خداشناسی در تفسیر و توضیح آیت الکرسی

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : مهدوی دامغانی، محمدرضا، 1312 - 1382 .

عنوان قراردادی : آیه الکرسی. فارسی - عربی. شرح

عنوان و نام پدیدآور : خداشناسی در تفسیر و توضیح آیت الکرسی/ محمدرضا مهدوی دامغانی؛ به کوشش محمدجواد مهدوی دامغانی.

مشخصات نشر : تهران: دلیل ما، 1398.

مشخصات ظاهری : 353ص.

شابک : 550000ریال: 978-600-442-139-3

وضعیت فهرست نویسی : فیپا

موضوع : تفاسیر (سوره بقره. آیه الکرسی)

موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن 14

موضوع : Qur'an -- Shiite hermeneutics -- 20th century

موضوع : خداشناسی (اسلام) -- جنبه های قرآنی

موضوع : God (Islam) -- Knowableness -- Qur'anic teaching

شناسه افزوده : مهدوی دامغانی، محمدجواد، 1368 - ، گردآورنده

رده بندی کنگره : BP102/1387

رده بندی دیویی : 297/18

شماره کتابشناسی ملی : 5601824

خیر اندیش دیجیتالی: موسسه مددکاری و خیریه ایتام امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشريف) شهرستان بروجن

ویراستار دیجیتالی: سمانه جاوید.

اشاره

خداشناسی در تفسیر آیت الکرسی

مرحوم آیت الله محمد رضا مهدوی دامغانی قدس سره

انتشارات دلیل ما

به کوشش: محمد جواد مهدوی دامغانی

چاپ اول: بهار 1398

تیراژ: 1000 نسخه

چاپ: نگارش

شابک: 3 - 139 - 442 - 600 - 978

تلفن و نمابر: 37744988 - 37733413 (+9825)

دفتر مرکزی قم، خیابان معلم مجتمع ناشران طبقه ششم، واحد 612 و 613 ارتباط با ما www.dalilema.ir | Info@dalilema.ir (خرید آنلاین)

مراکز پخش

قم. خیابان معلم. مجتمع ناشران. طبقه B. واحد 44 | تلفن: 37733413 و 37744988 . 37737001 . خیابان صفائیه. روبروی کوچه 38. پلاک 759 | تلفن: 37737011 و تهران. خیابان انقلاب، خیابان فخر رازی، نبش بن بست ری. پلاک 61 | تلفن: 66464141 مشهد. چهارراه شهداء ضلع شمالی باغ نادری کوچه شهید خوراکیان مجتمع گنجینه کتاب طبقه اول | تلفن: 5-32237113

سرشناسه: مهدوی‌دامغانی، محمدرضا، 1312 - 1382.

عنوان قراردادی: آیه الکرسی. فارسی - عربی. شرح

عنوان و نام پديدآور: خداشناسی در تفسیر آیت‌الکرسی/ محمدرضا مهدوی‌دامغانی؛ به کوشش محمدجواد مهدوی‌دامغانی.

مشخصات نشر: تهران: دلیل ما، 1398.

مشخصات ظاهری: 353 ص.

شابک: 600000 ریال: 978-600-442-139-3

وضعیت فهرست نویسی: فاپا

یادداشت: کتابنامه: ص. [345] - 353؛ هم چنین به صورت زیرنویس.

موضوع: تفاسیر (سوره بقره. آیه‌الکرسی)

موضوع: تفاسیر شیعه -- قرن 14

Qur'an -- Shiite hermeneutics -- 20th century

موضوع: خداشناسی (اسلام) -- جنبه‌های قرآنی

God (Islam) -- Knowableness -- Qur'anic teaching

شناسه افزوده: مهدوی دامغانی، محمدجواد، 1368 -، گردآورنده.

رده بندی کنگره: BP102/13

رده بندی دیویی: 297/18

شماره کتابشناسی ملی: 5601824

اطلاعات رکورد کتابشناسی: فاپا

انتشارات دلیل ما

www.dalilema.ir

مرکز نشر و پخش کتب معارف اهل بیت علیهم السلام

9 سال ناشر نمونه و برگزیده کشوری با تولید بیش از 1000 عنوان کتاب.

بسم الله الرحمن الرحیم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمُ

الْحَمْدُ للهِ وَصَلَّى اللَّه عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّد

اللهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةِ وَليّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً ودليلاً وَعَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً.

فهرست نگاشته ها

مقدمه ... 19

پژوهشی در تفسیر آیت الکرسی ... 25

آیت الکرسی برترین آیه قرآن ... 27

متن و ترجمه ... 27

آیت الکرسی کدام آیه است؟ ... 29

نگاهی به فضایل آیت الکرسی ... 30

1.

سیدالآيات ... 30

2.

مهم ترین آیه ... 31

3.

مجوز ورود بهشت ... 32

4.

در حصن حصین ... 33

5.

برطرف کننده هزاران مکروه ... 33

6.

هزار برکت و هزار رحمت ... 34

7.

عبادت تمام دوران زندگانی ... 34

8.

مداومت بر آیت الکرسی کار پیامبران، صدّیقان و شهیدان ... 35

9.

حاجت روا ... 35

بخش اول

توحید و خداشناسی

اساس اعتقاد و ایمان ... 39

توحید دژ استوار الهی ... 30

در پیشگاه خدای کریم ... 40

توحید ریشه رشد انسان ... 43

توحید چیست؟ ... 44

توحید و وادی استغفار انسان ... 46

ذکر سحرگاهان موحدان ... 49

استغفار از کارهای نیک ... 51

ضعف يقين به حضرت حق ... 52

کوثر رحمت و پیوند ناگسستنی با حضرت حق ... 53

حضرت زهرا علیهما السلام از گل های عظیم توحید ... 55

صدیقه کبری علیهما السلام راه مستقیم توحید ... 58

عجز و عدم وصول به حق معرفت ... 62

معرفت قرآنی و حدیثی ... 64

شیوه متکلمان ... 64

شیوه قرآن ... 65

خداشناسی فطری ... 69

بالاترین مقام عبودیت ... 71

حضرت زهرا علیهما السلام عابدترین بنده الهی ... 72

ممنوعیت ارزش گزاری اعمال ... 75

معرفت و یکتاپرستی امام حسین علیه السلام ... 76

معرفت، عنایتی از خدای متعال ... 77

شناخت خدای سبحان در صحیفه سجادیه ... 79

عدم حصول معرفت به وسیله عقل ... 81

مغناطیس حضور اهل بيت علیهم السلام ... 82

مخلوقات و عدم امکان احاطه به صفات پروردگار ... 83

نفی صفات کمال توحید ... 84

فضائل معرفت الله ... 85

خداشناسی و تکامل روح ... 86

انسان و درخواست معرفت ... 87

انواع معرفت به حضرت حق ... 89

1.

ناتوانی درک حقیقت ... 89

2.

ناتوانی شناخت اوصاف ... 90

حد فهم عقل ... 92

ناتوانی شناخت افعال ... 93

شریف ترین آیه قرآن ... 95

معرفت به اعظم آیات قرآن کریم ... 96

جامعیت آیت الکرسی نسبت به آیات دیگر ... 98

سورۂ اخلاص ... 99

سوره آل عمران ... 100

سوره حشر ... 101

اللهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُو ... 102

کلمه جلالة «الله» ... 102

معنای «الله» ... 103

عالی ترین توصیف خدای متعال ... 105

گام اول توحید ... 106

اقرار به عبودیت بهترین زاد و توشه ... 107

عظمت «لا اله الا الله» ... 107

علامت و نشانه توحید ... 108

(الْحَى القيوم) ... 109

اسم مبارک «حی» ... 109

حی یعنی چه؟ ... 110

حقیقت زندگی و حیات ... 112

حیات مخلوقات ... 112

حیات حضرت پروردگار ... 114

«الْحَی» کلمه ای اختصاصی ... 117

حیات کمالی از کمالات وجودی ... 120

انواع مراتب حیات ... 120

حیات و زندگی آفریده های خدای سبحان ... 122

جدایی و بریدن از همه خلق ... 124

ابتدا به نعمت از ناحیه خدای سبحان ... 125

ممنوعیت نسبتِ ظلم به خدای سبحان ... 126

یکتاپرستی و تفضّل پروردگار ... 127

خضوع و بندگی از آثار معرفت و خداشناسی ... 128

نگرانی و ترس در دنیا نشانۀ عدم معرفت الله ... 131

قدرت امیرالمومنین علیه السلام پرتویی از آثار معرفت الله ... 132

على علیه السلام معلم توحید امین وحی ... 134

حیات نسبی موجودات ... 135

درک حیات و درجات معرفت بالله ... 136

حیات ابدی سرای قیامت ... 139

مدار ولایت و امامت ... 140

واژهٔ «قیّوم» در قرآن ... 141

قائمیت انحصاری ... 143

قیوم، اصل و جامع تمامی اَسمای الهی ... 144

خداشناس حقیقی ... 146

قائمیت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ... 148

جنگ بدر و ذکر الحی القیوم ... 150

آرامش دل ها ثمره شناخت حی قیوم ... 151

همه از آن خدای حی قیّوم ... 153

اهل بیت عصمت علیهم السلام حجت خداى حى قیّوم ... 155

پاسخ جالب پیامبر رحمت صلی الله علیه واله وسلم به مرد عرب ... 160

حیات واقعی و قیومیت ... 163

(لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٍ) ... 166

پژوهشی در واژهٔ «سنه» ... 166

ذات کبریایی خدای سبحان به دور از هر چرت و خواب ... 167

پرسش حضرت موسی علیه السلام دربارۀ خواب پروردگار ... 168

جنبه آموزشی بودن پرسش ها ... 170

ممنوعیت اظهار سلیقه در دین ... 171

بطلان قیاس در دین ... 173

برخی از صفات پروردگار ... 177

صفت منحصر به فرد ... 178

چرا واژه «سنه» بر «نوم» تقدّم یافته است؟ ... 178

برهان و استدلال در نفی خواب پروردگار ... 179

اهل بیت علیهم السلام آیه و نشانه پروردگار ... 183

(لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ) ... 185

مالكيت آسمان ها و زمین ... 185

«ملک» و «ملک» ... 186

نفی نقش اسباب و علل ... 187

اسباب و علل واسطه هایی از جانب خدا ... 187

خدا و باور قلبی مؤمنان ... 189

خداشناسی و بی میلی به دنیا ... 191

داستانی جالب ... 193

زیارت رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم و اسماء قیامت ... 195

حسرت همگانی روز قیامت ... 196

(مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ) ... 199

معنای شفاعت ... 199

شفاعت چیست؟ ... 200

شفاعت از اصول مسلّم اسلامی ... 200

مقام شفاعت کبری ... 202

شفاعت نیاز همگان ... 206

شبهه ای ناروا ... 207

پاسخ از این شبهه ... 207

شفاعت و نیاز به ارتباط معنوی ... 207

شفاعت عامل تربیت ... 208

تلاش برای کسب شرائط شفاعت ... 209

شفاعت از منظر دیگر ... 211

هیچ آیه قرآن شفاعت را نفی نمی کند ... 212

شفاعت و ادیان دیگر ... 213

آیین مسیحیت و شفاعت ... 214

شفاعت و آیین یهود ... 215

شفیعان روز رستاخیز ... 216

1.

پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم ... 216

2.

اهل بیت معصومین علیهم السلام ... 220

3.

قرآن کریم ... 221

4.

انبیای الهی ... 221

5.

شیعیان ... 221

حضرت زهرا علیهما السلام و مقام شفاعت ... 223

شفاعت حضرت زهرا علیهما السلام ... 223

شفاعت امام رضا علیه السلام ... 227

(يَعْلَمُ مَا بَينَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ) ... 229

احاطهٔ پروردگار جهانیان به شفیعان ... 229

دستیابی به علم الهی ... 232

انحصار قدرت در خداوند ... 233

انحصار عزّت در خداوند ... 233

انحصار حیات در خداوند ... 234

انحصار علم و دانش در خداوند ... 234

تفاوت علم خدا با علم مخلوقات ... 235

عجز عقل از درک صفات خالق ... 236

مدعیان رؤیت ... 237

امام سجاد علیه السلام و نفی رؤیت خدا ... 238

آفرینش و اراده حضرت حق ... 241

عنایت همگانی حضرت حق ... 241

(وَسِعَ كُرْسِيهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ) ... 244

وصف کرسی ... 244

تفاوت عرش و کرسی ... 246

منظور از کرسی خدا چیست؟ ... 248

1. معنای ظاهری ... 248

2 نوعی تمثیل ... 250

3.

سلطنت و قدرت مطلق خدای متعال ... 250

4.

علم و دانش گسترده خدای متعال ... 250

5.

ظرفی برای تمام مخلوقات ... 251

«کرسی» در روایات ... 251

دیدگاه اهل بیت علیهم السلام ... 252

عظمت «کرسی» الهی ... 254

(وَلَا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا) ... 255

نفی خستگی ... 255

احتمال در ضمیر «یئوده» ... 256

اقرار در برابر عظمت الهی ... 257

(وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيم) ... 258

علی و عظيم ... 258

لطف و رحمت خدای متعال ... 259

استغفار ملائکه مظهر رحمت حق تعالی ... 260

بخش دوم

دین در بستر اختیار

(لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّين) ... 265

شأن نزول آیه ... 265

واژه «اکراه» ... 267

پذیرش دین بدون هیچ اجبار و اکراهی ... 268

ایمان و عدم پذیرش زور و اجبار ... 269

قرآن و هدایت انسان ... 269

حکمت خدای سبحان ... 270

اسلام دین منطق و برهان، نه شمشیر و زور ... 270

اکراه در فروع دین ... 272

1.

امر به معروف و نهی از منکر ... 272

2.

حدود و تعزیرات ... 273

دیدگاه های گوناگون در نفی اکراه ... 273

معنای دین ... 274

طرح یک اشکال ... 275

پاسخ از اشکال ... 276

(قَد تَّبَينَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَى) ... 277

معنای «رشد» و «غی» ... 277

غیر تحمیلی بودن اعتقادات ... 278

حدود و تعزیرات برای چیست؟ ... 279

دلائل تحمیلی نبودن دین ... 280

دین همان اعتقاد قلبی و تسلیم واقعی ... 281

دین و فطرت ... 283

سه رکن دین توحید نبوت امامت ... 284

دین و اعتقاد پیامبران اولوالعزم ... 285

حقیقت ایمان و امیرمؤمنان علیه السلام ... 286

نمونه هایی از دین باوری امیر مؤمنان علی علیه السلام ... 286

1.

صبوری به هنگام هجوم به خانه وحی ... 287

2.

عنایت به جایگاه ویژه امام حسن و امام حسین علیهما السلام ... 287

3.

رعایت امانت در بیت المال ... 288

4.

کفالت عبدالله بن عمر ... 289

5.

بزرگواری در برخورد با عایشه ... 290

6.

رأفت و مهربانی به ابن ملجم ... 290

(فَمَن يَكفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ) ... 292

مفهوم کلمه طاغوت ... 292

تقدم کفر به طاغوت بر ایمان به خدا ... 293

دو راهکار عملی ... 293

چند دیدگاه در معنای طاغوت ... 294

منظور از طاغوت چیست؟ ... 294

ضرورت اصل برائت ... 295

مراحل ایمان ... 296

انسان و آگاهی از اعمال خویش ... 296

چگونگی تحقق شرط اول ایمان ... 298

1. فرورزی به طاغوت ... 298

هوای نفس بزرگ ترین طاغوت ... 298

2. تطهیر قلب از محبت های غیر خدا ... 299

محبت به اهل بیت علیهم السلام عین محبت به خدای سبحان ... 300

استمساک یعنی چه؟ ... 301

عروه یعنی چه؟ ... 301

تجلی ایمان و چنگ به دستاویز استوار الهی ... 302

بی نیازی در سایه معرفت پروردگار ... 303

امیر مؤمنان على علیه السلام عُرْوَة الوُثْقَى ... 305

بخش سوم

حقیقت ولایت الهی

(اللَّهُ وَلِى الَّذِينَ آمَنُوا يخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ) ... 311

«ولی» یعنی چه؟ ... 311

معانی گوناگون «ولی» ... 312

1.

سرور و معبود ... 312

2.

سرپرست و صاحب اختیار ... 313

3.

دوست و رفیق ... 314

4.

هادی و راهنما ... 314

ایمان شرط اصلی خروج از ظلمات ... 314

(وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ) ... 316

ولایت طاغوت ... 316

شيطان رأس همه طاغوت ها ... 316

هدف طاغوت ... 317

آیا نور و ظلمت در معانی مجازی استعمال شده؟ ... 318

اخراج از امور حقیقی و واقعی ... 318

هدایت و ضلالت ... 320

تعبیر جمع در برابر مفرد ... 321

اراده ای فوق اراده ها ... 322

حقیقت ایمان ... 325

انواع ایمان ... 326

دعایی برای ثبات در ایمان ... 328

ایمان، هدیه الهی ... 329

مؤمن در سایه موهبت پروردگار ... 330

اسلام و ایمان ... 333

ایمان و تشیع ... 334

ملاک ایمان تمسّک به امیرالمؤمنین علیه السلام ... 335

امیر مؤمنان علی علیه السلام نور ایمان ... 336

ایمان عاریهای طلحه و زبیر ... 337

(أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ) ... 342

همیشگی عذاب و آتش ... 342

کتابنامه ... 345

مقدمه

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحيم

نحمدالله على مننه وآلائه والصلوة والسلام على سيد الكونين خاتم النبيين محمد وآله المعصومين، لا سيما بقية الله في الأرضين ولعنة الله على أعدائهم أجمعين من الأولين والآخرين إلى يوم الدين.

نگارش و قلم فرسایی پیرامون کلام الله مجید که به حق معجزه ای سترگ و عصارۀ جهاد و تلاش تمام پیغامبران الهی بوده است، بسیار مشکل و پُر مسئولیت است.

حال اگر این کلمات و آیات قرآن کریم اشرف و اعظم آيات الله باشند قطعاً صعوبت امر مضاعف خواهد بود.

بنابراین آیات معروف به آیت الکرسی که از عالی ترین مضامین قرآن کریم محسوب می شود تفسیری بس جامع و دقیق را می طلبد، چراکه به فرموده پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم اعظم آیات قرآن است (1)و ذات مقدس ربوبی برای معرفت بندگانش به توصیف اسماء حسنی و اوصاف کبریایی خود پرداخته، و از خلال حجاب ها اندکی شعاع نور خود را بر قلب های تاریک انسان ها افروخته است.

آیت الکرسی تکامل توحیدی قرآن کریم را بیان می کند و روشن است که مباحث توحیدی، اصل و ریشه تمامی عقاید افکار و اعمال به شمار می رود.


1) تفسیر برهان: ج 1، ص 242.

این آیات فرخنده و مبارک مباحث توحیدی عمیق تر و دقیق تری نسبت به دیگر آیات قرآن دارد و هم چنین عمده ترین اسماء حسنی و اوصاف الهی به مانند: «حی»، «قیوم»، «رب»، «ملک»، «علم» و «قدرت» در آن مطرح شده است.

از طرفی روشن است که اساس و زیر بنای تمام حرکات مادی و معنوی هر انسانی، اصول عقاید اوست که اگر صحیح و جامع و مانع از هر کاستی و عاری از هرگونه عیب و نقص باشد به دنبال آن رفتار و حرکات و افکار او شایسته و مقبول و مرضی نظر حضرتش خواهد بود لذا کیفیت و کمیت توجه هر انسانی به فروع دین به میزان اعتقادات وی به اصول دین بستگی دارد.

از سوی دیگر در بیان اصول دین و اعتقادات، مسئلهٔ توحید و خداشناسی از شرافت و اهمیت ویژه و ممتازی برخوردار است، زیرا هسته مرکزی تمام افکار و جهان بینی انسان موحد، خداشناسی اوست.

روشن است که عالی ترین حرکت بشر در راه کمال وصول به بخشی از توحید است که البته توحید کامل و شایسته و بایسته برای هرکسی حاصل نمی شود در روایتی پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم می فرماید:

«مَا عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِك». (1)

ما تو را چنان که حق معرفت تو و شایسته شناخت توست، نشناختیم.

کتابی که در پیش روست مجموعه ای است از سخنرانی های فقیه عالی قدر مرحوم حضرت آیت الله حاج شیخ محمدرضا مهدوی دامغانی قدس سره در شرح و تفسیر آیت الکرسی که پس از انجام مراحل نگارش و تحقیق و تدوین اکنون به زیور طبع آراسته گردیده است.


1) عوالی اللئالی: ج 4 ص 132؛ بحارالانوار: ج 68، ص 23.

آن چه همتی مضاعف را برای تحقق این اثر می طلبید این نکته بود که با توجه به اختلاف آراء و اقوال و بینش های متفاوت بزرگان طریق در ابحاث خداشناسی شناخت و معرفت به اوصاف توحیدی و جهان بینی دینی آن هم در میان مبانی فلاسفه اسلامی و مبانی مذاهب مختلف کلامی اعم از مکتب اخباری و اصولی و اهل حدیث و مسلک اهل تفکیک، حال مراد و مقصود مؤلف محترم از آن بیانات در مسئله کدام طريق و مشرب بوده است، قطعاً تشخیص این امر دقت و تخصص ویژه ای را می طلبد و اگر بگویم در بعضی موارد حتی امر بر متخصصان فن و بزرگان این رشته مشتبه می شود، گزافه گویی نکرده ام طبعاً این بنده حقیر در این دایره ژرف معانی، از خطا در امان نمانده ام.

