ghaemiyeh.com
سرشناسه: وجدی، محمدفرید، 1954 - 1875
عنوان و نام پدیدآور: اسلام در عصر دانش / تالیف فرید وجدی؛ ترجمه محمد نجفی زنجانی
مشخصات نشر: [تهران]کتابفروشی و چاپخانه مرکزی،1318.
مشخصات ظاهری: ز، ، ص 210
وضعیت فهرست نویسی: فهرستنویسی قبلی
شماره کتابشناسی ملی : 879535
دسترسی و محل الکترونیکی: آدرس الکترونیکی منبع
اسلام در عصر دانش
تألیف فرید وجدی
ترجمه محمدنجمی زنجانی
چاپ اول
بسرمایه شرکت تضامنی علمی و کتابفروشی مرکزی
کتابفروشی و چاپخانه مرکزی
تیرماه 1318
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: شهناز محققیان
مقدمه مترجم...د-ح
مقدمه مؤلف...1-25
خود شناسی...26-47
عوامل عمومی یا روح عمومی عصر...48-59
درد ما روح عصر است...60-64
دین پیش از پیدایش دانش...65-72
تفوق روح علمی غرب بر شرق سیطره دارد...73-76
نظری بگذشته...77-78
تأثير فتح ایران در یونان در علم و فلسفه...79-84
تاريخ فلسفه مذهب فيثاغورث - بيتاجو...90-96
افلاطون...97-101
ارسطو - مذهب ارسطو...102-112
مذهب ابیقور - فلسفه ابيقور - سقراط...112-118
فلسفه بیرون...119-122
نظری بگذشته- ادراك فلاسفه یونان - براهين ارسطو... 122 - 134
زندگی خاتم پیغمبران - وضع گیتی پیش از بعثت...135-180
شبهات علمی و عقاید...181-182
دستور كائنات و دستور انسان - اثر معتقدین بعالم روحانی... 182 - 191
اثر این بی اعتقادی در زندگانی...192
فضائل و رذائل- تمدن اسلام و تمدن جدید...193-204
اسپرتزم در نزد دانشمندان اروپا...205-210
کتابفروشی مرکزی که هماره در راه نشر فرهنگ و چاپ کتب سودمند با جدی فراوان کوشش داشته و دارد چندی پیش از دانشمند بزرگوار آقای محمود شهابی مجتهد خراسانی استاد دانشکده معقول و منقول خواستار شد که کتاب «الاسلام في عصر العلم» تالیف دانشمند معروف مصر، فريد وجدی صاحب مجموعه نفیس «دائره المعارف» را بزبان پارسی درآرند تا هم میهنان عزیز از آن استفاده برند این خواهش پذیرفته و ترجمه آن شروع شد چون مقداری زیاد از آن ترجمه و برای چاپ آماده گردید معلوم شد که شرکت تضامنی علمی از محضر فاضل محترم آقای نجمی تقاضای ترجمه آن را نموده اند و معزی الیه هم تمام ترجمه را حاضر کرده لذا از آقای شهابی خواهش گردید که این ترجمه اخیر چاپ گردد.
چون در این کار هم استفاده علاقه مندان باین گونه آثار نفیس که منظور از ترجمه است تامین می شد و هم مساعدت و تشویقی نسبت بمترجم بعمل می آمد از این روی آقای شهابی دست از اتمام کار خود برداشتند و این ترجمه بجای ترجمه ایشان بچاپ رسید.
اینک کتابفروشی مرکزی بسیار خرسند است که با همکاری شركت تضامنی علمی بچاپ این کتاب نفیس موفق شده و آن را بعلاقه مندان اسلام تقدیم می دارد.
نصر الله سبوحی
انسان برحسب فطرت دوستدار حق و حقیقت و جویای کمال وسعادت است کاوش و کوششی که در راه کسب دانش و بينش مبذول می دارد برای درک همین مقصود یعنی دریافتن حق و حقیقت و رسیدن بسر منزل سعادت و کمال است علم و معرفتی که مبنی بر برهان متقن و دلیل روشن باشد بشر را مستقیماً باین مقصود می رساند.
و چون دین مقدس اسلام بشهادت عقل و فطرت و علم و حكمت دین حق و عين حقیقت و شاهراه نیکبختی و کمال است پس بالطبيعه محبوب و مطلوب بشر بوده سیروی در خط دانش و بینش مستقيماً او را بآستان قدس این دین علم و انسانیت سوق می دهد.
این حقیقت در نظر خرد و دانش مانند آفتاب روشن است عقائد و سخنان اعجاب آمیز دانشمندان و متفکرین جهان درباره حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) و قرآن و توسعه روز افزون عده مسلمانان در نقاط مختلفه گیتی نیز برای این سخن دلیل متقن حسی و تجربی است.
در عصری که افکار قوی و مجهز دانشمندان و هوشمندان پرده اوهام و خرافات را پاره کرده ادیان ساختگی و خرافی نفوذ و رونق خود را از دست داده و می دهند تنها کاخ زیبا و بلند و محکم دین اسلام است که ثابت و پدیدار مانده هر چه آشنائی و بینائی بشر بحقائق بیشتر گردد بیشتر عظمت این کاخ نمایان می باشد.
گرچه ادیان باطله و مذاهب ساختگی باز در دنیا پیرو و طرفدار دارند ولکن این پیروان و طرفداران کسانی هستند که از حقائق دانش و بینش بی خبرند و گرنه مانند آشنایان بحقائق از باطل و موهوم می گریزند و بدین حق می گروند پیروی و طرفداران مردمان نادان و بیگانه از حقائق در نظر خرد ارزش و اهمیتی ندارد بلکه در نظر عقل ارزش و اهمیت مخصوص پیروی و طرفدار دانشمندان و خردمندان است و این امتیاز فقط باسلام اختصاص دارد.
بلى فرق بین دین حنیف اسلام و سائر ادیان و مذاهب رایجه جهان اینست که ادیان و مذاهب دیگر در مقابل دانش و بینش رونق و اهمیت خود را از دست می دهند و لكن رونق و اهمیت دین اسلام فزون تر می گردد.
مایه نیکبختی مسلمانان است این که پیرو و طرفدار دینی هستند که دین خرد و منطق و دانش و بینش است دینی که رفتار بر طبق تعالیم و قوانین آن سبب ترقی و تعالی حیات مادی و معنوی بشر است. دینی است که صاحبان فکر بزرك وروشن بیش از دیگران بعظمت آن آشنا و در برابر آن خاضع می شوند برای بیان عظمت و مزایای اسلام مقالات مفصل و بلکه کتاب بزرگی لازم است در این جا منظور ما بيان يك مزيت از مزایای اسلام است و آن اینست که دین اسلام دین علم و حکمت است. دانش بشر را بحقیقت اسلام رهبر است هر اندازه بشر در سیر علمی و ترقی فکری پیش رود بهمان اندازه ببزرگی این دین آشنا خواهد شد هر که علمش بیشتر آشنائیش بیشتر و خضوعش فزون تر.
ولكن برای حصول این فضیلت و کمال یعنی رسیدن بحقیقت اسلام و فهم عظمت آن از راه علم و معرفت شرائطی لازم است که
باید آن ها موجود باشد و گرنه نمی توان حقیقت و عظمت دین اسلام را دریافت.
شرط اول اینست که باید حقیقت جو بحقایق دانش و بینش دانا و بینا گردد و در میان مسائل علوم معارفی که در دست بشر بوده اثار فکر خود اوست فرق بگذارد بین مسائل و مطالبی که مبنی است بر برهان متقن و دليل روشن و مسائل و مطالبی که مبنی است بر وهم و خیال و فرض و حدس بی اساس است زيرا يك مسئله و مطلبی که برهان و دلیل صحیح و قطعی ندارد نمی توان آن را حقیقت علمی دانست مخالفت این قسم از مسائل مطالب که حقایق مسلمه علمی نیستند با مبانی و تعالیم دینی زیان بآن دین نمی رساند چنان که موافقتش ارزشی ندارد.
شرط دوم این که بحقائق اسلام آشنا گردد و آن ها را از موهومات و خرافاتی که دوستان نادان و دشمنان دانای اسلام ساخته و بحقائق اسلام خلط نموده اند تشخیص دهد زیرا اگر نتواند حقائق اسلام را از موهومات و خرافات و خرافتی که لباس دین و مذهب پوشیده در صف حقائق قرار گرفته اند تشخیص بدهد هنگام مخالفت يك يا چند حقیقت علمى با يك و يا چند مسئله موهومی و خرافی در اصل دین بشبهه می افتد و در آن شک می کند و یا از آن رو گردان می شود.
شرط سوم اینست که بانظر حقیقت جوئی و با اخلاص و نيت پاك نظر و مطالعه نمايد و هوا و هوس و شهوت و غضب و سایر اخلاق رذيله و اغراض فاسده را نگذارد در نظر و فکرش تصرف و دخالت کنند و گرنه نمی تواند محاکمه صحیح بنماید برای این که دانش انسان را بحقیقت و عظمت اسلام آشنا سازد وجود این شرائط لازم و ضرور است.
کسانی که دیده می شوند از علوم و معارف حظ کم و یا بیشی دارند و لکن
از حقیقت اسلام بی خبرند و باعظمت آن را در نمی یابند و یا کسانی که ظلم را برخود روا داشته باسلام بد می گویند و یا بد می نویسند خواه برای مذهب دیگری مبلغ باشند یا نباشند در اثر فقدان بغضی و یا جملگی این شرایط است.
والا متصور و معقول نیست کسی که واجد شرایط مذکوره گردد ولى مجذوب جمال حقیقت اسلام نگردد و در مقابل عظمت آن خضوع نکند مردان پاک حقیقت جو که با پیرایه خرد و سرمایه دانش آراسته و از اوهام ظنون، خرافات تعصب اخلاق رذیله اغراض فاسده و هوسبازی وارسته اند وقتی که با نظر دقیقی که شرط تحقیق است بتعاليم و حقائق اسلام مطالعه می کنند یک ایمان پر نور در دل خود و يك خضوعی آمیخته با شگفتی در وجود خویش می یابند و از صمیم قلب خداوند بخشنده و مهربان را شکر می کنند که در آسمان دانش انسان خورشید قرآن را تابان و فروزان نموده است.
این مردان ارجمند و آبرومند دین و دانش مقامی بس بلند در عالم علم و انسانيت دارند اینان پیوسته می کوشند بوسیله آشنا کردن مردم بحقائق دانش و اسلام که حلیف یکدیگرند و عوامل خوشبختی رستگاری بشرند نوع خود را سعادتمند و راستگاه سازند.
یکی از مردان آبرومند دین و دانش که پیوسته برای این منظور می کوشد دانشمند و نویسنده شهیر مصری آقای فرید وجدی است برای اثبات فضل و خدمتش بعالم علم و انسانیت تنها دائره المعارفش کافی است. این دانشمند روش فکر برای اثبات حقانیت و عظمت اسلام از راه دانش کتاب های گرانبهائی تالیف نموده است که از آن جمله کتاب (اسلام در عصر علم) است این کتاب بحقائق و مسائل مهمی از اسلام و دانش محتوی
است مقتضی دانستم آن را بزبان فارسی ترجمه نمایم تا پارسی زبانان هم از آن استفاده نمایند.
در ترجمه هم بترجمه تحت اللفظی که ترجمه را نامطبوع می نماید و در بعضی از موارد بسبب اختلاف سعه و ضيق دائره لغات زبان از حيث لفظ و معنى متعسر و در برخی دیگر متعذر است مقید نشده بلکه بر آن مقید بودم که مطالب و اغراض مولف را خوب بفهمم و خوب برسانم لذا در بعضی از موارد هم در ترجمه مطلب را تلخیص می کردم در بعضی جاها مانند سخنان و اراء فلاسفه که در نقل آن ها كيفيت بيان مطلب و تقرير برهان و دلیل هم منظور و مورد توجه بود بترجمه جمله بجمله و بلکه در بعضی جملات بترجمه لفظ بلفظ پرداختم گرچه در ترجمه اين قسمت ها طبعاً عبارات و جملات با عبارات و جملات جاهای دیگر از حيث روانی و آسانی تفاوت خواهد داشت البته از باب دانش باين نكته هم متوجه می باشند در کتاب های علمی و فلسفی تقید زیاد بالفاظ و آرایش و پیرایش آن مانند کتاب های ادبی میسور نمی گردد زیرا توجه زیاد بآرایش الفاظ و تقيد بآن از وقت و متانت در معانی دو مطالب می کاهد.
این ترجمه را بشرکت تضامنی علمی که برای طبع و نشر کتاب های سودمند حاضر و باین کار نیکو علاقه سرشار دارد تقدیم کردم و حق چاپ هم راجع بشرکت نامبرده است.
محمد نجمی زنجانی
تیر ماه 1318
از خداوند قادر متعال خواستار خیر و توفیق شده بتألیف کتاب بزرگی می پردازم که در آن بطور اختصاص بحث های علمی و فلسفی خود را که با مطلق دین عموماً و با دین اسلام خصوصاً تماس دارد بنگارم.
منظورم در این کار پرزحمت آشکار نمودن حقانیت و عظمت دین اسلام است در عصری که که بتزلزل ارکان ادیان و ویران شدن مبانی آن ها و کسادی بازار معتقدات اشتهار یافته است.
بخواست خداوندی بنیروی حقایقی علم و دانشی که مبانی ادیان باطله را ویران می نماید و روزی بازار معتقدات موهومی و خرافی را مبدل بکسادی می کند زیبائی و عظمت و استحکام کاخ زیبا و رفیع دین اسلام را ثابت و روشن می نمایم و در این زمینه بتاویل و تکاف نخواهم پرداخت بلکه خط سیر طبیعی حقایق دانش و بینش را پیش گرفته این راه روشن و مستقیم را در بحث و تحقیقی خویشتن خواهم پیمود.
چرا علم و دین با همدیگر نسازند و اولى كمك و طرفدار دومی نشود و مدافع آن در مقابل شكوك و شبهات نگردد در صورتی که حقایق دانش از روی موجودات جهان و اوضاع و سنن و نواميس آن انتزاع شده و دین هم از جهان آخرین به پیغمبران شده است چگونه متصور است که وحی با وضع جهان مخالف باشد در حالتی که وجود هر دو از خدای یگانه ایست که از عیوب و نواقص منزه است تناقض و تعارض در افعال و افاضاتش متصور و ممکن نیست.
کسانی از صولت و دولت علم می ترسند که می خواهند حقایقی و اسرار وجود و نوامیس جهان را با خیالات و اوهام خودشان تصویر نمایند این گونه مردمان دانش را دشمن دیده می کوشند از آن جلوگیری کنند آن گاه از پیشگاه علم مردود و مطرود می شوند. این مردمان هنگامی که گفتار دانش می بینند قیافه عبوسی بخود می گیرند علم در هر عصر یاور دین اسلام و ناصر و طرفدار حقایق و تعالیم آنست مسلمین از علم دور افتادند دچار سقوط و انحطاط شده روزگارشان بوضع کنونی رسید.
مسلمین در هر زمان بزرگان و دانشمندانی در جهان دانش داشته کتاب ها نوشته تحقیقات و موشکافی ها در علوم نمودند، در اثر کوشش آنان حقایق علوم یاور اسلام و سلاح این دین حق قرار گرفت هر چه در مباحث و مسائل علوم بیشتر دقت و کنجکاوی می نمودند بیشتر عظمت و استحکام مبانی دین اسلام بجهانیان ثابت و مبرهن می شد. پس در این عصر که روشنائی دانش پیش از پیش شده است در نصرت اسلام و روشن نمودن حقانیت و عظمت آن نیز بیش از پیش صدق و صداقت از خود بروز خواهد داد.
امروزه می بینیم بعضی از دانش جویان و متعلمین از دین دور می افتند بعقیده ما بزرگترین سبب این مصیبت و خسارت اینست که علماء و دانشمندان دین دانش را برای اثبات و روشن نمودن حقایق دین استخدام نمی کنند در صورتی که عادت و سیرت پیشینیان ما این بود که دانش را برای اثبات و ترویج حقایق دین استخدام می نمودند در اثر این سهل انگاری و اهمال این متعلمین و دانش جویان گمان نمودند که برای تأمين سعادت و راحتی نیروی علوم کونیه آنان از نیروی اسلام و ایمان بهتر و قوی تر است لذا از دین دور می افتند.
می بینیم بسیاری از کسانی که در اثبات وترويج و حقايق دين سخن می رانند با سبک قضایای منطقی و فلسفه عقلی مشی می کنند در صورتی که دانشجویان امروز خودشان را در عصر فلسفه حسی و دلائل تحلیلی علوم طبیعی می بینند در این صورت این دانشجویان چگونه بریاست و زعامت آن علماء منطق و فلسفه عقلی اعتراف می نمایند. این دانشجویان در کتاب های اروپائی ها می خوانند که انسان از سلسله حیوانات ارتقاء جسته است، با میمون ها و سگ ها خویشاندوی نزدیکی دارد و این شبهه در ذهن شان کارگر شده بسیاری از معتقدات دینی را از قبیل عقاید راجعه باصل خلقت و منابع اخلاق و وجود روح و بقاء و خلود آن و حقیقت فضیلت از قلوبشان می گیرد این دانشجویان خودشان آن مقدار قوه علمی و عقلی ندارند که حقایق و معتقدات دینی را با دلائل علمی و عقلی دریافته شكوك و شبهات را از خویشتن دور نمایند و از بسیاری از علماء دین نیز دوای دردشان را نمی توانند بدست بیاورند لذا این جوانان ساکت نشسته دل های خود را میدان وسیعی برای تاخت و تاز شكوك و شبهات قرار می دهند و گمان می کنند که دین هم مانند بعضی از عادات و رسوم قدیمه در مقابل علوم عصری تاب مقاومت نداشته از بین خواهد رفت غافل از این که آن چه که در مقابل حقایق علوم عصری از بین می رود عادات و رسوم مضره و بی فائده و چیزهای موهومی و خرافی است نه حقایق ثابته و نوامیس نافعه که دین اسلام عمده ترین و نافع ترین آن ها است و نمی دانند که هیچ گونه بادهای تند حوادث و موج های بینان كن سيل شكوك و شبهات نمی توانند بکاخ عظمت دین اسلام اندك آسيبي برسانند. خدا در قرآن کریم می فرماید ما قرآن را نازل کردیم و البته حافظ آن هستیم إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ.
این است بزرگترین سبب دور افتادن دانشجویان ما از دین و گریختن آن ها از هر چیزی که استشمام دین از آن می نمایند. اگر آنان از مدافعین اسلام نیروی حقیقی مدافعه و حمایت اسلام را به بینند هر آینه خود آن ها قوی ترین مدافع و حامی اسلام خواهند بود.
نظر بعللی که گفته شد وظیفه خود دانستیم که به پیشینیان خود اقتداء کرده که علوم زمان خودشان را برای اثبات و ترویج حقایق دین استخدام می نمودند بزحمات و مشقت نوشتن این کتاب که باید در تألیف آن رنج زیاد برد تن در دهم.
بخواست خداوندی بنیروی حقایق علم و فلسنه دفاع از دین اسلام خواهیم نمود و همه شكوك و شبهاتی را که از مسائل علوم عصری نسبت بتعاليم دين اسلام بذهن خطور می کند یاد نموده با حقایق وسائل مسلمه علم و فلسفه آن ها را رد خواهیم کرد و کاملا ثابت و روشن خواهیم نمود که علوم عصری که مردمان بی استعداد گمان می کنند دشمن دین است دشمن دین اسلام نیست بلکه یاور و طرفدار اسلام است و این شگفت آور نیست خدا در قرآن مجید می فرماید: سَنُرِیهِمْ آیاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّی یتَبَینَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یکفِ بِرَبِّک أَنَّهُ عَلَی کلِّ شَی ءٍ شَهِید شهید وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينِ.
در این مقام می نازیم و می گوئیم آفتاب دین اسلام در عالم علم و انسانیت همیشه تابان و درخشان است غروبی برای آن نیست.
این کتاب را بچهار بخش قسمت نمودیم که هدف مقصود همه مباحث آن اقامه دلائل علمی روشنی است بر این که دین در نزد خدا اسلام است اِنَّ الدّینَ عِنْدَ اللّهِ الْاِسْلامُ
بخواست خداوندی در بخش اول انسان و در بخش دوم از تمدن و در بخش سوم از ماوراء عالم ماده و در بخش چهارم از زندگی خاتم پیغمبران
حضرت محمد سخن خواهیم گفت.
در مبحث انسان از همه جهانش که ارتباط با دین و فلسفه دارد بحث خواهیم نمود در پیرامون جسم انسان و در حقیقت روحش گفتگو نمی کنیم زیرا که پیکره آدمی با این که موجب حیرت و دهشت عقول و افکار است از اجزاء عالم ماده است که بشر در اکتشاف دقایق آن می کوشد و اما راجع بحقیقت روحش ما را طمعی در فهم آن نیست خردهای ما بفهم حقیقت روح انسانی نمی رسد.
مقصود ما گفتگو در روابط وجود انسانی با عالم محسوس و وجود دیگری که وجود آن را می فهمیم و در شناختنش با اشتیاق می کوشیم می باشد.
اگر انسان مانند حیوانات دائره زندگیش محدود بود احتیاج در گفتگوی روابط وجودیش نیز محدود بود و در اثر محدودیت وجودش، سعادتش نیز محدود می شد لکن دائره زندگانی وجود انسانی بسیار وسیع و سعادت و کمالش نیز بی پایان است انسان هر چه جدیت و کوشش و ابراز لیاقت و استعداد بخرج می دهد باز میدان وسیعی را در صحنه زندگی در جلو چشمش می بیند و بهر درجه از سعادت و کمال که می رسد باز درجه بالاتری بنظرش می رسد انسان هر چه می کوشد و رنج می برد باز در خود نیروی کوشش و تحمل رنج می بیند خسته و فرسوده نمی شود از آفریدگار جهان مدد جدید و زیادی بوی می رسد.
انسان در همه جنبش ها و کوشش های مادی و معنوی می خواهد زیبائی وجودش را نمایان نموده و با کامل ترین صفتی که برای خودش فهمیده است وجود خود را همیشه باقی نگهدارد.
انسان در زمان گذشته روزهایی دیده که در ان ایام باین منظره دهشت آور (دنیا) قريب العهد بود در آن روزها توجه و تمركز فكر
و اهتمامش بنفس خود و دفع عوارض از خویشتن بوده این اشتغال مانع شد از این که در حقیقت قوای عامله در وجود خود تفکر بنمايد لكن از این روزگار نجات یافته بروزهای تفکر رسید که از ضمیر خویش صدای پرسش هائی را شنید که من کیستم و این جهان چیست و وجود من با موجودات این جهان چه علاقه و ارتباطی دارد و من بعد از مرگ بکجا می روم آیا وجود من فانی و متلاشی می شود و یا در جهانی غیر از این جهان و بشکلی غیر از این شکل باقی خواهم ماند و آیا وجود این عالم قدیم است و یا حادث است. اگر قدیم است وجودش چه گونه است و اگر حادث است کی و برای چه منظوری بوجود آمده و آیا وجودش همیشه خواهد ماند و در این صورت آینده اش بچه شکلی خواهد بود و یا فانی خواهد شد در آن صورت بکجا می رود و چه چیز جای گزین آن خواهد شد و علاوه از این پرسش های غامض و مهم و پرسش های دیگری هم از ضمیر خود شنید که حقیقت ماده چیست و برای وجود و دوام و ترقی و تدرج آن چه عوامل و اسبابی هست و چه گونه از عالم خاك بعالم انسانیت سیر می نماید و حقیقت حیات چیست و چه گونه در جماد پیدا شده است و خرد در آدمی چیست و چه گونه از ماده کور و بی شعور پدیدار گشته است و همچنین راجع بوجود نباتات و حيوانات و کیفیت نمّو و زندگی و نوامیس و قواء عامله در هستی آن ها و اختلاف انواع و الوان و عوالم و غايات و فوائد آن ها از ضمیر بیدار و کنجکاو خویش پرسش هائی شنید.
در پاسخ این پرسش ها افراد بشر بر حسب اختلاف زمان و مكان و عوامل و مؤثرات در خرد و اندیشه جواب های مختلفی تهیه نموده که اساس عقايد و اخلاق و فضائل و مزايا و علوم و صنايع و قوانین و نظامات خود قرار داده است و در اثر اختلاف پاسخ های این پرسش های عقائد و اخلاق
و معارف و قوانين و نظامات و امين امم و اقوام نیز مختلف و متشتت شده است.
زندگی و سعادت بشر در این جهان متناسب با فهم او راجع باين مطالب بوده است.
بعضی گفتند برای این جهان خدای دانا و توانای غیر محدود هست و برای انسان بعد از مرگ بقاء و زندگی هست و بشر فضائلی دارد که از دین و عقیده سرچشمه می گیرد و برای کارهایش در دنیا صورت منتظره ای در آخرت هست و موجودات این جهان برای وجود انسان مسخر است که وی آن ها را در تحت نفوذ وسطیره خویشتن قرار داده برای تامین مصالح و سعادت خود از آن ها استفاده می نماید.
این عقائد در این جهان پر محنت مایه تسلی انسان است و در گرفتاری ها و مصائبش روح وی را آرام و شادمان می نماید و در شدائد و سختی های روزگار نمی گذارد، نومیدی بر وی چیره بشود. در اثر این عقائد بشر متدين و معتقد در عین شدت و سختی آرام و صبور و امیدوار می باشد.
و برخی این عقائد را آثار گذشتگان دانسته مسخره کنان از آن ها رو گردان و گریزان شده گمان می کنند نوامیس و قوانین جهان برای تعليل ظواهر و غوامض آن کافی می باشد و آدمی را ممتاز از انواع حیوانات نمی دانند. می گویند انسان یکی از حیوانات و داناترین آن ها است. این گروه بخدا و معاد و قواء ماوراء الطبيعه و عالم علوی و سایر معتقدات دینی معتقد نیستند.
این گروه فضایل انسانیت و نظامات و تعالی امم را مربوط بدین نمی دانند بلکه مربوط بپیروی از سنن کون می دانند و می گویند اگر فضایل
و نظامات و تعالى مربوط بدین است چرا غربی ها ترقی کرده و در دنیا سیادت می کنند و شرقی ها دچار انحطاط و تأخر و ذلت شده اند. این شبهات سرکشی و دلخراشی در بحبوحه دانش اروپائی پرورش یافته و سموم خود را با شهد تمدن غربی آمیخته اكثر عقول را مسموم نموده زیان فراوان بخوانواده بشر متوجه ساخت چنان که خواهیم گفت بخواست خداوندی در این کتاب این شبهات را تحت مطالعه و نظر دقیق قرار داده باطل و بی اساس بودن آن ها را ثابت و روشن خواهم نمود.
این شبهات در اکثر جوانان مسلمانان که با معارف دیگران سروکار داشته اند نیز تاثیر بدی نموده آن ها را از شاهراه هدایت کنار و از کاروان سعادت دور نموده است. اینان در وادی حیرت حیران و سرگردانند. از این جا رانده و از آن جا مانده اند. برای ناتوانی گروهی بس است این که جوانان آنان آواره و سرگردان باشند.
اين شكوك و شبهات در بلاد اجنبيه در نظر بزرگان و پیشوایان قوت و اهمیت یافته در نتیجه آن آنان معتقدات را دور انداخته در عوض آن بمليت و نژاد و زبان اهمیت داده گمان نمودند که انسان در جهان می تواند بدون دین و آئین زندگی بکند زمانی با بی دینی زندگی کرده چنین پنداشتند که ترقی و انتظامشان از این جهت است که از دین و مذهب دوری گزیده اند ولی بعد از مدتی فهمیدند که بشر نمی تواند بدون دین و مذهب در دنیا زندگی بکند. راه بی دینی راه تاريك و پرخطرى است. اگر از پیمودن این راه تاريك و پر چاه خودداری نمایند با سقوط و انقراض و مبدل شدن درخشندگی تمدن بتاریکی موحش رو برو خواهند شد.
در حصول این نتیجه و پیدایش این فکر موضوع دیگر مهمتری
هم كمك نمود و آن این بود که نفوسشان از جهان بی دینی که در آن نسبت بآینده ارواح و فرجام زندگی خود عقیده نداشتند سير و هراسان شده فطرت این ها مانند هوس و رغبت گدایان و بیچارگان بثروت و گشایش بدین حتی که ترقی و آسایش و آرامش آنان را تامین نماید مشتاقی شدند.
جای بسی خورسندی و سپاسگذاری است که دین ما مسلمانان دین دانش و بینش و دین خرد و منطق و دین اجتماع و اخلاق وبالجمله دینی است که پیروان خود را باوج ترقی مادی و معنوی و بسر منزل سعادت دنیوی و اخروی می رساند.
فلسفه حسی (فلسفه اگوست کونت) که علوم عقلیه را که دلائل معقول ولكن غير محسوس دارد موهوم می پندارد در افکار نفوذ داشت و وجود روح و بقاء آن در جهان دیگر از حقایقی است که نمی شود. برای اثبات آن دلیل محسوس آورد اذا پیروان فلسفه حسی باین حقایق باور نمی کردند و بدون اعتقاد بوجود روح و بقاء آن در جهان دیگر و ثواب و عذاب در آن سرا اعتقاد بدین و مذهب هم ممکن نبود پس در این صورت گرویدن بدین و آئین برای پیروان فلسفه حسی مشکل شده بود لیکن رحمت خداوندی در جهان همواره بحال کسانی که با راستی و درستی خدا را می خواهند شامل است. خدا از بیچارگان حقیقت جو دستگیری می نماید و آن ها را در راه جستجوی حق رهنمائی و رهبری می کند. خدا برای رهنمائی و دستگیری این گروه راه تنويم مغناطیسی (هیبنوتیزم و مانيتيزم) و استحضار ارواح (اسپریتیزم را نشان داد بدین وسیله این گروه بوجود و بقاء روح باور نموده برای این موضوع صدها انجمن و مجله تاسیس نمودند و کتاب ها نوشتند. عده آن ها از دانشمندان و نویسندگان بزرگ و پیشوایان معارف به بیست ملیون می رسد و روز بروز هم در
افزایش است پس آنان راه حقیقت جوئی را پیموده بستر منزل حقیقت رسیدند و لکن جوانان ما که از علوم و معارف آن ها بهره برده اند می خواهند بر دایره دانش و بینش خویشتن توسعه بدهند مثل این که نمی دانند علوم طبیعی و ریاضی که در مدارس می خوانند قطره از دریا است که رفع تشنگی نمی کند بلکه مثل اینست که این جوان ها گمان می نمایند سیر دانش در جهان وقفه پیدا کرده ترقی و پیشرفت خود را از دست داده است پایه آن اکنون نیز همان پایه دانش زمان (لاووازیه) و (تورسلی) و (ماربوط) و (قولتا) می باشد دیگر راهی جز عقیده آن نیست سپس این جوانان دانشی را که در مدارس فرا گرفته بودند نیز فراموش می نمایند از آن در خاطرشان نمی ماند جز يك صورت مبهمی که اساس قابل اعتماد ندارد این ها پیرو (اگوست کونت) و (داروین) می باشند بدون این که بدانند ماهیت مذهب و نظریه آن ها چه بوده است. برای فهم مذهب و نظریه آن ها بدیدن بعضی از کتاب ها که بدون تحقیق سخنان آن ها را نوشته است قناعت می نمایند و بر فرض این که در فهم مبادی نظریه آن ها کاوش و تحقیق نموده اند خودشان موظف نمی دانند باین که در ماهیت دین اسلام و مبادی و تعالیم آن نظر و دقت نمایند تا به بینند نسبت سخنان آن ها با حقايق و تعاليم اسلام چه نسبتی است در رحمت خدا بروی آدمیان (پناه بر بخدا) بسته شده است. ما از دشمنان معارف حقه نیستیم و با فرعی از فروع علوم صحیحه اجانب ضدیتی نداریم زیرا دین اسلام طرفدار حقیقت و منظور آن دور نمودن آدمیان از موهومات است اسلام در این منظور دقیق تر از (اگوست کونت) و (با کون) و دیگران است و طریقه و روش آن نیز در رسانیدن انسان بکمال انسانی کامل تر بوده و شرایط جامع تری برای این مطلوب در نظر گرفته است بطوری که بخواست خداوندی این
سخن را در مقام بیان آن مذاهب و مقایسه آن بادین اسلام ثابت و روشن خواهیم نمود.
در بخش اول این کتاب ما زیاده بر آن چه که گذشت از زندگی انسان و تطورات آن و اسباب بدبختی و مصائب و حقیقت سعادت و راه رسیدن بان کاملا گفتگو خواهیم نمود.
حيوانات بيك حالت مخصوصی آفریده شده اند که نمی توانند از آن حالت و از آن درجه زندگی که دارند تجاوز بنمایند قوای فهم واندیشه آن ها در دایره محدودی کار می کند ولکن در مقابل این محدودیت خدا هدایت طبیعی بآن ها داده است که آن هدایت طبیعی آن ها را بمصالح زندگی شان رهنمائی می کند در پرورش بچه های خود بقدری دقت و ملاحظاتی بخرج می دهند که اکثر مردم از فهم نکات و دقایق آن عاجز می باشند مثلا در عین حالی که اکثر پدران و مادران در تغذیه فرزندان بروش پرورش بچه آشنا نیستند ببچه های خود پیش از این که بسن مناسبی برسند که بتوانند خوراک های چربی بخورند خوراک چربی می دهند آن ها را رنجور و بیمار نموده بدست مرگ می سپارند گربه را در همین خانه های آنان می بینیم که ببچه اش تا سن مناسبی نرسد غذای چربی نمی دهد بچه خود را طوری پرورش می دهد که سالم و بی عیب و نقص بار می آید.
امراض و عيوبي كه در كوچك و بزرگ آدمیان هست در حیوانات نیست زیرا حیوانات از راه زندگانی که خدا شناختن آن را در نهاد آن ها قرار داده است برکنار نمی شوند اما انسان از روز تولد تا دم مرگ با نادانی و بدبختی دست بگریبان است. رنجوری ها و بیماری های گوناگون دارد. سختي ها و مصائب دارد. بسیاری از مردم پس از این که دوره زندگانی را با کمال بدبختی و رنج و فشار بپایان می رسانند با بدترین حال نیز با مرگ
روبرو می شوند. چرا انسان این طور بدبخت باشد آیا آدمیان از حیوانات پست تر آفریده شده اند؟ آیا حیوان داناتر از بشر است و برای زندگانی در جهان آماده تر و سزاوار تر است؟ آیا در سر نوشت آدمی تیره بختی نوشته شده است؟ پس با این وضع چرا از خودمان نمی پرسیم که انسان در جهان کیست و زندگانی چیست. آدمی با مصائب روزگار چرا روبرو می شود، سببش چیست، چگونه می توانیم از مصائب خلاصی بیابیم و راه رستن کدام است، آیا بوسیله دانش می توانیم برهیم و با بوسیله بستگی بدین و آئین آیا حقیقت دین و حقیقت دنیا چیست؟ با همدیگر چه گونه می سازند و چگونه هر دو برای زندگی بشر ضرور است؟ آیا فضائل و رذایل چیست؟ و آیا زندگی انسان منحصر بهمین زندگی دنیا است یا در جهان دیگری پس از این جهان وی را زندگی هست و آیا این جهان چیست؟ نسبت و روابط وجود ما با آن چگونه است؟
همه کس بحل همۀ این سؤالات شائق است همه هوس دارند که پرده را از مقابل چهره این حقایق برجسته بردارند. این عشق و اشتیاق دلیل اینست که خدا در نهاد انسان علاقه بدانستن و شناختن این حقایق قرار داده است و نیروی دانستن آن ها را هم بوی داده است. پس چرا مردم پی فهم این حقایق که سعادت و نجات شان بسته بآنست نمی روند و گناه فرو گذاری از این وظیفه انسانیت را بر خویشتن روا می دارند چرا آدمی برنجوری و بدبختی حاضر می شود و گریان و نالان می ماند ولكن حاضر نمی شود. بوسیله دانستن این دانستنی ها شاهد سعادت را در آغوش بگیرد.
گفتیم که دائره زندگی حیوانات محدود و قوای فهم و شعور آن ها محصور می باشد و سعادت آن ها در خوردن و آشامیدن و مجامعت
و تناسل است انسان را چه بلائی بسر آمده است که می خواهد سعادتش سعادت حیوانی و بلکه از آن نیز پست تر باشد.
انسان با این که دارای خرد و اندیشه ایست که بوسیله آن می تواند علوم و نوامیس جهان را دانسته از هستی جهان استفاده بنماید و با این که یک زندگی همیشگی و بی پایانی دارد که خرد و اندیشه اش از تصور و تحدید آن ناتوان است باوجود این می خواهد همتش را مصروف بلذات و خوشی های پست مادی بکند. می خواهد در خوردن اسراف و زیاده روی بنماید و لکن گرفتار تُخَمه و رنجوری نشود و شراب بخورد در عین حال مبتلا بامراض گوناگون نشود و جماع زیاد بنماید ولی ضعیف و سست نگردد.
آیا این سعادت موهومی نیست که مطلوب خودمان قرار می دهیم وخرد و اندیشه و احساسات و عواطف و همه نیرو و کوشش خودمان را در راه بدست آوردن آن صرف می کنیم؟ آیا این سعادت و حظ حیوانی نیست که عمر عزیزمان را بخوردن و آشامیدن و افتخار با لباس و گذرانیدن وقت پر قیمت در باغ ها و بوستان ها و آمیزش با زنان و نفهمیدن حقیقت و قیمت زندگی در جهان بسر ببریم سعادتی که اکثر مردم می خواهند و برای کسب آن می کوشند این است و آن سعادت انسانی نیست و بمقام و منزلت آدمی و لیاقت و استعدادش که برای این نیکبختی موهومی باو داده نشده است سزاوار نیست؟ اینست که اکثر مردم می میرند در حالتی که در دل حسرت سعادت را دارند و ببخت و حظ خودشان بد می گویند و گمان می کنند که در جهان از نیکبختی چز نامی نیست در خرد آنان عیب و خللی پیدا شده است.
صانع عالم برای هر کدام از کائنات این جهان مناسب استعداد و
لياقتش كمال و اذت مناسبی قرار داده است انسان که کامل ترین موجودات این جهان است نیز کمال و سعادت مناسب و مقدّری دارد که بس عالی و دلپذیر است لذت و خوشی آن طرف مقایسه با لذت خوشی عالم حیوانی نیست و بآدمیان برای رسیدن باین کمال و سعادت هر گونه لیاقت و استعداد داده شده است اگر آدمی پی کسب این کمال و سعادت نرود دلیل این نیست که برای انسان کمال و سعادت انسانی نیست بلکه دلیل گمراهی وی است پس کمال و سعادت انسانی چیست برای رسیدن بآن کدام راه و چه شرائطی هست.
اين يك بحث مهمی است که بشرح و بسط می خواهد و در عین حال از مسائل غامضه فلسفه و دارای الفاظ زیاد حیرت آور هم نیست.
در جزء اول این کتاب ما از همه حالات مختلفه انسان و تمامی معلومات فلاسفه و دانشمندان راجع بوی و کلیه آراء اکثر فرق معروفه در چگونگی و پیدایش آدمیان و زندگی و بقاء یا فناء او گفتگو می کنیم و همه شبهات پیروان مذهب مادی را که در مقابل طرفداران فضایل می گویند یاد می نمائیم و دلائل طرفین را می گوئیم و در همه این فصول تحلیل فلسفی و استقراء علمی و محاکمه خواهیم نمود تا برای خوانندگان حق از باطل و صحیح از سقیم ممتاز و جدا بشود و گوهر پاك و بی آلایش انسانی در کامل ترین صورت و مظهر خود در وجود مقدس حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) که نمونه کامل انسانیت و مثل اعلى طهارت و فضیلت و کمال است پیروانش به پیرویش می توانند بسر منزل کمال و سعادت انسانی برسند آشکار و روشن گردد. در این جاست که انسان معنی هدایت خدا را که در قرآن می فرماید می فهمد إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ.
وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ و إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ و طه * مَا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَی و وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينِ. بعد از این وارد جزء دوم می شویم و آن در حقیقة دنباله بخش اول است ولكن نظر باهمیت موضوع و زیادی مطالبش بخش جداگانه قرار دادیم در آن بخش از تمدن گفتگو خواهیم نمود.
لفظ تمدن گوش ها را پر کرده و نویسندگان در اطراف این موضوع مهم قلم فرسائی نموده اند همه مردم راجع بآن اظهار رأی و عقیده نموده سخن سرائی می کنند معانی مختلفه برای آن گفته اند.
بسیاری از مردم از تمدن جز فنون لوکس پرستی راجع بلباس و اثاث خانه و تظاهر بفراگرفتن زبان اروپائی ها و تقلید کورکورانه از آن ها در عادات و رسوم آنان چیز دیگری نفهمیده اند در نظر آنان بی شرمی و بی مبالاتی و شهوت رانی بنام آزادی از معانی و مقاصد تمدن است.
اما معنى حقیقی تمدن که روحی است در متمدنین پیدا شده آن ها را از حضیض وحشیت و نقصان باوج کمال انسانیت در زندگی مادی و معنوی می رساند ما نمی خواهیم در آن دقیقی شده بفهمیم گو این که ما بنا گذاشته ایم از هر چیز بفهم ظاهر و قشرش قناعت و اكتفاء بکنیم مگر عقیده مندان و نیکو کاران که طالب و تابع حقیقت می باشند و عده آن ها هم کم است بنا بر این یکی از وظائف انسانيت ما است که در رفع این نقیصه بکوشیم اراء و مقاصد مختلفه را راجع بموضوع تمدن گفته حقیقت تمدن و غرض و مقصود اصلی از وجود آن را روشن نمائیم.
در این بحث تحلیلی دشوار ناگریزیم که از علوم مهمه مختلفه از قبیل علم عمران، اقتصاد، سیاست، روانشناسی، قانون گذاری، شناختن احوال و طبایع انسان گفتگو کنیم و زیاده بر این هاضه نأصحبت از مباحث تشریح و ظواهر جويه و طبایع بلدان و امم مختلفه و تمدن های باستانی جهان و علل امراض اجتماعی آن ها بمیان می آید و طبعا در اثناء این مباحث از عوامل آن تمدن های باستانی و ادوار و محدودیت و منافع و جنایات آن ها بجهانیان که بقانون وراثت رشته آن ها تا امروز امتداد داشته است گفتگو خواهد شد و همه این بحث ها با بیان ساده عوام فهم خواهد بود.
این گونه بحث علمی تحلیلی گرچه دشوار و خسته کننده است ولی زیاد سودمند می باشد.
انسان از چیزی که آن را نمی داند و بحدودش آشنا نیست نمی تواند استفاده نماید. مال را همه کس دوست می دارد زیرا که وسیله رسیدن بمقاصد و رغايب مادی و معنوی است. کسانی که مال ندارند آن را کمتر از مالداران دوست نمی دارند و لكن براه کسب و تحصیل آن آشنا نیستند. همچنین تمدن همه ملل دنیا آن را دوست داشته می خواهند متمدن و نیرومند بشوند و المان کسانی که فاقد تمدن امم راقيه هستند در اثر نادانی و بی اطلاعی از اصول و حدود تمدن عقب مانده اند.
در نهاد آدمی میل و محبت ترقی و تکامل گذاشته شده است. اگر کسانی پست و منحط باشند نه اینست که پستی و انحطاط را دوست می دارند بلکه دردمند و رنجورند و آرزومند سعادت و کمالند راه را گم کرده اند. در این حال گاهی برهنما و مصلح مخالفت می ورزند ولی مخالفت ناشی از جهل بمقصود رهنما و مصلح است. اگر رهنما شکیبا باشد تا نادان بفهمد و رشد عقلی پیدا بکند هر آینه آن نادان مخالفتش پشیمان
و از رهنما قدر دان و از مخالفت خویش خواهان پوزش خواهد شد حال انسان در همه مجهولاتش همین است.
کسانی که می گویند شرقی ها مرده اند و یا آن ها بتمدن بدیع اروپائی ها قابل نیستند و یا در آنان منقضی شد سخن باطل و بیهوده می گویند. برای مسلمانان که دستور زندگی آنان قرآن کریم است، جایز نیست این پندارهای ناصواب را تصدیق نمایند زیرا که باور کردن باین سخنان حرام و بلکه سبب کفر است. چه که این تصدیق عین یاس و نومیدی است و نومیدی و اسلام در يك دل جمع نمی شوند چه گونه جایز است مسلمان نومیدی داشته باشد در حالتی که پیغمبر اسلام که موسس اساس شوکت و سیادت و عظمت ملت مسلمین در جهان بوده بقسمی که در روزگار گذشته و حتی امروز ما یه دهشت جهانیان شده است بدون لشگر و مال و بدون اعوان و انصار در يك ملتی که نام تمدن را نمی دانستند و وضع زندگانی و سرزمین شان قابل ترقی اجتماعی نبود بتاسیس آن شروع کرد و دلیل این که عرب ها خودشان نمی توانستند در دنیا ترقی بنمایند اینست که نژاد عرب از بدو پیدایش خود در روی زمین تا ظهور اسلام در يك حال مانده اندك تغییری در وضع زندگانی اینان رخ نداد و بعد از ظهور اسلام در اندک زمانی نهضتی نموده بقسمی ترقی و پیشرفت کردند که اگر يك شاعر عالى قریحه بخواهد باصور خیالی آن را وصف بنماید هر آینه دایره تعبیرات بروی تنگ خواهد شد و خواهد دید که اگر خود حقیقت جلوه گر بشود بمقصود وی وافی و وی را از تکلف دروغ بافی بی نیاز خواهد نمود.
اگر مسلمان در همین حادثه تاریخی فکر بکند هر آینه قلب وی پر از امید و آرزو خواهد شد و خواهد فهمید که زندگی آبرومندی بسته
بروح اسلامی و اکسیر محمدی است اگر حقيقة ان را بفهمد می داند که در میدان مبارزه زندگی هیچ حریفی نمی تواند در مقابل وی ایستادگی و مقاومت بنماید همچنان که در صدر اسلام دولت بزرگ ایران و رومان نتوانستند در مقابل مسلمین مقاومت بنمایند بزرگی و سیادت را تسلیم مسلين نمودند.
این روح اسلامی و اکسیر محمدی چیست که بواسطه پیغمبر اسلام بمسلمانان داده شده است و در نگهداری آن تقصیر و فرو گذاری می شود. این پرسشی است که بر هر مسلمانی واجب است از خود آن را بپرسد و آن در این کتاب ما موضوع بحث ما خواهد بود. در بخش سوم این کتاب از ماوراء عالم ماده بحث خواهیم نمود. از معارف دیگر در این قسمت گفتگو نخواهیم کرد جز در موارد مقتضيه كه با بحث ما ارتباط دارد.
انسان زمانی که در دور فترت بود معتقد بود باین که برای وی زندگی دیگری در جهان دیگر و باحالی غیر از آن حالی که در این جهان دارد می باشد یعنی بمعاد اعتقاد و ایمان داشت و در این عقیده ابدا شکی بپیرامون وی نمی گشت.
انسان از این دور گذشته بدور عقل قدم گذارده خواسته باخرد و اندیشه خود حقایق جهان را دریابد و هر چه را که عقلش فهمید باور کند ببحث و كاوش آغاز کرد. مهمترین مباحث بحث خود را تحقیق در وجود خود که بیشتر از همه چیز آن را دوست می داشت قرار داد.
خواست حقیقت وجود خویشتن را بفهمد حقیقت روح و تجرد نفس و خلود و بقاء روح را پس از مرگ محل بحث و نظر قرار داد. با قدم های عقل و فلسفه در اطراف این مسائل گردش کرد دلائل
عقلی و براهین فلسفی برای معتقدات خود اقامه نمود با شبهاتی که در اطراف این مسائل بنظرش می آید جنگید بنیروی منطقی و علمی خویش بآن ها جواب داد.
از دیر زمانی عقل و فکر بشر با شبهاتی در این مسائل مواجه و روبرو شده با نیروی علمی نظری و قضایای کلامی منطقی که داشته است با آن ها جنگیده و جواب داده است.
ولكن امروز ما در زمانی زندگی می کنیم که بعضی (1)از مردمان برای معتقدات دلیل محسوس می خواهند پس آیا امروز راه خلاصی از این شكوك و شبهات چیست.
این مسائل علماء غرب را مضطرب نمود زیرا که در معتقدات شدید بودند بقسمی که حتی بخرافات پیشینیان هم جهود داشتند و در تقلید
1) برای خدمت بعالم علم و انسانیت و جلب انظار و افکار بحقائق و نوامیس جهان که از آن جمله عقائد حقه دینی و معارف حقیقت مذهبی است. آن چه ضرور و سودمند است. اینست بشر باید متوجه بشود باین که برای فهم و ادراك حقايق ونواميس عالم چه قوائی دارد و از همه آن قواء باید استفاده كند. عمده ترین قواء علمی بشر عقل است باید از آن بطور شاید و باید استفاده نماید و آن را رئیس قواء علمی خویش قرار بدهد. نه خادم حس و حواس ظاهری نمی تواند حقایق عالم را بفهمد. قناعت نمودن بعالم حس قناعت نمودن در دانش بمعلومات حسی است. این قناعت باز ماندن از دانش شایان عالم انسانی است. پس باید پیروان فلسفه حسی را (که کتفاء و قناعت می نمایند بآن چه دلائل حسی دارد و از عقل استفاده شایان نمی کنند) بخسارت این روش در راه کسب دانش متوجه نمود و گرنه در تنگنای عالم طبیعت و حس از استفاده کامل و شایان از جهان دانش و فضائل انسانی محروم می مانند و حقایق و نوامیس عالم را بطوری که شاید و باید نمی توانند بفهمند و باید متوجه نمود باین که همه حقائق و نوامیس جهان را بشر عادی نمی تواند تنها بنیروی قواء خود باستقلال بفهمد بلکه باید در حل غوامض مسائل دانش و حکمت و حقائق عالم بدامن هدايت پیغمبران (صلوات الله علیهم) که در جهان رهنمایان بشرند تشبث نمود.
