قیام های شیعه در عصر عباسی

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : کاظمی پوران ، محمد

عنوان و نام پدیدآور : قیام های شیعه در عصر عباسی / تالیف محمد کاظمی پوران

مشخصات نشر : تهران : وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، سازمان چاپ و انتشارات ، 1380.

مشخصات ظاهری : 372 ص .نقشه ، نمونه ، نمودار

شابک : 964-422-302-018000ریال ؛ 964-422-302-018000ریال

وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی

یادداشت : پشت جلد به انگلیسی :Shi'a uprisings in the Abbassid Period.

یادداشت : کتابنامه : ص . [271] - 278

موضوع : عباسیان

موضوع : کشورهای اسلامی -- تاریخ -- 656 - 132ق . -- جنبشها و قیامها

موضوع : جنبشهای اسلامی

شناسه افزوده : ایران . وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی . سازمان چاپ و انتشارات

رده بندی کنگره : DS76/4/گ2ق9 1380

رده بندی دیویی : 956/702

شماره کتابشناسی ملی : م 80-17786

خیراندیش دیجیتالی: انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان

ویراستار کتاب: خانم عسل بی غم

تقديم:

به پدر و مادر عزیزم که هر چه دارم از برکت الطاف و تعالیم آن بزرگواران است. و تقدیم به همه حق جویان و عدالت طلبان تاریخ به خصوص شهیدان گران قدر تاریخ خون بار تشیع و گلگون کفنان انقلاب اسلامی ایران و به پیشگاه بزرگ قیام گر و مصلح جهانی اباصالح المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

سازمان چاپ و انتشارات

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

اهدایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ستاد هماهنگی اهدای خون عاشورای حسینی - خمینی شهر محرم 1424 - اسفند 1381

کاظمی پوران، محمّد، 1341 -

قیام های شیعه در عصر عباسی / تألیف محمد کاظمی پوران. - تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی؛ سازمان چاپ و انتشارات، 1380.

[4]،302 ص.

فهرست نویسی بر اساس اطلاعات فیپا.

پشت جلد به انگلیسی:

ISBN 964-422-302-0

Shi'a Uprisings in the Abbasid Period

چاپ اول: زمستان 1380. چاپ دوم: اسفند 1381.

1. عباسیان - تاریخ - جنبش ها و قیام ها. 2. جنبش های اسلامی. الف. ایران. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی؛ سازمان چاپ و انتشارات. ب. عنوان.

9 ق 2 ک / 4 / 76 DS

1380

کتاب خانه ملی ایران

956/702

17786 - 80 م

سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

قیام های شیعه در عصر عباسی

Shi'a Uprisings in the Abbasid Period

تأليف: محمّد کاظمی پوران

ویراستار: محمّد دهقانی آرانی

طرح روی جلد: پارسوا باشی

لیتوگرافی، چاپ و صحافی: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

چاپ دوم: اسفند 1381

شمارگان: 5000 نسخه

تمامی حقوق چاپ و نشر این اثر در انحصار سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است. هر گونه استفاده از این اثر به طور مستقیم یا غیر مستقیم ممنوع است.

شابک 0-302-422-964

ISBN 964-422-302-0

چاپ خانه، انتشارات و توزیع:

کیلومتر 4 جاده مخصوص کرج - نبش سه راه شیشه مینا - تهران 1397815311 تلفن: (چهار خط) 4513002 نمایر: 4514425

انتشارات: 4525495 توزیع: 4529601 نمابر توزیع: 4529600

فروشگاه شماره یک:

خیابان امام خمینی - نبش خیابان شهید میردامادی (استخر) - تهران 1137913145 تلفن: 6702606

فروشگاه شماره دو:

نشر زلال - خیابان انقلاب - خیابان 16 آذر - تهران 1417935814

تلفن: 6419778

نشانی سایت اینترنتی:

WWW.PPOIR.COM

فهرست مطالب

مقدمه ... 5

در باب منابع و مآخذ ... 9

بخش مقدماتی

فصل اول؛ حکومت اموی و نهضت های مردمی در این دوره ... 31

قیام حجر بن عدى ... 33

قیام حسین بن علی (علیه السلام) ... 34

قیام مردم مدینه ... 39

قیام توابین ... 40

قیام مختار ... 41

قیام زید بن علی ... 42

فصل دوم؛ دورۀ عبّاسی ... 47

جناح های سیاسی و گروه های قدرت ... 50

انتقال قدرت به عباسیان ... 57

اهرم های سیاسی - اجتماعی در حکومتداری ... 67

بخش اصلی ... 79

فصل اول؛ برخورد سادات حسنی با حکومت عباسی ... 81

فصل دوم؛ قیام محمد بن عبدالله در سال 145 هجری ... 97

ماهیت و اهداف قیام ... 99

چگونگی شکل گیری قیام ... 112

حکومت محمد در مدینه و واکنش منصور عباسی ... 118

سرانجام قیام محمد بن عبدالله ... 123

فصل سوم؛ قیام ابراهیم بن عبدالله در سال 145 هجری ... 129

کیفیت و چگونگی قیام ... 131

حکومت ابراهيم بن عبدالله ... 134

واکنش خلافت بغداد و سرانجام قیام ابراهیم ... 139

بررسی شخصیت ابراهیم ... 143

فصل چهارم؛ قیام حسین بن علی در سال 169 هجری ... 149

بررسی شخصیت و سوابق خانوادگی حسین بن علی ... 151

اهداف و ماهیت قیام ... 155

چگونگی قیام حسین بن علی در مدینه ... 162

درگیری قیام کنندگان و عباسیان در «فخ» ... 167

فصل پنجم؛ قیام یحیی بن عبدالله در سال 175 هجری ... 171

بررسی شخصیت یحیی بن عبدالله ... 173

قیام یحیی بن عبدالله در دیلم ... 182

خیانت هارون در برخورد با یحیی ... 185

شهادت يحيى بن عبدالله ... 189

فصل ششم؛ قیام ادریس بن عبدالله در سال 172 هجری ... 193

شخصیت ادریس ... 195

مغرب، محل تاسیس نخستین دولت شیعه ... 197

اقدامات ادریس بن عبدالله و شهادت او ... 200

حکومت ادریسیان در مغرب ... 204

بخش پایانی ... 209

فصل اول؛ تاریخ تشیع و ائمه اطهار (علیهم السلام) ... 211

دوره های مختلف شیعه و امامت آن ... 213

حیات سیاسی - اجتماعی امام صادق (علیه السلام) ... 219

حیات سیاسی - اجتماعی امام کاظم (علیه السلام) ... 227

فصل دوم؛ دید گاه های کلی و نتایج ... 235

نظر ائمه اطهار (علیه السلام) در مورد قیام های علوی ... 237

اهداف و نتایج قیام های علوی در عهد عباسی ... 243

ضمایم ... 251

منابع و مآخذ ... 271

نمایه ... 279

مقدمه

در دنیای امروز یکی از اصول قطعی و پذیرفته شده این است که ملتی در ساخت آینده و فردای خودِ موفق خواهند بود که شرایط فعلی و حال خویش را خوب شناخته باشند و این نیز میسّر نمی گردد مگر با آگاهی دقیق و درک عمیق از گذشته و آن چه پیشینیان هر قوم با آن روبرو بوده اند.

شاید به همین جهت است که خداوند سبحان تغییر در حال اقوام و جوامع را به تغییر و تحول اجتماع به دست افراد آن جامعه موکول نموده و به منظور ایجاد این تغییر و تحول برای تاریخ و شناخت آن ارزش پند آموزی و دگرگون سازی قائل است.

بنابراین هر گونه تحقیق علمی برای روشن کردن زوایای تاریک تاریخ اگر با برداشت و درک تازه ای همراه باشد در این مسیر قرار گرفته و می تواند به عنوان درس و پندی برای شناخت و درک شرایط فعلی جامعه و فرهنگی که مردم ما به آن تعلق دارند تلقی گردیده، قدمی در جهت ترسیم آینده ای روشن و متعالی باشد.

به خصوص که فرهنگ ایران سالیان درازی است که با اسلام و تشیع قرین گشته و در تمامی ابعاد اجتماعی از آن تأثیر پذیرفته است. در این میان حرکت های شیعیان و علویان انقلابی که در راه امر به معروف و نهی از منکر و ادای تکلیف انسانی، اسلامی خویش در برخورد با خلفای جور و دفاع از ارزش ها و تعالیم مقدس اسلام و مظلومان جامعه از هرگونه فداکاری دریغ نکرده اند، خود موضوعی است که می تواند صدها، تحقیق علمی و پژوهش تاریخی را به دنبال داشته باشد.

این اثر نیز تلاش دارد در همین مسیر، یعنی شناخت حرکت های انقلابی و قیام های اسلامی علویان و شیعیان آن هم در محدوده زمانی خاصی از تاریخ تشیع یعنی سال های 132 تا 193 هجری، [ابتدای کار عباسیان تا روی کار آمدن مأمون عباسی] گام بردارد.

ولی چنین به نظر می رسد که تاریخ شیعه و علویان قهرمانی که در ساخت آن نقش

داشته اند چون خود آنان دچار مظلومیت و حق ناشناسی شده باشد. زیرا مشاهده می شود در پاره ای از موارد حرکت های اصیل و اسلامی که مستقیماً در جهت احقاق حقوق حقه ائمه اطهار و با تأئید و حمایت مادی و معنوی ایشان صورت گرفته با اتهاماتی چون ضدّیت با ائمه (علیهم السلام) یا ادعای مهدویت و انتساب به فرقه های باطل مواجه شده اند.

بنابراین در این تحقیق سعی بر آن است که در وهله اول، از ساحت مقدس این شیعیان پاک باخته و فرزندان شایسته رسول الله (صلی الله علیه و آله) رفع اتهام گردد؛ در پی این اقدام ابتدا به بررسی ماهیت و اهداف قیام های علوی پرداخته و پس از آن چگونگی و سرانجام حرکت آن ها تشریح شده است.

لذا در این مسیر حرکت عمومی سادات حسنی علیه منصور عباسی، قیام های محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم قتیل با خمری در سال 145 هجری، قیام حسین بن علی العابد (شهید فخ) در سال 169 هجری، قیام یحیی بن عبدالله در دیلم و سرانجام، تنها قیام علوی که در این دوره موفق به تشکیل حکومت گردید یعنی حرکت ادریس بن عبدالله در مغرب مورد شرح و بررسی قرار گرفته است.

مشکل اساسی در این کار چنان که در فصل آخر بخش پایانی توضیح داده ام وجود پاره ای اخبار و روایات متفاوت و گاه متناقص به خصوص در منابع رجال و حدیث شیعه می باشد که کار قضاوت و اظهار نظر در مورد قیام ها و رهبران آن را دچار اشکالاتی اساسی می نماید. زیرا متقدمین از علمای رجال و حدیث با تمام تلاشی که در راه تفکیک سره از ناسره داشته اند همه آن ها را با هم و در یک جا نقل نموده و در انتها بدون اظهار نظر قطعی، تعیین تکلیف را به عهده خواننده و محقق می گذارند.

بدیهی است این امر یعنی وجود احادیث متناقض به وجود شرایط سیاسی اجتماعی خاص حاکم بر دوران قیام ها و زمان حیات پربار ائمه اطهار باز می گردد. شرایطی که توأم با اختناق و فشار حکومت بوده و هرگونه اقدام سیاسی اجتماعی ائمه و هواداران ایشان را در قالب مخفی کاری و در چارچوب اصل کلی تقیه شکل داده است. همان طور که به آن اشاره کرده ام این تقیه فقط به زمان حیات امام مختص نبوده و پس از ایشان نیز ادامه داشته، تا باعث مصونیت و حفظ امام بعدی و شیعیانی شود که در زمان هر دو امام از یاران ایشان بوده و در تشکیلات و سازماندهی بزرگ تشیع نقش داشته اند.

بنابراین هر محققی که در این مسیر گام بر می دارد، باید توجه داشته باشد که هر چه را

که در کتب تاریخ، رجال، حدیث و سیره مشاهده می کند به عنوان یک اصل قطعی و حتمی نپذیرفته و با توجه به سایر شواهد و قراین به بررسی آن پرداخته و صحت و سقم آن را بررسی نماید.

بدین ترتیب در این اثر سعی نموده ام که این شرایط را تا حد امکان تبیین نموده و مشکلاتی که در راه فعالیت سیاسی اجتماعی ائمه اطهار و علویان و شیعیان ایشان وجود داشته به مقدار مقدور و ضرورت بیان نمایم.

در این مسیر به کتاب های تاریخ عمومی، تاریخ تخصصی، کتب رجال و سیره، کتب دینی و منابع حدیثی، تحقیقات و سایر کتب کمکی چون تاریخ های محلی، منابع جغرافیایی، کتاب های ادبی و فرق و کلام تا حد نیاز مراجعه شده که بحث تفصیلی آن را به فصل نقد و بررسی منابع موکول می نمایم.

آن چه که خوانندگان گرامی در این تحقیق با آن مواجه خواهند بود در سه بخش عمده با ملحقاتی در ابتدا و انتها تنظیم گردیده است. ابتدا در یک فصل مجزا در خصوص منابع و مآخذ مورد استفاده در تدوین این تألیف بحث شده است. سپس در بخش مقدماتی در دو فصل مباحث کلی در مورد ساختار حکومت اموی و عباسی و دلایلی که قیام های مردمی و شیعه در دوره آن ها را موجب شده مطرح گردیده است.

در بخش اصلی که شامل 6 فصل است و تقریباً نیمی از حجم کتاب را در بر می گیرد به ترتیب به حرکت ها و قیام های سادات حسنی، نفس زکیه، ابراهیم بن عبدالله، شهید فخ، يحيى صاحب دیلم و ادریس بن عبدالله پرداخته و بیشترین سعی را در رفع شبهه و اتهام از ساحت مقدس آن ها نموده ام که امیدوارم در این امر توفیق یافته و توانسته باشم بخشی از نکات تاریک و مبهم تاریخ خون بار شیعه را روشن نمایم.

در بخش پایانی که از دو فصل تشکیل شده ابتدا به بررسی و تبیین محورهای اصلی حیات سیاسی اجتماعی امام صادق و کاظم (علیهما السلام) که قیام های مورد بحث این رساله در عهد امامت ایشان تحقق یافته پرداخته ام و در فصل دوم نظر کلی ائمه راجع به قیام های علوی و هم چنین نتایج عمومی قیام های علوی، مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.

در آخرین قسمت مطالبی چون نامه ها و شجره نامه هایی که می تواند کمکی در جهت تقویت موضوع باشد، ولی آوردن آن ها در بخش ها و فصول اصلی مناسبت کم تری دارد در

یک فصل مجزّا تحت عنوان ضمائم آورده شده است.

در پایان لازم می دانم به مصداق حديث شريف مَنْ لَمْ يَشْكُرِ الْمَخْلُوقِ لَمْ يَشْكُرِ الْخَالِقِ از زحمات و الطاف بیکران و اخلاق کریمانه استادان گرانقدرم که با راهنمایی های علمی و تشویق های پی در پی نقش عمده ای در شکل گیری و بررسی جزء جزء محتوای این اثر داشته اند و هم چنین همراهی همسرم در طول تحقیق تقدیر و تشکر نمایم.

البته شاید احتیاجی به ذکر این مطالب نباشد که بنده به سهم خود این تحقیق را خالی از عیب و نقص ندانسته و خود اعتراف می کنم در مقابل عظمت روحی و بزرگی عمل و گستردگی ایثار، بزرگانی که این اثر سعی در شناساندن تاریخ زندگی و راهشان داشته آن چه که بنده به میدان آورده ام شاید کم ترین و ناچیزترین ها باشد و البته چنین است.

و اگر نبود، کمبود وقت و محدودیت درک و فهم بشری و بسیاری مشکلات دیگر شاید ترسیم و بازسازی آن چه که گذشته است، علمی تر و دقیق تر از این چه که هست می بود. با امید به آن که از تذکرات و راهنمایی اهل نظر بهره مند گردم.

و السلام على من اتبع الهدى

محمد کاظمی پوران

در باب منابع و مآخذ

شرط صحت و دقت در هر کار تحقیقی و علمی، شناخت دقیق منابع و مآخذی است که تحقیق بر پایۀ آن صورت می گیرد. تحقیق در تاریخ، آن هم تاریخ اسلام در قرون نخستین اسلامی نیز از این اصل مستثنی نیست. بنابراین، آن چه در وهله اول، نظر هر محققی را به خود جلب و نسبت به آن حساس می کند. شناخت منابع و اسنادی است که بتواند او را در کار تحقیق یاری دهد و در رسیدن به پاسخ فرضیه هایی که در پی آن است از آن ها بهره برد. بر این اساس، نخستین کاری که باید صورت گیرد، جمع آوری و فهرست برداری منابع و مآخذ، سپس شناخت و تعیین سهم هر یک از آن ها در تحقیق و سرانجام، گرد آوری و بهره برداری از اطلاعات است.

امّا آن چه اکنون ضروری است، ارائه یک طرح کلی و تفکیک هر یک از منابع و مآخذ، همراه با نقد و شناسایی آن. به منظور آگاهی خواننده گرامی است، در این تحلیل، هر یک از کتاب ها بر اساس موضوع و هدف نگارش دسته بندی شده و میزان استفاده ای که از آن ها در این تألیف به عمل آمده، ضمن نقد و بررسی برخی از نمونه ها معرفی شده است. در عین حال به این نکته نیز باید توجه کرد که منابع و مآخذ مربوط به تاریخ اسلام و تشیع، هم چون خودِ این دوره دارای تنوع و گستردگی فراوان است.

منابع و مآخذی که تدوین و نگارش این کتاب، مدیون تلاش مؤلفان و نویسندگان آن است بر اساس قرابت در موضوع و هدفی که صاحب اثر از نگارش و آفرینش آن داشته، در هشت گروه کلی و به شرح زیر تقسیم بندی شده است:

الف- منابع تاریخ عمومی

ب- منابع تاریخ تخصصی

ج- کتاب های فرق و کلام

د- منابع دینی و کتب حدیث

ه- تاریخ های محلی و کتاب های جغرافیایی

و- منابع ادبی و فرهنگ ها

ز- منابع رجالی و کتب سیره

ح- تحقيقات و مطالعات معاصر

پیش از آن که به بررسی و تحلیل هر یک از عناوین فوق بپردازیم، تذکر چند نکته ضروری است.

منابع تاریخ عمومی، منابع رجالی، مطالعات و تحقیقات و کتب حدیث به ترتیب بیشترین حجم و سهم را در تدوین کتاب به خود اختصاص داده اند. و در واقع گروه های دیگر در کنار آن ها و به عنوان «ارجاعات کمکی» مورد استفاده قرار گرفته اند.

نکته بعدی آن که، برای صحت و اعتبار استدلال ها و تحلیل هایی که این تحقیق در پی بوده، تا حد ممکن سعی شده است کتاب ها و منابعی که مورد استفاده قرار می گیرد دارای جهت گیری و گرایش خاصی نباشد و کتب و منابع همۀ صاحبان آرا و عقاید با گرایش های متفاوت مورد توجه قرار گیرد. بر این اساس، به منابع رجالی و حدیثی اهل سنت و کتب تاریخی مورخان و دانشمندان شیعه و سنی در کنار تحقیقات و مطالعات داخلی و خارجی اعم از شیعه و سنی یا مستشرقان استناد شده است.

مسئله دیگر، استفاده از منابع و کتب فرعی در کنار مآخذ اصلی و تخصصی موضوع این رساله است که هر چند زیاد به نظر نمی آیند امّا هم در تقویت آن نقش داشته اند و هم در پاره ای از موارد نکاتی از آن ها به دست آمده که منابع تخصصی شاید به جهت اشتغال به موضوع اصلی از آن ها غافل بوده اند. بدین ترتیب، کتاب های ادبی از جمله این منابع فرعی و غير تخصصی به شمار می آیند.

منابع تاریخ عمومی

اینک به بررسی منابع تاریخ عمومی که در این کار تحقیقی از آن ها استفاده شده است می پردازیم. کتاب هایی چون تاریخ الرسل والملوک، تاریخ یعقوبی، مروج الذهب، تاریخ الفخرى، الكامل، مقدمة تاريخ العبر ابن خلدون، تاریخ الخلفاء و برخی کتاب های دیگر که اسامی آن ها در کتاب نامه آمده است در این دسته از منابع قرار می گیرند.

تاریخ الرسل و الملوک تألیف ابو جعفر محمد بن جریر طبری (224 - 310 ه- .ق) به

صورت سال نگاری نگارش یافته و وقایع تاریخی از آغاز آفرینش تا سال 302 هجری قمری را نقل کرده است.

این کتاب گرچه با اسلوب سال نگاری تألیف شده، امّا زمانی که به دوره اموی و عباسی می رسد، حجم زیادی از رویدادهای هر سال را به شرح زندگی خلیفه وقت اختصاص داده و در واقع حوادث را بر اساس روی کار آمدن یا کنار رفتن خلفا تنظیم کرده و حوادث دیگر را در کنار آن و در ارتباط با تاریخ زندگی خلیفه، مورد بحث قرار داده است.

یکی از محاسن کتاب طبری، ذکر تفصیلی رویدادهاست. وی تمام روایت هایی را که در اسناد در دسترس داشته، و آن چه را که شخصاً یافته است در مورد یک رُخداد تاریخی نقل می کند. امّا این تفصیل در نقل روایت های تاریخی، چون با اظهار نظر و قضاوت و گزینش مؤلف همراه نیست، گاه در تضاد و تناقض با هم قرار می گیرد و خواننده را دچار سردرگمی میکند.

تاریخ طبری درباره موضوع بحث این رساله؛ یعنی قیام های شیعه در دورۀ عباسی نیز بیش از دیگر منابع به ذکر وقایع پرداخته، به طوری که گاهی در بیان حوادث یک سال، همۀ حجم مطلب را به شرح و تفصیل پیرامون موضوع قیام اختصاص داده است. به طور مثال، طبری در بیان حوادث سال 144 هجری، تمامی مطالب را به ذکر علل و چگونگی دستگیری سادات حسنی و انتقال آن ها به زندان «ریاح بن عثمان مُری» حاکم مدینه و سپس به «ربذه» و زندان هاشمیه در کوفه اختصاص می دهد و از موضوع دیگری سخن نمی گوید. در بیان حوادث سال 145 هجری نیز دربارۀ چهار مطلب بحث می کند که عبارت اند از: قیام محمد بن عبدالله، شورش در مدینه، علت بنای بغداد و قیام ابراهیم بن عبدالله، که 116 صفحه از 128 صفحه مطلب مربوط به رویدادهای این سال را به تشریح قیام محمد و ابراهیم اختصاص داده، که این امر حاکی از اهمیت موضوع حتی در نزد طبری است که چندان علاقه ای به این قیام ها ندارد.

امّا این توجه کمّی با عنایت و توجه کیفی نسبت به قیام ها همراه نیست. طبری که خود از علمای بزرگ اهل سنت است می کوشد تا ضمن نقل همه روایت ها و حفظ بی طرفی ظاهری، خواننده را به این اصل راهنمایی کند که اعمال و رفتار خلیفه در مقابل فرزندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) به عنوان جانشین رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) در روی زمین جایز بوده است. بدین ترتیب، طبری نه تنها از مظلومیت و حقانیت علویان سخنی به میان نمی آورد، بلکه هیچ

علاقه ای به محکوم کردن یا سرزنش کارهای ناشایست خلفا نشان نمی دهد.

در هر حال از نقل رویدادهای سال های 131، 132، 136، 137، 144، 145 و 147 تاريخ الرسل و الملوک طبری در این تألیف استفاده فراوان شده و در ارجاعات و پاورقی ها از روش سالن گاری کتاب پیروی شده و ارجاع به حوادث آن سال، صورت گرفته است. حُسن این عمل آن است که همۀ چاپ ها یا ترجمه ها از تاریخ طبری یکسان است، امّا چون در برخی موارد حجم حوادث یک سال حتی بیش از یک صد صفحه است، یافتن مطلبی در رویدادهای آن سال را برای محقق و خواننده دشوار می کند.

تاریخ یعقوبی و مروج الذهب: از دیگر کتبی که در تدوین این اثر، مورد استفاده قرار گرفته، تاریخ یعقوبی و مروج الذهب مسعودی است. هر چند یعقوبی و مسعودی، رویدادها را به ویژه در دورۀ اسلامی به ترتیب زمانی تنظیم کرده اند، امّا کتاب آن ها همانند تاریخ الرسل و الملوک با روش سال نگاری تدوین نیافته و موضوعی است. و شاید بتوان گفت محور اصلی کار آن ها بر اساس روی کار آمدن و رفتن یک خلیفه مبتنی باشد و حوادث دیگر در دل این موضوع کلی قرار گرفته اند.

یعقوبی و مسعودی بر خلاف طبری، با ایجاز و اختصار بیشتری با مطالب برخورد کرده اند و در نقل اخبار نیز جهت گیری و گزینش خویش را دخالت داده اند. ضمناً هر دو مورخ از قیام علویان در مقابل خلفا و مظالم آن ها دفاع کرده اند. مضافاً این که برخی اقوال و اشعار را در مورد قیام ها نقل کرده اند که نظیر آن ها در تاریخ الرسل وحتى مقاتل الطالبيين نیست.

شایان ذکر است که دقت یعقوبی در نقل اعداد و ارقام و ذکر اسامی اشخاص بیش از مسعودی است به طوری که در پاره ای از موارد خطا و لغزش هایی در مروج الذهب ديده می شود که شاید ناشی از اشتباه نسخه برداران یا روحیه مسعودی در نقل هرگونه خبر خواه واقعیت یا افسانه باشد. گویا مسعودی شرح مفصل تری از قیام های علوی داشته که به گفته خود، در کتاب حدائق الاذهان و رسالهٔ بیان اسماء الائمه آورده است. (1)

الکامل: در همین بخش از کتاب الکامل ابن اثیر نیز استفاده شد. با توجه به این که ابن اثیر کتابش را سال ها پس از طبری، یعقوبی و مسعودی نوشته، در نقل حوادثی که به زمان


1) رک: مروج الذهب الذهب ج 2، ص 347 و 358 به نام کتاب حدائق الاذهان فى اخبار اهل بيت النبى صلى الله عليه و تفرقهم في البلدان و رساله بیان اسماء الائمة القطيعه من الشيعه.

آن ها ما نزدیک تر بوده نظر آنان را ترجیح داده است و در پاره ای موارد چیزی بیش از طبری ندارد و دقیقاً همان مطلب طبری را نقل کرده است.

روش ابن اثیر نیز سال نگاری است و بدین جهت در ارجاعات این کتاب همانند تاریخ الرسل، هنگام نقل مطلبی از الکامل، فقط به ذکر سال حادثه بسنده شده است. به نظر می رسد جهت گیری ابن اثیر نسبت به قیام ها در قیاس با طبری مثبت تر و همراه با محکوم کردن اعمال زشت دستگاه خلافت باشد.

مقدمۀ تاریخ ابن خلدون: مقدمة تاريخ ابن خلدون و كتاب العبر او نیز در شکل گیری این تحقیق مورد توجه و استفاده قرار گرفته است؛ به ویژه این که هیچ یک از منابع هم ردیف یا پیش تر از ابن خلدون توجهی را که وی در دفاع از قیام های علوی به خصوص ادری ادریس و ادریسیان داشته است نداشته اند.

ابن خلدون که چند قرن پس از پایان کار دولت ادریسیان به نگارش کتاب خویش پرداخته، در دفاع از ایشان به ویژه مؤسس آن ادریس و پسرش، تلاش فراوان کرده است. (1)

ابن خلدون که از علمای اهل سنت است و گاهی تعصب خویش در دفاع از خلفا و توجیه اعمال آنان را پنهان نمی دارد، نسبت به قیام های علوی با دید بسیار مثبتی برخورد می کند. وی در مقدمه ارزشمند کتابش که بیشتر جنبۀ فلسفه تاریخ دارد، در تشریح علل و عوامل تحول جامعه و حوادث آن در نخستین فصل از کتاب، ضمن تبیین طبیعت جوامع شهر نشین و بادیه نشین با توجه به خوی و خصلت این دو جامعه، به اسناد و اقوالِ رسیده در مورد حوادث می پردازد و اتهامات وارده بر نَسَب ادریس بن ادریس و خاندانش را مورد نقد و بررسی قرار می دهد و می گوید:

«اگر چنین چیزی در اصل صحت داشته است، در جامعه بادیه نشین و در میان قبایل بربر، قابل پنهان کردن نبود و محال بود که آن ها برای چنین شخصی فداکاری کرده حکومت وی بر خویش را بپذیرند. بنابراین، این خبر از اصل دروغ است.»

وی در نهایت، آن را به دشمنان ادریسیان؛ یعنی عباسیان و بنی اغلب نسبت می دهد، که در فصل مربوط به قیام ادریس به آن اشاره خواهد شد.


1) دولت ادریسیان در سال 364 ه.ق توسط امویان اندلس از بین رفت، در حالی که ابن خلدون بین سال های 732 تا 808 ه.ق می زیسته است.

ابن خلدون ضمن اظهار ارادت نسبت به خاندان رسالت، هدف خویش در دفاع از علویان و به ویژه ادریس را امید به شفاعت و دفاع آن ها از وی در سرای آخرت عنوان می کند.

الفخرى: کتاب دیگری که استفادهٔ شایانی از آن شد، الفخرى في الآداب السلطانيه است که توسط ابن طباطبا نگارش یافته است. مؤلف در سال 709 هجری از دنیا رفته و تاریخ خلفای راشدین تا پایان دولت عباسیان را در کتابش ذکر کرده است.

اعتبار کتاب الفخری بیشتر به خاطر دیدگاه خاص مؤلف به علت باور تشیع در نقل حوادث است. لذا بر خلاف برخی از مؤلفان از حذف برخی اخبار به نفع خلفای اموی و عباسی خودداری کرده و از حقایق بسیاری پرده بر می دارد.

آن چه الفخری را از دیگر کتاب های تاریخ عمومی متمایز می کند، محدوده زمانی است که مؤلف در نظر گرفته و آن را چون سایر کتاب های تاریخی از شروع خلقت و آفرینش آدم آغاز نکرده، ضمن این که توجه خاصی به زندگی وزرا در هر دوره داشته است که در سایر کتاب ها کم تر دیده می شود و شاید از این جهت، کتاب وی را از حالت یک تاریخ عمومی خارج کرده و به کتاب تخصصی تبدیل می کند. گذشته از آن فصل ارزشمندی است که وی به عنوان مقدمه در مورد سلطنت و سیاست مُلکداری در ابتدای کتاب آورده است که اهمیت آن کم تر از دیگر موضوع های کتاب نیست. سایر مؤلفان کتب تاریخ عمومی، همانند سیوطی، ابن کثیر و ... که از اهل سنت هستند نیز عموماً از قیام کنندگان علوی دفاع کرده اند. شاید علت آن، ظلم و ستم خلفا نسبت به قیام کنندگان، صحت سیره و عمل علویان و نیز همراهی فقهای اهل سنت، چون ابو حنیفه و مالک بن انس با قیام ها باشد.

کتاب های تخصصی و موضوعی

دسته بعدی، کتاب های تخصصی و موضوعی است. کتاب هایی چون الغارات ابراهيم بن محمد ثقفى، وقعة صفين نصر بن مزاحم، الامامة و السياسة ابن قتيبه، الوزراء والكتاب جهشیاری و فتوح البلدان بلاذری در این قسمت قرار می گیرند.

این کتاب ها هر چند به بیان گوشه هایی از تاریخ اسلام پرداخته اند، امّا چون هدف مؤلفان از نگارش آن ها، موضوعی خاص بوده لذا از کتاب های تاریخ عمومی تفکیک شده است.

میزان مشارکت این گونه کتاب ها در اسناد و نقل قول های این اثر، در میان هشت گروه از

منابع و مآخذی که ذکر شد، کم تر از بقیه بوده و در پنجمین رتبه به عنوان منابع حاشیه ای و فرعی مورد استفاده قرار گرفته اند.

کتاب های فرق و کلام

گروه بعدی، کتاب های فرق و کلام است. از جمله این کتاب ها می توان از کتاب النَقَّض یا (بَعْضُ مَثَالِبِ النَّوَاصِبِ فِى نَقَضَ بَعْضِ فَضَائِحِ الروافض) نام برد.

این کتاب، کلامی و تاریخی، در پاسخ به اشکالات یکی از متکلمان اهل سنت به نام خواجه شهاب الدین شافعی نسبت به شیعیان و توسط عبدالجلیل قزوینی تألیف شده است.

خواجه شهاب که از اهالی شهر ری بوده. کتاب فضائح الروافض را در سال 555 هجری نگاشته و عبدالجلیل، کتاب النقض را در ردّ اتهامات وی تألیف کرده است. وی در پاسخ به یکی از اشکالات خواجه در این که «چرا شیعه، فرزندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) را که قیام کرده اند مورد سرزنش قرار داده و آن ها را کافر می داند؟» می گوید: شیعه نه تنها آنان را کافر نمی داند و به آن ها نسبت بدی نمی دهد. بلکه همیشه به نیکویی از آنان یاد می کند. در واقع، نظر ملا عبدالجلیل در این قسمت برای رفع شبهه از ساحت انقلابیون علوی مورد توجه بوده است.

کتاب های دینی و حدیث

دسته دیگری از منابع، کتاب های دینی و حدیث است. در این خصوص از مقدمه صحیفهٔ سجادیه برای بیان ارتباط قیام های عهد اموی با عباسی استفاده شده است. در همهٔ صحیفه های سجادیه در ذکر سلسله راویان ادعیه این کتاب، ماجرای گفت و گوی متوکل، صحابه امام صادق (علیه السلام) با یحیی و سپس امام (علیه السلام) نقل شده است. لذا جملاتی که یحیی بن زید سپردن پرچم قیام و صحیفه به محمد بن عبدالله نفس زکیه ایراد کرده و آن گاه ملاقات امام صادق (علیه السلام) با متوکل و فرزندان عبدالله در تأیید ماهیت قیام و ارتباط آن با حرکت های پیشین علویان مورد توجه بوده است.

اصول کافی و بحارالانوار: از دیگر کتب حدیث، اصول کافی و بحار الانوار است. احادیث کافی از نظر قدمت متن و اعتبار، نزد شیعیان مورد توجه است. در واقع، اصول

کافی جزو کتب اربعه و مورد تأیید و استفاده علمای شیعه در طول تاریخ بوده است. امّا باید به این نکته توجه داشت که مرحوم شیخ کلینی با تمام دقت و عنایتی که در جمع آوری احادیث صحیح و قوی داشته است در امور تاریخی به دیگر منابع کمکی و تاریخی موجود عنایتی نداشته، و احادیث را بدون توجه به فضای سیاسی - اجتماعی که امام (علیه السلام) در آن قرار داشته بیان کرده است. لذا احادیث موجود، گاهی از نظر متن یا حتی سند، دچار نقاط ضعف اساسی است و در برخی موارد در تناقض و تضاد با هم عمل می کنند؛ و این همان چیزی است که محمد بن جریر طبری عالم اهل سنت، پیش از وی در یک اثر صرفاً تاریخی دچار آن شده و خواننده را با مشکل روبرو می کند. بنابراین، باید در پذیرش روایت های تاریخی کافی تأملی جدی کرد و آن ها را با توجه به سایر شواهد مورد بررسی قرار داد؛ موضوعی که در توضیح پاره ای از احادیث ذامه در مورد قیام های علوی سعی در انجام آن بوده است.

بحارالانوار مجلسی که مدت ها پس از اصول کافی و بسیار مفصل تر نگارش یافته، دارای ویژگی هایی شبیه کافی است؛ با تفاوت هایی که باید به آن توجه کرد:

نخست این که مرحوم مجلسی، بسیاری از احادیث را گردآوری کرده و در این کار، کلیه کتب دینی و حدیثی پیش از خود را مورد استفاده قرار داده است. بنابراین، کثرت کار و زیادی تعداد احادیث، فرصت لازم برای پیرایش کتاب را به او نداده و ورود احادیث جعلی و دخیل در آن بسیار بیش از اصول کافی است.

ثانياً مقتضیات زمانی کلینی و مجلسی با هم تفاوت بسیاری داشته است. کلینی در قرن سوم هجری می زیسته، نواب خاص امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را درک کرده و خود، نقیب و شیخ شیعیان در ری بوده است. کتاب کافی در دورۀ عباسی و در زمان تقیه شیعه نوشته شده است. لذا زمان نگارش کتاب به عصر ائمه نزدیک تر بوده و تحت تأثیر ملاحظات کم تری نیز بوده است. امّا مجلسی، بحار را مفصل تر و در فاصلهٔ زمانی بیشتر از اصل آن و در عصر سلاطین صفوی که دعوی تشیع داشتند و در امور دینی دخالت می کردند تألیف کرده است. بر این اساس باید ملاحظات سیاسی وی در نقل احادیث مورد توجه قرار گیرد.

به هر صورت با تمام احترام و تواضعی که نسبت به مؤلفان این دو کتاب قائل هستیم و با وجود استفاده فراوانی که از مطالب کتاب ها به عمل آمد، نسبت به احادیث آن به صورت گزینشی و با توجه به سایر شواهد رجالی و تاریخی برخورد شده است.

اقبال الاعمال: كتاب بعدی مورد استفاده در اثر حاضر، اقبال الاعمال سيدبن طاووس است. سید که از علمای قرن هفتم هجری است، در کتاب اقبال که یک کتاب دعا و مناسک فردی است، ضمن بیان اعمال و ادعیه ماه محرم به دفاع و تحلیل قیام ها و حرکت های علوی در عهد عباسی می پردازد. وی سادات علوی را منزه و عمل آن ها را دارای نیت و انگیزه الهى و خالصانه می داند.

سید بن طاووس که از فقهای شیعه است، هرگونه ادعای مهدویت از طرف علویان در مقابل ائمه اطهار را مردود می داند و نامه ای از امام صادق (علیه السلام) به زندانیان علوی را در تشویق آن ها به صبر و مقاومت می آورد که در دیگر منابع پیش از آن دیده نشد. امّا منابع رجالی و تحقیقی دیگری که بعداً توسط سایر علمای شیعه نگارش یافته است از این نامه یاد کرده و متن و سند آن را معتبر می دانند. از جمله «مامقانی» در تنقیح المقال و محدث قمی در منتهی الآمال این نامه را از قول سید نقل کرده و سلسله راویان آن را موثق دانسته و سند را تأیید کرده اند. بدین ترتیب، اقوال سید بن طاووس در اقبال الاعمال تأثیر فراوانی در مسیر نگارش این تحقیق و تأیید قیام های علوی داشته است که در مباحث آتی و در فصول مربوط به قیام ها مشهود است.

كتب جغرافیایی و ادبی

علاوه بر کتاب های حدیث که ذکر برخی از آن ها رفت، از کتب جغرافیایی مانند معجم البلدان ياقوت حموی، البلدان یعقوبی و مراصد الاطلاع ابن عبد الحق بغدادی متوفی به سال 739 هجری در مورد اسامی نقاط جغرافیایی، نام شهرها و مکان های قیام استفاده شده است.

ضمناً می توان در این زمینه از کتاب های ادبی، چون الاغانی ابوالفرج اصفهانی، البیان و التبيين جاحظ، العقد الفريد ابن عبدربه و دیوان های اشعار دُعبل خزاعی و ابوفراس حمدانی نام برد.

از این گونه کتاب ها بیشتر برای نقل اشعار، خطبه ها و سخنرانی بزرگان و افراد نامی تاریخ اسلام از خلفا یا قیام کنندگان در جای خود استفاده های فراوان شده که در متن کتاب دیده می شود

کتاب های رجال و سیره

گروه بعدی از منابع و مآخذی که در تألیف این اثر از آن ها بهره فراوان برده شد. کتاب های رجال و سیره است. این گونه کتاب ها از نظر تعداد و تنوع در مرتبه اول و از جهت سهم آن ها در میزان استفاده، بعد از منابع تاریخ عمومی در مقام دوم قرار دارند.

کتاب های رجال و سیره به دلایل گوناگونی به چند قسمت قابل تقسیم و تفکیک اند. نخست از جهت عمومی و اختصاصی بودن، که می توان منابعی همانند انساب الاشراف بلاذري، نسب القريش ابن زبيري، وفيات الاعيان ابن خلكان الانساب سمعانی و ... را «کتب رجالی و انساب عمومی» دانست که همۀ تیره ها و اقوام عرب و اسلام را شامل می شود. ولی کتاب هایی چون الفخری فی انساب الطالبيين تأليف مروزی، یا عمدة الطالب فى انساب آل ابی طالب ابن عنبه، در زمرۀ «کتب انساب اختصاصی» و مربوط به رجال شیعه به شمار می آیند.

از سوی دیگر، این منابع به کتاب های رجالی شیعه و سنی و سیره قابل تقسیم اند. در بخش کتاب های سیره و انساب عمومی که بیشتر آن ها توسط علما و دانشمندان اهل سنت نگارش یافته و در مورد تاریخ زندگی و حرکت رهبران قیام از آن ها استفاده فراوان شد، می توان از شذرات الذهب تأليف ابن العماد حنبلی، کتاب های ابن حجر عسقلانی با عنوان تَهْذِيبِ التَّهْذِيبِ، لِسَانُ المیزان وَ هُمْ چنین الوافی بالوفیات تَأْلِيفِ الصفدى، مِرْآةُ الْجِنَانِ تَأْلِيفِ يافعى وَ وفیات الاعیان ابن خلکان نام برد.

از این کتاب ها که در واقع دایرةالمعارفی از اسامی بزرگان و رجال نامی تاریخ عرب و اسلام و زندگی آن هاست و بیش تر آن ها بعد از قرن هفتم نوشته شده است در حد ضرورت و نیاز استفاده شد. اما شاید اعتبار و میزان استفاده از آن ها به اندازه دو كتاب نسب القريش ابن زبیری و انساب الاشراف بلاذری نباشد. زیرا بسیاری از شجره نامه هایی که در بخش ضمایم دیده می شود، بر اساس این دو کتاب و دیگر کتب انساب اهل سنت به ویژه جمهرة انساب العرب ابن حزم اندلسی و پس از تطبیق با کتاب های رجال و انساب شیعه تنظیم شده است. همۀ این کتاب ها دربارهٔ قیام های علوی و صاحبان آن با دیدگاه مثبت برخورد کرده اند.

شایان ذکر است که برای یافتن هرگونه اثر یا اظهار نظری در مورد شخصیت یا سیره علویانی که از قیام آن ها ذکری به میان آمده است به کتاب های طبقات ابن سعد، الاستيعاب

فى معرفة الاصحاب ابن عبدالبر، اسدالغابة فى معرفة الصحابه ابن اثير و الاصابة فى تميز الصحابه تألیف ابن حجر عسقلانی نیز مراجعه شد، امّا چون این کتاب ها بیشترین سعی خویش را در معرفی صحابه رسول الله (صلی الله علیه و آله) و نهايتاً تابعین داشته اند، اطلاع اندک و ناچیزی در مورد زندگی و عمل قیام کنندگان علوی در قرن دوم هجری در اختیار محقق قرار می دهند.

از کتاب های عمومی رجال و انساب اهل سنت که بگذریم، منابع سیره و تراجم علمای شیعه اند، که از جمله می توان از ارشاد شیخ مفید (متوفی به سال 413 هجری)، مناقب آل ابى طالب تأليف ابن شهر آشوب (متوفی به سال 558 هجری)، كشف الغمه في معرفة الائمه تألیف اربلی (متوفی به سال 693 هجری) و تذکرة الخواص تألیف سبط ابن جوزی (متوفی به سال 654 هجری) که متقدم تر از بقیه کتاب های سیره اند، نام برد.

در این کتاب ها که دربارهٔ تاریخ زندگی امامان شیعه نگارش یافته، به مناسبت زندگی هر امام، به صورت مختصر یا مفصل، ذکری نیز از فرزندان و یاران ایشان شده است. مثلاً ابن جوزی، شرح حال علویان را در پی زندگی امام حسن مجتبی (علیه السلام) ذکر می کند، امّا شیخ مفید، اربلی و ابن شهر آشوب، ضمن تشریح تاریخ زندگی امام صادق و امام کاظم (عليهما السلام) از علویان به عنوان صحابه و یاران امام یاد کرده اند. البته در این میان، بیشترین دفاع و مثبت ترین دیدگاه، مربوط به ابن جوزی در کتاب تذکره است.

مجالس المؤمنین: صرف نظر از کتاب های ذکر شده که متقدم بر دیگر تألیفات است، باید از کتاب ارزشمند مجالس المؤمنین قاضی نورالله شوشتری یاد کنیم قاضی نورالله در زمان پادشاهان گورکانی هند در اکبر آباد منصب قاضی القضاتی داشت. وی ضمن پنهان داشتن تشیع خویش به نگارش این کتاب و کتاب دیگری به نام احقاق الحق پرداخت.

مجالس المؤمنین، کتابی جالب و متنوع و شامل تاریخ زندگانی و شرح حال بسیاری از صحابه و یاران ائمه و فرزندان ایشان از سلمان فارسی و ابوذر غفاری تا سادات حسنی است. کتاب در دو جلد و دوازده مجلس، بر اساس طبقات و مراتب افراد بر حسب صحابه، تابعین و تابع تابعین تنظیم شده است.

قاضی نورالله ضمن ذکر تاریخ زندگی افراد منابع مورد استفاده را نیز در کتابش آورده است، امّا متأسفانه این کتاب دارای اشتباه هایی در نقل تاریخ ها و اسامی افراد است که شاید ناشی از محدودیت زمانی و مکانی تألیف اثر باشد؛ زیرا قاضی سرانجام بر اثر

بدگویی دشمنان، جان خویش را بر سر تألیف این کتاب نهاد و در راه عقیده اش به شهادت رسید.

در این قسمت هم چنین می توان از کتاب های المجالس السنیه، سيرة الائمه و اعيان الشيعه تألیف سید محسن الامين العاملی عالم شیعی - متوفی به سال 1371 هجری قمری نام برد. از این سه کتاب به فراخور موضوع، استفاده های فراوان شد، امّا باید اذعان کرد که سید محسن الامین در اعیان الشیعه کم ترین حجم را به زندگانی محمد بن عبدالله اختصاص داده و فقط در نصف صفحه، ضمن ذکر نام، تاریخ تولد و شهادت و نسب او با بیان شعری دربارۀ او، (از برادرش ابراهیم) بدون هیچ گونه اظهار نظر منفی یا مثبتی از موضوع می گذرد. امّا حدود بیست صفحه را به شرح حال شهید فخ اختصاص داده که این مسئله نشان دهنده توجه و تأیید وی بر قیام فخ و تردیدش در مورد قیام نفس زکیه است؛ چیزی که معمولاً در دیگر کتب رجالی شیعه نیز دیده می شود.

محدث قمی و منتهی الآمال: آخرین کتابی که در این زمینه از آن یاد می شود، منتهى الآمال تأليف محدث قمی است. زمانی که تمام کتب سیره، رجال و تراجم اهل سنت و شیعه مورد مطالعه قرار گرفت، دقت نظر و صحت عمل محدث قمی را تحسین نمودم. زیرا وی در ذکر اسامی و تاریخ زندگانی فرزندان امام حسن (علیه السلام) اعم از اولاد پسر و دختر، کامل ترین و صحیح ترین اطلاع را در اختیار خواننده قرار می دهد.

محدث قمی ضمن ذکر تاریخ زندگی امام حسن (علیه السلام) از اولاد ایشان به تناسب به طور مفصل یاد کرده، و این نشان دهندۀ دسترسی و عنایت وی به تمام اسناد بوده است. نکته دیگر آن که، محدث قمی و منتهی الآمال در بین علمای شیعه به ویژه محدثان و متکلمان و اصحاب رجال و تراجم، بعد از سید بن طاووس، بیش ترین دفاع را از سادات حسنی کرده و در رفع شبهه ها از ساحت مقدس آنان کوشیده است.

مقاتل الطالبین در پایان این بخش و به عنوان آخرین کتاب از کتاب های سیره و رجال به بررسی چند اثر از منابع رجالی شیعه می پردازیم، مقاتل الطالبيين، عمدة الطالب في انساب آل ابی طالب و تنقیح المقال مامقانی از آن جمله اند که از جهت اهمیت و اعتبار و نیز سهم مشارکت در تدوین اثر حاضر دارای جایگاه ممتازی اند.

مقاتل که توسط ابوالفرج اصفهانی نگارش یافته، اثری کم نظیر در اطلاع رسانی پیرامون زندگی فرزندان ابی طالب است که به شهادت رسیده و یا به طرز مرموزی به قتل

رسیده اند.

گرچه گرایش های زیدی با تسامح مذهبی ابوالفرج در اثرش آشکارا مشخص است، اما باید اعتراف کرد که بیش ترین اخبار و اطلاعات در مورد حرکت ها و قیام های شیعی را می توان از مقاتل الطالبیین به دست آورد.

ارزش و اعتبار مقاتل آن چنان است که دیگر علمای شیعهٔ بعد از او، ضمن نقل این اخبار، مطالب خویش را عیناً از روی مقاتل نقل کرده اند و یا با ذکر نام ابوالفرج، خواننده را به کتاب او ارجاع داده اند. این امر را حتی می توان در ارشاد شیخ مفید یا تنقیح المقال مامقانی مشاهده کرد.

اصفهانی در مقایسه بین قیام های علوی در عهد عباسی، بیش ترین حجم کتابش را به بررسی قیام محمد بن عبدالله اختصاص داده و دفاع فراوانی از شخصیت وی کرده است. وی ضمن نقل تاریخ و نسب هر یک از علویان از آل ابی طالب به شرح زندگی و چگونگی شهادت او پرداخته و مراثی و اشعاری را که در این باره به دست آورده است نقل می کند.

مقاتل الطالبيين با همۀ ارزشی که دارد، دارای معایبی نیز هست. از جمله این که گرچه ابوالفرج زندگی اشخاص را به ترتیب زمانی شرح داده و تقدم زمانی را در نظر گرفته است، اما معمولاً از ذکر تاریخ حوادث خودداری کرده است و بدین جهت خواننده باید برای کشف آن به دیگر منابع قرینه مراجعه کند. ضمناً وی همانند طبری، اقوال و اخبار گوناگونی را ذکر می کند. به طور مثال، احادیث فراوانی در تأیید مهدویت محمد بن عبدالله آورده، و سپس در صفحات بعدی، باب تازه ای باز کرده و این موضوع را از قول خود او، پدر و برادرش تکذیب می کند.

ابوالفرج، سلسله روات خویش را در کتابش ذکر کرده، اما متأسفانه از دیدگاه او، ائمه طاهرین (علیهم السلام) با سایر علویان از فرزندان ابی طالب از حیث اعتبار و رتبه برابرند، و به عبارت دیگر، او برای امامان شیعه امتیاز خاصی قائل نیست؛ مثلاً تاریخ زندگی امام صادق (علیه السلام) را به طور کلی ذکر نمی کند. شاید این کار به دلیل آن باشد که وی شهادت امام صادق (علیه السلام) را قبول ندارد و رحلت ایشان را ناشی از مرگ طبیعی می داند.

همان گونه که ذکر شد، ابوالفرج اصفهانی از دخالت دادن عقاید زیدی خویش در کارش خودداری نمی کند. برای نمونه، در بیان تاریخ زندگی و قیام ابن طباطبا و ابوالسرايا

اعتراف می کند بسیاری از روایت ها و اقوالی را که در این زمینه از احمد بن عبدالله نوفلی به رسیده بود، به علت تعصب دینی او کنار گذاشته است. (1)با وجود همه آن چه که دربارهٔ ابوالفرج گفته شد، نمی توان اعتبار و ارزش اثر گران قدرش را انکار کرد.

اثر ارزشمند دیگر، کتاب عمدة الطالب فى انساب آل ابی طالب، تألیف سید جمال الدین احمد بن علی معروف به «ابن عنبه» از سادات حسنی نجف و حلّه و از علمای نسابه و دانشمندان شیعه است. این کتاب همانند مقاتل الطالبیین است. با این تفاوت که اسامی تعداد بیشتری از افراد را آورده و در نقل خبر نیز اختصار را رعایت کرده است.

عمدة الطالب بر حسب تقدم زمانی مرتب نشده، بلکه دارای پنج فصل است که به ترتیب به بررسی زندگانی علی (علیه السلام)، امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) و فرزندان آن ها پرداخته و در فصل های بعدی، زندگانی محمد حنفیه، عباس بن علی (علیه السلام)، عمر بن علی (علیه السلام) (عمر الاطرف) و فرزندان آنان را شرح داده است.

ابن عنبه در مجموع، نظر مثبت و مساعدی نسبت به قیام کنندگان علوی دارد و گاهی به دفاع از آن ها می پردازد. از جمله در دفاع از نسبت و شخصیت ادریس بن ادریس، دیدگاه های ابونصر بخارى مؤلف سرّ السلسلة العلویه را نمی پذیرد و او را از اتهام های وارده تبرئه می کند. گویا ابن عنبه، بیشتر مطالب خود را از کتاب نهاية الطالب تأليف استادش ابن مُعّیه گرفته است (2)که در حال حاضر مفقود می باشد. در هر حال، اثر گران قدر ابن عنبه - متوفی به سال 828 هجری قمری - در تدوین کتاب حاضر نقش والایی داشته است.

تنقيح المقال: آخرین کتاب رجالی، تنقیح المقال اثر مامقانی عالم قرن یازدهم هجری است. وی در اثر ارزشمندش، تاریخ زندگی سیزده هزار و سیصد و شصت و پنج (13365) تن از رجال بزرگ شیعه و سادات را ذکر کرده است.

کتاب در سه جلد نوشته شده و از نظر چاپ دارای اشکال اساسی است. المقال، حروف چینی نشده، بلکه با خط نستعلیق عربی به چاپ رسیده، و بدین جهت گاهی استفاده از آن دشوار می نماید. با وجود این ترتیب الفبایی که مامقانی برای ذکر تاریخ زندگی افراد برگزیده، تا حدی این مشکل را مرتفع می سازد.


1) ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص 477.

2) محمد علی روضاتی، جامع الانساب، ص 70.

مامقانی معمولاً در ذکر اقوال و احادیث، منبع یا نویسنده آن را بدون ذکر دقیق نشانی و جلد و صفحه نقل می کند. اما آن چه خواننده تنقیح المقال را بیشتر دچار مشکل می کند. احتیاط فراوانی است که در اظهار نظر پیرامون شخصیت افراد کرده است. مؤلف با نقل همهٔ روایت ها در مدح و ذم اشخاص، در پایان با جملاتی نظیر «آنافی حقه متوقف» یا «وَ اللَّهُ اعْلَمْ» از خویش سلب مسئولیت می کند و آن را به گردن خواننده می گذارد. شاید هم حق همین باشد که خواننده از تنقیح برای الهام گرفتن و آگاهی یافتن از تمام نظرها استفاده کند و سرانجام تشخیص و اظهار نظر قطعی خود را بر اساس سایر منابع عنوان نماید.

تحقیقات و مطالعات تاریخی

آخرین گروه از کتاب ها و منابعی که در تدوین اثر حاضر، مورد استفاده قرار گرفته، تحقیقات و مطالعات تاریخی است. تحقیقات و کتاب های متأخر را می توان به سه دستهٔ کوچک تر تقسیم کرد:

1- دسته ای از کتاب های تاریخی که به طور مستقیم با موضوع این تحقیق در ارتباط نیستند. امّا برای تدوین بخش مقدماتی از آن ها استفاده شده است، که از آن جمله اند: تاریخ سیاسی اسلام، تألیف حسن ابراهیم حسن، تاریخ تمدن اسلام، تألیف علی اصغر حلبی، تاریخ عرب و اسلام، تألیف امیر علی، برمکیان به روایت مورخين، تأليف لوسین بووا، قیام زید بن علی، نوشته حسین کریمان و کتب فراوان دیگری که اسامی آن ها در کتاب نانه آمده است.

2- کتاب هایی که در قیاس با منابع پیشین، ارتباط بیشتری با موضوع داشته اند و هر چند به طور مستقیم درباره قیام های شیعه نگارش نیافته اند، امّا در شناخت موضوع و جوانب آن، به ویژه زندگانی ائمه اطهار (علیهم السلام) و نیز در شکل گیری تحلیل های این تألیف بسیار مفید بوده اند. از جمله این کتاب ها می توان از زندگانی پیشوایان ما، نگارش استاد عادل ادیب، تشیع در مسیر تاریخ، تألیف حسین محمد جعفری، شیعه و زمامداران خودسر و الشیعه في الميزان، تألیف جواد مغنیه، سیره ائمه اطهار، نوشته استاد مطهری، ائمتنا تأليف على محمد علی دخیل و حیات سیاسی امام رضا (علیه السلام)، تألیف جعفر مرتضی عاملی یاد کرد.

کتاب های شیعه و زمامداران خودسر و الشيعه في الميزان درباره تاریخ شیعه و چگونگی شکل گیری و تکوین آن و نیز سرگذشت شیعیان، قیام ها و دولت های آنان نوشته

شده اند. در کتاب اول که ترجمه الشیعه و الحاکمون و از سوی آقای مصطفی زمانی ترجمه شده، بیش ترین بحث به شرح و تفصیل سختی ها و مظالمی اختصاص می یابد که شیعیان در طول تاریخ از دست حاکمان وقت و خلفای جور متحمل شده اند. امّا الشيعه فی المیزان، بیش تر به شرح و توضیح دوره های مختلف تاریخ تشیع و حکومت های شیعه در مغرب و مصر و دیگر نقاط اختصاص دارد.

بدین ترتیب، کتاب های دیگری که در دسته دوم از آن ها نام برده شده، صرفاً در مورد زندگانی ائمه اطهار (علیهم السلام) نگارش یافته، و در واقع دنباله کار سیره نویسی است؛ با این تفاوت که در کتب قدیمی سیره بیش تر و شاید فقط به نقل خبر، و احتمالاً در پاره ای موارد به اظهار نظر درباره برخی از اخبار می پرداختند. امّا کتاب هایی که در دورۀ اخیر پیرامون زندگانی ائمه (علیه السلام) نگارش می یابند، ادعا دارند که تحلیلی بوده و خبر را در خدمت تجزیه و تحلیل و تفکر علمی - تاریخی قرار داده اند، که البته این ادعا چندان هم دور از واقعیت نیست.

3- آخرین دسته از تألیفات متأخر، کتاب هایی است که به طور مستقیم با موضوع بحث، یعنی قیام های علوی در عهد عباسی در ارتباط اند. گرچه مبنای اصلی در تحقیقات و مطالعاتی که برای تدوین این کتاب صورت گرفت، منابع دستهٔ اول به ویژه تاریخ عمومی و سیره و رجال بوده است، امّا دسته سوم از تألیفات متأخر در استفاده از الگوی کار و تحلیل های تاریخی نیز مورد توجه و عنایت قرار گرفت.

از جمله این کتاب ها می توان از کتاب ارزشمند جهاد الشيعه في العصر العباسى الاول تأليف خانم سمیره مختار الیثی، تاریخ زیدیه در قرن دوم و سوم هجری، تألیف خانم فضیلت الشامی، قیام سادات علوی، نوشته علی اکبر تشید، ماهیت قیام شهید فخ، تألیف ابو فاضل رضوی اردکانی، امامان شیعه و جنبش های مکتبی، تألیف محمدتقی مدرسی، قیام نفس زکیه، نوشته حسن قاضی والاستقصاء الاخبار دول المغرب الاقصى، تأليف احمد بن الخالد الناصری نام برد.

کتاب های ذکر شده، به طور کلی قیام های علوی در عصر عباسی را مورد تأیید و ستایش قرار داده اند. در این میان فقط کتاب قیام شهید فخ به قیام های علوی به دید حرکت های شیعه اثنی عشری نگریسته است. مؤلف این کتاب، ضمن شرح حوادث، تمام تلاش خود را برای رفع شبهه در مورد قیام ها به کار برده است، اما سایر کتاب ها عموماً از این دیدگاه که این

قيام ها، حرکت های مثبت زیدی بوده اند؛ با آن برخورد کرده اند. در این میان دو کتاب جهاد الشيعه و جنبش زیدیه که توسط دو خانم مصری نوشته شده اند از بقیه کارها علمی تر و تحقیقی ترند.

کتاب جهاد الشیعه دارای یک مقدمه و پنج فصل است و مؤلف آن - خانم سم مختار - قیام ها را به ترتیب زمانی مورد بحث قرار داده و ترتیب فصل ها را بر اساس خلافت خلفای عباسی تدوین کرده و در هر فصل درباره قیام هایی که در عهد یکی از خلفای عباسی روی داده، بحث کرده است. وی، منابع متعدد و متنوعی را مورد استفاده قرار داده، امّا تحلیل و تفکیکی از آن ها ارائه نکرده است. آن چه که کتاب خانم سمیره مختار را از کتاب خانم فضیلت الشامی از نظر محتوا متمایز می کند، توجه صرف به قیام ها و شخصیت قیام کنندگان همراه با دیدگاه ائمه امامیه (علیهم السلام) درباره قیام هاست. در حالی که در کتاب تاریخ زیدیه، قیام ها در حاشیه قرار گرفته و موضوع اصلی، دفاع از اصول و عقاید مذهبی و کلامی زیدیه است، که چندین فصل را به خود اختصاص داده و ائمه اثنی عشری مورد توجه و عنایت قرار نمی گیرند.

خانم فضيلت الشامی از محمد نفس زکیه به عنوان امام زیدیه نام می برد. این کتاب که توسط آقایان محمد ثقفی و علی اکبر مهدی پور از اعضای هیئت علمی دانشگاه شیراز ترجمه شده است، توجه خاصی به حکومت علویان طبرستان و یمن به عنوان حکومت های زیدی دارد و از جهت علمی و رعایت اصول تحقیق با کتاب خانم سمیره مختار برابری می کند. امّا کتاب قیام نفس زکیه نوشته حسن قاضی از نظر ارزش علمی، روش کار و شیوۀ نگارش و تحقیق در مرتبه بسیار پایینی قرار دارد. این کتاب که در سال 1359 بدون ذکر نام ناشر - احتمالاً توسط خود نویسنده - چاپ و نشر شده، با حجم فراوان (حدود 600 صفحه) از دو بخش اصلی تشکیل شده است. بخش نخست به بیان آیاتی از قرآن و ارتباط آن با تاریخ پرداخته، و خواسته است که بحثی در فلسفه تاریخ داشته باشد، امّا در بخش دوم، قیام محمد بن عبدالله را به عنوان نمونه ای از تحلیل های بخش نخست، شرح داده است، که این بخش بیش تر به رمان های جنگی شباهت دارد تا یک کار علمی و تاریخی!

هر چند نویسنده کوشیده است از محمد به عنوان فردی انقلابی و علوی مبارز، شخصیتی اسطوره ای بسازد و خواننده را به دل سوزی بر وی ترغیب کند، امّا کتاب از

هرگونه ارجاع به منابع و یا حتی ذکر اسامی منابع و مآخذی که آن ها را مورد استفاده قرار داده، خودداری کرده است. حسن قاضی می کوشد با عنوان سازی و آوردن عنوان های غیر مستقیم و دو پهلو، خواننده را به اندیشه وا دارد، امّا شاید نتیجه تلاش او فقط یک اثر احساسی و غیر علمی باشد!

کتاب دیگر، الاستقصاء الاخبار است. این کتاب که تقریباً علمی و با روش های متداول تحقیقی نگارش یافته و در شش جلد توسط شیخ ابو الحسن احمد بن خالد تألیف شده است. نویسنده کتاب، نسب خویش را به عبدالله بن جعفر بن ابی طالب، همسر حضرت زينب (سلام الله علیها) می رساند و بر آن افتخار می کند. شیخ ابوالحسن، اصلاً مغربی (مراکشی) است و کتابش را نیز دربارۀ تاریخ کشورش تألیف کرده است. از فصل های اولیه این کتاب برای بیان قیام ادریس بن عبدالله و حکومت ادریسیان در مغرب استفاده شده است.

در هر حال آن چه که گذشت معرفی و نقد اجمالی و مختصری بود از برخی از منابع و مآخذی که در تدوین این اثر موجز از آن ها استفاده شده است. در پایان برخود لازم می دانم از زحمت ها و مجاهدت های علمی تمامی علما، دانشمندان و محققان متقدم و متأخر که هر یک از آن ها سهمی در روشن کردن گوشه های تاریک تاریخ خون بار اسلام و تشیع داشته اند به نوبۀ خود صمیمانه تشکر و سپاس گزاری کنم و اجر آنان را از خداوند سبحان بخواهم.

بخش مقدماتی

اشاره

فصل اول: حکومت اموی و نهضت های مردمی در این دوره

اشاره

حکومت اموی و نهضت های مردمی در این دوره

در تاریخ، سخن گفتن از یک حادثه و موضوع سیاسی - اجتماعی بدون توجه به عوامل و زمینه های تشکیل و تکوین آن بسیار مشکل است. این از آن جهت است که برای تحقق و بروز یک رویداد تاریخی، عوامل زیادی دست به دست هم می دهند و زمان درازی را می پیمایند تا به اصل حادثه برسند. بر این اساس، اگر محققی بخواهد واکنشی اجتماعی - سیاسی را به عنوان یک موضوع تاریخی مورد تحلیل و بررسی قرار دهد ناگزیر است علل وقوع آن ماجرا را در ریشه ها و عوامل پیشین بیابد. در واقع، این کنش های اجتماعی - سیاسی بوده اند که واکنش طبیعی آن به صورت حادثه ای تاریخی تجلی یافته است.

دیرینه منفی امرا و حکام اموی و سوء تدبیر و عمل کرد ناشایست آن ها در ادارهٔ حکومت، همراه با دیگر تألمات عاطفی از جمله شهادت امام علی (علیه السلام) و مرگ مرموز امام حسن (علیه السلام) و دیگرانی از صحابه و تابعین، روز به روز جامعه را در التهاب و نگرانی بیشتر فرو می برد. بزرگان اهل دین و نیز دین داران صاحب درد و مردم، منتظر فرصتی برای ابراز عقیده و بروز خشم و کینه خویش نسبت به امویان بودند، که در این میان، خروج حجربن عدی به عنوان حرکتی در عصر خود معاویه قابل توجه است.

قيام حجر بن عدی

حکام اموی بنا به سفارش معاویه از سبّ و لعن حضرت علی (علیه السلام) کوتاهی نمی کردند. این موضوع که در بالای منبرها و هنگام ایراد خطبه عنوان می شد، دل شیعیان را از گذشته در دمندتر می کرد و غیرت و احساسات مذهبی آنان را بر می انگیخت. زمانی که «مغیره و

پس از او «زیاد» در کوفه به امارت رسیدند و اِعمال چنین روشی را معمول و مرسوم کردند، حجر و یارانش در مقابل آن ها بپا خاستند و لعن و نفرین را به خودشان بازگرداندند. ضمناً انجمن هایی تشکیل دادند که خبر آن به «زیاد» رسید حاکم کوفه، حجر و سیزده تن دیگر را به همین علت دستگیر کرد و نزد معاویه در دمشق فرستاد.

معاویه پس از آگاهی از ماجرا، فردی را نزد حجر و یارانش فرستاد و پیش از ورودشان به دمشق، در محلی به نام «مرج عذراء» هفت تن از آنان از جمله حجر را گردن زدند. عایشه به خاطر این کار، معاویه را نکوهش کرد و معاویه در پاسخ گفت: «ای ام المؤمنین، مرد خردمندی نزد من نبود!» مورخان نقل کرده اند که معاویه پس از کشتن حجر و یارانش، خود را بردبار نمی خواند.

از جمله یاران حجر که از دست «زیاد» گریخت، عمرو بن حمق خزاعی بود که سپس توسط حاکم موصل دستگیر و گردن زده شد. سرِ این مرد را بر سر نیزه کردند و زنش را به زندان افکندند. این نخستین سری بود که در اسلام بر سر نیزه رفت و زن او، نخستین کسی بود که به خاطر جُرم شوهرش گرفتار شد. بدین ترتیب، شاید بتوان اعتراض و خروج حجر را نخستین حرکت مردمی منظم و متشکل در دفاع از حقانیت علی (علیه السلام) دانست که با خونریزی و قتل قیام کنندگان همراه بود. (1)

چند روز پس از ماجرای حجر بن عدی، امام حسن مجتبی (علیه السلام) و سعد بن ابی وقاص از دنیا رفتند و این در سال دهم خلافت معاویه روی داد، و بسیاری از مردم معتقد بودند که هر دو را معاویه مسموم کرده است. (2)

قیام حسین بن علی (علیه السلام)

تلخی شهادت امام علی (علیه السلام) و امام حسن (علیه السلام) و قدرت یابی بنی امیه و سخت گیری آنان بر شیعیان و مردم عراق، آن ها را برای یک حرکت همگانی بر ضد حکام اموی آماده می کرد. روی کار آمدن یزید، این فرصت را به همه داد تا بتوانند خشم و نفرت خود را آشکار سازند. اقدام یزید برای بیعت گرفتن از امام حسین (علیه السلام) و امتناع آن حضرد بیعت، شروع ماجرا بود.

ولید بن عتبة بن ابوسفیان پسر عموی یزید و حاکم مدینه بر آن شد تا به زور از امام حسین (علیه السلام) بیعت بگیرد، اما امام، مسئلهٔ بیعت را به حضور در جمع مردم موکول کرد، از


1) یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 162.

2) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ترجمه رسولی محلاتی، انتشارات اسلامیه، ص 70.

دارالاماره خارج شد و سپس به سوی مکه حرکت کرد. کوفیان که از بیعت نکردن امام حسین (علیه السلام) آگاهی یافتند. اجتماع کردند و هم قسم شدند و با نوشتن نامه هایی به امام و اعلام بیعت، او را به خروج علیه یزید دعوت کردند.

امام حسین (علیه السلام) پسر عم خویش - مسلم بن عقیل - را به کوفه فرستاد، امّا مسلم به همراه هانی بن عروه از بزرگان کوفه توسط عبیدالله بن زیاد کشته شدند، و زمانی این خبر به امام رسید که در راه کوفه بود. عمر بن سعد ابی وقاص راه را بر حضرت بست امام حسین(علیه السلام) و یارانش در این مبارزه کشته شدند و خاندان معظمش به اسارت رفتند.

ماجرای کربلا و شهادت حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) آن چنان تأثیری در عواطف و احساسات مردم آن روز داشت که زمینه چند تحول بزرگ و قیام اجتماعی بعدی را فراهم ساخت و اثر آن تاکنون نیز باقی است و می توان آن را در آثار تمام تاریخ نویسان و محققان متقدم و متأخر ديد. ابن طباطبا، صاحب الفخری در این باره می گوید:

«... در این واقعه چندان شکیبایی و چشم داشت به خدا و شجاعت و پرهیزگاری و بلاغت و کاردانی در فنون جنگ از شخص حسین (علیه السلام) و یاری و جانبازی و ناخوش داشتن زندگی پس از وی و جنگ در مقابل او از روی بینایی از یاران و خویشانش به ظهور پیوست که هرگز کسی مانند آن را ندیده است ...» (1)

در واقع، بزرگی شخصیت تقدس هدف و درستی عمل برپا کنندگان قیام کربلا از یک سو و پستی و دنائت، پوچی مرام و زشتی سیره سرکوب گران آن، به قدری روشن است که هگان را در طول تاریخ بع تقدیس امام حسین (علیه السلام) و تقبیح یزید واداشته است. این مسئله منحصر به مسلمانان یا شیعه نیست، بلکه بسیاری از رجال نامی جهان و مبارزان غیر مسلمان و حتی غیر معتقد به ادیان الهی، خود را رهرو و پیرو راه حسین (علیه السلام) دانسته اند. بنابراین، عمق فساد اجتماعی دستگاه اموی از یک سو و تعالی قیام حسین (علیه السلام) و بالطبع اثر بخشی حتمی، سریع و مستمر آن بر هر محقق بی غرضی آشکار می شود.

هر چند که وظیفه این اثر، تحقیق پیرامون قیام حسینی نیست، اما در این باره پرسش هایی مطرح است که پاسخ دادن به آن ها در حد اجمال، خالی از ضرورت نیست.

نخست این که چرا امام حسین (علیه السلام) این زمان را برای قیام برگزید؟ کوفه با چه هدفی


1) ابن طباطبا: الفخری، ص 157

انتخاب شد و در نهایت، این قیام چه نتایجی در برداشت و آیا صاحبان آن به اهداف خویش دست یافتند یا نه؟

مسئله کاملاً روشن است؛ با روی کار آمدن یزید، اوضاع دچار دگرگونی فراوان شد. زیرا هر چند دورۀ عثمان، عصر غصب اموال و مناصب توسط بنی امیه بود و در زمان معاویه، قتل یاران خدا، جعل حدیث، اسراف و تبذیر و تفاخر عربی رواج یافت، اما با آغاز حکومت یزید، دو مسئله یعنی تمکین جامعه به خلیفهٔ ناشایست و غیر حق و پذیرش اصل موروثی بودن حکومت تثبیت شد. بیعت با فردی همانند یزید که باعث و بانی رسوایی کامل اسلام بود نمی توانست از سوی امام حسین (علیه السلام) پذیرفته شود. بر این اساس، قیام آن حضرت، امری واجب بود.

زمانی که موضوع بیعت پیش آمد، سه راه در برابر امام حسین (علیه السلام) وجود داشت که در واقع از سوی سه جناح پیشنهاد می شد:

نخستین راه این که با یزید بیعت کند و این مسأله را بپذیرد. چنین پیشنهادی از سوی مروان مطرح شد.

دوم این که کناره گیرد و به کوه و غار و بیابان یا شهرهای دور دست برود و تا وقتی که فرصت مناسب به دست آورد در امان باشد. این پیشنهاد را محمد بن حنفیه و ابن عباس ارائه دادند.

آخرین راه این که بماند و بیعت نکند و در صورت لزوم مبارزه کند و این راه خود امام حسین (علیه السلام) بود. لذا در مقابل سرزنش ها و اندرزها، راه خویش را برگزید و هدف خاص و مقدسش را دنبال کرد. در واقع، امام حسین (علیه السلام) حرکت و قیام کرد و در راه آن به شهادت رسید تا رأی و اندیشه خود را نفروشد. قیام حسین (علیه السلام) برای رهایی شخص خودش نبود، وگرنه می توانست به پیشنهاد ابن عباس و دیگران، کناره گیری را برگزیند. در چنین صورتی، آن چه که روی می داد جنبۀ عادی و قانونی می گرفت و دیگران نیز به پیروی از امام حسین (علیه السلام)، خود را تسلیم شده می یافتند.

با تثبیت اوضاع و ماندن بی زحمت یزید بر مسند قدرت، خطر از بین رفتن اسلام وجود داشت. زیرا اندیشه و سیره یزید آن چنان ضد اسلام بود که اگر فرصت می یافت، در تجدید بنای عصر جاهلی کوتاهی نمی کرد. علاوه بر این، با روی کار آمدن سلطنت موروثی بنی امیه و اِعمال شیوه های ناصواب آن ها، این خطر وجود داشت که ملت های

مغلوب که زیر بار ظلم و فساد ایشان بودند، حذف ظالم را با حذف اسلام و حکومت اسلامی یکی بدانند و اصل اسلام را نشانه بگیرند.

بر این اساس، شاید بتوان گفت که بزرگ ترین هدف امام (علیه السلام) یا بیش ترین نتیجه قیام او، جدا کردن و ایجاد فاصله بین حاکم اسلامی و حاکم جور، و تبیین این اصل بود که عدالت و تقوا برای حاکم مسلمین شرط اساسی است، و آن چیزی که اطاعت از او را لازم می کند پرهیزگاری است. در غیر این صورت، مجوز خروج و قیام بر ضد او، یا دست کم بیعت نکردن با او برای همگان وجود دارد؛ چیزی که بعداً توسط بنو حسن در مقابل عباسیان اعمال شد و به عبارت دیگر، تفکیک و تجزّی صورت گرفت.

معاویه و پسرش یزید، هر دو غاصب و جائر بودند، اما تفاوت آن دو عمل ظاهری معاویه به اسلام و فسق آشکار و مخالفت علنی یزید با اسلام بود که راه هر گونه سازش و کنار آمدن با او را می بست.

در این جا، این پرسش مطرح است که: آیا اگر یزید از امام حسین (علیه السلام) بیعت نمی خواست و او را به حال خویش رها می کرد، و اگر مردم کوفه از امام دعوت نمی کردند، باز هم آن حضرت قیام می کرد؟ پاسخ مشخص است؛ حرکت امام دو جنبه داشت: یکی جنبه مثبت و تهاجمی آن بود و دیگری جنبۀ منفی و تدافعی. جنبه تهاجمی قیام، همان انگیزۀ امام است که پذیرش حکومت ظلم و کنار آمدن با یزید را نفی می کند و اعلام می دارد که برای احیای دین رسول الله (صلی الله علیه و آله) و امر به معروف و نهی از منکر حرکت کرده است. پس اگر ماجرای بیعت هم در کار نبود، و یزید ایشان را مستثنی می کرد، باز هم امام حسین (علیه السلام) به جهت امامت و تعهد اجتماعی خویش نمی توانست جامعه مسلمین را با فردی چون یزید و انحراف ها و بدعت ها و ستمگری های او تنها بگذارد و تماشاگر غمگین صحنه باشد.

از نظر جنبه منفی و تدافعی؛ چون بیعت خواستن یزید برای امام حسین (علیه السلام)، الزام و اجبار تبعیت را به همراه داشت، امام آن را نمی پذیرفت. امّا ابا عبدالله (علیه السلام)، هم در مخالفت عليه يزید و احیای دین اسلام، و هم در بیعت نکردن، منتظر مردم کوفه یا فرد دیگری نشد. وی در زمان معاویه نیز از بیعت با یزید به عنوان ولایتعهد خودداری کرد و پس از مرگ معاویه، وقتی که بدون بیعت، مدینه را به سوی مکه ترک کرد، هنوز دعوت کوفیان به ایشان نرسیده بودف و نامه ها و پیک ها و خبر هیجان عمومی مردم کوفه را در مکه دریافت

کرد.

در هر صورت، امام حسین (علیه السلام) حرکت تاریخی و سرنوشت ساز خویش را آغاز کرد و چنان که در کتب تاریخ و مقاتل موجود است، نهضت امام (علیه السلام) در مدتی کوتاه با شکست ظاهری مواجه شد، امّا باید گفت، حرکتی که حسین (علیه السلام) شروع کرد، به سرعت و در تمام طول تاریخ، از سوی هواداران و پیروان راستین آن حضرت ادامه یافت.

شهادت امام حسین (علیه السلام) در تحریک و تشجیع شیعیان تأثیر فراوان داشت. دیدگاه سیاسی شیعه مبنی بر امامت بنی هاشم و شایستگی خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) با احساس عاطفی و عمیقی قرین شد و با احساس شرم همراه با غیرت انتقام گیری عجین گشت. قیام حسینی، باعث تشکّل شیعه و جدایی آن از دیگر گروه ها شد و توانست پرده نفاق و ریای دینی بنی امیه را بدرد و توده ها را متحد کند و آنان را علیه حکومت وارد صحنه سازد. به عبارت دیگر، شیعه توانست مردمی را که با سکوت بیست ساله شان از 40 تا 60 هجری بیشتر به فکر حفظ خود بودند، به نبرد با اموی ها وادار کند؛ به گونه ای که بیشتر قیام های بعد از واقعه کربلا به نام خون خواهی حسین (علیه السلام) یا در استمرار آن به وقوع پیوست.

انقلاب کربلا، روح حماسی، سلح شوری، مبارزه و تلاش را در امت زنده ساخت بزرگ ترین ثمره اش این که، چون فردی از میان قبایل عرب و از مسلمین صدر و از خاندان نبوی و فرزندان علوی علیه خلیفهٔ مسلمین! قیام کرده بود، راه را برای قیام های دیگری که زیر نام اسلام و یا حفظ دین، اما در مخالفت با امویان و عباسیان صورت می گرفت، باز کرد. و صاحبان چنین قیام هایی از آن پس به بی دینی و الحاد محکوم نمی شدند. این بدان جهت بود که حسین (علیه السلام) این درس را به آنان آموخته بود که قیام در برابر ظلم و حکومتی که رهبران آن از مسیر عدالت خارج شده اند واجب است.

پس ملاحظه می کنیم این که ائمه طاهرین (علیه السلام) سفارش فراوانی به برپایی مراسم سوگواری برای امام حسین (علیه السلام) و گریه بر ایشان نموده اند، در واقع برای زنده نگه داشتن آتشی است که آن حضرت برافروخت و به منظور ایجاد تنبّه و عمل به شعار «كُلُّ يَوْمٍ عاشورا وَ کل ارْضَ کربلا » است، نه این که فقط با احساس گناه، برای آرامش روحی خویش عزاداری کنیم. بر این اساس، حضرت امام صادق (علیه السلام) می فرماید:

انَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ حَرَارَةً فِى قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لَا يَبْرُدَ أَبَداً

و به همین جهت است که بسیاری از تاریخ نویسان و محققان متقدم و متأخر از حادثه کربلا به عنوان نقطه عطفی در حوادث دیگر یاد کرده اند؛ قیامی که واقعه حره، قیام توابین، قیام مختار و زید و بسیاری از حرکت های دو قرن اول هجری را در پی داشت، که خواستار انتقام و نیز اجرای عدالت اجتماعی بودند. امیر علی، نویسنده تاریخ عرب در این باره می گوید:

«... کشتار کربلا در همه قلمرو اسلام، مایه وحشت و بیم شد. ایرانیان را به هیجان آورد و به علت حمایت آنان، عباسیان توانستند دولت اموی را منقرض کنند ...» (1)

قیام مردم مدینه

فاجعه کربلا در سال اول حکومت یزید بود و سال بعد، «واقعة حرة» روى داد. ماجرای حرة و قيام مردم مدینه در واقع واکنش آنان در برابر تحقیری بود که یزید و بنی امیه نسبت به ایشان و مسلمانان روا داشتند. مردم مدینه، عامل یزید و مروان بن حکم را از شهر بیرون و یزید را از خلافت خلع کردند، و وی نیز مسلم بن عقبه، پیر مرد سفاک اموی را به مدینه گسیل داشت.

بسیاری از محققان، نقش حضرت زینب (سلام الله علیها) را در تحریک احساسات و عواطف مردم مدینه و قیام آنان علیه امویان مؤثر می دانند. گذشته از آن، سخنان آتشین عبدالله بن حنظلة بن ابو عامر انصاری - که رهبری قیام را بر عهده داشت (2)و خود و فرزندانش در این راه کشته شدند - در این امر بسیار مؤثر بود. هر چند این قیام با شکست مردم و بیعت خفت بار آن ها همراه بود و مورخان، مسلم بن عقبه را به خاطر جنایت های سپاهیان شام فردی مسرف خواندند، امّا این واقعه نیز در کنار حادثه کربلا عامل دیگری برای رسوایی حکومت اموی و سقوط یزید شد.