فی الجمله از مجموع بيانات مؤلف فقید بدست می آید توجه و تمایل بیشتر به کلمات بزرگانی همچون مرحوم آیت الله العظمی میرزا محمدمهدی غروی اصفهاني «اعلى الله مقامه الشریف» بوده است که طبعاً فضای علمی حوزه خراسان متأثر از آن شخصیت بزرگ است خصوصاً که والد معظم ایشان، مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ محمدکاظم دامغانی «اعلی الله مقامه الشريف» از اجلاء اصحاب و بزرگان مکتب درسی مرحوم میرزا بوده اند.

البته این بدین معنا نیست که در همه امور و مطالب تبعیت محض از ایشان نموده باشد، بلکه در مواردی سخنان و مطالب دیگری را ارجح و اصح از کلمات و فرمایشات مرحوم میرزا می داند.

بر خود فرض میدانم از همه بزرگوارانی که برای تهیه و آماده سازی این اثر بذل عنایت نمودند خصوصاً از توجهات حضرت والد معظم «ادام الله ظله» که با احاطهٔ ایشان بر مبانی کلامی و اعتقادی مرحوم مؤلف فقید حقاً چراغ راه این مسیر پر تلاطم بودند کمال سپاس گزاری را داشته باشم.

در پایان از خوانندگان نکته بین و بزرگواری که بنده کم ترین را مفتخر می فرمایند و با بینش علمی مطالب کتاب را پیگیری می نمایند تمنا دارم کلیهٔ خطاها و کاستی ها و لغزش ها را از جانب حقیر بدانند که شاید مراد و مقصود مرحوم جد قدس سره را متوجه نشده و یا آن که به درستی پیاده نکرده ام و از آن طرف هرچه دقت و صحت و درستی در کتاب است را از ناحیه ایشان بدانند.

امیدوارم این تلاش موجب رضایت حضرت سبحان جل جلاله و خوشنودی قلب مقدس قطب عالم امکان حضرت بقية الله الاعظم «عجل الله تعالى فرجه الشريف» وشادمانی روح بلند آن مرحوم گردد ان شاءالله.

محمدجواد مهدوی دامغانی.

پژوهشی در تفسیر آیت الکرسی

اشاره

پژوهشی در تفسیر

آیت الکرسی

آیت الکرسی برترین آیه قرآن

علت نام گذاری آیات معروف قرآن مجید یا برگرفته از واژه ای در آن آیه شریفه است و یا با اقتباس از مضمون و محتوای آیه می باشد که البته ریشه ای کاملاً روایی دارد و طبق نظر معصومین علیهم السلام انجام پذیرفته است. این آیه شریفه به دلیل واژۀ «کرسی» و اهمیت بسیار زیاد این کلمه در فراز (وَسِعَ كُرْسِيه السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ) - که در شرح آن بیان خواهد شد - به آیة الکرسی نامیده شده است و از آن در روایات به اعظم آیات خدای متعال تعبیر شده است. (1)

متن و ترجمه

پیش از آغاز سخن در آیت الکرسی به جاست ترجمه کوتاهی از آیه مبارکه بیان شود.

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اَعُوذُ بِاللهِ السَّمِيع العليم مِنَ الشَّيطانِ الرَّحِيمِ

(اللهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَى الْقَيَومُ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَينَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يُحِيطُونَ بِشَىءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ وَسِعَ كُرْسِيهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَلَا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِي الْعَظِيمُ.

لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَينَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَى فَمَن يَكفُرْ بِالطَّاغُوتِ ؤْمِن بِاللهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انفِصَامَ لَهَا وَاللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ.

اللهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا -


1) بحار الأنوار: ج 74، ص 72.

أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِنَ النُّور إلى الظُّلُمَاتِ أُولَيك أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُون). (1)

خدایی که جز او خدای دیگری نیست و زنده و پایدار است. خدایی که بقای هرکسی و قیام هر چیزی به وجود مقدس اوست هرگز بر او خوابی سبک و غفلت یا خوابی سنگین و بیداری عارض نمی شود. آن چه در زمین و زمان تصوّر شود همه چیز ملک مطلق اوست. چه کسی از پیامبران، فرشتگان و مقربان می تواند بدون اجازه و اشاره او، از کسی شفاعت کند؟

هر آن چه در آینده و هر آن چه گذشته است در هر تاریخی و هر معنایی، نزد خدای متعال واضح و روشن است و ممکن نیست مخلوق بتواند بر آن ها احاطه پیدا کند.

کسی به علم و دانایی او آگاهی نمی یابد مگر به مقداری که خود او بخواهد به برخی از مخلوقاتش بدهد تمام آسمان و زمین را جایگاه او دربرگرفته است و هرگز حمل آسمان و زمین برای خدا خستگی نمی آورد و حفظ آن ها برای وی مشکل نیست. خدا، خدایی بلندمرتبه و بسیار عظیم است و از آن چه درباره او تصور شود بالاتر و برتر است و نمی توانیم حدی برای عظمت او قائل شویم.

خدا سرپرست کسانی است که ایمان می آورند خود به طور مستقیم امور افراد مؤمن را تحت نظر قرار میدهد و مؤمنان را از تاریکی نادانی به سمت نور حقیقت می برد؛ اما کسانی که به خدای متعال کفر می ورزند دوستان سرکش آن ها متولّی امورشان هستند و خدای متعال آن ها را از نور به سمت ظلمت می کشاند و برای همیشه در دوزخ جاودانه خواهند بود.


1) سوره بقره، آیات 255-257.

آیت الکرسی کدام آیه است؟

در این که آیت الکرسی چند آیه می باشد دو نظریه وجود دارد:

1- نظر و عقیده مشهور این است که آیت الکرسی سه آیه یاد شده می باشد.

2- برخی دیگر معتقدند که یک آیه است.

برای نظریه اول سه دلیل قابل بیان و ذکر می باشد:

نخست این که بین مسلمانان این سه آیه به عنوان آیت الکرسی مشهور است.

دوم در بسیاری از روایات آمده که آیت الکرسی را تا انتهای (هُمْ فيها خالِدون) بخوانند.

سوم این که، همۀ فضایل گفته شده برای آیت الکرسی، جمله (اللَّهُ وَلِى الَّذِينَ آمَنُوا) را نیز دربر می گیرد. (1)

برای نمونه در حدیثی نورانی پیامبر اکرم صلى الله علیه واله وسلم می فرماید:

مَنْ قَرَأَ أَرْبَعَ آيَاتٍ مِنْ أَوَّلِ الْبَقَرَةِ وَآيَةَ الْكُرْسِى وَآيَتَيْنِ بَعْدَهَا وَثَلَاثَ آيَاتٍ مِنْ آخِرِهَا لَمْ يَرَ فِي نَفْسِهِ وَمَالِهِ شَيئاً يكرَهُهُ وَلَا يَقْرَبُهُ شَيْطَانُ وَلَا يَنْسَى الْقُرْآن؛ کافی، ج 2، ص 621؛ بحار الأنوار: ج 89، ص 265.

هرکس چهار آیه از اول سوره بقره و آیت الکرسی و دو آیه بعد از آن و سه آیه آخر سوره بقره را بخواند، در جان و مالش بدی نبیند و هیچ شیطانی به او نزدیک نشود و قرآن را فراموش نکند.

در این حدیث چون دو آیه بعد از آیت الکرسی بیان میکند معلوم میشود که آنها جزو آیت الکرسی نیست

در حدیث دیگری عبدالله بن مسعود می گوید: حضرت رسول اکرم صلى الله علیه واله وسلم فرمود:

مَنْ قَرَأَ عَشْرَ آياتٍ مِنْ سُورَةِ الْبَقَرَةِ فِي كُلِّ لَيْلَةٍ فِي بَيَتٍ لَمْ يَدْخِلُ ذلِكَ الْبَيتِ شَيْطانِ حَتَّى يصبح أَرْبَعَ آيَاتٍ مِنْ أَوَّلِها وَآية الكرسى وآيتين بَعْدِها وخواتيمها؛ مجمع البیان: ج 2، ص 626؛ المعجم الکبیر: ج 9، ص 137.

هرکس در شب در خانه ای ده آیه از سوره بقره را بخواند تا هنگام صبح هیچ شیطانی وارد آن خانه نمی شود؛ چهار آیه اول سوره بقره آیت الکرسی و دو آیه بعد از آن و سه آیه آخر سوره بقره.

در حدیث دیگری در این زمینه پیامبر خدا صلى الله علیه واله وسلم به حضرت امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند:

إِنَّ فيهالخَمسينَ كَلِمَة في كلِّ كَلِمَةٍ خَمْسُونَ بَرَكة؛ همان؛ أعلام الدين في صفات المومنین: ص 369.

در آیت الکرسی پنجاه کلمه وجود دارد که در هر کلمه پنجاه برکت است.

در حدیث دیگری که در موسوعه ارزشمند «بحار الأنوار» آمده امیر مؤمنان على علیه السلام تصريح می فرمایند که آیت الکرسی تا (العلی العظیم) است، آن جا که می فرماید:

«مَا أَرَى رَجُلاً أَدْرَكَ عَقْلُهُ الْإِسْلَامَ وَدَلَّهُ فِي الْإِسْلَامِ يَبِيتُ لَيْلَةَ سَوَادِهَا قُلْتُ وَمَا سَوَادُهَا يَا أَبَا أُمَامَةَ قَالَ جَمِيعُهَا حتَّى يَقْرَأَ هَذِهِ الْآيَةَ اللَّهُ لا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَى الْقَيُّومُ فَقَرَأَ الْآيَةَ إِلَى قَوْلِهِ وَلا يَؤُدُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِي الْعَظِيم». بحار الأنوار، ج 89، ص 264؛ امالی طوسی: ص508.

عالم جليل القدر شیخ طریحی در «مجمع البحرین» می نویسد:

آیةالکرسی مَعْرُوفَةُ، وَهِي إِلَى قَوْلِهِ وَهُوَ الْعَلِي الْعَظِيمُ؛ مجمع البحرين: ج 4، ص 100؛ مستدرک سفینة البحار: ج 9، ص 97.


1) گفتنی است در بسیاری از روایاتی که در بیان فضایل آیت الکرسی بیان شده بر پایان آن تا «وَهُوَ الْعَلِی الْعَظِیمُ» تصریح دارد که همان یک آیه است.

از همین روست که غالب مفسران شیعی و سنی در بیان فضایل و خواص آیت الکرسی دو آیه بعدی را نیز یادآوری کرده اند. ما نیز در این راستا هر سه آیه را به عنوان آیت الکرسی شرح و تفسیر می نماییم.

نگاهی به فضایل آیت الکرسی

اشاره

آیت الکرسی عظیم ترین آیه قرآن کریم است که در بعضی عناوین از آن به مهم ترین «آیه قرآن» تعبیر شده است؛ اینک نگاهی گذرا به برخی از فضایل این آیه شریفه داریم:

1- سیدالآيات

با عنایت به برخی از روایات می توان گفت که آیت الکرسی، صدر همه آیات و «سيد الآیات» است. در حدیثی زیبا می خوانیم

إِنَّ لِكُلِّ شَيْءٍ ذِرْوَةً وَ ذِرْوَةُ الْقُرْآنِ آيةُ الْكُرْسِي. (1)

به راستی برای هر چیز فرد برتر و نقطه اعلا وجود دارد و بلندای قرآن آیت الکرسی است.

(ذروة به معنای نقطه ی درخشان و برجسته ی هر چیزی است).


1) وسائل الشیعه: ج 11، ص 396؛ بحار الأنوار: ج 89، ص 262.

2- مهم ترین آیه

ابوذر غفاری در ضمن حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم پرسید:

(يَا رَسُولَ اللَّهِ! مَا أَفْضَلُ مَا أُنْزِلَ عَلَيْكَ؟). (1)

کدام آیه از آیاتی که بر تو فرود آمده برتر است؟

پیامبر صلى الله عليه واله وسلم فرمود:

آيَةُ الْكُرْسِي.

آية الكرسي.

در روایت دیگری آمده:

سئل النبي صلى الله عليه واله وسلم أَيُّ سُوَرِ القُرآنَ أَفْضَل؟

قال صلى الله عليه واله وسلم: سُورة البقرة.

قيل: أي آيتِها أفضل؟

قال صلى الله عليه واله وسلم: آية الكرسي. (2)

از پیامبر صلى الله عليه واله وسلم سؤال شد کدام سوره قرآن افضل است؟

حضرت فرمود: سوره بقره.

سؤال شد: کدام آیه از سوره بقره؟

حضرت فرمود: آیت الکرسی.

سوره ای که مهم ترین سوره قرآن و طولانی ترین و عظیم ترین است سرآمد آیات آن آیة الکرسی است، پس در نتیجه بالاترین جایگاه و قله رفیع آيات قرآن مجید می باشد.


1) تفسیر برهان: ج 1، ص 242؛ تفسیر عیاشی: ج 1، ص 137.

2) مصباح کفعمی: ص 438؛ تفسیر کنز الدقائق: ج 1، ص 90.

3- مجوز ورود بهشت

در روایتی فضیلت آیت الکرسی چنین بیان شده است:

مَنْ قَرَأَ آيةَ الْكُرْسِي فِي دُبُرِ كُلِّ صَلَاةٍ لَمْ يَمْنَعْهُ دُخُولَ الْجَنَّةِ إِلَّا الْمَوْتُ. (1)

کسی که آیت الکرسی را بعداز نمازش برای همیشه بخواند، تنها مانع رفتن او به بهشت مرگ اوست.

بنابراین روایت اگر چنین فردی بمیرد به سوی بهشت می رود. البته چه افراد کمی موفق می شوند به بهشت برین راه یابند مگر صلحای خاص و عباد مخصوص آن هم با عنایت پروردگار؛ چراکه چنین توفیقی فقط از جانب خدای سبحان است که می فرماید:

(مِنَ اللهِ الْعَزِيزِ الْحَكيم). (2)

از سوی خداوند عزیز و حکیم.

هم چنین در کتاب ارزشمند مکارم الأخلاق این گونه آمده است:

امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود: از پیامبر شما بر فراز منبر شنیدم که می فرمود:

مَنْ قَرَأَ آيَةَ الْكُرْسِيِّ فِي دُبُرِ كُلِّ صَلَاةٍ مَكْتُوبَةٍ لَمْ يَمْنَعْهُ مِنْ دُخُولِ الْجَنَّةِ إِلَّا الْمَوْتُ وَلا يُوَاظِبُ عَلَيْهَا إِلا صِدِّيقُ أَوْ عَابِدُ، وَ مَنْ قَرَأَهَا إِذَا أَخَذَ مَضْجَعَهُ آمَنَهُ اللَّهُ عَلَى نَفْسِهِ وَ جَارِهِ وَ جَارِ جَارِهِ وَ الْأَبْيَاتِ حَوْلَه. (3)

هرکس پس از هر نماز واجب آیة الکرسی را بخواند هیچ چیز جز مرگ فاصله بین او و بهشت نخواهد بود و جز مردم صدّیق و عابد بر این کار مواظبت نخواهند کرد و هرکس در بستر خواب آن را بخواند خدای متعال او و همسایه ها و خانه های اطرافش را در امان بدارد.


1) جامع الأخبار: ص 45؛ بحار الأنوار: ج 89، ص 269.

2) سوره زمر، آیه 1.

3) مکارم الاخلاق: ص 287.

4- در حصن حصین

هم چنین درباره فضیلت آیت الکرسی این گونه آمده است:

مَنْ قَرَأَهَا إِذَا أَخَذَ مَضْجَعَهُ آمَنَهُ اللهُ عَلَى نَفْسِهِ وَ جَارِهِ وَ جَارِ جَارِهِ وَ الْأَنْياتِ حَوْلَهُ. (1)

هرکس آیت الکرسی را هنگام خواب و در رختخوابش بخواند، با تلاوت او، خود او و همسایگان او و همسایگان همسایگانش به برکت او، همه در حفظ و امان خواهند بود.

5- برطرف کننده هزاران مکروه

روشن است که بالاتر از آیت الکرسی چیزی نیست که جهات ممتاز و عجیبی از اوصاف و افعال حضرت حق تعالی در آن یاد می شود. عمروبن ابی المقدام می گوید: از امام باقر علیه السلام شنیدم که می فرمود:

مَنْ قَرَأَ آيَةَ الْكُرْسِيَّ مَرَّةً صَرَفَ اللَّهُ عَنْهُ أَلْفَ مَكْرُوهِ مِنْ مَكْرُوهِ الدُّنْيَا وَ أَلْفَ مَكْرُوهِ مِنْ مَكْرُوهِ الْآخِرَةِ أَيْسَرُ مَكْرُوهِ الدُّنْيَا الْفَقْرُ وَ أَيْسَرُ مَكْرُوهِ الْآخِرَةِ عَذَابُ الْقَبْرِ. (2)

هرکس یک بار آیة الکرسی بخواند خدا هزار ناخرسندی دنیا و هزار ناخرسندی جهان آخرت را از او دور بگرداند که آسان ترین ناخرسندی دنیا فقر و ناداری و آسان ترین ناخرسندی جهان آخرت عذاب قبر خواهد بود.


1) بحار الأنوار: ج 73، ص 196؛ مکارم الأخلاق: ج 1، ص 288.

2) أمالي شیخ صدوق: ص 98.

6- هزار برکت و هزار رحمت

در سخن دیگری امیر مؤمنان علی علیه السلام می فرماید: روزی پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم مرا فرا خواند و فرمود:

يَا عَلِيُّ إِذَا أَخَذْتَ مَضْجَعَكَ فَعَلَيْكَ بِالاسْتِغْفَارِ وَالصَّلاةِ عَلَيَّ وَ قُلْ: سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُلِلَّهِ وَ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَاللَّهُ أَكْبَرُ، وَ لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ الْعَلِيُّ الْعَظِيم. وَ أَكْثِرُ مِنْ قِرَاءَةِ (قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٍ)، فَإِنَّهَا نُورُ الْقُرْآنِ وَ عَلَيْكَ بِقِرَاءَةِ آيَةٍ الْكُرْسِيَّ، فَإِنَّ فِي كُلِّ حَرْفٍ مِنْهَا أَلْفَ بَرَكَةٍ وَ أَلْفَ رَحْمَة. (1)

ای علی! هنگامی که در خوابگاهت جا گرفتی بر تو باد به استغفار و صلوات بر من و بگو: «سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُلِلَّهِ وَ لا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ اللهُ أَكْبَرُ وَ لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ الْعَلِيُّ الْعَظِيمِ».

و بسیار سوره توحید را بخوان که نور قرآن است و به خواندن آية الكرسي بچسب و همت گمار که در هر حرفش هزار برکت و هزار رحمت است.

7- عبادت تمام دوران زندگانی

امیر مؤمنان علی علیه السلام می فرماید: پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم فرمود:

مَنْ قَرَأَ آيَةَ الْكُرْسِيَّ مِائَةَ مَرَّةٍ كَانَ كَمَنْ عَبَدَاللَّهَ طُولَ حَيَاتِهِ. (2)

هرکس صد مرتبه آیت الکرسی را تلاوت کند هم چون کسی خواهد بود که در تمام زندگی خود خدا را عبادت کرده است.


1) بحار الأنوار: ج 73 ص 191.

2) عيون أخبار الرضا علیه السلام: ج 2، ص 24.

8- مداومت بر آیت الکرسی کار پیامبران، صدّیقان و شهیدان

در کتاب ارزشمند مكارم الأخلاق آمده:

امیر مؤمنان على علیه السلام فرمود: که رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم خطاب به من فرمود:

يَا عَلِيُّ اقْرَأْ فِي دُبُرِ كُلِّ صَلَاةٍ مَكْتُوبَةٍ آيَةَ الْكُرْسِيِّ، فَإِنَّهُ لَا يُحَافِظُ عَلَيْهَا إِلَّا نَبِيُّ أَوْ صِدِّيقُ أَوْ شَهِيدُ. (1)

يا علی! پس از هر نماز واجب آیة الکرسی را بخوان که بر خواندن آیة الکرسی مداومت نمی کند مگر پیامبر یا صدیق یا شهید.

9- حاجت روا

در حدیث دیگری پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم به علی مرتضی علیه السلام فرمود:

يَا عَلِيُّ! إِذَا خَرَجْتَ مِنْ مَنْزِلَكَ تُرِيدُ حَاجَةً فَاقْرَأْ آيَةَ الْكُرْسِيِّ، فَإِنَّ حَاجَتَكَ تَقْضَى إِنْ شَاءَاللَّه. (2)

يا علی! هنگامی که برای کاری بیرون می روی آیة الکرسی را بخوان که حاجتت ان شاءالله برآورده شود.

البته در زمینهٔ فضیلت آیت الکرسی روایات دیگری نیز آمده که به همین مقدار بسنده می نماییم و اکنون با توجه به این همه فضیلت، آن را در سه بخش تقسیم می نماییم.


1) مكارم الأخلاق: ص 283.

2) همان، ص 287.

بخش اول توحید و خداشناسی

اشاره

بخش اول

توحید و خداشناسی

اساس اعتقاد و ایمان

توحید اساس اعتقادات و ایمان است و ایمان و اعتقادات اساس اعمال خير توحید چونان ریشه ای میماند که اعتقاد به نبوّت از آن سرچشمه می گیرد.

اعتقاد به نبوّتی که سرچشمهٔ آن توحید است، منشأ اعتقاد به امامت و ولایت می شود.

طبیعی است کسی که به خدای متعال و روز قیامت اعتقاد ندارد ،عدالت برابری ایثار و از خود گذشتگی و به طور کلی همۀ مسائل اخلاقی از نظرش پوچ و بی محتوا و خالی از ارزش خواهد بود و برای چنین فردی تفاوتی بین ظلم و عدل و نیکوکار و جنایت کار نیست.

پس بنابراین چه چیز مانع از فساد و هوسرانی است؟

در پاسخ باید گفت: آن اعتقاد به خدای سبحان و قیامت، سبب می شود که انسان خود را در برابر هر حرکتی مسئول بداند و این جا است که آیه کریمه (فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَه) معنا پیدا می کند و اثر می گذارد.

