ghaemiyeh.com
سرشناسه : مهدوی دامغانی، علی، 1341 -
عنوان و نام پدیدآور : قلب قرآن: تفسیر سوره مبارکه یس/ علی مهدوی دامغانی؛ تهیه و تنظیم مکتبه مهدویه.
مشخصات نشر : تهران: دلیل ما، 1399.
مشخصات ظاهری : 807 ص.
شابک : 800000 ریال: 978-600-442204-8
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : بالای عنوان: سلسه مباحث آیات وحی.
یادداشت : کتابنامه: ص.[787] - 807.؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : تفسیر سوره مبارکه یس.
عنوان دیگر : سلسه مباحث آیات وحی.
موضوع : تفاسیر (سوره یس)
شناسه افزوده : مکتبه مهدویه(مشهد)
رده بندی کنگره : BP102/682
رده بندی دیویی : 297/18
شماره کتابشناسی ملی : 6129081
خیر اندیش دیجیتالی: موسسه مددکاری و خیریه ایتام امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشريف) شهرستان بروجن
ویراستار دیجیتالی: سمانه جاوید
قلب قرآن (تفسیر سوره مبارکه یس)
مقدمه: استاد علامه دکتر احمد مهدوی دامغانی دامت برکاته
انتشارات دلیل ما
مولف: آیت الله علی مهدوی دامغانی دامت برکاته.
ویرایش محتوایی: دکتر اصغر غلامی.
پژوهش: سید محمد بحرالعلوم میردامادی.
ویرایش ادبی: صادق طالبی مازندرانی.
سرپرستی و نظارت علمی محمد جواد مهدوی دامغانی
چاپ اول نگارش – تابستان 1399 – 500 نسخه
شابک 8 - 204 - 442 - 600 - 978
تلفن و نمابر 37744988 - 37733413 (9825+)
دفتر مرکزی: قم، خیابان معلم، مجتمع ناشران، طبقه ششم، واحد 612 و 613 ارتباط با ما www.dalilema.ir | Info@dalilema.ir (خرید آنلاین).
قیمت: 80/000 تومان
مرکز پخش
قم. خيابان معلم. مجتمع ناشران. طبقه B. واحد 44 | تلفن: 37733413 و 37744988
قم. خیابان صفائیه. روبروی کوچه 38. پلاک 759 | تلفن: 37737011 و 37737001
تهران. خیابان انقلاب. خیابان فخر رازی. نبش بن بست ری. پلاک 61 | تلفن: 66464141 مشهد.
چهارراه شهداء. ضلع شمالی باغ نادری. کوچه شهید خوراکیان. مجتمع گنجینه کتاب. طبقه اول | تلفن: 5-32237113
سرشناسه:مهدوی دامغانی، علی، 1341 -
عنوان قراردادی:تفاسیر (سوره یس)
عنوان و نام پديدآور:قلب قرآن: تفسیر سوره یس/ علی مهدویدامغانی؛ مقدمه احمدمهدوی دامغانی؛ ویرایش محتوایی اصغر غلامی؛ پژوهش سیدمحمدبحرالعلوم میردامادی؛ سرپرستی و نظارت علمی محمدجواد مهدویدامغانی؛ [تهیه و تنظیم مکتبه مهدویه].
مشخصات نشر:تهران: دلیل ما، 1399.
مشخصات ظاهری:807 ص.
شابک: 978-600-442-204-8 : 800000 ریال
وضعیت فهرست نویسی: فاپا
يادداشت:بالای عنوان: سلسه مباحث آیات وحی.
يادداشت:عنوان دیگر: قلب قرآن (تفسیر سوره مبارکه یس).
یادداشت:کتابنامه: ص.[787] - 807.؛ همچنین بهصورت زیرنویس.
عنوان دیگر:تفسیر سوره یس.
عنوان دیگر:سلسه مباحث آیات وحی.
عنوان دیگر:قلب قرآن (تفسیر سوره مبارکه یس).
موضوع:تفاسیر (سوره یس)
شناسه افزوده:مهدوی دامغانی، احمد، 1305-1401.، مقدمهنویس
شناسه افزوده:Mahdavi Damghani, Ahmad, 1927-2022.
شناسه افزوده:غلامی، اصغر، 1356 -، ویراستار
شناسه افزوده:مهدوی دامغانی، محمدجواد، 1368 -
شناسه افزوده:بحرالعلوم میردامادی، سیدمحمد
شناسه افزوده:مکتبه مهدویه(مشهد)
رده بندی کنگره:BP102/682
رده بندی دیویی:297/18
شماره کتابشناسی ملی:6129081
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا
انتشارات دلیل ما
www.dalilema.ir
مرکز نشر و پخش کتب معارف اهل بیت علیهم السلام،9 سال ناشر نمونه و برگزیده کشوری با تولید بیش از 1000 عنوان کتاب.
بسم الله الرحمن الرحیم.
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمُ
اَلْحَمْدُلله وَصَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد
اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلَى آبَائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةِ وَليّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً و دليلاً وَ عَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً.
مقدمه
استاد علامه و دانشمند فرزانه حضرت آقای دکتر احمد مهدوی دامغانی دامت برکاته.
عکس
بسم اله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمین والصلوة والسلام علی سیدنا ونبينا محمد وآ الطاهرین.
حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و اله وسلم فرموده است: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی ما ان تمسکتم بهما لن تضلو بعدی ابدا و هما لن یفترقا (لا یفترقان) حتى يردا على الحوض" (1)این حدیث میان مسلمانان حدیثی «متواتر» است. و بتقریر معنی آن به فارسی است که «همانا من دو نعمت و هدیه گرانبها و ارجمند را پس از خود برای شما باقی می گذارم: کتاب خدا و اهل بیتم. پس از من تا هر وقت شما به این دو تمسک کنید و دست به دامنشان زنید گمراه نخواهید شد. و این دو از یکدیگر جدا نخواهند شد و همواره با هم خواهند بود تا این که در روز قیامت در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند». (2)بنا به اعتقاد ما شیعیان اثنا اشری ائمه معصوم ما علیهم السلام اُمنای وحی الهی هستند. برای قزآن مجید که بتصریح خود آن کتاب مقدس الهی «ما فرطنا فی الکتاب من شی» (انعام 38) و به تعبیر مولای ما امیرالمومنین علی علیه السلام « ظاهره انیق و باطنه عمیق، لا تفنی عجائبه و لا تنقضی غرائبه ولا تکشف الظلمات الا به» (نهج البلاغه). وصف آنست، برترین و بهترین مفسر و مبین آن می باشند. و امام علی بن الحسین سجاد سلام اله علیه در این باره چنین می فرماید:«وجعلته نورأ نهتدی من ظلم الظلالة و الجهالة باتباعه و شفاء لمن انصت بفهم التصدیق الی استماعه و میزان قسط لایحیف عن الحق لسانه و نورأ هدی لا یطفا عن الشاهدین برهانة و علم نجاة لا یضل من اُم قصد سنة و لا تنال ایدی الهلکات من تعلق بغروة عصمة».
عکس
یعنی: و آن را نوری ساختی که ما با پیروی از آن از تاریکی های گمراهی و نادانی به راه راست راه می یابیم و شفاء و بهبودی است برای آن کس که آن را بفهمد و آن را باور دارد و در شنیدن آن فرمان خداوند متعال را که: "چون قرآن خوانده می شود خاموش باشید و بدان گوش دهید" بپذیرد و ترازوی عادلی است که زبانه اش از راستی و درستی و حق و حقیقت منحرف نمی شود و چراغ راهنمائی است که نورش از آنان که به یگانگی حق متعالی شهادت و گواهی دهند، خاموشی پذیرد و نشانه و دستاویز رهائی و رستگاری برای کسی است که روی بدو آورد و مهلکه ها و نابودی ها به کسی که بدان پناه برد و برآن چنگ زد و بیاویزد هرگز دست نیابد و به او نرسد .
امام سجاد علیه السلام در ادامه چنین می فرماید: و به موهبتی خداوند متعال ائمه معصوم ما را بدان ممتاز و مخصوص فرموده است. تصریح می فرماید که: «اللهم انک انزلته علی نبیک محمد صلی الله علیه واله وسلم مجملا و الهمته علم عجائبه مکملأ و ورثتنا علمه مفسرأ و فضلنا علی من جهله علمه و قوتنا علیه لترفعنا فوق من لم یطق حمله، اللهم فکما جعلت قلوبناله حمله و عرفتنا برحمتک شرفه و فضله، فصل علی محمد الخطیب به...». بار الها قرآن را بر فرستاده ات مجمل و سربسته نازل فرمودی و دانش آن را به میراث بردن از رسول اکرم به ما عنایت کردی و خود تو ما را بر آنان که دانش آن را نمی دانند برتری دادی و ما را بر فهم آن توانا ساختی، تا هر آنان که توانایی درک لطائف و ظرائف آن را ندارند برتری و فضیلت دهی. بار الها تو که خود دل های ما رانگهدار و نگهبان قرآن فرمودی و به لطف و مرحمت خود شرافت و فضل قرآن را به ما شناساندی و معرفتش را به ما افاضه کردی پس تو خود بر محمد صلی الله علیه واله وسلم که مخاطب آنست درود فرمای» (ترجمه به مضمون است) (از دعای 42 صحیفه مبارکه سجادیه - دعای ختم قرآن). و شاید رساترین و بهترین سخن درباره آن که قرآن مجید را تلاوت می کند کلام بلیغ حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام باشد که: «ما جالس هذا القرآن احد الاقام عنه بزیادة و نقصان، زیادة فی الهدی أو نقصان من عمی» (نهج البلاغه). یعنی هیچ کس نیست که بنشیند و قزآن را تلاوت کند مگر آن که چون از خواندن آن فارغ شود و از نزدش برخیزد در او فزونئی و کاهشی پدید آمده باشد فزونی در شناخت راه راست و دریافت هدایت حق تعالی و کاهش در نابینایی و نشناختن راه راست.
عکس
گرچه این بیت مشهوری که نمی دانم گویندۀ آن کیست از یک نظر شاید از لحاظ بلاغی توجیهی داشته باشد ولی از نظر کلّی و واقعی موجّه نمی نماید و آن بیت اینست که:
در کلام ایزد هم چون که وحی منزل است *** کی بود «تبت یدا» مانند یا «ارض ابلعی»
زیرا در قرآن مجید که «ثقل اکبر» است و تحدّی آن به بلاغت مسلّم شناخته شده و آئینه «عالم اکبر» است بیت:
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست *** که هر چیزی بجای خویش نیکوست.
صادق است، با این همه پذیرنده مقدّس وحی الهی و مخاطب معظم: "وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ (نمل عم) وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا" (شوری 52) درباره سورة مباركه «یس» فرموده است: "إِنَّ لِكُلِّ شَيْيءٍ قَلْبَاً وَقَلْبُ الْقُرآنِ يس (مجمل البیان و کنز العمال حدیث 2624) و "مَنْ قَرَأَ يس مَرَّةَ فَكَأَنَّمَا قَرَأَ الْقُرآنَ مَرَّتَيْن". (کنز العمال حدیث 2637) و همین سخن حضرت رسالت پناهی برای بیان فضیلت و اهمیت این سوره کافی است و این سوره که از حین نزولش تا قیام قیامت همواره ملجأ و ملاذ مسلمانان و مایه تقرّب آنان به پیشگاه رب العزه جل جلاله است نموداری از کل قرآن مجید و یکصدو چهارده سوره آنست. چرا که هم چنان که دربارهٔ قرآن گفته شده است که مشتمل بر سه ثلث است ثلثی در توحید و اصول عقائد و ثلثی در احکام و فرایض و ثلثی در قصص و تواریخ. دربارۀ این سورۀ شریفه صادق است که اگر به دقت در آن نظر کنیم می بینیم که آیات مبارکات آن شامل اصول عقاید اسلامی و بعضی از احکام و فرایض و نوافل و برخی از قصص و تواریخ گذشتگان است. في المثل: آیات شریفه 22 تا 24 دربارۀ توحید، 13 و 25 درباره نبوّت، و 12 و 51 و 50 و 52 و 53 و 54 و 79 دربارۀ معاد، و از 55 تا 65 دربارهٔ بهشت و دوزخ و 13 تا 17 در تاریخ و قصص و بسیاری از آیات آن در بیان نعمت های الهی افاضه شده بر بنی آدم و پند و اندرز و تحوّلات حیات آدمیان است.
عکس
از همان عهد اول اسلامی تاکنون این سورۀ شریفه رتبه و منزلت خود را به نحو خاصی در نزد مسلمانان حائز شده است زیرا اقبال عمومی آنان بر تلاوت این سوره چه در ضمن اعمال عبادی و یا در مراسم خاص و مستحبّات مشهود و چشم گیر است و بویژه با تاکیدی که از ناحیۀ پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و ائمه معصومین علیهم السلام و تابعین شده است و همواره تلاوت آن از طرق تقرّب به رحمت حق تعالی بوده و خواهد بود و علی الظاهر شاید بتوان گفت که از آن جا که روایات و احادیث بسیار در فضیلت این سوره و ثواب قرائت آن رسیده است، در جمیع عالم اسلامی پس از سوره های شریفهٔ حمد و توحید (اخلاص) و قدر و بعضی سور قصار که در قرائت نماز تلاوت می شود و آیة الکرسی از دیگر سور قرآن بیشتر تلاوت می شود. از جمله فضایل آن اینست که بنابر بعضی اقوال صادره از معصومین علیهم السلام خداوند رحیم رحمان این سوره را با خطاب مستقیم به حضرت ختمی مرتبت صادر فرموده است از این رو بعضی از مفسران "یس" را به «یا سید» تفسیر کرده اند، و بنابر حدیثی که طبرسی رضوان الله علیه نقل می فرماید: «یس» از جمله پنج نام رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم است که در قرآن وارد شده است و آن پنج اسم "محمد و احمد و عبدالله ویس و نون است".
و چگونه شکر این نعمت گزارم که خداوند منان مهربان از کرم و رحمت واسعه خود بر نور چشم معظم محبوب این فقیر که از لحاظ حیازت مقام والای فقاهت و در سلک روحانیت وارث بحق پدر و جد مرحوم مفغور خود شناخته می شود؛ یعنی جناب مستطاب حجة الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ على مهدوی دامغانی دامت برکاته، منت گزارده و ایشان را به تالیف تفسیری از سوره مبارکه «یس» که تمامی آن تفسیرات مأخوذ و مستنبط از اقوال معصومین كه أمناء وحى الهى هستند و خَزَنه علم قرآن و حَفَظَه اسرار کلام الله مجید می باشند، موفق ساخته است.
عکس
و ایشان با تقدیم و اهداء این تفسیر شریف که از بیشتر از سیصد مرجع و مأخذ مهم و معتبر مواد و موارد و مندرجات آن را فراهم آورده است به مؤمنین فارسی زبان مایه افتخار و مباهات خود و خانواده ای را که بحمدالله تعالی بیش از یکصد سال است که در طریق خدمت گزاری به تشیع و نوکری اهل بیت عصمت و طهارت سلام الله علیهم اجمعین راه سپرده و ان شاءالله تعالی به توفیق حق بر این راه و طريق ثابت قدم خواهند ماند زیرا بسیاری از افراد آن بیان و بنان خود را بر نشر و ترویج معارف اسلامی و ماثر و مفاخر پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و عترت طاهره علیهم السلام اختصاص داده و می دهند ادامه داده است و به محمد و آل محمد و قرآن مجید عشق می ورزند و امید دارند که بیت خواجه شیراز رحمه الله علیه که:
عشق می ورزم و امید که این فن شریف *** چون هنرهای دیگر موجب حرمان نشود.
ان شاءالله بر حال و مآل آنان ناظر و وارد و حاکم باشد. و صلى الله على سيدنا و نبينا محمد و آله الطاهرين والحمدلله رب العالمين.
فيلادلفيا - دوازده ربیع الثانی 1441
فقیر فانی : احمد مهدوی دامغانی
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين والصلوة والسلام على سيدنا ونبينا محمد و آله الطاهرين. حضرت رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرموده است:
إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ التَّقَلِيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَعِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي، مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي أَبَداً وَهُما لَنْ يَفْتَرِقَا (لَا يَفْتَرِقَانْ) حَتَّى يَرِدَا عَلَى الْحُوْضَ. (1)
این حدیث میان مسلمانان حدیثی «متواتر» است و به تقریب معنای آن به فارسی اینست که: «همانا من دو نعمت و هدیه گرانبها و ارجمند را پس از خود برای شما باقی می گذارم کتاب خدا و اهل بیتم پس از من تا هر وقت شما به این دو تسمک کنید و دست به دامنشان زنید گمراه نخواهید شد و این دو از یکدیگر جدا نخواهند شد و همواره با هم خواهند بود تا آن که در روز قیامت در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند».
1) تشریح مفصلی از حدیث ثقلین در سیر اعلام النبلاء ذهبي، ج اعلام النبلاء ذهبی، ج 9، ص 365 وارد شده است . فيض القدير، ج 3، ص 240؛ المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 93 ؛ كنز العمال، ج 13، ص 140؛ المعجم الكبير، ج 5، ص 166؛ السنن الكبرى، ج 5، ص 45؛ سنن الترمذی، ح 3876.
بنابر اعتقاد ما شیعیان اثنا عشری ائمه معصوم ما علیهم السلام أمناء وحی الهی هستند برای قرآن مجید که به تصریح خود آن کتاب مقدس الهی «مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِن شَيْءٍ». (1)
و به تعبیر مولای ما امیرالمؤمنين على علیه السلام:
ظَاهِرُهُ أَنِيقٌ وَبَاطِنُهُ عَمِيقٌ ، لا تَفْنَى عَجَائِبُهُ وَلَا تَنْقَضِي غَرَائِبُهُ وَلا تَكْشُفُ الظُّلُمَاتُ إِلاّ بِه. (2)
وصف آنست، برترین و بهترین مفسر و مبین آن می باشند.
و امام علی بن الحسين السجاد سلام الله علیه در این باره چنین می فرماید:
وَجَعَلْتَهُ نُوراً نَهْتَدِي مِنْ ظُلَمِ الصَّلالَةٍ وَالجَهَالَةِ بِاتِّبَاعِهِ وَشِفَاءً لِمَنْ أَنْصَتَ بِفَهَمِ التَّصْدِيقِ إِلَى اسْتِمَاعِهِ وَمِيْزَانَ قِسْطٍ لَا يَحِيفُ عَنِ الْحَقِّ لِسَانُهُ وَنُورَ هُدًى لَا يَطْفَأُ عَنِ الشَّاهِدِينَ بُرْهَانُهُ وَعَلَمَ نَجَاةٍ لَا يُضِلُّ مَنْ أَمَّ قَصْدَ سُنَّتِهِ وَلا تَنَالُ أَيْدِي الْهَلَكَاتِ مَنْ تَعَلَّقَ بِعُرْوَةٍ عِصْمَتِهِ. (3)
و آن را نوری ساختی که ما با پیروی از آن از تاریکی های گمراهی و نادانی به راه راست راه می یابیم و شفاء و بهبودی است برای آن کس که آن را بفهمد و باور دارد و در شنیدن آن فرمان خداوند متعال را که : «چون قرآن خوانده می شود خاموش باشید و بدان گوش دهید»، بپذیرد و ترازوی عادلی است که زبانه اش از راستی و درستی و حق و حقیقت منحرف نمی شود و چراغ راهنمایی است که نورش از آنان که به یگانگی حق تعالی شهادت و گواهی دهند، خاموشی نپذیرد و نشانه و دستاویز رهایی و رستگاری برای کسی است که روی بدو آورد و مهلکه ها و نابودی ها به کسی که بدان پناه برد و بر آن چنگ زده بیاویزد، هرگز دست نیابد و به او نرسد.
1) سوره انعام، آیه 38 «ما در این کتاب هیچ چیزی را فرو گذار نکرده ایم».
2) نهج البلاغه، خطبه 18 : «همانا قرآن دارای ظاهری زیبا و باطنی ژرف و ناپیداست، مطالب شگفت آور آن تمام نمی شود و اسرار نهفته آن پایان نمی پذیرد و تاریکی ها بدون قرآن بر طرف نخواهد شد».
3) صحیفه سجادیه، دعای ختم قرآن؛ اقبال الأعمال، ج 1، ص 268.
امام سجاد علیه السلام در ادامه سخن چنین می فرماید و به موهبتی که خداوند متعال ائمه معصوم ما علیهم السلام را بدان ممتاز و مخصوص فرموده است، تصریح می فرماید که:
اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَنْزَلْتَهُ عَلَى نَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله مُجْمَلاً وَالْهَمْتَهُ عِلْمَ مُكَمّلاً وَوَرَّثْتَنَا عِلْمَهُ مُفَسَّراً ، فَضَّلْنَا عَلَى مَنْ جَهِلَ عِلْمَهُ وَقَوَّيْتَنَا عَجَائِبِهِ عَلَيْهِ لِتَرْفَعَنَا فَوْقَ مَنْ لَمْ يُطِقْ حَمْلَهُ؛ اللَّهُمَّ فَكَمَا جَعَلْتَ قُلُوبَنَا لَهُ حَمَلَةً وَعَرَّفْتَنَا بِرَحْمَتِكَ شَرَفَهُ وَفَضْلَهُ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ الْخَطِيبِ بِهِ...؛.
بارالها! قرآن را بر فرستاده ات مُجْمَل و سربسته نازل فرمودی و دانش آن را به میراث بردن از رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم به ما عنایت کردی و خود تو ما را بر آنان که دانش آن را نمی دانند برتری دادی و ما را بر فهم آن توانا ساختی تا بر آنان که توانایی درک لطائف و ظرائف آن را ندارند برتری و فضلیت دهی؛ بارالها! تو که خود دل های ما را نگهدار و نگهبان قرآن فرمودی و به لطف و مرحمت خود شرافت و فضل قرآن را به ما شناساندی و معرفتش را بر ما افاضه کردی پس تو خود بر محمد صلى الله عليه واله وسلم که مخاطب آنست درود فرمای. (1)
و شاید رساترین و بهترین سخن دربارۀ آن که قرآن مجید را تلاوت می کند کلام بلیغ حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام باشد که:
مَا جَالَسَ هَذَا الْقُرآنَ أَحَدٌ إِلَّا قَامَ عَنْهُ بِزِيَادَةٍ أَوْ نُقْصَانٍ زِيَادَةٍ فِي هُدِّي أَوْ نُقْصَانِ مِنْ عَمَّى. (2)
هیچ کس نیست که بنشیند و قرآن را تلاوت کند مگر آن که چون از خواندن آن فارغ شود و از نزدش برخیزد، در او فزونی و کاهشی پدید آمده باشد، فزونی در شناخت راه راست و دریافت هدایت حق تعالی و کاهش در نابینائی و نشناختن راه راست.
گرچه این بیت مشهوری که نمی دانم گویندۀ آن کیست از یک نظر شاید از لحاظ بلاغی توجیهی داشته باشد ولی از نظر کلّی و واقعی موجّه نمی نماید و آن بیت اینست که:
در کلام ایزد همچون که وحی منزل است *** کی بود «تبت یدا» مانند یا «ارض ابلعی». (1)
زیرا در قرآن مجید که «ثقل اکبر» است و تحدّی آن به بلاغت مسلّم شناخته شده و آئینه «عالم اکبر» است بیت:
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست *** که هر چیزی بجای خویش نیکوست. (2)
صادق است، با این همه پذیرنده مقدّس وحی الهی و مخاطب معظم: وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ؛ (3)وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا؛ (4)درباره سورة مباركه «یس» فرموده است:
إِنَّ لِكُلِّ شَيْيءٍ قَلْبَاً وَقَلْبُ الْقُرآنِ يس. (5)
و فرموده:
مَنْ قَرَأَ يس مَرَّةَ فَكَأَنَّمَا قَرَأَ الْقُرآنَ مَرَّتَيْن. (6)
و همین سخن حضرت رسالت پناهی برای بیان فضیلت و اهمیت این سوره کافی است و این سوره که از حین نزولش تا قیام قیامت همواره ملجأ و ملاذ مسلمانان و مایه تقرّب آنان به پیشگاه رب العزه جل جلاله است نموداری از کل قرآن مجید و یکصدو چهارده سوره آنست چرا که هم چنان که دربارهٔ قرآن گفته شده است که مشتمل بر سه ثلث است ثلثی در توحید و اصول عقائد و ثلثی در احکام و فرایض -
1) بهاء الدین خرمشاهی.
2) گلشن راز ، شیخ محمود شبستری.
3) سوره نمل، آیه 6.
4) سوره شوری، آیه 52.
5) همانا هر چیزی قلبی دارد و قلب قرآن پس است. (کنز العمال، ح 2624؛ وسائل الشيعه، ج 6، ص 247؛ البرهان في تفسير القرآن، ج 4، ص 561).
6) هرکس سوره یس را یک بار بخواند گویا کل قرآن را دوبار خوانده است. (کنز العمال، ح 2627).
و ثلثی در قصص و تواریخ، دربارۀ این سورۀ شریفه صادق است که اگر به دقت در آن نظر کنیم می بینیم که آیات مبارکات آن شامل اصول عقاید اسلامی و بعضی از احکام و فرایض و نوافل و برخی از قصص و تواریخ گذشتگان است.
في المثل: آیات شریفه 22 تا 24 دربارۀ توحید، 13 و 25 درباره نبوّت، و 12 و 51 و 50 و 52 و 53 و 54 و 79 دربارۀ معاد، و از 55 تا 65 دربارهٔ بهشت و دوزخ و 13 تا 17 در تاریخ و قصص و بسیاری از آیات آن در بیان نعمت های الهی افاضه شده بر بنی آدم و پند و اندرز و تحوّلات حیات آدمیان است.
از همان عهد اول اسلامی تاکنون این سورۀ شریفه رتبه و منزلت خود را به نحو خاصی در نزد مسلمانان حائز شده است زیرا اقبال عمومی آنان بر تلاوت این سوره چه در ضمن اعمال عبادی و یا در مراسم خاص و مستحبّات مشهود و چشم گیر است و بویژه با تاکیدی که از ناحیۀ پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و ائمه معصومین علیهم السلام و تابعین شده است و همواره تلاوت آن از طرق تقرّب به رحمت حق تعالی بوده و خواهد بود و علی الظاهر شاید بتوان گفت که از آن جا که روایات و احادیث بسیار در فضیلت این سوره و ثواب قرائت آن رسیده است، در جمیع عالم اسلامی پس از سوره های شریفهٔ حمد و توحید (اخلاص) و قدر و بعضی سور قصار که در «قرائت نماز» تلاوت می شود و آیة الکرسی از دیگر سور قرآن بیشتر تلاوت می شود.
از جمله فضایل آن اینست که بنابر بعضی اقوال صادره از معصومین علیهم السلام خداوند رحیم رحمان این سوره را با خطاب مستقیم به حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه واله وسلم صادر فرموده است از این رو بعضی از مفسران «یس» را به «یا سید» تفسیر کرده اند، و بنابر حدیثی که طبرسی رضوان الله علیه نقل می فرماید:
«یس» از جمله پنج نام رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم است که در قرآن وارد شده است و آن پنج اسم «محمد و احمد و عبدالله ویس و نون» است. (1)
1) بصائر الدرجات، ج 1، ص 512؛ معانی الاخبار، ص 22؛ تفسیر مجمع البیان، ج 8، ص 255.
و چگونه شکر این نعمت گزارم که خداوند منان مهربان از کرم و رحمت واسعه خود بر نور چشم معظم محبوب این فقیر که از لحاظ حیازت مقام والای فقاهت و در سلک روحانیت وارث بحق پدر و جد مرحوم مفغور خود شناخته می شود؛ یعنی جناب مستطاب حجة الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ على مهدوی دامغانی دامت برکاته، منت گزارده و ایشان را به تالیف تفسیری از سوره مبارکه «پس» که تمامی آن تفسیرات مأخوذ و مستنبط از اقوال معصومین علیهم السلام كه أمناء وحى الهى هستند و خَزَنه علم قرآن و حَفَظَه اسرار کلام الله مجید می باشند، موفق ساخته است.
و ایشان با تقدیم و اهداء این تفسیر شریف که از بیشتر از سیصد مرجع و مأخذ مهم و معتبر مواد و موارد و مندرجات آن را فراهم آورده است به مؤمنین فارسی زبان مایه افتخار و مباهات خود و خانواده ای را که بحمدالله تعالی بیش از یکصد سال است که در طریق خدمت گزاری به تشیع و نوکری اهل بیت عصمت و طهارت سلام الله علیهم اجمعین راه سپرده و ان شاءالله تعالی به توفیق حق بر این راه و طريق ثابت قدم خواهند ماند زیرا بسیاری از افراد آن بیان و بنان خود را بر نشر و ترویج معارف اسلامی و ماثر و مفاخر پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم و عترت طاهره علیهم السلام اختصاص داده و می دهند ادامه داده است و به محمد و آل محمد و قرآن مجید عشق می ورزند و امید دارند که بیت خواجه شیراز رحمه الله علیه که:
عشق می ورزم و امید که این فن شریف *** چون هنرهای دیگر موجب حرمان نشود.
ان شاءالله بر حال و مآل آنان ناظر و وارد و حاکم باشد.
وصلى الله على سيدنا و نبينا محمد و آله الطاهرين والحمدلله رب العالمين.
فيلادلفيا - دوازده ربیع الثانی 1441
فقیر فانی: احمد مهدوی دامغانی.
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله الذي بيده القلم والبيان، والفضل والانعام، ذى القوة المتين، فعال لما يريد، و هو على كل شيء قدير. الحمدلله على هدايته لدينه و التوفيق لما دعا اليه من سبيله، و خير الصلاة والسلام على خير خلقه محمد و آله الطيبين الطاهرين و على من والاهم إلى يوم الدين واللعن على اعدائهم اجمعين.
قرآن برای عامه أنام، ذریعهٔ بصیرت و وسیله هدایت و برای اهل یقین، مایه رحمت و گستره حکمت است.
بصیرت قرآن روشنگر طریق است برای آنان که رهرو راهند و هدایت قرآن مسیری است مهیا، برای کسانی که طالب حقاند و خواستار حقیقت، و هدایت که منتهای منا است جاذب رأفت پروردگار و باعث مغفرت کردگار و جالب رحمت بی منتهای حضرت اوست با این وصف، قرآن عین بصیرت و عدل و عدیل تمام حکمت و آیینۀ کمال حق و حقیقت است که فرمود:
إِنَّكَ أَكْرَمُ مَقْصُودٍ وَأَكْرَمُ مَأْتِيٌّ. (1)
1) مصباح المتهجد، ج 1، ص 279؛ المزار الكبير، ص 118؛ عوالم العلوم، ج 23، ص 610؛ بحار الأنوار، ج 99، ص 14.
سوره یاسین روح و جان را مایه تسکین است و موانع و عقبات را عامل تمکین.
«یاسین» را نام هاست که به هر نام بخوانیدش درمان درد است و به هر سوی آوازش دهید شفای دل دردمند که در قول مأثور فرموده: «دافعه است آن چنان که شامله است، مدافعه و قاضیه است آن گونه که عزیزه و معمه».
پس خالی از صواب نباشد که یاسین با عظمت را خطاب کنیم که قرین صحبت او باشیم و همنشین نشسته بر درگاه مرحمتش:
تو را یاسین گفته اند، که یایی و سین.
توحید و نبوّت و قیامتی سلامت دنیایی و سعادت آخرتی.
سیری گرسنگان و سیرابی لب تشنگانی.
شفای بیماران و تن پوش مؤمنانی به وقت عریانی.
با مفهوم مرگ و عروج در آمیخته ای، الهام بخش خفتگان گورستانی.
آیه هایت طنین انداز سفره های عقد نکاح و هم آغوش وصل مؤمنانی.
نورانیت ظلمت کده های درون انسان و روشنگر حقیقت برای همگانی.
سرانجام اینکه قلب قرآنی و بی قلب زندگانی چون است!؟
برای این همه فضیلت که در دامان توست، مردم را سزد که با زیر و بم تفسیر آیه های تو آشنا شوند و از دریای نعمت هایت بهره ها بردارند و از خوان گسترده ات تحفه ها برگیرند و ارمغان ها برچینند و از گنج های پنهانت، ثروت ها بیندوزند.
از همین روست که بر آن شدیم تا به خامه این قلم، در وصف تو جمله ها بیاراییم و عبارت ها زیور دهیم چه بسا راه را بر رهپویان طریقت و سالکان شریعت، به زیور روایات اهل بیت علیهم صلوات الله اجمعین نورانی کرده و پرفروغ گردانیم.
باشد که مقبول دیدگانِ خواجگان بنده نواز افتد و ما را از تحف تذکار خویش، محروم نسازند و راه و رسم عالمان خطاپوشی را از این کمترین دریغ نفرمایند.
بارالها! به فضل و رحمتت سلف صالح و علی الخصوص، مرحوم والد، حضرت آية الله حاج شیخ محمدرضا مهدوی دامغانی و جد ماجد، حضرت آیت الله العظمی دامغانی را در پرنیان رضوان خویش گیر و از هدایای گرانسنگ یاسین، سرشار ساز.
حیف است و مستحیف که در مرقومه این حقیر بی مقدار در آستانه ورود به قلب ،قرآن از قلب تپنده خاندان ؛ عم بزرگ مقام و والامرام پاک سیرت و زیبا طینت که صيف و شتای خویش را در خدمت به قرآن کریم مصروف داشته و پایه و سرمایهٔ خود را در نوکری و ولای اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام معطوف کرده - که الله دره و على الله اجره - ذکری به میان نیاورم.
پروردگارا! همه خادمین به دین و قرآن مجید خاصه این سلیله عالمان روحانی استاد الكلّ عند الكلّ دکتر احمد مهدوی دامغانی دامت برکاته و نیز ما را به کرم عمّ و فضل جَم خویش از کرامت بی بدیل قلب قرآن، محظوظ بدار و بر خوان ملوّن آیات ربانی اش نازل گردان بضراعة الطلب و بضاعة الأمل.
اللهم فحقق لنا هذه المُنية، و أنلنا هذه البغية وما توفيقي الا بالله عليه توكلت واليه أنيب و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمين.
قم المقدسه، 27 رجب الخیر 1441
علی مهدوی دامغانی
عفى عنه و عن والديه
فصل اول
بیانی در عظمت قرآن مجید
پیش از پرداختن به تفسیر سوره مبارکه «یس» و به عنوان مقدمه لازم است مطالبی دربارۀ معنای تفسیر و چیستی علم تفسیر ارائه گردد برای ارائه تعریفی از تفسیر ابتدا باید به تبیین نقاط اشتراک و نقاط افتراق علوم پرداخت.
وجه اشتراک علوم با یکدیگر این است که همگی کاشف از واقع هستند و واقع را منکشف می کنند به عنوان مثال کسی که به علم طب دست یابد صحت و سقم اعضای بدن، کیفیت عملکرد اعضا و داروهای مناسب برای درمان بیماری ها برای او منکشف می گردد یا کسی که به دانش جغرافیا رسید، اوضاع فلات ها، کوه ها، کشورها، رودخانه ها و ... برای او کشف می شود. حاصل آن که وجه اشتراک علوم، کاشفیت آنها از واقع است.
هر علمی نسبت به علم دیگر مخصصات و ویژگیهای منحصر به فردی دارد که سبب امتیاز و تخصیص آن از علم دیگر می شود وجه امتیاز علوم نیز به امتیاز موضوعات، محمولات، نتایج و غایات هریک از آنهاست؛ از باب مثال موضوع علم نحو در ادبیات، کلمه و کلام و نتیجه و فائده آن حفظ گفتار از خطاست با دارا شدن علم ادبیات انسان می تواند درست سخن بگوید؛ اما در علم منطق فائده و نتیجه آن حفظ فکر از خطاست با ترتیب دادن شکل اول و دوم و نیز با تشکیل حد و رسم -
تام و ناقص، فکر از خطا حفظ می شود؛ موضوع علم طب بدن انسان و نتیجه آن حفظ بدن از امراض و درمان و علاج بیماری هاست.
با این مقدمه به سراغ علم تفسیر می رویم و با بیان مطالبی پیرامون موضوع و نتیجه این علم روشن خواهیم کرد که آن اشرف علوم است. (1)
موضوع علم تفسیر قرآن کریم است که بنابر فرمایش حضرات معصومین صلوات الله وسلامه عليهم اجمعين، «أَفْضَلَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ » يا «أَفْضَلَ كُلَّ شَيْءٍ» است؛ در منابع معتبر حدیثی فریقین از حضرت رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم روایت شده است که فرمودند:
القُرآنُ أَفْضَلُ كُلَّ شَيْءٍ دُونَ الله. (2)
یعنی برترین و با فضیلت ترین شیء غیر از خداوند قرآن است و چنان چه از خدای عز اسمه یک درجه تنزل کنیم آن قرآن است.
در این تعبیر هم اطلاق وجود دارد و هم عموم؛ مفهوم «شیء» اعم مفاهیم است که لفظ «کل» نیز بدان اضافه شده و سپس پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم به نحو مطلق قرآن را «افضل كل شيء» معرفی فرموده اند.
در نتیجه موضوع علم تفسیر با فضیلت ترین شیء و سخن گفتن پیرامون قرآن با فضیلت ترین سخنان است، یعنی کلام انبیاء على نبينا وآله وعليهم السلام -
1) علم تفسیر قرآن از موضوعات علوم اسلامی می باشد و سزاوار است که در شناخت قرآن به صاحبان و رهبران حقیقی اسلام مراجعه شود همان کسانی که قرآن در خانه ایشان نازل گردید؛ یعنی حضرات معصومین صلوات الله عليهم اجمعين.
2) جامع الاخبار، ص 40؛ تفسير اثنا عشری، ج 1، ص 17؛ جلاء الاذهان، ج 10، ص 4؛ روض الجنان، ج 1، ص 18؛ من هدى القرآن، ج 14، ص 455؛ بحار الأنوار، ج 89، ص 19؛ مستدرک الوسائل، ج 4، ص 236.
حتى كلام خاتم الانبياء صلی الله علیه واله وسلم و اهل بيت مطهر ایشان صلوات الله علیهم اجمعین نیز پائین تر از قرآن قرار می گیرد.
برای شناخت و تعریف هر امری از جمله قرآن که موضوع علم تفسير است، ضرورتاً باید بر آن محیط بود و با بصیرت به آن کار مبادرت کرد، در نتیجه قرآن باید از سوی کسی معرفی شود که بر آن احاطه دارد و روشن است که تنها نازل کننده قرآن یعنی خداوند سبحان بر قرآن محیط است و لا غير.
پس به هیچ وجه خارج از دایره و حی نمیتوان مطلب دیگری درباره قرآن گفت؛ چرا که بدون اتصال به معدن وحی، بشر بسیار ناتوان و علومش بسیار اندک است؛ (1)دانش او درباره امور عادی پیرامون خویش نیز ناچیز است تا چه رسد به کلام خداوند رحمان که افضل کلّ شیء است و خدای متعال آن را «احسن الحدیث» معرفی کرده است.
در ذیل آیه شریفه (والقرآن الكریم) به قدر مستوفی پیرامون عظمت قرآن مطالبی ارائه خواهد شد اما در اینجا به عنوان مقدمه به تعریف قرآن از لسان حضرت حق جلّت عظمته اشاره می گردد، خدای متعال می فرماید:
(اللهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ). (2)
خداوند بهترین سخن را نازل کرده است.
در این آیه شریفه لفظ «الله» به کار رفته و خداوند از الفاظی همچون رحمان، عالم، قادر و... استفاده نکرده است؛ زیرا «الله» ذاتی است که همۀ صفات به نحو مطلق در او جمع اند، علم حیات قدرت و... او مطلق است و حدّی ندارد. چنین ذاتی «احسن الحدیث» یعنی نیکوترین کلام و گفتار را نازل فرموده است، پس فوق آن کلامی نیست.
معلم و مخاطب قرآن که به فرموده خداوند سبحان قرآن را فقط او می شناسد. (1)درباره این کلام نورانی می فرمایند:
مَنِ ابْتَغَى الْعِلْمَ مِنْ غَيْرِهِ أَضَلَّهُ اللَّه. (2)
هرکس از غیر قرآن در جستجوی علم باشد، خداوند او را از هدایت محروم می سازد.
و حضرت اميرالمؤمنين عليه الصلوة والسلام نیز می فرمایند:
مَنْ طَلَبَ الْهُدَى فِي غَيْرِهِ أَضَلَّهُ اللَّه. (3)
یعنی هرکس به غیر از طریق قرآن در طلب علم و هدایت باشد خداوند او را گمراه کرده است، (4)
خداوند در آیه ای می فرماید: فَيُضِلُّ اللَّهُ مَن يَشَاءُ پس خداوند هرکس را بخواهد از هدایت باز می دارد. (سوره ابراهیم آیه 4) ؛ و نیز می فرماید: يَهْدِى مَن يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ خداوند هرکس را که بخواهد به راه راست هدایت می کند. (سوره بقره آیات 142 و 213) حتی بالاتر از این فرموده است: مَن يُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ هرکس که خداوند او را از هدایت محروم سازد ، هیچ هدایت گری برای او نخواهد بود. (سوره رعد، آیه (33) و یا در آیه ای دیگر فرموده است: مَن يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَا هَادِىَ لَه هرکس که خداوند او را از هدایت محروم سازد، هیچ هدایت گری برای او نخواهد بود (سوره اعراف، آیه 18).
ممکن است این گونه تعابیر موهم جبر باشند و این شبهه را ایجاد کنند که انسان اختیاری ندارد و این خداست که هرکس را بخواهد هدایت می کند و هرکه را بخواهد گمراه می سازد؛ در این صورت عدالت پروردگار با تردید جدی مواجه می شود و عقاب گمراهان و اختصاص بهشت به هدایت یافتگان را با عدل الهی ناسازگار می نماید.
اما باید دانست که مراد از هدایت و اضلال در این موارد هدایت و اضلال ثانوی و نتیجه کردار پیشین بندگان در مقابل هدایت ابتدایی خدای عز اسمه است. خداوند می فرماید: يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ (سوره ابراهيم، آیه 27) و نیز فرموده است: يُضِلُّ اللَّهُ الْكَافِرِينَ (سوره غافر، آیه 74) یعنی اضلال خداوند شامل ستمکاران می شود، خداوند علم و نور و هدایت را برای بندگان خود نازل می کند و هرکس به این نور و علم و هدایت الهی ظلم کند و به غیر طریق قرآن به راه دیگری برود و جز در خانه مفسران و معلمان قرآن عليهم صلوات الله، در دیگری را بکوبد، اضلال خواهد شد در نتیجه اضلال ظالمان محصول ظلم خود آنهاست.
زیرا تنها راه کسب علم و هدایت مراجعه به قرآن است.1) خدای متعال می فرماید: (إِنَّمَا يَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ به) یعنی تنها کسی که قرآن به او خطاب شده است، قرآن را می شناسد. (کافی، ج 8، ص 312).
2) تفسير القمى، ج 1، ص 2 ؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 6؛ مكام الاخلاق، ص 460؛ الوافی، ج 26، ص 187.
3) تفسير المنسوب الى الامام الحسن العسکری علیه السلام، ص 450.
4) در این احادیث اضلال به خداوند عز اسمه نسبت داده شده است. چنان که در آیات بسیاری از قرآن نیز تصریح شده است که خداوند بنده ها را هدایت می کند و اوست که آنها را گمراه می سازد.
در این سخن سراسر نور نتیجه و غایت قرآن بیان شده که همان علم و هدایت یعنی خیر دنیا و آخرت است که «منتهى امل الآملين و غاية رغبة الطالبيين» است؛ حاصل آن که موضوع علم تفسیر، کلام خدا و احسن الحديث و غایت و فائدة علم تفسیر خیر دنیا و آخرت است لذا مقایسه آن با سایر علوم معنا ندارد.
حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله وسلامه علیه در یکی از خطب خویش برای قرآن کریم چهل و دو صفت بیان فرموده اند که هریک از آنها بحر عمیقی است، از جمله قرآن را به دریا و اقیانوسی عمیق تشبیه می فرمایند که دسترسی به قعر آن امکان پذیر نیست:
وَ بَحْراً لَا يُدْرَكُ قَعْرُه. (1)
(قرآن) دریایی است که قعر آن قابل دسترسی نیست.
این کلام امیرالمؤمنین علیه السلام مأخوذ از قرآن است، آنجا که خدای متعال می فرماید:
(وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيْءٍ). (2)
و ما قرآن را بر تو نازل کردیم که روشن کنندۀ همه چیز است.
در این آیه شریفه نیز عموم و اطلاق به هم آمیخته و وسعت بی انتهای علوم قرآن بیان شده است.
چنان که پیشتر اشاره شد مفهوم «شیء» اعم مفاهیم است و از نظر وسعت و شمول هیچ مفهومی بالاتر از آن وجود ندارد حتی به مكوّن ألا كوان يعنى ذات حضرت قدوس نیز «شیء» اطلاق شده و معصوم علیهم السلام درباره او فرموده است: «شَیءٌ لا كَالأَشْيَاء» (1)يا «شَيْءٌ بَحَقيقَةِ الْشَّيْئِيَّةَ» (2)خداوند شيء است، اما نه همچون سایر اشیاء بلکه «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٍ». (3)
کلمه «کل» نیز از اداة عموم است و دلالت آن بر عموم بالوضع می باشد. وقتی «کل» بر سر «شیء» که دلالتش بر عموم بالاطلاق است بیاید عموم و اطلاق در هم می آمیزد و هیچ چیزی از دایرۀ آن بیرون نمی رود. بنابراین هر آنچه که موجود است، هر آنچه که متصوّر است و هر آنچه که متخیّل است در دایرۀ «کلّ شیء» جای می گیرد و بیان آن در قرآن آمده است؛ یعنی قرآن بیان کنندۀ ما کان و ما يكون و ما هو كائن است.
بر همین اساس است که حضرت امیرالمؤمنين عليه افضل صلواة المصلين می فرمایند:
قرآن بحری است که قعر آن درک نمی شود.
خدای متعال در سوره مبارکه ابراهیم درباره کتاب خویش چنین توصیفی فرموده است:
(كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ). (4)
این کتابی است که به سوی تو نازل کردیم تا مردم را از تاریکی ها (5)به سوی نور خارج سازی.
1) التوحيد للصدوق، ص 107.
2) الكافي، ج 1، ص 81.
3) سوره شوری، آیه 11.
4) سوره ابراهیم، آیه 1.
5) در این آیه شریفه «الظلمات» به صیغه جمع با الف و لام آمده و جمع محلی به الف و لام افادۂ عموم می کند، اما «نور» به صورت مفرد آمده است، چنان که در آیة الکرسی نیز وارد شده : (اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ) (سورۂ بقره، آیه 257). یعنی پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم با بهره گیری از قرآن باید مردم را از تمام؛ تاریکی ها به سوی نور خارج سازد از این آیه به روشنی استفاده می شود که تاریکی ها و راه های انحرافی متعددند اما راه حق و حقیقت یکی بیش نیست و بر همین اساس در سوره مبارکه حمد از خداوند سبحان درخواست می کنیم که: (اهدنا الصراط المستقیم) و پس صراط مستقیم واحد است و طرح صراط های مستقیم یاوه و بی اساس است و دلیلی بر آن وجود ندارد.
آری! تنها کتابی می تواند وسیله خارج کردن مردم از تاریکی ها به سوی نور باشد که بیان همه چیز در آن آمده است و قعر آن برای بشر عادی قابل درک نباشد.
خدای عز اسمه در سوره واقعه پیش از معرفی قرآن کریم به عنوان مقدمه بندگان را به تسبیح خویش امر می کند و با قسمی که انسان ها را از درک عظمت آن عاجز می شمارد، به تعریف قرآن می پردازد؛ خداوند می فرماید:
(فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ * فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ * وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظيمٌ * إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ * فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ * لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ * تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ). (1)
پس به نام پروردگارت که بزرگ است تسبیح کن. پس من به جایگاه ستارگان سوگند یاد نمی کنم و اگر بدانید این سوگندی بزرگ است به یقین این کتاب قرآن (خواندنی) ارجمندی است که در نوشته ای جای دارد که جز پاکان آن را مش نمی کنند. از جانب پروردگار جهانیان فرستاده شده است.
در آیه نخست خداوند به مخاطب خویش امر می کند که به اسم پروردگارش تسبیح کند و همین آیه شریفه مبدأ ذکر رکوع شده است و بندگان خدا در رکوع نماز خویش خدای عز اسمه را چنین تسبیح می گویند: «سبحان ربى العظيم و بحمده».
1) سوره واقعه ، آیات 74 - 80.
چنان که آیه شریفه (سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى) (1)مبدأ ذكر سجده «سبحان ربى الاعلى و بحمده» است.
خداوند سپس به موضع های ستارگان قسم یاد می کند و آن را سوگندی سترگ معرفی می نماید که انسان از درک عظمت آن عاجز است، کلمهٔ «لو» در «لو تعلمون» بیانگر امتناع است یعنی بشر کوچک تر از آن است که عظمت این قسم را درک کند.
بعداز این قسم عظیم، خدای متعال قرآن را کریم توصیف کرده است، قرآن از آن جهت کریم است که رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم عاملان قرآن را غرق در رحمت الهی معرفی کرده و فرموده اند:
حَمَلَةُ الْقُرآنُ هُمُ الْمَحْفُوفُونَ بِرَحْمَةِ اللهِ الْمَلْبُوسُونَ بِنُورِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ. (2)
رحمت خدای عزوجل منحصراً حاملان قرآن را در برمی گیرد و آنان لباسی از نور خداوند در برخواهند داشت.
تعبير «هم المحفوفون» افاده حصر می کند یعنی فقط حاملان قرآن محفوف به رحمت خدا هستند؛ رحمت خدا در واقع همان منتهی امل الآملين و غايه رغبة الطالبیین است که به فرموده رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم با آغاز ماه مبارک رمضان این رحمت بندگان الهی را در بر می گیرد؛ آن حضرت می فرمایند:
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ قَدْ أَقْبَلَ إِلَيْكُمْ شَهْرُ اللَّهِ بِالْبَرَكَةِ وَالرَّحْمَةِ وَالْمَغْفِرَةُ. (3)
ای مردم همانا ماه خدا با برکت و رحمت و مغفرت به شما روی آورده است.
رحمت الهی چیزی است که همه بندگان خدا، حتی انبیاء و حجج الهی از حضرت آدم على نبينا و آله وعلیه السلام تا حضرت خاتم صلی الله علیه واله وسلم آن را از خداوند تمنا کرده اند. حضرت آدم علیه السلام خطاب به خدای سبحان عرضه می دارد:
(وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ). (1)
و چنانچه ما را نیامرزی و بر ما رحم نکنی قطعاً از زیانکاران خواهیم بود.
خدای متعال همچنین به حضرت خاتم صلی الله علیه واله وسلم می فرماید:
(وَقُلْ رَبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ). (2)
و بگو پروردگارا مرا ببخش و به من رحم کن و تو بهترین رحم کنندگانی.
خداوند سبحان به پیامبری که رحمة للعالمین است و دربارهٔ او می فرماید: (وَ ما أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ)، (3)دستور می دهد که از او تمنای رحمت کند و اینها، همه از بزرگی و عظمت رحمت الهی حکایت دارد.
آری؛ قرآن کریمی است که این تحفه با ارزش و بی نظیر را به حاملانش می بخشد و حاملان قرآن محفوف به رحمت الهی می گردند.
بنابر روایتی که مرحوم کلینی در کافی شریف از حضرت امام صادق علیه السلام نقل می کند رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم به امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند:
يَا عَلِيُّ!... عَلَيْكَ بِتِلَاوَةِ الْقُرْآنِ عَلَى كُلِّ حَالٍ؛ (4)
ای علی!... بر توست که در هر حالی قرآن تلاوت کنی.
تعبیر «عليك» بیانگر آن است که این امر نیاز به هیچ درنگ و تأملی ندارد که در هرحالی، ایستاده یا نشسته، درحال راه رفتن یا در بستر شایسته است که قرآن تلاوت شود، چرا که خداوند در وصف مؤمنان می فرماید:
(الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ). (1)
همان کسانی که (درحال) ایستاده و نشسته و بر پهلوهایشان (آرمیده) خدا را یاد می کنند.
الحق که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به این توصیه رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم به طور کامل عمل می کرد؛ زیراکه به تصریح حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه واله وسلم آن حضرت همواره با قرآن بود و قرآن نیز همواره همراه ایشان بود؛ در منابع معتبر حدیثی فریقین آمده است:
حَدَّثَنِي أَبُو سَعِيدٍ التَّيْمِيُّ، عَنْ أَبِي ثَابِتٍ، مَوْلَى أَبِي ذَرٍ قَالَ: كُنْتُ مَعَ عَلِي رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ يَوْمَ الْجَمَلِ، فَلَمَّا رَأَيْتُ عَائِشَةَ وَاقِفَةً دَخَلَنِي بَعْضُ مَا يَدْخُلُ النَّاسَ، فَكَشَفَ اللَّهُ عَنِّي ذَلِكَ عِنْدَ صَلَاةِ الظُّهْرِ، فَقَاتَلْتُ مَعَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ، فَلَمَّا فَرَغَ ذَهَبْتُ إِلَى الْمَدِينَةِ فَأَتَيْتُ أُمَّ سَلَمَةَ، فَقُلْتُ: إِنِّي وَاللَّهِ مَا جِئْتُ أَسْأَلُ طَعَامًا وَلَا شَرَابًا وَلَكِنِّي مَوْلًى لِأَبِي ذَرٍ، فَقَالَتْ: مَرْحَبًا. فَقَصَصْتُ عَلَيْهَا قِصَّتِي، فَقَالَتْ: أَيْنَ كُنْتَ حِينَ طَارَتِ الْقُلُوبُ مَطَائِرَهَا؟ قُلْتُ: إِلَى حَيْثُ كَشَفَ اللَّهُ ذَلِكَ عَنِّي عِنْدَ زَوَالِ الشَّمْسِ، قَالَ: أَحْسَنْتَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم يَقُولُ: عَلِيٌّ مَعَ الْقُرْآنِ وَالْقُرْآنُ مَعَ عَلِيَّ، لَنْ يَتَفَرَّقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ؛ هَذَا حَدِيثُ صَحِيحُ الْإِسْنَادِ وَأَبُو سَعِيدٍ التَّيْمِيُّ هُوَ عُقَيْصَاءُ ثِقَةٌ مَأْمُونٌ، وَلَمْ يُخَرِّجَاهُ. (2)
ابو سعید تمیمی از ابو ثابت غلام ابوذر بر من حدیث کرد که گفت: من در روز جنگ جمل همراه علی علیه السلام بودم، پس چون دیدم عایشه ایستاده است و مقداری از تردیدی که در دل مردم بود بر من داخل شد و خداوند آن تردید را هنگام نماز ظهر از من بر طرف کرد و من در رکاب امیرالمؤمنین علیه السلام جنگیدم. پس وقتی جنگ تمام شد به مدینه رفتم و به خدمت ام سلمه رسیدم و به ایشان عرض کردم: به خدا سوگند که من برای طلب خوردنی و آشامیدنی نیامده ام وليكن من غلام ابوذر هستم ایشان گفت: احسنت.
سپس من داستان خود را برای او حکایت کردم ایشان گفت: وقتی که دلها پرنده های خیالشان را به پرواز در می آورند تو کجا بودی؟ گفتم: در آن جهتی که خداوند آن را به هنگام زوال خورشید از من بر طرف ساخت. ام سلمه گفت: احسنت از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم شنیدم که می فرمودند: علی همراه قرآن است و قرآن همراه علی است و این دو از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض به سوی من بازگردند.
این حدیث صحیح الاسناد است و ابوسعید تیمی همان عقیصاء و مورد اعتماد و مأمون است.
کسانی که با حدیث پژوهان و رجالیان سنی و منابع حدیثی اهل تسنن آشنایی دارند به خوبی می دانند که اندیشمندان خط سقیفه تمام تلاش خود را برای محو و مخفی ساختن احادیث فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام به کار می گیرند و در تضعیف و طرد آنها بسیار می کوشند. اما هم حاکم نیشابوری (1)به صحت این حدیث اذعان دارد، و هم ذهبی (2)که فردی بسیار متعصب است و سختگیری عجیبی نسبت به احادیث فضائل دارد این حدیث را «صحیح، ثقة، مأمون» دانسته است.
در این حدیث به همراهی و معیّت قرآن با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تصریح شده است؛ بدون تردید معیّت دو سویه و از امور ذات اضافه است، اگر زید با عمرو همراه باشد بدون تردید عمرو نیز همراه زید است و میان آن دو انفکاکی نیست؛ چنان که أبوّت و بُنوّت نیز چنین است و همان طور که پدر از پسر خود انفکاک و جدایی ندارد، پسر هم از پدر خود جدا نیست و معنا ندارد زید پدر عمرو باشد، اما عمرو فرزند زید نباشد و بالعکس.
در نتیجه وقتی پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمودند: «على مع القرآن» (1)ثابت می شود که امیرالمؤمنین علیه السلام همراه قرآن است و از قرآن انفکاک و جدایی ندارد و بالطبع قرآن نیز همراه امیرالمؤمنین علیه السلام است و از حضرتش جدا نیست. با این حال رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم برای تاکید بیشتر پس از آن که فرمود: «علی مع القرآن» می فرمایند: «والقرآن مع على »؛ (2)تا روشن شود که تمام معانی و معارف قرآن در سینه مبارک حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است.
قرآن ظاهر و باطنی دارد و به فرمایش رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم:
ظَاهِرُهُ أَنبِقٌ، وَبَاطِنُهُ عَمِيقٌ، لَهُ تُخُومٌ وَعَلَى تُخُومِهِ تُخُومٌ؛ (3)
ظاهر آن زیبا و باطنش عمیق است، دارای تخومی (4)است و تخوم آن تخومی دارند.
آری! این قرآن که «تبياناً لِكُلِّ شَيْءٍ » است همراه همیشگی امیرالمؤمنین علیه السلام می باشد و در کلام رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم قرآن مرکز دایره و حضرت امیرالمؤمنین در اول و آخر آن قرار دارد «على مع القرآن والقرآن مع على» على علیه السلام هم مبتداء جمله است.
1) الأمالي للطوسى، ص 479؛ کنز العمال، ج 11، ص 603.
2) الأمالي للطوسى، ص 479؛ کنز العمال، ج 11، ص 603.
3) تفسير العياشي، ج 1، ص 3 الکافی، ج 2، ص 599 (در کافی به جای کلمۀ «تخوم» کلمه «نجوم» آمده است): النوادر للراوندى، ص 78؛ الوافى، ج 9، ص 1701.
4) «تخوم» به معنی حد فاصل میان دو زمین می آید. (لغت نامه دهخدا).
و هم خبر آن قرآن و امیرالمؤمنین علیه السلام هرگز از هم جدایی ندارند، لذا خداوند از یک سو درباره قرآن می فرماید: «تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ» و از سوی دیگر درباره امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: «وَكُلُّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ»، در ذيل اين آيه شريفه آمده است:
لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ، قَامَ رَجُلَانِ مِنْ مَجْلِسِهِمَا فَقَالا: يَا رَسُولَ اللَّهِ! هُوَ التَّوْرَاةُ؟ قَالَ: لا، قَالا: فَهُوَ الْإِنْجِيلُ؟ قَالَ: لَا، قَالا: فَهُوَ الْقُرْآنُ؟ قَالَ: لَا قَالَ: فَأَقْبَلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم: هُوَ هَذَا إِنَّهُ الْإِمَامُ الَّذِي أَحْصَى اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى فِيهِ عِلْمَ كُلِّ شَيْءٍ؛. (1)
وقتی این آیه نازل شد دو مرد برخاستند و گفتند: ای رسول خدا! کتاب مبین کیست آیا آن تورات است؟ فرمودند: نه. آن دو گفتند: پس آن انجیل است؟ فرمودند: نه. آن دو گفتند: پس آیا آن قرآن است؟ فرمودند: نه. در این هنگام امیرالمؤمنین علیه السلام پیش آمد، پس رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم فرمودند: این شخص همان امام مبین است که خداوند علم همه چیز را در آن احصاء کرده است.
بدون تردید قرآن که از هر چیزی غیر از خدای عزوجل برتر و با فضیلت تر است و این اقیانوسی که قعر آن درک نمی شود و تبیاناً لکل شیء است؛ عظمتی دارد که بشر هرگز نمی تواند آن را درک کند خدای متعال در سوره مبارکه رعد می فرماید:
(وَلَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبَالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتَى بَلْ لِلَّهِ الْأَمْرُ جَمِيعاً)؛ (2)
و اگر به وسیله قرآن کوه ها جابجا شوند یا زمین به واسطه آن قطعه قطعه گردد یا به وسیله آن مردگان به سخن در آیند بلکه همه امر از آن خداوند است.
بر اساس این آیه شریفه عظمت قرآن به حدی است که امکان به حرکت درآوردن و جابجایی کوه ها با قرائت آیه یا سوره ای از قرآن وجود دارد؛ همچنین ممکن است با قرائت آیه یا سوره ای از قرآن بر زمین، همه زمین قطعه قطعه گردد و نیز عظمت قرآن به اندازه ای است که بتوان با قرائت آیه یا سوره ای از آن بر مردگان، آنها را حیات بخشید و به سخن درآورد.
آری! خداوند با ودیعه نهادن علوم بی انتهای قرآن در سینه مبارک حاملان این کتاب شریف، چنین توانایی و قدرتی به آنان بخشیده است و خود آن بزرگواران از چنان شأن و تعالی برخوردار بوده اند که حامل قرآن شده اند. قرآنی که خداوند سبحان درباره عظمت آن می فرماید:
(لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ)؛ (1)
اگر این قرآن را بر کوهی نازل می کردیم قطعاً آن را از خوف خداوند فروتن و شکافته شده می دیدی.
خدای بلند مرتبه و بزرگ راست گفته است که کوه ها هرگز توانایی تحمل نزول قرآن را ندارند؛ چنان که توانایی پذیرش امانت الهی را نداشتند:
(إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا)؛ (2)
همانا ما امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم پس از پذیرش حمل آن امانت، خودداری کردند.
این امانت الهی مخصوص حاملان علوم قرآن است و هر که غیر ایشان و به غصب حامل امانت گردد، ظلوم و جهول است.
قرآن عظیم از ناحیه خدای حکیم بر شخص اول خلقت حضرت خاتم المرسلین صلی الله علیه واله وسلم نازل شده و ایشان مخاطب قرآن قرار گرفته و آن را تلقی کرده است و تنها آن حضرت و اهل بیت معصوم ایشان صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین حاملان قرآن هستند. خدای عزاسمه خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم می فرماید:
إِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ؛. (1)
و همانا تو ای پیامبر این قرآن را از جانب خدای حکیم و دانا دریافت می کنی.
عطا کننده فیض، خداوند حکیم و علیم است و مستفیض به آن حضرت سيدالمرسلین صلی الله علیه واله وسلم می باشد .
قرآن را خداوند عزتمند و ستوده نازل فرموده و شخص حضرت خاتم صلی الله علیه واله وسلم آن را اخذ نموده است؛ به عبارت دیگر قرآن عظیم افادهٔ خداوند کریم است که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم و خاندان مطهر ایشان صلوات الله علیهم اجمعین از آن استفاده برده اند.
(كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ). (2)
کتابی است که آن را به سوی تو نازل کردیم تا مردم را از تاریکی ها به سوی نور خارج سازی و به اذن پروردگارشان به سوی راه خداوند عزتمند و ستوده.
به سبب همین عظمت قرآن است که دریافت کنندۀ آن فرموده است: «القُرآنُ أَفْضَلُ كُلِّ شَيءٍ دُونِ الله»؛ (3)پس چنانچه تمام معجزات انبیاء پیشین در یک کفه تراز و قرار گیرند -
و قرآن در کفۀ دیگر باز هم قرآن از نظر فضیلت به مراتب سنگین تر است و نیز به خاطر همین، قرآن ثقل اکبر معرفی شده است. (1)
اما بسیار مایه تأسف است که ما نسبت به قرآن کوتاهی کنیم و بر تقصیر خود نسبت به قرآن باقی بمانیم وقت آن است که بشر از خواب غفلت بیدار شود و از بزرگ ترین هدیه خدای عز اسمه به برترین مخلوق خود حضرت خاتم الانبیاء صلى الله عليه واله وسلم بهره گیرد و او را ارج نهد.
در منابع تفسیری و حدیثی فریقین روایات فراوانی درباره ترتب ثواب بر قرائت قرآن و اعطای اجر و مقام به تلاوت کننده، قاری و مستمع قرآن، متفکر در قرآن، معلّم و متعلّم قرآن، صاحب قرآن، حافظ قرآن و اهل قرآن وارد شده است. این روایات در منابع متعددی وارد شده است؛ از جمله تفسیر نور الثقلین، تفسير برهان، الدعوات، بحارالانوار و ... همچنین در مصادر عامه مثل الدرّ المنثور جلال الدین سیوطی و... .
روایات پیرامون اجر و ثواب قرائت قرآن بهت آور است که در اینجا نمونه هایی از آن ذکر می گردد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم خطاب به جناب سلمان رضوان الله تعالی علیه فرمودند:
يَا سَلْمَانُ عَلَيْكَ بِقِرَاءَةِ الْقُرْآنِ، فَإِنَّ قِرَاءَتَهُ كَفَّارَةٌ لِلذُّنُوبِ، وَسِتْرٌ فِي النَّارِ، وَأَمَانٌ مِنَ الْعَذَابِ، وَيُكْتَبُ لِمَنْ يَقْرَؤُهُ بِكُلِّ آيَةٍ ثَوَابُ مِائَةِ شَهِيدٍ، وَيُعْطَى بِكُلِّ سُورَةٍ ثَوَابَ نَبِيِّ، وَيَنْزِلُ عَلَى صَاحِبِهِ الرَّحْمَةُ، وَيَسْتَغْفِرُ لَهُ الْمَلَائِكَةُ، وَاشْتَاقَتْ إِلَيْهِ الْجَنَّةُ، وَرَضِيَ عَنْهُ الْمَوْلَى... . (2)
ای سلمان! به تو توصیه اکید می کنم که قرآن را قرائت کنی، چرا که قرائت قرآن کفاره گناهان و پوشاننده در آتش و امان از عذاب است؛ و برای کسی که قرآن قرائت می کند در ازای هر آیه، پاداش صد شهید نوشته می شود، و در ازای قرائت هر سوره پاداشی معادل پاداش یک نبی به او عطا می گردد، و برای صاحب قرآن (کسی که همواره با قرآن است) رحمت نازل می شود و فرشتگان برای او استغفار می کنند و بهشت به سوی او اشتیاق دارد و خداوند از او راضی است.
بر اساس این حدیث شریف در ازای قرائت یک آیه از قرآن، پاداش صد شهید به قاری قرآن داده می شود؛ و بنابر احادیث دیگر قرائت یک آیه در ماه مبارک رمضان معادل ختم کل قرآن است.
حضرت امام رضا علیه السلام از طریق پدران بزرگوار خویش از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام روایت فرموده اند که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم در ضمن خطبه ای به مناسبت فرا رسیدن ماه مبارک رمضان فرمودند:
... مَنْ تَلَا فِيهِ آيَةً مِنَ القُرآنِ، كَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ مَنْ خَتَمَ القُرآنَ فَي . مِنَ الشُّهُورِ؛. (1)
هرکس در این ماه یک آیه از قرآن را تلاوت کند برای او به اندازه اجر کسی که در ماه های دیگری غیر از ماه رمضان قرآن را ختم کرده است، اجر خواهد رسید.
در نتیجه تلاوت یک آیه از قرآن در ماه مبارک رمضان معادل تلاوت 6236 آیه در ماه های دیگر است و با توجه به اینکه در حدیث جناب سلمان رحمه الله که پیش از -
1) عيون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 269؛ فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام، ص 135.
این ذکر شد، به صراحت آمده است: «در ازای قرائت هر آیه از قرآن پاداش صد شهید برای قاری آن نوشته می شود» پاداشی معادل پاداش (6236×100) شهید به تالی آن عطا می شود، البته باید توجه داشت که اعطای چنین ثوابی به قاری قرآن نه از باب استحقاق، بلکه از سر فیض الهی است.
پس چه زیان کار است کسی که اوقات خویش را در چنین ماه و ایام پر برکتی به لاطائلات و خزعبلات بگذراند و از فیض قرائت قرآن محروم شود (1)و سوره هایی هم چون سوره مبارکه توحید، که ثلث قرآن است و سوره مباركه الرحمن، که عروس قرآن است و سوره مبارکه «یس»، که قلب قرآن است و... را قرائت نکند!.
خداوند از باب تذکر به چنین بندگان غافلی می فرماید:
(أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الحَق...). (2)
آیا وقت آن نرسیده است که دل های کسانی که ایمان آورده اند در برابر ذکر خدا و آنچه از حقیقت نازل شده است خاشع گردد.
به راستی گذشتن از چنین فیضی، غفلتی بس عظیم است. چه حیف است که انسان ثوابی معادل ثواب یک نبی را که تنها با قرائت یک سوره قابل تحصیل است، به غفلت از دست بدهد و خود را از نزول رحمت محروم سازد. رحمتی که خداوند آن را چنین توصیف می کند.
(وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ)؛. (3)
و رحمت پروردگارت بهتر از چیزهایی است که جمع می کنند
اگر انسان هزار سال عمر کند و در تمام طول عمر بی وقفه به تحصیل و جمع آوری مال و ثروت بپردازد و در مقابل از رحمت الهی محروم گردد، یقیناً دچار خسران شده است.
فرشتگان خدا برای صاحب قرآن (1)طلب مغفرت می کنند و بهشت به سوی او مشتاق است و خدای عز اسمه از او راضی می باشد. (2)
آری! به فرموده پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم انسان می تواند به واسطه انس با قرآن به چنین درجاتی نائل آید؛ چرا که قرآن بهترین هدیه خداوند سبحان به بهترین خلق اوست، لذا حضرت خاتم صلى الله عليه واله وسلم که بهترین خلق است، قرآن و اهل بیت مکرمش را دو امر گران بها و جانشین خود معرفی کردند و فرمودند:
إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ التَّقْلَيْن. (3)
قرآن یکی از دو جانشین بهترین خلق خدا و ثقل اکبر است، پس بایسته و شایسته است که بهشت مشتاق صاحب ثقل اکبر و جانشین پیامبر باشد و خداوند از مصاحب او راضی و خشنود باشد.
احادیث در فضیلت قرآن بسیار است و در این مختصر مجال طرح گوشه ای از آنها -
1) صاحب قرآن یعنی کسی که همواره با قرآن است.
2) پیشتر بیان شد که پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم به جناب سلمان رضوان الله تعالی علیه فرمودند: «يَا سَلْمَانُ عَلَيْكَ بِقِرَاءَةِ الْقُرْآنِ، فَإِنَّ قِرَاءَتَهُ كَفَّارَةٌ لِلذُّنُوبِ؛ ... وَ يَنْزِلُ عَلَى صَاحِبِهِ الرَّحْمَةُ وَ يَسْتَغْفِرُ لَهُ الْمَلَائِكَةُ وَاشْتَاقَتْ إِلَيْهِ الْجَنَّةُ وَ رَضِيَ عَنْهُ الْمَوْلَى...» (جامع الاخبار، ص 39؛ مستدرک الوسائل، ج 4، ص 257؛ بحار الأنوار، ج 89، ص 17).
3) كتاب سليم بن قيس، ج 1، ص 17 و ج 2، ص 647؛ تفسیر القمی، ج 1، ص 173؛ بصائر الدرجات، ج 2، ص 413 و... .
هم نیست، به همین جهت با طرح برخی از روایات به صورت اشاره از کنار آنها می گذریم تا به مقصود اصلی این نوشتار یعنی تفسیر سوره مباركة «يس» برسیم.
از جمله احادیثی که عظمت قرآن را یادآوری می کنند، احادیثی است که توصیه به تلاوت قرآن در خانه و جایگاه چنین خانه هایی را بیان می کند.
در کتاب شريف «وسائل الشيعه» ذيل «باب استحباب قراءة القرآن في المنزل...» شش حدیث در این باره ذکر شده است؛ از جمله این که پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمودند:
نَوِّرُوا بُيُوتَكُمْ بِتِلَاوَةِ الْقُرْآنِ...، فَإِنَّ الْبَيْتَ إِذَا كَثُرَ فِيهِ تِلَاوَةُ الْقُرْآنِ كَثُرَ خَيْرُهُ وَاتَّسَعَ أَهْلُهُ، وَأَضَاءَ لِأَهْلِ السَّمَاءِ كَمَا تُضِيءُ نُجُومُ السَّمَاءِ لِأَهْلِ الدُّنْيَا؛. (1)
خانه های خود را با تلاوت قرآن نورانی کنید... پس چنان چه تلاوت قرآن در خانه زیاد شود، خیر آن فراوان می گردد و اهل آن وسعت پیدا می کنند و آن خانه برای اهل آسمان نور افشانی می کنند چنان که ستارگان آسمان برای اهل دنیا نورافشانی می کنند.
و امام صادق علیه السلام به ابو هارون فرمودند:
... وَالدَّارُ إِذَا تُلِيَ فِيهَا كِتَابُ اللَّهِ - كَانَ لَهَا نُورٌ سَاطِعٌ فِي السَّمَاءِ وَتُعْرَفُ مِنْ بَيْنِ الدُّورِ؛ (2)
و چنانچه در خانه کتاب خدا تلاوت شود آن خانه دارای نوری می شود که به آسمان ساطع می گردد و در میان خانه های دیگر از آنها باز شناخته می شود.
در روایتی نیز از حضرت امیرالمؤمنین این چنین نقل شده است:
الْبَيْتُ الَّذِي يُقْرَأُ فِيهِ الْقُرْآنُ وَيُذْكَرُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ فِيهِ تَكْثُرُ بَرَكَتُهُ -
وَتَحْضُرُهُ الْمَلَائِكَةُ وَ تَهْجُرُهُ الشَّيَاطِينُ وَيُضِيءُ لِأَهْلِ السَّمَاءِ كَمَا يُضِيءُ الْكَوْكَبُ الدُّرِّيُّ لِأَهْلِ الْأَرْض؛. (1)
خانه ای که در آن قرآن تلاوت می گردد در آن از خدای عزوجل یاد می شود، برکت آن خانه فراوان می گردد و فرشتگان در آن حضور می یابند و شیاطین آن را ترک می کنند و آن خانه برای اهل آسمان می درخشد، چنان که ستارگان برای اهل زمین می درخشند.
در این روایت شریف همچنین بیان شده است که اگر در خانه ای قرآن تلاوت نشود و در آن یاد خدا نباشد برکت آن خانه کم می شود فرشتگان آنجا را ترک می کنند و شیاطین در آن حضور می یابند و این کلمات نورانی از امامان هدایت گر صلوات الله وسلامه عليهم اجمعین به صورت رسا و آشکار بیانگر عظمت قرآن و اهمیت تلاوت آن است.
در برخی روایات قرآن کریم سفره خداوند معرفی شده است؛ حضرت خاتم المرسلین صلى الله عليه واله وسلم فرمودند:
إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ مَأْدُبَةُ اللَّهِ تَعَالَى فَتَعَلَّمُوا مِنْ مَأْدُبَةِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مَا اسْتَطَعْتُمْ، فَإِنَّهُ النُّورُ الْمُبِينُ، وَالشِّفَاءُ النَّافِعُ فَتَعَلَّمُوهُ، فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يُشَرِّفُكُمْ بِتَعَلُّمِهِ. (2)
همانا این قرآن میهمانی (سفره) خدای تعالی است پس هرآنچه می توانید از میهمانی خدا بهره گیرید پس همانا قرآن نور آشکار و شفائی نافع است پس آن را بیاموزید چرا که خدای تعالی شما را به یادگیری آن شرف (و بزرگی) داده است.
در این حدیث شریف قرآن سفره گسترده خداوند معرفی شده است، پس شایسته نیست که بنده خدا سفره گسترده او را رها سازد و در اندیشهٔ سفره ای دیگر باشد. مومنی که با قرآن آشنا و همراه باشد، هرگز احساس تنهایی نمی کند؛ اما آن که از قرآن جدا شده، باید احساس وحشت و غربت و تنهایی کند.
رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم همچنین با تاکید، امر می فرمایند که تا می توانید از سفره گسترده الهی بهره ببرید و قرآن را یاد بگیرید و تردیدی نیست که یادگیری قرآن انتها ندارد؛ زیرا به فرموده حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام قرآن دریایی ژرف است که هرگز قعر آن درک نمی شود.
بنابر روایتی دیگر، پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم بعداز دستور اکید به تعلم قرآن، کلام نورانی خداوند سبحان را چنین توصیف فرمودند:
إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ هُوَ حَبْلُ اللَّهِ. (1)
قرآن، ریسمان خداوند است.
و مؤمنان باید به آن چنگ بزنند؛ زیرا خداوند به آنان فرموده است:
(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْل اللهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا). (2)
همگی به ریسمان خداوند چنگ بزنید و متفرق نگردید .
بسیار شرم آور است که بنده خدا عمر خود را در راه دیگری جز تعلم معارف عمیق قرآن سپری سازد. لذا عالمان وارسته و اهل فنی که عمر خود را به مطالعه -
و تحقیق سپری کرده و یک عمر در منابع و متون سیر کرده و فهمیده اند که در واقع چیزی نفهمیده اند در اواخر عمر همه چیز را رها می کنند و صرفاً به قرآن چنگ می زنند، زیرا به این درک رسیده اند که جز تعلّم قرآن اگر به امر دیگری مشغول شوند، ضرر خواهند کرد؛ لذا رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم قرآن را «نور مبین» معرفی کرده و فرموده اند: «فأنّه النور المبين» و انسان عاقل هرگز نور آشکار را رها نمی کند و به دنبال تاریکی نمی رود.
حافظا در کنج فقر و خلوت شب های *** تار گر بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور.
کسی که قرآن را دارد چه ندارد؟ و آن که قرآن را ندارد چه دارد؟! کسی که قرآن را دارد غرق در دریای رحمت الهی است: «حَمَلَةُ القُرْآنِ هُمُ الْمَحْفُوفُونَ بِرَحْمَةِ الله»؛ (1)و بی شک رحمت الهی از تمام آن چه انسان ها جمع می کنند بهتر خواهد بود، (2)لذا تنها چیزی که مؤمنان باید بدان شادمان باشند همین فضل و رحمت الهی است، همان طور که فرمود:
(قُلْ بِفَضْلِ اللهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ). (3)
پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم قرآن کریم را چنین توصیف فرمودند:
الْقُرْآنُ غِنَّى لَا غِنَى دُونَهُ وَلَا فَقْرَ بَعْدَهُ. (4)
قرآن چنان ثروت و بی نیازی است که غیر از آن ثروت و بی نیازیی وجود ندارد و بعداز قرآن فقری نیست.
در روایت دیگری آمده است:
الْقُرْآنُ أَفْضَلُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ دُونَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَمَنْ وَقَرَ الْقُرْآنَ فَقَدْ وَقَرَاللَّهَ وَمَنْ لَمْ يُوَفِّرِ الْقُرْآنَ فَقَدِ اسْتَخَفَّ بِحُرْمَةِ اللَّهِ. (1)
قرآن از همه چیز غیر از خدای عزوجل برتر و با فضیلت تر است، پس هرکس قرآن را توقیر و تعظیم کند به تحقیق خداوند را توقیر کرده است، و هرکس قرآن را توقیر نکند، قطعاً حرمت خداوند را سبک شمرده است.
رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم و همچنین در عظمت و ثمرات قرآن فرمودند:
يُدْفَعُ عَنْ مُسْتَمِعِ الْقُرْآنِ شَرُّ الدُّنْيَا وَيُدْفَعُ عَنْ تَالِي الْقُرْآنِ بَلْوَى الْآخِرَةِ وَالْمُسْتَمِعُ آيَةً مِنْ كِتَابِ اللَّهِ خَيْرٌ مِنْ شَبِيرٍ ذَهَباً وَ لَتَالِي آيَةٍ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ خَيْرٌ مِنْ تَحْتِ الْعَرْشِ إِلَى تُخُومِ السُّفْلَى. (2)
از کسی که به قرآن گوش فرا می دهد شر دنیا و آخرت دفع می شود و از تلاوت کننده قرآن بلاهای آخرت دفع می گردد و برای کسی که به یک آیه از کتاب خداوند گوش فرا دهد نصیبی بهتر از طلایی به اندازه کوه شبیر است و برای تلاوت کننده آیه ای از کتاب خدا نیز بهره ای بهتر از تمام آنچه در زیر عرش تا پائین ترین نقطه اعماق زمین است، وجود دارد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم می فرمایند:
أَهْلُ الْقُرْآنِ هُمْ أَهْلُ اللَّهِ وَخَاصَّتُهُ؛ (3)
اهل قرآن (در واقع) همان اهل خداوند سبحان و از خصیصین او هستند.
1) جامع الاخبار، ص 40؛ بحار الأنوار، ج 89، ص 20 و 290؛ مستدرک الوسائل، ج 4، ص 236.
2) جامع الاخبار، ص 40 - 41؛ بحارالأنوار، ج 89، ص 19؛ مستدرک الوسائل، ج 4، ص 262.
3) وسائل الشيعه، ج 6، ص 168؛ عيون الحكم والمواعظ، ص 71؛ غرر الحكم، ص 78؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 10، ص 144؛ الفصول المهمة، ج 3، ص 317.
حضرت ختم المرسلین صلى الله عليه واله وسلم قرآن را «ربیع القلوب»، (1)یعنی بهار دلها معرفی کرده اند و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده اند:
لِيَكُنْ كُلُّ كَلَامِكُمْ ذِكْرَ اللَّهِ وَقِرَاءَةَ الْقُرْآنِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم سُئِلَ: أَيُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ ؟ قَالَ : قِرَاءَةُ الْقُرْآنِ وَأَنْتَ تَمُوتُ وَلِسَانُكَ رَطْبٌ عَنْ ذِكْرِاللَّهِ تَعَالَى. (2)
حتماً باید همه کلام شما ذکر خدا و قرائت قرآن باشد، چرا که از رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم سوال شد کدام اعمال نزد خداوند برتر و با فضیلت تر است؟ فرمودند: قرائت قرآن، و اینکه تو بمیری درحالی که زبان تو از ذکر خدای تعالی مرطوب باشد.
در روایت دیگری از حضرت خاتم الانبیاء صلى الله عليه واله وسلم آمده است که فرمودند:
إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ هُوَ حَبْلُ اللَّهِ وَهُوَ النُّورُ الْمُبِينُ وَالشَّفَاءُ النَّافِعُ فَاقْرَءُوهُ، فَإِنَّ اللَّهَ يَأْجُرُكُمْ عَلَى تِلَاوَتِهِ بِكُلِّ حَرْفٍ عَشْرَ حَسَنَاتٍ أَمَا إِنِّي لَا أَقُولُ الم حَرْفٌ وَاحِدٌ وَلَكِنْ أَلِفٌ وَلَامٌ وَمِيمٌ ثَلَاثُونَ حَسَنَةٌ. (3)
همانا این قرآن همان ریسمان الهی است و آن نور آشکار و شفای نافع است، پس آن را قرائت کنید؛ چرا که خداوند برای تلاوت آن به ازای هر حرف ده حسنه به شما اجر می دهد و بدانید که من نمی گویم «الم» یک حرف است ولیکن برای الف و لام و میم سی حسنه پاداش داده می شود.
روایات در فضیلت قرآن بسیار فراوان و از نظر محتوا به قدری بهت آور هستند -
که مردگان را زنده می کند، بر اساس روایاتی که ذکر آنها گذشت گوش فرا دادن به قرآن نیز آثار و برکاتی برای بندگان دارد و سبب دفع شرّ دنیا و آخرت می شود، پس بر ماست که به امر الهی که فرمود:
(وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا). (1)
و هروقت که قرآن قرائت شود پس به آن گوش فرادهید و سکوت کنید.
گردن نهیم تا رحمت الهی شامل حالمان شود و شرّ دنیا و آخرت از ما دفع گردد.
بنابر فرمایش حضرت رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم تلاوت کننده قرآن نیز از بلاهای آخرت در امان خواهد بود؛ در این کلام نورانی بیان شده است که گوش فرا دادن به قرآن چنان با فضیلت و پر اهمیت است که استماع یک آیه از قرآن بهتر از آن است که انسان کوهی از طلا داشته باشد و آن را انفاق دهد.
«شبیر» کوهی عظیم در یمن است و اگر کسی یک آیه از قرآن را استماع کند برای او بهتر از آن است که کوهی عظیم همچون کوه شبیر طلا شود و به او تعلق گیرد، همچنین فضیلت و اهمیت تلاوت قرآن به قدری است که تلاوت یک آیه از قرآن برای تالی آن از تمام آنچه در زیر عرش تا اعماق زمین وجود دارد، بهتر است.
بنابر احادیث اهل بیت دربارۀ جناب سلمان رضوان الله تعالی علیه که از بالاترین درجات ایمان برخوردار است، فرموده اند: «السَّلْمَانُ مِنَّا أَهْل البيت». (2)
بر اساس روایاتی که پیشتر ذکر شد اهل قرآن «اهل الله» معرفی شده اند و پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم اهل قرآن را «خاصة الله» دانسته اند؛ بدون تردید مراد از خواص -
هرکسی، نزدیک ترین افراد به او هستند و تعبير «خاصة الله» نیز بیانگر نزدیکی و قرب زیاد اهل قرآن به خدای عزاسمه است.
بر همین اساس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز تأکید فرموده اند که حتماً باید تمام كلام مؤمنان، ذکر خدا و قرائت قرآن باشد و چرا چنین نباشد درحالی که همه مملوک خداوند هستند و بازگشت امورشان به سوی اوست که: (إِنَّالِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ). (1)
پس شایسته و بایسته است که بندگان خدا از غیر او سخنی نگویند و به ذکر او مشغول باشند و به فرموده رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم تا دم مردن قرآن تلاوت کنند و زبانشان به ذکر خدا مرطوب باشد.
اهل قرآن یعنی کسانی که با قرآن دمخورند، در نماز در حالت ایستاده و نشسته و خوابیده، در ماه رمضان و غیر آن و به طور کلی در همه احوال به قرائت، تلاوت، سمع و استماع قرآن مشغول اند.
در آخرین روایتی که ذیل عنوان «روایاتی دربارۀ فضیلت قرآن» ذکر شد، آمده است؛ خداوند برای تلاوت قرآن در ازای هر حرف ده حسنه به تالی آن اجر می دهد و رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم با ذکر مثالی تاکید فرمودند که مراد از حرف همان حروفی است که می شناسیم: «الف» ، «لام» و... .
این مطلب بیانگر این حقیقت است که اجر تلاوت قرآن و فضیلت کتاب خدای سبحان فراتر از درک انسان است و این همه پاداش و اجر برای کسی است که در حالت عادی و در ایام عادی قرآن تلاوت کند و یقیناً ثواب و حسنه ای که به تلاوت قرآن در حال نماز عطا می شود بسیار بیش تر است؛ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام -
1) سوره بقره، آیه 156.
از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم روایت فرموده اند:
قِرَاءَةُ الْقُرْآنِ فِي الصَّلَاةِ أَفْضَلُ مِنْ قِرَاءَةِ الْقُرْآنِ فِي غَيْرِ الصَّلَاةِ. (1)
قرائت قرآن در نماز با فضیلت تر از قرائت قرآن در غیر نماز است.
در برخی روایات نیز بیان شده که برای قرائت قرآن در نماز به ازای هر حرف صد حسنه عطا می شود و چنانچه انسان نشسته نماز بخواند و در نماز قرآن قرائت کند به ازای هر حرف پنجاه حسنه به او عطا می گردد. (2)
همچنین پیشتر بیان شد که بنابر روایتی از حضرت خاتم صلی الله علیه واله وسلم تلاوت یک آیه در ماه مبارک رمضان اجری معادل ختم قرآن در غیر این ماه مبارک دارد، در نتیجه حسنه و پاداشی که برای تلاوت قرآن درحال نماز و در ماه مبارک رمضان عطا می گردد برای ما قابل شمارش نیست و به راستی انسان عادی چگونه می تواند فضیلت قرآن را درک کند و به قعر این اقیانوسی که پهنا و عمق آن نهایتی ندارد، دست یابد؟.
انسان عادی نادان تر و نادارتر از آن است که حتی امور مربوط به زندگی دنیوی و مادی خویش را سامان بخشد و مشکلات پیش روی خود را از میان بردارد.
به عنوان نمونه، انسان در عصر حاضر که عصر پیشرفت و تکنولوژی است از درمان بسیاری از بیماری ها عاجز است و این درحالی است که بدون اغراق صدها میلیون اندیشمند در حوزه بهداشت و سلامت و درمان فعال اند.
متخصصان تغذیه و کارشناسان سلامت تمام تلاش خود را برای رفع زمینه بیماری ها -
و پیشگیری از امراض به کار می گیرند، دانش شیمی و فیزیک و زیست شناسی و بیولوژی و میکرو بیولوژی و فیزیولوژی و حتی دانشمندان هسته ای در خدمت علوم داروسازی و پزشکی و... هستند .
پزشکان، جراحان، پرستاران همواره در تلاش اند طب سوزنی و سنتی و... با تجربه ای فراوان در خدمت سلامت جوامع انسانی است تکنولوژی روز و مدرن ترین دستگاه ها برای رادیولوژی، سی تی اسکن، ام آر آی، آنژیوگرافی و... اختراع شده است، اما با این حال انواع و اقسام درمان ها همچون شیمی درمانی، پرتو درمانی، انرژی درمانی و... در بهبود حال بسیاری از بیماران ناکام اند و بشر پر مدعا در عصر تکنولوژی از شناسایی و مقابله با یک ویروس بی مقدار عاجز است.
آری! به راستی انسان کجا و درک ملکوت آسمان ها و زمین کجا؟.
حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند:
يَا ابْنَ آدَمَ! لَوْ أَكَلَ قَلْبَكَ طَائِرٌ، لَمْ يُشْبِعُهُ، وَبَصَرُكَ لَوْ وُضِعَ عَلَيْهِ خَرْقُ إِبْرَةٍ، لَغَطَّاهُ، تُرِيدُ أَنْ تَعْرِفَ بِهِمَا مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ؟ إِنْ كُنْتَ صَادِقاً، فَهَذِهِ الشَّمْسُ خَلْقَ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ، فَإِنْ قَدَرْتَ أَنْ تَمْلَأَ عَيْنَيْكَ مِنْهَا، فَهُوَ كَمَا تَقُولُ. (1)
ای فرزند آدم! اگر پرنده ای قلب تو را بخورد او را سیر نمی کند و چنان چه نوک سوزنی در چشم تو قرار داده شود قطعاً آن را کور می کند (با این حال) می خواهی با این دو ابزار، ملکوت آسمان ها و زمین را بشناسی؟ اگر راست می گویی این خورشید آفریده ای از آفریدگان خداوند است، پس چنان چه بتوانی چشمان خود را (به آسمان بدوزی) و از (نور) آن پر کنی چنان است که می گویی.
آری! به یقین مولایمان حضرت صادق علیه السلام راست گفته و درست فرموده اند؛ بشر -
1) الكافي، ج 1، ص 93؛ التوحيد للصدوق، ص 455؛ متشابه القرآن و مختلفه، ج 2، ص 106.
ناتوان تر از آن است که خدا را بشناسد و عظمت کلام او را درک کند، لذا مؤمنان باید با اعتراف به عجز و ناتوانی و ناداری خویش در برابر خداوند سبحان خاضع گردند و به تلاوت و عمل به دستورات کتاب الله اهتمام ورزند که هرگونه کوتاهی در عمل به قرآن بی شک موجب خسران است.
مبادا مسلمانان از قرآن چنان غافل شوند که دیگران در عمل به آن از مسلمانان پیشی بگیرند حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله وسلامه علیه نسبت به این غفلت هشدار داده و فرموده اند:
«الله اللهَ فِي القُرآنِ، وَلَا يَسْبِقُكُمْ إِلَى العَمَلِ بِهِ غَيْرُكُم». (1)
مرحوم محدث کلینی در کتاب شریف کافی، کتاب فضل القرآن، چهارده حدیث دربارهٔ فضیلت قرآن روایت کرده و از جمله آورده است که حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند:
إِنَّ الدَّوَاوَينَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ثَلَاثَةٌ دِيوَانُ: فِيهِ النِّعَمُ، وَدِيوَانُ فِيهِ الْحَسَنَاتُ، وَدِيوَانُ فِيهِ السَّيِّئَاتُ، فَيُقَابَلُ بَيْنَ دَيوَانِ النِّعَمِ وَدِي-وَانِ الحَسَنَاتِ فَتَسْتَغْرِقُ النِّعَمِ عَامَّةَ الحَسَنَاتِ، وَيَبْقَى دَيوَانُ السَّيِّئَاتِ فَيُدْعَى بِابْنِ آدَمَ الْمُؤْمِنِ لِلْحِسَابِ، فَيَتَقَدَّمُ الْقُرْآنُ أَمَامَهُ فِي أَحْسَنِ صُورَةٍ، فَيَقُولُ: يَا رَبِّ ! أَنَا الْقُرْآنُ وَهَذَا عَبْدُكَ الْمُؤْمِنُ قَدْ كَانَ يُثْعِبُ نَفْسَهُ بِتِلَاوَتِي، وَيُطيِلُ لَيْلَهُ بِتَرْتِيلِي، وَ تَفِيضُ عَيْنَاهُ، إِذَا تَهَجَّدَ فَأَرْضِهِ كَمَا أَرْضَانِي، قَالَ: فَيَقُولُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ عَبْدِيَ: اَبْسُطُ يَمينَكَ فَيَمْلَؤُهَا مِنْ رِضْوَانِ اللَّهِ الْعَزيزِ الْجَبَّارِ، وَ يَمْلَأُ شِمَالِهِ مِنْ رَحْمَةِ اللهِ، ثُمَّ يُقَالُ: هَذَهِ الْجَنَّةُ مُبَاحَة لَكَ فَاقْرَأْ وَاصْعَدْ فَإِذَا قَرَأَ آيَةً صَعِدَ دَرَجَةً؛. (2)
همانا دفترهای محاسبات در روز قیامت سه دفتر است: دفتری که نعمت ها در آن محاسبه می شوند، و دفتری که نیکی ها در آن محاسبه می شوند، و دفتری که گناهان در آن محاسبه می شوند. پس دفتر محاسبه نعمت ها و دفتر محاسبه نیکی ها را در برابر هم قرار می دهند و نعمت ها همه نیکی ها را فرا می گیرند و دفتر محاسبه گناهان باقی می ماند. سپس مومنی از فرزندان آدم برای محاسبه فراخوانده می شود. پس قرآن در بهترین صورت پیش روی او می آید و می گوید: ای پرو درگار من قرآن هستم و این بنده مؤمن توست که خود را برای تلاوت من به زحمت می انداخت و شب خویش را با ترتیل خوانی من به درازا می کشید و چون به تهجد می پرداخت دیدگانش اشک ریزان بود پس چنان که او مرا خشنود نمود تو نیز او را خشنود کن.
امام علیه السلام فرمودند: پس خدای عزیز جبار می فرماید: بنده من! دست راست خویش را بگشای و آن را از رضوان خدای عزیز جبار پر می کند و دست چپ او را از رحمت خداوند پر می سازد، سپس گفته می شود: این بهشت برای تو مباح و آزاد است، پس قرآن بخوان و بالا برو، پس هرگاه یک آیه بخواند یک درجه بالا می رود.
بر اساس این حدیث شریف، خداوند تلاوت کننده قرآن را با تعبیر «عبدی» مورد خطاب قرار می دهد؛ یعنی قاری قرآن مؤمن، به مقام عبودیت نائل می شود.
مقام عبودیت آن جایگاهی است که خدای متعال در مقابل درخواست خاتم الانبیاء صلی الله علیه واله وسلم آن را به حضرتش اعطا کرد، در آن هنگامی که پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم به تعبیر قرآن:
(ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى). (1)
سپس به مقام قرب الهی نزدیک شد پس نزدیک تر شد تا حدی که قرب او به اندازه فاصله دو کمان یا کمتر بود.
در آن هنگام خداوند به رسول خویش فرمود: هرچه می خواهد از خداوند -
1) سوره نجم، آیات 8 و 9.
تمنا کند، رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم عرض کرد: می خواهم عبد (بنده) تو باشم و خداوند مقام عبودیت را به او عطا نمود.
و در سوره اسری درباره شب معراج فرمود:
(سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى). (1)
حضرت امام صادق علیه السلام تصریح فرموده اند: خداوند دست راست مؤمن قاری قرآن را با «رضوان الله » و دست چپ او را با «رحمة الله» پُر می کند؛ (رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ)؛ (2)و خداوند از ایشان خشنود است و آنان از او خشنودند و یقیناً بالاتر از رضوان خدا هیچ مقامی نیست: وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ. (3)
فصل دوم
فضیلت و اهمیت سوره مباركه پس
از آنجا که در این کتاب به تفسیر سوره مبارکه «یس» خواهیم پرداخت، بعداز بحث پیرامون علم تفسیر و موضوع علم تفسیر و ذکر روایاتی در فضیلت و عظمت قرآن کریم اکنون ضرورت ایجاب می کند که به معرفی اجمالی سوره مبارکه «یس» بپردازیم.
بنابر احادیث فریقین، پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم این سوره مبارکه را قلب قرآن معرفی کرده و فرموده اند:
إِنَّ لِكُلِّ شَيْءٍ قَلْباً وَقَلْبُ الْقُرْآنِ يس؛. (1)
هر چیزی قلبی دارد و قلب قرآن پس است. (2)
1) ثواب الأعمال، ص 111؛ النهاية في غريب الحديث، ج 4، ص 46.
2) پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم بیش از هزار و چهار صد سال قبل، این حقیقت را بیان فرموده اند و امروزه دانشمندان بدان پی برده و فهمیده اند که هر چیزی مرکزی دارد، حتی ذرات اتمی نیز هسته و مرکز (قلب) دارند. پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم در شرایط زمانی و مکانی از این واقعیت علمی خبر داده است که مردمش صبح حلوا می پختند و تا ظهر آن را عبادت و بر آن سجده می کردند و سپس آن را می خوردند و درحالی که چنین جهالتی بر مردم آن سرزمین حاکم بود، رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم از قلب داشتن تمام اشیاء سخن گفته اند.
باید دانست که مجموعه عالم نیز قلبی دارد و قلب آن، بنی آدم است؛ چراکه خدای متعال درباره انسان می فرماید:
(أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةٌ وَبَاطِنَةٌ). (1)
آیا ندیدید که خدا آنچه را در آسمان ها و زمین است برای شما رام کرد، و نعمت های آشکار خود و نعمت های پنهان خویش را بر شما سرازیر کرده است؟.
بنی آدم نیز در میان خود قلبی دارند و آن قلب وجود مقدس حضرت خاتم الانبياء محمد مصطفی صلى الله عليه واله وسلم است که همۀ بنی آدم و تمام عالم به طفیلی حضرت خاتم صلى الله عليه واله وسلم خلق شده اند.
حال؛ سوره یس که قلب قرآن است به حضرت خاتم صلى الله عليه واله وسلم که قلب آدم و عالم است تعلق دارد.
رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم ده اسم دارند که از میان آنها پنج اسم در قرآن ذکر شده است، این پنج اسم شریف عبارتند از:
«ن»؛ خداوند در سوره مبارکه «قلم» می فرماید: (ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ). (2)
«عبد»؛ در سوره مبارکه «اسراء» می فرماید: (سُبْحَانَ الَّذي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً...). (3)
«احمد»؛ در سوره مبارکه «صف» از لسان حضرت عیسى بن مريم على نبينا وآله وعلیه السلام آمده است: (وَ مُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ). (4)
«محمد»؛ این نام مبارک چهار بار در قرآن شریف آمده است:
الف. سوره مباركة آل عمران: (وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ...). (5)
ب. سورة مباركة «احزاب»: (مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ...). (1)
ج. سوره مبارکه «محمد»: (وَ آمَنُوا بِمَا نُزِّلَ عَلَى مُحَمَّدٍ...). (2)
د. سوره مباركه «فتح»: (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ...). (3)
قلب در روایت گاهی به جان و روح انسانی اطلاق شده است و گاهی نیز به عضو عضلانی صنوبری شکلی که در قفسه سینه قرار دارد و با خون رسانی به سایر اعضای بدن حیات و سلامت کل بدن را تضمین می کند.
لذا هم می توان گفت: سوره یس به منزله جان و روح قرآن است و هم می توان این سوره مبارکه را قلب تپندهٔ قرآن مجید دانست چرا که معانی و محتوای این سوره در تمام سور و آیات قرآن جریان دارد.
یعنی چنان که قلب از طریق عروق بدن که در مجموع، بالغ بر چهل هزار کیلومتر طول دارند به تمام سلول های بدن انسان که حدود ده ها میلیون میلیارد هستند، خون رسانی و آنها را تغذیه می کند همین طور محتوای سوره مبارکه «پس»، که سوره خاتم صلی الله علیه واله وسلم است، نیز در تمام قرآن سریان و جریان دارد.
محتوای این سوره مبارکه مشتمل بر سه امر است:
توحيد.
نبوّت.
معاد.
و تمام دین در همین سه امر خلاصه می شود و روح همه تعالیم دین اعم از اخلاق و احکام و اعتقادات همین سه مسأله است؛ بدون توحید، نبوت و معاد، اخلاقیات معنا ندارند؛ با نفی توحید، نبوت و معاد، احکام قرآن نیز بی فایده خواهد بود چنانچه توحید، نبوت و معاد نباشد قصص قرآن نیز بی ثمر هستند.
اعمالی را که انسان انجام می دهد و سخنانی را که بیان می کند همه ناشی از افکار او هستند به عبارت دیگر اعمال و گفتار انسان ثمره و میوه افکار او هستند.
افکار انسان نیز نتیجه و ثمره اوصافی است که در انسان نهادینه شده است. به عنوان مثال اگر کسی صفت بخل داشته باشد اعمال و گفتار صادقانه او مطابق با این وصف (بخل) خواهد بود.
در مقابل اگر کسی به جود و سخا متصف باشد عمل و گفتار او نیز مطابق با جود و سخا خواهد بود زیرا عمل و گفتار هر شخص میوه و ثمره اوصاف اوست.
همچنین صفاتی که در انسانها نهادینه می شود و در کردار و گفتار آنان بروز می کند ناشی از اعتقادات آن هاست در نتیجه ریشهٔ اساسی و جان مطلب اعتقادات است. لذا قرآن مجید بر اعتقادات تاکید بسیاری دارد.
سوره مبارکه «یس» به این اعتبار قلب تپندهٔ قرآن است چرا که به بیان اصول اعتقادات پرداخته است. این سوره با نبوت خاصه آغاز می شود، سپس به مباحثی پیرامون توحید می پردازد و در ادامه داستان هایی را بازگو می کند که مربوط به نبوّت عامه می شوند. مجدداً به مباحث توحیدی باز می گردد و آنگاه به بحث معاد می پردازد، -
در آیات پایانی نیز بار دیگر از نبوّت و نتیجه نبوت خاصه مباحث توحیدی و معاد سخن می گوید. (1)
اساس اعتقادات قرآن نیز بر همین سه پایه اصلی استوار است؛ در نتیجه تمام محتوای قرآن اعم از احکام اخلاق قصص و اعتقادات به سه اصل اساسی: توحید، نبوّت و معاد بازگشت می کند و سوره مبارکه «يس» مشتمل بر آن سه اصل است.
یعنی این سوره در واقع روحی است که بر کل قرآن حاکم می باشد و به آن جان می بخشد و قلب تپنده ایست که سبب حیات تمام سور و آیات قرآن مجید می شود.
پیش از این روایاتی پیرامون فضیلت قرآن مطرح شد در اینجا به ذکر روایتی می پردازیم که درباره فضیلت سوره مبارکه یس و خواص آثار، اجر و پاداش آن، فضل قاری و صاحب و حامل آن وارد شده است؛ مرحوم صدوق در کتاب شریف «ثواب الاعمال» به اسناد صحیح از حضرت امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمودند:
إِنَّ لِكُلِّ شَيْءٍ قَلْباً وَإِنَّ قَلْبَ الْقُرْآنِ يس، وَمَنْ قَرَأَهَا قَبْلَ أَنْ يَنَامَ أَوْ فِي نَهَارِهِ قَبْلَ أَنْ يَمْشِي (2)كَانَ فِي نَهَارِهِ مِنَ الْمَحْفُوظِينَ وَالْمَرْزُوقِينَ حَتَّى يُمْسِيَ، وَمَنْ قَرَأَهَا فِي لَيْلِهِ قَبْلَ أَنْ يَنَامَ وَكَّلَ اللَّهُ بِهِ أَلْفَ مَلَكٍ يَحْفَظُونَهُ مِنْ شَرِّ كُلِّ شَيْطَانٍ رَجِيمِ، وَمِنْ كُلِّ آفَةٍ وَإِنْ مَاتَ فِي يَوْمِهِ أَدْخَلَهُ اللَّهُ -
1) ترتيب مباحث و نظم حاکم بر قرآن لطایفی دارد و نباید پنداشت که مقتضای نظم چیزی غیر از این است. برخی گمان می کنند که بحث منظم آن است که ابتدا سوره ای در توحید و سپس سوره ای در نبوت و آن گاه سوره ای در معاد بیان شود یا چند جزء ابتدایی قرآن می بایست پیرامون توحید باشد و چند جزء بعدی پیرامون نبوت و چند جزء آخر درباره معاد باشد. اما ترتیب و سیاق کتاب آسمانی بر این منوال نیست بلکه نظام، آن چنان است که هرچه بیشتر در دلها نفوذ کند.
2) در برخی نسخ به جای «یمشی» کلمه «يمسى» آمده است؛ وسائل الشيعه، ج 6، ص 247؛ البرهان في تفسير القرآن، ج 4، ص 561؛ بحار الأنوار، ج 89، ص 289.
الْجَنَّةَ وَ حَضَرَ غُسْلَهُ ثَلَاثُونَ أَلْفَ مَلَكٍ، كُلُّهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ لَهُ وَيُشَيِّعُونَهُ إِلَى قَبْرِهِ بِالاسْتِغْفَارِ لَهُ ، فَإِذَا دَخَلَ فِي لَحَدِهِ كَانُوا فِي جَوْفِ قَبْرِهِ يَعْبُدُونَ اللَّهَ وَثَوَابُ عِبَادَتِهِمْ لَهُ، وَ فُسْحَ لَهُ فِي قَبْرِهِ مَدَّ بَصَرِهِ وَأُومِنَ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْرِ وَلَمْ يَزَلْ لَهُ فِي قَبْرِهِ نُورٌ سَاطِعٌ إِلَى عَنَانِ السَّمَاءِ إِلَى أَنْ يُخْرِجَهُ اللَّهُ مِنْ قَبْرِهِ، فَإِذَا أَخْرَجَهُ لَمْ تَزَلْ مَلَائِكَةُ اللَّهِ يُشَيِّعُونَهُ وَيُحَدِّثُونَهُ وَيَضْحَكُونَ فِي وَجْهِهِ وَيُبَشِّرُونَهُ بِكُلِّ خَيْرٍ حَتَّى يُجَوِّزُونَهُ عَلَى الصِّرَاطِ وَالْمِيزَانِ، وَ يُوقِفُونَهُ مِنَ اللَّهِ مَوْقِفاً لَا يَكُونُ عِنْدَ اللَّهِ خَلْقاً أَقْرَبَ مِنْهُ إِلَّا مَلَائِكَةُ اللَّهِ الْمُقَرَّبُونَ وَأَنْبِيَاؤُهُ الْمُرْسَلُونَ وَهُوَ مَعَ النَّبِيِّينَ وَاقِفٌ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ لَا يَحْزَنُ مَعَ مَنْ يَحْزَنُ وَلَا يَهُمُّ مَعَ مَنْ يَهُمُّ وَلَا يَجْزَعُ مَعَ مَنْ يَجْزَعُ - ثُمَّ يَقُولُ لَهُ الرَّبُّ تَبَارَكَ وَتَعَالَى: اشْفَعْ عَبْدِي أُشَفِّعْكَ فِي جَمِيعِ مَا تَشْفَعُ وَسَلْنِي أَعْطِكَ عَبْدِي جَمِيعَ مَا تَسْأَلُ فَيَسْأَلُ فَيُعْطَى وَيَشْفَعُ وَلَا يُحَاسَبُ فِيمَنْ يُحَاسَبُ وَلَا يُوقَفُ مَعَ مَنْ يُوقَفُ وَلَا يَذِلُّ مَعَ مَنْ يَذِلُّ وَلَا يُكْتَبُ بِخَطِيئَةٍ وَلَا بِشَيْءٍ مِنْ سُوءٍ عَمَلِهِ وَيُعْطَى كِتَاباً مَنْشُوراً حَتَّى يَهْبِطَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ ، فَيَقُولُ: النَّاسُ بِأَجْمَعِهِمْ، سُبْحَانَ اللَّهِ مَا كَانَ لِهَذَا الْعَبْدِ مِنْ خَطِيئَةٍ وَاحِدَةٍ وَيَكُونُ مِنْ رُفَقَاءِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه واله وسلم. (1)
همانا برای هر چیزی قلبی هست و به راستی قلب قرآن «یس» است و هرکس پیش از خواب یا در روز پیش از به راه افتادن (یا پیش از فرا رسیدن عصر) آن را قرائت کند از محفوظین و مرزوقین است تا این که روز خود را به عصر برساند و هرکس شب پیش از خوابیدن این سوره را قرائت کند، خداوند هزار فرشته را موکل او می سازد که او را از شر هر شیطان رانده شده و از هر آفتی حفظ می کنند
و چنانچه در آن روز (ی که شب قبل از آن پس قرائت کرده بود) بمیرد، -
1) ثواب الأعمال، ص 111؛ جامع الاخبار، ص 47؛ ضعيف الجامع الصغير، ص 279.
خداوند او را وارد بهشت می کند و در مراسم تغسیل وی سی هزار فرشته حاضر می گردند که همگی برای او استفغار می کنند و تا قبرش با طلب آمرزش برای وی، او را تشییع و همراهی می کنند، پس چون داخل لحد خود شد آنان در داخل قبر او هستند و خدا را عبادت می کنند و ثواب عبادتشان برای قاری سورۀ پس خواهد بود و خانه قبرش تا جایی که چشمش کار می کند برای او وسعت می یابد و او از فشار قبر در امان می ماند و همواره در قبروی نوری به سینه آسمان ساطع می شود تا زمانی که خداوند او را از قبرش خارج سازد.
و چون او را خارج کرد فرشتگان خداوند پیوسته او را همراهی و برای او تحدیث می کنند و به روی او می خندند و وی را به همه خوبی ها بشارت می دهند تا اینکه او را از صراط و میزان عبور می دهند و در موقفی از ناحیه خدا او را نگه می دارند که در آن موقف خلقی جز فرشتگان مقرب خدا و پیامبران مرسل الهی از وی به خدا نزدیک تر نیست و او به همراه پیامبران در مقابل خداوند می ایستد درحالی که به همراه افراد محزون، حزین نمی گردد و به همراه افراد غصه دار غمگین نمی شود و همراه جزع کنندگان، جزع نمی کند.
سپس پروردگار تبارک و تعالی به او می فرماید: بنده من! شفاعت کن تا شفاعت تو را دربارۀ همۀ آن چه شفاعت کردی بپذیرم و از من درخواست کن تا همه آنچه را که از من خواستی به تو بندۀ خویش عطا کنم پس قاری (سورهٔ مبارکه) یس درخواست می کند و به او عطا می شود، شفاعت می کند و در میان کسانی که مورد محاسبه قرار می گیرند وی محاسبه نمی شود و به همراه کسانی که متوقف می گردند، توقف نمی کند و همراه کسانی که می لغزند، دچار لغزش نمی شود و خطای او و هیچ چیزی از اعمال بد او ثبت نمی گردد و نامهٔ بازشده ای به وی اعطا می شود تا از نزد خدا هبوط می کند و مردم همگی می گویند: سبحان الله! این بنده خدا حتی یک خطا هم ندارد و او از رفقاء محمد صلى الله عليه واله وسلم می شود.
قرائت سوره «یس» به هنگام روز اثری خاص و قرائت آن به هنگام شب اثری دیگر دارد؛ قرائت سوره «یس» در روز سبب میشود که انسان تا عصر حفظ شود و روزی او به طور کامل به او برسد و چنانچه شخص این سوره را به هنگام شب تلاوت کند خداوند هزار فرشته را برای حفاظت وی از شر تمام شياطين و همه آفات موگل می سازد. اگر فردای شبی که شخص سورۀ «یس» را قرائت کرده، از دنیا برود (1)وارد بهشت می شود.
در قبر از عذاب قبر مصون است و بعد از خارج شدن از قبر، در قیامت نیز ملائکه او را همراهی می کنند و به روی او می خندند و همه خوبی ها را به وی بشارت می دهند تا از احوال مواقف قیامت نترسد و در روزی که همۀ نزدیکان انسان از او فرار می کنند او تنها نباشد. (2)
آن روز، روزی است که (وَتَرَى النَّاسَ سُکاری)؛ (3)یعنی مردم مست و مدهوش اند. اما قاری «یس» مست نیست و فرشتگان به او می خندند و با بشارت همه خوبی ها به او، او را از صراط و میزان عبور می دهند.
قاری سوره مبارکه «یس» در ردیف فرشتگان مقرب و انبیاء مرسل خدای متعال -
1) باید دانست که حفاظت در برابر آفات با مرگ منافات ندارد؛ زیرا مرگ آفت نیست، بلکه انتقال و پیشی گرفتن از عده ای برای ترک عالم دنیا و قدم نهادن به عالمی دیگر است، حضرت امیرالمومنین علیه السلام خطاب به مردگان فرمودند: «أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ سَابِقٌ وَ نَحْنُ لَكُمْ تَبَعٌ لَاحِقٌ»، گریزی از مرگ نیست و آن گاه که وقت آن فرا رسید باید به آن تن داد و راهی است که باید آن را طی کرد. نهج البلاغه، ص 493.
2) خداوند در وصف آن روز میفرماید: (يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ وَصَاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ) سوره عبس، آیات 34 - 36.
3) سوره حج، آیه 2.
قرار می گیرد و به جز آن بزرگواران، احدی از وی به خدا نزدیک تر نیست، او به مقام عندیت پروردگار می رسد: «عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ» و این مقام از بالاترین مقامات است.
وی در چنان حالت سرور و شعفی به سر می برد که غصه و اندوه و جزع حاضران در مواقف قیامت در او اثر نمی کند؛ خداوند او را به عبودیت مفتخر و از وی با عنوان «عبدی» تعبیر می کند و شفاعت او را می پذیرد و هرچه بخواهد خداوند به او می دهد .
اینها مقاماتی است که قاری سوره «یس» بدان نائل می گردد و این نشان می دهد که سوره مباركه «یس» و قرآن حکیم اکسیری است که انسان را از ظلمت به نور و از يس فرش به عرش می رساند؛ لذا خداوند آن را «احسن الحدیث» معرفی می کند، (1)
و رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم می فرمایند:
مَنْ طَلَبَ الْعِلْمَ مِنْ غَيْرِهِ أَضَلَّهُ اللَّهُ. (2)
هرکس در غیر قرآن به دنبال هدایت باشد، خداوند او را از هدایت محروم می سازد.
و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز می فرمایند:
مَن الْتَمَسَ الْهُدَى فِي غَيْرِهِ أَضَلَّهُ اللَّهُ. (3)
هرکس از غیر قرآن علم طلب کند، خداوند او را از هدایت محروم می سازد.
و آن را چنین توصیف می کند:
ظَاهِرُهُ أَنِيقٌ وَبَاطِنُهُ عَمِيقٌ لَا تَفْنَى عَجَائِبُهُ وَلَا تَنْقَضِي غَرَائِبُهُ وَلَا تُكْشَفُ الظُّلُمَاتُ إِلَّا بِهِ. (4)
ظاهر قرآن بسیار زیبا و باطن آن ژرف است، عجایب قرآن پایان نمی پذیرد و غرائب آن تمام نمی شود و تاریکی ها جز به وسیلهٔ قرآن کشف نمی شوند.
حضرت رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم دربارۀ اجر قرائت سوره پس فرمودند:
مَنْ قَرَأَ سُورَةَ يس يُرِيدُ بِهَا وَجْهَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ غَفَرَاللَّهُ لَهُ وَأَعْطِيَ مِنَ الْأَجْرِ كَأَنَّمَا قَرَأَ الْقُرْآنَ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ مَرَّةً وَأَيُّمَا مَرِيضٌ قُرِئَتْ عِنْدَهُ سُورَةٌ يس، نَزَلَ عَلَيْهِ بِعَدَدِ كُلِّ حَرْفٍ مِنْهَا عَشَرَةُ أَمْلَاكٍ، يَقُومُونَ بَيْنَ يَدَيْهِ صُفُوفاً وَيَسْتَغْفِرُونَ لَهُ وَيَشْهَدُونَ قَبْضَهُ وَيَتَّبِعُونَ جَنَازَتَهُ وَيُصَلُّونَ عَلَيْهِ وَيَشْهَدُونَ دَفْنَهُ وَأَيُّمَا مَرِيضٌ قَرَأَهَا وَهُوَ فِي سَكَرَاتِ الْمَوْتِ أَوْ قُرِئَتْ عِنْدَهُ جَاءَهُ رِضْوَانُ خَازِنُ الْجَنَّةِ بِشَرْبَةٍ مِنْ شَرَابِ الْجَنَّةِ فَسَقَاهُ إِيَّاهَا، وَهُوَ عَلَى فِرَاشِهِ فَيَشْرَبُ فَيَمُوتُ رَيَّانَ وَيُبْعَثُ رَيَّانَ وَلَا يَحْتَاجُ إِلَى حَوْضٍ مِنْ حِيَاضِ الْأَنْبِيَاءِ حَتَّى يَدْخُلَ الْجَنَّةَ وَهُوَ رَيَّانُ. (1)
هرکس سوره یس را قرائت کند و قصد او ( تقرب به) خدای عزوجل باشد خداوند او را می آمرزد و چنان پاداشی به او عطا می شود که گویی دوازده مرتبه قرآن را قرائت کرده است.
و هر مریض (در حال احتضاری) که نزد او سوره یس قرائت شود ، به تعداد هر حرفی از آن، ده فرشته برای او فرود می آیند و در صف هایی پیش روی او می ایستند و برای او طلب آمرزش می کنند و به مشاهده قبض روح او می پردازند و (بعداز مرگ) به دنبال جنازه او می روند (و او را تشییع می کنند) و بر او نماز می خوانند و شاهد دفن او هستند.
و هر مریضی که سوره یس را بخواند درحالی که در سکرات مرگ می باشد یا نزدیک به آن حالت است رضوان؛ مالک بهشت با شربتی از نوشیدنی های -
1) تفسير نورالثقلین، ج 4، ص 372 - 373؛ البحر المريد (آيات 77 الی 83).
بهشت نزد او می آید و درحالی که وی در بستر خویش است آن نوشیدنی را به او می نوشاند، پس قاری پس آن را می نوشد و سیراب از دنیا می رود و در قیامت سیراب مبعوث می شود و به هیچ حوضی از حوض های انبیاء احتیاج پیدا نمی کند تا اینکه وارد بهشت می شود درحالی که همچنان سیراب است.
بر اساس این روایت، اگر سوره مبارکه «يس» بر بالین محتضر قرائت شود، به تعداد هر حرف از این سوره ده فرشته، فرود می آیند و به حالت صف در مقابل محتضر می ایستد. سوره مبارکه «یس» سه هزار حرف دارد در نتیجه سی هزار فرشته فرود می آیند و بعد از مرگ محتضر در تشییع و نماز او شرکت می جویند و برای وی استغفار می کنند.
چنان چه خود محتضر سوره مباركه «یس» را قرائت کند فرشتگان شربتی از نوشیدنی های بهشتی به او می نوشانند و او سیراب از دنیا می رود و سیراب محشور می شود و در روز قیامت که به تعبیر خدای عزاسمه «يَوْم كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِيْنَ أَلْفَ سَنَةٍ» یعنی معادل پنجاه هزار سال دنیایی است به نوشیدنی نیاز پیدا نمی کند و همواره سیراب است و سیراب وارد بهشت می شود.
در روایت دیگری جایگاه سورهٔ «یس» و صاحب این سوره را این گونه بیان می کند:
إِنَّ فِي كِتَابِ اللهِ سُوَرةٌ تُسَمَّى الْعَزيزَ يُدْعَى صَاحِبُهَا الشَّرِيفَ عِنْدَاللهِ يُشَفَّ لِصَاحِبِهَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ مِثْلَ رَبيعَةَ وَمُضَرَ، ثُمَّ قَالَ صلی الله علیه واله وسلم: وَهِيَ سُوَرةٌ يس. (1)
همانا در کتاب خداوند سوره ای وجود دارد که عزیز نامیده می شود و صاحب آن سوره نزد خداوند شریف است و در روز قیامت شفاعت صاحب اش درباره افرادی به تعداد جمعیت دو قبیله ربیعه و مضر پذیرفته می شود، سپس پیامبر صلی الله علیه واله وسلم فرمودند و آن سوره یس است.
1) جامع الاخبار، ص 46.
در این روایت بیان شده است که سوره «یس» عزیز نامیده می شود و این از عزیز بودن این سوره مبارکه نزد خداوند سبحان حکایت دارد همچنین صاحب این سوره؛ یعنی کسی که با آن مأنوس است و همواره در هرحالی به قرائت آن اشتغال دارد نزد خداوند شریف است.
بندهٔ مستغرق در شهوات و گرفتار در آفات به سبب اُنس با سورۀ «پس» از حضیض ذلت و پستی شهوات به اوج عزّت و شرف می رسد. در نتیجه سوره مبارکه «يس» اکسیر اعظم است.
باید دانست که اکسیر بالاتر از کیمیاست؛ کیمیا ماده ای است که هر فلزی را مبدل به طلا می کند اما اکسیر آن چیزی می باشد که هر شیئی را کیمیا می کند و آنچه بتواند بنده ای را از حضیض ذلّت شهوات و گرفتاری در آفات به مقام عندیت و شرافت نزد خدا برساند، در واقع اکسیر اعظم معنوی است.
حضرت رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم می فرمایند:
سورة يس تدعى فِي التَّوْرَيَةِ الْمِعَمَّةَ قِيلَ : وَمَا الْمِعَمَّةَ ؟ قَالَ : تَعُمُّ صَاحِبِهَا خَيْرِ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَتُكَابِدُ عَنْهُ بَلْوَى الدُّنْيَا وَتَرْفَعُ عَنْهُ أَهَاوِيلَ الْآخِرَةِ، وَتُدْعَى الْمُدَافِعَةَ الْقَاضِيَةَ، تَدْفَعُ عَنْ صَاحِبِهَا، كُلَّ شَرٌّ وَ تَقْضِي لَهُ كُلَّ حَاجَةٍ، وَ مَنْ قَرَأَهَا عَدَلَتْ لَهُ عِشْرِينَ حُجَّةٌ، وَمَنْ سَمِعَهَا عَدَلَتْ لَهُ أَلْفَ دِينَارٍ فِي سَبِيلِ اللهِ ، وَ مَنْ كَتَبَهَا ثُمَّ شَرِبَهَا أَدْخَلَتْ جَوْفَهُ أَلْفَ دَوَاءٍ وَأَلْفَ نُورٍ وَأَلْفَ يَقِينِ وَأَلْفَ بَرَكَةٍ وَأَلْفَ رَحْمَةٍ، وَنَزَعَتْ عِنْهُ كُلَّ دَاءٍ وَغِلٌ. (1)
سورۀ پس در تورات «معمة» خوانده می شود. (به رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم) عرض شد: «معمة » چیست؟ فرمودند: (یعنی) صاحب خود را مشمول خیر دنیا و آخرت -
1) تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 373؛ تفسير كنز الدقائق، ج 11، ص 51.
می کند و بلاهای دنیا را از او دور می کند و امور وحشت انگیز آخرت را از وی رفع می سازد.
و این سوره همچنین «المدافعة القاضيه » خوانده می شود؛ (یعنی) هر شری را از صاحب خویش دفع می کند و تمام حاجات او را برآورده می سازد و هرکس آن را قرائت کند برای او معادل بیست حج محسوب می شود و هرکس به آن گوش فرا دهد، معادل هزار دینار(ی که) در راه خدا (انفاق شده است) برای او محاسبه می گردد و هرکس آن را بنویسد (و بشوید و آن آب را بنوشد)، خداوند هزار دواء و هزار نور و هزار یقین و هزار برکت و هزار رحمت را به شکم او وارد می سازد و هر بیماری و نقصانی را از او دور می کند.
از این روایت استفاده می شود که ذکر سوره مباركه «یس» تنها در قرآن نیامده، بلکه در تورات نیز نام آن مطرح شده است و بنا بر فرمایش رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم نام این سوره شریف در تورات «معمة» است.
در لغت عرب به صدای شعله های آتشی که در نیزار افتاده باشد و یا به نعره ها و فریادهایی که در کازار جنگ بلند است «معمة» گفته می شود ، اما بدون تردید در کلام رسول خدا صلى الله عليه واله وسلمه این معنا مورد نظر نیست و چنین معنایی با این روایت هیچ تناسبی ندارد.
در نتیجه به نظر می رسد این واژه یک واژه عبری است، لذا وقتی رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم فرمودند: نام سوره «یس» در تورات «معمة» است، مخاطبان عرب زبان معنای آن را از حضرت جویا می شوند و پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم درباره معنای این واژه و وجه تسمیه این سوره می فرمایند: «یعنی صاحب خویش را مشمول خیر دنیا و آخرت می کند»، و این یکی از خواص مهم سوره مبارکه «یس» است.
در برخی روایات بیان شده که یکی از نام های سوره مبارکه «تبارک»، «مانعة» است، یعنی این سوره از رسیدن هر شرّی به انسان مانع می شود.
بر پایه این روایت شریف یکی از نام های سوره مبارکه یس «المدافعة القاضية» می باشد،
قضا یعنی امری که تثبیت شده و به پایان رسیده است، خداوند می فرماید: (قُضِيَ الأَمْرُ الَّذي فيه تَسْتَفْتِيانِ)؛ (1)بنابراين «المدافعة القاضية» یعنی دفاع کننده ای است که دفاع او کاملاً مؤثر است و در برابر دفاع او هیچ احدی و ملکی حق تعرض ندارد.
چنان که پیش تر بیان شد اخبار و روایات فراوانی درباره ترتب اجر و ثواب و ذکر خواص قرائت و تعلّم و تعلیم قرآن وارد شده و در آنها برای حاملان قرآن درجاتی ذکر گردیده است و پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و اهل بیت علیهم السلام برای حافظ قرآن حالاتی را بیان کرده اند.
محتوای برخی از این روایات بسیار بهت آور است، تعداد زیادی از این روایات از نظر دلالت بسیار واضح و روشن هستند اما از نظر سند دچار ضعف اند و اسانید آنها نوعاً یا مرسل و یا ضعیف است. یعنی یا سلسله روّات حذف شده است و یا روّات این احادیث از راویان تعدیل و توثیق شده نیستند و روایاتشان محل تأمل است. لذا ممکن است برخی در اعتبار این احادیث خدشه کنند.
برای رفع این اشکال باید گفت: روایات مربوط به اجر و پاداش و خواص قرائت قرآن مشمول قاعده تسامح در ادله سنن هستند و بر اساس احادیث من بلغ، اجر و پاداش ذکر شده در این روایات به قاریان و حافظان و حاملان قرآنی (که به دریافت پاداش های مذکور امیدوارند) خواهد رسید.
توضیح این که شیخ أعظم مرحوم شیخ انصاری اعلی الله مقامه در رسالهٔ «التسامح في ادلة السنن» یادآور شده است که در مجامع حدیثی شیعه روایاتی وجود دارد که متظافرند (2)و بلکه تواتر معنوی دارند و به آنها «اخبار من بلغ » گفته می شود. (3)
«اخبار من بلغ» شامل نه روایت است؛ رُوّات و وسائط این اخبار بسیار اندک اند و برخی از آنها از اصحاب اجماع و همگی از مشایخ عظامند، لذا شیخ اعظم این روایات را متظافر و بلکه متواتر معنوی دانسته است و همهٔ نه روایت از روایات صحاح و بسیار معتبر و متقن هستند؛ در یکی از این روایات آمده است:
مَنْ بَلَغَهُ شَيْءٌ مِنَ الثَّوَابِ عَلَى شَيْءٍ مِنْ خَيْرٍ فَعَمِلَهُ كَانَ لَهُ أَجْرُ ذَلِكَ وَإِنْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم لَمْ يَقُلْهُ. (1)
اگر به کسی رسیده باشد که برای یک چیزی از خیر مقداری از ثواب مترتب است و آن شخص بدان عمل کند اجر آن به او داده می شود هرچند که رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم آن مطلب را نفرموده باشد.
بدون تردید فضل خداوند اوسع از آن است، بنده ای را که به امید دریافت اجری عمل خیری انجام داده است ناامید کند، چنان که انسان های کریم نیز چنین رفتار نمی کنند.
به عنوان مثال: اگر کسی در ماه مبارک رمضان به هنگام افطار در منزل شخص کریم را بکوبد و بگوید: شنیده ام اینجا ضیافت افطار برپاست، صاحب خانه هرگز او را رد نمی کند، هرچند که در واقع ضیافتی نبوده باشد. لذا خدایی که أغنى الأغنياء و به معنای حقیقی کریم است به طریق اولی بنده ای را که به امید ثواب کار خیری انجام داده باشد را هرگز نا امید نمی کند.
بر همین اساس علمای بزرگوار شیعه جملگی با استناد به «اخبار من بلغ» قائل به تسامح در ادله سنن شده اند.
در خور توجه است که «اخبار من بلغ» ادله ای را که بر اساس آنها تنها روایات صحیحه معتبرند، تخصیص می زنند یعنی روایات صحیحه معتبرند و روایات -
1) ثواب الأعمال، ص 132.
غیر صحیحه نیز اگر مشمول قاعده تسامح در ادله سنن باشند، اعتبار پیدا می کنند. به عبارت دیگر «اخبار من بلغ» مخصص روایاتی هستند که حجیت خبر را مختص به اخبار صحیحه می دانند.
فصل سوم
پژوهشی در «بسم الله الرحمن الرحيم».
پیرامون «بسم الله الرحمن الرحيم» و تفسير آن مباحث متنوع و زیادی مطرح شده است که به خاطر اهمیت و جایگاه این آیه شریفه، به برخی از این مباحث می پردازیم.
یکی از مباحث پیرامون «بسم الله الرحمن الرحیم» این است که آیا آیه شریفه جزو سور قرآن است یا تکرار آن در ابتدای هر سوره صرفاً به عنوان استعانت، تیمن و تبرک است؟
نزد امامیه مشهور این است که آیه مبارکه «بسم الله الرحمن الرحیم» جزو سوره های قرآن است و یکی از آیاتی به شمار می رود که در قرآن کریم مکرر آمده است؛ نظیر آيه شريفة (فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ)؛ (1)که در سوره مبارکه «الرحمن» سی و یک مرتبه ذکر شده است و نيز آيه شريفه (وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُدَّكِرٍ). (2)
که چهار مرتبه در سوره مبارکه «قمر» تکرار شده است، «بسم الله الرحمن الرحيم» نيز یکصدو چهارده مرتبه در قرآن کریم تکرار شده است.
می توان ادعای اتفاق و اجماع نمود که در میان امامیه «بسم الله» یک آیه مستقل محسوب می شود و ذکر آن در نماز واجب است چه در نماز فریضه و چه در نماز مستحبی باشد، برخلاف مذهب عامه که آیتیت آن را قبول ندارند.
این آیه شریفه از آیات بسیار پر اهمیت و سترگ قرآن کریم است و حضرت امام صادق علیه السلام آن را «أَعْظَمِ آيَةٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ»؛ یعنی سترگ ترین آیه موجود در کتاب خدای عز اسمه دانسته اند. (1)
حضرت امام باقر علیه السلام نیز فرموده اند:
أَكْرَمَ آيَةٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. (2)
ارجمندترین آیه در کتاب خداوند «بسم الله الرحمن الرحيم» است.
در روایت دیگری از حضرت علی بن موسى الرضا عليه الاف التحية والثناء وارد شده است که فرمودند:
وَاللَّهِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، أَقْرَبُ إِلَى اسْمِ اللَّهِ الْأَعْظَمِ مِنْ سَوَادِ الْعَيْنِ إِلَى بَيَاضِهَا. (3)
بخدا قسم «بسم الله الرحمن الرحيم» به اسم اعظم نزدیک تر است از قرابت سفیدی چشم با سیاهی آن.
از این روایت شریفه استفاده می شود که آیه مبارکه «بسم الله الرحمن الرحيم» در واقع همان اسم اعظم است.
در نتیجه عظمت و اهمیت این آیه پرداختن به تفسیر آن را در سوره مبارکه «یس» ضروری می نماید و عدول از آن شایسته نیست. در روایتی از ابن عباس آمده است:
حَدَّثَنَى أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ علیه السلام فِي بَاءِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيْمِ مِنْ أَوَّلِ اللَّيْلِ إِلَى الْفَجْرِ وَلَمْ يَتِمَّ؛. (1)
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از ابتدای شب تا سپیده دم درباره باء الرحمن الرحیم برای من سخن گفتند و باز هم مطلب ناتمام ماند.
حرف جاره «ب» بر سر اسم وارد شده و در نتیجه «بسم» جار و مجرور است؛ اسم نیز به الله اضافه گردید، و «اسم الله» مضاف و مضاف اليه هستند؛ «الله» ذات مستجمع جميع صفات جلال و جمال است و به دو صفت «الرحمن» و «الرحيم» موصوف است.
چنان که گفتیم در «بسم الله» کلمۀ «بسم» جار ومجرور است، در نتیجه الرحمن الرحيم ضرورتاً بايد متعلق داشته باشد یعنی یک جمله اسمیه یا یک جملهٔ فعلیه و یا یک فعل باید در تقدیر باشد.
در این زمینه نظریات مختلفی در میان مفسران مطرح شده است که در ادامه به بررسی هریک از این نظریات می پردازیم.
1) منهاج البراعة، ج 2، ص 403؛ دلائل الصدق، ج 6، ص 333.
برخی از مفسرین معتقدند که در بسم الله الرحمن الرحیم باید ماده قرائت را در تقدیر گرفت یعنی یا باید صیغه امر «اقرأ» را در تقدیر گرفت و گفت مراد: «إقرأ الله الرحمن الرحیم» است؛ یعنی بخوان به اسم خدای بخشنده مهربان و یا کلمهٔ اخباری «أقرأ» در تقدیر است و در واقع می گوئیم: «إقرأ بسم الله الرحمن الرحيم»؛ یعنی به نام خدای بخشنده مهربان قرائت می کنم.
قائلان به این نظریه برای تثبیت مدعای خود به آيه شريفه (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ) (1)تمسک و استشهاد کرده اند.
در اشکال به این نظریه گفته می شود اگر ماده قرائت در تقدیر کلمه «بسمله» باشد، این سؤال پدید می آید که آیا خود «بسم الله الرحمن الرحیم» داخل در متعلق است یا نه؟ اگر داخل باشد متعلق و متعلق با هم اتحاد پیدا می کنند و اتحاد متعلق و متعلق محال است و چنانچه «بسم الله» خارج باشد در این صورت نمی توان آن را یکی از آیات سوره های قرآن به شمار آورد درحالی که پیش از این روشن شد، بر اساس روایات اهل بیت علیهم السلام «بسم الله الرحمن الرحيم» مهم ترین آیه از آیات قرآن است.
اشکال دوم این است که قرائت فعل بندگان است و اگر ماده قرائت را در تقدیر کلمهٔ «بسمله» بگیریم، ذکر این آیه شریفه از ناحیه خدای سبحان و ربّ العزّة بي معنا خواهد بود یعنی صحیح نیست که گفته شود خداوند خطاب به خویش می فرماید: «إقرأ بسم الله الرحمن الرحيم» يا معنا ندارد که خدای عز اسمه بفرمايد : «أقرأ بسم الله الرحمن الرحيم».
اشکال سوم این که با در تقدیر گرفتن ماده قرائت «بسم الله الرحمن الرحيم» -
1) سوره علق آیه 1 «بخوان به نام پروردگارت که آفرید».
تبدیل به یک جمله انشائی می شود و چنین انشائی با سوره هایی که با جمله انشائی آغاز می شوند تناسب ندارد، یعنی دو انشاء یا دو امر پشت سر هم نامتناسب است. به عنوان مثال این اشکال در آیه مورد استناد قائلان به در تقدیر بودن ماده قرائت به روشنی رخ می نماید؛ یعنی بر اساس قول آنان باید کلام خداوند این گونه باشد: «اقرأ بِسْم الله الرَحْمَنِ الرَّحِيمِ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ» و يا مثلا در سوره مبارکه توحید نیز جمله انشائی نامتناسب است و تناسبی ندارد که خداى متعال بفرمايد: «إقرأ الرَحْمَنِ الرَّحِيْمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ».
با توجه به اشکالات فوق برخی مفسران از این قول عدول کرده و ماده «استعانت» را در تقدیر گرفته اند؛ یعنی صیغهٔ امر «أعن» یا کلمهٔ اخباری «استعین» در تقدیر است: «أعن بسم الله»؛ یعنی به اسم خداوند استعانت بجوی یا «استعين بسم الله»؛ یعنی به اسم خدای عزوجل استعانت می طلبم.
نسبت به این قول نیز دو اشکال مطرح است؛ اول این که خداوند تبارک و تعالی در سورة مباركة حمد فرموده است: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ) و تقديم اياك در این آیه شریفه مفید حصر است؛ یعنی بنده فقط و فقط باید از خداوند سبحان استعانت بطلبد نه از چیز دیگر در نتیجه استعانت از اسم الله جایز نیست چرا که بی شک اسم غیر از مسما است.
در پاسخ به این اشکال باید گفت: استعانت از خداوند به واسطه اسم او هیچ اشکالی ندارد؛ توضیح این که استعانت از خدای تبارک و تعالی یک بار بی واسطه صورت می گیرد و بنده بدون وساطت کسی یا امری از ذات حضرت حق استعانت می طلبد؛ همچنین می توان با واسطه قرار دادن امری که نزد خدای عزاسمه عزیز است -
از ذات قدوس حضرت حق جلّت عظمته استعانت طلبید و اعمال خیر حضرات معصومین علیهم السلام و ... را واسطه قرار داد؛ چنان که خود خدای متعال در قرآن می فرماید:
(وَاسْتَعِينُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِينَ)؛. (1)
و از صبر و نماز یاری بجوئید و همانا آن جز برای کرنش کنندگان گران است.
در نتیجه استعانت با واسطه از خدای تبارک و تعالی در واقع استعانت از ذات حضرت قدوس است.
اشکال دیگر به قول اخیر که مرحوم محقق در «البیان» (2)و مرحوم علامه در «الميزان» (3)متذکر شده اند، این است که استعانت بنده از خالق یکتا صحیح و بایسته است، اما چون خدای متعال می فرماید: «بسم الله الرحمن الرحیم» پس نمی توان گفت که خدای عز اسمه از اسم الله استعانت می جوید! یعنی چه معنایی دارد که خداوند از اسم خودش اسعانت بجوید؟ در نتیجه این قول نیز استوار نیست.
قول سوم این است: باید مادهٔ «ابتداء» را در تقدیر گرفت، یعنی صیغه امر «إبتدأ» یا کلمۀ اخباری «أبتدأ» در تقدیر است: «إبتدأ بِسْمِ الله» یعنى به اسم خدای تبارک و تعالی آغاز کن، یا «ابتدا بِسْمِ اللهِ» یعنی به اسم خداوند بخشنده و مهربان آغاز می کنم.
این قول صحیح و استوار به نظر میرسد چرا که اولاً؛ اشکالاتی که به دو قول پیشین -
یعنی در تقدیر بودن مادهٔ «قرائت» و تقدیر مادهٔ «استعانت» وارد بود به این قول وارد نیست و ثانیاً؛ روایات نیز این قول را پشتیبانی می کنند.
مرحوم صدوق در کتاب «امالی» و «عیون اخبار الرضا علیه السلام» در توصیف سورهٔ «حمد» به نقل از حضرت امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوارش از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم روایت کرده است که فرمودند:
قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى : قَسَمْتُ فَاتِحَةَ الْكِتَابِ بَيْنِي وَبَيْنَ عَبْدِي فَنِصْفُهَا لِي وَنِصْفُهَا لِعَبْدِي وَلِعَبْدِي مَا سَأَلَ إِذَا قَالَ الْعَبْدُ: (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ) قَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ: بَدَأَ عَبْدِي بِاسْمِي وَحَقٌّ عَلَيَّ أَنْ أُتَمِّمَ لَهُ أُمُورَهُ وَأَبَارِك لَهُ فِي أَحوَالِهِ. (1)
خدای تبارک و تعالی فرمود: فاتحة الکتاب را میان خودم و میان بنده ام تقسیم کردم، پس نیمی از آن برای من و نیم دیگر برای اوست آن چه که درخواست کند.
وقتی بنده گفت: «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» خداوند جل جلاله می فرماید: بنده من به اسم من آغاز کرد، پس بر عهده من است که امور او را برای او به اتمام برسانم و احوال او را مبارک گردانم.
در روایت دیگری که بسیار مشهور و معروف است، رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم فرموده اند:
كُلُّ أَمَرٍ ذِي بَالٍ لَمْ يُبْدَأُ فِيهِ بِبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ فَهُوَ أَبْتَرُ.
هرکاری که بدون نام خداوند تبارک و تعالی آغاز شود، ناقص و ابتر است.
بر اساس این دو روایت شریف، در «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» مادۀ «بدأ» در تقدير گرفته شده است؛ در نتیجه وقتی می گوییم «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» یعنی به نام خداوند رحمان و رحیم ابتداء و شروع می کنیم.
1) الامالى للصدوق، ص 174 ؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 300؛ مجازات النبوية، ص 23.
پیشتر بیان شد که در تقدیر گرفتن مادۀ استعانت برای بسم الله در قرآن مجید دچار اشکال است، اما باید دانست، در غیر قرآن مجید استعانت از اسم خداوند با گفتن «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» نه تنها مانع و اشکالی ندارد، بلکه بایسته و پسندیده است. در اینجا به برخی از دلایل ضرورت استعانت از خداوند می پردازیم.
فقر محض بندگان در برابر خداوند یکی از دلایل ضرورت استعانت آنها از خداوند سبحان است. بدون تردید همه در مقابل ذات حضرت قدوس هیچ اند، مخلوقات همگی پرتو و صورتی از وجودند، اشرف مخلوقات انسان است و خدای متعال درباره انسان می فرماید:
(هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئاً مَذْكُوراً). (1)
مگر نه این است که بر انسان روزگاری گذشت که چیز مذکوری نبود.
بسیار روشن است که صد سال و پیش از این هیچ یک از ما موجود نبوده و هیچ اثری از ما وجود نداشته:
(فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسَانُ مِمَّ خُلِقَ). (2)
پس بایستی انسان بنگرد که از چه چیز آفریده شده است.
هر انسانی اگر به خود توجه کند، به روشنی می یابد که روزی نبوده و سپس آفریده شده است، لذا پس از این تأمل او باید در مرحله بعد به نیکی بیندیشد و بنگرد که -
از چه چیز آفریده شده است؛ خداوند سبحان آفرینش انسان را چنین بیان می فرماید:
(إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُطْفَةٍ أَمْشَاحِ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعاً بَصِيراً). (1)
ما انسان را از نطفه ای مخلوط آفریدیم، او را مورد آزمایش قرار می دهیم بدین روی او را شنوا و بینا قرار دادیدم.
و نیز توجه داشته باشد که پس از خلقت نیز در تمام آنات و لحظات محتاج به فیض و عنایت و اعانت از حضرت حق است که فرمود:
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ * إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ * وَمَا ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزِ). (2)
ای مردم! همه شما نیازمند به خدا هستید و تنها خداست که بی نیاز مستوده است. اگر بخواهد شما را می برد و آفریده هایی تازه می آورد و این امر برای خداوند دشوار نیست.
آری، اگر انسان خوب به خود بنگرد و فقر محض خویش را دریابد، در ضرورت استعانت از خداوند سبحان در آن به آن و لحظه به لحظه زندگی خویش هیچ تردیدی به خود راه نمی دهد و همواره در همه امور از خداوند سبحان یاری می طلبد و مدد می جوید.
توجه به این که انسان بعد از آن که چیزی نبود به اراده خداوند سبحان از نطفه ای بد بو آفریده شده است کافیست تا این که بدانیم اشرف مخلوقات در مقابل ذات قدوس پروردگار هیچ است.
در عظمت بی پایان خداوند و بی مقدار بودن اشرف مخلوقات (انسان) همین بس -
که او در یک قطره منی صد میلیون اسپرم قرار داده است و هر اسپرم استعداد آن را دارد که تبدیل به یک انسان شود؛ انسانی کامل که از طریق وراثت و ژن های موجود در اسپرم و تخمک ویژگی های والدین و خویشاوندان خود را به ارث می برد و تبدیل به موجودی می شود که از طریق تغذیه، رشد و نمو پیدا می کند.
بدن انسان با دریافت غذا و هضم آن به کمک نیروهای مختلف بیرونی و درونی مواد گوناگونی تولید می کند مواد غذایی دریافت شده در قسمتی از بدن تبدیل به خون می شود، در قسمتی به ناخن و در قسمت های دیگر به مو، گوشت، چربی، اشک و ... مبدل می گردد و هریک از اینها در محل مشخص تولید می شود تا زندگی انسان مختل نگردد. به عنوان مثال موها در راه تنفس تولید نمی شوند یا ناخن در رگ ها رشد نمی کند و... اینها همه تحت تدبیر خداوند سبحان جلت عظمته در جریان است و انسان هیچ اشرافی به آنها ندارد و همین امر بدیهی نشان می دهد که اشرف مخلوقات در برابر آن ذات قدوس هیچ است.
همه قدر و منزلت انسان به علم و عقل اوست، اما همین انسان وقتی که به خواب می رود از همه چیز غافل می گردد؛ اعلم علما در خواب هیچ یک از وقایعی را که اطراف او در جریان است را احساس نمی کند و از آنها آگاهی ندارد، نمی داند علم با عین نوشته می شود یا با همزه؛ پدر از پسر خویش بی اطلاع است و پسر از پدر غافل؛ چرا که علم موهبت پروردگار به انسان است و در هر آن که بخواهد از او سلب می کند، از جمله با فرو رفتن در خواب در کمتر از لحظه و آنی، علم از او گرفته می شود و این هم شاهد دیگری بر هیچ بودن انسان است. تنها خداوند است که (لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ)، (1)خواب سبک و سنگین او را در بر نمی گیرد.
1) سوره بقره، آیه 255.
با یک چرت تمام قدرت و اندیشه همت، ثروت، علم و اندوخته های انسان از بین می رود! وقتی حال انسان که به فرموده خداوند در (أَحْسَنِ تَقویم) (1)خلق شده، چنین باشد تکلیف سایر خلق روشن است.
خداوند سبحان برای بیان ضعف و عجز انسان مثلی می زند و می فرماید:
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن يَخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِن يَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَيْئاً لا يَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ). (2)
ای مردم! مثلی زده شده است به آن گوش فرا دهید؛ کسانی که غیراز خدا می خوانید، هرگز نمی توانند مگسی را بیافرینند هرچند برای این کار دست به دست هم دهند و اگر چیزی را از آنها برباید نمی توانند آن را از او بگیرند طلب کننده و کسی که از او چیزی طلب شده هردو ناتوان هستند.
در روایت آمده است روزی منصور دوانقی بر تخت سلطنت خود نشسته بود و حضرت امام صادق علیه السلام را احضار نمود مگسی آمد و او را بیچاره و درمانده کرد، منصور پرسید: این مگس چرا خلق شده است؟
امام علیه السلام فرمودند: برای این که جبابره را به ذلّت بکشاند. (3)
آری! انسان هرچه هم به قدرت و ثروت و کمالات خویش افتخار کند ضعف و ناچیز بودنش در برابر یک مگس آشکار می شود. خداوند در آیه فوق، علاوه بر تذکر به این نکته ظریف آنان را که غیر خدا را می خوانند و نیز آنچه را طلب می کنند -
ضعیف و ناتوان معرفی می کند. بر اساس این آیه شریفه، مطلوب آن طالبان غیر خدا، به چرک و کثافتی که مگس آن را ربوده تشبیه شده است و طالبان غیر خدا نیز به کسانی تشبیه شده اند که به دنبال مگس می روند تا چرک و کثافتی را که ربوده از او پس بگیرند.
حاصل آن که حقیقت انسان چیزی جز فقر محض و وابستگی و نیاز به خداوند نیست و او باید در همه امور خویش تنها و تنها از ذات مقدس پروردگار استعانت بجوید و هرکس که از غیر خدا و اسم الله یاری بطلبد خوار می گردد، چنان که فرموده اند:
مَن اسْتَعَانَ بِغَيْرِ اللَّهِ ذَلَّ. (1)
هرکس به غیر الله استعانت جوید ذلیل و خوار می شود.
چرا که همه امور به دست خداوند است لذا باید با تضرّع به درگاه او عرضه بداریم:
بِيَدِكَ لَا بِيَدِ غَيْرِكَ زِيَادَتِي وَنَقْصِي وَنَفْعِي وَضُرِّيْ، إِلَهَى إِنْ حَرَمْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَرْزُقَنِي وَإِنْ خَذَلْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُنِي. (2)
(خداوندا!) زیاده و نقصان، و سود و زیان من به دست توست نه به دست غیر تو بارالها! اگر تو مرا محروم سازی پس آن کیست که به من روزی رساند و چنان چه تو مرا خوار کنی پس چه کسی می تواند به من یاری رساند.
چنان که گذشت چون انسان موجودی ضعیف و ناتوان است و حقیقتاً در برابر خدای تعالی هیچ می باشد، لذا ضرورتاً در تمام کارهای خود باید از او استعانت بطلبد. پس ذکر «بسم الله الرحمن الرحیم» در آغاز هر عمل برای استعانت و کمک خواستن از اسم خداوند در هر کاری اعم از کارهای صغیر و کارهای عظیم است.
مرحوم صدوق در کتاب شریف «توحید» از حضرت امام حسن عسکری عليه الصلاة و السلام روایت کرده است:
فَقُولُوا عِنْدَ افْتِتَاحِ كُلِّ أَمْرٍ صَغِيرٍ أَوْ عَظِيمٍ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ.
به هنگام شروع هرکاری چه کوچک باشد یا عظیم بسم الله الرحمن الرحیم بگوئید.
امام علیه السلام سپس دربارۀ کلمۀ شریف «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» می فرمایند:
أَيْ أَسْتَعِينُ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ بِاللهِ الَّذِي لَا يَحِقُ الْعِبَادَةُ لِغَيْرِهِ الْمُغِيثِ، إِذَا اسْتُغِيْتَ الْمُجِيبِ إِذَا دُعِيَ الرَّحْمَنِ الَّذِي يَرْحَمُ بِبَسْطِ الرِّزْقِ عَلَيْنَا الرَّحِيمِ بِنَا فِي أَدْيَانِنَا وَدُنْيَانَا وَ آخِرَتِنَا خَفَّفَ عَلَيْنَا الْدِّيْنَ وَجَعَلَهُ سَهْلاً خَفِيفَاً وَهُوَ يَرْحَمُنَا بِتَمَيِّزُنَا مِنْ أَعْدَائِهِ. (1)
برای این امر به خداوندی که عبادت برای غیر او شایسته نیست استعانت می جویم خدایی که چون از او یاری و کمک خواسته شود یاری می کند و هرگاه خوانده شود جواب می دهد خداوند مهرگستری که با گستردن روزی برایمان بر ما رحمت فرموده است و خدای مهربانی که در دین و دنیا و آخرت ، رحمت خویش را بر ما ارزانی داشته و در دین به ما تخفیف داده و آن را آسان و سبک قرار داده است و با جدا ساختن ما از دشمنانمان بر ما رحم فرموده است .
در نتیجه بندگان خدای متعال در هرکاری باید از آن ذات مقدس و اسم مبارک او استعانت بطلبند تا آن کار به مقصد برسد و بدانند که خود عمل و عامل آن بدون استعانت از ذات قدوس حق متعال و اسم او ، هیچ است.
یکی دیگر از ادله ضرورت استعانت از خداوند، هجمه گسترده و حملات بی امان -
1) التوحيد للصدوق، ص 232، باب معنی بسم الله الرحمن الرحيم؛ الفصول المهمه، ج 3، ص 284.
شیطان به بندگان خداست؛ خداوند سبحان در سوره مبارکه «اسراء» خطاب به شیطان می فرماید:
(وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُم بِصَوْتِكَ وَأَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ وَ شَارِكْهُمْ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ وَعِدْهُمْ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلَّا غُرُوراً إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانُ وَكَفَى بِرَبِّكَ وَكِيلاً). (1)
هرکس از آنها را توانستی با صدای خود تحریک کن و لشکر سواره و پیاده ات را بر آنها گسیل دار و در اموال و اولاد آنها شریک شو و آنان را با وعده ها مشغول ساز و شیطان جز فریب و عده ای به آنها نمی دهد. تو هرگز بر بندگان من سلطه ای نخواهی یافت. همین اندازه بس است که پروردگارت حافظ آنها باشد.
داستان شیطان این است که وقتی از درگاه خداوند سبحان رانده شد به اکرم الاکرمین و رب الارباب عرضه داشته است:
(رَبِّ فَأَنظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ). (2)
پرورگارا! مرا تا روزی که (بندگان) برانگیخته می شوند مهلت بده.
و خدای عز اسمه در پاسخ او فرمود:
(فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنظَرِينَ إِلَى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ). (3)
تو از مهلت داده شدگان هستی تا روز وقتی که معلوم است.
خداوند در همین راستای مهلت به شیطان به او اذن داده که در کار بندگان سرکش دخالت و در اموال و اولاد آنان مشارکت کند و با وعده های بیهوده که فریبی بیش -
نیستند آنان را مشغول سازد. اما راه نفوذ شیطان بر بندگان مؤمن و فرمانبردار خویش را بسته و از بندگان راستین خود در برابر شیطان محافظت می کند، لذا شیطان که از اغوای بندگان مخلص خدای سبحان ناامید شد به خدای متعال عرضه داشت:
(فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ). (1)
به عزت تو سوگند همۀ آنان را گمراه خواهم کرد مگر بندگان خالص تو از آنها را.
بر اساس این آیات شریفه شیطان دشمن قسم خورده انسان است و خدای عزاسمه نیز از برای امتحان بندگانش تا آن روز معلوم به شیطان مهلت داده که در تمام کارهای انسان ها دخالت کند و آنان را که از او پیروی میکنند به تباهی بکشاند.
در نتیجه شیطان در هرکاری که از بشر صادر می شود از جمله در خواب او، در بیداری او، در خوردن و آشامیدن او، در سخن گفتن او، در عبادت او و در تمام امور او مداخله می کند تا آن که او را منحرف سازد و اعمالش را به فساد بکشد، و لذا به رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرموده است:
(فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّحِيمِ). (2)
پس هنگامی که قرآن می خوانی از شر شیطان رانده شده به خدا پناه بر.
یا آن که در بیان دیگری فرموده است.
(قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ * مَلِكِ النَّاسِ * إِلَهِ النَّاسِ * مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ). (3)
بگو پناه می برم به پروردگار مردم... از شر وسوسه کننده پنهانکار.
اگر استعانت و استعاذه و پناه بردن به خداوند متعال برای رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم دستور الهی است حال سایر بندگان روشن و معلوم خواهد بود.
بدون شک تنها راه مقابله با این هجمه گسترده و تنها وسیله دفاع در برابر حملات بی امان شیطان، استعانت و یاری خواستن از خدای قادر متعال است. لذا خداوند متعال در باب خوراک بندگان که یکی از تمناهای بدن انسان برای تأمین انرژی و به مقصد رساندن مشتهيات اوست می فرماید:
(فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللهِ عَلَيْهِ إِن كُنتُم بِآيَاتِهِ مُؤْمِنِينَ). (1)
و اگر به آیات خداوند ایمان دارید از آنچه نام خدا بر آن برده شده است، بخورید.
و در آیه ای دیگر می فرماید:
(وَلاَ تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللهِ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَفِسْقٌ وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَيَّ أَوْلِيَائِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ). (2)
و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده نخورید که آن قطعاً فسق (حرام) است و همان شیاطین به دوستان خود مطالبی را به طور سری می گویند تا با شما به ستیز برخیزند و اگر از آنان اطاعت کنید هر آینه مشرک خواهید بود.
خدای متعال در آیه 118 سوره مبارکه انعام با صیغهٔ امر و به صورت اثباتی به خوردن آنچه که اسم خدا بر آن برده شده است، دستور می دهد و در آیه 121 از همان سوره مبارکه به صورت منع و زجر از خوردن آنچه اسم خدا بر آن برده نشده نهی می کند. این درحالی است که کمتر امری را می توان یافت که خداوند سبحان هم جنبه اثباتی و هم جنبۀ نفیی آن را در قرآن بیان کرده باشد.
از جمله اموری که هم جنبه اثباتی و هم جنبۀ نفی آن در قرآن بیان شده، مسأله توحید خدای عز اسمه است که در جمله «لا اله الا الله» جنبۀ نفی و اثبات توحید بیان شده است.
خداوند در مورد خوراک انسان نیز همچون بحث توحید هردو جنبه نفی و اثبات را بیان می کند تا انسان که از بدو تولد تا به هنگام مرگ به خوردن و آشامیدن نیازمند است، از آنچه نام خدا بر آن برده شده استفاده کند و از چیزهایی که نام ذات حضرت حق بر آنها برده نشده است، نخورد.
این امر و نهی حاکی از آن است که انسان باید در عادی ترین امور خود همچون خوردن و آشامیدن نیز از خداوند استعانت بجوید تا از دخالت و تصرف شیطان در امان بماند.
مرحوم کلینی به اسناد خود از داود بن فرقد نقل می کند:
قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ : كَيْفَ أُسَمِّي عَلَى الطَّعَامِ ؟ فَقَالَ: إِذَا اخْتَلَفَتِ الْآنِيَةُ فَسَمٌ عَلَى كُلِّ إِنَاءٍ ، قُلْتُ: فَإِنْ نَسِيتُ أَنْ أُسَمِّيَ ؟ فَقَالَ: تَقُولُ بِسْمِ اللَّهِ فِي أَوَّلِهِ وَ آخِرِهِ. (1)
به امام صادق علیه السلام عرض کردم: چگونه بر غذا نام خدا را ببرم؟ امام علیه السلام فرمودند: اگر غذاها و ظرف ها متعدد شد بر هر ظرفی اسم خدای (عز اسمه) را ببر. عرض کردم اگر فراموش کردم که نام خدا را ببرم چه کنم؟ فرمود: بگو بسم الله بر اول و آخر آن.
بر همین اساس فقهای بزرگوار شیعه گفته اند: چنان چه انسان بر سر سفره از غذاهای متنوع و متعدد استفاده می کند می بایست این گونه نام خدای متعال را بر آنها ذکر کند: «بِسم الله عَلي أَوَّلِه و آخرِره»؛ (2)و در این صورت است که شیطان نمی تواند در طعام با او مشارکت کند.
همچنین در روایات آمده است که هرگاه رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم از غذاهای متعدد تناول می کردند، چنین می فرمودند:
بسْمِ اللهِ الَّذِي لَا يَضُرُّ مَعَ اسْمِهِ شَيْءٌ، وَلَا دَاءٌ فِي الْأَرْضِ ، وَلَا فِي السَّمَاءِ. (1)
به نام خداوندی که اگر نام او برده شود هیچ دردی، نه در روی زمین و نه در آسمان، نمی تواند ضرر برساند.
آری! چنان که اراده خداوند بر دفع ضرر از انسان تعلق گیرد هیچ ضرری متوجه او نمی شود؛ خدای متعال می فرماید:
(وَإِن يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍ فَلاَ كَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ وَإِن يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ يُصِيبُ بِهِ مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ). (2)
و اگر خداوند به تو زیانی رساند هیچ کس جز او آن را بر طرف نمی سازد، و اگر برای تو خیری اراده کند هیچ کس جلوگیر فضل او نخواهد بود، آن را به هرکس از بندگانش بخواهد می رساند و او آمرزنده و مهربان است.
در روایت دیگری حضرت امام صادق صلوات الله وسلامه علیه از امیرالمؤمنين علیه السلام روایت می کنند که آن حضرت فرمود:
ضَمِنْتُ لِمَنْ سَمَّى عَلَى طَعَامٍ أَنْ لَا يَشْتَكِيَ مِنْهُ؛. (3)
من برای کسی که نام خدا را بر غذایی ببرد ضمانت می کنم که از آن غذا شکایتی نکند (ضرری نبیند).
حضرت امام صادق علیه السلام در ادامه روایت به نقل اعتراض ابن الكواء که از سران خوارج بوده و پاسخ امیرالمؤمنین علیه السلام به وی پرداخته، و می فرمایند:
فَقَالَ ابْنُ الكَوَّاءِ: يَا أَمِيرِالْمُؤْمِنِيْنَ علیه السلام! لَقَدْ أَكَلْتُ الْبَارِحَةَ طَعَاماً فَسَمَّيْتُ عَلَيْهِ فَآذَانِي: فَقَالَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِيْنَ علیه السلام: أَكَلْتُ أَلْوَاناً فَسُمَّيْتَ عَلَى بَعْضِهَا وَلَمْ تُسَمِّ عَلَى كَوْنِ لَونٍ يَا لُكَعُ. (1)
ابن کواء گفت: ای امیر مؤمنان! به تحقیق من شب گذشته غذایی خوردم و نام خدا را بر آن بردم ولی (آن غذا) مرا اذیت کرد. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: گویا چنان است که غذاهای متنوع و رنگارنگی خورده ای و بر بعضی از آنها نام خدا را برده ای و بر همه آنها نام خدا را نبرده ای.
از این روایت استفاده می شود که انسان برای خوردن هر غذایی و برای انجام هرکاری باید «بسم الله الرحمن الرحیم» بگوید و دم به دم و لحظه به لحظه از خداوند استعانت بجوید؛ چرا که فرموده اند:
كُلِّ أَمْرٍ ذِي يُبْدَأُ بِبِسْمِ كل أخر في بال لا يبدأ فيه بيشم الله فهو أبتر. (2)
هر کار مهمی که در آغاز آن «بسم الله» یاد نشود، ناتمام می ماند و به پایان نمی رسد.
در روایتی جناب زراره از حضرت امام محمد باقر عليه الصلاة و السلام نقل می کند:
سَأَلْتُهُ عَنْ بَعِيرٍ تَرَدَّى فِي بِثْرٍ فَذُبِحَ مِنْ قِبَلِ ذَنْبِهِ، فَقَالَ : لَا بَأْسَ إِذَا ذَكَرُوا اسْمَ اللهِ عَلَيْهِ. (3)
از امام باقر علیه السلام درباره شتری پرسیدم که در چاهی افتاده است ولذا او را از ناحیه دم ذبح کرده اند، امام علیه السلام فرمودند: چنانچه اسم خدا بر آن ذکر شده باشد، اشکالی ندارد.
می دانیم که خوردن گوشت حیوانات حلال گوشت صرفاً از طریق تزکیه مباح است، انعام با ذبح کردن و صید یعنی ارسال سگ شکاری یا تیراندازی تزکیه می شوند راه تزکیه شتر نیز نحر است.
اما بر اساس این حدیث شریف چنان چه شتری در چاه بیفتد و راهی برای بیرون آوردن و نحر آن نباشد می توان او را از ناحیه ای که به سمت بالا قرار گرفته و در دسترس است ذبح نمود و گوشت آن در صورتی که اسم خداوند بر آن ذکر شود، حلال خواهد بود.
از این حدیث شریف استفاده می شود که در تزکیه و حلال شدن گوشت ذبیحه، بردن نام مبارک حضرت حق بر آن از هر امر دیگری مهم تر است.
همان طور که شیطان در عادی ترین امور انسان ها یعنی در خوردنی ها و آشامیدنی های آنها دخالت و تصرف می کند و برای پیشگیری از دخالت شیطان در این امور باید با گفتن «بسم الله الرحمن الرحيم» از خدا استعانت طلبید، همین طور انسان در عظیم ترین کارها نیز باید با گفتن «بسم الله» از خداوند کمک و یاری بطلبد تا بدون دخالت شیطان کار خود را به سرانجام برساند؛ بی شک یکی از عظیم ترین کارها نماز است که در صورت پاکیزه بودن می تواند انسان را به معراج برساند و بر همین اساس در روایات آمده است: «الصَّلَوةُ مِعْرَاجُ الْمُؤْمِنَ». (1)
1) روضة المتقين، ج 2، ص 6؛ مرآة العقول، ج 12، ص 231.
نماز که از عظیم ترین امور است، مقدمه ای دارد و آن وضو (طهارت) می باشد: «لَا صَلاَةَ إِلَّا بِطَهُورٍ»؛ (1)و طهور و وضو باید با ذکر اسم خدای متعال انجام شود.
در نتیجه در بالاترین امور نیز شروع و مبدأ استعانت به ذات حضرت قدوس عز اسمه و جل جلاله است؛ چرا که شیطان در تمام امور انسان دخالت و شراکت دارد و جاری مجرای دم در وجود ماست و تنها راه دور ساختن شیطان استعانت از ذات حضرت قدوس با گفتن «بسم الله الرحمن الرحيم» است.
چنان که پیش تر اشاره شد انسان باید هرکاری را کوچک باشد یا بزرگ، با نام خدا آغاز کند و برای دفع دخالت و شراکت شیطان در آن کار از خدا استعانت بجوید. درباره ضرورت و آثار ذکر مبارک الله بر خوراکی ها، که به پائین ترین مراتب حیوانی بشر مربوط می شود روایاتی ذکر شد. همچنین بیان شد که یکی از عظیم ترین کارها و وظایف نماز است؛ چرا که به تصریح قرآن کریم عبادت بندگان از مهم ترین اهداف خلقت به شمار می رود و خداوند در این باره می فرماید:
(وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ). (2)
و من جن و انسان را نیافریدم مگر برای این که مرا عبادت کنند.
یکی از بالاترین مراتب عبادی بشر که معراج مؤمن شمرده شده، نماز است و این کار عظیم نیز باید با بسم الله و ذکر نام ذات قدوس حضرت حق آغاز گردد، اینک به ذکر روایتی در این باره می پردازیم.
حضرت امام صادق علیه السلام درباره وضو که مقدمه نماز است، می فرمایند:
إِذَا تَوَضَّأَ أَحَدُكُمْ وَلَمْ يُسَمِّ كَانَ لِلشَّيْطَانِ فِي وُضُوئِهِ شِرْكٌ وَإِنْ أَكَلَ -
أَوْ شَرِبَ أَوْ لَبِسَ وَكُلُّ شَيْءٍ صَنَعَهُ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يُسَمِّيَ عَلَيْهِ فَإِنْ لَمْ يَفْعَلْ كَانَ لِلشَّيْطَانِ فِيهِ شِرْكٌ. (1)
چنان چه یکی از شما وضو بگیرد و نام خدا را نبرد شیطان در وضوی او مشارکت خواهد داشت و چنانچه بخورد یا بیاشامد یا لباس بپوشد و هرکاری انجام دهد شایسته است که نام خدا را بر آن کار ذکر کند و اگر چنین نکند شیطان در آن کار دخالت و شرکت خواهد نمود.
در ضرورت استعانت از خداوند با گفتن «بسم الله» همین بس که ذکر این کلمه سبب در امان ماندن از اهوال روز قیامت و آتش جهنم می شود؛ چنان چه انسان در هركارى مرتب «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ» بگوید و این کلمه طیبه را مدام تکرار کند، این ذکر مبارک در قلب و جان او رسوخ می کند و برای او ملکه می شود، در این صورت است که پس از مرگ نیز با ذکر این کلمه از سختی های قیامت به سلامت عبور می کند و وارد بهشت می شود.
بر اساس روایات سخت ترین حالات بشر عبارتند از:
وقتی که انسان از این دنیا منتقل می شود (هنگام مرگ).
وقتی که انسان از پل صراط عبور می کند.
به هنگام میزان اعمال.
وقتی که نامه اعمال او را به دستش می دهند.
پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم درباره وقت عبور مؤمنان از پل صراط می فرمایند:
مَرَّ الْمُؤْمِنُ عَلَى الصِّرَاطِ فَيَقُولُ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ طَفِئَتْ لَهَبُ -
1) المحاسن، ج 2، ص 430؛ وسائل الشيعه، ج 7، ص 170.
النِّيَرَانِ، وَتَقُولُ: جُزْ يَا مُؤْمِنُ! فَإِنَّ نُورَكَ قَدْ أَطْفَأَ لَهَبِي. (1)
هنگامی که مؤمن بر صراط گذر کند می گوید بسم الله الرحمن الرحيم و زبانه آتش (جهنم) فرو می نشیند و به مؤمن می گوید: ای مؤمن! عبور کن چراکه نور تو شعله ام را خاموش کرد.
انسان در این دنیا با وجود این که از انواع امکانات به مانند خوراکی ها و نوشیدنی های متنوع بهره مند است اما برای مدت چند ساعت و بلکه چند دقیقه تحمل گرمای آفتاب را در یک روز تابستانی (حدود 40 درجه سانتی گراد) ندارد و به طریق اولی تحمل سختی ها و حرارت روز قیامت بسیار طاقت فرسا و دشوار خواهد بود.
روزی که بنا بر آموزه های دینی مقدار آن معادل پنجاه هزار سال از سال های دنیوی است. در آن روز چنان اضطرابی در وجود انسان ها خواهد بود که به تصریح قرآن هر شخصی از پدر و مادر و برادر و فرزندان خویش نیز فرار می کند و حال انسان ها به گونه ای است که گویا مست و مدهوشند. خدای متعال دربارهٔ روز قیامت می فرماید:
(يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِيهِ). (2)
در آن روز که شخص از برادرش می گریزد و از مادر و پدرش، و از زن و فرزندش [نیز گریزان است].
و در آیه ای دیگر حال افراد در روز قیامت این گونه توصیف شده است:
(يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَ تَرَى النَّاسَ سُكَارَى وَمَا هُم بِسُكَارَى وَلَكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ). (3)
روزی که آن را می بینید هر مادر شیردهی کودک شیرخوارش را فراموش می کند و هر زن بارداری بار خود را بر زمین می نهد و مردم را مست می بینی، درحالی که آنان مست نیستند ولی عذاب خدا سخت است.
آری! اهوال روز قیامت بسیار سخت و عذاب خداوند بسیار دردناک خواهد بود یکی از اموری که سبب سلامت انسان در این روز خواهد شد گفتن کلمه طیبه «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» است.
استعانت از خداوند با ذکر کلمه طیبه «بسم الله الرحمن الرحيم» نه تنها انسان مؤمن درستکار را در روز قیامت از اهوال آن روز نجات می دهد، بلکه مؤمنانی را که به سبب پاره ای از گناهان وارد جهنم شده اند را از عذاب جهنم می رهاند؛ عذابی که به مراتب شدیدتر و دردناک تر از عذاب ها و سختی های روز حساب می باشد. (1)
در روایتی آمده است:
أَنَّ الْمُذْنِبِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ إِذَا أُدْخِلُوا النَّارَ يَقُولُونَ: بِسْمِ اللَّهِ فَتَفِرُّ النَّارُ عَنْهُمْ مَسِيرَةَ أَرْبَعِينَ سَنَةً لِفَضْلِ بِسْمِ اللَّهِ. (2)
همانا گناهکاران از مؤمنان هنگامی که به آتش انداخته شوند، می گویند:
1) بنابر آموزه های دینی، مؤمنان خطاکار نیز به سبب پاره ای از معاصی وارد جهنم می شوند و هیچ تضمینی وجود ندارد که خداوند مؤمنان فاسق و گناهکار را به جهنم نبرد؛ هر چند ایمان مؤمن او را از جاودانگی در آتش می رهاند، اما آنچه مانع ورود به جهنم می شود اعمال نیک بندگان است؛ خدای متعال می فرماید: (فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَ مَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُم بِمَا كَانُوا بِآيَاتِنَا يَظْلِمُونَ)؛ پس کسانی که میزان های کردار آنان سنگین است همان ها رستگارند و کسانی که میزان های کردار آنها سبک است ، آنان کسانی هستند که به خاطر ستمی که به آیات ما کردند به خود زیان زدند. (سوره اعراف، آیات 8 و 9).