پدران خود خود کشی می نمودند حتی در صورت مخالفت با دانش و بديهيات.
این تفریط آنان را بافراطی شدیدتر از آن وادار نمود جنبشی کرده شبهات را در همه جا پخش نمودند و بهر گونه وسیله در پیشرفت این منظور تشبث نمودند تا این که گمان کردند که دانش با عقیده و هر چه که ثمره فکر تنها است دشمن است و در پایان این دشمنی معتقدات از میان خواهد رفت و شروع کردند باین که مجهولات و اسرار و مشکلات جهان را با نوامیس معروفه طبيعي و قوانين مكتشفه حل نمایند بحالت شرم آوری گرفتار شدند، زندگی بشر را زشت و منفور نمودند، عالی ترین وسیله آسایش و آرامش وی را از دستش گرفتند و انسان را بعالم حیوانیت تنزل دادند تا بالاخره معنویت و گوهر گران بهای آدمی را چنان که بطور وافی بیان خواهد شد مختل و فاسد نمودند.
این گروه روح و بقاء آن و بعث و حشر و ثواب و عتاب را انکار نمودند و گمان نمودند که آن ها از خیالات افکار قدیمه و از بقایای گذشتگان می باشد که دانش و تمدن آن ها را نابود می نماید.
در اثر این افکار گرفتار حیرت و اضطراب و وحشت شدند در این اثناء يك آيت بزرگ خدائی که عقول و افکار را خاضع و تابع خود می نمود پدیدار و آشکار گردید تنویم مقناطیسی و استهواء (مانيتيزم) و پس از آن فن استحضار ارواح و تجسدان پیدا شد ابتداء بنا برویه سابق خود با آن ها و هر چیزی ک بوی ماوراء ماده از آن استشمام می نمودند جنگیدند تا این که این آیت خدائی دانش را كمك و طرفدار خود نموده دانشمندان و خردمندان هوا خواه آن گردیدند در اندک زمانی
بیست ملیون از دانشمندان و بزرگان طرفدار آن شده دویست مجله بزبان های زنده در جهان منتشر ساختند.
در اثر این نیرو و پیشرفت آیت خدائی پیروان مذهب مادی چنان شکست خوردند که پس از آن دانش را موافق خود نخواهند دید و صدای آنان در جهان ضعیف خواهد گردید.
ولی اسف آور این است که شرقی ها از این جنبش مدهش غافلند و جوانان آن ها که زبان های اروپائیان و فلسفه الحادی آنان را فرا گرفته اند در خوابند بآیت و رحمت خداوندی نظر نمی کنند.
ممكن است بعضی از جوانان شرقی این همه جنبش علمی را وهم و طنطنه اروپائی پندارند و لکن این پندار ناشی از بی اطلاعی است. خوانندگان این کتاب سخنان دانشمندان و فلاسفه اروپائیان خاصه آن کسانی که دیروز چنان پیرو مذهب مادی بودند که بهیچ چیز باور نمی کردند خواهند دید و خواهند گفت چنان که استاد شهیر امریکائی (هیزلوب) می گوید «نزديك است در جهان انقلابات بزرگی پدیدار گردد» و سخن دانشمند انگلیسی لودج را تکرار خواهد کرد که می گوید:
«دیواری که در میان جهان مادی و روحانی هست روز بروز نازک تر شده بکلی از بین خواهد رفت» و گفتار استاد المانی (کارل دوبرل) را تصدیقی خواهد کرد که می گوید «علوم طبیعه خواست جهان جاویدان اخروی را تکذیب نماید خدا معاقبش می نماید باین که باید در عوض تکذیب برهان بر وجود آن اقامه نماید».
اما موضوع بخش چهارم کتاب، زندگی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) می باشد.
در عالم اسلامی و بلکه در عالم انسانیت موضوع بحثی از این موضوع دقیق تر و سزاوارتر بعنایت و اهتمام سراغ ندارم هنگامی که ما معتقد می باشیم باین که راهی برای اصلاح حال مسلمين و اعاده شوکت و سیادت قدیم شان نیست نیست جز بر گشتن بسوی دین فطری اسلام با دور انداختن آلایش ها و پیرایش هائی که بر آن بسته اند و عمل نمودن بتعاليم مقدسه آن و این منظور ممکن و عملی نمی شود مگر باین که حقیقت دین اسلام و ماهیت تعالیم مقدسه آن را بشناسند راه این معرفت شناختن قلب نورانی و مبارك حضرت ختمی مرتبت است که حقایق این دین مقدّس بر آن نازل شده و از آن بدیگران رسیده است بدین وسیله می توانیم حقیقت دین اسلام و چگونگی تاثیر آن را در تکمیل انسان بدانیم و این طریقه ما را با سلام در سرچشمه آن آشنا می سازد.
بلی شناختن آن قلب بزرك دشوار است بلکه معرفت حقیقت آن برای کسانی که بمقام آن بزرگوار نرسیده اند غیر ممکن است لکن خدای دانا که آن بزرگوار را واسطه در افاضه فیض ببندگان خود قرار داده است آن را طوری ساخته است که عقول و عواطف بشري را مجذوب می نماید تا رهنما و رهبر جهانیان بشود اگر این طور او را نساخته بود. بشر می توانست او را تصدیق نکرده عذر بخواهد که وجود او بالاتر از عقل و عواطف و اميال من است و می بایست خدا برای آوردن پیغام فرشته بفرستد و آن هم بر خلاف حکمت و سنت الهی است.
انسان در هر درجه نقصان و پستی باشد فاقد قوه تمیز و تشخيص خوب و بد نخواهد بود و صفت شیفتگی کمال در هر کجا که آن را می بیند از دست نخواهد داد. نفوس بشر در این خاصیت گرچه مختلف
و احساساتشان متفاوت است ولی کمال و جمال جذاب و فتان هستند. پرتو آن ها بهر دلی بتابد آن را مجذوب خود می سازند. هیچ گونه صفات رذیله نمی تواند صورت زیبای کمال و جمال را در نظر بشر چرکین و منفور نموده دل را از شیفتگی و مجذوبیت باز دارد. اینست که مرمادن پست هم با آن همه بینونت و تفاوتی که با ارباب فضل و کمال دارند آنان را بزرك و ارجمند می شمارند، احترامشان را نگه می دارند. اگر از آدمی این خاصیت را سلب کنیم دیگر برای او چه فضیلت باقی می ماند.
سنت حکیمه خداوندی را که در فرستادن پیغمبران مشاهده می کنیم می بینیم خداوند دانا و توانا کسانی را بر گزیده پیغام آور قرار می دهد که از دیگران از حيث حسب و نسب شریف تر و در جسم و بدن قوي تر و از حيث روحيات از همه خردمندتر و داناتر و زیرک تر و در سیاست متین تر و با جزم تر و در رفتار با مردم حلیم تر و بشاش تر و در حسن اخلاق و آداب از همه فزون تر و در خدا پرستی و در تحمل رنج در عمل بمرضات الهی از همه برتر و بالاتر می باشند این گونه برگزیدن خدا پیغمبران خود را که همه از مردمان دیگر داناتر و تواناتر و نیکوتر و نجیب تر باشد برای رافت و رحمت بیندگان است که گرویدن آنان بآن ها آسان تر و کامل تر از گرویدن و اطاعت بشاهان و دلیران و اشراف و سیاستمداران و فلاسفه و دانشمندان و نیکوکاران و پارسایان و ارباب کرم و بخشندگان باشد.
این است سنت الهی در فرستادن پیغمبران که وسیله شدیدترین مؤثرات را در عواطف انسان و منقاد نمودن او فراهم می سازد.
استقراء تاریخی بما ثابت می نماید این را كه خداوند عالم هر پیغمبری را که می فرستد او را صاحب عالی ترین مفاخر و اسباب سيادت
قومش قرار می دهد تا در میان وی و قومش نسبت بود و زیاده بر آن وی را با خلعت رسالت ممتاز و آراسته می نماید تا مردم منقاد و پیرو وی گردند.
خدا بر طبق این سنت کریمه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) را در هنگامی که گوهر انسانی و خرد در وجود وى بحد نضج و کمال رسیده و فضائل و کمالات در وی آشکار گردیده و حقائق از خیالات و اوهام در نظرش جدا و ممتاز شده و بوقوع حوادث پی در پی بشر نتیجه وجود و منظور زندگی وی آشنا شده است برسالت مبعوث فرمود حضرت محمد جامع فضائل انسانی و بتنهائی دارای مواهبی که خدا به همه مردم داده بود.
اگر شاهان جهان را بر اریکه سلطنتی نشسته بنظر آوری می بینی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) از همه بزرگ تر و بر ملتش مهربان تر و در مقابل دشمنان نیرومندتر می باشد و اگر سرداران لشگر را در میان قشون بنظر آوری می بینی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) باصول و قواعد و نظامات جنگ و اداره قشون آشناتر و داناتر است.
و اگر دلیران میدان جنگ را بنظر آوری می بینی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) از همه دلیرتر است و اگر فلاسفه را در حکمت و قانون گذاران را در وقت نظر بدرد و دوای ملت بنظر آوری می بینی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) از همه حکیم تر و داناتر و بدرد و دوای جامعه و باصول و دستورات طب روحانی آگاه تر می باشد. و اگر شعراء عالی مقام را در تصویر معانی خیالی و ابتکار بنظر آوری می بینی سخنان بدیع حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) در مقام بیان حقایق و حكم ابداً طرف مقایسه نیست.
اگر خطباء و سخن سرایان سحر بیان را بنظر بیاوری می بینی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) تواناتر و بروش و قواعد سخن سرائی داناتر و آشناتر است و اگر
زهاد و پارسایان را بنظرآوری می بینی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) از همه بالاتر وكامل تر است.
وقتی که بوجود پیغمبر بزرگوار اسلام نظر می کنی می بینی از هر جهت کامل بوده از همه بزرگان و برجسته گان افراد بشر برتر و بالاتر است. می بینی که آن مرد بزرگ در این جهان نسخه صحیحه و كامله ابداع الهی است که خدا برای رهنمائی بشر آفریده است.
موضوع بحث ما در این بخش شرح زندگی آن روح بزرگ بطوری که سزاوار آن بزرگوار است خواهد بود و در این منظور علوم جديده عصری قوی ترین وسیله ما است. از خدا خواستارم که ما را پیرو وی و آراسته با پیرایه فضائل و کمالاتش بفرماید.
(محمد فريد وجدى)
انسان در میان کائنات کره زمین از هر حيث بديع ترين آفرینش است. همه موجودات جهان بر این سخن گواهند، تاریخ طبیعی بزبان علماء خود این حقیقت روشن را گویا است و خود انسان هم مقر بر آنست.
اما بدن انسان يك ساختمان عجیب و بدیعی است که خرد در مطالعه نقشه آن در حیرت و دهشت است همه اجزاء و اعضاء و آلات و جهازات آن چنان منظم و متناسب ترکیب یافته است که هر چه نگاه کنی خللی و عیب و نقصی در آن نمی یابی مگر آن چه که بدست خود انسان عیب و نقصانی عارض شده باشد و یا در جریان طبیعت برای حکمتی که این جا جای گفتنش نیست آسیبی بآن برسد.
همه اجزاء و اعضاء و آلات و جهازات ساختمان بدن حركت منظمی دارند که مطيع يك محرك و تابع يك ناموسند. هر عضو وظيفه خود را برای غایت و حکمتی که از وجودش منظور است انجام می دهد و همه این وظائف و غایات گرد آمده جسم آدمی را در صراط مستقیم عدل سیر می دهند و صحت و راحتی بدن او را تاوقت معینی تامین می نمایند.
کار این هیکل انسانی، شگفت آور است. کارگران این کارخانه هیچ تعطیل ندارند. شبانه روز متصل کار می کنند یک دقیقه آرام نمی گیرند
قلب پیوسته در حرکت و خون همیشه در جریان است. معده وظیفه خود را انجام می دهد و عصارات افراز می گردد و سرائل تحليل و تركيب مي يابد و ترشح و تصاعد می نماید و گازها متكون شده بالا می رود، غدد سوايل را برای هنگام حاجت ذخیره می کند و خلایای بسیطه متلاشی می شود و متکون می گردد و ازدیاد می یابد و همۀ این ها دائما مشغول کارند يك لحظه دست از کار خود برنمی دارند.
از شگفتی های این پیکره پر از عجائب چشم را كه يك عضو کوچکی است برای مثال ذکر می کنیم. چشم صورت همه دیدنی ها را در شبکیه خود مرتسم می نماید چه گونه با ضبط کامل آن ها را مرتسم می کند و چه گونه آن مبصرات را با همه اجزاء دقیقه آن ها كوچك می نماید.
همه کس عکس برداری عکاس ها را دیده است که عکاسخانه باید وضع مخصوصی داشته باشد. آن گاه کسی را که عکاس می خواهد عکس او را بردارد باید بوضع مخصوص بنشاند و دستور دهد حر بنشاند و دستور دهد حرکت نکند و حال خود را تغییر ندهد سپس اسباب عکاس را چندین بار دور و نزديك بکند که گاهی ببعضی از عصبی مزاج ها از این وقفه ضجر آور حالت اغماء رخ می دهد. بعد از همه این ها یک عکس بر می دارد و گاهی بعد از این دقت و معطلی باز نمی تواند عکس درست بردارد محتاج می شود با عذر خواهی عمل خود را تکرار کند.
اما چشم در یک دقیقه صورت چیزهای گوناگون را از دور و نزديك و بزرك و كوچك بدون زحمت و مشقت در شبکیه خود مرتسم نموده بانسان می نماید.
عكاس عدسه اسباب خود را باید هر روز تنظیف بنماید ولی
شبکیه چشم نیاز مند پاک کردن نیست یک عمر با نیروی خدا داد کار می کند و حتی بعضی ها عمرشان بپایان می رسد و این عضو وظیفه خود را بخوبی انجام می دهد بدون این که این مردمان از چگونگی ساختمان چشم خود خبری داشته باشند.
اين همه عجائب و بدایع چشم است که در وجود انسان يك عضو کوچکی است اما لمس و ذوق و معده و اعصاب و اوتار و آورده و شرائین و قلب و ریه ها و اعضاء و اجزاء دیگر پیکر آدمی خرد و اندیشه را متحیر می نمایند دانشمندانی که عمر و کار خود را منحصر بكاوش و جستجوی عجائب و بدایع بدن انسان نموده در حیرتند پس منزه می دانم پروردگار جهان را که همه چیز را آن چنان که شاید و باید بیآفرید و آن ها را بخط سیر خود هدایت فرمود. خدائی که می فرماید انسان را در احسن تقويم خلق نمودیم.
این حال بدن انسان است که هزارها سال است بشر در آن بحث و کاوش می نماید باز هنوز اعجوبه دانش و معجزه آفرینش و طلسم کائنات کره زمین است.
اما حال روح انسان دریائی است بی پایان که فکر بشر بساحل آن نمی رسد و خرد در مقابل آن اظهار ناتوانی می نماید.
زمانی که بدن انسان در عالم مادی نهایت ابداع و غایت اختراع و دلیل اشکار بر وجود خدا می باشد پس روح آن نیز در عالم ملکوت سرّ خدائی و نور ربانی است پس خداوند حکیم در میان آن ها مناسبتی قرار داد که در اثر آن وحدتی حیرت آور بین روح و بدن پیدا شد تا با یگانگی بر طبق قانون ابدی خدائی وظیفه خود را در این جهان انجام دهند
و بکمال برسند.
اگر ما نمی توانیم حقیقت روح را بشناسیم شناختن بعضی از احوال آن در این عالم غربت موجب تسلیت و در این جهان پر محنت مایه ارجمندی است.
انسان طبعاً فهم مجهولات را دوست می دارد تاریخ او از آغاز پیدایش وی تا امروز بزرگ ترین شاهد صدق گفتار ما است.
در دل آدمی در تمامی ادوار زندگی وی از دور بچگی تا دم مرگ سایقی بوده او را بسوی دانش می کشاند و بكاوش تشویق و ترغیب می نماید و از قناعت بحد معینی از آن منع می کند از این حیث آدمی مثل اینست که آفریده شده است تا بداند و بفهمد و گرنه بنصیبی قناعت می کرد و بعد معینی راضی می شد.
بعلاوه شوق و علاقه انسان بفهم و ادراك طوری است که هرچه بفهمد نيروى فهم و ادراکش زیادتر و قوی تر می گردد و شوق دانش طلبی در وی شدیدتر و حرصش بیشتر می شود مثل اینست که خاصیت أدراك وى نيز غير محصور و غایت آن نامحدود است و گرنه هر چه دائره ادراکش وسیع تر می شد او نیز بسیری نزدیک تر می گردید.
آدمی گرسنه می گردد معده وی برای احتیاج بدنش غذا می خواهد و هر چه احتیاج بدن بغذا بیشتر حس گرسنگی هم زیاد تر می شود انسان شروع می کند بغذا خوردن بتدریج حس گرسنگی هم رو بکاستن گذاشته زمانی که معده بقدر كافى بتامين احتياج بدن غذا اخذ نمود حس گرسنگی و غذا طلبی هم بكلى رفع می شود اما حس و شوق دانش طلبی انسان این طور نیست هر چه دانش اندوخت و بر دائره ادراك و
فهم خویشتن توسعه داد شوق و علاقه وی بیشتر می گردد سیری باو راه نمی یابد (1)مثل این که غایت روح انسانی کسب دانش بی پایان است.
کسی نیست که زندگی وی را هراسناك ننماید و اصلاح شئون آن بر او دشوار نباشد آدمی از روز تولد تا دم مرگ گرفتار امور زندگانی است انسان در برابر این جهان بزرگ و اوضاع گوناگون آن مانند يك شناگری است در يك دریای بزرگ که امواج آن وی را بهر سو می کشاند گاهی چنان در کشمکش امواج و تحت فشار آن ها واقع می شود که برای وصف آن لغتی نیست بشر در دست این امواج گرفتار است تا از این جهان در گذرد. آن وقت آدمی بکجا می رود.
این جا جای حیرت و دهشت است و جای اضطراب و لغزشگاه خرد و اندیشه است انسان از مادر متولد شده پرورش یافته پا بصحنه زندگی می گذارد. در این هنگام تکالیف زندگانی از هر سو بوی هجوم آور می شوند با این حال بشر می خواهد از وقت خود برای لهو و هوسبازی اختلاس بنماید در صورتی که این هوسبازی بلای سر اوست و خودش هم
1) این که مؤلف در این موارد تمثیل می کند دلیل روشن است بر این که نظر وی حقیقت گوئی بوده است نه مبالغه و گزاف گوئی چه با این که مقدمات دلیل وی چنان می رساند که بطور تحقیق نتیجه بگیرد و انتظار خواننده هم همین است و شاید در ذهنش بعضی کفتارهای متناسب بانتظارش از سابق هم وجود داشته باشد ولی می بیند مؤلف پس از آن همه شرح و بسط در تقریر دلیل در مقام اخذ نتیجه بطور تمثیل نتیجه می گیرد این دقت نظر و حقیقت گوئی وی را می رساند زیرا که حقیقت قضیه اینست که شوق و علاقه دانش و بینش طلبی انسان بی پایان است و باید هم همین طور در کسب دانش و بینش سیر نشود ولكن آن چه که غایب وجود اوست و کمال و سعادت وی را تامین می نماید علم و معرفتی است که با کار و کوشش توام و مقرون باشد نه تنها دانش و نه تنها کوشش
می داند که این خوشی نیست وسیله بدبختی است که بدست خویش آن را فراهم می سازد.
بشر با این وضع در محیطی پرورش می یابد که همه شاکی و نالانند خواستار نجات می شود.
و برای رستگاری می کوشد ولی در برابر جز محیطی که وی را پرورش داده است نمی بیند و دیگران را هم مانند خود می بیند چاره جز تقليد و همرنگ شدن با دیگران نمی بیند، با آن ها هم آواز شده، همه نالان می شوند، یگانه مایه تسلی وی این می شود که همه در مصیبت با وی شریکند.
این منظره دهشتناک در ادوار اخیره انسان را از آرامش مایوس نموده و وی را در اظهار امیدواری ریاکار و متظاهر کرده است که همه بهمدیگر تظاهر بامیدواری می نمایند ولی در عین حال همه در دل آتش سوزانی دارند که برای نبودن طبیب و نیافتن دوا پنهان می کنند. این بشر گرفتار اگر مشغول خوراک و پوشاك بشود و یا بآرايش بپردازد نه اینست در دل درد و سوزش ندارد بلکه خود را مشغول می نماید درد دل را فراموش کند چون می بیند اگر خود را مشغول نكند بصدای ناله دل و تکالیف زندگی توجه نماید باید در مقابل بزرگی مسئولیت و آشنا نبودن براه رستکاری از خوراك و پوشاك خود داری نماید و از شدت مصیبت تسلیم مرگ گردد.
تاجر در دکان خود مشغول داد و ستد است و برزگر در کشت زار خویش بکشاورزی می پردازد و صنعتگر در کارخانه کار می کند و مالکین در املاك خود بحساب و پس اندازی اشتغال می ورزند و مردمان بیکار
در وسط راه بازیچه آرزو و خیال اند لکن در عین حال همه در دل دردی و سوزشی دارند که آرامش دل آن ها را سبب نموده است و ابداً مربوط ببدن نیست ولی توانائی تحدید و وصف آن را ندارند در همین حال همه از بیم و هراس در می یابند که مال و جاه و شهرت و خدمتگذاران و حکمروائی هر قدر باشد مادامی که درد سوزش و بی آرامی دل رفع نشده همه غیر قابل توجه و فنا پذیرند و نفس فطرتاً بآن ها راضی نیست.
درد انسان چیست که آسایش و آرامش وی را ربوده نمی گذارد از لذات و خوشی های زندگانی بهره مند بشود در عین کامرانی وی را رنجور و دردمند می کند آیا سزاوار است که انسان با این که اشرف کائنات است و از همه انواع زنده باستخدام آفرینش این جهان برای تامین مصالح خویش تواناتر است این طور دردمند و رنجور باشد.
چگونه متصور است که انسان در این جهان مقامی بسزا داشته و نسخه کامله کائنات و دارای هر گونه کمالات بوده ولی با وجود این از دردمندی و رنجوری گریان و نالان باشد از نداشتن مایه تسلی و از تیرگی دل وسیله راحتی خود را از خوردن شراب بجوید که جگر وی را می سوزاند و خوانواده و فرزندان وی را گدا و فقیر می کند و شهرستان او را ویران و ملتش را بدبخت می نماید.
چگونه تعلیل می شود این که انسان با آن همه بلندی مقامش در جهان برای تأمین احتیاجات و آماده ساختن اسباب لذات جسمانی خود بوسایل پست تشبث بنماید حیله و دروغ و دزدی و ریاکاری و قتل را برای خویشتن روا بدارد.
حل این معما برخردمندان دشوار شده است انسان پس از این که در زندگی خود تنها از مخاطرات طبیعت می ترسید دانست که یگانه
دشمن وی نفس خود و دیگران از افراد خوانواده و خویشاوندان که دور وی را گرفته اند می باشد.
چه گونه آدمی دشمن خود می باشد در حالتی که نفس او در نظر وی از همه چیز محبوب تر و ارجمند تر است و چه گونه از همنوع خویش ایمن نمی باشد در صورتی که باید آنان چنان که پیش بودند كمك وی در رسیدن بکمال و سعادت باشند.
بلی بشر صبح کرد در حالتی که خود دشمن خویشتن گشته قصدی و همّی جز کوشش بزیان و بدبختی خود ندارد و خودش هم می داند که چه زیان و خسارتی بخود می رساند.
آدمی خود گواهی می دهد باین که حق قوام هر امر و روح هر موجود و ناموس عمومی است که در همه حرکت و سکون جهان سیادت می کند ولی با وجود این خود را بمخالفت باين عقيده مجبور می بیند در همه کارها بسوی باطل می رود در گفتار دروغ می گوید کردارش مختل و در چیزهائی که نمی داند و نمی تواند بدانائی و توانائی متظاهر می شود تصنع را پیشه خود قرار داده در راه رفتن و نشستن و نگاه کردن و سخن گفتن و نوشتن تصنع می کند این روش بقدری قوت گرفته که نزديك شده پایه زندگی بشر يك رشته اخلاق رذیله باشد که بر وجود آن ها بناگذاری شده است و باین صفات پست بقدری انس گرفته است که گمان می کند لازمه زندگانی متمدن است.
انسان بطور قطع می داند که برای طبیعت قوانینی هست که باید بر طبق آن ها رفتار و بمقتضیات آن ها کوشش نمود لکن با وجود این برخلاف آن ها رفتار می کند زیاد می خورد و برای تفنن غذا های رنگارنك
خورده خود را مسموم می نماید و باین هم قناعت نکرده سوائل سوزان و مخدراتی که ریشه جان و تن آدمی را می گیرد بدرون خود می ریزد و این عادت بد را بهترین وسیله پذیرائی از مهمان های عزیز و دوست و صدیق خود می داند.
با این وضع آدمی صبح کرده در حالتی که دشمن نوع خود شده است زیرا که راهی را که در زندگانی پیش گرفته دیگران را مزاحم خود می بیند آن ها را در تسهیل و مسائل زندگانی مساعد و معاضد خویش نمی بیند بنا براین در جلو گیری و عقیم گذاشتن کارهای هم کاران می کوشد شرکتی که توانست همسایه خود را از پا بیندازد این را موفقیت بزرگی برای خود دانسته خویشتن را مورد تمجید و تحسین می داند.
پایان کار امم متمدن امروز باین جا رسیده چنان که بخواست خداوندی از آن بحث دقیق نمود و با گفته های خردمندان و فلاسفه خود آن ها سخن را نیز تائید می نمائیم. اگر خردمندان ما جلوگیری نکنند بیم آنست که این امراض روحی بما نیز سرایت بکند.
ما می دانیم که بعضی ها این سخنان ما را حمل بمبالغه وغلو می کنند زیرا که آن ها این اوضاع را نه بچشم خودشان دیده اند و نه با اين سبك از آن بحث عقلی نموده اند.
این اشخاص اگر رنج مطالعه باین اوضاع را بخود هموار بنمایند و در این مطالعه عقل و فکر آن ها تحت تأثير سحر صنایع آنان قرار نگیرد می بینند که وضع آنان از آن چه ما گفتیم موحش تر است و می فهمند که احزاب بازی در میان آن ها یک مصیبت بزرگی شده است که اگر رحم نکند زیان غیر قابل جبرانی از آن ها منتظر است.
انتظام اوضاع اقتصادی آن ملل متمدنه خردهای ما را تحت تاثیر خود قرار می دهد خیال می کنیم که اوضاع شئون دیگر زندگی آن ها نیز مانند وضع اقتصادی شان منظم است در حالتی که خود آن ها از وضع اقتصادی خودشان نیز شکایت می نمایند بعلّت این که ملیون ها نفوس در زیر دست یک نفر اسیر و زبون می شوند که نیکبختی و بدبختی آنان در دست وی می باشد.
اگر شرقی ها با چشم خودشان سرگردانی اکثر آن ملل و اسارتشان را برای عده مردمان انگشت نما می دیدند هر آینه باور می کردند باین که چنان که عقیده فلاسفه خود آن ها است (بخواست خدا سخنان آن ها را بزودی خواهی دید) این طور اثره خودخواهی و رحم نکردن بضعفاء و حقیر شمردن زن ها و بچه ها يك بلای بزرگی را بسر بشر خواهد آورد.
پس آیا نصیب انسان از زندگی اینست که تمدن وی را بجائی برساند که رذائل جای گزین فضائل و باطل جانشین حق گردد آیا پایان کار آدمیان بجائی می رسد که پایه زندگی وی حیله و خدعه و دروغ و کینه ورزی و افتراء و مزاحمات می باشد.
این وضع مخالف بداهت و محسوسات می باشد پس چگونه دنیای متمدن باین حالت رسیده و چه ادواری بروی گذشته و موجب گرفتاری آن بدین مصیبت شده است و راه نجات مسلمانان که گرفتار آن نشوند چیست می بینیم بعضی از این بلایا و امراض بجامعه ما نیز سرایت غیر محسوس کرده است بسیاری از جوانان ما در باده گساری خودکشی می نمایند و جاهای لهو و شهوت پرستی را آباد و اوقات فراغت خود را با کارهای پست می گذرانند.
دیدن این حال ما را هراسناك و مضطرب می نماید که صفات و سجایای شریفه ما را از بین ببرد.
آیا ما هم محکوم ببدبختی و گمراهی و تیرگی ضمیر شده ایم که این مراحل را طی کرده بالاخره با عذاب خدا معذب بشویم یا در دل های ما استعداد قبول نور محمدی باقی مانده است که آن را بپذیریم تا راه زندگی مارا روشن نماید و در ارواح ما روح امل و آرزو را زنده و در قلوب ما سر بقاء و هستی را مکشوف بدارد.
در راه زندگی انسان را مواقف گوناگونی هست که اسباب و عوامل بی شمار وی را در آن ها نگاه می دارد و برای هر کدام از آن ها لوازم بسیاری هست که بر قلب و عواطف بشر مستولی و مسلط شده او را بروش ملایم خود مجبور می نماید چه بسا آدمی خود را در موقفی بدبخت دیده می خواهد خودش را نجات بدهد ولی نمی تواند بلکه خود را مانند اسيرى مجبور بتوقف و یا رفتن می بیند.
انسان مخلوق متفکری است که در هنگام پیش آمد حوادث روزگار می خواهد آن ها را بوجهی بفهمد گاهی فکرش کوتاه و فهمش غلط می شود و گاهی در فهم نسبت سود و زیان و بستگی آن ها با وجود خود خطا می کند و خودش هم کوتاهی فکر و خبط و خطاء خویش را می داند چیزی که هست بتفکر در حوادث روزگار و فهم ربط و علاقه در میان آن ها و وجود خود مطبوع است.
عواملی که انسان را در مواقف راه زندگی نگاه می دارد زیاد و متنوع وقوی هم هست.
بعضی طبیعی و برخی کسبی و قسمتی ممزوج، از طبیعی و کسبی است و برای هر کدام از این عوامل خاص و تاثیر خاص و وجهه مخصوصی است و لکن در سیر خود در يك نقطه بهمدیگر رسیده از چند جهت
با همدیگر متحد شده و در متحد شده و در کارها شرکت نموده دامی تشکیل می دهند که آدمی اول و آخر آن را نمی فهمد.
انسان پیش خود این وضع را می یابد زیرا آثار آن را در خرد و بدن خویش احساس می نماید ولی با این که اقرار بعجز خود دارد و می داند که علل و اسرار آن را درست نمی فهمد باز صلاح و فساد آن را بعلل و اسبابی که با عقل خود می فهمد تعلیل می نماید و تعلیل خود را هم راست و درست می پندارد و بفلسفه خویش قناعت می نماید و بقصور و ناتوانی خود متوجه نمی شود جز در مواقع اهتمام برغائب و فرار و تخلص از بلایا آن گاه می فهمد که فلسفه وی در علل و اسباب وروش ناقص و قاصر می باشد زیرا احساس می نماید که در آن جا عواملی که بخاطر وی خطور نکرده بر اراده و اختیار وی چیره شده او را در مرکز خود نگاه داشته است و چه بسا در اثر این که بچیزی که وی را بجایگاه خود بکشاند برنخورده با اراده خویش در عالمی که ببقاء زندگی خویشتن بهتر پنداشته است سیر می نماید ولی هنوز چندی نگذشته بموانعی بر می خورد که مجبور بسیر قهقرائی می شود.
بشر با همه این راحت نمی شود مگر هنگامی که سبب آلام و غصه های خود را بفهمد لذا بار دوم و سوم فکر خود را بکار می اندازد در این صورت اگر مسلمان باشد نومیدی بدل وی راه نمی یابد بلکه چنان که در وجود وی طلب خلاصی و تسلیم نشدن بمهلكات فطری است بكاوش و جستجوى علت می پردازد تا این که آن را می یابد و یا کاوش کنان زندگی را بدرود می گوید در حالتی که وظیفه خود را انجام داده تا بعد از مرگ نیرو گرفته باسیر همان راه در زندگی جهان جاویدان بعالم کمال و جمال ارتقا جوید و اما اگر مسلمان نباشد نومیدی از نجات و
رحمت پروردگار بر دل وی راه یافته بجهان با چشم پاس نگاه می نماید و با اوهام و افکار تیره روزگار خود را تاريك نموده درد خود را با درمان غیر طبیعی معالجه می کند عقل و فکر خویش را با مخدرات تخدیر و با شواغل مادى از قبيل خوراك و پوشاك و خانه و لباس خود را مشغول و سرگرم می کند آن گاه برای فراهم نمودن آن ها نیازمند مال زیاد می شود و در راه کسب آن با همه گونه وسایل و تشبثات که می تواند می کوشند عش، تدلیس، تزویر، دزدی، ادم کشی را در این راه روا می دارد و اگر از همه این وسایل مأیوس شد افکار خود کشی می کند و یا با بدترین حالتی که ممکن است خیال شاعران را وصف کند زندگی می نماید.
اکثر خطباء از تأثیر نکردن سخنان آن ها در شنوندگان و تغییر ندادن مجاری اعمال آنان همواره شکایت می کنند و از سختی دل ها و خمود عواطف متاسف بوده از دیدن این اثر سوء شکفتی دارند و بر تعجب آن ها می افزاید وقتی که نگاه می کنند بحال سلف صالح که این نصایح و مواعظ چه گونه دردهای آنان حسن تاثیر داشته آن ها را ببهترین راه خیر دنیا و آخرت رهنمائی و رهبری می کرد.
بعقیده ما این وضع مایه شگفتی نیست بلکه باید از علت آن بحث و گفتگو نمود چه زیراکه انسان بدوست داشتن نفس خود و کمال آن، حفظ نفس از خطرات و بلایا مطبوع است اگر دیده انسان برخلاف این غرائز رفتار می نماید نمی توان گفت که در فظرتش تغییری پیدا شده است، دیگر آدمی، بدبختی و هلاکت خود و فرزندان و نوع را می خواهد بلکه باید گفت عواملی در کار است که بشر را بسوی مرکز خود و ایستادن در جایگاه خویش بر می گرداند.
خطیبی که از دیدن این وضع شگفتی داشته خود را موظف
بجستجوی سبب آن نمی داند مانند کسی که یکی را می بیند دست و پایش بسته شده در کنار آتش سوزانی است که بسوی او امتداد می یابد آن گاه فریاد کنان بآن بیچاره می گوید دور شو آتش بتنت رسید و یا نزدیک است که برسد سپس می بیند آن مرد از جای خود حرکت نمی کند شروع نماید بملامت و سرزنش و متهم کردن وی بکسالت و یا ترس و یا بی فمهی لیکن بنزد او نمی رود تا ببیند که چه دردی دارد حق دارد حرکت نکند یا نه.
کسالت و ترس و بی فهمی و علل و امراض دیگر افراد و اسمم چیست؟ کسالت ضد نشاط است دردی است که مانع از حرکات لازمه برای کار مطلوب می باشد. ترس ضد شجاعت است و آن دردی است که مانع از مدافعه از دشمن می شود و بی فهمی دردی است که نعمت احساس را از انسان سلب می کند.
این دردها بزرگ ترین در دهائی است که مردم آن ها را سبب جمود عواطف ذاتی و اجتماعی می دانند.
لكن ما می بینیم کسانی که در امور نافعه صوری و معنوی بآن ها نسبت کسالت می دهیم در هوسبازی و گرد آوردن اسباب شهوترانی کسالت بخرج نمی دهند کاملا نشاط دارند.
و آن هائی که متهم بجبن و ترس می شوند می بینیم آن ها در برابر شراب و قمار و افراط در شهوترانی که سبب فقر و فلاکت و سستی و مرگشان می باشد شجاعت بخرج می دهند.
و آنان که نسبت بمصالح حقیقیه بی فهم و بی شعور هستند در چیزهائی که مربوط بخوراك و لباس و خانه و اسباب عیاشی و خوشگذرانی
است بافهم و باهوشند.
اگر درد بشر در عدم توجه بمصالح شخصی و نوعی این دردها باشد باید در همه کارها کسل و جبون و بی فهم باشد و نه این که راجع بمصالح و منافع كسل و هراسان و بی شعور و در موضوع هوسرانی و شهوت پرستی فهیم و بانشاط و شجاع باشد.
اگر گفته شود که این تاثیر شهوات و تسویلات است که نفس را در برابر کارهای نیکو و بزرگ ضعيف و سست می نماید آن گاه باید پرسید که حقیقت شهوات و اهواء فاسده چیست.
اين ها الفاظ مجملی است که ما در تعلیل کارهای ناپسندیده خرد که بآن ها مجبوریم، این الفاظ قانعیم و بآن ها انس گرفته ایم تا این که در خيال ما يك شكل و صورتی خود گرفته است که واجب نیست در آن شکل و صورت باشد و این شکل خیالی ما را در تصویر و چگونگی آن ها بخطا گرفتار نموده است در حدود حکمروائی آن ها خبط می کنیم و از مداوا و معالجه آن ها دور می شویم تا کار بجائی می رسد که در برابر آن ها با الفاظی مانند آن ها می جنگیم معالجه درد مبدل بتفنن و بازی با الفاظ می شود و اين جنگ لفظى هم هیچ گاه حقیقت را روشن نخواهد نمود و یا در حدی توقف نخواهد کرد.
اگر آن امراض ما معانی این الفاظ باشد و آن نیز همان باشد که در کتاب ها مطالعه می کنیم و یا از خطباء در منابر و محافل می شنویم پس چرا اثری از آن در بهبودی حال ما ظاهر نیست با این که این تشخیص و این معالجه از چند قرن پیش تا امروز در کار و جریان است.
آیا در طبیعت آدمی دیده شده است که بمرض انس گیرد و بالام
و دردهای مرض معتاد شود بعلاج بیماری توجه نکند در حالتی که علاج در جلو چشم و دم دست او باشد.
در میان ما کسی باقی نمانده است که ببدی حال و گمراهی خود ملتفت نباشد و نیز کسی پیدا نمی شود که با تمام قواء در جستجوی خلاصی نباشد و نکوشد پس چرا از این معالجات اثر خوبی دیده نمی شود و علاج بدست نمی آید.
اگر پزشکی را ببینی که به بیمار رنجور و دردمند می گوید این مرض که تو داری بد است از آن دور شو و عوارض مرض را باو شرح می دهد و بدور انداختن آن نصیحت می کند ولی بمداوای طبی آن نمی پردازد. اين پزشك را مورد ملامت و اندیشه او را بد و تاريك مي بینی.
کسی که در معالجه شهوات نفوس و امراض قلبی بمریض می گوید دور شو و بدی ها و زشتی های آن امراض روحی را شرح می دهد و بهمین اكتفاء می نماید باهمال سخن و چشم پوشی از نصایحش سزاوارتر است.
آیا مریض آلام مرض را بهتر از فصیح ترین گوینده احساس نمی کند و نمی فهمد در صورتی که خود آلام و رنجوری بیمار را بوسایل نجات رهنمائی نکند چه گونه وصف گویندگان از آن آلام و دردها وی را رهنمائی خواهد کرد آیا در حالتی که رنجوری و دردمندی بیمار را بجستجوی خلاصی وا می دارد باوجود این بیمار نمی تواند برهد چه گونه تنها گفتن ناصحی بوی که مرض را ترك كن و دیگر آن نزديك نشو بیمار را مي رهاند.
آیا این دلیل روشن نیست براین که این جا عواملی در کار است که بشر را برفتن راهی که برای وی ترسیم می نماید مجبور می کند.
هر کس که از روحیات خود بحث نماید این را احساس می کند و آن چیزی است که بوسیله آن می توان اختلاف های دیگر انسانی را در
عوائد وطبائع و فضائل و رذائل تعليل و تفسير نمود، بر ما لازم است که از آن بحث دقیق کنیم زیرا که آن طب انسانی و انسانیت است و طلسم سعادت ذاتی و عمومی است.
پس می گوئیم عوامل موثره در انسان و طبیعت و حدود و وظيفه و جهات اختلاف آن ها چیست. آیا آن از جمله نوامیس ثابته جهان است و یا تابع نوامیس دیگر و قابل تغییر است که با ظهور آن ها ظاهر و با نابود شدن آن ها نابود می شود و آیا آن در تحت اراده بشر است ممکن است آن را تغییر بدهد و مناسب مصالح خویش بنماید و یا بیرون از اراده وی است نمی تواند آن را تغییر بدهد اگر اولی باشد چه گونه بر آن فیروز می شود تا بمقتضای مصالح و منافع خود مجرای آن را تغییر بدهد و اگر دومی باشد آیا انسان می تواند از چیزی که وی را از تحت سلطه آن خارج مي كند استفاده می کند تا تحت نفوذ عوامل سزاوارتری بیاید.
بعقیده ما دو نوع از عوامل در زندگی انسان سیادت می کنند یکی عوامل ذاتی و دیگری عوامل عمومی اما عوامل ذاتی جز آن که انسان در ترکیب وجود خود آن را احساس می کند از مطالب مختلفه راجعه بحفظ ذات و تکمیل آن چیز دیگری نیست این عوامل ذاتی را که بسیار است می توان تنها بدو عامل عمومی تقسیم نمود یکی عامل مادی جسمانی که سلطه و نفوذ آن بامور بدنی است و دیگری عامل معنوی روحی که سیطره و حکومت آن بامور روحی است ما نمی خواهیم عوامل را تعمیم بدهیم بلکه می خواهیم شرح و بسط بدهیم تا از جزئیات بحث چیزی باقی نماند اذا می گوئیم انسان باحتیاج خود را بخوردن و آشامیدن و مسكن، لباس احساس می کند سپس دوست داشتن برتری بر دیگران را در مشترکات نیز احساس می نماید دوست می دارد از همه کسانی که می بیند داناتر و فصیح تر
و زیباتر و بی نیازتر و از حيث خوانواده و فرزندان و کسان بیشتر باشد و با وجود این گاهی که مردگان را می بیند و یا مرگ را یاد می کند می فهمد که همه مطالب اولی وی فناپذیر و از دست رفتنی است بهتر و زیباتر از آن برای او اینست که با خدا ربطی و از سرنوشت خویش آگاهی و سزای خوبی پس از مرگ داشته باشد.
بیشتر عوامل ذاتی که در وجود انسان اثر آشکار دارد این ها است پس بشر نخست پی حوائج نزديك خود از خوردن و آشامیدن می رود پس از تحصیل آن ها بفکر لباس و خانه می افتند و پس از این که این ها و احتیاجات دیگر موقتی خود را تهیه نمود عوامل دیگر در وجود او تأثیر نموده وی را از این ها سیر کرده بسوی حوائج دیگر متوجه می نماید چون قواء و مواهب آدمی غیر محدود است پی هر کدام از این حوائج باندازه رهنمائی دانش وی می رود و در پایان آن تأمین احتیاج می بیند اگر ناتوان شد ناتوانی خود را پنهان می نماید مکر و حیله و تصنع و ریاکاری می کند دروغگوئی و تدلیس بخرج می دهد دزدی و غدر می نماید اگر زیاد زیاد دردمند شد آدم کشی و گاهی خود کشی می کند.
این عوامل ذاتي فطري و غير قابل تغییر است یعنی بشر نمی تواند آن ها را بکلی نابود بکند و یا از کار بیندازد ولی مانند همه چیز قابل تهذیب و ترقی است تهذیب و ترقی آن ها بسته بترقی دانش و بینش انسان است این عوامل پیش از تهذیب و اعتدال گاهی بیشتر از هر چیز زیان آور سبب زبان و بدبختی بشر می گردد زیرا وجود آن ها در نهاد آدمی نامحدود است خدا آن ها را نامحدود کرده تا انسان بجايگاه خود در عالم ملك و ملکوت برسد نامحدود بودن این عوامل انسان را مجبور می کند که با هر چیزی که می بیند ارتباط داشته باشد و این ارتباط وی را باسرار آن ها آشنا
می کند این گونه دانش و بینش بدون آزادی آن عوامل غیر ممکن است. این عوامل عوامل خدائی است تا بشر بمقامات عالیه برسد و نیروئی از خود در روی زمین بخرج بدهد که هیچ فکری اوروز نمی تواند آن را تصویر کند ولی انسان تا چه اندازه خود نشناس است و تا چه اندازه خود را خوار و بی اهمیت می بیند و تا چه قدر از بحث و کاوش قواء و مواهب خود چشم پوش است تا این غرائز و عوامل در اثر نادانی انسان و تعدیل و تهذیب نکردن آن ها عوامل شر و زیان بر خود وی و خوانواده و بنی نوعش شده است.
انسان لزوم خوردن و آشامیدن و لباس و خانه را احساس نمود هنگامی که این ها را آماده ساخت در خود میل بچیز مبهمی و راضی نشدن بحال خود و عدم توقف در حد خویش را درك نمود آرام نشد تا حقیقت آن چیز مبهم را بفهمد بلکه عجله کرد خیال نمود که آن امر مبهم افراط در امور حاصله است آن گاه متفنن در اقسام خوراک و شکل های لباس و ساختمان خانه و اثاثيه و انواع نوشیدنی ها پرداخت تا این که این احتیاجات را که برای زندگی صالح وی ضرور بود در اثر افراط و تفریط مایه زیان و امراض مهلکه نفس خود قرار داد. با این که مسئله ساده بود جهت راضی نشدن بحال و اندوخته خود این بود که وی تنها برای خوردن و آشامیدن آفریده نشده است زیرا که حیوانات نیز در خوردن و آشامیدن با او شریکند و بلکه با زحمت کمتری آن ها را این مقصود آماده می شود بلکه انسان در جهان برای کار بزرگ و وظیفه مهمی آفریده شده است باید کار و وظیفه خود را انجام بدهد.
سبب این بدبختی بشر همانا فرو گذاری در بحث و کاوش قواء
و غرائز وملكات خویشتن است همچنین انسان از جهت تكمیل وجود خود نیز بغلط رفته خود و بنی نوعش را بخطر می اندازد هنگامی که بغریزه تكامل و تعالى متوجه شد گمان می کند که کمال و بلندی مقام در برتری بر دیگران است اگر از دیگران دولتمند تر و دانانر و فصیح تر و همچنین در سایر مزایای مشترکه حظ او از همه بیشتر باشد بکمال و مقام عالی رسیده است آن گاه حسد و کینه ورزی و جنگ و جدال بمیان می آید اگر کمی تامل کند و ما بسخنان پیغمبران که خدا هیچ گاه بشر را از رهنمائی آنان محروم نکرده است گوش فرا دهند در می یابند که کمال و مقام عالی در برتری جستن بر دیگران نیست بلکه با رسیدن بجایگاه معنوی و روحانی انسان است در این جهان که خدا بشر را فطرتاً برسیدن آن مقام مستعد آفریده است کسی در رسیدن بآن مقام مزاحم دیگری نیست بلکه همه كمك همند اگر بشر غریزه تکامل و تعالی این گونه شناخته و بکار بیندازد سراسر جهان پر از خوشی و نیکبختی می گردد زندگی انسان بهترین شکل وصورتی را بخود می گیرد مهر و سازش و سلم و نوع دوستی جای گزین دشمنی و کینه ورزی و جنگ وجدال می شود.
کسانی که می خواهند بدانند که عوامل ذاتی وجود انسان در عوض این که در اثر افراط و تفریط موجبات بدبختی آدمیان بشود چنان که امروز شده است می توان آن ها را خوب شناخته و بکار انداخت تا عوامل ملکوتی گشته بشر را باوج ترقی مادی و معنوی برساند و کمال روحی و جسمی وی را فراهم سازد بتطور و تبدل سریعی که ملت عرب را در ظرف بیست و چند سال رخ داد نظر کنند چه گونه پراکندگی و دشمنی و کینه ورزی شان مبدل باتفاق و اتحاد و محبت و عطوفت بهمدیگر گردید.
آیا طبیعت آن ها عوض شد و یا غرائز جدیدی بانان داده شد نه
هیچ کدام از این ها نبود بلکه برهنمائی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) خدا آنان را تهذیب نمود روح آن ها اصلاح گردید تا بآن مقام بلندی رسیدند که موجب دهشت همه جهانیان شدند.
چه گونه از شوق بشناختن اسرار این تهذیب الهی که قلوب و ارواح ما را بمثل آن کمال محبوب مستعد می نماید عواطف ما باهتزاز نمی آید و چه گونه برسیدن بمثل نعیم ملکوتی که سزاوار زندگی انسان است مشتاقی نمی شویم و چه گونه بشناختن عواملی که ما را از سود بردن از تعالیم خالقی حکیم ما که همه چیز را آن چنان که شایسته آنست آفریده و بسعادت و کمال نوعيش هدايت فرمود اَلَّذِی أَعْطیٰ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدیٰ خدائی که می فرماید انسان را براه سعادت و کمال هدایت نمودیم یا شاکر خواهد بود یا کافر إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا باز می دارد طالب نیستیم.
غور رسی در این مقام ممکن نیست مگر پس از شناختن حقیقت عوامل عمومی.
آن چه که در فصل گذشته از عوامل ذاتی بحث کردیم موحشی را که میان علم و عمل و عقل و احساس بشر دیده می شود معلوم نمی کند و تشنگی کسی را که می خواهد از کمال نفس خرد بحث نماید عاشق استقامت در صراط مستقیم عدل است رفع نمی نماید بلکه چنان چه در مقام کاوش از عوامل ذاتی گفتیم نتیجه گرفتن از آن بسته بکاوش از عوامل عمومی است که موضوع بحث فعلی ما است.