این حادثه در حالی رخ داد که هنوز عده ای از صحابه رسول الله (صلی الله علیه و آله)، چون ابوسعید خدری حضور داشتند و از ترس شامیان به کوه پناه برده بودند. (3)

سپاهیان مسلم بن عقبه، سپس مکه را که در انحصار ابن الزبیر بود محاصره کردند، امّا


1) حسن ابراهیم حسن: تاریخ سیاسی اسلام، ج 1، ص 352 به نقل از تاریخ عرب امیر علی.

2) مسعودي: التنبيه و الاشراف، ترجمه ابو القاسم پاینده، ص 382.

3) ابن طباطبا: تاريخ الفخرى، ص 159.

هم مسلم مُرد، و هم یزید با کوله باری از جنایت به گور رفت و خاطرات تلخ دوران حکومت ننگینش را برای تاریخ و تاریخ نویسان باقی گذاشت. پس از آن بود که احساس شرم و گناه، بخصوص در میان مردم کوفه، آنان را به قیامی واداشت که به «قیام توابین» شهرت یافت.

قیام توابین

انگیزۀ اصلی قیام توابین، توبه به درگاه خداوند و نبرد با کسانی بود که امام حسین (علیه السلام) و یارانش را کشته بودند. در واقع، توابین می خواستند گذشته خود را در یاری نرساندن به امام حسین (علیه السلام) جبران کنند.

رهبری قیام توابین که در سال 64 هجری آغاز شد و در سال 65 هجری به اوج خود رسید، با سلیمان بن صُرد خزاعی از صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله) و یاران علی (علیه السلام) بود. تعداد توابین، ابتدا زیاد بود؛ اما گویا بر اثر مخالفت مختار به حدود چهار هزار تن رسید، که بیشتر آنان حتی سلیمان کشته شدند. آنان، ریختن خون خود در راه خدا را تنها وسیلهٔ بخشایش گناه خویش می دانستند، و این کم ترین و جزو نخستین آثار قیام حسینی بود.

قیام توابین متأسفانه زمانی رخ داد که شهر کوفه در دست زبیریان بود و آن ها با بنی هاشم میانه خوبی نداشتند، ضمن این که خطر بنی امیه نیز آنان را تهدید می کرد. بنابراین، به نظر می رسد، مصعب بن زبیر با سوق دادن توابین به یک نبرد شتابزده می کوشید با مشغول کردن دشمنان مشترک به یک دیگر، خود را تقویت کند.

در بیانات رهبران توابین، بازگرداندن حکومت به اهل بیت به صراحت دیده می شود، اما کم تر نامی از امام سجاد (علیه السلام) در منابع دست اول برده شده، و شاید این به جهت تقیه توابین و پنهان کاری آنان باشد. در هر حال، مخالفت مختار با سلیمان، مبنی بر این که وی اطلاعات نظامی ندارد و همکاری نکردن توابین با مختار که به نام محمد حنفیه دعوت می کرد و جنبه سیاسی - نظامی کارهایش بیشتر بود، می تواند نشانه ای از گرایش آنان به امام سجاد (علیه السلام) باشد. (1)به هر صورت، قیام توابین که بسیار خون بار به پایان رسید، تأثیر زیادی در رسوایی بنی امیه و آگاهی مردم داشت.


1) جعفری، سید حسین محمد: تشیع در مسیر تاریخ، ترجمه سید محمد تقی آیت الهی، ص 265، 269.

قیام مختار

از دیگر قیام های مردمی در عهد اموی، قیام مختار است. مختار که در سال 66 هجری در کوفه قیام کرد، به مدت یک سال اوضاع شهر و حوالی آن را در دست داشت. او با وارد کردن ضربه مهلکی به بنی امیه، از قاتلان امام حسین (علیه السلام) و خاندان اهل بیت انتقام سختی گرفت. ابن زیاد و عمر سعد را به هلاکت رساند و بدین ترتیب نه تنها دل امام سجاد (علیه السلام) را شاد ساخت، بلکه جرقه امید و نشاط را در قلب بسیاری از شیعیان بارور کرد.

پایه اساسی قیام مختار بر مبنای استفاده از عنصر ایرانی و موالی ساکن در عراق بود. هر چند فرماندهی سپاه او بر عهدهٔ ابراهیم بن مالک اشتر بود، امّا مختار بیشترین تأکید را بر غير اعراب نمود، و شاید همین موضوع نیز باعث رشد سريع نهضت او و هم چنین شکست زودرس آن شده باشد.

در منابع تاریخی، نشانه های فراوانی از نارضایی اشراف کوفه از بی اعتنایی مختار به آن ها در دست است. گفته می شود که او به نام محمد بن حنفیه قیام کرد و خود را نماینده او می دانست، این در حالی بود که امام سجاد (علیه السلام) پیشنهاد او را رد کرده بود.

اما این که محمد بن حنفیه دستگاهی در مقابل امام چهارم (علیه السلام) ایجاد کرده باشد، بسیار جای تردید است. شخصیت محمد و اعتراف وی به امامت ائمه مورد تأیید فراوان است و بیشتر منابع شیعی با او به عنوان فردی موجه و قابل اعتماد برخورد کرده و وی را از هرگونه دعوی خلاف مبرا دانسته اند.

البته شخصیت خود مختار در هاله ای از ابهام و اخبار ضد و نقیض گم شده است. پاره ای از منابع، او را کذاب، مدعی امامت قدرت طلب و حتی پیامبر دروغین خوانده اند و بسیاری منابع به دفاع از وی برخاسته و او را شیعه ائمه و خواهان احقاق حق ایشان معرفی کرده اند. این که مختار با غُلات کوفه در ارتباط بوده و از وجود آن ها استفاده کرده و یا بیش از حدّ از نام ابن حنفیه برای دعوت خویش سود برده است، جای هیچ تردیدی نیست. ضمن این که اخباری در دست است که امام سجاد (علیه السلام) او را دعا کرده و فرموده است:

جَزَى اللَّهُ الْمُخْتَارِ خَيْراً - «خداوند به مختار جزای خیر عطا کند.» در حدیث دیگری از امام باقر (علیه السلام) نقل می شود که فرموده است:

«دربارۀ او بدگویی نکنید، که او قاتلین ما را کشت و انتقام خون ما را گرفت و

بیوه های ما را شوهر داد و در زمان تنگدستی به ما کمک کرد» (1).

آن چه مسلم است قیام مختار، علویان را با انتقام از بنی امیه شادمان کرد، به نحوی که اكثر منابع از شادی و لبخند امام سجاد (علیه السلام) هنگام مشاهدة سرِ ابن زیاد و پخش میوه و در بین مردم مدینه یاد کرده و می گویند: زنان بنی هاشم برای نخستین بار پس از واقعه کربلا از عزا خارج شدند و به شادمانی پرداختند. امّا باید اذعان داشت که چهره سیاسی مختار بر انگیزه ها و شخصیت مذهبی او برتری دارد، و شاید همین مطلب، باعث بدگمانی و ایراد اتهاماتی نسبت به وی شده باشد.

از سوی دیگر، ماجرای تقیه که در قیام های شیعه عصر اموی و عباسی دامن هر محققی را می گیرد، و یا احادیث جعلی و موضوعهٔ موجود در منابع، از جمله مسائلی است که انسان را در قضاوت نسبت به چهره های سیاسی - مذهبی مانند مختار، دچار احتیاط و محافظه کاری می کند.

به هر حال، قیام مختار در سال 67 هجری یعنی شش سال پس از قیام امام حسین (علیه السلام) توسط مصعب بن زبیر، و با یاری اشراف کوفه شکست خورد و خود او نیز کشته شد.

قیام زیدبن علی

پس از قیام مختار که در واقع، دنباله حرکت توابین بود، مدت ها مخالفان بنی امیه اقدامی جدی و عمومی عليه آنان صورت ندادند، تا نوبت به «زید» رسید.

زید بن علی بن حسین (علیه السلام) نوادۀ امام حسین (علیه السلام) و فرزند امام سجاد (علیه السلام) بود. کنیه زید، ابو الحسن است و از بزرگان و اکابر شیعه و اهل زهد و ورع به شمار می آید (2). بیشتر تاریخ نویسان، شروع ماجرای زید را از درگیری مالی او با خالد بن عبدالله قسری دانسته اند، اما باید ریشه های نارضایی و قیام زید را در رفتار و سیاست های نابجای امویان دانست.

در هر حال، وقتی زید برای رسیدگی به دعوای مالی خویش نزد یوسف بن عمر حاکم راقین در عهد هشام بن عبدالملک به کوفه رفت. مردم این شهر، گرد او فراهم آمدند و وی را به خروج دعوت کردند. گفته می شود، کوفیان ادعا کردند که یک صد هزار شمشیر برای


1) رسول جعفریان: حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص 177 به نقل از شیخ طوسی: اختیار معرفة الرجال، ص 125.

2) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 129.

هواداری از او آماده است و در دفتر او تا پانزده هزار اسم از کسانی که بیعت کردند دیده می شود (1). امّا مسعودی شروع ماجرا را از دیدار وی با هشام خلیفه اموی می داند و چنین می نویسد:

«زید در صافه پیش هشام رفت و گفت: ای امیر مؤمنان! هیچ کس از تقوا بزرگ تر نیست و هیچ کس به سبب تقوا کوچک نمی شود. هشام گفت: ای بی مادر، ساکت شو، تو که مادرت کنیز است و داعیۀ خلافت داری! گفت: ای امیر، مادران مانع از این نخواهند بود که مردان هدف بلند داشته باشند. مادر اسماعیل کنیز مادر اسحاق بود، ولی مانع از این نشد که خدا او را به پیامبری برگزیند، و پدر قوم عرب کند. و از پشت او خیر البشر محمد (صلی الله علیه و آله) را برون آرد. به من چنین می گویی، در صورتی که من پسر فاطمه و پسر علی (علیه السلام) هستم (2)

بنابراین نباید با ساده اندیشی فقط دعوت مردم کوفه را عامل تحریک احساسات زید دانست، بلکه او در قیام خویش، طرحی عملی و نقشه ای قدیمی داشت. حتی ذکر شده است که در این کار با امام باقر (علیه السلام) مشورت کرد و امام، ضمن این که او را از این کار بازداشت، سه نکته را به وی گوش زد فرمود:

«اول این که مردم کوفه بی وفا هستند و تو را تنها خواهند گذاشت. دوم، امر خلافت از بنی مروان به ما نمی رسد، بلکه به بنی عباس خواهد رسید. سوم این که امام (علیه السلام)، زید را از مرگ و شهادتش آگاه ساخت.

امّا زید با علم به این مطالب و با توجه به این که از خدعه و خیانت کوفیان که پیش از این نیز علی، حسن و حسین (علیهم السلام) و هم چنین توابین و مختار را تنها گذاشته بودند آگاهی داشت، با ذکر جمله ای اهداف اصلی قیام خویش را آشکار ساخت. او در پاسخ مردم کوفه چنین گفت:

«... خدا را شکر که دین مرا کامل کرد، در حالی که من شرم داشتم بر جدّم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در کنار حوض کوثر حاضر شوم و برای دین او، امر به معروف و نهی از منکر نکرده باشم ...» (3)

بنابر نقل بیشتر منابع، عده زیادی از قاریان و بزرگان شهر کوفه، زید را یاری کردند و


1) ابن طباطبا: تاریخ الفخری، ص 178.

2) مسعودی: مروج الذهب، ج 2، ص 209.

3) ابن طباطبا: تاريخ الفخرى، ص 179.

جنگی تمام عیار بین او و سپاهیان اموی در گرفت. خروج و نبرد زید در شب چهارشنبه بیست و سوم محرم سال 122 هجری و پیش از موعدی که زید تعیین کرده بود صورت گرفت. شعار هواداران زید، جمله ای بود که مسلمانان صدر اسلام می گفتند: «یا منصور اَمِت» (1)یعنی «ای یاری شده، جان دشمن را بگیر!» اما زمانی که نبرد به نقطه حساس رسید، کوفیان چون گذشته، گرد رهبر خویش را خالی کردند و زید، شب هنگام، در حال جراحی یکی از زخم هایش و در حالی که تیری را از پیشانی او خارج می کردند به شهادت رسید.

یاران زید از جمله فرزندش یحیی، جنازه او را در جوی آبی دفن کردند و با خاشاک پوشاندند و بر آن آب جاری ساختند تا مبادا دشمن بر جنازه دست یابد و آن را مثله کند. اما یکی از افرادی که شاهد ماجرا بود، یا طبیبی که برای درمانش حضور داشت و جای او را می شناخت، محل دفن را به یوسف بن عمر نمایاند، و او جنازه زید را بیرون آورد و سر او را برای هشام فرستاد و بدن را عریان و برهنه در کوفه برداری از نخل، آویخت. گفته شده است که جنازه زید، مدت پنجاه ماه بر دار بود، تا در زمان خروج یحیی در خراسان از دار پایین کشیده شد و پس از سوزاندن، خاکستر آن را به فرات ریختند، و بدین ترتیب، قیام خیرخواهانه دیگری به شکست انجامید.

در مورد شخصیت زید، همانند دیگر قهرمانان قیام های مردمی سخنان بسیار گفته شده که این ادعاها توسط دوستان نادان یا دشمنان آگاه به او نسبت داده شده است. گفته می شود، چون زید به امر به معروف و نهی از منکر، بهای زیادی می داد، «امام قائم به سیف» را می پذیرفته و غیر از آن را رد کرده است و گروهی به پیروی از وی، فرقه زیدیه را بنیان نهادند و او و پسرش یحیی و سپس «نفس زکیه» را امامان بر حق خویش می دانند.

از سوی دیگر، گفته شده است که زید، امامت برادرش امام محمد باقر (علیه السلام) را قبول نداشته و او را به خاطر سکوت و تقیه نکوهش می کرده است و بدین جهت، امامان بر حق اثنى عشر از او و هوادارانش تیری جسته اند. در حالی که باید دقت داشت که احادیث ذامّه ای که در قدح او رسیده، از چند نامه نشأت می گیرد که:

اولاً برخی از آن ها از جهت متن یا سند ضعیف و باطل است و یا توسط جاعلان و کذابان اموی و عباسی ساخته شده، و یا از سوی فرقه های باطل و هواداران نادان انتشار


1) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبین، ص 137.

یافته است.

ثانياً احتمال دارد بسیاری از آن ها در شمار احادیث تقیه باشد که برای حفظ ائمه از شر حاکمان جور، توسط خود ایشان پراکنده شده است. زیرا در بسیاری موارد، احادیث مادحه در تأیید زید و حرکت وی رسیده که اقوال پیشین را ردّ و باطل می کند. مثلاً در احادیث موجود در کتاب های اصلی شیعه، جملاتی از زید و فرزندش یحیی نقل شده که مؤید ارادت و معرفت آن ها به حق ائمه زمان خویش است. از جمله:

«... يحيى گفت: از پدرم - زیدبن علی (علیه السلام) - درباره ائمه سؤال کردم. گفت: ائمه دوازده تن هستند. چهار تن از پیشینیان و هشت تن از ماندگان گفتم: ای پدر، ایشان را نام ببر، گفت: علی و حسن و حسین و علی بن حسین (علیهم السلام) و از ماندگان، برادرم باقر (علیه السلام) و پس از او ... و بعد از او مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، پس گفتم: ای پدر، تو از ایشان نیستی؟ گفت: نه، و لكن من از عترتم... (1)»

نه تنها زید به امامت ائمه اعتراف داشت، بلکه گفتار فراوانی نیز از ائمه طاهرین (علیهم السلام) در تأیید وی رسیده است، از جمله شیخ صدوق نقل می کند:

«زیاد بن منذر گفت، من به نزد امام محمد باقر (علیه السلام) نشسته بودم که زیدبن علی (علیه السلام) از در درآمد. چون چشم ابو جعفر (علیه السلام) بر او افتاد، که پیش می آمد، فرمود: این سروری است از خاندان خویش و خون خواه آنان است. بسیار نجیب و پاک است مادری که تو را بزادای زید ... (2)»

بسیاری از مورخان چون مسعودی، یعقوبی، طبری و ابن طباطبا در کتاب های خویش از وی به نیکی یاد کرده و غفران و رحمت الهی را برایش خواسته اند. دانشمندان علم کلام و فرق، همانند عبدالجلیل قزوینی در النقض او را ستوده اند. قزوینی پس از ذکر اشکال ها و شبهه های خواجه شهاب الدین شافعی که عنوان می نماید شیعه (رافضی)، زید و فرزندانش و سادات را به منزلهٔ کفار دانسته است و از آنان بدگویی می کند، به پاسخ وی برخاسته و می گوید:

«اما اسامی که ایشان در این فصل یاد کرده است همه اهل صلاح و سداد و عفت و ورع بوده اند و آمران به معروف و ناهیان از منکر و شیعه در ایشان اعتقاد نیکو


1) حسین کریمان: سیره و قیام زید بن علی (علیه السلام)، ص 51 به نقل از كفاية الاثر، ص 327.

2) حسین کریمان: سیره و قیام زیدبن علی (علیه السلام) به نقل از امالی شیخ صدوق، مجلس 54، ص 335.

دارند .... (1)»

عده زیادی از علمای شیعه چون شیخ بهاءالدین عاملی، بحر العلوم، محدث نوری، علامه مجلسی و مامقانی در کتب خویش از زید تحسین کرده اند. (2)

در هر حال، قیام زید، توسط فرزندش یحیی در خراسان دنبال شد که متأسفانه آن نیز نتیجه ای جز شکست نداشت و بقیه قیام های مردمی و شیعی توسط خاندان امام حسن مجتبی (علیه السلام) در عصر عباسی شکل گرفت که ان شاء الله در بخش اصلی به آن خواهیم پرداخت.


1) عبدالجلیل رازی قزوینی: النقض، تصحیح میر جلال الدین محدث، انتشارات انجمن آثار ملی، ص 240.

2) ابو فاضل رضوی اردکانی: شخصیت و قیام زیدبن علی (علیه السلام)، ص 517 تا 520.

فصل دوم: دوره عباسی

اشاره

بسیاری از مسائل و رویدادهای مهم تاریخ اسلام، تحت تاثیر عواملی همانند حمیت جاهلی و تعصب گروهی و نژادی شکل گرفته است. گروه های گوناگونی به منظور دفع زیان یا جلب منفعت خویش، با هم به رقابت پرداخته و یا متحد شده اند، و گاه از این دسته بندی ها، گروهی به قدرت رسیده، و این امری است که در جوامع کنونی جهان نیز شاهد آنیم.

البته هر چند رقابت های قومی، عاملی اساسی در تکوین حوادث و رخدادهای تاریخ اسلام به شمار می آید. امّا نمی توان انگیزه ها و نیّت های خالصی را که با هدف حفظ ارزش ها و به دور از تعصب های گروهی وارد عمل شده و منشأ اثر خیر نیز شده اند، نادیده گرفت. بدیهی است شناخت این گروه ها و جناح های سیاسی، در شناساندن واقعیت های تاریخی به ما کمک می کند. بدین ترتیب که بسیاری از رقابت های کوچک و بزرگ در میان قدرت های قرون اولیه اسلامی، ناشی از اختلاف های دیرین عرب قحطانی و عدنانی است؛ اعرابی که می کوشیدند اصل خود را به اسماعیل برسانند و بر اصالت نژادی خود نیز پافشاری کنند. اینان همواره در حال نزاع و تفاخر و یا آماده درگیری بودند و هر از گاه، این اختلاف ها و تعصب ها به گونه ای خود را نمایان می ساخت.

این رقابت ها در پیش از اسلام، مقارن ظهور اسلام و حتی در عصر پیامبر (صلی الله علیه و آله) وجود داشت و به ویژه در دورۀ امویان به اوج خود رسید. از جمله اعراب قحطانی می توان از يماني ها، ربیعه و بکر و از عرب عدنانی از کنانه، قیس و مضری ها نام برد. که اختلاف و رقابت بین آنان گاه به خلع و قتل خلیفه ای و نصب فردی دیگر می انجامید، و در پاره ای از موارد، کشمکش آنان به سرزمین های دیگر از جمله ایران و به میان «موالی» کشیده می شد و در نتیجه، بسیاری از ملت ها و اقوام تابعه که دنبال فرصتی برای رهایی از فشار اعراب و اعلام استقلال بودند، از درگیری های داخلی آن ها با دخالت در آن و طرفداری گاه و بی گاه از

یک جناح، به نفع خویش بهره می جستند.

ب علاوه بر رقابت عمومی عرب شمالی و جنوبی، در درون هر یک از این دو جناح، گروه های کوچک تری نیز وجود داشت. به نحوی که رقابت های گروهی بین مکه و مدینه و میان مهاجر و انصار و قریش و غیر قریش، باعث به قدرت رسیدن ابوبکر، عمر و عثمان به عنوان جانشینان رسول الله (صلی الله علیه و آله) شد.

عثمان با روی کار آوردن عمو و پسرعموی خویش - حَكَم و مروان - در واقع، دست جناح بزرگی از امویان را در داخل حکومت گشود، که سرفصل تحول ها و رقابت ها و ضدیت های عمیقی در جهان اسلام شد.

بنی امیه که با اسلام و ارزش های آن مخالف بودند، آن چنان با کینه و تعصب جاهلی به رقابت با مخالفان برخاستند که بالطبع واکنش های شدیدی را به همراه داشت. علت مخالفت آن ها، رقابت های قبلی در زمان «بنی هاشم» و «بنی عبد شمس» و نیز محتوای درونی خود اسلام بود که ابوسفیان و سایر بنی امیه، آن را به مذاق خویش خوش نمی داشتند.

زمانی که بنی امیه، به قدرت رسیدند. خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) به دو دلیل با آن ها به مخالفت پرداختند. نخست به خاطر حفظ ارزش ها که به دست بنی امیه در حال ویرانی بود و دوم این که حکومت را حق خویش می دانستند. (1)بنابراین، در عصر اموی و پس از آن تا پایان دورۀ عباسی؛ یعنی حدود قرن هفتم، شاهد درگیری های زیادی هستیم که بیشتر آن ها توسط خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) یا کسانی که به نام ایشان دعوت می کنند در مقابل حاکمان وقت ایجاد شده است.

جناح های سیاسی و گروه های قدرت

همان گونه که در فصل پیشین اشاره شد، ستم گری ها و اعمال تبعیض و نابرابری های بنی امیه و دور شدن از ارزش های الهی زمان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) موجب ایستادگی و قیام جامعه اسلامی در برابر آنان شد، اما تمامی این قیام ها به قتل و شهادت رهبران و برخی از


1) این یک برداشت کلی از ظاهر جریان های تاریخی و در رابطه با وقایع و اسناد موجود است و بدیهی است که انگیزه های سالم و سنت های صحیح اصلاح گرانه بخصوص نصّ الهی و نصب نبوی در مورد ائمه اطهار (عليهم السلام) را می توان از آن مستثنی کرد و راجع به آن به طور اخص بحث نمود، در حالی که این تقسیم بندی عام و شامل کلیه بنی هاشم است.

هواداران آن ها انجامید. بر این اساس و با توجه به ضعف روزافزون حکومت در پایان دورهٔ اموی، گروه ها و جناح های سیاسی و برخی از افرادی که دارای مقبولیتی در جامعه بودند، خود را برای ایفای نقش اجتماعی و به دست گرفتن قدرت آماده کردند.

در میان همه گروه هایی که به دلیل انتساب به پیامبر (صلی الله علیه و آله) یا حضرت علی (علیه السلام) ضمن برخورداری از موقعیت اجتماعی، مقبولیت جامعه را نیز همراه داشتند، بنی فاطمه دارای جایگاه ویژه ای بودند که گروهی از آنان، در مقام امامت امت اسلامی و بعضی به عنوان مصلحان اجتماعی در عهد اموی و سپس عباسی، نقش الهی خویش را ایفا کردند، که در این زمینه در جای خود، سخن خواهیم گفت.

امّا دو تن از بنی علی و بنی عباس به خاطر برخورداری از مقام و جایگاه ویژه، نقش اساسی تری ایفا کردند، که نخستین نفر، محمد بن حنفیه فرزند حضرت علی (علیه السلام) بود.

محمد در زمان امام علی (علیه السلام) همواره یار و مددکار او بود و در جنگ ها پیشتاز و بی باک در اجرای اهداف امام حرکت می کرد، و هنگام عزیمت امام حسین (علیه السلام) به کربلا وصی وی و مسئول امور خاندان هاشم شد.

اعتقاد شیعه امامیه بر آن است که محمد بن حنفیه در عصر سه امام و پس از آن در زمان امام چهارم «برادر زاده اش حضرت امام سجاد (علیه السلام)» از مسیر امامت و ولایت فاصله نگرفت و با ایشان همراه بود. در عین حال، رگه هایی از حوادث تاریخی، نشان دهنده این واقعیت است که وی به عنوان قطبی خاص که بعداً در انتقال قدرت به بنی عباس نقش اساسی را بر عهده داشت، معرفی می شود.

این نقش را چند جا مشاهده می کنیم: نخست، ارتباط با مختار ثقفی و این که مختار به نام وی دعوت می کرد. دوم، رابطهٔ او با عبدالله بن عباس، که این رابطه بعداً توسط فرزندان ایشان نیز با جدیت و گرمی بیشتری تداوم یافت. و سوم، پیدایش فرقه ای به نام «کیسانیه» که تحت نام او عمل می کرد.

هر چند که در این اثر، شخصیت سیاسی و مذهبی ابن حنفیه مورد تجزیه و تحلیل قرار نمی گیرد، امّا این قراین و شواهد را می توان نشانه ای از خطی سیاسی دانست که تحت عنوان فرزندان علی (علیه السلام) - اما نه از نسل فاطمه (سلام الله علیها) - شناخته می شود. (1)در واقع، وجود


1) امکان دارد محمد بن حنفیه قصد داشت با راه اندازی جریانی سیاسی، پس از به قدرت رسیدن آن را به اهلش بازگرداند، و یا این جناح تحت نام ابن حنفیه عمل می کرد و شخص وی، چندان تمایلی به گروه بندی در کنار ائمه و جدا از آن ها نداشته است، که با توجه به تأییدات منابع شیعه نسبت به او احتمالاً

رابطه صمیمی و نزدیک بین ابن حنفیه و ابن عباس و سپس فرزندان ایشان در انتقال قدرت از بنی فاطمه به بنی عباس به عنوان حلقه ای واسط، بسیار شگفت انگیز و نگران کننده است.

زمانی که ابن عباس و محمد - هر دو - از سوی «ابن الزبیر» از مکه تبعید می شوند، نامه ای از طرف محمد برای عبدالله بن عباس به دل جویی فرستاده می شود، و در مرگ ابن عباس نیز این محمد است که در طایف بر جنازه او نماز می گزارد و او را در مسجد جامع به خاک می سپارد. (1)

این ارتباط، زمانی پرسش برانگیز است که ابوهاشم (عبدالله بن محمد بن حنفيه) هنگام بازگشت از نزد خلیفه و پس از آن که توسط اعرابی با شیر مسموم می شود، تمام اطلاعات خویش را از داعیان خود و هوادارانش از کیسانیه، براحتی در اختیار محمد بن على بن عبدالله بن عباس (از نوادگان ابن عباس) قرار می دهد و به او می گوید، این صحیفه ای زرد رنگ است که از علی (علیه السلام) نزد پدرم و سپس من باقی مانده است و من آن را به تو می سپارم و بر اساس مندرجات این صحیفه، باید شروع به دعوت کنید. چگونگی این دیدار در محلی به نام «حمیمه» (2)در «شراة» و پیش گویی هایی که در اسناد تاریخی از قول دو گروه در مورد سال قیام و نام افرادی که به حکومت خواهند رسید وجود دارد، انسان را به شک و تردید در مورد این دو جریان و ارتباط و نزدیکی آن ها با هم وامی دارد. (3)

خاندان عباس، عموی پیامبر(صلی الله علیه و آله) - که اسلام آنان نیز در هاله ای از ابهام تاریخی است - از آن جا که در اواخر عمر رسول الله (صلی الله علیه و آله) به او نزدیک بودند و با وی مصاحبت داشتند مورد احترام و توجه خاص مردم بودند.

عباس، چهار پسر به اسامی عبید الله، عبدالله، فضل وقُثَم داشت که از میان آن ها، عبدالله ضمن این که از یاران علی (علیه السلام) بود، مفسر و فقیه بزرگ صدر اسلام نیز به شمار می آمد.

فضل چندی پس از رحلت رسول الله (صلی الله علیه و آله) درگذشت و عبیدالله و قثم، هر چند تا على (علیه السلام) زنده بود از او جانبداری می کردند، امّا پس از شهادت آن حضرت، عبیدالله به یکی از این دو فرض صحیح است


1) یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 207.

2) حميمه لفظ تصغير «الحمه» و سرزمینی در «شراه» در اطراف شام و جایگاه بنی عباس بود رک: معجم البلدان، یاقوت حموی، ج 3، ص 346.

3) هندو شاه نخجوانی: تجارب السلف، ص 88 و نیز رک: یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 257.

معاویه پیوست و قثم در یکی از جنگ های خارجی کشته شد. بنابراین، عبدالله بن عباس از آن جهت که تنها یادگار پیامبر (صلی الله علیه و آله) از جانب عموی وی بود و نیز دستی در تفسیر و فقه داشت جایگاه قابل توجه و مهمی به دست آورد، با وجود این، هیچ گاه نمی توان تصور کرد که نقش عباس و فرزندانش بتواند به جهت خویشاوندی به پایهٔ فرزندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) از نسل تنها دخترش - فاطمه (سلام الله علیها) - برسد.

بیشتر تاریخ نویسان از جایگاه عبدالله بن عباس در زمان خلفا و نفوذی که او در زمان عمر خلیفه دوم داشت، تعریف کرده و او را به عنوان فردی برجسته شمرده اند. این تعریف و تمجیدها گاهی آن چنان با داستان ها، افسانه ها و پیشگویی های شگفت انگیز همراه است که پژوهشگر را دچار تردید می کند که آیا این افسانه پردازی ها ساخته ذهن تاریخ نویسان عهد عباسی است، یا این که واقعیت داشته است.

نمونه هایی از این موارد را که متأسفانه در بیشتر منابع نیز یافت می شوند می آوریم:

زمانی که عبدالله به دنیا آمد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: خداوندا او را فقیه در دین قرار بده!

پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده است که «حکومت به دست فرزندان عباس خواهد افتاد!».

وقتی ابن عباس را به خاک می سپردند، پرنده سفید رنگی با او وارد قبر شد که گفتند علم او یا اعمال نیک اوست!

از همه غیر قابل قبول تر، دیدار محمد بن علی بن عبدالله است. او در حالی که ابو العباس (سفاح) را همراه داشت، نزد هشام، خلیفۀ اموی رفت و چون از آن جا بیرون آمد، گفت: نزد هشام از زیادی عیال شکایت کردم و او مرا مسخره کرد و گفت: «منتظر پسر «حارثيه» یعنی این کودک باش (1)!

خود محمد بن علی بن عبد الله، بارها به شیعیان یا طرفداران خود اعلام می کرد که مثلاً من در این سال خواهم مُرد، و بعد از من، کار به ابراهیم می رسد، ولی شما توسط پسر حارثيه (سفاح) حکومت بنی امیه را سرنگون خواهید کرد.

در هر حال، تمام این احادیث و روایت های ظاهراً تاریخی [!] باید در عصر عباسی جعل و منتشر شده باشند و نمی توان چندان به آن ها استناد کرد. حتی در بررسی اسناد تاریخی، شخصیت عبدالله بن عباس به گونه ای ترسیم شده است که او را به عنوان فقیه و مفسری مورد تأیید فریقین قرار داده است.


1) یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 189.

شیوه محافظه کارانه عبدالله بن عباس، پاره ای از مشکلات سیاسی او را حل کرده و نیز او را از گزند امویان در امان داشته است. به ویژه توجه خاندان عباسی به میراث عمو از برادرزاده «عباس از پیامبر (صلی الله علیه و آله)» - که طبق اصول جاهلیت بر وارث بنات (زنان) مقدم بودند - جایگاه سیاسی و اجتماعی خاصی برای آنان ایجاد کرده بود.

در هر حال، آن چه که مسلم است خاندان عباسی به چند دلیل، خود را در کنار سایر گروه ها به منظور به دست گرفتن قدرت مطرح می کرد: نخست جایگاه نَسَبی ایشان به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله)، دوم علاقه مندی بیش از حد آنان به مقام و ریاست، ضمن این که بی طرفی و عدم دخالت آن ها در جریان های تند علیه حکومت اموی را نیز می توان در این مقوله به شمار آورد. دلیل سوم، بی اطلاعی مردم به ویژه اهالی شهرهای دور دست هم چون خراسان در تفکیک بین جناح های گوناگون قدرت از خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود که امر را بر بسیاری از آنان در تشخیص اهل بیت مشکل می کرد. به دیگر سخن، لفظ «اهل بیت» می توانست به تنهایی برای بسیاری از گروه هایی که خود را در دایرۀ آن قرار می دادند، تشخص و اعتبار لازم را به همراه بیاورد.

بنی عباس در پی کسب قدرت و خواهان رسیدن به آن بودند و در عین حال، خود را به عنوان «اهل بیت» به جامعه معرفی می کردند. این موضوع در نامه عبدالله به یزید بن معاويه كاملاً مشهود است. عبدالله در این نامه، ضمن این که از حسین (علیه السلام) و حق وی سخن می گوید، هیچ گاه فرزندان علی (علیه السلام) را برتر از خویش معرفی نمی کند، بلکه خود را در کنار آن ها و به عنوان گروهی که حقشان غصب شده است عنوان می کند. (1)در واقع، موضوعی که بیش از همه شگفت انگیز است، چگونگی ارتباط و اتصال فرزندان عباس با محمدبن حنفیه در «حمیمه» است که پیش از این مورد اشاره قرار گرفت.

علاوه بر بنی فاطمه و بنی عباس، گروه سیاسی دیگری که از نظر طرز تفکر و شیوه عمل کرد، قابل توجه و بررسی است، «حزب زبیریان» می باشد.

زبیر، از مسلمانان صدر اسلام و پسر عمه پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود که در بسیاری از جنگ ها و غزوه ها، آن حضرت را یاری می کرد. پس از رحلت رسول اکرم (صلی الله علیه السلام) نیز از جانبداری پسر دایی خود - حضرت علی (علیه السلام) - دریغ نداشت، اما پس از آن که علی (علیه السلام) به حکومت مسلمین رسید، چون با روحیه اشرافی و تجملاتی بسیاری از صحابه، از جمله زبیر که در


1) یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 189.

زمان حکومت عثمان، مال و اموال فراوانی اندوخته بود، آشنایی داشت و آن ها نیز خصلت های علی (علیه السلام) را می شناختند، در مقابل هم قرار گرفتند و ماجرای جنگ جمل پیش آمد.

از سوی دیگر، عبدالله فرزند زبیر، ضمن استفاده از موقعیت پدر، جایگاه ویژه ای یافت، به گونه ای که پس از مرگ او، حزب زبیری را تأسیس کرد. عبدالله که مورخان او فردی متکبر، خود رأی و بخیل دانسته اند، از مدت ها پیش سودای ریاست در سر داشت. وی در عصر عثمان خلیفۀ سوم و هنگام محاصره خانه اش توسط مخالفان، سرپرستی محافظان دارالخلافه را بر عهده داشت، و در ماجرای جمل از تشویق کنندگان اصلی پدر و خاله اش - عایشه - به شمار می آمد.

وی در عصر معاویه در نبرد برای فتح قسطنطنیه شرکت داشت. ضمناً به خاطر جایگاهی که در بین مردم داشت به خود حق می داشت به خود حق می داد که یکی از مدعیان خلافت و ریاست بر مسلمین باشد. او فرزند یکی از مسلمانان صدر اسلام و صحابه رسول الله (صلی الله علیه و آله) و از جانب مادرش - اسماء - نوة خليفة اول ابوبكر بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله) پسر دایی زبیر، و عایشه خالة عبدالله به حساب می آمد. در واقع، عبدالله تربیت یافتهٔ خاله اش بود و شاید اندیشهٔ خلافت و ریاست بر مسلمین توسط وی در عبدالله تقویت شده بود. احتمالاً به همین جهت و به خاطر عمل کرد پدرش در جنگ جمل، او مخالفت و کینه فراوانی با گروه رقیب، یعنی بنی هاشم داشت.

مخالفت آشکار عبدالله، پس از مطرح شدن ولایتعهدی یزید و به ویژه پس از روی کار آمدن او و شهادت امام حسین (علیه السلام) و زمانی که احساس کرد که دیگر رقیب چندان قوی ندارد آغاز شد.

هنگامی که عبدالله دعوت خود را آشکار کرد حجاز، عراق، یمن و حتى مصر به او پیوستند و وی برای نواحی مختلف، والیانی اعزام داشت. ابن زبیر از خلا مرگ یزید و معاويه دوم بهره برد و بر تثبیت قدرت خویش افزود. برادرش - مصعب - از جانب وی در عراق حکومت داشت و همو بود که مختار را در کوفه شکست داد و به قتل رساند. عبدالله نیز ابن عباس و ابن حنفیه - دو رقیب هاشمی خود را - به طایف و «رِضوی» تبعید کرد و این بدان جهت بود که آن ها از بیعت کردن با او خودداری کردند.

بسیاری از محققان، عمل ابن زبیر را آخرین اقدام حجاز برای به دست آوردن موقعیت

و قدرت گذشته در برابر شام و عراق می دانند (1). وی در واقع، نمایندۀ اشرافیت حجاز بود که می کوشید دوران خلافت خلفای راشدین را بار دیگر زنده کند. اما همان گونه که گفتیم، روحیه شخصی عبدالله به گونه ای بود که نتوانست جاذبه ای برای جلب دیگران داشته باشد. ضمناً همراهی نکردن بنی هاشم با او و درگیری وی در چند جبهه با شیعیان، خوارج و امویان، باعث از بین رفتن زمینه های تثبیت قدرت عبدالله شد و در نتیجه حکومت نوپای زبیریان که از سال 63 هجری به مدت چند سال توانست نواحی وسیعی از قلمرو جهان اسلام را تحت حاکمیت خود درآورد در عهد عبدالملک بن مروان و حجاج از پای درآمد.

گروه دیگری که شاید هم دارای وجهه سیاسی و هم نژادی بودند «موالی» هستند. پس از تبدیل خلافت به سلطنت و سقوط ارزش های حاکم بر فضای جهان اسلام و احیای ضد ارزش های طبقاتی و تفاخر اعراب و به علت عصبیت های جاهلی، وضعی به وجود آمد که اعراب، مسلمانان غیر عرب را در درجه ای پایین تر از خود قرار دهند و آنان را با دیده حقارت بنگرند و آنان را «مولی» یعنی غلام بنامند. ایشان نیز برای خود، ولی و آقایی را برگزیدند و هر کدام خود را به گروه یا دسته ای وابسته کردند.

«مولی» حق نداشت هم دوش یا جلوتر از آقای خویش حرکت کند. بسیاری از اعراب اگر در کوچه و بازار، موالی را می یافتند بدون تأمل، بار خویش را بر گرده او می نهادند. مولی حق زن گرفتن از اعراب را نداشت، زیرا اعراب، این کار را موجب ناپاکی و اختلاط در نژاد خود می دانستند! ضمن این که موالی از اعراب ارث نمی بردند.

موالی، بیشتر به کارهای سخت از جمله مرزبانی گمارده می شدند و در امامت جماعت و قضاوت راهی نداشتند. بتدریج لفظ «موالی» از غیر عرب به ایرانیان اختصاص یافت و آن ها در عصر «زیاد» و فرزندش و نیز حجاج، سختی های فراوان دیدند.

ستم ها و نابرابری هایی که از سوی اعراب بر موالی اعمال شد، موجب حضور و شرکت آن ها در بیشتر قیام ها گردید، و از جمله در قیام مختار، نقش اصلی را بر عهده داشتند و در خروج ابن اشعث، همراه با ایرانیان با وی همکاری کردند. در عین حال به یاری «زید» و فرزندش یحیی شتافتند و سرنوشت خویش را با آن ها پیوند دادند.

در فضایی که تفاخر عربی، جایی برای مسلمانان غیر عرب (در عهد اموی) باقی


1) حسن ابراهیم حسن: تاریخ سیاسی اسلام، ج 1، ص 370.

نمی گذاشت، امیدی به روی کار آمدن «موالی» نبود، به ویژه آن که امویان با رقبای عرب خود نیز با خشونت تمام رفتار می کردند.

حرکت موالی دو اثر مهم برای آنان داشت: نخست آن که در کنار جریان های مردمی و قیام هایی که رهبری آن را اعرابی همانند مختار، زید و یحیی برعهده داشتند، توانستند شخصیت و اعتماد به نفس لازم را برای ابراز وجود بعدی بیابند. در واقع، این جای پای محکمی برای اقدام های استقلال طلبانهٔ بعدی ایشان بود. دوم این که با ابراز لیاقت و شایستگی و تلاش و فداکاری در کارها توانستند نقش اول را در روی کار آوردن گروه بعدی یعنی بنی عباس ایفا کنند و در حکومت آنان به جایگاه شایسته ای دست یابند (1)و زمینه را برای استقلال و تشکیل حکومت های ملی که فقط منشور و لوا و القاب از خلیفه دریافت می داشتند و مشروعیت معنوی خود را از مرکزیت جهان اسلام وام می گرفتند و در عوض، بازوی سیاسی - نظامی آن بودند فراهم آورند.

نكته جالب توجه این که موالی، به رغم خلافکاری های بنی امیه، از اسلام بیزاری نجستند و از آن کناره نگرفتند و یا در مقابل آن نایستادند، زیرا آن ها نیز هم چون اهل بیت و شیعیان عرب زبان، زیر ستم و نابرابری های حاکمان جور بودند و همانند آنان، اسلام واقعی را درک کرده بودند و براحتی می توانستند بین اسلام حقیقی و اسلام اموی تفاوت بگذارند و راه را برای حفظ اسلام خود هموار سازند.

به عبارت دیگر، دو مظلوم با یک دشمن مشترک، یک دیگر را یافته بودند و کوفه، حلقهٔ اتصال مکانی و قحطانیان و یمانیان حلقه اتصال انسانی و قیام امام حسين (علیه السلام) حلقة اتصال عاطفی این اشتراک بود؛ چیزی که بعداً موجب شد علویان و شیعیان ناراضی بتوانند از روحیات فرهنگی و امکانات نظامی و منطقه ای ایالت های ایران برای تبلیغ و مبارزات خویش به بهترین وجه استفاده کنند و در واقع، رمز اصلی گرایش ایرانیان به تشیع، ناشی از همین جریان ها بود.

انتقال قدرت به عباسیان

چنان که در مباحث گذشته گفته شد، گروه های سیاسی چندی بر اساس برتری های قومی و یا موقعیت اجتماعی، خواهان به دست گرفتن قدرت بودند، که در این میان، بنی عباس


1) اشاره به نقش ابو مسلم خراسانی و دیگر ایرانیان در روی کار آوردن عباسیان و اداره حکومت آن ها.

مقام و جایگاه ویژه ای داشتند.

بنی عباس به چند دلیل، خود را در کسب قدرت، صاحب حق می دانستند. نخست این که به حدیث نبوی در خصوص این مسئله که: «حکومت به اعقاب عباس خواهد رسید» (1)استناد می کردند. از سوی دیگر، آنان خود را اهل بیت رسول الله (صلی الله علیه و آله) می دانستند و در چند جا با اثبات ادعای خویش بر آن پای می فشردند و تأکید می کردند که: چون خلافت حق اهل بیت است، پس باید به ما که صاحبان اصلی آن هستیم انتقال يابد. (2)

در جای دیگر - همان گونه که پیش از این اشاره شد - ابن عباس در پاسخ نامه یزید که از بیعت نکردن وی با ابن زبیر اظهار خشنودی کرده بود، می گوید که: «خون حسین (علیه السلام) به گردن یزید است و ما اهل بیت رسول الله (صلی الله علیه و آله) هستیم و چون حق ما غصب شده است، ما روزی بار دیگر آن را باز خواهیم ستاند» (3).

در واقع، آن چه که عباسیان را در رسیدن به قدرت یاری می کرد، تنها ادعا یا تمایل شخصی آنان نبود، بلکه سلسله عوامل اجتماعی و سیاسی نیز در این کار به آنان کمک می کرد که از جمله می توان به مسائل زیر اشاره کرد:

1- ادعای آن ها در انتساب به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و این که جزو خاندان او هستند.

2- سابقه خدمات مبارزاتی یا علمی آنان در اسلام.

3- نارضایی همگانی از بنی امیه و گرایش جامعه به گروه های رقیب و مخالف به عنوان راه نجات.

4- نبودن درک سیاسی در بین توده های ناراضی به ویژه ایرانیان - که بازوی اصلی به قدرت رسیدن عباسیان به شمار می آمدند - در تفکیک میان گروه های رقیب، بخصوص جناح های گوناگون از خاندان رسول الله (صلی الله علیه و آله) و عدم شناخت سابقهٔ شناخت سابقه هر یک از آن ها.


1) طبری: تاریخ الرسل و الملوک، وقایع سال 132 ه . ق.

2) در کتاب خاندان وحی در احادیث اهل بیت، تألیف دکتر عبدالمعطی امین، ترجمه صادق آیینه وند، (ص 13) از قول عباس بن عبدالمطلب آمده است: «هنگامی که با قریشیان برخورد می کردیم، آنان در حالی که با هم سخن می گفتند، رشته سخن را می بریدند. ما این قصه را به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) گفتیم. پس پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند:! این قوم چرا چنین می کنند و با هم سخن می گویند و چون کسی از خاندان مرا می بینند سخنانشان را قطع می کنند؟ سوگند به خدا که ایمان در دل کسی داخل نمی شود تا آن که اهل بیت مرا به خاطر خدا و نزدیکیشان به من دوست بدارد!».

3) یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 189.

5- انتظار همگانی برای ظهور یک منجی غیبی که در چهرۀ «مهدی موعود» تبلور می یافت. (1)

6- آگاهی دقیق بنی امیه از خطر اهل بیت واقعی و فرزندان علی (علیه السلام)، که هم در جامعه به عنوان امام و رهبر شناخته می شدند و هم چند قیام به طور مستقیم یا غیر مستقیم توسط یا به اشارۀ آنان علیه بنی امیه ترتیب یافته بود. این امور، موجب سخت گیری و فشار بیش از حد امویان به ائمه اطهار (علیه السلام) و شیعیان واقعی شد و فرصت مناسبی را برای فعالیت های سیاسی و فرهنگی آشکار و نهان بنی عباس فراهم ساخت.

7- تمسک عباسیان به احادیث و روایت های جعلی و ایجاد فضایی برای مشروعیت مذهبی و حقانیت خود، که گاه با پیش گویی ها و ذکر تاریخ هایی همراه بود.

8- کناره گیری و دخالت نکردن عباسیان در تمام قیام های قبلی که علیه امویان روی داده بود و حفظ بی طرفی در انتظار موقعیتی مناسب تر.

در مورد عامل هفتم می توان به ذکر چند نمونه اکتفا کرد. از جمله اخباری که یعقوبی به این صورت نقل کرده است:

«... محمد بن علی بن عبدالله بن عباس در حالی که پسرش ابوالعباس (سفاح) را همراه داشت، نزد هشام رفت و چون بیرون آمد، گفت: نزد هشام از زیادی عیال شکایت کردم و او مرا مسخره کرد و گفت، منتظر پسر حارثیه، یعنی این کودک (سفاح) باش!» (2)

وی در جای دیگری، این چنین عنوان می کند:

«... رهبران شیعه با ابو مسلم نزد محمد بن علی بن عبدالله آمدند و هدایایی آوردند. سال 125 هجری قمری بود، و او گفت: من در این سال خواهم مُرد، و امر به ابراهیم می رسد، اما او هم کشته می شود، و این پسر حارثیه کار بنی امیه را پایان می دهد. پس حرکت کنید و از ابو مسلم فرمانبرداری نمایید ...»

به طور مسلم، این اخبار و پیش گویی های غیبی نه در حدّ بنی عباس بود و نه می توان آن را از نظر عقلی پذیرفت؛ زیرا اگر هشام از چنین مسئله ای آگاهی داشت و با چنان


1) شاید دلیل این موضوع، احادیثی بود که در خصوص «ظهور مهدی» عنوان می شد و گاه با ذکر تاریخ هایی چون یک صد و یا هزار سال همراه بود. به ویژه این که بسیاری از قیام های مردمی که بعداً به آن ها اشاره خواهد شد، تحت همین عنوان توسط مردم نام گذاری شد.

2) یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 293 و 307.

صراحتی آن را بیان می کرد، اثری از بنی عباس باقی نمی گذاشت. بنابراین، به احتمال قوی این روایت ها باید در عصر عباسیان وارد اسناد تاریخی شده باشد تا به کار آن ها مشروعیت مذهبی و حقانیت معنوی ببخشد.

در هر صورت، اوضاع اجتماعی یا قضای الهی، هر چه که بود، کار را بر ایشان هموار ساخت و سرانجام، این پرسش مطرح است: در حالی که بنی عباس در اوایل و اواسط حکومت اموی از امور سیاسی کناره می گرفتند و یا دست کم آن را آشکار نمی کردند، چگونه در رأس حکومتی قدرتمند و دراز مدت واقع شدند. در چنین وضعی باید حلقه اتصال آن ها را به امور ضد اموی در ملاقات ابوهاشم با محمد بن علی بن عبدالله دانست.

چنان که ذکر شد، محمد بن حنفیه با عبدالله بن عباس سر و سرّی داشت و نسبت به هم بی تمایل نبودند. و هر چند که منابع شیعی و علمای امامیه معمولاً از ابن حنفیه به عنوان یار و همراهی در کنار ائمه و مطیع ایشان یاد کرده اند، اما جریان تاریخی دیدار فرزند او با نوادۀ عبدالله - که در بیشتر منابع تاریخی با کم و بیش تفاوتی نقل شده است - اگر واقعاً به وقوع نپیوسته باشد، باید آن را ساخته دست سندسازان عباسی یا هواداران کیسانیه دانست که خود را به محمد بن حنفیه منسوب می کردند.

جریان ملاقات و متن گفت و گو در چند مورد جای تردید و پرسش دارد. ماجرا معمولاً چنین نقل شده است که: ابوهاشم (عبدالله بن محمد بن حنفیه) پس از دیدار با خلیفه اموی (هشام یا سلیمان بن عبدالملک) به طور مرموزی به جهت حسادت خلیفه مسموم می شود. وی در آخرین لحظات در «حمیمه» در نزدیکی دمشق - در سال 99. ه. ق - با محمد بن علی نوادۀ عبدالله بن عباس ملاقات کرده، صحیفهٔ زرد رنگی را که از جدش امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به او رسیده و در آن، سالِ قیام و نام و محل قیام کنندگان و اسامی شیعیان و مخالفان آن ها ذکر شده به پسر عموی خویش تحویل می دهد و چگونگی قیام را به او می آموزد و از دنیا می رود. بدین ترتیب، هم اسرار را به او منتقل می کند و هم «کیسانیه» را به سوی وی سوق می دهد. (1)

در مورد این دیدار و متن گفت و گوی طرفین، چند موضوع قابل طرح است:

1- محمد بن علی چگونه ناگهان در لحظه مرگ ابوهاشم در کنار او در حمیمه حاضر


1) هندو شاه نخجوانی: تجارب السلف، تصحيح عباس اقبال، ص 88 و نیز تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 257.

شد؟

2- خليفه اموی، سلیمان بن عبدالملک است یا هشام؟

3- آیا خلیفۀ اموی، ابوهاشم را به خاطر حسادت کشت یا از اقدام های پنهانی و سرّی او آگاهی داشت؟

4- اسامی و محل شیعیان چگونه به دست ابوهاشم رسیده و او چگونه هواداران پدرش را با یک دیگر مرتبط کرده است.

5- کیفیت صحیفهٔ زرد رنگ و پیش گویی های آن چه بوده که در دست فرزند ابن حنفیه است؟

6- برخی از منابع، وصیت ابوهاشم را به نام عبدالله بن معاوية بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب ثبت کرده اند، نه نوادۀ ابن عباس.

تمام این پرسش های تردید آمیز و شبهه آور می تواند از ارزش تاریخی خبر فوق به شدت بکاهد. اما به هر حال، آن چه در مورد دعوت عباسیان در بیشتر منابع ذکر شده است از همین دیدار آغاز می شود، و احتمالاً این جریان را سندسازان عباسی بعدها در متون تاریخی وارد کرده اند. به هر صورت، محمد بن علی، پدر عباسیان شناخته می شود و حقیقتاً تا سال مرگش (125 ه.ق) توانسته است شاکله اصلی قیام ضد اموی در خراسان را با اعزام داعیان عباسی سازمان دهد.

محمد بن علی، کار خویش را با گسیل داعیان، تحت عنوان بازرگان و سوداگر به خراسان آغاز کرد. در مورد این که چرا خراسان برای دعوت برگزیده شد، در سطور آتی پیرامون آن بحث خواهیم کرد. اما نخستین کسانی که در منابع تاریخی از آن ها با نام داعیان عباسی یاد شده است، ابو عکرمه سراج، حیان عطار و میسره عبدی بوده اند. (1)

ابو عکرمه، هفتاد داعی دیگر برگزید و برای ایشان دوازده تن، با عنوان «نقیب» انتخاب کرد. از تشکیلات این گروه نمی توان تصویر روشنی ارائه داد و سلسله مراتبی به طور دقیق مشخص نمود. امّا آن چه مسلم است فرماندهی داعیان در خراسان بر عهده یک نفر بوده است که زمانی از ابو عکرمه، بعد «میسره» و سپس سلیمان بن کثیر و سرانجام از ابومسلم نام برده می شود. مبلغان دیگر، زیر نظر این افراد کار می کردند و خود فرمانده با رئیس


1) دینوری: الاخبار الطوال، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی، ص 375.

هواداران عباسی در کوفه در ارتباط بوده است، که می توان از «بکیر بن ماهان» (1)و دامادش «ابوسلمه خلال» در این خصوص یاد کرد. تمام این ها زیر نظر فردی از خاندان عباسی که معمولاً او را «امام» می خواندند قرار داشتند.

محتوای دعوت داعیان، تبلیغ بر ارزش های اسلامی دوران پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و نیز یادآوری مناقب اهل بیت و در مقابل آن، تشریح مظالم خلفای اموی بود که به طور مسلم در فضای ملتهب خراسان و مردم ناراضی آن تأثیر فراوان داشت.

آنان برای فردی از خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) تبلیغ می کردند و احتمالاً مردم خراسان - که پیش از این دربارهٔ علاقه شان به اهل بیت صحبت شد و با قیام یحیی بن زید بر اشتیاق آنان افزوده گشت - قدرت تشخیص چندانی برای تفاوت گذاردن بین افراد وابسته به خاندان رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) نداشتند.

گفته شده است که داعیان عباسی برای جذب افراد به منظور مخالفت با بنی امیه متناسب با گرایش و تمایل هر گروه صحبت می کردند. بر این اساس با شیعه و شعوبیه که در خراسان طرفداران زیادی داشتند به زبان خودشان سخن می گفتند و ضمن جلب نظر کیسانیه، طیف گسترده ای از مخالفان را در نوعی از دعوت عمومی که در ضدیت با امویان و دوستداری اهل بیت مشترک بودند، گرد هم می آوردند.

بیشتر دیدارها با امام عباسی در ایام برگزاری آیین حج که مکه و مدینه شلوغ تر از زمان های دیگر بود صورت می گرفت. این عمل به منظور جلوگیری از سوءظن جاسوسان اموی انجام می شد. کار تشکیلاتی و سازمانی عباسیان و مخفی کاری آن ها که احتمالاً از سرکوب قیام های پیشین علویان تجربه های فراوان آموخته بودند، جالب به نظر می آمد. انجام این پنهان کاری ها، در عین حال، دلیل مثبتی بر ناآگاهی هشام بن عبدالملک خلیفهٔ اموی از قدرت یابی سفاح فرزند محمد بن علی است، چه این که در صورت آگاهی از موضوع، به طور قطع، پدر و پسر را زنده نمی گذاشت.

در اکثر منابع ذکر شده است که در سال 109 هجری فردی به نام «ابو محمد زیاد» از سوی محمد بن علی به خراسان اعزام شد و به وی تأکید گردید که با شخصی به نام «نصر» مذاکره کند و از شخص دیگری به نام «غالب» که ساکن نیشابور و از دوستداران بنی فاطمه


1) بكير بن ماهان از شیعیان ایرانی و فردی ثروتمند بود و پس از میسره در سال 105 ه . ق به ریاست شیعیان کوفه رسید. وی ثروت خود را در راه تبلیغ به سود عباسیان صرف می کرد.

است دوری گزیند. امّا «غالب» در نزاع لفظی سختی که بین طرفین در مورد حقانیت بنی فاطمه یا بنی عباس در می گیرد، به طرز مرموزی و به روایتی به دست اسد بن عبدالله قسری حاکم خراسان به قتل می رسد (1)با این قتل، زمینه برای حرکت داعیان عباسی هموارتر می شود، امّا پس از آن، عباسیان با احتیاط بیشتری حرکت می کنند و به جای دعوت آشکار و مستقیم برای فرزندان عباس، با عنوان «الرضا من آل محمد» شروع به دعوت می کنند.

طرح شعار «الرضا من آل محمد» برای عباسیان دو فایده داشت: نخست، جلب شیعیان و مردم ناآگاه خراسان به نیت این که دعوت آن ها برای خاندان و حسی است، و دوم این که نام رهبر و امام عباسی مخفی باقی می ماند.

تلاش های چند ساله محمد بن علی باعث شد تا حرکت عباسیان در خراسان و عراق به مرحله بهره برداری برسد. امّا وی در مراحل پایانی کار از دنیا رفت و کار دعوت و امامت به فرزندش ابراهیم سپرده شد.

محمد بن علی در سال 125 هجری در گذشت، امّا در آستانه مرگ و یا پس از وفات او، دو تن به دعوت عباسی جذب شدند که بعدها توانستند نقش عمده ای ایفا کنند. نخستین فرد ابوسلمه خلال و دیگری ابو مسلم خراسانی بود.

در مورد ابوسلمه و ابو مسلم در آینده به تفصیل سخن خواهیم گفت. در این جا، همین قدر اشاره کنیم که ابو سلمه (حفض بن سلیمان) مقارن مرگ «بکیر بن ماهان» در سال 127 هجری به ابراهیم امام معرفی شد. (2)وی داماد بکیر بن ماهان بود و در به قدرت رساندن بنی عباس نقش فراوانی داشت.

ابوسلمه بعدها به «وزیر آل محمد (صلی الله علیه و آله)» ملقب شد، اما در جریانی که به او نسبت می دهند و در آن، تلاش وی برای انتقال قدرت به خاندان علی (علیه السلام) (امام جعفر صادق (علیه السلام) يا عبدالله محض) نمایان است، مورد سوء ظن امام عباسی قرار گرفت. تلاش ابوسلمه به علت ناراستی و بی صداقتی او و فراهم نبودن زمینه مساعد، از سوی امام صادق (علیه السلام) مورد قبول قرار نگرفت؛ ولی سرانجام ابوسلمه به سبب همین مسئله به دستور خلیفۀ عباسی و به دست ابو مسلم به قتل رسید. (3)


1) ابن العبری: مختصر الدول، ترجمه محمد علی تاجپور، ص 177.

2) دينوری: الاخبار الطوال، ص 377 و نیز رک: جهشيارى الوزراء والكتاب، ص 55.

3) ابن طباطبا: تاريخ الفخرى، ص 208.

اما ابومسلم - که در مورد اصل و نسبش اختلاف رأی شدیدی وجود دارد - با عنوان «امير آل محمد (صلی الله علیه و آله)» در به قدرت رساندن عباسیان کوشید. وی از موالی کوفه بود. برخی او را ایرانی و از اهالی مرو، و از نسل بوذرجمهر دانسته اند؛ و نیز عده ای او را از نسل عباس و فرزند سلیط بن عبدالله بن عباس و از نژاد عرب معرفی می کنند. گروهی به وی نسبت بندگی ابراهیم امام را داده اند و سرانجام، جمعی آشنایی او با عباسیان را به عهد محمد بن علی نسبت می دهند. (1)

در هر حال، گرچه ابو مسلم دیر به نهضت عباسی پیوست، امّا زود از آن بهره برد. وی نه تنها درخت خشکیده اموی را قطع کرد، بلکه بعدها تهدید بزرگی برای حکومت عباسیان نیز به شمار آمد.

برخی از داعیان عباسی که با ابو مسلم در رقابت بودند، می گفتند: جوی را ما کندیم و اکنون او، آب را در آن جاری می کند، به هر صورت، ابو مسلم با توجه به نبوغ ذاتی خود با جلب اعتماد عباسیان به عنوان رابط ابراهیم امام با داعیان کوفه و خراسان وارد نهضت شد و سپس به ریاست داعیان و مبلغان خراسان رسید.

ابو مسلم به خاطر برخورداری از روحیۀ نظامی و پر تحرکش توانست مخالفان اموی و ناراضیان خراسان را در جهت کمک به قیام هماهنگ کند. سپاه او نظم و انضباط خاصی داشت و خود او از شم سیاسی خوبی بهره می بُرد، به طوری که وقتی قبایل عرب خراسان در جهت مبارزه با ابو مسلم قصد اتحاد با هم را داشتند، وی با ایجاد اختلاف بین آن ها و مشغول کردن به خودشان بخوبی از فرصت ها استفاده کرد و در نتیجه، قبایل «ربیعه» و «تمیم» در ضدیت با «مضری» ها به جناح ابو مسلم پیوستند.

موقعیت آن روز خراسان نیز ابو مسلم را در هدایت و تکوین قیام یاری می کرد. محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، زمانی که جریان دعوت و اعزام داعیان را آغاز کرد، اوضاع شهرهای آن روز خراسان را این چنین تشریح می کند:

«کوفه، علوی و طرفدار علی است. جزیره، جایگاه خوارج، بصره خواهان عثمان، شام طرفدار امویان، حجاز هوادار عمر و ابوبکر است، اما خراسان مردمی فراوان و شجاع دارد که از اختلافات به دور هستند.»

تقسیم بندی محمدبن علی، دقیق و حساب شده بود و مردم خراسان واقعاً تفاوت


1) هندوشاه نخجوانی: تجارب السلف، ص 86.

چندانی بین افراد وابسته به اهل بیت رسول الله (صلی الله علیه و آله) قائل نبودند. نارضایی همگانی بین آن ها رواج داشت و درگیری قبایل عرب ربیعه با «مضری» ها بر شدت قضیه می افزود.

پیش از حرکت ابو مسلم، قیام «حارث بن سریح تمیمی» و در آستانه آن، درگیری «نصر بن سیار» حاکم خراسان با «جدیع کرمانی» زمینه را برای تشدید فعالیت ابو مسلم مساعدتر کرده بود و زمانی که اوضاع برای آشکار شدن قیام فراهم شد، ابو مسلم در خراسان و خود عباسیان در عراق دست به کار شدند و با حرکتی جدی و سریع، کار بنی امیه را یک سره کردند.

قیام ابو مسلم به اشاره ابراهیم امام در روز بیست و پنجم ماه مبارک رمضان سال 129 هجری قمری در روستای «سفیدنج» که متعلق به سلیمان بن کثیر از داعیان خراسان بود شروع شد. (1)

ابو مسلم، پرچم های سیاه را برافراشت و افراد او با افروختن آتش، دیگر روستاها و مردم و همراهان خود را از آشکار شدن قیام آگاه کردند. روز عید فطر، حدود دو هزار تن به امامت سلیمان بن کثیر نماز گزاردند و از سوی ابو مسلم اطعام شدند. تمام هواداران ابو مسلم، سیاه می پوشیدند و پرچم سیاه و نیز چوب های سیاه موسوم به «کافرکش» با خود حمل می کردند.

درباره این که چرا هواداران ابو مسلم به رنگ سیاه گراییدند، روایت های گوناگونی نقل شده است. از جمله این که سیاه، رنگ پرچم پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود و پرچم مهدی موعود (عجل الله تعالی فرجه الشریف) سیاه خواهد بود، و یا این که سیاه جامگان در عزای امام حسین (علیه السلام) یا یحیی بن زید یا برای محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، با لباس سیاه به سوگواری پرداختند.

به هر حال، سپاه ابو مسلم با نظم و ترتیب ویژه اش در مقابل اختلاف های درونی اعراب حاکم بر خراسان دارای برتری شد و این در حالی بود که عباسیان نیز در عراق مشغول کار و فعالیت بودند.

یکی از نامه های ابراهیم امام به ابو مسلم به دست مروان بن محمد (مروان حمار) افتاد، بدین جهت به عامل خود در دمشق نوشت به «حمیمه» برود و ابراهیم را دستگیر کند. ابراهیم پس از دستگیری در زندان مروان مسموم شد و درگذشت. (2)


1) طبری: تاریخ طبری، وقایع سال 132 ه . ق.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 132 ه.ق.

هنگامی که ابراهیم در زندان بود، به وسیله ای اهل بیت خود را به بیعت با برادرش - سفاح - فرا خواند و وصیت کرد تا آنان به کوفه بروند و از «ابو سلمه» اطاعت کنند.

بر این اساس، ابو العباس عبدالله بن محمد به اتفاق برادرش ابوجعفر عبدالله بن محمد و عموهایش داوود و عبدالله بن علی به سوی کوفه حرکت کردند. (1)این در حالی بود که ابوسلمه - چنان که پیش از این گفته شد - از نزدیک شدن به این عده خودداری می کرد ولی چون از خاندان علی (علیه السلام) پاسخ مثبتی نیافت و یا بر اثر فشار طرفداران عباسی، کمک مالی خود را در اختیار آن ها قرار داد. در واقع، تلاش های محمد بن علی و ابراهیم (پدر و برادر) سفاح، به پیروزی وی بر امویان انجامید.

سفاح، نخستین خلیفۀ عباسی است. نام او، عبدالله بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس و کُنیه اش «ابوالعباس» بود. او در سال 132 هجری به قدرت رسید و در سال 137 هجری درگذشت و شروع خلافت عباسیان با نام اوست. (2)

طبری، ماجرای خروج سفاح را چنین نقل می کند:

«... صبحگاهان کسان سلاح برداشتند و صف بسته بودند که ابوالعباس قيام کند. پس وی با کسانی از مردم خاندانش که همراه او بودند وارد قصر امارت کوفه شدند. و این در روز جمعه، دوازده روز رفته از ربیع الاول بود. وی وارد مسجد شد و بالای منبر رفت و حمد خدا گفت و ثنای او کرد و ...» (3)

در واقع، در این خطبه تئوری مشروعیت عباسیان در رسیدن به قدرت به مردم کوفه ارائه می شود، در آن استناد اصلی سفاح، به حقانیت عباسیان به دلیل نسبت با پیامبر(صلی الله علیه و آله) و بازگشت حق به افراد صاحب حق است.

پس از پایان یافتن کار خراسان و بیعت مردم کوفه با سفاح، آخرین ضربه را عبدالله بن على، عموی وی به مروان بن محمد، آخرین خلیفه اموی وارد کرد و پس از چند تعقیب و گریز او را در مصر به قتل رساند و سرش را نزد سفاح فرستاد.

قدرت سفاح چندان دوام نیافت و به برادرش منصور - که از مادر از او جدا بود - منتقل


1) جهشیاری: الوزراء والکتاب، ص 56.

2) سیوطی: تاریخ الخلفاء، ص 256.

3) شرح کامل خطبه در تاریخ طبری، وقایع سال 132. و نیز رک: العقد الفريد ابن عبد ربه، ج 4، ص 184.

شد، و او نخستین خلیفه قدرتمند و در واقع، مؤسس حقیقی خلافت عباسی است. (1)

اهرم های سیاسی - اجتماعی در حکومت داری

خاندان عباسی با استفاده از شگردهایی که به آن اشاره شد، توانستند با قبضه کردن قدرت، دیگر رقیبان را کنار زنند. سفاح در کوفه خطبۀ خلافت خواند و همگان با وی بیعت کردند، و پس از او منصور، مهدی، هادی، هارون، امین و مأمون و دیگر خلفای عباسی تا سی و هفت تن به مدت پانصد و بیست و سه بیست و سه سال - تا سال 656 هجری - که خلافت عباسیان به دست هلاکوخان مغول منقرض شد. یکی پس از دیگری بر قلمرو وسیعی از جهان اسلام حکومت کنند.

هر چند قدرت عباسیان چه از حیث گستردگی قلمرو و چه از نظر تبعیت ملل دیگر، هرگز به پای قدرت امویان نرسید و ایالت های اسلامی یکی پس از دیگری از آنان جدا شد، اما آن ها توانستند زمان درازی را تحت عنوان «حاکم اسلامی» بر سرزمین های وسیعی از جهان حکومت کنند.

خلفای عباسی در دورۀ نخست حکومت خویش (2)دارای اقتدار و قدرت بیشتری بودند. اما بتدریج از قدرت و شکوه آنان کاسته شد، به گونه ای که برابر گفته خودشان، حکومت و خلافت، بازیچه دست کودکان یا مورد مشورت زنان قرار گرفت و در بسیاری از موارد، از خلافت عباسی فقط اسمی تشریفاتی و القابی ظاهری باقی ماند و ایشان عملاً تحت تأثیر و کنترل حکومت های مستقل یا نیمه مستقل ایرانی یا عناصر ترک و ایرانی اداره کننده دستگاه خلافت بودند.

در هر حال، در این زمان تقریباً طولانی بخصوص در دورهٔ اول - که بیشتر مورد بحث این تحقیق است - خلفای عباسی از اهرم ها و عوامل مشروع و غیر مشروعی برای حفظ اقتدار خویش استفاده کردند که در مواردی اجرای همین سیاست ها به عنوان عامل نارضایی، موجب بروز قیام هایی شد که در فصل های بعدی مورد بررسی قرار خواهد گرفت.


1) در مورد سلسله نسب خلفای عباسی و ترتیب خلافت هر یک از آن ها رک: ضمایم، ص 411.

2) برخی دورۀ اول حکومت عباسیان را دورۀ هفت خلیفۀ اول و تا پایان دوره مأمون و ورود عناصر ترک به دستگاه خلافت دانسته اند و برخی دیگر از مورخان، دوره نخست عباسی را شامل ده خلیفۀ اول و تا پایان دورۀ «واثق» تا آخر سال 232 و به مدت یک صد سال ذکر کرده اند.

از جمله این عوامل و اهرم ها می توان به موارد زیر اشاره کرد:

الف- استفاده از حربه مشروعیت قانونی و دینی انتساب با رسول الله (صلی الله علیه و آله)، در راه فریب توده ها و سرکوب مخالفان.

ب- تصفيه حساب های گروهی و حذف همکاران قبلی خود.

ج- جنگ قدرت داخلی و اعمال شیوه های استبدادی.

د- سخت گیری شدید برگروه های سیاسی و به ویژه علویان و شیعیان در تمام طول دوره حکومت عباسی.

ه- اعمال شیوه خاص حکومتی در استفاده از عناصر ایرانی و ترک در دستگاه خلافت و برقراری سیستم جاسوسی.

چنان که پیش از این نیز اشاره شد، عباسیان برای سرکوب مخالفان و تثبیت پایگاه اجتماعی خویش به هر نحو ممکن با جعل حدیث و استناد به آن، می کوشیدند مشروعیت قانونی و حقوقی برای خود به وجود آورند. در این جهت به احادیثی از قول پیامبر (صلی الله علیه و آله) اشاره داشتند که بر اساس آن، حکومت به فرزندان عباس خواهد رسید. این مسئله در حالی بود که حدود یک صد سال از هرگونه دعوی جدی یا اقدام عملی برای کسب قدرت خودداری کردند و زمانی که اختلاف های امویان بر سر رقابت های قبیلگی تشدید یافت، با استفاده از فرصت، بر مسند قدرت تکیه زدند.

عباسیان خود را جزو خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) و در زمرۀ «اهل بیت» می دانستند و بر این موضوع سخت پافشاری می کردند. این ادعا در نامه ابن عباس به یزید بن معاويه واضح است که می گوید: «حق ما اهل بیت توسط شما غصب شده و ما روزی آن را باز پس خواهیم گرفت». ضمناً در شیوۀ تبلیغی به نام «اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله)» دعوت می کردند و بی آن که به طور قطعی به خودشان اشاره کنند، خود را مشمول این دعوت و مصداق آن می دانستند و زمانی که سفاح و منصور به خلافت رسیدند و در کوفه خطبه خواندند، باز هم بر این ادعا پافشاری کردند. (1)

این گونه برخوردها به دو دلیل صورت می گرفت: نخست برای کسب حمایت عمومی و تقویت پایگاه اجتماعی، و دوم به منظور سرکوب و تضعیف گروه های رقیب به ویژه علویان که تنها مصداق «اهل البیت» را در خاندان حضرت علی (علیه السلام) می دانستند. این


1) ابن عبدریه: العقد الفرید، ج 4، ص 184، و نیز رک: طبری، وقایع سال 132 ه . ق.

تعارض و استفاده از حربه اهل بیت در پاسخ نامۀ منصور به محمد بن عبدالله الحسنى (نفس زکیه) آشکارا دیده می شود. وی چنین ادعا می کند:

«... گفته بودی که شما فرزندان پیامبر خدایید، صلی الله، خدای تعالی در کتاب خویش گوید: مَا كَانَ مُحَمَّد أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُم - «محمد (صلی الله علیه و آله) پدر هیچ یک از مردان شما نیست» - سوره احزاب، آیه 40 ... بلکه شما فرزندان دختر وی هستید. این قرابتی نزدیک است، اما نه سبب میراث می شود و نه موجب ولایت و امامت ... به علی و سابقه وی فخر کرده بودی. اما وقتی وفات پیامبر خدا در رسید به دیگری دستور داد که نماز کند ... همگی او را (علی) واگذاشتند و از خلافت دور کردند و برای وی در آن حقی ندیدند ... پس از وی حسن بود که خلافت را به چند پاره درم به معاویه فروخت و به حجاز رفت و شیعیان را به دست معاویه رها کرد و کار را به غیر اهلش سپرد ... اگر حقی در خلافت داشته اید آن را فروخته اید و بهای آن را گرفته اید ... (1)».

منصور (دومين خليفه عباسی) با این استدلال ها می خواهد در واقع، هرگونه حق و فضیلتی را در مورد علی (علیه السلام)، فاطمه (سلام الله علیها) و فرزندانش منکر شود و بالطبع مخالفان علوی خویش را نیز از جهت مشروعیت خلع سلاح کند. وی نه تنها می کوشد حقانیت حریف را نفی کند، بلکه تمام فضایل و حقوق اهل بیت را به خود اختصاص می دهد و در نتیجه، خلافت را نیز حق خویش می داند.

منصور در دنباله این نامه که در واقع باید سندی برای ادعای مشروعیت خلافت عباسی نامیده شود، خطاب به «نفس زکیه» می نویسد:

«... تو دانسته ای که اعتبار ما در جاهلیت، سقایت حج گزاران بود و تصدی زمزم که از میان برادران به عباس رسید ... می دانی که پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) هیچ کس از فرزندان عبدالمطلب جز نیای من به جای نمانده بود و عموی پیامبر، وارث او بود. پس از آن، بنی هاشمیان مکرر از پی خلافت برآمدند، اما جز فرزندان عباس بدان نرسیدند، سقایت از او بود، میراث پیامبر از او بود خلافت در فرزندان وی است ...»

از دیگر حربه های عباسیان، تصفیه حساب های گروهی آنان بود. بنی عباس از هر


1) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق.

وسیله ای سود می بردند تا به قدرت برسند و چون مطلوب خویش را یافتند، یاران پیشین و افرادی را که در اعتلای سیاسی آنان نقش اساسی داشتند، یکی پس از دیگری حذف کردند. این تصفیه از «ابوسلمهٔ خلال» که از توان گران کوفه بود و ثروت خویش را در راه به قدرت رسیدن عباسیان صرف کرد، آغاز شد.

منابع تاریخی معتقدند که ابوسلمه، داماد «بكير بن ماهان» (1)بود و چون «بکیر» در عراق کار داعیان عباسی را سر و سامان می داد، در آستانه مرگ با نامه ای که برای ابراهیم امام نوشت، دامادش را جانشین خود کرد؛ بدین ترتیب وی در راه عباسیان تلاش فراوان نمود. اما آن گونه که منابع ذکر کرده اند، ابو سلمه خواهان انتقال قدرت به خاندان هاشم از نسل حضرت فاطمه (سلام الله علیها) بوده است. علت این اقدام ابوسلمه دقیقاً مشخص نیست، اما آن چه در بیشتر منابع، مورد تأیید قرار گرفته است، این است که وی به هنگام مرگ ابراهیم امام در زندان مروان (خلیفه اموی) و انتقال برادران و عموهایش به کوفه، آنان را در خانه «ولید بن «سعد» جای داد، امّا خبر ورود ایشان را از هوادارانشان پنهان کرد او قصد داشت در این مدت با ارسال نامه هایی برای امام صادق (علیه السلام)، عبد الله محض و فرزند امام سجاد (علیه السلام) - عمر الاشرف - آن ها را به ترتیب برای به دست گرفتن قدرت دعوت کند. (2)چون امام صادق (علیه السلام) و عمر الاشرف با سردی با فرستاده ابو سلمه برخورد کردند و عبدالله نیز از جانب امام

صادق (علیه السلام) به عدم همکاری با وی تشویق شده بود، و از سوی دیگر، کار ابوسلمه بر ملا گشت و طرفداران عباسی، مخفیگاه سفاح را یافتند و با او بیعت کردند ناگزیر به همکاری با آنان شد.

بیشتر تاریخ نویسان، همین مسئله را موجب بد بینی عباسیان نسبت به ابوسلمه و مرگ او می دانند. اما شاید یکی از علت های اصلی مرگ او، قدرت اجتماعی و مالی وی در عراق و واهمه ای بود که عباسیان از او داشتند. (3)زیرا تمام اطلاعات و شیوه عمل داعیان عباسی در خراسان و چگونگی بهره برداری ناجوان مردانه آنان از انتساب به خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) از «ابن ماهان» به ابوسلمه رسیده بود که فاش شدن آن می توانست خطر


1) جهشيارى: الوزراء و الكتاب، ص 55.

2) هندو شاه نخجوانی: تجارب السلف، ص 97.

3) طبری در بیان وقایع سال 132 ه. ق. شرح مبسوطی در مورد علت بدبینی سفاح نسبت به ابوسلمه چگونگی مرگ او توسط عامل ابو مسلم (مرار بن انس الضُبی) و انتساب آن به خوارج آورده است. ضمناً رک: الامامة والسياسة: ابن قتیبه، ج2، ص 145.

بزرگی برای عباسیان باشد.

گرچه ابوسلمه به دست ابو مسلم از سر راه برداشته شد، امّا خود وی نیز مدتی بعد در شمار تصفیه شوندگان قرار گرفت. ابو مسلم در اواخر دعوت عباسی به ایشان پیوست، اما به خاطر نبوغ سازماندهی و اقتدار نظامی توانست به سرعت در رأس داعیان خراسان قرار گیرد. سفاح و منصور از ابو مسلم برای سرکوب مدعیان و قتل مخالفان استفاده می کردند.

ابو مسلم اگرچه در قتل ابو سلمه دست داشت و شورش و خروج عبدالله بن على، عموی منصور را سرکوب کرد، اما روحیه قدرت طلبی و شاید اندیشه هایی که در سرداشت، به او اجازه اطاعت بی چون و چرا در برابر خلفای قدرت طلب تر را نمی داد. بر این اساس، او و خلفای عباسی نسبت به یک دیگر بد بین شدند. این بد بینی زمانی بیشتر شد که قدرت روزافزون مالی و نظامی او در خراسان و حتی نواحی دیگر بر تردید و بدگمانی منصور نسبت به وی افزود.

در اواخر حکومت سفاح، وقتی ابو مسلم و سفاح به اتفاق به سفر حج رفتند، هر یک از آن ها قصد امیری حجاج را داشت، اما این امر از ابو مسلم دریغ داشته شد. طبری از دست و دل بازی و عمران و آبادی ابو مسلم در سفر حج، سخن می گوید، به طور مسلم این ها می توانست حسادت و رقابت منصور را دو چندان کند. دل گیری های آنان، زمانی که سفاح مُرد و خبر آن در راه بازگشت از مکه به منصور و ابو مسلم رسید افزایش یافت. ابو مسلم برای تبریک خلافت صبر نکرد و به تنهایی و جلوتر از منصور، راه بازگشت را پیش گرفت. این امر به قهر ابو مسلم و عزیمت وی به خراسان منجر شد.

ابو مسلم که در کشتن مخالفان خود، هیچ گونه تردیدی به خود راه نمی داد، با «ابوالخصیب» فرستادهٔ منصور برای محاسبه اموال به دست آمده از عبدالله بن علی برخورد کرد و به او گفت: «چگونه جان آن ها بر ما حلال است و مال آن ها بر ما حرام!». او به منصور و فرستاده اش دشنام داد. ضمن این که نامه هایی بین او و منصور رد و بدل می شد که گله ها، شکایت ها، تهدیدها و کنایه ها در آن ها به خوبی مشهود بود. جاسوسان منصور نیز اعمال و گفتار ابو مسلم را به طور مرتب به او گزارش می دادند. منصور قصد داشت او را به امارت شام و مصر بفرستد تا از حوزهٔ قدرتش - خراسان - دور سازد، اما ابو مسلم با این پیشنهاد مخالفت می کرد. در نهایت با خبر دروغی که به ابو مسلم دادند او را مطمئن ساختند که خطری او را تهدید نمی کند. لذا ابو مسلم پذیرفت که برای عذرخواهی و رفع

کدورت نزد منصور برود، و این در حالی بود که منصور، نقشهٔ قتل او را می کشید.

گفت و گوی منصور با ابو مسلم در آخرین لحظه های زندگی ابو مسلم، هم پند آموز است و هم از عمق دنائت و ناسپاسی عباسیان نسبت به خادم سابق خویش پرده بر می دارد. طبری پس از شرح ماجرا، گفت و گوی آن دو را چنین نقل می کند:

«ابو مسلم نزد وی درآمد. بدو گفت: دو شمشیر که جزو اثاث عبدالله بن علی به دست آوردی چه شد؟ گفت: نزد من است. گفت: به من به نمای. گوید ... ابو جعفر آن را زیر تشک خویش نهاد و ... ملامت کنان گفت: نامه ای که به بو العباس نوشتی و او را از موات منع کردی چه بود؟ می خواستی ما را دین بیاموزی؟ ... گفت: چرا در راه از من پیشی گرفتی؟ (منظور راه بازگشت از مکه بود) ... گفت: چرا وقتی خبر مرگ ابوالعباس به تو رسید پیش من بازنگشتی ... گفت: و کنیز عبدالله بن علی که می خواستی او را بگیری ... گفت: خودسری و سوی خراسان رفتنت چه بود؟ ... وقتی ابو مسلم را سرزنش کرد و گفت فلان کردی و بهمان کردی، ابو مسلم بدو گفت: از پسِ آن همه تلاش که کردم با من چنین نمی گویند. گفت: ای پسرِ زنِ خبیث، به خدا اگر کنیزی به جای تو بود، قلمرو خویش را سامان می داد. آن چه کردی در ایام اقبال ما کردی، اگر نه به اعتبار خودت بود نخی را نمی بریدی! گوید، ابو مسلم دست وی را گرفته بود و عذر می خواست، ولی منصور وی را کشت (1)

طبری در پایان پس از نقل این گفت وگو، ماجرای تهدید و تطمیع سران سپاه ابو مسلم و چگونگی ساکت کردن ایشان را نیز نقل می کند. آن چه که بر سر ابوسلمه و ابومسلم آمد، آخرین ماجرای غمناک قدر ناشناسی مخدوم برخادم نبود، بلکه این مسئله در عهد عباسیان بارها و بارها در مورد دیگران تکرار شد.