2) مستدرك الوسائل، ج 4، ص 389.
بسم الله الرحمن الرحیم پس به خاطر فضل بسم الله آتش به اندازه مسیر چهل سال از آنان فرار می کند.
این مؤمنان کسانی هستند که در دنیا هر کاری را با ذکر کلمه طیبه «بسم الله» آغاز می کرده اند، صبح به هنگام بیداری بسم الله می گفتند برای شستن دست و صورت بسم الله می گفتند، برای صرف صبحانه، به هنگام پوشیدن لباس، به وقت بیرون رفتن از منزل، هنگام سوار شدن بر مرکب و پیاده شدن از آن و... بسم الله الرحمن الرحيم گفتند و این کلمه طیبه ملکه وجود آنها شده است و هرگز این ذکر را ترک نمی کنند.
چنین مؤمنانی هرچند به سبب گناهان خود وارد جهنم می شوند اما به هنگام دخول در آتش نیز بر حسب عادت همیشگی خود «بسم الله الرحمن الرحيم» می گویند و ذکر اسم خداوندی که رحمان است و رحمت او عام و شامل جميع مخلوقات است آتش جهنم را از آنان دور می سازد.
درباره «باء» بسم الله نه به قدر کفایت بلکه به قدر میسور و حوصله بحث مطالبی بیان شد، اینک به تبیین معنای کلمۀ دوم یعنی واژۀ «اسم» می پردازیم و از جهات مختلف درباره آن بحث می کنیم.
دربارهٔ معنا و مبدأ اشتقاق کلمه اسم دیدگاه های مختلفی وجود دارد از نظر بصریین این کلمه از سموّ به معنای رفعت و بلندی مشتق شده است، در نتیجه اسم چیزی است که مسما را رفعت می دهد و سبب ارتفاع آن می شود.
به عبارت دیگر با ذکر اسم یک شخص در میان جمع، آن شخص نسبت به سایرین رفعت پیدا می کند.
اما كوفيين معتقدند: کلمه اسم از «سمة» به معنای علامت و نشانه مشتق شده است؛ بر این اساس گفته می شود اسم نشانه و علامت «مسما» است؛ این معنا با روایات اهل بیت علیهم السلام نیز پشتیبانی و تأیید می شود. مرحوم صدوق در «معانی الاخبار» روایتی از حضرت امام علی بن موسی الرضا عليه آلاف التحية و الثناء بدین شرح نقل کرده است:
.. عَنْ عَلَيِّ بْنِ الْحَسْنِ بْنِ عَلَيِّ بْنِ فَضَّالِ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: سَأَلْتُ الرِّضَا عَلَيَّ بْنِ مُوسَى علیه السلام عَنْ بِسْمِ اللهِ، فَقَالَ علیه السلام: مَعْنَى قَوْلِ الْقَائِلِ بِسْمِ اللَّهِ أَيْ أَسْمُ عَلَى نَفْسِي سِمَةً مِنْ سَمَاتِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَهِيَ الْعِبَادَةُ. قَالَ: فَقُلْتُ لَهُ: مَا السِّمَةُ؟ قَالَ علیه السلام: هِيَ الْعَلَامَةُ. (1)
از علی بن حسن بن علی بن فضال از پدرش روایت شده است که گفت: از امام على بن موسى الرضا علیه السلام درباره بسم الله پرسیدم، امام علیه السلام فرمودند: معنای سخن کسی که «بسم الله» می گوید این است که بر خودم علامتی از علامت های خدای عزوجل نشان گذاشتم و آن عبادت و پرستش اوست.
راوی گفت: به آن حضرت عرض کردم: «سمة» چیست؟
امام علیه السلام فرمودند: آن علامت است.
این حدیث شریف قول کوفیین را دربارۀ معنای «اسم» تأیید می کند. همچنین بسیاری از نحویین و غالب ادباء نیز کلمه اسم را مشتق از «سمة» به معنای علامت دانسته اند. در عین حال باید توجه داشت که نظر بصریین و دیدگاه کوفیین دربارهٔ معنای کلمهٔ «اسم» با یکدیگر معارض نیست، بلکه میان این دو معنا تلازم وجود دارد و هردو معنا در کلمه اسم نهفته شده است.
در جمع میان دو دیدگاه می توان گفت: ذکر اسم یک شخص در میان جمع سبب ارتفاع وی می شود و ارتفاع شخصی در میان اقران و اشخاص دیگر علامت و نشانه ای برای اوست.
1) معانی الاخبار، ص 3؛ عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 1، ص 260؛ التوحيد للصدوق، ص 229.
به بیان دیگر: پیش از ذکر اسم شخص و بالا بردن وی او با سایر افراد و اقران خود در یک سطح قرار دارند و آن گاه که با ذکر نامش ارتفاع می یابد همین بالا رفتن، علامت و نشانه او می شود در نتیجه میان ارتفاع و علامت تلازم وجود دارد و با بودن یکی از آن دو، دیگری نیز محقق است.
میان اسم و مسمّا ارتباط خاصی وجود دارد؛ اسم به مسما اضافه می شود و رابطهٔ اسم با مسما ارتباط مضاف با مضاف الیه است. می دانیم که مضاف از مضاف الیه کسب شرف و کسب تعریف می کند و چنان چه مضاف اليه يا مسما كمالی داشته باشد، مضاف یا اسم نیز آن کمال را از مضاف الیه یا مسمای خود کسب می کند.
هرچه کمال و بهاء و ارزش مسما بالاتر باشد، اسم نیز با کسب آن از مسما به کمال بالاتری نائل می شود در نتیجه وقتی مسما ذات مقدس رب العزه باشد که مستجمع جمیع صفات جلال و کمال و جمال است، اسم او نیز در بالاترین مراتب کمال خواهد بود.
برای روشن شدن مطلب توجه به این نکته ضروری است که خداوند سبحان عناوینی را که در قرآن کریم بر ذات مقدس او اطلاق شده بر اسم خویش نیز اطلاق فرموده است.
به عنوان مثال: خدای متعال در سوره مبارکه فرقان ذات خود را به وصف «تبارک» متصف کرده و فرموده است:
(تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً). (1)
1) سوره فرقان، آیه 1.
برکت پیشه است کسی که جدا کننده حق از باطل (قرآن) را بر بنده خویش نازل کرد تا برای جهانیان بیم دهنده باشد.
خداوند همچنین در سوره ملک نیز ذات خود را به صفت «تبارک» وصف کرده و فرموده است:
(تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ). (1)
پربرکت است کسی که فرمانروایی به دست اوست و او بر هر چیزی تواناست.
نیز در سوره مبارکه ی مؤمنون بعداز بیان اطوار خلقت انسان، خود را «تبارک» توصیف کرده است:
(ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ). (2)
سپس آن را آفرینشی دیگر دادیم پس پر برکت است الله بهترین آفرینندگان.
در همه آیاتی که ذکر آنها گذشت ذات مقدس رب العزه به صفت تبارک موصوف شده است اما در سوره مبارکه (الرحمن) اسم پروردگار را تبارک توصیف کرده و فرموده است:
(تَبَارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِي الْجَلاَلِ وَالْإِكْرَامِ). (3)
پربرکت است اسم پروردگارت دارای عظمت و ارجمندی است.
در نتیجه می توان گفت چون ذات مقدس رب العزه تبارک است، اسم او نیز از مسمای خود وصف تبارک را کسب کرده است.
به عنوان نمونه و مثالی دیگر می توان به تسبیح اسم خداوند به جهت سبوحيّت مسما اشاره کرد؛ تسبیح و منزه بودن از هر عیب و نقصی مختص ذات قدوس حضرت حق است و اطلاق آن بر احدی صحیح نیست. خدای متعال در کتاب خود خطاب به مؤمنان می فرماید:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلاً). (1)
ای کسانی که ایمان آورده اید خداوند را یاد کنید و ذکر او را فراوان بگوئید و صبح و شام او را تسبیح گویید.
در آیات متعددی می فرماید:
(سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ). (2)
و یا می فرماید:
(يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ). (3)
همه آن چه در آسمان ها و زمین است برای خداوند تسبیح می گویند.
در تمام این آیات بر سبوحیت و منزه بودن ذات حضرت حق جلت عظمته تأكيد شده است و تنها اوست که از هر نقصی منزه است و این تنزیه به ذات مقدس او اختصاص دارد؛ چرا که ماسوی الله همه مخلوقاند و نفس مخلوقیت نقص است و مخلوق به هر درجه ای از کمالات نائل شود باز هم حدّ و نقص دارد، لذا تنزيه او بی معنا خواهد بود و چنان چه در جایی مخلوقی تنزیه شده باشد آن تنزیه نسبی است و تنزیه مطلق به ذات قدوس حضرت حق اختصاص دارد و سبوح مطلق فقط اوست.
اما چنان که گفتیم اسم نیز وصف و کمال مسما را کسب می کند و بر همین اساس در برخی دیگر از آیات قرآن کریم اسم خداوند نیز تسبیح شده و خدای متعال مؤمنان را به تسبیح اسم خود امر فرموده است؛ در سوره مبارکه اعلی می فرماید:
(سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى). (1)
اسم پروردگار بلند مرتبه ات را منزه شمار.
و در آیات متعددی آمده است:
(فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ). (2)
پس نام پروردگارت که بزرگ است را تسبیح کن.
بر اساس این آیات نیز روشن می شود که اسم الله از مسمای خود کسب کمال می کند و به مرحله ای می رسد که خداوند سبحان تسبیح اسم خود را برای اشرف مخلوقات و سرور کائنات واجب می کند؛ چرا که مخاطب این آیات شخص خاتم الانبیاء حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه واله وسلم است.
یکی از تکالیفی که خداوند عز اسمه بندگان را به آن مکلف فرموده «ذکر» ذات مقدس اوست؛ خدای متعال خطاب به مؤمنان می فرماید:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً). (3)
ای کسانی که ایمان آورده اید خدا را یاد کنید و ذکر فراوان بگوئید.
خدای متعال همان گونه که بندگان را به ذکر ذات قدوس خویش امر فرموده است، همان طور بندگان را به «ذکر» اسم خویش نیز مکلف کرده است. به عنوان نمونه خداوند در سوره مبارکه مزمل مؤمنان را به یاد کردن اسم خویش دستور داده و فرموده است:
(وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلاً). (2)
و نام پروردگارت را یاد کن و تنها به او رو آور و از دیگران ببر.
و نیز در سوره مبارکه انسان می فرماید:
(وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَأَصِيلاً). (3)
و اسم پروردگارت را هر بامداد و شامگاه یاد کن.
در این آیات نیز مخاطب، اشرف مخلوقات و سرور کائنات است و ذکر اسم برای رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم واجب است، زیرا چنان که گذشت اسم علامت و نشانه مسما و موجب رفعت اوست و ارتباط خاصی میان اسم و مسما برقرار می باشد و اسم مضاف به مسمّاست.
لذا اسم، كمال مراتب مسما را از او کسب می کند و چنان چه ذات حضرت قدوس عز اسمه، مسمّا باشد اسم او به مرتبه ای از کمال می رسد که به اشرف مخلوقات و شخص شخیص حضرت خاتم صلی الله علیه واله وسلم امر می شود که این اسم را تسبیح گوید و یاد کند؛ -
به عبارت دیگر اسم جلاله پروردگار به مرتبه ای از شرف می رسد که خدای متعال خاتم پیامبران صلی الله علیه واله وسلم را به تسبیح و تقدیس و ذکر آن امر می کند.
خدای متعال علت خلقت جن و انس را عبادت معرفی کرده و فرموده است:
(وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ). (1)
و من جن و انس را نیافریدم جز برای این که مرا عبادت کنند.
از سوی دیگر بر اساس احادیث معصومان علیهم السلام غایت و عصاره عبادت خداوند سبحان معرفت اوست؛ پس معرف الله غاية القصواى خلقت و منتهى أمل الآملين وغاية رغبة الطالبين است و بالاتر از آن امری وجود ندارد. لذا حضرت امام صادق علیه السلام می فرمایند:
إِنَّ أَفْضَلَ الْفَرَائِضِ وَأَوْجَبَهَا عَلَى الْإِنْسَانِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ وَالْإِقْرَارُ لَهُ بِالْعُبُودِيَّةِ. (2)
همانا بهترین فرائض و واجب ترین آنها بر انسان، معرفت پروردگار و اقرار به بندگی اوست.
اما باید دانست که ذات مقدس خداى عز اسمه قابل شناخت نیست و کسی نمی تواند به ذات قدوس حضرت حق معرفت پیدا کند؛ در نتیجه بالاترین درجه معرفت پروردگار شناخت اسماء و اوصاف اوست و معرفت اسماء و صفات الهی بالاترین مرتبه ای است که بشر می تواند بدان نائل شود.
بدین روی معرفت «اسم الله» سعادتی عظیم و تاج کرامت و افتخاری کم نظیر است.
که نباید از آن غفلت کرد و بر مؤمنان بایسته است که در حد توان عقل و تفکر خویش را ورزیده تر سازند تا با استمداد از اوصاف و اسماء جلاله پروردگار و توسل به ذیل عنایات حضرت ولی عصر روحی و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء به ذات حضرت قدوس معرفت بیشتری پیدا کنند.
چنان که پیشتر بیان شد هر اسمی از مسمای خود کسب کمال می کند و آثاری بر اسماء مترتب می شود.
تأثیر اسم را می توان در زندگی عرفی نیز به وضوح مشاهده کرد. به عنوان مثال مادران برای برقراری نظم و انضباط در خانه با ذکر اسم پدر و سرپرست خانواده، فرزندان و اعضای خانه را به آرامش و اطاعت وا می دارند؛ اسم پدر چیزی جز یک لفظ نیست، اما همین لفظ دارای اثر است و فرزند سرکش را رام می سازد.
نمونه دیگر بردن نام رئیس یک اداره یا مؤسسه یا تشکیلات است که در برقراری نظم در میان کارمندان یا واداشتن آنها به انجام وظایفشان تأثیر بسیاری دارد. بسیار اتفاق می افتد که کارمندان ادارات و سازمان ها به ارباب رجوع بی اعتنایی می کنند و گره ای را که به سادگی قابل گشایش است برای مراجعین به کلافی سردرگم تبدیل می کنند و ارباب رجوع سرگردان از اتاقی به اتاق دیگر می چرخند و در آخر نیز کارشان به نتیجه و سرانجام مطلوب نمی رسد اما در این میان افرادی با ذکر اسم رئیس و یا حتی یکی از همکاران اداره به سادگی به مقصود خویش نائل می آیند.
مثال دیگر برای تأثیر اسم نظم دادن و انسجام بخشیدن به یک لشکر نظامی با ذکر نام فرمانده لشکر است.
این مثال ها به خوبی تأثیر اسماء لفظی را در امور عرفی نمایان می سازد.
چنان که اسماء لفظی در امور عادی و عرفی آثاری دارند، همین طور اسماء لفظی خدای متعال نیز آثار و برکات عظیمی متناسب با عظمت مسمای خود دارند و صحیح نیست، گفته شود اسم صرفاً یک لفظ و کیف مسموع است و اثری ندارد؛ زیرا هرچند لفظ كيف مسموع باشد اما خدای متعال آثاری در آن قرار داده است.
همچنین با این استدلال که اسماء لفظی در حقیقت اسم الاسم هستند و اسماء الهی حقایقی فراتر از الفاظ هستند نمی توان آثار اسماء لفظی را انکار کرد.
هرچند که اگر اسامی حقیقی خداوند را حقیقت علم و قدرت و... بدانیم و الفاظ را اسم این اسامی و حقایق بشماریم ولی باز هم دلیلی بر انکار آثار همین الفاظ و اسم الاسم ها وجود ندارد، بلکه شواهد فراوانی بر ذو اثر بودن الفاظ دلالت می کنند.
خداوند سبحان در کتاب خویش خطاب به بندگانش می فرماید:
(وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا). (1)
و از برای خداوند است اسم های نیکو پس او را بدان اسم ها بخوان.
خداوند در این آیه شریفه به بندگان امر فرموده که با همین اسماء لفظی او را بخوانند و در آیه ای دیگر به آنان و عده اجابت داده و به رسول خویش می فرماید:
(وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ). (2)
و هنگامی که بندگان من از تو دربارۀ من بپرسند بگو: من به بندگانم نزدیک و دعای دعا کننده را هنگامی که مرا می خواند اجابت می کنم.
بنابراین خواندن خداوند با همین اسماء لفظی اثر دارد و خداوند درخواست کسانی را که او را با این اسامی و الفاظ می خوانند پاسخ می دهد و دعای آنان را اجابت می کند.
برای تثبیت تأثیر اسماء لفظی همین بس که در روایت آمده است: فردی به خدمت امام صادق علیه السلام رسید و به حضرتش عرضه داشت: خداوند مولودی به من عطا کرده است، چه نامی بر او بنهم؟
امام علیه السلام فرمودند: نام خاتم الانبیاء صلی الله علیه واله وسلم را برای او انتخاب کن و او را محمد بنام.
آن فرد پیشنهاد امام علیه السلام را پذیرفت و از فرموده حضرتش اطاعت کرد. امام علیه السلام نیز به او توصیه فرمودند: اگر نام پیامبر صلی الله علیه واله وسلم را بر فرزند خویش نهادی مبادا بر سر او فریاد بزنی او را شماتت کنی و سیلی بر او بزنی!. (1)
اسحاق بن عمار گوید: به محضر امام صادق علیه السلام مشرف شدم و به آن حضرت عرض کردم که پسر دار شده ام. فرمود: آیا نامش را محمّد نگذاشته ای؟ عرض کردم همین کار را کرده ام. فرمود: پس محمد را مزن و او را دشنام مگوی، امیدوارم خداوند او را برای تو در زندگانی تو نور چشمانت قرار دهد و پس از مرگت نیز جانشین خوبی برایت گرداند. الكافي، ج 5، ص 114.
این روایت به هویدایی تمام از این حقیقت حکایت دارد که اسم لفظی از مسمای خود کسب شرافت می کند و آثاری بر آن مترتب می شود.
اثر لفظ و اسماء لفظی به اندازه ای است که ذكر كلمة طيبة «لا اله الا الله» سبب بار شدن -
1) مُحَمَّدُبْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَبْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ جَعْفَرِبْنِ يَحْيَى الْخُزَاعِيِّ عَنْ أَبِيهِ يَحْيَى بْنِ أَبِي الْعَلَاءِ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِاللَّهِ علیه السلام فَخَبَرْتُهُ أَنَّهُ وُلِدَ لِي غُلَامٌ، فَقَالَ: أَلَا سَمَّيْتَهُ مُحَمَّداً، قَالَ: قُلْتُ قَدْ فَعَلْتُ، قَالَ: فَلَا تَضْرِبْ مُحَمَّداً وَ لَا تَسُبَّهُ جَعَلَهُ اللَّهُ قُرَّةَ عَيْنِ لَكَ فِي حَيَاتِكَ وَخَلَفَ صِدْقٍ مِنْ بَعْدِكَ.
احکام اسلام بر افراد می شود و مشرکان و منافقان خبیثی همچون ابو سفیان و معاویه و... را از نظر حقوق اجتماعی با امام المسلمین برابر می سازد.
حضرت امام سجاد علیه السلام در دعای سحر ماه رمضان به این حقیقت اشاره می کند و به خدای متعال عرضه می دارد:
«فَإِنَّ قَوماً آمَنُوا بِأَلْسِنَتِهِمْ لِيَحْقِنُوا بِهِ دِمَاتَهُمْ...». (1)
و این نشان می دهد که صرف ذکر لفظ آثاری دارد از جمله این که صرف به زبان آوردن شهادتین برای حفظ خون و بار شدن احکام مسلمان بر افراد کفایت می کند.
بنابراین نمی توان گفت: الفاظ صرفاً کیف مسموع اند یا آن چه در مصحف شریف آمده صرفاً خطوط است و قرآن و کتاب الهی تنها همان است که در لوح محفوظ نزد پروردگار است، چراکه بدون تردید بر همین مصحف و همین خطوط و همین الفاظ آثار و برکات فراوانی مترتب است.
همین کلمۀ طيبة «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» که یکصدو چهارده مرتبه در قرآن کریم تکرار شده از چنان عظمتی برخوردار است که تعلیم و تعلّم آن نیز آثار و برکات فراوانی دارد و موجب غفران الهی می شود.
در روایتی آمده است: حضرت رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم با جماعتی در حال حرکت بودند که به منطقه ای رسیدند و رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم به همراهان خویش دستور دادند که از آن منطقه با سرعت عبور کنند اما در بازگشت وقتی به همان منطقه رسیدند چیزی نفرمودند.
1) مصباح المتهجد، ج 2، ص 590 ؛ اقبال الأعمال، ج 1، ص 72؛ البلد الأمين، ص 209؛ مصباح للكفعمي، ص 595؛ بحار الأنوار، ج 95، ص 88؛ زاد المعاد، ص 97 ترجمه: «پس همانا گروهی به زبان ایمان آوردند تا به واسطه آن خونشان محفوظ بماند».
همراهان عرضه داشتند: یا رسول الله صلى الله عليه واله وسلم! شما پیش از این به هنگام عبور از منطقه به تسریع امر فرمودید، اما در بازگشت چنین دستوری نفرمودید، علت چیست؟
رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم فرمودند: در این منطقه قبری وجود دارد که صاحب آن پیش تر در عذاب بود اما اکنون عذاب از او مرتفع شده است .
اصحاب دربارۀ سبب ارتفاع عذاب از صاحب قبر پرسیدند.
رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم در جواب فرمودند: صاحب قبر پسرکی دارد که به مکتب می رود استاد در مکتب کلمه طیبه «بسم الله الرحمن الرحيم» را به او آموخت و پسرک این کلمه را تعلّم کرد و خدای متعال به برکت تعلیم و تعلّم اسم خویش سه مغفرت فرو فرستاد؛ یک مغفرت برای استاد، مغفرت دیگر برای شاگرد و یک مغفرت هم برای پدر شاگرد.
پس فرمودند: هرگاه معلم به کودک بگوید بگو: «بسم الله الرحمن الرحيم» و کودک بگوید: «بسم الله الرحمن الرحيم»، خداوند برائت نامه ای برای کودک، برائت نامه ای برای پدر و مادرش و برائت نامه ای برای معلمش بنویسد. (1)
بر اساس این روایت شریفه خداوند به برکت تعلیم و تعلم اسم خویش از تقصیرات سه نفر درگذشت و این به خوبی از تأثیر همین خطوط قرآن و اسماء لفظی خداوند حکایت دارد.
تمام دعای جوشن کبیر ذکر اسامی خداوند سبحان عز اسمه است؛ در ابتدای این دعا به درگاه الهی عرضه می داریم:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ يَا اللَّهُ يَا رَحْمَانُ يَا رَحِيمُ يَا كَرِيمُ يَا مُقِيمُ يَا عَظِيمُ يَا قَدِيمُ يَا عَلِيمُ يَا حَلِيمُ يَا حَكِيمُ.
1) جامع الاخبار، ص 42.
چنان که در مفاتیح الجنان یادآوری شده است، دعای جوشن كبير صد فصل دارد که هر فصلی مشتمل برده اسم الهی است؛ در فصل دوم و سوم دعا خداوند را این گونه می خوانیم:
يَا سَيِّدَ السَّادَاتِ يَا مُجِيبَ الدَّعَوَاتِ يَا رَافِعَ الدَّرَجَاتِ يَا وَلِيُّ الْحَسَنَاتِ يَا غَافِرَ الْخَطِيئَاتِ يَا مُعْطِيَ الْمَسْأَلَاتِ يَا قَابِلَ التَّوْبَاتِ يَا سَامِعَ الْأَصْوَاتِ يَا عَالِمَ الْخَفِيَّاتِ يَا دَافِعَ الْبَلِيَّاتِ * يَا خَيْرَ الْغَافِرِينَ يَا خَيْرَ الْفَاتِحِينَ يَا خَيْرَ النَّاصِرِينَ يَا خَيْرَ الْحَاكِمِينَ يَا خَيْرَ الرَّازِقِينَ يَا خَيْرَ الْوَارِثِينَ يَا خَيْرَ الْحَامِدِينَ يَا خَيْرَ الذَّاكِرِينَ يَا خَيْرَ الْمُنْزِلِينَ يَا خَيْرَ الْمُحْسِنِينَ. (1)
این اسماء مبارکه و اسامی دیگری که در این دعای شریف آمده است تا هزار اسم، همه اسماء لفظی خداوند هستند و خواندن خدای متعال به همین اسماء لفظی دارای اثر است و ما بدان امر شده ایم.
همچنین دعای مجیر و دعای مشمول نیز به تمامه اسم هستند، در دعای مجیر ضمن تسبیح و یادآوری بلند مرتبگی خدای متعال او را به اسامی لفظی متعدد می خوانیم و از او در برابر آتش دوزخ ضمانت و پناه می خواهیم و عرضه می داریم:
سُبْحَانَكَ يَا اللَّهُ تَعَالَيْتَ يَا رَحْمَانُ أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ، سُبْحَانَكَ يَا رَحِيمُ تَعَالَيْتَ يَا كَرِيمُ أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ، سُبْحَانَكَ يَا مَلِكُ تَعَالَيْتَ يَا مَالِكُ أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ سُبْحَانَكَ يَا قُدُّوسُ تَعَالَيْتَ يَا سَلَامُ أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ يَا مُجِير. (2)
منزهی تو ای خدا، بلند مرتبه هستی ای بخشنده، ما را از آتش پناه ده ای پناه دهنده منزهی تو ای مهربان، بلند مرتبه هستی ای کریم، ما را از آتش -
پناه ده ای پناه دهنده منزّهی تو ای فرمانروا بلند مرتبه هستی ای مالک، ما را از آتش پناه ده ای پناه دهنده، منزهی تو ای بری از هر عیب، بلند مرتبه هستی ای سلام ما را از آتش، پناه ده ای پناه دهنده.
الله، رحمن، رحیم، کریم، ملک، قدوس، سلام و ... به همراه اسم مبارک مجیر که از ابتدا تا انتهای دعا تکرار شده همه و همه اسماء لفظی خدا و دارای آثار و برکات حتمی و قطعی هستند.
در دعای شریف مشلول که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام او را برای آمرزش و شفای جوان شلی که به واسطۀ گناه و ستم در حق پدر فلج شده بود، به وی آموختند؛ خدا را این چنین به اسماء لفظی اش می خوانیم:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، يَا ذَا الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا حَيُّ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ، يَا مَنْ لَا يَعْلَمُ مَا هُوَ وَلَا أَيْنَ هُوَ وَلَا حَيْثُ هُوَ وَلَا كَيْفَ هُوَ إِلَّا هُوَ يَا ذَا الْمُلْكِ وَالْمَلَكُوتِ، يَا ذَا الْعِزَّةِ وَالْجَبَرُوتِ يَا مَلِكُ يَا قُدُّوسُ يَا سَلَامُ... . (1)
خدایا! از تو خواستارم به نامت به نام خدا که رحمتش بسیار و مهربانی اش همیشگی است، ای دارای بزرگی و بزرگواری ای زنده ای همیشه پاینده، ای زنده، معبودی جز تو نیست ای او ای آنکه کسی نمی داند او چیست و نمی داند او چگونه است و نمی داند کجاست و نمی داند در کدام سو است، ای دارای فرمانروایی و ملکوت ای صاحب عزّت و جبروت، ای فرمانروا، ای منزه از هر عیب، ای سلام.
حضرت امام سجاد علیه السلام نیز در قسمتهایی از دعای روز عید قربان و روز جمعه خداوند را به اسامی او خواند و عرضه می دارد:
وَ أَسْأَلُكَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا بِأَنَّ لَكَ الْمُلْكَ، وَلَكَ الْحَمْدَ، لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ الْحَلِيمُ -
1) مهج الدعوات، ص 153؛ البلد الأمين، ص 337؛ مصباح الکفعمی، ص 260.
الْكَرِيمُ الْحَنَّانُ الْمَنَّانُ ذُو الْجَلالِ وَالْإِكْرامِ، بَدِيعُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ... فَيَا مَنْ رَحْمَتُهُ وَاسِعَةٌ، وَعَفْوُهُ عَظِيمٌ، يَا عَظِيمُ يَا عَظِيمُ، يَا كَرِيمُ يَا كَرِيمُ... . (1)
و خداوندا از تو مسالت دارم ای پروردگار ما! که پادشاهی زیبنده توست و سپاس حضرتِ تو را سزد و خدایی جز تو نیست، بردبار و بزرگوار و مهربان و دارای عطای گسترده ای و خداوند جلال و اکرام، و پدید آورنده آسمان ها و زمینی.... پس ای کسی که رحمتت وسیع و عفوت عظیم است ای عظیم، ای عظیم، ای کریم، ای کریم... .
در دعای تعقیبات مشترکه بعداز نمازها با خواندن خداوند سبحان به اسماء لفظی اش درخواست خود را مطرح می کنیم. دعا بدین شرح است:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْمَكْنُونِ الْمَخْزُونِ الطَّاهِرِ الطُّهْرِ الْمُبَارَكِ وَأَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْعَظِيمِ وَسُلْطَانِكَ الْقَدِيمِ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ يَا وَاهِبَ الْعَطَايَا يَا مُطْلِقَ الْأُسَارَى يَا فَكَّاكَ الرِّقَابِ مِنَ النَّارِ أَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُعْتِقَ رَقَبَتِي مِنَ النَّارِ وَأَنْ تُخْرِجَنِي مِنَ الدُّنْيَا آمِناً وَ أَنْ تُدْخِلَنِي الْجَنَّةَ سَالِماً وَ أَنْ تَجْعَلَ دُعَائِي أَوَّلَهُ فَلَاحاً وَأَوْسَطَهُ نَجَاحاً وَ آخِرَهُ صَلَاحاً إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ. (2)
بار خدایا! من از حضرتت می طلبم با توسل به نام مستور پنهان تو که پاک و پاکیزه و مبارک است و از حضرتت می طلبم با توسل به اسم بزرگ تو و سلطنت ازلی تو ای عطا بخش بی عوض و ای آزاد کننده اسیران و ای رهاننده خلایق از آتش دوزخ از حضرتت می طلبم که درود فرستی بر محمد صلی الله علیه واله وسلم و آل محمد صلی الله علیه واله وسلم و مرا هم از آتش قهر خود آزاد گردانی و از دنیا با -
ایمان سالم بیرون بری و در بهشت امن و امانم داخل فرمایی و دعای مرا در اول به رستگاری و در وسط به پیروزی و در آخر به صلاح حالم اجابت فرمایی، زیرا که تویی عالم به اسرار غیب عالم.
و در دعای شریف و مهمی که در اعمال شب عرفه وارد شده است، خداوند را این گونه می خوانیم: «يَا مَنْ تَهَيَّأَ وَتَعَبَّاً» و دعای تعقیبات مشترکه می گوییم: اللَّهُمَّ إِنِّى أَسْتَلُكَ بِاسْمِكَ الْمَكْنُونِ الْمَحْزُونِ الطُّهْرِ الطَّاهِرِ الْمُبَارَكِ وَأَسْتَلُكَ بِاسْمِكَ العَظِيمِ وسُلْطَانِكَ القَدِيمِ.
در این دعای شریف آثار اسماء الهی و خواص آن نیز بیان شده است، لذا در اینجا قسمت هایی از آن را ذکر می کنیم تا عظمت و اثر بخشی اسماء لفظی پروردگار نمایان تر گردد.
أَسْأَلُكَ... بِاسْمِكَ الَّذِي رَفَعْتَ بِهِ السَّمَاوَاتِ بِلَا عَمَدٍ وَسَطَحْتَ بِهِ... الْأَرْضَ عَلَى وَجْهِ مَاءٍ جَمَدٍ وَبِاسْمِكَ الْمَخْزُونِ الْمَكْنُونِ الْمَكْتُوبِ الطَّاهِرِ الَّذِي إِذَا دُعِيتَ بِهِ أَجَبْتَ وَإِذَا سُئِلْتَ بِهِ أَعْطَيْتَ وَبِاسْمِكَ السُّبُّوح الْقُدُّوسِ الْبُرْهَانِ الَّذِي هُوَ نُورٌ عَلَى كُلِّ نُورٍ وَنُورٌ مِنْ نُورٍ يُضِيءُ مِنْهُ كُلَّ نُورٍ إِذَا بَلَغَ الْأَرْضَ انْشَقَّتْ وَإِذَا بَلَغَ السَّمَاوَاتِ فُتِحَتْ وَإِذَا بَلَغَ الْعَرْشَ اهْتَزَّ وَبِاسْمِكَ الَّذِي تَرْتَعِدُ مِنْهُ فَرَائِصُ مَلَائِكَتِكَ وَأَسْأَلُكَ... بِالاسْمِ الَّذِي مَشَى بِهِ الْخَضِرُ عَلَى قُلَلِ الْمَاءِ كَمَا مَشَى بِهِ عَلَى جُدَدِ الْأَرْضِ وَبِاسْمِكَ الَّذِي فَلَقْتَ بِهِ الْبَحْرَ لِمُوسَى وَأَغْرَقْتَ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمَهُ وَأَنْجَيْتَ بِهِ مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ وَأَلْقَيْتَ عَلَيْهِ مَحَبَّةٌ مِنْكَ وَبِاسْمِكَ الَّذِي بِهِ أَحْيَا عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ الْمَوْتَى وَتَكَلَّمَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا وَأَبْرَأَ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِكَ وَبِاسْمِكَ الَّذِي دَعَاكَ بِهِ حَمَلَةُ عَرْشِكَ وَ جَبْرَئِيلُ وَمِيكَائِيلُ وَإِسْرَافِيلُ وَحَبِيبُكَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه واله وسلم وَمَلَائِكَتُكَ الْمُقَرَّبُونَ وَأَنْبِيَاؤُكَ الْمُرْسَلُونَ وَعِبَادُكَ الصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرَضِينَ -
وَبِاسْمِكَ الَّذِي دَعَاكَ بِهِ ذُو النُّونُ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ قنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ وَنَجَّيْتَهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ وَبِاسْمِكَ الْعَظِيمِ الَّذِي دَعَاكَ بِهِ دَاوُدُ وَخَرَّ لَكَ سَاجِداً فَغَفَرْتَ لَهُ ذَنْبَهُ وَبِاسْمِكَ الَّذِي دَعَتْكَ بِهِ آسِيَةُ امْرَأَةٌ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ وَنَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْتَ لَهَا دُعَاءَهَا وَبِاسْمِكَ الَّذِي دَعَاكَ بِهِ أَيُّوبُ إِذْ حَلَّ بِهِ الْبَلَاءُ فَعَافَيْتَهُ وَآتَيْتَهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْكَ مِنْ عِنْدِكَ ] وَذِكْرَى لِلْعَابِدِينَ وَبِاسْمِكَ الَّذِي دَعَاكَ بِهِ يَعْقُوبُ فَرَدَدْتَ عَلَيْهِ بَصَرَهُ وَقُرَّةَ عَيْنِهِ يُوسُفَ وَجَمَعْتَ شَمْلَهُ وَ بِاسْمِكَ الَّذِي دَعَاكَ بِهِ سُلَيْمَانُ فَوَهَبْتَ لَهُ مُلْكًا لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ وَبِاسْمِكَ الَّذِي سَخَّرْتَ بِهِ الْبُرَاقَ لِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه واله وسلم إِذْ قَالَ تَعَالَى سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى وَقَوْلُهُ سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَمَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ وَإِنَّا إِلَى رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ وَبِاسْمِكَ الَّذِي تَنْزِلُ بِهِ جَبْرَئِيلُ عَلَى مُحَمَّدٍ صلی الله علیه واله وسلم وَبِاسْمِكَ الَّذِي دَعَاكَ بِهِ آدَمُ فَغَفَرْتَ لَهُ ذَنْبَهُ وَأَسْكَنْتَهُ جَنَّتَكَ وَأَسْأَلُكَ ... بِحَقِّ الإِسْمِ الَّذِي كَتَبْتَهُ عَلَى سُرَادِقِ الْعَرْشِ قَبْلَ خَلْقِكَ الْخَلْقَ وَالدُّنْيَا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ بِأَلْفَيْ عَامٍ وَأَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ وَأَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْمَخْزُونِ فِي خَزَائِنِكَ الَّذِي اسْتَأْثَرْتَ بِهِ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَكَ لَمْ يَظْهَرْ عَلَيْهِ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِكَ لَا مَلَكٌ مُقَرَّبُ وَلَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ وَلَا عَبْدٌ مُصْطَفَى وَأَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي شَقَقْتَ [شفقت] بِهِ الْبِحَارَ وَقَامَتْ بِهِ الْجِبَالُ وَاخْتَلَفَ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ... وَأَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي عَلَّمْتَهُ مَلَكَ الْمَوْتِ لِقَبْضِ الْأَرْوَاحِ... . (1)
1) إقبال الأعمال، ج 1، ص 326؛ زاد المعاد، ص 168.
خداوندا! از تو می خواهم به اسمت که به واسطهٔ آن آسمان ها را بدون ستون مرتفع ساختی و به آن زمین را بر روی آب جامد گسترد.
و به اسم «مخزون» و «مکنون» و «مکتوب» و «طاهرت» که اگر به آن خوانده شوی اجابت می کنی و چنانچه به واسطه آن از تو درخواست شود عطا می کنی.
و به اسم «سبوح» و «قدوس» و «برهانت» که آن نوری مافوق همهٔ نورهاست و پرتویی از نوری است که همه نورها از آن روشن می شوند و چنان چه به زمین برسد آن را دو نیم می کند و اگر به آسمان ها برسد آنها را می گشاید و چنان چه به عرش برسد آن را می جنباند.
و به اسمت که مفصل های فرشتگانت از آن به لرزه می افتد و از تو می خواهم به اسمی که خضر به واسطهٔ آن چنان که بر سطح زمین راه می رفت بر روی امواج آب نیز راه می رفت و به اسمت که به واسطهٔ آن دریا را برای موسی شکافتی و فرعون و قومش را غرق ساختی و به واسطهٔ آن موسی بن عمران را از سوی طور ایمن نجات بخشیدی و دعای او را استجابت کردی و محبتی از ناحیه خویش به او القا کردی.
و به اسمت که عیسی بن مریم به سبب آن مردگان را زنده کرد و در طفولیت در گهواره سخن گفت و کور و پیس را به اذن تو شفا داد و به اسمت که حاملان عرش تو و جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و حبیبت محمد صلی الله علیه واله وسلم و فرشتگان مقربت و پیامبران مرسل و بندگان صالح تو از اهل آسمان ها و زمین تو را بدان اسم می خوانند. و به آن اسمت که صاحب ماهی (حضرت یونس علیه السلام) تو را بدان اسم خواند هنگامی که خشمناک رفت و پنداشت که ما بر او تنگ نخواهیم گرفت، پس در میان تاریکی ها صدا زد همانا جز تو معبودی نیست تو منزهی! همانا من از ظالمان بودم پس تو دعای او را اجابت کردی و او را از اندوه نجات دادی و این چنین مؤمنان را نجات می بخشی.
و به اسم عظیمت که داود تو را بدان اسم خواند و برای تو به سجده ه افتاد، پس تو گناه او را بخشیدی و به اسمت که آسیه همسر فرعون تو را بدان خواند، آن گاه که گفت: پروردگارا برای من خانه ای نزد خودت در بهشت بساز و مرا -
از فرعون و کردار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران نجات ده، دعای او را مستجاب کردی.
و به اسمت که ایوب تو را بدان اسم خواند آن گاه که گرفتاری به او روی آورد پس تو به او عافیت بخشیدی و خانواده اش را به او بازگرداندی و همانند آنها را بر آنان افزودی تا رحمتی از سوی تو باشد و اندرزی برای عبادت کنندگان. و به اسمت که یعقوب تو را بدان خواند، پس بینایی او و روشنایی چشماش یوسف را به او بازگرداندی و گمشده او را به او رساندی و به اسمت که سلیمان تو را بدان خواند پس به او فرمانروایی و سلطنتی دادی که بعداز او برای احدی شایسته نبود. همانا تنها تو عطا کننده ای.
و به اسمت که به واسطه آن براق را برای محمد صلى الله عليه واله وسلم مسخر کردی آن گاه که خدای تعالی فرمود: «منزه است کسی که بنده اش را در قسمتی از شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصی بالا برد» و سخن او «منزه است آن که این را برای ما مسخر ساخت درحالی که ما توانایی رام کردن آن را نداشتیم و مسلماً ما به سوی پروردگارمان بازمی گردیم». و به اسمت که به واسطه آن جبرئیل را بر محمد صلى الله عليه واله وسلم فرو فرستادی.
و به اسمت که آدم علیه السلام تو را به آن اسم خواند پس گناه او را آمرزیدی و او را در بهشت خویش ساکن کردی و از تو می خواهم به حق اسمی که آن را بر سراپرده عرش ثبت کرده ای دو هزار سال پیش از آن که خلق خویش و دنیا و خورشید و ماه را بیافرینی و شهادت می دهم به راستی معبودی جز الله نیست او یگانه است و شریکی ندارد و همانا محمد بنده و فرستاده اوست.
و از تو می خواهم به اسم «مخزون» خویش در خزائنت که در علم غیب نزد خود نگاه داشته ای و برای احدی از خلق خویش آشکار نساخته ای نه برای ملک مقرب و نه برای نبی مرسل و نه برای بنده برگزیده، و از تو می خواهم به اسمی که به سبب آن دریاها را شکافتی و کوه ها به سبب آن استوار و شب و روز در پی هم می آید، و از تو می خواهم به اسمت که آن را برای قبض ارواح به فرشته مرگ آموختی... .
در این دعای شریف آثار بسیار سترگ و فراوان برای ذکر اسم خداوند سبحان عز اسمه بیان شده است از جمله شکافته شدن دریا برای حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السلام و زنده شدن مردگان توسط حضرت عیسی علیه السلام و... که در اینجا به ذکر برخی از آنها می پردازیم.
یکی از آثار عظیم اسم پروردگار که در این دعای شریف بدان اشاره شده، حمل عرش الهی به واسطۀ ذكر اسم الله است؛ خداوند عرش خویش را عظیم توصیف کرده، و فرموده است:
(اللَّهُ لا إلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ). (1)
خدا که معبودی جز او نیست و پروردگار عرش عظیم است.
بر اساس روایات تمام آسمان ها و زمین در برابر کرسی خداوند تبارک و تعالی هم چون حلقه انگشتری است که در کویر پهناوری افتاده باشد و کرسی نسبت به عرش الهی نیز همچون حلقه انگشتری است که در کویر پهناوری افتاده باشد. (2)
نکته در این جاست که عرش با این عظمت توسط چهار فرشته حمل می شود و این فرشتگان نیروی خود را با ذکر اسم خدای عز اسمه به دست می آورند. (3)
1) سوره نمل، آیه 26.
2) در روایتی آمده است که رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم به جناب ابوذر رضوان الله تعالی علیه فرمودند: يَا أَبَا ذَرِّ ؛ مَا السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ فِي الْكُرْسِيِّ إِلَّا كَحَلْقَةِ مُلْقَاةِ فِي أَرْضِ فَلَاةِ. وَفَضْلُ الْعَرْشِ عَلَى الْكُرْسِيِّ ، كَفَضْلِ الْفَلَاةِ عَلَى تِلْكَ الْحَلْقَةِ؛ ای ابوذر آسمان های هفت گانه در مقابل کرسی چیزی نیستند الّا همچون حلقه (انگشتری) که در دشتی پهناور افتاده است و بزرگی عرش نسبت به کرسی همچون بزرگی دشت پهناور نسبت به آن حلقه است. ر.ک: الخصال، ج 2، ص 523؛ تفسیر العیاشی، ج 1، ص 137؛ معانى الأخبار، ص 333؛ البرهان في تفسير القرآن، ج 5، ص 639؛ بحار الأنوار، ج 55، ص 5.
3) در روایتی آمده است: «حَمَلَةُ الْعَرْشِ الَّذِينَ يَحْمِلُونَهُ لِكُلِّ مَلَكِ مِنْهُمْ أَرْبَعَةٌ وُجُوهِ... وَلَيْسَ لَهُمْ كَلَامٌ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا قُدُّوسُ اللَّهُ الْقَوِيُّ مَلَأَتْ عَظَمَتُهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ»؛ برای هریک از فرشتگان حامل عرش که آن را حمل می کنند چهار وجه است و آنها هیچ سخنی نمی گویند جز گفتن این ذکر: بسیار مقدس است خدای قوی که عظمت او آسمان ها و زمین را فرا گرفته است. بحار الأنوار، ج 55، ص 19 و در روایت دیگری نقل شده است: «حَمَلَةَ الْعَرْشِ الْيَوْمَ أَرْبَعَةٌ ... فَلَمَّا حَمَلُوا الْعَرْشَ وَقَعُوا عَلَى رُكَبِهِمْ مِنْ عَظَمَةِ اللَّهِ فَلْقُنُوا لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ فَاسْتَوَوْا قِيَاماً عَلَى أَرْجُلِهِمْ»؛ امروز حاملان عرش چهار نفر هستند پس وقتی عرش را حمل می کنند به جهت عظمت خداوند بر روی زانوهای خود می ایستند پس ذکر «لاحول ولا قوة الا بالله» به آنها تلقین می شود و آنها بر روی پاهای خود استوار می ایستند. بحار الأنوار، ج 55، ص 19؛ منهاج البراعة، ج 2، ص 35.
همچنین انبیاء الهی همگی با ذکر اسم خداوند سبحان سختی ها و ابتلائات را پشت سر نهاده و به مقام بالا نزد پروردگار نائل شده اند و ملک الموت نیز با ذكر اسم ذات حضرت قدوس ارواح بندگانش را قبض می کند (1)و... .
این همه آثار فقط برای اسم است و آنچه مخلوق بدان دسترسی دارد، همین اسم است و لاغیر و همین الفاظ هستند که چنین آثار سترگی دارند.
مجدداً یادآور می شویم که این همه تأکید بر ترتب آثار بر اسماء لفظی هرگز به معنای انکار حقایق این اسماء و آثار آنها نیست، بدون تردید آثاری به مراتب بالاتر برآن حقایق مترتب است اما در اینجا در پی اثبات این هستیم که همین الفاظ که کیف مسموع هستند، دارای آثارند و البته دست ما از آن حقایق کوتاه است و ما تنها به این الفاظ دسترسی داریم و بس.
برای تثبیت مدعای خویش مبنی بر ترتب آثار بر اسماء لفظی به روایاتی از -
1) در دعای شب عرفه که حضرت امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم نقل فرموده اند، آمده است: «أَسْأَلِكَ بِاسْمِكَ الَّذِي عَلَّمْتَهُ مَلَكَ الْمَوْتِ لِقَبْضِ الْأَرْوَاح»؛ از تو درخواست می کنم به واسطهٔ آن اسمت که آن را به فرشته مرگ یاد دادی که ارواح را (به وسیله آن) قبض کند. ر.ک: اقبال الأعمال، ج 1، ص 327؛ زاد المعاد، ص 168.
اهل بیت علیهم السلام که در کتب معتبر شیعه وارد شده اند استناد و استشهاد می کنیم در تفسیر «نورالثقلين» از حضرت امام صادق علیه السلام روایتی وارد شده است که ایشان فرمودند:
لَوْ قُرِأَتِ الْحَمْدُ عَلَى مَيِّتٍ سَبْعِينَ مَرَّةً، ثُمَّ رُدَّتْ فِيهِ الرُّوحُ مَا كَانَ ذَلِكَ عَجَباً. (1)
چنان چه حمد را هفتاد مرتبه بر مرده ای قرائت کنی سپس روح به بدن آن میت بازگردد امر عجیبی نیست.
بر اساس این حدیث نورانی قرائت الفاظ سوره حمد چنین اثری دارد که مرده ای به اذن خداوند زنده شود همچنین خود خداوند سبحان درباره تأثیر کلمات قرآن چنین فرموده است:
(لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ). (2)
اگر ما این قرآن را بر کوهی نازل می کردیم می دیدی که در برابر آن خاشع بود و از خوف خدا می شکافت و اینها مثل هایی است که برای مردم می زنیم شاید تفکر کنند.
آری! به راستی آیاتی که بعداز این تذکر خدای متعال در سوره حشر آمده و به معرفی خداوند عز اسمه پرداخته بایستی چنین اثری داشته باشد و شایسته است که مؤمنان هر صبح و شام این آیات را قرائت کنند:
(هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَانُ الرَّحِيمُ * هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ * هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ -
الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ. (1)
او خدایی است که معبودی جز او نیست، دانای نهان و آشکار است، او دارای رحمت فراگیر و مهربان شیوه است. او خدایی است که معبودی جز او نیست فرمانروا است، منزه است از چیزهایی که سزاوار او نیست، آرام بخش، ایمنی بخش، مراقب همه چیز، قدرتمند، شکست ناپذیر، چیره بر جهان هستی و سزاوار بزرگی است. خدا منزه است از آن چه برای او شریک قرار می دهند. اوست خدایی که آفریننده موجودات و شکل دهنده آنهاست بدون این که از شکلی در آفرینش آنها کمک گرفته باشد برای او نام های نیکو است. آن چه در آسمان ها و زمین است تسبیح او می گویند و او قدرتمند حکیم است.
خداوند اسماء حسنایی دارد که الفاظ این اسامی آثار شگرفی دارند، لذا در حرز حضرت امام جواد علیه السلام که از معتبرترین حرزهاست، آمده است:
أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْمَكْتُوبِ عَلَى سُرَادِقِ الْمَجْدِ... وَبِاسْمِكَ الْمَكْتُوبِ عَلَى سُرَادِقِ الْعَرْشِ وَبِالاسْمِ الْمَكْتُوبِ عَلَى سُرَادِقِ الْعَظَمَةِ. (2)
سؤال می نمایم تو را به اسم تو که نوشته شده است بر سراپرده شرف است... و به اسم تو که نوشته شده است بر سراپرده عرش و به اسم تو که نوشته شده است بر سراپرده بزرگی.
آثار این حرز مربوط به همین اسامی لفظی و مکتوب است و بندگان مأمورند که خداوند را با همین اسامی حسنای او بخوانن: (وَلِلّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا). (3)
چرا که دست همه مخلوقات از معرفت کنه ذات مقدس حضرت حق کوتاه است که فرمود:
(لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ). (1)
چشمها او را در نمی یابند ولی او چشم ها را در می یابد، و او لطیف و آگاه است.
پس آنچه در اختیار بندگان قرار گرفته همین اسماء است.
در روایت دیگری از معاوية بن عمار آمده است:
عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ علیه السلام فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ: (وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِهَا)، قَالَ: نَحْنُ وَاللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّتِي لَا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلاً إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا. (2)
از امام صادق علیه السلام دربارهٔ این سخن خدای عزوجل که: «از برای خداوند اسم های نیکویی هست پس او را بدان اسم ها بخوانید» روایت شده است که فرمودند: به خدا سوگند اسماء حسناء ما هستیم که خداوند هیچ عملی را از بندگان قبول نمی کند جز به واسطه دارا بودن معرفت ما (اهل بیت علیهم السلام).
حضرت امام صادق علیه السلام در این حدیث شریف می فرمایند: ما اهل بیت علیهم السلام روح اسماء حسنای الهی هستیم و غفلت از ما برای مؤمنان جایز نیست.
محدث جلیل القدر مرحوم صدوق در کتاب شریف «التوحید» و کتاب گران سنگ -
«ثواب الاعمال» روایتی را از وجود مقدس امام صادق علیه السلام آورده است که فرمودند: مَنْ قَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مِائَةَ مَرَّةٍ كَانَ أَفْضَلَ النَّاسِ عَمَلاً ذَلِكَ الْيَوْمَ إِلَّا مَنْ زَادَ؛. (1)
هرکس در روز صد مرتبه «لا اله الا الله» بگوید در آن روز از نظر عمل از همه مردم برتر است (و با فضیلت ترین اعمال را در بین مردم به جا آورده است). مگر کسی که این ذکر را بیشتر (از او) بگوید .
شکی نیست که حضرت امام صادق علیه السلام ذکر همین لفظ را برترین اعمال بندگان دانسته اند. درخور توجه است که به هنگام ذکر این کلمه طیبه لب های انسان حرکت نمی کند و می توان این ذکر را مکتوم داشت تا آن که کاملاً خالص و محفوظ از هرگونه ریا باشد. کلمة طيبة «لا اله الا الله» به معنای نفی شرک و عبادت از غیر خداوند است، لذا همۀ انبیاء الهی بر این کلمه طیبه تأکید داشته اند.
یکی دیگر از شواهد روشن دلالت کننده بر تأثیر اسماء لفظی، داستان قرآنی بلعم باعو را است خدای متعال داستان او را چنین بیان می فرماید:
(وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ)؛. (2)
و بر آنها تلاوت کن داستان آن کسی را که آیات خود را به او دادیم پس آن آیات از او جدا (گرفته) شد، شیطان در پی او افتاد و از گمراهان بود.
مفسّر گران قدر مرحوم علی بن ابراهیم قمی قدس سره در تفسیر این آیه شریفه می نویسد:
و أما قوله: (وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ -
الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوينَ) فإنها نزلت في بلعم بن باعوراء و كان من بني إسرائيل، وحدثني أبي عن الحسن [الحسين] بن خالد عن أبي الحسن الرّضا علیه السلام: أنّه أعطي بلعم بن باعوراء الاسم الأعظم، فكان يدعو به فيستجاب له؛ فمال إلى فرعون فلمّا مرّ فرعون في طلب موسى و أصحابه - قال فرعون لبلعم: ادع الله على. موسى و أصحابه ليحبسه علينا - فركب حمارته ليمرّ في طلب موسى و أصحابه - فأمتنعت عليه حمارته فأقبل يضربها فأنطقها الله عزّوجلّ - فقالت : ويلك على ما تضربني - أ تريد أجيء معك لتدعو على موسى نبي الله و قوم مؤمنين، فلم يزل يضربها حتى قتلها و انسلخ الاسم الأعظم من لسانه، وهو قوله فانسلخ منها. (1)
و اما سخن خدای تعالی که فرمود و بر آنها تلاوت کن داستان آن کسی را که آیات خود را به او دادیم پس آن آیات از او جدا شد پس شیطان در پی او افتاد و از گمراهان بود. این آیه درباره بلعم بن باعورا که شخصی از بنی اسرائیل بود نازل شده است؛ و پدرم از حسن بن خالد از امام رضا علیه السلام بر من حدیث کرد: همانا به بلعم بن باعورا اسم اعظم عطا شده بود، لذا او بدان اسم دعا می کرد و دعایش مستجاب می شد.
پس وی به فرعون گرایش پیدا کرد و آن گاه که فرعون برای دستگیری موسی علیه السلام و اصحاب او رفت به بلعم گفت: خدا را برای نفرین به موسی و اصحابش بخوان تا او را به دام ما بیندازد.
پس بلعم الاغ خود را سوار شد تا به دنبال موسی و اصحاب او برود، اما الاغ وی از حرکت او امتناع کرد و او شروع به زدن الاغ نمود و خدای عزوجل الاغ را به زبان درآورد و گفت: ویل (آتش جهنم) بر تو چرا مرا می زنی؟ آیا می خواهی همراه تو بروم تا بر موسی علیه السلام پیامبر خدا و گروه مؤمنان نفرین کنی؟ -
1) تفسیر القمی، ج 1، ص 248؛ تفسیر الصافی، ج 2، ص 253؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 2، ص 615.
پس بلعم پیوسته الاغ را می زد تا این که الاغ را کشت و اسم اعظم از زبان او گرفته شد و این معنای سخن خداوند است که فرمود: «از او گرفته شد».
بر اساس این حدیث شریف خداوند به بلعم باعورا اسم اعظم آموخته بود و او این اسماء لفظی را می دانست و با گفتن این الفاظ دعای او مستجاب می شد، اما چون وی اراده نمود از این الفاظ علیه پیامبر خدا استفاده کند، پس خداوند اسم اعظم را از زبان او گرفت.
در نتیجه از این کلام نورانی به روشنی استفاده می شود که آنچه به بلعم داده شده بود اسم لفظی بود و جاری شدن همین لفظ بر زبان وی آثاری در پی داشت و سبب استجابت دعای او می شد.
همین نکته یعنی ذو اثر بودن اسماء لفظی از داستان تدفین بدن مبارک حضرت امام رضا علیه السلام نیز به روشنی قابل استفاده است.
هنگامی که حضرت علی بن موسى الرضا صلوات الله وسلامه عليهما به شهادت رسیدند مأمون خواست آن حضرت را در قسمت پائین پای هارون الرشید لعنة الله عليه دفن کند، اما هرچه تلاش کردند موفق به کندن زمین و حفر قبر نشدند، لذا به ناچار در قسمت بالای سر هارون ملعون برای آن حضرت قبری حفر کردند. (1)
قبران في طوس خير الناس كلّهم *** و قبر شرهم هذا من العبر.
ما ينفع الرجس من قرب الزكي *** ولا على الزكى يقرب الرجس من ضرر.
یعنی: در طوس دو قبر هست که در یکی بهترین مردم و در دیگری بدترین مردم دفن شده شده است، آن ناپاک (هارون) از نزدیکی با پاک (امام رضا علیه السلام) نفعی نمی برد و نیز پاک (امام رضا علیه السلام) به سبب نزدیکی با پلید (هارون) ضرر نمی بیند. الامالی للصدوق، ص 660.
این شعر در حقیقت تبیین آیه شریفه (لَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى) است.
1) دعبل خزاعی درباره محل قبر منور حضرت امام رضا علیه السلام چنین سروده است:
بر اساس روایات جناب اباصلت به دستور امام رضا علیه السلام ذکری را که از حضرتش آموخته بود خواند و قبر پر از آب شد و ماهی ها در آن آب شنا می کردند، سپس ذکری گفت و آب و ماهی های آن به طور کامل ناپدید گشتند و قبر تطهیر و پاکیزه شد و حضرت امام رضا علیه السلام را در آنجا دفن کردند. (1)
بعداز این جریان مأمون اباصلت را احضار کرد و از وی درباره اذکاری که می گفت پرسید. ابا صلت سوگند یاد کرد که آن اذکار صرفاً در آن زمان در ذکر وی بوده و سپس از او گرفته شده است.
بر اساس آنچه گذشت روشن شد که آثار مربوط به الفاظ هستند و اسمای لفظی آثاری دارند. برخی معجزات پیامبران على نبينا و آله و عليهم السلام از جمله آثار اسمای لفظی هستند.
در روایتی از امام صادق علیه السلام آمده است:
كَانَ مَعَ عِيسَى بْنُ مَرْيَمَ حَرْفَانِ يُعْمَلُ بِهِمَا. (2)
عیسى بن مريم على نبينا و آله وعليه السلام دو حرف داشت که با آن دو عمل می کرد.
برخی کارهای حضرت عیسی علیه السلام که به واسطه داشتن دو حرف از هفتاد و سه حرف اسم اعظم انجام می داد عبارتند از:
1- خلق پرنده ای جاندار به اذن خداوند.
2- شفا دادن پیس و کور مادرزاد.
3- زنده کردن مردگان و... .
خدای متعال از لسان حضرت عیسی علیه السلام که خطاب به بنی اسرائیل گفت، می فرماید:
(أَنِّي قَدْ جِئْتُكُم بِآيَةٍ مِن رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُم مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْيِي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُنَبِّئُكُم بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ). (1)
همانا من نشانه ای از جانب پروردگارتان به سوی شما آورده ام، من از گل چیزی را به شکل پرنده برای شما صورت گری می کنم، پس در آن می دمم و به اذن خداوند پرنده ای می شود و به اذن خدا کور مادرزاد و پیس را خوب می کنم و مردگان را به اذن خدا زنده می گردانم و از آنچه می خورید و در خانه های خویش ذخیره می کنید به شما خبر می دهم، همانا در این به طور قطع برای شما نشانه ای است اگر مؤمن باشید.
در ادامه حدیث پیشین آمده است:
كَانَ مَعَ مُوسَى علیه السلام أَرْبَعَةُ أَحْرُفٍ وَكَانَ مَعَ إِبْرَاهِيمَ علیه السلام سِتَّةُ أَحْرُفٍ وَكَانَ مَعَ آدَمَ خَمْسَةٌ وَعِشْرُونَ حَرْفاً وَكَانَ مَعَ نُوحٍ ثَمَانِيَةٌ وَجُمِعَ ذَلِكَ كُلُّهُ لِرَسُولِ اللهِ صلى الله عليه واله وسلم إِنَّ اسْمَ اللَّهِ ثَلَاثَةٌ وَسَبْعُونَ حَرْفاً وَحَجَبَ عَنْهُ وَاحِداً. (2)
«و همراه موسی علیه السلام چهار حرف و همراه ابراهیم علیه السلام شش حرف و همراه آدم علیه السلام بیست و پنج حرف و همراه نوح علیه السلام هشت حرف بود و همه این حروف برای رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم جمع شده است؛ همانا اسم خداوند هفتاد و سه حرف است و یک حرف از ایشان (پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم) محجوب مانده است».
بر این اساس روشن می شود که انبیاء الهی با همین الفاظ و حروف کارهای عظیمی انجام می دادند حضرت موسی علیه السلام با داشتن چهار حرف معجزات نه گانه خود را ارائه می داد دارای ید بیضاء بود؛ عصای حضرتش به اژدها تبدیل می شد و... .
حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام نیز با تعلّم همین اسما و حروف مسجود ملائکه شد.
پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم از هفتاد و سه حرف اسم اعظم، هفتاد و دو حرف آن را دارد و با این حروف شق القمر (1)و ردّ الشمس می کرد و...؛ این بدان معناست که تمام عالم تکوین در اختیار آن حضرت است؛ چراکه بازگشت خورشید قهراً بازگشت تمام ستارگان
و سیارات و کهکشان ها را در پی دارد و اگر تنها خورشید بازگردد و سایر اجرام آسمانی در جای خود بمانند، بی شک نظم عالم به هم می ریزد و این ها همه به وسیلهٔ قدرت اسم (حروف و الفاظ) است؛ در نتیجه اسماء بسیار اهمیت دارند.
خداوند سه گونه اسم دارد:
اسم عظيم.
اسم اعظم.
اسم اعظم اعظم.
امروز به مقتضای قاعده انعکاس تمام هفتاد و دو حرف اسم اعظم در قلب قطب عالم امکان حضرت ولی عصر ارواحنا فداه منعکس است.
1) خدای متعال درباره این معجزه عظیم می فرماید: (اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ)، قیامت نزدیک شد و ماه شکافت سوره قمر، آیه 1. در روایات فراوانی از طرق شیعه و اهل تسنن آمده است: مشرکان و کفار قریش از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم خواستند که برای اثبات ادعای خویش معجزه ای نشان دهد و ماه را دو نیمه کند و حضرت این کار را انجام دادند ولی آنها ایمان نیاوردند و خداوند آیات سوره قمر را نازل فرمود.
آری! اسم اعظم پروردگار آثار بسیار عظیمی دارد و چنان که پیش تر بیان شد کلمهٔ طيبة «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» به اسم اعظم نزدیک تر است از نزدیکی سفیدی چشم به سیاهی آن.
بعداز ارائه مباحثی پیرامون دو کلمهٔ «باء» و «اسم» اینک لازم است به اختصار مطالبی پیرامون کلمۀ جلالة «الله» بیان شود؛ دربارۀ این کلمه طیبه از جهات گوناگونی می توان بحث کرد از جمله:
لفظ.
معنا.
عظمت.
در این لفظ اسراری نهفته شده و کلمه طیبه «الله» رمز و رازی دارد. «الله» با الف آغاز می شود و به ها ختم می گردد؛ الله اسم ذات مقدسی است که مبدأ همه هستی، اوست.
همچنین «الف»، که اسم مقدس الله با آن شروع می شود، مبدأ حروف و کلمات است.
«هاء» نیز در حقیقت همان «هو» است که سوره مبارکه توحید بر این کلمه ابتناء دارد. سوره توحید، ثلث قرآن به شمار می رود و بیانگر نسبت توحیدی است. در این سوره بعداز بسم الله الرحمن الرحیم می خوانیم: «قل هو الله احد» پس این سوره مبارکه مبتنی برهاء است؛ چراکه «واو» در «هو» زاید است.
شاهد زاید بودن «واو» در «هو» این است که در تثنیه و جمع این ضمیر یعنی در «هما» و «هم» و او می افتد. در نتیجه هرچند «هاء» در کلمه طیبه «الله» جزئی از اسم جلاله
واقع شده، اما خود «هاء» اسم خدای متعال است. لذا در دعایی که برای حاجت است -
از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شده که خدای عز اسمه را این گونه ثنا بگوییم:
الا يَا هُوَ يَا مَنْ هُوَ هُوَ يَا مَنْ لَيْسَ هُوَ إِلَّا هُوَ... . (1)
یکی از ویژگی های اختصاصی این لفظ جلاله این است که حتی اگر تقطیع شود باز هم تک تک حروف آن دارای معنا هستند و به ذات مقدس الهی اشاره دارند؛ و این ویژگی صرفاً به این کلمه طیبه اختصاص دارد و هیچ یک از اسامی دیگر خداوند از چنین ویژگی برخوردار نیستند و با تقطيع آنها لفظ مهمل و بی معنا می شود.
اما «الله» چنین نیست و با حذف حرف الف از ابتدای آن کلمهٔ «لله» باقی می ماند که دارای معناست و در آیات متعددی به کار رفته است، از جمله در آیه شریفه:
(لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ). (2)
همه آنچه در آسمان ها و همه آنچه در زمین است از برای خداوند است.
و آیه شریفه:
(وَلِلّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ). (3)
و سلطنت آسمان ها و زمین از برای خداوند است.
همچنین اگر «لام» اول از «لله» نیز حذف شود، کلمه «له» باقی می ماند و این کلمه نیز دارای معنی است که دلالت بر ذات الهی دارد و آن هم در آیات زیادی استعمال شده، از جمله در آیات مباركات: (لَهُ مَقَالِيدُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ)؛ (4)و (وَلَهُ مَن فِي -
1) مکارم الاخلاق، ص 346؛ موسوعة الامام جواد، ج 1، ص 322 لوامع الحقایق، ج 4، ص 1.
2) سوره بقره، آیه 284؛ سوره آل عمران، آیات 109 و 129؛ سوره نساء، آیات 126، 131 و 132 و... .
3) سوره آل عمران، آیه 189؛ سوره مائده، آیات 17، 18 و 120؛ سوره نور، آیه 42؛ سوره شوری، آیه 39 و... .
4) سوره زمر، آیه 63؛ سوره شوری، آیه 12.
السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ)؛ (1)و (لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ). (2)وارد شده است.
و بالاخره با حذف لام دوم نیز کلمه «هاء» باقی می ماند که همان «هو» و اسمی از اسماء حسنای الهی است و چنان که گفتیم سوره مبارکه توحید بر آن ابتناء دارد و با «هو» آغاز می شود «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ». (3)
از ویژگی های دیگر کلمه طیبه «الله» این است که صرفاً موصوف واقع می شود و صفت واقع نمی گردد. اما سایر اسماء حسنای خداوند نظیر: علیم، سميع، قدير، بصير، حيّ و عليّ و ... همه صفت «الله» واقع می شوند و می توان گفت: «الله سمیع»؛ «الله بصير»؛ «الله حتى»؛ «الله على»؛ «الله قدير» و...؛ اما «الله» هیچ گاه صفت این اسامی واقع نمی شود و نمی توان گفت: «حى الله»؛ « سميع الله» و.... .
به عبارت دیگر همۀ اسماء و صفات الهی بر اسم «الله» حمل می شوند، اما این اسم بر سایر اسامی حمل نمی گردد و این ویژگی نیز از مختصات لفظ جلاله «الله» است.
بدون شک پیرامون این کلمه طیبه مطالب بسیار است اما به خاطر ملاحظه حوصله این مجموعه ناگزیر به مراعات اختصار هستیم لذا درباره عظمت کلمه طیبه «الله» نیز تنها به ذکر چند نکته مهم بسنده می کنیم.
یکی از نشانه های عظمت این کلمه آن است که جملهٔ توحيد (لا اله الا الله) جز با ذكر لفظ «الله» محقق نمی شود، یعنی چنان چه هریک از اسماء حسنای الهی غیراز الله در کلمه توحید قرار گیرد و مثلاً گفته شود: «لا اله الا العلیم»؛ «لا اله الا الحى»؛ «لا اله الا القادر» و... كلمة توحيد محقق نمی شود و توحید مقبول نمی گردد.
به عبارت دیگر توحید به «الله» تمام می شود و هیچ یک از اسمای حسناء الهی جای «الله» واقع نمی گردد.
قرآن مجید تجلّى علم ذات حضرت قدوس و اعظم معجزات تمام انبیاء الهی و مظهر علوم عالم هستی است و کلمۀ جلالۀ «الله» دو هزار و ششصدو نود و نه مرتبه در این کتاب آسمانی ذکر شده است؛ این نکته نیز به خوبی عظمت این کلمه را آشکار می سازد؛ چراکه هریک از حروف این کتاب آسمانی حکیمانه نازل شده است و هر حرف و هر کلمۀ آن مبتنی بر هزاران حکمت است.
نکته درخور توجه این که کلمه «الله» همواره با ذکر اوصافی از خداوند سبحان در قرآن آمده است. در این جا برای روشن شدن مطلب به چند نمونه از آیات قرآنی اشاره می کنیم.
خداوند در سوره مبارکه بقره می فرماید: (اللهُ لا إلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ) يعنى ابتدای جمله با کلمه طیبه «الله» آغاز شده و خبر آن همان «هو» است، سپس دو اسم اعظم را به عنوان وصف «الله» ذکر می کند.
صفت «حی» که بیانگر حیات ازلی و ابدی خداوند است و از این حقیقت حکایت دارد که حیات هر حیّی از حیات اوست.
صفت «قیّوم» نیز بیان گر آن است که قوام و حقیقت هر شیئی متقوّم به قیومیت اوست. لذا به حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا علیهما السلام خطاب شده است که خداوند را این گونه بخوانند: «يا حي يا قيوم برحمتك استغيث» تا دعای حضرتش استجابت شود. (1)
آية شريفة: (اللهُ لا إلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ) علاوه بر آیة الکرسی در ابتدای سورهٔ آل عمران پس از حروف مقطعه «الم» نیز آمده است.
خداوند در سوره مبارکه آل عمران نیز می فرماید:
(شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قَائِمَا بِالْقِسْطِ لَا إِله إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ). (2)
خداگواهی می دهد که معبودی جز او نیست و فرشتگان و صاحبان علم نیز به این شهادت می دهند خدایی که عدالت به او پایدار است، معبودی جز او نیست و او توانای حکیم است.
بر اساس این آیه شریفه اولین شاهد بر کلمه توحید خود خداوند است، فرشتگان در مرحله بعد و صاحبان علم نیز در مرحله سوم بر کلمه توحید شهادت می دهند. در انتهای این آیه نیز خداوند به دو وصف «عزیز» و «حکیم» توصیف شده است.
از دیگر نشانه های عظمت کلمه طیبه «الله» این است که در بدو تولد انسان باید این کلمه را در قالب اذان به گوش طفل بخواند و به هنگام احتضار نیز سعادتی است که شخص شهادتین بگوید و با گفتن كلمة «الله» در «اشهد أن لا اله الا الله» دنیا را وداع بگوید.
بر اساس دستورات دینی به هنگام تولد هر فردی می بایست در گوش او اذان خوانده شود و اولین کلمه ای که از طریق گوش به انسان القا می شود «الله اکبر» است.
باید دانست که انسان به هنگام تولد چیزی نمی داند؛ و اولین راهی که برای تعلیم او باز می شود، قوه شنیداری اوست. چنان که خدای عز اسمه می فرماید:
(وَاللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ). (1)
و خداوند شما را از شکم مادرانتان بیرون کرد درحالی که چیزی نمی دانستید و برای شما گوش و چشم و عقل ها قرار داد تا شکر نعمت او را به جا آورید.
در این آیه شریفه جعل «سمع» بر جعل «ابصار» و «افئدة» مقدم شده است. وظیفه دینی مسلمانان نیز آن است که به گوش نوزاد اذان بگویند و لفظ «الله اکبر» (2)
به بیانی دیگر توصیف الله جل جلاله ناممکن است زیرا چشم ها از درک او عاجزند؛ نه چشم سر می تواند خدا را درک کند و نه چشم عقل خدای متعال می فرماید: (لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِیرُ)؛ دیده ها او را احساس نمی کنند و او بر دیده ها تسلط دارد و او لطیف و به همه چیز آگاه است. (سوره انعام، آیه 103) بر همین اساس ابن ابی الحدید معتزلی گفته است:
كلما قدم فكري فيك شبراً فر ميلا *** ناكصاً يخبط في عمياء لا يهدي سبيلا.
یعنی هر قدم که با فکر به سوی تو بیایم یک میل دور می شوم.
را به گوش او بخوانند تا اولین کلمه ای که طفل می شنود لفظ جلاله «الله» باشد.همچنین آخرین کلامی که در دنیا باید از لسان انسان خارج شود کلمه طیبه -
1) سوره نحل، آیه 78.
2) درباره معنای «الله اکبر» در روایتی از امام صادق علیه السلام آمده است که: قَالَ رَجُلٌ عِنْدَهُ اللَّهُ أَكْبَرُ، فَقَالَ: اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَيِّ شَيْءٍ ؟ فَقَالَ: مِنْ كُلِّ شَيْءٍ، فَقَالَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ علیه السلام: حَدَّدْتَهُ. فَقَالَ الرَّجُلُ: كَيْفَ أَقُولُ؟ قَالَ: قُلْ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ؛ (الکافی، ج 1، ص 117) مردی نزد امام صادق علیه السلام گفت: الله اکبر. امام علیه السلام به وی فرمودند: خداوند از چه چیزی بزرگ تر است؟ آن مرد عرضه داشت از هر چیزی. امام صادق علیه السلام فرمودند: تو خدا را محدود کردی. آن مرد عرض کرد: چگونه بگویم؟ امام علیه السلام فرمودند: بگو خداوند بزرگ تر از آن است که بتوان او را توصیف کرد. در این روایت شریف امام صادق علیه السلام اعتقاد به این که خداوند از هر چیزی بزرگ تر است را سبب تحدید خداوند دانسته اند؛ چرا که در مقابل ذات حضرت حق شیئی نیست تا خدا با آن مقایسه شود، همه در مقابل خداوند عز اسمه لا شی اند. در نتیجه «الله اکبر» بدین معناست که نمی توان خدا را توصیف کرد و او برتر و بزرگ تر از آن است که واصفی، ولو در بالاترین درجات مخلوقین، بتواند او را به وصفی از اوصاف توصیف کند.
«لا اله الا الله» است و تنها در صورت گفتن این کلمه پیوستن به نیکان و نیکوکاران ممکن می گردد و امکان استجابت دعای: (رَبِّ قَدْ آتَيْتَني مِنَ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِن تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ، أَنتَ وَلِيٌّ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ)؛ (1)وجود دارد.
بر اساس روایات هرکس دم مرگ جمله «لا اله الا الله» را بگوید بهشت برای او واجب می شود. مرحوم صدوق در کتاب شريف «من لايحضره الفقیه » از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم نقل کرده است که فرمودند:
مَنْ كَانَ آخِرُ كَلَامِهِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ دَخَلَ الْجَنَّةَ. (2)
هرکس که کلام آخرش لا اله الا الله باشد داخل بهشت می شود.
سپس آن حضرت در ادامه فرمودند: «برای این که از مکر شیطان در شدائد موت راحت باشید، الآن در حال صحت جسم این ذکر را بگویید تا برای زمان سکرات مرگ حساب شود». (3)
یعنی اول ورود با «الله» و هنگام خروج نیز با «الله» است؛ چرا که همه هستی از «الله» است و به «الله» بازمی گردد: (إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ). (4)
همه عالم از جمله انسان دربست در اختیار اوست و بر همین اساس بایست گفت:
لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرّاً وَلَا نَفْعاً وَلَا مَوْتاً وَلَا حَيَاةً وَلَا نُشُوراً بِيَدِكَ لا بِيَدِ -
1) سوره یوسف آیه 101: «پروردگارا! بعضی از حکومت را به من بخشیدی و بعضی از تعبیر خواب ها را به من یاد دادی ای آفریننده آسمان ها و زمین تو ولی و سرپرست من در دنیا و آخرت هستی، مرا مسلمان بمیران و به شایسته کاران ملحق فرما».
2) من لايحضره الفقیه، ج 1، ص 132، الامالي للصدوق، ص 541؛ ثواب الأعمال، ص 195.
3) الْقُطْبُ الرَّاوَنْدِيُّ فِي دَعَوَاتِهِ ، عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه واله وسلم قَالَ: لَقُنُوا مَوْتَاكُمْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ فَإِنَّ مَنْ كَانَ آخِرُ كَلَامِهِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ دَخَلَ الْجَنَّةَ، قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ شَدَائِدَ الْمَوْتِ وَ سَكَرَاتِهِ تَشْغَلُنَا عَنْ ذَلِكَ فَنَزَلَ فِي الْحَالِ جَبْرَئِيلُ؛ وَ قَالَ: يَا مُحَمَّدُ: قُلْ لَهُمْ حَتَّى يَقُولُوا الْآنَ فِي الصَّحَةِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عُدَّةَ لِذَلِكَ الْوَقْتِ . مستدرک الوسائل، ج 2، ص 121.
4) سوره بقره، آیه 56.
غَيْرِكَ زِيادَتِي وَنَقْصِي، وَنَفْعِي وَضَرِّي.
من برای نفس خویش مالک نفع و ضرر و موت و حیات و نشور نیستم، زیاده و نقصان ونفع و ضرر من به دست توست نه به دست غیر تو.
ارکان عالم هستی و ارکان توحید بر چهار کلمه مبتنی است:
تسبيح.
تحمید.
تهليل.
تکبیر؛ (سبحان الله، الحمدلله، لا اله الا الله و الله اکبر» و این نیز شاهد و نشانه ای بر عظمت کلمه طیبه «الله» است.
از ابتدا تا انتهای خلقت همه خلق بر پایۀ تسبیح استوار است؛ بدأ خلقت انسان با تسبیح ملائکه است، زیرا وقتی خداوند می خواست آدم علیه السلام را بیافریند ملائکه به او عرضه داشتند:
(أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ). (1)
آیا کسی را در آن (زمین) قرار می دهی که در آن فساد می کند و خون ها را می ریزد و ما به حمد تو تسبیح می گوییم و تو را تقدیس می کنیم.
در آخر خلقت نیز بعداز آن که بشر پله های ترقی را می پیماید و به تعالی می رسد و (فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِر)؛ (2)یعنی در جایگاهی پسندیده نزد فرمانروایی با قدرت جای می گیرد؛ در آنجا نیز ملائکه را در حال تسبیح می بیند.
خدای متعال می فرماید:
(وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ): (1)
و فرشتگان را می بینی که گرد عرش را فرا گرفته اند و به حمد پروردگارشان تسبیح می گویند.
در نتیجه از ابتدا تا انتها همه چیز بر پایۀ تسبیح است و تسبیح بدون كلمه «الله» محقق نمی شود؛ پس تحقق تسبیح و کمال تسبیح به کلمه «الله» و گفتن سبحان الله است. همین طور تحمید و تهلیل و تکبیر نیز جز به کلمۀ «الله» تحقق نمی یابند.
خلاصه کلام اینکه بعثت همه انبیا برای این چهار رکن عالم تکوین و عالم تشريع یعنی: تسبیح و تحمید و تهلیل و تکبیر است و این ارکان اربعه نظام هستی، مبتنی و متقوّم بر كلمه جلالة «الله» هستند.
لذا در روایت آمده است:
مَنْ قَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ غَرَسَ اللَّهُ لَهُ بِهَا شَجَرَةً فِي الْجَنَّةِ؛ وَمَنْ قَالَ الْحَمْدُلِلَّهِ غَرَسَ اللَّهُ لَهُ بِهَا شَجَرَةٌ فِي الْجَنَّةِ؛ وَ مَنْ قَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ غَرَسَ اللَّهُ لَهُ بِهَا شَجَرَةً فِي الْجَنَّةِ؛ وَمَنْ قَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ غَرَسَ اللَّهُ لَهُ بِهَا شَجَرَةٌ فِي الْجَنَّةِ. (2)
هرکس سبحان الله بگوید خداوند به واسطه آن درختی در بهشت برای او می کارد و هرکس الحمدلله بگوید خداوند به واسطهٔ آن درختی در بهشت برای او می کارد؛ و هرکس لا اله الا الله بگوید خداوند به واسطه آن برای او در بهشت درختی می کارد و هرکس الله اکبر بگوید خداوند به واسطه آن درختی برای او در بهشت می کارد.
البته در آخر روایت بیان شده است که بندگان باید مراقب باشند تا به واسطهٔ گناهان خویش آتشی نفرستند تا درختان کاشته شده برای آنان بسوزند و نابود شوند.
در روایت دیگری از حضرت امام صادق علیه السلام نقل شده است که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم فرمودند:
وقتی در شب معراج به آسمان رفتم داخل بهشت شدم و در آنجا فرشتگانی را دیدم که با خشت هایی از طلا و نقره عمارتی را می سازند، گاه خشت ها را روی هم می گذارند و گاه توقف می کنند علت توقف آنان را پرسیدم.
فرشتگان در پاسخ گفتند: یا رسول الله صلی الله علیه واله وسلم! ما برای ادامه کار منتظر نفقه هستیم.
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمودند:
از آنها پرسیدم: نفقه شما چیست؟
آنها پاسخ دادند: نفقه ما ذكر «سبحان الله» و «الحمدالله» و «لا اله الا الله» و «الله اکبر» است، هرگاه که بنده ای از بندگان خدا این تسبیح را بگوید ما موظفیم برای او خشتی بر روی خشت دیگر بنهیم. (1)
مصعدة بن صدقه می گوید: امام جعفر صادق علیه السلام به من فرمودند:
اشْتَكَى بَعْضُ وُلْدِ أَبِي فَمَرَّ بِهِ، فَقَالَ لَهُ: قُلْ عَشْرَ مَرَّاتٍ: يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ، فَإِنَّهُ لَمْ يَقُلْهَا أَحَدٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ قَطُّ إِلَّا قَالَ لَهُ الرَّبُّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: لَبَّيْكَ عَبْدِي سَلْ حَاجَتَكَ. (2)
یکی از فرزندان پدرم (از مشکلی) شکوه می کرد پس از کنار او گذر کرد و به وی فرمود: ده مرتبه بگو: «یا الله یا الله یا الله»، پس به تحقیق هیچ یک از مؤمنان این ذکر را نمی گوید مگر اینکه پروردگار تبارک و تعالی به او می فرماید: لبیک بندۂ من، حاجت خود را بخواه.
آری! عظمت گفتن کلمهٔ «الله» به قدری است که خداوند عز اسمه که اکرم من كل كريم و اعظم من کل عظیم است به بنده ای که افقر من کل فقیر است لبیک می گوید و او را به تاج افتخار عبودیت مفتخر می کند و با خطاب «عبدی» او را به بیان حاجت و درخواستش امر می فرماید.
مرحوم محدث کلینی اعلی الله مقامه نیز از حضرت امام صادق علیه السلام روایت می کند که فرمودند:
مَنْ قَالَ: يَا اللهُ يَا اللهُ عَشْرَ مَرَّاتٍ قِيلَ لَهُ: لَبَّيْكَ مَا حَاجَتُكَ. (1)
هر کس ده مرتبه بگوید یا الله یا الله به او گفته می شود لبیک حاجت تو چیست؟
بر اساس این روایات در لفظ جلالة «الله» و معنا و عظمت این کلمه طیبه رمز و راز و تأثیراتی نهفته است که از بدأ تا ختم عالم هستی اعم از عالم تکوین و تشریع همه را منقلب می سازد و همۀ عالم متقوم به این کلمه است.
نکته لطیفی که درخور توجه است این که کلمه طیبه «الله» در میان پنج کلمهٔ «بسم الله الرحمن الرحيم» یعنی عظیم ترین آیه قرآن کریم در وسط واقع شده است.
دربارهٔ معنای لفظ جلالۀ «الله» در میان بزرگان اهل علم اختلاف نظر وجود دارد، از نظر برخی این کلمه مشتق است و بعض دیگر اشتقاق را نفی کرده اند، اما بر اساس روايات كلمة طيبة «الله» مشتق است.
درباره مبدأ اشتقاق لفظ جلاله نیز دیدگاه های متعددی مطرح شده است که در اینجا به طرح آنها می پردازیم.
1) الكافي، ج 2، ص 519؛ رياض السالکین، ج 2، ص 462.
بنابر برخی احادیث مبدأ اشتقاق این کلمه ریشهٔ «وله» به معنای تحیّر است؛ یعنی «الله» حقیقتی است که هرکس در هر درجه و مقامی که باشد در مقابل الله عز اسمه نصیبی جز تحیّر و سرگردانی نخواهد داشت همه مخلوقات متحیرند در این که «الله» کیست و چیست؟ و در این باره به معنای واقعی کلمه تحیّر دارند و هرچه بیندیشند به هیچ نمی رسند (تحيّر الكل من الداني الي العالي وكل التحيّر).
در روایتی طولانی آمده است وقتی مأمون اراده کرد حضرت على بن موسى الرضا عليه آلاف التحية و الثناء را به عنوان ولی عهد معرفی کند، تعدادی از هاشمیان را گردآورد و قصد خود را برای آنان بازگو نمود. عده ای از سر حسادت امام علیه السلام را غیر عالم و ناآگاه به امور خلافت معرفی و از مأمون درخواست کردند که آن حضرت را جهت ارزیابی دعوت کند، در ادامه روایت آمده است:
فَبَعَثَ إِلَيْهِ فَأَتَاهُ، فَقَالَ لَهُ بَنُو هَاشِمٍ: يَا أَبَا الْحَسَنِ! اصْعَدِ الْمِنْبَرَ وَانْصِبْ لَنَا عَلَماً نَعْبُدُاللَّهَ عَلَيْهِ فَصَعِدَ علیه السلام الْمِنْبَرَ فَقَعَدَ مَلِيّاً لَا يَتَكَلَّمُ مُطْرِقاً، ثُمَّ انْتَفَضَ انْتِفَاضَةً وَاسْتَوَى قَائِماً وَحَمِدَاللَّهَ تَعَالَى وَأَثْنَى عَلَيْهِ وَصَلَّى عَلَى نَبِيِّهِ وَأَهْلِ بَيْتِهِ، ثُمَّ قَالَ: أَوَّلُ عِبَادَةِ اللَّهِ تَعَالَى مَعْرِفَتُهُ وَأَصْلُ مَعْرِفَةِ اللَّهِ تَوْحِيدُهُ، وَنِظَامُ تَوْحِيدِاللَّهِ تَعَالَى نَفْيُّ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ الْعُقُولِ، أَنَّ كُلَّ صِفَةٍ وَمَوْصُوفٍ مَخْلُوقٌ وَشَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّ لَهُ خَالِقَا لَيْسَ بِصِفَةٍ وَلَا مَوْصُوفٍ وَ شَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ وَمَوْصُوفٍ بِالاقْتِرَانِ، وَشَهَادَةِ الاِقْتِرَانِ بِالْحُدُوثِ، وَشَهَادَةِ الْحُدُوثِ بِالامْتِنَاعِ مِنَ الْأَزَلِ الْمُمْتَنِعِ مِنَ الْحُدُوثِ، فَلَيْسَ اللَّهَ عَرَفَ مَنْ عَرَفَ بِالتَّشْبِيهِ ذَاتَهُ وَلَا إِيَّاهُ وَخَدَهُ مَنِ اكْتَنَهَهُ وَلَا حَقِيقَتَهُ أَصَابَ مَنْ مَثَلَهُ، وَلَا بِهِ صَدَّقَ مَنْ نَهَاهُ، وَلَا صَمَدَ صَمْدَهُ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ، وَلَا إِيَّاهُ عَنَى مَنْ شَبَّهَهُ، وَلَا لَهُ تَذَلَّلَ مَنْ بَعْضَهُ، وَلَا إِيَّاهُ أَرَادَ مَنْ تَوَهَّمَهُ كُلُّ مَعْرُوفٍ بِنَفْسِهِ مَصْنُوعٌ...؛ فَقَدْ جَهِلَ اللَّهَ مَنِ اسْتَوْصَفَهُ، -
وَقَدْ تَعَدَّاهُ مَنِ اشْتَمَلَهُ، وَقَدْ أَخْطَأَهُ مَنِ اكْتَنَهَهُ، وَمَنْ قَالَ كَيْفَ فَقَدْ شَبَّهَهُ وَمَنْ قَالَ لِمَ فَقَدْ عَلَّلَهُ، وَمَنْ قَالَ مَتَى فَقَدْ وَقَتَهُ، وَمَنْ قَالَ فِيمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ... بِتَشْعِيرِهِ الْمَشَاعِرَ، عُرِفَ أَنْ لَا مَشْعَرَ لَهُ، وَبِتَجْهِيرِهِ الْجَوَاهِرَ عُرِفَ أَنْ لَا جَوْهَرَ لَهُ وَبِمُضَادَّتِهِ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ، عُرِفَ أَنْ لَا ضِدَّ لَهُ. (1)
مأمون به دنبال امام رضا علیه السلام فرستاد و حضرتش را آوردند، بنی هاشم به ایشان عرض کردند: ای ابو الحسن! بالای منبر برو و نشانه ای برای ما نصب کن که خداوند را بر اساس آن عبادت کنیم. امام علیه السلام بالای منبر رفتند و مدتی ساکت بر روی منبر نشستند و هیچ سخنی نگفتند، سپس حرکتی کردند و سرپا ایستادند حمد خدا گفتند و او را ثنا کردند و بر پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم و اهل بیت ایشان درود فرستادند.
سپس فرمودند: پایه و اساس عبادت خداوند معرفت اوست و اصل معرفت الله، توحید اوست و نظام توحید خداوند نفی صفات از اوست به خاطر شهادت عقول به این که هر صفت و موصوفی مخلوق است و شهادت هر مخلوقی به این که خالقی دارد که صفت و موصوف نیست و شهادت هر صفت و موصوفی به این که قرین یکدیگرند و شهادت اقتران به این که حادث است و شهادت حادث بودن به این که از ازلی بودن امتناع دارد؛ زیرا حدوث امر ازلی ممتنع است.
پس خدا را نشناخته است آن کس که با تشبیه ذات او به دنبال معرفت است و به یگانگی او معتقد نشده است آن کس که در صدد دستیابی به کنه او برآمده است و به حقیقت نرسیده است آن کس که مثلی برای او در نظر گرفته ، و او را تصدیق نکرده است کسی که نهایتی برای او قائل شده است و به سوی او قصد نکرده است کسی که به او اشاره کند و او را در نظر نگرفته است کسی که خدا را تشبیه کند و برای او خاکساری نکرده است کسی که او را دارای بعض بداند -
1) التوحيد للصدوق، ص 34 37 نهج السعادة، ج 3، ص 44.
و خدا را اراده نکرده است کسی که او را توهم کند هرآنچه به خودی خود شناخته شود مصنوع است... .
پس جهل و رزیده کسی که به دنبال توصیف خدا رفته است و به خدا تحدی کرده کسی که به دنبال احاطه بر او بوده است و در مورد خدا دچار خطا گشته کسی که در صدد دستیابی به کنه او بوده است و هر کس بگوید چگونه است او را تشبیه کرده و هرکس بگوید برای چه هست او را تعلیل کرده و هرکس بگوید کی بوده برای او وقت معین کرده است و هرکس بگوید در چه چیزی بوده او را تحت احاطه دانسته است.... .
از آنجا که خداوند مشاعر را پدید آورده دانسته می شود که او دارای مشعر نیست و به خاطر این که او جوهر را ساخته، دانسته می شود که او جوهر ندارد و به سبب این که میان اشیاء ضدیت قرار داده دانسته می شود که ضدی برای او نیست.
روایت بسیار طولانی است و ذکر همین مقدار از آن کافی می باشد تا روشن شود دستیابی به کنه ذات خداوند برای بشر محال است و مخلوقات در این که «الله» کیست و چیست به کلّی متحیر و سرگردانند و «الله» به معنای آن وجودی است که همه موجودات واله و شیدای او هستند. (1)
یکی دیگر از مبادی اشتقاق کلمهٔ طيبة «الله»، ریشه «لاه» به معنای علو و ارتفاع است، یعنی «الله» حقیقتی است که در مرتبه بالا و برتر از همگان قرار دارد و هرچه غیر اوست پست و فرودست می باشد.
معنای دیگری که برای «الله» بیان شده اشتقاق از «اله» به معنای معبود است؛ -
1) وقيل اصله، ولاه، فابدل من الواو ،همزة، وتسمية بذلك لكون كل مخلوق والها نحوه. مفردات الفاظ القرآن، ص 82.
یعنی «الله» حقیقتی است که معبودیت به او اختصاص دارد و تمام ماسوای او در مقام عبودیت اند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام چنین آمده است:
اللَّهُ مُشْتَقٌ مِنْ إِلَهِ وَإِلَهُ يَقْتَضِي مَأْلُوها. (1)
الله مشتق از إله است و إله اقتضاى مألوهي دارد.
باید دانست که معبودیت همراه با عزت و از آن طرف عبودیت همراه با ذلّت است، پس تنها خداوند عزیز و هرآنچه غیر اوست در مقابل او ذلّت دارد؛ پس همه كائنات ذلیل اند، لذا خداوند سبحان می فرماید:
(إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً). (2)
و بر همین اساس در دعای مناجات ماه شعبان که از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شده است، به خداوند عز اسمه عرضه می داریم:
إِلَهِي وَالْحِقْنِي بِنُورِ عِزِّكَ الْأَبْهَجِ فَأَكُونَ لَكَ عَارِفاً وَعَنْ سِوَاكَ مُنْحَرِفاً وَمِنْكَ خَائِفاً مُرَاقِباً. (3)
خداوندا! مرا به نور عزّت خود ملحق ساز تا نسبت به تو عارف گردم و از غیر تو دوری گزینم و از تو ترسان و مراقب باشم.
آری! باید به نور عزت الله جل جلاله ملحق شد و از غیر او دوری گزید، چراکه هیچ عزتی در غیر نیست و غیر خدا علوّ ندارد و تمام عزّت و علوّ مخلوقات عرضی و اعتباری است.
همچنین گفته شده است که «اله» به معنای سکون است (الهت اليه اى سكنت اليه). یعنی «الله» حقیقتی است که سکون و آرامش از آن اوست و هرکس که به دنبال آرامش است ضرورتاً باید به سوی او برود. (1)
هرچه احتیاج بشر بیشتر باشد اضطراب او برای به دست آوردن مایحتاج اش بیشتر خواهد بود؛ مخلوقات نیز همه در نهایت فقر و محتاج اند و به تعبیری فقر کل و کل فقرند و به همه چیز نیاز دارند.
خدای تعالی نیز به این حقیقت تصریح کرده و فرموده است:
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ). (2)
ای مردم! در حقیقت شما نیازمندان به خدائید و تنها خداوند است که بی نیاز و ستوده شده است.
خداوند غنای مطلق و مطلق غناست و در همه حال از همه چیز و همه کس بی نیاز است، لذا سكون و آرامش فقط و فقط به او اختصاص دارد و بشر برای خارج شدن از اضطراب ها و رسیدن به آرامش باید به دامان پر مهر الله عز اسمه پناه برد و تنها در این صورت است که از وله و تحیّر خارج می گردد و با تکیه بر غنای مطلق و مطلق غنا اضطراب ناشی از فقر و نیازمندی خویش را از بین می برد.
لذا در حدیثی برای معنای کلمۀ «الله» از وجود مقدس اميرالمؤمنين علیه السلام نقل شده است:
اللَّهُ مَعْنَاهُ الْمَعْبُودُ الَّذِي يَأْلُهُ فِيهِ الْخَلْقُ وَيُؤْلَهُ إِلَيْهِ وَاللَّهُ هُوَ الْمَسْتُورُ عَنْ دَرْكِ الْأَبْصَارِ الْمَحْجُوبُ عَنِ الْأَوْهَامِ وَالْخَطَرَاتِ. (3)
معنای الله آن معبودی است که خلق در او حیران هستند و بدو پناه برده می شود، و الله همان پوشیده از درک دیدگان و محجوب از اوهام و خطورات ذهنی است.
در این جا به هردو معنا در مبدأ اشتقاق «الله» اشاره شد و بر معبود بودن او و پناه بردن به او هم تأکید شده است.
برای خارج شدن از اضطراب ضرورتاً باید به خداوند سبحان معرفت داشت و با انس به او به سکون و آرامش دست یافت. شناخت خداوند نیز از دو راه ممکن است که در اینجا به مناسبت به این بحث می پردازیم:
چنان که پیش از این اشاره شد، برای خارج شدن از جهل و اضطراب و آشنایی با خدای متعال و پناه بردن به او دو راه وجود دارد که عبارتند از:
اضطرار در سختی ها و شداید.
تفکر و تأمل در فقر و ناداری خویشتن و توجه به آیات انفسی و آفاقی.
بر اساس روایات، انسان ها فطرتاً خداشناس هستند و به هنگام اضطرار و گرفتاری ها و سختی ها فطرت خداشناس آنها بیدار می شود و انسان غافل از تحیّر خارج می گردد و به سکون و آرامش می رسد.
فطرت خداشناس تنها به مؤمنان اختصاص ندارد و همگان مفطور به این فطرت اند؛ خدای سبحان می فرماید:
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا). (1)
1) سوره روم، آیه 30.
بدون هیچ گونه انحرافی، روی به سوی دین کن؛ فطرت خدا که آفریدگان را بر آن سرشته است.
در نتیجه همۀ انسان ها اعم از مؤمن و کافر و مشرک همه و همه دارای فطرت خداشناس هستند و وقتی مضطر می شوند و امیدشان از همه جا قطع می گردد به خدا پناه می برند.
مرحوم صدوق در کتاب شریف «توحید» روایت مفصلی را از حضرت امام حسن عسکری صلوات الله و سلامه علیه در تفسیر کلمه طیبه «بسم الله الرحمن الرحيم» و لفظ جلالۀ « الله» بدین شرح نقل کرده است: (1)
1) عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ صلى الله عليه واله وسلم فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، فَقَالَ: اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَتَأَلَّهُ إِلَيْهِ عِنْدَ الْحَوَائِجِ وَالشَّدَائِدِ كُلُّ مَخْلُوقِ عِنْدَ انْقِطَاعِ الرَّجَاءِ مِنْ كُلِّ مَنْ هُوَ دُونَهُ وَتَقَطَّعَ الْأَسْبَابِ مِنْ جَمِيعِ مَا سِوَاهُ، يَقُولُ: بِسْمِ اللَّهِ أَيْ أَسْتَعِينُ عَلَى أُمُورِي كُلِّهَا بِاللَّهِ الَّذِي لَا تَحِقُّ الْعِبَادَةُ إِلَّا لَهُ الْمُغِيثِ إِذَا اسْتَغِيثَ وَالْمُجِيبِ إِذَا دُعِيَ، وَهُوَ مَا قَالَ رَجُلٌ لِلصَّادِقِ علیه السلام: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! دُلَّنِي عَلَى اللَّهِ مَا هُوَ فَقَدْ أَكْثَرَ عَلَيَّ الْمُجَادِلُونَ وَحَيَّرُونِي، فَقَالَ لَهُ: يَا عَبْدَاللَّهِ هَلْ رَكِبْتَ سَفِينَةً قَطَّ، قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: فَهَلْ كُسِرَ بِكَ حَيْثُ لَا سَفِينَةَ تُنْجِيكَ وَ لَا سِبَاحَةَ تُغْنِيكَ، قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: فَهَلْ تَعَلَّقَ قَلْبُكَ هُنَالِكَ أَنَّ شَيْئاً مِنَ الْأَشْيَاءِ قَادِرٌ عَلَى أَنْ يُخَلِّصَكَ مِنْ وَرْطَتِكَ، فَقَالَ: نَعَمْ، قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام: فَذَلِكَ الشَّيْءُ هُوَ اللَّهُ الْقَادِرُ عَلَى الْإِنْجَاءِ حَيْثُ لَا مُنْجِيَ وَعَلَى الْإِغَاثَةِ حَيْثُ لَا مُغِيثَ... قَالَ: وَقَامَ رَجُلٌ إِلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیه السلام، فَقَالَ: أَخْبِرْنِي عَنْ مَعْنَى بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ - فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ علیه السلام: حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَخِيهِ الْحَسَنِ، عَنْ أَبِيهِ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ علیه السلام، أَنَّ رَجُلاً قَامَ إِلَيْهِ، فَقَالَ: يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ أَخْبِرْنِي عَنْ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ - مَا مَعْنَاهُ، فَقَالَ: إِنَّ قَوْلَكَ اللَّهُ أَعْظَمُ اسْمٌ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَهُوَ الاِسْمُ الَّذِي لَا يَنْبَغِي أَنْ يُسَمَّى بِهِ غَيْرُ اللَّهِ وَلَمْ يَتَسَمَّ بِهِ مَخْلُوقٌ، فَقَالَ الرَّجُلُ: فَمَا تَفْسِيرُ قَوْلِهِ «اللَّهُ» قَالَ: هُوَ الَّذِي يَتَأَلَّهُ إِلَيْهِ عِنْدَ الْحَوَائِجِ وَالشَّدَائِدِ كُلُّ مَخْلُوقِ عِنْدَ انْقِطَاعِ الرَّجَاءِ مِنْ جَمِيعِ مَنْ هُوَ دُونَهُ وَتَقَطَّعَ الْأَسْبَابِ مِنْ كُلِّ مَنْ سِوَاهُ وَذَلِكَ أَنَّ كُلَّ مُتَرَتِّسِ فِي هَذِهِ الدُّنْيَا وَمُتَعَظِّم فِيهَا وَإِنْ عَظُمَ غِنَاؤُهُ وَ طُغْيَانُهُ وَكَثُرَتْ حَوَائِجُ مَنْ دُونَهُ إِلَيْهِ فَإِنَّهُمْ سَيَحْتَاجُونَ حَوَائِجَ لَا يَقْدِرُ عَلَيْهَا هَذَا الْمُتَعَاظِمُ وَكَذَلِكَ هَذَا الْمُتَعَاظِمُ يَحْتَاجُ حَوَائِجَ لَا يَقْدِرُ عَلَيْهَا فَيَنْقَطِعُ إِلَى اللَّهِ عِنْدَ ضَرُورَتِهِ وَفَاقَتِهِ حَتَّى إِذَا كَفَى هَمَّهُ عَادَ إِلَى شِرْكِهِ أَ مَا تَسْمَعُ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ، يَقُولُ: قُلْ أَرَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتَاكُمْ عَذَابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ أَغَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ. بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شَاءَ وَتَنْسَوْنَ ما تُشْرِكُونَ. التوحيد للصدوق، ص 231، باب 31، ح 5.
از امام حسن عسکری علیه السلام دربارۀ تفسیر «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» روایت شده است که فرمودند:
الله اوست که هر مخلوقی، هنگام حوایج و شداید که امیدش از غیر خدا بریده می شود و از همه اسباب قطع امید می گردد - به او پناه می برد و می گوید: «بسم الله» یعنی از خدا که عبادت، جز او را نشاید - در همه کارهایم یاری می طلبم؛ خدایی که هنگام دادخواهی دادرس و هنگام دعا اجابت کننده است.
و این عیناً همان است که شخصی به امام صادق علیه السلام عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! مرا به خداوند هدایت کن؛ زیرا جدالگران با مجادلات خود، مرا به تحیر انداخته اند.
آن حضرت فرمود: ای بنده خدا! آیا تا به حال سوار کشتی شده ای؟
گفت: آری.
فرمود: آیا اتفاق افتاده که کشتی بشکند و کشتی دیگری هم نباشد که نجاتت دهد و شنا هم بلد نباشی تا بتوانی خود را نجات دهی؟
گفت: آری.
فرمود: آیا در آن هنگام در دلت به چیزی امیدوار بودی که بتواند تو را از آن مهلکه رها کند؟
گفت:آری.
امام صادق علیه السلام فرمود: «آن شیئ (که به او امید داشتی) خداست که بالاتر از همه نجات دهندگان عالم است و اوست که وقتی دست انسان از همه کوتاه شود، به دادش می رسد...».
امام عسکری علیه السلام در ادامه افزود:
شخصی به حضور امام علی بن حسین علیه السلام رسید و معنای «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» را از ایشان پرسید. آن حضرت فرمود: پدرم از برادرش حسن، و او -
از پدرش امیر مؤمنان علیه السلام روایت کرد که فردی به حضور آن حضرت رسید و از ایشان معنای «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» را پرسید.
امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «الله» که به زبان جاری می کنی بزرگ ترین اسم از اسم های خدای تعالی است و آن اسمی است که کسی را نشاید که به آن نامیده شود و هیچ مخلوقی هم به آن اسم نامیده نشده است.
آن شخص پرسید: تفسیر «الله» چیست؟
امام علیه السلام فرمود: «الله» اوست که هر مخلوقی هنگام حوایج و شداید - که امیدش از دیگران بریده می شود و از همه اسباب قطع امید می کند - به او پناه می برد؛ چراکه هرکس در دنیا خود را رئیس و بزرگ می خواند - اگرچه ثروتش و طغیانش زیاد باشد و بسیاری از حوایج مردم هم به وسیله او برطرف شود هر لحظه ممکن است حوایجی پیش آید که او نیز نتواند از عهده آن برآید؛ چنان که خود او هم نیازهایی دارد که توان برآوردن آنها را ندارد.
پس او هنگام نیاز و احتیاج، از همه بریده و به خدا رو می آورد؛ اما وقتی خدای تعالی نیازش را بر می آورد، دوباره مشرک می شود. آیا نشنیدی که خدای تعالی می فرماید:
(قُلْ أَرَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتَاكُمْ عَذَابُ اللهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ أَغَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ * بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِن شَاءَ وَتَنْسَوْنَ مَا تُشْرِكُونَ).
«بگو: به نظر شما اگر عذاب خدا شما را رسد یا رستاخیز شما را دریابد - اگر راستگویید کسی غیر از خدا را می خوانید؟! بلکه تنها او را می خوانید و اگر او بخواهد رنج و بلا را از شما دور می گرداند - و آنچه را شریک (او) قرار دادید، فراموش می کنید». (1)
1) التوحيد للصدوق، ص 231، باب 31، ح 5.
بر اساس این روایت شریفه یکی از حالاتی که همۀ انسان ها حتی کافران و مشرکان نیز در آن حالت به خدای خویش روی می آورند و او را به قلب خویش می یابند و از غفلت و فراموشی بیرون می آیند، حالت گرفتاری و سختی است.
اما با کمال تأسف افراد غافل و غیر مؤمنان معمولاً بعد از رهایی از مهلکه دو مرتبه راه غفلت و عصیان و سرکشی را در پیش می گیرند.
خدای تعالی دربارۀ این گروه از انسان های ناسپاس می فرماید:
(فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ). (1)
پس هنگامی که سوار بر کشتی می شوند فقط خدا را می خوانند و این عبادت را مخصوص او می دانند، اما هنگامی که آنان را به خشکی و ساحل رساند به دور از انتظار شرک می ورزند.
در آیه ای دیگر آمده است:
(وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنْبِهِ أَوْ قَاعِداً أَوْ قَائِماً فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَن لَمْ يَدْعُنَا إِلَى ضُرٍ مَسَّهُ كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفِينَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ). (2)
و هنگامی که به انسان زیانی می رسد ما را درحالی که به پهلو خوابیده یا نشسته یا ایستاده است می خواند اما وقتی که زیان و گرفتاری او را برطرف ساختیم به راه خود ادامه می دهد گویا که هرگز ما را برای بر طرف کردن زیانش نخوانده است، این گونه برای متجاوزان آنچه انجام می داده اند زینت داده شده است.
یکی دیگر از راه های توجه و تذکر به خدای عز اسمه و خروج از غفلت و جهل و اضطراب، تفکر در فقر و نادارای خویشتن و تأمل در آیات انفسی و آفاقی است:
چنان که پیش تر اشاره شد انسان با اندکی تأمل در خویشتن به روشنی می یابد که از خود چیزی ندارد و فقر کل و کل فقر است. بشر درحالی که چیز قابل ذکری نبود بدون اختیار خویش از نطفه ای خلق شده است؛ زندگی و مرگ انسان نیز به دست غیر و خارج از اختیار خود اوست و چون اجلش فرا رسد بی هیچ تأخیری باید از این دنیا برود، بر همین اساس خدای متعال خطاب به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم می فرماید:
(قُلْ لَا أَمْلِكُ لِنَفْسي ضَرًّا وَلَا نَفْعًا إِلَّا مَا شَاءَ اللهُ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلَّ إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةٌ وَلَا يَسْتَقْدِمُونَ). (1)
بگو: من برای خودم زیان و سودی را مالک نیستم ، مگر آنچه را خدا اراده کند برای هر امتی پایانی است، هنگامی که مهلت آنان به پایان رسید نه ساعتی به تأخیر می افتد و نه ساعتی پیش انداخته می شوند.
آری! انسان در حالی که چیزی نبود بدون اختیار از طریق منی و اسپرم مرد و تخمک زن در زمان و وضع و کیفیتی که برای خودش نامعلوم بوده، در رحمی تكوّن یافته است. سپس چشم به دنیا می گشاید و در زندگی دنیا نیز کاملاً تحت سلطه و اراده خداوند است و بر ضرر و نفع خویش مالکیتی ندارد، در آخر هم بدون اختیار و آگاهی در وقت معین از این دنیا به دار دیگری برده می شود و چنان که آمدنش به اختیار او نیست رفتنش نیز از اختیار او خارج است.
1) سوره یونس، آیه 49.
همین موجود فقیری که به اراده غیر، تکون یافته است و به دنیا آمده و به اراده غیر از دنیا می رود از چنان ظرافت و عظمتی در خلقت خویش برخوردار است که خِرَدها از درک آن عاجزند.
آفریدگار انسان ها آنها را چنان خلق کرده است که در میان میلیاردها بشر هیچ دو نفری را نمی توان یافت که خطوط سر انگشتشان مشابه یکدیگر باشد. از حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام تا آخرین انسانی که به دنیا خواهد آمد، در میان انسان های اعصار مختلف خطوط سرانگشتان دو نفر شبیه هم نیست.
همین موجود کلّی منحصر به فرد وقتی در خود تأمل کند و کیفیت خلقتش را باز بنگرد می یابد که فقر محض است و از خود چیزی ندارد خدای سبحان می فرماید:
(فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ مِمَّ خُلِقَ * خُلِقَ مِن مَاءٍ دَافِقٍ * يَخْرُجُ مِن بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ). (1)
پس بایستی انسان بنگرد که از چه چیز آفریده شده است. از آبی (منی) که به حالت جهش در رحم فرو می ریزد. آبی که از پشت مرد و استخوان های سینه زن بیرون می آید.
با اندکی تأمل انسان می یابد که آفریدگار او چگونه از آبی بدبو و عفن چنان موجود عظیم و پیچیده و ظریفی خلق کرده است که نه تنها خطوط سر انگشتانشان، بلکه نَفَس، چشم، گوش، خطوط روی مغز و سلول های هیچ دو نفری شبیه هم نیست و به عبارتی هر بشری به تنهایی کلّی منحصر به فرد است و در میان انسان ها در عین اشتراک افتراق کامل وجود دارد و هر بشری غیر از آن دیگری است.
اما چنان که روشن شد این عظمت ربطی به خود انسان ندارد و او در آفرینش -
1) سوره طارق، آیات 5 تا 7.
و نحوه خلقت خویش هیچ دخالتی نداشته انسان فقیر محض است و از علم نیز بهره ای ندارد و از حقایق امور آگاه نیست.
انسان و سایر مخلوقات از خود هیچ ندارند و کاری از آنها ساخته نیست ، لذا هرکس، غیر از حجج ،الهی هرچه بگوید بر اساس خیالات است و خداوند برای امرار معاش بندگان راه این خیالات را به روی آنان گشوده و با در آمیختن معاد و معاش آنان، امکان ادامه حیاتشان را در دنیا فراهم آورده است و اگر چنان چه این خیالات هم نبودند و بشر همواره در عمل می دید که هیچ یک از مخلوقات کاره ای نیستند و همه چیز درید قدرت اوست از عمل و کارهای روزانه باز می ایستاد.
اگر خیالات انسان ها کنار برود و همگان به این حقيقت كه (لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلاَ ضَرّاً...)؛ (1)متوجه و متذکر باشند در این صورت کسی به کسی مراجعه نمی کند و امر معاش انسان ها مختل می گردد.
اگر بشر به حقیقت فقر و ناداری خویش پی ببرد و بداند: (لَن يَخْلُقُوا ذُبَاباً وَ لَو اجْتَمَعُوا لَهُ)؛ (2)از معاش خود باز می ماند.
اما مؤمنان با آگاهی از فقر و ناداری خویش همواره آفریدگارشان را تسبیح و تقدیس می کنند و «سبحان الله» می گویند و معترفند که تنها او از هر حد و نقص و عیبی منزه است.
پس به حمد خداوند زبان می گشایند و «الحمدلله» می گویند و در ادامه هر معبودی جز «الله» را نفی می کنند و ذکر «لا اله الا الله» را بر زبان جاری می سازند و در نهایت او را از هر توصیفی برتر و بزرگ تر می شمارند و «الله اکبر» می گویند .
یعنی از کلمه طیبه «الله» ذكر «سبحان الله» و از این ذکر مبارک «الحمد لله» و از تحميد، ذكر «لا اله الا الله» و از این تهلیل، ذکر «الله اکبر» نشأت می گیرد.
مؤمنان هم چنین ضمن اعتراف به عظمت پروردگار و توجه به فقر مخلوقات ذکر «لاحول ولا قوة الا بالله العظيم» را تکرار می کنند که بر اساس دستور اهل بیت علیهم السلام متعقب ساختن این ذکر به «بسم الله الرحمن الرحيم» و هفت مرتبه تکرار آن بعداز نماز صبح و نماز مغرب آثار عجیبی دارد و اکسیری عظیم است. (1)
چراکه این ذکر به انسان یادآوری می کند که آمدنش به اختیار او نبوده و در زندگی نیز همواره فقیر و محتاج و متکی به خدای سبوح و قدوسی بوده است که معبودی جز او نیست و نمی توان او را توصیف کرد.
همچنین متذکر می شود که رفتن او نیز به اختیار خودش نیست و او نمی داند که کی و کجا و چگونه قبض روح خواهد شد:
(وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَداً وَ مَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضِ تَمُوتُ). (2)
و هیچ کس نمی داند که فردا چه چیزی به دست می آورد، و هیچ کس نمی داند که در کجا می میرد.
پس چقدر شقاوتمند است کسی که می پندارد کاری از او و یا دیگری ساخته است غافل از این که همه چیز به ید قدرت الهی است و مابقی همه پندار و خیالی است که خداوند آن را برای امرار معاش بشر قرار داده است.
در نتیجه اگر کسی به دنبال سعادت باشد ناگزیر باید از این پندار و خیال بیرون رود و با اعتراف به فقر و ناداری خویش از یک سو و اذعان به غنای مطلق پروردگار -
از سوی دیگر از جهل بیرون رود (1)
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست *** تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.
و در دعائی که از حضرت امام رضا علیه السلام روایت شده است، به خدای متعال عرضه می داریم: «وَأَنَّكَ لَا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ إِلَّا أَنْ تَحْجُبَهُمُ الْأَعْمَالُ دُونَكَ». مصباح المتهجد، ج 1، ص 162؛ اقبال الأعمال، ج 2، ص 678.
و با پناه بردن به خدای متعال به سکون و آرامش برسد و چنین امری ممکن نیست مگر با تفکر در آیات انفسی و آفاقی که خداوند سبحان می فرماید:(وَفِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ * وَفِي أَنفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ). (2)
و در زمین نشانه هایی برای جویندگان یقین است. و در وجود شما پس چرا نمی بینید؟
کافی است انسان به ساده ترین امور همچون رنگ موی خویش بنگرد تا دریابد که اگر همه بشر جمع شوند و همدیگر را پشتیبانی کنند از خلق رنگ مویی عاجزند.
همه دست اندر کاران بهداشت و درمان و تغذیه با بهره گیری از تجربه گذشتگان نمی توانند از مرگ خود و هم نوعانشان مانع شوند و این همه پیشرفت در عرصه تکنولوژی و طب و علوم وابسته نه تنها منجر به افزایش طول عمر بشر نشده، بلکه عمرها نسبت به گذشته کاهش نیز داشته است.
پس انسان ها باید از خواب غفلت بیدار گردند و با خدای سبحان آشنا شوند و چنان که گفتیم یکی از راه های خروج از غفلت تفکر در آیات الهی است و خداوند درباره انسان های غافل می فرماید:
(سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ -
يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ). (1)
به زودی نشانه های خود را در اطراف جهان و در درون جان هایشان به آنها نشان می دهیم تا برای آنان روشن گردد که او حق است، آیا این بس نیست که پروردگارت بر هر چیزی گواه است.
خداوند همچنین عدم تفکر در آیات خود را سبب غفلت و کفر شمرده و پیامبرش را به تذکار بندگانش امر کرده است، آنجا می فرماید:
(أَفَلاَ يَنظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ * وَإِلَى السَّمَاءِ كَيْفَ رُفِعَتْ * وَإِلَى الْجِبَالِ كَيْفَ نُصِبَتْ * وَإِلَى الْأَرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ * فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرُ). (2)
آیا منکران به شتر نمی نگرند که چگونه آفریده شده است ؟ و به آسمان نمی نگرند که چگونه برافراشته شده است؟ و به کوه ها نگاه نمی کنند که چگونه استوار شده است؟ و به زمین نگاه نمی کنند که چگونه گسترده و هموار شده است؟ پس تو اندرز بده که تو اندرز دهنده ای.
آری! تفکر در آیات انفسی و آفاقی یکی از عوامل و راه های خروج از جهل و غفلت و آشنایی با خداوند سبحان و معرفت نسبت به ساحت مقدس اوست. خدایی که بر همه چیز از دقیق ترین و ظریف ترین مسائل تا بزرگ ترین و سترگ ترین امور عالم، استیلا دارد.
در همین باب مرحوم صدوق در کتاب «توحید» و «معانی الاخبار» و شیخ کلینی در «کافی» شریف روایتی را از حضرت امام کاظم علیه السلام در معنای کلمه «الله» آورده اند:
قَالَ: سُئِلَ عَنْ مَعْنَى اللَّهِ عَزَوَجَلَّ: فَقَالَ : اسْتَوْلَى عَلَى مَا دَقَّ وَ جَلَّ. (3)
از آن حضرت دربارهٔ معنای «الله» عزوجل سؤال شد، ایشان فرمودند: او بر هر امر دقیق و عظیمی استیلا دارد.
برخی از امور دقیق عبارتند از: ذرّات اتمی و سلول های انسان که تعدادشان در بدن انسان بیش از ده ها میلیون میلیارد است و دائم درحال تغییر و تحول اند و از آن دقیق تر نحوه شکل گیری اعضای مختلف بدن و تجدید آنها در محل خاص خود از طریق تغذیه است.
برای روشن شدن مطلب کافی است که انسان به ناخن انگشتان خود نظر و در آن تأمل کند. ناخن تکیه گاه و پشتیبان سرانگشتان است. سر انگشتانی که تمام هنر بشر مبتنی بر آن است و این سر انگشتان که خالق هنر هستند به واسطه ناخن استحکام می یابند و منهای ناخن انگشتان از خلق هنر و کارهای ظریف ناتوان خواهند بود.
این ناخن تا آنجا که با انگشتان متصل است جان دارد و کشیدن آن یکی از سخت ترین شکنجه هاست، اما بعد از آن قسمت هایی که رشد می کنند بی جان هستند و به راحتی چیده می شوند. این امر مهم در حفظ و سلامت و کارایی ناخن ها اهمیت فوق العاده و بسزایی دارد.
ظرافت و حکیمانه بودن خلقت ناخن وقتی بیشتر برای ما آشکار می شود که تصور کنیم اگر ناخن ها به جای انگشتان در محل دیگری مثلا در مردمک چشمان یا در حلق و یا در دستگاه گوارش، کبد و... تكوّن می یافتند و رشد می کردند چه اتفاقی می افتاد!.
تأمل در اینکه چگونه تغذیه منجر به تشکیل و رشد هر عضوی در جای متناسب خود می شود دقت و ظرافت در امر آفرینش و استیلای خداوند بر این امور دقیق را بیشتر و بیشتر آشکار می سازد.
با خوردن مواد گیاهی، گوشت و... غذا وارد دستگاه گوارش انسان می شود -
و در آنجا هضم می شود و زواید و اضافات آن اخذ و به صورت ادرار و مدفوع دفع می گردند و مواد مغذی بعد از تجزیه جذب خون می شوند و از طریق جریان خون به سلول های مختلف و فراوان در سراسر بدن منتقل می گردند. جالب این که هر عضوی با دریافت مواد مورد نیاز و مخصوص به خود به رشد و نموش ادامه می دهد و در محل مخصوص خود حیاتش استمرار می یابد.
همه این امور دقیق تحت تدبیر و استیلای خداوند صورت می گیرند و علاوه بر این امور ظریف و دقیق، خداوند بر همه امور عظیم، که دقت و ظرافت آنها نیز در عین عظمت و جلالشان محیر العقول است، استیلا دارد.
گردش ماه و خورشید و زمین حرکت منظومه شمسی، کهکشان راه شیری و کهکشان های سترگ تر همه و همه تحت تدبیر الهی است و انسان در میان این مخلوقات عظیم چه جایگاهی دارد؟
نسبت او با زمین و سایر مخلوقات عظیم چه نسبتی است؟!
زمین در جنب این افلاک مینا *** چو خشخاشی بود بر روی دریا
تو خود بنگر کز این خشخاش چندی *** سزد گر بر بروت خود بخندی. (1)
مخلوقات عظیم همچون فرشتگان و مدبران امور عالم به اذن پروردگار فعال اند و در یک کلام همه مخلوقات در فقر مطلق و مطلق فقرند و محتاج پروردگار.
خداوند نیز مطلق غنا و غنای مطلق است و همه به او احتیاج دارند. در نتیجه چنان که حضرت امام کاظم صلوات الله وسلامه علیه فرمودند: «الله» حقیقتی است که بر تمام امور اعم از دقیق و جلیل استیلا دارد.
به همین جهت رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم که افلاک به طفیل وجود او خلق شده و حضرتش -
1) اسرار نامه عطار نیشابوری.
سرور کائنات و مفخر موجودات و تتمه دور زمان و رحمت عالمیان و صفوة آدمیان است، شب تا صبح در برابر عظمت خدای عز اسمه به خاک می افتد و سر بر سجده می نهد و عرضه می دارد:
إِلهِي لَا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَداً. (1)
بارالها! به اندازۀ چشم بر هم زدنی مرا به خودم وا مگذار.
پیش از این درباره حرف «باء» بسم الله، كلمه «اسم» و لفظ جلالۀ «الله» به قدر لازم مباحثی ارائه شد. در این جا به ذکر مطالبی پیرامون دو اسم دیگر از اسمای حسنای الهی یعنی «رحمان» و «رحیم» خواهیم پرداخت.
خداوند سبحان اسم های متعددی دارد. برخی از این اسم ها بسیط و برخی دیگر مرکب اند؛ به عنوان نمونه اسم هایی مانند: علیم رحمان، رحیم، غفور بسيط و اسم هایی هم چون قاضی الحاجات، كافى المهمات، غفار الذنوب، ستار العيوب، اسامی مرکب هستند در روایتی از حضرت امام صادق علیه السلام آمده است:
إِنَّ لِلَّهِ تِسْعَةٌ وَتِسْعِينَ إِسْمَا. (2)
همانا از برای خداوند عزوجل نود و نه اسم هست.
به نظر می رسد مراد از اسامی نود و نه گانه اسم های بسیط خداوند سبحان باشد؛ زیرا بر اساس آن چه که در دعای شریف جوشن کبیر ذکر شده، مجموع اسامی بسیط و مرکب خداوند سبحان هزار اسم مبارک و نیکوست که هریک از آنها رمز و راز و خصوصیات ویژه ای دارند و آثار و حکمت های خاصی بر آنها مترتب است؛
به همین جهت خداوند می فرماید:
(وَلِلَّهِ الأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ فَادْعُوهُ بِهَا). (1)
و اسم های نیکو فقط از برای خداوند است پس او را به آن اسامی بخوانید.
خداوند سبحان در این آیه شریفه ابتدا تأکید می کند که او اسم های نیکویی دارد و سپس به بندگان خود امر می کند که او را به این اسمای حسنا بخوانند. (2)
اسم های ذات قدوس حضرت حق جلت عظمته گاه در هیأت و گاهی در ماده با هم اختلاف دارند؛ برخی اسامی نیز هم در هیأت و هم در ماده با هم مختلفند.
مثلاً دو اسم مبارک «علام» و «علیم» در ماده و محتوا اشتراک دارند و اختلافشان در هیأت و صورت است که یکی در هیأت و بروزن فعّال و دیگری در هیأت و بر وزن فعیل است؛ اما دو اسم مبارک «خلاق» و «علام» هردو بر وزن فعال هستند و در هیأت اشتراک دارند اما ماده و محتوای آنها مختلف است و دو اسم مبارک «خلاق» و «عليم» هم در ماده و هم در هیأت با یکدیگر اختلاف دارند.
در «بسم الله الرحمن الرحيم» که نزدیکی آن به اسم اعظم بیش از نزدیکی سیاهی چشم به سفیدی آن است، (3)دو اسم مبارک «رحمان» و «رحیم» به دو هیأت و صورت مختلف، اما با یک ماده و محتوا ذکر شده است که این خود بابی از ابواب حکمت است و اهمیت بسیاری دارد.
چنان که پیش از این اشاره شد اسامی مبارک رحمان و رحیم هردو یک ماده -
مشترک دارند و آن ماده «رحمت» است؛ رحمت در لغت به معنای رقت قلب و انعطافی است که احسان و تفضل را در پی دارد.
راغب اصفهانی در «مفردات الفاظ القرآن» می نویسد:
وَالرَّحْمَةُ رِقَةٌ تَقْتَضِي الْإِحْسَانُ إِلَى الْمَرْحُومْ. (1)
و رحمت رقتی می باشد که مقتضی احسان به مرحوم است.
حاصل آن که «رحمت» معنایی مرکب دارد و به عبارت دیگر ترکیبی است از رقت قلب و انعطاف همراه با احسان و تفضّل.
روشن است که این معنای ترکیبی در مورد خداوند سبحان صادق نیست؛ چرا که خداوند قلب ندارد و رقت قلب دربارۀ ذات قدوس حضرت حق جلت عظمته بی معناست؛ خداوند از چیزی منفعل نمی شود و تغییر حالت در ذات مقدس او راه ندارد.
در نتیجه «رحمت» به معنای رقت قلبی که احسان را اقتضاء می کند دربارهٔ خداوند محال است؛ چنان که نسبت دادن چنین رحمت به قرآن نیز استحاله دارد. خداوند قرآن را رحمت برای مؤمنان معرفی کرده و می فرماید:
(وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا). (2)
و از قرآن آنچه برای مؤمنان شفا و رحمت است، نازل می کنیم و کسانی را که ستم کردند جز خسران نمی افزاید.
بدون تردید قرآن نیز قلب ندارد، منعطف نمی شود و رقت قلب پیدا نمی کند. اما توجه به این نکته ضروری است که رحمت هم در مورد احسان صرف استعمال می شود -
و هم در مورد رقت صرف به کار می رود؛ پس مراد از رحمت در مورد قرآن و نیز در مورد خداوند سبحان صرف تفضل و احسان است؛ راغب درباره استعمال واژه رحمت می نویسد:
والرحمة... وقد تستعمل تارة في الرّقة المجرّدة، وتارة في الإحسان المجرّد عن الرّقة نحو: رحم الله فلاناً وإذا وصف به البارى فليس يراد به إلّا الإحسان المجرد دون الرّقة. (1)
و رحمت... یک بار در رقت تنها و یک بار در احسان مجرد از رقت به کار گرفته می شود، نظیر این که گفته می شود خداوند بر فلانی رحم کرد. و چنان چه خداوند به رحمت توصیف شود مراد از آن چیزی جز احسان صرف و منهای رقت نیست.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام درباره خدای متعال می فرمایند:
بَصِيرٌ لَا يُوصَفُ بِالْحَاسَةِ رَحِيمٌ لَا يُوصَفُ بِالرِّقَة. (2)
خداوند بیناست اما به داشتن حس توصیف نمی شود و رحیم است اما به رقت (پیدا کردن) وصف نمی شود.
بنابراین فضل و احسان در انسان از رقت قلبی ناشی می شود، اما احسان خداوند سبحان از لطف و عنایت اوست.
«رحمان» به هیأت فعلان است و فعلان بر مبالغه و کثرت دلالت دارد؛ نظیر «شجعان» که درباره شخص بسیار شجاع به کار می رود و «غضبان» که در مورد شخص بسیار خشمگین استعمال می شود.
لفظ «رحمان» نیز بیانگر کثرت رحمت است؛ زبیدی در «تاج العروس» می نویسد:
و من اسمائه تعالى الرحمن والرحيم بنيت الصفة الأولى على فعلان لأنّ معناه الكثرة، وذلك لأنّ رحمته وسعت كلّ شيء و هو أرحم الراحمين. (1)
و از اسم های خدای تعالی رحمان و رحیم است صفت اول (رحمان) بر وزن فعلان بنا نهاده شده، چراکه معنای آن (فعلان) کثرت است و آن به خاطر این است که رحمت خداوند بر همه چیز گسترده شده و او رحم کننده ترین رحم کنندگان است.
اما «رحیم» به هیأت فعیل است و این هیأت بر ثبوت و استقرار و استمرار دلالت دارد؛ به کسی که علم او مستقر، ثابت و همیشگی است «علیم» گفته می شود، همین طور «رحیم» درباره کسی به کار می رود که رحمتش ثابت و مستقر و دائمی باشد؛ مصطفوی در «التحقیق فی کلمات القرآن الکریم» گفته است:
والفرق بين صيغة الرحمن والرحيم هو اختلاف وزنهما ... فإنّ الفعيل يدل على اللزوم و يبنى للدلالة على الثبوت. (2)
و فرق میان صيغه الرحمن و الرحیم همان اختلاف وزن این دو است... پس همانا فعیل بر لزوم دلالت می کند و بر دلالت بر ثبوت بنا نهاده شده است.
وی همچنین می نویسد:
و أمّا الرحيم: قلنا انّ الصيغة تدل على الثبوت واتصاف الذات بالوصف على سبيل اللزوم، فان الكسرة تدلّ على رسوخ وثبوت زائد، والياء من حروف المد تدل على امتداد في الاتصاف و هذا هو الفارق بين فعل و فعيل. (3)
و اما رحیم می گوییم که صیغهٔ (فعیل) بر ثبوت و اتصاف ذات به وصف بر
سبیل لزوم دلالت می کند، پس همانا کسره دلالت بر رسوخ و ثبوت زیادی دارد و یا از حروف مد است و بر امتداد در اتصاف دلالت می کند و این همان فارق میان فعل و فعیل است.
روشن شد که رحمان و رحیم هردو در ماده رحمت اشتراک دارند، اما از نگاه ادبی تفاوت در هیأت این دو واژه حاکی از آن است که هریک از آنها به جنبهٔ خاصی از رحمت الهی ناظر هستند؛ در روایات اهل بیت علیهم السلام نیز به وجود فرق میان رحمان و رحیم تصریح شده است به عنوان شاهد در متون معتبر حدیثی شیعه از حضرت امام صادق علیه السلام نقل کرده اند که در تفسیر «بسم الله الرحمن الرحيم» فرمودند:
... اَلرَّحْمَنُ بِجَمِيعِ خَلْقِهِ وَالرَّحِيمُ بِالْمُؤْمِنِينَ خَاصَّةً. (1)
خداوند نسبت به همه بندگانش رحمان و تنها در خصوص مؤمنان رحیم است.
بر اساس این حدیث شریف صفت «الرحمن» از رحمت گسترده الهی که شامل حال همۀ آفریدگان است، حکایت دارد و صفت «الرحیم» بیانگر رحمتی است که تنها مؤمنان را شامل می شود.
در روایت دیگری از حضرت امام صادق علیه السلام نقل شده است:
الرَّحْمَنُ إِسْمُ خَاصٌ بِصِفَةِ عَامَّةٍ وَالرَّحِيمُ إِسْمُ عَامٍ بِصِفَةِ خَاصَّةٍ. (2)
دربارهٔ معنای این دو روایت دیدگاه های متعددی مطرح شده است؛ این دیدگاه ها را می توان در دو نظریه خلاصه کرد که در ادامه به طرح و بررسی آنها می پردازیم.
عالم جليل القدر مرحوم طبرسی در تفسیر «مجمع البیان» می نویسد:
«از برخی تابعین نقل شده که گفته اند خداوند نسبت به همه خلق رحمان و تنها در خصوص مؤمنان رحیم است و وجه عمومیت «رحمان» نسبت به همۀ آفریدگان اعم از مؤمن و کافر نیکوکار و بدکردار آن است که خداوند همگی را به وجود آورده و آنها را زنده و قادر (مختار) آفریده و به آنان روزی داده است. و وجه اختصاص رحیم به مؤمنان همان اعطای توفیق به ایشان در دنیا و بهشتی ساختن و تکریم و بخشش خطاها و گناهان آنها در آخرت است و آنچه از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمودند: رحمان اسم خاص به صفت عام و رحیم اسم عام به صفت خاص است نیز به همین معنا باز می گردد». (1)
مرحوم طبرسی در این جا صرفاً وجه عام بودن صفت رحمان و خاص بودن این جا صفت رحیم را بیان کرده اما درباره این که چرا امام علیه السلام رحمان را اسم خاص و رحیم را اسم عام دانسته اند، سخنی نگفته است.
اما در بیان «صاحب المیزان» به هردو جهت توجه شده است، وی درباره صفت عام بودن «رحمانیت» و صفت خاص بودن «رحیمیت» می نویسد:
«اما در وصف رحمان و رحیم، پس آن دو (از ماده) رحمت هستند... -
1) وعن بعض التابعين، قال: الرحمن بجميع الخلق والرحيم بالمؤمنين خاصة. ووجه عموم الرحمن بجميع الخلق مؤمنهم وكافرهم و برهم و فاجرهم، هو انشاؤه اياهم، وخلقهم أحياء قادرين ورزقه اياهم. ووجه خصوص الرحيم بالمؤمنين هو ما فعله بهم في الدنيا من التوفيق و في الآخرة من الجنّة والإكرام و غفران الذنوب والآثام. وإلى هذا المعنى يؤول ما روى عن الصادق علیه السلام انه قال: الرحمن اسم خاص بصفة عامة، والرحيم اسم عام بصفة خاصة. تفسير مجمع البیان، ج 1، ص 94.
و رحمان (هیأت) فعلان صیغهٔ مبالغه است و بر کثرت دلالت می کند و رحیم (هيأت) فعيل صفت مشبهه است و بر ثبات و بقاء دلالت دارد و بر همین اساس «الرحمن» مناسب است که بر رحمت بسیار افاضه شده بر مؤمن و کافر دلالت کند و آن همان رحمت عمومی و فراگیر است... و همچنین بر این اساس مناسب است که رحیم بر نعمت دائمی و رحمت با ثبات و ماندگاری که بر مؤمن افاضه می شود دلالت کند... و بر همین اساس گفته می شود همانا رحمان برای مؤمن و کافر فراگیر است و رحیم به مؤمن اختصاص دارد». (1)
مرحوم علامه طباطبائی سپس به تبیین معنای روایت منقول از امام صادق علیه السلام پرداخته و می نویسد:
«در حدیثی آمده است و خداوند معبود همه اشیاء است و نسبت به همه آفریدگانش رحمان و در خصوص مؤمنان رحیم است. و از امام صادق علیه السلام روایت شده است: « الرحمن» اسم خاص به صفت عام و «الرحیم» اسم عام به صفت خاص است.
می گوییم: از آنچه گذشت وجه عمومیت رحمان برای مؤمن و کافر و اختصاصی بودن رحیم برای مؤمن آشکار شد. و اما این که «رحمان» اسم خاص به صفت عام و «رحیم» اسم عام به صفت خاص است؛ پس گویا مراد از این سخن آن است که رحمان اختصاص به دنیا دارد و کافر و مؤمن را فرا می گیرد و رحیم شامل دنیا و آخرت می شود و اختصاص به مؤمنین دارد.
و به عبارت دیگر رحمان به افاضه تکوینی که مؤمن و کافر را فرا می گیرد اختصاص دارد و رحیم شامل تکوین و تشریع می شود که باب تشریع -
1) وأما الوصفان الرحمن الرحيم، فهما من الرحمة.... والرحمن، فعلان صيغة مبالغة تدل على الكثرة، والرحيم فعيل صفة مشبهة تدل على الثبات والبقاء ولذلك ناسب الرحمن أن يدل على الرحمة الكثيرة المفاضة على المؤمن والكافر و هو الرحمة العامة... ولذلك أيضا ناسب الرحيم أن يدل على النعمة الدائمة والرحمة الثابتة الباقية التي تفاض على المؤمن ... و لذلك قيل: إن الرحمن عام للمؤمن والكافر والرحيم خاص بالمؤمن. تفسير الميزان، ج 1، ص 19.
باب هدایت و سعادت است و به مؤمنان اختصاص دارد چرا که ثبات و بقا مختص نعمت هایی است که بر مؤمنان افاضه می گردد و عاقبت از برای تقواست». (1)
أقول: قد ظهر مما مر وجه عموم الرحمن للمؤمن والكافر واختصاص الرحيم بالمؤمن، وأما كون الرحمن اسما خاصا بصفة عامة والرحيم اسما عاما بصفة خاصه، فكأنه يريد به أن الرحمن خاص بالدنيا و يعم الكافر والمؤمن والرحيم عام للدنيا والآخرة و يخص المؤمنين، وبعبارة أخرى: الرحمة يختص بالإفاضة التكوينية التي يعم المؤمن والكافر، والرحيم يعم التكوين والتشريع الذى بابه باب الهداية والسعادة، ويختص بالمؤمنين لأن الثبات والبقاء يختص بالنعم التي تفاض عليهم والعاقبة للتقوى. تفسير الميزان، ج 1، ص 23.
بر اساس آنچه ذکر شد از نظر صاحب الميزان «الرحمن» اسمی است برای رحمت مخصوص دنیا که شامل همه مخلوقات اعم از انسان و حیوان و نبات و حتی جماد هم می شود، و «الرحیم» اسمی عام است که هم رحمت دنیوی و هم مواهب اخروی را شامل می شود و تنها به مؤمنان اختصاص دارد.
به بیانی دیگر «الرحمن» اسم خاص یعنی رحمتی که اختصاص به دنیا دارد و بصفةٍ عامة یعنی همه موجودات را در بر می گیرد؛ در مقابل «الرحیم» اسم عام یعنی رحمتی که اعم از رحمت دنیوی و مواهب اخروی است و هردو را شامل می شود و بصفة خاصة؛ یعنی این رحمت فقط مخصوص مؤمنان است.
از نظر مرحوم طباطبائی، مراد از رحمت دنیوی همان فیض و احسان تکوینی است، همچون اصل خلقت و رزق. خداوند چنان که مؤمنان را خلق کرده و به آنان روزی می دهد کافران را نیز آفریده و روزی آنان را فراهم ساخته است و همان طور که انسان را آفریده و خوان نعمتش را بر آنان گسترده حیوانات و نباتات هم مخلوق خدایند و از رزقی که خداوند برای آنان قرار داده بهره می برند و این همه فیض و احسان تکوینی از رحمت رحمانیه الهی است.
1) في حديث: والله إله كلّ شيء، الرحمن بجميع خلقه، الرحيم بالمؤمنين خاصة. وروى عن الصادق علیه السلامالرحمن اسم خاص بصفة عامة، والرحيم اسم عام بصفة خاصة.
اما منظور از رحمت اخروی امور تشریعی یا نعمت های معنوی است که معرفت و هدایت در رأس آن امور قرار دارند و سبب بهره مندی مؤمنان از مواهب اخروی می شوند.
پس به اعتقاد صاحب «الميزان» رحمت رحیمیه الهی؛ هم شامل فیض و احسان تکوینی می شود و هم امور تشریعی و نعمت های معنوی همچون معرفت و هدایت را در بر می گیرد.
هرچند در برخی روایات از ابو سعید خدری نقل شده است که پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمودند:
إِنَّ عِيسَى بْنُ مَرْيَمَ قَالَ : الرَّحْمَنُ رَحْمَنُ الدُّنْيَا، وَالرَّحِيمُ، رَحِيمُ الْآخِرَةَ. (1)
همانا عیسی بن مریم فرمود: الرحمن یعنی رحمان دنيا و الرحيم يعنى رحیم آخرت.
اما در پاره ای از متون تفسیری اهل تسنن آمده است که حضرت عیسی علیه السلام به حواریین خود، دعایی بدین مضمون تعلیم دادند:
اللَّهُمَّ فَارِجَ الْهَمِّ، كَاشِفَ الْغَمِّ... رَحْمَنَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَرَحِيمَهُمَا. (2)
بارالها! ای گشایشگر اندوه و برطرف کننده غم... رحمان و رحیم دنیا و آخرت.
در متون حدیثی معتبر شیعه نیز دعائی به همین مضمون از حضرت امام سجاد علیه السلام -
نقل شده است؛ در ضمن دعای پنجاه و چهارم صحیفه سجادیه می خوانیم:
يَا فَارِجَ الْهَمِّ، وَكَاشِفَ الغَمِّ، يَا رَحْمَانِ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَرَحِيمَهُمَا صَلِّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَافْرُجْ هَمِّي وَاكْشِفْ غَمِّي... . (1)
ای دربر دارنده اندوه و دور کنندۀ غم ای رحمان و رحیم دنیا و آخرت بر محمد و آل محمد درود فرست و غم و اندوه مرا بر طرف کن.
در دعای عافیت که از حضرت امام رضا علیه السلام نقل شده نیز همین مضمون آمده است. (2)
در نتیجه رحمت رحمانیه خداوند فقط به دنیا و امور دنیوی و تکوینی اختصاص ندارد و خداوند چنان که در دنیا رحمان است در آخرت هم رحمان خواهد بود.
بر همین اساس پیشوایان هدایت در دعای شعبانیه به ما آموخته اند که ضمن عرضه حاجات به درگاه الهی با پروردگار خویش چنین سخن بگوئیم:
الْهِي إِنْ كُنْتُ غَيْرَ مُسْتَأْهِلِ لِرَحْمَتِكَ فَأَنْتَ أَهْلُ أَنْ تَجُوْدَ عَلَيَّ بِفَضْلِ سَعَتِكَ. (3)
بنابراین رحمت فراگیر الهی اقتضا می کند که همه اشیاء را در بر بگیرد و در این جهت فرقی میان رحمت رحمانیه و رحمت رحیمیه الهی وجود ندارد.
در تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیه السلام آمده است:
الرحمن: العاطف على خلقه بالرزق، لايقطع عنهم مراد رزقه، وإن انقطعوا عن طاعته الحريم بعباده المؤمنين في تخفيفه عليهم طاعاته و بعباده الكافرين في الرفق بهم في دعائهم الى موافقته. (1)
الرحمن یعنی کسی که به سبب روزی دادن بر بندگان عطوفت می کند و حتی اگر بندگان از طاعت او بریده شوند او رزقش را از آنان قطع نمی کند، و به سبب آن که در طاعات خویش به بندگان مؤمنش تخفیف داده، نسبت به ایشان رحیم است و نیز نسبت به بندگان کافرش رحیم است به خاطر آن که در دعوت آنان به موافقت با خویش نسبت به آنان رفاقت کرده است.
با توجه به این روایت شریف نمی توان گفت رحمت رحیمیه با رحمت رحمانیه فرق دارد و مختص مؤمنان است و یا این که به رحمت الهی در آخرت اختصاص داد و یا آن را صرفاً جهت تشریعی رحمت شمرد؛ چرا که امام حسن عسکری علیه السلام در این کلام نورانی رحمت رحیمیه الهی را به مؤمن و کافر و نیز به رحمت در دنیا و آخرت تعمیم داده اند و بر اساس فرمایش گهربار ایشان خداوند هم به واسطه روزی دادن و هم به خاطر قبول دعای بندگان، رحیم است؛ یعنی رحمت رحیمیهٔ او هم شامل امور دنیوی می شود و هم امور اخروی را در بر می گیرد.
در «توحید صدوق» باب معنای «بسم الله الرحمن الرحیم» روایت مفصلی از حضرت امام حسن عسکری علیه السلام نقل شده است. بر اساس این روایت شریف آن حضرت در ضمن تفسير «بسم الله الرحمن الرحیم» می فرمایند:
فَقُولُوا عِنْدَ افْتِتَاحِ كُلِّ أَمْرٍ صَغِيرٍ أَوْ عَظِيمٍ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمْ أَيْ أَسْتَعِينُ عَلَى هَذَا الْأَمْرُ بِاللَّهِ الَّذِي لَا يَحِقُّ الْعِبَادَةُ لِغَيْرِهِ... الرَّحْمَنِ الَّذِي -
1) تفسير المنسوب الى الامام الحسن العسکری علیه السلام، ص 34.
يَرْحَمُ بِبَسْطِ الرِّزْقِ عَلَيْنَا الرَّحِيمِ بِنَا فِي أَدْيَانِنَا وَدُنْيَانًا وَآخِرَتِنَا خَفِّفَ عَلَيْنَا الدِّينَ وَجَعَلَهُ سَهْلاً خَفِيفاً. (1)
پس به هنگام آغاز هر امر کوچک یا بزرگی بسم الله الرحمن الرحیم بگویید، یعنی بر این امر از خدایی که عبادت برای غیر او شایسته نیست، استعانت می جویم... خدای رحمان که به سبب گسترانیدن روزی بر ما ترحم کرده است؛ خدایی که در دین و دنیا و آخرت ما رحیم است و دین را برای ما تخفیف داده و آن را آسان و سبک قرار داده است.
از این روایات به خوبی استفاده می شود که رحمت رحیمیه الهی هم در مورد عمومیت دارد و شامل مؤمن و کافر و امور مربوط به دین و دنیا می شود و هم در موقع، عام است و به آخرت اختصاص ندارد بلکه شامل دنیا نیز می شود.
در نتیجه رحمت رحمانیه و رحمت رحیمیه خداوند سبحان با یکدیگر تفاوتی ندارد بلکه صرفاً رحمان یک هیأتی است که بر کثرت، فراوانی و مبالغه دلالت دارد و «رحیم» هیأتی است که بر ثبوت، استقرار و دوام دلالت می کند.
بر این اساس و با توجه به روایات اخیر باید روایات پیشین؛ از جمله روایت حضرت امام صادق علیه السلام که فرمودند: «الرحمن اسم خاص بصفة عامة والرحيم اسم عام بصفة خاصة»، را به گونه ای معنا کرد که به شمول رحمت رحیمیه بر امور مادی و معنوی و امور دنیوی و اخروی و بهره مندی مؤمن و کافر از این رحمت گسترده الهی لطمه ای نرسد.
حتی اگر این دو طایفه از روایت (2)معارض یکدیگر فرض شوند؛ با عرضه آنها به قرآن می توان روایات طایفه اول را به نفع روایات طایفهٔ دوم کنار گذاشت؛ زیرا از -
برخی آیات قرآن نیز عمومیت رحمت رحیمیه خداوند سبحان به خوبی قابل استفاده است؛ خدای متعال در سوره مبارکه احزاب می فرماید:
(هُوَ الَّذِي يُصَلِّى عَلَيْكُمْ وَمَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا). (1)
او کسی است که بر شما درود می فرستد و فرشتگانش (نیز بر شما درود می فرستند) تا شما را از تاریکی ها بیرون آورد و به سوی نور ببرد و او همواره نسبت به مؤمنان مهربان بوده و هست.
ممکن است از این آیه استفاده شود که رحمت رحیمیه الهی به مؤمنان اختصاص دارد، اما روشن است که اثبات شیء نفی ما عداه نمی کند و از این آیه نمی توان چنین برداشت کرد که رحمت رحیمیه خداوند مختص مؤمنان است.
به عبارت دیگر آیه شریفه هرگز بر حصر دلالت ندارد؛ در مقابل خداوند در سورهٔ مبارکه «حج» می فرماید:
(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُم مَا فِى الأَرْضِ وَالْفُلْكَ تَجْرِى فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَيُمْسِكُ السَّمَاءَ أَن تَقَعَ عَلَى الأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَءُوفٌ رَّحِيمٌ). (2)
آیا ندیدی که خدا آنچه را در زمین است مسخّر شما کرد و نیز کشتی ها را که به فرمان او در دریاها حرکت می کنند و آسمان را نگه می دارد تا جز به اذن او بر زمین نیفتد. همانا خداوند نسبت به مردم رئوف و رحیم است.
بر اساس این آیه شریفه رحمت رحیمیه الهی هم شامل امور مادی و دنیوی می شود و هم عموم مردمان (اعم از مؤمن و کافر) را در بر می گیرد؛ در ذیل آیه -
یکصدو چهل و سوم از سوره مبارکه بقره نیز به فراگیری رحمت رحیمیه الهی نسبت به عموم مردم تأکید شده و خداوند فرموده است:
(إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَءُوفٌ رَحِيمٌ). (1)
همانا خداوند به مردم بسیار رئوف و مهربان است.
بنابراین رحمت رحیمیه الهی به همۀ مردم تعمیم دارد و خاص مؤمنان نیست، بلکه از برخی آیات در سوره مبارکه نحل می توان چنین برداشت کرد که رحمت رحيميّة الهى شامل حال کافران هم می شود. خداوند سبحان می فرماید:
(أَفَأَمِنَ الَّذِينَ مَكَرُوا السَّيِّئَاتِ أَن يَخْسِفَ اللَّهُ بِهِمُ الْأَرْضَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذَابُ مِنْ حَيْثُ لَا يَشْعُرُونَ * أَوْ يَأْخُذَهُمْ فِي تَقَلُّبِهِمْ فَمَا هُم بِمُعْجِزِينَ * أَوْ يَأْخُذَهُمْ عَلَى تَخَوُّفٍ فَإِنَّ رَبَّكُمْ لَرَءُوفٌ رَّحِيمٌ). (2)
آیا کسانی که نیرنگ های بد می زنند از این ایمن هستند که خدا همه آنها را به زمین فرو برد و یا کیفر خداوند از جایی که گمانش را ندارند، به سوی آنان آید. یا هنگامی که در رفت و آمد هستند، آنان را بگیرد، پس آنها نمی توانند خدا را ناتوان سازند و یا در هنگامی که دچار هراس هستند آنها را بگیرد. همانا پروردگار شما مهر پیشه و رحیم است.
در این آیات شریفه به تأخیر افتادن عذاب کافران و مهلت دادن خداوند به آنان ناشی از رحمت رحیمیه الهی دانسته شده است؛ یعنی رحمت رحيميه الهى اقتضا می کند که خداوند ابتدا آیات و بیناتی برای کفار نازل کند و آنها را از عواقب کارشان بترساند و در نهایت اگر به تخویف و تنذیر الهی اعتنا نکردند آنها را اخذ کند و گرفتار عذاب و عقاب سازد.
با توجه به این آیات قرآن کریم می توان گفت طایفه دوم از روایات تفسیری «الرحمن الرحيم» كاملاً با قرآن موافق و سازگارند و بر اساس آنها رحمت رحيميه الهی نیز عام و گسترده است هم شامل حال مؤمنان می شود و هم کافران را در بر می گیرد.
همچنین این رحمت به آخرت و امور معنوی اختصاص ندارد و نعمت های مادی و دنیوی نیز از رحمت رحیمیه الهی ناشی می شوند و در این جهت میان رحمت رحیمیه با رحمت رحمانیه تفاوتی وجود ندارد.
پس چنانچه روایتی با این دسته از روایات معارض باشد قطعاً باید طرد شود. هرچند که اگر روایتی با قرآن موافقت و سازگاری نداشته باشد اساساً حجیتی ندارد و نمی توان آن را با روایاتِ موافق با قرآن معارض دانست. یعنی در این موارد تعارض یک حجت با حجت دیگر مطرح نیست، بلکه تعارض میان حجت و لا حجت است. در نتیجه باید روایاتی را که با کتاب خدا موافق هستند اخذ نمود و روایاتی را که با کتاب خدا مخالفت دارند را کنار گذاشت.
پیش از این روایتی از حضرت امام صادق علیه السلام نقل شد که آن حضرت می فرمایند:
الرَّحْمَنُ اِسْمُ خَاصٌ بِصَفَةِ عَامَّةٍ وَالرَّحِيمُ اِسْمُ عَامٍ بِصِفَةِ خَاصَّةٍ .
دیدگاه های دو تن از مفسران را پیرامون معنای این کلام نورانی مطرح و بررسی کردیم و روشن شد که نفی عمومیت و فراگیری رحمت رحیمیه الهی با پاره ای از آموزه های وحیانی سازگاری ندارد لذا باید کلام نورانی حضرت امام صادق علیه السلام به گونه ای معنا شود که با آموزه های یاد شده هم خوانی داشته باشد.
بر اساس برخی آموزه های دینی روشن می شود که مراد از اسم خاص بودن «الرحمن» آن است که این اسم تنها به خدای متعال اختصاص دارد و احدی از بندگان را نمی توان -
به این اسم، تسمیه نمود؛ در قرآن کریم آمده است:
(قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَيَّامَّا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ). (1)
بگو: خدا را «الله» بخوانید یا «الرحمن» بخوانید هرکدام را که بخوانید پس بهترین اسم ها تنها برای اوست.
این آیه شریفه به صراحت اسم (وصف) رحمان را مخصوص ذات قدوس حضرت حق جلّت عظمته دانسته است.
عام بودن صفت «الرحمن» نیز چنان که پیشتر بیان شد به معنای گستردگی و شمول رحمت رحمانیه الهی بر همه مخلوقات است.
اما عام بودن اسم (الرحيم) به خاطر آن است که تسمیه غیر خدا به این اسم اشکالی ندارد و حتی در قرآن نیز برخی از مخلوقات به این وصف توصیف شده اند؛ در کتاب خدا می خوانیم:
(لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ). (2)
همانا پیامبری از خود شما به سویتان آمد که مشقت حاصل از عصیان شما برای او سخت است و او نسبت به (هدایت) شما حریص و نسبت به مؤمنان با رأفت و رحیم است.
در این آیه شریفه پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم به صفت رحمت وصف شده است، پس اسم «رحیم» از اسم های اختصاصی ذات قدوس خدای متعال نیست و تسمیه غیر خدا به این اسم اشکالی ندارد. به همین جهت حضرت امام صادق علیه السلام این اسم را اسم عام معرفی کرده اند.
صفت خاص بودن «رحیم» نیز به معنای آن است که رحمت افرادی که به رحیم توصیف می شوند، ممکن نیست همچون رحمت الهی عام و فراگیر باشد و همواره به عده ای اختصاص می یابد لذا در ممنوع بودن تسمیه غیر خدا به الرحمن ظرافتي وجود دارد و آن استحاله فراگیر بودن رحمت غیر خداست.
تردیدی وجود ندارد که برخی از مخلوقات و بندگان خدا نسبت به هم عطوفت، رقت قلب و در نتیجه احسان و تفضل دارند به عنوان نمونه پدر و مادر معمولاً نسبت به فرزند خویش احسان و تفضل دارند و رحیم هستند، اما این رحمت آنان اختصاص به فرزندان دارد، همین طور احسان و تفضل و رحمت هرکس نسبت به دیگران دایره محدودی دارد و مخصوص عده ای خاص است.
پیش تر بیان شد که بر اساس آموزه های دینی آیه شریفه «بسم الله الرحمن الرحيم» اعظم و اکرم آیات الهی است و نزدیکی آن به اسم اعظم بیش از نزدیکی سیاهی چشم به سفیدی آن است. در عظمت این آیه همین بس که رحمت واسعه الهی را با دو وصف «الرحمن» و «الرحیم» بیان می کند.
حضرت امام موسی بن جعفر علیه السلام در ضمن حدیثی که به نقل از پدران معصوم و بزرگوار خویش از حضرت امیرالمؤمنين صلوات الله عليهم اجمعین روایت کرده اند، می فرمایند:
إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ جَعَلَ فَاتِحَةَ الْكِتَابِ نِصْفَهَا لِنَفْسِهِ وَنِصْفِهَا لِعَبْدِهِ، قَالَ: اللَّهُ تَعَالَى قَسَمْتُ بَيْنِي وَبَيْنَ عَبْدِى هَذِهِ السُّورَةَ، فَإِذَا قَالَ : أَحَدُهُمْ الْحَمْدُ اللهِ فَقَدْ حَمِدَنِي، وَإِذَا قَالَ: رَبِّ الْعَالَمِينَ فَقَدْ عَرَفَنِي وَإِذَا قَالَ : الرَّحْمَنُ الرَّحِيمَ فَقَدْ مَدَحَنِي... . (1)
1) 1. ارشاد القلوب، ج 2، ص 412؛ بذل المجهود في حلّ سنن ابی داود، ص 148.
همانا خدای عزوجل نیمی از سوره مبارکه فاتحه الکتاب را برای خودش و نیمی دیگر را برای بنده اش قرار داده است. خدای تعالی فرمود: این سوره را بین خودم و بین بنده ام تقسیم کردم پس هرگاه یکی از بندگانم بگوید: «الحمدالله» به تحقیق مرا ستوده و آن گاه که گوید: «رب العالمين» به راستی مرا شناخته و آن هنگام که گوید: «الرحمن الرحیم» قطعاً مرا مدح کرده است.
بر اساس این حدیث شریف سلسلة الذهب ذكر «الرحمن الرحيم» در واقع مدح خداوند سبحان است. مدح در این جا بعداز ثناء و معرفت آمده و بالاتر از آن هاست؛ در لغت نیز مدح را «حسن الثناء» (1)يا «الثناء الحسن» (2)معنا کرده اند.
بی شک مدح خداوند با توجه به عظمت ممدوح فخر بزرگی برای مادح شمرده می شود؛ به عبارت دیگر گوینده «الرحمن الرحيم» مدح کننده ذات قدوس حضرت حق جلّت عظمته است و چون مدح از امور ذات اضافه است و بدون طرف نمی شود، لذا مادح به ممدوح اضافه پیدا می کند و چون عظمت ممدوح بی پایان است در نتیجه مداح او با مدح ممدوح عظیم به بالاترین درجات عبودیت و معرفت نائل می شود.
رحمت الهی هم از حیث طولی و هم از حیث عرضی بی پایان است، لذا حاملان عرش و کسانی که در اطراف عرش الهی هستند به حمد پروردگار او را تسبیح می کنند، خداوند سبحان را این گونه می خوانند:
(رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَعِلْمًا). (3)
پروردگارا! رحمت و علم تو بر همه چیز گسترده است.
چنان که پیش تر نیز بیان شد، کلمهٔ «شیء» از نظر مفهوم دارای وسیع ترین مفهوم است و همه چیز را شامل می شود و اگر کلمه کل به آن اضافه شود، اطلاق -
با عموم در هم می شود و هیچ چیزی از دایره آن بیرون نمی ماند و همه چیز را در بر می گیرد.
بر اساس این آیه شریفه هم چنان که علم خدا وسعت بی پایانی دارد و هیچ کجا خالی از علم پروردگار نیست رحمت او نیز پایانی ندارد و به عبارت دیگر سعه وجودی رحمت نیز در واقع همان سعۀ وجودی علم است. در روایتی از کاهلی نقل شده که گفت:
كَتَبْتُ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ علیه السلام فِي دُعَاءِ: الْحَمْدُ لِلَّهِ مُنْتَهَى عِلْمِهِ فَكَتَبَ إِلَيَّ لَا تَقُولَنَّ مُنْتَهَى عِلْمِهِ فَلَيْسَ لِعِلْمِهِ مُنْتَهَى وَلَكِنْ قُلْ مُنْتَهَى رِضَاهُ. (1)
دربارهٔ جمله «سپاس از برای خداوند است تا انتهای علم او» که در دعائی آمده است به امام موسی بن جعفر علیه السلام نامه ای نوشتم. پس آن حضرت در پاسخ به من نوشتند: نگو منتهای علم خدا چرا که برای علم او منتهایی وجود ندارد و لکن بگو منتهای رضایت او.
در این روایت شریف تصریح شده است که علم خداوند نهایت ندارد و از آنجا که سعه وجود رحمت نیز همان سعه وجودی علم است؛ قهراً رحمت ذات قدوس جلت عظمته نیز منتها ندارد و این سعهٔ طولی رحمت الهی است.
اما برای روشن شدن سعۀ عرضی رحمت خداوند سبحان، خوانندگان محترم رابه یک نمونه کوچک از فراگیری رحمت الهی توجه می دهیم:
اگر به سخن گفتن خویش که یک امر عادی و ساده به نظر می رسد خوب توجه کنیم در می یابیم که برای گفتن یک کلمه لازم است قلب انسان حرکت کند و خون به مغز برساند تا مغز به فعالیت درآید برای خون رسانی به سیستم پیچیده مغز باید رگ ها و رشته های عصبی و سلول های بی شماری به طور هماهنگ فعالیت کنند.
1) الكافي، ج 1، ص 107؛ التوحيد للصدوق، ص 134.
هم چنین لازم است دستگاه تنفسی با دقت و ظرافت غیر قابل توصیفش خوب کار کند، هوا پس از ورود به ریه ها از آن خارج گردد و تارهای ظریف صوتی را به حرکت درآورد تا یک کلمه بر زبان جاری شود؛ اما همین تأمین هوای لازم برای تکلم لوازم بسیاری دارد و کل منظومه شمسی باید منظم و دقیق کار کند تا چند سی سی هوا که برای ادای یک کلمه لازم است، تأمین شود و اگر اندک خللی در حرکت منظومهٔ شمسی ایجاد شود و این منظومه عظیم کمی از مدار خویش منحرف گردد هوایی برای سخن گفتن در دسترس نخواهد بود.
بی شک منظومه شمسی نیز با سایر منظومه ها مرتبط است و برای حرکت منظم آن لازم است منظومه های دیگر نیز هماهنگ و دقیق در مسیر خود حرکت کنند و بدین ترتیب می بینیم که صرفاً گفتن یک کلمه مستلزم برقراری نظم در همه عالم است و این امر جز با شمول رحمت و تدبیر الهی بر تمام اجزای عالم امکان ندارد.
از سوی دیگر؛ گفتن یک کلمه نیاز به انرژی دارد و انرژی از مواد غذایی تأمین می شود و تولید مواد غذایی نیز مستلزم کار دقیق و عوامل بی شماری است که زنجیره وار همه هستی را درگیر خود می کند و آن گاه که انسان از این مواد غذایی تغذیه می کند تمام سیستم های بدن او باید با ظرافت و دقت تمام منظم و صحيح فعالیت کند تا لوازم حیات بدن تأمین شود و از تجزیه و ترکیب یک ماده غذایی مواد بی شمار و مختلفی همچون اسپرم، مو، ناخن، پوست، اشک چشم و ... پدید آید و بخشی از این مواد، انرژی لازم برای حرکت تارهای صوتی را تأمین می کند تا انسان بتواند یک کلمه سخن بگوید.
روشن است که این ها همه صرفاً اشاره ای مختصر به پاره ای از لوازم تکلّم است و ما هرگز نمی توانیم گستردگی رحمتی را که فقط برای گفتن یک کلمه لازم است را، حتی بیان کنیم.
یکی دیگر از آیات رحمت الهی که قرآن کریم از آن سخن به میان آورده شب و روز -
و جایگزینی هر یکی با دیگری است؛ خداوند سبحان می فرماید:
(وَمِن رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ). (1)
و خداوند از رحمتش برای شما شب و روز را قرار داد تا در آن (شب ) آرامش داشته باشید و (در روز) فضل و نعمت های او را بجویید و شاید سپاسگزار شوید.
بر اساس این آیه شریفه «جعل لیل و نهار» ناشی از رحمت واسعه الهی است. اما چون رفت و آمد شب و روز مدام تکرار می شود انسان آن را امری عادی تلقی می کند و فواید عظیم آن و رحمت بودن آن را نمی فهمد، لذا خداوند یادآوری می کند که آمدن روز بعد از شب و جایگزینی روشنایی با تاریکی صرفاً به اراده الهی و رحمت از سوی اوست و اگر خداوند اراده می کرد همه را از نعمت روشنایی و فواید روز محروم می ساخت. در قرآن کریم خطاب به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم می فرماید:
(قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَيْكُمُ اللَّيْلَ سَرْمَدًا إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ مَنْ إِلَّهُ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيكُم بِضِيَاءٍ أَفَلَا تَسْمَعُونَ). (2)
بگو به من خبر دهید که اگر خدا شب را تا روز قیامت برای شما پایدار سازد چه معبودی جز خدا می تواند برای شما روشنایی بیاورد، پس چرا نمی شنوید؟
بی شک اگر شب ادامه پیدا کند و روز در پی آن نیاید و یا بالعکس روز ادامه یابد و شبی در کار نباشد حیات بشر دچار اختلال می شود و رو به سوی نابودی می رود اما رحمت واسعه الهی شامل حال بشر شده و به اراده خداوند شب و روز به طور منظم در پی یکدیگر می آیند تا بشر در آرامش شب بیاساید و در روشنایی روز به دنبال کسب روزی برود و فضل و نعمت های الهی را بجوید.
حاصل آن که به هرسو نظر کنیم رحمت بی انتهای الهی به روشنی قابل مشاهده است، لذا در دعای روز مباهله و دعای سحرهای ماه مبارک رمضان می خوانیم:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَلُكَ مِنْ رَحْمَتِكَ بَأَوْسَعِهَا وَكُلُّ رَحْمَتِكَ وَاسِعَه. (1)
بارالها! از رحمت تو وسیع ترین آن را می خواهیم و همه رحمت های تو واسع است.
بنابراین هیچ نهایتی برای رحمت الهی وجود ندارد؛ البته رحمت الهی درجات مختلفی دارد و رسیدن به خیر دنیا و آخرت با شمول درجات بالای رحمت ممکن است. لذا در دعای ابو حمزه ثمالی به خدا عرضه می داریم:
وَ هَبْ لِي رَحْمَةً وَاسِعَةٌ جَامِعَةً أَبْلُغُ بِهَا خَيْرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَة. (2)
و به من رحمت گسترده و جامعی عطا فرما که به واسطه آن به خیر دنیا و آخرت نائل شوم.
بدون تردید ریشه علت و اساس سعادت هر بشری در گرو رحمت ذات قدوس حضرت حق جلت عظمته است و بدون رحمت الهی هیچ امر دیگری نمی تواند سعادت بشر را تأمین و تضمین کند، لذا خدای تعالی به صراحت می فرماید:
(فَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لَكُنتُم مِنَ الْخَاسِرِينَ). (3)
پس اگر چنان چه فضل و رحمت خداوند بر شما نبود قطعاً شما از زیانکاران بودید.
حضرت آدم علیه السلام و همسرش حوّا نیز پس از آن که گرفتار اغوای شیطان شدند -
به خدا عرضه داشتند:
(رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ). (1)
پروردگارا! ما به خود ستم کردیم و اگر بر ما غفران و ترحم نفرمایی هر آینه از زیان کاران خواهیم بود.
لام در «لکنتم» و «لنکونن» برای تأکید است. نون صغیره نیز بر تأکید دلالت دارد هم چنین خسران به صورت فعل نیامده، بلکه به صورت «خاسرین» با اسم استعمال شده است و بر ثبوت و وقوع دوام و استمرار دلالت دارد؛ یعنی بدون شمول رحمت الهی، مغفرتی در کار نیست و حداکثر خسران به صورت مستمر و دائمی گریبان گیر انسان خواهد شد. به همین جهت مؤمنان راستین به خدای متعال عرضه می دارند:
(رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلا لِلَّذِينَ ءَامَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ). (2)
پروردگارا! ما و برادران ما را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز و در دل های ما نسبت به کسانی که ایمان آورده اند کینه و دشمنی قرار مده، چراکه پروردگارا! به راستی تو رئوف و رحیم هستی.
در این آیه شریفه جمله: (إِنَّكَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ) به منزلهٔ تعلیلی بر ما تقدم است یعنی رأفت و رحمت الهی علت مغفرت و رهایی انسان از گرفتاری های نفسانی است، در نتیجه سعادت بشر در گرو رحمت پروردگار می باشد.
این که گفته می شود سعادت بشر در رحمت الهی نهفته است، و جهش این است که هیچ کس با طاعات و عبادات استحقاق ثواب و رستگاری نخواهد داشت، چراکه همه عبد و مملوک خدای تعالی هستند.
خداوند همگان را خلق کرده و نیرو و سرمایه در اختیار آنان گذاشته و چگونگی استفاده از این نیرو و سرمایه را نیز به آنان گوشزد کرده است و بندگان مملوک خداوند وظیفه دارند گوش به فرمان مالک و مولای خویش باشند و سرمایه ای را که او در اختیارشان نهاده طبق اوامر مالک خویش به کار گیرند و به هیچ وجه حق تخطی ندارند.
پس هرآنچه بندگان به دستور خدا انجام می دهد، صرفاً انجام وظیفه است و در نتیجه برای طاعات و عبادات آنان هرگز استحقاق مثوبتی نیست و اگر خداوند در مقابل طاعات بندگان حسنه و ثوابی برای آنها قرار داده از سر احسان و تفضل است؛ در مقابل بندهٔ مملوک با کمترین تخطی از اوامر مولا مستحق عقاب دائمی می شود.
پس اگر مغفرت الهی شامل حال بنده نگردد، او دچار عذاب جاودانه جهنم می شود و کسی که جهنمی باشد هیچ خیری برای او نخواهد بود، زیرا چنان که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «مَا خَيْرٌ بِخَيْرٍ بَعْدَهُ النَّارُ»؛ (1)آن امری که خیر پنداشته می شود و آتش جهنم را در پی دارد (در واقع) خیر نیست. لذا حضرت امام حسین علیه السلام به خداوند عرضه می دارد:
اللَّهُمَّ حَاجَتِي الَّتِى إِنَ أَعْطَيْتَنِيهَا لَمْ يَضُرَّنِى مَا مَنَعَتْنِي وَإِنْ مَنَعْتَنِيهَا لَمْ يَنْفَعَنِى مَا أَعْطَيْتَنِي وَهِيَ فَكَاكَ رَقَبَنِي مِنَ النَّار. (2)
بارالها! حاجتم که اگر آن را به من عطا فرمایی هرآنچه از من منع کنی به من ضرر نمی رساند و چنان چه آن را از من منع کنی هرآنچه به من عطا فرمایی به من نفع نمی رساند و آن نجات و رهایی من از آتش است.
حاصل آن که گرفتاری به آتش جهنم همانا خسران پایدار و دائمی و رهایی از آن سعادت حقیقی است و رهایی از خسران و نیل به سعادت با مغفرت الهی ممکن -
است و مغفرت هم در گرو «رحمت» است؛ پس رحمت لازمه نیل به سعادت است بر همین اساس خدای متعال می فرماید:
(لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ). (1)
قطعاً آمرزش و رحمتی از ناحیه خداوند از تمام آنچه آنها جمع می کنند بهتر است. (2)
در نتیجه تنها چیزی که شایسته است مؤمن با رسیدن به آن شادی کند، همانا رحمت الهی می باشد؛ بر این اساس خداوند خطاب به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم می فرماید:
(قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ). (3)
بگو: باید به فضل و رحمت خدا خوشحال باشند که این از تمام آنچه جمع آوری می کنند بهتر است.
«يجمعون» به صیغهٔ جمع است و بر دوام و استمرار هم دلالت دارد و به صورت مطلق (بدون متعلق) بیان شده و همه چیزهایی را که همگان در طول تمامی دوره های گذشته و آینده جمع می کنند را شامل می شود اعم از مادیات و معنویات.
