظلمی روا نمیدارد،شاید بخاطر این باشد که اگر او مردم را مجبور بکفر و گناه کند و انگیزههای کارهای زشت را در آنان بیافریند و سپس آنها را بجرم اعمالی که جبرا انجام دادهاند کیفر دهد ظلم کوچکی انجام نداده بلکه"ظلام"خواهد بود!
اَلَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ عَهِدَ إِلَیْنٰا أَلاّٰ نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتّٰی یَأْتِیَنٰا بِقُرْبٰانٍ تَأْکُلُهُ اَلنّٰارُ قُلْ قَدْ جٰاءَکُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِی بِالْبَیِّنٰاتِ وَ بِالَّذِی قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (183) فَإِنْ کَذَّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ جٰاؤُ بِالْبَیِّنٰاتِ وَ اَلزُّبُرِ وَ اَلْکِتٰابِ اَلْمُنِیرِ (184)
183-(اینها)همانها(هستند)که گفتند خداوند از ما پیمان گرفته که به هیچ پیامبری ایمان نیاوریم تا(این معجزه را انجام دهد)قربانی بیاورد که آتش(صاعقه آسمانی)آن را بخورد!بگو پیامبرانی پیش از من دلایل روشن و آنچه را گفتید آوردند پس چرا آنها را به قتل رسانیدید اگر راست میگوئید؟! 184-پس اگر(این بهانهجویان)تو را تکذیب کنند(چیز تازهای نیست)رسولان پیش از تو را(نیز)تکذیب کردند همانها که دلایل آشکار و نوشتههای متین و محکم و کتاب روشنی بخش آورده بودند.
جمعی از بزرگان یهود به حضور پیامبر ص رسیدند و گفتند:تو ادعا میکنی که خداوند ترا بسوی ما فرستاده و کتابی هم بر تو نازل کرده است،در حالی که خداوند در تورات از ما پیمان گرفته است به کسی که ادعای نبوت کند، ایمان نیاوریم مگر این که برای ما حیوانی را قربانی کند و آتش(صاعقهای) از آسمان بیاید و آن را بسوزاند اگر تو نیز چنین کنی ما بتو ایمان خواهیم آورد آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
بهانهجویی یهود
اَلَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ عَهِدَ إِلَیْنٰا
...
یهود،برای این که از قبول اسلام،سرباز زنند،بهانههای عجیبی میآوردند از جمله همان است که در آیه فوق،به آن اشاره شد،آنها میگفتند: "خداوند از ما پیمان گرفته که دعوت هیچ پیامبری را نپذیریم،تا برای ما قربانی بیاورد که آتش،آن را بخورد".
مفسران گفتهاند:یهود ادعا میکردند که پیامبران الهی برای اثبات حقانیت خود باید حتما دارای این معجزه مخصوص باشند و حیوانی را قربانی کنند و بوسیله صاعقه آسمانی در برابر مردم سوخته شود.
اگر براستی یهود،این کار را بعنوان یک معجزه میخواستند،نه لجاجت و بهانهجویی،مطلبی بود،ولی تاریخ گذشته آنها و همچنین برخوردهای مختلفی که با پیامبر اسلام ص داشتند،این حقیقت را بخوبی ثابت میکرد که منظور
آنها هرگز،تحقیق حق نبود بلکه آنها هر روز برای فرار از پذیرش اسلام،در برابر فشار محیط و استدلالات روشن قرآن،پیشنهاد جدیدی میکردند و اگر هم انجام میشد باز ایمان نمیآوردند،بدلیل اینکه آنها در کتابهای خود تمام نشانههای پیامبر اسلام ص را خوانده بودند و با این حال از قبول حق،سرباز میزدند.
قرآن در پاسخ آنها میگوید: قُلْ قَدْ جٰاءَکُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِی بِالْبَیِّنٰاتِ وَ بِالَّذِی قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ :"در پاسخ این بهانهجوییها به- آنها بگو،گروهی از پیامبران بنی اسرائیل پیش از من آمدند و نشانههای روشنی با خود آوردند و حتی چنین قربانی برای شما آوردند اگر راست میگوئید چرا به- آنها ایمان نیاوردید و چرا آنها را کشتید(اشاره به زکریا و یحیی و جمع دیگری از پیامبران بنی اسرائیل است که بدست خود آنان بقتل رسیدند).
بعضی از مفسران اخیر(مانند نویسنده تفسیر المنار)احتمال دیگری در باره مسئله قربانی داده است که خلاصه آن این است:منظور آنها این نبوده که حیوانی ذبح شود و آتشی بطرز اعجازآمیز از آسمان فرود آید و آن را بسوزاند بلکه منظور این بوده که در دستورات مذهبی آنها یک نوع قربانی بنام قربانی سوختنی بوده،حیوانی را سر میبریدند و با مراسم مخصوصی آن را آتش میزدند که شرح این مراسم در فصل اول سفر لاویان از تورات آمده است.
آنها مدعی بودند که خدا با ما عهد کرده که این دستور"قربانی سوختنی" در هر آئین آسمانی خواهد بود،و چون در آئین اسلام نیست ما بتو ایمان نمیآوریم! ولی این احتمال در تفسیر آیه بسیار بعید است،زیرا اولا این جمله در آیه فوق عطف بر بینات شده که گواهی میدهد منظور از آن یک کار اعجازآمیز است که با این تفسیر تطبیق نمیکند ثانیا کشتن یک حیوان و سپس سوزاندن آن یک عمل خرافی است و نمیتواند جزء دستورات آسمانی انبیاء باشد. فَإِنْ کَذَّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ در این آیه خداوند،پیامبر خود را دلداری میدهد که اگر این جمعیت
سخنان ترا نپذیرند نگران نباش،زیرا این موضوع سابقه بسیار دارد،پیامبرانی پیش از تو آمدند و آنها را تکذیب کردند. جٰاؤُ بِالْبَیِّنٰاتِ وَ الزُّبُرِ وَ الْکِتٰابِ الْمُنِیرِ :در حالی که آن پیامبران هم نشانههای روشن و معجزات آشکار با خود داشتند(البینات)و هم کتب محکم و عالی(الزبر)و هم کتابهای روشنیبخش(الکتاب المنیر).
باید توجه داشت که"زبر"جمع"زبور"به معنی کتابی است که با استحکام نوشته شده است زیرا این ماده در اصل به معنای نوشتن است،اما نه هر گونه نوشتن بلکه نوشتنی که با استحکام توام باشد.
و اما تفاوت"الزبر"و" اَلْکِتٰابِ الْمُنِیرِ "با اینکه هر دو از جنس کتاب میباشد ممکن است از این جهت باشد که اولی اشاره به کتب پیامبران قبل از موسی ع است و دومی به تورات و انجیل،زیرا قرآن در سوره مائده آیه 44 و 46 از آنها بعنوان"نور"یاد کرده است: إِنّٰا أَنْزَلْنَا التَّوْرٰاةَ فِیهٰا هُدیً وَ نُورٌ ... وَ آتَیْنٰاهُ الْإِنْجِیلَ فِیهِ هُدیً وَ نُورٌ .
بعضی از مفسران احتمال دادهاند که زبور،تنها به آن قسمت از کتب آسمانی گفته میشود که محتوی پند و اندرز و نصیحت است(همانطور که زبور منسوب به- داود که اکنون در دست است سراسر پند و اندرز میباشد)ولی کتاب آسمانی یا کتاب منیر به آن قسمت گفته میشود که دارای احکام و قوانین و دستورات فردی و اجتماعی میباشد.
کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ اَلنّٰارِ وَ أُدْخِلَ اَلْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ وَ مَا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ اَلْغُرُورِ (185)
185-هر کس مرگ را میچشد و شما پاداش خود را بطور کامل در روز قیامت خواهید گرفت،پس آنها که از تحت جاذبه آتش(دوزخ)دور شدند و به بهشت وارد گشتند نجات یافته و به سعادت نائل شدهاند،و زندگی دنیا چیزی جز سرمایه فریب نیست!.
قانون عمومی مرگ
به دنبال بحث در باره لجاجت مخالفان و افراد بی ایمان،این آیه،اشاره به قانون عمومی مرگ و سرنوشت مردم در رستاخیز میکند،تا هم دلداری برای پیامبر ص و مؤمنان باشد و هم هشداری به مخالفان گناهکار!.
این آیه نخست اشاره به قانونی میکند که حاکم بر تمام موجودات زنده جهان است و میگوید تمام زندگان خواه و ناخواه روزی مرگ را خواهند چشید ( کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ ).
گرچه بسیاری از مردم مایلند،که فناپذیر بودن خود را فراموش کنند ولی این واقعیتی است،که اگر ما آن را فراموش کنیم،آن هرگز ما را فراموش نخواهد کرد،حیات و زندگی این جهان،بالآخره پایانی دارد،و روزی میرسد که مرگ به سراغ هر کس خواهد آمد و ناچار است از این جهان رخت بربندد.
منظور از"نفس"در آیه مجموعه جسم و جان است،اگر چه گاهی نفس
در قرآن،تنها به روح نیز اطلاق میشود،و تعبیر به چشیدن اشاره به احساس کامل است،زیرا گاه میشود انسان غذایی را با چشم میبیند و یا با دست لمس میکند، ولی اینها هیچکدام احساس کامل نیست،مگر زمانی که بوسیله ذائقه خود آن را بچشد،و گویا در سازمان خلقت بالآخره مرگ نیز یک نوع غذا برای آدمی و موجودات زنده است. وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ ...
سپس میگوید:بعد از زندگی این جهان،مرحله پاداش و کیفر اعمال شروع میشود،در اینجا عمل است بدون جزا و آنجا جزا است بدون عمل.
جمله"توفون"که به معنی پرداخت کامل است نشان میدهد که اجر و پاداش انسان بطور کامل در روز قیامت پرداخت میگردد،بنا بر این مانعی ندارد که در عالم برزخ(جهانی که واسطه میان دنیا و آخرت است)قسمتی از نتائج اعمال خود و پاداش و کیفر را ببیند،زیرا این پاداش و کیفر برزخی کامل نیست. فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النّٰارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ کلمه"زحزح"در اصل به معنی این است که انسان خود را از تحت تاثیر جاذبه و کشش چیزی تدریجا خارج و دور سازد و"فاز"در اصل به معنی نجات از هلاکت و رسیدن به محبوب است.
جمله فوق میگوید:کسانی که از تحت تاثیر جاذبه آتش دوزخ دور شوند و داخل در بهشت گردند،نجات یافته،و محبوب و مطلوب خود را پیدا کردهاند.
گویا دوزخ با تمام قدرتش انسانها را به سوی خود جذب میکند،و راستی عواملی که انسان را به سوی آن میکشاند جاذبه عجیبی دارند.آیا هوسهای زودگذر،لذات جنسی نامشروع،مقامها و ثروتهای غیر مباح،برای هر انسانی جاذبه ندارد؟! ضمنا از این تعبیر استفاده میشود که اگر مردم نکوشند و خود را از تحت جاذبه این عوامل فریبنده،دور ندارند،تدریجا به سوی آن جذب خواهند شد.
اما آنها که با تربیت و تمرین و آموزش و پرورش خود را تدریجا کنترل مینمایند و به مقام نفس مطمئنه(روح آرام شده)میرسند نجات یافتگان واقعی محسوب میشوند،و احساس امنیت و آرامش میکنند. وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ الْغُرُورِ این جمله،بحث گذشته را تکمیل میکند و میگوید:زندگی دنیا تنها یک تمتع و بهرهبرداری غرورآمیز است.این زندگی و عوامل سرگرم کننده آن از دور فریبندگی خاصی دارد،اما بهنگامی که انسان به آن نائل میگردد،و از نزدیک آن را لمس میکند،معمولا چیزی تو خالی بنظر میرسد،و معنی"متاع غرور" نیز چیزی جز این نیست..
بعلاوه لذات مادی از دور،خالص بنظر میرسند،اما بهنگامی که انسان به آن نزدیک میشود میبیند آلوده با انواع ناراحتیهاست و این یکی دیگر از فریبندگیهای جهان ماده است.
همچنین انسان غالبا به فناپذیری آنها توجه ندارد اما به زودی متوجه میشود که چقدر آنها سریع الزوال و فناپذیرند.
البته این تعبیرات در قرآن و اخبار،مکرر آمده است و هدف همه آنها یک چیز است و آن این است که انسان،جهان ماده و لذات آن را،هدف نهایی خود قرار ندهد که نتیجهاش غرق شدن در انواع جنایات و دور شدن از حقیقت و تکامل انسانی است،ولی استفاده از جهان ماده و مواهب آن بعنوان یک وسیله برای نیل به تکامل انسانی،نه تنها نکوهیده نیست بلکه لازم و ضروری میباشد.
لَتُبْلَوُنَّ فِی أَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ مِنَ اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا أَذیً کَثِیراً وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذٰلِکَ مِنْ عَزْمِ اَلْأُمُورِ (186)
186-بطور مسلم در اموال و نفوس خود آزمایش میشوید و از آنها که پیش از شما کتاب(آسمانی)داده شدند(یعنی یهود و همچنین)از آنها که راه شرک پیش گرفتند سخنان آزار دهنده فراوان خواهید شنید،و اگر استقامت کنید و تقوی پیشه سازید(شایستهتر است)زیرا اینها از کارهای محکم و قابل اطمینان است.
هنگامی که مسلمانان،از مکه به مدینه مهاجرت نمودند و از خانه و زندگی خود دور شدند مشرکان دست تجاوز به اموال آنها دراز کرده به تصرف خود در- آوردند و به هر کس دست مییافتند،از اذیت و آزار زبانی و بدنی فروگذار نمیکردند.
و بهنگامی که به مدینه آمدند،در آنجا گرفتار بدگویی و آزار یهودیان مدینه شدند،مخصوصا یکی از آنان بنام کعب بن اشرف شاعری بد زبان و کینهتوز بود،که پیوسته پیامبر و مسلمانان را به وسیله اشعار خود،هجو میکرد و مشرکان را بر ضد آنها تشویق مینمود،حتی زنان و دختران مسلمان را موضوع غزلسرایی و عشقبازی خود قرار میداد.خلاصه کار وقاحت را بجایی رسانید که پیامبر ص ناچار دستور قتل او را صادر کرد و بدست مسلمانان کشته شد.
آیه فوق طبق روایاتی که از مفسران نقل شده اشاره به این موضوعات میکند و مسلمانان را به ادامه مقاومت تشویق مینماید.
از مقاومت خسته نشوید
لَتُبْلَوُنَّ فِی أَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ
"شما در جان و مال،مورد آزمایش قرار خواهید گرفت"و اصولا این جهان صحنه آزمایش است و ناگزیر باید خود را آماده مقابله با حوادث و رویدادهای سخت و ناگوار کنید،و این در حقیقت هشدار و آماده باشی است به همه مسلمانان که گمان نکنند حوادث سخت زندگی آنها،پایان یافته و یا مثلا با کشته شدن کعب بن اشرف،شاعر بد زبان پرخاشگر و آشوب طلب،دیگر ناراحتی و زخم- زبان از دشمن نخواهند دید.
به همین جهت میفرماید: وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ مِنَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا أَذیً کَثِیراً :بطور مسلم در آینده از اهل کتاب(یهود و نصاری)و مشرکان سخنان ناراحت کننده فراوانی خواهید شنید.
مسئله شنیدن سخنان ناسزا از دشمن با اینکه جزء آزمایشهایی است که در آغاز آیه آمده،ولی بخصوص در اینجا به آن تصریح شده،و این بخاطر اهمیت فوق العادهای است که این موضوع،در روح انسانهای حساس و با شرف دارد چه- اینکه طبق جمله مشهور"زخمهای شمشیر التیامپذیرند اما زخم زبان التیام نمییابد"! وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذٰلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ در اینجا وظیفهای را که مسلمانان در برابر اینگونه حوادث سخت و دردناک دارند بیان میکند و میگوید:"اگر استقامت بخرج دهید،شکیبا باشید،و تقوی و پرهیزکاری پیشه کنید،این از کارهایی است که نتیجه آن روشن است و لذا هر انسان عاقلی باید تصمیم انجام آن را بگیرد".
"عزم"در لغت،به معنی"تصمیم محکم"است و گاهی به هر چیز محکم نیز گفته میشود،بنا بر این" مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ "به معنی کارهای شایستهای است که انسان باید روی آن تصمیم بگیرد یا به معنی هر گونه کار محکم و قابل اطمینانی است.
تقارن"صبر"و"تقوی"در آیه گویا اشاره به این است که بعضی افراد در عین استقامت و شکیبایی،زبان به ناشکری و شکایت باز میکنند،ولی مؤمنان واقعی صبر و استقامت را همواره با تقوی میآمیزند،و از این امور دورند.
وَ إِذْ أَخَذَ اَللّٰهُ مِیثٰاقَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنّٰاسِ وَ لاٰ تَکْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ وَ اِشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَبِئْسَ مٰا یَشْتَرُونَ (187)
187-و(بخاطر بیاورید)هنگامی را که خداوند از اهل کتاب پیمان گرفت که حتما آن را برای مردم آشکار سازید و کتمان نکنید،اما آنها آن را پشت سر افکندند، و به بهای کمی مبادله کردند،چه بد متاعی خریدند؟
وَ إِذْ أَخَذَ اللّٰهُ مِیثٰاقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنّٰاسِ وَ لاٰ تَکْتُمُونَهُ
به دنبال ذکر پارهای از خلافکاریهای اهل کتاب،این آیه به یکی دیگر از اعمال زشت آنها که مکتوم ساختن حقایق بوده اشاره میکند،و میگوید:فراموش نکنید زمانی را که خداوند از اهل کتاب پیمان گرفت که آیات کتاب را برای مردم آشکار سازند،و هرگز آن را کتمان نکنند.
جالب توجه این که جمله"لتبیننه"با اینکه با لام قسم و نون تاکید ثقیله
همراه است و نهایت تاکید را میرساند،باز با جمله"و لا تکتمونه"بدرقه شده است که آن هم دستور بعدم کتمان میدهد.از مجموع این تعبیرات برمیآید که خداوند بوسیله پیامبران پیشین،مؤکدترین پیمان را از آنها برای بیان حقایق گرفته بوده،اما با این همه،در این پیمان محکم الهی خیانت کردند و حقایق کتب آسمانی را کتمان نمودند و لذا میگوید: فَنَبَذُوهُ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ "آنها کتاب خدا را پشت سر انداختند"-این جمله کنایه جالبی است از عمل نکردن و بدست فراموشی سپردن،زیرا انسان هر برنامهای را میخواهد ملاک عمل قرار دهد پیش روی خود میگذارد و پی در پی به آن نگاه میکند،ولی هر گاه نخواهد به آن عمل کند،و بکلی بدست فراموشی بسپارد آن را از پیش رو برداشته پشت سر میافکند. وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَبِئْسَ مٰا یَشْتَرُونَ این جمله اشاره به دنیاپرستی شدید و انحطاط فکری آنها میکند و میگوید:
"آنها با این کار تنها بهای ناچیزی بدست آوردند و چه بد متاعی خریدند"اگر آنها در برابر این جنایت بزرگ(کتمان حقایق)ثروت عظیمی گرفته بودند جای این بود که گفته شود،عظمت آن مال و ثروت،چشم و گوش آنها را کور و کر ساخته،ولی تعجب در این است که همه اینها را به متاع قلیلی فروختند(البته منظور از این جمله کار دانشمندان دون همت آنها است).
آیه فوق گرچه در باره دانشمندان اهل کتاب(یهود و نصاری)وارد شده ولی در حقیقت اخطاری به تمام دانشمندان و علمای مذهبی است که آنها موظفند در تبیین و روشن ساختن فرمانهای الهی و معارف دینی بکوشند و خداوند از همه
آنها پیمان مؤکدی در این زمینه گرفته است.
توجه به ماده"تبیین"که در آیه فوق به کار رفته نشان میدهد که منظور تنها تلاوت آیات خدا و یا نشر کتب آسمانی نیست،بلکه منظور این است،حقایق آنها را عریان و آشکار در اختیار مردم بگذارند تا بروشنی همه تودهها از آن آگاه گردند،و به روح و جان آنها برسند،و آنها که در تبیین و توضیح و تفسیر و روشن ساختن مسلمانان کوتاهی کنند،مشمول همان سرنوشتی هستند که خداوند در این آیه و مانند آن برای علمای یهود بیان کرده است.
از پیغمبر گرامی اسلام ص نقل شده که فرمود:
من کتم علما عن اهله الجم یوم القیامة بلجام من نار :"هر کس که علم و دانشی را از آنها که اهل آن هستند(و نیاز به آن دارند)کتمان کند خداوند در روز رستاخیز،دهنهای از آتش به دهان او میزند".
حسن بن عمار میگوید:روزی نزد"زهری"رفتم،بعد از آنکه نقل حدیث را برای مردم ترک گفته بود،و به او گفتم:احادیثی که شنیدهای برای من بازگو،به من گفت:مگر تو نمیدانی که من دیگر برای کسی حدیث نقل نمیکنم! گفتم بهر حال یا تو برای من حدیث بگو یا من برای تو حدیث نقل میکنم، گفت:تو حدیث بگو! گفتم:از علی ع نقل شده که میفرمود:
ما اخذ اللّٰه علی اهل الجهل ان یتعلموا حتی اخذ علی اهل العلم ان یعلموا :"خداوند پیش از آنکه از افراد نادان پیمان بگیرد که دنبال علم و دانش بروند از علماء و دانشمندان پیمان گرفته است که به آنها علم بیاموزند"! هنگامی که این حدیث تکان دهنده را برای او خواندم،سکوت خود را شکست و گفت:اکنون بشنو تا برای تو بگویم و در همان مجلس،چهل حدیث برای من روایت کرد! (1)
1) 1) -تفسیر ابو الفتوح رازی و تفسیر مجمع البیان ذیل آیه فوق.و متن حدیث که از علی (ع)نقل شده در نهج البلاغه در کلمات قصار نیز آمده است.
برای اطلاع بیشتر از خیانت دانشمندان اهل کتاب،به آیات 79 و 174 سوره بقره و آیات 71 تا 77 سوره آل عمران مراجعه شود.
لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِمٰا أَتَوْا وَ یُحِبُّونَ أَنْ یُحْمَدُوا بِمٰا لَمْ یَفْعَلُوا فَلاٰ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفٰازَةٍ مِنَ اَلْعَذٰابِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (188) وَ لِلّٰهِ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (189)
188-گمان مبر آنها که از اعمال(زشت)خود خوشحال میشوند و دوست دارند در برابر کار(نیکی)که انجام ندادهاند مورد ستایش قرار گیرند از عذاب(الهی) برکنارند،(بلکه)برای آنها عذاب دردناکی است.
189-و حکومت آسمانها و زمین از آن خدا است و خدا بر همه چیز توانا است.
محدثان و مفسران شان نزولهای متعددی برای آیه فوق نقل کردهاند، از جمله اینکه جمعی از یهود به هنگامی که آیات کتب آسمانی خویش را تحریف و کتمان میکردند و به گمان خود،از این رهگذر نتیجه میگرفتند،از این عمل خود بسیار شاد و مسرور بودند،و در عین حال دوست میداشتند که مردم آنها را عالم و دانشمند و حامی دین و وظیفهشناس بدانند،آیه فوق نازل شد،و به پندار غلط آنها پاسخ گفت.
بعضی دیگر گفتهاند:آیه در باره منافقان است،هنگامی که یکی از جنگهای اسلامی پیش میآمد،آنها با انواع بهانهها،از شرکت در میدان جنگ خودداری میکردند،و به هنگامی که جنگجویان،از جهاد برمیگشتند،قسم یاد
میکردند،که اگر عذر نمیداشتند،هرگز جهاد را ترک نمیگفتند،و با اینحال انتظار داشتند که در برابر"کار ناکرده"مانند مجاهدان فداکار،مورد تحسین قرار گیرند!!آیه نازل شد و به این توقع نابجا پاسخ گفت (1).
از خود راضیها
لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِمٰا أَتَوْا وَ یُحِبُّونَ أَنْ یُحْمَدُوا بِمٰا لَمْ یَفْعَلُوا
افراد زشتکار دو دستهاند:دستهای براستی از عمل خود شرمندهاند،و روی طغیان غرائز،مرتکب زشتیها و گناهان میشوند.نجات این دسته،بسیار آسان است،زیرا همیشه بعد از انجام گناه پشیمان شده،مورد سرزنش و جدان بیدارشان قرار میگیرند.
ولی دسته دیگری هستند،نه تنها احساس شرمندگی نمیکنند،بلکه به- قدری مغرور و از خود راضی هستند،که از اعمال زشت و ننگینشان خوشحالند و حتی بان مباهات میکنند،و از آن بالاتر،مایل هستند،که مردم،آنها را نسبت باعمال نیکی که هرگز انجام ندادهاند،مدح و تمجید،کنند.آیه فوق میگوید:
"گمان مبرید،که این گونه اشخاص که از اعمال زشت خود خوشحالند،و دوست میدارند،در برابر آنچه انجام ندادهاند،از آنها تقدیر شود از عذاب پروردگار بدورند،و نجات خواهند یافت"بلکه نجات برای کسانی است،که حد اقل،از کار بد خود شرمندهاند و از اینکه کار نیکی نکردهاند،پشیمانند. وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ نه تنها این گونه اشخاص از خود راضی و مغرور اهل نجات نیستند،بلکه
1) 1) -اسباب النزول واقدی در ذیل آیه و تفسیر المنار و تفسیر مجمع البیان.
عذاب دردناکی در انتظار آنها است.
از این آیه ممکن است،استفاده شود که فرح و سرور در برابر کار نیکی که انسان توفیق انجام آن را یافته(اگر به صورت معتدل باشد،و مایه غرور و خودپسندی نگردد)نکوهیده نیست.و همچنین علاقه به تشویق و تقدیر،در برابر کارهای نیکی که انجام شده،آنهم اگر در حد اعتدال باشد و انگیزه اعمال او نباشد مذموم نخواهد بود،زیرا اینها غریزی انسان است.اما با اینحال،دوستان خدا و افرادی که در سطوح عالی ایمان قرار دارند،حتی از چنان سرور و چنین تقدیری خود را بدور میدارند.
آنها همواره،اعمال خود را ناچیز و کمتر از میزان لازم میبینند،و خود را مقصر در برابر عظمت پروردگار،احساس میکنند.
ضمنا تصور نشود،که آیه فوق مخصوص به منافقانی است که در صدر اسلام بودهاند،و یا مانند آنها،بلکه،همه افرادی که،در عصر و زمان ما،در شرائط مختلف اجتماعی قرار دارند و از اعمال زشت خود شادند،و یا مردم را تحریک میکنند که آنها را،با قلم،یا سخن،در برابر اعمالی که انجام ندادهاند،تقدیر کنند،همگی مشمول این آیهاند.
این چنین افراد،نه تنها عذاب دردناک جهان دیگر،در انتظارشان است، بلکه،در زندگی این جهان نیز،گرفتار خشم مردم،و جدایی از خلق خدا،و انواع نابسامانیها،خواهند شد. وَ لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ "خداوند،مالک آسمانها و زمین است،و او بر همه چیز قادر است".این آیه بشارتی است،برای مؤمنان و تهدیدی است،برای کافران،یعنی دلیلی ندارد که مؤمنان برای پیشرفت خود از راههای انحرافی وارد شوند،و بکاری که انجام ندادهاند تشویق گردند،آنها میتوانند در پرتو قدرت خداوند آسمان و زمین،
با استفاده کردن از طرق مشروع و صحیح به پیشروی خود ادامه دهند،و نیز افراد بدکار و منافق که میخواهند با استفاده از این طرق انحرافی بجایی برسند،تصور نکنند،که از مجازات پروردگاری که بر تمام هستی حکومت میکند،نجات خواهند یافت.
إِنَّ فِی خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفِ اَللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ لَآیٰاتٍ لِأُولِی اَلْأَلْبٰابِ (190) اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اَللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ (191) رَبَّنٰا إِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ اَلنّٰارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ أَنْصٰارٍ (192) رَبَّنٰا إِنَّنٰا سَمِعْنٰا مُنٰادِیاً یُنٰادِی لِلْإِیمٰانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنّٰا رَبَّنٰا فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ کَفِّرْ عَنّٰا سَیِّئٰاتِنٰا وَ تَوَفَّنٰا مَعَ اَلْأَبْرٰارِ (193) رَبَّنٰا وَ آتِنٰا مٰا وَعَدْتَنٰا عَلیٰ رُسُلِکَ وَ لاٰ تُخْزِنٰا یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ إِنَّکَ لاٰ تُخْلِفُ اَلْمِیعٰادَ (194)
190-مسلما در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و رفت شب و روز،نشانههای(روشنی) برای صاحبان خرد و عقل است.
191-همانها که خدا را در حال ایستادن و نشستن و آن گاه که بر پهلو خوابیدهاند،یاد میکنند،و در اسرار آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند،(و میگویند)بار الها این را بیهوده نیافریدهای،منزهی تو،ما را از عذاب آتش نگاه دار.
192-پروردگارا،هر که را تو(به خاطر اعمالش)به آتش افکنی،او را خوار و رسوا ساختهای،و این چنین افراد ستمگر یاوری ندارند.
193-پروردگارا،ما صدای منادی توحید را شنیدیم،که دعوت میکرد به پروردگار خود ایمان بیاورید و ما ایمان آوردیم،(اکنون که چنین است)پروردگارا،گناهان ما را ببخش،و ما را با نیکان(و در مسیر آنها)بمیران.
194-پروردگارا،آنچه را به وسیله پیامبران ما را وعده فرمودی،به ما مرحمت کن،و ما را در روز رستاخیز رسوا مگردان،زیرا تو هیچگاه از وعده خود تخلف نمیکنی.
تمام آیات قرآن دارای اهمیت است،زیرا همگی کلام خداست،و برای تربیت و نجات بشریت نازل شده است،ولی در میان آنها بعضی درخشندگی خاصی دارد،از جمله پنج آیه فوق از فرازهای تکان دهنده قرآن است، که مجموعهای از معارف دینی آمیخته با لحن لطیف مناجات و نیایش،در شکل یک نغمه آسمانی میباشد،و لذا در احادیث و روایات اهمیت خاصی باین آیات داده شده است.
عطاء بن ابی ریاح میگوید:روزی نزد عایشه رفتم،از او پرسیدم،شگفت- انگیزترین چیزی که در عمرت از پیامبر اسلام،دیدی چه بود او گفت کار پیامبر همهاش شگفتانگیز بود.ولی از همه عجیبتر اینکه:شبی از شبها که پیامبر در منزل من بود باستراحت پرداخت،هنوز آرام نگرفته بود،از جا برخاست و لباس پوشید و وضو گرفت و بنماز ایستاد.و آن قدر در حال نماز و در جذبه خاص الهی اشک ریخت،که جلو لباسش از اشک چشمش تر شد،سپس سر به سجده نهاد،و چندان گریست که زمین از اشک چشمش تر شد.و هم چنان تا طلوع صبح منقلب و گریان بود،هنگامی که"بلال"او را به نماز صبح خواند،پیامبر را گریان دید.
عرض کرد چرا چنین گریانید؟شما که مشمول لطف خدا هستید؟فرمود:
ا فلا اکون للّٰه عبدا شکورا :"آیا نباید بنده شکرگزار خدا باشم"چرا نگریم؟خداوند در شبی که گذشت،آیات تکان دهندهای بر من نازل کرده است.و سپس شروع بخواندن پنج آیه فوق کرد.و در پایان فرمود:
ویل لمن قرأها و لم یتفکر فیها :
"وای به حال آن کس که آنها را بخواند و در آنها نیندیشد" (1).جمله اخیر که افراد را با تاکید فراوان به تفکر هنگام تلاوت این آیات امر میکند،در روایات متعددی به عبارات گوناگون نقل شده است.
1) 1) -تفسیر ابو الفتوح رازی ذیل همین آیات.
در روایتی از علی ع نقل شده که پیامبر خدا هر گاه،برای نماز شب برمیخاست نخست مسواک میکرد،و سپس نظری باسمان میافکند،و این آیات را زمزمه مینمود (1).
در روایات اهل بیت نیز دستور داده شده که هر کس برای نماز شب برمیخیزد این آیات را تلاوت کند (2).
نوف بکالی،که از یاران خاص علی ع بود،میگوید:شبی در خدمتش بودم،هنوز چشم مرا خواب فرا نگرفته بود،دیدم امام برخاست، و شروع به- خواندن این آیات کرده،سپس مرا صدا زد و گفت:ای نوف!خوابی،یا بیدار؟ عرض کردم بیدارم و صحنه آسمان را تماشا میکنم فرمود:خوشا آنان که آلودگی- های زمین را نپذیرفتند و باین راه آسمان،پیش رفتند(از چهار دیوار عالم ماده بیرون پریدند و روح بلند آنها ملکوت آسمانها را سیر میکند).
روشنترین راه خداشناسی
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
آیات قرآن تنها برای خواندن نیست،بلکه برای فهم و درک مردم نازل شده و تلاوت و خواندن آیات مقدمهای است،برای اندیشیدن،لذا در آیه فوق نخست اشاره به عظمت آفرینش آسمان و زمین کرده و میگوید در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز نشانههای روشنی برای صاحبان خرد و اندیشمندان است" (3)و باین ترتیب مردم را به اندیشه در این آفرینش بزرگ جلب و جذب
میکند،تا هر کس به اندازه پیمانه استعداد و تفکرش از این اقیانوس بیکران.
سهمی ببرد و از سرچشمه صاف اسرار آفرینش سیراب گردد.و براستی،جهان آفرینش،و نقشهای بدیع و طرحهای زیبا و دلانگیز آن و نظامات خیرهکنندهای که بر آنها حکومت میکند کتاب فوق العاده بزرگی است که هر حرف و کلمه آن دلیل بسیار روشن،بر وجود و یکتایی آفریدگار جهان است (1). اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً نقشه دلربا و شگفتانگیزی که،در گوشه و کنار این جهان و در پهنه هستی به چشم میخورد آن چنان قلوب صاحبان خرد را بخود جذب میکند،که در جمیع حالات خود،چه ایستاده و چه نشسته و یا در حالی که در بستر آرمیده،و به پهلو خوابیدهاند بیاد پدید آورنده این نظام و اسرار شگرف آن میباشند،و لذا در آیه فوق میفرماید:"خردمندان آنها هستند که خدا را در حال قیام و قعود و آن گاه که بر پهلو خوابیدهاند یاد میکنند"و در اسرار آسمانها و زمین میاندیشند یعنی همیشه و در همه حال غرق این تفکر حیات بخشند.
در این آیه نخست اشاره به ذکر و سپس اشاره به فکر شده است یعنی تنها یادآوری خدا کافی نیست،آن گاه این یادآوری ثمرات ارزندهای خواهد داشت که آمیخته با تفکر باشد همانطور که تفکر در خلقت آسمان و زمین اگر آمیخته،با یاد خدا نباشد،نیز بجایی نمیرسد چه بسیارند دانشمندانی که در مطالعات فلکی خود و تفکر مربوط به خلقت کرات آسمانی این نظام شگفتانگیز را میبینند اما چون بیاد خدا نیستند،و عینک توحید بر چشم ندارند و از زاویه شناسایی مبدء هستی به آنها نگاه نمیکنند،از آن نتیجه لازم تربیتی و انسانی را نمیگیرند.
1) 1) -در معنی اختلاف شب و روز و اسرار آن در تفسیر آیه 164 سوره بقره تفسیر نمونه جلد اول صفحه 410 بحث شده است،و برای توضیح بیشتر در باره برهان نظم که روشنترین دلیل خداشناسی است به کتابهای:آفریدگار جهان،معمای هستی و در جستجوی خدا،مراجعه شود.
همانند کسی که غذایی میخورد که تنها جسم او را قوی میکند،و در تقویت اندیشه و فکر و روح او اثری ندارد. رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً تفکر و اندیشه،در اسرار آفرینش و زمین به انسان آگاهی خاصی میدهد، و نخستین اثر آن توجه به بیهوده نبودن خلقت است،زیرا جایی که انسان در هر موجود کوچکی،از این جهان بزرگ هدفی میبیند،آیا میتواند باور کند،که مجموعه جهان،بی هدف باشد،در ساختمان مخصوص اعضای پیکر یک گیاه، هدفهای روشنی میبینیم،قلب انسان و حفرهها و دریچههای آن هر کدام برنامه و هدفی دارند،ساختمان طبقات چشم هر کدام بخاطر منظوری است،حتی مژهها و ناخنها هر یک،نقشی معین بر عهده دارند.آیا ممکن است ذرات یک موجود، هر کدام دارای هدف خاصی باشد،اما مجموعه آن،مطلقا،هدفی نداشته باشد؟!.
لذا خردمندان،با توجه به این حقیقت،این زمزمه را سر میدهند که:
"خداوندا!این دستگاه با عظمت را بیهوده،نیافریدی"بار الها!این جهان بی نهایت بزرگ و این نظام شگفتانگیز همه روی حکمت و مصلحت و هدف صحیح آفریده شدهاند،همگی نشانه وحدانیت تو است و تو از کردار عبث و بیهوده منزهی. فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ صاحبان عقل و خرد پس از اعتراف به وجود هدف در آفرینش بلا فاصله، بیاد آفرینش خود میافتند و میفهمند انسان که میوه این جهان هستی میباشد، بیهوده آفریده نشده است و هدفی جز تربیت و پرورش و تکامل وی در کار نبوده- او تنها برای زندگی زودگذر و کم ارزش این جهان آفریده نشده است بلکه سرای دیگر در پیش دارد که در آنجا پاداش و کیفر اعمال در برابر او قرار میگیرد،در این موقع متوجه مسئولیتهای خود میشوند،و از خدا تقاضای توفیق انجام آنها را میطلبند،تا از کیفر او در امان باشند و لذا میگویند خداوندا!ما را از عذاب آتش نگاهدار.
رَبَّنٰا إِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ النّٰارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ أَنْصٰارٍ
"بار الها هر که را تو(بر اثر اعمالش)بدوزخ افکنی او را خوار و رسوا ساختهای،و این گونه افراد ستمگر،یاوری ندارند".
از این جمله استفاده میشود،که خردمندان بیش از آنچه از آتش دوزخ میترسند از رسوایی وحشت دارند،و همین است حال افراد با شخصیت،آنها حاضرند همه گونه رنج و ناراحتی را تحمل کنند اما حیثیت و آبروی آنها محفوظ بماند.بنا بر این دردناکترین عذاب رستاخیز،برای این دسته همان رسوایی در پیشگاه خدا،و بندگان خدا است.
نکتهای که در جمله" مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ أَنْصٰارٍ "نهفته است این است که:
خردمندان،پس از آشنایی با اهداف تربیتی انسان به این حقیقت میرسند که تنها وسیله پیروزی و نجات انسان اعمال و کردار اوست،و بنا بر این افراد ستمگر نمیتوانند یاوری داشته باشند.زیرا یاور اصلی را که عمل پاک است از دست دادهاند و تکیه روی کلمه ظلم یا بخاطر اهمیت این گناه از میان گناهان است و یا به خاطر آنست که تمام گناهان بازگشت به ظلم و ستم بر خویشتن میکند.
البته این آیه منافاتی با مسئله شفاعت(به معنی صحیح)ندارد،زیرا همانطور که در بحث شفاعت گفتیم،شفاعت،نیاز به آمادگی خاصی در شفاعت شونده دارد، و این آمادگی،در پرتو پارهای از اعمال نیک پیدا میشود. رَبَّنٰا إِنَّنٰا سَمِعْنٰا مُنٰادِیاً یُنٰادِی لِلْإِیمٰانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنّٰا صاحبان عقل و خرد،پس از دریافت هدف آفرینش،به این نکته نیز متوجه میشوند،که این راه پر فراز و نشیب را بدون رهبران الهی،هرگز نمیتوانند بپیمایند.به همین دلیل همواره مترصد شنیدن صدای منادیان ایمان و راستین هستند و تا نخستین ندای آنها را بشنوند به سرعت به سوی آنها میشتابند،پس از کنجکاوی و بررسی لازم دعوت آنها را پاسخ میگویند،و با تمام وجود خود،ایمان میآورند.
و لذا به پیشگاه پروردگار خود،عرض میکنند:بار الها!ما صدای،منادی توحید
را شنیدیم که ما را دعوت به سوی ایمان میکرد،و به دنبال آن ایمان آوردیم. رَبَّنٰا فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ کَفِّرْ عَنّٰا سَیِّئٰاتِنٰا وَ تَوَفَّنٰا مَعَ الْأَبْرٰارِ بار الها اکنون که چنین است و ما با تمام وجود خود ایمان آوردیم،اما از آنجا که در معرض وزش طوفانهای شدید غرائز گوناگون قرار داریم،گاهی لغزشهایی از ما سر میزند و مرتکب گناهانی میشویم،"خداوندا!ما را ببخش و گناهان ما را بیامرز و لغزشهای ما را پوشیده دار و ما را با نیکان و در راه و رسم آنان،بمیران".
آنها آن چنان به اجتماع انسانی پیوستهاند و از تکروی و فردپرستی،بیزارند که از خدا میخواهند نه تنها حیات و زندگی آنها با نیکان و پاکان باشد،بلکه مرگ آنها،اعم از مرگ طبیعی یا شهادت در راه خدا در جمع نیکان و با راه و رسم آنها صورت گیرد،که مردن در میان جمع بدان مرگی مضاعف است.
در اینجا سؤالی پیش میاید که با تقاضای آمرزش گناهان،پوشیدن سیئات و بخشش آنها چه معنی دارد؟.
با توجه به سایر آیات قرآن پاسخ این سؤال روشن میشود،زیرا از آیه 31 سوره نساء" إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ ":
"اگر از گناهان کبیره دوری کنید ما سیئات شما را میپوشانیم و از بین میبریم" چنین استفاده میشود که سیئات به گناهان صغیره گفته میشود بنا بر این خردمندان نخست از خدا تقاضای عفو از لغزشهای بزرگ میکنند و به دنبال آن تقاضای از بین رفتن آثار گناهان صغیره دارند. رَبَّنٰا وَ آتِنٰا مٰا وَعَدْتَنٰا عَلیٰ رُسُلِکَ ...
آنها در آخرین مرحله و پس از پیمودن راه توحید و ایمان به رستاخیز و اجابت دعوت پیامبران و انجام وظائف و مسئولیتهای خویش از خدای خود تقاضا میکنند و میگویند اکنون که ما به پیمان خویش وفا کردیم بار الها آنچه را تو به وسیله پیامبران وعده فرمودی و مژده دادی به ما مرحمت کن،و ما را در روز رستاخیز رسوا مگردان زیرا تو هر چه را وعده دهی تخلفناپذیر است.
تکیه کردن روی عنوان"رسوا نشدن"بار دیگر این حقیقت را تاکید میکند که آنها به خاطر اهمیتی که برای شخصیت خویش قائلند،رسوایی را از دردناکترین مجازاتها میدانند و لذا انگشت روی آن میگذارند.
از امام صادق ع نقل شده که فرمود:هر کسی را کار مهمی پیش آید پنج بار بگوید"ربنا"خداوند او را از آنچه میترسد رهایی میبخشد و به آنچه امید دارد نائل میگرداند عرض کردند چگونه پنج بار"ربنا"بگوید فرمود این آیات- را که مشتمل بر پنج"ربنا"است بخواند و به دنبال آن اجابت پروردگار است زیرا میفرماید:" فَاسْتَجٰابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ ..." ناگفته پیداست که تاثیر واقعی و عمیق این آیات در صورتی است که زبان انسان در آن هماهنگ با دل و عمل انسان باشد،و مضمون آیات که طرز تفکر خردمندان و عشق و علاقه آنها را به خدا و توجه آنها را به مسئولیتها و انجام اعمال نیک میرساند در جان آنها جایگزین شود،و همان حال خضوع و خشوع را پیدا کنند که خردمندان با ایمان،به هنگام مناجات با خدای خود،پیدا میکردند.
فَاسْتَجٰابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لاٰ أُضِیعُ عَمَلَ عٰامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ فَالَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ أُوذُوا فِی سَبِیلِی وَ قٰاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ ثَوٰاباً مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ اَلثَّوٰابِ (195)
195-خداوند درخواست آنها(صاحبان خرد که درخواستهای آنها در آیات سابق گذشت)را پذیرفت(و فرمود)من عمل هیچ عمل کنندهای از شما را،خواه زن باشد یا مرد ضایع نخواهم کرد،شما همگی همنوعید و از جنس یکدیگر،آنها که در راه خدا هجرت کردند،و از خانههای خود بیرون رانده شدند،و در راه من آزار دیدند،و جنگ کردند و کشته شدند سوگند یاد میکنم،که گناهان آنها را میبخشم،و آنها را در بهشتهایی که از زیر درختان آن نهرها جاری است،وارد میکنم،این پاداشی است از طرف خداوند،و بهترین پاداشها نزد پروردگار است.
این آیه دنباله آیات پیشین در باره صاحبان عقل و خرد،و نتیجه اعمال آنها میباشد و شروع آیه با"فاء تفریع"روشنترین دلیل این پیوند است،با این حال شان نزولهایی برای آیه در روایات و کلمات مفسران آمده است که البته منافاتی با پیوستگی آیه با آیات قبل ندارد.
از جمله نقل شده است که ام سلمه(یکی از همسران رسول خدا)خدمت پیامبر ص عرض کرد:در قرآن از جهاد و هجرت و فداکاری مردان،فراوان بحث
شده،آیا زنان هم در این قسمت سهمی دارند؟آیه فوق نازل شد و به این سؤال پاسخ گفت.
و نیز نقل شده که علی ع هنگامی که با فواطم(فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر پیامبر و فاطمه دختر زبیر)از مکه بمدینه هجرت کرد،و ام ایمن یکی دیگر از زنان با ایمان در بین راه نیز به آنها پیوست،آیه فوق نازل گردید.
همانطور که اشاره کردیم وجود این شان نزولها برای آیه فوق منافاتی با پیوستگی آن با آیات قبل ندارد همانطور که بین این دو شان نزول نیز منافاتی نیست.
در پنج آیه گذشته،فشردهای از ایمان و برنامههای عملی و درخواستهای صاحبان فکر و خرد و نیایشهای آنها بیان شد،در این آیه میفرماید: فَاسْتَجٰابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ :"پروردگارشان،بلا فاصله درخواستهای آنها را اجابت میکند"و تعبیر به"ربهم"(پروردگارشان)حکایت از نهایت لطف و مرحمت پروردگار نسبت به- آنان دارد.سپس اضافه میکند: أَنِّی لاٰ أُضِیعُ عَمَلَ عٰامِلٍ مِنْکُمْ :
برای اینکه اشتباه نشود و ارتباط پیروزی و نجات آدمی با اعمال و کردار او قطع نگردد بلا فاصله میفرماید:"من هرگز عمل هیچ عمل کنندهای از شما را ضایع نمیکنم"که در این جمله هم اشاره به اصل عمل شده و هم اشاره به عامل و کننده کار،تا معلوم شود که محور اصلی پذیرش و استجابت دعا،اعمال صالح ناشی از ایمان است و درخواستهایی فورا به اجابت میرسد که بدرقه آن عمل صالح بوده باشد.
مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ
و برای اینکه تصور نشود که این وعده الهی اختصاص به دسته معینی دارد صریحا میفرماید:"این عمل کننده خواه مرد باشد یا زن تفاوتی نمیکند"زیرا همه شما در آفرینش بیکدگر بستگی دارید"بعضی از شما از بعض دیگر تولد یافتهاید"زنان از مردان و مردان از زنان.
جمله بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ ممکن است اشاره به این باشد که شما همه پیروان یک آئین و طرفدار یک حقیقت هستید و با یکدگر همکاری دارید بنا بر این دلیلی ندارد که خداوند،در میان شما تبعیض قائل شود. فَالَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ أُوذُوا فِی سَبِیلِی وَ قٰاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ .
سپس نتیجهگیری میشود که"بنا بر این تمام کسانی که در راه خدا هجرت کردهاند و از خانه و وطن خود بیرون رانده شدهاند و در راه خدا آزار دیدهاند و جهاد کردند و کشته دادند نخستین احسانی که از طرف خداوند در حق آنان خواهد شد این است که خداوند،قسم یاد کرده که گناهان آنها را خواهد بخشید و تحمل این شدائد و رنجها را کفاره گناهانشان قرار میدهد تا بکلی از گناه پاک شوند". وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ سپس میفرماید:علاوه بر اینکه گناهان آنها را میبخشم بطور مسلم آنها را در بهشتی جای میدهم که از زیر درختان آن،نهرها در جریان است و مملو از انواع نعمتها است. ثَوٰاباً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوٰابِ این پاداشی است که به پاس فداکاری آنها از ناحیه خداوند،به آنها داده میشود و بهترین پاداشها و اجرها در نزد پروردگار است-اشاره به اینکه پاداشهای الهی برای مردم این جهان بطور کامل قابل توصیف نیست همین اندازه باید بدانند که از هر پاداشی بالاتر است.
از آیه فوق بخوبی استفاده میشود که نخست باید در پرتو اعمال صالح از گناهان پاک شد سپس وارد بساط قرب پروردگار و بهشت و نعمتهای او گردید،زیرا در آغاز میفرماید: لَأُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ و سپس وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنّٰاتٍ ...به- عبارت دیگر بهشت جای پاکان است و تا کسی پاک نشود در آن راه نخواهد یافت.
آیه فوق همانند آیات بسیار دیگر از قرآن مجید، زن و مرد را در پیشگاه خدا و در وصول به مقامات معنوی در شرائط مشابه یکسان میشمارد و هرگز اختلاف جنسیت و تفاوت ساختمان جسمانی و بدنبال آن پارهای از تفاوتها در مسئولیتهای اجتماعی را دلیل بر تفاوت میان این دو از نظر بدست آوردن تکامل انسانی نمیشمارد بلکه هر دو را از این نظر کاملا در یک سطح قرار میدهد و لذا آنها را با هم ذکر کرده است این موضوع درست به آن میماند که از نظر انضباط اداری یک نفر را بعنوان رئیس،انتخاب میکنند و دیگری را بعنوان معاون و یا عضو،رئیس باید توانایی بیشتر و یا تجربه و اطلاعات وسیعتری در کار خود داشته باشد،ولی این تفاوت و سلسله مراتب هرگز دلیل بر این نیست که شخصیت انسانی و ارزش وجودی رئیس از معاون یا کارمندانش بیشتر است.
قرآن مجید با صراحت میگوید: وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ یُرْزَقُونَ فِیهٰا بِغَیْرِ حِسٰابٍ (سوره غافر آیه 40):
"هر کس از مرد و زن عمل شایسته انجام دهد و ایمان داشته باشد داخل بهشت خواهد شد و بدون حساب،روزی داده میشود(و از مواهب روحانی و جسمانی آن جهان برخوردار میگردد).و در آیه دیگر میخوانیم مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (سوره نحل آیه 97):"هر کس از مرد و زن عمل صالح انجام دهد و مؤمن باشد
به او حیات و زندگی پاکیزهای میبخشیم و پاداش آنها را به نحو احسن خواهیم داد".
این آیات و آیات فراوان دیگر در عصر و زمانی نازل گردید که بسیاری از ملل دنیا در انسان بودن جنس زن تردید داشتند و آن را یک موجود نفرین شده، و سرچشمه گناه و انحراف و مرگ میدانستند!.
بسیاری از ملل پیشین حتی معتقد بودند که عبادات زن در پیشگاه خدا مقبول نیست.بسیاری از یونانیها زن را یک موجود پلید و از عمل شیطان میدانستند، رومیها و بعضی از یونانیها معتقد بودند که اصولا زن دارای روح انسانی نیست و بنا بر این روح انسانی منحصرا در اختیار مردان است.
جالب اینکه تا همین اواخر علمای مسیحی در اسپانیا در این باره بحث میکردند که آیا زن مثل مرد،روح انسانی دارد و روح او بعد از مرگ جاودان خواهد ماند یا نه؟و پس از مباحثاتی به اینجا رسیدند که چون روح زن برزخی است میان روح انسان و حیوان،جاویدان نیست بجز روح مریم (1)! از اینجا روشن میشود اینکه پارهای از افراد بی اطلاع گاهی اسلام را متهم میکنند که اسلام دین مردها است نه زنها،چه اندازه از حقیقت دور است،به طور کلی اگر در پارهای از قوانین اسلام به خاطر تفاوتهای جسمی و عاطفی که میان زن و مرد وجود دارد تفاوتهایی از نظر مسئولیتهای اجتماعی دیده میشود به هیچ وجه به ارزش معنوی زن لطمه نمیزند،و از این لحاظ زن و مرد با یکدیگر تفاوتی ندارند و درهای سعادت به طور یکسان بروی هر دو باز است،چنان که در آیه مورد بحث خواندیم بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ "همه از یک جنس و یک جامعه هستید".
1) 1) -به کتابهای"وسترمارک"و"عذر تقصیر به پیشگاه محمد(ص)"و"حقوق زن در اسلام"و سایر کتابهای مربوط به عقائد و آراء بشری مراجعه شود.
لاٰ یَغُرَّنَّکَ تَقَلُّبُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فِی اَلْبِلاٰدِ (196) مَتٰاعٌ قَلِیلٌ ثُمَّ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمِهٰادُ (197) لٰکِنِ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرٰارِ (198)
196-رفت و آمد(پیروزمندانه)کافران در شهرها تو را نفریبد.
197-این متاع ناچیزی است،و سپس جایگاهشان دوزخ،و چه بد جایگاهی است؟!.
198-ولی آنها که(ایمان دارند و)از پروردگارشان میپرهیزند،برای آنها باغهایی از بهشت است،که از زیر درختان آن نهرها جریان دارد،و همیشه در آن خواهند بود،این نخستین پذیرایی است که از خداوند به آنها میرسد،و آنچه در نزد خدا است،برای نیکان بهتر است.
بسیاری از مشرکان مکه تجارتپیشه بودند،و از این راه ثروت قابل ملاحظهای به دست میآوردند،و در ناز و نعمت به سر میبردند،و نیز یهودیان مدینه در تجارت مهارت داشتند،و از سفرهای تجاری خود غالبا با دست پر باز میگشتند، در حالی که مسلمانان در آن زمان به خاطر شرائط خاص زندگی و از جمله مسئله مهاجرت از مکه به مدینه و محاصره اقتصادی از ناحیه دشمنان نیرومند،از نظر وضع مادی بسیار در زحمت بودند،و به عسرت زندگی میکردند،مقایسه این دو حالت این سؤال را برای بعضی طرح کرده بود که چرا افراد بی ایمان این چنین
در ناز و نعمتند،اما افراد با ایمان در رنج و عذاب،و فقر و پریشانی زندگی میکنند؟ آیات فوق نازل شد و به این سؤال پاسخ گفت (1).
سؤالی که در شان نزول بالا برای جمعی از مسلمانان عصر پیامبر،مطرح بود یک سؤال عمومی و همگانی برای بسیاری از مردم در هر عصر و زمان است، آنها غالبا زندگی مرفه و پر ناز و نعمت گردنکشان و طغیانگران و فراعنه و افراد بیبند و بار را،با زندگی پر مشقت جمعی از افراد با ایمان مقایسه میکنند و میگویند چرا آنها با آن همه جنایت و آلودگی زندگی مرفهای دارند،و اما اینها با داشتن ایمان و تقوی در سختی به سر میبرند و گاهی این موضوع در افراد سست ایمان ایجاد شک و تردید میکند.
این سؤال اگر به دقت بررسی شود و عوامل مطلب در دو طرف تجزیه و تحلیل گردد،پاسخهای روشنی دارد،که آیه فوق به بعضی از آنها اشاره کرده است و با دقت و مطالعه،به بعضی دیگر میتوانیم دست یابیم.
آیه میگوید: لاٰ یَغُرَّنَّکَ تَقَلُّبُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی الْبِلاٰدِ :"رفت و آمد پیروزمندانه کافران در شهرهای مختلف هرگز تو را نفریبد"...گرچه مخاطب در آیه شخص پیامبر است ولی روشن است که منظور عموم مسلمانان میباشند. سپس میفرماید مَتٰاعٌ قَلِیلٌ :"این پیروزیها و درآمدهای مادی بی قید و شرط،پیروزیهای زودگذر و اندکاند". ثُمَّ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهٰادُ :"به دنبال این پیروزیها عواقب شوم و
1) 1) -تفسیر مجمع البیان و المنار و المیزان.
مسئولیتهای آن،دامان آنها را خواهد گرفت و جایگاهشان دوزخ است چه جایگاه بد و آرامگاه نامناسبی".
آیه فوق در حقیقت اشاره به دو نکته میکند:
نخست،اینکه بسیاری از پیروزیهای طغیانگران و ستمکاران ابعاد محدودی دارد،همانطور که محرومیتها و ناراحتیهای بسیاری از افراد با ایمان نیز محدود است،نمونه زنده این موضوع را در وضع مسلمانان آغاز اسلام و دشمنان آنها میتوانیم مشاهده کنیم،حکومت اسلام چون در آن زمان به شکل نهالی نوخاسته بود،و از طرف دشمنان نیرومندی که همچون طوفان بر او میتاختند تهدید میشد بسیار پر و بال بسته بود به خصوص اینکه مهاجرت مسلمانان مکه آنها را که در اقلیت بودند،به کلی از هستی ساقط کرده بود،و این وضع،مخصوص آنها نبود، بلکه تمام طرفداران یک انقلاب بنیادی و روحانی در یک جامعه فاسد،یک دوران محرومیت شدید در پیش خواهند داشت.
ولی میدانیم که این وضع زیاد طولانی نشد،حکومت اسلام ریشههای محکمی پیدا کرد و شاخههای آن نیرومند و قوی شد،سیل ثروت به کشور اسلام سرازیر شد و دشمنان سرسخت که در ناز و نعمت بودند به خاک سیاه نشستند،این همان چیزی است که با جمله"متاع قلیل"در آیه به آن اشاره شده است.
دیگر اینکه موفقیتهای مادی جمعی از افراد بی ایمان بر اثر این است که در جمعآوری ثروت هیچ گونه قید و شرطی برای خود قائل نیستند،و از هر طریقی خواه مشروع یا نامشروع و حتی با مکیدن خون بینوایان برای خود ثروتاندوزی میکنند،در حالی که مؤمنان برای رعایت اصول حق و عدالت محدودیتهایی دارند و باید هم داشته باشند،بنا بر این نمیتوان حال این دو را با هم مقایسه کرد،اینها احساس مسئولیت میکنند در حالی که آنها هیچگونه مسئولیتی برای خود احساس نمیکنند،و از آنجا که عالم،عالم اختیار و آزادی اراده است،خداوند هر دو دسته را آزاد گذاشته تا سرانجام،هر یک به نتیجه اعمال خود برسند.و این همان
است که در آیه فوق به آن اشاره شده ثُمَّ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهٰادُ .
یکی دیگر از علل پیشرفت بعضی از افراد بی ایمان و عقبماندگی جمعی از مؤمنان این است که دسته اول در عین نداشتن ایمان گاهی نقاط قوتی دارند که در پرتو آن پیروزیهای چشمگیری بدست میآورند،و دسته دوم در عین داشتن ایمان نقاط ضعفی دارند که همان موجب عقب افتادگی آنان میشود.
مثلا:افرادی را میشناسیم که در عین بیگانگی از خدا در کارهای زندگی جدی،مصمم و دارای پشتکار و استقامت و هماهنگی با یکدیگر و آگاهی از وضع زمان هستند.
این افراد،در زندگی مادی مسلما پیروزیهایی به دست میآورند،و در حقیقت یک سلسله از برنامههای اصیل دینی را بدون استناد به دین پیاده میکنند.
در مقابل افرادی هستند که پایبند به عقائد مذهبی هستند،ولی بسیاری از دستورات عملی آن را فراموش کردهاند آنها افرادی بیحال،کم شهامت،فاقد استقامت و پشتکار و کاملا پراکنده و از هم جدا میباشند،مسلما آنها در زندگی مواجه با شکستهای پی در پی میشوند.ولی این شکستها نه به خاطر ایمان آنهاست، بلکه به خاطر نقاط ضعفی است که دارند،آنها گاهی چنین تصور میکنند که تنها با خواندن نماز و گرفتن روزه باید در همه کارها پیروز شوند در حالی که دین یک سلسله برنامههای عملی برای پیشرفت در زندگی آورده که فراموش کردن آنها با شکست و ناکامی همراه است.
خلاصه هر یک از این دو دسته دارای نقاط ضعف و نقاط قوتی هستند،که هر کدام از اینها آثاری دارد منتهی هنگام محاسبه گاهی این آثار به یکدیگر اشتباه میشوند.
مثلا:فرد بیایمانی دارای جدیت و پشتکار است،چون بیایمان است آرامش دل و جان و هدف عالی انسانی و عواطف پاک مردمی ندارد،اما چون جدی و با استقامت است در زندگی مادی پیش میرود.
در اینجا بعضی سؤال میکنند که چرا این فرد بیایمان در زندگی پیروز شده؟ مثل اینکه خیال میکنند عامل پیروزی چیز دیگری بوده است.این موضوع،هم در باره یک فرد صادق است،و هم میتوان آن را در سطح یک کشور نیز پیاده کرد.
ضمنا عوامل سهگانهای که برای پیروزی افراد بی ایمان و شکست بعضی از افراد با ایمان گفته شد،همه در یک جا صدق نمیکند بلکه هر کدام مخصوص به- موردی است. لٰکِنِ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا در آیه قبل سرانجام افراد بی ایمان تشریح شده بود،و در این آیه پایان کار پرهیزکاران بیان میگردد و میفرماید:"ولی آنها که پرهیزکاری پیشه کردند(و برای رسیدن به سرمایههای مادی موازین حق و عدالت را در نظر گرفتند،و یا بخاطر ایمان به خدا از وطنهای خود آواره شدند و در محاصره اجتماعی و اقتصادی قرار گرفتند)در برابر این مشکلات،خداوند باغهایی از بهشت در اختیار آنان میگذارد که نهرهای آب از زیر درختان آن جاری است و جاودانه در آن میمانند". نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرٰارِ "نزل"در لغت به معنای چیزی است که برای پذیرایی میهمان آماده میشود و بعضی گفتهاند نخستین چیزی است که به وسیله آن از مهمان پذیرایی میشود (همانند شربت یا میوهای است که در آغاز ورود برای میهمان میآورند)بنا بر این آیه فوق میگوید:باغهای بهشت با آن همه مواهب مادی نخستین وسیله پذیرایی از پرهیزکاران میباشد،و اما پذیرایی مهمتر و عالیتر همان نعمتهای روحانی و معنوی است که با جمله: وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرٰارِ :"آنچه در نزد خداست برای
نیکان بهتر است"به آن اشاره شده است.
وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ لَمَنْ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ خٰاشِعِینَ لِلّٰهِ لاٰ یَشْتَرُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (199)
199-بعضی از اهل کتاب کسانی هستند،که به خداوند و آنچه بر شما نازل شده،و آنچه بر خود آنان نازل گردیده،ایمان دارند،در برابر(فرمان)خدا خاضعند، و آیات خدا را به بهای ناچیزی نمیفروشند،پاداش آنها نزد پروردگارشان است، خداوند سریع الحساب میباشد(و به سرعت حساب تمام اعمال نیک آنها را کرده و به آنان پاداش میدهد).
این آیه به گفته بیشتر مفسران در باره مؤمنان اهل کتاب است،آنهایی که دست از تعصبهای ناروا برداشتند و به صفوف مسلمانان پیوستند،که تعداد قابل ملاحظهای از مسیحیان و یهود را تشکیل میدادند.ولی به عقیده جمعی از مفسران، آیه در مورد نجاشی زمامدار رعیتپرور حبشه نازل گردید،اگر چه مفهوم آن یک مفهوم وسیع است.
در سال نهم هجری در ماه رجب نجاشی وفات یافت،خبر درگذشت او با یک الهام الهی در همان روز به پیامبر رسید،پیامبر به مسلمانان فرمود یکی از برادران شما در خارج از سرزمین حجاز از دنیا رفته است،حاضر شوید تا به پاس خدماتی که در حق مسلمانان کرده است بر او نماز گذاریم،بعضی سؤال کردند او کیست؟
فرمود:نجاشی،آن گاه به اتفاق مسلمانان به قبرستان بقیع آمد و از دور بر او نماز گذاشت و برای او طلب آمرزش کرد و به یاران خود دستور داد آنها نیز چنین کنند.بعضی از منافقان گفتند محمد ص بر مرد کافری که هرگز او را ندیده است نماز میگذارد،و حال آنکه آئین او را نپذیرفته است،آیه فوق نازل شد و به- آنها پاسخ گفت (1).
از این روایت استفاده میشود که نجاشی اسلام را بطور کامل پذیرفته بود اگر چه به آن تظاهر نمیکرد.