گرچه عباسیان از شیوه نادرست امویان در تحقیر موالی و غیر اعراب، درس آموختند، اما به نظر نمی رسد چیزی از نخوت و تفاخر عربی و تعصب جاهلی آنان کاسته شده باشد. عباسیان از عناصر ایرانی برای روی کار آمدن بهره بردند و نیز از آنان در اداره سرزمین های تحت پوشش خویش استفاده کردند، اما با این همه، وزیران ایرانی را یکی پس از دیگری برکنار کردند و به قتل رساندند.


1) تاریخ طبری، وقایع سال 137 ه . ق.

آن چه که در مورد برمکیان در عصر هارون روی داد، تکرار همان معامله ای بود که منصور با ابو مسلم کرد، تاریخ نویسان، اوج قدرت عباسی را در زمان هارون الرشید مربوط به لیاقت و کاردانی برامکه به ویژه یحیی می دانند. اما بسیاری از مسائل، از جمله قدرت روزافزون مالی و سیاسی وزرای ایرانی، خلفای عباسی را به خشم و طمع واداشت، از سوی دیگر، سعایت و بدگویی درباریان بخصوص اعراب که چیزی جز یک نام اشرافی برایشان باقی نمانده بود، دلیل اصلی انتقام آنان از کسانی بود که در تحکیم و نگهداری حکومت ایشان، بیشترین نقش را داشتند. فاش شدن نامه يحيى بن خالد به يحيى بن عبدالله علوی بر بدگمانی هارون افزود و موجبات انتقام خونین و قتل عام و مصادره اموال برامکه فراهم شد. (1)

چنان که ذکر شد، تصفیه حساب های گروهی منحصر به رده های حکومتی در حد وزیر و سرکردگان نظامی نبود، و برادران، عموها و عموزاده های خلیفه نیز مشمول این سیاست بودند. خروج عبدالله بن على و سركوب او توسط ابو مسلم و خلع عيسى بن موسى وليعهد منصور و انتصاب مهدی به جای او، و سپس نزاع امین و مأمون بر سر خلافت، اوج درگیری داخلی عباسیان است. عبدالله بن علی، عموی منصور می گفت، زمانی که سفاح در کوفه قدرت را به دست گرفت عهد کرد که هر کس از خاندان عباس بتواند مروان را کوب کند ولیعهد او باشد، و چون من چنین کرده ام ولایتعهدی به من و نه به منصور خواهد رسید. بنابراین، عبدالله سر به شورش برداشت و چون کاری از پیش نبرد، مدتی را به صورت مخفیانه نزد برادرش در بصره به سر برد و در پایان به دست ابو مسلم سرکوب شد.

أمّا عيسى بن موسی برادرزاده منصور که سمت ولیعهدی او را داشت، وقتی در سرکوب علویان بخصوص «نفس زکیه» توفیق یافت هم چنان دوران ولایتعهدی خود را به عنوان حاکم کوفه سپری می کرد، تا این که منصور به فکر انتقال قدرت به فرزندش - مهدی - افتاد. (2)

منصور ابتدا به نرمی با عیسی سخن گفت، و چون اصرار منصور بیشتر شد، انکار عیسی افزایش یافت. از آن پس، منصور دستور داد که مهدی را جلوتر از عیسی به دربار


1) لوسین بووا: برمکیان به روایت مورخین عرب و ایرانی، ترجمه عبدالحسین میکده، ص 107.

2) ابن اثیر: الكامل، وقایع سال 147 ه . ق.

راه دهند و سقف اتاق را بر روی او خراب کرد و بسیاری تهدیدهای دیگر، تا بلکه را به مقابله وادارد و زمینه حذفش را فراهم کند، و چون از وی مقاومت می دید خدعه ای اندیشید و به وزیرش - ربیع - دستور داد که پسرش موسی (1)را در حضور پدر به خفه کردن تهدید کنند. سرانجام، عیسی تسلیم شد و ولایت را به مهدی منتقل کرد. در این باب، داستان های دیگری نیز وجود دارد، از جمله این که عیسی، ولایتعهدی را در مقابل اخذ پول و رشوه برای خود، فرزندان و همسرش به پسر منصور واگذار کرد.

خباثت و حیله گری منصور، زمانی آشکارتر می شود که ادعای عده ای از مورخان در مورد اعزام عیسی بن موسی در نبرد با «نفس زکیه» از سوی منصور به منظور قتل یکی از دو طرف و بهره گیری دو جانبهٔ خلیفه از آن را بپذیریم (2)در هر حال، منصور از شرّ یکی دیگر از رقیبان خویش رهایی یافت.

خیانت و خدعه منحصر به دوستان نبود، بلکه در درجه اول، گریبان گیر مخالفان می شد. علویان که در تمام طول تاریخ سیاسی خویش، خواهان احقاق حق خود بودند در عهد عباسی به جهت سوء استفاده از نام و محبوبیت آن ها در قبضه قدرت، بیشتر بر این کار اهتمام ورزیدند و بالطبع با مخالفت و سخت گیری شدید منصور و دیگر خلفای عباسی روبرو شدند.

نخستین گام را سادات حسنی برداشتند و با اعتراض خویش، خشم و نفرت منصور را فراهم ساختند و در زندان هاشمیه به سخت ترین وضع از جهان رفتند. پس از آن، قیام های پیاپی ایشان در نقاط مختلف جهان اسلام، آنان را به رویارویی با حکومت عباسی سوق داد و خلفا را به شدت عمل در مقابل ایشان کشاند.

قيام «نفس زکیه» و برادرش ابراهیم و سپس خروج و شهادت حسین بن علی و یحیی ابن عبدالله دیلمی و پس از آن، اقدام ادریس بن عبدالله در جداسازی مغرب از حکومت عباسی، ضربه های مکرری بود که بر پیکر عباسیان وارد می شد و خلفای عباسی نیز در مقابل با هر وسیله و حربه ای نه تنها به سرکوب قیام بلکه بر فشار روزافزون بر علویان و شیعیان در تمامی حوزۀ تحت نفوذ خویش می پرداختند.


1) موسی بن عیسی بن موسی بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب.

2) نگاه کنید به تاریخ طبری، وقایع سال 147 ه .ق در مورد دخالت عده ای از عمال عباسی از جمله خالدین بر مک در ادای شهادت دروغ علیه عیسی بن موسی پیرامون واگذاری ولایتعهدی به مهدی، و نیز رک: جهشیاری: الوزراء والكتاب، ص 90.

این فشار و شکنجه و جو خفقان، دامن دیگر گروه ها و دسته های شیعی و بخصوص ائمه امامیه و شیعیان ایشان را می گرفت. در همین عهد است که امام صادق و امام کاظم (عليهما السلام) در سخت ترین وضع در حصر و فشار به دست خلفای عباسی به طرز مرموزی به شهادت می رسند. این شیوه در مورد سایر ائمه نیز اعمال می شود. به گونه ای که حتى تماس ساده افراد با آنان در مورد حل مشکلات فقهی و مذهبی، مشمول ممنوعیت قرار می گیرد. چون در این زمینه در فصل های آتی به تفصیل سخن خواهیم گفت، فعلاً از بحث درباره آن صرف نظر شده و فقط به جملاتی از این طباطبا بسنده می شود:

«از جمله چیزهایی که سبب ضعف در دولت بنی عباس به شمار آمد، قیام گاه و بی گاه خروج کنندگان بود و منصور در این مورد آب خوشی از گلویش پایین نرفت ... از این رو بود که منصور، کینه علویین را در دل گرفت و آن همه بلاها را بر سر ایشان آورد ...»

از آن چه که ذکر شد تا حدودی شیوهٔ عمل خلفای عباسی روشن شد. اما درباره چگونگی حکومت داری و اهرم ها و سیاست های خاصی که در آن اعمال می کردند نیز می توان به مسائلی اشاره کرد.

خلفای عباسی به ویژه نخستین خلفا در اداره کشور برخلاف امویان که امیری در عراق و امیری در مصر می گماشتند و آن دو تن، حاکمانی را به منظور ادارۀ ایالت های دیگر به میل خود نصب می کردند، در اعزام والی برای هر یک از ایالت ها شخصاً تصمیم می گرفتند. این امر در ابتدا باعث شد که خلفای عباسی در اداره کشور و رسیدگی به آن و کسب اخبار از موفق تر از امویان باشند، اما سپس این کنترل و نظارت کاهش یافت و به جایی رسید که بسیاری از سرزمین های تحت نفوذ خویش را از دست دادند.

بدواً امرای ایرانی تحت عنوان «طاهریان» و «صفاریان» ادعای استقلال کردند. پس از آن، سلسله هایی چون «غزنویان» و «سلجوقیان» هر چند عنوان و لوای خویش را از خلیفه دریافت می کردند، اما عملاً به رای خویش بودند و فقط مشروعیت دینی خویش را از خلافت وام می گرفتند. گروهی نیز چون «آل بویه» خلافت را تا آن حد ضعیف و ذلیل کردند که جز نامی از آن باقی نماند.

این اوضاع حوزه شرقی خلافت بود، امّا در حوزۀ غربی آن، عبدالرحمن نوادۀ هشام - خليفة اموی - حکومتی در اندلس سامان داد و آن سرزمین را از حوزه اقتدار خلفای

عباسی خارج کرد.

«بنی اغلب» در مصر و «ادریسیان» در مغرب، عرصه را بر خلیفهٔ بغداد تنگ کردند و گروهی از علویان در شرق و در طبرستان، حکومتی مستقل و بلکه معارض با خلافت عباسی تشکیل دادند.

شروع کار «بنی اغلب» و ادریسیان در آفریقا، پایان اقتدار عباسیان در آن حوزه بود و پس از آن ها «موحدان»، «طولونی ها». «اخشیدیان» و در پی آن، حکومت شیعی فاطمیان در آن نواحی قدرت یافتند. از این میان، حکومت های اموی اندلس و فاطمی مصر، نه تنها استقلال داشتند، بلکه مدعی خلافت مسلمین نیز بودند و عملاً اقتدار سیاسی و فرهنگی عباسیان را همزمان مورد حمله قرار می دادند.

علاوه بر سلسله های حاکم و مستقل، قیام هایی نیز با بی اعتنایی به اسلام و یا ضدیت با آن در گوشه و کنار حوزۀ حکومت عباسیان روی می داد که مزاحمت جدی برای خلافت عباسی به شمار می رفت که از آن جمله می توان به قیام های ایرانی سندباد، استادسیس، اسحاق ترک، المقنع، به آفرید و بابک اشاره کرد.

یکی دیگر از ویژگی های حکومت داری عباسیان، چگونگی نصب وزیر بود که در خلافت امویان چنین موردی دیده نمی شد، و همین «وزیر» بود که در اداره امور و سر و سامان دادن به کارها تا حد زیادی به خلیفه کمک می کرد. این وزرا که اغلب از میان دیوان سالاران یا خاندان های برجسته ایرانی انتخاب می شدند، بتدریج آن چنان قدرتی یافتند که خلیفه، خود را عامل دست آن ها احساس می کرد و یک باره به قلع و قمع آنان می پرداخت. با وجود این، قدرت وزرا در عمل به قدری زیاد بود که خلیفه، فارغ از رسیدگی به امور، به خوش گذرانی و عیش و نوش مشغول می شد. داستان های هزار و یک شب و جلال و شکوه کاخ های بغداد که شرح آن ها در بیشتر کتاب های معتبر تاریخی و گاهی به صورت زمان و افسانه آمده است، نشانه ای از غفلت حاکمان عباسی بود.

داستان «دنانیر» زن خواننده ای که هارون الرشید از ترس همسرش زبیده، پنهانی به دیدارش می رفت، یا بازی های تفریحی خلفا و وزیرانشان هم چون چوگان بازی و برگزاری مسابقه با حیوانات و جشن های مختلف به مناسبت های گوناگون از جمله جشن مفصل عروسی مأمون و «بوران» دختر حسن بن سهل وزیر، که در آن یک هزار قطعه مروارید بر

سر عروس و داماد ریخته شد، نمونه های کوچکی از فساد درباری عباسیان است. (1)

قدرت یابی روزافزون وزیران - که بیشتر ایرانی بودند - موجب بدگویی درباریان عرب نزد خلیفه می شد و او به این جهت و یا به طمع مصادره اموال وزیر، او را عزل می کرد، به قتل می رساند و اموالش را به یغما می بُرد.

این مسئله، بیشتر مربوط به دورۀ نخست خلفای عباسی بود، اما خلفای دورۀ دوم، برای ایجاد تعادل بین نیروی عرب و ایرانی، عناصر ترک را که ابتدا با خاستگاه غلامی و به صورت پیشکش هایی از دستگاه سامانیان یا غزنویان به دربار فرستاده می شدند، وارد هرم قدرت کردند، و همین افراد در آینده بلای جان خلافت شدند و سرانجام، کار به جایی رسید که خلیفه از سوی غلامان سابق و امرای ترک کنونی عزل می شد و فرد دیگری، جای او را می گرفت، و این امر هر چه بیشتر بر ضعف و زبونی خلافت ایشان می افزود.

یکی دیگر از شگردهای خلفای عباسی، فرقه سازی های مذهبی و مشغول کردن جامعه به خویش و ایجاد درگیری بین گروه های فکری و مذهبی و در نتیجه بی توجهی آنان به امور سیاسی بود، که دورهٔ مأمون و تأسیس «دارالحكمة» وی نمونه ای بارز در اوج این سیاست است.

ایجاد سیستم جاسوسی، اقدام دیگر حکومت عباسی بود، عباسیان از این سیستم برای اداره جامعه و سرکوب هرگونه حرکت مردمی بهره فراوان می بردند. سازمان جاسوسی که به ویژه در دورۀ اول خلافت، وسیع و کارآمد بود به نفع خلیفه وارد عمل می شد و هرگونه مخالفت یا حرکت سیاسی را کنترل می کرد. عباسیان از شیوه جاسوسی تا سال 250 هجری، بارها علیه ائمه اطهار (علیهم السلام) و پیروان ایشان بهره بردند. یکی از شایعات دستگاه جاسوسی که به منظور ارعاب توده ها توسط عاملان و جاسوسان خلیفه پراکنده شد، این بود که: منصور خلیفۀ عباسی آیینه ای دارد که به وسیلهٔ آن از تمام رویدادها و حوادث سراسر کشور با اطلاع می شود و دوست را از دشمن باز می شناسد، و این آیینه افسانه ای از حضرت آدم به نوح و سلیمان و سپس سپس از امویان به منصور رسیده است. (2)! هر چند وجود چنین آیینه ای به هیچ وجه قابل پذیرش نیست، اما پراکنده کردن شایعاتی از این دست، از شگردهای خلفای عباسی به منظور ایجاد فضای رعب و وحشت و کنترل حرکت های


1) محمد مناظر احسن: زندگی اجتماعی در حکومت عباسیان، ترجمه مسعود رجب نیا، ص 308، 314 و 354.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 143 ه . ق.

مخالف به شمار می آمد. حتی برخی از محققان، ادارهٔ «برید» - پست خانه - در عصر خلفای عباسی را نوعی از سیستم اطلاع رسانی و خبر چینی حکومت می دانند. (1)

در هر حال، وجود چنین خلفایی و اعمال چنین شیوه هایی، مخالفت های مردمی و تشکیل گروه های سیاسی را که در نهایت منجر به قیام های ضد حکومت و گاه برپایی حکومتی در گوشه و کنار قلمرو خلافت می شد، امری طبیعی می نمود که ان شاء الله در فصل های آتی، آن دسته از قیام هایی که با نام شیعه تکوین و تحقق یافتند و سرگذشت و انجام کارهایشان مورد بررسی قرار خواهد گرفت.


1) لوسین بووا: برمکیان به روایت مورخین عرب و ایرانی، ص 62.

بخش اصلی

اشاره

فصل اول: برخورد سادات حسنی با حکومت عباسی

چنان که ذکر شد، حکومت حضرت على (علیه السلام) توسط معاوية بن ابوسفیان غصب شد و دوران خلافت آن حضرت، چنان سریع و پرآشوب با شهادت خونینش به پایان رسید که روح حق خواهی را برای همیشه در بین فرزندانش زنده نگه داشت. طلب حکومت و درگیری با دستگاه حاکمه، منحصر به آل علی (علیه السلام) نبود، بلکه تمامی بنی هاشم، اعم از بنی عباس و فرزندان امام اول شیعیان، خود را صاحب حق و مشمول «اهل البيت» می دانستند، هر چند که در این میان، بنی فاطمه بیشترین حساسیت و تحرک را از خود نشان دادند.

فرزندان امام حسن مجتبی (علیه السلام) بر خلاف دورۀ اموی، پس از روی کار آمدن بنی عباس در رأس قیام های ضد حکومت قرار گرفتند. قیام های «نفس زکیه»، «قتیل با خَمری»، «شهید فخ»، «صاحب دیلم» و «ادریسیان» همه از سوی سادات حسنی صورت تحقق پذیرفت. (1)

انگیزۀ اصلی این قیام ها در دست گرفتن حکومت و احقاق حقوق از دست رفته آنان، همراه با امر به معروف و نهی از منکر در مقابل حکومت ظلم و جور عباسی بوده است. هر چند رگه هایی از ناخالصی و انگیزه های غیرالهی در پاره ای از موارد دیده می شود، امّا بیشتر این قیام ها و افرادی که آن را همراهی کردند و در راه آن، سختی هایی را تا پای جان متحمل شدند، با اهداف اصلاحی دست به کار آن شدند.

اندیشه به دست آوردن قدرت در میان بنی الحسن، زمانی شدت یافت که امویان بر سر قبضه قدرت بیشتر به درگیری و حذف یک دیگر پرداختند (2)، و این زمینه ای بود برای


1) در خصوص سلسله انساب سادات حسنی که در قیام های موضوع بحث این تألیف نقش اساسی دارند به کتاب الفخرى فى انساب الطالبيين تأليف سيد عزیزالدین مروزی ص 85 و نيز جمهرة انساب العرب تألیف ابن حزم اندلسی، چاپ دار المعارف مصر، ص 37 تا 43 مراجعه شود.

2) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 223. هم چنین دربارۀ جنگ قدرت بین امویان به خلع ولید ابن یزید، خلیفه یازدهم اموی که از عدنانیان بود و توسط پسر عموی خویش - یزید بن ولید - خلع شد و در سال 126 هجری به هلاکت رسید. توجه شود.

تحرک بیشتر و تشکیلاتی که منتظر فرصت مناسب باشد. اما همان گونه که پیش از این گفتیم، بنی عباس، ضمن این که در این راه تلاش بیشتری کردند، از امکان و اقبال بیشتری هم برخوردار شدند.

تا پیش از آشکار شدن قیام ابو مسلم در خراسان، اختلاف چندانی بین بنی هاشم در مبارزه بر ضد بنی امیه وجود نداشت و آنان در یک جا و تحت یک نام، در انتظار سقوط امویان بودند. انجمنی که در «ابواء» در حوالی مدینه با نام تشکل بنی هاشم ترتیب یافت و در بیشتر منابع تاریخی از آن یاد شده است، از حضور و شرکت همۀ نیروهای بنی هاشم و برتری سادات حسنی در اداره امور و رهبری قیام حکایت می کند. منبع اصلی این خبر، ابوالفرج اصفهانی است که چگونگی امر را این چنین نقل می کند:

«... گروهی از بنی هاشم در «ابواء» انجمنی تشکیل دادند که در میان آن ها ابراهيم بن محمد (ابراهيم امام) و ابوجعفر منصور و صالح بن على و عبدالله بن حسن و پسرانش محمد و ابراهیم و محمد بن عبدالله عثمانی بودند. صالح بن علی از آن میان گفت: شما خود به خوبی می دانید که گردن های مردم به سوی شما کشیده شده و اینک خداوند شما را در این جایگاه گرد آورده، پس همگی یک تن را از میان خود انتخاب کنید و با او بیعت کنید و هم پیمان شوید ... عبدالله بن حسن ... برخاست و گفت: شما همه می دانید که این فرزند من، همان «مهدی موعود» است. پس همگی با او بیعت کنید! ابو جعفر منصور در تأیید گفتار عبدالله بن حسن گفت: چرا بیهوده خود را گول می زنید؟ به خدا سوگند، شما به خوبی دانسته اید که توجه مردم به هیچ کس مانند توجهی که به این جوان، یعنی محمد بن عبدالله دارند، نیست و سخن هیچ کس را مانند سخن او نپذیرند. همگی گفتند: آری به خدا، راست گفتی، این مطلبی است که ما نیز دانسته ایم. پس همگی با محمد بیعت کردند و دست به دست او دادند ... (1)»

بدین ترتیب، هم بنی عباس و هم سادات حسنی نسبت به برتری محمد بن عبدالله اتفاق نظر داشتند. گرچه زمان تشکیل این گرده مایی و دیدار مشخص نیست، امّا به گفتهٔ


1) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 197 و ارشاد شیخ مفید، ج 2، ترجمه رسولی محلاتی، ص 184.

ابو الفرج، این انجمن فقط یک بار دیگر و در زمان خلافت مروان حمار تشکیل شد. باید بین تشکیل این دو گردهمایی، فاصله ای در حدّ تعویض چند خلیفه باشد، و شاید نخستین انجمن در همان هنگام که امویان درگیر رقابت های قومی و قبیلگی بودند، تشکیل شده باشد که با جلسه بعدی فاصله ای حداکثر یک دهه دارد. ابوالفرج، چگونگی برگزاری دومین نشست را بدین گونه نقل می کند:

«... اینان پس از آن روز، دیگر اجتماعی نداشتند تا زمان مروان بن محمد که برای دومین بار گرد هم جمع شدند و هم چنان که مشغول مشورت بودند، مردی به نزد ابراهیم امام آمد، چیزی بدو گفت که ابراهیم برخاست، و به دنبال او بنی عباس برخاستند. علویان که در مجلس حاضر بودند، سبب را جستجو کردند، معلوم شد که آن مرد به ابراهیم گفته است، من از مردم خراسان برای تو بیعت گرفته ام و لشکرها در یاری ات آماده اند، و چون عبدالله بن حسن این مطلب را دانست از ابراهیم امام، خایف گشت و از او دوری گزید و نامه ای به محمد بن مروان نوشت که من از ابراهیم و کارهای او بیزارم ... (1)»

در هر حال، چون ابراهیم امام در جلسۀ نخست، جزو بیعت کنندگان بوده است؛ پرسشی مطرح می شود، و آن این که آیا در زمان بیعت او با سادات حسنی، دعوت پنهانی عباسیان به نفع خودشان آغاز نشده بود، که این امر بعیدی به نظر می رسد. زیرا چون نامی از محمد بن على، مؤسس دعوت عباسی برده نشده، حتماً وی در قید حیات نبوده است. از سوی دیگر، می دانیم که ابراهیم امام، جانشین محمد بن علی بوده و در رأس کارها قرار داشته است. اگر چنین امری واقعیت داشته باشد، بیعت ایشان با «نفس زکیه» وسیله ای برای استفاده از نیروی علویان و قضیه ای ظاهری بوده است.

بیشتر تاریخ نویسان اعتقاد دارند که منصور - دومین خلیفۀ عباسی - پس از به قدرت رسیدن، به جهت بیعتی که برگردن داشت و یا بر اثر احتمال خطری که از جانب مدعیان قدرت به ویژه محمد بن عبدالله احساس می کرد، همواره در پی آن ها بود.

گفته می شود که منصور، دوبار با محمدبن عبدالله بیعت کرده بود. بدین سبب مترصد بود این پیمان را بشکند و از او مجدداً بیعت بگیرد. از سوی دیگر، محمد و برادرش مخفی شده بودند تا از بیعت با خلیفۀ عباسی خودداری کنند. گزارش هایی که از گوشه و کنار در


1) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبین، ص 245.

مورد فعالیت های این دو برادر به منصور می رسید و شناختی که از سوابق آنان داشت او را واداشت که عبدالله بن حسن، پدر ایشان را بخواهد و در مورد فرزندانش از او پرس و جو کند. عبدالله، مخفیگاه پسرانش را کتمان می کرد. تا این که منصور، جاسوسانی را برای تحقیق نزد او فرستاد و یکی از جاسوسان وانمود کرد که از شیعیان خراسان است، و چون از عبدالله پاسخ مثبت دریافت کرد، منصور به دو برادر مظنون شد، تا در مراسم حج با عبدالله دیدار کرد و از او خواهان فرزندانش شد. امّا چون عبدالله از وجود آنان اظهار بی اطلاعی کرد، منصور بر او بر آشفت و ناسزا گفت، و این آغاز مخالفت آشکار منصور، بر ضد سادات حسنی بود.

منصور در جستجو برای یافتن فرزندان عبدالله بن حسن، آن چنان جدی بود که در سال 141 هجری، زیاد بن عبید الله حاکم مدینه را به خاطر سستی در کار تعقیب محمد بن عبدالله از کار برکنار کرد و پس از او، محمد بن خالد را بر این مقام گماشت و چون او نیز کاری از پیش نبرد، در سال 144 هجری، ریاح بن عثمان را به حکومت مدینه برگزید. وی با شتاب فراوان به سوی مدینه رهسپار شد و به تعقیب محمد و زندانی کردن علویان داخت (1). بدین ترتیب، عده کثیری از علویان و خاندان و فرزندان امام حسن (علیه السلام) در حبس رياح بن عثمان، حاکم مدینه در آمدند. منصور از ایشان، مخفیگاه محمد و ابراهیم را می خواست و آنان از شهری به شهر دیگر در حال گریز بودند و

خلیفه با فشار بر پدر و عموهایشان خواهان شکست روحی و در نهایت تسلیم آن ها بود.

در میان سادات حسنی، گویا عبدالله بن حسن نقش رهبری سیاسی و نیز بزرگی خاندان را بر عهده داشته است، بخصوص که بیشتر فرزندان او جزو قیام کنندگان بر ضد دستگاه عباسی بودند و در این راه، یا در نبرد با مخالفانشان کشته شدند و یا در حبس و شکنجه از پای درآمدند، و یا توفیق یافتند که حکومتی تشکیل دهند. (2)لذا باید تئوری


1) تاریخ طبری، وقایع سال 143 ه . ق. و نیز رک: منتهی الآمال، تألیف شیخ عباس قمی، ج 1، ص 217 به بعد، به نظر می رسد سال 144 هجری نباید سال دقیقی برای امارت ریاح بر مدینه باشد، زیرا سال انتقال آن ها از مدینه به کوفه، سال 144 و سال خروج محمد 145 هجری است، در حالی که آن ها تا زمان خروج محمد که تقریباً سال مرگ خود آن ها در زندان نیز هست، سه سال در زندان بوده اند و شروع بازداشت آنان در زمان امارت ریاح بوده است.

2) قاضی نورالله شوشتری: مجالس المؤمنين، ج 1، ص 492، و نیز ابن عنبه در عمدة الطالب في انساب آل ابی طالب، عبدالله بن حسن را متولی صدقات امام علی (علیه السلام) ذکر کرده و او را «شیخ بنی هاشم» می نامد. ص 121 و 123.

اصلی قیام و مبارزه توسط او تنظیم و طراحی شده باشد.

عبدالله بن حسن در تاریخ «عبدالله محض» نامیده شده است، زیرا در بین مادرانش کنیزی وجود نداشت و یا به تعبیر دیگر، چون از طرف پدر، نوادۀ امام حسن (علیه السلام) و از سوی مادر، نوادۀ امام حسین (علیه السلام) بود، لذا به «محض» شهرت یافت. بدین ترتیب وی و عده زیادی از نوادگان امام حسن (علیه السلام) به خاطر مخالفت با منصور و همکاری با محمد بن عبدالله و ابراهیم بن عبدالله به زندان ریاح افتادند، طبری، تعداد آن ها را سیزده نفر از بنی الحسن ذکر می کند (1)و «ابن جوزی» تعداد آن ها را بیست نفر می داند، اما نام پانزده تن از آن ها را می برد (2). در هر حال، همۀ ایشان فرزندان یا نواده های حسن مثنی بودند. اسامی تعدادی از آن ها بدین قرار است:

1- عبد الله بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب که پدرش حسن پسر امام حسن (علیه السلام) و مادرش فاطمه دختر امام دختر امام حسین (علیه السلام) بود و لذا از هر دو سو، نسب وی به حضرت فاطمه (سلام الله علیها) می رسید و بدین جهت به «عبدالله محض» شهرت یافت (3).

2- داوود بن حسن مثنى.

3 و 4- ابراهيم بن حسن مثنی و حسن بن حسن بن حسن (علیه السلام) - معروف به «حسن مثلث».

5- ابوبکر بن حسن (که ابو الفرج اصفهانی در انتساب وی به حسن مثنی تردید می کند، و دیگر منابع، غیر از طبری از او نام نبرده اند.).

6- علی بن حسن بن حسن بن حسن (علیه السلام) معروف به «على العابد» که شوهر زینب دختر عبدالله محض بود.

7- عباس بن حسن، که مادرش عایشه دختر طلحة بن عمر بود.

8 و 9 - حسن و ابراهیم فرزندان حسن مثلث.

10- موسی فرزند عبدالله محض (4).

11- حسن بن جعفر بن حسن مثنى.

12، 13، 14 و 15- سلیمان، عبدالله، علی و عباس فرزندان داوود بن حسن بن


1) تاریخ طبری؛ وقایع سال 144 ه . ق.

2) ابن جوزى: تذكرة الخواص، ص 197 و نیز الکامل تأليف ابن اثیر، وقایع سال 144 ه . ق.

3) ابن سعد واقدى: طبقات النساء، ج 8، ص 473.

4) جهت آگاهی از احوال موسی بن عبدالله، رک: تاریخ بغداد، ج 13، ص 25 تا 27.

حسن (علیه السلام).

16، 17 و 18- اسماعیل، اسحاق و محمد (معروف به دیباج اصغر) فرزندان ابراهيم بن حسن مثنی.

19- علی بن محمد (پسر نفس زکیه).

20، 21 و 22- محمد بن عبدالله بن عمر و بن ابان بن عثمان بن عفان و دو فرزندش. (محمد بن عبدالله از طرف مادرش فاطمه بنت الحسین (علیه السلام) با عبدالله محض برادر و به «دیباج» معروف بود) (1).

زندانیان ابتدا در خانه مروان در مدینه نزد ریاح بن عثمان در بازداشت بودند، اما بعداً به علت کوچکی محل باز داشت که در عین حال، نشان از زیادی تعداد محبوسان است، خانه ای توسط عبدالله بن حسن خریداری شد و زندانیان به این خانه انتقال یافتند. پسر محمد بن عبدالله (نفس زکیه) که علی نام داشت و از سوی پدرش برای تبلیغ به مصر رفته بود نیز دستگیر شد و به جمع زندانیان پیوست. گویا «حسن مثلث» ابتدا آزاد بوده و بعد به زندان افکنده شده است.

اختلاف در زمان زندانی شدن افراد و بخصوص تغییر مکان آنان از مدینه به کوفه باعث بروز اختلاف در نقل تعداد و اسامی زندانیان شده است.

منصور - خلیفۀ عباسی - در سال 144 هجری برای برگزاری مراسم حج به مکه رفت و در بازگشت وارد مدینه نشد، و از ریاح خواست که زندانیان را در «ربذه» نزد او ببرد، گفته شده است عده ای حدود چهار صد تن از افراد طوایف «جهینه» و «مزینه» را نیز همراه سادات حسنی به ربذه حمل کردند (2). منصور در آن جا با زندانیان سخن گفت و به تندی و دشنام با آنان برخورد کرد، و تعدادی از آن ها به ویژه محمد عثمانی را با ضربه های شلاق تنبیه کرد و در حالی که در غل و زنجیر بودند و تشنگی آن ها را آزار می داد به زندان هاشمیهٔ کوفه منتقل کرد. به دستور منصور در زندان هاشمیه کوفه که سردابی تاریک و مرطوب بود، انواع شکنجه ها و سختی ها را بر زندانیان وارد ساختند تا وادار به اعتراف شوند، یا


1) اسامی برخی از 22 نفری که ذکر شد به تفاوت و تناوب در مقاتل ابو الفرج و تاریخ طبری و تذکرة الخواص آمده است که برای احتیاط نام همۀ آنان در این جا ذکر شد و احتمالاً همه آنان جزو زندانیان بوده اند و اختلاف در نقل شاید به این خاطر باشد که تمامی آن ها در یک جا زندانی نشدند و ابتدا همان سیزده نفر بوده اند و سپس برخی از آنان به جمع زندانیان در زندان هاشمیه کوفه پیوسته باشند.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 144 ه . ق.

محمد بن عبدالله را ناگزیر به تسلیم کنند (1). گفته شده است که بازداشت شدگان مدت سه سال در سخت ترین وضع در حبس بودند و به دستور منصور، با زهر مسموم می شدند و یا از گرسنگی و بیماری یکی پس از دیگری جان می سپردند و جنازه آنان، بی آن که به خاک سپرده شود در محل زندان باقی می ماند (2).

بنابر نقل تاریخ نویسان، زندانیان زندان هاشمیه کوفه، روز و شب و اوقات نماز را تشخیص نمی دادند؛ مگر به وسیلهٔ حزب های قرآنی که علی بن حسن مثلث (على العابد) می خواند. پاها و دست های بیشتر آنان ورم کرده و زخم بود، اما هم چنان بلاها و مصیبت ها را تحمل می کردند و نمونه ها و اسوه هایی از صبر و مقاومت در برابر ظالم بودند (3). تاریخ، نمونه هایی از مصیبت ها، بلاها و گذشت و فداکاری های علویان را خاطر نشان می کند که در این جا به برخی از آن ها اشاره می شود:

ابوالفرج اصفهانی نقل می کند: «وقتی زنجیرها را آوردند، یکی از آن ها بسیار سنگین بود که نزدیک هر که می بردند از آن می رمید و می خواست از آن معاف شود. در این لحظه، على عابد از نماز فارغ شد و گفت: «سخت می نالید، ترتیبش این است». آن گاه پای خویش را دراز کرد و آن زنجیر را به پای خود بست».

ابن جوزی در بخشی از کتابش از برخورد تند و ناجوان مردانه منصور با محمد عثمانی سخن می گوید: «محمد به خاطر زیبایی چهره اش به «دیباج» شهرت داشت و پدرزن ابراهيم بن عبدالله محض بود. او وقتی در مقابل بددهنی و ناسزاگویی منصور قرار گرفت، گفت: سبحان الله، خاندان ما و دختران و مادران ما از آن چه که تو می گویی مبرا هستند و پاک دامنی خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر همگان روشن است. منصور دستور داد تا صد و پنجاه تازیانه بر او زدند و وی سخت بی تاب شد و منصور هم چنان به او ناسزا می گفت، تا این که یکی از ضربه های تازیانه به چشم محمد عثمانی اصابت کرد و او گفت: از چهره ام دست بردارید که حرمت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) بر آن است (4)».

در واقع، کلماتی که از آنان نقل شده، نشانه شخصیت و نیت آن هاست. عبدالله بن حسن مثنی، خطاب به فرزندانش می گفت:


1) ابن کثیر: البدایه و النهادیه، ج 10، ص 82.

2) ابن جوزی: تذکرة الخواص، ص 198.

3) سید محسن الامين: المجالس السنيه فى مناقب و مصائب العترة النبوية، ص 293.

4) تاریخ طبری، وقایع سال 143 ه . ق.

«اگر ابو جعفر نگذاشت که محترمانه زندگی کنید، بنابراین نمی تواند مانع شود که محترمانه بمیرید».

او هم چنین در ربذه خطاب به منصور - خلیفهٔ قدرتمند عباسی فریاد زد: «ای ابا جعفر! به خدا، ما به روز بدر با اسیران شما چنین نکردیم»، اما منصور به او ناسزا گفت و آب دهان انداخت. عبدالله محض می گفت: «ابتلا و امتحان من سخت تر از ابراهیم شیخ الانبیاست، زیرا او باید به فرمان خدا، فرزندش را در راه او قربانی می کرد و من باید به فرمان منصور، فرزندم را در راه وی قربانی کنم (1)».

منصور از اِعمال هرگونه شکنجه و سخت گیری نسبت به فرزندان شجاع امام حسن (علیه السلام) دریغ نداشت. وقتی خبر دستگیری سادات حسنی و اختفای محمد و ابراهیم فرزندان عبدالله محض به شهرهای مختلف جهان اسلام رسید، منصور بنا به سفارش حاکم خراسان، محمد بن عبدالله عثمانی (دیباج اکبر) را که با محمد بن عبد الله محض، هم نام بود و در واقع، عموی ناتنی او به حساب می آمد «از جانب مادر بزرگش فاطمه بنت الحسین (علیه السلام)» گردن زد و سر او را به همۀ بلاد فرستاد تا چنین وانمود کند که محمد را سرکوب کرده است، اما بعدها که محمد بن عبدالله (نفس زکیه) در قیام مدینه شکست خورد و کشته شد و منصور دوباره سر او را برای مردم خراسان فرستاد، همگان از خود می پرسیدند، اولی که بود و این کیست؟ و بدین ترتیب به دروغ گویی و کذب دستگاه تبلیغاتی عباسیان پی بردند.

نمونه دیگری از این سفاکی ها وقتی است که منصور به محمد بن ابراهيم بن حسن مثنى معروف به «دیباج اصغر» گفت: «آن چنان تو را بکشم که هیچ کس را نکشته باشم».

طبق نقل طبری و ابوالفرج اصفهانی، محمد را زنده در میان ستونی جای داد و آن را بست و او را در آن جا دفن کرد. یا هنگام خروج محمد بن عبدالله محض، وقتی از تسلیم وی ناامید شد و زمانی که سرسختی علویان درون زندان را دید، در حالی که برخی از آنان به شهادت رسیده بودند و یا نیمه جان با مرگ دست و پنجه نرم می کردند، سقف زندان را بر سرشان خراب کرد (2).

سرانجام همۀ زندانیان جُز چهار تن از آنان به اسامی سلیمان و عبدالله فرزندان داوود


1) ابن جوزی: تذکرة الخواص، ص 197 و 198.

2) سيد محسن الامين: المجالس السنیه، ص 293 و نیز بغدادی متوفی به سال 429 در الفرق بين الفرق ص 31 می گوید مقبرۀ آن ها هنوز زیارتگاه مردم است.

ابن حسن مثنی و موسی پسر عبدالله محض و حسن بن جعفر بن حسن مثنی که رهایی یافتند و در زندان مخوف هاشمیه کوفه به شهادت رسیدند (1).

گرچه قیام بنی الحسن و در نتیجه، گرفتاری و شهادت آنان برای رضای خدا و امر به معروف و نهی از منکر بود، اما قضاوت های متفاوتی دربارهٔ آنان شده است. برخی از محدثان و علمای شیعه با توجه به برخی از احادیثی که نسبت به آن ها رسیده است، نام بردگان را خارج از دایره ولایت و بی توجه به حق ائمه طاهرین قلمداد کرده و در قدح ایشان سخن بسیار گفته اند.

رابطهٔ علویان با ائمه (علیهم السلام)، بحثی است که در فصل پایانی پیرامون آن به تفصیل سخن خواهیم گفت، اما باید توجه داشت که اوضاع اجتماعی - سیاسی عصر ائمه و جو خفقان و رعب و نیز فشاری که از سوی حاکمان وقت بر ایشان و یارانشان تحمیل می شد، قول و عمل معصومین ما را در هاله ای از ابهام و گاه ضد و نقیض های پیچیده فرو برده است.

هر چند که بررسی احادیث رسیده از ائمه طاهرین (علیهم السلام) به درایت کافی در رسیدگی به متن و سند حدیث و تفحص در درجهٔ روایی راویان نیاز دارد که از حوصله این تحقیق خارج است، اما شواهد تاریخی که ما بر آن ها اتکا داریم، تصویر روشنی از اوضاع حاکم در آن دوره را ترسیم می کند که بر اساس آن ها می توان این قیام ها را از جهات نفسانی مبرا دانست. در واقع، در بررسی هر یک از قیام ها - در مبحث اهداف و ماهیت قیام به پاره ای از این شواهد تاریخی اشاره شده، و در نهایت در فصل پایانی به عنوان جمع بندی کلی، دلایل مربوطه ارائه می شود. اما در این مبحث فقط به ذکر نمونه هایی از برخورد امام صادق (علیه السلام) با سادات حسنی اشاره می کنیم:

مامقانی، رجالی بزرگ در تنقیح المقال و احوال الرجال در بیان حالات عبدالله محض، ضمن برشمردن بسیاری از احادیثی که بر قدح و مذمت عبدالله تأکید دارند (2)، در نهایت نظر سید بن طاووس را در مورد وی و دیگر سادات حسنی نقل می کند و آن ها را معذور می داند و در پایان نظر خود را چنین بیان می کند:

«من در تمامی احادیثی که از دو گروه مختلف در مدح و یا قدح عبدالله آمده


1) محدث قمی: منتهی الآمال، ج 1، ص 273.

2) مشروح این احادیث در کتاب بصائر الدرجات، اصول کافی و بحار الانوار نیز نقل شده است و دلالت بر سخنان توهین آمیز و بی توجهی عبدالله محض نسبت به امام صادق (علیه السلام) و گله و شکایت حضرت از ایشان دارد.

نظر کردم و به هیچ چیزی هدایت نشدم و نتوانستم بین آن ها جمع کنم و در حق عبدالله ساکت و متوقف هستم. در حال شک و تردید به سر می برم، زیرا اظهار نظر در این مورد احتیاج به بحث و بررسی بیشتری دارد که بنده به آن دسترسی نداشتم. شاید فرد دیگری بتواند این کار را به انجام رساند (1)

همچنین نتایج التنقیح در مورد عبدالله بن حسن، چنین می نویسد که: «الاخبار فی ذَمِّهِ وَ مَدَحَهُ مختلفه - احادیث در تأیید و تکذیب او متفاوت است»، که این، نشانه تردید وی در مورد عبدالله و دیگر علویان قیام کننده است، و در جای دیگر، مفصل تر در مورد محمد نفس زکیه، بحث می کند که بعداً به آن خواهیم پرداخت (2)امّا آن چه که ما را واداشت از حرکت اصلاحی علویان از نسل امام حسن (علیه السلام) دفاع کنیم، دفاع شجاعانه سید بن طاووس از اجداد خویش است. سید، مبنای دفاع خود را بر چند محور استوار کرده است:

1- نامه ای که امام صادق (علیه السلام) برای سادات محبوس در زندان هاشمیه کوفه نوشته است. در این نامه، چند محور مهم وجود دارد که ارزش کار سادات حسنی را روشن می سازد (3). این محورها عبارت اند از:

الف- عنوان نامه با «فرزند صالح و ذریه طیبه از فرزندان برادر و پسر عموهایم شروع شده است.

ب- نامه با دعا برای سعادت و عاقبت به خیری آن ها پایان یافته است.

ج- تمام محتوای نامه دعوت به صبر در بلایا و امتحانات الهی و مقاومت در برابر ظلم و جور و تسلیم به رضای خداوند است.

د- امام صادق (علیه السلام) در دعوت زندانیان به صبر، تاریخ زندگانی پیامبر (صلی الله علیه و آله) و حضرت على (علیه السلام) و سایر ائمه (علیهم السلام) را برای ایشان الگو قرار می دهد.

ه- استناد امام (علیه السلام) به آیات و روایاتی است که تمامی آن ها بر صبر مؤمن در مقابل ظلم و ظالم تأکید دارند.

2- سید بن طاووس بعد از ذکر نامۀ امام صادق (علیه السلام) به احادیث زیادی اشاره دارد که دال


1) مامقانی: تنقیح المقال، ج 2، ص 176.

2) ابن داوود، در کتاب رجالش، ص 201 عبدالله بن حسن را جزو اصحاب ممدوح امام صادق (علیه السلام) ذكر کرده و «شیخ الطالبیین» لقب داده است. هم چنین ابن حجر عسقلانی رجالی اهل سنت در جلد پنجم تهذيب التهذيب، ص 186 وی را «ثقه» دانسته است.

3) رک: ضمایم کتاب.

بر صحت و پاکی نیت سادات حسنی است که از جمله آن هاست:

اوّل:

حدیث ردّ ادعای مهدویت بنی الحسن که خلاصه و مضمون آن، چنین است: «امام در مکه در زیر ناودان در حال دعا بود و عبدالله بن حسن و حسن بن حسن و جعفر بن حسن در سمت راست، چپ و پشت وی بودند. پس [فردی آمد و در خصوص ظهور حضرت حجت بحث شد]. امام فرمودند: به خدا ... وقتی از طواف مردم ممانعت می کنند، خداوند مردی را از ما بر می انگیزد که منع کننده حج را مانند قوم عاد و ثمود و فرعون خواهد کشت. سپس عبدالله بن حسن گفت: به خدا ابا عبدالله راست می گوید، و همۀ آن ها ایشان را تأیید کردند [و این اشاره به قیام مهدی از نسل حسین (علیه السلام) دارد نه از فرزندان امام حسن (علیه السلام)].

دوم:

«گفت، بر ابو عبدالله (علیه السلام) داخل شدم و گفت: آیا از آل حسن کسانی که خروج کردند، خبرداری، در حالی که قبلاً از آن ها برای ما اخباری رسیده است و دوست ندارم آن را دوباره بازگویم. آن گاه گفتم: امیدوارم که خدای بزرگ، آنان را در عافیت نگاه دارد. آن گاه آن بزرگوار فرمود: امّا عافیت کجاست؟ سپس گریست چندان که به گریه صدا بلند کرد و ما نیز گریستیم! (1)»

سوم: حديث فاطمه بنت الحسين (علیه السلام):

عَنْ فَاطِمَةَ بِنْتِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام قَالَتْ سَمِعْتُ أَبَى صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ يَقُولُ يُقْتَلُ مِنْكَ أَوْ يُصَابُ مِنْكَ نَفَرٍ بِشَطِّ الْفُرَاتِ مَا سَبْقِهِمْ الاولون وَ لَا يدركهم الْآخِرُونَ وَ انْهَ لَمْ يَبْقَ مِنْ وَلَدِهَا غَيْرِهِمْ) - از فاطمه دختر حسین (علیه السلام) روایت کرد که گفت: شنیدم پدرم - که درود خدا بر او باد - می گفت: از تو کشته می شوند و یا به فرزندان تو اصابت می کند، در کنار شط فرات آن چه که گذشتگان در آن سبقت نجسته اند و آیندگان درک نکرده اند، و این که از فرزندان او باقی نمانند مگر غیر این ها (2)


1) مجلسی: بحار الانوار، ج 47، ص 302، و سید بن طاووس: اقبال الاعمال، ص 582.

2) مامقانی: تنقیح المقال، ج 3، ص 142.

3- سید بن طاووس پس از ذکر نامۀ امام صادق (علیه السلام) و بیان پاره ای از احادیث که سه مورد از آن ها آمد، دربارهٔ برخی از اخباری که در مذمت سادات حسنی وارد شده است، چنین استدلال می کند:

«... بدین ترتیب به نظر من، همان طور که می بینیم آن ها چیزی نیستند مگر عارف به مهدی و به حق او ایمان دارند و برای خدا تقوا پیشه کرده اند. آن ها معتقد نبودند که مهدی از آن هاست ... و این ها دلالت دارد که این گروه، محمولین نزد امام صادق (علیه السلام) معذور و ممدوح و مظلوم بوده اند، و به حق ایشان عارف بوده اند. به نظر من، آن چه که از احادیث در جدایی و مفارقت ایشان از امام صادق (علیه السلام) در کتب یافت می شود، احتمالاً برای تقیه بوده است تا این که خروج و نهی از منکر آن ها به ائمه نسبت داده نشود، و آن چه که دلالت می کند بر عرفان آن ها بر حق ائمه، روایاتی است که نقل می کنیم (1)

علاوه بر آن چه که ذکر شد، حدیثی است که منابع شیعه و نیز کتاب های تاریخی نقل کرده اند که امام صادق (علیه السلام) به هنگام اسارت بنی الحسن، آن قدر متأثر شد که تا بیست روز گریست و تب کرد؛ متن حدیث چنین است:

«... چون آن ها را جلوی درِ مسجد که باب جبرئیل بود نگه داشتند، امام صادق (علیه السلام) پیدا شد و (از شدت غضب) عبایش روی زمین بود. آن گاه از درِ مسجد بیرون آمد و سه مرتبه فرمود: خدا شما را لعنت کند، ای گروه انصار. شما برای چنین کاری با پیامبر (صلی الله علیه و آله) معاهده و بیعت نکردید. همانا به خدا، من آزمند بودم (و از نصیحت کوتاهی نکردم) ولی مغلوب شدم. قضای خدا بازگشت ندارد. سپس حرکت کرد و یک تای نعلینش را به پا کرد و دیگری در دستش بود، و تمام دنباله عبایش را به زمین می کشید و به خانه خود رفت و بیست شب تب کرد و شب و روز گریه می کرد که ما نسبت به او نگران شدیم ... (2)»

و یا در جای دیگری نقل شده است که:


1) سید بن طاووس: اقبال الاعمال، ص 581 و 582.

2) کلینی: اصول کافی، کتاب الحجة، ج 2، ص 179. و نیز رک: منتهی الآمال، ج 1، ص 273، و سيد محسن الامین در کتاب رحاب ائمه اهل البيت (سيرة الائمه) ص 47 و سید محسن الامين: المجالس السنيه، ص 292.

چون محمل های ایشان پیدا شد، امام صادق (علیه السلام) از مسجد برخاست و به جانب محملی که عبدالله بن حسن در آن بود، رفت تا با او سخن بگوید، ولی به شدت از او جلوگیری شد و پاسبانی به او حمله کرد ... (1)»

در هر حال، این سادات حسنی بودند که نخستین درگیری و اعتراض ها را با حکومت ستم گر و غاصب عباسی شروع کردند. به عبارت دیگر، در زمانی که عباسیان، مدعی وابستگی به خاندان و اهل بیت رسول الله، (صلى الله عليه و آله و سلم) بودند، قیام و رویارویی علویان، عامل محکمی برای رسوایی حکومت نفاق و تزویر بود. راست قامتی و استواری آنان در عقیده و ثبات رأی تا آخرین مرحلهٔ حیات، نشانهٔ صدق گفتار و صحت عمل ایشان است. بیشتر علویان در مبارزه جدّی علیه دستگاه حاکمه، پیش یا پس از قیام نفس زکیه، در زندان شربت شهادت نوشیدند، و برخی نیز که از زندان رهایی یافتند به قیام «شهید فخ» پیوستند و در میدان مبارزه جان باختند، امّا رأی و عقیدهٔ خویش را نفروختند.

بحث درباره علویان و سادات حسنی در بسیاری از منابع، مقدم بر قیام های علوی در دورۀ عباسی ذکر شده، و در حقیقت، قیام های دیگری که ان شاء الله در فصول آتی مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت از همین اعتراض عمومی نشأت می گیرند.

بدیهی است داوری پیرامون درستی یا نادرستی شیوه ها و تاکتیک های مبارزه و زمان و مکانی که از سوی علویان برگزیده شد، از جمله مباحثی است که در پایان کار و پس از بررسی قیام ها در یک جمع بندی کلی ارائه خواهد شد، و اینک به بررسی نخستین قیام که در واقع، ارتباط نزدیکی با آن چه که ذکر شد دارد؛ یعنی «خروج نفس زکیه» می پردازیم.


1) کلینی: اصول كافى، كتاب الحجة، ج 2، ص 180 و نيز رک: مامقانی: تنقیح المقال، ج 3، ص 141.

فصل دوم: قیام محمد بن عبدالله در سال 145 هجری

اشاره

ماهیت و اهداف قیام

زمینه های درگیری و رویارویی عباسیان با سادات حسنی، ارتباط این دو جریان اعتقادی - سیاسی را وارد مرحله تازه ای کرد، که قیام های مکرر سادات حسنی را در پی آورد؛ نخستین قیام با حرکت محمد بن عبدالله در سال 145 هجری آغاز شد.

محمد فرزند عبدالله محض بود و همان طور که گفته شد، عبدالله بزرگ خاندان هاشمی و از مشایخ ایشان به شمار می رفت. عبدالله، شش پسر داشت که چهار تن از آنان رهبری چهار قیام بزرگ را در تاریخ اسلام بر عهده داشته اند. پسران وی، محمد، ابراهیم، موسی الجون، يحيى (صاحب ديلم)، سلیمان و ادریس بودند (1).

محمد، پسر اول بود و عبدالله او را بسیار دوست می داشت و پیرامون قیام وی تبلیغ و تحریک فراوان می کرد. وی - بنا به برخی از روایات - در سال 100 هجری قمری به دنیا آمد و در سال 145 هجری در سن چهل و پنج سالگی در قیامی که شرح آن خواهد آمد، کشته شد.

محمد هفت فرزند به اسامی عبدالله، علی، حسن، فاطمه، زینب، طاهر و ابراهیم داشت که بیشتر آنان در مبارزه با حاکمان جور کشته شدند. (2)عبدالله توسط هشام بن عمر، على در زندان مصر، و حسن در ماجرای فخ جان سپردند. جُز این ها باید از کشته شدن ابراهیم، فرزند دیگر محمد یاد کرد. ابراهیم که از مادری کنیز (ام ولد) زاده شده بود، در جریان اختفای پدرش در درۀ «رَضوی» (3)و هنگام فرار از دست نیروهای ریاح بن عثمان حاکم


1) ابن عنبه: عمدة المطالب فی انساب آل ابی طالب، ص 123 و عزالدین مروزی: الفخرى في انساب الطالبيين، ص 85.

2) ابن جوزی: تذكرة الخواص، ص 203.

3) «رَضوی» منطقه ای است در کوهستان های «جهینه» از توابع «ينبع)».

مدینه به سبب سقوط از کوه کشته شد (1).

محمد بن عبدالله از بزرگ مردان بنی هاشم بود و همگی به وجود او پشت گرم بودند (2).

بزرگان عصر، او را «مهدی» می خواندند و در میان مردم نیز به این نام شهرت داشت که در بحث آتی، علت گزینش این نام، مورد بررسی قرار خواهد گرفت. از القاب دیگر محمد، «نفس زکیه» است که پس از شهادتش به وی اطلاق شد. مبنای انتخاب این عنوان، حدیثی بود که می گفت، یکی از فرزندان علی (علیه السلام) به نام «نفس زکیه» در «احجار الزيت» مدینه کشته خواهد شد. و چون وی در همان نقطه کشته شد، به این دو نام، یعنی «نفس زكيه» و «قتیل احجار الزيت» شهرت یافت (3).

بر اساس گفته ابن سعد در الطبقات الكبرى، محمد جزو طبقهٔ پنجم از تابعین اهل مدینه است (4). کنیه محمد، «ابو عبدالله» بود و از مادری به نام «هند» دختر ابوعبیدالله بن عبدالله بن زمعه از بزرگان عرب زاده شد. وی را «صریح و خلصّ» می گفتند؛ زیرا در میان مادرانش کنیزی وجود نداشت. تاریخ طبری او را چنین توصیف کرده است: «محمد، سبزه تیره رنگ و سیاه چهره بود. مردی تنومند و بزرگ جثه بود که به جهت تیرگی رنگش، منصور خلیفۀ عباسی او را «محمم» (سیاه) می نامید. او گشاده زبان نبود و نمی توانست به راحتی سخن بگوید (5)

در هر حال، او فردی مؤمن و پرهیزگار، شجاع و مبارز و معتقد به ارزش های الهی بود. بیشتر تاریخ نویسان از محمد به نیکی یاد کرده اند و به جهت تقوا و پاکی عمل، او را «نفس زکیه» لقب داده اند (6).

هیچ گونه خطایی از محمد در کار حکومت سر نزد که بتوان او را به موجب آن، دارای


1) تاریخ طبری: وقایع سال های 143 و 144ه . ق.

2) سید محسن الامین در جلد 45 اعیان الشیعه، ص 286 در بیانی مختصر در نصف صفحه، بدون هیچ اظهار نظری در مدح یا قدح محمد بن عبدالله، فقط تاریخ خروج او را ذکر کرده و شعری از ابراهیم - برادرش - را درباره او نقل کرده است. رک: اعیان الشیعه، چاپ مطبعة الانصاف بیروت، سال 1378.

3) شوشتری: مجالس المومنین، ج 2، ص 260.

4) ابن جوزی:تذکرة الخواص، ص 203

5) تاریخ طبری، وقایع سال 145، و نیز صلاح الدین الصفدی درج 3 كتاب الوافي بالوفيات، ص 297 در مورد محمد می گوید: «وی در نهایت علم، زهد و قوه جسمی و شجاعت روحی قرار داشت.»

6) ابن داوود و «برقی» در کتاب های رجال خویش، محمد را جزو اصحاب امام جعفر صادق (علیه السلام) ذكر کرده اند، و ابن داوود، او را با لقب «نفس زکیه» خطاب کرده است. رک: رجال برقی، ص 21 و رجال ابن داوود ص 318.

انگیزه های ریاست خواهی معرفی کرد. تنها موضوعی که درباره محمد گفته شده و تقریباً قضاوت دربارۀ او را مشکل می کند، ادعای او بر مهدویت و کم توجهی به ائمه به ویژه امام صادق (علیه اسلام) است که در بحث آتی و در فصل مربوط به ائمه به آن خواهیم پرداخت.

در هر حال، محمد در سال 145 هجری قیام کرد و در همان سال - برابر شرحی که خواهد آمد - کشته شد. در مورد ماهیت و اهداف قیام محمد بن عبدالله «نفس زکیه» همانند حرکت کلی فرزندان حسن (علیه السلام) اقوال و روایت های متفاوتی وجود دارد.

پاره ای از منابع و علما، محمد را فردی که دعوی امامت و مهدویت داشت معرفی کرده و او را مخالف ائمه دانسته اند. حتی روایت هایی را آورده اند که محمد، حضرت امام صادق (علیه السلام) را به زندان انداخت و امام، سخنان زشت و تندی به او گفت که نشان دهنده اهداف غیر اصیل و ماهیت غیر اسلامی قیام اوست. در عین حال، تعدادی از منابع و تحقیقات اسلامی و علمای علم رجال و حدیث به دفاع و تایید او برخاسته اند و او را از اتهامات مبرا دانسته اند.

روش ما، در بررسی اقوال مختلف مادحه و قادحه نسبت به قیام محمد بن عبدالله چنین است که ابتدا برخی از «احادیث ذامّه» را نقل می کنیم و به شرح و بررسی آن ها می پردازیم و در پایان ضمن آوردن اخبار مدح، با توجه به سیرۀ محمد، شخصیت و قیام وی را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهیم.

اول: در حدیثی که مامقانی در تنقیح المقال آورده است، محمد خود را شجاع تر از امام صادق (علیه السلام) معرفی می کند. ترجمه حدیث چنین است:

«... محمد بن عبدالله به امام صادق (علیه السلام) گفت: به خدا، من از تو عالم تر، بخشنده تر و شجاع ترم. امام فرمود: اما این که گفتی داناترم، همانا جدّ من و تو «علی (علیه السلام)» هزار انسان را از دست رنج خود آزاد کرد، نام آزادگان را بگو، و اگر دوست داشته باشی آن ها را برای تو نام می برم. و امّا این که گفتی بخشنده تری، پس به خدا، هرگز شبی نخوابیدم، در حالی که خدا بر من حقی داشته باشد و آن را مطالبه کند. اما این که گفتی شجاع تری، همانا می بینم که تو را آورده و روی سنگ های روغنی گذاشته اند و خون از آن جاری می شود ... (1)


1) مامقاني: تنقيح المقال، ج 3، ص 142 ضمناً مامقانی در نتایج ،التنقیح محمد را ضعیف میخواند شاید علت آن همین احادیثی باشد که نقل کرده شاید هم از آن جهت که قیام محمد مورد تایید اهل سنت واقع شده و علمای رجالی اهل سنت او را «ثقه» میدانند از نظر مامقانی ضعیف باشد زیرا ابن حجر عسقلانی از قول «نسایی» و «ابن حبان» محمد بن عبدالله را ثقه می داند و از قول ابن سعد واقدی وی را جزو طبقه پنجم تابعین به شمار می آورد. رک: تهذيب التهذيب، ج 9، ص 252، چاپ حیدر آباد دکن.

دوم: امام صادق (علیه السلام) در جاهایی او را دشنام داده است (1).

1- وقتی محمد بن عبدالله محض، پیش امام صادق (علیه السلام) می رود و با او درباره قیامش مشورت می کند، امام او را بر حذر می دارد و می فرماید: نه، به خدا، از خدا بترس و بر خود برادرانت رحم کن. به خدا، من او را نا مبارک ترین نطفه ای می دانم که صلب مردان به زهدان زنان ریخته اند (منظور نفس زکیه است).

2- زمانی که محمد بن عبدالله قیام کرد و از امام صادق (علیه السلام) و اسماعیل بن عبدالله بن جعفر بن ابى طالب درخواست بیعت کرد و آن ها خودداری نمودند، ایشان را به زندان افکند. در این حال، امام صادق (علیه السلام) خطاب به اسماعیل فرمود: «آری، به پروردگار کعبه، این مرد جز اندکی از ماه رمضان را روزه نگیرد ...».

3- ادعای مهدویت محمد:

در بسیاری از احادیث آمده است که نفس زکیه، ادعای مهدویت داشت و خود را «مهدی» می نامید و در میان خاندانش به این لقب شهرت داشت. او مدعی امامت نیز بود و در مقاتل و کافی و دیگر کتب تاریخی این ادعاها ثبت شده است است (2).

4- انتساب فرقه ای از زیدیه به محمد:

بنا به اظهارات «مغيرة بن سعيد عجلى» و طرفدارانش، محمد نمرده، بلکه در کوهی در «نجد» پنهان است و ظهور خواهد کرد. اینان فرقه ای از زیدیه اند که به «فرقه محمدیه» مشهورند و معتقدند که محمد، همان «مهدی موعود» است (3).

5- محمد نفس زکیه وقتی خروج کرد از امام صادق (علیه السلام) درخواست بیعت کرد و چون امام (علیه السلام) نپذیرفت، وی را ناسزا گفت و به زندان افکند و تحقیر کرد (4).

اینک به بررسی نمونه هایی که ذکر شد می پردازیم و در مورد سایر اتهامات محمد نیز قضاوت خواهد شد:

استدلال نخست این که بدون وارد شدن به بحث رجالی و اعتبار احادیث از جهت سند


1) کلینی: اصول کافی، ج 2، ص 177 و 184.

2) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 222 تا 230.

3) بغدادی: الفرق بين الفرق، ترجمه و تصحیح محمد جواد مشکور، ص 30.

4) کلینی: اصول کافی، ج 2، ص 181 و 182 و نیز تنقیح المقال، ج 3، ص 141.

آن، وقتی به متن آن ها رجوع می کنیم. بسیاری از موارد نقض و اشکال یافت می شود که متن را دچار تزلزل می کند. به طور مثال می توان به موارد زیر اشاره کرد:

در مورد حدیث اول که مامقانی آورده است، در اصول کافی، گوینده سخن با امام صادق (علیه السلام)، شخص محمد نیست، بلکه پدر او «عبدالله محض» است، و شاید این مطلب، درست تر باشد. زیرا عبدالله محض، شیخ بنی هاشم و بزرگ آنان بود و از محمد که چهل و پنج سال بیشتر نداشت. بعید است که در مقابل امام صادق (علیه السلام) که چهار هزار شاگرد داشت و بسیاری از فقهای بزرگ اهل سنت، چون مالک بن انس و ابو حنیفه از محضرش تلمذ می کردند چنین ادعاهای خامی ابراز شود. ضمناً همین خبر را «شهر آشوب» از قول «ابن جمهور القمى» در كتاب الواحده نقل کرده، و در پایان حدیث چنین می آورد:

«محمد، این خبر را با پدرش در میان گذاشت و عبدالله گفت: خداوند به تو اجر دهد ای پسر! به درستی که امام صادق (علیه السلام) به من خبر داد که تو همان «قتیل احجار الزیت» هستی (1)».

بنابراین، هم در گوینده سخن با امام صادق (علیه السلام) اختلاف و تردید است، و هم اگر محمد، گوینده باشد در پایان حدیث، تأییدی بر ارادت و معرفت عبدالله نسبت به امام (علیه السلام) و تصدیق پیش گویی غیبی آن حضرت است. و علاوه بر آن، شیخ طوسی در رجال خود به نقل از مامقانی، محمد را جزو اصحاب امام صادق (علیه السلام) معرفی می کند (2)

در مورد دشنام های امام صادق (علیه السلام) که در کتاب اصول کافی جا به جا نسبت به محمد و پدرش نقل شده و چند نمونه از آن آمد، باید گفت که ابراز چنین سخنانی از حضرت صادق (علیه السلام) بعید است؛ آن هم نسبت به فرزندان امام حسن (علیه السلام) که در زهد و ورع و تقوا زبان زد خاص و عام شیعه و سنی و تمامی منابع با هر گرایشی اند و نسبت دادن سخنانی از این دست، اعتبار حدیث را مورد تردید قرار می دهد.

پیرامون ادعای نفس زکیه بر مهدویت باید گفت: درست است که اخباری در این زمینه نقل شده است اما بر عکس، احادیث فراوانی نیز دایر بر ردّ چنین ادعایی وجود دارد که خواهد آمد. امّا نکته مهم تر این که در هیچ یک از نامه ها، خطبه ها یا اقوال و اعمال وی در


1) مناقب آل ابی طالب، تألیف ابن شهر آشوب، ج 4، ص 228.

2) مامقانی: تنقیح المقال، ج 3، ص 140. ابن داوود و «برقی» نیز در رجالشان، محمد را جزو اصحاب امام صادق (علیه السلام) دانسته اند و این داوود، او را در طبقه ممدوحین آورده است. رجال برقی، ص 21 و رجال ابن داوود، ص 318 به تصحیح سید جمال الدین حسینی، چاپ انتشارات دانشگاه تهران.

مدت حکومت هفتاد و پنج روزه اش، مشاهده نشد که وی ادعای غیب و غیب گویی به این معنا داشته باشد که چون مهدی موعود است، خداوند به او توانایی خارق العاده ای عطا کرده است. ضمناً هیچ گاه از سرانجام قیام خود - آن چنان که سرانجام قیام امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در احادیث آمده - ذکری نکرده است، بلکه تمام ادعاهای او در همه موارد، عادی و عاری از غیب گویی است؛ چیزی که در موارد مشابه درباره سایر ادعاهای مهدویت یا نبوت از افراد کذاب فراوان دیده می شود.

سید بن طاووس عنوان می کند که: «شاید چون قیام او، نخستین قیام است، به این نام شهرت یافت (1).» و به نظر بنده، لقب مهدی برای محمد، هرگز آن «مهدی موعود» نیست؛ و هر چه که باشد نمی توان به صراحت درباره اش به داوری نشست و اظهار نظر کرد، ضمن این که احتمال یکی از این دو موضوع نیز وجود دارد: نخست این که «مهدی» لفظی عمومی بوده که برای هر قیام کننده ای اطلاق می شده و به معنای هادی و رهاینده بوده است، چنان که شاعر اموی پس از مرگ زیدبن علی (علیه السلام) درباره او می گوید:

«زیدِ شما را بر تنهٔ نخلی آویختیم و من ندیده ام که «مهدی» را به تنه نخل بیاویزند (2)

بر این اساس، تأکید می کنیم که باید «مهدی» لفظی همگانی بوده باشد، زیرا اگر محمد چنین ادعای بزرگی داشت و بعد کشته می شد، چگونه برادران او جرأت می کردند در بین مردم، ادعای حق طلبی کنند و به حق خواهی بعد از وی قیام نمایند. در حالی که پس از «نفس زکیه» ما شاهد قيام ابراهیم، یحیی و ادریس هستیم.

احتمال ضعیف دیگری هم وجود دارد و آن این که: چون مردم بر اثر ستم گری های امیه در انتظار «مهدی» و رهاینده ای بودند، و از سوی دیگر، محمد از ابتدا به جهت تقوا و هم نامی با نام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و نام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و به خاطر غیبت و اختفای چند ساله اش به این عنوان مشهور شده بود؛ مردم نیز هر مصلحی را «مهدی» می نامیدند. لذا نفس زکیه از نظر تاکتیک مبارزاتی، واکنشی در برابر خواست و اراده مردم نشان نداده، و یا در صورتی هم که این عنوان را ردّ کرده باشد، مردم به خاطر علاقه فراوان نسبت به او نیز وجود هیجان و التهاب همگانی، آن را حمل بر تعارف کرده و نپذیرفته اند. اما هر چه که


1) سید بن طاووس: اقبال الأعمال، ص 582.

2) مسعودی: مروج الذهب، ج 2، ص 210.

باشد، نشانه ای از قدرت و توانایی حضرت حجت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در قول و عمل محمد، خاندان و هوادارانش دیده نشد، و اگر چنین بود، محمد در اواخر جنگ، خود را برای مرگ حاضر نمی کرد و غسل و حنوط به جای نمی آورد. این در حالی است که اخبار فراوانی مبنی بر آگاهی او از زمان مرگش وجود دارد. اینک نمونه هایی از اخباری که در ردّ مهدویت وی نقل شده آورده می شود:

سید بن طاووس در کتاب اقبال الاعمال، چهار حدیث رسیده را در مورد این که سادات حسنی و محمد به ظهور مهدی موعود از نسل امام حسین (علیه السلام) اعتقاد داشتند آورده است که دو مورد آن نقل می شود:

1- «... يحيى بن حسن الحسینی نقل کرده که از ابراهیم بن عبدالله پرسیدم، آیا برادر تو محمد، همان «مهدی» است؟ گفت: به درستی که مهدی، ذخیره الهی است برای پیامبرش (صلی الله علیه و آله)، و اگر خدا بخواهد از اهلش «اهل رسول الله (صلی الله علیه و آله)»، مهدی را برانگیزد، در زمان آن تأخیر نمی کند. و به درستی که قیام برادر من برای خدا و برای امر به معروف و نهی از منکر است ...».

2- «... روایت شده که محمد بن عبدالله گفت: ای اباخالد، من خارج شدم و به خدا بازگشته خواهم شد و سپس عذر خروج خویش را عنوان کرد ... (1)»

ابوالفرج اصفهانی نیز در مقاتل، اخبار فراوانی در این زمینه آورده است که به ذکر دو نمونه اکتفا می کنیم:

1- (... مردی به عبدالله بن حسن گفت: محمد در چه زمان خروج می کند؟ عبدالله گفت: او خروج نکند، تا وقتی که من از این جهان بروم و خود او نیز به قتل خواهد رسید. گفتم: انالله و انا الیه راجعون. با این وضع، به خدا سوگند، امت هلاک خواهند شد؟ عبد الله پاسخ داد، هرگز! ...»

2- «... راوی گوید: علی بن حسن (پسر عموی نفس زكيه) مرا به «احجار الزیت» برد و گفت: نفس زکیه در این جا کشته خواهد شد و ما محمد بن عبدالله را دیدیم که در همان جا که اشاره کرده بود، کشته شد ... (2)»

در مورد چهارمین مطلب، مبنی بر این که فرقه ای به نام محمد بن عبدالله تأسیس شد،


1) سید بن طاووس: اقبال الاعمال، ص 582.

2) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 234 و 236.

موضوع تازه ای نیست. شخصیت زید بن علی (علیه السلام) و محمد بن حنفیه - هر دو - مورد تأیید علمای شیعه است، با وجود این، پس از ایشان، زیدیه و کیسانیه به نام آن ها و بر مبنای «مهدویت» و «امامت» تشکیل شد و تبلیغ کرد؛ در حالی که شخصیت آن دو بزرگوار از این گونه اتهامات مبرّاست. طبیعی است که پس از مرگ هر مصلح اجتماعی یا حتی در زمان حیات او، عده ای به منظور مطرح کردن بیشتر خود و یا از روی نادانی در مورد او راه افراط و زیاده روی را بپیمایند، و اگر چنین نبود، شیعیان علی در حق امام علی (علیه السلام) و دیگر ائمه دروغ و افترا نمی گفتند.

اما در پنجمین مورد، یعنی بیعت خواستن محمد از امام صادق (علیه السلام) و به زندان افکندن ایشان نیز روایت ها متفاوت و متناقض است. اخباری وجود دارد که اموال امام صادق (علیه السلام) توسط عیسی بن موسی ضبط شد و نه از سوی نفس زکیه. بعد نیز امام (علیه السلام) از منصور - خلیفۀ عباسی - تقاضای استرداد آن را کرد. طبری در این باره چنین می گوید:

«... أبو جعفر (منصور) به عیسی بن موسی نوشت، هر کس از خاندان ابو طالب به نزد تو آمد، نام او را برای من بنویس، و هر کس که پیش تو نیامد، مالش را بگیر. گوید، عیسی، چشمه ابوزیاد را گرفت که جعفر بن محمد (علیه السلام) از او روی نهان کرده بود. وقتی ابو جعفر بیامد، جعفر با وی سخن کرد و گفت، از آن من است. ابو جعفر گفت: مهدی شما آن را گرفته بود ... (1)»

امّا روایتی که ابوالفرج اصفهانی نقل کرده است دقیقاً متضاد با حدیث کافی است:

«... جعفر (علیه السلام) آمد و به او سلام کرد. سپس گفت: آیا می خواهی خاندانت همگی مستأصل شوند؟ محمد گفت: نه ... جعفر فرمود: پس خوب است مرا اجازه رفتن دهی، چون عذر مرا می دانی. محمد گفت: اذنت دادم ... چون او رفت، پسرانش نیز به اجازۀ محمد رفتند. حضرت فرمود: شما چرا آمدید! گفتند: او به ما اجازه داد. حضرت فرمود: شما بازگردید که من چنان نیستم که هم جان خود و هم جان شما را یک سره از او دریغ دارم (2)».


1) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق.

2) اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 240. علی بن عيسى الاربلی نیز در کشف الغمه في معرفة الائمه، ج 2، ص 374 آورده است که: «هنگامی که محمد خروج کرد، امام صادق (علیه السلام) به حوالی مدینه رفت و تا مرگ محمد و آرامش مدینه در آن جا بود. سپس مراجعت کرد و از مدینه خارج نشد تا سال 148 که درگذشت.

گذشته از این ها، حسین و عیسی. پسران زیدبن علی (علیه السلام) و موسی و عبدالله پسران امام صادق (علیه السلام)، محمد را در پیش برد قیامش همراهی کردند و جزو یاران او به شمار می آمدند (1). آیا اگر محمد چنین رفتار زشت و زننده ای با امام داشت، بزرگان و رجال شیعه، او را یاری می دادند؟

علاوه بر آن چه که ذکر شد، باید تأکید کرد آن دسته از احادیثی که از آن ها برای ردّ حقانیت محمد و قیام او استفاده می شود، در واقع دلیلی بر ردّ شخصیت او نیست، بلکه در درجه نخست، بیانگر پیش گویی حضرت امام صادق (علیه السلام) درباره چگونگی و زمان مرگ محمد است. به عبارت دیگر امام صادق (علیه السلام) خواسته اند آن ها با دید بازتری به مسائل بنگرند و دست به اقدام بزنند. اگر امام صادق (علیه السلام)، محمد را از حرکت باز می دارند در حقیقت می خواهند به قیام کننده تفهیم کنند که او پیروز نخواهد شد. نمونه های فراوان دیگری از پیش گویی ائمه معصومین (سلام الله علیهم) دربارۀ مسائل گوناگون اجتماعی و سیاسی دیده می شود، که از جمله آن ها می توان در مورد قیام زید و یحیی و منع آن ها به قیام سوی امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) اشاره کرد. نمونۀ دیگر، درباره قیام شیخ فخ است که حضرت امام کاظم (علیه السلام)، او را از قیام منع و نتیجه را به او یادآوری می فرماید، در حالی که تمامی این قیام ها به خصوص قیام زید و شهید فخ از سوی علمای شیعه تایید شده است.

شاید این که قیام محمد، بیش از دیگر قیام ها حتی قیام های برادرانش ابراهیم و ادریس مورد حمله قرار گرفته است، همان حدس و گمان سید بن طاووس (رحمت الله علیه) باشد که: چون حرکت محمد در عصر عباسی، نخستین مخالفت با دستگاه حاکمه بود، این چنین اخبار ضد و نقیضی درباره اش نقل شده است (2). در حالی که همانند این ماجراها و حتی شدیدتر از آن ها را می توان در مورد احتجاج محمد حنفیه با امام سجاد (علیه السلام) در کتب تاریخ یافت که: چون من عموی تو و فرزند علی (علیه السلام) هستم، اولی برای امامتم! یا این که حضرت زید را به شراب خواری متهم کرده اند و سخن او خطاب به امام باقر (علیه السلام) را آورده اند که می گوید: «امام نباید پرده نشین باشد، بلکه باید قیام کند». و متأسفانه تمام این احادیث در اصول کافی وارد و ثبت شده است (3)، در حالی که باید در صحت آن ها تردید نمود، یا اگر


1) شخصیت و قیام زیدبن علی، تألیف رضوی اردکانی. ص 595 و نیز مقاتل الطالبيين، ص 239.

2) سید بن طاووس: اقبال الاعامل، ص 582.

3) کلینی: اصول کافی، ج 2، ص 156 و 171.

صحيح هم باشد از باب تقیه و رد گم کردن بوده است.

در متن بسیاری از احادیث دیده می شود که عبدالله یا محمد، همواره خود به نزد امام صادق (علیه السلام) رفته اند و خواستار مشورت با آن حضرت و نظر خواهی از ایشان شده اند. نمونه هایی از این، در مورد دیگران نبوده است، و این فقط به جهت قدرت و نفوذ اجتماعی ائمه نیست، زیرا مشاهده خواهد شد که پدر و پسر نیز از پایگاه اجتماعی مناسبی برخوردار بوده اند، بلکه به طور حتم، تصدیقی است که آن دو، نسبت به امامت ائمه (علیه السلام) داشته اند.

غیر از مواردی که ذکر شد، در کتاب های رجال، سیره، تراجم، تاریخ های عمومی و تخصصی، تأییدهای بسیاری از مورّخان، دانشمندان و علمای شیعه و سنی در مورد محمد و خاندانش آمده که نشان دهندۀ حقانیت راه اوست. این تأییدها - همان گونه که پیش از این آمد - از جانب سید بن طاووس به تمام و کمال صادر شده، و از سوی تاریخ نویسانی هم چون طبری، یعقوبی، مسعودی، ابن طباطبا، سیوطی و افرادی همانند سید عبدالجلیل قزوینی، قاضی نورالله شوشتری، محدث قمی و مدرسی چهاردهی از علمای شیعه (1)، و ابن حجر عسقلانی، یافعی و ابن ذهبی از علمای اهل سنت تکرار شده است. حتّی علما و فقهای اهل سنت، چون مالک بن انس به خروج مردم در طرف داری از محمد فتوا دادند و عواقب آن را نیز متحمل شدند. برای مثال، نمونه ای از تأیید عبدالجلیل قزوینی در النقض را می آوریم. قزوینی پس از پاسخ به پاره ای از اشکالاتی که شافعی به شیعه گرفته است، می گوید:

«... آن که وی [شافعی] گفته است، شیعه می گوید از اهل البیت، جماعتی را که خروج کرده اند از جمله امامان زیدیان که مجتهد بودند، چون زیدبن علی، یحیی بن زید و قاسم رسی و محمد بن القاسم و عبدالله بن حسن و پسرانش ابراهیم و محمد بن عبدالله نفس زکیه و يحيى بن الحسن و ... اشباه اینان از اولاد رسول (صلی الله علیه و آله) همه به منزله کفارند ...

امّا در پاسخ باید گفت ...

اما ائمه زیدیان که اسامی ایشان را در این فصل یاد کرده است همه اهل صلاح و سداد و عفت و ورع بوده اند، آمران به معروف و ناهیان از منکر، و شیعه در حق


1) رک: شرح و مقدمه صحیفه سجادیه توسط مدرسی، چاپ المکتبة المرتضویة.

ایشان اعتقاد نیکو دارد، اما امامشان ندانند به خاطر فقدان عصمت و نصیّت و غلبة الظن چنان است که دعوی امامت مطلق نکرده اند و بهری را «صلوات الله علیه» نویسند و بهری را رحمت و رضوان، و شیعه را با ایشان چندان خلاف نیست ... (1)»

گذشته از تأییدهای فراوان در کتاب های تاریخ و رجال، احادیث بسیاری در تأیید محمد رسیده است که نمونه هایی از آن ها ذکر می شود:

1- از امام جعفر صادق (علیه السلام) دربارۀ محمّد پرسیدند. گفت: فتنه برانگیخته می شود، او در آن فتنه کشته خواهد شد (2).

2- از قول امام علی (علیه السلام) نقل شده است که فرمود:

و إِنَّهُ يَقْتُلُ عِنْدَ أحجارُ الزَّيت (3). و در جای دیگر از قول رسول الله (صلی الله علیه و آله)، آمده است:

تَقْتُلُ بِأحجار الزَّيت مِنْ وَلَدى نفس زكيه (4) 3- ابوالفرج اصفهانی گوید:

«هرگاه جعفر بن محمد (علیه السلام)، محمد بن عبدالله را می دید چشمان مبارکش پر از اشک می شد و می فرمود: جانم به قربانش. همانا مردم دربارۀ او حرف های می زنند (یعنی می گویند او مهدی موعود است)، ولی او کشته خواهد شد و در كتاب علىی (علیه السلام) نام او در میان خلیفه های این امت نیست .... (5)»

4- نقل شده است:

«وقتی قیام محمد علنی شد، امام صادق (علیه السلام) وی را طلبید، سپس کیسه ای در آورده، به دستش گرفت و گفت: در این کیسه دویست دینار است که امام سجاد (علیه السلام) آن را جدا کرد برای همین واقعه ای که در مدینه رخ داده است. پس آن را گرفت و گذشت و ... (6)»


1) قزوینی: النقض، ص 240.

2) ابن اثیر: الكامل، وقایع سال 145 ه . ق و نیز مقاتل الطالبیین، ص 236.

3) رسولی محلاتی: پی نویس مقاتل الطالبیین اصفهانی، ص 222 به نقل از تتمة المنتهى تأليف محدث قمی.

4) ابن عنبه: عمدة الطالب، ص 126.

5) شیخ مفید: ارشاد، ج 2، ص 187.

6) مامقانی: تنقیح المقال، ج 3، ص 140.