بنابراین، اعتقاد انسان را بر اعمال خیر و دیگر جهات وا می دارد. اعتقاد به روز قیامت و معاد از توابع همین اعتقاد به توحید است.

توحید دژ استوار الهی

از این رو توحید «اعظم الاشیاء» است و شعار و ندای پیامبران الهی بوده و چیزی بالاتر از خداشناسی وجود ندارد و این مصداق معنای روایت شریفی است که حضرت امام رضا علیه السلام می فرماید:

لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي. (1)

لا إله إلَّا الله در من است هرکس داخل آن دژ بشود از عذاب من در امان خواهد بود.


1) عیون اخبار الرضا علیه السلام: ج 2، ص 135؛ بحارالأنوار: ج 3، ص 7.

آری هرکس به این حصن حصین الهی وارد شود و در دایره توحید قدم بگذارد، به خدای متعال نزدیک تر شده و محفوظ تر خواهد بود پس برکات و آثار وجودی توحید در تمام وجود او به صورت همیشگی و مداوم و در همه اعمال و رفتارش ظاهر می شود؛ چراکه قرآن کریم می فرماید:

(تُؤْتِي أُكْلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا). (1)

هر زمان، میوه خود را به اذن پروردگارش می دهد.

در پیشگاه خدای کریم

کسی که خداشناس و موحد است در اعمال کردار پندار، گفتار و حالات جوانی و پیری و نیز بعداز مرگ او برکت وجود دارد.

حقيقتاً به مقتضای عظمت خدای سبحان و از طرفی کمی اعمال و زاد و توشه بندگان ایجاب می کند که انسان از آینده خود و خانه قبر و سرای آخرت نگران باشد؛ اما از باب این که یک مرحله جلو می رود و به حضرت حق و پروردگار خویش نزدیک تر می شود خرسند هست.

امیر مؤمنان على علیه السلام بر کفن جناب سلمان این شعر را نوشت:

وَفَدْتُ عَلَى الكريم بِغَيْرِ زادٍ *** مِنَ الْحَسَناتِ وَقَلْبِ السَّلِيمِ. (2)

بدون هیچ زاد و توشه ای از حسنات و قلب سلیم بر شخص کریمی وارد شدم.

البته احتیاج به حسنه زاد و توشه در ورود بر کریمی که همه چیز از آن اوست بسیار نیست بلکه عمده حُسن اعتقاد و یقین و حسن روابط است. امیر مؤمنان على علیه السلام بر کفن جناب سلمان، از قول خود سلمان نوشته اند: «خدایا! دست خالی بر تو وارد می شوم».


1) سوره ابراهیم، آیه 25.

2) نفس الرحمان فی فضائل سلمان: ص 545؛ زاد المعاد: ص 575.

امیر مؤمنان علیه السلام بر همه انسان ها ولایت دارند، اما ولایت خویش را بیش از دیگران بر سلمان اعمال می کنند؛ زیرا سلمان به حضرتش نزدیک تر است؛ چراکه او پیر دستگاه نبوّت است و در حدیثی پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم از سلمان چنین یاد می کند و می فرماید:

سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيت. (1)

سلمان از ما اهل بیت است.

به راستی با بیان امیر مؤمنان علی علیه السلام چه تناسبی وجود دارد که افعال اعمال ناقص و کوچک خود را به عنوان زاد و توشه قیامت و روز جزا بنامیم؟ در صورتی که امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام فریاد می زند:

آه مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَطُولِ الطَّريقِ. (2)

آه از توشه اندک و درازی راه.

انسان این اعمالی که به شکل مختصر انجام می دهد را، زاد و توشه می نامد، درحالی که همان عقلایی تر و صحیح تر است که بدانیم و بگوییم: دست خالی خالی هستیم و هر آن چه انجام دادیم حسب تکلیف ظاهری بوده است؛ هم چون اعمال ناقص و مختصری که نظیر مراقبت بر گفتار مواظبت در کردار مراقبت از خانواده، پرداخت خمس و زکات امر معروف و نهی از منکر، فعالیت در نشر اسلام و منع از کفر انجام داده ایم.

همۀ آن ها برحسب تکلیف ظاهری بوده و شاید چیز با ارزشی نباشد که بتوان بدان امید داشت و بایستی درس بیاموزیم همان گونه که حضرت امام سجاد علیه السلام در صحیفه مبارکه سجادیه به درگاه الهی چنین عرض می کند: -


1) کشف الغمه: ج 1، ص 389؛ بحار الأنوار: ج 37، ص 331.

2) نهج البلاغه حکمت 77؛ بحار الأنوار: ج 34 ص285.

إِلَهِي لَوْ بَكيتُ إِلَيْكَ حَتَّى تَسْقُطَ أَشْفَارُ عَينَى... مَا اسْتَوْجَبْتُ بِذَلِكَ مَحْوَ سَيِّئَةٍ وَاحِدَةٍ مِنْ سَيئَاتِي. (1)

خدای من! اگر تمام عمرم یکسره گریه کنم و پلک های چشمم همه بریزد و زخم شود و تمام عمرم به جای هر خوردنی و نوشیدنی خاکستر مصرف کنم و مدام از تو استغفار کنم، هرگز مستوجب این نیستم که یکی از گناهان مرا محو کنی.

آری! ای خدای مهربان تو همان خدای کریمی هستی که گناه بنده را به ثواب تبدیل می کنی و به لطف خود دست افتاده را می گیری و ذره را می پرورانی.

تو سَتَّارَ الْعُيوب غَفَّارَ الذُّنُوب، فریاد رس و امید ناامیدان هستی، در هر وقتی برای هر چیزی و هرکسی کافی هستی و همان طوری هستی که خودت می فرمایی:

(أَلَيسَ اللهُ بِكَافٍ عَبْدَه). (2)

آیا خدا برای (نجات و دفاع از) بنده اش کافی نیست؟!

این بنده است که خود را به این راه و آن راه می زند. قرآن کریم می فرماید:

(فَأَنَّى تُؤْفكون). (3)

با این حال چگونه به سوی باطل منحرف می شوید؟!

در آیه دیگری می فرماید:

(فَأَينَ تَذْهَبُون). (4)

پس به کجا می روید؟!

به راستی انسان چه چیزی از خدای متعال می خواهد؟

آیا اگر خدای سبحان مصلحت بداند، چیزی به انسان نمی دهد؟ -


1) صحیفه سجادیه، ص 82، دعای 16؛ مزار الکبیر: ج 1، ص156.

2) سوره زمر، آیه 36.

3) سوره فاطر: آیه 3.

4) سوره تکویر: آیه 26.

انسان چه چیزی از خدا می خواهد که اگر خدا قصد دادنش را داشته باشد دیگری بتواند از آن ممانعت کند؟

و کدام گره است که اگر خدا قصد گشایشش را داشته باشد، کسی بتواند آن گره را ببندد؟

و کدام بخت است که اگر خدا بخواهد ببندد کسی بتواند آن را بگشاید؟ خدای متعال در قرآن کریم می فرماید:

(وَإِن يَمْسَسْكَ اللهُ بِضُرٍّ فَلَا كَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ وَإِن يُرِدْكَ بِخَيرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ يُصِيبُ بِهِ مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ). (1)

و اگر خدا (برای امتحان یا کیفر گناه) زیانی به تو رساند، هیچ کس جز او، آن را برطرف نمی سازد؛ و اگر اراده خیری برای تو کند، هیچ کس مانع فضل او نخواهد شد آن را به هرکس از بندگانش بخواهد می رساند.

یعنی هرکسی را که خدای متعال می خواهد و هیچ ملاکی جز خواست و مشیت قاهره و اراده ازلیه او نیست؛ مگر در قرآن دربارۀ مؤمنان صالح چنین نمی خوانیم.

(إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُم مِّنَّا الْحُسْنَى أُولَئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ). (2)

(اما) کسانی که از قبل، و عده نیک از سوی ما به آن ها داده شده از آن دور نگاه داشته می شوند.

توحید ریشه رشد انسان

بنابر آن چه گذشت اصل الاصول و اعظم اموری که انسان می تواند با آن رشد، تکامل و تربیت پیدا کند توحید است و آن چه خدای متعال عنایت کرده و از احکام و دستورات صادر نموده همه برای شناسایی و شناخت خود خدای سبحان است که می فرماید: -


1) سوره یونس: آیه 107.

2) سوره انبیاء، آیه 101.

(وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيعْبُدُون). (1)

و جنّ و انس را نیافریدم جز برای آن که مرا بپرستند.

از طرفی تمام عبادات و برنامه های دین برای آن است که انسان هدایت یافته و رستگار شود که قرآن کریم می فرماید:

(لَعَلَّكُمْ تَتَّقُون). (2)

باشد که به تقوا گرایید.

در آیه دیگری می فرماید:

(وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَىٰ وَاتَّقُونِ يا أُولِي الْأَلْبَابِ). (3)

و برای خود توشه برگیرید که در حقیقت بهترین توشه، پرهیزکاری است، و ای خردمندان! از من پروا کنید.

و در آیه ای دیگر می فرماید:

(فَاتَّقُوا اللهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَاسْمَعُوا وَأَطِيعُوا وَأَنفِقُوا خَيْرًا لِّأَنفُسِكُمْ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ). (4)

پس تا بتوانید خدا ترس و پرهیزکار باشید و (سخن حق) بشنوید و اطاعت کنید و از مال خود برای (ذخیره آخرت) خویش (به فقیران) انفاق کنید و کسانی که از خوی لئامت و بخل نفس خود محفوظ بمانند آن ها به حقیقت رستگاران عالمند.


1) سوره ذاریات: آیه 56.

2) سوره بقره، آیه 21.

3) همان، آیه 197.

4) سوره تغابن: آیه 16.

توحید چیست؟

توحيد یعنی او یگانه و بی همتاست و ذات او به گونه ای است که تعدد بردار نیست و نمی توان در عالم خارج و در ذهن فردی دیگر برای او تصور نمود.

امام رضا علیه السلام می فرماید:

(لَيْسَ لَهُ حَدُّ يَنتَهِي إِلَى حَدِّهِ وَ لَا لَهُ مِثْلُ فَيُعْرَفَ بِمِثْلِهِ). (1)

برای او حدی نیست که وجودش پایان پذیرد و برای او نظیر و مانندی نیست که از روی مقایسه به آن شناخته شود.

خالقی جزء او و آفریننده ای نیست و هر چیزی که سهمی از وجود و نصیبی از هستی دارد، خالق آن خداوند است (اشاره به توحید در خالقیت).

حاکمیت حق مختص اوست و جزء خداوند کسی حکومت ندارد و هر حکومتی به اذن او صورت می پذیرد (توحید در حاکمیت).

و هیچ مطاع بالذات جزء خداوند نیست تنها باید او را اطاعت کرد و سخن او را شنید و اطاعت غیر او واجب نیست (توحید در اطاعت).

تمام انسان ها باید او را بپرستند و از پرستش غیر او بپرهیزند که هیچ کس سزاوار پرستش نیست و گویی تمام پیامبران برای یک هدف برگزیده شدند که آن یکتاپرستی و مبارزه با شرک می باشد (توحید در عبادت).

آن چه خدا می خواهد توحید است؛ یعنی به بیان ساده و روان و مختصر آن چه را که خدای از ما می خواهد و موجب خشنودی اوست معرفة الله است؛ از این رو بهشت و بالاتر از بهشت در مرحله ای پایین تر از «رضوان من الله» است که قرآن کریم می فرماید: -


1) توحید شیخ صدوق: ص23.

(وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللهِ أَكبَر). (1)

و خشنودی خدا بزرگ تر است.

حال بنگر که خدای متعال چقدر به ما انسان ها عنایت کرده ولی ما به همین مقدار اندک آیا خدا را می شناسیم؟

چقدر خدای سبحان به ما لطف فرموده و ما چگونه باید سپاسگزار خدای عزیز و جلیل باشیم؟

به راستی اگر خدای مهربان یکی از ما را سنگ و خاک و وسیله ای از وسایل مورد استفاده یک انسان خلق کرده بود چه می کردیم؟

اما خدای متعال لطف نموده و ما را از برترین مخلوقاتش یعنی انسان آفریده است و در بین این همه انسان ها باز به گونه ای برتری داده و خودش را به اندازه استعدادمان به ما شناسانده است.

خدای سبحان پیامبرش را به ما شناسانده و دست ما را در دستان امیر مؤمنان علی علیه السلام گذاشته است تا مسیر زندگی ما به دست آن شخصیت الهی جاری شود، همان بزرگواری که خدای متعال دین را در دست او قرار داد و به دست او و فرزندان او دین خدای متعال بر همه دین ها پیروز خواهد شد؛ چنان که در قرآن می فرماید:

(لِيظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكون). (2)

تا آن را بر هرچه دین است، پیروز گرداند هرچند مشرکان خوش نداشته باشند.


1) سوره توبه، آیه 72.

2) سوره توبه، آیه 33.

توحید و وادی استغفار انسان

بنابر آن چه بیان شد شایسته است انسانِ خدا شناس زمانی را به تسبیح و تقدیس پروردگار بگذراند و این امر بسیار مؤثر است که در سجده و نیمه های شب، بدون متوجه شدن کسی تسبیح بگوید با حالت طهارت تسبیح بگوید و برای نماز مستحبی وضو سازد و همان طور که همواره مراقب است تا لباسش آلوده نباشد باید متوجه و مراقب باطن خویش گردد.

قرآن کریم می فرماید:

(فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنبِكَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَالْإِبْكَار). (1)

پس صبر کن که وعده الهی حق است و برای گناهت استغفار کن و شامگاهان و بامدادان پروردگارت را حمد و تسبیح گوی.

به راستی آیا با دل چرکین می توان با خدا مناجات کرد یا این که شرایطی برای این کار لازم است؟

بدیهی است که انسان بایستی به یاد داشته باشد که در هنگام مناجات با پروردگار، اول استغفار کند؛ اما نه استغفاری که تنها لقلقهٔ زبان است؛ یعنی به دروغ و وعده ای پوچ و تو خالی آمرزش بخواهد.

هم چنین انسان نباید با خدا شوخی کند و مدام «استغفر الله» بگوید. آیا می دانید استغفار چیست و چه شرایطی دارد؟

برای مثال شخص گچکاری را در نظر بگیرید که قصد دارد کاری شایسته و زیبا و پاکیزه ای انجام دهد، پس می گوید: اول باید این سطوح ناهموار را درست و طرح گچبری را کنده کاری کنم، سپس زمینه را برای نصب آینه آماده سازم.


1) سوره غافر: آیه 55.

استغفار نیز همین گونه است و باید نخست انسان دل را آماده سازد و مقدمات آن را فراهم آورد سپس از گناهان گذشته بشوید و پاکیزه کند.

امیر مؤمنان علی علیه السلام شش شرط را برای استغفار بیان می کند و می فرماید:

الاِسْتِغْفَارُ دَرَجَةُ الْعِلِّيِّينَ وَهُوَ اسْمُ وَاقِعُ عَلَى سِتَّةِ مَعَانٍ.

أَوَّلُهَا النَّدَمُ عَلَى مَا مَضَى.

وَ الثَّانِي الْعَزْمُ عَلَى تَرْكِ الْعَوْدِ إِلَيْهِ أَبَداً.

وَ الثَّالِثُ أَنْ تُؤَدِّى إِلَى الْمَخْلُوقينَ حقوقَهُمْ حَتَّى تَلْقَى اللَّهَ عَزَّوَجَلَ أَمْلَسَ لَيْسَ عَلَيْكَ تَبِعَةُ.

وَ الرَّابِعُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَى كُلِّ فَرِيضَةٍ عَلَيْكَ ضَيعْتَهَا فَتُؤَدِّى حَقَّهَا.

وَ الْخَامِسُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَى اللَّحْمِ الَّذِي نَبَتَ عَلَى السُّحْتِ فَتُذِيبَهُ بِالْأَحْزَانِ حَتَّى تُلْصِقَ الْجِلْدَ بِالْعَظْمِ وَ يَنْشَأَ بَيْنَهُمَا لَحْمُ جَدِيدُ.

وَ السَّادِسُ أَنْ تُذِيقَ الْجِسْمَ أَلَمَ الطَّاعَةِ كَمَا أَنَفْتَهُ حَلَاوَةَ الْمَعْصِيةِ فَعِنْدَ ذَلِكَ تَقُولُ: أَسْتَغْفِرُالله. (1)

استغفار درجهٔ بلند مرتبه هاست و آن اسمی است که در مجموع بر شش معنا اطلاق می شود:

نخست آن که بر آن چه در گذشته از تو سرزده پشیمان باشی.

دوم آن که تصمیم بگیری که هرگز به آن کار بازنگردی.

سوم آن که حقوق همه خلق را رد کنی تا خدا را ملاقات کنی درحالی که از حقوق مردم پاک باشی.

چهارم آن که هر واجبی از واجبات الهی را که ترک و ضایع نموده ای انجام دهی و حق آن را ادا نمایی.


1) نهج البلاغه، حکمت 417؛ بحار الأنوار: ج 6، ص 37.

پنجم آن که گوشتی که از حرام بر بدن تو روییده با ریاضت و عبادت، آب کنی تا از نو گوشت بروید.

ششم آن که به جسم و بدن خود سختی عبادت را بچشانی آن سان که به آن شیرینی گناه و معصیت را چشانیده ای.

ذکر سحرگاهان موحدان

حال ای انسان موحّد! با همین شرایط ذکر بگو و به هنگام سحر سر به سجده بگذار و استغفار بکن شب هنگام نگاهی به آسمان بینداز و به نشانه های خداوند در آفاق و انفس توجه کن و این آیه های قرآن کریم را بخوان

(إِنَّ فِى خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيلِ وَالنَّهَارِ لَآيَاتٍ لِّأُولِى الْأَلْبَابِ الَّذِينَ يَذْكرُونَ اللهَ قيامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلا). (1)

به یقین در آفرینش آسمان ها و زمین و در پی یکدیگر آمدن شب و روز، برای خردمندان نشانه هایی [قانع کننده] است همانان که خدا را در همه احوال ایستاده و نشسته، و به پهلو آرمیده، یاد می کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند که پروردگارا! این ها را بیهوده نیافریده ای.

بنابر روایتی شبی از شب ها پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم پس از استراحت کوتاه از جای برخاست، وضو گرفت و مشغول نماز شد و آن قدر در نماز اشک ریخت که لباس حضرت تر شد سپس سر به سجده گذاشت و چنان گریست که زمین از اشک چشمان مبارکش خیس گردید و هم چنان تا طلوع گریان بود.

هنگامی که بلال مؤذن مخصوص پیامبر صلی الله علیه واله وسلم، ایشان را به نماز صبح خواند، -


1) سوره آل عمران، آیات 190-191.

حضرت را گریان دید، عرض کرد: ای رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم چرا گریه می کنی درحالی که شما مشمول لطف و عفو خدا هستی؟

آن حضرت فرمود: آیا بنده شاکر خداوند نباشم؟ چرا گریه نکنم؟ درحالی که آیات تکان دهنده ای در این شب بر من نازل شد.

آنگاه پیامبر صلى الله عليه واله وسلم آیات یاد شده را خواند و فرمود:

وَيْلُ لِمَنْ قَرَأهَا وَلَمْ يَتَفَكَّر فيها. (1)

وای بر کسی که این آیات را بخواند و در آن تفکر نکند.

به راستی آیا خدای سبحان این کهکشان های عظیم را باطل آفریده است؟ نه هرگز پس به پروردگار آسمان ها رو کن و بگو:

(فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ * رَبَّنَا إِنَّكَ مَن تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيتَه). (2)

پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار. پروردگارا! هرکه را تو در آتش درآوری به یقین رسوایش کرده ای.

آری، کسی که بر اثر گناهان خویشتن به آتش برود، بدبخت شده و برای انسان بیچاره و نگون بخت نیز یار و یاوری نیست؛ چراکه اصلاً هیچ یار و یاوری جز خدای سبحان نیست و چه کسی بدون اذن و اجازه پروردگار به جهنم می رود؟

به تحقیق، همه چیز همه وقت و همه جا ملک مطلق خدای سبحان است و هیچ کس هیچ وقت در هیچ جا بدون خدای متعال هیچ معنایی ندارد.

ببینید این انسان بدبخت چه فریادهایی می کشد و باعث ریشخند انسان های دقیق و صاحب اندیشه می شود تا چه رسد به فرشتگان و پیامبران اولوا العزم الهى؛ حال آن که خدا قائماً بالقسط است که قرآن می فرماید: -


1) مرآة العقول: ج 2، ص 229.

2) سوره آل عمران، آیات 191-192.

(لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكيم). (1)

هیچ معبودی جز آن توانای حکیم نیست.

استغفار از کارهای نیک

بنابر آن چه بیان شد، شرایط استغفار و شیوۀ آن بدین گونه است که انسان بایستی از تعلقات خود دل بکند و حتی گاهی باید از استغفارهای خودش نیز استغفار کند؛ چراکه به گمان خود استغفار کرده و دیگر پاک شده است درحالی که این گونه نیست. در دعایی می خوانیم:

اللهم إِنِّى أَسْتَغْفِرُكَ لِكُلِّ خَيْرٍ أَرَدْتُ بِهِ وَجْهَكَ فَخالَطَنِي فِيهِ مَا لَيْسَ لَكَ. (2)

خدایا! از تو آمرزش می جویم برای کارهای نیکی که قصدم رضای تو بود، ولی غیر تو در آن داخل شد.