اهل کتاب همه یکسان نیستند
وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ لَمَنْ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ
...
سابقا گفتیم قرآن در بحثهایی که پیرامون مذاهب دیگر میکند، هیچگاه همه را به یک چشم نمینگرد و رنگ ضدیت با نژاد و جمعیتی به خود نمیگیرد،بلکه داوری او بر اساس برنامههای آنهاست،و لذا سهم اقلیتهای با ایمان و درستکاری را که در میان یک اکثریت گمراه هستند فراموش نمیکند.در اینجا نیز بعد از سرزنش بسیاری از اهل کتاب بخاطر کتمان آیات خداوند و طغیان و سرکشی آنها،که در آیات سابق به آن اشاره شد،سخن از اقلیتی به میان میآورد که دعوت پیغمبر را اجابت کردند،و برای آنها پنج صفت ممتاز بیان میکند:
1- یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ :آنها کسانی هستند که از جان و دل به خدا ایمان میآورند.
2- وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ :آنها به قرآن و آنچه بر شما مسلمانان نازل شده است،ایمان میآورند.
3- وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ :ایمان آنها به پیامبر اسلام در حقیقت از ایمان
1) 1) -اسباب النزول واحدی.
واقعی به کتاب آسمانی خودشان و بشاراتی که در آن آمده است سرچشمه میگیرد بنا بر این:"آنها به آنچه بر خودشان نازل شده ایمان دارند".
4- خٰاشِعِینَ لِلّٰهِ :آنها در برابر فرمان خدا تسلیم و خاضعند و همین خضوع آنهاست که انگیزه ایمان واقعی شده و میان آنها و تعصبهای جاهلانه،جدایی افکنده است.
5- لاٰ یَشْتَرُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ ثَمَناً قَلِیلاً :آنها هرگز آیات الهی را به بهای ناچیز نمیفروشند و همانند بعضی از دانشمندان یهود که بخاطر حفظ موقعیت خود و ادامه حکومت بر آن جمعیت و گرفتن رشوهها آیات خدا را تحریف میکردند نیستند،بدیهی است نه تنها به بهای ناچیز نمیفروشند به هیچ بهایی نخواهند فروخت،و اگر تنها اشاره به بهای ناچیز شده،منظور این است که همانند آن دسته از دانشمندان دنیاپرست دون همت نیستند.
به علاوه اصولا در برابر آیات خدا انسان هر چیز دریافت کند بی ارزش است. أُولٰئِکَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ اینها با داشتن آن برنامه روشن و زنده و صفات عالی انسانی،پاداش خود را در نزد پروردگار خواهند داشت.تعبیر به"ربهم"(پروردگارشان)اشاره به نهایت لطف و مرحمت پروردگار نسبت به آنها است،و نیز اشاره به این است که خداوند آنها را در مسیر هدایت پرورش میدهد و یاری میکند. إِنَّ اللّٰهَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ خداوند با سرعت حساب بندگان را رسیدگی میکند:نه نیکوکاران برای دریافت پاداش خود گرفتار مشکلی میشوند،و نه مجازات بدکاران به تاخیر میافتد.
این جمله،هم بشارتی است به نیکوکاران و هم تهدیدی است برای بدکاران (1).
1) 1) -برای شرح بیشتر در باره تفسیر این جمله به آیه 202 از سوره بقره مراجعه فرمائید.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِصْبِرُوا وَ صٰابِرُوا وَ رٰابِطُوا وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (200)
200-ای کسانی که ایمان آوردهاید(در برابر مشکلات و هوسها)استقامت کنید و در برابر دشمنان(نیز)استقامت بخرج دهید و از مرزهای خود،مراقبت بعمل آورید و از خدا بپرهیزید شاید رستگار شوید.
این آیه آخرین آیه سوره آل عمران،و محتوی یک برنامه جامع چهار مادهای برای عموم مسلمانان است،و به همین جهت با خطاب" یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا " آغاز شده است.
1-"اصبروا":نخستین ماده این برنامه که ضامن سربلندی و پیروزی مسلمین است همان استقامت و صبر و ایستادگی در برابر حوادث است،که در حقیقت ریشه اصلی هر گونه پیروزی مادی و معنوی را تشکیل میدهد،و هر چه در باره نقش و اهمیت آن در پیشرفتهای فردی و اجتماعی گفته شود کم است،این همان چیزی است که علی ع در کلمات قصارش آن را به منزله سر در برابر بدن معرفی کرده(
ان الصبر من الایمان کالرأس من الجسد ).
2-و صابروا از"مصابره"(از باب مفاعله)به معنی صبر و استقامت در برابر صبر و استقامت دیگران است،بنا بر این قرآن نخست به افراد با ایمان دستور استقامت میدهد(که هر گونه جهاد با نفس و مشکلات زندگی را شامل میشود)و در مرحله دوم دستور به استقامت در برابر دشمن میدهد،و این خود میرساند که تا ملتی در جهاد با نفس و اصلاح نقاط ضعف درونی پیروز نشود،پیروزی او بر دشمن ممکن نیست و بیشتر شکستهای ما در برابر دشمنان بخاطر شکستهایی
است که در جهاد با نفس و اصلاح نقاط ضعف خود دامنگیر ما شده است.
و ضمنا از این دستور(صابروا)استفاده میشود که هر قدر دشمن بر استقامت خود بیفزاید ما نیز باید بر پایداری و استقامت خود بیفزائیم.
3-و رابطوا:این جمله از ماده"رباط"گرفته شده،و آن در اصل به- معنی بستن چیزی در مکانی است(مانند بستن اسب در یک محل)و بهمین جهت به کاروانسرا"رباط"میگویند و"ربط قلب"به معنی آرامش دل و سکون خاطر است،گویا به محلی بسته شده است و"مرابطه"به معنی مراقبت از مرزها آمده است،زیرا سربازان و مرکبها و وسائل جنگی را در آن محل نگاهداری میکنند.
این جمله به مسلمانان دستور آماده باش در برابر دشمن و مراقبت دائم از مرزها و سرحدات کشورهای اسلامی میدهد،تا هرگز گرفتار حملات غافلگیرانه دشمن نشوند،و نیز به آنها دستور آماده باش و مراقبت همیشگی در برابر حملات شیطان و هوسهای سرکش میدهد،تا غافلگیر نگردند،و لذا در بعضی از روایات از علی ع این جمله،به مواظبت و انتظار نمازها یکی بعد از دیگری تفسیر شده است،زیرا کسی که با این عبادت مستمر و پی در پی دل و جان خود را بیدار میدارد همچون سربازی است که در برابر دشمن حالت آماده باش به خود گرفته است.
خلاصه اینکه"مرابطه"معنی وسیعی دارد که هر گونه آمادگی برای دفاع از خود و جامعه اسلامی را شامل میشود. در فقه اسلامی نیز در باب جهاد بحثی تحت عنوان"مرابطه"یعنی آمادگی برای حفظ مرزها در برابر هجوم احتمالی دشمن دیده میشود که احکام خاصی برای آن بیان شده است.(برای اطلاع بیشتر به کتب فقهی مراجعه شود).
در بعضی از روایات به علماء و دانشمندان نیز"مرابط"گفته شده است.
امام صادق ع طبق روایتی میفرماید:
علماء شیعتنا مرابطون فی الثغر الذی یلی ابلیس و عفاریته و یمنعونه عن الخروج علی ضعفاء شیعتنا و عن ان
یتسلط علیهم ابلیس
(1) :"دانشمندان پیروان ما همانند مرزدارانی هستند که در برابر لشکر ابلیس صف کشیدهاند و از حمله کردن آنها به افرادی که قدرت دفاع از خود ندارند جلوگیری میکنند"در ذیل این حدیث مقام و موقعیت آنها برتر و بالاتر از افسران و مرزدارانی که در برابر هجوم دشمنان اسلام پیکار میکنند شمرده شده است و این بخاطر آن است که آنها نگهبانان عقائد و فرهنگ اسلامند در حالی که اینها حافظ مرزهای جغرافیایی هستند،مسلما ملتی که مرزهای عقیدهای و فرهنگی او،مورد حملات دشمن قرار گیرد و نتواند بخوبی از آن دفاع کند در مدت کوتاهی از نظر سیاسی و نظامی نیز شکست خواهد خورد.
***4- وَ اتَّقُوا اللّٰهَ -بالآخره آخرین دستور که همچون چتری بر همه دستورهای سابق سایه میافکند دستور به پرهیزکاری است و استقامت و مصابره و مرابطه،باید آمیخته با تقوی و پرهیزکاری باشد و از هر گونه خودخواهی و ریا- کاری و اغراض شخصی به دور گردد. لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ -شما در سایه به کار بستن این چهار دستور،میتوانید رستگار شوید و با تخلف از آنها راهی به سوی رستگاری نخواهید داشت.
گاهی سؤال میشود چرا در قرآن جملههایی با کلمه"لعل"شروع شده است مانند جمله لعلکم تفلحون:"شاید رستگار شوید""و لعلکم تتقون":"شاید پرهیزکار شوید"" لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ ":"شاید مشمول رحمت شوید"در حالی که کلمه"لعل"نوعی تردید را میرساند که از مقام خداوند دانای به همه چیز،دور است،این جمله اتفاقا دستآویزی برای پارهای از دشمنان اسلام شده و میگویند
1) 1) -احتجاج طبرسی فصل اول.
اسلام به کسی وعده نجات قطعی نمیدهد و وعده آن آمیخته با تردید است زیرا بسیاری از این وعدهها با کلمه"لعل"شروع شده است.
اتفاقا این تعبیر یکی از نشانههای عظمت و واقعبینی و واقعگویی قرآن مجید است زیرا قرآن این کلمه را در جایی به کار میبرد که گرفتن نتیجه احتیاج به شرائطی دارد که به وسیله کلمه"لعل"اشاره اجمالی به آن شرائط شده است مثلا سکوت کردن به هنگام شنیدن آیات قرآن و گوش فرا دادن به مضمون آیات به تنهایی کافی نیست که انسان مشمول رحمت الهی شود بلکه علاوه بر آن،درک و فهم آیات و به کار بستن آنها نیز لازم است و لذا قرآن میگوید:و اذا قرء اَلْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (اعراف-204)یعنی هنگامی که قرآن خوانده میشود گوش فرا دهید و خاموش باشید شاید مشمول رحمت شوید.
اگر قرآن میگفت حتما مشمول رحمت خواهید شد دور از واقعبینی بود زیرا همانطور که گفتیم این موضوع شرائط دیگری هم دارد ولی هنگامی که میگوید "شاید"سهم سایر شرایط محفوظ مانده است،ولی عدم توجه باین حقیقت موجب خردهگیری بر این آیات شده و حتی بعضی از دانشمندان ما نیز معتقد شدهاند که "لعل"در این گونه موارد معنی"شاید"نمیدهد در حالی که این سخن نیز یک نوع خلاف ظاهر بدون دلیل است(دقت کنید).
در آیه مورد بحث با اینکه اشاره به چهار ماده مهم از عالیترین دستورهای اسلامی شده باز برای اینکه از بقیه برنامههای سازنده اسلامی غفلت نشود کلمه "لعل"را به کار برده است.
***به هر حال اگر مسلمانان امروز،آیه فوق را به عنوان یک شعار اسلامی در
برنامه زندگی خود پیاده کنند بسیاری از مشکلاتی را که اکنون با آن مواجه هستند حل خواهند نمود،امروز ضرباتی بر پیکر اسلام و مسلمین بر اثر زیر پا گذاشتن و یا فراموش کردن همه یا بعضی از این دستورهای چهارگانه وارد میشود که بسیار دردناک است.
اگر روح استقامت و پایمردی در مسلمانان زنده شود،اگر در برابر افزایش تلاش و کوشش دشمنان،مسلمانان تلاش و کوشش بیشتری از خود نشان دهند، و اگر طبق فرمان مرابطه مراقبت کافی از مرزهای جغرافیایی و فرهنگی و عقیدهای بنمایند و هماره در برابر نقشههای دشمنان،حالت آماده باش داشته باشند و علاوه بر همه اینها با تقوای فردی و اجتماعی،گناه و فساد را از جامعه خود دور کنند پیروزی آنها تضمین خواهد شد.
بار الها!به همه ما توفیق مرحمت کن که این دستورهای حیات بخش کتاب آسمانیت را در زندگی به کار بریم و ما را مشمول رحمت و الطاف بی انتهای خود گردان!
سوره نساء قبل از ورود در تفسیر آیات این سوره یادآوری چند نکته لازم است:
1-محل نزول سوره نساء
تمام آیات این سوره(به استثنای آیه 58 طبق نقل بعضی از مفسران)در مدینه نازل شده است و از نظر ترتیب نزول بعد از سوره"ممتحنه"قرار دارد.
زیرا میدانیم ترتیب کنونی سورههای قرآن مطابق ترتیب نزول سورهها نیست یعنی بسیاری از سورههایی که در مکه نازل شده در آخر قرآن قرار دارد و بسیاری از سورههایی که در مدینه نازل شده است در اوائل قرآن قرار گرفته.البته همانطور که در آغاز جلد اول گفتیم مدارکی در دست است که جمعآوری سورههای قرآن به شکل کنونی در زمان خود پیغمبر ص واقع شده بنا بر این به هنگام جمعآوری قرآن شخص پیامبر ص به دلائل مختلفی از جمله اهمیت مطالب،و ترتیب طبیعی آنها،دستور داده است که سورهها را بر طبق وضعی که الان میبینیم ترتیب دهند، که نخستین آنها سوره"حمد"و آخرین آنها سوره"الناس"است بدون اینکه کلمه و یا حتی حرفی از آیات و یا سورهها کم و یا زیاد شود.
این سوره از نظر تعداد کلمات و حروف،طولانیترین سورههای قرآن بعد از سوره"البقره"است و دارای 177 آیه میباشد و نظر به اینکه بحثهای فراوانی در مورد احکام و حقوق زنان در آن طرح شده به سوره"نساء"نامیده شده است.
2-محتویات این سوره
همانطور که گفتیم این سوره در مدینه نازل شده،یعنی به هنگامی که پیامبر ص دست در کار تاسیس حکومت اسلامی و ایجاد یک جامعه سالم انسانی بود،به- همین دلیل بسیاری از قوانینی که در سالم سازی جامعه مؤثر است در این سوره نازل شده است. از طرفی چون افرادی که تار و پود این جامعه نو پا را تشکیل میدادند، افراد بتپرست دیروز با آن همه آلودگیهای دوران جاهلیت بودهاند،لذا باید قبل از هر چیز رسوبات گذشته را از مغز و روح آنها بیرون ساخت و به جای آن قوانین و برنامههایی که برای نوسازی یک جامعه فرسوده لازم است قرار داد بطور کلی بحثهای مختلفی که در این سوره میخوانیم عبارتند از: 1-دعوت به ایمان و عدالت و قطع رابطه دوستانه با دشمنان سرسخت. 2-قسمتی از سرگذشت پیشینیان برای آشنایی هر چه بیشتر به سرنوشت جامعههای ناسالم. 3-حمایت از کسانی که نیازمند به کمک هستند،مانند یتیمان،و دستورهای لازم برای نگاهداری و مراقبت از حقوق آنها. 4-قانون ارث بر اساس یک روش طبیعی و عادلانه در برابر شکل بسیار زنندهای که در آن زمان داشت و به بهانههای مختلفی افراد ضعیف را محروم میساختند. 5-قوانین مربوط به ازدواج و برنامههایی برای حفظ عفت عمومی. 6-قوانین کلی برای حفظ اموال عمومی. 7-کنترل و نگهداری و بهسازی نخستین واحد اجتماع یعنی محیط خانواده. 8-حقوق و وظائف متقابل افراد جامعه در برابر یکدیگر. 9-معرفی دشمنان جامعه اسلامی و بیدار باش به مسلمانان در برابر آنها. 10-حکومت اسلامی و لزوم اطاعت از رهبر چنین حکومتی. 11-تشویق مسلمانان به مبارزه با دشمنان شناخته شده. 12-معرفی دشمنانی که احیانا فعالیتهای زیر زمینی داشتند. 13-اهمیت هجرت و لزوم آن به هنگام روبرو شدن با یک جامعه فاسد و غیر قابل نفوذ. 14-مجددا بحثهایی در باره ارث و لزوم تقسیم ثروتهای متراکم شده در میان وارثان.
3-فضیلت تلاوت این سوره
پیامبر اسلام طبق روایتی فرمود:"هر کس سوره نساء را بخواند گویا به اندازه هر مسلمانی که طبق مفاد این سوره ارث میبرد،در راه خدا انفاق کرده است و همچنین پاداش کسی را که بردهای را آزاد کرده به او میدهند". بدیهی است در این روایت و در تمام روایات مشابه آن،منظور تنها خواندن آیات نیست بلکه خواندن،مقدمهای است برای فهم و درک،و آن نیز به نوبه خود مقدمهای است برای پیاده ساختن آن در زندگی فردی و اجتماعی،و مسلم است که اگر مسلمانان از مفاد آیات این سوره در زندگی خود الهام بگیرند همه این پاداشها را علاوه بر نتائج دنیوی آن خواهند داشت.
تمام آیات این سوره(به استثنای آیه 58 طبق نقل بعضی از مفسران)در مدینه نازل شده است و از نظر ترتیب نزول بعد از سوره"ممتحنه"قرار دارد.
زیرا میدانیم ترتیب کنونی سورههای قرآن مطابق ترتیب نزول سورهها نیست یعنی بسیاری از سورههایی که در مکه نازل شده در آخر قرآن قرار دارد و بسیاری از سورههایی که در مدینه نازل شده است در اوائل قرآن قرار گرفته.البته همانطور که در آغاز جلد اول گفتیم مدارکی در دست است که جمعآوری سورههای قرآن به شکل کنونی در زمان خود پیغمبر ص واقع شده بنا بر این به هنگام جمعآوری قرآن شخص پیامبر ص به دلائل مختلفی از جمله اهمیت مطالب،و ترتیب طبیعی آنها،دستور داده است که سورهها را بر طبق وضعی که الان میبینیم ترتیب دهند، که نخستین آنها سوره"حمد"و آخرین آنها سوره"الناس"است بدون اینکه کلمه و یا حتی حرفی از آیات و یا سورهها کم و یا زیاد شود.
این سوره از نظر تعداد کلمات و حروف،طولانیترین سورههای قرآن بعد از سوره"البقره"است و دارای 177 آیه میباشد و نظر به اینکه بحثهای فراوانی در مورد احکام و حقوق زنان در آن طرح شده به سوره"نساء"نامیده شده است.
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ اِتَّقُوا رَبَّکُمُ اَلَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا وَ بَثَّ مِنْهُمٰا رِجٰالاً کَثِیراً وَ نِسٰاءً وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ اَلَّذِی تَسٰائَلُونَ بِهِ وَ اَلْأَرْحٰامَ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلَیْکُمْ رَقِیباً (1)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر.
1-ای مردم از پروردگارتان بپرهیزید که همه شما را از یک انسان آفرید،و همسر او را (نیز)از جنس او آفرید،و از آن دو،مردان و زنان فراوانی(در روی زمین) منتشر ساخت.و از خدایی بپرهیزید که(همگی به عظمت او معترفید و)هنگامی که چیزی از یکدیگر میخواهید نام او را میبرید،(و نیز)از خویشاوندان خود(یعنی قطع ارتباط با آنها)پرهیز کنید،زیرا خداوند مراقب شما است.
یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ
روی سخن در نخستین آیه این سوره به تمام افراد انسان است زیرا محتویات این سوره در حقیقت همان مسائلی است که تمام افراد بشر در زندگی خود به آن نیازمند هستند.
سپس دعوت به تقوی و پرهیزکاری میکند که ریشه اصلی برنامههای سالم- سازی اجتماع میباشد،ادای حقوق یکدیگر،تقسیم عادلانه ارث،حمایت از یتیمان و رعایت حقوق خانوادگی و مانند اینها همه از اموری است که بدون پشتوانه
تقوی و پرهیزکاری بجایی نمیرسد،لذا این سوره را که محتوی همه این مسائل است با دعوت به تقوی آغاز میکند.
و برای معرفی خدایی که نظارت بر تمام اعمال انسان دارد به یکی از صفات او اشاره میکند که ریشه وحدت اجتماعی بشر است" اَلَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ " "آن خدایی که همه شما را از یک انسان پدید آورد"و بنا بر این امتیازات و افتخارات موهومی که هر دستهای برای خود درست کردهاند از قبیل امتیازات نژادی،زبانی،منطقهای،قبیلهای و مانند آن که امروز منشا هزار گونه گرفتاری در جامعههاست،در یک جامعه اسلامی نباید وجود داشته باشد چه اینکه همه از یک اصل سرچشمه گرفته و فرزندان یک پدر و مادرند و در آفرینش از یک گوهرند.
توجه به اینکه جامعه عصر پیامبر یک جامعه به تمام معنی قبیلهای بود اهمیت این مبارزه را روشنتر میسازد و نظیر این تعبیر در موارد دیگری از قرآن مجید نیز هست که در جای خود به آن اشاره خواهد شد.
اکنون ببینیم منظور از نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ کیست؟ آیا منظور از نفس واحده یک فرد شخصی است یا یک واحد نوعی(یعنی جنس مذکر)شکی نیست که ظاهر این تعبیر همان واحد شخصی را میرساند و اشاره به نخستین انسانی است که قرآن او را بنام آدم پدر انسانهای امروز معرفی کرده و تعبیر"بنی آدم"که در آیات فراوانی از قرآن وارد شده نیز اشاره بهمین است و احتمال اینکه منظور وحدت نوعی بوده باشد از ظاهر آیه بسیار دور است. وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا این جمله میگوید"همسر آدم از او آفریده شد"بعضی از مفسران از این تعبیر،چنین فهمیدهاند که همسر آدم،"حوا"از بدن آدم آفریده شده و پارهای از روایات غیر معتبر را که میگوید:حوا از یکی از دندههای آدم آفریده شده شاهد بر آن گرفتهاند(در فصل دوم از سفر تکوین تورات نیز به این معنی تصریح شده است).
ولی با توجه به سایر آیات قرآن هر گونه ابهامی از تفسیر این آیه برداشته میشود و معلوم میشود که منظور از آن این است که خداوند همسر او را از جنس او(جنس بشر)آفرید.در آیه 21 سوره روم میخوانیم: وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهٰا :"از نشانههای قدرت خدا این است که همسران شما را از جنس شما قرار داد تا بوسیله آنها آرامش بیابید"و در آیه 72 سوره نحل میفرماید: وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً :"خداوند همسران شما را از جنس شما قرار داد".
روشن است اینکه در این آیات میخوانیم"همسران شما را از شما قرار داد" معنی آن این است که از جنس شما قرار داد نه از اعضای بدن شما.
و طبق روایتی که از امام باقر ع در تفسیر عیاشی نقل شده،خلقت حوا از یکی از دندههای آدم شدیدا تکذیب شده و تصریح گردیده که حوا از باقی مانده خاک آدم آفریده شده است.
وَ بَثَّ مِنْهُمٰا رِجٰالاً کَثِیراً وَ نِسٰاءً
این جمله میگوید:"خداوند از آدم و همسرش،مردان و زنان فراوانی بوجود آورد"و از این تعبیر استفاده میشود که تکثیر نسل فرزندان آدم تنها از طریق آدم و همسرش صورت گرفته است و موجود ثالثی در آن دخالت نداشته است.
لازمه این سخن آن است که فرزندان آدم(برادر و خواهر)با هم ازدواج کرده باشند زیرا اگر آنها با نژاد و همسران دیگری ازدواج کرده باشند"منهما" (از آن دو)صادق نخواهد بود.
این موضوع در احادیث متعددی نیز وارد شده است و زیاد هم جای تعجب نیست چه اینکه طبق استدلالی که در بعضی از احادیث از ائمه اهل بیت نقل شده
این ازدواجها مباح بوده زیرا هنوز حکم تحریم ازدواج خواهر و برادر نازل نشده بود،بدیهی است ممنوعیت یک کار،بسته به این است که از طرف خداوند تحریم شده باشد چه مانعی دارد که ضرورتها و مصالحی ایجاب کند که در پارهای از زمانها مطلبی جائز باشد و بعدا تحریم گردد.
ولی در احادیث دیگری تصریح شده که فرزندان آدم هرگز با هم ازدواج نکردهاند و شدیدا به کسانی که معتقد به ازدواج آنها با یکدیگرند حمله شده است.
و اگر بنا باشد که در احادیث متعارض آنچه موافق ظاهر قرآن است ترجیح دهیم باید احادیث دسته اول را انتخاب نمود زیرا موافق آیه فوق است.
در اینجا احتمال دیگری نیز هست که گفته شود:فرزندان آدم با بازماندگان انسانهای پیشین ازدواج کردهاند زیرا طبق روایاتی آدم اولین انسان روی زمین نبوده،مطالعات علمی امروز نیز نشان میدهد که نوع انسان احتمالا از چند ملیون سال قبل در کره زمین زندگی میکرده،در حالی که از تاریخ پیدایش آدم تا کنون زمان زیادی نمیگذرد،بنا بر این باید قبول کنیم که قبل از آدم انسانهای دیگری در زمین میزیستهاند که به هنگام پیدایش آدم در حال انقراض بودهاند،چه مانعی دارد که فرزندان آدم با باقیمانده یکی از نسلهای پیشین ازدواج کرده باشد ولی همانطور که گفتیم این احتمال با ظاهر آیه فوق چندان سازگار نیست.(این بحث احتیاج به گفتگوی بیشتری دارد که از حوصله بحث تفسیری خارج است). وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِی تَسٰائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحٰامَ اهمیتی که تقوی در ساختن زیر بنای یک جامعه سالم دارد سبب شده که مجددا در ذیل آیه،مردم را به پرهیزکاری و تقوی دعوت کند منتهی در اینجا جملهای به آن اضافه کرده و میفرماید:"از خدایی بپرهیزید که در نظر شما عظمت دارد و به هنگامی که میخواهید چیزی از دیگری طلب کنید نام او را
میبرید" (1).
سپس میگوید:"و الارحام"-این کلمه عطف بر"اللّٰه"است و لذا در قرائت معروف،منصوب خوانده شده است بنا بر این معنی آن چنین میشود:
"و اتقوا الارحام":از خویشاوندان(و قطع پیوند از آنها)بپرهیزید و ذکر این موضوع در اینجا اولا نشانه اهمیت فوق العادهای است که قرآن برای صله رحم قائل شده تا آنجا که نام ارحام بعد از نام خدا آمده است،و ثانیا اشاره به- مطلبی است که در آغاز آیه ذکر شده و آن اینکه شما همه از یک پدر و مادرید و در حقیقت تمام فرزندان آدم خویشاوندان یکدیگرند و این پیوند و ارتباط ایجاب میکند که شما نسبت بهمه انسانها از هر نژاد و هر قبیلهای همانند بستگان فامیلی خود محبت بورزید. إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلَیْکُمْ رَقِیباً رقیب در اصل به کسی میگویند که از محل مرتفعی به اوضاع نظارت کند و سپس،به معنی حافظ و نگهبان چیزی آمده است زیرا نگهبانی از لوازم نظارت است.بلندی محل رقیب ممکن است از نظر ظاهری بوده باشد که بر مکان مرتفعی قرار گیرد و نظارت کند و ممکن است از نظر معنوی بوده باشد.
در جمله فوق میفرماید:"خداوند مراقب شما است"و تمام اعمال و نیات شما را میبیند و میداند و در ضمن،نگهبان شما در برابر حوادث او است(تعبیر به"کان"در جمله فوق که فعل ماضی است برای تاکید است).
1) 1) -"تسائلون"از ماده"تسائل"به معنی سؤال کردن از یکدیگر است و"تسائل باللّٰه"به معنی این است که مردم به هنگامی که چیزی از یکدیگر میخواهند بگویند"اسئلک باللّٰه..."(ترا به خدا)و این نشانه عظمت خداوند در نظرها است.
وَ آتُوا اَلْیَتٰامیٰ أَمْوٰالَهُمْ وَ لاٰ تَتَبَدَّلُوا اَلْخَبِیثَ بِالطَّیِّبِ وَ لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَهُمْ إِلیٰ أَمْوٰالِکُمْ إِنَّهُ کٰانَ حُوباً کَبِیراً (2)
2-و اموال یتیمان را(هنگامی که به حد رشد رسیدند)به آنها بدهید،و اموال بد(خود) را با اموال خوب(یتیمان)تبدیل نکنید،و اموال آنها را با اموال خودتان (به وسیله مخلوط کردن یا تبدیل نمودن)نخورید.زیرا این گناه بزرگی است.
شخصی از قبیله"بنی غطفان"برادر ثروتمندی داشت که از دنیا رفت،و او به عنوان سرپرستی از یتیمان برادر اموال او را به تصرف درآورد،و هنگامی- که برادرزاده به حد رشد رسید،از دادن حق او امتناع ورزید،موضوع را به- خدمت پیامبر عرض کردند آیه نخست نازل گردید،و مرد غاصب بر اثر شنیدن آن توبه کرد و اموال را به صاحبش بازگرداند و گفت"اعوذ باللّٰه من الحوب الکبیر":"به خدا پناه میبرم از اینکه آلوده به گناه بزرگی شوم".
در هر اجتماعی بر اثر حوادث گوناگون پدرانی از دنیا میروند و فرزندان صغیری از آنها باقی میمانند منتها در جوامع ناسالم که گرفتار جنگهای داخلی هستند،مانند جامعه عرب در زمان جاهلیت،تعداد اینگونه کودکان یتیم بسیار
زیادتر است،که باید از طرف حکومت اسلامی و فرد فرد مسلمانان، تحت حمایت قرار گیرند.در آیه فوق سه دستور مهم در باره اموال یتیمان داده شده است.
1- وَ آتُوا الْیَتٰامیٰ أَمْوٰالَهُمْ -در این جمله دستور میدهد که:"اموال یتیمان را به هنگامی که رشد پیدا کنند به آنها بدهید"یعنی تصرف شما در این اموال تنها به عنوان امین و ناظر و وکیل است نه به عنوان یک مالک.
2- وَ لاٰ تَتَبَدَّلُوا الْخَبِیثَ بِالطَّیِّبِ :"و هیچگاه اموال پاکیزه آنها را با اموال ناپاک و پست خود تبدیل نکنید"این دستور در حقیقت برای جلوگیری از حیف و میلهایی است،که گاهی سرپرستهای یتیمان به بهانه اینکه تبدیل کردن مال به نفع یتیم است یا تفاوتی با هم ندارد،و یا اگر بماند ضایع میشود،اموال خوب و زبده یتیمان را برمیداشتند و اموال بد و نامرغوب خود را بجای آن میگذاشتند.
3- وَ لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَهُمْ إِلیٰ أَمْوٰالِکُمْ -"و اموال آنها را با اموال خود نخورید"یعنی اموال یتیمان را با اموال خود مخلوط نکنید بطوری که نتیجهاش تملک همه باشد،و یا اینکه اموال بد خود را با اموال خوب آنها مخلوط نسازید که نتیجهاش پایمال شدن حق یتیمان باشد(الی در جمله بالا در حقیقت به معنی مع است).
إِنَّهُ کٰانَ حُوباً کَبِیراً
در پایان آیه،برای تاکید و اثبات اهمیت موضوع میفرماید:اینگونه تعدی و تجاوز به اموال یتیمان گناه بزرگی است.راغب در کتاب مفردات میگوید:
"الحوبة"در اصل به معنی احتیاج و نیازی است که انسان را به گناه میکشاند، و از آنجا که تجاوزهای سرپرستان به اموال یتیمان،غالبا بر اثر نیاز و یا به بهانه احتیاج صورت میگیرد در آیه فوق به جای کلمه"اثم"(گناه)کلمه"حوب" بکار رفته است،تا اشاره به این حقیقت بوده باشد.
بررسی آیات مختلف قرآن نشان میدهد که اسلام اهمیت فوق العادهای برای
این موضوع قائل شده و با شدت تمام خیانت کنندگان در اموال یتیمان را به مجازاتهای شدید تهدید میکند و با عباراتی محکم و قاطع سرپرستان را به مراقبت کامل از اموال یتیمان دعوت میکند،که شرح آن در همین سوره در چند آیه بعد و در ذیل آیات 152 سوره انعام و 34 سوره اسری خواهد آمد.
لحن شدید این آیات بقدری در قلوب مسلمانان مؤثر واقع شد،که حتی میترسیدند غذای مشترکی برای خودشان و یتیمان درست کنند،بهمین جهت غذای آنها را از غذای خود و فرزندان خویش جدا میساختند،و این امر موجب ناراحتی هر دو طرف میشد لذا در آیه 220 سوره بقره به آنها دستور داده شد که اگر هدفشان از مخلوط ساختن اموال یا غذای یتیمان با اموال یا غذای خود،خیر خواهی و اصلاح بوده باشد مانعی ندارد (1).
وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تُقْسِطُوا فِی اَلْیَتٰامیٰ فَانْکِحُوا مٰا طٰابَ لَکُمْ مِنَ اَلنِّسٰاءِ مَثْنیٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تَعْدِلُوا فَوٰاحِدَةً أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ ذٰلِکَ أَدْنیٰ أَلاّٰ تَعُولُوا (3)
3-و اگر میترسید از اینکه(به هنگام ازدواج با دختران یتیم)رعایت عدالت در باره آنها نکنید(از ازدواج با آنان صرف نظر نمائید و)با زنان پاک(دیگر) ازدواج کنید،دو یا سه یا چهار همسر،و اگر میترسید عدالت را(در باره همسران متعدد)رعایت نکنید تنها به یک همسر قناعت نمائید و یا از زنانی که مالک آنها هستید استفاده کنید.این کار بهتر از ظلم و ستم،جلوگیری میکند.
1) 1) -برای توضیح بیشتر به ذیل آیه فوق در سوره بقره جلد دوم تفسیر نمونه مراجعه فرمائید.
برای این آیه شان نزول خاصی نقل شده و آن اینکه قبل از اسلام معمول بود که بسیاری از مردم حجاز،دختران یتیم را به عنوان تکفل و سرپرستی به خانه خود میبردند،و بعد با آنها ازدواج کرده و اموال آنها را هم تملک میکردند،و چون همه کار دست آنها بود حتی مهریه آنها را کمتر از معمول قرار میدادند، و هنگامی که کمترین ناراحتی از آنها پیدا میکردند به آسانی آنها را رها میساختند و در حقیقت حاضر نبودند حتی به شکل یک همسر معمولی با آنها رفتار نمایند.
در این هنگام آیه فوق نازل شد و به سرپرستان ایتام دستور داد در صورتی با دختران یتیم ازدواج کنند که عدالت را به طور کامل در باره آنها رعایت نمایند و در غیر این صورت از آنها چشمپوشی کرده و همسران خود را از زنان دیگر انتخاب نمایند.
وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تُقْسِطُوا فِی الْیَتٰامیٰ فَانْکِحُوا
...
به دنبال دستوری که در آیه سابق برای حفظ اموال یتیمان داده شد در این آیه اشاره به یکی دیگر از حقوق آنها میشود و آن اینکه:"اگر میترسید به- هنگام ازدواج با دختران یتیم رعایت حق و عدالت را در باره حقوق زوجیت و اموال آنان ننمائید از ازدواج با آنها چشم بپوشید و به سراغ زنان دیگر بروید".
*** با توجه به آنچه گفته شد تفسیر آیه کاملا روشن است و پاسخ این سؤال که چرا آغاز آیه در باره یتیمان و پایان آن در باره ازدواج است و این دو ظاهرا با هم سازگار نیست روشن میگردد،زیرا صدر و ذیل آیه هر دو در باره ازدواج است منتها در آغاز آیه میگوید:اگر نمیتوانید ازدواج با یتیمان را با اصول عدالت بیامیزید چه بهتر که از آن صرف نظر کنید سپس به سراغ زنان غیر یتیم بروید.
گرچه مفسران در این زمینه،سخن بسیار گفتهاند،ولی آنچه از خود آیه بدست میاید همان است که در بالا اشاره شد یعنی خطاب در آیه متوجه به سرپرستان ایتام است که در آیه قبل برای حفظ اموال یتیمان دستورهای مختلفی به آنها داده شده بود و در این آیه در باره ازدواج با یتیمان سخن میگوید که همانگونه که باید مراعات عدالت را در باره اموال آنها بنمائید در مورد ازدواج با دختران یتیم نیز با نهایت دقت رعایت مصلحت آنها را بکنید،در غیر این صورت از ازدواج با آنها چشم بپوشید و زنان دیگری انتخاب کنید.
از جمله شواهدی که تفسیر فوق را در باره آیه روشن میسازد آیه 127 از همین سوره است که در آن صریحا مسئله رعایت عدالت را در باره ازدواج با دختران یتیم ذکر کرده است و توضیح آن در ذیل همان آیه خواهد آمد.
روایاتی که در ذیل آیه در کتب مختلف نقل شده نیز گواه این تفسیر است (1).
و اما روایتی که از امیر مؤمنان علی ع نقل شده که میان اول و آخر این آیه مقدار زیادی از قرآن بوده و حذف شده است به هیچوجه از نظر سند اعتبار ندارد و اینگونه احادیث که دلالت بر تحریف یا اسقاط قسمتهایی از قرآن میکند یا از مجعولات دشمنان اسلام و منافقان برای بی اعتبار جلوه دادن قرآن است و یا بعضی از افراد چون نتوانستهاند ارتباط آغاز و انجام آیه را درک کنند چنین پنداشتهاند که در اینجا حذف یا اسقاطی در کار بوده و تدریجا آن را به شکل روایتی جلوه دادهاند،در حالی که دانستیم جملههای آیه کاملا با یکدیگر ارتباط و پیوند دارد.
مَثْنیٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ
"مثنی"در لغت به معنی"دو تا دو تا"و"ثلاث"به معنی"سه تا سه تا" و"رباع"به معنی"چهارتا چهارتا"میباشد.و از آنجا که روی سخن در آیه
1) 1) -تفسیر نور الثقلین جلد اول صفحه 438 و تفسیر المنار ذیل آیه فوق.
به همه مسلمانان است معنی آیه چنین میشود که شما برای دوری از ستم کردن در حق دختران یتیم میتوانید از ازدواج آنها خودداری کنید و با زنانی ازدواج نمائید که موقعیت اجتماعی و فامیلی آنها به شما اجازه ستم کردن را نمیدهد و میتوانید از آنها دو نفر یا سه نفر یا چهار نفر به همسری خود انتخاب کنید.منتها چون مخاطب،همه مسلمانان بوده است تعبیر به دو تا دو تا و مانند آن شده است.
و گرنه جای تردید نیست که حد اکثر تعدد زوجات(آن هم با فراهم شدن شرائط خاصش)بیش از چهار نفر نیست.
ذکر این نکته نیز لازم است که"واو"در جمله بالا به معنی"او"(یا) میباشد نه اینکه منظور این باشد که شما میتوانید دو همسر به اضافه سه همسر به- اضافه چهار همسر که مجموع آنها نه نفر میشود انتخاب کنید زیرا اگر منظور این بود باید صریحا عدد نه ذکر شود نه به این صورت از هم گسسته و پیچیده بعلاوه از نظر فقه اسلام این مسئله جزو ضروریات است که زائد بر چهار همسر مطلقا ممنوع است.
به هر حال آیه فوق دلیل صریحی است بر مسئله جواز تعدد زوجات منتها با شرائطی که به زودی به آن اشاره خواهد شد. فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تَعْدِلُوا فَوٰاحِدَةً سپس بلا فاصله میگوید:این در صورت حفظ عدالت کامل است،اما اگر نمیتوانید عدالت را رعایت کنید به همان یک همسر اکتفاء نمائید تا از ظلم و ستم بر دیگران بر کنار باشید. أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ -و یا بجای انتخاب همسر دوم از کنیزی که مال شما است استفاده کنید زیرا شرائط آنها سبکتر است(اگر چه آنها نیز باید از حقوق حقه خود برخوردار باشند). ذٰلِکَ أَدْنیٰ أَلاّٰ تَعُولُوا -این کار(انتخاب یک همسر و یا انتخاب کنیز)از ظلم و ستم و انحراف از عدالت،بهتر جلوگیری میکند،(در باره مسئله بردگی و
نظر اسلام در این زمینه در آیات مناسب بحث کافی خواهیم کرد).
اکنون پیش از آن که فلسفه حکم تعدد زوجات را در اسلام بدانیم لازم است این موضوع بررسی شود که منظور از عدالت که جزو شرائط تعدد همسر ذکر شده است چیست؟ آیا این عدالت مربوط به امور زندگی از قبیل همخوابگی و وسایل زندگی و رفاه و آسایش است یا منظور عدالت در حریم قلب و عواطف انسانی نیز هست؟ شک نیست که"عدالت"در محبتهای قلبی خارج از قدرت انسان است چه کسی میتواند محبت خود را که عواملش در بیرون وجود اوست از هر نظر تحت کنترل درآورد؟بهمین دلیل رعایت این نوع عدالت را خداوند واجب نشمرده و در آیه 129 همین سوره نساء میفرماید" وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّسٰاءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ ":شما هر قدر کوشش کنید نمیتوانید در میان همسران خود(از نظر تمایلات قلبی)عدالت و مساوات برقرار سازید.
بنا بر این محبتهای درونی مادامی که موجب ترجیح بعضی از همسران بر بعضی دیگر از جنبههای عملی نشود ممنوع نیست،آنچه مرد موظف به آن است رعایت عدالت در جنبههای عملی و خارجی است.
از این بیان روشن میشود:کسانی که خواستهاند از ضمیمه کردن آیه فوق ( فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تَعْدِلُوا فَوٰاحِدَةً )به آیه 129( وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّسٰاءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ )چنین نتیجه بگیرند که تعدد زوجات در اسلام مطلقا ممنوع است،زیرا در آیه نخست آن را مشروط به عدالت کرده،و در آیه دوم عدالت را برای مردان در این مورد امری محال دانسته است،سخت در اشتباهند.
زیرا همانطور که اشاره شد عدالتی که مراعات آن از قدرت انسان بیرون است
عدالت در تمایلات قلبی است،و این از شرائط تعدد زوجات نیست و آنچه از شرائط است عدالت در جنبههای عملی است.
گواه بر این موضوع ذیل آیه 129 همین سوره میباشد آنجا که میگوید:
" فَلاٰ تَمِیلُوا کُلَّ الْمَیْلِ فَتَذَرُوهٰا کَالْمُعَلَّقَةِ "یعنی:"اکنون که نمیتوانید مساوات کامل در محبت میان همسران خود رعایت کنید لا اقل تمام تمایل قلبی خود را متوجه یک نفر از آنان نسازید که دیگری را به صورت بلا تکلیف در آورید".
نتیجه اینکه کسانی که قسمتی از این آیه را گرفته و قسمت دیگر را فراموش کردهاند گرفتار چنان اشتباهی در مسئله تعدد زوجات شدهاند که برای هر محققی جای تعجب است.
از این گذشته از نظر فقه اسلامی و منابع مختلف آن در میان شیعه و اهل تسنن مسئله تعدد زوجات با شرائط آن جای گفتگو و چانه زدن نیست و از ضروریات فقه اسلام محسوب میشود.
اکنون برگردیم به فلسفه این حکم اسلامی(تعدد زوجات).
آیه فوق مسئله تعدد زوجات را(با شرائط سنگینی و در حدود معینی) مجاز شمرده است و در اینجا با ایرادها و حملات مخالفان آن روبرو میشویم که با مطالعات زودگذر،و تحت احساسات حساب نشده به مخالفت با این قانون اسلامی برخاستهاند مخصوصا غربیها در این زمینه بما بیشتر ایراد میکنند که اسلام به- مردان اجازه داده برای خود"حرمسرا"بسازند و بطور نامحدود همسر بگیرند.
در حالی که نه اسلام اجازه تشکیل حرمسرا به آن معنی که آنها میپندارند داده،و نه تعدد زوجات را بدون قید و شرط و نامحدود قرار داده است.
توضیح اینکه:با مطالعه وضع محیطهای مختلف قبل از اسلام،به این
نتیجه میرسیم که تعدد زوجات بطور نامحدود امری عادی بوده و حتی بعضی از مواقع بتپرستان به هنگام مسلمان شدن،بیش از ده زن و یا کمتر داشتهاند، بنا بر این تعدد زوجات از پیشنهادها و ابتکارات اسلام نیست بلکه اسلام آن را در چهارچوبه ضرورتهای زندگی انسانی محدود ساخته و برای آن قیود و شرائط سنگینی قائل شده است.
قوانین اسلام بر اساس نیازهای واقعی بشر دور میزند نه تبلیغات ظاهری و احساسات رهبری نشده،مسئله تعدد زوجات نیز از همین زاویه در اسلام مورد بررسی قرار گرفته،زیرا هیچ کس نمیتواند انکار کند که مردان در حوادث گوناگون زندگی بیش از زنان در خطر نابودی قرار دارند و در جنگها و حوادث دیگر قربانیان اصلی را آنها تشکیل میدهند.
و نیز نمیتوان انکار کرد که عمر زندگی جنسی مردان،از زنان طولانیتر است زیرا زنان در سنین معینی آمادگی جنسی خود را از دست میدهند در حالی که در مردان چنین نیست.
و نیز زنان به هنگام عادت ماهانه و قسمتی از دوران حمل،عملا ممنوعیت جنسی دارند در حالی که در مردان این ممنوعیتها وجود ندارد.
از همه گذشته زنانی هستند که همسران خود را به علل گوناگونی از دست میدهند و معمولا نمیتوانند به عنوان همسر اول،مورد توجه مردان قرار گیرند و اگر مسئله تعدد زوجات در کار نباشد آنها باید برای همیشه بدون همسر باقی بمانند همانطور که در مطبوعات مختلف میخوانیم که این دسته از زنان بیوه با محدود شدن مسئله تعدد زوجات از نابسامانی زندگی خود شکایت دارند و جلوگیری از تعدد را یک نوع احساسات ظالمانه در باره خود تلقی میکنند.
با در نظر گرفتن این واقعیتها در این گونه موارد که تعادل میان مرد و زن به عللی بهم میخورد ناچاریم یکی از سه راه را انتخاب کنیم:
1-مردان تنها به یک همسر در همه موارد قناعت کنند و زنان اضافی تا پایان
عمر بدون همسر باقی بمانند و تمام نیازهای فطری و خواستههای درونی خود را سرکوب کنند.
2-مردان فقط دارای یک همسر قانونی باشند ولی روابط آزاد و نامشروع جنسی را با زنانی که بیشوهر ماندهاند به شکل معشوقه برقرار سازند.
3-کسانی که قدرت دارند بیش از یک همسر را اداره کنند و از نظر"جسمی" و"مالی"و"اخلاقی"مشکلی برای آنها ایجاد نمیشود و قدرت بر اجراء عدالت کامل در میان همسران و فرزندان خود دارند به آنها اجازه داده شود که بیش از یک همسر برای خود انتخاب کنند.مسلما غیر از این سه راه،راه دیگری وجود ندارد.
اگر بخواهیم راه اول را انتخاب کنیم باید با فطرت و غرائز و نیازهای روحی و جسمی بشر به مبارزه برخیزیم و عواطف و احساسات اینگونه زنان را نادیده بگیریم،این مبارزهای است که پیروزی در آن نیست و به فرض که این طرح عملی شود جنبههای غیر انسانی آن بر هیچ کس مخفی نیست.
به تعبیر دیگر مسئله تعدد همسر را در موارد ضرورت نباید تنها از دریچه چشم همسر اول،مورد بررسی قرار داد،بلکه از دریچه چشم همسر دوم نیز باید مورد مطالعه قرار گیرد،و آنها که مشکلات همسر اول را در صورت تعدد زوجات عنوان میکنند کسانی هستند که یک مسئله سه زاویهای را تنها از یک زاویه نگاه میکنند زیرا مسئله تعدد همسر،هم از زاویه دید مرد و هم از زاویه دید همسر اول و هم از زاویه دید همسر دوم باید مطالعه شود و با توجه به مصلحت مجموع،در این باره قضاوت کنیم.
و اگر راه دوم را انتخاب کنیم باید فحشاء را به رسمیت بشناسیم و تازه زنانی که به عنوان معشوقه مورد بهرهبرداری جنسی قرار میگیرند نه تامینی دارند و نه آیندهای،و شخصیت آنها در حقیقت لگدمال شده است و اینها اموری نیست که هیچ انسان عاقلی آن را تجویز کند.
بنا بر این تنها راه سوم باقی میماند که هم بخواستههای فطری و نیازهای غریزی زنان پاسخ مثبت میدهد و هم از عواقب شوم فحشاء و نابسامانی زندگی این دسته از زنان بر کنار است و جامعه را از گرداب گناه بیرون میبرد.
البته باید توجه داشت که جواز تعدد زوجات با اینکه در بعضی از موارد یک ضرورت اجتماعی است و از احکام مسلم اسلام محسوب میشود اما تحصیل شرائط آن در امروز با گذشته تفاوت بسیار پیدا کرده است،زیرا زندگی در سابق یک شکل ساده و بسیط داشت و لذا رعایت کامل مساوات بین زنان آسان بود و از عهده غالب افراد برمیآمد ولی در عصر و زمان ما باید کسانی که میخواهند از این قانون استفاده کنند مراقب عدالت همه جانبه باشند و اگر قدرت بر این کار دارند چنین اقدامی بنمایند.اساسا اقدام به این کار نباید از روی هوی و هوس باشد.
جالب توجه اینکه همان کسانی که با تعدد همسر مخالفند(مانند غربیها) در طول تاریخ خود،به حوادثی برخوردهاند که نیازشان را به این مسئله کاملا آشکار ساخته است،مثلا بعد از جنگ جهانی دوم احتیاج و نیاز شدیدی در ممالک جنگزده،و مخصوصا کشور آلمان،به این موضوع احساس شد و جمعی از متفکران آنها را وادار ساخت که برای چارهجویی و حل مشکل در مسئله ممنوعیت تعدد همسر،تجدید نظر کنند،و حتی برنامه تعدد زوجات اسلام را از دانشگاه "الازهر"خواستند و تحت مطالعه قرار دادند،ولی در برابر حملات سخت کلیسا مجبور به متوقف ساختن این برنامه شدند،و نتیجه آن همان فحشاء وحشتناک و بیبند و باری جنسی وسیعی بود که سراسر کشورهای جنگزده را فرا گرفت.
از همه اینها گذشته تمایل پارهای از مردان را به تعدد همسر نمیتوان انکار کرد،این تمایل اگر جنبه هوس داشته باشد قابل ملاحظه نیست اما گاه میشود که بر اثر عقیم بودن زن،و علاقه شدید مرد به داشتن فرزند،این تمایل را منطقی میکند، و یا گاهی بر اثر تمایلات شدید جنسی و عدم توانایی همسر اول برای انجام این خواسته غریزی،مرد،خود را ناچار به ازدواج دوم میبیند،حتی اگر
از طریق مشروع انجام نشود از طرق نامشروع،اقدام میکند در اینگونه موارد نیز نمیتوان منطقی بودن خواسته مرد را انکار کرد،و لذا حتی در کشورهایی که تعدد همسر قانونا ممنوع است،عملا در بسیاری از موارد ارتباط با زنان متعدد رواج کامل دارد،و یک مرد در آن واحد با زنان متعددی ارتباط نامشروع دارد.
مورخ مشهور فرانسوی گوستاولوبون قانون تعدد زوجات اسلام را که به صورت محدود و مشروط است یکی از مزایای این آئین میشمارد و بهنگام مقایسه آن را روابط آزاد و نامشروع مردان،با چند زن،در اروپا چنین مینویسد:
"در غرب هم با وجود اینکه آب و هوا و وضع طبیعت هیچکدام ایجاب چنین رسمی(تعدد زوجات)نمیکند با این حال وحدت همسر چیزی است که ما آن را فقط در کتابهای قانون میبینیم!و الا گمان نمیکنم که بشود انکار کرد که در معاشرت واقعی ما اثری از این رسم نیست!راستی من متحیرم و نمیدانم که تعدد زوجات مشروع و محدود شرق،از تعدد زوجات سالوسانه غرب چه چیز کم دارد؟بلکه من میگویم که اولی از هر حیث از دومی بهتر و شایستهتر است" (1).
البته نمیتوان انکار کرد که بعضی از مسلماننماها بدون رعایت روح اسلامی این قانون،از آن سوء استفاده کرده و برای خود حرم سراهای ننگینی بر پا نموده و به حقوق زنان و همسران خود تجاوز کردهاند،ولی این عیب از قانون نیست و اعمال آنها را نباید به حساب دستورهای اسلام گذاشت،کدام قانون خوبی است که افراد سودجو از آن،بهرهبرداری نامشروع نکردهاند؟
در اینجا بعضی سؤال میکنند که ممکن است شرائط و کیفیاتی که در بالا گفته شد برای زن یا زنانی پیدا شود آیا در این صورت میتوان به او اجازه داد که
1) 1) -تاریخ تمدن اسلام و عرب ترجمه فخر گیلانی صفحه 509.
دو شوهر برای خود انتخاب کنند؟
جواب این سؤال چندان مشکل نیست.
اولا(بر خلاف آنچه در میان عوام معروف است)میل جنسی در مردان به- مراتب بیش از زنان است و از جمله ناراحتیهایی که در کتب علمی مربوط به مسائل جنسی در باره غالب زنان ذکر میکنند مسئله"سرد مزاجی"است در حالی که در مردان،موضوع بر عکس است،و حتی در میان جانداران دیگر نیز همواره دیده میشود که تظاهرات جنسی،معمولا از جنس نر شروع میشود.
ثانیا تعدد همسر در مورد مردان هیچ گونه مشکل اجتماعی و حقوقی ایجاد نمیکند در حالی که در باره زنان اگر فرضا دو همسر انتخاب کنند،مشکلات فراوانی به وجود خواهد آمد که سادهترین آنها مسئله مجهول بودن نسب فرزند است که معلوم نیست مربوط به کدام یک از دو همسر میباشد و مسلما چنین فرزندی مورد حمایت هیچ یک از مردان قرار نخواهد گرفت و حتی بعضی از دانشمندان معتقدند:
فرزندی که پدر او مجهول باشد کمتر مورد علاقه مادر قرار خواهد گرفت،و با این ترتیب چنین فرزندانی از نظر عاطفی در محرومیت مطلق قرار میگیرند،و از نظر حقوقی نیز وضعشان کاملا مبهم است.
و شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که توسل به وسائل پیشگیری از انعقاد نطفه بوسیله قرص یا مانند آن،هیچگاه اطمینان بخش نیست و نمیتواند،دلیل قاطعی بر نیاوردن فرزند بوده باشد زیرا بسیارند زنانی که از این وسائل استفاده کرده و یا در طرز استفاده،گرفتار اشتباه شده و فرزند پیدا کردهاند،بنا بر این هیچ زنی نمیتواند به اعتماد آن،تن به تعدد همسر بدهد.
روی این جهات،تعدد همسر برای زنان نمیتواند منطقی بوده باشد،در
حالی که در مورد مردان،با توجه به شرائط آن،هم منطقی است و هم عملی است.
وَ آتُوا اَلنِّسٰاءَ صَدُقٰاتِهِنَّ نِحْلَةً فَإِنْ طِبْنَ لَکُمْ عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ نَفْساً فَکُلُوهُ هَنِیئاً مَرِیئاً (4)
4-و مهر زنان را(به طور کامل)به عنوان یک بدهی(یا یک عطیه)به آنها بپردازید، و اگر آنها با رضایت خاطر چیزی از آن را به شما ببخشند آن را حلال و گوارا مصرف کنید.
"نحلة"در لغت به معنی بدهی و دین آمده،و به معنی بخشش و عطیه نیز هست،"راغب"در کتاب مفردات میگوید:به عقیده من این کلمه از ریشه "نحل"(به معنی زنبور عسل)آمده است زیرا بخشش و عطیه شباهتی بکار زنبوران عسل در دادن عسل دارد.
صدقاتهن جمع صداق به معنی مهر است.آیه فوق به دنبال بحثی که در آیه گذشته در باره انتخاب همسر بود،اشاره به یکی از حقوق مسلم زنان میکند و تاکید مینماید که:"مهر زنان را بطور کامل همانند یک بدهی بپردازید"یعنی همانطور که در پرداخت سایر بدهیها مراقب هستید که از آن چیزی کم نشود،در مورد پرداخت مهر نیز باید همان حال را داشته باشید(این در صورتی است که"نحلة" را به معنی بدهی بگیریم)و اگر به معنی عطیه و بخشش باشد تفسیر آیه چنین خواهد شد:"مهر را که یک عطیه الهی است و خدا بخاطر اینکه زن حقوق بیشتری در اجتماع داشته باشد و ضعف نسبی جسمی او از این راه جبران گردد بطور کامل ادا کنید".
فَإِنْ طِبْنَ لَکُمْ عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ نَفْساً فَکُلُوهُ هَنِیئاً مَرِیئاً
در آغاز آیه برای حفظ حقوق زنان با صراحت دستور میدهد که باید تمام مهر را به آنان پرداخت کنند،ولی در ذیل آیه برای احترام گذاردن به احساسات طرفین و محکم شدن پیوندهای قلبی و جلب عواطف میگوید:"اگر زنان با رضایت کامل خواستند مقداری از مهر خود را ببخشند برای شما حلال و گوارا است"تا در محیط زندگی زناشویی تنها قانون و مقررات خشک حکومت نکند بلکه بموازات آن عاطفه و محبت نیز حکمفرما باشد.
در عصر جاهلیت نظر به اینکه برای زنان ارزشی قائل نبودند،غالبا مهر را که حق مسلم زن بود در اختیار اولیای آنها قرار میدادند،و آن را ملک مسلم آنها میدانستند گاهی نیز مهر یک زن را ازدواج زن دیگری قرار میدادند به این گونه که مثلا برادری،خواهر خود را به ازدواج دیگری در میآورد که او هم در مقابل،خواهر خود را به ازدواج وی درآورد،و مهر این دو زن همین بود.
اسلام بر تمام این رسوم ظالمانه خط بطلان کشید،و مهر را به عنوان یک حق مسلم به زن اختصاص داد،و در آیات قرآن کرارا مردان را به رعایت کامل این حق توصیه کرده است.
در اسلام برای مهر مقدار معینی تعیین نشده است و بسته بتوافق دو همسر است اگر چه در روایات فراوانی تاکید شده که مهر را سنگین قرار ندهند ولی این یک حکم الزامی نیست بلکه مستحبّ است.
اکنون این سؤال پیش میآید که مرد و زن هر دو از ازدواج و زناشویی بطور یکسان بهره میگیرند،و پیوند زناشویی پیوندی است بر اساس منافع متقابل طرفین،با این حال چه دلیلی دارد که مرد مبلغ کم یا زیادی به عنوان مهر به زن
بپردازد؟وانگهی آیا این موضوع به شخصیت زن لطمه نمیزند،و شکل خرید و فروش به ازدواج نمیدهد؟!.
روی همین جهات است که بعضی بشدت با مسئله مهر مخالفت میکنند، مخصوصا معمول نبودن مهر در میان غربیها برای غربزدهها به این فکر دامن میزند، در حالی که نه تنها حذف مهر،به شخصیت زن نمیافزاید بلکه وضع او را به مخاطره میافکند.
توضیح اینکه درست است که مرد و زن هر دو از زندگی زناشویی بطور یکسان سود میبرند،ولی نمیتوان انکار کرد که در صورت جدایی زن و مرد زن متحمل خسارت بیشتری خواهد شد زیرا:
اولا مرد طبق استعداد خاص بدنی معمولا در اجتماع نفوذ و تسلط بیشتری دارد،و هر چند بعضی میخواهند به هنگام سخن گفتن این حقیقت روشن را انکار کنند اما وضع زندگی اجتماعی بشر که با چشم میبینیم حتی در جوامع اروپایی که زنان به اصطلاح از آزادی کامل برخوردارند نشان میدهد که ابتکار اعمال پر- درآمد بیشتر در دست مردان است.
به علاوه مردان برای انتخاب همسر مجدد امکانات بیشتری دارند ولی زنان بیوه مخصوصا با گذشت قسمتی از عمر آنها، و از دست رفتن سرمایه جوانی و زیبایی،امکاناتشان برای انتخاب همسر جدید کمتر است.
با توجه به این جهات روشن میشود که امکانات و سرمایهای را که زن با ازدواج از دست میدهد بیش از امکاناتی است که مرد از دست میدهد،و در حقیقت مهر چیزی است به عنوان جبران خسارت برای زن و وسیلهای برای تامین زندگی آینده او،و علاوه مسئله مهر معمولا به شکل ترمزی در برابر تمایلات مرد نسبت به جدایی و طلاق محسوب میشود.
درست است که مهر از نظر قوانین اسلام با برقرار شدن پیمان ازدواج به- ذمه مرد تعلق میگیرد و زن فورا حق مطالبه آن را دارد،ولی چون معمولا به-
صورت بدهی بر ذمه مرد میماند،هم اندوختهای برای آینده زن محسوب میشود، و هم پشتوانهای برای حفظ حقوق او و از هم نپاشیدن پیمان زناشویی(البته این موضوع استثنائاتی دارد ولی آنچه گفتیم در غالب موارد صادق است).
و اگر بعضی برای مهر تفسیر غلطی کردهاند و آن را یک نوع"بهای زن" پنداشتهاند ارتباط به قوانین اسلام ندارد،زیرا در اسلام مهر به هیچ وجه جنبه بها و قیمت کالا ندارد،و بهترین دلیل آن همان صیغه عقد ازدواج است که در آن رسما"مرد"و"زن"به عنوان دو رکن اساسی پیمان ازدواج به حساب آمدهاند، و مهر یک چیز اضافی و در حاشیه قرار گرفته است،بهمین دلیل اگر در صیغه عقد، اسمی از مهر نبرند عقد باطل نیست،در حالی که اگر در خرید و فروش و معاملات اسمی از قیمت برده نشود مسلما باطل خواهد بود،(البته باید توجه داشت اگر در عقد ازدواج نامی از مهر برده نشود شوهر موظف است که در صورت آمیزش جنسی،"مهر المثل"یعنی مهری همانند زنانی که همطراز او هستند بپردازد).
از آنچه گفته شد نتیجه میگیریم که مهر جنبه"جبران خسارت"و"پشتوانه برای احترام به حقوق زن"دارد،نه قیمت و بها و شاید تعبیر به"نحله"به معنی "عطیه"در آیه اشاره به این قسمت باشد.
وَ لاٰ تُؤْتُوا اَلسُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَکُمُ اَلَّتِی جَعَلَ اَللّٰهُ لَکُمْ قِیٰاماً وَ اُرْزُقُوهُمْ فِیهٰا وَ اُکْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً (5) وَ اِبْتَلُوا اَلْیَتٰامیٰ حَتّٰی إِذٰا بَلَغُوا اَلنِّکٰاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوٰالَهُمْ وَ لاٰ تَأْکُلُوهٰا إِسْرٰافاً وَ بِدٰاراً أَنْ یَکْبَرُوا وَ مَنْ کٰانَ غَنِیًّا فَلْیَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ کٰانَ فَقِیراً فَلْیَأْکُلْ بِالْمَعْرُوفِ فَإِذٰا دَفَعْتُمْ إِلَیْهِمْ أَمْوٰالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَیْهِمْ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ حَسِیباً (6)
5-و اموال خود را که خداوند وسیله قوام زندگی شما قرار داده به دست سفیهان ندهید و از آن،به آنها روزی دهید،و لباس بر آنها بپوشانید و سخن شایسته به آنها بگوئید.
6-و یتیمان را بیازمائید تا هنگامی که به حد بلوغ برسند،(در این موقع)اگر در آنها رشد(کافی)یافتید اموالشان را به آنها بدهید،و پیش از آنکه بزرگ شوند اموال آنها را از روی اسراف نخورید،و هر کس(از سرپرستان)بی نیاز است(از برداشت حق الزحمه)خودداری کند و آن کس که نیازمند است به طرز شایسته(و مطابق زحمتی که میکشد)از آن بخورد،و هنگامی که اموال آنها را به آنها میدهید شاهد بر آنها بگیرید(اگر چه)خداوند برای محاسبه کافی است.
آیات فوق متمم بحثهای مربوط به یتیمان است که در آیات پیش سخن از آنها به میان آمده است. وَ لاٰ تُؤْتُوا السُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَکُمُ :
"اموال و ثروتهای خود را به دست افراد سفیه نسپارید"و بگذارید در مسائل اقتصادی رشد پیدا کنند تا اموال شما در معرض مخاطره و تلف قرار نگیرد.