بهترین و موثرترین دانش برای آدمی که شئون زندگی مادی و معنوی او را اصلاح و سعادت دنیوی و اخروی وی را تأمین می نماید آن است که اصول آن از حقایق کون و فروع آن از اوضاع و حوادث جهان استنباط شود نتیجه خیال و اندیشه تنها نباشد لذا ما بسیاری از حوادث را بطور استقراء بیان می کنیم و قضائی را که شبیه همند در تحت يك رابطه جمع می کنیم پراکندهای آن را در تحت اصولی درج می نمائیم و قوانین هر يك از انواع آن را بطور تحلیلی محسوس استنتاج می کنیم و سعی می نمائیم آن قوانین را بمبادی اولیه آن برگردانیم تا بتوانیم روح عمومی را بنحوی که بهمه خواص و عوام روشن بشود تحدید و تصویر بنمائیم و این کار دشواری است باید نویسنده در برابر حوادث و روبرو شدن بتناقض بزرگ در قضایا دارای نظر صائب و قدم راسخ باشد تا از خطا
و لغزش مصون بماند و خواننده نیز شکیبا و چابك باشد تا حقیقت کاملا بر وی روشن بشود. بعقیده ما تنها شناختن راه علاج انسان را براه راست وارد نمی کند و وی را در آن سیر نمی دهد مثال های متعدد در فصل گذشته برای آن ذکر کردیم و گفتیم باید عوامل عمومی که سیطره بر اراده افراد و بلکه بر همه امت داشته آن ها را برفتن راهی که می نماید مجبور می کند در میان باشد چیست آن عوامل عمومی.
فساد و اختلال اوضاع و احوال مردم و آلودگی شئون زندگی خاص و عام را با هر کدام از بی دینی ضعف اراده، ترس، بی تربیتی، نادانی، تعلیل می نمایند.
ما می گوئیم همه این ها صحیح است ولی لوازم آن عوامل است نه خود آن ها، در معالجه مرض باید علت مرض را پیدا کرد و آن را از میان برداشت روبرو شدن با عوارض و لوازم مرض و جنگیدن با آن ها جز تضییع وقت ثمری ندارد.
پس چیست آن عامل يا عوامل بزرگ نيرومند که ما را بی دین کرده است فطرت و وجدان و عواطف و مشاعر و مدارك ما را تغییر داده و گمراه کرده است و روزگار ما فرزندان دین و نواده های حقایق این طور شده که جویای دینیم ولی آن را پیدا نمی کنیم چیست حقیقت این عوامل مدهش و حدود و فرمانروائی و آثار آن چه گونه پیدا می شود و چه گونه تاثیر می کند آیا متعلق بطبیعت هیئت اجتماعیه است و یا مرتبط بتطورات افکار و معارف است آیا نتیجه دانش و یا اثر نادانی است و آیا لازمه ترقی مادی و یا صفت طور مخصوصی از اطوار زندگی است و آیا آن در وجود ما و مایه و روحش از ما است و یا از دیگران بما عارض شده است اگر در وجود ما است چه گونه پیدا شده و چه گونه متطور و متدرج می شود
و اگر از دیگران بما رسیده است چه گونه می رسد و بچه وسیله در وجود ما این تاثیرات را می کند و چه گونه عقائد ما را می برد و تقاليد ما را خراب می کند واضح است که تنازع در میان عقاید راسخه و عوامل عارضه سخت می باشد چه وقت آن پیدا شده و کی امّت آن را فهميدند و جنگ بين آن ها چه گونه بوده و بچه وسیله دوی چیره گردید.
ما عادت کرده ایم باین که بگوئیم سقوط و انحطاط ما بی دینی است ولی خود را موظف نمی دانیم باین که از حقیقت دین و جای آن در دل ها و مايه بقاء و نموّش بحث کنیم و از جرثومه فناء و تلاشی آن گفتگو نمائیم و آیا آن روحی است که از بیرون بنفوس ما حلول می کند و آن را در راه مخصوصی سیر می دهد یا عاطفه ذاتی از عواطف قلبی ما است که بسببى بیدار می شود و بعلتی بخواب می رود.
اگر اولی است چه گونه نفوس بقبول آن آماده می شود و بشر چه کار بکند که آن روح در وی دمیده بشود و اگر یکی از عواطف غریزی است جای آن کجا است و بچه سببی بیدار و بچه علتی بخواب می رود هر کدام از این دو صورت باشد آیا دین یکی از ضروریات بشر است آیا ممکن نیست عامل دیگری جانشین آن باشد چه گونه امم اروپا بدون آن زندگی می نمایند و مدعی هستند که از وجود آن بی نیازند.
لازم است همه این مسائل بطور تحلیل فلسفی حل بشود تا انسان از تاریکی آن مجهولات که زاد لفاظی است برهد و تناقض های زیادی که در میان چیزی که از ارشاد کنندگان خود می شنود و وضع جهان که با چشم خویش می بیند رفع بشود و بزرگی وظیفه انبیاء و پیغمبران (صلوات الله علیهم) کاملا روشن گرد بطوری که کار آن ها آشکار شود.
مردم بآن مردان بزرگ و برگزیدگان بد گمان شده اند ظن بسیاری از مردم اینست که کار آن بزرگواران تنها این بود که مردم را بخیری دعوت کردند و مردم نیز از آنان پیروی نمودند نتیجه کارشان آنست که تاریخ از کارهای بزرگ و سیرت های مدهش آنان برای ما ذکر می کند دیگر با همیت معالجه علل و امراض ننموس و اصلاح و تطهیر ارواح متوجه نشدند که چه قدر مهم است خاصه در مردمان دنیای قدیم که اهمیت این موضوع را کسانی می توانند بطور شایان بفهمند که روانشناسی و علم الاجتماع را خوب دانسته و فهمیده اند.
بعضی از مردم گمان می کنند که تهذیب و اصلاح امم و اقوام وحشى از بشر متنوّر آسان تر است این اشخاص بخطا رفته اند علماء مردم شناشی ثابت کرده اند که امم وحش در پذیرفتن دعوت دعوت کنندگان بیشتر امتناع می ورزند مخالفت آن ها برهنمایان زیادتر است مبلغین مسیحی مدت ها در میان آنان توقف نموده اند ولی نتیجه زحماتشان را ندیده اند با این که لباس خوب و خانه خوب و رشوه ها داده اند و بخشش ها نموده اند.
استاد (ادتور دولیما) در کتاب خود (انسان بمقتضای مذهب داروین) ثابت نموده است کسی که از امم وحشيه بمبلغين خضوع می نمایند تظاهر است که ظاهراً اظهار پذیرفتن مسیحیت می کند تا سهم خود را از نان و توتون و چائی بگیرد ولی در باطن در مذهب خویش باقی است اندکی دگرگونه نگشته.
پس از این جا معلوم می شود حل کردن مسائلي كه بآن ها اشاره نمودیم علاوه از سود ان از حيث تهذیب و تکمیل نفوس نتیجه ديگري
هم دارد و آن فهمیدن بزرگی و اهمیت وظیفه انبیاء و رسل است و بیقین دانستن است این را که اگر در اصلاح و ترقی امم قدم بقدم پیروی از آن رهنمایان و مصلحین بزرگ نشود کوشش نتیجه مطلوبه نخواهد داد و پایان زحمات خسارت خواهد بود.
وقتی که انحطاط ما بضعف اراده و کم همتی تعلیل گردید ما می پرسیم چرا اراده ما ضعیف و اراده دیگران قوی شد حقیقت اراده در افراد و در مجموع امت چیست چه گونه پیدا می شود و چه گونه نموّ می کند و چگونه قوی می شود و چگونه ضعیف می گردد آیا تابع مزاج و مرتبط بصحت و مرض و قوت و ضعف آنست آیا پس از ضعیف شدن تقویت آن ممکن است و اسباب تقویت و تایید آن چیست.
آیا در تقویت آن کافی نیست این که می بینیم متلاشی می شویم آیا این کافی نیست. پس چه چیز مؤثرتر از آنست آیا امم قویه خویشتن تقویت اراده نمودند و یا قوی الاراده پیدا شدند روزی در آن فکر نکردند آیا تقویت اراده امت متعلق بفرد است یا بمجموع آن آیا اسباب ضعف اراده امم از خود آن ها ناشی می شود و یا از اممی که ارتباط کامل با آن ها دارند حاصل می شود.
در سائر تعلیلات ضعف ما از بی تربیتی و نادانی و ترس و غیره نیز همین پرسش ها را داریم هر چه در جستجوی علل و اسباب بکوشیم باز باعث خرق صفوف علل و پیدا کردن علت اصلی که مایه اطمینان باشد در خود می بینیم.
بارها گفتیم باز می گوئیم اکتفا کردن ما در تعلیل انحطاط خودمان بلفاظی ما را گمراه کرد و وظیفه تربیت را در نظر ما كوچك نمود
و بسیاری از ما را جسور نمود در سخن گفتن در علم الاجتماع بدون این که کتاب ساده ای را در آن خوانده باشند همه مردم فیلسوف اجتماعی شدند درد و دوای مردم را با کمال جسارت و آزادی می گویند در حالتی که چنین نبودند علل اجتماعی را در دو کلمه جمع نمودند (بی دینی و بی تربیتی) و علاج های دیگر امم را نیز در دو کلمه دیگر جمع نمودند (دین و تربیت) افکار مردم بنو به در وصف بی دینی و بی تربیتی در وصف مزایای دین و تربیت کار می کند حتی اکثر نوشته ها تنها باین منحصر شده همه يك رشته مطالب را تکرار می کنند تفاوتشان در قوت بیان و تصویر مطلب است اگر این کار بتنهائی در معالجه امراض اجتماعی امم و برانگیختن آن ها بزندگی صالح کافی باشد پس امم شرق امروز بدرد و دوای خود داناترین مردمان روی زمین و تواناترین آن ها بنهضت اصلاحی می باشند اگر چنین است چرا جنبش نمی کنند و پیشرفت ندارند. (1)
1) مراد کسانی که می گویند راه نجات راه دین و تدین است مرادشان آشنائی كامل بحقایق اسلام و عمل بآنست که خود مؤلف هم بالاخره همان را راه نجات و سعادت می داند چنان که از همین کتاب و کتاب های دیگرش پدیدار است و این راه بطور قطع راه نجات و سعادت و سیادت است چنان که در مسلمان های صدر اول اسلام دیده شد و آن چه که مؤلف علت اصلی تاخر معرفی می کند که عبارت از تحت سلطه و نفوذ روح عصری روح اروپا باشد قرار گرفتن است بعقیده، ما علت اصلی نیست بلکه علت اصلی همان بد بینی و یا ضعف جنبه دیانتی است زیرا که اگر همه و یا اکثریت مسلمین بحقایق اسلام آشنا و عامل بودند تحت نفوذ و سلطه روح عصری که روح اروپا باشد قرار نمی گرفتند بلکه اروپائی ها در تحت نفوذ و سلطه روح اسلامی قرار می گرفتند چنان که خدا در قرآن مجید می فرماید اگر شما ایمان داشته باشید قوی ترین و آبرومند ترین ملت عالم خواهید شد وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ البته اكتفا كردن تنها باین جمله که راه نجات آشنائی بحقایق اسلام و عمل نمودن بمقتضای آنست برای نجات معالجه امراض اخلاقی و اجتماعی مسلمانان کافی نیست بلکه باید دانشمندانی که خود بحقایق اسلام آشنا هستند دیگران را نیز بآن آشنا نمایند یعنی بفهمانند که حقایق اسلام رهنمای ترقی مادی و معنوی و سعادت دنیوی و اخروی است وقتی که همه و یا اکثریت مسلمین بحقایق دین خود آشنا و عامل شدند آن گاه موقع سیادت آنان است در دنیا نه تنها خود سیادت می کنند بلکه چون مسلمان های حقیقی خیرخواه همه بشرند جامعه بشریت را بسوی سعادت و کمال سوق می دهند.
کسی که می گويد جهت تاخر و انحطاط بی دینی است مانند کسی است که می گوید سبب آن نداشتن فضائل ذاتی و اجتماعی است این سخن هر دو راست و درست است ولی باید از حقیقت دین و فضائل سخن گفت ذکر بعضی از قواعد و تعالیم دین و بیان قسمتی از فضائل برای نمودن دین و فضیلت کافی نیست بلکه تکرار سخن اول است نه در گوینده تاثیر دارد و نه در شنونده چنان که خود گوینده بآن معترف است.
مسلمان های صدر اسلام صاحبان فضایل ذاتی و اجتماعی شدند و بمقامی رسیدند که بیان حالشان بشعر شبیه است بدون این که درس بخوانند و يا يك كتابی در علم اخلاق مطالعه نمایند و بلکه مانند کسی که امروز خود غير مهذب ولی علم اخلاق خوانده امهات فضائل و حدود و آثار آن را می شمارد قادر بتعداد بیان حدود و آثار آن نبودند و نشناختن آن الفاظ بی فایده بآن ها چه زیانی رسانید و با چه سودی بخشید می گویند سبب تاخر ما بی دینی است باید از دین پیروی نمود من می گویم این سخن را بزرك و كوچك همه می دانند ولی کار دشواری که بایستی برای آن ابتکار وسیله نمود اینست باید کاری کرد که مسلمانان با قوه طبیعی بسوی دین بر گشته و بآن بگرایند آن نیروی طبیعی تاثیر سائر قواعد
طبیعی را که در شئون زندگی امم و افراد دارد در وجود آن ها داشته باشد.
در روحیه دو تیپ از مردم باید درست دقیقی شد یکی کسانی که بجاهای لهو و رقص و عیاشی می روند و از اول شب تا آخر آن وقت خود را در آن ها صرف می نمایند این مردمان با چه نشاط و شوقی و باچه تهاجم و ازدحامی باین جاهای لهو و لعب می روند و چقدر تشنه و شیفته آن هستند و چه اندازه ابراز مسرت و شادی می کنند وقتی که آوازه خوان و یا رقاص شروع بخواندن و یا رقص می نماید چگونه ساکت و آرام نشسته با تمام قوا متوجه می شوند در مقابل این ها گروه دیگری را بنظر بیاورید که بمساجد می روند. بمنظره آن ها در مساجد نگاه کنید عده قلیلی هستند و در حرکات سستند از آن جائی که بهم دیگر غیر مرتبط و در خود احساس استقلال می نمایند هر کدام دوست می دارد بتنهائى يك صف جداگانه تشکیل بدهد و در اثناء خطبه روز جمعه بحالات شان با دقت نگاه می کنید می بینید افکار و انظار پراکنده است فکر هر کس بچیزی از افکار خارجی خود مشغول است چرت می زنند هنگام بیرون رفتن از مسجد چنان بشتاب بیرون می روند مثل اینست که از زندان تاریک خلاص می شوند.
این اختلاف مدهش در روحیه و شوق و نشاط این دو گروه از چیست.
گروه نخستین با این که می دانند کارشان سبب فساد خود و دیگران است و هر روز در مجلات و جرائد از ناصحین و ارشاد کنندگان مواعظ و زجرهای گوناگون می شنوند چنان شوق و نشاط دارند و بکار خود علاقه روز افزون دارند که آبرو و شرف و حیثیت خوانوادگی و مال و ثروت را در این راه نثار می کنند.
گروه دوم با این که می دانند کارشان موجب رستگاری و نجات است و صدها کتاب و روزنامه آن ها را تشویقی و تنشیط می کند و مردم را بپیوستن باین تیپ دعوت و رهنمائی می نمایند عددشان کم است و در خود احساس ضعف می کنند حتی بعضی از آن ها نهانی این کار نیکو را انجام می دهد تا کسی او را در میان این گروه نبیند. وقتی که بعضی از این ها در مجلس اعضاء خود که از گروه اول می باشند حاضر شد و از فوت شدن نمازش می ترسد در خود نیروی کافی نمی بیند که قیام کرده مطلوب روح خود را بجا بیاورد و اگر در خود این نیرو را به بیند مخفیانه از میان آن ها بر می خیزد. اگر وی را بخوردن شراب دعوت کنند شجاعت ندارد بگوید در دین من حرام است بلکه شروع می کند ببیان زیان های صحی و مالی آن و در این مقام هم گفتارهای دانشمندان اجانب را بمیان می آورد و اگر یکی از آن ها را به بیند با این که می داند مایه فساد و خرابی است بضمیر خود تدلیس نموده با سیمای بشاشی احترامش می کند و او را از صدیق خیر خواهش که در نزد وی است برتر و بالاتر می دارد. اگر بفرزندش از میکروب امراض آن مردمان فاسد الاخلاق سرایت کرد وی را با دادن پول كمك می کند و سهل انگاری را درباره او روا می دارد و چه بسا بفرنگی مآب شدن وی اعجاب نموده در مجالس بزبان شکایت افتخار می نماید.
علت این تفاوت مدهش چیست چه چیز آن مردمان فاسد را که خودشان و مردم همه ببدی و میکروب امراض اجتماعی بودن آن ها معتقدند قوی و چیره نموده و این مردمان متدین را با این که در راه هدایت بوده از گمراهی دورند دچار انحطاط کرده است.
تعلیل این تفاوت باین که اکثر مردمان قسم اول تحصیل کرده و ثروتمند و همه شان از متنفذین می باشند و لكن قسمت اعظم قسمت دوم
نادان و فقیرند تعلیل فلسفی نیست زیرا ثروتمند و متنفذ بودن طرفداران باطل مانع از پیشرفت و غلبه حق نمی شود تاریخ عالم پر است از کارهای پیغمبران و شهدا و صالحین با وجود فقر و ضعف وسایل تنها بنیروی فضیلت ذاتی بر مردمان گمراه و مبطل غلبه یافته اند بلکه این صفت مردان فضیلت و صلاح است در هر زمان و در همه جای دنیا تاریخ انسانیت بدین وسیله فضیلت آنان را شناخته است فضیلت حق را در نظر فاضل کاملا روشن می نماید. در جهان دیده نشده است فاضل و عاطل با همدیگر برابر باشند وغير ممكن است طالح بر صالح غلبه یابد کسی که می خواهد بگوید گاهی كامل بناقص خضوع و منقاد می شود باید نخست اقامه دلیل بکند باین که گاهی ضعف بر قوت غالب و مظفر می شود.
شخص فاضل تضنع وتظاهر بقوه نمی کند ولی خود را نیرومند می بیند بدون این که او بخواهد انظار باو متوجه می باشد و روشنائی روز افزون دارد.
شخص فاضل تنها در مقابل عظمت خدا خود را در نهایت درجه عجز و ضعف می بیند و این معرفت با و نیروئی می بخشد که مردم او را قوی و پرهیبت می بینند در صورتی که او خود را ضعیف و ناتوان می داند. هیبت او در دل ها است و در عین حال همان دل ها مشتاق دیدارش می باشند، آثار بزرگی روح و علو صفات او در سیمایش نمایان است ولی او خود آن را در خود احساس نمی کند. خاطری آرام و مطمئن دارد. باین که بنده سلطان مقتدری است که همه کس در برابر عزت و عظمت ذلیل و خاضعند.
کسی که تاریخ پیغمبران و پیروان آن ها را تصفح کند خاصه تاریخ خاتم پیغمبران و اصحاب و یارانش مطالعه نماید شگفتی های نیروی فضیلت
و غلبه طبیعی آن را بر رذیلت مانند غلبه بعضی از قواء طبیعت بر دیگری در عالم ماده می بیند. فَأَمّا الزَّبَدُ فیَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمّا ما یَنْفَعُ النّاسَ فَیَمْکُثُ فیالأَرضِ بعد از وضوح این حقیقت «غلبه فضیلت بر رذیلت» و حق بر باطل می پرسیم پس سرّ غلبه بدکاران بنيكو كاران چیست با این که ناموس طبیعی بزبان فصیح می گوید بندگان خدا که دارای ایمانند غالبند ألا اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ
این یکی از مسائل مهمه فلسفی است ما نمی خواهیم با الفاظ من جمله که مسئله را حل نمی کند مثل تعلیل بعضی باین که همه مردم طرفدار باطل شده اند و یا این که قیام قیامت نزديك شده است و این از اشراط قیامت است جواب آن را بدهیم چه که جواب نخستین مسئله را حل نمی کند بلکه آن را مشکل تر می نماید زیرا پایه آن را مسئله دیگر مشکل تری قرار می دهد و آن اینست که چراهمه مردم طرفدار باطل شده، طرفدار حق نشده اند آیا مردم مفطور بشرند نه بخیر، و اگر خیر از میان برداشته شده است پس چه گونه عالم انسانیت بدون آن برقرار است و آیا این برای کسانی که فضیلت را منکر و مدعی امکان زندگانی بدون آن می باشند دلیل شمرده می شود.
اما تعلیل دومی نه مسئله را حل می کند و نه ترس طرفدار حق را در برابر طرفدار باطل رفع می نماید حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) فرمود: بُعِثْتُ أَنَا وَ اَلسَّاعَهُ کَهَاتَیْنِ با وجود این تحسین و اصلاح عالم انسانیت چنان کوشش نمود که برای هیچ کس از پیغمبران و مصلحین و اولیاء پیش از وی و پس ازوی میسر نشده است انسان را بدرجه از سعادت رسانید که پیش از آن نرسیده بود و کسانی که پس از وی جانشین او شدند و اولیاء و صلحا که این حدیث را دیده و نقل کردند از جنگ با باطل هیچ گاه عقب نشینی
نکردند تا سلطه سلطه فضیلت گردید.
از این جا آشکار می گردد که این دو رای از آثار ترسی است که یاران حق را فرا گرفته از سبب آن غافلند.
از بعضی مردم گاهی صدای فریاد بلند می شود که دانشمندان در ارشاد مردم مقصرند و کسانی که بسمت ریاست مردم خود را معرفی می کنند مفسدند کارگران و ارباب مهنت از علوم اقتصاد غافلند و در مهنتشان همان حالی را دارند که پدرانشان داشتند و آن گاه بآن ها سخت بد گوئی می کنند ولی ما از همه این ها چشم پوشیده با آرامی از آن ها می پرسیم آن مخدری که نفوس و اعضاء و خردها و اندیشه ها و فضائل را تخدیر نموده است چیست و کدام است آن سحری که طبائع را دگرگون کرده و اوهام و وسوسه ها را مجسم نموده است از سبب این سحر و این تخدیر جستجو خواهیم کرد تا آن را دانسته از میان برداریم و اگر پیدا نشد منتظر آن خواهیم شد.
نخست در نفس خود کاوش خواهیم نمود اگر نیافتیم از همشهری ها سپس از همه مردمان کشور خود بعد از امم همسایه جستجو خواهیم کرد اگر باز پیدا نشد در همه علوم و معارف آن را تفحص می کنیم.
بقدر قوه خود از سبب این تخدیر بحث و تحقیق نمودیم دیدم در همه جای دنیا وجود داشته همه گرفتارند و جای شگفتی هم نیست برای هر عصر روح خاصی هست که در همه مردم بيك نحو اثر آن ظاهر می شود ولی ظهور تاثیر آن در امم بر حسب استعداد و قابلیت آن ها است گاهی در امم مختلفه چنان متفاوت می شود که نخست وحدت سبب بنظر نمی آید ولکن پس از دقت معلوم می گردد که آن همه آثار مختلفه معلول يك علت می باشد که در اثر اختلاف ملل در قوت و ضعف و دانش و نادانی وجهات دیگر مختلف شده است.
این روح عمو می عصر گاهی پاک و عالی و گاهی پست و يا مركب از خیر و شر می باشد و آثار آن در امم نیز بهمان نسبت پدیدار می گردد.
این روح بدون سبب آشکار در مردم منتشر نمی شود بلکه آن روح روح قوی ترین امت و یا امم آن عصر می باشد. در زمان قدیم که مصری ها قوی ترین ملت آن زمان بودند روح عمومی آن زمان روح مصری بود افکار و صنایع هر ملتی که پیوستگی با آن داشت تحت نفوذ آن قرار گرفته بود. همچنین در قرن هائی که سیادت و بزرگی نصیب آشوری ها و ایرانی ها و یونانی ها و روماني ها و عرب ها و عثماني ها و فرانسوی ها بود روح عمومی روح آشوری و یا ایرانی و یا یونانی و یا یکی از آن ملل دیگر بود.
این روح عمومی را که در هر زمان در حالات امم تاثیر دارد باید شناخت تا اگر خوب باشد پیروی از آن کرد و اگر بد باشد دور انداخت.
مادامی که آن را نشناخته ایم نمی توانیم در بحث از شئون زندگی خود و ملت خویش حقیقت را دریابیم و از خبط و خطا مصون بمانیم و از معالجه جاهلانه امراض روحی و اجتماعی که پزشک و بیمار هر دو را خسته می کند بدون این که سودی بخشد برهیم.
این روح عمومی که از قوی ترین ملت منبعث شده ملل دیگر را در تحت نفوذ خود قرار می دهد شبیه تنویم مقناطیسی (ما نیستیزم) می باشد که شخصی که بخواب می رود در آغاز کار می فهمد که در تحت تأثیر و نفوذ يك قوه قاهره قرار گرفته وی را می خواباند ولی بالاخره کارش بجائی می رسد که از وی جز يك اراده که تسلیم محض است، اگر مامور بکشتن فرزندش بشود فرمانبردار است در برابر منوّم چیزی باقی نمی ماند و اگر آن شخصی که منوم می خواهد او را بخواباند دارای نفس قوی باشد مقهور و مغلوب نمی شود شخصیت خود را نگاه می دارد اراده خود را تسلیم نمی کند همچنین روح قوی ترین ملت و يا ملل وقتي كه با ملل دیگر مواجه می شود اگر آن ملل ضعیف باشند آن ها را تحت نفوذ و سلطه خود قرار داده برای انجام مقاصد خویش آن ها را استخدام می نماید و اگر با ملت قوى مواجه شود نمی تواند آن ملت را مقهور و تسليم خود كند. ملت قوی مقاومت نموده شخصیت خود را از دست نمی دهد.
ملت ضعیفی که در تحت تاثیر خارجی دچار اختلال وضع و ناراحتی شده بدرد خود متوجه و طالب خلاصی می باشد ولی نمی تواند خلاص شود نظیر کسی است که بخواب رفته گرفتار کابوس می شود می خواهد خود را خلاص کند ولکن نمی تواند.
در امثال این امم مردم همدیگر را به یگانگی و اتحاد دعوت می کنند و امراض خود را زیاد یاد می نمایند تا درد و دوای خویش را محسوس می کنند.
ولی نمی توانند بمعالجه بپردازند مثل این که دستشان بسته است. سپس علت ناتوانی خود را از همدیگر می پرسند و اظهار تعجب می نمایند و چه بسا همدیگر را بخودداری از اقدام متهم نموده زبان بملامت می گشایند و گاهی سرزنش ترقی نموده بمخاصمه می انجامد. با این وضع ناگوار احوال و اوضاع ملت پست و منحط را نمایش می دهند، باتحاد دعوت می کنند، ولی عملا از همدیگر دور می شوند، سخن از دوستی می گویند، ولی بدشمنی می پردازند بنیکوکاری امر می کند خود بدکار می شود از کارهای بد تهی می کند، خود مرتکب می شود.
در این حال اراده همچو ملتی با اراده ملت و با ملل قویه تسلیم می شود استقلال و شخصیت خود را از دست می دهد از عقل و فکر و دانش خود نمی توانند استفاده کنند با بیم و هراس زندگی کرده آرزومند فراموش کردن حال خود می باشد. گرچه با زوال عقل و بیهوشی باشد از زندگی بمجر بقاء قانعند گرچه با نومیدی توام باشد، سود وجود همچو ملتی بجامعه ملت خود و افراد آن عاید نمی شود بلکه وقف مصالح و منافع ملت و یا مللی است که مسلط بر اراده آنست.
خلاصه مطلب آن که برای هر عصر روح عمومی می باشد که آن ملت و يا ملل قویه است این روح عمومی بمللی که داخل بدائره روابط و مواصلات عمومی می باشند احاطه خواهد نمود در این صورت در برابر آن روح عمومی ملت نیرومند شخصیت و استقلال خود را حفظ می نماید ولی قوم ضعیف نخست هوش و احساسات خود را از دست داده گرفتار علل و امراض روحی و اجتماعی می شوند که افکار خردمندان در تشخیص آن ناتوان می گردد این ملت ضعیف بتدریج در مقابل
نیروی آن روح عمومی عصر اراده و شخصیت خود را از دست می دهند و از این حالت تعبیر می کنند بفنايك ملت در ملت دیگر.
روح عمومی عصر حاضر - روح عمومی امروز که در جامعه بشر سیادت می کند روح اروپائی است که مرکب است از روح ملل قویه، این روح در زندگی ملل ضعیفه تأثیراتی دارد که در این جا شرح آن موجب اطاله سخن می شود شاید بخواست خداوندی در جای دیگر بشرح و بیان آن بپردازیم وظیفه پیغمبران که خدا آن ها را برای تغییر و اصلاح احوال امم می فرستد احداث روح تازه ایست در برابر روح عمومی تا آن را از میان برداشته خود جایگزین آن گردد.
بطوری که خدا در قرآن مجید می فرماید: یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أمْرِهِ عَلَی مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ لذا پیغمبران (علیهم السلام) مردم را از تقلید منع کرده قوای کارمند آن ها را بیدار نموده بکار می اندازند تا آن ها را با روح پاک و صالحی زنده می نمایند لذا پیروان انبیاء با سرعت مدهش و نشاط شگفت آوری کارهای بزرگی انجام داده دارای زندگی زیبا و ارجمندی می شوند که پدران شان از آن محروم بوده اند مثل این که این ملت آن ملت سابقی نیستند از نو آفریده شده اند.
هر کس بسیره حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) نظر بکند روشن ترین مثال این مطلب را می بیند وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإِیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ.
چون در مبحث انسان می خواهیم بهترین راه انسانیت را بشناسیم پس ناگزیریم در روح عمومی عصر حاضر بطور تفصیل گفتگو کنیم زیرا که نیکبختی افراد با نیکبختی جامعه پیوستگی دارد نمی توان
بدون تأمين سعادت و صلاح جامعه سعادت و صلاح افراد را تأمین نمود.
از خلال حوادث می بینیم جنگی که امروز روح اروپائی با روح اسلامی دارد جنگ سختی است که در تاریخ ارواح عمومی سابقه ندارد ولی در آینده نزدیکی با هزیمت روح اروپائی و فناء ابدی آن در روح اسلامی خاتمه خواهد یافت آن طوری که ملل ضعیفه در برابر روح ملل قویه گرفتار محن و مصائب می شوند ملت اسلامی گرفتار نیستند و بلکه در مقابل آن محنت و مصیبت ندارند.
در عین حالی که روح اروپائی خیال می کند بتنهائی حکمروائی دارد روح اسلامی از پس پرده عواطف افراد و امم را بسوی خود جلب می کند و سلطه آن بر عقول روز بروز فزون تر می شود این مسئله انظار بزرگان اروپا را بخود جلب نموده از همدیگر از سبب آن می پرسند و بعضی با نوشته ها و کاوش های خود از اسلام و مسلمین روح اسلامی را بیدار می کنند إنَّ اللّهِ لَيُؤَيِّدُ هذا الدِّينَ بالرَّجُالِ ليسوا من اهله خدا این دین را مردانی که مسلمان نیستند تایید می فرماید.
بطوری که گفتیم بحث ما در این بخش از کتاب ببحث از احوال انسان اختصاص دارد پس این منظور ما را ملزم می کند بگفتکو و روح اروپائی و روح اسلامی زیرا حال افراد با شكل و نتيجه جنگ بين اين دو روح مرتبط است لذا بخواست خداوندی می کوشیم حقیقت روح اروپائی و آثار آن را در حال امم خاصه در زندگی مسلمین با روش استقراء بیان کنیم و تطور آن را از قرن پانزدهم تا امروز و تدرجش را از روح الحاد و عناد بروح خضوع و اعتقاد آشکار نمائیم. سپس با بیان سیر ارتقائی و تبدل آن بروح اسلامی بحث را خاتمه می دهیم و بخواست خداوندی ثابت خواهیم نمود که این روح اروپائی حرکتی از روح اسلامی است.
چنان که پیشوایان خود اروپائیان تصدیق دارند، گرچه اکثر مسلمین آن را نمی دانند در این بحث ناگزیریم شرح و بسط دهیم تا حقیقت بر خوانندگان کاملا روشن گردد.
بشر هیچ گاه از دانش گرچه در نهایت درجه بساطت باشد محروم نبوده است لکن دانشی که عبارت باشد از نظر بحوادث عالم و بحث از ارتباط آن ها با همدیگر و تنظیم و ترتیب آن بنحوی که زندگانی را زیبا بكند و بمسائل عقلى كمك نماید و این بحث و نظر از صبغه دینی جدا باشد در آغاز پیدایش بشر نبوده است بر بشر روزگاری گذشت که این دانش را نداشت پیشوا و رهنمای وی تنها دین بود حتی راه زندگانی را هم علماء دین تعلیم می نمودند.
در این دور قدیم امم دنیا تقریباً از همدیگر دور و در شدیدترین حال تنازع بقاء بودند احتیاجات مادی آنان بر عقول و افکارشان چیره شده اجازه نمی داد از عقول و افکارشان بواسطه بحث و نظر استفاده کنند پیشوایان شان هم جنبه نادانی آنان را برای حفظ نفوذ و سلطه خود تقویت می نمودند پیروان آن ها نیز بقدری کور و از دانش دور بودند که شك در عقائد و امور دینی شان بآن ها راه نمی یافت. بشر با این روزگار تاریك زندگی کرده فقط در ازمنه پیروی از پیغمبران از این تاریکی و بدبختی نجات یافته است حال بشر بدین منوال بود تا قرن چهارم پیش از میلاد حضرت عیسی 4 فرا رسید در آن قرن فکر بشر جنبشی نموده از بسیاری از قیود خود را بکنار کشید بعد از این جنبش بشر روزگاری داشته است که برای بیان آن اشاره کافی نیست باید تفصیلا بیان نمود.
یونانیان هم از حیث دین مانند دیگران بودند امتیازی بر دیگران نداشتند تمدن و مبادی فنون و صنایع را از مصری ها گرفته مناسب حالت عقلى و اجتماعی و موقعیت جغرافیائی بلاد خرد در آن پیشرفت نمودند صفاء آسمان و رونق طبیعت در مسکن شان نیز در تنشيط افکار در سیر خط ترقی عقول آنان بزرگ ترین عامل بود تا در تاریخ عالم آن اثر زیبائی را که می گوئیم از خود بیادگار گذاشتند، گفتیم که یونانیان از حیث دین مانند دیگر پیشینیان بودند بتجسیم قواء مدبره کون و تعدد آله اساطیر خیالیه که با اعتقادشان بخدایان جسمانی متناسب بود قائل بودند و ادراکشان از جهان هستی از حد مشاعرشان تجاوز نمی نمود خیال می نمودند که آسمان جایگاه خدایانی که معتقد بودند می باشد و آن در قله کوه های (اولامپيا) است و آن يك رشته کوه هائی بود در ترکیه اروپا، قسمتی در مقدونیه و قسمتی در تسالیا و گمان می نمودند ابرهائی که نقطه بلاتر آن ها را می پوشاند که ارتفاع آن ها بد و هزار و نهصد و هفتاد و سه متر می رسد مدخل آسمان را از چشم های بشر مستور می نماید.
خدایانی را که آن ها معتقد بودند بچهار مرتبه قسمت کرده بودند رتبه اول خدایان علوی که آن ها مجلس شورای آسمان را تشکیل می دادند و عددشان دوازده بود اجتماع نموده در شئون عامه و خاصه تبادل رأى می نمودند آن گاه فرمان صادر می کردند از اعضاء این مجلس بودند (ژوپیتر) رئيس خدایان و (نبتون) خدای دریا و (اپولون) خدای معجزات و طب و ادبیات و صنایع و غيرها و (منیرو) دختر ژوپیتر خدای جنگ و خرد و دیگران.
رتبه دوم خدایان پیرو و آن ها بقدری زیاد بودند که عددشان قابل احصاء نبود برای امت رومان تنها بیشتر از ( 30000 ) بود.
رتبه سوم خدایان طبیعیه که آن ها آسمان و زمین و ماه و ستاره گان و غیره ها بودند.
رتبه چهارم خدایان حیویه که آن ها عبارت بودند از مردانی از آن ها که در شئون مهمه نبوغ پیدا کرده خدایان آن ها بعد از مرگشان رتبه خدائی می بخشید از جمله آن ها (هیرکول) پهلوان شهیر بود.
این بود رفتار پیشینیان در خدا ساختن هر که از دیگر برتر و بالاتر می شد که در همه اساطیر دیانت های خرافی قدیمی وجود داشت رومی ها گمان می کردند رومولوس موسس كشورشان پسر خدا (مارس) است و مصری ها شاگردهای افلاطون معتقد بودند که او پسر خدا (اپولون) است زمانی که اسکندر مصر را فتح کرد و آن را از دست عجم ها بیرون آورد سدنه پیکر خدا (آمون) چنین پنداشتند که این خدا خبر داده است باین که او پسر آنست پس مصري ها و سوری ها چنان بان قائل و معتقد بودند که نمی توان آن را تصور کرد.
يوناني ها صفات کمال را بطوری که سزاوار این خدایان بود می فهمیدند در دانش بالاتر از آن تجاوز نمی نمودند خدایان آن ها زن و مرد مانند خود آن ها دارای چشم و گوش بودند و از شهوات و جرائم مصون نبودند گمان می کردند که خدا (او را نوس) فرزندان خود را مبغوض داشته آن ها را در جهنم حبس نمود پسرش سارتون آمده وی را خلع نموده در حکمرانی جهان جانشین وی گردید اما این سارتون حادثه برای وی رخ داد که همه فرزندان خود را برای وفاء بوعده خود که بتیتان داده بود هنگام تولدشان خورد و آن ها از قوای سفلیه و فرزندان آسمان و زمین بودند لذا زنش
سیبیل بروی حیله ورزیده در عوض یکی از فرزندانش که ژوپیتر بود سنگی گذاشته سارتون آن سنگر را بگمان این که پسرش است خورد پسر نجات یافت سپس آن پسر بر ضد پدرش قیام نموده وی را عزل نموده از آسمان براند و خودش در جهان در عوض وی حکمران کردید اما سارتون بلاتيوم كه آن يك قطر قدیمی در ایطالیای وسطی بود هبوط نموده وقت خود را بكمك كردن بسلم و بخشیدن برکات و تعلیم فنون زراعت و کشاورزی بمردم صرف نمود.
این مختصری از اساطیر یونانیان قدیم بود که ما از باب نمونه برای نشان دادن عقائد آنان ذکر کردیم اما تفصیل آن نیازمند نوشتن چندین جلد کتاب می باشد زیرا این خدایان در نظر یونانیان از مردمان عادی برتر و بالاتر نبودند مگر در همیشگی بودن آن ها و تصرف شان در كوهن. لذا ناچار در میان آن ها دشمنی و منازعه رخ می داد چنان که در میان آن ها دشمنی و منازعه رخ می داد چنان که در میان آدمیان روی می داد پس با این حال شگفت آور نیست که یونانی ها برای هر کدام از آن ها سیرت و تاریخ مفصل ساخته باشند که در عین حالی که دین آن مردم بود برای آن ها موضوعات فکاهی و وسیله تفریح هم باشد.
این بود حال یونانی ها از بد و پیدایش آن ها تا فرق چهارم قبل از میلاد پس آن گاه چه حادثه رخ داد که سبب تطور آن ها گردید.
طبیعت سرزمين خشك یونانی ها آن ها را برای تامین احتیاجات زندگانی بمسافرت دریا و تجارت در سواحل نزديك بمبادله مازاد محصولات خود با صنایع و محصولات امم دیگر وادار نمود در اثر این مسافرت و تجارت فن کشتی رانی در آنان ترقی کرده در بحر متوسط
بدریانوردی پرداخته بجزائر و سرحدها آمد و شد نموده جاهائی را که خیال نمی کردند و در خواب نمی دند دیدند.
در اثر این مشاهدات و غیرها دائره فکرشان توسعه پیدا کرده اوضاع جهان را بیشتر از آن چه که از اساطیر پدران بآن ها بارث رسیده بود فهمیدند لذا در میانه افکار و دینشان تناقض پیدا شده شك بدل شان راه یافته دینشان موقعیت سابقی خود را از دست داد در اثر توسعه شک حمله اساطیر از آینده عقائد بيمناك شده مجازات های مختلف از قبیل خسارت مالی و تبعید و کشتن باسم دانش و سنگسار نمودن برای صاحبان افکار المادى مقرر نمودند ولی این وسایل جلوگیری نتیجه نداد بلکه سیر خود را در تخلص از فشار و ممنوعیت ادامه داده تا عقائد قدیمه را بکلی از میان برداشت ولی این نتیجه بعد از گذشتن سه دور متوالی حاصل گردید برای ما لازم است بتفصیل در آن ها گفتگو کنیم زیرا که آن ها از جمله قوانین ثابته ایست که درباره عقاید باطله جریان خواهند داشت.
زمانی که در اثر توسعه دائره فكر شك بدل های یونانی ها راه یافت سواد اعظم در برابر آن سه حالت متمایزی داشتند که سه دور نسبت بعقاید باطله بشمار می آیند.
دور اول گمان کردند که بر پیشینیان و پدران آن ها خطا جائز نیست گفتند اگر این عقاید باطل بود پیشینیان و پدران آن ها با وجود قوت عقل و فهمشان بآن ها معتقد نمی شدند با این اطمینان بگذشتگان در مقابل شکاکین مقاومت نموده با تمام قواء با آن ها جنگیدند مدتی با این وضع بودند تا این که شك در دل ها زیاد شد و گوش ها با آن انس گرفت تا بحکم ضرورت در دور
دوم سهل انگاری و مسامحه جای گزین مقاومت و جنك دور اول گردید.
دور دوم گفتند این عقاید با صورت مادی آن قابل قبول نیست بتاویل پرداختند خدایان و تناسل و تنازع و تصرفات آن ها را که معتقد بودند بيك رشته مدركات عاليه و اسرار بزرگ رموز و اشارات دانسته بتطبيق آن ها با افکار و معارف جدیدی که در اثر ترقی عقول و افکار آن ها را فهمیده بودند شروع کردند تا شناسائی شان باوضاع جهان بجائی رسید که مقدس شمردن آن معتقدات را لغو دانسته بدور سوم قدم گذاشتند که آن ها را بکلی باطل و موهوم دانستند.
این رفتار با عقاید باطله در همه امم جهان بوده یکی از نوامیس و سنن عالم انسانیت است که نخست مقدس و محترم شمرده می شود سپس تاویل می شود. پس از آن محکوم بوهم و بطلان می گردد از این سه حالت بادوار سه گانه عقاید باطله تعبیر می کنیم.
اروپائی ها نیز همین رفتار را با معتقدات خودشان کردند در قرن یازدهم که برای کسر شوکت مسلمین و گرفتن بیت المقدس از دست آن ها بجنگ های صلیبی شروع کردند تمدن درخشان مسلمانان را در سوریه که یکی از ایالات دولت بزرگی اسلامی بود دیده در افکارشان تاثیر عمیق نموده مجرای فکرشان را تغییر داد در عقاید خود بشك افتادند روسای دین شان برای جلوگیری محکمه تفتیش تشکیل داده مجازات های سخت از کشتن و سوزاندن و تمثیل مقرر داشته بیشتر از سیصد هزار تن از بزرگان رجال و دیگران را کشتند با وجود این ممانعت و سختگیری نتوانستند جلو شك و پیشرفت آن را بگیرند. «درابر» در کتاب خود (منابذه بين علم و دین) می گوید محکمه تفتیش با آن همه سلطه نتوانست از پیشرفت شك جلوگیری بکند شك كنندگان شك خود را پنهان نمودند
در نتیجه شك در همه اقطار اروپا منتشر گردید».
پس از انتشار و توسعه این شک بعضی دینداران بابصیرت تعصب دین را نگهداشته راه وسط بین این دو حزب را پیش گرفته در وفق دادن در میانه دانش و معتقدات شان کوشیدند ولی مسافت بین آن دو وسعت یافته نتیجه مطلوبه نگرفتند. درابر در کتاب نامبرده می گوید «عده زیادی از مردان خیّر که حسن نیت داشتند قیام نموده در توفیقی بین مقررات خلق کون از کتاب مقدس و مكتشفات دانش کوشیدند ولی مخالفت در میانه آن دو بجائی رسید که یکی از آن ها بکلی از بین رفت».
این دور در قرن هفدهم بپایان رسیده اعتقاد منافات بين المعتقدات و دانش جای گزین آن گردید و این عقیده از علماء بامراء و از آن ها بخاصه و پس از آن ها بعامه سرایت کرد مردم که سودهای دانش و اکتشافات را می دیدند ناچار بسوی دانش رفتند. چنان که می نویسند دین یک باره از میان می رود و مرادشان از دین مطلق دین نیست بلکه مقصودشان آنست که سدنه هياكل و خدمتگذران معابد بنگاهداری آن قیام نموده بودند اما نسبت بدین مطلق بر حسب مذاهب شان چنان که بخواست خداوندی ذکر می شود چند گروهند.
آیا سرنوشت ما مسلمانان هم همان سرگذشت آن امم سابقه است؟
بعضی از مردمانی که افکار مادی ها از ویران کنندگان عقاید باطله اروپائی ها آنان را سرگرم نموده و کسانی که مقلد آن ها می باشند چنین می پندارند که همان ادوار سه گانه بر عقاید اسلامی هم خواهد گذشت و می گویند دور اول گذشته دور دوم و سوم هم جریان خواهند داشت و این
شبهه در میان مسلمانان نیز بدون این که صورت ذهنیه آن در اذهان آن ها پیدا بشود در کردارشان پدیدار است.
این مردمان از حقیقت تعالیم اسلام و از مقاصد انسان بیگانه اند اگر اینان غایت خلقت انسانی و آن عوامل طبیعی که بشر را در خلال قرون و حوادث جهان آن مقصد و منظور عالی سوق می دهد بدانند و باسرار زندگی و عواطف قلبی انسان آشنا بشوند و حقیقت اسلام و پیوستگی آن را با نفوس بشری و احساسات داخلی وی بشناسند می دانند این شبهه کاملا واهی و بی اساس می باشد و آن سیر ارتقائی عقول و افکار و دانش و بینش بشر که عقاید باطله و دین های خرافی را از میان بر می دارد استحکام پایه تعالیم اسلام را ثابت تر و روشن تر می کند و بشر را بیش از پیش بحقانیت عظمت اسلام آشنا می کند زیرا که دین اسلام دین فطرت است از اوهام و خرافات منزه می باشد و آن مطلب و مرام عالی روح انسانی را که پاک از وسوسه ها و گمراهی ها است برای انسان تامین می نماید. برای اثبات این سخن ناگزیریم با این مردمان شبهه ناک در خط سیر آن علوم و معارفی که پایه عقاید باطله را ویران می کند سیر نموده کاملا ارائه بدهیم که همان علوم و معارف پایه عقائد اسلامی را استوارتر و استحکام مبانی آن را روشن تر می نماید و بر آنان معلوم و آشکار گردد که ما مسلمانان از روبرو شدن با حقائق علوم عصری نمی ترسیم و بنیروی همان حقائق از دین مقدس اسلام دفاع می کنیم.
این وظیفه بخش زندگی خاتم پیغمبران (صلی الله علیه و آله) است که در آن بخش از این حقیقت روشن سخن خواهیم گفت حل شبهه را در آن جا بخوانید فعلا باید از تاریخ پیدایش روح علمی گفتگو کنیم.
منبع پیدایش روح علمی که خرد را بیدار و از قیودش آزاد کرد چنان که گفتیم یونانی های قدیم بودند که در اثر مسافرت ببلاد و دیدن عظمت کون در دین خود شك كرده از اساطیر دور شدند ولی باید از مطالعه تاریخ آنان عبرت گرفت و سنت جاریه عالم انسانیت را دانست یونانی ها برای تجارت مسافرت نموده سرحدات و امم بحریه را کاملا جستجو کرده تا بکشتی رانی و سیاحت عادت نمودند در نتیجه مشاهده قوانین و نظامات و عقاید گوناگون و شئون مختلفه دیگر امم و اقوام دائره فهم شان توسعه پیدا کرد و عواطف شان پاك گرديد و طبايع شان ترقی کرد همه این عوامل و استعداد فكرى و حب نظر و حس تاثر از مشاهدات عقول یونانی ها را ترقی داده بواسطه آن بر امم معاصر برتری جستند.
یونانی ها در آن وقت که حوالی قرن پنجم قبل از میلاد بود بدو قسمت منقسم شده، قسمتی در اروپا و قسمتی در آسیا بودند قسمت دوم در تحت سلطه ایرانیان بوده استقلال بخاطرشان خطور نمی کرد و آرزوی تغییر حال نداشتند اما قسمت نخستین آزاد و دشمن استبداد و رقیّت بوده بممالك عديده منقسم شده برای هر کدام از آن ها کشور خاص و نظام مخصوصی بود گاهی با همدیگر منازعه می کردند ولی این منازعه آن ها را باز نمی داشت از این که احیانا برای غرضی با همدیگر اتحاد بکنند چنان که در قرن پنجم قبل از میلاد آن موقع که می خواستند بر ایرانی ها تسلط یابند بر ضد آنان اتحاد کردند.
این انقسام بعضی از پادشاهان آنان را که طمع زیاد داشت وا می داشت باین که برادران خود را تحت سیطره خود بیاورد لذا در میان آنان جنگ ها واقع می شد که آنان را از ترقی شان نگاه می داشت.
از جمله کسانی که مشتاق شد بیونانی ها وحدت بدهد فيليب مقدونی بود که با آنان خویشاوندی داشت بانجام مقصود خود شروع كرد ولى يوناني ها برغم گفته خطیب شهیرشان دموستن تابع وی نشدند و بخطری که بآنان رو آور بود متوجه نشدند مگر در سال سیصد و سی و هشت قبل از میلاد که با وی مقاومت نموده شكست خورده خاضع گشتند قائدی بقشون یونانی تعیین نموده خودش بسوی ایران متوجه شد ولی يك نفر يوناني كمين نموده وی را کشت پسرش اسکندر در (336 ق.م) جانشین وی گردیده منظور پدرش را دنبال کرد.