گاهی انسان به قصد خیر و استغفار، گفتن استغفار را شروع می کند، اما ناگاه به خود مغرور می شود؛ گویی این استغفار مثل لوبیای پخته ولی بدون فلفل و چاشنی است که فقط موجب دل درد و نفخ او خواهد شد. انسان هنگام صبح سرمست از استغفار نیمه شب خویش دیگر هیچ کس را نمی شناسد، چه بسیار اتفاق افتد که کسی در دل شب به استغفار مشغول است و صبح هنگام مغرور به عمل خویش می باشد امیر مؤمنان علی علیه السلام در سخنی زیبا می فرماید:

كَمْ مِنْ قَائِمٍ لَيْسَ لَهُ مِنْ قِيَامِهِ إِلَّا الْعَنَاءُ حَبَّذَا نَوْمُ الْأَكْيَاسِ وَ إِفْطَارُهُم. (3)

بسا شب زنده داری که برای او از شب زنده داریش فایده و نتیجه ای جز رنج و زحمت نیست، خوشا خواب زیرکانی که روزه دار هم نیستند.


1) سوره آل عمران، آیه 6.

2) اقبال الأعمال: ج 1، ص 78؛ بحار الأنوار: ج 95، ص 95.

3) نهج البلاغة، ص 495، بحار الأنوار: ج 67، ص 257.

با توجه به این سخن زیبا اعمال و طاعات و حتی خواب و روزه نگرفتن های چنین افراد زیرکی مطابق دستور شرع مقدس و مرضی خدای سبحان است و خوشا به حال چنین افرادی که شب را خوابیده اند، ولی به این باد غرور مبتلا نشده اند.

اکنون که خدای متعال به انسان لطف نموده و او از خواب برخاسته است، پس این قدر مغرورانه نفاخی نکند که این باد تا نفخ صور، او را رها نخواهدکرد و شاعر چه زیبا می گوید:

چنان از باد و دم سرشار گشته *** که پنداری سپه سالار گشته

مگر انسان از نفس اماره در امان است؟

قرآن کریم از زبان حضرت یوسف علیه السلام چنین می فرماید:

(وَمَا أُبَرِّىءُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي). (1)

من نفس خود را تبرئه نمی کنم چراکه نفسم به بدی امر می کند مگر آن که پروردگارم رحم کند.

انسان باید بنگرد که صلحا انبیای الهی و مؤیدین مِنْ عِنْدِ الرَّب چه می کنند! فردی هم چون حضرت یوسف علیه السلام با امتحان شدید و بزرگی مواجه می شود که نسخهٔ سختی از آزمون الهی بود و شرایط خاصی بر آن محیط حاکم گشته بود که پیروزی از آن صحنه بسیار سخت می بود؛ اما باز هم یوسف علیه السلام به خود مغرور نشد و به درگاه خدای سبحان رو آورد و گفت:

(وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّى كيدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيهِنَّ). (2)

و اگر تو نیرنگ آنان را از من بازنگردانی به سوی آنان خواهم گرایید.


1) سوره یوسف: آیه 53.

2) سوره یوسف: آیه 33.

ضعف يقين به حضرت حق

انسان باید در همه حالات به درگاه خدای مهربان رو آورد و از او یاری طلبد.

روزی شخصی به امام علیه السلام عرض کرد: یابن رسول الله صلی الله علیه واله وسلم! وقتی خدمت شما می آیم کلماتی می فرمایید که دل ما نورانی و قلبمان شاد می گردد، حالت خوبی به دست می آوریم و به خدا نزدیک می شویم؛ ولی وقتی با رفقا، دوستان و خانواده همنشین می شویم به همان حالات بد بر می گردیم، علت چیست؟

حضرت فرمود: وقتی که با من هستی تفکرت بر حضرت حق تعالی بیشتر است؛ ولی آن گاه که دور می شوی کم تر در این امور سیر می کنی.

این بدان معناست که «ضَعُفَ يَقِينُك بالله»؛ یقین تو نسبت به خدا ضعیف است. (1)

بنابراین، باید یقین هر انسانی به خدای متعال قوی تر و نیرومندتر باشد و این معنای واقعی توحید است و هرکس بتواند از صدق دل بگوید:

لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ؛

هیچ نیرو و قوه ای نیست، مگر به واسطه حضرت حق.

این شخص از هرکسی قوی تر است؛ اما به شرط این که گفتارش صادقانه باشد و با اعتقاد و راستی بگوید: «از غیر خدا نیرویی ساخته نیست و همه نیروها از اوست».

کوثر رحمت و پیوند ناگسستنی با حضرت حق

آری، اگر ایمان اقتضا کند، انسان می تواند تا حدودی به حضرت حق جل جلاله متصل شود؛ زیرا وقتی قطره آبی به دریا متصل می شود، همین فشار و نیرو به ظرف کوچک و آن قطره منتقل می گردد و چنان چه به منبعی بزرگ اتصال یابد فشار آن منبع بالا به لوله ای کوچک منتقل می شود.


1) ر.ک: عیون اخبار الرضاء علیه السلام: ج 1، ص 103؛ بحار الأنوار: ج 48، ص 224.

رابطهٔ بنده با خدا نیز این گونه است و بنده ای که با خدا ارتباط دارد، نیروی بسیاری می گیرد؛ زیرا نیروی او، نیروی خدایی است؛ هرچند این بنده، بانویی با جسم به ظاهر ضعیف مقهور و مظلومی مانند حضرت فاطمه زهرا علیها السلام باشد. در زیارت آن بانوی ستمدیده چنین می خوانیم:

السَّلَامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْمُضْطَهَدَةُ الْمَقْهُورَةُ السَّلَامُ عَلَيْكِ يا فَاطِمَةُ بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكَاتُهُ. (1)

سلام بر تو ای سرکوب شده و مقهور دشمن، سلام بر تو ای فاطمه دخت رسول خدا و رحمت و برکات او بر تو باد.

واژۀ «الْمُضْطَهَدَةُ»؛ یعنی بانویی که او را مضطر کردند به راستی چگونه آن حضرت را مضطر کردند؟

در پاسخ این پرسش می گوییم به هنگام هجوم به خانه وحی حضرت زهرا علیها السلام از سویی دامن امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام را گرفته بود و از سوی دیگر لگدهای محکمی می خورد و شکم در معرض خطر بود.

همین بانوی گرامی به ذات حق متصل است وقتی می خواهد دشمنان اهل بیت علیهم السلام را در مسجد نفرین کند. سلمان فریاد می کشد «بی بی! دستم به دامنتان نفرین نکنید! تحمل بفرمایید! پدر شما برای مردم رحمت بود! مبادا بر خلق غضب بفرمایید و همه معذب شویم». (2)

اتصال به حضرت حق این نیرو را به حضرت فاطمه علیها السلام و اهل بيت علیهم السلام می دهد. آن حضرات از خودشان چیزی ندارند؛ بلکه هرچه داشتند مرحمت حضرت حق بود و آن چه خدای سبحان به آنها داد به غیر آنها هیچ نداده است. اینان به قدری مورد رضایت پروردگار هستند که احدی از پیامبران، -


1) من لا يحضره الفقیه: ج 2، ص 573؛ بحار الأنوار: ج 97، ص 195.

2) بيت الأحزان: ص 138 - 139.

رسولان و فرشتگان مقرب هم چون فردی از افراد اینان نیست و اینان حساب دیگری دارند و اراده خدای سبحان به آن ذوات مقدسه به گونه دیگری است.

بنابراین همه مسائل و قدرت برتری و فضیلت از آن حضرت حق است و به باری تعالی برمی گردد و هیچ چیزی از خداشناسی برای انسان، بهتر نیست و همه موجودات زنده، فرشتگان مقرب و انسان ها حتی پیامبران و رسولان نیز باید بگویند:

(لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ). (1)

معبودی جز تو نیست منزّهی تو، راستی که من از ستمکاران بودم.

حضرت زهرا علیها السلام از گل های عظیم توحید

بحث توحید اعظم، برگرفته از بحث حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا علیها السلام است؛ چراکه حضرت زهرا علیها السلام یکی از گل های عظیم توحید، برکات خارق العاده الوهیت و از عنایات خاصه خدای سبحان است. خدای متعال در قرآن کریم به پیامبر رحمت می فرماید:

(إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَر). (2)

ما به تو کوثر «خیر؛ برکت فراوان» عطا کردیم.

آری، این آفریدگار جهانیان است که به پیامبر و حبیب خود می فرماید:

«اِنَّا»، ما می خواهیم به حبیبمان چیز بسیار زیادی بدهیم، پس ای حبیب ما! یک اربعین تکامل پیدا کن تا به نبوت مبعوث شوی و یک اربعین خصوصی پرهیز کن؛ حتی از خدیجه علیها السلام. همانا خودمان متصدی غذای تو می شویم و نباید -


1) سوره انبیاء: آیه 87.

2) سوره کوثر: آیه 1.

در این مدت با کسی ملاقات کنی به ویژه در این شب خاص، شخصی را بگمار تا احدی با تو ارتباط نگیرد. (1)

به راستی خدای متعال چه هدفی دارد که این گونه پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم را در بوته امتحانی خاص، لطیف و شریف قرار می دهد؟

خدای متعال آن گاه که می خواهد به کسی عنایت کند، در مقدمات عنایتش او را مدتی در کوره داغ می سوزاند تا با او صحبت کند همین پیامبر رحمت بایستی چهل سال عبادت کند تا به مقام نبوت برسد. برای مثال، قرآن کریم درباره حضرت موسی علیه السلام می فرماید:

(وَوَاعَدْنَا مُوسَىٰ ثَلَاثِينَ لَيلَةٌ وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرِ). (2)

و ما با موسی، سی شب وعده گذاشتیم؛ سپس آن را با ده شب دیگر تکمیل نمودیم.

خدای سبحان با این ده شب می خواهد با حضرت موسی علیه السلام صحبت کند.

حال این حبیب الهی که جهان هستی در دست اوست، چه مسئله مهمی پیش آمده که بایستی بعداز نبوت به چله نشینی برود و چهل شب از بانوی خویش خدیجه علیها السلام دور نگه داشته می شود؟

در این راستا خدای متعال به پیامبر رحمت خویش امر می کند: به خدیجه علیها السلام پیغامی بده که این چله نشینی از روی کدورت و گله نیست؛ بلکه مأموریت عظیمی در پیش است و از شرایط مأموریت این است که به منزل نیایم و با شما ارتباط نداشته باشم.

مسئله مهم تر این که در این مدت پیامبر صل الله عليه واله وسلم از حضرت علی علیه السلام درخواست می نماید تا مواظب آن بانوی بزرگوار باشد.


1) الدر النظیم: ص 452؛ بحار الأنوار: ج 16، ص 78-79.

2) سوره اعراف، آیه 142.

چه حسابی بین انتخاب امیر مؤمنان علی علیه السلام بر دیگران در آن چله نشینی خاص است که او بایستی مأموریت مراقبت و مواظبت را انجام دهد!.

در شب پایانی این چله نشینی خدای متعال به حضرت رسول صلی الله علیه واله وسلم می فرماید:

افطار امشب تو از خوردنی های این عالم نمی باشد و به حضور علی علیه السلام نیز نیازی نیست، خودمان مسئول و عهده دار افطارت می شویم.

در هنگام غروب جبرئیل با میوه ها و وسایل خاص، تهنیت و سلام حضرت حق را به ایشان می رساند و می گوید: پروردگارم، تو را مورد عنایت ویژه ای قرار داده است. این میوه های بهشتی که خودِ ما فرشتگان به گونه خاصی چیده ایم و آن ها را حمل می کنیم متعلق به این عالم نیستند. این ها برای توست و در خوردن آن ها شریکی نداشته باش و غذا را تناول نما. (1)

آن گاه خدای سبحان به پیامبر رحمت صلی الله علیه واله وسلم فرمود:

اکنون که این میوه بهشتی را تناول کردی و به طور کامل در عروق و حالاتت اثر گذاشته است برخیز و نزد خدیجه برو.

این همان است که در سوره الرحمان می فرماید: -


1) «فَأَقَامَ النَّبِي صلی الله علیه واله وسلم أَرْبَعَينَ يَوْماً يصُومُ النَّهَارَ وَيَقُومُ اللَّيْلَ حَتَّى إِذَا كَانَ فِي آخِرِ أَيَّامِهِ تِلْكَ بَعَثَ إِلَى خَدِيجَةَ بِعَمَّارٍ بن ياسِرِ وَ قَالَ قُلْ لَهَا يا خَدِيجَةُ لَا تَظُنُّى أَنَّ انْقِطَاعِى عَنْكِ جَهِجْرَةُ وَ لَا قِلَى وَلَكِنْ رَبِّي عَزَّوَجَلَّ أَمَرَنِي بِذَلِكَ لتنفذ [لينْفِذَ] أَمْرَهُ فَلَا تَظُنُّى يا خَدِيجَةُ إِلَّا خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ لَيبَاهِي بِكِ كِرَامَ مَلَائِكَتِهِ كُلَّ يَوْمٍ مِرَاراً فَإِذَا جَنَّكِ اللَّيْلُ فَأَجِيفِي الْبَابَ وَخُذِى مَضْجَعَكِ مِنْ فِرَاشِكِ فَلَمَّا كَانَ فِي كَمَالِ الْأَرْبَعِينَ هَبَطَ جَبْرَئِيلُ علیه السلام فَقَالَ يا مُحَمَّدُ الْعَلِي الأعْلَى يَقْرِئُكَ السَّلَامَ وَهُوَ يَأْمُرُكَ أَنْ تَتَذَهَبَ لِتَحِيتِهِ وَتَحْفَتِهِ قَالَ النَّبي صلی الله علیه واله وسلم يا جَبْرَئِيلُ وَ مَا تَحقَةُ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ مَا تَحِيتُهُ قَالَ لَا عِلْمَ لِي قَالَ فَبَينَا النَّبِي صلى الله عليه واله وسلم كَذَلِكَ إِذْ هَبَطَ مِيكَائِيلُ وَ مَعَهُ طَبَقُ مُعْطَى بِمِنْدِيلِ سُنْدُسٍ أَوْ قَالَ إِسْتَبْرَقِ فَوَضَعَهُ بَينَ َيدَى النَّبي صلی الله علیه واله وسلم وَ أَقْبَلَ جَبْرَئِيلُ علیه السلام وَ قَالَ يا مُحَمَّدُ يَأْمُرُكَ رَبُّكَ أَنْ تَجْعَلَ اللَّيْلَةَ إِفْطَارَكَ عَلَى هَذَا الطَّعَامِ فَقَالَ عَلَى بْنُ أَبِي طَالِبِ علیه السلام كَانَ النَّبِي صلى الله عليه واله وسلم إِذَا أَرَادَ أَنْ يَفْطِرَ أَمَرَنِي أَنْ أَفْتَحَ الْبَابَ لِمَنْ يرِدُ إِلَى الْإِفْطَارِ فَلَمَّا كَانَ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ أَقْعَدَنِي النَّبِي صلی الله علیه واله وسلم عَلَى بَابِ الْمَنْزِلِ وَ قَالَ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ إِنَّهُ طَعَامُ مُحَرَّمُ إِلَّا عَلَى قَالَ عَلِي علیه السلام فَجَلَسْتُ عَلَى الْبَابِ وَ خَلَا النَّبِي صلی الله علیه واله وسلم بِالطَّعَامِ» بحار الأنوار: ج 16، ص 78-79؛ الدر النظیم: ص 452.

(مَرَجَ الْبَحْرَينِ يَلْتَقِيان). (1)

دو دریای مختلف (شور و شیرین، گرم و سرد) را در کنار هم قرار داد، درحالی که با هم تماس دارند.

آری، خدای متعال می خواهد فاطمه علیها السلام را به حبیبش عنایت نماید و می فرماید:

(إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَر). (2)

ما به تو «کوثر؛ خیر و برکت فراوان» عطا کردیم.

صدیقه کبری علیها السلام راه مستقیم توحید

حضرت زهرا علیها السلام ثمرۀ توحید است به راستی چگونه حضرت زهرا علیها السلام ثمره توحید می شود؟

پیش از پاسخ به این پرسش باید گفت: البته که شرح و توضیح این موضوع در این مقام نمی گنجد ولی به قدر کفایت بدان اشاره می نماییم.

وقتی ابو حمزه ثمالی از امام باقر علیه السلام می پرسد:

مَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ؟

معرفت خدا چیست؟

امام علیه السلام در پاسخ می فرماید :

قَالَ تَصْدِيقُ اللَّهِ عزوجل وَ تَصْدِيقُ رَسُولِهِ صلی الله علیه واله وسلم وَ مُوَالاةُ عَلِي علیه السلام وَالاِنْتِمَامُ بِهِ وَبِأَئِمَّةِ الْهُدَى علیهم السلام وَ الْبَرَاءَةُ إِلَى اللَّهِ عزوجل مِنْ عَدُوِّهِمْ هَكَذَا يُعْرَفُ اللَّهُ عَزوجل. (3)

باور داشتن به خدای عزوجل و پیامبرش صلی الله علیه واله وسلم و دوستی و همراهی با علی علیه السلام و -


1) سوره الرحمان: آیه 19.

2) سوره کوثر: آیه 1.

3) کافی: ج 1، ص 180.

پذیرفتن او و ائمه هدی علیهم السلام و برائت و بیزاری جستن از دشمنان خدای عزوجل، خداوند عزیز و بلند مرتبه این گونه شناخته می شود.

کنه و اساس توحید، مسئله ولایت ائمه اطهار علیهم السلام و «ام الولاية»، حضرت زهرا علیها السلام است. پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم نیز به آن خاتون دو سرا سِمَت بالاتری می دهد و از آن بانوی بزرگوار به عنوان «أُمَّ أَبِیهَا» یاد می کند. در حدیثی نورانی امام باقر علیه السلام می فرماید:

أَنَّ فَاطِمَةَ علیها السلام َانَتْ تَكَنَّى أُمَّ أَبِيهَا. (1)

همانا فاطمه علیها السلام با کنیه ام ابیها یاد می شد.

بله! باید هم این گونه باشد؛ چراکه پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم چهل سال تا زمان مبعوث شدن به رسالت عبادت کردند و آن بزرگوار سپس چله نشینی کامل به آن صورتی که پیش از این شرح دادیم.

اکنون از سویی آن حالت حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی صلی الله علیه واله وسلم را تصور کنید که چگونه بوده و از سوی دیگر آن رزق و روزی که از آن افطار فرموده، چگونه رزقی بوده است؟

در این عنایت جبرئیل باید خادم شود و برای پیامبر افطار بیاورد و تأثیر این روزه بعداز «عَلی رِزْقِک اَفْطَرْتُ؛ بر روزی تو افطار کردم»، (2)به گونه ای می شود که چنین ثمره می دهد که قرآن کریم می فرماید:

(إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ * فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ * إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَر). (3)

ما به تو «کوثر؛ خیر و برکت فراوان» عطا کردیم پس برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن و بدان دشمن تو قطعاً بریده نسل و بی عقب است!


1) بحار الأنوار: ج 43، ص 19؛ رياض الأبرار: ج 1، ص 17.

2) بحار الأنوار: ج 95، ص 15؛ مفاتیح الجنان، دعای هنگام افطار.

3) سوره کوثر: آیات 1-3.

و همین ثمره آن خواهد شد که پس از بازگشت رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم و دیدار با حضرت خدیجه علیها السلام ایشان به پیامبر صلى الله عليه واله وسلم فرمود: حالت خاصی به من دست داده است.

پیامبر صلى الله عليه واله وسلم فرمود: خدیجه! چه حالتی به تو دست داده است؟

آن بانوی گرامی و ام المؤمنین علیها السلام در پاسخ گفت: نمی دانم! نوعی عظمت احساس می کنم در عین سنگینی گویی از این عالم کنده شده ام.

پس از مدتی پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم به منزل آمده و خدیجه علیها السلام را در حال سخن گفتن با کسی مشاهده کرد؛ حال آن که کسی در خانه حضور نداشت. از خدیجه علیها السلام پرسید: ای خدیجه! با چه کسی سخن می گویی؟

ایشان جواب دادند:

(الْجَنِينُ الَّذِي فِي بَطْنِى يُحَدِّثْنِي وَ يُؤْنِسُنِي). (1)

همین کودک نوپای در رحم من، با من سخن می گوید و مرا دلداری می دهد و با من انس گرفته است.

این حالتِ صدیقه طاهره حضرت زهرا علیها السلام قبل از ولادت است، همان گونه که در زیارتش نیز می خوانیم:

يا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكَ اللهُ الَّذِي خَلَقَكَ قَبْلَ أَنْ يخْلُقَك. (2)

سلام بر تو ای آزموده شده، آزمودت آن که تو را آفرید، پیش از آفریدنت در دنیا.

بر طبق روایتی که ذکر شد و روایات متعدد دیگر اگر کسی ولایت ائمه طاهرینش علیهم السلام را نپذیرد خداشناسی و پیغمبر شناسی هم از او پذیرفته نمی شود-


1) فَدَخَلَ يَوْماً وَ سَمِعَ خَدِيجَةَ تُحَدِّثُ فَاطِمَةَ فَقَالَ لَهَا يَا خَدِيجَةُ مَنْ يُحَدِّتُكِ قَالَتِ الْجُسَينُ الَّذِي فِي بَطْنِي حَدَّثْنِي وَ يؤنسني. بحار الأنوار: ج 16، ص 80؛ امالی صدوق: ص593.

2) بحار الأنوار: ج 97، ص 194؛ مفاتیح الجنان، زیارت حضرت زهرا علیها السلام.

و چنین شخصی توحید و اعتقاد به خدا هم ندارد.

آرى ثمره رسالت پیامبر صلی الله علیه واله وسلم و مهد پرورش ولایت ائمه طاهرین علیهم السلام، یعنی حضرت زهرا علیها السلام خود قبل از این عالم، امتحان داده است.