انبیاء و اولیاء الهی نیز به مانند دیگر بندگان محتاج رحمت پروردگارند؛ قرآن کریم درباره حضرت ابراهیم علیه السلام می فرماید:
(وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ * رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِن ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةٌ مُّسْلِمَةٌ -
لَّكَ وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَتُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ). (1)
و یاد آرید زمانی را که ابراهیم و اسماعیل پایه های خانه کعبه را بالا می بردند و می گفتند: پروردگارا! از ما بپذیر همانا تو شنوا و دانایی. پروردگارا! ما را در برابر خودت تسلیم و منقاد قرار بده و از ذریه ما امتی که تسلیم تو باشند ، و نحوه عبادتمان را به ما یاد بده و توبه ما را بپذیر که تو توبه پذیر و رحیم هستی.
حضرت ابراهیم علیه السلام بعداز نیل به کمالات و درجات عالی، مأمور به ساختن خانهٔ کعبه شده و پس از انجام این دستور الهی با تضرع دست نیاز به سوی خداوند دراز می کند و به رحمت الهی متمسک می شود تا خداوند به واسطه رحمتش او و برخی فرزندانش را از تسلیم شوندگان در برابر پروردگار خویش قرار دهد و به آنها توجه ویژه نماید.
اصحاب کهف نیز وقتی در غار پناه گرفتند، تنها راه نجات خویش را در طلب رحمت از خدای متعال یافتند؛ خداوند سبحان داستان آنان را چنین نقل می کند: إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى (اذ الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا). (2)
زمانی را به یاد آر که آن جوان مردان به غار پناه بردند و گفتند: پروردگارا! ما را از سوی خود رحمتی عطا فرما و راه نجاتی از گرفتاری برای ما فراهم ساز.
حضرت خضر علیه السلام نیز به واسطهٔ رحمتی از ناحیه پروردگار به علم گسترده ای دست یافته بود که حضرت موسی علیه السلام تحمل آن علم را نداشت، در سوره کهف داستان موسی و خضر علیهما السلام این گونه نقل شده است:
(فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا ءَاتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا * -
قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا * قَالَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا). (1)
پس در آنجا بنده ای از بندگان ما را یافتند که از سوی خود رحمتی به او داده و علم فراوانی از نزد خویش به او آموخته بودیم. موسی به او گفت: آیا از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو تعلیم شده و مایه رشد و صلاح است به من بیاموزی؟ گفت: تو هرگز نمی توانی با من شکیبایی کنی.
خداوند سبحان رحمتی از ناحیۀ خویش را مایه نجات حضرت هود علیه السلام و مؤمنان همراه او از عذاب، معرفی کرده و می فرماید:
(وَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّيْنَا هُودًا وَالَّذِينَ ءَامَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَنَجَّيْنَاهُم مِنْ عَذَابٍ غَلِيظٍ). (2)
و هنگامی که عذاب ما فرا رسید هود و کسانی را که با او ایمان آورده بودند، در پرتو رحمتی از ناحیهٔ خویش نجات دادیم و آنها را از عذابی سخت رهایی بخشیدیم.
صالح و شعیب علیهما السلام نیز داستان مشابهی با هود علیه السلام دارند و به واسطهٔ رحمت الهی از عذاب رهایی یافته اند؛ خداوند می فرماید:
(فَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّيْنَا صَالِحًا وَالَّذِينَ ءَامَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَمِنْ خِزْيِ يَوْمِئِذٍ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ). (3)
پس وقتی عذاب ما فرا رسید صالح و کسانی را که با او ایمان آورده بودند در پرتو رحمتی از جانب خود نجات دادیم و از خواری آن روز رهایی بخشیدیم که پروردگار تو تنها او نیرومند و با عزّت است.
و در آیه ای دیگر می فرماید:
(وَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّيْنَا شُعَيْبًا وَالَّذِينَ ءَامَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَأَخَذَتِ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيَارِهِمْ جَاثِمِينَ). (1)
و هنگامی که عذاب ما فرا رسید شعیب و کسانی را که با او ایمان آورده بودند، در پرتو رحمتی از جانب خود نجات دادیم و آنهایی را که ستم کرده بودند، صیحه ای فرو گرفت و در کاشانه های خود به زانو در آمدند و نابود شدند.
پیش از این بیان شد که به تصریح قرآن کریم رحمت پروردگار بهتر از تمام امور مادی و معنویی است که همگان در طول اعصار گذشته، حال و آینده جمع می کنند؛ و نیز گفته شد رحمت مراتب دارد و همه بندگان در هر مقامی که باشند حتی پیامبران و اولیاء الهی نیز محتاج رحمت پروردگارند اما هرکس به اندازه استعدادی که دارد می تواند به رحمت الهی نائل شود.
روشن است که انسان ها استعداد و ظرفیت های مختلفی دارند؛ حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام خطاب به کمیل می فرمایند:
يَا كُمَيلُ بْنَ زَيَادٍ ! إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةً فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَ. (2)
ای کمیل بن زیاد! همانا این قلب ها ظرف هایی هستند که بهترین آنها ظرفی است که گنجایش بیشتری دارد.
بی شک استعداد یک مؤمن معمولی در درجات پایین ایمان با استعداد اولیاء الهی متفاوت است؛ همین طور انبیاء و اوصیاء الهی نیز استعدادهای بالاتری دارند؛ اما باید دانست که استعداد افراد امری ثابت نیست و دچار تغییر و تحول می شود، پس -
هرکسی در هر درجه ای از استعداد که باشد می تواند ظرف قلب خود را توسعه دهد لذا حضرت موسی علیه السلام با این که کلیم الله است از خدا درخواست می کند (رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِی)، (1)پروردگارم! سینه ام را گشاده کن.
پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم برگزیده انبیاء و مرسلین گل سر سبد عالم خلقت و اشرف مخلوقات است و خداوند خطاب به ایشان می فرماید: أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ؛ (2)آيا ما سينه تو را گشاده نساختیم؟
با این حال حتی آن حضرت نیز می خواهد استعداد خویش را بالا و بالاتر ببرد؛ چرا که نهایتی برای رحمت الهی وجود ندارد، لذا خداوند به ایشان دستور می دهد که بگو (قُل رَبِّ زِدْنِي عِلْمًا)؛ (3)بگو: پروردگارا! علم مرا افزون کن.
رحمت های الهی در خزائن پروردگار هستند و خداوند رحمت خویش را به اندازه استعداد هرکسی بر او نازل می کند (4)خدای متعال می فرماید:
(وَإِن مِن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ). (5)
و هیچ چیزی نیست مگر این که گنجینه های آن نزد ماست و ما آن را فرو نمی فرستیم مگر به اندازه ای معین.
پس برای نزول هرچه بیشتر رحمت الهی بر قلب خویش، باید ظرفیت قلبمان را هرچه بیشتر بالا بریم.
1) سوره طه، آیه 25.
2) سوره شرح، آیه 1.
3) سوره طه، آیه 114.
4) مراتب مختلف رحمت الهی در خزائن رحمت پروردگارند؛ خداوند خطاب به پیامبرش می فرماید: (قُل لَوْ أَنتُمْ تَمْلِكُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي إِذًا لَّأَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ الإِنفَاقِ وَكَانَ الإِنسَانُ قَتُورًا) بگو: اگر شما مالک خزاین رحمت پروردگار من بودید، از دادن آنها به مردم خودداری می کردید از ترس این که انفاق موجب تنگ دستی شما شود و انسان بخیل است. (سوره اسراء، آیه 100) و در آیه ای دیگر می فرماید: (أَمْ عِندَهُمْ خَزَائِنُ رَحْمَةِ رَبِّكَ الْعَزِيزِ الْوَهَّابِ) آیا گنجینه های رحمت پروردگار عزتمند و عطا کننده تو نزد آنهاست؟ (سوره ص، آیه 9).
5) سوره حجر، آیه 21.
شرط اساسی بالا رفتن ظرفیت برای بهره مندی از رحمت الهی دو امر است:
ایمان.
عمل صالح.
در این جا به بحث پیرامون آنها می پردازیم.
اساسی ترین شرط دریافت مراتب بالای رحمت، همانا ایمان به خداوند سبحان و پناه بردن به ذیل عنایت اوست خدای متعال می فرماید:
(فَأَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَاعْتَصَمُوا بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِي رَحْمَةٍ مِنْهُ وَفَضْلٍ وَيَهْدِيهِمْ إِلَيْهِ صِرَاطًا مُّسْتَقِيَّما). (1)
پس آنان که به خدا ایمان آوردند و به آن (ولایت ائمه علیهم السلام) چنگ زدند، به زودی همه را در رحمتی از خودش و فضل خویش وارد خواهد کرد و به سوی خود به راهی راست هدایت خواهد نمود.
روشن است که ایمان امری بسیار مهم و دست یابی به آن دشوار است و هرکسی نمی تواند مدعی ایمان شود؛ در واقع مؤمنان علامات و نشانه هایی دارند که خداوند به برخی از آنها اشاره می کند و می فرماید:
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ). (2)
همانا مؤمنان واقعی تنها کسانی هستند که هرگاه نام خدا یاد شود، دل هایشان -
ترسان می گردد و هنگامی که آیات خدا برای آنان تلاوت شود بر ایمان آنها افزوده می گردد و آنان فقط بر پروردگار خویش توکل می کنند.
بی شک ایمان هرکسی در عمل او ظهور می یابد، لذا خداوند سبحان در آیه ای دیگر مؤمنان راستین را چنین توصیف می کند:
(الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَالصَّابِرِينَ عَلَىٰ مَا أَصَابَهُمْ وَالْمُقِيمِي الصَّلَوَةِ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ). (1)
همان کسانی که وقتی خدا یاد می شود دل هایشان پر از ترس خدا می گردد، و در مقابل مصیبت هایی که به آنان می رسد شکیبا هستند و آنان که نماز را به پا می دارند و از آنچه به آنان روزی داده ایم انفاق می کنند.
پس مؤمن راستین کسی است که از خدا خشیت داشته باشد و با شنیدن آیات الهی بر ایمانش افزوده شود و تنها به خدای سبحان توکل نماید و از غیر او منقطع گردد. مؤمن حقیقی در مقابل مصائب، شکیبایی می کند و رنج ها و سختی ها او را از خدا غافل نمی سازند مؤمنان نماز را به پا می دارند چرا که نماز معراج اوست.
خداوند می فرماید:
کسانی که به این درجه از مقامات و ایمان نائل می شوند و علاوه بر این ها به خداوند سبحان اعتصام می کنند به زودی وارد رحمتی از ناحیه او خواهند شد.
اعتصام به خدا؛ یعنی امتناع از غیر او، پس شرط دریافت این درجه از رحمت آن است که مؤمن از هر آن چه که سبب دوری او از ذات قدوس عز اسمه می شود امتناع کند خود را از هر آن چه رنگ غیر خدا دارد دور سازد و اتصال او به هر امری، صرفاً به خاطر رنگ الهی آن باشد.
1) سوره حج، آیه 35.
گذشت که ایمان هرکسی در عمل او ظهور می یابد زیرا ایمان حقیقی انسان را به عمل وا می دارد. در این جا به برخی اعمال که به تصریح قرآن سبب نزول رحمت الهی می شوند اشاره خواهیم کرد.
یکی از اموری که رحمت الهی را در پی دارد تبعیت از قرآن کریم است. خداوند سبحان در سوره مبارکه انعام می فرماید:
(وَهَذَا كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ مُبَارَكٌ فَاتَّبِعُوهُ وَاتَّقُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ). (1)
و این (قرآن) کتابی است پر برکت که ما نازل کردیم؛ پس، از آن پیروی کنید و پرهیزکاری پیشه سازید شاید مورد رحمت خدا قرار گیرید.
خدای متعال هم چنین ادای احترام به این کتاب مقدس، با سکوت به هنگام تلاوت قرآن و گوش فرا دادن به آن را موجب جلب رحمت الهی دانسته و می فرماید:
(وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ). (2)
و هروقت که قرآن خوانده شود پس گوش فرا دهید و خاموش باشید، شاید مشمول رحمت خدا شوید.
یکی از اصلی ترین شروط دریافت مراتب بالای رحمت الهی، اطاعت از خدا و فرستاده اوست. قرآن کریم می فرماید:
(وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ). (3)
و از خدا و رسول اطاعت کنید تا مشمول رحمت شود.
خداوند هم چنین در سوره مبارکه نور برخی مصادیق اطاعت از خویش را برشمرده و فرموده است:
(وَأَقِيمُوا الصَّلَوَةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ). (1)
و نماز را بر پا دارید و زکات را بپردازید و از رسول اطاعت کنید تا مشمول رحمت شوید.
پرهیزکاری و پیشه ساختن تقوا نیز از شرایط ضروری نیل به مراتب بالای رحمت پروردگار است. چنان که گذشت، در آیه 55 سوره مبارکه انعام بعداز ضرورت تبعیت از قرآن به لزوم تقوا پیشگی برای دریافت رحمت الهی نیز اشاره شده است.
هم چنین در سوره مبارکه اعراف نیز به شمول رحمت در صورت پیشه ساختن تقوا تصریح کرده و می فرماید:
(وَاتَّقُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ).
و پرهیزکاری پیشه سازید، شاید مشمول رحمت شوید.
هم چنین در سوره مباركة «يس» خطاب به عاصیان می فرماید:
(وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّقُوا مَا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَمَا خَلْفَكُمْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ). (2)
و هنگامی که به آنان گفته می شود از آن چه پیش روی شماست و آنچه به دنبال شماست بپرهیزید، شاید به شما رحم شود.
و نیز در سوره مبارکه حجرات می فرماید:
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ). (3)
جز این نیست که مؤمنان با یکدیگر برادرند، پس میان برادران خود آشتی دهید و از نافرمانی خدا پرهیز کنید باشد که مورد رحمت قرار گیرید.
براساس آن چه که گذشت ایمان به خدا همراه با اعتصام و دوری گزیدن از هر آن چه غیر اوست، بدون تردید مراتب بالای رحمت را در پی دارد. اما اعمال صالح انسان از جمله تبعیت از قرآن اطاعت از خدا و رسول و لزوم تقواپیشگی شروط اساسی و مقتضی نزول رحمت الهی هستند، لذا خداوند بعداز سفارش به انجام این اعمال می فرماید: (لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ)؛ (1)یعنی ممکن است مسائلی مانع از اثر بخشی این مقتضی شوند.
لذا اولیاء الهی همواره در خوف و رجاء هستند و دل ایشان در اضطراب است و شب تا صبح سر به سجده به مناجات و راز و نیاز با معبود خویش می پردازند و برای خواسته خود با دیدگان اشک آلود به تضرع و زاری مشغولند و از خدای خویش طلب رحمت می کنند.
دعا و درخواست و استمداد از خدای متعال موجب باز شدن درهای رحمت الهی می شود، در مقابل دعا نکردن و عدم درخواست از خداوند ، استکبار از عبادت او محسوب می گردد و سبب دوری و بی توجهی خداوند از بنده اش می شود. قرآن کریم می فرماید:
وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ. (2) و پروردگارتان فرموده است مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم. به یقین کسانی که از عبادت من (دعا کردن) تکبر می ورزند به زودی با خواری وارد جهنم خواهند شد.
و نیز در آیه دیگر می فرماید:
(قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ). (1)
بگو پروردگارم برای شما ارزشی قایل نیست اگر دعای شما نباشد.
در نتیجه برای نیل به رحمت پروردگار علاوه بر ایمان و عمل صالح ضرورتاً باید با خوف و رجاء و تضرع به در خانه او برویم و عرضه بداریم:
(رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا من لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ). (2)
پروردگار ما! دلهایمان را پس از آن که هدایت کردی منحرف نگردان و از جانب خودت رحمتی به ما هدیه کن که تنها تو بسیار هدیه کننده ای.
ممکن است انسان یک عمر در مسیر هدایت و بندگی باشد اما در آخر زندگی قلبش دچار زیغ و انحراف شود و از دین و شریعت روی گرداند، چنین کسی به طور قطع از رحمت الهی محروم است.
پس مؤمن همواره باید در خوف و رجاء باشد و با تضرع از خدا درخواست کند که بعداز هدایت قلبش دچار انحراف نگردد تا رحمت لدنی خدای وهاب شامل حال وی شود.
به این نکته نیز باید توجه داشت که تک تک حروف و کلمات کتاب الهی بر اساس حکمت هستند و باید در آنها تدبر کرد و چنان که پیشتر بیان شد هریک از اسامی خدای تعالی آثاری دارد؛ در این آیه شریفه امر شده است که با خواندن خداوند سبحان به اسم مبارک «وهاب» از او رحمت لدنی طلب کنیم لذا این اسم وهاب برای نائل شدن به مراتب بالای رحمت اثر دارد و در نزول رحمت الهی بر مؤمنان دخیل است.
دعاهای فراوانی برای طلب رحمت الهی از ناحیهٔ اهل بیت عصمت علیهم السلام به ما رسیده که خواندن آنها برای فراهم شدن اسباب نزول رحمت نافع است. در یکی از ادعیه ای که در هر شب ماه مبارک رمضان خواندن آن توصیه شده است به خداوند عرضه می داریم:
اللهُم بِرَحْمَتِكَ فِي الصَّالِحِيْنَ فَأَدْخِلْنَا. (1)
خداوند! پس ما را به رحمت خود در زمره نیکوکاران داخل کن.
و در دعا به هنگام افاضه از مشعر الحرام نیز آمده است که از خدا چنین درخواست رحمت کنیم:
رَبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَتَجَاوُزْ عَمَّا تَعْلَمُ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعَزُّ الْأَكْرَمُ. (2)
پروردگار من، مرا بیامرز و مورد رحمت قرار ده و از آنچه می دانی بگذر که تو همانا عزیز و با کرامت هستی.
و در یکی از ادعیه ماه شعبان می خوانیم:
إِلَهِي إِنْ كُنْتُ غَيْرُ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِكَ فَأَنْتَ أَهْلُ أَنْ تَجُودَ عَلَيَّ بِفَضْلِ سعتك. (3)
الهی! اگر من اهلیت و شایستگی دریافت رحمت تو را ندارم اما تو اهل آن هستی که به واسطهٔ فضل گستردهٔ خویش به من جود کنی.
بدون شک این دعاها در نزول رحمت آسمانی بر بنده اثر دارند و استعداد و ظرفیت را بالا می برند در نتیجه کمک کننده انسان برای دریافت مراتب عالیه رحمت الهی خواهد بود. پس بر بندگان لازم است که با مراقبت بر این ادعیه مأثور از خدا طلب رحمت کنند. (4)
1) اقبال الأعمال، ج 1، ص 61؛ زاد المعاد، ص 90.
2) من لايحضره الفقیه، ج 2، ص 547؛ فقه الرضاء علیه السلام، ص 220.
3) اقبال الأعمال، ج 2، ص 686؛ زاد المعاد، ص 48.
4) همین طور اذکار و خواندن خدا با اسم های نیکوی او هم چون اسم وهاب اسم فتاح و... استعداد بنده را افزایش می دهند در روایتی آمده است که پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمودند: «مَنْ قَرَأَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِكُلِّ حَرْفِ أَرْبَعَةَ آلَافٍ حَسَنَةٍ وَ مَحَاعَنْهُ أَرْبَعَةَ آلَافِ سَيِّئَةِ وَرَفَعَ لَهُ أَرْبَعَةَ آلافٍ دَرَجَةِ»؛ هرکس «بسم الله الرحمن الرحیم» را قرائت کند خداوند در ازای هر حرف از آن چهار هزار حسنه برای او می نویسد و چهار هزار گناه و بدی از او را محو می کند و چهار هزار درجه او را بالا می برد (جامع الاخبار، ص 42؛ البرهان فی تفسير القرآن، ج 1، ص 99؛ بحار الأنوار، ج 89، ص 258) بنابراین نام های نیکوی خداوند و اذکار از جمله آیه شریفه «بسم الله الرحمن الرحيم» در بالا بردن استعداد و ظرفیت انسان ها و دریافت مراتب بالای رحمت قطعاً اثر دارد.
گفته شد که ایمان و عمل صالح و دعا ، ظرفیت و استعداد آدمی را برای نیل به درجات و مراتب بالای رحمت افزایش می دهند لذا انسان باید همواره در حفظ ایمان خود بکوشد و با تبعیت از قرآن کریم و اطاعت از خدا و رسول، و تقوا پیشگی و استمداد از ادعیه به مراتب بالای رحمت نائل شود و همواره خدا را این گونه بخواند: «اَللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَلُكَ مِنْ رَحْمَتِكَ بِأَوْسَعِهَا». (1)
خداوند درباره حضرت ذکریا علیه السلام می فرماید:
(ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا... إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ يَحْيَى). (2)
این یاری از رحمت پروردگار تو نسبت به بنده اش زکریاست...؛ ای زکریا ما تو را به پسری مژده می دهیم که نام او یحیی است.
در این آیات شریفه حضرت یحیی علیه السلام رحمتی برای حضرت زکریا علیه السلام معرفی شده است نیز چنان که پیشتر اشاره شد؛ حضرت خضر علیه السلام به واسطه رحمتی از ناحیه پروردگار به علمی دست یافته بود که حضرت موسی علیه السلام تحمل آن را نداشت. هود و صالح و شعیب علیهم السلام و اصحاب کهف نیز به واسطهٔ رحمتی از سوی خداوند از عذاب و گرفتاری نجات پیدا کردند و... .
همه این ها مراتبی از رحمت خدا هستند؛ اما آخرین مرتبه رحمت الهی و اوسع رحمت خداوند سبحان کسی نیست، جز خاتم پیامبران و رحمت عالمیان حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه واله وسلم که خداوند خطاب به ایشان می فرماید:
(وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ). (1)
و ما تو را جز برای رحمت جهانیان نفرستادیم.
در نتیجه همراهی با رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم موجب نیل بندگان به بالاترین درجه رحمت الهی می شود، بدین جهت در بعضی ادعیه آمده است که از خدا چنین بخواهیم:
اللَّهُمَّ اجْعَلْ لِي مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً. (2)
خدایا! برای من با رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم راهی قرار بده.
یعنی از آن رحمتی که بر پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و به واسطه ایشان بر امت مرحومه نازل می شود برای من سهمی قرار بده.
فصل چهارم
تفسیر آیات سوره مبارکه «یس»
بعداز سپری شدن مقدمات و تفسير كلمة طيبة «بسم الله الرحمن الرحيم» اكنون به تفسیر آیات سوره مبارکه «یس» می پردازیم.
دربارۀ اولین آیه از هشتاد و سه آیه سوره مبارکه «یس» از دو جهت می توان بحث کرد:
بحث عام؛
بحث خاص؛
کلمه «یس» از حروف مقطعه قرآن مجید است و یکی از مباحث عام ذیل این آیه شریفه بحث دربارهٔ حروف مقطعه است.
باید دانست که در میان سوره های قرآن مجید بیست و نه سوره با حروف مقطعه آغاز شده است؛ برخی از این سوره ها تنها با یک حرف آغاز می شوند: نظیر سوره مباركة «ق»، سوره مباركه «قلم» و سوره مبارکه «ص».
برخی دیگر از این سوره ها نیز با حروف ثنائيه (دو حرف) آغاز می شوند؛ -
مثل سوره مباركه «طه» و سوره هایی که آیه ابتدایی آنها «حم» (1)است است و سوره مباركة «يس».
برخی سوره هایی که با حروف مقطعه آغاز می شوند ثلاثيّه (سه حرفی) هستند؛ مثل سوره هایی که با «الم» آغاز می شوند؛ (2)برخی از این سوره ها نیز رباعیه (چهار حرفی) هستند و حروف مقطعه و آیۀ اول آنها چهار حرف دارد؛ مثل «المص » و «المر»؛ (3)اولین آیه برخی از سوره ها نیز پنج حرفی است مثل «حمعسق» ؛ « هيعص». (4)
دربارهٔ معنای حروف مقطعه بیش از بیست وجه از سوی مفسران مطرح شده است؛ از آنجا که در برخی از آثار پیشین نگارنده در این باره بحث شده است، در اینجا از بحث تفصیلی دربارهٔ وجوه مختلفی که برای حروف مقطعه بیان شده خودداری و به ذکر چند نکته به صورت اختصار بسنده می شود.
گروهی معتقدند که حروف مقطعه در هر سوره اسم آن سوره است؛ برخی نیز این حروف را اسم خداوند عز اسمه دانسته اند و از نظر عده ای حروف مقطعه نام مبارک نبی مکرم اسلام صلی الله علیه واله وسلم است .
هم چنین گفته شده است که حروف مقطعه در واقع رمز و رازی بین ذات حضرت قدوس و پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلمه است؛ وبنا بر قولی این حروف دلالت (بر این) دارند، همین قرآن که خداوند با آن تحدی نموده و همه بشر را از آوردن یک سوره نظیر آن عاجز دانسته است، (5)
و در آیه دیگر آمده است: (وَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَكُمْ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ)؛ و اگر شما دربارۀ آن چه بر بندۀ خود نازل کرده ایم در شک هستید پس یک سوره همانند آن را بیاورید و گواهان خود را غیر از خدا فرا خوانید اگر راست می گوئید. (سوره بقره، آیه 23).
از همین حروف هجیه تشکیل شده است.1) هفت سوره ای که با حروف «حم» شروع می شود را در اصطلاح حوامیم می گویند که عبارتند از: مؤمن، فصلت، شوری، زخرف، دخان، جاثیه و احقاف.
2) سوره های بقره، آل عمران، عنکبوت، روم، لقمان و سجده با حروف «الم» آغاز می شوند.
3) سوره اعراف و سوره رعد.
4) سوره شوری و سوره مریم.
5) خدای متعال به فرستادۀ خویش می فرماید: (قُل لَّيْنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لَا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً)؛ بگو: اگر انسان ها و جنیان همه جمع گردند که مانند این قرآن را بیاورند، مانند آن را نخواهند آورد، هرچند یکدیگر را (در این امر) یاری کنند. (سوره اسرا، آیه 88).
مباحث خاص پیرامون این آیه شریفه نیز از منظرهای مختلف قابل طرح و بررسی است.
براساس بعضی روایات، «يس» بالخصوص نام نبی مکرم اسلام حضرت خاتم النبيين صلی الله علیه واله وسلم است. پیشتر درباره فضیلت و اهمیت سوره مبارکه «یس» روایتی از حضرت امام باقر صلوات الله و سلامه علیه نقل گردید که در آن تصریح شده بود، رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم ده اسم دارند که از میان آن ده اسم مبارک پنج اسم در قرآن ذکر شده و پنج اسم دیگر در قرآن نیامده است؛ اسمایی که در قرآن ذکر شده است، عبارتند از: «محمد»، (1)«احمد»، (2)«نون»، (3)«عبد»، (4)و نام مقدس «یس».
در روایت دیگری، حضرت امام صادق علیه السلام با استشهاد به آیات ابتدایی سوره «یس» تصریح فرموده اند که یس نام مقدس رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم است، زیرا در این سوره مبارکه می خوانیم: (پس * وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ * إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ)، علی بن ابراهیم قمی در تفسیر خود روایت را چنین نقل نموده است:
قَالَ الْصَادِقُ علیه السلام: «يس» اسْمُ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم وَالدَّلِيلُ عَلَيْهِ قَوْلُهُ: -
(إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ). (1)
امام صادق علیه السلام فرمودند: «یس» اسم رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم است و دلیل برآن، این آیه شریفه است که خداوند (بعداز ذکر کلمه یس) می فرماید: «همانا تو از فرستاده شدگان و بر راه راست هستی».
و همچنین در امالی شیخ صدوق رحمه الله از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در ذیل آیه شریفه (سلام علی آل یس)؛ نقل می فرماید که حضرت فرمودند:
يَاسِينُ مُحَمَّدٌ وَنَحْنُ آلُ مُحَمَّدٍ. (2)
یاسین (نام مبارک حضرت) محمد صلى الله عليه واله وسلم است و ما (اهل بیت علیهم السلام) آل محمد صلى الله عليه واله وسلم هستیم.
این نام برای پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم بسیار مشهور است تا آنجا که عبدالرحمان جامی در قصیده هایی که در مدح حضرت علی بن موسى الرضا عليه آلاف التحيه و الثناء سروده حضرتش را چنین یاد می کند:
سَلامٌ عَلى آل طه ويس *** سلامٌ عَلى آل خَيرِ النَّبِيِّينَ.
سَلامٌ عَلَى رَوْضَةٍ حَلَّ فِيها *** إمامٌ يُباهى به المُلْكُ والدِّينُ. (3)
برخی مفسرین معتقدند: در «یس» «یا» حرف ندا و «سین» نام مبارک حضرت رسول اکرم صل الله عليه واله وسلم است. (4)
1) تفسیر القمی، ج 2، ص 211؛ الجديد في تفسير قرآن المجيد، ج 6، ص 6.
2) الامالی للصدوق، ص 472؛ تأویل الآيات، ص 489؛ تفسیر کنزالدقائق، ج 11، ص 53.
3) روح البیان، ج 7، ص 365.
4) الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل، ج 14، ص 129؛ تفسير معين للواعظين، ص 440؛ تفسیر روان جاوید، ج 4، ص 398؛ تفسیر شریف لاهیجی، ج 3، ص 733؛ تفسير منهج الصادقین، ج 7، ص 430.
ممکن است اختلاف قراء در اعراب این کلمه نیز از همین جا ناشی شود، (1)دربارهٔ «سین» نیز گفته شده که تنها کلمه ای است که میان زُبر و بینهٔ آن از نظر عدد حروف ابجد تساوی و اعتدال برقرار است. (2)
در تفاسیر مختلف و متعدد عامه و خاصه احادیث فراوانی از ابن عباس، از حضرت امام باقر علیه السلام و از حضرت امام صادق علیه السلام روایت شده است که بر اساس آنها معنایی که از کلمه «یس» اراده شده خطاب یا انسان است. (3)
اصل این کلمه سین است و چنان که گذشت زبر و بینه این حرف در کمال اعتدال است، یک «ان» به ابتدا و یک «ان» به آخر سین اضافه می شود و کلمه انسان پدید می آید، در نتیجه سین قلب انسان است.
انسان نیز در واقع قلب عالم هستی است چراکه همه عالم هستی برای انسان خلق شده است چنان که خدای متعال خطاب به انسان ها می فرماید:
(سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهَارَ وَسَخَّرَ لَكُمُ -
1) این کلمه به صورت يسُ، يس، يسَ، یسً و پس قرائت شده است.
2) به هریک از حروف ابجد عددی اختصاص یافته است. به حرف اول (مثل «س» در «سین» یا مثل «ک» در «کاف» و...) زبر و به مابقی حروف مثل «ین» در «سین» و «اف» در «کاف») بینه گفته می شود، عددی که به «س» (یعنی حروف زُبر در سین) اختصاص یافته 60 است، عدد اختصاص یافته به «ی» 50 و عدد اختصاص یافته به «ن» 10 است. در نتیجه «ین» (یعنی حروف بینه در سین) در مجموع 60 و با «س» (حرف زبر) برابر و متعادل می شود.
3) احكام القرآن، ج 4، ص 1607؛ البحر المحيط، ج 9، ص 48 بحر العلوم، ج 3، ص 115؛ بيان المعاني، ج 2، ص 22؛ التبيان، ج 8، ص 442؛ تفسیر القرآن العظيم، ج 6، ص 499؛ تفسير القرآن العظيم، ج 10، ص 3188؛ جامع البيان في تفسير القرآن، ج 22، ص 97.
الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَائِبَيْنِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ). (1)
و (خدا همان کسی است که) کشتی ها را مسخر شما گردانید تا در دریا به فرمان او حرکت کنید و نهرها را مسخر شما کرد * و خورشید و ماه را که دائما در حرکت هستند مسخر شما گردانید و شب و روز را مسخر شما ساخت.
و در سوره مبارکه نحل می فرماید:
الَّذِي أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً لَكُم مِّنْهُ شَرَابٌ وَمِنْهُ شَجَرٌ فِيهِ تُسِيمُونَ يُنبِتُ لَكُم بِهِ الزَّرْعَ وَالزَّيْتُونَ وَالنَّخِيلَ وَالْأَعْنَابَ وَمِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةٌ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ * وَ سَخَّرَ لَكُمُ الَّيْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ. (2)
او کسی است که از آسمان برای شما آب فرستاد که نوشیدن شما از آن است و درختان و مراتعی که حیوانات خود را در آن به چرا می برید از آن است و با آن برای شما زراعت و زیتون و نخل و انگور و از همه محصولات می رویاند... و شب و روز و خورشید و ماه را مسخّر شما ساخت و ستارگان به فرمان او رام هستند.
و در آیه ای دیگر آمده است:
(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُم مَّا فِي الْأَرْضِ). (3)
آیا ندیدی که خداوند آنچه را در زمین است مسخر شما کرد.
در نتیجه همه عالم هستی برای انسان خلق شده است و انسان قلب عالم خلقت است.
انسان ها مراتب و درجاتی دارند و جامعه انسانی نیز قلبی دارد و آن انبیاء الهی هستند که به درجه کمال و مراتب عالیه رسیده اند. در مرحله بعد خود انبیاء نیز قلبی دارند و آن مرسلین هستند قلب مرسلین نیز پیامبران اولی العزم اند که در مراتب بالاتری از کمال قرار دارند.
در میان رسولان اولی العزم نیز قلبی وجود دارد و روح و جان آنان شخص شخیص خاتم الانبياء والمرسلين و اكمل السفراء المقربين حضرت محمد صلى الله عليه واله وسلم است، لذا يس سورۂ خاتم الانبیاء صلى الله عليه واله وسلم و قلب قرآن و نام مبارک رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم است.
بنابر روایتی از امام باقر علیه السلام مراد از «سین»، سید است و مراد از سید جناب سید البشر حضرت خاتم الانبیاء محمد مصطفی صلی الله علیه واله وسلم است. (1)
هم چنین بیان شده است که مراد از سید در حقیقت سیدالاولین والآخرین است که همانا شخص خاتم الانبیاء علیهم السلام است. (2)و نیز بیان شده مراد سید النبیین صلی الله علیه واله وسلم است.
بازگشت تمام این بیانات به این مطلب است که «سین» نام مبارک حضرت رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم است که با حرف نداء «یا» آمده؛ پس «یس» مرکب از حرف ندا و منادا می باشد و چنان که برخی اسامی همچون ابوالقاسم و... مرکب اند ممکن است «یس» که مرکب از حرف ندا و منادا است نیز اسم شخص باشد، به ویژه این که خود اسم «سین» یک حرف است، لذا «یاء» به آن اضافه می گردد و ندا و منادا یک اسم مرکب تشکیل می دهند.
(وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ).
سوگند به قرآن ثابت و تخلف ناپذیر و غیر شکننده.
عمدتاً بعداز حروف مقطعه قرآن در سوره های مختلف درباره اهمیت خود قرآن سخن گفته شده است در سوره مبارکه «یس» نیز خداوند بعداز این دو حرف از عظمت کتاب شریف یاد می کند.
«واو» در این آیه شریفه از برای قسم است و خدای عز اسمه سخن را با قسم به قرآن آغاز می کند؛ درخور توجه است که هرچه مقام شخصی بالاتر باشد، قسم در کلام او کمتر است و معمولاً در گفتار افراد سطح پائین بیشتر قسم دیده می شود.
زیرا شخص کوچک معمولاً برای اثبات مدعا و قبولاندن مطلب خویش نیاز به قسم پیدا می کند، اما کسی که کلامش نافذ است، در سخن خود به قسم خوردن نیازی نمی بیند و کلام او بدون قسم نیز مورد پذیرش قرار می گیرد.
بر همین اساس اشخاص بلند مرتبه نوعاً از قسم خوردن در کلام خویش اجتناب می کنند، لذا قسم یاد کردن چنین اشخاصی از اهمیت ویژهٔ مطلب حکایت دارد. در نتیجه قسم یاد کردن رب العزه و پروردگار عالمیان جز برای رساندن اهمیت مسأله دلیل دیگری ندارد.
اساساً در شأن خدای سبحان نیست که برای سخنان خویش قسم یاد کند، اما خداوند ارحم الراحمین از باب لطفی که به بندگانش دارد برای هدایت آنان بارها قسم یاد کرده است؛ به بیانی دیگر پروردگار رحمت صرفاً برای هدایت بشر مرتبۀ خویش را تنزل می دهد و قسم یاد می کند.
قسم اولاً باید به شیئ مهمی باشد و ثانیاً به واسطهٔ شیئی مهم قسم خورده شود و به عبارت دیگر مقسم به و مقسم علیه هردو باید حائز اهمیت باشند. (1)
و یا در سوره مبارکه قیامه با سوگند به روز قیامت و نفس سرزنش گر انسان بر وقوع معاد جسمانی تأکید کرده و می فرماید: (لَا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ * وَ لَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللوَّامَةِ * أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ * بَلَى قَادِرِينَ عَلَيَّ أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ)؛ نه! (چنین نیست که منکران معاد می گویند) به روز قیامت سوگند یاد می کنم و (چنین نیست که آن ها معتقدند) به نفس سرزنش کننده سوگند یاد می کنم (که معاد و قیامت حقیقت دارد) آیا انسان می پندارد که هرگز استخوان های او را گرد نمی آوریم بله ما قادر هستیم سر انگشتان او را موزون و مرتب کنیم. (سوره قیامه، آیات 1 تا 4).
خداوند در این آیه شریفه به قرآن کریم قسم یاد کرده است تا رسالت پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم را بیان کند یعنی مُقسم به قرآن مجید و مقسم علیه رسالت نبی اکرم صلى الله عليه واله وسلم.
بعداز بحث پیرامون و او قسم نوبت به کلمۀ «قرآن» می رسد. چنان که پیش تر در مباحث مقدماتی بیان شد، برای شناخت قرآن ناگزیر باید به نازل کننده آن یعنی خدای متعال مراجعه کرد؛ زیرا روشن است که معرف باید اجلی از معرف باشد و بر آن احاطه داشته باشد و بدون تردید آن کسی که اجلای از قرآن است و بدان احاطه دارد، خداوند سبحان می باشد پس تنها ذات حضرت قدوس می تواند قرآن را معرفی نماید.
بدون تردید قرآن خطاب به رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم و ائمه طاهرین علیهم السلام نازل شده و این حقیقتی است که در کلام نورانی حضرت امام صادق علیه السلام بدان اشاره شده است.
1) به عنوان مثال خدای متعالی برای تأکید بر اهمیت قرآن در سوره واقعه به جایگاه ستارگان سوگند یاد می کند و می فرماید: (فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ * وَ إِنَّهُ لَقَسَمْ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ * إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ * فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ)؛ من به جایگاه ستارگان سوگند یاد نمی کنم و اگر بدانید این سوگندی عظیم است به یقین این کتاب قرآن ارجمندی است که در نوشته ای محفوظ جای دارد (سوره واقعه، آیات 75 تا 76).
آن حضرت می فرمایند:
الم هُوَ حَرْفٌ مِنْ حُرُوفِ اسْمِ اللَّهِ الْأَعْظَمِ الْمُتَقَطِّعِ فِي الْقُرْآنِ الَّذِي خُوطِبَ بِهِ النَّبِيُّ صلى الله عليه واله وسلم وَالْإِمَامُ. (1)
الم حرفی از حروف اسم اعظم خداوند و از حروف مقطعه در قرآن است که پیامبر صلی الله علیه واله وسلم و امام به واسطه آن مورد خطاب قرار گرفته اند.
پس تنها محمد و آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین قرآن را می شناسند، چراکه امام باقر علیه السلام فرمودند: «إِنَّمَا يَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»؛ (2)در نتیجه برای شناخت قرآن ضرورتاً باید به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم و اهل بیت مطهر ایشان عليهم صلوات الله مراجعه کرد.
خدای عز اسمه قرآن را (تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيءٍ) معرفی کرده و خطاب به رسول خویش می فرماید:
(وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيْءٍ وَهُدَى وَرَحْمَةٌ وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ). (3)
و ما قرآن را بر تو نازل کردیم که روشن کنندۀ همه چیز و مایه هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان است.
بی شک انسانی که حتی نسبت به عملکرد اعضای بدن خویش هم چون کار قلب و کبد و ریه و... نا آگاه است، هرگز نمی تواند تبیان بودن قرآن برای همه چیز را درک کند.
خدای متعال هم چنین قرآن را نور و برهان معرفی کرده است، در سوره مبارکه «نساء» خطاب به بندگانش می فرماید:
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُم بُرْهَانٌ مِن رَبِّكُمْ وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً). (1)
ای مردم! از جانب پروردگارتان برای شما برهان روشن آمد و نوری آشکار را برای شما نازل کردیم.
برای درک معنای نور همین بس که خداوند خود را نور آسمان ها و زمین معرفی نموده و فرموده است:
(اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ...). (2)
خدا نور آسمان ها و زمین است مثل نور خدا همانند چراغدانی است که در آن چراغی فروزان باشد.
قرآن کریم علاوه بر آن که چراغ راه و برهان طریق می باشد هادی صراط است؛ چنان که خدای متعال می فرماید:
(إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ). (3)
به درستی که این قرآن به آنچه استوارترین چیزهاست هدایت می کند.
هم چنین در آیه 89 سوره مبارکه «نحل» که پیش از این ذکر شد، قرآن مایه هدایت و رحمت و بشارت معرفی شده است.
قرآن اسامی مختلفی دارد که برخی از آنها عبارتند از:
(تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً). (1)
برکت پیشه است کسی که فرقان (قرآن) را بنده اش نازل کرد تا برای جهانیان بیم دهنده باشد.
(وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ). (2)
و از قرآن آن چه شفا و رحمت است برای مؤمنان نازل می کنیم.
(إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ). (3)
همانا ذکر (قرآن) را نازل کردیم و به طور قطع نگهدار آنیم.
مهم ترین و معروف ترین نام کتاب خدای متعال و معجزه سترگ پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم همین قرآن است. دربارهٔ معنای این واژه دیدگاه های مختلفی وجود دارد که در اینجا به بررسی آنها می پردازیم.
چنان چه واژهٔ قرآن از مادۀ «تقارن» اخذ شده باشد بدین معنا خواهد بود که همهٔ -
مطالب آن قرین یکدیگرند و همۀ آیات از اولین آیه تا آخرین آیه قرآن موزون و متقارن هستند و همۀ مطالب آن سنجیده شده است.
در روایتی از ابن عباس که فریقین آن را متذکر شده اند، آمده است که ایشان گفت: یک شب بعداز نماز حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مرا به محل خلوتی برده و پرسیدند:
درباره «الف» الحمد چه می دانی؟
گفتم: چیزی نمی دانم شما بفرمائید؛ و آن حضرت یک ساعت درباره «الف» الحمد سخن گفتند.
سپس فرمودند: دربارۀ «لام» چه می دانی؟ من سکوت کردم و امام یک ساعت دربارۀ لام سخن گفتند؛ بعد فرمودند: دربارۀ «حا» چه می دانی و یک ساعت دربارهٔ آن صحبت کردند و همین طور درباره هریک از دو حرف «میم» و «دال» نیز ساعتی سخن گفتند تا این که وقت نماز صبح فرا رسید.
آری! تمام حروف قرآن روی حساب دقیق وارد شده است، لذا پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرموده اند: قرائت هر حرف از قرآن ده حسنه دارد. سپس ده حسنه دارد. سپس تأکید نمودند: مثلاً در «الم» مراد این نیست که قرائت الم ده حسنه دارد، بلکه هریک از حروف آن دارای ده حسنه است، یعنی برای «الف» ده حسنه، برای «لام» ده حسنه و برای «میم» نیز ده حسنه داده می شود. (1)
حاصل آن که تمام حروف و کلمات قرآن متقارن و موزون و قرین یکدیگرند و ممکن است جهت تسمیه آن به این نام همین وجه باشد و قرآن از ماده تقارن اخذ شده باشد. (2)
هم چنین ممکن است واژهٔ قرآن از مادهٔ قرائت اخذ شده باشد، در این صورت -
قرآن به معنای چیزی است که دائماً باید قرائت شود. (1)لذا خداوند سبحان به بندگانش می فرماید:
(فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ). (2)
پس هر مقدار که در توان شماست از قرآن بخوانید.
قرآن کتابی است که باید مدام قرائت شود پس بر مؤمنان فرض است که هر مقداری که می توانند قرآن بخوانند.
نیز ممکن است واژهٔ قرآن از ماده قُرى (معتل اللام) به معنای قریه (محل اجتماع) اخذ شده باشد. (3)در این صورت قرآن به معنای حقیقتی می باشد که تمام خیر در آن جمع شده است.
«حکیم» وصفی است که در مورد نفس و موجود دارای حیات و شعور به کار می رود؛ اما به شیئ حکیم اطلاق نمی شود.
بنابراین تعبير «القرآن الحكيم» بیانگر آن است که قرآن موجود ذی شعور و دارای حیات است و از وصف حکیم استفاده می شود که قرآن نه تنها خودش حیات دارد، بلکه حیات همه چیز به قرآن است و حیات بخش دیگران می باشد.
حکمت به معنای امر ثابت (1)و تخلّف ناپذیر و محکم است؛ بر این اساس می توان گفت: قرآن امری ثابت و محکم است و برخلاف سایر کتب آسمانی که دچار تحریف شده اند، احدی را یارای تغییر و تحریف قرآن نیست.
به عنوان مثال: تورات با اینکه در الواح نوشته شده بود و به صورت یک جا بر حضرت موسی علی نبینا و آله و عليه السلام وارد گشت با این حال دچار تحریف شد، انجیل نیز هم چون تورات دست خوش تحریف قرار گرفت و امروز چهار انجیل وجود دارد: 1. انجیل یوحنا 2. انجیل متی 3. انجیل مرقس 4. انجيل لوقا.
ولی قرآن به حفظ الهی از هر گونه تغییر و تحریف در امان مانده چنان که خدای متعال فرموده است:
(إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ). (2)
همانا ما ذکر (قرآن) را نازل کردم و به طور قطع نگهدار آن هستیم.
می دانیم که آیات قرآن کریم بر خلاف الواح تورات به صورت تدریجی بر پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم نازل شده است این آیات مکتوب هم نبودند و برخی مسلمانان آیات قرآن را بر روی پوست یا استخوان کتف حیوانات می نوشتند و پشت منبر رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم می انداختند.
با این حال قرآن به حفظ الهی از آفت تحریف در امان مانده است؛ چراکه بعداز رحلت خاتم الانبیاء صلى الله عليه واله وسلم همه آیات در مصحف هایی گردآوری شد و بدین ترتیب قرآن از تغییر مصون ماند.
لذا می توان گفت: قرآن امری ثابت و محکم است و هیچ خللی در آیات آن وجود ندارد.
این نکته نیز در خور توجه است که خداوند ثبات و استواری قرآن را با صیغهٔ فعیل بیان کرده و این صیغه بیانگر استمرار و ثبات است یعنی حکمت و استواری قرآن همیشه ثابت و پا برجاست.
در استحکام و ثبات قرآن همین بس که بیش از هزار و چهار صد سال از ندای تحدی آن می گذرد:
(فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ). (1)
پس یک سوره همانند آن را بیاورید و یاران خود را غیر از خدا فرا خوانید. اگر راست می گوئید.
اما احدی نتوانسته است در این مسیر قدم بگذارد، لذا خداوند متعال به منکران می فرماید:
(فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَلَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ). (2)
پس اگر چنین نکنید - که هرگز نخواهید کرد - بترسید از آتشی که آتش زنه های آن مردم و سنگ ها است و برای کافران آماده شده است.
چه استحکامی بالاتر از این وجود دارد که خدای متعال درباره قرآن می فرماید:
(وَلَوْ أَنَّ قُرآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبَالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْكُلِّمَ بِهِ الْمَوْتَى بَل لِلَّهِ الْأَمْرُ جَمِيعاً). (3)
و اگر به وسیله قرآن کوه ها به حرکت در آیند و زمین قطعه قطعه شود یا مردگان به سخن در آیند بلکه همه امر از آن خداست.
کوه بالاترین نماد استواری و استحکام است، چنان که در روایات برای بیان استواری و محکم بودن مؤمن او را به کوه تشبیه کرده اند، رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم می فرماید:
الْمُؤْمِنُ كَالْجَبَلِ الَّذِي لَا تُحَرِّكُهُ الْعَوَاصِفُ. (1)
مؤمن هم چون کوه (استوار) است و تند بادها او را حرکت نمی دهد.
اما قرآن حقیقتی است که آن نماد استواری (کوه) را می تواند به حرکت درآورد.
(إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ).
به راستی که تو قطعاً از فرستاده شدگان هستی.
در این آیه شریفه خدای متعال با تأکید بسیار یادآوری می کند، ای پیامبر! تو از مرسلین (فرستاده شدگان) هستی؛ کلمۀ «إنّ» و حرف «لام» نشانه تأکید هستند. خداوند در آیه ای دیگر برای تأکید مسأله رسالت این چنین می فرماید:
(وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ). (2)
و آنان که کافر شدند می گویند تو فرستاده شده نیستی! بگو: برای گواه میان من و شما، خدا و کسی که همه علم کتاب نزد اوست کفایت می کند.
بر اساس این آیه شریفه خداوند به رسول خویش امر می کند که به کافران بگو:
من برای رسالت خویش دو شاهد دارم. اول؛ خدای عز اسمه و شاهد دیگر، حضرت اميرالمؤمنين على صلوات الله وسلامه عليه. (1)
بدون تردید در عالم واقعه ای مهم تر از بعثت خاتم صلی الله علیه واله وسلم رخ نداده است و هیچ واقعه ای عظیم تر از آن نمی باشد؛ چرا که بعثت همۀ انبیاء مقدمه این بعثت و همه اوصیاء موخره آن هستند و مرکز وقایع عالم هستی همانا بعثت خاتم الانبياء صلی الله علیه واله وسلم است؛ زیرا خداوند دربارهٔ رسول خویش میفرماید:
(مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِن رِّجَالِكُمْ وَلكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً). (2)
محمد صلى الله عليه واله وسلم پدر هیچ یک از مردان شما نیست و لیکن او رسول خدا و خاتم پیامبران است و خداوند به همه چیز آگاه است.
تعبير «خاتم النبيين» به روشنی بیانگر آن است امر نبوت به حضرت رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم ختم شده است. پس همۀ انبیاء مقدمۀ بعثت خاتم الانبیاء هستند. در سوره مبارکه آل عمران آمده است:
(وَمَا مُحمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ). (3)
و محمد صلى الله عليه واله وسلم نیست مگر پیام آوری که پیش از او پیامبرانی در گذشته بوده اند، اگر او بمیرد یا کشته شود شما به عقب بر می گردید.
خداوند هم چنین دربارۀ ارسال رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم چنین می فرماید:
(هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ). (1)
او کسی است که رسول خود را با هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر همهٔ دین ها پیروز کند.
یعنی خدای متعال خاتم الانبیاء صلى الله عليه واله وسلم را فرستاد تا دین او فراگیر شود و هر دین و آئین دیگری را پوشش دهد. در نتیجه واقعه ای مهم تر از بعثت خاتم الانبیاء صلى الله عليه واله وسلم رخ نداده است، لذا به خاطر عظمت این بعثت خدای متعال بعد از سوگند یاد کردن به قرآن حکیم با تاکید پیامبر خاتم صلى الله عليه واله وسلم، او را از مرسلین (فرستاده شدگان) معرفی می کند.
(عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ).
تو بر راه راست استیلا داری.
در این آیه شریفه صراط مستقیم بودن حضرت رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم با حرف «علی» بیان شده است. در صورتی که قاعدتاً می بایست در چنین مواردی حرف «فی» به کار رود، لذا تعبير «على صراط مستقیم» نکته مهمی را در بر دارد و آن عبارت است از بیان علو و استیلای حضرت خاتم الانبياء محمد مصطفى صلى الله عليه واله وسلم بر صراط مستقیم، یعنی صراط مستقیم به وجود نازنین رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم محقق می شود و آن حضرت حافظ این صراط است.
1) سوره توبه، آیه 33؛ سوره فتح، آیه 28؛ سوره صف، آیه 9.
صراط به معنای طریق واضح و مستقیم می باشد. عرب برای راه تعابیر مختلفی به کار می برد که عبارتند از: طریق، سبیل و صراط.
هریک از این تعابیر معانی خاص به خود را دارند سبیل به معنای راه وسیع و باز است و این تعبیر صرفاً توسعه راه را بیان می کند و دربارهٔ سایر ویژگی های آن ساکت است.
طریق نیز به معنای راه هموار و کوبیده شده است این تعبیر نیز از جهات دیگر راه از جمله توسعه آن حکایت نمی کند و از بعد مسافت، مستقیم و غیر مستقیم بودن آن سخن نمی گوید، بلکه صرفاً بیانگر هموار بودن راه است.
اما همۀ این خصوصیات در تعبیر «صراط» نهفته است صراط به معنای راهی می باشد که هم توسعه دارد و هم مستقیم و هموار است. (1)
در نتیجه همگان می توانند وارد آن شوند و سریع به مقصد برسند، چون این راه اعوجاج و انحراف ندارد تا آن که مسیر طولانی گردد.
با این که تعبیر صراط بیانگر مستقیم بودن راه نیز هست اما باز هم خدای متعال برای تأکید بیشتر صراطی را که رسول الله صلى الله عليه واله وسلم بر آن استیلا دارد به صفت مستقیم وصف کرده است تا معلوم شود که طریق هدایت و راه راست منحصر به یک راه است و آن فقط طریق رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم و اهل بیت ایشان صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین می باشد.
پس بر اساس این آیه شریفه تنها راه پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم و به فرموده ایشان، راه اميرالمؤمنين علیه السلام و اولاد معصومین آن حضرت علیه السلام مستقیم و هموار و بدون اعوجاج و انحراف است و تمام طرق دیگر هیچ یک خالی از انحراف نیستند.
لذا حضرت امام علی بن موسی الرضا عليه آلاف التحيه و الثنا در حديث شريف -
1) التحقيق في كلمات القرآن، ج 6، ص 228؛ لسان العرب، ج 7، ص 340؛ مجمع البحرین، ج 4، ص 259.
«سلسلة الذهب» به نقل از پدران بزرگوارشان از رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم روایت کردند که آن حضرت فرمودند: از جبرئیل شنیدم که می گفت: از خدای جل جلاله شنیدم که می فرماید:
لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي، فَلَمَّا مَرَّتِ الرَّاحِلَةُ نَادَانَا بِشُرُوطِهَا وَأَنَا مِنْ شُرُوطِهَا. (1)
لا اله الا الله دژ محكم من است پس هرکس وارد دژ مستحکم من گردد از عذاب من در امان خواهد بود. (راوی) می گوید: وقتی کاروان حرکت کرد (امام علیه السلام) خطاب به ما، ندا کردند که (ورود به این دژ مستحکم) شروطی دارد و من از شروط آن هستم.
خداوند سبحان در همین سوره مبارکه «یس» عبادت خویش را صراط مستقیم دانسته و فرموده است:
(أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ * وَ أَنِ اعْبُدُونِي هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ). (2)
ای فرزندان آدم! آیا از شما پیمان نگرفتم که شیطان را نپرستید؟ که او برای شما دشمنی آشکار است. و این که مرا بپرستید که این راه مستقیم است.
و در آیه ای دیگر آمده است:
(إِنَّ اللهَ رَبِّي وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هَذَا صِرَاطٌ مُستَقِيمٌ). (3)
همانا الله پروردگار من و پروردگار شماست، پس او را بپرستید که این راه مستقیم است.
(تَنزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ).
[قرآن] از ناحیه خداوند عزیز و رحیم فرو فرستاده شده است.
در این آیه شریفه نیز سخن پیرامون قرآن است و خدای متعال قرآن را فرو فرستاده شده از ناحیهٔ خودش معرفی کرده است.
چون قرآن کلام خداوند است و از ناحیۀ او نازل شده، لذا این کلام نورانی چنان که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند، بحر عمیقی است که عمق آن برای بشر شناخته نمی شود. (1)
در کلامی از کلمات نورانی حضرت امیرالمؤمنين عليه افضل صلوات المصلین بیش از چهل صفت برای قرآن ذکر شده است که هریک بحری است از جمله آن که می فرماید:
بَحْرَاً لَا يُدْرِكُ قَعْرُهُ وَمِنْهَاجَاً لَا يُضِلُّ نَهْجُهُ. (2)
(قرآن) اقیانوسی است که کسی را به ژرفایش دسترسی نباشد و راهیست که رهروش گمراهی نرود.
آری! قرآن از ناحیهٔ خداوند عزیز و رحیم نازل شده و دارای چنان عظمتی است که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم به مؤمنان می فرماید:
إِنْ أَرَدْتُمْ عَيْشَ السُّعَدَاءِ وَ مَوْتَ الشُّهَدَاءِ وَالنَّجَاةَ يَوْمَ الْحَسْرَةِ وَالظَّلَّ يَوْمَ -
الْحَرُورِ وَالْهُدَى يَوْمَ الضَّلَالَةِ فَادْرُ سُوا الْقُرْآنَ فَإِنَّهُ كَلَامُ الرَّحْمَنِ وَحِرْزُ مِنَ الشَّيْطَانِ وَرُجْحَانٌ فِي الْمِيزَانِ. (1)
اگر می خواهید هم چون افراد سعادتمند زندگی کنید و هم چون شهیدان بمیرید و اگر خواهان نجات در روز حسرت و سایه در روز داغ و هدایت در روز گمراهی هستید، مدام قرآن بخوانید و آن را به خاطر بسپارید؛ چراکه قرآن کلام خدای رحمان و نگهدارنده از شیطان و موجب برتری و سنگینی در میزان اعمال است.
بدون تردید بشر همواره در پی سعادت است و شکی وجود ندارد که کثرت مال و مقامات در دنیا سعادت را به دنبال نمی آورد، لذا خدای متعال می فرماید:
(أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ * حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ * كَلأَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ). (2)
بسیار نمایی (و زیاده خواهی) شما را مشغول داشت تا وقتی که به دیدار قبرها رفتید هرگز [این بسیار نمایی ها به شما سودی نمی بخشد] به زودی خواهید دانست.
در نتیجه زیاده خواهی و کثرت، سعادت نمی آورد و انسان زیرک باید وسیلهٔ سعادت را بیابد و رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم در این حدیث شریف راه دست یابی به سعادت را به روشنی نمایانده و آن ممارست و هم جواری با قرآن و به خاطر سپردن آن است.
هم چنین شکی نیست که انسان روزی خواهد مرد و مرگ سخت ترین امری است که بشر از آن هراسان و گریزان می باشد، اما شهادت (یعنی مرگ در رکاب حجت خدا یا همان مرگ شهدا)، این امر تخلف ناپذیر را در کام مؤمنان شیرین و راحت می کند و چنین مرگی در سایه مصاحبت و مدارست مدام قرآن نصیب بندۂ مؤمن می شود.
یکی از نام های قیامت «یوم الحسرة» است، چرا که در آن روز بندگان به خاطر خطاهایی که مرتکب شده اند و فرصت هایی که از دست داده اند دچار حسرت می شوند. بنابر فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام این حسرت از لحظه مرگ آغاز می شود.
آن حضرت می فرمایند: «اِجْتَمَعَتْ عَلَيْهِمْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ وَحَسْرَةِ الْفَوْتِ»؛ (1)یعنى سکرات مرگ و حسرت از دست رفتن عمر برای خطاکاران و کافران جمع می شود.
اما به فرموده رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم در حدیث گذشته مداومت در قرائت قرآن و مصاحبت، تفکر و تأمل در آیات و به خاطر سپردن آن و عمل نمودن به دستورات قرآن مایهٔ نجات از حسرت در عالم پس از مرگ است.
در روز قیامت همه از شدت حرارت آن روز به دنبال سایه بان و پناهگاه می گردند و مداومت در قرائت قرآن سایبانی در برابر گرما و آفتاب سوزان است که مؤمنان را از شدت حرارت روز قیامت در امان نگه می دارد.
هم چنین در روزی که همگان راه را گم کرده اند و پاهایشان لغزان است، مؤمنان به سبب تداوم در تفکر و تعمق در قرآن، هدایت خواهند یافت.
این همه آثار و برکات از آن روست که قرآن تنزیل خدای عزیز و رحیم است.
اما درباره تعبیر «تنزیل» توجه به برخی نکات ضروری است که در اینجا به طور اختصار بیان می شود.
1) نهج البلاغه، ص 160 خطبه 109؛ (در بیان قدرت خداوند و انفراد او در عظمت و برانگیخته شدن در قیامت).
فرو فرستاده شدن قرآن در برخی آیات با صیغهٔ انزال بیان شده است، هم چون آیه شریفه:
(شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ). (1)
ماه رمضان که قرآن در آن نازل شده است.
و هم چنین نظیر آیه شريفة : (إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ)؛ (2)یا در سوره مبارکه «دخان» که آمده است: (إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةٍ مُبَارَكَةٍ). (3)
در برخی سُوَر نظیر سوره مبارکه «یس» از «تنزیل» قرآن سخن به میان آمده است، باید دانست مراد از انزال در واقع نزول دفعی و مراد از تنزیل نزول تدریجی قرآن است.
نزول دفعی قرآن بدین صورت است که در شب مبارکی یعنی در شب قدر همه قرآن به یکباره بر بیت المعمور نازل شده و سپس بر لوح محفوظ و از آنجا بر زمین و بر قلب مبارک خاتم الانبیاء صلی الله علیه واله وسلم به یکباره فرود آمده است. (4)
بعداز آن مجدداً خداوند به صورت تدریجی نیز آیات را بر پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم نازل کرده است، لذا خطاب به حضرتش می فرماید:
(وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَى إِلَيْكَ وَحْيُهُ). (5)
و در تلاوت قرآن شتاب مکن پیش از آن که وحی آن بر تو تمام شود.
بر اساس این آیه شریفه هرچند رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم حامل قرآن است اما مأموریت دارد -
که تا پیش از نزول تدریجی قرآن آن را برای مردم تلاوت نفرماید. این واقعیت در آیه ای دیگر بدین صورت بیان شده است:
(وَ قُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلَى مُكْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنْزِيلاً). (1)
و قرآن را بخش بخش فرستادیم تا آن را با درنگ بر مردم بخوانی و آن را به تدریج نازل کردیم.
سر نزول تدریجی قرآن آن است که قرآن کریم حاوی دستورات دین، علم، فرهنگ، حکمت و آئین است و این امور می باید همواره و پیوسته در جامعه جریان داشته باشند و بندگان خدا به تدریج آنها را فرا گیرند و سال ها زحمت بکشند و ممارست نمایند تا به فضل حضرت قدوس نتایجی حاصل گردد.
عزیز به معنای شکست ناپذیر است؛ ارض عزازه یعنی زمین سختی که کلنگ درآن اثر نمی کند و عزیز شخصی است که مقهور هیچ قدرتی نمی شود. (2)
قطعاً تنها حقیقتی که هرگز مقهور نمی شود و شکست نمی خورد همانا ذات حضرت قدوس است؛ چنان که خدای متعال می فرماید:
(إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً). (3)
همانا همه عزت از برای الله است.
ما سوى الله همه مقهورند و لااقل به مرگ شکست می خورند ؛ اما خداوند و آن چه از ناحیه او نازل شده شکست ناپذیر است، لذا در دعای شریف افتتاح به درگاه الهی -
این گونه عرضه می داریم:
قَهَرَ بِعِزَّتِهِ الْأَعِزَّاءَ وَتَوَاضَعَ لِعَظَمَتِهِ الْعُظَمَاءُ.
(سپاس خدای را) که با عزتش همه عزیزان را مقهور ساخته و در برابر عظمتش بزرگان فروتن گشته اند.
پس همه عزت از برای خداوند سبحان است. خدای متعال در آیه ای دیگر می فرماید:
(وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ). (1)
عزت مخصوص خدا و پیامبرش و مؤمنان است.
اما باید دانست که عزت رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم و انبیاء و اولیاء و مؤمنان نسبی و عرضی است و از ناحیه خداوند است و حقیقت عزت اختصاص به ذات ربوبی حضرت حق جلت عظمته دارد.
در آیه شریفه به دنبال صفت «عزیز»، وصف «الرحیم» آمده است و این تعبیر بیانگر آن است که خدای عزتمندی که همه مقهور اویند به رحمت خویش قرآن را فرو فرستاده است و تنزیل قرآن به معنای واقعی کلمه رحمتی از ناحیه پروردگار برای بندگان است.
قرآن صرف رحمت است که خداوند از سر عزت و به عنوان رحمت آن را بر خلق نازل فرموده است.
برخی مفسران نیز معتقدند: وصف «عزیز» بیانگر قهر و غلبه خداوند برای غیر مؤمنان و بدکاران است و صفت «رحیم» از رحمت الهی بر مؤمنان و نیکوکاران حکایت دارد.
1) سوره منافقون، آیه 8.
خدای متعال در اولین آیه از سوره زمر و نیز در سه سوره مبارکه غافر، جاثیه و احقاف بعداز حروف «حم»، می فرماید: تَنزِيلُ الْكِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ؛ و در سوره مبارکه فصلت نیز بعد از «حم» آمده است: تَنزِيلُ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ؛ اما در آیه مورد بحث (آیه پنجم سوره مبارکه یس) موصوف یعنی کلمۀ «الله» حذف شده و خداوند فرموده است: تَنزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ .
حذف موصوف و ذکر صفت به تنهایی بیانگر نکته لطیفی است و آن انتقال اوصاف به کتاب می باشد؛ یعنی هرچند قرآن از ناحیه عزیز علی الاطلاق نازل شده، اما حذف موصوف بیان می کند که خود قرآن نیز دارای عزت است و اگرچه قرآن از ناحیه رحیم على الاطلاق آمده است ولی خود این کتاب فی نفسه نیز رحمت است؛ چنان که خدای تعالی نیز کتاب خویش را (هُدىً وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ) معرفی کرده است.
(لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ).
تا گروهی را بیم دهی که پدرانشان انذار نشدند، پس آنان در غفلت به سر می برند.
انذار به معنای هشدار و تنبیه است و ترس لازمه هشدار و تنبیه می باشد، لذا برخی در معنای انذار لازمه آن را اخذ و آن را بیم معنا می کنند. (1)
خداوند سبحان با خطاب به رسول خویش به قرآن حکیم سوگند یاد می کند که -
1) التحقيق في كلمات القرآن، ج 12، ص 75 ؛ لسان العرب ، ج 5، ص 201 ؛ مجمع البحرين، ج 3، ص 491؛ المصباح المنير، ج 2، ص 599؛ النهاية في غريب الحديث والأثر، ج 5، ص 39.
تو از فرستاده شدگان هستی و بر صراط مستقیم استیلاداری و قرآن از ناحیه خدا فرو فرستاده شده است.
سپس در مقام تعلیل می فرماید: برای این که تو قومی را هشدار بدهی و آنان را بیدار سازی و بی مشان دهی، قومی که پدرانشان انذار نشدند و آنان در غفلت به سر می برند.
از نظر برخی «ما» در «ما انذر» نافیه است؛ یعنی پدران مردم عصر خاتم الانبياء صلی الله علیه واله وسلم در جهالت محض بودند؛ زیرا در دوران فترت به سر می بردند و پیامبری برای آنان مبعوث نشده بود، لذا در جهل مرکب به سر می بردند و از جهل خویش نیز نا آگاه بودند.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در دو خطابه مهم خویش (خطبه 33 و خطبه 104 نهج البلاغه) به این حقیقت اشاره کرده است آن حضرت در یکی از این خطبه ها می فرماید:
إِنَّ اللَّهَ (سُبْحَانَهُ) بَعَثَ مُحَمَّداً صلی الله علیه واله وسلم وَلَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتَاباً وَلَا يَدَّعِي نُبُوَّةً فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّى بَوَّاهُمْ مَحَلَّتَهُمْ... .
همانا خداوند سبحان محمد صلی الله علیه واله وسلم را مبعوث ساخت درحالی که احدی از عرب کتاب خوان نبود، و ادعای نبوت نداشت. پس آن حضرت مردم را (به سوی هدایت) سوق داد تا در جایگاهشان مستقر ساخت... .
آری! جهالت و گمراهی در آن عصر به حدی بود که مردم صبح ها حلوا درست می کردند و تا ظهر به عبادت آن می پرداختند و سپس آن را می خوردند! و یا به تعبیر قرآن کریم:
(وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُم بِالْأُنثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَهُوَ كَظِيمٌ * يَتَوَارَى -
مِنَ الْقَوْمِ مِن سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ عَلَى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرَابِ أَلاَ سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ). (1)
و هرگاه به یکی از آنها مژده داده شود که دختر نصیب تو شده است چهره اش سیاه می شود و به شدت خشمگین می گردد به خاطر مژده بدی که به او داده شده است از قبیله خود پنهان می شود آیا او را با خواری نگه دارد یا در خاک پنهانش کند؟ آگاه باشید که چه بد حکم می کنند.
نهایت فهم و دانش عرب جاهلی این بود که معلقات سبع؛ شعرهای عاشقانه امرأ القيس، اشعار مربوط به تاختن اسب ها و چپاول را از روی تفاخر بر در کعبه آویزان کرده بودند و به آن اشعار تعلیقه و حاشیه می زدند و با شور و هیجان این اشعار را یکی از آخر به اول و دیگری را بالعکس و به طرق مختلف می خواندند.
دلیل این همه جهالت چنان که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: عدم برانگیخته شدن پیامبری الهی به مدت طولانی در میان آنها بود و آنان بعداز بعثت حضرت عیسی علیه السلام یعنی حدود شش قرن از هدایت انبیاء الهی محروم بودند.
البته پیش از آن انبیاء بزرگی هم چون حضرت ابراهیم علیه السلام و حضرت اسماعیل علیه السلام در آن سرزمین زیسته بودند، حضرت اسماعیل علیه السلام نیز در کنار صد پیامبر از انبیاء الهی در حجر اسماعیل مدفون است .
اما اعراب جاهلی سالیان درازی در فترت بوده و انذار نشده بودند، لذا در بعض تفاسیر فرموده اند که قوم غیر منذر آبائهم الاقربین هستند به دلیل طولانی شدن مدت فطرت آنان. (2)
اما در روایات «ما» در «ما انذر آباؤهم» موصوله معنا شده است و بر این اساس معنای آیه چنین است:
«تا قوم را هشدار دهی چنان که پدرانشان هشدار داده شدند».
در روایتی از حضرت امام صادق علیه السلام «ما» در این آیه شریفه موصوله دانسته شده است. مرحوم کلینی در کتاب شریف «کافی» از جناب ابوبصیر نقل می کند:
سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ (لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ) قَالَ: لِتُنْذِرَ الْقَوْمَ الَّذِينَ أَنْتَ فِيهِمْ كَمَا أُنْذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ عَنِ اللَّهِ وَعَنْ رَسُولِهِ وَعَنْ وَعِيدِهِ. (1)
از امام علیه السلام درباره این سخن خدا «تا قومی را هشدار دهی چنان که پدرانشان هشدار داده شدند از پس آنان غافل هستند» پرسیدم. امام علیه السلام فرمودند: (معنای آیه چنین است) تا قومی را که تو در میان آنان هستی هشدار دهی چنان که پدرانشان هشدار داده شدند و اینان نسبت به خدا، رسول او و تهدید خداوند در غفلت به سر می برند.
(لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلَى أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ).
به تحقیق قول برای بیشتر آنان ثابت و محقق است، پس آنها ایمان نمی آورند.
خدای متعال بعداز یادآوری غفلت قومی که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم در میان آنان بود،
1) الكافي، ج 1، ص 432؛ البرهان فى تفسير القرآن، ج 4، ص 564؛ مرآة العقول ، ج 5، ص 130؛ بحار الأنوار، ج 24، ص 333؛ تفسیر نورالثقلين، ج 4، ص 375؛ تفسير كنز الدقائق، ج 11، ص 57.
تاکید می کند که قول حق برای بیشتر آنان ثابت و محقق است با این حال آنها ایمان نمی آورند.
ممکن است گفته شود در این آیه شریفه مراد از قولی که تحقق یافته، در واقع همان وعید و تهدید خداوند به آتش جهنم در مورد منکران و کافران باشد، چنان که خدای متعال در آیه ای می فرماید:
(وَلَوْ شِئْنَا لَآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا وَلَكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ). (1)
و اگر می خواستیم به هرکسی هدایتش را می دادیم ولی این قول از جانب من محقق است که جهنم را از جنّ و انس همگی پر کنم.
اما تهديد خداوند مربوط به چه امری است؟ آیا مراد تحقق عذاب برای منکران توحید می باشد یا اینکه مراد اعم است و شامل امور دیگری هم چون انکار نبوت، معاد و امامت نیز می شود؟
بدون شک برای فهم مراد آیات قرآن ، باید به سراغ معلمان و حاملان علوم قرآن رفت. لذا برای روشن شدن این که مراد از «قول» در آیه شریفه چیست، ادامه حدیثی را که پیش از این ذکر شد مطرح می سازیم.
در ادامه آمده است که امام صادق علیه السلام فرمودند:
(لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلَى أَكْثَرِهِمْ مِمَّنْ لَا يُقِرُّونَ بِوَلَايَةِ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ علیه السلام -
1) سوره سجده، آیه 13.
وَالْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ بِإِمَامَةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَالْأَوْصِيَاءِ مِنْ بَعْدِهِ). (1)
به تحقیق قول برای بیشتر آنان محقق گشت از کسانی که به ولایت اميرالمؤمنين علیه السلام و امامان بعداز ایشان اقرار نمی کنند «پس آنان ایمان نمی آورند» به امامت امیر المؤمنین علیه السلام و اوصیاء بعداز ایشان.
بر اساس کلام نورانی حضرت امام صادق علیه السلام تهدید مربوط به کسانی است که بعداز اثبات حقانیت ولایت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و امامان بعداز ایشان، به آن تن نمی دهند و اقرار نمی کنند.
در نتیجه به خاطر عدم ایمان به امامت امیرالمؤمنین علیه السلام و پذیرش ائمه بعداز آن حضرت وعید خداوند که همانا آتش جهنم است، محقق می گردد و دامان آنها را فرا می گیرد.
(إِنا جَعَلْنَا فِي اعْناقِهِم أَغْلَاَلاً فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ).
همانا ما در گردن های آنان غل هایی می گذاریم، پس آن غل ها تا زیر چانه های آنان است در نتیجه سرهای آنان به بالا نگه داشته شده است.
آیه شریفه در واقع چگونگی تحقق وعید خداوند و کیفیت عذاب منکران توحید و نبوت و ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام و امامان پس از حضرتش را بیان می کند.
حضرت امام صادق علیه السلام در ادامه روایتی که پیش از این مطرح شد، به بیان کیفیت -
1) الكافي، ج 1، ص 432؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص 564؛ تفسیر نورالثقلین، ج 4، ص 375.
عذاب منکران ولایت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و ائمه طاهرین علیهم السلام پرداخته و می فرمایند:
فَلَمَّا لَمْ يُقِرُّوا كَانَتْ عُقُوبَتُهُمْ مَا ذَكَرَ اللَّهُ: (إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلالاً فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ) فِي نَارِ جَهَنَّمَ.
پس چون به ولایت ائمه علیهم السلام اقرار نکردند عقوبت آنها همان است که خداوند بیان فرموده است: «همانا ما در گردن های آنان غل هایی می گذاریم که تا چانه های آنان را گرفته پس سرهایشان را به بالا نگه داشته است» در آتش جهنم.
«غل» حلقه ای فلزی است که به دور گردن مجرمان و جانیان می اندازند؛ و «اقماح» به معنای بالا نگه داشتن سر می باشد.
بر اساس این آیه شریفه خداوند به گردن منکران ولایت ائمه علیهم السلام غل می اندازد و غل های آنان به گونه ای است که تا زیر چانه های آنها را می گیرد، لذا قهراً مانع از خضوع و خشوع آنها در قبال حق می شود و قادر نیستند حق را درک نمایند و در قبال آن سرخم کنند و تسلیم حق باشند.
در نتیجه داخل در آتش جهنم درحالی که سرهای آنان بالا نگه داشته شده است و منکران قادر به دیدن پیش روی خود نیستند.
(وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ إِيْدِيهِمْ سَدّاً وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ).
و ما در پیش روی آنان سدی قرار دادیم و از پشت سرشان سدی است، پس آنان را پوشاندیم در نتیجه آنان نمی بینند.
خدای سبحان در این آیه به شرح کیفیت عذاب منکران ولایت پرداخته و باید توجه داشت که چه عذاب سختی در انتظار آنان می باشد آن عذابی که از روی خشم و غضب پروردگار است.
وضعیت منکران ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام و ائمه اهل بیت علیهم السلام این چنین است که در آتش جهنم نیز به سبب وجود غل های پهن در گردن آنان، سرهایشان به سوی بالاست و قادر به دیدن پیش رو نیستند.
علاوه بر آن خداوند در مقابل و پشت سر آنها نیز سدی قرار داده که توان هرگونه حرکتی را از آنان می گیرد و حتی چشمان آنها نیز بسته می شود.
این همه عذاب نتیجه سوء اختیار خود جهنمیان است؛ زیرا خداوند به اميرالمؤمنین علیه السلام و یازده فرزند معصوم ایشان علیهم السلام ولایت عطا فرمود و آن بزرگواران را به واسطهٔ پیامبر خویش معرفی کرد و حجت را بر همگان تمام ساخت، اما بسیاری از بندگان از سر لجاجت و کبر از تن دادن به فرمان الهی سر باز زده اند و لذا مستحق چنان عذابی شده اند.
منكران ولایت امیرالمؤمنين علیه السلام در واقع بندگان سرکشی هستند که در دنیا اسیر هواهای نفسانی شده اند، کبر و خود برتربینی آنان سبب شده که سر خود را بالا بگیرند و پیش روی خود را نبینند.
غضب و شهوت همچون حصاری آنان را از مقابل و پشت سر محصور ساخته و حقد، کینه و حسد چشمانشان را کور کرده است در نتیجه آنان حق را که آشکار و روشن است نمی بینند و حاضر نیستند جهل خود را با تعلم از ذی علم مرتفع سازند.
بی شک جایگاه چنین موجودات لجوج، عنود و متکبری همانا آتش جهنم است و در جهنم نیز باید به واسطه کبر و منیت در برابر خدای متعال، غل به گردن آنها بزنند تا سرهایشان به سوی بالا نگه داشته شود و به خاطر حقد و حسد چشمانشان بسته گردد و در نتیجه غضب و شهوتشان محصور گردند و از حرکت باز ایستند و به سبب جهلشان در ظلمت جهنم از هرگونه نوری بی بهره باشند.
خدای متعال به صراحت می فرماید:
وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ. (1) و رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم در جمع این منکران لجوج و عنود آشکارا حضرت امیرالمؤمنين علیه السلام را امام مبین معرفی فرمودند. (2)
با این حال کبر، حسد و هوای نفس آنان راکر و کور ساخت و در حصار غضب، شهوت و نفسانیات خویش، باقی ماندند و از پذیرش قول حق سر باز زدند، پس سزاوار آنند که غل به گردن محصور و چشم بسته در ظلمت جهنم به سر برند.
بر پایه برخی احادیث آیه شریفه مورد بحث، ناظر به ممانعت خدای سبحان از ترور پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم می باشد.
1) سوره یس، آیه 12: «همه چیز را در کتابی روشن برشمرده ایم».
2) حَدَّثَنَا أَحْمَدُبْنُ مُحَمَّدِ الصَّائِعُ الْعَدْلُ قَالَ: حَدَّثَنَا عِيسَى بْنُ مُحَمَّدٍ الْعَلَوِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُبْنُ سَلَام الْكُوفِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ عَبْدِ الْوَاحِدِ قَالَ: حَدَّثَنَا حَرْبُ بْنُ الْحَسَن قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُبْنُ إِسْمَاعِيلَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِبْنِ عَلِي الْبَاقِرِ علیه السلام قَالَ: لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم «وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إمام مُبِين». قَامَ رَجُلَانِ مِنْ مَجْلِسِهِمَا، فَقَالا: يَا رَسُولَ اللَّهِ هُوَ التَّوْرَاةُ؟ قَالَ: لَا، قَالا: فَهُوَ الْإِنْجِيلُ؟ قَالَ: لَا، قَالا: فَهُوَ الْقُرْآنُ؟ قَالَ: لَا، قَالَ: فَأَقْبَلَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم: هُوَ هَذَا إِنَّهُ الْإِمَامُ الَّذِي أَحْصَى اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى فِيهِ عِلْمَ كُلِّ شَيْءٍ. الأمالي للصدوق، ص 170؛ معانی الاخبار، ص 95؛ بحار الأنوار، ج 35، ص 428.
در شأن نزول این آیه آمده است:
ابوجهل قصد داشت رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم را به قتل برساند. تصمیم گرفت آن گاه که حضرتش مشغول نماز یا قرائت قرآن است، ایشان را ترور کند.
اما خدای عز اسمه به طور تکوینی مانع از تحقق اراده ابوجهل شد و به وقوع چنین امری اذن نداد. به عبارت دیگر در برابر اراده ابوجهل سدی قرار داد.
در ذیل آیه شریفه از حضرت امام باقر علیه السلام روایت شده است که فرمودند:
أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَهُمْ وَأَبْصَارَهُمْ وَقُلُوبَهُمْ فَأَعْمَاهُمْ عَنِ الْهُدَى؛ نَزَلَتْ فِي جَهْلِ بْنِ هِشَامٍ وَنَفَرٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ، وَذَلِكَ أَنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه واله وسلم قَامَ يُصَلِّي، وَقَدْ حَلَفَ أَبو جَهْلِ لَئِنْ رَآهُ يُصَلِّي لَيَدْمَغَنَّهُ، فَجَاءَ وَمَعَهُ حَجَرٌ وَالنَّبِيُّ صلى الله عليه واله وسلم قَائِمٌ يُصَلِّي، فَجَعَلَ كُلَّمَا رَفَعَ الْحَجَرَ لِيَرْمِيَهُ أَثْبَتَ اللَّهُ يَدَهُ إِلَى عُنُقِهِ وَلَا يَدُورُ الْحَجَرُ بِيَدِهِ، فَلَمَّا رَجَعَ إِلَى أَصْحَابِهِ سَقَطَ الْحَجَرُ مِنْ يَدِهِ؛ ثُمَّ قَامَ رَجُلٌ آخَرُ وَهُوَ مِنْ رَهْطِهِ أَيْضاً، فَقَالَ: أَنَا أَقْتُلُهُ، فَلَمَّا دَنَا مِنْهُ فَجَعَلَ يَسْمَعُ قِرَاءَةَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم فَأُرْعِبَ فَرَجَعَ إِلَى أَصْحَابِهِ، فَقَالَ: حَالَ بَيْنِي وَبَيْنَهُ كَهَيْئَةِ الْعِجْلِ يَخْطِرُ بِذَنْبِهِ فَخِفْتُ أَنْ أَتَقَدَّم. (1)
خداوند شنوایی و بینایی و ادراک آنان را گرفت و در نتیجه آنها را نسبت به هدایت کور کرد.
آیه درباره ابوجهل بن هشام و تعدادی از افراد خانواده او نازل شده است و داستان از این قرار است که پیامبر صلى الله عليه واله وسلم به نماز ایستاد و ابوجهل سوگند یاد کرد که وقتی او را درحال نماز دیدم با سنگ چنان بر سر او می کوبم که مغزش متلاشی شود.
پس آمد درحالی که سنگی در دست داشت و پیامبر صلى الله عليه واله وسلم به نماز ایستاده بود و هر بار که سنگ را بالا برد تا به طرف پیامبر صلى الله عليه واله وسلم پرتاب کند خداوند دست او -
1) تفسير القمى، ج 2، ص 212؛ الجواهر الثمين، ج 5، ص 219.
را نزدیک گردنش از حرکت باز می داشت و سنگ در دست او نمی چرخید و هنگامی که به سوی یاران خود باز می گشت، سنگ از دست او می افتاد. سپس مرد دیگری که او نیز در گروه (تروریستی) ابوجهل بود، برخاست و گفت: من او را به قتل می رسانم، و هنگامی که به پیامبر صلى الله عليه واله وسلم نزدیک شد به قرائت رسول خدا گوش داد و در نتیجه وحشت کرد و به سوی یاران خود بازگشت و گفت: میان من و ایشان چیزی در شمایل گوساله حایل شد که دم خویش را تکان می داد پس ترسیدم که پیش بروم.
با توجه به این شأن نزول معلوم می شود که آثاری بر این آیه مترتب است و خواصی برای آن ثابت می شود که یکی از آنها حفظ انسان از خطرات و محفوظ بودن او از دیدگان افراد می باشد؛ چرا که آثار و امور مربوط به آیات، به امر واقع شده در داستان شأن نزول آنها منحصر نمی شود و عموم آیه با آن مورد تخصیص برنمی دارد.
در نتیجه نمی توان گفت این آیه شریفه به از کار افتادن دست ابوجهل در داستان ترور پیامبر صلی الله علیه واله وسلم اختصاص دارد و فقط برای آن مورد است بلکه آیه شریفه در همه جا و در همه زمان ها و در مصادیق بسیاری کاربرد دارد که قرائت آن موجب حفظ انسان از شرور و آفات می گردد.
بر پایهٔ برخی احادیث، خداوند سبحان در قرآن کریم و از جمله در آیه شریفه مورد بحث از پنج حجاب سخن گفته که به وسیلۀ حجاب های پنج گانه، پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را از آفات و بلیات و خطرات محافظت نموده است.
مرحوم طبرسی در «احتجاج» آورده است:
رُوِيَ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيْهِ عَنْ آبَائِهِ علیه السلام، عَنْ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلَيَّ علیه السلام -
قَالَ: إِنَّ يَهُودِيّاً مِنْ يَهُودِ الشَّامِ وَاَحْبَارِهِمْ... قَالَ لَهُ الْيَهُودِيُّ: فَإِنَّ إِبْرَاهِيمَ علیه السلام حُجِبَ عَنْ نَمْرُودَ بِحُجُبٍ ثَلَاثٍ، قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: لَقَدْ كَانَ كَذَلِكَ وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه واله وسلم حُجِبَ عَمَّنْ اَرَادَ قَتْلَهُ بِحُجُبِ خَمْسٍ، فَثَلَاثَةٌ بِثَلَاثَةٍ، وَأَثْنَانٍ فَضْلٌ، قَالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ، وَهُوَ يَصِفُ أَمْرَ مَحَمَّدٍ: وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ إِيْدِيهِمْ سَدّاً، فَهَذَا الْحِجَابُ الأَوَّلِ وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَهَذَا الْحِجَابُ الثَّانِي فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ فَهَذَا الْحِجَابُ الثَّالِتُ، ثُمَّ قَالَ: وَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجَابَاً مَسْتُوراً فَهَذَا الْحِجَابُ الرَّابِعُ، ثُمَّ قَالَ: فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ فَهَذِهِ حُجِبَ خَمْسَ... . (1)
از حضرت موسی بن جعفر از پدرش از پدرانش علیهم السلام از امام حسین علیه السلام روایت شده است که فرمودند: همانا یک یهودی از یهودیان و احبار شام... (به امير المؤمنين) گفت: همانا ابراهیم با سه حجاب از (شرّ) نمرود پوشیده و در امان بود. علی فرمودند: به تحقیق چنین است و محمد صلى الله عليه واله وسلم نیز با پنج حجاب از ( شرّ) کسی که اراده کرده بود حضرتش را به قتل برساند پوشیده و در امان بود.
پس سه حجاب در ازای سه حجاب (پوشش دهنده ابراهیم) و دو حجاب هم بیشتر از آن داشت.
خدای عزوجل درحالی امر محمد صلى الله عليه واله وسلم را توصیف می کند که فرموده است: «و از پیش روی آنان سدی قرار دادیم» پس این حجاب اول است. (و فرموده است): «و از پشت سر آنها سدی قرار دادیم» این حجاب دوم است. (و فرموده است): «پس بر روی آنان روپوش انداختیم در نتیجه آنان نمی بینند» و این هم حجاب سوم است.
1) الاحتجاج، ج 1، ص 273؛ البرهان في تفسير القرآن، ج 3، ص 538؛ بحار الأنوار، ج 1، ص 32؛ تفسير نور الثقلين، ج 3، ص 377؛ تفسير كنز الدقائق، ج 11، ص 58.
سپس فرمود: «آن گاه که قرآن قرائت کردی میان تو و میان کسانی که به آخرت ایمان نمی آورند پرده ای پوشاننده قرار دادیم» و این حجاب چهارم است. سپس فرمود: «پس آن (غل ها) تا زیر چانه هایشان بود، لذا سر آنان رو به بالا قرار دارد» در نتیجه این ها حجاب های پنج گانه هستند.
براساس این روایت شریف خدای متعال با سه محافظ و پوشش از حضرت ابراهيم عليه وعلى نبينا و آله الصلوة والسلام در برابر سوء قصدهای نمرود محافظت می کرد و اجازه تعرض به این پیامبر اولوالعزم و عظیم الشان را نمی داد، لذا تلاش های نمرود برای قتل حضرت ابراهیم علیه السلام نافرجام ماند و وقتی از قتل حضرتش مأیوس شد، ایشان را تبعید کرد.
اما از پیامبر خاتم صلی لله علیه واله وسلم با پنج محافظ در برابر سوء قصد دشمنان خدا حفاظت می شد که بنا بر فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام چهار حفاظ از حفاظ های پنج گانه آن در آیات هشتم و نهم سوره مبارکه «یس» ذکر شده است که پیش از این درباره آنها مطالبی بیان شد.
هم چنین اشاره کردیم که قرائت آیه نهم سوره مباركه «یس» برای در امان ماندن افراد دیگر از خطرات و آفات نیز اثربخش است.
یعنی چنین نیست که این حجاب ها اختصاص به شخص خاتم الانبیاء صلی لله علیه واله وسلم داشته باشد و دیگران از آنها محروم باشند بلکه ممکن است خداوند افراد دیگر را نیز با این حجاب ها محافظت کند.
لذا خوب است که هرگاه قصد عبور از محلی را داشتید که دشمنی در آنجا کمین کرده است و احتمال تعرض وجود دارد آیه شریفه (وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ إِيْدِيهِمْ سَدّاً وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ)؛ را تلاوت کنید و بسیار تجربه شده که تلاوت این آیه مؤمنان را از دید دشمنان مخفی نگه می دارد و مانع از تعرض آنان به مؤمن می شود.
آری! بنا بر فرمایش حضرت امیرالمؤمنين علیه السلام خداوند رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله وسلم را با پنج حجاب و محافظ از تعرض و سوء قصد دشمنان محافظت می کرد.
یکی از مواضعی که خداوند رسولش را از گزند دشمنان حفظ فرمود در ليلة المبيت بود.
مرحوم علی بن ابراهیم قمی در تفسیر خویش ذیل آیه شریفه وَجَعَلْنَا مِن بَيْن إِيْدِيهِمْ سَدّاً وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ؛ بحث هجرت نبی اکرم صل الله عليه واله وسلم و خوابیدن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در رختخواب ایشان را مطرح کرده است.
داستان از این قرار است کفار مکه تصمیم گرفتند که شبانه به منزل پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم یورش برند و حضرتش را به شهادت برسانند؛ لذا از هر قبیله ای یک نفر و در مجموع چهل نفر شمشیر به دست خانه را محاصره کردند ادامه داستان در تفسیر علی بن ابراهیم چنین نقل شده است:
فَلَمَّا أَمْسَى رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم جَاءَتْ قُرَيْشٍ لِيَدْخُلُوا عَلَيْهِ فَقَالَ أَبُو لَهَبٍ: لَا أَدَعُكُمْ أَنْ تَدْخُلُوا عَلَيْهِ بِاللَّيْلِ فَإِنَّ فِي الدَّارِ صِبْيَاناً وَنِسَاءً وَلَا نَأْمَنُ أَنْ تَقَعَ بِهِمْ يَدْ خَاطِئَةٌ فَنَحْرُسُهُ اللَّيْلَةَ، فَإِذَا أَصْبَحْنَا دَخَلْنَا عَلَيْهِ، فَنَامُوا حَوْلَ حُجْرَةِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم وَأَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم أَنْ يُفْرَشَ لَهُ - فَفُرِشَ لَهُ، فَقَالَ
لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام: اهْدِنِي بِنَفْسِكَ، قَالَ: نَعَمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ. قَالَ: نَمْ عَلَى فِرَاشِي وَالْتَحِفْ بِبُرْدَتِي فَنَامَ عَلِيٌّ عَلَى فِرَاشِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم وَالْتَحَفَ بِبُرْدَتِهِ وَ جَاءَ جَبْرَئِيلُ فَأَخَذَ بِيَدِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم فَأَخْرَجَهُ عَلَى قُرَيْشٍ وَهُمْ نِيَامٌ وَهُوَ يَقْرَأُ عَلَيْهِمْ (وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ). (1)
1) تفسير القمى، ج 1، ص 275 - 276.
پس وقتی رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم روز را به شب رساند قریش آمدند تا بر او داخل شوند و ابولهب گفت: به شما اجازه نمی دهم که شبانه بر او داخل شوید؛ چرا که در خانه کودکان و زنان هم هستند و هیچ تضمینی نیست که دست به خطا نرود و به آنان آسیبی نرسد.
پس شب را از او نگهبانی می کنیم و چون صبح شد بر او داخل می شویم، لذا آنان در اطراف حجره رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم خوابیدند و رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم دستور دادند که رختخوابی را برای ایشان پهن کنند و رختخواب برای حضرتش پهن شد. سپس به علی بن ابی طالب فرمودند: جانت را برای من فدا می کنی؟ (حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام) عرضه داشتند: بله ای رسول خدا! آن حضرت فرمودند: در رختخواب من بخواب و عبای من را بر روی خود بکش.
لذا على علیه السلام در رختخواب رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم خوابید و با عبای حضرت را روی خود کشید و جبرئیل آمد دست رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم را گرفت و او را از میان قریش خارج کرد درحالی که آنها خواب بودند و او این آیه را برای آنان قرائت می کرد: (و از پیش روی آنان سدی و از پشت سرشان سدی قرار دادیم و روی آنها را پوشانیدم پس آنان نمی بینند).
(سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ وَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ)؛.
و برای آنان یکسان است که آنها را بیم دهی یا بیمشان ندهی (در هر صورت) ایمان نمی آورند.
بر اساس این آیه شریفه انذار منکران حق و ولایت که افرادی متکبّر عنود و لجوج هستند، هیچ تأثیری در ترک عناد و لجاجشان ندارد و انذار و عدم انذار فرقی به حالشان نمی کند.
خداوند سبحان در این آیه با یادآوری این مطلب به اخبار غیبی، از عدم تسلیم و ایمان آنان خبر داده است.
البته نباید چنین توهم شود که انذار سیدالمرسلين عبث و بیهوده است و تنبیه حضرتش اثر ندارد زیرا آیه شریفه هرگز در مقام بیان چنین مطلبی نیست.
بلکه از حال کسانی خبر می دهد که حق برای آنها ثابت شده و خداوند حجت را بر آنان تمام کرده است با این حال ایمان نمی آورند و خداوند دو آیه پیشتر از آیه مورد بحث، حال آنان را چنین توصیف نمود:
(لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلَى أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ).
به تحقیق قول برای بیشتر آنان ثابت و محقق است پس آنها ایمان نمی آورند.
در آیه بعد خدای متعال سبب تسلیم نشدن آنان در برابر قول حق را بیان می کند و می فرماید:
(إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاً فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ).
همانا ما در گردن های آنان غل هایی می گذاریم پس آن غل ها تا زیر چانه های آنان است، در نتیجه سرهای آنان به بالا نگه داشته شده است.
یعنی سبب عدم تسلیم منکران آن است که خداوند بر گردن آنان غل زده است؛ غل هایی پهن که تا زیر چانه هایشان را گرفته و آنان سر خود را بالا نگه داشته اند و جز آسمان چیزی را نمی بینند علاوه بر این غل، خداوند سدی در پیش رو و سدی د پشت سر آنها قرار داده و چشم بند بر صورتشان نهاده، در نتیجه آنان چیزی نمی بینند. لذا بسیار طبیعی است که هشدار و تنبیه دادن به چنین کسانی که قدرت دیدن ندارند سودی به حالشان نخواهد داشت.
کسی که در غل و زنجیر غضب و حسد گرفتار شده و عقلش را حجاب پوشانده است و نیز کسی که شهوت كبر ،غرور حقد و کینه او راکر و کور ساخته است هرگز متنبه نمی شود و با هشدار کسی هشیار نمی گردد.
بر سیه دل چه سود خواندن و حی *** میخ آهنین نرود بر سنگ.
وقتی انسان دچار تعصبات و همیت ها و امیال نفسانی شود حقیقت را نمی بیند و سخن حق به گوش او فرو نمی رود.
لذا وقتی از ابوجهل سؤال شد که چرا علیرغم روشن شدن حقانیت رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم به نبوت آن حضرت اعتراف نمی کنی؟
در پاسخ گفت: زیرا من از قبیلهٔ بنی مخزوم هستم و او از قبیله قریش است و تن دادن به بزرگی یکی از قریش سبب سرشکستگی بنی مخزوم می شود و من هرگز به قبیله خود خیانت نمی کنم و هرگز به او ایمان نمی آورم. (1)
بی شک انذار چنین کسی که به سبب تعصب قومی و قبیله ای کر و کور شده و ایمان نمی آورد، سودی به حالش ندارد و انذار و عدم انذار برای او مساوی است.
آن چه سبب نادیده گرفتن غدیر خم و غصب حقوق حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام و صدیقه طاهره علیها السلام شد، چیزی جز حسد کوردلان به مقام والای الهی آن بزرگواران نبود هرچه رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم تلاش نمود با ذکر فضايل اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا و حسنین علیهما السلام کبر و غرور جاهلان را از بین ببرد، اما آتش حسد آنان شعله ورتر می شد.
1) تفسير القمي، ج 1، ص 277؛ تفسیر الصافی، ج 2، ص 298؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 2، ص 683.
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم برای در هم شکستن غرور مدعیان در اواخر عمر شریف خویش لشکری را برای فتح دو امپراطوری بزرگ روم و ایران آماده ساخت و یک جوان هجده ساله به نام «اسامة بن زید» را امیر لشکر قرار داد و سران سقیفه را که مدعی شیخوخیت بودند، تحت فرماندهی اسامه با آن لشکر روانه ساخت و متخلفان از آن لشکر را لعنت کرد، (1)اما کبر و نخوت آنان از میان رفتنی نبود.
برای اینکه عقل و خرد انسان به کار بیفتد، فطرت او بیدار شود، چشمش ببیند و گوشش بشنود باید خود را از چنگال هواهای نفسانی و تعصبات بی جهت و همیت های باطل رها سازد، در غیر این صورت عقل و فطرت و چشم و گوش همه از کار می افتند و انسان مصداق آيه كريمه: (خَتَمَ اللهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ) (2)می شود.
خداوند درباره کسانی که گرفتار حجاب هایی همچون تعصب نسبت به پدر و مادر، فرزند، همسر و برادر شده اند و حب مال کورشان کرده می فرماید:
(قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِنَ اللهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ). (3)
بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و عشیره و اموالی که به دست -
آورده اید و تجارتی که از کساد و بی رونقی اش می ترسید و خانه هایی که به آن دل بسته اید در نظرتان از خدا و رسول او و جهاد در راهش محبوب تر است، پس منتظر باشید که خدا عذابش را بیاورد و خدا گروه فاسقان را هدایت نخواهد کرد.
(إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَخَشِيَ الرَّحْمَنَ بِالْغَيْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرِ كَرِيمٍ).
تو فقط کسی را بیم می دهی که از ذکر پیروی کند و از خدای مهربان در نهان بترسد، پس او را به آمرزش و پاداشی ارجمند مژده بده.
تا پیش از این آیه خداوند حال کفار و معاندین متکبر و مغرور و لجوج را بیان می فرماید و در این آیه سیاق تغییر کرده و خدای متعال از انذار و بشارت مؤمنان سخن می گوید.
براساس آموزه های دینی وقتی انسان خطا می کند و مرتکب گناهی می شود، نقطه سیاهی در قلب او ایجاد می گردد (1)و گناهان بعدی سبب می شود که سیاهی بر سیاهی افزوده شود در نتیجه اصرار بر گناه کار را به جایی می رساند.
1) ابو بصیر گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمودند: «إِذَا أَذْنَبَ الرَّجُلُ خَرَجَ فِي قَلْبِهِ نُكْتَةٌ سَوْدَاءُ فَإِنْ تَابَ انْمَحَتْ وَإِنْ زَادَ زَادَتْ حَتَّى تَغْلِبَ عَلَى قَلْبِهِ فَلَا يُفْلِحُ بَعْدَهَا أَبَداً»؛ (الکافی، ج 2، ص 271؛ وسائل الشيعة، ج 15، ص 202) هرگاه فردی گناه کند در قلب او نقطه سیاهی پدید می آید، پس اگر توبه کند آن لکه سیاه از بین می رود و اگر بر گناه خود بیفزاید بر سیاهی قلباش افزوده می شود تا این که سیاهی بر قلب او غلبه می کند و بعداز آن هرگز رستگار نمی شود.
که به تعبیر قرآن:
(ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوأَى أَن كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُونَ). (1)
سپس سرانجام کسانی که بدی کردند به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را مسخره نمودند.
وقتی کار به اینجا رسید کردار زشتشان همچون زنگاری بر دل آنان می نشیند. همان طوری که می فرماید:
(كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِم مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ). (2)
هرگز چنین نیست، بلکه کردارشان مانند زنگاری بر دل هایشان نشسته است.
اگر بنده عصیانگر خود را با توبه و استغفار شستشو ندهد و از نفحه های رحمانی الهی روی گرداند، این زنگارها بر روی هم انباشته می شود و پرده سخت حجابی محکم بر قلب او می کشد که هیچ نمی بیند و هیچ نمی فهمد و مصداق این آیه شریفه می شود:
(لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ). (3)
برای آنها دل هایی است که با آن نمی فهمند و برای آنها چشم هایی است که با آن نمی بینند و برای آنان گوش هایی است که با آن نمی شنوند، آنها مانند چهارپایان هستند بلکه گمراه ترند آنان همان غافلان هستند.
و به تعبیر آیهٔ هفتم سوره بقره آنان همان کسانی هستند که:
(خَتَمَ اللهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ).
خداوند بر دل هایشان مهر نهاد و بر گوش هایشان و بر چشم هایشان پوشش قرار داده است.
مؤمن برای دچار نشدن به این وضع اسفبار باید همواره استغفار کند (1)و هرگاه گناهی از او سر زد بلافاصله توبه نماید و به آغوش خداوند بازگردد.
مؤمن باید اوّاب، توّاب، عائب و تائب باشد و تنها در این صورت است که انذار به حال بنده سود می بخشد، لذا خدای متعال می فرماید:
(إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَخَشِيَ الرَّحْمَنَ بِالْغَيْبِ).
این است و جز این نیست که تنها کسی انذار می شود که از ذکر تبعیت می کند.
این آیه شریفه افاده حصر می کند و انذار را منحصر به کسانی می داند که تابع خدا و حجج الهی هستند، لذا مؤمنان به خدای متعال عرضه می دارند:
(رَبَّنَا آمَنَّا بِمَا أَنْزَلْتَ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ). (2)
پروردگارا! به آن چه نازل کرده ای ایمان آوردیم و از رسولت پیروی کردیم، پس ما را با شاهدان مقرر فرما.
مؤمن کسی است که بعداز پی بردن به عجز خویش از درک حقایق، تنها به در خانه حجّت های خداوند و کسانی که به وحی اتصال دارند متوسل شود و از ایشان -
تبعیت کند تا آن که هدایت شود و از گمراهی نجات یابد؛ در نتیجه تبعیت اولین گام در اثر پذیری انذار است.
خودبینی و اتکاء به قوای ادراکی نفس و عمل بر اساس رأی و نظر عواملی هستند که انسان را به بی راهه می برند؛ چرا که قوای ادراکی انسان به منزله نوری هستند که بدون علائم راهنمایی برای رسیدن به مقصد کفایت نمی کنند.
برای رسیدن به مقصد علاوه بر بهره گیری از نور، باید راه صحیح را نیز از بی راهه تشخيص داد و تشخیص صراط حق و مستقیم فقط به مدد آیات قرآن و احادیث اهل بيت علیهم السلام ممکن می گردد.
یکی از اموری که مؤمن باید از آن تبعیت کند ذکر است؛ به این معنا که انسان مؤمن هرگاه به اشتباه خود متذکر شد، لازم است بلافاصله به سوی خداوند بازگردد؛ خدای متعال در اوصاف پرهیزکاران می فرماید:
(وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَلَمْ يُصِرُّوا عَلَى مَا فَعَلُوا وَهُمْ يَعْلَمُونَ). (1)
و آنهایی که وقتی کار زشتی انجام دهند یا به خود ستم کنند خدا را به یاد آورند پس برای گناهان خود آمرزش طلبند و جز خدا کیست که گناهان را بیامرزد؟ و بر آن چه مرتکب شده اند اصرار نورزند با این که می دانند.
توبه باید بلافاصله بعداز تذکر و رفع غفلت انجام گیرد و بر اساس روایات، مؤمن گناهکار هفت ساعت فرصت دارد که از خطا و گناه خویش استغفار و توبه نماید و تا هفت ساعت فرشتگان موظف به ثبت گناهان، معصیت مؤمنان را ثبت نمی کنند.
1) سوره آل عمران، آیه 135.
حتی بعداز ثبت و ضبط معصیت نیز خداوند به گناه کاران مهلت داده تا آن که توبه نمایند. از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمودند:
مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يُذْنِبُ ذَنْباً إِلَّا أَجَلَهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ سَبْعَ سَاعَاتٍ مِنَ النَّهَارِ فَإِنْ تَابَ لَمْ يُكْتَبْ عَلَيْهِ شَيْءٌ وَإِنْ هُوَ لَمْ يَفْعَلْ كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِ سَيِّئَةٌ. (1)
هیچ مؤمنی نباشد که گناهی کند جز اینکه تا هفت ساعت از روز، خداوند عزوجل به او مهلت دهد و اگر توبه کند بر او نوشته نشود و اگر که توبه نکند، خدا یک گناه بر او بنویسد.
و در روایت دیگری آمده است:
الْعَبْدُ الْمُؤْمِنُ إِذَا أَذْنَبَ ذَنْباً أَجَّلَهُ اللَّهُ سَبْعَ سَاعَاتٍ فَإِنِ اسْتَغْفَرَ اللَّهَ لَمْ يُكْتَبْ عَلَيْهِ شَيْءٌ وَإِنْ مَضَتِ السَّاعَاتُ وَلَمْ يَسْتَغْفِرْ كُتِبَتْ عَلَيْهِ سيِّئَةً وَإِنَّ الْمُؤْمِنَ لَيُذَكَّرُ ذَنْبَهُ بَعْدَ عِشْرِينَ سَنَةٌ حَتَّى يَسْتَغْفِرَ رَبَّهُ فَيَغْفِرَ لَهُ. (2)
بنده مؤمن چون گناه کند خداوند او را هفت ساعت مهلت دهد پس اگر از خدا آمرزش خواست چیزی بر او نوشته نشود و اگر این ساعت ها گذشت و آمرزش نخواست، یک گناه بر او نوشته شود.
و همانا مؤمن پس از بیست سال به یاد گناهش افتد تا از خدا آمرزش خواهد و خدا گناهش را بیامرزد.
در روایتی از رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم نقل شده است، فرمودند:
مَنْ تَابَ قَبْلَ مَوْتِهِ بِسَنَةٍ قَبِلَ اللَّهُ تَوْبَتَهُ، ثُمَّ قَالَ : إِنَّ السَّنَةَ لَكَثِيرَةٌ مَنْ -
تَابَ قَبْلَ مَوْتِهِ بِشَهْرٍ قَبِلَ اللَّهُ تَوْبَتَهُ، ثُمَّ قَالَ: إِنَّ الشَّهْرَ لَكَثِيرٌ مَنْ تَابَ قَبْلَ مَوْتِهِ بِجُمْعَةٍ قَبِلَ اللَّهُ تَوْبَتَهُ، ثُمَّ قَالَ: إِنَّ الْجُمْعَةَ لَكَثِيرٌ مَنْ تَابَ قَبْلَ مَوْتِهِ بِيَوْمٍ قَبِلَ اللَّهُ تَوْبَتَهُ، ثُمَّ قَالَ: إِنَّ يَوْماً لَكَثِيرٌ مَنْ تَابَ قَبْلَ أَنْ يُعَايِنَ قَبلَ اللَّهُ تَوْبَتَهُ. (1)
بنده گناه کار تا آخرین سال عمر خویش فرصت توبه دارد. سپس فرمودند: یک سال بسیار زیاد است و معصیت کار تا آخرین ماه عمر خود برای توبه کردن مهلت دارد.
آن گاه فرمودند: یک ماه نیز زیاد است و مهلت عاصیان برای بازگشت و توبه تا یک هفته به آخر عمر و تا روز جمعه است و جمعه و یک هفته را نیز زیاد دانستند و فرمودند: گناهکاران تا روز آخر عمر خود مهلت دارند. و بالاخره فرمودند: یک روز هم زیاد است و تا وقتی که مرگ انسان یقینی نشده باشد راه بازگشت باز است و می تواند توبه کند.
اما بدون شک تو به هرچه سریع تر صورت گیرد آسان تر و پسندیده تر است و مؤمن باید از ذکر تبعیت کند و آنی که از غفلت بیرون آمد و متوجه زشتی عمل خویش شد، بلافاصله باید با استغفار و انابه به دامان مولای خویش بازگردد.
اما کافران کوردلی که بر قلبشان مهر نهاده شده ، تا آتش جهنم را احساس نکنند متذکر نمی شوند و آن گاه هم تذکر سودی به حال آنان ندارد. خدای متعال می فرماید:
(وَجِيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الْإِنسَانُ وَأَنَّى لَهُ الذِّكْرَى). (2)
و در آن روز جهنم آورده شود در آن روز انسان متذکر می شود، اما این تذکر چه سودی برای او دارد؟
و یا اینکه در سوره فاطر فرموده است:
(أَوَلَمْ نُعَمِّرْكُمْ مَا يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَجَاءَكُمُ النَّذِيرُ فَذُوقُوا فَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ نَصِيرٍ).
آیا شما را به اندازه ای که هرکس اهل اندرز پذیری است در آن مدت اندرز پذیر، عمر ندادیم و مگر بیم دهنده ای به سوی شما نیامد، پس اکنون عذاب را بچشید که برای ستم کنندگان هیچ یاوری نیست.
حاصل آن که اگر مراد از «ذکر» در آيه شريفه (إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ) ؛ همان معنای لغوی این واژه باشد. آیه بدین معنا خواهد بود که فقط تبعیت کنندگان از ذکر (یعنی آنان که به محض خروج از غفلت توبه می کنند) همان ها انذار می شوند.
پیرامون چیستی مراد خداوند از «ذکر» در آیه شریفه و معنای تبعیت از آن دیدگاه های مختلفی وجود دارد که در اینجا به تبیین آنها می پردازیم:
اما برخی معتقدند که مراد از «ذکر» در آیه مورد بحث، ذات حضرت قدوس است و بر اساس این آیه شریفه انذار مخصوص کسانی است که از ذات حضرت حق تعالی تبعیت کنند. (1)
برخی نیز گفته اند: مراد از «ذکر» قرآن است (2)و تنها کسانی انذار می شوند که از قرآن تبعیت کنند.
قائلان به این نظریه به آیاتی از قرآن استناد می کنند که در آنها قرآن به صراحت ذکر معرفی شده است؛ نظیر آیه کریمه:
(إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ). (1)
همانا ما ذکر را نازل کردیم و ما قطعاً حفظ کننده آن هستیم.
شاهد دیگر، این آیه شریفه است:
(وَإِنَّهُ لَذِكْرُ لَكَ وَلِقَوْمِكَ وَسَوْفَ تُسْأَلُونَ). (2)
و به یقین این «ذکر» است برای تو و برای قومت و به زودی سؤال خواهید شد.
اما براساس روایات اهل بیت علیهم السلام مراد از «ذکر» در این آیه شریفه حضرت اميرالمؤمنين عليه الصلوة و السلام است؛ مرحوم کلینی از امام صادق علیه السلام نقل می کند که فرمودند:
(سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ وَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ) بِاللَّهِ وَبِوَلَايَةِ عَلِيِّ وَ مَنْ بَعْدَهُ ثُمَّ قَالَ: (إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ يَعْنِي أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ). (3)
و برای آنان فرقی نمی کند که آنها را انذار کنی یا اندارشان نکنی، آنان ایمان نمی آورند به خدا و به ولایت علی علیه السلام و امامان بعداز او.
سپس خداوند فرمود: همانا فقط کسانی که از ذکر تبعیت می کنند انذار می شوند یعنی (کسانی که از) امیرالمؤمنین علیه السلام (تبعیت می کنند).
بنابر حدیث شریف، تنها و تنها شیعیان و پیروان راستین امیرالمؤمنین علیه السلام که از خداوند سبحان خشیت دارند انذار می شوند -
خشیت ترسی است که با تعظیم و احترام و امید همراه باشد. لذا خداوند خشیت را مخصوص عالمان دانسته و فرموده است:
(إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ). (1)
جز این نیست که از میان بندگان خدا تنها علما از او خشیت دارند.
یعنی در عین این که از ذات مقدس حضرت حق می ترسند او را تعظیم می کنند و تنها به او امیدوارند.
از آن جا که خشیت به معنای ترس همراه با تعظیم و احترام و امید می باشد، در آیه مورد بحث با صفت رحمان از خداوند یاد شده و تعبیر «خشی الرحمن» آمده است.
این تعبیر هم بیانگر آن است که مؤمنان در برابر خدای رحمان صرفاً نمی ترسند، بلکه به خاطر رحمت رحیمیه و رحمانية ذات مقدس ارحم الراحمين ضمن ترس آمیخته با تعظیم و احترام به رحمت واسعه او نیز امیدوارند.
به عبارت دیگر: تنها کسانی انذار می شوند که همواره در خوف و رجاء هستند؛ مؤمن کسی است که نه خوف او سبب از بین رفتن رجاء و امیدواری او می گردد و نه امید به رحمت خدا او را نسبت به معصیت پروردگار جری می کند!.
چنان که رجاء بدون خوف انسان را به گناه جری می کند ناامیدی از رحمت پروردگار نیز سبب می شود بندگان معصیت کاری که به نجات خویش امید ندارند بیشتر و بیشتر در گناهان غرق شوند.
1) سوره فاطر، آیه 28.
به همین جهت ناامیدی از رحمت خداوند بزرگترین گناه شمرده شده است، لذا حضرت یعقوب علی نبینا و آله و علیه السلام به فرزندانش می فرماید:
(لَا تَيْأَسُوا مِن رَّوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِن رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ). (1)
و از رحمت خدا نومید نشوید؛ زیرا فقط گروه کافران از رحمت خدا نومید می شوند.
در نتيجه أكفر كفّار و أفسق فساق نیز نباید از رحمت خدا حتی برای لحظه ای ناامید گردد؛ چرا که این نومیدی از کفر بزرگتر است، بلکه کافران و فاسقان نیز باید با امید به رحمت پروردگار از کفر و فسق خود توبه کنند و به آغوش خدای رحمان پناه برند.
در مقابل نیز کسی که در تمام طول عمر خود تنها یک گناه مرتکب شده است باید به واسطهٔ ارتکاب همان یک گناه از خشم و غضب الهی بترسد و نیز چنان چه کسی در طول عمر خویش یک طاعت انجام داده باید امیدوار باشد که خداوند رحمان به واسطه همان طاعت او را نجات می دهد.
پس انسان در هر رتبه و مرحله ای از ایمان همواره باید در خوف و رجا باشد و تعبیر «خشی الرحمن» مفید همین نکته است؛ یعنی بنده مؤمن باید از خدای رحمان خشیت داشته باشد و به همراه ترس او را تعظیم کند درحالی که به رحمتش امیدوار است.
خشیت از رحمان در آیه شریفه با قید «بالغیب» آمده است. درباره معنای این کلمه نیز دیدگاه های مختلفی وجود دارد از جمله این که مراد خداوند تاکید بر خشیت از خدای رحمان در نهان است یا این که مراد سودمندی خشیت تا پیش از مرگ است .
در ادامه به بررسی هریک از این دیدگاه ها می پردازیم.
1) سوره یوسف، آیه 87.
برخی معتقدند : مراد از «غیب» در این جا همان معنای لغوی آن یعنی «نهان و پنهان» است.
بر این اساس معنای آیه چنین خواهد بود که تنها کسانی انذار می شوند که اهل تبعیت هستند و همواره درحال خوف و رجا می باشند و در نهان از خدا خشیت دارند.
بسیاری از بندگان به خاطر کسب و جاهت و یا حفظ آبرو و ترس از واکنش های سایرین، در میان جمع و در برابر انظار دیگران از ارتکاب کارهای زشت پرهیز می کنند، اما در خفا و خلوت از گناه و معصیت ابایی ندارند.
حضرت امام زین العابدین علیه السلام در مناجات های سحر ماه مبارک رمضان به پیشگاه خدای سبحان عرضه می دارد:
فَلَوْ اطَّلَعَ الْيَوْمَ عَلَى ذَنْبِي غَيْرُكَ ما فَعَلْتُهُ، وَلَوْ خِفْتُ تَعْجِيلَ الْعُقُوبَةِ لاجْتَنَبْتُهُ لا لِأَنَّكَ أَهْوَنُ النَّاظِرِينَ إِلَيَّ، وَأَخَتُ الْمُطَّلِعِينَ عَلَيَّ، بَلْ لِأَنَّكَ يا رَبِّ خَيْرُ السّاتِرِينَ، وَأَحْلَمُ الأَحْلَمِينَ، وَأَكْرَمُ الْأَكْرَمِينَ، سَتَّارُ الْعُيُوبِ، غَفَّارُ الذُّنُوبِ، عَلامُ الْغُيُوبِ، تَسْتُرُ الذَّنْبَ بِكَرَمِكَ، وَتُؤَخِّرُ الْعُقُوبَةَ بِحِلْمِك... . (1)
پس چنان چه امروز غیر تو بر گناه من اطلاع یابد آن را انجام نمی دهم و اگر از تعجيل عقوبت بترسم قطعاً از آن گناه اجتناب می کنم نه به خاطر آن که تو سبک ترین بینندگانی و بی مقدارترین آگاهان، بلکه بدان جهت که تو ای پروردگار، بهترین پوشاننده ها و محکم ترین حکم کننده ها و گرامی ترین گرامی ها و پوشاننده عیب ها و آمرزنده گناهان و دانای به غیب ها هستی و به کرم خویش گناه را می پوشانی و به حلم خود عقوبت را به تاخیر می اندازی.
حاصل آن که ترس از مردم و خوف از آبرو سبب می شود بسیاری از بندگان -
1) مصباح المتهجد، ج 2، ص 584؛ اقبال الأعمال، ج 1، ص 68؛ بحار الأنوار، ج 95، ص 84.
آشکا را معصیت نکنند و بسیاری از گناهان را به طور پنهانی انجام دهند؛ چنان که شاعر گفته است:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند *** چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند.
اما مؤمنان راستین در نهان که جز حضرت حق کسی آنان را نمی بیند از ذات قدوس پروردگار خشیت دارند و همین خشیت سبب می شود که در اثر هشدارها، هشیار شوند و انذار در آنها مؤثر است.
برخی نیز گفته اند: مراد از «غیب» در آیه شریفه «مرگ» است و آیه را چنین معنا کرده اند که انذار مخصوص کسانی است که تا پیش از فرا رسیدن مرگ از ذکر تبعیت کند و از خدای رحمان خشیت داشته باشد.
اما تبعیت از ذکر خشیت از خدا و توبه در هنگام فرا رسیدن مرگ سودی ندارد چنان که توبه فرعون به هنگام نزول عذاب الهی و غرق شدن سودی به حال او نبخشید؛ خدای عز اسمه داستان فرعون را چنین بیان کرده است:
(وَ جَاوَزْنَا بِبَنِي إِسْرَائِيلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَجُنُودُهُ بَغْياً وَعَدْواً حَتَّى إِذَا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قَالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلَّا الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرَائِيلَ وَأَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ * آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَكُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ). (1)
و بنی اسرائیل را از دریا عبور دادیم و فرعون و لشکرش از روی ظلم و ستمگری دنبال آنها رفتند تا هنگامی که در آستانه غرق شدن قرار گرفت، گفت: باور دارم که هیچ معبودی جز کسی که بنی اسرائيل به او ایمان آوردند، نیست و من از تسلیم شدگان هستم.
1) سوره یونس، آیات 90 و 91.
(به او گفته شد) اکنون [که وقت گذشته است؟] و پیش از این معصیت کردی و از تبهکاران بودی.
خدای متعال بعداز بیان این که انذار شدن مخصوص تبعیت کنندگان از ذکر و خشیت کنندگان از خدای سبحان است، به رسول خویش امر می کند که چنین کسانی را به مغفرت و اجر کریم بشارت دهد.
مغفرت مراتبی دارد و از آنجا که «مغفرة» در این آیه به صورت نکره آمده، می توان وصف عظیم را در تقدیر گرفت و گفت معنا چنین است:
«فبشره بمغفرة عظيم»؛ یعنی مؤمنان این چنینی را به بالاترین مراتب مغفرت بشارت بده و بر همین اساس «اجر» نیز به صفت «کریم» متصف شده است.
بدین معنا که در انتظار مؤمنان اجریست که کاستی و نقصان و منتها ندارد؛ زیرا «کریم» (1)کسی است که فراتر از آنچه تصور می شود عطا می کند و برای عطای او کاستی و نقصان و پایانی نیست.
(إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتَى وَنَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ).
همانا ما مردگان را زنده می کنیم و آن چه را از پیش فرستاده اند و تمام آثار آن ها را می نویسیم و همه چیز را در امام مبین «آشکارکننده» برشمرده ایم.
1) التحقيق في كلمات القرآن، ج 10، ص 49؛ لسان العرب، ج 12، ص 510.
چنان که پیش تر بیان شد سوره مبارکه «یس» از مهم ترین سوره های قرآن است و این آیه شریفه نیز از پر اهمیت ترین آیات این سوره و بلکه آیات قرآن به شمار می رود.
خدای متعال در این آیه شریفه چهار مرتبه با ضمیر جمع (متكلم مع الغیر) از کار خود سخن می گوید، یعنی با ضمیرهای «انا»، «نحن»، «نحیی» و «نکتب».
این نحوه سخن گفتن از اهمیت بالای محتوای آن حکایت دارد، یعنی خداوند هرگاه بخواهد امر مهمی را از موضع قدرت بیان فرماید با صیغه جمع و تعبیر «انا» مطلب را بیان می کند. چنان که حکام و سلاطین و بزرگان قوم که اراده آنان اراده جمع است، این گونه سخن می گویند.
وقتی بزرگ قومی می گوید: «ما چنین می خواهیم» منظور این است که همۀ قوم به تبع بزرگ خویش چنان اراده ای دارند و اگر کسی نظر دیگری نیز داشته باشد، باید از آن دست بردارد و تابع فرمانروای خویش گردد؛ در نتیجه نحوه بیان در این آیه از عظمت و بزرگی امر حکایت دارد و بر اهمیت بالای مطلب دلالت می کند.
اما وقتی کلامی از موضع لطافت و رقت بیان می شود ضمیرها به صورت مفرد (متکلم وحده) به کار می روند نظیر آیه شریفه:
(وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ). (1)
و هنگامی که بندگان من از تو درباره من بپرسند پس بگو: من به بندگان نزدیکم، دعای دعا کننده را هنگامی که مرا می خواند اجابت می کنم.
در این آیه چهار مرتبه ضمیر متکلم وحده استعمال شده است و محتوای آیه از -
1) سوره بقره، آیه 186.
جنبه رحمت و لطافت و مهربانی خدای متعال حکایت دارد. اما آیه مورد بحث از قدرت و شدت و عظمت امر حکایت می کند.
در آیات قبل خدای متعال از دو گروه سخن گفت: یکی گروه کافران متکبر و معاندی که انذار سودی به حالشان ندارد و فرقی نمی کند که رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم آنان را انذار کند یا انذارشان نکند، آنان در غل جهل و زنجیر غرور و کبر گرفتار آمده اند. خداوند سدی از پیش رو و سدی از پشت سر آنان قرار داده و پرده ای بر دیدگانشان انداخته است، در نتیجه چیزی نمی بینند و در واقع مردگانند.
گروه دیگر مؤمنان هستند که با هشدار رسول خدا صلى الله عليه واله وسلمه هشیار می شوند و اساساً انذار مخصوص آنان است. این گروه به واسطۀ خشیتی که از خدا دارند، مستحق مغفرت و اجر کریم می گردند.
خداوند در پی این آیات و بعد از بیان حال دو گروه با تاکید به موضوع بسیار مهم زنده شدن مردگان می پردازد و می فرماید: به تحقیق ما مردگان را زنده می کنیم.
ممکن است مراد از «احیاء موتی» همان معنای لغوی آن یعنی زنده کردن مردگان در قیامت باشد چنان که در آیات دیگری از همین سوره مبارکه آمده است:
(قَالَ مَن يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ * قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ). (1)
چه کسی این استخوان های پوسیده را زنده می کند؟ بگو همان کسی آنها را زنده می کند که نخستین بار آنها را آفرید و او به هر آفرینشی عالم است.
1) سوره پس، آیات 78 و 79.
خدای عز اسمه هم چنین در مواضع دیگری نیز از زنده شدن مردگان در قیامت سخن گفته است؛ از جمله در سوره مبارکهٔ «قیامه» می فرماید:
«أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ * بَلَى قَادِرِينَ عَلَى أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ بَلْ يُرِيدُ الْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ). (1)
آیا انسان می پندارد که ما هرگز استخوان های او را گرد نمی آوریم؟ بله ! ما قادریم سر انگشتان او را موزون و مرتب کنیم بلکه انسان می خواهد موانع پیش روی خود را [برای ارتکاب معاصی] بردارد.
ظاهر آیه مورد بحث نیز بیانگر معنای لغوی آن یعنی همان زنده شدن مردگان در قیامت توسط خدای متعال است که می فرماید:
(إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتَى).
به تحقیق ما مردگان را زنده می کنیم.
هم چنین ممکن است معنای لطیفی نیز از این آیه شریفه استفاده نمود و گفت: چه بسا مراد از زنده کردن مردگان در این جا قرار دادن کافران توبه کننده در صف مؤمنان باشد. همان کافران متکبری که گرفتار غل و زنجیر کبر و غرورند و به واسطه کوری حاصل از سدهای پیش رو و پشت سرشان، در واقع حکم مردگان را دارند .
بر اساس آموزه های دینی، تردیدی نیست که اگر این کافران متکبر دست از تکبّر و رذایل بردارند و توبه کنند خداوند آنان را می پذیرد و با قرار دادن آنان در صف مؤمنان، آنها را زنده می کند در آیات دیگری نیز خداوند از کافران به «موتی» تعبیر می کند -
1) سوره قیامه، آیات 1 تا 5.
و خطاب به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم می فرماید:
(إِنَّكَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ). (1)
همانا تو نمیتوانی سخن خود را به گوش مردگان برسانی و نمی توانی ناشنوایان را هنگامی که روی برمی گردانند فراخوانی.
آری! ممکن است مراد از «الموتی» در آیه مورد بحث نیز در واقع همان کافران متکبر باشد که خداوند بازگشت آنان به حیات ایمانی را منتفی نمی داند و از زنده کردن آنها سخن می گوید.
چه بسیار ستمگرانی در عالم بودند که توبه نمودند، به آغوش خداوند بازگشتند و به واسطه ایمان زنده شدند.
پس حتی کافران نیز نباید از رحمت الهی نومید گردند؛ چرا که خداوند می فرماید: (لَا تَيْأَسُوا مِن رَّوْحِ اللَّهِ)؛ (2)و چنان چه کافری با امید به رحمت الهی به سوی خدا بازگردد و از منجلاب باطل خارج شود، ممکن است خدای مقلب القلوب، قلب مرده او را احیاء فرماید.
خدای عز اسمه بعداز بیان زنده شدن مردگان، یادآور می شود که ما هر آنچه را انجام داده اند و نیز آثارشان را ثبت می کنیم؛ در واقع کتابت به معنای ثبت است و «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ»؛ (3)نيز بدين معناست که روزه برای شما مقرر و ثابت شده است.
نوشتن، یکی از راه های ثبت می باشد؛ چنان که گفته شده «ما کتب قرّ و ما حفظ فرّ». (4)
یعنی آن چه ثبت و نوشته شود قرار می یابد و آن چه به حافظه سپرده شود فرار می کند و باقی نمی ماند؛ وجه تسمیه کتاب نیز بدان جهت است که مطالب در آن ثبت شده و تغییر نمی کند.
بر اساس این آیه شریفه هر عملی که بندگان انجام داده اند نوشته و ثبت می شود، لذا در آیه ای دیگر از لسان لقمان خطاب به فرزندش آمده است که بدو گفت:
(يَا بُنَيَّ إِنَّهَا إِن تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُن فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّمَاوَاتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ). (1)
پسرم! کار نیک و بد اگر به اندازه دانه ای از خردل باشد و در میان سنگی یا در آسمان ها یا در زمین باشد خدا آن را برای حساب می آورد، همانا خداوند نکته سنج و آگاه است.
هیچ عملی از حضرت حق مخفی نخواهد بود و تمام اعمال بندگان توسط دو فرشته نوشته می شود تا در دادگاه عدل الهی، اعمال بندگان به آنان نشان داده شود؛ خدای متعال می فرماید:
(إِذْ يَتَلَقَّي الْمُتَلَقِّيَانِ عَنِ الْيَمِينِ وَعَنِ الشِّمَالِ قَعِيدٌ * مَا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ). (2)
به یاد آرید هنگامی را که دو نفر [دو فرشته اعمال] از راست و از چپ آن را دریافت می کنند. هیچ سخنی نمی گوید مگر این که در کنار او نگهبانی آماده است [تا آن را بنویسد].
آری! آنچه از اعمال که از پیش فرستاده شده نوشته و ثبت می شود و اعمال گذشته -
بندگان هرگز از بین نمی رود و باقی است چنان که بر اساس علم تجربی ، امروزه ثابت شده که ماده و انرژی از بین نمی رود و فانی شدنی نیست بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شود. اعمال انسان نیز باقی هستند و هر کسی نتیجه عمل خویش را می بیند. خدای عز اسمه می فرماید:
(فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًا يَرَهُ). (1)
پس هرکس در دنیا هموزن ذره ای کار نیک انجام داده آن را می بیند. و هرکس در دنیا هم وزن ذره ای کار بد انجام داده آن را می بیند.
هم چنین در آیه ای دیگر آمده است:
(وَكُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَابَاً يَلْقَاهُ مَنشُوراً * اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً). (2)
و هر انسانی نامه کردارش را به گردنش آویخته ایم و روز قیام آن را نوشته ای در برابر خود می بیند. [به او گفته می شود] کتابت را بخوان، کافی است که امروز خود حسابگر خویشتن باشی.
علاوه بر این که کارهای صادر شده از انسان در گذشته ثبت می شود، خداوند آثار اعمال او را نیز می نویسد و بی شک تمام کارها آثاری در پی دارند.
آثار پاره ای از کارها مشهود و واضح است، اما بر برخی از اعمال انسان آثاری مترتب می شود که مشهود نیستند، ممکن است انسان سخنی بگوید و همان سخن آثاری در پی داشته باشد که او هرگز متوجه آن نگردد، به همین جهت -
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در وصیت خویش به محمد ابن حنفیه می فرمایند:
وَاعْلَمْ يَا بُنَيَّ ! إِنَّ اللَّسَانَ كَلْبٌ عَقُورٌ إِنْ أَرْسَلْتَهُ عَقَرَكَ وَرُبَّ كَلِمَةٍ سَلَبَتْ نِعْمَةً وَجَلَبَتْ نَقِمَةٌ فَاخْزَنْ لِسَانَكَ... . (1)
بدان ای فرزندم! همانا زبان سگی هار است که اگر آن را رها کنی به تو گزند می رساند و چه بسا کلمه ای نعمتی را از تو سلب کند و نقمتی به بار آورد، پس زبانت را در کام بگیر.
به عنوان نمونه از سلب شدن نعمت به جهت یک عمل به ظاهر ساده، می توان به داستان حضرت یوسف علی نبینا و آله و علیه السلام اشاره کرد.
در روایتی آمده است: روزی که حضرت یوسف علیه السلام بعد فراق طولانی به ملاقات پدر رفت نوری از او جدا شد و آن نور نبوت از صلب او بود؛ چرا که حضرت یوسف برای لحظه ای در احترام به پدر تاخیر کرد و همین عمل سبب شد که نبوت از صلب او بیرون رود و از فرزندان او هیچ پیامبری (مرسل) نباشد. (2)
روشن است که احدی نمی تواند اثر عملی، همچون لحظه ای تأخیر در احترام به پدر را ببیند و درک کند؛ مگر آن که خداوند آن را بیان فرماید.
چنان که بیان شد همۀ اعمال انسان آثاری دارد که بعضی از آن غیر مشهود هستند و اما برخی کارها آثاری مشهود و ماندگار دارند به عنوان مثال: کارهایی هم چون -
1) ارشاد القلوب، ج 1، ص 103؛ من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 388؛ الاختصاص، ص 229 با اندکی تفاوت در تعابیر.
2) تفسیر القمی، ج 1، ص 356؛ تفسیر الصافی، ج 3، ص 48. اگر در تاریخ نگاه کنید بعضی از انبیاء غیر مرسل از نسل حضرت یوسف آمده اند؛ مراد این روایت این است که از نسل حضرت یوسف پیامبر مرسل و پیامبر صاحب شریعت هرگز نیامده است.
بنای مسجد، احداث کتابخانه، تالیف کتاب یا تاسیس مراکز ضد فساد، پایه گذاری سنت حسنه و سیئه و... آثاری طولانی دارند که همۀ این آثار بعداز انجام عمل و بعد از مرگ انسان نیز ثبت می شوند.
درباره ثبت اعمال و آثار آنها روایاتی از اهل بیت علیهم السلام در ذیل آیه شریفه مورد بحث وارد شده است که در اینجا برخی از آنها ذکر می گردد.
در روایت معتبری ابو بصیر از امام باقر علیه الصلوة و السلام نقل می کند:
سَمِعْتُهُ يَقُولُ: اتَّقُوا الْمُحَقِّرَاتِ مِنَ الذُّنُوبِ فَإِنَّ لَهَا طَالِباً، يَقُولُ أَحَدُكُمْ أُذُنِبُ وَأَسْتَغْفِرُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ يَقُولُ: (وَنَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ وَكُلَّ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ) وَقَالَ عَزَّوَجَلَّ: (إِنَّهَا إِن تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُن فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّمَاوَاتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ). (1)
شنیدم که آن حضرت می فرمایند: از گناهان کوچک پرهیز کنید، چرا که برای آن طالبی هست یکی از شما می گوید گناه می کنم و (سپس) غفران می طلبم درحالی که خدای عزوجل می فرماید: «و آن چه را از پیش فرستاده اند و تمام آثار آنها را ثبت می کنیم و همه چیز را در امام مبین برشمرده ایم».
و نیز فرموده است: «همانا اگر کار نیک و بد به اندازه دانه ای از خردل باشد و در میان سنگی یا در آسمان ها یا در زمین باشد، خدا آن را برای حساب می آورد، همانا خداوند نکته سنج و آگاه است».
1) الكافي، ج 2، ص 270 - 271؛ روضة المتقين، ج 13، ص 162؛ تفسیر الصافی، ج 4، ص 145؛ وسائل الشيعة، ج 15، ص 311.
در حدیثی دیگر حضرت امام صادق علیه السلام درباره گناهانی که به چشم نمی آیند فرمودند:
إِنَّ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه واله وسلم نَزَلَ بَأَرْضِ قَرْعَاءَ، فَقَالَ لِأَصْحَابِهِ : إِثْتُوا بِحَطَبٍ، فَقَالُوا: يَا رَسُول الله! نَحْنُ بَأَرْضِ قَرْعَاءَ مَا بِهَا مِنْ حَطَبٍ، قَالَ: فَلْيَأْتِ كُلُّ إِنْسَانٍ بِمَا قَدَرَ عَلَيْهِ فَجَاءُوا بِهِ حَتَّى رَمَوْا بَيْنَ يَدَيْهِ بَعْضَهُ عَلَى بَعْضٍ، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه واله وسلم: هَكَذَا تَجْتَمِعُ الذُّنُوبُ، ثُمَّ قَالَ: إِيَّاكُمْ وَالْمُحَقِّراتِ مِنَ الذُّنُوبِ، فَإِنَّ لِكُلِّ شَيْءٍ طَالِباً وَإِنَّ طَالِبَهَا يَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ. (1)
همانا رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم در زمین برهوت و بی آب و علفی فرود آمدند سپس به اصحاب خویش فرمودند: هیزمی بیاورید.
آنان گفتند: ای رسول خدا! ما در زمین برهوت و بی آب و علفی هستیم و در آن هیزمی نیست.
پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمودند: پس هرکسی به مقداری که می تواند هیزم بیاورد، پس آنها هیزم آوردند تا اینکه در مقابل رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم آنها را بر روی هم ریختند. پس رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم فرمودند: گناهان این گونه جمع می شوند. سپس فرمودند: «شما را به پرهیز از گناهان کوچک توصیه می کنم چرا که برای هر چیزی طالبی وجود دارد و همانا طالب آن می نویسد آن چه را از پیش فرستاده اید و آثار آنها را و هر چیزی را در امام مبین برشمرده ایم».
از این حدیث شریف می توان استفاده کرد که سبب این همه تاکید بر پرهیز از گناهان کوچک آن است که امور کوچک معمولاً به چشم نمی آیند و چون انسان به گناهان کوچک بی توجه است، لذا در صدد جبران و استغفار برنمی آید.
1) الكافي، ج 2، ص 288؛ روضة المتقين، ج 9، ص 269؛ الوافی، ج 5، ص 1010؛ وسائل الشيعة، ج 15، ص 311.
در نتیجه این گناهان کم کم جمع می شوند و در طول عمر بسیار می گردند و انسان به دلیل بی توجهی و اهمیت ندادن به آنها خود را عاری از هر گناهی می پندارد و چنین حالتی از بندگان بسیار ناپسند است.
باید دانست که انجام یک گناه بسیار کوچک برای مداومت به استغفار در تمام عمر کافی است؛ چرا که اگر فضل الهی شامل حال بنده نشود همان یک گناه به ظاهر کوچک، کافیست تا آن که بنده را روانه جهنم کند.
بعداز ذکر دو حدیث در مورد ثبت گناهان، اینک به جاست برخی احادیث مربوط به ثبت آثار اعمال نیز ذکر گردد.
در روایتی از حضرت امام صادق علیه السلام آمده است که فرمودند:
وَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم: مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً فَلَهُ أَجْرُهَا وَأَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يُنْقَصَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَيْءٌ. (1)
و به تحقیق رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم فرمودند: هرکس سنت نیکویی را پایه گذاری کند اجر آن سنت و اجر کسانی که تا روز قیامت بدان عمل می کنند به او می رسد بدون آن که چیزی از اجر عمل کنندگان کم گردد.
در مقابل پایه گذاری سنت سیئه نیز چنین اثری دارد؛ پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمودند:
مَنْ سَنَّ سُنَّةٌ سَيِّئَةٌ كَانَ عَلَيْهِ وِزْرُهَا وَوِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ. (2)
هرکس سنت سیئه ای را پایه گذاری کند وزر آن و وزر عمل کنندگان به آن تا روز قیامت بر عهده او خواهد بود.
می توان نتیجه گرفت که بر اساس این حدیث شریف تمام سیئات خلق بر عهده پایه گذاران سقیفه و کسانی است که شعار «حسبنا کتاب الله» سر دادند و با جدا کردن مردم از اهل بیت علیهم السلام سبب گمراهی خلق شدند.
در حدیث دیگری از رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم آمده است:
إِذَا مَاتَ ابْنُ آدَمَ انْقَطَعَ عَمَلُهُ إِلَّا مِنْ ثَلَاثٍ : وَلَدٍ صَالِحٍ يَدْعُو لَهُ، وَصَدَقَةٍ جَارِيَةٍ، وَعِلْمٍ يَنْتَفَعُ بِهِ. (1)
هنگامی که فرزند آدم بمیرد عمل او منقطع می شود، مگر از سه ناحیه: فرزند صالحی که برای او دعا می کند؛ صدقه جاری و علمی که بدان نفع برده می شود.
خدای تعالی بعداز تاکید بر ثبت اعمال و آثار اعمال انسان ها می فرماید: (كُلَّ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينِ)؛ در تعبیر «کلّ شی» چنان که پیش تر بیان شد «کلّ» به «شی» که عام ترین مفهوم است اضافه شده است و بیانگر چنان عمومیتی است که هیچ چیزی از دایره آن بیرون نیست.
آن چه بیان شد بر اساس معنایی بود که از ظاهر آیه برداشت می شود، اما باید دانست که امکان دارد علاوه بر معنای ظاهری معنای دیگری از آیات قرآن مراد باشد، لذا برای پی بردن به معنای «آثار»، مراجعه به روایات اهل بیت علیهم السلام ضروری است.
در کتاب «فقه القرآن» شأن نزول آیه شریفه چنین بیان شده است:
(وَنَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ) قال مجاهد: انا نأمر ملائكتنا ليثبتوا -
1) جامع الاخبار، ص 105؛ عوالی اللئالي، ج 1، ص 97؛ مهذب البارع، ج 3، ص 155.
جميع افعالهم الصالحه حتى مشيهم الى المساجد فان بني سلمة من الانصار شكوا الى رسول الله صلى الله عليه واله وسلم بعد منازلهم فنزلت الآية (وَآثَارَهُمْ) اي خطاهم فمن مشى الى مسجد كان له بكل خطوة اجر عظیم. (1)
«و ما آن چه را از پیش فرستاده اند و آثار آنها را ثبت می کنیم»؛ مجاهد گفته است: (یعنی) ما به فرشتگان خود امر کردیم که همه کارهای نیک آنان را ثبت کنند حتی حرکت آنان به سوی مساجد را.
همانا بنى سلمه از انصار به رسول خدا صلى الله عليه ولبه وسلم از دوری منزلشان (به مسجد) شکایت کردند، پس این آیه نازل شده و «آثار آنان» یعنی قدم هایشان.
پس هرکس به سوی مسجد قدم بردارد برای او در ازای هر قدم پاداشی سترگ (بزرگ) هست.
درباره معنای مراد از «امام مبین» نیز اقوال مختلفی وجود دارد که در اینجا به برخی از آنها اشاره می شود:
در برخی آیات قرآن کریم از کتاب آسمانی حضرت موسی علی نبینا و آله و عليه السلام یعنی تورات به «امام» تعبیر شده است؛ خداوند متعال می فرماید:
(أَفَمَن كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ وَ مِن قَبْلِهِ كِتَابُ مُوسَى إِمَاماً وَرَحْمَةً). (2)
آیا آن کس که دلیلی آشکار از پروردگار خویش دارد و در پی آن شاهدی -
از او می باشد و پیش از آن کتاب موسی (تورات) که امام و رحمت بود [گواه بر او بود]... .
امام به معنای پیشوا و میزان است و اطلاق امام به کتاب موسی علیه السلام بدان جهت می باشد که این کتاب آسمانی حاوی قوانین الهی است و بندگان خدا در هر امری باید بدان مراجعه و بر اساس آن عمل کنند.
برخی با استناد به اطلاق امام به «تورات» در آیات قرآن ، نتیجه گرفته اند که مراد از «امام مبین» در آیه مورد بحث نیز، تورات است. (1)
برخی نیز با استناد به آیاتی که از ثبت همه چیز در کتاب مبین سخن گفته اند، نتیجه می گیرند: مراد از «امام مبین» در واقع همان «کتاب مبین» و منظور از «کتاب مبین» نیز «قرآن» است. (2)
و برخی از مفسران بر این باورند چون همۀ امور در لوح محفوظ ثبت است، پس مراد از «امام مبین» در این آیه شریفه همان لوح محفوظ است. (3)
براساس اعتقاد برخی مفسران نیز مراد از «امام مبین» در واقع همان «ام الکتاب» است. (4)
برای روشن شدن مطلب باید دانست که در آیات قرآن از سه نوع کتاب سخن گفته شده است:
کتاب شخصی اعمال هریک از بندگان.
کتاب هر امت.
کتاب امت ها.
در این جا به ارائه مطالبی پیرامون هریک از این کتاب ها می پردازیم.
کتاب شخصی اعمال هریک از بندگان، کتابی است که همه اعمال شخص در در آن ثبت می شود که در اصطلاح عرف «نامۀ عمل» گفته می شود؛ چنان که خدای متعال می فرماید:
(وَكُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَاباً يَلْقَاهُ مَنشُوراً : اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً). (1)
و هر انسانی نامه اعمالش را به گردنش آویخته ایم و روز قیامت آن را نوشته ای در برابر خود می بیند (و به او گفته می شود) کتاب خود را بخوان و کافی است که امروز خود حسابگر خویشتن باشی.
این کتاب مخصوص ثبت اعمال هریک از امت ها است؛ چنان که خدای عز اسمه می فرماید:
(وَتَرَى كُلَّ أُمَّةٍ جَاثِيَةٌ كُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَى إِلَى كِتَابِهَا الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ). (2)
و در آن روز هر امتی را می بینی که به زانو درآمده است، هر امتی به سوی کتابش خوانده می شود آن روز بر اساس آن چه انجام می دادید جزا داده می شوید.
کتاب دیگری که خداوند در قرآن از آن سخن گفته کتاب امت هاست که ریز تمام اعمال امت ها در آن ثبت است؛ از این کتاب به لوح محفوظ و ام الکتاب (1)(و به تعبیر امروز دفتر کل) تعبیر می شود.
به نظر می رسد کتاب مبین نیز تعبیر دیگری از کتاب امت ها یا همان «ام الکتاب» است که همه چیز در آن ثبت می باشد.
همه آن چه در کتاب شخصی بندگان و همۀ آن چه در کتاب هر امت نوشته شده، همه در کتاب مبين (ام الكتاب و لوح محفوظ) نیز ثبت است؛ لذا خداوند درباره ارائه اعمال بندگان در روز قیامت می فرماید:
(وَوُضِعَ الْكِتَابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَيَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنَا مَالِ هذَا الْكِتَابِ لاَ يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً). (2)
و کتاب پرونده اعمال گذارده می شود، پس گناه کاران را می بینی از آن چه در آن است ترسان و هراسان هستند و می گویند وای بر ما این کتابی است که هیچ کردار کوچک و بزرگی را فرو نگذاشته ، مگر آن که آن را به شمار آورده است! و همگان کردار خود را حاضر می بینند و پروردگارت به هیچ کس ستم نمی کند
بر اساس این آیه شریفه، تمام کارهای ریز و درشت بندگان به تفصیل و با جزئیات در کتاب مبین ثبت می شود بنابراین جا دارد بنده مؤمن بسیار استغفار کند تا به وسیلهٔ استغفار اعمال بد و گناهان خود را محو نماید که فرمود: «التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ كَمَنْ لَا ذَنْبَ لَهُ»؛ و بر همین اساس رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم هر روز هفتاد مرتبه استغفار می کردند؛ در روایتی از حضرت امام صادق علیه السلام آمده است که فرمودند:
كَانَ رَسُوْلُ اللهِ صلى الله عليه وسلم يَتُوبُ إِلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فِي كُلِّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةٌ. (1)
رسول خدا صلى الله عليه وسلم در هر روز هفتاد مرتبه به سوی خداوند توبه می کردند.
یکی از کارهایی که برای مؤمنان لازم است این که باید مرتب رد مظالم کنند و به این وسیله حقوق ضایع شده دیگران را اداء نمایند؛ چرا که ممکن است ضرر و زیانی به بندگان خدا رسانده باشند بی آن که متوجه خطای خود بشوند.
هم چنین در روایات اهل بیت علیهم السلام تصریح شده که مراد از «امام مبین» در این آیه شریفه حضرت مولی الموحدین امیر المؤمنين عليه افضل صلوات المصلين است.
در روایتی حضرت امام باقر علیه السلام از پدر بزرگوارشان از جد بزرگوارشان نقل کرده اند که فرمودند:
لَمَّا أُنْزِلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ عَلَى رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم: وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ قَامَ أَبُو بَكْرٍ وَعُمَرٍ مِنْ مَجْلِسِهِمَا، فَقَالَا: يَا رَسُولَ اللهِ! هُوَ التَّوْرَاة؟ قَالَ: لَا، قَالا: فَهُوَ الْإِنْجِيلِ؟ قَالَ: لَا، قَالَا: فَهُوَ الْقُرآن؟ قَالَ: لاَ قَالَ: فَأَقْبَلَ اَمِيرُالْمُؤْمِنَينَ علیه السلام، فَقَالَ رَسُول الله صلى الله عليه واله وسلم: هُوَ هَذَا أَنَّهُ الْإِمَامُ -
1) الكافي، ج 2، ص 438؛ تنبيه الغافلين، باب التوبة، ص 144.
الَّذِي أَحْصَى اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى فِيهِ عِلْمَ كُلَّ شَيْءٍ. (1)وقتی این آیه بر رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم نازل شد «و همه چیز را در امام مبین برشمردیم»، ابوبکر و عمر از جای خود برخاستند و گفتند: ای رسول خدا! آن (امام مبین تورات است؟ فرمودند: نه.)آن دو گفتند: پس آیا آن انجیل است؟ فرمودند: نه.آن دو گفتند: پس آیا آن قرآن است؟ فرمودند: نه.امام علیه السلام فرمودند: پس امیرالمؤمنین علی علیه السلام پیش آمدند و رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم فرمودند: آن (امام مبین ایشان است. همانا ایشان امامی است که خدای تبارک و تعالی علم همه چیز را در او جمع کرده است.)مرحوم علی بن ابراهیم نیز در تفسیر خویش ذیل این آیه شریفه می نویسد:(وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ أَيْ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ، فَهُوَ مُحْكَمٌ وَذَكَرَ ابْنُ عَبَّاسٍ عَنْ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ علیه السلام، أَنَّهُ قَالَ: أَنَا وَاللَّهِ الْإِمَامُ الْمُبِينُ أُبِينُ لِلْحَقِّ مِنَ الْبَاطِلِ وَوَرِثْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم وَهُوَ مُحْكَمْ. (2))«و همه چیز را در امام مبین بر شمردیم» یعنی در کتاب مبین و آن محکم و ثابت است؛ و ابن عباس از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده است که ایشان فرمودند: «به خدا سوگند من امام مبین هستم که برای جدایی حق از باطل مطلب را آشکار می کنم و آن را از رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم به ارث برده ام» و این محکم و ثابت است.در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم روایت شده است که فرمودند:مَعَاشِرَ النَّاسِ مَا مِنْ عِلْمِ إِلَّا وَقَدْ أَحْصَاهُ اللَّهُ فِيَّ وَكُلٌّ عِلْمٍ عَلِمْتُ فَقَدْ أَحْصَيْتُهُ فِي إِمَامِ الْمُتَّقِينَ مَا مِنْ عِلْمٍ إِلَّا عَلَّمْتُهُ عَلِيّاً [وَهُوَ الْإِمَامُ الْمُبِينِ]. (3)
ای مردم! هیچ علمی نیست مگر آن که پروردگارم به من تعليم فرموده است و من آن را به علی علیه السلام تعلیم کرده ام و به تحقیق خداوند آن را در من احصا کرده است.و هر علمی را که به من تعلیم شده به تحقیق آن را در امام متقیان احصا کرده ام و هیچ علمی نیست مگر آن که آن را به علی علیه السلام تعلیم کرده ام و او «امام مبین» است.### آیه سیزدهم#### اشاره(وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسَلُونَ.)و برای آنها، ساکنان شهر [انطاکیه] را مثال بزن هنگامی که فرستادگان خدا به سوی آنان آمدند.خدای متعال از این آیه شریفه تا آیه بیستم از سوره مبارکه «یس» وارد فراز دیگری می گردد و با درهم آمیختن معقول و محسوس در صدد آن است که مطالب پیشین محققاً برای طالبان ثابت شود.در آیات گذشته خداوند از توحید، نبوت، معاد و قرآن سخن گفته است.هم چنین در آیات پیشین یادآور شده که در گردن های کسانی که ایمان نمی آورند، غل و زنجیر آویخته می شود، سرهای آنان به طرف بالا نگه داشته می شود و سدی از مقابل و سدی از پشت سر آنان قرار داده شده و خداوند پرده ای بر روی آنان انداخته است در نتیجه آنان چیزی نمی بینند و درک نمی کنند.بر اساس آن آیات، کافران در حقیقت مردگانی بیش نیستند؛ اما مؤمنان خدا ترس، با هشدار خداوند هشیار می شوند و به اجر کریم می رسند.آن گاه تصریح فرموده که ما اعمال بندگان و آثار آنها را ثبت می کنیم و همه چیز را در امام مبین احصاء نموده ایم.
بعداز ذکر این حقایق و براهین برای روشن تر شدن مطلب، در این آیه شریفه مثلی می زند.باید دانست که ذکر مثل در قرآن سری دارد در این جا به آن اشاره می کنیم.#### سر مثال های قرآناساساً یکی از روش های ذات حضرت قدوس برای تبیین مطالب در قرآن مجید این است که هرگاه قوانینی را درباره مبدأ، معاد، نبوت یا سایر حقایق دینی مطرح می کند، مثال هایی نیز پیرامون این قوانین ذکر می کند و مخاطبان را به نمونه های عینی و خارجی توجه می دهد تا مسأله از حیطه فکر و ذهن و نظر فراتر رود و در عالم عین مشهود گردد.در آیه مورد بحث و آیات بعدی سورۀ «یس» نیز خداوند در راستای بیان مصداق خارجی برای مطالب پیشین، به تاریخ انبیاء و اُمَم سابقه اشاره فرموده است، زیرا تاریخ انبیاء گذشته در واقع در بر دارندۀ توحید و معاد و نبوت و سایر اصول اعتقادات است.داستان امت های سابق نیز از اطاعت و عصیان بندگان و آثار و نتایج اعمال بر فرجام کار پیشینیان حکایت دارد و نتیجه بیان تاریخ عبرت و پند گرفتن مخاطبان از سرانجام گذشتگان است.لذا محتوای قرآن مملو از مطالب تاریخی است که در آیات متعدد و فراوانی به صورت تحلیلی بیان شده است، به عبارت دیگر داستان های قرآن صرف تاریخ نقلی نیستند؛ (1بلکه همۀ داستان های قرآنی در واقع تاریخ تحلیلی هستند. (2))
1) در تاریخ ،نقلی، اتفاقات تاریخی به طور دقیق از نظر زمانی، مکانی و اشخاص و رخدادها گزارش می شود، اما تحليل وقایع و بررسی اسباب و علل آنها و آثار و نتایجی که هر واقعه به بار آورده است، مربوط به تاریخ نقلی نمی شود.
2) در تاریخ تحلیلی ذکر زمان و مکان واقعه و اشخاص و رخدادها به صورت دقیق موضوعیت ندارد و بیشتر به محتوا و تحلیل علل و عوامل وقایع می پردازد و درس هایی را که می توان از آن واقعه گرفت، مطرح می سازد.
#### استفاده از مثل، جدل و مغالطه برای فهم مخاطبدر این آیه خدای متعال به رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم دستور می دهد برای مخاطبان خویش مثلی بیاورد؛ چرا که گاهی ذکر یک مثال و بیان عامیانه مطلب از صد برهان و دلیل مؤثرتر است. گاه برای توجه دادن مخاطب، طريق جدل و مغالطه کارسازتر از استدلال و ارائه براهین است. لذا خداوند به رسول خویش امر کرده است:(وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ. (1))و با آنها به روشی که نیکوتر است جدل کن.هم چنین عقلا نیز گاه از شیوه جدل و مغالطه برای انتقال مطلب و توجه دادن مخاطب خویش بهره می گیرند به عنوان مثال ممکن است پدری ضمن خواندن کتاب داستان برای فرزند خویش و نقل آتش گرفتن خانه یکی از شخصیت های داستان، بلافاصله به فرزندش درباره خطر آتش هشدار دهد.بی شک خطر آتش و هشدار پدر به آتشی که در داستان آمده ناظر نیست، بلکه پدر به آتش در عالم عین و خارج نظر دارد آن هم آتشی که بدون مهار باشد نه هر آتشی.اما این نحوه از مغالطه برای هشیار شدن فرزند بسیار مؤثر است و مطلب را برای او ملموس و محسوس و قابل درک می کند.خدای متعال در دوازده آیه از سوره مبارکه «یس» مطالب را به صورت برهانی بیان کرده است و چنان چه مخاطبان اهل تعقل، برهان استدلال، تذکر و اعتبار باشند، متذکر می شوند و مطلب را درک می کنند. اما بسیاری از مخاطبان اهل استدلال نیستند و از درک مطالب برهانی عاجزند، لذا خداوند در آیه سیزدهم به رسول خویش امر می کند برای آنان مثلی بزند.
1) سوره نحل، آیه 125.
ضرب مثل دو فایده مهم دارد؛ اول این که سبب می شود مخاطب مطلب را بهتر درک کند؛ و فایده دوم این که بشارت و اطمینان قلبی برای مؤمنان و هشداری برای کفار است.#### معنای «قریه»مثلی که در این آیه آمده مَثَل اصحاب یک قریه است. «قریه» به معنای مجتمع انسانی اعم از روستا و شهر (کوچک و بزرگ است. (1))برخلاف استعمال این واژه در فارسی که معمولاً به روستا و مجتمع های کوچک اطلاق می شود در لسان عربی به هر مجتمعی خواه کوچک و خواه بزرگ، قریه اطلاق می شود چنان که از حجاز به «ام القری» تعبیر شده است.گفته شده است مراد از قریه ای که در این آیه آمده شهر انطاکیه واقع در ترکیه امروز است. (2)در این جا به ارائهٔ تاریخچه مختصری از این شهر می پردازیم.#### تاریخچه مختصری از شهر انطاکیه«انطاکیه» شهری است که بعداز حضرت مسیح علیه السلام اهمیت زیادی پیدا کرد؛ چرا که عیسی مسیح علی نبینا و آله و علیه السلام عده ای را برای تبلیغ دین خدا به این شهر فرستاد و بدین ترتیب انطاکیه محل مهاجرت مسیحیان شد و کم کم به پایگاه مسیحیت مبدل گشت.در عصر حکومت دومین حاکم بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم یعنی حدود سال های 18 یا 20 هجری، شهر انطاکیه توسط «ابو عبیده جراح» فتح گردید و بدین ترتیب از امپراطوری روم جدا و به سرزمین های اسلامی ملحق شد.
این شهر در منطقهٔ شامات بود که با شهر حلب سوریه فاصله اندکی دارد، انطاکیه بعدها جزو کشور عثمانی گردید و پس از فروپاشی امپراطوری عثمانی در جنگ جهانی دوم به ترکیه رسید و امروزه از شهرهای این کشور به شمار می آید. (1)#### مراد از فرستاده شدگان به انطاکیهچنان که پیش تر اشاره شد بسیاری از داستان های قرآن در واقع تاریخ تحلیلی هستند و جزئیات زمان و مکان و اشخاص وقایع را بیان نمی کنند، لذا در این آیه شریفه نیز به صورت سربسته از شهروندان یک شهر سخن گفته بی آنکه به نام آن شهر و ساکنانش اشاره کند زیرا آن چه اهمیت دارد پیام و محتوای داستان و پند و عبرت های آن است.خداوند پیامبرش را به مثل زدن به مردمان شهری امر می کند که رسولانی به آنجا آمدند. به نظر می رسد مراد از این رسولان کسانی هستند که حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام آنان را برای تبلیغ به این قریه فرستاد، نه آن که مراد رسولان الهی باشد. (2)### آیه چهاردهم#### اشاره(إِذْ أَرْسَلْنَا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُمَا فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ فَقَالُوا إِنَّا إِلَيْكُم مُّرْسَلُونَ.)هنگامی که دو نفر از رسولان را به سوی آنان فرستادیم، اما [مردم آن شهر] رسولان [ما] را تکذیب کردند. پس ما با فرستادن نفر سوم، آن دو را تقویت کردیم، پس آنها همگی گفتند ما فرستادگان خدا به سوی شما هستیم.
#### فرستادن دو رسول، حاکی از اهمیت و سختی رسالتخدای متعال در این آیه شریفه بیان می کند که ما دو رسول به سوی مردم این شهر فرستادیم و ارسال دو رسول از اهمیت بالای مطلب حکایت دارد؛ یعنی مطلب به قدری مهم است که یک رسول برای ابلاغ آن کافی نیست و باید رسول دیگری به او ضمیمه شود. همان گونه که وقتی خداوند سبحان حضرت موسی علیه السلام را مأمور به انذار فرعون کرد، حضرت موسی علیه السلام عرضه داشت:(رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي * وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي * وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِي * يَفْقَهُوا قَوْلِي * وَاجْعَل لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي * هَارُونَ أَخِي * اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي * وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي * كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيراً * وَنَذْكُرَكَ كَثِيراً. (1))پروردگارا! سینه ام را گشاده ساز و کارم را برایم آسان گردان و گره از زبانم بگشا تا سخن مرا بفهمند و وزیری از خاندانم برای من قرار ده برادرم هارون را با او پشتم را محکم کن و او را در کارم شریک ساز تا تو را تسبیح گوییم و تو را فراوان یاد کنیم.در این آیه شریفه نیز به مانند داستان حضرت موسی علیه السلام از ارسال دو نفر برای انذار مردم انطاکیه اخبار شده و این حاکی از سختی و اهمیت کار آنهاست.#### گزارش تاریخی از ارسال رسولان به انطاکیهبنا به نقل های تاریخی این دو رسول، دو نفر از صاحبان اناجیل یعنی برنابا و یوحنا بودند و هم چنین بر طبق برخی اقوال پولس و یوحنا بودند که به طرف شهر انطاکیه رفتند.آنها وقتی به حومه شهر رسیدند با پیرمردی برخورد کردند که در حال چرانیدن -
1) سوره طه، آیات 25 الی 34.
گوسفندانش بود. آن دو به وی گفتند ما رسولان خدا هستیم و برای نجات شما از شرک و بت پرستی و دعوت شما به توحید آمده ایم.پیرمرد از آنان دلیل و برهان خواست و آن دو گفتند آیه ما آن است که مریض را شفا می دهیم و کور را بینا می کنیم.پیرمرد که در واقع همان «حبیب نجار» است و در چند آیه بعد از او سخن به میان آمده، به آنان گفت: اتفاقاً من فرزند بیماری دارم که مدت زیادی در بستر می باشد.وی رسولان را به خانه خود برد تا ادعایشان را ثابت کنند وقتی رسولان بر بالین بیمار حاضر شدند گفتند: «قم باذن الله» یعنی به اذن خداوند از بستر خویش برخیز و آن جوان در بستر افتاده، تندرست و شاداب برخاست، چنان که گویی بیمار نبوده و هیچ اثری از مریضی و حال گذشته او در وجودش نبود.خبر این شفا بخشی به سرعت در شهر منتشر گردید و هرکس که بیماری داشت برای شفا نزد رسولان می آورد و آن دو رسول نیز به اذن خدا و به تعلیم حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام بیماران و افراد نابینا را شفا می دادند.تا آن که خبر به نزد سلطان رسید و رسولان را نزد سلطان بردند، سلطان از ایشان پرسید در پی چه هستید؟رسولان گفتند: ما آمده ایم که شما را به توحید دعوت کنیم و به خدایی بخوانیم که حی و قادر و علیم و عزیز است؛ اوست که نفع می رساند و ضرر را دفع می کند، درحالی که بت ها نفع و زیانی نمی رسانند.سلطان گفت: باید در این قضیه تأمل کنم، لذا رسولان را بیرون کرد، از طرفی مردم که احساس نمودند سلطان از پذیرش رسولان کراهت دارد، به آزار و اذیت همان رسولان شفا دهنده پرداختند و در نهایت آن دو را به زندان افکندند. (1)
1) تفسير الصافى، ج 4، ص 247؛ البرهان في تفسير القرآن، ج 4، ص 570؛ بحار الأنوار، ج 64، ص 203.
#### پشتیبانی رسولان با نفرسومخداوند در ادامه می فرماید: «ما آن دو رسول خود را با نفر سوم پشتیبانی و تقویت کردیم».نفر سوم بنا بر نقل ها شمعون بود که با تدبیر دیگری به انطاکیه آمد و با اطرافیان سلطان از در دوستی وارد شد او با اثبات تدبیر و حکمت و بزرگی خویش به دربار سلطان راه یافت و مدتی نزد سلطان بود.آن گاه از دو رسولی که زندانی شده بودند سخن به میان آورد و به سلطان گفت: شنیده ام دو نفر که مدعی دعوت به توحید بودند توسط شما زندانی شده اند، بهتر است آن دو را فرا بخوانید تا مدعایشان بررسی شود.آن دو رسول را آوردند آنها ادعا نمودند که ما برای اثبات مدعای خویش نشانه داریم و کور و بیمار را به اذن خدا شفا می دهیم شمعون نیز آشنایی و ارتباط خود با رسولان را آشکار نکرد و چون آنها گفتند بت ها قادر نیستند به شما سود و زیانی برسانند، اما خداوند قادر است بیماران را شفا دهد و مردگان را زنده کند.شمعون گفت: اتفاقاً شخصی هست که هفت روز پیش ترک حیات نموده، اما او را دفن نکرده ایم آن مرده را بیاورید تا رسولان او را زنده کنند.جسد را به معرکه آوردند و رسولان به اذن خدا او را زنده کردند. (1)میت زنده شده به سخن آمد و گفت: من بعداز مرگ جهنم را با چشم خود دیدم، اما دو نفر آمدند و مرا نجات دادند. این درحالی بود که رسولان بعداز زنده کردن آن جوان به میان مردم فرستاده شدند تا صحت ادعایشان آزموده شود.
1) بنا بر برخی نقل ها این میّت پسر سلطان بود که مدت ها پیش از دنیا رفته بود و او را به خاک سپرده بودند، و چون سلطان در غم از دست رفتن فرزندش بسیار ناراحت و دل شکسته بود او را از قبر بیرون آوردند و به اذن خدا توسط رسولان زنده شد.
لذا از جوان سؤال شد آیا آن دو نفری را که تو را نجات بخشیدند، می شناسی؟گفت: آری، اگر آنان را ببینم می توانم شناسایی کنم.رسولان را به همراه جمعی آوردند و میت تازه زنده شده، آنان را شناسایی و تصدیق نمود.در این جا آن دو به همراه شمعون اعلام کردند که ما رسولان خداوند هستیم که به سوی شما فرستاده شده ایم. (1)### آیه پانزدهم#### اشاره(قَالُوا مَا أَنتُمْ إِلَّا بَشَر مثْلُنَا وَ مَا أَنزَلَ الرَّحْمَنُ مِن شَيْءٍ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا تَكْذِبُونَ.)آن مردم گفتند: شما جز بشری مانند ما نیستید و خدای رحمان چیزی رانازل نکرده و شما جز دروغ نمی گویید.#### استدلال پوچ منکرانمنکران در مقابل گفتند: شما (رسولان نیز همانند ما افراد عادی هستید و این استدلال باطل منکران می باشد که خداوند در آیات دیگری نیز بدان اشاره کرده است؛ از جمله در سوره فرقان به این استدلال پوچ منکران در قبال رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم و پاسخ آنان پرداخته است خدای متعال می فرماید:)﴿وَقَالُوا مَالِ هَذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعَامَ وَيَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ لَوْلَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيراً. (2))
و گفتند: این چه پیامبری است که غذا می خورد و در بازارها راه می رود؟ چرا فرشته ای بر او نازل نشده که همراه او بیم دهنده باشد.خدای عز اسمه در مقابل این سخن باطل منکران، خطاب به رسول خویش می فرماید:(وَ مَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا إِنَّهُمْ لَيَأْكُلُونَ الطَّعَامَ وَيَمْشُونَ فِي الْأَسْوَاقِ وَ جَعَلْنَا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةٌ أَتَصْبِرُونَ وَكَانَ رَبُّكَ بَصِيراً. (1))و ما پیش از تو هیچ یک از پیامبران را نفرستادیم مگر این که غذا می خوردند و در بازارها راه می رفتند و بعضی از شما را وسیلهٔ آزمایش بعضی دیگر قرار دادیم تا [روشن شود که] آیا صبر می کنید و پروردگار تو همواره بصیر و بیناست.#### بشر بودن انبیاءباید دانست هنگامی که در آیات قرآن از جنبه های معنوی مربوط به بنی آدم سخن به میان آمده، تعبیر «الانسان» به کار رفته است و آن گاه که ناظر به جسمان ظاهری او سخن گفته می شود تعبیر «بشر» استعمال گردیده است.لذا وقتی گفته می شود پیامبران بشری عادی همانند سایر افراد بشر هستند، مراد جنبه جسمی آنهاست و هرگز به جنبه های معنوی ایشان ناظر نیست، خدای تعالی به رسول خویش می فرماید:(قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى إِليَّ أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهُ وَاحِدٌ. (2))بگو: به درستی که من بشری مثل شما هستم به من وحی می شود که تنها معبودتان، معبود یگانه است.یعنی رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم از نظر جسمی و شکل ظاهری و اندام، نظیر سایر افراد بشر است و خدای او نیز با خدای سایر بشر تفاوت ندارد.
در آیه مورد بحث نیز سخن از شباهت ظاهری و جسمی رسولان با سایرین است و منکران با استناد به همین شباهت رسالت آنان را انکار کردند و گفتند: شما بشری مثل ما هستید و رحمان چیزی نازل نکرده است.#### دليل استخدام اسم «الرحمن» به جای «الله»##### اشارهدرباره این که چرا منکران به جای واژهٔ «الله» لفظ «الرحمن» را به کار برده اند دیدگاه های مختلفی مطرح شده است که در این جا به بررسی اجمالی این دیدگاه ها می پردازیم:##### الف. توجیهی برای راحت طلبیاز نظر برخی مفسران کفار به دنبال راحت طلبی و فرار از تکلیف بودند، به همین جهت با رحمان خواندن خدا استدلال می کردند که اقتضای رحمت، اراده راحتی برای بندگان است نه اراده تکلیف و کلفت برای آنان؛ و اگر خداوند رحمان است باید ما را راحت بگذارد و با تکلیف آزادی را از ما سلب نکند اما خدای متعال می فرماید:(لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى. (1))برای انسان جز سعی و تلاش او نخواهد بود.نابرده رنج گنج میسر نمی شود *** مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد.و شاعر عرب در این باره گفته است:يرى الناس دهنا في قوارير صافيا *** ولم تدر ما يجري على رأس سمسم. (2)آری! بدون تلاش و کوشش انسان هرگز به نتیجه مطلوب نمی رسد. بنابراین رحمت الهی هرگز به معنای رفع تکلیف و راحتی نیست.
##### ب. اعتقاد مشرکان به رب الاربابی خداوندنظر دیگر درباره تعبیر به رحمان آن است که مشرکان و بت پرستان نیز منکر خداوند نیستند بلکه او را رب الارباب میدانند و صرفاً تدبیر امور را از خدا نفی و به بت ها نسبت می دهند.از نظر آنان بت ها در واقع الهه هایی هستند که تدبیر امور می کنند؛ نزول باران، شفای مرض، زنده کردن مردگان و روزی دادن به بندگان و... تحت تدبیر آنهاست و این آلهه ها از الله ناشی شده اند؛ لذا در اینجا از «الله» به «رحمان» تعبیر کرده و مدعی شده اند که او کسی را نفرستاده است و به رسولان خداوند نسبت کذب داده اند.### آیه شانزدهم#### اشاره(قَالُوا رَبُّنَا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ.)فرستادگان گفتند: پروردگار ما آگاه است که ما قطعاً فرستادگان او به سوی شما هستیم.وقتی مردم انطاکیه رسولان حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام را تکذیب کردند و با استناد به خصوصیات جسمی و ظاهری ایشان، رسالتشان را منکر شدند و در نتیجه گفتند: خدای رحمان چیزی نازل نکرده و شما دروغگو هستید، رسولان در پاسخ به انکار و تکذیب قوم فرمودند: «خدای ما می داند که ما قطعاً فرستادگان او به سوی شما هستیم».#### پاسخ منکران رسالتدر برخی آیات ضمن بیان شبههٔ مشرکان مبنی بر این که بشر نمی تواند رسول خدا باشد، پاسخ شبهه نیز ذکر شده است؛ از جمله در آیه هجدهم سوره «کهف» -
خطاب به رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم آمده است:(قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى إِلَى أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلهُ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً.)بگو: همانا من بشری مانند شما هستم (با این امتیاز که به من وحی می شود که تنها معبود شما معبود یگانه است هرکس به لقای پروردگارش امید دارد باید کار نیک انجام دهد و هیچ کس را در عبادتِ پروردگارش، شریک نکند.)در این آیه شریفه بیان شده است که هرچند رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم از نظر جسمی و ظاهری بشری همانند سایر افراد بشر است، اما از نظر معنوی نسبت به دیگران ممتاز است و به خاطر همین امتیاز به او وحی می شود.خدای تعالی به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم دستور می دهد که علاوه بر تذکر به این نکته مهم، مردم را موعظه و به انجام کار نیک و دست برداشتن از شرک دعوت کند.در سوره مبارکه «ابراهیم» از قول انبیاء پیشین نقل شده است که در مقابل منکرانی که با استناد به بشر بودن انبیاء، رسالت ایشان را نفی می کردند، چنین پاسخ داده اند: (قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِن نَّحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلَى مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِه. (1))پیامبرانشان به آنها گفتند: آری! ما جز بشری مانند شما نیستیم، ولی خدا بر هرکس از بندگانش که بخواهد منت می گذارد.در این آیه شریفه نیز چنین استدلال شده است که رسالت و اعطای مقامات الهی به بندگان برگزیده با بشر بودن ایشان منافاتی ندارد.#### پذیرش و عدم پذیرش رسالت رسولاناما در آیه مورد نظر رسولان بی آنکه در صدد پاسخ به شبهه منکران باشند،
1) سوره ابراهیم، آیه 11.