5- در مقدمه صحیفه سجادیه در مورد سلسله راویان آن، پس از ذکر ملاقات متوکل ابن هارون با یحیی بن زید و کلماتی که بین آن ها رد و بدل شد، یحیی صحیفه سجادیه را که از پدرش زید به او رسیده بود به متوکل می سپارد و وصیت می کند آن را به محمد و ابراهیم فرزندان عبدالله برساند. این مسئله، نشان دهندۀ تأیید آنان توسط یحیی و در واقع، نوعی تقسیم مسئولیت و سپردن مبارزه و قیام به بنی الحسن از سوی یحیی آخرین قیام کننده از فرزندان حسین (علیه السلام) در دوره اموی است. وقتی صحیفه در مقابل امام صادق (علیه السلام) به محمد و ابراهیم داده شد، امام فرمودند:

«... این صحیفه، میراث پسر عم یحیی بن زید است که از پدرش زید به او رسیده و او به جای برادرانش شما را مخصوصاً به حفظ این صحیفه شريفه برگزیده است. من برای حفظ آن با شما شرطی دارم. عرض کردند: خدا رحمتش را به تو عطا کند، بفرما شرط چیست؟ فرمود: آن شرط آن است که این صحیفه را از شهر مدینه بیرون نبرید. عرض کردند برای چه؟ حضرت فرمود: پسر عموی شما که این صحیفه را نزد شما فرستاد برای این بود که می ترسید این صحیفه به دست بنی امیه افتد. من هم از این جهت بر شما می ترسم. محمد و ابراهیم عرض کردند: یحیی هنگامی که یقین کرد به شهادت، از آن ترسید، حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: شما هم ایمن از آن نباشید، به خدا سوگند که من می دانم که شما هر دو علیه بنی امیه (بنی عباس) خروج خواهید کرد و به زودی مانند یحیی کشته خواهید شد. این سخن را که از امام (علیه السلام) شنیدند یک مرتبه برخاستند و گفتند: « لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ الَّا بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظِيمِ (1)».

حدیث دیگری به نقل از علی فرزند عمر الاشرف فرزند امام سجاد (علیه السلام) وجود دارد که از امام صادق (علیه السلام) چنین نقل کرده است:

«... روزی که منصور، امام را در ربذه به نزد خویش فراخواند، من همراه ایشان بودم. وی به نزد منصور رفت و من به انتظار بازگشت او ایستادم. هنگامی که بازگشت، دیدم اشک از دیدگانش جاری است، و به من گفت: ای علی، چه ها دیدم از این ناپاکزاده، و به خدا امضا نخواهم کرد. سپس فرمود: خداوند دو فرزند «هند» یعنی محمد و ابراهیم را رحمت کند که آن دو مردان بردبار و


1) مقدمة صحيفة سجادیه، تصحیح و ترجمه محیی الدین مهدی الهی قمشه ای. انتشارات اسلامی.

بزرگواری بودند و به خدا، آن دو رفتند و آلوده نشدند ... (1)»

تمام احادیثی که نقل شد بر این نکته دلالت دارد که محمد، خود را «مهدی موعود» نمی دانست و از مرگ خویش آگاه بود. ضمناً به حق امام معصوم (علیه السلام) عارف و امام نیز خیر خواه و دعاگوی او بوده است.

مسئله ای که شاید بیش از دیگر موارد، ما را در پی بردن به ماهیت قیام محمد و روشن شدن شخصیت و اهداف او کمک می کند، سیره عملی وی در قیام و حکومت چند ماهه اوست. لذا نمونه هایی از عمل کرد محمد به اختصار ذکر می شود:

اول- خطبۀ محمد بن عبدالله هنگام بیعت مردم با او که گفت: «آن ها (عباسیان) حلال خدا را حرام و حرام او را حلال کرده اند (و من برای اصلاح آن برخاسته ام).

دوم- نامه محمد به منصور که او را به دین و تقوا می خواند و وقتی هم به او امان می دهد، آن را مشروط به این شرط می کند که حقی از حقوق الهی و مردم برگردن او نباشد، و این نشان می دهد که نزد او هدف، وسیله را توجیه نمی کند.

سوم- تمام رجزها و شعارهای محمد و یارانش به هنگام جنگ و مبارزه، جنبه اسلامی داشت و از شعارهای صدر اسلام چون (اَحَد - اَحَد) بود.

چهارم- محمد تا آخرین لحظه جنگید و حاضر به تسلیم و پذیرش شکست نشد و در لحظه مرگ، غسل و حنوط کرد و خود را برای قضای الهی آماده ساخت و حاضر به فرار به بصره و تنها گذاشتن مردم نشد.

پنجم- به منظور حفظ جان و مال مردم در لحظه شکست دیوان های اسامی هوادارانش را آتش زد تا به دست عباسیان نیفتد.

ششم- هنگام محاصره مدینه از سوی عیسی بن موسی، مردم را سپر بلای خود نکرد، بلکه به آنان اجازه داد از شهر خارج شوند و حتی اجازه داد، شترهای خود را نیز همراه ببرند.

بر این اساس در یک جمع بندی پیرامون ماهیت قیام محمد بن عبد الله بن حسن بن حسن (علیه السلام) می توان قیام او را سالم و قابل دفاع دانست (2)، ضمن این که اهداف وی از قیام نیز اصلاح و رهایی امت از ستم و بیداد حاکمان ظالم عباسی و مبارزه با آنان بوده


1) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 239.

2) جهت آگاهی بیشتر در این زمینه می توان به پاورقی های کتاب انساب الاشراف، بلاذری، جلد سوم، تصحيح محمد باقر المحمودی ص 77 تا 84 مراجعه کرد.

است (1).

بزرگ ترین خدمتی که قیام محمد به عنوان سلسله جنبان قیام های علوی در عهد عباسی انجام داد، تفکیکی بود که وی بین جناح حق و باطل به وجود آورد. قیام محمد بر ضد عباسیان، خط بطلانی بر ادعاهای به ناحق خلفای عباسی در حقانیت ادارۀ جهان اسلام و در واقع، باعث رسوایی سیاسی - فرهنگی آنان و جدا شدن مردم از آن ها و انزوای ایشان شد.

پس از بحث و بررسی اهداف و ماهیت قیام محمد بن عبد الله، اینک بجاست به مقدمات و چگونگی و نتایج آن بپردازیم.

چگونگی شکل گیری قیام

همان گونه که پیش از این ذکر شد، مخالفان حکومت اموی با تشکیل انجمنی در «ابواء» در حوالی مدینه، ضمن بررسی شیوه های مبارزه با حاکمان ستمگر، در نهایت با محمد پسر عبد الله محض بیعت کردند. اما آن طور که دیدیم، عباسیان به علت موقعیت برتر تشکیلاتی و تبلیغاتی توانستند نخستین ضربه را بر بنی امیه وارد سازند. این کار، آن چنان سریع و قاطع صورت گرفت که فرزندان علی (علیه السلام) نتوانستند یا موقعیتی نیافتند که مخالفت خود را آشکار سازند.

دورۀ تقریباً چهار سالهٔ حکومت سفاح، بدون درگیری با رقیبان فعلی و هم پیمانان گذشته اش سپری شد و هرگاه خلیفه از عبدالله بن حسن، سراغ پسرانش محمد و ابراهیم را می گرفت با بهانه ای او را قانع و راضی می کرد. اما وقتی منصور در سال 136 هجری به قدرت رسید به سبب بیعتی که بر گردن داشت و نیز به جهت اطلاعاتی که از فعالیت های مخفی سادات حسنی و جایگاه اجتماعی آنان به دست می آورد، تمام تلاش خود را برای سركوب علویان و کنترل حرکت های آنان معطوف داشت.

بدبینی منصور، زمانی شدت یافت که در آخرین سال حکومت سفاح برای نشان دادن


1) سید ابو فاضل رضوی اردکانی در صفحه 390 کتاب شخصیت و قیام زید بن علی (علیه السلام) چاپ مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، ضمن دفاع از محمد بن عبدالله و قیام او در مورد هدف قیامش می گوید: «ارجاع الحقوق الى اصحابنا الشرعيين». ضمناً ابن ذهبی در میزان الاعتدال از قول «سنایی» وی را «ثقه» دانسته و سال شهادت او را 145 هجری می داند. ر.ک: میزان الاعتدال تألیف محمد بن احمد بن عثمان الذهبی متوفی به سال 748 ه.ق، چاپ دار احياء الكتب العربيه، ج 3، ص 591.

قدرتش به عنوان ولیعهد به اتفاق ابو مسلم عازم حج شد. در این سفر محمد و ابراهیم خود را از منصور پنهان داشتند و برخلاف سایر افراد بنی هاشم از دیدار با وی خودداری کردند. همین موضوع که مقارن با به قدرت رسیدن منصور بود، فکر او را برای یافتن محمد به خود مشغول ساخت. طبری، انگیزه های منصور و ریشه های درگیری بعدی او را این گونه بیان می کند:

«... وقتى أبو جعفر (منصور) به خلافت رسید، اندیشه ای جُز جستن محمد و پرسش دربارهٔ وی و این که چه قصد دارد نداشت. بنی هاشم را یکایک بخواند و خلوت کرد و از آن ها دربارهٔ وی می پرسید که می گفتند ای امیر، او می داند که از ایام پیشین وی را به طلب این کار شناخته ای و از تو، به خویشتن بیم دارد. امّا آهنگ مخالفت تو ندارد و خواستار نافرمانی تو نیست. به جز حسن بن یزید که خبر محمد را با وی گفت و گفت به خدا اطمینان ندارم که بر تو نتازد، که او از مخالفت تو خواب ندارد، در کار خود بیندیش ... (1)»

بسیار ساده اندیشی است که انگیزه های منصور از پی جویی محمد را به رقابت با یک همکار سابق یا تعهدی که بر اثر بیعت پیشین برگردن داشت، بدانیم. بلکه خبرهایی که از پنهان شدن محمد، فعالیت او و محبوبیتش نزد مردم به منصور می رسید و شیوه ای که منصور و خاندانش در غصب حکومت از آن بهره برده بودند، او را بر آن داشت که حرکت های مبارزاتی علویان را با دقت پیگیری کند. لذا جاسوسان منصور به طور مرتب در لباس علویان و شیعیان خراسان و دیگر شهرها، به عنوان تقدیم هدیه و پول به خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) با عبدالله پدر محمد دیدار می کردند و سرانجام او را به حرف آوردند و با جلب رضایت و اطمینان وی از نقشه های ضد حکومتی حزب او و فرزندش محمد آگاه شدند و آن را به اطلاع منصور رساندند (2).

منصور با آگاهی از قضایا، به حاکمان مدینه - زياد بن عبیدالله، سپس محمد بن خالد و در نهایت ریاح بن عثمان - که یکی پس از دیگری به خاطر عدم جدیت در کار جست وجو و نیافتن محمد از کار برکنار می شد و فرد دیگری جای حاکم پیشین را می گرفت، اکیداً سفارش می کرد که به هر شیوه ممکن از محل اختفای محمد، خبری به او برسانند. منصور


1) تاریخ طبری، وقایع مربوط به سال 143 ه . ق.

2) تاریخ طبری، وقایع مربوط به سال 143 ه . ق.

در سال 141 هجری «زیاد» و در سال 144 محمد بن خالد را برکنار کرد و کار جست و جو را به ریاح بن عثمان که از گذشته، کینه خاندان علوی را در دل داشت سپرد. محمد و برادرش ابراهیم در تمام این مدت مخفی بودند و از شهری به شهر دیگر می رفتند و به تبلیغ علیه حکومت عباسی و به نفع خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) می پرداختند. خط سیر دو برادر در این دوره تا یمن و بصره نیز امتداد داشت (1). اما محمد به این نکته توجه داشت که در هیچ نقطه ای بیش از چند ماه باقی نماند که مبادا مأموران حکومتی او را بیابند. در این دوران پر درد و رنج، محمد از کوهی به کوهی پناه می برد و یا در چادرها و غارها زندگی می کرد. در همین زمان است که فرزندش در جریان تعقیب و گریز مأموران حکومتی از کوه سقوط می کند و کشته می شود. محمد در شعری که در رثای فرزند از دست رفته اش می سراید، از دوران سخت اختفا، چنین یاد می کند:

«شلوارش دریده بود و از پابرهنگی شکوه داشت که لبه های سنگ تیز آن را می خراشید. ترس او را سرگردان کرد و او، آن را ناچیز شمرد، و هر که از تیغ گریزد چنین باشد. مرگ مایهٔ راحت وی می بود و بندگان را از مرگ چاره نیست ... (2)»

تشکیلات پنهانی که محمد برای خود سامان داده بود، توسط پیک ها، نامه ها و علامت ها و عواملی که در دورترین نقاط جهان اسلام حتى مصر وارد عمل شده بودند اداره می شد. خود او در این دوره مخفی بود و جز یک بار که در بازار مدینه ظاهر شد، در بیشتر مواقع، از انظار پنهان بود و همین موضوع بر محبوبیت و پایداری قیامش می افزود. فرزندش علی در یکی از مأموریت ها در مصر، اسیر مأموران حکومتی منصور شد و برابر نظر «ابن جوزی» در همان جا به قتل رسید. ضمن این که عده ای اعتقاد دارند که به زندان هاشمیه کوفه انتقال یافت و همراه دیگر زندانیان مبارز به شهادت رسید.

منصور که از مخفیکاری و حرکت های محمد به ستوه آمده بود، چاره را در آن دید که پدر و برادران و عموهایش را به عنوان گروگان زندانی کند. آن ها توسط ریاح بن عثمان حاکم


1) ابن خلکان در وفیات الاعیان ضمن برشمردن احوال عمرو بن عبید ذکر می کند که محمد زمانی در بصره بود و چون منصور در پی وی به نزدیکی بصره آمد، عمرو بن عبید به استقبال او رفت و خبر حضور محمد بن عبدالله در بصره را کتمان کرد و منصور را از ورود به شهر منصرف نمود. در این زمینه مراجعه شود به: وفیات الاعیان، ج 3، ص 460.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 143 ه . ق.

مدینه دستگیر و زندانی شدند و چون تمام سختی ها را تحمل می کردند عرصه بر محمد تنگ شد و طبق برخی اسناد، توسط مادرش و یا از طریق پیکی به پدر پیغام داد که حاضر است خود را تسلیم کند تا با کشته شدن یک تن، دیگر افراد خانواده اش آزاد شوند. اما پدر در پاسخ او گفت:

«به کار خویش دعوت کن و در آن بکوش که گشایش ما به دست خداست (1)». هر چند که بیشتر منابع، محمد را به عنوان رهبر قیام معرفی کرده اند، اما کسب تکلیف و اجازه خواهی وی از پدر، نه تنها نشانه ادب اوست بلکه حاکی از وجود تشکیلات قوی و ارتباط سیاسی آن ها در کاری بود که در پیش داشتند. این کسب تکلیف در جاهای دیگر نیز تکرار شده است. از جمله چنان که گفته شده است، وقتی بنی الحسن را از مدینه به کوفه منتقل می کردند. محمد و ابراهیم در لباس اعراب بادیه، خود را به آن ها رساندند و کسب تکلیف کردند که پدرشان در پاسخ گفت:

إِنَّ مَنعكُما ابو جَعْفَر أَنْ تعيشا كريميْن فَلا يَمْنَعْكُما أَن تَمُوتُا کریمین - اگر ابو جعفر نگذاشت که محترمانه زندگی کنید نباید مانع شود که محترمانه بميريد (2). اگر ماجرای این دیدار صحیح باشد و این پیام و گفت و شنود مرموزانه توسط هرگونه پیکی احتمالاً در بین راه یا در دوران اسارت در زندان هاشمیه به آن ها رسیده باشد، در واقع مجوز اصلی قیام و خروج آن هاست. و با توجه به این که سال حرکت زندانیان از مدینه به کوفه 144 هجری بوده و قیام محمد در سال 145 روی داده است، شاید این احتمال قرین به صحت باشد. در این دوران سخت، محمد مشغول سازماندهی و تمهید مقدمات بود و هر روز که می گذشت بر محبوبیت او افزوده می شد و مردم به شدت از وی حمایت می کردند، که نمونه آشکار آن را می توان در برخورد مردم مدینه با ریاح بن عثمان به هنگامی که وی در خطبه ای آشکارا به محمد و ابراهیم ناسزا می گفت دید. طبری، ماجرا را چنین نقل می کند:

«... آن گاه روزی که بر منبر بود از آن ها به نام فاسقان و عصیانگر و جنگ جو یاد کرد و مادرشان را زشت گفت، و مردم تسبیح گفتند و آن چه را گفته بود سخت


1) تاریخ طبری، وقایع سال 143 ه . ق. و نیز، ابن عنبه عین عبارت را در عمدة الطالب، ص 125 چنین آورده است: «يقتل رجلان من آل محمد (صلی الله علیه و آله) خير من أن يقتل ثمانية - كشته شدن دو نفر (محمد و ابراهیم) از آل پیامبر (صلی الله علیه و آله) بهتر از کشته شدن هشت تن از خاندان رسول الله (صلی الله علیه و آله) است».

2) ابن عنبه: عمدة الطالب فى انساب آل ابی طالب، ص 125.

ناروا گرفتند، که روی به آن ها کرد و گفت شماها!! ما از دشنام گفتن آن ها باز نمی مانیم. خدا ذلت و خواری را بر چهره تان بچسباند. به خدا، به خلیفه شما می نویسم و غلط کاری و سستی تان را در کار به او خبر می دهم. گفتند از تو نمی شنویم، و ریگ بر او انداختند که شتابان برفت و وارد خانه مروان شد و در را به روی خویش بست ... (1)».

وقتی که شدت رنج سادات حسنی در زندان فزونی یافت و عرصه بر محمد و ابراهیم تنگ شد و پدرشان به آن ها اجازه خروج داد، محمد خود را به اطراف مدینه رساند و در آن جا مخفی بود و کسب اطلاع می کرد. طبق گزارش طبری، محمد در لباس اعراب بدوی در بیابان ها و کوهستان های اطراف مدینه مشغول سازماندهی، قیام بوده است. متن گزارش چنین است:

«ابو عمر و مدینی گوید: چند روز در مدینه باران بود. وقتی بند آمد، از پس آن به صحرا رفتم و از مدینه دور افتادم. یکی به نزد من آمد، جامه های کثیف داشت و عمامه ژنده ... از آن چه می گفت شگفتی کردم. گفتم: از کدام قومی؟ گفت: از مسلمانان. گفتم: از کدام قبیله؟ گفت: بهتر است بیشتر نگویی. برخاست و چند شعر خواند و رفت ... پس از آن به مدینه بازگشتم، یک روز و یک شب نگذشته بود که صبحگاهان در مدینه در نماز صبح حضور یافتم. یکی پیشوای نماز بود که صدای او را می شناختم و «أَنَا فَتَحْنا لک فَتْحاً مُبِيناً» را می خواند. چون نماز را به سر برد، بالای منبر رفت، دیدم همان یارم بود؛ همو محمد بن عبدالله بن حسن بود (2)...»

این گزارش، حاکی از حضور محمد در اطراف مدینه قبل از قیام دارد. زمان قیام محمد در تمامی کتاب ها و منابع تاریخی دست اول، سال 145 هجری قمری ذکر شده، اما در مورد ماه شروع قیام، روایت های مختلفی موجود است. برخی آن را اواخر ماه جمادى الآخر و برخی دیگر اوایل ماه رجب دانسته اند. قاضی نورالله شوشتری و طبری، ماه جمادى الآخر، و ابن جوزی و شیخ عباس قمی و نیز طبری در نقل دیگری، زمان قیام را ماه رجب ذکر کرده اند (3).


1) تاریخ طبری، وقایع سال 143 ه . ق.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق.

3) شوشتری: مجالس المؤمنين، ج 2، ص 260، طبری، وقایع سال 145. ابن جوزی: تذکرة الخواص. ص 203 نیز ر.ک: یافعی، رجالی اهل سنت در مرآة الجنان، چاپ حیدرآباد دکن، ج 1، ص 297 زمان خروج محمد را اول رجب همراه با 250 نفر ذکر کرده و به شرح قیام وی می پردازد.

در هر حال چون منصور با اسیران حسنی احتمالاً در اواخر ذی حجّة الحرام سال 144 یا اول محرم سال 145 در ربذه ملاقات کرده و به احتمال زیاد اجازه خروج توسط عبدالله محض در همان دیدار محرمانه به پسرانش رسیده است، باید حدود پنج یا شش ماه، بین تصمیم آن ها برای قیام و علنی کردن آن فاصله وجود داشته باشد. برخی مورخان گفته اند که قیام خیلی زودتر از موعد مقرر علنی شد و ابراهیم در کار خود عقب ماند و علت آن، بیماری آبله بود (1).

طبری می گوید: در این مدت، محمد در یکی از چاه های اطراف مدینه مخفی شده بود و التهاب اجتماعی مردم مدینه و رفت و آمدهای شهر، ریاح را در یافتن محمد بیشتر ترغیب می کرد. محمد که در «مذاد» نقطه ای در حوالی مدینه پنهان بود، با یاران خویش طرح حمله را می ریختند تا شب موعود فرا رسید.

طبری نقل می کند: در آن شب ریاح، عده ای از علویان از جمله امام صادق (علیه السلام) را دستگیر کرده به دارالحکومه می برد و از آن ها دربارۀ محمد تحقیق می کند و به تهدید و ارعاب متوسل می شود. خبر قیام محمد، آن چنان قطعی تلقی شده بود که ریاح و سایر حکومتیان، خود را در قصر از هر جهت آماده می کنند و ریاح، بنی زهره را نزد خویش می خواند و آن ها را در میدان جلوی قصر منتظر و مراقب و نگهبان قرار می دهد. طبری، دنباله ماجرا را چنین نقل می کند:

«محمد بن عبدالله از «مذاد» بیامد. دویست و پنجاه کس با وی بودند. وقتی به محل بنی سلمه در بطحان رسید گفت: از بنی سلمه بروید که ان شاء الله به سلامت بمانید. آن گاه صدای تکبیر بلند شد، محمد بیامد و وارد بازار شد. وی بر یک خر صحرایی سیاه سوار بود و کلاه زرد مصری بر سر داشت و شمشیری به دوش آویخته بود و به یاران خویش می گفت: نکشید، نکشید! درِ زندان و بیت المال را بکوفت و بگفت تا رياح و ابن مسلم را با هم در خانه ابن هشام بداشتند ... (2)»


1) ابن عنبه: عمدة الطالب، ص 125.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق.

مقاومت جدی و با کشتن چند نفر، مدینه را تصرف کرد و قیام و خروج خویش علیه عباسیان را علنی نمود (1).

حکومت محمد در مدینه و واکنش منصور عباسی

زمانی که محمد بن عبدالله در کار قیام توفیق یافت در مدینه بر منبر رفت و با مردم چنین سخن گفت:

«... امّا بعد، ای مردمان! کار این طغیان گر دشمن خدای - ابو جعفر - چنان بود. که از شما نهان نمانده، که گنبد سبز را از روی عناد با قدرت خدای و تحقیر کعبه حرام بنیان کرد. خدا فرعون را وقتی به عقوبت گرفت که گفت، پروردگار والای شما منم. شایسته ترین کسان برای قیام به کار این دین، فرزندان مهاجران و انصار که با آن ها همیاری کرده اند، می باشند. خدایا اینان حرام تو را حلال کرده اند و حلال تو را حرام. و کسی را که بیم داده ای امان داده اند و کسی را که امان داده ای بیم. کسی از آن ها را به جای مگذار. ای مردمان! به خدا میان شما قیام کردم، نه از آن رو که شما صاحبان قدرت و صلابتید، بلکه شما را بر خویش برگزیدم. به خدا به این کار نپرداختم مگر که در همه شهرها که خدا را می پرستند برای من بیعت گرفته اند (2)

این خطبه، اهداف اصلی قیام محمد را روشن می کند و از نیت های سالم وی پرده بر می دارد. ضمناً عمق و گستردگی تشکیلات و ارتباط او با انقلابیون سایر بلاد را مشخص می کند.

خبر قیام محمد توسط مردی از خاندان اویس بن ابی سرح، در کوفه به منصور رسید. وی ابتدا نگران شد، اما وقتی مشاوران او از غیب و شهود برایش حدیث و روایت ساختند و امیدوارش کردند گفت: «به خدا، روباه را از سوراخش بیرون کشیدم، و اگر راست بگویید که او در مدینه قیام کرده است به خدا من او را کشته ام (3)».

منصور وقتی توان فکری خود را بازیافت به تطمیع و تهدید محمد پرداخت و با فرستادن نامه های فراوان، او را به تسلیم ترغیب کرد و گویا باب نامه نگاری را منصور باز


1) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 250 و نیز انساب الاشراف بلاذری، ج 3، ص 49.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 145ه . ق. و نیز بلاذری: انساب الاشراف، ج 3، ص 92.

3) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 252.

کرده باشد (1). او در نخستین نامه اش، محمد را به فساد در روی زمین و نبرد با خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله) متهم کرده و می گوید: اگر توبه کند به او امان خواهد داد و خود و خاندانش آزاد خواهند بود و کلیه افرادی را که با او همراهی کرده اند خواهد بخشید و برای او مقرری معادل هزار هزار در هم قرار خواهد داد. وی در نامه اش، نام خود را «عبدالله امیرالمؤمنان» و بنده خدا ذکر کرده و از ذکر عنوان رسمی خودداری می کند.

محمد در پاسخ نامۀ او، متن مفصلی را نگاشت و برایش فرستاد که محورهای قابل توجهی در آن دیده می شود:

1- منصور به فساد و تباهی و تفرقه بین مردم متهم شده و به «فرعون» تشبیه شده است.

2- محمد در این نامه به سوء استفادۀ عباسیان از نام پیامبر (صلی الله علیه و آله) و چگونگی دعوت آن ها در رسیدن به قدرت اشاره می کند.

3- این که خلافت، حق خاندان علی (علیه السلام) است نه بنی عباس مورد تأکید قرار گرفته است.

4- تذکر در مورد بزرگان خاندانش از جمله محمد (صلی الله علیه و آله)، علی (علیه السلام)، فاطمه (سلام الله علیها)، حسن و حسین (علیهما السلام) که در پی آن، جایگاه و موقعیت محمد بن عبدالله نیز به تبع آن ها ارتقا می یابد.

5- دادن امان به منصور به جز حدی از حدود الهی و حقی از حقوق مسلمین که بر ذمه اوست.

6- اشاره به پیمان شکنی منصور.

جالب این است که پس از این که محمد در حد مشروع به منصور امان می دهد، خیانت او در امان های قبلی را به سخریه می گیرد و چنین می گوید:

أَمَّا قَوْلُكَ عَنْ الامان فاىّ الامانات تعطینی أَمَانُ عمک عبدالله بْنِ علی أَوْ أَمَانُ ابی مُسْلِمٍ أَوْ أَمَانُ ابْنِ هبيره وَ السَّلَامُ (2). منصور در پاسخ نامۀ محمد، متن مفصلی نوشت و ادعاهای محمد را زیر سؤال برد و


1) برای آگاهی از متن کامل مكاتبات محمد بن عبدالله با منصور به ضمایم کتاب و نیز بلاذری: انساب الاشراف، ج 3، ص 95 تا 98 مراجعه شود.

2) ابن جوزى: تذكرة الخواص، ص 201. «اى منصور! اما گفته ات دربارۀ امان، کدام یک از امانهایت را به من اعطا خواهی کرد؟ امانِ عمویت عبدالله بن علی (که آن را شکستی) یا امان ابو مسلم، یا امان ابن هبيره؟ و السلام.»

رد کرد. مواردی در نامه منصور مشهود است که به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

1- دربارۀ قرابت عمو که بالاتر از قرابت با مادر و زنان است تأکید می کند و این رسم عصر جاهلیت را یادآور می شود و بدین ترتیب، عباس را اولی بر فاطمه (سلام الله علیها) می داند و خود و خاندانش را برای خلافت رسول الله (صلی الله علیه و آله) صاحب حق می شناسد.

2- عباس عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله) را جزو مسلمین صدر و از نخستین ایمان آورندگان در جلسه انذار عشیره می داند!

3- می کوشد بین دو شعبه از فرزندان علی (علیه السلام) یعنی سادات حسنی و حسینی اختلاف اندازد و آن ها را برتر از محمد نفس زکیه و پدرانش معرفی کند.

4- در بیشتر جاهای نامه از حضرت علی (علیه السلام) و شیوه حکومتی او و نیز امام حسن (علیه السلام) انتقاد می کند و حتی خلفای راشدین را بالاتر از آن ها می داند.

5- ادعا می کند که امام حسن (علیه السلام) خلافت را به معاویه فروخته است و فرزندان او حقی در آن ندارند.

6- مدعى است که پس از قیام امام حسین (علیه السلام)، شیعیان در زحمت بوده اند و عباسیان نه تنها از نام شیعه و خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) در رسیدن به حکومت سوء استفاده نکرده اند، بلکه علویان را از قید و بند آزار و اذیت امویان رهانیده اند.

7- سرانجام، برای این که برتری و اولویت خود بر محمد بن عبدالله را اثبات کند به دوره جاهلیت اشاره می کند و مدعی می شود که هزینه زندگی فرزندان ابو طالب بر عهده عباس بوده و سقایت حج و پرده داری کعبه در عصر جاهلی را نشانه حاکمیت در پیش از اسلام تا زمان خود می داند!

با پایان مکاتبات و نومید شدن طرفین از مصالحه، مقدمات لازم برای درگیری و جنگ نهایی آماده شد. اما پیش از تشریح چگونگی درگیری ها، مناسب است مروری بر دوران کوتاه هفتاد و پنج روزۀ حکومت محمد بن عبدالله در مدینه داشته باشیم.

حکومت عادلانه محمد بن عبدالله از اول رجب سال 145 هجری قمری در مدینه آغاز شد، اما متأسفانه پس از دو ماه و نیم با مرگ خونین وی به پایان رسید و همین زمان کوتاه، دلیل روشنی برای شناخت سیره عملی و افکار رهبر قیام علوی بر ضد عباسیان است.

پس از این که محمّد خطبه حکومت را خواند و مردم، نماز صبح را به پایان رساندند، همگی با میل و رضا با او بیعت کردند. وی عثمان از نوادگان زبیر را عامل مدینه کرد و

منصب قضا را به عبدالعزیز بن مطلّب مخزومی سپرد. نگهبانی شهر به ابوالقلمس (عثمان ابن عبیدالله) از نوادگان عمر بن خطاب واگذار شد و دیوان مقرری را عبدالله، نوادۀ موربن مخرمه بر عهده گرفت.

اکثر بزرگان مدینه، جز چند نفر از جمله ضحاک بن عبدالله بن منذر و ابوسلمه بن عبیدالله و حبیب بن ثابت زبیری با او بیعت کردند (1).

از جمله کسانی که قیام محمد را یاری دادند، مالک بن انس، فقیه سنی مذهب بود که مردم را از قید بیعت با منصور رها ساخت و گفت: «چون مردم به اجبار با او بیعت کرده اند می توانند آن را بشکنند (2)» و این اظهار نظر، موجب حمایت همگانی مردم از محمد شد. سابقه درخشان محمد و شیوۀ عملی او و انتسابش به خاندان رسالت نیز برایش مقبولیت تام و تمامی نزد مردم به وجود آورد (3). ابن العماد حنبلی در این زمینه می گوید:

«مردم او را بسیار دوست می داشتند به جهت کمال جهت کمال و خصال برترش، زیرا بسیار در خّلق و خُلق، شبیه پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود و اسم او و اسم پدرش نیز شبیه پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود (4)

از نخستین اقدامات محمد بن عبدالله، آزادسازی برادرش موسی بن عبدالله معروف به «الجون» بود. او از معدود کسانی است که پس از قیام های مکرر برادرانش تا مدتی زنده بود و به مرگ طبیعی درگذشت. موسی ابتدا جزو دستگیرشدگان علوی نزد منصور برده شد. خلیفه، او را تازیانه زد و گفت: به شرطی تو را آزاد می کنم که برادرانت را به تسلیم واداری. موسی به اشارهٔ پدرش با نامه ای که مضمون ظاهری آن، حاکی از تسلیم شدن بود از کوفه عازم مدینه شد. اما در باطن، عبدالله محض به او دستور داده بود که برادرانش را به قيام تشویق کند. منصور که از کارهای او هیچ نتیجه ای ندید، بار دیگر به ریاح بن عثمان حاکم مدینه دستور داد او را تحت الحفظ به کوفه بفرستد. ریاح به محافظان موسی گفته بود که اگر سوارانی از سوی مدینه به سمت شما آمدند، موسی را گردن زنید، و اگر کسانی را از سمت عراق دیدید، شاید از جانب خلیفه باشند. همان شبی که موسی روانهٔ کوفه شد، محمد قیام کرد، و شاید یکی از علت های قیام زودهنگام وی، رهایی برادرش از مرگ بود.


1) شوشتری: مجالس المومنین، ج 2، ص 260.

2) سيوطى: تاريخ الخلفاء، ص 260. ابن كثير: البدایه و النهايه، ج 1، ص 174.

3) بلاذری در انساب الاشراف، ج 3، ص 103 می گوید که «محمد در مدینه با حُسن سیره عمل کرد».

4) ابن العماد: شذرات الذهب، ج 1، ص 213.

از سوی دیگر، علت اعزام سریع موسی توسط ریاح بن عثمان نیز احتمالاً آگاهی وی از قیام زودرس محمد بوده است. در هر حال، ابن خضیر، یار وفادار محمد، با ترفندی از مدینه حرکت کرد و از راه عراق، خود را به موسی و نگهبانانش رساند و او را نجات داد و نزد برادرش بازگرداند.

محمد بن عبدالله - همان گونه که شیوۀ حاکمان است - عده ای از یاران مورد اعتمادش را به عنوان والی به اطراف و اکناف فرستاد که از جمله آن ها حسن بن معاوية بن عبدالله جعفر بن ابی طالب را به همراهی چند تن به مکه اعزام داشت. برادرش موسی را همراه «رزام» به شام گسیل کرد و حکومت بصره را به برادر دیگرش ابراهیم سپرد. البته این در حالی است که برخی از مورخان نوشته اند، ابراهیم هنگام قیام محمد در بصره بود، تا خبر شهادتش به او رسید و سپس در آن شهر قیام کرد و قاسم بن اسحاق را به عنوان حاکم یمن منصوب کرد (1).

برخی از یاران محمد بن عبدالله پس از قیام در مدینه - به روایت ابن اثیر و طبری - افراد زیر بوده اند:

موسی و ابراهیم، برادرانش از سادات حسنی

موسی و عبدالله فرزندان حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)

حسین و عیسی فرزندان زید بن على بن الحسين (علیه السلام)

علی و زید. فرزندان حسن بن زید بن حسن (علیه السلام)، در حالی که پدرشان حسن ابن زید از هواداران منصور خلیفۀ عباسی بود!

حسن و صالح فرزندان معاوية بن عبدالله بن جعفر بن أبي طالب.

محمد بن عجلان.

عیسی و عثمان فرزندان خضیر، از یاران با وفای او بودند.

عبدالعزيز بن عبیدالله بن عمر بن خطاب معروف به ابوالقلمس.

ابراهيم بن جعفر بن مصعب بن الزبير.

جهم بن عثمان.

حوّات بن بکیر، رئیس پیادگان در سپاه محمد (2).


1) ابن اثیر: الکامل، وقایع سال 145ه . ق .

2) برای آگاهی بیشتر در این زمینه، رک: ابن اثیر: الكامل، وقایع سال 145 و اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 263 تا 280 و نیز تاریخ طبری، وقایع سال 145ه . ق .

در میان قبایل نیز جهینه، مزینه، بنی سلیم و بنی بکر از محمد حمایت می کردند. از جمله فرستادگان محمد، حسن بن معاویه بود که توانست با هفتاد تن از نیروهای اعزامی در برابر دو هزار و هفتصد تن از سپاه «سری بن عبدالله» حاکم مکه به پیروزی برسد و شهر را تصرف کند. امّا موسی که همراه عبدالله بن جعفر و «رزام» وابسته «ابن قسری» به سوی شام رفته بود، به محمد خبر داد که مردم این جا به هیچ وجه با او هم داستان نیستند و وی از جان خود بیمناک است و بهترین سخنی که او از مردم شام شنیده، این است که: «به خدا، از بلیّه به تنگ آمده ایم!».

سرانجام قیام محمد بن عبدالله

زمانی که خبر قیام محمد بن عبدالله و ماجرای اعزام والیان او به منصور خلیفۀ عباسی رسید، با عمویش عبدالله بن علی که بر ضد او خروج کرده بود و در زندان منصور به سر می برد به مشورت پرداخت و عبدالله به او گفت: «پول ها را میان سپاهیان تقسیم کن، اگر پیروز شدی که جبران می شود، و اگر شکست خوردی، پول ها به دست دشمن نمی افتد. ضمناً کوفه را که محل شیعیان است هر چه زودتر محاصره کن» منصور به این سفارش ها عمل کرد (1). وی سپس ولیعهد خود، عیسی بن موسی را به جنگ محمد فرستاد. هدف او از اعزام عیسی این بود که شاید بتواند از شرّ هر دوی آنان - محمد که علیه او شورش کرده بود و عیسی که ولیعهد تحمیلی اش به شمار می آمد - رهایی یابد (2).

ابو جعفر منصور - خلیفۀ عباسی - هنگام وداع با ولیعهدش عیسی به او سفارش کرد که: «اگر بر محمد دست یافتی، شمشیرت را غلاف کن و همه را امان بده. اگر نهان شد، او را امان بده تا وی را نزد تو آورند». وی محمد پسر سفاح را با جمعی از سپاهیان خراسان همراه عیسی کرد و حمید بن قحطبه را نیز بر مقدمۀ عیسی قرار داد و سلاح و آذوقه فراوان برای آن ها فراهم ساخت؛ تعداد سپاه آن ها را تا چهار هزار سواره و دو هزار پیاده برآورد کرده اند.

منصور در نامه ای به عیسی تأکید کرد: هر کس از خاندان ابو طالب نزد تو آمد، نامش را برای من بنویس، و هر کس که نیامد، مالش را بگیر. بر همین اساس بود که وی، اموال


1) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 253.

2) تاریخ طبری: وقایع سال 145 ه . ق.

حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) را مصادره کرد.

از جمله کسانی که همراه عیسی به مدینه اعزام شدند، می توان از قاسم بن حسن، عبدالله بن معاويه، ابو العسكر، كثير بن حصين، حميد بن قحطبه، ابوالكرام جعفری و ابن اصم نام برد. عیسی در حالی خود را به مدینه رساند که «داوود بن کرز» در پهلوی چپ، «میثم بن شعبه» دنباله دار سپاه، حمید بن قحطبه در پیشاپیش و محمد پسر ابوالعباس در جناح راست سپاه قرار داشتند.

اقدامات عیسی، شامل چند مرحله بود:

1- فرستادن نامه برای محمد و کوشش برای تهدید و تطمیع و تسلیم او با دادن امان نامه.

2- ارسال نامه به بزرگان مدینه و درخواست انصراف از همکاری با محمد.

3- به راه انداختن جنگ تبلیغاتی علیه مردم مدینه به منظور وادار کردن آن ها به تسلیم.

4- بر پا کردن اردو، در حوالی مدینه.

5- سرانجام حمله به شهر.

چون خبر حرکت عیسی در مدینه به محمد بن عبدالله رسید با یارانش پیرامون چگونگی رویارویی با دشمن - جنگ در خارج شهر یا سنگرسازی در درون مدینه - به رایزنی پرداخت. هر یک از یاران، سخنی گفت و «بنی شجاع» با استناد به اقدام رسول الله (صلی الله علیه و آله)، حفر خندق را پیشنهاد کردند و محمد نیز پذیرفت و گفت: «در خندق زدن از کار پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) تبعیت می کنم. هیچ کس مرا از آن باز ندارد که رها نخواهم کرد». او شروع به حفر خندق کرد و در این کار، هزار و صد نفر او را یاری دادند (1).

اقدام بعدی محمد، تشویق و تهییج مردم مدینه در رویارویی با عیسی بن موسی بود. وقتی عیسی در «اعوص» منطقه ای در حوالی مدینه فرود آمد و اردو زد، محمد بر منبر رفت، حمد خدا کرد و گفت:

«دشمن خدا و دشمن شما - عیسی بن موسی - در «اعوص» فرود آمده است. شایسته ترین کسان برای برپا داشتن این دین [اسلام] ابنای مهاجران نخستین اند، و ابنای انصار که همیاری کرده اند و ... اینک دشمن نزدیک شماست با شمار بسیار پیروزی از جانب خداست و کار به دست اوست. چنان می بینم که اجازه تان دهم و گذرگاه ها را به


1) ابن جوزی: تذکرة الخواص، ص 202.

رویتان بگشایم. هر که می خواهد بماند، بماند. و هر که می خواهد برود، برود (1)».

بدین صورت، مردم مدینه دو دسته شدند. عده ای ماندند و محمد را در نبرد با عیسی یاری دادند و گروهی قصد خروج کردند. نمونه های فراوانی از قوت یا ضعف روحیه مردم مدینه در منابع تاریخی ذکر شده است. از جمله فداکاری های مردم مدینه، زمانی بود که عیسی بن موسی، پیش از آغاز جنگ برای ابراز قدرت و ایجاد رعب و وحشت با پانصد تن به سوی مدینه آمد و در حالی که پرچمی در دست داشت به مردم امان می داد که یا به مسجد روند، یا از شهر بیرون شوند و یا در خانه خویش پنهان گردند و محمد را تنها گذارند. اما جمعی از مردم به او دشنام و ناسزا دادند و گفتند: «ای پسر فلان برو!». آن ها سپس به سوی عیسی تیر انداختند و گفتند: «پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله) با ماست و ما با اوییم (2)». پس از تمام ترفندهایی که عیسی به کار برد، فقط عده کمی از مردم مدینه - آن هم به طور مخفیانه - نزد او رفتند و دیگران حاضر به تسلیم کردن محمد و شهر به او نشدند و بدین جهت، چاره ای جز درگیری باقی نماند. بر این اساس، در روز دوشنبه چهاردهم یا پانزدهم رمضان سال 145 هجری درگیری قطعی بین سپاه حق و باطل در گرفت. عباسیان از شیوه های گوناگونی در جنگ استفاده کردند، از جمله:

1- بستن گذرگاه ها و محاصره مدینه به جز یک راه برای خروج مردم (مسجد ابی الجراح).

2- محاصره اقتصادی شهر مدینه.

3- اعزام پیک ها و نمایندگان سیاسی برای تطمیع و تهدید بزرگان شهر و یاران محمد.

4- به راه انداختن جنگ تبلیغاتی علیه مردم و اعزام گروه های چند صد نفره برای برآورد اوضاع شهر و دادن امان به مردم.

5- پرتاب سنگ از کوه ها و بلندی ها به درون شهر.

6- پر کردن خندق ها با جهاز شترها، پالان اسب ها و عبور از آن.

7- جنگ تن به تن در کوچه ها و خیابان های شهر.

سپاه محمد که به هنگام نبرد، حدود 316 تن بود و بقیه از پیرامون او پراکنده شده بودند، تنها به دفاع خیابانی در مقابل یورش وحشیانه و نابرابر دشمن پرداخت. سپاه


1) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق.

2)

عیسی ابتدا به «فید» رسید و از آن جا به «اعوص» و سپس به «جرف» و «بطحا» حرکت کرد (1). در همین محل، جنگی تن به تن بین «ابوالقلمس» نوادۀ عمر خلیفه دوم و «اسد» از سپاهیان عیسی در گرفت و اسد شکست خورد. لذا حمید بن قحطبه با یک صد نفر تا دیوار خندق پیش رفت و قسمتی از آن را با اشیایی که همراه داشتند پر کردند و پس از تخریب دیواری را که مجاهدان علوی در پشت آن سنگر گرفته بودند، وارد شهر شدند. محمد و یارانش، عده زیادی از سپاهیان منصور را کشتند و همراهان حمید بن قحطبه را به سختی در هم کوبیدند. هر چند دلاوری محمد، باعث کشته شدن گروهی از هواداران خلیفه گردید. اما کثرت مهاجمان به حدی بود که عرصه را بر محمد و یارانش تنگ کرد (2). در این میان، عیسی بن خضیر، یار فداکار محمد، او را سوگند داد که به سوی بصره رود، اما محمد در پاسخ گفت:

«هرگز نمی خواهم شما دوبار به من مبتلا و دچار شوید. تو به هر جایی که می خواهی برو، ولی اگر من بیرون بروم اهل مدینه کشته خواهند شد. به خدا بر نمی گردم تا کشته شوم یا بکشم».

و این، اوج صفای درونی و خلوص نیت محمد را می رساند. شعار محمد و یارانش در روز نبرد، «آحَدْ - اَحَدٌ» شعار پیامبر (صلی الله علیه و آله) در صدر اسلام بود. هنگامی که محمد از شکست خویش اطمینان یافت، غسل و حنوط کرد و دستور داد تا دفترها را آتش بزنند که مبادا اسامی کسانی که با او بیعت کرده اند به دست منصور بیفتد و آن ها را مورد اذیت و آزار قرار دهد. از سوی دیگر، ابن خضیر به زندان رفت و ریاح بن عثمان حاکم مدینه را که در آن جا بازداشت بود، کشت و به محمد پیوست. در این هنگام، عیسی بن موسی با گروهی از اطرافیانش بر بالای کوه «سلع» رفتند و از آن جا به سوی مدینه سرازیر شدند. همزمان با یورش عیسی و همراهانش به مدینه، اسماء دختر حسن بن عبدالله بن عبیدالله بن عباس به غلامش دستور داد که مقنعۀ سیاهی بر بالای مسجد نصب کند و فریاد بزند که: «صاحبان آمدند» و بدین ترتیب، روحیه یاران محمد تضعیف شد و گریختند. از سوی دیگر، بنی ابی عمر و غفاری، راهی از محلهٔ خود برای پیروان حمید بن قحطبه گشودند و آن ها خود را


1) ابن اثیر: الکامل، وقایع سال 145 هجری.

2) فضیلت الشامی در کتاب تاریخ زیدیه به نقل از الحدائق الورديه، ج 1، ص 167 می گوید که: «پرچم سپاه محمد در آن روز در دست «حسن افطس» نوه امام زین العابدین (علیه السلام) بود. ر.ک: تاریخ زیدیه در قرن دوم و سوم، ترجمه سید محمد تقی ثقفی، انتشارات دانشگاه شیراز، ص 125.

به محمد و یارانش رساندند و نبرد تن به تن آغاز شد.

محمد و ابن خضیر در حالی که هیچ فرد دیگری با آن ها نبود و مرتب از طرف حمید بن قحطبه به آنان پیشنهاد امان می شد، به نبرد جانانه خود ادامه دادند؛ محمّد در حالی که در آخرین لحظه ها می گفت: «وای بر شما، من فرزند پیامبر شما و مجروح و مظلومم». جان پاکش را در راه خدا داد، که رحمت و رضوان خدا بر او باد.

پس از کشته شدن محمد و ابن خضیر، پرچمی از سوی عیسی برافراشته شد و منادی ندا داد که: «هر که زیر این پرچم پناه ببرد در امان خواهد بود.» آن گاه یاران و پیروان محمد بن عبدالله را دستگیر کردند و در محلی به نام «ثنية الوداع» به دار آویختند و نگهبانانی گماشتند تا جنازه های کشته شدگان را پایین نیاورند. امّا جماعتی شبانه پیکر ابن خضیر را پایین آوردند و به خاک سپردند و عیسی بن موسی که خود را نماینده سیاه اسلام می دانست [!] بقیهٔ جنازه ها را در گورستان یهودیان شهر رها کرد و در خندقی روی هم ریخت. جنازه محمد به درخواست خواهرش زینب در قبرستان بقیع دفن شد، امّا سرِ او را نزد منصور فرستادند و او دستور داد سر را در شهرهای مختلف بگردانند تا مردم از سركوب قيام محمد بن عبدالله آگاه شوند. این در حالی بود که پیش از این، سر محمد بن عبدالله عثمانی را به جای سرِ «نفس زکیه» به شهرها فرستاده بود تا مبادا آن ها شورش کنند. وقتی منصور سرِ محمد را نزد پدرش عبدالله محض (1)فرستاد، وی گفت:

يَرْحَمَكَ الله لَقَدْ قَتَلوْک قوامًا صوامًا (2). و هنگامی که ابراهیم از کشته شدن برادرش آگاهی یافت، این شعر را خواند (3):

سابكيك بِالْبَيْضِ الصفاح وَ بالقنا - فَانٍ بِهَا مَا يُدْرِكُ الطَّالِبُ الوترا ... وَ لَكِنَّ أَرْوَى النَّفْسِ مِنًى بقارة - فِى قطرى كتابهتها جَمْراً (4)


1) ابن حجر عسقلانی درج 5 تهذيب التهذيب ص 187 می گوید: عبدالله محض هنگام مرگ هفتاد سال داشت و پیش از مرگ پسرش محمد از دنیا رفت تهذیب التهذیب، چاپ حیدرآباد دکن سال 1326 ه . ق.

2) شوشتری: مجالس المؤمنين، ج 3، ص 261.

3) ابن عنبه: عمدة الطالب ص 125 و نیز ر.ک: اصفهانی، مقاتل الطالبيين، ص 290 با تفاوت هایی در نقل. ضمناً فضیلت الشامی در ص 135 تاریخ زیدیه در قرن دوم و سوم شعر دیگری با مضمون دیگر از ابراهیم در رثای محمد نقل کرده است.

4) «برای تو با شمشیرهای تیز و نیزه ها گریه خواهم کرد، زیرا به وسیله آن هاست که می توان انتقام گرفت و خون خواهی کرد، بلکه من سوز دل را با حمله و یورشی شفا دهم که از هر سو در میان لشکر دشمن آتش افکنم».

متأسفانه حکومت محمد در مدینه بیش از چند ماه به طول نینجامید و پیش از آن که قیامش سامانی بگیرد، با حمله سپاهیان عباسی، همراه یاران باوفایش کشته شد و قیام با ناکامی روبه رو شد، هر چند که راه او بارها در نقاط دیگر استمرار یافت.

علت شکست قیام محمد بن عبدالله را شاید بتوان در موارد زیر خلاصه کرد:

1- اقدام و قیام زودرس محمد بدون اعلام آمادگی در سایر شهرها از جمله بصره.

2- عدم برآورد صحیح محمد از سپاه و یاران خود در مقابل تجهیزات و امکانات انسانی و مالی حکومت.

3- انتخاب نابجای مدینه به عنوان مرکز قیام، در حالی که این شهر از حیث نیرو و امکانات و نیز موقعیت استراتژیک، آمادگی دفاع در مقابل سپاه عباسی را نداشت.

4- تقسیم سپاه و امکانات محمد بین شهرهای مکه، مدینه، شام و یمن.

5- برتری سپاه دشمن از لحاظ تعداد و تجهیزات و نیز برتری سواره نظام دشمن.

6- گزینش شیوه قلعه نشینی و صدور اجازه خروج برای مردم مدینه از سوی محمد که منجر به تخلیه شهر و سهولت حملهٔ دشمن به آن شد.

7- استفاده های مکرر دشمن از حیله های جنگی، همانند برافراشتن پرچم سیاه، گذر از خندق، حمله از کوه و پرتاب سنگ از بلندی ها.

8- به کارگیری جنگی روانی و تبلیغاتی علیه مردم مدینه توسط سپاه عباسی.

در هر حال، برگ خونین دیگری از اوراق جاودان انقلاب های مقدس شیعه در سال 145 هجری قمری در مدینة النبی ورق خورد و یکی دیگر از فرزندان پاک رسول الله (صلی الله علیه و آله) در راه دفاع از ارزش های انقلابی اسلام، جان به جان آفرین تسلیم کرد.

فصل سوم: قیام ابراهیم بن عبدالله در سال 145 هجری

اشاره

کیفیت و چگونگی قیام

اشاره

دومین قیامی که در عصر منصور، خلیفۀ عباسی تحقق یافت، خروج ابراهيم بن عبدالله ابن حسن بن حسن (علیه السلام) بود. وی برادر محمد نفس زکیه بود که ابتدا برای او دعوت می کرد و پس از شهادت برادر، برای خویش به دعوت پرداخت (1).

قیام ابراهیم، هر چند قیام مستقلی است، اما در حقیقت، حرکت و خروج وی در امتداد حرکت کلی سادات حسنی و برادرش محمد به حساب می آید، به ویژه آن که قیام هر دو برادر در یک سال و با یک بهانه شروع شد و به انجام رسید. قیام ابراهیم در اول ماه رمضان سال 145 هجری و شهادت وی در ماه ذیحجة الحرام همان سال صورت گرفت و هنگام مرگ، چهل و هشت سال داشت.

كنية ابراهيم بن عبدالله، «ابو الفرج (2)» بود و این کنیه را کسانی بر می گزیدند که نامشان ابراهیم بود و از فرزندان ابوطالب به شمار می آمدند (3). شروع قیام ابراهیم همزمان با آغاز حرکت محمد است و به تشکیل «انجمن ابواء» و پس از به قدرت رسیدن عباسیان باز می گردد. او نیز همانند برادرش محمد در دورۀ سفاح (نخستین خلیفه عباسی) کم تر به حضور خلیفه می رفت و هر چند که نام او و محمد، در ردیف افرادی که اندیشه هایی در سر دارند بر سر زبان ها افتاده بود، اما دوره کوتاه حکومت سفاح، مهلتی برای درگیری بین طرفین ایجاد نکرد. لیکن منصور که از عاقبت کار این دو برادر هراس داشت به محض رسیدن به خلافت به جست و جوی آنان پرداخت.


1) یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 371.

2) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 255.

3) رجال ابن داوود، ابراهیم را از اصحاب امام صادق (علیه السلام) و در طبقه محمد و حسین ذکر کرده است. رک: رجال ابن داوود، تصحیح جلال الدین حسینی، انتشارات دانشگاه تهران، ص 16.

ابراهیم و محمد، متواری شدند و مدتی به زندگی پنهانی روی آوردند؛ به نظر می رسد که این اختفا از دومین سال حکومت منصور و تقریبا از سال 140 هجری شروع شده باشد. آن چه از خط سیر ابراهیم در دورهٔ اختفا، در کتاب های تاریخ و رجال یافت می شود، فهرست نامتجانسی از شهرهای ایران و عراق و حجاز را در بر می گیرد. کنیزی که از کودک او نگهداری می کرده و در دوران زندگی مخفیانه ابراهیم، همراه او بوده است نقل می کند که مدت پنج سال در یک جا آرام نگرفته و گاهی در فارس و زمانی در کرمان و جبل و حجاز و یمن بوده است (1).

ابوالفرج اصفهانی مسیر حرکت ابراهیم در این دوره را در شهرهای موصل، انبار، مداین، نیل، واسط و بصره ترسیم کرده است (2). در تمام این مدت، جاسوسان و والیان منصور در تعقیب ابراهیم بودند و او از این فرصت برای تبلیغ به نفع خاندان علی (علیه السلام) و برادرش محمد و تشریح مظالم و ستمگری های عباسیان بیشترین بهره را برد.

زمانی که سادات حسنی به دستور منصور دستگیر شدند، وی از ترس به دام افتادن از حجاز خارج شد و به گونه ای که گفته شده است به یمن و عدن رفت و از آن جا به شهرهای دیگر سفر کرد. منابع تاریخی از این سال ها به عنوان دورۀ سخت و مشقت بار برای ابراهیم یاد کرده اند؛ به ویژه آن که دایره محاصره و تعقیب او هر روز تنگ تر می شده است.

طبری نقل می کند که ابراهیم، حتی زمانی را در بغداد و در اردوگاه منصور سپری کرد. و چون خلیفه از وجود او آگاهی یافت، ناگزیر با ترفند خاصی در هیأت یک غلام به همراه ولی خویش از چنگ منصور و مأموران و جاسوسانش گریخت و به «عبدسی» (3)و سپس به بصره رفت و بدین ترتیب توانست با فریب مأموران عباسی، مدتی را در حوالی بصره و در منزل هواداران خویش به طور پنهانی زندگی کند (4). در این که ابراهیم چه مدتی را در نزدیکی بصره گذرانده و یا در داخل شهر به سر برده است، اطلاع چندان دقیقی در دست نیست، ولی نباید این مدت از یک سال تجاوز کند و کمتر از چند ماه باشد. زیرا شواهدی وجود دارد که منصور پیش از قیام ابراهیم در بصره، جعفر و محمد فرزندان سلیمان را


1) تاریخ طبری، وقایع سال 145ه . ق.

2) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 297.

3) «عبدسی» روستایی بوده است در کنار بصره و بین بصره و کوفه.

4) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق. و نیز ابن طباطبا: الفخرى ص 226 و تاریخ یعقوبی ج 2، ص 369.

برای دستگیری او به آن شهر فرستاد، امّا آن ها زمانی به بصره رسیدند که قیام ابراهیم در شرف تکوین بود.

از سوی دیگر، استقبال و هواداری گسترده مردم بصره از ابراهیم، ناشی از تلاش و تبلیغات پیشین او در این شهر است و با روحیه ای که از مردم بصره سراغ می رود، بعید به نظر می رسد که آن ها بدون مقدمه از ابراهیم و قیامش استقبال و هواداری کرده باشند. ضمناً شواهد، گویای این واقعیت است که اهل حدیث معتزله که در بصره نفوذ داشتند توسط زیدیه از ابراهیم حمایت می کردند. بدین جهت، او ابتدا مدتی را در حومه بصره در منزل «ابوخروه» به سر برد، و در این مدت گروهی از مردم بصره که تعدادشان تا چهار هزار نفر ذکر شده و بیشتر آنان از هواداران زیدیه و معتزله شناخته شده اند، به ابراهیم پیوستند. چون آمد و رفت هواداران ابراهیم به خارج بصره مشکل بود، وی به خانه «ابومروان» که از اهالی نیشابور بود و در گورستان «بنی یشکر» واقع شده بود انتقال یافت (1). در این زمان بود که قیام محمد بن عبدالله و نیز اعزام محمد و جعفر فرزندان سلیمان به بصره از سوی خلیفه، باعث آشکار شدن قیام ابراهیم شد.

همان گونه که پیش از این گفته شد، قرار بود ابراهیم و محمد در یک زمان قیام کنند، اما نگرانی محمد از کشته شدن پدر و بستگانش در زندان هاشمیهٔ کوفه، او را به قیامی زود - هنگام واداشت. ضمن این که ابراهیم نیز در این زمان در حال بیماری در بصره بود و نتوانست همزمان با برادرش خروج کند (2).

چون قیام محمد در آخر جمادی الآخر صورت گرفت و حکومتش در ماه های رجب، شعبان و تا نیمه رمضان به طول انجامید و در چهاردهم ماه رمضان به شهادت رسید و خبر شهادت در روز عید فطر یا چند روز پیش از آن به ابراهیم رسید و از سوی دیگر چون قیام ابراهیم نیز در اول ماه رمضان علنی شد، باید بین این دو قیام، دو ماه فاصله باشد، به ویژه آن که خبر قیام ابراهیم در بصره، پیش از شهادت و شکست محمد به مدینه رسید، و منابع تاریخی ذکر کرده اند که مردم به دستور محمد برای پیروزی ابراهیم و مردم بصره دعا کردند (3).

ابراهیم در شب دوشنبه اول ماه رمضان سال 145 هجری به همراه حدود ده تن از


1) تاریخ طبری: وقایع سال 145 ه . ق.

2) این عنبه: عمدة الطالب فى انساب آل ابی طالب، ص 125.

3) ابن كثير: البدايه والنهايه، ج 10، ص 87 و 91.

ياران اصلی خویش در گورستان «بنی یشکر» قیامش را آشکار کرد (1). وی و یارانش با فریاد تکبیر، سایر هواداران و هم پیمانان را آگاه می کردند. ضمن این که گفته شده است، برافروختن آتش، وسیلهٔ دیگری برای آگاه ساختن دیگران از آغاز قیام بوده است و هر دسته ای که می آمد آمد با صدای تکبیر، ورود و پیوستن خود به جمع را اعلام می کرد.

نخستین چیزی که به دست ابراهیم افتاد، اسبان و سلاح های سپاه بصره بود. او و یارانش تا بامداد دیگر، شهر را به تصرف درآوردند. ابراهیم، نماز صبح را در مسجد جامع بصره خواند و مردم با او بیعت کردند. گرچه منصور، قیام ابراهیم در بصره را حدس می زد و همان طور که قبلاً اشاره شد، سپاهی چند هزار نفره را به همراه محمد و جعفر فرزندان سلیمان برای جلوگیری از آن به بصره فرستاده بود، اما برابر نقل منابع موثق تاریخی، سفیان بن معاویه، حاکم بصره با ابراهیم و یارانش سر و سرّی داشت و آن ها را یاری می کرد، لذا در شب قیام، فرزندان سلیمان را از حرکت جدّی بازداشت و کار قیام کنندگان آسان شد.

زمانی که قیام کنندگان در کارشان توفیق یافتند، سفیان و دیگر مأموران حکومتی در دارالاماره محصور شدند و پس از مدتی از ابراهیم امان خواستند، که ابراهیم همه را امان داده، آزاد کرد و فقط برای حفظ ظاهر، سفیان را در قصر بازداشت کرد. طبق برخی دیگر از روایت ها، ضمن رها کردنش از او خواست بصره را ترک و شهر را به او واگذار کند (2). بدین ترتیب قیام ابراهیم در حرکت نخستین خود، سر و سامان گرفت و به پیروزی رسید.

حکومت ابراهيم بن عبدالله

پس از آن که ابراهیم بصره را به تصرف درآورد و بر سفيان بن معاویه و محمد بن سلیمان و برادرش جعفر غلبه یافت و آن ها را فراری داد به قصر حکومتی وارد شد (3). بنابر نقل تاریخ نویسان، مبلغی حدود سیصدهزار یا دو هزار هزار درهم در بیت المال بصره به دست ابراهیم افتاد که باعث رونق کارش شد. وی پول ها را نگه داشت و مقداری از آن ها را تقسیم کرد، به طوری که برای هر یک از یارانش پنجاه درهم مقرری قرار داد.


1) ابن عنبه: عمدة الطالب، ص 130، تاریخ طبری: وقایع سال 145 ه . ق. اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 299

2) تاریخ طبری: وقایع سال 145 ه . ق.

3) یافعی: مرآت الجنان، ج 1، ص 298.

فتح و ظفر و شادی ناشی از پیروزی، زمان زیادی دوام نیافت و خبر کشته شدن محمد و شکست قیام او در مدینه، سه روز پیش از عید فطر به ابراهیم رسید و او را محزون و دل شکسته ساخت، به گونه ای که در کار نبرد با منصور جدی تر و راغب تر شد.

ابراهیم پس از دریافت خبر شهادت برادرش محمد، شعری در رثای او خواند که پیش از این ذکر شد. وی به منبر رفت و با مردم بصره چنین گفت:

«خدایا، تو می دانی که محمد به خاطر تو خروج کرد و خواست تا این سیاه پوشان را براند، و بر آن بود تا حق تو را مقدم دارد. پس او را بیامرز و بر او درود و رحمت فرست و دار آخرت را برای او بهترین بازگشتگاه قرار ده (1)».

ابراهیم و محمد، کشته شدنشان را از پیش می دانستند و ابراهیم بارها انتظار خویش را پیوستن به برادرش اعلام کرد. گرچه ابراهیم در بصره قیام کرد و قیام او با حرکت برادرش در حجاز و شام همراه بود و عمل هر دو به شکست و شهادت انجامید، ولی شروع و ادامۀ کار ابراهیم، بسیار موفق تر از کار محمد بود. زیرا محمد فقط توانست مدینه و مکه را به تصرف درآورد. اما کار ابراهیم در بسیاری از شهرها چون مداین، سواد، فارس، اهواز، واسط، موصل و حتی کوفه پیشرفت کرد که در خصوص آن، بحث مختصری خواهیم داشت. اما پیش از آن، لازم است به شیوه حکومت و چگونگی اعزام کارگزاران او به نقاط مختلف اشاره کنیم.

ابراهیم به محض آن که به کار خود در بصره استحکام بخشید، با توجه به این که عده زیادی از بزرگان و فقها و زاهدان و محدثان شهرها با او بیعت کرده بودند از آن ها برای در دست گرفتن حکومت در سایر شهرها استفاده کرد. وی ابتدا «مغيرة بن فرع» را با پنجاه نفر به اهواز فرستاد و چون او توانست دویست تن از اهالی اهواز را با خود همراه سازد بر محمد بن حصین، والی آن جا حمله برد و او را شکست داد. منصور برای دفع مغیره و یارانش از «خازم بن خزیمه» که نزد پسرش مهدی در ری بود کمک خواست و او با چهار هزار سپاهی به اهواز رفت و در نبردی با «مغیره» او را شکست داد و سپاهیانش، شهر را به غارت بردند، این مسئله مقارن با شکست ابراهیم یا پس از آن بود (2).

دومین نقطه فارس بود که توسط فردی به نام «عمرو بن شداد» فتح شد، حاکمان آن


1) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 318.

2) تاریخ طبری: وقایع سال 145 ه . ق. و ر.ک: اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 303.

منطقه، اسماعیل و برادرش عبدالصمد پسران علی شکست خوردند و شهر به دست یاران ابراهيم افتاد. اما وقتی ابراهیم کشته شد، بزرگان فارس تصمیم گرفتند، عمروبن شداد را دستگیر کنند و نزد منصور بفرستند. عمرو که از موضوع مطلع شد، مخفیانه در حال راه پیمودن با اسب، یاران خود را آگاه ساخت و آنان در دره ای شبانه از چنگ آن ها گریختند و به کرمان رفتند، و پس از برداشتن مقداری پول، خود را به بصره رساندند. اما مخفیگاه عمرو بن شداد، پس از چندی شناخته شد و او توسط حاکم بصره به طرز فجیعی به قتل رسید (1).

از نقاط دیگری که به تصرف درآمد، شهر «واسط» (2)بود. این شهر، توسط «هارون بن سعد» که فقیهی سال خورده از اهالی کوفه بود و از یاران ابراهیم به شمار می آمد، فتح شد و مردم آن جا با تمام وجود از هارون و ابراهیم دفاع کردند. خلیفه، عامر بن اسماعیل را با پنج تا بیست هزار نفر برای نبرد به آن منطقه فرستاد (3)که جنگ های فراوانی بین او و مردم واسط در گرفت و چون فاتح مشخصی نداشت تا مرگ ابراهیم به طول انجامید و سرانجام پس از قتل ابراهیم و فرار هارون، مردم با عامر، صلح کردند و او نیز شهر را تصرف کرد و تمامی کسانی را که از شهر خارج شده بودند به قتل رساند.

علاوه بر فارس، اهواز و واسط که توسط فرستادگان ابراهیم فتح شد؛ شهرهایی چون کوفه و موصل نیز به هواداری از ابراهیم پرداختند. مردم کوفه، پیش از این به این اسم شهرت داشتند، به خصوص که زندانیان بنی هاشم در قصر «ابن هبیره» در حوالی کوفه با تحمل رنج و سختی و شکنجه به قتل می رسیدند و این بر احساسات کوفیان که همواره یاران نیمه راه علویان بودند می افزود.

زمانی که کار ابراهیم در بصره رونق گرفت، مشاوران منصور او را بر آن داشتند که هر چه زودتر از اردوگاه خود در بغداد حرکت کند و عازم کوفه شود. آن ها گفتند که کوفه دیگ جوشانی است که تو، سرپوش آنی، و بدین جهت منصور شخصاً بر کار کوفیان نظارت داشت. در منابع تاریخی از شیوۀ عمل منصور در سرکوب علویان و شیعیان کوفه و ایجاد


1) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 308.

2) واسط، موضعی بین کوفه و بصره بود که از هر یک از این دو شهر، پنجاه فرسخ فاصله داشت. ر.ک: مراصد الاطلاع تأليف ابن عبد الحق بغدادی، ج 3، ص 1419.

3) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق. البته بعید است که عده سپاهیان منصور تا این حد باشد، زیرا منصور از جهت سپاه در مضیقه بود.

جو رعب و وحشت در این شهر به تفصیل یاد شده است که چند نمونه از آن ذکر می شود:

1- منصور در کوفه حکومت نظامی اعلام و آمد و رفت شبانه را ممنوع کرد.

2- سپاهیان مزدوری از شام، روزها وارد شهر می شدند و شبانه می رفتند و بامداد روز بعد باز می گشتند، تا مردم گمان کنند گروه تازه ای به کوفه آمده است که این موضوع، نشان دهنده التهاب و هیجان مردم و کمی سپاه و یاران منصور بود.

3- سربازان منصور به منظور ترساندن کوفیان، شب ها در نقاط مختلف شهر، آتش می افروختند تا مردم گمان کنند سپاهیان زیادی در شهر هستند.

4- مردم کوفه را وادار به پوشیدن لباس سیاه کردند. گفته می شد که گروهی از ترس جان، لباسشان را با مرکب سیاه می کردند.

5- منصور به والی قادسیه مأموریت داده بود، کسانی را که مخفیانه از کوفه خارج می شوند و قصد دارند به کوفه بروند، دستگیر کند، که یک گروه دوازده نفری در این راه، جان باختند. (1)

حمایت مردمی از حکومت انقلابی بصره، منحصر به کوفه نبود؛ مردم موصل نیز در این راه، تلاشی در خور توجه داشتند. یکی از سرداران منصور، یک فروند کشتی را که از موصل عازم بصره بود متوقف کرد و تمام سرنشینان آن را کشت و سرهای آن ها را روی تپه های خاکی در کوفه در معرض تماشای همگان گذاشت. طبری نیز از قتل عام یک گروه پانصد نفری از مردم موصل، توسط سپاه «حرب راوندی» حکایت می کند (2).

پشتیبانی از حکومت ابراهیم، به قدری فراگیر و همگانی بود که بسیاری از علما و زاهدان و محدثان آن دوره را شامل می شود؛ از کسانی که در بصره یا در سپاه ابراهیم، او را یاری دادند می توان به افراد زیر اشاره کرد:

موسی نواده عبدالله خازم. ابو فروه که خانه خویش را در بصره در اختیار ابراهیم قرار داد. نميلة بن مره که جانشین ابراهیم در بصره بود. عفوالله بن سفیان که در دوره اختفا با ابراهیم بیعت کرد. عبدالواحد بن زیاد از سپاهیان و یاران او. عمر بن سلمه هجیمی، عبدالله ابن یحیی بن حصین که تمامی آن ها پیش از قیام با او بیعت کرده بودند.

مغيرة بن فرع، از جوان مردان عرب که نماینده ابراهیم در اهواز بود. ابو مروان که خانه


1) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق.

خویش در محلهٔ بنی پشکر را در اختیار ابراهیم قرار داد. عبدالرحمن بن حرب، عبدالله بن سفیان، بردبن لبید، که جناح چپ سپاه ابراهیم در دست او بود. عیسی بن زید بن علی بن حسین (علیه السلام) که یار هاشمی او و فرمانده جناح راست سپاه او بود و بشیر رحّال، یار فداکار و پیر عدالت خواهی که همراه ابراهیم در نبرد کشته شد.

علاوه بر افرادی که از آن ها نام بردیم، عده زیادی از مردم بصره با ابراهیم بیعت کردند که تعداد آنان را بین شصت هزار تا یک صد هزار تن دانسته اند (1). غیر از یاران و سپاهیان و مردم عادی که با ابراهیم بیعت کردند و یا به جانبداری از او پرداختند، عده زیادی از بزرگان و فقها نیز به یاری او برخاستند که اسامی برخی از آن ها از این قرار است:

1- عیسی بن موسی، معاذ بن معاذ، اسحاق بن يوسف، معاوية بن هاشم و جمع کثیری از فقها و قراء بصره که در قیام با او بودند (2).

2- هارون بن سعد که از اهالی کوفه بود و نمایندۀ ابراهیم در «واسط» شد و پس از مرگ ابراهیم تا آخرین روز حیاتش از دست مأموران منصور متواری بود.

3- سلام بن ابی واصل، سرپرست بیت المال ابراهیم، حمزة بن عطاء برنی و خلیفة بن حسان که همگی از یاران زیدبن علی (علیه السلام) به شمار می آمدند (3).

4- ابوداوود طُهوی، و لَبَطَه فرزند فرزدق که پیری روشن و حق جو بود.

5- عباد بن عوام، یزید بن هارون و میثم بن بشیر که توسط هارون بن سعد در واسط با یدین ابراهیم بیعت کردند و همگی از راویان ثقه و مورد اطمینان محسوب می شوند و «ابن حجر عسقلانی» در تهذیب التهذیب به نیکی از آنان یاد کرده و ایشان از امام صادق (علیه السلام) نقل حدیث می کرده اند (4).

6- مفضل بن محمد، اعمش بن مهران (5)، سعيد بن الحافظ، و عباد بن منصور القاضی (6).

7- گذشته از موارد فوق، ابو حنیفه فقیه و عالم بزرگ اهل سنت در کوفه از قیام ابراهیم


1) یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 370 و نیز اصفهانی در مقاتل الطالبیین از ص 329 تا 354 اسامی دانشمندان و افرادی که ابراهیم را یاری کردند آورده است.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق.

3) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 330.

4) همان منبع، ص 232.

5) محدث قمی: منتهی الآمال، ج 1، ص 279.

6) ابن عنبه: عمدة الطالب، ص 130.

دفاع کرد و به تشویق مردم برای خروج علیه منصور پرداخت. ابو حنیفه به ابراهیم نامه نوشت و به مردم می گفت: «ای کاش من به جای او بودم (1)». وی پسرش - حماد - را با چهار هزار در هم نزد ابراهیم فرستاد و گفت، اگر ودایع و امانت های مردم نزد من نبود، شخصاً برای یاری ابراهیم قیام می کردم (2). ابو حنیفه در کار دعوت برای ابراهیم، زحمت زیادی در کوفه کشید و به قول «العماد» کار او شبیه عمل مالک بن انس در مدینه به نفع محمد بن عبدالله بود و همو نقل می کند که:

«أبو اسحق القراري به ابو حنیفه گفت، آیا از خدا نترسیدی که فتوا به خروج دادی و برادرم در این راه کشته شد؟ و ابو حنیفه پاسخ داد: به خدا، همان طوری که عده ای در روز بدر کشته شدند، این نیز شعبه ای از آن روز است و نزد من «بدر صغری» است (3)».

سیوطی نقل کرده است:

«نامه ای که او به ابراهیم نوشته و در آن، نحوۀ جنگ با منصور را پیشنهاد کرده بود، به دست منصور افتاد و بدین جهت بر او خشم گرفت و در حالی که هفتاد سال داشت در سال 150 هجری یعنی پنج سال پس از قیام ابراهیم با سمّ و یا در زندان توسط منصور به قتل رسید (4).

واکنش خلافت بغداد و سرانجام قیام ابراهیم

در مبحث گذشته خواندیم، پیش از آن که ابراهیم، قیام خود را آشکار کند، منصور خلیفۀ عباسی، سپاهی مرکب از دو هزار تن را به فرماندهی محمد بن سلیمان و برادرش جعفر به بصره گسیل داشت. منابع تاریخی، انگیزه این اقدام را مشاوره منصور با افراد صاحب رأی و کار آزموده ذکر کرده اند. بر اساس مندرجات این منابع، مشاوران خلیفه او را به اعزام سپاه به بصره ترغیب کردند (5)و این امر، به خاطر آغاز قیام محمد بن عبدالله در مدینه بود و منصور، کوفه را شدیداً تحت کنترل داشت. شام، دل خوشی از طالبیان نداشت


1) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 329.

2) شوشتری: مجالس المؤمنين، ج 2، ص 262.

3) ابن العماد: شذرات الذهب، ج 1، ص 215 و نیز مقاتل الطالبيين، ص 338.

4) سیوطی: تاریخ الخلفاء، ص 261 و مقاتل الطالبيين، ص 340.

5) مسعودی: مروج الذهب، ج 2، ص 298.

و فقط بصره باقی می ماند. ضمن آن که باید بر این گمان سیاسی، اطلاعات سیستم منصور، را نیز افزود. در هر حال، این نیرو که بعداً توسط محمد و مجالد بن يزيد تقویت شد با همکاری مخفیانه والی بصره با ابراهیم ناکام ماند و فرزندان سلیمان که تاب مقاومت در خود ندیدند، متواری شدند و به سوی کوفه عقب نشستند.

منابع تاریخی، روحیه و حالت های منصور در این دوره را بسیار روشن توصیف کرده اند. وی که به منظور حفظ حکومت خویش از هیچ جنایتی دریغ نمی ورزید، اکنون پایه های حاکمیت خود را بسیار سست و لرزان می دید. از یک سو محمد در مدینه و از سوی دیگر، ابراهیم در بصره قیام کرده بودند. قیام کنندگان، شهرهای مکه، فارس، اهواز و واسط را در تصرف داشتند و در سایر شهرها نیز مردم به طرفداری از آن ها تحرکاتی می کردند، و از همه بدتر آن که منصور در پایتخت خویش - کوفه - هیچ گونه امن و قراری نداشت. لذا طبق نقل طبری، همواره در حال اضطراب و نگرانی بود (1)، حتی دخترانی را که برای ازدواج نزد وی آوردند نپذیرفت و کار را به خاتمه ماجرای ابراهیم موکول کرد. گفته شده است: منصور، شترانی در دروازه های مختلف کوفه آماده کرده بود تا به محض وصول خبر شکست سپاهش از ابراهیم به نقطه ای بگریزد.

علت نگرانی منصور از دو جهت بود: اول چهره روشن و منور قیام کنندگان و حقانیت آن ها که باعث حمایت عمومی مردم از آن ها می شد و دیگر، درگیری سپاه منصور در چند جبهه با مخالفان بود. منصور، سپاه و نیروی کافی برای مقابله با ابراهیم و حفظ کوفه نداشت، به طوری که طبری از زبان خود منصور، در مورد کمبود سپاهش می نویسد:

«... به خدا، در اردوگاه من به جز دو هزار کس نیست. سپاهم را پراکنده ام. سی هزار کس با مهدی در ری هستند، چهل هزار کس با محمد بن اشعث در افریقیه اند، بقیه با عیسی بن موسی هستند. به خدا، اگر از این به سلامت جستم، سی هزار کس را در اردوگاه خویش نگه می دارم ... (2)»

این موضوع با دو حادثه مقارن بود: اول این که سپاه عیسی بن موسی از کار محمد با پیروزی در مدینه فارغ شده بود و منصور می توانست آن را بار دیگر خرج ابراهیم کند و دوم این که، عده ای با نامه و پول از کوفه به بصره می رفتند و ابراهیم را تشویق می کردند که:


1) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق.

یک صد هزار شمشیر آماده استقبال از توست و فقط باید شخص تو را در کوفه ببینند تا قیام کنند و منصور را از خلافت خلع نمایند». آیا این خدعه ای بود تا ابراهیم را از دژ مستحکم خویش در بصره بیرون بکشند یا واقعاً کوفیان خواهان او بودند، مطلبی است که قضاوت دربارهٔ آن به علت کمبود اطلاعات دقیق، مشکل است. اما به هر حال، مشاوران و یاران ،ابراهیم، او را از انجام این کار باز می داشتند. از جمله نمیله، طهوری و جمعی از سرداران به نزدش رفتند و گفتند، حال که بصره و فارس و اهواز و واسط در اختیار توست، همین جا بمان تا تقویت شوی و آن گاه در کار خویش اندیشه کنی. امّا ابراهیم در خارج شهر اردو زد و «نمیله» را به جای خویش در بصره گمارد و پسرش حسن را نیز در کنار او نهاد و خود با سپاه ده هزار نفری عازم کوفه شد. سپاه ابراهیم، ترکیبی از جمعیت ها و گروه های مختلف بود: عده ای افراد مزدور در سپاه وی بودند و بقیه یاران و هواداران او از شیعیان، زیدیه و معتزله به شمار می آمدند و چنان که قبلاً گفته شد، عده زیادی از بزرگان و علما، او را در این سپاه یاری می دادند و آن چه از منابع استفاده می شود، این است که باید این سپاه، بی ساز و برگ و فاقد تجهیزات کافی باشد (1). افراد غیر مهذب و ناآشنا با مسائل اسلامی نیز در این سپاه بوده اند که حتی مورد اعتراض خود ابراهیم قرار می گیرند.

در این میان، منصور به عیسی بن موسی نامه ای نوشت که تمام کارها را تعطیل کند و سریعاً خود را به کوفه برساند. وقتی عیسی به کوفه رسید، منصور او را تشویق کرد و سپاهی پانزده هزار نفری برای او ترتیب داد و او را با حمیدبن قحطبه که سه هزار نفر همراه وی بودند، روانه نبرد با ابراهیم کرد. بنابراین، سپاه کوفه جمعاً هجده هزار نفر را شامل می شد. منصور، خود از رفتن امتناع می کرد و بهانه او این بود که ممکن است کوفه شلوغ شود، ولی مسعودی نقل می کند: زمانی برای او غذایی از مغز و شکر آورده بودند و او، آن غذا را بسیار خوشمزه دید و گفت:

«ابراهیم می خواهد مرا از این چیزها محروم کند (2)

و این روحیه دنیا دوستی و ترس از مرگ بود که منصور را زمین گیر کرده بود.

در هر حال، دو سپاه در ناحیه ای به نام «باخمری» در شانزده فرسخی کوفه که تا آن دو روز راه بود، تلاقی کردند (3). منصور، سلم بن قتیبه را بر پهلوی چپ سپاه قرار داد و «بشار


1) تاریخ طبری: وقایع سال 145 ه . ق.

2) مسعودی: مروج الذهب، ج 2، ص 302.

3) یاقوت حموی درج 3 معجم البلدان، ص 28 «با خمری» را موضعی بین کوفه و واسط می داند که به کوفه نزدیک تر و تا آن جا هفده فرسخ فاصله دارد.

ابن سلم عقیلی» و ابویحیی بن فریم را به او پیوست و سپاه قبلی پسران سلیمان را که از بصره گریخته بود به آن ها ملحق نمود.

وقتی ابراهیم، پیشنهاد عدم حرکت از بصره را رد کرد، یاران زیدی او در سپاه نیز سایر پیشنهادها را رد کردند. این پیشنهادها عبارت بودند از:

1- بدون درگیری، دور زده و کوفه را محاصره کنیم و به منصور شبیخون بزنیم. این پیشنهاد از طرف ابراهیم ردّ شد و گفت: می ترسم در این ماجرا، عده ای از زن و مرد بی گناه کشته شوند (1). زیدیه نیز این پیشنهاد را رد کردند و گفتند، این، کار دزدان است.

2- پیشنهاد کندن خندق اطراف سپاه و سپس حمله به گروه عباسیان و یا شبیخون زدن به سپاه عیسی بن موسی و نیز تقسیم سپاه به صورت گروه های کوچک و دسته بندی آن ها توسط زیدیه رد شد و آن ها گفتند، ما در موضع برتریم و احتیاجی به حفر خندق نداریم. ضمناً باید مانند مجاهدان الهی، صف در صف با آن ها بجنگیم و تقسیم سپاه به گروه های کوچک را رد کردند و بدین ترتیب، جنگ شروع شد.