بنابراین ارتباط با بی بی دو عالم حضرت فاطمه علیها السلام عین توحید، و دست به دامن فاطمه علیها السلام شدن نفس توحید است و از سوی دیگر خضوع و خشوع کردن در مقابل قبر آن بزرگوار، عین توحید است و این گونه نیست که برخی افراد، طلب شفاعت از آن بزرگوار و خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام را دروغ می پندارند؛ چراکه خدای متعال اینان را وسیلهٔ شفاعت و توسل قرار داده است، چنان که در زیارت جامعه مبارکه که انشای حضرت امام هادی علیه السلام است، می خوانیم:

خَلَقَكُمُ اللهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْلِقِينَ. (1)

خدا شما را نورهایی آفرید پس شما را به گرد عرش خود گردانید.

بنابراین سخن نورانی خدای سبحان پیامبر و اهل بیت علیهم السلام را پیش از همه خلائق به انواری خلق کرده و مثل حدقه گرد عرش خودش، عالی ترین محل صدور فرمان ها قرار داده است. تا آن جا که بگوییم:

حَتَّى مَنْ عَلَيْنَا بِكُمْ. (2)

تا آن گاه که به وسیله شما بر ما منت نهاده.

آری خدای متعال شما را در جاهایی قرار داده که ترفیع اسم و ذکر حضرت حق در بيوت شماست و هدایت انسان ها به دست شما صورت می پذیرد.

آن جا که خدای حکیم می فرماید: -


1) من لا يحضره الفقیه: ج 2، ص 613؛ بحار الأنوار: ج 99، ص 130.

2) همان.

(فِي بُيوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَيَذْكَرَ فِيهَا اسْمُه). (1)

در خانه هایی که خدا رخصت داده قدر و منزلت آن ها رفعت یابد و نامش در آن ها یاد شود.

بی بی جان! چه بسیار افرادی را که شما در زمان حیات خویش شفاعت کردید، و چه بسیار گنهکارانی که در قیامت شفاعت خواهید نمود، و چه مقدار فرزندان شما و چه مقدار دوستان شما به محبت ذریه تو شفاعت می شوند.

اکنون که به عظمت آن کوثر پی بردیم هنگام سخن گفتن از توحید است، گویی وارد دریایی بیکران شده ایم که تا پایان عمر خود نیز، توان وصف آن را نداریم.

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم *** وز هرچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر *** ما هم چنان در اول وصف تو مانده ایم. (2)

عجز و عدم وصول به حق معرفت

با عنایت به آن چه بیان شد عالی ترین حرکت بشر در راه کمال وصول به بخشی از توحید است البته که توحیدِ آن گونه شایسته و بایسته برای کسی حاصل نمی گردد، زیرا در روایتی می خوانیم که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم می فرماید:

مَا عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ. (3)

ما تو را چنان که حق معرفت تو و شایسته شناخت توست نشناختیم.

آری، ای خدای سبحان در عرصه معرفت تو انبیا و اولیای الهی واله و سرگردان تو هستند.


1) سوره نور، آیه 36.

2) گلستان سعدی دیباچه.

3) عوالی اللآلی: ج 4، ص 132؛ بحار الأنوار: ج 68، ص 23.

بنابر روایتی شخصی از بزرگان اصحاب امیر مؤمنان علی علیه السلام به آن حضرت عرض کرد: آقا استدعا می کنم به گونه ای خدا را توصیف کنید که ما او را بشناسیم.

امیر مؤمنان علیه السلام خشمگین شد و فرمود: مردم را برای مسجد دعوت عمومی کنید.

در پی آن دعوت تمام مسجد کوفه از جمعیت مردم پر شد، امیر مؤمنان علی علیه السلام بر منبر تشریف بردند و خطبه عجیبی را در توصیف حضرت حق جل جلاله خواندند، (1)سپس فرمودند:

چنین خدایی را که من نمی توانم توصیف بکنم تو می خواهی بشناسی؟ چه فکری می کنی؟ مگر خدای متعال با من و تو شناسایی می شود؟ مگر خدای سبحان برای پیامبران و رسولان قابل شناسایی است؟ سؤال تو شبیه سؤال افراد بنی اسرائیل بود که به موسی علیه السلام گفتند:

(أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةٌ). (2)

خدا را واضح و روشن به ما نشان بده. (3)

البته معانی مختلفی در تعریف کلمه معرفت بیان شده است. اما آن چه واضح می باشد معرفت و دانش حسّی نسبت به خالق متعال محال است و قابل اطلاق بر صانع مقدس نیست؛ چون عقلاً آن ذات اقدس قابل احساس -


1) احتجاج: ج 1، ص 475.

2) سوره نساء، آیه 153.

3) این خطبه حضرت امیر المؤمنین علیه السلام در «عقد الفرید» ابن عبد ربه آمده شده است. این عالم بزرگ عامه شافعی مذهب اسپانیایی اهل غرب اندلس است. اندلس هفتصدو چند سال دست مسلمانان بوده و کتاب ها و علوم عظیمی از آن جا داریم این کتاب از نظر تاریخ اندلس حائز اهمیت است، زیرا مؤلف خود شاهد بسیاری از حوادثی بوده که در کتاب ذکر شده است. این کتاب منبع منحصر به فرد برخی روایات تاریخی از جمله اخبار مربوط به علویان و حجاج بن یوسف است، زیرا بسیاری از منابع ابن عبدربه از دست رفته است.

نمی باشد، یعنی معرفت علمی و عقلی و به تعبیر دیگر چیزی را با نور عقل و علم بشناسیم را نمی توان در مورد خدای متعال ادعا نمود.

اما اگر برای معرفت معانی دیگری از قبیل سکون، طمأنینه و یا به معنای اقرار و ضد انکار در نظر بگیریم خود بحث مفصلی دارد که بنابر این گونه مطالب علمی سنگین در این بحث نمی باشد.

علی ای حال، راه صحیح و بلکه تنها راه و وسیله برای قرار گرفتن در مسیر صحیح معرفت، اقرار به عجز و ناتوانی از حصول معرفت می باشد و انسان با این راه حجاب ها را از مقابل افکار و دیدگان خود بر می دارد.

لذا سيدالساجدين حضرت امام زین العابدین علیه السلام در مناجات العارفين عرضه می دارد:

إِلَهِي ... لَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَرِيقاً إِلَى مَعْرِفَتِكَ إِلَّا بِالْعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِكَ. (1)

خدایا راهی به سوی معرفت خود جز از طریق اقرار به ناتوانی نسبت به معرفت خود قرار نداده ای.

معرفت قرآنی و حدیثی

در آیه مبارکه آیت الکرسی مسئله معرفت و توحید تا حدود بسیاری شرح داده شده است. در این بحث با توجه به بیانات خود قرآن مجيد و توحید قرآنی و در پرتو کلمات ائمه طاهرین علیهم السلام سعی می شود درباره این آیه شریفه مطالبی ارائه گردد.

اگرچه علم کلام برای متخصصان و مطلعان ،آن، علم اثبات معنویات و حقایق اسلامی محسوب می شود؛ اما بهتر از این علم، سبک خود قرآن مجید در بیان توحید است.


1) بحار الأنوار: ج 94، ص 150، مناجات دوازدهم از مناجات خمسة عشر.

شیوه متکلمان

متكلمان حتی علامه رحمه الله و خواجه نصیر الدین طوسی رحمه الله که از بزرگان علم کلام هستند در شیوه علمی خود از طریق برهان های عقلی وارد بحث شده اند و اشیا را سه قسم می دانند:

1.

واجب الوجود.

2.

ممكن الوجود.

3.

ممتنع الوجود.

واجب؛ آن است که وجودش مال خودش باشد و کسی به او وجود نداده است؛ یعنی وجودش از درونش می جوشد و هستی برای او به صورت یک امر ضروری است و از هر نوع علت بی نیاز می باشد؛ زیرا مناط نیاز به علت نداشتن «هستی» است.

ممکن؛ آن است که اگر خدای سبحان خواسته باشد موجودش می کند و اگر نخواسته باشد معدومش می کند؛ یعنی از درون تقاضای وجود و عدم ندارد و هردو برای آن مساوی است و باید عاملی از خارج آن را از حالت تساوی بیرون آورد و به آن جامه هستی بپوشاند و هستی چنین موجودی نشانه وجود «هستی بخش» است.

ممتنع؛ مثل شریک خداوند متعال که وجودش ممتنع، و اصلاً پذیرای هستی نیست.

شیوه قرآن

قرآن کریم غالباً از طریق برهان های فطری وارد بحث شده است؛ چراکه از باب مثال در آیه ای می فرماید:

(أَمَّن ُيجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكشِفُ السُّوء). (1)

خداشناسی

کیست آن کس که درمانده را - چون وی را بخواند - اجابت می کند و گرفتاری را برطرف می گرداند؟

وقتی درها بر روی انسان بسته می شود و هیچ راهی برای نجات ندارد، ندای درونش او را به چه کسی دعوت می کند؟

آری، فطرت خداشناسی از سرمایه های اصیل و اساسی وجودی انسان است که حقیقت را بیان و آشکار می نماید لیکن چه بسا تیره تبلیغات و تلقینات محيط فاسد و گناه مانع حق نمایی فطرت می گردد، گناه آینه صافی را زنگاری و غبارآلود می کند که قرآن کریم می فرماید:

(ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاؤُوا السُّوأَى أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِؤُون). (2)

آخر سرانجام کار آنان که بسیار به اعمال زشت و کردار بد پرداختند این شد که آیات خدا را تکذیب و تمسخر کردند (زیرا معصیت، دل را تاریک کند و چون بسیار شود به ظلمت کفر انجامد).

برهان دیگری که قرآن کریم به کار برده برهان تمانع است. آن جا که خدای سبحان می فرماید:

(لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللهُ لَفَسَدَتَا). (3)

اگر در آن ها [زمین و آسمان] جز خدا، خدایانی دیگر وجود داشت قطعاً آن ها تباه می شد.


1) سوره نمل: آیه 62.

2) سوره روم: آیه 10.

3) سوره انبیاء: آیه 22.

بنابراین برهان اگر ما معبود به حق و خالق را عالی ترین قدرت بدانیم که همه قدرت ها تحت الشعاع او هستند، پس دوئیت در او محال و ناممکن است؛ اگر یکی از همین دو خدا نتواند بر دیگری غلبه کند در نتیجه هردو عاجزاند و هیچ کدام قوه مطلقه نیستند و چنان چه هردو بر هم غلبه کنند، امر معقولی نیست؛ پس بی تردید باید یکی بر دیگر غلبه کرده و او را مغلوب نماید.

همین نکته معنای واضح آیه مبارکه ای است که می فرماید:

(اللهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُو). (1)

خدایی که جز او خدای دیگری نیست.

بدین ترتیب خدای دیگری جز حضرت حق تعالی نمی تواند وجود داشته باشد و وجود دو خالق قابل تصور نیست.

از طرفی قرآن کریم دو منشأ تصویر جداگانه خالق ظلمت و خالق نور را که مبنای عقلانی ندارد و به نظریه ثنویت معروف است، را رد می کند، آن جا که می فرماید:

(الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِم يَعْدِلُونَ). (2)

ستایش خدای را که آسمان ها و زمین را آفرید و تاریکی ها و روشنایی را مقرّر داشت (و با آن که نظم آسمان و زمین دلیل یکتایی اوست) باز کافران به پروردگار خود شرک می آورند.

و هم چنین قرآن کریم دیدگاه تثلیث و سه خدایی بودن را که مبنای عقلایی و منطقی ندارد، رد می نماید و می فرماید:


1) سوره بقره: آیه 255.

2) سوره انعام: آیه 1.

(وَلَا تَقُولُوا ثَلَاثَةُ انتَهُوا). (1)

و نگویید (خدا) سه گانه است.

در آیه دیگری می فرماید:

(إِنَّمَا هُوَ إِلَهُ وَاحِد). (2)

او تنها معبودی یگانه است.

هم چنین در آیه هایی به تفصیل به اثبات خدای سبحان می پردازد و می فرماید:

(هُوَ اللهُ الَّذِى لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكَ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللهِ عَمَّا يَشْرِكونَ * هُوَ اللهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى). (3)

اوست خدایی که جز او معبودی نیست، همان فرمانروای پاک سلامت بخش و مؤمن نگهبان عزیز، جبّار و متکبّر است. پاک است خدا از آن چه با او شریک می گردانند. اوست خدای خالق نوساز صورتگر که بهترین نام ها و صفات از آن اوست.

به تعبیر دیگر خدای متعال در آیات آخر سوره حشر نیز همین جمله ابتدایی آیت الکرسی را به بیانی واضح تر از جهات دیگری بیان و توصیف می کند.

به راستی چه کسی غیر خود او می تواند خدای متعال را توصیف کند؟

امیر مؤمنان علی علیه السلام می فرماید:

عَجَزَ الْوَاصِفُونَ عَنْ كُنْهِ صِفَتِهِ، (4)

همه ستایش گویان از کنه وصفش درمانده اند.


1) سوره نساء، آیه 171.

2) سوره انعام، آیه 19.

3) سوره حشر: آیات 23-24.

4) کافی: ج 1، ص 137، مرآة العقول: ج 2، ص 92.

اگر خدا قابل توصیف باشد، فکر من توصیف کننده، به مقدار توصیف بر او احاطه پیدا کرده است.

خدایی که شأن و جلال و عظمتش قابل وصف نیست و همه در توصیف او عاجز و درمانده اند که حتی حبیبش حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفى صلی الله علیه واله وسلم نمی تواند بر او احاطه توصیفی پیدا کند و درحال سجده می گوید:

لَا أُحْصِي ثَنَاءً عَلَيْكَ أَنْتَ كَمَا أَثْنَيتَ عَلَى نَفْسِكَ؟ (1)

من نمی توانم تو را آن چنان که شایسته هستی، ثنا و تمجید کنم. تو خود همان گونه هستی که خودت می گویی.

یعنی نه آن که من، ولو با فهم نبوتی یا با تأیید تو نمی فهمم؛ بلکه معنای وجودی تو آن قدر گسترده است که فکر خَلق نمی تواند بر آن مسلط شود؛ چراکه فکر تمام خلایق، خود مخلوق او و خلق همه تحت تسلط حضرت حق هستند.

خدای سبحان مانند انسان نیست که او را خواب فراگیرد و کنترل از دستش خارج شود؛ یا نمی توان گفت که خدا مرکب است و ترکیب دارد تا بگوییم هرچه ترکیب است، به هیئت مُرکبی اش نیاز دارد.

کوتاه سخن این که تشبیه هرکسی به حضرت حق از هر نظر غلط است.

قرآن کریم در این باره می فرماید:

(لَيسَ كَمِثْلِهِ شَىءٍ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِير). (2)

چیزی مانند او نیست و اوست شنوای بینا.


1) بحار الأنوار: ج 82، ص 170؛ مستدرک الوسائل: ج 4، ص 321.

2) سوره شوری: آیه 11.

خداشناسی فطری

طبعاً، هیچ وقت اساس دیدگاه پیامبران الهی و ائمه اطهار علیهم السلام بر این مبنا نبوده که برهان های عقلی و دسته بندی های پیچیده خدای متعال را معرفی کنند و بفرمایند اشیا سه دسته اند:

واجب الوجود.

ممكن الوجود.

ممتنع الوجود.

بلکه مهم ترین استدلال قرآن کریم بر اساس فطرت است که به صراحت می فرماید:

(قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا فَمَن يَأْتِيكُم بِمَاءٍ مَّعِين). (1)

بگو به من خبر دهید اگر آب (آشامیدنی) شما (به زمین) فرو رود، چه کسی آب روان برایتان خواهد آورد؟

هم چنین قرآن کریم در آیه دیگری به تصریح می فرماید:

(فَإِذَا رَكبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّين). (2)

و هنگامی که بر کشتی سوار می شوند، خدا را پاک دلانه می خوانند.

یعنی خداشناسی و توحید از طریق فطرت و بعثت پیامبران و آمدن ائمه اطهارعلیهم السلام امکان پذیر است؛ چراکه آن بزرگواران حجاب های ظلمانی را که مانع بروز فطرت می شود را کنار می زنند و این منبع الهام بخش معرفت و شناخت را هشیار و بیدار می نمایند.

در حقیقت کار اساسی پیامبران الهی تذکار و بیداری فطرت بوده است، و البته خود وجوه ظاهر خلقت و پرتوهایی از حضرت حق هستند؛ چنان که -


1) سوره ملک: آیه 30.

2) سوره عنکبوت، آیه 65.

عالی ترین آن ها یعنی حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی صلی الله علیه واله وسلم می باشد که در قرآن تصریح شده آن بزرگوار رحمت برای جهانیان است، آن جا که می فرماید:

(وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِين). (1)

و (ای رسول) ما تو را نفرستادیم مگر آن که رحمت برای اهل عالم باشی.

بالاترین مقام عبودیت

البته عنایات حضرت حق جل جلاله به این مخلوق به گونه ای است که او را «فوق» همه مخلوقات قرار می دهد.

بدیهی است که معنای «فوق» این نیست که او یکی و خدا هم یکی است! بلکه او فقط بنده است و هرچه نزدیکی و قُرب بنده به خدا بیش تر باشد، احترامش به عبودیت بیش تر است؛ زیرا خلیل خُلَّت دارد و خُلَّت؛ یعنی عشق دوستی و مودت.

همین مقام خُلَّت، نوعی مقام عدم شناسایی حضرت حق تعالی است که بنده، مدعی مقام خُلَّت شود؛ چراکه عالی ترین مقامات، برای عالی ترین مخلوقات است برای مخلوقی که جبرئیل را پشت سر می گذارد، اسرافیل، میکائیل و دیگر فرشتگان رکابدار او هستند، عالی ترین مرتبه با تشخیص خودش در بالاترین مقامات صادر می شود که معراج عرشی است و خدای متعال نیز بر تشخيص او صحه می گذارد که همان مقام عبودیت است. از این روست که خدای سبحان در توصیف مقام والای پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم می فرماید:

(سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ). (2)

منزه است آن خدایی که بنده اش را شبانگاهی از مسجدالحرام سیر داد.


1) سوره انبیاء: آیه 107.

2) سوره اسراء: آیه 1.

خدای متعال با این بیان افتخار اعلی درجۀ مقام عبودیت را به پیامبر خود عنایت فرموده است.

اینک اگر کمی به فکر فرو برویم و درحال خویش بیندیشیم، در می یابیم که عبد واقعی کیست و چگونه باید باشد؟

آیا به ما نیز بنده می گویند؟

ما هم می گوییم: «یا الله» و خود را عبد خدای متعال می دانیم.

آیا این سخن که عبد وجود مشکک است و دارای درجاتی است صحیح می باشد؟

یعنی ای خدای متعال! حبیب تو محمد مصطفی صلی الله علیه واله وسلم عبد است، ما نیز عبد و بنده ایم؟! وای بر ما!

امیر مؤمنان على علیه السلام هم عبد است و ما هم عبد؟! وای بر ما!.

ما چه چیزی برای گفتن داریم! هرچه در معرفت غور کنیم، بر خود بیش تر می لرزیم که هر آن چه قیام کنیم و بایستیم کم است، زیرا این نیرو و توان را هم از خودش می گیریم.

خدای سبحان به برخی از اولیای خود نیروی خاصی می دهد و به تعبیر امروزی ها آن ها مدام از فیض الهی شارژ می شوند، اگر فیض و عنایت او نباشد این باتری باید فوری تمام می شود.

اما وقتی چنین انسانی به مبدء اصلی اتصال پیدا می کند، پیوسته شارژ می گردد و نه تنها چیزی از او کاسته نمی شود، بلکه هرچه در مقابل حضرت حق خضوع و خشوع نموده به مقامش افزوده و رفعت و نیروی بیش تری دریافت می کند.

حضرت زهرا علیها السلام عابدترین بنده الهی

عالی ترین درس زندگی حضرت فاطمه زهرا علیها السلام آموختن بندگی، به خاطر خدای متعال، مادری کردن و کنیز حضرت حق جل جلاله بودن است.

در روایات متعددی به این موضوع اشاره شده که کسی عابدتر از حضرت سيدة النساء العالمین وجود ندارد. ایشان آن قدر به نماز می ایستاد و مشغول نماز بود که قدم های مبارکش ورم می کرد. در حدیثی زیبا امام حسن مجتبی علیه السلام می فرماید:

مَا كَانَ فِي الدُّنْيا أَعْبَدَ مِنْ فَاطِمَة علیها السلام كَانَتْ تَقُومُ حَتَّى تَتَوَرَّمَ قَدَمَاهَا. (1)

در دنیا هیچ کس عابدتر از فاطمه علیها السلام نبوده است، او آن قدر برای عبادت خدا در محراب می ایستاد که پاهایش ورم می کرد.

بدن حضرت فاطمه زهرا علیها السلام در اثر این گونه عبادت نحیف می شد و ورم در پاهای اشخاص نحیف کمتر ظاهر می شود؛ حال باید چه فشار عظیمی وارد شود که آن حضرت این گونه شده باشد؛ آن هم در حالتی که آسیاب را می چرخاند، خود گرسنه است و باید به کسانی غذا بدهد.

روزی شخصی خدمت پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم آمد و تقاضای غذا کرد.

رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم، سلمان را به خانه همسران خویش فرستاد، بلکه غذایی تهیه کنند.

سلمان در آن جا غذایی نیافت و گفت: در منزل ما هم غذایی نیست و اگر بوی خیر از جایی بیاید، آن باید از خانه فاطمه علیها السلام باشد.

سلمان به خانه حضرت زهرا علیها السلام رفت و گفت: ای دخت رسول الله! همانا پدرتان برای فقیری غذا می خواهد.