"راغب"در کتاب مفردات میگوید:سفه(بر وزن تبه)در اصل یک نوع کموزنی و سبکی بدن است بطوری که به هنگام راه رفتن تعادل حفظ نشود،و به- همین جهت به افسار که ناموزون است و دائما در حال حرکت است"سفیه"گفته میشود،و سپس بهمین تناسب در افرادی که رشد فکری ندارند بکار رفته است خواه سبکی عقل آنها در امور مادی باشد یا در امور معنوی.
ولی روشن است که منظور از سفاهت در آیه فوق عدم رشد کافی در خصوص امور مالی است به طوری که شخص نتواند سرپرستی اموال خود را به عهده گیرد، و در مبادلات مالی منافع خود را تامین نماید،و باصطلاح کلاه سرش برود،شاهد بر این سخن آیه دوم است که میگوید:
" فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوٰالَهُمْ ":"اگر آنها را رشید یافتید اموالشان را به دست آنها بسپارید".
بنا بر این آیه فوق با اینکه در باره یتیمان بحث میکند،یک حکم کلی و عمومی برای همه موارد در بر دارد،که انسان نباید در هیچ حال و در هیچ مورد،
اموالی که تحت سرپرستی او است و یا زندگی او به نوعی به آن بستگی دارد به- دست افراد کم عقل و غیر رشید بسپارد،و در این موضوع فرقی در میان اموال عمومی(اموال حکومت اسلامی)نیست،گواه بر این موضوع علاوه بر وسعت مفهوم آیه،و مخصوصا کلمه"سفیه"روایاتی است که از پیشوایان اسلام در این زمینه نقل شده است.
مثلا:در روایتی از امام صادق ع میخوانیم که:"شخصی بنام ابراهیم بن عبد الحمید میگوید:از امام تفسیر آیه"و لا تُؤْتُوا السُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَکُمُ " را پرسیدم فرمود:شرابخواران سفیهند و نباید اموالتان را به آنها بسپارید"! (1)در روایت دیگری نیز از انتخاب"شارب الخمر"به عنوان امین امور مالی نهی شده است،خلاصه توصیف شرابخوار به سفاهت کرارا در روایات دیده میشود،و این تعبیر شاید به خاطر آن باشد که شخص شرابخوار هم سرمایه مادی خود را از دست میدهد،و هم سرمایه معنوی را،چه سفاهتی از این بالاتر که انسان پول بدهد و عقل و هوش خود را نیز بدهد و دیوانگی خریداری کند،قوای مختلف بدنی را نیز بر سر این کار بگذارد و زیانهای اجتماعی فراوانی ببار آورد؟! در روایت دیگری تمام افرادی که به جهتی از جهات قابل اعتماد نیستند "سفیه"نامیده شدهاند،و از سپردن اموال(شخصی و عمومی)به آنها نهی شده است:"یونس بن یعقوب"میگوید:از امام جعفر صادق ع تفسیر آیه" وَ لاٰ تُؤْتُوا السُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَکُمُ "را پرسیدم فرمود:من لا تثق به"سفیه کسی است که مورد اعتماد نباشد". (2)
از این روایات برمیاید که"سفیه"معنی وسیعی دارد و از سپردن اموال عمومی و خصوصی به آنها نهی شده است،منتها این نهی در بعضی از موارد به عنوان تحریم است و در پارهای از موارد که درجه سفاهت شدید نیست به معنی کراهت است.
در اینجا یک سؤال پیش میآید و آن اینکه اگر آیه در مورد اموال یتیمان است چرا"اموالکم"(ثروتهای شما)میگوید:نه،"اموالهم"(ثروتهای آنها)؟ ولی ممکن است نکته این تعبیر بیان این مسئله مهم اجتماعی و اقتصادی باشد که اسلام همه افراد جامعه را یکی میداند،بطوری که مصلحت و منفعت یک فرد نمیتواند از منافع جدا باشد،همچنین زیان یک فرد عین زیان یک جامعه است.بنا بر این به خاطر همین موضوع به جای"ضمیر غائب""ضمیر مخاطب" قرار داده شده،یعنی این اموال در حقیقت فقط متعلق به ایتام نیست،بلکه به شما هم مربوط است،و اگر زیانی به آن متوجه شود بطور غیر مستقیم متوجه شما شده است،لذا در نگهداری آن باید مراقبت کامل داشته باشید.
در باره این تعبیر تفسیر دیگری هم هست و آن اینکه مقصود از اموالکم اموال خود سرپرستان است نه اموال یتیمان،یعنی اگر شما میخواهید به افراد یتیم که هنوز رشد کافی نیافتهاند کمک کنید شاید تحت تاثیر عواطف حساب نشده اموالی بدست آنها بسپارید و آنها را به کارهایی بگمارید که از آنها ساخته نیست،بلکه به جای این کار غیر عاقلانه بهتر این است که غذا و لباس و مسکن آنها را تامین کنید تا بالغ و رشید شوند.
و در واقع این یک درس بزرگ اجتماعی است که قرآن بما میدهد که افراد "قاصر و ناتوان"را به خاطر کمک به شخص آنها به کارهایی که قدرت انجام آن را ندارند نگمارید زیرا اگر این کار منفعت جزئی برای آنها داشته باشد ممکن است زیانهای کلی برای اجتماع ببار آورد.بلکه باید از طریق کمکهای بلا عوض و کارهای سبک و کوچک آنها را اداره کرد.
از اینجا روشن میشود اینکه بعضی از کوتهفکران افراد ضعیف و ناتوان را به پستهای تبلیغی و مذهبی برای کمک و ارفاق به آنها انتخاب میکنند یکی از زیانبارترین و نابخردانهترین کارهاست.
اَلَّتِی جَعَلَ اللّٰهُ لَکُمْ قِیٰاماً
:
در این جمله قرآن تعبیر جالبی در باره اموال و ثروتها کرده و میگوید:
"این سرمایههای شما که قوام زندگانی و اجتماع شما به آن است و بدون آن نمیتوانید کمر راست کنید به دست سفیهان و اسرافکاران نسپارید،و از این تعبیر به خوبی اهمیتی را که اسلام برای مسائل مالی و اقتصادی قائل است روشن میشود، و به عکس آنچه در انجیل کنونی (1)میخوانیم که "شخص پولدار هرگز وارد ملکوت آسمانها نمیشود"اسلام میگوید ملتی که فقیر باشد هرگز نمیتواند کمر راست کند و عجب این است که آنها با آن تعلیمات غلط به کجا رسیدهاند،و ما با این تعلیمات عالی در چه مرحلهای سیر میکنیم،در حقیقت آنها از آن خرافات فاصله گرفتهاند و به جایی رسیدهاند و ما هم از این تعلیمات عالی دور ماندیم و چنین سرگردان شدیم. وَ ارْزُقُوهُمْ فِیهٰا وَ اکْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً در پایان آیه دو دستور مهم در باره یتیمان میدهد:
نخست اینکه"خوراک و پوشاک آنها را از طریق اموالشان تامین کنید"تا با آبرومندی بزرگ شوند و به حد بلوغ برسند-جالب اینکه در این آیه تعبیر به"فیها"(در اموالشان)شده است نه"منها"(از اموالشان)و مفهوم این تعبیر این است که زندگی یتیمان را از درآمد اموال و سرمایههای آنها تامین نمائید، زیرا اگر گفته بود زندگی آنها را از سرمایههایشان تامین کنید مفهومش این بود که از اصل سرمایه تدریجا برداشته شود،و طبعا هنگامی که به بلوغ میرسیدند شاید قسمت مهم سرمایه خود را از دست داده بودند ولی قرآن با همین عوض کردن تعبیر،به سرپرستان توصیه کرده که کوشش کنند برای اموال یتیمان،منافع و درآمدی حد اقل به اندازه نیازمندیهای آنها درست کنند تا سرمایه اصلی آنها حفظ گردد.
1) 1) -انجیل متی باب 19 آیه 23
دیگر اینکه آیه میگوید:"با یتیمان بطور شایسته سخن گوئید"یعنی با عبارات و سخنان دلنشین و شایسته هم کمبود روانی آنها را برطرف سازید و هم به "رشد عقلی"آنها کمک کنید تا به موقع بلوغ از رشد عقلی کافی برخوردار باشند، و به این ترتیب برنامه سازندگی شخصیت آنها نیز جزء وظائف سرپرستان خواهد بود. وَ ابْتَلُوا الْیَتٰامیٰ حَتّٰی إِذٰا بَلَغُوا النِّکٰاحَ در اینجا دستور دیگری در باره یتیمان و سرنوشت اموال آنها داده و میفرماید:
"یتیمان را بیازمائید تا هنگامی که به حد بلوغ برسند"و اگر در این موقع در آنها رشد کافی برای اداره اموال خود یافتید،ثروت آنها را به آنها بازگردانید- در این آیه چند نکته است که باید به آن توجه داشت:
1-از تعبیر به"حتی"استفاده میشود که باید آزمایش یتیمان،پیش از رسیدن به حد بلوغ و به صورت مکرر و مستمر انجام شود،تا هنگامی که در آستانه بلوغ قرار گرفتند وضع آنها کاملا از نظر رشد عقلی برای اداره امور مالی خود روشن گردد-ضمنا چنین استفاده میشود که منظور از آزمایش،پرورش تدریجی یتیمان است،یعنی نگذارید آنها به حد بلوغ برسند و سپس اقدام به- سپردن اموالشان به آنها بکنید بلکه آنها را قبل از بلوغ با برنامههای عملی، برای زندگی مستقل آماده کنید.
و اما اینکه چگونه باید یتیمان آزمایش شوند راه آن این است که مقداری مال در اختیار آنها گذارده شود،و به خرید و فروش و تجارت بپردازند،اما اعمال آنها با نظارت"ولی"بطوری که استقلال عمل را از آنها سلب نکند انجام شود هنگامی که معلوم شد از عهده این کار برمیآیند و در معامله گول نمیخورند، باید اموالشان را بدستشان سپرد و گرنه با تربیت و پرورشهای مستمر باید آنها را چنان آماده کرد که بتوانند در آینده زمام زندگی خود را بدست گیرند.
2-تعبیر به" إِذٰا بَلَغُوا النِّکٰاحَ "اشاره به این است که آنها به سر حدی برسند
که قدرت بر ازدواج داشته باشند و روشن است کسی که قدرت بر ازدواج دارد قدرت بر تشکیل خانواده خواهد داشت،و چنان کسی بدون سرمایه نمیتواند به اهداف خود برسد،بنا بر این آغاز زندگی زناشویی با آغاز زندگی اقتصادی مستقل همراه است،و به عبارت دیگر ثروت آنها موقعی بدستشان داده میشود که هم به بلوغ جسمی برسند و نیاز آنها به مال شدید شود،و هم بلوغ فکری پیدا کنند و توانایی برای حفظ مال داشته باشند.
3-تعبیر به" آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً "اشاره به این است که رشد آنها کاملا مسلم شود زیرا"آنستم"از ماده"ایناس"به معنی مشاهده و رؤیت میباشد،و این ماده از ماده انسان که یکی از معانی آن مردمک چشم است گرفته شده(در حقیقت هنگام رؤیت و مشاهده از"انسان"یعنی مردمک چشم مدد گرفته میشود و به همین جهت از مشاهده کردن تعبیر به ایناس شده است). وَ لاٰ تَأْکُلُوهٰا إِسْرٰافاً وَ بِدٰاراً أَنْ یَکْبَرُوا -سپس بار دیگر به سرپرستان تاکید میکند که به هیچ عنوانی اموال یتیمان را حیف و میل نکنند،و پیش از آنکه بزرگ شوند سرمایه آنها را از بین نبرند. وَ مَنْ کٰانَ غَنِیًّا فَلْیَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ کٰانَ فَقِیراً فَلْیَأْکُلْ بِالْمَعْرُوفِ :
یعنی سرپرستان ایتام اگر متمکن و ثروتمندند نباید به هیچ عنوانی از اموال ایتام استفاده کنند و اگر فقیر و نادار باشند تنها میتوانند در برابر زحماتی که بخاطر حفظ اموال یتیم متحمل میشوند با رعایت عدالت و انصاف،حق الزحمة خود را از اموال آنها بردارند.
در این زمینه روایاتی نیز وارد شده و مضمون آیه را چنان که گفته شد توضیح داده است، از جمله در روایتی از امام صادق ع میخوانیم:
فذلک رجل یحبس نفسه عن المعیشة فلا باس ان یاکل بالمعروف اذا کان یصلح لهم فان کان المال قلیلا فلا یاکل منه شیئا :"منظور کسی است که سرپرستی مال یتیم،او را از
رسیدگی به زندگی خویش باز داشته،در این صورت میتواند به اندازه مناسب و شایسته از مال یتیم استفاده کند،و این در صورتی است که به صلاح یتیم باشد،اما اگر ثروت یتیم کم باشد(و طبعا سرپرستی آن،نیز وقت زیادی را اشغال نمیکند) در این صورت چیزی از مال یتیم برندارد". فَإِذٰا دَفَعْتُمْ إِلَیْهِمْ أَمْوٰالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَیْهِمْ :
این آخرین حکمی است که در باره اولیاء ایتام در این آیه بیان شده و آن اینکه "هنگامی که میخواهید اموال آنها را به دست آنها بسپارید گواه بگیرید"تا جای اتهام و نزاع و گفتگو باقی نماند. وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ حَسِیباً :
اما بدانید که حساب کننده واقعی خدا است و مهمتر از هر چیز این است که حساب شما نزد او روشن باشد،او است که اگر خیانتی از شما سرزند و بر گواهان مخفی ماند به حساب آن رسیدگی خواهد کرد.
لِلرِّجٰالِ نَصِیبٌ مِمّٰا تَرَکَ اَلْوٰالِدٰانِ وَ اَلْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِیبٌ مِمّٰا تَرَکَ اَلْوٰالِدٰانِ وَ اَلْأَقْرَبُونَ مِمّٰا قَلَّ مِنْهُ أَوْ کَثُرَ نَصِیباً مَفْرُوضاً (7)
7-برای مردان از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان از خود میگذارند سهمی است و برای زنان نیز از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان میگذارند سهمی،خواه آن مال کم باشد یا زیاد،این سهمی است تعیین شده و لازم الاداء.
در عصر جاهلیت عرب،رسم چنین بود که تنها مردان را وارث میشناختند و معتقد بودند آن کس که قدرت حمل سلاح و جنگ و دفاع از حریم زندگی و
احیانا غارتگری ندارد ارث به او نمیرسد،به همین دلیل زنان و کودکان را از ارث محروم میساختند و ثروت میت را در میان مردان دورتر قسمت میکردند.
تا اینکه یکی از انصار بنام"اوس بن ثابت"از دنیا رفت در حالی که دختران و پسران خردسالی به جای گذارد،عموزادههای او بنام"خالد"و"ارفطه"آمدند و اموال او را میان خود تقسیم کردند،و به همسر و فرزندان خردسال او چیزی ندادند،همسر او شکایت به پیامبر ص کرد،و تا آن زمان حکمی در این زمینه در اسلام نازل نشده بود،در این موقع آیه فوق نازل شد و پیامبر ص آن دو نفر را خواست و به آنها دستور داد که در اموال مزبور،هیچ گونه دخالت نکنند و آن را برای بازماندگان درجه اول یعنی فرزندان و همچنین همسر او بگذارند تا طرز تقسیم آن در میان آنها در پرتو آیات بعد روشن گردد.
گام دیگری برای حفظ حقوق زن
این آیه در حقیقت گام دیگری برای مبارزه با عادات و رسوم غلطی است که زنان و کودکان را از حق مسلم خود محروم میساخت،و بنا بر این مکمل بحثهایی است که در آیات سابق گذشت،زیرا اعراب با رسم غلط و ظالمانهای که داشتند زنان و فرزندان خردسال را از حق ارث محروم میساختند،آیه روی این قانون غلط خط بطلان کشیده و گفت:"مردان سهمی از اموالی که پدر و مادر و نزدیکان بجای میگذارند دارند و زنان هم سهمی خواه کم باشد یا زیاد"بنا بر این هیچ یک حق ندارد که سهم دیگری را غصب کند( لِلرِّجٰالِ نَصِیبٌ مِمّٰا تَرَکَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِیبٌ مِمّٰا تَرَکَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمّٰا قَلَّ مِنْهُ أَوْ کَثُرَ ).
سپس در پایان آیه برای تاکید مطلب میفرماید:"این سهمی است تعیین
شده و لازم الاداء"تا هیچ گونه تردید در این بحث باقی نماند( نَصِیباً مَفْرُوضاً ) ضمنا همانطور که میبینیم آیه فوق یک حکم عمومی برای همه موارد ذکر میکند،بنا بر این آنهایی که فکر میکنند پیامبران اگر ثروتی داشته باشند به- عنوان ارث به بستگان آنها نمیرسد بر خلاف آیه فوق است(البته منظور اموال شخصی پیغمبر است و گرنه اموال بیت المال که متعلق به مسلمین است طبق قانون بیت المال در موارد خود مصرف خواهد شد).
همچنین از عموم آیه فوق و آیات دیگری که بعدا در باره ارث میخوانیم روشن میشود که قائل شدن به تعصیب یعنی"اختصاص دادن قسمتی از مال به- مردانی که از طرف پدر به میت ارتباط دارند در پارهای از موارد-همانطور که دانشمندان اهل تسنن قائل هستند"نیز بر خلاف تعلیمات قرآن است زیرا لازمه آن محروم ساختن زنان از ارث در بعضی از موارد میشود و این یک نوع تبعیض جاهلی است که اسلام با آیه فوق و مانند آن،آن را نفی کرده است(دقت کنید!)
وَ إِذٰا حَضَرَ اَلْقِسْمَةَ أُولُوا اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً (8)
8-و اگر به هنگام تقسیم(ارث)خویشاوندان(و طبقهای که ارث نمیبرند)و یتیمان و مستمندان حضور داشته باشند،چیزی از آن اموال را به آنها بدهید و با آنها به طرز شایسته سخن بگوئید.
یک حکم اخلاقی
وَ إِذٰا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ
این آیه مسلما بعد از قانون تقسیم ارث نازل شده زیرا میگوید:هر گاه در مجلس تقسیم ارث،خویشاوندان و یتیمان و مستمندان حاضر شدند چیزی از آن به- آنها بدهید"بنا بر این محتوای آیه یک حکم اخلاقی و استحبابی در باره طبقاتی است که با وجود طبقات نزدیکتر،از ارث بردن محرومند،آیه میگوید:"اگر در مجلس تقسیم ارث، جمعی از خویشاوندان درجه 2 یا 3 و همچنین بعضی از یتیمان و مستمندان حضور داشته باشند چیزی از مال به آنها بدهید،و به این ترتیب جلو تحریک حس حسادت و کینهتوزی آنها را که ممکن است بر اثر محروم بودن از ارث شعلهور گردد بگیرید و پیوند خویشاوندی انسانی خود را به این وسیله محکم کنید.
گرچه کلمه"یتامی"و"مساکین"بطور مطلق ذکر شده ولی ظاهرا منظور از آن ایتام و نیازمندان فامیل است زیرا طبق قانون ارث،با بودن طبقات نزدیکتر طبقات دورتر،از ارث بردن محرومند،بنا بر این اگر آنها در چنان جلسهای حاضر باشند سزاوار است هدیه مناسبی(که تعیین مقدار آن فقط بستگی به اراده وارثان دارد و از مال وارثان کبیر خواهد بود)به آنها داده شود.
جمعی از مفسران احتمال دادهاند که منظور از ایتام و مساکین در آیه هر گونه یتیم و نیازمندی است خواه از خویشاوندان میت باشد یا غیر آنها ولی این احتمال بعید به نظر میرسد زیرا افراد بیگانه معمولا راهی در این جلسات فامیلی ندارند.
بعضی از مفسران نیز معتقدند که آیه،یک حکم وجوبی را بیان میکند نه استحبابی ولی آنهم نیز بعید است زیرا اگر آنها حق واجبی داشتند لازم بود
مقدار و حدود آن تعیین گردد در حالی که به اختیار وارثان حقیقی واگذار شده است. وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً در پایان آیه دستور میدهد که"به این دسته از محرومان،با زبان خوب و طرز شایسته صحبت کنید"یعنی علاوه بر جنبه کمک مادی از سرمایههای اخلاقی خود نیز برای جلب محبت آنها استفاده کنید تا هیچگونه ناراحتی در دل آنها باقی نماند،و این دستور نشانه دیگری بر استحبابی بودن حکم فوق است.
از آنچه گفتیم این مطلب نیز روشن شد که هیچ دلیلی ندارد که بگوئیم حکم آیه فوق بوسیله آیاتی که سهام ارث را تعیین میکند نسخ شده است زیرا هیچ- گونه تضادی میان آن آیات و این آیه نیست.
وَ لْیَخْشَ اَلَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَیْهِمْ فَلْیَتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْیَقُولُوا قَوْلاً سَدِیداً (9)
9-آنها که اگر فرزندان ناتوانی از خود به یادگار بگذارند از آینده آنان میترسند باید (از ستم در باره یتیمان مردم)بترسند،پس از(مخالفت)خدا بپرهیزند و(با یتیمان مردم)با نرمی و محبت سخن بگویند.
وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا
...
قرآن برای برانگیختن عواطف مردم در برابر وضع یتیمان اشاره به حقیقتی
میکند که گاهی مردم از آن غافل میشوند،و آن اینکه:شما با یتیمان مردم همانگونه رفتار کنید که دوست میدارید با یتیمان شما در آینده رفتار نمایند، منظره کودکان بی پناه،و اطفال بیسرپرست خود را که تحت سرپرستی انسانی سنگدل و خائن قرار گرفته که نه به احساسات آنها پاسخ مثبت میدهد،و نه در اموال آنها رعایت عدالت میکند در نظر بگیرید،این منظره دردناک چه اندازه شما را ناراحت میکند،و چه قدر به آینده فرزندان خود علاقهمندید؟همان اندازه نسبت به فرزندان و یتیمان دیگران علاقهمند باشید،و از ناراحتی آنها ناراحت شوید،بنا بر این،مفهوم آیه چنین است:"آنها که از وضع آینده فرزندان خود میترسند،باید از خیانت در باره یتیمان و آزار آنها بترسند".
اصولا مسائل اجتماعی همواره به شکل یک سنت از امروز به فردا.و از فردا به آینده دور دست سرایت میکند،آنها که سنت ظالمانهای در اجتماع میگذارند و مثلا رسم"آزار به یتیمان"را در جامعه رواج میدهند،در حقیقت خود عاملی هستند که در آینده با فرزندانشان نیز چنین شود،بنا بر این نه تنها به فرزندان دیگران ستم میکنند،بلکه راه ستمگری را به فرزندان خود نیز هموار میسازند. فَلْیَتَّقُوا اللّٰهَ وَ لْیَقُولُوا قَوْلاً سَدِیداً "اکنون که چنین است باید سرپرستان ایتام،از مخالفت با احکام خدا بپرهیزند و با یتیمان،با زبان ملایم و عباراتی سرشار از عواطف انسانی سخن بگویند" تا ناراحتی درونی و زخمهای قلب آنها به این وسیله التیام یابد.
این دستور عالی اسلامی که در جمله فوق بیان شد،اشاره به یک نکته روانی در مورد پرورش یتیمان میکند که درخور نهایت دقت است و آن اینکه:نیازمندی کودک یتیم،منحصر به خوراک و پوشاک نیست،بلکه پاسخ گفتن به عواطف و احساسات قلبی او مهمتر است و در ساختمان آینده او فوق العاده مؤثر میباشد زیرا طفل یتیم بسان دیگران،انسان است،و باید از نظر نیازهای عاطفی نیز تغذیه شود،باید از محبتها و نوازشهای یک کودک که در دامان پدر و مادر است بهرهمند
گردد،او مانند یک بچه گوسفند نیست که صبح همراه گله به چراگاه رود و غروب برگردد،بلکه باید علاوه بر مراقبتهای جسمی از نظر تمایلات روانی نیز اشباع شود و گرنه کودکی سنگدل،شکستخورده،فاقد شخصیت و خطرناک به عمل خواهد آمد.
یکی از یاران امام صادق ع نقل میکند که روزی امام ششم ع فرمود هر کس ظلمی به کسی کند خداوند فردی را مسلط میکند که نسبت به او و بر- فرزندان او همان ظلم و ستم را انجام دهد، من در دل با خود گفتم عجبا پدر ظالم است،ولی فرزند باید نتیجه ظلم او را ببیند؟!قبل از اینکه من سخن خود را بیان کنم امام فرمودند:قرآن میگوید" وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَیْهِمْ " (1)همان سؤال که برای راوی حدیث پیدا شده،برای بسیاری پیدا میشود که چگونه خداوند مجازات عمل کسی را بر دیگری روا میدارد،و اصولا کودکان شخص ستمگر چه گناهی کردهاند که گرفتار ستم شوند؟! پاسخ این سؤال را توضیحی که در بالا بیان کردیم میتوان دریافت،و آن اینکه کارهایی که افراد در اجتماع مرتکب میشوند تدریجا شکل یک سنت به- خود میگیرد،و به نسلهای آینده منتقل میشود،بنا بر این آنها که اساس ظلم و ستم بر ایتام را در اجتماع میگذارند بالآخره،روزی این بدعت غلط،دامان فرزندان خود آنها را خواهد گرفت،و در حقیقت این موضوع یکی از آثار وضعی و تکوینی اعمال آنها است و اگر به خداوند نسبت داده میشود بخاطر آن است که تمام آثار تکوینی و خواص علت و معلول به او منسوب است،و به هیچ وجه ظلم و ستمی
1) 1) -تفسیر برهان جلد اول صفحه 346
از ناحیه خداوند بر کسی نخواهد شد،خلاصه هنگامی که پای ظلم و ستم در اجتماع باز شد پای"ظالم"و فرزندان او را هم خواهد گرفت.
إِنَّ اَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ اَلْیَتٰامیٰ ظُلْماً إِنَّمٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً (10)
10-کسانی که اموال یتیمان را از روی ظلم و ستم میخورند،تنها آتش میخورند و به زودی به آتش سوزانی میسوزند.
چهره باطنی اعمال ما
إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ الْیَتٰامیٰ ظُلْماً إِنَّمٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نٰاراً
در آغاز سوره گفتیم که آیات این سوره به منظور پیریزی یک اجتماع سالم نازل شده،و به همین دلیل قبلا رسوبات دوران جاهلیت و خلافکاریهای آن زمان را که در دل بعضی از تازه مسلمانها وجود داشت از میان میبرد تا زمینه برای یک اجتماع سالم فراهم آورد.
و چه عمل زشتی بدتر از خوردن مال یتیمان است و لذا در آغاز این سوره، تعبیرات شدیدی پیرامون تصرفهای ناروا در اموال یتیمان دیده میشود که صریحترین آنها آیه فوق است.
این آیه میگوید:"کسانی که اموال یتیمان را به ناحق تصرف میکنند در حقیقت آتش خوردهاند".
نظیر این تعبیر در سراسر قرآن مجید،تنها در یک مورد دیگر دیده میشود
و آن در باره کسانی است که با کتمان حقایق و تحریف آیات الهی،منافعی به- دست میآورند که در باره آنها نیز میفرماید:" إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ الْکِتٰابِ وَ یَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ مٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلاَّ النّٰارَ ":"کسانی که آیات خدا را کتمان میکنند و به وسیله آن درآمد ناچیزی فراهم مینمایند آنها جز آتش چیزی نمیخورند"(بقره-174).
و سیصلون سعیرا "سیصلی"در اصل از ماده"صلی"(بر وزن درد)به معنی داخل شدن در آتش و سوختن است و"سعیر"به معنی آتش شعلهور است.
در این جمله،قرآن میگوید:علاوه بر اینکه آنها در همین جهان در واقع آتش میخورند،بزودی در جهان دیگر داخل در آتش برافروختهای میشوند که آنها را بشدت میسوزاند.
از این آیه استفاده میشود که اعمال ما علاوه بر چهره ظاهری خود،یک چهره واقعی نیز دارد که در این جهان از نظر ما پنهان است،اما این چهرههای درونی،در جهان دیگر ظاهر میشوند و مسئله تجسم اعمال را تشکیل میدهند.
قرآن در این آیه میگوید:"آنها که مال یتیم میخورند گرچه چهره ظاهری عملشان بهرهگیری از غذاهای لذیذ و رنگین است،اما چهره واقعی این غذاها آتش سوزان است،و همین چهره است که در قیامت آشکار میشود.
چهره واقعی عمل همیشه تناسب خاصی با کیفیت ظاهری این عمل دارد، همان گونه که خوردن مال یتیم و غصب حقوق او،قلب او را میسوزاند و روح او را آزار میدهد چهره واقعی این عمل آتش سوزان است.
توجه به این موضوع(چهرههای واقعی اعمال)برای کسانی که ایمان به- این حقایق دارند بهترین مانع از انجام کارهای خلاف است،آیا کسی پیدا میشود که با دست خود پارههای آتش را برداشته و در میان دهان بگذارد و ببلعد؟ همچنین افراد با ایمان ممکن نیست مال یتیم را به ناحق بخورند و اگر میبینیم مردان
خدا حتی فکر معصیت به خود راه نمیداند یک دلیل آن،همین بوده که آنها بر اثر قدرت علم و ایمان و پرورشهای اخلاقی چهرههای واقعی اعمال را میدیدند و هرگز فکر انجام کار بد را نمیکردند.
یک کودک نادان و بی اطلاع ممکن است مجذوب جلوه زیبای یک شعله آتش سوزان شود و دست در آن فرو برد،اما یک انسان فهمیده که سوزندگی آتش را بارها آزموده است کجا ممکن است حتی چنین خیالی بکند؟ احادیث و روایات در نکوهش تجاوز به اموال یتیمان بسیار زیاد و تکان دهنده است و حتی کمترین تعدی به اموال یتیمان مشمول این حکم معرفی شده:
در حدیثی از امام باقر یا امام صادق ع نقل شده که کسی سؤال کرد این مجازات آتش در باره چه مقدار از غصب مال یتیم است؟فرمود:"در برابر دو درهم!" (1)
1) 1) -تفسیر برهان ذیل آیه شریفه
یُوصِیکُمُ اَللّٰهُ فِی أَوْلاٰدِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ اَلْأُنْثَیَیْنِ فَإِنْ کُنَّ نِسٰاءً فَوْقَ اِثْنَتَیْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثٰا مٰا تَرَکَ وَ إِنْ کٰانَتْ وٰاحِدَةً فَلَهَا اَلنِّصْفُ وَ لِأَبَوَیْهِ لِکُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا اَلسُّدُسُ مِمّٰا تَرَکَ إِنْ کٰانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ فَلِأُمِّهِ اَلثُّلُثُ فَإِنْ کٰانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ اَلسُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِی بِهٰا أَوْ دَیْنٍ آبٰاؤُکُمْ وَ أَبْنٰاؤُکُمْ لاٰ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً فَرِیضَةً مِنَ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلِیماً حَکِیماً (11) وَ لَکُمْ نِصْفُ مٰا تَرَکَ أَزْوٰاجُکُمْ إِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ فَإِنْ کٰانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَکُمُ اَلرُّبُعُ مِمّٰا تَرَکْنَ مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِینَ بِهٰا أَوْ دَیْنٍ وَ لَهُنَّ اَلرُّبُعُ مِمّٰا تَرَکْتُمْ إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ وَلَدٌ فَإِنْ کٰانَ لَکُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ اَلثُّمُنُ مِمّٰا تَرَکْتُمْ مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ تُوصُونَ بِهٰا أَوْ دَیْنٍ وَ إِنْ کٰانَ رَجُلٌ یُورَثُ کَلاٰلَةً أَوِ اِمْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِکُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا اَلسُّدُسُ فَإِنْ کٰانُوا أَکْثَرَ مِنْ ذٰلِکَ فَهُمْ شُرَکٰاءُ فِی اَلثُّلُثِ مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصیٰ بِهٰا أَوْ دَیْنٍ غَیْرَ مُضَارٍّ وَصِیَّةً مِنَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَلِیمٌ (12)
11-خداوند به شما در باره فرزندانتان سفارش میکند که(از میراث)برای پسر به اندازه سهم دو دختر باشد و اگر فرزندان شما(دو دختر و)بیش از دو دختر بوده باشد دو سوم میراث از آن آنها است و اگر یکی بوده باشد نیمی(از میراث)از آن او است،و برای پدر و مادر او(کسی که از دنیا رفته)هر کدام یک ششم میراث است اگر فرزندی داشته باشد و اگر فرزندی نداشته باشد و(تنها)پدر و مادر از او ارث برند برای مادر او یک سوم است و اگر او برادرانی داشته باشد
مادرش یک ششم میبرد(و پنج ششم باقیمانده برای پدر است)(همه اینها)بعد از انجام وصیتی است که او کرده است و بعد از ادای دین است-شما نمیدانید پدران و مادران و فرزندانتان کدامیک برای شما سودمندترند-این فریضه الهی است و خداوند دانا و حکیم است.
12-و برای شما نصف میراث زنانتان است اگر آنها فرزندی نداشته باشند و اگر فرزندی برای آنها باشد یک چهارم از آن شماست پس از انجام وصیتی که کردهاند و ادای دین(آنها)،و برای زنان شما یک چهارم میراث شما است اگر فرزندی نداشته باشید و اگر برای شما فرزندی باشد یک هشتم از آن آنها است،بعد از انجام وصیتی که کردهاید و ادای دین،و اگر مردی بوده باشد که کلاله(خواهر یا برادر)از او ارث میبرد یا زنی که برادر یا خواهری دارد سهم هر کدام یک ششم است(اگر برادران و خواهران مادری باشند)و اگر بیش از یک نفر باشند آنها شریک در یک سوم هستند پس از انجام وصیتی که شده و ادای دین،بشرط آنکه (از طریق وصیت و اقرار به دین)به آنها ضرر نزند این سفارش خدا است و خدا دانا و حلیم است.
"عبد الرحمن بن ثابت انصاری"برادر"حسان بن ثابت"شاعر معروف صدر اسلام از دنیا رفت در حالی که یک همسر و پنج برادر از او به یادگار مانده بود،برادران میراث عبد الرحمن را در میان خود قسمت کردند و به همسر او چیزی ندادند،او جریان را به خدمت پیامبر ص عرض کرد،و از آنها شکایت نمود،در این هنگام آیات فوق نازل شد و در آن،میراث همسران دقیقا تعیین گردید.
و نیز از"جابر بن عبد اللّٰه"نقل شده که میگوید:بیمار شده بودم،پیامبر ص از من عیادت کرد،من بی هوش شده بودم،پیامبر ص آبی خواست و با مقداری از آن وضو گرفت،و بقیه را بر من پاشید،من به هوش آمدم،عرض کردم ای
رسول خدا!تکلیف اموال من بعد از من چه خواهد شد؟پیامبر ص خاموش گشت،چیزی نگذشت که آیات فوق نازل گردید و سهم وراث در آن تعیین شد.
پیش از آنکه به تفسیر آیات فوق بپردازیم اشاره به چند نکته لازم است:
نخست اینکه شاید بسیاری تصور کنند که بهتر این است که به هنگام فوت کسی،اموال او جزء اموال عمومی گردد و در اختیار بیت المال قرار گیرد،ولی با دقت روشن میشود که این کار کاملا دور از عدالت است،زیرا مسئله"وراثت" یک امر کاملا طبیعی و منطقی است،همان طور که پدر و مادر قسمتی از صفات جسمی و روحی خود را طبق قانون وراثت طبیعی،به نسلهای بعد منتقل میکنند،چرا اموال آنها از این قانون مستثنی باشد؟و به نسل آینده منتقل نشود؟ به علاوه اموال مشروع هر کس نتیجه زحمات و کوششها و تلاشهای اوست، و در حقیقت نیروهای متراکم شده او را نشان میدهد،و به همین جهت ما هر کس را مالک طبیعی دسترنج خود میشناسیم،این یک حکم فطری است.
بنا بر این به هنگام مرگ که دست انسان از اموالش کوتاه میگردد عادلانهترین راه این است که این اموال به کسانی تعلق گیرد که نزدیکترین افراد به اوست، و در واقع هستی آن اشخاص ادامه هستی آن شخص محسوب میشود.
روی همین جهت،بسیاری از مردم با اینکه سرمایه کافی برای زندگی خود تا پایان عمر دارند دست از تلاش و کوشش برای کار و تولید بیشتر،بر نمیدارند، و هدفشان تامین آینده فرزندانشان است،یعنی قانون ارث میتواند تحرک و جنبش بیشتری به چرخهای اقتصادی یک کشور بدهد،و اگر اموال هر کس بعد از مرگ او به کلی از او بریده شود و جزء اموال عمومی گردد،ممکن است قسمت مهمی از فعالیتهای اقتصادی خاموش شود.
شاهد این سخن جریانی است که در فرانسه واقع شد:میگویند:چندی قبل نمایندگان پارلمان فرانسه قانون ارث را الغاء کردند،و به جای آن تصویب نمودند که آنچه از کسی باقی میماند به عنوان اموال عمومی ضبط گردد و به مصارف عموم برسد،بطوری که هیچ یک از بستگان شخص سهمی نداشته باشند،ولی با گذشت مدتی اثرات نامطلوب اقتصادی این قانون آشکار گردید،و مشاهده شد که در وضع صادرات و واردات کشور اثر عمیقی گذارده و از تلاش اقتصادی به مقدار زیادی کاسته شده،این موضوع مقامات اقتصادی را دچار نگرانی کرد و عامل اصلی آن را همان"الغای قانون ارث"دانستند و ناچار در آن تجدید نظر کردند.
بنا بر این نمیتوان انکار کرد که قانون ارث علاوه بر اینکه یک امر طبیعی و فطری است در گسترش تلاشهای اقتصادی نیز اثر عمیق دارد.
قانون ارث چون ریشه فطری دارد به اشکال گوناگون در میان ملل گذشته دیده میشود.
در میان یهود گرچه بعضی مدعی هستند که قانون ارثی وجود نداشته،ولی با مراجعه به تورات میبینیم این قانون صریحا در سفر"اعداد"آمده است آنجا که میگوید:
"و با بنی اسرائیل متکلم شده بگو که اگر کسی بمیرد و پسری ندارد میراث وی را به دخترش انتقال نمائید،و اگر دختری ندارد میراثش را به برادرانش بدهید، و اگر برادری ندارد میراث وی را به برادران پدرش بدهید،و اگر پدرش برادری ندارد میراث او را به بازمانده او از نزدیکترین خویشاوندانش بدهید تا وارث آن باشد،و این امر برای بنی اسرائیل حکم واجبی باشد به نوعی که خداوند به موسی امر فرموده است" (1).
1) 1) -سفر اعداد آیات 8-11
از جملههای فوق استفاده میشود که ارث در میان بنی اسرائیل فقط روی مسئله نسب دور میزده است،زیرا نامی از همسر در آن برده نشده است.
و در آئین مسیح ع نیز باید همین قانون تورات معتبر باشد،زیرا در اناجیل موجود نقل شده که مسیح گفته است من نیامدهام که چیزی از احکام تورات را تغییر دهم،و لذا در کتب و رسائل مذهبی موجود آنها بحثی در باره ارث نمییابیم، فقط در چند مورد از مشتقات کلمه"ارث"سخن گفته شده که همگی در باره ارث معنوی یا اخروی است. (1)
اما در میان عربها پیش از اسلام،ارث از یکی از سه راه بوده است:
1-نسب(منظور از نسب نزد آنها تنها پسران و مردان بوده است و کودکان و زنان از بردن ارث محروم بودند.) 2-تبنی-یعنی فرزندی که از خانوادهای طرد شده خانواده دیگری او را به خود نسبت دهد و به شکل"پسر خوانده"در آید در این صورت میان این پسر خوانده،و پدر خواندهاش،ارث برقرار میشد.
3-عهد و پیمان-یعنی دو نفر با هم پیمان میبستند که در دوران حیات و زندگی از یکدیگر دفاع کنند و بعد از مرگ از یکدیگر ارث ببرند.
اسلام قانون فطری و طبیعی ارث را از خرافاتی که به آن آمیخته شده بود پاک کرد،و تبعیضات ظالمانهای را که در میان زن و مرد از یک سو،و بزرگسال و کودک،از سوی دیگر قائل بودند از بین برد،و سرچشمههای ارث را در سه چیز خلاصه کرد که تا آن زمان به این شکل سابقه نداشت:
1-نسب:به مفهوم وسیع آن یعنی هر گونه ارتباطی که از طریق تولد در میان دو نفر در سطوح مختلف ایجاد میشود اعم از مرد و زن و بزرگسال و کودک.
2-سبب:یعنی ارتباطهایی که از طریق ازدواج در میان افراد ایجاد میشود.
3-ولاء:یعنی ارتباطهای دیگری که از غیر طریق خویشاوندی(سبب و
1) 1) -کتاب قاموس مقدس صفحه 903
نسب)در میان دو نفر پیدا میشود مانند"ولاء عتق"یعنی اگر کسی برده خود را آزاد کند،و آن برده پس از مرگ هیچ گونه خویشاوند نسبی و سببی از خود به یادگار نگذارد،اموال او به آزاد کننده او میرسد(و این خود یک نوع تشویق و پاداش برای آزاد کردن بردگان است)و"ولاء ضمان جریرة"و آن پیمان خاصی بوده که در میان دو نفر به خواست و اراده خودشان برقرار میشده،و طرفین متعهد میشدند که از یکدیگر در موارد مختلفی دفاع کنند و پس از مرگ(در صورتی که هیچ گونه خویشاوند نسبی و سببی نداشته باشد)از یکدیگر ارث ببرند، و دیگر"ولاء امامت"است،یعنی اگر کسی از دنیا برود و هیچگونه وارث نسبی و سببی و غیر آنها نداشته باشد،میراث او به امام ع و به عبارت دیگر به- بیت المال مسلمین میرسد.
البته هر یک از طبقات فوق شرائط و احکامی دارند که در کتب فقهی مشروحا آمده است.
یُوصِیکُمُ اللّٰهُ فِی أَوْلاٰدِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ
در این آیه حکم طبقه اول وارثان(فرزندان و پدران و مادران)بیان شده است،و بدیهی است که هیچ رابطه خویشاوندی نزدیکتر از رابطه فرزند و پدر نمیباشد،و لذا قرآن آنها را بر طبقات دیگر ارث مقدم داشته است.
در جمله نخست میگوید:"خداوند به شما در باره فرزندانتان سفارش میکند که برای پسران دو برابر سهم دختران قائل شوید".
قابل توجه اینکه از نظر جملهبندی و طرز بیان ارث دختران اصل قرار داده شده و ارث پسران به صورت فرع و با مقایسه به آن تعیین گردیده،زیرا میگوید:
"پسران دو برابر سهم دختران میبرند"و این یک نوع تاکید روی ارث بردن دختران و مبارزه با سنتهای جاهلی است که آنها را به کلی محروم میکردند(اما
فلسفه تفاوت ارث این دو به زودی تشریح خواهد شد". فَإِنْ کُنَّ نِسٰاءً فَوْقَ اثْنَتَیْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثٰا مٰا تَرَکَ "اگر فرزندان میت،منحصرا دو دختر یا بیشتر باشند دو ثلث مال از آن آنهاست". وَ إِنْ کٰانَتْ وٰاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ "ولی اگر تنها یک دختر بوده باشد نصف مجموع مال از آن اوست".
در اینجا سؤالی پیش میآید که قرآن در این آیه میگوید"فوق اثنتین" یعنی اگر دختران بیش از دو نفر باشند دو سوم مال متعلق به آنهاست،بنا بر این آیه از حکم دو دختر ساکت است،بلکه تنها حکم یک دختر و چند دختر را گفته است.
با توجه به جمله اول آیه،جواب این سؤال روشن میشود،و آن این است که سهم دو دختر از جمله" لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ ":"پسر دو برابر سهم دختر دارد"اجمالا معلوم میگردد،زیرا اگر بازماندگان شخص مرده فقط یک پسر و یک دختر باشند سهم دختر یک سوم و سهم پسر دو سوم میگردد بنا بر این سهم دو دختر طبق این جمله دو سوم خواهد بود و شاید بخاطر همین بوده که در جمله بعد از سهم دو دختر خودداری شده و تنها اشاره به سهم چند دختر گردیده که آنهم از دو سوم تجاوز نمیکند.(دقت کنید) از مراجعه به آخرین آیه سوره نساء نیز این مسئله روشن میشود زیرا در آن آیه سهم یک خواهر نصف قرار داده شده(همانند سهم یک دختر)سپس
میفرماید:"اگر دو خواهر بوده باشند دو سوم مال را میبرند"از این حکم میفهمیم که در مورد دو دختر نیز دو سوم مال در نظر گرفته شده است.
به علاوه این تعبیر در ادبیات عرب دیده میشود که گاهی میگویند"فوق اثنتین"و منظور"اثنتان و ما فوق"است یعنی دو و بیشتر.
از همه اینها گذشته حکم مزبور از نظر فقه اسلامی و منابع حدیث مسلم است و اگر فرضا ابهامی در جمله بالا باشد با توجه به سنت(منابع حدیث)برطرف میگردد.
با اینکه ظاهرا ارث مرد دو برابر زن است اما با دقت بیشتر روشن میشود که از یک نظر ارث زنان دو برابر مردان میباشد!و این بخاطر حمایتی است که اسلام از حقوق زن کرده است.
توضیح اینکه وظائفی بر عهده مردان گذارده که با توجه به آن نیمی از درآمد مردان عملا خرج زنان میشود،در حالی که بر عهده زنان چیزی گذارده نشده است،مرد باید هزینه زندگی همسر خود را طبق نیازمندی او،از مسکن و پوشاک و خوراک و سایر لوازم بپردازد،و هزینه زندگی فرزندان خردسال نیز بر عهده اوست،در حالی که زنان از هر گونه پرداخت هزینهای حتی برای خودشان معاف هستند،بنا بر این یک زن میتواند تمام سهم ارث خود را پسانداز کند،در حالی که مرد ناچار است آن را برای خود و همسر و فرزندان خرج کند،و نتیجه آن عملا چنین میشود که نیمی از درآمد مرد برای زن خرج میشود،و نیمی برای خودش،در حالی که سهم زن هم چنان بحال خود باقی میماند.
برای توضیح بیشتر به این مثال توجه کنید:فرض کنید مجموع ثروتهای موجود در دنیا معادل 30 میلیارد تومان باشد که از طریق ارث تدریجا در میان
زنان و مردان جهان(دختران و پسران)تقسیم میگردد،اکنون مجموع درآمد مردان را با مجموع درآمد زنان جهان از راه ارث حساب کنیم،میبینیم از این مبلغ 20 میلیارد سهم مردان،و 10 میلیارد سهم زنان است،اما مطابق معمول، زنان ازدواج میکنند،و هزینه زندگی آنها بر دوش مردان خواهد بود و به همین دلیل زنان میتوانند 10 میلیارد خود را پسانداز کنند،و در بیست میلیارد سهم مردان،عملا شریک خواهند بود،زیرا در مورد آنها و فرزندان آنها نیز مصرف میشود.
بنا بر این در واقع نیمی از سهم مردان که 10 میلیارد میشود صرف زنان خواهد شد،و با اضافه کردن این مبلغ به 10 میلیارد که پسانداز کرده بودند،مجموعا صاحب اختیار 20 میلیارد-دو سوم مجموع پول دنیا-خواهند بود،در حالی که مردان بیش از 10 میلیارد عملا برای خود مصرف نمیکنند.
نتیجه اینکه سهم واقعی زنان،از نظر مصرف و بهرهبرداری دو برابر سهم واقعی مردان است،و این تفاوت بخاطر آن است که معمولا قدرت آنها برای تولید ثروت کمتر است،و این یک نوع حمایت منطقی و عادلانه است که اسلام از زنان به عمل آورده و سهم حقیقی آنها را بیشتر قرار داده اگر چه در ظاهر سهم آنها نصف است.
اتفاقا با مراجعه به آثار اسلامی به این نکته پیمیبریم که سؤال بالا از همان آغاز اسلام در اذهان مردم بوده و گاه بیگاه از پیشوایان اسلام در این زمینه پرسشهایی میکردند،و پاسخهایی که از طرف این پیشوایان بزرگ(ائمه اهل بیت ع)به این سؤال داده شده غالبا به یک مضمون است،و آن اینکه"خداوند مخارج زندگی و پرداخت مهر را بر عهده مردان گذارده است بهمین جهت سهم آنها را بیشتر قرار داده".
در کتاب"معانی الاخبار"از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده که در پاسخ این سؤال فرمود:"اینکه سهم زنان نصف سهم مردان از میراث است
بخاطر آن است که زن هنگامی که ازدواج میکند چیزی میگیرد و مرد ناچار است چیزی بدهد،به علاوه هزینه زندگی زنان بر دوش مردان است،در حالی که زن در برابر هزینه زندگی مرد و خودش مسئولیتی ندارد".
اما میراث پدران و مادران که آنها نیز جزء طبقه اول و همردیف فرزندان میباشند همان است که در آیه فوق بیان شده است و در آن سه حالت است:
حالت اول:شخص متوفی،فرزند یا فرزندانی داشته باشد که در این صورت به پدر و مادر او هر کدام یک ششم میرسد( وَ لِأَبَوَیْهِ لِکُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمّٰا تَرَکَ إِنْ کٰانَ لَهُ وَلَدٌ ).
حالت دوم:فرزندی در میان نباشد و وارث تنها پدر و مادر باشند در این صورت سهم مادر یک سوم مجموع مال است( فَإِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ )و اگر میبینیم در اینجا سخنی از سهم پدر به میان نیامده بخاطر این است که سهم او روشن است یعنی"دو سوم"به علاوه گاهی شخص میت ممکن است همسری داشته باشد در این صورت سهم همسر از سهم پدر کم میشود،و بنا بر این سهم پدر در حالت دوم متغیر است.
حالت سوم:این است که وارث تنها پدر و مادر باشند و فرزندی در کار نباشد،ولی شخص متوفی برادرانی از طرف پدر و مادر،یا تنها از طرف پدر،داشته باشد،در این صورت سهم مادر از یک سوم به یک ششم تنزل مییابد و در واقع، برادران،با اینکه ارث نمیبرند،مانع مقدار اضافی ارث مادر میشوند و به همین جهت آنها را"حاجب"مینامند( فَإِنْ کٰانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ ).
فلسفه این حکم روشن است،زیرا وجود برادران متعدد موجب سنگینی بار زندگی پدر است،چون پدر باید هزینه آنها را بپردازد تا بزرگ شوند،و حتی
پس از بزرگ شدن نیز هزینههایی برای پدر دارند،و به همین جهت برادرانی موجب تنزل سهم مادر میشوند که از ناحیه پدر و مادر و یا تنها از ناحیه پدر باشند و اما برادرانی که تنها از ناحیه مادر هستند و هیچگونه سنگینی بر دوش پدر ندارد، حاجب نمیگردند.
در اینجا سؤالی مطرح است که قرآن در این آیه در مورد برادران لفظ "جمع"بکار برده و میگوید" فَإِنْ کٰانَ لَهُ إِخْوَةٌ "(اگر آن شخص متوفی برادرانی داشته باشد)و میدانیم که حد اقل جمع سه نفر است،در حالی که تمام فقهای اسلام معتقدند که دو برادر هم میتوانند مانع و موجب تنزل ارث مادر شوند.
جواب این سؤال با مراجعه به آیات دیگر قرآن روشن میشود، و آن اینکه لازم نیست در همه جا لفظ جمع در سه نفر و بیشتر بکار رود بلکه در پارهای از موارد بر دو نفر هم اطلاق میشود مانند آیه 78 سوره انبیاء:"و کُنّٰا لِحُکْمِهِمْ شٰاهِدِینَ "(ما گواه حکم آنها بودیم).
آیه مربوط به قضاوت"داود"و"سلیمان"است،و قرآن در باره این دو نفر ضمیر جمع(هم)بکار برده است،از اینجا روشن میشود که ممکن است گاهی لفظ جمع در دو نفر بکار رود،ولی البته این موضوع نیاز به شاهد و قرینه دارد و در آیه مورد بحث شاهد همان اتفاق مسلمانان و ورود دلیل از پیشوایان اسلام است، زیرا در این مسئله همه دانشمندان اسلام اعم از شیعه و سنی(به جز ابن عباس) دو برادر را مشمول حکم آیه دانستهاند.
مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِی بِهٰا أَوْ دَیْنٍ
:
سپس قرآن میگوید:وارثان هنگامی میتوانند مال را در میان خود تقسیم کنند که شخص میت وصیتی نکرده باشد،و یا بدهی بر عهده او نباشد،بنا بر این اگر وصیتی کرده یا دیونی دارد باید نخست به آنها عمل کرد(البته همانطور که در باب وصیت گفته شده انسان فقط میتواند در باره یک سوم از مال خود وصیت کند و اگر بیش از آن وصیت کند صحیح نیست مگر اینکه ورثه اجازه دهند). آبٰاؤُکُمْ وَ أَبْنٰاؤُکُمْ لاٰ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً :
در این جمله میفرماید"شما نمیدانید پدران و فرزندانتان کدامیک بیشتر به نفع شما هستند"یعنی قانون ارث بر اساس مصالح واقعی بشر استوار شده،و تشخیص این مصالح به دست خداست،زیرا انسان آنچه را مربوط به خیر و صلاح اوست در همه جا نمیتواند تشخیص دهد،ممکن است بعضی گمان کنند پدران و مادران بیشتر به نیازمندیهای او پاسخ میگویند،و بنا بر این باید در ارث بر فرزندان مقدم باشند،و ممکن است جمعی عکس این را فکر کنند و اگر قانون ارث بدست مردم میبود هزار گونه هرج و مرج و نزاع و اختلاف در آن واقع میشد،اما خدا که حقایق امور را آن چنان که هست میداند قانون ارث را بر نظام ثابتی که خیر بشر در آن است قرار داده. فَرِیضَةً مِنَ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلِیماً حَکِیماً :
"این قانونی است که از طرف خدا فرض و واجب شده و او دانا و حکیم است" این جمله برای تاکید مطالب گذشته است،تا جای هیچ گونه چانه زدن برای مردم در باره قوانین مربوط به سهام ارث باقی نماند.
وَ لَکُمْ نِصْفُ مٰا تَرَکَ أَزْوٰاجُکُمْ إِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ
:
در آیه قبل به سهم فرزندان و پدران و مادران اشاره شد و در این آیه چگونگی ارث زن و شوهر از یکدیگر توضیح داده میشود.آیه میگوید:"مرد نیمی از اموال همسر خود را در صورتی که او فرزندی نداشته باشد به ارث میبرد، ولی اگر فرزند و یا فرزندانی داشته باشد(حتی اگر از شوهر دیگری باشد) شوهر تنها یک چهارم مال را به ارث میبرد( فَإِنْ کٰانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَکُمُ الرُّبُعُ مِمّٰا تَرَکْنَ ).
البته این تقسیم نیز بعد از پرداخت بدهیهای همسر و انجام وصیتهای مالی اوست چنان که میفرماید" مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِینَ بِهٰا أَوْ دَیْنٍ ".
اما ارث زنان از ثروت شوهران در صورتی که شوهر فرزندی نداشته باشد یک چهارم اصل مال است چنان که میفرماید،" وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّٰا تَرَکْتُمْ إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ وَلَدٌ " ولی اگر شوهران فرزندی داشته باشند(اگر چه این فرزند از همسر دیگری باشد)سهم زنان به یک هشتم میرسد چنان که میگوید" فَإِنْ کٰانَ لَکُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمّٰا تَرَکْتُمْ ".
این تقسیم نیز همانند تقسیم سابق بعد از پرداخت بدهکاریهای شوهر و انجام وصیت مالی اوست" مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ تُوصُونَ بِهٰا أَوْ دَیْنٍ ":
قابل توجه آنکه سهام شوهران و زنان در صورتی که شخص میت فرزند داشته باشد به نصف تقلیل مییابد،و آن برای رعایت حال فرزندان است.
و علت اینکه سهم شوهران دو برابر سهم زنان قرار داده شده همان است که مشروحا در بحث سابق در باره ارث پسر و دختر گفته شد.
توجه به این نکته نیز لازم است که سهمی که برای زنان تعیین شده(اعم از از یک چهارم یا یک هشتم)اختصاص به یک همسر ندارد بلکه اگر مرد همسران متعدد داشته باشد سهم مذکور بین همه آنها بطور مساوی تقسیم خواهد شد و ظاهر آیه فوق نیز همین است.
وَ إِنْ کٰانَ رَجُلٌ یُورَثُ کَلاٰلَةً
...
در این جمله از آیه به واژه تازهای برخورد میکنیم که فقط در دو مورد از قرآن دیده میشود:یکی در آیه مورد بحث و دیگری در آخرین آیه از همین سوره نساء و آن کلمه"کلاله"است.
آنچه از کتب لغت استفاده میشود این است که"کلالة"در اصل معنی مصدری دارد و به معنی"کلال"یعنی از بین رفتن قوت و توانایی است (1).
ولی بعدا به خواهران و برادرانی که از شخص متوفی ارث میبرند گفته شده است و شاید تناسب آن این باشد که برادران و خواهران جزء طبقه دوم ارث هستند،و تنها با نبودن پدر و مادر و فرزند ارث میبرند،و چنین کسی که پدر و مادر و فرزندی ندارد مسلما در رنج است و قدرت و توانایی خویش را از دست داده،و لذا به آنها"کلالة"گفته میشود و"راغب"در کتاب"مفردات"میگوید:
"کلالة"به کسانی گفته میشود که از متوفی ارث میبرند،در حالی که پدر و مادر یا فرزند و فرزندزاده او نیستند.
ولی از روایتی که از پیغمبر خدا ص نقل شده چنین استفاده میشود که "کلالة"عنوانی است برای شخصی که از دنیا رفته در حالی که نه پدر و مادری
1) 1) -در"صحاح اللغة"میخوانیم:الکلالة فی الاصل مصدر بمعنی الکلال و هو ذهاب القوة.
دارد و نه فرزند و هیچ مانعی ندارد که عنوان"کلالة"هم بر شخص"متوفی"اطلاق شود و هم بر"این دسته از خویشاوندان"(چنان که در کتاب خود به این موضوع تصریح کرده است).
و اما اینکه چرا قرآن به جای بردن نام برادر و خواهر این تعبیر(کلالة) را انتخاب کرده؟شاید بخاطر این است که این گونه افراد که نه پدر و مادر دارند و نه فرزندی مراقب باشند که اموال آنها به دست کسانی خواهد رسید که نشانه ناتوانی او هستند و بنا بر این پیش از آنکه دیگران از آن استفاده کنند خودشان آنها را در موارد ضروریتر و لازمتر،در راه کمک به نیازمندان و حفظ مصالح اجتماعی صرف کنند.
وَ إِنْ کٰانَ رَجُلٌ یُورَثُ کَلاٰلَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِکُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ
:
آیه میگوید:"اگر مردی از دنیا برود و برادران و خواهران از او ارث ببرند، یا زنی از دنیا برود و برادر و یا خواهری داشته باشد هر یک از آنها یک ششم مال را به ارث میبرند".
این در صورت است که از شخص متوفی یک برادر و یک خواهر باقی بماند اما اگر بیش از یکی باشند مجموعا یک ثلث میبرند یعنی باید ثلث مال را در میان خودشان تقسیم کنند( فَإِنْ کٰانُوا أَکْثَرَ مِنْ ذٰلِکَ فَهُمْ شُرَکٰاءُ فِی الثُّلُثِ ).سپس اضافه میکند" مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصیٰ بِهٰا أَوْ دَیْنٍ ":این در صورتی است که وصیت قبلا انجام گیرد و دیون از آن خارج شود"غیر مضار"در حالی که وصیت و همچنین دین جنبه زیان رسانیدن به ورثه نداشته باشد به این معنی که بیش از ثلث وصیت نکند،زیرا طبق روایاتی که از پیغمبر اکرم ص و ائمه اهل بیت ع وارد
شده وصیت بیش از ثلث"اضرار"به ورثه است و نفوذ آن مشروط به رضایت آنها میباشد،و یا اینکه برای محروم ساختن ورثه و زیان رسانیدن به آنها اعتراف به- دیون و بدهیهایی کند در حالی که بدهکار نباشد.
در پایان برای تاکید میفرماید" وَصِیَّةً مِنَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَلِیمٌ "این توصیهای است الهی که باید محترم شمرده شود،زیرا خداوند به منافع و مصالح شما آگاه است که این احکام را مقرر داشته و نیز از نیات وصیت کنندگان آگاه میباشد، در عین حال"حلیم"است و کسانی را که بر خلاف فرمان او رفتار میکنند فورا مجازات نمینماید.
در اینجا اشاره به چند موضوع لازم است:
1-آنچه از آیه فوق در باره ارث برادران و خواهران آمده است گرچه ظاهرا بطور مطلق است و برادران و خواهران پدر و مادری،و پدری تنها،و مادری تنها،را شامل میشود،ولی با توجه به آخرین آیه همین سوره نساء که تفسیر آن به زودی خواهد آمد روشن میشود که منظور از این آیه تنها برادران و خواهران مادری متوفی هستند(آنها که فقط از طرف مادر با او ارتباط دارند)در حالی که آیه آخر سوره نساء در باره برادران و خواهران پدر و مادری و یا پدری تنها میباشد (شواهد این موضوع را بخواست خدا در ذیل همان آیه بیان خواهیم داشت) بنا بر این گرچه هر دو آیه بحث از ارث"کلاله"(برادران و خواهران)میکند و ظاهرا با هم سازگار نیستند اما با دقت در مضمون دو آیه روشن میشود که هر کدام در باره یک دسته خاص از برادران و خواهران سخن میگوید و هیچ گونه تضادی در میان آنها نیست.
2-روشن است که ارث بردن این طبقه در صورتی است که وارثی از طبقه اول یعنی پدر و مادر و فرزندان،در کار نباشد،گواه این موضوع آیه" وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلیٰ بِبَعْضٍ فِی کِتٰابِ اللّٰهِ "(خویشاوندان بعضی بر بعض دیگر در مقررات ارث ترجیح دارند آنها که به شخص میت نزدیکترند مقدم هستند)
(انفال-75)و همچنین اخبار فراوانی که در این زمینه وارد شده گواه دیگری بر تعیین طبقات ارث و ترجیح بعضی بر بعض دیگر میباشد.
3-از تعبیر" فَهُمْ شُرَکٰاءُ فِی الثُّلُثِ "(برادران و خواهران مادری اگر بیش از یک نفر باشند در ثلث مال شریکند)استفاده میشود که آنها یک ثلث را در میان خود بطور مساوی تقسیم میکنند و زن و مرد در اینجا هیچ گونه تفاوتی ندارند زیرا مفهوم شرکت مطلق مساوی بودن سهام است.
4-از آیه فوق به خوبی استفاده میشود که انسان حق ندارد از طریق وصیت یا اعتراف به بدهی که بر ذمه او نیست صحنهسازی بر ضد وارثان کند و حقوق آنها را تضییع نماید،او تنها موظف است دیون واقعی خود را در آخرین فرصت گوشزد نماید و حق دارد وصیتی عادلانه که در اخبار حد آن مقدار ثلث تعبیر شده بنماید.
در روایات پیشوایان اسلام در این زمینه تعبیرات شدیدی دیده میشود از جمله در حدیثی میخوانیم"
ان الضرار فی الوصیة من الکبائر ""زیان رسانیدن به ورثه و محروم ساختن آنها از حق مشروعشان بوسیله وصیتهای نابجا از گناهان کبیره است" (1).
اسلام در حقیقت با این دستور میخواهد هم شخص را از قسمتی از اموال خود حتی بعد از وفات بهرهمند سازد،و هم وارثان را،مبادا کینه و عقدهای در دل آنها بوجود بیاید و پیوند محبت که باید بعد از مرگ هم باقی باشد سست گردد.
1) 1) -مجمع البیان
تِلْکَ حُدُودُ اَللّٰهِ وَ مَنْ یُطِعِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ ذٰلِکَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ (13) وَ مَنْ یَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَتَعَدَّ حُدُودَهُ یُدْخِلْهُ نٰاراً خٰالِداً فِیهٰا وَ لَهُ عَذٰابٌ مُهِینٌ (14)
13-اینها مرزهای الهی است،و هر کس اطاعت خدا و پیامبرش را کند(و مرزهای قوانین او را محترم بشمرد)وی را در باغهایی از بهشت وارد میکند که همواره آب از زیر درختان آن جاری است و جاودانه در آن میمانند و این پیروزی بزرگی است.
14-و آن کس که نافرمانی خدا و پیامبرش کند و از مرزهای او تجاوز نماید او را در آتشی وارد میکند که جاودانه در آن خواهد ماند و برای او مجازات توهین- آمیزی است.
"حدود"جمع"حد"و در اصل به معنی جلوگیری و منع کردن است،و سپس به هر چیزی که فاصله میان دو شیء باشد،و آنها را از هم متمایز سازد، گفته میشود،مثلا حد خانه و حد باغ و حد شهر و کشور،به نقاطی گفته میشود، که آنها را از نقاط دیگر جدا میسازد.