شعار سپاهیان ابراهیم، همان شعار بلال در صدر اسلام و شعار برادرش محمد در مدینه، یعنی «أَحَد - أَحَد» بود (2).

در ابتدای جنگ سپاه عیسی بن موسی متواری شده، شکست خورد، و حتی گروهی از مورخان نقل کرده اند که طلایه داران سپاه به کوفه رسیدند و حمید بن قحطبه نیز گریخت. برخی دیگر از منابع، نقل می کنند که آبی سر راه سپاه عیسی بن موسی قرار داشت که نتوانستند از آن عبور کنند، لذا بازگشتند. بنابراین، سپاه ابراهیم پیروز شد و فقط عیسی با عده کمی از سپاهیان باقی مانده بودند که ناگهان فراریان بازگشتند و با روحیه ای مجدّد به نبرد پرداختند و سپاه ابراهیم را منهدم کردند. علت شکست سپاه بصره پس از آن که به پیروزی هایی دست یافت، متفاوت نقل شده است. برخی از مطالبی که در این باره گفته شده است، در این قسمت نقل می شود:

1- چون سیاه عیسی بن موسی در حال فرار بود، ابراهیم دستور داد فراریان را تعقیب نکنند و پرچم دارانی که همراه سپاه در حال تعقیب بودند بازگشتند و سپاه عیسی بن موسی


1) ابن العماد حنبلی: شذرات الذهب، ج 2، ص 214. اصفهانی: مقاتل الطالبيين، و نیز تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق.

2) اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 324.

با دیدن بازگشت پرچم داران تصور کردند که سپاه ابراهیم در حال فرار است و بازگشتند (1).

2- گفته شده است که گروهی از فراریان سپاه عباسی در پشت سدی قرار گرفته بود و یاران ابراهیم تصور کردند که این عده می خواهند به آن ها کمین بزنند، لذا فریاد «کمین - کمین» سر دادند و همین مسئله باعث از هم پاشیدگی و فرار سپاهیان و شکست آن ها شد.

3- گفته شده است - سپاه ابراهیم به آبی برخورد کرد که آن سپاه را محاصره کرد و عباسیان بر آن ها یورش بردند و باعث شکست سپاه ابراهیم شدند (2).

4- آخرین نقل - که شاید صحیح تر از بقیه باشد - این است که در اثنای نبرد و در موقعیتی حساس و تعیین کننده و زمانی که سپاه منصور در حال فرار بود، تیری به گلوی ابراهیم - که لباس و زره خود را کنار زده بود - اصابت کرد که زخمی شدن و سپس مرگ او باعث شکست سپاه وی شد (3).

در هر حال و به هر وسیله ای، ابراهیم شکست خورد و با تیری که به گلویش اصابت کرد، در آغوش بشیر رحّال، جان سپرد، و در حدود چهار صد یا پانصد نفر از سپاهیانش به همراه بشیر رحّال، پس از وی کشته شدند. عباسیان سرِ ابراهیم را بریدند و در بازار کوفه نصب کردند، خدایش رحمت کند و اجر خير عنایت فرماید.

خروج ابراهیم در اول ماه رمضان و شهادتش 25 ذی قعده يا اوایل ذی حجه بود و هنگام مرگ، چهل و هشت سال داشت (4). وقتی سرِ ابراهیم را نزد پدرش عبدالله آوردند، آن را به سینه چسباند و گریست و گفت: «خداوند تو را رحمت کند، و این بر تو گوارا باشد که به عهد و میثاق الهی خود عمل کردی (5)».

بررسی شخصیت ابراهیم

اینک که تا حدودی با قیام ابراهیم و سرانجام آن آشنا شدیم، در تحلیلی کوتاه به


1) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق.

3) ابن عنبه: عمدة الطالب، ص 130. اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 323.

4) این عنبه: عمدة الطالب، ص 131. شوشتری: مجالس المؤمنين، ج 2، ص 262 و اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 324.

5) محدث قمی: منتهی الآمال، ص 278. اما با توجه به برخی دیگر از روایت ها، عبدالله محض، پیش از شهادت پسرانش محمد و ابراهیم به شهادت رسیده بود.

بررسی شخصیت و عملکرد او که مآلاً ماهیت قیام او را نیز مشخص می سازد، می پردازیم. در این بررسی، از آن بخش از زندگی ابراهیم که به سابقه خانوادگی و پایگاه و خاستگاه اجتماعی او مربوط می شود، به این جهت که در فصل اول و دوم همین بخش، به تفصیل درباره آن بحث شد، صرف نظر می شود. بر این اساس، صرفاً با توجه به عملکرد او در حکومت یک صد روزه اش و نیز برخی سخنانش، شخصیت او را مورد بررسی قرار می دهیم. در مورد عملکرد حکومتی ابراهیم می توان به موارد زیر اشاره کرد:

1- ابراهیم وقتی در بصره پیروز شد و مقر حکومتی را به تصرف درآورد، تمام کارگزاران حکومت را آزاد کرد و به کسی آزار نرساند و تأکید می کرد که از قتل و خونریزی بپرهیزید.

2- دستور ابراهیم، چه در فتح بصره و چه در جنگ، این بود که فراریان را تعقیب نکنید. او شخصاً به سپاهیانش دستور داد از تعقیب پسران سلیمان خودداری کنند و به آن ها بگویند اگر خواهان زندگی مسالمت آمیز در جوار آن ها هستند در بصره بمانند، در غیر این صورت از شهر خارج شوند و بی جهت درگیری و خونریزی به راه نیندازند. این نهایت گذشت یک فاتح نسبت به دشمن خویش و نشان گر شخصیت صلح جویانه و اصلاح گر ابراهیم است (1).

3- در مقابلِ خیل وسیعی از بدهکاران به بیت المال یا افرادی که ثروتی داشتند، همین که سوگند می خوردند پولی ندارند یا نمی توانند آن را به ابراهیم بدهند از آنان می گذشت و عذرشان را می پذیرفت و می گفت: من به پولی که از راه شکنجه به دست آید احتیاجی ندارم و به سنت امام علی (علیه السلام) استناد می کرد (2).

4- بسیاری از منابع، ابراهیم را فردی شجاع و قوی معرفی کرده اند که حتی در مسابقه ای در حضور پدر و برادرش، دم شتر چموشی را کنده بود (3)، ولی در رویارویی با دشمنان و به هنگام نبرد با آن ها از روش های غیر اصولی استفاده نکرد و چنان که ذکر شد،


1) ابن عنيه: عمدة الطالب، ص 130. تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق. در حالی که ابو حنیفه در نامه ای که به ابراهیم نوشت به وی پیشنهاد کرد که از روش علی (علیه السلام) در جنگ جمل، مبنی بر عدم تعقیب فراریان پیروی نکند، بلکه به سنت امام (علیه السلام) در جنگ صفین تمسک جوید و فراریان را تعقیب کند و زخمی ها را بکشد، زیرا در فقه ابو حنیفه بین عباسیان و امویان در ماهیت و عملکرد تفاوتی نبود و هر دو غاصب بودند و باید با آن ها همانند کفار معامله می شد .ر.ک: مقاتل الطالبيين، ص 339.

2) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 310 و 311.

3) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 303 و ابن عنبه: عمدة الطالب، ص 129.

برخی از شیوه های متعارف جنگی همانند شبیخون زدن یا محاصره شهر کوفه را به این جهت که از جوان مردی به دور است و خطرهایی برای مردم دارد، رد کرد.

5- هنگامی که شبانه از اردوگاه جنگی خویش دیدن می کرد و صدای ساز و آواز از آن جا شنید گفت:

«سپاهی که چنین خبرهایی در آن باشد، هرگز پیروز نخواهد شد (1)

گذشته از روش عادلانه و مسالمت آمیز ابراهیم در برخورد با مردم و حتی دشمنانش سخنانی از وی در کتاب های تاریخی ثبت و ضبط شده است که نشانه حق جویی و نیز حقانیت راه و هدف اوست که نمونه هایی از آن ها نقل می شود:

الف- شعری به ابراهیم منسوب است که احتمالاً آن را به هنگام انتقال سادات حسنی به کوفه سروده است. ترجمه بخشی از ابیات آن چنین است.

«غم ها در من افتاده، و اندوه هم بالين من و دلِ آشفته من است. جانم فدای پیری که آن جاست و سروری که به بند افتاده است. چه عذری نزد خدای آورم، در حالی که درباره ات شمشیری از نیام برون نشده، و حمله ای نیاورم.

... و به عباسیان از همان پیمانه که پیموده اند بپیمایم.

... خاندان پیامبر احمد، در میان کسان چون بیماران جذامی اند.

... تیره روز باشند عباسیان که دستانشان چه سیاه کاری ها که نکرد (2)!

مضمون شعر ابراهیم، نشان دهنده و بیان گر هدف ابراهیم از قیام است و این که او هدفی جز قیام در راه خدا و جلوگیری از ستمگریهای عباسیان نداشته است. ب - در شعر دیگری که برای همسرش ه دختر زیاد - میسراید پس از اظهار

عشق و علاقه اش نسبت به او می گوید:

«آری، روزگار را ناملایمات و حوادثی است که چون نیش و چنگالش دست به دست هم دهند، یک سره از هواهای نفس جلوگیری کنند (3)

ج- در خطبه ای که برای مردم بصره می خواند، چنین می گوید:

«ای مردم بصره، شما کار خیری را دیدار کردید و کسی را پناه دادید که نه در زمین چیزی داشت و نه در آسمان. اگر من به حکومت رسیدم حکومت رسیدم که پاداشتان


1) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق. محدث قمی: منتهى الأمال، ج 1، ص 279.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 143 ه . ق.

3) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 296.

محفوظ است و اگر کشته شدم خدای عزوجل به وعده اش وفا خواهد کرد»

و در جای دیگری می گوید:

«... بنی عباس، چیزی را که خدای جلّ و عزّ بزرگ کرده بود، کوچک شمردند و چیزی را که خداوند کوچک کرده بود، بزرگ کردند».

و همیشه، وقتی از منبر پایین می آمد، این آیه را می خواند:

«بترسید از روزی که همگی به سوی خدا بازگردید، و هر کس هر چه کرده، بدو می رسد و کسی ستم نبیند (1)...»

د- آن زمان که در بصره، نهانی در حال جذب افراد بود، در پاسخ نصر بن اسحاق خازمی که گفت: «جدّ من، مخالف جدّ تو علی بوده است» گفت: «... سخن نیاکان را بگذار، این کار دین است و من تو را سوی حق می خوانم (2)

ه- هنگام مرگ گفت: کانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً أَرَدْنَا أَمْراً وَ أَرَادَ اللَّهُ غَيْرَهُ - فرمان خدا حکمی حتمی و مقدر است. من تصمیم و قصد دیگری داشتم، امّا اراده خداوندی جُز این بود (3).

ابراهیم در حالی چشم از جهان فرو بست که شاعران و دانشمندان بسیاری از او به نیکی یاد کردند. شیخ عباس قمی، حدیثی بدین مضمون از قول امام علی (علیه السلام) در مورد مرگ ابراهیم نقل می کند:

«بِباخَمرى يُقْتَلُ بَعْدَ أَنْ يُظْهَرُ وَ يَقْهَرُ بَعْدَ أَنْ يَقْهَرُ ﴾ (4)»

وقتی سرِ ابراهیم را نزد منصور خلیفۀ عباسی آوردند، حسن بن زید که از مخالفان او بود، به منصور رو کرد و گفت:

«ای امیر مؤمنان! به خدا قسم، او را کشتی، در حالی که بسیار روزه دار و شب زنده دار بود و دوست نداشتم که گناه او را بر عهده بگیری (5)».

در جای دیگری نقل شده است: وقتی منصور به یاران خویش می گفت، کسی را چون حجاج ندیدم که برای بنی مروان فداکاری کرده باشد، در پاسخ وی گفتند:


1) سوره بقره، آیه 280، اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 312.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق.

3) ابن عنبه: عمدة الطالب، ص 130. محدث قمی: منتهى الآمال، ج 1، ص 277.

4) محدث قمی: منتهی الآمال، ج 1، ص 227.

5) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 372.

«ای امیر! حجاج کاری نکرد که ما نکرده باشیم، به خدا قسم که خدا روی زمین خلقی نیافریده که به نزد ما از پیامبران (صلی الله علیه و آله)، عزیز تر باشد. به ما فرمان دادی فرزندان او را بکشیم، ما نیز اطاعت تو کردیم و آنان را بکشتیم. آیا با تو صمیمی تر نبوده ایم (1)؟

مفضل بن محمد، قسمتی از اشعاری را که ابراهیم به هنگام اختفا در بصره از دیوان شاعران عرب برگزیده بود، با عنوان «اختيار المفضل» منتشر کرد. دعبل خزاعی شاعر برجسته عرب نیز شعری در رثای ابراهیم و دیگر علویان سروده است که مضمون بخشی از آن، چنین است:

«محل درس آیات از قرائت خالی مانده و عرصه نزول وحی خالی است. قبرها به کوفه و قبرهای دیگر در مدینه و قبرها در «فخ» است که درود بر آن باد. و دیگری به سرزمین «جوزجان» و قبری در «باخمری» نزدیک عُربات است (2).


1) مسعودی: مروج الذهب، ج 2، ص 302.

2) همان جا، ص 300 و نیز منتهی الآمال، ج 1، ص 278 و با تفاوت هایی در نقل از قصیده تأثیه در کتاب ادبیات انقلاب در شیعه صادق آیینه وند، ج 1، ص 123 و دیوان دعبل خزاعی، تصحیح عبدالصاحب عمران الدجیلی، ص 124 تا 145.

فصل چهارم: قیام حسین بن علی در سال 169 هجری

اشاره

بررسی شخصیت و سوابق خانوادگی حسین بن علی

چنان که پیش از این گفته شد، دوران خلافت منصور، دومین خلیفۀ عباسی با دو قیام خونین نفس زکیه و ابراهیم و ابراهیم قتیل با خمری همراه بود. عصر خليفه بعدی، مهدی عباسی تقریباً بدون درگیری مهمی به پایان رسید.

هنگامی که مهدی در سال 169 هجری در «ماسبذان (1)» درگذشت (2)، هادی که در گرگان بود، خود را به سرعت به بغداد رساند. سپاه خلیفه از زمان مرگ مهدی تا خلافت هادی به سبب به تعویق افتادن حقوق، دست به شورش زده، خانه ربیع، وزیر عباسی را مورد هجوم قرار داد؛ که این موضوع با تدبیر یحیی بن خالد برمکی و دخالت «خیزران» مادر هادی با پرداخت دو سال مقرری سپاهیان پایان یافت و هادی در اواخر ماه صفر سال 169 هجری در بغداد به خلافت نشست و بر اوضاع مسلط شد.

آشفتگی اوضاع در دستگاه خلافت، رقابت های درونی عباسیان به همراه نارضایی سپاهیان و خلا قدرت به هنگام انتقال خلافت از مهدی به هادی، فرصت مناسبی بود تا بار دیگر انقلابیون دست به اقدام زنند و بر دستگاه ظلم و جور عباسی بشورند. این بار نیز رهبری قیام بر عهده یکی دیگر از فرزندان امام حسن (علیه السلام) بود؛ قیام خونینی که از سوی حسین بن علی بن حسن بن حسن بن حسن (علیه السلام) ترتیب یافت و هم چون حرکت های پیشین، نتیجه ظاهری آن شکست و شهادت قیام کنندگان بود.

حسین، پسر علی عابد، کنیه اش «ابو عبدالله» و مادرش، زینب دختر عبدالله محض بود (3). پدرش، علی عابد و دو پدر بزرگش عبدالله محض و حسن مثلث در اعتراض به


1) «ماسبذان» به ایلام کنونی گفته می شود.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 169 ه . ق.

3) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 397.

حکومت عباسیان در زندان منصور به شهادت رسیده بودند و دایی هایش محمد و ابراهیم در دو قیام خونین سال 145 (که شرح آن ها گذشت) در راه مبارزه جان باختند. بر این اساس، حسین از لحاظ موقعیت خانوادگی دارای جایگاه ویژه ای نزد مبارزان و انقلابیون بود.

ابراهیم در خاندانی اهل جهاد و شهادت زاده شد و رشد و نمو کرد. مادرش زینب، اسوه زنان بنی هاشم بود و همراه همسرش علی به «زوج صالح» شهرت داشتند (1). پدر زینب، عبدالله بن حسن و عموهایش به طرز فجیعی به شهادت رسیده بودند و شوهرش علی با تحمل مصیبت ها و سختی های فراوان، جزو شهدای هاشمیه به شمار می آمد. برادرانش محمد و ابراهیم و موسی که در قیام های خونین بر ضد حکومت شرکت داشتند، یا در آوارگی و اختفا به سر می بردند و یا کشته شده بودند، و تمام این رویدادها می توانست زمینه خوبی برای تربیت حسین و ساختن شخصیت او به عنوان چهره ای انقلابی که سابقهٔ درخشانی در میان دیگر هم رزمانش داشته باشد فراهم نماید.

منابع تاریخی نوشته اند: از زمانی که زینب به بلاها و سختی ها مبتلا شد، جامه پشمین خشن بر تن می کرد و تا هنگامی که از جهان رفت، جامۀ دیگری نپوشید و آن قدر برای کشته شدگان خانوادهاش می گریست و نوحه سرایی می کرد که بی هوش می شد. اما هیچ گاه نام منصور را بر زبان نمی آورد. و همواره می گفت:

يَا فَاطِرُ السَّمَوَاتِ والارض يَا عَالِمَ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ الْحَاكِمُ بَيْنَ عِبَادِهِ احْكُمْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ (2)... پدرش علی نیز از چهره های برجسته، مبارز و پرهیزگار عصر خویش و مردی عابد و زاهد بود. وی فرزند حسن سوم بود و به «علی الْخَيْرِ» و «على الاغر» و «عَلَى الْعَابِدِ» یعنی علی نیکو، شریف و پارسا شهرت داشت و از مجتهدان و عابدان و بهترین افراد زمان خویش به شمار می آمد. داستان های شگفت انگیزی از شیوۀ عبادت علی نقل می کنند، از جمله آن که هنگام برگزاری نماز، از خود بی خود می شد و چیزی را درک نمی کرد. او با پای خویش، تسلیم ریاح بن عثمان حاکم مدینه شد و سنگین ترین غل و زنجیر را برگزید، و زندانیان بنی هاشم، در تاریکی زندان وقت نماز را از روی حزب های قرآنی که او می خواند


1) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 297. سید محسن الامين: اعيان الشيعه ج 26، ص 402.

2) مقاتل الطالبيين، ص 398.

تشخیص می دادند. او هیچ گاه زنجیرها را از پاهایش باز نکرد و سرانجام در ماه محرم سال 145 یا 146 هجری در سن 45 سالگی به شهادت رسید.

این چهرۀ مبارز و متقیِ پدر حسین است، اما آن گونه که قبلاً ذکر شد، پدر بزرگ مادری و پدری او نیز در همین زندان و در راه جهاد الهی جان باختند - جده پدری او فاطمه بنت الحسین است. جد پدری اش حسن دوم پسر امام حسن مجتبی (علیه السلام) است که همراه عموی خویش، حضرت امام حسین (علیه السلام) در واقعه کربلا حضور داشت وی جزو مجروحان به اسارت درآمد و بعد آزاد شد (1).

بر اساس آن چه گفته شد، تمام زمینه ها برای رشد فردی انقلابی و خداجو آماده بود و حسین با استفاده از این سابقه انقلابی و خانوادگی توانست تمام نیروها را بسیج و انقلابیون را سازماندهی کند.

شخصیت حسین، منحصر به دیرینه خانوادگی نبود، بلکه قابلیت های فراوانی در خود او نیز وجود داشت که پذیرش مسئولیت سنگین رهبری قیام و انقلاب را برایش آسان می کرد. در میان خانواده و دیگر مسلمانان جایگاه ویژه ای داشت. دایی ها و مادرش، پیرامون او را گرفته بودند و بدین جهت در سن جوانی، رهبری قیام بزرگی را بر عهده گرفت و جمع کثیری از بنی هاشم و فرزندان مهاجر و انصار و نیز فقها و دانشمندان، او را همراهی کردند که نشان دهنده شخصیت والای اوست. بیشتر تاریخ نویسان از حسین به عنوان فردی شجاع، سخاوتمند، عالم و متقی یاد کرده اند. وی از اصحاب امام موسی کاظم (علیه السلام) و راوی حدیث از سوی ایشان بود، به گونه ای که بسیاری از وی نقل روایت کرده اند، ابن طباطبا دربارۀ او می گوید:

«حسین از رجال و سادات و فضلای بنی هاشم بود. همواره قصد خروج داشت و گروهی از اعیان بنی هاشم نیز با وی متفق بودند (2)

ابن اثیر درباره او می گوید: «... حسین، شجاع و کریم و بزرگوار بود ... (3)»

در مورد دلاوری حسین، همین بس که در درگیری با عباسیان در حالی که چندین زخم برداشته بود، امان را نپذیرفت و به شدت آن را رد کرد تا به شهادت رسید، که ماجرای آن بعداً خواهد آمد.


1) ابن عنبه: عمدة الطالب فى انساب آل ابو طالب، ص 101.

2) ابن طباطبا: الفخری، ص 260.

3) ابن اثیر: الكامل، وقایع سال 169ه . ق.

در مورد کرامت و بذل و بخشش های حسین، مطالب فراوانی نقل شده است. گفته می شود، او به حدی گشاده دست بود و به مساکین و بیچارگان کمک می کرد که در بیشتر زمان ها بدهکار بود و پس از مرگ، دایی او یحیی بدهی هایش را پرداخت (1). بارها از او شنیده می شد که می گفت: «طلا و نقره نزد من با خاک یکسان است (2)». و یا عنوان می کرد: «می ترسم در آن چیزی که انفاق کرده ام نزد خداوند برای من اجری نباشد، زیرا خداوند سبحان می فرماید: «از آن چیزی که دوست دارید انفاق کنید، تا به خوبی و برّ برسید، در حالی که من هیچ علاقه ای به این چیزها ندارم (3)» و این نشانه اوج عرفان و کرامت یک انسان است.

نمونه های فراوانی از کرامت و بذل و بخشش حسین در منابع تاریخی و رجالی نقل شده است که به مواردی از آن ها اشاره می کنیم:

طبری ضمن داستانی نقل می کند که حسین برای گرفتن پولی به منظور ادای قروض خویش نزد مهدی - خلیفۀ عباسی - رفت. مهدی دینار و در هم زیادی به او داد که مقدار آن را تا چهل هزار دینار دانسته اند. وی تمام پول ها را بذل و بخشش کرد، به طوری که هنگام بازگشت از کوفه به مدینه، دیناری برای خود نداشت و برای تأمین هزینه غذایش از غلامان خویش قرض می کرد (4).

ابوالفرج اصفهانی در کتابش چند صفحه کامل به بذل و بخشش های حسین بن علی اختصاص (5)داده است که تنها یک نمونه از آن را می آوریم:

«... علی بن ابراهیم (معروف به علوی جوانی) حدیث می کند که حسین بن هذیل گفت، من خانه ای را برای حسین بن علی به چهل هزار دینار فروختم و او بر درِ همان خانه، تمامی آن پول را اتفاق کرد و یک دینار آن را هم برای خانواده خود نبرد. آن پول ها را مشت مشت به من می داد و من برای فقرای مدینه می بردم (6)...»


1) محدث قمى: منتهى الآمال، ج 1، ص 254.

2) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 403 و 407.

3) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 403 و 407.

4) تاریخ طبری، وقایع سال 169 ه . ق. و نیز مقاتل الطالبیین، ص 405.

5) ر.ک: مقاتل الطالبیین، ص 402 تا 406 و نیز الفخری، ص 261.

6) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 402.

حسین در برابر اعتراض یارانش که همواره او را از بذل و بخشش بیش از حد، باز می داشتند می گفت: «ما پروردگاری داریم که به کارهای نیک پاداش نیک می دهد». پاداش حسین در مقابل کارهای نیکی که انجام داد، معامله سودمندی بود که خداوند سبحان در قبال جان او با وی کرد.

اهداف و ماهیت قیام

برخورد با حکومت جور و ستم عباسیان، انگیزه کلی و عمومی قیام علویان بوده و شیوۀ قيام ها و چگونگی آن ها بیان گر همین مسئله است. آن چه دایی های حسین، یعنی محمد ابراهیم به خاطر آن حرکت کردند و در راهش جان باختند، هدف اصلی خواهرزاده شان حسین بود. به طور کلی، اهداف قیام حسین را می توان از سخنان و اشعار و عملکرد او یا افرادی که در زمان او و یا نزدیک به عصر او، درباره قیامش اظهار نظر کرده اند، تشخیص داد. این اهداف، جنبه های مشخصی داشته که به صورت زیر قابل ذکر است:

1- برخورد با حکومت ظلم و جور، به ویژه سخت گیری های هادی عباسی و کارگزاران حکومتی او.

2- گرفتن انتقام از غاصبان حکومتی به خاطر جنایت های گذشته و دفاع از خون های ریخته شده علویان.

3- تشکیل حکومت اسلامی و برپایی قسط و عدل.

4- امر به معروف و نهی از منکر و اجرای حدود الهی.

5- برگرداندن حقوق غصب شده ائمه اطهار (علیهم السلام) در حاکمیت.

برای اثبات مواردی که ذکر شد، عنوان کردن نمونه هایی کافی به نظر می رسد. در موارد اول و دوم، شاید مراجعه به مباحث پیشین، تا حدی ماهیت نظام حکومتی عباسی و شیوه عمل خلفا در برخورد با علویان را مشخص کرده باشد. حکومت غاصبانه و نامشروع و سخت گیری و جنایت های عباسیان، مسئله ای است که به بررسی چندانی نیاز ندارد. سنگ دلی و ستم گری های هادی در زمان کوتاه خلافتش از جمله مواردی است که بیشتر تاریخ نویسان به آن اشاره دارند و همین مسئله به تنهایی می تواند یکی از عوامل و انگیزه های حرکت و قیام حسین بن علی باشد (1)، به ویژه این که ستم کاری های خلیفه با


1) یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 406 و مسعودی مروج الذهب، ج 2، ص 330.

اهانت ها و مظالم کارگزار حکومت در مدینه نیز همراه بود.

پدر بزرگ ها پدر و دایی های حسین، پیش از او با حکومت عباسی به نبرد پرداختند و در واقع، او وابسته به خاندانی بود که کینه عباسیان را به دل داشت و ستمی که از سوی آنان بر خانواده او رفته بود. نمی توانست موضوع قابل گذشتی باشد. به عبارت دیگر، تداعی و یادآوری آن رویدادهای دهشت انگیز و تلخ، حسین و یارانش را به رویارویی با حکومت و دفاع از خون های به نا حق ریخته شده و مجازات عاملان آن تهییج می کرد (1).

اما در مورد تشکیل حکومت اسلامی و برپایی قسط و عدل و نیز انتقال حکومت به صاحبان اصلی اش یعنی ائمه طاهرین (علیهم السلام) باید به خطبه حسین بن علی به هنگام بیعت مردم مدینه با او اشاره کرد. او در خطبه اش می گوید:

«من با شما بیعت می کنم بر کتاب خدا و سنت رسولش و بر این که از او فرمانبرداری شود و نافرمانی اش انجام نگردد. و شما را به رضا از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دعوت می کنم، و بر این که در میان شما به کتاب خدا و سنت پیامبرش (صلی الله علیه و آله) رفتار کنیم و در میان رعیت به دادگری عمل نماییم و بیت المال را به طور مساوی تقسیم کنیم و شما در همراهی ما ثابت قدم باشید و با دشمنانمان بجنگید. پس اگر دیدید ما به وعده های خویش عمل کردیم، شما هم به پیمان خود وفادار باشید، و اگر دیدید ما به وعده های خود عمل نکردیم، بیعتی از ما برگردن شما نخواهد بود (2)

توجه به سخنانی که حسین هنگام بیعت با مردم مدینه به آن ها گفت، اهداف اصلی حرکت و قیام او را بخوبی روشن می کند، به گونه ای که شاید بحث دیگری در این زمینه را ضروری نسازد. ماهیت قیام حسین از اهداف آن جدا نیست، بلکه از آن نشأت می گیرد. قیام شهید فخ، مورد تأیید امامان معصوم (علیهم السلام) و علمای شیعه امامیه واقع شده است و شاید بتوان آن را پس از قیام زید بن علی بن حسین (علیه السلام) از این نظر در جایگاه بعدی قرار داد. اخبار قدح و ذم در مورد آن نرسیده، اگر هم باشد بسیار اندک است و در قیاس با اخبار مدح، قابل اعتنا نیست.

پیرامون قیام حسین بن علی، احادیثی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، امام صادق (علیه السلام)، امام


1) سمیره مختار لیثی: جهاد الشیعه، ص 260.

2)

كاظم (علیه السلام) و امام جواد (علیه السلام) رسیده است. ضمن این که بیشتر علمای شیعه از جمله مامقانی، ابن عنبه، شیخ طوسی، علامه مجلسی، سید محسن الامین، محدث قمی و دیگران از او به نیکی یاد کرده و قیامش را ستوده اند، که نمونه هایی از آن ذکر خواهد شد (1).

درباره ماهیت قیام حسین بن علی، هر چند در قیاس با قیام های مشابه که موقعیت ضعیف تری از نظر روایی دارند، به بحث و بررسی کمتری نیاز داریم، اما این بحث را از چند جنبه دنبال می کنیم:

نخست، کلام معصوم (علیه السلام) در این باره، سپس اقوال و دیدگاه های علمای رجالی و تاریخی و در نهایت، بررسی ماهیت قیام با توجه به سخنان و عملکرد رهبر قيام. بدواً برخی احادیث منقول از امامان معصوم (علیهم السلام) که قیام حسین در «فخ» را پیش بینی کرده اند و یا در زمان حادثه و پس از آن، قیام را مورد تأیید قرار داده اند ذکر می شود:

1- حدیث نبوی - راوی می گوید:

زمانی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به فخ رسید و در آن جا با اصحاب، نماز مسافر خواند، پس فرمود: در این جا مردی از خاندان من با گروهی از مردمان با ایمان کشته خواهند شد که کفت ها و حنوط (2)آن ها از بهشت بیاید و روان های آن ها پیش از بدن هایشان به سوی بهشت خواهد شتافت (3)

2- حدیث نبوی - راوی می گوید:

«... پیغمبر (صلی الله علیه و آله) از «فخ» گذشت و در آن جا پیاده شد و دو رکعت نماز به جا آورد، و در رکعت دوم آن گریست و مردم نیز که دیدند آن حضرت گریه می کند، گریستند. چون آن حضرت نمازش را به پایان رسانید، رو به اصحاب کرد و فرمود: چرا گریستید؟ گفتند: ای رسول خدا، چون دیدیم شما گریه کردید ما نیز گريستيم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: پس از این که رکعت اول نماز را خواندم،


1) سید محسن الامین درج 26 اعیان الشیعه ص 423 پس از برشمردن تاریخ زندگانی حسین بن علی العابد، از فرد دیگری به نام حسین بن علی بن حسن بن حسن (علیه السلام) نام برده و می گوید، شیخ طوسی او را جزو اصحاب امام صادق (علیه السلام) ذکر کرده است که این فرد ظاهراً باید شهید فخ، عموی حسین باشد، اما به نظر الامین، این شخص وجود خارجی ندارد، زیرا «حسن مثنی» فرزندی به نام علی نداشته و این اشتباهی است که در نسخه برداری صورت گرفته است.

2) حنوط: داروی خوش بو، مانند کافور که پس از غسل دادن میت به جسد او می زنند. دارویی که به جسد مرده بزنند که سال های دراز بماند و متلاشی نشود. «حناط» هم می گویند. (فرهنگ عمید).

3) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 400.

جبرئیل بر من نازل شد و گفت: ای محمد، در این مکان یکی از فرزندان تو کشته خواهد شد و اجر هر یک شهیدی که با او به شهادت برسد، اجر دو شهید محسوب شود (1)...»

3- حدیث از امام صادق (علیه السلام): امام صادق (علیه السلام) در محل «فخ» نماز خواندند و سپس فرمودند:

«در این سرزمین، مردی از خاندان من با جمعی از مؤمنین کشته خواهند شد که روان های آن ها پیش از بدن هایشان به بهشت می شتابند (2)

4- زمانی که حسین، قیام خویش را آشکار کرد و از امام کاظم (علیه السلام) بیعت خواست، امام فرمود که مرا به این کار مجبور مساز. و حسین با ادب، امام را در کار خویش آزاد گذاشت. امام موسی کاظم (علیه السلام) هنگام خداحافظی به او فرمود:

«بدان که تو کشته خواهی شد. پس به خوبی بنگر و آماده باش، و به کسی اعتماد مکن، زیرا این مردم فاسقانی هستند که اظهار ایمان می کنند، ولی در دل منافق و مشرک اند. و «انالله وَ أَنَا اليه راجِعُونَ» و در مصیبت شما گروه خویشاوندان، من پاداش خود را نزد خدای عزوجل می جویم (3)

گرچه حضرت امام کاظم (علیه السلام) به ظاهر دعوت را نپذیرفت، اما دل سوزی و خیرخواهی و دعا برای حسین و یارانش بیان گر این نکته است که ایشان از روی تقیه، دعوت را نپذیرفته و چون از نتیجه آن آگاه بوده برای جلوگیری از شرارت بنی عباس، ناگزیر در حضور مردم، دعوت را ردّ کرده است تا بعدها ارتباط امام کاظم (علیه السلام) و قیام کنندگان فاش و مشخص نشود (4).

5- حدیث از امام کاظم (علیه السلام) - وقتی حسین در نبرد کشته شد و سرهای بریده او و یارانش را به مدینه بردند، امام موسی کاظم (علیه السلام) در آن مجلس حاضر بودند و فرمودند: « انَّ اللَّهِ وَ أَنَا اليه رَاجِعُونَ مَضَى وَ اللَّهُ مُسْلِماً صَالِحاً صَوَّاماً أَمْراً بِالْمَعْرُوفِ نَاهِياً


1) مقاتل الطالبيين، ص 401. مجلسی: بحارالانوار، ج 48، ص 170 و مامقانی: تنقیح المقال، ج 1، ص 327.

2) همان.

3) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 413، اصول کافی، ج 2، ص 187. بحار الانوار، ج 48، ص 161.

4) مامقانی: تنقیح المقال، ج 1، ص 337.

عَنِ الْمُنْكَرِ مَا كَانَ فِى أَهْلِ بَيْتِهِ مِثْلَهُ... (همه از خداییم و به سوی او باز می گردیم. او از نزد ما رفت، در حالی که به خداوند مسلم، صالح و روزه دار و آمر به معروف و ناهی از منکر بود و در خاندانش کسی مثل او نبود (1)). 6- حدیث از امام جواد (علیه السلام) - امام (علیه السلام) فرمودند: بعد از واقعه کربلا، هیچ قتلگاهی برای ما بزرگ تر از حادثه «فخ» نبود (2).

گذشته از اقوال معصومین (علیهم السلام) در مورد قیام حسین بن علی، دانشمندان و تاریخ نویسان اسلامی نیز به پیروی از آنان از حسین و قیامش به نیکی یاد کرده، و همه او را مورد ستایش و احترام قرار داده اند. از مورخان، طبری، ابن اثیر، ابن طباطبا، يعقوبی، مسعودی و ابوالفرج، قیام حسین را تأیید کرده و قیام او را واکنشی طبیعی در مقابل ستمگری ها و فشارهای عباسیان بر امت مسلمان به ویژه علویان دانسته اند که پیش از این به آن ها اشاره کرده ایم و در آینده نیز به بررسی مواردی از آن خواهیم پرداخت.

دانشمندان و علمای اسلامی و شیعی نیز حسین بن علی را ممدوح و منزه دانسته اند و همان طور که ذکر شد، قیام او را هم ردیف و هم سو با قیام زیدبن علی (علیه السلام) و به منظور امر به معروف و نهی از منکر به شمار آورده و تأیید مخفیانه و رضایت پنهانی امام معصوم از او را دلیلی بر برائت او از اتهام ها عنوان کرده اند. در این میان، استدلال مامقانی و مجلسی در تنقیح و بحارالانوار بیش از دیگر منابع چشم گیر است. علامه مامقانی پس از ذکر احادیث و روایات رسیده می گوید: «در وجیزه و بلغه، أو ممدوح و مذموم است و شاید علت ذم وی، دعوت او از امام برای بیعت و خودداری امام از قبول آن باشد». سپس می افزاید: «دعوت وی از امام همراه با ادب بوده و امام از روی تقیه و در ظاهر دعوت را نپذیرفته و در باطن از او راضی بوده و این رضایت در سخنان ایشان پس از شهادت وی مشهود است. و این جمله حسین بن علی در بیعت از مردم مدینه را که: «برای رضای آل محمد با شما بیعت می کنم». دال بر صحت عمل و پاکی نیت او می داند (3).

علامه مجلسی در بحارالانوار در توضیح جملات امام کاظم (علیه السلام) در ردّ بیعت، جمله: «در کار خویش جدّی باشید» را نشانه نیت قلبی امام دانسته، و این که امام در شهادت و


1) بحار الانوار، ج 48 ص 165 و ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 420.

2) مامقانی: تنقيح المقال، ج 1، ص 337. مجلسی، بحار الانوار، ج 48، ص 165. ابن عنبه: عمدة الطالب ص 183.

3) مامقانی: تنقیح المقال، ج 1، ص 337.

مصیبت آن ها از خداوند طلب پاداش می کند، دلیل بر آن می داند که آن ها نزد خداوند، درجه ای بالا دارند (1). محدث قمی، ابن عنبه، قاضی نورالله شوشتری در منتهی الآمال، عمدة الطالب و مجالس المؤمنین از وی دفاع کرده اند (2). شیخ طوسی - رحمت الله علیه - در کتاب رجالش او را جزو اصحاب امام صادق (علیه السلام) دانسته است و علامه سید محسن الامین در اعیان الشیعه از او تقدیر کرده و علت برخی اخبار مذموم را قیام مسلحانه وی و این که می خواسته است در این کار از امام بیعت بگیرد، دانسته و اضافه می کند: «اما هدف وی دعوت به سوی رضای آل محمد (صلی الله علیه و آله)، و امر به معروف بوده، لذا وی از احادیث ذامه مبرّا و فردی مورد تأیید است (3)

آن گونه که ذکر شد، بهترین وسیله برای بررسی ماهیت یک حرکت، توجه به گفتار و کردار انقلابیون و رهبر قیام است، لذا به منظور روشن شدن اهداف حسین بن علی از قیام، نمونه هایی از سخنان و عملکرد او و همراهانش را می آوریم:

1- اسامی همراهان: تاریخ نویسان معتقدند که تمامی بنی هاشم - جُز امام کاظم (علیه السلام) و حسن بن جعفر بن حسن بن حسن، او را در این کار یاری کردند. تعداد کسانی که از خاندان بنی هاشم با او بودند، بیست و شش نفر و نیز ده تن از حجاج خانه خدا و تعدادی از موالی ذکر شده است (4). عده زیادی از شیعیان کوفه که برای حج عازم کوفه بودند با او بیعت کردند که تعداد این گروه را هفتاد نفر دانسته اند. از جمله علویانی که با او بودند می توان از یحیی، سلیمان و ادریس دایی هایش نام برد. ضمناً عبدالله بن الحسن الافطس، ابراهيم بن اسماعيل طباطبا، عمر بن حسن بن علی بن حسن مثلث، عبدالله بن اسحاق بن ابراهيم بن حسن مثنی و عبدالله بن جعفر الصادق (علیهما السلام) با قیام او همراهی کردند که همگی از جوان مردان، بزرگان و علما و زاهدان عصر خویش بودند و در قیام های بعدی علویان نیز نقش اساسی داشتند.

2- مطلب دیگری که دال بر صحت نیت و عمل حسین است، خطبه او به هنگام بیعت با مردم مدینه است که بخشی از آن نقل شد. اما منابع، جمله های بیعت را به نحو دیگری نیز


1) مجلسی: بحار الانوار، ج 48، ص 165.

2) قاضی نورالله شوشتری: مجالس المؤمنین، ج 1، ص 419 و نیز منتهی الامال، ج 1، ص 260، عمدة الطالب، ص 183.

3) سید محسن الامین: اعیان الشیعه، ج 26، ص 402.

4) مجلسی: بحار الانوار، ج 48، ص 163. ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 412.

نقل کرده اند که ذکر آن خالی از ضرورت نیست. راوی می گوید: حسین در هنگام بیعت گفت:

«منم فرزند رسول خدا که بر فراز منبر رسول خدایم و در حرم رسول خدایم و شما را به سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دعوت می کنم. ای مردم! آیا شما آثار و نشانه های رسول خدا را در سنگ و چوب می جویید و برای تبرک دست بدان می مالید، ولی پارهٔ تنش را ضایع می کنید (1)؟»

3- مورد بعدی، ارادت حسین به تشیع و احکام آن است. مورخان نقل کرده اند، زمانی که بنی هاشم و شیعیان در خانه حسین بن علی گرد آمدند و قیام را علنی کردند و به مسجد رفتند، یکی از یاران حسین به مؤذن دستور داد که جمله «حی علی خیر الْعَمَلَ» را به زبان بیاورد، و همین جمله باعث وحشت «عُمری» حاکم مدینه شد، به نحوی که گریخت و شهر به دست انقلابیون افتاد (2).

4- شعار حسین و یارانش هم چون شعار پیامبر (صلی الله علیه و آله) و دایی هایش در قیام های پیشین «أَحَد - اَحَد» بود که نشان می دهد تمام این حرکت ها در یک جهت و راستا قرار داشته و یک هدف را دنبال می کرده است (3).

5- هنگامی که حسین با عباسیان در حال نبرد بود، فردی را واداشت که با صدای بلند، سخنان او را تکرار کند و به گوش سپاه فریب خورده برساند و آن گاه گفت:

«ای گروه مردم ای سیاهپوشان! این حسین بن علی فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و پسر عموی اوست که شما را به سوی کتاب خدا و سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دعوت می کند (4)»

6- در پایان، شعری را که حسین در نکوهش افرادی که او را همراهی نکرده اند، سروده است برای آشنایی با روحیه و انگیزه های قیام او می آوریم:

«هر که به شمشیر پناه برد، فرصتی شگفت انگیز به دست آرد:

یا مرگ با شتاب یا زندگی باعزت.

به سهل انگاری می پردازید که شما را به تباهی می برد. تا گردنی نزنید به بزرگی


1) بحارالانوار، ج 48، ص 163 و مقاتل الطالبیین، ص 412.

2) بحارالانوار، ج 48، ص 163 و مقاتل الطالبیین، ص 412.

3) بحارالانوار، ج 48، ص 163 و مقاتل الطالبیین، ص 412.

4) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 412 و مجلسی: بحارالانوار، ج 48، ص 163.

نمی رسید (1)

چگونگی قیام حسین بن علی در مدینه

آن گونه که در مباحث پیشین ذکر شد، پس از مرگ مهدی، پسرش هادی به قدرت رسید. مورخان نوشته اند که هادی فردی سنگ دل و بی رحم بود و در کارها بسیار سخت و خشن عمل می کرد. او فردی خوش گذران بود که بلافاصله پس از کسب قدرت، مدتی را با کنیز خویش که زمانی از هم دور بودند گذراند (2)، و پس از فراغت از او، نخستین کار هادی در مدت کوتاه حکومتش، درگیری با علویان و بنی هاشم بود (3)، وی مقرری های مهدی در مورد سادات و علویان را قطع کرد (4)و به تهدید آنان پرداخت. بر این اساس، شاید یکی از انگیزه ها یا بهانه های قیام حسین بن علی، همین سخت گیری ها و بی احترامی ها باشد که به طور مسلم، احساسات و عواطف عمومی شیعیان و مسلمانان را بر ضد حکومت بر می انگیخت.

البته پیش از این دربارۀ اهداف و انگیزه های قیام شهید فخ و یارانش به تفصیل سخن گفتیم. مورخان ذکر کرده اند که اسحاق بن عيسى بن علی فرماندار مدینه همزمان با حکومت هادی عباسی از سمت خود استعفا کرد و یا عزل شد و هادی فرد دیگری به نام عمر بن عبدالعزیز از خاندان عمر را به جانشینی او برگزید. علت استعفا یا عزل فرماندار پیشین مشخص نیست، اما آن چه که می تواند ما را در شناخت علل این موضوع یاری دهد، پاره ای از گفته ها و اظهار نظرهای اوست که نشان دهنده ملایمت و اعتدال وی با علویان است. شاید علل دیگری نیز همانند جناح بندی های داخلی خود عباسیان در این مسئله نقش داشته است.

زمانی که عمر بن عبدالعزیز به امارت مدینه رسید بر علویان و خاندان بنی هاشم سخت گرفت و همه روز، آنان را برای حضور و غیاب به فرمانداری فرا می خواند و به شمارش این گروه می پرداخت. عمر، برخی از بزرگان علوی را به عنوان کفیل و ضامن برخی دیگر


1) تاریخ طبری، وقایع سال 169 ه . ق.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 169 ه . ق.

3) هادی در سال 169 هجری به حکومت رسید و یک سال بعد (170 هجری) درگذشت علت مرگ او را دسیسه مادرش - خیزران - دانسته اند. ر.ک: ابن طباطبا: الفخرى، ص 262.

4) یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 406.

برگزیده بود که اگر فردی در سرشماری حاضر نبود، بتواند ضامن و کفیل او را بازخواست کند (1).

این سخت گیری ها، اهانت ها و فشارها، روح آزاده و حق جوی علویان را سخت می آزرد. گذشته از این ها فرصتی را که در خلاً انتقال قدرت به دست آمده بود برای شروع حرکت خویش مناسب یافتند، و قرار بود در همین سال و در برگزاری مراسم حج در مکه قیام کنند (2). شاید انتخاب موسم حج برای قیام، مبتنی بر دلایلی بود که موفقیت یا مصونیت قیام کنندگان را تضمین می کرد. شلوغی مکه در این زمان و وجود عناصر مؤمن و انقلابی از بلاد مختلف اسلامی در این مجمع عظیم می توانست پوشش خوبی برای ایجاد ارتباط سیاسی یا اقدام آنان باشد. اما برخی از رخدادهای پیش بینی نشده، قیام کنندگان را به اقدامی شتاب زده واداشت. منابع ذکر کرده اند که عمری در برخوردی مغرضانه، حسن بن محمد بن عبدالله، پسر «نفس زکیه» را همراه دو تن دیگر در یک مجلس باده خواری دستگیر کرد و پس از زدن تازیانه، آنان را برهنه و ریسمان به گردن در سطح شهر گرداند (3). این اقدام هر چند در ظاهر به منظور اجرای حدود اسلامی بود، اما در اصل به منظور عقده تکانی های حاکم مدینه صورت گرفت.

ضمن این که برخی از منابع ذکر کرده اند که حسن به جهت اعتقادات هواداران ابو حنیفه، مجاز به خوردن شراب غیر انگور بود (4)، اما دفاع سرسختانه شخصیت هایی چون حسین بن علی (پسر عمه او) و عموهایش یحیی و ادریس بن عبدالله از وی و نیز شیوۀ عمل او در قیام حسین، دامن او را از این اتهام پاک می کند.

حربه تهمت و افترا، وسیله ای بود که پیش از این، حتی در عصر امویان نیز چندین بار بر ضد علویان از آن استفاده شده بود. عین همین اتهام را عبیدالله بن زیاد حاکم کوفه در ماجرای قیام امام حسین (علیه السلام) به نماینده ایشان، مسلم بن عقیل وارد ساخت تا چهرهٔ انقلابی و اسلامی او را در انظار مسلمانان مورد سؤال قرار دهد، ولی دفاع دیگر علویان، چون حسین بن علی از فرزند نفس زکیه که طبری آن را چنین نقل می کند، پرده از واقعیت ها بر می دارد:


1) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 409.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 169 ه . ق و مقاتل الطالبیین، ص 411.

3) تاریخ طبری، وقایع سال 169 ه . ق ومقاتل الطالبيين، ص 408.

4) ابن اثیر: الكامل، وقایع سال 169ه . ق.

«... حسین بن علی بن حسن، پیش وی (عمری) رفت و گفت: این بر آن ها روا نیست. به آن ها تازیانه زده ای، در صورتی که حق زدنشان را نداشتی، که مردم عراق در این مانعی نمی بینند. دیگر چرا آن ها را می گردانی؟ پس عمری آن ها را بازگرداند و یک شب و یک روز زندانی کرد، سپس آزاد نمود، اما زیر نظر بودند. آن گاه حسن بن محمد که حسین بن علی کفیل وی بود نهان شد (1)...»

حقیقت ماجرا چندان مشخص نیست، اما شواهد موجود، پژوهش گر را به غیر از آن چه در منابع ذکر و تکرار شده است رهنمون می سازد. این شواهد عبارت اند از:

1- به عهده گرفتن سرپرستی و کفالت حسن بن محمد توسط شخصیت هایی چون حسین و یحیی از اصحاب امام معصوم (علیه السلام) و رهبران دو قیام خونین علوی.

2- دفاع آن ها از او در مقابل «عمری» و برخورد با اقدام فرماندار در مورد حسن بن محمد.

3- سخنان حسین بن علی با حسن بن محمد در دوران اختفا و غیبت او از مدینه که در زیر ذکر می شود.

4- سیرۀ شخصی حسن بن محمد در قیام و جهاد و شهادت که ماجرای آن نقل می شود. در این میان، ابوالفرج اصفهانی در مقاتل با دید بهتری با حسن بن محمد برخورد می کند:

«عمری، حسن بن محمد و ... را که هر سه در محلی اجتماع کرده بودند دستگیر کرد و شایع نمود که آن ها را در حال نوشیدن شراب دستگیر ساخته و ... دستور داد در حال برهنگی در مدینه بگردانند تا رسوایی برای آن ها به بار آورده باشد ...» (2)

ابوالفرج ضمناً نقل می کند که: «چون حسین و یحیی که کفیل حسن بن محمد بودند، روز جمعه در مقصوره حاضر شدند و نتوانستند پاسخی برای غیبت حسن بن محمد بیابند، نزد «عمری» احضار شدند و پس از ردّ و بدل شدن جملاتی بین آن ها، وقتی یحیی قسم یاد کرد که امشب حسن را نزد عمری حاضر خواهد ساخت، حسین به وی اعتراض کرد که چرا این کار را کردی؟ یحیی پاسخ داد: «... سوگند به خدا من نمی خواستم حسن را نزد او حاضر کنم، وگرنه من فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و علی (علیه السلام) نیستم، بلکه می خواستم


1) تاریخ طبری، وقایع سال 169 ه . ق.

2) اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 408.

شب که می شود با شمشیر بر درِ خانه او بروم و اگر توانستم وی را به قتل برسانم.» حسین گفت: تو، بدکاری می کنی، چون با این کار، جلوی اقدام بعدی ما را می گیری. یحیی گفت: من جلوی کار تو را نمی گیرم، زیرا فاصلهٔ تو با مکه (منظور، قیام موعود و قرارهای قبلی مبنی بر خروج در مکه بود) ده روز است. در این وقت حسین بن علی، کسی را به نزد حسن بن محمد فرستاد و پیغام داد، لابد جریان هایی را که میان من و این مرد فاسق اتفاق افتاده است می دانی. اکنون به هر کجا که می خواهی برو. حسن جواب داد: نه به خدا، من هم اکنون به نزد شما می آیم تا مرا به حضور او ببرید و دستم را در دست او بگذارید. حسین به او گفت: هیچ گاه چنین نخواهد شد که خدای تعالی مرا در حالی ببیند که به نزد محمد (صلی الله علیه و آله) بروم و دربارۀ خون تو، به خصومت و احتجاج با من برخیزد، و من به هر نحو که باشد تو را محافظت خواهم کرد، شاید سبب شود که خداوند مرا از آتش محافظت کند (1)

بدین ترتیب در می یابیم که دفاع حسین از پسر دایی اش حسن نمی تواند بی دلیل باشد، همان گونه که مخالفت حاکم مدینه با او نیز بدون جهت نبود. شاید حسن، رابط تشکیلاتی سازمان انقلابی حسین بوده و به همین سبب مورد اتهام و برخورد بیشتر قرار گرفته و دفاع از وی نیز به همین دلیل بوده است. به هر صورت، برخوردی که بر سر دفاع از حسن بن محمد با حاضر نکردن وی نزد «عمری» حاکم مدینه روی داد، بهانه ای بود که سازماندهی و قرارهای نخستین انقلابیون را بر هم زد و آنان را به اقدامی شتاب زده وادار ساخت.

اقدام های حسین بسیار حساب شده بود. او مردم کوفه، مدینه و مکه را برای قیام خویش آماده کرده بود. شواهد بسیاری در دست است که مردم کوفه به ویژه حجاج کوفی در قیام حسین، نقش اصلی داشته اند، و شاید علت سخت گیری و بازجویی های مکرر عمری حاکم مدینه بر حسین بن علی نیز آگاهی او از ارتباط های تشکیلاتی او با سایر انقلابیون و شیعیان بود.

منابع تاریخی ذکر می کنند که حدود هفتاد تن از حجاج کوفی در مدینه در خانه «ابن افلح» با حسین در مورد قیامش تبادل نظر کرده و با او به توافق رسیده بودند (2). وقتی با عصبانیت از نزد عمری خارج شد، همان شب همراه حسین تا صبح در همان منزل اجتماع و طرح قیام را بررسی کردند.


1) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 411 و تاریخ طبری، وقایع سال 169ه . ق.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 169 هجری. در حالی که ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین ص 408 تعداد حجاج را ده نفر ذکر کرده است.

قیام حسین بن علی شب جمعه چهاردهم ذی قعده سال 169 هجری آغاز شد و او و یارانش ابتدا به مسجد رفتند و آن جا را به پایگاه سیاسی - نظامی حرکت تبدیل کردند. حسن افطس، به مؤذن دستور داد هنگام اذان، جملهٔ «حی علی خیر العمل» را تکرار کند. و همین شعار اسلامی، عمری حاکم مدینه را به وحشت انداخت و او را وادار به فرار از شهر کرد. انقلابیون سپس به بیت المال و فرمانداری حمله بردند و پول زیادی به دست آنان افتاد، که صرف امور قیام و تأمین نیرو و امکانات برای نبرد شد. پس از آن به زندان رفتند و زندانیان را آزاد کردند.

در نخستین روز قیام، چند درگیری بین گروه هایی از عباسیان و انقلابیون روی داد که به شکست هواداران عباسی انجامید. اولین مقاومت بعد از فرار اولیه و غافل گیری ابتدایی توسط فردی به نام خالد بربری که سپاهی از عباسیان را در مدینه فرماندهی می کرد صورت گرفت. وی زمانی که حسین در مسجد بود، خود را با اسب به آن جا رساند، اما با دفاع جانانه و مردانه یحیی و ادریس از پا در آمد و کشته شد و افرادش متفرق و متواری شدند. خالد در حالی که رجز می خواند، «من کسکاس پسر کسکاس هستم و برای کشتن شما آمده ام!» پس از اندک زمانی به دوزخ کارهایش شتافت. در این هنگام، حسین نماز صبح را در مسجد اقامه کرد و خطبه خواند و مردم با او بیعت کردند که شرح آن، پیش از این آمد.

مقاومت بعدی از سوی سپاه «عمری» فرماندار مدینه که توسط یکی از افراد خاندان بنی هاشم به نام حسن بن جعفر حمایت می شد، صورت گرفت که آن نیز به شکست نیروهای عباسی منجر شد. این درگیری ها تا دومین روز قیام ادامه یافت که به سود سپاهیان حسین به پایان رسید.

گفته می شود، فردی به نام «مبارک ترک» که از هواداران عباسی بود، در خارج از مدینه، اردویی داشت که بر اساس توافقی با حسین با یک شبیخون ظاهری از مدینه گریخت و از درگیر شدن با حسین خودداری کرد. انقلابیون که به راحتی مدینه را به تصرف درآوردند به مدت ده روز تا بیست و چهارم ذی قعده آن را در اشغال داشتند و پس از آن، طبق قرار قبلی به سوی مکه حرکت کردند (1).

گزارش های منابع خبری به ویژه طبری که بیش از دیگران به موضوع پرداخته است، از


1) ابن اثیر: الکامل، وقایع سال 169 ه . ق.

وجود نارضایی ها یا مقاومت های مردمی از سوی برخی از جناح های مدینه در قبال قیام حسین حکایت می کند، امّا چون منابع دیگر در این زمینه سکوت کرده اند، داوری دربارهٔ آن مشکل است (1).

درگیری قیام کنندگان و عباسیان در «فخ»

وقتی خبر قیام حسین بن علی در مدینه به هادی خلیفۀ عباسی در بغداد رسید، با نوشتن نامه هایی؛ خویشان و بستگانش را که همراه سپاهیانی به حج رفته بودند، به رویارویی با حسین ترغیب کرد. طبری، علت همراهی سپاه و ساز و برگ با زائران خانه خدا را ناامنی راه ها و حمله اشرار به کاروان ها ذکر می کند (2)، اما باید این اقدام، مبتنی بر دلایل دیگری نیز باشد. در هر حال، با هسته اولیه ای که پیش از این با عنوان محافظ، خاندان عباسی را یاری می کرد، سپاهی از مزدوران و گروه «مبارک ترک» تشکیل شد که تعداد آن را تا چهار هزار تن دانسته اند (3)، در حالی که سپاه حسین، پانصد یا سیصد ذکر شده است (4).

بزرگان سپاه عباسی، متشکل از موسی بن عیسی، عباس بن محمد، سلیمان بن جعفر، اسماعیل بن موسی، محمد بن سلیمان، مفضل خادم و يقطين بن موسی بودند (5)و حسین را عده ای از بنی هاشم هم چون دایی هایش یحیی و ادریس و گروهی از حجاج و موالیهمراهی می کردند.

حسین در زمان مقرر به مکه رسید و «دینار خزاعی» را در مدینه به جانشینی خود برگزید (6). قرار بود انقلابیون در مکه با شعار « مَنْ رَأَى الْجَمَل الأَحْمَر - کسی که شتر قرمز را دید» یک دیگر را خبر کنند و به هم بپیوندند (7). دو گروه در روز «ترویه» که حجاج از مکه به منی حرکت می کنند در محلی به نام «فخ» در شش میلی مکه رو در روی هم قرار


1) تاریخ طبری: وقایع سال 169 ه . ق.

2) تاریخ طبری: وقایع سال 169 ه . ق.

3) مسعودی: مروج الذهب، ج 2، ص 332.

4) یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 407 و مقاتل الطالبیین، ص 416.

5) تاریخ طبری، وقایع سال 169 ه . ق.

6) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 416.

7) یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 407.

گرفتند (1)و پیش بینی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و معصومین (علیهم السلام) در مورد حادثه فخ به تدریج تحقق یافت.

سپاه عباسی مرتب به حسین و یارانش امان می داد و حسین از منادی خواست ندا در دهد که: «من پسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هستم و شما را به کتاب خدا و سنت رسولش دعوت می کنم». این آخرین اتمام حجت فرمانده انقلابی علوی بود، اما سپاه عباسی به سبب برخورداری از نیرو و امکانات بیشتر، عرصه را بر حسین و یارانش تنگ کرد. بدین ترتیب که جناحی از سپاه عباسی به ظاهر از مقابل سپاه حسین گریخت و خود را به درون دره ها رساند و چون نیروهای حسین به تعقیب آنان پرداخت، گروه دیگری از عباسیان از پشت سر به آن ها یورش برد، و در حالی که مرتب حسین را امان می داد و او آن را به شدت رد می کرد، نیروهایش را به محاصره در آورد. بدین ترتیب، حسین و عده زیادی از یارانش کشته شدند، گروهی گریختند و جمعی به اسارت درآمدند.

یحیی و ادریس - دایی های حسین - که گریخته بودند، بعدها رهبری دو قیام مستقل را بر عهده گرفتند. حسن بن محمد نیز در حالی که جانانه مبارزه کرده و از ناحیه چشم زخمی شده بود، فرمان امان را پذیرفت و خود را تسلیم کرد. اما ناجوان مردانه به دستور موسی بن عیسی کشته شد (2). سلیمان بن عبدالله، دایی حسین را در مکه گردن زدند و عبدالله بن اسحق بن ابراهیم، جزو کشته شدگان میدان نبرد بود (3).

گفته شده است، حدود یک صد تن از یاران حسین در این درگیری کشته شدند و اجساد پاکشان تا سه روز در سرزمین «فخ» برجا ماند و پس از آن، سرهای شهدا را برای دل خوشی هادی خلیفۀ عباسی به بغداد فرستادند. این در حالی بود که تقدس و برتری روحی حسین و یارانش و حقانیت وی آن چنان روشن و مشخص بود که بسیاری از سپاهیان دشمن از درگیری با وی خودداری می کردند و تیر بی هدف رها می ساختند و حتی عده ای به سیاه او پیوستند (4).

سپاهیان عباسی، نیروهای به اسارت گرفته را همراه سرهای شهدا نزد هادی بردند.


1) یاقوت حموی درج 6 معجم البلدان ص 341، «فخ» را به فتح اول و تشدید دوم، موضعی در اطراف مکه می داند، و اصل اسم را غیر عربی ذکر کرده است.

2) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 416 و الكامل وقایع سال 169 ه . ق.

3) مسعودی: مروج الذهب، ج 2، ص 332.

4) تاریخ طبری، وقایع سال 169 ه . ق.

خلیفه که سر مست فتح و پیروزی بود، قیافه ای حق به جانب گرفت و متظاهرانه، موسی بن عیسی را به خاطر این که حسن بن محمد را پس از دادن امان کشته است مورد سرزنش قرار داد و اموالش را مصادره کرد و با قطع پاداش کسانی که سرِ حسین را به نزدش آورده بودند با ظاهر سازی گفت: «این پسر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) است (1)!؟» اما تمام این صحنه سازی ها، چیزی جز تصفیه حساب های شخصی و درگیری های درونی عباسیان برای حذف رقیبان خویش نبود.

خلیفه، بر «مبارک ترک» به خاطر سهل انگاری در نبرد با حسین، سخت گرفت و او را به کار رسیدگی بر چهار پایان گماشت و از کارهای دولتی برکنار کرد، اما خود، اسیران واقعۀ فخ را گردن زد، یا به زندان انداخت و بعد دستور قتل آنان را صادر کرد. (2)

از جمله اسیرانی که به دستور هادی کشته شدند، «غوافر صراف» و «علی بن سابق پشیزی» از اهالی کوفه بودند که اجساد آنان را در کنار یل بغداد آویخت (3)

عمری حاکم مدینه نیز که با شنیدن صدای اذان شیعه از شهر گریخته بود. پس از کشته شدن شیران شجاع انقلابی به خانه حسین، یورش برد و خانه و نخلستان های او و خاندان هاشمی را سوزاند و انتقام خویش را از فرزندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) در شهر آن حضرت گرفت.

به هر صورت، قیام دیگری از شیعه با ریختن خون های پاک قیام کنندگان به پایان رسید. روحشان شاد و رحمت و رضوان خداوندی بر آن ها باد، راه حسین و یارانش بعدها با قیام های دیگری که به آن ها خواهیم پرداخت ادامه یافت.

پس از شهادت حسین، جمع زیادی از شاعران شیعه به خاطرش مرثیه سرایی کردند که در کتاب های تاریخ ثبت و ضبط است. از جمله شعری است که مسعودی در مروج الذهب آن را با این مضمون نقل کرده است:

«بر حسن و حسین پسر عاتکه که بی کفن او را به خاک کردند، خواهم


1) مسعودی: مروج الذهب، ج 2، ص332 و تاریخ طبری، وقایع سال 169ه . ق.

2) از جمله کسانی که به قتل رسیدند عبدالله بن حسن بن علی و حسین بن علی بودند که در زندان جعفر ابن یحیی بن خالد برمکی به سر می بردند.

3) تاریخ طبری، وقایع سال 169 ه . ق.

گریست. شبانگاه در «فخ» که منزل و جایگاهی نبود به جا ماندند. بزرگان بودند که کشته شدند، و سرکش و ترسو نبودند. خواری را از خویش بشستند، آن گونه که آلودگی را از لباس می شویند. بندگان به وسیله جدّ ایشان هدایت یافته اند و منت آنان بر مردم مسلّم است (1)


1) مسعودی مروج الذهب، ج 2، ص 333.

فصل پنجم: قیام یحیی بن عبدالله در سال 175 هجری

اشاره

بررسی شخصیت یحیی بن عبدالله

یحیی چهارمین پسر عبدالله محض (1)بود؛ نام مادرش «قربیه (2)» و کنیه اش «ابوالحسن» بود. همان گونه که در فصل پیش گفتیم، قبل از وی، دو برادر دیگرش - محمد و ابراهیم - رهبری دو قیام خونین را بر عهده گرفتند، پس از آن نیز قیام حسین بن علی - شهيد فخ - روی داد که به شهادت وی و عده زیادی از علویان و شیعیان انجامید.

یحیی در قیام فخ، نقش اساسی داشت و مشاور نظامی - سیاسی حسین بود. وی و جمع دیگری از علویان، پس از شکست قیام فخ، ابتدا خود را به مکه رساندند و سپس همراه حاجیان به سرزمین های دیگر رفتند. یحیی به «حلوان» و از آن جا به دیلم و گیلان رفت و در مناطق کوهستانی دور دست آن مناطق به کار دعوت پرداخت. هدف یحیی، نجات باقی مانده تشکیلات انقلابی و سازمان علوی بود که بر ضد حکومت اقدام کرده بودند و اینک امکان حضور در حجاز را نداشتند. علاوه بر این، در پی فرصت مناسبی بود تا قیام های پیشین را ادامه دهد و حرکت تازه ای را برای مبارزه بر ضد حکومت ستمگر عباسی آغاز کند و به سازماندهی نیروهایی در این زمینه بپردازد.

تبلیغات گسترده یحیی در دیلم، به پیوستن جمعی از مردم ناحیه به وی منجر شد و نکته اصلی این که، اگر یحیی فقط در اندیشه حفظ خویش بود، می توانست در حوزه ای دوردست، به زندگی آرامی ادامه دهد، اما عملکرد سیاسی - اجتماعی او و هوادارانش در دیلم و جمع آوری نیرو و اقدام برای پیوستن مردم به او، بیان گر تمایلش به تداوم راه انقلابیون قبلی است.


1) محدث قمى: منتهى الآمال، ج 1، ص 254.

2) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 428.

پیرامون قیام یحیی و چگونگی مبارزه اش در مباحث بعدی سخن خواهیم گفت. در این گفتار، بیشتر به بررسی شخصیت او و ماهیت قیامش خواهیم پرداخت. بدواً دیدگاه های علمای رجالی و تاریخ نویسان را در مورد شخصیت یحیی می آوریم و سپس به بررسی و نقل پاره ای از دیدگاه های خود او می پردازیم که مآلاً می تواند بیان گر اهداف و اغراض و عملکرد او باشد.

بخش نخست: بررسی اقوال و احادیث رسیده در مورد یحیی

1- ابن داوود، یحیی را جزو یاران امام صادق (علیه السلام) و در طبقه محمد و حسین ذکر کرده است (1).

2- مرحوم شیخ طوسی - رحمت الله علیه - در کتاب رجالش، او را از صحابه امام صادق (علیه السلام) می داند (2).

3- ابن عنبه در عمدة الطالب با ذکر تاریخ و چگونگی قیام یحیی، القاب او را ذکر کرده و وی را به عنوان «ابتثی» و «صاحب دیلم» معرفی می کند و از کرامت وی در مباهله با «ابن زبیری» - که بعداً به آن اشاره خواهد شد - سخن گفته است (3).

4- اردبیلی در کتاب جامع الرواة، يحيى را جزو راويان حدیث دانسته و دست کم چهار حدیث را که در کتب حدیث شیعه از قول یحیی نقل شده، آورده است (4). از جمله «ابن شهر آشوب» در بیان تاریخ زندگی امام صادق (علیه السلام) حدیثی از ایشان را از قول یحیی ابن عبدالله نقل می کند (5).

5- ابن طباطبا در الفخری در مورد شخصیت یحیی می گوید:

«... یحیی بن عبدالله از شخصیت های برجسته خاندان علی (علیه السلام) بود که در دل شیعیان منزلت و جایگاهی خاص داشت».

وی هم چنین در مورد استحقاق پیشوایی یحیی در دیلم سخن گفته و کرامت او در


1) ابن داوود: كتاب الرجال، تصحيح سيد جلال الدین حسینی، ص 374.

2) مامقانی: تنقيح الرجال، ج 3، ص 318.

3) ابن عنبه: عمدة الطالب، ص 151.

4) اردبیلی: جامع الرواة، ج 2، ص 332.

5) ابن شهر آشوب: مناقب، ج4، ص 214.

مباهله با مرد زبیری را خاطر نشان می کند (1).

6- ابوالفرج اصفهانی در مورد یحیی، جملاتی دارد که سایر منابع نیز آن را نقل کرده اند؛ از جمله می گوید:

«... يحيى از نظر مذهب، مردی خوش عقیده و در میان خاندانش مقدم بر دیگران بود و از اشکال هایی که بر امثال او شده، برکنار بود. وی از راویان حدیث است که خصوصاً از جعفر بن محمد (علیه السلام) بسیار روایت کرده است.

ضمناً ابوالفرج، يحيى را وصی امام جعفر صادق (علیه السلام) معرفی می کند و او را شاگرد امام (علیه السلام) می داند و می گوید:

«جعفر بن محمد (علیه السلام)، یحیی بن عبدالله را در نزد خویش تربیت کرد و یحیی او را «حبیب» خود می نامید، و هرگاه از او حدیث می کرد، می گفت: «حَدَّثَنی حبيبي جعفر بن محمد (علیه السلام)».

وی سپس به احترامی که بزرگان و فقها از جمله مالک بن انس، فقیه اهل سنت برای یحیی قایل بودند اشاره می کند و شخصیت ظاهری و شکل و قیافه ظاهری او را تشریح می کند (2).

7- مامقانی، رجالی بزرگ و علامه گران قدر در بررسی شخصیت یحیی دو صفحه از کتاب ارزشمندش را به او اختصاص داده و بیشتر روایت ها و احادیث تاریخی در مورد وی را نقل می کند، اما نمی تواند به نظر قطعی دربارهٔ وی برسد. برخی از جملات مامقانی چنین است:

«شیخ طوسی وی را از صحابه امام صادق (علیه السلام) می داند ... ابن داوود، وی را عالم شهيد لقب داده ... در عمدة الطالب به «اثلثى» (ابتثی) و «صاحب دیلم» ملقب شده است ...»

سپس داستان خروج وی را نقل کرده و می افزاید: «... در تعلیقه از او به عنوان فردی که دارای سلامت نظر و حسن عقیده است نام برده شده است ...»

آن گاه حدیثی را نقل می کند که در آن، یحیی با حضرت صادق (علیه السلام) گفت و گو کرده و امام (علیه السلام) را دارای علم غیب می داند، و پس از آن به عنوان عالم رجالی از او نام برده و در


1) ابن طباطبا: الفخرى، ص 367.

2) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 429.

مقام قضاوت چنین می نویسد:

«با خود فکر می کردم که به خاطر این اخبار و شهادت ابن داوود، که او را عالم و مظلوم و شهید دانسته، وی را جزو رجال ممدوح و نیک بدانم، تا این که به روایت منقول در کافی برخورد کردم که بیان می دارد، وی بی نهایت فردی ضعیف است (1)...»

مامقانی، سپس روایت کافی را نقل می کند که ما آن را در جای خود نقل و بررسی خواهیم کرد.

اما پس از پایان حدیث، باز دچار شک و تردید شده و می گوید:

«... آن چه در این نامه مشهود است، ردّ امامت امام صادق (علیه السلام) و امام کاظم (علیه السلام) است که این فرد را به طور کلی از اعتبار ساقط می کند، و دلیل ضعف وی است. ولی این ها خلاف مطالبی است که ابوالفرج از وی نقل می کند که وی دارای حسن مذهب بوده و در بین اهل بیت خود بر دیگران مقدم است، و از آن چه که در مورد دیگران گفته شده، مبرّاست و وی شاگرد امام صادق (علیه السلام) و وصی اوست ...»

مامقانی پس از نقل اخبار ابوالفرج، حدیث کافی را مقدم بر اخبار دیگر و اسناد آن معتبر می داند و در پایان می گوید:

وَ اللَّهُ هُوَ الْعَالِمُ بِحَقِيقَةِ أَمْرِهِ ... (2) 8- آیت الله خویی در کتاب ارزشمند معجم رجال الحدیث در مورد یحیی نظر صریح و قاطعی دارد. وی یحیی را از اصحاب امام صادق (علیه السلام) دانسته و می گوید که: «برقی» در کتاب رجالش، او را از اصحاب امام (علیه السلام) و صاحب قیام دیلم معرفی می کند و «ابن داوود» وی را عالم شهید و مدنی می داند.

آیت الله خویی آن گاه دیدگاه ها و اخباری را که «ابن عنبه» در عمدة الطالب آورده، نقل می کند و می افزاید که شیخ صدوق در بیان چگونگی سوگند امام رضا (علیه السلام) در مورد «بکّار این عبدالله زبیری» سوگند مباهله یحیی در مورد پدرش عبدالله بن مصعب را نیز نقل کرده و آن را جزو کرامات یحیی می داند (3).


1) مامقانی: تنقیح المقال، ج 3، ص 318.

2) مامقانی: تنقیح المقال، ج 3، ص 318.

3) صدوق: عيون اخبار الرضا، ج 2، باب 47. ابو القاسم خویی: معجم رجال الحديث، ج 20، ص 63.

مرحوم خویی در پایان به اظهار نظر دربارۀ یحیی می پردازد و می گوید:

«... در نهایت دربارۀ او می گوییم که او مورد ستایش است و او کشته شد و مظلوم و شهید بود ... (1)»

9- نکته بعدی که شاید بتوان آن را دلیلی بر سلامت شخصیت و حسن عقيده يحيى دانست، احادیثی است که بر اساس آن، یحیی به علم و فضیلت ائمه (علیهم السلام) اعتراف دارد:

1- «از ابن محبوب نقل شده است که گفت: روایت کرد برای ما یحیی صاحب دیلم که: شنیدم امام جعفر (علیه السلام) هنگامی که جماعتی از اهل کوفه خدمتش بودند، می فرمود: شگفتا از این مردم که علم را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گرفتند و به آن عمل کردند و هدایت شدند و باز عقیده دارند که اهل بیتش علم او را فرا نگرفته اند. ما هستیم اهل بیت و ذریه او که وحی خدا در منازل ما فرود آمده و علم از ما به ایشان رسیده است. آیا عقیده دارند که آن ها دانستند و هدایت یافتند و ما ندانستیم و گمراه شدیم؟ چنین چیزی محال است. (2)

2- ابْنُ المغيره قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبِي الْحَسَنِ (علیه السلام أَنَا وَ يَحْيَى بْنِ عبدالله الْحَسَنِ وَ قَالَ یحیی: جَعَلْتُ فداک أَنَّهُمْ يَزْعُمُونَ أَنَّكَ تَعْلَمُ الْغَيْبَ فَقَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ ضَعْ يَدَكَ عَلَى رَأْسِى فَوَاللَّهِ مَا بَقِيتُ فِى جسدى شَعْرَةٍ وَ لَا فِى رَأْسِى الاقامة. ثُمَّ قَالَ: «وَ اللَّهُ ماهى الَّا رِوَايَةُ (وِرَاثَةً) عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله)) (3).

«ابن مغیره گوید: من و یحیی بن عبدالله بن حسن (علیه السلام) خدمت امام ابی الحسن (علیه السلام) بودیم. یحیی به آن حضرت عرض کرد: فدایت شوم، عده ای معتقدند که شما علم غیب می دانید! فرمود: سبحان الله، دست بر سرم بگذار، ببین که به خدا سوگند، هر مویی که در سر و پیکر من است بر بدنم راست شد. پس فرمود: نه به خدا سوگند، آن چه می دانیم نیست جز آن چه که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به ارث برده ایم»

این دو روایت که راوی یا سائل آن در مباحثه با امام معصوم (علیه السلام)، یحیی بوده، دلیلی بر اعتقاد وی به ائمه اطهار و ارادت او به معصومین است، و با روایت بعدی که در کافی نقل شده و مرحوم مجلسی و مامقانی به استناد آن، یحیی را ضعیف دانسته اند اصلاً مطابقت


1) خویی: معجم الرجال الحدیث، ج 20، ص 64.

2) اصول کافی، ج 2، ص 249 کتاب الحجة باب «این که سرچشمۀ علم از خانه آل محمد (صلی الله علیه و آله) است».

3) شیخ مفید: امالی مجلس سوم. حدیث 5، ص 35 و نیز تنقیح المقال، ج 3، ص 318.

ندارد. اکنون روایتی را که باعث شک و تردید علمای شیعه نسبت به یحیی شده است، مورد بررسی قرار می دهیم.

10- در کافی منقول است که:

«یحیی بن عبدالله به موسی بن جعفر (علیه السلام) نوشت: اما من خودم را به تقوای خدا سفارش می کنم و تو را هم به آن سفارش می کنم، زیرا تقوا، سفارش خداست نسبت به پیشینیان و پسینیان. یکی از یاوران دین خدا و ناشرین اطاعتش بر من وارد شد و خبر داد که بر من ترحم کرده ای و ما را کمک نخواهی کرد. من به سوی آن کس از آل محمد (صلی الله علیه و آله) را که مردم بپسندند دعوت می کنم. با تو مشورت کردم و تو حاضر نشدی، و پیش از تو هم پدرت حاضر نشد. شما از زمان قدیم چیزی را ادعا می کنید که در خودتان نیست و آرزوی خود را به جایی کشیده اید که خدا به شما عطا نکرده است. پس هواپرست و گمراه شدید. من تو را برحذر می دارم از آن چه خدا تو را نسبت به خود برحذر داشته است (1)».

امام در پاسخش نامه ای نوشت و چنین فرمود:

«از جانب موسی پسر ابی عبدالله و هم پسر علی که هر دو در بندگی و اطاعت خدا شریک اند، به سوی یحیی بن بن حسن. امّا بعد، همانا من تو را و خودم را از خدا بیم می دهم، و تو را از عذاب دردناک و عقاب سخت و کیفر کاملش آگاه می سازم، و تو و خودم را به تقوای خدا سفارش می کنم، زیرا تقوا موجب زینت سخن و پابرجایی نعمت هاست. نامه ات به من رسید. در آن جا نوشته بودی که من و پدرم از زمان پیش مدعی بوده ایم، در صورتی که تو چنین ادعایی از من نشنیده ای. گواهی آن ها نوشته شود و مورد بازخواست قرار گیرند. حرصی که اهل دنیا به دنیا و خواستنی های آن دارند، تمام خواست های آخرت آن ها را هم دنیا تباه کرده است. و نوشته بودی که من به واسطه آرزو داشتن آن چه نزد توست، مردم را از تو می رانم. در صورتی که اگر راهی را که تو پیش گرفته ای مایل باشم ناتوانی از دانستن روش و کم بصیرتی به دلیل، جلوگیر من


1) کلینی: کافی، ج 2، ص 188 حدیث 19 باب دعوى الحق و المبطل از کتاب الحجة و نيز معادن الكحمة فى مكاتب الائمه تأليف محمد علم الهدى، انتشارات جامعه مدرسین حوزه قم، ج 2، ص 141.

نباشد. اما خدای تبارک و تعالی، مردم را معجونی مرکب آفریده و قوایی شگفت آور و غرایزی گوناگون به آن ها عطا کرده است. من دو کلمه دربارۀ انسان از تو می پرسم ... جوابش را به من بنویس. من به تو سفارش می کنم و از نافرمانی خلیفه بر حذرت می دارم و به فرمانبرداری و اطاعتش تشویقت می کنم و دستور می دهم که برای خود امانی بگیری، پیش از آن که در چنگال افتی و از هر طرف گلوگیر شوی و از هر سو بخواهی نفس بکشی، راهی نیابی. تا خدا به احسان و فضل خود و دلسوزی خلیفه ابقاء الله بر تو منت نهد و خلیفه امانت دهد و بر تو مهربانی کند و خویشان پیامبر (صلی الله علیه آله) را نسبت به تو حفظ کند. درود بر کسی که از هدایت پیروی کند ...».

آن گاه کلینی اضافه می کند:

«جعفر می گوید، به من خبر رسید که نامۀ موسی (علیه السلام) به دست هارون افتاد. چون آن را قرائت کرد، گفت: مردم مرا بر موسی بن جعفر فریب می دهند، در صورتی که او از آن چه متهمش می کنند منزه است (1)».

اما در مورد دو حدیثی که نقل شد و مکاتبه ای که بین یحیی و امام کاظم (علیه السلام) صورت گرفته و جملاتی که رد و بدل شده است می توان به موارد زیر اشاره کرد:

الف- متن نامه اشاره به آن دارد که پیش از نوشتن نامه و مکاتبه، قاصدی از نزد امام (علیه السلام) اخباری را به یحیی می رسانده است. پس مشخص می شود که یحیی با امام در ارتباط بوده و این ارتباط حتی در زمانی که وی در نقاط دور دستی چون دیلم به کار قیام مشغول بوده، استمرار داشته است.

ب- شاید در نامه ای که رد و بدل شده، نوعی کلمات رمز وجود داشته که امام (علیه السلام) و يحيى از آن ها به عنوان «نشانه» استفاده می کرده اند. این مسئله تازه ای نیست و در سایر قیام ها نیز دیدیم که قیام کنندگان چگونه به صورت تشکیلاتی و سری به انتقال اطلاعات و ارتباط با یک دیگر عمل می کردند. از جمله این رمزها، شاید این باشد که امام (علیه السلام) نسبت به یحیی دلسوزی کرده و خیر او را خواسته است. این در مورد سایر قیام ها از جانب امام صادق (علیه السلام) نیز دیده شد. از جمله، نامه ای که امام (علیه السلام) به یحیی نوشته و می فرمایند:

امان بگیر، پیش از این که از هر طرف گلوگیری شوی.


1) کلینی: اصول کافی، ج 2، ص 189، کتاب الحجة، باب من يفصل بين دعوى الحق والمبطل.

خلیفه ابقاه الله

حفظ خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) به واسطه تسلیم تو.

این جملات امام (علیه السلام) شاید پیش بینی حادثه و سرانجام قیام برای اطلاع یافتن یحیی باشد که بداند در محاصره است و راهی جز تسلیم ندارد، و خلیفه باقی خواهد بود، ولی يحيی واسطه ای است که قربانی دیگر انقلابیون و خاندان علوی خواهد شد.

ج- جملاتی که همراه با تهدید یا توهین است و یا دعایی که امام برای خلیفه می کند، مسلماً از روی تقیه بوده و به منظور گمراه کردن خلیفه و رفع اتهام از امام (علیه السلام) و حفظ ایشان است، زیرا آن چه در نامه یحیی آمده که در جایی از دل سوزی امام (علیه السلام) سخن می گوید و در جایی اشاره دارد که قبلاً امامت و خلافت را به امام (علیه السلام) پیشنهاد کرده، اما ایشان نپذیرفته است، نشان می دهد که طرفین یک دیگر را قبول دارند، اما می خواهند طرف سوم، بین آن ها احساس جدایی و اختلاف کند، و این که امام برای خلیفهٔ جور دعا کند، از ایشان بعید است و چیزی جز ظاهرسازی و تقیه نیست و در بخش مربوط به عملکرد و خط مشی سیاسی ائمه نسبت به آن به تفصیل بحث خواهیم کرد.