بی بی علیها السلام فرمود: ما هم چند روزی است که هیچ غذایی نداریم بچه ها هم -


1) بحار الأنوار: ج 43، ص 76.

بسیار ناراحت هستند؛ ولی چون پدر می خواهند، چشم! الآن غذایی تهیه می کنم.

این چادر را بردار و پیش شمعون یهودی ببر و بگو این چادر دختر پیامبر است، از شما تقاضا می کند این را گرو بگیرید و مقداری خرما و جو به ما قرض دهید تا ما بتوانیم غذایی تهیه کنیم بعد هزینه اش را پرداخت می کنیم. (1)

شاید با خود گمان کنید چادر بسیار گران قیمتی بوده است! درحالی که این گونه نیست در روایت آمده دوازده جای چادر وصله شده بود. (2)

سلمان با یهودیان روابط حسنه ای داشت چرا که او خود غلام و اصالتاً نصرانی بود و از شامات نزد یهودیان مدینه می آید؛ سپس با پیامبر صلی الله علیه واله وسلم آشنا می شود و پیامبر صلی الله علیه واله وسلم نیز او را از یهودیان خریداری می نمایند. سلمان سن زیادی داشت و به عنوان غلام پیامبر صلی الله علیه واله وسلم معرفی می شد و حتی به او می گفتند: مولی رسول الله؛ غلام رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم.

رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم می خواست ریش سفید، عمر طولانی و عظمت سلمان را به رخ اصحاب بکشد فرمود: نگویید مولا رسول الله صلی الله علیه واله وسلم، بلکه بگویید: -


1) فَقَالَ مَنْ يُزَوِّدِ الْأَعْرَابِي وَ أَضْمَنَ لَهُ عَلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ زَادَ التَّقْوَى قَالَ فَوَثَبَ إِلَيْهِ سَلْمَانُ الْفَارِسِي فَقَالَ فِدَاكَ أَبِي وَأُمِّى وَمَا زَادُ التَّقْوَى قَالَ يَا سَلْمَانُ إِذَا كَانَ آخِرُ يَوْمِ مِنَ الدُّنْيَا لَقَنَكَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ قَوْلَ شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ فَإِنْ أَنْتَ قُلْتَهَا لَقِيتَنِي وَلَقِيتُكَ وَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَقُلُهَا لَمْ تَلْقَنِي وَلَمْ أَلْقَكَ أَبَداً قَالَ فَمَضَى سَلْمَانُ حَتَّى طَافَ تِسْعَةَ أَيَّاتٍ مِنْ بُيُوتِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه واله وسلم فَلَمْ يَجِدْ عِنْدَهُنَّ شَيْئاً فَلَمَّا أَنْ وَلَّى رَاجِعا نَظَرَ إِلَى حُجْرَةِ فَاطِمَة علیها السلام فَقَالَ إِنْ يَكُنْ خَيْرُ فَمِنْ مَنْزِلِ فَاطِمَةَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه واله وسلم فَقَرَعَ الْبَابَ فَأَجَابَتْهُ مِنْ وَرَاءِ الْبَابِ مَنْ بِالْبَابِ فَقَالَ لَهَا أَنَا سَلْمَانُ الْفَارِسِي فَقَالَتْ لَهُ يَا سَلْمَانُ وَ مَا تَشَاءُ فَشَرَحَ قِصَّةَ الْأَعْرَابِي وَالضَّبِّ مَعَ النَّبِي صلى الله عليه واله وسلم قَالَتْ لَهُ يَا سَلْمَانُ وَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً صلی الله علیه واله وسلم بالْحَقِّ نَبياً إِنَّ لَنَا ثَلاثاً مَا طَعِمْنَا وَإِنَّ الْحَسَنَ وَالْحُسَينَ قَدْاضْطَرَبَا عَلَى مِنْ شِدَّةِ الجوع ثُمَّ رَقَدَا كَأَنَّهُمَا فَرْخَانِ مَسْتُوفَانِ وَلَكِنْ لَا أَرُدُّ الْخَيْرَ إِذَا نَزَلَ الْخَيْرُ بِبَابِي يَا سَلْمَانُ خُذْ دِرْعِي هَذَا ثُمَّ امْضِ بِهِ إِلَى شَمْعُونَ الْيَهُودِي وَ قُلْ لَهُ تَقُولُ لَكَ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ أَقْرِضْنِي عَلَيْهِ صَاعاً مِنْ تَمْرٍ وَ صَاعاً مِنْ شَعِيرٍ أَرُدَّهُ عَلَيْكَ إِنْ شَاءَاللَّهُ تَعَالَى. عوالم العلوم: ج 11 ص 205.

2) الدروع الواقيه: ص 275؟ بحار الأنوار: ج 8، ص 203.

سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيت. (1)

سلمان از ما اهل بیت است.

پیامبر صلی الله علیه واله وسلم با این سخن به سلمان بزرگ ترین مدال افتخار را بخشید.

بله، پیامبر صلی الله علیه واله وسلم همه چیز را حساب می کند، انسان باید پیامبر صلی الله علیه واله وسلم را بشناسد و با آن بزرگوار آن گونه که خدا فرموده رفتار کند؛ چراکه ایشان سلمان پرور است.

تو بندگی چو غلامان به شرط مزد مکن *** که خواجه خود صفت بنده پروری داند.

ممنوعیت ارزش گزاری اعمال

به راستی مگر عمل انسان چقدر است و چقدر ارزش دارد که حسنات آن را شمارش بکند؟ برای مثال یک انسان مؤمن از آغاز زندگی تا پایان عمر چه اعمالی انجام می دهد که اکنون بخواهد آن را حساب کند؟

آیا سرمایه از آن خود اوست؟

نه، بلکه خدای سبحان به انسان زندگانی، عقل، تفکر و بینش عطا نموده، فقط انسان گاهی آن را در جهتی مصرف کرده که خداوند فرمان داده؛ ولی بیش تر نعمت ها را در جهت مخالف فرمان الهی مصرف نموده و در پایان مزدش را از خدای متعال می خواهد؛ چراکه از خود چیزی در بساط ندارد البته همین اقرار به عدم کردن، خود کمال است.

به سخن دیگر توجه به «لَا شَیء؛ و چیزی نبودن» خود اعتراف به یک واقعیت است؛ چراکه همین عجز و اقرار به نقیصه در خلقت انسان می باشد. قرآن کریم درباره حضرت آدم می فرماید: -


1) کشف الغمه: ج 1، ص 389؛ بحار الأنوار: ج 17، ص 170.

(وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا). (1)

و برای او عزمی استوار نیافتیم.

در آیه دیگری در توصیف ویژگی های انسان ها می فرماید:

(خَلَقَكُم مِن ضَعْف). (2)

شما را ناتوان آفرید.

معرفت و یکتاپرستی امام حسین علیه السلام

طبق معنایی که از خداشناسی ارائه شد حضرت امام حسين علیه السلام نفس التوحید است، تعبیر مخصوص سیدالشهداء علیه السلام در دعای روز عرفه بسیار عجیب است؛ حضرت در این دعای شریف می فرماید:

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَيْسَ لِقَضائِهِ دافِعُ، وَلا لِعَطائِهِ مانِعُ، وَلا كصُنْعِهِ صُنْعُ صانع. (3)

ستایش خاص خدایی را که برای قضا و حکمش، جلوگیری نیست و برای عطا و بخششش، مانعی نیست و مانند ساخته اش ساختهٔ هیچ سازنده ای نیست.

بر اساس گزارش راویان این دعا بشیر و برادرش، در این هنگام فریاد امام حسین علیه السلام بلند می شود اشک از دیدگان مبارکش مثل مشک روان بود حضرت به شدت گریه می کرد تا این که به این فراز از دعا رسید:

لَك الْعُتبِى حَتَّى تَرْضى. (4)

خدایا تو سزاواری مرا مؤاخذه کنی تا آن گاه که خشنود شوی.

یعنی خدایا! هرچه می خواهی بازخواست کن که من شایسته بازخواست تو هستم.


1) سوره طه: آیه 115.

2) سوره روم: آیه 54.

3) اقبال الأعمال: ج 2، ص 74؛ بحار الأنوار: ج 95، ص216.

4) همان.

امام حسین علیه السلام؛ آن شخصیتی که نفس التوحید است می خواهد با این بیان بگوید: خدا از حسین راضی و خوشنود شو!.

این معرفت و یکتاپرستی امام حسین علیه السلام است.

در برابر این توحید، برخی انسان ها بر خدا منّت می گذارند که فلان کار را انجام دادند. خدای متعال در قرآن کریم به پیامبرش می فرماید:

(يمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُل لَّا تَمُنُّوا عَلَى إِسْلَامَكُم بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ). (1)

آن ها بر تو منت می نهند که اسلام آورده اند؛ بگو اسلام آوردن خود را بر من منت نگذارید، بلکه خداوند بر شما منّت می نهد که شما را به سوی ایمان هدایت کرده است اگر (در ادعای ایمان) راستگو هستید.

معرفت، عنایتی از خدای متعال

به راستی چگونه باید انسان مؤمن خدای را شکر کند که او را قابلیت عطاء فرمود تا اندکی از معنویت معرفتِ او قسمتش شود که کم او بسیار زیاد است، آن جا که می فرماید:

(وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي). (2)

و از روح خود در آن دمیدم.

روح به هر معنایی هست - نه به این معانی که روح مجزایی دارد - در انسان دمیده شده و خدای متعال جزئی از وجود خودش را به او عنایت کرده است؛ آن فوت و دمیدن که می گویند فلانی فوت و فن استادی دارد که آن را هم خدا خواسته است.


1) سوره حجرات: آیه 17.

2) سوره ص: آیه 72.

توحید؛ همان است که از جانب خدای متعال و از مرتبه بالا به پایین بیاید و خدای سبحان خودش را توسط نشانه های در آفاق و انفس و آیات تکوین و تشریع بشناساند.

در حدیث شریفی حضرت امام صادق علیه السلام به یار و شاگرد صادق خود جناب زراره می فرماید که این دعای مبارک را زیاد بخوان:

اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِيِّكَ.

اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَبِيِّكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَبِيك لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَك.

اللَّهُمَّ عَرِّفْني حُجَّتَك فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي حَجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِينِي. (1)

خدایا! خودت را به من بشناسان که اگر خودت را به من نشناسانی، پیامبرت را نخواهم شناخت.

خدایا! رسول خود را به من بشناسان که اگر او را به من نشناسانی، حجتت را نخواهم شناخت.

خدایا! حجت خود را به من بشناسان که اگر حجت خود را به من نشناسانی، در دینم گمراه خواهم شد.

و باید توجه داشت که مهم ترین آیه و نشانه شناخت و معرفت به خدای سبحان وجود مقدس پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و اهل بیت علیهم السلام می باشند، در واقع واسطه معرفت و بزرگی خدا و و آن توحید خالص این ذوات مقدس هستند ولذا در زیارت جامعه کبیره می خوانیم:

وَ أَرْكَاناً لِتَوْحِيدِكَ وَ آيَاتِكَ وَ مَقَامَاتِكَ.

و ایشان را ارکان توحید و آیات و مقامات خود قرار دادی. (2)


1) کافی: ج 1، ص 337، کمال الدین: ج 2، ص 512؛ بحار الأنوار: ج 92، ص 327.

2) مصباح المتهجد: ج 2، ص 803.

البته این رحمت و عنایت خدای سبحان است که قلب انسان را مهیای پذیرش ایمان می کند و او را مؤمن قرار می دهد. در قرآن کریم به پیامبر صلی الله علیه واله وسلم چنین خطاب می فرماید:

(إِنَّكَ لَا تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَن يَشَاء). (1)

تو نمی توانی هرکس را که دلت بخواهد هدایت کنی؛ بلکه اگر خدا خواسته باشد، آن وقت هدایت تو اثر می کند.

پس اگر کسی به توفیق الهی، هدایت گردد و به نور ایمان و معرفت منوّر شود، در واقع از طریق وجود نورانی و وساطت ائمه اطهار علیهم السلام به معرفت حقیقی نائل شده است.

شناخت خدای سبحان در صحیفه سجادیّه

صحيفة مباركة سجادیه، بالاترین فخر شیعه، سند زنده علمی و برتری واقعی شیعه و ائمه معصومین علیهم السلام است. حضرت امام زین العابدین علیه السلام در دوران سخت و پرخفقانی زندگی می کردند. از این رو اغلب سخنان خویش را در مسجد مدینه به وسیلهٔ دعا به گوش مؤمنان می رسانند آن بزرگوار اثر عمیق خود را در جهل جاهلیت گذاشته و در رفع شبهات و معرفی مکتب شیعه تلاش فراوان نمودند.

نخستین دعای امام سجاد علیه السلام در صحیفه، دعای سپاس از خدای سبحان و سپس دعای صلوات و عرض ادب به حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه واله وسلم، بعد به فرشتگان مقرب... است که این ترتیب نیز دلیل خاصی دارد. در این جا به فرازی از فرازهای این دعای تحمیدی بسنده می کنیم:-


1) سوره قصص: آیه 56.

(الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ عَلَى مَا أَبْلَاهُمْ مِنْ مِنَنِهِ الْمُتَتَابِعَةِ، وَ أَسْبَغَ عَلَيْهِمْ مِنْ نِعَمِهِ الْمُتَظَاهِرَةِ، لَتَصَرَّفُوا فِى مِنَنِهِ فَلَمْ يَحْمَلُوهُ وَ تَوَسَّعُوا فِي رِزْقِهِ فَلَمْ يَشْكُرُوهُ وَلَوْ كَانُوا كَذَلِكَ لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِيةِ إِلَى حد البهيميةِ فَكَانُوا كَمَا وَصَفَ فِي مُحْكم كِتَابِهِ: إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ وأَضَلُّ سَبيلا). (1)(2)

سپاس خدای را که اگر بندگانش را از شناختن حمد خود بر نعمت های پی درپی که به ایشان داده و بخشش های پیوسته که برای آن ها تمام گردانیده، باز می داشت؛ هر آینه نعمت هایش را صرف نموده، او را سپاس نمی گزاردند و در روزی که عطا فرموده فراخی می یافتند و شکرش را بجا نمی آوردند و اگر چنین بودند، از حدود انسانیت به مرز بهیمیت روی می آوردند و چنان بودند که در کتاب محکم و استوار خود و صف فرموده ایشان (ناسپاسان) جز مانند چارپایان نیستند، بلکه گمراه تر هستند.

در توضیح این دعای عظیم الشان می گوییم:

حمدو سپاس حضرت حق را که نعمت های گوناگونی به ما بندگان ارزانی فرموده است. یکی از آن ها، نعمت فهم است؛ اگر خدای سبحان وجود این نعمت را به انسان نمی فهماند؛ یعنی به او فکر نمی داد و او را متوجه جنبۀ رحمت و نعمت بودن آن نمی فرمود؛ انسان بدون این که «الحمدالله» بگوید، از این نعمت ها استفاده می کرد.

امیر مؤمنان علیه السلام در کلامی زیبا می فرماید:

اعْجَبُوا لِهَذَا الْإِنْسَانِ يَنْظُرُ بِشَحْمِ وَيَتَكَلَّمُ بِلَحْمٍ وَ يَسْمَعُ بِعَظْمٍ وَيَتَنَفَّسُ مِنْ خَرْمٍ. (3)


1) سوره فرقان: آیه 44.

2) صحیفه سجادیه: ص28.

3) نهج البلاغه: حکمت 8؛ بحار الأنوار: ج 58، ص 307.

از ویژگی های انسان در شگفتی بمانید که با پاره ای «پی» می نگرد، با «گوشت» سخن می گوید، با استخوان می شنود و از «شکافی» نفس می کشد!.

آری، خدای کریم به انسان لطف کرده و به او نعمت های بی شماری عطا فرموده است تا او را به تفکر دربارهٔ خودش بکشاند در این هنگام است که او باید خدای متعال را حمدو سپاس گوید و در برابر حضرت حق تواضع نماید؛ اگر انسان این کار را نمی کرد و تنها می دید و می خورد، چه می شد؟ همان می شد که تعبیر می فرماید:

(إن هُمْ إِلَّا كالأَنْعَامِ بَلْ هو أَضَلَّ سَبِيلا). (1)

جز مانند ستوران نیستند، بلکه گمراه ترند.

آری، چنین افرادی هم چون چهارپایان هستند و بلکه پست تر چون فکر دارند، ولی آن را به کار نمی برند.

عدم حصول معرفت به وسیله عقل

بنابر آن چه بیان شد و با دقت به کلمات دقیق و ظرافت و زیبایی آغازین دعای صحیفه سجادیه هیچ گاه انسان نباید در این تصور باشد که می تواند خدای سبحان را با عقل و اندیشهٔ ناقص خود بشناسد.

البته این بدین معنا نیست که انسان عقل و اندیشه خویش را به کار نگیرد و دچار جمود و بی فکری و بی عقلی شود؛ ولی اعتماد کامل به عقل و اندیشه برای شناخت ذات و صفات الهی کار غلطی است چون موجب تحیّر و سرگردانی است و امام علیه السلام فرمود: -


1) سوره فرقان، آیه 44.

إِيَّاكُمْ وَالتَّفَكُرَ فِي اللَّهِ وَلَكِنْ إِذَا أَرَدْتُمْ أَنْ تَنْظُرُوا إِلَى عَظَمَتِهِ فَانْظُرُوا إِلَى عَظِيمٍ خَلْقِهِ. (1)

بر حذر باشید از تفکر در خداوند ولکن هروقت خواستید عظمتش را بنگرید به بزرگی جهان خلقت توجه کنید.

زیرا عقل و اندیشه انسان نیز مانند همه چیز او محدود و قدرت اندکی دارد. عقل و اندیشه انسان مانند چراغ قوه ای است تا جلوی پای خود را ببیند. فقط در همین حد اما با پیدا کردن کارخانه عظیم تولید برق که هزاران مگاوات از آن برق منشعب می شود دیگر وجود این چراغ قوه هیچ ارزشی ندارد.

اصولاً نور کم و ضعیف در مقابل نور زیاد، کارایی و نورانیت خود را از دست می دهد. ستارگانی که انسان در شب می بیند در طول روز هم اگر خورشید نباشد، قابل رؤیت هستند و انسان به واسطهٔ نور خورشید آن ها را مشاهده نمی کند؛ حال آن که رنگ ماه مقداری قوی تر بوده و در چشم او بزرگ تر دیده می شود، در حقیقت انعکاس نور خورشید در آن بیشتر است.

از این روست که حتی امیر مؤمنان علی علیه السلام، حضرت فاطمه زهرا علیها السلام، پیامبران و رسولان الهی فرشتگان مانند جبرئیل و میکائیل و همه اولیای الهی در مقابل عظمت حضرت حق جل جلاله، هیچ هستند و به طور مطلق، همه انعکاس نور او هستند.

مغناطیس حضور اهل بيت علیهم السلام

بنابراین انسان باید موانع را از دست و پای خویش بردارد تا مغناطیس حضور امیر مؤمنان علی علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام، او را به سمت خودشان بکشاند!.


1) کافی: ج 1، ص 91، باب النهي عن الكلام.

انسان با گشودن زنجیرها از دست و پا و نگریستن به عنایت ویژه خدای متعال می تواند متوجه این مبادی شود.

به بیان دیگر معرفت علمی و عقلی به خدای سبحان قطعاً محال می باشد چرا که فوق ادراکات بشری است اما امکان معرفت از طریق قرآن و مفسرین حقیقی قرآن کریم است که واسطهٔ بین خلق و خالق هستند. در زیارت جامعهٔ کبیره چنین آمده است:

خَلَقَكُمُ اللهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْلِقِينَ حَتَّى مَنَّ عَلَيْنَا بِكُمْ فَجَعَلَكُمْ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللهُ. (1)

خدا شما را نورهایی آفرید، و گرداگرد عرش خود قرار داد تا با آوردنشان به دنیا بر ما منت نهاد و قرارتان داد در خانه هایی که اجازه داد رفعت یابند.

مخلوقات و عدم امکان احاطه به صفات پروردگار

البته هیچ یک از مخلوقات امکان احاطه به صفات حضرت حق جل جلاله را ندارند - نه انبیا و نه رسولان و نه کروبیان و نه ملأ اعلی و نه دیگران - مگر به آن مقداری که خدای بخواهد.

بنابراین، انسان بایستی در این وادی به اندازه توان اقدام کند و در مسیر افراط و تفریط گرفتار نشود؛ نخستین شرط شناخت، نفى تمام صفات مخلوقات از خداوند و تشبیه نکردن او به مخلوقات است؛ زیرا هیچ یک از صفات الهی با صفات بندگان قابل مقایسه نیست چون هر صفت و کیفیت مادی موجب محدودیت است و خداوند نامحدود می باشد.

او هستی محض است و هیچ مرزی برایش تصور نمی شود و دارای همه مراتب کمال است. بنابراین هرگز احاطه به ذات الهی پیدا نخواهیم کرد.


1) زاد المعاد: ص 298؛ من لا يحضره الفقیه: ج 2، ص 609.

چگونه انسان با قدرتی محدود و متناهی پی به وجود و کنه آن وجود نامتناهی و صفاتش خواهد برد!.