در آیه فوق با کلمه"تلک"به قوانین ارث که در آیات گذشته آمده است اشاره نموده میفرماید:"اینها حدود و مرزهای الهی است،که عبور و تجاوز از آنها ممنوع است،و آنها که از حریم آن بگذرند،و تجاوز کنند،گناهکار و مجرم شناخته میشوند".
این تعبیر( تِلْکَ حُدُودُ اللّٰهِ )در چندین مورد از آیات قرآن مجید آمده است،و همه آنها بعد از بیان یک سلسله از احکام و مقررات اجتماعی است،مثلا در آیه 187 بقره بعد از اعلام ممنوعیت آمیزش جنسی در اعتکاف و احکامی در باره روزه،و در آیات 229 و 230 بقره و آیه 10 سوره طلاق بعد از بیان قسمتی از احکام طلاق و در آیه 4 سوره مجادله بعد از بیان کفاره"ظهار"آمده است.در تمام این موارد احکام و قوانینی وجود دارد،که تجاوز از آنها ممنوع است،و بهمین جهت به عنوان مرز الهی شناخته شدهاند. (1)وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ ...
پس از اشاره به این قسمت از حدود و مرزهای الهی،میفرماید:"کسانی که خداوند و پیامبر را اطاعت کنند،و این مرزها را محترم شمارند،به طور جاودان در باغهایی از بهشت خواهند بود،که آب از پای درختان آنها قطع نمیگردد.در پایان آیه میفرماید:این رستگاری و پیروزی بزرگی است( وَ ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ) وَ مَنْ یَعْصِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَتَعَدَّ حُدُودَهُ یُدْخِلْهُ نٰاراً خٰالِداً فِیهٰا ...
این قسمت نقطه مقابل کسانی را بیان میکند که در آیه قبل به آنها اشاره شد:"آنها که نافرمانی خدا و پیامبر کنند و از مرزها تجاوز نمایند جاودانه در آتش خواهند بود".
البته میدانیم تنها معصیت خداوند(هر چند گناه کبیره باشد)موجب خلود و عذاب جاودانی،نیست،بنا بر این منظور از آیه فوق،کسانی هستند که از روی طغیان و سرکشی و دشمنی و انکار آیات الهی،حکم خدا را زیر پا میگذارند،و در حقیقت ایمان به خدا و روز بازپسین ندارند،و با توجه به اینکه"حدود" جمع است،و تمام قوانین الهی را شامل میشود،این معنی بعید به نظر نمیرسد،
1) 1) -در باره تفسیر"حدود اللّٰه"در جلد دوم این تفسیر صفحه 121 بحث بیشتری آمده است.
زیرا کسی که تمام قوانین الهی را بشکند،معمولا،به خدا ایمان ندارد،و الا گوشهای از آن را لا اقل محترم میشمرد.
قابل توجه اینکه در آیه قبل،در باره بهشتیان"خالدین فیها"(به طور جاودانی در بهشت خواهند بود)به صورت جمع آمده،و در این آیه که در باره دوزخیان است"خالدا فیها"به صورت مفرد آمده است، این تفاوت تعبیر در دو آیه پشت سر هم گویا اشاره به این است،که بهشتیان برای خود اجتماعاتی دارند،که خود یکی از نعمتهای بهشتی برای آنها محسوب میشود در حالی که دوزخیان آن چنان به خود مشغولند و در خویش فرو رفتهاند،که به دیگری نمیپردازند،و عملا تنها هستند.این موضوع حتی در این دنیا هم در باره افراد تکرو و مستبد، در برابر افراد متحد و مجتمع نیز صدق میکند،که اینها در این جهان بهشتی هستند،و آنها دوزخی. وَ لَهُ عَذٰابٌ مُهِینٌ :
"آنها عذاب خوار کننده و آمیخته با توهینی دارند."در واقع در جمله قبل جنبه جسمانی مجازات الهی منعکس شده بود،و در این جمله که مسئله اهانت به- میان آمده به جنبه روحانی آن اشاره میکند.
در قانون ارث عموما و در قانون ارث اسلام بخصوص مزایایی وجود دارد که ذیلا به قسمتی از آنها اشاره میشود:
1-در نظام ارث اسلامی هیچ یک از بستگان متوفی با توجه به سلسله، مراتب،از ارث محروم نمیشوند،و آنچه در میان اعراب جاهلی یا پارهای از کشورها معمول بود که زنان و یا کودکان را بخاطر عدم توانایی بر حمل اسلحه و شرکت در میدان جنگ از ارث محروم میکردند و ثروت متوفی را به افراد دورتر میدادند
در اسلام وجود ندارد،و تمام افراد به نسبت ارتباطی که با متوفی دارند مشمول قوانین ارث هستند.
2-این قانون به نیازهای فطری و مشروع انسان پاسخ مثبت میدهد زیرا افراد بشر همواره مایلند که حاصل دسترنج خود را در دست کسانی ببینند که پاره تن آنها محسوب میشوند و حیات آنها در حقیقت ادامه حیات و زندگی خود آنان میباشد،لذا میبینیم که در این قانون سهم فرزندان از همه بیشتر است،و در عین حال پدر و مادر و سایر بستگان نیز به نوبه خود سهم قابل ملاحظه دارند.
3-این قانون افراد را به تلاش و کوشش بیشتر در راه تولید ثروت و گردش چرخهای اقتصادی تشویق میکند زیرا وقتی انسان حاصل زحمات عمر خود را نصیب افراد مورد علاقه خویش میبیند در هر سن و شرائطی که باشد بکار تشویق میگردد و وقفه و رکودی در فعالیتهای او ایجاد نمیشود.
چنان که اشاره کردیم که قانون ارث در پارهای از کشورها لغو شد و اموال کسانی که از دنیا میرفتند در اختیار دولت قرار گرفت،ولی به زودی آثار منفی این قانون در محیط اقتصادی آن کشور به صورت یک رکود آشکار گشت و به همین دلیل ناچار قانون مذکور را لغو کردند.
4-قانون ارث اسلامی از تراکم ثروت جلوگیری میکند زیرا در این نظام بعد از هر نسل ثروت به طور عادلانه در میان افراد متعددی تقسیم میگردد و از این راه به توزیع عادلانه ثروت کمک میکند.
قابل توجه اینکه این تقسیم ثروت همانند پارهای از اشکال تقسیم ثروت که در دنیای امروز وجود دارد و غالبا با ناراحتیهای اجتماعی همراه است نمیباشد و طوری است که همه با آغوش باز آن را میپذیرند.
5-قانون ارث اسلامی تنها بر اساس چگونگی ارتباط متوفی تنظیم نشده بلکه نیاز واقعی وارثان نیز در نظر گرفته شده است،مثلا اگر میبینیم ارث پسران در ظاهر دو برابر دختران و یا ارث پدر در پارهای از موارد بیش از ارث مادر است،
بخاطر این است که مردان در قوانین اسلامی مسئولیتهای مالی فراوانی دارند و هزینه زندگی زنان بر دوش آنها است،و لذا نیاز مالی آنها بیش از زنان میباشد.
در کتاب ارث اسلامی به دو بحث مهم برخورد میکنیم که در باره مسئله "عول"و"تعصیب"سخن میگوید،سرچشمه این بحث از آنجا شروع میشود که سهام ارث به شکلی که در آیات گذشته بیان شد گاهی از مجموع مال کمتر،و گاهی بیشتر است.
مثلا:اگر ورثه،فقط دو خواهر(پدر و مادری)و شوهر بوده باشند، ارث دو خواهر،دو سوم مال وارث شوهر،نصف مال است که مجموع آن دو،6\7 میشود یعنی 6\1 از مجموع مال بیشتر میگردد،در اینجا این بحث جلو میآید که آیا 6\1 باید بطور عادلانه و به نسبت سهام از همه ورثه کم شود؟و یا اینکه از افراد معینی کم گردد؟معروف در میان دانشمندان اهل تسنن این است که باید از همه کم شود و این را فقها"عول"مینامند(زیرا عول در لغت به معنی زیادی و ارتفاع و بلندی است).
و در مثال فوق میگویند:6\1 اضافی باید از هر دو به نسبت سهام آنها کم شود (1)و همچنین در موارد دیگر،در حقیقت سهامداران ارث را در اینجا همانند طلبکارانی فرض میکنند که بدهکار قادر به پرداختن مطالبات همه آنها نیست و به- اصطلاح"ورشکست"شده است،و میدانیم در چنین جایی مقدار کمبود را به نسبت
1) 1) -طرز محاسبه آن چنین است که باید از عدد کسری 6\4 که سهم دو خواهر است و 6\3 که سهم شوهر است،مقدار 6\1 اضافی را به نسبت،کم کنیم،یعنی 6\1 را به نسبت 4 و 3 میان آن دو تقسیم نمائیم که طبق قاعده"تسهیم به نسبت"که در ریاضیات آمده است چنین نتیجه میگیریم:که از سهم دو خواهر 42\4 و از سهم شوهر 42\3 کسر میشود.
از همه طلبکاران کسر میکنند.
ولی به عقیده"فقهای شیعه"همیشه کمبود به افراد خاصی متوجه میشود و در مثال فوق،کمبود را فقط به دو خواهر میزنند و میگویند:همانطور که در حدیث وارد شده"ممکن نیست خداوندی که حساب همه چیز،حتی ریگهای بیابان را دارد،سهام ارث را طوری قرار دهد که کسری داشته باشد"حتما خداوند در این گونه موارد،قانونی وضع کرده که با توجه به آن قانون،کمبودی متصور نیست و آن قانون،این است که در میان وارثان،بعضی در قرآن سهم ثابتی از نظر "حد اقل"و"حد اکثر"برای آنها ذکر شده،مانند سهم شوهر و زن و پدر و مادر ولی بعضی دیگر چنین نیستند،مانند"دو خواهر"و"دو دختر"،از این میفهمیم که همیشه کمبود و کسری باید به آنها بخورد که حد اقل و حد اکثر سهم آنها،مشخص نشده یعنی قابل تغییر و در نوسان است،لذا در مثال فوق،کمبودی متوجه شوهر نمیشود و تنها باید 6\1 اضافی را از سهم دو خواهر کم کرد(دقت کنید).
و گاهی به عکس،مجموع سهام،از مجموع مال،کمتر است،و چیزی اضافه،باقی میماند،مثلا اگر مردی از دنیا برود و تنها یک دختر و مادر از او باقی بماند،میدانیم که سهم مادر در این صورت 6\1 و دختر 6\3 مال میباشد که مجموع آنها 6\4 میشود،یعنی 6\2 اضافه میماند،دانشمندان و فقهای اهل تسنن میگویند:این اضافی را باید به"عصبه"(بر وزن کسبه)یعنی مردان طبقه بعد (1)(مثل برادرهای متوفی در این مثال)داد و این را اصطلاحا"تعصب"مینامند، ولی فقهای شیعه معتقدند که همه آن را باید در میان آن دو به نسبت 1 و 3 تقسیم کرد زیرا با وجود طبقه قبل،نوبت به طبقه بعد نمیرسد به علاوه دادن مقدار اضافی به مردان طبقه بعد،شبیه قوانین دوران جاهلیت است که زنان را بدون دلیل از ارث محروم میساختند(بحث فوق یک بحث پیچیده علمی است که خلاصه آن در اینجا آمد و شرح بیشتر آن را از کتب فقهی بخواهید).
1) 1) -مردانی که بلا واسطه یا به واسطه مردی به متوفی مربوط میشوند.
وَ اَللاّٰتِی یَأْتِینَ اَلْفٰاحِشَةَ مِنْ نِسٰائِکُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَیْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْکُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِکُوهُنَّ فِی اَلْبُیُوتِ حَتّٰی یَتَوَفّٰاهُنَّ اَلْمَوْتُ أَوْ یَجْعَلَ اَللّٰهُ لَهُنَّ سَبِیلاً (15) وَ اَلَّذٰانِ یَأْتِیٰانِهٰا مِنْکُمْ فَآذُوهُمٰا فَإِنْ تٰابٰا وَ أَصْلَحٰا فَأَعْرِضُوا عَنْهُمٰا إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ تَوّٰاباً رَحِیماً (16)
15-و کسانی از زنان شما که مرتکب زنا میشوند چهار نفر از مسلمانان را به عنوان شاهد بر آنها بطلبید اگر گواهی دادند آنان(زنان)را در خانههای(خود) نگاه دارید تا مرگشان فرا رسد یا اینکه خداوند راهی برای آنها قرار دهد.
16-و آن مردان و زنانی که(همسر ندارند و)اقدام به ارتکاب آن عمل(زشت)میکنند آنها را آزار دهید(و حد بر آنها جاری نمائید)و اگر(براستی)توبه کنند و اصلاح نمایند(به جبران گذشته پردازند)از آنها درگذرید زیرا خداوند توبه- پذیر و مهربان است.
وَ اللاّٰتِی یَأْتِینَ الْفٰاحِشَةَ
...
واژه"فاحشة"چنان که قبلا هم اشاره کردهایم،در اصل به معنی کار و یا گفتار بسیار زشت است و اگر در مورد"زنا"و عمل منافی عفت به کار میرود،نیز بهمین مناسبت است.و این کلمه در 13 مورد در قرآن مجید آمده است،که گاهی در مورد"زنا"و گاهی در مورد"لواط"و گاهی در اعمال زشت ننگین به طور کلی استعمال شده است.
همانطور که غالب مفسران از آیه شریفه فهمیدهاند،آیه اشاره به مجازات زنان شوهرداری است که آلوده"فحشاء"میشوند،و میگوید:"اگر همسران شما آلوده به"زنا"شدند،چهار نفر را به عنوان شهود بر این کار دعوت کنید، اگر چهار نفر به این موضوع گواهی دادند،آنها را در خانهها محبوس سازید،تا مرگ آنها فرا رسد.
دلیل بر اینکه آیه فوق اشاره به"زنای محصنه"میکند،علاوه بر قرینهای که در آیه بعد است،تعبیر به" مِنْ نِسٰائِکُمْ "(از همسرانتان)میباشد،زیرا این تعبیر در مورد همسران در قرآن مکرر وارد شده است،بنا بر این مجازات عمل منافی عفت برای زنان شوهردار در این آیه"حبس ابد"تعیین شده است.
ولی بلا فاصله میگوید:" أَوْ یَجْعَلَ اللّٰهُ لَهُنَّ سَبِیلاً "(و یا اینکه خداوند راهی برای آنها قرار بدهد)بنا بر این باید مجازات حبس در باره آنها ادامه یابد، تا مرگ آنها فرا رسد،و یا اینکه قانون جدیدی از طرف خداوند برای آنها معین شود.
از این تعبیر استفاده میشود که این حکم،یک حکم موقت بوده،و از همان آغاز اعلام شده است که در آینده(پس از آماده شدن محیط و افکار)حکم جدیدی در باره آنها نازل خواهد شد،و در آن موقع زنانی که مشمول این قانون شدهاند، و هنوز در قید حیات هستند،طبعا از زندان آزاد خواهند شد،و مجازات دیگری نیز در مورد آنها عملی نخواهد گردید،آزادی آنها از زندان بخاطر الغای حکم سابق است،و اما عدم اجرای مجازات جدید در باره آنها بخاطر این است که قانون مجازات شامل مواردی که قبل از آمدن قانون انجام یافته نمیگردد،و به این ترتیب قانون آینده هر چه باشد راهی برای نجات این زندانیان است،ولی البته این قانون جدید شامل حال تمام کسانی که در آینده مرتکب میشوند خواهد بود (دقت کنید).
و اما اینکه بعضی احتمال دادهاند که منظور از جمله" أَوْ یَجْعَلَ اللّٰهُ لَهُنَّ
سَبِیلاً
"این است که خداوند به وسیله دستور آینده در باره سنگسار کردن این گونه افراد،راهی برای آزادی آنها گشوده است درست نیست،زیرا هیچگاه با تعبیر"لهن سبیلا"(راهی به سود آنان)سازگار نمیباشد چه اینکه اعدام راه نجات نمیباشد.
زیرا میدانیم قانونی که بعدا در اسلام برای مرتکبین زنای محصنه،مقرر گردید، قانون"رجم"(سنگسار کردن)بود.(این قانون در احادیث پیامبر ص به- طور مسلم وارد شده است،اگر چه در قرآن به آن اشارهای نگردیده است).
از آنچه در بالا گفتیم،روشن میشود،که آیه فوق هرگز نسخ نشده،زیرا نسخ در مورد احکامی است که از آغاز به صورت مطلق گفته شود،نه به صورت موقت و محدود،در حالی که آیه فوق حکم"حبس ابد"،را به عنوان یک حکم محدود و موقت ذکر کرده است.و اگر مشاهده میکنیم که در پارهای از روایات تصریح شده،که آیه فوق به وسیله احکامی که در باره مجازات عمل منافی عفت دارد شده،نسخ گردیده است،منظور از آن نسخ اصطلاحی نیست،زیرا نسخ در زبان روایات به هر گونه تقیید و تخصیص حکم گفته میشود.(دقت کنید).
ضمنا باید توجه داشت که دستور محبوس ساختن اینگونه زنان در خانهها حکمی است که از یک سو به نفع آنهاست زیرا از محبوس ساختن در زندانهای عمومی به مراتب بهتر است،و از سوی دیگر تجربه نشان داده که زندانهای عمومی اثر عمیقی در آلوده شدن اجتماع دارد زیرا این مراکز معمولا به صورت آموزشگاه بزرگ مفاسد درمیآید که افراد مجرم در آنجا تجربیات خود را در معاشرت دائمی توام با وقت وسیع در اختیار یکدیگر میگذارند. وَ الَّذٰانِ یَأْتِیٰانِهٰا مِنْکُمْ ...
سپس در این آیه حکم زنا و عمل منافی عفت"غیر محصنه"را بیان میکند، و میفرماید:"مرد و زنی که(همسر ندارند)و اقدام به ارتکاب این عمل زشت میکنند،آنها را آزار(مجازات)کنید.
گرچه در این آیه تصریحی به زنای"غیر محصنه"نشده،ولی از آنجا که این آیه دنبال آیه گذشته آمده،و مجازاتی که برای زنا در این آیه ذکر شده با مجازات آیه گذشته تفاوت دارد،و از آن خفیفتر است استفاده میشود که این حکم در باره آن دسته از مرتکبین زنا است،که در آیه قبل داخل نبودهاند،و از آنجا که آیه قبل با قرینهای که اشاره شد،مخصوص"زنای محصنه"است نتیجه میگیریم، که این آیه حکم"زنای غیر محصنه"را بیان میکند.
این نکته نیز روشن است که مجازات مذکور در این آیه یک مجازات کلی است، و آیه 2 سوره نور که حد زنا را یکصد تازیانه برای هر یک از طرفین بیان کرده، میتواند،تفسیر و توضیحی برای این آیه بوده باشد،و بهمین دلیل این حکم نیز نسخ نشده است.
در تفسیر"عیاشی"از امام صادق ع نیز در ذیل این آیه نقل شده،که فرمود:"
یعنی البکر اذا اتت الفاحشة التی اتتها هذه الثیب فاذوهما " یعنی:منظور از این آیه مرد و زن بیهمسر است،که اگر مرتکب عمل منافی عفت شوند،آنها را باید آزار داد(و مجازات کرد).
بنا بر آنچه گفتیم کلمه"اللذان"اگر چه تثنیه مذکر است،منظور از آن، زن و مرد هر دو میباشد،و به اصطلاح از باب"تغلیب"است.
جمعی از مفسران احتمال دادهاند که این آیه در باره عمل زشت"لواط" بوده باشد،و آیه قبل را مربوط به"مساحقه"(همجنسگرایی زنان)دانستهاند، ولی با توجه به رجوع ضمیر"یاتیانها"به کلمه"فاحشة"که در آیه قبل آمده است،استفاده میشود که نوع عمل منافی عفت که در این آیه آمده،همانند نوعی است که در آیه قبل میباشد،بنا بر این یکی را در باره"لواط"و دیگری را در باره"مساحقه" دانستن،خلاف ظاهر است(اگر چه هر دو نوع در یک جنس کلی یعنی هم جنس گرایی مشترکند)بنا بر این هر دو آیه در باره"زنا"است.
از این گذشته میدانیم که مجازات"لواط"در اسلام"اعدام"است،نه آزار
رساندن و یا تازیانه زدن،و هیچ دلیلی نداریم که حکم آیه مورد بحث نسخ شده باشد.
فَإِنْ تٰابٰا وَ أَصْلَحٰا فَأَعْرِضُوا عَنْهُمٰا إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ تَوّٰاباً رَحِیماً
.
در پایان آیه اشاره به مسئله توبه و عفو و بخشش از این گونه گناهکاران کرده،و میفرماید:"اگر آنها براستی توبه کنند و خود را اصلاح نمایند و به- جبران گذشته بپردازند،از مجازات آنها صرفنظر کنید،زیرا خداوند توبهپذیر و مهربان است".
این دستور در حقیقت راه بازگشت را به روی این گونه خطاکاران گشوده است که در صورت توبه و اصلاح،جامعه اسلامی آنها را با آغوش باز میپذیرد و به صورت یک عنصر طرد شده اجتماع نخواهند بود.
ولی البته(همانطور که در کتب فقهی آمده)توبه در صورتی صحیح است که قبل از ثبوت جرم در دادگاه اسلامی،و اقامه شهود،و صدور حکم دادگاه اسلام،انجام یافته باشد،و الا توبهای که بعد از صدور حکم باشد هیچگونه تاثیری نخواهد داشت.
از این حکم ضمنا استفاده میشود که هرگز نباید افرادی را که توبه کردهاند در برابر گناهان سابق مورد ملامت قرار داد،جایی که حکم مجازات و حد شرعی، با توبه ساقط بشود بطریق اولی باید مردم از گذشته آنها چشم بپوشند،همچنین کسانی که این حد در باره آنها جاری میشود و بعد از آن توبه میکنند باید مشمول گذشت مسلمانان بوده باشند.
گاه و بی گاه به مناسبتهای میپرسند:چرا اسلام قوانین جزائی و کیفری سخت و طاقتفرسایی مقرر نموده،مثلا در برابر یک بار آلوده شدن به زنای محصنه
در آغاز مجازات حبس ابد مقرر گردید و سپس مجازات اعدام تعیین شد،آیا بهتر نبود مجازاتهای ملایمتری در برابر اینگونه اعمال تعیین گردد تا تعادلی در میان"جرم" و"کیفر"برقرار شده باشد؟!.
ولی باید توجه داشت که قوانین کیفری اسلام گرچه ظاهرا سخت و شدید هستند،ولی در مقابل،راه اثبات جرم در اسلام به این آسانی نیست،و برای آن شرائطی تعیین شده که غالبا تا گناه علنی نشود آن شرائط حاصل نمیگردد.
مثلا:افزایش دادن تعداد شهود را به چهار نفر که در آیه فوق به آن اشاره شد بقدری سنگین است که فقط افراد بیباک و بیپروا ممکن است مجرم شناخته شوند و بدیهی است این چنین اشخاص باید به اشد مجازات گرفتار شوند تا عبرت دیگران گردند و محیط از آلودگی گناه پاک گردد،همچنین برای شهادت شهود شرائطی تعیین شده از قبیل رؤیت و عدم قناعت به قرائن،و هماهنگی در شهادت، و مانند آن،که اثبات جرم را سختتر میکند.
به این ترتیب اسلام،احتمال یک مجازات فوق العاده شدید را در برابر این گونه گناهکاران قرار داده،و همین احتمال اگر چه ضعیف هم باشد میتواند در روحیه غالب افراد اثر بگذارد،اما راه اثبات آن را مشکل قرار داده تا عملا در این گونه موارد اعمال خشونت بطور وسیع انجام نگیرد،در حقیقت اسلام خواسته اثر تهدیدی این قانون کیفری را حفظ کند بدون این که افراد زیادی مشمول اعدام شوند.
نتیجه این که روش اسلام در"تعیین مجازات"و"راه اثبات جرم"روشی است که حد اکثر تاثیر را در نجات جامعه از آلودگی به گناه دارد در حالی که افراد مشمول این مجازاتها عملا زیاد نیستند و بهمین جهت ما از این روش بعنوان روش "سهل و ممتنع"تعبیر کردیم.
إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَی اَللّٰهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ فَأُولٰئِکَ یَتُوبُ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلِیماً حَکِیماً (17) وَ لَیْسَتِ اَلتَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ اَلسَّیِّئٰاتِ حَتّٰی إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ إِنِّی تُبْتُ اَلْآنَ وَ لاَ اَلَّذِینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفّٰارٌ أُولٰئِکَ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً (18)
17-توبه تنها برای کسانی است که کار بدی را از روی جهالت انجام میدهند و سپس بزودی توبه میکنند،خداوند توبه چنین اشخاصی را میپذیرد و خدا دانا و حکیم است.
18-و برای کسانی که کارهای بد را انجام میدهند و هنگامی که مرگ یکی از آنها فرا برسد میگوید الان توبه کردم،توبه نیست و نه برای کسانی که در حال کفر از دنیا میروند،اینها کسانی هستند که عذاب دردناکی برای آنها فراهم کردهایم.
شرائط پذیرش توبه
إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّٰهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهٰالَةٍ
در آیه گذشته مسئله سقوط حد و مجازات مرتکبین اعمال منافی عفت،در پرتو توبه صریحا بیان شد و در ذیل آن با جمله إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ تَوّٰاباً رَحِیماً "خداوند توبه بندگان را بسیار میپذیرد و نسبت به آنها رحیم است"اشاره به پذیرش توبه
از طرف پروردگار نیز شده،در این آیه صریحا مسئله توبه و پارهای از شرائط آن را بیان میکند و میفرماید:"توبه تنها برای آنها است که گناهی را از روی جهالت انجام میدهند".
اکنون ببینیم منظور از"جهالت"چیست؟آیا همان جهل و نادانی و بیخبری از گناه است،و یا عدم آگاهی از اثرات شوم و عواقب دردناک آن میباشد؟ کلمه"جهل"و مشتقات آن گرچه به معانی گوناگونی آمده است ولی از قرائن استفاده میشود که منظور از آن در آیه مورد بحث طغیان غرائز و تسلط هوسهای سرکش و چیره شدن آنها بر نیروی عقل و ایمان است،و در این حالت، علم و دانش انسان به گناه گرچه از بین نمیرود اما تحت تاثیر آن غرائز سرکش قرار گرفته و عملا بی اثر میگردد،و هنگامی که علم اثر خود را از دست داد، عملا با جهل و نادانی برابر خواهد بود.
ولی اگر گناه بر اثر چنین جهالتی نباشد بلکه از روی انکار حکم پروردگار و عناد و دشمنی انجام گیرد،چنین گناهی حکایت از کفر میکند و به همین جهت توبه آن قبول نیست،مگر این که از این حالت بازگردد و دست از عناد و انکار بشوید.
در واقع این آیه همان حقیقتی را بیان میکند که امام سجاد ع در دعای ابو حمزه با توضیح بیشتری بیان فرموده است آنجا که میگوید:
الهی لم اعصک حین عصیتک و انا بربوبیتک جاحد و لا بامرک مستخف و لا لعقوبتک متعرض و لا لوعیدک متهاون لکن خطیئة عرضت و سولت لی نفسی و غلبنی هوای. ..
"خدای من هنگامی که به معصیت تو پرداختم اقدام به گناه از راه انکار خداوندیت نکردم و نه بخاطر خفیف شمردن امر تو بود و نه مجازات ترا کم اهمیت گرفتم و نسبت به آن بی اعتنا بودم و نه وعده کیفرت را سبک شمردم بلکه خطایی
بود که در برابر من قرار گرفت و نفس اماره،حق را بر من مشتبه کرد و هوی و هوس بر من چیره شد". ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ در این جمله اشاره به یکی دیگر از شرائط توبه کرده و میفرماید:"سپس بزودی توبه کنند".
در باره این که منظور از"قریب"(زمان نزدیک)چیست؟در میان مفسران گفتگو است،جمع زیادی آن را به معنی قبل از آشکار شدن نشانههای مرگ میگیرند،و آیه بعد را که میگوید پس از ظهور علائم مرگ توبه پذیرفته نمیشود، شاهد بر آن میدانند،بنا بر این تعبیر به"قریب"شاید بخاطر این است که اصولا زندگی دنیا هر چه باشد کوتاه و پایان آن نزدیک است.
اما بعضی دیگر آن را به معنی زمان نزدیک به گناه گرفتهاند،یعنی بزودی از کار خود پشیمان شود و بسوی خدا بازگردد، زیرا توبه کامل آن است که آثار و رسوبات گناه را به طور کلی از روح و جان انسان بشوید،و کمترین اثری از آن در دل باقی نماند،و این در صورتی ممکن است که در فاصله نزدیکی قبل از آنکه گناه در وجود انسان ریشه بدواند و بشکل طبیعت ثانوی در آید از آن پشیمان شود،در غیر این صورت غالبا اثرات گناه در زوایای قلب و جان انسانی باقی خواهد ماند،پس توبه کامل توبهای است که بزودی انجام پذیرد،و کلمه "قریب"از نظر لغت و فهم عرف،نیز با این معنی مناسبتر است.
درست است که توبه بعد از زمان طولانی نیز پذیرفته میشود،اما توبه کامل نیست و شاید تعبیر به" عَلَی اللّٰهِ ":(توبهای که بر خدا لازم است آن را بپذیرد) نیز اشاره به همین معنی باشد زیرا این تعبیر تنها در این آیه از قرآن آمده است و مفهوم آن این است که پذیرش این گونه توبهها از حقوق بندگان میباشد در حالی که پذیرش توبههای دور دست از طرف خداوند یک نوع تفضل است،نه حق.
فَأُولٰئِکَ یَتُوبُ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلِیماً حَکِیماً
پس از ذکر شرائط توبه میفرماید:"خداوند توبه چنین اشخاصی را میپذیرد و خداوند دانا و حکیم است". وَ لَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ ...
در این آیه اشاره به کسانی که توبه آنها پذیرفته نمیشود نموده،میفرماید:
"کسانی که در آستانه مرگ قرار میگیرند و میگویند اکنون از گناه خود توبه کردیم توبه آنان پذیرفته نخواهد شد".
دلیل آن هم روشن است،زیرا در حال احتضار و در آستانه مرگ،پردهها از برابر چشم انسان کنار میرود،و دید دیگری برای او پیدا میشود،و قسمتی از حقایق مربوط بجهان دیگر و نتیجه اعمالی را که در این زندگی انجام داده با چشم خود میبیند و مسائل جنبه حسی پیدا میکند، واضح است که در این صورت هر گناهکاری از اعمال بد خود پشیمان میگردد،و همانند کسی که شعله آتشی را نزدیک خود ببیند از آن فرار میکند.
مسلم است که اساس تکلیف و آزمایش پروردگار بر این گونه مشاهدهها نیست،بلکه بر ایمان به غیب و مشاهده با چشم عقل و خرد است.
بهمین دلیل در قرآن مجید میخوانیم:هنگامی که نخستین نشانههای عذاب دنیا بر بعضی از اقوام پیشین آشکار میگشت باب توبه بروی آنها بسته میشد،در سرگذشت فرعون میخوانیم: حَتّٰی إِذٰا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قٰالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرٰائِیلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ (یونس-90-91):"تا آن زمان که غرقاب دامن او را گرفت، صدا زد الان ایمان آوردم که معبودی جز معبود بنی اسرائیل نیست و من از تسلیم شدگانم،اما به او گفته میشود الان این سخن را میگویی؟و پیش از این نافرمانی کرده و از مفسدان بودی!؟بهمین دلیل توبه تو پذیرفته نخواهد شد.
از بعضی از آیات قرآن(مانند آیه 12 سوره سجده)استفاده میشود که گناهکاران در قیامت با مشاهده عذاب الهی از کار خود پشیمان میشوند ولی پشیمانی آنها سودی نخواهد داشت.چنین کسانی درست مانند مجرمانی هستند که وقتی چشمشان به چوبه دار افتاد و طناب دار را بر گلوی خود احساس کردند،از کار خود پشیمان میشوند،روشن است که این پشیمانی نه فضیلت است و نه افتخار و نه تکامل،و بهمین جهت چنان توبهای بی اثر است.
البته این آیه با روایاتی که میگوید:توبه تا آخرین نفس پذیرفته میشود هیچگونه منافاتی ندارد،زیرا منظور از آن روایات لحظاتی است که هنوز نشانههای قطعی مرگ را مشاهده نکرده و به اصطلاح دید برزخی پیدا ننموده است.
دسته دوم:از کسانی که توبه آنها پذیرفته نمیشود آنها هستند که در حال کفر از جهان میروند،در آیه فوق در باره آنها چنین میفرماید: وَ لاَ الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفّٰارٌ :"آنها که در حال کفر میمیرند توبه برای آنان نیست".
این حقیقت در آیات متعدد دیگری از قرآن مجید نیز بازگو شده است (1).
اکنون این سؤال پیش میآید که چنین کسانی که در حال کفر از دنیا میروند چه موقع توبه میکنند که توبه آنها پذیرفته نخواهد شد؟.
بعضی احتمال دادهاند که توبه آنها در عالم دیگر پذیرفته نمیشود و بعضی احتمال دادهاند که منظور از توبه در اینجا توبه بندگان نیست،بلکه"توبه خداوند" یعنی بازگشت او به عفو و رحمت میباشد،ولی ظاهر این است که آیه هدف دیگری را تعقیب میکند و میگوید:"کسانی که از گناهان خود در حال صحت و سلامت و ایمان توبه کردهاند ولی در حال مرگ با ایمان از دنیا نرفتند،توبههای گذشته آنها نیز بی اثر است".
توضیح اینکه میدانیم یکی از شرائط قبولی اعمال نیک انسان"موافات بر
1) 1) -سوره آل عمران-91-بقره-161-بقره-217-محمد-34.
ایمان"است یعنی با ایمان از دنیا رفتن،و کسانی که در لحظه پایان زندگی کافر باشند،اعمال گذشته آنها(حتی اعمال نیکی که در حال ایمان انجام دادهاند)طبق صریح آیات قرآن (1)حبط و نابود میگردد،توبههای آنان از گناه اگر چه در حال ایمان انجام شده نیز در چنین صورتی نابود خواهد شد.
بطور خلاصه شرط قبولی توبه دو چیز است:نخست این که قبل از مشاهده نشانههای مرگ باشد و دیگر این که انسان،با ایمان از دنیا برود.
ضمنا از این آیه استفاده میشود که انسان نباید توبه را به تاخیر اندازد، زیرا ممکن است بطور ناگهان مرگ او فرا رسد و درهای توبه به روی او بسته شود و جالب توجه این که تاخیر توبه که از آن به"تسویف"تعبیر میکنند در آیه فوق همردیف"مرگ در حال کفر"قرار داده شده است و این نشانه اهمیتی است که قرآن به این موضوع میدهد. أُولٰئِکَ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً در پایان آیه میفرماید:"برای این هر دو دسته،عذاب دردناکی مهیا کردهایم".احتیاج به تذکر ندارد که توبه علاوه بر آنچه گفته شد شرائط دیگری نیز دارد که در آیات مناسب به آن اشاره خواهد شد.
1) 1) -سوره بقره-217.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَرِثُوا اَلنِّسٰاءَ کَرْهاً وَ لاٰ تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ مٰا آتَیْتُمُوهُنَّ إِلاّٰ أَنْ یَأْتِینَ بِفٰاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ وَ عٰاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَإِنْ کَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسیٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ یَجْعَلَ اَللّٰهُ فِیهِ خَیْراً کَثِیراً (19)
19-ای کسانی که ایمان آوردهاید برای شما حلال نیست که از زنان از روی اکراه (و ایجاد ناراحتی برای آنها)ارث ببرید.و آنها را تحت فشار قرار ندهید که قسمتی از آنچه به آنها پرداختهاید(از مهر)تملک کنید مگر اینکه آنها عمل زشت آشکاری انجام دهند و با آنان به طور شایسته رفتار کنید و اگر از آنها(به جهاتی)کراهت داشتید(فورا تصمیم به جدایی نگیرید)چه بسا از چیزی کراهت دارید و خداوند در آن نیکی فراوان قرار داده است.
در تفسیر مجمع البیان از امام باقر ع نقل شده که این آیه در باره کسانی نازل گردیده که همسران خود را بدون این که همچون یک همسر با آنها رفتار کنند،نگه میداشتند،به انتظار این که آنها بمیرند و اموالشان را تملک کنند.
و از ابن عباس نقل شده که آیه فوق در باره افرادی نازل شده که همسرانشان مهر سنگین داشتند و در عین این که تمایل به ادامه زناشویی با آنها نداشتند بخاطر سنگین بودن مهر حاضر بطلاق آنها نمیشدند،و آنها را تحت فشار قرار میدادند تا مهرشان را ببخشند و طلاق گیرند.
جمعی از مفسران برای آیه فوق شان نزول دیگری نقل کرده که متناسب با این آیه نیست،بلکه متناسب با آیه 22 است که ما آن را بخواست خدا در ذیل همان آیه خواهیم آورد.
باز هم دفاع از حقوق زنان
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّسٰاءَ کَرْهاً
در آغاز سوره گفتیم که آیات این سوره با بسیاری از اعمال ناروای دوران جاهلیت مبارزه میکند،در آیه مورد بحث بچند عادت ناپسند آن دوران اشاره گردیده است و به مسلمانان هشدار داده شده که آلوده آنها نشوند:
1-زنان را بخاطر اموالشان زندانی نکنید-همانطور که در شان نزول گفته شد یکی از رفتارهای ظالمانه مردان،در دوران جاهلیت این بود که با زنان ثروتمندی که از زیبایی بهرهای نداشتند ازدواج میکردند،سپس آنها را بحال خود وامیگذاردند،نه آنها را طلاق میدادند و نه همچون یک همسر با آنها رفتار مینمودند،به امید این که مرگشان فرا رسد و اموالشان را تملک کنند،آیه فوق میگوید:"ای افراد با ایمان برای شما حلال نیست که از زنان از روی اکراه و ایجاد ناراحتی،ارث ببرید"و به این ترتیب عمل فوق را محکوم ساخته است.
2-زنان را برای حلال کردن مهر خود تحت فشار قرار ندهید-یکی دیگر از عادات نکوهیده آنها این بود که زنان را با وسائل گوناگون،تحت فشار میگذاشتند تا مهر خود را ببخشند و طلاق گیرند،این کار مخصوصا بیشتر در موقعی بود که زن مهریه سنگینی داشت،آیه فوق با جمله وَ لاٰ تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ مٰا آتَیْتُمُوهُنَّ این کار را ممنوع ساخته و میفرماید:"آنها را تحت فشار
قرار ندهید،بخاطر این که قسمتی از آنچه را به آنها پرداختهاید تملک کنید".
ولی این حکم استثنایی دارد که در جمله إِلاّٰ أَنْ یَأْتِینَ بِفٰاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ به آن اشاره شده است و آن این که اگر آنها مرتکب عمل زشت و ننگینی گردند شوهران میتوانند آنها را تحت فشار قرار دهند،تا مهر خود را حلال کرده و طلاق بگیرند و در حقیقت این کار یک نوع مجازات و شبیه به گرفتن غرامت در برابر کارهای ناروای این دسته از زنان است.
آیا منظور از فاحشه مبینه(عمل زشت آشکار)در آیه فوق،خصوص اعمال منافی عفت است یا هر گونه ناسازگاری شدید؟در میان مفسران گفتگو است،ولی در حدیثی که از امام باقر ع نقل شده تصریح گردیده که هر گونه مخالفت شدید زن و نافرمانی و ناسازگاری او را شامل میشود (1)(البته منظور هر مخالفت جزئی نیست زیرا در مفهوم کلمه"فاحشه"اهمیت و فوق العادگی افتاده است و ذکر کلمه "مبینه"نیز آن را تاکید میکند).
3-با آنها بطور شایسته معاشرت کنید-با جمله وَ عٰاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ دستور معاشرت شایسته و رفتار انسانی مناسب با زنان را صادر میکند،و بدنبال آن اضافه مینماید فَإِنْ کَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسیٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ یَجْعَلَ اللّٰهُ فِیهِ خَیْراً کَثِیراً یعنی حتی اگر بجهاتی از همسران خود رضایت کامل نداشته باشید و بر اثر اموری آنها در نظر شما ناخوش آیند باشند،فورا تصمیم به جدایی و یا بد رفتاری نگیرید و تا آنجا که در قدرت دارید مدارا کنید"زیرا ممکن است شما در تشخیص خود گرفتار اشتباه شده باشید،و آنچه را نمیپسندید خداوند در آن خیر و برکت و سود فراوانی قرار داده باشد"بنا بر این تا کارد به استخوان شما نرسد سزاوار است معاشرت به معروف و رفتار شایسته را ترک نکنید بخصوص اینکه بسیار میشود که همسران در باره یکدیگر گرفتار سوء ظنهای بی دلیل و حب و بغضهای بی جهت میگردند و قضاوتهای آنها در این حال غالبا نادرست میباشد،تا آنجا که خوبیها
1) 1) -تفسیر نور الثقلین ج 1 صفحه 257.
در نظرشان بدی و بدیها در نظرشان خوبی جلوه میکند،ولی با گذشت زمان و مدارا کردن،تدریجا حقایق آشکار میشود.
ضمنا باید توجه داشت تعبیر به خیرا کثیرا که در آیه به همسرانی که مدارا میکنند نوید داده شده مفهوم وسیعی دارد که یکی از مصادیق روشن آن فرزندان صالح و با لیاقت و ارزشمند است.
وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اِسْتِبْدٰالَ زَوْجٍ مَکٰانَ زَوْجٍ وَ آتَیْتُمْ إِحْدٰاهُنَّ قِنْطٰاراً فَلاٰ تَأْخُذُوا مِنْهُ شَیْئاً أَ تَأْخُذُونَهُ بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِیناً (20) وَ کَیْفَ تَأْخُذُونَهُ وَ قَدْ أَفْضیٰ بَعْضُکُمْ إِلیٰ بَعْضٍ وَ أَخَذْنَ مِنْکُمْ مِیثٰاقاً غَلِیظاً (21)
20-و اگر تصمیم گرفتید که همسر دیگری به جای همسر خود انتخاب کنید و مال فراوانی (به عنوان مهر)به او پرداختهاید،چیزی از آن را نگیرید آیا برای باز پس گرفتن مهر زنان،متوسل به تهمت و گناه آشکار میشوید؟.
21-و چگونه آن را باز پس میگیرید در حالی که شما با یکدیگر تماس و آمیزش کامل داشتهاید و(از این گذشته)آنها پیمان محکمی(هنگام ازدواج)از شما گرفتهاند؟.
پیش از اسلام رسم بر این بود که اگر میخواستند همسر سابق را طلاق گویند و ازدواج جدیدی کنند برای فرار از پرداخت مهر،همسر خود را به اعمال منافی عفت متهم میکردند،و بر او سخت میگرفتند،تا حاضر شود مهر خویش را که معمولا قبلا دریافت میشد بپردازد،و طلاق گیرد،و همان مهر را برای همسر
دوم قرار میدادند.
آیه فوق به شدت از این کار زشت جلوگیری کرده و آن را مورد نکوهش قرار میدهد (1).
وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدٰالَ زَوْجٍ
...
این آیه نیز برای حمایت قسمت دیگری از حقوق زنان نازل گردیده و به- عموم مسلمانان دستور میدهد که بهنگام تصمیم بر جدایی از همسر و انتخاب همسر جدید حق ندارند چیزی از مهر همسر اول خود را کم بگذارند،و یا اگر پرداختهاند پس بگیرند،هر قدر هم مهر زیاد باشد که از آن تعبیر به"قنطار"شده است و همانطور که در سابق گفتیم"قنطار"معنی مال و ثروت زیاد است.راغب در کتاب مفردات میگوید اصل"قنطار"از"قنطره"به معنی پل است و چون اموال زیاد همچون پلی هستند که انسان در زندگی میتواند از آنها استفاده کند،از این جهت به آن قنطار گفتهاند (2).
زیرا فرض این است که طلاق در اینجا بخاطر منافع شوهر صورت میگیرد نه بخاطر انحراف زن از جاده عفت،بنا بر این دلیلی ندارد که حق مسلم آنها پایمال شود. أَ تَأْخُذُونَهُ بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِیناً سپس اشاره به طرز عمل دوران جاهلیت در این باره که همسر خود را متهم به اعمال منافی عفت میکردند نموده و میفرماید:"آیا برای باز پس گرفتن مهر زنان متوسل به تهمت و گناه آشکار میشوید"یعنی اصل عمل،ظلم است و گناه،
و متوسل شدن به یک وسیله ناجوانمردانه و غلط،گناه آشکار دیگری است.
وَ کَیْفَ تَأْخُذُونَهُ وَ قَدْ أَفْضیٰ (1)بَعْضُکُمْ إِلیٰ بَعْضٍ
در این آیه مجددا با استفهام انکاری،برای تحریک عواطف انسانی مردان اضافه میکند که شما و همسرانتان مدتها در خلوت و تنهایی با هم بودهاید همانند یک روح در دو بدن،ارتباط و آمیزش کامل داشتهاید،چگونه بعد از این همه نزدیکی و ارتباط،همچون بیگانهها و دشمنان با یکدیگر رفتار میکنید،و حقوق مسلم آنها را پایمال مینمائید؟! این درست همانند تعبیری است که ما در فارسی امروز داریم که اگر دو نفر دوست صمیمی با هم به نزاع برخیزند به آنها میگوئیم شما سالها با یکدیگر نان و نمک خوردهاید چرا نزاع میکنید؟در حقیقت ستم کردن در این گونه موارد به شریک زندگی،ستم بر خویشتن است.
سپس میفرماید:"از این گذشته همسران شما پیمان محکمی بهنگام عقد ازدواج از شما گرفتهاند چگونه این پیمان مقدس و محکم را نادیده میگیرید و اقدام به پیمان شکنی آشکار میکنید؟". وَ أَخَذْنَ مِنْکُمْ مِیثٰاقاً غَلِیظاً ضمنا باید توجه داشت که این آیه گرچه در مورد طلاق دادن همسر سابق برای انتخاب همسر جدید وارد شده ولی اختصاص به آن ندارد،بلکه منظور این است در هر مورد که طلاق و جدایی به پیشنهاد مرد صورت گیرد،و زن تمایلی به جدایی ندارد باید تمام مهر پرداخته شود،و یا اگر پرداخته شده چیزی از آن باز پس نگیرند،خواه تصمیم بر ازدواج مجدد داشته باشند یا نه،بنا بر این جمله
1) 1) -افضاء در اصل از ماده فضا بمعنی توسعه است،بنا بر این افضا به معنی توسعه دادن میباشد و هنگامی که کسی با دیگری تماس کامل مییابد در حقیقت وجود محدود خود را به وجود وسیعتری تبدیل کرده است،و لذا افضاء به معنی تماس گرفتن آمده است.
إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدٰالَ زَوْجٍ
(اگر بخواهید همسر دیگری انتخاب کنید)در حقیقت ناظر به وضع دوران جاهلیت بوده است و دخالتی در اصل حکم ندارد.
ذکر این نکته نیز لازم است که"استبدال"به معنی طلب تبدیل کردن است بنا بر این معنی طلب و اراده در آن افتاده است و اگر مشاهده میکنیم که با"اردتم" (بخواهید)ضمیمه شده بخاطر این است که میخواهد این نکته را گوشزد کند که بهنگام مقدمهچینی و تصمیم بر تبدیل کردن همسر خود نباید از مقدمات نامشروع و ناجوانمردانه شروع کنید.
وَ لاٰ تَنْکِحُوا مٰا نَکَحَ آبٰاؤُکُمْ مِنَ اَلنِّسٰاءِ إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ إِنَّهُ کٰانَ فٰاحِشَةً وَ مَقْتاً وَ سٰاءَ سَبِیلاً (22)
22-و ازدواج نکنید با زنانی که پدران شما با آنها ازدواج کردهاند،مگر آنها که در گذشته(قبل از نزول این حکم)انجام شده است،زیرا این کار عمل زشت و تنفرآوری است و روش نادرستی میباشد.
در زمان جاهلیت معمول بود که هر گاه کسی از دنیا میرفت و همسر و فرزندان از خود بیادگار میگذاشت،در صورتی که آن همسر،نامادری فرزندان او بود، فرزندانش نامادری را همانند اموال او به ارث میبردند،به این ترتیب که آنها حق داشتند با نامادری خود ازدواج کنند و یا او را به ازدواج شخص دیگری در آورند،پس از اسلام،حادثهای برای یکی از مسلمانان پیش آمد و آن این که:
یکی از انصار بنام ابو قیس از دنیا رفت فرزندش به نامادری خود پیشنهاد ازدواج نمود،آن زن گفت:من ترا فرزند خود میدانم و چنین کاری را شایسته نمیبینم
ولی با این حال از پیغمبر ص کسب تکلیف میکنم،سپس موضوع را خدمت پیامبر ص عرض کرد،و کسب تکلیف نمود،آیه فوق نازل شد و از این کار به شدت نهی کرد.
همانطور که در شان نزول نیز اشاره شد،آیه خط بطلان به یکی از اعمال ناپسند دوران جاهلیت میکشد و میگوید: وَ لاٰ تَنْکِحُوا مٰا نَکَحَ آبٰاؤُکُمْ مِنَ النِّسٰاءِ :
"با زنانی که پدران شما با آنها ازدواج کردهاند ازدواج نکنید".
اما از آنجا که هیچ قانونی معمولا شامل گذشته نمیشود،اضافه میفرماید إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ :"مگر ازدواجهایی که پیش از این انجام شده است".
سپس برای تاکید مطلب،سه تعبیر شدید در باره این نوع ازدواج بیان میفرماید:نخست این که میگوید:این عمل،کار بسیار زشتی است( إِنَّهُ کٰانَ فٰاحِشَةً )و بعد اضافه میکند:عملی است که موجب تنفر در افکار مردم است یعنی طبع بشر آن را نمیپسندد(و مقتا)و در پایان میفرماید:روش نادرستی است ( وَ سٰاءَ سَبِیلاً )حتی در تاریخ میخوانیم که مردم جاهلی نیز این نوع ازدواج را "مقت"(تنفرآمیز)و فرزندانی که ثمره آن بودند"مقیت"(فرزندان مورد تنفر)مینامیدند.
روشن است که این حکم بخاطر مصالح و فلسفههای مختلفی مقرر شده،زیرا ازدواج با نامادری از یک سو همانند ازدواج با مادر است چون نامادری در حکم مادر دوم محسوب میشود.و از سوی دیگر تجاوز به حریم پدر و هتک احترام او است.
و از همه گذشته این عمل،تخم نفاق را در میان فرزندان یک شخص میپاشد زیرا ممکن است بر سر تصاحب نامادری میان آنها اختلاف واقع شود حتی میان
پدر و فرزند ایجاد رقابت میکند زیرا معمولا میان همسر دوم و همسر اول رقابت و حسادت وجود دارد،اگر این کار(ازدواج با نامادری)دو حیات پدر(پس از طلاق نامادری)انجام گیرد دلیل حسادت آن روشن است، و اگر بعد از مرگ او صورت گیرد نیز ممکن است یک نوع حسادت،نسبت به پدر از دست رفته خود پیدا کند.
تعبیرات سهگانهای که در باره نکوهش این عمل در آیه فوق آمده،بعید نیست به ترتیب اشاره به سه فلسفه بالا باشد.
حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهٰاتُکُمْ وَ بَنٰاتُکُمْ وَ أَخَوٰاتُکُمْ وَ عَمّٰاتُکُمْ وَ خٰالاٰتُکُمْ وَ بَنٰاتُ اَلْأَخِ وَ بَنٰاتُ اَلْأُخْتِ وَ أُمَّهٰاتُکُمُ اَللاّٰتِی أَرْضَعْنَکُمْ وَ أَخَوٰاتُکُمْ مِنَ اَلرَّضٰاعَةِ وَ أُمَّهٰاتُ نِسٰائِکُمْ وَ رَبٰائِبُکُمُ اَللاّٰتِی فِی حُجُورِکُمْ مِنْ نِسٰائِکُمُ اَللاّٰتِی دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَإِنْ لَمْ تَکُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ وَ حَلاٰئِلُ أَبْنٰائِکُمُ اَلَّذِینَ مِنْ أَصْلاٰبِکُمْ وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَیْنَ اَلْأُخْتَیْنِ إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ غَفُوراً رَحِیماً (23)
23-حرام شده است بر شما مادرانتان و دختران و خواهران و عمهها و خالهها و دختران برادر و دختران خواهر شما و مادرانی که شما را شیر دادهاند و خواهران رضاعی شما و مادران همسر و دختران همسرتان که در دامان شما پرورش یافتهاند از همسرانی که با آنها آمیزش جنسی داشتهاید و چنانچه آمیزش جنسی با آنها نداشتهاید(دختران آنها)برای شما مانعی ندارد و(همچنین)همسرهای پسرانتان که از نسل شما هستند(نه پسرخواندهها)و(نیز حرام است بر شما)اینکه جمع میان دو خواهر کنید مگر آنچه در گذشته واقع شده خداوند آمرزنده و مهربان است.
تحریم ازدواج با محارم
در این آیه به محارم یعنی زنانی که ازدواج با آنها ممنوع است اشاره شده است و بر اساس آن محرمیت از سه راه ممکن است پیدا شود:
1-ولادت که از آن تعبیر به"ارتباط نسبی"میشود.
2-از طریق ازدواج که به آن"ارتباط سببی"میگویند.
3-از طریق شیرخوارگی که به آن"ارتباط رضاعی"گفته میشود.
نخست اشاره به محارم نسبی که هفت دسته هستند کرده و میفرماید: حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهٰاتُکُمْ وَ بَنٰاتُکُمْ وَ أَخَوٰاتُکُمْ وَ عَمّٰاتُکُمْ وَ خٰالاٰتُکُمْ وَ بَنٰاتُ الْأَخِ وَ بَنٰاتُ الْأُخْتِ :"مادران شما و دخترانتان و خواهرانتان و عمهها و خاله- هایتان و دختران برادر و دختران خواهرانتان بر شما حرام شدهاند".
باید توجه داشت که منظور از مادر فقط آن زنی که انسان بلا واسطه از او تولد شده،نیست بلکه جده و مادر جده و مادر پدر و مانند آنها را شامل میشود همانطور که منظور از دختر،تنها دختر بلا واسطه نیست بلکه دختر و دختر پسر و دختر دختر و فرزندان آنها را نیز در بر میگیرد و همچنین در مورد پنج دسته دیگر.
ناگفته پیدا است که همه افراد طبعا از این گونه ازدواجها تنفر دارند و بهمین دلیل همه اقوام و ملل(جز افراد کمی)ازدواج با محارم را ممنوع میدانند و حتی مجوسیها که در منابع اصلی خود قائل به جواز این گونه ازدواجها بودهاند، امروز آن را انکار میکنند.
گرچه بعضی کوشش دارند که این موضوع را ناشی از یک عادت و رسم کهن بدانند ولی میدانیم عمومیت یک قانون در میان تمام افراد بشر،در قرون و اعصار
طولانی،معمولا حکایت از فطری بودن آن میکند،زیرا رسم و عادت نمیتواند عمومی و دائمی گردد.
از این گذشته امروز این حقیقت ثابت شده که ازدواج افراد همخون با یکدیگر خطرات فراوانی دارد یعنی بیماری نهفته و ارثی را آشکار و تشدید میکند (نه این که خود آن تولید بیماری کند)حتی بعضی،گذشته از محارم،ازدواج با اقوام نسبتا دورتر را مانند عموزادهها را با یکدیگر خوب نمیدانند و معتقدند خطرات بیماریهای ارثی را تشدید مینماید (1)ولی این مسئله اگر در خویشاوندان دور مشکلی ایجاد نکند(همانطور که غالبا نمیکند)در خویشان نزدیک که "همخونی"شدیدتر است مسلما تولید اشکال خواهد کرد.
بعلاوه در میان محارم جاذبه و کشش جنسی معمولا وجود ندارد زیرا محارم غالبا با هم بزرگ میشوند و برای یکدیگر یک موجود عادی و معمولی هستند و موارد نادر و استثنایی نمیتواند مقیاس قوانین عمومی و کلی گردد و میدانیم که جاذبه جنسی،شرط استحکام پیوند زناشویی است،بنا بر این اگر ازدواجی در میان محارم صورت گیرد،ناپایدار و سست خواهد بود.
سپس به محارم رضاعی اشاره کرده و میفرماید: وَ أُمَّهٰاتُکُمُ اللاّٰتِی أَرْضَعْنَکُمْ وَ أَخَوٰاتُکُمْ مِنَ الرَّضٰاعَةِ :"و مادرانی که شما را شیر میدهند و خواهران رضاعی شما بر شما حرامند".
گرچه قرآن در این قسمت از آیه تنها به دو دسته یعنی خواهران و مادران رضاعی اشاره کرده ولی طبق روایات فراوانی که در دست است،محارم رضاعی منحصر به اینها نیستند،بلکه طبق حدیث معروف که از پیغمبر اکرم ص نقل شده
1) 1) -البته در اسلام ازدواج عموزادهها و مانند آن با یکدیگر تحریم نشده زیرا همانند ازدواج با محارم نیست و احتمال بروز حوادثی از این گونه ازدواجها کمتر است و ما خود شاهد موارد زیادی از این گونه ازدواجها بودهایم و فرزندانی که ثمرات این ازدواجها بودهاند سالم و از نظر فکری پر استعداد بودهاند.
"
یحرم من الرضاع ما یحرم من النسب ":"تمام کسانی که از نظر ارتباط نسبی حرامند از نظر شیرخوارگی نیز حرام میشوند".
البته مقدار شیرخوارگی که تاثیر در محرمیت میکند و همچنین شرائط و کیفیت آن،ریزهکاریهای فراوانی دارد که در کتابهای فقهی آمده است.
فلسفه تحریم محارم رضاعی این است که با پرورش گوشت و استخوان آنها با شیر شخص معینی شباهت به فرزندان او پیدا میکند،مثلا زنی که کودکی را به اندازهای شیر میدهد که بدن او با آن شیر نمو مخصوصی میکند یک نوع شباهت در میان آن کودک و سایر فرزندان آن زن پیدا میشود و در حقیقت هر کدام جزئی از بدن آن مادر محسوب میگردند و همانند دو برادر نسبی هستند.
و در آخرین مرحله اشاره به دسته سوم از محارم کرده و آنها را تحت چند عنوان بیان میکند:
1- وَ أُمَّهٰاتُ نِسٰائِکُمْ :"و مادران همسرانتان"یعنی به مجرد اینکه زنی به ازدواج مردی در آمد و صیغه عقد جاری گشت مادر او و مادر مادر او و...بر او حرام ابدی میشوند.
2- وَ رَبٰائِبُکُمُ اللاّٰتِی فِی حُجُورِکُمْ مِنْ نِسٰائِکُمُ اللاّٰتِی دَخَلْتُمْ بِهِنَّ :
"و دختران همسرانتان که در دامان شما قرار دارند به شرط اینکه با آن همسر آمیزش جنسی پیدا کرده باشید"یعنی تنها با عقد شرعی یک زن"دختران او" که از شوهر دیگری بودهاند بر شوهر حرام نمیشوند،بلکه مشروط بر این است که علاوه بر عقد شرعی با آن زن همبستر هم شده باشد.وجود این قید در این مورد تایید میکند که حکم مادر همسر که در جمله سابق گذشت مشروط به چنین شرطی نیست،و به اصطلاح اطلاق حکم را تقویت میکند.
گرچه ظاهر قید" فِی حُجُورِکُمْ ":"در دامان شما باشند"چنین میفهماند که اگر دختر همسر از شوهر دیگر در دامان انسان پرورش نیابد بر او حرام نیست ولی به قرینه روایات و مسلم بودن حکم،این قید به اصطلاح قید احترازی نیست
بلکه در واقع اشاره به نکته تحریم است زیرا اینگونه دختران که مادرانشان اقدام به ازدواج مجدد میکنند معمولا در سنین پائین هستند و غالبا در دامان شوهر جدید همانند دختر او پرورش مییابند، آیه میگوید اینها در واقع همچون دختران خود شما هستند،آیا کسی با دختر خود ازدواج میکند؟و انتخاب عنوان"ربائب"که جمع"ربیبه"به معنی تربیت شده است نیز بهمین جهت میباشد.
به دنبال این قسمت برای تاکید مطلب اضافه میکند که اگر با آنها آمیزش جنسی نداشتید دخترانشان بر شما حرام نیستند( فَإِنْ لَمْ تَکُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ ).
3- وَ حَلاٰئِلُ (1)أَبْنٰائِکُمُ الَّذِینَ مِنْ أَصْلاٰبِکُمْ ."و همسران فرزندانتان که از نسل شما هستند".در حقیقت تعبیر" مِنْ أَصْلاٰبِکُمْ "(فرزندانی که از نسل شما باشند)برای این است که روی یکی از رسوم غلط دوران جاهلیت خط بطلان کشیده شود،زیرا در آن زمان معمول بود افرادی را به عنوان فرزند خود انتخاب میکردند،یعنی کسی که فرزند شخص دیگری بود به نام فرزند خود میخواندند و فرزند خوانده مشمول تمام احکام فرزند حقیقی بود،و به همین دلیل با همسران فرزند خوانده خود ازدواج نمیکردند.فرزند خواندگی و احکام آن در اسلام به کلی بی اساس است.
4- وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَیْنَ الْأُخْتَیْنِ :"و برای شما جمع در میان دو خواهر ممنوع است"یعنی ازدواج با دو خواهر در زمان واحد مجاز نیست،بنا بر این اگر با دو خواهر یا بیشتر در زمانهای مختلف و بعد از جدایی از خواهر قبلی انجام گیرد،مانعی ندارد.
1) 1) -"حلائل"جمع"حلیله"از ماده"حل"به معنی زنی است که بر انسان حلال است،و یا از ماده"حلول"به معنی زنی است که با مردی در یک محل زندگی و آمیزش جنسی دارد.
و از آنجا که در زمان جاهلیت جمع میان دو خواهر رائج بود،و افرادی مرتکب چنین ازدواجهایی شده بودند قرآن بعد از جمله فوق میگوید:" إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ "یعنی این حکم(همانند احکام دیگر)عطف به گذشته نمیشود،و کسانی که قبل از نزول این قانون،چنین ازدواجی انجام دادهاند کیفر و مجازاتی ندارند،اگر چه اکنون باید یکی از آن دو را انتخاب کرد،و دیگری را رها کنند.
رمز اینکه اسلام از چنین ازدواجی جلوگیری کرده شاید این باشد،که دو خواهر به حکم نسب و پیوند طبیعی نسبت به یکدیگر علاقه شدید دارند،ولی به هنگامی که رقیب هم شوند طبعا نمیتوانند آن علاقه سابق را حفظ کنند،و به- این ترتیب یک نوع تضاد عاطفی در وجود آنها پیدا میشود،که برای زندگی آنها زیانبار است،زیرا دائما انگیزه"محبت"و انگیزه"رقابت"در وجود آنها در حال کشمکش و مبارزهاند.
بعضی از مفسران احتمال دادهاند که جمله" إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ "به تمام محارمی که در آیه به آن اشاره شده برگردد یعنی اگر قبل از نزول این آیه اقدام به ازدواج با یکی از محارم فوق طبق قوانین متداول آن زمان کرده باشید،حکم تحریم شامل آن ازدواجها نمیشود،و فرزندان آنها فرزندان مشروع خواهند بود،البته پس از نزول این آیه لازم بوده فورا جدا شوند.
پایان آیه یعنی جمله" إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ غَفُوراً رَحِیماً "نیز متناسب با این معنی میباشد.
وَ اَلْمُحْصَنٰاتُ مِنَ اَلنِّسٰاءِ إِلاّٰ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ کِتٰابَ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ أُحِلَّ لَکُمْ مٰا وَرٰاءَ ذٰلِکُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوٰالِکُمْ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسٰافِحِینَ فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِیمٰا تَرٰاضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ اَلْفَرِیضَةِ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلِیماً حَکِیماً (24)
24-و زنان شوهردار(بر شما حرام است)مگر آنها را که مالک شدهاید،اینها احکامی است که خداوند بر شما مقرر داشته و زنان دیگر غیر از اینها(که گفته شد) برای شما حلال است،که با اموال خود آنها را اختیار کنید در حالی که پاکدامن باشید و از زنا خودداری نمائید،و زنانی را که متعه میکنید مهر آنها را،واجب است بپردازید و گناهی بر شما نیست نسبت به آنچه با یکدیگر توافق کردهاید بعد از تعیین مهر،خداوند دانا و حکیم است.
وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ النِّسٰاءِ
این آیه،بحث آیه گذشته را در باره زنانی که ازدواج با آنها حرام است دنبال میکند و اضافه مینماید که:"ازدواج و آمیزش جنسی با زنان شوهردار نیز حرام است".
"محصنات"جمع"محصنة"از ماده"حصن"به معنی قلعه و دژ است، و به همین مناسبت به زنان شوهردار و همچنین زنان عفیف و پاکدامن که از آمیزش جنسی با دیگران خود را حفظ میکنند و یا در تحت حمایت و سرپرستی مردان قرار دارند گفته میشود.
گاهی به زنان آزاد در مقابل کنیزان نیز گفته شده،زیرا آزادی آنها در حقیقت به منزله حریمی است که به دور آنها کشیده شده است و دیگری حق نفوذ در حریم آنان بدون اجازه آنها ندارد، ولی روشن است که منظور از آن در آیه فوق همان زنان شوهردار است.
این حکم اختصاصی به زنان مسلمان ندارد بلکه زنان شوهردار از هر مذهب و ملتی همین حکم را دارند یعنی ازدواج با آنها ممنوع است.
تنها استثنایی که به این حکم خورده است در مورد زنان غیر مسلمانی است که به اسارت مسلمانان در جنگها درمیآیند،اسلام اسارت آنها را بمنزله"طلاق" از شوهران سابق تلقی کرده،و اجازه میدهد بعد از تمام شدن عده آنها (1)با آنان ازدواج کنند و یا همچون یک کنیز با آنان رفتار شود( إِلاّٰ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ ).
ولی این استثناء،به اصطلاح،"استثنای منقطع"است،یعنی چنین زنان شوهرداری که در اسارت مسلمانان قرار میگیرند رابطه آنها به مجرد اسارت با شوهرانشان قطع خواهد شد،درست همانند زن غیر مسلمانی که با اسلام آوردن رابطه او با شوهر سابقش(در صورت ادامه کفر)قطع میگردد،و در ردیف زنان بدون شوهر قرار خواهد گرفت.
از اینجا روشن میشود که اسلام به هیچوجه اجازه نداده است که مسلمانان با زنان شوهردار حتی از ملل و مذاهب دیگر ازدواج کنند،و به همین جهت، عده برای آنها مقرر ساخته و در دوران عده از ارتباط زناشویی با آنها جلوگیری نموده است.
فلسفه این حکم در حقیقت این است که این گونه زنان یا باید به محیط "کفر"بازگشت داده شوند،و یا بدون"شوهر"هم چنان در میان مسلمانان بمانند و یا رابطه آنها با شوهران سابق قطع شود و از نو ازدواج دیگری نمایند،صورت اول بر خلاف اصول تربیتی اسلام و صورت دوم ظالمانه است،بنا بر این تنها راه
1) 1) -مقدار عده آنها،یک بار قاعده شدن و یا اگر باردار باشند،وضع حمل نمودن است.
همان راه سوم است.
از پارهای از روایات که سند آن به ابو سعید خدری صحابی معروف میرسد برمیآید که آیه فوق در باره اسرای غزوه اوطاس (1)نازل گردیده و پیامبر ص بعد از اطمینان به اینکه زنان اسیر باردار نیستند به آنها اجازه داد که با مسلمانان ازدواج کنند و یا همچون یک کنیز در اختیار آنها قرار گیرند-این حدیث تفسیر بالا را نیز تایید میکند. کِتٰابَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ در این جمله برای تاکید احکام گذشته که در مورد محارم و مانند آن وارد شده میفرماید:"اینها اموری است که خداوند برای شما مقرر داشته و نوشته است" بنا بر این به هیچوجه قابل تغییر و عدول نیست. وَ أُحِلَّ لَکُمْ مٰا وَرٰاءَ ذٰلِکُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوٰالِکُمْ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسٰافِحِینَ سپس میگوید:غیر از این چند طایفه که در این آیه و آیات پیش گفته شد میتوانید با سایر زنان،ازدواج کنید مشروط بر این که طبق قوانین اسلام باشد و توأم با عفت و پاکدامنی و دور از بی عفتی و ناپاکی صورت گیرد.
بنا بر این"محصنین"در آیه فوق که اشاره به حال مردان است به معنی عفیفان و" غَیْرَ مُسٰافِحِینَ "تاکید آن است زیرا ماده سفاح(بر وزن کتاب)به معنی زنا میباشد و در اصل از"سفح"به معنی ریزش آب و یا اعمال بیهوده و بیرویه گرفته شده است و چون قرآن،در این گونه امور همیشه از الفاظ کنایی استفاده میکند آن را کنایه از آمیزش نامشروع گرفته است.
جمله أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوٰالِکُمْ اشاره به این است که رابطه زناشویی یا باید به- شکل ازدواج با پرداخت مهر باشد و یا به شکل مالک شدن کنیز با پرداخت قیمت (2).
ضمنا تعبیر" غَیْرَ مُسٰافِحِینَ "در آیه فوق،شاید اشاره به این حقیقت نیز باشد که نباید هدف شما در مسئله ازدواج،تنها هوسرانی و ارضای غریزه جنسی باشد بلکه این امر حیاتی برای هدف عالیتری میباشد که غریزه نیز در خدمت آن قرار گرفته،و آن بقای نسل انسان و نیز حفظ او از آلودگیها است.
فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً
این قسمت از آیه،اشاره به مسئله ازدواج موقت و به اصطلاح"متعه" است و میگوید:"زنانی را که متعه میکنید مهر آنها را به عنوان یک واجب باید بپردازید"و از آن استفاده میشود که اصل تشریع ازدواج موقت،قبل از نزول این آیه برای مسلمانان مسلم بوده که در این آیه نسبت به پرداخت مهر آنها توصیه میکند و از آنجا که این بحث یکی از مباحث مهم تفسیری و فقهی و اجتماعی است لازم است از چند جهت مورد بررسی قرار گیرد:
1-قرائنی که در آیه فوق وجود دارد دلالت آن را بر ازدواج موقت تاکید میکند.
2-ازدواج موقت در عصر پیامبر(ص)بوده و بعدا نسخ نشده است.
3-ضرورت اجتماعی این نوع ازدواج.
4-پاسخ به پارهای از اشکالات.
در باره قسمت اول باید توجه داشت که:
اولا کلمه"متعه"که"استمتعتم"از آن گرفته شده است در اسلام به معنی ازدواج موقت است،و به اصطلاح در این باره حقیقت شرعیه میباشد،گواه بر آن این است که این کلمه(متعه)با همین معنی در روایات پیامبر ص و کلمات
صحابه مکرر به کار برده شده است (1).
ثانیا-اگر این کلمه به معنی مزبور نباشد باید به معنی لغوی آن یعنی "بهرهگیری"تفسیر شود در نتیجه معنی آیه چنین خواهد شد:"اگر از زنان دائم بهره گرفتید مهر آنها را بپردازید"در حالی که میدانیم پرداختن مهر مشروط به بهرهگیری از زنان نیست بلکه تمام مهر بنا بر مشهور (2)یا حد اقل نیمی از مهر به- مجرد عقد ازدواج دائم،واجب میشود.
ثالثا بزرگان"اصحاب"و"تابعین" (3)مانند ابن عباس دانشمند و مفسر معروف اسلام و ابی بن کعب و جابر بن عبد اللّٰه و عمران حصین و سعید بن جبیر و مجاهد و قتاده و سدی و گروه زیادی از مفسران اهل تسنن و تمام مفسران اهل بیت ع همگی از آیه فوق،حکم ازدواج موقت را فهمیدهاند تا آنجا که فخر رازی با تمام شهرتی که در موضوع اشکالتراشی در مسائل مربوط به شیعه دارد بعد از بحث مشروحی در باره آیه میگوید:ما بحث نداریم که از آیه فوق حکم جواز متعه استفاده میشود بلکه ما میگوئیم حکم مزبور بعد از مدتی نسخ شده است.
رابعا ائمه اهل بیت که به اسرار وحی از همه آگاهتر بودند،متفقا آیه را به همین معنی تفسیر فرمودهاند و روایات فراوانی در این زمینه نقل شده از جمله:
از امام صادق ع نقل شده است که فرمود:"
المتعة نزل بها القرآن و جرت بها السنة من رسول اللّٰه ":"حکم متعه در قرآن نازل شده و سنت پیغمبر ص بر طبق آن جاری گردیده است" (4).
1) 1) -به کتاب کنز العرفان و تفسیر مجمع البیان و تفسیر نور الثقلین و برهان و الغدیر جلد 6 رجوع شود.
2) 2) -مشهور یا اشهر این است که با عقد ازدواج دائم،تمام مهر بر مرد واجب میشود اگر چه طلاق قبل از دخول موجب بازگشت نیمی از آن میشود.
3) 3) -کسانی که پس از"صحابه"روی کار آمدند و زمان پیامبر را درک نکرده بودند.
4) 4) -نور الثقلین جلد اول صفحه 467 و تفسیر برهان صفحه 360 جلد اول.
و از امام باقر ع نقل شده که در پاسخ سؤال ابو بصیر راجع به متعه فرمود
نزلت فی القرآن فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً . ..:
"قرآن مجید در این باره سخن گفته آنجا که میفرماید: فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ ..." (1)و از امام باقر ع نیز نقل شده که در پاسخ شخصی بنام عبد اللّٰه بن عمیر لیثی در مورد متعه فرمود:
احلها اللّٰه فی کتابه و علی لسان نبیه فهی حلال الی یوم القیامة :"خداوند آن را در قرآن و بر زبان پیامبرش حلال کرده است و آن تا روز قیامت حلال میباشد" (2).
اتفاق عموم علمای اسلام بلکه ضرورت دین بر این است که ازدواج موقت در آغاز اسلام مشروع بوده(و گفتگو در باره دلالت آیه فوق بر مشروعیت متعه هیچ گونه منافاتی با مسلم بودن اصل حکم ندارد زیرا مخالفان معتقدند که مشروعیت حکم از سنت پیامبر ص ثابت شده است)و حتی مسلمانان در آغاز اسلام به آن عمل کردهاند و جمله معروفی که از عمر نقل شده متعتان کانتا علی عهد رسول اللّٰه و انا محرمهما و معاقب علیهما متعة النساء و متعة الحج: (3)"دو متعه در زمان پیامبر ص بود که من آنها را حرام کردم و بر آنها مجازات میکنم،متعه زنان و حج تمتع"(که نوع خاصی از حج است)دلیل روشنی بر وجود این حکم در عصر پیامبر ص است منتها مخالفان این حکم،مدعی هستند که بعدا نسخ و
تحریم شده است.
اما جالب توجه اینکه روایاتی که در باره نسخ حکم مزبور ادعا میکنند کاملا مختلف و پریشان است،بعضی میگویند خود پیامبر ص این حکم را نسخ کرده و بنا بر این ناسخ آن،سنت و حدیث پیامبر ص است و بعضی میگویند ناسخ آن آیه طلاق است إِذٰا طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ :"هنگامی که زنان را طلاق دادید باید طلاق در زمان مناسب عده باشد"در حالی که این آیه ارتباطی با مسئله مورد بحث ندارد زیرا این آیه در باره طلاق بحث میکند در حالی که ازدواج موقت طلاق ندارد و جدایی آن به هنگام پایان مدت آن است.
قدر مسلم این است که اصل مشروع بودن این نوع ازدواج در زمان پیامبر ص قطعی است و هیچ گونه دلیل قابل اعتمادی در باره نسخ شدن آن در دست نیست بنا بر این طبق قانون مسلمی که در علم اصول به ثبوت رسیده باید حکم به بقاء این قانون کرد.
جمله مشهوری که از عمر نقل شده نیز گواه روشنی بر این حقیقت است که این حکم در زمان پیامبر ص هرگز نسخ نشده است.
بدیهی است هیچ کس جز پیامبر ص حق نسخ احکام را ندارد،و تنها او است که میتواند به فرمان خدا پارهای از احکام را نسخ کند،و بعد از رحلت پیامبر ص باب نسخ به کلی مسدود میشود و گرنه هر کسی میتواند به اجتهاد خود قسمتی از احکام الهی را نسخ نماید و دیگر چیزی بنام شریعت جاودان و ابدی باقی نخواهد ماند.و اصولا اجتهاد در برابر سخنان پیامبر ص اجتهاد در مقابل نص است که فاقد هر گونه اعتبار میباشد.
جالب اینکه در صحیح ترمذی که از کتب صحاح معروف اهل تسنن است و همچنین از"دارقطنی" (1)چنین میخوانیم:کسی از اهل شام از عبد اللّٰه بن عمر در باره حج تمتع سؤال کرد او در جواب صریحا گفت این کار،حلال و خوب است
1) 1) -تفسیر قرطبی جلد دوم صفحه 762 ذیل آیه 195 بقره.
مرد شامی گفت:پدر تو از این عمل نهی کرده است عبد اللّٰه بن عمر برآشفت و گفت اگر پدرم از چنین کاری نهی کند و پیامبر ص آن را اجازه دهد آیا سنت مقدس پیامبر ص را رها کنم و از گفته پدرم پیروی کنم؟برخیز و از نزد من دور شو! (1)نظیر این روایت در باره ازدواج موقت از"عبد اللّٰه بن عمر"از صحیح ترمذی به همان صورت که در بالا خواندیم نقل شده است (2).
و نیز از"محاضرات"راغب نقل شده که یکی از مسلمانان اقدام به ازدواج موقت میکرد از او پرسیدند حلال بودن این کار را از چه کسی گرفتی؟گفت:از "عمر"!با تعجب گفتند:چگونه چنین چیزی ممکن است با اینکه عمر از آن نهی کرد و حتی تهدید به مجازات نمود؟گفت:بسیار خوب،من هم به همین جهت میگویم،زیرا عمر میگفت:پیامبر ص آن را حلال کرده و من حرام میکنم، من مشروعیت آن را از پیغمبر اکرم ص میپذیرم،اما تحریم آن را از هیچکس نخواهم پذیرفت! (3)مطلب دیگری که در اینجا یادآوری آن لازم است این است که ادعا کنندگان نسخ این حکم با مشکلات مهمی روبرو هستند:
نخست اینکه در روایات متعددی از منابع اهل تسنن تصریح شده که این
1) 1) -منظور از متعه حج که عمر آن را تحریم کرد این است که از حج تمتع صرف نظر شود، حج تمتع عبارت است از اینکه نخست محرم شوند و پس از انجام مراسم"عمره"از احرام در آیند(و همه چیز حتی آمیزش جنسی برای آنها مجاز شود)و سپس مجددا محرم شده و مراسم حج را از روز نهم ذی الحجه انجام دهند.در عصر جاهلیت این کار را صحیح نمیدانستند و تعجب میکردند که کسی در ایام حج وارد مکه شود و هنوز حج بجا نیاورده عمره را بجا آورد و از احرام بیرون آید،ولی اسلام صریحا این موضوع را اجازه داده، و در آیه 186 سوره بقره به این موضوع تصریح شده است.
2) 2) -شرح لمعه جلد دوم کتاب النکاح.
3) 3) -کنز العرفان جلد دوم صفحه 159(پاورقی).
حکم در زمان پیامبر ص هرگز نسخ نشد،بلکه در زمان عمر از آن نهی گردید، بنا بر این طرفداران نسخ باید پاسخی برای این همه روایات پیدا کنند،این روایات بالغ بر بیست و چهار روایت است،که علامه امینی در"الغدیر"جلد ششم آنها را مشروحا بیان کرده است و به دو نمونه آن ذیلا اشاره میشود:
1-در صحیح مسلم از جابر بن عبد اللّٰه انصاری نقل شده که میگفت:ما در زمان پیامبر ص بطور ساده اقدام به ازدواج موقت میکردیم و این وضع ادامه داشت تا اینکه"عمر"در مورد"عمرو بن حریث"از این کار(بطور کلی) جلوگیری کرد (1).
و در حدیث دیگری در کتاب"موطا"مالک و"سنن کبرا"ی بیهقی از "عروة بن زبیر"نقل شده که:زنی به نام"خوله"بنت حکیم در زمان"عمر" بر او وارد شد و خبر داد که یکی از مسلمانان به نام"ربیعة بن امیه"اقدام به- متعه کرده است او گفت:اگر قبلا از این کار نهی کرده بودم او را سنگسار میکردم (ولی از هم اکنون از آن جلوگیری میکنم!) (2).
در کتاب بدایة المجتهد تالیف"ابن رشد اندلسی"نیز میخوانیم که جابر ابن عبد اللّٰه انصاری میگفت:"ازدواج موقت در میان ما در عهد پیامبر ص و در خلافت"ابو بکر"و نیمی از خلافت"عمر"،معمول بود سپس"عمر"از آن نهی کرد (3).
مشکل دیگر اینکه:روایاتی که حکایت از نسخ این حکم در زمان پیامبر ص میکند بسیار پریشان و ضد و نقیضند،بعضی میگوید:در جنگ خیبر نسخ شده،و بعضی دیگر در روز فتح مکه،و بعضی در جنگ تبوک،و بعضی در جنگ اوطاس،و مانند آن.بنا بر این به نظر میرسد که روایات نسخ،همه مجعول بوده
باشد که اینهمه با یکدیگر تناقض دارند.
از آنچه گفتیم روشن میشود اینکه نویسنده تفسیر"المنار"میگوید:"ما سابقا در جلد سوم و چهارم مجله المنار،تصریح کرده بودیم که عمر از متعه نهی کرد ولی بعدا به اخباری دست یافتیم که نشان میدهد در زمان پیامبر ص نسخ شده نه در زمان عمر،و لذا گفته سابق خود را اصلاح کرده و از آن استغفار میکنیم" (1)سخنی تعصبآمیز است،زیرا در برابر روایات ضد و نقیضی که نسخ حکم را در زمان پیامبر ص اعلام میکند روایاتی داریم که صراحت در ادامه آن تا زمان عمر دارد،بنا بر این نه جای عذر خواهی است،و نه استغفار،و شواهدی که در بالا ذکر کردیم نشان میدهد که گفتار اول او مقرون به حقیقت بوده است نه گفتار دوم! و ناگفته پیدا است نه"عمر"و نه هیچ شخص دیگر و حتی ائمه اهل بیت ع که جانشینان اصلی پیامبرند نمیتوانند احکامی را که در عصر پیامبر ص بوده نسخ کنند و اصولا نسخ بعد از رحلت پیامبر ص و بسته شدن باب وحی مفهوم ندارد،و اینکه بعضی کلام"عمر"را حمل بر اجتهاد کردهاند جای تعجب است زیرا"اجتهاد"در برابر"نص"ممکن نیست.
و عجیبتر اینکه جمعی از فقهای اهل تسنن آیات مربوط به احکام ازدواج (مانند آیه 6 سوره مؤمنون)را ناسخ آیه فوق که در باره متعه است دانستهاند، گویا تصور کردهاند ازدواج موقت اصلا ازدواج نیست،در حالی که بطور مسلم یکی از اقسام ازدواج است.
این یک قانون کلی و عمومی است که اگر به غرائز طبیعی انسان به صورت صحیحی پاسخ گفته نشود برای اشباع آنها متوجه طرق انحرافی خواهد شد،زیرا
1) 1) -تفسیر المنار جلد پنجم صفحه 16.
این حقیقت قابل انکار نیست که غرائز طبیعی را نمیتوان از بین برد،و فرضا هم بتوانیم از بین ببریم،چنین اقدامی عاقلانه نیست زیرا این کار یک نوع مبارزه با قانون آفرینش است.
بنا بر این راه صحیح آن است که آنها را از طریق معقولی اشباع و از آنها در مسیر سازندگی بهرهبرداری کنیم.
این موضوع را نیز نمیتوان انکار کرد که غریزه جنسی یکی از نیرومندترین غرائز انسانی است،تا آنجا که پارهای از روانکاوان آن را تنها غریزه اصیل انسان میدانند و تمام غرائز دیگر را به آن باز میگردانند.
اکنون این سؤال پیش میآید که در بسیاری از شرائط و محیطها،افراد فراوانی در سنین خاصی قادر به ازدواج دائم نیستند، یا افراد متاهل در مسافرتهای طولانی و یا ماموریتها با مشکل عدم ارضای غریزه جنسی روبرو میشوند.
این موضوع مخصوصا در عصر ما که سن ازدواج بر اثر طولانی شدن دوره تحصیل و مسائل پیچیده اجتماعی بالا رفته،و کمتر جوانی میتواند در سنین پائین یعنی در داغترین دوران غریزه جنسی اقدام به ازدواج کند،شکل حادتری به خود گرفته است.
با این وضع چه باید کرد؟ آیا باید مردم را به سرکوب کردن این غریزه(همانند رهبانها و راهبهها) تشویق نمود؟ یا اینکه آنها را در برابر بیبندوباری جنسی آزاد گذاشت،و همان صحنههای زننده و ننگین کنونی را مجاز دانست؟ و یا اینکه راه سومی را در پیش بگیریم که نه مشکلات ازدواج دائم را به بار آورد و نه آن بیبندوباری جنسی را؟ خلاصه اینکه"ازدواج دائم"نه در گذشته و نه در امروز به تنهایی جوابگوی نیازمندیهای جنسی همه طبقات مردم نبوده و نیست،و ما بر سر دو راهی قرار
داریم یا باید"فحشاء"را مجاز بدانیم(همانطور که دنیای مادی امروز عملا بر آن صحه گذارده و آن را به رسمیت شناخته)و یا طرح ازدواج موقت را بپذیریم، معلوم نیست آنها که با ازدواج موقت و فحشاء مخالفند چه جوابی برای این سؤال فکر کردهاند؟! طرح ازدواج موقت،نه شرائط سنگین ازدواج دائم را دارد که با عدم تمکن مالی یا اشتغالات تحصیلی و مانند آن نسازد و نه زیانهای فجایع جنسی و فحشاء را در بر دارد.
منتها در اینجا اشکالاتی میشود که باید بطور فشرده به آنها پاسخ گفت:
1-گاهی میگویند چه تفاوتی میان"ازدواج موقت"و"فحشاء"وجود دارد؟هر دو"خودفروشی"در برابر پرداختن مبلغی محسوب میشوند و در حقیقت این نوع ازدواج نقابی است بر چهره فحشاء و آلودگیهای جنسی!تنها تفاوت آن دو در ذکر دو جمله ساده یعنی اجرای صیغه است.
پاسخ-آنها که چنین میگویند گویا اصلا از مفهوم ازدواج موقت آگاهی ندارند،زیرا ازدواج موقت تنها با گفتن دو جمله تمام نمیشود بلکه مقرراتی همانند ازدواج دائم دارد،یعنی چنان زنی در تمام مدت ازدواج موقت،منحصرا در اختیار این مرد باید باشد،و به هنگامی که مدت پایان یافت باید عده نگاه دارد،یعنی حد اقل چهل و پنج روز باید از اقدام به هر گونه ازدواج با شخص دیگری خودداری کند،تا اگر از مرد اول باردار شده وضع او روشن گردد،حتی اگر با وسائل جلوگیری اقدام به جلوگیری از انعقاد نطفه کرده باز هم رعایت این مدت واجب است،و اگر از او صاحب فرزندی شد باید همانند فرزند ازدواج دائم مورد حمایت او قرار گیرد و تمام احکام فرزند بر او جاری خواهد شد،در حالی که در
فحشاء هیچ یک از این شرائط و قیود وجود ندارد.آیا این دو را با یکدیگر هرگز میتوان مقایسه نمود؟ البته ازدواج موقت از نظر مسئله ارث (در میان زن و شوهر) (1)و نفقه و پارهای از احکام دیگر تفاوتهایی با ازدواج دائم دارد ولی این تفاوتها هرگز آن را در ردیف فحشاء قرار نخواهد داد،و در هر حال شکلی از ازدواج است با مقررات ازدواج.
2-"ازدواج موقت"سبب میشود که بعضی از افراد هوسباز از این قانون سوء استفاده کرده و هر نوع فحشاء را در پشت این پرده انجام دهند تا آنجا که افراد محترم هرگز تن به ازدواج موقت نمیدهند،و زنان با شخصیت از آن ابا دارند.
پاسخ-سوء استفاده از کدام قانون در دنیا نشده است؟آیا باید جلو یک قانون فطری و ضرورت اجتماعی را به خاطر سوء استفاده گرفت؟یا باید جلو سوء- استفاده کنندگان را بگیریم؟ اگر فرضا عدهای از زیارت خانه خدا سوء استفاده کردند و در این سفر اقدام به فروش مواد مخدر کردند آیا باید جلو مردم را از شرکت در این کنگره عظیم اسلامی بگیریم یا جلو سوء استفاده کنندگان را؟! و اگر ملاحظه میکنیم که امروز افراد محترم از این قانون اسلامی کراهت دارند،عیب قانون نیست،بلکه عیب عمل کنندگان به قانون،و یا صحیحتر، سوء استفاده کنندگان از آن است،اگر در جامعه امروز هم ازدواج موقت به صورت سالم در آید و حکومت اسلامی تحت ضوابط و مقررات خاص،این موضوع را به طور صحیح پیاده کند هم جلو سوء استفادهها گرفته خواهد شد و هم افراد محترم (به هنگام ضرورتهای اجتماعی)از آن کراهت نخواهند داشت.
3-میگویند:ازدواج موقت سبب میشود که افراد بیسرپرست همچون
1) 1) -البته فرزندان ازدواج موقت هیچگونه تفاوتی با فرزندان عقد دائم ندارند.
فرزندان نامشروع تحویل به جامعه داده شود.
پاسخ-از آنچه گفتیم جواب این ایراد کاملا روشن شد،زیرا فرزندان نامشروع از نظر قانونی نه وابسته به پدرند و نه مادر،در حالی که فرزندان ازدواج موقت کمترین و کوچکترین تفاوتی با فرزندان ازدواج دائم حتی در میراث و سایر حقوق اجتماعی ندارند و گویا عدم توجه به این حقیقت سرچشمه اشکال فوق شده است.
در پایان این سخن یادآوری مطلبی که برتراند راسل دانشمند معروف انگلیسی در کتاب زناشویی و اخلاق تحت عنوان"زناشویی آزمایشی"آورده است مفید بنظر میرسد:
او پس از ذکر طرح یکی از قضات محاکم جوانان بنام"بن بی لیندسی"در مورد"زناشویی دوستانه"یا زناشویی آزمایشی چنین مینویسد:"که طبق طرح "لیندسی"جوانان باید قادر باشند در یک نوع زناشویی جدید وارد شوند که با زناشوییهای معمولی(دائم)از سه جهت تفاوت دارد:نخست اینکه طرفین قصد بچهدار شدن نداشته باشند،از اینرو باید بهترین طرق پیشگیری از بارداری را به آنها بیاموزند،دیگر اینکه جدایی آنها به آسانی صورت پذیرد،و سوم اینکه پس از طلاق،زن هیچگونه حق نفقه نداشته باشد".
"راسل"بعد از ذکر پیشنهاد"لیندسی"که خلاصه آن در بالا بیان شد چنین میگوید:"من تصور میکنم که اگر چنین امری به تصویب قانونی برسد گروه کثیری از جوانان از جمله دانشجویان دانشگاهها تن به ازدواج موقت بدهند و در یک زندگی مشترک موقتی پای بگذارند،زندگی که متضمن آزادی است و رها از
بسیاری نابسامانیها و روابط جنسی پر هرج و مرج فعلی میباشد" (1).
همانطور که ملاحظه میکنید طرح فوق در باره ازدواج موقت از جهات زیادی همانند طرح اسلام است منتها شرائط و خصوصیاتی که اسلام برای ازدواج موقت آورده از جهات زیادی روشنتر و کاملتر است.در ازدواج موقت اسلامی هم جلوگیری از فرزند کاملا بیمانع است و هم جدا شدن آسان و هم نفقه واجب نیست. وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِیمٰا تَرٰاضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِیضَةِ در پایان آیه بعد از ذکر لزوم پرداخت مهر اشاره به این مطلب میفرماید که:"اگر طرفین عقد،با رضایت خود مقدار مهر را بعدا کم و زیاد کنند مانعی ندارد"بنا بر این مهر یک نوع بدهکاری است که با رضایت طرفین قابل تغییر است.
(در این موضوع تفاوتی میان عقد موقت و دائم نیست اگر چه آیه همانطور که مشروحا گفتیم در باره ازدواج موقت بحث میکند).
احتمال دیگری در تفسیر آیه فوق نیز هست و آن اینکه:مانعی ندارد که پس از انجام ازدواج موقت،طرفین در باره اضافه کردن مدت ازدواج،و همچنین مبلغ مهر با هم توافق کنند،یعنی ازدواج موقت حتی قبل از پایان مدت،قابل تمدید است به این ترتیب که زن و مرد با هم توافق میکنند که مدت را به مقدار معینی در برابر اضافه کردن مهر به مبلغ مشخصی بیفزایند(در روایات اهل بیت ع نیز به این تفسیر اشاره شده است). إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلِیماً حَکِیماً احکامی که در آیه به آن اشاره شد،احکامی است که متضمن خیر و سعادت افراد بشر است زیرا:"خداوند از مصالح بندگان آگاه و در قانونگذاری خود حکیم است".
1) 1) -از کتاب زناشویی و اخلاق صفحه 189 و 190.
وَ مَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ مِنْکُمْ طَوْلاً أَنْ یَنْکِحَ اَلْمُحْصَنٰاتِ اَلْمُؤْمِنٰاتِ فَمِنْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ مِنْ فَتَیٰاتِکُمُ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِإِیمٰانِکُمْ بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ فَانْکِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَنٰاتٍ غَیْرَ مُسٰافِحٰاتٍ وَ لاٰ مُتَّخِذٰاتِ أَخْدٰانٍ فَإِذٰا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَیْنَ بِفٰاحِشَةٍ فَعَلَیْهِنَّ نِصْفُ مٰا عَلَی اَلْمُحْصَنٰاتِ مِنَ اَلْعَذٰابِ ذٰلِکَ لِمَنْ خَشِیَ اَلْعَنَتَ مِنْکُمْ وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَیْرٌ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (25)
25-و آنها که توانایی ازدواج با زنان(آزاد)پاکدامن با ایمان ندارند میتوانند با زنان پاکدامن از بردگانی با ایمان که در اختیار دارید ازدواج کنند،خدا آگاه به ایمان شماست،و همگی اعضای یک پیکرید،و آنها را به اجازه صاحبان آنان ازدواج نمائید و مهر آنها را به خودشان بدهید،مشروط بر اینکه پاکدامن باشند نه مرتکب زنا بطور آشکار شوند و نه دوست پنهانی بگیرند،و در صورتی که "محصنه"باشند و مرتکب عمل منافی عفت شوند نصف مجازات زنان آزاد را خواهند داشت،این اجازه(ازدواج با کنیزان)برای آنها است که(از نظر غریزه جنسی)شدیدا در زحمت باشند و اگر خودداری کنید برای شما بهتر است و خداوند آمرزنده و مهربان است.
ازدواج با کنیزان
وَ مَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ مِنْکُمْ طَوْلاً أَنْ یَنْکِحَ
...
در تعقیب بحثهای مربوط به ازدواج،این آیه،شرائط ازدواج با کنیزان
را بیان میکند،نخست میگوید کسانی که قدرت ندارند که با زنان آزاد،ازدواج کنند میتوانند با کنیزانی ازدواج نمایند که مهر و سایر مخارج آنها معمولا سبکتر و سهلتر است (1).
البته منظور از ازدواج با کنیزان این نیست که صاحب کنیز با کنیز ازدواج کند،بلکه با شرائط خاصی که در کتب فقهی ذکر شده میتواند همانند همسر با او رفتار نماید،بنا بر این منظور ازدواج افراد غیر مالک با کنیز است.
ضمنا از تعبیر به"مؤمنات"استفاده میشود که باید حتما کنیز مسلمان باشد تا بتوان با او ازدواج کرد و بنا بر این با کنیزان اهل کتاب ازدواج صحیح نیست.
جالب اینکه قرآن در این آیه از کنیزان تعبیر به"فتیات"کرده است که جمع"فتاة"میباشد و معمولا این تعبیر آمیخته با احترام خاصی در مورد زنان است و غالبا در مورد دختران جوان به کار میرود. وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِإِیمٰانِکُمْ این جمله میگوید شما برای تشخیص ایمان آنها مامور به ظاهر اظهارات آنان هستید،و اما در باره باطن و اسرار درونی آنان"خداوند به ایمان و عقیده شما آگاهتر است". بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ از آنجا که بعضی در مورد ازدواج با کنیزان کراهت داشتند،قرآن میگوید شما همه از یک پدر و مادر به وجود آمدهاید"و بعضی از بعض دیگرید"بنا بر این نباید از ازدواج با کنیزان که از نظر انسانی با شما هیچگونه تفاوتی ندارند و از نظر ارزش معنوی،ارزش آنها مانند دیگران بسته به تقوی و پرهیزگاری آنان است،کراهت داشته باشید،که همه اعضاء یک پیکر محسوب میشوید.
1) 1) -کلمه طول(بر وزن نوع)در اصل از ماده"طول"(بر وزن نور)گرفته شده و به معنی توانایی و رسایی و امکانات مالی و مانند آن آمده است.
فَانْکِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ
ولی"این ازدواج باید به اجازه مالک،صورت گیرد"و بدون اجازه او باطل است و تعبیر از مالک به اهل اشاره به این است که نباید آنها با کنیزان خود همچون یک متاع رفتار کنند بلکه باید همچون سرپرست یک خانواده نسبت به- فرزندان و اهل خود،رفتاری کاملا انسانی داشته باشند. وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ از این جمله استفاده میشود که باید مهر متناسب و شایستهای برای آنها قرار داد،و آن را به خود آنان داد،یعنی"مالک مهر"خود کنیزان خواهند بود،اگر چه جمعی از مفسران معتقدند که آیه محذوفی دارد و در اصل"آتوا مالکهن اجورهن":"مهر آنها را به مالکان آنها بپردازید"بوده است،ولی این تفسیر با ظاهر آیه موافق نیست اگر چه بعضی از روایات آن را تایید میکند.ضمنا از ظاهر آیه استفاده میشود که بردگان نیز میتوانند مالک اموالی گردند که از طرق مشروع به آن دست یافتهاند.
و از تعبیر"بالمعروف"(بطور شایسته)بر میآید که نباید در تعیین مهر آنها،ظلم و ستمی بر آنان شود بلکه حق واقعی آنها طبق معمول باید ادا گردد. مُحْصَنٰاتٍ غَیْرَ مُسٰافِحٰاتٍ وَ لاٰ مُتَّخِذٰاتِ أَخْدٰانٍ یکی دیگر از شرائط این ازدواج آن است که کنیزانی انتخاب شوند که مرتکب عمل منافی عفت،نگردند خواه به صورت آشکار بوده باشد(غیر مسافحات) و یا به صورت انتخاب دوست پنهانی(و لا متخذات اخدان) (1).
1) 1) -"اخدان"جمع"خدن"در اصل به معنی دوست و رفیق است،اما معمولا به- افرادی گفته میشود که با جنس مخالف خود،ارتباط نامشروع و پنهانی برقرار میسازند و نیز باید توجه داشت که"خدن"هم بر"مرد"و هم بر"زن"در قرآن مجید اطلاق شده است.
در اینجا ممکن است این سؤال پیش آید که با نهی از زنا با تعبیر" غَیْرَ مُسٰافِحٰاتٍ "نیازی به نهی از گرفتن دوست پنهانی(اخدان)نبوده است.
ولی با توجه به اینکه جمعی در جاهلیت عقیده داشتند که تنها زنای آشکار ناپسند است اما انتخاب دوست پنهانی مانعی ندارد!،روشن میشود که چرا قرآن مجید به هر دو قسمت تصریح کرده است. فَإِذٰا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَیْنَ بِفٰاحِشَةٍ فَعَلَیْهِنَّ نِصْفُ مٰا عَلَی الْمُحْصَنٰاتِ مِنَ الْعَذٰابِ :
در این جمله به تناسب احکامی که در باره ازدواج با کنیزان و حمایت از حقوق آنها گفته شد بحثی در باره مجازات آنها به هنگام انحراف از جاده عفت به میان آمده،و آن اینکه اگر آنها در این حال مرتکب عمل منافی عفت شوند،نصف مجازات زنان آزاد در باره آنان،جاری میشود یعنی تنها پنجاه تازیانه باید به آنها زد.
نکته دیگری که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که قرآن میگوید:
اذا احصن یعنی"اگر آنها محصنه بودند چنین مجازاتی در باره آنها جاری میگردد" در اینکه منظور از"محصنه بودن"در اینجا چیست؟مفسران احتمالاتی دادهاند بعضی آن را به معنی شوهردار(طبق اصطلاح معروف فقهی و طبق آیه سابق)و بعضی به معنی"مسلمان"گرفتهاند،ولی با توجه به اینکه کلمه"محصن"در این جمله دو بار ذکر شده و باید هر دو به یک معنی باشد،و از طرفی زنان آزاد شوهردار مجازاتشان سنگسار کردن است نه تازیانه خوردن،روشن میشود که تفسیر اول یعنی محصن بمعنی شوهردار بودن،قابل قبول نیست،همانطور که تفسیر دوم یعنی مسلمان بودن نیز شاهدی ندارد.
حق این است که با توجه به اینکه کلمه"محصنات"در قرآن مجید،غالبا به معنی زنان عفیف و پاکدامن آمده است چنین به نظر میرسد که آیه فوق نیز اشاره به همین معنی است،یعنی کنیزانی که بر اثر فشار صاحبان خود تن به خود- فروشی میدادند از مجازات معاف هستند، اما کنیزانی که تحت چنین فشاری نیستند
و میتوانند پاکدامن زندگی کنند اگر مرتکب عمل منافی عفت شدند همانند زنان آزاد مجازات میشوند اما مجازات آنها نصف مجازات زنان آزاد است. ذٰلِکَ لِمَنْ خَشِیَ الْعَنَتَ مِنْکُمْ "عنت"(بر وزن سند)در اصل به معنی بازشکستن استخوانی است،که قبلا شکسته شده،یعنی پس از بهبودی و التیام مجددا بر اثر حادثهای بشکند، بدیهی است این نوع شکستگی بسیار دردناک و رنجآور است،و به همین دلیل "عنت"در مشکلات طاقتفرسا و کارهای رنجآور استعمال شده است.
قرآن مجید در جمله بالا میگوید:"این ازدواج با کنیزان برای کسانی است که از نظر غریزه جنسی شدیدا در فشار قرار گرفتهاند.و قادر به ازدواج با زنان آزاد نیستند،بنا بر این برای غیر آنها مجاز نیست.
فلسفه این حکم ممکن است این باشد،که کنیزان مخصوصا در آن زمان در شرائط تربیتی نامطلوبی به بار میآمدند و طبعا دارای کمبودهایی از نظر"اخلاقی" و"روانی"و"عاطفی"بودهاند،و مسلما فرزندانی که ثمره ازدواج با آنها بود، رنگ اخلاقی مادر را کم و بیش داشت،و به همین جهت اسلام طرح دقیقی برای آزادی تدریجی بردگان تنظیم کرده است تا به این سرنوشت گرفتار نشوند،و ضمنا به خود بردگان امکان داده شود،تا با یکدیگر ازدواج کنند.البته این موضوع منافات با آن ندارد که بعضی از کنیزان وضع استثنایی خاصی از نظر اخلاقی و تربیتی داشته باشند،زیرا آنچه در بالا اشاره شد مربوط به وضع اکثریت آنها بوده است و اگر میبینیم مادر بعضی از بزرگان اسلام کنیز بودهاند از همین نظر است ولی باید توجه داشت که آنچه در مورد کنیزان در غیر مورد ضرورت ممنوع است ازدواج با آنهاست نه آمیزش جنسی از راه مالکیت. وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَیْرٌ لَکُمْ "خودداری کردن از ازدواج با کنیزان تا آنجا که توانایی داشته باشید و دامان شما آلوده گناه نگردد،به سود شما است".
وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ
و خداوند نسبت به آنچه در گذشته بر اثر بیخبری انجام دادهاید آمرزنده و مهربان است.
یُرِیدُ اَللّٰهُ لِیُبَیِّنَ لَکُمْ وَ یَهْدِیَکُمْ سُنَنَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (26) وَ اَللّٰهُ یُرِیدُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ وَ یُرِیدُ اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ اَلشَّهَوٰاتِ أَنْ تَمِیلُوا مَیْلاً عَظِیماً (27) یُرِیدُ اَللّٰهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ وَ خُلِقَ اَلْإِنْسٰانُ ضَعِیفاً (28)
26-خداوند میخواهد(با این دستورها راههای خوشبختی و سعادت را)برای شما آشکار سازد،و به سنتهای(صحیح)پیشینیان رهبری کند،و شما را از گناه پاک سازد و خداوند دانا و حکیم است.
27-و خدا میخواهد شما را ببخشد(و از آلودگی پاک نماید)اما آنها که پیرو شهواتند میخواهند شما به کلی منحرف شوید.
28-خدا میخواهد(با دستورهای مربوط به ازدواج با کنیزان و مانند آن)کار را بر شما سبک کند،و انسان،ضعیف آفریده شده(و در برابر طوفان غرائز نیازمند به- پاسخگویی مثبت است).
این محدودیتها برای چیست؟
یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُبَیِّنَ لَکُمْ وَ یَهْدِیَکُمْ سُنَنَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ
به دنبال احکام مختلف گذشته در زمینه ازدواج و قیود و شروطی که در آیات
پیش بیان شد ممکن است،این سؤال در ذهن جمعی منعکس شود،که منظور از این همه محدودیتها و قید و بندهای قانونی چیست؟آیا بهتر نبود که آزادی عمل در این مسائل به افراد داده میشد و همانطور که بعضی از دنیاپرستان از هر وسیله لذت بهره میگیرند،دیگران هم بهرهبرداری کنند؟ آیات فوق در حقیقت پاسخ به این سؤالات میدهد،و میگوید:"خداوند میخواهد به وسیله این مقررات حقایق را برای شما آشکار سازد،و به راههایی که مصالح و منافع شما در آن است،شما را رهبری کند وانگهی شما در این برنامه تنها نیستید،اقوام پاک گذشته نیز این گونه سنتها داشتهاند،به علاوه خدا میخواهد شما را ببخشد،و نعمتهای خود را که بر اثر انحرافات شما قطع شده بار دیگر به- شما بازگرداند"و این در صورتی است که شما از آن راههای انحرافی که در زمان جاهلیت و قبل از اسلام داشتید،بازگردید. وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ -خداوند از اسرار احکام خود آگاه است،و روی حکمت خود آنها را برای شما تشریع کرده است. وَ اللّٰهُ یُرِیدُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ وَ یُرِیدُ الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الشَّهَوٰاتِ أَنْ تَمِیلُوا مَیْلاً عَظِیماً .
مجددا تاکید میکند،که"خدا به وسیله این احکام میخواهد،نعمتها و برکاتی که بر اثر آلودگی به شهوات از شما قطع شده،به شما بازگردد،ولی شهوتپرستانی که در امواج گناهان غرق هستند،میخواهند شما از طریق سعادت به کلی منحرف شوید"و همانند آنها از فرق تا قدم آلوده انواع گناهان گردید، اکنون شما فکر کنید،آیا آن محدودیت آمیخته با سعادت و افتخار برای شما بهتر است،یا این آزادی و بیبندوباری توام با آلودگی و نکبت و انحطاط؟!.
این آیات در حقیقت به افرادی که در عصر و زمان ما نیز به قوانین مذهبی مخصوصا در زمینه مسائل جنسی ایراد میکنند،پاسخ میگوید،که این آزادیهای بیقید و شرط سرابی بیش نیست،و نتیجه آن انحراف عظیم از مسیر خوشبختی و تکامل
انسانی و گرفتار شدن در بیراههها و پرتگاهها است که نمونههای زیادی از آن را با چشم خودمان به شکل متلاشی شدن خانوادهها،انواع جنایات جنسی،فرزندان نامشروع جنایت پیشه و انواع بیماریهای آمیزشی و ناراحتیهای روانی،مشاهده میکنیم. یُرِیدُ اللّٰهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ وَ خُلِقَ الْإِنْسٰانُ ضَعِیفاً آیه اشاره به این نکته میکند که"حکم سابق در باره آزادی ازدواج با کنیزان تحت شرائط معین،در حقیقت یک نوع تخفیف و توسعه محسوب میشود، زیرا انسان اصولا موجود ضعیفی است"و در برابر طوفان غرائز گوناگون که از هر سو به او حملهور میشود باید طرق مشروعی برای ارضای غرائز به او ارائه شود تا بتواند خود را از انحراف حفظ کند.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ تِجٰارَةً عَنْ تَرٰاضٍ مِنْکُمْ وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ بِکُمْ رَحِیماً (29) وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ عُدْوٰاناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِیهِ نٰاراً وَ کٰانَ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیراً (30)
29-ای کسانی که ایمان آوردهاید اموال یکدیگر را به باطل(و از طرق نامشروع)نخورید مگر اینکه تجارتی باشد که با رضایت شما انجام گیرد،و خودکشی مکنید، خداوند نسبت به شما مهربان است.
30-و هر کس این عمل را از روی تجاوز و ستم انجام دهد به زودی او را در آتشی وارد خواهیم ساخت و این کار برای خدا آسان میباشد.
بستگی سلامت اجتماع به سلامت اقتصاد
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ
این آیه در واقع زیر بنای قوانین اسلامی را در مسائل مربوط به"معاملات و مبادلات مالی"تشکیل میدهد،و بهمین دلیل فقهای اسلام در تمام ابواب معاملات به آن استدلال میکنند،آیه خطاب به افراد با ایمان کرده و میگوید:"اموال یکدیگر را از طرق نابجا و غلط و باطل نخورید"یعنی هر گونه تصرف در مال دیگری که بدون حق و بدون یک مجوز منطقی و عقلانی بوده باشد ممنوع شناخته شده و همه را تحت عنوان"باطل"که مفهوم وسیعی دارد قرار داده است.
میدانیم"باطل"در مقابل"حق"است و هر چیزی را که ناحق و بی هدف و بی- پایه باشد در برمیگیرد.
در آیات دیگری از قرآن نیز با عباراتی شبیه عبارت فوق،این موضوع تاکید شده،مثلا:به هنگام نکوهش از قوم یهود و ذکر اعمال زشت آنها میفرماید: وَ أَکْلِهِمْ أَمْوٰالَ النّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ (نساء-161):"آنها در اموال مردم بدون مجوز و به ناحق تصرف میکردند"و در آیه 188 بقره،جمله" لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ "را بعنوان مقدمهای برای نهی از کشاندن مردم بوسیله ادعاهای پوچ و بی اساس به سوی دادگاهها و خوردن اموال آنها ذکر فرموده است.
بنا بر این هر گونه تجاوز،تقلب،غش،معاملات ربوی،معاملاتی که حد و حدود آن کاملا نامشخص باشد،خرید و فروش اجناسی که فایده منطقی و عقلایی در آن نباشد،خرید و فروش وسائل فساد و گناه،همه در تحت این قانون کلی قرار دارند،و اگر در روایات متعددی کلمه"باطل"به قمار و ربا و مانند آن تفسیر شده در
حقیقت معرفی مصداقهای روشن این کلمه است نه آنکه منحصر به آنها باشد.
شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که تعبیر به"اکل"(خوردن)کنایه از هر گونه تصرف است خواه بصورت خوردن معمولی باشد یا پوشیدن یا سکونت و یا غیر آن و این تعبیر علاوه بر زبان عربی در فارسی امروز نیز کاملا رائج است. إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ تِجٰارَةً عَنْ تَرٰاضٍ این جمله،استثنایی است از قانون کلی سابق،ولی به اصطلاح"استثناء منقطع"است (1)یعنی آنچه در این جمله آمده مشمول قانون سابق،از آغاز نبوده است و تنها به عنوان یک تاکید و یادآوری ذکر شده،آن هم به نوبه خود یک قانون کلی است زیرا میفرماید:مگر اینکه تصرف شما در اموال دیگران از طریق داد و ستدی باشد که از رضایت باطنی دو طرف سرچشمه بگیرد،طبق این بیان،تمام مبادلات مالی و انواع تجارتها که در میان مردم رایج است چنانچه از روی رضایت طرفین صورت گیرد و جنبه معقول و منطقی داشته باشد از نظر اسلام مجاز است (مگر در مواردی که بخاطر مصالح معینی،نهی صریح از آن شده است). وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِکُمْ رَحِیماً سپس در ذیل آیه،مردم را از قتل نفس بازمیدارد و ظاهر آن به قرینه جمله إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِکُمْ رَحِیماً :"خداوند نسبت بشما مهربان است"نهی از خودکشی و انتحار میباشد،یعنی خداوند مهربان نه تنها راضی نمیشود دیگری شما را به قتل برساند بلکه به خود شما هم اجازه نمیدهد که با رضایت خود خویشتن را به دست نابودی بسپارید،در روایات اهل بیت ع نیز آیه فوق به همین معنی"انتحار" تفسیر شده است (2).
1) 1) -استثناء منقطع غالبا برای تاکید عمومیت حکم عام میآید،این معنی در مورد آیه فوق صادق است و بعلاوه این حقیقت را اعلام میکند که با تحریم تصرفات باطل،راه زندگی بر شما بسته نیست و میتوانید از تجارات مشروع هدف خود را تامین کنید.
2) 2) -به تفسیر مجمع البیان ذیل آیه و تفسیر نور الثقلین جلد اول صفحه 472 مراجعه شود.
اکنون این سؤال پیش میآید که چه ارتباطی میان مسئله"قتل نفس"و "تصرف باطل و ناحق در اموال مردم"وجود دارد؟! پاسخ این سؤال روشن است و در حقیقت قرآن با ذکر این دو حکم پشت سر هم اشاره به یک نکته مهم اجتماعی کرده است و آن اینکه اگر روابط مالی مردم بر اساس صحیح استوار نباشد و اقتصاد جامعه به صورت سالم پیش نرود و در اموال یکدیگر به ناحق تصرف کنند،جامعه گرفتار یک نوع خودکشی و انتحار خواهد شد، و علاوه بر اینکه انتحارهای شخصی افزایش خواهد یافت،انتحار اجتماعی هم از آثار ضمنی آن است.
حوادث و انقلابهایی که در جوامع مختلف دنیای معاصر روی داده،شاهد گویای این حقیقت میباشد،و از آنجا که خداوند نسبت به بندگان خود،مهربان است به آنها هشدار میدهد و اعلام خطر میکند که مراقب باشند مبادا مبادلات مالی نادرست و اقتصاد ناسالم،اجتماع آنها را به نابودی و سقوط بکشاند.
وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ عُدْوٰاناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِیهِ نٰاراً
"و هر کس از این فرمان سرپیچی کند و خود را آلوده خوردن اموال دیگران به ناحق سازد و یا دست به انتحار و خودکشی زند،نه تنها به آتش این جهان میسوزد بلکه در آتش قهر و غضب پروردگار نیز خواهد سوخت"و این کار برای خدا آسان است ( وَ کٰانَ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیراً ) (1)
إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلاً کَرِیماً (31)
31-اگر از گناهان کبیرهای که از آن نهی شدهاید اجتناب کنید گناهان کوچک شما را میپوشانیم و در جایگاه خوبی شما را وارد میسازیم.
1) 1) -صلی(بر وزن سرو)در اصل به معنی نزدیک شدن به آتش است،اما گرم شدن و برشته شدن و سوخته شدن به آتش را نیز"صلی"میگویند و در آیه فوق به معنی وارد شدن و سوختن در آتش است.
إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ
...
این آیه با صراحت میگوید:"اگر گناهان کبیرهای که از آن نهی شده ترک گوئید"سیئات"شما را میپوشانیم و میبخشیم و در جایگاه نیکویی شما را وارد میکنیم".
از این تعبیر استفاده میشود که گناهان بر دو دستهاند،دستهای که قرآن نام آنها را"کبیره"و دستهای که نام آنها را"سیئة"گذاشته است،و در آیه 32 سوره نجم به جای"سیئة"تعبیر به"لمم" (1)نموده است،و در آیه 49 سوره کهف در برابر کبیره،"صغیره"را ذکر فرموده است آنجا که میگوید: لاٰ یُغٰادِرُ صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا (این نامه عمل هیچ گناه کوچک و بزرگی را فرو- گذار نکرده مگر اینکه به شماره در آورده است).
از تعبیرات فوق بروشنی ثابت میشود که گناهان بر دو دسته مشخص تقسیم میشوند که گاهی از آن دو به"کبیره"و"صغیره"و گاهی"کبیره"و"سیئه" و گاهی "کبیره"و"لمم"تعبیر میشود.
اکنون باید دید که ضابطه و میزان در تعیین صغیره و کبیره چیست؟ بعضی میگویند:این دو از امور نسبی هستند،یعنی به هنگام مقایسه- کردن دو گناه به یکدیگر آن یک که اهمیتش بیشتر است کبیره و آنکه کمتر است صغیره میباشد،و بنا بر این هر گناهی نسبت به گناه بزرگتر،صغیره،و نسبت به- گناه کوچکتر،کبیره است (2).
ولی روشن است که این معنی به هیچ وجه با آیه فوق نمیسازد زیرا آیه فوق این دو دسته را از یکدیگر جدا کرده و در برابر هم قرار داده است و پرهیز از یکی را موجب بخشودگی دیگری میشمارد(دقت کنید).
ولی اگر به معنی لغوی"کبیره"بازگردیم،کبیره هر گناهی است که از نظر اسلام بزرگ و پر اهمیت است،و نشانه اهمیت آن میتواند این باشد که در قرآن مجید،تنها به نهی از آن قناعت نشده،بلکه به دنبال آن تهدید به عذاب دوزخ گردیده است،مانند قتل نفس و زنا و رباخواری و امثال آنها،و لذا در روایات اهل بیت ع میخوانیم:
الکبائر اللتی اوجب اللّٰه عز و جل علیها النار :"گناهان کبیره گناهانی است که خداوند مجازات آتش برای آنها مقرر داشته است" (1)مضمون این حدیث از امام باقر ع و امام صادق ع و امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده است.
و بنا بر این بدست آوردن گناهان کبیره و شناخت آنها با توجه به ضابطه فوق کار آسانی است،و اگر ملاحظه میکنیم،در پارهای از روایات تعداد کبائر،هفت و در بعضی بیست و در بعضی هفتاد،ذکر شده منافات با آنچه در بالا گفته شد ندارد، زیرا در حقیقت بعضی از این روایات اشاره به گناهان کبیره درجه اول و بعضی به- گناهان کبیره درجه دو و بعضی به همه گناهان کبیره اشاره میکند.
ممکن است گفته شود که این آیه مردم را به گناهان صغیره تشویق مینماید و میگوید:با ترک گناهان کبیره،ارتکاب گناهان کوچک مانعی ندارد!.
از تعبیری که در آیه ذکر شده پاسخ این ایراد روشن میشود زیرا قرآن می-
1) 1) -نور الثقلین جلد اول صفحه 473.
گوید:" نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ ":"گناهان کوچک شما را میپوشانیم"یعنی پرهیز از گناهان بزرگ خصوصا با فراهم بودن زمینههای آنها،یک نوع حالت"تقوای روحانی"در انسان ایجاد میکند که میتواند آثار گناهان کوچک را از وجود او بشوید و در حقیقت آیه فوق همانند آیه إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ :(هود-114):
"حسنات،سیئات را از بین میبرند"میباشد،و در واقع اشاره به یکی از آثار واقعی اعمال نیک است و این درست به این میماند که میگوئیم اگر انسان از مواد سمی خطرناک پرهیز کند و مزاج سالمی داشته باشد میتواند آثار نامطلوب بعضی از غذاهای نامناسب را بواسطه سلامت مزاج از بین ببرد.
و یا به تعبیر دیگر:بخشش گناهان صغیره یک نوع"پاداش معنوی"برای تارکان گناهان کبیره است،و این خود اثر تشویق کنندهای برای ترک کبائر دارد.
ولی نکته مهمی که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که گناهان صغیره،در صورتی صغیره هستند که تکرار نشوند و علاوه بر آن به عنوان بی اعتنایی و یا غرور و طغیان انجام نگیرند زیرا صغائر طبق آنچه از قرآن و روایات اسلامی استفاده میشود در چند مورد تبدیل به کبیره میگردد:
1-در صورتی که تکرار گردد،همانطور که از امام صادق ع نقل شده که فرمود:
لا صغیرة مع الاصرار :"هیچ گناهی با تکرار صغیره نیست" (1).
2-در صورتی که گناه را کوچک بشمرد و تحقیر کند،در نهج البلاغه میخوانیم:
اشد الذنوب ما استهان به صاحبه :"شدیدترین گناهان آن است که مرتکبش آن را کوچک بشمرد" (2).
3-در صورتی که از روی طغیان و تکبر و گردنکشی در برابر فرمان پروردگار انجام شود،این موضوع را از آیات مختلفی اجمالا میتوان استفاده کرد از جمله آیه 37 نازعات:"اما آنها که طغیان کنند و زندگی دنیا را مقدم بشمرند جایگاهشان دوزخ است".
4-در صورتی که از افرادی سر بزند که موقعیت خاصی در اجتماع دارند و لغزشهای آنها با دیگران برابر محسوب نمیشود،چنان که قرآن در باره همسران پیامبر ص در سوره احزاب آیه 30 میگوید:"اگر شما کار زشتی انجام دهید مجازات آن را دو برابر خواهید دید".و از پیغمبر اکرم ص نقل شده که فرمود:"
من سن سنة سیئة فعلیه وزرها و وزر من عمل بها لا ینقص من اوزارهم شیئا ":"هر کس سنت بدی بگذارد گناه آن بر او است و همچنین گناه تمام کسانی که به آن عمل کنند،بدون اینکه از گناه آنها چیزی کاسته شود"! (1)5-در صورتی که از انجام گناه خوشحال و مسرور باشد و به آن افتخار کند چنان که از پیغمبر اکرم ص نقل شده که فرمود:"
من اذنب ذنبا و هو ضاحک دخل النار و هو باک ""هر کس گناهی کند در حالی که خندان باشد در آتش وارد میشود در حالی که گریان است." 6-در صورتی که عدم مجازات سریع خداوند را در برابر گناه خود دلیل بر رضایت خدا بشمرد و خود را مصون از مجازات و یا محبوب در نزد خدا بداند، چنان که قرآن در آیه 8 سوره"مجادلة"از زبان بعضی از گنهکاران مغرور نقل میکند که آنها در پیش خود میگویند چرا خداوند ما را مجازات نمیکند و سپس قرآن اضافه میکند که آتش دوزخ برای آنها کافی است.
1) 1) -محجة البیضاء،جلد 7 صفحه 61.
وَ لاٰ تَتَمَنَّوْا مٰا فَضَّلَ اَللّٰهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ لِلرِّجٰالِ نَصِیبٌ مِمَّا اِکْتَسَبُوا وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اِکْتَسَبْنَ وَ سْئَلُوا اَللّٰهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً (32)
32-برتریهایی را که خداوند نسبت به بعضی از شما بر بعضی دیگر قرار داده آرزو نکنید (این تفاوتهای طبیعی و حقوقی برای حفظ نظام اجتماع شما و طبق اصل عدالت است ولی با این حال)مردان نصیبی از آنچه بدست میآورند دارند و زنان نصیبی (و نباید حقوق هیچیک پایمال گردد)و از فضل(و رحمت و برکت)خدا بخواهید و خداوند به هر چیز دانا است.
مفسر معروف"طبرسی"در مجمع البیان نقل میکند که:ام سلمه(یکی از همسران پیامبر)به پیامبر ص عرض کرد:چرا مردان به جهاد میروند و زنان جهاد نمیکنند؟و چرا برای ما نصف میراث آنها مقرر شده؟ای کاش ما هم مرد بودیم و همانند آنها به جهاد میرفتیم،و موقعیت اجتماعی آنها را داشتیم"آیه فوق نازل گردید و به این سؤالات و مانند آن پاسخ گفت:
و در تفسیر"المنار"میخوانیم:جمعی از مردان مسلمان هنگامی که آیه ارث نازل شد و سهم مردان را دو برابر زنان ذکر کرد،گفتند:ای کاش اجر و پاداش معنوی ما نسبت به آنها نیز چنین بود و جمعی از زنان نیز گفتند ای کاش مجازات و کیفرهای ما نصف مجازات مردان بود همانطور که سهم ارث ما نیمی از ارث آنها است،آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
همین شان نزول در تفسیر:"فی ظلال"و"روح المعانی"با تفاوت مختصری
ذکر شده است.
وَ لاٰ تَتَمَنَّوْا مٰا فَضَّلَ اللّٰهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ
...
همانطور که در شان نزول آمده است تفاوت سهم ارث مردان و زنان برای جمعی از مسلمانان به صورت یک سؤال در آمده بود،آنها گویا توجه نداشتند که این تفاوت به خاطر آن است که هزینه زندگی،عموما بر دوش مردان میباشد،و زنان از آن معافند،به علاوه هزینه خود آنها نیز بر دوش مردان است،و همانطور که سابقا اشاره شد سهمیه زنان عملا دو برابر مردان خواهد بود،لذا آیه فوق میگوید:
"تفاوتهایی را که خداوند برای بعضی از شما نسبت به بعض دیگر قائل شده هرگز آرزو نکنید"،زیرا این تفاوتها هر کدام اسراری دارد که از شما پوشیده و پنهان است چه تفاوتهایی که از نظر آفرینش و جنسیت و صفات جسمی و روحی دارید و پایه نظام اجتماعی شما است،و چه تفاوتهایی که از نظر حقوقی به خاطر موقعیتهای مختلف همانند ارث قرار داده شده است،تمام این تفاوتها بر طبق عدالت و قانون الهی میباشد و اگر غیر از آن مصلحت بود برای شما قائل میشد،بنا بر این آرزوی تغییر آنها یک نوع مخالفت با مشیت پروردگار که عین حق و عدالت است میباشد.
البته نباید اشتباه کرد که آیه اشاره به تفاوتهای واقعی و طبیعی میکند نه تفاوتهای ساختگی که بر اثر"استعمار"و"استثمار"طبقاتی بوجود میآید،چه اینکه آنها نه خواست خدا است،و نه چیزی است که آرزوی دگرگون کردن آن نادرست باشد،بلکه تفاوتهایی است ظالمانه و غیر منطقی که باید در رفع آن کوشید،فی المثل زنان نمیتوانند آرزو کنند که ای کاش مرد بودند،و مردان نیز نباید آرزو کنند که ای کاش زن میشدند،زیرا این دو جنس اساس نظام اجتماع انسانی است،اما در عین حال نباید این تفاوت جنسیت سبب شود که یکی از این دو جنس حقوق دیگری
را پایمال کند، و آنها که آیه را دستاویز برای ادامه تبعیضات ناروای اجتماعی پنداشتهاند سخت در اشتباهند. لِلرِّجٰالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ لذا بلا فاصله میفرماید:"مردان و زنان هر کدام بهرهای از کوششها و تلاشها و موقعیت خود دارند"خواه موقعیت طبیعی باشد(مانند تفاوت دو جنس مرد و زن با یکدیگر)و یا تفاوت به خاطر تلاشها و کوششهای اختیاری.
قابل توجه اینکه کلمه"اکتساب"که به معنی تحصیل کردن و بدست آوردن است،مفهوم وسیعی دارد،هم کوششهای اختیاری را شامل میشود و هم آنچه را که انسان بوسیله ساختمان طبیعی خود میتواند بدست بیاورد. وَ سْئَلُوا اللّٰهَ مِنْ فَضْلِهِ سپس میفرماید:"بجای آرزو کردن این گونه تفاوتها،از فضل خدا و لطف و کرم او تمنا کنید که به شما از نعمتهای مختلف و موفقیتها و پاداشهای نیک ارزانی دارد"و در نتیجه افرادی خوشبخت و سعادتمند باشید خواه مرد باشید یا زن،و خواه از این نژاد باشید یا نژاد دیگر،و در هر حال آنچه را خیر واقعی و سعادت شما در آن است بخواهید نه آنچه شما خیال میکنید(و تعبیر به من فضله شاید اشاره به همین معنی میباشد).
البته روشن است که تقاضای فضل و عنایت پروردگار به این نیست که انسان به دنبال اسباب و عوامل هر چیز نرود بلکه باید فضل و رحمت او را در لابلای اسبابی که او مقرر داشته است جستجو کرد. إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً "چون خداوند به همه چیز دانا است"و میداند برای نظام اجتماع چه تفاوتهایی از نظر طبیعی و یا حقوقی لازم است،و بنا بر این در کار او هیچ گونه تبعیض ناروا،و بیعدالتی نیست،و نیز از اسرار درون مردم با خبر است و میداند چه افرادی
آرزوهای نادرست در دل میپرورانند و چه افرادی به آنچه مثبت و سازنده است میاندیشند.