د- همان طور که ذکر شد، این حدیث قدح با دو حدیث مدح که در صفحات پیش و در باب نهم ذکر شد، تناقض دارد و در یک جا جمع نمی شود:

ه- علامه مجلسی ضمن نقل مکاتبه و بحث پیرامون آن می گوید:

«این که امام، امامت خویش را انکار می کند، ظاهری و از روی تقیه بوده است، و منظور از خلیفه، خلیفهٔ جور بوده و ظاهری است، آن هم از باب تقیه ... به خاطر این که امام می دانسته این نامه به طور قطع به دست ملعون (خلیفه) می افتد، و چون این را می دانسته از روی ضرورت برای حفظ خویش و خانواده و شیعه خود این کار را کرده است (1)...»

و این خود نشان می دهد که نامه و متن آن از روی عمد و یا رمز و اشاره نوشته شده است.

و- گذشته از همۀ مواردی که به آن اشاره شد، بحث دیگری است که آقای خویی، باب آن را گشوده است و آن این که وی این حدیث را از ریشه بی اساس و ضعیف می داند و چنین اظهار نظر می کند:


1) مجلسی: بحار الانوار، ج 48، ص 168 باب احوال عشائره و اصحابه الامام الكاظم (علیه السلام).

ولی این روایت نادرست است، نمی توان به آن اعتماد کرد. زیرا به طور جدّی راویان آن ضعیف اند، و این راویان یا ضعیف یا ناشناخته اند، به جز یک نفرشان که عبدالله جعفری است. پس صحیح این است که او (یحیی) ممدوح است (1)».

11- آخرین مطلبی که دلیلی بر سلامت یحیی است، درگیری وی با زیدیه است که به عنوان یار و همراه وی در دیلم بودند، و یحیی از جانب آنان در فشار و مضیقه بود و این مسئله مبین آن است که وی پیرو ائمه شیعه و از ارادتمندان به ایشان بوده است (2).

بخش دوم: بررسی شخصیت یحیی بر اساس گفته های خودش

اشاره

1-وقتی که سپاه فضل بن یحیی مرکب از پنجاه هزار نفر از سوی خلیفه به دیلم آمد، و با وعده و وعید و دادن رشوه، سران منطقه را وادار به تسلیم یحیی کرد و او را در محاصره قرار داد، یحیی دستان خویش به سوی آسمان بلند کرد و گفت:

«خدایا، همین اندازه خدمت را از من بپذیر که دل ستمکاران را ترساندم. خدایا، اگر پیروزی ما را بر آن ها مقدر فرموده باشی ما جز سربلندی دین تو منظوری نداریم، و اگر چیرگی آن ها را مقدر کرده باشی، آن هم به خاطر همان بازگشتگاه نیکو و پاداش بزرگ و ارجمندی است که برای دوستان و فرزندان دوستان خود برگزیده و اختیار فرموده ای (3)».

2- زمانی که یحیی ناگزیر به تسلیم شد و در بغداد، تحت نظارت هارون قرار گرفت، برادر زاده اش عبدالله بن موسی نزدش آمد و گفت:

«وقتی برای باز گفتن احوال خود، از این حال بهتر نیست. اکنون وضع خود را برای من بازگوی. یحیی به اشعار یکی از شاعران عرب توسل جست و از این که دست از اسلحه کشیده و خود را تسلیم حکومت کرده اظهار ناراحتی کرده و گفت، من سعی خویش را کردم، اما خدا چنین خواست (4)».

3-ماجرای بعدی، داستان مباهله و نفرین او بر مرد زبیری است که در محکمه هارون


1) خربی: معجم رجال الحديث، ج 20، ص 65.

2) جهت آگاهی بیشتر، ر.ک: ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص 433.

3) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 435.

4) همان منبع، ص 434.

صورت گرفت، و چون ابن زبیری قصد داشت از روی کینه، یحیی را متهم به قیام کند، یحیی پنجه در پنجهٔ او نهاد و او را سوگند برائت داد و نفرین کرد که آن مرد در مدت کوتاهی به سزای عمل خویش رسید و به خاطر دروغ، هلاک شد. بسیاری از علما و مورخان، از جمله شیخ صدوق و ابن طباطبا، به خاطر این مسئله، او را «مستجاب الدعوه» دانسته اند و این موضوع را به عنوان یکی از کرامت های یحیی نقل کرده اند (1).

4- به عنوان آخرین دلیل برای صحت عمل و درستی نیّت و شخصیت یحیی، جمله ای از وی نقل می کنیم که نشان گر ارادت وی نسبت به ائمه (علیهم السلام) و تأیید قیام وی توسط امام (علیه السلام) است. این جمله از قول وی و حسین درباره قیام فخ نقل شده است، اما می تواند در مورد حرکت بعدی او نیز استمرار داشته باشد:

«علی بن عباس به سندش از ابراهیم بن اسحاق روایت کرده و می گوید: من از حسین بن علی صاحب فخ و یحیی بن عبدالله شنیدم که می گفتند: ما تا وقتی که با خاندان خود مشورت نکردیم اقدام به خروج و قیام نکردیم و حتی با موسی ابن جعفر (علیه السلام) مشورت کردیم و او به ما دستور خروج و قیام را داد (2)...»

قیام یحیی بن عبدالله در دیلم

همان گونه که ذکر شد، قهرمان علوی از خاندانی مبارز با سابقه مبارزاتی طولانی پس از شرکت در قیام حسین بن علی، و زمانی که قیام به شکست انجامید، متواری شد و از شهری به شهری و از روستایی به روستای دیگر می رفت (3). مسلّم این است که چون یحیی از عناصر اصلی قیام حسین بود، توسط عباسیان تعقیب می شد و بدین جهت، حجاز و عراق، مکان امنی برای او نبود. ضمن این که گفته شده است عده ای از علویان و شیعیان و زیدیه، در این دوره، او را همراهی می کردند.

طبیعی است که در چنین اوضاع و احوالی، یحیی دو هدف را دنبال می کرد: نخست این که بتواند خود و باقی مانده گروه انقلابی و تشکیلات ضد عباسی را حفظ کند و دوم این که در صورت امکان، به حکومت غاصب، ضربۀ تازه ای بزند و انتقام خون حسین بن على (شهید فخ) را بگیرد. او ایران را برگزید و به نقطه های دور دستی که مأموران عباسی


1) عيون اخبار الرضا، ج 2، باب 48، ص 244. و این طباطبا: الفخرى ص 267.

2) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 424.

3) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 430.

نفوذ کم تری در آن داشتند حرکت کرد. منابع تاریخی، ردّ پای او را از «حلوان» گزارش کرده اند (1).

در این زمان بود که از فضل بن یحیی برمکی، نامه ای دریافت کرد که دوستی خویش را با او نشان می داد و از وی می خواست که خود را به «دیلم» برساند و تأکید می کرد که فرماندار دیلم نیز با او همراهی خواهد داشت (2). در هر صورت، رفتن به دیلم با فکر خود یحیی بود یا به اشاره فضل، وسیله ای شد که توانست تا مدتی اقدام های یحیی را از خلیفه پنهان دارد، و در همین منطقه بود که یحیی توانست عده زیادی را گرد خویش جمع کند و کار قیام را سامان دهد.

برخی از منابع، از همراهی بزرگان دیلم حتی فرماندار آن جا با وی سخن گفته اند (3)، اما اطلاع چندان دقیقی از زمان حضور یحیی در دیلم به دست نیامده است و واقعیت این است که قدرت او در دیلم بسیار محدود بوده است. از سوی دیگر، خبرچینان و جاسوسان عباسی و یا افرادی که چشم داشت دریافت صله و پاداش داشتند به طور مرتب، جریان حرکت یحیی در دیلم را به دربار هارون گزارش می دادند. طبری، نمونه ای از این گزارش ها را نقل می کند که پرده از حرکت و خط سیر یحیی بر می دارد و در عین حال، چگونگی ارتباط او با برمکیان را فاش می کند. شاید این داستان، ساخته و پرداخته تاریخ نگاران عباسی باشد که می خواستند ماجرای سقوط برمکیان را به ارتباط آنان با علویان نسبت دهند، که در جای خود پیرامون آن به اجمال بحث خواهد شد، اما هر چه که باشد، عاملی برای تعقیب علویان توسط هارون خلیفۀ عباسی بوده است. تاریخ طبری داستان را این چنین نقل می کند:

«... گوید فردی پیش هارون آمد و گفت به شرط آن که امان دهی خبری برای تو دارم. گفت، تو در امانی! گفت، در «حلوان» بودم، در یکی از کاروانسراهای آن، يحيى بن عبدالله را دیدم با جبه پشمین خشن و عبای پشمین سبز روشن. جمعی با وی بودند که وقتی فرود می آمد، فرود می آمدند و وقتی حرکت می کرد، حرکت می کردند، اما از او برکنار بودند و ناظران را به این پندار وا می داشتند که او را نمی شناسند، اما از یاران وی بودند. هر کدامشان مکتوبی


1) تاریخ طبری، وقایع سال 187ه . ق.

2) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 430 و 433.

3) شوشتری، مجالس المؤمنين، ج 2، ص 493.

با خویش داشت که وقتی متعرض وی می شدند به وسیلهٔ آن ایمنی می یافت (1)...»

وقتی این خبرها پیاپی به هارون می رسید، آرام و قرار خویش را از دست می داد و برای یافتن یحیی از هیچ اقدامی فروگذار نمی کرد. بر این اساس، فضل بن يحيى بن خالد برمکی را با پنجاه هزار نفر با خزاین و اموال و تجهیزات بسیار به سوی دیلم روانه ساخت (2). شاید قصد هارون از این کار، آزمودن فضل و پایان دادن غائله يحيى به دست وی بود.

زمانی که فضل به دیلم رسید از راه های گوناگون کوشید تا یحیی را به تسلیم وادارد. ابتدا شاعران و بزرگان آن بلاد را گرد آورد و صله و در هم فراوان داد و آن ها نیز در ستایش از او به گزافه گویی پرداختند. سپس با فرماندار دیلم - که طبق اسناد تاریخی به اشارهٔ خود فضل، با یحیی علوی همکاری کرده بود - مکاتبه کرد و با دادن صد هزار درهم، او را راضی به تسلیم کردن یحیی و وادار کردن وی به صلح نمود (3). سپس با فرستادن نامه اعزام نمایندگانی، یحیی را به مصالحه ترغیب کرد. او را تهدید و تطمیع کرد و وعده و وعید داد و عهد کرد که خود و یارانش در امان هستند (4). یحیی پذیرفت که صلح کند به شرط آن که، هارون الرشید خود امان نامه را با خط خویش بنویسد و فقها و قضات و بنی هاشم بر آن شهادت دهند. فضل، این شرط را پذیرفت و به اطلاع هارون رساند و چون او نیز پذیرفت و خط امان را همراه با هدایا و جوایز بسیار به دیلم فرستاد، یحیی تسلیم شد و همراه با فضل بر مکی به بغداد

حرکت کرد.

گفته شده است با ورود یحیی به بغداد، هارون الرشید به گرمی از او استقبال کرد و از بزرگان و مشاهیر شهر خواست به حضور او برسند و ورودش را به بغداد گرامی دارند. هارون، خلعت و هدایا و چهارپایان فراوانی به یحیی داد و طبق اسناد تاریخی، مبلغ دویست هزار دینار به او بخشید که یحیی با این پول، بدهی های حسین بن علی (شهید فخ)


1) ابن اثیر: تاریخ طبری، وقایع سال 187 ه . ق و مقاتل الطالبيين، ص 431.

2) الكامل، وقایع سال 176 ه . ق، مجالس المؤمنين، ج 2، ص 493 و تاریخ طبری وقایع سال 176 ه . ق.

3) مسعودى: مروج الذهب، ج 2، ص 347. طبری، میزان پول را هزار هزار درهم ذکر کرده است. رک: وقایع سال 176 ه . ق.

4) يعوبی: تاريخ يعقوبی: ج 2، ص 412. الفخرى، ص 266 و الكامل، وقایع سال 176ه . ق.

را ادا کرد (1)، که این اقدام نمونه ای از تعهد و احساس مسئولیت یحیی به انقلاب علوی و راهی بود که پیش از او شروع شد و توسط او تداوم یافت.

خیانت هارون در برخورد با یحیی

يحيى بن عبدالله، انقلابی علوی با خط امان هارون الرشید تسلیم شد و به بغداد آمد. وی در بغداد تحت الحفظ زندگی می کرد و رفتار و ارتباط های او به سختی از سوی شخص هارون کنترل می شد. هارون در صدد بود به هر شیوه ممکن و با طرح نقشه ای، یحیی را به اتهامی هر چند واهی محکوم کند و او و یارانش را به دام اندازد و انجام چنین کاری با امکانات دستگاه عظیم خلافت، چندان مشکل نبود. سابقه مبارزاتی و انقلابی یحیی، او را در شناخت ماهیت حکومت و عملکرد حاکمان عباسی کمک می کرد، اما با توجه به آن چه در دیلم برای یحیی پیش آمد، چاره ای جز تسلیم نداشت. فرماندار دیلم، او را فروخت و فضل با نیروی پنجاه هزار نفری خود، هر لحظه موجودیت وی و یارانش را تهدید می کرد و بر این اساس، نبرد نظامی یحیی نتیجه ای جز شکست نداشت. لذا او دست دعا به سوی خداوند بلند کرد و از این که توانسته است حداقل دشمنان خدا را بترساند شکرگزاری کرد. شاید او در صدد بود خود را با تسلیم از دایره محاصره نجات دهد و با گذشت زمان در محیط و شرایط بعدی بتواند با سازماندهی تازه، حرکتی دوباره را آغاز کند.

در هر صورت، مدتی از امان دادن هارون الرشید نگذشته بود که وی دوباره به دسیسه چینی عليه یحیی پرداخت. در این زمان، یحیی تحت مراقبت جعفر بن يحيى بن خالد برمکی در بغداد به سر می برد. طبق گزارش های تاریخی، یحیی با یادآوری انتسابش به خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) از جعفر، تقاضای آزادی کرد و جعفر اجازه داد که یحیی به حجاز و حج برود (2). اما هارون از ماجرا مطلع شد و از جعفر بازخواست کرد. خبرهای مربوط به اعمال و رفتار جعفر، توسط فضل بن ربیع به هارون می رسید (3).

این که چرا خاندان بر مکی نسبت به علویان با رحم و گذشت بیشتری برخورد می کردند، مسئله ای است که مورخان در منابع اصلی از آن به اجمال سخن گفته اند. برخی از آنان بر این عقیده اند که بر مکیان به ویژه فضل، قصد داشتند حکومت را از بنی عباس به


1) محدث قمی: منتهى الآمال، ج 1، ص 254 و ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 435.

2) ابن العماد: شذرات الذهب، ج 1، ص 338.

3) تاریخ طبری، وقایع سال 187 ه . ق.

علویان انتقال دهند که این امر، بسیار بعید به نظر می رسد. ضمن این که جای هیچ تردیدی نیست که هم فضل و هم جعفر با علویان و یحیی ارتباط داشته اند. نمونه هایی از این ارتباط در مکاتبه فضل با یحیی بن عبدالله و توصیه به وی در رفتن به دیلم دیده می شود (1)ضمناً گزارش جاسوسان هارون، حاکی از این نکته است که یحیی بن عبدالله و یارانش با نامه های سفید حکومتی به راحتی رفت و آمد می کنند (2)، و این نامه ها از جایی جز از جانب فضل به دست آنان نرسیده بود و گذشته از این ها که در واقع، اوج ارتباط آن ها را نمایان می سازد، آزادسازی یحیی توسط جعفر برمکی بود که به آن اشاره شد (3). بدین ترتیب، هارون از ارتباط با یک دیگر مطمئن گشت. اما این ارتباط ها نمی تواند دلیلی بر این موضوع باشد که بر مکیان قصد انتقال قدرت به علویان را در سر داشته باشند. زیرا بسیار ساده اندیشی است که بپذیریم اشراف ایرانی که تا این حد، خود را به رأس هرم قدرت نزدیک کرده بودند، با تصمیم خطرناکی خود را از صحنه سیاسی حذف کنند. علاوه

بر این، تعهد لازم برای پذیرش چنین خطری نیز در آن ها سراغ نمی رود، بلکه با توجه به اطلاع دقیقی که از اوضاع ایران و حجاز و محبوبیت و ارتباط مسلمانان به ویژه ایرانیان با خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) داشتند، در پی آن بودند که با نزدیک شدن به مبارزان علوی و کمک ظاهری به آن ها، خود را در انظار عمومی مسلمانان، شیعیان و ایرانیان موجه جلوه دهند، و این چیزی نبود مگر در ارتباط با رقابت های داخلی دربار عباسی بین جناح های مختلف قدرت عناصر ایرانی و عرب برای قبضهٔ مقام وزارت که در خاندان برمکی و ربیع تبلور یافته بود. بنابراین باید علت حذف برمکیان را در مسائل دیگری جست و جو کرد. از جمله می توان از مسئله اختلافات داخلی خود برمکیان - که بین یحیی و فضل برمکی با جعفر بروز کرده بود (4)، و نیز چشم داشت خلیفۀ عباسی نسبت به اموال بی حد و حساب برمکیان که طبری پرده از آن بر می دارد، نام برد (5).

علاوه بر مسائل فوق، ارتباط جعفر برمکی با «عباسه» - اگر واقعیت تاریخی داشته باشد - چیزی جز یک بهانه تاریخی برای حذف و سقوط برمکیان نبوده است و دلایل آن


1) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 432.

2) تاریخ طبری، وقایع سال 187ه . ق و مقاتل الطالبيين، ص 431.

3) تاریخ طبری، وقایع سال 187 ه . ق.

4) کلینی: اصول کافی، ج 2، ص 384، كتاب الحجة.

5) کلینی: اصول کافی، ج 2، ص 384، كتاب الحجة.

در واقع، قدرت روزافزون مالی و سیاسی آن ها در دستگاه خلافت و نگرانی خلیفه از آن بود که نهایتاً به حذف آن ها انجامید (1).

پر این اساس، زمانی که هارون از ارتباط جعفر با یحیی و آزادسازی او آگاه شد در تصمیمش برای توطئه بر ضد علوی مظلوم، جدی تر گشت. تاریخ نویسان ذکر کرده اند، به جهت گزارش هایی که به دست هارون می رسید، فردی به نام «فضاله» را طلبید. وی ادعا کرد که از یاران یحیی است و از سوی او به قیام علیه حکومت دعوت شده است. لذا هارون از او خواست در نامه ای که برای یحیی می نویسد، تأکید کند که عده ای از سران لشکر عباسی، امر یحیی را پذیرفته اند، اما یحیی طبق قراری که با «فضاله» داشت، نامه را به فضل تسلیم کرد (2)، و چون دانست که هارون درصدد توطئه برضد اوست با اجازه جعفر به حجاز رفت. هارون که از جریان آگاه شده بود، او را از حجاز خواست و نزد «مسرور» غلامش زندانی کرد.

از این تاریخ، دوره جدیدی در مبارزه و حرکت یحیی عليه هارون شروع می شود. وی مدت زندان را به سختی گذراند و هارون هر روز توطئه تازه ای علیه او تدارک می دید و در این راه از فقهای خود فروخته حکومت نیز کمک می گرفت. از جمله این برخوردها، احتجاج و مناظره هارون با یحیی است. هارون از وی پرسش هایی در موارد مختلف می کرد با سیاست به وی پاسخ می داد، تا این که هارون، او را ناگزیر ساخت که بگوید، کدام یک از آن دو، از نظر خویشاوندی به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نزدیک ترند. یحیی از دادن پاسخ خودداری کرد، زیرا می دانست اگر حقیقت را بگوید، هارون بر وی خشم خواهد گرفت، لذا در پاسخ گفت:

«ای امیرالمؤمنین! اگر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) زنده بود و دختر تو را خواستگاری می کرد، تو دخترت را به او می دادی؟ هارون گفت: آری به خدا قسم. یحیی گفت: ولی اگر دختر مرا خواستگاری می کرد، آیا جایز بودم که دخترم را به او دهم؟ هارون گفت: نه. یحیی گفت: پاسخ پرسش تو معلوم شد ... و هارون


1) اگر بخواهیم برمکیان را واقعاً هوادار علویان و حکومت آنان بدانیم رفتار زشت آن ها در حکومت و حذف مخالفان و نقشه قتل ادریس بن عبدالله توسط یحیی برمکی و قتل عبدالله بن حسن الافطس توسط جعفر برمکی به خصوص دخالت یحیی بن خالد برمکی در ماجرای شهادت امام کاظم (علیه السلام) را چگونه می توان توجیه کرد.

2) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 436.

خشمگین شد و دستور داد یحیی را دوباره به زندان بازگردانند (1)

مسئله بعدی، جریان مباهله و مناظره یحیی با عبدالله بن مصعب زبیری بود. منابع تاریخی ذکر کرده اند که وی فردی لجوج و بدخواه بود که از خاندان علی (علیه السلام) کینه داشت و بدین ترتیب می خواست انتقام خویش را از یحیی علوی بگیرد. پسر او «بکّار بن عبدالله» نیز به راه پدر رفت و به نفرین امام هشتم (علیه السلام) به هلاکت رسید (2).

عبد الله بن مصعب نزد هارون آمد و گزارش داد که یحیی بن عبدالله قصد داشته است از وی بر خلاف حکومت عباسی بیعت بگیرد، و هر چه یحیی با زیرکی کوشید اقدام ابن زبیری را به کینه ها و نفاق درونی او نسبت دهد، هارون نپذیرفت، تا این که یحیی برای اثبات ادعای خویش، خواهان مباهله شد و در حالی که پنجه در پنجه وی نهاده بود، این بیری را وادار ساخت که سوگند برائت یاد کند، و چون او این سوگند را خورد، به طرز مرموزی با تفاوت هایی که در روایت های تاریخی وجود دارد در ظرف مدت کم تر از سه روز به دل درد یا جذام به هلاکت رسید (3). و این موضوع - همان طور که ذکر شد - نمونه ای از کرامات و حقانیت یحیی بن عبدالله بود.

پس از همه این نیرنگ ها، وقتی هارون الرشید نتوانست یحیی را مرعوب سازد و یا وادار به اعتراف و معرفی یاران خویش کند تصمیم گرفت امان نامه را نقض کند و یحیی را به قتل برساند و در این کار از فقهای درباری کمک خواست. وی محمد بن حسن شیبانی، حسن بن زیاد لؤلؤى و وهب بن وهب ابو البختری را حاضر کرد و فقط ابوالبختری به نقض پیمان فتوا داد. ابوالبختری که مورخان، او را کذاب دانسته اند (4)، حاضر به دامان و پاره کردن امان نامه شد و بدین ترتیب، حکم قتل یحیی توسط یک آخوند خود فروخته صادر شد و هارون بار دیگر، یحیی را به زندان انداخت و طبق نقل طبری، یحیی مظلومانه سه بار


1) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 439.

2) صدوق: عيون اخبار الرضا، ج 2، باب 48، ص 224 و نیز با تفاوت هایی در نقل در طبری وقایع سال 176 ه . ق.

3) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 439 تا 443 و نیز تاریخ طبری، وقایع سال 176 ه . ق و ابن طباطبا: الفخرى، ص 267.

4) جهت اطلاع از وضعیت وی، رک: پاورقی مقاتل الطالبیین، ص 445 و نیز ابن داوود، در ص 537 کتاب رجالش از ابوالبختری نام برده و او را جزو اصناف رجال ضعیف و در گروه مجهولین و ضعفا ذکر کرده است.

دستگیر و زندانی و آزاد شد و بار دیگر به زندان بازگردانده شد تا به شهادت رسید (1).

شهادت يحيى بن عبدالله

پس از آن همه توطئه و نیرنگ که هارون الرشید در چند نوبت، یحیی را امان داد و آزاد کرد و بار دیگر بر او خشم گرفت و زندانی کرد، با فتوای فقهای دین فروش عباسی تصمیم به قتل وی گرفت.

درباره چگونگی شهادت یحیی، روایت های گوناگونی رسیده و هر یک از مورخان، برخی یا تمامی موارد آن را ذکر کرده اند. از جمله ابوالفرج اصفهانی در مقاتل با ذکر سلسله راویانی نقل می کند که وی در زندان و سلولی انفرادی اسیر هارون بود و هر بار او را فرا می خواند و اسامی یارانش را می پرسید و موارد دیگری طلب می کرد و چون پاسخ منفی می شنید، مجدداً وی را به زندان می انداخت، شکنجه می داد و شلاق می زد، به طوری که یحیی، او را به قرابت با محمد (صلی الله علیه و آله) و خویشاوندی با یک دیگر سوگند می داد و یادآوری می کرد. اما هارون در نهایت بی رحمی، هر بار که از او سراغ می گرفت، وضع غذا و آبی را که به عنوان آذوقه به یحیی می دادند می پرسید و چون از مقدار آن آگاه می شد، دستور می داد میزان آن را به نصف کاهش دهند و در نتیجه یحیی به علت گرسنگی و بیماری و تحمل شکنجه های وحشیانه در زندان به شهادت رسید، و در جایی، مرگ او را به وسیله خوراندن زهر و یا خفه کردن دانسته است (2).

احتمال دارد هر دو قول، یعنی گرسنگی و بیماری، همراه با خوراندن زهر، درست باشد. چون هارون از کشتن یحیی به صورت علنی بیم داشت و حتی چند بار، او را در جمع بزرگان حاضر کرد و موضوع بیماری او را مطرح نمود، اما یحیی برای رسوا کردن هارون، زبانش را که بر اثر خوراندن سم، سیاه شده بود به حاضران نشان داد. این موضوع نشان می دهد که موقعیت زمانی، مانع کشتن یحیی به صورت آشکار بود و هارون قصد داشت با ترفندهای خاصی او را از سر راه بردارد. از جمله گفته اند که هارون، او را جلوی حیوانات درنده انداخت و بدین ترتیب، موجب مرگ او شد (3).


1) تاریخ طبری، وقایع سال 176 ه . ق.

2) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 449.

3) همان منبع، اما مامقانی در تنقیح المقال عنوان کرده که حیوانات از او ترسیدند و کنار رفتند. رک: تنقيح، ص 318 و نيز مروج الذهب، ج 2، ص 347 گفته که حیوانات از او کناره گرفتند.

داستان های دیگری نیز در مورد چگونگی مرگ یحیی نقل شده است از جمله آن که او را زنده زنده، بین ستونی از سنگ و ساروج قرار دادند و کشتند. مسعودی، این خبر را تأیید کرده است (1).

محدث قمی در مورد علت مرگ یحیی می گوید:

«... گفته اند او را با زهر یا از روی گرسنگی کشتند و یا خوابانیده و روی او را با سنگ و ساروج پر کردند (2)

دانشمند بزرگ رجالی - مامقانی - مجموعی از دیدگاه ها را آورده و در مورد مرگ یحیی می نویسد:

«... او را در حبس کشتند و این در سال 175 بود و نحوۀ مرگ وی با سمّ یا به گرسنگی یا خراب کردن دیوار و یا قرار دادن میان ستون و زنده به گور کردن بوده است (3)...»

اما یعقوبی در میان اخبار مختلفی که رسیده است خبر شهادت وی را بر اثر گرسنگی و شکنجه می داند و می گوید:

«... مردی از موالی بنی هاشم که با او (یحیی) در زندان هم سلول بود، گفت: او گفته بود که نه روز است به من غذا و آب نداده اند. روز دهم، خادم وارد اتاق شد و شلوار او را گشت و یک نی یافت که داخل آن، روغن گاو بود و او اندک اندک آن را می لیسید، و او آن را یافت، و بعد از آن یحیی پیوسته پا به زمین می سایید تا جان داد (4)...»

به هر صورت، یحیی بن عبدالله در راه عقیده و بدین جهت که نخواست اسامی یارانش را به هارون بگوید و با پایمردی در راه قیام در سال 176 هجری به جوار رحمت و رضوان حق پیوست.

افراد بسیاری همراه یحیی قیام کرده بودند که برخی از آن ها از شیعیان اثنی عشری و بعضی از زیدیه به شمار می آمدند که هارون به عده ای از آن ها دست یافت و بر آن ها سخت


1) مسعودی: مروج الذهب، ج 2، ص 347.

2) محدث قمی: منتهی الآمال، ج 2، ص 225.

3) مامقانی: تنقیح المقال، ص 318 باب يحيى.

4) طبری و ابن اثیر، سال شهادت یحیی را سال 176 هجری ذکر کرده اند، اما مامقانی آن را سال 175 هجری می داند.

گرفت و در زندان به شهادت رساند. گروهی نیز از چنگ هارون گریختند و در قیام های بعدی علویان، منشأ اثر شدند و یا رأساً به اقدام علیه دستگاه عباسی دست زدند. از جمله يحيى بن مساور، عبدالله بن علقه و مخول بن ابراهیم هندی بودند که هارون آن ها را به زندان انداخت و عده ای از آن ها تا دوازده سال زیر شکنجه بودند و بعد آزاد شدند (1).

ابو الفرج اصفهانی که در کار قیام ها، بیش از دیگران به شرح و بسط مسائل تاریخی پرداخته است، اسامی یاران و هواداران یحیی را نقل می کند و از جمله از یحیی بن مساور و عامر بن كثير سراج نام می برد که از علما و دانشمندان و راویان حدیث بودند و همراه یحیی در قیام شرکت کردند.

قیام یحیی با مرگ او پایان نیافت و توسط یاران و فرزندانش ادامه یافت. یحیی یازده فرزند داشت: چهار دختر و هفت پسر که بسیاری از احفاد و اولاد و اعقاب او را شهید کردند. از جمله پسرش محمد که در دوران هارون الرشید در زندان «بکّار بن عبدالله زبیری» حاکم مدینه در حبس بود و در آن جا از دنیا رفت (2). نسل یحیی از این پسرش باقی است و به «ابتئیون» معروف اند، زیرا یکی از القاب او «ابتثی» بود (3).

از جمله کسانی که راه یحیی را ادامه دادند، از اولاد وی، محمد بن جعفر بن يحيى بن عبدالله است که به جانب مصر رفت و چون او را تعقیب کردند به سوی مغرب گریخت و تا شهر «تاهرت» پیش رفت. در آن جا، مردم گرد او را گرفتند و جماعت زیادی با وی همراه شده و از او پیروی کردند. او به عدالت و اقتصاد و قسط بین مردم رفتار کرد، اما توسط مأموران حکومتی مسموم شد و به شهادت رسید.

در مرثیه یحیى بن عبدالله صاحب دیلم، اشعار فراوانی سروده شده که در کتاب های تاریخ و تراجم نقل شده است. در این جا، یکی از آن ها به عنوان نمونه و برای تجلیل از مقام وی ذکر می شود. از جمله اشعاری که در مدح یحیی سروده شده، شعری است از «ابو فراس حمدانی» شاعر شیعی که می گوید:

يا جاهدًا فِى مَسَاوِيهَا يَكْتُمْها - غَدَرَ الرَّشِيدِ بِيَحْيى كَيْفَ يَكْتُمُ ذَاقَ الزبيرى غِبَّ الْحِنْثَ وَ انْكَشَفَتِ - عَنِ ابْنِ فَاطِمَةَ الاقوال وَ التّهم «ای که در پنهان داشتن زشتی های ایشان کوشش می کنی بی وفایی و مکر رشید


1) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 451.

2) منتهى الأمال، ج 1، ص 255.

3) ابن عنبه: عمدة الطالب، ص 154 و ابن طباطبا: الفخرى، ص 97.

درباره یحیی چگونه پنهان می ماند. مرد زبیری عاقبتِ سوگند دروغ را دریافت و حقیقت گفته ها و تهمت ها دربارهٔ فرزند فاطمه (سلام الله علیها) آشکار شد (1).


1) مسعودی ذکر می کند که اخبار وی را در کتاب حدائق الاذهان فى اخبار اهل بيت النبي (صلی الله علیه و آله) و تفرقهم في البلدان آورده است. ر.ک: مروج الذهب، ج 2، ص 346 و نیز محدث قمى: منتهى الآمال، ج 1، 256. درباره شعر نیز رک به: قصیده بسیط ابو فراس در دیوان وی به تصحيح دكتر محمد التونجی، ص 257 چاپ رایزنی فرهنگی ایران در دمشق 1408 ه . ق. و نیز ابن طباطبا: الفخرى ص 267. شوشتری: مجالس المؤمنین، ج 1، ص 494 و نیز محدث قمى: منتهى الآمال، ج 1، ص 255 و اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 452.

فصل شش: قیام ادریس بن عبدالله در سال 172 هجری

اشاره

شخصیت ادریس

از جمله کسانی که از خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) و علی بن ابی طالب (علیه السلام) و از فرزندان امام حسن مجتبی (علیه السلام)، علم مخالفت با حکومت عباسی را برافراشت و شجاعانه و مردانه در این راه گام برداشت و تلاش کرد، ادریس، پسر ششم عبدالله محض است (1).

هم چنان که ذکر شد، سایر برادرانش محمد، ابراهیم، یحیی و سلیمان قبلاً در درگیری و قیام علیه عباسیان جان باختند. مادر ادریس، عاتکه دختر عبدالملک بن حارث بود (2).

منابع تاریخی گفته اند که ادریس، همراه حسین بن علی بن الحسن مثلث در ماجرای «فخ» شرکت داشت و در کنار برادر دیگرش یحیی - که قیام او در فصل گذشته مورد بررسی قرار گرفت - به عنوان مشاور سیاسی - نظامی خواهرزاده شان حسین، فعالانه او را یاری دادند. در واقع، ادریس نیز به همان خاندانی تعلق داشت که ظلم ستیزی و مبارزه با طاغوت و ستمکاران را سرلوحۀ عمل خویش قرار داده بودند؛ خاندانی که اعضای آن یکی پس از دیگری در راه خدا قیام و جهاد کردند و به خاطر هدف و عقیده مقدس خویش جان باختند.

منابع تاریخی ضمن اشاره به حرکت و قیام ادریس که نخستین حرکت موفقیت آمیز علویان در رویارویی با حکومت عباسی بود. در خصوص شخصیت ادریس سکوت کرده اند و یا اظهار نظری همراه با احترام و تکریم دارند. برخی از این موارد به اختصار مورد بررسی قرار می گیرد:

ابن عنبه، صاحب عمدة الطالب دربارۀ وی می گوید:

«... کنیه ادريس «ابوعبدالله» بود، و در «فخ» شاهد بود، و با حسین بن علی


1) محدث قمی: منتهی الآمال، ج 1، ص 256.

2) أبو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 454 و ابن زبیری: نسب القريش، جزء دوم، ص 54.

العابد همراهی نمود و به «فاس» رفت و غلامش - راشد - با او بود و به دین دعوت می کرد (1)...»

علامه مامقانی در تنقیح در خصوص ادریس به اختصار سخن می گوید و اظهار نظر او هم چون گذشته همراه با تردید، اما کوتاه است که عیناً نقل می شود:

«... من دربارۀ آن چیزی نیافتم مگر این که شیخ او را در رجالش، از یاران امام صادق (علیه السلام) ذکر کرده است، و وضع او مانند بقیه است و ابوالفرج داستان همراهی او با حسین بن علی و خروجش و فرارش به مصر را آورده است. او همراه «راشد» به بلاد «بربر» رفت و از آن جا به فاس و طنجه رفت و توسط سمّ کشته شد و فرزند وی در «بربر» به دنیا آمد و نام وی را ادریس نهادند و نسل «ادارسه» مغرب از اوست (2)...»

محدث قمی نیز از ادریس به نیکی یاد کرده و داستان خروج و موفقیت وی در مغرب را نقل کرده و به دفاع از او و فرزندش ادریس بن ادریس پرداخته است. محدث قمی احادیثی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امام هشتم (علیهم السلام) دربارۀ ادریس بن ادریس نقل کرده که در سایر منابع نیز هست و با تفاوت هایی در مورد خود ادریس گفته شده است.

صاحب جامع الرواة وقاموس الرجال - هر دو از ادریس بن عبدالله به عنوان راوی حدیث اهل بیت یاد کرده اند و او را از اصحاب امام صادق (علیه السلام) دانسته اند (3).

علاوه بر منابع رجال و تراجم شیعه، کتاب های اهل سنت و منابع تاریخی نیز از ادریس و شخصیت او به نیکی یاد کرده و عمل او را پسندیده و همراه با خلوص نیت و انگیزۀ سالم مورد تایید قرار داده و برای وی، درخواست رحمت و رضوان کرده اند. از جمله ابن خلدون در مقدمۀ تاریخ خود از وی و پسرش ادریس بن ادریس به طور جدی دفاع کرده و انگیزه اش از این دفاع را چنین بیان می کند:

«... پس ادریس بن ادریس بر فراش پدر خویش متولد شده بود و فرزند از آن فراش است. پس جای تردید باقی نمی ماند، به ویژه که خاندان رسالت از چنین تهمت هایی منزه است ... من در زندگانی دنیایی از آن ها دفاع کردم و امیدوارم که


1) ابن عنبه: عمدة الطالب، ص 157.

2) مامقانی: تنقیح المقال، ج 1، ص 105، کلمۀ ادریس.

3) اردبیلی: جامع الرواة، ج 1، ص 76 و محمد تقی شوشتری: قاموس الرجال، ج 1، ص 700.

در روز قیامت، آن ها از من دفاع کنند (1)...»

سیره عملی و شیوه حکومت ادریس نیز چنان سالم و منزه بود که در مدت کوتاهی، عدة فراوانی از اهالی مغرب و قبایل بربر افریقا به او پیوستند و برای دفاع از آرمان و برقراری حکومتش اعلام فداکاری کردند. اگر کوچک ترین خطا یا عمل ناروایی از او دیده می شد، قبایل و عشایر سلحشور افریقا حاضر به دفاع از او نبودند. اما رفتار و کردار او به قدری بی شائبه و مؤثر بود که در زمان کوتاهی عده بیشماری از اهالی آن دیار به دعوت او اسلام را با جان و دل پذیرفتند، به گونه ای که هنوز در بیشتر شهرهای شمال آفریقا و به خصوص در مراکش و مغرب غربی از جمله شهر معروف «فاس» که بعدها توسط پسرش ادريس بن ادریس بنا شد، جماعتی از سادات حسنی دارای شأن و اعتبار اجتماعی و احترام معنوی و پایگاه توده ای هستند و از رجال بزرگ و سرشناس آن سامان به شمار می روند که به طور مسلم، نشان گر سلامت و قداست حرکت و تحولی است که توسط ادريس بن عبدالله شروع شد و پس از او از سوی پسر و سایر افراد خاندانش ادامه یافت.

داوود بن قاسم الجعفری که یکی از علمای بزرگ و هم سنگر ادریس بن عبدالله است دربارۀ او می گوید:

«... من در مغرب با او بودم، در جمال و اصالت وجود و شجاعت هیچ کس را مانند او ندیدم (2)...»

مغرب، محل تأسيس نخستین دولت شیعه

در مبحث پیش تأکید کردیم که ادریس بن عبدالله، همراه حسین بن على العابد در «فخ» حضور داشت، و زمانی که قیام حسین شکست خورد و خود او به شهادت رسید، عده ای از همراهان و یارانش به اسارت درآمدند، برخی نیز از «فخ» به مکه رفتند و توانستند همراه حاجیان کشورهای دیگر از حوزۀ حجاز و دسترس مأموران عباسی بگریزند. از جمله این افراد، ادریس بن عبدالله بود که به اتفاق غلام وفادارش - راشد - به مصر رفت و برای این که شناخته نشود، در طول راه، عنوان خدمتکار «راشد» را داشت و وانمود می کرد که وی ارباب اوست (3)


1) مقدمة ابن خلدون، ج 1، ص 45. انتشارات علمی و فرهنگی، ترجمه محمد پروین گنابادی

2) ابن عنبه: عمدة الطالب، ص 158. محدث قمی: منتهی الآمال، ج 1، ص 256.

3) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 455 و نیز ابو العباس ناصری: الاستقصاء الاخبار دول المغرب الاقصی، ج 1، ص 151.

ادریس در مصر، میهمان یکی از مأموران دولتی عباسیان به نام «واضح مولی صالح بن منصور» مشهور به «مسکین» شد (1). گفته می شود، وی از شیعیان بود و منصب «برید» - نامه رسان - مصر را در اختیار داشت. این فرد، ادریس و راشد را پنهانی و به طور جداگانه از مصر خارج کرد و به مغرب فرستاد. هارون سپس از فرار ادریس و همکاری «واضح» با او آگاهی یافت و این مرد شیعه به دستور هارون به قتل رسید (2). در دستگاه عباسی، سزای کسی که با خاندان علی همکاری می کرد و شیعه بودنش به اثبات می رسید، مرگ بود.

مسیر حرکت ادریس در شمال افریقا در کتب تحقیقی و منابع تاریخی به طور مشخص ذکر نشده است، گویا ادریس، پس از کمکی که از «واضح» به او و غلامش شد و توسط او از مصر خارج شدند، ابتدا به قیروان و از آن جا به شهرهای تلمسان، طنجه، سوس الادنى و شهر «ولیلی» در مغرب رفتند. ورود ادریس به این منطقه، اول ربیع الاول سال 172 هجری قمری قید شده است (3).

تقسیم بندی آن روز اعراب از مغرب به گونه ای بود که آن را به شمال افریقا اطلاق می کردند، که به سه بخش مغرب ادنی یا مغرب نزدیک، مغرب اوسط یا مغرب میانه و مغرب اقصی یا مغرب دور تقسیم می شد. مغرب نزدیک، همان افریقیه یا تونس کنونی بود و شاید بتوان مغرب میانه و دور را نیز به ترتیب با الجزایر و مراکش کنونی یکی دانست. بر این اساس، مشخص است که چرا ادریس، مغرب دور یا مراکش را برای فعالیت برگزید. احتمال دارد این گزینش با رایزنی «واضح» و دیگر هواداران او صورت گرفته باشد که به هر حال، همین اقدام برای او و قیامش، نتایج خوبی داشت.

وقتی ادریس به شهر «ولیلی» رسید، یکی از رؤسای قبایل بربر، به نام اسحاق بن محمد بن عبدالحمید که ریاست قبیلهٔ «اوربه» را بر عهده داشت از او استقبال کرد و نه تنها خود بلکه تمامی افراد قبیله اش، ورود و حضور ادریس را گرامی داشتند. اوربه، از قبایل بزرگ مغرب به شمار می آمد و پذیرفتن ادریس توسط این قبیله، کمک بزرگی در رونق


1) الاستقصاء، ج 1، ص 152.

2) تاریخ طبری، حوادث سال 169ه . ق.

3) ناصرى: الاستقصاء، ج 1، ص 154.

حرکت و حکومت ادریس کرد (1). وقتی اعضای قبیلهٔ «اوربه» با ادریس بیعت کردند، وی برای آن ها خطبه خواند و پس از حمد خدا و صلوات بر رسول الله (صلی الله علیه و آله) چنین گفت:

يا أَيُّهَا النَّاسُ لَا تَمُدَّنَّ الاعناق الَىَّ غَيْرَنَا ، فَإِنَّ الَّذِى تَجِدُونَهُ مِنَ الْحَقَّ عِنْدَنَا يس لَا تجددنه غَيْرِ غَيْرَنَا (2) از آن قبایل دیگری چون زواغة، زواوة، سوراتة، غياثة، مكناسة وغمارة و تمام بربرها و اهالی مغرب (مراکش) با او بیعت کردند و قدرت او روز افزون شد (3)، به طوری که توانست دولتی بزرگ و قدرتمند در مغرب عربی به نام اسلام و شیعه تأسیس کند.

این اساس باید دولت ادریس را که در سال 173 هجری در مغرب تشکیل شد، نخستین دولت مستقل شیعه بدانیم که توانست حتی پیش از حکومت علویان طبرستان بر پایۀ اسلام و آن هم در سرزمینی بسیار دورتر از حوزهٔ اولیه اسلامی تکوین یابد.

عوامل پیروزی و موفقیت وی را می توان در مسائل زیر خلاصه کرد:

الف- روح سلحشوری و استقلال خواهی قبایل افریقا که خواهان جدایی و رهایی از ظلم عباسیان بودند و دعوت ادریس را به عنوان فرصتی برای اجرای امیال خویش یافتند.

ب- روح ساده و بی آلایش عشایر که در پذیرش دعوت حق و جانبازی در راه آن و گذشت و فداکاری دریغ ندارند و به خوی و خصلت شهرنشینان و رفاه طلبی رجال حجاز و رقابت های قومی عراق و شام آلوده نشده بودند و دعوت ادریس را به راحتی پذیرفتند.

ج- دور بودن مغرب از مرکز حکومت که باعث عدم کنترل و رسیدگی عمال و حکام عباسی بر منطقه می شد و از حرکت سریع در مقابل ادریسیان جلوگیری می کرد.

د- انتساب دعوت کنندگان به اهل البیت و خاندان رسالت که جایگاه ایشان را در دید مردم ارتقا می داد.

ه- تقدس روحی و حسن نیت و درستی عمل ادریس که موجب محبوبیت و مقبولیت او در میان عامه مردم می شد.


1) جواد مغنيه: الشيعه فى الميزان، ص 129.

2) ناصری: الاستقصاء، ج 1، ص 155.

3) ناصری: الاستقصاء، ج 1، ص 155.

اقدامات ادریس بن عبدالله و شهادت او

پس از آن که کار ادریس در مغرب پیشرفت کرد و بیشتر قبایل و طوایف بربر، بیعت با او را پذیرفتند، به فکر جهاد و «غزای الهی» افتاد (1). این روحیه، نشان گر اوج تعهد و وابستگی او به اسلام و تلاش در جهت گسترش و ترویج آن است. زیرا او در مدت کوتاهی که از تشکیل حکومتش تا مرگ فرصت داشت، به منظور جلب رضای خدا و اجرای فرمان های او و ترویج کلمة الله به سه جهاد اسلامی دست زد (2).

ادریس، سپاهی از زنانه، اوربه، صنهاجه و هواره و سایر قبایل تشکیل داد و به جهاد و غزای اسلامی پرداخت. ابتدا به سرزمین «تامس» رفت و قلعه ها و دژهای آن را فتح کرد و بیشتر مردم آن را که یهود و مسیحی بودند و عده کمی از مسلمانان در بین آن ها زندگی می کردند به اسلام دعوت نمود که این افتخار بزرگی بود که آنان به دست وی به اسلام گرویدند.

وی پس از فراغت از این جنگ در سال 173 هجری، چند ماهی در «ولیله» (ولیلی) باقی بود و پس از آن، دومین نبرد خویش را آغاز کرد و تعداد دیگری از قلعه ها را به تصرف درآورد. ادریس در سومین نبرد و جهاد اسلامی خویش در نیمه رجب سال 173 هجری به سوی شهر «تلمسان» حرکت کرد (3). حاکم آن شهر، محمد بن خزر با ادریس از در مصالحه برآمد و با او بیعت کرد. ادریس نیز وی را امان داد و وارد شهر شد. پس از ورود به شهر، تمامی مردم را امان داد و آنان نیز حکومت ادریس را پذیرفتند. گفته می شود، وی در «تلمسان» مسجدی بنا کرد و بر روی منبر آن چنین نوشت:

«... این به دستور پیشوای بزرگ، ادریس بن عبدالله است، در ماه صفر سال 174 ... (4)»

ادریس، پس از این نبرد، پیروزمندانه به پایتخت خویش - ولیلی - بازگشت. از جمله اقدامات دیگر او، ضرب سکه به نام حکومت خویش است که محل ضرب سکه، دو شهر «ترغه» و «ولیلی» است.


1) مقدسى: البدو التاریخ، ج 6، ص 100.

2) مغنيه: الشيعه في الميزان، ص 129.

3) یاقوت حموی درج 2 معجم البلدان ص 408، تلمسان را از بلاد مغرب دانسته و می گوید: به آن «تنمسان» نیز گفته شده است.

4) ناصری: الاستقصاء، ج 1، ص 175.

در این جا لازم است واکنش عباسیان یعنی هارون الرشید در قبال قیام و حرکت ادریس مورد توجه و بررسی قرار گیرد. همان گونه که ذکر شد، شمال افریقا پیش از این توسط عباسیان اداره می شد و به وسیلهٔ ادریس از چنگ آن ها خارج شد، و شاید نخستین حکومت مستقلی باشد که خود را از خلافت بزرگ عباسی جدا کرد. حکومت هایی چون امویان اندلس نیز به همین ترتیب راه استقلال را پیمودند، و شاهد خواهیم بود که همین حکومت اموی بعدها به حیات سیاسی ادریسیان پایان دادند.

عباسیان به علت دوری مسافت و مشکلات فراوانی که در این ناحیه داشتند، نمی توانستند ترتیب لشکر کشی بزرگ و مفصلی را به مغرب بدهند، و اگر هم، چنین می کردند احتمال پیروزی آنان بسیار اندک بود. زیرا در منطقه ای نا آشنا با قومی مصمّم که تا پای جان از ادریس حمایت می کرد، ناگزیر به نبرد بودند که نتیجه آن، قابل پیش بینی بود. بر این اساس، هارون الرشید، دو راه برگزید: نخست، تقویت حکومت «بنی اغلب» در مصر، و دوم اجرای نقشه ترور ادریس بن عبدالله.

حکومت اغلبیان در سال 184 هجری در تونس (افریقیه) تأسیس شد و به تدریج استقلال پیمود و آن چه که عباسیان برای تضعیف حکومت ادریسیان پایه گذاری کردند، كم كم موجب تضعیف خود ایشان گشت و همانند اندلس و مراکش از حکومت عباسی جدا شد. در واقع، استقلال، راهی بود که سایر ملت ها نیز دیر یا زود آن را می پیمودند و همین ماجرا در سال های بعد در مصر و ایران تکرار شد. اما دوری مسافت هر یک از ایالت های استقلال یافته و روحیه استقلال خواهی مردم آن، عواملی بود که زمان اجرای کار را تعیین می کرد، و در حقیقت، درگیری اصلی بنی اغلب با ادریسیان در زمان ادریس دوم تحقق یافت که در جای خود به آن خواهیم پرداخت.

هم زمان با اجرای نقشه هارون در مورد تقویت بنی اغلب به منظور رویارویی با ادریسیان، طرح قتل ادريس بن عبدالله نیز توسط خلیفه به مرحله اجرا درآمد. در مورد چگونگی قتل ادریس به گونه های متفاوت صحبت شده و هر یک از تاریخ نویسان و منابع تاریخی، یکی از روایت ها را برگزیده اند. طبری، قتل او را توسط طبیبی به نام «شمّاخ» می داند و در این زمینه می گوید:

«... گوید شمّاخ برفت تا به «ولیله» رسید و گفت، به طب اشتغال دارد، و از دوستان خاندان است، و نزد ادریس رفت که با وی انس گرفت و از او اطمینان

یافت. شمّاخ نیز به تعظیم وی پرداخت و بدو تمایل و دلبستگی نمود که به نزد او منزلتی والا یافت. گوید، پس از آن ادریس از درد دندان های خویش به او شکوه کرد، که داروی زهر آگین کشنده بدو داد و گفت که همان شب هنگام طلوع فجر، آن را مضمضه کند، و چون فجر دمید، ادریس از آن دارو مضمضه کرد و آن را در دهان خویش می گردانید و مکرر می کرد که او را بکشت. از پی شماخ برآمدند و او را نیافتند. شماخ به نزد ابراهیم بن اغلب رفت و آن چه را کرده بود با وی گفت، و پس از وصول وی، خبر مرگ ادریس رسید. ابن اغلب، خبر را برای هارون الرشید نوشت که شماخ را عامل برید و اخبار مصر کرد (1)...»

پاره ای از مورخان و محققان، نام شماخ را سلیمان بن جریر ذکر کرده اند (2)، امّا ابوالفرج اصفهانی ضمن نقل خبر شماخ به عنوان طبیب از فرد دیگری نام می برد که از متکلمان و بزرگان زیدیه است. ابوالفرج، داستان قتل ادریس توسط سلیمان را چنین نقل می کند:

«... هارون در این باره با یحیی بن خالد برمکی مشورت کرد و یحیی به او اطمینان داد که من خیال تو را از او آسوده خواهم ساخت. به همین منظور، سلیمان بن جریر جزری را که یکی از سخنوران زیدیه و بزرگان ایشان بود، خواست و وعدۀ همه گونه جایزه ای از جانب هارون به او داد که به هر ترتیبی می داند نقشه ای ترتیب دهد و ادریس را به قتل رساند، و برای این کار، عطری زهرآگین نیز بدو داد ... او به نزد ادریس رفت. ادریس مقدمش را گرامی داشته، نزد خود جایش داد و چون سلیمان فرد سخنوری بود ... جزو محرمان درگاه او گردید. روزی نزد ادریس رفت و گفت: قربانت گردم، من عطری از عراق برایت آورده ام که در این سامان چنین عطری یافت نمی شود. و فوراً از نزد ادریس خارج شد و با دو اسب تندرو از شهر بیرون رفت. ادریس سرِ آن شیشه


1) تاریخ طبری، حوادث سال 169 ه . ق. حسن ابراهیم حسن: تاریخ سیاسی اسلام، ج 2، ص 201، ناصری: الاستقصاء، ج 1، ص 159 با تفاوت هایی در نقل، اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 457.

2) یعقوبی، قتل ادریس را توسط مسواک مسموم می داند، ج 2، ص 407. اما مسعودی در مروج الذهب 2، ص 300 قتل وی را در زمان مهدی دانسته و عنوان می کند که خبر ادریسیان را در کتاب اوسط خویش آورده است.

را باز کرده و برابر بینی گرفت و قدری استشمام کرد، ولی طولی نکشید که از شدت زهری که در آن بود بی هوش روی زمین افتاد. تا شب بی هوش بود، و چون شب فرا رسید از دنیا رفت. راشد پس از تحقیقاتی از موضوع مطلع شد و خود را به سلیمان رسانید ... و چند ضربه به سر و صورت او زد، ولی وی متواری شد (1)...»

شیخ ابوالعباس ناصری، شبیه این داستان را نقل کرده و سلیمان بن جریر را همان «شماخ» می داند (2).

بدین ترتیب، ادریس توسط مأموران عباسی به طرز مشکوکی جان سپرد و د و نخستین مؤسس حکومت شیعه در آفریقا نتوانست مدت زیادی بر سر کار باشد (3).

ابو الفرج و طبری و مورخان دیگر، در مورد سال شهادت ادریس سکوت کرده اند، اما ابن عنبه در عمدة الطالب، مدت حکومت او را هفت سال می داند. با توجه به این که قیام حسین بن علی شهید فخ در سال 169 هجری روی داده و ادریس پس از آن متواری شده و در مصر و مغرب به فعالیت پرداخته است، اگر شروع کار او در مراکش را سال 170 هجری و بیعت مردم با او را سال 172 هجری و دوران جنگ هایش را سال 174 هجری بدانیم، بنابراین، هفت سال پس از شروع حرکتش سال 177 هجری است و این سال باید همان سال شهادت او باشد. زیرا منابع ذکر کرده اند که پسرش ادریس بن ادریس در سال 188 هجری و در سن یازده سالگی به حکومت رسید و مردم با او بیعت کردند، و چون سال تولد ادریس دوم با سال مرگ پدرش ادریس بن عبدالله یکی است، تقریباً این قول، یعنی سال 177 هجری برای زمان مرگ وی قابل پذیرش است. زیرا وقتی ادریس دوم در سال 213 هجری در گذشت 36 سال داشت و لذا زمان تولد او که بلافاصله پس از مرگ پدرش بود، سال 177 هجری خواهد بود (4).

زمانی که ادریس از دنیا رفت، عباسیان و هارون نفس راحتی کشیدند و به آرزوی


1) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 456.

2) ابن اثیر نیز شماخ را قاتل ادریس معرفی می کند. ر.ک: الکامل، حوادث سال 169 ه . ق.

3) ابن العماد حنبلى قتل ادریس را با زهر و با حیله مأموران هارون می داند. شذرات الذهب. ج 1 ص 269.

4) لین پل: تاریخ دولت های اسلامی، ص 45. هر چند که ابن خلدون در تاریخ العبر سال مرگ او را 175 هجری ذکر کرده است. ر.ک به: پاورقی مقاتل الطالبيين، ص 258.

دیرین خود رسیدند. در این جاست که شاعر عباسی درباره قتل او چنین داد سخن می دهد:

«آیا گمان کردی ای ادریس که می توانی از نقشه های زیرکانه خلیفه بگریزی، یا این که فرار کردن می تواند تو را نجات دهد؟

ولی این را بدان که تو را خواهد یافت، اگر چه به شهری بروی که آفتاب به تو نرسد. هرگاه شمشیرها به خشم او از نیام کشیده شود، پیش روند و عمرها در برابر آن ها کوتاه گردد (1)...»

حکومت ادریسیان در مغرب

زمانی که ادریس بن عبدالله با حیله هارون الرشید خلیفۀ عباسی به شهادت رسید، فرزندی نداشت، اما همسر او که کنیزی بربر بود، فرزندی از وی در رحم داشت که گفته شده دو تا چهار ماه پس از مرگ ادریس، چشم به جهان گشود.

تاریخ نگاران نوشته اند: آن زمان که ادریس در گذشت، راشد، غلام و مشاور او با مردم مغرب سخن گفت که: «در صورت تمایل می توانند تا تولد فرزند ادریس صبر کنند، اگر نوزاد پسر بود، او را جانشین پدر کنند و در غیر این صورت به آن چه صلاح می دانند عمل نمایند.» مردم در پاسخ گفتند: «رأی تو را می پذیریم و اگر نوزاد، پسر نبود، به آن چه (راشد) بگوید عمل خواهیم کرد». بر این اساس، تاجی ساختند و بر شکم همسر ادریس نهادند.

نوزاد به دنیا آمد، پسر بود و نامش را - هم نام پدرش - ادریس گذاردند (2). اما برخی از مورخان، این روایت را نپذیرفته و فرزند را متعلق به راشد می دانند و معتقدند که راشد، این اقدام را برای رسیدن به قدرت انجام داده است. ابن عنبه می گوید:

«... شیخ ابونصر البخاری گفته که وی پسر راشد است، و راشد این کار را برای بقای ملک کرده و ادریس بن عبدالله فرزند و عقبی نداشته است. و این درست نیست، زیرا داوود بن قائم الجعفری که از کبّار علما و عالم نسابه بوده، حکایت می کند که او در قصه ادریس بن عبدالله حاضر بوده و ولادت ادریس بن ادریس


1) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 458 و تاریخ طبری، حوادث سال 169 ه . ق.

2) ابن عنبه: عمدة الطالب، ص 185. محدث قمی: منتهی الآمال، ج 1، ص 256. در حالی که حسن ابراهیم حسن، تولد نوزاد را دو ماه پس از مرگ ادریس می داند. تاریخ سیاسی اسلام، ج 2، ص 202.

را دیده است ...» (1)

محدث قمی، ضمن نقل این خبر و بیان روایت فوق در جمع بندی و قضاوت کلی به اظهار نظر می پردازد که: «... لاجرم در صحت نسب ادریس جای هیچ شک نیست ...» (2)

بیشتر مورخان و محققان در صحت نسب ادریس به پدرش ادریس بن عبدالله هیچ گونه تردیدی ندارند، ضمن این که در این میان، ابن خلدون، بیشترین دفاع را از شخصیت و پاکی نفس وی انجام داده است و پراکنده شدن این شایعه کذب را از جانب عباسیان و دست نشانده آنان - بنی اغلب می داند و با توجه به روحیه عشایر و ویژگی های اخلاقی آنان استدلال می کند که اگر چنین موضوعی صحت داشت و نوزاد متعلق به ادریس نبود. قبایل منطقه به سرعت از همه چیز آگاه می شدند و آن گونه که گرد ادریس دوم جمع شدند عمل نمی کردند و پراکنده می شدند. عین نظر ابن خلدون را در این زمینه می آوریم:

«... تهمتی که عیب جویان درباره نسب ادریس بن ادریس، نجوا می کردند ... خدای، آنان را از نیکی و بخشایش خود دور کند. چقدر ایشان نادان اند! مگر نمی دانند که ادریس اکبر، هنگام اقامت در میان بربرها زناشویی کرده و از آغاز (تا زمانی که از دنیا رفت) در خوی بادیه نشینان پایدار بوده، و حال بادیه نشینان در این گونه قضایا چنان است که آنان هیچ گونه نهان سازی و پنهان کاری ندارند ... و می دانیم که عموم بربرهای مغرب اقصی به اتفاق آرا با ادریس اصغر پس از درگذشتن پدرش بیعت کرده و از روی رضا و همراهی و یگانگی فرمانبری و انقیاد از وی را به گردن گرفته اند و تا سر حد مرگ و جان سپاری دست بیعت به وی داده و او را به پیشوایی پذیرفته اند و ... در جنگ ها و غزوات به خاطر پیروزی او با مرگ روبرو شده اند و اگر چنین تردیدی به آنان راه می یافت ... لااقل برخی از آنان از این همه فداکاری سرپیچی می کردند ... در صورتی که این کلمات را فقط دشمنان آنان بنی عباس و عمال ایشان بنی اغلب در افریقیه انتشار می دادند ...» (3)

این عنبه و محدث قمی در کتاب های خود احادیثی در مورد ادریس دوم نقل کرده اند که


1) ابن عنبه: عمدة الطالب، ص 158.

2) محدث قمی: منتهی الآمال، ج 1، ص 256.

3) مقدمة ابن خلدون، ج 1، ص 41 و 42.

شخصیت او را از هرگونه اتهامی مبرا می سازد.

ابن عنبه نقل می کند که امام رضا (علیه السلام) می فرماید:

«ادریس بن ادریس بن عبدالله از شجاعان اهل البیت بود و به خدا سوگند همانند وی در بین ما کسی نیامده است ...» (1)

محدث قمی ضمن نقل خبر فوق، خبری از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را بدین صورت باز می گوید:

«... پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: عَلَيْكُمْ بادریس بْنِ ادریس فانّه نَجِيبُ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ شجاعهم - بر شما باد که به سوی ادریس بن ادریس بروید که او نجیب و شجاع خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) است.» (2)

به هر حال، ادریس پس از تولد، تحت تربیت راشد قرار گرفت و به نیکویی پرورش یافت و در سال 188 در سن یازده سالگی، مردم «ولیلی» در مغرب با او بیعت کردند و پس از این که ادریس خطبه خواند، همه او را به ریاست خویش برگزیدند.

از زمان رحلت ادریس در سال 175 یا 177 هجری تا روی کار آمدن ادریس بن ادریس آن هم در سن یازده سالگی، مردم شهرهای زیر تسلط ادریسیان هم چنان به این خانواده وفادار ماندند و بنی اغلب و عباسیان نیز نتوانستند خللی در اراده مردم به وجود آورند که این موضوع، نشان دهندۀ نیکی خلق و حسن سیرت آنان است.

آن چه که مسلم است، ادریس بن ادریس در یازده سالگی، توانایی اداره کشور را نداشت و عملاً حوزۀ قدرت ادریسیان توسط راشد و دیگر مشاوران حکومتی اداره می شد. ادریس بن ادریس هم چون پدرش به نام خویش سکه زد و در سال 192 هجری شهر فاس را بنا نمود. بنای شهر، یک سال به طول انجامید و آثار و ابنیه فراوانی برای شهر در نظر گرفته شد. مسجد، بازار و اماکن عمومی زیادی در شهر ساخته شد. هنگامی که زمان افتتاح شهر فرا رسید ادریس دوم به مسجد جامع رفت و بر بالای منبر جای گرفت و سخنرانی جامعی کرد و در پایان سخنانش، نیت خویش را از احداث مسجد چنین عنوان کرد:

«... بار خدایا، تو می دانی که من از ساختن این شهر، قصد خودنمایی و


1) ابن عنبه: عمدة الطالب، ص 158.

2) محدث قمی: منتهی الآمال، ج 1، ص 256.

بزرگ منشی نداشتم و مقصود من، ریا و سالوس و تزویر و مباهات نبود. نظرم بندگی تو بود و خواستم در این جا تو را ستایش و عبادت کنند و کتاب مقدست را تلاوت نمایند و شریعت و حدود تو و سنت پیامبرت، تا دنیا به پاست به پای داشته شود ... خداوندا، برای ساکنان این شهر، از تو توفیق آرزومندم، آنان را کمک کن و بر خوبی ها وادار نما. شرّ دشمنانشان را از آنان بازدار و شمشیر فتنه و آشوب و پراکندگی را از این جماعت دور فرما، زیرا تو بر همه چیز توانایی ...» (1)

حسن ابراهیم حسن نقل می کند که ادریس، همت خویش را مصروف پیکار با خارجیان و کفار کرد و ایشان را شکست داد و به نیکویی حکومت را اداره نمود (2).

یکی از مشکلات اصلی ادریس دوم، بنی اغلب بود. ابن خلدون نقل می کند که تولد و رشد او و سپس حکومتش برای عباسیان از زخم تیر دردناکتر بود. از این رو عباسیان به دوستان و دست نشانده های خویش در تونس (افریقیه) یعنی بنی اغلب متوسل شدند، بلکه از رشد و گسترش ریشه های آن در ماورای مصر جلوگیری نمایند. وی نقل می کند که:

«... پی در پی از طرف مأمون و خلفای پس از او، این گونه دستورها و پیشنهادها به اغلبیان صادر می شد، ولی اغلبیان خود به دستیاری بربرها برضد سلاطين سابقشان که عباسیان بودند، محتاج تر بودند. زیرا موالی و مملوک های غیر عرب به سرعت در دستگاه خلافت عباسی راه یافته بودند و لذا خلفا را از وضع قیام ادریس به وحشت می انداختند (و در واقع، بنی اغلب در مقابل بنی عباس، دو چهرگی می کردند) و سکه ادریس را در میان هدایا و ارمغان ها و محصولات خراج ها نزد خلیفه می فرستادند (تا از وی امتیاز بگیرند و به نفع خویش عمل کنند) ... (3)»

بنی اغلب، گاه با تهدید عباسیان و گاه با پخش شایعه و فشار تبلیغاتی بر ضد ادریسیان، برای حفظ خویش در منطقه می کوشیدند، اما سرانجام هر دو حکومت پس از


1) رضوی اردکانی: قیام شهید فخ، ص 269 به نقل از دولت های شیعه در طول تاریخ تألیف جواد مغنیه، ص 37.

2) حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ج 2، ص 202.

3) مقدمة ابن خلدون، ج 1، ص 44.

گذشت دورۀ قدرت و استیلای خویش به سراشیبی ضعف و زوال رسیدند، به طوری که ادریسیان در سال 364 و اغالبه در سال 292 منقرض شدند. بنی اغلب توسط فاطمیان مصر و ادریسیان به وسیله امرای اموی سقوط کردند (1). حکومت ادریس دوم که از سال 188 هجری شروع شده بود در سال 213 هجری با مرگ او در 36 سالگی پایان یافت (2).

از ادریس دوم، پسران زیادی برجای ماند. ابن عنبه در عمدة الطالب تعداد آنان را هشت تن و اسامی آن ها را قاسم، عیسی، عمر، داوود، یحیی، عبدالله، عبیدالله و حمزه ذکر می کند (3). امّا سيد عزيز الدين بن احمد المروزی صاحب كتاب الفخرى فى انساب الطالبيين تعداد پسران ادریس دوم را پنج نفر به اسامی عمر، قاسم، عیسی، یحیی و عبدالله می داند. (4)در جای دیگر، تعداد فرزندان او دوازده تن نیز عنوان شده است. (5)

هر چند زیادی فرزندان ادریس به او قدرتی در اداره حوزه حکومتش حکومتش می داد، اما رقابت فرزندان و عموها و عموزاده ها سپس باعث جنگ قدرتی شد که دولت ادریسیان را به ضعف کشاند. تعداد حکام دولت ادریسیان از ادریس اول تا آخرین آن ها - «حسن بن کنون» - چهارده تن بود و حکومت آنان 192 سال (از 172 تا 364 هجری) به طول انجامید (6)و پس از آن توسط امویان اندلس منقرض شد. این اولین قیام علوی بود که به تشکیل حکومتی قوی و دراز مدت منجر شد و از این جهت با سایر قیام های شیعی متفاوت است.


1) استانلی لین پل: تاریخ دولت های اسلامی، ج 1، ص 45.

2) ابن اثیر، سال وفات وی را 214 هجری ذکر می کند. ر.ک: الکامل، وقایع سال 170 و نیز ابن عنبه در عمدة الطالب، سال 214 هجری را برگزیده است، ص 158.

3) ابن عنبه: عمدة الطالب، ص 159.

4) مروزی: الفخرى فى انساب الطالبيين، ص 100.

5) رضوی اردکانی: قیام شهید فخ، ص 270 و نیز ر.ک: جمهرة انساب العرب تألیف ابن حزم اندلسی که در ص 43 تعداد فرزندان ادریس را 14 تن به اسامی ادریس، محمد، احمد، عبدالله، عبیدالله، داوود، يحيی، حسن، حسین، عیسی، عمر، جعفر، حمزه و قاسم می داند.

6) استانلی لین پل: تاریخ دولت های اسلامی ص 45 و زامباور: معجم الانساب و الاسرات الحاكم فی التاريخ، ص 13.

بخش پایانی

اشاره

فصل اول: تاریخ تشیع و ائمه اطهار (علیهم السلام)

اشاره

دوره های مختلف شیعه و امامت آن

در این فصل، سخن از سیره ائمه اطهار (علیهم السلام) و موضع آن بزرگواران در قیام های علوی در عصر عباسی است، اما پیش از ورود و پرداختن به موضوع، ذکر مقدمه ای به صورت کلی را ضروری می دانیم.

نخست باید به این نکته توجه کرد که حرکت سیاسی - اجتماعی هر یک از امامان معصوم (علیهم السلام) با عنایت به اوضاع اجتماعی و عوامل و امکانات موجود در جامعه و عصر ایشان قابل بحث و بررسی است؛ زیرا اگر بپذیریم که عمل هر فرد مولود وضع اجتماعی و اراده شخصی اوست، زندگی سیاسی ائمه اطهار را نیز نمی توان جدا از این اصل کلی تحلیل کرد. بدیهی است در پاره ای از موارد، قهرمانان تاریخی و مصلحان اجتماعی، اراده شخصی و اهداف و نیّت های اصلاح گرانه خویش را ورای امکانات و عوامل موجود مطرح کرده و جامعه را نسبت به آن ها حساس و به قبول آن مجاب می کنند، گاهی نیز اجتماع و عوامل محیطی، رهبران سیاسی - فرهنگی را از اجرای اهداف و نیاتشان باز می دارد. به طور نمونه، پیام انسان ساز پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مدت سیزده سال در مکه، محدود و محصور می ماند، اما در مدینه به چنان رشد و گسترش می رسد که پس از گذشت قرن ها، به عنوان حرف اول در جهان مطرح است. هر چند که محیط اجتماعی مدینه این مساعدت را کرد، امّا اراده و انتخاب رسول الله (صلی الله علیه و آله) در گزینش این مکان مناسب و استفاده از آن، نقش بسزایی داشت.

البته پذیرش این اصل، ما را به دام این تحلیل نمی اندازد که ائمه اطهار (علیهم السلام) را محصور و مجبور بلا ارادۀ اجتماع و تاریخ بدانیم؛ زیرا مصلحان اجتماعی همواره در چارچوب اجرای مقاصد و اهداف خویش، راه هایی چون تبلیغ، تهییج عمومی، هجرت، جهاد و

شهادت دارند که توانسته است آنان را در آخرین فرصت ها و در سخت ترین تنگناها در حفظ اصول و ارزش هایشان ثابت قدم نگاه دارد. گذشته از آن، سخن ما درباره امامان معصومی است که با سرچشمه غیب و امدادهای الهی حمایت و یاری می شدند.

ضمناً باید توجه داشت که قضا و قدر الهی و مکر خداوند سبحان بر همه امور حاکمیت دارد، اما چون در این جا، بحث در محدوده تاریخ است و نه علم کلام، ناگزیریم به تبیین اوضاع و شرایط تاریخی که ائمه اطهار را وادار به اتخاذ تصمیمات سیاسی - اجتماعی خاصی کرده است بپردازیم و در عین حال تأکید کنیم که این مسئله، محدودیتی برای عصمت و یا علم غیب ایشان نیست، بلکه توضیحی است برای قبول یک اصل کلی و مسلم، و آن این که: ائمه اطهار (علیهم السلام) در حرکت های علمی و سیاسی خویش با توجه به شرایط اجتماعی و محیطی عصر خود عمل کرده اند و بدین وسیله توانسته اند اساس اسلام و تشیع را حفظ کنند، ضمن این که قبول این مطلب، موجب نمی شود که برای هر یک از ائمه، شأن جداگانه و وظیفه خاصی قایل شویم.

ائمه اطهار (علیهم السلام) هر یک با عنایت به وضع جامعه و چگونگی محیط خویش، نقش ویژه ای را که از آن ها انتظار می رفت و امکانش را داشتند ایفا کردند، اما نگاه شیعه به آنان به صورت یک اصل واحد و مجموعه متحد است. ما در توصیف امامان شیعه نمی توانیم حسین بن علی (علیه السلام) را مظهر شجاعت و از خودگذشتگی، امام سجاد (علیه السلام) را سمبل عبادت و یا صادق آل محمد (صلی الله علیه و آله)، را تبلور علم و اجتهاد و امام کاظم (علیه السلام) را نمونه ای از کرامت و سخاوت بدانیم، بلکه همۀ امامان معصوم، از جهت علم و تقوا، عبادت، شجاعت و از خودگذشتگی، جهاد و اجتهاد، جود و کرم و دیگر صفات حمیده. یکسان و هم جهت هستند، اما این شرایط اجتماعی و تاریخی هر دوره است که به هر یک از آنان، امکان بروز یک یا چند صفت از صفات فوق را داده و حضرتشان را مظهر و نمونه آن کرده است. سید محسن الامین در این باره می گوید:

«... این که ما مَنقبتی را در مورد یکی از ائمه مخصوص می گردانیم به خاطر بروز آن است، وگرنه همۀ آن ها در این صفات مشترک هستند و همه نور واحدند، و در همه صفات و فضایل، کامل ترین فرد زمان خویش اند، اما مقتضیات زمان آن ها فرق می کرده و لذا صفات متفاوت از آن ها ظهور کرده است. مثلاً شجاعت امام علی (علیه السلام) در عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله) و ... حرکت حسین (علیه السلام) در

کربلا در مقابل ظلم، نشانی از صفت شجاعت است. اما همه ائمه شجاع بودند، ولی به صبر و مدارا دعوت می کردند و آثار صفت شجاعت خود را بروز نمی دادند، اما آثار علمی که از امام باقر (علیه السلام) و امام صادق (علیه السلام) ظاهر شد که از بقیه کم تر ظاهر شد به دلیل آن بود که آن ها در آخر ضعف دولت اموی و اول کار دولت عباسی کار خویش را انجام دادند، وگرنه کل ائمه در علم مشترک اند (1)...»

با وجود تمام تفاوت های ظاهری در شیوۀ عمل برخی از ائمه، دو اصل کلی در زندگی همۀ آنان قابل مشاهده و تشخیص است. آن دو اصل عبارت است از تقیه، و بیان حق حاکمیت و رهبری جامعه برای خویش، در مورد اول باید گفت: ائمه طاهرین، تمام حرکت های سیاسی - اجتماعی خویش را با توجه به فشار و اختناق سیاسی حاکمان غاصب یا اوضاع و شرایط اجتماعی تحمیل شده، بر اساس تقیه انجام داده اند. لذا بسیاری از موضع گیری های آنان در پرده ای از ابهام باقی مانده و نمی توان درباره آن ها قضاوت صریح و قطعی انجام داد. به ویژه این که ائمه (علیهم السلام) برای پنهان کردن حرکت های سیاسی خود و به منظور دور کردن خطر حاکمان ستمگر و جاسوسان آن ها، گاه بر خلاف مقاصد و اهداف و نیات درونی خویش عمل کرده و یا سخنی بر زبان آورده اند که تشخیص آن برای فردی که اکنون پس از گذشت چهارده قرن با مجموعه ای از احادیث، روایت های تاریخی متفاوت و گاه متناقض روبروست، بسیار مشکل خواهد بود، مگر با جمع آوری تمامی اسناد و بررسی آن ها از جهت روایی و محتوایی و دخالت دادن بسیاری از عوامل و علوم کمکی از جمله اصول و ارزش های اساسی اسلام و شیعه که مسلماً عمل ائمه اطهار (علیهم السلام) خارج از آن نبوده، بلکه مؤید و مبین آن هاست.

گذشته از آن که تقیه در عصر خود هر امام صورت می گرفت، بلکه به علت اوضاع زمانی در عصر امام بعدی نیز نسبت به زندگی امام قبلی استمرار داشت و شیعیان سعی در پنهان کردن آن اسرار و اطلاعات داشتند. این بدان جهت بود که بسیاری از حرکت های سیاسی - اجتماعی یک امام در عصر امام بعدی ادامه داشت و گروه فراوانی از صحابه و یاران امام قبلی در عصر امام بعدی جزو یاران ایشان بودند و افشای هرگونه اطلاعات جزئی در مورد عمل سیاسی - اجتماعی امام می توانست خطر بزرگی برای جانشین او و


1) جواد مغنيه: الشيعه فی الميزان، ص 235 از به نقل اعیان الشيعه، ج 4، باب الصادق (علیه السلام).

شیعیانش به وجود آورد. بر این اساس می بینیم که برخی از اخبار و حقایق، حتی پس از شهادت امامی در عصر جانشینان بعدی نیز کماکان مکتوم باقی می ماند و این موضوع، بررسی حوادث تاریخی عصر ائمه (علیهم السلام) را بسیار دشوار می سازد.

اصل دوم یا نکته دیگری که در مورد زندگی همه ائمه وجود دارد، بیان حقوق ایشان توسط خود آنان است. ائمه اطهار (علیهم السلام) در سخت ترین شرایط از بیان حقانیت و شایستگی خویش برای رهبری جامعه و امامت مسلمین خودداری نکرده و به هر شیوه ممکن نسبت به اظهار این مطلب اقدام نموده اند.

بر اصول و نکاتی که ذکر شد، این موضوع را نیز می توان افزود که در پاره ای از موارد، حرکت فرهنگی - سیاسی یک امام، آن چنان وسیع و گسترده است که در دوره بعد از ایشان نیز استمرار داشته و توسط جانشین وی ادامه می یابد. هم چنین در مواردی، اوضاع اجتماعی و موقعیت سیاسی جامعه در زمان چند امام تداوم داشته، بنابراین واکنش و اقدامات سیاسی - اجتماعی آنان را یکسان کرده است. لذا در تقسیم بندی کلی و با دیدی تحلیلی اگر بخواهیم تاریخ شیعه و ائمه را بررسی کنیم، باید آن را به چند دورۀ خاص با مشخصات تقريباً واحد، یا حداقل چند دوره با نقاط عطف مشخص، تقسیم بندی کنیم. هر چند این تقسیم بندی، نهایی و قطعی نیست و در درون هر مجموعه ای که به عنوان یک دوره مشخص می شود، می توان عناصری را یافت که به تنهایی و مستقلاً عمل کرده و دارای ویژگی های خاص خویش است. شاید این نقاط عطف در تاریخ شیعه چنین می باشد:

نخست: تاریخ شیعه در حضور ائمه و دوم، شیعه در دوران غیبت. دوره غیبت نیز خود به عصر نواب خاص و عام قابل تفکیک است. تاریخ شیعه در عصر غیبت کبرای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و نواب عام حضرت حجت، به خصوص در ایران که مرکز رشد و گسترش آیین تشیع بوده، قابل تقسیم به چند دوره است:

اول: غیبت تا عصر شیخ مفید، دوم: شیخ مفید تا دوران استیلای مغول و خواجه نصیرالدین طوسی، سوم: دوره مغول تا صفویه، چهارم: تاریخ شیعه در دوره صفوی تا مشروطه، پنجم: دوره مشروطه تا انقلاب اسلامی، و آخرین دوره که عصر حاضر و دوره انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی (رحمه الله علیه) است.

در تحلیلی دیگر، دانشمند محقق و برجسته جواد مغنیه در تقسیم تاریخ شیعه

می گوید:

«... تاریخ شیعه به سه دوره قابل تقسیم است: اول دورۀ حیات امام علی (علیه السلام) و پس از او که دفاع شیعه برای احقاق حق ائمه و ولایت اهل البیت است، مشخصه این دوره، اقدامات سلمان، ابوذر، مقداد در عصر امام علی (علیه السلام) و پس از آن مختار و سایر قیام ها در سایر زمان هاست ...

دورۀ دوم، عصر امام صادق (علیه السلام) است که عصر تمدن و حرکت فکری شیعه است که در آن فقه مستقل شیعه شکل گرفت و اصل و فرع آن از هم جدا شد ... دورهٔ شیعه، دورۀ دفاع و ردّ اتهامات است که با شیخ مفید و شاگردش شریف مرتضی شروع می شود و به علامه حلی ختم می گردد (1)...

اما پس از این تقسیم بندی کلی، می توان دورۀ ائمه اطهار (علیهم السلام) را که از زمان رحلت حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) در سال دهم هجرت شروع و به غیبت کبری ختم می شود، به سه دوره اصلی تقسیم کرد:

اول: دوره امام علی (علیه السلام) تا امام حسین (علیه السلام).

دوم: دورۀ امام سجاد (علیه السلام) تا امام کاظم (علیه السلام).

سوم: دورۀ امام رضا (علیه السلام) تا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف).

هر یک از دوره های فوق، ویژگی ها و مشخصاتی اصلی دارد که آن را تقریباً از دورهٔ قبلی جدا می کند. هر چند - چنان که ذکر شد - ائمه اطهار (علیهم السلام) به عنوان واحد و با یک هدف و انگیزه برای شیعه مطرح بوده اند و این شرایط اجتماعی - سیاسی است که عمل هر یک از آنان را حول محوری خاص مشخص و معین کرده است.

دورۀ اول زندگی ائمه، عصری است که آن بزرگواران ضمن بیان حقوق و حقانیت خویش نسبت به احقاق آن، اقدام مستقیم و عملی و علنی دارند و شاید این وجه ممیزه این دوره با دوره های بعدی باشد. ائمه اطهار (علیهم السلام) در این دوره در اوج محبوبیت و تشخص اجتماعی قرار دارند و نیز دوره ای است که آنان به حقوق خویش دست یافته اند و امامت با حاکمیت و خلافت همراه است. زندگی پربار امامان بزرگوار علی (علیه السلام) و دو فرزندش حسن و حسین (علیهما السلام) در این دوره قرار دارد.

دورۀ دوم که از زمان امام سجاد (علیه السلام) شروع می شود و عصر امام باقر، امام صادق و امام


1) جواد مغنيه: الشيعه فی الميزان، ص 111.