لذا امير مؤمنان علی علیه السلام می فرماید:

سُبْحَانَكَ مَا أَعْظَمَ مَا نَرَى مِنْ خَلْقِكَ وَ مَا أَصْغَرَ كُلَّ عَظِيمَةٍ فِي جَنْبِ قُدْرَتِكَ وَ مَا أَهْوَلَ مَا نَرَى مِنْ مَلَكُوتِكَ وَ مَا أَحْقَرَ ذَلِكَ فِيمَا غَابَ عَنَّا مِنْ سُلْطَانِكَ وَ مَا أَسْبَغَ نِعَمَكَ فِي الدُّنْيَا وَ مَا أَصْغَرَهَا فِي نِعَمِ الآخِرَةِ. (1)

خدایا چه بسیار پاک و منزهی تو، چه بسیار برزگند خلق تو که آن ها را می بینم و چه بسیار کوچک است بزرگی آن ها در جنب قدرت های تو، چه بسیار هولناک است هرچه از ممکلت تو که آن را می نگریم، و چه بسیار ناچیز است این بزرگی در جنب چیزهایی از سلطنت تو که از ما پنهان است، پروردگارا! چه بسیار وسیع و تمام است نعمت های این جهانی تو، و چه بسیار کوچک اند آن ها در مقابل نعمت های آن جهان تو.

نفی صفات کمال توحید

پس با توجه به این که بین صفات الهی و صفات مخلوقات تفاوت کلی وجود دارد و آن علم غیر از علمی است که ما می دانیم و آن بصیرت و بینایی غیر از بینایی ظاهری است در نتیجه هیچ کس توان شرح و معرفی اوصاف خالق متعال را ندارد؛ پس نفی صفات از او مراتبی از توحید است بلکه طبق فرمایش حضرت امام کاظم علیه السلام کمال توحید است. ایشان در پاسخ به پرسش توحیدی، چنین فرمودند:

أَوَّلُ الدِّيَانَةِ بِهِ مَعْرِفَتُهُ وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ تَوْحِيدُهُ وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ؛ -


1) نهج البلاغه: ص 158.

اولین پله ی دین داری نسبت به خداوند، معرفت اوست و معرفت کامل او نتیجه اش توحید است و توحید کامل او به نفی صفات از او تحقق می یابد. (1)

یعنی توحید کامل وقتى تحقق می یابد که نفی صفات از ذات پروردگار بیانجامد و نشانه توحید حقیقی نفی صفات است و اگر نفی صفات صورت نگیرد در واقع به توحید نرسیده و معرفت حاصل نشده است.

فضائل معرفت الله

به راستی عالی ترین خواسته ای که انسان می تواند از خداوند داشته باشد، چیست؟

به طور مسلّم آن خواسته معرفت الله خواهد بود چه کسی می تواند بزرگ تر از این مطلب را تصور کند.

حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند:

لَوْ يَعْلَمُ النَّاسُ مَا فِي فَضْلِ مَعْرِفَةِ اللهِ عزوجل مَا مَدُّوا أَعْيُنَهُمْ إِلَى مَا مَتَّعَ اللَّهُ بِهِ الأَعْدَاءَ مِنْ زَهْرَةِ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَنَعِيمِهَا وَكَانَتْ دُنْيَاهُمْ أَقَلَّ عِنْدَهُمْ مِمَّا يَطَئُونَهُ بِأَرْجُلِهِمْ وَلَنْعَمُوا بِمَعْرِفَةِ اللَّهِ جَلَّ وَعَزَّ وَتَلَذَّنُوا بِهَا تَلَلُّذَ مَنْ لَمْ يَزَلْ فِي رَوْضَاتِ الْجِنَانِ مَعَ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ إِنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ عزوجل آنِسُ مِنْ كُلِّ وَحْشَةٍ وَصَاحِبُ مِنْ كُلِّ وَحْدَةٍ وَنُورُ مِنْ كُلِّ ظُلْمَةٍ وَقُوَّةُ مِنْ كُلِّ ضَعْفٍ وَشِفَاءُ مِنْ كُلِّ سُقْمٍ. (2)

اگر مردم می دانستند که معرفت خدای عزوجل چه فضیلتی دارد، هرگز به رونق و شکوه زندگانی دنیا و نعمت های آن - که خداوند دشمنان خود را از آن بهرمند ساخته - چشم نمی دوختند و دنیای آن ها نزد ایشان از آن چه پا روی آن می گذارند پست تر می شد و از نعمت معرفت خدای عزوجل بهره می بردند و لذت -


1) اصول کافی، کتاب التوحید، باب جوامع التوحيد، ج 6.

2) کافی: ج 8، ص 247 ح 347، وافی: ج 10، ص 42.

آن را می چشیدند، لذت بردن کسی که در باغ های بهشتی هم نشین با اولیای خدا بوده است.

همانا معرفت خدای عزوجل انیس در هر وحشت، هم نشین او در هر تنهایی، روشنایی در هر تاریکی و توانایی نسبت به هر ناتوانی و شفای از هر بیماری است.

امام صادق علیه السلام با واژه ی «لو» به این حقیقت اشاره می فرماید که همگان از این نعمت محروم هستند، اما اگر به سعادت چنین معرفی دست یابند دیگر زرق و برق دنیا و لذت های آن برایشان بی ارزش می گردد.

خداشناسی و تکامل روح

انسان دارایی و موجودی خود را - هر چقدر که باشد - نمی تواند با خود به سرای قیامت ببرد؛ چراکه این موجودی عاریه ای بیش نیست در حقیقت آن چه انسان می تواند با خودش نقل و انتقال بدهد همین معانی خداشناسی و درک جهاتی است که روح تکامل پیدا کند و آن گونه شود که می فرماید:

(وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونَ). (1)

و جنّ و انس را نیافریدم جز برای آن که مرا بپرستند.

از طرفی هرکسی خدای را بیشتر شناخت، توشهٔ بیشتری با خودش برای سرای آخرت می برد. از این رو خدای سبحان در آیۀ دیگری به پیامبر صلی الله علیه واله وسلم می فرماید:

(وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا). (2)

و بگو: پروردگارا! بر دانشم بیفزای.

چراکه دانش و علم و معرفت حقیقی بالاترین درجه اجر و گران بهاترین سرمایه و توشه راه قیامت است.


1) سوره ذاریات: آیه 56.

2) سوره طه: آیه 114.

انسان و درخواست معرفت

حضرت موسی کلیم الله علیه السلام از پیامبران اولوالعزم است که بهترین درخواست را از خدای متعال داشته و چه زیبا بیان می فرماید و می گوید:

(رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي). (1)

پروردگارا! سینه ام را گشاده گردان.

سینه ام را باز کن تا معرفت تو بیشتر به قلبم وارد شود. درحالی که نسبت به پیامبر خاتم حبیب الله صلی الله علیه واله وسلم این گونه نیست و به او خطاب می شود:

(أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَك). (2)

آیا سینه ات را برای تو نگشاده ایم؟

به سبک بیان پروردگار با دو پیامبرش بنگرید که هریک را چگونه بیان می کند!؟

خدایا! چه افتخاری به ما عنایت نمودی که بر سفره حبیبت، پیامبر رحمت حضرت محمد صلی الله علیه واله وسلم نشسته ایم!.

خدایا! ما چگونه تو را شکر کنیم که از امت رسولت شده ایم؟.

خدایا! چگونه تو را شکر کنیم که با نگاه و دید پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم و امیر مؤمنان علی علیه السلام و حضرت فاطمه زهرا علیها السلام به تو می نگریم، و نه با دید اغیار؟.

اصلاً ادای شکر الهی برای هیچ یک از مخلوقات او حتی پیامبر صلی الله علیه واله وسلم نمی تواند حاصل شود.

البته مقصود شکر کامل است؛ چون انسان، هنگام شکر کردن هم با ابزاری که خدا به او عطا کرده است یعنی با فهم توفیق و زمانی که خدای متعال به او داده شکر می کنند به راستی چه کسی می تواند این گونه کامل از خداوند -


1) سوره طه: آیه 25.

2) سوره شرح: آیه 1.

سپاسگزاری کند؟ پس همان بهتر که هم چون حضرت یونس علیه السلام با خدای سبحان صحبت کنیم و بگوییم:

(سُبْحَانَكَ إِنِّى كنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ). (1)

معبودی جز تو نیست منزّهی تو، راستی که من از ستمکاران بودم.

در درخواستی دیگر بگوییم:

(رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ). (2)

پروردگارا! ما بر خویشتن ستم کردیم و اگر بر ما نبخشایی و به ما رحم نکنی، مسلماً از زیانکاران خواهیم بود.

و این همان است که سعدی به تصویر می کشد و می سراید:

بنده همان به که ز تقصیر خویش *** عذر به درگاه خدای آورد

ور نه سزاوار خداوندیش *** کس نتواند که بجای آورد (3)

انواع معرفت به حضرت حق

اشاره

معرفت به حضرت حق تعالی انواع، اقسام درجات و مراحلی دارد که به مواردی از آن اشاره می شود:

1- ناتوانی درک حقیقت

خداوندی که کمال مطلق است و هیچ حد و مرز و اندازه ای در او راه ندارد، آفریدگاری که ازلی و ابدی است پروردگاری که زمان و مکان مخلوق اوست، -


1) سوره انبیاء: آیه 87.

2) سوره اعراف: آیه 23.

3) گلستان سعدی.

جزء یکی نمی تواند باشد.

از آنجا که ذات خداوند حقیقتی غیر متناهی است و مثل و نظیری ندارد، انسان راهی برای درک کنه ذات او نخواهد داشت.

از طرفی اسلام برای شناخت حقایق دینی از سه نوع ابزار بهره می گیرد و یکی را در قلمرو خاص خود معتبر می داند:

1.

حس که مهم ترین آن شنوایی و بینایی است.

2.

عقل و خرد که در قلمرو محدودی می تواند به کشف حقایق بپردازد.

3.

وحی که اتصال به منبع غیبی و حقیقی است.

با استفاده از این ابزار می توان مقداری اندک معرفت و شناختی ناچیز تحصیل نمود.

اما حقیقت و واقعیت امر آن است که امکان احاطه فکری بر ذات قدوس محال است.

و نشانه معرفت خدای متعال این است که نمی توان هیچ گونه صورتی برای او قائل شد، یعنی اگر در نهایت به یک صورتی برسیم باید بدانیم که به معرفت صحیح نائل نشده ایم چراکه عقل و خرد و احساس در قلمرو خاص خود می چرخد و باید دقت نمود در فرمایش امیرالمومنین علیه السلام در توصیف خدای سبحان که فرمود:

(وَ لَا يُحَسُّ بِالْحَوَاسِ وَ لَا يُقَاسُ بِالنَّاسِ). (1)

با حواس حس نمی شود و با مردم مقایسه نمی گردد.

پس اگر کسی راه را درست آمده باشد به خدایی می رسد که نه محسوس به حواس است و نه از هیچ جهت قابل مقایسه با دیگران می باشد.


1) کافی: ج 1، ص 86، توحید شیخ صدوق: ص285.

2- ناتوانی شناخت اوصاف

اشاره

در این نوع از شناخت شاید انسان بتواند تا حدودی به اوصاف حضرت حق عزوجل پی ببرد که همانا خدای متعال رحیم، کریم، علیم، سمیع و بصیر است. قرآن کریم سرشار از اوصاف خدای متعال است.

البته اوصاف الهی همانند او صاف مخلوقاتش نیست و باید دقت کنیم که از خطر قیاس و تشبیه در امان باشیم برای مثال بصیر بودن خدای متعال مانند بصیر بودن انسان نیست که با چشم ببیند، بلکه او خالق و آفریننده چشم است و بصیر بودنش عین ذات اوست و هرگز از او سلب نمی شود به این معنا که همیشه احاطه بر همه عوالم و هستی دارد این گونه صفات را صفت ذات می گویند که عين ذات است و قابل سلب شدن نیست و علم و قدرت و حیات و هر آن چه به این سه مورد بازگشت کند مثل: بصیر و قدیم و ازلی و ابدی و حکیم و غنی و كريم و عزیز و... .

همین گونه است سمیع بودن خدای متعال که با استخوان شیپوری و گوش و یا گوشی به بزرگی کوه قاف صورت نمی گیرد.

جامع ترین کلام سخنی است که امام صادق علیه السلام می فرماید:

هُوَ سَمِيعُ بَصِيرُ، سَمِيعُ بِغَيْرِ جَارِحَةٍ ، وَبَصِيرُ بَغَيْرِ آلَةٍ، بَلْ يَسْمَعُ بِنَفْسَهَ ويُبْصِرُ بنَفْسِه. (1)

خدا شنوا و بیناست شنوا بدون دستگاه شنوایی و بیناست بدون ادوات حسی بلکه بالذات می شنود و می بیند.

در مقابل صفات ذات صفات فعل است، یعنی اوصافی که به فعل خدای متعال بستگی دارد؛ مانند خالق و رازق که گاه خداوند به آن ها متصف و گاهی هم -


1) توحید صدوق: ص 144.

سلب می شود به عنوان مثال صفت تکلم که خدای متعال متکلم نیز هست و تکلم خود را نیز ستوده و پیامبر بزرگوار خود را مورد خطاب قرار داده است؛ چنان که در قرآن کریم می فرماید:

(وَكلَّمَ اللهُ مُوسَى تَكلِيمًا). (1)

و خدا با موسی سخن گفت.

تکلّم خدای متعال این گونه نیست با زبان که وسیله افهام معانی است، باشد؛ بلکه او به راه های دیگری می تواند معانی را تفهیم کند و آن را تکلیم نامیده است.

قرآن كريم تکلّم خدای سبحان را این گونه معنا می کند و می فرماید:

(وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلَّمَهُ اللهُ إِلَّا وَحْيَا أَوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاء إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٍ). (2)

و هیچ بشری را یارای آن نباشد که خدا با او سخن گوید مگر به وحی (و الهام خدا) یا از پس پردۀ غیب عالم (و حجاب ملکوت جهان) یا رسولی (از فرشتگان عالم بالا) فرستد تا به امر خدا هرچه او خواهد وحی کند که او خدای بلند مرتبه حکیم است.

بنابراین آیه کریمه تکلّم خدای متعال به سه گونه می شود:

1.

الهام قلبى.

2.

از پشت پرده.

3.

رسولی (فرشته ای) به اذن پروردگار به او وحی نماید.

برای روشن شدن موضوع مثال دیگری بیان می شود: میزان؛ یعنی ترازو و وسیله سنجش.


1) سوره نساء: آیه 164.

2) سوره شوری: آیه 51.

بنابراین وسیلهٔ سنجش که در آن برنج می کشند، با وسیله سنجشی که درجهٔ حرارت بدن، دمای هوا و تحولات جوّی را با آن تعیین می کنند متفاوت است؛ درحالی که هردو میزان هستند.

از طرفی این وسیلهٔ سنجش غیر از امیر مؤمنان علی علیه السلام است که در زیارت آن حضرت این گونه می خوانیم:

السَّلَامُ عَلَى مِيزَانِ الْأَعْمَالِ وَسَيْفِ ذِي الْجَلَالِ. (1)

سلام بر میزان اعمال و شمشیر خدای با جلال و عظمت.

در این بیان امیر مؤمنان علی علیه السلام آیینه خدای سبحان است.

حد فهم عقل

این سؤال مطرح می شود که اگر فهم صفات الهی از حد عقل عاقل بالاتر است، پس چگونه او را توصیف کنیم؟

جواب این پرسش را حضرت امیرالمومنین علیه السلام بیان می فرمایند که عقل از جهت احاطه بر صفات او را نمی شناسد، بلکه از حیث اقرار و اعتراف به وجود او، او را می شناسد و بیش از این توانایی ندارد. لذا آن حضرت فرمود:

فَإِنْ قَالُوا: أَ وَ لَيْسَ قَدْ نَصِفُهُ.

فَنَقُولُ: هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ الْجَوَادُ الْكَرِيمُ.

قِيلَ لَهُمْ: كُلُّ هَذِهِ صِفَاتُ إِقْرَارِ وَ لَيْسَتْ صِفَاتِ إِحَاطَةٍ فَإِنَّا نَعْلَمُ أَنَّهُ حَكِيمُ وَ لَا نَعْلَمُ بِكُنْهِ ذَلِكَ مِنْهُ وَكَذَلِكَ قَدِيرُ وَ جَوَادُ وَ سَائِرُ صِفَاتِهِ.

پس اگر بگویند: آیا او را وصف نمی کنیم که می گوییم: او عزیز، حکیم، جواد و کریم است؟ -


1) المزار: ص 46؛ بحار الأنوار: ج 97، ص 287.

پاسخ این است که همۀ این صفات اقرار است نه احاطه، ما می دانیم او حکیم است، ولی حقیقت آن را نمی دانیم و هم چنین قدیر و جواد و سایر صفات باری تعالی.

3- ناتوانی شناخت افعال

منظور از توحید در افعال (در کلام متکلمین) اینست که همه کارها در دو جهان فعل اوست و هر موجودی هر خاصیتی که دارد از ذات پاک اوست، زیبایی گل، درخشندگی آفتاب، درمان دردها همه و همه از آن اوست؛ یعنی موجودات همان طور که در اصل وجود وابسته به ذات او هستند در تأثیر و فعل خود نیز چنین هستند.

البته توحید در افعال دایره ای وسیع و گسترده دارد؛ چراکه خدای متعال خلق می کند، می میراند، غلبه می دهد، یاری می کند، می ترساند، باران نازل می کند، بادها را می فرستد، آبستن می کند، درخت می رویاند و... در آیه ای از قرآن کریم می خوانیم:

(أَأَنتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُون). (1)

آیا شما آن را می رویانید یا ما می رویانیم.

یعنی آیا کشت همین است که شما خاک را روی بذر بریزید و بعد آب بدهید؟

خدای متعال افعال خود را توصیف می کند؛ یعنی توصیفی که خودش باید برای خواص بیان کند و ما از فهم آن عاجز هستیم و فقط می توانیم بگوییم:

(اللهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُو). (2)

خدایی که جز او خدای دیگری نیست.


1) سوره واقعه: آیه 64.

2) سوره بقره: آیه 255.

پس همان طور که بیان شد تکلیف بشر در حد تشخیص عقل او می باشد و حدّ عقل همین اقرار و اعتراف به وجود خدای سبحان است و التزام نسبت به فرامین، اوامر و نواهی اوست؛ اما نسبت به این که چیستی و صفت او را بداند چون بالاتر از طاقت فکری انسان است، تکلیفی ندارد.

لذا امام المتقين و مولى الموحدين علیه السلام فرمود:

يقِفُ الْعَقْلُ عَلَى حَدِّهِ مِنْ مَعْرِفَةِ الْخَالِقِ فَلَا يَعْدُوهُ. (1)

عقل نسبت به معرفت خالق در حد خودش می ایستد و از آن تجاوز نمی کند.

پس در واقع برای خالق اثبات صفات نمی کنیم بلکه فقط تنزیه او می نماییم، یعنی وقتی او را حکیم می شماریم به این معناست که او را از کارهای غير حكيمانه منزه بدانیم و بیش از این نمی فهمیم که خود بحث های مفصل دقیقی دارد و بنای ورود بر آن ها نیست.

شریف ترین آیه قرآن

آیت الکرسی از عالی ترین مضامین قرآن کریم محسوب شده؛ چراکه شرف آیات قرآن به ارزش معانی آن آیات است.

برای مثال خدای متعال می فرماید:

(وَالزَّانِيةُ لَا ينكحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِكَ وَحُرِّمَ ذَلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِين). (2)

و زن زناکار را جز مرد زناکار یا مشرک به ازدواج خود در نمی آورد؛ و این کار بر مؤمنان حرام شده است.

در این آیه حکم یک زن زانی یا مرد زناکار را در ازدواج آینده او بیان کند. این آیه با این مفاد در عین این که «من القرآن؛ از قرآن» است که -


1) توحید مفضل: ص 177؛ بحار الأنوار: ج 3، ص 147.

2) سوره نور: آیه 3.

طبق فرموده قرآن:

(لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ). (1)

و جز پاکان نمی توانند به آن دست زنند.

در عین حال طبعاً خصوصیات این آیه مبارکه مثل آیه مبارکه ای نیست که می فرماید:

(وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُل). (2)

محمد صلی الله علیه واله وسلم فقط فرستاده خداست و پیش از او فرستادگان دیگری نیز بودند.

هم چنین این آیه مثل آیه ای نیست که پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم را توصیف می کند و می فرماید:

(لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آیاتِه). (3)

به یقین خدا بر مؤمنان منّت نهاد و نعمت بزرگی بخشید، هنگامی که در میان آن ها پیامبری از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آن ها بخواند.

در قرائت حضرت امام باقر علیه السلام این گونه آمده است:

مِنْ أَنفُسِهِمْ.

از نفیس ترین آن ها.

بنابراین آیات از نظر ارزش معنایی متفاوت هستند و نمی توان همه را با هم مقایسه کرد و یکسان دانست.


1) سوره واقعه: آیه 79.

2) سوره آل عمران: آیه 144.

3) همان: آیه 164.

معرفت به اعظم آیات قرآن کریم

کتاب آسمانی قرآن کریم در بردارنده موضوعات بسیاری مانند اصول اعتقادات که بیان از توحید صفات الهی نبوت خاصه و عامه، مطالب مربوط به ولایت و امامت؛ از قبیل عصمت، مسائل احکام، تواریخ و حالات جبارانی است که توسط خدای متعال هلاک شده اند از احوال قیامت و مسائل بهشت و حتی ملأ اعلی سخن دارد.

با همه این اوصاف و وجود موضوعات گوناگون عالی ترین مباحث قرآن كريم، بحث توحید می باشد که اصل اعتقادات بشری است؛ چون مسائل نبوّتی ویژه کارگزاران و مأموران دستگاه توحید مسائل ولایتی ویژه جانشینان رسولان و مسائل نماز و روزه و خمس در فروع قرار می گیرند.

مسائل توحیدی و آیات معرفتی پروردگار از همه جای قرآن، زیباتر است و مطالب دیگر قرآن برای نزدیکی ما به خدای متعال است؛ برای مثال نماز، طواف خانه خدا و روزه برای «قربة الی الله» است که قرآن کریم می فرماید:

(لَعَلَّكُمْ تَتَّقُون). (1)

تا پرهیزکار شوید.