می گویند: «خدای ما می داند که ما قطعاً فرستادگان او به سوی شما هستیم». این گونه سخن گفتن بیانگر این حقیقت است که پذیرش و عدم پذیرش قوم، واقعیت را عوض نمی کند و خداوند به رسولان خویش علم دارد؛ خواه قوم، رسول بودن ایشان را بپذیرند، خواه انکار کنند.رسولان برای تثبیت رسالتشان به پذیرش قوم نیازی ندارند بلکه بندگان خدا برای هدایت و نیل به سعادت به پذیرش نصایح رسولان نیازمند هستند، لذا رسولان خدا جز ابلاغ و رساندن آشکار حقیقت به بندگان وظیفه دیگری ندارند؛ چنان که گفته شده:من آن چه شرط بلاغ است با تو گویم *** تو خواه از سخن من پند گیر و خواه ملال.رسولان از پذیرش مردم بی نیازند چه از سوی قوم پذیرفته شوند چه پذیرفته نشوند در هر صورت رسولان حضرت حق هستند و کلام ایشان حق است چه نزد قوم مقبول افتد یا رد شود.به جهت بی نیازی حجج الهی از مردم و از آن طرف نیاز مردم به حجت های خداوند است که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم می فرمایند:مَثَلُ عَلِيٌّ فِيكُمْ أَوْ قَالَ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ ، كَمَثَلِ الْكَعْبَةِ الْمَسْتُورَةِ، النَّظَرُ إِلَيْهَا عِبَادَةٌ وَالْحَجُّ إِلَيْهَا فَرِيضَةً. (1)مثل على علیه السلام در میان شما (یا اینکه فرموند: (مثل ایشان در میان این امت) هم چون مثل کعبه پوشیده شده است نظر به سوی او عبادت است و حج و رفتن به سوی او وجوب دارد.)آری! باید به سوی کعبه رفت، اما کعبه به سوی کسی نمی رود. حجت های خدا و از جمله حضرت امیر المؤمنین علیه السلام موظف نیستند که به دنبال مردم بروند، بلکه بر عهده -
1) مناقب آل ابی طالب (ابن شهر آشوب)، ج 3، ص 202؛ مناقب علی بن ابی طالب، ص 165.
مردم است که به سراغ ایشان بروند و به دنبال حق بگردند و متوسل و متمسک به ایشان شوند. (1زیرا حجج الهی به کسی نیاز ندارند بلکه مردم به ایشان محتاج اند.)بر همین اساس رسولان در مقابل انکار قوم گفتند: «خدای ما می داند که ما قطعاً فرستادگان او به سوی شما هستیم».#### آسان شدن سختی ها به سبب نظارت خداوندآن چه کار حجت های خدا را آسان می سازد به این دلیل است که خداوند همه چیز را می بیند و به همۀ اسرار آگاه است، لذا آنان در مقابل ملامت هیچ ملامت گری از خود ضعف نشان نمی دهند چون به وظیفۀ خود عمل نموده اند و می دانند که خداوند متعال بر همه امور آگاهی دارد.لذا حضرت سید الشهداء علیه السلام ضمن تحمل آن همه مصائب عظیم، بعداز شهادت حضرت علی اصغر علیه السلام با تیر حرمله فرمودند:هَوَّنَ عَلَيَّ مَا نَزَلَ بِي أَنَّهُ بِعَيْنِ اللَّهِ. (2)این که بلاهای نازل شده بر من در دید خداوند است (تحمل آنها را برای من آسان می کند.)### آیه هفدهم#### اشاره(وَ مَا عَلَيْنَا إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ.)و بر عهده ما چیزی جز ابلاغ آشکار نیست .
رسولان بعداز بیان این حقیقت که خداوند می داند ایشان رسولان او هستند، تاکید کردند که چیزی جز رساندن واضح و آشکار بر عهده ما نیست.این مطلب را وقتی بیان نمودند که با ارائه آیات یعنی احیاء اموات و شفاء مرضاء به اذن خدای تعالی، حجّت را بر قوم تمام کردند و حق به روشنی بر آنان هویدا گشت.#### هدایت بندگان بر عهده خداوندبراساس آموزه های دینی شکی نیست که هدایت بندگان برعهده رسولان و حجت های خداوند نیست و آن بزرگواران تنها به ابلاغ دستورات حق موظفند؛ هدایت بندگان امری است که اختصاص به ذات ربوی دارد.لذا خداوند خطاب به رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم می فرماید:(إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَن يَشَاءُ. (1))(ای پیامبر! همانا تو نمی توانی کسی را که دوست داری هدایت کنی ولی خدا هرکس را بخواهد هدایت می کند.)#### بلاغ مبین تکلیف انبیاءآری! بر اساس آموزه های وحیانی غیر از تبلیغ ، وظیفه دیگری بر عهده رسولان الهی نیست. این حقیقت به بیان های مختلفی در آیات متعدد بازگو شده است؛ خدای متعال در سه آیه از کتاب خود می فرماید:(وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ. (2))بر عهده پیامبر چیزی جز رساندن آشکار اوامر الهی نیست.
در آیه ای دیگر با استفهام انکاری می فرماید:(فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ. (1))آیا جز رساندن آشکار، چیزی بر عهده رسولان هست؟و در آیه مورد بحث نیز رسولان به منکران گفتند:(وَمَا عَلَيْنَا إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ.)و جز رساندن آشکار چیزی بر عهده ما نیست.#### بی نیازی رسولان از پذیرش قومحاصل آن که کار رسولان الهی رساندن امر خدا به بندگان است و وقتی رسولان وظیفه خود را انجام دادند آن کس که از عدم پذیرش و تکذیب پیامبران متضرر می شود قطعاً منکران هستند، نه انبیاء.خدای متعال در سوره مبارکهٔ «احقاف» بعداز یادآوری گمراهی کسانی که به دعوت پیامبران الهی پاسخ مثبت نمی دهند به رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم چنین می فرماید:(فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلَا تَسْتَعْجِلْ كَانَهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا سَاعَةً مِنْ نَهارٍ بَلاغُ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الفاسِقُونَ. (2))پس (ای پیامبر! صبر پیشه کن آن گونه پیامبران اولوالعزم صبر کردند و برای (عذاب) مخالفان شتاب مکن، زیرا هنگامی که عذابی که به آنان وعده داده می شود به سراغشان آید گویی که یک ساعت از روز (در دنیا) درنگ داشته اند. کار تو رساندن است آیا جز گروه تبهکاران نابود می شوند؟)
رسولان در مقابل انجام وظیفهٔ تبلیغی خویش اجری از سوی مردم انتظار ندارند تا به سبب عدم اقبال آنان زیان ببینند.بلکه آنان اجر خود را از پروردگار دریافت می نمایند و بعد از عمل به وظیفه ای که خداوند بر عهدۀ آنان قرار داده صرف نظر از نتیجه کار اجر خود را به طور کامل دریافت می کنند.### آیه هیجدهم#### اشاره(قَالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ لَئِن لَّمْ تَنتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَلَيَمَسَّنَّكُم مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ.)آن مردم گفتند: ما شما را به فال بد گرفته ایم اگر دست [از تبلیغ] برندارید شما را سنگسار می کنیم و کیفری دردناک از ناحیه ما به شما خواهد رسید.وقتی رسولان گفتند: خدا می داند که ما قطعاً فرستادگان او هستیم و جز رساندن رسالت چیزی بر عهده ما نیست، قوم در مقابل گفتند: ما به شما فال بد می زنیم و وجود شما را شوم می دانیم؛ چراکه با ورود رسولان به انطاکیه اوضاع آن سامان آشفته شد و بارانی نبارید.لذا قوم، رسولان را مقصر دانستند و به ایشان فال بد زدند.#### معنای «تطيّر»«تطیّر» از ماده «طیر» و به معنای فال زدن به پرواز پرندگان است.براساس باورهای خرافی برخی جاهلان، حرکات پرندگان و حیوانات نشانه خیر یا شرّ است؛ به عنوان مثال برخی افراد خرافه پرست معتقد بودند که اگر پرنده خاصی از سمت راست پرواز کند امر خیر است و چنان چه از سمت چپ پرواز کند -
امر شر است. یا این که اگر پرنده بر شانه راست بنشیند امر خیر و چنان چه بر شانه چپ بنشیند امر شر است.همین طور اموری مثل آواز خواندن کلاغ در سمت راست یا چپ صدای روباه و زوزه گرگ و حرکات چلپاسه (سوسمار و ... را نشانه ای خیر یا شر تلقی می کنند. (1))#### تقارن اتفاقات منشأ شکل گیری خرافاتباید دانست که این امور کاملاً اتفاقی هستند و هیچ اثری در زندگی انسان ها ندارند و تعلیل حوادث به این امور بافته اذهان خرافه پرستان است که گاه تقارن تصادفی دو اتفاق و ارتباط دادن آن دو به هم سبب شکل گیری چنین خرافاتی می شود.#### ردّ «تطيّر» در شرع مقدسهیچ تردیدی وجود ندارد که شرع مقدس این گونه امور خرافی نظیر تطير، تفأل (فال زدن و سحر و امور دیگر مشابه را مردود می داند.)در حدیثی از حضرت امام صادق عليه الصلوة و السلام آمده است:الطَّيَرَةُ عَلَى مَا تَجْعَلُهَا إِنْ هَوَنْتَهَا تَهَوَّنَتْ وَإِنْ شَدَّدْتَهَا تَشَدَّدَتْ وَإِنْ لَمْ تَجْعَلْهَا شَيْئاً لَمْ تَكُنْ شَيْئاً. (2)فال زدن بر طبق همان چیزی است که پیش خود بر آن فال زده ای اگر آن را سست بگیری آسان گذرد و اگر محکم بگیری سخت بگذرد. و اگر (اعتنا نکنی و آن را چیزی حساب نکنی، چیزی نیست.)بنابراین فال زدن کار انسان است و ربطی به پرواز پرنده و حرکت چلپاسه (سوسمار و زوزه گرگ و... ندارد.)
#### تأثیر سوء ظن و حُسن ظن به خداوندفال بد زدن در واقع حرکت در مسیر بدی و سوء نیت است که منجر به سوءظن نسبت به ذات حضرت قدوس می شود و چنان که امام باقر علیه السلام فرمودند:لَيْسَ مِنْ عَبْدٍ ظَنَّ بِهِ خَيْراً إِلَّا كَانَ عِنْدَ ظَنِّهِ بِهِ. (1)هیچ بنده ای نیست که به خدا خوش گمان باشد مگر اینکه خداوند نزد گمان اوست و هیچ بنده ای نیست که به خدا بدگمان باشد جز این که خداوند نزد گمان اوست.بر همین اساس حضرت امام رضا علیه السلام می فرمایند:أَحْسِنِ الظَّنَّ بِاللَّهِ؛ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ يَقُولُ: أَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِيَ الْمُؤْمِنِ بي، إِنْ خَيْراً فَخَيْراً، وَإِنْ شَرّاً فَشَراً. (2)به خدا حسن ظن داشته باش، چرا که خدای عزوجل می فرماید: «من نزد گمان بنده مومنم نسبت به خودم هستم اگر باور او نسبت به من خیر باشد پس برای او خیر پیش می آید و اگر بد باشد برای او بد پیش می آید» .و از امام باقر علیه السلام روایت شده است:كَانَ اللَّهُ عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِهِ الْمُؤْمِنِ؛ لِأَنَّ اللَّهَ كَرِيمٌ، بِيَدِهِ الْخَيْرَاتُ ، يَسْتَحْيِي أَنْ يَكُونَ عَبْدُهُ الْمُؤْمِنُ قَدْ أَحْسَنَ بهِ الظَّنَّ، ثُمَّ يُخْلِفَ ظَنَّهُ وَرَجَاءَهُ؛ فَأَحْسِنُوا بِاللَّهِ الظَّنَّ، وَارْغَبُوا إِلَيْهِ. (3)همانا خداوند نزد گمان بنده مومنش نسبت به اوست چرا که خداوند کریم است و نیکی ها همه به دست اوست و حیا می کند از این که بنده مومنش دربارهٔ -
او گمان نیک داشته باشد، سپس امید و باورش درست از آب در نیاید. پس به خدا حسن ظن داشته باشید و به سوی او رغبت کنید.#### کفاره فال بدبراین اساس اگر بنده ای سوء ظن داشته باشد بدی بر او نازل می گردد و چنان چه بنده به خدای خویش حسن ظن داشته باشد خدای تعالی بر اساس همان ظن، نیکی و خیر بر او نازل می کند.لذا مؤمن باید از طیره و فال بد زدن پرهیز کند و چنان چه مبتلا شد کفاره دهد و بنابر فرمایش رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم:كَفَّارَةُ الطَّيَرَةِ التَّوَكُلُ. (1)کفاره فال بد زدن توکل (به خداوند است.)حضرت امام کاظم علیه السلام نیز بعداز برشمردن امور شوم برای در امان بودن از مفاسد آن فرمودند:فَمَنْ أَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ مِنْهُنَّ شَيْئاً فَلْيَقُلْ إِعْتَصَمْتُ بِكَ يَا رَبِّ مِنْ شَرِّ مَا أَجِدُ فِي نَفْسِي فَاعْصِمْنِي مِنْ ذَلِكَ قَالَ فَيُعْصَمُ مِنْ ذَلِكَ.پس هرکس در دل خود از این امور چیزی احساس کرد، بگوید: ای پروردگارم! از شر آن چه در نفس خویش یافتم به تو پناه می برم. امام علیه السلام فرمودند: پس با گفتن این سخن از آن امر شوم در امان می ماند.#### پسندیده بودن فال نیکحاصل آن که فال بد زدن مذموم است و شر آن دامن گیر انسان می شود، در مقابل به فال نیک گرفتن از امور پسندیده است؛ از حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام -
1) الکافی، ج 8، ص 198؛ حدائق الناظرة، ج 2، ص 377؛ الصحيح من سيرة النبي الاعظم، ص 161.
روایت شده است که فرمودند:تَفَأَلْ بِالْخَيْرِ تَنْجَحْ. (1)به فال نیک بگیر تا پیروز شوی.تفسیر آیات سوره مبارکه یس - آیه 18 / 335در روایتی دیگر آمده است روزی رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم به منظور جهاد از شهر خارج شدند و بريدة بن أسلم در مقابل حضرتش ظاهر شد. پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم با دیدن وی به وسیلهٔ نام او تفال به خیر و پیروزی زدند و فرمودند:بَرَّدَ اللَّهِ لَنَا وَأَسْلِمْ لَنَا عَدُّونَا. (2)خدا (این جهاد را بر ما خنک (و آسان) کند و دشمن ما را تسلیم ما گرداند.)#### سنگسار مرگ آمیخته با تحقیردر آیه مورد بحث قوم کافر نسبت به حضور رسولان در شهر خود فال بد زدند و گفتند: چنان که از کار خود دست برندارید شما را سنگسار خواهیم کرد.«رجم» (سنگسار در واقع کشتن همراه با تحقیر و از بین بردن شخصیت فرد است و «رمی جمرات» نیز همان رجم شیطان و در حقیقت نماد تحقیر اوست.)توضیح این که؛ نابود کردن اشخاص از دو راه ممکن است:1. کشتن.2. تحقیر و ترور شخصیت.کشتن افراد گاهی ممکن است سبب بزرگی و حیات آنها شود اما تحقیر و از بین بردن شخصیت افراد حیات و زندگی آنان را نیز بی اثر می کند.گاهی یک حرکت سر و صورت یا حرکت دست چنان موجب تحقیر طرف مقابل می شود که این تحقیر شاید از مرگ برای او بدتر باشد، بی شک سنگسار کردن -
و پرتاب سنگ از سوی جماعتی به سوی فرد بسیار تحقیر کننده تر از حرکت سریا دست یک شخص است.بر اساس آیات قرآن کریم یکی از راهکارهای مبارزه کفار و مشرکان با انبیاء الهی رجم آن بزرگواران بوده است که یک نمونه از آن در آیه مورد بحث بیان شده است.قرآن کریم همچنین در داستان حضرت شعیب علیه السلام، سخن مخالفان ایشان را چنین نقل فرموده است:(قالُوا يا شُعَيْبُ ما نَفْقَهُ كَثِيراً مِمَّا تَقُولُ وَإِنَّا لَنَراكَ فِينَا ضَعِيفاً وَلَوْ لا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ وَمَا أَنْتَ عَلَيْنَا بِعَزِيزِ. (1))گفتند: ای شعیب! بسیاری از آن چه را که می گویی ما نمی فهمیم و همانا تو را در میان خود ناتوان می یابیم و اگر به خاطر قبیله ات نبود تو را سنگسار می کردیم و تو در میان ما ارزشی نداری.یا از لسان عموی حضرت ابراهیم علیه السلام نقل می کند:(قَالَ أَرَاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِي يَا إِبْرَاهِيمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ وَاهْجُرْنِي مَلِيًّا. (2))گفت: ای ابراهیم آیا تو از معبودهای من روی گردانی؟! اگر دست برنداری، تو را سنگسار می کنم و برای مدتی از من کناره گیر.#### تهدید رسولان به عذاب دردناکدر این آیه شریفه هم چنین از قول کفار بیان شده که آنان به این تهدید اکتفا نکردند و گفتند: اگر از ادعای خود دست برندارید علاوه بر رجم، عذاب دردناکی نیز از ناحیه ما به شما خواهد رسید.
یعنی چه بسا تهدید کردند که بعداز رجم جسد شما را قطعه قطعه خواهیم کرد و به آتش خواهیم کشید.شاید منظورشان این بوده که رجم شما را تا منجر شدن به مرگتان ادامه خواهیم داد. (1)هم چنین ممکن است مراد از رسیدن عذاب دردناک به رسولان، شکنجه آنان پیش از رجم باشد.### آیه نوزدهم#### اشاره(قَالُوا طَائِرُكُم مَعَكُمْ أَئِنْ ذُكِّرْتُم بَلْ أَنتُمْ قَوْمُ مُسْرِفُونَ.)فرستادگان گفتند: فال بد شما (شومی از خودتان است اگر درست بیندیشید! بلکه شما گروهی اسرافکار هستید.)#### رویگردانی از حق منشأ اصلی مشکلاترسولان در مقابل تهدیدات قوم گفتند: شومی و فال بد شما همراه خود شما و از ناحیه خودتان است.معمولاً افراد خطاکار و ناموفق برای توجیه اشتباهات و ناکامی های خود به دنبال مقصر دیگری غیر از خود می گردند تا آن که بتوانند تقصیرها را متوجه او کرده و خود را مبرا سازند و باز ماندن خویش از مقاصدشان را توجیه کنند.در صورتی که هیچ یک از این توجيهات وجه صحیح ندارد و در اصل تمام مشکلات ناشی از کم کاری و اشتباهات خود آنان است.در این آیه شریفه نیز رسولان به قوم یادآور می شوند که مسئول تمام مشکلات -
1) لازم به یادآوری است که رجم همواره با مرگ تلازمی ندارد و همه رجم ها منجر به مرگ نمی شود. به عنوان مثال: اگر به زناکار بر اساس اقرار وی حد رجم جاری شود و وی در اثنای اجرای حکم موفق به رها ساختن خود از زمین گردد باید رجم او متوقف شود؛ در چنین موردی حد رجم جاری گشته، اما منجر به مرگ نشده است.
پدید آمده برای آن ها خودشان هستند و در حقیقت روی گردانی آنان از حق، سبب گرفتاری آنهاست.خدای متعال درباره گرفتاری هایی که دامن گیر اقوام مختلف می شود، چنین می فرماید:(إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ. (1))همانا خداوند حال و وضع هیچ قومی را تغییر نمی دهد، مگر آن که آنان آن چه را در درون خود دارند (وضع درونی خودشان را تغییر دهند.)نکوهش مکن چرخ نیلوفری را *** برون کن ز سر باد خیره سری را.یعنی عامل اصلی گرفتاری ها و مشکلات افراد خیره سری خود آنهاست.رسولان بعداز یادآوری این که مشکلات و گرفتاری های قوم همراه خود آنهاست و حق ستیزی آنان منشأ این گرفتاری هاست با استفهام توبیخی آنان را به توجه کردن به این حقیقت ملزم داشتند و در بیان علت گرفتاری قوم فرمودند:«شما قوم اسراف کاری هستید»؛ یعنی عامل اصلی مشکلات قوم را اسراف کار بودن آنها معرفی کردند.#### معنای «اسراف»اسراف نقطه مقابل «اقتار» و به معنای تجاوز از حد است. (2چنان که خدای متعال اسراف و اقتار را در مقابل هم قرار داده و فرموده است:)(وَالَّذِينَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا وَكَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَاماً. (3))و کسانی که هروقت انفاق کنند نه زیاده روی می کنند و نه کم می گذارند، بلکه در این میان حد اعتدال و خوبی دارند. (4)
1) سوره رعد، آیه 11.
2) التحقيق في كلمات القرآن، ج 5، ص 109؛ لسان العرب، ج 9، ص 148.
3) سوره فرقان، آیه 67.
4) از نظر آموزه های دینی مؤمن باید در انفاق نیز حد اعتدال را مراعات کند نه زیاده از حد گشاده دست باشد و نه دست خود را بیش از اندازه بسته نگه دارد بلکه باید به صورت متعادل انفاق کند. خدای عز اسمه در آیه ای دیگر می فرماید: (وَلا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةٌ إِلَى عُنُقِكَ وَلا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً)؛ و دست خود را بر گردن خویش زنجیر مکن و بیش از حد دست خود را باز نکن که مورد سرزنش قرار گیری و دست بسته بنشینی (سوره اسراء، آیه 29).
باید توجه داشت که اسراف و اقتار صرفاً به امور مالی منحصر نمی شود، بلکه اسراف و اقتار در تمام امور و شئون زندگی انسان جریان دارد.به عنوان مثال مدح کسی که استحقاق مدح ندارد از مصادیق اسراف است و بعضی از فقها نیز به حرمت آن حکم داده اند.همین طور ذم کسی که مستحق ذم نیست، اسراف به شمار می رود؛ چراکه مدح و ذم بی مورد در واقع مبالغه در گفتار تجاوز از حد و گذشتن از اعتدال است.همین طور تجاوز از حد در افکار و باورها اسراف است و تطیّر از جمله مصادیق اسراف فکری است.این نکته نیز درخور دقت است که حد اعتدال به معنای آمیزه ای از اسراف و اقتار نیست، بلکه حدّی میان این دو و غیر از آنهاست؛ چنان که امر بین امرین در جبر و تفویض نیز بدین معنا نیست که انسان در برخی امور مجبور است و برخی امور نیز به او تفویض شده، بلکه امر بین امرین غیر از جبر و غیر از تفویض و امر سوّمی میان آن دو است.### آیه بیستم#### اشاره(وَجَاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَى قَالَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ.)و مردی از دورترین نقطه شهر درحالی که به سرعت قدم برمی داشت آمد و گفت ای قوم من از فرستادگان پیروی کنید.
خدای متعال پیش از این در چند آیه شریفه داستان ارسال رسولان به شهر انطاکیه را بیان کرده است؛ بر اساس این آیات رسولان خدا، حجت را بر بندگان او تمام کردند تا به فرموده او (لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَ يَحْيَى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ؛ (1)یعنی تا آنان که هیلاک می شوند از روی دلیل روشن باشد و آنها که زنده می شوند (هدایت می یابند) از روی دلیل روشن باشد.)بعداز اتمام حجت رسولان به قوم گوشزد کردند که بدشومی آنان همراه و از ناحیه خودشان است و به اسراف آنها در گفتار و رفتار و افکار مربوط می شود.#### وجوب يارى حجّت خدااز این آیه، خداوند وارد فراز دیگری شده و به بحث یاری کردن کسانی که برحق اند می پردازد و داستان حبیب نجار را مطرح می کند.قرآن کریم در این آیات، در واقع به این نکته اشاره می کند که مردم در برابر انکار حق و ظلم منکران نباید تماشاچی باشند، بلکه مؤمنان را به یاری منادیان حق ترغیب می کند، و یاری رسول الهی را در هنگامی که از سوی قوم مورد آزار و اذیت قرار گرفته، می ستاید.چنان که در آیه ای دیگر بندگان را به اجابت داعیان به سوی الله فرا می خواند و از لسان گروه جنّیان بیان می کند که خطاب به قوم خود گفتند:(يَا قَوْمَنَا أَجِيبُوا دَاعِيَ اللَّهِ وَآمِنُوا بِهِ. (2))ای قوم ما! دعوت کننده به سوی خدا را اجابت کنید و به او ایمان بیاورید.بر این اساس مؤمن نه تنها موظف به عدم تبعیت و پیروی از ظالم است، بلکه -
وظیفه دارد به منادی حق لبیک بگوید و او را یاری رساند و چنان چه مردم جامعه ای این نکته را مراعات کنند و به یاری و دفاع از منادی حق بپردازند، آن جامعه قطعاً بر حق پایدار می ماند و چنان چه جامعه ای در این امر سستی ورزد و به یاری منادی حق نشتابد و در برابر ظلم ظالمان سکوت کند، تباه خواهد شد. لذا خداوند سبحان می فرماید:﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا أَنصَارَ اللَّهِ. (1) ای کسانی که ایمان آورده اید، یاران خدا باشید.
بی شک خداوند به یاری بندگان هیچ نیازی ندارد بلکه اوست که به بندگان خود یاری می رساند و همگان محتاج نصرت و یاری الهی هستند.
لذا مراد از نصرت و یاری رساندن به خدا در حقیقت به معنای یاری رساندن به دین خدا و نصرت یاران و حجت های الهی است چنان که در ادامه آیه شریفه و بعداز امر به یاری و نصرت خدای متعال می فرماید:
(كَمَا قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوَارِيِّينَ مَنْ أَنصَارِي إِلَى اللَّهِ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ أَنصَارُ اللَّهِ).
همان گونه که عیسی بن مریم علیه السلام به حواریون گفت: چه کسانی در راه خدا یاران من هستند؟ حواریون گفتند: ما یاران خدا هستیم.
پس بر مؤمنان فرض است حجج الهی و دعوت کنندگان به سوی خدا را یاری کنند.
یاری رساندن به داعیان الى الله، مصادیق فراوانی دارد و بر اساس موقعیت های مختلف و توان و استعداد افراد ممکن است متفاوت باشد؛ گاهی با یک محبت و یا تشویق زبانی، یاری رساندن به داعی الی الله محقق می شود.
1) سوره صف، آیه 14.
همچنین مؤمنان می توانند با کلام بیان قلم و قدم خود به یاری داعی الی الله بشتابند.
خداوند در آیه مورد بحث از حمایت رسولان خود از سوی مردی سخن می گوید که از دورترین نقطه شهر به یاری رسولان خدا شتافته است.
از تعبیر «أَقْصَى الْمَدِيَنْه» چند نکته قابل استفاده است:
نکته اول؛ مردی که به یاری رسولان الهی شتافت از متن جامعه و مردمان درون شهر نبود تا توهم تبانی میان او و رسولان پدید آید.
نکته دوم؛ کسی که به یاری رسولان آمد از افراد مرفه جامعه نبود که کلامش نافذ باشد بلکه از حاشیه نشینانی بود که معمولاً از سوی جامعه مورد بی اعتنایی واقع می شوند.
در نتیجه برای یاری دین خدا برخورداری از شأن اجتماعی و نفوذ کلام ضرورتی ندارد و یک حاشیه نشین غیر متنفذ نیز می تواند یاور دین خدا باشد.
تعبیر «رجل» به صورت نکره نیز بیان گر آن است که در داستان های قرآنی نام اشخاص اهمیتی ندارد و چنان که گفتیم قرآن در صدد ارائه تاریخ تحلیلی برای پندآموزی و عبرت گرفتن از تاریخ است، نه بیان تاریخ نقلی صرف، لذا از 124 هزار پیامبر خدا، تنها نام مبارک 25 نفر از ایشان در قرآن آمده است.
نکته دیگر این که نکره آمدن «رجل» از باب تعظیم و تکریم یاری کننده رسولان الهی است؛ چنان که خداوند دربارۀ یاری کننده حضرت موسی علی نبینا و آله و عليه السلام نیز تعبیر «رجلٌ» به کار برده و فرموده است:
(وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعَى قَالَ يَا مُوسَى إِنَّ الْمَلَأُ يَأْتَمِرُونَ -
بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ). (1)
و مردی که می دوید از دورترین نقطه شهر آمد و گفت: ای موسی همانا اشراف قوم برای کشتن تو به مشورت پرداخته اند، از شهر بیرون شو، همانا من از خیرخواهان هستم.
در آیه شریفه ای که ناظر به داستان حضرت موسی علیه السلام است «رجل» بر «اقصی المدينة» مقدم شده است (جَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَى الْمَدِينَةِ)؛ اما در آیه مورد بحث «اقصی المدينه» بر «رجل» تقدم دارد (جَاءَ مِنْ اقْصَى الْمَدِينَةِ رَجُلٌ).
این تقدم گویا حاکی از اهتمام ورزیدن به جایگاه یاری کننده رسولان الهی است تا چنان که گفتیم نشان دهد نصرت حُجج الهى متوقف به برخورداری از جاه و مقام و منزلت نیست.
مردی که در آیه مورد بحث از آن سخن گفته شده، همان حبیب نجار است که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم او را از صدیقین شمرده و فرموده است:
الصِّدِّيقُونَ ثَلَاثَةٌ : حَبِيبُ النَّجَّارُ ، مُؤْمِنُ آلِ يَاسِينَ الَّذِي يَقُولُ: (اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْتَلُكُمْ أَجْراً وَهُمْ مُهْتَدُونَ)؛ وَحِزْقِيلُ مُؤْمِنُ آلِ فِرْعَوْنَ، وَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام وَهُوَ أَفْضَلُهُمْ. (2)
صدیقین سه نفر هستند: 1. حبيب نجّار، مؤمن آل يس (یعنی کسی) که می گفت: «از رسولان تبعیت کنید از کسانی که اجری از شما نمی طلبند و خودشان -
هدایت شده اند پیروی کنید»؛ 2. حزقیل مؤمن آل فرعون؛ 3. على بن ابی طالب علیه السلام که ایشان برترین این سه هستند.
در این حدیث شریف «حبیب نجار» که به یاری رسولان الهی شتافت و «حزقیل» که با اطلاع رسانی و دفاع از حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السلام مانع از کشته شدن ایشان شد و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که یاور و حافظ جان رسول خاتم صلی الله علیه واله وسلم بود، سه نفری معرفی شده اند که عنوان صدیق به تمام معنای کلمه برایشان صدق می کند.
در روایت دیگری آمده است:
سُبَّاقَ الْأُمَمِ ثَلَاثَةٌ لَمْ يَكْفُرُوا طَرْفَةَ عَيْنٍ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام، وَصَاحِبُ يَاسِينَ، وَمُؤْمِنُ آلِ فِرْعَوْنَ، فَهُمُ الصِّدِّيقُونَ، وَعَلِيٌّ أَفْضَلُهُم. (1)
سبقت گیرندگان امت ها سه نفر هستند که به اندازۀ چشم بر هم زدنی به خداوند کفر نورزیدند، علی بن ابی طالب علیه السلام، وصاحب يس (حبیب نجار) و مؤمن آل فرعون ( حزقیل) پس ایشان صدیقین هستند و علی علیه السلام برترین آنان است. (2)
تعظیم از تک یاری کنندگان پیامبران الهی علی نبینا و آله و علیهم السلام بیانگر این حقیقت است که حتی اگر یک نفر در مقابل کفر بایستد و منادی و حامی حق گردد، همو می تواند بسیار مؤثر باشد.
تعبير «يسعی» به معنای حرکت سریع و حالتی میان «مشی» و «عدو» است. (3)
«مشی» به معنای راه رفتن آهسته و خرامان و «عدو» به معنای دویدن می باشد و «سعی» نیز حالت میان دویدن و آهسته گام برداشتن و به معنای راه رفتن تند است.
«رجل يسعى» یعنی مردی که به سرعت می آمد.
تعبیر «یا قوم» به معنای ای قوم من است و آن مرد با این عبارت قوم را به خود منتسب کرد و این نوعی لینت در کلام است.
لینت در کلام در متأثر و متذکر شدن مخاطب بسیار موثر می باشد، لذا خداوند برای تبلیغ دین بدان توصیفه فرموده است؛ چنان که خطاب به حضرت موسی و حضرت هارون علیهما السلام می فرماید:
(اذْهَبَا إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى * فَقُولَا لَهُ قَوْلاً لَيْناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى)؛ (1)
به سوی فرعون بروید که سرکش شده است. پس به نرمی با او سخن بگویید شاید اندرز بگیرد یا بترسد.
در آیه ای دیگر خطاب به رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم آمده است:
(فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ). (2)
پس در پرتو رحمتی از جانب خدا در برابر مردم نرم خو شدی و اگر تندخو و خشن در گفتار و سنگدل بودی از اطرافت پراکنده می شدند.
بنابراین نرمی و لینت در گفتار و رفتار در کار تبلیغ بسیار مؤثر است. حبیب نجار با لینت در کلام، قوم خود را به تبعیت از رسولان فرامی خواند.
اتباع عمل است و این تعبیر به معنای فرا خواندن به پیروی عملی از دعوت مرسلین می باشد.
به عبارت دیگر، سخن حبیب نجار به این معناست که: ای قوم! به سخنان رسولان گوش فرا دهید و از قول ایشان تبعیت کنید.
(اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْتَلُكُمْ أَجْرًا وَهُمْ مُهْتَدُونَ)؛
کسانی را پیروی کنید که از شما پاداشی را درخواست نمی کنند، و خودشان هدایت شده اند.
باید دانست که تبعیت از دو کس نارواست:
شخص گمراه.
شخصی که برای منافع خویش مردم را به تبعیت فرا می خواند.
پذیرفتن دعوت چنین کسی ولو این که در ظاهر به حق دعوت کند ناروا و برای مردم گران است چرا که می دانند وی در پس دعوت به حق به دنبال منافع شخصی خویش است. اما اگر یک فرد هدایت یافته بدون هیچ چشم داشتی مردم را به حق بخواند و دعوت او هیچ منفعت شخصی برای او در پی نداشته باشد، چنین فردی حقیقتاً شایسته تبعیت است و مردم قاعدتاً باید از او پیروی کنند، چون پیروی از او در واقع تبعیت از حق و حقیقت است بی آن که در این راه به کسی باج داده باشند و هر نفس سلیمی در مقابل چنین دعوتی کرنش می کند.
دعوت به حق با روشنایی کامل و بدون درخواست اجر سیره همه رسولان الهی بوده است، چنان که حضرت نوح علی نبینا و آله و علیه السلام به قوم خویش فرمود:
(فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَمَا سَأَ لَتُكُم مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ). (1)
پس اگر از اندرزهای من روی گردانید، من که از شما مزدی نخواسته ام مزد من فقط بر خداوند است و امر شده ام که در برابر دستورات او تسلیم باشم.
و بر همین اساس خداوند به رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم می فرماید:
(قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ)؛ (2)
بگو من از شما اجری نخواسته ام، پس آن برای خود شماست. پاداش من جز بر عهده خدا نیست و او بر همه چیز گواه است.
البته ممکن است آيه شريفه : (قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ...)؛ چنین ترجمه شود: «بگو پاداشی که از شما خواسته ام برای خود شماست...» زیرا در میان همه پیامبران الهى تنها حضرت خاتم الانبیاء صلى الله عليه واله وسلم در مقابل رسالت خویش از مردم اجر طلبیده است خدای متعال خطاب به ایشان می فرماید:
(قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْناً). (3)
بگو: من هیچ پاداشی در برابر ابلاغ رسالت از شما درخواست نمی کنم جز دوستی خالصانه نزدیکانم و هرکس کار نیکی انجام دهد بر نیکی او می افزائیم.
باید دانست که مودت صرف محبت نیست، بلکه محبت توأم با امید به همراهی با محبوب و تبعیت از اوست.
به عبارت دیگر، مودّت بیان گر شدت محبت همراه با تمنای وصال محبوب و تبعیت از اوست (1)و مودت اهل بیت علیهم السلام در واقع نه آن که به نفع پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم باشد بلکه به سود خود مؤمنان است، لذا می فرماید:
(قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ)؛
پاداشی که از شما خواستم برای خود شماست.
بر اساس آن چه گذشت همۀ رسولان الهی با روشنایی کامل و بدون درخواست اجر بندگان خدا را به حق دعوت می کنند و کرنش در برابر بزرگوارانی که دارای این دو ویژگی هستند به حکم عقل سلیم ضروری و به معنای تبعیت از حق است.
لذا حبيب نجار قوم خود را به این دو نکته مهم که مورد اقبال مردم است توجه می دهد؛ اول این که رسولان افرادی هدایت یافته اند و هرگز گمراه نیستند، دوم این که آنها از شما اجری نمی خواهند.
وَ مَا لِيَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ؛. و برای چه آن کسی که مرا آفریده و به سوی او بازگشت می کنید را پرستش نکنیم؟
1) التحقيق في كلمات القرآن، ج 13، ص 64؛ لسان العرب، ج 3، ص 453.
حبیب نجار سپس خود را مخاطب قرار می دهد و می گوید:
«مرا چه می شود که کسی را پرستش نکنم که مرا آفریده و همگی به سوی او بازگردانده می شوید؟».
هرکس که سخن حقی می گوید ابتدا باید از خویشتن آغاز کند.
پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم و همه انبیاء الهی علیهم السلام شخصاً برای تبلیغ دین خدا در وسط میدان بودند و سختی ها و رنج ها را تحمل می کردند و به جهاد می رفتند و هرگز دیگران را سپر خود نمی ساختند.
رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم شخصاً در مسجد الحرام نماز اقامه می کرد، لذا مخالفان فرصت می یافتند که حضرتش را آزار دهند. شکمبه گوسفند و خاکستر بر سر مبارک ایشان می ریختند.
رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم خود در جنگ ها شرکت می نمود حضرت امیرالمؤمنين علیه السلام به عنوان مدافع حق همواره در صف مقدم جهاد و اولین مبارز و مجاهد بود.
در جریان مباهله پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم خودش و اهل بیت اش را به میدان آورد. خدای متعال در داستان مباهله به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم چنین می فرماید:
(فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِمَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ﴾؛ (1)
پس هرکس بعداز آنچه از علم به تو رسیده با تو به محاجه و ستیز برخاست، پس بگو بیایید ما پسران خود و شما پسران خود را و ما زن های خویش و شما زن های خود را و ما نفس های خویش و شما نفس های خود را فراخوانیم پس مباهله کنیم. پس لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
1) سوره آل عمران، آیه 61.
همین امر سبب عقب نشینی نصرانیان نجران شد، رئیس آنان گفته بود: اگر محمد صلى الله عليه واله وسلم خود در کنار ایستاد و قومش را برای مباهله فرستاد یقیناً بر باطل است و ما با او مباهله می کنیم ولی چنان چه خود او و اهل بیت اش آمدند، بی شک او بر حق است و نباید با او مباهله کنیم. (1)
آن چه در تربیت اشخاص تأثیر بسزایی دارد نه گفتار صرف، بلکه عمل مربى است. لذا حضرت امام صادق علیه السلام می فرمایند:
كُونُوا دُعَاةِ لِلنَّاسِ بِغَيْرِ الْسِنَتِكُمْ لِيَرُوا مِنْكُم ذِ الْوَرَع؛ (2)
با غیر زبان های خود (یعنی با عمل خویش) دعوت کننده مردم (به نیکی) باشید تا از شما ورع ببینند... .
و حکیم فردوسی فرموده:
بزرگی سراسر به گفتار نیست *** دو صد گفته چون نیم کردار نیست.
یا شیخ اجل سعدی چنین می گوید:
سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی *** به عمل کار برآید به سخندانی نیست.
نکته دیگری که از این آیه شریفه استفاده می شود این که در وقت انتقال یا طرح مشکل و یافتن راه حل آن نباید اشخاص مورد خطاب قرار گیرند، بلکه باید افعال را نقد کرد؛ چراکه انتقاد به اشخاص موجب جبهه گیری آنان می شود، لذا بدون ذکر نام اشخاص باید اعمال سوء مورد انتقاد قرار گیرند.
به عبارت دیگر لازم است به جای تحقیر افراد اعمال آنان تقبیح شود، چنان که حبیب نجار عبادت نکردن خداوند را مورد انتقاد قرار می دهد نه شخص و یا اشخاصی را.
جنس عبادت، عمل است و کیفیت عبادات صنف و فصل آن به شمار می رود. حبیب نجار نیز نفس خویش را به عمل در برابر خداوند ملزم و موظف می داند و سخن او صرفاً لقلقه زبان نیست چرا که «کار به عمل برآيد». لذا خداى متعال می فرماید:
(لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى). (1)
تا عمل در کار نباشد ثمری نخواهد بود و پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمود: النَّاسُ مَجْزِيُّونَ بِأَعْمَالِهِمْ؛ (2)مردم در گرو اعمال خود هستند و پاداش و کیفر اعمال خویش را می بینند؛ خدای عز اسمه فرموده است:
(كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ)؛ (3)
و هرکسی در گرو کردار خویش است.
عبادت و عبودیت به معنای تذلل و تخشع عابد و متعبد در مقابل معبود است؛ (4)هر عبدی باید در مقابل معبود خویش خاشع و متذلّل باشد و اظهار عجز کند.
تذلل و خشوع دو گونه است:
تذلل و تخشّع تكويني.
تذلل و تخشع تشریعی.
عبادت یا تذلّل و تخشع تکوینی به این معناست که همه موجودات به طور تکوینی و بدون ارادۀ خویش در مقابل ذات قدوس حضرت حق خاشع و ذلیل هستند.
چنان که انسان به اراده خداوند «لا من شی» خلق شده و در زمان و مکانی خاص به دنیا آمده و مراحل رشد و نمو را از مرحله نطفه بودن و جنینی تا طفولیت و جوانی و پیری طی می کند و روزی هم از این دنیا می رود و اراده او در هیچ یک از این امور نافذ نیست، بلکه تمام این امور تحت امر خدای متعال است.
همین طور همه خلق مقهور اراده و امر خدایند که قرآن کریم می فرماید:
(لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ). (1)
در نتیجه تمام مخلوقات به نحوی متعبد به عبودیت ذات حضرت قدوس اند، چراکه بدأ آنها، خلق آنها و ختم آنها همه برای اوست.
این نوع عبودیت و خضوع تکوینی می باشد که همه مخلوقات را در بر می گیرد.
گونۀ دوم از عبودیت، نه به معنای تذلل و تخشع قهری، بلکه خشوع و خضوع ارادی و اختیاری است و به این گونه از تذلّل و تخشع، عبادت و عبودیت تشریعی گویند.
عبادتی که حبیب نجار خودش و سایر بندگان را بدان فرا می خواند، همین عبادت ارادی و تشریعی است.
1) سوره روم، آیه 4 . «امر از قبل و از بعد صرفاً از برای خداوند است».
عبودیت اختیاری بالاترین مرحلهٔ کمال انسان به شمار می رود. لذا آن گاه که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم در معراج به مرحله ای رسید که خداوند می فرماید:
(دَنَا فَتَدَلَّى فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْن أَوْ أَدْنَى)؛ (1)
نزدیک و نزدیک تر شد تا حدی که به اندازه فاصله دو کمان یا کمتر بود.
در این مرحله خداوند از او با عنوان عبد خویش یاد کرده و می فرماید:
(فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى). (2)
پس خدا به بنده اش وحی کرد، آن چه را که وحی کرد.
حضرت عیسی علیه السلام هنگامی که در زمان طفولیت در گهواره سخن گفت، اولین شأن و ویژگی خود را عبودیت ذات حضرت حق ذکر کرد و فرمود:
(إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيّاً)؛ (3)
همانا من بنده خدا هستم او به من کتاب عطا فرموده و مرا پیامبر قرار داده است.
و لذا مولى الموحدين اميرالمؤمنین علیه السلام عرضه می دارد:
الْهِي كَفَى بِنْ عِزَّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً وَكَفَى بِي فَخْرَأَ أَنْ تَكُونَ لِي رَبَّاً؛ (4)
بارالها! برای من همین عزّت کافی است که بنده تو هستم و همین افتخار برای من کافی است که تو پروردگارم هستی.
مقام عبودیت که بالاترین مرحلهٔ کمال انسانی به شمار می رود، مرحله ای است که وقتی انسان بدان نائل شد اراده ای جز اراده ذات حضرت حق در سودای خاطر خویش -
ندارد؛ چنان که بر اساس روایات (1)خداوند درباره حضرات معصومين عليهم صلوات الله فرموده است:
(وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ). (2)
و شما اراده نمی کنید مگر این که خداوند اراده کند.
کسی که بدین مرحله از عبودیت برسد نه از برای شوق بهشت و نه از خوف جهنم، بلکه چون خدای متعال را شایسته بندگی و عبودیت می داند، در مقابل او اظهار ذلت و خضوع می کند.
ارادۀ او تابع ارادۀ ذات حضرت حق است و در برابر اراده او هیچ اراده ای ندارد؛ لذا حضرت امیرالمؤمنين علیه السلام خطاب به خدای متعال عرضه می دارد:
مَا عَبَدْتُكَ خَوْفَاً مِنْ نَارِكَ وَلَا طَمَعاً فِي جَنَّتِكَ وَلَكِنْ وَجَدْتُكَ أَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُكَ. (3)
من تو را به خاطر ترس از آتشت عبادت نمی کنم و نیز عبادت من برای تو از سر طمع به بهشت نیست و لیکن تو را شایسته و اهل برای عبادت یافتم، پس به همین جهت تو را عبادت کردم.
اگر انسان به حقیقت خویش توجه کند و فقر و ناداری خود را بیابد به روشنی درک خواهد کرد که اولین شأن او عبودیت است و حبیب نجار با مخاطب قرار دادن -
نفس خویش به این حقیقت توجه می دهد و می گوید: «مرا چه می شود که کسی را پرستش نکنم که مرا آفرید و همگی به سوی او بازگردانده می شوید».
در این کلام صدیق حقیقی «حبیب نجار» دریایی از معارف درباره توحید، نبوت، نفس شناسی و معاد، نهفته است.
انسان وقتی به خویشتن توجه کند و در وجود خودش تأمل نماید در می یابد که از خود هیچ ندارد علم و قدرت و تمام کمالات و دارائی های او هیچ یک ذاتی او نیستند، بلکه موهبتی از سوی خدای متعال اند که اعطا و سلب آنها تحت اراده خداوند است.
لذا گاه اتفاق می افتد که افقه فقها و اعلم علماء بر اثر حادثه ای چنان از علم بی بهره می گردد که حتی نام خویش را نیز فراموش می کند.
دانشمندترین انسان وقتی به چرت می رود از درک ساده ترین امور ناتوان می گردد و حتی نمی داند که علم با «عین» نوشته می شود یا «الف».
قوی ترین انسان به هنگام خواب، قدرت دفاع از خود را حتی در برابر مورچه و پشه ای ندارد و یا با نوشیدن قدری آب یا چای محصور می شود.
انسان با این همه ادعا قادر نیست مویی را که از بدن او کنده شده به جای خود بازگرداند، قدرت ندارد رنگ موی خویش را تغییر دهد و... .
وقتی انسان با سیر انفسی به ناداری و احتیاج خویش توجه پیدا کند، در مقابل آفریدگار و منعم خویش خاضع و خاشع می گردد و سر تسلیم فرود می آورد.
انسان خردمند در سیر آفاقی نیز به روشنی سلطنت على الاطلاق و حاكميت مطلقه خداوند را در جهان می یابد وقتی انسان به مخلوق عظیمی همچون خورشید که همه مخلوقات زمینی به نور -
آن محتاج اند نظر کند پی می برد که خورشید با آن عظمت هرگز قادر به تخلف از مدار خود نیست و چون به ماه بنگرد به روشنی در می یابد که آن نیز قدرت و جرأت تخطی از مدار خویش را ندارد.
نه تنها خورشید و ماه، بلکه این همه ستاره ها و سیاره ها و کهکشان ها و منظومه های عظیم و مافوق درک و تصور بشر، میلیاردها سال بدون کمترین تخلف در مداری که برای آنها تعیین شده در حرکت اند و هرگز از آن تخطی نمی کنند.
با تأمل در آفاق، انسان خود را خشخاشی در کرانهٔ بی انتهای هستی می یابد و با توجه به این حقیقت که تمام هستی مقهور قدرت و ارادهٔ حضرت حق اند، شأنی جز عبودیت و خضوع برای خود قائل نمی شود و همچون حبیب نجار به خود نهیب می زند: (مَا لِيَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي...).
موضع گیری و سخنان حبیب نجار در عین تذکر به توحید، تذکار به نبوت نیز هست. چرا که او این موضع را در مقام دفاع از نبوت و رسالت الهی اتخاذ کرده است و یک تنه در مقابل قوم ایستاده و رسولان الهی را یاری می کند و این درحالی است که قوم رسولان را به رجم (سنگسار) و شکنجه و قتل تهدید کرده بودند.
در این آیه شریفه از خلقت با عنوان «فطرت» تعبیر شده است. فطرت در لغت به معنای شکافتن می باشد؛ (1)چنان که در آیه کریمه (إِذَا السَّماءُ انفَطَرَتْ)؛ (2)به همین معنا آمده؛ خلقت نیز نوعی شکافتن است.
در قرآن با تعابیر مختلفی از خلقت سخن گفته شده است؛ همچون واژهٔ انشاء در آية كريمة (إِنَّا أَنشَأْنَاهُنَّ إِنشَاءُ)؛ (1)و در آيه كريمة (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ). (2)
تعبیر «خلق» هم در مورد ذات قدوس حضرت حق و هم در مورد غیر خدا به کار می رود؛ چنان که خداوند دربارۀ خویش می فرماید: فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ، (3)و در آیه ای دیگر از لسان حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام می فرماید:
(أَنِّي أَخْلُقُ لَكُم مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ). (4)
همانا من از گل چیزی را برای شما به شکل پرنده صورت گری می کنم، و در آن می دمم، پس به اذن خدا پرنده ای می شود.
اما تعبیر «فطرت» هیچ گاه در مورد غیر ذات حضرت حق به کار نمی رود.
گویا تفاوت خلقت با فطرت در این است که خلقت به معنای ترکیب موادی می باشد که در اختیار انسان هم قرار دارد و به تعبیر امروزی خلقت نوعی مونتاژ است و با ابداع و ایجاد تفاوت دارد اما خداوند خالق باری است: (هُوَ اللهُ الْخَالِقُ الْبَارِيُّ)؛ (5)و او از لا منشی ایجاد می کند.
در صورتی که حضرت عیسی علیه السلام با ماده ای که خداوند خلق نموده و با صورتی که از مخلوقات خدای متعال الگوبرداری کرده، پرنده ای ساخته است، لذا به آن حضرت می توان خالق اطلاق کرد، اگر چه به اذن و اراده الهی است، اما اطلاق -
1) سوره واقعه، آیه 35 «و همانا ما آنها را با آفرینشی بی سابقه آفریدیم».
2) سوره مؤمنون، آیه 14: «و سپس آن را آفرینشی دیگر دادیم».
3) سوره مومنون، آیه 14، «پس پر برکت است خدا که بهترین آفرینندگان است».
4) سوره آل عمران، آیه 49.
5) سوره حشر، آیه 24: «اوست خدایی که آفریننده موجودات و شکل دهنده آنهاست».
«فاطر» به ایشان صحیح نیست و تنها خداوند (فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ) است. (1)
حبیب نجار نیز با این تعبیر به خلقت ابداعى و لا من شی خود اشاره می کند و می گوید مرا چه می شود که خداوند را که من را از لا من شی آفرید عبادت نکنم؟
ایشان درحالی که سخن را با مخاطب قرار دادن خویش آغاز کرده بود، کلامش را با خطاب به قوم به پایان می رساند و به آنان یادآوری می کند که بازگشت امور همه شما به سوی اوست.
خدای متعال انسان را از خاک آفرید و با تجزیه و ترکیب و تصفیه های مختلف او را به صورت منی درآورد و سپس با تشکیل نطفه و رشد و نمو آن خلقت انسان مراحل مختلفی را طی کرد تا به کمال رسید.
همین انسان بعداز چند صباحی زندگی در دنیا مجدداً به خاک باز می گردد و در قیامت از دل خاک برانگیخته خواهد شد. خدای متعال درباره خلقت انسان و برانگیخته شدن او می فرماید:
(فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ مِمَّ خُلِقَ * خُلِقَ مِن مَاءٍ دَافِقٍ * يَخْرُجُ مِن بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ * إِنَّهُ عَلَى رَجْعِهِ لَقَادِرُ). (2)
پس بایستی انسان بنگرد که از چه چیز آفریده شده است. از آبی (منی) که به -
1) درباره فطرت خالی از لطف نیست که به مناسبت به امور فطری نیز اشاره داشته باشیم و تفاوت آن ها را با غرائز بیان کنیم. امور فطری امور مشترک میان انسان ها، از جهت انسانیت آنهاست؛ هم چون نفرت از ظلم و تمجید از عدل به عبارت دیگر امور فطری اموری هستند که انسان به مقتضای انسانیت خویش طالب آن هاست. در مقابل غرائز امور مشترک میان حیوانات و جنبه حیوانیت انسانها می باشد. یعنی آن چه را که انسان ها به مقتضای جنبه حیوانیت خویش طالب آنها هستند را غریزه می گویند.
2) سوره طارق، آیات 5 تا 8.
حالت جهش در رحم فرو می ریزد. آبی که از پشت مرد و استخوان های سینه زن بیرون می آید. همانا او [خدا] بر بازگرداندن انسان توانمند است.
و در جای دیگر می فرماید:
(مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَى)؛ (1)
شما را از زمین آفریدم، و در آن باز می گردانیم و بار دیگر (در قیامت) شما را از آن بیرون می آوریم.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بعداز ضربتی که به دست اشقی الاشقياء بر فرق مبارکشان وارد شد در محراب عبادت با دست مبارک از زمین خاک برداشتند و به روی زخم سر مبارک ریختند و با تاکید بر رستگاری خویش آیه مبارکه را زمزمه فرمودند:
(مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرى). (2)
شما را از زمین آفریدیم و به آن باز می گردانیم و بار دیگر از آن بیرونتان می آوریم.
آری! بی شک بازگشت همه به سوی خداوند است.
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک *** دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست *** به هوای سرکویش پر و بالی بزنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم *** آن که آورده مرا باز برد در وطنم
پس همواره باید آیه شريفة (إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيهِ رَاجِعُونَ)؛ (3)مدنظر انسان باشد و او همواره از تولد نوزادان و مرگ و به خاک رفتن پدران و اطرافیان خود عبرت گیرد.
و چند صباحی را که در این دنیا هست، بیندیشد و در برابر آفریدگار خویش و آفریدگار آسمان ها و زمین سر تعظیم فرود آورد و او را عبادت کند.
خدای تعالی با تذکار به آفریدگاری خویش انسان های نادان و غافل را سرزنش کرده و فرموده است:
(لَخَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ)؛ (1)
به یقین آفرینش آسمان ها و زمین از آفرینش مردم بزرگ تر است، ولی بیشتر مردم نمی دانند.
و نیز فرموده است:
(ءأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا). (2)
آیا آفرینش شما مشکل تر است یا آفرینش آسمان ها که خدا آن را بنا نهاد؟
اگر انسان اندکی بیندیشد، بی شک هم چون مؤمن آل یس به خود نهیب خواهد زد كه: (مَا لِيَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ) مگر آن که بر قلب او مهر و بر چشمانش غشاوه زده باشند و خداوند سدی از پیش رو و پشت سر او قرار داده باشد.
بر اساس این آیه شریفه جناب حبیب نجار با دو بال کفر به طاغوت و ایمان به خدا به ریسمان الهی چنگ زده و اثبات توحید کرده است چنان که خدای متعال می فرماید:
(فَمَن يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لا انفِصَامَ لَهَا). (3)
پس هرکس به طاغوت کافر شود و به خدا ایمان آورد به دستگیره محکمی چنگ زده است که گسستنی برای آن نیست.
حبیب نجار ضمن روی گردانی و نه گفتن به تمام الهه ها و معبودها، به پیشگاه الله تعالی که معبود حق است، آری گفت.
یعنی در کلام وی هم نفی شرک وجود دارد و هم اعتقاد به توحید. اساساً در آیات متعددی بر نفی شرک و اعتقاد به توحید تأکید شده است؛ به عنوان نمونه خدای تعالی در سوره نساء به بندگانش امر می کند:
(وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَلَا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً)؛
خدا را بپرستید و هیچ چیز را شریک او قرار ندهید.
و نیز چنانکه پیشتر اشاره شد، در کلمهٔ طيبه «لا اله الا الله» ابتدا الهه های شرک نفی شده و سپس با تاکید بر معبودیت الله توحید اثبات گشته است.
أَتَّخِذُ مِن دُونِهِ آلِهَةً إِن يُرِدْنِ الرَّحْمَنُ بِضُرٍ لَا تُغْنِ عَنِّي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئاً وَ لَا يُنقِذُون)؛ (1)
آیا به جای او خدایانی را بپرستیم که اگر (خدای رحمان) بخواهد به من زیانی برساند، شفاعت آنان کمترین فایده ای برای من ندارد و مرا نجات نخواهند داد.
حبیب نجار در ادامه نیز نفس خویش را مخاطب قرار داده و شرک را نفی کرده است.
1) سوره نساء، آیه 36.
تا دیگران در برابر انتقاد و کلام حق او جبهه گیری نکنند و سخن وی در آنان تأثیر بیشتری گذارد، لذا می فرماید: آیا من غیر از خداوند سبحان آلهه ای اتخاذ کنم؟
این سخن که به صورت استفهام انکاری بیان شده در واقع نفی شرک است، چرا که بت پرستان منکر خداوند نبودند، بلکه بت ها را کارگزاران خداوند می دانستند.
آنان معتقد بودند که هرگز نمی توان با خدا ارتباط برقرار کرد؛ زیرا چنان که فرستادگان الهی نیز می گویند او شبیه و نظیری ندارد (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ)؛ (1)لذا ادراک او ممکن نیست: (لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ). (2)
چگونگی ذات الهی هرگز به ذهن احدی خطور نمیکند و تعقل و تدبر در آن ذات مقدس استحاله دارد، در نتیجه قهراً باید با وسائط و اولیاء او ارتباط برقرار کرد.
مشرکان با این استدلال از پیش خود برای خداوند اولیائی می تراشند، آنان مدعی بودند که هرچند خدای متعال خالق است اما تدبیر امور به دست شفعاء (بت ها) است. (3)
عده ای از بت پرستان حلوایی را که خود درست کرده بودند از صبحگاهان تا ظهر عبادت می کردند و سپس آن را می خوردند و مجدد برای روز آینده حلوایی دیگر می پختند.
برخی از سنگ و چوب تمثال هایی می تراشیدند و آنها را همواره حتی در سفرها همراه خود داشتند و می پرستیدند. گاهی اتفاق می افتاد فضولات حیوانات هم روی آنها ریخته می شد، معروف است که مردی بتی به همراه داشت که -
روباهی بر سر آن ادرار کرد، وی این شعر را خواند:
و ربّ يبول الثعلبان برأسه *** لقد ذل من بالت عليه الثعالب. (1)
و پروردگاری که روباهان بر سر او ادرار می کنند به تحقیق خوار شد آن که روباهان بر او ادرار کردند.
در آیه مورد بحث این اعتقاد باطل بت پرستان از لسان حبیب نجار، ردّ و ابطال شده است چرا که اولاً نفی امکان ادراک خدای عز اسمه باطل است و می توان خدا را شناخته و به وسیله اوصاف و اسمائش به او معرفت پیدا کرد؛
خدای متعال می فرماید:
«قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَيّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى». (2)
بگو: خدا را «الله» بخوانید یا «الرحمن» هرچه بخوانید برای او بهترین نام هاست.
در نتیجه این ادعا که نمی توان با ذات حضرت حق سخن گفت و از او چیزی طلبید، ادعایی بی اساس و باطل است.
ثانیاً؛ اولیائی که بت پرستان برای خود می تراشیدند، قدرت دفع ضرر و جلب منفعتی ندارند تا انسان ضمن قطع ارتباط با خدای قادر متعال این بت های بی مقدار و پست را واسطه قرار دهد و مدبّر امور بداند!
در نتیجه واسطه قرار دادن بتها و طلب شفاعت از آنها واضح البطلان است.
حبیب نجار از خداوند سبحان با وصف «الرحمن» یاد کرده است؛ چنان که اشاره شد «الرحمن» اسم خاص است و همان طوری که اطلاق «الله» به غیر خدا صحيح نیست، «رحمن» نیز نباید بر غیر خداوند اطلاق شود به همین جهت در آیه ای که پیش از این ذکر شد، با دو اسم اختصاصی «الله» و «الرحمن» از خداوند یاد شده و آمده است: (قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ...).
در آیه مورد بحث حبیب نجار با به کار بردن وصف «الرحمن» مخاطبانش را هم به ذات مقدس حضرت حق متوجه کرده و هم جنبۀ رحمانیت او را مورد تاکید قرار داده است، تا معلوم شود خدای رحمان که رحمتش عام و همواره شامل همه مخلوقات است برای بندگان خود ضرری را نمی خواهد و اراده ضرر برای بنده به خاطر سوء عمل خود اوست؛ چنان که خدای متعال می فرماید:
(إِنَّ اللَّهَ لاَ يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً وَلكِنَّ النَّاسَ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ)؛ (1)
خداوند هرگز به مردم ستم نمی کند ولی این مردم هستند که به خود ستم می کنند.
اگرچه خدای رحمان به سبب رحمانیت عام خویش اراده ضرری برای احدی از خلق نمی کند، اما چنان چه بر فرض او اراده ضرری برای کسی داشته باشد، شفاعت آن چه بت پرستان شفیع خود قرار داده اند، هیچ سودی به حالشان نخواهد داشت. این بت ها قادر به راندن پشه ای از انسان نیستند خدای متعال می فرماید:
قُلْ أَفَرَأَيْتُمْ مَا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرَادَنِيَ اللَّهُ بِضُرٍ هَلْ هُنَّ كَاشِفَاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرَادَنِي بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكَاتٌ رَحْمَتِهِ؛ (2)
بگو: آیا دربارۀ چیزهایی که غیر از خدا می خوانید فکر می کنید که اگر خداوند زیانی را برای من بخواهد آیا آنها می توانند زیان از جانب او را برطرف سازند؟ و یا اگر رحمتی برای من بخواهد آیا آنها می توانند جلوی رحمت او را بگیرند؟
با کدامین عقل و خرد و بر اساس چه معیاری، انسان به غیر خدا توجه می کند و برای حل مشکلات و دفع زیان و ضرر و جلب منفعت به معبودهای ساختگی پناه می برد، و حال آن که قرآن کریم می فرماید:
(وَإِن يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍ فَلَا كَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ وَإِن يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ فَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ)؛ (1)
اگر کمترین زیانی به تو برسد برطرف کننده آن کسی جز خدا نخواهد بود، و اگر خیر و برکت و پیروزی و سعادت نصیب تو شود، از پرتو قدرست اوست، زیرا او بر همه چیز تواناست.
بی شک همه امور درید قدرت قاهره و تحت اراده و سلطنت على الاطلاق خداوند است و هیچ کس و هیچ چیزی را یارای مقابله با اراده او نیست . پس سرچشمۀ همۀ امور یکی است نه آن که خیرات از منبعی و شرور از منبع دیگر سرچشمه گیرد چنان که خود فرموده است:
(قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ). (2)
بگو بار خدایا! ای فرمانروای هستی فرمانروایی را به هرکس که خواستی -
می دهی و از هرکس که خواستی می گیری و هرکس را که خواستی عزّت می دهی و هرکس را که خواستی خوار می سازی، همه خیر به دست توست، همانا تو بر هر چیزی قادر هستی.
در نتیجه خواندن بت ها و توسل و امید داشتن به آن چه غیر خداوند است، گمراهی و ضلالتی آشکار می باشد چنان که در آیه ای می فرماید:
وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّن يَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَن لَا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَهُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ؛ (1))و چه کسی گمراه تر است از آن کسی که معبودی غیر از خدا را می خواند تا روز قیامت نیز به او جواب نمی دهد و آن معبودها از خواندن آنها غافلند.بت ها حتى عبادتِ عبادت کنندگانشان را درک نمی کنند و صدای کسانی را که آنها را می خوانند هرگز نمی شنوند تا چه رسد که بخواهند برای آنها کاری انجام دهند.لذا حبيب نجار به این مهم توجه میدهد و می فرماید: اگر خدای رحمان برای من ضرری را اراده کند، شفاعت بت ها کمترین فایده ای برای من ندارد و مرا نجات نخواهد داد.#### تلاش برای کسب رضای الهی«انقاذ غریق» به معنای نجات شخص درحال غرق شدن است و بتها هرگز قادر نیستند کسی را که در دریای گرفتاری ها غرق گشته نجات دهند وقتی جان ها به گلو می رسد و انسان نظاره گر مرگ خویش است هیچ کس و هیچ چیزی نمی تواند مرگ را بازگرداند. (2)
و هیچ قدرتی نمی تواند به فریاد برسد لذا خداوند می فرماید:(إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن يَخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِن يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئاً لاَ يَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ؛ (1))همانا کسانی را که غیر از خدا می خوانید هرگز نمی توانند مگسی را خلق کنند هرچند برای این کار جمع شوند و دست به دست هم دهند، و اگر مگس چیزی را از آنها برباید نمی توانند آن را از مگس پس بگیرند. طلب کننده و کسی که از او چیزی طلب شده هردو ناتوان هستند.پس انسان مؤمن باید بر آن ذات قادر متعال تمسک کند و یاوه گویان را رها سازد تا سرگرم یاوه سرایی خود باشند. (2)مؤمن همواره باید به دنبال رضایت و خشنودی پروردگار باشد و رضایت الهی را بر رضای تمام خلق مقدم کند و هیچ گاه در صدد آن نباشد که کاری انجام دهد تا خلق بپسندند و محبوب خلق الله شود بلکه اهتمام ورزد تا آن که بتواند محبوب عند الله قرار گیرد که برترین نعمت و کلید بهشت رضایت پروردگار است، لذا در برخی دعاهای ماه رمضان به خدای سبحان عرضه می داریم:أَسْأَلُكَ يَا لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ إِذْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ إِنْ كُنْتَ رَضِيتَ عَنِّي فِي هَذَا -
1) سوره حج، آیه 73.
2) خدای متعال در آیه 91 سوره مبارکه انعام می فرماید: «وَ مَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَىٰ بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتَابَ الَّذي جَاءَ بِهِ مُوسَى نُورًا وَ هُدًى لِلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطيسَ تُبْدُونَهَا وَتُخْفُونَ كَثِيرًا وَعُلِّمْتُمْ مَا لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لَا آبَاؤُكُمْ قُلِ اللهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ»؛ آن ها خدا را به گونه ای که سزاوار ارج نهادن و ستودن است، ستایش نکردند و ارج ننهادند؛ زیرا گفتند: هیچ چیزی را بر هیچ انسانی نازل نکرده است. بگو: چه کسی کتابی را که موسی آورد نازل کرد؟ کتابی که برای مردم نور و هدایت بود. شما آن را به صورت کاغذهایی قرار می دهید. قسمتی را آشکار می سازید و قسمت زیادی را پنهان می کنید و به شما چیزهایی آموخته شد که شما آن را نمی دانستید و پدرانتان نمی دانستند. بگو خدا بر موسی نازل کرد پس آنها را در بیهوده گویی خودشان رها کن تا بازی کنند و سرگرم شوند.
الشَّهْرِ فَازْدَدْ عَنِّي رِضَى وَإِنْ لَمْ تَكُنْ رَضِيتَ عَنِّي فَمِنَ الْآنَ فَارْضَ عَنِّي يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ؛ (1)ای خدایی که جز تو معبودی نیست! آن گاه جز تو معبودی نیست؛ از تو می خواهم که اگر در این ماه از من خشنود شدی پس خشنودی خود را برای من بیفزای و چنان چه از من رضایت نداشتی پس از این زمان از من خشنود شو، ای مهربان ترین مهربانان.حضرت جواد الائمه علیه السلام در بیان نورانی و گهرباری مسیر رسیدن به رضایت و خشنودی پروردگار را برای همگان نمایان کرده و فرمودند:ثَلَاثُ يُبَلِّغْنَ بِالْعَبْدِ رِضْوَانَ اللَّهِ كَثْرَةُ الاسْتِغْفَارِ وَخَفْضُ الْجَانِبِ وَكَثْرَةُ الصَّدَقَة؛ (2)سه چیز است که رضوان خداوند متعال را به بنده می رساند:1. زیاد استغفار کردن.2. فروتنی.3. زیادی صدقه.### آیه بیست و چهارم#### اشاره(إِنِّي إِذَا لَفِي ضَلَالٍ مُبِينِ.)اگر چنین کنم در این صورت من در گمراهی آشکاری خواهم بود.آری انسان عاقل همواره باید رضایت خداوند را جستجو کند، چرا که از غیر خدا -
هیچ برنمی آید و قادر به نجات او نیستند و اگر چنان چه کسی آلهه هایی غیر او بگیرد، قطعاً در گمراهی آشکاری است.چنان که حبیب نجار تذکر داد اگر غیر از خدا معبودانی را انتخاب کنم در صورت اراده ضرری از سوی خدای رحمان برای من شفاعت آن ها کمترین فایده ای ندارد و مرا نجات نخواهند داد، در این صورت من در گمراهی آشکاری خواهم بود.#### خسران و گمراهی توجه به غیر خدابر اساس این آیه شریفه هرکس در هر موقعی برای هر امری به هر کسی غیر از ذات حضرت قدوس مراجعه کند ضرر کرده است؛ چرا که گرم همه از گرم او، هبه همه از وهابیت او رحمت همگان از رحمت او بخشش همگان از بخشش او و فیض همگان از فیض وجود اوست؛ لذا در دعای ماه رجب آمده است:خَابَ الْوَافِدُونَ عَلَى غَيْرِكَ ، وَ خَسِرَ الْمُتَعَرِّضُونَ إِلَّا لَكَ، وَضَاعَ الْمُلِمُّونَ إِلَّا بِكَ، وَأَجْدَبَ الْمُنْتَجِعُونَ إِلَّا مَنِ انْتَجَعَ فَضْلَكَ. (1)آنان که به سوی غیر تو آمدند نومید شدند و آنان که جز تو را درخواست کردند دچار خسارت شدند و آنان که به درگاه غیر تو فرود آمدند تباه شدند، و نعمت خواهان جز کسی که از فضل و احسان تو نعمت طلبید دچار خشکسالی و گرفتاری گردیدند.#### راه آشکار ضلالتضلال و ضلالت به معنای گمراهی (2می باشد و در آیه شریفه با وصف «مبین» که وضوح آن را می رساند، تأکید و تشدید شده است.)
گمراهی گاهی پیچیده و مخفی است و انسان نمی داند که آیا در گمراهی سیر می کند یا در مسیر صحیح گام بر می دارد؛ به عنوان مثال در امور تجاری شخص تجارت کننده نمی داند آیا نتیجهٔ تجارت و معاملات او خسران و ضرر است یا از این طریق سود خواهد برد. اما گاه گمراهی و ضلالت آشکار است.چنان چه راه روشن نباشد و گمراهی مخفی باشد، بر کسانی که راه را گم کرده و به ضلالت رفته اند حرجی نیست؛ چرا که حجت بر آنان تمام نشده است و نمی توان آنان را تخطئه و مؤاخذه نمود. ولی چنان چه ضلالت و گمراهی واضح و روشن باشد، آن گاه سزاوار است گمراهان سخت مواخذه شوند.حبيب الله (حبیب نجار بعداز آن که با استدلال های قوی و براهین روشن بر حقانیت رسولان تاکید کرد و مفاسد پرستش بت ها را روشن و مبرهن ساخت، یادآور می شود با وجود روشنی حق، اتخاذ بت ها به عنوان آلهه، گمراهی آشکار است.)آری! شکستن چراغ های هدایت و ویران ساختن راه ها و پله ایی که انسان را به سوی سعادت سوق می دهند به راستی ضلالت مبین و گمراهی آشکار است.### آیه بیست و پنجم#### اشاره(إِنِّي آمَنتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ؛)همانا من به پروردگار شما ایمان آورده ام پس سخنان مرا بشنوید.حبیب نجار پس از آن که با استدلالی محکم و بیانی بسیار زیبا و رسا، خود را مخاطب قرار داد و با استفهام انکاری به نفی و ردّ شرک پرداخت، هم چنین با اعلان رسمی ایمان خویش به پروردگار مردم را به شنیدن سخنانش دعوت کرد و فرمود: «همانا من به پروردگار شما ایمان آوردم پس سخنان مرا بشنوید».
#### اظهار یا کتمان ایمان در برابر مخالفتا پیش از این حبیب الله خودش را مورد خطاب قرار می داد و دو پهلو و بدون تصریح سخن می گفت، اما پس از آن که حق و باطل را بیان نمود و هدایت و ضلالت را آشکار ساخت در این آیه موضع خود را به صراحت بیان می کند و ایمان خود را ظاهر می سازد.چنان که پیشتر اشاره شد خداوند در آیه ای دیگر از یاری حضرت موسی علی نبینا وآله و عليه السلام توسط حزقيل (مؤمن آل فرعون سخن گفته است. بر اساس آن آیه شریفه هنگامی که مؤمن آل فرعون به یاری حضرت موسی علیه السلام می شتافت، ایمان خویش را کتمان می کرد خدای متعال می فرماید:)(وَقَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن يَقُولَ رَبِّيَ الله؛.)و مرد مومنی از آل فرعون که ایمان خود را پنهان می داشت گفت: آیا مردی را می کشید به خاطر این که می گوید: پروردگار من خداوند است.با بررسی و کنار هم گذاشتن این دو آیه، می توان نتیجه گرفت که وظیفه مؤمن در موقعیت های مختلف، تفاوت می کند گاه مؤمن موظف به اعلان و اظهار ایمان خویش است و گاه وظیفه دارد ایمان خود را کتمان کند.#### اظهار یا اخفاء عبادات##### اشارهچنان چه دربارۀ آشکار ساختن عبادات از جمله صدقات نیز وظیفه مؤمن متفاوت است، خداوند در آیه ای می فرماید:(إن تُبْدُوا الصَّدَقَاتِ فَنِعِمَّا هِيَ وَإِن تُخْفُوهَا وَتُؤْتُوهَا الْفُقَرَاءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَيُكَفِّرُ عَنكُم مِّن سَيِّئَاتِكُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ. (1))
1) سوره بقره، آیه 271.
اگر صدقه ها را آشکارا بپردازید پس آشکار ساختن آن خوب است و اگر آن ها را پنهان کنید و آن را به مستمندان بدهید برای شما بهتر است، و برخی از گناهان شما را می پوشاند و خدا به آن چه انجام می دهید، عالم است.هم چنین در آیه ای دیگر آمده است:(الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُم بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلَانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ؛ (1))کسانی که اموال خود را در شب و روز پنهان و آشکار انفاق می کنند پس پاداش آنها نزد پروردگارشان است و نه ترسی برای آنها هست و نه اندوهناک می شوند.##### اظهار امور واجب و کتمان امور مستحببراساس آن چه گذشت وظیفهٔ مؤمنان در موارد مختلف، متفاوت است و چنان که از مجموع آموزه های وحیانی استفاده می شود؛ صدقات واجب هم چون زکات بهتر است آشکارا پرداخت شوند و صدقات مستحب و دستگیری از مستمندان چنان چه مخفیانه صورت گیرد، نیکوترست.همین طور نمازهای واجب بهتر است علنی و آشکارا در مسجد اقامه گردد و با بلند کردن بانگ اذان و گفتن اقامه، مؤمنان به خواندن نماز فراخوانده شوند، اما خواندن نافله در منزل و به صورت مخفیانه بهتر است.حاصل آن که امور واجب باید اظهار شود تا به فرهنگ مبدل گردد و برای مردم و جامعه جا بیفتد اما برای در امان ماندن از خطر ریا، کتمان امور مستحبی پسندیده است، لذا خداوند در این باره به مؤمنان هشدار داده و فرموده است:﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُم بِالْمَنِّ وَالْأَذَى كَالَّذِي يُنفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَلَا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَانٍ عَلَيْهِ -
1) سوره بقره، آیه 274.
تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْدًا لَّا يَقْدِرُونَ عَلَىٰ شَيْءٍ مِّمَّا كَسَبُوا وَاللَّهُ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ. (1) ای کسانی که ایمان آورده اید صدقات خود را با منّت نهادن و آزار رساندن تباه نسازید مانند کسی که مال خود را برای نشان دادن به مردم و ریاکاری انفاق می کند و به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورد.
مثل چنین شخصی در انفاقش مثل سنگی صاف است که خاک اندکی بر روی آن باشد و رگبار باران بر آن ببارد و آن خاک را بشوید و آن را صاف رها کند، آنان از کارشان به هیچ چیز توانایی ندارند بهره ای نمی برند و خدا گروه کافران را هدایت نمی کند.
در مورد اظهار یا کتمان ایمان نیز باید گفت: وقتی رسولان خدا آشکارا مردم را به توحید دعوت می کنند و از سوی مردم جفا می بینند لازم است مؤمن به نصرت آنان بشتابد و آشکارا ندای حق سر دهد و از رسولان دفاع کند پس در مورد حبیب نجار مصلحت بر آن بود که ایشان ایمان خود را آشکار سازد.
اما چنان که محافظت از جان رسول و حجّت خداوند از راه کتمان ایمان ممکن باشد، در این صورت وظیفه مؤمن آن است که ایمان خود را مخفی سازد، لذا مؤمن آل فرعون برای حفظ جان حضرت موسی علیه السلام ایمان خود را کتمان کرد.
اظهار یا کتمان ایمان از سوی حبیب نجار هیچ نقشی در حفظ جان رسولان نداشت و در هر صورت قوم تصمیم داشتند رسولان را بکشند، اما اظهار ایمان وی، تاثیر بسزائی در اثبات حقیقت و توجه دادن به مردم داشت در نتیجه حبیب الله ایمان خود را اظهار کرد و فرمود:
(إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ)؛
من به پروردگار شما ایمان آوردم.
1) سوره بقره، آیه 264.
به نظر می رسد حبیب الله خطاب به کافران می گوید من به پروردگار شما ایمان آوردم؛ یعنی در منظر و مرئای رسولان اعلام می کند که خدای رحمان پروردگار عالمیان و از جمله پروردگار کافران و منکران نیز است.
همان طوری که در آیات فراوانی نسبت به اعتراف کافران به ربوبیت «الله» سخن به میان آمده است؛ خدای متعال می فرماید:
(وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ)؛
و اگر از آنان بپرسی چه کسی آسمان ها و زمین را آفرید، و خورشید و ماه را مسخر کرده است؟ قطعاً و بدون تردید خواهند گفت: «الله».
و نیز می فرماید:
(وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّن نَّزَّلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ مِن بَعْدِ مَوْتِهَا لَيَقُولُنَّ الله)؛ (1)
و اگر از آنان بپرسی: چه کسی از آسمان آبی فرستاد، پس زمین را بعد از مردنش زنده کرد؟ به یقین قطعاً خواهند گفت: الله. (2)
در نتیجه هیچ اشکالی ندارد که بگوئیم: در تعبیر «آمنت بربكم» مخاطب همان مشرکان هستند چنان که محتمل است حبیب نجار خطاب به رسولان این جمله را بیان کرده باشد و در هردو صورت معنا واضح است.
قرآن دربارۀ فرجام کار رسولان و حبیب نجار ساکت است. اما در بعضی تفاسیر -
آمده است که حبیب الله را ابتدا سنگباران کرده و بعد او را کشتند و سپس زیر دست و پا لگدمال کردند و در نهایت بدن او را با اره تکه تکه نمودند، طبعاً فرجام رسولان نیز به تبع حبیب نجار این چنین شده است. (1)
(قيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ)؛
گفته شد: وارد بهشت شو! گفت: ای کاش قوم من می دانستند!.
چنان که پیش از این اشاره شد قرآن درباره فرجام کار حبیب نجار سخنی نگفته است و در این آیه شریفه می فرماید: «(به حبیب الله) گفته شد به بهشت برین در آی و (او) گفت: ای کاش قوم من می دانستند».
حبیب نجار در نهایت ادب، با مخاطب ساختن نفس خویش به نفی شرک پرداخت و با لطافت و دلسوزی قوم را به سوی حق دعوت کرد، اما بعداز این همه ادب و محبت قوم چنین بلایی به سر او آوردند و به خاطر همین جانفشانی در راه حمایت از رسولان و دفاع از حق، بعداز مرگ به او گفته شد: «داخل بهشت شو».
این تعبیر بیانگر این حقیقت است که فاصلهٔ جان فشانی حبیب در راه دفاع از حق و حمایت از رسولان الهی تا بهشت فقط مرگ او بود و او بلافاصله بعداز کشته شدن -
1) كشف و البیان، ج 8، ص 126؛ تفسير المظهری، ج 8، ص 79؛ تفسير الخازن، ج 4، ص 6؛ معالم التنزيل، ج 4، ص 11.
وارد بهشت گردید، چنان که در روایات آمده است که هرکس بعداز نماز، «آیة الکرسی» را قرائت کند فاصله میان حیات دنیوی و ورود او به بهشت فقط مرگ است.
رسول مکرم اسلام صلى الله عليه واله وسلم فرمودند:
مَنْ قَرَأَ آيَةَ الْكُرْسِيِّ فِي دُبُرِ كُلِّ صَلَاةٍ مَكْتُوبَةٍ لَمْ يَمْنَعُهُ مِنْ دُخُولِ الْجَنَّةِ إِلَّا الْمَوْتُ. (1)
هرکه پس از هر نماز واجب آیه الکرسی را بخواند، مانعی از رفتن به بهشت ندارد جز همان مرگ.
و نیز در قرآن کریم آمده است:
(إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِى كُنتُمْ تُوعَدُونَ ). (2)
به یقین کسانی که گفتند: پروردگار ما فقط خداوند است، سپس پایداری کردند، فرشتگان بر آنان نازل می شوند که نترسید و غمگین مباشید و مژده باد شما را به بهشتی که به آن وعده داده می شوید .
بنابراین مؤمنانی که در مسیر ایمان استوار و ثابت قدم باشند هیچ جای نگرانی و ترسی برای آنان نیست؛ چرا که بلافاصله بعداز مرگ به بهشت وارد می شوند. در مقابل کفار با مرگ از دنیا به جهنم واصل می گردند چنان که خدای متعال درباره قوم نوح می فرماید:
(مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَارًا فَلَمْ يَجِدُوا لَهُم مِّن دُونِ اللَّهِ أَنصَارٌ). (3)
همگی به خاطر گناهانشان غرق شدند پس در آتش واردشان کردند، و جز خدا برای خود یاورانی نیافتند.
ممکن است این مطلب گفته شود که بهشت و جهنم مربوط به روز قیامت می باشد و از آموزه های دینی استفاده می شود قطعاً هنوز قیامت برپا نشده و وقت آن نیز معلوم نیست. خدای متعال به پیامبر خویش می فرماید:
(يَسْتَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّي لَا يُجَلِّيها لِوَقْتِهَا إِلَّا هُوَ ثَقُلَتْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَا تَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَةً يَسْتَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَاللهِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ). (1)
از تو درباره قیامت سؤال می کنند که چه وقت فرا می رسد؟ بگو: علم آن تنها نزد پروردگار من است و هیچ کس جز او نمی تواند وقت آن را آشکار سازد جز این که او در آسمان ها و زمین با اهمیت است و فرا نمی رسد مگر به طور ناگهانی، از تو می پرسند گویا که تو از وقت آن با خبری! بگو علم آن تنها نزد خداوند است ولی بیشتر مردم نمی دانند.
برخی با استناد به این دسته از ادله نتیجه می گیرند که الآن بهشت و جهنمی در کار نیست، سپس این اشکال و شبهه را مطرح می کنند که چگونه مؤمنان نیکوکار بلافاصله بعد از مرگ به بهشت و کافران بدکردار به جهنم وارد می شوند درحالی که قیامت برپا نشده است؟
در پاسخ باید گفت: مراد از بهشت و جهنمی که مؤمنان و کافران بعداز مرگ وارد آنها می شوند بهشت و جهنم برزخی است؛ نه بهشت و جهنم آخرتی! چنان که حضرت امام سجاد علیه السلام قبر را باغی از باغ های بهشت یا حفره ای از حفرات جهنم معرفی کرده اند، -
1) سوره اعراف، آیه 187.
و فرمودند:
إِنَّ الْقَبْرَ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ، أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرَانِ؛ (1)
همانا قبر باغی از باغ های بهشت یا حفره ای از حفره های آتش است. (2)
حبیب نجار دارای چنان روح بلندی بود که وقتی بعداز مرگ به او گفته شد: داخل بهشت شو، آرزو کرد ای کاش قومش که او را کشتند، می دانستند که پروردگار او به چه سبب او را آمرزید و گرامی داشته است؛ چراکه آگاهی از جایگاه او و سبب نیل او بدان مقام، موجب ترغیب قوم به ایمان می شود.
به عبارت دیگر اگر قوم توجه داشتند که در صورت تبعیت از مرسلین و خدا پرستی و موحد بودن مورد مغفرت و کرامت ذات حضرت حق واقع می شوند، چه بسا دست از شرک بر می داشته و فریب متاع ناچیز دنیا را نمی خوردند.
در اثبات شرافت و بزرگی روح حبیب الله همین بس که وی در نهایت ادب و با مخاطب قرار دادن نفس خویش به نفی شرک پرداخت، سپس با لطافت تمام و از سر دلسوزی قوم خود را به سوی حق دعوت کرد در نهایت نیز قوم او علی رغم این همه محبت و ادب حبیب الله، وی را با قساوت کشتند با این حال این مرد شریف و بزرگ بعداز مرگ هم رستگاری قومش را تمنا می کند و می گوید: «ای کاش قوم من می دانستند که مورد مغفرت قرار گرفته ام».
1) تفسیر القمی، ج 2، ص 94 ؛ الأمالي للمفيد، ص 265 ؛ الأمالي للطوسی، ص 28؛ الدعوات للراوندي، ص 244؛ الخرائج والجرائح، ج 1، ص 172.
2) توجه به این نکته ضروری است که مراد از قبر در این روایت همین مقبره ای که جسد در آن مدفون می شود، نیست، بلکه منظور عالم قبر است که از هنگام مرگ شروع می شود و تا وقت حشر ادامه دارد، درحالی که مدفن انسان ها در بسیاری از موارد پس از مدتی تخریب می شود و از بین می رود هم چنین برخی انسان ها هرگز دفن نمی شوند در نتیجه مراد از قبر عالم قبر است نه مدفن انسان.
در برخی روایات نیز آمده است: وقتی قوم حبیب او را با چوب و سنگ و لگد کتک می زدند تا آن که به نزدیکی مرگ رسید، اما زیر لب می گفت:
اللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمِي فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ؛ (1)
پروردگارا! قوم مرا هدایت فرما، چرا که آنان نمی دانند.
بر همین اساس در حدیثی از پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم آمده است: حبیب نجار قوم خود را هم در حیات خویش و هم بعداز مرگش یاری کرد؛ در حیات خویش قومش را نصیحت و به حق دعوت کرد و بعداز این که به دست قوم کشته شد باز هم در عالم برزخ آرزو کرد که ای کاش قوم من می دانستند در تفسیر «نورالثقلین» آمده است:
أَنَّهُ نَصَحَ قَوْمَهُ حَيَّاً وَ مَيْتَاً. (2)
او در حیات و بعداز مرگ خود برای قومش خیرخواهی کرد.
مؤمن باید دارای چنین نفس و روح عظیمی باشد که در همه حال خیرخواه دیگران و دلسوز آنان گردد و اگر هرچه بدی در حقش صورت پذیرد، در عمق وجودش چیزی جز خیر و سعادت برای آنان طلب نکند و خدای متعال از بندگان مؤمنش به بهترین نحو پذیرایی می کند همان طوری که حبیب نجار را بلافاصله داخل بهشت نمود و حتی برای لحظه ای او را پس از مرگ تنها نگذاشت.
امام صادق علیه السلام حال مؤمن را در وقت جان دادن این گونه بیان می فرماید: در هنگامی که دیگر نمی تواند سخن بگوید (لحظه مرگ فرا می رسد) رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم می آید و سمت راستش می نشیند و حضرت علی علیه السلام سمت چپ او می نشیند.
رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم به او می گوید: اما آن چه که بدان امید داشتی پیش رویت است، و آن چه از آن می ترسیدی اکنون از آن ایمن شده ای سپس دری از بهشت بر او -
گشوده می شود و به او گفته می شود این منزلگاه توست اگر می خواهی می توانی به دنیا برگردی و از طلا و نقره هایش بهره ببری! او می گوید: دیگر نیازی به دنیا ندارم. (1)
(بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ)؛
که به چه سبب پروردگارم مرا آمرزید و مرا از گرامی داشتگان قرار داد.
حبیب نجار در این آیه شریفه خبر می دهد که به خاطر جان فشانی در دفاع از حق مورد مغفرت و تکریم الهی واقع شده است.
بدون تردید مغفرت الهی بالاترین درجه و مقام است و آن چیزی می باشد که همهٔ انبیاء و مرسلین به دنبال آن هستند.
از حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام که به همراه همسرش به درگاه الهی عرضه داشتند:
(رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ)؛ (2)
پروردگار ما! ما به خود ستم کردیم و اگر ما را نبخشی و بر ما رحم نکنی از زیانکاران خواهیم بود.
تا حضرت خاتم صلی الله علیه واله وسلم که خداوند خطاب به ایشان می فرماید:
وَقُلْ رَبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ؛ (3) و بگو: پروردگار من! مرا بیامرز و رحمت کن و تو بهترین رحم کنندگان هستی.
تمام انبیاء تمنای غفران داشتند و اگر قوم حبیب می دانستند که عاقبت تسلیم در برابر حق، غفران الهی است، چه بسا ایمان می آوردند تا به غفران الهی واصل گردند آن چنان که سَحَرۀ فرعون بعداز تذکار به حقانیت موسى على نبينا و آله و عليه السلام از دنیا دل کندند و به موسی علیه السلام ایمان آوردند تا مشمول مغفرت حضرت غفار گردند.
خداوند سبحان داستان سحره فرعون را در قرآن کریم چنین بیان فرموده است:
(قَالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعَالَمِينَ * رَبِّ مُوسَى وَهَارُونَ * قَالَ فِرْعَوْنُ آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّ هَذَا لَمَكْرُ مَكَرْتُمُوهُ فِي الْمَدِينَةِ لِتُخْرِجُوا مِنْهَا أَهْلَهَا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ * لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ * قَالُوا إِنَّا إِلَى رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَ * إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنَا رَبُّنَا خَطَايَانَا أَنْ كُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِينَ). (1)
گفتند: ما به پروردگار جهانیان ایمان آوردیم. پروردگار موسی و هارون. فرعون گفت: آیا پیش از آن که من به شما اجازه بدهم به او ایمان آوردید؟ همانا او بزرگ شماست که به شما سحر آموخته است، پس به زودی خواهید دانست. دست ها و پاهای شما را به عکس قطع می کنم و همه شما را به دار می آویزم. گفتند: زیانی متوجه ما نیست، همانا ما به سوی پروردگارمان باز می گردیم. ما امیدواریم که پروردگارمان بدی های ما را بیامرزد، زیرا ما اولین ایمان آورندگان هستیم.
آری! کسی که به خدا ایمان داشته باشد می داند که با کشته شدن و مرگ چیزی را از دست نمی دهد و چنان چه در راه خدا بمیرد و شهید شود به حیات جاودانه و نعمت -
1) سوره شعراء، آیات 47 تا 51.
بی پایان الهى نائل و به لقاء حق و اصل می گردد، خداوند سبحان می فرماید:
(وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ * فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ)؛ (1)
هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگان هستند بلکه آنان زنده اند نزد پروردگارشان روزی داده می شوند در پرتو نعمت هایی که خداوند از فضل خود به آنان عطا فرموده است، شادمان هستند و به آنها در ارتباط با کسانی که هنوز به ایشان نپیوسته اند مژده داده می شود که نه ترسی بر آنها هست و نه آنان غمگین می شوند.
بر همین اساس بلافاصله بعداز کشته شدن «حبیب نجار» به او گفته شد که وارد بهشت شو.
«اکرام » یعنی اعطاء جایگاه و منزلت رفیع به خاطر احترام و بزرگداشت شخص، (2)و از این که در آیه مورد بحث ابتدا مسأله غفران الهی مطرح شده و سپس از تکریم الهی سخن به میان آمده است، استفاده می شود مغفرت بر اکرام تقدم دارد و تا مغفرت نباشد اکرام نیز در کار نخواهد بود.
اگرچه نفس مغفرت خود اکرامی از ناحیه حضرت حق است، ولی این یک اکرام ابتدائی می باشد و اکرامی که پس از شمول مغفرت واصل گردد اکرامیست انتهایی بلکه منتهای اکرام است.
حبیب نجار نیز بعداز اخبار از این که غفران الهی شامل حالش شده، می گوید: «خداوند مرا از اکرام شدگان قرار داده است».
بدون تردید اکرام ذات حضرت حق، همه بندگان او را در بر گرفته است. خدای متعال درباره آدمیان می فرماید:
(وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً)؛ (1)
و ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنها را در خشکی و دریا حمل کردیم و از روزی های پاکیزه به آنان روزی دادیم و آنها را بر بیشتری از آنچه آفریدم برتری دادیم.
در آیه ای دیگر برای اکرام بندگان آمده است:
(فَأَمَّا الْإِنْسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ)؛ (2)
اما انسان هنگامی که پروردگارش او را برای آزمایش اکرام می کند و به او نعمت می بخشد، می گوید: پروردگارم مرا گرامی داشته است!.
براساس این آیات خداوند همه انسان ها را اکرام کرده است. این درحالیست که بی شک همه انسان ها مکرم نیستند؛ چرا که خداوند می فرماید:
(إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ ). (3)
همانا گرامی ترین شما نزد خداوند پرهیزکارترین شما است.
بنابراین مکرم بودن منزلت و جایگاه ویژه ای است که به خواص اعطا می شود، قرآن کریم از این خواص با عنوان (عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ)؛ (4)تعبیر کرده است.
در نتیجه جناب حبیب الله نیز جزء خواص است که می فرماید: (وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِینَ)؛ چنان که در روایاتی که سابقاً ذکر آن گذشت ایشان یکی از سه نفر سبقت گیرندگان و صدیقین معرفی شده است.
(وَ مَا أَنْزَلْنَا عَلَى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدِ مِنَ السَّمَاءِ وَ مَا كُنَّا مُنْزِلِينَ)؛
و ما بعد از (شهادت) او بر قومش هیچ لشکری از آسمان نفرستادیم، و ما (پیش از این هم) فرو فرستنده لشکر نبودیم.
تا پیش از این خداوند به نقل داستان رسولان و یاری کنندگان ایشان پرداخته و از ظلم قوم به ایشان و شکنجه و قتلشان توسط قوم سخن گفته است، اما در این آیه و آیه بعدی سرانجام این قوم ستمکار و عذاب فرود آمده بر انطاکیه و ساکنان کافر آن، بیان شده است.
در آیه مورد بحث به عنوان مقدمه می فرماید: «ما بعداز او بر قومش هیچ لشکری از آسمان نفرستادیم».
«جند» به معنای سپاه و لشکر است، (1)در دعای مأثور می خوانیم:
اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِنْ جُنْدِكَ فَإِنَّ جُنْدَكَ هُمُ الْغَالِبُونَ. (2)
بارالها! مرا از لشکریان خویش قرار بده چرا که به راستی لشکریان تو همان پیروزمندان هستند.
بر اساس این آیه شریفه سنّت خداوند این نیست که برای نابودی ستمکاران لشکری بفرستد؛ چرا که او هیچ نیازی به لشکرکشی ندارد. «مِنْ» در «مِنْ جند» زائده است و بر تاکید دلالت دارد و خداوند تاکید می کند که ما هرگز نیازی به فرو فرستادن لشکر نداریم.
(إِنْ كَانَتْ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ)؛
[وسیله نابودی آنان] جز یک صیحه نبود که ناگهان همه خاموش شدند.
خدای عز اسمه بعداز ذکر این مقدمه که ما برای نابودی قوم حبیب نجار لشکری نفرستادیم و تأکید بر این که سنت و روش خداوند نیز فرستادن لشکر نیست.
در این آیه می فرماید: وسیلهٔ نابودی قوم ستمکار چیزی جز یک صیحه (فریاد) نبود که ناگهان همه مردند و ساکت شدند.
گفته شده: چون آن قوم، حبیب نجار را کشتند، خداوند بر آنان غضب نمود و به جبرئیل دستور داد تا دو طرف درگاه دروازه شهر را بگیرد و سپس فریادی بر سر آنها کشید که تمامی آنها تا آخرین نفرشان مردند و هیچ صدایی از ایشان شنیده نشد، مثل آتشی که ناگهان خاموش شود. (1)
بعید نیست که مراد از صیحه، در این آیه شریفه غرش رعد و برق و صاعقه و یا صدای مهیب حاصل از زلزله بوده باشد.
1) تفسير مجمع البيان، ج 8، ص 270.
چرا که خداوند گاهی برای عذاب و نابودی اقوام ستمگر از حوادث طبیعی و اموری که در حد اعتدال برای حیات بندگان ضرورت دارند، استفاده می کند.
به عنوان مثال: رعد و برق پدیده ای طبیعی و مفید است اما چنان چه به امر الهی اندکی شدت یابد و از حد اعتدال خارج شود سبب ویرانی مناطقی که مورد قهر خدا واقع شده اند، می گردد.
هم چنین باران و آب که عامل حیات و موجب آبادانی است، اما همین امور عادی و مفید برای بشر گاه مایۀ عذاب می شوند؛ چنان که قوم نوح در اثر شدت باران و بالا آمدن آب در شهر همگی غرق و نابود شدند. خدای متعال می فرماید:
(حَتَّى إِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَ فَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِنْ كُلِّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ * وَقَالَ ارْكَبُوا فِيهَا بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَ مُرْسَاهَا إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٌ رَحِيمٌ * وَهِيَ تَجْرِي بِهِمْ فِي مَوْجٍ كَالْجِبَالِ وَ نَادَى نُوحٌ ابْنَهُ وَكَانَ فِي مَعْزِلٍ يَا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنَا وَلَا تَكُنْ مَعَ الْكَافِرِينَ * قَالَ سَآوِي إِلَى جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْمَاءِ قَالَ لَا عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللهِ إِلَّا مَنْ رَحِمَ وَ حَالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكَانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ)؛ (1)
تا زمانی که فرمان ما فرا رسید و تنور فوران گرفت، گفتیم: از هر صنف جفتی را در آن حمل کن و خاندانت را، مگر کسی که از پیش وعده هلاک آنان داده شده و کسی که ایمان آورده (را سوار کن) و جز عده کمی به او ایمان نیاوردند.
و گفت: بر کشتی سوار شوید و به هنگام حرکت و توقف کشتی بسم الله بگوئید، همانا پروردگارم آمرزنده مهربان است و آن کشتی آنها را در میان امواجی به سان کوه ها حرکت می داد.
و نوح پسرش را که در گوشه ای بود ندا داد پسرم با ما سوار شو و با کافران مباش. پسرش گفت: به زودی به کوهی پناه می برم تا مرا از غرق شدن در آب نگهداری کند.
1) سوره هود، آیات 40 الی 43.
نوح گفت: امروز هیچ نگهدارنده ای در برابر دستور خدا نیست مگر آن کس که خدا به او رحم کند و موج میان آنها حایل گردید و پسر نوح از غرق شدگان بود.
مثال دیگر؛ خاک است که برای زندگی بشر ضرورت دارد اما همین خاک و زمین مفید، بدکاران را به امر خدا در خود فرو می برد و هلاک می کند؛ خدای تعالی می فرماید:
(فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ فَمَا كَانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَمَا كَانَ مِنَ الْمُنْتَصِرِينَ)؛ (1)
ما او و خاندانش را به زمین فرو بردیم و گروهی یاور نداشت که او را در برابر كيفر خدا یاری دهند و خود نیز نیرویی نداشت.
بنابراین برای هلاک قوم ستمکار همین حوادث طبیعی کفایت می کند و نیاز به لشکری از آسمان یا امر دیگری نیست، بلکه هلاکت و نابودی تمام ایشان با سهل ترین چیزها به مانند یک صیحه و صدای مهیب ایجاد می شود.
در برخی آیات و احادیث از حوادث و صیحه هایی در روز قیامت سخن گفته شده است و ظاهراً نظیر حوادثی هستند که گاه در دنیا رخ می دهند، به عنوان مثال: خداوند از وقوع زلزله در قیامت سخن گفته و آن را امری سترگ معرفی کرده است؛ خدای متعال می فرماید:
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ). (2)
هان ای مردم! از پروردگارتان بترسید که زلزله روز رستاخیز چیز عظیمی است.
هم چنین در قیامت صیحه هایی نیز خواهد بود اما باید دانست که صیحه ها درجات -
متفاوتی دارند و با توجه به آیاتی که از صیحه های روز قیامت سخن گفته اند، صیحه ای که سبب نابودی قوم حبیب الله شده صیحه ای ضعیف و ناچیز بوده است زیرا خداوند از روز قیامت با تعبیر «القارعة» یعنی رخداد کوبنده یاد می کند و می فرماید:
(الْقَارِعَةُ * مَا الْقَارِعَةُ * وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْقَارِعَةُ * يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ * وَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ). (1)
آن رخداد کوبنده، چه رخداد کوبنده ای و تو چه می دانی که رخداد کوبنده چیست؟ روزی که مردم مانند پروانه های پراکنده خواهند بود و کوه ها مانند پشم رنگین حلاجی شده می گردد.
خدای متعال عذاب این روز کوبنده را نیز یک صیحه دانسته و فرموده است:
(وَيَقُولُونَ مَتى هَذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ * مَا يَنْظُرُونَ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَهُمْ يَحْصِمُونَ * فَلا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةٌ وَلَا إِلَىٰ أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ * وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُمْ مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ . قَالُوا يَا وَيْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِنْ مَرْقَدِنَا هَذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمَنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ إِنْ كَانَتْ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِيعٌ لَدَيْنَا مُحْضَرُونَ)؛ (2)
و می گویند: اگر راست می گویید این وعده (عذاب قیامت) چه وقت خواهد بود؟ آنها جز این را انتظار نمی کشند که صیحه آنها را فراگیرد، درحالی که مشغول ستیز با یکدیگرند.
پس نه توان وصیت و سفارش کنند و نه به سوی خانواده خویش بازگردند و در صور دمیده می شود، پس ناگهان از قبرها با شتاب به سوی پروردگارشان می روند. می گویند: ای وای بر ما! چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت؟ این همان است که خدای مهربان وعده داده بود و پیامبران راست گفتند.
یک صیحه بیش نیست، ناگهان همگی نزد ما حاضر شده خواهند بود.
روشن شد که خداوند برای نابودی ستمکاران نیازی به لشکر کشی ندارد زیرا چنان که پیش تر مکرر بیان شد همه مخلوقات در برابر خدای تعالی فقر محض و هیچ اند و آن به آن و لحظه به لحظه به فیض و لطف و احسان او نیازمندند.
در نثر معروف گلستان سعدی بسیار زیبا به در دسترس ترین نعمت الهی این گونه اشاره شده:
«هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود و بر هر نعمتی شکری واجب». (1)
آری! انسان در هر نفس خویش به خداوند محتاج است و هر آن که او اراده کند این نفس قطع می شود و انسان نه توان فرو بردن آن را دارد، و نه می تواند نفسی را که فرو برده از ریهٔ خود، بیرون فرستد.
در روایتی آمده است از حضرت امام صادق علیه السلام سؤال شد: برخی قائلند افرادی که به هنگام مرگ چشمشان باز است به دنیا طمع دارند و آنان که چشمشان بسته، از این دنیا چشم فرو بسته اند.
حضرت فرمودند: چنین نیست، بلکه سبب باز بودن چشم عده ای و بسته بودن چشم عده ای دیگر؛ آن است که وقتی اجل فرا رسد انسان مجال چشم بر هم زدن هم نمی یابد؛ (2)خدای متعال می فرماید:
(وَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلَا يَسْتَقْدِمُونَ)؛. (3)
و برای هر امتی اجلی است و هنگامی که اجل آنها فرا رسید نه ساعتی از آن تأخیر می کنند و نه بر آن سبقت می گیرند.
و در موضعی دیگر می فرماید:
(وَلَنْ يُؤَخِّرَ اللهُ نَفْسًا إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا وَاللَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ)؛ (1)
و خدا هرگز مرگ کسی را که اجلش فرا رسد به تأخیر نمی اندازد و خدا به آن چه انجام می دهید، آگاه است.
آری! خدای متعال برای نابود ساختن کسی که مرگ و زندگی اش به اختیار او نیست، نیاز به لشکرشی ندارد و چنان چه کمتر از آنی لطف و کرامت خود را از او بردارد و برای لحظه ای فیض خود را قطع کند او نابود می شود و برای نابودی او حتی به صیحه نیز احتیاجی نیست، لذا می فرماید:
(إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيد). (2)
اگر خدا بخواهد شما را می برد و آفریده هایی تازه می آورد.
(يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِونَ)؛
دریغ بر این بندگان که هیچ پیامبری به سوی آنان نیامد جز این که او را استهزا می کردند.
در دو آیه پیشین از نابودی قومی سخن به میان آمد که پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم به مثال زدن آنها مأمور شده بود، یعنی قومی که دو رسول به سوی آنان فرستاده شد و نفر سوم نیز برای تقویت آنان ارسال گردید و مردی نیز به یاری آنان شتافت، اما قوم ستمکار رسولان و حمایت کنندۀ او را شکنجه کرده و آنان را کشتند و خدا نیز آن قوم را نابود ساخت.
در این آیه شریفه و آیه بعد نیز یادآور شده است که داستان این قوم فقط به عنوان مثال آمده و عذاب الهی منحصر به آن قوم نبوده است و نخواهد بود بلکه هر قوم ستم کاری که غل های بزرگ کبر و خودپرستی سر آنان را در برابر حق بالا نگه داشته وسدّ شهوات و حقد و حسد مانع حق بینی آنان شود و غرور پرده ای بر چشمانشان انداخته باشد شامل فرمان عذاب الهی خواهند شد.
لذا خداوند در این دو آیه شریفه از نابودی اقوام و نسل های متعددی پیش از آن قوم سخن گفته و سبب نابودی آنها را تمسخر رسولان بیان فرموده است.
آری! آنان که در صدد خاموش ساختن چراغ های هدایت الهی برآیند و به اعلام هدايت و عروة الوثقاى خدا تعرض کنند قطعاً دچار عذاب الهی خواهند شد.
خداوند در آیه سی ام سورهٔ «یس» از یکسو به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم دلگرمی می دهد و از سوی دیگر کفار را انذار می کند و می فرماید:
«دریغ بر این بندگان که هیچ پیامبری به سوی آنان نیامد جز این که او را مسخره می کردند».
حسرت (دریغ) به معنای تأسف بر عملی است که باید انجام می شد و انجام نشده است، در مقابل «ندامت» به معنای افسوس بر ارتکاب و انجام عمل سوء است. (1)
به عبارت دیگر اعمال خیری که انسان می توانست انجام دهد ولی به خاطر کوتاهی و تعلل فرصت انجام آنها از دست رفته باشد مایۀ حسرت هستند و کارهای شر و سوئی که انسان مرتکب شده موجب ندامت است.
1) تاج العروس، ج 6، ص 273 ؛ التحقيق في كلمات القرآن، ج 2، ص 215؛ فرهنگ ابجدی، ص 329؛ قاموس قرآن، ج 2، ص 53.
روشن است که حسرت، تأسف، غضب و... از امور مربوط به انسان و مخلوق است و در مورد ذات الهی معنا ندارد لذا معنای جمله ای که می فرماید: (یا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ)؛ حسرت برای بندگان است.
یعنی برای همه بشر چه در گذشتگان چه معاصران و چه آیندگان مایه حسرت است که هیچ رسولی برای مردم نیامد جز این که او را به مسخره می گیرند.
چنان که پیش از این اشاره شد این حقیقت نوعی دلداری و دلگرمی برای رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم است؛ زیرا خداوند با بیان این سخن در صدد القاء این مطلب به رسول خویش است که اگر قوم تو کلامت را نمی پذیرند و گاه تو را استهزاء می کنند، امر جدیدی نیست و پیش از این نیز تمام پیامبران از سوی قوم خویش به تمسخر گرفته می شدند.
بر اساس این آیه مبارکه ، تمام انبياء بدون استثنا مورد استهزاء اقوام خود قرار گرفته اند و از میان 124 هزار پیامبر خدا هیچ پیامبری نبوده، مگر این که او را تمسخر کرده اند.
هم چنین از آیه شریفه استفاده می شود که علیرغم دعوت حبیب نجار از مردم انطاکیه به تبعیت از رسولان آن قوم ستمکار نه تنها از رسولان تبعیت نکردند؛ بلکه پا را از تمرد و عصیان هم فراتر نهاده و به استهزاء رسولان پرداختند و احکام الهی و اوامر ذات حضرت قدوس و آیات ربوبی را به تمسخر گرفتند. بی شک تمسخر رسولان و اوامر الهی به مراتب شدیدتر از عصیان و عدم طاعت آنان است. (1)
توضیح این که اوامر الهی دو گونه هستند:
1- اوامر مولوی یعنی دستوراتی که مولا از حیث مولویت خویش صادر می کند و امتثال آنها به خاطر این که حكم مولا هستند واجب می شود، مثل: امر به اقامه نماز؛ روشن است که اگر خداوند به اقامه نماز امر نفرموده بود بندگان نمی دانستند چگونه باید خدا را عبادت کنند و چنان چه به روزه گرفتن دستور نمی داد، صوم وجوب پیدا نمی کرد، به این گونه از اوامر که به واسطه امر مولا وجوب پیدا می کنند، اوامر مولوی گفته می شود.
2- اوامر ارشادی یعنی امر به اموری که عقل وجوب آن را درک می کند و وجوب آنها مشروط به امر مولا نیست. نظیر اطاعت از مولا که عقل وجوب آن را درک می کند و وجوب آن مستلزم امر مولا نمی باشد، به این دستورات اوامر ارشادی گویند؛ یعنی امر به اطاعت از خدا و رسول در حقیقت ارشاد به حکم عقل است؛ زیرا چنان چه خداوند به این مطلب امر نمی کرد باز هم عقل مستقلاً وجوب اطاعت از مولا را درک می کرد.
ولی از آنجا که ممکن است عقل انسان دچار غفلت شود و پرده ها و حجاب های غضب، حسد، شهوت و... روی آن را بپوشاند و مانع نورافشانی آن گردد. لذا خداوند با اوامر ارشادی عقل را بیدار می سازد و از غفلت بیرون می برد.
1) وجوب اطاعت از خداوند و رسولان الهی امری بدیهی است و هر عقل سلیم و فطرت پاکی، وجوب اطاعت از امر مولا را درک و بدان اذعان می کند، لذا با وجود این که تمام علمای فقه و اصول به صراحت گفته اند: امر (اعم از اینکه به صیغه امر باشد یا به غیر صیغه امر) بر وجوب دلالت دارد، اما در آیه شریفه (أَطَيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُول) همۀ علما بالاتفاق این امر را امر ارشادی دانسته اند، نه امر مولوی.
امام صادق علیه السلام فرمودند: به خدا قسم! ما مردی از شیعیان خود را فقیه نمی دانیم، مگر آن که چون در مقابلش خطایی صورت پذیرد، آن خطا را می شناسد.
امیرالمؤمنین علیه السلام بر منبر کوفه فرمود: پشت سر شما دسیسه ها و فتنه های تاریک و پوشیده ای قرار دارد که فقط «نُومَه» آن را می شناسد.
گفته شد: ای امیر مؤمنان! نومه! چه کسی است؟
حضرت در پاسخ فرمود: کسی که مردم را می شناسد، ولی مردم او را نمی شناسند.
بدانید که زمین خدا از حجت او خالی نمی شود؛ و لکن خداوند به خاطر ظلم ها و اسرافی که مردم بر خودشان روا می دارند، او را معرفی نمی کند.
اگر دنیا یک لحظه از حجت خدا خالی شود زمین ساکنان خویش را فرو می برد. اما حجت خدا مردم را می شناسد و مردم او را نمی شناسند، همان طوری که یوسف علیه السلام ، مردم را می شناخت ولی آنان او را نمی شناختند.
آن گاه حضرت آية (يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ)؛ (1)را تلاوت فرمودند. (2)
(أَلَمْ يَرَوْاكَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لَا يَرْجِعُونَ)؛
آیا نمی بینید که چقدر از نسل های پیش از آنان را (به خاطر گناهشان) نابود کردیم آنها هرگز به سوی ایشان باز نمی گردند.
«قرون» جمع قرن است. قرن بر یک مدت زمانی طولانی اطلاق می شود و برای دوره های 40، 80، 100، 300، 333 سال به کار رفته است. (3)
قرن هم چنین در مورد اهل این دوره های زمانی نیز، استعمال می گردد. اطلاق قرن به مردم دوره های مختلف در محاورات فارسی نیز رایج است. (4)
در نتیجه مراد از «قرون» در آیه شریفه اقوام دوره های قبل می باشد، چنان که در آیات متعددی از هلاک اقوام مختلف خبر داده است.
به عنوان نمونه در سوره مبارکه «اعراف» از هلاکت قوم نوح، قوم عاد، قوم ثمود، -
قوم لوط، اصحاب مدین، اصحاب فرعون و بنی اسرائیل، سخن به میان آمده است؛ قوم نوح به وسیلۀ آب، قوم عاد به وسیله باد، قوم ثمود به سبب صاعقه و... هلاک شدند.
خداوند در آیه مورد بحث هلاکت این اقوام و اقوام دیگر را به طور اجمال یادآوری میکند و می فرماید:
«آیا نمی بینید چه مقدار از نسل های پیش از آنان را نابود کردیم که آنها هرگز به سوی اینها باز نمی گردند (و زنده نمی شوند)».
یعنی؛ اقوام هلاک شده پیشین هرگز به سوی مردم فعلی باز نمی گردند؛ چنان که احدی از قوم نوح یا قوم عاد و یا قوم ثمود بازنگشته اند و پروندۀ همۀ آنها بسته شده است. خدای متعال عذاب و هلاکت اقوام سابق را برای عبرت و هشدار انسان ها بیان کرده است که البته الفاظ و واژگان آن در قرآن متفاوت می باشد.
گاهی با فعل «هلک» و گاهی با فعل «أخذ» و هم چنین الفاظ؛ «حاق»، «دمر»، «رجز»، «تبر»، «قصم»، و «قطع دابر» همگی حکایت از عذاب الهی دارند که در مورد «قوم نوح»، « قوم صالح (ثمود)»، «قوم لوط»، «قوم شعیب»، «قوم عاد»، «قوم فرعون»، «قوم سباء»، «اصحاب رس» و «اصحاب قریه» وارد شده است.
نکته درخور توجهی که می توان از این آیه شریفه استفاده کرد، نفی تناسخ می باشد.
لازم به ذکر است که جمعی از حکما به «نسخ» و «فسخ » و «رسخ» (1)
رسخ: رَسَخَ الشيءُ رُسُوخاً، إذا ثبت في موضعه.
نسخ: یعنی زایل کردن چیزی به چیز دیگری که بدنبال آن می آید، مثل خورشید و سایه یا بر عکس.
مسخ: تبدیل شدن صورت چیزی به زشت ترین حالت اوست. الصحاح، ج 1، ص 431؛ کتاب العین، ج 4، ص 196؛ مفردات الفاظ قرآن، ج 4، ص 322؛ المصباح المنير، ص 603.
ب- بررسی معانی حکمی و فلسفی:
فسخ: نقل نفس ناطقه از بدن بعداز موت به جسم نباتی را فسخ نامند.
رسخ: نقل نفس ناطقه از بدن بعداز موت بجسم معدنی را رسخ گویند.
نسخ: و در اصطلاح فرقه تناسخیه عبارت از انتقال نفس از بدن انسانی به بدن انسانی دیگر است.
مسخ: خارج شدن نفس ناطقه از بدن انسان به بدن حیوان دیگری که از جهت اوصاف با بدن انسان تناسب داشته باشد مانند: شیر در شجاعت.
انتقال نفس ناطقه یا روح، پس از مرگ انسان به بدنی دیگر را «نسخ» گویند و انتقال آن به بدن حیوان غیر ناطق را «مسخ» نامند و اگر به جسم نباتی انتقال یابد، آن را «فسخ» خوانند و اگر به جسم معدنی یا جماد، انتقال یابد، آن را «رسخ» گویند. المواقف في علم الکلام، ج 1، ص 374؛ موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ذيل ماده ابن حزم، ج 1، ص 165.
قائل شده اند؛ یعنی معتقدند که جسم انسان بعداز مرگ به دنیا باز می گردد.1) الف- بررسی معانی لغوی.
بر اساس همین تفکر بعداز دفن فرعون برای او خوراکی هایی نظیر عسل و گوش و گندم گذاشتند تا وقتی با همین جسم خود بازگشت، مایحتاج اولیه او فراهم باشد.
عده ای نیز قائل هستند که جسم فانی می شود، اما روح انسان بازمی گردد؛ چنان چه فرد متوفا از نیکوکاران بوده باشد روح او به بدن یک فرد نیکوکار تعلق می گیرد، و اگر از بدکاران بوده باشد روحش به بدن انسانی بدکار وارد می شود؛ هم چنین ممکن است روح شخصی بعداز بازگشت وارد بدن حیوانی شود.
از نظر آنان این امکان نیز وجود دارد که روح برخی در یک گیاه تبلور یابد و ظهور کند و حتی معتقدند که ممکن است روح کسی در جماد حلول کند. (1)
قرآن کریم همۀ این اعتقادات باطل را رد کرده و فرموده است:
(يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ). (2)
ای انسان! همانا تو با رنج و تلاش به سوی پروردگارت حرکت می کنی، پس او را دیدار خواهی نمود.
در موضعی دیگر می فرماید:
(حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فيما تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُها وَ مِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ )؛ (1)
تا وقتی که مرگ یکی از آنها فرا رسد، می گوید: پروردگار من! مرا بازگردان. شاید من آن چه را ترک کردم عمل شایسته ای انجام دهم. هرگز! این سخنی است که او به زبان می گوید و پیش روی آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند.
براساس آموزه های دینی ارواح بعداز مرگ باید عالم برزخ را طی کنند. روح عده ای از انسان ها که در دنیا مؤمن و نیکوکار بوده اند، در برزخ متنعم خواهند بود و روح کفار و فجار نیز در عذاب است و در نتیجه پس از مرگ بازگشتی نخواهد بود و اساساً این قافله به سرعت پیش می رود توقف و یا بازگشت در هیچ یک از مراحل معنا ندارد.
در آیه مورد بحث نیز خداوند به صراحت همین مطلب را بیان می کند که اقوام هلاک شده پیش از مردم انطاکیه هرگز به سوی آنان باز نمی گردند.
این قبیل آیات در واقع انسان را به مطالعه و سیر در احوالات اقوام گذشته ترغیب می کنند چنان که خدای متعال به صراحت نیز به سیر در زمین و مطالعه احوال گذشتگان امر کرده و فرموده است:
(أَوَلَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَانُوا -
1) سوره مؤمنون، آیات 99 و 100.
أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَأَثَارُوا الْأَرْضَ وَعَمَرُوها أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوهَا وَجَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا كَانَ اللهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ). (1)
آیا در زمین گردش نمی کنند تا ببینند سرانجام کسانی را که پیش از آنان بودند، چگونه است؟ آنها قدرتمندتر از اینان بودند و زمین را زیر و رو کردند و آباد ساختند، بیشتر از آن چه اینان آباد کردند و پیامبرانشان با برهان ها نزد آنها آمدند سنت خدا این نبود که به آنان ستم کند، بلکه آنها به خودشان ستم کردند.
امر به سیر در زمین و عبرت گرفتن از حال پیشینیان در آیات متعدد و به طور مکرر وارد شده است. (2)
حکیم خاقانی نیز پس از بازدید از ایوان مدائن پایتخت تابستانی ساسانیان در این زمینه چنین سروده است:
هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان *** ایوان مدائن را آیینه عبرت دان
یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن *** وزدیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
خود دجله چنان گرید صد دجله خون گویی *** کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان
بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد *** گویی ز تف آهش لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله *** خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان (3)
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز هنگامی که به مدائن رسیدند، آیات بیست و پنجم -
1) سوره روم، آیه 9.
2) برای نمونه سوره مبارکه آل عمران آیه 137؛ سوره مبارکه انعام، آیه 11 سوره مبارکه یوسف، آیه 109؛ سوره مبارکه نحل، آیه 36؛ سوره مبارکه حج، آیه 46؛ سوره مبارکه نمل، آیه 69؛ سوره مبارکه عنکبوت، آیه 20؛ سوره مبارکه روم، آیه 42 سوره مبارکه سباً، آیه 18؛ سوره مبارکه فاطر، آیه 44؛ سوره مبارکه غافر، آیات 21 و 82؛ سوره مبارکه محمد، آیه 10.
3) دیوان اشعار خاقانی، قصیدهٔ شماره 168.
تا بیست و نهم سوره مبارکۀ دخان را قرائت فرمودند:
(كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ * وَزُرُوعٍ وَ مَقَامٍ كَرِيمٍ * وَنَعْمَةٍ كَانُوا فِيهَا فَاكِهِينَ * كَذَلِكَ وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْماً آخَرِينَ * فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ وَمَا كَانُوا مُنْظَرِينَ). (1)
چه بسیاری از باغ ها و چشمه ها که واگذارند! و کشتزارها و جاهای نیکو و نعمتی که در آن شاد بودند این چنین بود سرگذشت آنان.
و ما آن چه را دارا بودند به گروهی دیگر به ارث دادیم. پس نه آسمان بر آنان گریست و نه زمین، و نه به آن ها مهلتی داده شد.
مؤمن اگر به مطالعه احوال سلاطین، قدرتمندان و ستمگران فاجر و ظالم بپردازد به روشنی در می یابد که عمر دنیا کوتاه و متاع آن ناچیز است. حتی فرمان روایان و حکام نتوانستد متاعی برای خود جمع کنند و سرانجام و عاقبت حال آنان چه شد؟!
لذا همواره باید این فرمایش حضرت علی علیه السلام را با خود زمزمه کرد:
أَيْنَ الْعَمَالِقَةُ وَأَبْنَاءُ الْعَمَالِقَةِ ؟ أَيْنَ الْفَرَاعِنَةُ وَأَبْنَاءُ الْفَرَاعِنَةِ ؟ أَيْنَ أَصْحَابُ مَدَائِنِ الرَّسُ ... أَيْنَ الَّذِينَ سَارُوا بِالْجُيُوشِ؟. (2)
عمالقه (گروه ستمگری که در عصر حضرت موسی علیه السلام در شام بودند) و فرزندان عمالقه کجایند؟ فرعون ها (سلاطين مصر باستان) و فرزندان فرعون ها کجایند؟ مردمان شهرهای رُس... کجایند؟ کسانی که با لشکریان حرکت می کردند کجایند؟.
اما چنان که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید:
مَا أَكْثَرَ الْعِبَرَ وَأَقَلَّ الِاعْتِبَار؛ (1)
عبرت ها چقدر فراوان و عبرت گرفتن ها چقدر اندک است.
پس شاعر چه خوش سروده است:
به عبرت نظر کن تو بر دیگران *** که خواهی شوی عبرت دیگران
عمر دنیا کوتاه است و به ناگاه و یکباره اجل فرا می رسد و انسان فرصت جبران نخواهد یافت؛ لذا خدای متعال می فرماید:
وَأَنْفِقُوا مِنْ مَا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْلَا أَخَّرْتَنِي إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَأَكُنْ مِنَ الصَّالِحِينَ * وَلَنْ يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْسًا إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا وَاللهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ. (2) و از آن چه به شما روزی داده ایم انفاق کنید پیش از آن که مرگ یکی از شما فرا رسد، پس بگوید: پروردگار من! چرا مرگ مرا مدتی به تاخیر نینداختی تا صدقه بدهم و از شایسته کاران باشم و خدا هرگز مرگ کسی را که اجلش فرا رسد به تاخیر نمی اندازد و خدا به آن چه انجام می دهید آگاه است.
«نفسا» در این آیه نکره و بیانگر عموم است یعنی خداوند اجل هیچ کسی را به تاخیر نمی اندازد و استثنا ندارد.
حتی حضرت سلیمان حشمت الله که جنیان، شیاطین، حیوانات، بادها و ابرها -
مسخر او بودند، (1)
و در جای دیگری برای احضار تخت ملکه سبا می فرماید: (قَالَ عِفْريت مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمينٌ)؛ دیوی از جنیان گفت: من آن را نزد تو می آورم، پیش از آن که از جای خود برخیزی و همانا من نسبت به این کار توانا و امین هستم. (سوره نمل، آیه 39).
در موضعی دیگر در مورد قدرت فرمان روایی حضرت سلیمان آمده است: (وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ غُدُوهَا شَهْرٌ وَ رَوَاحُهَا شَهْرٌ وَ أَسَلْنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَمَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِيرِ)؛ و باد را در اختیار سلیمان قرار دادیم که مسیر صبحگاه آن یک ماه و مسیر شامگاهش یک ماه بود. و معدن مس را برای او چشمه ای روان قرار دادیم و از جن کسانی بودند که جلو روی او به فرمان پروردگارش کار می کردند و هرکدام از آنها که از فرمان ما سرپیچی می کرد، او را از عذاب آتش افروخته می چشاندیم. (سوره سبأ، آیه 12).
و در سوره مبارکه ص آمده است: (فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاءٌ حَيْثُ أَصَابَ * وَالشَّيَاطِينَ كُلَّ بَاءٍ وَ غَواص)؛ ما باد را در اختیار او قرار دادیم که به فرمانش به آرامی هرکجا که می خواست می رفت. و شیاطین را در اختیار او قرار دادیم هر بنایی و غواصی را (سوره ص، آیات 36 و 37).
درحالی که ایستاده و بر عصای خود تکیه کرده بود اجلش فرا رسید و برای لحظه ای به او مهلت داده نشد.خدای متعال می فرماید:
(فَلَمَّا قَضَيْنَا عَلَيْهِ الْمَوْتَ مَا دَلَّهُمْ عَلَى مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ مَا لَبِثُوا فِي الْعَذَابِ الْمُهِينِ)؛. (2)
پس هنگامی که مرگ را برای سلیمان حتمی قرار دادیم کسی آنها را از مرگ او آگاه نساخت جز جنبنده زمین که عصای او را خورد پس هنگامی که جسد سلیمان بر زمین افتاد برای انسان ها روشن شد زیرا اگر جنیان غیب می دانستند در عذاب خوار کننده درنگ نمی کردند.
1) خدای متعال می فرماید: (وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ دَاوُودَ وَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ * وَ حُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ)؛ و سلیمان از داود ارث برد و گفت: ای مردم سخن پرندگان به ما تعلیم داده شده و از هر چیز به ما عطا گردیده این برتری آشکار است. لشکریان سلیمان از جن و انس و پرندگان نزد او گرد آمدند به اندازه ای زیاد بودند که بایستی توقف می کردند تا به هم ملحق شوند. (سوره نمل آیات 16 و 17).
2) سوره سبا، آیه 14.
آری! چون مرگ فرا رسد مهلت انسان تمام می شود و بعداز مرگ برای او بازگشتی نخواهد بود. لذا خداوند سبحان می فرماید:
(أَلَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لَا يَرْجِعُونَ). (1)
بر همین اساس خداوند بندگان را به خشوع دل و پذیرش آیات و نشانه های الهی فرا می خواند و می فرماید:
(أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ). (2)
آیا وقت آن نرسیده است که دل های کسانی که ایمان آورده اند در برابر ذکر خدا و آن چه از حقیقت نازل شده است خاشع گردد، و مانند کسانی نباشند که در گذشته به آنها کتاب داده شد، پس زمانی طولانی بر آنها گذشت، پس دل هایشان قساوت پیدا کرد و بسیاری از آنان فاسق هستند.
براساس آن چه گذشت؛ هیچ کس حتی یک نفر هم نمی تواند از مرگ به عقب باز گردد، پس تا برای بازگشت انسان زمان در اختیار اوست، باید از فرصت نهایت بهره را ببرد که عمر آدمی بسان برف زمستان می باشد پس لحظه به لحظه به نابودی و فنا نزدیک می گردد.
هر دم از عمر می رود نفسی *** چون نگه می کنی نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی *** مگر این چند روزه دریابی
هرکه آمد عمارتی نو ساخت *** رفت و منزل به دیگری پرداخت
وان دگر پخت هم چنین هوسی *** وین عمارت به سر نبرد کسی
برگ عیشی به گور خویش فرست *** کس نیارد از پس تو پیش فرست
عمر برف است و آفتاب تموز *** اندکی مانده خواجه غره هنوز (1)
(وَإِنْ كُلُّ لَمَّا جَمِيعُ لَدَيْنَا مُحْضَرُونَ)؛
و بدون تردید همه [در روز قیامت] نزد ما احضار می شوند.
«إن» در این آیه شریفه نافیه و «لما» به معنای استثناء است، پس معنای آیه چنین است: «هیچ کس از گذشته و آینده در عالم نیست جز آن که همه در نزد ما حاضر آورده می شوند».
براساس این آیه شریفه جمیع خلائق در قیامت نزد حضرت حق حاضر خواهند شد، خدای متعال در آیه ای دیگر می فرماید:
(قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ * لَمجْمُوعُونَ إِلَى مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ)؛ (2)
بگو آری گذشتگان و آیندگان در موعد روزی معین شده همگی گردآوری می شوید.
و نیز می فرماید:
(هَذَا يَوْمُ الْفَصْلِ جَمَعْنَاكُمْ وَالْأَوَّلِينَ). (3)
امروز روز جدایی حق از باطل است که شما را در آن گرد آورده ایم.
هم چنین آیه شریفه (إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ)؛ (1)نيز به صراحت بر بازگشت خلائق به سوی خدا دلالت دارد.
خداوند سبحان در دو آیه با الفاظ مشابه خطاب به انسان ها می فرماید: (ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ)؛ (2)و در مورد اوصاف بندگان در روز قیامت می فرماید: (فَإِذَا هُمْ قِيَام يَنْظُرُونَ)؛ (3)یعنی همۀ بندگان در قیامت برانگیخته می شوند و نظارت می کنند.
همه مخلوقات اعم از گذشتکان و معاصران و آیندگان روزی در محضر عدل الهی حاضر خواهند شد و باید درباره اعمال خویش پاسخگو باشند. (4)
دنیا محل و جایگاه عمل کردن است و اعمال انسان ها در دنیا مورد محاسبه قرار نمی گیرند اما در آخرت عمل و تکلیف ساقط است، چرا که قیامت وقت محاسبه اعمال و کردار آدمی می باشد.
رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم فرمودند:
إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَتَخَوَّفُ عَلَى أُمَّتِيَ الْهَوَى وَطُولُ الْأَمَلِ أَمَّا الْهَوَى فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَأَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَيُنْسِي الْآخِرَةَ وَهَذِهِ الدُّنْيَا مُرْتَحِلَةٌ ذَاهِبَةٌ وَهَذِهِ الْآخِرَةُ مُرْتَحِلَةٌ قَادِمَةً وَلِكُلٍّ وَاحِدَةٍ مِنْهُمَا بَنُونَ فَإِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الْآخِرَةِ وَلَا تَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْيَا فَافْعَلُوا فَإِنَّكُمُ الْيَوْمَ فِي دَارِ الْعَمَلِ وَلَا حِسَابَ وَأَنْتُمْ غَداً فِي دَارِ الْحِسَابِ وَلَا عَمَلَ؛ (5)
1) سوره بقره، آیه 156.
2) سوره سجده، آیه 11؛ سوره جاثیه، آیه 15: «سپس به سوی پروردگارتان بازگردانده می شوید».
3) سوره زمر، آیه 68.
4) یکی از اموری که بندگان دربارۀ آن بازخواست می شوند اموال آنان است که از چه راهی به دست آورده اند و در چه راهی مصرف کرده اند؛ در حدیث آمده است: «فی حلاله حساب و فی حرامه عقاب»؛ درباره مال حلال باید حساب پس دهند و در ازای مال حرام عقاب می شوند. (غرر الاخبار، ص 372).
5) الخصال، ج 1، ص 52؛ الکامل فی ضعفاء الرجال، ج 6، ص 316؛ الدر المنظوم، ج 1، ص 299.
همانا ترسناک ترین چیزی که از آن بر امت خویش می ترسم هوای نفس و آرزوی دراز است، اما هوای نفس از حق باز می دارد و اما آرزوی دراز، پس آخرت را از یاد می برد.
و این دنیا سواری دهنده ای درحال رفتن و گذر است و این آخرت سواری دهنده ای در حال پیشواز و روی آوردن است و برای هریک از این دو فرزندانی هست پس اگر توانستید از فرزندان آخرت باشید و از فرزندان دنیا نباشید. پس عمل کنید چرا که شما امروز در دار عمل هستید و بازخواستی نیست و فردا شما در دار حساب و بازخواست خواهید بود و عملی در آنجا نیست.
در حدیثی حضرت امام موسی بن جعفر علیه السلام از پدران بزرگوارشان نقل می کنند که پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمودند:
لَا تَزُولُ قَدَمَا عَبْدٍ يَوْمَ الْقِيَامَةِ حَتَّى يُسْأَلَ عَنْ أَرْبَعٍ عَنْ عُمُرِهِ : فِيمَا أَفْنَاهُ؛ وَشَبَابِهِ فِيمَا أَبْلَاهِ؛ وَعَنْ مَالِهِ مِنْ أَيْنَ كَسَبَهُ؛ وَفِيمَا أَنْفَقَهُ؛ وَعَنْ حُبّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ؛ (1)
در روز قیامت قدم های هیچ بنده ای به حرکت در نمی آید تا این که از چهار چیز بازخواست می شود.
از عمرش که در چه راهی آن را به پایان رسانده.
و از جوانیاش که در چه راهی آن را گذرانده.
و از مالش که از کجا کسب کرده و در چه راهی مصرف کرده است، و از دوستی ما اهل بیت.
در قیامت هرکس جزای عمل خود را می بیند اگر عمل بندهای خیر باشد جزای -
1) الامالي للصدوق، ص 39؛ الخصال، ج 1، ص 253؛ تفسير المنار، ج 8، ص 282؛ شرح الزرقانی، ج 12، ص 351.
او نیز درجات و حسنات خواهد بود و چنانچه عملش بد و شرّ باشد، کیفر او عذاب و درکات خواهد بود؛ خدای متعال می فرماید:
فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ؛. (1) پس هرکس در دنیا هم وزن ذره ای کار نیک انجام داده آن را می بیند. و هرکس هم وزن ذره ای کار بد انجام داده آن را می بیند.
و نیز می فرماید:
(وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرِ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَيْرًا وَأَعْظَمَ أَجْرًا). (2)
و آن چه را از کارهای نیک به نفع خود از پیش می فرستید، نزد خدا به بهترین وجه پاداش خواهید یافت.
بعداز انتقال از دنیا همه در روز قیامت در محضر ذات حضرت حق حاضر می شوند پس مؤمن در دنیا باید کاملاً مراقب اعمال خود باشد.
در روایتی آمده است:
كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِاللهِ علیه السلام حِينَ حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَأَغْمِيَ عَلَيْهِ فَلَمَّا أَفَاقَ، قَالَ : أَعْطُوا الْحَسَنَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ هُوَ الْأَفْطَسُ، سَبْعِينَ دِينَاراً... قُلْتُ: أَتُعْطِي رَجُلاً حَمَلَ عَلَيْكَ بِالشَّفْرَةِ؟ قَالَ: وَيْحَكْ أَمَا يَقْرَعِينَ الْقُرْآنَ؟ قُلْتُ: بَلَى قَالَ: أَمَا سَمِعْت قَوْلَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: (الَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَاللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ)؛ (3)
(راوی می گوید): من به هنگام احتضار حضرت امام صادق علیه السلام نزد حضرتش -
بودم که بیهوشی برایشان عارض شد، پس هنگامی که به هوش آمدند فرمودند:
به حسن بن علی بن حسین که وی همان افطس است هفتاد دینار بدهید.
عرض کردم: آیا به مردی عطا می کنید که با دشنه به شما حمله کرد؟
فرمودند: وای بر تو، آیا قرآن نمی خوانی؟
عرض کردم: چرا.
فرمودند: آیا این سخن خدای تبارک و تعالی را شنیده ای که (فرمود): «همانا کسانی که پیوندهایی که خدا دستور برقراری آن را داده، برقرار می کنند و از پروردگارشان خشیت دارند و از سخت گیری در حساب روز قیامت می ترسند».
آری! مؤمنان کسانی هستند که در تمام امور خیر پیشگامند و فقط مشغول عبادات و انجام نماز و روزه نیستند، بلکه نسبت به خلق خدا و اطرافیان با رأفت و مهربانی و گذشت برخورد می کنند و از خداوند خشیت دارند و از حساب سخت گیرانه روز قیامت می ترسند.
در نتیجه همین خشیت سبب می شود که کردار و رفتار خویش را اصلاح کنند؛ چنان که امام صادق علیه السلام به شیعیان و شاگردانشان فرمودند:
إِنَّ الْحَسَنَ مِنْ كُلِّ أَحَدٍ حَسَنٌ وَإِنَّهُ مِنْكَ أَحْسَنُ لِمَكَانِكَ مِنَّا وَإِنَّ الْقَبِيحَ مِنْ كُلِّ أَحَدٍ قَبِيحٌ وَإِنَّهُ مِنْكَ أَقْبَحُ؛ (1)
همانا کار نیک از هرکسی نیکو است و آن از تو نیکوتر است به خاطر جایگاه تو نسبت به ما و همانا کار زشت از همه زشت است و آن از تو قبیح تر است.
مؤمنان و شیعیان به خاطر انتسابشان به حجت های خدا و اهل بیت پیامبر صلوات الله علیهم اجمعین بیشتر باید مراقب اعمال خود باشند تا مردم به واسطه اشتباهات آنان به امامانشان خرده نگیرند.
1) مناقب آل ابی طالب علیه السلام (لابن شهر آشوب)، ج 4، ص 236؛ شرح المشكاة، ج 2، ص 472.
لذا امام صادق علیه السلام فرمودند:
مَعَاشِرَ الشَّيعَةِ كُونُوا لَنَا زَيْناً وَلَا تَكُونُوا عَلَيْنَا شَيْئاً. (1)
ای گروه شیعیان! مایهٔ زینت ما باشید و سبب عیب گرفتن به ما نباشید. (2)
به بیانی دیگر، روشن است که حضرت امام صادق علیه السلام مذهبی تأسیس نکردند؛ بلکه به ترویج و احیاء سنت رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم و مكتب اميرالمؤمنین علیه السلام و امام مجتبی و حضرت سید الشهداء و حضرت زين العابدين و حضرت امام باقر علیهم السلام، پرداختند و چون این مذهب در زمان امام صادق علیه السلام بروز و ظهور و تبلور زیادی یافت، بدین روی از آن به عنوان مذهب جعفری تعبیر شد.
(وَآيَةً لَهُمُ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْنَاهَا وَأَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبًّا فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ)؛
و زمین مرده که ما آن را زنده کردیم و دانه ها از آن خارج ساختیم که از آن می خورند برای آنان نشانه ای می باشد.
خدای عز اسمه در آیات پیش از گذرا و فانی بودن دنیا و عدم بازگشت به آن بعداز مرگ، و حاضر شدن در محضر خداوند در روز قیامت سخن گفت.
در این آیه خداوند به ذکر دلیل و نشانه برای برپایی قیامت و زنده شدن مردگان پس از مرگ می پردازد و رویش گیاهان از زمین و احیاء آن بعداز آن که -
1) الامالى للصدوق، ص 400؛ نهج المستينر، ج 1، ص 28.
2) این درسی است که حضرت امام صادق علیه السلام به شیعیان خویش آموخته اند، آن حضرت در دوره کوتاهی که برای ترویج دین مجال یافتند، مذهب اجداد طاهرین خویش و سنت نبوی را اظهار کردند، آیات الهیه و احکام و مسائل دین را تبیین فرموده و در کنار تعلیم و آموزش دین به تربیت شیعیان پرداختند که مذهب با تلاش آن حضرت احیاء شد و به سبب احیاء مذهب شیعه توسط امام صادق علیه السلام آن را مذهب جعفری نام نهادند.
مرده بود را نشانه ای برای زنده شدن بعداز مرگ معرفی می کند همان طوری که در آیه دیگری می فرماید:
(هُوَ الَّذي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِي مَنَاكِبِهَا وَكُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَإِلَيْهِ النُّشُورُ). (1)
او کسی است که زمین را برای شما رام کرد پس بر شانه های آن راه بروید و از روزی خدا بخورید و بازگشت به سوی اوست.
خدای متعال در موضع دیگری زنده کردن زمین مرده را، از آثار رحمت خویش دانسته و فرموده است:
(فَانْظُرْ إِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ ذَلِكَ لَمُحْيِ الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ). (2)
پس به آثار رحمت خدا بنگر که چگونه زمین را بعد از مردنش زنده می کند؛ قطعاً چنین کسی مردگان را هم زنده می کند و او بر هر چیزی قادر است.
هر سالی که از عمر انسان می گذرد او دست کم یک مرتبه مرگ زمین و حیات مجدد آن را می بیند و این حقیقت را تجربه می کند پس باید از آن عبرت گیرد و به فکر مرگ و زنده شدن پس از مرگ خویش بیفتد (3)
فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد. درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسع ربیع، کلاه شکوفه بر سر نهاده. عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته.
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند *** تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار *** شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
و تأمل کند چگونه زمینی -که از هرگونه زراعتی خالی شده و مرده است با وزش باد صبا (1)زنده می شود و گیاه از آن می روید.
خداوند عز اسمه در کتاب خویش مکرر امر فرموده است که در آفاق و انفس سیر کنید، یعنی تفکر در لطایف وجود آدمی و مشاهده دقیق هستی داشته باشید، پس در زمین و آسمان ها و نفس خویش تفکر کنید. قرآن کریم می فرماید:
وَفِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ * وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ. (2) و در زمین نشانه هایی برای جویندگان تعیین است و در وجود خود شما؛ چرا نمی بینید؟.
و در موضعی دیگر توجه به آیات آفاقی؛ یعنی افلاک و ستارگان و عناصر چهارگانه و موالید سه گانه (معدن، نبات، حیوان)، و تدبر در آیات انفسی؛ یعنی کیفیت تکوین در رحم و نحوه پدید آمدن اعضاء و اندام های شگفت انگیز را بیان فرموده است:
(سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ). (3)
به زودی نشانه های خود را در اطراف جهان و در درون جان هایشان به آنها نشان می دهیم تا برای آنان روشن گردد که به راستی او حق است. آیا این بس نیست که پروردگارت بر هر چیزی گواه است.
و در آیاتی که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم هر شب چند مرتبه قرائت می فرمودند، آمده است:
(إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَآيَاتٍ لِأُولِي الْأَلْبَابِ * الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ في خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ)؛. (1)
به راستی در آفرینش آسمان ها و زمین و تفاوت شب و روز نشانه هایی برای خردمندان است.
آنان که خدا را در حال ایستاده و نشسته و وقتی که بر پهلو خوابیده اند یاد می کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند.
بار پروردگارا! این ها را بیهوده نیافریدی تو منزهی ما را از عذاب آتش نگهدار.
آیه مورد بحث نیز یکی از همین دسته آیاتیست که از نشانه های خداوند در آفاق سخن گفته، و بر مؤمنان فرض است که با تفکر در این آیات و نشانه های الهی متذکر شوند و بر عظمت خالق هستی و ضعف و ناتوانی خود بیش از پیش توجه کنند، تا آن که در نتیجه این اندیشه، به طاعت او رغبت بیشتر نمایند و از معصیتش همیشه دوری داشته باشند.
حیات و ممات درجاتی دارند حیات نباتی اولین درجه حیات است، در این مرتبه از حیات موجود زنده رشد و نمو دارد و حیات گیاهان نوعاً از این قبیل است. (2)
دوّمین درجه حیات حیات حیوانی است، در این مرتبه از حیات علاوه بر رشد و نمو، موجود زنده واجد احساس نیز هست و حواس او هریک به کار مشغولند، او صداها را می شنود، رنگ ها و اجسام را می بیند و حس بویایی چشایی و لامسه او فعال است.
در درجه بعد، حیات انسانی است در حیات انسانی قوه عاقله و تفکر انسان نیز فعال است.
حیات ایمانی در رتبه بالاتری از حیات انسانی قرار دارد این درجه از حیات زمانی محقق می شود که ایمان و کمالات ناشی از آن، در دل انسان رسوخ کرده باشد.
بدترین جنبده ها از نظر خداوند انسان هایی هستند که شعور و تعقل و تفکر شایسته مقام انسانیت را ندارند، در نتیجه از حیات ایمانی محرومند. خدای متعال می فرماید:
(إِنَ شَرَّ الدَّوَابِ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ)؛ (1)
همانا بدترین جنبندگان نزد خدا افراد ناشنوا و لال هستند که اندیشه نمی کنند.
بدون تردید مراد از افراد ناشنوا و لال کسانی هستند که سخن حق به گوششان فرو نمی رود و کلام حق بر زبانشان جاری نمی شود و این عدم شنوایی و خاموشی زبان به خاطر عدم تعقل است نه به خاطر معیوب بودن حواس!؛ و وقتی بر وجود این اعضاء و حواس، اثر مطلوب حاصل نباشد، گویا شخص فاقد آن است، لذا تعبیر به صمُ بكم فرموده است، همان طوری که در بیان دیگری متذکر شده:
(لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ)؛ (2)
برای آنها دل هایی است که با آن نمی فهمند و برای آنها چشم هایی است که با آن نمی بینند و برای آنان گوش هایی است که با آن نمی شنوند، آنها مانند چهارپایان هستند بلکه گمراه ترند آنان همان غافلان هستند.
و در همین سوره مبارکه «یس» بیان کرده است که خداوند بر گردنشان غل زده و از پیش رو و پشت سر آنان سدی قرار داده است و آنان حقیقت را نمی بینند و سخن حق را نمی شنوند، خداوند دربارهٔ این افراد می فرماید:
(إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلالاً فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ * وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ). (1)
این افراد نابینا و ناشنوا و لال در واقع همان کسانی هستند که درجۀ چهارم حیات یعنی حیات ایمانی را ندارند.
در مقابل این گروه مؤمنان از حیات نباتی به حیات حیوانی و از حیات حیوانی به حیات انسانی ترقی می کنند و با بهره گیری از قوه تفکر و عاقله خویش به حیات ایمانی نائل می شوند.
اندک شماری از انسان های خاص نیکو سرشت از این درجه نیز بالاتر می روند و به حیات روح القدسی صعود می کنند این حیات به خواص از بندگان پروردگار اختصاص دارد.
مرحوم صفار در «بصائر الدرجات» از حضرت امام باقر علیه السلام روایت می کند که در معنای آیات شریفه (وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ * أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ)؛ (2)آن حضرت فرمودند:
فَأَمَّا مَا ذَكَرَ مِنَ السَّابِقِينَ فَهُمْ أَنْبِيَاءُ مُرْسَلُونَ وَغَيْرُ مُرْسَلِينَ جَعَلَ اللَّهُ -
فِيهِمْ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْقُدُسِ وَرُوحَ الْإِيمَانِ وَرُوحَ الْقُوَّةِ وَرُوحَ الشَّهْوَةِ وَرُوحَ الْبَدَنِ؛ (1)
پس، اما آن چه درباره سابقین ذکر کرده است (مراد از) ایشان انبیاء مرسل و غیر مرسل هستند، خداوند در ایشان پنج روح قرار داده است: روح القدس، روح ایمان، روح قوة، روح شهوت و روح بدن.
در قبال هریک از این مراتب حیات، موتی متناظر با آن نیز هست. انسانی که فاقد تفکر و تعقل و تدبر در آیات آفاق و انفس باشد، انسانی مرده محسوب می شود؛ اما از حیات حیوانی برخوردار است.
انسان و حیوانی که فاقد حواس است اما رشد و نمو دارد، به مرگ حیوانی مرده می باشد اما به حیات نباتی زندگی دارد.
بر این اساس ممکن است مرگ و حیات در یک شخص جمع شود و آن شخص در عین این که مثلاً به حیات حیوانی زنده است، اما نسبت به حیات انسانی بهره ای ندارد و مرده محسوب می شود.
زمین مرده در زمستان فاقد حیات نباتی است و کشت و زرع در آن فایده و اثری ندارد، اما همین زمین مرده در فصل بهار زنده می شود و حیات نباتی در آن جریان می یابد.
در آیه شریفه از میان کلیه گیاهان و درختان و میوه ها و هر آن چه که از زمین می روید در درجه نخست به «حبّ»؛ یعنی حبوبات اشاره شده است چرا که حبوبات بخش -
1) بصائر الدرجات، ج 1، ص 477؛ الاصفی فی تفسیر القرآن، ج 2، ص 45.
عمده غذای انسان را تشکیل می دهد و شاید بیشترین نیاز غذایی انسان به شمار می رود. لذا قرآن به ذکر رویش حبوبات اهتمام بیشتری دارد، چنان که در موضعی دیگر آمده است:
(فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسَانُ إِلَى طَعَامِهِ * أَنا صَبَيْنَا الْمَاءَ صَبَّا * ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقَّا فَأَنْبَتْنَا فِيها حَبَّا * وَعِنَبًا وَقَضْبًا * وَزَيْتُونَّا وَنَخْلاً * وَحَدَائِقَ غُلْبًا وَفَاكِهَةٌ وَأَيَّا * مَتَاعًا لَكُمْ وَلِأَنْعَامِكُمْ)؛ (1)
انسان باید به غذای خویش بنگرد. ما آب فراوان فرو ریخیتیم. سپس زمین را از هم شکافتیم و در آن دانه ها را رویاندیم و انگور و سبزی را و زیتون و نخل را، و باغ های پر درخت را و میوه ها و گیاهان را، همه این ها برای بهره گیری شما و چهارپایان شما است.
و نیز در سوره «الرحمن» می فرماید:
(وَالْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَالرَّيْحَانُ » فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ)؛ (2)
و در آن انواع حبوبات دارای برگ و گیاهان خوشبو است، پس کدامین نعمت های پروردگارتان را تکذیب می کنید؟
و در سوره مبارکه «نبأ» می خوانیم:
(وَأَنْزَلْنَا مِنَ الْمُعْصِرَاتِ مَاءً تَجَاجًا * لِنُخْرِجَ بِهِ حَبًّا وَ نَبَاتًا)؛ (3)
و از ابرهای باران زا آبی فراوان نازل کردیم تا به وسیله آن دانه و گیاه برویانیم.
نمایان است که در این آیات پیش از هر محصول دیگری، به حبوبات اشاره شده است.
آیه مورد بحث و آیات مشابه که در قرآن فراوان وارد شده، بر سه اصل توحید، معاد و نبوت دلالت دارند.
در دلالت این آیات به توحید همین بس که به انسان یادآوری می کنند، جز خدا هیچ کسی نمی تواند این زمین مرده را احیاء کند تا رزق آنان تامین گردد.
اگر همه بشر جمع شوند و پیشرفته ترین تجهیزات صنعت کشاورزی را به کار گیرند، قادر نیستند زمین های یک کشور را به طور منظم آبیاری کنند درحالی که خداوند با فرو فرستادن باران، می تواند تمام سطح زمین را آبیاری کند و همه گیاهان و جنبندگان آن را سیراب سازد، در نتیجه این گونه تذکارها بر توحید دلالت دارند.
از سوی دیگر یادآوری زنده شدن زمین مرده، در واقع تذکر و یادآوری روز قیامت است پس دلالت بر معاد دارد.
هم چنین روشن است که تبیین این آیات برای مردم آن هم برای مردمان عصر جهالت و اعراب جاهلی، که صبح گاه حلوا می پزند و تا ظهر آن را می پرستند. ظهرگاهان آن را می خورند و در شب دفع می کنند از عهده کسی جز انبیاء الهی بر نمی آید، در نتیجه این آیات به نبوت نیز دلالت دارد.
به همین دلیل این گونه آیاتی که مشتمل بر سه اصل توحید، نبوت و معاد هستند، در قرآن کریم مکرر بیان شده اند.
(وَجَعَلْنَا فِيهَا جَنَّاتٍ مِنْ نَخِيلٍ وَأَعْنَابٍ وَفَجَّرْنَا فِيهَا مِنَ الْعُيُونِ)؛
و در آن (زمین) بوستان هایی از درختان خرما و انگور قرار دادیم و چشمه ساران را در آن شکافتیم.
در آیه شریفه خدای متعال خارج ساختن چشمه ساران از زمین را با تعبیر «فجرنا» بیان کرده است، این تعبیر در چند موضع دیگر از کتاب خدا نیز آمده است، خداوند سبحان در سوره مبارکه «کهف» می فرماید:
(كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ أُكُلَهَا وَلَمْ تَظْلِم مِّنْهُ شَيْئاً وَفَجَّرْنَا خِلَاهُمَا نَهَرٌ)؛ (1)
و هردو باغ ثمر داد و چیزی فروگذار نکرد و میان آن دو نهری جاری ساختیم.
و در سوره مبارکه «قمر» می فرماید:
(وَفَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُونًا فَالْتَقَى الْمَاءُ عَلَىٰ أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ)؛ (2)
و زمین را برای جاری شدن چشمه ها شکافتیم و آب های آسمان و زمین برای کاری که مقدر شده بود به هم پیوستند.
درباره خروج چشمه ها از زمین تعبیر «انبجاس» هم به کار رفته است، در داستان جاری ساختن دوازده چشمه برای دوازده قبیلهٔ بنی اسرائیل آمده است:
(فَانبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَّشْرَبَهُمْ)؛ (3)
پس ناگهان دوازده چشمه از آن جوشید که هر گروه از آن دوازده قبیله، آبشخور خود را می شناخت.
«انبجاس» و «انفجار» دو واژهٔ مترادف و هردو به معنای خارج شدن چیزی از چیز دیگر هستند، با این تفاوت که «انبجاس» درباره خروج شیئی از محل تنگ و مکانی سخت به کار می رود و «انفجار» اعم از خروج از محل تنگ یا گشاد است. (4)
انفجار خارج شدن چیزی از خلال چیز دیگر است و این تعبیر در مورد خروج
چشمه ساران از زمین به کار می رود و به صرف جاری شدن آب انفجار گفته نمی شود.
در کتاب «التحقيق في كلمات القرآن الکریم» می نویسد:
قد عبّر في مورد التفجير كلمة الخلال و امّا في موارد جريان الأنهار فيعبّر فيها بكلمة تحت؛ (1)
در مورد تفجیر با کلمه خلال تعبیر می شود و اما در موارد جریان نهرها با کلمه تحت از آن (جریان) تعبیر می شود.
بعداز یادآوری احیای زمین مرده و روییدن حبوبات بر روی آن برای تأمین خوراک انسان، خداوند در ادامه به باغ های خرما و انگور و جاری ساختن چشمه ها اشاره می کند.
«نخل» (2)به معنای درخت خرما و «عنب» به معنای میوه درخت انگور است.
نکته درخور توجه این که در سراسر قرآن هرجا ذکری از خرما و انگور به میان آمده، به همین صورت درخت خرما و میوه انگور ذکر شده و از درخت انگور، سخنی به میان نیامده است.
به عنوان نمونه در سوره بقره می فرماید:
(أَيَوَدُّ أَحَدُكُمْ أَن تَكُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِّن نَّخِيلٍ وَأَعْنَابٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ)؛ (3)
1) التحقيق في كلمات القرآن، ج 1، ص 112.
2) به یک درخت خرما «نخلة» گفته می شود و «نخل» و «نخيل» هردو جمع اند (کتاب العین، ج 4، ص 264؛ المحيط في اللغة، ج 4، ص 344) و نیز گفته شده که «نخل» در هردو مورد واحد و جمع به کار می رود و «نخيل» نیز جمع است (مفردات الفاظ القرآن، ص 796) و گفته شده است که «نخيل» مؤنث است. (التحقيق في كلمات القرآن، ج 12، ص 62).
3) سوره بقره، آیه 266.
مگر یکی از شما دوست دارد که باغی از درختان خرما و انگور داشته باشد که از زیر آنها جوی های آب روان باشد.
و در سوره رعد می فرماید:
(وَفِي الْأَرْضِ قِطَعْ مُّتَجَاوِرَاتٌ وَجَنَّاتٌ مِّنْ أَعْنَابٍ وَزَرْعُ وَنَخِيلٌ صِنْوَانٌ وَغَيْرُ صِنْوَانٍ)؛ (1)
و در روی زمین قطعاتی است که در کنار هم قرار دارد و باغی است از انگورها و زراعت و نخل هایی است که اصل بعضی از آنها یکی می باشد و اصل بعضی دیگر با هم متفاوت است.
و نیز می فرماید:
(وَ مِن ثَمَرَاتِ النَّخِيلِ وَالْأَعْنَابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَرًا وَرِزْقًا حَسَنًا)؛ (2)
و از میوه های نخل و انگور که از آن مسکر و روزی خوب می گیرید.
در همۀ این آیات و آیه مورد بحث، خرما با تعبیر «نخيل» (درخت خرما) و انگور با تعبیر «عنب» یا «اعناب» (میوه انگور) آمده است. (3)
چه بسا وجه آن این باشد که تنه ،شاخه برگ لیف و به عبارتی تمام قسمت های درخت خرما مفید هستند و ثمرۀ درخت خرما، تمام اجزاء و قسمت های آن حساب می شود و هم چنین میوۀ آن از بهترین میوه ها و از نظر مواد مغذی جزء غنی ترین خوراکی هاست.
1) سوره رعد، آیه 4.
2) سوره نحل، آیه 67 هم چنین در سوره اسراء، آیه 91 و سوره مؤمنون، آیه 19، قریب به همین الفاظ وارد شده است.
3) البته در «قاموس قرآن» می نویسد: به چند لغت و تفسیر مراجعه شد همه عنب را انگور معنا کرده اند و یا راغب در «مفردات» گفته: عنب به انگور و درخت انگور هردو گفته می شود... در آیاتی که عنب و اعناب در ردیف نخل و نخیل آمده به قرینه آن دو مراد درخت انگور است... ولی در آیه (فانبتنا فيها حباً و عنباً و قضبا) ظهور آیه در انگور است. (قاموس قرآن، ج 5، ص 54).
این میوه از بسیاری امراض نظیر دیابت، مشکلات قلبی، سرطان ها و... پیشگیری می کند.
لذا ساكنان مناطقی که به ظاهر در فقر غذایی و کمبود محصولات کشاورزی هستند و جز خرما میوه ای در دسترسشان نیست به لحاظ استغناء خرما از جهت مواد عالی غذایی معمولاً عمر طولانی دارند و از امراض به دورند.
حضرت امام صادق علیه السلام خرما را پاکیزه ترین غذا معرفی کرده و در ذیل آیه شریفه: (فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَامًا فَلْيَأْتِكُم بِرِزْقٍ مِنْهُ) (1)فرمودند:
أَزْكَى طَعَاماً التَّمْرُ؛ (2)
پاکیزه ترین غذا خرما می باشد.
هم چنین در روایات آمده است: حلوای رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم خرما بود (3)و حضرتش در فصل رطب با رطب، و در فصل خرما با خرما افطار می کردند. (4)
و می فرمودند: «من کسی را که خرما خور باشد دوست می دارم». (5)
از حضرت امام صادق علیه السلام روایت شده است که در مورد نوعی خرما فرمودند:
(الْعَجْوَةُ مِنَ الْجَنَّةِ وَفِيهَا شِفَاءٌ مِنَ السَّم)؛ (6)
خرمای عجوه از بهشت است و در آن شفای از سم می باشد.
1) سوره کهف، آیه 19، «تا بنگرد کدام یک از اهل شهر غذای پاکیزه تری دارند پس مقداری از آن برای خوردن شما بیاورد».
2) المحاسن، ج 2، ص 531؛ الکافی، ج 6، ص 345؛ تفسیر غرائب القرآن، سوره کهف، شرح آیات 1 تا 16.
3) المحاسن، ج 2، ص 531.
4) الكافي، ج 4، ص 153.
5) وسائل الشيعه، ج 25، ص 133.
6) دعائم الاسلام، ج 2، ص 147؛ المحاسن، ج 2، ص 532.
و نیز فرمودند:
مَنْ أَكَلَ فِي كُلِّ يَوْمٍ سَبْعَ عَجَوَاتِ تَمْرٍ عَلَى الرِّيقِ مِنْ تَمْرِ الْعَالِيَةِ لَمْ يَضُرَّهُ سَمُّ وَلَا سِحْرُ وَلَا شَيْطَانٍ؛ (1)
هرکس هر روز ناشتا هفت خرمای عجوه از خرمای عالی بخورد؛ سمّ و سحر و شیطان به او زیان نمی رساند.
در روایت دیگری از آن حضرت درباره خواص نوع دیگری از خرما آمده است:
خَيْرُ تُمُورِكُمُ الْبَرْنِيُّ يَذْهَبُ بِالدَّاءِ وَلَا دَاءَ فِيهِ وَيُشْبِعُ وَيَذْهَبُ بِالْبَلْغَمِ وَمَعَ كُلِّ تَمْرَةٍ حَسَنَة؛ (2)
بهترین خرماهای شما برنی است که درد را می برد و دردی در آن نیست، سیر می کند و بلغم را از بین می برد و هر خرما یک خوبی دارد.
بنابراین روایتی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم درباره خرمای برنی فرمودند:
وَ هَذَا جَبْرَئِيلُ يُخْبِرُنِي أَنَّ فِيهَا تِسْعَ خِلَالٍ: يُقَوِّي الظُّهْرَ، وَيَزِيدُ فِي الْمُجَامَعَةِ، وَيُخَبِّلُ الشَّيْطَانَ، وَيَزِيدُ فِي السَّمْعِ وَالْبَصَرِ، وَيُقَرِّبُ مِنَ اللَّهِ، وَ يُبَاعِدُ مِنَ الشَّيْطَانِ، وَيُمْرِئُ الطَّعَامَ، وَيُطَيِّبُ النَّكْهَةَ، وَيَذْهَبُ بِالدَّاءِ؛ (3)
و این جبرئیل به من خبر می دهد که همانا در آن نه گشادگی (خاصیت) وجود دارد کمر را محکم می کند؛ قوای جنسی را می افزاید؛ شیطان را ناتوان می سازد؛ شنوایی و بینایی را زیاد می کند؛ نزدیک کننده به خداست و انسان را از شیطان دور می کند؛ غذا را خوشمزه و گوارا می کند؛ دهان را خوشبو می کند و درد و بیماری را از بین می برد.
از خواص دیگر خرما این است که خوردن آن توسط زن زائو موجب صبوری فرزند می شود. (1)
روایات فراوانی درباره خواص انواع خرما در منابع روایی وجود دارد که ذکر همهٔ آنها در این مجال میسر نیست و ما به همین مقدار اکتفا می کنیم.
انگور نیز جزء بهترین میوه هاست و علاوه بر میوه از برگ و غوره آن نیز می توان استفاده کرده از خود انگور محصولاتی هم چون سرکه و کشمش به دست می آید و روایات فراوانی درباره خواص این میوه وارد شده است.
اولین خاصیت انگور برطرف کردن آثار افسردگی و ایجاد روحیه شادابی است. به نقل از پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم آمده است: حضرت نوح علیه السلام به خدا از غم و غصه شکایت کرد خدای متعال بر او وحی نمود که انگور بخور؛ زیرا انگور غصه را از بین می برد. (2)
خاصیت دیگر انگور، کمک به گوارش و هضم غذا است. حضرت امام رضا علیه السلام درباره مصرف انگور از پدرانش از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم نقل می کنند که فرمودند: انگور را دانه دانه بخورید که گوارا و هضم کننده غذا می باشد. (3)
هم چنین آن حضرت از انگور به عنوان غذای کامل یاد کرده و درباره جدشان امیرالمؤمنين علیه السلام نقل فرمودند که ایشان نان را با انگور می خوردند (کنایه از آن که یک غذای کامل است). (4)
یکی از مشتقات اصلی انگور، مویز است که در میان ارشادات پزشکی و احادیث طبی برای آن خواص درمانی زیادی نقل شده است.
حضرت علی بن موسی علیه السلام از پدران خود از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرد که آن حضرت فرمود:
مَنْ أَكَلَ إِحْدَى وَعِشْرِينَ زَبِيبَةً حَمْرَاءَ عَلَى الرِّيقِ - لَمْ يَجِدْ فِي جَسَدِهِ شَيْئاً يَكْرَهُه؛. (1)
کسی که 21 عدد کشمش سرخ را صبح گاهان تناول کند، در جسم خود دردی که او را نگران کند، نخواهد یافت.
هم چنین پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم در مورد خواص کشمش فرمودند:
عَلَيْكُمْ بِالنَّبِيبِ فَإِنَّهُ يَكْشِفُ الْمِرَّةَ وَيَذْهَبُ بِالْبَلْغَمِ وَيَشُدُّ الْعَصَبَ وَ يَذْهَبُ بِالْإِعْيَاءِ وَيُحَسِّنُ الْخُلُقَ وَيُطَيِّبُ النَّفْسَ وَيَذْهَبُ بِالْغَم؛ (2)
بر شما باد مصرف کشمش که کشمش تلخی ها را می زداید، بلغم را از بدن بیرون می راند، اعصاب را قوی می کند، سستی ها را از تن می زداید، اخلاق را نیکو و روح را شاداب و غم و اندوه را برطرف می سازد.
یکی دیگر از مشتقات انگور سرکه است و آن هم خواص درمانی بسیار زیادی دارد.
در میان توصیه های امام رضا علیه السلام یا سفارش های ارزشمندی در این باره وجود دارد از جمله این که می فرمایند: خوب است انسان غذایش را با سرکه شروع کند.
محمدبن علی همدانی می گوید مردی در خراسان خدمت امام رضا علیه السلام بود و غذایی برای آن حضرت آوردند که با آن سرکه و نمک بود. آن حضرت غذا را با سرکه شروع نمودند. آن مرد گفت: قربانت گردم، شما به ما امر کردید با نمک شروع کنیم!
آن حضرت فرمود: این هم به مثل آن است به درستی که سرکه ذهن را قوی و عقل را زیاد می کند. (1)
و در سخنی دیگر می فرمایند:
«کسانی که نمی خواهند گوش هایشان سست و فرو آویخته باشد، یا این که از افتادن و بزرگ شدن لوزه های خود بیمناک هستند، بهتر است هروقت که شیرینی می خورند به دنبالش اندکی سرکه غرغره کنند».
امام رضا علیه السلام هم چنین در بخشی از «رساله ذهبیه» خطاب به مأمون، همراه داشتن آب غوره را برای مسافر لازم دانسته و فرمودند:
أَنَّ الْمُسَافِرَ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَتَحَرَّزَ بِالْحَرِّ إِذَا سَافَرَ وَهُوَ مُمْتَلِيٌّ مِنَ الطَّعَامِ وَلَا خَالِي الْجَوْفِ وَلْيَكُنْ عَلَى حَدِّ الاعْتِدَالِ وَلْيَتَنَاوَلُ مِنَ الْأَغْذِيَةِ الْبَارِدَةِ مِثْلَ الْقَرِيضِ وَالْهَلَامِ وَالْخَلِّ وَالزَّيْتِ وَ مَاءِ الْحِصْرِمِ وَنَحْوِ ذَلِكَ مِنَ الْأَطْعِمَةِ الْبَارِدَة؛. (2)
بدان که همانا شخص مسافر باید در هنگام حرکت اعتدال هوا را در نظر داشته باشد. وقتی در هوای گرم ناچار به مسافرت شد، شکم خود را از طعام پر نکند و نیز با شکم خالی حرکت نکند.
اعتدال در شکم را رعایت کند، در هوای گرم غذای سرد و مرطوب بخورد و از قریص (گوشت تازه) و هلام (گوشت بدون چربی) و سرکه و روغن زیتون و آب غوره و نظیر آنها استفاده کند.
یکی از خواص آب غوره رفع تشنگی و تعدیل اشتها است و برای همین سفارش شده که لازم است مسافر در حین سفر قدری آب غوره و سرکه و زیتون خام تناول کند. (3)
در حدیثی آمده است:
عَلَيْكُمْ بِالسَّوَادِ الْأَعْظَمِ؛ (1)
بر شما باد که به سراغ سیاهی بزرگتر بروید.
«سواد» کنایه از شهرها و آبادی هاست؛ چرا که نخلستان ها و تاکستان ها از دور هم چون سیاهی دیده می شوند و آبادی ها و شهرهای بزرگ معمولاً نخلستان ها و تاکستان های بیشتر و بزرگتری دارند و طبعاً سیاهی آنها بیشتر نمایان است.
در نتیجه مراد از «سواد اکبر» شهرهای بزرگ می باشد که به نخلستان ها و تاکستان های بزرگ تشبیه شده اند؛ زیرا شهرهای بزرگ معمولاً از نظر علم و دانش و آداب غنی ترند. (2)
تغرب عن الأوطان في طلب العلى *** و سافروا ففى الاسفار خمس فوائد
تفرج هم واكتساب معيشة *** و علم و آداب و صحبة ماجد
این فوائد در شهرهای بزرگ یافت می شود و در شهرهای کوچک معمولا مردم همه با یکدیگر درگیرند و باید از آن شهرها دوری گزید.
منابع و موقعیت ها و امکانات در شهرهای کوچک، اندک می باشد، لذا رقابت در میان ساکنان آنها برای کسب منفعت، شدید است و هرکس مانع دست یابی دیگری به این امکانات می شود، اما در شهرهای بزرگ این محدودیت ها وجود ندارد و هرکس به قدر همت و توان خویش می تواند به مقاصدش برسد و افراد صرفاً مشغول کار خویش هستند و به دیگری کاری ندارند.
«عیون» جمع عین به معنای چشمه است یکی دیگر از آیات الهی که در این آیه شریفه ذکری از آن به میان آمده چشمه های جاری است که در آبادانی هر سرزمینی -
نقش اصلی و اساسی را دارند و باغ ها و زراعت ها همه به خاطر وجود آبها و چشمه ها پدید می آیند و در نتیجه ثمر می دهند. خداوند سبحان در آیات متعددی از جنات و عیون یعنی باغ ها و چشمه ها سخن گفته است.