كاظم (عليهم السلام) را در بر می گیرد، عصری است که فرقه های شیعه چون زیدیه، اسماعیلیه و گروه های فکری دیگری چون غُلات، معتزله و صوفیه ظاهر شده اند و ائمه ضمن بیان حقوق حقه خویش، همت اصلی خود را صرف تربیت کادر تشکیلاتی شیعه، تربیت افراد و تبیین احکام و حدود اسلامی کرده و از اقدام مستقیم نظامی و آشکار برای احقاق حقوق خود، حداقل در برنامه ای عاجل و سریع خودداری کرده اند.

ضعفی که در اواخر دورۀ اموی عارض آن حکومت شد و خلأ ناشی از انتقال قدرت، بیشترین فرصت را به ائمه در حفظ اساس شیعه و تکوین و تأسیس تشکیلات شیعی داد که بتواند پس از غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) جامعه شیعی را مستقلاً به پیش ببرد. در این عصر است که صفوف شیعه و غیر شیعه از نظر سیاسی و نیز فقهی و کلامی از سایر مذاهب اسلامی جدا شده و تفکیک بیشتری می یابد. گرچه ائمه اطهار (علیهم السلام) در این دوره به طور مستقیم وارد مرحلۀ سیاسی و به دست گرفتن قدرت نمی شوند، اما از حرکت های سیاسی و قیام های علوی حمایت های مادی و معنوی پنهان و آشکار دارند که موضوع بحث فصول آتی خواهد بود.

دورۀ سوم که آخرین دوره امامت ائمه اثنی عشر است، با کم رنگ شدن ظهور و بروز سیاسی و نیز تجلی فرهنگی ایشان همراه است. این دوره با امامت امام رضا (علیه السلام) شروع می شود و به غیبت کبرای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) پایان می یابد، که فرصتی برای ظهور و بروز وسیع امام در سطح وسیع سیاسی و اجتماعی در جامعه وجود ندارد. در این دوره، هر چند ائمه چون گذشته از ابراز حقوق حقه خویش به هر نحو ممکن امتناع نمی کنند، اما فشار سیاسی و خفقان حاکمیت، هیچ گونه مجالی برای اجرای آن به دست نمی دهد.

اهتمام امامان معصوم (علیهم السلام) در این دوره، به حفظ شیعیان خویش و تشکیلاتی است که در دورۀ دوم بنیان نهاده شده و آرام آرام و همراه با تقیه با ارتباط های بسیار سخت و پیچیده به سوی استقلال خویش، بدون حضور مستقیم امام به پیش می رود. حکومت جبار عباسی به منظور کاستن از فشار قیام های علوی، به صورت ظاهر، احترام و تقدسی خشک برای ائمه قایل است، ضمن این که با قدرت تمام به کنترل و سخت گیری برایشان می افزاید.

بنابراین، بررسی عمل دو امام بزرگوار، حضرت امام صادق (علیه السلام) و امام کاظم (علیه السلام) در چارچوب خطوط کلی است که برای هر یک از دوره ها ترسیم شد. به خصوص که شخصیت

امام صادق (علیه السلام) در یکی از فرازهای اصلی و عمده این حرکت قابل رؤیت است، لذا در بحث بعدی به طور مشخص و با وضوح بیشتری در این باب سخن خواهیم گفت.

حیات سیاسی - اجتماعی امام صادق (علیه السلام)

جعفر بن محمد (علیه السلام) امام ششم شیعه، ملقب به صادق، صابر و فاضل در سال 83 هجری به دنیا آمد. مدت دوازده سال با جد بزرگوارش امام سجاد (علیه السلام) و نوزده سال با پدر والامقامش امام باقر (علیه السلام) به سر برد و در شصت و پنج سالگی (سال 148هجری) به شهادت رسید.

چنان که ذکر شد، امام صادق (علیه السلام) در دوره ای خاص از تاریخ اسلام و تشیع، وظیفه خطیری را بر عهده گرفت و آن را به بهترین وجهی انجام داد. دوره امامت جعفر بن محمد (علیه السلام) که تقریباً سی و چهار سال به طول انجامید، دارای مشخصه های ویژه ای است (1). از جمله این که حرکت ایشان در این دوره در راستای حرکت کلی امامان پیش از خود بود. به ویژه آن که وی طرح کلی تأسیس و تکوین شیعه و تشکیلات فرهنگی - سیاسی آن را که توسط امام سجاد (علیه السلام) و امام باقر (علیه السلام) پایه گذاری شده بود به انجام رساند (2).

امام صادق (علیه السلام) در مساعدترین دوره ها، یعنی اواخر دولت رو به زوال اموی و اوایل دولت تازه کار عباسی، زمام امامت را در دست داشت و از خلاً انتقال قدرت، بیشترین بهره را در تثبیت ارزش های اسلامی و سامان دادن تشکیلات شیعی برد. (3)

امام ششم شیعیان، با آگاهی از غیب، در بسیاری از حوادث تاریخی و بزرگی که در عصر ایشان روی داد، از جمله قیام یحیی بن زید، قیام سادات حسنی و ... مستقيماً شرکت نکرد و نیرو و توان خود را بر حفظ تشکیلات اصیل شیعه و اصلاح عقاید و تحول فرهنگی بزرگی که در پی آن بود به کار برد. آن حضرت در مدت تقریباً دراز امامتش به هیچ وجه به طور مستقیم وارد جریان های سیاسی نشد و ابوسلمه و ابومسلم را در دعوت از خویش بی پاسخ گذاشت (4)و علت آن، اطلاع از نیت نادرست دعوت کنندگان و آگاهی از نتیجه امر


1) ابن شهر آشوب: مناقب، ج 4، ص 280. ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 174.

2) سید حسین محمد جعفری: تشیع در مسیر تاریخ، ص 328 ترجمه سید محمد تقی آیت الهی.

3) جواد مغنيه: الشيعه في الميزان، ص 108 به نقل از تاریخ شیعه شیخ محمد حسين مظفر.

4) سید محسن الامين: سيرة الائمه، ج 2، ص 46.

بود. (1)دوره خلفای هم عصر امام، بر خلاف طولانی بودن دوره امامت ایشان - به استثنای منصور - کوتاه بود و بدین جهت ایشان توانست از جنگ قدرت خلفا و تعویض مکرر آنان بیشترین بهره را در اجرای اهداف اسلامی خویش ببرد.

حضرت صادق (علیه السلام) در دوران زندگی شصت و پنج ساله اش با ده خلیفه اموی و دو خلیفۀ عباسی هم عصر بود که هفت تن از آن ها در دورۀ امامت ایشان خلافت کردند. هشام ابن عبدالملک، ولید بن یزید بن عبدالملک، یزید بن ولید، ابراهیم بن ولید، و مروان بن محمد از خلفای اموی و سفاح و منصور از خلفای عباسی در دورۀ امامت امام صادق (علیه السلام) حکومت کردند. (2)

امام صادق (علیه السلام) در اجرای مقاصد و اهداف خویش با مشکلات فراوانی روبرو بود، از جمله فشار روزافزون و مراقبت دستگاه ظلم و جور عباسی و جاسوسان آن ها و حاکمیت فاسدی که در رأس بود و امام می کوشید ضمن عدم درگیری مستقیم از همکاری و نزدیکی با آن اجتناب ورزد. در توضیح بیشتر این موارد، می توان گفت که حکام غاصب به ویژه منصور از ارتباط شیعیان با امام جلوگیری می کردند.

سخت گیری بر شیعیان امام (علیه السلام) به ویژه علویان تا حدی بود که هرگونه ارتباط معنوی یا فرهنگی تا چه رسد به تماس سیاسی با امام، می توانست وسیله ای برای تهدید جان و مال یک نفر توسط حکومت باشد، و حتی گاهی امام مجبور می شد برای حفظ شیعیان، پاسخ پرسش های فقهی آنان را مطابق فقه اهل سنت و جماعت بدهد تا از وارد شدن اتهام به آن ها جلوگیری کند (3).

این فشار و ظلم، گاهی متوجه نزدیکان امام (علیه السلام) نیز بود، به طوری که افرادی چون «سدیر» و عبدالسلام بن عبدالرحمن به زندان افتادند و «معلی بن خنیس» یار فداکار امام (علیه السلام) توسط داوود بن علی حاکم مدینه به قتل رسید (4). خود حضرت صادق (علیه السلام) نیز بیش از دیگران در معرض فشار و سخت گیری قرار داشت، به گونه ای که منصور از راه های مختلف به مراقبت و فشار بر امام اصرار داشت. از جمله، جاسوسانی را نزد امام می فرستاد تا وانمود کنند از شیعیان ایشان در خراسان هستند و برایش خمس و زکات آورده اند، تا


1) جعفر مرتضی: زندگی سیاسی هشتمین امام، ترجمه سید خلیل خلیلیان.

2) سید محسن الامين: سيرة الائمه، ج 6، ص 29.

3) محمد اسحاق حموی: انيس المؤمنين، تصحیح میرهاشم محدث، ص 133.

4) ابن شهر آشوب: مناقب، ج 4، ص 225 و علاّمه مجلسی بحار الانوار، ج 47، ص 129.

بدین وسیله جعفر بن محمد (علیه السلام) را متهم به امامت شیعیان و داشتن ارتباط تشکیلاتی با آن ها کند و بر او بتازد. اما امام (علیه السلام) همواره با علم غیب از وجود جاسوس مطلع می شد و او را از خود می راند. (1)

منصور بارها تصمیم به قتل امام گرفت، اما به لطف و معجزه الهی، آن حضرت از چنگ خليفه نجات یافت. از جمله در سال 144 زمانی که بنی الحسن را از مدینه به ربذه منتقل می کردند، منصور، امام را در ربذه حاضر کرد و تصمیم داشت با بازجویی او را متهم کند و به قتل برساند. (2)

دومین خلیفۀ عباسی، پس از قیام محمد در مدینه، اموال و اراضی امام را که از ابی زیاد (عین ابی زیاد) به او رسیده بود، تصرف کرد و چون امام (علیه السلام) درخواست استرداد آن ها را نمود، منصور خودداری کرد، تا این که در زمان مهدی خلیفهٔ دیگر عباسی به فرزندان امام صادق (علیه السلام) باز پس داده شد. (3)

منصور، پس از قیام ابراهیم بن عبدالله، امام صادق (علیه السلام) و گروهی از شیعیان و علویان را به کوفه فرا خواند و یک ماه، آنان را در کوفه نگه داشت و آن گاه با امام (علیه السلام) و حسن بن زید به عنوان نماینده آن ها چنین گفت:

«... تویی که علم غیب می دانی؟ امام پاسخ داد: کسی جز خدا علم غیب نمی داند. منصور گفت: تویی که مردم اموال خودشان را برایت می آورند؟ امام فرمود: اموال را ای امیرالمؤمنین! به نزد شما می آورند. منصور گفت: می دانی برای چه شما را به این جا خوانده ام؟ امام گفت: نه. منصور گفت: می خواهم تا سیادت و آقایی شما را در هم شکنم و وحشتی در دلتان افکنم. نخلستان هایتان را از بیخ برکنم و شما را بر بالای کوه ها پراکنده سازم تا دیگر نه احدی از اهل حجاز و نه مردی از اهل عراق با شما تماس نگیرد، چون شما موجب فساد آن ها هستید! ... (4)»

تهدید منصور نسبت به امام (علیه السلام) منحصر به چنین مواردی نبود. منصور بارها پس از آن


1) ابو جعفر بن خرّوخ قمى: بصائر الدرجات، تصحیح محسن کوچه باغی، ص 245.

2) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 239. بحار الانوار، ج 47، ص 171.

3) محمد باقر مجلسی: بحار الانوار، ج 47، ص 305، ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 260 و ابن اثیر: الکامل، حوادث سال 145 ه . ق.

4) ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 325.

نیز امام را تهدید به قتل کرد و یا با احضار امام، قصد جان او را کرد. از جمله در سال 147 هجری هنگام بازگشت از حج، امام را توسط «ربیع» حاجب خویش احضار کرد، که امام با دعایی که قرائت کرد و توسلی که انجام داد از چنگ منصور نجات یافت. این حادثه و رویدادهای فراوان دیگر، بارها تحت عنوان معجزات امام (علیه السلام) و دعاهای مستجاب ایشان در کتب رجال و سیره شیعه به ثبت رسیده است. (1)

در این قسمت به منظور آگاهی از میزان خشم و ترس منصور از امام صادق (علیه السلام) و فشارهای سیاسی که بر امام وارد می شد، جمله ای که از منصور دربارۀ امام گفته شده است نقل می شود.

«منصور گفت: تاکنون از ذریه فاطمه (سلام الله علیها) هزار تن یا بیشتر را کشته ام، ولی آقا و پیشوایشان جعفر بن محمد هنوز زنده است ... (2)»

سرانجام این کینه توزی، به مرحله عمل رسید و امام در سن 65 سالگی در سال 148 هجری قمری توسط منصور مسموم شد و به شهادت رسید. (3)

بدین ترتیب، با توجه به موقعیتی که امام صادق (علیه السلام) در آن قرار داشت، دو اقدام اساسی از جانب آن حضرت صورت گرفت؛ اول، ویران گری و تخریب دستگاه ظلم و فرقه های باطل، و دوم، بنیان گذاری و تأسیس بنیادهای اصلی و تشکیلات پنهانی تشیع. (4)

برخورد امام (علیه السلام) در بخش تخریبی و تهاجمی را باید تحت چهار عنوان بررسی کرد:

1- مقاومت در برابر انحراف های فکری.

2- مقاومت شخصی در مقابل سختگیری های حکومت و اظهار نارضایی از آن به ویژه در دورۀ عباسی.

3- جدا کردن جامعه و شیعیان از حکومت و تحریم اجتماعی - سیاسی حکام عباسی.

4- حمایت مادی و معنوی از قیام های علوی به صورت مخفی و نیمه آشکار. در بخش تخریب دولت عباسی و فرقه های باطل امام صادق (علیه السلام) نه تنها از موجودیت


1) ابن جوزى: تذكرة الخواص، ص 309. ارشاد شیخ مفيد، ج 2، ص 178. و سید محسن الامين، سيرة الائمه، ج 2، ص 48.

2) زندگی سیاسی امام هشتم (علیه السلام)، ص 55 به نقل از شرح میمیه ابی فراس ص 159 و الادب فی ظل الشیعه، ص 68.

3) ابن شهر آشوب: مناقب، ج 4، ص 280.

4) عادل ادیب. زندگانی پیشوایان ما، ترجمه اسدالله مبشری، ص 190.

خود و شیعیان و اسلام دفاع می کرد، بلکه در اقدامی سریع، سعی در حمله و تهاجم به دستگاه ظلم را داشت. امام (علیه السلام) در مقابل انحراف های فکری که سراسر جامعه اسلامی را پر کرده بود، مقاومت می کرد و به تحریم و مقابله فرهنگی با آن ها می پرداخت و شیعیان را از ایشان دور می ساخت. در این زمینه می توان به سخنان امام (علیه السلام) در برخورد با «غُلات» (1)و مناظره های ایشان با زندیقان و مادیگرایان یا صاحبان مذاهب دیگر، چون ابوحنیفه اشاره کرد. (2)

امام صادق (علیه السلام) در برابر حاکمان ستمگر اموی و عباسی، مقاومت شایسته و قابل تقدیری داشت و همان گونه که گفتیم، سخت گیری خلفای عباسی بر ایشان، ناشی از بی توجهی، بی تفاوتی و گاهی حملهٔ امام به آنان بود. نمونهٔ روشن در این زمینه، نفرین امام (علیه السلام) بر شاعر عصر اموی - حکیم بن العباس الکلبی - است که در شعر خویش، زیدبن علی (علیه السلام) را هجو کرده بود که با نفرین امام (علیه السلام) توسط حیوان درنده ای به هلاکت رسید. (3)

از دیگر موارد، زمانی است که «معلی بن حُنَيْس» - مولای امام - توسط داوود بن علی حاکم مدینه به قتل رسید، (4)و امام صادق (علیه السلام) مردانه از وی دفاع کرد و به داود بن علی نفرین فرستاد و چنان که تواریخ ذکر کرده اند مدتی نکشید که هلاک شد. (5)

مورد بعدی، برخورد امام با «شيبة بن غقّال» والی مدینه است. وی پس از ریاح بن عثمان و بعد از قتل محمد و ابراهیم فرزندان عبدالله محض به مدینه آمد و در خطبه ای، حضرت علی (علیه السلام) را به تفرقه افکنی میان امت متهم کرد و فرزندان ایشان را «فاسد» نامید. امام (علیه السلام) شجاعانه صف جمعیت را شکافت و در مقابل والی جائر منصوب خليفة ظالم ایستاد و چنین گفت:

«... ما خدای را ستایش می کنیم و بر محمد (صلی الله علیه و آله) آخرین پیام آور و سرور


1) محمد باقر مجلسی: بحار الانوار، ج 47، ص 213 و. ذبیح الله منصوری: مغز متفکر جهان شیعه، انتشارات جاویدان، ص 77.

2) ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 192.

3) مناقب، ج 4، ص 234. رمضان لاوند: الامام الصادق علم و عقيده، ص 80 به نقل از صواعق، ص 81.

4) زامباور در معجم الانساب و الأسرات الحاكم، جزء اول باب دوم در بخش والیان مدینه در ص 35 داوود بن علی را اولین والی مدینه در عصر عباسی دانسته و زمان مرگ او را سال 133 هجری می داند.

5) شیخ حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 19 بخش دیات، ص 32. ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 179 و بحار الانوار ج 47، ص 177. وكشف الغمه فى معرفة الائمه، ج 2، ص 381.

پیامبران و نیز بر همه پیامبران درود می فرستیم، اما خوبی هایی که گفتی، ما سزاوار آنیم، و آن چه از زشتی بر زبان راندی تو و منصور به آن سزاوارتريد ... (1)

جعفر بن محمد (صلی الله علیه و آله) با بی توجهی نسبت به منصور، یا پاسخ های درشت و تند با وی برخورد می کرد، چنان که منصور نامه ای نوشت و از امام پرسید که چرا چون مردم دیگر و سایر علما نزد من نمی آیی؟ امام در پاسخ فرمود:

«... ما کاری نکرده ایم که به جهت آن از تو بترسیم، و از امر آخرت پیش تو چیزی نیست که بدان امیدوار باشیم. و این مقام تو، در واقع نعمتی نیست که آن را به تو تبریک بگوییم و تو آن را برای خود مصیبتی نمی دانی که تو را دلداری دهیم، پس پیش تو چکار داریم؟ ...»

منصور در پاسخ نوشت: «بیایید ما را نصیحت کنید». امام پاسخ داد:

«... هر کس اهل دنیا باشد تو را نصیحت نمی کند، و هر کس اهل آخرت باشد نزد تو نخواهد آمد (2)».

یا وقتی که منصور از امام (علیه السلام) پرسید: خداوند پشه را برای چه آفرید؟ امام پاسخ داد:

«برای این که توسط آن، دماغ زورگویان را به خاک بمالد (3)

امام نه تنها خود از همراهی با ستمکاران خودداری می کرد، بلکه شیعیان را از آنان منع می فرمود. احادیث فراوانی از امام (علیه السلام) رسیده است که شیعیان و طرفداران خویش را از رفتن به نزد حکام ظالم و قاضیان غیر عادل برحذر می دارد، (4)یا حتی از اجاره دادن شتر به حاکمان عباسی منع می کند. امام (علیه السلام) می فرمود:

«فقها امنای رسول الله (صلی الله علیه و آله) هستند، پس اگر دیدید که همراه سلطان راه می روند آن ها را سنگ باران کنید ...»

و در جای دیگری می فرماید:

إِيّاكَ وَ مُجَالَسَةُ الْمُلُوكِ ... چنان که در مباحث پیشین یادآور شدیم، امام صادق (علیه السلام) به خاطر موقعیت خاصی که


1) مجلسی: بحارالانوار، ج 47، ص 165.

2) حسین نوری طبرسی: مستدرک الوسائل، ج 12، ص 307.

3) ابن جوزی: تذکرة الخواص، ص 308 و بحار الانوار، ج 47، ص166.

4) شیخ طوسی: تهذيب الاحكام، ج 6، ص 218. محدث نوری: مستدرک الوسائل، ج 12، ص 310.

داشتند، شرکت آشکار و مستقیم در قیام ها را نمی پذیرفتند. این بدان جهت بود که امام (علیه السلام) مشغول طراحی تشکیلات بزرگی از شیعه و تربیت شاگردانی به منظور حفظ احادیث اهل البیت و ارزش های اسلامی و جلوگیری از بدعت ها و انحراف ها بودند، و هرگونه دخالت مستقیم ایشان می توانست به رهبری و برنامه این تشکیلات لطمهٔ جبران ناپذیری وارد سازد.

از سوی دیگر - آن گونه که گفتیم - فشار و کنترل شدید سیاسی حاکمان عباسی، امکان هرگونه فعالیت گسترده و آشکار را از امام صادق (علیه السلام) سلب کرده بود، اما تمام این مسائل، مانع از آن نبود که حضرت، محرمانه و به صورت نهان یا نیمه آشکار از قیام های علوی که خود را مدیون و مرهون زحمت های امام دانسته و با وی در ارتباط معنوی و فرهنگی بودند، حمایت کند. نمونه ای از این حمایت ها، سخنانی است که امام در تأیید شخصیت زید (علیه السلام) فرمود، یا واکنش ایشان هنگام انتقال بنی الحسن به ربذه را می توان عنوان کرد. لذا وقتی سادات حسنی در زندان بودند، برای آن ها نامه نوشت و زندانیان را به صبر و مقاومت دعوت کرد. (1)

امام صادق (علیه السلام) هنگامی که خاندان علوی را با بدترین وضع از مدینه خارج می کردند از پشت پرده آن ها را می نگریست و در حالی که اشک می ریخت، مردم مدینه را به این جهت که حرمت بیعت با پیامبر (صلی الله علیه و آله) را شکسته اند مورد سرزنش و خطاب قرار داد، و حتی به طرف عبدالله محض رفت تا با او سخن گوید، ولی مأموران حکومتی، امام را منع کردند و امام از غصه بیمار شد و تب کرد. (2)ایشان هرگاه محمد بن عبدالله را می دید می گریست و می فرمود: «جانم به قربان او، مردم دربارۀ وی چیزهایی می گویند، ولی او کشته خواهد شد. (3)» هنگام خروج محمد نیز به وی کمک مالی کرد (4)و فرزندانش را در قیام به همراه او فرستاد. (5)از حسین بن زید که همراه محمد قیام کرده بود، پس از کشته


1) محمد بن علم الهدى: معادن الحكمة في مكاتيب الائمه، ج 2، ص 116.

2) مجلسی: بحار الانوار، ج 47، ص 305 و 308. اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 209 و طبری وقایع سال 143 هجری.

3) مجلسی: بحار الانوار، ج 47، ص 272. ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 187. اربلی: کشف الغمه ج 2، ص 385.

4) مامقانی: تنقیح المقال، ج 3، ص 140.

5) مقاتل الطالبیین، ص 240 و 263.

شدن محمد حمایت کرد و او را تحت تربیت خویش قرار داد. (1)

زمانی که منصور در ربذه، امام (علیه السلام) را وادار به اعتراف و تهدید به مرگ می کرد، امام از نزد وی خارج شد و در حالی که می گریست فرمود:

«... اى علی، چه چیزها دیدم از این ناپاکزاده (منصور) و به خدا امضا نخواهم کرد. سپس فرمود: خداوند دو فرزند «هند» - محمد و ابراهیم - را رحمت کند که آن دو مردان بردبار و بزرگواری بودند، و به خدا آن دو رفتند و آلوده نشدند (2)...»

بدین ترتیب، اگر احادیث و روایت هایی متضاد با آن چه ذکر شد یافت می شوند، قطعاً دلیلی جز تقیه ندارد که ان شاء الله در آینده به آن خواهیم پرداخت.

گذشته از مواردی که در تبیین حرکت تخریبی امام (علیه السلام) علیه عباسیان ذکر شد، آن حضرت حرکت اصلی و بنیادی دیگری نیز داشتند که - همان گونه که ذکر شد - تأسیس تشکیلات اصلی شیعه و تبیین اصول و فروع تشیع بود، و می توان گفت که این رسالت و هدف، آن قدر مهم بود که حتى گاهی عملکرد تخریبی حضرت را تحت الشعاع قرار می داد.

امام صادق (علیه السلام) در حرکت تخریبی خویش می کوشید با تشویق و تقویت قیام های علوی بین حاکمیت و اسلام، تفکیکی ایجاد کرده وجدان های خفته مردم را بیدار کند و روح اسلامی و نشاط انقلابی را در جامعه بر ضد حاکمیت جور زنده نگه دارد. لذا در این راه از مطرح کردن حق رهبری خود ابایی نداشت و به هر وسیله ممکن در راه تحقق آن می کوشید.

اما تلاش اصلی امام (علیه السلام) در جنبه تأسیسی، معطوف به تشکیل حوزه های علمی و تربیت شاگردانی برای ادامه راه بود. مجالس درس امام به سه صورت تشکیل می شد:

الف- مجالس درس عمومی که اعم از شیعه و سنی در آن حضور داشتند.

ب- مجالس خصوصی که بیشتر در منزل امام تشکیل می شد و خواص در آن شرکت می کردند.

ج- تربیت مبلغانی چون هشام بن حکم و «مومن الطاق» که احادیث شیعه را نشر


1) مجلسی: بحارالانور، ج 47، ص 206.

2) اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 239.

می دادند. بر این اساس نقل شده که تعداد شاگردان مجالس درس عمومی آن حضرت به چهار هزار تن می رسیده است. (1)

اما چهره امام صادق (علیه السلام) بیشتر در این جنبه از شخصیت ایشان مورد توجه قرار گرفته و کتاب های رجالی و تاریخی نیز از ایشان به عنوان بزرگ ترین عالم و برجسته ترین فقیه عصر خویش نام برده اند. نقل می کنند که بعد از حضرت امام علی (علیه السلام) تنها کسی که می گفت: « سلونی قَبْلَ أَنْ تَفْقُدونی » امام صادق (علیه السلام) بود. حسن بن علی الوشاء نقل می کند که در مسجد کوفه، نهصد شیخ بودند که همه می گفتند: «حدّثنی جعفر بن محمد (2)» امام (علیه السلام) خود بر شاگردانش افتخار می کرد و می فرمود:

«... اگر زراره و ابو بصیر لیث المرادی و محمد بن مسلم و بريد بن معاوية العجلى نبودند، احادیث پدرم حفظ نمی شد (3)».

ابن خلکان در تأیید شخصیت علمی امام صادق (علیه السلام) می گوید:

«... وی یکی از امامان شیعه بود، به نحوی که فضایل او آن قدر مشهور است که قابل ذکر نیست و تعداد رسایل او از قول شاگردش جابر بن حیان به پانصد رساله می رسید که هزار کتاب داشت و هر کتاب هزار ورق بوده است (4)

امام صادق (علیه السلام) با چنین طرح و برنامه ای وارد صحنه سیاسی و اجتماعی عصر خویش شد. شاگردانش به تبلیغ افکار و نظریاتش پرداختند و خاندانش خود را سپر بلای راهی کردند که امام هدفی جز اجرای آن نداشت و سرانجام نیز خود در راه آن جان باخت که رحمت و رضوان و صلوات الهى بر او باد.

حیات سیاسی - اجتماعی امام کاظم (علیه السلام)

هفتمین پیشوای شیعیان، حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) در سال 128 هجری قمری در «ابواء» متولد شد. ایشان پس از پدر، سی و پنج سال امامت شیعیان را بر عهده داشتند و در


1) سید علی اکبر قریشی: خاندان وحی، ص 494. اسد حيدر الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 3، ص 495.

2) الشیعه فی المیزان، ص 107.

3) رسول جعفریان: حیات سیاسی ائمه ص 253 به نقل از وسایل الشيعه، ج 18، ص 104.

4) ابن خلكان: وفيات الاعيان، ج 1، ص 327.

سال 183 هجری در سن پنجاه و پنج سالگی در بغداد به شهادت رسیدند. (1)

امامت حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) با خلافت منصور، مهدی، هادی و هارون الرشيد عباسی همزمان بود وی از همان ابتدا مورد خشم و غضب خلیفه وقت قرار داشت، به گونه ای که منصور دستور داد، وصی امام جعفر صادق (علیه السلام) را بکشند و چون وصیتنامه را گشودند، دیدند امام (علیه السلام) پنج تن را وصی خود قرار داده که یکی از آن ها خود منصور است. (2)

دوران امامت امام موسی کاظم (علیه السلام) هم چون پدر بزرگوارش با مسائل و ماجراهای سیاسی همراه بود، لذا برای حفظ جامعه اسلامی، مشکلات فراوانی را متحمل شدند، قیام های حسین بن على العابد، يحيى صاحب دیلم و ادریس مؤسس دولت ادریسیان در عهد این امام بزرگوار تحقق یافت.

حرکت امام کاظم (علیه السلام) در راستای همان حرکت کلی بود که از زمان امام سجاد (علیه السلام) شروع شد و توسط امام صادق (علیه السلام) به اوج خود رسیده بود. امام می کوشید ضمن ابراز حقوق حقه خویش از درگیری مستقیم با حکومت خودداری کند، زیرا درگیری رو در رو با حاکمان وقت می توانست تمام زحماتی را که برای سازماندهی هسته ها و پایگاه های مردمی شیعه در زمان ائمه قبل از او کشیده شده بود به خطر اندازد و شیعه و هستی و اساس مذهب تشیع را مورد حمله قرار دهد.

اما چنان که ذکر شد، امام (علیه السلام) به هیچ وجه بی میل نبودند که برای ایجاد فاصله بین مردم و دستگاه حکومت و نیز احیای احساسات مذهبی و وجدان انقلابی مسلمین، از قیام های علوی و سالم ضد عباسی حمایت کنند، و البته این حمایت هم چون گذشته باید در پرده ای از مخفی کاری و بر اساس اصل مسلم تقیه صورت می گرفت. مضافاً این که دوره سی و چهار ساله امامت صادق آل محمد (علیه السلام) که بیست سال آن در دوره اموی سپری شده بود، به علت کم تجربگی عباسیان و درگیری های شخصی یا رقابت های گروهی و جنگ های داخلی آنان با یک دیگر از جهاتی ساده تر از دوران امامت موسی بن جعفر (علیه السلام) بود، اما در دورهٔ ایشان به خصوص عصری که همزمان با خلافت طولانی هارون الرشید بود، سخت ترین فشارها و تهدیدهای حکام عباسی را متحمل شد و هرگونه حرکت آزاد و دور از کنترل


1) کلینی: اصول کافی، ج 2، ص 384 کتاب الحجّة.

2) اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 424.

برای ایشان مقدور نبود. با وجود این، امام کاظم (علیه السلام) شجاعانه با کم ترین امکانات در سخت ترین موقعیت ها به حرکت ضد ظلم و ایفای رسالت سنگین امر به معروف و نهی از منکر مشغول بودند.

منابع تاریخی گواهی می دهند که قیام حسین بن علی در «فخ» با تأیید امام صورت گرفته و هر چند ظاهراً ایشان از بیعت با قیام کنندگان خودداری کردند، اما جملاتی که بین وی و حسین رد و بدل شده، حاکی از دل سوزی و نیز هواداری امام از حرکت قیام کنندگان بوده است.

امام کاظم (علیه السلام) در پاسخ به درخواست بیعت چنین می فرمایند:

«... پسر عمو! چیزی بر من تکلیف نکن که محمد بن عبدالله، ابو عبدالله صادق (علیه السلام) را بر آن تکلیف کرد، زیرا ممکن است از من مطلبی بشنوی که مایل به اظهار آن نیستم. همان گونه که ابو عبدالله ناچار شد سخنی بگوید که مایل به اظهار آن نبود. پسر عمو! تو کشته خواهی شد. در نهضت و قیامت، سخت محتاط و کوشا باش، چون این مردم، گروهی بی دین اند و به ظاهر خود را مؤمن جلوه می دهند، اما در نهان مشرک اند. أَنَا لِلَّهِ وَ أَنَا اليه راجِعُونَ. از خداوند اجر و پاداش و صبر در سوگ شما بستگان خود را خواستارم ... (1)»

در حالی که می دانیم اکثر علمای شیعه درخواست و ردّ بیعت توسط امام را در هر دو حال از روی تقیه و احتیاط کاری دانسته اند؛ (2)ایشان پس از مرگ حسین و یارانش، آن ها را ستودند و بر آن ها گریستند. (3)

يحيى بن عبدالله که جزو فرماندهان نظامی در قیام حسین بن علی بود نقل می کند که ما در کار قیام با همه به خصوص امام کاظم (علیه السلام) مشورت کرده بودیم و او به ما دستور خروج و قیام را داد. (4)

بنابراین، ملاحظه می کنیم که امام (علیه السلام) از برخورد مردم با حکام و مقاومت ایشان در مقابل مظالم آن ها حمایت می کرد، چنان که شیخ مفید (رحمة الله علیه) از قول محمد بن قولویه


1) مجلسی: بحارالانوار، ج 48، ص 161.

2) مامقانی: تنقیح المقال، ج 1، ص 337 کلمۀ حسین، سید محسن الامين: اعيان الشيعه، ج 26، ص 404.

3) محمد باقر مجلسی: بحار الانوار، ج 48 ص 165. ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين ص 421.

4) اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 424.

از قول رافعی نقل می کند که گفت:

«... من پسر عمویی داشتم که نامش حسن بن عبدالله بود. مردی بود زاهد و عابدترین مردم زمان خود بود و سلطان وقت از جدیت و کوشش او در دین پروا داشت و چه بسا در پیش روی سلطان سخنانی درشت در پند و اندرز و امر به معروف و نهی از منکر می گفت که او را به خشم می آورد، ولی سلطان به واسطهٔ شایستگی و خوبی آن مرد، سخنانش را بر خود هموار می کرد تا روزی داخل مسجد شد و حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) نیز در مسجد بود ... حضرت (علیه السلام) به او گفت، ای ابا علی، من این روش تو را بسیار دوست دارم و روش دل پسندی است، جز این که تو معرفت نداری، در جست و جوی معرفت باش ... و در معرفت حدیث بکوش (1)»

خود امام کاظم (علیه السلام) نیز در فرصت های مناسب نسبت به سرزنش حکام و یا بیان حق حاکمیت و رهبری خویش کوتاهی نمی کرد، تا حدی که یکی از دلایل دستگیری و زندانی شدن حضرت و سپس شهادتش، سخنانی بود که در حضور هارون عنوان کرد.

نقل شده است که روزی هارون وارد مدینه شد و رو به قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای زیارت آن بزرگوار حرکت کرد، در حالی که مردم و بزرگان شهر همراه او بودند، آن گاه رو به مزار مقدس ایستاد و گفت:

«... درود بر تو ای رسول خدا، درود بر تو ای پسر عمّ ...»

و با این کار قصد داشت بر خود ببالد. حضرت کاظم (علیه السلام) در این هنگام جلو رفت و فرمود:

السَّلَامُ علیک یا رَسُولَ اللَّهِ، السَّلَامُ علیک یا أَباً (2) و با این اقدام، حربه هارون را خنثی کرد.

نفوذ معنوی سیاسی و اجتماعی امام (علیه السلام) به رغم فشار حکومت، کاهش نمی یافت، چنان که حتی در دربار هارون، شیعیانی چون علی بن یقطین و جعفر بن محمد بن اشعث را داشت که پنهانی با امام در تماس بودند، (3)و اخبار مورد نیاز را برای حضرتش می آوردند. هر چند که خلیفه بارها نسبت به علی بن یقطین بدگمان شد، اما وی جان سالم


1) ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 216.

2) ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 226، خطیب بغدادی: تاریخ بغداد، ج 13، ص 31.

3) عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 44، ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 219.

به در برد و هم چنان در خدمت امام بود و شیعه بودن خود را پنهان می داشت.

امام کاظم (علیه السلام) بارها مورد آزار و اذیت خلفای وقت و سعایت و بدگویی افراد چاپلوس و حسود قرار گرفت. ایشان یک بار در زمان مهدی خلیفۀ عباسی به زندان افتاد و نقل شده است که خلیفه، امام علی (علیه السلام) را در خواب دید و از هیبت ایشان به وحشت افتاد و فرزند خلف او را آزاد کرد. (1)

دومین نوبت زندانی شدن امام کاظم (علیه السلام) در عصر هارون بود. در مورد علت زندانی شدن امام در این زمان، مطالبی گفته شده است و از جمله بدگویی ها و حسادت های یحیی بن خالد برمکی به جعفر بن محمد بن اشعث را یکی از دلایل بازداشت امام می دانند. زیرا جعفر که تربیت فرزند هارون را بر عهده داشت از شیعیان امام نیز بود و یحیی تصور می کرد، اگر محمد امین پس از هارون به قدرت برسد، برمکیان را حذف خواهد کرد، لذا به جاسوسی علیه جعفر بن محمد بن اشعث پرداخت و ضمن آگاهی از ارتباط وی با موسی ابن جعفر (علیه السلام)، برادر زاده امام - علی بن اسماعیل بن جعفر (علیه السلام) - را علیه حضرت تحریک کرد و با وعده پول، او را به بدگویی از امام نزد هارون تشویق کرد، و بدین ترتیب، وقتی هارون در سال 179 هجری از حج عمره باز می گشت، امام را به زندان انداخت. (2)

نقل شده است که علی بن اسماعیل، کاتب امام بود و نامه های آن حضرت به اصحاب، توسط وی نوشته می شد و از اسرار و تشکیلات سیاسی امام آگاه بوده است. (3)وی فرد دنیا پرستی بود که اسرار امام (علیه السلام) را به پول فروخت، اما اجل به او مهلت نداد و خداوند به جهت قطع رحم، رگ حیات او را پیش از شهادت امام قطع کرد. (4)

دلیل دیگری که برای علت خشم خلیفه بر امام (علیه السلام) ذکر شده، پاسخ دندان شکنی است که امام هنگام زیارت قبر رسول الله (صلی الله علیه و آله) به هارون داد و همین امر باعث شد که هارون قصد جان ایشان را بکند. اما باید پذیرفت، دلیل اصلی زندانی شدن و شهادت امام کاظم (علیه السلام) در واقع، ارتباط تشکیلاتی و پیچیده ای بود که ایشان با شیعیان و انقلابیون در اقصی


1) خطیب بغدادی: تاریخ بغداد ج 13، ص 30 و ابن كثير: النهايه و البدايه، ج 10، ص 183.

2) مقاتل الطالبيين، ص 48. ارشاد، ج 2، ص 230. کلینی در اصول کافی نام برادر زاده امام را که از وی بدگویی کرد، محمد بن اسماعیل بن جعفر ذکر کرده است. کافی، ج 2، کتاب الحجة، تاریخ زندگی امام کاظم (علیه السلام)، حدیث 8.

3) عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 47.

4) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، 468.

نقاط جهان اسلام، حتی در کاخ خلیفه داشتند و بالطبع، موقعیت اجتماعی - سیاسی امام در کنار دستگاه عریض و طویل خلافت برای هارون غیر قابل تحمل بوده است. این مطلب را می توان از جمله ای که بر زبان هارون جاری شد احساس کرد. وی همان سالی که از مکه باز می گشت، وقتی وارد مدینه شد گفت:

«... موسی می خواهد بین امت دو دستگی ایجاد کند و خون آنان را بریزد ... (1)» پس در همان وقت دستور داد در حالی که امام (علیه السلام) در مسجد مشغول عبادت بود، ایشان را دستگیر کنند. سپس دو محمل ترتیب دادند و یکی را به سوی کوفه و دیگری را به بصره بردند. امام (علیه السلام) یک سال در بصره نزد فرماندار آن جا عيسى بن جعفر بن منصور زندانی بود و چون هارون از وی درخواست قتل امام را کرد و عیسی امتناع نمود، امام را به بغداد نزد فضل بن ربیع منتقل کردند. او نیز از کشتن امام خودداری کرد. هارون، حضرت را به فضل بن یحیی بن خالد برمکی سپرد. طبق نقل منابع تاریخی، فضل در این مدت شیفتۀ امام شد و اسباب راحتی او را فراهم کرد. (2)چون این خبر به هارون رسید، «مسرور» غلام خویش را مأمور تحقیق مسئله کرد و چون وی موضوع را جدی یافت، فضل بن یحیی را نزد عباس بن محمد بردند و او صد ضربه شلاق به فضل زد، که وقتی از منزل بیرون آمد آن قدر گیج بود که به همه سلام می کرد. (3)

پس از آن، امام کاظم به «سندی بن شاهک» جلاد معروف سپرده شد و هارون، فضل را به خاطر کوتاهی در اجرای دستور مورد لعن قرار داد و چون فضل، پایگاه خود و خاندانش را در خطر می دید از هارون امان خواست و قول داد خود، امام را شهید کند. لذا به «سندی» دستور داد، امام را با غذا یا خرمای مسموم به شهادت برساند.

هارون، پس از آن فقها و بزرگان را جمع کرد تا شهادت دهند که امام کاظم (علیه السلام) به مرگ طبیعی از دنیا رفته است. (4)ابن خلکان نقل می کند: «تا زمان وی (یعنی قرن هفتم) امام موسی كاظم (علیه السلام) دارای مقبره ای با قندیل های طلا و نقره است که مورد زیارت گروه عظیمی


1) ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 231.

2) همان جا ص 233 و ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 469.

3) ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبيين، ص 470.

4) ارشاد شیخ مفید: ج 2، ص 235 در حالی که اصفهانی در ص 471 مقاتل الطالبيين، نحوه شهادت امام را خفه شدن توسط ماموران هارون الرشید می داند.

از مسلمانان است (1)». على محمد على دخیل در کتاب ائمتنا از قول شافعی نقل می کند که: «مقبرۀ موسی کاظم (علیه السلام) داروی دردهاست (2)

بنابراین بسیار دور از انصاف خواهد بود که قضاوت در مورد شخصیت امامی با چنین منش سیاسی - اجتماعی و تشکیلات قوی که حتی در دستگاه خلیفه نفوذ دارد، فقط در جنبه عبادی و فردی ایشان محدود شود و سایر ابعاد وجودی و زندگی امام مورد توجه قرار نگیرد.

در هر حال، حیات پربار و زندگی پر ثمر آن حضرت نیز به پایان رسید، اما راه جهاد و مبارزه هم چنان ادامه یافت. صلوات و رحمت بیکران الهی و انبیا و ملائکه حق بر او باد.


1) ابن خلکان: وفیات الاعیان، ج 5، ص 310.

2) علی محمد علی دخیل: ائمتنا، ص 33، به نقل از تحفة العالم، ص 22.

فصل دو: دیدگاه های کلی و نتایج

اشاره

نظر ائمه اطهار (علیهم السلام) در مورد قیام های علوی

در این مبحث و مبحث آتی به بررسی اهداف و نتایج قیام های علوی و نظر امامان معصوم (عليهم السلام) دربارۀ این قیام ها خواهیم پرداخت، اما اشاره به این نکته را خالی از ضرورت نمی دانیم که چون در فصل های پیشین کتاب، مدارک و اسناد لازم در مورد مطالب ارائه شده، در حد امکان بیان و تبیین گردید، لذا در این دو مبحث، صرفاً برداشت ها و دیدگاه های شخصی عرضه خواهد شد، و بر این اساس و تأکید دوباره به این که آن چه لازم بود قبلاً بیان شد، ضرورت چندانی برای ارجاع به اسناد و مدارک تاریخی تازه احساس نمی شود، و به عبارت دیگر، آن چه از پی خواهد آمد، تحلیل و نتیجه گیری کلی از شواهدی است که پیش تر به آن اشاره شده است.

امّا آن چه که بدواً باید گفت، این است که متأسفانه گاهی در پاره ای از تحلیل های تاریخی پیرامون زندگانی دو امام بزرگوار - حضرت جعفر بن محمد و حضرت موسی بن جعفر (عليهما السلام) - با تفسیرهایی مواجهیم که حرکت این دو معصوم پاک را منحصر به انجام امور فرهنگی دینی یا تبلیغی می کنند که این دیدگاه ها نمی تواند قابل پذیرش باشد؛ چه در صورت قبولِ چنین تحلیل ها و تفسیرهایی، ضمن تقسیم محدودة عمل ائمه اطهار (علیهم السلام)، آن بزرگواران را - نعوذ بالله - از توجه و عنایت به اصول اساسی و اولیه شان؛ یعنی احقاق حقوق خویش در امر ولایت و رهبری سیاسی - اجتماعی امت اسلامی محروم ساخته ایم، و چنین کاری با ارزش ها و تعالیم مسلّم اسلام و نیز با متن تاریخ حقیقی و واقعی در تضادی جدی قرار دارد. برای توجیه بیشتر موضوع به طرح این پرسش می پردازیم که: چگونه است امامانی که فقط به کار فرهنگی و دینی مشغول اند، زمان درازی از عمر خویش را در زندان به سر می برند و یا تحت نظر و کنترل حاکمان وقت بوده و در نهایت هیچ یک از آنان

به مرگ طبیعی، از دنیا نمی روند!

این پرسش را به شکل دیگری نیز می توان عنوان کرد: آیا بیان یک حدیث یا حکم دینی، آن قدر برای حکومت خطر آفرین است که حکام جور و خلفای عباسی از هرگونه ارتباط سادۀ مردم با امامشان جلوگیری کنند، به طوری که شیعیان ناگزیر باشند در موقعیتی سخت و غیر عادی، پرسش های خود را از راه های مختلف از فرزند رسول الله (صلی الله علیه و آله) بپرسند؟ و سرانجام به این پرسش اصلی می رسیم که: آیا اگر امام، فعالیت سیاسی و اجتماعی نمی کرد و در صدد ایجاد تشکیلاتی عمیق و گسترده برای احقاق حقوق خویش ومآلاً اجرای عدل و قسط اسلامی و اجتماعی نبود، پس تأکید همیشگی او بر کتمان اسرار و حفظ اخبار توسط شیعیان با چه هدف و منظوری صورت می گرفت؟

پاسخ دادن به این پرسش ها، به خصوص این که ویژگی های شخصیتی دو امام معصوم - امام صادق (علیه السلام) و امام کاظم (علیه السلام) - از جنبه های گوناگون و به استناد اسناد و احادیث معتبر و غیر قابل تردید در فصل های گذشته، مورد تبیین و بررسی قرار گرفته است، چندان مشکل نیست و بلکه روشن است، امّا تنها به این نکته اشاره می کنیم که: احکام دینی و فرهنگی اسلام، به هیچ وجه از امور سرّی نیست که نیازی به مخفی کاری و پنهان کردن آن ها باشد. بگوییم: حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) چهار هزار شاگرد از بزرگان مذاهب اربعه و شیعیان داشتند که در محضر آن حضرت، احکام دین را آشکارا می آموختند و یا در مناظره های دینی در حضور خلیفه - که عنوان «امیرالمؤمنین» را یدک می کشید - شرکت می کردند، و اخبار و رویدادی سری نبود که نتوان آن ها را آشکار کرد و در حفظ و نگهداریشان کوشید و یا ائمه (علیه السلام) به حفظ آن سفارش کنند. در این جاست که پایه های برخی از تحلیل ها سست و موارد نقض و نقص آن روشن می شود، و پرسش درباره علل سخت گیری های بی حد و حصر خلفا نسبت به امامان معصوم شیعه، بی پاسخ می ماند و یا با تحلیل و تفسیرهای نابجا روبرو می شود. متأسفانه

برخی از تاریخ نگاران، تحلیل دیگری را مطرح می کنند که بر اساس آن، دلیل سخت گیری ها و فشار بر ائمه (علیهم السلام)، و حتی شهادت آنان توسط خلفا، حسادت آنان بر امامان معصوم (علیه السلام) و یا نفوذ فرهنگی ایشان عنوان می شود.

پذیرش سخن و تحلیل اخیر نیز بسیار دشوار است. زیرا در همان زمان که امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) در بین مردم نفوذ اجتماعی و پایگاه دینی، عبادی و جایگاه علمی داشتند، از اهل سنت نیز فقها و علمایی بودند که دارای همین رتبه و مقام - هر چند

از حیث ظاهری در انظار مردم و خلیفه - باشند، و حتی خلیفه در تقویت جایگاه اجتماعی آنان از هیچ تلاشی فروگذار نمی کرد. بنابراین، صِرف داشتن پایگاه علمی و اجتماعی نمی تواند دلیل محکمی برای توجیه برخوردهای خصمانه حکومت با امام باشد.

از سوی دیگر، خلفای بزرگ عباسی هم چون منصور و هارون الرشید، هر یک نزدیک به بیست سال بر حوزۀ پهناوری از جهان اسلام حکومت راندند و در اداره مملکت و به خصوص مبارزه با حرکت های مخالف و سرکوب آن ها و تثبیت پایه های قدرت، درایت و کاردانی کافی داشتند و از اندیشه و تدبیر مشاوران برجسته ای برخوردار بودند. بر این اساس، بعید است که به خاطر حسادت شخصی، دست به تهدید و ارعاب امامی بزنند و او را در حبس و حصر نگه دارند و سرانجام به شهادت برسانند. انجام چنین اقدامات خطرناکی، به خصوص که ائمه صاحب جایگاه اجتماعی و مردمی و دارای هواداران فراوان بودند، نمی توانست به نفع حکومت و دوام آن باشد، و این موضوعی نبود که خلفا و مشاورانشان آن را نادیده بگیرند و در قبالش بی تفاوت باشند.

وقتی می بینیم دستگاه حاکمه به رغم همۀ امکانات و نیروهای مجهزش، با تمام توان می کوشد به منظور آگاهی از اسرار زندگانی امام (علیه السلام)، ضمن استفاده از سیستم جاسوسی و اعزام جاسوسان کار کشته، به حرکت های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی او و هوادارانش دست یابد و آن را تحت کنترل قرار دهد، به این نتیجه می رسیم که عمق حرکت و اقدام و گسترۀ عمل ائمه فراتر از امور صرفاً فرهنگی و تبلیغی است، بلکه آن بزرگواران با احساس رسالت و تکلیف الهی خویش، همواره در صدد ایجاد جامعه ای متحول و پویا با پایه های عقیدتی قوی بودند که چنین جامعه ای بتواند در مسیر ارزش های اسلامی جهت گیری کند، حق و باطل را از هم تشخیص دهد، مدافع حق باشد و بر باطل بتازد. بدیهی است با تحقق این اهداف بزرگ و مقدس، جایی برای حاکمیت افراد خودکامه با خصلت های فرعونی و طاغوتی باقی نمی ماند، و این خطری بود که خلفای عباسی را - با شناختی که از فرزندان رشید و عزیز رسول خدا (صلی الله علیه و آله) داشتند - از هر جهت تهدید می کرد و به واکنش وامی داشت.

ائمه اطهار (علیهم السلام) به خصوص امام صادق (علیه السلام) و امام كاظم (علیه السلام) با برخورداری از تجربه قیام های مردمی عهد اموی و با توجه به شناختی که با علم الهی و لدنّی خویش از جامعه داشتند، حرکت سیاسی و اجتماعی خود را آغاز کردند و همان گونه که پیش از این

گفتیم، از ویژگی های اصلی این حرکت، حفظ اساس اسلام و تشیع از راه ایجاد پایگاه های مقاومت و تشکیلات مردمی، بیدار کردن وجدان عمومی و احیای غیرت اسلامی و انقلابی در رویارویی با حاکمان ستم گر و در نهایت، کمک به ادامه حیات سیاسی شیعیان در دورهٔ استقلال و بدون حضور امام در عصر غیبت کبری بود.

در چنین موقعیتی، مسلم بود که امامان معصوم (علیهم السلام) نه تنها با حکومت ظلم همکاری نکنند و از آن اظهار تنفر و بیزاری نمایند، بلکه پیروان خویش را نیز به دوری از حاکمان جور برانگیزند. بدین ترتیب، تأکید می کنیم که هیچ گونه همکاری، تأیید یا مساعدتی از جانب ائمه اطهار (علیهم السلام) در مورد دولت های اموی و عباسی صورت تحقق نیافت.

ائمه طاهرين (عليهم السلام) نمی خواستند از حقوق حقه و الهی خویش در اداره و رهبری جامعه چشم پوشی کنند، اما رسیدن به چنین حقوقی مستلزم ایجاد موقعیت مناسب بود، انتخاب زمان و مکان و شیوهٔ عمل و اقدام برای احقاق حق، از جمله مسائلی است که برخی از افراد، به ویژه آن دسته از کسانی که پیرامون زندگانی ائمه به اظهار نظر داخته اند را، دچار اشتباه و گاه تناقض گویی در گفتارها و تحلیل ها کرده است.

بدیهی است حصول شرایط و موقعیت مناسب برای ائمه (علیهم السلام) به منزله تعطیل اصل امر به معروف و نهی از منکر توسط آنان نبود، بلکه در هر فرصت مقتضی و با هر وسیله ممکن، صدای حق طلبانه خود را به گوش مردم می رساندند و اعتراض به خلیفه و کارگزاران او را در رأس کار و برنامه های خویش قرار می دادند، و حرکت تفکیک و جداسازی مردم از خلافت از سوی امامان معصوم (علیه السلام) در اجرای همین هدف و اصل کلی بود.

ائمه اطهار (علیهم السلام) با درک دقیق از اوضاع اجتماعی و روحیات مردم و با توجه به امکانات مادی و معنوی خود و پیروانشان، در هدایت احساسات مذهبی و انقلابی علویان در مسیر حرکت کلی خویش می کوشیدند. آن بزرگواران هیچ گاه با قیام علیه حاکمان جور مخالف نبودند، بلکه وجود موقعیت مناسب و شرایط لازم برای انجام و موفقیت قیام و تأمين امکانات برای ادامه و استمرار آن در صورت پیروزی را شرط اولیه و اساسی هر حرکتی می دانستند، و خود در راه تأمین این امکانات و فراهم آوردن موقعیت ها - که نخستین گام در راه آن، بیداری و آگاهی امت بود - می کوشیدند.

ارتباط دقیق و تشکیلاتی قیام کنندگان با ائمه (علیهم السلام) به عنوان پیروان و شیعیان آن بزرگواران به هیچ وجه، قابل تردید و انکار نیست. این ارتباط تا حدی نزدیک بود که از

قیام کنندگان با عنوانهایی هم چون سائل، صحابه، یار، راوی حدیث و شاگرد امام، نام برده شده است. حتی در مواردی، ائمه (علیهم السلام)، فرد قیام کننده را به «جدیت و دقت در کار» دعوت کرده، برای او دل سوزی نموده و دعا می کنند، که در فصل گذشته به پاره ای از این موارد اشاره شد. به عبارت دیگر، این «ارتباط معنوی و عاطفی» بسیار عمیق تر از حد و تصور است.

امامان معصوم (علیهم السلام) می کوشیدند، اوضاع گذشته، حال و آینده را برای قیام کننده ترسیم کنند. آن بزرگواران، در مواردی شکست قیام را پیش بینی می کردند تا ضمن اصلاح اغراض و انگیزه های قیام کننده، او را در مورد نتیجه کاری که بر اجرای آن مصمم بود آگاه سازند و انتظارهای بعدی او را تعدیل کنند. زمانی هم که فرد قیام کننده بر تصمیم و اراده خویش پافشاری می کرد، امام (علیه السلام) برایش دعا می کرد و در مصیبت وی برای خود از خداوند طلب اجر می نمود و قیام کننده را به صبر و تحمل و مقاومت در برابر بلایا فرا می خواند. فراتر از این ها، از نتایج سیاسی قیام که تفکیک بین جبهه حق و باطل و میان مردم و حکومت بود و نیز از تبعات مثبت اجتماعی آن که در راه بیداری و احیای وجدان های خفته و بیمارگونه جامعه، تأثیر و سهم فراوان داشت و به جامعه اسلامی، روحیه ای انقلابی همراه با طراوت و نشاط به منظور فداکاری در راه خدا می بخشید، ابراز رضایت و خشنودی می کرد.

آن چه که بیش از همه، ما را به وجود ارتباط عمیق عاطفی و بلکه اعتقادی بین ائمه معصومین (علیهم السلام) و قیام کنندگان مطمئن می کند، گفتار و کردار خلفا در برخورد با ائمه (علیهم السلام) است. زیرا همان طور که قبلاً یادآور شدیم، پیش یا هنگام شروع و پس از هر قیام علوی، نخستین فردی که از سوی دستگاه خلافت، مورد پرسش و بازخواست قرار می گرفت، امام معصوم (علیه السلام) بود. گفته های خلفا دایر بر این که رهبری قیام های علوی را به ائمه (علیهم السلام) نسبت داده اند، در کتاب های تاریخی به وفور یافت می شود. گذشته از آن، شهادت ائمه (علیهم السلام) به دست خلفا در زندان و یا به طرزی مرموز و مشکوک، بیان گر وجود ارتباط منظم عاطفی، اعتقادی و سازمانی آن معصومین با رهبری قیام های علوی است.

بدین ترتیب، هر حرکتی که بر اساس اصول اسلامی جنبۀ امر به معروف و نهی از منکر داشت و در جهت حرکت کلی ائمه و شیعیان و گامی در جهت تحقق اهداف آنان بود، مورد تأیید و حمایت ائمه قرار می گرفت. این تأیید، الزاماً با حضور فیزیکی یا دخالت مستقیم و

آشکار امام (علیه السلام) صورت نمی گرفت، بلکه پنهانی و با حمایت های مادی و معنوی دیگر و همراه با اِعمال اصل کلی «تقیه» بود.

شایان توجه است که اگر احادیثی در قدح یا ذم قیام کنندگان علوی رسیده است، از دو حالت خارج نیست: نخست، احادیثی است که امام بر مبنای آن، با توجه به شناخت عمیق و دقیقی که از اوضاع سیاسی و اجتماعی داشته به تبیین موقعیت موجود و نتیجه قیام پرداخته و از شکست آن خبر داده است و بدین طریق، انگیزه و مسیر حرکت قیام کننده را اصلاح کرده تا وی در کار خویش از بینش، خلوص، صبر و استقامت بیشتری برخوردار باشد.

این گونه احادیث نه تنها ردّی بر شخصیت قیام کنندگان نیست، بلکه عموماً بیان کننده حال و آیندۀ قیام هاست که متأسفانه از آن ها در جهت ردّ شخصیت والای قیام کنندگان برداشت منفی شده است. آگاهی از نتیجه نهایی یک قیام و احتمال شکست برای آن، نمی تواند دلیلی برای سکوت و سکون باشد. زیرا نزد علویان انقلابی، عمل به تکلیف، بالاتر و برتر از نتیجه عمل بود و این درس را از مکتب خونین و والای حسین بن علی (علیه السلام) و واقعه کربلا آموخته بودند.

دوم، احادیثی است که شخصیت فرد قیام کننده را به صراحت رد می کند و او و اقدامش را زیر سؤال می برد. این احادیث، عموماً با دیگر روایت های تاریخی که در مدح و تأیید قیام کنندگان و دعا و آرزوی توفیق ائمه (علیه السلام) برای ایشان و حمایت مادی و معنوی از آنان و همراهانشان صادر شده، در تضاد است و با توجه به سیره مثبت و حرکت سالم افراد قیام کننده که نشأت گرفته از اهداف و نیّات درونی آن هاست، می توان روایت هایی را که جنبهٔ تأییدی دارد، بر دیگر روایت ها برتری داد و آن ها را برگزید. بدیهی است تشخیص و تفکیک این گونه روایت ها و اظهار نظر قطعی در مورد صحت و سقم متن و سند آن، کار دشواری است که در موقعیت کنونی از حوصله این تحقیق خارج است و به مجال بیشتری نیاز دارد.

در یک جمع بندی کلی، شخصیت قیام کنندگان علوی مورد بحث در اثر حاضر، کاملاً مورد تأیید بوده و از هرگونه اتهام اساسی مبرّاست و هدف قیام کنندگان را اجرای اصل اسلامی «امر به معروف و نهی از منکر» و اصلاح اوضاع اجتماعی جامعه و ادای تکلیف و رسالت دینی آنان می دانیم. ائمه اطهار (علیه السلام) نیز با توجه به این موضوع، قیام کنندگان شخصیت آنان را تأیید کرده و در اصلاح حرکت و اهدافشان کوشیده اند، و چون خود در

رأس تشكيلات سیاسی و اجتماعی شیعیان و تحت سخت ترین کنترل و فشار قرار داشتند، به منظور حفظ اهداف دراز مدت، از شرکت مستقیم در حرکت های سریع و کوتاه مدت خودداری کرده اند. علاوه بر این ائمه اطهار (علیه السلام) به منظور تحقق حرکت کلی خویش در پی ایجاد شرایط و موقعیت سیاسی - اجتماعی مناسب برای اقدامی همگانی و دراز مدت بودند، و چون حصول این شرایط در حوزۀ حجاز و عراق در کوتاه مدت بسیار بعید بود، شاید بتوان گفت، حرکت های علوی دیگری که بعد از قیام شهید فخ در خارج از این حوزه جغرافیایی و به امید موفقیت در دیلم، ری، مغرب، طبرستان و دیگر نقاط صورت گرفت، در راستای هدایت و راهنمایی ائمه اطهار (علیه السلام) بوده باشد. البته این قیام ها، نتایجی در برداشت که در مبحث آینده به آن خواهیم پرداخت.

اهداف و نتایج قیام های علوی در عهد عباسی

در این فصل به عنوان بحث پایانی، به علل و عوامل شکل گیری قیام های علوی و نتایج آن می پردازیم. هر چند این موضوع در مورد هر یک از قیام ها به تفکیک و به صورت جزئی در فصول گذشته، عنوان شد، اما ذکر آن موارد، به صورت کلی و جمع بندی نهایی را ضروری می دانیم.

همان گونه که پیش از این گفتیم، پس از ماجرای سقیفه و غصب حق الهی خلافت و رهبری جامعه از حضرت علی (علیه السلام) و بعد از اجرای برنامهٔ خیانت بار و توطئه آمیز معاوية بن ابی سفیان و عمرو عاص به منظور کنار گذاشتن حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) از خلافت اسلامی، احساسات و غیرت اسلامی امت مسلمان، متأثر از حرکت انقلابی حجر بن عدی و نهضت مقدس حضرت امام حسین (علیه السلام) و شهادت آن حضرت و یارانش و اسارت خاندان اهل بیت عصمت و طهارت (عليهم السلام)، به شدت تهییج و تحریک شد و برای جبران ستم گری های دولت اموی نسبت به جامعه و خاندان پاک پیامبر (صلی الله علیه و آله) به هر نحو ممکن بپاخاست.

احساسات همگانی مسلمانان با رقابت های قومی و گروهی جامعه اسلامی در قرون اول و دوم هجری همراه بود، لذا عوامل مختلف، دست به دست هم داد و مصلحان اجتماعی و علویان انقلابی را به خون خواهی اهل البیت و انتقام از امویان واداشت.

پس از گذشت مدت کوتاهی از شهادت مظلومانه حضرت حسین بن علی (علیه السلام) در

حادثه خونین کربلا، توابین و مختار قیام کردند و هدف خویش را ادامه راه آن حضرت اعلام نمودند. پس از آنان، در فاصلهٔ زمانی بیشتری، زیدبن علی بن حسین (علیه السلام) در اجرای اصل اسلامی امر به معروف و نهی از منکر و به منظور به دست گرفتن قدرت، قیام و حرکت عمومی خویش را آغاز کرد که تلاش وی بی نتیجه ماند و با شکست و شهادتش به پایان رسید. ضمن این که تألمات روحی و تأثیرهای عاطفی قیام بر جامعه، شبیه تأثیر شهادت امام حسین (علیه السلام) البته در سطحی محدودتر بود.

حرکت زیدبن علی، از سوی پسرش یحیی در خارج از حوزه حجاز و عراق یعنی در خراسان پی گرفته شد، اما متأسفانه این حرکت نیز با شکستی سخت تر همراه بود.

کشته شدن اهل بیت حضرت امام حسین (علیه السلام) و نیز قیام زید و یحیی، تأثیر شگرفی در جامعه اسلامی گذاشت. در عین حال، ضعف روزافزون دستگاه اموی، به ویژه رقابت های گروهی پس از به هلاکت رسیدن ولیدبن یزید، خلیفه اموی، فرصت مناسبی برای تمامی گروه های مخالف به منظور حرکت برای به دست گرفتن قدرت بود. هر یک از این گروه ها با دیدگاه ها و اهداف خاص خود وارد این نهضت براندازی شدند. جامعه نیز به علت مظالم گذشته و فشارهای موجود، همراه با رقابت ها و ضدیت های دیرین قومی از هر تحول و نهضت مخالفی حمایت می کرد و حاضر به کمک به قیام بود و یا در مقابل آن، ناظری بی تفاوت می ماند.

در میان این گروه ها، هم علویان و هم بنی عباس برای کسب قدرت تلاش می کردند، اما این تلاش ها بدون اعلام نام رهبر حرکت و صرفاً در قالب شعار عمومی «الرضا من آل محمد (صلی الله علیه و آله)» صورت می گرفت. بر این اساس، مردم و به خصوص اهالی خراسان، موالی، اعراب قحطانی و دوستداران اهل بیت در خارج از عراق و حجاز که از همراهان اصلی چنین حرکت هایی به شمار می آمدند، نمی توانستند به خوبی بین جناح های قدرت و معارضان حکومت اموی، تفکیک و تمییزی قایل شوند. در چنین اوضاع در هم ریخته و بازار آشفته ای که با جنگ قدرت امویان و ضعف روزافزون آنان همراه بود، بنی عباس بیشترین بهره برداری را در قبض قدرت و انتقال آن از بنی امیه به خود نمودند.

پس از روی کار آمدن عباسیان که از نام خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) به عنوان وسیله ای برای رسیدن به هدف خویش استفاده می کردند، ستم گری های اموی به نفاق و جور عباسی تبدیل شد، به طوری که بسیاری از مردم، حسرت روزگار گذشته را می خوردند.

سادات و علویان که از پیش برای به دست گرفتن زمام امور حکومتی در تدارک بودند، با عملی انجام شده و حذفی خطرناک روبرو شدند. دوران سفاح - مؤسس خلافت عباسی - با سکوت و بهت زدگی گذشت و سفاح چون اقدام مخالفی از علویان نمی دید و نیز به خاطر تثبیت حکومتش، خواهان درگیری با آنان نبود.

در این زمان، هر چند دو رقیب، کوچک ترین حرکت یک دیگر را زیر نظر داشتند، اما اکنون موازنه قدرت بر هم خورده بود و عباسیان در کسوت خلافت بر علویان که یاران دیروز و پیروان امروز حکومتشان بودند می نگریستند. ضمن این که علویان، هم چنان به حقوقی که خود را مستحق کسب آن می دانستند، چشم داشتند و دعوت ها و خواست های مردمی نیز آنان را به اقدامی بر ضد عباسیان تشویق می کرد.

قشرهایی که در این راه، مشوق علویان بودند، ترکیب نامتجانسی از جهت فکری و اغراض شخصی تشکیل می دادند: گروهی از شیعیان خالص، خواهان حاکمیت فرزندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودند، برخی از سودجویان که هر فتنه ای را وسیله ای جهت بهره برداری شخصی می دانستند، گروهی از متعصبان قومی که تفاخرهای جاهلی، فکر و ذهنشان را انباشته بود، و سرانجام، جمعی از علما و اهل حدیث که به خاطر سخت گیری های مذهبی یا فشارهای سیاسی حکومت یا ملاحظات دیگر، خواهان فضای مساعد و مناسبی برای ترویج افکارشان بودند.

در هر صورت، علویان به خاطر طرح قبلی و به منظور احقاق حق و نهایتاً غیرت دینی و تعصب و همت انقلابی، نمی توانستند مظالم عهد عباسی و تحقیری را که بر آنان روا داشته بودند تحمل کنند و بر اساس این انگیزه ها و با تحریک و تشویق مردم و علما، دست به حرکت زدند. حرکت علویان عموماً بدون برآورد دقیق نیرو و امکانات و در مناطقی که آمادگی و استعداد لازم و کافی برای خروج و قیام را نداشت، صورت گرفت و در نتیجه، حرکت هایی که در حجاز و در داخل شبه جزیره یا عراق آغاز می شد، عمدتاً به شکست می انجامید.

ضعف و تلوّن روحی و فرصت طلبی قشرهایی که از آن ها یاد شد، و قبلاً نیز پیشینیانشان در جریان قیام حضرت حسین بن علی (علیه السلام)، زید و یحیی، علویان مخلص و مصلحان حق جو و حق خواه را رها کرده بودند، همراه با صداقت و حسن نیت علویان از یک سو و خباثت و پلیدی بیش از حد دشمن از سوی دیگر، باعث شد که قیام ها، خیلی زودتر

از آن چه که صاحبان آن تصور می کردند به شکست بینجامد.

شاید بتوان علت شکست قیام ها در عهد عباسی را چنین عنوان کرد که: در زمان امویان، نفرت عمومی جنایت ها و ستم گری های آنان، تمام گروه های مخالف را با هم متحد کره بود، لذا در قیام بر ضد آن ها مشترکاً حضور یافتند. اما در عهد عباسی، نظارت روزافزون و مراقبت شديد دستگاه حاکمه، برخلاف اواخر دورهٔ ضعیف اموی، امکان هرگونه ارتباط منظم و دقیق را از علویان سلب کرده و ضمناً آن اتحاد گذشته به پراکندگی تبدیل شده بود که دو گروه قدرتمند رقیب را رو در روی هم قرار می داد، و شانس انقلابیون علوی در رسیدن به پیروزی را با توجه به این عامل و عوامل دیگری که قبلاً ذکر شد، بسیار کاهش می داد. اگر علویان، دشمن را جدی تر می گرفتند و با تدارک و تمهیدات بیشتری به قیام دست می زدند، و اگر جامعه، آمادگی بیشتری برای دفاع از آنان داشت، احتمالاً نتیجه حرکت با آن چه پیش آمد، تفاوت می کرد.

بدیهی است پذیرش این مسئله، یعنی شناخت بیشتر از امکانات و عوامل و یا حتی آگاهی از نتیجه عمل، بدان معنا نیست که ما حرکت علویان معتقد و متعهد را کور و احساساتی بدانیم. زیرا شواهد تاریخی موجود - که پیش از این مورد اشاره قرار گرفت - بیانگر آن است که قیام کنندگان علوی، تمام تلاش و همت خود را در جهت سازماندهی و ایجاد ارتباط های پنهانی و سرّی به منظور به ثمر رساندن قیامی موفق به کار بردند، امّا این تلاش ها با توجه به همۀ عوامل و موقعیت های سیاسی - اجتماعی که بر شمردیم با پیروزی قرین نشد.

همه به این اصل اساسی معتقدیم که شکست در عمل یا عقیم ماندن حرکت های اصیل و بازماندن از راهی که رضای خدا در آن است، نمی تواند انگیزه و دلیلی برای رکود، سکوت و سکون باشد. آن گونه که می دانیم، حضرت امام حسین بن علی (علیه السلام) با وجود آگاهی از نتیجه نهضت و عمل خویش، با هدف الهی امر به معروف و نهی از منکر و زنده کردن دین جدّ بزرگوارش پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و جلوگیری از جور و ستم امویان، حرکت تاریخی خویش را آغاز کرد. امام حسین (علیه السلام) بر اساس احادیث و روایت های اسلامی، به وسیله های گوناگون از شهادت خود و یاران و اسارت خاندان و در یک کلام، از شکست قیامش و نیز بی وفایی مردمی که او را دعوت به حرکت و نهضت بر ضد یزید و یزیدیان کرده بودند، آگاهی داشت، امّا هیچ یک از این عوامل، مانعی برای حرکت ایشان نبود. حرکت امام

حسین (علیه السلام) برای اخذ نتیجه ظاهری صورت نگرفت. بلکه به جهت تکلیف و ادای آن بود و در منطق اسلامی، پیروزی و نتیجه حقیقی در ادای تکلیف الهی است. البته، تشخیص تکلیف و این که هر فرد، در هر زمان و موقعیت چه عملی را باید انجام دهد، خود مسئله ای است که قابل بحث و بررسی است.

با نتیجه گیری از آن چه که گذشت، نباید علویان را به آن جهت که در حرکتشان با روبرو شده اند، سرزنش کرد و یا ساده اندیش نامید. سلامت اندیشه، والایی شخصیت و اهداف خیر خواهانه قیام کنندگان علوی به هیچ وجه قابل شک و تردید نیست. آنان نهایت از خودگذشتگی و فداکاری را به خرج دادند و نهایتاً جان خویش را بر سر اخلاص در عقیده شان گذاشتند.

هدف اصلی قیام کنندگان، ادای تکلیف، پاسخ به ندای وجدان و اجرای اصل امر به معروف و نهی از منکر و در نهایت تشکیل حکومت اسلامی و برگرداندن آن به صاحبان اصلی اش بود. علویان در کار خویش به هیچ وجه ادعای «امامت» نداشتند، بلکه حرکت هایشان را با مشورت با امام (علیه السلام) آغاز می کردند. آنان جزو یاران و شاگردان امامان معصوم شیعه بودند و خود را مدیون و مرهون وجود آنان می دانستند. احادیث بسیاری در مدح قیام کنندگان و ستایش از آن ها وارد شده و سیره و شیوه زندگانیشان نیز مبین همین مطلب است.

انتساب ادعای مهدویت بر نهضت کنندگان علوی به هیچ وجه صحت ندارد و دلایل فراوانی به نقل از روایت های تاریخی و مستند به احادیث دینی، این مطلب را ردّ می کند. و چنان که قبلاً اشاره شد، لفظ «مهدی» به عنوان هدایت شده، لفظی عام بوده و مردمی که در اواخر دوره اموی و اوایل حکومت عباسی به علت ستم گری های بیش از حدّ دولت های جور، خواهان حرکتی اصلاحی، هدایت شده و قابل اطمینان برای نجات خویش بودند، علویان انقلابی و سادات و فرزندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) را که تصمیم به رهایی آنان در مقابل حکومت داشتند، به این نام و عنوان می خواندند. این نام - همان طور که ذکر شد - در مورد زيد بن علی و دیگران نیز تکرار شده است، و اگر یکی از قیام کنندگان، مثلاً محمد بن عبدالله، ادعای مهدویت داشت، چگونه پس از کشته شدن و شکست ادعا و نهضتش، برادران او، ابراهیم، یحیی و ادریس و خواهرزاده اش حسین بن علی العابد، با وابستگی عقیدتی، عاطفی و خانوادگی پس از وی، قیام کردند و در بین مردم از مقبولیت و محبوبیت

شایان توجهی برخوردار شدند!

این قیام ها به هیچ وجه، «زیدی» نبود و بنیان گذارانش ادعایی خلاف امامت شیعه نداشتند، بلکه چنان که زید و یحیی، زیدی مذهب نیستند و محمد بن حنفیه، خود را مؤسس «کیسانیه» نمی داند و اسماعیل پسر امام جعفر صادق (علیه السلام) از فرقه ای که به نام او تبلیغ می کرد مبرّاست، قیام کنندگان علوی در عهد عباسی نیز ارتباطی عقیدتی با فرقه زیدیه نداشته اند، بلکه جمعی از یاران آن ها از زیدیه بودند و بعدها احتمالاً به جهت سهل انگاری شیعه اثنی عشری در دفاع از شخصیت وارسته و منزه آنان، علما و تاریخ نویسان زیدی، آن ها را منتسب به خویش کرده اند. همان گونه که می توان همراهی معتزله و اهل حدیث و علمای اهل سنت با قیام ها را نیز در پیدایش این تفکر پس از گذشت زمان، مؤثر دانست.

برای اثبات صحت و سلامت قیام های علوی همین بس که هیچ گونه تفکیک و اشتقاقی بین آن ها پذیرفته نیست. پنج قیامی که در این اثر، مورد بحث قرار گرفت، در مرام و عقیده و راه از هم جدا نبودند و هدف واحدی را پی می گرفتند. دفاع هر قیام کننده از فرد پیش از خود، وفاداری به او و راهش، ارتباط خانوادگی آن ها، وجود عناصر مشترک در قیام های پیش و پس از آن، و استقامتی که همۀ علویان صادق در راه هدف مقدسشان از خود نشان دادند، بیان گر صدق ادعا و صحت گفتار و کردار آنان است.

شعار تمامی قیام ها از قیام نفس زکیه تا حرکت حسین بن على العابد (شهيد فخ) یکسان و «آحَد - اَحَد» بود در این صورت چگونه می توانیم قیام شهید فخ را مورد تأیید علمای شیعه بدانیم، اما «نفس زکیه» را محکوم کنیم؟ و این در حالی است که قیام شهید فخ، بیست و چهار سال پس از نهضت دایی اش - محمد - صورت گرفت و همان شعار را تکرار کرد.

بر همه این ها می توان وجود شخصیتی چون «زینب» را افزود، زینب، بانوی مقاوم و مبارزی بود که پدرش عبد الله محض، پدر همسرش حسن مثلث و همسرش علی عابد در زندان هاشمیه جان باختند و پنج برادرش - محمد، ابراهیم، سلیمان، یحیی و ادریس - و فرزندش حسین - رهبران اصلی قیام های علوی بودند و همگی آنان در راه حق و حقیقت، به شهادت رسیدند. همۀ این نکات، حاکی از وجود تشکیلات و سازمانی واحد و منسجم با مرام و عقیدهای یکسان برای رسیدن به هدفی مشخص و والاست.

در پایان، به نتایج حاصله از حرکت انقلابی علویان - از قیام نفس زکیه تا ادریس صاحب مغرب - اشاره می کنیم:

رسوایی حکومت عباسی در انظار مردم و ایجاد جدایی بین خلفای جور و جامعه اسلامی، بهترین و مهم ترین نتیجه ای بود که از حرکت علویان به دست آمد و چهرۀ نفاق و ریاکاری دستگاه حاکمه را نمایان ساخت و بر ادعای واهی خلفای عباسی مبنی بر انتساب به خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) به عنوان وسیله ای برای جانشینی آن حضرت خط بطلان کشید.

حرکت علویان، رعب و وحشتی در دل حاکمان ستم گر عباسی ایجاد کرد، به طوری که در تمام طول حکومت، هراسان به حفظ خویش و کنترل رفتارشان می پرداختند و همین حرکت ها عاملی بود که نمی گذاشت آن ها با آسودگی خیال و آرامش کافی به تخریب جامعه و ظلم و جور خود ادامه دهند.

حرکت قیام کنندگان، پاسخ به ندای وجدان افراد انقلابی در حفظ روحیه مبارزه جویی و ظلم ستیزی آنان و نیز ایجاد حسّ رضایت و خشنودی در روح تشنه مردم ستم دیده جامعه و در عین حال، تکیه گاهی برای دفاع از آنان در برابر ستمکاران بود و می توانست اندیشه انقلابی و روح فداکاری را هم چنان در جامعه زنده نگه دارد؛ همان چیزی که شیعیان امروز جهان، وارث آن به شمار می آیند و به طور مسلم، آن را مدیون حرکت های خالصانه پیشگامان نهضت اسلامی و در رأس همه، حضرت امام حسین بن علی (علیه السلام) و قیام عاشورای حسینی می دانند.

یکی از دستاوردهای این قیام ها که در واقع می تواند بزرگ ترین و مهم ترین آن باشد، تقویت روحیۀ دوستی و ارادت هر چه بیشتر مسلمانان نسبت به خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) و سادات در تمامی سرزمین های اسلامی در طول تاریخ، و افزایش محبوبیت و مقبولیت اجتماعی آنان بین مردم و علما، اعم از شیعه و سنی به عنوان نیروهایی ضد ظلم است که در سراسر تاریخ گذشته، همواره مورد ظلم و اجحاف ستمگران بوده اند.

علاوه بر مواردی که ذکر شد این قیام ها باعث پیدایش فکری تازه در بها دادن به شیعه به عنوان نیرویی مستقل و اهرمی قدرتمند از نظر سیاسی و اجتماعی بود که خلفا و دیگر صاحبان قدرت را وادار به پذیرش شیعیان کرد و با خروج از انزوا و تقیه، تا مقام وزارت خلفای عباسی ارتقا داد.

تشکیل حکومت های مستقل شیعه در مغرب، طبرستان و یمن، تأسیس کانون های شیعی

در ری، دیلم، خراسان، افریقا، شبه جزیره هند و برتر از آن احیا و استمرار اندیشه برپایی حکومت شیعی به منظور اجرای قوانین و حدود الهی در طول تاریخ را می توان نشأت گرفته از این قیام ها دانست.

در پایان فرض می دانم که مراتب ارادت و فروتنی خویش را به ارواح پاک و مقدس علویان انقلابی و انقلابیون علوی تقدیم داشته و از خداوند سبحان بخواهم که راه و اندیشه مقدس و انقلابی و علوی آنان را همواره زنده نگه دارد و ما را به پیروی از راه و هدف پاک و والايشان رهنمون سازد.

آمین یا رب العالمين

ضمایم

1- اطلس تاریخی قیام های علوی

2- نمودارها و شجره نامه ها

3- مكاتبات منصور و محمد بن عبدالله

4- متن دفاعیه سیدبن طاووس از قیام های علوی

عکس

عکس

عکس

عکس

عکس

عکس

متن مکاتبات منصور خلیفۀ عباسی با محمد بن عبدالله که عیناً از ترجمه تاریخ طبری نقل شده است:

راویان گویند: وقتی ابو جعفر منصور خبر یافت که محمد در مدینه قیام کرد بدو نوشت:

به نام خدای رحمان رحیم

«از بنده خدا، عبدالله امیر مؤمنان به محمد بن عبدالله. کسانی که با خدا و پیمبر او می ستیزند و در زمین به فساد می کوشند سزایشان جز این نیست که کشته شوند یا بردار شوند یا (یکی از) دست ها (و یکی از) پاهایشان بعکس یک دیگر بریده شود، یا از آن سرزمین تبعید شوند. این رسواییشان در این دنیاست و در آخرت عذابی بزرگ دارند. مگر کسانی که پیش از آن که بر ایشان دست یابید توبه کنند. بدانید که خدا آمرزگار و رحیم است. (1)

به پیمان و قرار و تعهد خدا و تعهد پیمبر خدا، (صلی الله علیه و سلم)، در قبال تو تعهد دارم که اگر از آن پیش که به تو دست یابم، توبه کنی و بازآیی تو را با همه فرزندانت و برادرانت و پیروانتان به خون ها و مال هایتان امان دهم و از هر خون و مالی که به گردن تو است در گذرم و هزار هزار درم به تو دهم و هر چه بخواهی انجام کنم و در هر ولایتی که بخواهی منزل دهم و همه کسانی را که از مردم خاندان تو در زندان منند رها کنم و هر که را پیش تو آمده یا با تو بیعت کرده و پیروی تو کرده یا در چیزی از کار تو دخالت کرده امان دهم و هرگز هیچ کس از آن ها را در مورد چیزی که از او سر زده تعقیب نکنم. اگر خواستی برای خویشتن اطمینان گیری، هر که را خواستی پیش من فرست تا امان و پیمان و قراری که مورد اطمینان تو باشد بگیرد.»