بسیاری از خود میپرسند چرا بعضی از افراد استعدادشان بیشتر و بعضی کمتر، بعضی زیبا و بعضی دیگر از زیبایی کم بهرهاند،بعضی از نظر جسمی فوق العاده نیرومند و بعضی معمولی هستند،آیا این"تفاوتهای طبیعی"با اصل عدالت پروردگار سازگار است؟ در پاسخ باید به چند نکته توجه داشت:
1-قسمتی از تفاوتهای جسمی و روحی و مردم با یکدیگر معلول اختلافات طبقاتی و مظالم اجتماعی و یا سهلانگاریهای فردی است که هیچ گونه ارتباطی به- دستگاه آفرینش ندارد،مثلا بسیاری از فرزندان ثروتمندان از فرزندان مردم فقیر هم از نظر جسمی قویتر و زیباتر و هم از نظر استعداد پیشرفتهترند،به دلیل اینکه آنها از تغذیه و بهداشت کافی بهرهمندند در حالی که اینها در محرومیت قرار دارند،و یا افرادی هستند که بر اثر تنبلی و سهل انگاری نیروهای جسمی و روحی خود را از دست میدهند.این گونه اختلافها را باید"اختلافهای ساختگی و بیدلیل" دانست که با از بین رفتن نظام طبقاتی و تعمیم عدالت اجتماعی از میان خواهد رفت، و هیچگاه اسلام و قرآن بر این گونه تفاوتها صحه نگذاشته است.
2-قسمتی دیگر از این تفاوتها،طبیعی و لازمه آفرینش انسان است یعنی یک جامعه اگر هم از عدالت اجتماعی کامل برخوردار باشد تمام افرادش همانند مصنوعات یک کارخانه یک شکل و یک جور نخواهند بود و طبعا با هم تفاوتهایی خواهند داشت،ولی باید دانست که معمولا مواهب الهی و استعدادهای جسمی و روحی انسانها آن چنان تقسیم شده که هر کسی قسمتی از آن را دارد،یعنی کمتر کسی پیدا میشود که این مواهب را یک جا داشته باشد،یکی از نیروی بدنی کافی برخوردار است، و دیگری استعداد ریاضی خوبی دارد،یکی ذوق شعر،و دیگری عشق به تجارت، و بعضی هوش سرشاری برای کشاورزی،و بعضی از استعدادهای ویژه دیگری برخوردارند،
مهم این است که جامعه یا خود اشخاص،استعدادها را کشف کنند،و آنها را در محیط سالمی پرورش دهند،تا هر انسانی بتواند نقطه قوت خویش را آشکار سازد و از آن بهرهبرداری کند.
3-این موضوع را نیز باید یادآوری کرد که یک جامعه همانند یک پیکر انسان،نیاز به بافتها و عضلات و سلولهای گوناگون دارد،یعنی همانطور که اگر یک بدن،تمام از سلولهای ظریف همانند سلولهای چشم و مغز ساخته شده باشد دوام ندارد،و یا اگر تمام سلولهای آن خشن و غیر قابل انعطاف همانند سلولهای استخوانی باشند کارایی کافی برای وظائف مختلف نخواهد داشت،بلکه باید از سلولهای گوناگونی که یکی وظیفه تفکر و دیگری مشاهده و دیگری شنیدن و دیگری سخن گفتن را عهدهدار شوند تشکیل شده باشد،همچنین برای به وجود آمدن یک"جامعه کامل"نیاز به استعدادها و ذوقها و ساختمانهای مختلف بدنی و فکری است،اما نه به این معنی که بعضی از اعضاء پیکر اجتماع در محرومیت بسر برند و یا خدمات آنها کوچک شمرده شود و یا تحقیر گردند،همانطور که سلولهای بدن با تمام تفاوتی که دارند همگی از غذا و هوا و سایر نیازمندیها به مقدار لازم بهره میگیرند.
و به عبارت دیگر تفاوت ساختمان روحی و جسمی در آن قسمتهایی که طبیعی است(نه ظالمانه و تحمیلی)مقتضای"حکمت"پروردگار است و عدالت هیچگاه نمیتواند از حکمت جدا باشد،فی المثل اگر تمام سلولهای بدن انسان یک نواخت آفریده میشد،دور از حکمت بود،و عدالت به معنی قرار دادن هر چیز در محل مناسب خود نیز در آن وجود نداشت،همچنین اگر یک روز تمام مردم جامعه مثل هم فکر کنند و استعداد همانندی داشته باشند در همان یک روز وضع جامعه به کلی درهم میریزد.
بنا بر این آنچه در آیه فوق در باره اختلاف ساختمان زن و مرد آمده در واقع اشارهای از همین موضوع است زیرا بدیهی است که اگر تمام افراد بشر،مرد و یا
همه زن باشند،نسل بشر به زودی منقرض میشود علاوه بر اینکه قسمت مهمی از لذات مشروع بشر از میان میرود،حال اگر جمعی ایراد کنند که چرا بعضی زن و بعضی مرد آفریده شدهاند و این چگونه با عدالت پروردگار میسازد،مسلم است که این ایراد منطقی نخواهد بود،زیرا آنها به حکمت آن نیندیشیدهاند.
وَ لِکُلٍّ جَعَلْنٰا مَوٰالِیَ مِمّٰا تَرَکَ اَلْوٰالِدٰانِ وَ اَلْأَقْرَبُونَ وَ اَلَّذِینَ عَقَدَتْ أَیْمٰانُکُمْ فَآتُوهُمْ نَصِیبَهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیداً (33)
33-برای هر کس وارثانی قرار دادیم که از میراث پدر و مادر و نزدیکان ارث ببرند و(نیز) کسانی که با آنها پیمان بستهاید نصیبشان را بپردازید،خداوند بر هر چیز شاهد و ناظر است.
وَ لِکُلٍّ جَعَلْنٰا مَوٰالِیَ (1)مِمّٰا تَرَکَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ
بار دیگر قرآن به مسائل ارث بازگشته و میگوید:"برای هر کس اعم از زن و مرد،وارثانی قرار دادیم که از او ارث میبرند و آنچه پدران و مادران و نزدیکان از خود به یادگار میگذارند طبق برنامه خاصی در میان آنها تقسیم میگردد".
این جمله در حقیقت خلاصهای از احکام ارث است که در آیات سابق در مورد خویشاوندان و نزدیکان بیان شد و مقدمهای است برای حکمی که به دنبال آن بیان گردیده است.
1) 1) -موالی جمع"مولی"در اصل از ماده"ولایت"به معنی ارتباط و اتصال است، و به تمام افرادی که به یکدیگر به نوعی ارتباط دارند اطلاق میشود،منتها در پارهای از موارد به معنی ارتباط"سرپرست"با"پیروان"میباشد و در آیه فوق به معنی وارثان است.
وَ الَّذِینَ عَقَدَتْ أَیْمٰانُکُمْ فَآتُوهُمْ نَصِیبَهُمْ
سپس اضافه میکند:"کسانی که با آنها پیمان بستهاید،نصیب و سهم آنها را از ارث بپردازید"و اینکه در آیه از پیمان،تعبیر به عقد یمین(گره زدن با دست راست)شده به خاطر آن است که انسان معمولا برای هر کار بیشتر از دست راست استفاده میکند و پیمان نیز شبیه به یک نوع گره زدن است.
اکنون ببینیم"هم پیمانها"یی که باید سهم ارث آنها را پرداخت چه اشخاصی هستند؟ بعضی از مفسران احتمال دادهاند که منظور"زن و شوهر"است،زیرا آنها با یکدیگر پیمان زناشویی بستهاند،ولی این احتمال بعید به نظر میرسد چون تعبیر ازدواج به"عقد یمین"و مانند آن در قرآن بسیار کم است،به علاوه تکرار مطالب گذشته محسوب میشود.
آنچه به مفهوم آیه نزدیکتر است همان پیمان"ضمان جریره"میباشد که قبل از اسلام وجود داشت،و اسلام آن را اصلاح کرد،و چون جنبه سازنده داشت بر آن صحه گذاشت،و آن چنین بود که:"دو نفر با هم قرار میگذاشتند که در کارها "برادروار"به یکدیگر کمک کنند،و در برابر مشکلات یکدیگر را یاری نمایند، و به هنگامی که یکی از آنها از دنیا برود،شخصی که بازمانده است از وی ارث ببرد" اسلام این پیمان دوستی و برادری را به رسمیت شناخت،ولی تاکید کرد که ارث بردن چنین هم پیمانی منحصرا در زمینه عدم وجود طبقات خویشاوندان خواهد بود، یعنی اگر خویشاوندی باقی نماند شخصی که با او"ولاء ضمان جریره"پیدا کرده و چنان معاهدهای را بسته است از وی ارث میبرد(شرح بیشتر این موضوع در کتب فقهی در کتاب ارث آمده است) (1).
1) 1) -صورت پیمان ضمان جریره چنین است:"عاقدتک علی ان تنصرنی و انصرک و تعقل عنی و اعقل عنک و ترثنی و ارثک فیقول الآخر قبلت":"با تو پیمان بستم که مرا یاری کنی و من ترا یاری کنم و در پرداختن غرامتها به من کمک کنی و من نیز به تو کمک کنم و از من ارث ببری و من از تو نیز ارث ببرم"سپس نفر مقابل میگوید: "قبول کردم".
إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیداً
اگر در دادن سهام،صاحبان ارث کوتاهی کنید و یا حق آنها را کاملا ادا نمائید در هر حال خدا آگاه است"زیرا او شاهد و ناظر هر کار و هر چیزی میباشد".
اَلرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَی اَلنِّسٰاءِ بِمٰا فَضَّلَ اَللّٰهُ بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ وَ بِمٰا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوٰالِهِمْ فَالصّٰالِحٰاتُ قٰانِتٰاتٌ حٰافِظٰاتٌ لِلْغَیْبِ بِمٰا حَفِظَ اَللّٰهُ وَ اَللاّٰتِی تَخٰافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اُهْجُرُوهُنَّ فِی اَلْمَضٰاجِعِ وَ اِضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلاٰ تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبِیلاً إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلِیًّا کَبِیراً (34)
34-مردان سرپرست و خدمتگزار زنانند بخاطر برتریهایی که(از نظر نظام اجتماع)خداوند برای بعضی نسبت به بعضی دیگر قرار داده است و به خاطر انفاقهایی که از اموالشان(در مورد زنان)میکنند،و زنان صالح آنها هستند که متواضعند و در غیاب (همسر خود)حفظ اسرار و حقوق او را در مقابل حقوقی که خدا برای آنان قرار داده،میکنند و(اما)آن دسته از زنان را که از طغیان و مخالفتشان بیم دارید پند و اندرز دهید و(اگر مؤثر واقع نشد)در بستر از آنها دوری نمائید و(اگر آنهم مؤثر نشد و هیچ راهی برای وادار کردن آنها به انجام وظائفشان جز شدت عمل نبود)آنها را تنبیه کنید،و اگر از شما پیروی کردند به آنها تعدی نکنید و(بدانید) خداوند بلند مرتبه و بزرگ است(و قدرت او بالاترین قدرتهاست).
اَلرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَی النِّسٰاءِ
:
"مردان سرپرست و خدمتگزار زنان هستند"-برای توضیح این جمله
باید توجه داشت که خانواده یک واحد کوچک اجتماعی است و همانند یک اجتماع بزرگ باید رهبر و سرپرست واحدی داشته باشد،زیرا رهبری و سرپرستی دستجمعی که زن و مرد مشترکا آن را به عهده بگیرند مفهومی ندارد در نتیجه مرد یا زن یکی باید"رئیس"خانواده و دیگری"معاون"و تحت نظارت او باشد،قرآن در اینجا تصریح میکند که مقام سرپرستی باید به مرد داده شود(اشتباه نشود منظور از این تعبیر استبداد و اجحاف و تعدی نیست بلکه منظور رهبری واحد منظم با توجه به مسئولیتها و مشورتهای لازم است).
این مسئله در دنیای امروز بیش از هر زمان روشن است که اگر هیئتی(حتی یک هیئت دو نفری)مامور انجام کاری شود حتما باید یکی از آن دو،"رئیس"و دیگری"معاون یا عضو"باشد و گر نه هرج و مرج در کار آنها پیدا میشود-سرپرستی مرد در خانواده نیز از همین قبیل است.
و این موقعیت به خاطر وجود خصوصیاتی در مرد است مانند ترجیح قدرت تفکر او بر نیروی عاطفه و احساسات(به عکس زن که از نیروی سرشار عواطف بیشتری بهرهمند است)و دیگری داشتن بنیه و نیروی جسمی بیشتر که با اولی بتواند بیندیشد و نقشه طرح کند و با دومی بتواند از حریم خانواده خود دفاع نماید.
بعلاوه تعهد او در برابر زن و فرزندان نسبت به پرداختن هزینههای زندگی، و پرداخت مهر و تامین زندگی آبرومندانه همسر و فرزند،این حق را به او میدهد که وظیفه سرپرستی به عهده او باشد.
البته ممکن است زنانی در جهات فوق بر شوهران خود امتیاز داشته باشند ولی شاید کرارا گفتهایم که قوانین به تک تک افراد و نفرات نظر ندارد بلکه نوع و کلی را در نظر میگیرد،و شکی نیست که از نظر کلی،مردان نسبت به زنان برای این کار آمادگی بیشتری دارند،اگر چه زنان نیز وظائفی میتوانند به عهده بگیرند که اهمیت آن مورد تردید نیست.
جمله بِمٰا فَضَّلَ اللّٰهُ بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ وَ بِمٰا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوٰالِهِمْ نیز اشاره به همین حقیقت است زیرا در قسمت اول میفرماید:"این سرپرستی به خاطر تفاوتهایی است که خداوند از نظر آفرینش،روی مصلحت نوع بشر میان آنها قرار داده"در قسمت آخر میفرماید:"و نیز این سرپرستی به خاطر تعهداتی است که مردان در مورد انفاق کردن و پرداختهای مالی در برابر زنان و خانواده به عهده دارند".
ولی ناگفته پیدا است که سپردن این وظیفه به مردان نه دلیل بالاتر بودن شخصیت انسانی آنها است و نه سبب امتیاز آنها در جهان دیگر،زیرا آن صرفا بستگی به تقوی و پرهیزگاری دارد،همانطور که شخصیت انسانی یک معاون از یک رئیس ممکن است در جنبههای مختلفی بیشتر باشد اما رئیس برای سرپرستی کاری که به او محول شده از معاون خود شایستهتر است.
فالصالحات قانعات حافظات للغیب در اینجا اضافه میفرماید که زنان در برابر وظائفی که در خانواده به عهده دارند دو دستهاند:
دسته اول:"صالحان و درستکاران،و آنها کسانی هستند که خاضع و متعهد در برابر نظام خانواده میباشند و نه تنها در حضور شوهر بلکه در غیاب او،"حفظ الغیب"میکنند،یعنی مرتکب خیانت چه از نظر مال و چه از نظر ناموس و چه از نظر حفظ شخصیت شوهر و اسرار خانواده در غیاب او نمیشوند،و در برابر حقوقی که خداوند برای آنها قائل شده و با جمله" بِمٰا حَفِظَ اللّٰهُ "به آن اشاره گردیده وظائف و مسئولیتهای خود را بخوبی انجام میدهند.
بدیهی است مردان موظفند در برابر این گونه زنان نهایت احترام و حق- شناسی را انجام دهند.
دسته دوم،زنانی هستند که از وظائف خود سرپیچی میکنند و نشانههای ناسازگاری در آنها دیده میشود،مردان در برابر این گونه زنان وظائف و مسئولیتهایی دارند که باید مرحله به مرحله انجام گردد،و در هر صورت مراقب باشند که از حریم عدالت تجاوز نکنند،این وظائف به ترتیب زیر در آیه بیان شده است: وَ اللاّٰتِی تَخٰافُونَ نُشُوزَهُنَّ (1)فَعِظُوهُنَّ مرحله اول در مورد زنانی است که نشانههای سرکشی و عداوت و دشمنی در آنها آشکار میگردد که قرآن در جمله فوق از آنها چنین تعبیر میکند:"زنانی را که از طغیان و سرکشی آنها میترسید موعظه کنید و پند و اندرز دهید"و به این ترتیب آنها که پا از حریم نظام خانوادگی فراتر میگذارند قبل از هر چیز باید بوسیله اندرزهای دوستانه و بیان نتائج سوء اینگونه کارها آنان را براه آورد و متوجه مسئولیت خود نمود. وَ اهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضٰاجِعِ :
"در صورتی که اندرزهای شما سودی نداد،در بستر از آنها دوری کنید" و با این عکس العمل و بی اعتنایی و به اصطلاح قهر کردن،عدم رضایت خود را از رفتار آنها آشکار سازید شاید همین"واکنش خفیف"در روح آنان مؤثر گردد. وَ اضْرِبُوهُنَّ در صورتی که سرکشی و پشتپازدن به وظائف و مسئولیتها از حد بگذرد و هم چنان در راه قانون شکنی با لجاجت و سرسختی گام بردارند،نه اندرزها تاثیر کند،و نه جدا شدن در بستر و کم اعتنایی نفعی ببخشد و راهی جز"شدت عمل"باقی
1) 1) -"نشوز"از"نشز"(بر وزن نذر)به معنی زمین مرتفع و بلند است و در اینجا کنایه از سرکشی و طغیان میباشد.
نماند،برای وادار کردن آنها به انجام تعهدها و مسئولیتهای خود چاره منحصر به- خشونت و شدت عمل گردد، در اینجا اجازه داده شده که از طریق"تنبیه بدنی"آنها را به انجام وظائف خویش وادار کنند.
ممکن است ایراد کنند که چگونه اسلام به مردان اجازه داده که در مورد زنان متوسل به تنبیه بدنی شوند؟!
جواب این ایراد با توجه به معنی آیه و روایاتی که در بیان آن وارد شده و توضیح آن در کتب فقهی آمده است و همچنین با توضیحاتی که روانشناسان امروز میدهند چندان پیچیده نیست زیرا:
اولا آیه،مسئله تنبیه بدنی را در مورد افراد وظیفهنشناسی مجاز شمرده که هیچ وسیله دیگری در باره آنان مفید واقع نشود،و اتفاقا این موضوع تازهای نیست که منحصر به اسلام باشد،در تمام قوانین دنیا هنگامی که طرق مسالمتآمیز برای وادار کردن افراد به انجام وظیفه،مؤثر واقع نشود،متوسل به خشونت میشوند، نه تنها از طریق ضرب بلکه گاهی در موارد خاصی مجازاتهایی شدیدتر از آن نیز قائل میشوند که تا سرحد اعدام پیش میرود.
ثانیا"تنبیه بدنی"در اینجا-همانطور که در کتب فقهی نیز آمده است- باید ملایم و خفیف باشد بطوری که نه موجب شکستگی و نه مجروح شدن گردد و نه باعث کمبودی بدن.
ثالثا روانکاوان امروز معتقدند که جمعی از زنان دارای حالتی بنام
"مازوشیسم"(آزارطلبی)هستند و گاه که این حالت در آنها تشدید میشود تنها راه آرامش آنان تنبیه مختصر بدنی است،بنا بر این ممکن است ناظر به چنین افرادی باشد که تنبیه خفیف بدنی در موارد آنان جنبه آرام بخشی دارد و یک نوع درمان روانی است.
مسلم است که اگر یکی از این مراحل مؤثر واقع شود و زن به انجام وظیفه خود اقدام کند مرد حق ندارد بهانهگیری کرده،در صدد آزار زن برآید،لذا به دنبال این جمله میفرماید: فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلاٰ تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبِیلاً :
"اگر آنها اطاعت کنند به آنها تعدی نکنید" و اگر گفته شود که نظیر این طغیان و سرکشی و تجاوز در مردان نیز ممکن است آیا مردان نیز مشمول چنین مجازاتهایی خواهند شد؟ در پاسخ میگوئیم آری مردان هم درست همانند زنان در صورت تخلف از وظائف مجازات میگردند حتی مجازات بدنی،منتها چون این کار غالبا از عهده زنان خارج است حاکم شرع موظف است که مردان متخلف را از طرق مختلف و حتی از طریق تعزیر(مجازات بدنی)به وظائف خود آشنا سازد.
داستان مردی که به همسر خود اجحاف کرده بود و به هیچ قیمت حاضر به تسلیم در برابر حق نبود و علی ع او را با شدت عمل و حتی با تهدید به شمشیر وادار به- تسلیم کرد معروف است. إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلِیًّا کَبِیراً و در پایان مجددا به مردان هشدار میدهد که از موقعیت سرپرستی خود در خانواده سوء استفاده نکنند و به قدرت خدا که بالاتر از همه قدرتها است بیندیشند "زیرا خداوند بلند مرتبه و بزرگ است".
وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقٰاقَ بَیْنِهِمٰا فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أَهْلِهٰا إِنْ یُرِیدٰا إِصْلاٰحاً یُوَفِّقِ اَللّٰهُ بَیْنَهُمٰا إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلِیماً خَبِیراً (35)
35-و اگر از جدایی و شکاف میان آنها بیم داشته باشید،داوری از خانواده شوهر،و داوری از خانواده زن انتخاب کنید(تا به کار آنان رسیدگی کنند)اگر این دو داور تصمیم به اصلاح داشته باشند خداوند کمک به توافق آنها میکند،زیرا خداوند دانا و آگاه است(و از نیات همه با خبر میباشد).
محکمه صلح خانوادگی
وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقٰاقَ بَیْنِهِمٰا
...
در این آیه اشاره به مسئله بروز اختلاف و نزاع میان دو همسر کرده،میگوید:
"اگر نشانههای شکاف و جدایی در میان دو همسر پیدا شد برای بررسی علل و جهات ناسازگاری و فراهم نمودن مقدمات صلح و سازش یک نفر داور و حکم از فامیل مرد و یک داور و حکم از فامیل زن انتخاب کنید،سپس میفرماید:" إِنْ یُرِیدٰا إِصْلاٰحاً یُوَفِّقِ اللّٰهُ بَیْنَهُمٰا ":"اگر این دو حکم با حسن نیت و دلسوزی وارد کار شوند و هدفشان اصلاح میان دو همسر بوده باشد،خداوند کمک میکند و به وسیله آنان میان دو همسر الفت میدهد".
و برای اینکه به"حکمین"هشدار دهد که حسن نیت به خرج دهند در پایان آیه میفرماید:"خداوند از نیت آنها با خبر و آگاه است"( إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلِیماً خَبِیراً ).
محکمه صلح خانوادگی که در آیه فوق به آن اشاره شده یکی از شاهکارهای
اسلام است.این محکمه امتیازاتی دارد که سایر محاکم فاقد آن هستند،از جمله:
1-محیط خانواده کانون احساسات و عواطف است و طبعا مقیاسی که در این محیط باید به کار رود با مقیاس سایر محیطها متفاوت است،یعنی همانگونه که در "دادگاههای جنایی"نمیتوان با مقیاس محبت و عاطفه کارکرد،در محیط خانواده نیز نمیتوان تنها با مقیاس خشک قانون و مقررات بی روح گام برداشت،در اینجا باید حتی الامکان اختلافات را از طرق عاطفی حل کرد،لذا دستور میدهد که داوران این محکمه کسانی باشند که پیوند خویشاوندی به دو همسر دارند و میتوانند عواطف آنها را در مسیر اصلاح تحریک کنند،بدیهی است این امتیاز تنها در این محکمه است و سایر محاکم فاقد آن هستند.
2-در محاکم عادی قضایی طرفین دعوا مجبورند برای دفاع از خود،هر گونه اسراری که دارند فاش سازند.مسلم است که اگر زن و مرد در برابر افراد بیگانه و اجنبی اسرار زناشویی خود را فاش سازند احساسات یکدیگر را آن چنان جریحه- دار میکنند که اگر به اجبار دادگاه به منزل و خانه بازگردند،دیگر از آن صمیمیت و محبت سابق خبری نخواهد بود،و همانند دو فرد بیگانه میشوند که به حکم اجبار باید وظائفی را انجام دهند،اصولا تجربه نشان داده است که زن و شوهری که راهی آن گونه محاکم میشوند دیگر زن و شوهر سابق نیستند.
ولی در محکمه صلح فامیلی یا این گونه مطالب به خاطر شرم حضور مطرح نمیشود و یا اگر بشود چون در برابر آشنایان و محرمان است آن اثر سوء را نخواهد داشت.
3-داوران در محاکم معمولی،در جریان اختلافات غالبا بیتفاوتند،و قضیه به هر شکل خاتمه یابد برای آنها تاثیری ندارد، دو همسر به خانه بازگردند،یا برای همیشه از یکدیگر جدا شوند،برای آنها فرق نمیکند.
در حالی که در محکمه صلح فامیلی مطلب کاملا به عکس است زیرا داوران این محکمه از بستگان نزدیک مرد و زن هستند،و جدایی یا صلح آن دو،در زندگی
این عده هم از نظر عاطفی و هم از نظر مسئولیتهای ناشی از آن تاثیر دارد،و لذا آنها نهایت کوشش را به خرج میدهند که صلح و صمیمیت در میان این دو برقرار شود و به اصطلاح آب رفته به جوی بازگردد! 4-از همه اینها گذشته چنین محکمهای هیچ یک از مشکلات و هزینههای سرسام- آور و سرگردانیهای محاکم معمولی را ندارد و بدون هیچگونه تشریفاتی طرفین میتوانند در کمترین مدت به مقصود خود نائل شوند.
ناگفته روشن است که حکمین باید از میان افراد پخته و با تدبیر و آگاه دو فامیل انتخاب شوند.
با این امتیازات که شمردیم معلوم میشود که شانس موفقیت این محکمه در اصلاح میان دو همسر به مراتب بیشتر از محاکم دیگر است.
مسئله حکمین و شرایط آنها و دایره نفوذ حکم و داوری آنها در باره دو همسر در فقه اسلامی مشروحا بیان شده است از جمله اینکه:دو حکم باید بالغ و عاقل و عادل و نسبت به کار خود بصیر و بینا باشند.
اما در مورد نفوذ حکم و داوری آنها در مورد دو همسر بعضی از فقهاء حکم آن دو را هر چه باشد لازم الاجراء دانستهاند و ظاهر تعبیر به"حکم"در آیه فوق نیز همین معنی را میرساند،زیرا مفهوم حکمیت و داوری،نفوذ حکم است،ولی بیشتر فقها نظر حکمین را تنها در مورد سازش و رفع اختلاف میان دو همسر،لازم الاجراء دانستهاند و حتی معتقدند اگر حکمین شرائطی بر زن یا شوهر بکنند،لازم الاجراء است اما در مورد جدایی،حکم آنها به تنهایی نافذ نیست.و ذیل آیه که اشاره به مسئله اصلاح میکند با این نظر سازگارتر است.توضیح بیشتر را در این زمینه در کتب فقهی بخوانید.
وَ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ وَ لاٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ بِذِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینِ وَ اَلْجٰارِ ذِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْجٰارِ اَلْجُنُبِ وَ اَلصّٰاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِیلِ وَ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ مَنْ کٰانَ مُخْتٰالاً فَخُوراً (36)
36-و خدا را بپرستید و هیچ چیز را شریک او قرار ندهید،و به پدر و مادر نیکی کنید و همچنین به خویشاوندان و یتیمان و مسکینان،و همسایه نزدیک،و همسایه دور،و"دوست و همنشین" و واماندگان در سفر و بردگانی که مالک آنها هستید،زیرا خداوند کسی را که متکبر و فخرفروش است(و از ادای حقوق دیگران سرباز میزند)دوست نمیدارد.
آیه فوق یک سلسله از حقوق اسلامی را اعم از حق خدا و حقوق بندگان و آداب معاشرت با مردم را بیان داشته است،و روی هم رفته،ده دستور از آن استفاده میشود:
نخست مردم را دعوت به عبادت و بندگی پروردگار و ترک شرک و بتپرستی که ریشه اصلی تمام برنامههای اسلامی است میکند،دعوت به توحید و یگانه پرستی روح را پاک،و نیت را خالص،و اراده را قوی،و تصمیم را برای انجام هر برنامه مفیدی محکم میسازد،و از آنجا که آیه بیان یک رشته از حقوق اسلامی است،قبل از هر چیز اشاره به حق خداوند بر مردم کرده است و میگوید:"خدا را بپرستید و هیچ چیز را شریک او قرار ندهید".
سپس اشاره به حق پدر و مادر کرده و توصیه میکند که نسبت به آنها نیکی
کنید،حق پدر و مادر از مسائلی است که در قرآن مجید زیاد روی آن تکیه شده و کمتر موضوعی است که این قدر مورد تاکید واقع شده باشد،و در چهار مورد از قرآن، بعد از توحید قرار گرفته است (1).
از این تعبیرهای مکرر استفاده میشود که میان این دو ارتباط و پیوندی است و در حقیقت چنین است چون بزرگترین نعمت،نعمت هستی و حیات است که در درجه اول از ناحیه خدا است،و در مراحل بعد به پدر و مادر ارتباط دارد،زیرا که فرزند، بخشی از وجود پدر و مادر است،بنا بر این ترک حقوق پدر و مادر،هم دوش شرک به- خدا است.
در باره حقوق پدر و مادر بحثهای مشروحی داریم که در ذیل آیات مناسب در سوره اسراء و لقمان به خواست خدا خواهد آمد.
سپس دستور به نیکی کردن نسبت به همه خویشاوندان میدهد و این موضوع نیز از مسائلی است که در قرآن تاکید فراوان در باره آن شده است،گاهی به عنوان "صله رحم"،و گاهی به عنوان"احسان و نیکی"به آنها،در واقع اسلام میخواهد به این وسیله علاوه بر پیوند وسیعی که در میان تمام افراد بشر به وجود آورده، پیوندهای محکمتری در میان واحدهای کوچکتر و متشکلتر، بنام"فامیل"و "خانواده"به وجود آورد تا در برابر مشکلات و حوادث یکدیگر را یاری دهند و از حقوق هم دفاع کنند.
سپس اشاره به حقوق"ایتام"کرده،و افراد با ایمان را توصیه به نیکی در حق آنها میکند،زیرا در هر اجتماعی بر اثر حوادث گوناگون همیشه کودکان یتیمی وجود دارند که فراموش کردن آنها نه فقط وضع آنان را به خطر میافکند،بلکه وضع اجتماع را نیز به خطر میاندازد،چون کودکان یتیم اگر بیسرپرست بمانند
1) 1) -سوره بقره آیه 83-سوره انعام آیه 151-سوره اسراء آیه 23(علاوه بر آیه فوق)
و یا به اندازه کافی از محبت اشباع نشوند،افرادی هرزه،خطرناک و جنایتکار بار میآیند،بنا بر این نیکی در حق یتیمان هم نیکی به فرد است هم نیکی به اجتماع!
بعد از آن حقوق مستمندان را یادآوری میکند چون در یک اجتماع سالم که عدالت در آن برقرار است نیز افرادی معلول و از کار افتاده و مانند آن وجود خواهند داشت که فراموش کردن آنها بر خلاف تمام اصول انسانی است،و اگر فقر و محرومیت به خاطر انحراف از اصول عدالت اجتماعی دامنگیر افراد سالم گردد نیز باید با آن به مبارزه برخاست.
سپس توصیه به نیکی در حق همسایگان نزدیک میکند-در اینکه منظور از همسایه نزدیک چیست مفسران احتمالات مختلفی دادهاند بعضی معنی آن را همسایگانی که جنبه خویشاوندی دارند دانستهاند ولی این تفسیر با توجه به اینکه در جملههای سابق از همین آیه اشاره به حقوق خویشاوندان شده بعید به نظر میرسد،بلکه منظور همان نزدیکی مکانی است زیرا همسایگان نزدیکتر حقوق و احترام بیشتری دارند،و یا اینکه منظور همسایگانی است که از نظر مذهبی و دینی با انسان نزدیک باشند.
سپس در باره همسایگان دور سفارش مینماید و همانطور که گفتیم،منظور از آن دوری مکانی است-زیرا طبق پارهای از روایات تا چهل خانه از چهار طرف همسایه محسوب میشوند (1)که در شهرهای کوچک تقریبا تمام شهر را در بر میگیرد.
(چون اگر خانه هر انسانی را مرکز دایرهای فرض کنیم که شعاع آن از هر طرف چهل خانه باشد،با یک محاسبه ساده در باره مساحت چنین دایرهای روشن میشود که مجموع خانههای اطراف آن را تقریبا پنج هزار خانه تشکیل میدهد که مسلما
1) 1) -نور الثقلین جلد اول صفحه 480.
شهرهای کوچک بیش از آن خانه ندارند).
جالب توجه اینکه قرآن در آیه فوق علاوه بر ذکر"همسایگان نزدیک"، تصریح به حق"همسایگان دور"کرده است زیرا کلمه همسایه معمولا مفهوم محدودی دارد،و تنها همسایگان نزدیک را در برمیگیرد لذا برای توجه دادن به وسعت مفهوم آن از نظر اسلام راهی جز این نبوده که نامی از همسایگان دور نیز صریحا برده شود.
و نیز ممکن است منظور از همسایگان دور،همسایگان غیر مسلمان باشد، زیرا حق جوار(همسایگی)در اسلام منحصر به همسایگان مسلمان نیست و غیر مسلمانان را نیز شامل میشود.(مگر آنهایی که با مسلمانان سر جنگ داشته باشند).
"حق جوار"در اسلام به قدری اهمیت دارد که در وصایای معروف امیر مؤمنان ع میخوانیم:
ما زال(رسول اللّٰه)یوصی بهم حتی ظننا انه سیورثهم :
"آن قدر پیامبر ص در باره آنها سفارش کرد،که ما فکر کردیم شاید دستور دهد همسایگان از یکدیگر ارث ببرند(این حدیث در منابع معروف اهل تسنن نیز آمده است،در تفسیر المنار و تفسیر قرطبی از بخاری نیز همین مضمون از پیامبر ص نقل شده است).
در حدیث دیگری از پیامبر ص نقل شده که در یکی از روزها سه بار فرمود:
و اللّٰه لا یؤمن :"به خدا سوگند چنین کسی ایمان ندارد..."یکی پرسید چه کسی؟!پیامبر ص فرمود:
الذی لا یامن جاره بوائقه :"کسی که همسایه او از مزاحمت او در امان نیست"! (1)و باز در حدیث دیگری میخوانیم که پیامبر ص فرمود:
من کان یؤمن باللّٰه و الیوم الآخر فلیحسن الی جاره :"کسی که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارد باید به همسایگان خود نیکی کند" (2).
و از امام صادق ع نقل شده که فرمود:
حسن الجوار یعمر الدیار و یزید فی الاعمار :"نیکی کردن همسایگان به یکدیگر،خانهها را آباد و عمرها را طولانی میکند" (1).
در جهان ماشینی که همسایگان کوچکترین خبری از هم ندارند و گاه میشود دو همسایه حتی پس از گذشتن بیست سال نام یکدیگر را نمیدانند این دستور بزرگ اسلامی درخشندگی خاصی دارد،اسلام اهمیت فوق العادهای برای مسائل عاطفی و تعاون انسانی قائل شده در حالی که در زندگی ماشینی عواطف روز- بروز تحلیل میروند و جای خود را به سنگدلی میدهند.
سپس در باره کسانی که با انسان دوستی و مصاحبت دارند،توصیه میکند.
ولی باید توجه داشت که"صاحب بالجنب"معنایی وسیعتر از دوست و رفیق دارد و در واقع هر کسی را که به نوعی با انسان نشست و برخاست داشته باشد،در بر میگیرد خواه دوست دائمی باشد یا یک دوست موقت (همانند کسی که در اثناء سفر با انسان همنشین میگردد،و اگر میبینیم در پارهای از روایات"صاحب بالجنب" به رفیق سفر(رفیقک فی السفر)و یا کسی که به امید نفعی سراغ انسان میآید (المنقطع الیک یرجو نفعک)تفسیر شده،منظور اختصاص به آنها نیست بلکه بیان توسعه مفهوم این تعبیر است که همه این موارد را نیز در بر میگیرد،و به این ترتیب آیه یک دستور جامع و کلی برای حسن معاشرت نسبت به تمام کسانی که با انسان ارتباط دارند میباشد،اعم از دوستان واقعی،و همکاران،و همسفران، و مراجعان،و شاگردان،و مشاوران،و خدمتگزاران.
و در پارهای از روایات"صاحب بالجنب"به"همسر"،تفسیر شده است، چنان که نویسندگان المنار و تفسیر روح المعانی و قرطبی در ذیل آیه از علی ع
1) 1) -تفسیر صافی صفحه 120.
همین معنی را نقل کردهاند،ولی بعید نیست که آن نیز بیان یکی از مصادیق آیه باشد.
دسته دیگری که در اینجا در باره آنها سفارش شده،کسانی هستند که در سفر و بلاد غربت احتیاج پیدا میکنند و با اینکه ممکن است در شهر خود افراد متمکنی باشند،در سفر به علتی وامیمانند و تعبیر جالب"ابن السبیل"(فرزند راه) نیز از این نظر است که ما نسبت به آنها هیچگونه آشنایی نداریم تا بتوانیم آنها را به قبیله یا فامیل یا شخصی نسبت دهیم،تنها به حکم اینکه مسافرانی هستند نیازمند، باید مورد حمایت قرار گیرند.
در آخرین مرحله توصیه به نیکی کردن نسبت به بردگان شده است،و در حقیقت آیه با حق خدا شروع شده و با حقوق بردگان ختم میگردد،زیرا این حقوق از یکدیگر جدا نیستند، و تنها این آیه نیست که در آن در باره بردگان توصیه شده،بلکه در آیات مختلف دیگر نیز در این زمینه بحث شده است.ضمنا اسلام برنامه دقیقی برای آزادی تدریجی بردگان تنظیم کرده که به"آزادی مطلق"آنها میانجامد،و بخواست خدا در ذیل آیات مناسب،مشروحا از آن سخن خواهیم گفت. إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ مَنْ کٰانَ مُخْتٰالاً فَخُوراً در پایان آیه با این جمله که:"خداوند افراد متکبر و فخرفروش را دوست نمیدارد"هشدار میدهد که هر کس از فرمان خدا سرپیچی کند و به خاطر تکبر از رعایت حقوق خویشاوندان و پدر و مادر و یتیمان و مسکینان و ابن السبیل و دوستان سرباز زند محبوب خدا و مورد لطف او نیست و آن کس که مشمول لطف او نباشد،از هر خیر و سعادتی محروم است.
گواه بر این معنی روایتی است که در ذیل این آیه وارد شده:یکی از یاران
پیامبر ص میگوید:"در محضرش این آیه را خواندم،پیامبر ص زشتی تکبر و نتائج سوء آن را برشمرد به حدی که من گریه کردم،فرمود:چرا گریه میکنی؟گفتم:من دوست دارم لباسم،جالب و زیبا باشد و میترسم با همین عمل جزء متکبران باشم فرمود:نه تو اهل بهشتی و اینها علامت تکبر نیست،تکبر آن است که انسان در مقابل حق،خاضع نباشد و خود را بالاتر از مردم بداند و آنها را تحقیر کند(و از ادای حقوق آنها سرباز زند)".
خلاصه اینکه از جمله اخیر آیه برمیآید که سرچشمه اصلی شرک و پایمال کردن حقوق مردم غالبا خودخواهی و تکبر است و ادای حقوق فوق مخصوصا در مورد بردگان و یتیمان و مستمندان و مانند آنها نیاز به روح تواضع و فروتنی دارد (1).
1) 1) -باید توجه داشت که"مختال"از ماده"خیال"به معنی کسی است که با یک سلسله "تخیلات"خود را بزرگ میپندارد،و اگر میبینیم به است"خیل"گفته میشود نیز به- خاطر آن است که هنگام راه رفتن شبیه متکبران گام برمیدارد،و"فخور"از ماده"فخر" به معنی کسی است که فخرفروشی میکند،بنا بر این تفاوت میان این دو کلمه در اینجا است که یکی اشاره به تخیلات کبرآلود ذهنی و دیگری به اعمال تکبرآمیز خارجی است.
اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبُخْلِ وَ یَکْتُمُونَ مٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنٰا لِلْکٰافِرِینَ عَذٰاباً مُهِیناً (37) وَ اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ رِئٰاءَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لاٰ بِالْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ مَنْ یَکُنِ اَلشَّیْطٰانُ لَهُ قَرِیناً فَسٰاءَ قَرِیناً (38) وَ مٰا ذٰا عَلَیْهِمْ لَوْ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقَهُمُ اَللّٰهُ وَ کٰانَ اَللّٰهُ بِهِمْ عَلِیماً (39)
37-آنها کسانی هستند که بخل میورزند و مردم را نیز به بخل دعوت میکنند و آنچه را که خداوند از فضل(و رحمت)خود به آنها داده کتمان مینمایند(این عمل آنها در حقیقت از کفرشان سرچشمه گرفته)و ما برای کافران عذاب خوار کنندهای آماده کردهایم.
38-و آنها کسانی هستند که اموال خود را برای نشان دادن به مردم انفاق میکنند و ایمان به خداوند و روز بازپسین ندارند(چرا که شیطان رفیق و همنشین آنها است)و کسی که شیطان قرین او است بدقرینی انتخاب کرده است.
39-چه میشد اگر آنها ایمان به خدا و روز بازپسین میآوردند و از آنچه خدا به آنها روزی کرده(برای او و در راه او)انفاق مینمودند؟و خداوند بر آنها آگاه است (و پاداش آنها را بطور کامل میدهد).
انفاقهای ریایی و الهی
این آیه در حقیقت،دنباله آیات پیش و اشاره به افراد متکبر و خودخواه است.
"آنها کسانی هستند که نه تنها خودشان از نیکی کردن به مردم،بخل
میورزند،بلکه دیگران را نیز به آن دعوت میکنند( اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبُخْلِ ).
علاوه بر این سعی دارند آنچه را که خدا به آنها مرحمت کرده،مخفی کنند، مبادا افراد اجتماع از آنها توقعی پیدا کنند( وَ یَکْتُمُونَ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ ).
سپس سرانجام و عاقبت کار آنها را چنین بیان میکند که ما برای کافران عذاب خوار کنندهای مهیا ساختهایم( وَ أَعْتَدْنٰا لِلْکٰافِرِینَ عَذٰاباً مُهِیناً ) شاید سر این تعبیر آن باشد که "بخل"غالبا از کفر سرچشمه میگیرد، زیرا افراد بخیل،در واقع ایمان کامل به مواهب بیپایان پروردگار و وعدههای او نسبت به نیکوکاران ندارند،فکر میکنند کمک به دیگران آنها را بیچاره خواهد کرد.
و اینکه میگوید:عذاب آنها خوار کننده است برای این است که جزای "تکبر"و"خود برتربینی"را از این راه ببینند.
ضمنا باید توجه داشت که بخل منحصر به امور مالی نیست،بلکه گرفتگی در هر نوع موهبت الهی را شامل میشود،بسیارند کسانی که در امور مالی بخیل نیستند ولی در علم و دانش و مسائل دیگری از این قبیل بخل میورزند! در آیه دوم به یکی دیگر از صفات متکبران خود خواه اشاره کرده، میفرماید: وَ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ رِئٰاءَ النّٰاسِ وَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لاٰ بِالْیَوْمِ الْآخِرِ ...:
"آنها کسانی هستند که اگر انفاقی میکنند به خاطر تظاهر و نشان دادن به مردم و کسب شهرت و مقام است،و هدف آنها خدمت به خلق،و جلب رضایت خالق، نیست به همین دلیل در موارد انفاق پایبند استحقاق طرف نیستند،بلکه دائما در این فکرند که چگونه انفاق کنند تا بیشتر بتوانند از آن بهرهبرداری به سود خود نموده،و موقعیت خود را تثبیت کنند،زیرا آنها ایمان به خدا و روز رستاخیز ندارند،و به همین جهت در انفاقهایشان انگیزه معنوی نیست،بلکه انگیزه آنها
همان نام و شهرت و کسب شخصیت کاذب از این طریق است که آن نیز از آثار تکبر و خودخواهی آنها است. وَ مَنْ یَکُنِ الشَّیْطٰانُ لَهُ قَرِیناً فَسٰاءَ قَرِیناً آنها شیطان را دوست و رفیق خود انتخاب کردند و کسی که چنین باشد بسیار بد رفیقی برای خود انتخاب کرده و سرنوشتی بهتر از این نخواهد داشت،چون منطق و برنامه آنها همان منطق و برنامه رفیقشان شیطان است،او است که به آنها میگوید انفاق خالصانه موجب فقر میشود:( اَلشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ -بقره-268) و بنا بر این یا انفاق نمیکنند و بخل میورزند(چنان که در آیه قبل اشاره شد)و یا اگر انفاق کنند در مواردی است که از آن بهرهبرداری شخصی خواهند کرد(چنان که در این آیه اشاره شده است).
از این آیه ضمنا استفاده میشود که یک همنشین بد تا چه اندازه میتواند در سرنوشت انسان مؤثر باشد،تا آنجا که او را به آخرین درجه سقوط بکشاند.
و نیز از آن استفاده میشود که رابطه"متکبران"با"شیطان و اعمال شیطانی" یک رابطه مستمر است نه موقت و گاهگاهی،چرا که شیطان را به عنوان رفیق و "قرین"و همنشین خود انتخاب کردهاند. وَ مٰا ذٰا عَلَیْهِمْ لَوْ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقَهُمُ اللّٰهُ ...
در اینجا به عنوان اظهار تاسف به حال این عده میفرماید:"چه میشد اگر آنها از این بیراههها بازمیگشتند و ایمان به خدا و روز رستاخیز پیدا میکردند، و از مواهبی که خداوند در اختیار آنها گذاشته با اخلاص نیت و فکر پاک به بندگان خدا میدادند،و از این راه برای خود کسب سعادت و خوشبختی دنیا و آخرت می- کردند"و با اینکه این راه،صافتر و روشنتر و پرفایدهتر است و راهی را که آنها انتخاب کردهاند جز زیان و بدبختی نتیجهای ندارد چرا در کار خود تجدید نظر نمیکنند؟!.
وَ کٰانَ اللّٰهُ بِهِمْ عَلِیماً
و در هر حال خداوند از نیات و اعمال آنها با خبر است و بر طبق آن به آنها جزا و کیفر میدهد.
قابل توجه اینکه در آیه سابق که سخن از انفاقهای ریاکارانه بود انفاق به- "اموال"نسبت داده شده،و در این آیه به" مِمّٰا رَزَقَهُمُ اللّٰهُ "نسبت میدهد،این تفاوت تعبیر ممکن است اشاره به سه نکته باشد:
نخست اینکه در انفاقهای ریایی توجه به حلال و حرام بودن مال نمیشود، در حالی که در انفاقهای الهی حلال بودن و مصداق" مِمّٰا رَزَقَهُمُ اللّٰهُ "بودن مورد توجه است.
دیگر اینکه در انفاقهای ریایی افراد انفاق کننده چون مال را متعلق به خودشان میدانند از کبرفروشی و منت گذاردن ابا ندارند،در حالی که در انفاقهای الهی چون توجه به این دارند که اموال را خدا به آنها داده و اگر گوشهای از آن را در راه او خرج میکنند،جای منت نیست از هر گونه کبرفروشی و منت خود- داری میکنند.
از طرف دیگر انفاقهای ریایی غالبا منحصر به مال است زیرا چنین اشخاص از سرمایههای معنوی بیبهرهاند تا از آنها انفاق کنند،اما انفاقهای الهی دامنه وسیعی دارد و تمام مواهب مادی و معنوی اعم از مال و علم و موقعیت اجتماعی و مانند آن را در برمیگیرد.
إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَظْلِمُ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَکُ حَسَنَةً یُضٰاعِفْهٰا وَ یُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِیماً (40)
40-خداوند(حتی)به اندازه سنگینی ذرهای ستم نمیکند و اگر کار نیکی باشد آن را مضاعف مینماید،و از نزد خود پاداش عظیمی(در برابر آن)میدهد.
ذره چیست؟
"ذره"در اصل به معنی مورچههای بسیار کوچکی است که به زحمت دیده میشود و بعضی گفتهاند در اصل اجزاء فوق العاده کوچکی از غبار است که در هوا معلق است،و به هنگام تابش آفتاب از روزنه کوچکی به نقاط تاریک،آشکار میشود، و نیز گفتهاند اگر انسان دست خود را روی خاک و مانند آن بگذارد و سپس به دست خود بدمد،اجزایی که در هوا پراکنده میشود هر یک ذره نامیده میشود.
ولی تدریجا به هر چیز کوچکی ذره گفته شده است،و امروز به"اتم"که کوچکترین جزء اجسام است نیز ذره گفته میشود-زیرا اگر در سابق آن را به ذرات غبار اطلاق میکردند به خاطر این بود که آن را کوچکترین اجزای جسم تصور مینمودند ولی امروز که ثابت شده کوچکترین اجزای یک"جسم مرکب"مولکول و کوچکترین اجزای یک"جسم بسیط"،اتمها است که به مراتب از مولکولها کوچکترند،این نام را در اصطلاح علمی برای"اتم"انتخاب کردهاند که نه تنها با چشم دیده نمیشود بلکه با قویترین میکروسکوپهای الکترونیکی نیز قابل مشاهده نیست،و وجود آن تنها از طریق فورمولهای علمی و از طریق عکسبرداریهای خاصی که با وسائل فوق العاده مجهز انجام میشود اثبات شده است،و از آنجا که "مثقال"به معنی "سنگینی"است،تعبیر" مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ "به معنی سنگینی یک جسم فوق العاده کوچک میباشد.
آیه فوق میگوید:خداوند حتی به اندازه سنگینی ذرهای ستم نمیکند،نه- تنها ستم نمیکند،بلکه اگر کار نیکی انجام شود آن را مضاعف مینماید،و پاداش عظیم از طرف خود در برابر آن میدهد.
این آیه در حقیقت به افراد بیایمان و بخیل که حال آنها در آیات قبل گذشت میگوید:"این مجازاتهایی که دامنگیر شما میشود محصول اعمال شما است و از ناحیه خدا هیچ ستمی نخواهد شد و به عکس اگر بجای بخل و کفر،راه خدا را پیش میگرفتید،و انتخاب میکردید،از پاداشهای مضاعف و عظیم او برخوردار میشدید.
ضمنا باید توجه داشت که"ضعف"و"مضاعف"در لغت عرب به معنای چیزی است که معادل آن یا چند برابر آن را،بر آن بیفزاید و بنا بر این آیه فوق با آیاتی که میگوید:پاداش انفاق گاهی به ده برابر و گاهی به هفتصد برابر یا بیشتر میرسد، هیچگونه منافاتی ندارد،و در هر صورت حکایت از لطف خداوند نسبت به بندگان است که گناهانشان را بیش از مقداری که انجام دادهاند کیفر نمیدهد،اما به حسنات آنها به مراتب بیش از آنچه انجام دادهاند پاداش میدهد.
اما دلیل بر اینکه چرا خداوند ظلم نمیکند روشن است زیرا ظلم و ستم معمولا یا بر اثر جهل است و یا احتیاج و یا کمبودهای روانی،کسی که نسبت به همه چیز و همه کس عالم و از همه بینیاز و هیچ کمبودی در ذات مقدس او نیست،ظلم کردن در باره او ممکن نیست نه اینکه نمیتواند ظلم کند و نه اینکه ظلم و ستم در مورد او متصور نباشد(آن چنان که طایفه اشاعره تصور کردهاند)بلکه در عین توانایی به- خاطر اینکه حکیم و عالم است از ظلم کردن،خودداری مینماید و هر چیز را در جای خود در این جهان پهناور هستی قرار میدهد،و با هر کس طبق شایستگی و اعمالش رفتار میکند.
فَکَیْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنٰا بِکَ عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِیداً (41) یَوْمَئِذٍ یَوَدُّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ عَصَوُا اَلرَّسُولَ لَوْ تُسَوّٰی بِهِمُ اَلْأَرْضُ وَ لاٰ یَکْتُمُونَ اَللّٰهَ حَدِیثاً (42)
41-حال آنها چگونه است،آن روز که برای هر امتی گواهی بر اعمالشان میطلبیم و ترا گواه اینها قرار خواهیم داد.
42-در آن روز آنها که کافر شدند و با پیامبر(ص)به مخالفت برخاستند آرزو میکنند که ای کاش(خاک بودند و)خاک آنها نیز با زمینهای اطراف یکسان میشد(و بطور کلی محو و فراموش میشدند)و در آن روز(با آن همه گواهان)سخنی را نمیتوانند از خدا پنهان کنند.
فَکَیْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ
در تعقیب آیات گذشته که در مورد مجازاتها و پاداشهای بدکاران و نیکوکاران بود این آیه اشاره به مسئله شهود و گواهان رستاخیز کرده و میگوید:"حال این افراد چگونه خواهد بود آن روز که برای هر امتی گواهی بر اعمال آنها میآوریم و ترا گواه اینها قرار خواهیم داد"و به این ترتیب علاوه بر گواهی اعضای پیکر آدمی،و گواهی زمینی که بر آن زیست کرده،و گواهی فرشتگان خدا بر اعمال او،هر پیامبری نیز گواه اعمال امت خویش است،و پیامبر اسلام(ص)که آخرین و بزرگترین پیامبر الهی است نیز گواه بر امت خود میباشد و بدکاران با وجود این همه گواه چگونه میتوانند حقیقتی را انکار کنند و خود را از کیفر اعمال خویش دور دارند.
نظیر این مضمون در چند آیه دیگر قرآن نیز هست از جمله آیه 143 بقره،
و آیه 89 نحل،و آیه 78 حج.
اکنون این سؤال پیش میآید که گواهی پیامبران نسبت به اعمال امت خویش چگونه خواهد بود؟:
اگر کلمه"هؤلاء"اشاره به مسلمانان بوده باشد همانطور که در تفسیر مجمع البیان آمده است،پاسخ این سؤال روشن خواهد بود زیرا هر پیامبری مادامی که در میان امت خویش میباشد شاهد و ناظر اعمال آنها است و بعد از آنها اوصیاء و جانشینان معصومشان،شاهد و ناظر اعمال امت خواهند بود،و لذا در باره حضرت عیسی ع چنین میخوانیم:که در روز قیامت،مسیح ع در پاسخ سؤال پروردگار عرض میکند: مٰا قُلْتُ لَهُمْ إِلاّٰ مٰا أَمَرْتَنِی بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ وَ کُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً مٰا دُمْتُ فِیهِمْ فَلَمّٰا تَوَفَّیْتَنِی کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیْهِمْ وَ أَنْتَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (مائده-117):
"پروردگارا من به آنها جز آنچه دستور دادی نگفتم،به آنها گفتم خداوند را که پروردگار من و شما است عبادت کنید،و تا آن زمان که در میان آنها بودم شاهد و گواه اعمال آنها بودم ولی هنگامی که مرا از میان آنها بازگرفتی خودت مراقب آنان بودی و تو بر هر چیز گواهی".
ولی جمعی از مفسران احتمال دادهاند که کلمه"هؤلاء"اشاره به گواهان امتهای پیشین است یعنی ای پیامبر اسلام ترا گواه همه گواهان و انبیای گذشته قرار خواهیم داد و در پارهای از روایات نیز به همین تفسیر اشاره شده است (1)و بنا بر این مفهوم آیه چنین خواهد شد که هر پیامبری در حال حیات و ممات از طریق مشاهده باطنی و روحانی ناظر احوال تمام امت خویش خواهد بود و روح پاک پیامبر اسلام ص نیز از همین راه ناظر همه امم پیشین و امت خویش میباشد،و به این طریق آنها میتوانند نسبت به اعمال آنها گواهی دهند و حتی صلحای امت و افراد
1) 1) -به تفسیر نور الثقلین و تفسیر برهان ذیل آیه فوق مراجعه شود.
نمونه پرهیزکار نیز ممکن است از چنین آگاهی برخوردار باشند و مفهوم آن چنین میشود که روح پیامبر اسلام ص از آغاز خلقت آدم وجود داشته است،زیرا معنی شهود،آگاهی توأم با حضور است ولی این تفسیر با آیهای که در باره حضرت مسیح نقل شد چندان سازگار نیست چون آیه مزبور میگوید:مسیح شاهد بر تمام امت خود نبود بلکه شاهد بر آنها ما دام الحیات بود(دقت کنید).
اما اگر شهادت را به معنی شهادت عملی بگیریم یعنی مقیاس سنجش بودن اعمال یک فرد نمونه برای اعمال سایرین،در این صورت تفسیر فوق خالی از اشکال خواهد بود زیرا هر پیامبری با صفات ممتازی که داشته مقیاس سنجش برای امت خویش محسوب میشده،و خوبان و بدان امت را با شباهت و عدم شباهت به آنان میتوان شناخت،و از آنجا که پیامبر اسلام ص بزرگترین پیامبران الهی است، صفات و اعمال او مقیاس سنجش برای شخصیت تمام انبیاء خواهد شد.
تنها سؤالی که در اینجا باقی میماند این است که شهادت به این معنی آمده است یا نه؟ولی با توجه به اینکه اعمال و رفتار و افکار انسانهای نمونه نیز عملا گواهی میدهد که یک انسان ممکن است تا این حد مقامات معنوی را طی کند چنین معنایی زیاد بعید به نظر نمیرسد(دقت کنید). یَوْمَئِذٍ یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ عَصَوُا الرَّسُولَ ...
"در این هنگام که کافران و آنها که با فرستاده پروردگار به مخالفت برخاستند دادگاه عدل خدا را میبینند و شهود و گواهان غیر قابل انکاری در این دادگاه مشاهده میکنند،آن چنان از کار خود پشیمان میشوند که آرزو میکنند کاش خاک بودند و با خاکهای زمین یکسان میشدند چنان که قرآن میگوید لَوْ تُسَوّٰی بِهِمُ الْأَرْضُ و این تعبیر همانند تعبیری است که در آخرین آیه سوره نبا میخوانیم وَ یَقُولُ الْکٰافِرُ یٰا لَیْتَنِی کُنْتُ تُرٰاباً :"در این هنگام کافر میگوید ای کاش خاک بودم"ولی تعبیر به"تسوی"اشاره به مطلب دیگری نیز میکند و آن اینکه کافران علاوه بر اینکه آرزو میکنند خاک شوند،علاقه دارند که خاکها و قبرهای آنها هم در زمین
گم شود و با زمینهای اطراف یکسان گردد،و به کلی فراموش شوند!.
در این موقع آنها هیچ واقعیتی را نمیتوانند کتمان کنند( وَ لاٰ یَکْتُمُونَ اللّٰهَ حَدِیثاً )زیرا با آن همه شهود و گواهان،راهی برای انکار نیست.
البته این سخن منافات با آیات دیگر که میگوید:بعضی از کافران در روز قیامت نیز حقایق را کتمان میکنند و دروغ میگویند ندارد (1)چون دروغ گفتن آنها قبل از اقامه شهود و گواهان است،ولی بعد از آن که هیچ جای انکار نمیماند ناچار میشوند که به همه حقایق اقرار کنند.
در یکی از خطبههای امیر مؤمنان ع نقل شده که فرمود:"روز رستاخیز خداوند بر دهان افراد،مهر خاموشی مینهد،تا سخن نگویند و در این هنگام دستها به سخن درمیآیند و پاها گواهی میدهند و پوستهای تن،اعمال خود را بازمیگویند و در این هنگام هیچ کس نمیتواند واقعیتی را کتمان کند" (2).
بعضی از مفسران احتمال دادهاند منظور از لاٰ یَکْتُمُونَ اللّٰهَ حَدِیثاً این است که آنها آرزو میکنند:ای کاش در دنیا که بودند واقعیات را مخصوصا در باره پیامبر اسلام ص کتمان نمیکردند و بنا بر این جمله مزبور عطف بر جمله لَوْ تُسَوّٰی بِهِمُ الْأَرْضُ میشود،ولی این تفسیر با ظاهر" لاٰ یَکْتُمُونَ "که فعل مضارع است سازگار نیست و اگر این معنی مراد بود باید گفته شود"و لم یکتموا".
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقْرَبُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُکٰاریٰ حَتّٰی تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ وَ لاٰ جُنُباً إِلاّٰ عٰابِرِی سَبِیلٍ حَتَّیٰ تَغْتَسِلُوا وَ إِنْ کُنْتُمْ مَرْضیٰ أَوْ عَلیٰ سَفَرٍ أَوْ جٰاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ اَلْغٰائِطِ أَوْ لاٰمَسْتُمُ اَلنِّسٰاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدِیکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَفُوًّا غَفُوراً (43)
43-ای کسانی که ایمان آوردهاید در حالی که مست هستید به نماز نزدیک نشوید تا بدانید چه میگوئید و همچنین هنگامی که جنب هستید،مگر اینکه مسافر باشید، تا غسل کنید،و اگر بیمارید یا مسافر و یا"قضای حاجت"کردهاید و یا با زنان آمیزش جنسی داشتهاید و در این حال آب(برای وضو و غسل)نیابید با خاک پاکی تیمم کنید،به این طریق که صورتها و دستها را با آن مسح کنید،خداوند بخشنده و آمرزنده است.
از آیه فوق چند حکم اسلامی استفاده میشود:
1-تحریم نماز در حال مستی،یعنی افراد مست نمیتوانند مشغول اداء فریضه نماز شوند و نماز آنها در این حال باطل است،فلسفه آن هم روشن است، زیرا نماز گفتگوی بنده و راز و نیاز او با خدا است و باید در نهایت هوشیاری انجام گردد و افراد مست از این مرحله دور و بیگانهاند( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقْرَبُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُکٰاریٰ حَتّٰی تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ ).
ممکن است در اینجا کسانی سؤال کنند که آیا مفهوم آیه فوق این نیست که نوشیدن مشروبات الکلی فقط در صورتی ممنوع است که مستی تا حال نماز باقی بماند و دلیل ضمنی بر جواز آن در سایر حالات میباشد؟! پاسخ این سؤال-به خواست خدا-به طور تفصیل در تفسیر آیه 90 سوره مائده خواهد آمد اما بطور اجمال این است که اسلام برای پیاده کردن بسیاری از احکام خود،از روش"تدریجی"استفاده کرده مثلا همین مسئله تحریم مشروبات الکلی را در چند مرحله پیاده نموده است،نخست آن را به عنوان یک نوشیدنی نامطلوب و نقطه مقابل رزقا حسنا(نحل-67)سپس در صورتی که مستی آن در حال نماز باشد جلوگیری کرده(آیه فوق)و بعد منافع و مضار آن را با هم مقایسه نموده و غلبه زیانهای آن،بیان شده است(بقره-219)و در مرحله آخر نهی قاطع و صریح از آن نموده است(مائده-90).
اصولا برای ریشهکن ساختن یک مفسده اجتماعی و اخلاقی که محیط به طور عمیق به آن آلوده شده است راهی بهتر از این روش نیست که افراد را تدریجا آماده کنند و سپس حکم نهایی اعلام گردد،ضمنا باید توجه داشت،آیه فوق به هیچ وجه دلالت بر اجازه نوشیدن خمر ندارد بلکه تنها در باره مستی در حال نماز سخن گفته،و در مورد غیر نماز سکوت اختیار کرده تا مرحله نهایی حکم فرا رسد.
البته با توجه به اینکه اوقات پنجگانه نماز مخصوصا در آن زمان که معمولا در پنج وقت انجام میشد فاصله چندانی با هم ندارند،خواندن نماز در حال هشیاری،لازمهاش این است که در فاصله این اوقات از نوشیدن مایعات مست کننده به کلی صرف نظر شود زیرا غالبا مستی آن تا موقع نماز ادامه مییابد،و حالت هشیاری پیدا نمیشود،بنا بر این حکم آیه فوق شبیه یک تحریم همیشگی و مستمر است.
این موضوع نیز لازم به یادآوری است که در روایات متعددی که در کتب شیعه و اهل تسنن وارد شده آیه فوق به"مستی خواب"تفسیر شده یعنی در حالی که
هنوز کاملا بیدار نشدهاید،شروع به نماز نکنید تا بدانید چه میگوئید. (1)
ولی چنین به نظر میرسد که این تفسیر از مفهوم حَتّٰی تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ استفاده شده است اگر چه در معنی سکاری داخل نباشد.
به عبارت دیگر از جمله"تا بدانید چه میگویید"استفاده میشود،نماز خواندن در هر حالی که انسان از هشیاری کامل برخوردار نباشد،ممنوع است، خواه حالت مستی باشد یا باقیمانده حالت خواب.
ضمنا از این جمله نیز میتوان استفاده کرد که بهتر است در حال کسالت و کمی توجه نیز انسان نماز نخواند،زیرا حالت فوق به صورت ضعیف در او وجود دارد و شاید به همین جهت است که در روایتی از امام باقر ع نقل شده که فرمود:
"در حالتی که کسل هستید یا چرتآلود یا سنگین،مشغول نماز نشوید زیرا خداوند مؤمنان را از نماز خواندن در حال مستی نهی کرده است" (2)2-باطل بودن نماز در حال جنابت-که با جمله و لا جنبا به آن اشاره شده است-سپس استثنایی برای این حکم بیان فرموده و میگوید إِلاّٰ عٰابِرِی سَبِیلٍ :"مگر اینکه مسافر باشید"(و در مسافرت گرفتار بیآبی شوید که در این حال نماز خواندن به شرط تیمم که در ذیل آیه خواهد آمد جایز است).