«عین» در قرآن به معانی مختلف از جمله چشم و چشمه آمده است، (1)به عنوان مثال در آیات زیر «عین» به معنای چشم است:
(وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ)؛ (2)(لَطَمَسْنَا عَلَى أَعْيُنِهِمْ)؛ (3)(وَأَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ). (4)
در برخی موارد نیز «عین» به معنای ناظر و مراقب و نگهبان آمده است، از جمله در آیات:
(فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا)؛ (5)(تَجْرِى بِأَعْيُنِنَا)؛ (6)(وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا). (7)
و هم چنین در آیات دیگری «عین» و «عيون» به معنای منبع و چشمه آب آمده است:
(عَيْنًا فِيهَا تُسَمَّى سَلْسَبِيلاً)، (8)(فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُوناً)؛ (9)(فِيهِمَا عَيْنَانِ تَجْرِيَانِ)؛ (10)(فِي جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ). (11)
در آیه مورد بحث نیز مراد از عیون چشمه های جاری است.
1) التحقيق في كلمات القرآن، ج 8، ص 283؛ مفردات الفاظ القرآن، ص 599.
2) سوره مائده، آیه 45، «و چشم در مقابل چشم».
3) سوره یس، آیه 66: «و اگر بخواهیم چشمانشان را محو می کنیم».
4) سوره توبه، آیه 92، «درحالی که چشمانشان از اندوه اشک بار بود».
5) سوره طور، آیه 48، «پس به راستی تو در حفاظت ما هستی».
6) سوره قمر، آیه 14: «در دید (و تحت مراقبت) ما حرکت می کرد».
7) سوره هود، آیه 37: «و کشتی را تحت نظارت ما بساز».
8) سوره انسان، آیه 18: «چشمه ای در آنجا (بهشت) هست که سلسبیل نامیده می شود».
9) سوره قمر، آیه 12: «و زمین را برای جاری شدن چشمه ها شکافتیم».
10) سوره الرحمن، آیه 50: «در آن دو (بهشت) همیشه دو چشمه جاری است».
11) سوره حجر، آیه 45: «در بهشت ها و در کنار چشمه ها هستند».
با مراجعه به قرآن روشن می شود که جمع عین به معنای چشم «اعین» است، مثل:
وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِهَا؛. (1) و برای آنها چشم هایی است که با آن نمی بینند.
اما جمع عین به معنای چشمه «عیون» است، مثل:
(إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ)؛. (2)
همانا پرهیزکاران در بهشت ها و در کنار چشمه ها هستند.
و به نظر برخی از لغت شناسان معنای اصلی «عین» چشم است و معانی دیگر از جمله چشمه به عنایت و مجاز می باشند. (3)
(لِيَأْكُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ وَ مَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ أَفَلَا يَشْكُرُونَ)؛.
تا از میوه آن بخورند، درحالی که دستانشان آن را نساخته است؛ پس آیا سپاسگزاری نمی کنند؟!
خداوند سبحان بعداز بیان زنده شدن زمین و خارج شدن غلات و حبوبات و سرسبزی باغات و ثمردهی اشجار، می فرماید: همۀ این نعمت ها که در حقیقت آیات عظمت و رحمت الهی اند برای آن است که بندگان از ثمرۀ آنها روزی خود را بردارند.
ممكن است «ما» در «ما عملته ایدیهم» نافیه باشد، در این صورت معنای آیه -
این است که در تفجیر عیون و تخریج حبّ و جعل جنات نخیل و اعناب، دست بشر هیچ دخالتی ندارد؛ چنان که خداوند در موضعی دیگر می فرماید:
(أَفَرَأَيْتُمْ مَا تَحْرُثُونَ *ءَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ)؛. (1)
آیا درباره آن چه کشت می کنید فکر کرده اید؟ آیا شما آن را می رویانید یا ما رویاننده آن هستیم؟
و نیز فرموده است:
(أَفَرَأَيْتُمُ الْمَاءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ * ءَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ ... * ءَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَهَا أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤُنَ)؛. (2)
آیا درباره آبی که می آشامید فکر کرده اید؟ آیا شما آن را از ابر فرو ریخته اید یا ما فرو ریزنده ی آن هستیم... آیا شما درخت آن را آفریده اید یا ما آفریننده ی آن هستیم؟
در آیه مورد بحث نیز ممکن است گفته شود خداوند سبحان به ثمر رسیدن حبوبات و غلات و میوه ها و جاری شدن چشمه ها را به خود نسبت می دهد و نقش و دخالت انسان در عمل آمدن محصولات زراعی و باغی را نفی می کند؛ زیرا روشن است که انسان در پدید آمدن و آفرینش هیچ یک از این نعمت ها نقشی نداشته است.
نهایت کار انسان این است که دانه ای آماده را به زمین می افشاند و با آبی که در پدید آمدنش هیچ نقشی نداشته زمین را آبیاری می کند، اما در این که، دانه بشکفد و جوانه زند و ریشه، ساقه و برگ از آن به وجود آید و ثمردهی کند هیچ نقش و دخالتی ندارد. همچنین در این که چگونه از خاک و آب محصولات متعدد، غلات گوناگون و درختان مختلف به عمل می آیند، نقشی ندارد.
هم چنین ممکن است «ما» در «ما عملته» موصوله باشد، در این صورت معنای آیه چنین خواهد بود ما غلات و حبوبات را از زمین احیاء شده بیرون آوردیم و با زنده کردن دوباره درختان و با جاری ساختن چشمه ها، باغ ها را آباد ساختیم تا بشر از ثمره این ها و آنچه حاصل دسترنج و تلاش خود اوست، روزی بخورد.
این معنا نیز صحیح است؛ زیرا هر چند انسان در پدید آوردن و رویاندن و ثمردهی نباتات نقشی ندارد، اما خداوند رویاندن گیاهان را به افشاندن بذر و آبیاری و مراقبت انسان منوط ساخته است.
بر همین اساس ائمه علیهم السلام نیز برای آبادانی زمین و کشت و کار در آن تلاش می کردند حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بعداز غصب خلافت و در مدتی که در مدینه بودند، بیش از سی چاه حفر کردند.
در «کشف الیقین» آمده است: حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام همواره با دست مبارک خویش به درخت کاری و باغداری اشتغال داشتند و باغی پس از باغی به وجود می آورند و همه را در راه خدا تصدّق می نمودند در حاشیه این مطلب نیز می نویسد:
این جریان از تعدادی روایات که بر سخاوت بخشش و صدقات وی دلالت دارد، فهمیده می شود. (1)
حضرت امام صادق علیه السلام در حالات جد بزرگوارشان امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:
أَنَّهُ أَعْتَقَ أَلْفَ نَسَمَةٍ مِنْ كَدٌ يَدِهِ جَمَاعَةٌ لَا يُحْصَوْنَ كَثْرَة، وَقَالَ لَهُ رَجُلٌ -
1) ترجمة امام على علیه السلام من تاريخ دمشق (ابن عساكر)، ج 3، ص 227 به بعد، حدیث 1230 به بعد؛ بحار الأنوار، ج 41، ص 32 باب 102؛ مناقب آل ابی طالب علیه السلام (لابن شهر آشوب)، ج 2، ص 122.
وَ رَأَى عِنْدَهُ وَسْقَ نَوَّى: مَا هَذَا يَا أَبَا الْحَسَنِ؟ قَالَ: مِائَةُ أَلْفِ عَبْدٍ إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَغَرَسَهُ فَلَمْ يُغَادِرُ مِنْهُ نَوَاةٌ وَاحِدَةٌ فَهُوَ مِنْ أَوْقَافِهِ. وَوَقَفَ مَالاً بِخَيْبَرَ وَبِوَادِي الْقُرَى وَوَقَفَ مَالَ أَبِي نَيْزَرٍ وَالْبُغَيْبِغَةِ وَأَرباجًا وَأرينة وَرَعْداً وَرُزَيْنَا وَرَبَاحاً عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَمَرَ بِذَلِكَ أَكْثَرَ وُلْدِ فَاطِمَةَ علیها السلام مِنْ ذَوِي الْأَمَانَةِ وَالصَّلَاحِ؛ وَأَخْرَجَ مِائَةَ عَيْنٍ بِيَنْبُعَ وَجَعَلَهَا لِلْحَجِيجِ وَهُوَ بَاقٍ إِلَى يَوْمِنَا هَذَا وَحَفَرَ آبَاراً فِي طَرِيقِ مَكَّةَ وَالْكُوفَة؛ (1)
علی علیه السلام با دسترنج خویش هزار برده و بلکه عده زیادی که به شمار نمی آیند، آزاد کرد.
مردی درحالی که نزد آن حضرت مقداری هسته خرما دید از آن حضرت پرسید ای ابو الحسن این چیست؟ ایشان فرمود: ان شاء الله صد اصله درخت نخل است، سپس آنها را کاشت و حتی یک دانه از هسته ها را نگاه نداشت و آن را وقف عام کرد.
آن حضرت در خیبر و وادی القری اموالی را وقف نمود و هم چنین اموال ابی نیزر، بغيبغه، ارباح، ارینه، رغد، رزین و ریاح را بر مؤمنان وقف نمود و فرزندانش از فاطمه را که افرادی صالح و امین بودند، به این کار مأمور کرد.
وی صد چاه آب در ینبع حفر کرد و وقف حجاج بیت الله الحرام نمود که تا امروز نیز باقی است؛ هم چنین در راه مکه و کوفه چاه های آبی حفر نمود.
یکی از آبار (بئرها؛ چاه ها) امیرالمؤمنین علیه السلام که امروزه موجود است بئرابی نیزر در اطراف مسجد شجره (ذو الحليفة) است. داستان حفر این چاه بدین شرح است:
«ابو نیزر گوید: من در بالای سر دو زمین حاصل خیز یعنی چشمه ابی نیزر و بغیبغه ایستاده بودم که حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام نزد من آمدند. سپس آن حضرت کلنگ را گرفتند و داخل چاه شدند و شروع به کلنگ زدن (حفر و اصلاح چاه) کردند و بی درنگ آب در آن پر شد -
1) آیینه یقین (ترجمه کشف اليقين)، ص 123.
پس ایشان از چاه خارج شدند درحالی که پیشانی مبارکشان پر از عرق شده بود. پس عرق از پیشانی مبارکشان پاک کردند و دوباره کلنگ را برداشتند و به چاه بازگشتند و مشغول به کلنگ زدن در چاه شدند و شروع به نفس نفس زدن کردند.
پس آب بیرون زد چنان که گویی از گردن های بریده شده، خون فوران می کند. پس به سرعت خارج شدند و فرمودند: خدا را شاهد می گیرم که این صدقه است و برای من دوات و صحیفه ای (دفتری) بیاورید.
راوی گوید: پس با عجله آنها را برای ایشان آماده کردم، پس آن حضرت نوشتند: «بسم الله الرحمن الرحیم» این چیزی است که بنده خدا علی بن ابی طالب علیه السلام آن را صدقه قرار می دهد و دو زمین حاصل خیز معروف به ابونیزر و بغیبغه را برای فقرای اهل مدینه و در راه ماندگان صدقه می دهم تا خداوند به واسطه آنها صورت بنده خود (امیرالمؤمنین) را از حرارت آتش در روز قیامت حفظ کند.
این دو به فروش نمی روند و هدیه داده نمی شوند تا خداوند آنها را به ارث برد و او بهترین وارثان است، مگر این که حسن و حسین علیهما السلام به آن دو احتیاج پیدا کنند، پس این دو (زمین) برای آنها ملک طلق است و برای احدی غیر این دو نفر نیست.
محمدبن هشام گوید: پس امام حسین علیه السلام بسیار مقروض شدند و معاویه برای چشمه ابی نیزر دویست دینار برای ایشان فرستاد ولی آن حضرت از فروش چاه ابا کردند و فرمودند همانا پدرم آن را تصدق کرده تا خداوند به واسطهٔ آن صورتش را در قیامت از گرمای آتش حفظ کند و من آن دو را به چیزی نمی فروشم». (1)
1) قَالَ أَبُو نَيْزَرَ: جَاءَنِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِب علیه السلام وَ أَنَا أَقُومُ بِالضَّيْعَتَيْنِ عَيْنِ أَبِي نَيْزَرَ وَالْبَغَيْبِغَةِ إِلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ أَخَذَ الْمِعْوَلَ وَانْحَدَرَ فِي الْعَيْنِ فَجَعَلَ يَضْرِبُ وَ أَبْطَأَ عَلَيْهِ الْمَاءُ فَخَرَجَ وَقَدْ تَفَضَّجَ جَبِينُهُ، عَرَقاً فَانْتَكَفَ الْعَرَقَ عَنْ جَبِينِهِ، ثُمَّ أَخَذَ الْمِعْوَلَ وَ عَادَ إِلَى الْعَيْنِ فَاقْبَلَ يَضْرِبُ فِيهَا وَ جَعَلَ يُهَمْهِمُ فَانْتَالَتْ كَأَنَّهَا عُنُقُ جَزُورٍ فَخَرَجَ مُسْرِعاً وَ قَالَ: أُشْهِدُ اللَّهَ أَنَّهَا صَدَقَةٌ عَلَيَّ بِدَوَاةٍ وَ صَحِيفَةِ، قَالَ: فَعَجَّلْتُ بِهِمَا إِلَيْهِ فَكَتَبَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ هَذَا مَا تَصَدَّقَ بِهِ عَبْدُاللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ تَصَدَّقَ بِالضَّيْعَتَيْنِ الْمَعْرُوفَتَيْنِ بِعَيْنِ أَبِي نَيْزَرَ وَالْبَغُيْبِغَةِ عَلَى فُقَرَاءِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ لِيَقِيَ اللَّهُ بِهِمَا وَجْهَهُ حَرَّ النَّارِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ لَا تُبَاعَا وَ لَا تُوهَبَا حَتَّى يَرِثَهُمَا اللَّهُ وَ هُوَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ إِلَّا أَنْ يَحْتَاجَ إِلَيْهِمَا الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ فَهُمَا طِلْقٌ لَهُمَا وَلَيْسَ لِأَحَدٍ غَيْرِهِمَا قَالَ مُحَمَّدُبْنُ هِشَامٍ فَرَكِبَ الْحُسَيْنَ علیه السلام دَيْنٌ فَحَمَلَ إِلَيْهِ مُعَاوِيَةُ بِعَيْنِ أَبِي نَيْزَرَ مِائَتَيْ أَلْفِ دِينَارٍ فَأَبَى أَنْ يَبِيعَ، وَ قَالَ: إِنَّمَا تَصَدَّقَ بِهَا أَبِي لِيَقِيَ اللَّهُ بِهَا وَجْهَهُ حَرَّ النَّارِ وَلَسْتُ بَائِعَهُمَا بِشَيْء. مستدرك الوسائل، ج 14، ص 62
حاصل کلام این که خداوند می فرماید: غلات و حبوبات و میوه ها صرف نظر از این که انسان نقشی در ثمردهی آنها داشته و یا نداشته باشد، برای آن است که بندگان از ثمر آن بخورند، سپس می فرماید: آیا شکر نمی کنند؟!
به حکم عقل سلیم شکر نعمت واجب است، خداوند سبحان با تاکید بر لزوم شکر گزاری بندگان در برابر نعمات الهی این کار را به نفع خود بندگان و سبب ازدیاد نعمت دانسته است قرآن کریم در سوره نمل از لسان جناب آصف بن برخیا می فرماید:
(وَ مَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ)؛. (1)
و هرکس شکرگذاری کند به نفع خود شکرگذاری می کند و هرکس ناسپاسی و کفران کند پروردگار من بی نیاز و کریم است.
هم چنین خداوند سبحان می فرماید:
(وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ وَمَن يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَن كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ)؛ (2)
و ما به لقمان حکمت دادیم که شکر خدا را به جا آور، و هرکس خدا را شکر کند تنها به نفع خود شکر کرده است و هرکس که ناسپاسی کند، خدا بی نیاز و ستوده است.
و درباره ازدیاد نعمت در اثر شکرگزاری می فرماید:
(لَئِن شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ)؛ (1)
اگر سپاس گزاری کنید، نعمت خود را بر شما خواهم افزود و اگر ناسپاسی کنید کیفر من سخت است.
تشکر در مقابل خدمت و عمل نیک به قدری اهمیت دارد که حتی خداوند سبحان خود را در برابر فرمان برداری بندگان که وظیفهٔ آنان است، شاکر می نامد و می فرماید:
(وَ مَن تَطَوَّعَ خَيْرًا فَإِنَّ اللَّهَ شَاكِرٌ عَلِيمٌ)؛ (2)
و هرکس در انجام کارهای خیر فرمان خدا را برد، خداوند سپاسگزار و آگاه است.
مؤمن کسی است که وقتی از نعمات الهی استفاده نماید به کسی که این ها را به او ارزانی داشته توجه کند و در مقابل او خضوع نماید.
تفکر در همین نعمت ها خود بزرگ ترین دلیل بر توحید است و کسی که با تفکر در چگونگی فراهم آمدن این نعمات به خداوند متذکر گردد از درجات بالای ایمانی برخوردار می شود و با انبیاء الهی همنشین خواهد شد.
حضرت داود علی نبینا و آله و علیه السلام از پیامبران بزرگ خداوند متعال است و چنان مقامی دارد که آهن در دستان او هم چون موم بود و خداوند به او فرمود:
(يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ)؛ (3)
ای داود! همانا ما تو را در روی زمین جانشین قرار دادیم.
حضرت داود علیه السلام پدر حضرت سلیمان علیه السلام است که خداوند سلطنتی بی نظیر به او عطا کرد. (1)روزی حضرت داود علیه السلام با آن مقام والا به خداوند متعال عرضه داشت: پروردگارا! همنشین مرا در بهشت به من بنما!
خداوند هیزم شکنی را به او معرفی کرد و فرمود همنشین تو آن هیزم شکن است. (2)
داود علیه السلام تصمیم گرفت به سراغ هیزم شکن برود و با او همراهی کند تا بفهمد چرا وی دارای چنان مقامی است که در بهشت همنشین پیامبر خدا خواهد شد. نزد او رفت و اجازه خواست که ساعاتی همراه او گردد و میهمان او باشد.
هیزم شکن نانی بر سفره نهاد تا تناول کنند و به طرف نان دست دراز کرد و بلافاصله دست خود را پس کشید و به گریه افتاد سیر گریه کرد و خدا را حمد و ثنا گفت بار دوم و سوم نیز همین داستان تکرار شد.
داود علیه السلام پرسید گریه تو از چیست؟
هیزم شکن پاسخ داد: در اندیشه ام که من هیزم شکنی بیش نیستم، پس چه کسی مرا به سوی آن درخت خشکیده برای تهیه هیزم هدایت کرد؟ چه کسی به من قدرت داد که آن هیزم ها را بشکنم؟ چه کسی آن درخت را آبیاری کرده بود؟ چه کسی درخت را پرورش داده بود؟ چه کسی آن را بدین جا رسانید و مهیای هیزم نمود؟ چه کسی به من قدرت داد که بعداز شکستن هیزم ها آنها را حمل کنم؟ چه کسی برای من مشتری فرستاد تا هیزم ها را از من بخرد؟
پس هیزم ها را فروختم و به سراغ تهیه گندم رفتم با خود اندیشیدم که این گندم ها چگونه روییده اند؟ چه کسی زمین کشتزار را شخم زده؟ چه کسی دانه ها را رویانیده؟
1) در قرآن آمده است که سلیمان علیه السلام به خداوند عرض کرد: (قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلْكًا لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِّن بَعْدِى إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ)؛ گفت: پروردگارم! مرا ببخش و فرمانروایی به من عطا کن بعداز من برای کسی سزاوار نباشد که بخشندگی شیوه توست. (سوره ص، آیه 35).
2) مجموعه ورام، ج 1، ص 19.
چه کسی خوشه های گندم را درو کرده؟ چه کسی آنها را آرد کرده و چه فرایندی طی شده تا این آرد به دست من برسد؟
با خود فکر کردم همین نان که در مقابل من است چه سیری داشته و خداوند چه قدر لطف عطا فرموده تا این نان در اختیار من قرار گیرد و من چگونه می توانم شکر این همه نعمت او را به جا آورم؟ (1)
پس چگونه در برابر این همه لطف و احسان نگریم و ذات حضرت حق را حمد و ثنا نگویم؟
از دست و زبان که برآید *** كز عهده شکرش بدر آید
(اعْمَلُوا آلَ دَاوُودَ شُكْرًا وَقَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ)؛ (2)ای خاندان داود؛ در مقام عمل سپاس گزار باشید و اندکی از بندگان من شکرگزار هستند.
نعمت ولایت و نعمت هدایت با این نعمت های مادی قابل مقایسه نیست، پس به جا آوردن شکر آن نیز به مراتب دشوارتر و مهم تر و واجب تر است.
در روایتی آمده است: یکی از شیعیان به خدمت حضرت امام هادی علیه السلام رسید و عرضه داشت:
ای فرزند رسول خدا! ما شیعیان به صرف انتساب مان به شما در وضع سختی قرار گرفته ایم و در اثر سخت گیری دستگاه حاکم مردم نیز عرصه را بر ما تنگ کرده اند، مردم با ما معامله و تجارت نمی کنند و بر سر راه ما موانعی ایجاد می کنند، فقر و رنج بر ما فشار آورده و همه این ها به خاطر تشیّع ماست.
امام علیه السلام با یادآوری نعمت هدایت به صحابی خویش فرمودند: تو این نعمت را با چه چیز عوض می کنی؟ آیا حاضری در ازای گرفتن فلان باغ از تحت ولایت ما بیرون روی؟
عرض کرد: خیر.
فرمودند: حاضری فلان منصب را بگیری و از ما تبری بجویی؟
عرض کرد: خیر.
فرمودند: حاضری در ازای شفای مریضی و تندرستی ولایت امیرالمؤمنين علیه السلامرا از دست بدهی؟
عرض کرد: خیر.
و همین طور نعمت های مادی را برشمردند و فرمودند: حاضری در ازای این ها نعمت ولایت و دوستی ما از تو سلب شود؟ عرض کرد: نه ما ریزه خوار خوان شمائیم، مگر می شود این نعمت هدایت و ولایت را با این امور اندک مقایسه کرد.
حضرت فرمودند: پس چه می گویی؟ چرا کفران نعمت می کنی که نعمت هدایت برترین نعمت هاست. (1)
بر همین اساس در روایات آمده است:
كُلُّ نَعِيمٍ دُونَ الْجَنَّةِ مَحْقُورٌ وَكُلٌّ بَلَاءٍ دُونَ النَّارِ عَافِيَة؛ (2)
هر نعمتی غیر از بهشت حقیر است و هر بلائی غیر از آتش جهنم عافیت است.
خیر و شر در قرآن و حدیث در دو معنا به کار رفته است.
انسان گفته می شود و شرّ بر امر ناخوشایند اطلاق می شود که خود دو مصداق دارد: یکی درد و رنج و دیگری چیزی که باعث درد و رنج می شود، مانند: مرض، فقر، سیل، زلزله و جنگ.
ممکن است چیزی در نگاه نخستین خیر به نظر برسد چرا که باعث لذت می گردد، اما همان امر در نهایت کار، باعث بدبختی و هلاکت انسان شود. قرآن کریم به همین دو معنای خیر و شر اشاره می کند.
(وَعَسَى أَن تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ)؛ (1)
چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید حال آن که برای شما خیر است و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید و حال آن که برای شما شر است. و خدا می داند و شما نمی دانید.
چیزی که انسان از آن کراهت دارد، همان شرّ به معنای اول (شرّ ابتدایی) است. خداوند تذکر می دهد که ممکن است آن در واقع خیر باشد، مقصود از این خیر در آیه، خیر به معنای دوم (خیر نهایی) است.
بر اساس این آیه شریفه چه بسا اموری که در نظر ابتدایی و نخستین، شر می باشد، اما در حقیقت خیر انسان در آن است.
برهمین اساس در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است که خیر و شر فقط در آخرت معلوم می شود چرا که همۀ خیرات در بهشت است و همه شرور در دوزخ است، -
1) سوره بقره، آیه 216.
به این دلیل که بهشت و دوزخ، باقی و ابدی است:
لَنْ تَرَى الْخَيْرَ وَالشَّرَّ إِلَّا بَعْدَ الْآخِرَةِ لِأَنَّ اللَّهَ جَلَّ وَعَزَّ جَعَلَ الْخَيْرَ كُلَّهُ فِي الْجَنَّةِ وَالشَّرَّ كُلَّهُ فِي النَّارِ لِأَنَّهُمَا الْبَاقِيَانِ. (1)
در نتیجه رنج هایی که مؤمنان در راه ایمانشان در دنیا متحمل می شوند هرچند شر است، ولی چون در نهایت انسان به سبب صبر و تحمل در مقابل آنها به بهشتی وارد می شود که همۀ آن چه در آن است خیر محض است تحمل این سختی ها به نفع او و برای او خیر می باشد.
حاصل آن که نعمت هدایت و ولایت که سوق دهنده به سوی بهشت و دورکنندهٔ از آتش جهنم است از هر خیر و نعمتی بالاتر و شکر آن بر ولایت مداران و شیعیان واجب تر است.
(سُبْحانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّها مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَمِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمَّا لا يَعْلَمُونَ)؛
منزه است آن (خدایی) که همه چیزها را جفت آفرید، از آن چه زمین می رویاند و از وجود خود انسان ها، و از آن چه نمی دانند.
چنان که پیشتر بیان شد خداوند سبحان با تذکر به زنده کردن زمین و رویاندن غلات و حبوبات و جاری ساختن چشمه ها و قرار دادن باغ های نخل و انگور، اولاً: بندگان را به توحید خویش توجه می دهد و ثانیاً: مسألۀ معاد را یادآوری می کند.
1) تحف العقول، ص 306؛ رحمة للعالمين، ج 1، ص 417؛ مسند الامام الصادق، ج 6، ص 32.
بدین صورت که آنها را به تأمل وا می دارد تا بیندیشند که چه کسی جز ذات حضرت قدوس می تواند چنین تغییر و تحولاتی را در زمین ایجاد کند؟ زمین مرده را زنده نماید، در آن غلات و حبوبات برویاند، نخل و انگور و میوه ها به بار آورد و چشمه ها را در آن جاری بسازد؟
به عبارت دیگر: خداوند زمین را یکی از آیات خویش معرفی کرده است؛ زمینی که بعداز مردن مجدداً به اذن و قدرت پروردگار احیاء می شود و درختان خفته بیدار می شوند و گیاهان و میوه های متنوع به بار می نشیند همۀ این ها به خوبی از قدرت و تدبیر او حکایت دارند و به هویدایی تمام بر توحید دلالت می کنند.
هم چنین بیان شد یادآوری احیاء زمین به روشنی بر معاد دلالت دارد و انسان را به این نکته توجه می دهد همان طوری که خداوند زمین مرده را احیاء می کند و درختان زنده می شوند، زنده شدن و حشر مردگان در قیامت نیز به همین صورت ممکن خواهد بود؛ خدای متعال می فرماید:
(وَاللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَابًا فَسُقْنَاهُ إِلَى بَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَحْيَيْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا كَذَلِكَ النُّشُورُ)؛ (1)
خداوند کسی است که بادها را می فرستد تا ابرهایی را برانگیزند. پس ما آن ابرها را به سوی زمین مرده ای برانیم و به وسیلهٔ آن زمین را پس از مردنش زنده نمائیم، برانگیختن مردگان نیز این گونه است.
آری! مشت نمونه خروار است و خدای عز اسمه همان گونه که زمین را بعداز مردن زنده می کند می تواند انسان ها را نیز پس از مرگ زنده کند؛ چنان که در آیه ای دیگر نیز می فرماید:
(أَوَلَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلَى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلَى وَهُوَ الْخَلاقُ الْعَلِيمُ). (2)
آیا کسی که آسمان ها و زمین را آفرید قدرت ندارد همانند آنان [انسان های پوسیده] را بیافریند؟ آری [می تواند] و او آفریدگار داناست.
و نیز گفته شد تذکار به احیاء زمین ،مرده بر نبوت هم دلالت دارد و به انسان توجه می دهد که همان طور زمین مرده با ارسال باد و باران احیاء می شود قلوب مرده غافلان نیز با ارسال رسولان زنده می گردد و ایمان در آنها رسوخ می کند.
آیه مورد بحث و آیاتی که پس از آن آمده اند نیز توحید، معاد و نبوت را در هم آمیخته اند و خداوند به صورت معجونی پرمحتوا اصول اساسی دین را در این آیات بیان فرموده است.
در آیات پیشین هم چنین بعداز یادآوری نعمت هایی که از زمین می رویند و تغذیه بندگان را تأمین می کنند آنها را به شکرگزاری فرا می خواند و بلافاصله برای اثبات لزوم شکرگزاری به یادآوری نعمت های دیگری می پردازد و می فرماید: «پاک و منزه است کسی که همه زوج ها را آفرید از آن چه زمین می رویاند و از وجود خود انسان ها و از آن چه آنها نمی دانند».
آیه مورد بحث با تسبیح خداوند شروع شده و این از باب مراعات ادب در کلام است. چنان که در محاورات عمومی هرگاه بخواهیم از نقص و عیب امور و یا افرادی سخن بگوئیم ابتدا مخاطب خویش را دعا می کنیم و نقص ها را دور از ساحت او دانیم این کار در واقع از باب رعایت ادب در سخن گفتن است.
در قرآن کریم نیز در موارد فراوانی آداب سخن گفتن رعایت شده است. مثلاً در آیه ای که حضرت عیسی علیه السلام مخاطب قرار گرفته و از او دربارۀ دعوت مردم به شرک سؤال شده -
این گونه تعبیر آمده است:
(وَ إِذْ قَالَ اللهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ ءَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُتِيَ إِلَهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لِي بِحَقِّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسي وَلَا أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلامُ الْغُيُوبِ)؛ (1)
و یادآور آن زمانی را که خدا می گوید: ای عیسی پسر مریم! آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را به عنوان دو معبود غیر از خدا بگیرید؟
او می گوید: تو منزهی برای من روا نیست آنچه را بگویم که برای من شایسته نیست و اگر گفته باشم تو می دانی! تو آنچه در درون من است می دانی و من از آن چه در ذات توست آگاه نیستم همانا تو دانای چیزهای نهانی.
در این آیه شریفه حضرت عیسی علیه السلام برای مراعات ادب در کلام ابتدا خداوند را تنزیه می کند سپس جواب سؤال را عرضه می دارد.
هم چنین در آیاتی که خداوند از فرشتگان درباره اسمائی که به آدم تعلیم فرموده سؤال می کند نیز ادب در کلام ملائکه مشهود است؛ در این آیات شریفه آمده است:
(وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هؤُلَاءِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ * قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكيمُ)؛ (2)
و خداوند نام آنها همگی را به آدم تعلیم فرمود، سپس آنها را به فرشتگان -
عرضه کرد. پس فرمود: اسامی این ها را به من بگویید اگر راستگو هستید.
فرشتگان عرض کردند تو منزهی ما چیزی جز آن چه تو به ما آموختی نمی دانیم، همانا تو دانا و حکیمی.
در این آیات شریفه ملائکه از باب رعایت ادب در کلام، ابتدا خدا را تنزیه کرده اند.
چون بحث زوجیت مخلوقات در آیه مورد بحث مطرح است، ابتدا خداوند تنزیه شده و سپس خلقت همه زوج ها به او نسبت داده شده می شود.
تنزیه خداوند از آن باب است که نه مخلوقیت در ذات حضرت قدوس معنا دارد و نه خدای عز اسمه قرین، شریک جفت و همتایی دارد. بدین روی در ابتدای آیه هرگونه عیب و نقص و احتیاج از ذات حضرت قدوس زدوده می شود.
البته گاه آغاز کلام با کلمهٔ «سبح» در برخی سوره ها، از باب اخبار است. به عنوان نمونه: خداوند از تسبیح آن چه در آسمان ها و زمین است خبر می دهد و می فرماید:
(يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ)؛ (1)
آن چه در آسمان ها و آنچه در زمین است برای خدا تسبیح می گویند، فرمانروایی مخصوص اوست و ستایش ویژه اوست و او بر همه چیز قادر است.
اما در آیه مورد بحث انشاء تسبیح می کند و مصدر سبحان را می آورد، در نتیجه آیه کریمه بیانگر این است که خدای تعالی از هر عیب و نقصی، از هر حدّ و ترکیب و تجزیه ای پاک منزه می باشد همان خدایی که ازواج را خلق کرده است؛
1) سوره تغابن، آیه 1.
چنان که سوره مبارکه اسراء نیز با مصدر «سبحان» آغاز شده و خداوند می فرماید:
(سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى)؛ (1)
منزه است آن که بنده اش را در قسمتی از شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصی برد.
«ازواج» جمع زوج است زوج به معنای جفت می باشد و جفت عبارت از دو چیز قرین هم است؛ اعم از نر و ماده، یا امور دیگری هم چون دو دوستی که از هم جدا نمی شوند یا دو تخته فرشی که قرین هم هستند؛ مثلاً گفته می شود یک جفت کفش یا یک جفت دستکش که در این موارد اساساً نر و ماده مطرح نیست. (2)
لذا تعبير «زوجه» درباره زن نادرست می باشد و در قرآن کریم نیز چنین تعبیری به کار نرفته است، به عنوان نمونه از همسران پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم با تعبیر « ازواجه» یاد شده است و خداوند می فرماید: (وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُه). (3)
هم چنین درباره آدم و حوّا آمده: (يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ)، (4)و نفرموده است: «انت و زوجتك»، چراکه در زوجیت، نر و ماده بودن مطرح نیست.
همه زوج ها را خدای تعالی آفریده است و همۀ عالم خلقت بر پایه جفت (زوج) می چرخد و در همه چیز زوجیت محقق است؛ و شاید شیئی در عالم یافت نشود که جفت نداشته باشد.
در سوره مبارکه ذاریات آمده است:
وَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ؛ (1) و از هر چیز دو صنف آفریدیم باشد که اندرز گیرید.
(کل) از ادات عموم است و جمع آن با «شی» همه چیز را در برمی گیرد. این زوجیت که در همه چیز تسری دارد در انسان ها ظاهر و آشکار است.
خداوند در سوره روم نیز می فرماید:
(وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ)؛ (2)
و از نشانه های او این است که از جنس خودتان ازواجی برای شما خلق کرد تا در کنار آن ها سکون و آرامش به دست بیاورید و در میان شما مودت و رحمت قرار داد همانا در این نشانه هایی است برای گروهی که می اندیشند.
براساس این آیه شریفه در زوج قرار دادن انسان ها نه یک نشانه بلکه نشانه هایی برای اهل تفکر وجود دارد لذا خداوند در آیات متعددی از زوج بودن گیاهان و حیوانات و انسان ها سخن گفته است و بر زوجیت در انسان ها بسیار تاکید دارد. (3)
و در آیه ای دیگر می فرماید: (هُوَ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَها)؛ او کسی است که شما را از یک تن آفرید و همسرش را از او آفرید. (سوره اعراف، آیه 189).
و نیز می فرماید: (وَاللهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا)؛ و خداوند برای شما از جنس خودتان همسرانی قرار داد. (سوره نحل، آیه 72).
1) سوره ذاریات، آیه 49.
2) سوره روم، آیه 21.
3) در سوره مبارکه نساء می فرماید: (يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا)؛ ای مردم! از پروردگارتان پروا داشته باشید آن خدایی که همه شما را از یک انسان آفرید و از او جفتش را آفرید ... (سوره نساء، آیه 1).
سنت خداوند بر این قرار گرفته که خلقت انسان و تکثیر او به جفت محقق می شود.
در حیوانات نیز تکثیر از طریق جفت بسیار واضح و روشن است، لذا عُلقه به جفت وجه مشترک میان همه حیوانات است؛ البته در برخی حیوانات این علقه خفیف تر است و در برخی شدیدتر
در گیاهان نیز تکثیر از طریق زوجیت صورت می گیرد اما این امر در گیاهان هم چون حیوانات ظهور ندارد. درحالی که تکثیر همۀ نباتات از این طریق است؛ به عنوان مثال: تکثیر نخل و باروری آن از طریق گرده افشانی و لقاح سلول های نر و ماده صورت می گیرد. در روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم آمده است که فرمودند:
اَكْرِمُوا عَمَّتْكُمُ النَّخْلَةَ ، اَيْ لأَنَّهَا خُلِقَتْ مِنْ فَضْلَةَ طِيْنَةِ آدَمَ علیه السلام؛ (1)
عمه خود نخله را گرامی بدارید چرا که آن از زیادی طینت پدرتان آدم خلق شده است. (2)
داستان از این قرار است که وقتی خدای عز اسمه حضرت آدم علیه السلام را آفرید تکه ای از گل او اضافه آمد، از آن گل اضافه درخت خرما خلق شد و وقتی آدم علیه السلام از بهشت به زمین هبوط کرد ذات حضرت قدوس به او دستور داد که نخل را با خود به زمین بیاورد حضرت آدم علیه السلام نخل را با خود به زمین آورد و در سرزمین مکه غرس کرد. محصول آن نخل خرمای عجوه بود که بهترین خرماست و سایر خرماها از دانه های او هستند. لذا از درخت نخل به عمه تعبیر شده است. (المحاسن، ج 2، ص 528).
درخت خرما به مانند انسان، نر و ماده دارد و چنان چه سر نخل قطع شود این درخت می میرد چرا که نخل به انسان شباهت تام دارد.
1) طب النبي صلى الله عليه واله وسلم، ص 26؛ مستدرک الوسائل، ج 16، ص 391؛ بحار الأنوار، ج 62، ص 296.
2) و بنابر روایت دیگری پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمودند: «اسْتَوْصُوا بِعَمَّتِكُمُ النَّخْلَةَ خَيْراً فَإِنَّهَا خُلِقَتْ مِنْ طِينَةِ آدَمَ أَلَا تَرَوْنَ أَنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ مِنَ الشَّجَرِ يَلْقَحُ غَيْرَهَا»؛ وصیت مرا دربارۀ نیکی به عمۀ خود نخله قبول کنید؛ چرا که آن از طینت آدم خلق شده است. آیا نمی بینید که همانا هیچ یک از درختان جز او نیست که تلقیح می شود. (المحاسن ، ج 2، ص 528).
نر و مادگی در تمام نباتات هست، برخی از نباتات یک پایه ای و برخی دیگر دو پایه ای هستند، نخل دو پایه ای است و نر و ماده دارد، در سایر درختان نر و ماده در پایه هایی از یک درخت قرار دارند و لقاح گیاهان با باد و از طریق حشرات و امور دیگری که ذات حضرت حق در نظر گرفته است، محقق می شود.
از امام صادق علیه السلام روایت منقول است که آن حضرت فرمودند:
«همانا نطفه از آسمان فرود می آید و بر گیاهان و میوه ها و درختان می افتد و مردم و چهارپایان از آن تغذیه می کنند و نطفه در آنان جاری می شود». (1)
بر اساس این روایات مراد از نطفه همان آب است که از آسمان نازل می شود و بر گیاهان و درختان و میوه ها می افتد.
حتی در جمادات نیز همه اشیاء نر و ماده دارند و هر شیئی از اتم تشکیل شده است و در هسته هراتم، بار مثبت و منفی و الکترون هایی که دور هسته اتم می چرخند، وجود دارد.
در نتیجه ممکن است مراد از (خلق الازواج كلّها)؛ همین وجود نر و ماده در تمام اشیاء اعم از جماد، نبات، حیوان و انسان باشد که فرمود:
وَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ؛ (2) و از هر چیزی جفت آفریدیم باشد که متذکر (این حقایق که نشانه هایی بر قدرت حکمت و ربوبیت خداست) شوید.
بر این اساس لزومی ندارد که زوج به قرین و مماثل معنا شود هم چنان که بعضی از -
لغویین گفته اند زیرا هر شیئی فارغ از این که شبیه و مماثل و قرینی داشته باشد یا نه، خودش به تنهایی از نر و ماده های فراوانی (درون اتم هایش) تشکیل شده است.
حاصل آن که خدای عز اسمه همه چیز را زوج آفریده است و تنها خود او یکتا و یگانه است، لذا در آیه مورد بحث تاکید شده که همه چیز از آن چه زمین می رویاند و از خود انسان ها و از آن چه انسان ها نمی دانند، همه و همه زوج آفریده شده اند.
«مما تنبت الارض»؛ یعنی آن چه زمین می رویاند؛ شامل همه زمین و ما فیها اعم از جمادات، نباتات و حیوانات می شود و ذکر «و من انفسهم» نیز از آن باب است که انسان در میان سایر مخلوقات خصوصیتی ممتاز دارد.
تعبير «ومما لا يعلمون» بیانگر این است که همه چیز اعم از آن چه انسان می شناسد و می داند و آن چه که نمی داند و نمی شناسد، همه جفت آفریده شده اند؛ در اعماق دریاها، گیاهان و حیواناتی هستند که انسان آن ها را نمی شناسد و چیزی دربارهٔ جفت بودن آنها نمی داند.
ماهی هایی هستند که برای رسیدن به جفت خود و لقاح، بیش از صدها کیلومتر مسافت را طی می کنند و از آبشارها و موانع سخت عبور می کنند؛ هم چنین از زوجیت موجودات ذره بینی هم چون باکتری ها و ویروس ها خبر ندارد.
بشر فقط به اندکی از رمز و رازهای موجودات معدودی پی برده است و هنوز موجودات بی شماری هستند که انسان از نحوه جفت گیری و چگونگی جفت بودن آنها و حتی از خود آنها شناختی ندارد.
از زمانی که آیه شریفه نازل شده تا به امروز چقدر بر علم بشر افزوده شده است، ولی اکنون هم این «مما لا يعلمون» كاملا هزاران مصداق خارجی دارد و یکی از معجزات قرآن کریم است.
(وَ آيَةً لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُمْ مُظْلِمُونَ)؛
و شب برای آنان نشانه ای دیگر است که روز را از آن جدا می سازیم، ناگهان تاریکی آنها را فرا می گیرد.
یکی دیگر از آیات الهی شب می باشد که خداوند متعال آن را از روز جدا ساخته است. در قرآن کریم به آیتیت روز و شب تاکید فراوان شده است. خدای متعال می فرماید:
(وَ مِنْ آيَاتِهِ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ)؛ (1)
و از آیات او شب و روز است.
و در آیاتی به شب و روز سوگند می خورد و می فرماید:
(وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَيْ * وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّى)؛ (2)
سوگند به شب آن هنگام که بپوشاند و سوگند به روز هنگامی که آشکار شود.
به هنگام روز انسان برای تاریک ساختن یک فضای کوچک باید چندین حجاب اساسی درست کند. اما با فرا رسیدن شب تاریکی همه جا را می گیرد و چون دو مرتبه روز می شود این ظلمت و تاریکی مرتفع می گردد و سراسر افق روشن و پر نور می گردد. خدای متعال می فرماید:
(خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهَارِ وَيُكَوِّرُ النَّهَارَ
عَلَى اللَّيْلِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى أَلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْغَفَّارُ)؛ (1)
آسمان ها و زمین را به حقیقت آفرید، شب را بر روز می پیچد و روز را بر شب می پیچد، و خورشید و ماه را رام کرد هریک تا سر آمد معینی حرکت می کنند، آگاه باشید! او قدرتمند آمرزش پیشه است.
و در آیه دیگری آمده است:
(يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَيُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ...)؛ (2)
شب را در روز فرو می برد و روز را در شب فرو می برد... .
شب به خاطر آرامشی که دارد بهترین وقت برای تهجد و عبادت و نیایش با معبود است و خدای متعال نیز به این امر توجه دارد و بر اهمیت بهره گیری معنوی از آرامش نیمه شب بسیار تاکید کرده است.
خداوند سبحان خطاب به رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم می فرماید:
(وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسَى أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَّحْمُودًا)؛ (3)
و (ای پیامبر!) بعضی از شب را به نماز خواندن بیدار باش که این برای تو افزون بر نمازهای واجب است امید است پروردگارت تو را به مقام محمود (شفاعت) نائل گرداند.
و در سوره مبارکه «مزمل» بار دیگر خطاب به رسول خویش فرموده است:
(يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ * قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلاً * نِصْفَهُ أَوِ انقُصْ مِنْهُ قَلِيلاً * أَوْ زِدْ -
عَلَيْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلاً * إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلاً * إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئًا وَأَقْوَمُ قِيلاً * إِنَّ لَكَ فِي النَّهَارِ سَبْحًا طَوِيلاً)؛ (1)
ای جامه به خود پیچیده! شب را جز اندکی به عبادت قیام کن. نیمی از شب را یا اندکی از آن کم کن یا بر نیم آن بیفزای و قرآن را با صوت آرام بخوان همانا به زودی سخن سنگین به تو القا می کنیم.
به یقین برخاستن در (نیمه آخر) شب برای عبادت استوارتر و سخن (راز و نیاز) در آن پا برجاتر است. زیرا برای تو در روز فرصت طولانی است.
خدای متعال همان طور که روز را فرصتی برای کسب و کار و تلاش قرار داده است، شب را هم برای استراحت و مایه آرامش قرار داده و تاریکی شب را پوششی معرفی کرده و فرموده است:
(وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ لِبَاسًا * وَجَعَلْنَا النَّهَارَ مَعَاشًا)؛ (2)
و شب را برای پوشش و روز را وسیلهٔ کار و تلاش قرار دادیم.
قرآن کریم در سورۀ دخان داستان حضرت موسی علیه السلام را یادآوری می کند که به او فرمان داده برای نجات بندگانش از دست ستمکاران از پوشش شب استفاده کند؛ خدای تعالی فرموده است:
(فَأَسْرِ بِعِبَادِى لَيْلاً إِنَّكُم مُّتَّبَعُونَ)؛ (3)
پس (از این رو به موسی دستور دادم که) بندگان مرا شبانه حرکت ده که شما تعقیب می شوید.
در داستان نزول عذاب برای قوم لوط نیز فرستادگان خداوند به حضرت لوط علیه السلام -
گفتند: از فرصت تاریکی شب برای به در بردن خانواده خویش از مهلکه بهره بگیرد.
قرآن کریم می فرماید:
(قَالُوا يَا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَن يَصِلُّوا إِلَيْكَ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعِ مِّنَ اللَّيْل)؛ (1)
(فرستادگان خداوند که مأمور عذاب قوم بودند) گفتند: ای لوط! همانا ما فرستادگان پروردگار تو هستیم، اینها هرگز به تو دسترسی پیدا نمی کنند، پس در تاریکی شب خاندان خود را ببر. (2)
(فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعِ مِنَ اللَّيْلِ وَاتَّبِعْ أَدْبَارَهُمْ وَلَا يَلْتَفِتْ مِنكُمْ أَحَدٌ وَامْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُونَ)؛ پس خاندانت را در نصف شب با خود بردار و خودت در پی آنها برو و کسی از شما به پشت سر خویش توجه نکند و به همان جا که فرمان داده می شوید بروید. (سوره حجر، آیه 65).
در نتیجه روز و شب از آیات مهم پروردگار متعال هستند و خداوند سبحان در هریک از این اوقات، آثار و برکات و خیرات خاصی قرار داده است.
در آیه مورد بحث نیز می فرماید: ما روز را از شب سلخ کردیم؛ «سلخ» به معنای کندن پوست است (3)و به کسی که پوست حیوانات را جدا می کند سلاخ می گویند.
هم چنین به روز آخر ماه یعنی روزی که ماه قبلی پوست می اندازد تا ماه جدید ظهور کند، سلخ گفته می شود.
در این آیه شریفه بیان شده است که خداوند روز را از شب سلخ می کند؛ یعنی اصالت با شب و تاریکی می باشد، خورشید امری عارضی است که بر شب عارض می گردد و روز روشن پدید می آید.
پس با جدا کردن این امر عارضی و کندن لباس روز بدن سیاه شب بیرون می آید و همه جا تاریک می شود.
براساس روایات مراد از شب و تاریکی، همانا ظلمت جهل و تاریکی کفر می باشد که همه جا را فرا گرفته است و با تابش نور حضرت محمد صلی الله علیه واله وسلم همه جا روشن می شود و با رحلت حضرتش مجدداً مردم در تاریکی فرو می روند.
حضرت امام باقر علیه السلام در ذیل این آیه شریفه می فرماید:
وَ قَوْلُهُ: (وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُمْ مُظْلِمُونَ) وَقَوْلُهُ عَزَّوَجَلَ: (ذَهَبَ اللهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَكَهُمْ فِي ظُلُمَاتٍ لَا يُبْصِرُونَ) يَعْنِي قُبِضَ مُحَمَّدُ صلی الله علیه واله وسلم وَظَهَرَتِ الظُّلْمَةُ فَلَمْ يُبْصِرُوا فَضْلَ أَهْلِ بَيْتِه...؛ (1)
و این سخن خداوند: «و شب برای آنان نشانه ای است که روز را از آن بر می گیریم ناگهان تاریکی آنها را فرا می گیرد» و این سخن خدای عزوجل که: «خداوند نور آنان را برد و آنها را در تاریکی ها رها کرد که نمی بینند». به این معناست که محمد صلى الله عليه واله وسلم رحلت کرد و تاریکی غالب شد، پس آنان برتری اهل بیت ایشان صلوات الله وسلامه عليهم اجمعين را نمی بیند.
خداوند متعال در آیه ای دیگر از این حقیقت که بعد از رحلت پیامبر صلى الله عليه واله وسلم تاریکی جهان و ظلمت کفر مردم را فرا می گیرد، اشاره می فرماید:
(وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ)؛ (2)
و محمد نیست مگر رسولی که پیش از او رسولانی در گذشته اند. آیا چنین است که اگر او بمیرد یا کشته شود شما به پشت سرتان باز می گردید؟
از این آیه نیز به روشنی استفاده می شود که گذشته مردم پیش از بعثت خاتم الانبياء صلى الله عليه واله وسلم ظلمت و تاریکی بوده است و با آمدن آن حضرت، همه جا نورانی و روشن گردید و دور و اطرافیان ایشان در صورت مردن یا کشته شدن حضرتش به
گذشته تاریک و ظلمانی خود باز خواهند گشت.
در نتیجه علیرغم این که ظاهر آیه شریفه بیان گر بیرون شدن روز از زیر پوست شب است، اما تأویل آن بر نبوت دلالت دارد و بر اساس آن، مراد از بیرون شدن روز، ظهور نور خاتم الانبیاء صلى الله عليه واله وسلم است که با بعثتش عالم را منور ساخت (1)و با رحلت آن حضرت مردم مجدداً گرفتار ظلمت و تاریکی شدند.
و امام باقر علیه السلام فرمود: زمین با نور حضرت محمد صلى الله عليه واله وسلم روشن شد، همان طوری که خورشید می تابد پس خداوند خورشید را برای حضرت محمد صلى الله عليه واله وسلم و ماه را برای وصی ایشان مثال زده است:
(هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاءٌ وَالْقَمَرَ نُورًا)؛ (2)
اوست کسی که خورشید را روشنایی بخشید و ماه را تابان کرد. (3)
یکی از آیات حضرت حق جلت عظمته این است که گاه از دل ظلمت نادانی و جهالت بشر، نور ایمان را می دمد و چون این نور ساطع شد بندگان باید آن را قدر بدانند و در پرتو آن استناره کنند؛ چرا که قدر ناشناسی و عدم بهره گیری از این نور، خسران بزرگی است و سبب احاطه ظلمت و تاریکی می گردد.
لذا مؤمنان همواره به خدا عرضه می دارند:
(رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا)؛ (1)
پروردگار ما! قلب های ما را بعداز آن که ما را هدایت کردی، منحرف مگردان.
بدون تردید اکثر قریب به اتفاق بندگان در معرض نور هدایت قرار می گیرند، اما بسیاری از آنان قدر نمی شناسند و اساساً وارد طریق هدایت نمی شوند، یا اگر هم وارد شوند در آن ثابت قدم نمی مانند.
دانسته شد که خداوند روز و روشنایی را از زیر پوست شب تاریک و ظلمانی بیرون می کشد.
مضمحل شدن خورشید عالمتاب که همۀ تاریکی ها را زدوده بود و فرارسیدن شب ظلمانی این حقیقت را به انسان یادآوری می کند که خورشید عمر آدمی نیز روزی به پایان خواهد رسید.
افسوس برین عمر گران مایه که بگذشت *** ما از سر تقصیر و خطا در نگذشتیم.
پیری و جوانی پس هم چون شب و روزند *** ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم.
گر خواجه شفاعت نکند روز قیامت *** شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم.
«سعدی» مگر از خرمن اقبال بزرگان *** یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم.
دوره کوتاه جوانی به سرعت سپری می شود و پیری از راه می رسد و قدرت تفکر و اراده از آدمی رفته رفته سلب می شود. (2)و سپس آن چنان که روز از شب خارج می گردد، -
خداوند جان انسان را از تن او بیرون می کشد و با سلب نور حیات، انسان به ظلمت قبر روانه می گردد.
در نتیجه این آیه به مانند آیات قبل هم بر توحید دلالت دارد، هم چنین تذکار به معاد است.
(وَالشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍ لَهَا ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ).
و خورشید [برای آنها آیتی است] که پیوسته به سوی قرارگاهش در حرکت است این تقدیر خداوند عزیز و داناست.
یکی از بزرگ ترین آیات الهی خورشید است و شاید مهم ترین کره آسمانی باشد که توجه خاکیان را به خود جلب نموده است. این کره آتشین منبع اسرارآمیزی است که شگفتی های آن در وهم و فکر انسان نمی گنجد.
اکنون به برخی از اسرار این مشعل فروزان و عجایب آفرینش او، که همگی حاکی از قدرت آفریننده آن است، اشاره می نماییم.
حجم خورشید یک میلیون و سیصد و نود و یک هزار (1/391/000) برابر حجم زمین است؛ (1)یعنی اگر زمین به اندازهٔ 1/391/000 برابر از نظر حجم بزرگ شود، به اندازۀ سلطان اقلیم منظومه ما (خورشید) خواهد بود و اگر با حجم کره زمین از -
1) قطر خورشید 1/4 میلیون کیلومتر و محیطش 4/4 میلیون کیلومتر است. می تواند 109 زمین را چسبیده به هم در کنار یکدیگر قرار دهد تا قطر خورشید را پر کند. مساحت خورشید به اندازه ای است که می تواند در حدود 1/3 میلیون زمین را در درون آن جای داد.
طريق ارقام و اعداد آشنا گردیم مقداری از عظمت حجم خورشید برای ما روشن خواهد بود.
حجم کره زمین یک هزار و هشتادو سه میلیاردو سیصدو بیست میلیون
(1/083/320/000/000) کیلومتر مکعب است با توجه به این که قطر زمین 12756 کیلومتر است قطر خورشید 109 برابر قطر کره زمین یعنی 1/391/000 هزار کیلومتر خواهد بود.
اما وزن خورشید دانشمندان از روی اصولی علمی توانسته اند وزن خورشید را معین کنند و سرانجام به دست آوردند که وزن خورشید و به اصطلاح فیزیک دانان، جرم آن سیصدو سی هزار برابر زمین است.
علت اختلاف روشن حجم خورشید و وزن آن نسبت به زمین که حجم آن یک میلیون و سیصدو نود هزار برابر حجم زمین است ولی وزن آن سیصدو سی هزار برابر وزن زمین می باشد - این است که وزن مخصوص خورشید که به حالت گاز است از وزن مخصوص زمین سبک تر می باشد؛ زیرا می دانیم اگر پیوستگی ذرات یک جسم کمتر باشد، حجم آن بزرگ تر و وزن آن سبک تر خواهد بود؛ ولی هرچه ذرات جسم فشرده و پیوستگی آنها شدیدتر باشد، وزن آن سنگین تر و حجم آن کوچک تر خواهد بود.
دربارهٔ حرارت خورشید نیز گفتنی است که درجه گرمای سطح خارجی خورشید تقریبا 11000 درجه فارنهایت است؛ ولی حرارت مرکزی آن هفتاد میلیون درجه فارنهایت تخمین زده می شود و از نظر سانتی گراد درجه حرارت سطح خورشید، 6000 درجه سانتی گراد و حرارت اعماق آن را 20 میلیون درجه سانتی گراد تعیین می نمایند.
از این کانون حرارت هر ثانیه چهار میلیون و در هر دقیقه 240 میلیون تن انرژی نور و حرارت و در هر روز 350000 میلیون تن انرژی تولید و به سوی فضا سرازیر می شود.
عقل در عظمت این کانون نور و حرارت متحیر و مبهوت است و با این که -
میلیون ها سال است این کرۀ فروزان در حال اشتعال و پخش نور و حرارت است، هنوز به عقیده دانشمندان، انرژی که در مدت یک ثانیه از خورشید بیرون می آید، بیشتر از تمام انرژی ای است که بشر در دوران تاریخ خود مصرف کرده است.
«پروفسور مورن» محاسبه کرده است که در یک سال چه مقدار حرارت به زمین می رسد این کره فروزان به سان کارخانه ای است که در هر ثانیه چهار میلیون تن، و در هر دقیقه 240 میلیون تن انرژی تولید می کند و در نتیجه کلیه اعضای خانواده خود را از عطارد گرفته تا پلوتون با تمام اقمار کوچک و بزرگ آنها قرین روشنایی و حرارت خود می سازد و به شش هزار میلیون کیلومتر شعاع فرمانروایی خویش، روشنی و گرمی می بخشد و زمین ما که از نظر فاصله سومین سیاره آن است، از مقدار مختصری از این انرژی تولید شده استفاده می کند.
آخرین نظر درباره سن خورشید این است که سن خورشید مانند برخی از هم جواران آن از 4000 میلیون تا 5000 میلیون سال تخمین زده می شود. (1)
برحسب آن چه متعارف و مشهود ماست خورشید صبح گاهان از مشرق طلوع می کند و تا شام گاهان مسیری را طی می کند و از مغرب غروب می کند؛ اما برخلاف تصوّر پدید آمدن شب و روز نتیجه حرکت وضعی زمین به دور خود است. (2)
علت این سکون و آرامش نیروی جاذبۀ مرکزی زمین است که با دفع نیروی گریز از مرکز، سبب حفظ تعادل می گردد و چه بسا بتوان گفت: یکی از ازواجی که خداوند آفریده همین دو نیروی متقابل (یعنی نیروی جاذبه مرکزی و نیروی گریز از مرکز) هستند که زمین را هم چون گهواره محل آسایش و آرامش ساخته اند.
چنان که خدای متعال می فرماید: (الَّذي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْدًا) يعنى (خداوند) کسی است که زمین را گهواره (محل آسایش و آرامش) شما قرار داد (سوره طه، آیه 53 و سوره زخرف، آیه 10) و نیز می فرماید: (هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِي مَنَاكِبِهَا وَكُلُوا مِن رِزْقِهِ وَ إِلَيْهِ النُّشُورُ)؛ او کسی است که زمین را برای شما رام کرد پس بر شانه های آن راه بروید و از روزی خدا بخورید و بازگشت به سوی اوست. (سوره ملک، آیه 16).
1) برگرفته از نجوم برای همه نوشت ماکسول راید، ص 12؛ از جهان های دور نوشته: برونو بورگل، ص 225.
2) محیط زمین چهل هزار کیلومتر است و در طول 24 ساعت (یک شبانه روز) یک دور در جای خود می چرخد و سرعت چرخش آن حدود هزار و سیصد کیلومتر است، با این حال ساکنان زمین این چرخش و حرکت را احساس نمی کنند و نیروی گریز از مرکز نیز سبب پرتاب آنها و سایر اشیاء موجود بر روی زمین به بیرون از کره خاکی نمی شود.
هم چنین فصول مختلف سال نیز در اثر گردش زمین به دور خورشید پدید می آیند (1)و خورشید بدین معنا حرکتی ندارد. بلکه حرکت خورشید حرکت طولی و جریانی است. (2)و این حرکت تا رسیدن خورشید به مقرّی که برای آن قرار داده شده ادامه دارد؛ یعنی خورشید هم مقرّ مشخص و آمدی دارد و روزی به پایان کارش می رسد و آن روزی است که خدای متعال می فرماید:
(إِذَا الشَّمْسُ كُورَتْ)؛ (3)
آن هنگام خورشید در هم پیچیده شود.
در معنای «المستقر لها» چند قول است.
1) براساس آن چه مشهود و محسوس ماست خورشید در ابتدای بهار به موازات خط استوا (خط اعتدالی) قرار می گیرد و تا آخر خرداد بیست و سه درجه به سمت شمال حرکت می کند، از ابتدای تیر تا آخر شهریور نیز بیست و سه درجه باز می گردد و مجدداً به خط اعتدالی می رسد. از اول مهر تا انتهای پائیز بیست و سه درجه به سمت جنوب حرکت می کند و سپس از ابتدای دی تا آخر زمستان بیست و سه درجه بازمی گردد و بدین ترتیب فصول پدید می آیند اما برخلاف متعارف و آن چه احساس می شود در واقع این زمین است که در مداری به دور خورشید حرکت می کند و فصول پدید می آیند.
2) البته خورشید حرکت وضعی نیز دارد و با حجمی حدود یک میلیون و سیصد هزار برابر کرۀ زمین به دور خود می چرخد و شراره ها و بخارهایی از آن خارج می شوند؛ حرکت طولی خورشید نیز به همراه منظومه شمسی، یعنی تمام سیاراتی که به دور آن می چرخند، به سمت نقطه نامعلومی در جریان است.
3) سوره تکویر، آیه 1.
قتاده می گوید: خورشید برای یک وقت سیر و حرکت می کند و هیچ گاه از آن تخلف و تجاوز نمی شود.
این که خورشید حرکت می کند به سوی دورترین منازلش در زمستان و تابستان و از آن تجاوز نمی کند و مقصود اینست که برای آن در بلندی حدی است که از آن تجاوز نمی کند و به کمتر از آن هم منقطع نمی شود و نیز برای خورشید در هبوط و فرود حد و غایتیست که از آن نمی گذرد و کوتاهی هم نمی کند پس همان استقرار است. (1)
خدای متعال در ذیل آیه شریفه مورد بحث تاکید می کند که جریان و حرکت خورشید به تقدیر و اندازه گیری خدای صاحب عزت و علیم است؛ نه فقط جریان خورشید بلکه تمام امور از سوی خدای متعال تقدیر شده است ، چرا که می فرماید:
(وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ)؛. (2)
و هیچ چیزی نیست مگر این که گنجینه های آن نزد ماست و ما آن را نمی فرستیم مگر به اندازهٔ معین.
پیش تر بیان شد که خورشید نیز از نشانه های خداوند است که به سوی مقرّ خود در حرکت می باشد و علاوه بر این که دائماً به دور خود می چرخد به همراه تمام سيارات منظومه شمسی و اقمار آنها به سوی نقطه ای که آن را «وگا» نامیده اند، حرکت می کنند.
بیان حرکت خورشید در عصر جاهلیت عرب از روشن ترین دلایل توحید است.
توجه دادن به حرکت خورشید با این حجم و عظمت نیز به خوبی از قدرت بی انتهای پروردگار حکایت می کند.
حرکت به سوی «مستقر» نیز از توقف و پایان عمر خورشید خبر می دهد؛ مستقر مصدر میمی (یا اسم زمان یا اسم مکان) است و مراد این است: خورشید تا زمانی که برای آن تعیین شده و تا مکانی که برای آن معین گشته حرکت می کند و بعداز سر آمدن آن زمان و رسیدن به آن مکان در هم می پیچد و عمرش به پایان می رسد، نه تنها خورشید، بلکه ستارگان و سیارات نیز از بین خواهند رفت. خدای متعال می فرماید:
(إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ * وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ)؛ (1)
آن هنگام که خورشید در هم پیچیده شود و آن هنگام که ستارگان تیره شوند.
و در موضعی دیگر می فرماید:
(إِذَا السَّمَاءُ انفَطَرَتْ * وَإِذَا الْكَوَاكِبُ انتَثَرَتْ)؛ (2)
زمانی آسمان شکافته شود و زمانی که ستاره ها پراکنده شوند.
این آیات نیز بر قدرت خدای یگانه دلالت دارند و هم بر مرگ و معاد.
برخی اندیشمندان بشر معتقدند کون و فساد اختصاص به اجسام زمینی دارند و اجرام آسمانی کون و فساد و خرق و التیام ندارند؛ بلکه خورشید، ماه، نجوم و سیارات همواره بوده اند و قدیم هستند، درحالی که خدای متعال به صراحت می فرماید: (كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ)؛. (3)
در این آیات نیز از مقرّ و پایان داشتن خورشید سخن می گوید، توجه و تفکر در عظمت حرکت خورشید و افلاک از روشن ترین آیات و نشانه های توحید است.
سرعت حرکت خورشید زمان و مکان استقرار یافتن و خاموش شدن آن، همه و همه تقدیر خدای عزتمند و علیم است.
لذا خورشید با این عظمت طی سال های متمادی در سیری معين بدون تزاحم و برخورد با سایر اجرام حرکت می کند و چنین حرکت دقیق و ظریفی جز تحت تدبیر خدای یکتای دانایی که هرگز مغلوب نمی شود، ممکن نیست.
بشر پر مدعا زمانی که به فکر پرواز افتاد و پرنده ای طراحی کرد، در آغاز راه مغلوب شد و امروزه نیز با وجود پیشرفت های علمی فراوان و رادارهای دقیق و ابزارهای کنترلی قوی، باز هم در برنامه ریزی ها و تقدیرات خود دچار اشتباهات فاحش و فراوانی می شود و همواره شاهد تصادمات آسمانی هستیم.
اما هرگز در حرکات اجرام سماوی و افلاک در سال های متمادی تصادم و خللی نبوده و تا زمانی که به مستقر خود برسند به طور دقیق و بی اشتباه در مسیر خویش حرکت می کنند؛ چرا که این حرکات تحت تقدیر و تدبیر علیم است و او می داند که چگونه مخلوقاتش را بچرخاند و او عزتمند است و هرگز مغلوب نمی شود.
خدای متعال می فرماید:
(وَمَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ)؛. (1)
و آنها عظمت خدا را آن گونه که شایسته اوست ارج ننهادند، درحالی که تمام زمین در روز قیامت تحت نفوذ او و آسمان ها پیچیده در دست اوست. خداوند منزه و والاتر است از چیزهایی که شریک برای او قرار می دهند.
طلوع و غروب خوشید در هر روز باعث بینش انسان به تولد و پیری و مرگ اوست که اگر خورشید با این عظمت چنین است حالِ موجود ضعیفی چون انسان چگونه خواهد بود؟!
1) سوره زمر، آیه 67.
(وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَديم)؛
و برای [حرکت] ماه منزلگاه هایی قرار دادیم تا سرانجام به صورت شاخه کهنه هلالی شکل و زرد رنگ خرما برگردد.
ماه نیز یکی دیگر از آیات الهی است که منازلی را طی می کند. خداوند در این آیهٔ شریفه تصریح می کند که برای ماه نیز منازل متعددی تقدیر کرده ایم.
ماه دوازده منزل دارد و طی هر منزل تا منزل بعدی حدود دو روز و نیم طول می کشد.
این منازل همان برجهای دوازده گانه (حمل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، میزان، عقرب، قوس، جدی، دلو و حوت) هستند.
هم چنین می توان گفت: ماه بیست و هشت منزل دارد و هر شب یک منزل طی می کند.
شب اول ماه، هلال متولد می شود و دو سر آن به سمت بالاست و ماه در سمت مغرب قرار دارد کم کم هلال فربه شده و به صورت نیم کره در می آید باز هم پُر می شود تا در شب چهارده به ماه کامل یا همان بدر تبدیل می گردد، سپس نور آن به عکس نیمۀ اول از سمت پائین کم و کمتر می شود و تا شب بیست و هشتم به هنگام اذان صبح هلال واژگون در سمت مشرق دیده می شود.
از آن جا که ماه نور خود را از خورشید می گیرد، بیست و هشت شب نور دارد و دو شب که زمین میان ماه و خورشید حائل می شود، دیگر نمی تواند از خورشید استناره کند، لذا نوری ندارد.
از این دو شب به «محاق » تعبیر می شود و اصطلاحاً می گویند ماه در محاق است. محاق ممکن است سه شب هم طول بکشد.
ماه منزل های خود را طی می کند تا این که هم چون شاخه خشک درخت خرما باز می گردد.
«عرجون» به معنای شاخهٔ خشکیده درخت خرماست که عریض و زرد رنگ است و در لابلای سیاهی درختان خرما هم چون هلال ماه خودنمایی می کند. (1)
شاخهٔ خرما در ابتدای رویش به صورت هلالی و رو به آسمان است، اما وقتی به بار می نشیند (ممکن است از هر درخت خرمای قوی 200 تا 500 کیلوگرم خرما تولید شود) پس شاخه های درخت به خاطر سنگینی بار به سوی زمین خم می شود و بعداز چیده شدن محصول، خشک می گردد.
وقتی شاخۀ خرما خشک شد به صورت هلال زرد رنگ رو به پائین از لابلای شاخه های انبوه سبز و تاریک خودنمایی می کند لذا خداوند ماه شب بیست و هشتم را به شاخه خشکیده خرما تشبیه می کند که در دل سیاهی شب به صورت هلال کم نور و رو به پائین مشاهده می شود. (2)
این هلال ضعیف و کم نور همان ماهیست که در شب چهارده به صورت بدر کامل ظاهر بود و همه جا را نورانی و روشن می نمود.
على بن ابراهیم قمی زحمه الله در تفسیر خود گفته است: «عرجون» یعنی شکوفه نخل (اولین مرحلهٔ شکل گیری خرما) که مانند هلال ماه در آغاز طلوع می کند. (3)
باید توجه داشت که این بیان و تجزیه و تحلیل های دقیق از حرکات خورشید و ماه به روشنی بر حقانیت قرآن و نبوت حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه واله وسلم دلالت دارند.
نکات دقیقی که حتی کیهان شناسان نیز از کشف و درک برخی ظرایف آن عاجزند و جا دارد که تمام دانشمندان و منجمان در این آیات بسیار تفکر و تأمل کنند. این درحالی است که آورنده این آیات یک شخص اُمّی می باشد که هرگز به مکتب خانه نرفته و نزد اساتید بشر درس نخوانده است.
چنان که گذشت آیت دیگر الهی یعنی ماه نیز طبق تقدیر خداوند منازلی را طی می کند و این سیر مسیر در سالیان متمادی و بیش از هزاران سال به طور منظم و دقیق تکرار می شود.
طی منازل توسط ماه از بدو تولد هلال ماه تا رسیدن مرحله ای که هم چون شاخه خشکیده درخت خرما به پایان عمر خود نزدیک می شود یادآور گذر عمر انسان و انتقال او از نوزادی به طفولیت و سپس کودکی و نوجوانی و جوانی و میان سالی و رسیدن به پیری و ضعف و رفتن به محاق مرگ است.
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین *** کین اشارت به جهان گذرا ما را بس.
در روایتی آمده است که ابوسعید مکاری به خدمت امام رضا علیه السلام رسید و سؤال کرد: ای فرزند رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم! شخصی به هنگام احتضار وصیت کرده که تمام غلامان قدیمی من آزادند و هیچ یک از ورثه من آنها را به ارث نمی برند.
حال سؤال این است که کدام غلامان وی قدیمی محسوب می شوند؟
حضرت امام رضا عليه الصلوة و السلام فرمودند: غلامان قدیمی آنهایی هستند که شش ماه و بیشتر در خدمت متوفی بوده اند.
وقتی از دلیل این سخن حضرت سؤال شد امام رضا علیه السلام به آیه شریفه استشهاد کرده و فرمودند: (وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَديم).
مراد از قدیم شش ماه است؛ زیرا خشک شدن شاخه درخت خرما و تبدیل آن به عرجون شش ماه طول می کشد و خداوند از این شاخهٔ خشکیده به «عرجون قدیم» تعبیر کرده است.
پس غلامانی که شش ماه سابقه دارند، آزاد هستند و مابقی ارث برده می شوند. (1)
تذکر به این نکته ضروری است که چند آیه اخیر و هم چنین چند آیه بعد در سورهٔ مباركة «يس» از جهتی بر توحید پروردگار و از جهتی نیز بر معاد دلالت دارند.
باید دانست که بیش از ثلث قرآن را آیات مربوط به توحید و معاد تشکیل می دهد و در سوره مبارکه «یس» که قلب القرآن و سورۀ رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم می باشد، بازگشت بیشتر آیات به توحید و معاد است.
اساساً کار قرآن و رسالت همۀ انبیاء الهی تذکار و توجه دادن بندگان به توحید است؛ هرچه انسان بتواند افکار رفتار و کردار خویش را به سمت و سوی توحید حقیقی سوق دهد قطعاً به سعادت نزدیک تر خواهد بود.
نیل به این سعادت و رسیدن به توحید از طرق مختلفی امکان پذیر است، از جمله با سیر در آفاق، سیر در انفس و اقامه براهین مبتنی بر استحاله دور و تسلسل و اجتماع و ارتفاع نقیضین و امور دیگر می توان به اصل توحید دست یافت.
1) الكافي، ج 6، ص 195، ح 6؛ تهذیب الاحکام، ج 8، ص 231؛ تفسير القمي، ج 2، ص 189.
و صد البته که براهین قرآن انسان را از سایر براهین بی نیاز می کند. در آیات مورد بحث، خداوند از طریق توجه دادن به نشانه های خلقت و سیر آفاقی، مخاطبان خویش را به توحید توجه می دهد.
انبیاء بزرگ الهی در راه توحید جانفشانی کردند و از بذل جان و مال خویش دریغ نورزیدند حضرت ابراهیم علی نبینا و آله و علیه السلام چنان واله و شیفته حضرت حق بود که تمام دارائی فراوان خود را در ازای شنیدن نام معبود بذل فرمود.
در روایتی آمده است روزی حضرت ابراهیم علیه السلام در بیابان مشغول چرانیدن گوسفندان بسیار خود بود که ناگهان ندای حزین و خوش «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّنَا وَرَبُّ الْمَلَائِكَةِ وَالرُّوح» را شنید.
پرسید چه کسی نام خدای مرا بر صحنه گیتی جاری نمود و ذات حضرت حق را تسبیح گفت؟ اگر بار دیگر این ذکر را تکرار کنی هرچه بخواهی در ازای آن به تو پرداخت می کنم.
صاحب ندا نیمی از گوسفندان حضرتش را طلب کرد و ابراهیم علیه السلام بی درنگ پذیرفت. (1)
منادی دو مرتبه ندا داد: «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّنَا وَرَبُّ الْمَلَائِكَةِ وَالرُّوح»، ابراهيم علیه السلام درخواست کرد بار دیگر این ندا را تکرار کن.
منادی گفت این بار همۀ گوسفندان تو را می خواهم و ابراهیم علیه السلام این بار نیز بدون تأمل و با اشتیاق همه گله را بخشید تا یک بار دیگر نام پروردگار را بشنود. (2)
آری! بندگان برگزیدۀ خدا این چنین در راه توحید از جان و مال خود می گذرند.
حضرت ابراهیم علیه السلام در آیات الهی هم چون زنده شدن زمین مرده، جاری شدن چشمه ها و آبادانی باغ ها و کشتزارها زوج آفریده شدن مخلوقات، بیرون آمدن روز از دل شب و حرکات خورشید و ماه و ستارگان تدبّر می کرد و همواره به یاد خدای عز اسمه بود و به همین خاطر به مقام خلت رسید و خداوند او را به عنوان خلیل خود اتخاذ کرد. (1)
ابراهیم علیه السلام چنان مستغرق در توحید بود که وقتی او را به آتش می انداختند پیشنهاد یاری از سوی جبرئیل و میکائیل و فرشتگان مقرب الهی را رد کرد و فرمود: من جز از خدا یاری نمی خواهم و با کسی کاری ندارم و خداوند برای من کافی است. (2)
پیامبر خاتم صلی الله علیه واله وسلم نیز اول موحد عالم است و بیشترین زحمت و فداکاری را در راه اعتلای کلمه توحید متحمل شده است.
رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم شب تا به صبح سر به سجده می گذاشت و اشک می ریخت و عرضه می داشت: «إِلهِي لَا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِي طُرْفَةَ عَيْنٍ اَبَداً»؛ او این چنین برای اعتلای کلمه توحید و آموزش درس خداشناسی به بندگان، تلاش می نمود. (3)
دستورات شرع مقدس اسلام چنان است که با عمل به آنها تمام اوقات انسان به ذکر توحید خواهد گذشت و سراسر وجود او را توحید در بر می گیرد.
مسلمان وقتی از خواب بیدار می شود روز خود را با نام خدا آغاز می کند و چه -
خوبست که آیة الکرسی بخواند: (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ)؛ (1)یعنی اقرار کند که معبود فقط اوست و غیر او معبودی نیست. اوست که حیات و قوام دارد و حیات و قوام هر چیزی به اوست.
سپس مسلمان آمادۀ نماز می شود و تکبیر می گوید و با گفتن این کلمه طیبه اقرار می کند که چون غیر از خدا چیزی نیست و همه لاشیءاند پس خداوند برتر و بزرگ تر از آن است که به وصف درآید. چنان که امام صادق علیه السلام در معنای «الله اکبر» فرمودند:
(اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَف)؛ (2)
خدا بزرگ تر از آن است که به وصف درآید.
مؤمن در قرائت نماز به خداوند عرضه می دارد: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ)؛ (3)یعنی فقط تو را عبادت می کنم و تنها از تو استعانت می جویم.
وقتی مؤمن در نماز خود به رکوع و سجود می رود خدا را با تحمید و تعظیم تسبیح می گوید.
بعداز نماز صبح در تعقیبات آن، این دعا را می خواند:
لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِلَها وَاحِداً وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ، لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَلَا نَعْبُدُ إِلَّا إِيَّاهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ، لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ رَبُّنَا وَرَبُّ آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ؛ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ أَنْجَزَ وَعْدَهُ وَنَصَرَ عَبْدَهُ وَ هَزَمَ الْأَحْزَابَ وَحْدَهُ فَلَهُ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِير. (4)
معبودی جز خدا نیست، معبودی یگانه و ما تسلیم او هستیم، معبودی غیر از خدا نیست و جز او را نمی پرستیم، درحالی که طاعت خود را برای او خالص می نماییم هرچند برای مشرکان ناخوشایند باشد. معبودی جز خدا پروردگار ما و پروردگار پدران نخستین ما نیست، معبودی غیر از خدا نیست، یگانه و یگانه ویگانه است، به وعده اش وفا کرد بنده اش را یاری داد، سپاهش را قدرت و عزت بخشید و به تنهایی لشگریان کفر و شرک را در هم شکست؛ پس فرمانروایی و ستایش سزاوار اوست و بر همه چیز تواناست.
و در آخر تعقیبات نیز می گوید: «مَا شَاءَ اللَّهُ لاَ مَا شَاءَ النَّاسَ مَا شَاءَ اللَّهُ وَإِنْ كَرِهَ النَّاسُ»؛ (1)یعنی به آن چه خدا می خواهد تن می دهد نه به آن چه مردم می خواهند، به آن چه خدا می خواهد راضی است هرچند که مردم ناخوش دارند.
لذا می گوید: «حَسْبِيَ الرَّبُّ مِنَ الْمَرْبُوبِینَ»؛ خدا از میان همه مربوبین مرا بس است.
«حَسْبِيَ الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ»؛ یعنی من سراغ هیچ مخلوقی نمی روم و خالق مرا بس است.
«حَسْبِيَ الرَّازِقُ مِنَ الْمَرْزُوقِين»؛ یعنی روزی خدا مرا بس است و من به دنبال کسانی که خود روزی خوار خدایند نمی روم.
«حَسْبِيَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ»؛ خدا مرا بس است آن خدایی که رب العالمین است.
«حَسْبِي مَنْ هُوَ حَسْبِي»؛ بس است خدایی که همیشه مرا بس بوده است.
«حَسْبِي مَنْ لَمْ يَزَلْ حَسْبِي حَسْبِي مَنْ كَانَ مُذْ كُنْتُ لَمْ يَزَلْ حَسْبِي»؛ بس است مرا خدایی که همواره مرا بس بوده و از اول طفولیت همه امور مراکفایت کرده و تا آخر نیز کفایت خواهد کرد.
«حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيم»؛ (2)یعنی به کسی توکل کرده ام که او پروردگار عرش عظیم است.
اینها همه در جهت تقویت و تثبیت اصل توحید و معرفت و خداشناسی هستند، -
آیاتی که شرع مقدس به قرائت آنها توصیه کرده است نیز همین طور به مسلمان درس توحید و بندگی می دهد، از آیة الکرسی تا آیه شریفه: (شَهِدَ اللهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ)؛ (1)خدا گواهی می دهد که معبودی جز او نیست.
هم چنین آیه شریفه:
(قُلِ اللّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ)؛ (2)
بگو بار خدایا ای فرمانروای هستی فرمانروایی را به هرکس که خواستی می دهی و از هرکس که خواستی می گیری و هرکس را که خواستی عزت دهی و هرکس را که خواستی خوار می سازی همه خیر به دست توست.
و نیز آیه شریفه سخره:
(إِنَّ رَبَّكُمُ اللهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَثِيئًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ)؛ (3)
همانا پروردگار شما خدایی است که آسمان ها و زمین را در (مدت) شش روز آفرید، سپس بر عرش استیلا یافت، با شب روز را می پوشاند و آن را با شتاب می جوید و خورشید و ماه و ستارگان مسخّر فرمان او هستند، آگاه باشید آفرینش و تدبیر آن به امر اوست.
هم چنین آیه شریفه:
(ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعًا وَخُفْيَةً إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ)؛ (4)
پروردگار خود را در آشکارا و پنهانی بخوانید (و تجاوز نکنید) که او تجاوز کنندگان را دوست ندارد.
کسی که با این اذکار و ادعیه و آیات، صبح خود را شروع می کند و در آغاز هر حرکتى «بسم الله الرحمن الرحیم» می گوید و تا ظهر به این اذکار ادامه می دهد، به هنگام عصر و در شام گاهان و به هنگام خواب نیز مدام به اذکار توحیدی مشغول است و در وقت خواب سوره توحید و آیة الکرسی را قرائت می کند و می گوید:
(وَقُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ * وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ)؛ (1)
و بگو: پروردگارا! از وسوسه های شیاطین به تو پناه می برم. و از این که آنان نزد من حاضر شوند ای پروردگارم! به تو پناه می برم.
کاملاً به سوی توحید و معارف الهی سوق داده شده است و پیوندی محکم میان خویشتن و پروردگارش برقرار ساخته و همواره متوجه و متذکر به وظایف شرعی و اخلاقی بنده در قبال معبودش می باشد.
(لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهَا أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلَا اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَكُلُّ في فَلَكٍ يَسْبَحُونَ)؛
نه خورشید را سزد که به ماه رسد و نه شب بر روز پیشی می گیرد و هرکدام در مدار خود شناورند.
1) سوره مؤمنون، آیات 97 و 98.
خورشید و ماه هریک در مدار خود حرکت می کنند، لذا شایسته و ممکن نیست که خورشید به ماه برسد و نیز به خاطر حرکات منظم و مقدر، شب هیچ گاه بر روز پیشی نمی گیرد و هریک بر مدار خود در حرکت اند.
خورشید را نه سزد که ادراک ماه کند برای آن که خورشید از ماه گندتر حرکت می کند زیرا او منازلش را در طول یک سال سیر می کند و ماه در مدت 28 شبانه روز در مسیر است.
پس تا هنگامی که در مسیر و مدار فلکی که خداوند جاری نموده است، حرکت کنند همدیگر را درک نخواهند نمود و هیچ گاه دو شب با هم جمع نمی شوند که میان آنها روز نباشد (و نه شب از روز پیشی می گیرد) بلکه شب و روز در تعقیب و دنبال یکدیگر هستند. (1)
ماه در 29 روز یک دور به دور زمین می چرخد و زمین در یک سال یک دور به دور خورشید می گردد.
ماه یک چهلم کره زمین است و خورشید یک میلیون و سیصد هزار برابر کره زمین است. یعنی چهل کره ماه در سطح زمین جای می گیرند و یک میلیون و سیصد هزار زمین، در دل خورشید جای می گیرد.
هریک از این اجرام با سرعتی سرسام آور در حرکت و چرخشند و خورشید با آن عظمت اش هرگز نمی تواند به ماه برسد و جرأت تخطی از مدار خودش را ندارد، و سزاوار هم نیست که تخطی کند بلکه در مدار خود حرکت می کند تا آن گاه که به مستقرش برسد.
1) تفسير مجمع البيان، ج 8، ص 275.
در روایتی از امام باقر علیه السلام نقل شده است که درباره آیه شریفه مورد بحث فرمودند:
«خورشید پادشاه روز و ماه پادشاه شب است. نه سزاوار است که خورشید در شب با نور ماه باشد و نه سزد شب بر او پیشی بگیرد». (1)
مرحوم طبرسی قدس سره نقل می کند که عیاشی در تفسیرش از اشعث بن حاتم روایت می کند:
من در خراسان بودم و امام رضا علیه السلام و فضل بن سهل و مأمون در قصری با هم جلسه داشتند.
امام رضا علیه السلام فرمودند: مردی از بنی اسراییل در شهر مدینه از من پرسید: به نظر شما آیا ابتدا روز آفریده شده است یا شب؟
راوی می گوید: حاضران در مجلس هیچ یک حرفی نداشتند و فضل بن سهل به ایشان گفت: خداوند به تو خیر و صلاح عطا کند! پاسخ این پرسش را بگوی.
امام فرمودند: از منظر قرآن بگویم یا از منظر علم حساب؟
فضل پاسخ داد: از نظر علم حساب.
امام فرمودند: تو می دانی که طالع تمام دنیا برج سرطان است و ستارگان در پهنه وسیع این برج قرار دارند و سیاره زحل در برج میزان و مشتری در برج و خورشید در برج حمل و ماه در ثور واقع شده اند و این دال بر وجود خورشید در میان دهمین طالع حَمَل که در وسط آسمان واقع شده است، می باشد. پس روز قبل از شب به وجود آمده است.
سپس با استناد به آیه مورد بحث به سؤال پاسخ دادند و فرمودند:
فَالنَّهَارُ خُلِقَ قَبْلَ اللَّيْلِ وَأَمَّا فِي الْقُرآنِ فَهُوَ قَوْلُهُ تَعَالَى: (لَا الشَّمْسُ -
1) تفسير القمي، ج 2، ص 189؛ الاحتجاج، ج 2، ص 352؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 521.
يَنْبَغِي لَهَا أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلَا اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ) أَيْ قَدْ سَبَقَهُ النَّهَارُ؛ (1)
پس روز پیش از شب آفریده شده است اما دلیل آن در قرآن این سخن خدای تعالی است که: «نه خورشید را سزد که به ماه رسد و نه شب بر روز پیشی می گیرد» یعنی روز بر آن پیشی گرفته است.
وقتی خورشید با آن عظمت نمی تواند و بر او سزاوار هم نیست که به ماه برسد به طریق اولی ماه را نه سزد که به خورشید برسد زیرا خورشید اعظم از ماه و قدرتش بیشتر است. ماه ظل خورشید است و نور خود را از خورشید می گیرد.
همه این ها یعنی؛ خورشید و ماه و شب و روز در مدار خود حرکت می کنند تنوين «كل» در «كل في فلك يسبحون» عوض از ضمیر است و در واقع معنا همان «کلهم» است.
«فلک» نیز به معنای مدار هوایی و حرکت تدویری و دور زدن است. (2)
«سباحه» نیز به معنای حرکت سریع در آسمان یا در آب می باشد، لذا از شنا نیز به «سباحه » تعبیر می شود و به استخر «مسبح» گفته می شود، (3)تسبیح هم به معنای سیر سریع به سوی قرب حضرت حق است.
در نتیجه معنای آیه این است خورشید و ماه و روز و شب همگی در مسیر دایره وار خویش به سرعت حرکت می کنند.
این نکته نیز در خور توجه است که کلمۀ «يسبحون» جمع مذکریست که بر ذوى العقول اطلاق می گردد و بیانگر حرکت سریع موجودات ذی شعور است؛ -
چنان که گویی خورشید و ماه و ستاره ها و سیارات همه از نوعی شعور برخوردارند؛ این حقیقتی است که از كريمة: (وَإِن مِن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِن لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ)؛ (1)نیز به روشنی قابل استفاده است.
(وَآيَةً لَهُمْ أَنا حَمَلْنَا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ)؛
و نشانه ای دیگر برای آنان است که ما فرزندانشان را در کشتی پر [از کالا و وسایل زندگی] حمل کردیم.
تقدیر خداوند سبحان بر این قرار گرفته است که برخی مواد بر روی آب شناور باشند و در آب فرو نروند و این امر امکان حمل و نقل دریایی را برای بشر فراهم ساخته است.
بدین روی قرآن کریم موضوع کشتی و مسخر بودن آن برای انسان ها را یکی از مهم ترین آیات الهی برای خلق معرفی کرده است.
خدای متعال در این آیه شریفه می فرماید: یکی دیگر از آیات الهی برای خلق این است که ما ذریه و فرزندان آنها را در کشتی پُر از اسباب و وسایل و انسان ها حمل کردیم.
و در آیه ای دیگر می فرماید:
(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي الْأَرْضِ وَالْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ): (2)
آیا ندیدی که خدا آن چه را در زمین است مسخّر شما کرد، و نیز کشتی ها را که به فرمان او در دریاها حرکت می کنند.
موضوع کشتی در سوره های مختلف و آیات متعدد به صورتهای گوناگون مطرح شده است. خلق کشتی و حرکت و حمل آن در سطح آب دریاها و اقیانوس ها یکی از اعمالی است که خداوند به خود نسبت می دهد.
روشن است که اعمال منتسب به شخص گاه بدون واسطه و گاهی با واسطه انجام می شوند.
بدون تردید ماده اولیۀ همه خلق توسط خدای متعال ابداع و ایجاد شده است، آب، آهن، چوب و بسیاری دیگر را نیز خداوند خلق نموده، هم چنین باد به اراده او ایجاد شده و به امر الهی می وزد قدرت تفکر و سازندگی نیز از سوی خداوند به بشر اعطا شده است؛ در نتیجه ساخت کشتی با واسطه به خدای متعال منتسب می گردد.
خداوند آب را به گونه ای آفریده که برخی مواد در آن فرو می روند و برخی دیگر بر سطح آن شناور می مانند اشیائی که وزن حجمی آنها (چگالی) بیش از آب است هم چون سنگ ها و فلزات به محض قرار گرفتن بر روی آب فرو می روند و در عمق آب قرار می گیرند، اما اشیائی که وزن حجمی کمتری نسبت به آب دارند، هم چون چوب به زیر نمی روند و در سطح آب شناور می مانند.
اشیاء مختلف با ویژگی های گوناگون و وزنهای حجمی متفاوت همه به تقدیر و اراده خدا خلق شده اند، لذا خداوند حمل بندگان در کشتی و حرکت کشتی بر روی آب را به خود نسبت می دهد و آن را از آیات و نشانه های الهی معرفی می کند.
خدای متعال می فرماید:
ما ذریه آنان را در کشتی پر از کالا و جمعیت حمل می کنیم.
می توان گفت این تعبیر بیانگر استمرار حمل در کشتی است، چرا که سخن از سوار شدن بر کشتی در قرآن کریم، داستان کشتی نوح را تداعی می کند. لذا خداوند در صدد بیان این مطلب است که ذریه و فرزندان با زماندگان کشتی نوح نسل به نسل تا وقتی حیات بدین شکل بر روی کره زمین جریان دارد از کشتی برای حمل بار و مسافرت بهره می گیرند و در واقع کشتی، مرکب دریایی انسان هاست، همان طوری که شتر را مسخر فرمود به جهت مرکب زمینی.
«ذریه» هم به فرد یعنی بر یک فرزند و هم بر فرزندان (جمع) اعم از فرزندان بی واسطه یا با واسطه اطلاق می شود. (1)
«فلک» از ماده فلک است (2)و چنان که پیشتر بیان شد فلک به معنای مسیر دایره ای شکل است و خداوند در آیات پیشین از حرکت اجرام سماوی در چنین مسیری خبر داده و برای اخبار از حرکت آنها از تعبیر «يسبحون» استفاده کرده است.
حاصل آن که «فلک» عبارت از مداریست که سیارات و اجرام آسمانی در آن حرکت تدویری دارند. هم چنین به هر آن چه که حول محوری حرکت تدویری دارد، فلک گفته می شود، به عنوان مثال به چرخ نخ ریسی که حول محوری بر مدار خود حرکت می کند «فلک المعزل» اطلاق می شود.
هم چنین به چوبی که با طناب به دور پای شخصی می بندند تا او را تنبیه کنند فلک می گویند و برخی لغت نویسان هم گفته اند چون سینه زن مدور است به آن فلک گفته می شود.
فلک (کشتی) نیز از همین ماده گرفته شده است، چون کشتی ها معمولاً در آب می گردند و حرکت شان دورانی است؛ و به میدان از همین باب، فلکه می گویند.
«شحن» و «شحین» به معنای پُر و مملو است، تعبیر مشحون بیانگر پری و زیادی است، (1)و تعبیر «الفلک المشحون» بیانگر کثرت مسافران و بار کشتی هاست؛ در «مجمع البحرین» می نویسد:
قوله تعالى: فى الفلك المشحون فى المملو من الناس والأحمال؛ (2)
معنای سخن خدای تعالی: «در کشتی پر» یعنی پر از مردم و بارها... .
صاحب «مجمع البحرین» هم چنین اشاره کرده است: «فلک مشحون» بیانگر پر بودن کشتی از مردم و بارهاست که به خاطر ترس از نزول عذاب به کشتی پناه برده اند؛ چنان که خداوند نیز در داستان حضرت یونس علیه السلام به این مطلب اشاره کرده و فرموده است:
وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ * إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ؛ (3) و به راستی یونس از پیامبران است. (به یاد آر) آن هنگامی که به سوی کشتی انباشته از سرنشینان فرار کرد.
امروزه نیز بهترین وسیله برای نقل و انتقالات بارهای بسیار سنگین کشتی است و کشتی های غول پیکر و عظیمی در آبهای آزاد هزاران تن بار را از مبدأ به مقصد نقل و انتقال می دهند که انتقال آنها با وسایل دیگر در خشکی و در آسمان بسیار دشوار و گاه ناممکن است.
(وَ خَلَقْنَا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ مَا يَرْكَبُونَ)؛
و برای آنان مرکب های دیگری همانند آن را آفریدیم.
خداوند در این آیه شریفه از خلقت مرکب های دیگری برای سواری انسان ها و حمل و نقل آنها خبر داده است؛ چنان که در موضعی دیگر می فرماید:
(وَإِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيكُمْ مِمَّا فِي بُطُونِهَا وَلَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ كَثِيرَةٌ وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ * وَعَلَيْهَا وَ عَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُونَ)؛ (1)
و همانا برای شما در چهارپایان اندرزی است از آن چه درون آنهاست شما را سیراب می کنیم و برای شما در آنها سودهای فراوان است و از آنها می خورید و بر آنها و بر کشتی ها سوار می شوید.
و نیز می فرماید:
(اللهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَنْعَامَ لِتَرْكَبُوا مِنْهَا وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ * وَلَكُمْ فيها مَنَافِعُ وَلِتَبْلُغُوا عَلَيْها حَاجَةً في صُدُورِكُمْ وَعَلَيْهَا وَعَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُونَ)؛ (2)
خدا کسی است که چهارپایان را برای شما آفرید تا بعضی را سوار شوید، و از بعضی تغذیه کنید و برای شما در آنها منافع دیگری است. و تا این که به وسیلهٔ آنها نیاز خود را بر طرف کنید و بر آنها و بر کشتی ها حمل می شوید.
یکی از این مرکب ها شتر است که به آن سفینة البر (کشتی خشکی) لقب داده اند؛ چرا که این مرکب رام است و به خاطر برخورداری از پاهایی مخصوص و متناسب -
با بیابان ها و شنزارها در شن و ماسه فرو نمی رود و نیز قادر است بار زیادی را حمل کند. خداوند سبحان در سوره مبارکه «غاشیه» به آیت و شگفتی خلقت شتر اشاره کرده و فرموده است:
(أَفَلَا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ)؛ (1)
آیا به شتر نمی نگرند که چگونه آفریده شده است.
مرکب های دیگری نیز برای حمل و نقل آدمیان و حمل وسائل خلق شده است که به عنوان مثال می توان از اسب و قاطر و الاغ نام برد؛ خدای متعال می فرماید:
(وَ تَحْمِلُ أَثْقَالَكُمْ إِلَى بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بَالِغِيهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحيمٌ * وَالْخَيْلَ وَالْبِغَالَ وَالْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوهَا وَزِينَةً وَيَخْلُقُ مَا لا تَعْلَمُونَ)؛ (2)
و آنها بارهای سنگین شما را به شهرها حمل می کنند که جز با خستگی خودتان به آن دست نمی یافتید. همانا پروردگار شما قطعاً مهربان و رحیم است و اسب ها و استرها و الاغ ها را آفرید تا بر آنها سوار شوید و موجب شکوه شما باشد، و چیزهایی می آفریند که نمی دانید.
اتومبيل، قطار و هواپیما نیز مصداق دیگری از مرکب هایی هستند که به تقدیر الهی در خدمت بشر قرار گرفته اند؛ در نتیجه تمام این مرکب ها و وسائل و تجهیزات، لطف خدای تعالی به بشر است.
خدای متعال در سوره آل عمران به اهمیت این مرکب ها برای انسان ها اشاره کرده و بیان فرموده که مردم به قدری به آنها اهمیت می دهند که حبّ اسب ها و چهارپایان هم چون حبّ زن و فرزند و ثروت برای آنها آراسته شده است:
(زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ -
الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ)؛ (1)
و علاقه مندی به شهوات و کامیابی ها مانند زنان و فرزندان و اموال فراوان و هنگفت از طلا و نقره و اسب های نشانه دار و چهارپایان و کشت برای مردم آراسته شده است.
وَإِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلا صَريخَ لَهُمْ وَلَا هُمْ يُنْقَذُونَ)؛
و اگر اراده کنیم آنها را غرق می کنیم به نحوی که فریادرسی نداشته باشند و نه نجات داده شوند.
در آیات قبل بیان شد که حرکت کشتی ها بر روی آب و حرکت سایر مرکب ها در خشکی، همه به خلق و تقدیر الهی و از سر رحمت او به بندگان است.
خداوند در این آیه یادآوری می کند که اگر بخواهیم بعداز سوار شدن در کشتی راکبان آن را غرق می کنیم و چنان چه ارادۀ ما بر غرق شدن آنها تعلق گیرد ، هیچ فریادرس و خلاصی برای آنان نخواهد بود.
«صريخ» بر وزن فعیل و به معنای فاعل یعنی «صارخ» (فریادرس) است (2)و جمله «یا صريخ المستصرخين» که در ادعیه آمده است به معنای فریادرس فریادخواهان می باشد. (3)
«انقاذ» نیز به معنای نجات غریق است، (4)یعنی اگر خدا اراده کند به نحوی آنها را غرق می کند که نه فریادرسی داشته باشند و نه نجات داده شوند.
بدون تردید مرگ و زندگی ، غرق شدن و نجات یافتن هدایت و ضلالت همه در يد قدرت لایزال الهی است و مؤمن همواره باید با تضرع به درگاه الهی عرضه بدارد:
لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلَا ضَرّاً إِلَّا بِكَ، أَشْهَدُ بِذَلِكَ عَلَى نَفْسِي، وَأَعْتَرِفُ بِضَعْفِ قُوَّتِي وَقِلَّةٍ حِيلَتِي...؛ (1)
برای خودم مالک هیچ نفع و ضرری نیستم مگر به وسیلهٔ تو، و به این حقیقت به نفس خویش شهادت می دهم و به ضعف قوت و قلت تدبیرم اعتراف می کنم.
مؤمن باید بداند که همۀ امورش تحت تدبیر مقتدرانه و حکیمانه پروردگار است و اذعان کند که:
بِيَدِكَ لَا بِيَدِ غَيْرِكَ زِيَادَتِي وَنَقْصِي وَنَفْعِي وَضُرِّي؛ إِلَهِي إِنْ حَرَمْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَرْزُقُنِي وَإِنْ خَذَلْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُنِي؛
زیاده و نقصان و نفع و زیان من به دست توست نه به دست غیر تو.
بار الها! اگر تو مرا محروم سازی پس کیست که به من روزی رساند؟.
و چنان چه تو مرا واگذاری، پس چه کسی است که مرا یاری رساند؟
آری! تمام آنات و لحظه لحظه زندگی بندگان در دست قادر متعال و به ارادهٔ اوست. پس لازم است همان گونه که در دریاها و هنگام گرفتاری ها و مشکلات به یاد او هستیم و برای نجات خود و اطرافیانمان همان طوری که شایسته پرستش و الوهیت است او را می خوانیم و صدا می زنیم؛ در وقت رفاه و آسایش، بلکه در تمامی اوقات او را خاضعانه بخوانیم و مصداق انسان کفور نباشیم که فرمود:
(فَلَمَّا نَجَّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَكَانَ الْإِنسَانُ كَفُورًا)؛ (2)
اما هنگامی که شما را به ساحل سلامت رسانید از خدا روی می گردانید و انسان بسیار ناسپاس است.
(إِلَّا رَحْمَةً مِنَّا وَ مَتَاعًا إِلَى حِينٍ)؛
مگر رحمتی از جانب ما شامل حال آنان شود و تا زمان معینی از این زندگی بهره مند گردند.
بدون شک کسی که به اراده خداوند غرق شود فریادرس و نجات دهنده ای نخواهد داشت مگر آن که رحمتی از ناحیهٔ او نازل گردد.
چنان که وقتی حضرت یونس علیه السلام غرق شد و در شکم ماهی گرفتار آمد به درگاه خدا تضرع نمود و در آن تاریکی و ظلمات ثلاث؛ یعنی ظلمت شب و ظلمت اعماق دریا و ظلمت دل ماهی از رحمت الهی ناامید و مأیوس نگشت که (لَا تَيْأَسُوا مِن رَّوْحِ اللَّهِ) (1)و ندای ندامت سر داد.
(سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ). (2)
خدایا! تو منزّهی و همانا من از ستمکاران هستم.
خدا نیز درخواست او را پاسخ داد و او را رهانید:
(فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ)؛ (3)
پس ما او را اجابت کردیم و از اندوه نجاتش دادیم و این گونه مؤمنان را نجات می دهیم.
بنابراین هیچ مؤمنی هرچند که گرفتار در سختی ها و ناملایمات و در ظلمات مستغرق باشد، ولی نباید از رحمت او مأیوس شود.
شب تاریک، و ره باریک من مست *** قدح از دستم افتاد نشکست.
نگه دارنده اش نیکو نگه داشت *** وگرنه صد قدح نفتاده بشکست.
خداوند در این آیه شریفه می فرماید: شمول رحمت الهی و نجات بخشیدن غرق شدگان متاعی برای آنان است تا وقت معلوم.
تعبیر «متاع» از نجات غرق شدگان، بدان سبب است که به هر چیزی که برای مدت مدیدی از آن بهره برداری شود متاع می گویند. (1)تعبير «متعة الحج» و «متعة النساء» نیز از همین باب و بیانگر بهره برداری مدت معین و موقت است. در نتیجه خداوند درصدد بیان این حقیقت است که نجات از غرق شدن برای بهره برداری از این دنیا در چند روزه عمر تا رسیدن اجل است.
شاید هم مراد این باشد که کشتی ها متاعی هستند و تا وقتی که اجل کره زمین باقی است از آنها بهره برداری می شود.
بررسی موضوع مطرح شدن کشتی در قرآن دقت بیشتری می طلبد. قرآن کریم کشتی را به عنوان دلیل و آیت خدای متعال معرفی کرده است و در سوره مبارکه «پس» نیز چند آیه را به این موضوع اختصاص داده است.
لذا نمی توان به سادگی از کنار این موضوع گذشت و لازم است این آیه الهی از جنبه های مختلف مورد بحث قرار گیرد.
در ادامه به برخی از مهم ترین جنبه های بحث در موضوع کشتی می پردازیم.
برای روشن شدن اهمیت و دلیل آیتیت کشتی باید توجه داشت که هر نظمی -
1) التحقيق في كلمات القرآن، ج 11، ص 13؛ قاموس قرآن، ج 7، ص 226.
محتاج ناظم است و نظم بدون ناظم استحاله دارد و هرچه نظم دقیق تر باشد دلالتش عظمت ناظم بیشتر است.
وقتی انسان به نقش فرش می نگرد ابتدا نظم و زیبایی آن را می بیند و در مرحله بعد با تفکر و تأمل بیشتر، دقت و علم و مهارت نقاش در نظر او می آید و بدین ترتیب به عظمت نقاش پی می برد.
بندۂ مؤمن با مشاهده زمین و تغییرات آن در فصول و ایام مختلف و نیز با دیدن حرکت زمین، ماه، خورشید و چرخش روز و شب و هم چنین حرکت کشتی بر روی آب های عظیم دریاها، به وجود نظامی بسیار دقیق و شگفت انگیز در جهان پی می برد و از طریق این نظم دقیق به عظمت بی انتهاء، علم مطلق، قدرت مطلق، حیات مطلق و حکمت مطلق ناظم آن توجه پیدا می کند؛ بر همین اساس خدای متعال می فرماید:
(إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ)؛ (1)
همانا در آفرینش آسمان ها و زمین و آمد و شد شب و روز و کشتی ها که در دریا به سود مردم در حرکت اند و آبی که خداوند از آسمان نازل می کند، پس با آن زمین را بعداز این که مرده است زنده می کند، و پراکنده کردن جنبنده ها در آن و گوناگون بودن بادها و ابرها که میان آسمان و زمین مسخر هستند، نشانه هایی است روشن برای گروهی که تعقل می کنند.
در نتیجه نظام هستی و از جمله حرکت کشتی بر روی آبها و انتفاع انسان ها از آن، به روشنی بر قدرت، علم و حکمت مطلق ناظم هستی دلالت دارد و نیز تمام -
1) سوره بقره، آیه 164.
اسماء حُسنا را برای او اثبات می کند؛ چنان که خداوند سبحان خود را در قرآن مجید این گونه معرفی می کند:
(هُوَ اللهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ)؛ (1)
اوست خدایی که آفریننده ی موجودات و شکل دهنده ی آنهاست بدون این که از شکلی در آفرینش آن ها کمک گرفته باشد، برای او نام های نیکو است، آن چه در آسمان ها و زمین است تسبیح او می گویند و او قدرتمند حکیم است.
فلک (کشتی) دو جنبه دارد:
جنبه مادی.
جنبه معنوی.
به عبارت دیگر موضوع کشتی از دو منظر قابل توجه است؛ اول: از منظر منافع مادی برای انسان؛ دوم:از منظر مواهب معنوی که ذات حضرت حق جلت عظمته به واسطهٔ حرکت کشتی ها به بندگان عطا می کند.
قرآن کریم به هردو جنبه آن توجه داده است و در ادامه پیرامون هریک از این دو منظر مطالبی ارائه می گردد.
خدای متعال در سوره لقمان می فرماید:
(أَلَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ لِيُرِيَكُمْ مِنْ آيَاتِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ)؛ (2)
آیا نمی بینی کشتی در دریاها به قدرت خدا حرکت می کنند تا بعضی از آیاتش را به شما نشان دهد؟ همانا در آن آیاتی است برای هر صبر پیشه سپاس گزار.
و در موضعی دیگر می فرماید:
(وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ يُرْسِلَ الرِّيَاحَ مُبَشِّرَاتٍ وَلِيُذِيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَلِتَجْرِيَ الْفُلْكُ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)؛ (1)
و از آیات خدا این است که بادها را مژده دهنده می فرستد، تا شما را از رحمتش بچشاند، تا کشتی ها به فرمانش حرکت کنند و از فضل او بهره مند گردید، شاید شکرگزاری کنید.
و نیز می فرماید:
(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي الْأَرْضِ وَالْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ)؛ (2)
آیا ندیدی که خدا آن چه را در زمین است مسخر شما کرده و نیز کشتی ها را که به فرمان او در دریاها حرکت می کنند.
در این آیات شریفه به بهره مندی از منافع مادی کشتی به عنوان آیه ای الهی اشاره شده است.
فواید کشتی ها بسیار فراوان است از جمله برای مسافرت و نقل و انتقال کالا، نیز برای صیادی و سیاحی (ماهیگیری و یافتن صدف و مروارید) و... .
اما با توجه به این که در این آیات مقصود اصلی توجه دادن به توحید پروردگار است، لذا جنبه های معنوی این موهبت الهی (کشتی) بسیار مهم تر می باشد.
خدای متعال در سوره یونس به برخی از جنبه های معنوی فلک اشاره کرده و می فرماید:
(هُوَ الَّذي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى إِذَا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُوا بِهَا جَاءَتْها ريحٌ عَاصِفٌ وَجَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنْجَيْتَنَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ)؛ (1)
او کسی است که در خشکی و دریا به شما امکانات می دهد تا آن زمان که در کشتی ها باشید، و آنها با بادهای موافق مسیر حرکت، به حرکت خود ادامه می دهند و خوشحال هستند، ناگهان طوفانی با شدت می وزد و موج ها از هر سو به سوی آنان می آید، و گمان می کنند که راه نجات بر آنها بسته شده است و در آن هنگام خدا را از روی اخلاص می خوانند که اگر ما را از این گرفتاری نجات دهی قطعاً از سپاسگزاران خواهیم بود.
باید دانست که فقط خداوند سیر بندگان در خشکی و دریا را فراهم ساخته است و بندگان تا هنگامی که با آرامش در کشتی نشسته اند شادمانند و به فکر منافع خود و بهره گیری مادی از آن کشتی هستند.
اما وقتی دریا طوفانی و متلاطم شود و امواج سهمگین که امروزه نیز بزرگ ترین کشتی ها را به خطر می اندازد کشتی آنان را احاطه کند مرگ را جلوی دیدگان خود می بینند و یقین می کنند که این امواج آنها را هلاک خواهد ساخت. در این وضعیت به یاد خدا می افتند و از روی اخلاص او را می خوانند و این از بزرگ ترین مواهب معنوی است؛ زیرا حالت اخلاص از بالاترین مقامات بندگی به شمار می آید و مایهٔ نجات و رستگاری است.
1) سوره یونس، آیه 22.
در «مصباح الشریعه» به نقل از امام صادق علیه السلام آمده است:
الإِخْلَاصُ يَجْمَعُ فَوَاضِلَ الْأَعْمَالِ ... هَلَكَ الْعَامِلُونَ إِلَّا الْعَابِدُونَ وَهَلَكَ الْعَابِدُونَ إِلَّا الْعَالِمُونَ وَهَلَكَ الْعَالِمُونَ إِلَّا الصَّادِقُونَ وَهَلَكَ الصَّادِقُونَ إِلَّا الْمُخْلِصُونَ؛ (1)
اخلاص زیاده های اعمال را جمع می کند... همهٔ عمل کنندگان هلاک شدند جز عبادت کنندگان و همۀ عبادت کنندگان هلاکند مگر عالمان، و همه عالمان هلاکند مگر صادقان و همه صادقان هلاک هستند مگر مخلصان.
بنابراین اخلاص شرط نجات است و کسانی که در کشتی گرفتار طوفان می شوند، در آن لحظه خدا را از روی اخلاص می خوانند.
اما افسوس و صد افسوس که بیشتر انسان ها فقط در همان حال گرفتاری و شدّت خدا را خالصانه می خوانند و چون به ساحل نجات رسیدند دوباره از یاد او غافل می شوند و سرکشی می کنند خدای متعال در ادامه آیه پیشین می فرماید:
(فَلَمَّا أَنْجَاهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا بَغْيُكُمْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ مَتَاعَ الْحَيَاةِ الدُّنْيا ثُمَّ إِلَيْنَا مَرْجِعُكُمْ فَنُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ)؛ (2)
پس وقتی که آنها را نجات داد به ناحق در زمین فساد و سرکشی می کنند. ای مردم فسادهای شما به زیان خود شماست! از کامیابی نعمت های محدود دنیا بهره می برید، سپس بازگشت شما به سوی ماست. پس شما را به آن چه انجام می دادید خبر می دهیم.
گفته شد از جنبه های معنوی نعمت بهره گیری از کشتی آن است که گاه انسان را در شرایطی قرار می دهد که او خدا را با اخلاص می خواند.
در توضیح این مطلب باید گفت: یکی از راه های توجه به خداوند، گرفتاری در شدائد و مشکلات است؛ چنان که پیشتر گفتیم خداشناسی از دو راه محقق می شود:
از طریق تفکر در آیات از جمله اندیشیدن در نظم هستی و نظام عالم و نیاز جهان هستی به ناظمی عالم و قادر و حکیم.
توجه به خداوند به هنگام بأساء و ضرّاء.
طریق اول راه علمی و اختیاری است و بنده با اختیار خود از طریق توجه به آیات الهى وسير آفاقی و انفسی در مسیر توحید قرار می گیرد.
اما طريق دوم غیر اختیاری و راهی اضطراری برای وصول به حضرت حق است.
ممکن است بنده ای از راه توجه و تفکر در زمین و آسمان و خورشید و جان خویش به معنای حقیقی توحید نرسد، اما این امکان وجود دارد که چنان چه رحمت الهی شامل حال او شود به سبب مشکلات و گرفتاری و به طور اضطراری به ذات حضرت قدوس توجه پیدا کند و این معنای توحید فطری است.
امیرالمؤمنین علیه السلام چقدر زیبا و دلنشین خدا را معرفی می فرماید: او همان کسی است که هر مخلوقی هنگام نیازمندی و گرفتاری سخت وقتی از هرکس غیر او ناامید می شود و همۀ اسباب و وسائط دیگر از کار می افتد، به او پناه می برد. (1)
پس بالاخره انسان هر چقدر بزرگ و رییس و عظیم باشد اما از سر ناچاری و بیچارگی برای رفع نیازهایش باید به درگاه بی نیاز او روی آورد.
1) التوحيد للصدوق، ص 231، باب 31، ح 5.
در روایتی آمده است:
قَالَ رَجُلٌ لِلصَّادِقِ علیه السلام: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! دُلَّنِي عَلَى اللَّهِ مَا هُوَ فَقَدْ أَكْثَرَ عَلَيَّ الْمُجَادِلُونَ وَحَيَّرُونِي؛ فَقَالَ لَهُ: يَا عَبْدَاللَّهِ! هَلْ رَكِبْتَ سَفِينَةٌ قَطُّ؟ قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: فَهَلْ كُسِرَ بِكَ حَيْثُ لَا سَفِينَةَ تُنْجِيكَ وَلَا سِبَاحَةَ تُغْنِيكَ؟ قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: فَهَلْ تَعَلَّقَ قَلْبُكَ هُنَالِكَ أَنَّ شَيْئاً مِنَ الْأَشْيَاءِ قَادِرُ عَلَى أَنْ يُخَلَّصَكَ مِنْ وَرْطَتِكَ؟ فَقَالَ: نَعَمْ، قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام: فَذَلِكَ الشَّيْءُ هُوَ اللَّهُ الْقَادِرُ عَلَى الْإِنْجَاءِ حَيْثُ لَا مُنْجِيَ وَعَلَى الْإِغَاثَةِ حَيْثُ لَا مُغِيث. (1)
شخصی به امام صادق علیه السلام عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! مرا به خدا هدایت کن! زیرا جدالگران با مجادلات خود، مرا به تحیّر انداخته اند.
امام صادق علیه السلام فرمودند: ای بنده خدا! آیا تا به حال سوار کشتی شده ای؟
گفت: آری.
فرمودند: آیا اتفاق افتاده که کشتی بشکند و کشتی دیگری هم نباشد که تو را نجات دهد و شنا هم بلد نباشی تا بتوانی خود را نجات دهی؟
گفت: آری.
فرمودند: آیا در آن هنگام در دل خود به چیزی امید داشتی که بتواند تو را از آن مهلکه ای که بودی رها کند؟
گفت: آری.
امام صادق علیه السلام فرمودند: آن شی (که به او امید داشتی) خداوند است که وقتی نجات دهنده ای نباشد او بر نجات دادن قادر می باشد و هنگامی که فریادرسی نباشد بر فریا درسی تواناست.
این طریق هدایت، فطرت به خواب رفته انسان ها را بیدار می کند و پرده های -
1) التوحيد للصدوق، ص 231؛ معانی الاخبار، ص 4؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 103.
غفلت را کنار می زند و انسان را به معروف فطری خویش توجه می دهد. (1)
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ)؛ بدون هیچ گونه انحرافی روی به سوی دین کن؛ فطرت خدا که آفریدگان را بر آن سرشته است؛ در خلقت خدا هیچ تغییری راه ندارد. این است دین استوار؛ ولی بیشتر مردم نمی دانند. (سوره روم، آیه 30).
توجه به خدا از راه قرار گرفتن بنده در شدائد و گرفتاری ها، به افراد خاصی اختصاص دارد که خداوند از سر لطف می خواهد آنان را متوجه و بیدار سازد.
متوجه شدن دل به هنگام این گرفتاری، همگانی است و کوچک و بزرگ، ضعیف و قوی، عبد و مولا نمی شناسد و هیچ استثنایی ندارد تا آن جا که حضرت نوح علی نبینا و آله و علیه السلام نیز با آن عظمت وقتی سوار کشتی شد به خداوند سبحان عرضه داشت: بار الها! من از غرق شدن می ترسم. جواب آمد: هزار مرتبه بگو «لا اله الا الله». (2)
وقتی حضرت نوح علیه السلام هزار مرتبه ذكر شريف «لا اله الا الله» را گفت کشتی آرام گرفت و چون از کشتی پائین آمد دستور داد انگشتری برای ایشان بسازند و بر روی آن حک کنند: «لا اله الا الله ألف مرة» حضرت نوح علیه السلام این انگشتر را هرگز از خود جدا نمی کرد و به هنگام مرگ نیز وصیت نمود که انگشتر را به همراه او دفن کنند. الامالي للصدوق، ص 457؛ الخصال، ج 1، ص 335.
هم چنین وقتی حضرت یونس علی نبینا و آله و علیه السلام گرفتار شکم ماهی شد با تضرع به خدا روی آورد و ضمن تسبیح ذات حضرت حق به کوتاهی خویش در بندگی پروردگار، اعتراف کرد و از خدا نجات طلبید و خداوند نیز او را نجات بخشید.
1) براساس آموزه های دینی معرفت خداوند فطری است چنان که خدای متعال خطاب به بندگان خویش می فرماید:
2) خداوند یکی از پیامبران بزرگش را به گفتن ذکر «لا اله الا الله» امر می کند و می فرماید: این کلمه طیبه را هزار مرتبه تکرار کن. این تکرارها به منزله نفسی است که برای حیات معنوی انسان ضرورت دارد و چنان که هیچ انسان عاقلی به خاطر پرهیز از تکرار تنفس خود را قطع نمی کند همین طور مؤمنی که به ادامه حیات ایمانی خود علاقه مند است هرگز تکرار اذکار را ملال آور نمی شمارد حیات مادی به نفس دائم نیاز دارد و حیات معنوی نیز محتاج ذکر دائم است چراکه این اذکار برای نیل به توحید ضروری هستند. لذا پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمودند: برترین افراد کسی است که روزی حداقل صد مرتبه «لا اله الا الله» بگوید.
بر همین اساس انبیاء و اولیاء خدا به هنگام ابتلاء به گرفتاری و سختی هرگز آن ابتلائات را ناپسند نمی دانند بلکه به عنوان نعمتی از ناحیهٔ ذات حضرت حق به آنها می نگرند و می دانند این گرفتاری ها در واقع موهبت الهی برای رسیدن بنده به توحید و کمال آن است.
همین امر سبب می شود که اولیاء الهی به هنگام گرفتاری و ابتلاء، به خدای متعال توکل کنند و به قضای الهی راضی باشند و این بالاترین مرحلۀ نفس و برترین عمل در نزد خداوند است.
در روایتی از حضرت امیرالمؤمنين عليه افضل صلوات المصلين نقل شده است که فرمودند:
أَنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه واله وسلم سَأَلَ رَبَّهُ لَيْلَةَ الْمِعْرَاجِ فَقَالَ: يَا رَبِّ! أَيُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ؟ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَى: لَيْسَ شَيْءٌ أَفْضَلَ عِنْدِي مِنَ التَّوَكُلِ عَلَيَّ وَالرِّضَا بِمَا قَسَمْت؛ (1)
همانا پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم در شب معراج از پروردگارش سؤال کرد و عرضه داشت: ای پروردگار من! کدام اعمال برتر است؟ خدای عزوجل فرمود: هیچ چیزی نزد من برتر از توکل به من و رضایت به آن چه تقسیم کرده ام، نیست.
باید توجه داشت آن کسی که این سؤال را مطرح کرده شخص حضرت رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم (اشرف مخلوقات) است و ایشان در مقام قرب ادنی این سؤال را مطرح کرده است و مسئول نیز ذات حضرت قدوس جلت عظمته می باشد و در چنین جایگاهی خدای متعال به محبوب ترین خلق خویش می فرماید:
«نزد من خدا چیزی برتر از توکل بر من و رضایت به آن چه تقسیم کرده ام، وجود ندارد».
1) ارشاد القلوب، ج 1، ص 199؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 21؛ مستدرک الوسائل، ج 11، ص 220.
در روایت دیگری پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم از امین وحی در معنای توکل سؤال می پرسد که این گونه آمده است:
وَ مَا التَّوَكُلُ عَلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ؟ فَقَالَ: الْعِلْمُ بِأَنَّ الْمَخْلُوقَ لَا يَضُرُّ وَلَا يَنْفَعُ وَلَا يُعْطِي وَلَا يَمْنَعُ وَاسْتِعْمَالُ الْيَأْسِ مِنَ الْخَلْقِ فَإِذَا كَانَ الْعَبْدُ كَذَلِكَ لَمْ يَعْمَلْ لِأَحَدٍ سِوَى الله؛ (1)
(همانا پیامبر صلی الله علیه واله وسلم به جبرئیل فرمودند:) توکل بر خدا چیست؟ جبرئیل عرضه داشت: این که بدانی که به راستی مخلوق ضرر و نفعی نمی رساند و اعطا و منعی نمی کند و این که همواره نا امیدی از خلق را به کار گیرد، پس چنان چه بنده این گونه شد برای احدی غیر از خدا کاری انجام نمی دهد.
انجام ندادن عملی برای غیر خدا بسیار دشوار و مختص مؤمنان راستینی است که در درجات بالای ایمانی قرار دارند.
بسیاری از مؤمنان بیشتر اعمالشان را برای خودشان انجام می دهند، نماز می خوانند تا ابواب رزق و روزی و رحمت الهی در دنیا و آخرت بر روی آنان بازگردد؛ روزه می گیرند تا مشمول رحمت خدا در گرمای روز قیامت شوند، درس می خوانند تا مُلا گردند و... .
تمام این موارد عمل برای خویشتن است نه عمل برای پروردگار. افزون بر این که بیشتر انسان ها معمولاً به دو آفتِ ترس از غیر خدا و امیدواری به غیر خدا، گرفتارند. درحالی که اگر انسان بداند غير او كائناً من كان، همه و همه هیچ کاره و فقیر -
1) معانى الاخبار، ص 261؛ وسائل الشيعه، ج 15، ص 194؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 138.
و محتاج اند و وسیله و سببی بیش نیستند، هرگز به دنبال غیر خدا نمی رود؛ از غیر او نمی ترسد و به غیر او دل نمی بندد.
روشن است که تمسک به رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم از آن جهت لازم و بدون اشکال است که خداوند به اطاعت ایشان امر کرده و فرموده است:
(وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقًا)؛ (1)
و کسانی که خدا و رسول او را فرمان برند پس آنها با کسانی خواهند بود که خدا نعمت خود را به آنان ارزانی داشته است؛ از پیامبران و صدیقان و شهیدان و شایسته کاران و ایشان رفیق های خوبی هستند.
و نیز فرموده است
(مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ)؛ (2)
کسی که رسول خدا را فرمان برد پس خدا را فرمان برده است.
دنباله روی و اطاعت از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم و امامان علیهم السلام، پیروی و اطاعت از ذات مقدس الهی می باشد و خود او به همه انسان ها سفارش فرموده است:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ)؛ (3)
ای کسانی که ایمان آورده اید از خدا اطاعت کنید و از رسول خدا و صاحبان امر که از خودتان هستند اطاعت کنید.
خداوند هم چنین فرموده است:
(مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا)؛ (1)
آن چه را رسول خدا برای شما آورده اخذ و بدان عمل کنید و از آن چه شما را نهی کرده بپرهیزید.
بدون تردید چنان چه خداوند به اطاعت از انبیاء و حجج خود امر نکرده بود، اطاعت از آنان جایز نبود؛ چرا که همۀ مخلوقات محتاج و فقیرند و از خود چیزی ندارند. بر همین اساس خدای متعال می فرماید:
(اللهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ...)؛ (2)
خداوند است که معبودی جز او نیست، زنده ی پاینده است نه پینکی او را می گیرد و نه خواب، آن چه در آسمان ها و آن چه در زمین است از آن اوست، کیست که در نزد او جز به اذن او شفاعت کند.
آری! غیر از خداوند احدی از خود چیزی ندارند و نمی تواند کسی را شفاعت کند مگر به اذن او و رسولان نیز به اذن خدای متعال شفاعت می کنند.
بلکه شفاعت کنندگان به اذن خدا نیز حق ندارند کسی را غیر از آن که خداوند پسندیده است، شفاعت کنند و این نشان می دهد که غیر او حتى رسولان و انبياء و اولیاء در مقابل ذات مقدس حضرت حق هیچ اند و از خود چیزی ندارند؛ (3)
خدای متعال می فرماید:
(يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ قَالُوا لَا عِلْمَ لَنَا إِنَّكَ أَنْتَ عَلامُ الْغُيُوبِ)؛ (1)
یاد آورید روزی را که خداوند پیامبران را گرد می آورد و به آنها می گوید: چه پاسخی به شما داده شد؟ می گویند ما آگاهی نداریم همانا فقط تو خود آگاه غیب ها هستی.
پیامبران الهی با آن عظمت و جایگاه در محضر خداوند به خود اجازه سخن گفتن نمی دهند. در نتیجه غیر خدا همه و همه در مقابل او خاضع و خاشع اند و اگر کسی از این حقیقت آگاه گردد و به آن باور داشته باشد به راستی از احدی جز پروردگار نخواهد ترسید و به احدی جز او امیدوار نخواهد شد.
اما بندگان معمولاً در زندگی روزمره خویش از این واقعیت غافلند و فقط آن هنگام از همه قطع امید می کنند و به خدا دل می بندند که به بلایی سخت گرفتار آمده اند و جز خدا یاری کننده ای نمی یابند.
خداوند برای نجات بندگان از غرق شدن در طوفان های سهمگین دنیا همواره برای آنان کشتی نجاتی نیز قرار داده و به آنها سفارش فرموده که برای رهایی از هلاکت، بدان کشتی ها پناه برید که در غیر این صورت هیچ راه نجاتی نخواهید یافت.
یکی از اسباب نجات، کشتی حضرت نوح علیه السلام بود که تنها سوار شدگان بر آن نجات یافتند و مابقی جملگی به هلاکت رسیدند.
کشتی نجات امت رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم نیز اهل بیت گرامی او علیهم السلام هستند که -
1) سوره مائده، آیه 109.
تمسک به آن بزرگواران تنها راه نجات است و فاصله گرفتن از ایشان موجب هلاکت می شود.
فریقین از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم نقل کرده اند که فرمود:
مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي كَسَفِينَةِ نُوحٍ مَنْ رَكَبَهَا نَجَا وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِقْ؛ (1)
مثل اهل بیت من هم چون کشتی نوح علیه السلام است، هرکس بدان سوار شد، نجات یافت و هرکس از آن تخلف کرد غرق شد.
هم چنین در مورد حضرت سید الشهداء علیه السلام به خصوص آمده است:
اِنَّ الْحُسَيْنَ مِصْبَاحُ الْهُدى وَسَفِينَةُ النَّجَاةِ؛ (2)
همانا حسین علیه السلام چراغ هدایت و کشتی نجات است.
(وَ إِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّقُوا مَا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَمَا خَلْفَكُمْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ)؛
و هنگامی که به آنان گفته می شود از آن چه پیش روی شماست و آن چه به دنبال شماست بپرهیزید، شاید به شما رحم شود.
خدای متعال در آیات پیش به بیان های مختلف از نشانه های متعددی سخن گفته است که همگی بر توحید دلالت دارند.
از جمله نشانه ها کشتی های بسیار بزرگی است که بر روی آب دریاها و اقیانوس ها -
حرکت می کنند (1)و چنان چه اراده کند مسافران کشتی و اهلش را غرق می کند، به طوری که فریاد رسی هم نداشته و راه نجاتی برای آنان نباشد.
خدای متعال در آیه ای دیگر سلطنت و نفوذ ارادۀ خویش بر این آیات را این گونه بیان می فرماید:
(هُوَ الَّذي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى إِذَا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِمْ بريحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُوا بِهَا جَاءَتْها ريحٌ عَاصِفٌ وَجَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ)؛ (2)
او کسی است که شما را در خشکی و دریا امکان سیر می دهد تا آن زمان که در کشتی ها باشید، و آنها با بادهای موافق مسیر حرکت، به حرکت خود ادامه می دهند و خوشحال هستند ناگهان طوفانی با شدت می وزد و موج ها از هر مکانی به سوی آنها می آید و گمان می کنند که راه نجات بر آنها بسته شده است.
تذکار به این آیات همه برای سوق دادن بندگان به سوی توحید است. کسی که به توحید نائل شود در تمام شؤون باید موحد باشد. در ادامه به برخی از این شئون اشاره می شود.
از جمله باید در عبودیت و بندگی، توحید داشته باشد و هرگز عبادتی انجام ندهد -
1) سایر مرکب ها از جمله شتر که از آن به سفینة البر (کشتی خشکی) تعبیر می شد، و نیز زمین و آسمان و خورشید و ماه و ستارگان و... از نشانه های خداوند هستند که در آیات پیشین به آنها اشاره شد. خداوند در موضعی دیگر نیز به برخی از این آیات اشاره کرده است؛ از جمله در سوره غاشیه می فرماید: (أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ * وَإِلَى السَّمَاءِ كَيْفَ رُفِعَتْ * وَإِلَى الْجِبَالِ كَيْفَ نُصِبَتْ * وَ إِلَى الْأَرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ * فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكَّرٌ)؛ آیا به شتر نمی نگرند که چگونه آفریده شده است؟ و به آسمان ها نمی نگرند که چگونه برافراشته شده است؟ و به کوه ها نمی نگرند که چگونه استوار شده است؟ و به زمین نمی نگرند که چگونه گسترده و هموار شده است؟ پس تو تذکر بده که تو مذکر هستی. (سوره غاشیه، آیات 17 تا 21).
2) سوره یونس، آیه 22.
مگر برای خدای سبحان؛ از حضرت امام صادق علیه السلام روایت شده است که رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم هرگاه برای اقامه نماز بیرون می رفتند این دعا را می خواندند:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِحَقِّ السَّائِلِينَ لَكَ، وَبِحَقِّ مَخْرَجِي عَنْ هَذَا، فَإِنِّي لَمْ اًوَلَا بَطَراً وَلَا رِيَاءً وَلَا سُمْعَةً، وَلَكِنْ خَرَجَتُ ابْتِغَاءَ رِضْوَانِكَ وَاجْتِنَابَ سَخَطِكَ، فَعَافِنِي بِعَافِيَتِكَ مِنَ النَّارِ؛ (1)
خداوندا! همانا از تو می خواهم به حق سؤال کنندگان بر تو و به حق خارج شدنم از این منزل (برای نماز)، به راستی من از سرخوشی و بی خیالی و بی جهت و برای ریاء و سمعه خارج نشدم بلکه برای رسیدن به رضوان تو و پرهیز از سخط تو خارج شدم پس به عافیت خود مرا از آتش در امان بدار.
بنده مؤمن هم چنین باید در اعتقادات خود نیز موحد باشد، ذكر (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ)؛ و تکرار آن سبب توجه و تذکار انسان به توحید در اعتقادش می شود.
باید دانست اذکاری که بنده را به توحید متوجه می کنند به مثابه تنفس هستند و برای حیات عبادی و اعتقادی ضرورت دارند و یکی از اسرار تکرار ذکرهای توحیدی در نمازهای روزانه همین است.
توحید در افکار توحید در کردار توحید در اخلاق، توحید فردی و توحید اجتماعی همه در سایه توجه به آیات الهی قابل حصول اند.
همه انبیاء از آدم تا خاتم علی نبینا و آله و علیهم السلام برای اعتلای کلمه توحید آمده اند تا میان خدای سبحان و بندگانش ارتباطی قوی برقرار سازند.
چنان که پیشتر گفتیم علاوه بر توجه به آیات راه دیگری نیز برای رسیدن به توحید وجود دارد و آن نیل به معرفت در هنگام اضطرار است، یعنی در آن حالی که انسان نه به زمین توجه دارد نه به خورشید و ماه بلکه از شدت گرفتاری توجه او -
1) الأمالي للطوسى، ص 371؛ بحار الأنوار، ج 81، ص 19؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 261.
از همه این امور قطع شده است و هیچ ملجأ و مأوی و پناهگاهی ندارد، در آن حالت انسان به یک نیرویی توجه پیدا می کند که همواره همراه و در کنار او و فوق همه نیروهاست.
به عبارت دیگر بنده در بأساء و ضراء به خدای متعال توجه پیدا می کند و به توحید اضطراری موحد می شود.
بعداز ارائه این همه آیات و نشانه ها برای نیل علمی و اختیاری به توحید و یا پس از آن که خداوند با متوجه ساختن انسان به فقر محض خویش، او را به توحید سوق می دهد و یا با قرار دادن او در حال اضطرار وی را متوجه خود می سازد، این بار نوبت بنده است که تقوا پیشه سازد.
زیرا عقل سلیم حکم می کند که وقتی انسان به فقر و احتیاج خود از یک سو و به لطف و عنایت خداوند از سوی دیگر توجه پیدا کرد در مقابل او خاضع شود و تقوا پیشه کند. (1)
چنان چه پدر کسی را به خاطر دشمنی با فرزندش طرد کند. آن پسر باید به حکم عقل قدردان پدر باشد و از نزدیک شدن به دشمن خویش بپرهیزد رفتن به سراغ شیطان و پرستش او مانند آن است که این پسر، پدر خود را ترک کند و به دامان دشمن خود رود و این کمال ناسپاسی و موجب هلاکت انسان است.
چرا که تقوا در حقیقت برای فراهم آوردن مأمن (پناهگاه) است و سبب جلب رحمت خداوند می شود.
با این حال بسیاری از بندگان به دلیل نداشتن تقوا ناسپاسی می کنند؛
1) خداوند شیطان را به خاطر سجده نکردن بر آدم علیه السلام از رحمت خویش راند و او را لعنت کرد پس جا دارد که فرزندان آدم شکر این کرامت را به جا آورند و با پرهیزکاری و تقوا به خدا نزدیک شوند و از شیطان دوری گزینند، چرا که خداوند می فرماید: (أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ * وَأَن اعْبُدُونِي هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقیم)؛ ای فرزندان آدم! آیا از شما پیمان نگرفتم که شیطان را نپرستید؟ او برای شما دشمن آشکاری است. و این که مرا بپرستید که این راه مستقیم است. (سوره یس، آیات 60 و 61).
چنان که خداوند از ناسپاسی بندگان خبر می دهد و می فرماید:
و هنگامی که به آنان گفته می شود از آن چه پیش روی شماست و از آن چه به دنبال شماست پروا داشته باشید شاید به شما رحم شود.
از تعبیر «قیل» در آیه که به صورت مجهول آمده و گوینده آن مشخص نشده است نکته بسیار دقیق و مهمی استفاده می شود که سخن حق و صحیح را از هرکسی که باشد باید پذیرفت؛ زیرا آن چه اهمیت دارد کلام و سخن حق است و گوینده آن موضوعیت ندارد.
در آیه شریفه سخن از توصیه به تقوای الهی آمده است که این سخنی حق و محکم است و نام بردن از گوینده آن ضرورت و لزومی ندارد.
توصیه به تقوا از سوی هرکسی پذیرفتنی است و فرقی نمی کند که گوینده آن ملائکه مقربین یا انبیاء مرسلین یا ائمه طاهرین صلوات الله عليهم اجمعین و یا افراد عادی اجتماع باشند که فرمود:
أنْظُرْ إِلَى مَا قَالَ وَلَا تَنْظُرُ إِلَى مَنْ قَالَ. (1)
به آن چه گفته شده نگاه کن و به گوینده آن توجه نداشته باش.
لذا در آیه شریفه عدم پذیرش سخن، مذمت شده بی آن که ذکری از گوینده آن به میان آید.
حضرت امیرالمؤمنين عليه افضل صلوات المصلین می فرمایند:
اعرِفِ الرِّجَالَ بِالْحَقِّ لَا الْحَقَّ بِالرِّجَالِ. (2)
مردمان را با حق بشناسید (و میزان کنید) نه این که حق را به مردمان (میزان کنید) و بشناسید.
بنابراین میزان و ملاک حق دانستن اشخاص و سنجیدن حق بر افراد صحیح نیست.
عدم رعایت این نکته سبب لغزش بسیاری از بزرگان بشر می شود؛ یعنی افرادی که شیفته و فریفته کسی می شوند محبت و ارادت آنها به او سبب می شود در همهٔ امور از او تبعیت کنند و وی را ملاک حق قرار دهند، به همین جهت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام به ابو حمزه ثمالی فرمودند:
إِيَّاكَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلاً دُونَ الْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ فِي كُلِّ مَا قَال. (1)
بپرهیز از این که کسی غیر از حجت خدا را پیشوای خود قرار دهی و هرچه گفت تصدیق کنی.
بنابراین مادامی که کسی سخن حق می گوید و کلام او به قرآن و احادیث معصومان علیهم السلام مستند است باید او را تصدیق کرد و سخناش را پذیرفت اما آن گاه که از قرآن و سنت فاصله گرفت و تخطی نمود سخناش پذیرفتنی نیست و فرقی نمی کند که وی چه شخصیت و جایگاهی دارد چرا که ملاک و میزان سخن حق است نه شخص.
خدای متعال در سوره مبارکه زمر می فرماید:
(فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللهُ وَأُولَئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبَابِ)؛ (2)
پس بندگان مرا مژده بده همان کسانی سخن را می شنوند و به نیکوترین وجه از آن پیروی می کنند، فقط آنان هستند که خدا هدایتشان کرده و فقط آنان صاحبان خرد هستند.
آری! ملاک سخن حق (سخن حجت های معصوم خداوند) است و باید این سخن -
را شنید و به نیکوترین وجه از آن تبعیت کرد و سخنی که از حق (قرآن و اهل بیت علیهم السلام) فاصله داشته باشد، قابل اتباع و پذیرفتنی نیست.
غیر معصوم اگرچه بهترین اشخاص باشد، ممکن است خطا و اشتباه کند و سخنانش حق نباشد؛ لذا خداوند به تبعیت از بهترین اشخاص ترغیب نمی کند، بلکه از پیروان کلام حق (كلام حجج الهی) تمجید کرده است.
خداوند متعال کبر و برتری جویی را از عوامل مهم عدم پذیرش حق معرفی کرده و فرموده است:
(وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَلَبِئْسَ الْمِهَادُ)؛ (1)
و وقتی که به او گفته می شود از خدا بترس برتری جویی (تعصب بی جا و غیرت جاهلیت) او را به گناه می کشاند، پس آتش دوزخ برای او کافی است و چه بد جایگاهی است.
حاصل آن که اشخاص ملاک و معیار حق و باطل نیستند بلکه قول حق یعنی قرآن و فرمایشات حجت های معصوم خداوند سبحان، ملاک است. پس این کلام امیرالمؤمنين علیه السلام همواره باید نصب العین ما باشد که فرمودند:
إِنَّ الْحَقُّ لَا يُعْرَفُ بِالرِّجَالِ اعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ؛ (2)
حق با شخصیت ها شناخته نمی شود خود حق را بشناس تا پیروان آن را بشناسی.
در نتیجه کلام هیچ کس غیر از معصوم حجیت ندارد و نمی توان گفت چون این کلام از او صادر شده، پس حق است.
هیچ دلیل و برهانی بر حقانیت تمام سخنان اشخاص غیر معصوم وجود ندارد و چنان چه سخنی خلاف قرآن و فرمایشات معصومین علیهم السلام از او صادر شود، کلامش حقانیتی ندارد و باطل است.
البته باید توجه داشت گاه بطلان یک سخن و مخالفت آن با قرآن و سنت واضح و مبین است و تبعیت از آن معنا ندارد، اما گاه حق و باطل مشتبه می شود و کار را بر مردم عادی مشکل می کند و ممکن است به خاطر اعتماد به گوینده، فریب بخورند و كلام باطل را از او بپذیرند.
لذا برای در امان ماندن از این موارد انسان عاقل همواره باید اقوال اشخاص را با کنار گذاشتن حب و بغض ها و تعصبات، بررسی و به قرآن و احادیث عرضه کنند و بدون تفحص و تجسس و سربسته هیچ سخنی را قبول نکنند.
هم چنین وظیفهٔ علمای دین است که بدعت ها را برای مردم عادی و عوام آشکار سازند چرا که فرموده اند:
(إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فِي أُمَّتِي، فَلْيُظْهِرِ الْعَالِمُ عِلْمَهُ)؛ (1)
چنان چه بدعت ها ظهور یابند، پس بر عهدهٔ علماست که علمشان را آشکار سازند.
مؤمن نباید بدون فکر و دربست به کسی دل ببندد بلکه، همواره باید عمل و گفتار و نتیجه کارهای او را بررسی کند تا اگر در برهه ای فریب خورد، زود متوجه شود و بازگردد و شیفتگی به اشخاص سبب گوش فرا دادن به سخنان باطل آنان نگردد؛ حضرت امام علیه السلام باقر فرمودند:
مَنْ أَصْغَى إِلى نَاطِقِ فَقَدْ عَبَدَهُ، فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ يُؤَدِّي عَنِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ -
1) عيون اخبار الرضاء علیه السلام، ج 1، ص 113؛ علل الشرايع، ج 1، ص 236 ؛ الغيبة (للطوسي)، كتاب الغيبة، ص 64.
فَقَدْ عَبَدَاللَّهَ، وَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ يُؤَدِّي عَنِ الشَّيْطَانِ فَقَدْ عَبَدَ الشَّيْطَانِ؛ (1)
هرکس به سخن گوینده ای گوش فرا دهد در واقع او را عبادت کرده است، پس چنان چه آن سخنگو از خدا سخن گوید مستمع نیز در حقیقت خدا را عبادت کرده است و اگر گوینده از ناحیهٔ شیطان سخن گوید مستمع نیز در واقع شیطان را عبادت کرده است.
منظور از «ما بین ایدیکم»؛ یعنی آن چه پیش روی شماست در واقع همان شرک و معصیت و دنباله روی از شیطان است که انسان را از خدای متعال دور می سازد و مراد از «و ما خلفكم»؛ یعنی آن چه پشت سر شماست نیز همان مرگ و عذاب قبر و کیفر آخرت و جهنم است.
اگر انسان با پیشه کردن تقوا مأمن و پناهگاهی برای خود فراهم آورد و از شرک و معصیت و اتباع از شیطان دوری گزیند و از آتش جهنم پروا داشته باشد، امید است که مشمول رحمت الهی گردد و سعادتمند شود؛ خدای متعال می فرماید:
(فَمَن زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ)؛ (2)
هرکس از آتش دوزخ دور شده و وارد بهشت گردد، نجات یافته و رستگار شده؛ و زندگی دنیا چیزی جز فریب نیست.
اما اگر تقوا پیشه نکند و از معصیت نپرهیزد و از آتش جهنم پروا نداشته باشد دچار خسران شده است؛ چرا که انسان بسیار بسیار ضعیف و عذاب الهی بسیار بسیار شدید و دردناک است.
با این حال جای بسی تعجب است که انسان ها نوعاً از این حقیقت غافل می شوند. راه توجه و رهایی از این غفلت انس با همین آیات و استمرار بر اذکار است.
مفسران درباره معنای مراد از «ما بين ايديكم و ما خلقكم» آراء مختلفی ارائه داده اند؛ برخی معتقدند مراد این است که شما به شرک و معصیت مبتلا هستید، اطراف شما را شرک و معاصی (فرا) گرفته و شما را غرق کرده است. از نظر این گروه، مراد از «ما بین ایدیکم» معاصی و شرک و مراد از «ما خلفكم» مرگ و عذاب آخرت است. (1)
عده ای از مفسران نیز عکس این معنا را گفته و قائل شده اند: مراد از «ما بین ایدیکم» یعنی آن چه در پیش روی شماست در واقع همان مرگ است و مراد از «ما خلفكم» اعمال ناپسندی است که پیش تر انجام داده اید. پس باید با پروا از آن چه در پیش رو دارید در صدد جبران و تدارک اعمال گذشته خود باشید. (2)
به اعتقاد برخی مفسران نیز معنای آیه این است که ما گرفتار معاصی و شرک هستیم یا این که دست کم اعمال و عبادات ما آمیخته با شرک است؛ چرا که وقتی خداوند شیطان را از درگاه خویش راند، شیطان گفت:
(فَبِعِزَّتِكَ لأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ). (3)
پس به عزتت سوگند همه آنان را گمراه خواهم کرد.
و نیز گفت :
(لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ * ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ). (4)
من قطعاً بر سر راه مستقیم تو می نشینم. سپس از پیش رو و از پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ آنها می آیم و بیشتر آنها را شکرگزار نخواهی یافت.
لذا تعبير «ما بين ايديكم و ما خلفكم» در واقع اخبار از گرفتاری همه جانبه بندگان به دام های شیطان است و خداوند با امر به تقوا پیشگی در این آیه در واقع به پرهیز از این دام ها امر فرموده است. (1)
برای دستیابی به معنای صحیح این آیه شریفه ضرورتاً باید به آن چه از سایر آیات قرآن و نصوص روایات استفاده می شود تکیه کنیم.
از آیات و احادیث استفاده می شود که مراد از «ما بین ایدیکم» شرک و عصیان بندگان در دنیا و مراد از «ما خلفكم» عقوبت های آخرتی است.
در ادامه به ارائه شواهدی بر این مدعا می پردازیم.
خداوند سبحان در سوره مبارکه مؤمنون می فرماید:
(وَ مِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ)؛ (2)
و پشت سرشان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند.
در این آیه شریفه برزخ را و راء (پشت سر) آن ها دانسته است، بر این اساس می توان گفت مراد از «و من خلفهم» در آیه مورد بحث نیز همان مرگ و برزخ و قیامت است.
در آیه ای دیگر می خوانیم:
(إِنَّ هَؤُلَاءِ يُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ وَيَذَرُونَ وَرَاءَهُمْ يَوْمًا ثَقِيلاً)؛ (1)
این مردم زندگی زودگذر دنیا را دوست دارند و روز سختی را که پشت سر دارند فراموش می کنند.
در این آیه شریفه نیز و راء (پشت سر) به روز قیامت اطلاق شده است؛ بر این اساس می توان گفت در آیه مورد بحث مراد از «من بین ایدیکم» معاصی و شرکی است که بندگان هم اکنون در دنیا بدان مبتلا هستند و مراد از «من خلفهم» سزا و عقوبت این معاصی و گناهان است که به دنبال آنها می آید.
مرحوم طبرسی در کتاب مجمع البیان روایتی را از امام صادق علیه السلام نقل می کند که در معنای آیه شریفه فرمودند:
اتَّقُوا مَا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ مِنَ الذُّنُوبِ وَمَا خَلْفَكُمْ مِنَ الْعُقُوبَة لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُون؛ (2)
بپرهیزید از آن چه از گناهان در پیش روی شماست و از آن چه از عقوبت که در پی می آید، شاید که مورد رحمت الهی قرار گیرید.
در این حدیث شریف نیز تصریح شده است که مراد از «ما بین ایدیکم» شرک و عصیانی است که بندگان در دنیا به آن مبتلا هستند؛ و مراد از «ما خلفکم» عقوبت هایی است که در پی این شرک و عصیان در قیامت دامن عصیانگر را خواهد گرفت.
سزا و جزای اعمال هم شامل عقوبت و عذاب در دنیا می شود، و هم جزای اخروی را در بر می گیرد اما به نظر می رسد مبدأ «خلف» در آيه شريفه (وَإِذا قيلَ لَهُمُ اتَّقُوا مَا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَمَا خَلْفَكُمْ) مرگ است و با مرگ عقوبات اعمال آغاز می شود.
مرگ انتقال از حالی به حال دیگر و به عبارتی سفری محقق الوقوع می باشد که زمان آن معلوم نیست.
هرکس اندک تعقلی داشته باشد تصدیق می کند که اگر سفری در پیش باشد ضرورتاً باید در اندیشه چگونگی انجام و تدارک احتیاجات آن سفر بود؛ هرچند سفر پیش رو کوتاه، زمان آن کم و مسیرش آسان باشد تا چه رسد به سفری دراز و طولانی مدت و سخت.
مرگ، سفری سخت است که همۀ خلایق ناگزیر از انجام آن هستند، ولیکن زمان سفر برای آنها مشخص نیست. هم چنین بیشتر خلایق از مسیر این سفر آگاه نیستند و نمی دانند به کجا خواهند رفت و چه بر سر آنها خواهد آمد.
خدای متعال می فرماید:
(وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضِ تَمُوتُ إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ)؛ (1)
و هیچ کس نمی داند فردا چه به دست می آورد و هیچ کس نمی داند در کجا می میرد همانا خداوند دانای باخبر است.
هیچ کس نمی داند که چه روزی به دنیا می آید و نمی داند در این دنیا چه بر سر او خواهد آمد.
هم چنین کسی نمی داند که در کجا و چگونه می میرد اما بدون تردید مرگ فرا می رسد و سفری محتوم، محقق الوقوع، طولانی و سخت در پیش است.
1) سوره لقمان، آیه 34.
لذا عقل حکم می کند انسان نسبت به چنین سفری دغدغه داشته باشد؛ و برای کسب اطلاع از آن به فرد خبیری مراجعه کند که بر عالم دنیا و ماورای دنیا محیط باشد، تا با احاطه بر کون و مکان و عرش و فرش سفر از این عالم به عالم ماورا را برای او توصیف کند و هرکس دیگری در این باره سخنی بگوید بی شک گزاف گفته است؛ زیرا تنها راه آگاهی از سفر به ماورای دنیا آموزه هایی است که از طریق وحی رسیده باشد.
این مدعیان در طلبش بی خبرانند *** و آن را که خبر شد خبری باز نیامد.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در پاسخ سؤال شخصی که گفت: برایم مرگ را توصیف کنید، فرمودند:
عَلَى الْخَبِيرِ سَقَطْتُمْ هُوَ أَحَدُ ثَلَاثَةِ أُمُورٍ يَرِدُ عَلَيْهِ إِمَّا بِشَارَةٌ بِنَعِيمِ الْأَبَدِ وَإِمَّا بِشَارَةٌ بِعَذَابِ الْأَبَدِ وَإِمَّا تَحْزِينٌ وَ تَهْوِيلٌ وَأَمْرُهُ مُنْهَمَّ لَا يَدْرِي مِنْ أَيُّ الْفِرَقِ هُوَ.
فَأَمَّا وَلِيُّنَا الْمُطِيعُ لِأَمْرِنَا فَهُوَ الْمُبَشِّرُ بِنَعِيمِ الْأَبَدِ وَأَمَّا عَدُونَا الْمُخَالِفُ عَلَيْنَا فَهُوَ الْمُبَشَّرُ بِعَذَابِ الْأَبَدِ وَأَمَّا الْمُبْهَمُ أَمْرُهُ الَّذِي لَا يُدْرَى مَا حَالُهُ فَهُوَ الْمُؤْمِنُ الْمُسْرِفُ عَلَى نَفْسِهِ لَا يَدْرِي مَا يَقُولُ إِلَيْهِ حَالُهُ يَأْتِيهِ الْخَبَرُ مُبْهَماً مَخُوفاً ثُمَّ لَنْ يُسَوِّيَهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِأَعْدَائِنَا لَكِنْ يُخْرِجُهُ مِنَ النَّارِ بِشَفَاعَتِنَا.
فَاعْمَلُوا وَأَطِيعُوا لَا تَتَّكِلُوا وَلَا تَسْتَصْغِرُوا عُقُوبَةَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَإِنَّ مِنَ الْمُسْرِفِينَ مَنْ لَا تَلْحَقُهُ شَفَاعَتُنَا إِلَّا بَعْدَ عَذَابٍ ثَلَاثِمِائَةِ أَلْفِ سَنَةٍ؛ (1)
1) معانی الاخبار، ص 288؛ اعتقادات الامامية (للصدوق)، ص 51؛ مسند الامام علی، ج 1، ص 157.
امام علیه السلام فرمودند: بر فرد آگاه وارد شدید، مرگ یکی از سه حالتی است که بر شخص وارد می شود یا بشارت به نعمت های ابدی است و یا بشارت به عذاب دائمی و یا به محزون و ترسان بودن و امری مبهم که شخص نمی داند که وی از کدام گروه است.
اگر از دوستداران ما و فرمانبردان از امر ما باشد پس او از کسانی است که به نعمت ابدی بشارت داده شده است.
و چنان چه از دشمنان ما و مخالفت کنندگان با امر ما باشد پس وی از بشارت داده شدگان به عذاب ابدی است.
و اما آن که امرش مبهم است و کسی که وضعیت خویش را نمی داند، پس او مومنی است که بر نفس خویش اسراف کرده و نمی داند چه بر سرش خواهد آمد و وضعیت اش چگونه خواهد شد. خبرهای مبهم و ترسناکی به او می رسد سپس خداوند او را با دشمنان ما یکسان قرار نمی دهد و به واسطه شفاعت ما او را از آتش بیرون می برد.
پس عمل کنید و فرمان ببرید و (به شفاعت ما) اتکال نکنید و عقوبت خدا را کوچک نشمارید چرا که به راستی از اسراف کنندگان کسانی هستند که شفاعت ما به آنها نمی رسد، مگر بعداز سیصد هزار سال عذاب کشیدن.
بر اساس کلام نورانی امیرالمؤمنین علیه السلام گروه های مختلف انسان ها بعداز مرگ حالات متفاوتی خواهند داشت. در ادامه مطالبی پیرامون حالات: مؤمنان فرمانبردار، دشمنان اهل بیت علیهم السلام و مؤمنان مُسرف ارائه می گردد.
مؤمنان فرمانبردار که ولایت اهل بیت علیهم السلام را پذیرفته و از ایشان اطاعت کرده اند، مرگشان با بشارت و مژدگانی به نعمت های دائم و جاودان توأم می شود؛
چنان که خدای متعال دربارهٔ این دسته می فرماید:
(الَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ * لَهُمُ الْبُشْرَى فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الآخِرَةِ)؛ (1)
آنان که ایمان آوردند و از نافرمانی خدا پرهیز کردند، در زندگی دنیا و در آخرت برای ایشان بشارت است.
در لحظه مرگ به این مؤمنان نیکوکردار بشارت داده می شود و در قیامت نیز به بهشت و نعمت ابدی خواهند رسید؛ چرا که خدای متعال فرموده است:
(إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى أُولَئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ * لَا يَسْمَعُونَ حَسِيسَها وَهُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خَالِدُونَ * لَا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ هَذَا يَوْمُكُمُ الَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ). (2)
همانا کسانی که نیکی (و وعده خوب) از سوی ما پیش تر به آنان داده شده است آنان از آتش جهنم دورند و صداهای آن را نمی شنوند و آنها در آن چه دل خواهشان هست جاودانه خواهند ماند.
وحشت بزرگ آنان را اندوهگین نمی کند و فرشتگان به استقبال آنان می آیند و می گویند: این همان روزی است که به شما وعده داده می شد.
کسانی که خدا محور بودند و در راه خدا استقامت کردند از این گروهند؛ قرآن کریم می فرماید:
(إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ)؛ (3)
به یقین کسانی که گفتند پروردگار ما فقط خداوند است، سپس پایداری کردند،
فرشتگان بر آنان نازل می شوند که نترسید و غمگین مباشید و مژده باد شما را به آن بهشتی که به آن وعده داده می شدید.
در مقابل، مرگ، برای مخالفان و دشمنان اهل بیت علیهم السلام که از پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم و ائمه اهل بیت علیهم السلام اطاعت نکرده اند، بشارت به عذابی دائمی و ابدی است.
در مباحث بعدی به تفصیل درباره سختی مرگ و قیامت برای کافران و ستمکاران مطالبی ارائه می شود.
اما مؤمنانی که در عین پذیرش ولایت اهل بیت علیهم السلام گاه از دستورات ایشان سرپیچی کرده و مرتکب معاصی شده اند تا رسیدن به بهشت و نعمت جاودانه فاصله دارند و به خاطر سرکشی و ارتکاب معاصی باید عذاب شوند.
به این ها نه بشارت به نعمت های دائم و جاودان بهشت داده می شود و نه بشارت به عذاب ابدی.
این افراد از این که نمی دانند چه بر سرشان خواهد آمد مضطرب و نگرانند و بلاتکلیفی سبب حزن و ترس آنان می شود.
اضطراب حاصل از این بلا تکلیفی بسیار سخت و عذاب آور است. آنان در انتظار اجرای حکم الهی در محکمه عدل پروردگار در نزد ملائکه غلاظ و شداد هستند که هر آن ممکن است خداوند به آن ملائکه دستور دهد این بنده سرکش و معصیت کار را بگیرید و در غل و زنجیرش کنید، سپس او را در دوزخ افکنید. پس او را به زنجیری که طول آن هفتاد ذراع است در کشید. (1)
1) و این واقعیتی است که خداوند در سوره حاقه، آیات 30 تا 32 بیان کرده و فرموده است که در قیامت درباره کافران و عاصیان به فرشتگان عذاب این چنین امر می شود: (خُذُوهُ فَغُلُّوهُ * ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ * ثُمَّ فِى سِلْسِلَة ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعًا فَاسْلُكُوهُ).
آری! مرگ آغاز سختی ها و مشکلات و عذاب هاست، پس باید پیش از مرگ در اندیشه آن روز بود چنان که حضرت اميرالمؤمنين عليه الصلوة و السلام فرمودند:
وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم كَثِيراً مَا يُوصِي أَصْحَابَهُ بِذِكْرِ الْمَوْتِ فَيَقُولُ أَكْثِرُوا ذِكْرَ الْمَوْتِ فَإِنَّهُ هَادِمُ اللَّذَّاتِ حَائِلُ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَ الشَّهَوَاتِ وَاعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ مَا بَعْدَ الْمَوْتِ أَشَدُّ مِنَ الْمَوْتِ لِمَنْ لَمْ يَغْفِرِ اللَّهُ لَهُ وَيَرْحَمْهُ وَاحْذَرُوا الْقَبْرَ وَضَمَّتَهُ وَضِيقَهُ وَظُلْمَتَهُ وَ غُرْبَتَه... . (1)
و رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم اصحاب خویش را بسیار به یاد مرگ توصیه می کردند و می فرمودند: بسیار مرگ را یاد کنید، چرا که آن به راستی از بین برنده لذات و حائلی میان شما و شهوات است.
ای بندگان خدا برای کسی که گناهانش آمرزیده نشود آن چه بعداز مرگ در انتظار اوست شدیدتر از مرگ است (از جمله قبر). پس از تنگی و فشار و تاریکی و غربت آن برحذر باشید.
حاصل آن که آیه شریفه انسان را به اعمال و نتیجه اعمالش توجه می دهد و بیانگر این حقیقت است که بندگان خدا باید نتیجه گرا باشند و به آن چه بعداز اعمالشان دامن گیر آنها می شود توجه کنند که اگر به اعمال خود توجه نکنند و بر جلب خوبیها و دوری از بدی ها تحفظ نداشته باشند؛ نتیجه کار آنان، عذاب ابدی خواهد بود.
1) الأمالي للمفيد، ص 264؛ الأمالي للطوسى، ص 28؛ وسائل الشيعه، ج 2، ص 437.
قرآن کریم از لسان حضرت ابراهیم علیه السلام می فرماید که به درگاه ربوبی عرضه داشت:
(رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ)؛ (1)
پروردگار ما! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بی آب و علفی در کنار خانه محترم تو ساکن کردم، پروردگار ما! تا نماز را برپا دارند تو دل های بعضی از مردم را متوجه آنها ساز و از ثمرات به آنها روزی ده! شاید سپاس گزارند.
از این آیه شریفه نیز استفاده می شود که انسان در کارهای خود باید نتیجه گرا باشد، چنان که حضرت ابراهيم على نبينا و آله و عليه السلام همسر و فرزند خود را در بیابان بی آب و علفی در کنار خانه خدا ساکن کرد تا نتیجه ای از این کار حاصل شود، یعنی او این کار را انجام داد تا نماز اقامه شود.
در نتیجه؛ بنده باید نتیجه گرا باشد و صحیح نیست گفته شود ما مأمور به وظیفه هستیم نه مأمور به نتیجه؛ این سخن خلاف قرآن است.
قرآن بندگان را به توجه کردن به نتیجه اعمالشان امر می کند و از جمله در آیه مورد بحث می فرماید: (وَإِذا قيلَ لَهُمُ اتَّقُوا مَا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَمَا خَلْفَكُمْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ)؛ لذا رحمت الهی با پروا از نتیجه عمل حاصل می شود.
پس انسان علاوه بر اینکه مأمور به وظیفه است از نتیجه نیز نباید غافل باشد. رحمت خاصه خدای عز اسمه، که مخصوص مؤمنان است، وقتی شامل حال انسان می شود که او بر اعمال و افکار و گفتار خود تحفظ داشته باشد و به نتیجه آنها بیندیشد.
1) سوره ابراهیم، آیه 37.
خدای متعال مرگ (ستمکاران، کافران و مشرکان بدکردار) را چنین تصویر کرده است:
(فَكَيْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلَائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ)؛ (1)
پس حال آنان چگونه خواهد بود هنگامی که فرشتگان بر صورت ها و پشت آنان می کوبند.
در آیه دیگری از پذیرفته نشدن هیچ عذر و بهانه ای، بعداز مرگ اخبار شده و آمده است:
(إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفينَ فِي الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فيها فَأُولئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِيرًا)؛ (2)
همانا کسانی که فرشتگان جان آنها را گرفتند درحالی که به خویشتن ستم کرده بودند.
به آنها گفتند: در چه وضعی بودید؟ گفتند: ما در روی زمین مستضعف و خوار بودیم فرشتگان گفتند: مگر سرزمین خدا پهناور نبود که مهاجرت کنید؟ پس آنها جایگاهشان دوزخ است و بد سرانجامی است.
در سوره مبارکه «واقعه» سرانجام بندگان در هنگام جان دادن و بعداز مرگ، این گونه بیان شده است:
(فَلَوْ لَا إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ * وَأَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ * وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ -
مِنْكُمْ وَلَكِنْ لا تُبْصِرُونَ * فَلَوْ لَا إِنْ كُنْتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ * تَرْجِعُونَهَا إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ * فَأَمَّا إِنْ كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ * فَرَوْحٌ وَرَيْحَانٌ وَجَنَّةُ نَعِيمٍ * وَأَمَّا إِنْ كَانَ مِنْ أَصْحَابِ الْيَمِينِ * فَسَلَامٌ لَكَ مِنْ أَصْحَابِ الْيَمِينِ * وَأَمَّا إِنْ كَانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضَّالِّينَ * فَنُزُلُ مِنْ حَمِيمٍ * وَتَصْلِيَةُ جَحِيمٍ * إنَّ هَذَا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ * فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ). (1)
پس (حال شما) چگونه خواهد بود هنگامی که جان به گلو می رسد؟ و شما در این حال نگاه می کنید و ما از شما به او نزدیک تریم، ولی شما او را نمی بینید.
پس اگر شما جزا داده نمی شوید او را بازگردانید اگر راست می گویید. پس اگر از مقربان درگاه خدا باشد برای او آسایش و آرامش و بهشت پر نعمت است. و اگر از یاران دست راستی باشد (به او گفته می شود:) سلام بر تو از جانب دوستانت که از دست راستی ها هستند.
ولی اگر او از تکذیب کنندگان گمراه باشد پس با آب جوشان پذیرایی می شود و (در آخرت) به آتش جهنم وارد می گردد.
این قطعاً همان حقیقت یقینی است. پس به اسم پروردگارت که بزرگ است تسبيح كن.
خدای سبحان در سوره مبارکه «قیامت» نیز چنین می فرماید:
(كَلَّا بَلْ تُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ * وَتَذَرُونَ الْآخِرَةَ * وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ * إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ * وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بَاسِرَةٌ * تَظُنُّ أَنْ يُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَةٌ * كَلَّا إِذَا بَلَغَتِ التَّرَاقِيَ * وَقِيلَ مَنْ رَاقٍ * وَظَنَّ أَنَّهُ الْفِرَاقُ * وَالْتَفَّتِ الشاقُ بِالسَّاقِ إِلى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَسَاقُ * فَلا صَدَّقَ وَلَا صَلَّى * وَلَكِنْ كَذَّبَ -
1) سوره واقعه، آیات 83 تا 96.
وَ تَوَلَّى ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى أَوْلِىَ لَكَ فَأَوْلى). (1)
نه! (چنین نیست که معادی نباشد) بلکه شما دنیای زودگذر را دوست دارید. و آخرت را رها می کنید. در آن روز چهره هایی زیبا و شاداب است. و به رحمت پروردگارش می نگرد. و در آن روز چهره هایی در هم کشیده و خشمناک است، زیرا می داند که کیفری کمرشکن در پیش دارد.
هرگز! (چنین نیست که معادی نباشد) هنگامی که جان به گلوگاه رسید، و گفته شود آیا مداوا کننده ای هست؟ و انسان یقین می کند که روز جدایی است و ساق پاها به هم می پیچد. در آن روز مسیر همه به سوی پروردگارت خواهد بود.
پس او (انسان) نه تصدیق حقیقت کرد و نه نماز خواند، بلکه تکذیب کرد و روی گردان شد. سپس به سوی بستگان خود رفت درحالی متکبرانه راه می رفت. پس تو به کیفر و عذاب شایسته تری. آری باز هم تو شایسته تری.
حضرت امام رضا علیه السلام نیز درباره سختی لحظات مرگ می فرماید:
أَوْحَشَ مَا يَكُونُ هَذَا الْخَلْقُ فِي ثَلَاثَةِ مَوَاطِنَ : يَوْمَ يُولَدُ وَيَخْرُجُ مِنْ بَطْنِ أُمِّهِ فَيَرَى الدُّنْيَا، وَيَوْمَ يَمُوتُ فَيَرَى الْآخِرَةَ وَأَهْلَهَا؛ وَيَوْمَ يُبْعَثُ فَيَرَى أَحْكَاماً لَمْ يَرَهَا فِي دَارِ الدُّنْيَا. وَقَدْ سَلَّمَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ عَلَى يَحْيَى علیه السلام فِي هَذِهِ الثَّلَاثَةِ الْمَوَاطِنِ وَآمَنَ رَوْعَتَهُ فَقَالَ: (وَسَلَامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيَّا) وَقَدْ سَلَّمَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ علیه السلام عَلَى نَفْسِهِ فِي هَذِهِ الثَّلَاثَةِ الْمَوَاطِنِ فَقَالَ: (وَالسَّلَامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا)؛ (2)
وحشتناک ترین حالی که برای این خلق هست در سه موطن است: روزی که متولد می شود و از شکم مادر بیرون می آید و دنیا را می بیند.
و روزی که می میرد و آخرت و اهل آن را به عیان مشاهده می کند.
و روزی که برانگیخته می شود و احکامی را می بیند که در دار دنیا آنها را ندیده بود.
و خدای عزوجل در این سه موطن برای یحیی علیه السلام سلامتی قرار داده و او را از ترس ایمن داشته و فرموده است: «و سلامتی بر او باد روزی که متولد شد و روزی که می میرد و روزی که زنده برانگیخته می شود»
و عیسی بن مریم علیه السلام نیز در این سه موطن خودش را سلامت دانسته و گفته است: «و سلامتی بر من باد روزی که به دنیا آمدم و روزی که می میرم و روزی که زنده مبعوث خواهم شد».
نوزاد به هنگام تولد با سختی و فشار فراوان از رحم مادر به دنیا منتقل می شود و از دیدن دنیا وحشت زده است اگر نوزاد سالم و سلامت به دنیا بیاید در این دنیا راحت تر زندگی خواهد کرد اما چنان چه عیب و نقصی داشته باشد و از رحم مادر ناقص متولد شود، در این دنیا رفع نقصان او دشوار و گاه ناممکن است و زندگی او در دنیا همراه با رنج و سختی خواهد بود.
به هنگام مرگ نیز انسان از دنیا به عالمی دیگر منتقل می شود و اهل آخرت را به عیان می بیند و از آن محیط نو و غریبه وحشت می کند.
حال اگر سالم و سلامت به آخرت منتقل شود حیات راحتی خواهد داشت، اما چنان چه با دست تهی و با آسیب هایی که به واسطهٔ سوء اعتقاد و سوء کردار به خود وارد ساخته پا در عرصه برزخ بگذارد، پس در سختی و عذاب خواهد بود.
و بالاخره سومین موطن وحشتناک زمانی است که انسان از قبر برانگیخته شود و به محشر وارد گردد و محیطی ناآشنا و متفاوت را ببیند در آن روز هرکسی تنها به فکر خویش است و افراد تهی دست به شدت معذب خواهند بود.
آری! کسی که با دست تهی وارد محشر شود دیگر در آنجا نمی تواند توشه ای برای خود برگیرد. لذا وقتی کافران و بدکاران دست خود را در قیامت خالی می بینند درخواست می کنند که به دنیا بازگردانده شوند خدای متعال می فرماید:
(وَهُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيهَا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحًا غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ أَوَلَمْ نُعَمِّرْكُمْ مَا يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَ جَاءَكُمُ النَّذِيرُ فَذُوقُوا فَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ نَصِيرٍ)؛ (1)
آنها در دوزخ فریاد می زنند: پروردگارا! ما را بیرون آرتاکار شایسته انجام دهیم غیر از آن چه انجام می دادیم.
(به آنان گفته می شود:) آیا شما را به اندازه ای که هرکس اهل اندرز پذیری است در آن مدت اندرز پذیرد، عمر ندادیم و مگر بیم دهنده به سوی شما نیامد؟ پس اکنون عذاب را بچشید که برای ستم کنندگان هیچ یاوری نیست.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام حال مرگ را چنین وصف فرموده اند:
اجْتَمَعَتْ عَلَيْهِمْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ وَحَسْرَةُ الْفَوْتِ. (2)
(در هنگام احتضار و مرگ) گرفتاری و سختی مرگ با حسرت از دست رفتن فرصت برای میت جمع می شود.
حسرت به خاطر اموالی که از هر طریقی گردآورده و اینک، آنها را برای دیگران وا می گذارد و خود باید حساب پس بدهد!
حسرت عمری که برای انجام کارهایی که نباید صرف می شد، صرف شده است؛ -
حسرت کارهایی که باید انجام می شد و انجام نشده است؛ حسرت سخنانی که نباید گفته می شدند ولی گفته شد؛ و حسرت سخنانی که باید گفته می شدند و گفته نشد و ... .
در کلام نورانی حضرت مولی الموحدين اميرالمؤمنين على علیه السلام حال انسان به هنگام احتضار و مرگ چنین توصیف شده است:
فَغَيْرُ مَوْصُوفٍ مَا نَزَلَ بِهِمْ اِجْتَمَعَتْ عَلَيْهِمْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ وَ حَسْرَةُ الْقَوْتِ . فَفَتَرَتْ لَهَا أَطْرَافُهُمْ وَتَغَيَّرَتْ لَهَا أَلْوَانُهُمْ ثُمَّ ازْدَادَ الْمَوْتُ فِيهِمْ وُلُوجاً فَحِيلَ بَيْنَ أَحَدِهِمْ وَبَيْنَ مَنْطِقِهِ وَإِنَّهُ لَبَيْنَ أَهْلِهِ يَنْظُرُ بِبَصَرِهِ وَيَسْمَعُ بِأُذُنِهِ عَلَى صِحَّةٍ مِنْ عَقْلِهِ وَبَقَاءٍ مِنْ لُبِّهِ وَيُفَكِّرُ فِيمَ أَفْنَى عُمُرَهُ وَفِيمَ أَذْهَبَ دَهْرَهُ.