کشور ایران در قرن پنجم پیش از میلاد مانند کشور رومان بود مساحت آن بقدر نصف مساحت اروپا بوده از سواحل دریای سفید تا سواحل بحر اسود، بحر ایجیه، دریای قزوین، دریای هند، دریای سرخ ممتد می شد شش نهر بزرگی داشت که عبارت بودند از دجله، فرات، اندوس آکسوس جاکسارت نیل این نهرها از بلادی که می گذشت آن ها را حاصلخیز نموده اهالی بنیروی خرد و هنر از آن ها بهره گرفته کشور ایران بهشت دنیای آن روز شده بود و بنهایت درجه مدنیت صناعی و حضارت آن زمان رسیده بود ایرانیان که چنین بزرگ و نیرومند و دارای لشکر فراوان و ثروتمند بودند بیونانی ها که نفوس شان کم بوده و وسائل کافی
برای اقتدار نداشتند اهمیت نمی دادند و برای نبرد با دشمن از آن ها استخدام می کردند لذا يوناني ها ضعف نیروی لشکری خود را احساس نموده فکر و آرزو می کردند که شاید بتوانند سلطه دولت ایران را از میان برداشته گنج های ایرانیان را بگیرند. فیلیب پادشاه مقدونیه بیشتر این فکر و آرزو را می کرد کشته شدن وی بدست آن مرد یونانی وجود و عزم او را از بین برد. پسرش اسکندر جانشین وی گردید تا حکفرمائی برای وی استقرار یابد تاملی نمود سپس بانجام مقصود پدرش آغاز کرد در سال (336 ق.م) با سی و چهار هزار پیاده و چهار هزار سواره برای فتح ایران بسوی ایران حرکت نمود بآسیای صغیر وارد و با قشون ایران روبرو شده فیروز گردیده زمانی در آن جا توقف نمود تا حکومت آن محل را منظم کرده سپس بفتح سوريا متوجه شد یا ششصد هزار تن ارتش ایران مصادف گردید ولی لشکر ایران عقب نشینی کرد. اسکندر بسمت جنوب رفت که مبادا ایرانیان راه مراجعت وی را قطع کنند آن گاه سران لشکر خود را جمع کرده با آن ها مشورت نمود برای این که از حمله ایرانیان ببلاد یونان مصون بمانند و ملزم بعقب نشینی و از دست دادن غنائم نشوند جملگی رای دادند که باید صور فتح شود پس از این رای اسکندر بمحاصره آن پرداخته ششماه مقاومت کرد تا فیروز شد اورشلیم تسلیم وی گردید پس از آن بسوی غزه متوجه گشته آن را فتح نمود سپس بسوی مصر روان گردیده آن را مطیع خود ساخته و حکومت آن را منظم نموده پس از آن با چهل هزار تن مرد جنگی بسوی سوریا برگشت از نهر فرات گذشته در کنار آن با يك مليون و صد هزار تن لشکر ایران روبرو شد ایرانیان شکست خوردند
و دارا هم بعد از آن کشته شد موانع از جلو برداشته شده اسکندر بمقصودش رسید قشون وی بدون مزاحم نقاط کشور بزرگ ایران را گشته و جستجو نمود از خزائن و گنج های ایرانیان آن چه که از شمار و حساب بیرون است اخذ نمودند.
«نتیجه این فتح بیونانی ها و تاثیر مدنیت در عقائد باطله»
در اثر این فتح ملكات نفس يوناني ها نمو سريع نموده و فكر بزرگ بینی جهان در آنان پیدا شد یونانی ها که برای حرکت فکری و ارتقاء عقلى استعداد داشتند و متاثر از مشاهد و مناظر مطبوع بودند پیدا است که دیدن آثار تمدن ملل و امم جهان از قبیل مصری ها و آشوری ها و ایرانی ها در اندک زمانی چه تاثیر در فکر و روحیه آنان خواهد بخشید تاثیرش این شد که اساطیر خودشان را ساخته کهنه دانسته چنان از دین دور شده و بخط الحاد افتادند که سایر معتقدات را هم ساخته خیال و وهم دانسته و در همه چیز حتی در وجود محسوسات و وجود خوشان شك نمودند.
بعد از این سیر تاریخی خوب است از خودمان بپرسیم چرا ترقی مادى سبب شكوك در دین می شود و این علاقه بين علم بكون و الحاد چیست که جز مسلمانان همه امم و اقوام جهان وقتی که بعلوم و سنن عالم آشنا می شوند از دین خود بر می گردند روشن ترین مثال برای این مطلب حال اروپائی ها است که بطوری از دین خود برگشته اند که ما نمی توانیم خیال بکنیم که باز بسوی آن برگردند و همه ترقی شان را مربوط آن می دانند آیا این وضع برای بعضی از ملاحده که سبب دینداری یا نادانی و کوری از حقایق کون می دانند و برای کسانی که ادیان موجوده جهان را حوادث تاریخی دانسته می گویند ادیان لازمه ادوار خاصه بوده رفته رفته از بین خواهد رفت در عصر علم باقی نخواهد ماند دلیل و حجت خواهد بود اگر هیچ کدام از این ها نباشد چنان که گفتیم و باز با دلیل و برهان خواهیم گفت پس آیا ترقی مادی نیروی سحر در نفوس دارد که آن ها را از کمال باز می دارد و حقیقت این سحر و منشاء آن چیست و چه گونه در خردها تاثیر می کند آیا در دنیا تمدنی که احتیاجات مادی و معنوی بشر را تامین بکند و مصالح روح و جسم هر دو محفوظ بماند نیست پس دین برای فقراء و ضعفاء آمده
است اگر تمدن جامع هر دو جنبه وجود دارد پس چرا مسلمانان در اثر تقلید از قشور تمدن اروپائی ها از دین دور می شوند در صورتی که در میان آنان تحصیل کرده ها هستند.
آیا نباید در این پرسش ها دقیق شد و تعمّق نمود تا درد را تشخیص بدهیم و دوا را دریابیم در پاسخ این پرسش ها باید بدانیم حقیقت تمدن چیست و تاثیر آن در روح انسانی چه گونه است و حقیقت شهوات جسمانی و کمالات نفسانی چیست و چرا انسان شهوات فانیه را بکمالات باقیه ترجیح می دهد و حقیقت دین و ایمان چیست و چه گونه قوی و یا ضعیف می شوند و آیا در علوم مادی چیزی هست که جانشین دین و ایمان گردد و احتیاجات روح انسان را تامین بنماید و آیا پایان پیشرفت و نمو قوه عقل اعتقاد ببطلان ادیان است که رفته رفته از بین بروند باید در حقیقت دین و عقل و قلمرو آن ها دقیق شد و این ها را دانست و می بایست علت بي دين شدن کسانی را که در اثر توسعه دائره علوم كون از دین خود دوری گزیده اند خواه از امم گذشته باشد و یا معاصر جستجو کرد و علت اصلی را پیدا نمود و نیز باید حقیقت فضائل را دانست تا محاکمه صحیح درباره عادات بشود.
باید در اطراف همه این پرسش ها و شب هات گفتگو کنیم اگر از این مباحث هیچ نتیجه نگیریم جز پی بردن باسرار حیات هر آینه برای ما این نتیجه بزرگ بس خواهد بود.
در بخش زندگی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) ما در این مباحث گفتگو خواهیم نمود شاید از نور پاک آن حضرت پرتوی ما را بشاهراه هدایت و رهنمائی و رهبری کند.
تاثیر مشاهده آثار تمدن را در کشور ایران و مستعمرات وسیعه آن در معتقدات یونانی ها گفتیم اکنون می خواهیم تاثیر آن را در جنبه علمی و فلسفی زندگی آنان بیان کنیم.
علاوه از گنج های گرانبهائی که از زر و گوهر و چیزهای دیگر قیمتی بدست یونانی ها از فتح کشور ایران آمد و زیاده از ابنیه سر بآسمان افراشته كه بچنگ آوردند یونانی ها گنج های پر بهاتری که بزندگی انسان صالح تر و بعواطف فطرت بشری سزاوارتر بود نیز بدست آوردند که آن ها عبارت بودند از نتائج افکاران امم باستانی از کلدانی ها و بابلی ها و دیگران که تمدن آنان در میان دو جدول فرات و دجله درخشان بوده و مایه شکفتی بشر قرن بیستم هم می باشد که مجموع این ها آن دولت بزرگ ایران را تشکیل می داد یونانی ها در بلاد بابلی ها بگوهرهای دانش از علوم فلکی که گران بهاتر از زر بودند برخوردند مانند شناختن اسباب خسوف و کسوف و اوقات هر کدام از آن ها ضبط کامل و بر خوردند بجدول هائی که مواقع و مواضع ستاره گان و ثابتات و سیارها و منازل و بعد مسافت آن ها را از همدیگر معین و آشکار می کرد بعلاوه از آلات فلکیه و معدات رصدیه و عدسات مكبره و معادلات ریاضیه نافعه بچیزهائی واقف شدند که قرن های متمادی برای وقوف بر آن ها کافی نبود.
تاثیر این معارف در نفوس و عقول یونانی ها که از مواهب ادبی بحز چیزهائی که متناسب با اساطیر وهمی و خرافی بود چیز دیگری
معتاد نبودند واضح است که چه گونه خواهد بود.
این تاثیر تاثیری است که در یونانی ها از حیث علوم نظری و تجربی حاصل گردید اما اثر فتح در آنان از جهت فلسفه و حکمت نیز قابل توجه و اهمیت است.
یونانی ها در آن قرون در تحت سلطه و نفوذ کهنه هياكل و سدنه معابد زندگانی کرده عقول شان اسیر تعالیم آن ها بود و تا آن عهد باسرار حکمت که در اثر وحی بر پیغمبران بعضی از امم عارف بودند واقف نشده بودند و یا باساطیری که اثر قرائح شعوب راضیه باشد بر نخورده بودند لذا وقتی که با آن اممی که از علوم وحی پیغمبران بهره گرفته از دور طفولیت خارج شده بودند رو برو شدند گرچه تغییر و تبدیل به آن حقائق راه یافته بود و لكن باوجود این خود را در برابر دریای حکمت و دانش آن امم دیدند.
افکار یونانی ها در این دریا بشناگری پرداخته ذخیره های علم و حکمت اندوختند.
پس از این فتوحات اسکندر در سال (323) پیش از میلاد از دنیا درگذشت و هنگام مرگش سن وی از سی و سه سال بیش نبود در اثر مرگ اسکندر آشوبی گریبانگیر دولتش گشته بیش از بیست سالی نگذشت که ملکش بسه قسمت تقسیم شد (1) مقدونیه (2) آسیای صغیر (3) مصر
با دو کشور نخستین که خارج از موضوع بحث ما است کار نداریم اما کشور سومین که مصر باشد وضع آن از هر حيث با منظور ما تماس
داشته اذا آن را تحت مطالعه قرار می دهیم.
کشور مصر در این قسمت نصیب بطلمیوس که با اسکندر از طرف پدر برادر بود گردید بطلیموس گرچه در قیادت لشکر و آشنائی باصول و قواعد جنك و جهانگیری مانند برادرش اسکندر نبود ولی وی موسس دولت دانش بوده نام مقرون باعجاب و احترامی در تاریخ حکمت و عرفان از خرد باقی گذاشت.
این شهریار بزرگ شهر اسكندريه را مركز سلطنتش قرار داد این شهر را برادر وی اسگندر ساخته بود حس موقعیت آن را که بزودی نقطه اتصال بين شرق و غرب خواهد بود می دانست جمع زیادی از یهود را بامید آباد کردن آن بآن جا فرستاد زمانی که بطلیموس که ملقب بسوتیر بود آن شهر را مقر سلطنتش قرار داد صد هزار تن از اسرائیلی ها را بآن جا فرستاد آن ها و اهالی اصلی اسکندریه در آن جا بتسهیل راه های زندگانی و آسایش و تنظیم نظامات و قوانین عادله و مساوات نادرة المثال پرداختند چندی نگذشت که یونانی ها از هر سو برای زندگانی با آسایش در تحت آن حکومت عادله بانجا شتافتند بعد از آن اهالی اسکندریه که از سه طایفه تشکیل می یافت مصری های اصلی، یهودی های مستعمر، یونانی های مهاجر همه با سلم و التیام زندگانی کرده فکری جز حفظ نظام نداشتند. بیش از چند سالی نگذشت که صنعتگران و مهندسین یونانی آن شهر را با آرایشی که بیرون از وصف و بیان است از ساختمان ها و معابد و باغ ها و بستان ها و آثار دیگر زیبا آراستند در میان بلاد و سرحد های یونان مانند گل خندان و درخشانش نمودند ولی این اثر بطلیموس در مقابل اثر دیگر علمی وی که شروع بتاسيس (دار الاثار) بود و باد همیشگی آن در جهان بماند قابل ذکر نیست از این بنگاه (دار الاثار) پرتو دانش
و بینش در جهان منتشر گردید و در آن اندوخته ها علمی پیشینیان از زوال مصون ماند و بالاخره آن موسسه جایگاه نموّ درخت تناور دانش که ما امروز از میوه های آن از وسائل صناعت و راه های تسهیل زندگانی بهره می گیریم قرار گرفت.
بطليموس سوتیر در بهترین نقاط اسكندريه از حيث هوا و منظره بتاسيس دارالاثار که نام آن در جهان جاویدان ماند آغاز کرد پسرش بطلیموس فیلادلف آن را بپایان رسانید موسسه ای که دو شهریار بتاسیس آن اهتمام کنند و در راه آن گنجینه های زر بذل نمایند و قریحه های صنعتگران و مهندسین بزرگ در ساختمان آن بکار پردازد پیدا است که چه قدر بناء مهم و زيبا و جالب توجه خواهد بود کتاب های نفیس و اندوخته های عقول و افکار که در آن جا جمع آوری گردید مایه شگفتی انسان می باشد هفتصد هزار مجلد از نوادر مؤلفات دشوار و مباحث گرد آوردند جمع آوری این مقدار کتاب در زمانی که از طبع و وسائل دیگر آثار علمی در آن زمان خبری و اثری نبود شگفت آور است از تاسیس این موسسه علمی سه غرض منظور داشتند.
(1) حفظ ثمرات عقول و افکار بشری از ضیاع (2) نمو و توسعه دادن آن ها (3) نشر آن ها در جهان برای بهبودی زندگی مردم
امور مربوطه بمنظور اولی بدانشمندان بزرگ که پیشوای عقول و افکار بودند واگذار گردید که در هر جا کتابی پیدا کنند بهر قیمتی باشد بگیرند و در کتابخانه جمع کنند ناسخ و مصحح و کارگزاران
دیگر زیاد برای این منظور بکار پرداختند و همچنین برای تحصیل کتب از بلاد و مراکز دور دست کوشش فراوان مبذول گردید.
کارهای منظور دوم نیز بدانشمندان بزرگ محول گرديد كه پادشاه حجره هائی در آن موسسه برای آن ها مهیا نمود و لوازم زندگانی آنان را فراهم ساخت و حقوقی معین کرد و مورد تجلیل و احترام شان قرارداد حتى شهریار برای احترام آن ها گاهی می آمد با آن ها غذا می خورد.
علوم این دانشگاه چهار قسمت منقسم می شد:
(1) علوم ادبی (2) علوم ریاضی (3) علوم فلكى (4) علوم طبی فروع علمی دیگر تابع این اصول بود.
برای این موسسه باغی بود که هر چه در هوای مصر پرورش می یافت برای تسهیل گیاه شناسی در آن کاشته بودند و همچنین جای مخصوصی برای حیوانات داشت که برای تکمیل تاریخ طبیعی هر حیوانی را که می توانستند در آن جا جمع می کردند از آلات ارصاد و عدد و لوازم كيميا و اسباب و وسائل سایر فنون معروفه هر چیزی را که مكشوف و معروف بود در جای دیگر مجموع آن ها وجود نداشت در آن دانشگاه فراهم شده بود.
اما برای منظور سوم جای هائی برای مطالعه و شنیدن سخن سخن سرایان ساخته بودند که هر کس می خواست بآن جا بیاید می آمد بعلاوه از نقاط مختلفه دنیا بیشتر از چهارده هزار تن طالب علم در آن دانشگاه گرد آمده بودند.
چون اسکندر و بطلیموس ارسطو را دوست می داشتند و حق تعليم و تربيت وی را می دانستند لذا افکار و تعالیم ارسطو در این دانشگاه سیادت نموده و برنامه تحصیل و بحث در آن بر طبق دستور ارسطو معین گردید.
دستور ارسطو برای کشف مجهولات این بود که باید ابتداء بحوادث جزئيه نظر کرد سپس با تدریج با نردبان استدلال و استقراء بالا رفت وبكليات رسید البته این روش تفحص و دقت كامل لازم دارد و نیازمند کوشش و مشقت زیاد است زیرا که در این کار صفاء تعقل و جودت تفكر لازم است قوه خيال و حسن تصویر کافی نیست غلط هائی که بر ارسطو شمرده می شود بر فساد روش او دلیل نمی شود بلکه آن را تقویت می نماید زیرا که منشاء آن غلط ها تنها کمی مشاهدات بوده است و این روش ارسطو همان روش علمی امروز است و در اثر آن مدنیت صناعتی امروز پیدا شده است که دل ها و دیده ها را مسحور و مفتون نموده نزديك شده است باین که جمال جهان معنوی را که انسان برای بحث و استشراق آن خلق شده است از نظر انسان محو کند
وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ
در هنگامی که علوم طبیعیه در دانشگاه اسکندریه تابع اسلوب فيلسوف اثينا بود سیر علوم ادبی در آن بمقتضای فلسفه ذینون بود این فلسفه از چندین قرن پیش از آن در تعزیه انسان در برابر مصائب و
تشجیع وی در مقابل سختی های زندگانی دارای اولین درجه و مقام بود.
اولین منظور این فیلسوف بدست دادن قاعده بود که هر گاه انسان با استدامت بان عمل کند وي را بكمال فضیلت می رساند و بر سریر سعادت و آرامش می نشاند.
اساس فلسفه این شخص در تکمیل انسان تربیت است شنیده شده است که می گفت اگر ماخیر را بشناسیم بالطبيعه بآن میل می کنیم و ناچار بآن عمل می نمائیم پس بر ما لازم است علوم اولیه و مبادی معارف ضروریه را بدانیم و پس از آن بر عقل خودمان اعتماد کنیم تا از مجموع آن علوم و معارف راه زندگانی زیبا را دریابیم حسد و شره و میل بشهوات درد هائی است که از نقص معارف ما ناشی می شود اما اجسام ما گرچه با نظام و بر مزاج خاصی خلق شده است که ما را مدخلیت در حصول آن نیست ولکن با وجود این بر ما واجب است دانائی حکمرانی بر شهوات را کسب کنیم و براه زندگانی آزادانه و خردمندانه و فاضلانه آشنا بشویم و بیاموزیم که چه گونه در همه حرکات و سکنات بر فرمان های خرد خاضع می شویم در زندگی ما باید نیروی فکر بر نیروی جسم حکومت و سیادت بکند بنابراین لازم است بلذات و دردهای بدنی اهمیت ندهیم و سزاوار است نفوس خود را بكوچك شمردن آن ها و نترسیدن از آن ها اگرچه هر قدر بزرگ باشند و حتی سبب مرگ باشند عادت بدهیم و بر ما واجب است از این حقیقت که طبیعت بسوی کمال عام سوق داده می شود و جزئیات فدای کلیات می شود پس باید بر این حکم خاضع و راضی بشویم غفلت کنیم پس باید همه اهتمام خود را بتوسعه معارف و تقویت اعتدال و حکمت در نفوس خویش متوجه
سازیم زیرا که معارف عناصر اولیه فضیلتی است که در این جهان سرمایه ما است.
ما می بینیم آن چه که در اطراف ما است از موجودات جهان متغیر و متحول است و بعد از زندگی مرگ است و پس از مرگ زندگی است پس در این صورت از نادانی است ما در جهانی که همه چیز در آن فناء پذیر و متلاشی است مرگ را نخواهیم در جریان آب موج دار هر قدر آب عوض شود صورت موج محفوظ است همچنین در عالم طبیعت كائنات متبدلند صورت تا ابد محفوظ اگر بمجموع عالم نظر کنی ثابت و غير متغير است ولکن در حقیقت همیشگی در آن همان فضاء و جوهر فرد و قوه است اما صور كائنات اشکال موقتی و در عرضه فناء و تلاشی است.
بر ما لازم است بدانیم که اکثر مردم از حیث تربیت فساد زیادی دارند بنابراین نباید بعقاید و تعالیم مردم اهمیت بدهیم.
بعد از آن سخنی گفته است که بر حجود و عدم اعتقاد وی بعنایت خدا و این که جریان اوضاع عالم بمقتضای نوامیس طبیعت است دلالت دارد و این قول باو نسبت داده شده است که «تغییرات کائنات بطريقه لازم و ضروری حاصل می شود حتی ممکن است که گفته شود عالم در ترقی و تدرجش مانند جرثومه ایست که نمی تواند نمو بکند جز بصفت محدودی»
«اما روح شعاعی از آفتاب زندگی است که برای همه کائنات اصل عمومی است مانند حرارت از یکی بدیگری منتقل می شود و با رجوعش بمبداء خویش بپایان می رسد بنابر این حظ ما پس از زندگی نیستی و زوال بلکه اجتماع و انضمام است مردم از خستگی روز بخواب شب
پناه می برند همچنین فیلسوف وقتی که از زحمات زندگی و تکالیف آن رنجید آرزوی مرگ و راحتی می کند از این امور مجهوله جز دانش کمی نداریم زیرا خود بخودی خود نمی تواند بفهمد و بحث کردن از اصل اسباب مخالف فلسفه حقه است انسان باید ببحث از خود حوادث قناعت کند و بر ما واجب است بدانیم که بشر نمی تواند حقیقت مطلقه را درك کند و این را نصب العین خویش قرار دهیم و نتیجه نهائی مجهودات انسان در راه اکناء اسرار ماده اینست اكيدا بفهمد برای آگاهی از همه چیز صلاحیت ندارد و بر فرض رسیدن بحقیقتی از حقایق نیازمندیم بدلیلی که ثابت کند که آن حقیقت است پس دانستن هستی دانستن از راه بحث عميق و فضيلت و صداقت و حقیقت دوستی صدق نیست پذیرفتن تکالیف زندگی با صبر و ثبات زندگانی ملایم با قوانین عقل و نوامیس حکمت همه آن ها تكاليف و واجبات ما است.
این ملحض فلسفه ذینون است فلسفه آن جامعه منحصر بفلسفه ارسطو و ذينون نبود بلکه از مذاهب دیگر نیز حصه های مناسبی داشت بنحوی که ملتقی اشعۀ افکار سایر بزرگان و دانشمندان بود.
منظور ما از بیان تاریخ دانش از آغاز پیدایش آن و بحث از اصول مذاهب فلسفيّه و رسیدن بحرانیم اصلی آن تنها بیان تاریخ آن نیست بلکه می خواهیم مقتضیات نظریه خود را که در بخش زندگی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) بسط خواهیم داد ذکر کنیم و آن اینست که الحاد حالی از احوال انسان است که عوامل اجتماعی و ادبی و دینی وقتی که ملتی را محاصره کردند آن حالت پیدا می شود حتی آن علومی که مقصود از آن الحاد و حجود است
(تامل کن) نتیجه آن حال است نه سبب مولدان، و وعده کردیم تنکی دائره الحاد را که با مطالب و مقاصد روح سازش ندارد کاملا ثابت و روشن کنیم تا بتوانیم آن را از میان برداریم.
این راه که ما پیش گرفته ایم در کشتن جرثومه الحاد بهتر و موثرتر از دفع آن با اقامه دلایل و براهین است زیرا که می بینیم آن دلایل و براهین در اعمال مردم تاثیر ندارد جز این که تناقض و تخالف بين عقيده و اعمال شان تولید می نماید.
نمی توانیم مقصود خود را کاملا ثابت کنیم جز باين كه احوال انسان و رو برو شدن او با دانش را از آغاز پیدایش وی تحت مطالعه دقیقی قرار بدهیم، حالات یونانی ها را که دانش در آن ها پیدا کردیم م گفتیم و فتوحات آن ها را مطالعه کرده تا تأسیس مدرسه اسکندریه جراثیم معارف دنیا را جمع کرده بود رسیدیم و امیدواریم به تتبع آثار و حرکت نمو آن جراثیم علمی در قرون و عصور بعدى با مطالعه احوال انسانی که آن را اقتضاء کرد موفقی بشویم و در همه این ادوار مكانت عاطفه دینی را در قلوب و كنه مؤثرات آن احوال را در آن روشن خواهیم کرد تا برسیم بعصر حاضر آن گاه خوانندگان از اوضاع علوم وصنايع و فلسفه و مكانت دین در نزد بشر آگاه خواهند شد و راهی را که بمجموع این ها سیر می نماید خواهند شناخت و آثار تمدن را در تعديل و تعريج امور انسان خواهند دانست.
اما وظیفه بخش زندگی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) تتبع همه این بحث هاست در همه این ادوار بطوری که آن ها را از روی قرآن کریم حل و روشن نماید تا برای خواننده معانی این آیات شریفه وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ
لِلنَّاسِ مِن كُلِّ مَثَلٍ وَكَانَ الإنسان أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلاً مَا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِنْ شَئْ کاملا واضح و معلوم گردد تا با برهان و دلیل حسی بداند که زندگی شایان انسان راقی و عدالت کلمه جاریه بین افراد جز باعتقاد برسالت مصلح اعظم حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) و عمل بقرآن مجید در هر زمان صورت امکان نخواهد پذیرفت.
تاريخ ارتقاء فکر انسانی و تدرج آن را در مراحل كمال تا تاسيس مدرسه اسکندریه ذکر کردیم اکنون می خواهیم برای این که مقصود ما کاملا واضح گردد مذاهب فلاسفه یونان که روش آن ها را از خردمندان بزرگ و فلاسفه سترك تعقیب نموده اند یاد نمائیم وبذكر مسالك كساني كه مذاهب آنان در دانشگاه اسکندریه اساس تعليمات بود اکتفا نكنيم بلکه بیاد مذاهب فلاسفه سابق و لاحق بر آن نیز بپردازیم تا خواننده را از شکل فکر انسانی در دور دانش یونانیان در روزهائی که اثينا مرکز آن بود و از نقاط مختلفه دنیا دانش طلبان بآن جا می آمدند آگاه سازیم آن گاه در این جا بخوانندگان تذکر می دهیم که از مذاهب فلاسفه یونان مذاهب کسانی را که مهم بوده و مسالك آنان در حرکت فکر بشری اثر بارزی داشته است ذکر خواهیم کرد و پیش از این که مذهب فیلسوفی را بیان بکنیم مناسب می بینیم مقداری از ترجمه زندگی او را بگوئیم.
فيثاغورس در سال 569 پیش از میلاد متولد شد و در سال 470 وفات کرد نود و نه سال در دنیا زندگانی کرد در جزیره ساموس از جزائر ارخبیل یونانی تولد یافت پدرش مرد نقاشی امنيزارك نام
داشت. گفته شده است که موطن وی توسکان بود.
فيثاغورس صنعت پدرش را یاد گرفت و سه جامی از نقره ساخته بسه نفر از قسوس مصري ها هدیه کرد.
معلم نخستین فیثاغورس فیرسید بود این شاگرد و استاد همدیگر را بسیار دوست می داشتند حتی استاد در مرض وفاتش که بدنش بتحلیل رفته بود از بیم آن که شاید مرض ساری داشته بشاگردش نیز سرایت بکند با آن همه محبتش نسبت بوی هنگام آمدن فیثاغورس بعیادت در را بروی وی بست از شکاف در انگشت های خود را بیرون آورده بشاگردش گفت بانگشتانم نگاه کن و حال مرا دریاب.
بعد از وفات فیرسید فیثاغورس مدتی در جزیره ساموس ملازم حضور فيلسوف (هرمودا منط) گردید پس از آن فیثاغورس بسیاحت و شناختن اخلاق امم و فرا گرفتن دانش از فلاسفه و دانشمندان دنیا شایق گردید با توصیه (بولیکراط) پادشاه ساموس بامزیس پادشاه مصر راجع باو بمصر رفت در مصر مدتی توقف نموده به نزد کهنه معابد مصر آمد و شد می کرد اسرار علوم و معارف را که تعلیم می نمودند فرا می گرفت سپس برای تعلیم بیلاد کلدانی ها رفت بعد از آن به بسیاری از بلاد شرق که با آثار و فنون شهرت داشت متوجه گردید سپس بکشور اکربطه برگشته بفیلسوف (ایمینیدیس) پناه برده با او دوستی بمیان گذاشت پس از آن در آن جا بوطن اصلی خود جزیره ساموس برگشت دید پادشاه (بولیکراط) قومش را بدبخت کرده ظلم و جور را بر آنان روا داشته است نتوانست بآن وضع بيمناك صبر كند بایطالیا مهاجرت کرد در باکروطون ساکن شده
بتعليم فلسفه و اخلاق بمردم پرداخت در اثر آن مذهب وی مذهب ایتالیائی نامیده شده است صیت و شهرت فیثاغورس انتشار یافت شاگردانی زیاد بدورش گرد آمدند حتی بیشتر از سیصد تن ملازمش بودند با آن ها جمهوریت کوچکی تشکیل داد که ترتیب زیبائی داشت.
بعضی از مؤلفین بر آنند نوما که امپراطوری رومان را بر عهده گرفت یکی از آن شاگردان بود ولكن اشتباه کرده اند زیرا که نوما چند قرن پیش از فیثاغورس زندگی کرده است منشاء این اشتباه هم تشابه زیاد بين آراء نودا و فیثاغورس است لذا برخی گمان کرده اند که این تشابه زیاد در اثر شاگردی نوما پیش فیثاغورس است.
فیثاغورس در پذیرفتن شاگرد قانونی مقرر کرده که هر که می خواست شاگرد وی باشد نخست می بایست پنج سال در برابر هر چه باو القاء می شد خموش باشد هیچ سخنی نگوید هنگامی که دانشجو این امتحان را می داد فیثاغورس وی را بشاگردی پذیرفته بحضور خودش می خواند و از علوم و معارف با او سخن می گفت.
اوصاف شخصی فیثاغورث - فيثاغورس قامت معتدل و طلعت زیبا داشت مهابت و وقار در وجود وی نمایان بود لباس سفید پشمی و نازک و خیلی پاکیزه می پوشید عفیف و مالك بر نفس خود و راز دار بود نقل شده هیچ گاه دیده نشد بخندد و یا شوخی کند و يا سخن لغو بگوید در هنگام غضب انتقام نمی کشید. حتی اگر بنده هایش اطاعت نمی کردند و مستحق تأدیب می شدند با دست خود زدن آن ها را چیز کوچکی نمی شمرد لذا شاگردانش بخدائی او معتقد بودند نباید تعجب کرد قدما هر کسی که در وی فضل عقل و
حکمت می دیدند با وی این رفتار را می کردند بخدائیش معتقد می شدند حتی گاهی دیده می شود که هیچ امتی از آن لغزش مهلك مبرا نبوده اند لذا مردم از نقاط مختلفه برای شنیدن سخن وی و تقرب جستن باو بنزدش می آمدند. حتی گفته شده است که هر سال تنها باین قصد تقريباً ششصد نفر بكروتون می آمدند صیت عقل و حکمت فیثاغورس در میان مردم شیوع یافت حتی بسیاری از امم خواستار شدند که برای اصلاح شئون حکومت و اجتماع آن ها قوانین وضع کند. از او نقل شده است که استشهاد و قسم خوردن را بخدایانی که معتقد بودند تحریم کرد. گفت بر هر کس واجب است خود را چنان مؤدب و با کمال بکند که برای این که مردم سخن او را تصدیق نمایند نیازمند سوگند نباشد.
گفتیم که فيثاغورس بایطالیا رفته در شهر کروتون سکونت کرد. وی در آن شهر خانه میلون را مدرسه قرار داد. کسانی از یونان بهمراهی وی رفته بودند و عده کمی هم از اهل آن شهر بمدرسه فیثاغورس گرد آمدند پیوسته در نزد وی بودند شاید بتربیتش بلبات حکمت برسند.
در عصر این فيلسوف قسمت جنوب ایتالیا که نقطه سکونت فیثاغورس بود دارای چند حکومت اریستو کراسی بود یعنی حکومت بدست اعیان و اشراف بود لكن فيثاغورس که از بچگی فکرش بافكار شرقي ها که تابع حکومت نیوکراسی بودند سروکار داشت و در حکومت نیوکراسی هم حکومت و سلطه در دست عده قلیلی بوده
بشكل استبداد كامل حکمفرمائی می نمودند رعیت حق نظر در کار آن ها نداشت لذا فيثاغورس آن حکومت استبدادی را در میان مردم نشر داد و بسیاری از آنان هم پیرو گفتار وی شدند حکومت اریستوکراسی رنگ تازه از حکومت تیوکراسی بخود گرفته از سایر حكومت ها امتياز يافت. مقصود فیثاغورس از این حکومت این بود که حکمرانی در دست عده انتخاب شده از برگزیدگان ملت باشد و اسرار علوم و معارف تنها در نزد آن ها بوده عامه آن ها را معصوم از خطا بدانند چنان که بعضی از فرق دینی نسبت برؤساء دین شان این طورند.
این مبدء بعينه منظور و مقصود سایر فلاسفه یونان بود که می خواستند سلطه در دست يك شخص نباشد و در عین حال در دست همه افراد ملت هم نباشد بلکه برای فلاسفه آن ها باشد.
این آرزوی قلبی آنان بود و در عملی کردن آن هم زیاد کوشیدند ولی هیچ کدام از آن ها مانند فیثاغورس بآن موفق نگردید.
این پیشرفت و موفقيت فيثاغورس موجب شهرت زیاد وی گشته در شهر کروتون بریاست حزب اریستوکراسی انتخاب گردید.
در این اثناء اتفاق افتاد در شهر سیباریس حزب ديموكراسي یعنی جمهوری بحزب اریستوکراسی غلبه کرد یاران فيثاغورس بكروتون گریخته ببرادران مذهبی خود پناه بردند. فیثاغورس جمعی را بآنشهر فرستاد تا بمذهب وی دعوت کنند اهالی شهر سیباریس خشمگین شده آن فرستادگان را کشتند فیثاغورس آغاز جنگ کرد لشگری مجهز نمود گرچه از حيث عدد از دشمن کم تر بودند ولى شكيبائى و شجاعت بخرج داده خصم را شکست دادند و بشهر آنان مستولی گشته آن را بجز قسمت کمی ویران نموده و مردمانش را تبعید و اموالشان را قسمت
گردند از آن جمله باغى بفيثاغورس تخصیص داده شد وی در آن باغ مدرسه جامعه بشکل آن چه که در مصر و بلاد کلدانی ها دیده بود ساخت این مدرسه بنام مجمع علمی فیثاغورس شهرت یافت و آن را بشاگردانش واگذار نمود که مذهبش را در آن جا نشر دهند و افراد برجسته برای آن انتخاب نمایند تا جمعی از میان آنان تربیت یافته بامم و شعوب حکمرانی بنمایند.
بسیاری از راویان چیزهای خرافی از فیثاغورس نقل نموده اند ولكن اكنون ثابت شده است که آن ها ساخته بوده و بسیاری از آن ها بعد از مدت مدیدی از زمان فیثاغورس شناخته شده است.
آن چه که متفق علیه همه راویان است اینست که بسیاری از خوارق طبیعت از وی پیش شاگردان و مریدانش سر می زده است.
اما مذهب فيثاغورس بطوری که گفته شده است شاگردانش آن را با دقت حفظ و تدوین نموده اند معتقد بتناسخ بوده است که نفس شخص فاضل وقتی که از بدنش بیرون شد بجسم شخص فاضلی متلبس می شود. و نفس شخص شقى ببدن حیوان نجس حلول می نماید و خود فیثاغورس می گفت که حالات مختلفی را که در اجساد مختلفه داشته است متذکر می باشد.
این عقیده از زمان قدیم بوده است و پیدایش آن بطوری که این رأی ترجیح داده شده است در هندوستان بوده است.
آن چه که جدآ سزاوار ترجیح است اینست که فیثاغورس در حکمت الهيه وعنايت ربانيه و وحدت ذاتيه عقائد عالی داشته است. گرچه گفته شده است که تعلیمات عامه او با چیزهای خرافی زیادی مخلوط بوده است.
مميز مذهب فیثاغورس از بسیاری از مذاهب دیگر صبغة علمی
آنست همه شاگردانش در درس ریاضیات تعمق می نمودند. خود فیثاغورس از درجه اول ریاضی دان ها بود. جمله نظریات هندسی باو نسبت داده شده است. وی اول کسی است که حرکت اجرام سماوی را بدور آفتاب گفته است و این همان قولی است که کوپرنيك آن را در قرن پانزدهم با حس ثابت کرد.
لكن افكار فيثاغورس و مدرسه او با اين كه بعالم مدنیت و ترقی انسان نتائج و آثار زوال ناپذیر داشته است پس از تأسیس آن چندان عمری نکرد. اساس مدرسه فیثاغورس كه يك عده از جوانان در آن جا جمع شده با همدیگر کاملا سازگار ولی از جامعه دور و گریزان بوده شب و روز بکارهای عقلی و ریاضی اشتغال ورزید خودشان را برای استیلاء و حکمرانی بر مردم آماده می ساختند. موجب ارتباط و اضطراب مردم درباره آنان گردید در شهر کروتون مردم بر ضد مدرسه فیثاغورس شورش و انقلاب نموده هر کسی را که از شاگردان فیثاغورس در هرجا بدست آوردند کشتند و بسیاری از آن ها را نیز ببلاد دیگر تبعید نمودند. تنها از خود فیثاغورس که در آن هنگام هشتاد ساله بود عفو نمودند ببسیاری از شهرها اظهار گردید که وی را نپذیرند هیچ کدام نپذیرفتند اخيرا مردمان شهر ترانت او را پذیرفته بدانجا رفت و در آن جا توقف کرد تا مرگ وی را دریافت.
کسانی که از شاگردانش زنده باقی مانده بودند بهر جا که رفتند از نشر مذهب وی خوداری و غفلت نکردند.
این ترجمه زندگی فیثاغورس را از دانشمندان اروپا نقل نمودیم صحت و سقمش بعهده آن ها است. شاید سیرت این اشخاص بهتر و مهمتر بوده است از آن چه که از آنان گفته اند که تحریف و تصرف در آن شده
باشد چنان که این تحریف و تصرف را درباره اكابر انبياء عليهم السلام کرده اند.
این فیلسوف شهیر در اثينا و بقولی در جزیره اجین در سال 430 پیش از میلاد متولد گردید و در سال 347 ق.م در گذشت. هشتاد و سه سال زندگانی کرد اسمش اریستوکلیس بود سپس ملقب بافلاطون و بان مشهور گردید. افلاطون از يك خوانواده عریق در نسب متولد شد نخست بشعر میل نمود می گویند بفن تصویر هم میل کرد سپس پس از شناساندن خود بسقراط و کراتیل شاگرد هيروكليت يكباره بسوى فلسفه میل کرده زندگی خود را وقف بر آن نمود. سقراط زمانی که نجابت و فطنت او را احساس نموده او را شاگرد اول خود قرار داد ولی عمرش وفا نکرد که غایت استعداد قریحه عالی او را به بیند.
افلاطون هشت سال ملازم استادش بود پس از آن هنگامی که فرقه سوفسطائيه سقراط صفات خدایان متهم بالحاد نمودند افلاطون بدفاع از وی قیام کرد حتی در مجلس نواب بمنبر خطابه رفته شروع بایراد خطابه و دفاع از استادش نمود تا نزديك شده بود شنوندگان را قانع کند. دشمنان سقراط آغاز مغالطه نمودند تا نگذارند مردم سخن مؤثر افلاطون را بشنوند و بعدم قتل سقراط رای دهند افلاطون چون در مدافعه از استادش نتوانست کاری از پیش ببرد استادش محکوم و حکم اجراء گردید. غمگین و مکدر شده وطن خود را ترك گفته بميجار رفت. همت بلندی که در کسب دانش داشت اجازه توقف نداد. مذاهب فلسفیه در زمان وی در اقطار زمین متشتت بود. نخست آهنك ايطاليا
نموده بشاگردهای فیثاغورس پیوست آنان وی را در اسرار مذهب خود شريك نمودند. سپس از آن جا برای درس هندسه تیودور بسیرین برگشت پس از آن عزیمت مصر نموده مدتی در شهر هیلیو بولیس توقف نمود می گویند يك كاهن مصرى علم فلك را باو تعليم نمود سپس باثینا برگشت دار العلوم تأسیس نموده شهرت شایانی یافت بسیاری از اوقات آن جا را ترك كرده برای شناختن احوال امم و شعوب مختلفه مسافرت اختیار می نمود.
يك دفعه بجزیره سیسلا رفته برای حریت وجرئتش مغضوب (دو نیس) پادشاه آن جا گردیده اسیر گشته بعنوان بنده گی بفروش رفت بعضی از اصحابش وی را دیده و خریده آزادش نمودند. پس از آن بمیهن خود برگشت. بعد از آن دوباره بآن جا رفت و بار دیگری بسیراکوز مسافرت نمود.
اما فلسفه افلاطون همان فلسفه استادش سقراط است. الا این که بواسطه علوم کونیه که افلاطون کسب کرد بصفت تازه و بشکلی که سابقه نداشت آن را بمردم القاء نمود و افکار خود را نیز بآن اضافه کرد در نتیجه فلسفه وی کامل ترین فلسفه بود که تا آن عهد پیدا شده بود.
افلاطون در بلاد مشهور شده ببزرگی عقل و دور اندیشی در قوانین شناخته شده بسیاری از حکومت ها از وی خواستار وضع قوانین گردیدند.
افلاطون بلقب الهى ملقب گردید، فلسفه و افکار او باندازه محترم و قابل توجه بود که همه خردمندان بر افکار داراء او بودند. مانند استادش سقراط بمناصب میل نمی کرد. بعد از مرگش برای زعامت مجمع علمی وی حفیدش سبوزيب معین گشت.
همه نوشته های این فیلسوف بما رسیده است ولكن همه دروس خود را بطور شفاهی القاء می کرد و می گفت: «هر چیزی که نوشته می شود باید فقط یاد آن چیزی باشد که می دانی نه واسطه در تعلیم زیراکه اگر
از آن نوشته سؤالی بشود نمی تواند پاسخ بدهد و اگر مورد ایراد واقع شود نمی تواند از خود مدافعه نماید پس هر چیزی که نوشته می شود چندان ارزشی ندارد و تذکار غیر کاملی است که با بسیاری از غلو مخلوط است پس راه سودمند برای نشر افکار همانا خطابه است که موضوع آن عدل و جمال باشد و در صمیم دل نقش می بندد».
ميل افلاطون بخطابه بحدی بوده است که مؤلفاتش شبیه بخطب است و همه نوشته هایش باستثناء رسائلش عبارت است از محاوراتی که سقراط یکی از محاورین است و بسیاری از اوقات افکار افکار خود او می باشد ولکن بزبان استادش می گوید و او را آغاز کننده سخن قرار می دهد مذهب افلاطون مضبوط و پاك از خبط و آلایش تدوین نشده است زیرا که مشهور است وی دو مذهب داشته است یکی عمومی که با مردم سخن می گفته است و دیگری خصوصی که با عده از خاصان خود که اطمينان وثوق بعقل و ثبات آنان داشته است آن را گفتگو نموده است. فلسفه در نظر افلاطون عبارت بوده است از شناختن چیزهای عمومی و ضروری و آن را بسه قسمت تقسیم نموده است جدلیات. طبیعیات. اخلاقیات و برای عقل سه خصیصه قائل بوده است: احساسات. مدركات. افکار.
احساسات برای چیزهای متغیر و شخصی، مدرکات نیز برای چیز های متغیر ولكن باتجربه از حس افکار برای چیزهای ثابت و حقایق عامه اختصاص داشته باشد.
در نظر افلاطون افكار فى ذاتها مدركات بسيطه عقل نیست بلکه اصول اشیاء و حقایق آن باین معنی هر چه که از کائنات حق و باقی و عام است می باشد و می گفت آن ها عالم و قائم بذات و فوق عالم كون و فساد است و آن بالمباشره از خدا بما می رسد و آن ها قالب هائی است که خدا همه چیزها
را بقالب آن ها خلق می نماید و چون افکار در نظر افلاطون اشکال حقیقی و همیشگی همه موجود است می باشد لذا آن ها را نموذجات (نمونه ها) نامیده است و گفته است خارج از خدا اصل متغییر و ناقص و فناءپذیری می باشد که آن ماده کور و کر و بی شکل و صورت است بتأثير خدا نموذجات که افکار مجرده می باشند با ماده بی شکل و بدون صورت بدرجات مناسبی ازدواج نموده اند از آن ها جوهر متوسط مشترك بين خصايص هر کدام از آن دو طبیعت پیدا شده است و این جوهر روح عالم است پس این روح عالم بتشخيص و انقسام آن بارواح مختلفه خداياني را كه عامه پرستش آن ها را می نمایند تکوین می نماید.
در رأی افلاطون این عالم مادی از دو عنصر ضد همدیگر تکوین شده اند آن دو عنصر عبارتند از خاک که اصل جمود و محسوس بودن عالم می باشد و آتش که سبب دیده شدن آن می باشد. این دو عنصر بواسطه دو عنصر دیگری که متوسط بین این دو تا است با همدیگر التیام می ابند آن دو عنصر دیگر عبارتند از آب و هوا که جهتی با همدیگر در صفتی مشترکند که سیّال بودن باشد و از جهت دیگری هر کدام بیکی از طرفین مشابه است. هوا بآتش و آب بخاك شبيه است.
اما روح انسان در نظر افلاطون عبارت است از زندگی فناء ناپذیری که در زندان فناء پذیر که بدن باشد محصور است. این روح با سه قوه مختلف متمتع می شود، ادراک یعنی عقل، قلب یعنی شجاعت، رغبت یعنی شهوت، اما جزء عالی که با افکار و مطالب و ملایم زنده است. محلش سر آدمی می باشد اما جای شجاعت قلب انسان است و پست ترین قواء نفس جایش امعاء است.
افلاطون می گفت فضیلت مطابقت عمل انسان با اصل خیر محض است و دستور عام برای اخلاق تخلق با اخلاق خداست. خدا افکار را که قالب قرار داده چیزها را بحقائق آن خلق می نماید دوست می دارد برای انسان نیز واجب است محبتش بافكار يعنى خير مطلق بحب وى بسفليات و لذات بدنی غلبه داشته باشد و بقدر توانائی جنبش وی در راه تحقیق افكار الهیه باشد.
اما زیبا در نظر افلاطون رونق حقيقية و روشنی افکار است كه آن ها را برای اشیاء نمونه ها قرار داده است و گفته است که آن ها عالم قائم بذات است و جمال مادی در نظر وی جز صورت مرئی که از جمال سرمدی آمده است چیز دیگری نیست.
این مختصری از فلسفه و مذهب افلاطون است که ذکر کردیم از آن ها برای خوانندگان مطالب و مقاصد فکری وی دربارۀ انسان و نفس و اخلاق معلوم می گردد.
افلاطون در در موضوع حقوق زن نیز سخنانی که فوق فهم مردمان زمانش بود گرچه در آن ها از جمهوریه (اسپارطا) یونانیه تقلید کرده گفته است زن ها: که ما آن ها را محدود کرده عادت کارشان را تنها کارهای پست و امور منزل قرار می دهیم آیا استعداد امور شریف تر و وظائف مهمتری را ندارند و نصیحت می کرد که معارف و علومی را که خود مردها می آموزند بزن ها نیز تعلیم نمایند چنان که در شهر (لاسیدیمونیا) یونانیه عاصمه جمهوریه (اسپارطا ) وجود داشت.
ولكن در عین حال افلاطون در حق زنان غالی نبوده می گفت درجه و مقام آن ها از مردان کمتر و پست تر است.
ارسطو مشهورترین فلاسفه یونان و بلکه همه فلاسفه دنیا است. قریحه وی بزرگترین قریحه دنیای قدیم است لذا ملقب بامير الفلاسفه گردیده است.
ارسطو در شهر ستاجیر از کشور مقدونیه در سال 384 پیش از میلاد متولد گردید و در سال 322 در شصت و سه سالگی وفات کرد. پدرش نيكوماك پزشك معروفی بود خواست پسرش را تربیت بکند وی را برای آموختن طب آماده ساخت و لكن عمرش وفا نكرد. ارسطو بهفده سالگی نرسیده بود وی در گذشت.
صدیق پدرش کفیل ارسطو گردید ارسطو نیز تا آخر عمر احسان او را فراموش نکرده وی را تمجید می کرد.
سه نفر از مورخین اقدمین نقل کرده اند که ارسطو پس از مرگ کفیلش همه اموال را که از پدران و خویشاوندان ارث باو رسیده بود در راه هوسرانی و هواپرستی خرج و تمام کرده فقیر شده از تنگدستی بخدمت لشگری حاضر گردید و مدتی هم در خدمت لشگری بود ولی بزحمات و مشقات آن طاقت نیاورده خویشتن را بدامن فلسفه انداخت.
انصار ارسطو می گویند این قضیه واهی است و برای انقطاع سندش غیر قابل اثبات است و در صورت ثبوتش هم از مقام ارسطو نمی کاهد.
آن چه از سابقه حال ارسطو معلوم است و جای شک نیست اینست که ارسطو برای اعاشه نخست پزشکی را تعقیب کرد و در نفس وی نیز از آن اثر خوبی باقی ماند که در هنگام تربیت اسکندر او را نیز دوستدار طب نمود ارسطو در طب کتاب نفیسی تألیف نمود که اسم آن صحت اراض است.
این قضایا چندان مهم نیست و مدرک قابل قبولی هم ندارند. آن چه که از ترجمه زندگی ارسطو مسلم است اینست ارسطو در عصری که در اثينا علم و فلسفه و مدنیت درخشندگی داشت و در آن زمان افلاطون دانشمند بزرگ آن جا بود آن جا رفت و بافلاطون پیوست چنان جدیت و استعداد از وی بروز کرد که افلاطون بیکی از خواص خود گفت که ارسطو محتاج تشویق نیست بلکه محتاج لگام است که وی را نگاه دارد.