ولی در روایات و اخبار تفسیر دیگری برای آیه نیز آمده است (3)و آن اینکه منظور از صلاة در آیه محل نماز گذاردن و مسجد است یعنی در حال جنابت وارد مساجد نشوید،سپس کسانی را که عبورا از مسجد میگذرند استثناء فرموده و میگوید إِلاّٰ عٰابِرِی سَبِیلٍ یعنی میتوانید در حال جنابت عبورا از مسجد بگذرید
و از بعضی روایات استفاده میشود که جمعی از مسلمانان و صحابه پیامبر ص خانههایی در اطراف مسجد پیامبر ص ساخته بودند که درهای آن به مسجد گشوده میشد و به آنها اجازه داده شد که در حال جنابت از مسجد بگذرند بدون اینکه در آن توقف کنند.
ولی باید توجه داشت که لازمه تفسیر فوق این خواهد بود که کلمه صلاة در آیه به دو معنی آمده باشد یکی به معنی خود"نماز"و دیگر به معنی"محل نماز" زیرا دو حکم مختلف در آیه فوق بیان شده،یکی خودداری از نماز در حال مستی و دیگری خودداری کردن جنب از ورود در مساجد(البته استعمال یک لفظ در دو معنی یا بیشتر چنان که در اصول گفتهایم مانعی ندارد ولی خلاف ظاهر است و بدون قرینه جایز نیست اما روایات فوق میتواند قرینه آن باشد).
3-جواز نماز خواندن یا عبور از مسجد بعد از غسل کردن که با جمله حتی تغتسلوا بیان شده است.
4-تیمم برای معذورین-سپس اشاره به حکم تیمم برای معذورین کرده و میفرماید: وَ إِنْ کُنْتُمْ مَرْضیٰ أَوْ عَلیٰ سَفَرٍ ...:"اگر بیمار باشید و یا در سفر...".در این عبارت در حقیقت تمام موارد تشریع تیمم جمع است،نخست موردی که آب برای بدن ضرر داشته باشد و دیگر مواردی که انسان دسترس به- آب(یا استعمال آب)ندارد و با جمله أَوْ جٰاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغٰائِطِ أَوْ لاٰمَسْتُمُ النِّسٰاءَ به علل احتیاج به تیمم،اشاره کرده و میفرماید:"هنگامی که از قضای حاجت برگشتید و یا با زنان آمیزش جنسی داشتید"فلم تجدوا ماء:"و دسترسی به آب نداشته باشید" فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً :"در این موقع با خاک پاکیزهای تیمم کنید" سپس طرز تیمم را بیان فرموده،میگوید: فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدِیکُمْ :"سپس صورت و دستهای خود را مسح کنید".
و در پایان آیه اشاره به این حقیقت میکند که دستور مزبور،یک نوع تسهیل و تخفیف برای شما است،چون"خداوند بخشنده و آمرزنده است".
1-جمله فلم تجدوا ماء که به اصطلاح با فاء تفریع شروع شده مربوط به جمله أَوْ عَلیٰ سَفَرٍ است یعنی هنگامی که در مسافرت باشید ممکن است،آب پیدا نکنید و نیازمند به تیمم شوید-زیرا هنگامی که انسان در شهر است کمتر چنین اتفاق میافتد.و از اینجا روشن میشود که سخنی را که بعضی از مفسران مانند نویسنده المنار گفته است که"مسافرت به تنهایی برای تیمم کردن بجای وضو کافی است حتی اگر انسان آب در اختیار داشته باشد"سخن بیاساسی است،زیرا کلمه فاء تفریع در فلم تجدوا این سخن را ابطال میکند،چون مفهوم آن این است که مسافرت گاهی موجب عدم دسترسی به آب میگردد و در اینجا باید تیمم کرد،نه اینکه مسافرت به تنهایی مجوز تیمم است،و عجب این است که نویسنده مزبور به- فقهای اسلام در این زمینه حمله کرده در حالی که حمله مزبور هیچ موردی ندارد.
2-کلمه"او"در أَوْ جٰاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغٰائِطِ به معنی واو است زیرا تنها بیمار بودن یا مسافر بودن سبب تیمم نمیشود،بلکه در چنین حالی اگر موجبات وضو یا غسل حاصل شود،آن گاه تیمم واجب میگردد.
3-عفت بیان قرآن در این آیه همانند بسیاری از آیات دیگر کاملا مشهود است زیرا هنگامی که میخواهد از قضای حاجت سخن بگوید تعبیری را انتخاب میکند که هم مطلب را بفهماند و هم واژه صریح و نامناسبی به کار نبرده باشد و می- گوید: أَوْ جٰاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغٰائِطِ توضیح اینکه"غائط"بر خلاف مفهومی که امروز از آن میفهمند (1)در اصل به معنی زمین گودی است که انسان را از انظار دور میدارد و افراد بیابان گرد و مسافر در آن زمان برای"قضای حاجت"آنجا میرفتند،تا از دیدگاه مردم دور باشند،بنا بر این معنی جمله چنین میشود:
"اگر یکی از شما از مکان گودی آمده باشد..."که روی هم رفته کنایه از قضای حاجت است و جالب اینکه به جای"شما""یکی از شما"به کار رفته تا عفت بیان آن
1) 1) -غائط در تعبیرات امروز غالبا به مدفوع انسان گفته میشود.
بیشتر باشد.(دقت کنید) و همچنین آنجا که از آمیزش جنسی سخن میگوید با تعبیر أَوْ لاٰمَسْتُمُ النِّسٰاءَ "یا با زنان تماس گرفته باشید..."مطلب را میفهماند،و واژه"لمس"کنایه زیبایی از آمیزش جنسی است.
4-در باره سایر خصوصیات تیمم از جمله صَعِیداً طَیِّباً در ذیل آیه 6 سوره مائده به خواست خدا مشروحا بحث خواهیم کرد.
بسیاری میپرسند دست زدن به روی خاک و به پیشانی و پشت دستها کشیدن چه فایدهای میتواند داشته باشد؟به خصوص اینکه میدانیم بسیاری از خاکها آلودهاند و ناقل میکربها.
در پاسخ این گونه ایرادها باید به دو نکته توجه داشت:
الف-فایده اخلاقی-تیمم یکی از عبادات است،و روح عبادت به معنی واقعی کلمه در آن منعکس میباشد،زیرا انسان پیشانی خود را که شریفترین عضو بدن او است با دستی که بر خاک زده،لمس میکند تا فروتنی و تواضع خود را در پیشگاه او آشکار سازد،یعنی پیشانی من و همچنین دستهای من در برابر تو تا آخرین حد، خاضع و متواضعند،و به دنبال این کار متوجه نماز و یا سایر عباداتی که مشروط به وضو و غسل است میشود،و به این ترتیب در پرورش روح تواضع و عبودیت و شکر- گزاری در بندگان اثر میگذارد.
ب-فایده بهداشتی-امروز ثابت شده که خاک به خاطر داشتن باکتریهای فراوان میتواند آلودگیها را از بین ببرد،این باکتریها که کار آنها تجزیه کردن مواد آلی و از بین بردن انواع عفونتها است معمولا در سطح زمین و اعماق کم که از هوا و نور آفتاب بهتر میتوانند استفاده کنند فراوانند،به همین دلیل
هنگامی که لاشههای حیوانات و یا بدن انسان پس از مردن زیر خاک دفن شود و همچنین مواد آلوده گوناگونی که روی زمینها میباشد،در مدت نسبتا کوتاهی تجزیه شده و بر اثر حمله باکتریها کانون عفونت از هم متلاشی میگردد،مسلم است اگر این خاصیت در خاک نبود کره زمین در مدت کوتاهی مبدل به یک کانون عفونت میشد،اصولا خاک خاصیتی شبیه مواد"آنتی بیوتیک"دارد و تاثیر آن در کشتن میکربها فوق العاده زیاد است.
بنا بر این خاک پاک نه تنها آلوده نیست بلکه از بین برنده آلودگیها است و میتواند از این نظر تا حدودی جانشین آب شود،با این تفاوت که آب حلال است، یعنی میکربها را حل کرده و با خود میبرد،ولی خاک میکربکش است.
اما باید توجه داشت که خاک تیمم کاملا پاک باشد همانطور که قرآن در تعبیر جالب خود میگوید:"طیبا".
قابل توجه اینکه تعبیر به"صعید"که از ماده"صعود"گرفته شده اشاره به این است که بهتر است خاکهای سطح زمین برای این کار انتخاب شود،همان خاکهایی که در معرض تابش آفتاب و مملو از هوا و باکتریهای میکربکش است،اگر چنین خاکی طیب و پاکیزه نیز بود،تیمم با آن اثرات فوق را دارد بدون اینکه کمترین زیانی داشته باشد(در ذیل آیه 6 سوره مائده نیز در این باره سخن خواهیم گفت).
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ اَلْکِتٰابِ یَشْتَرُونَ اَلضَّلاٰلَةَ وَ یُرِیدُونَ أَنْ تَضِلُّوا اَلسَّبِیلَ (44) وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِأَعْدٰائِکُمْ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَلِیًّا وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ نَصِیراً (45)
44-آیا ندیدی کسانی را که بهرهای از کتاب(خدا)به آنها داده شده بود(به جای اینکه از آن برای هدایت خود و دیگران استفاده کنند،برای خویش)گمراهی میخرند و میخواهند شما نیز گمراه شوید.
45-خدا از دشمنان شما آگاه است(ولی آنها به شما زیانی نمیرسانند)کافی است که خدا ولی شما باشد و کافی است که خدا یاور شما باشد.
أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتٰابِ یَشْتَرُونَ الضَّلاٰلَةَ وَ یُرِیدُونَ أَنْ تَضِلُّوا السَّبِیلَ
:
در این آیه خداوند با تعبیری حاکی از تعجب به پیامبر خود،خطاب میکند که"شگفتآور است حال جمعیتی که بهرهای از کتاب آسمانی را در اختیار داشتند، اما به جای اینکه با آن،هدایت و سعادت برای خود و دیگران بخرند هم برای خود گمراهی خریدند هم میخواهند شما گمراه شوید".
و به این ترتیب آنچه وسیله هدایت خود و دیگران بود بر اثر سوء نیاتشان تبدیل به وسیله گمراه شدن و گمراه کردن گشت،چرا که آنها هیچگاه دنبال حقیقت نبودند،بلکه به همه چیز با عینک سیاه نفاق و حسد و مادیگری مینگریستند. سپس میفرماید:اینها اگر چه در لباس دوست،خود را جلوه میدهند،دشمنان واقعی شما هستند و خداوند از آنها آگاه هست( وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِأَعْدٰائِکُمْ ).
چه دشمنی از آن بالاتر که با سعادت و هدایت شما مخالفند،گاهی به زبان
خیرخواهی و گاهی از طریق بدگویی و هر زمان به شکلی به دنبال تحقق بخشیدن به- اهداف شوم خود هستند.
ولی شما هرگز از عداوت آنها وحشت نکنید،شما تنها نیستید،همین قدر کافی است که خداوند رهبر و ولی شما و یار و یاور شما باشد( وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَلِیًّا وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ نَصِیراً ).
زیرا از آنها کاری ساخته نیست و اگر گفتههای آنها را زیر پا بگذارید جای ترس و نگرانی نخواهد بود.
ضمنا از جمله أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتٰابِ :"بخشی از کتاب در اختیار آنها قرار داده شد"استفاده میشود که آنچه آنها در اختیار داشتند،تمام کتاب آسمانی تورات نبود،بلکه تنها بخشی از آن بوده است و این با حقایق مسلم تاریخی نیز کاملا سازگار است که قسمتهایی از تورات واقعی با گذشت زمان تحریف شده و یا از بین رفته است.
مِنَ اَلَّذِینَ هٰادُوا یُحَرِّفُونَ اَلْکَلِمَ عَنْ مَوٰاضِعِهِ وَ یَقُولُونَ سَمِعْنٰا وَ عَصَیْنٰا وَ اِسْمَعْ غَیْرَ مُسْمَعٍ وَ رٰاعِنٰا لَیًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِی اَلدِّینِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا وَ اِسْمَعْ وَ اُنْظُرْنٰا لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ وَ لٰکِنْ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ بِکُفْرِهِمْ فَلاٰ یُؤْمِنُونَ إِلاّٰ قَلِیلاً (46)
46-بعضی از یهود،سخنان را از محل خود تحریف میکنند و(به جای اینکه بگویند شنیدیم و اطاعت کردیم)میگویند شنیدیم و مخالفت کردیم و(نیز میگویند)بشنو که هرگز نشنوی و(از روی سخریه میگویند راعنا یعنی)ما را تحمیق کن تا با زبان خود حقایق را بگردانند و در آئین خدا،طعنه زنند ولی اگر آنها(به جای این همه لجاجت)میگفتند:شنیدیم و اطاعت کردیم و سخنان ما را بشنو و به ما مهلت ده(تا حقایق را درک کنیم)به نفع آنها بود و با واقعیت سازگارتر،ولی خداوند آنها را به خاطر کفرشان از رحمت خود دور ساخته و لذا جز عده کمی ایمان نمیآورند.
گوشه دیگری از اعمال یهود
این آیه به دنبال آیات قبل،صفات جمعی از دشمنان اسلام را تشریح میکند و به گوشهای از اعمال آنها اشاره مینماید.
نخست میگوید:یکی از کارهای آنها،تحریف حقایق و تغییر چهره دستورهای خداوند بوده است، مِنَ الَّذِینَ هٰادُوا یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَوٰاضِعِهِ "جمعی از یهودیان سخنان را از محل خود تحریف مینمایند"این تحریف ممکن است جنبه لفظی داشته باشد و یا جنبه معنوی و عملی،اما جملههای بعد میرساند که منظور از تحریف در اینجا همان تحریف لفظی و تغییر عبارت است،زیرا به دنبال این جمله میفرماید: وَ یَقُولُونَ سَمِعْنٰا وَ عَصَیْنٰا :"ما شنیدیم و مخالفت کردیم!"یعنی بجای اینکه بگویند سمعنا و اطعنا:"شنیدیم و فرمانبرداریم"میگویند شنیدیم و مخالفیم، و این درست به سخن کسانی میماند که گاهی از روی مسخره و استهزاء میگویند:
"از شما گفتن و از ما گوش نکردن!"-جملههای دیگر آیه نیز شاهد این گفتار است.
و بعد اشاره به قسمت دیگر از سخنان عداوتآمیز و آمیخته با جسارت و بی ادبی آنها کرده،میگوید آنها میگویند: وَ اسْمَعْ غَیْرَ مُسْمَعٍ :"بشنو که هرگز نشنوی" و به این ترتیب آنها برای نگهداری یک عده از همه جا بیخبر علاوه بر تحریف حقایق و خیانت در ابلاغ کتب آسمانی که سرمایه اصلی نجات قوم و ملت آنها را از چنگال ستمگرانی همچون فرعون تشکیل میداد،به حربه ناجوانمردانه استهزاء و سخریه که حربه افراد خودخواه و مغرور و لجوج است متوسل میشدند،و گاهی علاوه بر همه اینها از جملههایی که مسلمانان پاکدل در برابر پیامبر(ص)میگفتند سوء استفاده کرده و آن جملهها را با معانی دیگری به عنوان تکمیل سخریههای
خود،به کار میبردند مانند جمله"راعنا"که به معنی"ما را مراعات کن و به ما مهلت بده"بود و مسلمانان راستین در آغاز دعوت پیامبر(ص)برای اینکه خوبتر و بهتر سخنان او را بشنوند و به دل بسپارند در برابر پیامبر(ص)این جمله را می- گفتند،ولی این دسته از یهود این جمله را دستاویز قرار داده و آن را مقابل آن حضرت،تکرار میکردند و منظورشان معنی عبری این جمله که"بشنو که هرگز نشنوی"بود و یا معنی دیگر عربی آن را یعنی"ما را تحمیق کن"!اراده میکردند (1)اشاره به اینکه کار پیامبر اسلام(ص)-العیاذ باللّٰه-تحمیق و اغفال کردن مردم بوده است.
تمام اینها به منظور آن بود که با زبان خود حقایق را از محور اصلی بگردانند و در آئین حق طعن زنند( لَیًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِی الدِّینِ )("لی"بر وزن"حی"به- معنی تابیدن طناب و مانند آن و به معنی تغییر و تحریف نیز آمده است). وَ لَوْ أَنَّهُمْ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنٰا لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ اما اگر آنها به جای این همه لجاجت و دشمنی با حق و جسارت و بی ادبی،راه راست را پیش میگرفتند و میگفتند:"ما کلام خدا را شنیدیم و از در اطاعت درآمدیم،سخنان ما را بشنو و ما را مراعات کن و به ما مهلت بده تا حقایق را کاملا درک کنیم،به نفع آنها بود و با عدالت و منطق و ادب کاملا تطبیق داشت". وَ لٰکِنْ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ بِکُفْرِهِمْ فَلاٰ یُؤْمِنُونَ إِلاّٰ قَلِیلاً "اما آنها بر اثر کفر و سرکشی و طغیان از رحمت خدا به دور افتادهاند و دلهای آنها آن چنان مرده است که به این زودی در برابر حق،زنده و بیدار نمیگردد فقط دسته کوچکی از آنها افراد پاکدلی هستند که آمادگی پذیرش حقایق را دارند و
1) 1) -راعنا اگر از ماده رعی گرفته شود به معنی مراعات کن و مهلت بده میباشد و اگر از ماده رعونت گرفته شود به معنی ما را تحمیق کن میباشد و باید توجه داشت که در صورت اول نون راعنا بدون تشدید و در صورت دوم با تشدید خواهد بود و از پارهای از روایات استفاده میشود که گویا یهود مخصوصا نون را تشدید داده و آخر آن را میکشیدند.
سخنان حق را میشنوند و ایمان میآورند".
بعضی این جمله را جزء خبرهای غیبی قرآن دانستهاند،زیرا همانطور که قرآن در این جمله خبر داده است در طول تاریخ اسلام تنها عده کمی از یهود ایمان آوردند و به اسلام پیوستند و بقیه آنها از آن روز تا کنون،با اسلام سر جنگ داشته و دارند.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ آمِنُوا بِمٰا نَزَّلْنٰا مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّهٰا عَلیٰ أَدْبٰارِهٰا أَوْ نَلْعَنَهُمْ کَمٰا لَعَنّٰا أَصْحٰابَ اَلسَّبْتِ وَ کٰانَ أَمْرُ اَللّٰهِ مَفْعُولاً (47)
47-ای کسانی که کتاب(خدا)به شما داده شده به آنچه(بر پیامبر خود)نازل کردیم و هماهنگ با نشانههایی است که با شما است ایمان بیاورید،پیش از آنکه صورتهایی را محو کنیم و سپس به پشت سر بازگردانیم،یا آنها را از رحمت خود دور سازیم همانطور که اصحاب"سبت"را دور ساختیم،و فرمان خدا را در هر حال انجام شدنی است.
سرنوشت افراد لجوج
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ آمِنُوا بِمٰا نَزَّلْنٰا مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَکُمْ
در دنبال بحثی که در آیات سابق در باره اهل کتاب بود،در اینجا روی سخن را به خود آنها کرده میفرماید:"ای کسانی که کتاب آسمانی به شما داده شده است ایمان بیاورید به آیات قرآن مجید که هماهنگ است با نشانههایی که در کتب شما در باره آن وارد شده است"و مسلما شما با داشتن این همه نشانهها از دیگران سزاوارترید که به این آئین پاک بگروید.
سپس آنها را تهدید میکند که سعی کنید پیش از آنکه گرفتار یکی از دو عقوبت شوید در برابر حق تسلیم گردید،نخست اینکه صورتهای شما را بکلی محو کرده و تمام اعضایی که به وسیله آن حقایق را میبینید و میشنوید و درک میکنید از میان برده،سپس صورتهای شما را به پشت سر بازگردانیم( مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّهٰا عَلیٰ أَدْبٰارِهٰا ) (1)شاید نیاز به یادآوری نداشته باشد که منظور از این جمله از کار افتادن عقل و هوش و چشم و گوش آنها از نظر عدم درک واقعیات زندگی و انحراف از صراط مستقیم است،همانطور که در حدیثی از امام باقر ع نقل شده که فرمود:"منظور از آن محو کردن وجوه آنها در مسیر هدایت و بازگرداندن آنها به عقب در مسیر گمراهی و ضلالت است" (2)توضیح اینکه:اهل کتاب،مخصوصا یهود،هنگامی که با آن همه نشانههای روشن در برابر حق تسلیم نشدند و آگاهانه به لجاجت و عناد برخاستند،و در صحنه- های مختلف این خلافگویی و خلافکاری آگاهانه را تکرار کردند تدریجا به صورت یک طبیعت ثانوی برای آنها شد،گویی به کلی افکارشان مسخ و چشم و گوششان کور و کر شد و چنین کسانی به جای اینکه در زندگی به پیش بروند به قهقرا و عقب بازمیگردند و این است جزای آنهایی که حق را دانسته انکار میکنند.و این در حقیقت شبیه همان چیزی است که در آغاز سوره بقره آیه 6 به آن اشاره شده است.
بنا بر این منظور از"طمس و محو و بازگرداندن به عقب"در آیه فوق همان محو فکری و روحی و عقب گرد معنوی است.
و اما مجازات دوم که به آن تهدید شدهاند این است که:"آنها را از رحمت
خود دور میسازیم همانطور که اصحاب سبت (1)را دور ساختیم"( أَوْ نَلْعَنَهُمْ کَمٰا لَعَنّٰا أَصْحٰابَ السَّبْتِ ).
در اینجا سؤالی پیش میآید که این دو تهدید چه تفاوتی با هم دارد که با لفظ"او"به معنی"یا"عطف به یکدیگر شدهاند؟ بعضی از مفسران معتقدند که تهدید نخست،جنبه معنوی دارد و تهدید دوم جنبه ظاهری و مسخ جسمانی،به قرینه اینکه خداوند در این آیه میفرماید:
"همانطور که اصحاب سبت را از رحمت خود دور ساختیم اینها را نیز از رحمت خود دور خواهیم ساخت"و میدانیم که اصحاب سبت(چنان که به خواست خدا در سوره اعراف خواهد آمد)از نظر ظاهری مسخ شدند.
بعضی دیگر معتقدند که این لعن و دوری از رحمت خدا نیز جنبه معنوی داشت با این تفاوت که تهدید اول اشاره به انحراف و گمراهی و عقب گرد آنها است، و تهدید دوم به معنی نابودی و هلاکت(یکی از معانی لعن همان هلاکت است).
خلاصه اینکه اهل کتاب با اصرار و پافشاری در مخالفت با حق عقب گرد و سقوط میکنند و یا نابود میشوند.
سؤال دیگری در اینجا پیش میآید و آن اینکه آیا این تهدید در باره آنها عملی شد یا نشد؟ شک نیست که تهدید اول در مورد بسیاری از آنها و تهدید دوم در باره بعضی از آنها عملی گردید و حد اقل جمع زیادی از آنها در جنگهای اسلامی در هم کوبیده شدند و قدرتشان بر باد رفت،تاریخ دنیا نشان میدهد که آنها بعد از آن نیز در
1) 1) -اصحاب سبت همانطور که شرح سرگذشت آنها در سوره اعراف ذیل آیات 163 تا 166 خواهد آمد،جمعی از یهود بودند که در روز شنبه که موظف به تعطیل کسب و کار بودند بر خلاف فرمان پیامبر خود به ماهیگیری پرداختند و طغیان را به حد نهایت رساندند و به مجازات دردناکی گرفتار شدند.
کشورهای مختلفی تحت فشار شدید قرار گرفتند و نفرات زیادی را از دست دادند، و هم اکنون نیز در شرائط بسیار نامساعد و خطرناکی زندگی میکنند.
در پایان آیه برای تاکید این تهدیدها میفرماید:"فرمان خدا در هر حال انجام میشود و هیچ قدرتی مانع از آن نخواهد بود"( وَ کٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ مَفْعُولاً ).
إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اِفْتَریٰ إِثْماً عَظِیماً (48)
48-خداوند(هرگز)شرک را نمیبخشد و پائینتر از آن را برای هر کس بخواهد(و شایستگی داشته باشد)میبخشد،و آن کس که برای خدا شریکی قائل گردد،گناه بزرگی مرتکب شده است.
آیه فوق صریحا اعلام میکند که همه گناهان ممکن است مورد عفو و بخشش واقع شوند،ولی"شرک"به هیچ وجه بخشوده نمیشود،مگر اینکه از آن دست بردارند و توبه کنند و موحد شوند،و به عبارت دیگر هیچ گناهی به تنهایی ایمان را از بین نمیبرد همانطور که هیچ عمل صالحی با شرک،انسان را نجات نمیبخشد ( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ ).
ارتباط این آیه با آیات سابق از این نظر است که یهود و نصاری هر یک به نوعی مشرک بودند،و قرآن بوسیله این آیه به آنها اعلام خطر میکند که این عقیده را ترک گویند که گناهی است غیر قابل بخشش،سپس در پایان آیه دلیل این موضوع را بیان کرده میفرماید:"کسی که برای خدا شریکی قائل شود گناه بزرگی
مرتکب شده است"( وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَقَدِ افْتَریٰ إِثْماً عَظِیماً ) (1)این آیه از آیاتی است که افراد موحد را به لطف و رحمت پروردگار دلگرم میسازد،زیرا در این آیه خداوند امکان بخشش گناهان را غیر از شرک بیان کرده است،و طبق روایتی که مرحوم طبرسی در مجمع البیان از امیر مؤمنان علی ع نقل کرده،این آیه امیدبخشترین آیات قرآن است(
ما فی القرآن آیة ارجی عندی من هذه الایة ).
و به گفته ابن عباس"این آیه از جمله آیاتی است که خداوند در سوره نساء بیان کرده و برای افراد با ایمان بهتر است از آنچه خورشید بر آن میتابد".
زیرا افراد بسیاری هستند که مرتکب گناهان عظیمی میشوند و برای همیشه از رحمت و آمرزش الهی مایوس میگردند،و همان سبب میشود که در باقیمانده عمر،راه گناه و خطا را با همان شدت بپیمایند،ولی امید به آمرزش و عفو خداوند وسیله مؤثر باز دارندهای نسبت به آنان در برابر گناه و طغیان میگردد،بنا بر این آیه در واقع یک مسئله تربیتی را تعقیب میکند.
هنگامی که میبینیم(طبق گفته بعضی مفسران و پارهای از روایات که در ذیل آیه نقل شده)افراد جنایتکاری همچون"وحشی"قاتل افسر رشید اسلام حمزة بن عبد المطلب عموی پیامبر ص با نزول این آیه ایمان میآورد و دست از جنایات خود میکشد،این امیدواری برای دیگر گناهکاران پیدا میشود،که از رحمت پروردگار مایوس نشوند و بیش از آنچه گناه کردهاند خود را آلوده نسازند.
ممکن است گفته شود که این آیه در عین حال مردم را به گناه تشویق میکند، زیرا وعده آمرزش"همه گناهان غیر از شرک"در آن داده شده است.
1) 1) -افتراء از ماده فری(بر وزن فرد)در اصل به معنی قطع کردن است و از آنجا که اگر بخشی از چیز سالمی را قطع کنند،فاسد و خراب میشود به معنی هر کار خلاف و از جمله شرک و دروغ و تهمت میباشد.
ولی شک نیست که منظور از این وعده آمرزش،وعده بدون قید و شرط نیست بلکه افرادی را شامل میشود که یک نوع شایستگی از خود نشان بدهند،و همانطور که سابقا هم اشاره کردهایم،"مشیت"و خواست خداوند که در این آیه و آیات مشابه آن،ذکر شده به معنی"حکمت"الهی است،زیرا هرگز خواست خدا از حکمت او جدا نیست،و مسلما حکمت او اقتضا نمیکند که بدون شایستگی، کسی را مورد عفو قرار دهد،بنا بر این جنبه تربیتی و سازندگی آیه به مراتب بیش از سوء استفادههائی است که ممکن است از آن بشود.
نکته قابل توجه اینکه آیه فوق،ارتباطی با مسئله توبه ندارد،زیرا توبه و بازگشت از گناه،همه گناهان حتی شرک را میشوید،بلکه منظور از آن امکان شمول عفو الهی نسبت به کسانی است که توفیق توبه نیافتهاند،یعنی قبل از آنکه از کردههای خود پشیمان شوند و یا بعد از پشیمانی و قبل از جبران اعمال بد خویش از دنیا بروند.
توضیح اینکه:از آیات متعدد قرآن مجید استفاده میشود که وسائل آمرزش و بخشودگی گناه متعدد است که آنها را میتوان در پنج موضوع خلاصه کرد:
1-توبه و بازگشت بسوی خدا که توأم با پشیمانی از گناهان گذشته و تصمیم بر اجتناب از گناه در آینده و جبران عملی اعمال بد بوسیله اعمال نیک بوده باشد (آیاتی که بر این معنی دلالت دارد فراوان است)از جمله آیه: وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبٰادِهِ وَ یَعْفُوا عَنِ السَّیِّئٰاتِ :
"او است که توبه را از بندگان خود میپذیرد و گناهان را میبخشد" (1).
2-کارهای نیک فوق العادهای که سبب آمرزش اعمال زشت میگردد،
1) 1) -سوره شوری آیه 25.
چنان که میفرماید: إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ :
"کارهای نیک آثار پارهای از گناهان را از بین میبرد"(هود-114).
3-شفاعت که شرح آن در جلد اول تفسیر نمونه صفحه 160 گذشت.
4-پرهیز از گناهان"کبیره"که موجب بخشش گناهان"صغیره"می- گردد همانطور که شرح آن در ذیل آیات 31 و 32 از همین سوره گذشت.
5-عفو الهی که شامل افرادی میشود که شایستگی آن را دارند،همانطور که در آیه مورد بحث بیان گردید.
مجددا یادآوری میکنیم که عفو الهی مشروط به مشیت او است و به این ترتیب یک مسئله عمومی و بدون قید و شرط نیست،و مشیت و اراده او تنها در مورد افرادی است که شایستگی خود را عملا به نوعی اثبات کردهاند،و از اینجا روشن میشود که چرا شرک قابل عفو نیست،زیرا مشرک ارتباط خود را از خداوند بکلی بریده است و مرتکب کاری شده که بر خلاف تمام اساس ادیان و نوامیس آفرینش است.
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ یُزَکُّونَ أَنْفُسَهُمْ بَلِ اَللّٰهُ یُزَکِّی مَنْ یَشٰاءُ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً (49) اُنْظُرْ کَیْفَ یَفْتَرُونَ عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ وَ کَفیٰ بِهِ إِثْماً مُبِیناً (50)
49-آیا ندیدی آنهایی را که خودستایی میکنند(این خودستائیها بی ارزش است)ولی خدا هر کس را بخواهد ستایش میکند و کمترین ستمی به آنها نخواهد شد.
50-ببین چگونه به خدا دروغ میبندند و همین گناه آشکار(برای مجازات آنان)کافی است.
در بسیاری از تفاسیر اسلامی در ذیل آیه چنین نقل شده:که یهود و نصاری برای خود امتیازاتی قائل بودند و همانطور که در آیات قرآن نقل شده گاهی میگفتند"ما فرزندان خدائیم"و گاهی میگفتند:"بهشت مخصوص ما است و غیر از ما،در آن راهی ندارد"(آیه 18 سوره مائده و آیه 111 سوره بقره)آیات فوق نازل شد و به این پندارهای باطل پاسخ گفت.
خودستایی
أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یُزَکُّونَ أَنْفُسَهُمْ
(1) .
در این آیه اشاره به یکی از صفات نکوهیده شده که گریبانگیر بسیاری از افراد و ملتها میشود و آن خودستایی و خویشتن را پاک نشان دادن و فضیلت برای خود ساختن است،آیه میگوید:"آیا ندیدی کسانی را که خودستایی میکنند"...
سپس میفرماید:"خداوند هر که را بخواهد میستاید"( بَلِ اللّٰهُ یُزَکِّی مَنْ یَشٰاءُ ).
و تنها او است که از روی حکمت و مشیت بالغه بدون کم و زیاد،افراد را طبق شایستگیهایی که دارند،مدح و ستایش میکند و هرگز به هیچ کس،سر سوزنی
1) 1) -یزکون از ماده"تزکیه"به معنی پاک شمردن و پاک معرفی کردن است،گاهی نیز به معنی پاک نمودن و تربیت کردن و رشد دادن نیز آمده است،و در حقیقت به معنی پاک نمودن است که اگر جنبه عملی داشته باشد پسندیده و اگر تنها با سخن و ادعا باشد نکوهیده است.
ستم نخواهد کرد( وَ لاٰ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً (1).
در حقیقت فضیلت چیزی است که خداوند آن را فضیلت بداند نه آنچه خودستایان برای خود از روی خودخواهی قائل میشوند و به خویش و دیگران ستم میکنند.
گرچه روی سخن به قوم یهود و نصاری است که برای خود امتیازات بیدلیل و نادرستی قائل بودند و خود را برگزیده ملتها معرفی میکردند،گاهی میگفتند: لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلاّٰ أَیّٰاماً مَعْدُودَةً :"آتش دوزخ جز چند روزی ما را فرا نخواهد گرفت"(بقره-80)و گاهی میگفتند: نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ :"ما فرزندان و دوستان خدائیم"(مائده-18)ولی مفهوم آن اختصاصی به قوم و جمعیتی ندارد بلکه تمام افراد و ملتهایی را که به این صفت نکوهیده گرفتارند شامل میشود.
قرآن در سوره نجم آیه 32 صریحا خطاب به همه مسلمانان کرده،میگوید: فَلاٰ تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقیٰ :"خودستایی مکنید،خداوند پرهیزکاران را بهتر میشناسد".
سرچشمه این کار همان عجب و غرور و خودبینی است که تدریجا به صورت خودستایی جلوه کرده و در مرحله نهایی سر از تکبر و برتریجویی در میآورد.
این عادت غلط که با نهایت تاسف در میان بسیاری از ملل و طبقات و افراد وجود دارد سرچشمه قسمت مهمی از نابسامانیهای اجتماعی،جنگها و استعمارها و تفوق طلبیها است،تاریخ گذشته نشان میدهد که بعضی از ملل دنیا بر اثر همین احساس کاذب خود را برتر از ملل دیگر میدانستند و به همین جهت به خود حق میدادند که آنها را بنده و برده خویش سازند.عربهای جاهلی با تمام عقب افتادگی و فقر همه جانبهای که داشتند خود را نژاد برتر!میشمردند،و در میان قبائل
1) 1) -فتیل در لغت به معنی رشته بسیار باریکی است که در شکاف هسته خرما به چشم میخورد و کنایه از چیزهای بسیار کوچک است،و اصل آن از ماده"فتل"به معنی تابیدن میباشد.
آنها،هر یک خود را"قبیله برتر"میدانست.
در عصر اخیر مسئله تفوقطلبی نژاد آلمان و یا نژاد اسرائیل سرچشمه جنگهای جهانی و یا جنگهای منطقهای شد.
در صدر اسلام نیز قوم یهود و نصاری نسبت به دیگران گرفتار چنین توهمی بودند و لذا به زحمت حاضر میشدند که در برابر حقایق اسلام تسلیم گردند.به همین جهت در آیه بعد،قرآن با شدت،این گونه توهمات و برتریطلبیها را میکوبد و آن را یک نوع افترا و دروغ به خدا بستن و گناه بزرگ و آشکار معرفی میکند، و میفرماید: اُنْظُرْ کَیْفَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ وَ کَفیٰ بِهِ إِثْماً مُبِیناً :"ببین این جمعیت چگونه با ساختن فضائل دروغین و نسبت دادن آنها به خدا،به پروردگار خویش دروغ میبندند،آنها اگر گناهی جز همین گناه نداشته باشند،برای مجازات آنان کافی است".
علی ع در خطبه معروف"همام"در باره صفات ممتاز پرهیزکاران چنین میگوید:
لا یرضون من اعمالهم القلیل و لا یستکثرون الکثیر فهم لانفسهم متهمون و من اعمالهم مشفقون اذا زکی احد منهم خاف مما یقال له فیقول انا اعلم بنفسی من غیری و ربی اعلم بی من نفسی اللهم لا تؤاخذنی بما یقولون و اجعلنی افضل مما یظنون و اغفر لی ما لا یعلمون :
"آنها هرگز از اعمال کم خود راضی نیستند و هیچگاه اعمال زیاد خود را بزرگ نمیشمرند،آنها در همه حال خود را در برابر انجام وظایف متهم میشمرند و از اعمال خویش بیمناکند،هنگامی که کسی یکی از آنان را بستاید از آنچه در حق آنها میگوید،وحشت میکند و چنین میگوید:من به حال خود از دیگران آگاهترم،و خدا نسبت به من از من آگاهتر است،پروردگارا!به این ستایشی که ستایشگران در حق من میکنند مرا مؤاخذه مکن و مرا از آنچه گمان میبرند،
نیز برتر قرار ده و آنچه را که آنها از خطاهای من نمیدانند بر من ببخش"!
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ اَلْکِتٰابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ اَلطّٰاغُوتِ وَ یَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا هٰؤُلاٰءِ أَهْدیٰ مِنَ اَلَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلاً (51) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ وَ مَنْ یَلْعَنِ اَللّٰهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِیراً (52)
51-آیا ندیدی کسانی را که بهرهای از کتاب(خدا)دارند(با این حال)به جبت و طاغوت(بت و بتپرستان)ایمان میآورند و به مشرکان میگویند آنها از کسانی که ایمان آوردهاند هدایت یافتهترند؟! 52-آنها کسانی هستند که خداوند ایشان را از رحمت خود دور ساخته و هر کس را خدا از رحمتش دور کند،یاوری برای او نخواهی یافت.
بسیاری از مفسران در شان نزول آیات فوق چنین گفتهاند که بعد از حادثه "احد"یکی از بزرگان یهود بنام"کعب بن اشرف"به اتفاق هفتاد نفر از یهودیان به سوی مکه آمد،تا با مشرکان مکه بر ضد پیامبر اسلام ص هم پیمان شوند و پیمانی را که با پیامبر اسلام ص داشتند بشکنند،"کعب"به منزل ابو سفیان وارد شد و ابو سفیان او را گرامی داشت و یهود در خانههای قریش بطور پراکنده میهمان شدند،یکی از اهل مکه به کعب گفت:شما اهل کتابید و محمد نیز دارای کتاب است،حقیقت این است که ما احتمال میدهیم این کار توطئهای باشد که برای از بین بردن ما چیده شده است،اگر میخواهید با شما هم پیمان شویم نخستین شرط آن این است که در برابر این دو بت(اشاره به دو بت بزرگ کردند)، سجده کنید و به آنها ایمان بیاورید،آنان چنین کردند.
سپس"کعب"به اهل مکه پیشنهاد کرد که سی نفر از شما و سی نفر از ما
به کنار خانه کعبه برویم و شکمهای خود را بر دیوار خانه کعبه بگذاریم و با پروردگار کعبه عهد کنیم که در نبرد با محمد کوتاهی نکنیم،این برنامه نیز انجام شد،و پس از پایان آن،ابو سفیان رو به کعب کرده،گفت:تو مرد دانشمندی هستی و ما بیسواد و درس نخوانده!،به عقیده تو،"ما"و"محمد"کدام به حق نزدیکتریم،کعب گفت:آئین خود را برای من کاملا تشریح کن ابو سفیان گفت:
ما برای حاجیان،شتران بزرگ قربانی میکنیم،و به آنها آب میدهیم،میهمان را گرامی میداریم،و اسیران را آزاد کرده،و صله رحم بجا میآوریم،و خانه پروردگار خود را آباد نگه میداریم،و بر گرد آن طواف میکنیم،و ما اهل حرم خدا سرزمین مکهایم،ولی محمد از دین نیاکان خود دست برداشته،و قطع پیوند خویشاوندی کرده،و از حرم خدا و آئین کهن ما بیرون رفته،و آئین محمد آئینی است تازه و نوپا-کعب گفت:به خدا سوگند آئین شما از آئین محمد بهتر است!، در این هنگام آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
این آیه با توجه به شان نزولی که در بالا گفته شد،یکی دیگر از صفات ناپسند یهود را منعکس میکند که آنها برای پیشبرد اهدافشان آن چنان سازشکاری با هر جمعیتی نشان میدادند که حتی برای جلب نظر بتپرستان در برابر بتهای آنها سجده میکردند و آنچه را که در باره عظمت اسلام و صفات پیامبر ص دیده یا خوانده بودند زیر پا میگذاشتند،و حتی برای خوشآیند بتپرستان آئین خرافی و مملو از ننگ آنها را بر اسلام ترجیح میدادند،با اینکه اهل کتاب بودند و قدر مشترکشان با اسلام به مراتب بیش از بتپرستان بود،لذا آیه فوق به عنوان تعجب میگوید:"آیا ندیدی کسانی را که سهمی از کتاب خدا داشتند،
اما در برابر بت سجده کردند و به طغیانگران اظهار ایمان نمودند( أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتٰابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطّٰاغُوتِ ).
به این هم قناعت نکردند،بلکه به کفار گفتند:راه شما از مسلمانان به هدایت نزدیکتر است( وَ یَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا هٰؤُلاٰءِ أَهْدیٰ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلاً ).
واژه"جبت"تنها در همین آیه از قرآن مجید به کار رفته،و اسم جامد است و هیچگونه مشتقاتی ندارد و میگویند در اصل یک لغت حبشی بوده که به معنی "سحر"یا"ساحر"و یا"شیطان"به کار میرفته،سپس در لغت عرب وارد شده و به همین معنی یا به معنی بت و هر معبودی غیر از خدا استعمال میشود،و گفته میشود که در اصل"جبس"بوده و سپس"س"آن تبدیل به"ت"شده است.
واژه"طاغوت"در هشت مورد از قرآن مجید به کار رفته و همانطور که در جلد اول این تفسیر صفحه 207 ذیل آیه 256 سوره بقره گفتیم،صیغه مبالغه (1)از ماده طغیان به معنی تعدی و تجاوز از حد و مرز است و به هر چیزی که موجب تجاوز از حد شود(از جمله بتها)گفته میشود،به همین جهت شیطان،بت،حاکم جبار و متکبر و هر معبودی غیر از خدا و هر مسیری که به غیر حق منتهی شود، طاغوت نامیده میشود،-این بود معنی دو واژه فوق به طور کلی.
اما در اینکه منظور از این دو کلمه در آیه مورد بحث چیست؟مفسران تفسیرهای مختلفی دارند،بعضی گفتهاند اینها نام دو بت بودهاند که جمعیت یهود در داستان فوق در برابر آن سجده کردند،و بعضی گفتهاند:"جبت"در اینجا به معنی بت و طاغوت به معنی بتپرستان و یا حامیان بت است که به عنوان سخنگوی
1) 1) -تفسیر المنار جلد سوم صفحه 35 و به عقیده بعضی مصدر است که به معنی وصفی و صیغه مبالغه به کار رفته است.
بتها مطالبی را از قول بتها نقل کرده و به دروغ به آنها میبستند تا مردم را فریب دهند (1)و این معنی با آنچه در شان نزول و تفسیر آیه گفته شد سازگارتر است زیرا یهود هم در برابر بتها سجده کردند و هم در برابر بتپرستان تسلیم شدند. سپس در آیه بعد،سرنوشت این گونه سازشکاران را بیان کرده میفرماید:
"آنها کسانی هستند که خدا آنان را از رحمت خود دور ساخته و کسی که خدا او را از رحمت خویش دور کند،هیچ یاوری برای او نخواهی یافت"( أُولٰئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ وَ مَنْ یَلْعَنِ اللّٰهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِیراً ).
و همانطور که این آیه میگوید،یهود از سازشکاریهای ننگین نتیجهای نبردند و سرانجام با ناکامی گرفتار شکست شدند و پیشبینی قرآن در باره آنها به حقیقت پیوست.
آیات فوق گرچه در باره جمعیت خاصی نازل شده ولی مسلما اختصاصی به آنها ندارد و تمام افراد سازشکار را که برای نیل به مقاصد پست،شخصیت و حیثیت خود و حتی ایمان و اعتقاد خویش را قربانی میکنند،شامل میشود،این گونه سازشکاران در دنیا و آخرت از رحمت خداوند دورند و غالبا با شکست مواجه میشوند.
جالب توجه اینکه روحیه ناپسند فوق در این قوم هنوز هم به شدت باقی است، و میبینیم برای رسیدن به اهداف خود،از هیچ گونه سازشکاری در تحت هر شرائطی رویگردان نیستند،و به همین دلیل گرفتار شکستها در طول تاریخ گذشته و امروز خود شدهاند.
1) 1) تفسیر تبیان و تفسیر روح المعانی.
أَمْ لَهُمْ نَصِیبٌ مِنَ اَلْمُلْکِ فَإِذاً لاٰ یُؤْتُونَ اَلنّٰاسَ نَقِیراً (53) أَمْ یَحْسُدُونَ اَلنّٰاسَ عَلیٰ مٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنٰا آلَ إِبْرٰاهِیمَ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحِکْمَةَ وَ آتَیْنٰاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً (54) فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ کَفیٰ بِجَهَنَّمَ سَعِیراً (55)
53-آیا آنها(یهود)سهمی در حکومت دارند(که بخواهند چنین قضاوتی کنند؟)در حالی که اگر چنین بود به مردم هیچ حقی نمیدادند(و همه چیز را در انحصار خود میگرفتند).
54-با اینکه به مردم(پیامبر و خاندانش)در برابر آنچه خدا از فضلش به آنها بخشیده، حسد میورزند(چرا حسد میورزند)با اینکه به آل ابراهیم(که یهود از خاندان او هستند)کتاب و حکمت دادیم و حکومت عظیمی در اختیار آنها قرار دادیم.
55-ولی جمعی از آنها به آن ایمان آوردند و جمعی ایجاد مانع در راه آن نمودند و شعله فروزان آتش دوزخ برای آنها کافی است.
در تفسیر دو آیه گذشته گفته شد که یهود به خاطر جلب توجه بتپرستان مکه گواهی دادند که بتپرستی قریش از خداپرستی مسلمانان بهتر است!و حتی خود آنان در مقابل بتها سجده کردند!،در این آیات این نکته یادآوری شده که قضاوت آنان به دو دلیل فاقد ارزش و اعتبار است:
1-آنها(یهود)از نظر موقعیت اجتماعی،آن ارزش را ندارند که بتوانند بین افراد قضاوت و حکومت کنند و هرگز مردم حق حکومت و قضاوت در میان خود را به آنها واگذار نکردهاند تا آنها بتوانند دست به چنین کاری بزنند( أَمْ لَهُمْ نَصِیبٌ مِنَ الْمُلْکِ ).
به علاوه آنها هیچگاه شایستگی حکومت مادی و معنوی بر مردم را ندارند، زیرا آن چنان روح انحصارطلبی بر آنان چیره شده که اگر چنان موقعیتی را پیدا کنند به هیچکس،هیچ حقی،نخواهند داد،و همه امتیازات را دربست به خودشان تخصیص میدهند!( فَإِذاً لاٰ یُؤْتُونَ النّٰاسَ نَقِیراً ) (1).
بنا بر این با توجه به اینکه قضاوت یهود از چنین روحیهای سرچشمه گرفته که همواره حق را به خود یا به کسانی میدهند که در مسیر منافع آنها باشند مسلمانان هرگز نباید از این گونه سخنان،نگرانی بخود راه دهند.
2-این گونه قضاوتهای نادرست از حسادت آنها نسبت به پیامبر ص و خاندانش سرچشمه میگیرد و به همین دلیل بی ارزش است،آنها بر اثر ظلم و ستم و کفران نعمت،مقام نبوت و حکومت را از دست دادند،و به همین جهت مایل نیستند این موقعیت الهی به دست هیچکس سپرده شود،و لذا نسبت به پیامبر اسلام ص و خاندانش که مشمول این موهبت الهی شدهاند حسد میورزند،و با آن گونه قضاوتهای بی اساس میخواهند آبی بر شعلههای آتش حسد خویش بپاشند( أَمْ یَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَلیٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ ).
سپس میفرماید:چرا از اعطای چنین منصبی به پیامبر اسلام ص و خاندان بنی هاشم تعجب و وحشت میکنید و حسد میورزید در حالی که خداوند به شما و دودمان آل ابراهیم،کتاب آسمانی و حکمت و دانش و حکومت پهناوری(همچون حکومت موسی و سلیمان و داود)داد،اما متاسفانه شما مردم ناخلف آن سرمایههای معنوی و مادی پر ارزش را بر اثر شرارت و قساوت از دست دادید( فَقَدْ آتَیْنٰا آلَ إِبْرٰاهِیمَ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْنٰاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً ).
1) 1) -"نقیر"از ماده نقر(بر وزن فقر)به معنی کوبیدن چیزی است که منتهی به ایجاد حفره و سوراخ شود و منقار را نیز به همین دلیل منقار گفتهاند و بعضی میگویند:نقیر همان گودی بسیار کوچکی است که در پشت هسته خرما به چشم میخورد و معمولا کنایه از امور بسیار کوچک میباشد.
از آنچه گفتیم روشن شد که منظور از"ناس"در أَمْ یَحْسُدُونَ النّٰاسَ پیامبر اسلام و خاندان او است،زیرا ناس به معنی جمعی از مردم است،و اطلاق آن بر یک نفر(تنها شخص پیامبر)ما دامی که قرینهای در کار نباشد جایز نیست (1)به علاوه کلمه آل ابراهیم(خاندان ابراهیم)قرینه دیگری است که منظور از ناس،پیامبر اسلام و خاندان او است،زیرا از قرینه مقابله،چنین استفاده میشود که ما اگر به خاندان بنی هاشم چنین موقعیتی را دادیم تعجب ندارد،زیرا به خاندان ابراهیم نیز بر اثر شایستگی،آن همه موقعیت معنوی و مادی بخشیدیم.
در روایات متعددی که در منابع اهل تسنن و شیعه آمده است تصریح شده که منظور از"ناس"خاندان پیامبر ص میباشد:
از امام باقر ع در ذیل این آیه چنین نقل شده است که فرمود:خداوند در خاندان ابراهیم پیامبران و انبیاء و پیشوایان قرار داد(سپس به یهود خطاب میکند)چگونه حاضرید در برابر آن اعتراف کنید،اما در باره آل محمد ص انکار مینمائید (2).
و در روایت دیگری از امام صادق ع میخوانیم که در باره این آیه سؤال کردند فرمود:
نحن المحسودون :یعنی مائیم که در مورد حسد دشمنان قرار گرفتهایم (3).
و در تفسیر در المنثور از ابن منذر،و طبرانی از ابن عباس،نقل شده است که در باره این آیه میگفت:منظور از"ناس"در این آیه مائیم نه دیگران. سپس قرآن در آیه بعدی میگوید:"جمعی از مردم آن زمان به کتاب آسمانی که بر آل ابراهیم نازل شده بود ایمان آوردند و بعضی دیگر نه تنها ایمان
نیاوردند بلکه در راه پیشرفت آن ایجاد مانع کردند و شعله فروزان آتش دوزخ برای آنها کافی است"( فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ کَفیٰ بِجَهَنَّمَ سَعِیراً ).
همچنین کسانی که به این کتاب آسمانی که بر پیامبر اسلام ص نازل گردیده کفر میورزند نیز به همان سرنوشت گرفتار خواهند شد.
"حسد"که در فارسی از آن تعبیر به"رشک"میکنیم به معنی آرزوی زوال نعمت از دیگران است،خواه آن نعمت به حسود برسد یا نرسد،بنا بر این کار حسود در ویران کردن و آرزوی ویران شدن متمرکز میشود،نه اینکه آن سرمایه و نعمت حتما به او منتقل گردد.
حسد سرچشمه بسیاری از نابسامانیهای اجتماعی است از جمله اینکه:
1-حسود تمام یا بیشتر نیروها و انرژیهای بدنی و فکری خود را که باید در راه پیشبرد اهداف اجتماعی به کار برد در مسیر نابودی و ویران کردن آنچه هست صرف میکند،و ازین رو هم سرمایههای وجودی خود را از بین برده و هم سرمایههای اجتماعی را.
2-حسد انگیزه قسمتی از جنایات دنیا است و اگر عوامل و علل اصلی قتلها، دزدیها،تجاوزها و مانند آن را بررسی کنیم خواهیم دید که قسمت قابل توجهی از آنها از عامل حسد مایه میگیرد،و شاید بخاطر همین است که آن را به شرارهای از آتش تشبیه کردهاند که میتواند موجودیت حسود و یا جامعهای را که در آن زندگی میکند به خطر بیندازد.
یکی از دانشمندان میگوید"حسد و بدخواهی"از خطرناکترین صفات است
و باید آن را به منزله موحشترین دشمن سعادت تلقی کرد و در دفع آن کوشید.
جوامعی که افراد آن را اشخاص حسود و تنگ نظر تشکیل میدهند جوامعی عقب افتاده هستند،زیرا همانطور که گفتیم حسود همیشه میکوشد تا دیگران را به عقب بکشد و این درست بر خلاف روح تکامل و ترقی است.
3-از همه اینها گذشته حسد اثرات بسیار نامطلوبی روی جسم و سلامت انسان میگذارد،و افراد حسود معمولا افرادی رنجور و از نظر اعصاب و دستگاههای مختلف بدن غالبا ناراحت و بیمارند،زیرا امروز این حقیقت مسلم شده که بیماریهای جسمانی در بسیاری از موارد عامل روانی دارند،و در طب امروز بحثهای مشروحی تحت عنوان بیماریهای"روانتنی"دیده میشود که به این قسمت از بیماریها اختصاص دارد.
جالب اینکه در روایات پیشوایان اسلام روی این موضوع تکیه شده است:
در روایتی از علی ع میخوانیم
صحة الجسد من قلة الحسد "تندرستی از کمی حسد است"و در جای دیگر میفرماید:
"
العجب لغفلة الحساد عن سلامة الاجساد :عجیب است که حسودان از سلامت جسم خود بکلی غافلند "و حتی در پارهای از احادیث میخوانیم که حسد پیش از آنکه به محسود زیان برساند از حسود شروع میکند،و تدریجا او را به قتل میرساند! 4-از نظر معنوی حسد نشانه کمبود شخصیت و نادانی و کوتاه فکری و ضعف و نقص ایمان است،زیرا حسود در واقع خود را ناتوانتر از آن میبیند که به مقام محسود و بالاتر از آن برسد و لذا سعی میکند محسود را به عقب برگرداند، به علاوه او عملا به حکمت خداوند که بخشنده اصلی این نعمتها است معترض است و نسبت به اعطای نعمت به افراد از طرف خداوند ایراد دارد،و لذا در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم"
الحسد اصله من عمی القلب و الجحود لفضل اللّٰه تعالی و هما جناحان للکفر و بالحسد وقع ابن آدم فی حسرة الابد و هلک
مهلکا لا ینجو منه ابدا ":
"حسد و بدخواهی از تاریکی قلب و کوردلی است و از انکار نعمتهای خدا به افراد سرچشمه میگیرد،و این دو(کوردلی و ایراد بر بخشش خدا)دو بال کفر هستند،به سبب حسد بود که فرزند آدم در یک حسرت جاودانی فرو رفت و به هلاکتی افتاد که هرگز از آن رهایی نمییابد" (1).
قرآن مجید میگوید:نخستین قتل و کشتاری که در روی زمین واقع شد عامل آن حسد بود (2).
و در نهج البلاغه از علی ع،نقل شده که فرمود"
ان الحسد یاکل الایمان کما تاکل النار الحطب ":"حسد تدریجا ایمان را میخورد همانطور که آتش هیزم را تدریجا از بین میبرد" (3).
چه اینکه شخص حسود تدریجا سوء ظنش به خدا و حکمت و عدالت او بیشتر میشود و همین سوء ظن است که او را از وادی ایمان بیرون میکشد.
زیانهای معنوی و مادی،فردی،اجتماعی حسد فوق العاده زیاد است و آنچه گفتیم در حقیقت فهرستی از آن بهشمار میرود.
إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِنٰا سَوْفَ نُصْلِیهِمْ نٰاراً کُلَّمٰا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنٰاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهٰا لِیَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَزِیزاً حَکِیماً (56) وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً لَهُمْ فِیهٰا أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلاًّ ظَلِیلاً (57)
56-کسانی که به آیات ما کافر شدند بزودی آنها را در آتشی وارد میکنیم که هر گاه پوستهای تن آنها(در آن)بریان گردد(و بسوزد)پوستهای دیگری به جای آن قرار میدهیم تا کیفر را بچشند،خداوند توانا و حکیم است(و روی حساب کیفر میدهد).
57-و آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند به زودی آنها را در باغهایی از بهشت وارد میکنیم که نهرها از زیر درختان آن جاری است،و همیشه در آن خواهند ماند،و همسرانی پاکیزه برای آنها خواهد بود،و آنها را در سایههایی که قطع نمیشود داخل میکنیم.
در تعقیب آیات گذشته،در این دو آیه سرنوشت افراد با ایمان و بیایمان تشریح شده است،آیه نخست میگوید:"کافران را به آتش میافکنیم و هر زمان پوستهای تن آنها سوخته شود پوستهای دیگری بر آنها میرویانیم تا به حد کافی مجازات پروردگار را بچشند".
( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِنٰا سَوْفَ نُصْلِیهِمْ نٰاراً کُلَّمٰا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنٰاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهٰا لِیَذُوقُوا الْعَذٰابَ ) (1)
1) 1) -"نصلیهم"از ماده"صلی"به معنی در آتش افکندن و به آتش سوختن و یا گرم شدن با آتش است و"نضجت"از ماده"نضج"به معنی بریان شدن است.
علت این تبدیل پوستها ظاهرا این است که به هنگام سوخته شدن پوست ممکن است درد کمتر احساس شود اما برای اینکه مجازات آنها تخفیف نیاید و درد و الم را کاملا احساس کنند پوستهای تازهای بر بدن آنها میروید و این نتیجه اصرار در زیر پا گذاشتن حق و عدالت و انحراف از فرمان خدا است.
و در پایان آیه میفرماید:"خداوند نسبت به انجام این گونه مجازاتها هم قادر و توانا است و هم حکیم است و روی حساب کیفر میدهد"( إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَزِیزاً حَکِیماً ). و در آیه بعد"به افرادی که ایمان و عمل صالح دارند وعده میدهد که بزودی در باغهای بهشت که نهرها از پای درختانش جریان دارد زندگی خواهند داشت، یک زندگی جاویدان و ابدی علاوه بر این،همسران پاکیزهای به آنها میدهد که مایه آرامش روح و جسم آنها است و در زیر سایه درختانی زندگی خواهند کرد که بر خلاف سایههای ناپایدار این جهان همیشگی است و هیچگاه بادهای داغ،و سوز سرما،به آن راه ندارد"( وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً لَهُمْ فِیهٰا أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلاًّ ظَلِیلاً ) (1).
از مطالب قابل توجهی که از مقایسه این دو آیه با هم استفاده میشود،گسترش رحمت الهی و پیشی گرفتن رحمت او بر غضب او است،زیرا در آیه نخست وعده مجازات کافران را با کلمه"سوف"ذکر کرده در حالی که وعده پاداش افراد با ایمان را در آیه دوم با کلمه"س"( سَنُدْخِلُهُمْ )بیان نموده است و همانطور که در ادبیات
1) 1) -ظلیل از ماده ظل به معنی سایه است و در اینجا برای تاکید به کار رفته است،زیرا ظل ظلیل مجموعا معنی"سایه سایهدار"میدهد و آن کنایه از یک سایه کامل و همیشگی و مرفه است.
عربی گفته شده است"سوف"معمولا برای آینده دور و"س"برای آینده نزدیک به کار میرود،با اینکه میدانیم هر دو آیه مربوط به عالم رستاخیز است،و مجازات بدکاران و پاداش نیکوکاران در آن جهان از نظر فاصله زمانی نسبت به ما یکسان است.
این تفاوت تعبیر برای این است که اشارهای به سرعت و وسعت رحمت خدا و دوری و محدودیت خشم پروردگار بوده باشد،و این مانند همان تعبیری است که در دعاها میخوانیم:یا من سبقت رحمته غضبه:"ای کسی که رحمت تو بر غضبت پیشی گرفته است".
ممکن است بعضی ایراد کنند که آیات فوق میگوید هنگامی که پوست تن بدکاران میسوزد ما پوستهای تازهای بجای آن قرار میدهیم تا کیفر الهی را بچشند در حالی که پوستهای اصلی گناهکارند و مجازات پوستهای تازه با اصل عدالت سازگار نیست؟
عین همین پرسش را"ابن ابی العوجاء"مرد مادی معروف معاصر امام صادق ع از آن حضرت پرسید و پس از تلاوت آیه فوق گفت:ما ذنب الغیر:یعنی گناه آن پوستهای دیگر چیست؟ امام پاسخی کوتاه و پر معنی به او داد و گفت:
هی هی و هی غیرها یعنی پوستهای نو همان پوستهای سابق و در عین حال غیر آن است!.
ابن ابی العوجاء که میدانست در این عبارت کوتاه سری نهفته شده است، گفت:مثل لی فی ذلک شیئا من امر الدنیا:"در این زمینه مثالی برای من بزن" امام گفت:
أ رایت لو ان رجلا اخذ لبنة فکسرها،ثم ردها فی ملبنها،فهی
هی،و هی غیرها :"این همانند آن است که کسی خشتی را بشکند و خرد کند، دو مرتبه آن را در قالب بریزد و به صورت خشت تازهای درآورد،این خشت دوم همان خشت اول است و در عین حال خشت نوی میباشد"(ماده اصلی محفوظ است و تنها صورت آن تغییر کرده است) (1).
از این روایت استفاده میشود که پوستهای جدید از همان مواد پوستهای پیشین تشکیل میگردد.
ضمنا باید توجه داشت که پاداش و کیفر در حقیقت ارتباط با روح و قوه درک انسان دارد،و جسم همواره وسیلهای است برای انتقال پاداش و کیفر به روح انسان.
إِنَّ اَللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا اَلْأَمٰانٰاتِ إِلیٰ أَهْلِهٰا وَ إِذٰا حَکَمْتُمْ بَیْنَ اَلنّٰاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اَللّٰهَ نِعِمّٰا یَعِظُکُمْ بِهِ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ سَمِیعاً بَصِیراً (58)
58-خداوند به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحبان آن برسانید و هنگامی که میان مردم داوری میکنید از روی عدالت داوری کنید،خداوند پند و اندرزهای خوبی به شما میدهد،خداوند شنوا و بیناست.
در تفسیر مجمع البیان و بعضی دیگر از تفاسیر اسلامی نقل شده که این آیه زمانی نازل گردید که پیامبر ص با پیروزی کامل وارد شهر مکه گردید،عثمان بن طلحه را که کلیددار خانه کعبه بود احضار کرد و کلید را از او گرفت،تا درون خانه کعبه را از وجود بتها پاک سازد،عباس عموی پیامبر ص پس از انجام این مقصود تقاضا کرد که پیامبر ص با تحویل کلید خانه خدا به او،مقام کلیدداری بیت اللّٰه که در میان عرب یک مقام برجسته و شامخ بود،به او سپرده شود(گویا عباس میل
1) 1) -مجالس شیخ و احتجاج طبرسی.
داشت از نفوذ اجتماعی و سیاسی برادرزاده خود به نفع شخص خویش استفاده کند) ولی پیامبر ص بر خلاف این تقاضا پس از تطهیر خانه کعبه از لوث بتها در خانه را بست و کلید را به"عثمان بن طلحه"تحویل داد،در حالی که آیه مورد بحث را تلاوت مینمود إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ إِلیٰ أَهْلِهٰا ... (1)
آیه فوق گرچه همانند بسیاری از آیات در مورد خاصی نازل شده ولی بدیهی است یک حکم عمومی و همگانی از آن استفاده میشود،و صریحا میگوید:
"خداوند به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحبان آنها بدهید." روشن است امانت معنی وسیعی دارد و هر گونه سرمایه مادی و معنوی را شامل میشود و هر مسلمانی طبق صریح این آیه وظیفه دارد که در هیچ امانتی نسبت به هیچکس(بدون استثناء)خیانت نکند،خواه صاحب امانت،مسلمان باشد یا غیر مسلمان،و این در واقع یکی از مواد"اعلامیه حقوق بشر در اسلام"است که تمام انسانها در برابر آن یکسانند،قابل توجه اینکه در شان نزول فوق، امانت تنها یک امانت مادی نبود و طرف آن هم یک نفر مشرک بود.