وَ يَتَذَكَّرُ أَمْوَالاً جَمَعَهَا أَغْمَضَ فِي مَطَالِبِهَا وَأَخَذَهَا مِنْ مُصَرَّحَاتِهَا وَ مُشْتَبِهَاتِهَا قَدْ لَزِمَتْهُ تَبِعَاتُ جَمْعِهَا وَأَشْرَفَ عَلَى فِرَاقِهَا تَبْقَى لِمَنْ وَرَاءَهُ يُنَعَّمُونَ بِهَا فَيَكُونُ الْمَهْنَأُ لِغَيْرِهِ وَالْعِبْءُ عَلَى ظَهْرِهِ وَالْمَرْءُ قَدْ غَلِقَتْ رُهُونُهُ بِهَا يَعَضُّ يَدَهُ نَدَامَةٌ عَلَى مَا أَصْحَرَ لَهُ عِنْدَ الْمَوْتِ مِنْ أَمْرِهِ وَ يَزْهَدُ فِيمَا كَانَ يَرْغَبُ فِيهِ أَيَّامَ عُمُرِهِ وَيَتَمَنَّى أَنَّ الَّذِي كَانَ يَغْبِطُهُ بِهَا وَ يَحْسُدُهُ عَلَيْهَا قَدْ حَازَهَا دُونَهُ.
فَلَمْ يَزَلِ الْمَوْتُ يُبَالِغُ فِي جَسَدِهِ حَتَّى خَالَطَ سَمْعَهُ فَصَارَ بَيْنَ أَهْلِهِ لَا يَنْطِقُ بِلِسَانِهِ وَلَا يَسْمَعُ بِسَمْعِهِ يُرَدِّدُ طَرْفَهُ بِالنَّظَرِ فِي وُجُوهِهِمْ يَرَى حَرَكَاتِ أَلْسِنَتِهِمْ وَلَا يَسْمَعُ رَجْعَ كَلَامِهِمْ ثُمَّ ازْدَادَ الْمَوْتُ الْتِيَاطاً فَقَبَضَ بَصَرَهُ كَمَا قَبَضَ سَمْعَهُ وَ خَرَجَتِ الرُّوحُ مِنْ جَسَدِهِ فَصَارَ جِيفَةً بَيْنَ أَهْلِهِ قَدْ أَوْحَشُوا مِنْ جَانِبِهِ وَ تَبَاعَدُوا مِنْ قُرْبِهِ لَا يُسْعِدُ بَاكِياً وَلَا يُجِيبُ دَاعِياً ثُمَّ حَمَلُوهُ -
إِلَى مَخَطٍ مِنَ الْأَرْضِ وَأَسْلَمُوهُ فِيهِ إِلَى عَمَلِهِ وَانْقَطَعُوا عَنْ زَوْرَتِهِ حَتَّى إِذَا بَلَغَ الْكِتَابُ أَجَلَه... . (1)
آن چه (از سختی) بر سرشان آمد وصف شدنی نیست: سختی های مرگ و حسرت آن چه از دستشان رفته یک جا آنان را در بر گرفت.
اعضاء بدنشان در برابر آن سختی ها به سستی گرایید، و رنگشان تغییر کرد. سپس مرگ بیشتر در وجودشان نفوذ کرده و بین آنان و سخن گفتنشان مانع شد و آن محتضر در میان اهل بیت خویش با دیده اش می بیند، و با گوش خود می شنوند درحالی که عقل او در صحت است و هوش او باقی است، اندیشه می کند که عمرش را در چه راهی به باد داده است و روزگارش را چگونه سپری کرده است.
به یاد می آورد ثروتی را که جمع کرده و در به دست آوردن آن به حلال و حرام بودنش توجهی نداشته است و از جایی که حلال و حرام آن برخی روشن و برخی مشتبه بوده به چنگ آورده است و فعلاً پایبند گناه جمع آوری آن ثروت است و مشرف بر جدا شدن از آن شده است، ثروتی که برای افراد بعداز وی باقی می ماند و آنها (وارثان) با آن متنعم می شوند و خوش می گذرانند. راحتی آن اموال برای وارث و بار مسئولیتشان بر دوش اوست و او در گرو این ثروت است.
در آن چه وقت مردن برایش ظاهر می شود از حسرت، دست به دندان می گزد و به آن چه در ایام عمرش به آن رغبت داشته بی میل می شود، و آرزو می کند که ای کاش آن کسی که قبل از این به ثروت او غبطه می خورد و به خاطر آن به او حسد می ورزید آن ثروت را به جای او گرد آورده بود.
آن گاه مرگ در غلبه بر بدنش چندان پیش می رود که دیگر گوشش مانند زبانش از کار می ایستد، درحالی که در میان خانواده خویش می ماند و قدرت -
1) نهج البلاغه، ص 160، خطبه 109: «ومن خطبة له علیه السلام في بيان قدرة الله وانفراده بالعظمة وامر البعث»؛ بحار الأنوار، ج 6، ص 164.
سخن گفتن و شنیدن ندارد، دیده به چهره اهل و عیالش می گرداند، حرکات زبان آنان را می بیند ولی صدای کلام آنان را نمی شنوند.
سپس پنجه مرگ با او گلاویز می شود چشم او نیز مانند گوش وی از کار می افتد، و روح از بدن او بیرون می رود و به لاشه ای تبدیل می شود که بین خانواده اش افتاده است به طوری که از نشستن نزد او وحشت می کنند و از نزدیک شدن به او دوری می جویند.
گریه کننده خود را همراهی نمی کند و قدرت پاسخ دادن به کسی که او را صدا می کند ندارد.
آن گاه او را به روی دوش برداشته و به خانه قبر می برند، و وی را در آنجا به عمل خود می سپارند و برای همیشه از دیدار او محروم می مانند. تا زمانی که مدت معلوم شده جهان سرآید.
بر اساس کلام نورانی امیرالمؤمنین علیه السلام و نیز بنا بر واقعیت مشهود، انسان تا مادامی که اختیار دارد می تواند در اموال خود تصرف کند و با از دست دادن اختیار اموال نیز از کف او می روند اما هنوز خانواده و خویشاوندان همراه و در کنار او هستند و این همراهی نیز حداکثر تا هنگام دفن است و پس از آن تنها همراه انسان، اعمال اوست.
لازم به یادآوری است حالاتی که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به تصویر کشیدند برای کفار و مشرکان و گناه کاران است.
بعداز مرگ انسان به عالم قبر و برزخ وارد می شود و پس از برزخ عقبه قیامت است.
قبر سه ویژگی دارد:
وحدت.
وحشت.
غربت.
حضرت امیرالمؤمنین هنگام بازگشت از جنگ صفین در دروازه کوفه مقابل قبرستان ایستادند و درحالی که اصحاب حضرتش در کنار ایشان بودند، به اهل قبور خطاب کردند و فرمودند:
يَا أَهْلَ الدِّيَارِ الْمُوحِشَةِ وَالْمَحَالُ الْمُقْفِرَةِ وَالْقُبُورِ الْمُظْلِمَةِ! يَا أَهْلَ التُّرْبَةِ ! يَا أَهْلَ الْغُرْبَةِ يَا أَهْلَ الْوَحْدَةِ يَا أَهْلَ الْوَحْشَةِ ! أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ سَابِقٌ وَنَحْنُ لَكُمْ تَبَعٌ لَاحِقٌ ، أَمَّا الدُّورُ فَقَدْ سُكِنَتْ، وَأَمَّا الْأَزْوَاجُ فَقَدْ نُكِحَتْ، وَأَمَّا الْأَمْوَالُ فَقَدْ قُسِمَتْ هَذَا خَبَرُ مَا عِنْدَنَا فَمَا خَبَرُ مَا عِنْدَكُمْ؛ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى أَصْحَابِهِ، فَقَالَ : أَمَا لَوْ أُذِنَ لَهُمْ فِي الْكَلَامِ لَأَخْبَرُوكُمْ أَنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى؛ (1)
ای اهل دیار وحشت زا، و مکان های بی آب و علف، و قبرهای تاریک، ای خاکیان، ای غریبان، ای بی کسان، ای وحشت زدگان، شما پیشرو ما هستید که از ما پیشی گرفتید و ما پیرو شما هستیم و به زودی به دنبال شما می رسیم. اما خانه ها، غیر شما در آن ساکن شدند، اما همسران، دیگران با آنان ازدواج کردند، اما اموال همۀ آنها تقسیم شد. این است خبری که نزد ماست، پس خبر نزد شماست چیست؟
سپس رو به جانب یاران کردند و فرمودند: اگر به آنان اجازه سخن گفتن می دادند به شما می گفتند بهترین توشه تقواست.
آری! عالم برزخ عالم تنهاییست و فقط اعمال انسان در کنار او هستند؛ نماز مؤمن او را از وحشت و تنهایی نجات می دهد روزۀ او از وی دستگیری می کند، انفاق و صدقات واجب و مستحب او را یاری می رساند ولایت به فریاد او می رسد و خلاصه بهترین توشه تقوا است و انسان باید برای آخرت خود هرچه بیشتر توشه تهیه کند.
1) نهج البلاغه، ص 492، حکمت 126.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از کمی توشه برزخ آه کشیدند و فرمودند:
آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَطُولِ الطَّرِيقِ وَبُعْدِ السَّفَرِ وَ عَظِيمِ الْمَوْرِد؛ (1)
آه از کمی توشه، و درازی راه و دوری سفر، و عظمت محل ورود.
وقتی آن علی علیه السلام که یک ضربه شمشیر او از عبادت همۀ انس و جن (ثقلين) بالاتر است، (2)از کمی توشه آخرت آه بکشد، دشواری پیش رو هرچه بیشتر آشکار می گردد.
باید توجه داشت که قبر صندوق عمل است و برای مؤمن نیکوکار باغی از باغ های بهشت و برای کافران و مشرکان و بدکاران حفره ای از حفره های آتش جهنم است، چنان که رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم فرمودند:
الْقَبْرُ، إِمَّا رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ ، أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرَانِ؛ (3)
قبر یا باغی از باغ های بهشت است و یا حفرهای از حفره های جهنم.
برزخ از وقت مرگ شروع می شود و تا هنگام برانگیخته شدن در قیامت طول دارد. پس سزاوار است که بندگان برای آسودگی و راحتی در این عالم و عالم پس از آن، تقوا پیشه کنند تا مورد رحمت الهی قرار گیرند.
حضرت امام سجاد علیه السلام نیز در دعای سحر ماه مبارک رمضان می فرمایند:
فَمَالِي لَا أَبْكِي أَبْكِي لِخُرُوجِ نَفْسِي، أَبْكِي لِظُلْمَةِ قَبْرِي، أَبْكِي لِضِيقِ لَحْدِي أَبْكِي لِسُؤَالِ مُنْكَرٍ وَنَكِيرٍ إِيَّايَ ، أَبْكِي لِخُرُوجِي عَنْ قَبْرِي عُرْيَاناً ذَلِيلاً حَامِلاً ثِقْلِي عَلَى ظَهْرِي، أَنْظُرُ مَرَّةً عَنْ يَمِينِي وَأُخْرَى عَنْ شِمَالِي إِذِ -
الْخَلَائِقُ فِي شَأْنٍ غَيْرِ شَأْنِي... . (1)
پس مرا چه شده که گریه نکنم؟ گریه می کنم برای خارج شدن جانم، گریه می کنم به خاطر تاریکی قبرم، گریه می کنم به خاطر تنگی لحدم، گریه می کنم به خاطر سؤال منکر و نکیر، یا این که گریه می کنم به خاطر عریان خارج شدن از قبرم با ذلّت و سنگینی بار اعمال بر دوشم.
یک بار از سمت راست خود می نگرم و بار دیگر از سمت چپ نظاره می کنم آن گاه که خلائق هریک مشغول امری غیر از امر دیگری هستند.
آن حضرت در ادامه دعای خویش از خداوند چنین درخواست می کند:
وَ تَفَضَّلْ عَلَيَّ مَمْدُوداً عَلَى الْمُغْتَسَلِ يُقَلِّبُنِي صَالِحُ جِيرَتِي وَتَحَنَّنْ عَلَيَّ مَحْمُولاً قَدْ تَنَاوَلَ الْأَقْرِبَاءُ أَطْرَافَ جِنَازَتِي وَجُدْ عَلَيَّ مَنْقُولاً قَدْ نَزَلْتُ بِكَ وَحِيداً فِي حُفْرَتِي وَارْحَمْ فِي ذَلِكَ الْبَيْتِ الْجَدِيدِ غُرْبَتِي حَتَّى لَا أَسْتَأْنِسَ بِغَيْرِكَ يَا سَيِّدِي... . (2)
و بر من تفضّل کن در آن حال که روی تخت غسال خانه به صورت درازا افتاده ام و همسایگان شایسته مرا به این سو و آن سو بر می گردانند، و به من محبت فرما در وقت حمل شدنم که بستگانم گوشه های جنازه ام را به دوش برداشته اند، و در حالت حمل شدنم که تنها در قبرم وارد پیشگاه تو شده ام، بر من جود نما، و در این خانه جدید بر غربتم رحم کن تا به غیر تو انس نگیرم، ای آقای من!.
در روایتی از حضرت امام موسی بن جعفر علیه السلام، جناب حفص بن غیاث نخعی نقل می کند:
سَمِعْتُ مُوسَى بْنَ جَعْفَرِ علیه السلام عِنْدَ قَبْرٍ وَهُوَ يَقُولُ: إِنَّ شَيْئاً هَذَا آخِرُهُ -
لَحَقِيق أَنْ يُزْهَدَ فِي أَوَّلِهِ وَإِنَّ شَيْئاً هَذَا أَوَّلُهُ لَحَقِيقٌ أَنْ يُخَافَ آخِرُه. (1)
شنیدم حضرت موسی بن جعفر علیه السلام بالای قبری ایستاده بودند و می فرمودند: «همانا چیزی که آخرش این است قطعاً سزاوار است که در اول آن زهد پیشه شود و همانا چیزی که اول آن این است قطعاً سزاوار است که از آخر آن ترسیده شود».
آری! این همان چیزی است که پشت سر دنیا و کردار انسان ها خواهد آمد و خداوند سبحان در آیه مورد بحث بندگانش را به پروا از این روز واپسین امر می فرماید و یادآور می شود که چنان چه بنده مؤمنی به خاطر ترس از چنین روزی تقوا پیشه سازد و اعمال و کردارش را که پیش روی اوست اصلاح کند، امید است که مورد رحمت الهی قرار گیرد.
خدای متعال درباره این مؤمنان تقوا پیشه می فرماید:
(أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ * الَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ * لَهُمُ الْبُشْرَى فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الْآخِرَةِ لَا تَبْدِيلَ لِكَلِمَاتِ اللَّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ). (2)
آگاه باشید که دوستان خدا نه ترسی برای آنها هست و نه غمگین می شوند. همان ها که ایمان آوردند و از نافرمانی خدا پرهیز می کردند. در زندگی دنیا و در آخرت برای ایشان بشارت است، وعده های خدا تغییر پذیر نیستند، این همان رستگاری بزرگ است.
در روایتی ذیل این آیه شریفه آمده است که حضرت امام صادق علیه السلام درباره دیدار -
مؤمنان با حضرت رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم و امیرالمؤمنین علیه السلام به عقبه فرمودند:
يَا عُقْبَةُ! لَنْ تَمُوتَ نَفْسٌ مُؤْمِنَةٌ أَبَداً حَتَّى تَرَاهُمَا... يَدْخُلَانِ جَمِيعاً عَلَى الْمُؤْمِنِ فَيَجْلِسُ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم عِنْدَ رَأْسِهِ وَعَلِيٌّ علیه السلام عِنْدَ رِجْلَيْهِ فَيُحِبُّ عَلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم فَيَقُولُ: يَا وَلِيَّ اللَّهِ! أَبْشِرْ أَنَا رَسُولُ اللَّهِ، إِنِّي خَيْرٌ لَكَ مِمَّا تَتْرُكُ مِنَ الدُّنْيَا، ثُمَّ يَنْهَضُ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم، فَيَقُومُ عَلَيْهِ عَلِيٌّ علیه السلام حَتَّى يُكِبَّ عَلَيْهِ، فَيَقُولُ: يَا وَلِيَّ اللَّهِ ! أَبْشِرْ أَنَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ الَّذِي كُنْتَ تُحِبُّنِي أَمَا لَأَنْفَعُكَ ثُمَّ قَالَ: إِنَّ هَذَا فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ... فِي يُونُسَ قَوْلِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَتَعَالَى هَاهُنَا: (الَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ * لَهُمُ الْبُشْرَى فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الْآخِرَةِ لَا تَبْدِيلَ لِكَلِمَاتِ اللَّهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيم). (1)
ای عقبه! هیچ نفس مؤمنی هرگز نمی میرد تا این که آن دو بزرگوار (رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم و امیرالمؤمنين علیه السلام) را می بیند... ایشان به همراه هم بر مؤمن وارد می شوند.
پس رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم بالای سر او و امیرالمؤمنین علی علیه السلام پائین پای او می نشینند؛ پس رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم به او رو می کند و می فرماید: ای ولی خدا! بر تو بشارت باد که من رسول خدا هستم همانا من برای تو از آن چه از دنیا ترک گفتی بهتر هستم.
سپس رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم بر می خیزد و امیرالمؤمین علیه السلام می ایستد تا این که به مؤمن رو می کند و می فرماید: ای ولی خدا! بر تو بشارت باد که من علی بن ابی طالب هستم، همان کسی که تو او را دوست می داشتی بدان که ایشان به تو نفع می رسانند.
سپس امام صادق علیه السلام فرمودند: این حقیقت در کتاب خدای عزوجل بیان شده است... در سوره یونس، سخن خدا در آنجا که می فرماید:
«همانا کسانی که ایمان آوردند و از نافرمانی خدا پرهیز می کردند در زندگی -
1) الكافي، ج 3، ص 129؛ البراهين القاطعة، ج 4، ص 34.
دنیا و در آخرت برای آنان بشارت است. وعده های خدا تغییر پذیر نیستند، این همان رستگاری بزرگ است».
هم چنین بر اساس آموزه های دینی تصریح شده است که سایر ائمه علیهم السلام نیز بر بالین محتضر مؤمن که تقوای الهی پیشه ساخته حاضر می شوند و او را از شداید نجات می دهند.
پیش از این ثمرۀ تقواپیشگی در روز قیامت بیان شد. اینک به ذکر مطالبی دربارهٔ آن چه در پی اعمال زشت کافران و مشرکان و عاصیان می آید، می پردازیم.
بر اساس آیات قرآن و روایات معصومان علیهم السلام ثمره کفر و شرک و عصیان چیزی نیست جز سختی و عذاب دردناک به هنگام مرگ و در برزخ و در صحرای قیامت.
خدای متعال می فرماید:
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٍ عَظِيمٌ * يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَى النَّاسَ شكارى وَمَا هُمْ بِسُكارى وَلَكِنَّ عَذَابَ اللهِ شَدِيدٌ)؛ (1)
هان ای مردم! از پروردگارتان پروا داشته باشید که به راستی زلزله روز رستاخیز چیز عظیمی است. روزی که آن را می بینید (در آن روز) هر مادر شیردهی کودک شیرخوارش را فراموش می کند و هر زن بارداری بار خود را بر زمین می نهد، و مردم را مست می بینی، درحالی که آنان مست نیستند ولی عذاب خدا سخت است.
1) سوره حج، آیات 1 تا 4.
براساس این آیات مبارکات سختی روز قیامت به قدری است که مادر طفل شیر خوارش را رها می کند، همان مادری که در دنیا حاضر است جان خود را فدای طفل اش کند.
هم چنین از هول آن روز زنان باردار نیز جنین خود را سقط می کنند.
خداوند سبحان در موضعی دیگر سختی قیامت و عذاب آن برای کافران را چنین تبیین فرموده است:
(فَكَيْفَ تَتَّقُونَ إِنْ كَفَرْتُمْ يَوْمًا يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شَيبًا * السَّمَاءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ كَانَ وَعْدُهُ مَفْعُولاً * إِنَّ هَذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شَاءَ اتَّخَذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلاً)؛ (1)
پس اگر کافر شدید چگونه از عذاب سخت روزی که کودکان را پیر می کند پرهیز خواهید کرد. (آن روز) که آسمان از هم شکافته می شود و وعده او شدنی و حتمی است.
این (سختی عذاب آن روز) هشداری است. پس هرکس (که اندرز می پذیرد) راهی به سوی پروردگارش برگزیند.
در سوره مبارکهٔ «عبس» می فرماید:
(فَإِذَا جَاءَتِ الصَّاخَةُ * يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ * وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِيهِ * لِكُلِّ امْرِي مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ * وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ * ضَاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ * وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْهَا غَبَرَةٌ * تَرْهَقُهَا قَتَرَةٌ أُولئِكَ هُمُ الْكَفَرَةُ الْفَجَرَةُ)؛ (2)
پس هنگامی که آن صدای مهیب بیاید (کافران راه چاره ای ندارند). در آن روز که شخص از برادرش می گریزد و از مادر و پدرش، و از زن و فرزندش (فرار می کند).
در آن روز برای هرکس گرفتاری ای وجود دارد که او را مشغول می سازد. چهره هایی در آن روز شادمان هستند خندان و خوشحال؛ و چهره هایی در آن روز غبار آلود است. تاریکی و سیاهی آن را فرا گرفته است. آن ها همه کافران و بدکاران هستند.
در آن روز سخت که تنها خداوند مالک آن است هیچ کس نمی تواند برای کسی کاری انجام دهد؛ خدای متعال می فرماید:
(وَإِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمِ * يَصْلَوْنَهَا يَوْمَ الدِّينِ * وَمَا هُمْ عَنْهَا بِغَائِبِينَ . وَمَا أَدْرَاكَ مَا يَوْمُ الدِّينِ * ثُمَّ ما أَدْرَاكَ مَا يَوْمُ الدِّينِ * يَوْمَ لَا تَمْلِكُ نَفْسُ لِنَفْس شَيْئًا وَالْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ)؛ (1)
و به راستی که فاجران قطعاً در دوزخند. در روز جزا وارد آن می شوند. و آنان هرگز از آن غایب و دور نیستند. و تو چه می دانی که روز جزا چیست ؟ باز چه می دانی که روز جزا چیست؟ روزی است که هیچ کس قادر بر انجام کاری به سود دیگری نیست و همه کارها در آن روز از آن خداوند است.
در آیه آخر «نفس» نکره آمده است و بر عموم دلالت می کند «لنفس» نیز نکره است و بر عموم دلالت و تأکید دارد، هم چنین دلالت لفظ «شی» بر عموم نیز روشن و واضح است.
یعنی در آن روز هیچ کس به هیچ وجه مالک هیچ چیزی نیست.
1) سوره انفطار، آیات 14 الی 19.
در آن روز اعمالی که مورد محاسبه قرار می گیرند سه دسته هستند:
حق الله.
حق الناس.
ظلم به نفس.
حسابرسی در آن روز بسیار سخت و اضطراب آور است؛ روزی که مقدار آن پنجاه هزار سال از سال های دنیاست. (1)
لذا در روایات آمده است: برخی به خاطر سختی حسابرسی از خدا می خواهند که زودتر محاسبه اعمال آنان را به اتمام برساند ولو این که به جهنم وارد شوند.
براساس برخی روایات از کافران سؤال می شود که پیغمبرتان کیست؟ و آنان قادر به پاسخگویی نیستند و تا پانصد سال قدرت تکلم ندارند و در فراموشی به سر می برند، بعداز آن جلوه ای از جلوات امیرالمؤمنین علیه السلام پدیدار می شود و شخص نام رسولش را به یاد می آورد. (2)
بعداز محاسبه اعمال، عذابی سخت و دردناک در انتظار کافران و مشرکان و عاصیان است؛ به گونه ای که برای خلاصی خود حاضرند حتی فرزندان خود را فدا کنند؛ درحالی که همان ها در دنیا برای آسایش فرزند خود، متحمل هر سختی و رنجی می شدند خدای متعال می فرماید:
(يَوْمَ تَكُونُ السَّمَاءُ كَالْمُهْلِ * وَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ * وَلَا يَسْتَلُ حَمِيمٌ -
حَمِيمًا * يُبَصَّرُونَهُمْ يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدي مِنْ عَذَابٍ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ * وَصَاحِبَتِهِ وَأَخِيهِ * وَفَصيلَتِهِ الَّتي تُؤويهِ * وَمَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا ثُمَّ يُنجيهِ * كَلَّا إِنَّهَا لَظَى * نَزَاعَةً لِلشَّوى * تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلَّى)؛ (1)
آن روز که آسمان ها مانند فلز گداخته می شود و کوه ها مانند پشم زده می شوند. و هیچ دوست صمیمی از دوست خود نمی پرسد. درحالی که آنان را به همدیگر می شناسانند.
گنهکار دوست دارد که پسر خود را در برابر عذاب فدا کند و همسر و برادرش را و قبیله اش را که از او حمایت می کرد و همه موجودات روی زمین را (فدا کند) تا مایه نجات او گردند. هرگز (نجات نمی یابند زیرا) آن شعله های آتش سوزان است که اندام را می کند کسانی را که به فرمان خدا پشت کردند و روی برگرداندند را فرا می خواند.
بدون تردید احدی نمی تواند حق خدای تعالی را چنان که شایسته ذات قدوس اوست ادا کند و با اعمال خویش از عهده حق الله برآید، پس تنها امری که می تواند بنده را نجات بخشد فضل و رحمت الهی می باشد.
رحمت خداوند نیز دو گونه است:
رحمت رحمانیه که عام و فراگیر می باشد و شامل همگان شده و به واسطهٔ همین رحمت است که به کافران حیات داده شده و آنان روزی می خورند.
رحمت رحیمیه که فقط به مؤمنان اختصاص دارد و مشروط به عمل صالح آنان است، لذا خداوند می فرماید:
(اتَّقُوا مَا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَمَا خَلْفَكُمْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ)؛ -
1) سوره معارج، آیات 8 تا 17.
از آن چه پیش روی شماست و از آن چه در پی شما می آید پرهیز کنید شاید به شما رحم شود.
و نیز می فرماید:
(وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ)؛ (1)
و رحمت پروردگارت بهتر است از هر آن چه جمع می کنند.
و در سوره مبارکه «یونس» آمده است:
(قُلْ بِفَضْلِ اللهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ). (2)
بگو باید به فضل و رحمت خدا خوشحال باشند که این از تمام آن چه جمع آوری کرده اند بهتر است.
بر فرض این که رحمت رحیمیه شامل حال بنده ای گردد و بنده از محاسبه حق الله به سلامت فارغ شود هنوز محاسبه حق الناس و این حساب بسیار سنگین باقی است، حتی شهیدان نیز در محاسبه حق الناس گرفتارند.
بدون تردید فضیلت و اجر شهید نزد پروردگار بسیار است؛ خداوند در مورد جایگاه والای شهید می فرماید:
(إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنجِيلِ -
وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُم بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ). (1)
يقيناً خدا از مؤمنان جان ها و اموالشان را به بهای آن که بهشت برای آنان باشد خریده همان کسانی که در راه خدا پیکار می کنند، پس (دشمن را) می کشند و (خود در راه خدا) کشته می شوند خدا آنان را بر عهده خود در تورات و انجیل و قرآن (وعده بهشت داده است) و عده ای حق و چه کسی به عهد و پیمانش از خدا وفادارتر است؟
پس (ای مؤمنان!) به این داد و ستدی که انجام داده اید خوشحال و شاد باشید و این است کامیابی بزرگ.
در آیه ای دیگر درباره شهیدان آمده است:
(وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ). (2)
هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند مردگان هستند، بلکه آنان زنده اند، نزد پروردگارشان روزی داده می شوند.
حضرت امام باقر علیه السلام نیز فرمودند:
مَا مِنْ قَطْرَةٍ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ مِنْ قَطْرَةِ دَمٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ. (3)
هیچ قطره ای نزد خداوند محبوب تر از قطره خونی که در راه خدا ریخته شود نیست.
و نیز در روایات آمده است:
«با اولین قطره خونی که از شهید جاری شود، همهٔ سیئات او محو می شود». (4)
1) سوره توبه، آیه 111.
2) سوره آل عمران، آیه 169.
3) المحاسن، ج 1، ص 292.
4) مُحَمَّدُبْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبَانِ عَنْ بَشَّارٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرِ قَالَ : أَوَّلُ قَطْرَةِ مِنْ دَمِ الشَّهِيدِ كَفَّارَةٌ لِذُنُوبِهِ إِلَّا الدَّيْنَ فَإِنَّ كَفَّارَتَهُ قَضَاؤُهُ. من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 183؛ الوافی، ج 18، ص 789؛ وسائل الشيعة، ج 18، ص 326.
با این حال حتی شهید نیز در روز قیامت گرفتار است و باید در برابر حق الناس مورد محاسبه قرار گیرد و پاسخگو باشد. (1)
از او دربارهٔ تعامل با اهل و عیال و همسایه سؤال می شود، درباره برخورد با ارباب رجوع و مشتری و فروشنده از وی می پرسند. از او نیز درباره حقوق والدین سؤال می شود.
حضرت امام صادق علیه السلام درباره معنای این آیه شریفه (إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ)؛ (2)فرمودند:
قَنْطَرَةٌ عَلَى الصِّرَاطِ لَا يَجُوزُهَا عَبْدٌ بِمَظْلِمَة. (3)
بر روی صراط پلی هست که هیچ بنده ای که مظلمه ای به گردن دارد اجازه عبور از آن را نمی یابد.
مظلمه اعم از پایمال کردن متعمدانه و تضییع غیر عمدی حقوق اشخاص است، و اموری هم چون ضربات و فشارهای غیر عمدی در اجتماعات و ازدحامات هم چون مشاهد شریف و صفوف جماعت نیز، از مصادیق مظلمه هستند.
حتى بوق زدن بی مورد و رانندگی سریع و اموری از این قبیل که موجب ترس یا اذیت عده ای می شود، همه و همه مظلمه به شمار می روند.
با این حساب تقریباً همه انسان ها مبتلا هستند و حتی در پرونده افراد مؤمن -
و صالح نیز ممکن است بسیاری از این امور ثبت شده باشد، به همین سبب بندگان در مواجهه با پرونده اعمال خویش می گویند:
(يَا وَيْلَتَنا مَا لِهَذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا). (1)
ای وای بر ما! این چه کتابی است که هیچ کردار کوچک و بزرگی را فرو نگذاشته مگر آن که آن را به شمار آورده است؟!
از آنجا که دست انسان در قیامت تهی است گاه برای جبران این مظالم و جلب رضایت، باید حسنات خود را بدهد و بدین ترتیب ممکن است اعمال او اعم از انفاق ها، عبادات، ارشادات و... یک به یک از حساب بنده مؤمن به حساب دیگری منتقل شود.
هم چنین چنان چه حسنات او برای جبران مظالمش کفایت نکند، باید سیئات طرف های خود را بر عهده گیرد و چه بسا باز هم صاحبان حق رضایت ندهند.
در این صورت ممکن است خداوند به کمک مؤمن بیاید و با وعده حور و قصور از صاحبان حق بخواهد که از تقصیرات مؤمن بگذرند و رضایت دهند، و اگر کسی از این مرحله هم به سلامت گذشت نوبت به محاسبه ظلم های او به نفس خویش می رسد.
اموری هم چون سوء استفاده از کمالات و نعمات خدادادی؛ هم چون قدرت بدنی، جمال و زیبایی و اندام موزون و.... از مصادیق ظلم به نفس به شمار می آیند.
1) سوره کهف، آیه 49.
در این موارد هم هیچ عذر و بهانه ای پذیرفته نیست و خداوند با شاهد گرفتن حضرت مریم علیها السلام برای زنان زیبارو و شاهد آوردن حضرت يوسف على نبينا و آله وعليه السلام برای مردان صاحب جمال، حجت را بر آنان تمام می کند و راه را بر هر عذر و بهانه ای می بندد. (1)
در آن روز هیچ راه خلاصی نیست جز برای کسانی که دل در گرو محبت محمد و آل محمد صلوات الله وسلامه عليهم اجمعین داشته و بغض دشمنان اهل بیت علیهم السلام را در سینه خود کاشته باشند خدای متعال می فرماید:
(وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً * يَا وَيْلَتى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلانًا خَلِيلاً)؛ (2)
و روزی که ستمکار دست خود را به دندان می گزد و می گوید: ای کاش با رسول خدا راهی را برگزیده بودم.
ای وای بر من! کاش فلانی را دوست خود نگرفته بودم.
نکته پایانی این که آیه شريفه: (وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّقُوا مَا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَمَا خَلْفَكُمْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ) یک جمله شرطیه است و حتماً جواب می خواهد.
1) هم چنین در مقابل بهانه قرار دادن اجتماع فاسد زن فرعون که در کاخ فاسد فرعون ایمان خود را به خوبی حفظ کرد به عنوان حجت آورده می شود و در برابر عذر تراشی با بهانه کردن فقر و تنگدستی و مرض، حضرت ایوب علی نبینا و آله و علیه السلام را می آورند. همین طور در برابر هر عذری حجتی هست و تمام راه ها برای توجیه معاصی بسته می شود؛ خدای متعال می فرماید: (قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ)؛ بگو: برای خدا حجّت رسا هست. (سوره انعام، آیه 149).
2) سوره فرقان، آیات 27 و 28.
لذا مفسران گفته اند:
این جمله شرطیه جزای محذوفی دارد و آن «اعرضوا عنها» است.
یعنی جواب آنها در برابر امر خداوند به پیشه ساختن تقوا، بی توجهی و اعراض از آن است.
(وَ مَا تَأْتِيهِمْ مِنْ آيَةٍ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِمْ إِلَّا كَانُوا عَنْهَا مُعْرِضِينَ)؛
و هیچ آیه ای از آیات پروردگارشان برای آنان نمی آید، مگر این که از آن روی گردان هستند.
خداوند سبحان در این آیه شریفه به بیان دلیل اعراض کافران پرداخته و می فرماید: «و هیچ آیه ای از آیات پروردگار برای این مردم غافل نمی آید مگر این که از آن اعراض می کنند». یعنی؛ تنذیر و تبشیر و تهدید و تشویق هیچ یک در آنان اثر نکرده است و آنان عقل خود را به کار نگرفته و هرگز تعقل نمی کنند، در نتیجه فطرت آنان بیدار نشده است.
آنان به آیات انفسی یعنی آن چه از نشانه های ذات حضرت حق در نفس خودشان است نظر و توجهی نداشته اند و به آیات آفاقی یعنی نشانه های الهی در آسمان ها و زمین و جهان آفرینش نیز نگاه خردمندانه و شایسته ننموده اند.
خدای متعال هم چنین برای توجه دادن خلق و بیداری فکر و اندیشه انسان ها مثال هایی برای آنها زده است؛ از جمله می فرماید:
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ -
لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئًا لَا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ). (1)
ای مردم! مثلی زده شده است به آن گوش فرا دهید: کسانی را که غیر از خدا می خوانید، هرگز نمی توانند مگسی را بیافرینند هرچند برای این کار دست به دست هم دهند، و اگر مگس چیزی از آنها برباید نمی توانند آن را از مگس باز پس گیرند، طلب کننده و کسی که از او چیزی طلب شده، هر دو ناتوان هستند.
مگس که در این آیه شریفه بدان مثل زده شده یکی از آیات الهی است که انسان را به ناتوانی و فقر خود توجه می دهد مورچه نیز آیت خداوند است همین مورچه حضرت سلیمان علی نبینا و آله و علیه السلام را به غفلت خویش و لشکریانش توجه داده است؛ آن جا که خدای متعال می فرماید:
(حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِ الَّنمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا الَّنمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لَا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ * فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًا مِنْ قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ)؛ (2)
تا این که به سرزمین مورچگان رسیدند، مورچه ای گفت: ای مورچگان به خانه های خود بروید تا سلیمان و لشکریانش که از بودن شما در اینجا ناآگاه هستند، شما را پایمال نکنند.
سلیمان از سخن آن به خنده تبسمی کرد و گفت: پروردگارم! به من توفیق ده که شکر نعمت هایی را که بر من و پدرانم ارزانی داشته ای به جا آورم و کار شایسته ای که آن را می پسندی انجام دهم و مرا به رحمت خویش در شمار بندگان شایسته ات مقرر بفرما.
با وجود فراوانی آیات الهی، اما کافران از تمام این آیات روی برمی گردانند. تعبیر «كانوا عنها معرضین» بیانگر این نکته است که روش منکران روی گردانی و اعراض از آیات الهی است.
حتی آنگاه که خود آنان (منکران) از فرستادگان و حجت های خدا، برای اثبات حقانیت آنها آیه و نشانه ای طلب می کردند و حجت خدا برای آنان معجزه ای می آورد، باز هم تسلیم نمی شدند.
به عنوان مثال: «شق القمر» که به درخواست منکران و در مقابل دیدگان آنان رُخ داد سبب پذیرش حقیقت از سوی آنان نشد؛ خدای متعال می فرماید:
(اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ * وَإِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ * وَكَذَّبُوا وَاتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ وَكُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ)؛ (1)
قیامت پدید شد و ماه شکافت و هرگاه معجزه ای ببینند روی برگردانند و می گویند این سحری استوار و ادامه دار است و آنها معجزات را تکذیب کردند و از هوای نفس خود پیروی کردند و هرکاری را نهایتی است.
آری! روش منکران این بوده که هرگز تسلیم نشوند و دست از لجاجت و بزرگ بینی و تکبّر بر ندارند، لذا معجزات عظیم پیامبران را سحر تلقی می کردند و تمسخر پیامبران خدا سیره آنان شده بود؛ چنان که خداوند می فرماید:
(يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ). (2)
دریغ بر این بندگان که هیچ پیامبری به سوی آنان نیامد، جز این که او را به استهزا می گیرند.
هم چنین در آیه مورد بحث نیز تصریح شده است که هیچ آیه ای از آیات پروردگار برای آنان نمی آید مگر این که از آن روی گردان هستند.
در این آیه شریفه دو بار لفظ «من» آمده است: «مِنْ آيَةٍ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِمْ». «من» نخست برسرِ لفظ «آیه» که نکره است، آمده و بیانگر تاکید می باشد و «من» دوم تبعیضیه است و بیان می کند که منکران حتی بعضی (یکی) از این آیات را هم نپذیرفتند.
آنان هیچ معجزه ای را از پیامبر قبول نکردند، نه شق القمر را پذیرفتند و نه در برابر اعجاز قرآن سر فرود آوردند قرآنی که خدای متعال دربارهٔ آن می فرماید:
(لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ). (1)
اگر ما این قرآن را بر کوهی نازل می کردیم قطعاً می دیدی که در برابر آن خاشع بود و از خوف خدا می شکافت و این ها مثل هایی است که برای مردم می زنیم، شاید تفکر نمایند.
با این حال کسانی که کفر پیشه ساخته اند و در معاصی مستغرق اند، و بر دیدگان و قلب ها و گوش هایشان مهر خاموشی زده اند در برابر این آیهٔ عظیم و سایر آیات الهی خاضع نمی شوند و هرچه آیات سوره مبارکه «یس» به گوش آنها خوانده شود اثری ندارد.
هر اتفاقی بیفتد آنان روش خود را تغییر نمی دهند و از عبرت های فراوان اعتباری نمی گیرند؛ چنان که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:
مَا أَكْثَرَ الْعِبَرَ وَأَقَلَّ الْاِعْتِبَارُ. (2)
عبرت ها چه قدر فراوان و عبرت گرفتن ها چقدر اندک است.
(وَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللهُ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْطْعِمُ مَنْ لَوْ يَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ).
و هنگامی که به آنان گفته می شود از آن چه خدا روزی شما کرده است انفاق کنید. کسانی که کافر شدند به کسانی که ایمان آوردند می گویند: آیا ماکسی را اطعام کنیم که اگر خدا می خواست او را اطعام می کرد؟ شما نیستید مگر در گمراهی آشکار.
خداوند متعال در این آیه شریفه بحث انفاق را پیش می کشد تا به کافران گوشزد کند که: اگر شما از اعمال زشت و کردار ناشایست خویش پرهیز نمی کنید و از عقاب الهی پروا ندارید و اگر در برابر هیچ یک از آیات الهی خاضع نمی شوید و از تمام آیات روی برمی گردانید، لا اقل خلق خدا را مراعات کنید و به هم نوعان خود یاری رسانید.
به عبارت دیگر: این آیه شریفه به رکن دوم ترقی بشر اشاره می کند که قرآن همواره در کنار رکن دیگر، از آن یاد می کند و در موارد زیادی «صلاة» و «زکات» را در کنار هم می آورد؛ رابطه با خالق (صلاة) و رابطه با مخلوق (زکات) دو بالی است که سبب ترقی بشر می شوند.
کار تمام پیامبران از حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام تا حضرت خاتم صلی الله علیه واله وسلم و پیام همه کتب آسمانی در این دو امر خلاصه می شود:
تصحیح، تقویت و تثبیت رابطه میان انسان و خدا.
تصحیح رابطه انسان با مخلوقات ذات حضرت حق.
مخلوقات الهى مراتبی دارند؛ از انسان ها تا حیوانات و گیاهان و جمادات، همه حقوقی دارند که باید مراعات شود.
آدمیان نیز دارای مراتب اند؛ از خویشاوندان و اقوام تا بیگانگان، از هم کیشان تا افراد غیر هم کیش، هریک حقوق مشخصی دارند و شرع مقدس دربارۀ جزء جزء هریک از آنها احکامی بیان کرده است. (1)
«بنی آدم اعضای یکدیگرند» را سروده است (گلستان سعدی).
یکی از حقوق انسان ها بر یکدیگر، انفاق افراد متمکن به نیازمندان است؛ خدای متعال می فرماید:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيرًا مِنَ الْأَحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللهِ وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنْفِقُونَهَا في سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ). (2)
ای کسانی که ایمان آورده اید! بسیاری از دانشمندان و رهبانان، اموال مردم را از راه باطل می خورند و از راه خدا باز می دارند و کسانی که طلا و نقره را گنجینه، ذخیره و پنهان می کنند و آن را در راه خدا انفاق نمی کنند، پس آنان را به عذابی دردناک بشارت ده.
شفقت و یاری رساندن به هم نوع و مهرورزی به اطرافیان از دستورات اکید قرآن است و در بیش از هفتاد آیه در سوره های مختلف بر این مطلب تأکید شده است؛ خداوند سبحان در ابتدای سوره مبارکه بقره در مورد نشانه های مؤمنین می فرماید:
(الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ). (3)
کسانی که به غیب ایمان می آورند و نماز را به پا می دارند و از آن چه روزیشان کرده ایم انفاق می کنند.
خداوند از همین آیه شریفه به انفاق و دستگیری از هم نوعان توصیه و ترغیب می کند، تا آیه 31 سوره مبارکه قیامت که می فرماید:
(فَلا صَدَّقَ وَلَا صَلَّى)؛
پس او نه صدقه داد و نه نماز خواند.
پروردگار متعال در آیه فوق به توبیخ و سرزنش کسانی که صدقه نمی دهند پرداخته است.
این آیات همه و همه بیانگر اهتمام ذات قدوس حضرت حق به این امر مهم است و به روشنی از اهمیت فوق العاده موضوع انفاق حکایت دارد، تا آن جا که خدای متعال در اموال بندگانش حقی برای مردم نیازمند قرار داده و جمع و ذخیره اموال و عدم پرداخت حقوق محرومان را از ویژگی های کافران برشمرده و در وصف مؤمنان فرموده است:
(كَلَّا إِنَّهَا لَظَى * نَزَّاعَةٌ لِلشَّوى * تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَتَوَلَّى * وَجَمَعَ فَأَوْعى * إِنَّ الْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا * إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا * وَإِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعًا * إِلَّا الْمُصَلِّينَ * الَّذِينَ هُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ * وَالَّذِينَ في أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ * لِلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ). (1)
هرگز (کافران از جهنم نجات نمی یابند زیرا) آن شعله های آتش سوزان است که اندام را می کند. کسانی را که به فرمان خدا پشت کردند می خواند. و کسانی که اموال را جمع و ذخیره کردند (و حقوق را نپرداختند) همانا انسان آزمند و کم طاقت آفریده شده است.
1) سوره معارج، آیات 15 تا 24.
هرگاه که بدی به او رسد آه و ناله سر می دهد، و هنگامی که خیر به او برسد بخل می ورزد. مگر نمازگزاران؛ آنها که بر نمازهای خویش مواظبت می کنند. و کسانی که در میان دارایی های خودشان حق مشخصی برای نیازمند درخواست کننده و محروم هست.
براساس این آیات، جمع و ذخیره اموال برای خویشتن جایز نیست، بلکه حقوقی هست که انسان باید از اموال خود آنها را جدا و پرداخت کند.
زیرا این اموال و دارائی ها همه رزقیست که خداوند به او ارزانی داشته و خدای متعال در آیه مورد بحث با تعبیر «مما رزقکم» در واقع به این حقیقت توجه داده است که اساساً هر نعمتی به انسان می رسد از سوی اوست و دارائی های اشخاص اموری اعتباری (نه حقیقی) هستند که خداوند در اختیار آنها قرار داده است.
با این حال تنها به انفاق بخشی از اموال امر کرده و مقدار معینی را حق نیازمندان قرار داده و می فرماید: (أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللهُ)؛ در این جمله «من» تبعیضیه است؛ یعنی بعضی از آن چه را خداوند به شما ارزانی داشته انفاق کنید نه همه آن را.
مرحوم سید هاشم بحرانی در ذیل آیه مورد بحث روایتی از امام صادق علیه السلام نقل می کند که ایشان از جد بزرگوارشان امیرالمؤمنین علیه السلام روایت کردند که آن حضرت فرمود:
هنگام شب صدقه بدهید زیرا در شب خشم خداوند بزرگ را فرو می نشاند، و سخن هایتان را با عمل خویش اندازه گیری کنید، نباید جزء در خیر و نیکی سخن طولانی بگویید.
از آن چه خداوند به شما داده است انفاق کنید؛ زیرا انفاق کننده ، مانند کسی است که در راه خدا جهاد می کند، پس کسی که به جبران خداوند اعتقاد دارد می بخشد و سخاوت مندانه خرج می کند. (1)
1) ترجمه البرهان، ج 7، ص 646؛ الخصال، ص 619، ح 10.
انفاق به نیازمندان و تهی دستان به حکم عقل یک وظیفۀ انسانی است، لذا در اینجا نیز امر کننده به انفاق مشخص نشده، بلکه با تعبیر «قیل» به صورت مجهول آمده است چرا که آن چه اهمیت دارد، اصل موضوع و حقیقت انفاق است، نه توصیه کنندهٔ به آن، و حرف حق از هرکس که باشد باید پذیرفته شود.
کافران در مقابل این سخن حق نیز تسلیم نشده و در پاسخ به این دعوت، برای ندادن حقوق واجب خود احتجاج کردند و می گویند: «آیا کسانی را اطعام کنیم که اگر خدا می خواست آنان را اطعام می کرد؟» این سخن کافران مغالطه است و آنان میان یک امر تکوینی با امر تشریعی خلط کرده اند.
مفسرین اختلاف کرده اند، آن هایی که این جمله را می گفتند چه کسانی بودند؟
بعضی گفته اند: ایشان یهودیان بودند در آن وقتی که مأمور به اطعام مستمندان شده بودند.
بعضی دیگر گفته اند: آنها مشرکین قریش بودند که اصحاب پیامبر صلی الله علیه واله وسلم به ایشان گفتند ما را از اموالتان اطعام کنید.
عده ای دیگر قائل شده اند: آن قول زنادقه است که انکار خدا را نموده و سخن رزقكم الله را دست آویز خود کرده و گفتند اگر خداوند رزاق و روزی دهنده است، پس فایده ای در رزق خواستن از ما نیست و حال آن که ما را روزی داده و شما را محروم نموده، پس چرا امر می کنید؟ (1)
امر به انفاق در آیه شریفه در واقع یک امر تشریعی است درحالی که کافران -
1) تفسير مجمع البیان، ج 8، ص 279.
با استناد به امر تکوینی از آن سرباز می زنند. اما باید دانست که اراده تکوینی خداوند غیر از اراده تشریعی است؛ اراده تکوینی اراده ای است که از مراد و مقصود خود تخلف ندارد و واسطه ای میان اراده و مراد نیست.
آية شريفة: (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ)؛ (1)در حقیقت ناظر به اراده تکوینی خداوند است؛ هم چنین امر خداوند به آتش، در آیه: (يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهيمَ)؛ (2)امر تکوینی است.
اراده تشریعی خداوند اراده ای است که با واسطه محقق می شود. لذا ممکن است از مراد تخلف داشته باشد؛ به عنوان مثال: ذات حضرت قدوس اراده فرموده است که همه مردم نماز بخوانند، درحالی که بسیاری از مردم نماز نمی خوانند؛ خدای متعال فرموده است:
(حافِظُوا عَلَى الصَّلَوَاتِ وَالصَّلَاةِ الْوُسْطَى وَقُومُوا لِلَّهِ قَانِتِينَ). (3)
بر نمازها و نماز میانه مواظبت کنید و با کرنش برای رضایت خدا به پا خیزید.
روشن است که امر تشریعی خداوند به برپایی نماز توسط انسان های مختار، با امر تکوینی او به سرد و سلامت شدن آتش بر حضرت ابراهیم علیه السلام تفاوت دارد.
در تحقق سردی آتش اراده خود آتش واسطه نیست و دخالت ندارد، اما در برپایی نماز اراده و اختیار بنده دخیل است و اراده پروردگار با واسطه اراده بنده مختار، محقق می شود؛ لذا اگر بنده با حسن اختیار امر خدا را امتثال کند اراده الهی به مراد می رسد و چنان چه با سوء اختیار از فرمان الهی سرپیچی کند اراده الهی (تشریعی) به مراد نمی رسد.
در آیه مورد بحث نیز امر به انفاق اراده تشریعی خداست درحالی که اگر او می خواست از همه رفع نیاز می کرد ولی اراده تکوینی او بر این قرار گرفته است که شرایط انفاق را برای بندگانش فراهم سازد و با امر کردن آنان به انفاق، ایشان را بیازماید.
لذا انفاق از راه های ترقی بشر است و موجب تطهیر اموال و تزکیه بندگان می شود؛ خدای متعال به پیامبرش می فرماید:
(خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةٌ تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلَاتَكَ سَكَنَّ لَهُمْ وَاللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ). (1)
از اموال آنان زکات بگیر تا به وسیله آن، آن ها را پاک سازی و پاکیزه گردانی و برای آنان دعا کن که دعای تو موجب آرامش آنهاست و خداوند شنوای دانا است.
خداوند اراده فرموده که بندگان متمکن به افراد نیازمند انفاق کنند و چون انفاق بندگان امری اختیاری می باشد و خداوند به اراده تشریعی چنین دستوری داده است، لذا تخلف از آن ممکن است و نمی توان گفت اگر خدا می خواست آنها را اطعام می کرد.
به بیانی دیگر: خداوند به اراده تکوینی اطعام آنها را نخواسته تا اطعام بدون تخلف تحقق یابد، اما کافران میان ارادهٔ تشریعی خدا (امر او به انفاق) با اراده تکوینی او خلط کرده و دچار مغالطه شده اند.
بشر همواره به دنبال بهانهای می گردد تا از زیر بار تکلیف، شانه خالی کند. لذا به توجیه کاستی ها و کژی ها می پردازد تا به نحوی از خود سلب مسئولیت نماید.
یکی از مسئولیت ها و تکالیف هر انسانی انفاق است عالمان و دانشمندان موظف اند با نشر علم، انفاق کنند ثروتمندان باید از مال خویش انفاق کنند، صاحبان جاه و مقام -
1) سوره توبه، آیه 103.
با تقسیط و تنظیم مناصب و نشر مقامات به دیگران باید انفاق کنند، عاقلان و خردمندان نیز موظفند با نشر تعقل در جامعه انفاق کنند؛ و به طور کلی هرکسی در هر زمینه ای که خداوند نعمتی به او ارزانی داشته و تمکن دارد موظف به انفاق است. (1)
این نکته نیز درخور توجه است که خداوند می توانست به جای جمله: (قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا)؛ تنها به تعبیر «قالوا» اکتفا کند، با این حال به جای یک کلمه، پنج کلمه به کار برده است، تا روشن شود که عدم انفاق سرکشان ناشی از کفر آنان است.
یعنی آنان به نیکی انفاق کافرند به امر و سفارش رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم به انفاق، کفر دارند؛ و به آیه شریفه: (وَأَنْفِقُوا مِنْ مَا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ) کافرند؛ (2)و نیز به این کلام خدا ایمان ندارند که فرموده است:
(لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ). (3)
هرگز به نیکی دست نمی یابید مگر اینکه از آن چه دوست می دارید انفاق کنید و هر چیزی که انفاق می کنید، همانا خداوند از آن آگاه است.
در ذیل آیه مورد بحث نیز ادامه سخن کفار نقل شده است که مؤمنان را به خاطر توصیه به انفاق گمراه می خوانند و می گویند: «شما در گمراهی آشکار هستید»، چراکه علیرغم اراده خداوند بر فقر فقیران از ما می خواهید که به آنان انفاق کنیم.
بر اساس این استدلال می توان گفت: خداوند اراده کرده عده ای جاهل باشند پس -
درخواست علم آموزی به آنان گمراهی است؛ و نیز می توان گفت: خداوند خواسته است که عده ای ذلیل باشند و توصیه به عزّت دادن آنان جز گمراهی آشکار نیست؛ و نیز می توان گفت: خداوند اراده کرده که عده ای حقیر باشند و امر به عظمت بخشیدن به آنها نشانه گمراهی است.
به بیانی دیگر سخن کافران این است که اگر خداوند فقر و ناداری کسی را اراده کرده باشد، باید او در فقر بماند و انفاق به او از ناحیهٔ بندگان گمراهی است.
بر هیچ انسان عاقل و خردمندی پوشیده نیست که پاسخ کافران بسیار مضحک است و آنان دچار مغالطه ای سخیف شده اند که می گویند ما در حیطه کار خداوند دخالت نمی کنیم و اگر خدا اراده کرده این ها فقیر باشند ما نباید از اراده او تخلف کنیم و از اموال خودمان به آنها بدهیم تا به رغم اراده خداوند بی نیاز شوند.
این سخن درست مانند آن است که اگر یکی از کافران دچار مرض شد، به او گفته شود اگر خدا می خواست تو مریض نمی شدی! پس در واقع خداوند اراده کرده تو مریض شوی و نباید از اراده او تخلف کنی و به دنبال معالجه و درمان خود بروی!.
با این استدلال هیچ انگیزه ای برای هیچ کار و تحرکی باقی نمی ماند، انسان جاهل تا ابد باید در جهل باشد و بگوید: خدا خواسته که من جاهل باشم و کسب دانش خلاف اراده اوست ، گنه کاران نیز می گویند: خدا ما را گنه کار خلق کرده و ترک گناه خلاف اراده اوست و... .
این سخن باطل، در واقع توجیه نواقص و عیوب و اعمال ناپسند و مستند کردن آنها به خدای سبحان است.
این گونه استدلال همواره شیوه اشقیاء و کافران بوده است؛ در روایتی آمده است: وقتى اشقى الاشقياء به شهادت امیرالمؤمنين عليه افضل صلوات المصلين اقدام کرد، -
حضرت امام حسن مجتبی علیه اسلام به وی فرمودند:
يَا عَدُوَ اللَّهِ: هَذَا كَانَ جَزَاؤُهُ مِنْكَ بَوَّأَكَ، وَأَدْنَاكَ وَقَرَّبَكَ، وَحَبَاكَ وَفَضَّلَكَ عَلَى غَيْرِكَ، هَلْ كَانَ بِئْسَ الْإِمَامُ لَكَ حَتَّى جَازَيْتَهُ بِهَذَا الْجَزَاءِ، يَا شَقِيَّ الْأَشْقِيَاءِ؟ فَقَالَ لَهُ الْمَلْعُونُ: يَا أَبَا مُحَمَّدٍ! أَفَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِي النَّارِ؟؛ ای دشمن خدا آیا این جزای پدرم از ناحیه تو بود او تو را پناه داد و به خود نزدیک کرد و استوار ساخت و تو را بر غیر تو برتری داد؟ آیا امام بدی برای تو بود که این چنین جزای خوبی های او دادی ای بدبخت ترین بدبخت ها؟
آن ملعون به حضرتش پاسخ داد: ای ابا محمد! آیا تو کسی را که در آتش است نجات می دهی؟
بر اساس این روایت ابن ملجم شقاوت و جنایت خود را به خدا نسبت می دهد و آن را به اراده ذات حضرت حق مستند می کند و می گوید: خدا خواسته که من جهنمی باشم و تو نمی توانی مرا نجات دهی این همان سخن مشرکان است که خداوند در قرآن از آن خبر می دهد و می فرماید: (سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شَاءَ اللهُ ما أَشْرَكْنَا وَلَا آبَاؤُنَا وَلَا حَرَّمْنَا مِنْ شَيْءٍ كَذَلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتَّى ذَاقُوا بَأْسَنَا). (1)
به زودی مشرکان خواهند گفت: اگر خدا می خواست ما مشرک نمی شدیم و نه پدران ما مشرک می شدند و نه چیزی را تحریم می کردیم، کسانی که پیش از آنها بودند نیز این گونه دروغ می گفتند تا وقتی که طعم کیفر ما را چشیدند.
و در آیه ای دیگر آمده است:
(وَقَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمَنُ مَا عَبَدْنَاهُمْ ما لَهُمْ بِذَلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ)؛ (2)
و آنها گفتند: اگر خدای مهربان می خواست ما آنها (فرشتگان) را پرستش نمی کردیم ولی به این که می گویند هیچ گونه آگاهی ندارند، آنها جز دروغ نمی گویند.
کافران از این نکته غافلاند که اساس تفاوت و غنای یک عده و فقر عده ای دیگر، علم یک گروه و عدم بهره گروهی دیگر از دانش عزیز بودن دسته ای و ذلت دسته ای دیگر، حقیر بودن عده ای و شوکت و عظمت عده ای دیگر همه و همه وسیله امتحان بشر است؛ چنان که خدای متعال می فرماید:
(أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ). (1)
آیا مردم گمان می کنند، همین که بگویند: ایمان آوردیم؛ به حال خود رها می شوند، و به آنها امتحان نمی شوند.
آری! خداوند بندگان خود را گاه به وسیلهٔ صحت و ثروت و علم و قدرت و مقام؛ وگاه به وسیلهٔ مرض، فقر، جهل و ضعف امتحان می کند.
گاه غنی را فقیر و فقیر را غنی می سازد گاه علم را از عالم می گیرد و به جاهلی عطا می کند، گاه سلامتی را از کسی می گیرد و مریضی را عافیت می بخشد، گاه مقام را از یکی سلب می کند و به دیگری جاه می بخشد و... چنان که فرموده است:
(وَتِلْكَ الأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَيَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَدَاءَ وَاللهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمينَ). (2)
و ما این روزها را میان مردم می گردانیم (و هر زمانی غلبه با افرادی است)، خدا می خواهد ایمان کسانی را که ایمان آورده اند آشکار سازد و از میان شما برخی را شهید اتخاذ کند و خداوند ستمگران را دوست نمی دارد.
پیش از این گفتیم، جمله: (إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا في ضَلالٍ مُبين)؛ استدلال کافران در برابر توصیه به انفاق است که در مغالطه ای آشکار فقر تهیدستان را به اراده خدا استناد داده و هرگونه کمک و انفاق به فقرا را گمراهی آشکار شمرده اند. درباره این شبهه و مغالطه کافران و پاسخ آن به تفصیل مباحثی ارائه شد.
در این جا یادآور می شویم که درباره معنای جمله یاد شده، دو احتمال دیگر مطرح است:
شايد جملة: (إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا في ضَلالٍ مُبِينٍ)؛ سخن کفار به مؤمنان نباشد، بلکه جمله ای از ناحیه حضرت حق باشد که گمراهی آشکار کافران را گوشزد می کند. (1)
در واقع احتمال دارد که این جمله پاسخ مؤمنان به مغالطه و یاوه گویی کفار باشد.
در ذیل آیه مورد بحث روایتی از ابن عباس نقل شده که به شأن نزول آیه اشاره دارد. آمده است مؤمنان در مکه به عده ای از کفار می گفتند: انفاق کنید و آنان به جای انفاق پاسخ مؤمنان را این گونه می دادند آیا ما کسی را اطعام کنیم که اگر خدا می خواست او را اطعام می کرد؟ (2)
باید دانست که اگر این روایت صحیح باشد، صرفاً یک مصداق برای آیه ذکر می کند درحالی که این آیه شریفه شامل همه افراد در هر زمانی می شود و خاص مردم مکه در عصر رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم نیست.
(وَيَقُولُونَ مَتى هَذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ)؛
و می گویند اگر راست می گویید این وعده چه وقت خواهد بود.
از این آیه شریفه به بعد سیاق آیات تغییر می کند چنان که پیشتر بیان شد سوره مباركه «يس» قلب و موتور محرکه قرآن کریم است؛ زیرا مشتمل بر سه مطلب اساسی است: 1. توحید 2. نبوت 3. معاد.
تمام مطالب اخلاقی، احکام، آداب حکایات و عقاید در این سوره مبارکه، حول این سه محور اساسی می چرخند.
در ابتدای سوره بحث نبوت مطرح شده است؛ خداوند در ابتدا بر مرسل بودن پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم تأکید می کند و در ادامه از جریان ارسال رسولانی به قریه ای ( انطاکیه)حکایت می کند که اهل قریه با آن رسولان مخالفت کردند.
سپس بحث توحید مطرح شده و خداوند به آیات متعدد از جمله زمین خورشید و ماه، شب و روز دریا و خشکی اشاره فرموده و از این آیه تا آخر سورهٔ مبارکه دربارۀ معاد سخن گفته است.
خدای متعال سؤال و گفتار کافران و مشرکان دربارۀ معاد را مطرح کرده است که آنها همواره می پرسند: این وعده (قیامت) چه وقت فرا می رسد؟
تعبير «يقولون» با فعل مضارع و بیانگر استمرار است یعنی این سخن همیشگی کافران و مشرکان می باشد؛ مراد از «وعد» نیز در واقع همان قیامت است که خداوند سبحان در آیات قبلی با تعبیر «و ما خلقکم» از ضرورت پروا داشتن از آن سخن گفته است.
این سؤال کفار و مشرکان در حقیقت تمسخر و استهزاء پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم و مؤمنان معتقد به قیامت است. آنان به استهزاء می گویند اگر سخن شما درباره قیامت راست است و شما صادق هستید باید از زمان برپایی قیامت آگاه باشید؟
پس بگویید: قیامت چه زمانی برپا می شود و ما چه موقع مجازات خواهیم شد که اکنون باید از ترس آن روز تقوا پیشه سازیم؟
بدون تردید عدم تعیین زمان قیامت نمی تواند دلیلی بر انکار آن باشد نبودن زمان قیامت، دلیل عدم وجود آن نیست؛ چنان که عدم آگاهی برخی اشخاص از زمان تولدشان دلیل بر عدم وجود آنها نیست.
بنابر گزارش قرآن، منكران معاد بارها درباره زمان قیامت از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم سؤال می کردند و خداوند به آن حضرت دستور می دهد که به آنان یادآوری کند که تعیین زمان قیامت فقط به خواست و اراده الهی است؛ خدای عز اسمه خطاب به رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم می فرماید:
(يَسْتَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّي لَا يُجَلِّيها لِوَقْتِهَا إِلَّا هُوَ ثَقُلَتْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَا تَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَةً يَسْتَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَاللهِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ). (1)
در ارتباط با قیامت از تو سؤال می کنند که چه وقت فرا می رسد؟ بگو: علم آن تنها نزد پروردگار من است و هیچ کس جز او نمی تواند وقت آن را آشکار سازد. در آسمان ها و زمین با اهیمت است و جز به طور ناگهانی فرا نمی رسد از تو می پرسند گویا که تو از وقت آن باخبری بگو: علم آن تنها نزد خداوند است ولی بیشتر مردم نمی دانند.
1) سوره اعراف، آیه 187.
در موضعی دیگر آمده است:
(يَسْتَلُونَكَ عَن السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا * فيمَ أَنْتَ مِنْ ذِكْرَاهَا * إِلَى رَبِّكَ مُنْتَهَاهَا * إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ يَخْشَاهَا * كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَهَا لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا عَشِيَّةٌ أَوْ ضُحاها)؛ (1)
از تو درباره قیامت سؤال می کنند که چه زمانی واقع می شود؟ تو را با یادآوری زمان قیامت چه کار؟ کار قیامت و فرمان آن به پروردگارت مربوط است. جز این نیست که تو فقط کسانی را که از آن هراس دارند بیم می دهی.
آنها آن روز که قیامت را ببینند چنین احساس می کنند که گویی توقفشان (در دنیا) جز شامگاهی یا صبح آن بیشتر نبوده است.
و در سوره مبارکه لقمان می فرماید:
(إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَا ذَا تَكْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضِ تَمُوتُ إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ). (2)
همانا تنها خداوند است که علم به وقت قیامت نزد اوست، و اوست که باران را می فرستد و آن چه را در رحم ها هست می داند و هیچ کس نمی داند که فردا چه به دست می آورد، و هیچ کس نمی داند که در کدام سرزمین می میرد همانا خداوند دانای باخبر است.
حاصل آن که تعیین زمان قیامت اساساً در حیطه اختیار و علم بشر نیست، حتی عقل كل و كل عقل شخص شخيص خاتم الانبياء محمد مصطفی صلى الله عليه واله وسلم نیز نمی تواند -
زمان قیامت را تعیین کند در روایتی آمده است:
خَطَبَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم، فَقَالَ: أَصْدَقُ الْحَدِيثِ كِتَابُ اللَّهِ... فَقَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ، وَ قَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَتَى السَّاعَةُ؟ فَقَالَ: مَا الْمَسْئُولُ بِأَعْلَمَ بِهَا مِنَ السَّائِلِ لَا تَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَة. (1)
رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم خطبه خواندند و فرمودند: راست ترین سخن کتاب خداوند است...، پس مردی برخاست و رو به پیامبر صلى الله عليه واله وسلم کرد و گفت: ای رسول خدا! قیامت چه هنگام است؟
پس رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم فرمودند: سؤال شونده از سؤال کننده نسبت به این موضوع آگاه تر نیست، آن روز برای شما نمی رسد مگر به طور ناگهانی.
اتفاقاً کفار و مشرکان همین مطلب را مورد سؤال قرار می دهند و با این بهانه قیامت را انکار و مؤمنان را استهزاء می کنند و می گویند: (مَتى هَذَا الْوَعْدُ)؛ ضمير «هذا» نيز بیانگر آن است که زمان قیامت نزدیک می باشد. به عبارت دیگر: از این که به جای ضمیر «ذلك» كه اشاره به دور است از ضمیر «هذا» به کار رفته که به نزدیک اشاره دارد استفاده می شود قیامت قریب الوقوع است.
کلمه «وعد» نیز چنان چه به همراه «وعید» ذکر شود به معنای وعده خیر است، اما اگر به صورت تنها ذکر شود معنای آن اعم از وعده خير و وعده شر خواهد بود. (2)
چنان که گذشت تعیین وقت قیامت فقط به خواست و اراده خداوند است و حتی رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم نیز از وقت آن اطلاعی ندارد اما هرگز نمی توان معلوم نبودن وقت قیامت را دلیلی بر عدم برپایی آن تلقی کرد، بلکه برپایی قیامت، واقعه ای عظیم و وعده حتمی الهی و قریب الوقوع است.
در عظمت قیامت همین بس که در کتاب خدای تعالی بیش از چهل و پنج اسم برای قیامت ذکر شده است که هریک از این اسامی خود کتابی از حکمت هستند.
«يوم القيامه» یکی از این اسماء است که به مناسبت قیام همه مردم در مقابل پروردگار جهانیان، به آن روز «یوم القیامه» (روز قیامت) گفته می شود؛ خدای متعال درباره آن روز می فرماید:
(أَلَا يَظُنُّ أُولَئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ * لِيَوْمٍ عَظِيمٍ * يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعَالَمينَ). (1)
آیا اینها گمان نمی کنند که برانگیخته می شوند برای یک روز بزرگ؟ روزی که مردم در پیشگاه پروردگار جهانیان قیام می کنند.
قیام انسان فقیر و ضعیف در برابر پروردگار عالمین امری بسیار سخت و عظیم است.
انسانی که تازه سر از قبر بیرون آورده و پرونده او مملو از تخلفات و معاصی و نافرمانی هاست باید در دادگاه عدل الهی حساب و کتاب کردار و گفتار خویش را پس دهد و خداوند فرموده است:
(كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ). (2)
هرکس در گرو کردار خویش است.
و نیز فرموده است:
(وَكُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَابًا يَلْقَاهُ مَنْشُورًا). (1)
و هر انسانی نامه کردارش را به گردنش آویخته ایم و روز قیامت آن را نوشته ای در برابر خود می بیند.
با چنین وضعیتی بیشتر انسان ها برهنه و بی هیچ پوششی باید در دادگاه عدل الهی برای محاسبه اعمال در مقابل پروردگار عالمیان بایستند؛ دادگاهی که تمام اعمال ریز و درشت انسان به طور دقیق بررسی و محاسبه خواهد شد.
اعمالی که همگی مکتوب و مستند است به انسان ارائه می شود و او را شگفت زده می کند؛ خدای متعال می فرماید:
(وَ وُضِعَ الْكِتَابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَيَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنا ما لِهَذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةٌ وَلا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حاضِرًا وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا). (2)
و کتاب (پرونده اعمال) گذارده می شود پس مجرمان را می بینی که از آن چه در آن است ترسان و هراسان هستند و می گویند: ای وای بر ما! این چه کتابی است که هیچ کردار کوچک و بزرگی را فرو نگذاشته مگر آن که آن را به شمار آورده است؟! و همگان کردار خود را حاضر می بینند و پروردگارت به هیچ کس ستم روا نمی دارد.
روزی که منکران از روی تمسخر و استهزاء می گویند: این وعده کی خواهد بود، به قدری سترگ و بزرگ است که خداوند در وصف آن روز می فرماید:
(إِذَا السَّمَاءُ انْفَطَرَتْ * وَإِذَا الْكَوَاكِبُ انْتَثَرَتْ * وَإِذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ * وَإِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ * عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ * يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ). (1)
زمانی که آسمان شکافته شود و زمانی که ستاره ها پراکنده شوند و زمانی که دریاها به هم پیوسته شود و زمانی که قبرها زیر و رو شود.
هرکس می داند که چه چیز را از پیش فرستاده و چه چیز را واگذاشته است. ای انسان! چه چیز تو را در برابر پروردگار کریمت مغرور ساخته است؟
در آن روز آسمان با آن عظمت شکافته می شود ستارگانی که میلیون ها و بلکه میلیاردها سال نوری با زمین فاصله دارند (2)و چند میلیون یا میلیارد سال عمر کرده اند به یک باره پراکنده و نابود می شوند. این اتفاقات بسیار عظیم در یک آن و با یک صیحه رخ می دهد.
صیحه ای قبرها را زیر و رو می کند و انسان ها را آشفته بر می انگیزد درحالی که هرکس از اعمال گذشته خود آگاه است و می داند که چه چیزی از پیش فرستاده است، لذا بسیار مضطرب و وحشت زده و حیران می شود.
خداوند در سوره واقعه اشاراتی به عظمت روز قیامت کرده است، (3)در آن آیات -
1) سوره انفطار، آیات 1 تا 6.
2) سال نوری مسافتی است که نور با سرعت سیصد هزار کیلومتر بر ثانیه در یک سال طی می کند.
3) اشارات خداوند در این سوره مبارکه به قدری تکان دهنده است که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم محتوای آن را یکی از عوامل پیر شدن خود معرفی کرده است؛ در روایتی آمده است: وَقَالَ النَّبِيُّ صلی الله علیه واله وسلم: إِنِّي لَأَعْجَبُ كَيْفَ لَا أَشِيبُ إِذَا قَرَأْتُ الْقُرْآنَ؟! وَ قِيلَ لَهُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ أَسْرَعَ إِلَيْكَ الشَّيْبُ، قَالَ: شَيَّبَتْنِي سُورَةُ هُودٍ وَالْوَاقِعَةُ وَالْمُرْسَلَاتُ وَعَمَّ يَتَسَائَلُونَ؛ پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمودند: به راستی بسیار در شگفتم که وقتی قرآن قرائت می کنم چگونه پیر نشوم؟ به ایشان عرض شد: ای رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم! پیری چه قدر سریع به شما عارض شده است. فرمودند: سوره هود، واقعه، مرسلات و عم يتسائلون (نبأ) مرا پیر کرد (هداية الامة، ج 3، ص 68).
چنین می فرماید:
(إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ * لَيْسَ لِوَقْعَتِهَا كَاذِبَةٌ * خَافِضَةٌ رَافِعَةٌ * إِذَا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَبَّا * وَبُسَّتِ الْجِبَالُ بَسَّا * فَكَانَتْ هَبَاءً مُنْبَيًّا). (1)
هنگامی که آن واقعه تحقق پیدا کند، هیچ کس نمی تواند تحقق آن را تکذیب کند. آن واقعه گروهی را پائین می آورد و گروهی را بالا می برد. آن هنگام که زمین به شدت تکان داده شود و کوه ها در هم کوبیده شود. سپس به صورت غباری نرم پراکنده گردد.
در آن روز کوه ها در هم کوبیده می شوند و به صورت غبار نرم در می آیند یعنی به صورت ذرات معلق در هوا که جز در پرتو نور خورشید دیده نمی شوند. در چنین روز هولناکی حال بشر چگونه خواهد بود؟ خداوند در این باره می فرماید:
(فَكَيْفَ تَتَّقُونَ إِنْ كَفَرْتُمْ يَوْمًا يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شَيئًا). (2)
پس اگر کافر شدید چگونه از عذاب سخت روزی که کودکان را پیر می کند پرهیز می کنید؟
از مهم ترین گرفتاری های انسان، عدم اعتقاد و ایمان قلبی به مرگ و قیامت است. اگر چه بسیاری افراد ایمان زبانی به مسألۀ معاد و قیامت دارد، اما اعتقاد و یقین عملی که سرمنشاء آثار تربیتی در زندگی فردی و اجتماعی انسان است، در آن وجود ندارد.
اگر کافران و خطاکاران به مانند مؤمنین قیامت را درک کنند هرگز اعمال پلید و ظلم و بی عدالتی را نمی توانند با خواست خود انجام دهند.
(ما يَنظُرُونَ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَهُمْ يَحْصِمُونَ).
آنها جز این را انتظار نمی کشند که یک صیحهٔ عظیم آنان را فرا گیرد، درحالی که مشغول ستیز (در امور دنیا) با یکدیگرند.
چنان که گذشت، منکران قیامت، چنین روز عظیمی را تمسخر می کنند و به رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم و مؤمنان می گویند، اگر راست می گویید این وعده کی و چه وقت خواهد بود؟
خداوند در پاسخ آنان می فرماید: انتظار آنها طولانی نخواهد بود و با یک صدای عظیم آسمانی همه چیز در هم پیچیده می شود.
«نظر» به معنای نگاه کردن همراه با تأمل است؛ (1)به عنوان مثال: خداوند آن گاه که انسان را به تأمل فرا می خواند چنین امر می کند:
(فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسَانُ مِمَّ خُلِقَ). (2)
پس بایستی انسان خوب بنگرد و تأمل کند که از چه چیز آفریده شده است.
و در مورد دیگری می فرماید:
(فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسَانُ إِلَى طَعَامِهِ). (3)
پس انسان باید به غذای خویش بنگرد [و دربارۀ آن تأمل کند].
بنابراین «نظر» نه نگاه عادی بلکه نگاهی است که تفکر در پی دارد این واژه -
هم چنین به معنای انتظار و چشم به راه بودن هم می آید و «ينظرون» در آیه شریفه به همین معناست.
خداوند در این آیه به منکران می گوید برای برپایی قیامت، انتظاری نخواهند کشید، مگر به قدر یک صیحه که آنان را فرا گیرد.
تعبیر «صيحة واحدة» که به معنای یک صدا است (1)در واقع از قریب الوقوع بودن و سرعت تحقق وعده الهی حکایت دارد.
به عبارت دیگر خداوند به کافران گوشزد می کند که یک تک صدا، برای تحقق قیامت بس است و برپایی آن به فراهم ساختن مقدمات طولانی مدت، نیازی ندارد.
همان تک صیحه، همه موجودات را فرا می گیرد و در اثر آن همه هلاک خواهند شد و درحالی که منکران در حال ستیز با یکدیگر هستند به ناگاه به کام مرگ فرو می روند.
خداوند در سوره مبارکه نمل این حقیقت را چنین بیان فرموده است:
(وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَمَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شَاءَ اللهُ وَكُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِينَ). (2)
و روزی که در صور دمیده شود همه کسانی که در آسمان ها و زمین هستند سخت به هراس می افتند جز آن هایی که خدا بخواهد و همگی با خواری در پیشگاه او حاضر می شوند.
نفخهٔ آن روز طوری است که همۀ اهل آسمان ها و زمین از شدت ترس به فزع می افتند و فریاد می کشند، مگر کسانی که خدا اراده فرموده در امنیت باشند و نهراسند.
در سوره مبارکه زمر نخست عظمت ذات حضرت قدوس را به رخ می کشد و سپس به توصیف قیامت می پردازد؛ خدای سبحان می فرماید:
(وَمَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ * وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَمَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فيهِ أُخْرِى فَإِذَا هُمْ قِيَامٌ يَنْظُرُونَ). (1)
و آنها عظمت خداوند را آن گونه که شایسته اوست ارج ننهادند، درحالی که تمام زمین در روز قیامت زیر نفوذ او و آسمان ها پیچیده در دست اوست، خدا منزه و والاتر است از چیزهایی که شریک او قرار می دهند.
و در صور دمیده می شود، پس همه کسانی که در آسمان ها و زمین هستند هم چون صاعقه فریاد می کشند و مدهوش می شوند و می میرند مگر کسانی که خدا بخواهد. سپس بار دیگر در آن دمیده می شود، ناگهان همگی بر می خیزند و با تحیر می نگرند.
در سوره مبارکه نمل برای بیان فریاد ناشی از ترس بندگان تعبیر «فزع» به کار برده اما در سوره مبارکه زمر از تعبیر «صعق» استفاده نموده است؛ صاعقه صدای غرش آسمان می باشد و خداوند فریاد انسان ها در روز قیامت را به صاعقه آسمانی تشبیه کرده است.
یعنی شدت ترس به قدری زیاد می باشد که فریاد ناشی از آن هم چون صاعقه آسمانی است. (2)
حاصل آن که نفخه روز قیامت و تک صیحه ای که همگان را فرامی گیرد، خیلی سریع و ناگهانی خواهد آمد. درحالی که منکران در کشاکش زندگی و ستیز با یکدیگرند (1)همه را فرا می گیرد و استثنا هم ندارد.
خدای متعال می فرماید: (كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ)؛ (2)در نتیجه همه خواهند مرد، اما کسی نمی داند که کی و کجا به کام مرگ خواهد رفت و همین مسأله بسیار نگران کننده و دلهره آور است.
ترس از مرگ؛ ترس از کیفیت و چگونگی مرگ و ترس از زمان و مکان مرگ و حالی که انسان در آن است، هریک غیر از دیگری هستند ولی در عین حال همه این مسائل بسیار برای هر فردی اهمیت دارد و به دلیل همین اهمیت است که خدای متعال می فرماید:
(وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ)؛ (3)
و هیچ کس نمی داند فردا چه به دست می آورد و هیچ کس نمی داند در کجا می میرد.
مرگ ممکن است در موقعیت های زمانی و مکانی مختلف و با کیفیت های گوناگونی گریبان هرکسی را بگیرد. برخی در آب غرق می شوند؛ برخی در اثر سقوط هواپیما می میرند؛ جسد برخی متلاشی می شود و اثری از آن باقی نمی ماند؛ برخی بر اثر تصادف یا خروج قطار از ریل گرفتار مرگ می شوند؛ برخی به علت بیماری مثلاً دچار عارضه قلبی می شوند و می میرند و... .
معمولاً بیشتر افراد دوست دارند که در وطن و منزل خود با آرامش دار فانی -
را وداع گویند و به هنگام احتضار خانواده و دوستان در اطرافشان باشند، اما در آیه مورد بحث تاکید شده است که مرگ در یک لحظه و به طور ناگهانی به سراغ انسان می آید و چون زمان مرگ کسی رسید، هیچ مجالی برای او نخواهد بود.
(فَلا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةً وَ لَا إِلَى أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ)؛
پس نه توان وصیت و سفارش را دارند و نه به سوی خانواده خود باز می گردند.
در این آیه شریفه نیز تأکید شده است که وقتی اجل منکران فرا رسد آنان توان و فرصت توصیه و وصیت هم پیدا نمی کنند.
انسان ها معمولاً می خواهند کارهایی را خودشان به خاطر تنبلی انجام نداده اند به دیگران تحمیل کنند یا تجارب خود را در اختیار دیگران بگذارند و امور مهم را به اطرافیان گوشزد کنند اما مجالی برای این کار نمی یابند و هرکس در هر حال و وضعیتی که باشد با فرا رسیدن اجلش در همان حال و وضعیت می میرد و برای بازگشت به سوی خانواده خویش حتی برای لحظه ای فرصت به او داده نمی شود.
در روایتی ذیل آیه شریفه مورد بحث آمده است:
(تَقُومُ السَّاعَةُ وَالرَّجُلانِ قَدْ نَشَرَا ثَوْبَهُمَا يَتَبَايَعَانِ فَمَا يَطْوِيَانِهِ حَتَّى تَقُومَ اَلسَّاعَةُ وَالرَّجُلُ يَرْفَعُ أَكْلَتَهُ إِلَى فِيهِ فَمَا تَصِلُ إِلَى فِيهِ حَتَّى تَقُومَ، وَالرَّجُلُ يَلِيطُ حَوْضَهُ لِيَسْقِيَ مَاشِيَتَهُ فَمَا يَسْقِيهَا حَتَّى تَقُومَ)؛ (1)
1) تفسير كنز الدقائق، ج 11، ص 82 به نقل از تفسیر مجمع البيان؛ تفسير القرآن العزيز (أبي زمنين) ج 2، ص 157؛ تفسير يحيى ابن سلام، ج 2، ص 812.
قیامت برپا خواهد شد، درحالی که دو مرد لباس خود را پهن کرده اند و با هم خرید و فروش می کنند، پس هنوز بساط خود را جمع نکرده که قیامت برپا می شود.
و مردی خوراکی خود را بلند کرده که در دهانش بگذارد و هنوز به دهانش نرسیده قیامت برپا می شود.
و مردی حوض خود را پر از آب می کند تا حیوانات خود را سیراب کند پس هنوز آنها را آب نداده که آن ساعت فرا می رسد.
براساس برخی روایات آیه مورد بحث مربوط به آخرالزمان است.
مرحوم علی بن ابراهیم قمی در کتاب نفیس تفسیر خود، ذیل آیه شریفه، روایتی را نقل می کند؛ از حضرت امام رضا علیه السلام در مورد همین آیه مبارکه سؤال شد که مراد خدای متعال از این آیات چیست، حضرت فرمودند:
ذَلِكَ فِي آخِرِ الزَّمَانِ يُصَاحُ فِيهِمْ صَيْحَةٌ وَهُمْ فِي أَسْوَاقِهِمْ يَتَخَاصَمُونَ فَيَمُوتُونَ كُلُّهُمْ فِي مَكَانِهِمْ لَا يَرْجِعُ أَحَدٌ مِنْهُمْ إِلَى مَنْزِلِهِ وَلَا يُوصِي بِوَصِيَّةٍ وَذَلِكَ قَوْلُهُ: فَلا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةً وَلَا إِلَىٰ أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ. (1)
آن در آخر الزمان خواهد بود، صیحه ای در میان آنان رخ خواهد داد، درحالی که آنان در بازارهای خود مشغول داد و ستد هستند، پس همه آنها در سر جای خودشان می میرند و احدی از آنها به منزل خود بازنمی گردد و به هیچ وصیتی توصیه نمی کند و معنای این سخن خدا که «پس نه توان وصیت و سفارش دارند و نه به سوی خانواده خود بازگردند»، همین است.
1) تفسير القمي، ج 2، ص 215 - 216؛ عقائد الحقة، ج 1، ص 438.
(وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُمْ مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ).
و در صور دمیده می شود، پس ناگهان آنها از قبرها با شتاب به سوی پروردگارشان می روند.
در این آیه شریفه از نفخهٔ دیگری (دوم) سخن گفته شده است که با آن نفخه مردگان همه زنده می شوند و قیامت برپا می گردد، پس به سرعت و شتاب از قبرهایشان هراسان خارج می شوند و در دادگاه عدل الهی برای پاسخ گویی حاضر می شوند.
در روایتی آمده است عربی بادیه نشین به خدمت رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم رسید و عرض کرد: ای رسول خدا صلى الله عليه وسلم! من از بادیه آمده ام و باید زودتر بازگردم، مطلبی بفرمائید که برای من نافع باشد.
پیامبر صلى الله عليه واله وسلم در پاسخ وی این آیات شریفه را تلاوت فرمودند:
(إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا * وَأَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقَالَهَا * وَقَالَ الْإِنْسَانُ مَا لَهَا * يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا * بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحَىٰ لَهَا * يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتًا لِيُرَوْا أَعْمَالَهُمْ * فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ). (1)
هنگامی که زمین به لرزش خود لرزانده شود و زمین بارهای سنگین خود را بیرون آورد. و انسان بگوید زمین را چه می شود؟ در آن روز زمین تمام خبرهای خود را بازگو می کند. به خاطر این که پروردگارت به او وحی می کند. در آن روز مردم به صورت گروه های پراکنده از قبر بیرون می آیند، تا -
1) سوره زلزله.
کارهایشان به آنها نشان داده شود. پس هرکس هم وزن ذره ای کار نیک انجام داده باشد آن را می بیند و هرکس هم وزن ذره ای کار بد انجام داده باشد آن را می بیند. (1)
اصحاب به آن بادیه نشین نظاره می کردند و دیدند که با شنیدن این آیات رنگ از رخسار او پرید و با شنیدن هر آیه رنگ او متغیر می شود و وی محزون می گردد.
آری! سزاوار است که انسان از چنین روزی بترسد و خود را برای آن روز آماده کند. در آن روز همه بدون استثناء تمام آن چه را که در دنیا انجام داده اند حاضر می بینند. آن روز روز حساب است و هیچ عملی در آن نیست پس مادامی که انسان در این دنیا زندگی می کند، باید به فکر باشد و برای آن روز ذخیره ای فراهم آورد.
اموال و دارائی های انسان فقط تا زمانی که وی هشیار است و اراده دارد در اختیار او هستند و با از دست رفتن اراده اختیار اموال هم از بین می رود، خانواده و خویشان نیز تا دم مرگ در کنار انسان هستند و بعداز مرگ و خاک سپاری، تنها چیزی که همراه انسان باقی می ماند اعمال اوست.
کافران و مشرکان می گویند: (مَتى هَذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقینَ)؛ خدای متعال نیز در پاسخ می فرماید: فاصله میان دنیا و برپایی قیامت دو صیحه و نفخه است.
با صیحه اول همه به یک باره درحالی که مشغول داد و ستد هستند به کام مرگ می روند و فرصت توصیه و سفارش به یکدیگر را هم پیدا نخواهند کرد و به سوی خانواده خود باز نمی گردند.
و با دمیده شدن دوباره در صور، همۀ مردگان سر از قبر بیرون آورده با شتاب به سوی پروردگارشان می روند.
1) بحار الأنوار، ج 89، ص 334 به نقل از الدر المنثور، سیوطی 1.
چنان که پیش تر روشن شد خدای متعال زمان آن روز را معین نساخته و کسی از زمان آن اطلاع ندارد، ولی آن چه مهم است تحقق قطعی و قریب الوقوع بودن این وعده و ضرورت آمادگی برای آن روز است.
در روایتی آمده است روزی رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم آماده اقامه نماز بودند که یک اعرابی با صدای بلند گفت: سؤالی دارم.
پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمودند: اینک وقت نماز است و پاسخ او را ندادند، پس از نماز به سائل رو کرده و فرمودند: چه می گویی؟
وی گفت: ای رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم! قیامت کی خواهد بود؟
پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمودند:
مَا الْمَسْئُولُ عَنْهَا بِأَعْلَمَ مِنَ السَّائِلِ؛ (1)
سؤال شونده در این باره آگاه تر از سؤال کننده نیست.
پس رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم فرمودند: اما بگو برای آن روز چه فراهم ساخته ای؟
اعرابی فکری کرد و گفت:
مِنْ كَثِيرِ صَلَاةٍ وَلَا صِيَامٍ وَلَا صَدَقَةٍ لَكِنْ أُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ؛
نه نماز زیادی و نه روزه و نه صدقه ای دارم، فقط می توانم بگویم که من خدا و پیامبرش را دوست دارم.
رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم به وی فرمودند:
أَبْشِرٍ أَبْشِرٍ أَنْتَ مَعَ مَنْ أَحْبَبْتَ. (2)
به تو مژده می دهم که انسان با کسی محشور می شود که او را دوست می دارد.
«نفخ » به معنای دمیدن (1)و «صور» به معنای شیپور است. (2)
یقیناً آن چه اثر عمیقی دارد کار و عمل است و انسان معمولاً برای نیل به هدف و نتیجه ای مشخص، اعمالی را انجام می دهد. در مقابل عمل، سخن گفتن است که زحمت و هزینه چندانی ندارد و به اندازه عمل نیز اثر بخش نیست چنان که شاعر می گوید:
بزرگی سراسر به گفتار نیست *** دو صد گفته چون نیم کردار نیست
یعنی کردار انسان است که به کار می آید نه گفتار آن.
البته سخن گفتن نیز نیاز به تفکر دارد و گوینده باید دقت و تأمل داشته باشد تا الفاظ را درست و صحیح و هریک را در جای خودش ادا کند.
و اگر کسی این مقدار هم به خود زحمت ندهد و تنها به یک دمیدن اکتفا کند، این کار حکایت از سادگی بسیار نتیجه است که شخص آن را دنبال می کند.
به بیانی دیگر اگر نتیجه ای با یک دمیدن حاصل شود نتیجه ای سهل الوصول تلقی می گردد. لذا خداوند برای بیان سهل الوصول بودن برپایی قیامت، یادآور شده است که با یک دمیدن دنیا به پایان می رسد و با یک دمیدن دیگر نیز آخرت آغاز می شود.
در نتیجه این آیات، با آيه شريفة: (إذا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ)؛ (3)هم مضمون هستند و بیان می کنند که اگر اراده خدا بر امری تعلق گیرد آن امر بی درنگ انجام می شود و هیچ سختی و زحمتی برای خداوند ندارد و صد البته که برای تحقق مراد الهى حتى نفخ در صور و یا گفتن کلمه «کن» نیز لازم نیست.
دمیدن در صور صرفاً نمادی برای اعلام پایان دنیا و آغاز قیامت است، هرچند در قرآن از صور (شیپور) سخن گفته شده و در پاره ای روایات خصوصیاتی برای آن ذکر گردیده است، اما همه این ها یک امر نمادین و برای تشبیه و تنظیر به محسوسات است.
شاهد این مدعا آن است که به هنگام برپایی قیامت کسی زنده نیست تا در صور بدمد. زیرا در پاره ای از آموزه های دینی تصریح شده که با یک بار دمیده شدن در صور، همه خلایق نابود می شوند؛ خدای متعال می فرماید:
(كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ * وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ). (1)
هرچه در روی زمین است نابود شدنی است و وجه پروردگارت که صاحب رفعت و مجد و عظمت است باقی می ماند.
بنابراین برای نفخۀ دوم احدی باقی نمانده تا با دمیدن او در صور قیامت محقق شود. در نتیجه نفخ در صور امری نمادین است برای بیان این واقعیت که همه خلایق دفعه و به یکباره سر از قبر بیرون می آورند.
نفخ صور در آیات متعددی از کلام خدای متعال مطرح شده است؛ خداوند در سوره مبارکه قاف می فرماید:
(وَنُفِخَ فِي الصُّورِ ذَلِكَ يَوْمُ الْوَعِيدِ). (2)
و در صور دمیده می شود این همان روزی است که به آن تهدید می شد.
و در سوره مبارکه زمر آمده است:
(وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَمَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَاللهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرَىٰ فَإِذَا هُمْ قِيَامٌ يَنظُرُونَ). (1)
و در صور دمیده می شود، پس همه کسانی که در آسمان و زمین هستند، مدهوش می شوند و می میرند مگر کسانی که خدا بخواهد.
پس بار دیگر در آن دمیده می شود ناگهان همگی برمی خیزند و با تحیر می نگرند.
در سوره نمل می فرماید:
(وَيَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَمَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شَاءَ اللَّهُ وَكُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِينَ). (2)
و روزی که در صور دمیده شود همه کسانی که در آسمان ها و زمین هستند سخت به هراس می افتند جز کسانی که خدا بخواهد و همگی با خواری در پیشگاه او حاضر می شوند.
«اذا» در عبارت (فَإِذَا هُمْ مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ)، فجائیه است و از دفعی بودن خروج از قبرها حکایت دارد.
در واقع بعث و حیات اخروی نظیر حیات دنیوی و برزخی تدریجی نیست.
توضیح این که: زندگی افراد بشر در دنیا و در برزخ تدریجی است، فرزندان آدم نسل در نسل و به تدریج به دنیا می آیند و به تدریج از دنیا می روند و وارد برزخ می شوند، اما در قیامت همه به صورت دفعی و یک باره با هم برانگیخته می شوند و سر از قبرها بیرون می آورند.
«الاجداث» جمع «جدث» به معنای قبر است. (1)اما می دانیم افراد بسیاری بوده اند و هستند و خواهند بود که بعداز مرگ دفن نمی شوند و نیز بسیاری از اجساد مدفون در اثر تخریب قبور، جسد آنها از قبرهایشان بیرون می رود.
لذا مقصود از قبر در این آیه شریفه همین محل دفن ظاهری و مشهود نیست، بلکه مراد، عالم قبر و عالم برزخ است.
در نتیجه وجود و عدم قبر ظاهری تأثیری در برانگیخته شدن ندارد. چنان که بعداز مرگ حتی اگر شخص دفن نشود، نکیر و منکر و سایر فرشتگان به سراغ او خواهند آمد و شخص مورد سؤال قرار می گیرد و اگر گناهکار باشد به فشار و عذاب قبر گرفتار می شود.
عالم قبر شخص، بلافاصله از حین مردن او آغاز می شود، هرچند که دفن او با تأخیر صورت گیرد. (2)
«ینسلون» از ریشه «نسل» به معنای جدا شدن و فاصله گرفتن است (3)و بر همین اساس به فرزندان نسل گفته می شود؛ چون فرزندان از والدین جدا می شوند و فاصله می گیرند.
به حرکت سریع نیز «نسلان» گفته می شود، (4)در نتیجه تعبیر «ینسلون» از -
1) التحقيق في كلمات القرآن، ج 2، ص 216.
2) در روایتی آمده است که عمربن یزید از امام صادق علیه السلام دربارهٔ چیستی برزخ سؤال کرد، آن حضرت در پاسخ فرمودند: الْقَبْرُ مُنْذُ حِينَ مَوْتِهِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة؛ قبر از هنگام مرگ انسان تا روز قیامت است. (الکافی، ج 3، ص 242؛ بحار الأنوار، ج 6، ص 267).
3) التحقيق في كلمات القرآن، ج 12، ص 108.
4) همان.
حرکت بی درنگ و سریع برانگیخته شدگان از قبر و حاضر شدن آنان در محضر خدای متعال حکایت دارد.
حاضر شدن خلائق در محضر خداوند در آیات مختلف با تعابیر گوناگون بیان شده است که هریک از این تعابیر لطافت و ظرافت خاصی دارند. (1)
در سوره مبارکه زمر نیز چنین آمده است: (فَإِذَا هُمْ قِيامَ يَنْظُرُونَ)؛ ناگهان همگی بر می خیزند و با حیرت نگاه می کنند (سوره زمر، آیه 68).
در سوره قیامت می فرماید: (وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ * إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ * وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بَاسِرَةٌ * تَظُنُّ أَنْ يُفْعَلَ بِهَا فاقِرَةٌ)؛ آن روز چهره هایی زیبا و شاداب است. و به (رحمت) پروردگارش می نگرد. و در آن روز چهره هایی در هم کشیده و خشمناک است. زیرا می داند که کیفری کمر شکن در پیش دارد. (سوره قیامت، آیات 22 تا 25).
این نکته درخور توجه است که آیه شریفه مورد بحث و آیه پس از آن، در واقع اثبات کنندۀ معاد جسمانی هستند؛ چراکه به صراحت از برانگیخته شدن انسان ها از قبر سخن می گوید.
روشن است که روح به هنگام مرگ از بدن جدا می شود و در برزخ روح، یا متنعم می شود یا در عذاب گرفتار می آید تا هنگام قیامت که بدن ها از قبر بیرون می آیند، روح مجدداً به بدن باز می گردد خدای متعال از بازگشت روح به بدن چنین تعبیر فرموده است:
(وَإِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ). (2)
و هنگامی که نفوس قرین هم می شوند.
(قَالُوا يَا وَيْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِنْ مَرْقَدِنَا هَذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمَنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ).
می گویند: ای وای بر ما چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت؟ این است همان وعده خدای مهربان و پیامبران راست می گفتند.
وقتی نفخۀ دوم قیامت برپا شد و مردگان سر از قبرها برآوردند، منکران می گویند: یا ویلنا!.
«ویل» دو معنا دارد: 1. مرگ؛ 2. نکبت و گرفتاری.
اگر مراد از «ویل» در آیه شریفه «مرگ» باشد، در این صورت آیه از حال کافران اخبار می کند که در قیامت آرزوی مرگ می کنند و اگر به معنای «نکبت و گرفتاری» باشد در این صورت آیه، قول کافران را بیان می کند که از حال و روز نکبت بار خویش خبر می دهند. (1)
در ادامه پیرامون هریک از این دو موضوع مباحثی ارائه می گردد.
گفته شد: یکی از معانی ویل مرگ است و بر اساس این معنا کافران با مشاهدهٔ سختی و شدت روز قیامت، آرزوی مرگ می کنند.
در روایات آمده است:
أَشَدُّ مِنَ الْمَوْتِ مَا يُتَمَنَّى الْخَلَاصُ مِنْهُ بِالْمَوْتِ. (2)
آن چه که انسان در مواجهه با آن آرزوی مرگ می کند، شدیدتر و وحشتناک تر از مرگ است. (1)
سختی و هولناکی قیامت به قدری است که کافران با مشاهده آن ، آرزو می کنند که ای کاش خاک می شدند؛ خدای تعالی می فرماید:
(إِنَّا أَنْذَرْنَاكُمْ عَذَابًا قَرِيبًا يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ وَيَقُولُ الْكَافِرُ يَا لَيْتَنِي كُنْتُ تُرَابًا). (2)
ما شما را از عذاب نزدیک بیم دادیم عذاب روزی که هر شخص آن چه را با دست هایش فرستاده می بیند و کافر می گوید: ای کاش من خاک بودم.
چنان که اشاره شد، معنای دیگر «ویل» نکبت و گرفتاری است و بر این اساس، معنای آیه این است که کفار گفتند: «نکبت و گرفتاری شامل ماست چه کسی ما را مبعوث کرد». در نتیجه آیه درصدد بیان احوال کافران در قیامت است و از لسان خود آنها از گرفتاری شدید کافران و وضع نکبت بارشان در روز قیامت خبر می دهد.
«بعث» به معنای قیام و برانگیختن است؛ (3)ریشهٔ «رقد» به معنای خواب است؛ (4)
یعنی چه کسی ما را از خوابگاهمان بیدار کرد؛ چنان که خداوند سبحان -
1) به عنوان مثال: یکی از مواردی که برای انسان آبرومند سخت تر و وحشتناک تر از مرگ به شمار می آید، متهم شدن به فحشا و بی آبرویی است چنان که خداوند سبحان از قول حضرت مریم علیها السلام می فرماید: (فَأَجَاءَهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ يَا لَيْتَني مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَكُنْتُ نَسْيًا مَنْسِيًّا)؛ پس درد زایمان او را به کنار نخلی کشاند، گفت: ای کاش پیش از این مرده بودم و به کلی فراموش شده بودم. (سوره مریم، آیه 23).
2) سوره نباً، آیه 40.
3) قاموس قرآن، ج 2، ص 202.
4) کتاب العین، ج 5، ص 115؛ مجمع البحرین، ج 3، ص 54.
درباره اصحاب کهف می فرماید:
(وَتَحْسَبُهُمْ أَيْقَاظًا وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَذَاتَ الشِّمَالِ). (1)
و آنها این گونه اند که می پنداری بیدارند ولی در خواب هستند و ما آنها را به سمت راست و چپ می گردانیم.
«مرقد» اسم مكان و به معنای محل خواب (خوابگاه) است.
اما آیا عالم قبر و برزخ، عالمی است که انسان ها در آن خوابند تا گفته شود در قیامت از خواب بیدار می شوند ؟
براساس مجموع آموزه های دینی به نظر می رسد خواب به معنایی که ما می فهمیم در برزخ نیست؛ اما نعمت ها و عذاب های برزخ در مقایسه با نعمت ها و عذاب های آخرت به قدری خفیف هستند که انسان ها در روز قیامت آن چه را در برزخ بر آنان گذشته است را به منزلهٔ خواب تلقی می کنند. (2)
ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید *** معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است
حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف *** وز دوزخیان پرس که اعراف بهشت است.
به بیان دیگر: قبر و گور را به خوابگاه و مرقد توصیف نمود چون وقتی آنها زنده می شوند مانند کسانی هستند که از خواب عمیق بیدار شده اند.
بعضی می گویند: آن خوابی مابین دو نفخه است و عذاب قبر کم نمی شود، مگر در فاصلهٔ میان آن دو نفخه، پس به خواب می روند. (3)
«برزخ» در لغت به معنای حایل میان دو شیء است. (4)
خدای متعال می فرماید:
(مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ * بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَا يَبْغِيَانِ). (1)
دو دریا را روان کرد که به هم می پیوندند. میان آن دو حایلی است که از هم تجاوز نمی کنند.
عالم برزخ نیز حایلی میان حیات دنیا و حیات آخرت است که خداوند می فرماید:
(لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ). (2)
امید است در برابر آن چه واگذاشته ام، کار شایسته ای انجام دهم، (به او می گویند:) این چنین نیست، بدون تردید این سخنی بی فایده است که او گوینده آن است و مقابلشان برزخی است تا روزی که برانگیخته می شوند.
پس به حسب اصطلاح به عالمی که میان دنیا و آخرت قرار گرفته است برزخ می گویند و از عالم برزخ به عالم ارواح عالم قبر و عالم مثالی نیز تعبیر می شود.
احوالات مردم در عالم برزخ از امور بسیار پیچیده ای است که برای کسی مشخص نیست. اما تردیدی وجود ندارد که برزخ اشخاص برحسب استعداد هریک از آنها با هم متفاوت است.
برخی از ارواح در عالم برزخ به اندازه معینی آزاد هستند و درجه آزادی هر روح به میزان استعداد افراد بستگی دارد.
برخی در حالت خواب هستند و برخی نزد پروردگارشان روزی می خورند.
برخی می توانند با خانواده خود ارتباط بگیرند و از احوالات آنها در دنیا مطلع شوند. (1)
پس از مدتی یک روز صبح دیدم همشیره متوفا آرام به در منزل ما می کوبد. درب را باز کردم و پرسیدم: چه خبر شده که صبحگاه به درب منزل ما آمده اید؟ گفت: دیشب برادرم را در خواب دیدم، او به من گفت: برو به فلانی بگو در ادامه آن مطالب پرداخت بدهی سری هم به فلان شخص بزند.
من بلافاصله مقصود او را متوجه شدم و بعداز رفتن همشیره متوفا به دنبال آن شخص گشتم و بعداز پرس و جو فهمیدم که او فردی بزاز است.
به نزد او رفتم و پرسیدم: آیا فلان شخص را می شناختید؟ گفت: بله، خدا رحمتش کند. پرسیدم: آیا به شما بدهی نداشت؟ گفت: نه. شاگرد بزاز که صحبت های ما را می شنید گفت: به ذهنم می آید که یک بدهی به ما داشت، اجازه بدهید دفتر بدهکاران را نگاه کنم و به شما جواب بدهم؛ دفتر را ورق زد و گفت: بله! یک بدهی قدیمی دارد.
این داستان نشان می دهد که روح برخی اشخاص در عالم برزخ تا آنجا آزادی عمل دارد که می تواند در عالم رؤیا با خانواده خود ملاقات کند و مطالبی را به او بگوید.
داستان دیگری نیز برای خود نگارنده اتفاق افتاده است. بنده بعداز فوت مرحوم والد بزرگوارم اعلی الله مقامه الشريف به حج مشرف شدم. مردد بودم که این حج را به نیابت از چه کسی انجام دهم، دلم می خواست که آن را به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم هدیه کنم و به یاد آوردم که حضرت والد اعلی الله مقامه نیز همواره به همه توصیه می کردند که هرگاه خواستید برای من کاری انجام دهید آن را به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم هدیه کنید.
بنده به نیابت از رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم حج به جا آوردم و آن را به پدرم هدیه کردم صبح روز دوازدهم رمی جمرات کردم، طواف حج و سعی و سایر اعمال را نیز پیش تر انجام داده بودم و تنها نفر بعداز ظهر باقی مانده بود. وقت قیلوله (حدود ساعت 10) به خیمه بازگشتم.
خیمه ای انتخاب کرده بودم که پاره و ژولیده بود و کسی رغبت نمی کرد به آن خیمه بیاید و من به همراه چند پیرمرد در آن خیمه بودیم. در مسیری که به طرف خیمه می رفتم با خود گفتم: اگر این حج من ثوابی داشته باشد همه را به روح پدرم هدیه می کنم. وقتی به خیمه رسیدم و سر به بالش گذاشتم تا به خواب رفتم پدرم را در عالم رویا دیدم که با لباس احرام آمده و پرده همان خیمه را بالا زد و وارد شد تا خواستم از جا برخیزم گفت علی جان! بنشین، برخاستم و به پیشواز پدر رفتم؛ پرده را گرفتم و گفتم پدر جان بفرمایید. بعد پرسیدم: حاج آقا! خسته هستید؟ درحالی که لباس احرام را محکم گرفته بود گفت: بله بابا، من از رمی جمرات باز می گردم و طبیعی است که خسته باشم بین عرض ادب بنده به مرحوم والد و محبت آن بزرگوار به من، بیش از یک ساعت هم فاصله نشد و ایشان بلافاصله به خواب من آمدند.
1) نگارنده می گوید: مرحوم والد رضوان الله تعالی علیه برای من نقل کرد: روزی بر بالین محتضری حاضر شدم و او را سخت رنجور دیدم، پرسیدم: چرا چنین نگران و مضطرب هستید؟ گفت: بدهکارم. گفتم: همه بدهی های شما را بنده پرداخت می کنم او با خوشحالی لیست بدهی ها را به من داد و مرا دعا کرد، من هم بر اساس آن لیست یک به یک بدهی های او را بعداز فوتش پرداخت کردم.
در بعضی روایات این گونه آمده است: «افراد با ایمان و حتی افراد بی ایمان گه گاهی به دیدار خانواده خود می آیند، مؤمنان تنها خوبی و خوشی های خانواده را می بینند و خوشحال می شوند و کافران تنها بدی و ناخوشی ها را می بینند، پس غمگین می شوند». (1)
اما از کیفیت عالم برزخ اطلاع چندانی نداریم و احوالات دقیق آن برای ما مبهم است. با این حال در روایات مطالبی دربارۀ برزخ بیان شده است، از جمله این که، در مورد فشار قبر که ظاهراً اولین نقطه کیفرهای عالم برزخ است، فرموده اند:
إِنَ الْقَبْرَ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ، أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرَان؛ (2)
همانا قبر (برزخ) باغی از باغ های بهشت یا گودالی از گودال های آتش جهنم است.
هم چنین براساس آموزه های مسلّم دینی، برخی انسان ها در برزخ متنعم اند و برخی گرفتار عذاب می باشند و در مورد جناب حبیب نجار که در آیات قبل مطالب آن گذشت، بسیاری از مفسرین گفته اند: منظور از «قیل ادخل الجنة»؛ بهشت و نعمات برزخی است، زیرا و رود در بهشت جاودان رستاخیز، پس از حساب روز محشر خواهد بود.
درباره این که قائل جمله (هذا ما وَعَدَ الرَّحْمَنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ)؛ کیست؟ اختلاف نظر وجود دارد.
براساس سیاق آیه این سخن کفار و منکران است که بعداز نفخ صور وقتی از قبر بر می خیزند با خود می گویند: ای وای بر ما! چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت، سپس به یاد می آورند که این همان وعده خداست که رسولان او می گفتند.
هم چنین در برخی روایات بیان شده است قائل این جمله فرشتگان هستند که در جواب کفار این جمله را می گویند، (1)در ادامه مطالبی پیرامون این مسأله مطرح می گردد.
انسان ها معمولاً بسیاری از امور را در دنیا فراموش می کنند؛ به ویژه اموری را که چندان برای آنان مهم نباشد وعده های الهی و سخن حق پیامبران برای کفار اهمیت چندانی ندارد، لذا به سادگی آن را فراموش می کنند .
در نتیجه تردیدی وجود ندارد که بیشتر کفار و مشرکان هیچ یک از آیات کتب آسمانی را به خاطر نمی سپارند، زیرا به آنها اهمیتی نمی دهند، بنابراین طبیعی است که هنگام برانگیخته شدن در قیامت سخن رسولان الهی را فراموش کنند.
اما عرصهٔ قیامت به گونه ای است که همۀ مطالب را به یاد انسان می آورد و کفار و مشرکان در می یابند که این همان وعده خدای رحمان است و در پاسخ به سؤال خود می گویند: (هَذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمَانُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ).
1) الكافي، ج 8، ص 247، ح 346.
چنان که پیش تر بیان شد «رحمان» از اسامی خاص خداوند است که اطلاق آن بر غیر خدا جایز نیست؛ «اسم خاص بصفة عام». (1)
خداوند می فرماید:
(قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَنَ أَيَّا مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنى). (2)
بگو خدا را «الله» بخوانید یا «الرحمن» هرچه بخوانید برای او بهترین نام ها هست.
در مقابل رحيم (اسم عام بصفة خاص) است. به عبارت دیگر رحمان بیانگر رحمت عام الهى است و چون کافران و مشرکان در قیامت رحمت عام الهی را که شامل همه مخلوقات بود را به یاد می آورند، لذا برای طلب رحمت از خداوند به جای کلمه «الله»، کلمه «الرحمن» را به کار می برند، تا شاید رحمت رحمانية ذات حضرت حق در قیامت شامل آنان شود.
منکران هم چنین در قیامت اعتراف می کنند که این همان سخن راستی بود که فرستادگان الهی می گفتند. «المرسلون» جمع محلی به الف و لام است و افاده عموم می کند یعنی منکران در آن روز همۀ فرستادگان خدا را تصدیق می کنند
بنابر نقلی یکی از یاران حضرت امام رضا علیه السلام می گوید: به ایشان نامه ای نوشتم و از جفا و نادانی اهل واسط بر خود به آن حضرت شکایت بردم؛ آنان گروهی از عثمانیان بودند که مرا می آزردند.
پس آن حضرت با دست خط مبارک خویش چنین مرقوم فرمودند: به راستی خداوند تبارک و تعالی عهد و پیمان اولیاء و دوستانش را در دولت باطل و صبر و شکیبایی گرفته است؛ پس صبر کن به حکم پروردگارت. اگر سرور مخلوقات قیام کند، می گوید: «یا ويلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون» منظور از سرور مخلوقات حضرت صاحب الزمان علیه السلام است. (1)
اما در برخی روایات آمده است، قائل جملة: «هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون»؛ ملائکه هستند که خطاب به مشرکان می گویند: «این همان وعده خدای رحمان است و فرستادگان الهی راست می گفتند»؛ در تفسیر قمی آمده است:
فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام فِي قَوْلِهِ: (يَا وَيْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِنْ مَرْقَدِنَا)، فَإِنَ الْقَوْمَ كَانُوا فِي الْقُبُورِ فَلَمَّا قَامُوا حَسِبُوا أَنَّهُمْ كَانُوا نِيَاماً (قالُوا يَا وَيْلَنا مَنْ بَعَتَنا مِنْ مَرْقَدِنَا)، قَالَ الْمَلَائِكَةُ: (هَذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمَنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ). (2)
و در روایت ابی الجارود از امام باقر علیه السلام درباره این سخن خداوند: «ای وای بر ما! چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت» (نقل شده است که فرمودند:) پس همانا قوم در قبرها بودند و هنگامی که برخاستند گمان کردند که در خواب بوده اند، لذا گفتند: ای وای بر ما! چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت؟ فرشتگان در جواب گفتند: این همان است که خدای رحمن وعده داده بود و فرستادگان (الهی) راست گفتند.
(إِنْ كَانَتْ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِيعُ لَدَيْنَا مُحْضَرُونَ)؛
یک صیحه بیش نیست ناگهان همگی نز ما حاضر شده، خواهند بود.
براساس این آیه شریفه برپا شدن قیامت طولی نمی کشد و همچون عالم دنیا ر عالم برزخ نیست که انسان ها مدت زمانی در آن درنگ کنند، بلکه یک صیحه بیش نیست و همگان با آن صیحه در محضر خداوند گرد می آیند، همان طوری که با یک صیحه دنیای فانی تمام می شود.
در روایتی از ابن ابی عمیر (1)آمده است:
عَنْ زَيْدٍ النَّرْسِيُّ عَنْ عُبَيْدِبْنِ زُرَارَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللَّهِ علیه السلام، يَقُولُ: إِذَا أَمَاتَ اللَّهُ أَهْلَ الْأَرْضِ لَبِثَ كَمِثْلِ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ وَمِثْلِ مَا أَمَاتَهُمْ وَأَضْعَافَ ذَلِكَ؛ ثُمَّ أَمَاتَ أَهْلَ السَّمَاءِ الدُّنْيَا، ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ وَمِثْلَ مَا أَمَاتَ أَهْلَ الْأَرْضِ وَأَهْلَ السَّمَاءِ الدُّنْيَا وَأَضْعَافَ ذَلِكَ ؛ ثُمَّ أَمَاتَ أَهْلَ السَّمَاءِ الثَّانِيَةِ، ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ، وَمِثْلَ مَا أَمَاتَ أَهْلَ الْأَرْضِ وَأَهْلَ السَّمَاءِ الدُّنْيَا وَالسَّمَاءِ الثَّانِيَةِ وَأَضْعَافَ ذَلِكَ ثُمَّ أَمَاتَ أَهْلَ السَّمَاءِ الثَّالِثَةِ، ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ وَمِثْلَ مَا أَمَاتَ أَهْلَ الْأَرْضِ وَأَهْلَ السَّمَاءِ الدُّنْيَا وَالسَّمَاءِ الثَّانِيَةِ وَالسَّمَاءِ الثَّالِثَةِ، وَأَضْعَافَ ذَلِكَ فِي كُلِّ سَمَاءٍ مِثْلَ ذَلِكَ وَأَضْعَافَ ذَلِكَ؛ ثُمَّ أَمَاتَ مِيكَائِيلَ، ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ وَمِثْلَ ذَلِكَ كُلِّهِ وَأَضْعَافَ ذَلِكَ، ثُمَّ أَمَاتَ جَبْرَئِيلَ، ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ وَمِثْلَ ذَلِكَ وَأَضْعَافَ ذَلِكَ؛ ثُمَّ أَمَاتَ إِسْرَائِيلَ، ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا -
1) ابن ابی عمیر از اصحاب اجماع است؛ لذا این روایت از روایات معتبره به شمار می رود.
خَلَقَ الْخَلْقَ وَمِثْلَ ذَلِكَ كُلِّهِ وَأَضْعَافَ ذَلِكَ، ثُمَّ أَمَاتَ مَلَكَ الْمَوْتِ، ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ وَمِثْلَ ذَلِكَ كُلِّهِ وَأَضْعَافَ ذَلِكَ؛ ثُمَّ يَقُولُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَ: (لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ) فَيَرُدُّ عَلَى نَفْسِهِ (لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّار)ِ أَيْنَ الْجَبَّارُونَ، أَيْنَ الَّذِينَ ادَّعَوْا مَعِي إِلَها أَيْنَ الْمُتَكَبِّرُونَ وَنَحْوَهُمَا؛ ثُمَّ يَبْعَثُ الْخَلْقَ؛ قَالَ عُبَيْدُبْنُ زُرَارَةَ، فَقُلْتُ: إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ كُلَّهُ كَائِنْ طَوَّلْتَ ذَلِكَ فَقَالَ علیه السلام: أَرَأَيْتَ مَا كَانَ هَلْ عَلِمْتَ بهِ، فَقُلْتُ: لَا، قَالَ علیه السلام: فَكَذَلِكَ هَذَا. (1)
از زید نرسی از عبیدبن زراره نقل شده است که گفت: شنیدم امام صادق علیه السلام مکرر می فرمودند: (2)هنگامی که خداوند اهل زمین را بمیراند، مدتی هم چون مدت زمانی که خلق را آفریده و مثل مدت زمانی که آنها را می رانده و بیشتر از آن درنگ می کند؛ سپس اهل آسمان دنیا را می میراند و بعد هم چون مدت زمانی که خلق را آفریده و مثل مدت زمانی که اهل زمین و اهل آسمان دنیا را می رانده و بیشتر از آن درنگ می کند.
سپس اهل آسمان دوم را می میراند و بعداز آن هم چون مدت زمانی که خلق را آفریده و هم چون مدت زمانی که اهل زمین و آسمان دنیا و اهل آسمان دوم را می رانده و بیشتر از آن درنگ می کند.
سپس اهل آسمان سوم را می میراند و هم چون مدت زمانی که خلق را آفریده و همچون مدت زمانی که اهل زمین و اهل آسمان دنیا و اهل آسمان دوم و اهل آسمان سوم را می رانده و بیشتر از آن درنگ می کند و در هریک از آسمان ها (ی هفت گانه) مثل همین و بیشتر از آن (بعداز مرگ اهل هریک از آسمان ها) درنگ می کند.
سپس میکائیل را می میراند و بعد هم چون مدت زمانی که خلق را آفریده و هم چون همه مدت زمان های قبلی و بیشتر از آن درنگ می کند.
سپس جبرئیل را می میراند، بعد هم چون مدت زمانی که خلق را آفریده -
و هم چون همه مدت زمان های قبلی و بیشتر از آن درنگ می کند.
و سپس اسرافیل را می میراند و بعد هم چون مدت زمانی که خلق را آفریده و هم چون همه مدت زمان های قبلی و بیشتر از آن درنگ می کند.
و سپس ملک الموت را می میراند سپس هم چون مدت زمانی که خلق را آفریده و هم چون همه مدت زمان های قبلی و بیشتر از آن درنگ می کند.
سپس خدای عزوجل می فرماید: (امروز ملک و سلطنت از آن کیست؟) پس خودش به خویشتن پاسخ می دهد: «از برای خدای واحد قهار» کجایند جباران و کجا هستند کسانی که همراه من اله دیگری را می خواندند؟ کجایند متکبران و فخر فروشی آنها سپس خلق را مبعوث می کند.
عبید بن زراره گوید: من عرض کردم به راستی این امری که اتفاق می افتد بسیار طولانی است. امام علیه السلام فرمودند: آیا گمان می کنی که به آن چه رخ داده است آگاه هستی؟ عرض کردم نه فرمودند: این نیز چنان است.
بر اساس این روایت شریف، میراندن خلائق مدتی طول می کشد؛ اما زنده کردن این آفریده های بی شمار زمانی نمی برد، خدای متعال می فرماید:
(ما خَلْقُكُمْ وَلا بَعْتُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ). (1)
آفرینش شما و برانگیختن شما نیست مگر هم چون خلق و برانگیختن یک نفر، همانا خداوند شنوا و بینا است.
بی شک انسان ها در برزخ حیات دارند، حیات برزخی توأم با عذاب، یا توأم با خوشی و نعمت و روزی خوردن نزد پروردگار است و یا توأم با خواب می باشد؛ در قرآن کریم راجع به حیات برزخی آمده است:
(قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ -
1) سوره لقمان، آیه 28.
إِلَىٰ خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ). (1)
آنان می گویند: پروردگارا! ما را دوبار میراندی و دو بار زنده کردی پس به گناهان خود اعتراف کردیم، آیا راهی برای بیرون شدن از جهنم وجود دارد؟
در آیه ای دیگر می فرماید:
(كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنْتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ). (2)
چگونه به خدا کفر می ورزید شما که مردگان بودید پس شما را زنده کرد، سپس شما را می میراند، سپس شما را زنده می کند، سپس به سوی او بازگردانده می شوید.
در این آیات شریفه از حیات های متعدد سخن گفته شده است؛ اما حیات اصلی در قیامت خواهد بود؛ چراکه خدای متعال می فرماید:
(وَمَا هَذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ)؛
این زندگی دنیا چیزی جز سرگرمی و بازیچه نیست و تنها سرای آخرت زندگی است اگر می دانستند.
چنان که انسان حیاتی در عالم رحم دارد و آن چه را که برای زندگی دنیا لازم دارد از عالم رحم به همراه خود می آورد. همین طور حیات دنیوی نیز نسبت به حیات اخروی هم چون عالم رحم است و انسان آن چه را که برای حیات اخروی نیاز دارد باید از حیات دنیوی به همراه خود ببرد.
هم چنین اگر کسی با نقص عضو از عالم رحم به دنیا بیاید، زندگی او در دنیا سخت خواهد شد و راهی برای بازگشت به عالم رحم و تدارک آن نقیصه وجود ندارد، -
همین طور اگر انسان در سفر آخرت توشه کافی به همراه نبرده باشد در حیات اخروی به سختی و گرفتاری مبتلا خواهد بود و راه بازگشتی هم نیست.
(فَالْيَوْمَ لَا تُظْلَمُ نَفْسُ شَيْئًا وَ لا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ).
پس، آن روز به هیچ کس ستمی نمی شود و جز به آن چه انجام می دادند، جزا داده نمی شوند.
خدای متعال بعداز آن که از برپایی قیامت در پی یک صیحه و حاضر شدن همگان در محضر عدل الهی سخن گفت، در این آیه شریفه تأکید می کند که در آن روز به هیچ کس هیچ ستمی نمی شود.
مراد از «الیوم» در این آیه همان روز قیامت است که خدای متعال در آیات متعددی درباره این روز سخن گفته است که پرداختن به بعضی از آیات روز قیامت برای توضيح كلمة «اليوم» مناسب است.
خدای متعال در وصف این روز می فرماید:
(فَكَيْفَ تَتَّقُونَ إِنْ كَفَرْتُمْ يَوْمًا يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شَيئًا). (1)
پس اگر کافر شدید؛ چگونه از عذاب سخت روزی که کودکان را پیر می کند پرهیز می کنید.
1) سوره مزمل، آیه 17.
قیامت، روزیست که ظالمان از شدت ترس و اضطراب دست خود را به دندان می گزند و آرزو می کنند ای کاش همراه رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم راهی اتخاذ کرده بودند و از دوستی با دشمنان حضرتش دوری می گزیدند. (1)
این روز بر همه ظالمان سخت خواهد بود و هرکسی هر ظلمی کرده باشد، اعم از ظلم به خدا، ظلم به نفس و ظلم به خلق، مصداق ظالم است.
وحشت و اضطراب این روز طولانی به گونه ای است که خدای متعال در توصیف آن فرموده است:
(يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَى النَّاسَ سُكارى وَمَا هُمْ بِسُكارى وَلَكِنَّ عَذَابَ اللهِ شَديدٌ). (2)
روزی که آن را می بینید هر مادر شیردهی کودک شیرخوار خود را فراموش می کند و هر زن بارداری بار خود را بر زمین می نهد و مردم را مست می بینی درحالی که آنان مست نیستند ولی عذاب خدا سخت است.
این روز سراسر اضطراب و وحشت به قدری طولانی خواهد بود که خدای متعال درباره کمیت آن فرموده است:
(تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ). (3)
فرشتگان و روح به سوی پیشگاه او بالا می روند، در آن روزی که مقدار آن پنجاه هزار سال است.
مراد از سال همین سال های متعارف و دنیا نیست، بلکه بسیار طولانی تر می باشد؛
زیرا خداوند در آیه دیگری می فرماید:
(يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ). (1)
امور جهان را از آسمان تا زمین اداره می کند سپس در روزی که تعداد آن هزار سال از سال هایی است که شما می شمارید به سوی او بالا می رود.
در آن روز هیچ عذری پذیرفته نمی شود، خداوند سبحان می فرماید:
(يَوْمَ لَا يَنْفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَلَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ). (2)
روزی که عذرخواهی ستمگران سودی به حالشان ندهد و دوری از رحمت خدا برای آنان است و برای آنها جایگاه بدی است.
آن روز، روزیست که هرکس جزای عمل خود را می بیند و کسی به جای دیگری جزا داده نمی شود؛ خداوند در قرآن کریم مردم را از آن روز ترسانیده، و فرموده است:
(وَاتَّقُوا يَوْمًا لَا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئًا وَلَا يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ وَلا يُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلَا هُمْ يُنْصَرُونَ). (3)
و از روزی بترسید که کسی به جای کسی جزا نمی بیند و نه از او شفاعتی پذیرفته شود و نه غرامتی از او پذیرفته خواهد شد و نه یاری می شوند.
همین معنا با اندکی تفاوت در آیه یکصد و بیست و سوم سوره بقره نیز آمده است. (1)و خدای سبحان در آیه دیگری می فرماید:
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَاخْشَوْا يَوْمًا لَا يَجْزِي وَالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلَا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَنْ وَالِدِهِ شَيْئًا إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ). (2)
ای مردم! تقوای الهی را پیشه سازید و از روزی بترسید که نه پدر کیفر کردار فرزندش را تحمل می کند و نه فرزند چیزی از کیفر پدرش را همانا و عده ی خدا حقیقت دارد.
در آیه مورد بحث خداوند می فرماید: در این روز به هیچ کس هیچ ظلمی نمی شود؛ زیرا برای تحقق ظلم باید ظالمی وجود داشته باشد و در آن روزنه از سوی مردم ظلمی سر می زند و نه فرشتگان مرتکب ظلم میشوند و نه خداوند به احدی ظلم می کند، در نتیجه در روز قیامت هیچ ظلمی محقق نمی شود.
«نفس» و «شيئاً» هردو نکره هستند و نکره در سیاق نفی افاده عموم می کند؛ یعنی احدی پیدا نمی شود که ذره ای به او ظلم شود.
در ذیل آیه شریفه نیز بیان شده است که بندگان جز به آنچه انجام داده اند جزا داده نمی شود. بر این اساس میتوان گفت جزای اعمال هرکس عین اعمال اوست.
1) (وَاتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَلا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ وَلَا هُمْ يُنْصَرُون)؛ و از روزی پروا کنید که نه کسی از کسی عذابی را دفع می کند، و نه از کسی فدیه و عوضی می گیرند، و نه کسی را شفاعتی سود دهد و نه یاری می شوند. (سوره بقره، آیه 123).
2) سوره لقمان، آیه 33.
اما در برخی آیات قرآن از جزا در برابر اعمال سخن به میان آمده است و چنین به نظر می رسد که جزای اعمال دوگونه است:
جزایی که عین عمل است.
جزایی که در برابر عمل است.
در ادامه به بررسی این مطلب می پردازیم.
جزا در برابر اعمال مطلبی است که در بسیاری آیات بر آن تاکید شده است؛ از جمله در سوره مبارکه توبه می فرماید:
(قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ كَانُوا يَفْقَهُونَ * فَلْيَضْحَكُوا قَليلاً وَلْيَبْكُوا كَثِيرًا جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ). (1)
بگو: آتش جهنم از این گرمتر است اگر می دانستند. از این جهت باید آنها کمتر بخندند و فراوان گریه کنند. این پاداش کارهایی است که انجام می دادند.
و نیز می فرماید:
(وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ). (2)
و به کیفر کارهایی که انجام می دادند جایگاهشان جهنم است. (3)
و در سوره مبارکه احقاف می فرماید: (أُولئِكَ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ خَالِدِينَ فِيهَا جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ)؛ آنها اهل بهشت هستند و جاودانه در آن می مانند. این پاداش کارهایی است که انجام می دادند. (سوره احقاف، آیه 14).
1) سوره توبه، آیات 81 و 82.
2) سوره توبه، آیه 95.
3) در سوره مبارکه سجده آمده است: فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ؛ هیچ کس نمی داند پاداش هایی که مایه روشنی چشم هاست برای آنان نهفته شده است، این پاداش کارهایی است که انجام می داده اند. (سوره سجده، آیه 17).
خدای متعال هم چنین در برخی آیات قرآن به صورت استفهام انکاری جزای افراد در قیامت را نتیجه اعمال آنان معرفی کرده است؛ در سوره مبارکه یونس می فرماید:
(ثُمَّ قِيلَ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذَابَ الْخُلْدِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا بِمَا كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ). (1)
سپس به کسانی که ستم کردند گفته می شود عذاب جاودانی را بچشید! آیا جز به آن چه انجام می دادید کیفر می شوید؟. (2)
براساس این آیات و آیات فراوان دیگری جزا (پاداش یا عقاب) که به بندگان داده می شود، نتیجه اعمال آنهاست. این حقیقت با تعابیر مختلفی هم چون (جَزَاءً بِما كَسَبا)، (3)جَزَاءً وِفاقًا، (4)جَزَاءً مِنْ رَبِّكَ عَطاءً حِسَابًا، (5)آمده که در همه این آیات، سخن از جزا در برابر اعمال است.
اما در آیه مورد بحث، خدای متعال نفرموده است: «لا تجزون الا بما كنتم تعملون» یعنی جزا داده نمی شوند جز در برابر آن چه انجام می دادند؛ بلکه می فرماید:
(ولا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ)؛ جزا داده نمی شود جز به آن چه انجام می دادند. در چند آیه دیگر شبیه همین تعبیر آمده است به عنوان نمونه در سوره مبارکه صافات عین همین تعبیر آمده و تنها به جای «لا» ی نافیه «ما» ی نافیه ذکر شده است؛
1) سوره یونس، آیه 52.
2) و در سوره مبارکه نمل می فرماید: (وَ مَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ). و کسانی که در آن روز با کار بد بیایند به رو در آتش افکنده می شوند آیا جز به خاطر آن چه انجام می دادید به شما پاداشی داده خواهد شد؟ (سوره نمل، آیه 90).
3) سوره مائده، آیه 38.
4) سوره نباء، آیه 26.
5) سوره نباء، آیه 36.
در آن جا می فرماید:
(وَمَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ). (1)
و جزا داده نمی شوید، جز به آن چه انجام می دادید.
هم چنین در سوره مبارکه طور و سوره مبارکه تحریم آمده است:
(إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ). (2)
زیرا به آن چه انجام داده اید، پاداش داده می شوید.
«باء» در «بما کنتم تعملون» بیان گر آن است که جزایی غیر از عمل در برابر عمل داده می شود؛ مثلاً در مقابل ذکر شریف صلوات بر محمد و آل محمد صلوات الله عليهم اجمعین به گوینده ذکر حور العین می دهند، اما اگر «با» حذف شود و گفته شود:
(وَلا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ)، بدین معناست که عیناً خود عمل مجسم می شود و به عنوان جزای عمل همراه انسان می شود.
مثلا خود دروغ در قیامت به صورت بشکه عفونتی در می آید که دروغگو باید در عقبات قیامت آن را در پشت خود حمل کند.
تأثیر «باء» در تغییر معنا بسیار است به عنوان مثال: خدای متعال درباره چگونگی وضو فرموده است:
(فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ وَامْسَحُوا بِرُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ). (3)
پس صورت های خود را بشوئید و دست های خود را تا آرنج بشویید و قسمتی از جلو سرهایتان را مسح کنید و روی پوست پاهای خود تا برآمدگی پشت پا مسح کنید.
در روایتی آمده است: شخصی از حضرت امام باقر علیه السلام پرسید: چرا در وضو نباید تمام سر را مسح کرد درحالی که شستن تمام صورت لازم است؟ امام باقر علیه السلام فرمودند:
أنَ الْمَسْحَ بِبَعْضِ الرَّأْسِ لِمَكَانِ الْبَاءِ؛ (1)
همانا مسح باید به قسمتی از سر باشد به خاطر مکان باء (در بروسکم).
بر این اساس چون خداوند نفرموده است: «وامسحوا رؤسکم» بلکه فرموده: «وامسحوا برؤسکم» پس مراد او بخشی از سر بوده است.
یعنی «باء» بیانگر لزوم مسح بر بخشی از سر است و اگر «باء» نبود، در این صورت لازم می شد که کل سر مسح شود، چنان که در شستن صورت «باء» نیامده و شستن تمام صورت لازم است. (2)
به امام باقر علیه السلام عرض کردم آیا به من نمی فرمائید که از کجا دانستید و فرمودید که قسمتی از سر و قسمتی از پاها باید مسح شود. پس امام علیه السلام خندیدند و فرمودند: ای زراره این را رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم فرموده و از ناحیه خدا نیز آیه ای برای آن نازل شده است، چراکه خدای عزوجل می فرماید: «صورت های خود را بشویید» پس می فهمیم که بایسته است که همه صورت شسته شود.
سپس فرموده است: «و دست های خود را تا آرنج بشویید»؛ سپس میان کلام خود فاصله انداخته و فرموده است: «و به سرهایتان مسح کنید» دانستیم که وقتی فرموده «به سرهایتان مسح کنید»، پس مسح باید به قسمتی از سر باشد به خاطر وجود باء، سپس پاها را نیز به سر وصل فرمود، چنان که دست ها را به صورت وصل کرده بود؛ پس فرمود: «و پاهای خود را تا برآمدگی پشت پا مسح کنید». پس وقتی پاها را به سر متصل کرد، دانستیم که مسح باید بر قسمتی از پاها صورت گیرد. سپس آن را رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم برای مردم تفسیر کرد، ولی آنان تفسیر حضرتش (را نفهمیدند و آن) را ضایع کردند.
در برخی روایات نیز درباره چرائی شستن دست ها از سمت بالا به پائین سؤال شده و امام علیه السلام در پاسخ فرموده اند: تعبیر «الی» در «الى المرافق» برای بیان حد است؛ روشن است که تعبیر «ایدیکم» اجمال دارد و به همه قسمت های دست هم چون انگشتان و کف دست و مچ و ساعد و آرنج و بازو تا کتف، به همه دست اطلاق می شود و خداوند با گفتن «الى المرافق» حد لازم برای شستن دست را بیان کرده است، چنان که در حكم قطع يد سارق نیز حد آن فقط انگشتان دست معرفی شده است؛ خدای متعال می فرماید: (وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمَا جَزَاءَ بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِنَ اللهِ وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ)؛ دست مرد و زن را به کیفر عملی که انجام داده اند به عنوان کیفر الهی قطع کنید و خداوند شکست ناپذیر و حکیم است. (سوره مائده، آیه 38).
در روایتی آمده است در دوران امامت حضرت امام جواد علیه السلام می خواستند برای یک دزد حد سرقت اجرا کنند؛ درباره این که دست از کجا باید قطع شود اختلاف نظر پدید آمد و هریک از فقها نظری داده و چون مشکل حل نشد به خدمت حضرت امام جواد علیه السلام رسیدند و از حضرتش مسأله را پرسیدند . امام جواد علیه السلام فرمودند: مراد از دست در این آیه شریفه چهار انگشت است. پرسیدند: دلیل شما بر این مطلب چیست؟ امام علیه السلام فرمودند: خدای متعال در آیه ای دیگر می فرماید: (وَ أَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا)؛ و همانا مساجد (مواضعی که در سجده باید روی زمین قرار گیرد) مخصوص خداوند است، پس هیچ کس را با خدا نخوانید (سوره جن، آیه 18). براساس این آیه، سارق برای سجده باید کف دست خود را به زمین بگذارد، پس کف دست از مساجد است و نباید قطع شود.
1) تفسير العياشي، ج 1، ص 299؛ الکافی، ج 3، ص 30 جامع المدارك، ج 1، ص 42 ذخيرة المعاد، ج 1، ص 30.
2) مرحوم کلینی از زراره نقل می کند که گفت: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرِ علیه السلام: أَلَا تُخْبِرُنِي مِنْ أَيْنَ عَلِمْتَ؛ وَقُلْتَ: إِنَّ الْمَسْحَ بِبَعْضِ الرَّأْسِ وَبَعْضِ الرِّجْلَيْنِ فَضَحِكَ. ثُمَّ قَالَ: يَا زُرَارَةُ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله وسلم: وَ نَزَلَ بِهِ الْكِتَابُ مِنَ اللَّهِ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ يَقُولُ: فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ، فَعَرَفْنَا أَنَّ الْوَجْهَ كُلَّهُ يَنْبَغِي أَنْ يُغْسَلَ؛ ثُمَّ قَالَ: وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ ثُمَّ فَصَّلَ بَيْنَ الْكَلَامِ، فَقَالَ: وَامْسَحُوا بِرُوسِكُمْ فَعَرَفْنَا حِينَ؛ قَالَ: بِرُوسِكُمْ أَنَّ الْمَسْحَ بِبَعْضِ الرَّأْسِ لِمَكَانِ الْبَاءِ، ثُمَّ وَصَلَ الرِّجْلَيْنِ بِالرَّأْسِ كَمَا وَصَلَ الْيَدَيْنِ بِالْوَجْهِ؛ فَقَالَ: وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ فَعَرَفْنَا حِينَ وَصَلَهَا بِالرَّأْس أَنَّ الْمَسْحَ عَلَى بَعْضِهَا، ثُمَّ فَسَّرَ ذَلِكَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم لِلنَّاسِ فَضَيَّعُوه. الكافي، ج 3، ص 30.
در نتیجه تنها یک حرف می تواند معنا را تغییر می دهد. در آیه مورد بحث نیز تعبير «ما کنتم تعملون» است؛ یعنی جزا همان چیزی است که انجام می دهند و اگر تعبير «بما كنتم تعملون» بود معنا چنین می شد که در ازای آن چه انجام می دهند جزا داده خواهند شد.
حاصل آن که مضمون آیه بیانگر تجسم اعمال است یعنی اعمال انسان همه مُمثل و مجسم می شوند و هیچ عملی از بین نمی رود همان طوری که در علوم تجربی -
نیز اثبات شده است که انرژی هرگز از بین نمی رود بلکه تبدیل به انرژی دیگر می شود پس تجسم اعمال از نظر علمی ثابت است.
نکته درخور توجه دربارهٔ این دو دسته از آیات این است که تعبیر «ما کنتم تعملون» مقیّد است و بیان می کند که خود عمل با تمام خصوصیاتش مجسم می شود، اما تعبير «بما كنتم تعملون»، اطلاق دارد و اعم است از این که؛ جزایی که در قبال عمل داده می شود عین خود عمل باشد یا چیز دیگری بدل از عمل باشد.
لذا بنابر قاعده باید مطلق بر مقید حمل شود در نتیجه جزای عمل، همواره خود عمل (تجسم عمل) است و نفس عمل به اشخاص رد می شود و در این صورت است که ظلم به احدی معنا نخواهد داشت و هرکس هر عملی انجام داده، عين همان را می بیند.
چنان که روشن شد، در آیه شریفه مورد بحث خود اعمال جزای آنها معرفی شده اند و این مطلب در روایات نیز بیان شده است.
به عنوان نمونه در روایات آمده است: نماز به صورت یک فرشته در می آید، اگر شخص درست نماز خوانده باشد، آن فرشته برای او دعا می کند و می گوید:
حَفِظْتَنِي حَفِظَكَ اللَّه. (1)
تو مرا حفظ کردی، خدا تو را حفظ کند.
1) الکافی، ج 3، ص 268؛ من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 209؛ ترتيب الأمالي، ج 2، ص 124؛ المحاسن، ج 1، ص 239.
اما اگر شخص نماز را درست به جا نیاورده باشد آن فرشته به او نفرین می کند و می گوید:
ضَيَّعْتَنِي ضَيَّعَكَ اللهُ؛
تو مراضایع کردی، خدا تو را ضایع کند.
بر اساس این روایت، نماز به عنوان یکی از اعمال انسان، مُمَثَّل و مجسم می شود. هم چنین امام صادق علیه السلام در مورد تجسم و تمثل اعمال فرمودند:
إِذَا بَعَثَ اللَّهُ الْمُؤْمِنَ مِنْ قَبْرِهِ خَرَجَ مَعَهُ مِثَالُ يَقْدُمُ أَمَامَهُ... فَيَقُولُ: مَنْ أَنْتَ؟ فَيَقُولُ: أَنَا السُّرُورُ الَّذِي كُنْتَ أَدْخَلْتَ عَلَى أَخِيكَ الْمُؤْمِنِ فِي الدُّنْيَا خَلَقَنِي اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ مِنْهُ لِأُبَشِّرَك؛ (1)
زمانی که خداوند مؤمنی را از قبر بر می انگیزد به همراه او تمثالی خارج می شود که پیش روی او راه می رود، مؤمن به وی می گوید: تو کیستی ؟ او می گوید: من همان شادی و سروری هستم که تو برادرت را با آن مسرور کردی؛ خدای عزوجل مرا آفرید تا تو را به بهشت مژده دهم.
معلوم شد در آیه مورد بحث خود عمل جزای آن عمل معرفی شده و از تجسم عمل حکایت دارد؛ لذا جمله: (وَلَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ)؛ در حقیقت عطف تفسیری به جملۀ (فَالْيَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئًا) است. در نتیجه معنای آیه شریفه چنین خواهد بود: «پس آن روز به هیچ کس هیچ ستمی نخواهد شد، چون جز به عین اعمالی که انجام داده اند، جزا داده نمی شوند».
روشن است که اگر عین اعمال اشخاص به عنوان جزای او ممثل و مجسم شوند، هیچ کم و زیادی در جزای او نخواهد بود خدای متعال در آیه ای دیگر این مطلب را -
1) الكافي، ج 2، ص 190؛ ثواب الأعمال، ص 150؛ مرآة العقول، ج 9، ص 95.
چنین بیان فرموده است:
(وَوُضِعَ الْكِتَابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَيَقُولُونَ : يَا وَيْلَتَنَا مَالِ هَذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَلاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا). (1)
کتاب هر کسی نهاده (و گشوده) می شود، پس مجرمان را می بینی که از آن چه در آن است هراسان و بیمناکند و می گویند: ای وای بر ما، این چه کتابی است که هیچ عمل کوچک و بزرگی را فرو نگذاشته است مگر آن که آن را به حساب آورده؟ و هر عملی را انجام داده اند، حاضر می یابند، و پروردگارت به هیچ کس ستم نخواهد کرد.
یعنی اعمال هر انسانی همراه روح او هستند و در قیات مجسم می شوند و این موضوع حقیقتاً کمر شکن است.
برخی مفسران گفته اند آیه مورد بحث مخصوص مشرکان، کفار و مجرمین است، زیرا خداوند نسبت به مؤمنان و اعمال خیر آنها تفضّل می کند و می فرماید:
(لَهُمْ مَا يَشَاؤُنَ فِيها وَلَدَيْنَا مَزيدٌ). (2)
هرچه بخواهند در آن برای آنها هست و نزد ما بیشتر از آن چه به خاطرتان آید، نیز هست.
و در آیه ای دیگر می فرماید:
(مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِها وَمَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَا يُجْزِي إِلَّا مِثْلَهَا وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ). (3)
هرکس کار نیکی بیاورد ده برابر آن برای او پاداش خواهد بود و هرکس کار بدی بیاورد جز به مانند آن کیفر نخواهد شد و بر آنها ستم روا داشته نمی شود.
طبعاً تفضّل خداوند به مؤمنان هرگز تجسم اعمال آنان را نفی نمی کند، زیرا ممکن است مؤمنان علاوه بر این که به عین اعمالشان جزا داده می شوند، مشمول فضل و رحمت الهی نیز قرار گیرند و پاداش بیشتری به آنها داده شود.
به عبارت دیگر: تفضل خداوند به مؤمنان امری است و جزا دادن به آنان در برابر اعمالشان، خود امر دیگری است.
شایان توجه است که جزای اعمال گاه کیفری و گاه حقوقی است.
جزای حقوقی؛ در جایی است که حقی تضییع شده ولی جرمی صورت نگرفته باشد، مثل: عدم پرداخت نفقه و ادا نشدن مهریه همسر یا عدم وصول طلب و... .
در این موارد اگر صاحب حق از طرف دعوا حق را مطالبه کند و وی حقوق صاحب حق را ادا کند، دعوا تمام است.
اما جزای کیفری؛ فراتر از تضییع حق و در جایی است که جرمی اتفاق افتاده است. یعنی اگر کسی مرتکب جرمی شده باشد باید کیفر عملش را ببیند، مثلاً وقتی آن ملعون ازل و ابد سیلی به صورت ناموس خدا حضرت زهرای اطهر علیها السلام می زند بی شک جزای او جزای کیفری است و با توجه به مقام بسیار والای حضرت صدیقه طاهره علیها السلام (1)
به راستی آن ملعون و خبیثی که به صورت چنین شخصیتی چنان سیلی زد که حضرتش صورت مبارک خود را از همسر خود می پوشاند، مستحق چه کیفری است؟
کسی که در مسیر هدایت زاویه ایجاد کرد و راه هدایت را منحرف ساخت سزاوار آن است که کیفر گناهان تمام خلايق الى الابد بر او بار شود.
کیفر چنان جسارتی سخت ترین مجازات خواهد بود.1) حضرت رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم دربارۀ آن بانوی مکرمه می فرماید: أَمَّا ابْنَتِي فَاطِمَهُ علیها السلام فَإِنَّهَا سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ، وَ هِيَ بَضْعَةٌ مِنِّي وَ هِيَ نُورُ عَيْنِي ، وَ هِيَ ثَمَرَةُ فُؤَادِي وَ هِيَ رُوحِي الَّتِي بَيْنَ جَنْبِي مَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي، وَ مَنْ سَرَّهَا فَقَدْ سَرَّنِي؛ اما دخترم فاطمه علیها السلام سرور زنان دو عالم از اولین و آخرین است و او نور دیدگان من و میوه قلب من و روح من است که در میان سینه ام قرار دارد هرکس که او را اذیت کند به تحقیق مرا اذیت کرده است و هرکس او را شاد سازد قطعاً مرا شاد کرده است. بحار الأنوار، ج 37، ص 85؛ من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 125؛ لوامع صاحبقرانی، ج 8، ص 502.
علاوه بر جزای حقوقی و کیفری، جزای دیگری فوق این ها وجود دارد که در مواردی اندک تحقق آن در همین دنیا میسر می شود، اما در بسیاری اوقات چنان کیفری در دنیا ممکن نیست.
این جزا و کیفر در حقیقت همان «تجسّم اعمال» است، یعنی نفس عمل صورت خارجی می گیرد و جزای شخص می شود؛ هم چون تجسّم نماز به صورت فرشته که پیش تر به آن اشاره شد. (1)
اولیاء خدا چشمشان مسلح است؛ لذا بسیاری از حقایق را می بینند و از آنها اخبار می کنند. به عنوان مثال وقتی برادران یوسف علیه السلام با پیراهن برادر از مصر خارج شدند، حضرت یعقوب علیه السلام در کنعان بوی یوسف را از آن استشمام کرد خدای متعال داستان را چنین بیان فرموده است: )اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَىٰ وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيرًا وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ * وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ ريحَ يُوسُفَ لَوْ لَا أَنْ تُفَنِّدُونِ)؛ اين پیراهن مرا ببرید و بر صورت پدرم بیندازید تا بینا شود، و همۀ خاندان خود را نزد من بیاورید. هنگامی که کاروان از مصر بیرون شد پدرشان (یعقوب) گفت: من بوی یوسف را می یابم، اگر به من نسبت کم عقلی در اثر پیری ندهید (سوره یوسف، آیات 93 و 94).
استشمام بوی یوسف علیه السلام از فاصله زیاد شامه رسالت نیاز دارد؛ همین طور دیدن عمل مجسم شده نیز دیده حجت خدا را می خواهد.
1) آری! نماز هر شخصی در همین دنیا به صورت فرشته ای مجسم می شود اما چشم مردم عادی قادر به دیدن آن فرشته نیست، چنان که چشم ما بسیاری از ذرات میکروسکوپی و اشیاء دور دست از جمله بسیاری از اجرام آسمانی را به طور عادی نمی بیند و برای مشاهده آنها ضرورتاً باید به ابزاری مسلّح شود، برای دیدن عمل مجسم شده نیز باید چشم به سلاح خاصی مسلح شود.
اعمال هرکس با همان کمیت و کیفیتی که انجام داده و با لحاظ جميع جهات برای او مجسم می شود، مثلاً نگاه شخص با ملاحظه این که نگاه شهوانی خائنانه بوده یا نگاه استرحامی و... برای او مجسم می شود.
(إِنَّ أَصْحَابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ فِي شُغْلِ فَاكِهُونَ).
همانا اهل بهشت در آن روز در کاری شادمان هستند.
چنان که گذشت خدای سبحان در چند آیه اخیر به مسائل مربوط به معاد و قیامت پرداخته است و بعداز چند آیه ای که از عذاب ستمکاران سخن گفت از اینجا به ذکر نعمت های بهشتی مؤمنان خاص می پردازد.
در اینجا پیرامون نعمت های ذکر شده، در آیه شریفه مطالبی مطرح می گردد.
این آیه شریفه یادآور شده است که اهل بهشت در روز قیامت به شادمانی اشتغال دارند. «شغل» امری است که سرگرمی به آن انسان را از هر امر دیگری منصرف می کند. (1)
گرفتاری های روز قیامت شامل حال اهل بهشت نمی شود؛ خدای متعال دربارهٔ آنان می فرماید:
(لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الأَكْبَرُ وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ هَذَا يَوْمُكُمُ الَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ). (2)
وحشت بزرگ (روز قیامت) آنها را اندوهگین نمی کند، و فرشتگان به استقبال آنان می آیند و می گویند این همان روزی است که به شما وعده داده می شد.
سرگرمی اهل بهشت در قیامت سرور و شادمانی است؛ «فکه» به معنای سرور و شادمانی است (1)و «رجل فکه» به مرد خندان رو و بشاش گویند و به میوه نیز از همین باب «فاکهه» گفته می شود؛ چراکه تناول آن انبساطی در انسان ایجاد می کند؛ چنان که دیدن و بوئیدن و لمس کردن میوه نیز سبب ایجاد نشاط در انسان می شود.
در روزی که از شدت سختی آن روز مادران طفل شیرخوار خود را رها می کنند و پدران در پی فدا کردن فرزندانشان برای رهایی خویش هستند، مؤمنان یعنی همان کسانی که به خدا ایمان آورده و با ایمان زیسته اند و در ایمان خود استقامت ورزیده اند از وحشت آن روز محزون نمی شوند و در امنیت کامل وارد بهشت می گردند و به شادمانی و سرور مشغول می شوند. خدای متعال می فرماید:
(إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ). (2)
به یقین کسانی که گفتند: پروردگار ما فقط خداوند است، سپس پایداری کردند، فرشتگان بر آنها نازل می شوند که نترسید و غمگین مباشید و مژده باد شما را به آن بهشتی که به آن وعده داده می شدید.
در این که مؤمنان در بهشت به چه نوع نعمت و شادمانی مشغولند، نظریاتی وارد شده است. مرحوم علی بن ابراهیم قمی رحمه الله گفته است به برداشتن بکارت دختران جوان مشغول هستند و خوش گذرانی و بازی با زنان می کنند. (3)
مرحوم طبرسی رحمه الله درباره آيه (فِي شُغُلِ فَاكِهُونَ) از امام صادق علیه السلام روایتی را نقل می کند که آن حضرت در معنای این کریمه فرمودند:
«یعنی بهشتیان سرگرم برداشتن بکارت دوشیزگانند». (1)
گردنه های سهمگین قیامت برای مؤمنان بسیار سریع و آسان سپری می شود و نیکوکاران به مانند برق از صراط عبور می کنند و وارد بهشت می شوند؛ در ضمن روایتی مفصل از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم در فضیلت ماه رجب آمده است:
مَنْ صَامَ مِنْ رَجَبٍ عَشَرَةَ أَيَّامٍ جَعَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ جَنَاحَيْنِ أَخْضَرَيْنِ مَنْظُومَيْنِ بِالدُّرِّ وَالْيَاقُوتِ يَطِيرُ بِهِمَا عَلَى الصِّرَاطِ كَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ إِلَى الْجِنَانِ وَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِ حَسَنَاتٍ وَكُتِبَ مِنَ الْمُقَرَّبِين؛ (2)
هرکس ده روز از ماه رجب روزه بگیرد، خدای عزوجل برای او دو بال سبز رنگ با رشته هایی از در و یاقوت قرار می دهد که به وسیله آن بالها هم چون برق جهنده از روی صراط به سوی بهشت پرواز می کند و خداوند گناهان او را به کارهای نیک تبدیل می کند و او را در زمره مقربین ثبت می کند.
البته و صد البته این پاداش فقط مخصوص مؤمنان به ولایت محمد و آل محمد صلوات الله وسلامه عليهم اجمعین و ارادتمندان خاندان نبوت است و نیز اولین کسانی که وارد بهشت می شوند اهل بیت رسالت اند و آن کس که پیش از همه داخل (بهشت) می گردد، حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا علیها السلام خواهد بود.
در روایتی از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم آمده است که جناب ابوذر گفت:
رَأَيْتُ سَلْمَانَ وَبِلَالاً يُقْبِلَانِ إِلَى النَّبِيِّ صلی الله علیه واله وسلم، إِذا انْكَبَّ سَلْمَانُ عَلَى قَدَمِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه واله وسلم يُقَبِّلُهَا، فَزَجَرَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه واله وسلم عَنْ ذَلِكَ، ثُمَّ قَالَ لَهُ: يَا سَلْمَانُ! لَا تَصْنَعْ بِي مَا تَصْنَعُ الْأَعَاجِمُ بِمُلُوكِهَا أَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبِيدِاللَّهِ آكُلُ مِمَّا يَأْكُلُ الْعَبْدُ وَأَقْعُدُ كَمَا يَقْعُدُ الْعَبْدُ.
فَقَالَ سَلْمَانُ: يَا مَوْلَايَ سَأَلْتُكَ بِاللَّهِ إِلَّا أَخْبَرْتَنِي بِفَضْلِ فَاطِمَةَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ. قَالَ: فَأَقْبَلَ النَّبِيُّ صلى الله عليه واله وسلم ضَاحِكاً مُسْتَبْشِراً؛ ثُمَّ قَالَ: وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ إِنَّهَا الْجَارِيَةُ الَّتِي تَجُوزُ فِي عَرْصَةِ الْقِيَامَةِ عَلَى نَاقَةٍ رَأْسُهَا مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَعَيْنَاهَا مِنْ نُورِاللَّهِ وَحُطَامُهَا مِنْ جَلَالِ اللَّهِ وَعُنُقهَا مِنْ بَهَاءِ اللَّهِ وَسَنَامُهَا مِنْ رِضْوَانِ اللَّهِ وَذَنْبُهَا مِنْ قُدْسِ اللَّهِ وَقَوَائِمُهَا مِنْ مَجْدِ اللَّهِ.
إِنْ مَشَتْ سَبَّحَتْ وَإِنْ رَغَتْ قَدَّسَتْ عَلَيْهَا هَوْدَجٌ مِنْ نُورٍ فِيهِ جَارِيَةً إِنْسِيَّةٌ حُورِيَّةٌ عَزِيزَةٌ جُمِعَتْ فَخُلِقَتْ وَصُنِعَتْ وَمُثْلَتْ مِنْ ثَلَاثَةِ أَصْنَافٍ: فَأَوَّلُهَا مِنْ مِسْكٍ أَذْفَرَ؛ وَأَوْسَطُهَا مِنَ الْعَنْبَرِ الْأَشْهَبِ؛ وَآخِرُهَا مِنَ الزَّعْفَرَانِ الْأَحْمَرِ عُجِنَتْ بِمَاءِ الْحَيَوَانِ.
لَوْ تَفَلَتْ تَفْلَةٌ فِي سَبْعَةِ أَبْحُرٍ مَالِحَةٍ لَعَذَّبَتْ وَلَوْ أَخْرَجَتْ ظُفُرَ خِنْصِرِهَا إِلَى دَارِ الدُّنْيَا يَغْشَى الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ.
جَبْرَئِيلُ عَنْ يَمِينِهَا وَمِيكَائِيلُ عَنْ شِمَالِهَا وَ عَلِيٌّ أَمَامَهَا وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ وَرَاءَهَا وَاللَّهُ يَكْلَؤُهَا وَيَحْفَظْهَا فَيَجُوزُونَ فِي عَرْصَةِ الْقِيَامَةِ فَإِذَا النِّدَاءُ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ مَعَاشِرَ الْخَلَائِقِ غُضُّوا أَبْصَارَكُمْ وَنَكِّسُوا رُءُوسَكُمْ هَذِهِ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ نَبِيِّكُمْ، زَوْجَةٌ عَلِيِّ إِمَامِكُمْ أُمِّ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ فَتَجُوزُ الصِّرَاطَ وَ عَلَيْهَا رَيْطَتَانِ بَيْضَاوَانِ.
فَإِذَا دَخَلَتِ الْجَنَّةَ وَنَظَرَتْ إِلَى مَا أَعَدَّاللَّهُ لَهَا مِنَ الْكَرَامَةِ قَرَأَتْ بِسْمِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَكُورٌ -
الَّذِي أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لا يَمَسُّنَا فِيها نَصَبٌ وَلَا يَمَسُّنا فيها لُغُوبٌ.
قَالَ فَيُوحِي اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إِلَيْهَا؛ يَا فَاطِمَةُ! سَلِينِي أُعْطِكِ وَتَمَنَّيْ عَلَيَّ أَرْضِكِ.
فَتَقُولُ: إِلَهِي أَنْتَ الْمُنَى وَفَوْقَ الْمُنَى، أَسْأَلُكَ أَنْ لَا تُعَذِّبَ مُحِبِّي وَ مُحِبِّي عِتْرَتِي بِالنَّارِ فَيُوحِي اللَّهُ إِلَيْهَا يَا فَاطِمَةُ، وَعِزَّتِي وَ جَلَالِي وَارْتِفَاعِ مَكَانِي لَقَدْ آلَيْتُ عَلَى نَفْسِي مِنْ قَبْلِ أَنْ أَخْلُقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِأَلْفَيْ عَامٍ أَنْ لَا أُعَذِّبَ مُحِبِّيكِ وَمُحِبِّي عِتْرَتِكِ بِالنَّارِ. (1)
دیدم که سلمان و بلال به سوی رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم آمدند و ناگاه سلمان بر روی پاهای رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم افتاد و پاهای حضرتش را بوسید. پس پیامبر صلی الله علیه واله وسلم او را از این کار منع کردند و سپس به او فرمودند: ای سلمان! کاری را که عجم ها با فرمانروایان خود می کنند تو با من انجام مده، من بنده ای از بندگان خدا هستم از آن چه شما می خورید تناول می کنم و چنان که بندگان می نشینند بر روی زمین می نشینم.
سلمان به ایشان عرض کرد: ای مولای من! از شما درخواست می کنم که شما را به خدا از فضیلت فاطمه علیها السلام در روز قیامت به من خبر دهید.
ابوذر گفت: پس پیامبر صلی الله علیه واله وسلم خندان و شادمان استقبال کردند و سپس فرمودند: سوگند به کسی که جانم به دست اوست همانا او (فاطمه علیها السلام) زنی است که در عرصه قیامت سوار بر شتری عبور می کند که سر آن از خشیت خداوند و دو چشمانش از نور الهی و بینی آن از جلال خداوند و گردن آن از بهاء پروردگار و کوهان آن از رضوان خدا و دم آن از قدس الهی و پاهای آن از مجد خداوند است.
چنان چه راه رود تسبیح می گوید و چنان چه صدا درآورد تقدیس می کند و بر روی آن کجاوه ای از نور است که در آن خانمی از جنس انسان حوری عزتمند، آن کجاوه از سه صنف جمع آوری و آفریده شده و ساخته و ممثل شده است.
1) تأويل الآيات، ص 474؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص 552.
پس اولین صنف از مشک پاکیزۀ نیکو و وسط آن از عنبر خالص و آخر آن از زعفران سرخ است که با آب حیات عجین شده است.
چنان چه که یک تفو (آب دهان) از آن بر هفت دریای شور انداخته شود، قطعاً آنها را شیرین و گوارا می کند و چنان چه ریزه های ناخن انگشت کوچک آن به دار دنیا خارج شود، قطعاً خورشید و ماه پوشیده می شوند .
جبرئیل از سمت راست ایشان و میکائیل از سمت چپ ایشان و علی علیه السلام پیشاپیش ایشان و حسن و حسین علیهما السلام پشت سر ایشان هستند و خداوند ایشان را پشتیبانی و محافظت می کند. پس از عرصهٔ قیامت عبور می کنند.
در آن هنگام ندایی از ناحیه خدای جل جلاله بلند می شود که: ای گروه های خلایق چشم ها خود را ببندید و سرهایتان را پایین بیندازید؛ این فاطمه دختر محمد صلى الله عليه واله وسلم پیامبر شما و همسر علی علیه السلام امام شما و مادر حسن و حسین علیهما السلام است. پس آن حضرت از صراط عبور می کند درحالی که دو روپوش سفید بر روی ایشان است.
پس هنگامی که وارد بهشت شد و به آن چه خداوند برای ایشان از کرامت فراهم ساخته نظر کرد، چنین قرائت می کند: «بسم الله الرحمن الرحيم، حمدو سپاس مخصوص خداوند است که اندوه را از ما مرتفع ساخت، همانا پروردگار ما قطعاً بسیار آمرزنده و شکور است. همان کسی که از سر فضل خویش این دار پایدار را بر ما ارزانی کرد که در آن هیچ رنجی به ما نمی رسد و هرگز سستی و واماندگی به ما نمی رسد».
رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم فرمودند: پس خدای عزوجل به ایشان وحی می کند: ای فاطمه از من درخواست کن تا به تو عطا کنم و از من تمنا کن تا آرزوی تو را برآورده سازم.
پس فاطمه علیها السلام عرضه می دارد: «خدای من! تو آرزوی من و فوق آرزوی من هستی، از تو درخواست می کنم که دوستداران من و دوستداران عترت مرا به آتش عذاب نکنی».
پس خداوند به ایشان وحی می کند: «ای فاطمه! قسم به عزت و جلالم و بلندای -
جایگاهم به تحقیق پیش از آن که آسمان ها و زمین را به دو هزار سال قبل خلق کنم به نفس خودم قسم خوردم که دوستداران تو و دوستداران عترت تو را به آتش عذاب نکنم. (1)
مردم از درک عظمت حضرت صدیقه طاهره علیها السلام محجوب اند زیرا آن بانو نزد خداوند از چنان ارج و قرب و منزلتی برخوردار است که خداوند دو هزار سال پیش از آفرینش آسمان ها و زمین با خود عهد بسته که دوستداران عترتش را به آتش عذاب نکند.
در حدیث کساء می خوانیم: «إِنِّي ما خَلَقْتُ سَمَاءً مَبْنِيةٌ وَلا أَرْضاً مَدْحِيةً وَلا قَمَراً منيراً وَلا شَمْساً مُضِينَةً وَلا فَلَكاً يَدُورُ وَلا بَحْراً يجري وَلا فُلْكاً يشري الا في مَحَبَّةِ هَؤُلَاءِ تَحْتَ الْكساءِ، فَقَالَ عَزَّ وَجَلَّ: هُمْ أَهْلُ بَيتِ النُّبُوَّة وَمَعْدِنُ الرِّسالَةِ ، هُمْ فاطِمَةُ وَأبوها وَبَعْلُها وَ بَنُوها» (مسكن الفؤاد عند فقد الأحبة والاولاد، ص 155).هم چنین در روایات آمده است که حضرت صدیقه طاهره علیها السلام پس از آن که خداوند ترخیص نمود و اجازه فرمود دگر بار به صحرای محشر می آیند و هم چون مرغی که دانه از زمین بر می چیند شیعیان خود و دوستداران عترتش را از صحرای محشر جدا می کند و مورد شفاعت قرار می دهد.
(هُمْ وَ أَزْوَاجُهُمْ فِي ظِلالِ عَلَى الْأَرَائِكِ مُتَّكِونَ).
آنان و همسرانشان در سایه هایی بر پشتی ها تکیه زده اند.
منظور از «ازواج» لزوماً همسران دنیایی نیستند خداوند از همسران دنیایی گاهی تعبیر به صاحب کرده است، به عنوان مثال در آنجا که می فرماید:
(يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذَابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ * وَصَاحِبَتِهِ وَأَخِيهِ). (2)
1) آری این است مقام حضرت فاطمه زهرا علیها السلام که بشر از درک آن عاجز است، ولذا در وجه تسميه حضرتش فرموده اند: «وَإِنَّمَا سَمَّيْتُ فَاطِمَةُ، لِأَنَّ الْخَلَقَ فُطِمُوا عَنْ مَعْرِفَتِهَا»؛ فاطمه علیها السلام فاطمه نامیده شده است، چراکه مردم از معرفت ایشان فاصله دارند. (تفسیر فرات الكوفي، ص 581؛ عوالم العلوم، ج 11، ص 99).
2) سوره معارج، آیات 11 و 12.
گنه کار دوست دارد که پسر خود را در برابر عذاب فدا کند، و (نیز) همسر و برادرش را (فدا کند).
«صاحب» به معنای همراه است و بسیاری از همسران در دنیا در واقع همراه هم هستند و مایه آرامش قلب یکدیگرند که خداوند درباره آنها می فرماید:
(وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ). (1)
و از نشانه های او این است که از جنس خودتان همسرانی را برای شما آفرید تا در کنار آنان آرامش بیابید و در میان شما مودت و رحمت قرار داد. همانا در این نشانه هایی است برای گروهی که می اندیشند.
صرف کنار هم زندگی کردن مایه آرامش و همراه با مودت و رحمت نیست، بلکه زوج حقیقی کسی است که کاملاً هم خوان و همگون با شخص باشد و اصل معنای همسر به همین دلیل است، پس مراد از ازواج در این آیه شریفه نیز چنین زوج هایی است.
«ظلال» جمع ظل و به معنای سایه است و سایه کنایه از امنیت و رفاه و نعمت و آرامش و آسایش است. (2)
«ارائك» جمع اریکه به معنای تخت است، البته نه هر تختی بلکه به تختی خاص که ملوک و پادشاهان بر آن می نشینند یا تختی که تازه عروس ها و دامادها در شب زفاف بر آن تکیه می کنند. (3)
«متکئون» به معنای تکیه زدن و کنایه از قدرت است و مضافاً حکایت از آرامش دارد. (1)
در روایت ابوجارود از امام باقر علیه السلام آمده است که حضرت در مورد آیه شریفه فرمودند: «ارائك» به معنای تخت هایی است که بر روی آن حجله هایی قرار گرفته است. (2)
بسیاری از نعمت های دنیا معمولاً آمیخته به سختی و اندوه هستند و آرامش واقعی را به همراه ندارند، کم ترین اندوهی که با نعمت های دنیوی آمیخته است غم زوال و از دست رفتن این نعمت ها و محرومیت از آنهاست.
ممکن است کسی از نعمت سلامت و رفاه مادی برخوردار باشد، اما والدین یا فرزندانش از بیماری رنج ببرند و یا نزدیکان و همسایگانش در فقر و تنگدستی باشند.
مسلماً نابرخورداری اطرافیان از نعمت هایی که انسان از آنها برخوردار است، غم و اندوهی را در دل او ایجاد می کند و وقتی انسان به ناپایداری و زوال پذیری این نعمت ها می اندیشد باز هم محزون و غمگین می شود.
هم چنین چنان که گذشت بنا بر فرمایش رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم یاد مرگ هادم لذات است، (3)انسانی که به مرگ و سختی بعداز مرگ می اندیشد، هرگز نمی تواند بدون دغدغه و در آسایش کامل از نعمات دنیوی کمال لذت را ببرد.
بسیار ساده لوح است کسی که غم فردا را نخورد و توجه نداشته باشد که این نعمت های دنیا ناپایدار و زودگذرند و فردا باید همۀ این ها را بگذارد و بگذرد.
اگر کسی به این حقیقت بیندیشد، آرامش نخواهد داشت و به همین جهت است که مؤمن با عنایت به فانی بودن این دار برای آباد ساختن دار قرار، جد و جهد می کند چراکه خداوند می فرماید:
(وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَكَ عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا). (1)
و بعضی از شب ها را به نماز خواندن بیدار باش که این برای تو افزون بر نمازهای واجب است، امید است پروردگارت تو را به مقام محمود برساند.
مؤمنی که به آخرت می اندیشد دیگر نمی تواند و اصلا نباید راحت بخوابد، چون می داند روز سختی در پیش دارد و خداوند فرموده است:
(وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ * الَّذِينَ إِذَا اكْتَالُوا عَلَى النَّاسِ يَسْتَوْفُونَ * وَإِذَا كَالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ * أَلَا يَظُنُّ أُولَئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ * لِيَوْمٍ عَظِيمٍ * يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ). (2)
وای بر کم فروشان، آنان که وقتی برای خود پیمانه می کنند کامل می گیرند. و اما وقتی می خواهند برای دیگران پیمانه یا وزن کنند کم می گذارند آیا اینها گمان نمی کنند که برانگیخته می شوند برای یک روز بزرگ؟ روزی که مردم در پیشگاه پروردگار جهانیان می ایستند.
کدام کم فروشی بدتر از کم گذاشتن در بندگی خداوند است؟
کسی که به فکر آن یوم عظیم و قیام در پیشگاه رب العالمین باشد، هرگز در عبودیت و بندگی کم فروشی نمی کند و مدام در برابر نعمت های الهی از جمله نعمت ولایت و برای شکرگزاری تهجد می کند و آرامش و آسایش از او سلب می شود.
اما نعمت های بهشتی چنین نیستند و آرامش ابدی را به همراه می آورند.
(لَهُمْ فِيهَا فَاكِهَةٌ وَلَهُمْ مَا يَدَّعُونَ).
برای آنها در بهشت میوه هایی است و هرچه را بخواهند برای آنان فراهم است.
نعمت های بهشتی سه دسته اند:
نعمت های مربوط به جسم و مادیات.
نعمت هایی که اعم از جسم و روح هستند.
نعمت های روحانی.
در ادامه پیرامون هریک از این نعمت ها مطالبی ارائه خواهد شد.
خدای متعال در این آیه شریفه و آیات فراوان دیگری از نعمت های مربوط به جسم و مادیات سخن گفته است؛ در سوره صاد می فرماید:
(مُتَّكِثِينَ فِيها يَدْعُونَ فِيهَا بِفَاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ وَ شَرَابٍ). (1)
در آن به تخت ها تکیه زده اند و از هر نوع میوه فراوان و نوشیدنی برای خود فرا می خوانند.
و نیز می فرماید:
(لَكُمْ فيها فَاكِهَةٌ كَثِيرَةٌ مِنْهَا تَأْكُلُونَ). (2)
در آن برای شما میوه های فراوانی است که از آن می خورید. (3)
و نیز می فرماید: وَ أَمْدَدْنَاهُمْ بِفَاكِهَةٍ وَ لَحْمٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ؛ و همواره از انواع میوه ها و گوشت ها از آن چه میل دارند برای آنها بیفزاییم. (سوره طور، آیه 22).
و در سوره الرحمن از دو بهشت برای کسانی که از عظمت پروردگارشان می ترسند سخن گفته و فرموده است:
(ذَوَاتَا أَفْنَانٍ... فيهِمَا عَيْنَانِ تَجْرِيَانِ... فيهِمَا مِنْ كُلِّ فَاكِهَةٍ زَوْجَانِ... مُتَّكِئِينَ عَلَى فُرُشٍ بَطَائِنُها مِنْ إِسْتَبْرَقٍ وَجَنَى الْجَنَّتَيْنِ دَانٍ... فيهِنَّ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَلا جَانٌّ). (1)
آن دو بهشت دارای انواع نعمت هاست در آن دو همیشه دو چشمه جاری است. در آن دو بهشت از هر میوه ای دو نوع وجود دارد. آنها بر فرش هایی تکیه زده اند که آستر آن از دیبای سترگ است و میوه های آن دو بهشت در دسترس است. در آن بهشت ها دخترانی هستند که از غیر شوهران خود چشم فرو بسته اند و پیش از اینها دست هیچ انس و جنی به آنها نرسیده است.