ارسطو بیست سال در حضور افلاطون بوده علم و حکمت و فن خطابه فرا می گرفت پس از بیست سال شاگردی دفعتا او را ترك کرد. دشمنانش این قضیه را سبب طعن و تنقیص قرار داده گفتند منافی فضیلت اخلاقی است کسی بیست سال شاگرد کسی باشد و از وی استفاده علمی بکند آن گاه بر استادش غضب نموده او را ترك بکند و منکر فضلش بشود.
لكن حقیقه قضیه اینست که مفارقت ارسطو از استادش بطور ناشایسته بامثالش از مردان علم و حکمت نبود و سبب سوء ظن دشمنانش مخالفت مسلکی بین او و استادش می باشد که مخالفت اساسی است که بناظر مسلکشان اجازه نمی دهد که بگوید یکی شاگرد دیگری بوده است زیرا که بنای فلسفه ارسطو شاهد است و محسوسات
بوده و اساس آن تجارب و مقارنات است لذا ارسطو فيلسوف حسی است و در صف اول فلاسفه حسی قرار گرفته است فلسفه او با فلسفه فِرق معاصرين ما فرقی ندارد اما استادش افلاطون فيلسوف حسی نیست بلکه در طراز اول فلاسفه عقلی است اساس فلسفه وی تصور است و سند آن افکار و تأملات است عرفا در این قضیه این طور محاکمه کرده اند. علاوه از این ارسطو در کتاب هایش نام افلاطون را با احترام و اعجاب یاد می کند حتی هنگامی که می خواهد مذهب او را رد کند می گوید گرچه این سخن را قومی گفته که ما آنان را ارجمند می دانیم و احترامشان را نگاه می داریم الا این که حتی سزاوارتر بپیروی و شایسته تر باحترام و دفاع است.
ارسطو در زمان حیات افلاطون در اثينا توقف داشت پس از مرگ استادش در اثر آزار و ستمی که برای مردمان مقدونیه و پادشاه آن فیلیب پدر اسکندر در نتیجه عداوت می رسید از آن جا رفت و بهرمیاس ستمکار پادشاه بلاد (اترنا) پیوست پس از این که ارسطو بنزد او رفت خواهرش را بارسطو داده نهایت درجه احترامش نمود ارسطو نیز او را چنان مدح نمود که در تاریخ نام او را باقی گذاشت.
این قضیه از بزرگ ترین وسائل طعن دشمنان ارسطو می باشد هرمیاس بمردم ستم را روا داشت تا بکیفر اعمال خود گرفتار گردید. ایرانیان با بدترین شکلی او را کشتند آن گاه ارسطو بجزیره لبسون رفت در این اثناء نامه فیلیب پادشاه مقدونی بوی رسید که برای تربیت اسکندر و آماده کردنش اعدادش برای حکمرانی کشور مقدونیه او را دعوت کرده بود. ارسطو لبيك كنان بمقدونیه رفته دوازده سال در آن جا بوده باسکندر حکمت و فلسفه و آداب آموخت
سپس باثینا برگشته در آن جا مدرسه مشهور بمدرسه شائین را تأسیس کرد علت تسمیه آن باین اسم این بود که از جمله عادات ارسطو تدریس در حالت مشی بود.
ارسطو پس از غیبت طولانی از اثينا با دانش و تجربه بآن جا وارد شده خواست همه جهانیان را شريك دانش خود بنماید بتاليف و تصنيف پرداخت و علوم تازه اختراع نمود که پیش از آن وجود نداشت. شاگرد پادشاهی اسکندر نیز بر وی كمك نمود. هزارها تن از لشکر و ظباطش را مامور ساخت هر جا که رفتند از انواع حیوانات و نباتات برای ارسطو باثینا بیاورند تا در اسرار تاریخ طبیعی تحقیقی و تعمق نماید بعلاوه مال زیاد برای خریدن کتاب و تأسیس مدرسه و لوازم دیگر بذل نمود و لكن مساعدت اسکندر ادامه نیافت. صفای محبت بین استاد و شاگرد مبدل بکدورت گردید. جهت آن هم این بود که ارسطو پسر عمه داشت که تربیتش کرد و حکیم شد هنگامی که از اسکندر جدا شده باثینا رفت او را باسکندر سپرد که در جنك و يغما پیرو او باشد و توصیه زیاد هم کرد ولی پسر عمه ارسطو که نامش (کالینینوس) بود بطوری که نقل شده است این منزلت را حفظ نکرده اعتناء باسکندر نمی کرد و احترام وی را نگاه نمی داشت مغضوب اسکندر گردید. بعد از آن برای جرمی که در نظر اسکندر مستحق قتل بود او را كشت لكن ارسطو بصحت آن قانع نشده از اسکندر مکدر شده رشته دوستی سابق را قطع کرد.
بعد از آن شورشی عمومی در اثینا پیدا شده مردم خواستند استقلال شان از مقدونی ها استرداد نمایند چون ارسطو مقدوني الاصل و يكى از قواء بزرگ مقدونیه بود مانند تشبث سوفسطائيه بقتل سقراط،
آن ها نیز بقتل ارسطو توسل جستند، ارسطو را بمدح هریاس ستمکار متهم بالحاد نمودند ارسطو از بین آن که پیش آمد سقراط برای وی نیز پیش آمد کند بجزیره اوبیه رفت از محکمه اثينا محکوم بقتل گردید ولی آن جا نبود.
أرسطو فرار خود را از اثینا از حکم قتل اين طور تعليل نمود «من این کار را کردم تا بین مردم اثينا و اعاده توهین بفلسفه حائل بشوم» مقصودش این بود که بکشتن سقراط بفلسفه توهین نمودند.
ارسطو بعد از مهاجرت زندگانی طولانی نکرد بلکه در همان سال مرك وي را دریافت گفته شده است که از زندگی سیر شده انتحار کرد بعضی از قسوس نصاری نقل کرده اند چون ارسطو از تعلیل ظاهر مد و جزر عاجز شد خود را بدریا انداخت ولی برای این نسبت مستندی ندارند. ارسطو بدن ضعیف و ساق های نحیف داشت. گرفتار اختلال مزاج بود. از معده اش زیاد شکایت می کرد. بقدری مزاجش مختل بود که معاصرینش از تحمل بار زندگانی و تکالیف حیاتی شصت و سه سال وی اعجاب می نمودند.
حکمت های زیر از حکمت های ارسطو است که قابل ذکر است
(1) درخت دانش تلخ است و لکن میوه آن شیرین است.
(2) فرق میان عالم و جاهل مانند تفاوت زنده و مرده است.
(3) چیزی مانند احسان انسان را زودتر سیر نمی کند.
(4) آرزو و خواب بیداران است.
(5) باید سقراط و افلاطون را دوست بداریم ولکن بایستی حقیقت را بیشتر از آن ها دوست بداریم.
(6) نامه برادران در روز خوشی زینت و در روز بد وسیله تسلیت است.
(7) فضیلت نیست جز در توسط
ممکن است مبنای مذهب ارسطو را در این قاعده اساس مختصر کرد «هر چه که بعقل می رسد از راه حواس پنجگانه می رسد» این قاعده چنان که واضح است حواس را اصل و منبع برای افکار و مدرکات قرار می دهد. از این جا معلوم می شود که ارسطو در تمیز واجب از ممکن و مطلق از مقید اصرار داشته است و چون ممکن و مقید در ادراک انسانی مقابل حواس پنجگانه است پس مدرکاتی که مقابل واجب و مطلقی می شود شبیه می شود بآن چه که افلاطون آن را افکار نامیده است. مقصود ارسطو آنست که فلسفه وسطی را بین مذهب فکری و مذهب حسی قرار دهد ولكن ماهیت و چگونگی این توسط از ما پنهان مانده است. حتی بعضی از پیروان او مذهبشان مذهب حسی مطلق شده است.
ما مختصری از فلسفه ارسطو را از صحیح ترین مصادر نقل می کنیم. از جدل مجادلين و آراء کسانی که در مقام تمحیص سخن رانده اند صرف نظر می کنیم منظور ما بيان تاريخ فلسفه بطريقه تاریخی نیست بلكه می خواهیم روح و جوهر آن را بطريقه فلسفی محض بیان کنیم.
مذهب ارسطو برای عقل انسانی دو جزء متمایز از همدیگر که بتمام معنى كلمه تمایز متمایز باشند فرض می کند اشکال عقلیه و اصولی که حواس بواسطه آن ها از خارج متاثر می شود عقل بدین اشکال اصليه خود احکام عامه ضروریه صادر کرده با آن ها چیزهای متغیر و شخصی را
بصبغه ضروری عام مصبوغ می نماید مانند ادراك استحاله مستحيلات و جوائز جائزات و لكن این اشکال عقلیه ای که از آن صادر می شود برای انطباق نیازمند ماده است و آن ماده را احساس و تجربه تهیه می نماید.
از این جا معلوم می گردد که مذهب ارسطو از بعضی جهات موافق با مذهب افلاطون بوده و از جهات دیگر ملایم با مذهب ابیقور می باشد ولکن در عین حال شخصیت و استقلال خود را حفظ نموده است.
اما موافقتش با مذهب افلاطون اینست که عنصری که کاملا از احساس ممتاز است در عقل انسانی وجود دارد و اما موافقتش با ابیقور آنست که تسلیم داشته است باین که اگر احساس نباشد برای انسان ممکن نیست از وجود چیزی را بداند اما حفظش استقلال و شخصیت خود را اینست که با هر دو مذهب در سایر لوازم این مبادی با آن ها موافق نبوده است زیرا که افلاطون می گوید افکاری که منابع احکام مطلقه است حقایق ابدی و مستقل و خارج از عقل بوده فقط بآن مشرق است و ابیقور می گوید احكام عقل جز تعميم احساس حواس چیز دیگری نیست اما در مذهب ارسطو امر بر خلاف اینست زیرا که اشکال عقلیه در فلسفه او اگر چه نمی توانند منطبق بشوند جز بحواس فقط، الا اين كه بآن ها اضافه مي كند يك عنصر خارجي مستفاد از تجربه تا امر ادراك و علم تمام بشود.
از این بیان تشدد پیروان ارسطو در استقلال در فلسفه افلاطون و ابيقور نیز معلوم می شود زیرا اینان راه متوسطی بین مذهب آن ها در نظر گرفته اند.
بعضی از فلاسفه در تقریر مبادی ارسطو اختلاف شدیدی
داشته اند بعضی آن را فکری محض و برخی حس محض دانسته اند در حالتی که بقول بعضی از فلاسفه ارسطو که از زمان خود تا چهار قرن پیشتر دارای مقام اول بوده و اکنون نیز در میان دوستداران امور قديمه رائج است از این نسبت ها بالاتر است.
وقتي كه معلوم گردید این که ما در تقریر مذهب ارسطو از بزرگان فلاسفه اروپا نقل کردیم حقیقه مذهب او است پس مبنای آن در این صورت تجدید قوانین داخلی که بر عقل انسانی سیادت می کنند می باشد و یا بعبارت دیگر معتمد اول او علم منطقی است که بزرگ ترین کار ارسطو است و بسبب آن می توان سایر تأملات او را شناخت و بین همه اجزاء مسلك بزرگ و پهناور او موافقت داد گرچه افکار ارسطو در ماوراء الطبیعه پس از ظهور دانش این عصر ثبات خود را از دست داده است ولكن منطق او باز هم زنده بوده در بعضی از مذاهب فلسفی معمول به است همین منطق در قرون وسطی در جدلیات و تقریر دلیل یگانه آلت بود علم در نظر ارسطو حرکت عقل است و برای این حرکت دو شکل بزرگی هست نظر و عمل لذا علم را بدو قسمت تقسیم نموده است علم نظری و علم عملی.
علوم نظریه (علوم ماوراء الطبيعه و علوم رياضيه) و علوم تجربيه (تاریخ طبیعى و علم النفس) و علوم مختلفه (علم طبیعت عمومی که تطبیق علوم ماوراء الطبیعه بر حوادث عامه کون است) از قسم اول است اما قسم ثانی که علوم عملی باشد علم اخلاق و سیاست و اقتصاد است.
این تقسیمی است که از فلسفه ارسطو و کتاب های او ممکن است آن را استنتاج نمود.
کسی که می خواهد مقاصد اتباع این مذهب را در اخلاق و فضیلت و سیاست و اقتصاد و عمران استقصاء کند می بیند که مبداء آن ها در اخلاق توفيق بين احكام عقل و مطالب شهرت و اعتدال در آن ها است تا باحکام عقل کاملا خاضع بشوند.
اما فضیلت در نظر آنان بر خلاف رای افلاطون که آن را در اداء واجب مطلق می داند و برخلاف قول ابیقور که آن را لذت معتدل می داند عبارت است از قیام برخط وسط بین شهوات متعاكسه در نفس و غرض از اخلاق در نظرشان راحتی که نتیجه اعتدال در شهوات جسمیه است می باشد.
اما قاعده آنان در سیاست جلب منفعت از راه های معتدل آنست و این از قاعده اخلاقی آن ها که میانه روی در احتیاجات جسمی برای سعادت جسمانی که صحت و راحتی بدن است معلوم می گردد.
چون اساس سیاست شان نفع است استرقاق را در قانون شان مقرر نموده و آن را اصلی از اصولی که مبنای هیئت اجتماعیه آن ها است شمرده اند.
این فلسفه ارسطور بواسطه فیلسوف اسلامی ابن رشد داخل اروپا گردیده از بعضی فرق نصاری با حماسه و حفادت با آن مقابله نموده نخست علماء لاهوت در قبول آن تردید داشته سپس کاملا پذیرفتند و چنان تعصب در باره ارسطو بخرج دادند که کوچک ترین کلمات و احکام او را غير قابل نقض می دانستند برخلاف فلسفه ارسطو کسی نمی توانست بفلسفه دیگری تجاهد نماید اگرچه دارای هر مقامی باشد.
زمانی که در حوالی قرن شانزدهم هنگام بیداری اروپا فرا رسید این فلسفه بتدریج آغاز سقوط کرد فیلسوفی که اصلا فرانسوی بوده
راموس نام داشت بر ضد فلسفه ارسطو قیام نموده اصول آن را با دلایل و براهین نقض کرد و در مقتل (سان برتلمی) که در فرانسه بین كاتوليك و پرتستانت حاصل شد کشته شد و از آن ها نیز عده زیادی کشته شد پس از وی پاتریزی آمده خط سیر راموس را تعقیب کرد سپس کامبانیلا نبوغ پیدا کرده سخت بر ضد ارسطو قیام نموده بسوزاندن تعلیمات ارسطو فرمان داد.
چه باید کرد برای هر چیز اجلی هست و برای هر نابغه عصری و یا عصرهای معدودی می باشد چیزی را که در زندگی نصیبی دارد نمی توان از بین برد چنان که چیزی که محکوم بمرگ باشد نمی توان آن را زنده نگاه داشت.
فلسفه ارسطو برغم آن همه سلطه وحشت انگیزی که علماء لاهوت بواسطه آن فلسفه ارسطو را تائید کرد حتی ضدهای آن را می کشتند و می سوزانیدند در تحت نظر آن ها بتوالى عقول و افکار مخالف متلاشی گردید. بعد از مردان نامبرده مردان دیگری از رجال علم و فکر از قبیل باکون انگلیسی و دیکارت فرانسوی بمیدان آمده آخرین ضربت خود را بر پیکر آن وارد آورند و لکن پیوسته برای فلسفه ارسطو یارانی از مردان نیرومند دین بوده در سال 1624 فرمانی از مجلس نواب پاریس بقتل کسانی که بتعليم فلسفه مناقض فلسفه ارسطو تجاسر نمایند صادر کردند. این عقوبات نتیجه نداد عقوبت بچیزی که محکوم بزوال است نصرت نمی کند مولیر باروش مضحك و تلخ خود و بعد از وی بوالو با طريقه استهزاء سخت خویش بر دشمنی آن کمر بسته آن را از جمله روايات مضحك خود قرار داده فلسفه ای را که دارای آن منزلت و احترام
بود مورد تمسخر قرار دادند.
همه این ها کیفر غلو سابتی در طرفداری آن بود منزه است خدائی که کلام و احکام او از بین نمی رود.
این فیلسوف شهیر در سال 342 پیش از میلاد در جار جینوس که دهی از قراء مقاطعه (اتیکا) یونانی است متولد گردید و در سال 270 وفات کرد وی از يك خانواده شریف می باشد سن وی چون هیجده رسید باثینا رفت ولی در آن جا مکث طولانی نکرد از آن جا رفت بقصد این که بهمراهی پدرش بكلفون در آسیای صغیر برود در آن جا آموزشگاهی برای تدريس لغت و قواعد نحو تأسیس کرد.
ابیقور از بچگی بدرس فلسفه میل کرده سنش بچهارده نرسیده بود بآن اشتغال ورزید شش سال با جدیت بتحصیل آن پرداخت پس از آن خط سیر بزرگان فلاسفه و متفکرین را پیش گرفته بتدریس و نشر فلسفه در میان هموطنانش مشغول شد. می گویند علم بیان را که در بدو امر بتحصیل آن اشتغال داشت بی اهمیت دانسته ترکش نمود زیرا دید آن حقيقت كائنات جهان را کشف نمی کند. روزی استادش قول (هبزیود) را که اول چیزی که در جهان پیدا شد فضا است باو می گفت ایقور پرسید فضا از کجا پیدا شد جوابی نشنید در آن حال دانست که علوم نحویه او را بمعلومات ضروریه که برای زندگی انسان لازم است نمی رساند آن گاه بفلسفه متوجه شد.
این یکی از روایاتی است که در خصوص میل او از علوم نحويه بفلسفه نقل شده است بسیاری از نویسندگان اقدمین توجه او را بفلسفه
من باب اتفاق و صدفه نوشته اند که روزی بعضی از کتاب های فیلسوف (دیمو کریت) بدستش رسید با دقت در آن نظر و مطالعه کرد آن را با ذوق خود موافق دیده و مشتاق فلسفه گردیده بفلاسفه پیوست.
این قضیه راست باشد یا دروغ تأثیر کتاب های دیموکریت در ابيقور خاصه عقیده وی در جوهر فرد آشکار است.
تاریخ رفتن ابیقور از کولوفون بمتیلین پس از آن بلمسالا که معروف بثروت و رونق و دانش بود درست معلوم نیست و لکن جای شبهه نیست که وی در سال 306 پیش از میلاد در سی و پنج سالگی باثینا برگشت در آن جا باغی خوب بهشتاد هزارمین (مین سکه قدیمی است که هشتاد هزاران مساوی 7500 فرانک است) خرید این باغ بباغ ابیقور معروف گردید.
ابيقور دارای صفاتی بود که وی را محبوب مردم می کرد نقل شده است که سال مجاعه پیش آمد ابيقور اموال خود را بشاگردانش انفاق نمود تا چیزی برایش باقی نماند مدت کمی که بیش از چند سال نشد ابيقور بتدریس پرداخت در همه بلاد شهرت یافت در اروپا و افریقا و آسیا معروف گردید برخلاف گفته مردم که این فیلسوف بلذات بدنی مایل بود ابيقور کاملا خوراک های ساده می خورد. عادتا نان جو می خورد. گاهی که می خواست نان خورشی داشته باشد کمی پنیر با آن نان خشن می خورد می گفت زندگانی بقدر کفاف برای خوشبختی مرد حکیم بس است و می بینیم که نان جو و کمی آب برای حصول سعادتی مانند سعادت ژوپیتر کافی است.
این قناعت و عفت را شاگردان ابیقور از وی نقل کرده اند اما
کسانی که شاگردش نبوده اند بسیاری از افراط و تفریط اخلاقی از او نقل کرده اند که با شرافت او نمی سازد و مقام فلاسفه را موهون می نماید ولكن ( ديوجبن لايرس) مورخ شهیر از وی نقل کرده است که تمام فضائل نفسانی که انسان را محبوب و محترم می نماید داشته است نصيب أبيقو و در صحت مزاج کم بود كثير الامراض بود پیری وی دردناک بود در آخر ایام عمرش گرفتار شلل گردید و پیش از آن آلام دیگری بوی رسید در هفتاد و دو سالگی وفات کرد.
بعد از وی شاگردش (میتر و دو ردو لماك ) که در ریاست مذهبش جانشین وی گردید و لکن او نیز بعد از ابیقور زندگانی طولانی نکرده در گذشت ریاست مدرسه ابيقوريه بابو المو دور که یکی از مشاهیر شاگردانش بود رسید.
در عالم فلسفه دیده نشده است که مانند فلسفه ابيقور دشمنانش آن را از حقیقتش تغییر داده منظور آن را دگرگون معرفی کرده باشند گفته اند ابیقور مرد شهوی صرف بوده فلسفه اش نیز فلسفه شهوی محض است و پیروانش جز شهوت رانی مقصود دیگری ندارند.
حقیقت بر خلاف گفته آن ها است در تصویر فلسفه ابیقور حقیقت گوئی نکرده اند زیرا که بطوری که ثقات نقل کرده اند بلذات بدنی بی رغبت بوده بخوردن نان جو معتاد بود و بان قناعت می نمود فلسفه ای که رئیس آن چنین زاهد و قانع باشد بي شك آن فلسفه فلسنه شهوت رانی نیست فلسفه ذینون چنان که گفتیم پیروان خود را باین
درجه شهوت پرستی دعوت نمی کرد پس چه گونه بابیقور این مبادی شهویه و اصول افراطیه را نسبت می دهند.
حتماً این نسبت یا از کینه و حسد ناشی است و با نتیجه نفهمیدن مقاصد اوست بسیاری از اوقات سوء تفاهم آدمی را باین قبیل نسبت های بی اصل وادار می نماید.
ما نمی خواهیم بگوئیم فلسفه ابیقور بری از عیب و نقص است بلکه فلسفه او و سایر فلاسفه اقدمین را چنان که در بخش زندگی خاتم پیغمبران بیان خواهیم کرد ناقص می دانیم بلکه منظور ما اینست که آن را از آن چه که بی اصل و ناحق باو نسبت داده اند تبرئه کنیم.
مبادی اخلاقی ابیقور مهذب بسیاری از پیروان آن بوده است و زیر دست ابيقور فضلاء زیادی تربیت یافته اند که تاریخ نام آن ها را تا امروز حفظ کرده است. بعلاوه این فلسفه، فلسفه مختص او نبوده بلکه او آن را نشر داده و تصمیم نموده است.
هر کس بکتاب های (دیمو کریت) و (لوسیب) نگاه بکند می بیند که ابیقور بسیاری از سخنان آن ها را اخذ کرده ولی در نشر مبادی آن ها و تصویر آن بر آن ها فائق شده است و این خود یکی از کمالات بشری است که مردم در آن نسبت بهمدیگر تفاضل و تفاوت بی پایان دارند بعضی از مردم بهره زیادی از دانش دارند و لكن اراده و عزم نشر آن را ندارند این ها از دنیا می روند بدون این که اثر علمی در دنیا از خود بیادگار گذارند هنگامی که آن ها از دنیا رفتند فرقی با رفتن آنان با رفتن نادانان ندارد رفته رفته نامشان نیز از نظرها و زبان ها محو می شود ولكن برخی دیگر که نصیب از علم و معرفت دارند در اثر نشر دانش از ستارگان
آسمان علم بشمار می آیند هیچ کس از افراد بشر در آسمان علم و حکمت انسانی مانند خاتم پیغمبران (صلی الله علیه و آله) نور پاشی ننموده است و این نیرو را مانند آن خورشید تابان نداشته است البته فرق بين نشر دين و نشر فلسفه روشن است نشر دین که مستلزم دوری گزیدن از عادات مضره توارثی است مشکل تر از نشر فلسفه است خاصه در ملت نادان شديد البأسی مانند ملت عرب نجاح و موفقیت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) جز یاری خدا نیروی دیگری ندارد هر کس غیر از این ادعائی داشته باشد باید مستند خود را از نوامیس طبيعيه و قرانين نفس ارائه بدهد و ابدا مدرکی و مستندی نیست لَوْ أنفَقْتَ مَا فِی الأرْضِ جَمِیعاً مَا ألَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَکِنَّ اللّهَ ألَّفَ بَیْنَهُمْ
اگر با دانش امروز بافكار ابیقور راجع بعالم طبیعت نگاه کنیم می بینیم که اکثرش خرافات است ولكن تنها او این طور نیست سایر فلاسفه اقدمین هم مانند او بوده غلط و اشتباه شان نسبت بعالم طبیعت و اسرار آن کمتر از او نیست ولکن با وجود این طبیعیات ابيقور محتوی بر بعضی از حقائق مهمه طبیعیه است مانند ناموس جاذبيه عامه و ناموس جاذبیت بین جواهر فرده در اجسام و اهمیت این دو ناموس در علوم طبیعیه و کیمیاویه (شیمیائی) در این عصر معلوم است.
ابیقور قبل از آن که بکون نظر کند از نفس خود از مصدر علم و ادراکش پرسید غیر از شعوری که بر حسب احوال و مناسبات متشكل و متطور می شود و نام های مختلفی پیدا می کند از لذت و فرح و حزن و غير ذلك كه همه این احساسات جز شعور که رنگ های گوناگونی بخود گرفته چیز دیگری نیستند چیز دیگری ندید.
مذهب أبيقور با این حال مذهب حسی است که بغیر از محسوسات با حواس پنجگانه بچیزی اعتماد نمی کند.
این قاعده فلسفه ابیقور است که بعینه مذهب لوك و كوندياك و دیستوت و تراسی از فلاسفه این عصور متاخره است.
اما عقايد ابيقور در امور ماوراء الطبیعه چیزی از آن برای ما معلوم نیست و چنین ظاهر می شود که بچیزی از آن تصدیق نداشته است و گفتن ضد آن ها نیز از وی نقل نشده است بلکه منقول است که خدایانی را که قومش معتقد بودند با احترام ذکر می کرده است و اکن گفته شده است که این برای مشایعت عامه بوده است.
پیروان ذینون او را از جمله فلاسفه غير معتقد بصانع شمرده اند غرض از فلسفه ابيقور بحث کردن از ماهیت اخلاق فاضله ای که موجب نیکبختی زندگانی دنیوی است می باشد.
بحث کردن از این اخلاق فاضله بحث از نیکبختی است حقیقت سعادت را فلاسفه اقدمين با حدود مختلفی تعریف کرده اند که با همدیگر اختلاف زیادی دارند.
افلاطون گفته است آن تخلق باخلاق خدا است ذینون گفته است آن ملائمت عمل با نظام کون است (ادیستیب) گفته است آن لذت است اما رای ابیقور در سعادت عبارت است از سکینه نفس و سلوك جاده فضیلت از ابیقور چهار اصل، اخلاقی تهذیبی نقل شده است که بسبب همان ها او را متهم کرده اند باین که طالب شهوات بوده است و آن چهار اصل این ها است.
(1) لذائذی را بخواه که در دنباله آن المی نباشد
(2) از المی که جالب لذت نیست حذر کن
(3) از لذتی که ترا از لذت بزرگ تری محروم کند و یا در دنباله آن الم بزرگ تری باشد حذر کن.
(4) المى را که ترا از الم بزرگ تری نجات بدهد و یا در پایان آن لذت بزرگی باشد تحمل کن
برگشت این چهار اصل بيك فضیلت است که اعتدال باشد. ابيقور علاوه بر آن تحصيل بصيرت و حزم و عدل نیز توصیه نموده است.
علت اهمیت دادن ابيقور بلذات اینست که بحث طولانی در احوال انسان نموده بمقاصد بدنی و عقلی و امیال مادی و ادبی وی نظر کرد دید بالطبيعه در تحت یک رشته مطالب بدنی قرار گرفته است نخواست از آن ها بحث نکند و گرنه نمی توانست بسعادت نفسانی که برای انسان دوست می داشت برسد پس درس آن را از جمله مشاغلش قرار داد تا بحدود اعتدال در آن ها برسد و از تسلط آن ها بر انسان ضعیف بکاهد پس لذات را امور مشروعه حقه اعتبار نموده و هیچ کدام از پیروانش را مادامی که اعتدال را حفظ می کند از آن منع نکرده است.
ابيقور مطالب جسدی را بچهار قسمت تقسیم نموده است طبیعیه ضروریه غلابه (بسیار غلبه کننده) مانند گرسنگی و تشنگی و مطالب دیگری که گرچه طبیعی است و لکن در اثر شهوت مطلوب است مانند خوراک های گوناگون و انواع شیرینی و اشربه و مطالب دیگری نیز بر این ها اضافه نموده و آن ها را صناعی تعودی نامیده است مانند اشربه روحیه و چیزهای مخدر که مطلوبیت این ها طبیعی نیست بلکه بسبب عادت است.
اعتدال در نظر ابیقور آنست که انسان مطالب و احتياجات طبيعه و ضروریه و غلابه را تامین بکند و از مطالب شهویه خود را ممنوع بدارد و بتمام قوی در مقابل مطالب صناعي مقاومت بنماید پس در این صورت منظور اول او از فلسفه حکومت بر حواس است نه خضوع بآن ها.
بطوری که ظاهر می شود ابیقور بعلت بحث از راحتی و سعادت در بعض امور غلو داشته برخود و پیروانش اشتغال بامور عامه را تحریم نموده است همين سلك را در این عصور متاخره فیلسوف فرانسوی (مونتنى) سلوك نموده است که فصول بدیعی در این باب نوشته است معاصرینش آن را قانون اثره (خود خواهی) ظریفه نامیده اند لکن باید باین نکته متوجه شد که هر دو فیلسوف (ابيقور مونتی) در عصری زندگانی کرده اند که پر از فتنه و آشوب و محنت و اضطراب بوده است بطوری که شخص معتزل در آن عصر معذور می باشد.
این فیلسوف شهیر یونانی در سال 384 پیش از میلاد (اليس) از بلاد یونان متولد گردید. سال وفاتش درست معلوم نیست. مورخین در نام پدرش اختلاف دارند. دبوجین لایرس می گوید نام پدرش (بليتارك) بوده است بوزانیاس می گوید اسم او (پیستوکرات) بوده است.
بیرون در حین تولدش مالك چيزى نبود فقیر بود حداثت سنش بفن تصویر (نقاشی) مشغول شد معاصر و نویسنده سیرتش (انتیجون در کاریست) از او نقل کرده است که در شرف سقط رأسش شمعدانی ترسیم نمود که چند شعبه داشته مورد اعجاب ناظرین گزید.
می گویند مطالعه دقیقی کتاب های فیلسوف دیمکریت در فکر وی تاثیر نموده او را از تصویر بفلسفه متوجه نمود پیش از آن تابع فیلسوف (بریزون) شاگرد (سیتلیون) بود پس از آن پيرو (انا كزارك) كه شاگرد (میتر و دور) بود میترو دوریکی از پیشوایان مذهب دیموکریتی بود.
می گویند بیرون بالشكر اسكندر در جنگ با آسیا آن جا رفت و از خود موبدان فلسفه پارسی را قرار گرفت چنان که اسرار هندیه را از خود هندی ها در بلادشان اخذ کرد.
آرامش خاطر فلاسفه هند را فراموش نمی کرد حتى استادش (اذا كزارك) که بوی آرامش خاطر می آموخت این خاطر را بیدار می کرد.
بیرون بمحل تولد خود (اليس) بر کشته چنان با اخلاق عالیه و صفات پسندیده که آن روز فضلا را با آن ها می شناختند هم میهنان خود را جلب کرده مورد احترام آن ها قرار گرفت که وی را رئیس کهنه کردند چنین ظاهر می شود که بیرون غیر از قصیده که در مدح اسكندر كبير سروده است چیز دیگری ننوشته است بطوری که سکتوس و پلو تارك نقل کرده اند.
گفتیم که بیرون بمطالعه فلسفه دیموکریت و دقت در آن میل کرد و لكن ان را ترك گفته تابع فلسفه میجار گردید سپس ان را نيز ترك كرده پیرو فلسفه سوفسطائیه گردید پس از آن از رسیدن بحقیقت بوسیله کتاب های فلسفه مایوس گشته بمطالعه خود طبیعت که برای کسانی که قوه فهم حقایق و اسرار آن را دارند کتاب جامعی است پرداخت لذا با اسكندر كبير و حمله وی بدارا بآسیا رفت مشقت آن سفر پر زحمت را
در راه کسب دانش بر خویشتن هموار نمود.
بیرون حق داشت بفلسفه سوء ظن داشته باشد زیرا که در زمان او فلسفه چنان دچار اضطراب بود که در هیچ زمانی آن طور نبوده است زیرا که افلاطون درگذشت و جمعیت علمیه ای که وی آن را تاسیس کرده بود جانشین وی گردید در آراء و مبادی افلاطون مستقیم نماندند و بلکه بعضی مایل بمذهب فيثاغورس شدند و برخی بمذهب بدادریه میل نمودند.
آراء و مبادی ارسطو که رئیس حزب مضاد حزب سابق بود مورد توجه نبود زیرا مستمند فلسفه او حس و تجربه بوده مخالف میل یونانی ها خاصه پیروان سقراط بود.
سینیکی ها با این که مردم آن ها را حقیر می شمردند آینده مهمی داشتند کار آن ها شکفت انگیز بود در زندگانی کل بر دیگران می شدند از سایر تکالیف اجتماعی شانه خالی می کردند بحضارت و مدنیت استهزاء می نمودند و بشرایع و قوانین اداری مسخره می کردند سر راه عابرین منتظر نشسته بآن ها فحاشی و بدگوئی می نمودند. با بیرون جز در ذم زندگی اشتراک دیگر نداشتند.
پیروان ذینون در ترك عقل و معقولات تابع این فرقه بودند و گمان می نمودند که معتمد آن ها در زندگی جز اداء واجب چیز دیگری نیست و حال آن که این طور نبود بلکه برغم مذهب شان که مقتضی خشونت در زندگانی بود در تنعم زندگانی پیرو سیرت ابیقوری ها بودند.
بیرون از میان این اضطراب و تزلزل افکار در نهایت درجه تردد بوده نمی دانست پیرو کدام فیلسوف بشود و از کدام فلسفه دفاع نماید کارش بجائی رسید که خود این تردد را يك مذهب فلسفی قرار داد و
بسیاری از مردم که بدرد وی گرفتار بودند پیروی از وی کردند.
در نظر او اعتقاد و انکار هر دو محال است پیش او جز تردد و شک چیز دیگری نمی ماند.
بيرون نخستين شك كننده دنیا نیست بلکه اول کسی است که آن را مذهب فلسفی قرار داد.
فلسفه اقدمین را بطور ایجاز بیان نمودیم اصول رئیسه آن را با نسبتش بگویندگان آن از پیشوایان حکماء یونانی ذکر کردیم گمان می کنیم با این مقدار مراتب ترقی فکر و دانش بشر را در آنقرون بعيده معلوم نمودیم که تا بکجا رسیده بود و باین مقدار اکتفا نکرده خلاصه مجموع فلسفه قديمه را راجع بمسائل بزرك فلسفى نيز مشروحاً بیان می نمائیم اندازه ادراک آنان را در الهیات و روح و خلودان و در معرفت انسان و اخلاق و اطوار او و حقیقت فضیلت و شناختن جهان معلوم می نمائیم تا بتوانیم در بخش زندگی حضرت محمد نسبت به دركات آنان محاکمه نمائیم.
مبلغ مدارك فلاسفه یونان:
فلاسفه یونان که ما محصل فاسفه آنان را ذکر نمودیم پایان فهم اقدمين را راجع باصول اولیه و حقایق علمیه مشخص می نمایند که بسه قسمت منقسم بوده اند قسمی معتقد بوجود خدا و قسمی منکر و گروه دیگری شاک در آن بوده اند.
معتقدين بوجود خدا از حيث عده بیشتر و از حيث نيرو نيرومندتر
از دو طایفه دیگر بوده اند زیرا که فطرت انسان مقتضی اعتقاد بوجود خدا و کاملا نیازمند آنست اما انکار و شك كنندگان در اثر کفرشان منفور عامه بوده مبادی شان مردود و ساقط بوده است چه جنایتی جهانیان بزرگ تر از آنست که نور ایمان را در دل ها خاموش کنند چگونه مردم از این جنایتکاران نگریزند.
برای نفی عقیده بوجود خدا برهانی و یا شبه برهانی نیست ما سخنان نیرومند ترین ملاحده را کاملا تفحص کردیم ابداً دلیل و برهانی ندارند.
چیز قابل ذکری از آن ها نیافتیم تا ذکر کنیم لذا به بیان سخنان فلاسفه دیگر یونانی ها می پردازیم و بگفتارهای سقراط و افلاطون و ارسطو که پایان فهم عقل انسانی را در عصر فلسفه یونانی در عقیده و اقامه برهان بر آن کاملا معلوم می نماید اکتفا می کنیم.
بطوری که خوانندگان می دانند سقراط از فلاسفه قرن پنجم پیش از میلاد بوده است.
در آن عصر شكوك بواسطه سوفسطائيه که اسلحه جدل را در گمراه کردن مردم بکار می برند حتی عقاید بعضی از مردم را متزلزل نمودند زیاد شده بود سقراط در زمان خود قوی ترین ناصر عقیده بود بجنگ سخت با سوفسطائیه قیام نمود تا سال های زیادی کام آنان را تلخ نمود پس از سوفسطائیه او را متهم بالحاد نموده در زندان باسم وی را کشتند در حالتی که وی در میان شاگردانش خلود روح و رفتنش را از این عالم به بعالم دیگری پس از مرک می گفت سقراط با صبر و شجاعت آلام زندان و سم را متحمل شده علو نفس و همت خود را ثابت کرد.
سقراط کتابی ننوشت کتاب های او وجود شاگردانش بود و بهترین آن ها افلاطون بود افلاطون از استادش همه سخنان و مذهبش را نقل کرده و بآن نیز افزوده است. ما در این جا اقوال او را از (اکسو نوفوت) فیلسوف یونانی که با او معاصر بود نقل می کنیم او می گوید گفتگوئی را که در میان سقراط و اريستوديم ملقب بصفیر واقع شده است ذکر می کنم سقراط آگاه شد که اریستودیم بخدایانی که یونانی ها معتقد بودند پرستش نمی کند بپرستش کنندگان هم استهزاء می نماید بوی گفت آیا مردانی هستند که در مهارت و حسن اعمال مورد اعجاب تو قرار گیرند.
اريستوديم بلی
سقراط نام آن ها را بگو
اریستودیم: در شعر تاریخی هُمر و در حماسه میلاتیید و در مراثی سفوكل و در تماثيل (پولیکلیت) و در تصویر (دوکسیس) مورد اعجاب منند.
سقراط: آیا کسانی که صورت های بی شعور و بی حرکت تصویر می نمایند بیشتر مورد اعجاب هستند یا کسانی که کائنات زنده و دارای أدراك خلق می نمایند.
اريستودیم: بخدا کسانی که کائنات زنده خلق می کنند اگر نتیجه حکمت و اراده باشد.
سقراط: مصنوعاتی که دارای منافع و حكمت آشکار باشند سزاوارتر هستند باین که بگوئی نتیجه حکمت و عقل است یا مصنوعانی که منافع خفیه دارند.
اريستودیم: بدیهی است آن چه دارای حکمت و منافع آشکار در نظام عالم می باشد نتیجه عقل و حکمت است
سقراط: آیا نمی بینی که کسی که انسان را آفریده است بهر عضوی از اعضاء او منفعت خاص و فایده آشکاری قرار داده است چشم داده تا دیدنی ها را به بیند و گوش داده ناشنیدنی ها را بشنود قوه شامه داده تا از عطرهای خوب استفاده كند و قوه ذائقه داده تا مزه ای خوب و شیرین و تلخ را تشخیص بدهد آیا دلایل حکمت و تدبیر را نمی بینی که برای چشم پلك قرار داده که در موقع حاجت باز می شود و در موقع احتياج و شب وقت خواب روی چشم را پوشیده آن را حفظ می کند و ابروانی داده که چشم را از مضرت عرق که از سر جاری می شود حفظ می نماید.
و برای همه حیوانات دندان های جدی را برای بریدن و دندان ها عقب را برای جویدن متناسب آفریده و چشم و بینی را نزديك بمدخل غذا قرار داده تا غذای صالح انتخاب نمایند و جای دفع شدن مواد منفور را دورتر از منظره و اعضاء رئیسه قرار داده است. آیا با همه این دلایل حکمت و تدبیر باز در نسبت دادن این ها بحکمت و دانش تردید داری.
اريستودیم: نه بخدا کمترین نظر در این کاینات زنده دال بر وجود آفریدگار دانا و رحم کننده آن ها است.
سقراط: نظر کن میل افزودن در طبایع بودیعه گذارده و رحم در دل های مادران برای غذا دادن ببچه ها و نگهداری آنان نهاده و در نفس خورد سالان حسب بقاء و فرار از مرگ سرشته است.
اريستوديم: بی شک همه این ها دال است بر این که این ها اثر صنع حکیمی است.
افلاطون که شاگرد سقراط و کتاب گویای وی است که مبادی و نظریات او را نقل کرده است یکی از ارکان فلسفه در دنیای قدیم است مذهب او در تقریر فلسفه عالی تر از مذهب استادش می باشد.
می گویند سقراط در فلسفه دو مذهب داشته یکی میان او و عامه که ادراك مردم را مراعات نموده می خواست فلسفه اش بحال همه مردم انطباق داشته باشد و یکی میان وی و خواص اگر این سخن صحیح باشد فضیلت افلاطون با استادش مشترک است و گرنه چنان چه این قول نزدیک تر بواقع است مزیت افلاطون که در مذهبش دیده می شود خاص خودش است.
سقراط در بیان مذهب خود بطوری که دیدیم روشی دارد حسی و ساده که حتی با مردمان ساده و عاری از دانش سازش داشته آن را می فهمند و این منافات ندارد با انی که قوی و بی عیب باشد و لکن افلاطون در این حد توقف ننموده بلکه نظریه افکار را اکتشاف نموده چنان چه در ترجمه اش ذکر نمودیم و باین نحو وجود محسوسات را بان معقولات تعلیل نموده و محض ادراك مجرد انسانی را تابع عالم قايم بذات غير مادی دانسته است.
این نظریه تجریدی اساس فلسفه افلاطون و آثار آن در همه مبادی و اقوال وی در فلسفه اش پدیدار است حتی براهین وی در اثبات صانع عالم مصبوغ بهمين صبغه است.
افلاطون در اثبات صانع بتحلیل درجات دانش بالا رفته علم را بدو قسمت عام تقسیم نموده است علم بمحسوس و علم بمعقول و علم بمعقول را نیز دو نوع دانسته فکر تعقلی (آن چه که حاصل نمی شود جز
بتعقل ونظر) و خود ادراك قسم اول باروش استدلال و استقراء بدرك حقايق ثابته و احكام ضروریه نایل می شود قسم دوم با روش جدل باصل اولی و مصدر جوهری حقایق می رسد این گونه دانش تاریکی ها را برای انسان روشن می نماید و لکن آیا این قسم اعلی نهایت درجات ادراك بشری است و یا درجات دیگری هم هست که رسیدن آن ممکن است.
افلا طون می گوید هست و آن خود ذات و حقیقت است وقتی که علم و حقیقت دارای کمال و جمالی شدند که مردم می بینند پس مصدر آن ها جمیل تر و کامل تر است چنان چه کسی که می گوید آفتاب همان نور و نظر است بخطا رفته همچنین کسی که گمان می کند علم و حقیقت خود خیر مطلق است اشتباه کرده است و لکن آن ها صور و ظلال خیر مطلقند پس نهایت کمال عقلی و عالی ترین مقصد برای علم جدل آنست که انسان را بدیدن ظلال عالم الهی برسانند و بنمایانند که آن ها صوری در مقابل خورشید فروزان می باشند.
افلاطون در مقدمه فصل هفتم کتابش در جمهوریه برای اشخاصی که از عالم حس بعالم معانی مجرده ارتقا جسته اند مثال عجیبی ذکر می کند می گوید کسانی که در عالم حس مانده فکرشان بالاتر ترقی ننموده مانند تیره بختانی هستند که در غار تاریکی پرورش تافته و دست و پای شان بسته شده نمی توانند از آن جا رهائی یابند و روی شان بسوی ته غار است در پشت سرشان آتشی روشن شده روشنائی کمی از آن بدیوار ته غار رسیده سایه آنان بدیوار فتاده است این زندانیان گمان می کنند که این سایه ها موجود است زنده و دارای روح و عقل و اراده هستند و مادامی که در غارند در این پندار باقی می مانند اگر رهائی یابند و از غار در آیند آن گاه حقیقت را دریافته و روشنائی خورشید تابان و فضای وسیع و صحنه
زندگی را دیده پیدا است که چه اندازه شادی و مسرت بانان رخ خواهد داد افلاطون حال انسان را در عالم حس بان زندانیان غار تاريك تشبیه می نماید و می گوید عالم حس بمنزله آن غار تاريك و آفتاب بمثابه آن آتش افروخته است و کسانی که از عالم حس بعالم معانی و معقولات ارتقاء جسته اند مانند کسانی هستند که از آن غار تاريك رهائی یافته بیرون آمده اند.
انسان وقتی که بعالم معانی و معقولات رسید آن گاه معنی خیر را می فهمد و بآن مقام نمی توان رسید جز بتحمل زحمت و مشقت و قواء را سخت بکار انداختن ولكن انسان نمی تواند آن معنى عالي را ادراك كند مگر این که پیش از آن ادراک کند که آن اصل اولی برای هر جمال و خیر است و آن در این عالم خاک بما از آفتاب روشنائی می دهد و در عالم معنوی حقیقت وادراك مي بخشد.
مجرد نظر کردن باین مبادی افلاطون برای فهم مقاصد این فيلسوف در الهیات کافی است.
اما برهان افلاطون در اثبات صانع در بعضی از کتاب هایش آن را چنین می نگارد بدیهی است هر چه متولد بشود برای آن موادی هست پس این دنیا پس از آن که نبوده بوجود آمده پس برای آن موجدی هست و چون عالم بشکل کامل تر و زیباتری خلق شده است پس خالق آن کامل تر است. این کون باید بنمونه بدیعی بر حسب اقتضاء علم وحکمت خلق شده باشد.
این نمونه ای که افلاطون می گوید همان معقولات اصلیه ای است که آن را افکار می نامد و بعالم مستقل قائم بذات و متمیز از این عالم نسبت می دهد.
اگر از افلاطون حكمت خلقت سئوال بشود هر آینه بطوری که
در بعضی از کتاب هایش نوشته است جواب خواهد گفت آفریدگار برای اظهار کمالش جهان را آفریده است کسی که کامل باشد از اغراض و شهوات منزّه می باشد خدا با منزه بودنش دوست می دارد که هر چیز بقدر امکان بکمال وی شبیه باشد.
این همان برهان در اثبات صانع است که افلاطون آن را برای اثبات آن حقیقت کلیه چنان که می بینی اقامه نموده سپس بآن برهان وجود خدای یگانه و حکیم و دانا و توانا و منزه از اغراض و شهوات را که آفریدگار جهان است ادراک نموده.
افلاطون در کتاب قوانین خود برهان دیگری برای اثبات صانع عالم اقامه نموده گفته است بدیهی است برای این جهان متحرك محرك نخستین لازم است.
افلاطون پیش از آن که این برهان را تقریر نماید آتش جنگ سختی را با ملحدین بوسیله سخنانی که موجب نيك نامی همیشگی افلاطون و بدنامی و اسمی آنان گشته است افروخته می گوید انسان نمی تواند از خوار شمردن این مردمان بی اعتقاد که ما را بجدل در این موضوع وادار کرده اند خوداری نماید و لکن بر ما واجب است در مقابل آنان با آرامی سخن گوئیم تا بما نگویند همان طوری که آنان را شهوت مست نموده ما را نیز خشم و غضب گمراه نموده پس باید بکسانی که سخنان الحاد و بی اعتقادی بآن چه که ما می شناسیم و عقیده داریم عقل شان را فاسد نموده با آرامی و خودداری ازار از غضب بگوئیم ای فرزندان شما هنوز جوان هستید بمرور زمان که سنتان بالا می رود تطوری در افکار شما رخ می دهد آن چه که امروز بی فایده می دانید فردا خواهید دانست که برای شما سودمند بوده است امروز بعقیده اهمیت نمی دهید فردا خواهید دانست
که برای انسان عقیده بذات خدا كه پاك و عاری از خرافات باشد مهم است زیرا که صلاح بشر و انسانیت انسان متوقف بر آنست چنان که در صورت نبودن آن عقیده بشر فاسد و بدبخت می شود ما از تکذیب شما نمی ترسیم اگر ذهن شما را بموضوع سزاوار نظر و جالب توجهی متوجه کنیم و آن اینست که شما نخستین مردمان بی عقیده و ملجدی نیستید بلکه در هر زمان و در هر مکان مردمان بیش و یا کمی مثل شما هستند که باین علت شما گرفتارند ولی ما نمی دانیم بچه سوگند یاد کنیم که آن ها در جوانی بی عقیده بودند و لکن در پیری معتقد شدند.
بطوری که خوانندگان می دانند ارسطو شاگرد افلاطون بوده منتظر بود که فلسفه وی با فلسفه افلاطون از بعضی جهات اتحاد داشته باشد و لکن شگفت آور است که کاملا مختلفند هر کدام از این دو فیلسوف برای خود یک رشته مبادی اتخاذ نموده اند که با مبادی دیگری موافقت ندارد افلاطون مدار نظرش را کلیات و چیزهای عمومی قرار داده پس از آن ها بجزئیات تنزل می نماید و لكن ارسطو وجهه بحث خود را بجزئیات و ترقی از آن ها کلیات قرار داده تا از خطا در حکم و اشتباه در تصور مصون بماند از این جا اختلاف جوهری بین روش استاد و شاگرد پیدا شد و چنان اختلاف کردند مثل این که آفریده شده بودند با همدیگر اختلاف بنمایند.
ارسطو در اثبات صانع می گوید حركت عالم محتاج محرك است که خود او متحرك نباشد.