گویند: و به جای عنوان نوشت: از بنده خدا عبدالله امیر مؤمنان به محمد بن عبدالله. گویند: پس محمد بن عبدالله بدو نوشت:

به نام خدای رحمان رحیم:

«از بنده خدا، مهدی، محمد بن عبد الله به عبدالله بن محمد:

ط . س . م ،این آیه های کتاب واضح است. شمه ای از خبر موسی و فرعون را


1) انما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله ويسعون فى الارض فسادا ان يقتلوا أو يصلبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزى فى الدنيا و لهم في الآخرة عذاب عظيم إلا الذين تابوا من قبل ان تقدروا عليهم فاعلموا ان الله غفور رحيم (مائده 38 - 36)

درست برای قومی که باور دارند بر تو می خوانیم. فرعون در آن سرزمین تفوق داشت و مردم آن را فرقه ها کرده بود که دسته ای از ایشان را زبون «شمرد و پسرانشان را سر می برید و زنانشان را زنده نگه می داشت که وی از تبه کاران بود ولی ما می خواستیم بر آن کسان که در آن سرزمین زبون به شمار رفته بودند منت نهیم و پیشوایانشان کنیم و وارثانشان کنیم و در آن سرزمین استقرارشان دهیم و به دست آن ها به فرعون و هامان و سپاهشان حوادثی را که از آن حذر می کردند بنمایانیم (1).

من نیز همانند امانی را که به من عرضه کرده ای به تو عرضه می کنم که حق، حق ماست و شما به نام ما دعوی این کار کرده اید و به کمک شیعیان ما درباره آن قیام کرده اید و به برکت ما توفیق یافته اید، پدر ما علی، وصی بود و امام بود، چگونه ولایت او را به ارث برده اید در صورتی که فرزندان وی زنده اند. و نیز می دانی که هیچ کس به طلب این کار برنیامده که به نسب و حرمت و وضع، و حرمت نیاکان همانند ما باشد. ما از ابنای لعن شدگان و طردشدگان و آزادشدگان نیستیم و هیچ کس از بنی هاشم به قرابت و سابقه و فضیلت همانند ما نیست ... نیای ما از جمله پیمبران، محمد بود (صلی الله علیه و سلم) و از جمله گذشتگان نخستین مسلمان، یعنی علی بود و از جملهٔ زنان خدیجه طاهره سرور زنان بود، نخستین کسی که سوی قبله نماز کرد. و از جمله دختران بهترشان بود، فاطمه سرور زنان بهشتی و از موالید اسلام حسن و حسین سروران جوانان بهشتی. نسب علی از دو سوی به هاشم می رسد و نسب حسن از دو سوی به عبدالمطلب می رسد، نسب من از دو سوی به پیمبر خدای می رسد، (صلی الله علیه و سلم) از سوی حسن و از سوی حسین که نسب من از همه بنی هاشم والاتر است و پدرم از همه خالص تر، که از عجمان ریشه

ندارم و کنیزان فرزنددار به من پیوستگی نداشته اند، خدای پیوسته در جاهلیت و اسلام پدران و مادران مرا برگزیده، حتی در جنهم برای من برگزیده که من زاده بهترین


1) طسم، تلک آیات الكتاب المبین نتلو، علیک من نبأ موسی و فرعون بالحق لقوم يؤمنون، أن فرعون علا في الارض وجعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم يذبح ابنائهم ويستحيى نسائهم أنه كان من المفسدين، و نريد أن نمن على الذين استضعفوا في الارض ونجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض و نرى فرعون وهامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون (سوره قصص (28) آیات 1 تا 5)

نيكوانم و زادۀ بهترین بدان، زاده بهترین مردم بهشت و زاده بهترین مردم جهنم. (1)

به نام خدا در قبال تو تعهد می کنم که اگر به اطاعت من آمدی و دعوت مرا پذیرفتی تو را به جان و مال و هر حادثه ای که آورده ای امان دهم مگر دربارهٔ حدی از حدود خدا یا حقی که از آن مسلمانی یا ذمی ای باشد که می دانی از این گونه چه به گردن داری. حق من از تو به این کار بیشتر است و پیمان را بیشتر از تو رعایت می کنم که تو پیمان و امانی به من می دهی که به کسانی پیش از من داده ای. چگونه امانی به من می دهی؟ امان ابن هبیره یا امان عمویت عبدالله بن علی یا امان (ابو مسلم؟.) »

گویند: ابو جعفر بدو نوشت:

به نام خدای رحمان رحیم،

«اما بعد سخن تو به من رسید و نامه ات را خواندم، همه افتخار تو به قرابت زنان بود که خواسته ای اوباش و غوغاییان را بدان گمراه کنی، اما خدا زنان را همانند عمویان و پدران و نزدیکان و دوستان نکرده که خدا عمو را همانند پدر کرده ه و در کتاب خویش آن را بر مادر دور مقدم داشته، اگر خدای آن ها را به سبب قرابتشان بر می گزیده بود امیه از همه نزدیک تر بود و حق وی بزرگ تر، و نخستین کس بود که فردا وارد بهشت می شد، اما کار انتخاب خدای دربارهٔ بندگان به ترتیب چیزهاست که از گذشته اعمالشان می داند و فضیلت ها که به آن ها داده است.

آن چه دربارهٔ فاطمه ما در ابو طالب آورده بودی که از اعقاب اویی، خدا هیچ کس از فرزندان او را نه دختر و نه پسر نعمت اسلام نداد. اگر کسی به سبب قرابت نعمت اسلام می یافت عبدالله یافته بود در دنیا و آخرت درخور هرگونه نیکی بود اما کار به دست خداست که برای دین خویش هر که را بخواهد بر می گزیند که خدای عزوجل فرموده:


1) دربارۀ اسلاف خاندان پیمبر چون عبدالله پدر و ابوطالب عموی وی روایت ها هست و غالباً جزو مجعولات که عذاب آن ها در جهنم اندک است از جمله این روایت که ابو طالب را در جهنم دیدم که تا قوزکش در آتش بود. عبارت نامه محمد اشاره به این گونه روایات است (م).

أَنَّكَ لَا تُهْدَى مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ اعْلَمْ بِالْمُهْتَدِينَ (1). یعنی: تو هر که را دوست داشته باشی هدایت نمی کنی بلکه خدا هر که را خواهد هدایت کند و او اهل هدایت را بهتر شناسد.

خدای محمد را برانگیخت (علیه السلام) و او را چهار عمو بود و خدا چنین نازل فرمود که : وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ (2).

یعنی: و خویشان نزدیکت را بترسان.

و او خویشاوندان بزرگ خویش را بیم داد و دعوتشان کرد که دو کس پذیرفتند که یکیشان نیای من بود و دو کس دریغ آوردند که یکیشان نیای تو بود و خدا رشتهٔ دوستی خویش را از آن ها برید و پیمان و تعهد و میراثی برای آن ها ننهاد.

گفته بودی که فرزند کسی هستی که عذابش از همه اهل جهنم سبک تر است و زاده بهترین پدرانی، اما نه در کار انکار خدای تصغیری هست و نه در عذاب خدای تخفیف و تسهیلی و نه در بدی، نیکی ای. مؤمن را نسزد که به جهنم ببالد که به زودی خواهی رفت و خواهی دانست. زود باشد کسانی که ستم کرده اند بدانند که به کجا بازگشت می کنند. (3)

به فاطمه مادر علی فخر کرده ای که نسب وی از دو سو به هاشم می رسد و به فاطمه مادر حسین که نسب وی از دو سو به عبدالمطلب می رسد و این که نسب تو از دو سوی به پیمبر می رسد (صلی الله علیه و سلم)، اما نسب بهترین سلف و خلف پیمبر خدا (صلى الله علیه و سلم) تنها یک بار به هاشم می رسد و یک بار به عبدالمطلب.

گفته بودی که از همهٔ بنی هاشم والا نسب تری و مادر و پدرت خالص ترند، عجمانت نزاده اند و از کنیزان فرزنددار ریشه نداری، می بینمت که بر همه بنی هاشم فخر آورده ای. ببین، وای تو! فردا به پیشگاه خدا چه خواهی گفت که از حد خویش تجاوز کرده ای و بر کسی فخر آورده ای که به شخص و پدر و اول و آخر از تو بهتر بود. یعنی ابراهیم پسر پیمبر خدای (صلى الله علیه و سلم) و هم


1) سوره قصص (28)، آیه 56.

2) سوره شعرا (26) آیه 214.

3) وسيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون، سوره شعرا (26) آیه 228.

بر پدری که وی را آورده بود. از پس درگذشت پیمبر خدای (صلى الله علیه و سلم)، کسی برتر از علی بن حسین میان شما نزاد که کنیز زاده بود، وی از پدربزرگ تو حسن بن حسن بهتر بود، از پس وی میان شما کسی همانند پسرش، محمد بن علی نبود که مادر بزرگش کنیز بود. وی از پدرت بهتر بود، مانند پسرش جعفر نیز میان شما نزاد که مادر بزرگش کنیز بود، وی از تو بهتر است.

گفته بودی که شما فرزندان پیمبر خدایید، (صلی الله علیه و سلم) خدای تعالی در کتاب خویش گوید:

ما كانَ مُحَمَّدُ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ (1). یعنی: محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست.

شما فرزندان دختر وی هستید. این قرابتی نزدیک است اما نه سبب میراث می شود و نه موجب ولایت و امامت، چگونه به سبب آن ارث توانی برد! پدرت از هر سوی در پی آن بود، فاطمه را به روز برون برد و نهانی پرستاری کرد و شبانه به خاک سپرد، اما کسان فقط دو پیر را پذیرفتند و آن ها را برتری دادند و سنتی که دربارۀ آن میان مسلمانان خلاف نیست چنین است که پدربزرگ مادری و دایی و خاله ارث نمی برند.

به علی و سابقه وی فخر کرده بودی، اما وقتی وفات پیمبر خدای در رسید، (صلی الله علیه و سلم) به دیگری دستور داد که نماز کند، آن گاه مردمان یکی را پس از دیگری گرفتند و او را نگرفتند. جزو شش کس بود، اما همگی او را واگذاشتند و از خلافت به دور کردند و برای وی در آن حقی ندیدند. عبدالرحمان، عثمان را بر او تقدم داد، عثمان را کشتند که درباره آن مورد بدگمانی بود. طلحه و زبیر با وی نبرد کردند، سعد از بیعت او سر باز زد و در خویش را به روی وی بست، اما پس از وی با معاویه بیعت کرد. پس از آن از هر طرف از پی خلافت برآمد و بر سر آن نبرد کرد که یارانش از اطرافش پراکنده شدند و شیعیانش در کارش شک آوردند و این پیش از حکمیت بود. پس از آن، دو حکم را حکمیت داد که به آن ها رضایت داده بود و با آن ها پیمان و قرار


1) سوره احزاب (33) آیه 40.

کرده بود که بر خلع وی اتفاق کردند. پس از آن حسن بود که خلافت را به چند پاره درم به معاویه فروخت و به حجاز رفت و شیعیان خویش را به دست معاویه رها کرد و کار را به غیر اهلش سپرد و به ناحق و ناروا مالی گرفت. اگر حقی در خلافت داشته اید آن را فروخته اید و بهای آن را گرفته اید. پس از آن عموی تو حسین بن علی بر ضد پسر مرجانه قیام کرد و کسان با ابن مرجانه بودند، و بر ضد وی، تا او را بکشتند و سرش را پیش ابن مرجانه بردند. پس از آن بر ضد بنی امیه قیام کردید که شما را بکشتند و بر تنه های خرما بیاویختند و به آتش بسوختند و از ولایت ها تبعید کردند تا وقتی که یحیی بن زید در خراسان کشته شد. مردانتان را می کشتند و کودکان و زنانتان را اسیر می کردند و در محمل های بی فرش چون اسیران جلب شده سوی شام می بردند تا وقتی که ما قیام کردیم و انتقام شما را خواستیم و خون های شما را تلافی کردیم و سرزمین و دیار آن ها را به شما دادیم و سلفتان را بالا بردیم و برتری دادیم و تو این را بر ضد ما حجت کردی و پنداشتی که ما نیای تو را یاد کردیم و برتری دادیم از آن رو که وی را بر حمزه و عباس و جعفر تقدم می داده ایم ولی چنان که می پنداری نبود. اینان از

دنیا به سلامت برون شدند و کسان از آن ها به سلامت ماندند و همگان در مورد برتریشان اتفاق داشتند اما نیای تو به نبرد و پیکار دچار شد و بنی امیه وی را در نماز مقرر، همانند کافران لعن می کردند، ما به سود وی حجت آوردیم و برتری وی را یاد کردیم و توبیخشان کردیم و به ستم منسوبشان داشتیم به سبب وهنی که بر او روا داشته بودند. تو دانسته ای که اعتبار ما در جاهلیت، سقایت حج گزاران بود و تصدی زمزم که از میان برادران به عباس رسید. پدر تو با ما دربارۀ آن منازعه کرد و عمر درباره آن به سود ما و ضرر وی داوری کرد و پیوسته در جاهلیت و اسلام عهده دار آن بودیم. وقتی مردم مدینه دچار قحط شدند عمر به نام پدر ما به پروردگار خویش توسل کرد و بدو تقرب جست و خدا گشایش آورد و بارانشان داد. نیای تو حاضر بود اما به نام وی توسل نکرد. می دانی که پس از پیمبر (صلی الله علیه و سلم) هیچ کس از فرزندان عبد المطلب جز نیای من به جای نمانده بود و عموی پیمبر وارث او بود. پس از آن بنی هاشمیان مکرر از پی خلافت برآمدند اما جز فرزندان عباس بدان

نرسیدند. سقایت از او بود، میراث پیمبر از او بود، خلافت در فرزندان وی است و حرمت و فضیلتی در جاهلیت و اسلام و دنیا و آخرت نماند مگر آن که عباس وارث و میراث گزار آن شد. اما آن چه دربارۀ بدر گفتی وقتی اسلام آمد. عباس خرج ابوطالب و نانخوران وی را می داد به سبب سختی ای که بدو رسیده بود. اگر عباس را نابه دلخواه سوی بدر نبرده بودند طالب و عقیل از گرسنگی مرده بودند و کاسه های عتبه و شیبه را لیسیده بودند ولی وی از جمله اطعام کنان بود و ننگ و بدنامی را از شما برداشت و خرج شما را تحمل کرد و به روز بدر فدای عقیل را بداد. چگونه بر ما فخر می کنی که به دوران کفر برتر از شما بوده ایم و برای اسیرتان فدیه داده ایم. حرمت نیاکان از آن ما شد نه از آن شما و میراث ختم پیمبران از آن ما شد نه از آن شما. از پی انتقام شما بودیم و آن چه را نتوانسته بودید و برای خویشتن نگرفته بودید گرفتیم. سلام بر تو باد با رحمت و برکات خدای.» (1)


1) تاریخ طبری، وقایع سال 145 ه . ق.

عکس

عکس

عکس

عکس

عکس

عکس

منابع و مآخذ

اشاره

منابع و مآخذ (1)

الف- تاريخ عمومی

(1) ابن العبری: مختصر الدول، ترجمه محمد علی تاج پور، حشمت الله ریاضی.

(2) ابن خلدون، عبدالرحمن: العبر، ترجمه عبدالحمید آیتی، علمی و فرهنگی، 1363.

(3) عبدالرحمن: مقدمه تاریخ، ترجمه محمد پروین گنابادی، علمی و فرهنگی، 1362.

(4) ابن طباطبا، محمد بن علی: الفخری، ترجمۀ وحید گلپایگانی، علمی و فرهنگی، 1367.

(5) ابن كثير: البدايه والنهايه، سعادت، مصر، 1408 ه . ق.

(6) دینوری، احمد بن داوود: الاخبار الطوال، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، نشر نی، 1368.

(7) سيوطی: تاريخ الخلفا، تحقيق محمد محی الدین عبدالحمید، سعادت، مصر.

(8) طبری، محمد بن جریر: تاریخ الرسل والملوک، ترجمه ابوالقاسم پاینده، جاویدان.

(9) مسعودی، علی بن حسين: التنبيه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده.

(10) مسعودی، علی بن حسین: مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، علمی و فرهنگی، 1365.

(11) مقدسی: البداء و التاريخ، چاپ پاریس، 1919.

(12) نخجوانی: هندو شاه: تجارب السلف، تصحیح عباس اقبال، طهوری، تهران 1357.


1) تحقیق و تألیف این کتاب که در سال های گذشته انجام شده است به دلیل مرور زمان یادداشت های نگارنده در این زمینه از دسترس خارج شده است. به همین دلیل، در تدوین «منابع» کتاب از قید موارد مشکوک از جمله سال و مکان انتشار برخی از کتاب ها، صرف نظر شده است.

(13) یعقوبی: تاریخ، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، علمی و فرهنگی، 1362.

ب- تاریخ تخصصی و سیاسی

(14) ابن قتيبة دینوری: الامامة والسياسيه، مكتبه الحلبی، مصر 1388 ه . ق.

(15) ابن واقدى: المغازی، تحقيق مارسون جونس، عالم کتاب، بيروت، 1409 ه . ق.

(16) بلاذری: فتوح البلدان، مكتبه الهلال، بیروت، 1988.

(17) ثقفى كوفی، ابو اسحاق ابراهیم بن محمد: الغارات، ترجمه محمد باقر کمره ای، نشر فرهنگ اسلام، 1373.

(18) جهشیاری، محمد بن عبدوس: الوزراء والكتاب، تحقيق عبد الحمید احمد، چاپ مصر.

(19) نصر بن مزاحم: وقعة صفین، تصحيح عبدالسلام محمد هارون، ترجمه پرویز اتابکی، آموزش انقلاب اسلامی.

ج- فرق و كلام

(20) بغدادی، عبد القاهر: الفَرقُ الفِرق، ترجمه محمد جواد مشکور، اشراقی، تهران، 1333.

(21) رازی قزوینی، عبدالجليل: النقض، تصحيح مير جلال الدین محدث، انجمن ملی آثار ملی، 1371.

د- تاریخ محلّی و جغرافیا

(22) ابن عبد الحق بغدادی: مراصد الاطلاع، تحقيق على محمد البجاوی، داراحياء الكتب العربيه. 1373ه . ش.

(23) حموی، یاقوت: معجم البلدان، تصحیح خانجی، مصر، 1323 ه . ق.

(24) خطیب بغدادی: تاریخ بغداد، سعادت، مصر.

(25) نجفی، سید محمد باقر: مدینه شناسی، چاپ و نشر مؤلف.

(26) یعقوبی، ابن واضح: البلدان، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، بنگاه ترجمه و نشر كتاب.

ه- دین و حدیث

(27) سید بن طاووس: اقبال الاعمال، دار الکتب اسلامیه، تهران، 1367.

(28) شیخ حر عاملی: وسایل الشیعه، تحقیق عبدالرحیم ربانی شیرازی، احیاء التراث العربى، بيروت.

(29) شیخ صدوق: عيون اخبار الرضا، ترجمۀ محمد تقی اصفهانی، علمیه، تهران، 1372 ه . ش.

(30) شيخ طوسی، ابی جعفر محمد بن حسن: تهذيب الاحكام، دار الكتب الاسلاميه، تهران.

(31) شیخ کلینی: اصول کافی، ترجمه و شرح سید جواد مصطفوی، نشر فرهنگ اهل البیت، تهران، 1313.

(32) شيخ مفيد، محمد بن محمد: امالی، ترجمه حسین استاد ولی، آستان قدس رضوی، 1364.

(33) صحيفه سجاديّه، شرح مدرسی چهاردهی، مکتبه المرتضويه لاحياء الآثار الجعفريّه، 1393 ه . ق.

(34) مجلسی، محمد باقر: بحار الانوار، مؤسسه الوفاء، بيروت، 1403 ه .ق.

(35) محدث نوری طبرسی، حسین: مستدرک الوسایل، مؤسسة آل البيت الاحياء التراث، قم، 1407ه . ق.

و- ادب و فرهنگ

(36) ابن عبدربه، احمد بن محمّد: العقد الفريد، تحقيق مفيد محمّد قمیمه، دارالکتاب العلميّه، بیروت 1404.

(37) ابو فراس حمدانی: دیوان اشعار، تحقيق محمد التونجى.

(38) جاحظ: البيان والتبيين، تصحيح فوزى عطوی، دار صعب، بیروت.

(39) دعبل بن علی خزاعی: دیوان اشعار، تحقيق عبد الصاحب عمران الدجيلى،

دار الكتاب البنانی، 1414 ه . ق.

(40) معين، محمد: فرهنگ فارسی، امیرکبیر، 1364.

ز- منابع رجائی و کتب سیره

(41) ابن الاثير: اسد الغابه فى معرفه الصحابه، دار المعارف، مصر، 1964.

(42) ابن الاثير: اللباب في تهذيب الانساب، مكتبه القدسي، قاهره

(43) ابن العماد حنبلی: شذرات الذهب، داراحياء التراث العربی، بيروت.

(44) ابن جوزی: تذکره الخواص، مؤسسه اهل البيت، بیروت.

(45) ابن حجر عسقلانی: الاصابه في تميز الصحابه، دورۀ 8 جلدی، چاپ قاهره، 1939.

(46) ابن حجر عسقلانی: تهذیب التهذیب، حیدرآباد دکن، 1412 ه . ق.

(47) ابن حجر عسقلانی: لسان المیزان، حیدرآباد دکن، 1331 ه .ق.

(48) ابن حزم اندلسی: جمهرة انساب العرب، دارالکتب العالميه، بیروت، 1403 ه . ق

(49) ابن خلّكان: وفيات الاعيان، تصحيح احسان عباس، دار صاد، بیروت.

(50) ابن داوود: کتاب رجال، تصحیح سید جلال الدین حسینی، دانشگاه تهران

(51) ابن ذهبی: میزان الاعتدال، تحقيق على محمد البجاوی، داراحياء الكتب العربيه.

(52) ابن زبیری، مصعب بن عبدالله، نسب القريش، دار المعارف للطباعه و النشر، 1381ه . ق.

(53) ابن سعد واقدى: طبقات الكبرى، دار صاد، بيروت.

(54) ابن شهر آشوب: مناقب آل ابی طالب، تصحیح سیدهاشم رسولی محلاتی، علمیه، 1405 ه . ق.

(55) ابن عبد البر: الاستيعاف فى معرفه الاصحاب، چاپ مصر.

(56) ابن عنبه، احمدبن على الحسيني، عمدة الطالب فی انساب آل ابی طالب، دار مکتبه الحياة، بيروت.

(57) ابن فرّوخ، ابو جعفر محمد بن حسن: بصائر الدرجات، تصحیح محسن کوچه باغی، کتاب خانه آیت الله مرعشی، قم، 1404 ه . ق.

(58) الاربلى، ابى الفتح: كشف الغمه في معرفة الائمه، دارالکتاب الاسلامی، بیروت.

(59) اردبیلی، محمد بن علی: جامع الرواة، بيروت.

(60) اصفهانی: ابو الفرج: مقاتل الطالبين، ترجمه هاشم رسولی محلاتی، علمیه اسلامیه، 1349.

(61) الامین، سید محسن: اعیان الشیعه، مطبعه الانصاف، بیروت، 1364.

(62) سيرة الائمه، دار التعارف للمطبوعات، بيروت.

(63) المجالس السنيّه فى مناقب و مصائب العترة النبويّه، منشورات شريف رضی.

(64) برقی، ابی جعفر احمد بن ابی عبدالله، کتاب رجال: تصحیح سید جلال الدين حسینی، دانشگاه تهران، 1342.

(65) بلاذری: احمد بن يحيى: انساب الاشراف، تحقيق محمد باقر المحمودي، دار التعارف للمطبوعات، بيروت، 1394 ه . ق.

(66) خوئی، ابوالقاسم: معجم الرجال الحديث، مركز نشر آثار الشيعه، قم، 1403 ه . ق.

(67) روضاتی، سید محمد علی، جامع الانساب، جاوید، اصفهان، 1335.

(68) سمعانی، عبد الكريم: الانساب.

(69) شیخ طوسی: اختيار معرفة الرجال، تصحيح حسن مصطفوی، دانشگاه مشهد، 1390ه . ق.

(70) شیخ مفید: الارشاد، ترجمۀ سیدهاشم رسولی محلاتی، علمیه اسلامیه، 1377.

(71) شوشتری، قاضی نورالله، مجالس المؤمنین، اسلامیه، تهران، 1357.

(72) شوشتری، محمد تقی: قاموس الرجال، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1410 ه . ق.

(73) الصَفَدی، صلاح الدين: الوافي بالوفيات، تصحيح هلموت رُیتِر، هاشمیه دمشق، 1953.

(74) قلقشندی: نهاية الارب فى معرفه انساب العرب، تحقيق ابراهيم الابياری، مصر.

(75) قمی، عباس: منتهی الآمال، جاويدان، 1338.

(76) کیاء گیلانی: سید احمد: سراج الانساب، تحقیق سید مهدی رجائی، کتاب خانه آیت الله مرعشی، 1409 ه. ق.

(77) مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال و احوال الرجال، تصحيح محمد صادق كتبى، مطبعة المرتضويه، نجف.

(78) مروزی، سید عزالدين: الفخرى فى انساب الطالبين، كتاب خانه آیت الله مرعشی، 1409 ه . ق.

(79) یافعی، سلیمان عفیف الدین: مرآة الجنان، حیدرآباد دکن.

ح- تحقیقات و مطالعات

(80) آئینه وند: صادق: ادبیات انقلاب در شیعه، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1362.

(81) تاریخ سیاسی اسلام، مرکز نشر فرهنگی رجاء، 1362.

(82) امیر علی: تاریخ عرب و اسلام، ترجمه فخر داعی گیلانی، گنجینه، تهران: 1366.

(83) امین قلعجی، عبد المُعطی: خاندان وحی در احادیث اهل سنت، ترجمه صادق آئینه وند، امیرکبیر، 1362.

(84) بوواء لوسين: برمکیان بنا به روایت مورخین عرب و ایرانی، ترجمه عبدالحسین می کده، 1352.

(85) تشیّد، علی اکبر: قیام سادات علوی، بنگاه مجله تاریخی، تهران: 1331.

(86) جعفری، سید حسین: تشیع در مسیر تاریخ، ترجمه سید محمد تقی آیت الّهی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1364.

(87) جعفریان، رسول حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، سازمان تبلیغات اسلامی، 1372.

(88) حسن، ابراهیم حسن: تاریخ سیاسی اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، جاویدان، 1338.

(89) حکیمیان، ابوالفتح: علویان طبرستان، الهام: 1368.

(90) حَلَبی، علی اصغر: تاریخ تمدن اسلام، بنیاد، تهران 1365.

(91) حیدر، اسد: الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دار الكتاب العربي، بيروت، 1390 ه. ق.

(92) دخيل، على محمد على: ائمتنا، دار مكتبه الامام الرضا (علیه السلام) بيروت، 1402.

(93) رضوی اردکانی، ابو فاضل: شخصیت و قیام زید بن علی، مرکز علمی و فرهنگی، 1361.

(94) ماهیت قیام شهید فخ، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، 1370.

(95) زامباور: معجم الانساب وَ الاسرات الْحَاكِمُ، تصحيح زكى محمد حسن بک، مصر، 1951.

(96) زرین کوب، عبدالحسین: بامداد اسلام، امیرکبیر، 1362.

(97) تاریخ ایران بعد از اسلام، اداره کل نگارش وزارت آموزش و پرورش، تهران، 1342.

(98) دو قرن سکوت، جاویدان، تهران، 1355.

(99) الشامی، فضیلت: تاریخ زیدیه در قرن دوم و سوم هجری، ترجمه سید محمد ثقفی، علی اکبر مهدی پور، دانشگاه شیراز، 1367.

(100) شمس الدین، محمد مهدی: پژوهشی پیرامون زندگی حسین، ترجمه مهدی پیشوایی، دارالتبلیغ اسلامی قم.

(101) شهیدی، سید جعفر: تاریخ تحلیلی اسلام، مرکز نشر دانشگاهی، 1363.

(102) عادل ادیب: زندگانی تحلیلی پیشوایان ما، ترجمه اسدالله مبشری، بهار 1365.

(103) علم الهدی، محمد بن حسن: مَعَادِنُ الحكمه فِى مُكَاتَبٍ الائمه، تحقيق على احمدى میانجی، جامعه مدرسين قم، 1388ه . ق.

(104) قریشی، سید علی اکبر، خاندان وحی، دار الكتب الاسلامیه، تهران، 1368.

(105) کریمان، حسین: سیره و قیام زید بن علی، علمی و فرهنگی، 1364.

(106) لاوند، رمضان: الامام الصادق علم وعقيده، مكتبه الحياء بيروت، 1399.

(107) لین پل، استانلی: تاریخ دولت های اسلامی و خاندان های حکومت گر، ترجمه صادق سجادی، نشر تاریخ ایران.

(108) مختار البثى، سميره: جهاد الشيعه في العصر العباسي، نشر البطحا، مصر، 1396ه . ق.

(109) مدرسی، محمد تقی: امامان شیعه و جنبش های مکتبی، ترجمه حمیدرضا آژیر، آستان قدس رضوی، 1367.

(110) مرتضی عاملی، جعفر: زندگی سیاسی هشتمین امام، ترجمه سید خلیل خلیلیان، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1359.

(111) مطهری، مرتضی: حماسه حسینی، صدرا، 1366.

(112) سیری در سیره ائمه اطهار، صدرا، 1367.

(113) معروف حسینی، سیدهاشم: سيرة الائمه الاثنى عشر، منشورات شریف رضی، بيروت 1409.

(114) مغنیه، محمد جواد: الشيعه في الميزان دارالتعارف للمطبوعات، بیروت 1399.

(115) شیعه و زمامداران خود سر، ترجمه مصطفی زمانی، شهید گمنام، 1343.

(116) مناظر احسن، محمد: زندگی اجتماعی در حکومت عباسیان، ترجمه مسعود رجب نیا، علمی و فرهنگی، 1369.

(117) منصوری، ذبیح الله مغز متفکر شیعه، تحقیق مرکز مطالعات اسلامی استراسبورگ، جاویدان، 1361.

(118) ناصری، ابوالعباس، احمد بن خالد: الِاسْتِقْصَاءَ الاخبار دُوَلُ الْمَغْرِبِ، دَارُ الْكِتَابِ، الدَّارُ الْبَيْضَاءِ، 1954.

(119) نت، دانیل، مالیات سرانه و تأثیر آن در گرایش به اسلام، ترجمه محمد علی موحد، خوارزمی، 1354.

نمایه

آ

آدم (علیه السلام) 77

آفریقا (قاره) 76، 199، 201، 203، 250

آل بویه (سلسله) 75

آیت الهی، محمدتقی 40، 219

آیینه وند، صادق 58، 147

ا

ابان بن عثمان 88

ابتثی - یحیی بن عبدالله

ابراهیم (علیه السلام) 90

ابراهیم امام - ابراهیم بن حسن

ابراهیم بن اسحاق 182

ابراهیم بن اسماعیل طباطبا 160

ابراهیم بن اغلب 202

ابراهیم بن جعفر 122

ابراهیم بن حسن مثلث 87

ابراهیم بن عبدالله محض 22، 74، 87 - 84، 89، 90، 99، 100، 105، 107، 108، 110، 117 - 112، 122، 127، 147 - 131، 152، 155، 173، 195، 223، 226، 247، 248

ابراهیم بن مالک اشتر 41

ابراهیم بن محمد 66-63، 84،70، 99

ابراهيم بن ولید 220

ابن اثیر، مبارک بن محمد 14، 15، 21، 73، 87، 108، 122، 126، 153، 159، 163، 166، 184، 190، 203، 208، 221

ابن اشعث 56

ابن اصم 124

ابن الزبير 39

ابن بابویه، محمد بن علی 45، 176، 182، 188

ابن جمهور القمى 103

ابن جوزی، یوسف بن قزاوغلی 21، 87، 89، 90، 99، 100، 114، 116، 119، 124، 222، 224

ابن حبان، محمد بن احمد 102

ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی 20، 21، 92، 102، 108، 127، 138

ابن حزم، علی بن احمد 20، 83، 208

ابن خضیر 122

ابن خلدون، عبد الرحمان بن محمد 12، 15، 16، 196، 203، 205، 207

ابن خلکان، احمد بن محمد 20، 114، 227، 232

ابن داوود - ظاهری، محمد بن داوود

ابن زبیر، احمد بن علی 20، 52

این زبیری 174، 175، 181، 182، 188، 192، 195

ابن سعد، محمد بن سعد 20، 87، 100، 102

ابن شهر آشوب، محمد بن علی 21، 103، 174، 219، 220، 222

ابن طاووس، علی بن موسی 19، 22، 94-91، 104، 105، 107، 108، 215

ابن طباطبا-اب طقطقی

ابن طقطقی، محمد بن علی 16، 23، 35، 39، 43، 45، 63، 75، 108، 132، 153، 159، 162، 174، 175، 182، 188، 191، 192

ابن عبدالبر، يوسف بن عبدالله 20

ابن عبدالحق، عبدالمومن بن عبد الحق 19، 136

ابن عبدربه، احمدبن محمد 19، 66، 68

ابن عبری، غريغوريوس بن هارون 63

ابن عماد، عبدالحی بن احمد 20، 121، 139، 142، 185، 203

ابن عنبه، احمد بن علی 20، 24، 86، 99، 109، 115، 117، 127، 133، 134 ،138، 143، 144، 146، 153، 159، 160، 174، 176، 191، 197 - 195، 206 - 203، 208

ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم 16، 70

ابن قسری 123

ابن کثیر، اسماعیل بن عمر 16، 89، 121، 133، 231

ابن محبوب 177

ابن معیّه 24

ابن مغیره 177

ابن هبیره 119، 136

ابواء (انجمن) 131

ابواء (منطقه) 84، 112، 227

ابو اسحاق القراری 139

ابو البختری، وهب بن وهب 188

ابو الخصیب 71

ابوالسرایا 23

ابو العباس - سفاح

ابو العسکر 124

ابو الفرج اصفهانی، علی بن حسین 19، 24 - 22، 34، 42، 44، 85 - 83، 90 - 87، 102، 105، 106، 109، 111، 118، 122، 123، 127، 131، 132، 136 - 134، 138، 139، 146 - 142، 151، 152، 154، 161 - 156، 165 - 163، 167، 168، 173، 175، 176، 183 - 181، 189 - 185، 191، 192، 197 - 195، 204 - 202، 221، 225، 226، 229، 231، 232

ابوالقلمس - عثمان بن عبید الله

ابو الكرام جعفری 124

أبو بصير ليث المرادی 227

ابوبکر بن ابی قحافه 50، 55، 64

ابو بكر بن حسن 87

ابو جعفر - منصور، خلیفه عباسی

ابو جعفر بن خرّوخ قمی 221

ابو حنيفه، نعمان بن ثابت 16، 103، 138، 139، 144، 163، 223

ابو خروه 133

ابوداوود طُهوی 138

ابوذر غفاری، جندب بن جناده 21، 217

ابوسعید خدری 39

ابوسفیان 50

ابوسلمه بن عبیدالله 121

ابوسلمه خلال 62، 63، 66، 72-70، 219

ابو عكرمة سراج 61

ابو عمرو مدینی 116

ابو فراس حمدانی، حارث بن سعيد 19، 191، 192، 222

ابوفروه 137

ابو محمد زیاد 62

ابو مروان 133، 137

ابو مسلم خراسانی، عبدالرحمن بن مسلم 57، 59، 61، 65 - 63، 73 - 70، 84، 113، 117، 119، 219

ابوهاشم - عبدالله بن محمد حنفیه

ابو یحیی بن فریم 142

ابی افلح 165

ابى الجراح (مسجد) 125

ابی الحسن (علیه السلام) - علی بن ابی طالب (علیه السلام)

ابی طالب بن عبد المطلب 22، 23، 106، 120، 123، 131

ابی عبدالله - حسین بن علی (علیه السلام)، امام سوم

احجار الزيت (منطقه) 100، 105

احزاب (سوره) 69

احسن، محمد مناظر 77

احقاق الحق (كتاب) 21

احمد بن ادریس بن ادریس 208

احمد بن الخالد الناصری - سلاوی

احمد بن عبدالله نوفلی 24

الاخبار الطول (کتاب) 61، 63

اختيار المفضل (كتاب) 147

اختيار معرفة الرجال (كتاب) 42

اخشیدیان (گروه) 76

ادارسه - ادریسیان

الادب في ظل الشيعه (كتاب) 222

ادبیات انقلاب در شیعه (کتاب) 147

ادریس بن ادریس 15، 24، 196، 197، 201، 203، 208 - 205

ادريس بن ادریس دوم 208

ادريس بن عبدالله محض 15، 16، 28، 74، 99، 107، 160، 163، 166، 167، 168، 187، 193، 206 - 195، 228، 249 - 247

ادریسیان (گروه) 15، 28، 76، 196، 199،

201، 202، 204، 208 - 206، 228

ادیب، عادل 25، 222

اربلی، علی بن عیسی 21، 225

اردبیلی 174، 196

ارشاد (کتاب) 21، 23، 84، 109، 219، 222، 223، 225، 232 - 230

الاستقصاء الاخبار دول المغرب الاقصى (کتاب) 26، 28، 200 - 197، 202

الاستيعاب في معرفة الاصحاب (كتاب) 20، 21

اسحاق (علیه السلام) 43

اسحاق بن ابراهيم بن حسن مثنی 88

اسحاق بن عیسی 162

اسحاق بن محمد بن عبد الحميد 198

اسحاق بن يوسف 138

اسد الغابة في معرفة الصحابه (كتاب) 21

اسد 126

اسد بن عبدالله قسری 63

اسلام (دین) 5، 11، 16، 19، 20، 28، 39 - 34، 44، 49، 50، 52، 57 - 54، 67، 74، 76، 90، 99، 111، 112، 114، 120، 124، 128 - 126، 142، 197، 199، 200، 214، 215، 219، 223، 226، 232، 240 - 238

اسلامیه (انتشارات) 34

اسماعیل (علیه السلام) 43، 49

اسماعیل بن ابراهيم بن حسن مثنی 88

اسماعیل بن جعفر (علیه السلام) 248

اسماعیل بن عبدالله 102

اسماعیل بن علی 136

اسماعيل بن موسى 157

اسماعیلیه (فرقه) 218

اسماء بنت ابو بكر 55

اسماء بنت حسن بن عبدالله 126

الاصابة فی تمیز الصحابه (کتاب) 21

اصول کافی (کتاب) 17، 18، 91، 94، 95، 102، 103، 106، 107، 158، 177، 179، 186، 228، 231

اعراب عدنانی - عدنانیان (قبیله)

اعراب قحطانی - قحطانیان (قبیله)

اعمش بن مهران 138

اعوص (منطقه) 124، 126

اعيان الشيعه (كتاب) 22، 100، 152، 157، 160، 215، 229

الاغانی (کتاب) 19

افریقیه - تونس

اقبال الاعمال (کتاب) 19، 93، 104، 105، 107

اقبال، عباس 60

اکبر آباد (منطقه) 21

الامام الصادق علم و عقیده (کتاب) 223

الامامة والسياسة (كتاب) 16، 70

الامام الصادق والمذاهب الاربعه (كتاب) 227

الانساب (کتاب) 20

الهی قمشه ای، مهدی 110

امالی (کتاب) 45، 177

امامان شیعه و جنبش های مکتبی (کتاب) 26

امامیه (فرقه) 27، 60، 75، 156

امویان (خاندان) 7، 13، 17 - 15، 31، 36 - 33، 44 - 38، 51 - 49، 53، 54، 56، 57، 62 - 59، 68 - 64، 70، 72، 77 - 75، 85 - 83، 104، 110، 112، 120، 144، 163، 201، 208، 215، 218، 220، 223، 239، 243، 244، 246، 247

امیر علی 25، 39

امین، خلیفه عباسی 67، 73، 213

امین، عبدالمعطی 58

امین، محسن 22، 89، 90، 94، 100، 152، 157، 160، 214، 219، 220، 222، 229

انبار (شهر) 132

انتشارات اسلامی 110

انتشارات انجمن آثار ملّی 46

انتشارات جامعه مدرّسین حوزه قم 178

انتشارات جاویدان 223

انتشارات دانشگاه تهران 131

انتشارات دانشگاه شیراز 126

انتشارات علمی فرهنگی 112، 197

اندلس (سرزمین) 15، 75، 76، 201، 208

انساب الاشراف (کتاب) 20، 111، 118، 119، 121

انصار (گروه) 50، 118، 124، 153

انقلاب اسلامی 216

انيس المؤمنين (كتاب) 220

اوربه (قبیله) 200-198

اوسط (شهر) 202

اویس بن ابی سرح 118

اهواز (شهر) 137- 135، 140، 141

اهل بیت (علیه السلام) - ائمه اطهار (علیهم السلام)

اهل سنّت (فرقه) 12، 13، 18-15، 20، 22، 92، 101، 103، 108، 117، 121، 138، 175، 196، 220، 226، 238، 248، 249

ایران 5، 49، 57، 132، 186، 192، 201، 216

ایرانیان 39، 58 - 56، 186

ایلام (شهر) 151

ائمتنا (كتاب) 25، 233

ائمه اطهار (علیهم السلام) 6، 7، 18، 19، 21، 23، 27 - 25، 38، 40، 41، 44، 45، 50، 54، 60 - 57، 62، 65، 66، 68، 69، 75، 83، 91، 92، 94، 95، 101، 108 - 106، 155، 156، 159، 168، 177، 181، 182، 196، 199، 211، 218 - 213، 225، 228، 244 - 237

ب

با خمری (منطقه) 141، 147

بحار الانوار (کتاب) 17، 18، 91، 93، 156، 161 - 158، 180، 220، 221، 226 - 223، 229

بحر العلوم، محمد مهدی بن مرتضی 46

بحيره بنت زیاد 145

بخاری، ابو نصر سهل بن عبدالله 24، 204

البدايه والنهايه (كتاب) 89، 121، 133، 231

بدر (جنگ) 90، 139

بربر (قبیله) 200 - 197، 204، 205، 207

برير (منطقه) 196

برد بن لبيد 138

برقی، احمدبن محمد 100، 103، 176

برمکیان (خاندان) 73، 183، 187- 185، 231

برمکیان به روایت مورّخین (کتاب) 25، 73، 78

بريد بن معاوية العجلى 227

بشار ابن سلم عقیلی 141، 142

بشیر رحّال 143

بصائر الدرجات (کتاب) 91، 221

بصره (شهر) 64، 73، 111، 114، 122، 126، 128، 142 - 134، 147 - 144، 232

بطحا (منطقه) 126

بطحان (منطقه) 117

بغداد (شهر) 13، 76، 132، 136، 139، 151، 169 - 167، 181، 184، 185، 228، 232

بغدادی، عبد القاهر بن طاهر 90، 102، 230، 231

بقره (سوره) 146

بقیع (گورستان) 127

بكّار بن عبدالله زبیری 176، 188، 191

بکر (قبیله) 49

بكير بن ماهان 62، 63، 70

بلاذری، احمد بن یحیی 16، 20، 111، 118، 119، 121

بلال حبشی 142

البلدان (کتاب) 19

بنی ابی عمر و غفاری (قبیله) 126

بنی اغلب (گروه) 15، 76، 201، 208 - 205

بنی امیّه (خاندان) - امویان

بنی بکر (قبيله) 123

بنی زهره (قبیله) 117

بنی سلمه (منطقه) 117

بنی سلیم (قبیله) 123

بنی شجاع (قبیله) 124

بنی عباس (خاندان) - عباسیان (خاندان)

بنی عبد شمس (خاندان) 50

بنی فاطمه - بنی هاشم (خاندان)

بنى مروان (خاندان) 43، 146

بنی هاشم (خاندان) 38، 40، 42، 50، 52، 54، 56، 62، 63، 69، 70، 83، 84، 100، 103، 113، 136، 152، 153، 162 - 160، 166، 167، 184، 190

بنى يشكر (گورستان) 133، 134، 138

بوذرجمهر 64

بوران بنت حسن 76

بووا، لوسین 25، 73، 78

بهاء الدين عاملی - شیخ بهائی

بيان اسماء الائمه (كتاب) 14

البيان والتبيين (كتاب) 19

بيروت (شهر) 100

بیعت 37 - 34، 39، 43، 55، 58، 66، 67، 70، 84، 85، 94، 102، 106، 111، 118، 120، 121، 126، 134، 135، 137، 138، 156، 161 - 158، 166، 188، 199، 200، 203، 205، 225، 229

پ

پاینده، ابو القاسم 39

پروین گنابادی، محمد 197

ت

تابعین (گروه) 21، 33

تاج پور، محمد علی 63

تاريخ الخلفاء (كتاب) 12، 66، 121، 139

تاريخ الرسل والملوک (کتاب) 12، 14، 15، 58

تاريخ العبر (كتاب) 15، 203

تاریخ الفخری (کتاب) 12، 16، 39، 43، 63،

تاريخ بغداد (كتاب) 87، 230، 231

تاریخ تمدن اسلام (کتاب) 25

تاریخ دولت های اسلامی (کتاب) 203، 208

تاریخ زیدیه در قرن دوم و سوم هجری (کتاب) 26، 27، 126، 127

تاریخ سیاسی اسلام (کتاب) 25، 39، 56، 202، 204، 207

تاریخ شیعه (کتاب) 219

تاریخ طبری (کتاب) 13، 14، 65، 66، 69، 72، 74، 77، 89 - 86، 100، 106، 118 - 113، 122، 123، 125، 138 - 132، 146 - 140، 151، 154، 156، 165 - 162، 169 - 167، 186 - 183، 188، 189، 198، 202، 204

تاریخ عرب و اسلام (کتاب) 12، 14، 34، 54 - 52، 60 - 58، 131، 132، 138، 146، 155، 162، 167، 184

تامس (سرزمین) 200

تاهرت (شهر) 191

تتمة المنتهى (كتاب) 109

تجارب السلف (كتاب) 52، 60، 64، 70،

تحفة العالم (كتاب) 233

تذكرة الخواص (كتاب) 21، 90- 87، 99، 100، 116، 119، 124، 222، 224

ترغه (شهر) 200

تشیّد، علی اکبر 26

شیعه (فرقه) - تشیع (فرقه)

تشیع در مسیر تاریخ (کتاب) 25، 40، 219

تلمسان (شهر) 198، 200

تمیم (قبیله) 64

التنبيه والاشراف (كتاب) 39

تنقيح الرجال (كتاب) 174

تنقيح المقال (كتاب) 19، 25-22، 93-91، 95، 103 - 101، 109، 158، 159، 176، 177، 189، 190، 196، 225، 229

توابین (گروه) 42، 43، 244

تونجی، محمد 192

تونس 140، 197، 198، 201، 205، 207

تهذيب الاحكام (كتاب) 224

تهذيب التهذيب (كتاب) 20، 92، 102، 127، 138

ث

ثقفى، ابراهيم بن محمد 16

ثقفی، محمد تقی 27، 126

ثنية الوداع (محّل) 127

ج

جابربن حیّان 227

جاحظ، عمرو بن بحر 19

جامع الانساب (كتاب) 24

جامع الرواة (كتاب) 174، 196

جبرئیل (فرشته وحی) 94، 158

جبل (منطقه) 132

جدیع کرمانی 65

جرف (منطقه) 126

الجزاير 198

جزیره (منطقه) 64

جعفر بن ادريس بن ادریس 208

جعفر بن حسن مثنی 93

جعفر بن سلیمان 134- 132، 141-139، 144

جعفر بن محمد (علیه السلام)، امام ششم 7، 19 - 17، 21، 23، 38، 63، 70، 75، 91، 92، 94، 95، 103 - 100، 110 - 106، 117، 124، 131، 138، 158 - 156، 160، 177 - 174، 179، 196، 214، 215، 229 - 217، 239 - 237

جعفربن محمد بن اشعث 230، 231

جعفر بن يحيى بن خالد برمکی 169، 187 - 185

جعفری، حسین محمد 25، 40، 219

جعفری، داوود بن قائم 204

جعفری، عبدالله 181

جعفریان، رسول 42، 227

جمل (جنگ) 55، 144

جمهرة انساب العرب (كتاب) 20، 83، 208

جوزجان (سرزمین) 147

الجون - موسی بن عبدالله محض

جهاد الشيعه في العصر العباسي الأول (كتاب) 26، 27، 156

جهشیاری، محمد بن عبدوس 16، 63، 66، 70، 74

جهم بن عثمان 122

جهينه (طایفه) 88، 99، 123

ح

حارث بن شریح تمیمی 65

حبيب بن ثابت زبیری 121

حجاج بن یوسف 56، 146، 147

حجاز (منطقه) 55، 56، 64، 69، 132، 135، 173، 182، 187 - 185، 197، 199، 221، 243، 244

حجة بن الحسن «عجل الله تعالی فرجه الشریف»، امام دوازدهم 18، 45،

59، 65، 84، 93، 94، 102، 104، 105، 109، 111، 218 - 216، 240

حجربن عدی 33، 34، 243

حدائق الاذهان (کتاب) 14، 192

الحدائق الورديه (کتاب) 126

حرب راوندی (گروه) 137

حرّ عاملی، محمد بن حسن 223

حسن افطس (نوۀ امام سجاد (علیه السلام)) 126، 166

حسن بن ابراهیم 141

حسن بن ادریس بن ادریس 208

حسن بن جعفر بن حسن مثنی 87، 91، 160، 166

حسن بن حسن مثلث 87

حسن بن حسن مثنی 87، 92

حسن بن زید 122، 146، 221

حسن بن سهل 76

حسن بن عبدالله 230

حسین بن علی (علیه السلام)، امام دوم 21، 22، 24، 33، 34، 43، 45، 46، 69، 83، 86، 87، 90، 91، 93، 101، 103، 119، 120، 151، 153، 195، 217، 243

حسن بن على الوشاء 227

حسن بن كنون 208

حسن بن محمّد بن عبدالله 99، 165 - 163، 168، 169

حسن بن معاوية بن عبدالله 122، 123

حسن بن يزيد 113

حسن، حسن ابراهیم 25، 39، 56، 202، 204، 207

حسن مثلث 87، 88، 151، 152، 248

حسن مثنی 87، 153، 157

حسین بن ادریس بن ادریس 208

حسین بن زید 107، 122، 225

حسین بن علی (علیه السلام)، امام سوم 24، 38 - 34، 43 - 40، 45، 50، 54، 55، 57، 58، 65، 74، 87، 93، 105، 110، 119، 120، 153، 163، 178، 214، 217، 228، 244 - 242، 246، 247، 249

حسین بن علی العابد 22، 161 - 151، 169 - 164، 173، 174، 182، 184، 197 - 195، 229، 247، 248

حسين بن هذيل 154

حسینی، جمال الدین 103، 131، 174

حفض بن سليمان - ابوسلمه خلال

حکیم بن العباس الکلبی 223

حلبی، علی اصغر 25

حلوان (منطقه) 173، 183

حلُه (منطقه) 24

حماد بن نعمان 139

حماسه حسينى (كتاب) 38

حمزة بن ادریس بن ادریس 208

حمزة بن عطاء برنی 138

حموی، محمد بن اسحاق 220

حميد بن قحطیه 124، 126، 127، 141، 142

حميمة (منطقه) 52، 54، 69، 65

حوّات بن بكير 122

حیات سیاسی امام رضا (علیه السلام) (کتاب) 25

حیات سیاسی ائمه (کتاب) 227

حیات فکری و سیاسی امامان شیعه (کتاب) 42

حیان عطار 61

حیدر، اسد 227

حیدرآباد (منطقه) 102، 117، 127

خ

خازم بن خزیمه 135

خالد بربری 166

خالد بن برمک 74

خالد بن عبدالله قسری 42

خاندان وحی در احادیث اهل بیت (علیهم السلام) (کتاب) 58، 227

خراسان 44، 46، 54، 64 - 61، 66، 72 - 70، 86 - 84، 90، 113، 220، 244، 250

خلفای راشدین 16، 56، 120

خليفة بن حسان 138

خلیلیان، خلیلی 220

خمینی، روح الله، رهبر انقلاب و بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران 216

خوارج (گروه) 56، 64

خویی، ابوالقاسم 176، 177، 180، 181

خیزران (مادر هادی، خلیفه عباسی) 151، 162

د

داوود بن ادریس بن ادریس 208

داوود بن حسن مثنی 87، 91

داوود بن علی 66، 220، 223

داوود بن قاسم الجعفرى 197

داوود بن کرز 124

دانشگاه تهران 103

دانشگاه شیراز 27

دخيل، على محمد علی 25، 233

دعبل خزاعی 19، 147

دكن (شهر) 102، 117، 127

دمشق (شهر) 34، 60، 65، 192

دنانير (معشوقه هارون) 76

دولت های شیعه در طول تاریخ (کتاب) 207

ديباج اصغر - محمد بن ابراهیم بن حسن مثنی

دیباج اکبر - محمد بن عبدالله عثمانی

دیلم (کتاب) 99

دیلم (منطقه) 6، 7، 173، 174، 176، 179، 181، 186 - 182، 191، 228، 243، 250

دینار خزاعی 167

دینوری، احمد بن داوود 61، 63

دیوان دعبل خزاعی (کتاب) 147

ذ

ذهبی، محمد بن احمد 108، 112

ر

راشد (غلام ادریس بن عبد الله) 198 - 196،

203، 204، 206

رافعی، عبدالقادر بن مصطفى 230

ربذه (منطقه) 13، 88، 90، 110، 117، 221، 225، 226

ربیع (وزیر عبّاسی) 74، 151، 186، 222

ربیعه (قبیله) 49، 64، 65

رجال ابن داوود (كتاب) 92، 100، 103، 131، 174، 188

رجال برقس (کتاب) 100، 103، 176

رجال طوسی (کتاب) 174

رجب نیا، مسعودی 77

رحاب ائمه اهل البيت (كتاب) 94

رزام 122، 123

رسولی، هاشم 34، 84، 109

رضوی (منطقه) 55، 99

رضوی اردکانی، ابوفاضل 26، 46، 107، 112، 207، 208

روضاتی، محمد علی 24

ری (شهر) 17، 18، 135، 140، 243، 250

ریاح (زندان) 87

رياح بن عثمان مُری 13، 86، 88، 115-113، 117، 121، 122، 126، 152، 223

ز

زامباور، ادوارد ريترفون 208، 223

زبیده (همسر هارون) 76

زبیر بن عوام 54، 55

زبیریان (گروه) 40، 56 - 54

زراره 227

زمانی، مصطفی 26

زناته (قبيله) 200

زندگانی پیشوایان ما (كتاب) 25، 222

زندگی اجتماعی در حکومت عباسیان (كتاب) 77

زندگی سیاسی هشتمین امام (کتاب) 220، 222

زواغة (قبيله) 199

زواوة (قبيله) 199

زياد بن عبیدالله 86، 113، 114

زیاد بن منذر 45، 56

زيد بن حسن 122

زید بن علی (علیه السلام) 46-42، 56، 57، 104، 108 - 106، 110، 122، 138، 156، 223، 225، 244، 247، 248

زیدیه (فرقه) 27، 44، 102، 106، 108، 132، 141، 142، 181، 182، 190، 202، 218، 248

زينب بنت عبدالله محض 87، 127، 151، 152، 248

زينب بنت على (علیه السلام) 28، 39

زينب بنت محمد 99

س

سادات حسنی (گروه) 13، 21، 22، 24، 74، 81، 86 - 83، 88، 90، 91، 93، 94، 99، 105،

112، 116، 117، 120، 122، 131، 132، 145، 197، 225

سادات حسینی (گروه) 120

سامانبان (سلسله) 77

سدیر 220

سرّالسلسلة العلويه (كتاب) 24

سری بن عبدالله 123

سعد بن ابی وقاص 34

سعید بن الحافظ 138

سفّاح بن محمد، خلیفه عباسی 53، 59، 66، 67، 68، 70، 73 - 71، 112، 131، 220، 245

سفیان بن معاویه 134

سفیدنج (روستا) 65

سلام بن ابی واصل 138

سلاوی، احمدبن خالد 26، 28

سلجوقیان (سلسله) 75

سلع (کوه) 126

سلمان فارسی 21، 217

سلم بن قتیبه 141

سليط بن عبدالله 64

سلیمان (علیه السلام) 77

سليمان بن جرير - شمّاخ

سلیمان بن جعفر 167

سلیمان بن داوود 87، 90

سليمان بن صُرد خزاعی 40

سليمان بن عبدالله محض 168، 195، 248

سلیمان بن کثیر 61، 65

سلیمان بن عبدالله محض 99، 160

سليمان بن عبدالملک 61،60

سمعانی، احمد بن منصور 20

سنایی، محدودبن آدم 112

سندی بن شاهک 232

سنّى - اهل سنّت

سواد (منطقه) 135

سوراتة (قبله) 199

سوس الادنى (شهر) 198

سید بن طاووس - ابن طاووس

سيرة الائمه (كتاب) 22، 219، 220، 222

سیره ائمه اطهار (کتاب) 25

سیره و قیام زید بن علی (علیه السلام) (كتاب) 45

سیوطی، عبدالرحمن بن ابی بکر 16، 66، 108، 121، 139

ش

شافعی، محمد بن ادریس 17، 45، 108، 233

شام (منطقه) 39، 52، 56، 64، 71، 122، 123، 128، 135، 137، 199

شامی، فضیلت 26، 27، 126، 127

شامیان (اهل شام) 39

شخصیت و قیام زید بن علی (علیه السلام) (کتاب) 46، 107، 112

شذرات الذهب (كتاب) 20، 121، 139، 142، 185، 203

شراة (منطقه) 52

شرح و مقدمه صحیفه سجادیه (کتاب) 108، 110

شعوییه (فرقه) 62

شمّاخ 203 - 201

شمس منشی، محمد بن هندوشاه 52، 60، 64، 70

شوشتری، نورالله بن شریف الدین 21، 86، 100، 108، 116، 121، 127، 139، 143، 159، 183، 192، 196

شهيد فخ - حسین بن علی العابد

شیخ بهائی، محمد بن حسین 46

شیبانی، محمد بن حسن 188

شيبة بن غفّال 223

شیعه (فرقه) 5، 6، 7، 13 - 11، 26 - 17، 28، 35 - 33، 38، 41، 42، 45، 46، 51، 56، 57، 62 - 59، 68، 69، 76 - 74، 78، 83، 86، 91، 94، 103، 109 - 106، 113، 120، 123، 128، 136، 141، 157، 159، 162 - 160، 165، 169، 173، 174، 178، 182 - 180، 186، 190، 191، 199 - 196، 203، 208، 211، 227 - 213، 231 - 229، 238، 240، 241، 243، 245، 250 - 247

الشيعه في الميزان (كتاب) 25، 26، 199، 200، 215، 217، 219، 227

الشيعه والحاكمون (كتاب) 26

شیعه و زمامداران خودسر (کتاب) 25

ص

صاحب دیلم - يحيى بن عبدالله

صافه (منطقه) 43

صالح بن علی 84

صالح بن معاوية بن عبدالله 122

صحابه (گروه) 21، 33، 39، 40، 55

صحيفه سجاديه (كتاب) 17، 110

صدرا (انتشارات) 38

صفاریان (سلسله) 75

صفدی، خلیل بن ایبک 20، 100

صفویان (خاندان) 18، 216

صفین (جنگ) 144

صنهاجه (قبله) 200

صواعق (کتاب) 223

صوفیه (فرقه) 218

ض

ضحاک بن عبدالله 121

ط

طاهر بنت محمد 99

طاهریان (سلسله) 75

طائف (شهر) 52، 55

طبرستان (منطقه) 27، 76، 199، 243، 249

طبری، محمدبن جریر 15-12، 18، 23، 45، 58، 65، 66، 68، 72 - 87، 90، 106،

108، 117 - 115، 122، 132، 137، 140، 154، 159، 163، 166، 183، 186، 188، 190، 201، 203، 225

الطبقات الكبرى (كتاب) 100

طبقات النساء (كتاب) 20، 87

طلحة بن عمر 87

طنحه (منطقه) 196، 198

طوسی، محمدبن حسن 42، 103، 157، 160، 174، 175، 216، 224

طولونی ها (گروه) 76

ظ

ظاهری، محمد بن داوود 100، 103، 176 - 174، 188

ع

عاتکه بنت عبدالملک بن حارث 195

عاد (قوم) 93

عاشورا 38

عامر بن اسماعیل 136

عامر بن کثیر سراج 191

عاملی، جعفر مرتضی 25

عایشه بنت ابی بکر 34، 55

عایشه بنت طلحة 87

عباد بن عوام 138

عباد بن منصور القاضی 138

عباس بن حسن 87

عباس بن داوود 87

عباس بن عبدالمطلب 52، 53، 58، 68، 69، 120

عباس بن علی (علیه السلام) 24

عباس بن محمد 167، 232

عباسیان (خاندان) در اکثر صفحات

عبدالجلیل قزوینی، عبدالجليل بن ابوالحسين 17، 45، 46، 108، 109

عبدالرحمن (نوادۀ هشام) 75

عبدالرحمن بن حرب 138

عبدالسلام بن عبدالرحمن 220

عبدالصاحب عمران الدجیلی 147

عبدالصمد بن علی 136

عبدالعزيز بن عبدالمطلب مخزومی 121، 122

عبدالله (نواده مور بن مخدمه) 121

عبدالله بن ادريس بن ادریس 208

عبدالله بن اسحاق 160، 168

عبدالله بن الحسن الافطس 160، 187

عبدالله بن جعفر الصادق (علیه السلام) 28، 107، 122، 123، 160

عبدالله بن حسن مثنی 93-84، 95، 99، 103، 105، 108، 110، 112، 113، 117، 127، 143، 151، 152، 169، 173، 195، 223، 225

عبدالله بن حنظله انصاری 39

عبدالله بن داوود 87، 90

عبدالله بن زبیر 55، 56

عبدالله بن سفیان 138

عبدالله بن عباس 36، 55 - 51، 60، 68، 70

عبدالله بن علقه 191

عبدالله بن علی 66، 73-71، 119، 123

عبدالله بن محمد حنفیه 52، 60، 61، 66، 99

عبدالله بن مصعب زبیری 174، 188

عبدالله بن معاویه 124

عبدالله بن موسی 181

عبدالله بن يحيى 137

عبدالله محض - عبدالله بن حسن

عبدالمطلب 69

عبدالملک بن مروان 56

عبدالواحد بن زیاد 137

عبدسی (روستا) 132

عبیدالله بن ادریس بن ادریس 208

عبدالله بن زیاد 34، 35، 41، 42، 163

عبيدالله بن عباس 52

عثمان (نوادۀ زبیر) 120

عثمان بن خضیر 122

عثمان بن عبیدالله 121، 126

عثمان بن عفان 36، 50، 55، 64

عدن (منطقه) 132

عدنانیان (قبیله) 49، 84

عراق 34، 41، 42، 55، 56، 63، 65، 70، 75، 121، 122، 132، 164، 182، 199، 202، 221، 243، 244

عربات (منطقه) 147

عفوالله بن سفیان 137

العقدالفريد (كتاب) 19، 66، 68

علامه حلّی، حسن بن يوسف 217

علم الهدی، محمد بن محسن 178، 225

علویان (فرقه) 7 - 5، 21 - 13، 23، 24، 26، 27، 38، 42، 57، 68، 69، 73، 74، 76، 85، 86، 92 - 89، 95، 114 - 112، 117، 120، 121، 126، 136، 147، 155، 159، 160، 162، 163، 173، 180، 182، 183، 187 - 185، 190، 195، 199، 208، 213، 218، 220، 221، 222، 225، 237، 245 - 240، 251 - 247

علوی جوانی - علی بن ابراهیم

على الاغر - علی بن حسن مثلث

على الخيري - علی بن حسن مثلث

على العابد - علی بن حسن مثلث

على بن ابراهیم 154

علی بن ابی طالب (علیه السلام)، امام اوّل 24، 33، 34، 40، 43، 45، 51، 52، 54، 55، 59، 63، 64، 66، 68، 69، 83، 86، 92، 106، 107، 109، 112، 119، 120، 142، 144، 146، 174، 177، 178، 188، 195، 198، 214، 217، 223، 227، 231، 243

على بن اسماعيل بن جعفر (علیه السلام) 231

على بن حسن مثلث 86، 89، 105، 122، 151، 152، 248

علی بن حسین (علیه السلام)، امام چهارم 42 - 40، 45 -

51، 70، 107، 109، 110، 214، 217، 219

علی بن داوود 87

على بن سابق پشیزی 169

على بن عباس 182

على بن عمر الاشرف 110

على بن عيسى الاربلی 106

علی بن محمد بن نفس زکیه 88، 99، 114

علی بن موسی (علیه السلام)، امام هشتم 176، 188، 196، 206، 217، 218

علی بن یقطین 230

عمدة الطالب فی انساب آل ابی طالب (کتاب) 20، 22، 24، 86، 99، 109، 115، 117، 127، 133، 134، 138، 143، 144، 146، 153، 159، 160، 176 - 174، 191، 197 - 195، 206 - 203، 208

عمری 161، 165 - 163

عمر الاشرف بن على (علیه السلام) 110

عمر بن ادریس بن ادريس 208

عمر بن حسن 160

عمر بن خطاب 50، 53، 64، 121، 126، 162

عمر بن سعد 35، 41

عمر بن سلمة هجیمی 137

عمر بن علی (علیه السلام) 24

عمر بن عبدالعزیز 162

عمرو بن حمق خزاعی 34

عمرو بن شداد 135، 136

عمرو عاص 243

عمرو بن عبید 114

عيسى بن ادريس بن ادريس 208

عيسى بن جعفر بن منصور 232

عیسی بن خضير 122، 126، 127

عیسی بن زید 107، 122، 138

عیسی بن موسی 73، 74، 106، 111، 127 - 123، 138، 142 - 140

عین ابی زیاد 221

عيون اخبار الرضا (کتاب) 176، 182، 188، 230، 231

غ

الغارات (كتاب) 16

غزنویان (سلسله) 77،75

غلات (فرقه) 218، 222

غماره (قبیله) 199

غوافر صراف 169

غياثة (قبيله) 199

ف

فارس (منطقه) 132، 135، 136، 140، 141

فاس (منطقه) 196، 197، 206

فاطمه بنت الحسين (علیه السلام) 88، 90، 93، 153

فاطمه بنت محمد (صلی الله علیه و آله) 99

فاطمه زهرا (سلام الله علیها) 43، 51، 53، 69، 70، 87، 119، 120، 192، 222

فاطیمان (گروه) 76، 208

فتوح البلدان (کتاب) 16

فخ (سرزمین) 147 ، 159-157، 167، 168، 195، 197، 229

الفخرى فى انساب الطالبيين (كتاب) 20، 35، 83، 99، 132، 153، 154، 162، 174، 175، 182، 184، 188، 191، 192، 208

فرات (رود) 44

الفرق بين الفرق (كتاب) 90، 102

فرهنگ عمید (کتاب) 157

فضاله 187

فضائح الروافض (كتاب) 17

فضل بن ربيع 232

فضل بن عباس 52

فضل بن يحيى برمكى 181، 187-183، 232

فيد (منطقه) 126

ق

قادسیه (شهر) 137

قاسم بن اسحاق 122

قاسم بنى حسن 124

قاسم رسی 108

قاسم بن ادريس بن ادريس 208

قاضی، حسن 28-26

قاموس الرجال (کتاب) 196

قتيل احجار الزيت - نفس زکیه

قثم بن عباس 52، 53

قحطانیان (قبیله) 49، 57، 244

قرآن 27

قربیه (مادر يحيى بن عبدالله) 173

قریش (قبیله) 50، 58

قریشی، علی اکبر 227

قسطنطنيه (منطقه) 55

قمی، عباس 19، 22، 86، 91، 108، 109، 116، 138، 143، 145، 146، 154، 157، 160، 173، 185، 190، 192، 197 - 195، 206 - 204

قیام ابراهیم بن عبدالله 7، 13، 104، 129، 134 - 131، 138، 143، 151، 221

قیام ادریس بن عبدالله محض 6، 7، 15، 83، 104، 195، 201، 207

قیام ادریسیان - قیام ادریس بن عبدالله

قیام استاد سیس 76

قیام اسحاق ترک 76

قيام المقنع 76

قیام بابک 76

قاسم بنى الحسن 91

قیام به آفرید 76

قیام توابین 39، 40

قيام حسين بن علی (علیه السلام) 42، 245، 249

قيام حسين بن على العابد 6، 7، 83، 95، 107، 149، 157 - 155، 159، 162، 166، 167، 173، 182، 197، 203، 228، 229، 243، 248

قیام زید بن علی (علیه السلام) 39، 42، 107، 159، 245

قیام زید بن علی (علیه السلام) (كتاب) 25

قیام شهید فخ - قیام حسین بن على العابد

قيام شهيد فخ (كتاب) 207، 208

قیام سادات حسنی 7، 219

قیام سادات علوی (کتاب) 26

قیام سندباد 76

قيام صاحب دیلم 83

قیام عاشورا - قیام حسین بن علی (علیه السلام)

قيام قتیل باخمری 83، 151

قیام محمد بن عبدالله - قیام نفس زکیه

قیام مختار 39، 41، 42

قیام نفس زکیه 7، 13، 22، 27، 83، 97، 101، 112، 115، 118، 121، 123، 127، 128، 133، 139، 151، 221، 248، 249

قیام نفس زکیه (کتاب) 26، 27

قيام يحيى بن زید 219، 245

قیام یحیی بن عبدالله 6، 7، 104، 107، 171، 174، 182، 191

قتيل باخمری، ابراهیم 6

قیروان (منطقه) 198

قیس (قبیله) 49

ک

کاظمی پوران، محمد 8

کافی (کتاب) 178-176، 231

الکامل (کتاب) 12، 14، 15، 73، 87، 108، 122، 126، 153، 163، 166، 168، 184، 203، 208، 221

کتاب الواحده (کتاب) 103

کثیرین حصین 124

كربلا (شهر) 35، 38، 39، 42، 51، 153، 159، 215، 244

کرمان (شهر) 132، 136

کریمان، حسین 25، 45

كشف الغمه فى معرفة الائمه (کتاب) 21، 106، 223، 225

کعبه 102، 118، 120

كفاية الاثر (كتاب) 45

کلینی، محمد بن يعقوب 18، 94، 95، 102، 107، 178، 179، 186، 228، 231

کنانه (قبیله) 49

کوچه باغی، محسن 221

کوفه (شهر) 13، 34، 35، 37، 44 - 40، 55، 57، 62، 64، 68 - 66، 70، 73، 86، 88، 89، 91، 92، 114، 115، 118، 121، 123، 132، 133، 143 - 135، 145، 147، 154، 160، 163، 165، 169، 177، 221، 232

کوفيان (اهل كوفه) 35، 37، 44 - 42، 136، 137، 141

کیسانیه (فرقه ) 51، 52، 60، 62، 106، 248

گ

گرگان (شهر) 151

گورکانیان (خاندان) 21

گیلان (منطقه) 173

ل

لاوند، رمضان 223

لبطة بن فرزدق 138

لسان الميزان (كتاب) 20

لؤلؤى، حسن بن زیاد 188

لین پول، استنلی 203، 208

م

ماسیذان - ایلام (شهر)

مالک بن انس 16، 103، 108، 121، 139، 175

مامقانی، عبدالله 19، 25-22، 46، 93 - 91، 95، 101، 103، 109، 159 - 157، 174، 175، 177، 189، 190، 196، 225، 229

مأمون، خليفه عباسى 5، 67، 74، 76، 77، 207

ماهیت قیام شهيد فخ (کتاب) 26

مبارک ترک 166، 167، 169

میشری، اسدالله 222

متوکّل، خلیفه عباسی 17، 110

مجالد بن یزید 140

المجالس السنيه (كتاب) 22، 89، 90، 94

مجالس المؤمنين (كتاب) 21، 86، 100، 116، 121، 127، 139، 143، 160، 183، 184، 192

مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی 18، 46، 93، 161 - 156، 177، 180، 220، 221، 223، 226 - 224، 229

محدث، جلال الدین 46

محدث، هاشم 220

محدث قمی - قمی، عباس

محدث نوری 46، 224

محمد بن ابراهيم بن حسن مثنى 88، 90

محمد بن ادریس بن ادريس 208

محمد بن اشعث 140

محمد بن القاسم 108

محمد بن جعفر بن يحيى 191

محمد بن حسن 84

محمد بن حصین 135

محمد بن حنفیه 24، 36، 40، 41، 51، 52، 54، 55، 60، 61، 106، 107، 248

محمد بن خالد 86، 113، 114

محمد بن خزر 200

محمد بن سفاح 123، 124

محمد بن سلیمان 134-132، 139، 140، 142، 144، 167

محمدبن عبدالله (صلی الله علیه و آله) پیامبر اسلام 136، 17، 21، 37، 39، 40، 43، 49، 55 - 58، 62، 65، 66، 68، 69، 89، 92، 94، 95، 104، 105، 108، 109، 115 - 113، 121 - 119، 128 - 124، 145، 156، 157، 161 - 159، 164، 168، 169، 180 - 177، 189 - 185، 195، 196، 199، 206، 213، 214، 217، 223، 225،

231 - 229، 238، 239، 247 - 243، 249

محمد بن عبد الله - نفس زکیه

محمد بن عبدالله بن عمر 88

محمد بن عبدالله عثمانی 84، 85، 90-87، 127

محمد بن عجلان 122

محمد بن علی (علیه السلام)، امام پنجم 41، 45 - 43، 107، 215، 217، 219، 238

محمد بن علی (نوادۀ این عباس) 52، 53، 59، 60، 65 - 63، 85

محمد بن علی (ع)، امام دهم 157، 159

محمد بن قولویه 229

محمد بن مروان 85

محمد بن مسلم 227

محمد بن يحيى 191

محمد بن یزید 140

محمدیّه (فرقه) 102

محمودی، محمد باقر 111

مختار البثى، سمیره 26، 27، 156

مختار بن ابی عبید 43 - 40، 51، 57 - 55، 244

مختصر الدول (کتاب) 63

مخول بن ابراهیم هندی 191

مدائن (شهر) 132، 135

مدرسی، محمد تقی 26، 108

مدرسی چهاردهی، مرتضی 108

مدینه (شهر) 13، 34، 37، 39، 42، 49، 62، 86، 88، 90، 100، 112 - 109، 118 - 114، 122 - 120، 126 - 124، 128، 133، 135، 139، 140، 142، 147، 152، 154، 156، 167 - 158، 169، 191، 213، 220، 221، 223، 225، 230، 232

مذاد (منطقه) 117

مرآت الجنان (كتاب) 20، 117، 134

مرار بن انس الصُبى - ابو مسلم خراسانی

مراصد الاطلاع (کتاب) 19، 136

مراکش - مغرب

مرتضی، جعفر 220

مرج عذراء (منطقه) 34

مرو (منطقه) 64

مروان بن حکم 36، 39، 50

مروان حمار - مروان بن محمد

مروان بن محمد 65، 66، ،70 73، 85، 88، 216، 220

مروج الذهب (كتاب) 12، 14، 43، 104، 139، 141، 147، 155، 170 - 167، 184، 189، 190، 192، 202

مروزی، عزیز الدین بن احمد 20، 83، 99، 208

مزینه (طایفه) 88، 123

مستدرک الوسایل (کتاب) 224

مسرور (غلام هارون) 187، 232

مسعودی، على بن حسين 14، 39، 43، 104، 108، 139، 141، 147، 155، 159، 170 - 167، 184، 190، 192، 202

مسکین - واضح مولی صالح بن منصور

مسلم بن عقبه 39، 40

مسلم بن عقیل 35، 163

مسیحی 200

مشروطه (دوران) 216

مشکور، محمد جواد 102

مصر 26، 55، 66، 71، 75، 76، 83، 88، 99، 114، 191، 198 - 196، 203 - 201، 207، 208

مصری (اهل مصر) 27، 117

مضری ها (قبیله) 49، 64، 65

مصعب بن زبیر 40، 42، 55

مطهری، مرتضی 25، 38

مظفر، محمد حسین 219

معادن الحكمة في مكاتيب الائمه (علیهم السلام) (كتاب) 178، 225

معاذ بن معاذ 138

معاوية بن ابي سفيان، خلیفه اموی 33، 34، 36، 37، 53، 55، 69، 83، 120، 243

معاوية بن عبد الله 122

معاوية بن هاشم 138

معتزله (فرقه) 133، 141، 218، 248

معجم الانساب والاسرات الحاكم في التاريخ (کتاب) 208، 223

معجم البلدان (كتاب) 19، 52، 141، 168، 200

معجم الرجال الحديث (کتاب) 176، 177، 181

معلى بن خنیس 220، 223

مغرب 26، 28، 74، 76، 191، 201-196، 206 - 203، 243، 249

مغز متفکر جهان شیعه (کتاب) 223

مغنیه، محمد جواد 25، 199، 200، 207، 217 - 215، 219

مغول (قوم) 216

مغيرة بن سعید عجلی 102

مغيرة بن شعبه 33

مغيرة بن فرع 135، 137

مفضل بن محمد 138، 147

مفضل خادم 167

مفید، محمدبن محمد 21، 23، 84، 109، 177، 216، 217، 219، 222، 223، 225، 229، 230، 232

مقاتل الطالبيين (كتاب) 14، 22، 23، 34، 42، 44، 85 - 83، 88، 102، 107 - 105، 109، 111، 118، 122، 123، 127، 131، 132، 136 - 134، 138، 139، 146 - 142، 151، 152، 154، 161 - 156، 165 - 163، 167، 168، 173، 175، 189 - 181، 191، 192، 195، 197، 204 - 202، 221، 225، 226، 229، 231، 232

مقداد بن اسود 217

مقدسی 200

مقدمة ابن خلدون (كتاب) 197، 205، 207

مقدمة تاريخ العبر (کتاب) 12، 15

مقصوره (منطقه) 164

مكناسة (قبله) 199

مکّه (شهر) 35، 37، 39، 50، 52، 62، 71، 72، 88، 93، 122، 123، 128، 135، 140، 163، 167 - 165، 173، 197، 213، 232،

منی (منطقه) 167

مناقب آل ابی طالب (کتاب) 21، 103، 174، 219، 220، 222، 223

منتهی الأمال (کتاب) 19، 22، 86، 91، 94، 138، 143، 147 - 145، 154، 160، 173، 185، 192 - 190، 195، 197، 206 - 204

منصور بن محمد 66، 86

منصور، خلیفه عباسی 6، 69 - 67، 75 - 71، 84، 85، 87، 90 - 88، 100، 106، 115 - 110، 123 - 117، 126، 127، 131، 132، 141 - 134، 143، 146، 151، 152، 222 - 220، 224، 226، 228، 239، 251

منصوری، ذبیح الله 223

موحدان (گروه) 76

مور بن محزمه 121

موسی (نواده عبدالله خازم) 137

موسی بن جعفر (علیه السلام)، امام هفتم 7، 21، 75، 107، 122، 153، 160 - 157، 176، 178، 179، 180، 182، 187، 214، 217، 218، 233 - 227، 239 - 237

موسی بن عبدالله محض 87، 91، 99، 123 - 121، 152، 179

موسی بن عیسی 74، 169 - 167

موصل (شهر) 34، 132، 137 - 135

مومن الطاق 226

مهاجرین (گروه) 50، 118، 124، 153

مهدی، خلیفه عباسی 67، 73، 74، 135، 140، 151، 154، 162، 202، 221، 228، 231

مهدی پور، علی اکبر 27

مهدوی دامغانی، محمود 61

میثم بن بشیر 138

میثم بن شعبه 124

میزان الاعتدال (کتاب) 112

میسره عبدی 61، 62

میکده، عبدالحسین 73

ن

ناصری، ابو العباس 197، 198، 200، 202، 203

نتائج التنقيح (كتاب) 92، 101

نجد (منطقه) 102

نجف (شهر) 24

نسانی، احمد بن علی 102

نسب القريش (کتاب) 20، 195

نشر نی (انتشارات) 61

نصر بن اسحاق خازمی 146

نصربن سیار 65

نصر بن مزاحم 16

نفس زکیه، محمد بن عبدالله 6، 17، 22، 27،

44، 69، 73، 74، 85، 88، 90، 92، 95، 116 - 99، 128 - 118، 133 - 131، 135، 139، 140، 142، 143، 152، 155، 158، 163، 173، 195، 223، 225، 226، 247، 248، 251،

النقص (كتاب) 17، 45، 46، 108، 109

نميلة بن مره 137، 141

نوح (علیه السلام) 77

نوری، حسین بن محمدتقی 224

نیشابور (شهر) 62، 133

نیل (شهر) 132

و

واثق، خلیفه عباسی 67

واسط (شهر) 132، 135، 136، 138، 140، 141

واضح مولی صالح بن منصور 198

الوافي بالوفيات (كتاب) 20، 100

واقعة حره 39

الوزراء والكتاب (كتاب) 16، 63، 66، 74،70

وسائل الشيعه (كتاب) 223، 227

وفيات الاعيان (كتاب) 20 ، 114، 227، 233

وقعة صفين (كتاب) 16

ولید بن زید 244

ولید بن سعد 70

ولید بن عنیة 34

ولید بن یزید بن عبدالملک 83، 84، 220

ولیلی (شهر) 198، 200، 201، 206

ه

هادی، خلیفه عباسی 67، 151، 155، 162، 167، 228

هارون الرشید، خلیفه عباسی 67، 73، 76، 179، 181، 191 - 183، 198، 204 - 201، 228، 232 - 230، 239

هارون بن سعد 136، 138

هاشمیه (زندان) 13، 74، 88، 89، 91، 92، 114، 115، 133، 152، 248

هانی بن عروه 35

هشام بن حکم 226

هشام بن عبد الملک 44-42، 53، 62 - 59، 75، 220.

هشام بن عمر 99

هلاکوخان مغول 67

هند بنت أبو عبيد الله 100، 110، 226

هندوستان 21، 250

هندو شاه نخجوانی - شمس نشی

هواره (قبیله) 200

ی

یافعی، عبد الله بن اسعد 20، 108، 117، 134

ياقوت حموی، یاقوت بن عبد الله 19، 52، 141، 168، 200

يحيى بن ادريس بن ادريس 208

بن حسن الحسنى 105، 108

یحیی بن خالد برمکی 73، 151، 154، 187

202، 231

يحيى بن زيد، 17، 46 - 44، 56، 57، 62 - 65، 108، 110، 244، 248

يحيى بن عبدالله دیلمی 74

يحيى بن عبد الله علوی 73، 99، 160، 168 - 163، 173، 175، 192 - 177، 195، 228، 229، 247، 248

یحیی بن مساور 191

یزید بن معاویه 37 - 34، 39، 40، 54، 55، 58، 68، 246

یزید بن معاویه ،37-34 ،39، 40، 54، 55،

يزيد بن ولید 84، 220

یزید بن هارون 138

یعقوبی، احمد بن اسحاق 14، 19، 34، 45، 54 - 52، 58، 59، 108، 131، 138، 155، 159، 162، 167، 184، 190، 202

یقطین بن موسی 167

یمانی ها (فبیله) 49، 57

یمن 27، 55، 114، 122، 128، 132، 249

ینبع (منطقه) 99

یوسف بن عمر 43، 44

یهودیان 127، 200