و در سوره مبارکه واقعه برای توصیف نعمت های بهشت جاودان می فرماید:
(عَلَى سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ * مُتَّكِئِينَ عَلَيْهَا مُتَقَابِلِينَ * يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ * بِأَكْوَابٍ وَأَبَارِيقَ وَكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ * لَا يُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَلَا يُنْزِفُونَ * وَفَاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ * وَلَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ * وَحُورٌ عِينٌ * كَأَمْثَالِ اللُّؤْلُوِ الْمَكْنُونِ). (2)
بر تخت های بافته شده (از طلا و جواهرات) که بر آنها تکیه زده روبه روی یکدیگرند. نوجوان هایی که همواره نوجوان هستند (برای پذیرایی) گرداگرد آنان دور می زنند. با جام ها و کوزه ها و کاسه هایی پر از نوشیدنی های بهشتی.
که از آن نه سر درد می گیرند و نه مست می شوند و میوه هایی که انتخاب می کنند و گوشت پرنده از هر نوع که مایل باشند و حوران سیاه چشم بهشتی که در زیبایی و جذابیت مانند مروارید در صدف پنهان هستند.
خداوند سبحان در سوره مبارکه انسان نیز به ذکر این نعمت ها پرداخته و فرموده است:
(وَجَزَاهُمْ بِمَا صَبَرُوا جَنَّةً وَحَرِيرًا * مُتَّكِئِينَ فِيهَا عَلَى الْأَرَائِكِ لَا يَرَوْنَ فيها شَمْسًا وَلا زَمْهَرِيرًا * وَدَانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلالُها وَذُلِلَتْ قُطُوفُها تَذليلاً * وَيُطَافُ عَلَيْهِمْ بِآنِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَأَكْوَابٍ كَانَتْ قَوَارِيرًا * قَوَارِيرَا مِنْ فِضَّةٍ قَدَّرُوها تَقْدِيرًا * وَيُسْقَوْنَ فِيهَا كَأْسًا كَانَ مِزَاجُهَا زَنْجَبِيلاً * عَيْنًا فيها تُسَمَّى سَلْسَبيلاً * وَيَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ إِذَا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤًا مَنْثُورًا * وَإِذَا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيمًا وَمُلْكًا كَبِيرًا * عَالِيَهُمْ ثِيَابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَإِسْتَبْرَقٌ وَحُلُّوا أَسَاوِرَ مِنْ فِضَّةٍ وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا). (1)
و در برابر شکیبایی آنها بهشت و لباس های بهشتی دیبا به آنها پاداش می دهد. در بهشت بر تخت ها تکیه داده اند، نه گرمای خورشید را در آنجا می بینند و نه سرما را.
سایه های بهشتی بر آنها سایه افکنده و چیدن میوه های آن بسیار آسان است. و ظرف هایی از نقره و قدح های آبگینه بر آنها گردانده می شود. آبگینه هایی از نقره که به اندازه متناسب آماده کرده اند و در آنجا جامی نوشانده می شوند که آمیخته با زنجبیل است.
چشمه هایی در آنجا هست که «سلسبیل» نامیده می شود. و بر گرد آنان نوجوان هایی که همیشه نوجوان هستند دور می زنند، که هرگاه آنان را ببینی گمان می کنی که مرواریدهای پراکنده هستند.
1) سوره انسان، آیات 12 تا 21.
و هنگامی که آنجا را بنگری نعمت های پروردگار و فرمانروایی بزرگ را می بینی بر اندام آنها لباس هایی است از حریر نازک سبز رنگ و از دیبای ضخیم و با دستبندهایی از نقره آراسته اند و پروردگارشان از شراب پاک آنها را سیراب کرده است.
خدای عز اسمه در سوره مبارکه محمد می فرماید:
(مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيهَا أَنْهَارٌ مِنْ مَاءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَأَنْهَارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرُ طَعْمُهُ وَأَنْهَارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ وَأَنْهَارُ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى وَلَهُمْ فِيهَا مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ). (1)
مثل بهشتی که به پرهیزکاران وعده داده شده این است: در آن نهرهایی است از آبی که رنگ و بوی آن تغییر نکرده است و نهرهایی از شیر که مزه آن تغییر نکرده است و نهرهایی از شراب که برای نوشندگان لذت بخش است و نهرهایی از عسل تصفیه شده و در آن از همه انواع میوه ها هست.
این ها نعمت هایی است که به جنبهٔ جسمی انسان و لذائذ مادی آن مربوط می شود. انسان از جسم و روح تشکیل شده و جسم او به مواد و لذات جسمانی نیاز دارد و این نیازمندی کاملاً غریزی و طبیعی است و چون انسان ها غالباً به نعمت های مادی بیشتر توجه می کنند در قرآن کریم بهشت را معمولاً با نعمت های مربوط به جسم معرفی می کند، همان طوری که در آیات گذشته سخن از باغ های بهشت و چگونگی آن، سایه های بهشت و قصرهای آن و فرش و تخت های بهشتی و غذاها و شراب های طهور آن به میان آمد.
منظور از نعمت هایی که اعم از جسم و روح هستند آن دسته از نعمت هایست
1) سوره محمد، آیه 15.
که هم مربوط به جسم می شود و هم روح از آنها بهره می برد. مثل نعمت ازواج که هم سبب آرامش جسم است و هم روح انسان با آن آرامش پیدا می کند.
خداوند درباره نعمت ازدواج می فرماید:
(وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا). (1)
و از نشانه های او این است که از جنس خودتان زوج هایی برای شما آفرید، تا در کنار آنها آرامش پیدا کنید.
بنابراین داشتن زوج فراتر از نعمت های جسمی مثل خوردن و آشامیدن است. در ضمن آیات مورد استشهاد برای نعمت های مادی و جسمانی، برخی از این دسته از نعمت ها نیز مطرح شد که ذکر آنها گذشت.
قرآن کریم در آیه ای تصریح فرموده است که هرچه دلخواه اهل بهشت باشد برای آنان فراهم است و از جمله تمایلات اهل بهشت نعمت هایی هستند که چشم از آنها لذت می برد؛ خداوند سبحان می فرماید:
(يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحَافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَأَكْوَابٍ وَفِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَأَنْتُمْ فِيهَا خَالِدُونَ).
جام ها و کوزه های طلا بر آنان گردانده می شود و در آن، آن چه دلها میل داشته باشند و چشم ها از آن لذت برند موجود است و شما در آن جاودان هستید.
هم چنین به تصریح قرآن، نه فقط هرچه اهل بهشت بخواهند و اراده کنند در -
1) سوره روم، آیه 21.
آن جا حاضر است، بلکه خداوند بیشتر از آن را برای آنان فراهم ساخته است، خدای متعال می فرماید:
(لَهُمْ مَا يَشَاؤُنَ فِيها وَلَدَيْنَا مَزيدٌ). (1)
هرچه در آن بخواهند برای آنها هست و نزد ما بیشتر از آن نیز هست.
بدون تردید در این دنیا همه خواسته های انسان محقق نمی شود؛ هرچند خداوند می فرماید:
(وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ). (2)
و پروردگارتان فرموده است مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم.
اما این بدان معنا نیست که مؤمنان هرچه بخواهند در این دنیا به آنها عطا می شود؛ بی شک خداوند دعا و درخواست بندگان را می شنود و به آنها جواب می دهد، اما اعطای برخی امور به بعضی بندگان به مصلحت آنها نیست؛ خدای متعال در حدیث قدسی به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم می فرماید:
إِنَّ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤْمِنِينَ مَنْ لَا يُصْلِحُهُ إِلَّا الْغِنَى وَ لَوْ صَرَفْتُهُ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ لَهَلَكَ وَ إِنَّ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤْمِنِينَ مَنْ لَا يُصْلِحُهُ إِلَّا الْفَقْرُ وَ لَوْ صَرَفْتُهُ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ لَهَلَكَ. (3)
و به راستی از بندگان مؤمن من کسانی هستند که جز بی نیازی و ثروت آنها را به صلاح نمی آورد و چنان چه او را به غیر غنا منصرف سازم، قطعاً هلاک می شود. و همانا از میان بندگان مؤمن من کسانی هستند که جز فقر آنان را به صلاح نمی آورد و چنان چه آنان را به غیر فقر منصرف کنم، قطعاً هلاک می شوند.
و در روایت دیگری آمده است:
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله وسلم: قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: يَا بَنِي آدَمَ! كُلُّكُمْ ضَالٌ إِلَّا مَنْ هَدَيْتُ وَكُلُّكُمْ عَائِلٌ إِلَّا مَنْ أَغْنَيْتُ، وَكُلُّكُمْ هَالِكٌ إِلَّا مَنْ أَنْجَيْتُ، فَاسْأَلُونِي أَكْفِكُمْ وَأَهْدِكُمْ سَبِيلَ رُشْدِكُمْ؛ إِنَّ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤْمِنِينَ مَنْ لا يُصْلِحُهُ إِلَّا الْفَاقَةُ وَلَوْ أَغْنَيْتُهُ لَأَفْسَدَهُ ذَلِكَ، وَإِنَّ مِنْ عِبَادِي مَنْ لَا يُصْلِحُهُ إِلَّا الصَّحَةُ وَلَوْ أَمْرَضْتُهُ لَأَفْسَدَهُ ذَلِكَ... وَذَلِكَ أَنِّي اُدَبر عِبَادِي بِمَا يُصْلِحُهُمْ وَأَنَا بِهِمْ لَطِيفٌ خَبِير. (1)
رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم فرمودند: خدای عزوجل فرمود: ای فرزندان آدم! همه شما گُم هستید جز آن کس که من او را هدایت کردم و همه شما محتاج هستید جز آن کس که من او را بی نیاز ساختم و همۀ شما هلاک هستید جز آن کس که من او را نجات دادم پس از من درخواست کنید تا شما را کفایت کنم و به راه رشدتان برسید.
پس همانا از میان بندگان مؤمن من کسانی هستند که جز تنگدستی آنان را به صلاح نمی آورد و چنان چه آنان را بی نیاز سازم آن بی نیازی آنها را قطعاً فاسد می کند.
و به راستی از میان بندگانم کسانی هستند که جز صحت آنان را به صلاح نمی آورد و چنان چه آنها را مریض کنم آن مرض قطعاً فاسدشان می کند و همانا از میان بندگانم کسانی هستند که جز مریضی آنان را به صلاح نمی آورد و چنان چه جسم آنان را سالم کنم، آن سلامت قطعاً آنها را فاسد می کند... و آن به خاطر این است که من بندگان خود را به آن چه صلاح آنهاست تدبیر می کنم و من نسبت به آنها با لطافت و آگاه هستم.
براساس این روایات گاه برآورده ساختن خواسته های مؤمنان به صلاح آنها نیست، لذا هرچند خداوند دعای آنان را پاسخ می گوید و استجابت می کند اما این بدان معنا نیست که آن چه را خواسته اند برآورده سازد. بلکه خداوند -
1) الأمالي للطوسى، ص 166 - 167؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 140؛ الجواهر السنية، ج 1، ص 160.
در آخرت بدل درخواست های مؤمنان را به ایشان عطا خواهد کرد، چرا که آخرت هم چون دنیا دار امتحان و تکلیف نیست تا آن که اعطای برخی نعمت ها برخلاف مصلحت بنده باشد، لذا در آخرت هر آن چه مؤمنان بخواهند محقق می شود.
خداوند سبحان در آیهٔ بعدی از سوره مبارکه «یس» از این دسته از نعمت ها سخن گفته است که در ادامه به آن می پردازیم.
(سَلامُ قَوْلاً مِنْ رَبِّ رَحِيمٍ).
برای آنان سلام (درود الهی) است، این سخنی از سوی پروردگار مهربان می باشد.
این سلام از نعمت های خاص روح است. در این آیه شریفه نه از سلام ملائکه بلکه از سلام خود خداوند سبحان به مؤمنان سخن گفته است که نهایت آرزو و ایدهٔ اهل بهشت سلام و تحیت از ناحیه پروردگار رحیم و مهربان است.
هرچند خدای متعال در سوره مبارکه احزاب از صلوات خود به مؤمنان سخن گفته و فرموده است:
(هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيَّما). (1)
1) سوره احزاب، آیه 43.
او کسی است که بر شما درود می فرستد و فرشتگانش (نیز بر شما درود می فرستند) تا شما را از تاریکی ها بیرون آورد و به سوی نور ببرد و او همواره نسبت به مؤمنان مهربان بوده و هست. (1)
ولی در ادامه می فرماید:
(تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلامٌ وَأَعَدَّ لَهُمْ أَجْرًا كَرِيمًا). (2)
خوش آمد گویی فرشتگان به مؤمنان در روزی که خدا را دیدار می کنند «سلام» است و برای آنان پاداش ارجمندی فراهم ساخته است.
پس در این آیه از سلام ملائکه به مؤمنان سخن گفته نه از سلام خداوند سبحان؛ در نتیجه آیه مورد بحث از این جهت که خداوند به مؤمنان سلام می دهد، ممتاز است.
در آیات دیگر قرآن نیز خداوند از سلام فرشتگان به مؤمنان خبر داده است؛ در سوره مبارکه زمر می فرماید:
(وَسِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرًا حَتَّى إِذَا جَاؤُهَا وَفُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ). (3)
و کسانی که از نافرمانی پروردگارشان پرهیز کردند، گروه گروه به سوی بهشت سوق داده می شوند، وقتی که به بهشت می رسند و درهای آن گشوده می شود -
1) این آیه شریفه در حقیقت مدعای اهل تسنن را ابطال می کند. آنان مدعی اند که صلوات به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم اختصاص دارد و ذکر این تحیت برای دیگران از جمله حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام جایز نیست و حال آن که بر اساس این آیه شریفه خداوند بر مؤمنان صلوات می فرستد. پس چگونه می توان گفت: مؤمنان حق ندارند بر یکدیگر صلوات بفرستند؟!
2) سوره احزاب، آیه 44.
3) سوره زمر، آیه 73.
و نگهبان های بهشت به آنان می گویند: سلام بر شما که پاکیزه بودید، پس به بهشت داخل شوید که در آن جاودانه خواهید بود.
خداوند سبحان در آیه ای دیگر نیز از قول فرشتگان نقل می کند که آنها به مؤمنان می گویند:
(ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِينَ). (1)
(به آنها گفته می شود) داخل بهشت شوید با سلامت و امنیت.
و نیز می گویند:
(ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ ذَلِكَ يَوْمُ الْخُلُودِ). (2)
به سلامت وارد بهشت شوید امروز روز جاودانگی است. (3)
هم چنین بهشتیان نیز به عنوان تحیت به یکدیگر سلام می دهند؛ خدای متعال دربارهٔ مؤمنان ساکن در بهشت می فرماید:
(دَعْوَاهُمْ فيها سُبْحَانَكَ اللَّهُمَّ وَتَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلامٌ وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ).
1) سوره حجر، آیه 46.
2) سوره ق، آیه 34.
3) در سوره مبارکه رعد می فرماید: (جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهَا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبَائِهِمْ وَأَزْوَاجِهِمْ وَذُرِّيَّاتِهِمْ وَالْمَلَائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بَابٍ * سَلَامٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّار)؛ِ بهشت های جاودانی که خود وارد آن می شوند و پدران و همسران و فرزندان شایسته کار آنها و فرشتگان از هر دری بر آنان وارد می شوند (و به آنها می گویند:) سلام بر شما به خاطر صبرتان چه نیکوست سرانجام آن سرا. (سوره رعد، آیات 23 و 24). و در آیه ای دیگر می فرماید: (الَّذينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ)؛ همان ها که فرشتگان روحشان را می گیرند درحالی که پاکیزه اند به آنها می گویند: سلام بر شما! وارد بهشت شوید به خاطر کارهایی که انجام می دادید. (سوره نحل، آیه 32).
دعای آنان در بهشت این است: خداوندا! تو منزه هستی، و زنده باد گفتن آنان در بهشت (کلمهٔ) سلام است و آخرین دعای آنان این است که حمد مخصوص خداوند پروردگار جهانیان است.
در آیه ای نیز از سلام اهل اعراف به مؤمنان سخن به میان آمده است؛ خدای تعالی می فرماید:
(وَبَيْنَهُمَا حِجَابٌ وَعَلَى الْأَعْرَافِ رِجَالٌ يَعْرِفُونَ كُلاً بِسيْماهُمْ وَنَادَوْا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوهَا وَهُمْ يَطْمَعُونَ). (1)
و در میان بهشتیان و دوزخیان پرده ای وجود دارد و بر «اعراف» مردانی هستند که هریک از افراد را از چهرۀ آنها می شناسند و بهشتیان را صدا می زنند که سلام بر شما هنوز وارد بهشت نشده اند ولی به داخل شدن به بهشت طمع و امید دارند.
اما در آیه مورد بحث سخن از سلام مخصوص و بی واسطه پروردگار بر مؤمنان است و چنان که گفتیم آیه از این جهت، ممتاز است.
«سلام» یعنی تعری و برهنگی از هر آفتی؛ اعم از آفت های مادی و معنوی. (2)این بالاترین دعا و تحیتی است که اسلام آن را ترویج کرده و بسیار توصیه فرموده که به هنگام برخورد با یکدیگر به هم سلام بگویید.
به عبارت دیگر: مؤمنان با گفتن سلام به یکدیگر همدیگر را دعا می کنند و سلامتی از هر آفتی را برای یکدیگر از خدا می طلبند.
پس وقتی به کسی سلام می دهیم معنای سلام آن است که من درباره شما این -
خواسته را دارم که از هر آفت و نقص و عیبی اعم از آفات و نواقص و معایب مادی و معنوی به دور باشید.
وقتی به ذوات مقدس معصومین علیهم السلام سلام می دهیم، در واقع عرضه می داریم: شما بزرگواران از ناحیهٔ من از هر نقص و عیب و آفت به سلامت و دور باشید.
شکی نیست که سلام حقیقی آن است که از قلب برخیزد و بر لسان جاری شود. چه بسا افرادی در ظاهر به یکدیگر سلام می دهند بی آن که به مفاد و معنای آن توجه داشته باشند و چه بسا افرادی که به معنای سلام کاملاً توجه دارند و فقط در زبان به کسی سلام می دهند و حال آن که در دل برای او ضرر و نقصان و آفت و عیب آرزو دارند.
این سلام گفتن لقلقه زبان است؛ کسی که به امام معصوم علیهم السلام سلام می دهد باید كاملاً مراقب باشد که رفتار و گفتار و پندار او سبب آزردگی امام علیه السلام نباشد که در غیر این صورت سلام او حقیقتی ندارد.
اعمال ما هر هفته یا هر روز به محضر مقدس امام علیه السلام عرضه می شود و رفتار و گفتار ناپسند ما مایۀ آزردگی آن ذوات مقدسه خواهد بود، کما این که پدر از رفتار نامناسب فرزند آزرده دل و افسرده خاطر می گردد؛ امام علیه السلام، که پدر حقیقی امت است نیز از رفتار ناشایست امت آزرده خاطر می گردد و آزردن امام علیه السلام با سلام دادن به ایشان در تنافی و تضاد است.
در واقع سلام و تحیت ما نسبت به حضرات معصومین علیهم السلام ثمرات و نتایجی و منافعی را برای خودمان دارد و به وسیله این سلام به درگاه الهی تقرب می جوییم، چرا که این سلام سبب پاکی اخلاق و رشد و نمو و ترقی ما می گردد. در زیارت جامعه کبیره می خوانیم:
وَ جَعَلَ صَلَوَاتِنَا عَلَيْكُمْ وَمَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وَلَا يَتِكُمْ طِيباً لِخَلْقِنَا وَطَهَارَةً -
لِأَنْفُسِنَا وَ تَزْكِيَةً لَنَا وَكَفَّارَةٌ لِذُنُوبِنَا. (1)
خداوند صلوات و درودهای ما را بر شما و ولایت شما را که به ما اختصاص دارد، موجب پاکیزگی اخلاق، پاکی جان، تزکیه و بخششی برای گناهانمان قرار داده است.
چنان که گذشت مؤمنان باید به یکدیگر سلام دهند؛ گاهی نیز فرشتگان به مؤمنان سلام می دهند و سلامتی و عافیت او را می خواهند اما در آیه مورد بحث خداوند به مؤمنان سلام گفته و سلامتی آنها را از آفات مادی و معنوی اراده فرموده است و این بالاترین و برترین نعمت روحانی است که از رحمت خاصه الهی به مؤمنان سرچشمه می گیرد.
چراکه «رب» در این آیه شریفه به «رحمان» موصوف نشده که بیانگر رحمت فراگیر الهی باشد بلکه با وصف رحیم آمده که از رحمت خاص او به مؤمنان حکایت دارد و شکی نیست که همۀ سلامتی از ناحیه پروردگار است، لذا باید به خداوند عرضه داشت:
اللَّهُمَّ أَنْتَ السَّلَامُ وَمِنْكَ السَّلَامُ وَلَكَ السَّلَامُ وَإِلَيْكَ يَعُودُ السَّلَامُ سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ وَسَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ؛ (2)
بارالها! تو سلام هستی و سلام از ناحیه توست و سلام برای توست و سلام به سوی تو باز می گردد. منزه است پروردگار تو پروردگار عزتمند از آن چه توصیف می کنند و سلام بر پیامبران و حمد مخصوص خدا پروردگار جهانیان است.
اساساً لفظ سلام از اسماء خداوند می باشد چون ذات مقدس الهی از هر نقص و عیب و فنا و نابودی سالم می باشد (1)و هم چنین به مخلوقات خود کوچک ترین ظلم و تعدی نمی کند و مردم را به انواع عذاب و شکنجه گرفتار نمی سازد.
اگر بنده ای به بارگاه قدس او پناه ببرد، درگاه او را دار السلام و سرای ایمنی و صلح و آرامش می باشد و خداوند سبحان به وسیلهٔ آن آرامش دل او را از وسواس شیطان محفوظ می دارد.
پس به همین جهت بهشت را «دارالسلام» (2)می گویند؛ چرا که هیچ گونه خوف و ترس و آفات و مریضی در آن وجود ندارد.
چنان که گذشت نعمت های الهی را از یک منظر می توان به سه دسته تقسیم کرد: 1. نعمت های مادی و مربوط به جسم؛ 2. نعمت های جسمی و روحی؛ 1. نعمت های روحانی.
پیش از این دربارۀ هریک از این نعمت ها مطالبی بیان شد و به آیاتی استشهاد گردید.
خداوند سبحان در سوره مبارکه آل عمران به هر سه دسته از این نعمت ها اشاره کرده و فرموده است:
(زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذَلِكَ مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَتَآبِ * قُلْ أَو نَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذَلِكُمْ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا -
عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَأَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَرِضْوَانٌ مِنَ اللهِ وَاللهُ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ). (1)
دوستی و کامیابی ها مانند زنان و پسران و اموال فراوان و هنگفت از طلا و نقره و اسب های نشانه دار و چهار پایان و کشت برای مردم آراسته شده است؛ این ها کالای زندگی دنیاست و سرانجام نیک نزد خداوند است.
بگو: آیا به شما خبر بدهم از چیزی که از این (کامیابی ها) بهتر است! برای کسانی که تقوای الهی پیشه ساخته اند، در نزد پروردگارشان باغ هایی است که نهرها از زیر آن جاری است و زوج های پاکیزه و خشنودی از جانب خداوند، و خدا به کردار بندگان بینا است.
در این آیات بعد از برشمردن لذائذ دنیوی از جمله زنان و فرزندان، اموال فراوان، مركب ها تجارت ها کشاورزی ها و دامداری ها که تمام زندگی دنیا در این ها خلاصه می شود، به نعمت های سه گانه در بهشت اشاره می کند و می فرماید: این نعمت های بهشتی برای متقین بهتر است.
نعمت های مذکور در این آیه شریفه عبارتند از: باغ هایی که نهرها از زیر آن جاری است، این نعمت، از نعمت های مادی است.
دومین نعمت که همان زوج های پاکیزه است از نعمت های ترکیبی جسمی و روحی شمرده می شود که هم جسم از آن بهره می برد و هم روح با آن به سکون و آرامش و تعالی می رسد.
نعمت و موهبت عظمای معنوی مذکور در این آیه شریفه که از همه نعمت ها برتر است، رضوان الهی می باشد.
خداوند درباره این نعمت معنوی سترگ در آیه ای دیگر می فرماید:
(وَعَدَ اللهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ -
1) سوره آل عمران، آیات 14 و 15.
فيها وَمَسَاكِنَ طَيِّبَةٌ فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِنَ اللهِ أَكْبَرُ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ). (1)
خداوند به مردان و زنان با ایمان، باغ هایی بهشتی وعده داده است که نهرها از زیر آن روان است و جاودانه در آن خواهند ماند و مسکن های پاکیزه ای در بهشت های جاودان است و رضای خدا برتر از همه این هاست و این همان رستگاری بزرگ است.
در سوره مبارکه «یس» نیز هر سه دسته از نعمت ها را ذکر کرده است.
ابتدا می فرماید:
(إِنَّ أَصْحَابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ فِي شُغُلٍ فَاكِهُونَ * هُمْ وَأَزْوَاجُهُمْ فِي ظِلَالٍ عَلَى الْأَرَائِكِ مُتَكونَ * لَهُمْ فِيهَا فَاكِهَةٌ وَلَهُمْ مَا يَدَّعُونَ). (2)
همانا اهل بهشت در کاری شادمان هستند. آنان و زوج های آنها در سایه ها بر تخت هایی تکیه زدهاند. برای آنها در بهشت میوه هایی است و هرچه را بخواهند برای آنان فراهم است.
در این آیات به دو دسته نعمت ها اشاره کرده است، یعنی نعمت های مادی صرف (تکیه زدن بر تخت و تناول از میوه های بهشتی) و نعمت ترکیبی (همراهی با ازواج از دسته دوم نعمت هاست).
خداوند سپس در آیه مورد بحث نعمت دسته سوم را ذکر کرده و فرموده است:
(سَلَامٌ قَوْلاً مِنْ رَبِّ رَحِيمٍ).
و این سلام پروردگار بالاتر از هر نعمتی است.
سلام از ناحیه حضرت حق می باشد، اما خبر آن محذوف است و مراد: «سلام للمؤمنين» يا «سلام لأهل الجنة» است و این سلام، قولی از ناحیه پروردگار رحیم می باشد.
در روایتی از پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم نقل شده است:
بَيْنَا أَهْلُ الْجَنَّةِ فِي نَعِيمِهِمْ إِذْ سَطَعَ لَهُمْ نُورٌ، فَرَفَعُوا رُءُوسَهُمْ فَإِذَا الرَّبُّ، عَزَّوَجَلَّ، قَدْ أَشْرَفَ عَلَيْهِمْ مِنْ فَوْقِهِمْ، فَقَالَ: السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ الْجَنَّةِ، فَذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَى: (سَلامٌ قَوْلَا مِنْ رَبِّ رَحِيمٍ) فَيَنْظُرُ اللَّهُ إِلَيْهِمْ وَيَنْظُرُونَ إِلَيْهِ، فَلَا يَلْتَفِتُونَ إِلَى شَيْ مِنَ النَّعِيمِ مَا دَامُوا يَنْظُرُونَ إِلَيْهِ حَتَّى يَحْتَجِبَ عَنْهُمْ، فَيَبْقَى نُورُهُ وَبَرَكَتُهُ عَلَيْهِمْ فِي دِيَارِهِمْ؛ (1)
درحالی که اهل بهشت در نعمت های خود هستند ناگاه نوری برای آنان ساطع می شود، پس آنان سرهای خود را بلند می کنند و می بینند که پروردگار تعالی از بالای سر آنان بر ایشان اشراف دارد.
پس (خداوند) می فرماید: سلام بر شما ای اهل بهشت و این معنای سخن خداوند است که فرمود: «سلام قولا من رب رحیم» پس اهل بهشت به او نظاره می کنند و مادام که مشغول نظاره به او هستند به هیچ چیزی از نعمت ها توجهی ندارند تا اینکه خداوند از آنان محجوب می شود، پس نور و برکت او برای آنان در دیارشان باقی می ماند.
سلام خدا به مؤمنان بدین معناست که آنان در بهشت تا ابد از هر عیب و نقص و آفتی اعم از عیوب مادی و معنوی در عافیت کامل هستند.
باید توجه داشت که سلامتی واقعی جز در بهشت هیچ جای دیگری نیست؛ زیرا در آن بقایی است بدون فنا، غنایی است بدون فقر، عزتی است بدون ذلت، تندرستی است بدون بیماری.
1) تفسير روح البيان، ج 7، ص 418؛ الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل، ج 14، ص 213؛ بیان المعانی، ج 2، ص 51.
(وَامْتَازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ).
و [به آنان که مستحق جهنم هستند گفته می شود!] جدا شوید ای مجرمان!
پس از آن که خداوند در چند آیه از اهل بهشت و نعمت های آنان سخن گفت، در این آیه کلام را بر می گرداند و دربارهٔ نقطه مقابل بهشتیان سخن می گوید و تصریح می کند که در قیامت با خطابی تحقیرآمیز به مجرمان گفته می شود صف خود را از مؤمنان جدا سازید.
میز، تمیز و امتیاز به معنای برجسته و مشخص کردن و جداسازی است. (1)
در این دنیا همه انسان ها در کنار هم از حقوق اجتماعی و مواهب مادی و معنوی برخوردارند، افراد در یک اجتماع اعم از زن و مرد، صغیر و کبیر، عالم و جاهل، مؤمن و کافر به طور یکسان از هوا آب غذا و نعمت های الهی استفاده می کنند اما در قیامت این گونه نیست و قیامت روز جدایی است؛ خداوند می فرماید:
(هَذَا يَوْمُ الْفَصْلِ الَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ)؛ (2)
این همان روز جدایی است که شما آن را تکذیب می کردید.
و در سوره واقعه می فرماید:
(إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ * لَيْسَ لِوَقْعَتِها كَاذِبَةٌ * خَافِضَةٌ رَافِعَةٌ)؛ (3)
هنگامی که آن واقعه [رویداد قیامت] تحقق پیدا کند، هیچ کس نمی تواند تحقق آن را تکذیب کند. آن واقعه گروهی را پائین می آورد و گروهی را بالا می برد.
در روز قیامت انسان ها از هم جدا می شوند عده ای پائین می روند و عده ای بالا می روند.
در آیه مورد بحث نیز خداوند به مجرمان می گوید: شما از صف مؤمنان درستکار جدا شوید. چرا که خداوند کافران و مشرکان و گناهکاران را هرگز با مؤمنان نیکوکردار در یک صف قرار نمی دهد. خدای سبحان می فرماید:
(أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ أَنْ يَسْبِقُونَا سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ). (1)
آیا کسانی که خود را به گناهان می آلایند گمان می کنند که ما آنها را مانند کسانی قرار می دهیم که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام می دهند که حیات و مرگشان یکسان باشد؟! بد داوری می کنند!
و در آیه ای دیگر می فرماید:
(أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّار)؛ (2)
آیا ما کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند مانند مفسدان در زمین قرار می دهیم؟ یا پرهیزکاران را مانند فاجران قرار می دهیم؟
هرگز چنین نیست و قیامت روز جدایی حق از باطل، مؤمن از منفاق و نیکوکار از گنه کار است.
پس اگر در دنیا خطاکاران و کافران خود را در صفوف مؤمنین پنهان می کردند و به رنگ ها و شکل های متفاوت درآمده و از منافع آنها بهره می بردند، اما در آخرت صفوف حق و باطل آشکارا جدا می گردد؛ خدای متعال در سوره حدید می فرماید:
(يَوْمَ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا انْظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ -
قيلَ ارْجِعُوا وَرَاءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَظَاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذَابُ). (1)
روزی که مردان و زنان منافق به کسانی که ایمان آورده اند می گویند: به ما توجهی کنید تا از نور شما پرتوی بگیریم؛ گفته می شود باید به گذشته خود بازگردید و نوری را بجویید، در این هنگام دیواری میان آنها زده می شود که دری دارد درون آن رحمت است اما بیرون آن از رو به رویش عذاب است.
در ذیل آیه مورد بحث روایتی وارد شده است که براساس آن بادی می وزد و میان مؤمنان نیکوکار و مجرمان تفکیک می شود. (2)
چراکه حتی در سفرهای کوتاه دنیا نیز یکی از مهم ترین امور، همسفر خوب است؛ و اگر همسفر انسان با او هم خوان و موافق نباشد سفر تلخ و سخت می گردد.
در سفر آخرت و حرکت به سوی بهشت نیز جدا کردن مجرمان از صف مؤمنان بایسته و لازم است لذا خداوند میان آنها دیواری می کشد و خطاب به مجرمان می فرماید: (وَامْتَازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ).
دلیل این تفکیک و جداسازی در کلمه «مجرمون» نهفته است؛ مجرمون جمع مجرم است و مجرم از ماده جرم گرفته شده که به معنای قطع و جدا شدن است. (3)
1) سوره حدید، آیه 13.
2) عَنِ النَّبِيِّ صلی الله علیه واله وسلم: قَبْلَ قِيَامِ السَّاعَةِ يُرْسِلُ اللَّهُ رِيحاً بَارِدَةً طَيِّبَةً فَتُقْبَضُ بِهَا رُوحُ كُلِّ مُؤْمِنٍ مُسْلِمٍ وَ يَبْقَى شِرَارٌ يَتَهَا رَجُونَ تَهَارُجَ الْحَمِيرِ وَ عَلَيْهِمْ تَقُومُ السَّاعَة؛ از پیامبر صلى الله عليه واله وسلم نقل کرده اند: پیش از قیام قیامت، خداوند باد سرد خوش بویی می فرستد، و بدان وسیله روح هر مؤمن مسلمان گرفته می شود و ارواح بدکاران می مانند؛ درحالی که مانند خران به آشوب و قتل یک دیگر مشغولند در همان حال قیامت برپا می شود. تفسیر جامع ج 5، ص 48؛ مجموعه ورام، ج 1، ص 38.
3) قاموس قرآن، ج 3، ص 28.
به چیدن خوشه انگور از درخت تاک و یا به جدا کردن دانه ها از خوشه «جرم الكرب» گویند. (1)با جدا شدن آوندهایی که مواد مغذی را به میوه انگور می رسانند، جرم اتفاق می افتد چراکه با قطع این راه های ارتباطی تغذیه میوه قطع می شود و میوه از مادر جدا می گردد و طراوت خود را کم کم از دست می دهد و شروع به خشک شدن می کند. به عبارت دیگر علت از دست رفتن طراوت و خشک شدن انگور در واقع همان جدایی از درخت یا همان وقوع جرم است.
در اجتماع نیز «مجرم» کسی است که خود را از اجتماعی که رو به صلاح و سداد می باشد جدا کرده است.
در اصطلاح دینی نیز به کسی که با معصیت و خطا خود را از پروردگارش جدا کند، مجرم اطلاق می شود و به گناه و معصیت چون سبب جدایی انسان از تعالی روح است، جرم گفته می شود.
رابطة عبدو معبود رابطهٔ طرفینی است و چنان چه بنده این رابطه را قطع کند خداوند نیز ارتباط خود را با بنده قطع می کند.
خداوند سبحان به بندگان می فرماید: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ؛ (2)شما به یاد من باشید تا من به یاد شما باشم. و نیز می فرماید: إِنْ تَنْصُرُوا اللهَ يَنْصُرْكُمْ؛ (3)چنان چه خدا را یاری کنید، خدا نیز شما را یاری می کند خداوند سبحان در آیه ای دیگر می فرماید: أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ؛ شما به عهد من وفا کنید تا من نیز به عهد شما وفا کنم.
در نتیجه به خاطر آن که مجرم در دنیا پروردگارش را فراموش نموده و با جرم و عصیان، خود را از خدای متعال جدا کرده است، خداوند نیز در قیامت او را از صف بهشتیان و بندگان نیکوکار خود جدا می سازد.
کسی که خدا را فراموش کند در واقع خود را فراموش کرده است؛ (1)چراکه همه هستی و دارائی ها و کمالات بنده از آن خدای متعال است. (2)
(أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينُ).
ای فرزندان آدم! آیا از شما پیمان نگرفتم که شیطان را نپرستید که او برای شما دشمن آشکاری است؟
خدای متعال در آیه شریفه قبل از فرمان خود به جدا شدن مجرمان از صف نیکوکاران در قیامت خبر داده و علت این تفکیک را جرم و جدا شدن مجرمان از حق تعالی معرفی کرده است؛ در این آیه به بیان سبب این جرم می پردازد.
براساس این آیه شریفه سبب جرم و جدا شدن مجرمان از پروردگار در واقع عدم پایبندی به عهد با خداوند معرفی شده است.
خداوند با بنی آدم پیمان بسته که آنان به دنبال شیطان نروند و شیطان را پرستش نکنند، چرا که شیطان برای فرزندان آدم دشمنی آشکار است، اما عهد خدا با بندگان در کجا و به چه کیفیتی بوده است؟
1) خدای متعال می فرماید: (وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ)؛ و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند پس خدا آنها را از یاد خودشان برد، آنان خودشان فاسقان هستند. (سوره حشر، آیه 19).
2) قرآن کریم می فرماید: (يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللهِ وَاللهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدٌ)؛ ای مردم! همه شما به خدا نیازمند هستید و تنها خداوند است که بی نیاز و ستوده است. (سوره فاطر ، آیه 15).
بر پایهٔ برخی آموزه های دینی انسان پیش از گام نهادن به دنیا عوالمی را سپری کرده و خداوند در آن عوالم با معرفی خودش به بندگان از آنها اقرار و پیمان گرفته است؛ خدای متعال می فرماید:
(وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلينَ). (1)
و به یاد آر زمانی را که خداوند از فرزندان آدم از پشت های آنان، ذریهٔ آنها را بیرون کشید و آنان را بر خودشان گواه گرفت که آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا شهادت می دهیم؛ تا این که در روز قیامت نگویند ما از این غافل بودیم.
اما آیا مراد از عهدی که خداوند در آیه مورد بحث از آن سخن گفته، عهد در روز الست و در عالم ذر است؟
بدون تردید هیچ کس از آن عالم و اتفاقاتی که در آن رخ داده اطلاعی ندارد و از پیمان ها و مفاد آنها آگاه نیست؟ کسی نمی داند روح انسان در عوامل پیشین چگونه بوده است. خدای متعال به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم می فرماید:
(وَيَسْتَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إلا قليلاً). (2)
و از تو درباره روح می پرسند، بگو: روح از کار پروردگار من است و جز اندکی از علم به شما داده نشده است.
براساس این آیه شریفه خداوند جز اندکی از علم به بندگان عطا نکرده است، لذا -
به پیامبرش دستور می دهد که وقتی از تو دربارهٔ روح می پرسند به اجمال پاسخ بده و بگو چگونگی روح در حیطهٔ علم و قدرت پروردگار است.
خداوند در این آیه به صراحت می فرماید: «جز اندکی از علم به شما داده نشده است» و در آیه ای دیگر به پیامبرش می فرماید:
(وَقُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْمًا). (1)
و بگو پروردگارا! علم مرا افزون کن.
هم چنین درباره سایر خلق نیز می فرماید:
(وَاللهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئًا). (2)
و خداوند شما را از شکم مادرانتان بیرون کرد درحالی که چیزی را نمی دانستید.
بنابراین انسان هیچ نمیداند و به یاد نمی آورد که چه موقع، در کجا، چگونه و بر سر چه چیزی با خداوند عهد و پیمان بسته است؛ لذا به نظر می رسد مراد از «عهد» در آیه شریفه این نیست که میان بنده و خدا معاهده ای امضا شده و بندگان تعهد داده اند.
در مورد عالم ذر و عهد الست، مسائل و ابهامات و اختلافات زیادی برای عالمان علوم دینی وجود دارد از جمله بیرون آمدن فرزندان آدم از پشت پدرانشان و گواهی گرفتن از آنان چگونه بوده است؟
آیا این آفرینش پیش از آفرینش کنونی انسان و در همین عالم بوده است؟.
آیا این خلقت در نشئه و عالم دیگری مثلاً در عالم ملکوت و یا مثال روی داده است؟
البته در این نوشتار و برای توضیح آیات مبارکات نیازی به تبیین و چگونگی روز الست و بیان دیدگاه ها و اختلافات آن نمی باشد.
«عهد» در واقع عبارت است از فرمان و توصیه شخص بزرگ به افراد کوچک (1)و هم چنین عهد به معنای تقدم وفا و اطمینان آمده است (2)و پیمان را از آن جهت عهد می گویند که مراعات آن لازم می باشد.
بر همین اساس به توصیه های کورش که عبارتند از: «گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک»، عهدنامه کورش گفته می شود و حال آن که کورش در واقع عهدنامه ای ننوشته و مردم پیمانی را امضا نکرده اند.
وجه تسميه عهدنامه مالک اشتر نیز همین است. این عهدنامه در واقع توصیه های حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به مالک اشتر در هنگام سپردن ولایت مصر به او می باشد. (3)
پس اگر بنده ای اوامر و نواهی خداوند (عهدالله) را عمل نکند و خدا را نافرمانی نماید، عهد خدا شکسته و شیطان را پرستش کرده است.
خدای متعال در آیات دیگری نیز از عهد خود با برخی پیامبران سخن گفته است؛از جمله می فرماید:
(وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةٌ لِلنَّاسِ وَأَمْنَّا وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلَّى وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَنْ طَهِّرَا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ). (4)
1) مفردات الفاظ القرآن، ص 591.
2) لسان العرب، ج 3، ص 312.
3) این نامه مبارک بسیار پر محتواست و از آن زمان تاکنون همواره مورد توجه بشر قرار گرفته و از گذشته تا به امروز مورد تحلیل و بررسی بوده است و امروزه نیز در یونسکو مطرح شده و به زبان های مختلف ترجمه شده است. نهج البلاغه، نامه 53.
4) سوره بقره، آیه 125.
و به یاد آورید زمانی را که خانه کعبه را برای مردم محل بازگشت و امن قرار دادیم و در مقام ابراهیم نماز (طواف واجب) بخوانید و ما از ابراهیم و اسماعیل پیمان گرفتیم که خانه مرا برای طواف کنندگان و ساکنان و رکوع کنندگان و سجده کنندگان پاکیزه کنند
در این آیه شریفه نیز مراد از عهد خداوند با ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام نوشتن پیمان نامه نیست، بلکه مراد خداوند آن است که به ابراهیم و اسماعیل دستور دادیم که خانه را پاکیزه و مهیا برای عبادت بندگان کند.
در آیه ای دیگر آمده است:
(وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا). (1)
و پیش از این از آدم پیمان گرفتیم پس آن را فراموش کرد و برای او پابرجایی بر پیمان نیافتیم.
مراد از عهد خدا با آدم در این آیه شریفه، دستور خداوند به اوست که او را از نزدیک شدن به درخت ممنوعه منع کرد و فرمود:
(وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُما وَلا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ). (2)
و گفتیم: ای آدم! تو و همسرت در بهشت ساکن شوید، پس از هرچه که خواستید بخورید و به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید بود.
حاصل آن که مراد از «الم اعهد اليكم يا بني آدم» این است: آیا ما به بنی آدم دستور ندادیم که از شیطان تبعیت نکنند؟
خداوند با ارسال رسولان و انزال کتب و نعمت عقل و وجود فطرت، دستورات خویش را به بندگان ابلاغ فرموده است؛ دستور الهی به عدم تبعیت از شیطان نیز کراراً در قرآن مجید آمده است؛ خدای متعال می فرماید:
(يا بَنِي آدَمَ لَا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِيُرِيَهُمَا سَوْآتِهِمَا إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ إِنَّا جَعَلْنَا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ لِلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ). (1)
ای فرزندان آدم! شیطان شما را فریب ندهد آن گونه که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون کرد و لباس آنها را از تنشان بیرون ساخت تا عورت آنان را به آنها نشان دهد، (مبادا فریب او را بخورید، مواظب باشید).
زیرا او و همکارانش شما را می بینند از جایی که شما آنها را نمی بینید؛ همانا ما شیاطین را دوستان و سرپرستان کسانی قرار دادیم که ایمان نمی آورند.
و در آیه ای دیگر می فرماید:
(وَلا يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطَانُ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ). (2)
و شیطان شما را از راه خدا باز ندارد که او دشمن آشکار شماست.
و در چند موضع از کتاب خدا این آیه آمده است:
(وَلا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ). (3)
و از گام های شیطان پیروی نکنید همانا شیطان برای شما دشمنی آشکار است.
و در سوره مبارکه نور می فرماید:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ وَمَنْ يَتَّبِعْ خُطُوَاتِ -
الشَّيْطَانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ). (1)
ای کسانی که ایمان آورده اید از گام های شیطان پیروی نکنید و هرکس پیرو گام های شیطان شود [باید بداند که] او به زشتی و ناروایی فرمان می دهد.
آن چه که پیش از این دربارۀ دستورات خداوند به تبعیت نکردن از شیطان بیان شد، مربوط به عالم تشریع بود؛ اما علاوه بر این دستورات تشریعی، خداوند توصیه تکوینی نیز دارد و آن اعطای نور عقل و سرشت فطرت پاک به انسان است.
خدای متعال خلقت انسان را طوری قرار داد که او خواهان جدایی از تمام مفاسد است؛ حتی کسانی که مرتکب فساد می شوند فطرتاً از فساد و گناه تنفر دارند، به همین دلیل است که وقتی به کسی که دزدی می کند دزد گفته شود وی برآشفته و ناراحت می شود.
هم چنین افراد خائن و ظالم از اطلاق این عناوین به آنان برآشفته می شوند، چون فطرت آنان به گونه ای است که قبح سرقت و خیانت و ظلم را درک می کنند و می دانند که باید از این امور قبیح اجتناب کرد.
خداوند به انسان عقل داده که قبح بدی را تشخیص دهد و از آن اجتناب کند و این در واقع نهی تکوینی پروردگار از جرم و عصیان است؛ خدای متعال از لسان کافران و بدکاران می فرماید:
(وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ). (2)
و می گویند: اگر ما (سخنان بیم دهنده را) می شنیدیم یا این که تعقل می کردیم، اکنون در میان اهل دوزخ نبودیم.
در نتیجه پروردگار مهربان هم با ارسال رسول و نصب امام و به واسطهٔ حجت های خود مردم را از تبعیت شیطان نهی فرموده و هم با بهره مند ساختن آنان به نور عقل و فطرت قبح پیروی از شیطان و بدی ها را برای آنان روشن و قابل درک ساخته است.
پس چنان چه بندگان خدا به حجتهای الهی دسترسی داشته باشند، عهد خدا مبنی بر عدم تبعیت از شیطان به آنان ابلاغ می شود و اگر هم به حجت های الهی دسترسی نداشته باشند باز هم عقل آنان زشتی عصیان پروردگار و قبح تبعیت از شیطان را به آنان نشان می دهد و این همان عهد تکوینی خدا با خلق است.
روشن است که مراد از عبادت شیطان نیز در واقع تبعیت و اطاعت از اوست؛ زیرا معمولاً چنین نیست که کسی شیطان را به جای خدا پرستش کند.
اگرچه امروزه ممکن است عده ای شیطان پرست باشند، اما این گونه نیست که جمعیت متنابهی از انسان ها از گذشته تا به امروز شیطان پرست بوده باشند، در نتیجه مراد از « لَا تَعْبُدُوا الشَّيْطَان» نهی از اطاعت و تبعیت از شیطان است.
به عبارت دیگر: چون کفر و شرک و بت پرستی و نیز فسق و فجور، همه محصول تبعیت از شیطان هستند، خداوند بت پرستی و کفر و فسق را عبادت شیطان دانسته و فرزندان آدم را از این کار نهی کرده است.
چنان که از تکبّر ورزیدن نسبت به عبادت خویش برحذر داشته و به همین خاطر حضرت ابراهیم علیه السلام به عموی مشرک خود (آزر) که در قرآن از او به عنوان «اب» یاد شده می فرماید:
(يَا أَبَتِ لَا تَعْبُدِ الشَّيْطَانَ إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلرَّحْمَانِ عَصِيًّا). (1)
پدرم شیطان را پرستش مکن، زیرا شیطان خدای رحمان را همواره نافرمان است.
1) سوره مریم، آیه 44.
در روایتی امام صادق علیه السلام می فرمایند:
مَنْ أَطَاعَ رَجُلاً فِي مَعْصِيَةٍ فَقَدْ عَبَدَه. (1)
کسی که انسانی را در معصیت پروردگار اطاعت کند او را پرستش کرده است.
اما مراد از شیطان چیست؟ براساس آموزه های وحیانی، شیطانی که در برابر حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام سجده نکرد و از خدای سبحان فرمان نبرد و از درگاه الهی رانده شد، «ابلیس» نام دارد.
اما به نظر می رسد شیطان منحصر به ابلیس نیست و ابلیس فرزندان و اعوانی دارد که به همۀ آنها شیطان گفته می شود و این شیاطین اعم از شیاطین جن و شیاطین انس هستند.
شیطان در قوه عاقله انسان تصرف می کند و سبب ایجاد وهم و خیال می شود، برای توجه پیدا کردن به چیستی وهم و خیال، ذکر چند مثال مفید به نظر می رسد.
به عنوان مثال اول به این مطلب توجه می دهیم اگر در یک جاده صاف و بدون مانع هیچ نوری نباشد با این که قوه عاقله انسان به او می گوید حرکت در این جاده هرگز مشکلی ایجاد نمی کند، اما معمولاً انسان در تاریکی به راه نمی افتد؛ دلیل امتناع از حرکت در تاریکی این است که اوهام و خیالات به انسان هجوم می آورند و مانع حرکت او می شوند.
مثال دیگر این که: انسان معمولاً بر روی سطح زمین در یک عرض 30 سانتی متری بدون هیچ مشکلی در یک خط مستقیم حرکت می کند اما اگر یک پل به عرض 30 سانتی متر -
1) الكافي، ج 2، ص 398 مجمع البحرين، ج 4، ص 372؛ وسائل الشيعه، ج 18، ص 89، ح 1.
در ارتفاع 20 متری بالای رودخانه ای باشد، بیشتر انسان ها از راه رفتن بر روی آن خودداری می کنند، با این که عرض پل با عرض مسیری که هر روز انسان طی می کند هیچ فرقی ندارد. اما اوهام و خیالات در مقابل قوه عاقله حجابی ایجاد می کند و انسان بی جهت دچار وحشت می شود.
علاوه بر قوای وهم و خیال قوای دیگری هم چون قوۀ غضب، قوه شهوت، قوه بهیمیه نیز به مقابله با قوه عاقله می پردازند و کار شیطان این است که با کمک آن قوا در عقل فرد تصرف کند و آن را شکست دهد.
شیطان برای اغوای مؤمنان کار خود را در چند مرحله به انجام می رساند.
در مرحله اول شیطان با وسوسه های خود، باعث می شود که انسان در یک مطلب صحیح دچار تردید شود و از این طریق استحکام آن را از بین می برد. سپس به کلی آن کار صواب را از میان بر می دارد.
در مرحلهٔ بعداز کارهای زشت و ناپسند قبح زدایی می کند.
مرحله سوم عادی سازی گناه و هموار ساختن مسیر برای ارتکاب گناه است و در آخرین مرحله گناه را در نگاه انسان تزیین می کند و بدین ترتیب شخص به طور کامل از مسیر عبودیت خداوند خارج می شود و از شیطان تبعیت می کند.
به عنوان مثال: نماز خواندن عبادتی خاص است که خداوند بدان امر فرموده و چگونگی آن را نیز بیان کرده است. شیطان برای مبارزه با این عبادت، ابتدا در ذهن افراد این شبهه را ایجاد می کند که چرا نماز باید به این صورت باشد؟ درحالی که به طرز دیگری نیز می توان از خدا تشکر کرد و با او صحبت نمود. (1)
آیا کسی مانع شده از این که تو به دنبال درک و فهم نماز بروی؟ کسی که به دنبال نیل به درک مفاهیم نماز نرفته، بی شک خودش کاهلی و کوتاهی کرده است، چنین کسی مستحق توبیخ و سرزنش است که چگونه عليرغم سال ها نماز خواندن، نمی فهمد چه می کند و چه می گوید! باید مذمت شود که چرا به هر چیزی جز عبودیت ذات حضرت حق تن می دهد و به دنبال درک مفاهیم نماز که از ارکان دین است نمی رود و جالب این که امثال این جوان علیرغم کوتاهی و کاهلی، طلبکار می شوند که چون من برای درک مفاهیم نماز تلاشی نکرده ام پس چرا باید نماز بخوانم؟!
هر کس اندکی تعقل کند به روشنی می یابد که نفهمیدن نماز به خاطر کوتاهی خود ماست و نمی توان با این بهانه عبادت خدا را ترک کرد فهم نماز کار دشواری نیست و اگر انسان کاهل و بیمار دل نباشد به جای تلف کردن اوقات عمر خویش با صرف زمانی اندک به راحتی می تواند به فهم آن برسد.
چرا باید نماز را -1) روزی جوانی نزد نگارنده آمد و گفت: من از قرائت نماز چیزی نمی فهمم، پس چه لزومی دارد به این شکل نماز بخوانم درحالی که می توانم به نحو دیگری با خدای خویش راز و نیاز کنم؟ به وی گفتم: آیا کسی شما را از راز و نیاز با ذات حضرت قدوس منع کرده است؟ شما می توانید تمام عمر خود را به راز و نیاز با خدای متعال مشغول باشید، به شرطی که در زندگی تو اخلالی ایجاد نشود، دین نه تنها با این کار مخالف نیست، بلکه تو را به این عمل ترغیب و تشویق می کند.
اول وقت خواند؟ چرا نماز باید به عربی خوانده شود و حال آن که خداوند هر کلام و زبانی را می داند و می شنود.
در نتیجه این توهمات و وسوسه ها و شبهات صلابت آن امر و فرمان الهی را در نزد کسانی که به وسوسه های شیطان گوش می دهند، از بین می برد.
در مرحله بعد، پس از این که صلابت نماز را شکست برای قبح زدایی از سبک شمردن نماز، به ذهن القاء می کند که به تأخیر افتادن نماز اشکالی ندارد. در مرحلهٔ بعد؛ قبح قضا شدن نماز را از بین می برد و چنین القا می کند که اگر امروز نماز ترک شود اشکالی ندارد و می توان در آینده قضای آن را به جا آورد.
بعداز قبح زدایی با عادی جلوه دادن ترک نماز مسیر را برای ارتکاب آن گناه هموار می سازد و به ذهن القا می کند که ترک نماز یک امر عادی است و بسیاری از مردم نماز نمی خوانند و مشکلی هم برای آنان ایجاد نمی شود.
و بالاخره در آخرین مرحله، ترک نماز را در دید انسان تزیین می کند.
خدای متعال می فرماید:
(إِنَّمَا النَّسيءُ زِيَادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عَامًا وَيُحَرِّمُونَهُ عَامَّا لِيُوَاطِوا عِدَّةَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ فَيُحِلُّوا مَا حَرَّمَ اللَّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمَالِهِمْ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ). (1)
جز این نیست که به تاخیر انداختن و جابه جا کردن ماه های حرام فزونی در کفر است که از این راه کافران گمراه می شوند برخی از ماه های حرام را یک سال ماه حلال و یک سال ماه حرام می شمارند تا سرانجام تعداد آن چه را خود حرام کرده اند؛ با آن چه خدا حرام کرده است موافق سازند، پس آن چه را خدا حرام کرده است حلال می شمرند، این کارهای زشتشان برای آنها زینت داده شده است و خدا گروه کافران را هدایت نمی کند.
پس مراحل اغوای شیطان چنین است:
شکستن صلابت اوامر و نواهی الهی.
قبح زدایی از نافرمانی.
عادی سازی گناه.
تزئین نافرمانی و عصیان.
لذا خداوند از تبعیت شیطان نهی فرموده و تاکید کرده است که شیطان برای بنی آدم دشمنی آشکار است.
اگر دستورات و بایدها و نبایدهای الهی را به کوهی استوار تشبیه کنیم، شیطان در گام نخست صلابت و استحکام اوامر و ارشادات الهی را می شکند؛ یعنی دربارهٔ سند و محتوای آیات و روایات ایجاد شبهه و تردید می کند و بدین وسیله رخنه -
1) سوره توبه، آیه 37.
و شکافی در این کوه استوار ایجاد می شود و کوه آهسته آهسته فرو می ریزد.
در مرحلهٔ بعد سنگ های حاصل از فرو ریختن کوه اوامر و نواهی الهی را از سر راه معصیت بر می دارد و از گناه قبح زدایی می کند و گاه با استناد به رحمت و مغفرت پروردگار قبح و زشتی ارتکاب معاصی و ترک اوامر الهی را برای شخص آسان می سازد.
در گام بعدی پس از آن که سنگ ها را از سر راه برداشت و قبح زدایی کرد، شروع به هموار کردن راه و عادی جلوه دادن گناه می کند و در نهایت جاده معصیت را آسفالت ریزی و علائم گذاری و تزیین می نماید.
به عنوان مثال: به فرد القاء می کند که چه بسا فلان عمل قبیح تو از نماز شب فلان عابد بهتر باشد؛ چرا که ممکن است نماز شب او را دچار عُجب کند بدین ترتیب شیطان منکرات را معروف و معروف ها را منکر، جلوه می دهد.
شیطان هم چنین برای وادار کردن انسان به ترک طاعات و پرهیز از انجام واجبات و مستحبات دو راهکار دارد:
کوچک جلوه دادن عمل نیک در نگاه شخص.
دل خوش کردن انسان به آرزوها.
توضیح این که؛ شیطان برای بازداشتن انسان از کارهای نیک و شایسته ابتدا عمل نیک را در نظر انسان کوچک و خوار می کند. مثلاً: وقتی انسان می خواهد صدقه ای بدهد، به ذهن او القاء می کند که این صدقهٔ اندک تو گره ای از مشکلات این همه افراد نیازمند باز نمی کند یا به او القاء می کند که نماز شب و روزه تو چه دردی را دوا می کنند و این سفر حج با وجود مشکلات فراوان چه ضرورتی دارد؟!
در گام بعدی انسان را به آرزوی اعمال بزرگ دلخوش می کند و انسان به این فکر می افتد که صدقهٔ اندک من امروز دردی را از کسی دوا نمی کند، اما اگر در آینده ثروتمند شوم با تأسیس مؤسسات خیریه افراد نیازمند بسیاری را تحت پوشش قرار می دهم.
پس فرصت ها کم کم از دست می رود و فرد مستطیع دیگر نمی تواند حج بجا آورد و چقدر کارهای خیر از او فوت می شود که شاید دیگر هیچ گاه توفیق انجام آنها را بدست نیاورد.
یکی دیگر از مصادیق دلخوشی به آروزها؛ ارتکاب معصیت و گناه به امید توبه در آینده است؛ خدای متعال در قرآن می فرماید:
(قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ). (1)
بگو: ای بندگان من که نسبت به خود اسراف کرده اید از رحمت خدا نومید نشوید، به یقین خدا همۀ گناهان را می آمرزد که او آمرزش پیشه و مهربان است.
در روایات آمده است وقتی این آیه نازل شد ابلیس فریادی برآورد و همه شیاطین را جمع کرد و به آنها گفت: تمام زحمات گذشته و حال و آینده ما بر باد است، چراکه خدا فرموده است: (إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا)؛ پس چاره ای بیندیشید.
یکی از فرزندان ابلیس به نام «خناس» گفت: ما به انسان ها وعده می دهیم و آنها را به آرزوها دلخوش می کنیم و با القاء این که در آینده کارهای بزرگتری انجام خواهید داد آنان را از کار خیر منصرف می سازیم.
شیطان گفت: بهترین نسخه همین رأی است و با این طریق انسان ها را از انجام کارهای خیر باز می داریم و هرگاه خواستند کار خیری انجام دهند آن را در نظر آنها کوچک جلوه می دهیم و با وعده کار خیر بزرگ تر در آینده، آنها را از هر خیری محروم می کنیم. (2)
ابلیس با همین روش حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام را فریب داد و موجب -
هبوط او از بهشت و محرومیت ایشان از نعمت های الهی شد، به او گفت:
(يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لَا يَبْلى). (1)
ای آدم! آیا می خواهی تو را به درخت زندگی جاوید و ملکی که نابودی ندارد راهنمایی کنم؟
خدای متعال در موضعی دیگر داستان ترک اولی حضرت آدم علیه السلام را بیان می فرماید:
(فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطَانُ لِيُبْدِيَ لَهُمَا مَاوُورِيَ عَنْهُمَا مِنْ سَوْآتِهِما وَقَالَ مَا نَهَاكُمَا رَبُّكُمَا عَنْ هَذِهِ الشَّجَرَةِ إِلَّا أَنْ تَكُونَا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونَا مِنَ الْخَالِدِينَ * وَقَاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ * فَدَلّاهُمَا بِغُرُورٍ...). (2)
سپس شیطان آن دو را وسوسه کرد تا آن چه را که از عورت هایشان پوشیده بود آشکار سازد و گفت: پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرده مگر برای این که (در صورت خوردن از آن) دو فرشته خواهید شد یا جاودانه خواهید ماند. و برای آنها سوگند یاد کرد که من برای شما از خیرخواهان هستم پس آنها را به فریبی که داد لغزانید... .
برای این که شیطان با وعده های خود مانع از کار خیر نشود، خداوند به مؤمنان دستور داده است که در کار خیر سبقت بگیرند؛ در قرآن کریم خطاب به مؤمنان امر شده است:
(فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ). (3)
پس در نیکی ها بر یکدیگر سبقت بجویید.
خدای متعال هم چنین می فرماید:
(سَابِقُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ). (4)
پس به سوی مغفرتی از پروردگارتان سبقت بگیرید.
پس برای در امان ماندن از وسوسه های شیطان باید در کار خیر سبقت گرفت و به سرعت آن را انجام داد و هیچ گاه به فردا واگذار نکرد.
لذا حضرت اميرالمؤمنین علیه السلام می فرماید:
الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فَرَصَ الْخَيْرِ. (1)
فرصت می گذرد همانند گذشتن ابرها پس فرصت های خیر را غنیمت بدانید.
مراد آن است که فرصت ها هم چون ابرها به سرعت می گذرند، پس در تحصیل حسنات و خیرات کوتاهی نباید کرد و باید به قدر امکان و استعداد از آن فرصت بهره مند شد، زیرا همیشه فرصت باقی نیست.
شیطان با کوچک جلوه دادن اعمال مستحب انسان را از انجام آن باز می دارد در نتیجه شخص دیگر التزام به تداوم و استمرار کار نیک خود نخواهد داشت و رفته رفته تارک می شود.
مثلاً نوافل که از بهترین مستحبات هستند مورد بی توجهی قرار می گیرند و حال آن که بعضی فقها فرموده اند: ترک جمیع سنن از آن جهت که دلیل بر بی اعتنایی به آداب شرع مقدس می باشد اشکال دارد.
رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم درباره اهمیت نماز شب فرموده است:
لَرَكْعَتَانِ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ أَحَبُ إِلَيَّ مِنَ الدُّنْيَا وَمَا فِيهَا. (2)
دو رکعت نماز نافله در دل شب نزد من از دنیا و آن چه که در دنیا هست محبوب تر است.
با این حال شیطان چنان انسان ها را فریب می دهد و غافل می سازد که بسیاری از -
آنها این عبادت ارزشمندی را که خداوند آن را مایه نیل رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم به مقام محمود دانسته است (1)نادیده می گیرند.
در روایتی دیگر آمده است که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:
رَكْعَتَا الْفَجْرِ خَيْرٌ لَكَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْس. (2)
دو رکعت نافله صبح برای تو از آن چه که خورشید بر آن می تابد، بهتر است.
آن چه خورشید بر آن می تابد منحصر به موجودات زمین نیست، بلکه شامل گرات دیگر نیز می شود و چنین پاداشی قطعاً فراتر از درک انسان است. اما شیطان این اعمال حسنه را نزد انسان ها کوچک می کند.
(وَ أَنِ اعْبُدُونِي هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقَيمُ).
و این که مرا عبادت کنید که راه مستقیم همین است.
بعداز آن که خدای متعال از عهد پیمان با بندگان بر تبعیت نکردن از شیطان سخن گفت و در حقیقت از فرمان خویش نسبت به عدم تبعیت از شیطان خبر داد در این آیه شریفه تاکید می کند که در این معاهده از بندگان پیمان گرفته است که فقط او را عبادت کنند، یعنی امر فرموده که از خالق و رب و رازق و راحم خویش اطاعت کنند، چرا که عبادت خداوند و اطاعت از او صراط مستقیم است.
صراط مستقیم تنها راهی است که انسان را از مبدأ به مقصد می رساند. معنای آیه شریفه این است که خداوند به بندگان امر فرموده که مرا عبادت کنید، زیرا عبادت من کوتاه ترین راه برای رسیدن بشر به تعالی و مقاصد عالی الهی و صلاح و سداد ربانی است.
به همین دلیل بر مؤمنان فرض است که هر روز حداقل ده مرتبه در نمازهای یومیه به خدای سبحان عرضه بدارند:
(اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ).
ما را به راه راست هدایت فرما.
زیرا این صراط کسانی است که خداوند به آنان نعمت بخشید و غیر از راه کسانی است که خداوند به آنان غضب کرده و نیز غیر از مسیر گمراهان است.
اساساً شأن بنده چیزی جز بندگی نیست همه خلایق و همه فرزندان آدم، بندگان خدای سبحان هستند؛ پس باید او را عبادت و از اوامر او اطاعت کنند و محور خلقت بر عبودیت است، خدای متعال می فرماید:
(وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ). (1)
و من جن و انس را خلق نکردم مگر برای این که مرا عبادت کنند.
پس آن چه سبب نجات و ترقی بشر است فقط و فقط عبادت ذات حضرت حق است و بس.
چنان که در تفسیر آیه قبل بیان شد مراد از عدم عبادت شیطان در واقع عدم تبعیت از اوست، لذا به مقتضای آیهٔ پیشین باید گفت: در این آیه نیز مراد از عبادت خداوند، در واقع تبعیت و اطاعت از اوست.
1) سوره ذاریات، آیه 56.
هم چنین اصل لغت عبادت به معنای اطاعت خاشعانه و خضوع ذلیلانه است، (1)خداوند در آیات دیگر نیز به اطاعت از خود فرمان داده و فرموده است :
(قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْكَافِرِينَ). (2)
بگو از خدا و رسول او اطاعت کنید، پس اگر سرپیچی کنید همانا خداوند کافران را دوست ندارد.
و نیز می فرماید:
وَأَطِيعُوا اللهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ. (3) و خدا و رسول را فرمان برید شاید که مشمول رحمت الهی شوید.
و نیز می فرماید:
(وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ). (4)
و اگر چنان چه مؤمن هستید از خدا و رسول او اطاعت کنید.
از آیات فوق دانسته می شود که اطاعت پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم و اطاعت وصیّ به حق ایشان، همان اطاعت و عبادت پروردگار است.
بدون تردید ریشۀ عبادت در واقع همان اطاعت است و تا اطاعت محقق نشود عبادت تحقق نمی یابد.
ریشۀ اطاعت نیز تسلیم است و بنده باید در مقابل ذات حضرت حق جلت عظمته تسلیم محض باشد تا به مرحله اطاعت از او برسد و ثمره اطاعت خدا همان عبادت اوست.
خدای متعال می فرماید:
(وَمَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَلَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ * إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمينَ). (1)
جز ابله که با کار ابلهانه اش به خود زیان می زند چه کسی از آیین ابراهیم رویگردان می شود؟ درحالی که به تحقیق ما او را در این دنیا برگزیدیم و همانا او در آخرت قطعاً از صالحان است. او را آن هنگام که در دنیا برگزیدیم پروردگارش به او فرمود: تسلیم باش. بدون درنگ گفت: در برابر پروردگار جهانیان تسلم شدم.
براساس این آیه شریفه آنچه ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام را جزو برگزیدگان خدا و صالحان قرار داد چیزی جز تسلیم در برابر خداوند سبحان جلت عظمته نبود.
در نتیجه عبادت و اطاعت خداوند و تسلیم در مقابل او، راه مستقیم نجات است. (2)
(وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلا كَثِيرًا أَفَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ).
و به تحقیق شیطان گروه فراوانی از شما را گمراه کرد، پس آیا اهل تعقل نیستید؟
خدای متعال در آیات قبلی از تبعیت شیطان نهی و به اطاعت و عبادت خویش -
1) سوره بقره، آیات 130 و 131.
2) در روایات اهل بیت علیهم السلام طريق ولایت علی بن ابی طالب عليه افضل صلوات المصلين طریق مستقیم معرفی شده است؛ چراکه تسلیم در مقابل خدا به معنای پذیرش جعل و نصب الهی است و چون حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از سوی خدا به ولایت منصوب شده است، لذا پذیرش ولایت الهی آن حضرت، در واقع تسلیم در مقابل حضرت حق عز اسمه و همان صراط مستقیم است.
امر فرمود و در این آیه شریفه به بیان علت این امر و نهی پرداخته و می فرماید:
«و قطعاً شیطان گروه فراوانی از شما را گمراه کرد».
سپس یادآور می شود که اگر اهل تعقل باشید خواهید دانست که فقط باید از من اطاعت کنید و از تبعیت شیطان بپرهیزید.
قرآن، کتاب تاریخ نیست؛ اما داستان های تاریخی فراوانی در آن نقل شده است تا مخاطبان کلام الهی از تاریخ درس بگیرند و از سرنوشت گذشتگان پند بیاموزند تا به ابتلائات و گرفتاری های پیشینیان مبتلا نگردند و از آن چه گذشتگان سود برده اند اینان نیز بهره ببرند.
خداوند در این آیه شریفه یادآور شده است که شیطان بسیاری از شما انسان ها را گمراه کرده است و شما نیز هم چون سایرین در معرض فریب شیطان هستید.
بسیاری از بزرگان مقهور شیطان گشته اند. بسیاری از اقوام گذشته که قدرتشان بیشتر و عمرشان طولانی تر و تفکراتشان برتر از معاصرین بوده، مغلوب فریب شیطان گشته اند، لذا خداوند سبحان می فرماید:
(إِنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيا وَلَا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ). (1)
همانا وعده خدا حقیقت دارد، پس مبادا زندگانی دنیا شما را فریب دهد و مبادا فریبکار شما را نسبت به خدا فریب دهد.
شیطان باعث غرور و فریب انسان ها می شود پس باید با پیشه کردن تقوای الهی خود را در برابر فریب شیطان ایمن ساخت که بین حیات و مرگ فقط یک لحظه فاصله هست. شیطان انسان ها را وعده می دهد به آن چه وفا نمی کند و چه بسا به خاطر همین وعده های كاذبه و آمال و امانی تدلیسه، مرگ دریابد و دست انسان خالی از عمل باشد.
1) سوره لقمان، آیه 33.
منبع هر هلاکت و سرچشمه هر شقاوتی غرور و غفلت است و لذا پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمود: خوشا خواب زیرکان و افطار کردن ایشان که چگونه مغبون کرده بیداری احمقان را و سعی و اجتهادشان ایشان را.
غرور، منشأ اکثر آفات و شرور است و اصل معنای آن، فریب خوردن و فریفته شدن به خدعهٔ شیطان و ایمن شدن از عذاب رحمان و مطمئن گشتن به امری که موافق هوا و هوس و ملایم طبع است.
پس مبادا مغرور شویم و فریفته گردیم به مال و ثروت و صحت بدن و فرزندان و دوستان و به علم و نسب که هلاکت آدمی در همین است و این از کارهای شیطان می باشد که قرآن کریم می فرماید:
(يَعِدُهُمْ وَيُمَنِّيهِمْ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلَّا غُرُوراً). (1)
شیطان به آنها وعده می دهد و به آرزو سرگرم می سازد، درحالی که جز فریب و نیرنگ به آن وعده نمی دهد.
«جبل» بنابر برخی تعاریف به جمعیت بسیار کثیر، مثلاً به ده هزار نفر گفته می شود. (2)
در این تعبیر ظرافتی نهفته است و آن این که مردم می پندارند چنین جمعیتی دارای قدرت و صلابت است و هرگز مغلوب نمی شود و جمع کثیر اشتباه نمی کند، ولی قرآن می فرماید: بسیاری از این جمعیت های کثیر ده هزار نفری مغلوب شیطان شده اند و شیطان آنها را گمراه ساخته است.
«جبل» در لغت از مادۀ «جَبَل» و به معنای کوه است کوه چنان صلابتی دارد که -
خداوند می فرماید :
(وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا). (1)
و ما کوه ها را میخ های زمین قرار دادیم.
یعنی اگر کوه ها نباشند زمین متلاشی می شود. کوه ها هم چون میخ هایی هستند که زمین را حفظ کرده اند در نتیجه کوه (جبل) امری با صلابت و غیر قابل نفوذ است که طوفان های بسیار شدید و زلزله های قدرتمند نیز آن را از بین نمی برد.
تعبیر «جبل» نیز از گروه کثیری حکایت می کند که از صلابت برخوردارند و در عدم خضوع و خشوع و تسلیم و تعبّد در مقابل حضرت حق، چنان استحکام و تصلبی دارند که هرگز هیچ انعطافی از خود نشان نمی دهند.
این گروه های کثیر همان هایی هستند که فریب خدعه و نیرنگ شیطان را خوردند و خداوند درباره آنان می فرماید:
(وَلَوْ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ كِتَابًا فِي قِرْطاسِ فَلَمَسُوهُ بِأَيْدِيهِمْ لَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ). (2)
و اگر ما نوشته ای را روی کاغذی بر تو نازل می کردیم که آن را با دست های خود لمس کنند کسانی که کافر شدند می گفتند این چیزی جز یک سحر آشکار نیست.
و در آیه ای دیگر آمده است:
(فَلَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنَا قَالُوا إِنَّ هَذَا لَسِحْرٌ مُبِينٌ). (3)
و هنگامی که حق از جانب ما به سوی آنان آمد گفتند: این سحری آشکار است.
به تصریح قرآن کریم کافران نه تنها در برابر آیات الهی تسلیم نمی شوند، بلکه آنها را سحری آشکار می شمارند. این درحالی است که مؤمن حقیقی به محض شنیدن حق در مقابل آن تسلیم می شود و در برابر فرمان پروردگار جهانیان خاضع می گردد.
مؤمن کسی است که در برابر حجت خدا سر تعظیم و تسلیم فرود می آورد چراکه فرمان ولی خدا را فرمان خدا می داند ولی خدا همان کسی است که واسطه میان خالق و خلق می باشد پس اگر مطلبی بگوید و فرمانی بدهد هرگز نباید از دستور او سرپیچی کرد.
اما کافرانی که در کفر خود تصلب دارند در آن وقتی که رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم ولایت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را اعلان فرمود؛ با جسارت تمام به ایشان گفتند: «آیا این مطلب را از پیش خود می گویید یا از ناحیه خدا» و هنگامی که پیامبر صلی الله علیه واله وسلم فرمودند:
این فرمان الهی است کافران گفتند: اگر این فرمان خداست پس خدایا بر ما عذاب نازل کن.
خداوند داستان این کافر جسور را در آیات ابتدائی سوره مبارکه معارج بیان فرموده است. (1)
لَمَّا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم لِعَلِي: مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا مَوْلَاهُ؛ قَامَ النُّعْمَانُ بْنُ الْمُنْذِرِ الْفِهْرِيُّ فَقَالَ: هَذَا شَيْءٌ قُلْتَهُ مِنْ عِنْدِكَ أَوْ شَيْءٌ أَمَرَكَ بِهِ رَبُّكَ؛ قَالَ: لَا بَلْ أَمَرَنِي بِهِ رَبِّي. فَقَالَ: اللَّهُمَّ أَنْزِلْ عَلَيْنَا حِجَارَةً مِنَ السَّمَاءِ. فَمَا بَلَغَ رَحْلَهُ حَتَّى جَاءَهُ حَجَرٌ فَأَدْمَاهُ فَخَرَّ مَيِّتاً فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى: (سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقع * لِلْكَافِرِينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ).
وقتی رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم درباره علی علیه السلام فرمودند: هر کس که من صاحب اختیار او هستم پس این (علی علیه السلام) صاحب اختیار اوست.
نعمان بن منذر فهری برخاست و گفت: این چیزی است که تو از پیش خود می گویی یا چیزی است که پروردگارت تو را به گفتن آن امر کرده است؟
پیامبر صلی الله علیه واله وسلم فرمودند: نه، پروردگارم مرا به گفتن این مطلب امر کرده است.
پس نعمان گفت: بارالها سنگی از آسمان بر ما فرو فرست. پس وقتی به بنۀ خود رسید سنگی از آسمان بر او فرود آمد و او مرده به زمین افتاد.
پس خداوند این آیات را نازل کرد: «درخواست کننده ای عذابی را درخواست کرد که محقق شد. این عذاب برای کسانی است که کافر شدند و هیچ کس نمی تواند آن را دفع کند». شواهد التنزيل، ج 2، ص 384.
1) در «شواهد التنزيل » آمده است:
هم چنین در سوره مبارکه انفال می فرماید:
(وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا قَالُوا قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هَذَا إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ * وَإِذْ قَالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَةً مِنَ السَّمَاءِ أَوِ انْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ). (1)
و هنگامی که آیات ما بر آنان تلاوت می شود می گویند: شنیدیم ما هم اگر بخواهیم مانند آن را می گوییم اینها همان افسانه های پیشینیان است. و زمانی که گفتند: پروردگارا! اگر (آن چه پیامبر صلی الله علیه واله وسلم درباره اميرالمؤمنين علی علیه السلام می گوید) حقی از ناحیه توست پس از آسمان بر ما سنگ بباران یا عذابی دردناک برای ما بفرست.
نکته دیگری که از تعبیر «جبل» استفاده می شود این است که کوه علاوه بر صلابت و استحکام برافراشتگی و استکبار دارد و افراد زیادی که خداوند با تعبیر «جبلا كثيراً» از آنان یاد می کند و یادآور می شود که این گروه کثیر مقهور شیطان شده اند.
همه این ها در واقع متکبّرانی هستند که در مقابل ذات حضرت قدوس برای خود منیت و جایگاه دارند و گردن می افروزند و فرعون درون آنها كوس (أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى). (2)سر می دهد.
از امام صادق علیه السلام درباره کمترین درجهٔ «الحاد» سؤال شد. حضرت فرمود:
إِنَّ الْكِبْرَ أَدْنَاهُ. (1)
کمترین درجه کفر و الحاد، تکبر است.
یعنی عامل گمراهی این گروه کثیر در واقع استکبار آنان است و شیطان از همین طریق آنان را فریب می دهد چنان که خود او نیز در اثر استکبار از درگاه خداوند رانده شد. (2)
انسان عاقل با تأمل در فقر و ناداری محض خویش به روشنی مییابد که هرچه دارد از ناحیه ذات حضرت قدوس است.
هستی او، علم و فهم و عقل و قدرت او سمع و بصر او اموال و دارائی های او هر آن چه دارد از ناحیه اوست و خداوند چنان که این همۀ کمالات و دارائی ها را به بنده عطا کرده به راحتی می تواند همه را از او سلب کند پس تمام دارائی های مخلوق ناپایدار است نه دوامی دارد و نه اصالتی.
کسی که این حقیقت را درک کند خواهد دانست که تکبر در مقابل پروردگار کاملاً بی معناست.
انسانی که در اثر یک بیماری مهم ترین دارائی خود یعنی تعقل اش، را از دست می دهد یا در اثر یک سانحهٔ کوچک حافظه و فکر و نطق او از بین می رود و جمال و مال او همواره در معرض آسیب و خطر است چگونه می تواند تکبر ورزد؟
انسان عاقل با نظر به پیرامون خود موارد بسیاری از افراد توانمند و دارا را مشاهده می کند که چگونه به یک باره ضعیف و نادار شده اند و چه بسیار صاحبان جاه و مقام که ذلیل و فرودست شده اند. پس انسان در حقیقت مالک چیزی نیست تا به واسطهٔ آن دچار کبر شود.
درک این واقعیت او را از صف جبل کثیر جدا می کند و او در اطاعت و عبادت خداوند گردن افرازی و صلابتی نخواهد داشت و در مقابل ذات حضرت حق تسلیم محض خواهد بود چنان که شاعر گفته است:
در دایره قسمت، ما نقطه تسلیمیم *** لطف آن چه تو اندیشی، حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رأی خود، در عالم رندی نیست *** کفر است در این مذهب، خودبینی و خودرایی. (1)
قرآن کریم در اینجا با این تلنگر که (فَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ) انسان را به اندیشه و تأمل و تعقل وا می دارد، اما کافران و مستکبران تعقل نمی کنند. لذا در آخرت در زمره اصحاب جهنم خواهند بود و آن جاست که اعتراف می کنند:
(لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ). (2)
اگر ما سخن بیم دهنده ها را می شنیدیم یا این که تعقل می کردیم، اکنون در میان اصحاب جهنم نبودیم.
(هَذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ).
و این همان جهنمی است که به شما وعده داده می شد.
پس از آن که خداوند کافران را به خاطر عدم تعقل سرزنش می کند که چرا از گمراهی -
گروه های کثیری توسط شیطان عبرت نگرفتند و باز به پیروی و تبعیت از وعده های دروغین شیطان پرداختید در این آیه شریفه به آنان خطاب می کند این همان جهنمی است که وعدۀ آن به شما داده شده بود.
خداوند در واقع با آنان در روز قیامت و در مقابل آتش سوزان جهنم و شعله های برافراشته آن چنین احتجاج خواهد کرد که من یکصدو بیست و چهار هزار پیامبر را یکی پس از دیگری فرستادم که به شما بشارت بهشت دهند و از جهنم انذار کنند، انبیاء و رسولان آیات بهشت و اوصاف جهنم را برای شما بیان کردند، با این حال شما تعقل نکردید و این همان جهنمی است که انبیاء به شما وعده می دادند.
تعبیر «كُنْتُمْ تَوعَدُونْ» ماضی استمراری و بیانگر این است که کفار همواره به این جهنم وعده داده می شوند و انبیاء مرتب به آنان یادآوری می کردند که اگر بر طریق حق نباشید و استکبار و رزید و در برابر آیات الهی از خود مقاومت و صلابت نشان دهید و اگر در مقابل ذات حضرت حق سر تسلیم فرو نیاورید و خضوع و خشوع نداشته باشید وارد جهنم خواهید شد.
(اصْلَوْهَا الْيَوْمَ بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ).
امروز در آن درآیید به خاطر این که کفر می ورزیدید.
خدای سبحان در این آیه شریفه بیان می کند که تا پیش از قیامت وعده جهنم بود و کفار علیرغم انذار پیامبران و بلکه علیرغم یقین به وجود جهنم، داخل شدن در آن را باور نداشتند، اما در روز قیامت به آنها می فرماید:
(كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ * ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ * كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ -
عِلْمَ الْيَقِينِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ * ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ). (1)
هرگز (بسیار نمایی شما سودی به حالتان نخواهد داشت و) به زودی خواهید دانست، باز هم هرگز چنین نیست و به زودی خواهید دانست. هرگز چنین نیست و اگر شما به علم یقینی به آخرت علم داشتید، قطعاً جهنم را می دیدید. سپس آن را قطعاً به عین الیقین مشاهده خواهید کرد.
«عين اليقين» بالاتر از رؤیت و به معنای وجدان و چشیدن است. یعنی کافران در قیامت وارد جهنم می شوند و با تمام وجود آن را لمس و درک خواهند کرد.
در آیه مورد بحث نیز خداوند می فرماید: در قیامت به کافران با لحن تحقیر آمیز گفته می شود امروز در جهنم درآیید و آتش عذاب را درک کنید چرا که در دنیا آن را باور نداشتید.
لذا حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در بیان توصیف صفات متقین می فرماید:
فَهُمْ وَالْجَنَّةُ كَمَنْ رَآهَا فَهُمْ عَلَى أَرَائِكِهَا مُتَّكِثُونَ وَهُمْ وَالنَّارُ كَمَنْ أُدْخِلَهَا فَهُمْ فِيهَا يُعَذِّبُون. (2)
آنها مانند کسی می مانند که بهشت را با چشم دیده و در آن مستنعم است و هم چون کسی هستند که آتش دوزخ را مشاهده کرده و در آن معذب است.
یعنی انسان باید به درجه ای از یقین برسد که از علم بالاتر برود و تنها از طریق استدلال و برهان اعتقاد به جهنم داشته باشد؛ بلکه پا را از مرحله «علم الیقین» فراتر گذارد و آن آتش را ببیند و با چشم درک کند و بلکه بالاتر رود و گرمای سوزان آن و صدای شعله هایش را با گوش بشنود.
«اصلوها» از ماده «صلی» به معنای داخل شدن در جهنم و افروختن و سوختن و برشته کردن در آتش است؛ (1)خداوند در موضعی دیگر می فرماید:
(فَأَنْذَرْتُكُمْ نَارًا تَلَظَّى * لا يَصْلاهَا إِلَّا الْأَشْقَى). (2)
پس من شما را از آتشی که زبانه می کشد بیم می دهم. کسی جز بدبخت ترین مردم در آن نمی سوزد.
و نیز می فرماید:
(وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خَاشِعَةٌ * عَامِلَةٌ نَاصِبَةٌ * تَصْلَى نَارًا حَامِيَةٌ * تُسْقَى مِنْ عَيْنٍ آنِيَةٍ). (3)
در آن روز چهره هایی خوار هستند آنهایی که بدون فرمان خدا کسی را که خدا نصب نکرده به ولایت نصب کرده اند وارد آتش جهنم می شوند از چشمه ای سوزان آب داده می شوند.
سبب فرمان الهی به ورود کافران در جهنم کفر آنان معرفی شده است. کافران به معاد، جهنم صراط، میزان، بهشت و آیات و نشانه های الهی کفر می ورزیدند و به اصل قیامت و نیز به اصل توحید کافر بودند و خداوند به خاطر کفر ورزیدنشان به آنها امر می کند که امروز وارد جهنم شوید.
این آیه شریفه از یک منظر بشارتی برای مؤمنان به شمار می آید؛ چرا که خداوند -
در اینجا به صراحت بیان فرموده است که کافران در آن روز وارد جهنم می شوند، پس مؤمنان وارد جهنم نخواهند شد.
اما با توجه به کریمه: (وَلَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلا كَثِيرًا أَفَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ)؛ گمراهی و اضلال شیطان نسبی است پس کفر هم نسبی خواهد بود چنان که خدای متعال می فرماید:
(أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ). (1)
آیا به بعضی از دستورات کتاب ایمان می آورید و به بعضی کافر می شوید؟
و اگر کفر نسبی باشد ممکن است مؤمنان و شیعیان امیرالمؤمنين علیه السلام نیز به سبب برخی کارهای ناشایست برای مدتی داخل جهنم شوند.
به عبارت دیگر کفر در آیه شریفه اعم از کفر مطلق (انکار توحید و معاد) و کفر نسبی (انجام معاصی و منکرات) است و هم کفار و مشرکانی را که منکر همه حقایق هستند شامل می شود و هم گناه کاران و پیروان از هوای نفس را در بر می گیرد.
لذا بایستی که مؤمنان همواره از خدای متعال چنین درخواست کنند:
(رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَامًا). (2)
پروردگارا! عذاب جهنم را از ما دفع کن که عذابش سخت و بادوام است.
خدای متعال در چند آیه اخیر از عهد خود با بندگان مبنی بر عدم عبادت شیطان سخن گفته است، آن گاه آنان را به عبادت خویش فرمان داده و آن را صراط مستقیم معرفی کرده است، سپس به نتیجه تبعیت از شیطان و عدم عبادت خدای تعالی اشاره فرموده که همانا دخول در آتش جهنم می باشد.
باید دانست که بالاترین عبادت حج است؛ زیرا حج جامع جميع عبادات است؛ مغز و مرکز حج نیز عرفه است؛ چنان که فرموده اند: «الْحَج عَرَفَة»، (1)مغز عرفات هم دعاست و بهترین دعا در عرفات دعای مأثور و از جمله؛ دعای حضرت سيد الشهداء علیه السلام است.
آن امام بزرگوار در دعای خویش پس از شهادت به وحدانیت و معرفت ذات حضرت حق به بیان های مختلف و بعد از بیان همه خواسته هایی که فوق درک بشر عادی است، (2)در آخر عرضه می دارد
إِلَهِي حَاجَتِيَ الَّتِي إِنْ أَعْطَيْتَنِيهَا لَمْ يَضُرَّنِي مَا مَنَعْتَنِي، وَإِنْ مَنَعْتَنِيهَا لَمْ يَنْفَعْنِي مَا أَعْطَيْتَنِي، أَسْأَلُكَ خَلَاصَ رَقَبَتِي مِنَ النَّارِ. (3)
خدای من! حاجت من به سوی توست، حاجتی که اگر آن را به من عطا فرمایی، آن چه از من منع کنی به من ضرر نمی رساند و حاجتی که اگر آن را از من منع کنی، آن چه به من عطا فرمایی به حال من نفعی نخواهد داشت؛ از تو می خواهم که مرا از آتش جهنم رها سازی و خلاص کنی.
جالب این که دعای حضرت سیدالساجدین علیه السلام از نظر مضامین با دعای حضرت سيد الشهدا علیه السلام کاملا متمایز است، اما در آخر دعای امام سجاد علیه السلام نیز همین مضمون آمده است. (4)
این فقره از دعای عرفه چکیدۀ همۀ مطالب این چند آیه از سوره مبارکه «یس» - قلب القرآن - است.
1) فقه القرآن، ج 1، ص 101؛ عوالی اللئالی، ج 2، ص 93؛ الروضة الندية، ج 1، ص 242؛ المحلى بالآثار، ج 5، ص 120.
2) بی شک چنین بیانی هرگز از کسی صادر نمی شود جز کسانی که به سرچشمه وحی الهی متصل باشند و با علم الهی سخن بگویند.
3) تهذيب الاحكام، ج 5، ص 183؛ مصباح المتهجد، ج 1، ص 181.
4) الصحيفة السجادية، ص 262.
(الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ).
امروز بر دهانشان مهر می نهیم و دست هایشان با ما سخن می گویند و پاهایشان به آن چه انجام می داده اند گواهی می دهند.
در این آیه مبارکه برخی از حالات کفّار بیان شده است.
خداوند می فرماید: در این روز دهان ها مهر زده می شوند و زبان ها حق سخن گفتن ندارند، بلکه دست ها، پاها، گوش ها و چشم ها و حتی پوست های بدن انسان ها در محکمه عدل الهی بر علیه صاحبان خود شهادت می دهند.
به عبارت دیگر: ذات حضرت قدوس در آن روز ابزار تکلم و سخن گفتن انسان در دنیا را از کار می اندازد. در این دنیا دهان و زبان وسیلهٔ سخن گفتن هستند، اما در روز قیامت خداوند دهان را مهر می کند و شخص نمی تواند برای دفاع از خود سخنی بگوید.
هم چنین زبان در امور معیشت دنیا به هر شکلی که انسان بخواهد می چرند و افراد در محاکم و دعاوی طوری سخن می گویند که خود را تبرئه و طرف مقابل را محکوم می کنند.
گویا کفار و ر و مشرکان در قیامت نیز چنین حالاتی دارند و می خواهند با بیان خود در دادگاه عدل الهی برای تبرئه خود سخنان نامربوطی بگویند و خطاها و گناهان خویش را انکار کنند، لذا خداوند بر دهان آنها مهر می زند.
اما وقتی شخص جرم خود را انکار کند مدعی باید شاهد اقامه نماید و به وقوع جرم -
شهادت دهد. بعداز شهادت شهود، انکار منکر دیگر بی اثر می گردد و بر علیه منکر حکم می شود در این جا برخی از شهود روز حساب را متذکر می شویم:
اولین شاهد خود حاکم و قاضی یعنی خالق ماست. در دادگاه وقتی قاضی، شاهد باشد بی شک متهم محکوم است.
در آیات متعددی از قرآن مجید به شهادت حضرت حق تصریح شده است؛ خدای متعال می فرماید:
(وَمَا تَكُونُ فِي شَأْنٍ وَمَا تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَلَا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا كُنَّا عَلَيْكُمْ شُهُودًا إِذْ تُفيضُونَ فِيهِ وَمَا يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقَالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ وَلَا أَصْغَرَ مِنْ ذَلِكَ وَلَا أَكْبَرَ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ). (1)
و تو (ای پیامبر!) در هیچ حالی از حالات نیستی، و هیچ آیه ای در قرآن تلاوت نمی کنی و (تو و امتت) هیچ کاری انجام نمی دهید، مگر این که ما گواه بر شما هستیم، در آن هنگام که به آن مشغول می شوید و هیچ چیز در زمین و آسمان از پروردگار تو پنهان نمی ماند؛ حتی اگر به مقدار سنگینی ذره ای باشد و نه کوچک تر و نه بزرگ تر، مگر این که در کتاب آشکار ثبت است.
شاهدان دیگری که در قیامت علیه ستمکاران شهادت خواهند داد حضرت رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم و سایر پیامبران علی نبینا و آله و علیهم السلام هستند؛ خدای متعال خطاب به رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم می فرماید:
(فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَى هَؤُلَاءِ شَهِيدًا). (2)
پس چگونه باشد (حال آنان) آن زمانی که از هر امتی شاهدی بیاوریم و تو را بر آنان شاهد می آوریم.
تعبیر «على هولاء شهيداً» حکایت از شهادت دادن علیه افراد (به ضرر) است نه له آنان، یعنی به نفع آنها شهادت نخواهد داد، بلکه به ضرر آنان شهادت می دهد.
شاهدان دیگر در قیامت ائمه طاهرین صلوات الله عليهم اجمعین هستند؛ خدای متعال می فرماید:
(وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ). (1)
بگو: هر کاری که خواستید انجام دهید که خدا و رسول او و مؤمنان اعمال شما را می بینند و به زودی به سوی دانای نهان و آشکار بازگردانده می شوید و شما را به آن چه انجام می دادید خبر می دهد.
براساس روایات صحیح و صریح مراد از مومنون در این آیه شریفه ذوات مقدس ائمه اهل بیت علیهم السلام هستند که اعمال بندگان بر آن بزرگواران عرضه می شود (2)و چه بسا ایشان در صورت صدور فسق و فجور از سوی شیعیان و مؤمنان، برای آنها استغفار می کنند.
اعمال هر هفته روزهای دوشنبه و پنج شنبه و یا هر روز بر امام عصر علیه السلام عرضه می گردد. (3)
از جمله شاهدان روز قیامت دو فرشته همراه انسان یعنی رقیب و عتید هستند؛ خدای متعال می فرماید:
(إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيَانِ عَنِ الْيَمِينِ وَعَنِ الشَّمَالِ قَعِيدٌ * مَا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ). (1)
(و به یاد آر) هنگامی را که دو دریافت کنند (دو فرشته مأمور به ثبت اعمال انسان) که از سمت راست و سمت چپ نشسته اند و آن را دریافت می کنند. هیچ سخنی نمی گوید، مگر این که در کنار او نگهبانی آماده است.
و نیز فرشتگانی هستند که مراقب انسان می باشند و اعمال او را می نویسند؛ خدای متعال می فرماید:
(وَإِنَّ عَلَيْكُمْ لَحَافِظِينَ * كِرَامًا كَاتِبِينَ * يَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ). (2)
و به یقین بر شما نگهبان هایی گماشته شده است. درحالی که بزرگوارند و کردارها را می نویسند می دانند آن چه را که شما انجام می دهید. (3)
از جمله شهود روز قیامت زمینی است که اعمال بندگان بر روی آن انجام می شود خدای متعال می فرماید:
(إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا * وَأَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقَالَهَا * وَقَالَ الْإِنْسَانُ مَا لَهَا * يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا). (4)
هنگامی که زمین به لرزش خود لرزانده شود و زمین بارهای سنگین خود را بیرون آورد. و انسان بگوید: زمین را چه می شود؟ در آن روز زمین تمام خبرهایش را بازگو می کند.
در این که زمین از چه چیزی خبر می دهد در آیه مطلبی ذکر نشده است ولی با توجه به این که آیه ناظر به برانگیخته شدن انسان ها در قیامت می باشد و اینکه آنان کردارهای خود را خواهند دید روشن می شود اخبار زمین مربوط به کارهایی است که روی آن انجام داده خواه کار نیک و خواه کار شر باشد.
یکی دیگر از شواهد زمان است. در روایات آمده است که هر روز تازه ای که فرا می رسد آن روز انسان ها را به عمل نیک در خود دعوت می کند و یادآور می شود که در روز قیامت به کارهای آنان شهادت خواهد داد.
در کتاب شریف «کافی» از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمودند :
مَا مِنْ يَوْمِ يَأْتِي عَلَى ابْنِ آدَمَ إِلَّا قَالَ لَهُ ذَلِكَ الْيَوْمُ: يَا ابْنَ آدَمَ! أَنَا يَوْمٌ جَدِيدٌ وَأَنَا عَلَيْكَ شَهِيدٌ فَقُلْ فِيَّ خَيْراً وَاعْمَلْ فِيَّ خَيْراً أَشْهَدْ لَكَ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، فَإِنَّكَ لَنْ تَرَانِي بَعْدَهَا أَبَداً، قَالَ: وَكَانَ عَلِيٌّ إِذَا أَمْسَى، يَقُولُ : مَرْحَباً بِاللَّيْلِ الْجَدِيدِ وَالْكَاتِبِ الشَّهِيدِ اكْتُبَا عَلَى اسْمِ اللَّهِ ثُمَّ يَذْكُرُ اللَّهَ عَزَّوَجَل. (1)
هیچ یک از روزها بر فرزندان آدم نمی آیند مگر این که آن روز به او می گوید: ای فرزند آدم! من روز جدید هستم و من بر تو شاهدم، پس در من سخن خیر بگو، و در من کار خیر انجام بده که در روز قیامت به آن برای تو شهادت دهم. پس همانا تو مرا بعداز این هرگز نخواهی دید.
1) الكافي، ج 2، ص 523؛ فلاح السائل، ج 1، ص 227؛ الحلة السيراء، ج 1، ص 120.
امام علیه السلام فرمودند: و علی علیه السلام هرگاه که روز را به عصر می رساندند، می فرمودند: احسن بر شب جدید و ثبت کننده شاهد بر اسم الله بنویسید، سپس خدای عزوجل را یاد می کردند.
شهود دیگری که در قیامت شهادت می دهند اعضاء و جوارح انسان هستند که با آنها و به کمک آنها گناهانی را مرتکب شده اند.
خداوند در آیه مورد بحث به شهادت اعضاء و جوارح بر عليه انسان ها اشاره فرموده است. البته ذکر دست ها و پاها در این آیه شریفه از باب تمثیل و بیان بعضی از مصادیق است و الّا اعضای دیگر نیز علیه انسان شهادت خواهند داد.
هم چنین در موضعی دیگر می فرماید:
(وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً). (1)
و از آن چه به آن علم نداری پیروی مکن زیرا گوش و چشم و دل از همه آنها سؤال می شود.
بنابراین در روز قیامت نه فقط از دست ها و پاها بلکه از گوش ها و چشم ها و قلب و سایر اعضاء و جوارح نیز بازخواست می شود؛ خدای متعال در سوره مبارکه نور می فرماید:
(يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ). (2)
در آن روز که زبان ها و دست ها و پاهای آنان بر ضد آنها به اعمالی که مرتکب شده اند گواهی می دهند.
در آیه مورد بحث می فرماید که خداوند در قیامت بر دهان های کفار مهر می زند و دست های آنان سخن می گویند و پاهایشان شهادت می دهند اما در این آیه شریفه تصریح شده است که علاوه بر دست و پا زبان های آنان نیز بر ضد آنها به اعمالشان گواهی خواهند داد. قرآن کریم هم چنین می فرماید:
(حَتَّى إِذَا مَا جَاؤُهَا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ). (1)
هنگامی که [دشمنان خدا به آتش] رسیدند گوش ها و چشم ها و پوست های تن آنان به آن چه انجام داده اند گواهی می دهند؛
شاید مراد این باشد که زبان تکلّم عادی دنیوی ندارد و خاموش است، اما تکلّمی هم چون شهادت سایر اعضاء را دارد.
در ادامه این آیه شریفه آمده است: بعداز تمام شدن محکمه، شخص به اعضاء و جوارح خود عتاب و اعتراض می کند که چرا علیه من شهادت دادید؛ و آنها پاسخ می دهند که خدا ما را به سخن درآورد، خداوند سبحان می فرماید:
(وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنَا قَالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَهُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ * وَمَا كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَلا أَبْصَارُكُمْ وَلا جُلُودُكُمْ وَلَكِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللهَ لا يَعْلَمُ كَثِيرًا مِمَّا تَعْمَلُونَ). (2)
و آنها به پوست های تن خود می گویند چرا به زیان ما گواهی دادید؟ می گویند همان خدایی که هر چیزی را به نطق آورده است ما را به نطق آورد، -
و اوست که شما را نخستین بار آفرید و به سوی او بازگردانده می شوید. و شما اگر گناهان خویش را پنهان می کردید نه به خاطر این بود که از شهادت گوش ها و چشم ها و پوست های تن خود بیم داشتید، بلکه شما گمان می کردید که خدا بسیاری از اعمالی را که انجام می دهید نمی داند.
قرآن کریم برای تبیین مسأله شهادت اعضا و جوارح مثال های مختلفی از سخن گفتن طفل چند روزه و یا تکلم اشیاء بدون حیات در موارد گوناگون بیان کرده که نه تنها سخن گفتن اعضا و جوارح انسان ممکن است بلکه امکان سخن گفتن طفل و سایر اشیاء بی جان نیز وجود دارد.
به عنوان نمونه: خدای متعال داستان پاکدامنی حضرت یوسف علی نبینا و آله و عليه السلام را چنین بیان می فرماید:
(قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءًا إِلَّا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ * قَالَ هِيَ رَاوَدَتْني عَنْ نَفْسي وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِنْ أَهْلِهَا إِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْكَاذِبِينَ * وَإِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ). (1)
آن زن گفت: کیفر کسی که بخواهد نسبت به همسر تو خیانت کند، جز زندان یا عذاب دردناک چه خواهد بود؟ یوسف گفت: او برای کامیابی مرا به خودش دعوت کرد و شاهدی از خانواده آن زن شهادت داد: اگر پیراهن یوسف از پیش رو پاره شده پس آن راست می گوید و یوسف دروغگو است و اگر پیراهن او از پشت سر پاره شده آن زن دروغ می گوید و یوسف از راستگویان است.
1) سوره یوسف، آیات 23 تا 27.
در روایت تصریح شده است که شاهد مذکور در این آیه شریفه طفلی در گهواره بود و به قدرت خداوند زبان به تکلّم گشود و علیه زلیخا شهادت داد. (1)
هم چنین در داستان امر الهی به ذبح حضرت اسماعیل علی نبینا و آله و علیه السلام بنابر احادیث، کاردی که در دستان حضرت ابراهیم علیه السلام بود، به سخن درآمد. (2)
در تفسیر «اطیب البیان»، ذیل آیه مبارکه سوره صاد می نویسد:
پس چون هر دو تسلیم شدند، ابراهیم علیه السلام برای ذبح کردن و اسماعیل علیه السلام برای ذبح شدن و خوابانید، ابراهیم اسماعیل را و صورت و پیشانی او را بر خاک گذارد. در خبر دارد که چندین مرتبه کارد را به قدرت هرچه تمام تر کشید، ابداً خراشی به گلوی اسماعیل وارد نشد و کارد را بر سنگ زد و سنگ را دو نیمه کرد. آن گاه فرمود: سنگ را دو نیم می کنی و گلوی نازک اسماعیل را نمی بری؟
کارد به زبان آمد و گفت: «الْخَلِيلُ يَأْمُرُنِي وَالْجِلِيلُ يَنْهَانِي؛ تو می گویی بر خدا می فرماید نبر. تمام امور تا به مشیت الهی و اذن پروردگار نرسد انجام نمی گیرد». (3)
اگر تیغ عالم بجنبد ز جا *** نبرد رگی تا نخواهد خدا
1) تفسير القمى، ج 1، ص 343؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 170؛ بحار الأنوار، ج 12، ص 226.
2) خداوند جریان را این گونه بیان می فرماید: (فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرى قَالَ: يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَاللهُ مِنَ الصَّابِرِينَ * فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبينِ * وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يا إِبْرَاهِيمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ * وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ)؛ و هنگامی که با او به حد کوشش و کار رسید، گفت: پسرم من در خواب دیدم که تو را سر می برم پس دقت کن که رأیت چیست؟ گفت: ای پدر به هرچه فرمان داده می شوی عمل کن که اگر خدا بخواهد مرا از صابران خواهی یافت. پس هنگامی که هر دو تسلیم امر خدا شدند و ابراهیم جبین او را بر روی خاک نهاد. او را ندا دادیم: ای ابراهیم! تو رؤیای خود را تحقق بخشیدی ما این گونه نیکوکاران را پاداش می دهیم. این مسلماً همان امتحان آشکار است و ما ذبح بزرگی را فدای او کردیم. (سوره صافات، آیات 102 تا 107).
3) اطيب البيان، ج 11، ص 177- 178.
نطق و سخن گفتن در انسان مستلزم بهره مندی از شعور و اراده است. بدین معنا که ابتدا باید فکر انسان به کار بیفتد و سپس اراده به صدور کلمات تعلق گیرد و آن گاه شخص این کلمات را ادا کند، اما آیا سایر اشیاء و از جمله اعضاء و جوارح انسان ها نیز از روی شعور و با اراده سخن می گویند؟
با توجه به آیاتی که ذکر آنها گذشت پاسخ مثبت است و در برخورداری اشیاء، اعضاء و جوارح از شعور تردیدی وجود ندارد.
خدای متعال در آیه ای برای تثبیت شعور همۀ مخلوقات اعم از حیوان و نبات و جماد می فرماید:
(تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيما غَفُورًا). (1)
آسمان های هفت گانه و زمین و کسانی که در آنها هستند همه تسبیح او می گویند و هیچ چیز نیست مگر این که تسبیح و حمد او می گوید، ولی شما تسبیح آنها را نمی دانید. همانا او بردبار و آمرزنده است.
این آیات و آیات مشابه به روشنی دلالت به برخورداری زمین و زمان و اشیاء واعضاء و جوارح از شعور دارند و البته که شعور هر شیئی خاص خود آن شیء و نسبی است همان طوری که شعور در انسان ها، مختلف و نسبی است و شعور، فهم و معرفت همه انسان ها با هم برابر و یکسان نیست.
حتی شعور یک شخص در حالات مختلف و زمان های متفاوت به یک مقدار نیست و مشاعر افراد در احوال و ازمنه مختلف، دچار تغییر می شوند.
1) سوره اسراء، آیه 44.
ممکن است گفته شود مراد از شعور اعضاء و جوارح شعور حقیقی نیست بلکه مجاز است. مثلاً وقتی شخصی بیمار می شود رنگ چهره او تغییر می کند، لذا اطرافیان متوجه بیمای او می شوند و می گویند: چهره و اوضاع و احوال شما از بیماری شما خبر می دهد.
گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست *** رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون
در این جا اخبار و سخن گفتن رنگ رخساره، اخبار حقیقی نیست بلکه مجاز است.
در معنای آیه مورد بحث نیز می توان گفت چون آثار جرم و معصیت بر این دست ها و پاها و پوست ها ظاهر است لذا گفته می شود این اعضاء عليه صاحب خود شهادت می دهند؛ چنان که افراد خبره و پلیس های با تجربه با نگاه به چهره اشخاص مجرمان را شناسایی می کنند و آنها را از میان جمعیتی فراوان بیرون می کشند.
اما حتی اگر مراد از سخن گفتن و شهادت اعضاء و جوارح انسان علیه او در این آیه شریفه سخن گفتن مجازی باشد، باز هم نمی توان بهره مندی اعضا و جوارح از شعور را نفی کرد.
باید توجه داشت که رسوایی روز قیامت و شهادت اعضاء و جوارح در دادگاه عدل الهى مخصوص مجرمان و خطاکاران است و امّا مؤمنین و بهشتیان با عزت و سلامتی آن روز سخت را پشت سر می گذارند.
در روایتی از حضرت امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمودند :
وَلَيْسَتْ تَشْهَدُ الْجَوَارِحُ عَلَى مُؤْمِنٍ إِنَّمَا تَشْهَدُ عَلَى مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ كَلِمَةُ الْعَذَابِ فَأَمَّا الْمُؤْمِنُ فَيُعْطَى كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَ: (فَمَنْ أُوتِيَ -
كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتَابَهُمْ وَلَا يُظْلَمُونَ فَتِيلاً). (1)...؛ (2)
و چنین نیست که جوارح مؤمن عليه او شهادت دهند. همانا جوارح عليه کسی شهادت می دهند که کلمه عذاب بر او محقق و قطعی شده است.
پس اما مؤمن کسی است که نامه اعمالش به دست راست او داده می شود، خدای عزوجل فرموده است:
«و اما کسی که نامه اعمالش به دست راست او داده می شود پس ایشان نامه اعمال خود را می خوانند و به اندازهٔ رشته ای که در شکاف هسته خرما هست به آنان ستم نمی شود...».
مرحوم صدوق رحمه الله در كتاب «من لايحضره الفقیه» روایتی از حضرت امیرالمؤمنين علیه السلام نقل می کند که آن حضرت در ضمن وصیّت به جناب محمدبن حنفیه دربارهٔ معنای آیه مورد بحث فرمودند:
وَ قَالَ عَزَّوَجَلَّ: (الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ) فَأَخْبَرَ عَنْهَا أَنَّهَا تَشْهَد عَلَى صَاحِبِهَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَهَذَا مَا فَرَضَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى عَلَى جَوَارِحِكَ فَاتَّقِ اللَّهَ يَا بُنَيَّ وَ اسْتَعْمِلْهَا بِطَاعَتِهِ وَرِضْوَانِهِ وَإِيَّاكَ أَنْ يَرَاكَ اللَّهُ تَعَالَى عِنْدَ مَعْصِيَتِهِ أَوْ يَفْقِدَكَ عِنْدَ طَاعَتِهِ فَتَكُونَ مِنَ الْخَاسِرِينِ. (3)
و خدای عزوجل فرموده است: «امروز بر دهان های آنان مهر می زنیم و دست های آنان با ما سخن می گویند و پاهایشان شهادت می دهند به آن چه -
انجام می داده اند»؛ خداوند از اعضاء و جوارح خبر می دهد که آنها علیه صاحب خود در روز قیامت شهادت می دهند و این چیزی است که خدای تبارک و تعالی بر جوارح تو واجب کرده است.
پس ای فرزند! از خدا تقوا پیشه کن و اعضاء و جوارح خود را در راه طاعت و بندگی خداوند و خشنودی او به کار بگیر و بپرهیز از این که خدای تعالی تو را درحال معصیت خویش ببیند یا این که تو را هنگام طاعت خویش نیابد. در این صورت از زیانکاران خواهی بود.
در روایت دیگری که مرحوم عیاشی رحمه الله در تفسیر خود نقل کرده، آمده است:
قَالَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ علیه السلام فِي خُطْبَةٍ يَصِفُ هَوْلَ يَوْمِ الْقِيَامَةِ : خُتِمَ عَلَى الْأَفْوَاءِ فَلَا تَكَلَّمُ وَقَدْ تَكَلَّمَتِ الْأَيْدِي وَشَهِدَتِ الْأَرْجُلُ وَنَطَقَتِ الْجُلُودُ بِمَا عَمِلُوا فَلَا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثًا. (1)
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در یکی از خطبه های خویش که به توصیف وحشت و سختی روز قیامت پرداخته بودند، فرمودند: خداوند بر دهان ها مهر می زند پس سخن گفته نمی شود.
سپس دست ها سخن می گویند و پاها شهادت می دهند و پوست ها نطق می کنند به آن چه انجام داده اند، پس هیچ اتفاقی را از خداوند کتمان نمی کنند.
مرحوم علی بن ابراهیم قمی رحمه الله در تفسیر شریف خویش از امام باقر علیه السلام روایت نموده که حضرت فرمودند:
وَقَولَهُ: الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ إِلَى قَوْلِهِ : بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ قَالَ: إِذَا جَمَعَ اللَّهُ الْخَلْقَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ دَفَعَ إِلَى كُلِّ إِنْسَانٍ كِتَابَهُ فَيَنْظُرُونَ فِيهِ فَيُنْكِرُونَ أَنَّهُمْ عَمِلُوا مِنْ ذَلِكَ شَيْئاً فَيَشْهَدُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ فَيَقُولُونَ: يَا رَبِّ مَلَائِكَتُكَ! يَشْهَدُونَ لَكَ، ثُمَّ يَحْلِفُونَ أَنَّهُمْ لَمْ يَعْمَلُوا مِنْ ذَلِكَ شَيْئاً -
1) تفسير العياشي، ج 1، ص 242.
وَهُوَ قَوْلُهُ: يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمَا يَحْلِفُونَ لَكُمْ فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِكَ خَتَمَ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ وَيَنْطِقُ جَوَارِحُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ. (1)
و درباره این سخن خداوند: «امروز بر دهان هایشان مهر زدیم» تا این جای سخن او: «به خاطر آن چه انجام می دادند» فرمود:
هنگامی که خداوند در روز قیامت آفریدگان را جمع کند کتاب اعمال هر انسانی را به او می دهد پس آنها در کتاب اعمال خویش می نگرند، پس انکار می کنند که آنها چیزی از این اعمال را انجام داده باشند. پس فرشتگان علیه آنان شهادت می دهند و انسان ها می گویند: ای پروردگار من! فرشتگانت برای تو شهادت می دهند.
سپس قسم می خورند که آنها چیزی از آن اعمال را انجام نداده اند و این همان سخن خداوند است: «روزی که خداوند همه آنها را مبعوث می کند پس چنان که برای شما سوگند می خورند برای خدا سوگند خواهند خورد».
وقتی این کار را انجام دادند، خداوند بر زبان های آنان مهر می زند و جوارح آنها به آنچه انجام می دادند نطق می کند.
شهادت اعضاء و جوارح انسان بر اعمالی که انجام داده در واقع نوعی اقرار و فوق شهادت است و بعداز اقرار دیگر هیچ راهی برای انکار باقی نمی ماند.
(وَلَوْ نَشَاءُ لَطَمَسْنَا عَلَى أَعْيْنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّرَاطَ فَأَنَّى يُبْصِرُونَ).
و اگر می خواستیم چشم های آنان را محو می کردیم، پس آنان اراده کردند که از صراط سبقت بگیرند اما چگونه می توانند ببینند؟
1) تفسير القمى، ج 2، ص 216؛ حياة ما بعدالموت، ج 1، ص 206.
«طمس» بر وزن شمس به معنای محو کردن و از بین بردن آثار چیزی است. (1)
خداوند در این آیه شریفه می فرماید: اگر می خواستیم چنان که در اینجا بر دهان کافران مهر زدیم و آنها قادر به سخن گفتن نیستند، در دنیا نیز می توانستیم چشم های آنها را محو کنیم و فکرهایشان را بگیریم تا نتوانند هیچ حرکتی انجام دهند، (2)تا حتی از پیدا کردن راه منزل خود عاجز بمانند و می توانستیم راه حق و هدایت را ببندیم تا آن که به آن توانایی رسیدن نداشته باشند.
ولی آنها را آزاد گذاشتیم و آنان را از امکاناتی بهره مند ساختیم به آنها اختيار دادیم چشم عطا کردیم تا ظواهر امور را ببینند و از فکر بهره مندشان کردیم تا عمق مطالب را بنگرند و بصیرت پیدا کنند.
مراد از سبقت گرفتن از صراط در واقع همان افراط و تندروی کردن و تجاوز از حق است. (3)یعنی با آن که خداوند راه حق و هدایت را به آنان نشان داد و بینایی در اختیارشان گذاشت، اما از صراط گذشتند و آن را ترک نمودند، در نتیجه گمراه شدند.
خدای متعال در سوره مبارکه حجرات می فرماید:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَميعٌ عَليمٌ). (4)
ای کسانی که ایمان آورده اید! در هیچ کاری از خدا و رسول او پیش نیفتید و از خدا تقوا پیشه سازید که به راستی خداوند شنوا و دانا است.
«فاستبقوا» به معنای ارادۀ سبقت گرفتن است یعنی کافران اراده کردند که از خدا و رسول او سبقت بگیرند و و از آنان تجاوز کنند.
سبقت گرفتن از خدا و رسول بدان معناست که از پیش خود چیزی به دین اضافه می کنند و آن چه را که خدا و حجت های او نفرموده اند به نام دین به خورد مردم می دهند، در حالی که خدای متعال می فرماید:
(مَا نَنْسَحْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُفْسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ). (1)
ما هیچ آیه ای از آیات را نسخ یا آن را فراموش نمی کنیم، مگر این که بهتر از آن و یا مانند آن را می آوریم. آیا نمی دانی که خدا بر هر چیزی توانا است.
همان گون که گذشت، سبقت از صراط به معنای تعدی و تجاوز از شریعت و افزودن اموری به دین است که نه در قرآن کریم آمده و هیچ یک از حجت های الهی هم آن را نفرموده اند.
در ادامه به ذکر برخی مصادیق «سبقت از صراط» می پردازیم:
صوفیان به نام عرفان، اذکار و اورادی را به نام دین توصیه می کنند که در هیچ یک -
1) سوره بقره، آیه 106.
از آموزه های وحیانی اثری از آنها نیست، درحالی که خداوند بر هر چیزی تواناست و اگر می خواست و اراده کرده بود آنها را در کتاب خود می آورد یا حجت های خود را به ابلاغ آنها امر می فرمود.
پس اگر چیزی در کتاب خدا و روایات معتبر اهل بیتعلیهم السلام نبود ضرورتاً باید طرد شود.
در روایات شیعه و سنی آمده است که وقتی ابوبکر با استناد به حدیث جعلی «نحن معاشر الانبياء لا نورث ما تركناه صدقة»؛ اموال حضرت صدیقه طاهره علیها السلام را مصادره کرد آن حضرت با این استدلال که این سخن خلاف قرآن است وی را محکوم کرد. (1)
در کتاب «بلاغات النساء» (2)آمده است:
أَنَّهُ سَمِعَ أَبَا بَكْرٍ يَوْمَئِذٍ يَقُولُ لِفَاطِمَةَ علیها السلام: يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ! لَقَدْ كَانَ صلی الله علیه واله وسلم بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً، وَعَلَى الْكَافِرِينَ عَذَاباً أَلِيماً...؛ وَأَمَّا مَنْعُكِ مَا سَأَلْتِ فَلَا ذَلِكِ لِى وَأَمَّا فَدَكُ وَمَا جَعَلَ أَبُوكِ لَكِ، فَإِنْ مَنَعْتُكِ فَأَنَّا ظَالِمٌ، وَأَمَّا الْمِيرَاتُ فَقَدْ تَعْلَمِينَ؛ أَنَّهُ صلى الله عليه واله وسلم قَالَ: «لَا نُورَتْ مَا أَبْقَيْنَاهُ صَدَقَةٌ». قَالَتْ: إِنَّ اللَّهَ يَقُولُ عَنْ نَبِيِّ مِنْ أَنْبِيَائِهِ: (يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ)، (3)وَقَالَ: (وَ وَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ)، (4)فَهَذَانِ نَبِيَّانِ، وَقَدْ عَلِمْتَ أَنَّ النُّبُوَّةَ لَا تُورَثُ وَ إِنَّمَا يُورَثُ مَا دُونَهَا، فَمَا لِي أُمْنَعُ إِرْتَ أَبِي؟ أَ أَنَزَلَ اللَّهُ فِي -
1) تفسیر القمی، ج 2، ص 156؛ بلاغات النساء، ص 23؛ الطرائف، ج 1، ص 271؛ التلخيص الحبير، ج 3، ص 218؛ جمع السائل في شرح الشمائل، ج 2، ص 225.
2) «بلاغات النساء» در واقع قطعه ای از کتاب «المنثور والمنظوم» ابن طیفور است و مولف کتاب با آن که از بزرگان لغت و ادبیات اهل سنت است اما در نقل مطالب مربوط به تاریخ و عقاید شیعیان کوتاهی نکرده و منصفانه به آنها پرداخته است.
3) سوره مریم، آیه 6.
4) سوره نمل، آیه 16.
الْكِتَابِ إِلَّا فَاطِمَةَ بِنْتَ مُحَمَّدٍ فَتَدُلَّنِي عَلَيْهِ فَأَقْنَعَ بِهِ. (1)
راوی می گوید: شنید روزی ابوبکر به فاطمه علیها السلام گفت: ای دختر رسول خدا! همانا پیامبر صلی الله علیه واله وسلم به راستی نسبت به مؤمنان دلسوز و مهربان و بر کافران عذابی دردناک بود... و اما این که من تو را از آن چه درخواست کردی منع می کنم آن از برای من نیست.
و اما فدک و آن چه پدرت برای تو قرار داده است اگر چنان چه از تو منع کنم پس من ظالم خواهم بود. و اما میراث، پس به تحقیق تو می دانی که پیامبر صلی الله علیه واله وسلم فرمود: «از من ارث برده نمی شود آن چه را باقی گذارم صدقه است».
حضرت صدیقه طاهره علیها السلام فرمودند: همانا خداوند از قول پیامبری از پیامبران خود می فرماید: «از من و از دودمان یعقوب ارث برده» و می فرماید: «و سلیمان از داود ارث برد». پس این دو پیامبر بودند و به تحقیق تو می دانی که نبوت ارث برده نمی شود و آن چه ارث برده می شود غیر از نبوت است.
پس چه شده که تو مرا از ارث پدرم منع می کنی؟ آیا خداوند در کتاب خویش نازل فرموده است که جز فاطمه علیها السلام دختر پیامبر؟! (بقیه فرزندان انبیاء از پدرشان ارث می برند) پس اگر چنین چیزی نازل شده مرا به آن راهنمایی کن تا به آن قانع شوم.
در خطبه فدکیه آمده است که حضرت صدیقه طاهره علیها السلام خطاب به متجاوزان از حق و غاصبان حقوق خود و همسر بزرگوارش علیهما السلام فرمودند:
وَأَنْتُمْ تَزْعُمُونَ أَلَّا إِرْتَ لَنَا (أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ) (2)أَفَلَا تَعْلَمُونَ؟... يَا ابْنَ أَبِي قُحَافَةَ ، أَ فِي كِتَابِ اللَّهِ تَرِثَ أَبَاكَ وَلَا أَرِثَ أَبِي؟! لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً فَرِيَّا أَ فَعَلَى عَمْدٍ تَرَكْتُمْ -
كِتَابَ اللَّهِ وَنَبَذْ تُمُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ إِذْ يَقُولُ: (َوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ) (1)وَقَالَ فِيمَا اقْتَصَّ مِنْ خَبَرِ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا إِذْ قَالَ: (فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا * يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ) (2)وَقَالَ: (وَأُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ) (3)وَقَالَ: (يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ)، (4)وَقَالَ: (إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ)؛ (5)وَزَعَمْتُمْ أَلَّا حُظْوَةَ لِي وَلَا أَرِثَ مِنْ أَبِي وَ لَا رَحِمَ بَيْنَنَا ، أَفَخَصَّكُمُ اللَّهُ بِآيَةٍ أَخْرَجَ مِنْهَا. (6)
و شما اینک گمان می کنید که همانا برای ما ارثی نیست، پس آیا آنها حکم جاهلیت را می جویند و چه کسی بهتر از خدا حکم می کند برای گروهی که اهل یقین هستند؟ پس آیا نمی دانید؟
ای پسر ابو قحافه! آیا در کتاب خدا آمده است که تو از پدر خود ارث می بری درحالی که من از پدرم ارث نمی برم؟ پس به راستی چیز عجیب و بدی آورده ای. پس آیا به عمد کتاب خدا را ترک کردید و آن را به پشت سر خود انداختید، آن گاه که می فرماید: «و سلیمان از داود ارث برد» و در آن چه از خبر یحیی بن زکریا علیه السلام قصه کرده فرمود آن گاه که او عرضه داشت: «پس تو از فضل خویش جانشینی به من عطا فرما که از من و از دودمان یعقوب ارث برد».
و فرمود: «و خویشاوندان در ارث بردن در کتاب خداوند نسبت به یکدیگر سزاوارترند».
و فرمود: «و خدا دربارهٔ فرزندان شما به شما سفارش می کند که سهم پسر به اندازه سهم دو دختر باشد».
و فرمود: «و اگر چیز خوبی از خود به جای گذاشت برای پدر و مادر و نزدیکان به نیکی وصیت کند و این حقی است بر پرهیزکاران».
و شما گمان بردید که هیچ منزلتی برای من نیست و من از پدر خود ارث نمی برم و میان ما رحم و خویشاوندی وجود ندارد.
پس آیا خداوند در آیه ای شما را مخصوص ذکر کرده و پدر مرا از آن خارج ساخته است؟
بنابراین، آن چه در کتاب خدا و فرمایشات حجج الهی نیامده باشد باطل است و آن چه فراتر از کلام الهی و سخنان حجت های خدا باشد، سبقت از صراط و افراط است که باید طرد شود.
خداوند سبحان می فرماید:
(وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآيَاتِهِ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ). (1)
و چه کسی ستمکارتر است از آن کسی که بر خدا دروغ بسته و یا آیات او را تکذیب کرده است؟! حقیقت این است که ستمکاران رستگار نخواهند شد.
در آیه مورد بحث نیز خداوند بیان می کند که کافران در دین افراط کرده و رأی و سخن خود را بر امر و سخن خدا و رسول او مقدم داشتند و از صراط سبقت گرفتند.
برخی مفسران با استناد به این که سیاق آیات مربوط به قیامت است آیه را به عنوان عذاب کافران در قیامت تفسیر کرده اند، به این معنا:
«و اگر بخواهیم چشم های آنها را محو می کنیم. سپس برای گذر از صراط می خواهند بر یکدیگر پیشی بگیرند، ولی چگونه می توانند ببینند؟»
1) سوره انعام، آیه 21.
یعنی اگر می خواستیم این کافران را کور میکردیم همان طوری که مهر خموشی بردهان آن زدیم و آنها چون نمی توانستند راه را ببینند، پس توان حرکت نداشتند و درمانده و حیران از محشر کبری خار و ذلیل می شدند و راه بهشت را پیدا نمی کردند.
اما به آنها اجازه سخن گفتن دادیم و آنها ارتکاب اعمال زشت را انکار می کنند و شهادت فرشتگان را نمی پذیرند.
(وَ لَوْ نَشَاءُ لَمَسَخْنَاهُمْ عَلَى مَكَانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطَاعُوا مُضِيَّا وَ لَا يَرْجِعُونَ).
و اگر می خواستیم آنان را در جای خود مسخ می کردیم تا نتوانند راه خود را ادامه دهند و یا به عقب بازگردند.
«مسخ» کردن کسی در جای خود بسیار فراتر و سخت تر از«طمس عین» است. زیرا با محو کردن چشم کافران باز آنها هویت خود را دارا هستند، اما با مسخ شدن، دیگر هیچ اثر و حرکتی از آنان نخواهد بود و آنها قدرتی نخواهند داشت که از عذاب فرار کنند و یا آن که به خلقت اول خود بازگردند.
«مضی» به معنای گذشتن و رد شدن و «رجوع» به معنای بازگشتن است.
یعنی اگر خدا کافران را مسخ می کرد همان گونه که در جای خود نشسته اند و در منازلشان بودند به صورت بوزینه و خوک و یا به شکل سنگ در می آورد آنها راه پیش و گذشتن از این مرحله و راه پس و بازگشت به سوی عقب را نداشتند.
(وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَفَلَا يَعْقِلُونَ).
و هرکس را عمر طولانی دهیم در آفرینش واژگونه اش می کنیم پس آیا اندیشه نمی کنند؟
این آیه شریفه در واقع دلیلی بر مسألۀ معاد است و شاهدی برای امکان شهادت اعضاء و طمس عين (محو کردن چشم) و مسخ (سنگ کوب شدن) است.
یعنی خداوند برای این که نشان دهد قادر است اعضاء و جوارح انسان ها را به نطق آورد، چشم آنها را محو سازد و یا درجا مسخ شان کند، به سلب نعمت ها از افراد کهن سال در همین دنیا استشهاد فرموده است.
انسان ها در همین دنیا به چشم خود می بینند که چگونه در هنگام پیری، دید چشم ها کم کم از بین می رود و انسان توان حرکت را از دست می دهد، پس محو چشم و مسخ درجا، امر بعید و ناممکنی نیست.
گفته شد که سلب نعمت ها در کهن سالی و ضعف و ناتوانی یک انسان نیرومند شاهدی بر امکان نابینا ساختن مجرمان و از حرکت بازداشتن خطاکاران است.
برای روشن شدن مطلب لازم به ذکر است که طمس و مسخ دو گونه می باشد:
طمس و مسخ دفعی.
طمس و مسخ تدریجی.
مراد از طمس و مسخ دفعی آن است که خداوند در یک آن و در یک لحظه امر می کند -
که چشم کسی محو شود و یا کسی مسخ گردد، چنان که در کتاب خود فرموده است:
(فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ مَا نُهُوا عَنْهُ قُلْنَا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ). (1)
پس هنگامی که در مقابل آن چه از آن نهی شده بودند سرکشی کردند، به آنها گفتیم: میمون های رانده شده باشید (و همه به شکل میمون مسخ شدند).
این گونه از طمس و مسخ برای افرادی است که عمر طولانی دارند و در اثر کهولت به تدریج چشم و توان حرکت خود را از دست می دهند. خداوند سبحان می فرماید:
(وَاللهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفَّاكُمْ وَمِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْ لَا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئًا إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ قَدِيرٌ). (2)
و خدا شما را آفرید، سپس شما را می میراند و بعضی از شما به پست ترین دوران عمر می رسند و در نتیجه بعداز علمی که داشتند چیزی نمی دانند (و همه چیز را فراموش می کنند)، همانا خدا دانا و توانا است.
انسان به ویژه افراد کهن سال گاه به مرض و کسالتی مبتلا می شوند که حتی قادر نیستند پای خود را حرکت دهند. این افراد فکر دارند و اراده هم می کنند، اما پا از آنها فرمان نمی برد و حرکت نمی کند، برخی ارادۀ دیدن می کنند اما چشم آنها نمی بیند. به گوش فرمان شنیدن می دهند، اما گوش نمی شنود.
مراد از «ارذل العمر»، سن پیری و شیخوخت است که قوای شعور و ادراک در آن انحطاط پیدا می کند.
سپس نعمت علم از انسان سلب می گردد و او جاهل می شود، به طوری که گاه فقیه ترین مردم از ادا کردن کلمهٔ طيبة «بسم الله الرحمن الرحیم» نیز عاجز می شود.
کسی که زمانی ذهن او در جولان بود و چنان حافظه و قدرت تجزیه و تحلیل و استعدادی داشت که در کتب غور می نمود؛ از «قرآن» به «صحیفه سجادیه»، از آنجا به «نهج البلاغه» و کتاب های مختلف سیر می کرد و برای هر سخن خود هر لحظه شاهدی متناسب می آورد در آخر عمر نسیان چنان بر او عارض می شود که «بسم الله الرحمن الرحیم» را فراموش می کند.
کسی که در جوانی پشت همۀ پهلوانان را به خاک می مالید، به هنگام پیری از راندن پشه ای عاجز می گردد، خدای متعال می فرماید:
(اللهُ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفًا وَشَيْبَةً يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْقَديرُ). (1)
خدا آن کسی است که شما را ناتوان آفرید، سپس بعداز ناتوانی به شما نیرو داد، سپس بعداز نیرومندی برای شما ناتوانی و پیری قرار داد او هرگونه که اراده کند می آفریند و او دانا و توانا است.
آیه چنین معنا می دهد که خداوند خلقت شما را از ضعیف ابتدا کرد، یعنی در ابتدای خلقت و طفولیت ضعیف بودید و بعد قوت بخشید و مراد رسیدن طفل به حد بلوغ است و دوباره از قوّت به ضعف سیر می کند که همان دوران پیری است.
برخی افراد کهن سال به تدریج توان حرکت خود را از دست می دهند چشم آنها نمی بیند، گوششان نمی شنود و بی حرکت در رختخواب می افتند و این نمونه ای از مسخ تدریجی است که به فراوانی در این دنیا رخ می دهد.
این ضعف و عدم تحرک ممکن است در یک آن هم اتفاق بیفتد، بسیار دیده و شنیده ایم که فردی در اثر یک اتفاق کوچک قطع نخاع شده و اعصاب حرکتی او کاملاً از بین رفته است.
پس اگر خدا اراده کند هرکس را که بخواهد در جای خودش مسخ می کند -
1) سوره روم، آیه 54.
به گونه ای که هیچ قدرت حرکت نداشته باشد چنان که افراد کهن سال را به تدریج مسخ و زمین گیر می کند.
باید توجه داشت که همۀ این گردش و چرخش روزگار فقط برای عبرت گرفتن و بیداری تعقل بشر است.
«نعمره» از مادهٔ «عمر» به معنای آبادانی و در باب تفعیل به معنای کثرت و زیادی است. (1)«ننکسه» از ماده «نکس» به معنای واژگونی و سراشیب شدن است. (2)
خداوند در این آیه شریفه تاکید می کند که هرکس که به او عمر زیاد دهیم او را در سراشیبی قرار می دهیم و خلقت او را واژگون می سازیم تا به حالت طفولیت و ضعف ابتدای عمر بازگردد.
ننکسه در این جا کنایه از بازگشت کامل انسان به حالات طفولیت است.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برای عبرت گرفتن از چرخش ایام فرمودند:
مَا أَقْرَبَ الدُّنْيَا مِن الذَّهَابِ وَالشَّيْبَ مِنْ الشَّبَابِ. (3)
چه نزدیک است برای دنیا گذر کردن و رفتن و چه نزدیک است برای جوانی، پیری و در هم شکستن.
پس باید در دوران جوانی و سلامت بدن سرمایه ای فراهم کرد و در فرصت های زندگی درس عبرت گرفت و درخشنده ترین ایام عمر را به رایگان از کف نداد.
آیا کسی که در جوانی تن پروری کرده؛ می تواند در پیری جز سرافکندگی و خواری، انتظاری داشته باشد!
بسیاری از افراد کهن سال همچون کودکان می شوند و نیاز به تر و خشک کردن دارند باید دست آنها را گرفت و راه برد غذا در دهانشان گذاشت.
شاعر درباره پرورش و تربیت کودکان توسط والدین چنین سروده است:
گویند مرا چو زاد مادر *** پستان به دهان گرفتن آموخت
شب ها برگاهواره من *** بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد *** تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم *** الفاظ نهاد و گفتن آموخت... (1)
والدین با یک نشاط و امید و لذت خاصی این امور را برای فرزند خود انجام می دهند، چرا که انتظار رشد و تکامل جسم و روح فرزند را دارند.
اما هنگامی که پدر و مادر پیر و ناتوان و فرتوت می گردند، فرزندان اگر صالح باشند و والدین خود را نرانند با یک سختی و مشقت و حال ترحم این کارها را برای آنان انجام می دهند.
این موارد، همه آیات الهی است برای همه از جمله نگارنده و خوانندگان، باید دانست که چنین روزگاری دور از انتظار نیست پس انسان تا جوان است و توانایی دارد برای آخرت خود کاری کند که به هنگام پیری و ضعف و ناتوانی کاری از او ساخته نیست و نباید توبه و تصمیم به انجام اعمال نیک را به روزگار پیری حواله کرد.
پس لازم است که وقت را غنیمت شمرد که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:
ما فاتَ مَضى وما سيأتيكَ فأَيْن؟ قُمْ فَاغتنم الفُرْصَةَ بين العَدَمَيْنَ. (2)
آن چه فوت شد گذشته است و آن چه خواهد آمد، کجاست؟ برخیز و فرصت میان دو عدم (گذشته و آینده) را غنیمت شمر.
در کلام دیگری از حضرت امیر المؤمنين عليه الصلوة والسلام آمده است که فرمودند:
الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْرِ. (1)
فرصت ها هم چون گذر ابرها (به سرعت) می گذرند پس فرصت های خیر را قبل از این که از دست بروند غنیمت شمار.
برای امور دنیوی وقت بسیار است پس باید فکر عاقبت بود و بر عاقبت کار باید نظر کرد که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:
اعْمَلْ لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيشُ أَبَداً وَاعْمَلْ لِآخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَمُوتُ غَدا. (2)
و برای دنیای خود چنان عمل کن که گویا تا ابد زندگی خواهی کرد و برای آخرت خود چنان عمل کن که گویی فردا خواهی مرد.
یعنی برای کار دنیا نباید خیلی عجله کرد و چنان پنداشت که برای آنها وقت بسیار است و در عوض برای آخرت هرچه بیشتر باید تلاش کرد با این فکر که چه بسا فردا در دنیا نخواهیم بود.
پس باید متوجه نعمت جوانی و بهره برداری هرچه بهتر و صحیح تر از آن بود که در فردای قیامت از چگونگی گذراندن لحظات آن سؤال می شود.
پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمودند:
هرگاه روز قیامت بیاید، بنده قدم از قدم بر ندارد مگر این که از او دربارهٔ چهار چیز سؤال شود:
از جوانی اش که در چه راهی فرسوده است.
از کسبش که از کجا بدست آورده و در چه راهی مصرف کرده.
و از دوستی ما اهل بیت. (1)
نه تنها از سراسر عمر سؤال می کند، بلکه از یک بخش خاص عمر هم سؤال می شود؛ یعنی جوانی، پس معلوم می شود این بخش عمر اهمیت ویژه ای دارد.
(وَ ما عَلَّمْنَاهُ الشَّعْرَ وَ ما يَنْبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرُ وَ قُرْآنُ مُبينُ).
و ما هرگز به او [پیامبر اکرم صلى الله عليه واله سلم] شعر نیاموختیم و شایسته او نیست، این چیزی جز ذکر و قرآن روشنگر نیست.
چنان که پیشتر بیان شد بنا بر فرمایش حضرت خاتم الانبیاء صلى الله عليه واله وسلم سوره مباركه «يس» قلب قرآن است پس ضرورتاً باید دربارهٔ مسائل اعتقادی که ریشه و قلب و اساس هر چیزی است، سخن بگوید.
لذا در ابتدای سوره، بحث نبوت مطرح شد؛ سپس در آیاتی پیرامون معاد مطالبی آورده شد. در اینجا مجدداً با لطایفی بحث نبوت را پیش کشیده است و بعد در آیات انتهایی دوباره مباحث توحیدی مطرح می گردد.
خدای متعال بعد از بیان احوال بهشتیان و دوزخیان در آیات گذشته در این جا می فرماید: ما به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم شعر نیاموختیم و اساساً این کار (آموختن شعر) مناسب شأن نبوت خاتم النبیین صلى الله عليه واله وسلم نبوده است آن چه که آن بزرگوار آورده ذکر و قرآن مبین است.
1) تحف العقول، ج 1، ص 56؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 162.
نبی مکرم اسلام صلی الله علیه واله وسلم همواره از ناحیه کفار قریش تحت فشار قرار می گرفت تا آن که از تبلیغ رسالت خویش دست بردارد.
کفار و مشرکان قریش در ابتدا سعی می کردند که رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم را تطمیع کنند تا آن حضرت از دعوت خود دست بردارند.
آنان از طریق حضرت ابو طالب علیه السلام به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم پیشنهاد دادند که اگر ثروت می خواهد او را بی نیاز می کنند اگر طالب زن و همسرهای متعددی است، زیباترین زنان حجاز را به ازدواج ایشان در می آورند و چنان چه به دنبال جاه و مقام باشد به او «دارالندوه» و مقامات عالی را عطا می کنند و در مقابل از او می خواستند که از کارهای خود دست بردارد.
رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم در پاسخ فرمودند: اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذارید من هرگز از دعوت خویش دست برنخواهم داشت. (1)
وقتی قریش فهمیدند که پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم حاضر نیست در مقابل وعده های دنیوی و تطميع آنان از ادعای نبوت و خاتمیت خویش دست بردارد و تصمیم دارد در جامعه تغییر و تحول اساسی ایجاد کند، لذا چاره را در طرح اتهاماتی علیه آن حضرت دیدند تا بدین وسیله سخن و کلام ایشان در دلها نفوذ نکند و گفتار و ادعاهای حضرتش بی اثر گردد.
لذا نسبت های دروغ و خلاف واقع و هرگونه افترا و اتهام هایی به رسول خدا صلی الله علیه واله وسلموارد کردند که بعضی از آنها ذکر می گردد.
1) تفسير القمي، ج 2، ص 228؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 14، ص 54.
یکی از اتهاماتی که از سوی مشرکان به رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم وارد شد، اتهام به کهانت بود. (1)کفّار و مشرکان برای ایجاد شک و تردید در نبوت رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم به حضرتش تهمت كهانت می زدند و می گفتند: ایشان کاهن است.
در آن دوران، کهانت در شبه جزیره عربستان رایج بود، کاهنان افرادی بودند که از مغیبات خبر می دادند، درباره سرنوشت اطفال تازه متولد شده و آثار و عواقب معاملات و دیگر امور غیبی سخن می گفتند و بازار آنان گرم بود.
متهم شدن انبیاء الهی به جادوگری یکی از ابزارهای مقابله مشرکان با آنان بود، به طوری که هیچ پیامبری مبعوث نگشت جز این که به او نسبت ساحری می دادند. (2)
یکی دیگر از اتهاماتی که علیه رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم مطرح می شد، اتهام به سحر بود و آنان رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم را ساحر می نامیدند. (3)
سحر عملی است که واقعیتی ندارد و صرفاً نمایاندن اموری غیر واقعی با تصرف در ابصار است و قوه باصره افراد را متأثر می کند.
کفار و مشرکان هم چنین رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم را به کذب متهم می کردند و کذاب -
1) سوره طور، آیه 29: (فَذَكِّرْ فَمَا أَنتَ بِنِعْمَتِ رَبِّكَ بِكَاهِنٍ وَ لَا مَجْنُونٍ)؛ پس تذکر بده که به لطف پروردگارت تو کاهن و مجنون نیستی.
2) سوره ذاریات، آیه 52.
3) سوره صاد، آیه 4: (وَقَالَ الْكَافِرُونَ هَذَا سَاحِرٌ كَذَّابٌ)؛ و کفّار گفتند: این (اشاره به پیامبر صلی الله علیه واله وسلم) جادوگر و بسیار دروغ گو است.
از جمله مهم ترین اتهامات علیه حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه واله وسلم این بود که حضرتش را شاعر می خواندند و چنین القاء می کردند که مطالب آن بزرگوار حق و حقیقت نیست بلکه شعر می باشد. آیه مورد بحث در صدد انکار همین مطلب وارد شده است.
قرآن مجید این افتراها و اتهامات را ذکر کرده و به آنها پاسخ داده است تا آیندگان در برابر این اتهامات متحیر و سرگشته نباشند و بدانند که خدای متعال به همه آنها پاسخ گفته است.
در ادامه به تبیین پاسخ های قرآن مجید به اتهامات مختلف مشركان عليه رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم می پردازیم.
خدای متعال در سوره مبارکه طور خطاب به رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم می فرماید:
(فَذَكِّرْ فَمَا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِكَاهِنٍ وَلَا مَجْنُونٍ). (3)
1) سوره فاطر، آیه 25: (وَإِن يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَاتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْكِتَابِ الْمُنِيرِ)؛ و اگر تو را تکذیب کنند، قطعاً کسانی که پیش از آنها بودند به تکذیب پرداختند. پیامبرانشان دلایل آشکار و نوشته ها و کتاب روشن برای آنان آوردند.
2) سوره حجر، آیه 6 (وَ قَالُوا يَا أَيُّهَا الَّذِى نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ)؛ و گفتند: ای کسی که قرآن بر او نازل شده است، به یقین تو دیوانه ای.
3) سوره طور، آیه 29.
پس تذکر و اندرزه بده که تو در پرتو نعمت پروردگارت نه کاهن هستی و نه دیوانه و جن زده ایی (که از جن استفاده کنی).
هم چنین در مورد تهمت دروغگویی و جادوگری خدای متعال پاسخ می دهد:
(أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لَا يُؤْمِنُونَ * فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كَانُوا صادقين). (1)
یا می گویند: این [قرآن] را به خدا دروغ بسته است؟ نه! آنان ایمان نمی آورند. پس اگر راستگو هستند سخن تازه ای نظیر آن را بیاورند.
در سوره مبارکه صاد آمده است:
(وَعَجِبُوا أَنْ جَاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَقَالَ الْكَافِرُونَ هَذَا سَاحِرٌ كَذَّابٌ). (2)
و آنها تعجب می کردند که بیم دهنده ای از خودشان به سوی آنان آمده است و کافران گفتند: این ساحر دروغ پیشه است.
خداوند سبحان در همین سوره مبارکه طور و در ادامه آیهٔ مذکور و نیز در مواضع متعددی از کتاب خویش اتهام شاعر بودن به پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را نیز مطرح و رد کرده است، می فرماید:
(أَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ * قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصِينَ). (3)
بلکه آنها می گویند: شاعری است که ما انتظار مرگش را می کشیم. بگو انتظار بکشید که من هم به همراه شما از انتظار کشندگان هستم.
و در سوره مبارکه «شعرا» نیز اتهام شاعر بودن رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم با توضیحی دربارهٔ شاعران رد شده است، خدای متعال می فرماید:
(وَالشُّعَرَاءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ * أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ * وَأَنَّهُمْ يَقُولُونَ مَا لا يَفْعَلُونَ * إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَكَرُوا اللهَ كَثِيرًا وَانْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ). (1)
(پیامبر صلى الله عليه واله وسلم شاعر نیست) و شاعران کسانی هستند که گمراهان از آنان پیروی می کنند آیا نمی بینی که آنها در هر وادی و جریانی وارد می شوند و سخنانی می گویند که به آن عمل نمی کنند. مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام می دهند و خدا را فراوان یاد می کنند و هنگامی که مورد ستم واقع می شوند به دفاع از خود بر می خیزند، و آنها که ستم کردند به زودی خواهند دانست که بازگشتشان به کجاست.
باید دانست که الفاظ ، قالب معانی هستند و هرچه این الفاظ زیباتر ادا شوند بیشتر بر دلها می نشیند و اثر و کارآیی آن بالاتر خواهد بود.
شعر در دو معنا به کار می رود: یکی به معنای نظم در مقابل نثر، و دیگری به معنای یکی از صنایع خمس فلسفی.
در ادامه توضیح مختصری پیرامون هر یک از این دو معنا ارائه می گردد.
1) سوره شعراء، آیات 224 تا 227.
یکی از معانی شعر؛ نظم در مقابل نثر است و در محاورات عرفی امروز فارسی زبانان شعر در این معنا به کار می رود.
شعر به این معنا بار منفی ندارد و حتی برخی سوره های قرآن نیز داری نظم هستند؛ سوره هایی هم چون نجم، قمر، ذاریات و بسیاری از سوره های جزء سی ام قرآن، مثل سوره نازعات و عبس اوزان بسیار زیبایی دارند و آیات آنها با نظم و شکوه خاصی آمده است. در عین حال بسیاری از سوره ها و آیات قرآن نیز وزن و آهنگ خاصی ندارند.
مراد از این شعر یکی از صناعات خمس فلاسفه یونان می باشد. از نظر این فیلسوفان، سخن گفتن پنج قسم است: 1. برهان و دلیل؛ 2. موعظه؛ 3. جدل؛ 4. مغالطه؛ 5. شعر و خطابه.
بر این اساس در اصطلاح فلاسفه یونان شعر و خطابه یکی از صناعات خمسه و گونه ای از سخن گفتن برای غلبه و مقهور ساختن مخاطب است.
شعر به این معنا مستلزم داشتن وزن و قافیه نیست بلکه مقصود القاء زيبا و جذاب مطلب است، به گونه ای که مخاطب در مقابل آن مبهوت و منقاد گردد.
به نظر می رسد مقصود از شعر در آیه مورد بحث همین معنا باشد چرا که اکثر سور و آیات قرآن، وزن خاصی ندارند و همچون معلقات سبع و اشعار امرأ القيس و لامیه، میمیه، قافیه و... نیست، تا به خاطر نظم و وزن خاص قرآن، آن را کتاب شعر و رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم را شاعر بدانند.
شعر به معنای مصطلح فلسفی بر پایۀ خیال استوار است. (1)و این تخیلات به گونه ای به مخاطب القاء می شود که وی آن را باور می کند.
در این نحوه از شعر چنان مبالغه و اغراق صورت می گیرد که شخص مجذوب محتوا می شود. مثلاً شاعری پارسی سرا چنین سروده است:
ز سم ستوران در آن پهن دشت *** زمین شد شش و آسمان گشت هشت (2)
مسلماً نه زمین شش می شود و نه آسمان هشت و شاعر برای بیان شدت کارزار چنین مبالغه کرده است.
یا در شعری دیگری در توصیف لب رنگین معشوق چنین آمده است:
مرجان لب لعل تو مر جان مرا قوت *** ياقوت نهم نام لب لعل تو یاقوت
قربان وفاتم به وفاتم نظری کن *** تابوت تو را بشنوم از رخته تابوت (3)
مسلماً هیچ میتی بوی تشییع کننده خود را از روزنه تابوت استشمام نمی کند و لب انسانی نه یاقوت است و نه قوت ولی شاعر تخیلات مبالغه آمیز خود را، که در هیچ حد اعلای اغراق و مبالغه است در قالب الفاظی زیبا به ذهن مخاطب القاء می کند.
شعر به این معنا نوعاً از احساسات و عواطف سرچشمه می گیرد و خرد و تعقل در این اشعار جایی ندارد.
تخيّل، احساس، اغراق و مبالغه در نوع اشعار جاری است، لذا گفته می شود: «احسن الشعر اكذبه» ؛ اما قرآن هرگز چنین نیست بلکه در قرآن حقایق بیان شده است و به جای تخیّلات واقعیت ها و به جای عواطف انسانی، حقیقت های آسمانی ذکر گردیده است.
قرآن، تاریخ انبیاء از جمله داستان حضرت نوح حضرت ابراهیم، حضرت موسى، حضرت یوسف، حضرت هود، حضرت صالح و... على نبينا و آله و عليهم السلام را چنان بازگو می کند که مایۀ پند و عبرت مخاطبان باشد.
قرآن، حقایق مبدأ و معاد را بسیار روشن و زیبا بیان می کند و به مخاطبان معرفت عطا می کند. دستورالعمل های اجتماعی به زیبایی در قرآن مطرح شده و خوانندگان به نیکی ها و پرهیز از بدی ها رهنمون می گردند. (1)
و در موضعی دیگر می فرماید: (وَ قَضیٰ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاهُمَا فَلا تَقُلْ لَهُمَا أُيّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلاً گریما)، و پروردگارت حکم کرده است که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید و هرگاه یکی از آن دو یا هر دوی آنها نزد تو به پیری رسیدند به آنها اف نگو و آنها را مرنجان و با آنها سخن ارجمند بگو. (سوره اسراء، آیه 23).
آیات قرآن سراسر قانون و حکمت هستند به گونه ای که بایسته و ضروری است؛ بزرگ ترین قانون گذران بشری، همه از قوانین و دستورات قرآن تبعیت کنند.
در قرآن کریم مطالبی نیامده که از قوۀ خیال برخاسته باشد و اغراق و مبالغه ای نیز در آن نیست و کلام خدا از احساسات و عواطف ناشی نشده تا گفته شود که قرآن کتاب شعر است. بلکه در قرآن حقایقی بیان شده که احدی نمی تواند در هیچ یک از آنها کم ترین خدشه ای کند.
لذا خدای متعال در آیه مورد بحث تصریح و تاکید می کند که: ما به رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم شعر نیاموختیم و اساساً شعر با شأن و شخصیت آن حضرت مناسبت ندارد.
1) در اینجا به ذکر چند نمونه از آیاتی که در بردارنده معارفی والا هستند بسنده می کنیم. خدای متعال می فرماید: (إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَى وَ يَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ)؛ همانا خداوند به عدل و احسان و بخشش به خویشان فرمان می دهد و از فحشا و منکر و ستم نهی می کند و شما را اندرز می دهد شاید که متذکر شوید (سوره نحل، آیه 90).
دین خاتم پیامبران علیهم السلام، که ناسخ تمام ادیان گذشته است و وظیفه دارد کلمه حق را به تمامه بیان بفرماید، هرگز مطالبی را دریافت و ابلاغ نمی کند که بر پایه تخیلات و عواطف استوار است و یا مبالغه و اغراق آمیز باشد.
پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم شخصیتی است که خداوند سبحان دین خود را به واسطه او به کمال رساند و نعمت اش را بعد از بعثت 124 هزار پیامبر به برکت ایشان بر خلق تمام کرد و فرمود:
(الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ ِدينًا).
امروز دین شما را برای شما کامل کردم و نعمت خویش را بر شما تمام ساختم و از اینکه دین شما اسلام باشد خشنود شدم.
در نتیجه تردیدی نیست که تعلیم شعر، هرگز با شأن و جایگاه چنین شخصیتی هیچ تناسب ندارد و فرمایشات ایشان کاملاً بر اساس حقائق و برگرفته از وحی است.
برخلاف شعر که مجموعه ای از شوق هایی می باشد که از زمین به آسمان پرواز می کند، اما وحی مجموعه ای از حقائق است که از آسمان به زمین نازل می گردد.
در تاریخ هیچ کس اعم از موافق و مخالف و اعم از دوست دار و معاند ادعا نکرده که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم در طول مدت بیست و سه سال رسالت خویش ولو برای یک بار شعر خوانده باشد.
آن حضرت در این مدت هرگز نه شعری سروده و نه شعری قرائت کرده، در آن دوران که بازار شعر و شاعری گرم بوده و معلقات سبع در کعبه معظمه قرار داشته -
و قصائد فراوانی در بازار عکاظ خرید و فروش می شد، اما پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم هرگز به قرائت حتی یک بیت از آنها لب نگشودند.
در تفسیر «مجمع البیان» ضمن توضیح آیه شریفه شواهدی بر عدم شعر خوانی پیامبر صلى الله عليه واله وسلم نقل می کند:
«معنای آیه این است که شعر برای ایشان آسان نبود و یک بیت شعر هم برای ایشان مشکل بود تا آنجا که وقتی حضرت می خواست به یک بیت شعر تمثل جوید، آن شعر به صورت شکسته بر زبان حضرتش جاری می شد؛ چنان که از حسن روایت شده است که همانا رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم به این بیت شعر تمثل فرمودند: کفی الاسلام والشيب للمرء ناهياً.
پس ابوبکر گفت:
ای رسول خدا! همانا شاعر چنین گفته است: کفی الشیب والاسلام للمرء ناهياً؛ من شهادت می دهم که همانا تو رسول خدا هستی و خداوند به تو شعر نیاموخته و برای تو شایسته هم نیست. (1)
و از عایشه روایت شده است که وی گفت: رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم به یک بیت از شعر برادر بنی قیس تمثل می کرد
ستبدى لك الايام ماكنت جاهلاً *** و يأتيك الاخبار من لم تزود
«به زودی ایام آن چه را که نسبت به آن جاهل بودی برای تو آشکار می سازد و اخباری به تو می رسد از این که زاد و توشه ای فراهم نساخته ای».
1) معناه ما يتسهل له الشعر وكان يتزين له بيت شعر حتى انه اذا تمثل بيت شعر جرى على لسانه منكسراً، كما روي عن الحسن: أن رسول الله صلى الله عليه واله وسلم كان يتمثل بهذا البيت: «كفى الاسلام و الشيب للمرء ناهيا» فقال ابوبكر: يا رسول الله! انما قال الشاعر: «كفى الشيب و الاسلام للمرء ناهيا»؛ أشهد انك رسول الله و ما علمك الشعر و ما ينبغي لك؛ وعن عائشة انها قالت: كان رسول الله صلى الله عليه واله وسلم يتمثل ببيت أخي بني قيس: «ستبدي لك الايام ماكنت جاهلا * و ياتيك الأخبار من لم تزود» فجعل يقول: «ياتيك من لم تزود بالأخبار»، فيقول ابوبكر: ليس هكذا يا رسول الله، فيقول : اني لست شاعر و ما ينبغي لي (تفسير مجمع البيان، ج 8، ص 252؛ ارشاد، ج 1، ص 147؛ بحار الأنوار ج 21، ص 160 ؛ فیض الباري على صحيح البخاری، ج 2، ص 60؛ زاد المسير، ج 4، ص 521).
پس پیامبر صلى الله عليه واله وسلم این گونه شعر را آغاز می کرد: يأتيك من لم تزود بالاخبار.
پس ابوبکر گفت: ای رسول خدا شعر این گونه نیست.
بعد رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم فرمودند: «همانا که من شاعر نیستم و برای من نیز شاعری شایسته نیست».
براساس این روایت رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم هیچ گاه شعری نسرودند و حتی وقتی می خواستند به شعری تمثل کنند نظم آن را به هم می ریختند تا از صورت شعر خارج شود.
این بدان سبب بود که خود را از اتهام شاعری تبرئه کنند و الا حضرتش هرگز با بیان حقایق در قالب نظم مخالفتی نداشتند و حتی جناب «حسان بن ثابت» را که شعر نیکو می سرود و در قالب شعر حقایق را بیان می کرد تشویق می کردند، بلکه به حسان فرمودند: «تو مؤیّد به روح القدس هستی و روح القدس به لسان تو ما را یاری می کند». (1)
چنان که گذشت، در قرآن کریم خداوند شاعران را مذمت نموده و دلیل آن را بیان فرموده: آیا ندیدی آنها (شاعران) در هر وادی سرگردانند و سخنانی می گویند که خود بدان عمل نمی کنند و شعرا کسانی هستند که گمراهان از آنها پیروی می کنند.
اما شاعران نیکوکاری که خدا را فراوان یاد می کنند و در مقابل ستم به دفاع از حقیقت می پردازند، استثناء شده اند. لذا بر پایه آخرین آیه سوره شعراء، شعر مؤمنان مذموم نیست. (2)
به عبارت دیگر اگر شاعری بر اساس توحید و نبوت و عدل و امامت و قیامت -
حقایق دینی را در قالب شعر بیان کند نه تنها مذمت نمی شود، بلکه مورد تکریم و ستایش نیز قرار می گیرد.
در آیه مورد بحث، بعداز نفی تعلیم شعر به رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم و بیان متناسب نبودن این کار با جایگاه پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم تصریح شده است که کتاب خدا و از جمله آیات شریفه سوره مبارکه «یس» که در بر دارنده مطالبی پیرامون نبوت، توحید و معاد هستند، چیزی جز اندرز و قرآنی آشکار نیست.
«ذکر» نقطه مقابل غفلت است؛ (1)ذکر بودن قرآن بدین معناست که بسیاری از مطالب آن جدید و تأسیسی نیست، بلکه بیشتر مطالب قرآن مطابق با فطرت بشر است. مطالبی که بشر از آنان غفلت کرده و قرآن مخاطبان خود را به این امور فطری تذکر می دهد و غفلت را از بندگان خدا می زداید.
به عنوان مثال: خدای تعالی در آیه ای به این مطلب حق و روشن تذکر می دهد:
(هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ). (2)
آیا پاداش نیکی جز نیکی است؟
این سؤال از هر انسان با وجدانی؛ اعم از مسلم و کافر، پرسیده شود قطعاً پاسخ او مثبت خواهد بود اما بسیاری از انسان ها خیلی از اوقات با غفلت از این امر بین، در مقابل احسان و نیکی دیگران به وظیفهٔ خویش عمل نمی کنند.
لذا قرآن برای توجه دادن مخاطبان خویش به این امر بدیهی و به عنوان تذکر به آنان یادآوری میکند که پاداش نیکی چیزی جز نیکی نیست.
در نتیجه قرآن ذکر است و مطالبی را که انسان ها به فطرت خويش تصديق می کنند، یادآور می شود و مخاطب را به آنها توجه می دهد.
باید دانست که علاوه بر تذکار به امور فطری برخی مطالب قرآن مجید نیز تعلیمی هستند، از جمله آیات پیرامون قیامت و مسائل مربوط به آن و نیز آیاتی که به بیان تاریخ گذشتگان پرداخته چنان که خدای متعال به پیامبر صلی الله علیه واله وسلم خویش می فرماید: (وَأَنْزَلَ اللهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ الله عَلَيْكَ عَظيما). (1)
و خداوند کتاب و حکمت را بر تو نازل کرد و آن چه را نمی دانستی به تو آموخت و فضل خدا همواره بر تو عظیم بوده است.
و به سبب وجود همین مطالب تعلیمی در کتاب خدا این کتاب علاوه بر ذکر، قرآن نیز است. به عبارت دیگر کتاب خداوند سبحان دو بخش دارد: 1. ذکر؛ 2. قرآن.
پس این قرآن نه کتاب شعر است و نه کتاب خطابه در واقع کتابی متضمن حلال و حرام و دلیل و برهان و اخبار امت های گذشته برای درس آموزی آیندگان است.
قرآن کریم همان آیاتی است که بر پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم نازل شده و حضرتش عیناً همان آیات را بدون کوچک ترین دخل و تصرف برای مردم بازگو کردند.
به عنوان مثال: خداوند بر رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم چنین نازل فرمود: قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ. (2)
پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم نیز دقیقاً همین کلام الهی را به همان صورت که بر ایشان نازل شده بود برای مردم قرائت کردند: (قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ).
آیات بسیاری با کلمهٔ «قل» آغاز می شوند و حضرت خاتم الانبیاء صلى الله عليه واله وسلمه در هیچ یک از این آیات «قل» را حذف نکرده اند بلکه عیناً کلام خدا را به مردم انتقال داده اند.
حتی آیاتی که در بر دارنده کلام خصوصی میان خدای عز اسمه و رسول اوست عیناً از سوی رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم برای مردم قرائت شده است.
مثل این آیه شریفه که خداوند به پیامبرش می فرماید:
(لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ). (1)
ای پیامبر! به جان تو سوگند که آنها در مستی خود سرگردان بودند.
فرق میان قرآن مجید با سایر کتب ادیان آسمانی که در دست هستند، در همین است که قرآن کلامی می باشد که خداوند به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم وحی نموده و آن حضرت عین همان کلام را برای مردم قرائت فرموده اند و همان کلام در مصحف گرد آمده است. اما به عنوان مثال عهدین این گونه نیستند.
«عهد عتیق» یا «تورات» بارها از بین رفته و سپس توسط علما و احبار یهود گرد آمده است. به علاوه وقتی حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السلام به نبوت مبعوث شد ابتدا آیات تسع (ید بیضاء، عصا و...) را به عنوان نشانه نبوت آورد و در پایان دعوت خویش که بنی اسرائیل ایمان آوردند و فرعون مقهور شد، الواح (تورات) را آورد. (2)
«عهد جدید» و «اناجیل چهارگانه» موجود نیز کلام خدا نیستند، بلکه مطالبی -
هستند که چهار حواری حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام به عنوان تاریخ زندگی حضرت عیسی علیه السلام نوشته اند. (1)
حضرت عیسی علیه السلام نیز در ابتدای دعوت خویش به ارائهٔ معجزه پرداخت، مثل این که از گل پرنده ای ساخت و در آن دمید و آن صورت پرندهٔ جاندار شد.
یا اینکه کور مادر زاد و مرض پیسی را شفا می داد و مردگان را زنده می کرد و از اندرونی منزل مردم خبر می داد و به هنگام طفولیت در گهواره با مردم سخن گفت (2)
و در آیه ای دیگر می فرماید: (إِذْ قَالَ اللهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَ عَلَى وَالِدَتِكَ إِذْ أَيَّدْتُكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلاً...): یاد آر آن روزی را که خداوند فرمود: ای عیسی پسر مریم! نعمت مرا بر تو و بر مادرت یاد کن هنگامی که تو را به روح القدس تایید کردم که در گاهواره و به هنگام بزرگسالی با مردم سخن می گفتی.... (سوره مائده، آیه 110).
و انجیل پس از این معجزات گردآوری شده است.در واقع کتب پیامبران گذشته به عنوان معجزه آنان نیامده، بلکه نشانه رسالت آنها معجزات دیگر بوده است.
اما معجزهٔ پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم از ابتدای بعثت قرآن کریم بوده است و خداوند سبحان به ایشان امر فرمود:
(اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ الَّذي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ). (3)
1) انوار العرفان، ج 10، ص 39.
2) خدای متعال از لسان حضرت عیسی علیه السلام می فرماید: (أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ د كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أَبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَ أَحْيِ الْمَوْتَىٰ بِإِذْنِ اللَّهِ وَأَنبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ في بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ)؛ همانا من معجزه ای از جانب پروردگارتان به سوی شما آورده ام من از گل چیزی را برای شما به شکل پرنده خلق (صورتگری) می کنم سپس در آن می دمم، پس به اذن خدا پرنده ای می شود و به اذن خدا کور مادرزاد و پیس را شفا می دهم و مردگان را به اذن خدا زنده می کنم و از آن چه می خورید و از آن چه در خانه های خود ذخیره می سازید به شما خبر می دهم. همانا در اینها به طور قطع برای شما نشانه ای است اگر مؤمن باشید. (سوره آل عمران، آیه 49).
3) سوره علق، آیات 1 الی 5.
(ای محمد!) بخوان به نام پروردگارت که خلق کرد. همان پروردگارت که انسان را از خون بسته ای آفرید. قرآن بخوان که پروردگارت از همه ارجمندتر است. آن پروردگاری که به وسیله قلم آموخت. به انسان آن چه را که نمی دانست تعلیم فرمود.
بر همین اساس خداوند کتاب خود را ذکر و قرآن مبین معرفی می کند؛ یعنی این کتاب حاوی مطالبی است که امور فطری و بین را به مردم تذکر می دهد و قرآنی است که مطابق آن چه خدا نازل فرموده بیان شده و با همان حالت حفظ و نگهداری و قرائت می شود.
(لِيُنْذِرَ مَنْ كَانَ حَيًّا وَيَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الكَافِرِينَ).
تا هرکه را حیات دارد انذار کند و فرمان خدا (عذاب) را بر کافران تثبیت کند.
خداوند پس از آن که در آیه قبل قرآن کریم را کتاب تذکر معرفی نمود و آیات آن را برخواسته از حکم و معارف الهی دانست و هرگونه شبهه ای را با نفی تعلیم شعر به پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم دفع نمود، در این آیه شریفه می فرماید: پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم قرآن روشنگر آورده تا هرکسی را که دارای حیات است انذار کند و حجت خدا و وعده عذاب را برای کفّار ثابت و محقق نماید.
قرآن برای کسانی که حیات دارند ذکر و انذار است و آنان را از خواب غفلت بیدار می سازد.
«انذار» به معنای ترساندن و بیدار کردن است. (1)بیداری ترس به دنبال دارد،
1) التحقيق في كلمات القرآن، ج 12، ص 74؛ قاموس قرآن، ج 8، ص 41.
لذا بیداری و ترس لازم و ملزوم یکدیگرند و انذار را می توان به هریک از این دو معنا کرد.
شاید این انذار در آیه شریفه مخصوص مؤمنین باشد، چرا که کافرین دارای حیات نیستند و بسان میّت می باشند بلکه پست تر و عقب تر از میت هستند به این دلیل که انسان مرده نه نفعی می رساند و نه ضرری به کسی می زند، ولی کافران ضرر و خسارت زیادی را متحمل می شوند.
چنان که پیش تر نیز بیان شد، انسان چند حیات دارد:
حیات نباتی؛ که موجب رشد و نمو اعضاء و جوارح اوست.
حیات حیوانی؛ که سبب بروز احساساتی همچون غضب و عاطفه و وفا و شهوت می شود.
حیات عقلانی و ایمانی؛ که موجب درک حقایق و طرد باطل می گردد.
انسانی که از حیات عقلانی و ایمانی برخوردار نباشد در حد حیوان خواهد بود و البته حیات حیوانی او نیز به مراتب ضعیف تر و پست تر از حیات حیوانی بسیاری از حیوانات است.
آن چه انسان را از حیوانات ممتاز می کند عقل و ایمان اوست؛ خدای متعال می فرماید:
(مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنثى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ).
هرکس کار شایسته ای را انجام دهد از مردها باشد یا از زن ها درحالی که مؤمن است. پس حتماً او را به زندگی پاکیزهای زنده می داریم و پاداش آنها را به بهترین کارهایی که انجام می دادند خواهیم داد.
مقصود از حیات طیّبه در این آیه شریفه همان حیات عقلانی و ایمانی است؛ -
خدای متعال در آیه ای دیگر می فرماید:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ). (1)
ای کسانی که ایمان آورده اید دعوت خدا و رسول او را اجابت کنید آن گاه که شما را به سوی چیزی می خوانند که به شما حیات می بخشد، و بدانید که همانا خداوند میان انسان و قلب او حایل می شود و همانا همۀ شما به سوی او محشور می شوید.
آن چه به انسان حیات می بخشد قوانین و احکام الهی است که مطابق درک عقل هستند و سبب بیداری دلها می شود خدای متعال در سوره بقره خطاب به کافران می فرماید:
(كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنْتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْيَاكُمْ). (2)
چگونه است که به خدا کفر می ورزید و حال آن که شما مردگان بودید، پس شما را زنده کردیم.
مراد از حیات در این آیه شریفه نیز حیات عقلانی و ایمانی است؛ چراکه قرآن از کسانی که فاقد این حیات هستند و تنها حیات حیوانی دارند به مردگان تعبیر می کند و در بیان متولد شدن شخص مؤمن از کافر و بالعکس می فرماید:
(إِنَّ اللهَ فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوى يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ ذَلِكُمُ اللَّهُ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ). (3)
همانا خداوند شکافندهٔ دانه و شکافنده هسته است زنده را از مرده بیرون -
می آورد و مرده را از زنده بیرون می آورد این است خدای شما، پس چرا از حق منحرف می شوید.
روشن است که چیزی از مرده خارج نمی شود و آن کس که میت باشد قادر به تولید چیزی نیست پس چنان که در روایات اهل بیت علیهم السلام تصریح شده است؛ مراد از خارج کردن زنده از مرده تولد مؤمن از کافر است و خداوند کافران را مرده معرفی می کند، چراکه آنان از حیات عقلانی و ایمانی برخودار نیستند.
منظور از «حی» در آیه شریفه مورد بحث نیز کسی است که از حیات عقلانی و ایمانی برخوردار باشد زیرا تنها کسانی که چنین حیاتی دارند از انذار رسولان الهی متأثر می شوند نه دل مردگانی که خداوند درباره آنها می فرماید:
(وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ)؛ (1)
و هر آینه بسیاری از جن و انس را برای جهنم آفریدم، برای آنها دلهایی است که با آن نمی فهمند و برای آنان چشم هایی است که با آن نمی بینند، و برای آنان گوش هایی است که با آن نمی شنوند، آنها هم چون چهارپایان هستند و بلکه گمراه تر از حیوانات هستند آنان همان غافلان هستند.
مراد از قلب هایی که نمی فهمند و چشم هایی که نمی بینند و گوش هایی که نمی شنود قلب و چشم و گوش کسانی است که به دلیل نداشتن حیات عقلانی و ایمانی، انذار و تذکار در آنان فایده و اثر بخشی ندارد. (2)
1) سوره اعراف، آیه 179.
2) قرآن کریم می فرماید: (أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَ مَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ): آیا وقت آن نرسیده است که دلهای کسانی که ایمان آورده اند در برابر ذکر خدا و آن چه از حقیقت نازل شده است خاشع گردد؛ و مانند کسانی نباشند که در گذشته به آنان کتاب داده شده پس زمانی طولانی بر آنها گذشت پس دلهای آنان قساوت پیدا کرد و بسیاری از آنان فاسق هستند. (سوره حدید، آیه 16).
دل هایی که نمی فهمند همان دل هایی هستند که در اثر کفر و فسق حیات ایمانی را از دست داده و قساوت پیدا کرده اند و به دلیل ارتکاب جرم و معصیت قلب صاف و زلال که برگرفته از فطرت پاک آدمیان بوده است رفته رفته تیره و تاریک و سخت می شود.
خدای متعال می فرماید:
(ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةٌ وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ). (1)
سپس دل های شما بعداز آن سخت شد، پس آن دل ها مانند سنگ یا سخت تر از سنگ شد؛ برای این که برخی از سنگ ها می شکافد و نهرهایی از آن جاری می شوند و برخی از آنها شکاف بر می دارد و آب از آن بیرون می آید و برخی از آنها از خوف خدا به زیر می افتد و خدا از آن چه انجام می دهید غافل نیست.