ارسطو با نظریه حرکت صانع عالم را اثبات می نماید و آن از جمله
مشاهد است عیانی است و لکن ارسطو آن را بقالبی ریخته که فهم آن از افق فكر عامه بالاتر است می گوید مسلم است این که چیزی هست که همیشه حرکت می کند و آن حرکت دائره ای است و این چیزی است که نه تنها عقل بلكه حس هم آن را ثابت می نماید و نیز مسلم است که چیزی در این حرکت محرك است و چون كائنات از سه قسم بیرون نیستند یا موجودی است متحرك كه چیز دیگری محرك آنست و یا موجودی است كه بمتحرك اعطاء حرکت می نماید و یا موجودی که وسط بين متحرك و محرك است و آن موجودی است که واجب است اعطاء حرکت نماید و خود حرکت ننماید پس آن ازلی و ابدی و اصل موجودات دیگر و منزه و فعال و موثر است.
کیفیت اعطاء حركت بكائنات واضح است که چیز مرغوب و معقول بدون این که خود حرکت کند محرك راغب و عاقلند و اول مرغوب مشابه اول معقول است زیرا موضوع رغبت وادار کننده بر آن چیزی است که زیبا می نماید و اول غرض بر اراده و موثر در آن نیز چیزی است که زیبا می نماید پس مطلوب ما نیست مگر چیزی که زیبا می نماید نه این که آن زیبا است برای این که ما او را بطلبیم پس اصل موضوع در این صورت فکر است و این فکر برای معقول حرکت می نماید چنان که برای جمیل حرکت می نماید پس هر دو از حيث اصل در يك صف قرار گرفته اند و پوشیده نیست که اصل هر چیز بر غیر آن از علاقه ها و خصائص دیگری که ملازم با آن چیزند مقدم است همچنان که اکمل اصول بسيط تر و موثر تر آن ها است.
پس در این صورت جمیل در ذات خود و معقول در ذات خود
داخل دائره معقول شدند و پوشیده نیست چیزی که اول باشد کامل تر می باشد خواه مطلق باشد خواه مقید بنابراین واجب است این که سبب همه اسباب موجود ثابت غير متحرك باشد و همین است فرق بين سبب اول و اسباب دیگر پس اسباب دو قسم است مطلق وغير مطلق. و كائن ثابت مانند چیز محبوب محرك است.
از این جا معلوم می شود که بر هر موجود متحرك تغيير و تحول روا است.
پس وقتی که اول حرکت عبارت از حرکت انتقال از مکانی بمکان دیگر باشد پس در كائن متحرك تغییر حاصل می گردد اگر در اصل نباشند در موضعش می باشد لکن چون وجود موجود ثابت و محرك ضروری است و ثباتش مانع از فعال و مؤثر بودنش نیست پس این کائن تغییر ناپذیر و منزه می باشد و دلیل بر این آنست که ما گفتیم بسیط ترين واول تحولات انتقال از مکانی بمکان دیگر است و گفتیم که اول حرکات اولیه عبارت از حرکات دایره ای است پس چنین نتیجه می گیریم که موجودی که از آن حرکت اولی صادر می شود و اجب است ثابت باشد پس در این صورت وجود محرك ثابت ضروری است و چون واجب آن وجود است پس کمال محض است و بنا بر این اواصل است برای این که این را بفهمی انواع ضروری می گوئیم اول ضرورت قاهره است و آن از نوع ضروریاتی است که ایصال ما را بسوی مطالب آن متوجه می کند و ضرورتی که آن در حقیقت سبب نیل کمال است سپس ضرورت دیگری هست و آن چیزی است که في ذاته ضرورت می باشد و ممکن نیست این طور نباشد.
گفتار سه فیلسوف بزرگ را که ارکان فلسفه یونانی هستند در خدا شناسی نقل کردیم تا برای خوانندگان اندازه ادراک آنان در این مسئله بزرگ معلوم گردد.
بطوری که خوانندگان دیدند هر يك از این سه فیلسوف در تقریر این حقیقت مذهب خاصی دارند گرچه هر سه در اثبات صانع متحدند الا این که در نعوت و صفات با همدیگر اختلاف دارند.
اما سقراط در بحث خود روش ساده و واضحی دارد بمردم مناظر طبیعت و بدایع صنع را نشان داده با این ها بوجود صانع عالم استدلال می نماید می گوید بی شک برای این جهان بزرگ كه دارای نظام بديع است آفریدگاری هست کسی که این وضع بدیع را در جهان می بیند بوجود خدا ایمان می آورد ایمانی که در فطرت بشر هست در این ایمان سقراط و نادان ترین افراد بشر مساوی هستند.
این که در اثناء عبارات سقراط كلمات مشعر بقول بتعدد الهه دیده می شود در اثر مسامحه کاری سقراط بوده است که احیانا در سخن گفتن با مردم محافظه کاری می کرد گرچه این هم برای وی متصل شمرده می شود (اگر نسبت این عبارات بسقراط صحیح باشد) و این تفاوت فلاسفه با انبیاء است که فیلسوف گاهی با مردم محافظه کاری می کند عقیده خود را از آنان پنهان می نماید و گاهی آن را آشکار می کند و به بمردم می گوید و گاهی رفتار او باخاصه غیر رفتارش با عامه مردم می باشد امثال این حالات که سبب آن ضعف قوة بشریت است در فلاسفه دیده می شود و لکن در پیغمبران از این حالات دیده نمی شود با کمال شجاعت همیشه عقیده و ایمان خود را بمردم می گویند و آن ها را بپذیرفتن
آن دعوت می نمایند هیچ گاه محافظه کاری نمی نمایند و هیچ مقتدری از نمی ترسند و بملامت کنندگان اهمیت نمی دهند.
اما افلاطون در تقریر برهان برای اثبات صانع روشی پیش گرفته است که محتاج علم و حکمت است و باندازه بعدش از عقول عادی از ایمان فطری دور است و چنان که واضح است این در دلیل عیب است زیرا که خدا بزرگ تر از هر بزرگ و وجودش ظاهرتر از هر ظاهر است چه گونه سزاوار است که دلیل وجودش چنان مخفی باشد که بسیاری از مردم آن را نفهمند و بعضی از مردم نیز بوسیله دانش که برای همه میسر نیست آن را بفهمند.
اگر کسی بگوید که این برهان اختصاص باهل علم دارد اما عامه مردم کارشان سهل است می گوئیم خفاء دلیل بر چیز پوشیده سزاوار است اما چیزی که وجودش آشکار باشد محتاج دلیل خفی نیست آیا دیده اید کسی محتاج اقامه دلیل بر وجود آفتاب باشد و یا اشاره و جلب توجه بآن کافی است
ما امروز با موضوعی مواجه هستیم که خرد و اندیشه و خامه ما از تصوير و تحریر آن چنان که شاید و باید ناتوان و کوتاه است.
وقتی که ما می بینیم که دانش و فلسفه بشر تا امروز نتوانسته است کاملا پی بحقایق و اسرار نفس مردمان عادی ببرد در این صورت ما چگونه می توانیم بشرح حالات و حقایق و دقايق يك روح بزرگی که برای اصلاح نفوس و هدایت و ارشاد بشر آمده است بطور كمال بپردازیم و کاملا باسرار روحی واقف بشویم که ببديع ترین و کامل ترین صورتی از صور ماده تعلق یافته است تا گمراهان را رهنمائی نماید و امراض روحی را معالجه کند و خردها را آزاد و روان ها را پاک و چشم ها و گوش ها را بدیدن و شنیدن حقیقت باز و زبان ها را بحق گویا بنماید و گمراهی گمراهان حمله ادیان را آشکار و کیجی های فلسفه را رفع بكند و سلطه جائرانه متعدیان را خواه بنام دین و خواه بعنوان دیگری باشد از میان بردارد و برای عدل در روی زمین میزانی قرار بدهد و مردم را بروشنائی رحمت خدا مهیا و براى كمال مطلوب مستعد و صدور آن ها را برای دینی که مرقع ارواح است منشرح نماید.
بحث از این روح سرمایه زیادی از علوم و معارف و تسلط کامل بعلم النفس می خواهد.
باید بوقایع و حوادث زندگی آن حضرت با دقت مطالعه کنیم زیرا که وقایع و حوادث برای بیان حقایقی زبان های گویا و پاسخ های خوبی دارند
همه کس می داند که اوضاع و احوال ملت عرب پیش از طلوع آفتاب اسلام چه گونه بوده است از حیث دین و عقائد و افکار و اخلاق وعادات واجتماع و قوانین و نظامات در نادانی و گمراهی و تاریکی بودند.
روح پاك و بزرگ حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) از میان همچو ملتی بوجود آمد و جهان را روشن نمود.
و بر هر کس نیز معلوم است که این بزرگوار در بدو امر تنها قيام بتبلیغ رسالت فرمود كمك و ياورى نداشت.
و همه نیز آگاهند که این شخص باچه جنگ ها و آشوب ها و سختی ها و مصائب روبرو گردید با کمال و استقامت در برابر همه آن ها ایستاده گاهی با نصیحت و ارشاد و گاهی با جنگ بانجام وظیفه خود پرداخت تا بالاخره باکمال فیروزی و مظفریت وظیفه خود را انجام داد و از خود در جهان نام همیشگی و اثری خالد و روحی فنا ناپذیر که در پیرو دانش تاکنون تاثیر دارد باقی گذاشت.
اگر کسی بخواهد این حقائق روشن و مسلم را انکار کند باید آفتاب عالم تاب و ستارگان درخشان و وجود خود را نیز انکار نماید در این صورت پس چگونه این روح مقدس از آن محیط تاریک پدید آمد و از تأثیر وراثت اخلاق و عادات و غرائز آنان مصون ماند و چگونه بتنهائی آن همه راه سخت را پیمود و بر مشکلات و مصيبات فيروز و غالب گردید و چه کاری کرد که ملیون ها نفوس و اراده های قوی خاضع و مطیع وی گشتند.
آیا این روح بزرگ ترین روحی نیست که در عالم پدید آمده است و اراده وی قوی ترین اراده نیست که از بنی آدم دیده و شناخته شده است آیا عزم او از آن عزم هائی نیست که کوه های بزرگ را از جا بر می کند و آیا نمی بینی که دانش وی از دائره اندیشه ما بیرون می باشد؟
در صورتی که ما با اعتقاد باین که او پیغمبر خدا بوده یاری خدا و عاضدت ملائکه ای که با او همراه بوده است در برابر روحش چنین حیران باشیم پس آن مردمانی که بنبوتش معتقد نیستند کارهای او را چگونه تعلیل خواهند نمود و حیرت آنان تا چه اندازه خواهد بود.
چگونه این مردمان تاثیرات هول انگیز زندگی وی را در عالم انسانیت که برای هیچ پیغمبری بگرامی تاریخ مانند آن سابقه ندارد تعلیل خواهند نمود آیا این اشخاص متحیر ترین مردم در مقابل این همه معجزات حوادث مدهش نخواهند بود؟
ما سيرت كريمه محمدی را مانند يك تاريخ عادی برای گذرانیدن وقت و برای تسلیت مردم در اوقات فراغت نمی نویسیم بلکه می خواهیم آن را از جهت فلسفه حياتى تحت مطالعه و بحث دقیق قرار بدهیم تا بخصائص من روح انسانی و راه انسانیت و عوامل سعادت دنیا و آخرت كاملا آشنا بشویم.
کیست که نخواهد پیر و شریف ترین روحی باشند که با برهان حقیقت و فضیلت او را شناخته است. کیست که نخواهد تابع روحی باشد که همه راه سعادت و کمال را رفته و چنان موفقیت یافته که در جهان برای هیچ کس پیش از وی و پس از او مانند آن روی نداده است. روحی که در همه راه های زندگی نوری است که گمراهان را براه راست رهنمائی می نماید.
روحی که این کارهان بزرگ و موفقیت کامل در دنیا با کمال پاکی
و قدس و فضيلت و كمال كه نام نيك و بزرگ وی را برای همیشگی در گیتی باقی گذاشته است نصیب وی گردیده است.
کیست که راضی نباشد در همه حرکات و سكنات و سلم و جنگ و رضاء و غضب و انبساط و انقباضش تابع این روح عالی می شود.
این روح عالی حرکت نمی کند مگر برای کسب کمال و محامد خصال و خودداری نمی کند مگر از کارهای زشت و بد و گمراهی، مسالمت نمی نماید مگر با فضیلت و جمال و جنگ نمي کند مگر با بدی و رذائل راضی نمی شود مگر برای حق و اعتدال و خشمگین نمی گردد مگر برای خدا در همه احوال منبسط نمی شود مگر برای مشاهده سبحات ملك متعال و منقبض نمی شود مگر برای کسی که غیر خدا را در نظر گرفته است در گفتار و کردار.
کیست از ما که تناقض بین خرد و احساسش او را دردناك نكند و مخالفت در میانه عقیده و کردارش وی را متألم ننماید و تباين بين دين و میلش سبب بیزاری وی از خودش نباشد.
عقل ما می گوید وقف کردن خودمان را برای چیزهای فانی نهایت درجه بد و زیان آور است.
اگر خواستیم بنصیحت عقل گوش فرا دهیم امواج احساسات شهویه ما را بسوی خود کشیده میانه ما و خرد و چنان حایل می شود که از تصور و تعبیر آن ناتوانیم عقیده بدی و زشتی این کار را برای ما روشن و مبرهن می کند و حوادث آلام و اسقام و بلكه مرگ سريع آن را ثابت می نماید با وجود این آن را دنبال می کنیم مثل این که ما باتلاف نفوس و اموال خود مزدوریم.
این وضع بمردمانی که دین و عقیده دارند اختصاص ندارد بلکه آثار حزن و اندوه از تباین و تناقض محسوس بين علم و عمل در دنیای
متمدن ظاهر است.
معارف ملل متمدنه زبان ها و مضرات خمر را ثابت و محسوس نموده است با وجود این کردار مخالف دانش آنان نمایان است.
معلومات و تجربه ها شان ثابت نموده است که قمار خانمان سوز است خوانواده های بزرگ و ثروتمند را دچار فقر و فاقه می کند خودکشی را در میان پیرو جوان و دختران و مردان زیاد می کند با وجود این علنا و خفيه قمار بازی می کند و در جرائد مانند اعلان فوائد بزرگ ترین کتاب آن را اعلان می نمایند.
وغير از اين ها باز مخالف بین دانش و کردار در میان آن ها رائج است چنان که بخواست خداوندی در کتاب انسان و مدنیت مشروحاً خواهیم گفت.
این تناقض هول انگيز بين حكم و عقل مطلوب احساسات چیست. چرا در میانه عقائد و کردارهای ما مخالفت و تعارض هست. آیا انسان محکوم شده است باین که تمام عمرش را با تردد وتلون بسر برد و دستخوش احساسات گوناگون گردد با وجود این گمان کند که آزاد و رشید و صاحب اختیار و اراده و عزم قوی است. آیا انسان برای این تردد و وضعیت مختل خود عذری دارد. آیا می تواند در مقام مدافعه از خود بگوید که وجود ضعیف وی در جهانی که عوامل آن قوی است واقع شده است. فکر وی کوتاه و هزارها عامل در عالم اطرافش را گرفته. دانش وی محدود ولی محکوم است مراحل زندگی را بدون زاد و راحله طی بنماید. آشنائی کافی باوضاع و اسرار طبیعت ندارد ولی در این عالم طبیعت تشنه کمالی است که آن را نمی داند. موظف است راه های استفاده از موجودات عالم را بشناسد ولی بی دلیل بآن متوجه شده است با صفات متباینی متمتع است ولی مکلف است که از آن ها فضائل را اختیار کند و در مقابل رذائل
مقاومت نماید.
با همه این هر فرد در میان هیئت مجتمعه که برای آن قوانین و شرایطی بوده و برای وی نیز از آن ها تکالیفی متوجه است زندگی می کند اغراض و مقاصد زندگی وی با اغراض و مقاصد ديگران اصطكاك می کند لذا زندگی در اثر نادانی وی و سایر افراد باشکال و صور گوناگونی در نظرش نمایان می شود که بیشتر آن را نمی فهمد پس با كراهت مخالف عقل و فکرش رفتار می نماید. اگر بخواهد باصلاح نفس خود بپردازد با سختی ها و شدائد روبرو می شود نفس خود را بسبب نقص زندگانی مکروه می دارد در حالتی که کمال را بچشمانش می بیند عمرش ببدبختی می گذرد در صورتی که سعادت در برابر او حاضر است و او بآن نگران است. آیا ممکن است انسان در مقام مدافعه از خویشتن را بگوید این سخن ها و ننگی بنقص خویش برای ابناء نوع خود فراهم بیاورد. این سخنان را انسان وقتی می توانست بگوید که خدا حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) را برای رهنمائی و ارشاد و قطع عذر بشر نفرستاده باشد ولكن در صورتی که خداوند متعال خاتم پیغمبران را مبعوث فرموده راه حق و نیکبختی و رستگاری را روشن نموده است کسی نمی تواند عذری بیاورد.
کسانی که در برابر سختی ها و عقبات زندگی مرعوب و ترسانند چاره جز پیروی آن مثل کامل انسانیت ندارند زیرا که آن بزرگوار برای این آمده است که بآدمیان بیاموزد که چگونه راه زندگانی را بدون آلایش به پیمایند و چگونه ارواح آن ها براحتی بمقامات عالیه و مقاصد اصلی زندگی پرواز نمایند و چگونه بمجد و شرافت برسند و در عین حال خیال غلو هم نکنند.
خدا در زندگی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) مقدر فرمود بهمه شئون زندگی بشر وارد شده پیشوا و رهنمای مقدسی برای بشر در همه آن بشئون قرار بگیرد.
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) در میان افراد خانواده و قبیله و امت یکی از افراد بود. شوهر و پدر و تاجر و مربی و مرشد و واعظ و مجاهد و پیشوا و مشرع و قاضی و حکیم و امام و سیاسی و پادشاه و مسالم و و محارب و معاهد و عابد و زاهد و نبی و پیغمبر بود.
این وظائف زندگی ممتنع است برای بشری جمع بشود گرچه بعضی از آن ها را دارا می باشند پس چرا از این بزرگوار که همه مراحل عقبات زندگی را با پاکی و تقدسی و درخشندگی طی نموده و سپس بعالم خود صعود نموده و از خود نامی و اثرى بزرگ و روشنائی قوی که تا پایان جهان از بین نخواهد رفت باقی گذاشته است پیروی نشود.
پس آیا صحیح است که مسلمانان این سیرت مقدسه را مانند يك سيرت و تاریخ عادی بشمار آورده برای گذرانیدن شب آن را بخوانند و جزء وسائل تفریح قرار بدهند؟ بلکه باید از لحاظ فلسفه زندگی آن را تحت مطالعه دقیق و نظر عمیق قرار داده دستورالعمل و رهنمای زندگی خود اتخاذ کنند. همه مردم در همه شئون و احوال زندگی از سیرت مقدسه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) روشنائی رهنما و روحی دستگیر در لغزش ها و حيرت ها می یابند.
چگونه مسلمانان این سیرت مقدسه را مایه افتخار و اساس مجد و سیادت و دوای دردها و مرهم زخم ها و مولد نشاط برای سستی ها و دستور سلم با دوستان و جنگ با دشمنان و دلیل صحت و و روشنائی دین و آئین خود قرار نمی دهند.
بلی تجلیه و ارائه این سیرت مقدسه بصورت زندگی موثری نسبت بمردمان این عصر که امور زندگی شان مختل شده و دائره مصالح شان و فروغ آن توسعه یافته است تا هر کدام از آن ها بتوانند بهدایت و ارشاد آن رفتار نمایند نیازمند بحث دقیق شرح و تبویب است.
ما در این کتاب می خواهیم بیاری خدا باین وظیفه قیام کنیم.
همه کارها و کوشش های انسان بین دو عامل علم عامل مادی و عامل ادبی روحانی مورد منازعه می باشند این دو عامل قلب و قواء بشری را تقسیم می نمایند.
عامل مادی انسان را بسوی عالم حس می کشد. ضروریات بدنی انسان از خوراک و پوشاک و مسکن و تحفظ از باد و باران و جانوران و همچنین عاطفه و علاقه وی بزن و فرزند و همنوع همه اين ها كمك این عامل مادی می باشند و آن را قوی تر می نمایند. هر چه بشر در تسهیل امور زندگانی مادی بکوشد و آن را آسان و سهل نماید این عامل قوی تر و تأثیرش بیشتر و اعوانش زیادتر می گردد. برحسب تطور و مشکل های آن زندگانی مادی شکل ها و اطوار مختلفی بخود می گیرد. دلیل بر این مطلب مقایسه حال متمدنین با متوحشین است که تمدن با این که امور زندگانی مادی را سهل و آسان نموده از قوت و حکومت این عامل نکاسته است بلکه آن را قوی تر نموده است. احتیاجات و رغائب در زندگانی آنان زیاد شده بالنتيجه حکمرانی آن در متمدنین از حکومتش در متوحشین قوی تر و بیشتر شده است. این عامل لذائذ عاجله موقتی و مشتهيات فریبنده را در نظر انسان جلوه گر و او را مفتون می نماید و چنان وی را شیفته شهوات و لذائذ آنی و موقتی می نماید و بر آن حکومت
می کند بشر خود را فراموش کرده بتمام قواء در راه وصال معشوق پست و فانی خود می کوشد جنبش و کوشش و خیال و اندیشه وی صرف آن می شود اگر این وسائل در نیل بآمال کافی نشد و بمقصودش نرسید و دید مصالح معاشرینش در راه وصل معشوق برای عدم اعتدال مقاومت می نمایند بمکر و حیله و دروغ و ساير بدکاری ها تشبث می کند.
این وضع هر روز و در حال اسیران این عامل مادی مشهود است و آن در دنیای متمدن بیشتر و اثرش در چرکین نمودن فطرت انسانی در آن ظاهرتر است. اما عامل روحانی آن عامل قلبی وجدانی است، با انسان در ضمیرش سخن می گوید، علو گوهر و زیبائی ذات و روحش را برای او مکشوف و آشکار می نماید و زشتی های دنیا را از قبیل کوتاهی مدت آن و زیادی آلام و شدت محنتش را واضح می کند و نظر او را بسوی مردمانی که شیفته آن شدند متوجه می نماید که چگونه دنیا آن ها را فریب داد تمام قواء خود را وقف بر آن نمودند سپس مرگ آن ها را دریافت مال و فرزندان خود را ترك نمودند و در قبرستان منزل گرفتند ابدان آنان مانند مردارها منفور مردم گردید آن قدر این عامل خیر خواه بانسان نصیحت و موعظه می کند تا وی را بیدار می کند و بر وجود وی مستولی می گردد سپس دری از جانب روحش بروی او باز کرده گنج های عالم معنى و لطافت نعیم روحانى و لذائذ سعادت ابدی و باغ های کمالات حقیقی را نصب العین وی قرار می دهد و او را عاشق آن ها می نماید.
و لکن در راه وصال آن ها جد و جهد و کوشش و رنج بردن لازم است بایستی در این راه عدل و استقامت بخرج دهد عدل در بکار بردن عطایای خداوندی عدل در اعمال حواس ظاهره عدل در وظالف مشاعر باطنه عدل در توجیه قواء خارجه عدل در بر انگیختن احساسات کامله
عدل در هدف های افکار عدل در خطرات خواطر باید این گونه عدالت داشته باشد و همچنین استقامتش کامل و جامع باشد استقامت در رفتار با مردم استقامت در راه حق استقامت در توجه بتامين احتياجات استقامت در موقع فوت شدن رغائب استقامت در هنگام فتنه استقامت در هنگام محنت استقامت در همه حرکات و سکنات.
برای این دو عامل مادی و روحانی در صمیم قلب انسان میدان وسیعی هست هر کدام از آن ها می خواهد بشر را در تحت حکومت و نفوذ خود قرار بدهد تا كدام يك از آن ها فیروز و غالب گردد و آدمی را محکوم و فرمانبر خود نماید و لكن مغلوب بکلی از بین نمی رود بلکه باز بر ضد دشمن خود قیام نموده کشمکش و منازعه تکرار می شود انسان هم فرمانبر غالب می گردد. اینست وضع کار او تا عمرش بپایان برسد.
این دو عامل عام افراد و امم را تقسیم می نمایند و عواطف و همم را توزیع می کنند حتی کار بجائی می رسد که مردی نمی یابی که بین آن ها سازش و صلح داده باشد و از جنگ آن ها رهایی یابد مردم یا طالب دنیا هستند بطوری که تمام قواء خود را وقف بلذائذ و شهوات می نمایند و مقید بنیکوکاری و سیر از خط مشروع نمی باشند از کارهای بد و ستمکاری در راه وصال معشوق پست و زشت خودداری نمی کنند آبرو و شرافت و فضیلت را از دست می دهند و روز بروز حرص و آز آنان بیشتر می شود تا با حسرت فراوان می میرند و از معشوق خود جدا می شوند.
و با زشتي ها وفاء و بی وفائی دنیا را شناخته (این صنف خیلی کمند) و لذات روحی را چشیده و اهمیت آن را دانسته متوجه آخرت شده اند ولی دست از کار برداشته بفکر و تامل پرداخته از تامین احتیاجات زندگانی مادی خودداری نموده تنها بنعیم روحانی قانعند.
تاریخ همه امم و مدل دنیا بما ثابت نموده است که انتظام حال و کار و زندگانی صالح و پایدار انسان موقوف است باین که این دو عامل هر دو حکومت در زندگی انسان داشته باشند تنها حکمرانی یکی از آن ها کافی زیست اممی دیده شده است که تنها در تحت حکومت و سلطه مادی زندگانی نموده در زندگانی مادی هم ترقی کرده اند و الان چون از معنویات دور بوده اند اعتدال را از دست داده از راه راست زندگانی خارج شده دچار افراط و تفریط گردیده بالنتيجه دچار سقوط و انقراض شده اند و همچنین اممی نیز دیده شده است که تنها در تحت حکومت و سلطه عامل روحانی زندگانی کرده در معنویات مقامات عالیه هم رسیده اند و لكن از تعدى و ظلم همسایه ها مصون نمانده اند و بلکه فطرتشان آن وضع صبر نکرده از ذات خود فساد بآن ها روی آورده است عامل جسمانی شان بآنان تحدی نموده است اینان نیز دچار سقوط و انقراض شده اند.
پس انتظام زندگی انسان و پایداری آن منوط است باین که انسان بین این دو عامل مادی و روحانی که هر دو بر وجود وی حکومت و سیطره دارند صلح و سازش بدهد این مسئله امروز در عالم انسانیت افکار متفکرین مخصوصاً متفكرین بزرگ اروپا را که بتجربه و شهادت تاریخ اهمیت این موضوع را فهمیده و دانسته اند چنان که بخواست خداوندی بیان خواهیم نمود متوجه خود نموده است و لکن چگونه باین مقصود نائل شویم و از کی دانش حدود و شرائط آن را فرا گیریم.
تاریخ انسان از آغاز پیدایش تا امروز دلالت دارد بر این که حقایقی بزرگ هنگامی در نفوس تاثیر قوی می کند که مثال محسوسی برای وی باشد در این جا مثال محسوسی برای سازش بین عامل مادی و عامل
معنوی چیست؟
اگر مسئله فکری و نظری بود هر آینه آن چه که در کتاب ها هست از ترغیب بر عدل بين مطالب روح و بدن کافی بود و لكن جنبه عملی مسئله بیشتر از جنبه علمی و نظری آنست امروز كسى شك نمي كند در این که تربیت حقه آنست که با سرمشق خوب عملی توام باشد تا در نفوس چنان تاثیر نماید که آن ها را بی اختیار و اراده بعمل و پیروی وا دارد زیرا که تربیت قولی بیشتر بی اثر می شود اگر تنها گفتن کافی بود هر آینه امروز مصري ها راقی ترین ملل دنیا بودند زیرا که گفتار تربیت و تهذیب در میان آن ها بسیار است.
انسان بالطبيعه حسی است می خواهد خود حوادث و محسوسات را ببیند. این خلق در همه حرکات و سکناتش حتی در جائی که خود را معتقد می داند هویدا است و گرنه چرا در کارهای افراطی و تفریطی که مدعی است بر آن و روانش زیان دارد خودداری نمی کند چرا خود را بدریا و آتش نمی اندازد. اگر بزیان های کارهای بد نیز حقیقت اعتقاد داشت هر آینه از آن ها اجتناب می کرد مثل این که بشر مجبور است که بچیزی اعتقاد نکند عملی حتی در هنگامی که می گوید برخلاف این است.
گفتیم که انسان در اثر حوادث متکرره در قرون متوالیه با اضطرار می خواهد بين احتياجات و مقاصد روح و بدن سازش بدهد و آن ها را جمع کند و این میل اضطراری را خود پیشوایان معارف مادی می گویند چنان که گفتیم و باز افکار آنان را خواهیم گفت اگر مسئله با کفتار حل می شد امروز که مرحله قولی این قضایا روشن و واضح شده است می بایست بزرگانی به بیند که بزرگان دین و دنیا و دانش و يقين بوده مقاصد و احتياجات روح و بدن را جمع کرده در پیمودن راهی که انبیاء و حد يقين
رفته اند، مستقیم می باشند و لكن مسئله مسئله عملی سختی است محتاج استاد بزرگی است زیرا که دانش کامل بحقائق و دقائق مصالح زندگی انسان و معرفت باسرار روح و خصائص بدن و دانستن کیفیت ارتباط و نسبت بین خود آن ها و قواء آن ها و شناختن راه ارتقا با حفظ مصالح روح و بدن لازم است تا بشر بجمع بین سعادت و مصالح زندگی مادی و معنوی موفق شود.
برای رسیدن باین مقصود افکار و گفتارهای بشر عادی کافی نیست زیرا که می بینیم بزرگ ترین فیلسوف روح را درست نمی شناسد تاچه رسد بمعرفت مصالح و احتیاجات آن و حدود و شرائط آن ها و جمع بین مصالح واحتياجات روح و بدن.
بلی انسان محتاج تعلیم و تربیت استاد بزرگ و انسان کاملی است که این دانش و معرفتی را که برای جمع بین مصالح زندگی مادی و معنوی انسان لازم است دارا بوده و مراحل عملی آن را نیز سیر نموده علماً و عملاً پیشوا و سرمشق دیگران باشد.
آن کسی که دارای این مقام عالی باشد حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) خاتم پیغمبران است ما این سخن را بی دلیل نمی گوئیم بلکه با دلیل و برهان ثابت خواهیم نمود و بخواست خداوندی قضیه را چنان ثابت و روشن خواهیم نمود که مایه شگفتی باشد.
ما در بیان سیرت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) باسلوب علمی نمی خواهیم تنها پیغمبری خاتم پیغمبران با دلائل متقنه ثابت نمائیم بلکه می خواهم در عین حال شاهراه هدایت را که سلوك آن موجب رستگاری مسلمانان و نزول رحمت خداوندی را بر دل هائی که در اثر بدعت ها مسموم شده است ازین سبب است نشان بدهیم از این حیث ما خودمان را محتاج می بینیم در هرم
قدم سير بحث خود بمدافعه پردازیم پرده هائی را که بر روی جمال حقائق سیرت حضرت محمد کشیده شده آن ها را مستور نموده در غیر صورت حقیقی نشان می دهد پاره بکنیم.
اگر فیلسوف متعسفی از این که ما می گوئیم حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) مجسمه و نمونه کمال است که باید کیفیت ایجاد وحدت بين روح و بدن را از وی فرا گرفت تعجب کند ما در جوابش می گوئیم ملت عرب نیز همین سخن را در بدو امر گفتند و لکن پس از آن بحضرتش خاضع و مطيع گشته چنان بتأمين مصالح زندگی مادی و معنوی موفق شدند که هیچ ملتی پیش از آن ها و بعد از آن ها بآن درجه ترقی شایان و جامع نائل نشده است.
اگر من در قرن بیستم در مقابل پیشرانان دانش اروپا با صدای بگويم روح حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) بزرگ ترین روحی است که در بشر از آغاز پیدایش وی تا امروز در جهان پیدا شده است کسی نمی تواند در صحت سخن من اظهار تردید بنماید و اگر کسی در این سخن تردید بنماید می گویم در جهان مردی را نشان بدهید که بتنهائی در یکی از این امور موفقیت داشته باشد.
(1) ملتی را مانند ملت عرب که بقبائل متعدده و دشمن همدیگر منقسم شده باشند متحد بنماید.
(2) رذائل توارثی افراد ملت را نابود سازد و آنان را بفضائلی آراسته بنماید که نمونه کمال انسانی قرار گیرد.
(3) عقائد باطله ملت را از میان بردارد و آنان را معتقد بدینی بنماید که تا امروز در عالم توسعه و انتشار روز افزون داشته و برای آینده انتظار آن هست که بر همه ادیان جهان غالب گشته پیروان همه آن ها زیر پرچم
خود بیاورد.
(4) قانونی برای زندگانی و نجات بشر بیاورد که ملت عرب که در ردیف امم دنیا بشمار نمی امدند بوسیله آن توانستند در دنیا سیادت و حکمرانی بنمایند.
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) با کمال پاکی و قدس همه این کار را انجام داد و ابداً بقدر ذره از طهارت و قدس و علّو نفس حضرتش کاسته نشد آن همه فتوحات نتوانست بر قلب پاکش گردی از غرور و خود باختگی بنشاند در همه مراحل زندگانی زاهد و خداپرست بود.
در بخش نخستین کتاب گفتیم که برای هر عصر يك روح عمومی می باشد که در دنیا منتشر شده مللی که با آن پیوستگی دارند در تحت نفوذ آن قرار می گیرند. اثر آن در همه آن ها یکی بوده نتائجش بر حسب استعداد ملل پدیدار می گردد و گفتیم که آن روح عمومی گاهی عالی و شریف و گاهی پست و گاهی مختلط از این و آن می گردد و گفتیم وظیفه پیغمبران آنست که در اممی که بسوی آن ها فرستاده می شوند روح تازه ایجاد نمایند تا با آن روحی که در آن ها سیادت می نماید مقاومت نموده آن را از میان بردارد و گفتیم روشن ترین مثال برای این نظریه ما کارهای حضرت محمد خاتم پیغمبران است اکنون می خواهیم آن روح عمومی را که قبل از بعثت خاتم پیغمبران در دنیا سیادت می کرد بگوئیم تا کاملا روشن بشود که بشر محتاج مصلح و رهنما بودند و رسالت پیغمبر اکرم بر همه جهانیان بوده است چنان که در قرآن مجید می فرماید: وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ الأكافة لِلنَّاسِ بَشيراً وَ نَذيراً وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ
روح حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) بتنهائی سیزده سال در مقابل ارواحی که دورش را گرفته بودند مقاومت کرد سپس در ظرف ده سال بسرعت مدهشی انتشار یافته همه ارواح عرب خاضع و مطیع وی گشتند پس از آن این روح با ارواح عامه این که دور امتش را گرفته اند سیزده قرن جنگ داشته است در ظرف این سیزده قرن دشمنان اسلام بر ضد اسلام و مسلمین برای تحریف تعالیم و مستور نمودن جمال حقایق آن چیزهائی که از تصور عقل بیرون است نوشتند از اول این قرن که قرن چهاردهم اسلامی است این روح شروع بظهور و جلوه گری نموده است از خود اروپا جنبش اسلامی در این قرن پدیدار است ما می بینیم رفته رفته این جنبش توسعه پیدا کرده عالم را فرا خواهد گرفت.
قرآن کریم دستور همه امم خواهد شد زیرا که قرآن حتی محض است و همه امم قهرا بناموس ترقى بسوى حق سیر خواهند نمود ناچار سیرشان بقرآن منتهی خواهد شد.
گمانم اینست همان طوری که این روح در عمر فرد و شخص حضرتش پس از سیزده سال مقاومت با ارواح محیط در ظرف ده سال آنان را خاضع و مطیع خود ساخت همچنان در عمر امت اسلامی پس از سیزده قرن مقاومت در ظرف ده قرن ارواح ملل عالم را که دور امت اسلامی را گرفته اند خاضع و مطیع خود سازد و روح محمدی تا آخر قرن بیست و سیم اسلامی سراسر گیتی را بگیرد.
در بیان روح عمومی گیتی پیش از بعثت پیغمبر اسلام شهادت خود دانشمندان اروپا را ذکر می کنیم مسیوجول لابوم در مقدمه فهرست خود که در آن آیات متماثله قرآن کریم را جمع کرده است در تحت عنوان محمد می نویسد «برای فهم کامل هر دعوتي شناختن خود
دعوت کننده لازم است همچنین برای دانستن ارزش دعوتش شناختن آن جهت بشري که او می خواهد دعوتش در آن تأثیر داشته باشد لازم است برای این منظور این وجیزه را برای شرع عربی مؤسس آن چه که ممکن است آن را جامعه اسلامیه نامید اختصاص دادیم.
در حوالی میلاد محمد (صلى الله عليه واله) در قرن ششم میلادی وضع گیتی مختل و پریشان بود شعب (ویزیجو) آرین در اسپانیا و فرانسه جنوبی با پادشاه (کلونیس) و فرزندانش كه مذهب شان كاتوليك بود می جنگیدند لذا از امپراطور مملکت رومان شرقی که قستنتین نامیده می شد یاری می خواستند سپس مجبور شدند با او از نو داخل جنگ بشوند تا از سلطه قائدین که برای كمك آمده بودند و گمان می نمودند که علاوه از مودت مساعدت حق فاتحیت هم دارند خلاص بشوند.
اما در خود فرانسه فرزندان این کلوفیس خونریزی می کردند آتش جنگ هائی که بين ملكه ويريجوتيه (بر و نهو) و ملکه فرنگیه (فيريديجوند) شعله ور بود در تاریخ بشر اسف آور و حزن انگیز ترین صحائف را تشکیل می دهد.
اما در انگلستان انجلو باسكسوني ها منازعه داشتند.
اما در ایتالیا دولت رومان اهمیت قدیمی خود را از دست داده بود رومیه که پایه کشور رومان بود هر وقت که بزرگی سابقی خود را بیاد می آورد متزلزل و مضطرب می شد.
اما كشور یونان مجد قدیمی خود را فراموش کرده تابع رومان شرقی بود.
شرق اروپا جنوبش از مصب نهر ران از طرف غرب تا مصب نهر دانوب از طرف شرق دچار اضطراب بود.
تصویر بدیعی که زینان برای مرکز امپراطوری رومان در قرن اول مسیحی بیان می نماید ربط بحال اروپا در قرن ششم نداشت.
اما آسیا ایمن تر از اروپا نبود. تبت و هندوستان و چین گرفتار جنگ های داخلی و خارجی بود که با منازعات دینی متضاعف می شد.
اما کوهستان شمالی از مضبه عالیه آسیا که فعلا در حوزه روسیه واقع شده است بهیچ وجه معروفیتی نداشت.
اما ایران که اوضاع آن با احوال غرب مرتبط بود با یونان رومانی که صاحب سلطه در آسیا غربی بودند گرفتار جنگ بودند.
اما در افریقا یونان رومانی که مختلط از قشون و تجار و حکام بودند از جاهای مختلفه گرد آمده بودند خون مصری ها را می مکیدند می خواستند آن کشور دانش صاحب مجد قدیم را يك پیکر بی حس و حرکت بنمایند و کار آن ها در جاهای حاصلخیزی که در جهات شمالی افریقا واقع شده و آن ها را از دست فدالیین (و اندالها) گرفته بودند نیز همین بود.
خلاصه سراسر گیتی دچار اضطراب بود اعتماد مردم بوسائل شر از اعتمادشان بوسائل خیر بیشتر بود. از روسا و کسانی که اطمینان و اطاعت را در یکجا جمع کرده بودند آن ها بودند که فریادشان در شعله ور نمودن آتش جنگ شدید تر بود. آن چه که در عواطف تأثیر داشت تنها یغما گری بود.
با همه این قطعه از زمین بود که از این اضطراب و غوغاء مصون مانده بود و آن هم نه در اثر خردمندی و فرزانگی مردمانش بلکه در اثر این که موقع جغرافیائی آن را از غوغاء و اضطراب امم که بآن ها متمدن گفته می شود دور کرده بود آن قطعه قطعه شبه جزیره عربستان بود.
که هیاهوی هول انگیز اروپا را از دور می شنید و آن هم صدای مبهم خفیفی وجود هندوستان و چین را نمی دانست روابط آن با آسیا از حدود بلاد ایران نمی گذشت و ایران را هم بواسطه اخبار غلبه و یا شکست که در دنباله آن انتقال بعضی بادیه های نزديك عربستان از سوریه بتبعيت اسمی امپراطور قسطنطنیه و یا رفع آن بود می شناخت. بعلاوه این وادی اخیر بواسطه رفتن مردمان بلاد عرب برای تجارت بآن جا در نزد عرب مهم بود و نیز در آن جا کسانی داشتند که ساحل غربی از نهر فرات را استعمار نموده رفته رفته بسوی دریای قزوین پیش می رفتند. تنها کشوری که عرب با آن روابط و پیوستگی داشت بلاد حبشه بود.
سپس گفته است کوسان دو پر سو فال در کتاب تاریخ الغربش می گوید متحضرین از عرب بحرین و عراق بايراني ها خاضع بودند اما بدوی های آن ها در حقیقت احرار بودند. کسی بر آن ها حکومت نداشت عرب سوريا تابع رومان بودند اما قبائل بلاد وسطی و حجاز که پادشاهان حمیر بر آن ها سیادت وقتیه داشته اند بر حسب ظاهر تحت سيادت پادشاهان ایران بودند و لکن در حقيقت بى شك كاملا استقلال داشتند.
پس از این جول لابوم می گوید عرب برای قبول دین هر دین باشد مستعد تر از دیگران نبودند. مسیودوزی در کتاب (تاریخ عرب اسپانیا) می گوید در عهد محمد (صلى الله عليه و آله) در بلاد عرب سه دین وجود داشت: موسویت، عیسویت و ثنیت. در میان اتباع این ادیان یهود در تمسك بدین خود شدید تر و کینه شان بر مخالفین ملت شان بیشتر بود.
بلی بندرت بقهر و غلبه دینی در تاریخ عرب اقدمن مصادف می شویم ولی هر چه از آن پیدا بشود تنها بیهود منسوب است اما نصرانیت پیرو زیاد نداشت و کسانی که آن را مذهب خود اختیار کرده بودند معرفتشان سطحی بود. این دیانت بسیاری از خوارق و اسرار
محتوی بود بطوری که سیادت آن بر شعب حسی بسیار استهزاء کننده مشکل بود اما بت پرست ها که سواد اعظم را تشکیل می دادند برای هر قبیله و بلکه برای هر خانواده خدایان ساختگی مخصوصی بود بوجود خدا معتقد بوده آن خدایان را شفعاء در نزد او می دانستند کهنه و اصنام را تا اندازه احترام می نمودند و لکن با وجود این اگر گفته کهنه در خصوص مغیبات درست نمی آمد آن ها را می کشتند و وقتی که نیل بمطالب و آمالشان از اصنام نمی دیدند آن ها را سب می کردند مسیو کوسان دوبر سوفال می گوید در میان عرب ستاره پرست و و خصوصاً آفتاب پرست هم وجود داشت کنعان بماه و دبران عبادت می کرد بنواحم و جرهم بمشتری سجده می نمودند اطفال از بنی عقد بعطارد و بنوطی سهیل را می خواندند بنوقیس عیلان بشعری یمانیه متوجه می شدند دانش شان بماوراء الطبيعه بنسبت افکار دینیشان بود. کوسان دو پرسو فال در کتاب العرب می گوید از عرب بعضی معتقد بفناء انسان بعد از مرگ و بعضی بنشور در حیاتی بعد از این زندگی معتقد بودند. گروه آخری هنگامی که یکی از خویشاوندانشان می مرد در سر قبرش ذبح می کردند و یا آن را می بستند و می گذاشتند از گرسنگی می مرد معتقد بودند که وقتی که شخصی مرد روحش بهیئت مرغی متشکل می شود که آن را هامه و یا حدی می نامیدند و آن نوعی از بوم است که نوحه و سجع کنان بسوی قبر میت پرواز کرده اخبار فرزندانش را باو می دهد. اگر مرده کشته شده باشد صدای آن صیحه کنان می گوید مرا سیراب کنید و متصل این لفظ را می گوید تا کسانش از کسی که بریختن خونش او را کشته است انتقام بکشند.
مسیو لابوم پس از نقل این دو جمله از دو استاد سابق می گوید
طبايع و اخلاق عرب ناظر را جز باین که نخستین عقبه در عقبات اجتماع را نگذشته بودند دلالت نمی کند چیزی که از آن ها دیده می شود اینست خوانواده ها بلکه قبایل و آن نقطه جالب نظر است - بحفظ سلسله نسب اهتمام زیاد داشتند.
سپس می گوید مولف محقیقی که با اکثر این تفصیلات مقدمه را از او اقتباس نمودیم می گوید عرب بخوردن خمر عشق داشتند.
از شعر که بدست ما رسیده دلیل بر افتخار و اعجابشان بشرب خمر و قمار بازی پیدا می شود و از عادات شان کثرت ازدواج بود يك مرد آن قدر که وسائل معیشت وی اجازه می داد زن می گرفت و هر وقت دلش می خواست طلاق می داد زنان بیوه از جمله میراث شوهرش محسوب می شد از این جا ارتباط زوجیت بین فرزندان زوج و زن های پدر ناشی گردید که اسلام آن را حرام کرده ازدواج لعنت آور معرفی می کند ... و عادتی بدتر و در معارضه طبیعت شدیدتر داشتند که دختران را زنده بگور می کردند.
«همه این ها دلیل نمی شود بر این که عرب هیچ جرثومه خلق صالح که تهذیب و تقویم آن ممکن باشد نداشتند. آزادی را خیلی دوست می داشتند. گرم و مهمان نوازی در میان آنان رواج داشت.
افرادی که بامم راقی تر از امت عربیه تابع بودند و کسانی که از جاهای مختلف جزيرة العرب بیرون رفته بودند افراد قلیلی بودند دیده نمی شود که آن ها خود را موظف بوظیفه دعوت بسوی ملل شان بنمایند.
از یهود تا امروز دیده نشده است بر دیگران تأثیری داشته باشد جز بخضوع بقوانين ملتی که در تحت آن بامور مالی مشغول می شوند اما مسیحیان از فشارهای دینی که در مملکت رومانی ها بود فرار کرده
كم كم ببلاد عرب می آمدند و لکن در آن ها روشنائی جالب نظر نبود در حالت مسیحی های امروزه حبشه نمونه آن ها هست زیرا که ممکن نیست انسان بزیور مدرکات عقاید عاليه دينى بمجرد تسلیم بنص آن عقاید آراسته گردد.
در این تاریکی گیتی و در این عصر پر بلا حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) ابن عبدالله در 29 اغطس در سال 570 متولد گردید.
روح عمومی این عصر تاريك كه مصلح اعظم حضرت محمد بمحو کردن انتهی آن و نجات دادن جهانیان مبعوث گردید بطوری که از بیان اجنبی از اسلام دیدی روحی بود فاسد و جامعه انسانی را بسوی انحطاط و سقوط و تلاشی سیر می داد جهانیان احتیاج مبرم بيك مصلح و رهنمای الهی داشتند لذا خدا خاتم پیغمبران را برای این منظور مبعوث فرمود و بنور وی تاریکی روزگار جهانیان مبدل بروشنائی گردید چنان که بتفصيل آن را ذکر خواهیم کرد.
گفتیم کتاب ما در بخش زندگی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) بخواست خداوندی مانند آئینه خواهد بود که در آن صورت مختصری از کارهای آن روح بزرگ در عالم دیده می شود و رهنمای سعادت و دوای دردهای ما می گردد لذا ناگزیریم در تحریر خود راهی را پیش بگیریم که پیش از ما نویسندگان سیرت آن را نرفته اند تا بروش علمی جدید بمطلوب خود برسیم و از نور محمدی از آن جهتی که منطبق بر احوال عصری با می باشد استفاده کنیم.
مادر بحث خود در کتاب انسان حوادث جنگیکمیه چون
اعتقاد و دانش بود بتفصیل ذکر کردیم و دورهای مختلفی را که انسان بتدریج در تحت تأثیر ناموس ترقی وارد آن شده است و ما بي شك آن را خواهیم دید بسط دادیم لذا ناچاریم در زندگی مصلح اعظم باسلوبی که منطبق بر خود آن دورها می باشد اعتماد و تکیه کنیم تادوای مناسب با امراض خود از آن زندگی نورپاش دریابیم پس می گوئیم:
آیا ممکن است انسان بدون دین زندگانی بکند
پیش از آن که باین سؤال جواب بگوئیم باید حقیقت دین را بیان کنیم.
دین چیست
باید انسان نفس خود را گرچه يك لحظه باشد از آثار وراثت های مختلفه ای که بر فکر و خواطر نفس و همه حرکات و سکناتش حکومت دارد تجرید کند و بایستی از لوح خاطرش همه چیزهائی که در اثر عوامل گوناگون از محیط و تربیت خوانوادگی و غیرها در آن نقش بسته است محو کند و باید همه معلومات خود را فراموش نماید و خود را چنان فرض و خیال نماید که تازه بوجود آمده است آن گاه نظر کند بعالم وجود نظر کسی که چیزی نمی داند جز آن چه را که مشاعر ظاهری و احساسات باطنی می گوید و بآسمان که از هر سو زمین را احاطه کرده است نگاه کند و باطراف خود که از هر سو جهان بزرگ پر اسرار وی را احاطه کرده است تماشا کند آن وقت برحال خویشتن نگاه کند که چه می بیند، می بیند که از احساس بزرگی جهان و کوچکی و ضعف خویش از دهشت و وحشت لرزی و المی دارد می بیند عقل و فکرش مانند چشمانش از احاطه بجهان بی پایان و درك اوضاع و احوال و اسرار آن ناتوان است چیزی نمی فهمد بهت و حیرت وی را احاطه می کند در این حال که در دریای حیرت و دهشت غوطه ور است می بیند روشنائی روز از جهان گرفته شد و تاریکی شب جای گزین آن
گردید و در خلال این تاریکی ستارگان در آسمان درخشان گردیده جهان صورت دیگری بخود گرفت و مشاهده این وضع برحيرت و دهشت و تعجب وی افزود عقل و فکرش بیش از پیش بر عجز و ناتوانی خود از درك حقيقت و اوضاع و اسرار جهان اعتراف نمود انسان در این حال احتیاج خود را بکسی که قوی و دانا و توانا است و جهان و مقدراتش در دست قدرت اوست احساس می کند که بوی پناهنده گردد و برحمتش زندگی کند.