در قسمت دوم آیه،اشاره به دستور مهم دیگری شده و آن مسئله"عدالت در حکومت"است.
آیه میگوید خداوند نیز به شما فرمان داده که به هنگامی که میان مردم قضاوت و حکومت میکنید،از روی عدالت حکم کنید
1) 1) -بعضی از مفسران معتقدند که آیه قبل از فتح مکه نازل شده و شان نزول فوق را صحیح نمیدانند ولی چه شان نزول فوق صحیح باشد چه نباشد،تاثیری در قانون مهمی که از آیه استفاده میشود ندارد.
( وَ إِذٰا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّٰاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ ).
سپس برای تاکید این دو فرمان مهم میگوید:"خداوند پند و اندرزهای خوبی بشما میدهد"( إِنَّ اللّٰهَ نِعِمّٰا یَعِظُکُمْ بِهِ ) باز تاکید میکند و میگوید:"در هر حال خدا مراقب اعمال شما است،هم سخنان شما را میشنود و هم کارهای شما را میبیند"( إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ سَمِیعاً بَصِیراً ) این قانون نیز،یک قانون کلی و عمومی است و هر نوع داوری و حکومت را چه در امور بزرگ و چه در امور کوچک بوده باشد شامل میشود،تا آنجا که در احادیث اسلامی میخوانیم:روزی دو کودک خردسال،هر کدام خطی نوشته بود، و برای داوری در میان آنها و انتخاب بهترین خط به حضور امام حسن ع رسیدند، علی ع که ناظر این صحنه بود فورا به فرزندش گفت:
یا بنی انظر کیف تحکم فان هذا حکم و اللّٰه سالک عنه یوم القیامة! "فرزندم!درست دقت کن،چگونه داوری میکنی،زیرا این خود یک نوع قضاوت است و خداوند در روز قیامت در باره آن از تو سؤال میکند!" (1)این دو قانون مهم اسلامی(حفظ امانت و عدالت در حکومت)زیربنای یک جامعه سالم انسانی است و هیچ جامعهای خواه مادی یا الهی بدون اجرای این دو اصل،سامان نمییابد.
اصل اول میگوید:اموال،ثروتها،پستها،مسئولیتها،سرمایههای انسانی، فرهنگها و میراثهای تاریخی همه امانتهای الهی است که بدست افراد مختلف در اجتماع سپرده میشود،و همه موظفند که در حفظ این امانات و تسلیم کردن آن به- صاحبان اصلی آن بکوشند،و به هیچ وجه در این امانتها خیانت نشود.
از طرفی همیشه در اجتماعات،برخوردها و تضادها و اصطکاک منافع وجود دارد که باید با حکومت عادلانه،حل و فصل شود تا هر گونه تبعیض و امتیاز نابجا و ظلم و ستم از جامعه برچیده شود.
1) 1) -تفسیر مجمع البیان جلد سوم صفحه 64.
همانطور که در بالا گفته شد،امانت منحصر به اموالی که مردم به یکدیگر میسپارند نیست،بلکه دانشمندان نیز در جامعه امانتدارانی هستند که موظفند حقایق را کتمان نکنند،حتی فرزندان انسان امانتهای الهی هستند که اگر در تعلیم و تربیت آنان کوتاهی شود،خیانت در امانت شده،و از آن بالاتر وجود و هستی خود انسان و تمام نیروهایی که خدا به او داده است امانت پروردگارند که انسان موظف است در حفظ آنها بکوشد،در حفظ سلامت جسم و سلامت روح و نیروی سرشار جوانی و فکر و اندیشه کوتاهی نکند و لذا نمیتواند دست به انتحار و یا ضرر به- خویشتن بزند،حتی از بعضی از احادیث اسلامی استفاده میشود که علوم و اسرار و ودایع امامت که هر امامی باید به امام بعد بسپارد در آیه فوق داخل است (1).
قابل توجه اینکه در آیه فوق،مسئله"ادای امانت"،بر"عدالت"،مقدم داشته شده،این موضوع شاید به خاطر آن است که مسئله عدالت در داوری،همیشه در برابر خیانت لازم میشود،زیرا اصل و اساس این است که همه مردم امین باشند، ولی اگر فرد یا افرادی از این اصل منحرف شدند نوبت به عدالت میرسد که آنها را به وظیفه خود آشنا سازد.
در منابع اسلامی به قدری در باره این موضوع تاکید شده که در مورد سایر احکام کمتر دیده میشود،احادیث کوتاه زیر روشنگر این واقعیت است:
1-از امام صادق ع نقل شده که فرمود:
لا تنظروا الی طول رکوع الرجل و سجوده فان ذلک شیء اعتاده فلو ترکه استوحش و لکن انظروا الی صدق حدیثه و اداء امانته :
"(تنها)نگاه به رکوع و سجود طولانی افراد نکنید،زیرا ممکن است
1) 1) -نور الثقلین جلد اول صفحه 496.
عادتی برای آنها شده باشد که از ترک آن ناراحت شوند،ولی نگاه به راستگویی در سخن و اداء امانت آنها کنید (1).
2-در حدیث دیگری از امام صادق ع نقل شده که فرمود:اگر علی ع آن همه مقام در نزد پیامبر ص پیدا کرد به خاطر راستگویی در سخن و اداء امانت بود (2).
3-در حدیث دیگری از امام صادق ع نیز نقل شده که به یکی از دوستان خود فرمود:
ان ضارب علی بالسیف و قاتله،لو ائتمننی و استنصحنی و استشارنی ثم قبلت ذلک منه لادیت الیه الامانة :
"اگر قاتل علی ع امانتی پیش من میگذاشت و یا از من نصیحتی میخواست و یا با من مشورتی میکرد و من آمادگی خود را برای این امور اعلام میداشتم،قطعا حق امانت را ادا مینمودم" (3).
4-در روایاتی که در منابع شیعه و اهل تسنن از پیغمبر گرامی اسلام ص نقل شده این گفتار بزرگ میدرخشد:
"
آیة المنافق ثلاث اذا حدث کذب و اذا وعد اخلف و اذا ائتمن خان :
"نشانه منافق سه چیز است دروغگویی،پیمانشکنی،و خیانت در امانت" (4).
5-پیغمبر اکرم ص به علی ع فرمود:"هنگامی که طرفین نزاع نزد تو میآیند حتی در نگاه کردن به آن دو،و مقدار و چگونگی سخنان که به آنها میگویی،مساوات و عدالت را رعایت کن"(
سو بین الخصمین فی لحظک و لفظک ) (5).
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اَللّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ ذٰلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً (59)
59-ای کسانی که ایمان آوردهاید!اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا و صاحبان امر را،و هر گاه در چیزی نزاع کردید آن را به خدا و پیامبر ارجاع دهید اگر ایمان به خدا و روز رستاخیز دارید،این برای شما بهتر و عاقبت و پایانش نیکوتر است.
این آیه و چند آیه بعد،در باره یکی از مهمترین مسائل اسلامی،یعنی مسئله رهبری بحث میکند و مراجع واقعی مسلمین را در مسائل مختلف دینی و اجتماعی مشخص میسازد.
نخست به مردم با ایمان دستور میدهد که از خداوند اطاعت کنند،بدیهی است برای یک فرد با ایمان همه اطاعتها باید به اطاعت پروردگار منتهی شود،و هر گونه رهبری باید از ذات پاک او سرچشمه گیرد،و طبق فرمان او باشد،زیرا حاکم و مالک تکوینی جهان هستی او است،و هر گونه حاکمیت و مالکیت باید به فرمان او باشد( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ ).
در مرحله بعد،فرمان به پیروی از پیامبر ص میدهد،پیامبری که معصوم است و هرگز از روی هوی و هوس،سخن نمیگوید،پیامبری که نماینده خدا در میان مردم است و سخن او سخن خدا است،و این منصب و موقعیت را خداوند به او داده است، بنا بر این اطاعت از خداوند،مقتضای خالقیت و حاکمیت ذات او است،
ولی اطاعت از پیامبر ص مولود فرمان پروردگار است و به تعبیر دیگر خداوند واجب الاطاعة بالذات است،و پیامبر ص واجب الاطاعه بالغیر و شاید تکرار اطیعوا در آیه اشاره به همین موضوع یعنی تفاوت دو اطاعت دارد(و اطیعوا الرسول) و مرحله سوم فرمان به اطاعت از اولوا الامر میدهد که از متن جامعه اسلامی برخاسته و حافظ دین و دنیای مردم است.
در باره اینکه منظور از اولوا الامر چیست در میان مفسران اسلام سخن بسیار است که میتوان آن را در چند جمله خلاصه کرد:
1-جمعی از مفسران اهل تسنن معتقدند که منظور از"اولوا الامر"زمامداران و حکام و مصادر در امورند،در هر زمان و در هر محیط،و هیچگونه استثنایی برای آن قائل نشدهاند و نتیجه آن این است که مسلمانان موظف باشند از هر حکومتی به هر شکل پیروی کنند،حتی اگر حکومت مغول باشد.
2-بعضی دیگر از مفسران مانند نویسنده تفسیر المنار و تفسیر فی ظلال القرآن و بعضی دیگر معتقدند که منظور از اولوا الامر نمایندگان عموم طبقات،حکام و زمامداران و علما و صاحب منصبان در تمام شئون زندگی مردم هستند،اما نه بطور مطلق و بدون قید و شرط بلکه اطاعت آنها مشروط به این است که بر خلاف احکام و مقررات اسلام نبوده باشد.
3-به عقیده بعضی دیگر منظور از"اولی الامر"زمامداران معنوی و فکری یعنی علما و دانشمندانند،دانشمندانی که عادل باشند و به محتویات کتاب و سنت آگاهی کامل داشته باشند.
4-بعضی از مفسران اهل تسنن معتقدند که منظور از این کلمه منحصرا خلفای چهارگانه نخستینند،و غیر آنها را شامل نمیشود،و بنا بر این در اعصار دیگر
اولی الامر وجود خارجی نخواهد داشت.
5-بعضی دیگر از مفسران،اولوا الامر را به معنی صحابه و یاران پیامبر ص میدانند.
6-احتمال دیگری که در تفسیر اولوا الامر گفته شده این است که منظور فرماندهان لشکر اسلامند.
7-همه مفسران شیعه در این زمینه اتفاق نظر دارند که منظور از"اولوا الامر"،امامان معصوم میباشند که رهبری مادی و معنوی جامعه اسلامی،در تمام شئون زندگی از طرف خداوند و پیامبر ص به آنها سپرده شده است،و غیر آنها را شامل نمیشود،و البته کسانی که از طرف آنها به مقامی منصوب شوند و پستی را در جامعه اسلامی به عهده بگیرند،با شروط معینی اطاعت آنها لازم است نه به خاطر اینکه اولوا الامرند،بلکه به خاطر اینکه نمایندگان اولوا الامر میباشند.
اکنون به بررسی تفاسیر فوق به طور فشرده میپردازیم:
شک نیست که تفسیر اول به هیچ وجه با مفهوم آیه و روح تعلیمات اسلام سازگار نیست و ممکن نیست که پیروی از هر حکومتی بدون قید و شرط در ردیف اطاعت خدا و پیامبر ص باشد،و به همین دلیل علاوه بر مفسران شیعه،مفسران بزرگ اهل تسنن نیز آن را نفی کردهاند.
و اما تفسیر دوم نیز با اطلاق آیه شریفه سازگار نیست،زیرا آیه اطاعت اولوا الامر را بدون قید و شرط لازم و واجب شمرده است.
تفسیر سوم یعنی تفسیر اولوا الامر به علما و دانشمندان عادل و آگاه از کتاب و سنت نیز با اطلاق آیه سازگار نیست،زیرا پیروی از علما و دانشمندان،شرائطی دارد از جمله اینکه گفتار آنها بر خلاف کتاب و سنت نباشد،بنا بر این اگر آنها مرتکب اشتباهی شوند(چون معصوم نیستند و اشتباه میکنند) و یا به هر علت دیگر از حق منحرف شوند،اطاعت آنها لازم نیست،در صورتی که آیه اطاعت اولوا الامر را به طور مطلق،همانند اطاعت پیامبر ص،لازم شمرده است،به علاوه اطاعت
از دانشمندان در احکامی است که از کتاب و سنت استفاده کردهاند بنا بر این چیزی جز اطاعت خدا و پیامبر ص نخواهد بود،و نیازی به ذکر ندارد.
تفسیر چهارم(منحصر ساختن به خلفای چهارگانه نخستین)مفهومش این است که امروز مصداقی برای اولوا الامر در میان مسلمانان وجود نداشته باشد،به علاوه هیچگونه دلیلی برای این تخصیص در دست نیست.
تفسیر پنجم و ششم یعنی اختصاص دادن به صحابه و یا فرماندهان لشکر نیز همین اشکال را دارد یعنی هیچگونه دلیلی بر این تخصیص نیز در دست نیست.
جمعی از مفسران اهل تسنن مانند"محمد عبده"دانشمند معروف مصری به پیروی از بعضی از کلمات مفسر معروف"فخر رازی"خواستهاند،احتمال دوم (اولوا الامر همه نمایندگان طبقات مختلف جامعه اسلامی اعم از علماء،حکام و نمایندگان طبقات دیگر است)را با چند قید و شرط بپذیرند،از جمله اینکه مسلمان باشند(آن چنان که از کلمه"منکم"در آیه استفاده میشود)و حکم آنها بر خلاف کتاب و سنت نباشد،و از روی اختیار حکم کنند نه اجبار،و موافق با مصالح مسلمین حکم نمایند،و از مسائلی سخن گویند که حق دخالت در آن داشته باشند(نه مانند عبادات که مقررات ثابت و معینی در اسلام دارند)و در مسئلهای که حکم میکنند، نص خاصی از شرع نرسیده باشد و علاوه بر همه اینها به طور اتفاق نظر بدهند.
و از آنجا که آنها معتقدند مجموع امت یا مجموع نمایندگان آنها گرفتار اشتباه و خطا نمیشوند و به عبارت دیگر مجموع امت معصومند، نتیجه این شروط آن میشود که اطاعت از چنین حکمی به طور مطلق و بدون هیچگونه قید و شرط همانند اطاعت از پیامبر ص لازم باشد،(و نتیجه این سخن حجت بودن"اجماع" است)ولی باید توجه داشت که این تفسیر نیز اشکالات متعددی دارد،زیرا:
اولا-اتفاق نظر در مسائل اجتماعی در موارد بسیار کمی روی میدهد،و بنا بر این یک بلا تکلیفی و نابسامانی در غالب شئون مسلمین بطور دائم وجود خواهد داشت،و اگر آنها نظریه اکثریت را بخواهند بپذیرند،این اشکال پیش میآید
که اکثریت هیچگاه معصوم نیست،و بنا بر این اطاعت از آن به طور مطلق لازم نمیباشد.
ثانیا-در علم اصول ثابت شده،که هیچگونه دلیلی بر معصوم بودن"مجموع امت"،منهای وجود امام معصوم،در دست نیست.
ثالثا-یکی از شرائطی که طرفداران این تفسیر ذکر کرده بودند این بود که حکم آنها بر خلاف کتاب و سنت نباشد،باید دید تشخیص این موضوع که حکم مخالف سنت است یا نیست با چه اشخاصی است،حتما با مجتهدان و علمای آگاه از کتاب و سنت است،و نتیجه این سخن آن خواهد بود که اطاعت از اولوا الامر بدون اجازه مجتهدان و علماء جایز نباشد،بلکه اطاعت آنها بالاتر از اطاعت اولوا الامر باشد و این با ظاهر آیه شریفه سازگار نیست.
درست است که آنها علما و دانشمندان را نیز جزء اولوا الامر گرفتهاند، ولی در حقیقت مطابق این تفسیر علما و مجتهدان به عنوان ناظر و مرجع عالیتر از سایر نمایندگان طبقات شناخته شدهاند نه مرجعی در ردیف آنها،زیرا علما و دانشمندان باید بر کار دیگران از نظر موافقت با کتاب و سنت نظارت داشته باشند و به این ترتیب مرجع عالی آنها خواهند بود و این با تفسیر فوق سازگار نیست.
بنا بر این تفسیر فوق از جهات متعددی مواجه با اشکال است.
و تنها تفسیری که از اشکالات گذشته سالم میماند تفسیر هفتم یعنی تفسیر اولوا الامر به رهبران و امامان معصوم است،زیرا این تفسیر با اطلاق وجوب اطاعت که از آیه فوق استفاده میشود کاملا سازگار است،چون مقام"عصمت" امام،او را از هر گونه خطا و اشتباه و گناه حفظ میکند،و به این ترتیب فرمان او همانند فرمان پیامبر ص بدون هیچگونه قید و شرطی واجب الاطاعه است،و سزاوار است که در ردیف اطاعت او قرار گیرد و حتی بدون تکرار"اطیعوا" عطف بر"رسول"شود.
جالب توجه اینکه بعضی از دانشمندان معروف اهل تسنن از جمله مفسر
معروف فخر رازی در آغاز سخنش در ذیل این آیه،به این حقیقت اعتراف کرده، میگوید:
"کسی که خدا اطاعت او را به طور قطع و بدون چون و چرا لازم بشمرد حتما باید معصوم باشد،زیرا اگر معصوم از خطا نباشد به هنگامی که مرتکب اشتباهی میشود خداوند اطاعت او را لازم شمرده،و پیروی از او را در انجام خطا لازم دانسته،و این خود یک نوع تضاد در حکم الهی ایجاد میکند،زیرا از یک طرف انجام آن عمل ممنوع است،و از طرف دیگر پیروی از"اولوا الامر"لازم است، و این موجب اجتماع"امر"و"نهی"میشود.
بنا بر این از یک طرف میبینیم خداوند اطاعت فرمان اولوا الامر را بدون هیچ قید و شرط لازم دانسته و از طرف دیگر اگر اولوا الامر معصوم از خطا نباشند چنین فرمانی صحیح نیست،از این مقدمه چنین استفاده میکنیم که اولوا الامر که در آیه فوق به آنها اشاره شده حتما باید معصوم بوده باشند" (1).
فخر رازی سپس چنین ادامه میدهد که این معصوم یا مجموع امت است و یا بعضی از امت اسلام،احتمال دوم قابل قبول نیست،زیرا ما باید این بعض را بشناسیم و به او دسترس داشته باشیم،در حالی که چنین نیست و چون این احتمال از بین برود،تنها احتمال اول باقی میماند که معصوم مجموع این امت است،و این خود دلیلی است بر اینکه اجماع و اتفاق امت حجت و قابل قبول است،و از دلائل معتبر محسوب میشود" (2).
همانطور که میبینیم فخر رازی با اینکه معروف به اشکالتراشی در مسائل مختلف علمی است دلالت آیه را بر اینکه اولوا الامر باید افراد معصومی باشند پذیرفته است،منتها از آنجا که آشنایی به مکتب اهل بیت ع و امامان و رهبران این مکتب نداشته این احتمال را که اولوا الامر اشخاص معینی از امت بوده باشند نادیده گرفته است،و ناچار شده که اولوا الامر را به معنی مجموع امت(یا
نمایندگان عموم طبقات مسلمانان)تفسیر کند،در حالی که این احتمال قابل قبول نیست،زیرا همانطور که گفتیم اولوا الامر باید رهبر جامعه اسلامی باشد و حکومت اسلامی و حل و فصل مشکلات مسلمین به وسیله او انجام شود و میدانیم حکومت دستجمعی عموم و حتی نمایندگان آنها به صورت اتفاق آراء عملا امکانپذیر نیست، زیرا در مسائل مختلف اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اخلاقی و اقتصادی که مسلمانان با آن روبرو هستند،به دست آوردن اتفاق آراء همه امت یا نمایندگان آنها غالبا ممکن نیست،و پیروی از اکثریت نیز پیروی از اولوا الامر محسوب نمیشود، بنا بر این لازمه سخن فخر رازی و کسانی که از دانشمندان معاصر عقیده او را تعقیب کردهاند این میشود که عملا اطاعت از اولوا الامر تعطیل گردد،و یا به- صورت یک موضوع بسیار نادر و استثنایی درآید.
از مجموع بیانات فوق نتیجه میگیریم که آیه شریفه تنها رهبری پیشوایان معصوم که جمعی از امت را تشکیل میدهند اثبات میکند.(دقت کنید)
در اینجا ایرادهایی به تفسیر فوق شده که از نظر رعایت بی طرفی در بحث باید مطرح گردد:
1-اگر منظور از اولوا الامر،امامان معصوم باشند با کلمه"اولی"که به معنی جمع است سازگار نیست،زیرا امام معصوم در هر زمان یک نفر بیش نمیباشد.
پاسخ این سؤال چنین است زیرا امام معصوم در هر زمان اگر چه یک نفر بیش نیست ولی در مجموع زمانها افراد متعددی را تشکیل میدهند و میدانیم آیه تنها وظیفه مردم یک زمان را تعیین نمیکند.
2-اولوا الامر مطابق این معنی در زمان پیامبر ص وجود نداشته،و در این صورت چگونه فرمان به اطاعت از وی داده شده است؟
پاسخ این سؤال از گفته بالا نیز روشن میشود،زیرا آیه منحصر به زمان معینی نیست و وظیفه مسلمانان را در تمام اعصار و قرون روشن میسازد،و به عبارت دیگر میتوانیم چنین بگوئیم که اولوا الامر در زمان پیامبر ص خود پیامبر ص بود زیرا پیغمبر اکرم ص دو منصب داشت یکی منصب"رسالت"که در آیه به عنوان أَطِیعُوا الرَّسُولَ از او یاد شده و دیگر منصب"رهبری"و زمامداری امت اسلامی"که قرآن به عنوان اولوا الامر از آن یاد کرده،بنا بر این پیشوا و رهبر معصوم در زمان پیامبر ص خود پیامبر ص بود که علاوه بر منصب رسالت و ابلاغ احکام اسلام،این منصب را نیز به عهده داشت،و شاید تکرار نشدن "اطیعوا"در بین"رسول"و"اولوا الامر"خالی از اشاره به این معنی نباشد، و به عبارت دیگر منصب"رسالت"و"منصب اولوا الامری"دو منصب مختلف است که در وجود پیامبر ص یک جا جمع شده ولی در امام از هم جدا شده است و امام تنها منصب دوم را دارد.
3-اگر منظور از اولوا الامر امامان و رهبران معصوم است،پس چرا در ذیل آیه که مسئله تنازع و اختلاف مسلمانان را بیان میکند میگوید: فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّٰهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذٰلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً :"اگر در چیزی اختلاف کردید آن را به خدا و پیامبر ص ارجاع دهید اگر ایمان به پروردگار و روز بازپسین دارید،این برای شما بهتر و پایان و عاقبتش نیکوتر است"-همانطور که میبینیم در اینجا سخنی از اولوا الامر به میان نیامده و مرجع حل اختلاف تنها خدا(کتاب اللّٰه،قرآن)و پیامبر (سنت)معرفی شده است.
در پاسخ این ایراد باید گفت:اولا این ایراد مخصوص تفسیر دانشمندان شیعه نیست بلکه به سایر تفسیرها نیز با کمی دقت متوجه میشود و ثانیا شکی نیست که منظور از اختلاف و تنازع در جمله فوق،اختلاف و تنازع در احکام است نه در مسائل مربوط به جزئیات حکومت و رهبری مسلمین،زیرا در این مسائل مسلما
باید از اولوا الامر اطاعت کرد(همانطور که در جمله اول آیه تصریح شده)بنا بر این منظور از آن اختلاف در احکام و قوانین کلی اسلام است که تشریع آن با خدا و پیامبر ص است زیرا میدانیم امام فقط مجری احکام است،نه قانونی وضع میکند،و نه نسخ میکند،بلکه همواره در مسیر اجرای احکام خدا و سنت پیامبر ص است،و لذا در احادیث اهل بیت ع میخوانیم که اگر از ما سخنی بر خلاف کتاب اللّٰه و سخن پیامبر ص نقل کردند هرگز نپذیرید،محال است ما چیزی بر خلاف کتاب اللّٰه و سنت پیامبر ص بگوئیم،بنا بر این نخستین مرجع حل اختلاف مردم در احکام و قوانین اسلامی خدا و پیامبر ص است که بر او وحی میشود و اگر امامان معصوم بیان حکم میکنند،آن نیز از خودشان نیست بلکه از کتاب اللّٰه و یا علم و دانشی است که از پیامبر(ص)به آنها رسیده است و به این ترتیب علت عدم ذکر اولوا الامر در ردیف مراجع حل اختلاف در احکام روشن میگردد. (1)
در منابع اسلامی نیز احادیثی وارد شده که تفسیر اولوا الامر را به امامان اهل بیت تایید میکند از جمله:
1-مفسر مشهور اسلامی ابو حیان اندلسی مغربی(متوفی سال 756)در تفسیر بحر المحیط مینویسد که این آیه در حق علی ع و ائمه اهل بیت ع
1) 1) -و اگر میبینیم در آیه 83 همین سوره برای حل بعضی از مشکلات ارجاع به اولوا الامر داده شده است منظور از آن،اختلاف در احکام و قوانین کلی شرع نیست بلکه همانطور که در تفسیر آیه مزبور خواهد آمد در باره مسائل مربوط به طرز اجرای احکام است،شرح بیشتر این موضوع را به خواست خدا در ذیل همان آیه خواهیم خواند.
نازل گردیده است (1).
2-دانشمند اهل تسنن ابو بکر بن مؤمن الشیرازی در رساله اعتقاد(طبق نقل مناقب کاشی)از ابن عباس نقل میکند که آیه فوق در باره علی ع نازل شد، هنگامی که پیامبر ص او را(در غزوه تبوک)در مدینه بجای خود گذارد،علی ع عرض کرد:ای پیامبر!آیا مرا همانند زنان و کودکان در شهر قرار میدهی؟پیامبر ص فرمود:
اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی حین قال اُخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ فقال عز و جل" وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ":"آیا دوست نداری نسبت به من همانند هارون(برادر موسی)نسبت به موسی ع بوده باشی،آن زمانی که موسی به او گفت:در میان بنی اسرائیل جانشین من باش و اصلاح کن،سپس خداوند عز و جل فرمود: وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ " (2).
شیخ سلیمان حنفی قندوزی که از دانشمندان معروف اهل تسنن است در کتاب ینابیع المودة از کتاب"مناقب"از"سلیم بن قیس هلالی"نقل میکند که روزی مردی به خدمت علی ع آمد و پرسید:کمترین چیزی که انسان در پرتو آن جزء مؤمنان خواهد شد چه چیز است؟و نیز کمترین چیزی که با آن جزء کافران و یا گمراهان میگردد کدام است؟امام فرمود:اما کمترین چیزی که انسان به سبب آن در زمره گمراهان درمیآید این است که حجت و نماینده خدا و شاهد و گواه او را که اطاعت و ولایت او لازم است نشناسد،آن مرد گفت:یا امیر المؤمنین آنها را برای من معرفی کن،علی ع فرمود:همانها که خداوند در ردیف خود و پیامبر ص قرار داده و فرموده یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ .
آن مرد گفت فدایت شوم باز هم روشنتر بفرما علی ع فرمود:همانهایی
که رسول خدا در موارد مختلف و در خطبه روز آخر عمرش از آنها یاد کرده و فرمود:
انی ترکت فیکم امرین لن تضلوا بعدی ان تمسکتم بهما کتاب اللّٰه و عترتی أهل بیتی :"من در میان شما دو چیز بیادگار گذاشتم که اگر دست به دامن آنها بزنید هرگز بعد از من گمراه نخواهید شد کتاب خدا و خاندانم" (1).
4-و نیز همان دانشمند در کتاب"ینابیع المودة"مینویسد که صاحب کتاب مناقب از تفسیر مجاهد نقل کرده که این آیه در باره علی ع نازل شده است (2).
5-روایات متعددی در منابع شیعه مانند کتاب کافی و تفسیر عیاشی و کتب صدوق و غیر آن نقل شده که همگی گواهی میدهند که منظور از اولوا الامر ائمه معصومین میباشند و حتی در بعضی از آنها نام امامان یک یک صریحا ذکر شده است (3).
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحٰاکَمُوا إِلَی اَلطّٰاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ وَ یُرِیدُ اَلشَّیْطٰانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلاٰلاً بَعِیداً (60)
60-آیا ندیدی کسانی را که گمان میکنند به آنچه(از کتب آسمانی)بر تو و بر پیشینیان نازل شده ایمان آوردهاند ولی میخواهند طاغوت و حکام باطل را به داوری بطلبند با اینکه به آنها دستور داده شده به طاغوت کافر شوند،و شیطان میخواهد آنها را شدیدا گمراه کند(و به بیراهههای دور دستی بیفکند).
یکی از یهودیان مدینه با یکی از مسلمانان منافق اختلافی داشت،بنا گذاشتند یک نفر را به عنوان داور در میان خود انتخاب کنند،مرد یهودی چون به عدالت و بی نظری پیامبر اسلام ص اطمینان داشت گفت:من به داوری پیامبر شما راضیم ولی مرد منافق یکی از بزرگان یهود بنام"کعب بن اشرف"را انتخاب کرد،زیرا میدانست که میتواند با هدیه نظر او را به سوی خود جلب کند،و به این ترتیب با داوری پیامبر اسلام ص مخالفت کرد،آیه شریفه نازل شد و چنین افرادی را شدیدا سرزنش کرد (1).
بعضی از مفسران شان نزولهای دیگری نیز در ذیل این آیه نقل کردهاند که نشان میدهد بعضی از تازه مسلمانها،طبق عادت زمان جاهلیت،در آغاز اسلام داوریهای خود را نزد دانشمندان یهود،و یا کاهنان میبردند،آیه فوق نازل شد و شدیدا آنها را نهی کرد (2).
حکومت طاغوت
آیه فوق در واقع مکمل آیه گذشته است،زیرا آیه پیش،مؤمنان را به- اطاعت فرمان خدا و پیامبر و اولوا الامر و به داوری طلبیدن کتاب و سنت دعوت نمود و این آیه از اطاعت و پیروی و داوری طاغوت،نهی مینماید.
همانطور که سابقا هم اشاره کردهایم،"طاغوت"از ماده طغیان است و این
کلمه با همه مشتقاتش به معنی سرکشی و شکستن حدود و قیود،و یا هر چیزی که وسیله طغیانگری و یا سرکشی است میباشد،بنا بر این آنها که داوری به باطل میکنند "طاغوت"هستند،زیرا حدود و مرزهای الهی و حق و عدالت را شکستهاند،در حدیثی نیز از امام صادق ع نقل شده که فرمود:
الطاغوت کل من یتحاکم الیه من یحکم بغیر الحق یعنی هر کس به غیر حق حکم کند و مردم او را به داوری بطلبند، طاغوت است.
آیه فوق مسلمانانی را که برای داوری به نزد حکام میرفتند ملامت میکند، و میگوید:"ای پیامبر!آیا نمیبینی کسانی را که خود را مسلمان میپندارند و میگویند به تمام کتب آسمانی که بر تو و انبیاء پیشین نازل شده است ایمان آوردیم،در عین حال داوریهای خود را به نزد طاغوت میبرند،در حالی که به آنها دستور داده شده که هرگز فرمان طاغوت را نبرند"؟! ( أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحٰاکَمُوا إِلَی الطّٰاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ ).
سپس قرآن اضافه میکند:"مراجعه به طاغوت یک دام شیطانی است که میخواهد انسانها را از راه راست به بیراهههای دوردستی بیفکند"( وَ یُرِیدُ الشَّیْطٰانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلاٰلاً بَعِیداً ).
ناگفته پیدا است که آیه فوق همچون سایر آیات قرآن یک حکم عمومی و جاودانی را برای همه مسلمانان در سراسر اعصار و قرون بیان مینماید،و به آنان اخطار میکند که مراجعه کردن به حکام باطل،و داوری خواستن از طاغوت، با ایمان به خدا و کتب آسمانی سازگار نیست،به علاوه انسان را از مسیر حق به بیراهههایی پرتاب میکند که فاصله آن از حق،بسیار زیاد است،مفاسد چنین داوریها در بهم- ریختن سازمان اجتماعی بشر بر هیچکس پوشیده نیست،و یکی از عوامل عقبگرد اجتماعات محسوب میشود.
وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا إِلیٰ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ وَ إِلَی اَلرَّسُولِ رَأَیْتَ اَلْمُنٰافِقِینَ یَصُدُّونَ عَنْکَ صُدُوداً (61) فَکَیْفَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ ثُمَّ جٰاؤُکَ یَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ إِنْ أَرَدْنٰا إِلاّٰ إِحْسٰاناً وَ تَوْفِیقاً (62) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ یَعْلَمُ اَللّٰهُ مٰا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً (63)
61-و هنگامی که به آنها گفته شود،به سوی آنچه خدا نازل کرده و به سوی پیامبر بیائید، منافقان را میبینی که از قبول دعوت تو اعراض میکنند.
62-پس چگونه موقعی که بر اثر اعمالشان گرفتار مصیبتی میشوند به سراغ تو میآیند و سوگند یاد میکنند که منظور ما(از بردن داوری به نزد دیگران)جز نیکی کردن و توافق(میان طرفین نزاع)نبوده است؟! 63-آنها کسانی هستند که خدا آنچه را در دل دارند میداند،از(مجازات)آنها صرف نظر کن،و آنها را اندرز بده و با بیانی رسا نتایج اعمالشان را به آنها گوشزد نما.
نتیجه داوری طاغوت
به دنبال نهی شدید از مراجعه به طاغوت،و داوران جور،که در آیه سابق آمد، در این سه آیه نتایج این گونه داوریها و دستاویزهایی که منافقان برای توجیه کار خود به آن متشبث میشدند،مورد بررسی قرار گرفته است.
در آیه نخست میفرماید:"این گونه مسلماننماها نه تنها برای داوری به-
سراغ طاغوت میروند بلکه هنگامی که به آنها تذکر داده میشود که به سوی حکم خدا بیائید و داوری پیامبر ص را بپذیرید،مقاومت به خرج داده و از قبول دعوت تو اعراض و امتناع میورزند و با اصرار روی این کار میایستند".
در حقیقت قرآن میگوید:مراجعه آنها به طاغوت یک اشتباه زودگذر نبوده که با یادآوری اصلاح گردد،بلکه مقاومت و اصرار آنها در این کار نشان دهنده روح نفاق و ضعف ایمان آنها است،و الا با دعوت پیامبر ص بیدار میشدند و به- اشتباه خود معترف میگشتند( وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا إِلیٰ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ وَ إِلَی الرَّسُولِ رَأَیْتَ الْمُنٰافِقِینَ یَصُدُّونَ عَنْکَ صُدُوداً ) و در آیه بعد این حقیقت را بیان میکند که همین افراد منافق هنگامی که در نتیجه اعمالشان گرفتار مصیبتی میشوند،و در بنبست قرار میگیرند،به حکم اجبار به سوی تو میآیند،( فَکَیْفَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ ثُمَّ جٰاؤُکَ ...).
و در این موقع سوگند یاد میکنند که منظور و هدف ما از بردن داوری به نزد دیگران جز نیکی کردن و ایجاد توافق در میان طرفین دعوی نبوده است، ( یَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ إِنْ أَرَدْنٰا إِلاّٰ إِحْسٰاناً وَ تَوْفِیقاً ).
در اینجا باید به دو نکته توجه داشت:نخست اینکه ببینیم منظور از مصیبتی که دامنگیر آنها میشود چیست؟بعید نیست که منظور از آن نابسامانیها و بدبختیها و مصیبتهایی باشد،که بر اثر داوری طاغوت دامنگیر آنها میشود،زیرا جای تردید نیست که اگر بر اثر داوری افراد ناصالح و ستمگر،منفعت آنی عائد یکی از طرفین دعوی شود،چیزی نمیگذرد که ادامه این داوریها باعث توسعه ظلم و فساد و هرج و مرج،و از هم پاشیدن سازمان اجتماع میگردد،بنا بر این چنین افرادی بزودی نتایج کار خود را خواهند دید و از کرده خود پشیمان میشوند.
بعضی از مفسران احتمال دادهاند که منظور از"مصیبت"همان رسوایی منافقان در میان جمعیت و یا مصائبی باشد که به فرمان خدا،دامن آنها را میگیرد(همانند بلاها و شکستهای غیر منتظره).
نکته دیگر اینکه آیا منظور منافقان از کلمه احسان و نیکی کردن،احسان به طرفین دعوی بوده،و یا نسبت به پیامبر ص؟ممکن است منظورشان هر دو باشد، آنها بهانههای مضحکی برای ارجاع داوری به بیگانگان درست کرده بودند،از جمله اینکه میگفتند آوردن داوری به نزد پیغمبر ص دون شان او است!زیرا غالبا طرفین دعوی جار و جنجال به راه میاندازند و این با مقام پیامبر ص سازگار نیست!.
به علاوه قضاوت و داوری همیشه به زیان یک طرف تمام میشود و طبعا دشمن تراش است،گویا آنها با چنین بهانههایی میخواستند خود را تبرئه کنند که منظور ما خدمت به پیامبر ص و طرفین دعوی بوده است.
و یا اینکه اصولا نظر ما داوری نبوده،بلکه نظر ما آشتی دادن و ایجاد توفیق و توافق در میان طرفین نزاع بوده است. ولی خداوند در آیه سوم نقاب از چهره آنها کنار میزند و این گونه تظاهرات دروغین را ابطال میکند،و میفرماید:"اینها کسانی هستند که خداوند اسرار درون دلهای آنها را میداند"( أُولٰئِکَ الَّذِینَ یَعْلَمُ اللّٰهُ مٰا فِی قُلُوبِهِمْ ).
ولی در عین حال به پیامبر خود دستور میدهد که از مجازات آنها صرفنظر کن (فاعرض عنهم)و پیامبر ص همواره با منافقان به خاطر اظهار اسلام کردن تا آنجا که ممکن بود مدارا میکرد،زیرا مامور به ظاهر بود و جز در موارد استثنایی آنها را مجازات نمیکرد،چه اینکه ظاهرا در صفوف مسلمانان بود و ممکن بود مجازات آنها به یک نوع تصفیه حساب شخصی تفسیر شود.
سپس دستور میدهد که آنها را موعظه کن و اندرز ده و با بیانی رسا که در دل و جان آنها نفوذ کند،و نتائج اعمالشان را به آنها گوشزد کن.
( وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً ).
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ لِیُطٰاعَ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّٰهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِیماً (64)
64-ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر به این منظور که به فرمان خدا از وی اطاعت شود،و اگر این مخالفان هنگامی که به خود ستم میکردند(و فرمانهای خدا را زیر پا میگذاردند) به نزد تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش میکردند و پیامبر هم برای آنها استغفار میکرد خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند.
قرآن در آیات گذشته مراجعه به داوران جور را شدیدا محکوم نمود،در این آیه به عنوان تاکید این سخن میگوید:پیامبرانی را که ما میفرستادیم همه برای این بودهاند که به فرمان خدا از آنها اطاعت شود و هیچگونه مخالفتی نسبت به آنها انجام نگردد( وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ لِیُطٰاعَ بِإِذْنِ اللّٰهِ .) زیرا آنها هم رسول و فرستاده خدا بودهاند و هم رئیس حکومت الهی،بنا بر این مردم موظف بودهاند هم از نظر بیان احکام خداوند و هم از نظر چگونگی اجرای آن از آنها پیروی کنند،و تنها به ادعای ایمان قناعت نکنند.
از این جمله به خوبی استفاده میشود که هدف از فرستادن پیامبران،اطاعت و فرمانبرداری کردن همه مردم بوده است،حال اگر بعضی از مردم از آزادی خود سوء استفاده کردند و اطاعت ننمودند،تقصیر متوجه خود آنها است،بنا بر این آیه فوق عقیده جبریون را که میگویند بعضی از مردم از آغاز موظف به اطاعت،و بعضی محکوم به عصیان و مخالفت هستند نفی میکند.
ضمنا از تعبیر باذن اللّٰه استفاده میشود که پیامبران الهی هر چه دارند از ناحیه خدا است و به عبارت دیگر وجوب اطاعت آنها بالذات نیست،بلکه آن هم به فرمان
پروردگار و از ناحیه اوست.
سپس در دنباله آیه راه بازگشت را به روی گناهکاران و آنها که به طاغوت مراجعه کردند،و یا به نحوی از انحاء مرتکب گناهی شدند،گشوده و میفرماید:
"اگر آنها هنگامی که به خویش ستم کردند،به سوی تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش مینمودند و پیامبر هم برای آنها طلب آمرزش مینمود،خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند( وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّٰهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِیماً ).
قابل توجه اینکه قرآن به جای اینکه بگوید:نافرمانی خدا کردند و مراجعه به داوران جور نمودند میگوید إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ :"هنگامی که به خویش ستم کردند"!اشاره به اینکه فایده اطاعت فرمان خدا و پیامبر ص متوجه خود شما میشود،و مخالفت با آن در واقع یک نوع ستم به خویشتن است،زیرا زندگی مادی شما را به هم میریزد و از نظر معنوی مایه عقبگرد شما است.
از این آیه ضمنا پاسخ کسانی که توسل جستن به پیامبر و یا امام را یک نوع شرک میپندارند روشن میشود،زیرا این آیه صریحا میگوید که آمدن به سراغ پیامبر ص و او را بر در درگاه خدا شفیع قرار دادن،و وساطت و استغفار او برای گنهکاران مؤثر است،و موجب پذیرش توبه،و رحمت الهی است.
اگر وساطت و دعا و استغفار و شفاعت خواستن از پیامبر ص شرک بود چگونه ممکن بود که قرآن چنین دستوری را به گنهکاران بدهد! منتها افراد خطاکار باید نخست خود توبه کنند و از راه خطا برگردند،سپس برای قبول توبه خود از استغفار پیامبر ص نیز استفاده کنند.
بدیهی است پیامبر ص آمرزنده گناه نیست،او تنها میتواند از خدا طلب آمرزش کند و این آیه پاسخ دندان شکنی است به آنها که این گونه وساطت را انکار میکنند(دقت کنید) جالب توجه اینکه قرآن نمیگوید:تو برای آنها استغفار کن بلکه میگوید
"رسول"برای آنها استغفار کند،این تعبیر گویا اشاره به آن است که پیامبر ص از مقام و موقعیتش استفاده کند و برای خطاکاران توبه کننده استغفار نماید.
این معنی(تاثیر استغفار پیامبر ص برای مؤمنان)در آیات دیگری از قرآن نیز آمده است مانند آیه 19 سوره محمد و آیه 5 سوره منافقون و آیه 114 سوره توبه که در باره استغفار ابراهیم نسبت به پدرش(عمویش)اشاره میکند،و آیات دیگری که نهی از استغفار برای مشرکان میکند و مفهومش این است که استغفار برای مؤمنان بیمانع است،و نیز از بعضی از آیات استفاده میشود که فرشتگان برای جمعی از مؤمنان خطاکار در پیشگاه خداوند استغفار میکنند(سوره غافر آیه 7 و سوره شوری آیه 5).
خلاصه اینکه آیات زیادی از قرآن مجید حکایت از این معنی میکند که پیامبران یا فرشتگان و یا مؤمنان پاکدل میتوانند برای بعضی از خطاکاران استغفار کنند، و استغفار آنها در پیشگاه خدا اثر دارد،این خود یکی از معانی شفاعت کردن پیامبر و یا فرشتگان و یا مؤمنان پاکدل برای خطاکاران است،ولی همانطور که گفتیم چنین شفاعتی نیازمند به وجود زمینه و شایستگی و آمادگی در خود خطاکاران است.
شگفتانگیز اینکه از پارهای از کلمات بعضی از مفسران استفاده میشود که خواستهاند استغفار پیامبر ص را در آیه فوق مربوط به تجاوز به حقوق شخصی خود پیامبر ص بدانند و بگویند چون نسبت به خود پیغمبر ص ستم کرده بودند، لازم بود رضایت او را بدست آورند تا خداوند از خطای آنها بگذرد! ولی روشن است که ارجاع داوری به غیر پیامبر ص ستمی به شخص پیغمبر نیست بلکه مخالفت با منصب خاص او و یا به عبارت دیگر مخالفت با فرمان خدا است و بفرض که ستمی بر شخص پیامبر ص باشد قرآن روی آن تکیه نکرده است بلکه تکیه قرآن روی این مطلب است که آنها بر خلاف فرمان خدا رفتار کردند.
به علاوه اگر ما به کسی ستم کنیم رضایت او کافی است چه نیازی به استغفار
او در پیشگاه خدا است؟و از همه گذشته بفرض که چنین تفسیری برای آیه فوق کنیم در مورد آن همه آیات دیگر که استغفار پیامبران و فرشتگان و مؤمنان را در حق خطاکاران مؤثر میداند چه خواهیم گفت؟آیا در مورد آنها نیز پای حقوق شخصی در میان بوده است؟!
فَلاٰ وَ رَبِّکَ لاٰ یُؤْمِنُونَ حَتّٰی یُحَکِّمُوکَ فِیمٰا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً (65)
65-به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود مگر اینکه تو را در اختلافات خود به داوری طلبند،و سپس در دل خود از داوری تو احساس ناراحتی نکنند،و کاملا تسلیم باشند.
"زبیر بن عوام"که از مهاجران بود با یکی از انصار(مسلمانان مدینه)بر سر آبیاری نخلستانهای خود که در کنار هم قرار داشتند،اختلافی پیدا کرده بودند، هر دو برای حل اختلاف خدمت پیامبر ص رسیدند،از آنجا که باغستان زبیر در قسمت بالای نهر و باغستان انصاری در قسمت پائین نهر قرار داشت پیامبر ص به زبیر دستور داد که اول او باغهایش را آبیاری کند و بعد مسلمان انصاری(و این مطابق همان سنتی بود که در باغهای مجاور هم جریان داشت)اما این مرد انصاری به ظاهر مسلمان از داوری عادلانه پیامبر ص ناراحت شد و گفت:آیا این قضاوت به خاطر آن بود که زبیر،عمهزاده تو است؟!پیامبر ص از این سخن بسیار ناراحت شد به حدی که رنگ رخسار او دگرگون گردید،در این موقع آیه فوق نازل شد و به مسلمانان هشدار داد.
در بعضی از تفاسیر اسلامی شان نزولهای دیگری ذکر شده که کم و بیش با شان نزول فوق شباهت دارد(تفسیر تبیان،و طبرسی،و المنار).
تسلیم در برابر حق
گرچه شان نزول خاصی در بالا برای آیه فوق نقل شد ولی همانطور که بارها گفتهایم شان نزولهای خاص هیچگاه با عمومیت مفهوم آیه منافات ندارد،و به همین دلیل این آیه میتواند مکمل بحث آیات قبل نیز بوده باشد.
در این آیه خداوند سوگند یاد کرده که افراد،ایمان واقعی در صورتی خواهند داشت که پیامبر ص را در اختلافات خود به داوری بطلبند و به بیگانگان مراجعه ننمایند( فَلاٰ وَ رَبِّکَ لاٰ یُؤْمِنُونَ حَتّٰی یُحَکِّمُوکَ فِیمٰا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ) (1)سپس میفرماید:"نه فقط به داوری را به نزد تو آورند بلکه هنگامی که تو در میان آنها حکمی کردی،خواه به سود آنها باشد یا به زیان آنها،علاوه بر اینکه اعتراض نکنند در دل خود نیز احساس ناراحتی ننمایند و کاملا تسلیم باشند" ( ثُمَّ لاٰ یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً ).
گرچه ناراحتی درونی از قضاوتهایی که احیانا به زیان انسان است غالبا اختیاری نیست،ولی با تربیتهای اخلاقی و پرورش روح تسلیم در برابر حق و عدالت و توجه به موقعیت واقعی پیامبر ص حالتی در انسان پیدا میشود که هیچگاه از داوری پیامبر ص و حتی دانشمندانی که جانشینان او هستند هرگز ناراحت نخواهد
1) 1) -"شجر"در اصل از ماده"شجر"(بر وزن قمر)به معنی"درخت"گرفته شده و از آنجا که در مشاجره و نزاع،یک نوع آشفتگی و بهم پیچیدگی همانند پیچیدگی شاخههای درختان به یکدیگر آشکار میشود به معنی نزاع و کشمکش آمده است،و در آیه فوق به همین معنی استعمال شده است.
شد،و به هر حال مسلمانان واقعی موظفند روح تسلیم در برابر حق را در خود پرورش دهند.
در آیه فوق نشانههای ایمان واقعی و راسخ در سه مرحله بیان شده است:
1-در تمامی موارد اختلاف خواه بزرگ باشد یا کوچک،به قضاوت و داوری پیامبر ص که از حکم الهی سرچشمه میگیرد مراجعه کنند،نه به طاغوت و داوران باطل.
2-هیچگاه در برابر قضاوتها و فرمانهای پیامبر ص که همان فرمان خدا است حتی در دل خود احساس ناراحتی نکنند، و به داوریها و احکام او بدبین نباشند.
3-در مقام عمل نیز آن را دقیقا اجرا کنند و به طور کامل تسلیم حق باشند.
روشن است قبول یک مکتب و فرمانهای آن در مواردی که به سود انسان تمام میشود دلیل بر ایمان به آن مکتب نیست بلکه آنجا که ظاهرا به زیان انسان است اما در واقع مطابق با حق و عدالت است اگر پذیرفته شود،نشانه ایمان است.
در حدیثی که از امام صادق ع در کتاب کافی در تفسیر این آیه نقل شده چنین میخوانیم:"اگر جمعیتی خدا را بپرستند،نماز را بپا دارند،زکات را بپردازند،روزه ماه رمضان و حج را بجا آورند،ولی نسبت به کارهایی که پیامبر ص انجام داده با سوء ظن بنگرند و یا بگویند:اگر او فلان کار را انجام نداده بود بهتر بود،آنها در حقیقت مؤمنان واقعی نیستند"سپس آیه فوق را امام ع تلاوت فرمود،بعد فرمود:"بر شما باد که در مقابل خدا و حق همیشه تسلیم باشید".
از آیه فوق در ضمن دو مطلب مهم استفاده میشود:
1-آیه یکی از دلائل معصوم بودن پیامبر ص است زیرا دستور به تسلیم مطلق از نظر گفتار و کردار در برابر همه فرمانهای پیامبر ص و حتی تسلیم قلبی در برابر او،نشانه روشنی بر این است که او در احکام و فرمانها و داوریهایش نه اشتباه میکند و نه عمدا چیزی بر خلاف حق میگوید،معصوم از خطاست و هم
معصوم از گناه.
2-آیه فوق هر گونه اجتهاد در مقام نص پیامبر ص و اظهار عقیده را در مواردی که حکم صریح از طرف خدا و پیامبر ص در باره آن رسیده باشد نفی میکند، بنا بر این اگر در تواریخ اسلامی میبینیم که گاهی بعضی از افراد در برابر حکم خدا و پیامبر ص اجتهاد و یا اظهار نظر میکردند و مثلا میگفتند پیامبر چنین گفته و ما چنین میگوئیم،باید قبول کنیم که عمل آنها بر خلاف صریح آیه فوق است.
وَ لَوْ أَنّٰا کَتَبْنٰا عَلَیْهِمْ أَنِ اُقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ أَوِ اُخْرُجُوا مِنْ دِیٰارِکُمْ مٰا فَعَلُوهُ إِلاّٰ قَلِیلٌ مِنْهُمْ وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا مٰا یُوعَظُونَ بِهِ لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِیتاً (66) وَ إِذاً لَآتَیْنٰاهُمْ مِنْ لَدُنّٰا أَجْراً عَظِیماً (67) وَ لَهَدَیْنٰاهُمْ صِرٰاطاً مُسْتَقِیماً (68)
66-(ما تکلیف مشکلی بر دوش آنها ننهادیم)اگر(همانند بعضی از امم پیشین)به آنها دستور میدادیم یکدیگر را به قتل برسانند و یا از وطن و خانه خود بیرون روند تنها عده کمی از آنها عمل میکردند،و اگر اندرزهایی را که به آنان داده میشد انجام میدادند به سود آنها بود و موجب تقویت ایمان آنها میگردید.
67-و در این صورت پاداش بزرگی از ناحیه خود به آنها میدادیم.
68-و آنها را به راه راست هدایت میکردیم.
در اینجا برای تکمیل بحث گذشته در باره کسانی که از داوریهای عادلانه پیامبر ص گاهی احساس ناراحتی میکردند اشاره به پارهای از تکالیف طاقت-
فرسای امم پیشین کرده و میگوید:
"ما تکلیف شاق و مشکلی بر دوش اینها نگذاشتیم،اگر همانند بعضی از امم پیشین (مانند یهود که پس از بتپرستی و گوسالهپرستی به آنها دستور داده شد که یکدیگر را به کفاره این گناه بزرگ به قتل برسانند و یا از وطن مورد علاقه خود بیرون روند) به اینها نیز چنین دستور سنگین و سختی را میدادیم،چگونه در برابر انجام آن طاقت میآوردند،اینها که در باره آبیاری کردن یک نخلستان و داوری پیامبر ص نسبت به آن،تسلیم نیستند،چگونه میتوانند از عهده آزمایشهای دیگر در آیند "مسلما اگر چنان دستوری به آنها میدادیم که یکدیگر را بکشید یا از وطن خود خارج شوید،تنها عده کمی از آنها آن را انجام میدادند".
( وَ لَوْ أَنّٰا کَتَبْنٰا عَلَیْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِیٰارِکُمْ مٰا فَعَلُوهُ إِلاّٰ قَلِیلٌ مِنْهُمْ ).
به گفته بعضی از مفسران،مسئله"تن در دادن به کشته شدن"و"خارج شدن از وطن"،از جهاتی شبیه به یکدیگرند،زیرا بدن وطن روح آدمی است، همانطور که وطن همانند جسم انسان است،هم ترک وطن جسم،کار مشکلی است و هم چشمپوشی از وطنی که زادگاه و جایگاه انسان است.
سپس میفرماید:"اگر آنها اندرزهای خدا و پیامبر ص را بپذیرند هم به سودشان است،و هم باعث تقویت ایمان آنها است"،( وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا مٰا یُوعَظُونَ بِهِ لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِیتاً ).
جالب توجه اینکه در این آیه،از فرمانها و احکام الهی تعبیر به موعظه و اندرز شده است،اشاره به اینکه احکام مزبور چیزی نیست که به سود فرمان- دهنده(خداوند)بوده باشد،بلکه در حقیقت اندرزهایی است که به سود خود شما است،و لذا بلا فاصله میفرماید اطاعت اینها هم به سود شما است و هم موجب تقویت ایمان شما میگردد.
به این نکته نیز باید توجه داشت که آخر آیه میگوید:"هر قدر انسان
در مسیر اطاعت فرمان خدا گام بردارد ثبات و استقامت او بیشتر میشود"در واقع اطاعت فرمان یک نوع ورزش روحی برای انسان است که ادامه و تکرار آن همانند ورزشهای جسمانی روز بروز قوت و قدرت و ثبات و استحکام بیشتری میآفریند، و تدریجا انسان به جایی میرسد که هیچ قدرتی نمیتواند بر نیروی ایمان او غلبه کند و او را بفریبد. در آیه بعد سومین فایده تسلیم و اطاعت در برابر خدا را بیان کرده، میگوید:
"در این هنگام(علاوه بر آنچه گفته شد)پاداش عظیمی نیز به آنها خواهیم داد" ( وَ إِذاً لَآتَیْنٰاهُمْ مِنْ لَدُنّٰا أَجْراً عَظِیماً ). و در آخرین آیه از آیات فوق به چهارمین نتیجه اشاره کرده میفرماید:
"ما آنها را به راه راست هدایت میکنیم"( وَ لَهَدَیْنٰاهُمْ صِرٰاطاً مُسْتَقِیماً ).
روشن است که منظور از این هدایت،راهنمایی به اصل دین و آئین نیست بلکه الطاف تازهای است که از طرف خداوند به صورت هدایت ثانوی و به عنوان پاداشی به این گونه افراد شایسته داده میشود،و مانند چیزی است که در آیه 17 سوره"محمد" (ص)به آن اشاره شده است وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زٰادَهُمْ هُدیً :"کسانی که در راه هدایت گام بردارند،خداوند هدایت آنها را بیشتر میکند".
در روایتی نقل شده که هنگامی که آیه"و لَوْ أَنّٰا کَتَبْنٰا عَلَیْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ..." نازل گردید،یکی از مسلمانان با ایمان گفت:به خدا سوگند اگر چنین دستورهای سنگینی از طرف خدا به ما داده میشد،حتما انجام میدادیم،ولی شکر خدا را که از چنین دستوری معاف شدهایم،این سخن به پیامبر(ص)رسید فرمود:
ان من امتی لرجالا الایمان اثبت فی قلوبهم من الجبال الرواسی:
"بعضی از پیروان من چنانند که ایمان در دلهای آنها پابرجاتر است از کوههای محکم!" (1)
1) 1) -تفسیر فی ظلال جلد دوم صفحه 428.
وَ مَنْ یُطِعِ اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ فَأُولٰئِکَ مَعَ اَلَّذِینَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ اَلنَّبِیِّینَ وَ اَلصِّدِّیقِینَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولٰئِکَ رَفِیقاً (69) ذٰلِکَ اَلْفَضْلُ مِنَ اَللّٰهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ عَلِیماً (70)
69-و کسی که خدا و پیامبر را اطاعت کند،(در روز رستاخیز)همنشین کسانی خواهد بود که خدا نعمت خود را بر آنها تمام کرده،از پیامبران و صدیقان و شهداء و صالحان، و آنها رفیقهای خوبی هستند.
70-این موهبتی است از ناحیه خدا و کافی است که او(از حال بندگان و نیات و اعمال آنها) آگاه است.
یکی از صحابه پیامبر(ص)به نام"ثوبان"که نسبت به حضرت محبت و علاقه شدیدی داشت،روزی با حال پریشان خدمتش رسید،پیامبر ص از سبب ناراحتی او سؤال نمود،در جواب عرض کرد:زمانی که از شما دور میشوم و شما را نمیبینم ناراحت میشوم،امروز در این فکر فرو رفته بودم که فردای قیامت اگر من اهل بهشت باشم،مسلما در مقام و جایگاه شما نخواهم بود،و بنا بر این شما را هرگز نخواهم دید،و اگر اهل بهشت نباشم که تکلیفم روشن است،و بنا بر این در هر حال از درک حضور شما محروم خواهم شد،با این حال چرا افسرده نباشم؟! آیههای فوق نازل شد و به اینگونه اشخاص بشارت داد که افراد مطیع پروردگار در بهشت نیز همنشین پیامبران و برگزیدگان خدا خواهند بود،سپس پیامبر ص فرمود:به خدا سوگند،ایمان مسلمانی کامل نمیشود مگر اینکه مرا از خود و پدر و مادر و همه بستگان بیشتر دوست دارد،و در برابر گفتار من تسلیم باشد.
دوستان بهشتی
در این آیه یکی دیگر از افتخارات کسانی که مطیع فرمان خدا و پیامبر ص باشند بیان شده،و در حقیقت،امتیازاتی را که در آیات قبل گذشت،تکمیل میکند و آن همنشینی با کسانی است که خداوند،نعمت خود را بر آنها تمام کرده است، ( وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولٰئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ ...) و همانطور که در سوره حمد،بیان شده است کسانی که مشمول این نعمتند، همواره در جاده مستقیم گام برمیدارند و کوچکترین انحراف و گمراهی ندارند.
سپس در توضیح این جمله و بیان کسانی که خداوند نعمت خویش را بر آنها اتمام کرده است اشاره به چهار طایفه میکند که در واقع ارکان چهارگانه این موضوع هستند:
1-"انبیاء"و فرستادگان مخصوص پروردگار که نخستین گام را برای هدایت و رهبری مردم و دعوت به صراط مستقیم برمیدارند( مِنَ النَّبِیِّینَ ) 2-"راستگویان"،کسانی که هم در سخن راست میگویند و هم با عمل و کردار صدق گفتار خود را اثبات میکنند و نشان میدهند که مدعی ایمان نیستند بلکه براستی به فرمانهای الهی ایمان دارند( وَ الصِّدِّیقِینَ ).
از این تعبیر روشن میشود که بعد از مقام نبوت،مقامی بالاتر از مقام صدق و راستی نیست،نه تنها راستی در گفتار بلکه راستی در عمل و کردار که شامل امانت و اخلاص نیز میگردد،زیرا"امانت"همان صداقت در عمل است همانطور که"راستگویی" امانت در گفتار است،و در مقابل آن،هیچ صفت زشتی بعد از کفر بدتر از دروغ و نفاق و خیانت در سخن و عمل نیست(باید توجه داشت که صدیق صیغه مبالغه است و به معنی کسی است که سر تا پا راستی و درستی است).
در بعضی از روایات"صدیق"به علی ع و امامان اهل بیت ع تفسیر شده
است و همانطور که بارها گفتهایم این گونه تفسیرها بیان مصداق روشن و عالی آیات است و معنی انحصار را نمیرساند.
3-"شهداء"و کشتهشدگان در راه هدف و عقیده پاک الهی،و یا افراد برجسته ای که روز قیامت شاهد و گواه اعمال انسانها هستند( وَ الشُّهَدٰاءِ ) (1).
4-"صالحان"و افراد شایسته و برجستهای که با انجام کارهای مثبت و سازنده و مفید و پیروی از اوامر انبیاء به مقامات برجستهای نائل شدهاند ( وَ الصّٰالِحِینَ ).
و به همین جهت در روایات ما"صالحین"تفسیر به یاران برگزیده ائمه شده است،و این نیز همانند آنچه در باره"صدیقین"گذشت از قبیل بیان فرد شاخص است.
نکتهای که در اینجا یادآوری آن لازم است این است که ذکر این مراحل چهارگانه ممکن است اشاره به این معنی باشد که برای ساختن یک جامعه انسانی سالم و شایسته نخست باید رهبران بحق و انبیاء وارد میدان شوند،و به دنبال آنها مبلغان صدیق که قول و عمل آنها با یکدیگر هماهنگ است و اهداف آنها را در همه جا پخش کنند،و به دنبال این دوران سازندگی فکری،جمعی در برابر عناصر آلوده و آنهایی که موانع راه حقند وارد شوند و قربانی دهند و شهید گردند و محصول این کوششها و تلاشها به وجود آمدن"صالحان"و"اجتماعی پاک و شایسته"است، و روشن است که صالحان نیز برای روشن نگاه داشتن مشعل حق نسبت به نسلهای آینده همین وظائف سهگانه را انجام خواهند داد،رهبری میکنند،تبلیغ مینمایند، و قربانی میدهند.
ضمنا از آیات فوق این حقیقت به روشنی استفاده میشود که موضوع معاشران خوب و همنشینهای با ارزش بقدری اهمیت دارد که حتی در عالم آخرت برای
1) 1) -"شهید"در اصل به معنی گواه است منتها گاهی انسان بوسیله سخن گواهی بر حق میدهد و گاهی بوسیله عمل و کشته شدن در راه اهداف پاک گواهی میدهد
تکمیل نعمتهای بهشتی این نعمت بزرگ به"مطیعان"ارزانی میگردد،و آنها علاوه بر همه افتخارات،همنشینانی همچون پیامبران و صدیقان و شهیدان و صالحان خواهند داشت.
شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که معاشرت مطیعان با این طوائف چهارگانه مفهومش این نیست که آنها در مقام و مرتبه از هر جهت برابر و مساویند بلکه در عین معاشرت با یکدیگر هر کدام سهم خاصی(طبق مقام خود)از مواهب و الطاف خداوند دارند،همانطور که فی المثل درختان و گلها و گیاهان یک باغ در عین اینکه گرد هم هستند و از نور آفتاب و باران بهره میبرند،بهرههای آنها همانند ارزش- های آنها یکسان نیست. سپس در آیه بعد برای بیان اهمیت این امتیاز بزرگ(همنشینی با برگزیدگان) میفرماید:"این موهبتی است از ناحیه خدا،و او از حال بندگان و نیات و شایستگیهای آنها آگاه است"( ذٰلِکَ الْفَضْلُ مِنَ اللّٰهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ عَلِیماً ).البته"ذلک"که اسم اشاره بعید است در این گونه موارد برای اهمیت و علو مقام به کار میرود.
***و ما هم از آیه فوق الهام گرفته و میگوئیم سپاس پروردگار را که با آن همه عوائقی که در راه انجام کارهای مثبت وجود دارد،به فضل الهی جلد سوم تفسیر نمونه در اینجا به طرز شایستهای پایان یافت ذٰلِکَ الْفَضْلُ مِنَ اللّٰهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ عَلِیماً ! بار الها!نیات ما را پاک و اعمال ما را پرثمر و خالص برای ذات پاکت گردان.
پایان جلد سوم تفسیر نمونه