در این تشبیه حیرت انگیز قلب آدمی را بسان سنگ و بلکه سخت تر از سنگ معرفی می کند، چرا که قلب کافر هیچ گاه متأثر نمی شود و از اتفاقات ایام عبرت نمی آموزد و در برابر نشانه های خداوند سر تسلیم و خشوع فرود نمی آورد، اما سنگ در مقابل حرارت و برودت شکننده است و گذر ایام بر روی آن تأثیر می گذارد و چشمه های آب حیات از دل آن می جوشد؛ پس قلب کافر سخت تر از سنگ و دل او پست تر از مردگان است.
1) سوره بقره، آیه 74.
بار دیگر قرآن کریم ایمان و هدایت را به عنوان حیات و زندگانی در مقابل معنای کفر قرار داده است خدای متعال در آیه ای هدایت کافران را حیات بخشیدن به آنها معرفی می کند و می فرماید:
(مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا). (1)
هرکس انسانی را بدون این که کسی را کشته باشد و یا در روی زمین فسادی کرده باشد، بکشد مانند آن است که همه مردم را کشته است و هرکس که انسانی را زنده کند چنان است که گویا همۀ مردم را زنده کرده است.
بدون تردید زنده کردن مرده به معنای ظاهری آن برای کسی به صورت عادی ممکن نیست در نتیجه چنان که در روایات اهل بیت علیهم السلام بیان شده مراد از زنده کردن در اینجا هدایت و رساندن شخص به ایمان و دمیدن حیات معنوی در پیکر بی جان اوست. (2)
حاصل آن که خداوند سبحان در آیه مورد بحث می فرماید: کتاب خدا و حقایقی که در آن بیان شده برای آن است که پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم هرکس را که حیات عقلانی و ایمانی دارد انذار کند و بر کافران که از این حیات برخوردار نیستند و انذار در آنها تأثیری نمی گذارد و ندای حق را نمی فهمند و بانگ هدایت را نمی شنوند و آثار و نشانه های حقانیت را نمی بینند حجت را تمام کند تا در دوزخ حرفی برای گفتن نداشته باشند؛ -
خدای متعال می فرماید:
(وَالَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ نَارُ جَهَنَّمَ لا يُقْضَى عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُوا وَلَا يُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذَابِها كَذَلِكَ نَجْزِي كُلَّ كَفُورٍ وَهُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيهَا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحًا غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ أَوَلَمْ نُعَمِّرْكُمْ مَا يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَجَاءَكُمُ النَّذِيرُ فَذُوقُوا فَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ نَصِيرٍ). (1)
و کسانی که کافر شدند آتش دوزخ برای آنان است، هرگز فرمان مرگ آنها صادر نمی شود تا بمیرند و چیزی از عذاب دوزخ برای آنان تخفیف داده نمی شود این گونه هر ناسپاسی را کیفر می دهیم.
و آنان در جهنم فریاد می زنند پروردگارا! ما را بیرون آر تا کار شایسته ای انجام دهیم غیر از آن چه انجام می دادیم. (به آنان گفته می شود): آیا به شما به اندازه ای عمر ندادیم که هرکس که اهل اندرز پذیری است در آن مدت اندرز می پذیرد و مگر بیم دهنده به سوی شما نیامد.
پس اکنون عذاب را بچشید که برای ستم کنندگان هیچ یاوری نیست.
آری! خداوند همه بندگان را انذار می کند و به آنها مهلت می دهد تا زمانی که در دنیا هستند اندرز بپذیرند و بدین وسیله حجت را بر همگان تمام می سازد که می فرماید:
(لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيِي مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ). (2)
تا آنها که هلاک می شوند از روی دلیل روشن باشد و آنها زنده می شوند از روی دلیل روشن باشد.
مراد از زنده شدن در این آیه که در مقابل هلاکت آمده، دستیابی به حیات عقلانی و ایمانی است که از بینه و دلیل روشن حاصل می شود.
لذا کسی که به این دلیل روشن و نشانه آشکار الهی پشت کند هلاک می گردد.
اساساً فرستادن رسولان الهی برای همین است که حجت بر بندگان تمام شود خدای متعال می فرماید:
(رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكَانَ اللهُ عَزِيزًا حَكِيَّما). (1)
رسولانی را فرستادیم که مژده دهنده و بیم دهنده بودند تا بعداز آن پیامبران برای مردم در مقابل خدا حجتی نباشد و خدا توانای حکیم است.
بعداز آن که پروردگار همه انسان ها را با فطرت پاکیزه آفرید که هرکس با وجدان خودش خوبی ها را درک کند و قبح بدی و فساد و ظلم را بفهمد، نعمت عقل و خرد را بر بندگانش عطا نمود که به کمک عقل راه را از بیراهه تشخیص دهند و بر اساس فطرت طی مسیر نمایند پس ارسال انبیاء جنبه تذکاری دارد و به خاطر اتمام حجت بر خلق است.
(أَوَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا خَلَقْنَا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَيْدِينَا أَنْعَامًا فَهُمْ لَهَا مَالِكُونَ).
آیا ندیده اند که ما با قدرت خویش چهارپایانی را برای آنان آفریدیم تا آنان مالک آنها باشند؟
خدای متعال در دو آیه قبل مجدداً بحث نبوت خاصه و نتیجه و ثمره آن را -
1) سوره نساء، آیه 165.
مطرح ساخت و در اینجا نیز برای چندمین بار به بحث توحید باز می گردد؛ در ادامه به تفسیر و تبیین محتوای آیه می پردازیم.
چنان که پیشتر نیز بیان شد روش قرآن در مباحث توحیدی به این صورت است که گاه ذات حضرت قدوس را با ادله و براهین اثبات می کند و گاهی با تذکر به آیات و نشانه ها و از طریق فطری وارد می شود.
اساس براهین اثبات صانع نیز بر بطلان دور و تسلسل استوار است، به این گونه براهینی که بدون واسطه معلول و مخلوق به اثبات خداوند می پردازند؛ براهین «ان» گفته می شود.
اما گاه استدلال به خالق به صورت ساده تر و روان تر انجام می شود و به جای اینکه به طور مستقیم به اثبات صانع پرداخته شود و از طریق علت به معلول استدلال شود، بالعکس از طریق معلول به علت استدلال می گردد و از صنع به صانع می رسیم به این گونه براهین که ساده تر است برهان «لم» می گویند.
استدلال ها و براهین قرآن بیشتر از نوع براهین لمّی هستند و از صنع خدا سخن می گویند و با توجه دادن مخاطب به مصنوع بودن خلق به ضرورت وجود صانع برای مصنوع استدلال می کند و با تذکار به نظم حاکم بر آفرینش به علم و قدرت ناظم و آفریننده آن استدلال می کند .
انسان با نظر در نقش و نگار و ظرافت و دقتی که در یک فرش به کار رفته است به قدرت خالق این اثر هنری پی می برد؛ هرچه فرش دقیق تر و ظرافت آن بیشتر باشد از قدرت و مهارت بالاتر خالق آن حکایت می کند .
همین طور انسان عاقل وقتی در آفاق و انفس سیر می کند پی به وجود صانعی قادر عالم و حکیم می برد؛ خدای متعال می فرماید:
(سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ). (1)
به زودی نشانه های خود را در اطراف جهان و در درون جان هایشان به آنها نشان می دهیم تا برای آنان روشن شود که همانا او حق است. آیا این برای پروردگار تو کفایت نمی کند که او به راستی بر هر چیزی گواه است؟
و در موضعی دیگر می فرماید:
(وَ فِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ * وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ). (2)
و در زمین نشانه هایی هست برای کسانی که می خواهند به یقین برسند و در جان های شما (نیز نشانه هایی هست)، پس آیا نمی بینید.
از تار موی انسان تا سر انگشتان و ناخن ها و سلول ها و گلبول های موجود در خون و پوست و استخوان همه آیات و نشانه های خدا هستند.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:
أَتَزْعَمُ أَنَّكَ جِرْمٌ صَغِيرٌ وَفِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَرِ. (3)
آیا گمان می کنی که تو به راستی جرم کوچکی هستی درحالی که در درون تو عالم بزرگی پیچیده شده است.
در آیه مورد بحث نیز خداوند به برخی دیگر از آیات خود اشاره می کند -
و می فرماید: آیا منکران نمی بینند که ما برای آنها از آن چه دست های ما انجام داده، چهارپایانی آفریدیم؟
مخاطب این آیه شریفه مشافهین عصر رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم هستند، اما حکم این آیه يقيناً بر هر شخص عاقل بالغ مکلف تسری پیدا می کند و این مطلب به هر کسی که برسد، آن شخص باید در آن تأمل کند و در محضر پروردگار پاسخگو باشد.
«ید» کنایه از قدرت است؛ (1)وقتی گفته می شود فلان منطقه در دست من است، بدین معناست که فلان منطقه تحت تسلط و در اختیار من می باشد و قدرت من در آنجا نافذ است.
«ایدی» جمع ید و به معنای قدرت ها (شامل قدرت علم، قدرت حکمت، قدرت تقدیر، قدرت خلق و...) است.
خداوند می فرماید: ما با قدرت های خویش چهارپایان را برای مردم خلق کردیم و این سخن دلالت دارد که این نوع خلقت فقط از قدرت خدای سبحان برمی آید.
«انعام» از نعمت گرفته شده و نعمت به معنای چیزی است که خوشایند طبع انسان است (2)و با طبع او ملایمت و مناسبت دارد.
هرچه که با طبع و ذات انسان هماهنگ باشد و ملایمت داشته باشد نعمت است و هر آن چه با طبع انسان منافرت و تضاد داشته باشد، نقمت است.
انعام (چهارپایان) را از آن جهت انعام می گویند که این گروه از چهارپایان مثل -
شتر، گاو و گوسفند کاملاً با طبع انسان ملایمت دارند و مایهٔ خشنودی انسان هستند و از شیر آنان و خوردن گوشت و سوار شدن بر پشت آنها منتفع می شوند.
خداوند می فرماید: ما این انعام را برای مردم آفریدیم و مردم آنها را مالک می شوند. یعنی مردم مالک چیزی می شوند که خدا خلق کرده است. مالکیت تسلط به همراه دارد «الناس مسلطون على اموالهم»؛ (1)و انسان بر آن چه تحت مالکیت و اختیار اوست از جمله بر انعام تسلط دارد و می تواند به صورت های مختلفی هم چون سوار شدن، استفاده از شیر و گوشت و دیگر منافع آنها بهره برد.
انعام از بزرگ ترین نعمت ها و آیات الهی به شمار می رود تا آنجا که بدون انعام، زندگی بشر مختل و بلکه غیر ممکن می گردد.
چنان که پیشتر اشاره شد، با اینکه انعام را خداوند آفریده است، اما در این آیه شریفه انسان را مالک انعام معرفی می کند و این بدان معناست که خداوند برخی امور را به انسان ها تملیک می کند و مالکیت اعتباری آنها را به رسمیت می شناسد.
تملیک برخی امور به انسان ها بدان جهت است که اگر انسان خود را مالک چیزی نداند، انگیزه ای برای تحفظ بر آن و بهره برداری صحیح و بهینه از آن را نخواهد داشت، ولی وقتی احساس مالکیت کند، با دلسوزی و انگیزه فراوان به مراقبت و بهره برداری هرچه بهتر و بیشتر از مایملک خویش اقدام می کند.
1) نهج الحق، ص 494؛ عوالی اللئالى، ج 1، ص 222؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 272.
(وَ ذَلَّلْنَاهَا لَهُمْ فَمِنْها رَكُوبُهُمْ وَمِنْهَا يَأْكُلُونَ).
و آنها را برای انسان ها رام ساختیم که از برخی از آنها سواری می گیرند و از برخی از آنها می خورند.
در این آیه شریفه به توضیح نعمت انعام می پردازد و خداوند توجه می دهد که رام کردن چهار پایان برای انسان کار اوست و اگر خداوند چنین اراده نمی کرد که چهارپایان رام انسان ها شوند، هرگز کسی نمی توانست از آنها بهره گیرد.
اما اکنون شتر با آن عظمت و قدرت را برای انسان ها رام گردانیده، به طوری که کودک نیز آن را می راند.
شاهد این است که انسان از مهار و رام کردن پشهای عاجز است و احدی نمی تواند یک پشه یا مورچه یا مگس و بسیاری موجودات کوچک و ضعیف دیگر را رام کند خدای متعال می فرماید:
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئًا لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ). (1)
ای مردم! مثلی زده شده است، پس به آن گوش فرا دهید: کسانی را که غیر از خدا می خوانید، هرگز نمی توانند مگسی را بیافرینند هرچند برای این کار دست به دست هم دهند و اگر مگس چیزی را از آنها برباید نمی توانند آن را از مگس باز پس گیرند. طلب کننده و طلب شده هردو ناتوان هستند.
1) سوره حج، آیه 73.
بشر نه تنها از خلقت مگس عاجز است بلکه فراتر بر رام کردن آن نیز توانایی ندارد و این در حالی است که شتر با آن جثه بزرگ به راحتی رام انسان می شود، به طوری که یک انسان معمولی و حتی یک کودک به راحتی می تواند صد نفر شتر را با ریسمانی به هم ببندد و با نظم خاصی پشت سر خود حرکت دهد و بار زیادی را بر پشت آنها در بیابان ها حمل کند. (1)
انسانی که از رام کردم یک مگس عاجز است به راحتی شتر را می خواباند، و بر آن بار می نهد.
یکی از معیارهای طبقه بندی حیوانات که در قرآن مورد اشاره قرار گرفته است اهلی و یا وحشی بودن حیوانات می باشد. بر این اساس حیوانات به دو گروه بزرگ تقسیم می شوند.
وحشی؛ گروهی از حیوانات که با انسان انس ندارند و راغب در «مفردات» می گوید: وحش خلاف اُنس است، حیوانی که با انسان اُنس ندارد وحش خوانده می شود و جمع آن وحوش است. پ(2)
گروهی از حیوانات که با انسان انس دارند، مانند بهائم و انعام (گاو و گوسفند و الاغ و اسب و...) که به آن اهلی می گویند قرآن کریم از حیوان اهلی تعبیر به رام کرده است.
1) نگارنده می گوید: مرحوم حضرت والد قدس سره از دایی خودشان علیه الرحمه نقل می کردند که گفت: در حدود سال 1320 شمسی که اتومبیل های کمی از جمله کامیون و سواری در کشور بود یک شب ما سوار بر اتومبیلی بودیم. راننده اتومبیل درحال حرکت گاه بوق محکمی می زد و شروع به خندیدن می کرد، از راننده پرسیدیم برای چه بوق می زنی و می خندی؟ راننده گفت: ساربان هایی که قطارهای شتران را در این صحرا هدایت می کنند در مسیر می خوابند آنها یک بالشتکی روی شانه خود می گذارند و می خوابند و با آهنگ شترها حرکت می کند و همۀ شترها در پی او می روند. لذا وقتی به یک ساربان می رسم بوق می زنم و او از خواب می پرد و موجب خنده من می شود. وقتی به دسته دیگری از شترها رسیدیم من دقت کردم و دیدم که بله واقعاً ساربان در خواب حرکت می کند و شترها به دنبال او می روند.
2) قاموس قرآن، ج 7، ص 189.
عبارت «بَهِيمَةُ الْأَنْعَام» سه مرتبه در قرآن آمده و خدای متعال یادآور این نعمت بزرگ شده است و مراد از انعام، ازواج هشت گانه علف خواران حلال گوشت هستند. حال بعضی از انعام جنبۀ مرکبی دارند و بعضی دیگر جنبه تغذیه ای. (1)
انسان هم چنین می تواند گاو نیرومند و زورمند را رام سازد، گاو آهن بر پشت آن ببندد و با استفاده از قدرت گاو زمین زراعی خود را شخم کند نیز می تواند از شیر آن بهره وری بسیاری نماید.
انسان هم چنین گروهی از حیوانات را به عنوان مرکب انتخاب می کند و از سواری آنها استفاده می نماید.
بر پشت اسب و شتر و استر می نشیند و آنها را به هرکجا که می خواهد می راند، لذا خداوند می فرماید: فَمِنْها رَكُوبُهُمْ، ركوب صفت مشبهه است و در این جا معنای مفعولی دارد (مرکوب).
هم چنین انسان از گوشت و شیر برخی حیوانات مانند شتر و گاو و گوسفند بهره می برد.
در این آیه شریفه کلمۀ «منها» دوبار تکرار شده و هر دو «من» در این جا «تبعیضیه» است.
«من» نخست تبعیض افرادی است؛ یعنی انسان ها برخی از انعام را سوار می شوند؛ مثلاً بر اسب و الاغ و قاطر و شتر سوار می شوند، اما بر گوسفند و گاو و بز سوار نمی شوند.
«من» دوم نیز تبعیض اجزایی است یعنی برخی اجزای این حیوانات را می خورند و برخی اجزا قابل خوردن نیستند.
1) تفسير مجمع البيان، ج 4، ص 181؛ تفسير الصافی، ج 2، ص 164.
(وَلَهُمْ فِيهَا مَنَافِعُ وَ مَشَارِبُ أَفَلَا يَشْكُرُونَ).
و برای مردم در این چهارپایان منافع دیگر و نوشیدنی هایی وجود دارد، پس آیا شکرگزاری نمی کنید!.
علاوه بر سواری گرفتن و استفاده از گوشت چهارپایان، منافع فراوان دیگری نیز در آنها هست؛ از جمله می توان پشم و پوست و کرک و موی آنها را مورد بهره وری و استفاده قرار داد.
انسان حتی از فضولات آنها نیز بهره های متعددی در مصارف دارویی و کود درختان می برد. امعاء و احشاء چهارپایان نیز استفاده هایی در پزشکی دارد و اگر منافع مختلف این حیوانات به دقت بررسی شود، بدون اغراق می توان در این باره کتاب ها نوشت.
خداوند هم چنین یادآور می شود که انعام مشاربی هم برای انسان ها دارند؛ «مشارب» جمع مشرب و مصدر میمی است به معنای چیزی که شرب می شود. (1)
عمده مشارب انعام نیز شیر آنهاست، علاوه بر این که محصولات لبنی فراوانی از شیر به دست می آید و امروزه صنایع لبنی بسیار گسترده هستند و کارخانجات و کارگاه های فراوانی برای بهره برداری از شیر حیوانات دایر شده و افراد بسیاری به این امر اشتغال دارند و بخش متنابهی از تجارت به این محصولات اختصاص دارد.
1) در کتب لغت آمده: مشرب به معنای زمان یا مکان (محل و موضع) شرب است. در «مجمع البحرین» با استناد به آیه مورد بحث آمده است: «مشارب جمع مشرب و هو موضع الشرب». مجمع البحرين، ج 2، ص 87.
خدای متعال با یادآوری منافع گسترده ای که در چهار پایان قرار داده و آنها را رام انسان ساخته که از این منافع بهره مند گردند، آنها را مخاطب کلام خويش نموده و می فرماید: «آیا نباید بندگان شکرگزار این همه نعمت باشند؟».
انسان معمولاً به عظمت و بزرگی وصف ناشدنی این نعمت ها و وظیفه بسیار سنگینی که در قبال آنها بر دوش اوست توجهی ندارد چنان که گاه بی توجه به عظمت آیات الهی سر سوگند خدا به برخی از این آیات را درک نمی کند؛ به عنوان مثال : خدای سبحان در سوره مبارکهٔ «عصر» می فرماید:
(وَالْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ). (1)
سوگند به عصر؛ همانا انسان در زیان است.
عدم توجه به عظمت عصر موجب می شود که سنگینی و بزرگی سوگند خدا به آن را درک نکنیم.
مگر عصر چیست که خداوند به آن قسم می خورد؟ عصر زمانی است که نسبت به غروب و خاموشی خورشید به همگان هشدار می دهد.
خورشید با این عظمت که یک میلیون و سیصد هزار برابر کره زمین است به هنگام غروب از مردم نهان می گردد کسی که اهل اندیشه و توجه باشد بی درنگ متوجه این حقیقت می شود که چه کسی غیر از خدای تعالی می تواند این خورشید را ببرد و نور آن را خاموش کند؟
1) سوره عصر، آیات 1 و 2.
غروب خورشید، مسألۀ بسیار پر اهمیتی است؛ اما تکرار آن در هر روز سبب عادی شدن این امر بسیار مهم برای بیشتر مردم شده است.
اگر کسی که هیچ تجربه ای از عصر و غروب خورشید ندارد به یک باره چشم باز کند و شاهد این منظره با عظمت شود، چنان مبهوت می گردد که با ساعت ها تحقیق و تفحص و سخن گفتن دربارۀ این تجربه ارضا نخواهد شد.
اما متأسفانه تکرار امور ولو در مورد مسائل بسیار عجیب و مهم، سبب غفلت از عظمت و اهمیت آنها می شود. و از آنجا که قرآن کریم ذکر است، مخاطبان خود را به این آیات و عظمت آنها توجه و تذکر می دهد.
در این آیات نیز به مسألۀ بسیار مهم رام بودن چهارپایان برای انسان ها و بهره مندی انسان از منافع بی شمار این حیوانات تذکر و توجه داده است.
چنان که پیشتر اشاره شد، یکی از منافع چهارپایان برای انسان، به ویژه در گذشته، بهره گیری از گاوهای نر تنومند برای شخم زدن زمین های زراعی بوده است. اگر انسان کمی توجه کند و درباره این گاو پر قدرت بیندیشد به سترگی این نعمت عظیم پی می برد.
به روشنی پیداست که اگر این گاو تحریک شود و به انسان حمله کند چه بسا صد نفر هم جلودار آن نباشند، اما چگونه این حیوان پر قدرت در برابر انسان رام و ذلیل شده است، آن چنان که پیرمرد ضعیف و ناتوان برگردن آن خیش می بندد و زمین را شخم می زند در آن زمین کشت می کند تا رزق و روزی خودش و هم نوعانش تأمین شود و این درحالی است که قوی ترین انسان ها از رام کردن پشه ای بی مقدار ناتوان هستند.
آری! تفکر پیرامون انعام و منافع آنها برای انسان کافی است، تا اهل خرد را به خضوع و شکرگزاری و فرمان برداری در برابر آفریدگار وادارد.
خدای متعال در آیات متعددی به این نعمت بسیار با ارزش و مهم توجه داده است، از جمله در سوره مبارکه نحل می فرماید:
(وَالْأَنْعَامَ خَلَقَهَا لَكُمْ فِيهَا دِفْءٌ وَمَنَافِعُ وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ). (1)
و چهارپایان را برای شما آفرید در آنها وسیلهٔ پوشش شما و منافع دیگری است و از (گوشت) آنها می خورید.
انسان از پشم و مو و پوست انعام برای خود لباس و کفش و پوشاک تولید می کند و پیشرفت چشمگیر تکنولوژی نظیر نانو و دیگر موارد، هرگز انسان را از این محصولات بی نیاز نکرده و با وجود تکنولوژی های جدید، اگر پوست و پشم انعام از ما يحتاج انسان ها حذف شود بی شک ضایعه ای بزرگ پدید خواهد آمد.
خدای متعال در ادامه آیه پیشین می فرماید :
(وَلَكُمْ فِيهَا جَمَالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَحِينَ تَسْرَحُونَ * وَتَحْمِلُ أَثْقَالَكُمْ إِلَى بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بَالِغِيهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ * وَالْخَيْلَ وَالْبِغَالَ وَالْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوهَا وَزِينَةً وَيَخْلُقُ مَا لَا تَعْلَمُونَ). (2)
و برای شما در آنها زینت است هنگامی که آنها را به استراحت گاهشان برمی گردانید و هنگامی که به صحرا می فرستید، و آنها بارهای سنگین شما را به جاهایی حمل می کنند که جز با مشقت فراوان و به سختی انداختن خودتان نمی توانستید به آن دست یابید.
همانا پروردگار شما بسیار رئوف و مهربان است و اسب ها و استرها و الاغ ها را آفرید تا بر آنها سوار شوید و موجب شکوه شما باشد، و چیزهایی می آفریند که نمی دانید.
در آیه ای دیگر به اهمیت و چگونگی تولید لبن در انعام اشاره می فرماید:
(وَإِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيكُمْ مِمَّا فِي بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَبَنَّا خَالِصًا سَائِعًا لِلشَّارِبِينَ). (1)
و به راستی برای شما در چهارپایان قطعاً پند و عبرتی است، از آن چه درون شکم های آنهاست شما را می نوشانیم؛ از میان سرگین و خون، شیر خالص (تولید می شود که) برای کسانی که می نوشند گوارا است.
خدای متعال در آیه مورد بحث فرمود: (وَلَهُمْ فِيها مَنَافِعُ وَ مَشارِبُ) و در این آیه شریفه از سوره مبارکه نحل چگونگی تولید این نوشیدنی گوارا (شیر) از میان سرگین و خون را بیان می کند.
علوفه ای که چهارپا می خورد در دستگاه گوارش او هضم می شود و مواد مغذی آن توسط رگها جذب خون می گردد و سپس در پستان حیوان به شیر تبدیل می شود.
تأمل در فرایند تولید شیر خالص و سفید و گوارا چنان شگفت انگیز است که هر انسان صاحب اندیشه ای را مبهوت می سازد و او را به خضوع و خشوع در برابر صانع متعال وامی دارد .
در این مایع سفید رنگ خوشمزه و گوارا نه اثری از بوی متعفن فضولات حاصل از هضم غذا وجود دارد و نه از رنگ و آلودگی خون در آن چیزی هست، در عوض این لبن خالص سائغ، سرشار از مواد مغذی و بسیار مفید است.
جالب تر این که وقتی این انعام باردار است تمام این مواد مغذی از طریق عروق و خون به سمت رحم جریان می یابند و جنین را تغذیه می کند اما به محض این که -
1) سوره نحل، آیه 66.
جنین از رحم خارج شد همۀ این مواد مغذی به سمت پستان سرازیر می شوند و از طریق شیر در اختیار تازه متولد شده، قرار می گیرند.
چنان که گفتیم هر انسان عاقلی با تدبّر در این آیات با عظمت پروردگار، خود را موظف به شکرگزاری در مقابل این همه نعمت می داند و نیز به خوبی می یابد که هرگز نمی تواند از عهده شکر این نعمات برآید. با این حال خداوند شکرگزاران این نعمت ها را در بهشت همنشین انبیاء قرار می دهد.
شکر مراتب و درجاتی دارد تشکر به قلب و اعماق روح و روان و تذکر به آنچه اعطاء شده است جاری ساختن بر زبان و ثناگویی منعم بروز شکر به جوارح و اعضاء به نحوی که انسان در حد توان بتواند از قوای خود در جهت مصالح و اموری که رضایت الهی در آن نهفته است اقدام کند.
پس چون حضرت ابراهیم علیه السلام نسبت به نعمت های الهی شکرگزار بود و در این راه ایستادگی کرد و از مشرکان اعراض نمود، خداوند وی را به عنوان رسول خویش برگزید و به راه راست هدایت کرد که فرمود:
(شَاكِرًا لِأَنْعُمِهِ وَهَدَاهُ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ). (1)
نعمت های او را شکرگزار بود او را برگزید و به راهی راست هدایتش کرد.
پیش تر به داستان حضرت داود علیه السلام اشاره شد که خدای متعال یک پیرمرد هیزم شکن را به عنوان همراه او در بهشت معرفی فرمود و سر این همنشینی را شکرگزار بودن هیزم شکن بیان کرد.
به خاطر همین اهمیت بسیار بالای شکرگزاری است که خداوند بعداز ذکر -
1) سوره نحل، آیه 121.
نعمت هایی که به جناب سلیمان علیه السلام عطا فرموده و جن را مسخر او ساخته می فرماید:
(اعْمَلُوا آلَ دَاوُودَ شُكْرًا وَ قَليلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ). (1)
(هرچه را سلیمان می خواست برای او می ساختند؛ از کاخ های رفیع و مجسمه ها و کاسه های بزرگ مانند حوض ها و دیگ های ثابت).ای خاندان داود! در مقام عمل شکرگزار باشید و کمی از بندگان من شکرگزار هستند.
در آیه مورد بحث نیز خداوند با تذکار به نعمت انعام و منافع آنها برای انسان، او را به شکرگزاری می خواند.
وقتی انسان از شیر یا گوشت انعام استفاده می کند یا بر پشت آنها سوار می شود و بار می نهد باید با خود بیندیشد که آیا من از این گاو و شتر و گوسفند و اسب و استر و الاغ برتر هستم؟ و حال آن که قرآن به صراحت می فرماید: «برخی انسان ها گمراه تر از انعام هستند». (2)
پس باید تفکر کند که چه کسی مرا بر این انعام مسلّط ساخته و آنها را برای من رام کرده است؟ چه کسی اجازه بهره برداری از انعام و ذبح آنها را به من داده و مرا مالک آنها قرار داده است؟ آیا در مقابل این همه لطف و نعمت نباید شکرگزار بود؟
شکر به هنگام برخورداری از نعمت ها و یادآوری عظمت و ارزش آنها اعم از مادی و معنوی، موجب تقرب به درگاه الهی و قرار گرفتن در بستر پرستش حق است که نهایت هدف جهان خلقت می باشد.
و اگر انسان دقیق تر بیندیشد و در آیات و نعمات الهی تفکر کند، به روشنی می یابد که قادر به شکرگزاری هم نیست خدای متعال می فرماید :
(وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللهِ لا تُحْصُوهَا إِنَّ اللهَ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ). (3)
و اگر نعمت های خدا را بر شمرید هرگز آنها را به پایان نمی برید، همانا خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است.
گرچه نعمت ها و فضل پروردگار بسیار زیاد است و قابل احصاء نمی باشد، اما همین معرفت و شناخت که بشر بداند از شکر الهی عاجز است، برای او کافیست و بر همین اساس سعدی در «گلستان« گفته است:
فضل خدا را که تواند شمار کرد *** یا کیست آن که شکر یکی در هزار کرد
بنده همان به که ز تقصیر خویش *** عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش *** کس نتواند که به جای آورد
(وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ).
و غیر از خداوند معبودهایی برای خود گرفته اند به این امید که [از سوی آنها] یاری می شوند.
شکر در مقابل کفر است. خداوند در آیات پیش با یادآوری برخی نعمت های خویش بر لزوم شکرگزاری بندگان تأکید فرمود و در این آیه و چند آیه بعد نیز پیرامون کفر سخن می گوید و بیان می کند که کافران و مشرکان به جای شکرگزاری در برابر نعمت های بی شمار خداوند نسبت به منعم کفر و شرک می ورزند.
به عبارت دیگر: آنان نه فقط نسبت به این نعمات کافرند و شکر آنها را به جا نمی آورند، بلکه به ذات حضرت قدوس کافرند خدایی که خود را در قرآن چنین توصیف فرموده است:
(وَمَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ -
وَالسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ). (1)
و آنها عظمت خدا را آن گونه که شایسته اوست ارج ننهادند، درحالی تمام زمین در روز قیامت در قبضه قدرت و زیر نفوذ اوست و آسمان ها پیچیده در دست اوست خداوند منزه و والاتر است از آن چه شریک او قرار می دهند.
در آیه ای دیگر خطاب به مشرکان و کافران می فرماید:
(أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللهَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلَا هُدًى وَلا كِتَابٍ مُنيرٍ). (2)
آیا ندیدید که خدا آن چه را در آسمان ها و آن چه را در زمین است برای شما رام کرده، و نعمت های آشکار خود و نعمت های پنهان خویش را بر شما سرازیر کرده است درحالی که برخی از مردم بدون علم و بدون هدایت و بدون هیچ کتاب روشنگری دربارهٔ خدا ستیزه گری می کنند.
در آیه مورد بحث نیز از شرک بندگان ناسپاس و اتخاذ معبودهایی غیر از خدا توسط آنان خبر می دهد.
بشر همواره از ابتدای خلقت تا کنون به یک نیرویی ماورای قدرت انسانی احساس نیاز می کرده و این احساس نیاز تا ابد با او خواهد بود. انسان به دنبال آن است که از این نیروی ماورایی استمداد جوید و از او تقاضای منفعت و دفع ضرر کند.
اما کافران و مشرکان به خاطر نافرمانی خداوند از او دور می شوند و به جای -
خداوند سبحان به پرستش و استمداد از بت ها روی می آورند، به امید آن که از سوی آنها یاری شوند و مورد حمایت بتان قرار گیرند.
لذا برای در امان ماندن از چنین آفت و مصیبتی باید هرچه بیشتر به خداوند پناه برد؛ و سر نزدیکی به درگاه الهی نیز دعاست چرا که خودش می فرماید:
(قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لَا دُعَاؤُكُمْ فَقَدْ كَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يَكُونُ لِزَامًا). (1)
بگو: پروردگارم برای شما ارزشی قائل نیست اگر چنان چه دعای شما نباشد، شما تکذیب کردید، پس به زودی نتیجه کردارتان دامان شما را خواهد گرفت.
و چه بهتر که در دعاها شکر او را به جای آوریم و مقام شاکرین درگاه او را بطلبیم، همان گونه که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای کمیل می فرماید:
أَسْتَلُكَ بِجُودِكَ أَنْ تُدْنِينِي مِنْ قُرْبِكَ وَأَنْ تُوزُ عَنِي شُكْرَكَ. (2)
از تو می خواهم به بخشش وجودت که مرا به مقام قربت نزدیک کنی و سپاس گزاری و شکر به درگاهت را نصیبم فرمایی.
فاصله گرفتن و دوری از دعا و استکبار در مقابل خدا سبب جدایی از او، شرک و کفر و گرفتار آمدن به عذاب الهی می شود. خدای متعال می فرماید:
(وَ قَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ). (3)
و پروردگارتان فرموده است مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم. به یقین کسانی که از عبادت من (دعا کردن) تکبر می ورزند به زودی با خواری وارد جهنم می شوند.
دعا در تعابیری سلاح مؤمن، برترین عبادت، نور آسمان و زمین، کلید رحمت، رمز رستگاری، وسیلهٔ افزایش روزی و ابزار دفع بلا و سالم ماندن از شر شیطان معرفی شده است. (1)
انسان برای در امان ماندن از شرک و کفر، مدام باید دعا و استغفار کند و خدا را یاد کند تا همواره به یاد داشته باشد که تنها ذات حضرت قدوس همه کاره است و همه امور به دست اوست.
این برهان یعنی فراموش کردن غیر خدا در سختی ها و تضرع به درگاه او، صریح ترین برهان بر یگانگی پروردگار دانسته شده است. (2)
اما کافران و مشرکان از این حقیقت غافلند و به سراغ معبودهایی غیراز خدا می روند شاید که از طرف آن معبودها یاری شوند!.
(لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَهُمْ وَهُمْ لَهُمْ جُنْدُ مُحْضَرُونَ).
آن [آلهه] ها توانایی یاری این ها [مشرکان] را ندارند و عبادت کنندگان لشکری هستند که برای معبودان حاضر شده هستند.
بیان شد که مشرکان غیر از خدای سبحان معبودهایی برای خود اتخاذ می کنند و امید دارند که معبودها به آنان یاری رسانند.
در این آیه شریفه تصریح می کند که آن معبودها و بت ها هرگز توانایی یاری -
مشرکان را ندارند و به جای این که بت ها (لات و عزی و هبل و...) مشرکان را یاری کنند، مشرکان به بت ها خدمت می کنند.
تعبیر «محضرون» بر ذلّت و خواری مشرکان در برابر بت ها دلالت می کند؛ توضیح این که احضار کردن از سوی مافوق صورت می گیرد و آن که در محضر احضار کننده حاضر می شود مادون است و حاضر ساختن کسی بدون آن که تمایل و خواست خودش باشد نشانه خواری و ذلّت آن است.
خداوند می فرماید: مشرکان در محضر بت ها و برای خدمت گذاری به آنها هم چون لشگریانی فرمانبردار حاضر می شوند و این درحالی است که هیچ کاری از بت ها ساخته نیست.
خدای سبحان داستان بت شکنی حضرت ابراهیم علی نبینا و آله و علیه السلام را چنین بیان فرموده است:
(فَجَعَلَهُمْ جُذَاذًا إِلَّا كَبِيرًا لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ * قَالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ * قَالُوا سَمِعْنا فَتَّى يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ * قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ * قَالُوا أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمُ * قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا فَسْتَلُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ * فَرَجَعُوا إِلَى أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ * ثُمَّ نُكِسُوا عَلَى رُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هُؤُلَاءِ يَنْطِقُونَ * قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَنْفَعُكُمْ شَيْئًا وَلَا يَضُرُّكُمْ * أُفٍ لَكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ). (1)
1) سوره انبیاء، آیات 58 تا 67.
پس شروع به تکه تکه کردن بت ها کرد جز بت بزرگ آنان، به امید این که به سوی او بازگردند. (وقتی آنها بت ها را دیدند) گفتند: چه کسی با معبودان ما چنین کرده است؟ به راستی او از ستمگران است.
گفتند: شنیدیم جوانمردی نسبت به آنها بد می گفت که به او ابراهیم گفته می شود.
گفتند: او را در برابر دیدگان مردم بیاورید، شاید (علیه او) گواهی دهند.
(ابراهیم را حاضر کردند و) گفتند: آیا تو با معبودان ما چنین کرده ای ای ابراهیم؟! گفت: بلکه این کار را بزرگ بتان انجام داده است، پس از آنها بپرسید، اگر سخن می گویند.
پس به نفس خود مراجعه کرده و گفتند به حقیقت که شما ستمگرید. پس سرهایشان واژگونه شدند (و از سر عناد گفتند:) تو خوب می دانی که این ها سخن نمی گویند. گفت: آیا جز خدا چیزی را می پرستید که نه کم ترین سودی به شما می رسانند و نه ضرری به شما می زنند.
اف بر شما و بر آن چه جز خدا می پرستید! آیا تعقل نمی کنید؟
مشرکان با مراجعه به وجدان خویش و با اندکی تأمل به روشنی در می یابند که این بت ها حتی قادر نیستند در برابر کسی که قصد شکستن آنها را دارد از خود دفاع کنند حتی توان سخن گفتن و معرفی بت شکن را هم ندارند اما جهالت و غرور و عناد مانع از تسلیم آنان در برابر حق می شود.
خداوند در آیه مورد بحث می فرماید: بت ها توانایی یاری رساندن به مشرکان را ندارند بلکه مشرکان در خدمت بت ها حاضر می شوند.
از این که خداوند از ناتوانی بتها در یاری رسانی به بت پرستان سخن گفته است استفاده می شود که آنها به انگیزه استمداد، بت ها را پرستش می کردند. در ادامه آیات پیشین نیز به همین نکته اشاره کرده و فرموده است:
(قَالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فَاعِلِينَ). (1)
1) سوره انبیاء، آیه 68.
گفتند: ابراهیم را بسوزانید و معبودهای خود را یاری کنید، اگر کاری انجام می دهید.
براساس این آیه مشرکان خود را موظف به یاری بتها می دانند و درخدمت بت ها هستند، اما معبودهای سنگی و چوبی توانایی یاری مشرکان را ندارند.
مشرکان بتها را معبود خود قرار می دهند تا با پرستش آنها به عزت برسند، خدای متعال در سوره مریم می فرماید:
(وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزَّا). (1)
و آنان غیر از خدا معبودهایی را برای خود اتخاذ کردند تا برای آنها عزت باشد.
وجه تسمیه «عزی» (یکی از بت های مشرکان مکه در عصر رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم) نیز همین است و مشرکان آن را «بت عزت» می دانستند.
معلوم می شود که از دیگر انگیزه های بت پرستی، تحصیل اعتبار و عزت بوده است و این که به درگاه خدا نزدیکشان کند و در نتیجه به عزت دنیا برسند و این عزت، ایشان را به سوی خیرات بکشاند.
شفاعت کردن بت ها نزد خداوند از دیگر انگیزه های مشرکین در بت پرستی بوده است خدای متعال در آیه ای می فرماید:
(وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ مَا لا يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَؤُلاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللهِ قَل اتنبتون اللَّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ -
1) سوره مریم، آیه 81.
سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ). (1)
و آنها غیر از خدا چیزهایی را می پرستند که نه به آنان ضرری می زنند و نه به آنها سودی می رسانند و آنها می گویند: این (بت) ها شفیعان ما نزد خدا هستند، بگو: آیا خدا را به چیزی خبر می دهید که در آسمان ها و در زمین سراغ ندارد؟ منزه است او و والاتر است از آن چه شریک او می سازند.
مرحوم علی بن ابراهیم در ذیل آیه شریفه: (أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ) از امام باقر علیه السلام نقل می کند که فرمودند:
نَزَلَتْ فِي قُرَيْشٍ، وَذَلِكَ أَنَّهُ ضَاقَ عَلَيْهِمُ الْمَعَاشُ فَخَرَجُوا مِنْ مَكَّةَ وَ تَفَرَّقُوا وَكَانَ الرَّجُلُ إِذَا رَأَى شَجَرَةً حَسَنَةً أَوْ حَجَراً حَسَناً هَوَاهُ فَعَبَدَهُ وَ كَانُوا يَنْحَرُونَ لَهَا النَّعَمَ وَيُلَطِّخُونَهَا بِالدَّمِ وَيُسَمُّونَهَا سَعْدَ صَخْرَةٍ وَكَانَ إِذَا أَصَابَهُمْ دَاءٌ فِي إِبِلِهِمْ وَأَغْنَامِهِمْ جَاءُوا إِلَى الصَّخْرَةِ فَيَتَمَسَّحُونَ بِهَا الْغَنَمَ وَالْإِبِلَ فَجَاءَ رَجُلٌ مِنَ الْعَرَبِ بِإِبِلٍ لَهُ يُرِيدُ أَنْ يَتَمَسَّحَ بِالصَّخْرَةِ إِبِلَهُ وَ يُبَارِكَ عَلَيْهَا فَنَفَرَتْ إِبِلُهُ وَ تَفَرَّقَتْ، فَقَالَ الرَّجُلُ شِعْراً:
أَتَيْتُ إِلَى سَعْدٍ لِيَجْمَعَ شَمْلَنَا *** فَشَتَتَنَا سَعْدٌ فَمَا نَحْنُ مِنْ سَعْدٍ
وَمَا سَعْدٌ إِلَّا صَخْرَةٌ مُسَوَدَّةٌ *** مِنَ الْأَرْضِ لَا تَهْدِي لِغَقٍ وَلَا رُشْدٍ
وَ مَرَّ بِهِ رَجُلٌ مِنَ الْعَرَبِ وَالتَّعْلَبُ يَبُولُ عَلَيْهِ فَقَالَ شِعْراً:
وَ رَبُّ يَبُولُ التَّعْلُبَانُ بِرَأْسِهِ *** لَقَدْ ذَلَّ مَنْ بَالَتْ عَلَيْهِ التَّعَالِب (2)
آیه «آیا دیدی کسی را که هوای نفس خود را معبود خویش گرفته است» درباره قریش نازل شده است و داستان آن این است: امر معاش برای آنان سخت شد، پس آنها از مکه خارج شدند و متفرق گشتند.
پس هرگاه مردی صخره نیکویی یا سنگ زیبایی می دید به آن تمایل پیدا می نمود و آن را عبادت می کرد و آنها برای آن صخره قربانی می کردند و به آن خون می مالیدند و آن را «سعد صخره» نامیدند.
و هرگاه که به شترها یا گوسفندان آنها مرضی اصابت می کرد، نزد این صخره می آمدند و گوسفند و شتر را به آن صخره می مالیدند. پس مردی از اعراب شتر خود را آورد و می خواست آن را به صخره بمالد و شتر خود را به آن متبرک کند اما شتر آن مرد گریخت و متفرق شد، لذا آن مرد شعری به این صورت گفت: «نزد سعد آمدم تا شتر ما را جمع کند اما سعد ما را پراکنده کرد. پس ما از سعد نیستیم و سعد چیزی جز صخره راست و برآمده از زمین نیست و به راه نادرست و یا راه درست هدایت نمی کند».
و مردی عرب از کنار سعد صخره می گذشت درحالی که روباهی داشت روی آن ادرار می کرد، پس این شعر را گفت: «پروردگاری که روبهان بر سر آن ادرار می کنند به تحقیق چقدر خار است آن کسی که روباه بر آن ادرار می کند».
(فَلا يَحْزُنُكَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ)؛
پس سخنان این مشرکان تو را اندوهگین نسازد همانا ما آن چه را پنهان می دارند و آن چه را آشکار می کنند می دانیم.
پس در این فراز خدای متعال به پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم دلداری و دلگرمی می دهد که از خراب کاری ها و خرافه پرستی ها و آزار و اذیت هایی که در مورد او انجام می دادند و از اتهام های واهی که سخنان حق او را شعر و سحر می پنداشتند، غمگین و دلسرد نشود،
چرا که پروردگار متعال همۀ افعال بندگان را نظاره می کند و نیّت های در دل آنها را آگاهی دارد و هیچ حقیقتی بر او پوشیده نیست.
در این آیه شریفه خدای متعال به رسول خود تسلیت داده و می فرماید: سخنان مشرکان تو را غمگین و محزون نکند به راستی که ما از همه سخنان آنها آگاه هستیم چه سخنانی که آشکارا بیان می کنند و چه سخنانی که جزء اسرار آنهاست و در دل هایشان مخفی می دارند.
خدای متعال در جای دیگر می فرماید:
(يَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَمَا تُخْفِي الصُّدُورُ). (1)
خداوند حرکت خائنانه چشم ها و آن چه را در سینه ها نهان می کنند را می داند.
و نیز می فرماید:
(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ مَا يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَلا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَلَا أَدْنى مِنْ ذَلِكَ وَلَا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مَا كَانُوا ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ). (2)
آیا نمی دانی که خدا آن چه را در آسمان ها و آن چه را در زمین است می داند؟ هیچ گفتگوی سری و پنهانی میان سه نفر نیست، مگر این که خدا چهارمی آنهاست، و نه میان پنج نفر مگر اینکه او ششمی آنهاست، و نه کم تر از آن و نه بیشتر مگر این که او با آنان است هرجا که باشند، سپس در روز قیامت آنها را به آن چه انجام داده اند خبر می دهد. همانا خداوند به هر چیزی عالم است. (3)
1) سوره غافر، آیه 19.
2) سوره مجادله، آیه 7.
3) در آیه ای دیگر می فرماید: (هُوَ الَّذي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِي الْأَرْضِ وَ مَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَ مَا يَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ وَ مَا يَعْرُجُ فِيهَا وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ)؛ اوست که آسمان ها و زمین را در شش روز آفرید سپس بر عرش مستولی شد آن چه را در زمین فرو می رود می داند و آن چه را از آن خارج می شود می داند و آن چه را از آسمان فرود می آید می داند و آن چه را که در آسمان بالا می رود همه را می داند و هرجا که باشید او همراه شما هست و خدا نسبت به آن چه انجام می دهید بیناست. (سوره حدید، آیه 4).
آری! خداوند همواره در همه حالات و در همه زمان ها همراه بندگان است و به خاطر همین حقیقت است که در دعاهای قرآنی ذات مقدس پروردگار با حرف ندا «یا» مورد خطاب قرار نگرفته است.
زیرا حرف ندا برای خطاب به افرادی است که با متکلم فاصله دارند، اما خداوند همواره در کنار بندگان است، چنان که خود فرموده است:
(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ). (1)
و به یقین ما انسان را آفریدیم و می دانیم که نفس او چه چیزهایی را وسوسه می کند و ما از رگ گردن به او نزدیک تر هستیم.
این آیه شریفه از آیات توحیدی قرآن کریم است که علم و سلطه خدا را بر خلق بیان می کند.
اگر کسی مقامات توحیدی را درک کند با عنایات ذات حضرت حق به مرتبه و تعالی می رسد که عالم مسخر او می شود.
خداوند که خالق عالم است ضرورتاً بر همه عالم تسلط دارد و همه خلق درید قدرت اوست، پس معنا ندارد که چیزی در این عالم از خدا مخفی باشد و خدا به همهٔ امورنهان و آشکار عالم، عالم است.
1) سوره ق، آیه 16.
خدای سبحان با حفظ مراتب سلطنت خویش، به بندگان شایسته و صالح از جمله به اولیاء خود نیز سلطنت و علم می بخشد و عالم را مسخر آنان می سازد.
مرحوم صدوق رحمه الله در کتاب «عیون اخبار الرضاء علیه السلام» از جناب على بن يقطين رحمه الله روایت کرده است که گفت:
«هارون الرشید به دنبال کسی می گشت که بتواند توسط او از عزت و احترام حضرت موسی بن جعفر علیه السلام بکاهد و در بحث، ایشان را مجاب کند و در مجلس، آن حضرت را خجالت زده نماید.
مردی جادوگر برای این کار داوطلب شد. وقتی سفره را پهن کردند، بر نان جادویی خواند که هر وقت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام می خواستند قطعه نانی بردارند، نان از مقابل حضرت پر می کشید!.
هارون از خنده و شوق و شعف در جای خود آرام و قرار نداشت، حضرت موسی بن جعفر علیه السلام نیز بدون درنگ به تصویر شیری که روی یکی از پرده ها بود رو کردند و فرمودند ای شیر این دشمن خدا را بگیر.
راوی می گوید: آن تصویر به صورت یک شیر درنده بسیار بزرگ درآمد و به سمت مرد جادوگر پرید و او را درید.
هارون و اطرافیان او از ترس و هول آن چه دیده بودند همگی غش کردند و با صورت به روی زمین افتادند. وقتی به هوش آمدند هارون الرشید به حضرت موسی بن جعفر علیه السلام عرض کرد شما را قسم می دهم به حقی که بر گردن شما دارم، از این تصویر بخواهید که آن مرد را برگرداند.
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام فرمودند: اگر عصای موسی آن چوب ها و ریسمان هایی را که بلعیده بود برگرداند این تصویر نیز آن مرد را باز خواهد گرداند.
راوی گفت: این مسأله مهم ترین عامل برای شهید شدن حضرت بود». (1)
از این قبیل معجزات از آن ذوات مقدس علیهم السلام در تاریخ بسیار فراوان نقل شده است و این موارد حکایت دارد که خدای متعال علاوه بر ولایت تشریعی، ولایت در تکوین را هم به اختیار آنان درآورده است.
پس کارهایی از جمله زنده کردن مرده و یا میراندن شخص زنده، شفاء مریضان و سخن گفتن با جنیان و حیوانات و تسخیر ابر و باد و خورشید و فلک از این امور است.
(أَوَلَمْ يَرَ الْإِنْسَانُ أَنا خَلَقْنَاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ)
آیا انسان نمی داند که ما او را از نطفه ای بی ارزش آفریدیم، پس او اکنون ستیزه گری آشکار شده است.
خدای سبحان در آیات پایانی سوره مبارکه «یس» چنان زیبا مباحث توحیدی -
1) اسْتَدْعَى الرَّشِيدُ رَجُلاً يُبْطِلُ بِهِ أَمْرَ أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ علیه السلام وَ يَقْطَعُهُ وَ يُخْجِلُهُ فِي الْمَجْلِسِ فَانْتُدِبَ لَ-هُ رَجُلٌ مُعَزّمٌ فَلَمَّا أُحْضِرَتِ الْمَائِدَةُ عَمِلَ نَامُوساً عَلَى الْخُبْزِ، فَكَان كُلَّمَا رَامَ خَادِمُ أَبِي الْحَسَنِ تَنَاوُلَ رَغِيفِ مِنَ الْخُبْزِ، طَارَ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ اسْتَفَزَّ هَارُونَ الْفَرَحُ وَ الضَّحِكُ لِذَلِكَ فَلَمْ يَأْبَتْ أَبُو الْحَسَنِ علیه السلام، أَنْ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَى أَسَدِ مُصَوَّرٍ عَلَى بَعْضِ السُّتُورِ؛ فَقَالَ لَهُ: يَا أَسَدَاللَّهِ خُذْ عَدُوَّاللَّهِ؛ قَالَ: فَوَثَبَتْ تِلْكَ الصُّورَةُ كَأَعْظَمِ مَا يَكُونُ مِنَ السِّبَاعِ فَافْتَرَسَتْ ذَلِكَ الْمُعَزِّمَ؛ فَخَرَّ هَارُونُ وَنُدَمَاؤُهُ عَلَى وُجُوهِهِمْ مَغْشِيَا عَلَيْهِمْ وَ طَارَتْ عُقُولُهُمْ خَوْفًا مِنْ هَوْلِ مَا رَأَوْهُ فَلَمَّا أَفَاقُوا مِنْ ذَلِكَ بَعْدَ حِينٍ: قَالَ هَارُونُ لِأَبِي الْحَسَنِ علیه السلام: أَسْأَلُكَ بِحَقِّي عَلَيْكَ لَمَّا سَأَلْتَ الصُّورَةَ أَنْ تَرُدَّ الرَّجُلَ؟ فَقَالَ: إِنْ كَانَتْ عَصَا مُوسَى رَدَّتْ مَا ابْتَلَعَتْهُ مِنْ حِبَالِ الْقَوْمِ وَعِصِيِّهِمْ فَإِنَّ هَذِهِ الصُّورَةَ تَرُدُّ مَا ابْتَلَعَتْهُ مِنْ هَذَا الرَّجُلِ، فَكَانَ ذَلِكَ أَعْمَلَ الْأَشْيَاءِ فِي إِفَاقَةِ نَفْسِه: (عيون اخبارالرضا علیه السلام، ج 1، ص 96).
و مباحث مربوط به معاد را در هم تنیده بیان می فرماید که مایه حیرت هر اندیشمند متفکری است.
در آیات پیشین به ذکر نشانه ها و آیات آفاقی پرداخته شده و در این جا انسان را به نفس خودش و آیات انفسی توجه می دهد. شروع سورۀ «یس» با پرداختن به مسأله نبوت بود و با هفت آیه راجع به معاد، سوره را ختم می فرماید.
«اولم یرو»، آیا انسان نمی بیند؛ در واقع به این معناست که آیا انسان تفکر و تعقل و اندیشه ورزی نمی کند و توجه ندارد!.
به عبارت دیگر خداوند در این آیه شریفه با استفهام توبیخی یادآور می شود که تفکر هرچه بیشتر در این مقوله ضروری است تا انسان با درک عجز و فقر و احتیاج خویش از غفلت خارج شود.
یادآور شده است ما انسان را از نطفه خلق کردیم و لازم است که انسان به این واقعیت بیشتر توجه کند و بداند که چیزی نیست، جز آفریده شده ای که خداوند او را هم چون سایر مخلوقات لا من شی آفریده و در مرحله ای از خلقت او را از نطفه ای بدبو و بی مقدار تکون داده است.
در آیات متعدد و سور مختلفی آفرینش انسان به وی تذکر داده شده است و این تذکر به جهت و اداری بشر به تفکر می باشد.
هر انسانی با هر عقیده و دانشی که دارد می تواند این حقیقت را دریابد که ابتدا آب ناچیز مختصری بوده است پس آن کس که او را از آب ناچیز خلق کرد و همه کمالات و قدرت ها را در اختیارش قرار داد و از همه نعمت ها بهره مندش نمود، سرانجام -
جان او را می ستاند و در دنیای دیگری برای بار دوم او را می آفریند، همان گونه که در دنیا او را آفرید؛ در سوره مبارکه طارق می فرماید:
(فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسَانُ مِمَّ خُلِقَ * خُلِقَ مِنْ مَاءٍ دَافِقٍ * يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ * إِنَّهُ عَلَى رَجْعِهِ لَقَادِرٌ). (1)
پس انسان باید توجه کند و ببیند که از چه چیزی خلق شده است. از آبی که به حالت جهش بیرون می ریزد خلق شده است. آبی که از میان صلب و استخوان های سینه زن بیرون می آید همانا او بر بازگرداندن انسان توانمند است.
خدای متعال در سوره مبارکه حج به چگونگی خلقت انسان پرداخته است:
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَمِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى وَمِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئًا). (2)
ای مردم! اگر درباره رستاخیز در شک و تردید هستید ، پس (بدانید که) ما شما را از خاک آفریدیم، سپس از نطفه سپس از آن خون بسته شده، پس از آن از مضغة مخلقه و غیر مخلقه تا برای شما روشن سازیم و جنین هایی را که بخواهیم انسان شوند تا مدتی معین در رحم مادر نگهداری می کنیم. سپس شما را به صورت نوزاد بیرون می آوریم.
سپس هدف این است که به حد رشد و بلوغ خود برسید. پس از آن بعضی از شما جانش گرفته می شود و بعضی به بدترین مرحله زندگی می رسند. آن گونه که بعداز علم و آگاهی چیزی نمی دانند.
در این آیات بار دیگر بیان می کند که اگر در روز رستاخیز و مسألۀ معاد شک دارید به خلقت اولیه خود بنگرید که حتی از قطره آبی کوچک تر بودید.
از یک سلول بسیار کوچک که با چشم دیده نمی شود در میان هزاران اسپرم که در یک قطره منی شناور هستند با یک سلول کوچک در رحم زن ترکیب شدند و سپس تکامل یافتید. پس خلق مجدد شما انسان ها به مراتب راحت تر است.
در سوره مبارکه مؤمنون نیز حالات هفتگانه خلقت انسان به تفضیل بیان شده، در این آیات آمده است:
(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طينٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَكينٍ * ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ). (1)
و ما به تحقیق انسان را از زبده ای از گل آفریدیم. سپس او را به صورت نطفه در قرارگاهی استوار قرار دادیم، سپس از نطفه علقه را آفریدیم از علقه مضغه را خلق کردیم و آن گاه از مضغه استخوان ها را آفریدیم و پس از آن بر استخوان ها گوشت پوشاندیم، سپس او را آفرینشی دیگر دادیم. (2)پس پر برکت است خدا که بهترین آفرینندگان است.
این همه آیاتی که درباره خلقت انسان سخن می گویند برای آن است که انسان به خود آید و توجه کند که چه بوده، از کجا آمده و به کجا خواهد رفت.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:
رَحِمَ اللهُ امْرَأَ عَلِمَ مِنْ أَيْنَ وَفِي أَيْنَ وَإِلَي أَيْنَ. (1)
خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجا آمده است و در کجا هست و به کجا خواهد رفت؟
یعنی بداند چه مسیری طی کرده و می کند و چه جایگاهی در انتظار اوست شاعر با بهره گیری از این کلام نورانی چنین سروده است:
روزها فکر من این است و همه شب سخنم *** که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ *** به کجا می روم آخر ننمایی وطنم (2)
در آیه مورد بحث خداوند یادآور می شود که انسان را از نطفه آفریده است؛ «نطفه» به معنای آب قلیل دست نخورده است. (3)
سپس بیان می کند: آن هنگامی که انسان خلق شد، به دشمنی آشکار برای ما تبدیل می گردید.
«خصیم»؛ به معنای دشمن سرسختی است که دشمنی او بسیار شدید است و اصرار به دشمنی دارد. (4)
«مبین» نیز به معنای آشکار و بیان کننده است، (5)یعنی انسان دشمن سرسخت و مصری است که آشکارا جدال و پرخاش می کند و دشمنی خود را بیان می کند.
1) الوافي، ج 1، ص 116.
2) مثنوی مولوی.
3) نطفه بر وزن «فعله» است و این هیأت بیانگر قلّت است و مادۀ نطف نیز به معنای دست نخورده است. رک: تاج العروس، ج 12، ص 505؛ الفروق في اللغة، ص 307.
4) مفردات الفاظ قرآن، ص 285؛ قاموس قرآن، ج 2، ص 254.
5) مفردات الفاظ قرآن، ص 158؛ لسان العرب، ج 13، ص 67 مجمع البحرين، ج 6، ص 218.
درحالی که خداوند او را از هیچ (لا من شی) آفریده است، چنان که در سوره مبارکه انسان می فرماید:
(هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنْسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورًا). (1)
آیا این طور نیست که بر هر انسانی روزگاری گذشته است که او چیزی شایان یاد کردن نبود.
اما این موجود ضعیف و ناتوان به خیال خود آن چنان قوی و نیرومند شده است و گذشته و آینده خود را فراموش کرده، به طوری که به جدال و دشمنی در برابر ولی نعمتش بر می خیزد.
پس از آن که انسان برای تکون یافتن عوالم مختلفی را پشت سر نهاد از عالم جماد و خاک به عالم گیاه و نبات سیر کرده است و از عالم نبات و گیاه به عالم حیوان رسیده و از حیات حیوانی برخوردار شده است.
پس، از عالم حیوانی به صورت نطفه مراحلی را سپری نمود تا به عالم انسانی رسید، و هر روز حیات تازه ای پیدا کرد و لباس جدیدی از حیات به تن نموده است.
همین انسان در ابتدای شکل گیری خاکی بیش نبوده، سپس این خاک طی فرایندی خاص و در اثر تغییرات فیزیکی و شیمیایی و بیولوژیکی به نطفه مبدل گشته و نطفه به قدرت لا يزال خداوند و به امر او به صورت انسان درآمده است و انسان درحالی که نوزاد و طفلی بیش نبود و چیزی نمی دانست از رحم مادر خارج گشته است.
1) سوره انسان، آیه 1.
خدای متعال نادانی و جهل نوزاد انسان را چنین بیان می فرماید:
(وَاللهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئًا). (1)
و خداوند شما را از شکم های مادرانتان بیرون آورد درحالی که چیزی نمی دانستید.
هم چنین می دانیم که نوزاد انسان از ضعیف ترین موجودات است و نوزاد بیشتر حيوانات قوی تر از نوزاد انسان هستند؛ به عنوان مثال جوجه مرغ، بعداز خروج از تخم به پدر و مادر نیاز چندانی ندارد و به محض بیرون آمدن از تخم، غذا را می شناسد، دشمن را می شناسد و خطرات را درک و احساس می کند و تا حد زیادی از کمک پدر و مادر بی نیاز است.
در میان پستانداران نیز نوزاد بسیاری از جانوران هم چون فیل، شتر، آهو، گوسفند، گاو، بز و... یکی دو ساعت بعداز تولد بر روی پای خود می ایستند و معمولاً همراه مادر در صحرا حرکت می کنند درحالی که نوزاد انسان مدتی زمان لازم دارد تا آن که بفهمد چگونه باید سینه مادر را بمکد.
خداوند درک مکیدن سینه مادر توسط نوزاد انسان را تعلیم و هدایت از ناحیه خود معرفی می کند و می فرماید:
(أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ * وَلِسَانًا وَشَفَتَيْنِ * وَهَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْنِ). (2)
آیا برای (راهنمایی) او دو چشم قرار ندادیم؟ و یک زبان و دو لب؟ و او را به آن دو برآمدگی سینه های مادر هدایت نکردیم.
بی شک اگر تعلیم غریزی ذات حضرت قدوس نبود و طفل نمی دانست که چگونه باید سینه مادر را بگیرد و تغذیه کند حیات و رشد او به مخاطره می افتاد.
همین موجود ضعیف پس از آن که با هدایت خداوند راه رشد و ترقی را پیمود و نیرو و توان یافت آشکارا با خدا دشمنی می کند و در دشمنی خود با ذات حضرت قدوس بسیار سرسخت است و بر عناد خود اصرار می ورزد درحالی که خدای متعال توانایی عظیم و ویژه ای هم چون نطق را به او عطا فرموده است.
اساساً تمام مخالفت ها و گناهانی که بنده مرتکب می شود به وسیله نعمت هایی است که خداوند در اختیار او قرار داده و انسان بی معرفت به جای آن که این نعمت ها را در راه شکرگزاری و بندگی الهی بکار گیرد در راه دشمنی و معصیت او خرج می کند.
از جمله این نعمات توانایی نطق است که در راه جدال و مخاصمه با پروردگار استفاده می شود.
نطق از عجایب خلقت ذات حضرت قدوس است و خداوند در سوره مبارکه الرحمن پس از بیان خلقت آدم به ذکر عظمت «بیان» پرداخته است. (1)
فعل و انفعالاتی پیچیده در مغز صورت می گیرد تا تفکرات ایجاد شده در ذهن و اندیشه به صورت طبقه بندی به مرحله ایجاد برسد و این افکار بلافاصله از ذهن به زبان جاری می گردد.
تارهای صوتی، حرکت هماهنگ زبان و لب ها و جریان هوا و ایجاد امواج همه دست به دست هم می دهند تا الفاظ یک به یک و پشت سر هم و به طور منظم از مخارج خود بیرون آیند.
1) (خَلَقَ الْإِنسَانَ * عَلَّمَهُ الْبَيَانَ): سوره الرحمن، آیه 3 و 4.
این آیه شریفه در حقیقت شمشیری دو لبه است از طرفی یادآوری می کند که فراموشی و بی توجهی به کمالاتی که خداوند به انسان عطا فرموده موجب هلاکت وی می گردد و از سوی دیگر بیان می کند دشمنی انسان با ذات حضرت حق او را به هلاکت می اندازد.
خداوند در صدر آیه یادآور می شود که چرا انسان به خلقت خویش توجه نمی کند؟ آیا نمی بیند که ما او را از نطفه آفریدیم درحالی که پیش از آن خاک بود و به اراده الهی به موجودی با کمالات بسیار مبدل شده است؟
کمالات بی شماری که افکار اندیشمندان بزرگ بشر از درک فرایند و مکانیسم ایجاد آنها عاجزند و توان درک حقیقت و جزئیات این امور را ندارد و چیزی جز ظاهر و پوسته را درک نمی کند.
در ذیل آیه نیز خداوند از دشمنی سرسخت و مصرانه و آشکار انسان با پروردگارش خبر می دهد. بشری که از خود هیچ ندارد و صرفاً به عنایت الهی به رشد و کمال رسیده در مقابل ولی نعمت خود می ایستد و آشکا را با او دشمنی می کند.
وی در مقابل اراده خدا استقامت می ورزد و به ایراد و اشکال و اعتراض نسبت به اوامر و نواهی الهی می پردازد الوهیت او را نمی پذیرد و به او کافر می شود یا شریکانی برای او قرار می دهد و مشرک می گردد.
به بیانی دیگر خداوند سبحان در آیه مورد بحث هنرمندانه قدرت نمایی کرده و ناسپاسی ناجوانمردانه انسان را به زیبایی و رسایی هرچه تمام تر بیان فرموده است.
ناسپاسی انسان در برابر خداوند مانند آن است که استادی با زحمات فراوان و بی منت و مزد با همۀ عشق و علاقه خود به تربیت شاگرد پرداخته، اما وقتی شاگرد در اثر لطف و تربیت و زحمات بی دریغ استاد به رشد و کمال رسید، در مقابل او بایستد و با او دشمنی کند.
یا مانند آن است که فرزندی که هر آن چه دارد از لطف و محبت پدر است در مقابل پدر خود قد علم کند و با او به مخالفت برخیزد و دشمنی و ستیزه جویی کند.
بی شک استاد از رشد شاگرد و پدر از بلوغ و کمالات فرزند خوشحال و خرسند می گردد، اما بی ادبی و جسارت شاگرد در مقابل استاد یا ناسپاسی و جسارت فرزند در مقابل پدر بسیار گران و نابخشودنی است.
خدای متعال نیز به انسان یادآوری می کند؛ آیا نمی بیند که ما او را از نطفه آفریدیم و اینک او به دشمنی سرسخت و مصر تبدیل شده است؟
قرآن کریم در آیه ای دیگر می فرماید:
(إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاحِ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا). (1)
همانا ما انسان را از نطفه ای مخلوط آفریدیم او را مورد آزمایش قرار می دهیم پس از این رو او را شنوا و بینا قرار دادیم.
اسپرمی که به همراه میلیون ها اسپرم دیگر از طریق مایع منی به رحم زن منتقل می شود و در آنجا با تخمک لقاح می یابد و تبدیل به نطفه می گردد، مسیر رشد و کمال را به سرعت می پیماید و به لطف و عنایت خدا شنوایی و بینایی و درک پیدا می کند و صاحب کمالات بسیار می شود و با قدرت و کمالاتی که از خدا دریافت کرده، به دشمنی با او می پردازد.
1) سوره انسان، آیه 2.
(وَضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمُ).
و او برای ما مثلی زد و درحالی که آفرینش خود را فراموش کرده بود، گفت: چه کسی این استخوان ها را زنده می کند و حال آن که پوسیده اند؟
عاقبت کار انسان به جایی می رسد که بی توجه به خلقت خود که از «لا من شی» آفریده شده و از نطفه ای بدبو تکون یافته در مقابل خدا می ایستد و برای او مثل می زند که چه کسی استخوان های پوسیده را زنده می گرداند؟
«رمیم» از مادۀ رم به معنای اصلاح و ترمیم موجود کهنه و پوسیده است و «رمه» بالخصوص به معنای استخوان پوسیده می آید. (1)
او فراموش کرده است که هیچ نبود، سپس خاک شده و در عالم اصلاب قرار گرفته و به عالم ارحام منتقل شده و سپس از شکم مادر به دنیا آمده است، آن گاه این انسان ظلوم جهول با نادیده گرفتن قدرت الهی نسبت به معاد جسمانی استبعاد می کند.
مرحوم شیخ در کتاب «امالی» نقل کرده است چند تن از قریشیان، از جمله عتبة بن ربیعه، ابی بن خلف، ولید مغیره و عاص بن سعید به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم اعتراض کردند، و ابی بن خلف با استخوان پوسیده ای نزد پیامبر صلى الله عليه واله وسلم رفت و آن استخوان را در دستش شکست و سپس در آن دمید و گفت: آیا تو خیال می کنی که خدایت این را زنده می کند؟
1) مفردات الفاظ قرآن، ص 365، الفائق في غريب الحديث، ج 2، ص 60.
سپس خداوند متعال آیات (وَضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَنَسِيَ خَلْقَهُ) را تا انتهای سوره نازل کرد. (1)
مرحوم سید هاشم بحرانی در تفسیر برهان به نقل از تفسیر عیاشی از امام صادق صلوات الله وسلامه علیه روایت نموده است که آن حضرت در ذیل آیه شریفه، فرمودند:
جَاءَ أُبَيُّ بْنُ خَلَفٍ فَأَخَذَ عَظْماً بَالِياً مِنْ حَائِطٍ، فَفَتَّهُ، ثُمَّ قَالَ: يَا مُحَمَّدُ ! إِذَا كُنَّا عِظاماً وَرُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُون، فَأَنْزَلَ اللَّهُ مَنْ يُحْيِ الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ؟ فَنَزَلَتْ: (قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٍ). (2)
ابی بن خلف آمد و استخوان پوسیده ای را از دیواری برداشت و پودر کرد، سپس گفت: ای محمد! وقتی که ما استخوان شویم و پوسیده گردیم آیا باز هم برانگیخته خواهیم شد؟ چه کسی این استخوان ها را زنده می کند و حال آن که آنها پوسیده اند؟
پس این آیه نازل شد: بگو: «همان کسی آنها را زنده می کند که نخستین بار آنها را آفرید و او به هر آفرینشی دانا است».
در شأن نزول هفت آیه پایانی سوره مبارکه «یس» گفته شده است: این آیات در مقابل اشکال «أَبَى ابن خلف» نازل شده اند. اما باید دانست که این بحث در سوره های مختلف قرآن مطرح شده و صرف پاسخگویی به ابی ابن خلف نیست، بلکه به همهٔ مخالفان و منکران معاد جسمانی پاسخ می دهد.
خداوند سبحان در سوره مبارکه قیامت می فرماید:
(أَيَحْسَبُ الْإِنْسَانُ أَلَنْ نَجْمَعَ عِظَامَهُ * بَلَىٰ قَادِرِينَ عَلَى أَنْ نُسَوِيَ بَنَانَهُ). (3)
آیا انسان می پندارد که هرگز استخوان های او را گرد نمی آوریم. بله! ما قادریم که سر انگشتان او را موزون و مرتب کنیم.
هم چنین در سوره مبارکه نازعات نیز آمده است:
(يَقُولُونَ أَإِنَّا لَمَرْدُودُونَ فِي الْحَافِرَةِ * أَإِذَا كُنَّا عِظَامًا نَخِرَةً * قَالُوا تِلْكَ إِذًا كَرَّةً خَاسِرَةٌ * فَإِنَّمَا هِيَ زَجْرَةٌ وَاحِدَةٌ * فَإِذَا هُمْ بِالسَّاهِرَةِ). (1)
(منکران معاد) می گویند: آیا ما از قبر به دنیا بازگردانده می شویم؟ آیا آن هنگامی که استخوان های پوسیده شدیم (باز زنده می شویم؟) گفتند: اگر بازگشتی باشد، بازگشتی زیانبار است. پس همانا آن تنها یک فریاد است. ناگهان همه در عرصه محشر آشکار می شوند.
این آیات همه دربارۀ معاد جسمانی است. توجه به این آیات برای ابطال سخن منکران معاد جسمانی و قائلان به روحانی بودن معاد کافی است.
خداوند در این آیات شریفه به صراحت از زنده کردن استخوان های پوسیده سخن می گوید و منکران نیز از معاد چنین درکی داشتند که استخوان های پوسیده انسان در قیامت جمع می گردد و انسان زنده از قبر برانگیخته می شود.
و اساساً اشکال آنها همین بود که چه کسی می تواند این استخوان های پوسیده را بازگرداند، خداوند نیز در پاسخ نفرموده که کسی این استخوان ها را باز نخواهد گردانید و انسان ها به شکل دیگری برانگیخته خواهند شد و یا نفرموده است که تنها روح انسان در قیامت عود می کند. بلکه پاسخی که قرآن به منکران می دهد در راستای تثبیت بازگشت استخوان های پوسیده شده و معاد جسمانی است.
1) سوره نازعات، آیات 10 تا 14.
مرحوم طبرسی در کتاب شریف «احتجاج» از امام موسی بن جعفر علیه السلام، از امیرالمؤمنين على علیه السلام روایت می کند که یک یهودی از ایشان پرسید: ابراهیم با برهان نبوت و رسالت خود، کافری را مبهوت کرد آیا پیامبر شما نیز چنین کرده است؟
امام علیه السلام فرمودند: آری، چنین کرد. شخصی به نام ابی بن خلف جُمحی که رستاخیز را باور نداشت، نزد پیامبر صلی الله علیه واله وسلم آمد و استخوانی پوسیده را بدست داشت. پس آن را مالید و خرد کرد. سپس گفت: ای محمد! چه کسی این استخوان های پوسیده و کهنه را زنده می کند؟
آن گاه خداوند حضرت محمد صلی الله علیه واله وسلم را با آیات محکم خود به سخن درآورد و پیامبر صلی الله علیه واله وسلم با برهان نبوت خویش آن مرد را مبهوت کرد و فرمود: کسی آنها را زنده می گرداند که آنها را نخستین بار آفریده و او آگاه از همه مخلوقات است . پس آن مرد
مات و مبهوت بازگشت. (1)
خداوند می فرماید: انسانی که هیچ نبود و سپس از خاک و نطفه خلق شد و اینک با کمالاتی که از خدا دریافت کرده با خدا به دشمنی برخاسته و در مقابل رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم ایستاد و برای ما مثل می زند که چه کسی این استخوان های پوسیده را زنده می کند؟!
در این آیات هیچ دلیلی از سوی منکران معاد جسمانی برای استحاله آن ارائه نشده است، بلکه نهایت اشکال آنان صرف استبعاد و استعجاب است و خداوند در پاسخ آنها می فرماید: این کار هیچ بعد و تعجبی ندارد و کاملاً امری ممکن است.
به عبارت دیگر پاسخ استبعاد منکران این است: خدایی که قادر است این مخلوقات را لامن شی بیافریند همو می تواند استخوان های پوسیده شده را نیز مجدداً گرد آورد و آنها را زنده محشور کند.
1) الاحتجاج ، ص 213.
مهم ترین دلیل بر امکان معاد جسمانی نیز تحقق آن؛ یعنی زنده شدن مردگان در دنیا است.
داستان حضرت عزیر علی نبینا و آله و علیه السلام و نیز داستان زنده شدن پرندگان حضرت ابراهیم علیه السلام از وقوع این امر یعنی زنده شدن مردگانی که بدن های آنها متلاشی شده بود خبر می دهد.
در ادامه به نقل و تبیین این داستان های قرآنی می پردازیم.
خدای متعال داستان حضرت عزیر نبی علیه السلام (1)را این گونه بیان فرموده است:
(أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَى قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّى يُحْيِي هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ فَانْظُرْ إِلَى طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَانْظُرْ إِلَى حِمَارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ وَانْظُرْ إِلَى الْعِظَامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ). (2)
یا مانند کسی که بر قریه ای گذر کرد درحالی که خانه های آن فرو ریخته بود. گفت: خداوند این ها را بعداز مرگشان چگونه زنده می کند؟ پس خداوند او را صد سال میراند سپس زنده اش کرد گفت چه مقدار درنگ کردی؟ گفت: یک روز یا قسمتی از روز.
گفت: بلکه صد سال درنگ کردی. پس به غذا و نوشیدنی خود نگاه کن که فاسد -
نشده است و به مرکب خویش نگاه کن. و ما تو را نشانه ای برای مردم قرار می دهیم. و به استخوان ها نگاه کن که چگونه آنها را به هم می آوریم، سپس آنها را گوشت می پوشانیم، پس وقتی برای او روشن شد گفت: می دانم که خداوند بر همه چیز قادر است.
خدای متعال به دنبال این آیه شریفه نیز داستان حضرت ابراهیم علیه السلام را نقل کرده و فرموده است:
(وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتَىٰ قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَلِ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًّا وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ). (1)
و آن گاه که ابراهیم علیه السلام گفت: ای پروردگار من! به من نشان بده که چگونه مردگان را زنده می کنی؟ گفت: آیا ایمان نیاوردی؟ گفت: چرا. اما می خواهم دلم مطمئن شود.
گفت: چهار پرنده بگیر و آنها را قطعه قطعه کن آن گاه در بالای هر قله ای جزئی از آنها را قرار بده، سپس آنها را صدا بزن با شتاب به سوی تو خواهند آمد؛ و بدان که همانا خداوند عزیز و حکیم است.
(قُلْ يُحْيِيهَا الَّذي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ).
بگو: همان کسی آنها را زنده می کند که نخستین بار آنها را آفرید و او به هر آفرینشی دانا است.
1) سوره بقره، آیه 26.
ضمیر «ها» در کلمه «یحیها» به عظام باز می گردد یعنی خداوند به پیامبر خود دستور می دهد که پاسخ این منکران را این گونه بده و با آنها جدال کن و بگو که همین استخوان های پوسیده را آن کسی زنده می کند که بار اول آن را ایجاد کرد.
نکته قابل توجه این است که خدای متعال به رسول خویش دستور جدال با این کافران و ملحدان را میدهد و به فرموده امام صادق علیه السلام این یکی از موراد جدال نیکو است، زیرا به وسیلهٔ این جدال شک و ادعای کافرین از بین می رود. (1)
به عبارت دیگر خداوند یادآور می شود کسی که مخلوقات را «لا من شيء» آفرید، حتی اگر این مخلوقات دچار تغییر و تحولات زیادی شوند و تجزیه گردند و به موجودات دیگری تبدیل شوند، همو می تواند مجدداً آنها را بازگرداند و خلقت نخستین از دوباره زنده کردن به مراتب سخت تر است.
امروزه از نظر دانش تجربی ثابت است که اجزای عالم (ماده) از بین نمی رود بلکه تجزیه می شود و از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شوند و آن کس که بار اول لا من شی مخلوقات را آفرید برای بار دوم نیز می تواند اجزای تجزیه شده و تبدیل شده و مخلوط شده آنها را جمع کند.
در توضیح این مطلب باید گفت: پیش از آن که خلقی در کار باشد خداوند هم ماده را خلق کرد و هم صورت ها را آفرید اما در بار دوم ماده موجود است و تنها صورت ها به هم ریخته است.
آیا کسی که هم ماده را آفریده و هم صورت ها را نمی تواند بار دیگر صورت های به هم ریخته را بازگرداند؟ بی شک پاسخ این سؤال مثبت است و چنان چه با فکر محدود بشر به این قضیه نگاه شود تردیدی نخواهد بود که بازگرداندن صورت های
1) تفسير المنسوب الى الامام الحسن العسكری علیه السلام، ص 527، ح 322.
به هم ریخته به ماده موجود به مراتب آسان تر از آفرینش «لا من شی» ماده و صورت است .
بی شک اعضای بدن انسان پس از مرگ متلاشی می شود و ممکن است هر جزئی از بدن آنها (با تبدیل شدن به خاک) به یک سرزمینی منتقل شده باشد.
خداوند با بیان این که او به هر خلقتی علیم است در واقع در صدد پاسخ به این اشکال است که چگونه خدا می تواند اجزای پراکنده شده هر انسانی را جمع کند؟
تعبير «و هو بكل خلق عليم»؛ او بر هر خلقی علیم است؛ بیانگر این حقیقت می باشد که خداوند سبحان می داند که هر استخوانی چگونه تجزیه شده، در کجا پراکنده شده و چگونه باید آن را بازگرداند.
(الَّذِي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَارًا فَإِذَا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ).
آن کسی که برای شما از درخت سبز آتش آفرید و شما به وسیله آن آتش می افروزید.
در این آیه شریفه نیز پروردگار متعال برای رفع استبعاد از امکان معاد جسمانی و برای اثبات قدرت مطلق خویش، مثال دیگری زده و فرموده است آن خدایی که می تواند از درخت سبز آتش بیافریند، همو می تواند مردگان را دوباره زنده کند.
سبزی درخت، حاکی از زنده بودن و وجود آب در شاخه ها و برگ های درخت است و می دانیم که آتش با آب تضاد دارد.
خداوند از آب آتش را بیرون می آورد و از دل آتش آب را بیرون می آورد.
در سوره مبارکه تکویر می فرماید:
(وَإِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ). (1)
و آن هنگام که دریاها آتش بگیرد.
در آیه مورد بحث نیز می فرماید: «خدا از درخت سبز آتش آفریده است».
مفسران گفته اند: در گذشته که در سرزمین حجاز گوگرد نبود و یا تهیه آن کار مشکلی بود و سنگ چخماق نیز یافت نمی شد عرب ها برای تولید آتش از چوب دو درخت «مرخ» و «عفار» استفاده می کردند و آن دو را بر هم می زدند تا آن که جرقه ای ایجاد می شد.
در «تفسیر المیزان» ذیل آیه مورد بحث آمده است:
«و این آیه شریفه در این صدد است که استبعاد از زنده کردن استخوان مرده را برطرف کند استبعاد از این که چگونه ممکن است چیزی که مرده است زنده شود، با این که مرگ و زندگی متنافیند؟
جواب می دهد: هیچ استبعادی در این نیست برای این که آب و آتش هم با هم متنافيند، مع ذلك خدا از درخت تر و سبز آتش برای شما قرار داده و شما همان آتش را شعله ور می کنید.
و مراد از «شجر» به طوری که در بین مفسرین معروف است درخت «مرخ » - به فتحه میم و و سکون را و خا - و درخت «عفار» - به فتحه عین - است که این دو درخت، چنین وضعی دارند که هرگاه به یکدیگر ساییده شوند مشتعل می گردند و در قدیم مردم برای تهیه آتش، قطعه ای از شاخهٔ این درخت و قطعه ای دیگر از شاخهٔ آن را می گرفتند، -
1) سوره تکویر، آیه 6.
و با این که سبز و تر بودند، «عفار» را در زیر و «مرخ» را روی آن قرار داده و به یکدیگر می ساییدند، و هردو به اذن خدا آتش می گرفتند.
پس مرده را زنده کردن عجیب تر از مشتعل کردن آتش از چوب تر نیست، با این که آب و آتش دو چیز متضادند». (1)
البته این تفسیر خلاصه در این دو نوع چوب خاص نمی شود و یکی از عوامل آتش سوزی جنگل ها نیز سایش و اصطکاک شاخه های درختان به یکدیگر در هنگام وزش بادهای شدید می باشد.
اگر هوا (اکسیژن) به این جرقه های آتش برسد آتش سوزی های گسترده ای در جنگل ها رخ می دهد و هر از چند گاهی اخبار آتش سوزی جنگل ها در نقاط مختلف دنیا به گوش می رسد که هیچ انسانی مقصر آن نبوده بلکه به عوامل طبیعی ایجاد شده است.
حاصل آن که خداوند در این آیه شریفه بیان می کند همان خدایی که از درخت سبز آتش می آفریند، همو قادر است که استخوان های پوسیده را گرد آورد و جسد متلاشی شده انسان را به حالت قبل بازگرداند.
درخت در مدت حیات خویش از نور خورشید انرژی دریافت می کند و با جذب کربن از هوا به ذخیره سازی انرژی و رشد و نمو می پردازد و هنگامی که درختی آتش می گیرد در واقع آن انرژی ذخیره شده است که آزاد می گردد و انرژی دریافت شده از خورشید را پس می دهد.
یعنی یک درخت در طول سال های متمادی از خورشید انرژی دریافت و ذخیره می کند و همۀ این انرژی را به یکباره به هنگام آتش گرفتن باز می گرداند.
1) ترجمه تفسير الميزان، ج 17، ص 167.
پس آن نور و حرارتی که در زمستان گرما بخش محیط زندگی انسان است همان نور و حرارت آفتاب تابستان بوده چوب و هر آن چه از خورشید دریافت کرده را بدون هیچ کاستی پس می دهد، اینجاست که معنای این جمله «همۀ انرژی های کره زمین از انرژی خورشید است»، بهتر فهمیده می شود.
پس به دو دلیل آیه شریفه مَثَل به چوب سبز زده؛ یکی به خاطر ظهور قدرت الهی برای آن که دو شی متضاد را کنار هم قرار داده و دوم به خاطر آن که چوب سبز زنده است و عمل ذخیره حرارت و انرژی را درون خود انجام می دهد. در نتیجه نمی توان گفت چیزی در این عالم معدوم می شود زیرا موجودات از حالی به حال دیگر و از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شوند.
آب در هنگام تبخیر از بین نمی رود و معدوم نمی شود، بلکه به صورت دیگری در می آید. آب هم چنین به دو عنصر هیدروژن و اکسیژن تجزیه می شود و با ترکیب مجدد این دو عنصر، دو مرتبه همان آب تولید می شود.
همه عناصر موجود در عالم این گونه هستند و بدن انسان نیز از همین عناصر تشکیل یافته و از این قاعده مستثنا نیست.
یعنی بعداز مرگ عناصر تشکیل دهنده جسد انسان تجزیه می شوند و خداوند می تواند با ترکیب آن عناصر مجدداً بدن او را بازگرداند. چنان که آهن ربا می تواند تکه ها و ریزه های آهن را از میان زباله های فراوان به سوی خود جذب و آنها را یک جا جمع کند همین طور امکان جذب اجزای متلاشی شده و پراکنده انسان نیز وجود دارد.
مرحوم شیخ صدوق قدس سره درباره اهمیت استفاده و بهره وری آتش در زندگی روزمرهٔ انسان ها روایتی را از امام صادق علیه السلام نقل می کند که فرمودند:
«قوام و بقای انسان در گرو چهار چیز است: آتش، نور، باد، آب.
انسان با آتش می خورد و می نوشد و با نور می بیند و می اندیشد و با باد می شنود و استشمام می کند و با آب لذت طعام و شراب را احساس می کند.
اگر آتش در معده نباشد غذا هضم نمی شود و اگر نور در چشم نباشد، انسان نه می تواند ببیند و نه بیاندیشد و اگر باد نباشد آتش معده ملتهب نمی شود».
مفضل بن عمر گفت: از امام صادق علیه السلام درباره انواع آتش پرسیدم و حضرت فرمود: آتش چهار نوع است:
آتشی که می خورد و می نوشد.
آتشی که می خورد و نمی نوشد.
آتشی که می نوشد و نمی خورد.
آتشی که نمی خورد و نمی نوشد.
آتشی که می خورد و می نوشد همان آتش موجود در حیوانات و بشر است؛ و آتشی که می خورد و نمی نوشد همان آتشی است که ما آن را روشن می کنیم؛ و آتشی که می نوشد و نمی خورد همان است که از درخت بلند می شود؛ و آتشی که نه می خورد و نه می نوشد همان آتش قداحه و حُباحِب است. (1)
(أَوَلَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلَى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلَى وَهُوَ الْخَلاقُ الْعَلِيمُ).
آیا کسی که آسمان ها و زمین را آفرید توانا نیست که باز همانند آنها را بیافریند؟ آری [می تواند] و اوست آفریدگار دانا.
خدای متعال در این آیه شریفه از باب استفهام انکاری این پرسش را مطرح کرده -
1) الخصال، ص 227، ح 62؛ تفسیر القمی، ج 2، ص 193؛ الکافی، ج 1، ص 85، ح 3.
است: آیا آن کس که آسمان و زمین با آن همه وسعت و عجائب را خلق کرده، قادر نیست که بشر خلق کند و بار دیگر او را حیات بخشد، درحالی که او خلاق علیم است؟!
برهان قدرت یکی از براهین اثبات معاد می باشد. خداوند با اثبات قدرت مطلقهٔ خویش بر امکان و درستی معاد استدلال می فرماید.
قدرت مطلقه بدین معناست: پروردگار هر آن چه را که اراده کند، می تواند آن را محقق سازد و انجام دهد کسی که قدرت مطلقه دارد قادر است معاد را ایجاد کند و خلق را پس از مرگ زندگی دوباره ببخشد و آنها را محشور گرداند.
سؤال منکران معاد که در آیات قبلی مطرح گردید این بود: کیست آن که استخوان های پوسیده را زنده کند؟
خداوند در پاسخ به این پرسش و استبعاد؛ ابتدا با یادآوری خلقت نخستین انسان، قدرت خویش را به رخ کشید و فرمود: همان کسی که خلق را لا من شی ایجاد کرد و انسان را از نطفه ای بدبو و پست تکون داد همان می تواند اجزای پراکنده شده او را در قیامت گرد آورد و مجدداً او را زنده کند.
به بیانی دیگر قرآن کریم در پاسخ به منکران یادآور این نکته شده که آن کسی که بتواند برای اولین بارشیئی را بدون هیچ ماده اولیه ای ایجاد و ابداع کند و هم ماده و هم صورت را بیافریند همو قطعاً قادر است با وجود مواد اولیه مجدداً به او صورت دهد، هر چند اجزای انسان پراکنده شده باشند.
سپس در ادامه باز هم نمونهٔ دیگری از قدرت خود را یادآور می شود و می فرماید: آن کس که قادر است از درخت سبز آتش ایجاد کند قطعاً می تواند استخوان های پوسیده شده را مجدداً احیا کند.
در آیه مورد بحث نیز دلیل دیگری بر اثبات قدرت مطلقه الهی ارائه شده و آن خلقت آسمان ها و زمین توسط اوست؛ یعنی کسی که آسمان و زمین (ستاره ها و سیاره ها و کهکشان ها و منظومه ها و...) را با بزرگی آنها و بسیاری آنها و بسیاری اجزاء آنها پدید آورده است، بدون شک قدرت و توانایی اعاده و برگردانیدن خلقت بشر را دارد.
خداوند سبحان این واقعیت را در قالب استفهام انکاری بیان می فرماید تا انسان با مراجعه به وجدان خویش این مطلب حق را تصدیق کند آنگاه بلافاصله از این استفهام جواب می دهد: آری اوست توانا بر زنده کرده و برگرداندن مردگان (وَهُوَ الْخَلاقُ الْعَلِيمُ).
خدای متعال در موضعی دیگر نیز آفرینش آسمان و زمین را بزرگ تر و سنگین تر از آفرینش بشر می داند و با استناد به قدرتش بر خلق آسمان ها و زمین به توانایی خود آفرینش انسان ها استدلال کرده و فرموده است:
(خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ): (1)
به یقین آفرینش آسمان ها و زمین از آفرینش مردم بزرگ تر است، ولی بیشتر مردم نمی دانند.
در سوره مبارکه نازعات نیز می فرماید:
(أَأَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقًا أَمِ السَّمَاءُ بَنَاهَا * رَفَعَ سَمْكَهَا فَسَوَّاهَا * وَأَغْطَشَ لَيْلَهَا -
1) سوره غافر، آیه 57.
وَأَخْرَجَ ضُحَاهَا * وَالْأَرْضَ بَعْدَ ذَلِكَ دَحَاهَا * أَخْرَجَ مِنْهَا مَاءَهَا وَمَرْعَاهَا * وَالْجِبَالَ أَرْسَاهَا * مَتَاعًا لَكُمْ وَلِأَنْعَامِكُمْ * فَإِذَا جَاءَتِ الطَّامَّةُ الْكُبْرى * يَوْمَ يَتَذَكَّرُ الْإِنْسَانُ مَا سَعَى). (1)
(ای منکران معاد)، آیا آفرینش شما (بعداز مرگ) سخت تر است یا آفرینش آسمان که خدا آن را بنا نهاد؟ سقف آن را (بدون هیچ پایه و ستونی) برافراشت و سامان داد. و شب آن را تاریک ساخت و روز آن را روشن قرار داد و زمین را پس از آن گسترد و پهن نمود. از آن آب و چراگاه را بیرون آورد و کوه ها را استوار ساخت. همه این ها برای بهره گیری شما و چهار پایان شماست. پس هنگامی که آن حادثه بزرگ بیاید. در آن روز انسان به یاد کوشش های خود می افتد.
خلقت آسمان و زمین با این همه عظمت قطعاً قابل مقایسه با زنده کردن مردگان نیست برای روشن تر شدن مطلب، ذکر مثالی از باب تقریب به ذهن، خالی از لطف نمی باشد.
بی شک نمی توان گفت مهندسی که بر ساخت اتومبیل مرسدس بنز پیشرفته از صفر تا صد آن را توانایی دارد، اما قادر به ساخت دوچرخه نیست.
شاعر می گوید:
نام احمد نام جمله انبیاء است *** چون که صد آید نود هم پیش ماست
آری! کسی که آسمان ها و زمین را آفریده هرگز از زنده کردن مردگان عاجز نیست.
زمین آن چنان با عظمت و گستره است که هرچه انسان در آن طی مسافت کند، باز هم نمی تواند جز اندکی از پهنۀ آن را بپیماید. خورشید یک میلیون و سیصد هزار -
1) سوره نازعات، آیات 27 تا 35.
برابر زمین است و چه بسیارند اجرام آسمانی بزرگتر از خورشید که همه در یک منظومه (منظومه شمسی) قرار دارند و این منظومه در برابر کل آسمان دنیا هم چون میدان کوچکی است که چند کرۀ کوچک (توپ) وسط آن انداخته اند.
هزاران کره و منظومه یک کهکشان را تشکیل می دهند و فقط در آسمان دنیا چند صد کهکشان و سیاه چاله وجود دارد و این همه عظمت با دقت و ظرافتی شگفت انگیز همراه است.
در مصنوعات بشری معمولاً هرچه شیئی بزرگتر باشد دقت و ظرافت آن کمتر می شود ، اما خلق خدا این گونه نیست و اجرام آسمانی در عین عظمت شگفت آور، ظرافتی شگفت آورتر دارند.
لذا خداوند می فرماید: «آیا کسی که آسمان ها و زمین را خلق کرده قادر نیست مثل انسان ها را بیافریند. آری می تواند درحالی که او به هر خلقی علیم است».
کلمۀ «مثلهم» در آیه مورد بحث موهم آن است که در معاد نه همین جسم عنصری دنیوی، بلکه مثل آن باز می گردد و اگر قرار بود خود آن جسم بازگردد، باید می فرمود قادر هستیم خود آن را ابتدا خلق کنیم نه این که مثل آن را خلق می کنیم.
مرحوم شیخ طبرسی قدس سره در کتاب گران سنگ «مجمع البیان» به این اشکال اشاره کرده و پیرامون آن به بحث پرداخته و مرحوم صاحب «الميزان» بحث ایشان را تکمیل نموده است، (1)سایر مفسران نیز در این رابطه مباحثی ارائه داده و قلم فرسایی کرده اند.
مسأله این است که انسان در طول زندگی خود در دنیا دچار تغییرات فراوانی می شود و جسم او هر روز در حال تغییر و تحول است، (2)درحالی که ثبات شخصیت -
1) تفسير مجمع البيان، ج 8، ص 679؛ تفسير الميزان، ج 17، ص 112 - 113.
2) خدای تعالی نیز به تحولات بدن انسان در طول زندگی اشاره کرده و فرموده است: (اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن ضَعْفِ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ ضَعْفِ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفًا وَ شَيْبَةٌ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَ هُوَ الْعَلِيمُ الْقَدِيرُ)؛ خداوند آن کسی است که شما را ناتوان آفرید، سپس بعداز ناتوانی نیرو داد، سپس بعداز نیرومندی ناتوانی و پیری قرار داد، او هر گونه که اراده کند می آفریند و او دانای توانا است. (سوره روم، آیه 54).
در طول عمر از طفولیت تا کهن سالی و در حالات مختلف قابل وجدان است.
به عنوان مثال: کسی که مثلاً دست و پاهای خود را از دست داده به روشنی می یابد که او همان شخصی است که پیشتر دارای دست و پا بود هم چنین یک پیرمرد هفتاد ساله پایتخت نشین، می داند که او همان چوپان شصت سال پیش در فلان روستا است.
همه این ها حاکی از آن است که نفس ناطقه انسان مجرد است و دچار تغییر نمی شود. هم چنین تردیدی نیست که با مرگ انسان نفس (روح) از بدن او جدا می شود و در عوالم خود سیر می کند تا زمانی که قیامت برپا شود.
در قیامت مجدداً این روح باید به بدن عود کند اما بدنی که روح بدان عود می کند کدام بدن است؟ بدنی که فرد در کودکی و نوجوانی داشته یا بدن او در پیری و کهن سالی؟
اما بعداز مرگ حتی در آخرین لحظات عمر بدن انسان نیز پوسیده می شود و از بین می روند و عناصر بدن مدام در چرخهٔ طبیعت تجزیه و ترکیب می شوند و از صورتی به صورت دیگر مبدل می گردند و سلول های قبل می میرند و سلول های جدید متولد می شوند.
پس چنان چه در قیامت این عناصر مجدداً جمع گردند و با ترکیب آنها جسمی ایجاد شود، آن بدن مسلماً غیر از بدن هایی خواهد بود که انسان در دنیا داشته است. پس بدن انسان در آخرت همان بدن دنیایی او نیست، بلکه مثل آن است.
لذا آن کس که در دنیا دچار آفت و نقصی در بدن بوده در آخرت سالم محشور می شود، کسی که در سن پیری در گذشته جوان محشور می شود یا بالعکس، فردی که بینا بوده در آخرت کور محشور می شود و فرد نابینا در آخرت با دیده بینا ظهور می کند.
اما برخی از منکران معاد جسمانی این آیه را به عنوان مؤید انتخاب کرده و می گویند جسم از بین رفته دیگر باز نمی گردد و اصلاً نیازی به جسم نیست ملاک بلکه روح آدمی باشد.
در پاسخ باید گفت: این سخن با ظاهر آیات قرآن کریم معارض است، خصوصاً در همین آیات گذشته صراحتاً می فرماید: خداوند همان استخوان های پوسیده را مجدداً زنده می کند و اصلاً شأن نزول این آیات مبارکات برای جواب پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم به همین مسأله است.
نتیجه این شد؛ خداوندی که آسمان و زمین را با آن عظمت و دقت و ظرافت آفریده، قادر است مثل بدن های دنیوی انسان را در قیامت بیافریند و در قدرت او شکی نیست، زیرا او هم خلاق است و هم علیم.
«خلاق» صیغهٔ مبالغه است و از این واقعیت حکایت دارد که همه خلق ها به دست اوست، پس نباید در خلقت بدن در آخرت تردید کرد.
هم چنین تردید در چگونگی جمع آوری عناصر پراکنده ای که مدام درحال تجزیه و ترکیب بوده اند نیز جایز نیست زیرا خداوند علیم است و به همه امور و به ماکان و ما يكون وما هو كائن علم دارد.
(إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ).
همانا امر او چنین است که هرگاه چیزی را اراده کند جز این نیست که به او بگوید: «باش»، پس موجود می شود.
خدای متعال برای این که قدرت خود را هرچه بیشتر و روشن تر به رخ بکشد و قدرت مطلقه خود را بیان کند، می فرماید: «امر خدا چنین است که هرگاه چیزی را اراده کند به او می گوید: کن موجود باش»، پس بلافاصله فيكون «موجود می شود».
«شيئاً» نکره است و شامل همه مخلوقات و موجودات می شود. پس اگر خداوند هر امری را - بدون استثنا - اراده کند به محض اراده الهی آن شیء محقق می شود.
یعنی ما بین اراده و وقوع شیء هیچ چیزی فاصله نیست و به تعبیر دیگر «ارادته ایجاده»، و اراده خداوند همان فعل است نه چیز دیگر. (1)
محمدبن يعقوب کلینی از صفوان بن یحیی نقل می کند به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کردم: از قدرت اراده خداوند و قدرت مخلوقات مرا آگاه کن.
حضرت فرمودند: ارادۀ مخلوقات همان وجدان و درون است و آن چه که پس از آن به فعلیت در می آید، اما دربارهٔ اراده الهی باید گفت ارادهٔ او به منزله به فعلیت رسیدن آن است نه شکل دیگر؛ زیرا خداوند تأمل نمی کند و تصمیم نمی گیرد و تفکر نمی کند و این صفات مخصوص مخلوقات است و از آن ذات مقدس منتفی است.
پس اراده خداوند همان فعلیت است نه چیز دیگر او می گوید: باش، پس می باشد بدون آن که لفظی را به کار برد و یا این که با زبان سخن بگوید و بی آن که تصمیم بگیرد و اندیشه کند و برای اراده خداوند کیفیتی وجود ندارد؛ همان طور که خداوند کیفیت ندارد.
پس پاک و منزه است خدایی که ملکوت همۀ اشیاء به دست اوست و همه به سوی او بازگردانده می شوند. (2)
خداوند دو اراده دارد:
اراده تکوینی.
اراده تشریعی.
چنان که پیشتر هم گفتیم ارادهٔ تشریعی خداوند آن است که تحقق آن مشروط به ارادۀ غیر می باشد، یعنی خداوند برای تحقق اراده تشریعی خود اراده بندگان را واسطه قرار داده است.
مثل آن که ما نخواهیم کاری را شخصاً انجام دهیم و انجام آن را به فرزند خویش واگذار کنیم در این صورت هرچند اراده ما بر انجام آن کار تعلق گرفته اما مراد، با واسطه محقق می شود.
خداوند اراده کرده که بندگان نماز بخوانند و مراد او که اقامه صلوات است با واسطهٔ بندگان محقق می شود. اگر بندگان نماز بخوانند مراد حاصل می شود و اگر نماز را ترک کنند مراد تحقق نمی یابد.
اما ارادۀ تکوینی خداوند هرگز از مراد تخلف نمی کند چون بین اراده تکوینی و مراد واسطه ای نیست.
برخی آیات قرآن از جمله آیه 185 سوره بقره بر ارادهٔ تشریعی خداوند دلالت می کند:
(يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ). (1)
خداوند برای شما آسانی می خواهد و برای شما دشواری نمی خواهد.
براساس این آیه شریفه که احکام صوم را بیان می کند، اراده تشریعی خداوند بر آن است که دستورات و احکامی وضع شوند که انسان ها به سختی نیفتند. پس در این نوع اراده امکان دارد آن چه خدا اراده کرده است، اتفاق نیفتد.
1) سوره بقره، آیه 185.
اما آیات قرآن که دربارۀ ارادۀ تکوینی است، بیان می کند هرگاه اراده خداوند به فعلی تعلق گیرد آن فعل بلافاصله و بی قید و شرط محقق می شود. از جمله آن که در سوره نحل می فرماید:
(إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَيْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَن نَّقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ). (1)
ما وقتی چیزی را اراده کنیم همین قدر که به آن می گوییم: باش، بی درنگ موجود می شود.
ارادۀ تکوینی گاه به امر آنی تعلق می گیرد و گاه به امر تدریجی و تأخیری و تعلیقی تعلق می گیرد.
اگر خداوند اراده کند که امری بی درنگ محقق شود چنان خواهد شد و اگر اراده کند که امری به تدریج و طی فرایندی خاص محقق شود، همان طور خواهد شد.
مثلاً اراده تکوینی خدا بر این قرار گرفته که دانه گندم با اسباب و شرایط خاص و فرایندی که در خود او قرار داده است، به تدریج رشد کند و محصول بدهد.
اسباب و شرایط و مراحلی که لازم است برای تولید گندم طی شود، همه اموری هستند که خود خدا اراده فرموده و او آن اسباب و شرایط و مراحل را قرار داده است، لذا هرگاه اراده کند این اسباب و شرایط و مراحل را بر می دارد و آن چه را که پیشتر طی فرایندی به تدریج محقق می شد، اینک به صورت آنی آن را محقق می سازد و یا اسباب و شرایط قبلی را بر می دارد و شرایط جدیدی قرار می دهد.
مثلاً اراده خداوند بر این تعلق گرفته است که فرزند آدم از طریق ازدواج زن و مرد -
1) سوره نحل، آیه 40.
و نكاح تكوّن یابد اما در مورد حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام این شرایط و اسباب را تغییر داد و نیز شرایط را برای مریم علیها السلام چنان تغییر داد که از درخت خشکیده نخل، رطب تازه برداشت کند.
هم چنین به نطق آمدن کودک اسباب و شرایطی لازم دارد که خداوند این اسباب و شرایط را در مورد حضرت عیسی علیه السلام تغییر داد تا او در گاهواره بسیار شیوا و حکیمانه سخن بگوید.
خدای سبحان داستان تولد حضرت عیسی علیه السلام و برداشت رطب تازه از نخل خشکیده توسط حضرت مریم علیها السلام و نیز سخن گفتن نوزاد تازه متولد شده را در آیات
زیر از سوره مبارکه مریم بیان فرموده است:
(فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَكَانًا قَصِيًّا * فَأَجَاءَهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ يَا لَيْتَني مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَكُنْتُ نَسْيًا مَنْسِيًّا * فَنَادَاهَا مِنْ تَحْتِهَا أَلَّا تَحْزَنِي قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا * وَهُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيْكِ رُطَبًا جَنِيًّا * فَكُلِي وَاشْرَبِي وَقَرِّي عَيْنًا فَإِمَّا تَرَينَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَدًا فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمَنِ صَوْمًا فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنْسِيًّا * فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهَا تَحْمِلُهُ قَالُوا يَا مَرْيَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَيْئًا فَرِيًّا * يَا أُخْتَ هَارُونَ مَا كَانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ وَمَا كَانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا * فَأَشَارَتْ إِلَيْهِ قَالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا * قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا * وَجَعَلَني مُبَارَكًا أَيْنَ مَا كُنْتُ وَأَوْصَانِي بِالصَّلاةِ وَالزَّكَاةِ مَا دُمْتُ حَيًّا * وَبَرًّا بِوَالِدَتي وَلَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّارًا شَقِيًّا * وَالسَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أَبْعَثُ حَيَّا * ذَلِكَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِي فِيهِ يَمْتَرُونَ). (1)
1) سوره مریم، آیات 22 الی 34.
پس مریم به او باردار شد و او را به جایی دور دست کنار داد. پس درد زایمان او را به کنار نخلی کشاند، گفت: ای کاش پیش از این مرده بودم و به کلی فراموش شده بودم. پس از زیر پایش او را صدا زد غمگین مباش! پروردگارت زیر پای تو چشمه آبی قرار داده است.
و این نخل را به طرف خود تکان بده رطب تازه ای بر تو فرو می ریزد. پس بخور و بنوش و چشم خود را روشن بدار و هرگاه کسی از انسان ها را دیدی، با اشاره بگو من برای خدای رحمان روزه سکوتی را نذر کرده ام، پس امروز با هیچ انسانی سخن نمی گویم.
پس مردم در لی که عیسی را برداشته بود او را نزد قوم خود آورده و گفتند: ای مریم! کار عجیب و بدی انجام داده ای، ای خواهر هارون! پدر تو مرد بدی نبود و مادرت نیز زن بدکاره ای نبود. مریم به عیسی اشاره کرد، گفتند: چگونه با کسی که در گاهواره است سخن بگوییم.
عیسی گفت: همانا من بنده خدا هستم. او به من کتاب عطا فرموده و مرا پیامبر قرار داده است و مرا هرکجا که باشم پربرکت قرار داده و تا زمانی که زنده هستم مرا به نماز و زکات سفارش کرده است. و مرا نسبت به مادرم به نیکی سفارش کرده و مرا ستمکار و بدبخت قرار نداده است.
و سلام خدا بر من در آن روز که متولد شدم و در آن روز که بمیرم و در آن روز که زنده برانگیخته شوم این است عیسی پسر مریم سخن حقی که در آن تردید می کنند.
پس اگر اراده تکوینی خداوند بر امری تعلق گیرد آن امر هرگز تخلف نمی پذیرد و اگر اراده او بر تحقق آنی امری تعلق گیرد آن امر بی درنگ محقق می شود و میان اراده و مراد او امر سومی نخواهد بود.
نمونه ای دیگر از اراده تکوینی خداوند امر او به آتشی بود که برای سوزاندن حضرت ابراهیم علیه السلام برافروخته بودند.
آن آتش به گونه ای بود که احدی جرأت و توان نزدیک شدن به آن را نداشت، لذا ابراهیم علیه السلام را با منجنیق به داخل آن پرتاب کردند. آتش به قدری مهیب و گسترده بود که چه بسا خاموش کردن آن ساعت ها و بلکه روزها زمان می برد، اما خداوند به آتش فرمود:
(يا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ). (1)
ای آتش! برای ابراهیم علیه السلام سرد و سلامت شو.
آتش بلافاصله سرد و سلامت گردید.
خدای متعال در سوره مبارکه بقره نیز به تحقق بی درنگ اراده آنی خویش اشاره کرده و فرموده است:
(بَديعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِذَا قَضى أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ). (2)
پدید آورنده و مخترع آسمان ها و زمین است و هنگامی که به ایجاد امری حکم کند، جز این نیست که به آن می گوید: باش! پس می شود.
در این آیه به جای کلمهٔ «اراده» کلمهٔ «قضا» آمده است و هیچ منافاتی هم ندارد، چون قضا به معنای حکم می باشد و حکم و قضا و اراده در خدای تعالی، یک چیز است.
این حقیقت در آیات متعدد دیگری نیز بیان شده است، از جمله در آیه 47 سورهٔ مبارکه آل عمران و آیه 35 سوره مبارکه مریم. (3)
درباره اراده تکوینی خداوند در آیه مورد بحث که می فرماید: «هرگاه امری را اراده کند به آن می گوید: باش»، این سؤال به ذهن می رسد که آیا تحقق اراده خداوند مستلزم سخن گفتن اوست؟
به عبارت :دیگر آیا لازم است که خداوند ارادۀ خویش را در قالب فرمان «کن» ابراز کند؟
بدون تردید پاسخ منفی است و تحقق اراده پروردگار هیچ واسطه ای نمی خواهد و اراده او برای تحقق مراد کافی است و مراد از اراده تخلف ندارد.
جملهٔ «فیکون» بیانگر اطاعت آن شیء است که مورد اراده خداوند قرار گرفته و منظور این است به محض آن که هستی چیزی مورد اراده خدا قرار گیرد، بدون درنگ لباس هستی می پوشد. (1)
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در تبیین معنای «كُنْ فَيَكُونُ» و تحقق اراده تکوینی خداوند سبحان می فرمایند:
يَقُولُ لِمَنْ أَرَادَ كَوْنَهُ كُنْ فَيَكُونُ لَا بِصَوْتٍ يَقْرَعُ وَلَا بِنِدَاءٍ يُسْمَعُ وَإِنَّمَا كَلَامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلُ مِنْهُ أَنْشَأَهُ وَ مَثَّلَهُ لَمْ يَكُنْ مِنْ قَبْلِ ذَلِكَ كَائِناً وَلَوْ كَانَ قَدِيماً لَكَانَ إِلَها ثَانِيا. (2)
خداوند سبحان به آن چه که تحقق اش را اراده کند می گوید: باش، پس موجود می شود گفتن خدا به ایجاد صدایی که به گوش می خورد و یا به ندایی که شنیده می شود نیست، و همانا کلام خدای سبحان فعلی از ناحیه اوست که آن -
را انشاء می کند و تمثل می بخشد قبل از آن هیچ کائنی نیست و چنان چه کائنی قدیم باشد قطعاً اله دومی محسوب می شد.
پس کلام در آیه مورد بحث کلامی تمثیلی است.
بنابراین برای تحقق مراد خداوند نیاز به گفتن هیچ لفظی نیست، چرا که اگر ایجاد خلق مستلزم گفتن کلامی باشد، آن کلام نیز خود مخلوقی است که به اراده و کلام دیگری نیاز خواهد داشت و همین طور آن اراده و کلام نیز اراده و کلام دیگری می خواهد و ایجاد یک شی مستلزم سلسله ای بی پایان از اراده ها و الفاظ خواهد شد و این استحاله دارد و باطل است.
به علاوه پیش از ایجاد خداوند چیزی نیست تا پروردگار به آن امر کند و بفرماید: باش. به عبارت دیگر اگر پیش از امر خدا به موجود شدن چیزی آن چیز موجود باشد، خطاب خدا لغو خواهد بود و اگر معدوم باشد باز هم لغو است و خطاب به معدوم معنا ندارد.
در نتیجه براساس این دو برهان که بیان شد (برهان تسلسل و برهان خلف) تحقق امر الهی به گفتن کلمۀ «کُن» وابسته نیست و صرف اراده خدا برای تحقق مراد کفایت می کند.
پس تعبیر «کُن» فقط از باب تمثیل است، به خاطر بلیغ تر بودن مفهوم آن در آن چه اراده فرموده و در این جاهیچ قول و سخنی نیست و فقط اخبار به حدوث و ایجاد چیزی است که اراده کرده مانند آیه (كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ)، (1)و آيه: (كُونُوا حِجَارَةً أَوْ حَدِيدٌ). (2)
از این نکته نباید غافل بود که آیه شریفه در مقام به رخ کشیدن قدرت مطلقه خداوند و استدلال به امکان معاد جسمانی با استناد به قدرت باری تعالی است و این نکته ای است که پیش از این هم بیان شد.
به عبارت دیگر؛ خداوند درصدد بیان این واقعیت است: آن کس که چنین سلطنتی دارد و برای تحقق مرادش صرف اراده او کافیست، قطعاً می تواند اجزای متلاشی شده و پراکنده شده بدن انسان ها را بعد از مرگشان دوباره گرد آورد و جسم دنیوی آنان را مجدد ایجاد کند و روح انسان را به آن بدن بازگرداند.
(فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ).
پس [از هر عیب و نقصی] پاک و منزه است کسی که فرمانروایی هر چیزی به دست اوست، و به سوی او بازگردانده می شوید.
آخرین آیه از سوره مبارکه «یس» خداوند را از هر عیب و نقصی پاک و مبرا دانسته است.
«سبحان» مصدر است (1)و تسبیح پروردگار با مصدر، بیانگر این است که او از هر عیب و نقص و حدی منزه می باشد.
تمام مخلوقات محدودند و کمالات آنها نیز حد دارد؛ علم ما ، قدرت ما، حيات ما و سایر کمالات و دارائی های ما همه و همه محدودند، اما علم و قدرت و حیات و تمام -
1) مفردات الفاظ القرآن، ص 393؛ النهايهة في غريب الحديث و الأثر، ج 2، ص 331.
اوصاف و اسماء ذات حضرت حق (اعم از نود و نه اسم مجرد و هزار اسم مرکب) بی حد و حصر هستند زیرا هر حدی نقص است و خدای عز اسمه از هر نقصی مبراست.
خدای متعال می فرماید:
(سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ)؛ (1)
منزه است پروردگار تو، پروردگار عزت و قدرت از آن چه آنان توصیف می کنند.
و نیز می فرماید:
(سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ). (2)
خداوند از آن چه شریک او قرار می دهند منزه و برتر است.
در آیه مورد بحث می فرماید:
(فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ).
پس منزه است آن کس که ملکوت هر چیزی به دست اوست و به سوی او بازمی گردید.
«ملکوت» از ملک گرفته شده است و مُلک به معنای سلطنت بر ملک است؛ (3)کسی که بر ملکی سلطنت پیدا کند دارای مُلک است و به او ملک گفته می شود.
خدای متعال می فرماید:
(تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ). (4)
مبارک است خدایی که سلطنت به دست اوست.
ملکیت هر چیزی و هرکسی که قدرتی دارد از آن اوست و غیر خدا به اذن و تملیک او به اموال خود تسلط دارند «الناس مسلطون على اموالهم»، و صد البته که همه مردم همواره بر تمام اموال خود مسلط نیستند، چه بسا عده ای مهجور می شوند و چه بسا گروهی مفلس می شوند و سلطنت ندارند.
خلاصه این که انسان ها در برهه ای از زمان بر مقدار محدودی از اموال مسلط می شوند؛ اما سلطنت و ملکوت هر چیزی همواره به دست قدرت خداوند است و ملكيّت مخلوقات به صورت اعتباری و مالکیت الهی به نحو حقیقی است.
به این نکته نیز باید توجه داشت که ملک اعم از اموال است. بسیاری از دارائی ها مال به حساب نمی آیند، اما ملک هستند مثلاً یک دانه ارزن یا یک دانه گندم مال به حساب نمی آید و کسی در قبال آنها مالی نمی دهد، اما همان یک دانه گندم ملک است و نمی توان بدون اذن مالک در آن تصرف کرد، در نتیجه ملک فراتر از مال است.
«ملکوت» نیز عبارت است از شدت و قوت ملک، به عبارت دیگر ملکوت نهایت مبالغه در ملک است. مثل «رحموت» که به معنای نهایت رحمت است و مثل «طوغوت» که اعلال می گردد و طاغوت گفته می شود، به معنای نهایت طغیان است.
حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند:
«هنگامی که حضرت موسی علیه السلام وارد سرزمین طور شد، با پروردگار خویش به نجوا و مناجات پرداخت و عرض کرد: خدایا! خزانه های خویش را بر من نمایان کن.
پروردگار در جوابش فرمود: همانا خزانه های من، در این است که هرگاه چیزی را اراده کنم به او می گویم باش، پس او موجود می شود». (1)
1) التوحيد للصدوق، ص 133، ح 17.
حاصل آن که «ملکوت کل شی» به معنای نهایت سلطنت بر هر چیزی می باشد.
«شیء» لفظ عامی است که همه چیز را در بر می گیرد و لفظی عام تر از شیء نیست، و اگر «کل» به «شیء» اضافه شود بیانگر فراگیری و شمول مطلق است.
پس بر اساس این آیه شریفه سلطنت همه اشیاء به نحو کامل و تمام و مالکیت و حاکمیت بی قید و شرط در همه چیز از آن ذات حضرت قدوس است.
در دعای روز اول ماه رمضان به خداوند عرضه می داریم:
(الْبَاسِطِ بِالْجُودِ يَدَهُ الَّذِي لَا تَنْقُصُ خَزَائِنُهُ وَلَا يَبِيدُ مُلْكُهُ وَلَا تَزِيدُهُ كَثرَةٌ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَكَرَما). (1)
دست او به بخشش باز است کسی که خزائن او دچار کمبود نمی شود و ملک او پایان نمی پذیرد و زیادی بخشش جز بر جود و کرم او نمی افزاید.
و نیز عرضه می داریم:
(إِنَّهُ لَا تَنْقُصُكَ الْمَغْفِرَةُ وَلَا تَضُرُّكَ الْمَوْهِبَة). (2)
به راستی که مغفرت چیزی از تو کم نمی کند و موهبت به تو ضرری نمی زند.
خداوند قادر و وهاب و فیاضی است که هرچه به بندگان عطا کند از خزائن او چیزی کم نمی شود چرا که خزائن و ملکوت همه چیز به دست اوست و مثل آن مَثَل علم است اگر کسی آن چه را که می داند به دیگران تعلیم کند آیا از علم او چیزی کم می شود؟
خداوند سبحان پس از آن که بر مالكيت على الاطلاق خویش بر همه اشیاء تاکید فرمود، در ذیل آیه یادآور می شود که همۀ شما به سوی او بازگردانده می شوید و در روز قیامت بر می گردید به جایگاهی که هیچ کس جز پروردگار مالک چیزی نیست.
پس اگر در دنیا به صورت ظاهری انسان ملکیتی داشته باشد، همه آنها را می گذارد و با دست خالی در پیشگاه ملکوت مطلق حاضر می شود و آن گاه یا عطایا و ثواب می دهد به خاطر بندگی و اطاعت در دنیا و یا آن که عقاب و کیفر می دهد به سبب معصیت و تبعیت از شیطان.
پس اگر انسان های جاهل در دنیای کوچک خود مالکیت مطلقه الهی را متوجه نشوند، اما در هنگام بازگشت به سوی او در عرصۀ قیامت که همه چیز از آن اوست درک معنای ملکوتیت بر همگان آشکار است.
الحمدالله اولاً وآخراً وصلّى الله على محمد وآله الطاهرين.
آيات الاحكام (تفسير شاهى): ابو الفتح بن محذوم جرجانی، نشر نوید، چاپ اول، تهران 1362 ش.
آیینه یقین (ترجمه کشف اليقين): علامه حلی، ترجمه مجتبی علوی، مؤسسه انتشارات هجرت، چاپ اول، قم، 1374 ش.
الاتقان في علوم القرآن: سیوطی، عبدالرحمن بن ابی بکر، دارالکتب العربي، چاپ دوم، بیروت، 1421ق.
اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات: شیخ حر عاملی، ناشر اعلمی، چاپ اول، بیروت، 1425 ق.
الاحتجاج على أهل اللجاج: طبرسی، احمد بن علی، نشر مرتضی، چاپ اول، مشهد، 1403 ق.
إحقاق الحق و إزهاق الباطل: قاضی نورالله، مكتبة آية الله المرعشي النجفي، قم، 1409 ق.
احکام القرآن: ابن عربی، محمدبن عبد الله، دار الجیل، بیروت، چاپ اول، سال 1408 ق.
الاختصاص: مفيد، محمدبن محمد، 413 ق، غفاری، الموتمر العالمي لالفية الشيخ المفيد، ایران، قم، چاپ اول، 1413ق.
اختیار مصباح السالكين: ابن میثم، آستان قدس رضوی، مشهد مقدس، 1366 ش.
اختيار معرفة الرجال: محمدبن عمر كشی، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، چاپ اول، قم، 1363 ش.
الاداب الدينية للخزانة المعينية: طبرسی، فضل بن حسن، ترجمه عابدی، زائر، قم، 1380 ش.
الاربعين فى امامة الأئمة الطاهرين: محمد طاهربن محمد حسین شیرازی قمی، تحقیق سید مهدی رجایی، ایران، 1418 ق.
ارشاد الاذهان في تفسير القرآن: محمد سبزواری، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت، چاپ اول، 1419ق.
ارشاد القلوب: دیلمی، حسن بن محمد، دار الاسوه للطباعة والنشر، تهران، 1375 ش.
از جهان های دور: برونو بورگل، ترجمه کاظم انصاری، نشر نیل، تهران، 1349 ش.
اساس البلاغة: محمودبن عمر زمخشری، ناشر دار الصادر، چاپ اول، بیروت، 1979م.
اسرار الحكم: ملاهادی سبزواری، مطبوعات دینی، چاپ اول، ایران، 1383 ش.
اسرار نامه عطار نیشابوری: فریدالدین عطار نیشابوری، تصحیح محمد رضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، تهران، 1386 ش.
اصطلاحات الفنون والعلوم: تهانوى، محمد على بن على، مكتبة لبنان ناشرون، بیروت، چاپ اول، 1996 م.
الاصفي في تفسير القرآن: محمدبن شاه مرتضی فیض کاشانی، بوستان کتاب، قم، 1387 ش.
الاصول الستة عشر: عده ای از علماء، دار الشبسترى للمطبوعات، قم، چاپ اول، 1363 ش.
اطيب البيان في تفسير القرآن: طيب سيد عبدالحسین، انتشارات اسلام، تهران، چاپ دوم، 1378 ش.
الاعتبار وسلوة العارفين: الإمام الموفق بالله الحسين بن إسماعيل الجرجاني المتوفي سنة 430 ه ، سنة الطباعة: 2001.
اعتقادات الامامية: ابن بابويه، محمدبن علی، کنگره شیخ مفید، چاپ دوم، قم، 1414ق.
اعراب القرآن: احمدبن محمدالنحاس، دارالکتب العلمیه، بیروت، چاپ اول، 1421ق.
اعلام الدین: دیلمی، حسن بن محمد، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، چاپ اول، قم، 1408 ق.
اعلام القرآن: شبستری، عبدالحسین، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علیمه قم، چاپ اول، 1379 ش.
اعلام الوری: فضل بن حسن طبرسی، نشر اسلامیه، چاپ سوم، تهران 1390 ق.
اعيان الشيعه: حسن امین، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت - لبنان، 1403 ق.
إقبال الأعمال: ابن طاووس، على بن موسى، دار الكتب الإسلاميه، تهران، چاپ دوم، 1409 ق.
امالی: الامام احمد بن عیسی متوفی 247ق، سال چاپ 1410 ق.
الامالي: طوسی، محمدبن الحسن، دار الثقافة، قم، چاپ اول، 1414 ق.
الامالى: لابن بابويه، محمدبن عليّ، مكتبة الكتابچي، طهران، الطبعة التاسعة، 1384 ه.ش.
الامالی: مفید، محمدبن محمد، کنگره شیخ مفید، قم، چاپ اول، 1413 ق.
الامان من أخطار الأسفار و الأزمان: ابن طاووس، على بن موسى، مؤسسة آل البيت علیهم السلام، قم، چاپ اول، 1409ق.
الامثل فى تفسير كتاب الله المنزل: ناصر مکارم شیرازی، مدرسة الامام علی بن ابی طالب علیه السلام، چاپ اول ایران - قم 1421ق.
الانتصارات الإسلامية فى كشف شبه النصرانية: سليمان بن عبد القوى بن الكريم الطوفي الصرصرى، أبو الربيع، نجم الدين، مكتبة العبيكان، الرياض، الطبعة الأولى، 1419ق.
الانوار البهيّه فى تواريخ الحجج الهيه: شیخ عباس قمی، دارالذخائر، قم، سال 1412 ق.
انوار التنزيل و اسرار التكويل: بیضاوی، عبدالله بن عمر، دار احیاء التراث العربي، بيروت، چاپ اول، 1998م.
أمالي المرتضى: علم الهدى، على بن حسین، دار الفكر العربي، قاهره، چاپ اول، 1998 م.
بحار الأنوار: مجلسی، محمد باقربن محمد تقى، دار إحياء التراث العربی، بیروت، چاپ دوم، 1403 ق.
بحر العلوم [تفسير السمرقندی]: نصربن محمد سمرقندی، دار الكتب العلمیة، چاپ اول، 1413ق.
البحر المحيط في التفسير: ابو حيان، محمدبن يوسف، مصحح صدقی محمد جميل، دار الفکر، چاپ اول، بیروت، 1420ق.
البحر المريد في تفسير القرآن المجيد: ابن عجیبه، ناشر حسن عباس زکی، چاپ اول، قاهره مصر، 1419ق.
بذل المجهود فى حل سنن أبي داود: الشيخ خليل أحمد السها رنفورى، مركز الشيخ أبي الحسن الندوى للبحوث والدراسات الإسلامية، الهند، الطبعة الأولى، 1427ق.
البراهين القاطعة: نصیرالدین طوسی، شارح محمد جعفر استرآبادی، مكتب الإعلام الإسلامي، قم، 1424ق.
البرهان فى تفسير القرآن: بحرانی سید هاشم، انتشارات موسسه البعثة، بيروت، 1419 ه.ق.
بشارة المصطفى لشيعة المرتضى: طبرى آملى، عماد الدين المكتبة الحيدرية، نجف، چاپ دوم، 1383 ق.
بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد صلى الله عليه واله وسلم: صفار، محمدبن حسن، مكتبة آية الله المرعشى النجفي، قم، چاپ دوم، 1404ق.
بلاغات النساء: ابي الفضل بن ابى طاهر احمد (ابن طيفور)، قم، الشريف الرضي، بی تا. .
البلد الأمين والدرع الحصين: كفعمی، ابراهیم بن علی عاملی، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، بیروت، چاپ اول 1418ق.
بهج الصباغه فى شرح نهج البلاغه: محمدتقى التسترى، دار امیرکبیر، 1997م.
بيان المعانى: آل غازی عبد القادر، مطبعة الترقي، سوریه دمشق، 1962م.
البيان في تفسير القرآن: خوئی، ابوالقاسم، مؤسسه احیاء آثار الامام الخوئی، چاپ اول، قم، ایران، 1413 ق.
تابش حق (تفسیر سوره حشر): علی مهدوی دامغانی، دلیل ما، چاپ اول، قم، 1397 ش.
تاج العروس من جواهر القاموس: حسینی زبیدی، محمد مرتضی، دارالفکر، بیروت، چاپ اول 1414 ق.
تاريخ الأمم والملوك: محمدبن جرير، محقق: ابراهیم، محمد ابوالفضل، بینا، بیروت - لبنان، چاپ دوم.
تاريخ دمشق: أبو القاسم على بن الحسن المعروف بابن عساكر، المحقق: عمروبن غرامة العمروى، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، 1415ه. - 1995.
تأويل الآيات الظاهرة: سيد شرف الدین حسینی استرآبادی، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1409 ق.
التبيان في تفسير القرآن: طوسی، محمدبن حسن، تصحیح عاملی، دار احیاء التراث العربي، چاپ اول، لبنان، 1476 ق.
التحرير والتنوير: محمد الطاهربن محمد عاشور التونسي، الدار التونسية للنشر - تونس، 1984ق.
تحف العقول: ابن شعبه حرانی، حسن بن علی، جامعه مدرسین، قم، چاپ دوم، 1404ق.
التحفة السنية: سيد عبدالله بن نورالدین جزائری، نسخ خطی، سال تحریر 1170، بینا، بی تا.
التحفة المهدية شرح العقيدة التدمرية: فالح بن مهدى الدوسرى، الجامعة الإسلامية بالمدينة المنورة، الطبعة الثالثة، 1413ق.
التحقيق في كلمات القرآن الكريم: مصطفوی، حسن، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، چاپ اول، 1368 ش.
تدوین القرآن: الشيخ على الكورانى العاملي، دار القرآن الكريم، الطبعة الأولى، 1418 ق.
التذكرة الحمدونية: محمدبن الحسن حمدون، دار صادر، بیروت، الطبعة الأولى، 1417ق.
ترتيب الأمالي الخميسية: يحيى بن الحسين الشجرى الجرجاني، تحقيق: محمد إسماعيل، دار الكتب العلمية، بيروت - لبنان، الطبعة الأولى، 1422ق.
ترجمه الامام علی بن ابی طالب علیه السلام من تاريخ دمشق: ابى القاسم على بن الحسن هبة الله شافعی معروف به ابن عساكر، مؤسسة المحمودي للطباعة والنشر، چاپ دوم، بیروت، 1978 م.
ترجمه تفسیر المیزان: موسوی همدانی سید محمد باقر، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چاپ پنجم، 1374 ش.
تفسیر ابن زمنين: أبي عبدالله محمدبن عبد الله بن أبي زمنين، الفاروق الحديثة، مصر - قاهره، الطبعة الأولى 2002م.
تفسير اثنا عشری: حسین بن احمد شاه عبدالعظیمی، نشر میقات، ایران، چاپ اول، 1363 ش.
تفسیر احسن الحدیث: قرشی بنابی، علی اکبر، مرکز چاپ و نشر بنیاد بعثت، تهران، چاپ سوم، 1377 ش.
تفسير الثعلبي: احمد ن ابراهيم ثعلبي، دار إحياء التراث العربي، لبنان - بيروت، 1422ق.
التفسير الحديث: دروزه، محمد عزه، نشر دار الغرب الاسلامی، چاپ دوم، بیروت لبنان 1421ق.
تفسير الخازن: علی بن محمد خازن، دارالكتب العلمية منشورات محمد على بيضون، چاپ اول، بیروت، 1415 ق.
تفسير العياشي: عیاشی، محمدبن مسعود، محقق رسولی محلاتی، انتشارات علمیه تهران، چاپ اول، 1380 ق.
تفسير القرآن الحكيم (تفسیر المنار): محمد رشيد بن على القلمونى الحسيني، الهيئة المصرية العامة للكتاب، 1990م.
تفسير القرآن العظيم: ابن كثير اسماعيل بن عمر، دار الکتب العلمیة، چاپ اول، بیروت 1419ق یا 1998م.
تفسير القرطبي (الجامع الاحكام القرآن): محمدبن احمد قرطبی، ناشر ناصر خسرو، چاپ اول، ایران، 1364 ش.
تفسیر القمی: قمی، علی بن ابراهیم، دار الکتاب الاسلامی، قم، چاپ سوم، 1404 ق.
التفسير الكبير: فخرالدین رازی، دار الفکر، چاپ اول، بیروت، 1981م.
تفسير المظهری: پانی پتی ثناء الله، مكتبة رشيدية پاکستان کویته، 1991م.
تفسير المنسوب بالإمام الحسن العسكرى علیه السلام: مدرسة الإمام المهدي علیه السلام، قم، الطبعة الأولى، 1409 ق.
التفسير المنير في العقيدة والشريعة والمنهج: وهبة بن مصطفى الزحيلي، دار الفكر المعاصر، دمشق، الطبعة الثانية، 1418 ق.
تفسير بيان السعادة في مقامات العبادة: گنابادی سلطان محمد، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، بیروت، 1408 ق.
تفسير خلاصة المنهج الصادقین: کاشانی، فتح الله بن شكرالله، اسلامیه، چاپ اول، تهران، 1363 ش.
تفسیر روایی البرهان: علامه سید هاشم بحرانی، مترجم رضا ناظمیان، کتاب صبح، چاپ دوم، تهران 1389 ش.
تفسير روح البيان: اسماعيل بن مصطفی حقی، دارالفکر، بیروت لبنان، بی تا.
تفسیر شریف لاهیجی: محمدبن علی اشکوری، دفتر نشر داد، چاپ اول، تهران، 1373ش.
تفسیر صافی: فیض کاشانی، مکتبه الصدر ایران - تهران، چاپ دوم، 1373 ش.
تفسیر فرات الكوفى: كوفی، فرات بن ابراهیم، مؤسسة الطبع والنشر في وزارة الإرشاد الإسلامی، تهران، چاپ اول، 1410ق.
تفسیر كنز الدقائق و بحر الغرائب: قمى مشهدی محمدبن محمد رضا، انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، تهران، 1368 ش.
تفسیر مجمع البیان: فضل بن حسن طبرسی، دارالمعرفه، بیروت، چاپ دوم، 1408 ق.
تفسیر معين للواعظين و للمتعظین: محمد هویدی بغدادی، منشورات ذوی القربی، ایران، چاپ پنجم، 1424ق.
تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين: کاشانی، فتح الله بن شکرالله، کتاب فروشی اسلامیه تهران، چاپ اول، 1336ش.
تفسير نور الثقلين: عروسی، علی بن جمعه، انتشارات اسماعیلیان، قم، چاپ چهارم، 1407 ق.
التفسير والمفسرون: حسين الذهبي، مكتبة وهبة، القاهرة - مصر، 1398 ق.
تفسير يحيى بن سلام: يحيى بن سلام بن أبي ثعلبة التيمى بالولاء، دار الكتب العلمية، بيروت - لبنان، الطبعة الأولى، 1425 ق.
التلخيص الحبير في تخريج أحاديث الرافعي الكبير: أبو الفضل أحمدبن على حجر العسقلاني (المتوفى: 852 ه.)، دار الكتب العلمية، الطبعة الأولى 1989م.
تنبيهات حول المبدأ والمعاد: الميرزا حسنعلى مرواريد، الآستانة الرضوية المقدّسة، الطبعة الثانيه، 1418 ق.
تنبيه الغافلين بأحاديث سيد الأنبياء والمرسلين: أبو الليث نصربن محمد السمرقندى دار ابن كثير، دمشق - بيروت، الطبعة الثالثة، 2000م.
التنويرُ شَرْحُ الجَامِع الصَّغِيرِ: محمدبن إسماعيل الكحلاني، المحقق محمد إسحاق محمد إبراهيم، مكتبة دار السلام، الرياض، الطبعة الأولى، 1432 ق.
التوحيد: ابن بابويه، محمدبن علی، انشارات جامعه مدرسین ایران - قم، چاپ اول 1398 ق.
التوصل إلى حقيقة التوسل: أبو غزوان، دار لبنان للطباعة والنشر، بيروت، الطبعة الثالثة، 1399 ق.
تهذیب الاحکام: طوسی، ابی جعفر محمدبن الحسن، تحقیق سید حسن موسوی خرسان، دار الكتب الاسلامية، تهران، چاپ چهارم، 1407ق.
التيسير بشرح الجامع الصغير: زين الدين محمد المدعو بعبد الرؤوف، مكتبة الإمام الشافعي الرياض، الطبعة الثالثة، 1408 ق - 1988م.
الثاقب في المناقب: ابن حمزه طوسی، محمدبن علی انصاریان ایران، قم، چاپ سوم، 1419 ق.
ثواب الاعمال و عقاب الاعمال: ابن بابویه، محمدبن علی، دار الشريف الرضى للنشر، قم، چاپ دوم 1407ق.
جامع الأحاديث: عبدالرحمن بن أبي بكر، جلال الدين السيوطي (المتوفى: 911 ه.) طبع حسن عباس زكي.
جامع الاخبار: شعیری تاج الدین انتشارات رضی، قم، 1363 ش.
جامع السعادات: محمد مهدی النراقی، مطبعة النعمان، البلد النجف الأشرف، حققه وعلق عليه: العلامة السيد محمد كلانتر.
جامع المدارك فى شرح المختصر النافع: الخوانسارى، السيد أحمد، تحقیق غفاری علی اکبر، مكتبة الصدوق تهران، چاپ دوم، 1355 ش.
جامع أحاديث الشيعة في أحكام الشريعة: إسماعيل المعزي الملایری، المهر، قم 1373 ش.
الجامع الشعب الايمان: بیهقی ابوبکر، احمدبن حسین (458 - 384 ق)، مكتبه الرشد، 1423ق.
الجامع للشرايع: الحلى، ابو زکریا نجیب الدين يحيى بن احمد إشراف: الشيخ جعفر السبحاني، موسسه سیدالشهداء علیه السلام، چاپ اول، 1405 ق.
الجديد في تفسير القرآن المجيد: سبزواری نجفی محمد بن حبيب الله، دار التعارف للمطبوعات، بیروت، 1406 ق.
جلاء الاذهان و جلاء الاحزان : حسین بن حسن جرجانی، بینا، بی جا، 1337 ش.
جمال الاسبوع بكمال العمل المشروع: ابن طاووس، نشر الشريف الرضی، قم، چاپ اول، 1330 ق.
جمع الوسائل في شرح الشمائل: على بن محمد أبو الحسن نورالدين الملا الهروى القارى، المطبعة الشرفية، مصر، 1318 ق.
الجواهر الحسان في تفسير القرآن: أبو زيد عبدالرحمن بن محمدبن مخلوف الثعالبي، دار إحياء التراث العربي، بيروت، الطبعة الأولى، 1418ق.
الجواهر السنية في الاحاديث القدسية: محمدبن الحسن بن على بن الحسين الحر العاملي، منشورات مكتبة المفيد، قم، ايران.
الجوهر الثمين في تفسير الكتاب المبين: شبر سيد عبدالله، مكتبة الألفين، كويت، 1407 ق.
حاشيه الصبان على شرح الأشموني لألفية ابن مالک: محمدبن الصبان الشافعي، دارالکتب العلميه، بیروت، 2004م.
الحاوى للفتاوى (في الفقه وعلوم التفسير والحديث والأصول والنحو والإعراب وسائر الفنون): جلال الدين عبدالرحمن بن أبى بكر السيوطى، دارالكتب العلمية - طبعة الاولى، بيروت لبنان، 1421 ه. - 2000م.
الحدائث الناظرة في أحكام العترة الطاهرة: بحرانی، یوسف بن احمد، مؤسسه النشر الاسلامي، چاپ اول، قم، 1363 ش.
الحلة السيراء: ابن الأبار، محمدبن عبدالله بن أبى بكر القضاعي، دار المعارف، القاهرة، الطبعة الثانية، 1985 م.
حياه القلوب : محمّدباقر بن محمّد تقی مجلسی ، نور محبت ، ایران، چاپ اول ، 1393ش.
حياة ما بعد الموت: السيد محمد حسين الطباطبائى، العتبة الحسينية المقدسة، قسم الشؤون الفكرية والثقافية، كربلا، الطبعه الثانيه، 1433 ق.
الخرائج و الجرائح: قطب الدین راوندی، سعيدبن هبة الله، مؤسسه امام مهدی عجل الله تعالى فرجه الشريف، قم، چاپ اول 1409 ق.
خريدة القصر و جريدة العصر: عماد الدين الكاتب الأصبهاني، المجمع العلمي العراقي، عراق - بغداد، چاپ اول، 1375 ق.
خصائص الائمه: شریف رضی محمّدبن حسین، آستان قدس رضوی، مشهد، چاپ اول، 1406 ق.
الخصال: ابن بابویه، محم بن علی، مصحح غفاری، جامعه مدرسین، چاپ اول، 1362 ش.
الدر المنثور في التفسير المأثور: عبدالرحمن سيوطي، مكتبة آية الله المرعشي النجفی، چاپ اول، قم ایران، 1406 ق.
الدر المنظوم من كلام المعصوم علیهم السلام: محمدبن الحسن عاملی، انتشارات دار الحدیث، 1389 ش.
دَرْجُ الدرر في تفسير الآي والسُّوَر: أبوبكر عبدالقاهر الجرجاني (المتوفى: 471 ه.)، مجلة الحكمة، بريطانيا، الطبعة الأولى، 1429ه . - 2008 م.
الدرر الملتقطة في تفسير الآيات القرآنية: محمد إسماعيل الخواجوئی، دار القرآن الكريم، تحقیق سیدمهدی رجایی، چاپ اول، 1412ق.
الدروع الواقية: ابن طاووس، على بن موسى، مؤسسة آل البيت علیهم السلام، بیروت، چاپ اول، 1415 ق.
دعائم الاسلام و ذكر الحلال والحرام: ابن حيون نعمان بن محمد مغربی، تحقیق آصف فیضی، موسسة آل البيت علیهم السلام، قم، چاپ دوم، 1385. ق.
دعوات الراوندى (سلوة الحزين): راوندی، قطب الدين سعيدبن عبدالله، مؤسسه آل البيت علیهم السلام، قم، چاپ اول، 1407 ق.
دلائل الصدق لنهج الحق: مظفر نجفی، محمد حسن، تحقیق موسسة آل البيت علیهم السلام، قم، موسسة آل البيت علیهم السلام، قم، چاپ اول، 1422ق.
دیوان اشعار خاقانی: افضل الدین بدیل بن علی خاقانی شروانی، تصحیح سجادی، تهران، 1338 ش.
دیوان امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام: ترجمه: مصطفی زمانی، ناشر نصایح، چاپ اول، قم، 1374 ش.
دیوان حافظ: خواجه شمس الدین محمدبن بهاءالدین محمد حافظ شیرازی، نامدار به لسان الغيب، ناظم الاولياء (727 - 792 ق).
ذخيرة المعاد في شرح الإرشاد: ملا محمدباقربن محمد سبزواری، موسسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث، قم، چاپ اول، بی تا.
رسائل الشهيد الأول: الشيخ شمس الدين محمدبن مكى [الشهيد الأول]، مكتب الإعلام الإسلامي، الطبعة الاولى، 1423ق.
رسائل فقهیه: مرتضی انصاری، مجمع الفكر الاسلامی، چاپ اول، قم، 1414ق.
روان جاوید در تفسیر قرآن: محمد ثقفی تهرانی، ناشر برهان، چاپ دوم، تهران، بی تا.
روض الجنان و روح الجنان في التفسیر القرآن: ابوالفتوح رازی، بنیاد پژوهش های آستان قدس رضوی، مشهد، چاپ اول، 1371 ش.
روضة المتقين فى شرح من لا يحضره الفقيه: المولى محمد تقى المجلسي، المؤسسة الثقافية الإسلامية للكوشانبور، تحقيق و الكرماني و الاشتهاردی، الطبعه الثانيه 1406 ق.
الروضة الندية شرح الدرر البهية: أبو الطيب محمد صديق البخاري القنوجي، دار المعرفة، الطبعة الاولى، 1413ق.
روضة الواعظين وبصيرة المتعظين: فتال نیشابوری، محمدبن احمد، انتشارات رضی، ایران، قم، چاپ اول، 1375 ش.
رياض السالكين في شرح صحيفة سيد الساجدین علیه السلام: کبیر مدنی، سید علیخان بن احم ، دفتر انتشارات اسلامی، ایران ،قم، 1409 ق.
زاد المسير في علم التفسير: جمال الدين أبو الفرج عبدالرحمن بن علی بن محمد الجوزی، دار الكتاب العربي، بيروت، الطبعة الأولى، 1422ق.
زاد المعاد: محمد باقر مجلسی، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، چاپ اول، بیروت، 1423ق.
زاد المعاد: محمدبن ابی بکر ابن قیم جوزيه، دار الآفاق العربية، قاهره مصر، چاپ اول، 1428ق.
زبدة التفاسیر: کاشانی، فتح الله بن شكر الله، مؤسسة المعارف الاسلامية، چاپ اول، قم، 1381 ش.
الزهد: كوفی اهوازی، حسین بن سعيد، المطبعة العلمية، قم، چاپ دوم، 1402 ق.
السرائر: أبى جعفر محمدبن منصوربن أحمدبن إدريس الحلّى، مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الثانیه، ایران، 1410ق.
السراج المنير في الإعانة على معرفة بعض معاني كلام ربنا الحكيم الخبير: شمس الدین، محمدبن أحمد الشافعي، مطبعة بولاق (الأميرية)، القاهرة، 1285 ق.
سفينه البحار و مدينه الحكم والآثار: شیخ عباس قمی، دارالاسوه، ایران، 1414 ق.
سنن ابن ماجه: محمدبن یزید ابن ماجه، دارالجیل، بیروت، چاپ اول، 1418 ق.
سنن الترمذی: محمدبن عیسی ترمذی، استانبول، بی تا، 1404 ق.
السنن الکبری: احمدبن شعیب نسایی، دار الکتب العلمية، بيروت، 1411ق.
سنن النبي صلى الله عليه واله وسلم: سیّد محمد حسین طباطبائی، موسسة النشر الاسلامی، ایران، 1354 ش.
سیر اعلام النبلا: شمس الدين ابو عبدالله الذهبي، دارالحدیث، القاهره، 1427 ق.
سیره ابن هشام: عبدالملک بن هشام، دار المعرفة، چاپ اول، بیروت لبنان، بی تا.
سيرة الامام الرضاء علیه السلام: حسين الشاكري، نشر الهادى، قم المقدسة، 1418 ق.
الشافي في العقائد والاخلاق والاحكام: فيض کاشانی، ملامحسن، نشر لوح محفوظ، تهران، 1425 ق.
شاهنامه فردوسی: حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی (329 - 416 ق)، انتشارات نوید، شیراز، 1369 ش.
شجرة طوبى: الشيخ محمد مهدى الحائري، منشورات المكتبة الحيدرية، نجف، 1385 ق.
شرح ابن ناجي التنوخى (فقه مالكي): قاسم بن عيسى بن ناجي التنوخي القيرواني (المتوفى: 837ه)، دار الكتب العلمية، بيروت - لبنان، الطبعة الأولى، 1428ق.
شرح الاخبار في فضائل الائمة الاطهار: ابن حيون نعمان بن محمد، مؤسسة النشر الاسلامی، چاپ اول، قم، 1409 ق.
شرح البداية في علم الدراية: شهيد ثاني، كتابخانه مدرسه جامع چهل ستون، چاپ اول، تهران، 1402 ق.
شرح الزرقاني على المواهب اللدينيه بالمنح المحمديه: محمدبن عبدالباقی زرقانی مالکی، دار الكتب العلميه، بيروت لبنان، 1417 ق.
شرح الطيبي على مشكاة المصابيح (الكاشف عن حقائق السنن): شرف الدين الحسين بن عبد الله الطيبي، مكتبة نزار مصطفى الباز، مكة المكرمة - الرياض، الطبعة الأولى، 1417 ق - 1997 م.
شرح الكافي الأصول والروضة: مازندرانی، محمد صالح بن احمد، المكتبة الإسلامية، تهران، چاپ اول، 1382 ق.
شرح نهج البلاغة: ابن ابى الحديد، دار احياء الكتب العربية، طبعة الأولى، 1959م.
شواهد التنزيل لقواعد التفضيل: حسکانی، عبيدالله، مجمع إحياء الثقافة الإسلامية، تهران، چاپ اول، 1411 ق.
شهرالله في الكتاب و السنه: محمد محمدی ری شهری، دار الحديث، قم، 1389 ش.
الصحاح (تاج اللغة وصحاح العربية): اسماعیل بن حماد جوهری، دار العلم للملايين، چاپ سوم، بیروت، 1404 ق.
الصحيح من سيرة النبي الأعظم صلی الله علیه واله وسلم: جعفر مرتضی عامری، موسسه علمی فرهنگی دار الحدیث ایران، چاپ اول، 1426ق.
الصحيفة السجادية علیه السلام: علی بن الحسین علیهما السلام، دفتر نشر الهادی، قم، چاپ اول، 1376 ش.
الصحيفة العلوية و التحفة المرتضوية: سماهيجی، عبدالله بن صالح، ترجمه رسولی، انتشارات اسلامی، تهران، چاپ سوم، 1396 ق.
الصراط المستقيم: العاملي النباطى البياضي، ابو محمد على بن يونس، المكتبة الحيدرية نجف، چاپ اول، 1384 ق.
ضعيف الجامع الصغير وزيادته (الفتح الكبير): محمد ناصر الدين الألباني، المكتب الإسلامي، 1408 ق، 1988م.
طب الائمة علیهم السلام: عبدالله بسطام، دار الشريف الرضى، قم، چاپ دوم، 1411ق.
طبّ النبي صلی الله علیه واله وسلم: مستغفرى، جعفربن محمد، مكتبة الحيدرية، نجف، چاپ اول، 1385 ق.
الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف: رضى الدين أبي القاسم على بن موسى ابن طاووس الحلى مطبعة الخيام، ایران، چاپ اول، 1400 ق.
العدد القوية لدفع المخاوف اليومية: حلى، رضی الدین علی بن يوسف بن المطهر (برادر علامه حلی)، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، قم، چاپ اول، 1408 ق.
عدة الداعى ونجاح الساعي: ابن فهد حلی، دار الكتب الإسلامي، بيروت، چاپ اول، 1407ق.
العقد الفريد: أبو عمر، شهاب الدین المعروف بابن عبد ربه الأندلسي (المتوفى: 328 ه)، دار الكتب العلمية، بيروت، الطبعة الأولى، 1404ق.
علل الشرائع: ابن بابویه، محمدبن علی، کتاب فروشی داوری، قم، چاپ اول 1385 ش.
عمدة عيون صحاح الأخبار في مناقب إمام الأبرار: ابن بطريق، يحيى بن حسن، جماعه المدرسين بقم، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، چاپ اول، 1407 ق.
العواصم والقواصم في الذب عن سنة أبى القاسم: ابن الوزير، محمد بن إبراهيم، مؤسسة الرسالة للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت، الطبعة الثالثة، 1415 ه. 1994 م.
عوالم العلوم والمعارف والأحوال الإمام على بن أبي طالب علیه السلام: بحرانی اصفهانی، عبدالله بن نورالله، مؤسسة الإمام المهدى عجّل الله تعالی فرجه الشریف، ایران، قم، چاپ دوم، 1382 ش.
عوالى اللئالى العزيزية فى الأحاديث الدينية: ابن أبى جمهور، محمدبن زين الدين، دار سیدالشهداء للنشر، قم، چاپ اول، 1405 ق.
عيون اخبار الرضا: محمدبن علی، ابن بابویه، ترجمه آقا نجفی، انتشارات اسلامیه، تهران، بی تا.
عيون الحقائق الناظرة فى تتمة الحدائق الناضرة: حسين بن محمد آل عصفور البحراني، مؤسسة النشر الاسلامي التابعة لجماعة المدرسين، قم ، 1410ق.
عيون الحكم والمواعظ : علی بن محمد ليثى واسطى، مؤسسه علمی فرهنگی دار الحدیث، چاپ اول، قم، 1376 ش.
عيون أخبار الرضا علیه السلام: ابن بابويه، محمد بن علی، مصحح لاجوردی، نشر جهان، تهران، چاپ اول 1378 ق.
الغارات: ثقفی، ابراهيم بن محمدبن سعيدبن هلال، انجمن آثار ملی، تهران، چاپ اول، 1395 ق.
غاية المرام و حجة الخصام في تعيين الإمام: هاشم بن سلیمان بحرانی، مؤسسة التاريخ العربي، بيروت، 2001 م.
غرائب القرآن و رغائب الفرقان: نظام الدين الحسن بن محمدبن حسين القمی النیسابوری، دار الكتب العلميه، بيروت، الطبعة الأولى، 1416ق.
غرر الحکم و دررالکلم: تمیمی آمدی، عبدالواحدبن محمد، دار الكتاب الإسلامي، قم، چاپ دوم 1410 ق.
الغيبة: ابن أبي زينب، محمدبن ابراهيم النعمانی، ترجمه غفاری، نشر صدوق، تهران چاپ اول، 1376 ش.
الفائق في غريب الحديث: زمخشری، محمودبن عمر، دار الكتب العلمیة، بیروت، چاپ اول، 1417 ق.
فتح القدير: شوكاني محمد بن علی، دار ابن كثير، دار الكلم الطيب، دمشق، بیروت، 1414 ق.
الفتح الكبير فى ضم الزيادة إلى الجامع الصغير: جلال الدين السيوطى، دار الفكر، بيروت - لبنان ، الطبعة الأولى، 1423 ه. - 2003 م.
فرائد السمطين في فضائل المرتضى والبتول والسبطين علیهم السلام: إبراهيم بن محمد الجويني الخراساني، تحقيق المحمودي، مؤسسة المحمودي للطباعة والنشر، بيروت لبنان، الطبعة الأولى، 1398ه. /1978 م.
فرج المهموم في تاريخ علماء النجوم: حلّی، سید ابن طاووس، رضی الدین، علی، دار الذخائر، قم، چاپ اول، 1368 ق.
الفرقان في تفسير القرآن بالقرآن: صادقی تهرانی محمد، انتشارات فرهنگ اسلامی، قم، 1365 ق.
الفروق في اللغة: عسکری حسن بن عبدالله، دار الآفاق الجديدة، بيروت، چاپ اول، 1400 ق.
فرهنگ ابجدی: بستانی، فؤاد افرام، مهیار انتشارات اسلامی، تهران، چاپ دوم، 1375 ش.
فرهنگ فارسی عمید: حسن عمید، انتشارات امیر کبیر، تهران، 1390 ش.
الفصول المختارة: مفيد، محمدبن محمد، کنگره شیخ مفید، قم، چاپ اول، 1413 ق.
الفصول المهمة في أصول الأئمة (تكملة الوسائل): شیخ حر عاملی، موسسه معارف اسلامی امام رضا علیه السلام، قم، چاپ اول، 1418 ق.
فضائل الأشهر الثلاثة: ابن بابويه، محمدبن علی، کتاب فروشی داوری، قم، چاپ اول، 1396 ق.
فضائل امیرالمؤمنين علیه السلام: ابن عقدة الكوفي، احمدبن محمد، تحقیق حرزالدین عبد الرزاق، دلیل ما، قم، چاپ اول، 1424ق.
فقه استدلالی: حلّی، جمال الدین، احمدبن محمد اسدی، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چاپ اول، قم ،ایران، 1407 ق.
221 فقه الرضا علیه السلام: علی بن بابويه، تحقيق مؤسسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث، المؤتمر العالمي للإمام الرضا علیه السلام، مشهد المقدسة، الطبعة الأولى، 1406ق.
فقه القرآن: سعيدبن هبة الله قطب الدین الراوندی، مكتبة آية الله العظمى النجفي المرعشي، قم، چاپ دوم 1405 ق.
فلاح السائل و نجاح المسائل: حلّی، سید ابن طاووس، رضی الدین، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، چاپ اول، 1406 ق.
فيض البارى على صحيح البخارى: (أمالی) محمد أنور شاه الكشميرى الهندى ثم الديوبندى، دار الكتب العلمية، بيروت - لبنان، الطبعة الأولى، 1426ه. - 2005 م.
القاموس المحيط: فیروزآبادی محمدبن یعقوب، دارالکتب العلميه، بيروت، چاپ اول، 1995 م.
قاموس قرآن: قرشی بنایی علی اکبر، دار الكتب الاسلامية، تهران، چاپ ششم، 1412 ق.
قانون التأويل: القاضی محمدبن عبدالله أبوبكر المالكي، مؤسَسَة عُلوم القرآن، بيروت، الطبعة الأولى، 1406 ه. - 1986 م.
قرب الإسناد: حميري، عبدالله بن جعفر، مؤسسة آل البيت علیهم السلام، قم، چاپ اول: 1413 ق.
القواعد والأصول وتطبيقات التدبر: خالدبن عثمان السبت، دار الحضارة للنشر والتوزيع، الطبعة الأولى، 1437 ه. - 2016م.
الکافی: کلینی، محمدبن یعقوب بن اسحاق، مصحح غفاری و آخوندى، دار الكتب الإسلامية، تهران، چاپ چهارم، 1407 ق.
الكامل في ضعفاء الرجال: أبو أحمدبن عدى الجرجاني، دار الكتب العلمية، بيروت - لبنان، الطبعة الأولى، 1418 ه. 1997م.
كتاب الأغاني: على بن الحسين أبو الفرج الإصفهاني، دار إحياء التراث العربی، بیروت، 1415 ق.
كتاب العين: فراهيدي، خليل بن أحمد، نشر هجرت، قم، چاپ دوم، 1409 ق.
كتاب سلیم بن قيس: هلالی، سلیم بن قیس، محقق انصاری زنجانی، نشر الهادی، قم، چاپ اول، 1405 ق.
الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل: جارالله زمخشری، دار الكتب العربي، چاپ سوم، بیروت ، 1407 ق.
كشف الأسرار في شرح الإستبصار: نعمت الله موسوی جزائری، مؤسسة دار الكتاب، قم، چاپ اول، 1408 ق.
كشف الاسرار و عدة الأبرار (تفسير خواجه عبدالله انصاری): رشیدالدین ابوالفضل میبدی، انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ پنجم، 1371 ش.
كشف الغمة في معرفة الأئمة علیهم السلام: اربلی، علی بن عیسی، نشر بنی هاشمی، ایران - تبریز، چاپ اول 1381 ق.
الكشف والبيان: أبو إسحاق أحمدبن محمدبن إبراهيم الثعلبي النيسابورى، دار إحياء التراث العربي ، بیروت - لبنان ، چاپ اول، 1422 ه. - 2002 م.
كفاية الأثر فى النصّ على الأئمة الإثني عشر: خزاز رازى، على بن محمد، نشر بیدار، قم، چاپ اول 1401 ق.
کمال الدین و تمام النعمة: ابن بابويه، محمدبن علی، اسلامیه، تهران، چاپ دوم، 1395ق.
كنز العمال في سنن والأقوال والأفعال: علاء الدين متقى هندى، منشورات دار الكتب العلمية لبنان، بيروت.
كنز الفوائد: کراجکی، محمدبن علی دارالذخائر ایران، قم، چاپ اول، 1410 ق.
گلستان سعدی: ابو محمد مشرف الدین مصلح بن عبدالله متخلص به سعدی، نسخه محمد علی فروغی، چاپ اول، نشر سرایش، 1382ش.
لئالی الاخبار: محمدنبی بن احمد تویسرکانی، نشر علامه، قم، چاپ اول، 1414 ق.
لأكون مع الصادقين: محمد التيجاني السماوى، مركز الأبحاث العقائدية الطبعه الاولى، 1427ق.
لسان العرب: ابن منظور، محمدبن مکرم دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت، چاپ سوم، 1414.
لوامع الحقائق في أصول العقائد: ميرزا أحمد الآشتياني، دار المعرفة للطباعة والنشر، بيروت، 1353 ق.
لوامع صاحبقرانی: مجلسی، محمد تقی بن مقصود علی، مؤسسه اسماعیلیان، قم، چاپ دوم 1414 ق.
اللهوف على قتلى الطفوف: ابن طاووس، علی بن موسی ترجمه، فهری زنجانی، نشر جهان، تهران، چاپ اول، 1348 ش.
متشابه القرآن و مختلفه: ابن شهر آشوب مازندرانی، محمدبن علی، دار بیدار للنشر، قم چاپ اول، 1369ق.
المجازات النبوية: شريف الرضي، محمدبن حسین، دار الحدیث، قم، 1422 ق - 1380 ش.
المجالسُ السَّنية فى مناقب و مصائب العترة النبوية: السيد محسن الأمين، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت، الطبعة الخامسة، 1394 ه. - 1974 م.
المجالسة و جواهر العلم: أبوبكر أحمدبن مروان المالکی، دار ابن حزم، بیروت - لبنان، 1419 ق.
مجمع البحرين: طریحی، فخر الدین بن محمد حسینی اشکوری، احمد، مرتضوی، تهران، چاپ سوم، 1375 ش.
مجموعه فتاوی ابن بابویه: ابن بابویه، علی بن حسین، اخلاص، چاپ اول، قم ایران، 1406 ق.
مجموعه ورّام (تنبيه الخواطر): ورام بن أبي فراس، مسعود بن عیسی - عطایی، محمدرضا، بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، چاپ اول، 1369 ش.
المحاسن: برقی، احمدبن محمدبن خالد، دار الكتب الإسلامية، قم، چاپ دوم، 1371 ق.
محاسن التأويل: محمد جمال الدين بن محمد سعيد بن قاسم الحلاق القاسمي، دار الكتب العلميه، بيروت، الطبعة الأولى، 1418ق.
المحاسن والمساوئ: إبراهيم بن محمد البيهقی، منشورات محمد علی بیضون، بیروت، چاپ اول، 1420ق.
المحجة البيضاء: فیض کاشانی، محمدبن شاه مرتضی، جماعة المدرسين بقم، موسسه النشر الاسلامی، چاپ چهارم، 1417 ق.
المحلى بالآثار: أبو محمد على بن أحمد بن سعيدبن حزم الأندلسي القرطبي الظاهري (المتوفى: 456 ه)، دار الفکر بيروت، بدون طبعة و بدون تاريخ.
مدينة المعاجز الائمة الاثنى عشر: بحرانی، سید هاشم، موسسة المعارف الاسلامية، قم، چاپ اول، 1413 ق.
مرآة العقول فی شرح اخبار آل الرسول: مجلسی محمد باقر، دار الكتب الإسلامية، تهران، چاپ دوم، 1404 ق.
مراح لبيد لكشف معنى القرآن المجيد: محمد نووی، دار الکتب العلمیة، بیروت، چاپ اول، 1417ق.
المرشد الوجيز: الميرزا محسن آل عصفور العلميه طبعه الاولى، 1410 ق.
مسائل علی بن جعفر و مستدركات ها: عريضي، على بن جعفر، مؤسسة آل البيت علیهم السلام، قم، 1409 ق.
مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل: نوری، حسین بن محمد تقی، مؤسسة آل البيت علیهم السلام، قم، چاپ اول، 1408 ق.
المستدرك على الصحيحين: حاکم نیشابوری، دار التاصیل، چاپ اول، بیروت، 1435 ق.
المسترشد في إمامة على بن أبي طالب علیه السلام: طبری آملی کبیر، محمدبن جريربن رستم، کوشانپور، ایران، قم، چاپ اول ، 1415 ق.
مسند الإمام الباقر أبي جعفر محمد بن علی علیه السلام: عزیزالله عطاردی، انتشارات عطارد، تهران، چاپ اول 1381 ش.
مسند الامام الرضا علیه السلام: عزیزالله عطاردی، نشر آستان قدس رضوی، مشهد، 1406 ق.
مسند الإمام الصادق أبي عبدالله جعفربن محمد علیه السلام: عزیزالله عطاردی، انتشارات عطارد، تهران، چاپ اول، 1384 ش.
مسند الإمام الكاظم أبى الحسن موسى بن جعفر علیه السلام: عزیزالله عطاردي، الموتمر العالمي الإمام الرضا علیه السلام، مشهد، چاپ اول، 1409 ق.
مشارق أنوار اليقين فى أسرار أميرالمؤمنين علیه السلام: للحافظ البرسي، رجب بن محمد، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، الطبعة الثانية، بيروت - لبنان، 1427 ق.
مشكاة الأنوار فى غرر الأخبار: طبرسى على بن حسن المكتبة الحيدرية، نجف، چاپ دوم، 1344 ش.
مصباح الشريعة لجعفربن محمد: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، بيروت، الطبعة الأولى، 1400 ق.
مصباح الفقيه: آقا رضا الهمداني، انتشارات مكتبة النجاح، طهران، طبعة حجرية.
مصباح المتهجد و سلاح المتعبّد: محمدبن حسن طوسى، مؤسسه فقه الشيعة، بيروت، 1411 ق.
المصباح المنير في غريب الشرح الكبير: فيومي، أحمدبن محمد، موسسه دار الهجرة، قم، چاپ دوم، 1414 ق.
المصباح للكفعمى (جنة الأمان الواقية): كفعمي، ابراهيم بن على عاملي، دار الرضى (زاهدی)، قم، چاپ دوم، 1405 ق.
معالم التنزيل: بغوی حسین بن مسعود، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ اول، 1420ق.
معانی الاخبار: ابن بابویه، صدوق، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1361 ش.
المعجم الكبير: سلیمان بن احمد طبرانی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1404 ق.
معجم مقاييس اللغة: احمدبن فارس بن زكريا، مكتبة الاعلام الاسلامی، قم، 1404 ق.
مفاتیح الغیب: فخر رازی، محمدبن عمر، مکتب تحقيق دار احياء التراث العربي، بيروت، 1420 ق.
مفردات ألفاظ القرآن: راغب أصفهاني، حسین بن محمد، دار القلم - الدار الشامية، بيروت - دمشق، چاپ اول، 1412 ق.
المقام الأسنى: ابراهيم بن على عاملی کفعمی، مؤسسه قائم آل محمد (عجل الله تعالی فرجه الشریف) قم، 1412 ق.
المقنع: ابن بابويه، محمدبن علی، مؤسسة امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم، چاپ اول، 1415 ق.
المقنعة: مفيد، محمدبن محمد، کنگره جهانی هزاره شیخ مفید، قم، چاپ اول، 1413 ق.
مكاتيب الائمه: احمدی میانجی، علی، موسسه علمی فرهنگی دار الحدیث، قم، 1426ق.
مکارم الاخلاق طبرسی، حسن بن فضل، نشر شریف الرضی، قم، چاپ چهارم، 1412 ق.
ملاذ الأخيار في فهم تهذيب الأخبار: مجلسی، محمد باقربن محمد تقی، کتابخانه آیه الله مرعشی نجفی، قم، 1406 ق.
مناجات الهیات حضرت أمير علیه السلام و مانزل من القرآن في على علیه السلام: ابوعبیدالله مرزبانی، محمد بن عمران وزارت ارشاد تهران، 1378 ش.
منازل الآخرة والمطالب الفاخرة: الشيخ عباس القمي، المحقق: الموسوى، مؤسسة النشر الإسلامي، نسخة غير مصححة.
مناقب آل أبي طالب علیهم السلام: ابن شهر آشوب مازندرانی، محمدبن علی، نشر علامه، قم، چاپ اول، 1379 ق.
المناقب الخوارزمی: اخطب خوارزم، مؤسسة النشر الاسلامی، چاپ دوم، قم، 1411ق.
مناقب ألإمام على بن أبى طالب علیه السلام: أبو الحسن الواسطى المالكي، المعروف بابن المغازلی، دار الآثار، صنعاء، الطبعة الأولى 1424 ه. - 2003 م.
مناهل العرفان: محمد عبدالعظیم زرقانی، دار احیاء التراث العربی، چاپ اول، بیروت، بی تا.
منتهى المطلب في تحقيق المذهب: حلّی، حسن بن يوسف بن مطهر اسدی، مجمع البحوث الإسلامية، 1412ق.
المنجد فى اللغة والاعلام: لويس معلوف، دار المشرق، بيروت، 1978م.
من لايحضره الفقيه: ابن بابویه، محمدبن علی، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چاپ دوم، 1413 ق.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة: هاشمی خویی، میرزا حبیب الله، مكتبة الاسلامية، تهران، چاپ چهارم 1400 ق.
من هدى القرآن: محمد تقی مدرسی، دار محبی الحسین، تهران، چاپ اول، 1999 م.
المواقف في علم الكلام: عضد الدین ایجی، عبد الرحمن بن احمد، انتشارات عالم کتاب، چاپ اول، بیروت، بی تا.
مواهب الرحمان في تفسير القرآن: موسوی سبزواری سید عبد الاعلى، موسسه اهل بیت علیهم السلام، بيروت، 1409.
موسوعة الامام الجواد علیه السلام: خزعلي، مؤسسة ولى العصر علیه السلام للدراسات الأسلامية، قم، الطبعة الاولى، 1419 ق.
موسوعة الصحيح المسبور من التفسير بالمأثور: حكمت بن بشير بن ياسين، دار المآثر للنشر والتوزيع والطباعة، المدينة النبوية، الطبعة الأولى، 1420ه. - 1999 م.
مهج الدعوات و منهج العبادات: ابن طاووس علی بن موسی دارالذخائر، قم، چاپ اول، 1411 ق.
ميزان الاعتدال في نقد الرجال: شمس الدین ذهبی، دار المعرفة للطباعة والنشر، بيروت، چاپ اول، 1385ق.
میزان الحکمه: محمد ری شهری، دار الحدیث، قم، چاپ اول، 1375
الميزان في تفسير القرآن: طباطبایی، محمد حسين، مؤسسه الأعلمى للمطوعات، چاپ سوم، بیروت 1973 م.
النجم الثاقب: ابن حاجب عثمان بن عمر، مؤسسة الامام زيد بن على الثقافة، چاپ اول، صنعا - یمن، 1424ق.
نجوم برای همه: ماکسول راید، ترجمه حسینعلی آرام.
نفس الرحمن في فضائل سلمان: میرزا حسین نوری طبرسی، مطبعة پنگوئن، چاپ اول، 1411 ق.
النكت في القرآن الكريم: على بن فَضَّال المُجَاشِعِي القيرواني، دار الکتب العلميه، بیروت،
الطبعة الأولى، 1428ق.
النوادر (للراوندى): راوندی کاشانی، ترجمه صادقی اردستانی، بنیاد فرهنگ اسلامی کوشانپور، تهران، چاپ اول، 1376 ش.
النهاية في غريب الحديث والأثر: ابن اثیر جزری، موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، قم، چاپ چهارم 1367 ش.
نهج البلاغة: تحقيق صبحی صالح، انتشارات هجرت، قم، چاپ اول، 1414 ق.
نهج الحق و كشف الصدق: علامه حلی، حسن بن یوسف، دار الكتاب اللبناني، بيروت، چاپ اول، 1982 م.
نهج السعادة في المستدرک نهج البلاغة: محمدباقر محمودی، موسسة النعمان، نجف اشرف، چاپ اول، 1968 م.
نهج المستنير و عصمه المستجير: سيد صلاح الدین حسینی، مرکز الابحاث العقائديه، نسخه غير مصححه.
الوافي: فیض کاشانی، محمد محسن بن شاه مرتضی، اصفهان، کتابخانه امام أميرالمؤمنين علی علیه السلام، چاپ اول، 1406 ق.
وسائل الشيعة الى تحصيل مسائل الشريعة: حر عاملی، محمدبن حسن، قم، موسسة آل البیت علیهم السلام، بی تا.
هداية الأمة إلى أحكام الأئمة علیهم السلام: شيخ حر عاملی، بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، چاپ اول، 1414 ق.
الهداية الكبرى: خصيبي، حسين بن حمدان البلاغ، بیروت، چاپ اول، 1419 ق.
ينابيع المودة: سليمان بن ابراهیم قندوزی، دار الأسوة للطباعة والنشر، قم، چاپ دوم، 1422 ق.
یاد آخرت؛ تفسیر سوره تغابن
نسیم جمعه؛ تفسیر سوره جمعه
تابش حق؛ تفسیر سوره حشر
سرنوشت بشر؛ تفسیر سوره واقعه
فتح مکه؛ تفسیر سوره فتح
نور ایمان؛ تفسیر سوره حدید
آیین بندگی؛ شرح آخرین وصایای امیرالمؤمنین علیه السلام
مصباح الكفاية؛ شرح كفاية الاصول آخوند خراسانی رحمه الله