اینست مبداء تدین و باعث طبیعی بر عقیده و سابق قهری ببحث از خالق کون و همین است که امم نادان را بساختن ادیان و مراجعه بکهنه و تسلیم بآن ها در هر کار واداشته است و نیز همین حالت انسان اقتضاء نموده است که خدا پیغمبران را بهدی و دین فطرت مبعوث می فرماید.
ممکن است کسی بگوید که این تصویر بدیع اگر در حال انسان با قطع نظر از آثار دانش راست و درست می آید و لکن درباره انسان امروز که می گوید بهره وافری از دانش برده و مدعی است که علل و معلولات جهان را فهمیده است درست نمی آید.
در جواب این احتمال می گوئیم این شخص نظر خود را از آثار وراثات و عقاید و آن چه که از تاریکی های کثیف در کتاب های مردمان مادی صرف وملاحده دیده است تجرید بکند تنها با نیروی دانش به جهان نظر کند و از فضائی که از هر سو باو احاطه کرده است شروع بنماید و نظریات ریاضی را بنظر آورد می بیند این فضاء بطور لایتناهی ممتد است یعنی برای آن حدی نیست و آن با عوالم بی شمار از نجوم و كواكب و توابع و ذوات الاذناب پر است و این زمین در مقابل آن ها
بقدر يك ذره است و یاد آور شود آن چه را که در بحث های (کپلر) و (كوپرنيك) و (هرشل) و (ذولنر) و (فلامار یون) خوانده است، این که زمین کوکبی از کواکب سیاره است که در فضاء بدور آفتاب بسرعت سی کیلومتر و نیم در ثانیه گردش می کند و شکل آن کروی است و محیط آن 40000 کيلومتر است و آن یکی از سیاراتی ست که از آن بزرگترند و همگی بدور آفتابی که یک ملیون و چهارصد هزار مرتبه از زمین بزرگ تر است و سی و هشت مليون فرسنگ با آن فاصله دارد گردش می نمایند و این آفتاب با این بزرگی هول انگیز در مقابل سیاراتی که در فضا مدهش مانند آن گردش می نمایند قابل نیست که پهلوی آن ها گذارده شود و مقایسه بین آن ها گردد.
اگر می خواهد بزرگی آن ها را بداند ملاحظه نماید نزدیک ترین آن ها بکره زمین ستاره ایست که نور آن در سه و یا چهار سال بما می رسد در صورتی که نور آفتاب با آن فاصله در کمتر از چهار دقیقه بما می رسد. آفتاب بآن بزرگی که گفته شد وقتی که با این مقدار بعد مسافت آن مقدار که محسوس است كوچك بنظر می آید پس بزرگی آن ستاره ای که نور آن در مدت چهار سال بما می رسد چه قدر خواهد بود و بزرگی شعری که در مدت بیست و دو سال نورش بما می رسد چه مقدار می باشد.
و نظر خود را متوجه کند بآن ستارگانی که علماء هیئت و نجوم تازه آن ها را کشف نموده و می گویند نور آن ها از آن روزی که بوجود آمده اند تا آن روزی که بما رسیده اند سیر می نمایند یعنی در مدت ملیون ها سال نور آن ها بما می رسد آن گاه بزرگی این ستارگان را تصور کند آیا پس از تصور و خیال دهشت و وحشت بروی مستولی نمی گردد.
این مطالعاتی بود بآن چیزهائی که در آسمان است اما آن چیزهائی که در کره زمین است از نباتات و جمادات و حیوانات و انسان کار آن ها نیز سهل نیست زیرا کمی بعجائب نباتات نگاه کند و ملاحظه نماید تخمی که در میان انگشتان انسان خیلی كوچك است آن را می کارند پس از چند سال درخت بزرگ پر شاخ و برگ مي شود و میوه های لذیذ و خوشگوار و معطّر بار می آورد و اگر بعالم حیوانات نگاه کند می بیند موجودات جاندار گوناگون از حيث شکل و صورت و طبايع و غرائز و كيفت زندگانی و بزرگی و کوچکی که چندین کتاب برای شرح عجائب آن ها کافی نیست در روی زمین در جنبش و کوششند پس از این ها اگر تفکر کند در ماده که اصل همه این صور بدیعه است بالمره مجهول اوست هر آینه بعجز و ناتوانی خود اعتراف می نماید و حقارت و کرچکی خویش را احساس می کند و بالفطره خویشتن را در مقابل آن قوه بزرگی که این جهان مدهش را بوجود آورده است خاضع می بیند و بتحقیق می داند که هر اندازه دانش وی نسبت باوضاع و احوال جهان توسعه پیدا بکند هر آینه بیشتر بضعف و ناتوانی خود و احتیاج خویش بکسی که جهان و مقدراتش در دست قدرت او است آشنا می گردد اِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمآءُ.
هر قدر باجزاء این کون نظر کنی و تلاشى و تجدد و تفرق و جمع شدن آن را ملاحظه نمائی و بحرکت سیریان زندگی از نبات بحیوان بانسان واقف شوی طبعاً از خود می پرسی که حظ من از زندگی چیست و بعد از تلاشی بدن بکجا می روم و حب زندگی ترا وادار می کند که بکوشی و با فکر خود پرده های جهل را که میانه تو و مطلوب روحت حائل شده اند پاره کنی تا گم شده خود را دریافته خوشبختانه زندگانی کنی و یا آن را
نيافته يك عمر بين جزع و فزع و وحشت بمانی و چنان با اضطراب نفس دست بگریبان باشی که نمی توانی از آن تعبیر نمائی تا مرگ ترا با وضعی که من نمی توانم آن را خیال کنم دریابد.
بعد از این بیان واضح گردید انسان در هر حال که باشد دانا یا نادان باشد وقتی که با تجديد نظر در آثار وراثت و محيط و مذهب بجهان و وجود خود در آن نظر کرد بالفطره بخالق عالم خاضع خواهد شد.
اینست دین فطری که انسان بآن مفطور است دین باین صورت طبیعی قابل زوال نیست زیرا که مقصود و غایت همه عواطف نفس است از دانشمندان اروپا کسانی که چشم دارند آن را دریافته اند (ارنست دینان) در کتاب تاریخ الادیان می گوید «ممکن است همه آن چه ما آن ها را دوست می داریم از لذائذ و نعم زندگی از بین برود ممکن است آزادی علم وقوه عقلیه و صنعت از میان بر داشته شود ولكن ممتنع است دین محو و یا متلاشی شود بلکه همیشه باقی مانده بر بطلان مذهب مادی که دوست می دارد فکر انسان را در تنگنای زندگی طبیعت محصور بنماید صحبت ناطق است» فیلسوف شهیر راجوست سباتییه در كتاب فلسفه الادیان می گوید «چرا من متدينم. هنگامی که من این سؤال را از خودم می کنم می بینم این جواب را می دهم من متدینم زیرا که نمی توانم متدین نباشم زیرا که تدین یکی از لوازم ذاتی من است. بمن می گویند این اثری از آثار وراثت و یا تربیت و یا مزاج است. من در جواب آن ها می گویم من زیاد این سخن را بنفس گفته ام و دیده ام این سخن را رد می کند من ضرورت تدین را که در زندگی شخص خود مشاهده می کنم آن را در حیات اجتماعی بشر قوی تر مشاهده می نمایم می بینم تشبث آن بنیروی دین کمتر از من نیست تا می گوید «پس در این صورت دین
باقی و زوال ناپذیر است و آن علاوه از این که بمرور زمان دین از بین نمی رود می بینم این سرچشمه در تحت مؤثر ممزوج از فکر فلسفی و تجارب تلخ زندگی توسعه پیدا می کند و عمیق تر می گردد.
همه این سخنان بوئی از آن ناموس بزرگی است که خدا بخاتم پیغمبران وحی فرموده است فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ.
اسلام که در آن دین فطرت است.
فطرت در لغت بمعنی خلقت است و خلقت را در زبان امروزی طبیعت می گویند پس دین فطری را بزبان امروز می شود دین طبیعی تعبیر کرد و معنی آن اینست دینی که بانسان جز آن را که بطبیعت وی انطباق داشته باشد تکلیف نکند و با فطرتش مناسب باشد در قرون متاخره پیشوایان علوم طبیعی در اروپا کوشیده برای خود دینی درست کرده و آن را دین طبیعی نامیده اند و باصول آن داخل نگرده اند مگر چیزی را که فطرت انسانی آن را اقتضاء می کند و علوم طبيعه بحقیقت آن اعتراف می نمایند و آن از اختلافات و تاویلات دور و از رموز و اسرار منزه است و در این کار بگفته بزرگشان (كانت) فيلسوف آلمانی عمل نموده اند که می گوید (یگانه دین حقیقی آنست که محتوی نباشد مگر بتعالیمی که برای عمل صالح باشد و از ذات خود ضرورت مطلقه آن را می فهمیم و از اساطير و تعالیم کاهنان عاری باشد).
اینان در قرون متأخره پس از آن که از تناقض ادیان و تبعیت کاهنان خسته شده اند این راه را رفته اند دیگر ندانسته اند که دین طبیعی را خدا بیشتر از ده قرن پیش بخاتم پیغمبران وحی فرموده است.
ما با این ها کار نداریم این ها در آینده نزدیکی حقیقت امر آگاه خواهند شد چنان که خدا در قرآن مجید می فرماید: ما می خواهیم برای خوانندگان این را ثابت کنیم که اسلام دین طبیعی است از بین نخواهد رفت.
ثابت و روشن شد که انسان در حالت بساطت اولیه بلزوم خضوع بخالق واعتصام باو برای نجاتش متوجه گردید پس خدا بشر را از رحمت و فضل محروم ننمود.
پیغمبرانی برای هدایت و ارشاد بشر فرستاد آنان با دین فطرت برای نجات بشر آمدند خدا ببندگان خود تکلیف نمی فرماید مگر آن چه را که بر طبیعت آن ها منطبتی می باشد لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا.
بشر در مراحل اولیه در دور طفولیت بوده خیالات در آن ها بیشتر بر حقیقت تأثیر می کرد لذا مادامی که پیغمبران در میان آن ها بودند پیرو آن ها می شدند. هنگامی که پیغمبر از میان آن ها بجهان دیگر می رفت آنان بعقاید نخستین خود بر می گشتند در حالی که لباس تازه ای بآن پوشانده اند زمانی که پیغمبر تازه می آمد در مقابل او مقاومت کرده با او می جنگیدند و بمجادله می پرداختند خدا در قرآن از حال آن ها بیان می فرماید.
این بود حال امم با پیغمبران در خلال آن قرن های متوالی تا قرن ششم فرا رسید حال امم را در آن قرن در فصل گذشته گفتیم و معلوم شد که بشر در آن قرن نیازمند مصلح و رهنمای الهی بودند لذا خدا خاتم پیغمبران را با دین فطرتی پیغمبران پیش از وی با آن دین مبعوث شده بودند مبعوث فرمود این پیغمبر بزرگ بشر را مخاطب ساخته پیغام خدا را گفت ای مردم از پروردگار شما برهان و نور آورده ام کسانی که بخدا ایمان بیاورند و باو اعتصام نمایند مشمول رحمت حق
شده و خدا آن ها را براه راست هدایت می فرماید يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ اعْتَصَمُوا بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِي رَحْمَةٍ مِنْهُ وَ فَضْلٍ وَ يَهْدِيهِمْ إِلَيْهِ صِراطاً مُسْتَقِيماً مردم گروه گروه دین خود را پذیرفتید زیرا که مردم از خیالات گمراه کننده که آن ها را پراکنده و متفرق کرده بود خسته شده بودند در يك قرن غیر از عرب بیشتر از صد ملیون آن دین را قبول نمودند و تا امروز توسعه و انتشار مدهشی دارد و خود تمدن اروپا در این توسعه و انتشار تأثیر دارد.
فرق بین دین فطری یعنی دین طبیعی و ادیان دیگر آنست که دین طبیعی مرتكز بر حقایق محسوسه است و غیر آن بر خیال، پس بنسبت ضعف تسلط خیال بروی بحق نزديك مي شود.
پیش از حرکت استعماری اروپائی هائی که پیرو دین خیالی بودند هر کس را می خواستند پرستش می نمودند پس از آن که اروپائی ها با آهن و کهربا و بخار آن ها فهمانیدند که دور خیالات گذشت آن پیروان ادیان خیالی بیدار شده ملتفت شدند که ادیان خیالی بدرد نمی خورد از آن ها رو گردان شده جویای حقیقت شده اسلام را دریافتند زیرا که دین مقدس اسلام از خیالات منزه است لذا فوج فوج داخل دین اسلام شدند در تاریخ بشر شنیده نشده است که مردم در زمان ضعف سلطه پیروان دینی داخل آن دین بشوند جز دین اسلام بنا بر این هر مقدار توپ ها و تفنگ های اروپائی ها در میان بت پرست ها بیشتر کار کند انتصار حقیقت بر خیال زیاد تر گشته میدان وسیعی برای دین خدا باز خواهد شد إنَّ اللَّهَ لَیُؤَیِّدُ هذا الدِّینَ بالرَّجالِ ليسوا من اهله این حدیث است و معنی آن این است که خدا این دین را با مردانی تأیید می فرماید که از کسان و پیروان آن نیستند.
اسلام دین فطری و یا دین طبیعی است زیرا که انسان تکلیف نمی کند مگر آن چه را که انسان مفطور است در آن بحث کند و بآن اعتقاد نماید و در راه ترقی و تقدم تعاليم اعتقادی آن انسان بمانعی بر نمی خورد زیرا که غرض نخستین آن این است که نفس انسانی را از تاریک های خیالات رؤساء باطل خلاص بنماید و از دل ها زنگ های وراثات و تعصبات و تقلید و جمود را بزداید.
مردم از حیث دین در تاریکی وهم و ظلمات جهل بوده اساطیری را که از مدرکات و وسوسه های گذشتگان گرد آمده بود مقدس می شمردند چنان تاریکی آن ها را فرا گرفته بود که اگر می خواستند دارای بصیرت تحصيل يقين بنمایند نمی توانستند می بایست یا بمجرد بقاء گرچه بكورى و حيرت توأم باشد قناعت بنمایند و یا در راه کسب روشنائی چنان دستخوش تاریکی بشوند که دیگر یادی از روشنائی ننمایند.
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) در چنین حال و زمانی فریاد زدای مردم من از پروردگار شما برای شما روشنائی و برهان آورده ام کسانی که بخدا ایمان بیاورند و باو اعتصام نمایند مشمول رحمت خدا خواهند شد و خدا آن ها را براه راست هدایت خواهد فرمود: یَآ أیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَآئَکُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّکُمْ وَ أنْزَلْنَآ إلَیْکُمْ نُورًا مُّبِینًا فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ اعْتَصَمُوا بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِي رَحْمَةٍ مِنْهُ وَ فَضْلٍ وَ يَهْدِيهِمْ إِلَيْهِ صِراطاً مُسْتَقِيماً
مردم در معنی دین در حیرت بودند و از آثار آن جز آن فشار چرکین و حال موهون چیز دیگری را نمی شناختند در این هنگام اسلام ظهور نموده گفت که دین گم شده ارواح و مرهم زخم های زندگی و نسیم راحتی و آرامش است حقیقت دین یکی است متعدد نیست خدا همه پیغمبران را با آن حقیقت ها بسوی امم که گرفتار اختلاف
شده اند فرستاده است کانَ النّاسُ أُمَّهً واحِدَهً [فاختلفوا] فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ
اما آن دین دین اسلام بخدا است یعنی تسلیم شدن باحکام او برفتن راه فطرتی که مجرد از اوهام و افکار بشری که داعی بر اختلاف است می باشد اختلاف در میانه بشر ناشی از افکار و اوهام خود بشر است رفتن راه فطرت که در همه افراد بشر یکی است و استقامت کردن در این مشى اختلاف را از میان بر می دارد یعنی در این صورت اختلاف متصور نمی شود إنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الإسْلامُ وَمَا اخْتَلَفَ الَّذِینَ اوتُوا الکِتَابَ إلَّامِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ العِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ وَمَنْ یَکْفُرْ بِآیَاتِ اللَّهِ فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ بَلِ اتَّبَعَ الَّذینَ ظَلَمُوا أَهْوائَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ، فَمَنْ یَهْدی مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ، فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ، مُنیبینَ إِلَیْهِ وَ اتَّقُوهُ وَ أَقیمُوا الصَّلاهَ وَ لا تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکینَ، مِنَ الَّذینَ فَرَّقُوا دینَهُمْ وَ کانُوا شِیَعاً کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ
بآن مردمانی که خود را بندۀ اهواء ساخته و باوهام خاضع شده و عقول خویش را در تنگنای خرافات محصور نموده بودند متوجه شده گفت این ها ساخته خودتان است پیروی از ظنون و اهواء نفس خود می نمائید اِنْ هِىَ اِلاّ اَسْماءٌ سَمَّيْتُموها اَنْتُمْ وَ آبائُكُم ما اَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطان اِنْ يَتَّبِعُونَ اِلاّ الظَّنَّ وَ ما تَهوَى الاَنْفُسُ وَلَقَدْ جائَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى سپس از آن ها دلیل بر عقاید باطله آنان خواست و گفت دلیل ندارید پیروی از ظن و تخمین می کنید.
اِئْتُونِی بِکِتَابٍ مِّن قَبْل هَذَا أَو أَثَارَةٍ مِّنْ عِلمٍ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ أَنتُمْ إِلَّا تَخْرُصُونَ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ سپس آن ها تسجیل نمود که آنان اسراء وهم و بندگان ظن می باشند و گفت وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً پس از این فرق بین معتقد بدلیل و برهان و بین تسلیم شده بخیالات و اسیر دروغ های اوهام را بیان فرموده که با همدیگر برابر نمی باشند أَفَمَن کَانَ عَلَی بَیِّنَهٍ مِّن رَّبِّهِ کَمَن زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ وَ اتَّبَعُواْ أَهْوَاءَهُم سپس بکسانی که این نور درخشان اسلام را پذیرفته از ذلت و اسارت و بندگی موهومات نجات یابند متوجه شده فرمود:
وَمَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللّه وَهُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى وَإِلَی اللَّهِ عَاقِبَهُ الْأُمُورِ. وَمَنْ کَفَرَ فَلَا یَحْزُنْکَ کُفْرُهُ إِلَیْنَا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ وَ مَنْ أَحْسَنُ دِیناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَ اتَّبَعَ مِلَّهَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً وَ اتَّخَذَ اللّهُ إِبْراهِیمَ خَلِیلاً پس از آن بمسلمانان امر فرمود تابع دینی که برای آن معابد ناشایسته ساخته اند و تعالیم کاهنان ضمیمه آن شده بارگرانی بر دوش بشر شده است نباشند زیرا که گمراهی بر آن راه یافته و افتراء بر آن بسته اند ولكن بمسلمانان الزام فرمود که اقرار نمایند بر این که اصل همه ادیان یکی است که خدا همه پیغمبران را با آن حقیقت بسوی بشر فرستاده است پیروان پیغمبران پیش از حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) حقیقت را از تحریف و تبدیل حفظ نکردند مسلمانان مکلف هستند که بآن اجمالا ایمان داشته باشند وقُولُواْ آمَنَّا بِاللّهِ وَمَآ أُنزِلَ إِلَیْنَا وَمَا أُنزِلَ إِلَی إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَقَ وَیَعْقُوبَ وَالأسْبَاطِ وَمَا أُوتِیَ مُوسَی وَعِیسَی وَمَا أُوتِیَ النَّبِیُّونَ مِن رَّبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ
وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ * فَإِنْ آمَنُواْ بِمِثْلِ مَا آمَنتُم بِهِ فَقَدِ اهْتَدَواْ وَّإِن تَوَلَّوْاْ فَإِنَّمَا هُمْ فِی شِقَاقٍ فَسَیَکْفِیکَهُمُ اللّهُ وَهُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ صِبْغَةَ اللّه وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُون این آن دین خطری است که ساده و متین است و همه انبیاء بآن دعوت نموده اند که آن دعوت بدعوت اخری آن ها خاتم پیغمبران حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) تمام شده است چنان که دیدی آن از جهت تدین انسان را دعوت نمی کند مگر بآن چه که انسان در ذات خود آن را بطور ضرورت می فهمد اما اساطيري که بادیان بسته اند و آن را از ارکان ایمان می شمارند علوم طبیعی و تاریخی بطلان آن ها را بالمره ثابت نموده است تمسك بآن ها خوار کردن عقل و فریب دادن نفس است زیرا که آن ها افکار و اوهام گذشتگان راجع بطبیعیات و تاریخ می باشد لاحقین آن ها را بتوارث از سابقین فرا گرفته و برای قدمتش مقدس شمرده شده است چنان که این شیوۀ مردم است در احترام گذشتگان تا آن ها دین مردم قرار گرفته است قرآن پیش از علم و فلسفه آن ها را اباطیل و اوهام خوانده است إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَخْرُصُونَ سپس بما خبر داد که اسلام مقدمه عصر دانش و طلیعه حکومت حق و موسس سلطه حکمت است آن ناموس بزرگ طبیعی را که (دارون) و (ولاس) بعد از سیزده قرن از قرآن آن را اکتشاف نموده گفتند (نمی ماند مگر چیزی که صالح تر باشد)
قرآن مجید پیش از آن ها با بیان صریح و فصيح فرمود وامَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وأمّا ما یَنْفَعُ النّاسَ فیمکثُ فِی الأَرْضِ
اما از جهت علم بكون و موجودات آن بما گفت حظ بشر از آن کم است و امر فرمود همیشه جویای دانش باشيم وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً وَقُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً
با این اصل بنیاد آن عقاید باطله ای را که صاحبان آن ها گمان می کردند آن ها جامع علوم گذشتگان و آیندگان نسبت بزمین و آسمان است و غیر از آن باطل و خیال بوده آموزگارش سزاوار سوختن با آتش ریا مانند بدکاران مستحق دار زدن می باشد، ویران کرد اما جهت سير و اخبار گذشتگان که آن ها را اساس عبادت و ایمان قرار داده نجات انسان را بآن ها تعلیتی نموده اند تاریخ عصری باالحس والعيان ثابت نموده است که آن ها خرافات و اوهام است و اختصاص بيك دینی هم ندارد پیش همه امم بوده است اسلام این باب را سد نمود و مقرر فرمود که برای انسان نیست مگر کوشش او و هر کاری را بکند آن را خواهد ديد أَنْ لَیْسَ لِلإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی * وَأَنّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری و کُلُّ امْرِی بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ و تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَلَكُمْ مَا كَسَبْتُمْ وَلَا تُسْأَلُونَ عَمَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ
اما گفتن حوادث گذشتگان آن وظیفه تاریخ است اما وظيفه ادیان شریف تر از هر وظیفه است که انسان را بوسیله خلاص نمودن از چیزهای غیر طبیعی و خطری و پاك نمودن از تقلید در سنت فطرت سیر می دهد تا انسان با آزادی و تمتع از عقل و فکر خود زندگانی بکند بنده اوهام دیگری نباشد اسلام می گوید انسان بدیع ترین انواع حيه و کامل ترین نمونه صورت مادی است انّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ در ترکیب داخلی و خارجی و شکل صوری و معنوی وی اگر در نموش تابع قانون الهی بشود زیادت و نقصی نیست ولكن خالق حکیم چون او را برای کمالات فوق تصور مستعد آفریده است لذا خاصیت اختیار و اراده را باو داده طریق اعتدل و انحراف را بفطرت و وحی نشانش داده است که اگر راه اعتدال رامشی کند بغایت کمال
مادی و ادبی می رسد و اگر انحراف ورزد سقوط نموده بدرجه ای که پست تر از جانوران است تنزل می نماید انّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ* ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ* إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ
اسلام می گوید برای جهان بی پایان صانعی هست حکیم چشم ها او را نمی بیند لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ او را مثل و مانندی نیست لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ او همه مقدرات بشر را می داند یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً او همه چیز را آن طور که برای آن ها سزاوار است آفریده سپس آن ها را بآن مراحل وجودی که باید سیر کنند و بر سند هدایت فرموده است أَعْطى كُلَّ شَيْ ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى خَلَقَ کُلَّ شَیْ ءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً این بزرگ ترین حقیقتی است که زوال برای آن متصور نیست و کسی نمی تواند بزرگی این حقیقت و زوال ناپذیری آن را منکر بشود.
اسلام می گوید برای انسان روح غیر مادی بوده برای آن در غیر این جهان زندگی همیشکی هست و این هم از جمله مسائل بزرگی است که امروزه خردهاى بزرگ بسوی خود متوجه ساخته است چنان که در کتاب ماوراء همه می آید.
اسلام می گوید برای خدا ملائکه هست که مجرد از همه باشند بخدا معصیت و مخالفت نمی کنند هر چه خدا امر فرمود اطاعت می کنند و این مسئله را نیز استحضار ارواح بما ثابت نموده است چنان که می آید
اسلام می گوید خدا پیغمبرانی برای رهنمائی بشره مبعوث فرموده و بآن ها وحى کرده است وما مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلَا فِيهَا نَذِيرٌ وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّ رِجالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ کَانُوا یَأْکُلُونَ اَلطَّعامَ وَ یَمْشُونَ فِی اَلْأَسْواقِ.
مسئله تنويم مغناطیسی و استحضار ارواح نیز بر روشنائی این موضوع افزوده است چنان که تفصیلا ذکر خواهد شد.
اسلام می گوید خدا برای بشر کتاب هائی فرستاده است یعنی آن ها را بپیغمبران وحی فرموده است.
اسلام می گوید بشر باید بقضاء و قدر معتقد باشد و این مسئله بزرگی است که عقول همه فلاسفه از زمان قدیم تا امروز بآن متوجه بوده است.
این تعالیم عالیه که ما مسلمانان بآن ها معتقد بوده و مامور بتفكر در آن ها هستیم تا بمقامات عالیه در فهم و معرفت آن ها برسیم مسائل بزرگ همه انسانیت است نه تنها معتقد مسلمین و همیشه فلاسفه و متفکرین باهمیت آن ها متوجه بوده و خواهند بود.
گاهی برای انسان در اثر کمی سرمایه دانش شك در عقاید عارض می شود اسلام این مردمان را نیز بمتشکلین را محكوم باحراق يا صلب نمی کند بلکه با دوای حقیقی این دردها آن ها را معالجه می نماید دستور می دهد تحصیل علم بنمایند و می گوید اگر این مردمان با نظر حقیقت جوئی و با نیت پاك و خالص در این راه مجاهده و کوشش بنمایند خدا وعده کرد ده که به نتیجه مطلوبه خواهند رسید وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ بلکه کسانی را که از دانش رو گردان بشوند بطبع فساد و کفر و گمراهی بر قلبشان انذار فرموده است کَذلِکَ یَطْبَعُ اَللّهُ عَلی قُلُوبِ اَلَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ.
اسلام دانش را قوام دين و ملاك يقين قرار داده بهمه پیروان خود از زن و مرد تحصیل آن را فرض نموده است و همه راه هائی را که برای نمو و ترقی علم سودمند است از قبیل سیاحت و آگاهی از احوال امم
و شناختن نوامیس خلقت و عوامل عمران و نظر در کون و آشنائی باسرار کائنات نشان داده است أَوَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا الخ قُلْ سيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا الخ وَفِی الأَرْضِ آیاتٌ للْمُوقِنِینَ وَفی أَنْفُسِکُمْ أَفَلا تُبْصِرُونَ.
خوب باید متوجه شد باین که سیاحت در عالم که عقاید یونانی ها را چهار قرن پیش از میلاد و اروپائی ها را در اوایل آمیزششان با مسلمانان موجب شك و تزلزل در عقایدشان گردید اسلام بآن امر نموده از جمله عوامل تقویت عقاید اسلامی معرفی کرده و امر اکید بآن می فرماید چنان که در آیه دیگر می فرماید أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ و كساني را که نظر بآیات و دلائل در آسمان و زمین نمی کنند ذم نموده و با دلیل و برهان بر آن ها غلبه کرده می فرماید وکَاَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّمواتِ وَالْاَرْضِ یَمُرُّونَ عَلیْها وهمْ عَنْها مُعْرِضُون پس ملاحظه نمائید تفاوت ره از کجا است تا بکجا با عامل ویرانی مبانی ادیان باطله که سیاحت و گردش جهان و باز شدن گوش هوش و دیده بصیرت است دین اسلام قوت می یابد سیاحت و گردش جهان سبب توسعه دانش انسان و آگاهی وی از اسرار عالم و نوامیس عمران در امم می باشد و آدمی را بعوامل تمدن و وحشیت آشنا ساخته برای بشر فکر عامی در معنی صحیح زندگی انسانی تهیه می نماید.
نتیجه نظر بعالم توسعه دائره عقل و کسب دانش سزاوار مقام انسانی نسبت بجهان بديع و استخدام قواء كائنات برای زندگی زیبا و نيكو و پاک است.
این عوامل عقل و فکر بشر را ترقی داده در نتیجه موجب ترقی هیئت جامعه انسانی می گردد آن چه که مسلمانان را از تمتع بمزایای دین خود محروم نموده همانا سیاحت و گردش نکردن در جهان و نظر نکردن در عالم خلقت است اگر حقیقت اسلام از خلال حجاب های کثیف تعصب های قدیمی در اثر ترقی روح اروپا که در این قرن بهتر از سابق شده است نفوذ کرده اروپائی ها پیرو اسلام بشوند آن گاه عظمت اسلام را خواهند دید.
در بخش انسان بپرسش از تأثیر تمدن مادی در متدینین طول دادیم و بسیاری از شبهاتی را که در عصر ما در اثر سحر تمدن مادی رائج شده است یاد کردیم باید در این بخش از کتاب که در آن بشرح زندگی خاتم پیغمبران می پردازیم جواب آن شبهات را بدهیم و انظار را بحقیقت مدینه فاضله ای که این بزرگوار بوسیله قرآن مجید بشر را بسوی آن دعوت می کند و سوق می دهد جلب و متوجه بنمائیم.
می فرماید قرآن مجید بشر را هدایت نموده باوج کمال و سعادت و ببهترین حالت و عالی ترین مقام مي رساند إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ خدا این وعده خود را انجاز نموده بزرگ ترین آیت را به جهانیان ارائه داد.
در زمان ظهور اسلام در دنیا دولت های بزرگ و متمدنی وجود داشت بزرگی و تمدن دولت ایران و روم در آن عصر برای همه کس آشکار بوده نیازمند بیان نیست ولی خدا خواست بجهانیان مبرهن بنماید که وقتی که امتی بفضائلی که روح الهی است آراسته و مجهز گردید
می تواند در دنیا بزرگی و سیادت بنماید گرچه فاقد وسیله عادی باشند و گرچه از حيث عده و نفوس كم و قليل باشند.
ملت عرب از چند هزار سال پیش با همان شکل زندگانی که داشتند زندگانی می کردند تغییری در آن ها پیدا نشده بود سرزمین و وضع زندگانی آن ها طوری بود که دولت های بزرگ امید استفاده و طمع استعمار نسبت بآن نداشتند از عرب و عربستان صرف نظر می نمودند لذا تا آن عصر در نظر فاتحین دور بود خدا خواست تأثیر روح اسلامی را در ترقی دادن زندگی بشر و نیرومند و سیادتمند نمودن وی بیشتر نشان بدهد و همین کار را معجزه بزرگی برای حقانیت دین اسلام و نبوت خاتم پیغمبران قرار بدهد خاتم پیغمبران را از ملت عرب مبعوث نمود این پیغمبر بزرگ بیست و سه سال بهدایت و ارشاد و تعلیم تعالیم اسلام پرداخت اغلب نادان و ناتوان عرب در اثر تعلیم و تربیت آن رهنما و مصلح اعظم چنان دارای دانش و نیرو و فضیلت شدند که گوئی وجود آنان از ملاء اعلی منفصل شده پر از انوار حق و روح فضیلت شده بودند بوعده خدا ایمان کامل داشته احقاق حتی و ازهاق باطل و تشکیل دولت بزرگی را که ملت دنیا بآن خاضع بشوند محقق شمردند سحر تمدن دنیا نتوانست در روحیه آن ها تأثیر سوء بکند و آن ها را از فضایل و پیروی حق منصرف و بظواهر و آرایش فریبنده خود قانع سازد.
می بایست آنان در برابر سحر تمدن و نمایش صنایع آن متأثر و در تحت نفوذ آن قرار بگیرند چنان چه این حال در بدوی ها و صحرانشینان که بشهرهای آباد می آیند دیده می شود و لکن خدای بزرگ و منزه خواست در هر شأنی از شئون پیغمبر خودش معجزه نمایانی باشد لذا ملت عرب را ظواهر و آرایش تمدن ایران و روم نتوانست مفتون بنماید رفتار آن ها
برخلاف همه نوامیس معروفه نفسی گردید خود را نباختند پیروی حق و طرفداری فضیلت را از دست ندادند بلکه با قلبی پر از ایمان و آرایش در برابر گمراهی های بشر مقاومت نموده راه راست هدایت اسلامی که آنان را بسر منزل سعادت سوق می داد پیمودند.
اگر وسوسه و احتمالی بدل آن ها راه می یافت که آن ها از حيث نفوس كم و از حيث نيرو قوم ضعيفى بشمار می روند و کسانی که با آن ها مواجه می شوند زیاد و نیرومند می باشند ایمان کامل آن را از دل پر ایمان و قوی آنان دوره می کرد می گفتند چه مردمان کمی باذن خدا بنفوس زیادی غالب شدند خدا با صبر کنندگان است از رحمت خدا مأیوس نمی شوند مگر کافران کَم مِّن فِئَهٍ قَلِیلَهٍ غَلَبَتْ فِئَهً کَثِیرَهً بِإِذْنِ اللَّهِ وَاللَّهُ مَعَ الصَّابِرِینَ إنّهُ لایَبأسُ مِن رَوحِ اللهِ اِلَّا القَومُ الکافِرونَ.
و اگر شیطان وسوسه می کرد که شما چگونه بسیادت در دنیا موفقیت حاصل می کنید جواب می گفتند این چیزی است که خدا و پیغمبرش بما وعده داده است ایمان و تسلیم شان بیشیر می گردید هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ما زادَهُمْ إِلاَّ إیماناً وَ تَسْلیماً و می گفتند خدا و عده کرده است که کسانی که ایمان و عمل صالح داشته باشند در روی زمین خلافت و سیادت خواهند نمود وعَدَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وعَمِلُو الصَّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ
و اگر زر و زیور و زخارف دنیا می خواست آنان را فریب بدهد می گفتند این تنها سعادت دنیا است ما سعادت دنیا و آخرت هر دو را می خواهیم دوایه شریفه را قرائت می نمودند وَ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ.
و اگر شیطان می خواست وسوسه بکند که سعادت و آخرت در
یک جا جمع نمی شوند و برای رسیدن بسعادت دنیوی وجود دین لازم نیست بدلیل این که اضدادشان بآن رسیده اند می گفتند بی دینی که با ظلم و تعدی و خیانت و جنایت و سایر مفاسد اخلاقی و اجتماعی و عوامل سقوط و انحطاط توام می باشد موجب هلاکت و انقراض است زندگی و خوشبختی در دنيا بدون دين ممتنع است بدلیل این که امم گذشته را بی دینی منقرض و هلاك نموده است قُل سِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ اَلْمُکَذِّبِینَ سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا
خلاصه شیطان از هر سو که بآن ها حمله و وسوسه می کرد بیک آیه از آیات شریفه قرآن مجید که حقایق دانش و بینش را روشن می سازد از او جلوگیری کرده وی را می راندند.
يك قرن نگذشت که سیادت در دنیا نصیب مسلمانان گردید پادشاهان جهان را شنیدن نام آن ها متزلزل می نمود تمدنی تشکیل دادند که آن روز چشم دنیا نظیر آن را ندیده بود و تا امروز آثار آن در جهان باقی و دلیل بزرگی روح و بلندی مقام آنان است.
(دروی) مورخ و يكي از وزیران سابق فرانسه بوده است می گوید «در آن هنگام که اروپائی ها در تاریکی نادانی بوده روشنائی را جز از سوراخ سوزن نمی دیدند مسلمانان دارای روشنائی قوی علوم ادبی و فلسفه و صنايع و اعمال يدى و غير این ها بودند بغداد بصره سمر قند، دمشق، قیروان فاس، قرناطه، قرطبه، مراکز عظیمه معارف بود از آن ها معارف در امم منتشر گردید و اروپائی ها در قرون متوسطه صنایع و فنون را (که بیان آن می آید) از آن ها فرا گرفتند (سدیو) مورخ در (هو مبلد) نقل می کند که «خدا عرب را بین امم پراکنده از سواحل فرات تا وادى كبير
اسپانیا و بین علوم و اسباب تمدن آفرید که آن امم علوم و عوامل تمدن را از عرب ها فرا گرفتند زیرا که برای عرب باقتضاء طبیعت شان حرکت خاصه ای هست که در دنیا تأثیر بی نظیری نمود» سپس می گوید این دلیل است بر این که چنان که دیگری هم گفته است و ما هم بآن اعتراف می کنیم عرب ها استادان و معلمین هستند»
درابر استاد كليد نيويورك در امریکا می گوید بزرگ ترین و قوی ترین کشورهای دینی که دنیا مانند آن را ندیده است دفعتا پیدا شده از محیط آتلانتیکی تا دیوار چین ممتد گردید با وجود این بنهایت درجه توسعه و نفوذ خود که برای آن مقدر شده بود نرسید بعد از آن موقعی پیش آمد که جانشینان قیاصره را رانده بر بلاد يويان تسلط یافتند و با نصرانیت در سلط، باروپا منازعه نمودند و از اول سواحل بحر ابيض تا خط استواء تحت نفوذ عقاید آن قرار گرفت» «عرب با سرعت معاهد علم و فلسفه را گشتند».
تصادف بآراء علمی در کتاب های آنان که ما گمان می کنیم در این قرن مکشوف شده است موجب دهشت ما می گردد مذهب نشو ارتقا برای کائنات عضویه که در مدارس آن ها تدریس می شد از آن جمله می باشد»
و از تمدن آنان می گوید «خلفاء اندلس را انواع ابهت که از لوازم زندگی شرقی است احاطه می کرد کاخ ها و باغ ها داشتند اروپای فعلی (تأمل کن) در حسن ذوق و ظرافت در هیچ چیزی از آن چه که عواصم عربیه اندلسیه در آن زمان که ما از آن سخن می گوئیم وجود داشت بالاتر نیست راه های آن ها شب ها روشن و خانه ها مفروش و دیوارهای آن ها با نقش ها آراسته بود در زمستان وسائل گرمی داشتند و در تابستان بوسیله نسیم های معطر سرداب ها که دهنه آن ها را گل های معطر پوشیده بود ترطيب هوا می نمودند برای آنان حمام و کتابخانه ها و جام های غذا و
فواره های آب وجود داشت بر خلاف همسایه های غربی که عادت شان پرخوری و همیشه مستی بود خمر را حرام دانسته بآن نزدیک نمی شدند شب های مهتاب در باغ ها گردش کرده بداستان ادبی استماع می نمودند و یا در بعضی مباحث فلسفی سخن گفتند و با این گفتار که اگر زندگی دنیا با الام آمیخته نمی شد هر آینه ما زندگی آخرت را فراموش می کردیم از آخر آن دنیا بخود تسلی می دادند و بامید نائل شدن براحتی آخرت برنج و زحمت زندگانی دنیا راضی بودند.
این تمدن عالی در نظر درابر و غیر از او در حسن ذوق و رقت و ظرافت از آن چه که اروپائی ها امروز بآن مرتبه رسیده اند کمتر نیست پدران ما در کمتر از يك قرن آن را بمجرد پیمودن راه راست و روشن قرآن مجید تشکیل دادند و به مقتضای تعالیم اسلام آن را تشکیل داده و بوسیله آن امم دیگر را تحت تأثیر و نفوذ خود قرار دادند در هیچ چیز از آن در تحت تأثیر آن ها قرار نگرفتند.
اگر از این تعجب کنید آن چه که بیشتر از این شگفت آور است اینست در همسایگی این معاهد فتانه مسجدها با نماز گذاران آباد بود وقتی که صدای مؤذن را می شنیدند روان ها و دل ها پیش از تنها و پاها اجابت می کردند مثل ما نبودند که در مقابل جای های لهو و رقص از بزرگ ترین مطلب روحی غافل بشویم و دین و دنیا و شرف و حیا و زندگی را در برابر آن ها فراموش کنیم.
علت عمده این وضعیت دردناک ما اینست که ما از قوانین زندگی بی اطلاعیم و گرفتار نویسندگانی هستیم که رشد عقلی ندارند از خویشتن غافلند بتمدن اروپائی صورت خیالی و شعری می دهند روحیات و اخلاق مردم را چنان فاسد و روزگار آن ها را چنان تیره و تباه می کنند که اگر نومیدی در دین ما کفر نبود هر آینه می گفتیم گرفتار دردی شده اند که معالجه پذیر نیست.
خوب است این نویسندگان بگفتارهای متفکرین اروپا که بنقص و معايب و خسارت تمدن مادی اروپائی متوجه بوده آن را می گویند آشنا بشوند.
فيلسوف (فیبرنس جیافرت) می گوید «ما امیدوار شدیم که مصائب نوع انسانی با گنج های مادی که از يك قرن پیش پیش پای ما ریخته شده است معالجه نمائیم و دانشمندان و مهندسین و صنعتگران و ميكانيك ها بمعاضدت و كمك همدیگر در تزیید و کثیر متاع زندگانی دنیا کوشیده و لکن از همه این مكتشفات نتیجه جز تب مال دوستی در طبقات پست ندیدیم پس کدام قانون اخلاقی برای جلوگیری از هوا و هوس ما و داخل کردن آن بمجرای طبیعی معتدلش کافی است کمال معنوی از مارفت در نفوس ما باقی نماند مگر يك ترس مبهمی از چیزی که ما آن را ادراک نمی کنیم زیرا عقیده بخدا ممتنع است از نفس زائل بشر دمی بینی پس کسانی را که فاقد احساسات هستند از این تاریکی که ما را احاطه کرده است استفاده می کنند و نیز کسانی را که عقل شان بروشنائی دانش روشن می شود ولی از دین محرومند در ارتکاب جرائم معذور می بینی در اثر این وضع شهوات مردم چنان قوی و زیاد شده که حدیقفی ندارد.
لذا می بینی ظلمات حزن و اندوه در ازدیاد است و روز بروز بدائره خود توسعه می دهد انسان از غرور چنان گمان می کند که آزادی خود خواهی او را بهمه آرزوهای خود از شادمانی و انبساط می رساند لذا آن را تعقیب نمودیم تا چنان گرفتار شدیم که هر روز آرزو و مقصود جدیدی داریم و هر طایفه پی امتیازات تازه ای می رود و هر فرد برای خود حقوقی که برای آن حد و پایانی ندارد ادعا می کند. روزگار
انسان بجائی رسیده است که در برابر این عذابی که در اثر کبر و تمرد باو متوجه شده است اعتراف می نماید باین که در صحنه زندگی ناتوان تر از زمان های گذشته شده است.
دانشمند شهیر کامل فلامریون می گوید و گمان نمی کنم آن را مسلمانان ندانند «روا نیست ما از اعتراف بانحطاطی که برای ما رخ داده است شرم داشته باشیم زیرا خودمان بآن راضی شدیم و عقول ما تمایل کامل بخودخواهی دارد همی برای آن جز اغراض شخصی نیست مگر نه بهره ما امروز از زندگانی جمع آوری ثروت با بی مبالاتی در راه کسب آن می باشد مگر نه می خواهیم با نيرنگ و بدون كسب شرافتمند باشیم مگر نه می خواهیم جامد باشیم و بدستور و واجبات اهتمام نکنیم» «از جمله تناقض آشکار و دردناك است این که می بینیم ترقی نمایان که نظیر آن را در تاریخ نمی بینیم در معارف حاصل شده و بر طبیعت بیش از پیش چیره شده ايم ولكن انسانيت ما تنزل کرده است حزن آور است این که می بینیم نیروی ما روز بروز در افزایش است ولی در عین حال گرمی دل های ما مبدل بسردی می شود و درخشندگی حیات قلبی ما در اثر غلبه مطامع مادی و شهوات جسمانی مبدل بتیرگی می گردد».
پس از این بیانات بخوبی معلوم گردید که دین زوال پذیر نیست و علوم طبیعی نمی تواند جانشین دین گردد و بشر در آینده نزدیکی کاملا خواهد فهمید که یگانه دوای دردهای او دین است روزگار او را تأدیب نموده بالاخره با تمام قراء خود بدین متوجه و متشبث خواهد شد.
این گرفتاری و تاریکی که بشهادت بزرگان دانشمندان اروپا که ما گفتارهای آن ها را نقل می کنیم اروئی ها را احاطه نموده مولود ترقی مدهش صنایع است علت آن ترك عقاید است چون عقایدی که سابقاً
داشتند بین آنان و عقول شان و مشتبهاتی که از دانش داشتند حائل می شد لذا آن را ترك كردند و در عوض این که در حدود دین فطری بایستند از آن تجاوز کرده بعالم الحاد وارد شدند و گفتند ما بهر نصیبی که از نیکبختی رسیدیم در اثر دانش بود پس بناموسی در زندگی جز آن اعتراف نمی کنیم غافل از این که دانش بدون دین مایه بدبختی و گرفتاری بشر می گردد باطمینان دانش بکلی از دین دور شده چنان گرفتار شدند که نمونه آن را از متفکرین آن ها نقل نمودیم این دوری از ادوار زندگی امم است که در اثر غرور بدانش خود و دوری گزیدن از ایمان بخدا خطر بدبختی را متوجه خود می کند چنان که خدا در قرآن مجید اشاره بآن می فرماید فَإِذا مَسَّ الاْءِنْسانَ ضُرٌّ دَعانا ثُمَّ إِذا خَوَّلْناهُ نِعْمَهً مِنّا قالَ إِنَّما أُوتیتُهُ عَلی عِلْمٍ بَلْ هِیَ فِتْنَهٌ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ قَدْ قالَهَا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ فَأَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا وَ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْ هؤُلاءِ سَيُصِيبُهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا وَ ما هُمْ بِمُعْجِزِينَ.
در بخش انسان شناسی در تحت عنوان «پیدایش روح علمی که غرب بوسیله آن بر شرق سیطره دارد» بسیاری از شبهاتی را که امروز در زبان ها است گفتیم و وعده کردیم جواب وافی و مفصل آن ها را در بخش زندگی خاتم پیغمبران بگوئیم حال بوعده خود وفا کرده بجواب تفصیلی آن ها می پردازیم.
اگر آن شبهات را يك يك در تحت نظر و مطالعه قرار داده بجواب آن ها بپردازیم موجب طول سخن می گردد و سبب پریشانی فکر خوانندگان می شود جمع آوری سخن و احاطه باطراف آن دشوار
می گردد لذا ناگزیریم که همه آن ها را يك در دائره محدود محصور نمائیم تا بتوانیم واهی و بی اساس بودن آن ها را برای خوانندگان کاملا روشن نمائیم در این صورت اگر خامه ما از آن دائره بیرون برود دیگر فکر خوانندگان پریشان و متشتت نمی شود زیرا كه يك نقطه میان بوده مرکزی در می تواند فکر خود را از آن نقطه باطراف متوجه نموده و جولان داده باز بمركز عودت بدهد.
این دائره عبارت می باشد از بسط مقدمات اولیه و اساسی که سزاواز است برای مباحث ما مانند حدود خانه باشد که آن را محدود و محصور می نماید.
بنا بر این بتمهید مقدماتی شروع می کنیم و از خدا نیرو و یاری می خواهیم.
برای هر موجودی در این جهان دستوری هست که بر طبق آن در زندگی خود سیر می نماید حتی جمادات و نباتات از دستور خاصی که ملائم با احوال آن ها است محروم نیستند گرچه از خصائص ادراك و تمیز آن چه که آن ها را بدستور خود شاعر می کند و هدایت می نماید متمتع نمی شوند دستور آن ها جز نوامیس طبیعی که مسلط بر وجود آن ها است چیز دیگری نیست اگر بخواهید زندگی آن ها را در خطی که بر خلاف نوامیس زندگی آن ها است سیر بدهید ممکن نیست حیوانات كه دائره زندگی وسیع تر از زندگی جمادات و نباتات دارند نیز دستوری وسیع تر و مناسب با زندگی خود دارند ولكن حيوانات هر قدر شعور و استعداد و توسعه دائره زندگی داشته باشند از عالم حس
و مطالب جسمی و بدنی بالاتر قدم نمی گذارند.
اما انسان استقراء حال وی ثابت نموده است که عوامل دستور زندگیش تنها بمطالب مادى اكتفا نمی کند بلکه بعوالم معنوی نیز تجاوز می کند و آن عوالم معنوی بی پایان است هر قدر فكر و ادراك بشر ترقی بکند درجات و مقامات بالاتری در پیش می بیند و عواملی که وی را بآن مقامات سوق می دهد شدیدتر می شود تا می رساند انسان را بجائی که مادیات را در راه معنويات فدا می کند و از احتیاجات بدنی بمقداری که سد رمق بنماید اکتفا می کند تا فراغت بال برای آرزوها و مطلب عاليه معنوی حاصل گردد.
در احوال انبیاء (علیهم السلام) مشاهده شده است که با این که بلذات و رغائب مادی بهتر و بالاتر از پادشاهان جهان متمکن بوده اند زیرا که بر ارواح واجساد مردم تسلط داشته اند بچند لقمه نان که سد رمقشان بکند اکتفاء کرده بعالم قدس و انوار جمال الهی که در نظر آن ها بزرگ تر از دنیا و آن چه که در دنیا بوده است متوجه می شدند بزرگ ترین مثال برای این مطلب زندگی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) خاتم پیغمبران است که با این که بهتر و بیشتر از شاهان بر مسلمانان نفوذ و تسلط داشت بطوری که مسلمانان نفوس و دارائی خود را فدای وی می کردند بدنیا اعتناء ننموده از زندگانی دنیا بقدر کفاف اکتفا کرده بعالم بی آلایش روحانی و معنوی که ما آن را ندیده ایم و از خیال ما بیرون است متوجه و مشغول می گردید و سیرت بزرگان اصحابش نیز نشان می دهد که از آن ها نیز اشخاصی بودند که در این خط سیر کرده و در دریای فیض الهی چنان غوطه ور گردیده بودند که دنیا و لذائذ آن بقدر کوچک ترین گوهری از گوهرهای آن دریا پرفیض در نظر آنان ارزش نداشت.
بلی تاریخ بشر خاصه استقراء احوال امم راقیه صریحا دلالت دارد بر این که دستور زندگی انسان غیر دستور زندگی حیوان است و این را هم ثابت می کند که زندگی انسان صورت مترقیه زندگی حیوان نیست.
حیوان فکری جز خدمت بدن و تأمین احتیاجات بدن ندارد عمر خود را صرف همین منظوز می کند ولی انسان این طور نیست مقصود و منظور عالی تری دارد که آن طلب کمال است. در دل آدمی عشق کمال سرشته شده در همه احوال وی آتش این عشق در دلش شعله ور است حتی در حال آلودگی بصفات نکوهیده نیز این آتش خاموش نشده طالب کمال است گرچه در اختیار و انتخاب وسائل آن بخطا رفته است.
طلب كمال یکی از صفات و لوازم روحی انسانی و بلکه نتیجه همه قواء و عواطف و امیالی است که در دل وی نهاده شده است.
وجود انسانی را باید عاری از آلودگی ها و صفات نکوهیده که در اثر تربیت فاسده و تأثيرات محيط و تقليد و وراثات پیدا کرده است در تحت نظر گرفت و در حالت صفا و پاکی فطرت وی را تحت مطالعه قرار داد آن گاه هویدا و آشکار است که استعداد و لياقت و عقل و فكر و قواء و مواهبی که در وجودش نهاده شده است متناسب با طلب كمال است قناعت نمودن فقط بمطالب و مقاصد مادی و چشم پوشیدن از باز مانده بود از عالم انسانی فضیلت و کمال انسانی وی را نشاید.
ولی نهایت درجه اسف آور است وقتی که انسان بهم نوع خود نگاه می کند به بیند این نوع شریف و سزاوار کمال با آن همه استعداد و لیاقت گرفتار دام هوا و هوس و شهوت و غضب و نادانی و گمراهی بوده از عالم انسانی بازمانده دارای صفات حیوانی شده بدبخت باشد.
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) این منظره غم انگیز زندگی بشر نظر کرده
متأسف و متحسر می گردید بنحوی که نزديك مي شد بمزاجش تأثیر بکند تا خدا وحی فرمود تو خود را می کشی که کافران و گمراهان ایمان نمی آورند از جاده ضلال براه راست سعادت و نجات بر نمی گردند فلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِم إنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذا الْحَدِيثِ أسَفاً و فرمود بوسیله تحسر بخود صدمه نزن تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَرَاتٍ.
خاتم پیغمبران بسوی این ادب الهی برگشته دانست که آن حکمت بالغه و ابداعی است که جز خدا کسی آن را نمی داند پس زمام امور در دست خدا است که بشئون و عواقب امور دانا است.
نظر كن بفطرت شریف انسان و قواء و مواهب او و بمقامات عالیه ای که انسان لیاقت رسیدن آن ها را دارد که اگر انسان خود را تسلیم خدا کند یعنی از تأثیر وراثت و تقلید و عادات مضره و تربیت فاسده که وی را از کمال و اعتدال باز می دارد خود را خلاص نماید چه حالی خواهد داشت سپس ملاحظه کن حجاب های مادی کثیف را که زیبائی و روشنائی این فطرت کریمه را می پوشاند و روزگار انسان را در این تاریکی و تیره بدبختی در نظر بگیر آن گاه قدر اسلام را خواهی دانست و خدا را سپاسگزاری خواهی نمود که ترا بدین اسلام هدایت فرموده است زیرا که اسلام عبارت است از خارج شدن از تحت نفوذ و تأثیر وراثت و تقلید و محیط و عقاید و مدرکانی که دلیل و برهان ندارد و خود را تسلیم خدا کردن و رفتن راه راست نیکوکاری که مقتضای قانون خلقت و ناموس زندگی است وَ مَنْ أَحْسَنُ دِیناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ.
اگر در آن چه که ما گفتیم تأمل کنید می بینید که انسان یکپارچه روشنائی و زیبائی و کمال است اسلام قرین تاریکی و پلیدی
و نقصان که وی را پست تر از حیوان می نماید می باشد اگر در این تأمل نموده تعجب نمائید آن چه که بیشتر از این مایه شگفتی است اینست که حد فاصل بین این دو حالت متناقضه يك عقیده است که اگر انسان دارای آن عقیده باشد قواء او را تحت نفوذ و حكومت خود قرار داده وي را بعوالم قدس و روشنائی و مقامات عالیه می رساند و گرنه آدمی بعالم نقص و پست ترین حالات تنزل می نماید.
این عقیده عقیده ایمان بعالم روحانی است که به بیان آن می پردازیم.
مردم در مقابل اعتقاد بعالم روحانی سه گروهند گروهی فوق اقرار برهانی بر آن اعتقاد ذوقی دارند یعنی تنها بحفظ دلائل و براهین آن اکتفا نکرده بلکه با برهان آن را تصدیق کرده و بمقتضای آن عمل نموده و مزه آن را چشیده و روشنائی آن را در دل یافته اند.
و گروهی بآن اعتقاد نداشته و خاطره آن را بدل خود راه نداد و بمقتضای آن عمل نمی کنند.
و کسان دیگری بتوارث از پدران خود بآن اعتقاد نکرده اند. ناچار برای هر يك از این سه گروه دستور خاصی در زندگی هست که با اعتقادشان متناسب می باشد ما ناگزیریم تا اندازه از آن ها صحبت کنیم تا بتوانیم شبهه های گذشته را که با این موضوع کاملا ارتباط دارد حل نمائیم.
معتقدین بعالم روحانی جهان را با حواس پنجگانه ظاهری تحدید نکرده و آن را عالم حس تنها نمی دانند و نمی گویند که انسان با حیوان
یکسان بوده زندگی وی امتیازی بر زندگی حیوانات ندارد چنان که غلو کنندگان در تاریخ طبیعی می گویند بلکه امتیازی برای انسان قائل شده عالم انسانی را برتر و بالاتر از عالم حیوانی می دانند و عقل و فکرشان اجازه نمی دهد که این جهان بدیع و مدهش اثر نوامیس طبیعی بی شعور و بی اراده باشد و خرد و اندیشه آنان بتعليلات طبیعی که مردمان بی بصیرت می نمایند قانع نمی شود زیرا که می دانند این تعليلات اثر فكر محدود و ناتوانی است که کنه ذره بسیط را نمی داند تا چه رسد باحاطه بکون با عظمت و حکم در جریان مقدرات جهان.
سپس این مردمان معتقد بعالم روحانی بتاریخ بشر نگاه کرده می بینند که عقیده بعالم روحانی از زمان قدیم در همه امم دنیا بوده است و دشوار می شمارند که بشر هزاران سال بمسئله مهمی که بآن توجه و نظر داشته بوهم و خیال معتقد بوده باشد و آن عقیده بدون این که حق باشد قرن های ممتد و طولانی بشر را متوجه خود کند و نظر می کنند در تاریخ بشر بحال مردان بزرگی که بزرگ ترین حوادث اجتماعی دنیا از زمان قدیم تا امروزه زاده دانش و کوشش آن ها است که عبارت باشند از پیغمبران باین عقیده اعتقاد داشته و همه مردم را بآن دعوت نموده یا این عقیده افکار بشر را تکان داده اند و هنوز بزرگ ترین اثری از آنان در حال و اخلاق انسان در جهان باقی و پایدار است و می بینند اگر مجرد حال این بزرگان بشر بتنهائی روشن ترین دلیل بر وجود عالم روحانی نباشد لا اقل جالب نظر بسوی آن بوده و موید آنست.
این معتقدین پس از این تفکرات بسوی زندگی مادی متوجه شده می بینند پر از گرفتاری و اندوه هم می باشد زندگی این عالم پر
محنت بار گرانی است بر دوش بشر وی را خسته و ناتوان می کند حیرت باو رخ داده روی بمدبر عالم می کنند که از آنان دستگیری نماید و آن ها را از سرگردانی برهاند در این هنگام خدای مهربان آنان را باهمیت تکلیف و وظیفه زندگی و این که موفقیت در انجام وظالف زندگی که سعادت و نجات بشر را تامین نماید در پیروی پیغمبران است هدایت می فرماید و بسرچشمه علوم و حقایق قرآن که بخاتم پیغمبران وحی فرموده و آن را از تحریفی که بکتاب های پیغمبران سابق بر ختمی مرتبت راه یافته حفظ نموده است رهبری نموده وارد وادی سعادت می نماید آن گاه این مردمان نیک بخت پس از پریشانی خاطر و اضطراب فکر دارای اطمینان قلب و آرامش خاطر می باشند و هر قدر بهتر و بیشتر بپیغمبر اکرم پیروی کنند آن اندازه بخدا بزدیک تر و بمشاهده جمال اقدس الهی متمتع می شوند و روشنائی می یابند و دارای رضامندی و تسليم و ملتذذ بلذت عبودیت می باشند و بآن چه در عوالمی پس از این عالم انتظار دارد مشتاق می شوند در فکر و نظر متین و در گفتار و کردار ثابت و پایدار می باشد بازیچه وهم و هوا و هوس قرار نمی گیرند و صفات حیوانی را از خود دور می کنند و دارای صفاتی می شوند که خدا در سوره فرقان برای بندگان خود بیان می فرماید در نتیجه نوامیس عوالم مادی و معنوی که ارتباطی با حالت بشریت آنان دارد خاضع آن ها می گردد.
این حال کسانی است که بعالم روحانی معتقد باشند و بمقتضای آن نیز عمل بکنند تنها بلفظ اکتفا ننمایند در نتیجه دارای زندگی خوش و سعادت دو سرا می شود و مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ.
کسانی که مزه عقیده را نچشیده اند و از نشاطی که در اثر عقیده رخ می دهد بی بهره اند خواه از کسانی باشند که منتسب بعقاید می باشند و خواه از دشمنان عقاید باشند گمان می نمایند که عقیده مانع از توجه بعالم فانی و زندگی مادی است این مردمان اشتباه کرده اند آن چه که از بعضی از انبیاء دیده می شود اگر صحیح باشد برای حکمتی که خدا می داند اختصاص بزمان خودش داشته است و گرنه تاریخ پیغمبران بطور عموم و تاریخ خاتم شان حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) بطور خصوص دليل و گواه است بر این که بزرگ ترین حوادث اجتماعی که بشر را بکمالات مادی و معنوی رسانیده بواسطه و بدست آنان بوده است.
مراد من از کمالات صوری و مادی افراط در مادیات چنان که مردمان مادی افراطی دارند نیست زیرا که این افراط هوسبازی و صفت نکوهیده است از کمالات انسانی نیست بلکه مراد من از کمالات صوری و ترقی مادی آنست که برای انسان در زندگانی قیام بآن واجب بوده و آسیبی بکمالات معنوی و فضائل روحی نمی رساند بلکه بشکل اعتدال صورت می گیرد و در عین این که زندگانی فانی را تامین می نماید انسان را از تأمین سعادت زندگی جاویدانی منصرف نمی کند تنغم در زندگانی مادی که با این شرط و ترتیب انجام می گیرد مخالف با عقیده نیست بلکه موافق با آنست قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَهَ اللّهِ الَّتِیَ أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالْطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْق.
مردی که معتقد بعالم روحانی است بالتبع باین هم معتقد است که وجود وی عالم صغیر و خلیفه خدا در روی زمین است و خدا باو قواء
مختلفه دارای قابلیت های شگفت آور بیرون از شمار عطا فرموده است. مقصودم آنست هر اندازه تنور انسان بعالم روح ازدیاد پیدا بکند قواء تازه و مواهبی که بخاطرش خطور نمی کرد در وی ظهور و بروز مي كند بالحس می بیند که وجود این قواء عبث خلق نشده است بلکه برای اغراضی خلق شده است کوشش را در بکار بردن قواء خود برای تحصیل اغراضی که از وجود آن ها منظور است واجب دانسته می کوشد و قواء خود را برای این منظور بکار می اندازد و کمال خود را در انجام این وظیفه می بیند و بقدر علاقه بكمال خود این راه را که خدا هدایت فرموده است می پیماید.
اینست سران همت های عالی و اراده ای قوی که صاحبان عقیده در انجام کارهای بزرگ در دنیا از خود بروز می دهند در صورتی که در عین حال زاهد بوده و بدنیا تمایل و رغبت نداشته اند.
این مردمان زندگانی مادی را برای لذت نمی خواهند زیرا که اینان در اثر لذت و خوشی که در عالم روحانی دارند احتیاج بلذات مادی ندارند و خوشی های محنت آمیز عالم طبیعت در مقابل خوشی های بی آلایش عالم روح و ماوراء الطبیعه قابل اعتنا نیستند پس این اشخاص برای انجام وظیفه بتأمین زندگانی می پردازند و وجود خود را یکی از عوامل زندگی زیبا و صالح می دانند بدین منظور در این خط مشی می کند.
من نمی گویم که همه افراد امم که دارای عقاید حقه هستند این طور کاملند این حال مخصوص افرادی است که هر کدام از آن ها ارزش هزاران مرد را که این طور نیستند دارد اگر صد تن از این مردمان کامل در یک امت بزرگی باشند اراده های قوی اینان در نفوس آن ملت تأثیر کرده آنان را بآن مقامی که می خواهند سوق می دهند و آن ها را
گرچه بتقلید باشد همرنگ خود می کنند روح قوی روح های ضعیف را بسوی خود جذب می نماید هر که روحش قوی تر جاذبه اش بیشتر. با این میزان می گوئیم که روح حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) قوی ترین روح بشری است که در دنیا پدیدار گردیده است زیرا که نظیر تأثیر روح او در روح های دیگر در تاریخ بشر دیده نشده است.
حال کسی که معتقد بعالم روحانی نباشد بر ضد کسی است که معتقد باشد یعنی جهان را با حواس پنجگانه ظاهری خود تجدید نموده و آن را منحصر بعالم حس می داند.
از روح و عالم غیب بحث می کند ولی چون آن را با حواس ظاهری نمی بیند انکارش می نماید وجود خود و کائنات را بغیر طریقه معتقدین تعلیل نموده نام هائی که از حال موجودات و ارتباط آن ها با همدیگر انتزاع می نماید اختراع کرده اسم آن ها را نوامیس طبیعی م ینامد گمان می کند که آن ها قدیم است و این جهان بدیع را در مدت ملیون ها سال بوجود آورده است و جهان یک رشته بی پایان است نوامیس طبیعی در آن کار می کند کائنات جامده و زنده پدیدار می گردد زمانی زندگی نموده پس از آن بمصادمت کوکبی و یا سبب دیگری انتظام آن بهم خورده و متلاشی می گردد و همیشه همین کار تکرار می گردد.
در مرحله عمل این مردمان نیز مانند مردمان معتقد دنیا را پر از رنج و زحمت و محنت می بینند بعلاوه این مردمان چون مانند معتقدین انتقاد و بجهان دیگری که در آن از رنج ها و محنت های این جهان خلاص می شوند ندارند تاریکی نومیدی هم اینان را بیشتر رنجور و متالم می کند فشار و گرفتاری این ها در زندگانی بیشتر از معتقدین است امید
و انتظار راحتی و خوشی در جهان دیگر از فشار و رنج زندگانی معتقدین در این جهان می کاهد ولی این ها از آن محرومند.
چون این مردمان عقیده بزندگی غیر این زندگانی مادی در این دنیا ندارند لذا تمام قواء خود را متوجه زندگانی مادی دنیوی می نمایند مانند مردمان معتقد این ها هم جدیت و فعالیت در صحنه زندگی بخرج می دهند ولی فرق و تفاوت این دو جدیت و فعالیب زیاد است مردمان معتقد برای انجام وظیفه و تکمیل نظام زندگی و جلوه دادن زندگانی در بهترین شکلی که برای آن ممکن است بتأمین زندگانی می پردازند و اطمینان قلب و آرامش خاطر دارند و از رنجوری تب حرص و شهوت مصونند ولی اشخاص بی عقیده برای اغراض و مقاصد پست و برای هوا و هوس بآن می پردازند و از تب حرص و شهوت همیشه رنجورند هر چه می کوشند و می اندوزند سیر نمی شوند دائما گرسنه و در زحمتند.
شگفت آور نیست اگر مردمان بی عقیده تمدن درخشانی را تشکیل بدهند ولی اساس آن روی مقاصد و اغراضی که گفتیم نهاده شده لذا پایه آن سنت و ناپایدار می باشد برای روح و عواطف عالیه در آن نصیبی نمی باشد.
خردمندان این امم از وخامت اوضاع و ضياع عواطف و فساد اخلاق شکایت می کنند مدل خود را بوظائف و تکالیفی که در راه کمال و اعتدال دارند تذکر می دهند و از بدی عاقبت کار می ترسانند ولی کیست که بنصیحت این خردمندان اجابت کند آنان مست آز و شهوتند بهوش نمی آیند مگر آن موقع که مصائب و شدائد روآور می شود و حوادث
سخت متوالی بیدارشان می نماید لِيُذيقَهُمْ بَعْضَ الَّذي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ و اگر با مصائب هم بیدار نشوند خود را در عرضه هلاکت و بدبختی و انقراض که سر نوشت تکذیب کنندگان پیغمبران است قرار می دهند فَهَلْ یَنْتَظِرُونَ إِلَّا مِثْلَ أَیَّامِ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِهِمْ
کسی که در اثر وراثت معتقد می شود شخصی است که چشم خود را باز کرده پدر و مادر خویش را دارای مذهبی دیده آن را پذیرفته و بهمان عقیده بار آمده و بزرگ می شود اعمال نظر و فکری در عقیده و مذهب خود نمی کند بلکه از زندگی و نعمت هستی آن چه که پدرانش از ترقی مادی کسب کرده اند قناعت می نماید و این را از دنیا حظ خود قرار می دهد و قصدش این می شود که آن را آن طوری که بتوارث دریافته نگاه دارد سپس باولاد و حفادش منتقل بشود و از آن کاسته نگردد مانند کسی که از پدرش مالی را بارث برده بهمان اکتفا می نماید و در غیر آن طمعی ندارد و نمی فهمد که حفظ مال محتاج علم و عمل است.
این مردمانی که در اثر وراثت معتقد می باشند سزاوار استقلال نیستند یا باید بکسانی که از روی بصیرت عقیده دارند تابع بشوند تا زنده شده و باراده آنان حرکت نمایند و برهنمائی آن ها بتأمين سعادت موفق بشوند و یا لقمه و خوراک مردمان بی عقیده خواهند شد.
یاد فضائل و رذائل در این عصر زیاد شده و بعضی ها بطرفداران دین می گویند شما فضائل را اساس انتظام زندگانی و نبودن آن را عامل تلاشی و ویرانی می دانید پس اممی که شما آن ها را غرق در رذائل و یا
پست تر از خود از حیث فضائل می دانند چگونه در زندگانی مقدم بر شما شده اند.
در جواب این شبهه می گوئیم در فصل گذشته مردم را سه قسمت کردیم:
1- معتقدین از روی بصیرت بعالم روحانی و عمل کنندگان بمقتضای این عقیده
2 - مردمان بی عقیده بعالم روحانی
3 - مردمان معتقد بعالم روحانی در اثر وراثت
گفتیم که گروه نخستین باوج ترقی مادی و معنوی می رسند و قسمت دوم تنها بزندگانی مادی پرداخته فقط در آن ترقی می کنند و گروه سوم سزاوار استقلال نبوده باید تابع یکی از آن گروه بشوند.
گروه نخستین را طلب کمال بجنبش و کوشش وا می دارد. گروه دوم را تنازع حیات مبنای طلب کمال اعتقاد بعالم روحانی و سعادت جاودانی بعد از مرگ است که انسان در اثر نیکوکاری و انجام وظیفه در این جهان در آن خوشبخت و راحت و ملتذذ بلذائذی که چشم آن را ندیده و بخاطر کسی خطور نکرده است می باشد بدیهی است که این عقیده انسان را از عالم حیوانیت خارج کرده وارد عالم انسانیت نموده باوج کمال انسانی می رساند ولی کسانی که عقیده باین حقایق ندارند زندگانی انسان را منحصر بهمین زندگانی مادی دنیوی می دانند می گویند انسان هم یکی از حیوانات بوده ولكن يك حيوان راقي و داناتر و تواناتر از حیوانات دیگر می باشد و سعادت و لذت و خوشی را منحصر بسعادت و خوشی همین زندگانی دانسته تکلیف خود را با معاشرین خود منازعه
در حیات می دانند و پایه اخلاق را روی اصل جلب منافع مادی و ادبی این زندگانی مادی می گذارند این زندگانی سزاوار عالم انسانی نیست این ها تنها در زندگانی مادی دنیوی ترقی می کنند و آن هم مشوب برنج و محنت فراوان که زیادی خودکشی در این مردمان دلیل محسوس بر این سخن است.
ولكن مردمان معتقد از روی بصیرت هم در زندگی مادی ترقی می کنند هم در زندگی معنوی در دنیا و آخرت هر دو خوشبخت می شوند.
اگر مردمان مادی بی عقیده می دانستند که کلید خوشبختی طلب کمال و راه سعادت و نجات راه خدا است که انسان را بسعادت دنیا و آخرت می رساند هر آینه همان راه را می رفتند مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الْآخِرَةِ.
اسلام دين خدا و حقیقت مطلقه ایست که خدا از آغاز پیدایش انسان بر دل های پیغمبران وحی فرموده است شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ماوَصَّى بِهِ نُوحاً ولکن از پیروان آن ها برای این که آن را با مقتضیات نقص خود متناسب بنمایند آن را تحریف و تغییر دادند. مدت هائی این حال ادامه داشت تا این که حکمت الهی اقتضاء نمود آن را در کتابی که باطل و تحریف بپیرامون آن نمی تواند بگردد بخاتم پیغمبران وحی فرماید و آن تا امروز آن طوری که نازل شده است بغالی و مقصر اقامه حجت می کند و معتدل را تبشير و منحرف را تهدید می نماید و آن راه راست عدل است بشر نباید از راه منحرف شده دچار تفرق گردد وَأَنَّ هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَلا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذَلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ.
غرض اصلی از اسلام خلاص نمودن انسان است از نجاست تربیت فاسده و اثر محیط بدو وراثات بد که او را از روشنائی حق محروم می نماید و نمی گذارند انسان به بیند آن راه راستی را که خدا راه انسان قرار داده است إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا و آن راه کمال و جمال و رحمت حقیقت است.
مقصودم از تمدن اسلامی و تمدن جدید اروپائی ترقی صنعتی آن ها نیست بلکه منظورم روح مدنیت این دو تمدن است که کدام یک در تأمین سعادت بشر بهتر و مؤثرتر است اساس زندگانی این دو تمدن را در فصل گذشته شرح داده گفتیم اساس تمدن اسلامی مبتنی بر طلب کمال است که انسان تمام قواء جسمی و روحی خود را بکار انداخته مصالح زندگی مادی و معنوی خویش را تأمین نموده دارای ترقی مادی و معنوی گشته بسعادت دنیوی و اخروی نائل گردد و لکن در تمدن جدید اروپائی هدف مقصود تنها زندگانی و ترقی مادی دنیوی است پس البته تمدن اسلامی بر تمدن جدید غربی رجحان و مزیت دارد.
در این که تمدن جدید اروپائی دارای نواقص و معایب بوده بقامت انسانیت نارسا است. خردمندان و متفکرین خود اروپا هم با ما هم عقیده هستند بسیاری از گفتارهای آنان را در همین کتاب نقل کردیم.
در این مباحث حال و وضعیت زندگی مردمان معتقد بعالم روحانی و مردمان بی عقیده بآن و مردمانی که در اثر وراثت بآن عقیده دارند معلوم گردید.
حال می خواهیم باثبات عالم روحانی بپردازیم پیش از شروع به مقصود خوانندگان را بيك حقيقه روشن متذکر بنمائیم و آن اینست
الحاد و بی عقیدگی نتیجه بك رشته مباحث علمی و فلسفی نیست که اگر کسی آن علم و فلسفه را بخواند ملحد و بی عقیده بشود بلکه الحاد و بی عقیدگی مرضی است روسی که مریض را دستخوش شك و تردید قرار می دهد اگر مریض از حمله شك و ترديد جلو گیری نکند گاهی چنان دچار شک و تردید می شود که در وجود خود و همه چیز شك مي كند.
علت این حالت یک رشته عوامل و اسباب اجتماعی و ادبی است که از آن جمله است سوء تربیت و معاشرین بد محیط بد فشار مقام دینی سابق بر عقول و افکار هواپرستی و لگام گسیختگی
این علل و اسباب طبیعت انسانی را تغییر می دهد و آن را از حالت اعتدال خارج می کند.
هر کس حال اروپائی ها را در قرن گذشته و قرن حاضر تحت مطالعه قرار دهد می بیند که الحاد در طبقات عامه بیشتر از دانشمندان وجود دارد و این دلیل است بر این که الحاد نتیجه دانش نیست بلکه اثر همین عوامل اجتماعی و ادبی است.
با تحلیل و استقراء آشکار می گردد که این اسباب اجتماعی و ادبی در احداث الحاد از آن علومی که صریحاً بوسیله آن قصد ملحد کردن مردم را دارند موثر تر است.
پس ما در مقام اثبات عالم روحانی ناگزیرم از این عوامل اجتماعی و ادبی نیز بحث کنیم.
می توانیم تنها بذكر دلائل علمی و فلسفی مسئله اكتفا نمائیم. ولی می بینیم گاهی علماً چیزی را می دانیم و بثبوت آن يقين داريم و لكن در عین حال کردار ما بر خلاف عقیده ما است و آن نتیجه عامل
اجتماعی دیگری است پس باید برای این که خوانندگان را بعلل و اسباب مرض الحاد بصیر بنمائیم و از بحث خود نتیجه بگیریم باید بعلاوه از دلائل مسئله از این عوامل و علل اجتماعی و ادبی هم گفتگو کنیم.
در آخر بخش انسان در مقام نظر و محاکمه در میان روش سقراط و افلاطون در اثبات صانع حکیم رجحان و مزیت روش سقراط را بر روش افلاطون و ارسطو دیدیم و در این جا بدو مزیت دیگر اشاره می کنیم و آن اینست.
نفس انسان در هر حال برای اثبات معتقدات خود برهان طبیعی محسوس را دوست می دارد نه دلیل فلسفی غامضی را، صاحبان عقاید در حفظ حقایق خود هر قدر از فلسفه و جدل دور باشند بآن اندازه از آفات تفرق در دین و تخربات در مذاهب سالم می باشد. (1)
1) اسلوب قرآن مجید در بیان حقایق با هیچ کدام از سخنان و گفتار های فلاسفه و دانشمندان و کتاب های مذهبی دنیا طرف مقایسه نیست چنان که حقایق و مطالب قرآن طرف مقایسه با آن ها نیست همچنین اسلوب بیانش در هر کدام از این جهات قرآن دارای اعجاز است در عین این که این کتاب بزرگ حقايق و تعاليم خود را با بیان ساده و متین می گوید همه افراد بشر می توانند برهان متقن و روش آن را بفهمند و ایمان بیاورند می بینی برای عقل هایى بزرگ و فکر های قوی و ورزیده نیز نکات و دقایق حیرت انگیزی دارد که فلاسفه و دانشمندان بزرگ در مقابلش سر تعظیم فرود می آورند و بیقین كامل تصدیق می کنند که کلام خدا و کتاب معجزات برای اثبات این سخن کافی است کسانی که سرمایه دانش و نیروی فهم حكم و دقایق دارند تفسیرهائی که حكماء و دانشمندان بزرگ اسلام امثال صدر المتالهین و فخر رازی از متقدمین شیخ محمد عبده از متاخرین نوشته اند مراجعه نمایند آن گاه عظمت قرآن مجید را بیش از پیش فهمیده و می بینند که خود این مردان بزرگ حكمت و دانش بمراتب بیشتر از دیگران بعظمت قرآن متوجه بوده و اعتراف دارند که بسیاری از حقایق و حکم آن را نفهمیده اند و آن نصیب مردان بزرگ تر از آن ها است که از حیث دانش و حکمت نیرومندتر از آنند
این روش، روش اسلامی است که همه پیغمبران در دعوت مردم بحقایق دین با آن روش مشی نموده اند ولی پیروانشان آن را تضییع نموده خدا خاتم شان حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) را مبعوث فرمود آن حضرت با این روش مردم را بحقایق اسلام دعوت نموده بدین وسیله بعالم انسانیت در عقیده و اخلاق و قوانین سود فراوان و خیر زیادی رسانید.
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) هنگامی مبعوث گردید که مردم از حیث دین در تاریکی و گمراهی سخت بودند بعضی بخدایان متعدد قائل بودند و برخی خدا را بمخلوقاتش تشبیه کرده و او را با صفات بندگانش متصف می دانستند و گروهی او را باوهم و اخلاق خود تحدید و خیال می کردند و همه آنان محکوم و در تحت نفوذ و سیطره روساء باطل مذهبی بودند که دین شان را وسیله سوء استفاده از آن ها قرار داده بودند و اگر هم کسی از آن ها شک و شبهه ای می کرد سریعاً شمشیر بگردنش می آمد. اگر این روسا باطل می خواستند تفضلا چیزی از عقاید را برای حفظ آن ها بنویسند یک رشته موهومات تاریکی بود که خرد نمی توانست در بیان آن ها حقیقت دین را بیابد یا در آن موهومات در تاریکی و کوری باقی می ماند و یا بکلی از دین برگشته و آن را پنهان می کرد.
حضرت محمد در این هنگام مبعوث شده ببشر گفت من از پروردگار شما برای شما روشنائی و برهان آورده ام یَآ أیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَآئَکُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّکُمْ وَ أنْزَلْنَآ إلَیْکُمْ نُورًا مُّبِینًا ﴾.
مامور شد با حکمت و موعظه حسنه و مجادله بطور احسن مردم را براه پروردگار دعوت کند ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ.
در بحث از ماوراء ماده ما نمی خواهیم بروش دانشمندان قرون گذشته که قضایای منطقی و تنها فكر در عقول و وجد آن ها و سلطه و حکومت کلی داشت گفتگو کنیم می خواهیم بر طبق قاعده عملی تجربی که مطلوب روح علمی عصری است گفتگو نمائیم چه بسا خوانندگان از این که ما تصمیم گرفتیم باسلوب تجربی عملی بحث نمائیم چیزهای معنوى غير محسوس را تحت آزمایش قرار ندهیم تعجب نمایند و مادامی که از اهمیت موضوع بحث ما که نظريات طغیان کنندگان علوم مادی را منقلب نموده است بی خبر می باشند در این تعجب معذورند.
شكوك و شبهات متعلمين و متفلسفين ما در مقابل شکوکی که در اروپا گفتند و نوشتند قابل ذکر نیست ولكن عاقبت کارشان بکجا رسید.
این سؤالی است که برای جواب آن باید هزاران صفحه نوشت و انشاء الله خواهيد ديد ولى عجالة باختصار نتیجه را می گوئیم این شكوك و شبهات، دل ها، عواطف، اخلاق، افکار، اجتماع، اموال، نفوس میوه های زندگانی آنان را فاسد و مختل نمود کارشان بجائی رسانید که یکی از رؤساء نلشئه نجدیده در فرانسه (هنری بیرنجیه) قیام کرده گفت مسئله دینی امروز شغل شاغل خردمندان بزرگ شده است زیرا که آینده امم متمدنه بسته بحل آنست و فيلسوف (فيبرنس حیقایرت) فریاد کرد (نوع انسانی احتیاج شدید خود را بعقیده فهمیده ولکن نمی توانیم بدقت شکل این عقیده را تحدید کنیم. همگی ضرورت اعاده حیات را بروان های خودمان احساس کردیم و لکن نمی دانیم آن روح پاك قوی تر از روح
عیسی (علیه السلام) و نافذ تر از آن در وجدان که بتواند این کار اعجاز را انجام دهد کجا است . ارواح ما تشنه دین است زیرا که در بی دینی کاملا دردناکیم صدای این استغاثه ها که از دنیای کنونی بلند می شود و فریاد های امید در آن بفریادهای شك مختلط است بطرز مدهشی شباهت دارد بآن صدای نومیدی که از دنیای قدیم در ازمنه تلاش و تنشیت یونانی بلند می شد هیئت اجتماعيه کنونی که در احوال مادی معاش یگانگی پیدا کرده است در مقاصد فكرى و دينى منشعب و متفرق شده است ما در بیان چگونگی سقوط و انحطاط تدریجی ادبی و اخلاقی خودمان رنج را بر خویشتن روا داشتیم در نتیجه معتقد ما اینست که یگانه دوای درد ما کند عقیده دینی است زیرا که تنها آن می تواند درد عالم انسانیت را دوا و لكن چگونه دل هائی که با علوم مادی و شكوك انس گرفته است بسوی دین بر می گردد اگر درد تنها همین بود هر آینه می گفتیم نور برهان که بر دل تابید اثر انس را عقیم می نماید کسی که برهان را فهمید روشنائی آن تاریکی گمراهی از دلش محو می کند ولی درد دیگری هم این جا هست.
ترقی مدهش صنایع تمدن در سه قرن اخیر وی را مسحور نموده است.
انسان گرچه بضعف و ناتوانی خود در مقابل وجود واسع و کون مدهش که او را احاطه کرده است اعتراف دارد ولی با وجود این بخود مغرور می شود و از نیروی خویش بگمان می افتد خاصه در عصری اكتشافات و اختراعات زیاد شده است.
انسان در قرون گذشته در روزگار سادگی زندگانیش پیغمبران را تکذیب می کرد و می گفت اینان هم مثل ما بشرند مثل ما می خورند و می آشامند و درخواست می کرد که خدا از آسمان رسولی بفرستد که
ابهت و جلالتش چشم آن ها را خیره بکند این مرض غرور در بشر در آن روزگارها وجود داشت در این عصر مسحور صنایع مدهش تمدن واقع شده تلفون در دست راست و تلگراف در دست چپ و میکرسکوپ در جلو و اتومبیل در زیر و بالون در بالای سرش هست و دارای صنایع دیگر است ملیون ها کتاب در علوم مادی نوشته است غرور بشر بیش از پیش گردیده در نظرش دشوار و بزرگ می آید که بشری که در قرون گذشته وجود داشته است دانا تر و بیناتر از وی باشد مخصوصاً عاداتی در زندگانی برای خود قائل شده و لباس های مطابق مد می پوشد و لکن در تاریخ می بیند غذا و لباس پیغمبران ساده و سهل المؤنه بوده است لذا بنظرش سخت می آید که خاضع و پیرو مردی باشد که در قرن های گذشته زندگانی کرده است گرچه آن مرد هر چه قدر بزرگ باشد.
در اثر این تمدن هولناك كه در دل های فرزندانش دیده می شود همان اثری است که در هر تمدن مادی در جهان وجود داشته است و نتیجه آن نیز همان نتیجه ایست که در تمدن رومان و یونان دیده شد که تنزل و سقوط باشد مگر این که خدا خواسته باشد از آیات حکمت خودش چیزی بما نشان بدهد.
يك روشنائی و درخشندگی در چهره گیتی پدیدار گشته مژده سپری شدن الحاد و بی دینی را می دهد و لکن عامه از آن بی خبرند.
کار عامه که قلوبشان بتعالیم پیشوایان مادی سابقی مسموم شده است مشکل و دشوار است.
معالجه و مداوای امراض روحی عامه در هر زمان و مکان برای پیامبران و اولیاء و اتقیاء سخت بوده است تا چه رسد بمردمان قرن بیستم
میلادی که طرب و عیاشی آنان را کور کرده و تمدن مادی آن ها را مسحور نموده است.
پیش آمد کار این ها یکی از این دو امر است یا رُشد پیدا کرده از الحاد و بی دینی و گمراهی برگردند و یا مانند امم دیگر منقرض و متلاشی شده اند دچار انقراض و تلاشی بشوند وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلًا.
فائده بزرگی که از بحث ما در دانش عصری در ماوراء ماده و اثبات حیرت و دهشت بزرگان و دانشمندان مادیین در مقابل آن عائد می گردد اینست کسانی که عقول و افکارشان فریفته و مغرور علم طبیعی ناقص شده، گمان می کنند که از همه مردمان عصرهای گذشته در فهم و دانش برتر و بالاترند باشتباهشان متوجه کرده ثابت می کند که این علم هر چه ترقی بکند جز با ظواهر و قشور اشياء با چیز دیگری سروکاری ندارند حقایق اشیاء و مغز آن را معلوم و مکشوف نمی کند در صورتی که آن چه غذای روح انسان و مایه فضیلت و کمال انسانیت وی می باشد فهم حقایق اشیاء است و آن علمی است که پیغمبران آن را برای بشر آورده اند.
آن چه که خدا در این عصر به پیشوایان علوم مادی از دانش ماوراء ماده عطاء فرموده آن ها را متنبه ساخته و بنادانی خودشان معترف نموده است این پیشوایان فهمیده اند که تمام آن چه تحصیل نموده اند در مقابل آن چه که در پس پرده ماده بوده و از آن ها مستور است باندازه يك قطره از دریا نمی شود و آن صورت ناقصی از دانش عالی پیغمبران است که آنان بوسیله آن عالم را منقلب می نمودند و شکل آن را بشکل دیگری مبدل می نمودند.
استاد فیزیولژی انگلیسی (فرد روسل ولاس) که با استاد (داروین) معروت ناموس انتخاب طبیعی را کشف نموده است بجريده تيمس چنین می نویسد، چون من در نظر بسیاری از نویسندگان شما در ردیف دانشمندانی که بصحت مذهب ارواح تصدیق دارند بشمار آمده ام لذا اميدمندم اجازه بدهید براهین معتقد خودم را ذکر کنم.
بحث های خود را تقریباً از هشت سال پیش آغاز کرده ام از حسن حظ خودم می دانم این را که این مشاهدات شگفت انگیز در آن وقت کمتر شیوع داشت و کمتر انظار را متوجه خود می نمودند موفق شدم در منزل خود در حضور جمعی از برادرانم که در پاکی دل آن ها شك ندارم ببحث و کاوش خود مشغول شوم: تا می گوید
من از کسانی که در این موضوع شک می کنند خواه از کسانی باشند که بدانش اشتغال بدارند خواه آنانی که اشتغال علمی ندارند انتظار ندارم که بصحت این چیزهائی که من می توانم بسیاری از آن ها را بگویم و خودم آن ها را اختیار نموده ام معتقد بشوند و لكن بر آنان واجب است که از من و هزاران مرد هوشمند که با دلائل محکم و روشن باين موضوع معتقد شده ایم منتظر نباشند که تعلیل های مختصر و بی ارزش آنان را در این موضوع بپذیریم اگر نمی ترسیدم از این که موجب طول کلام می شود هر آینه پاره ملاحظات را نسبت بافکار وهمی که به بسیاری از اهل دانش در خصوص این بحث چیره شده است ارائه می دادم.
سپس عده از برادران دانشمند خود را كه معتقد بمذهب استحضار ارواح بوده اند نام برده و فضیلت علمی و دقت شان را در تجربة ذکر کرده بعد از گفته است
اکتفا نکرده اند تنها باعتقاد صحت این ظواهر شگفت انگیز بلکه نظریه روحیین فعلی را (یعنی نظریه ای که بنسبت این چیزهای مدهش بارواح مردگان قابل است) تنها مفسر برای حصول این حوادث خارق عادت می دانند. من غلو نکرده ام اگر بگویم این ظواهر مانند ظواهر دیگر طبیعت که ناموس آن تاکنون کشف نشده است اکنون روی قواعد علمی که فرا گرفتن آن آسان است قرار گرفته است برای این مشاهدات خارق عادت اهمیت بزرگی در تفسیر حوادث تاریخ است زیرا که حوادث تاریخ بمثل این مسائل پر است و نیز آن را برای درس مصدر حیات و عقل که علم تاکنون نتوانسته است معمای آن ها را حل کند اهمیت زیادی هست.
از این جا خوانندگان می توانند متوجه بشوند باین که صدها هزار دانشمند اروپا و آمریکا بدون جهت وقت خودشان را صرف این کار نمی کنند نمی خواهند وقت بگذرانند بلکه می خواهند بطوری که استاد نام برده ذکر کردند اصل حیات و عقل و معمیات دیگر آفرینش را که دانش مادی در برابر آن حیران است ادراک نمایند.
فيلسوف شهیر فرانسوی (شارل فونتی) می گوید «چون فکر نتوانست بوجود ارواح تصديق بكند منابع اخلاقی زندگی رو بنقصان و زوال گذاشت و جمعیت انسانیت احساس کرد که بدو رفتن و انحلال وارد شده عاقبتش ویرانی و خرابی کامل ست و لكن هنگامی که در اذهان این فکر تازه (مذهب استحضار ارواح) اشراق نمود مردم نزدیکی تغییر تازه در افکار را احساس نمودند»
مجله روحیه از هودسن انگلیسی نقل می کند «من با استاد هزلوب از دوازده سال پیش شروع ببحث در این موضوع كرديم در
صورتی که ما هر دو مادی دهری بودیم بهیچ چیز تصدیق نمی نمودیم منظور ما از این بحث تنها كشف غش و تدليس بود اما امروز من معتقدم بامکان گفتگو با ارواح مردگان و بآن جازم هستم و برای من دلیل و برهان قائم شده هیچ تصور نمی کنم شك بدلم راه یابد استاد معروف (روسل ولاس) نامبرده در مقدمه این فصل در کتاب خود (خوارق عصریه) می گوید «من دهری صرف بوده هیچ گونه اعتقاد بوجود روح و وجود و عاملی در این جهان جز ماده و قوه آن نداشتم ولكن دیدم مشاهدات حس مغلوب من نمی شود بلکه مجبورم نمود باین که معتقد بشوم. آن ها چیزهای حقیقی هستند و من مدتی پیش از آن که آن ها را بارواح مردگان مستند بدانم این اعتقاد را پیدا کردم سپس بتدریج در اثر مشاهدات مكرر دیدم جز نسبت دادن آن ها بارواح مردگان راه چاره دیگر نیست».
مذهب استحضار ارواح برای نشر اسلام در اروپا عامل بزرگی است.
بزرگ ترین مزیت مذهب استحضار ارواح در اروپا اینست که می بینیم برای صاحبانش دریچه بعالم روحانی باز کرده بوسیله آن با مسئله وحی و نبوت روبرو می شوند.
مدت مدیدی است اسیران عالم حس و گوته نظران بر ضد مسئله نبوت و وحى قيام کرده خواستند بدین وسیله از کرامت دین و شرف و عقاید بکاهند و لکن چگونه می توانند باین مقصور برسند در صورتی که خدا ناصر پیغمبران است بله مسئله تنويم مغناطیسی و مذهب استحضار ارواح بطريق حس بوجود عالم روحانی دلالت دارند و این ترقی علمی برای خراب کردن اصول ملحدین که در اثر قصور ادراك عالم را بعالم حس منحصر می دانستند کافی است پس این دو آیت بزرگ تنویم
مغناطیس و استحضار ارواح که خدا آن را در این عصر فرستاد از جمله عوامل اعتقاد نبوت و اعتراف بوظائف رسل در هدایت بشر و تربیت بشر است و انسان را بایمان نبوت انبیاء خاصه بر سالت خاتم پیغمبران ملجاء می نماید.
(سنکس) در مجله روحیه در جزء صادر در یونیو سال 1903 مقاله تحت عنوان (محمد) که آن عقیده ارکان مذهب استحضار ارواح است می نویسد در دین اسلام در جنبش دینی در عالم ترقى بزرگ احداث نمود و عقل انسانی را از قیود سنگین اطراف هیاکل که برنگ های مختلفه برهان تحمیل می گردید خلاصی نمود آری عقل انسان بواسطه اسلام اعتقاد بحیات اخروی ترقی کرده و این عقیده در رفتار و کارهای مادی انسان و خاضع کردن وی بخدای یگانه قوی ترین حکم فرما است محمد (صلی الله علیه و آله) بمحو کردن همه صورت های معابد و باطل کردن همه تماثیل برای ذات خالق مطلق فکر بشر را از عقیده تجسید غلیظ که از لوازم فکر بشری در قرون گذشته بود رها کرد و نوع انسانی را بتأثیر این تعالیم مجبور نمود باین که بنفس خود مراجعه بکند و در اعماق روحش از خدا که وی را آفریده است بحث کند تا بتواند باين عقيده پاك بواسطه عبادت قلبی پر از احترام و شكر و محبت بخدا نزديك بشود مردم در توجه باین ترقی درخشان ادبی که بواسطه اسلام تمام شد تقصیر می کنند این ترقی در نقطه دور از ما در نزد شعوبی که ما بآسانی آن ها را برای عدم خضوع بافكار ما ظلماً وحشی می خوانیم رخ داد ولكن بر ما واجب است که باین حرکت دینی که ترقی کرد تا امروز خردهای چندین ملت را در جهان ترقی روز افزون می بخشد اعتراف نمائیم.
اما اسلام امروز در نظر ما بشرط تخلیص آن در همه تعالیمی که افکار
كوچك بان چسبانده و از همه شرح های باطلی که بدان گفته های پیغمبر را شرح کرده اند بزرگ ترین چیزی است که انسان از معنی این ادراك می کند و تعالیم آن بین انسان و خالقش بقوانين طبيعت و عقل بیشتر منطبق می گردد».
این بزرگ ترین نتیجه مذهب استحضار ارواح در اروپا است زیرا که ما سخنان اروپائی ها را در کتاب هایشان که قبل از ظهور این مسئله نوشته اند خوانده و دیده ایم که چگونه تابع اصول مذاهب حسی بوده فکر و نظرشان در عالم حس تجاوز نمی کرد و این جمود و شكوك و شبهات و اشکالات را بار می آورند.
بعقیده ما این تند روی عکس العمل کارهای رؤساء باطل دینی شان بود که آنان پیش از ظهور دولت دانش نشر اوهام و خرافات نموده و برای ترویج مصالح و حفظ مقامشان بدین وسیله فطرت های مردم را مسموم می نمودند پس از آن که نور دانش تابید و تاریکی اوهام از بین رفت عقول و افکار حریتی را که از دست داده بود باز بدست آورد.
نفوس از بیهوشی غفلت و جمود رسته هوش آمدند آن گاه عکس العملی تولید شده هر چه را که نام آن روساء باطل را با آن می شنیدند و یا بوئی استشمام می نمودند از آن فرار می کردند و چون بیشتر سخنان آنان در مواعط و بزرگ ترین مستندشان در اداء وظیفه شان مسئله وحی و نبوت بود لذا انصار دانش مادی و پیشوایان آن در سه قرن اخیر بشدت بر ضد وحی و نبوت قیام کردند.
در این هنگام اهمیت بزرك استحضار ارواح در میان ابرهای تاريك و متكاثف الحاد پدیدار شده نور آن مانند تابش نور برق در شب تاريك تابید.
از ارکان مذاهب حسی بر ضد آن قیام نموده بر علماء استحضار ارواح حمله نمودند حتی نسبت جنون دادند ولكن حکمت خداوندی برای رحمت بگرفتاران تاریکی الحاد وجمود که آن ها را بسوی پرتگاه سقوط سوق می داد اقتضاء این آیت را تأیید فرماید.
لذا بتدريج انصار و طرفدارانش زیاد شده امروز که تقریباً پنجاه سال از پیدایش آن می گذرد بیشتر از دویست مجله برای آن اختصاص یافته و بیست ملیون از کسانی که دارای مقام اجتماعی و علمی می باشند طرفدار دارد.
در این مدت فکرهای قوی و نظرهای دقيق و تجربه و تمحيص حقائق بآن متوجه شده نشنیدیم که دانشمندی آن را فحص و جستجو نموده و آن را تکذیب نماید و یا کسی آن را امتحان و اختبار نموده بمردم سستی و بی اساسی اصول و قواعد آن را نشان داده باشد بلکه بالعکس دیدیم هر کس که آن را تجربه نمود تصدیقش کرده و از طرفدارانش گردیده است.
پس اگر پایه آن سست بوده چیز سست بوده چیز ساختگی خیالی بود هر آینه سستی و بی اساسی و ساختگی آن معلوم و مکشوف می گردید.
ولی می بینیم انتشار و پیشرفت روز افزون دارد و کسانی را که تابع مذهب حس بودند بسوی اعتقاد پیغمبران می کشاند اگه در سخنان اینان چیزی مخالف عدل و بصيرت راجع بانبياء و وحی به بینی که فلاسفه و شعراء را در مصاف انبیا و رسل (صلوات الله علیهم) قرار می دهند علاج آن مشکل نیست زیرا خدائی که این مردم را در تاریکی جمود باین اندازه در روشنائی آورده توانا است که از آن ها بعد از مدت کمی این عیب را مرتفع سازد.
اگر می دانستی که چه حجاب هائی بین این مردم و این حقایق بود وانگاه این قدمی را که برداشته اند کسی بشما خیر می داد هر آینه قبول نمی کردیم و اگر آن افتراها برای دور کردن مردم از حضرت خاتم انبیاء بآن بزرگوار نسبت داده در کتاب های شان نوشته بودند می دیدی سپس آن چه را که در تصدیق نبوت آن حضرت ما از نوشته های آن ها ترجمه و نقل کردیم می دیدی آن وقت می دانستی که چه مسافتی طی کرده اند.
پایان