حال اگر روزه که حکمت آن با خبر شدن و توجه به حال و روز دیگران است یکی از راه های نزدیکی به خداست؛ پس به راستی خود معارف الهی و ارزش آن چگونه است؟

پشه، ملخ، زنبور، کبوتر، باز شکاری و عقاب و شاهین، همه پرواز می کنند؛ اما مقدار جست و پرش پشه و زنبور چقدر است؟ اما عقاب چگونه و چقدر ارتفاع می گیرد؟.


1) سوره بقره: آیه 183.

در یکی از سال ها که به مسجد الحرام مشرف شده بودم، ملخی را درحال پرواز دیدم که در حدود شصت متر می پرید از همان ارتفاع بلند به زمین خورد؛ به طوری که چیزی از او باقی نماند معلوم نبود ملخ است یا حیوانی دیگر.

بی تردید لازمه ی چنین پروازی سقوط آن چنانی هم در پی دارد. سعدی در گلستان در ضمن حکایتی می نویسد:

ماذا اخاضك يا مغرور في الخَطِرِ *** حتى هلكت فَلَيتَ النَّمل لَم يَطر

ای مغرور و فریفته دنیا! چه چیز تو را در خطر فروبرد که نابود شدی؟ ای کاش مورچه برای پرواز پر نداشت.

آن گاه این گونه می سراید:

بنده چو جاه آمد و سیم و زرش *** سیلی خواهد به ضرورت سرش

آن نشنیدی که حکیمی بگفت *** مور همان به که نباشد پرش (1)

آری، ای کاش مورچه نمی پرید و ملخ به اندازه ظرفیت خودش اوج و ارتفاع می گرفت که سقوط مرگ باری را به همراه نمی داشت.

آیات قرآن کریم نیز همین گونه به مانند پرواز و اوج پرندگان متفاوت هستند. بحث توحید، بحث مهم اعتقادی است و ورای آن حرفی نیست.

تمام مباحث فروع دین و احکام الهی که شامل عمل به واجبات و ترک محرمات است مقدمه ای برای قوی تر شدن و تقویت بیشتر معارف توحیدی انسان است که در نتیجه منجر به قرب الی الله می گردد به همین دلیل و وجود اعتقادی راسخ ائمه معصومين علیهم السلام بر عبادات و نماز خویش توجه ویژه ای داشتند و هرگز احساس خستگی نمی کردند.


1) گلستان سعدی حکایت 15.

امام حسین علیه السلام در دعای عرفه که بزرگ ترین درس های خداشناسی در آن می باشد به درگاه خدای سبحان این گونه عرضه می دارد:

مَا ذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَك وَ مَا الَّذِي فَقَدَ مَنْ وَجَدَك.

چه دارد آن کسی که تو را ندارد؟ و چه ندارد آن کسی که تو را دارد؟

یعنی خدایا! چه چیزی دستگیر کسی می شود که با تو همراه نیست؛ و چه از دست داده آن کس که با توست، ای آفریدگار! هرچه هست به تو برمی گردد.

جامعیت آیت الکرسی نسبت به آیات دیگر

اشاره

خدای متعال در این آیات عظیم خود را توصیف می کند و بشر و مقدّمین افراد بشر را به سمت خود می کشاند.

می توان گفت: این آیه مبارکه در هفده موضع از توحید ذاتی، توحید افعالی توحید صفاتی قدرت، علم و احاطه حضرت حق جل جلاله سخن به میان آورده است.

البته نخستین آیات سوره حدید از مهم ترین آیات توحیدی و شناخت صفات الهی است که نکات فراوانی را برای بحث دارد و تعابیر عج و غریبی در آن دیده می شود اما مقدار کلمات و واژگان آن نسبت به آیت الکرسی اندک است، آن جا که می فرماید:

(هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِن). (1)

اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن.


1) سوره حدید: آیه 3.

سورۂ اخلاص

خدای سبحان در سورۀ توحید که سوره ای در بحث اختصاصی توحید و مسمی به توحید است می فرماید:

(قُلْ هُوَ اللهُ أَحَد). (1)

بگو اوست خدای یگانه.

در روایتی زیبا ابوبصیر می گوید: امام صادق علیه السلام فرمود:

مَنْ قَرَأَ قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدُ مَرَّةً وَاحِدَةً فَكَأَنَّمَا قَرَأَ ثُلُثَ الْقُرْآنِ وَ ثُلُثَ التَّوْرَاةِ وَثُلُثَ الْإِنْجِيلِ وَ ثُلُثَ الزَّبُورِ. (2)

هرکه یک مرتبه سوره توحید را بخواند گویا که ثلث قرآن، ثلث تورات، ثلث انجیل و ثلث زبور را خوانده است.

اما این سوره همۀ مبانی و مباحث توحیدی را شامل نمی شود؛ بلکه بخشی از توحید را در بردارد مثل این که می فرماید خدا کسی را نمی زاید و زاییده هم نشده است. همه انسان ها نیز در مشکلات به او مراجعه می کنند و هیچ کس مشابه و مانند او نیست و اصلاً هیچ چیز نمی تواند وحدانیت او را داشته باشد و با وجود این که طبق روایات این سوره به ثلث قرآن مشهور است، اما مقدار مباحث توحیدی این سوره به مقدار آیات مورد بحث (آیت الکرسی) نمی باشد.

در حدیث نورانی دیگری پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم به امير مؤمنان على مرتضی علیه السلام می فرماید:

يَا أَبَا الْحَسَنِ مَثَلُكَ فِي أُمَّتِي مَثَلُ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٍ ﴾ . فَمَنْ قَرَأَهَا مَرَّةً قَرَأَ ثُلُثَ -


1) سوره اخلاص: آیه 1.

2) توحید، شیخ صدوق، ص 96، باب معنى التوحيد و العدل.

الْقُرْآنِ، وَ مَنْ قَرَأَهَا مَرَّتَيْنِ فَقَدْ قَرَأَ ثُلُثَيِ الْقُرْآنِ، وَ مَنْ قَرَأَهَا ثَلَاثًا فَقَدْ خَتَمَ الْقُرْآنَ.

فَمَنْ أَحَبَّكَ بِلِسَانِهِ فَقَدْ كَمَلَ لَهُ ثُلُثُ الْإِيمَانِ، وَ مَنْ أَحَبَّكَ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ فَقَدْ كَمَلَ ثُلُثَا الإِيمَانِ، وَ مَنْ أَحَبَّكَ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ نَصَرَكَ بِيَدِهِ فَقَدِ اسْتَكْمَلَ الإِيمَان... . (1)

ای ابا الحسن! مثل تو در امتم هم چون سوره توحید است؛ هرکس یک بار آن را بخواند یک سوم قرآن را خوانده و هرکس دو بار آن را بخواند دو سوم قرآن را خوانده و هرکس سه بار آن را بخواند همه قرآن را خوانده است.

(ای علی!) هرکس تو را به زبانش دوست بدارد یک سوم ایمان را دارد و هرکس تو را به زبان و دلش دوست بدارد دو سوم ایمان را دارد و هرکس تو را به زبان و دل دوست بدارد و با دست خود تو را یاری کند ایمانش کامل است.

آری، با وجودی که نام چنین سوره ای سورۀ توحید است و به ثلث القرآن معروف و از عظمت والایی برخوردار است؛ اما تنها بخشی از مسائل توحیدی در آن مطرح شده است و نه همۀ آن ها و جامعیت آیات مورد بحث را ندارد.

سوره آل عمران

آیات ابتدایی سوره مبارکهٔ آل عمران نیز به آیت الکرسی شبیه است؛ حتی آیه ای از این سوره تشابه زیادی با آیت الکرسی دارد، آن جا که می فرماید:

(شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكيم). (2)

خدایی که همواره قیام به عدل دارد، گواهی می دهد که جز او هیچ معبودی -


1) امالی شیخ صدوق: ص 34، مجلس نهم.

2) سوره آل عمران: آیه 18.

نیست؛ و فرشتگان و دانشوران [نیز گواهی می دهند] جز او که توانا و حکیم است هیچ معبودی نیست.

دامنه مقدار مباحث توحیدی در این آیه شریفه مانند آیت الکرسی گسترش ندارد.

سوره حشر

هم چنین خدای عزیز و جلیل در آیات پایانی سوره مبارکه حشر شماری از اسماء و اوصاف خود را ذکر می کند و در نتیجه به برکت اسماء الله، این آیه از امتیاز خاصی برخوردار است که می فرماید:

(هُوَ اللهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكَ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ * هُوَ اللهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى ُيسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكيم). (1)

اوست خدایی که جز او معبودی نیست، همان فرمانروای پاک عاری از هر عیب است نگهبان است، عزیز، جبّار و متکبّر است. پاک و منزه است خدا از آن چه با او شریک برای او قرار می دهند.

اوست خدای آفریدگار نوساز موجد صورت گر که بهترین نام ها از آن اوست. آن چه در آسمان ها و زمین است همه تسبیح او می گویند و او عزیز حکیم است.


1) سوره حشر: آیات 23-24.

(اللهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُو)

اشاره

(اللهُ لَا الَهَ الَّا هُو).

خدایی که جز او خدای دیگری نیست.

در اول آیه مبارکه خدای متعال را این گونه توصیف می کند که «خدایی که جز او معبود دیگری نیست»، با این توصیف هر چیزی را از حضرت حق نفی می کند و غیر از خدا را کنار می زند. ساده ترین تسبیحی که می توان گفت کلمۀ «لا إِلَهَ إِلَّا الله» است که اسم حضرت حق را بیان می کنیم.

کلمه جلالة «الله»

واژۀ جلالة «الله» اسم خاص و اختصاصی و علمی است که به صورت انحصاری برای خداوند متعال به کار می رود که جامع جميع همه صفات كماليه، جلالیه و جمالیه است و در بردارنده تمام نام های الهی می باشد؛ لذا اميرالمؤمنین علیه السلام در توصیف این نام مبارک می فرماید:

اللَّهُ أَعْظَمُ اسْمُ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ عزوجل وَهُوَ الاِسْمُ الَّذِي لَا يَنْبَغِي أَنْ يُسَمَّى بِهِ غَيْرُاللَّهِ وَلَمْ يَتَسَمَّ بِهِ مَخْلُوقُ. (1)

همانا «الله» بزرگ ترین اسم از اسمای خداوند عزوجل است و همان اسمی است که غیر خداوند کسی سزاوار نامیده شدن به آن نیست و هیچ مخلوقی به آن نامیده نشده است.


1) توحید شیخ صدوق: ص 231، باب 31، ح 5.

در نتیجه بی بدیل و بی شریک است و معبودی جزء او شایسته پرستش نیست.

نکته دیگر؛ این که بلافاصله بعد از ذکر واژهٔ جلالهٔ «الله» بر یگانگی آفریدگار جهان و این که جز او کسی شایسته پرستش نیست تأکید می کند با جمله: «لا اله الا هو» که در مفهوم واژهٔ «الله» همین مطالب نهفته است. پس در حقیقت جملهٔ بعدى تأكيد همان لفظ «الله» است.

لفظ جلالة «الله» حدود نهصدو هشتاد بار در قرآن كريم و لفظ «إله» به صورت های مختلف آن، یکصدو چهل و هشت بار وارد شده است. این لفظ کاملاً عربی و ریشه ای قبل از اسلام دارد.

نکته دیگر که لازم به ذکر است این که در بین تمام اسمای الهی اتفاق نظر بر آن است که تمامی آن ها مشتق هستند مگر لفظ جلاله «الله» که در آن اختلاف نظر است و آن دسته که قائل به مشتق بودن آن هستند و موید به رؤیت اند باز در تعیین ریشهٔ آن اختلاف دارند که از نقل اقوال و دلایل اختلاف، چون موجب گستردگی سخن است امتناع می کنیم.

معنای «الله»

حضرت امام عسکری علیه السلام در حدیثی به مناسبت تفسیر بسم الله الرحمن الرحيم واژهٔ جلالة «الله» را این گونه معنا فرمودند:

اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَتَأَلَّهُ إِلَيْهِ عِنْدَ الْحَوَائِجِ وَالشَّدَائِدِ كُلُّ مَخْلُوقِ عِنْدَ انْقِطَاع الرَّجَاءِ مِنْ كُلِّ مَنْ هُوَ دُونَهُ وَتَقَطَّعَ الْأَسْبَابِ مِنْ جَمِيعِ مَا سِوَاهُ. (1)

«الله» همان کسی است که هر مخلوقی در وقت نیاز و گرفتاری های سخت وقتی از غیر او ناامید می شود و همۀ اسباب و وسائط دیگر از کار می افتد به او پناه می آورد.


1) توحید شیخ صدوق: ص 231؛ تفسیر نور الثقلین: ج 3، ص186.

آری، با شناخت الله است که هرگونه وحشتی از انسان رخت بر می بندد، و از چه کسی می خواهد بترسد؟ اگر او نخواهد مگر ممکن است کسی بتواند ضرری وارد کند.

«الله» آن وجودی است که با شناخت او در هیچ حالی احساس غربت و تنهایی و رهایی به هیچ کسی دست نمی دهد و در پرتو نور هدایت، در هیچ کاری ناتوان نمی ماند چراکه با قدرت خدایی و توان الهی و نیروی غیر عادی پیش می رود.

«الله» همان است که هر بیماری و مرض؛ اعم از روحی و جسمی را شفا می دهد و برطرف می سازد و انسان با او خودش را می شناسد که از هر کوچکی کوچک تر و از هر ذلیلی ذلیل تر است و همۀ کمالات از آن اوست، لذا امام زین العابدین علیه السلام در دعای ابوحمزه می فرماید: (1)

سَيِّدِي أَنَا الصَّغِيرُ الَّذِي رَبَّيْتَهُ؛ آقای من، کوچکی هستم که بزرگش کردی.

أَنَا الْجَاهِلُ الَّذِي عَلَّمْتَهُ؛ من نادانی هستم که دانایش نمودی.

أَنَا الضَّالُ الَّذِي هَدَيْتَهُ؛ من گمراهی هستم که هدایتش کردی.

أَنَا الْوَضِيعُ الَّذِي رَفَعْتَهُ؛ من پستی هستم که بلندش گردانیدی.

أَنَا الْخَائِفُ الَّذِي آمَنْتَهُ؛ من ترسانی هستم که امنیت بخشیدی.

أَنَا الْجَائِعُ الَّذِي أَشْبَعْتَهُ؛ من گرسنه ای هستم که سیرش نمودی.

وَالْعَطْشَانُ الَّذِي أَزْوَيْتَهُ؛ و تشنه ای هستم که سیرابش کردی.

وَالْعَارِي الَّذِي كَسَوْتَهُ؛ و برهنه ای هستم که لباس پوشاندی.

وَالْفَقِيرُ الَّذِي أَغْنَيْتَهُ؛ و نیازمندی هستم که بی نیازش ساختی.

وَالضَّعِيفُ الَّذِي قَوَّيْتَهُ؛ و ناتوانی هستم که توانایش نمودی.


1) مصباح کفعمی: ص 594.

وَالدَّلِيلُ الَّذِي أَعْزَزْتَهُ؛ و خواری هستم که عزیزش کردی.

وَالسَّقِيمُ الَّذِي شَفَيْتَهُ؛ بیماری هستم که شفایش دادی.

وَالسَّائِلُ الَّذِي أَعْطَيْتَهُ؛ و گدایی هستم که عطایش نمودی.

وَالْمُنْذِبُ الَّذِي سَتَرْتَهُ؛ و گناه کاری هستم که آبرویش را حفظ کردی.

وَالْخَاطِيُّ الَّذِي أَقَلْتَهُ؛ و خطاکاری هستم که از او در گذشتی.

وَأَنَا الْقَلِيلُ الَّذِي كَثَّرْتَهُ؛ و من اندکی هستم که بسیارش ساختی.

وَالْمُسْتَضْعَفُ الَّذِي نَصَرْتَهُ؛ و ضعیف شمرده ای هستم که یاریش نمودی.

وَأَنَا الطَّرِيدُ الَّذِي آوَيْتَهُ؛ و من رانده شده ای هستم که پناهش دادی.

عالی ترین توصیف خدای متعال

كلمة «لَا إِلَهَ إِلَّا الله»، یعنی جز او کسی نمی تواند خداوند باشد و آیه (الله لا إِلَهَ إِلَّا هُو) عالى ترين توصیف خدای متعال است.

و پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم با همین شعار از کوه حراء آمد:

(لُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ تُفَلِحُوا). (1)

بگویید: لا اله الا الله تا آن که رستگار شوید.

و فرمود: هیچ کلامی نزد خداوند عزوجل محبوب تر از گفتن «لا إله إلا الله» نیست و هرکس صدایش را به «لا إله إلا الله» بکشد، گناهانش زیر قدم هایش می ریزد همان گونه که برگ درخت زیر آن می ریزد. (2)


1) بحار الأنوار: ج 18، ص 202؛ معانى الأخبار: ص 4.

2) ثواب الأعمال: ص 6؛ جامع الأخبار: ص 51.

گام اول توحید

مسأله توحید زیربنای شناخت تمام صفات خدای متعال است؛ زیرا یگانگی خدای سبحان از نامحدود بودن وجود او سرچشمه می گیرد و این وجود است که جامع جمیع کمالات و خالی از هرگونه عیب و نقص است. در نتیجه اگر ما خدای متعال را به توحید حقیقی بشناسیم همه صفاتش را شناخته ایم.

بنابراین، اگر کسی بتواند همین جمله «لا اله الا الله» را بدون تکان خوردن قلبش و با اخلاص کامل منتقل کند و با این حال به عالم دیگر منتقل شود به بهشت خواهد رفت از این رو است که امام صادق علیه السلام فرمود:

مَنْ قَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُخْلِصاً دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ إِخْلَاصُهُ أَنْ تَحْجُزَهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ عَمَّا حَرَّمَ. (1)

هرکس با اخلاص بگوید لا اله الا الله داخل بهشت می شود و اخلاصش اینست که او را از آن چه خدای عزوجل حرام کرده باز دارد.

این همان گام اول؛ یعنی اقرار به توحید را به همراه دارد. نخستین بار این اقرار به توحید در هنگام تولد انسان صورت می گیرد و پدر در گوش راست کودکش اذان و در گوش چپ او اقامه می گوید و کلمه «لا اله الا الله» را به او تلقین می کند و آخرین بار هم در لحظات پایانی عمر بر زبان جاری می سازد. اقراری که اگر انسان در پایان عمر خویش بتواند بگوید بهترین و بالاترین زاد و توشه ایست که برای خود تهیه نموده است. پس به همین جهت در روایتی دیگر آمده:

لَقْنُوا أَمْوَاتِكُمْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ، فَإِنَّ مَنْ كانَ آخِرُ كَلَامِهِ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» دَخَلَ الْجَنَّةَ، (2)

به مردگان خود «لا إِلهَ إِلَّا الله» تلقین کنید، زیرا هرکه آخرین سخنش «لا إلهَ إلا الله» باشد، بهشت می رود.


1) توحید شیخ صدوق: باب ثواب الموحدین، ح 26.

2) امالی شیخ صدوق: ص 541؛ بحار الأنوار: ج 78، ص 232.

اقرار به عبودیت بهترین زاد و توشه

امیر مؤمنان علی علیه السلام بارها به پیروان خویش می فرمود:

تَجَهَّزُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ فَقَدْ نُودِي فِيكُمْ بِالرَّحِيلِ. (1)

خدای شما را رحمت کند! آماده حرکت شوید که ندای رحیل و کوچ در میان شما بلند شده است.

با توجه به این فرمایش گهربار امیر مؤمنان علی علیه السلام باید توشه و بهرهٔ زیادی از دنیا گرفت تا بتوان برداشت خوبی از آن نمود.

بی گمان بهترین زاد و توشه اقرار به توحید و گفتن کلمۀ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ» است؛ زاد و توشه ای که سنگین تر از آن نمی توان در عالم وجود، تصور کرد.

عظمت «لا اله الا الله»

توحید نفی انداد است؛ چون انسان نمی داند که در چه شرایطی خواهد مرد. آیا در حالت هوشیاری و یا بی هوشی می میرد؟ توان سخن گفتن دارد؟ آیا کسی هست که به او تلقین بدهد، یا در صورت تلقین دادن جملات تلقین را می فهمد؟

پس اکنون که انسان زنده است و توان بیان آن را دارد هزاران مرتبه با توجه و خلوص بگوید:

لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ حَقَّاً حَقّاً، لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ إِيمَاناً وَتَصْدِيقاً، لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عُبُودِيةً وَ رِقَا. (2)

معبودی شایسته پرستش نیست، مگر خداوند یکتا و این را از روی حق و حقیقت می گویم و معبودی جز «الله» نیست و این را از روی ایمان و تصدیق اقرار می کنم و کلمه توحید را از سر بندگی و عبودیت می گویم.


1) نهج البلاغه: خطبه 204؛ امالی شیخ صدوق: ص 498.

2) وسائل الشیعه: ج 6، ص 245؛ بحار الأنوار: ج 82، ص 178.

زیرا که رییس مذهب امام صادق علیه السلام فرمود:

مَنْ قَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مِائَةَ مَرَّةٍ كَانَ أَفْضَلَ النَّاسِ عَمَلاً ذَلِكَ الْيَوْمَ إِلَّا مَنْ زَادَ. (1)

هرکس صد مرتبه «لا الّا الله» بگوید از جهت عمل در آن روز افضل مردم است مگر این که کسی بیشتر گفته باشد.

علامت و نشانه توحید

همین یک جمله (اللهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُو) علامت و نشان توحید و اسلام است.

هر انسان بر این لفظ مبارک مداومت داشته باشد خون او برای همیشه محفوظ می شود و بهای بهشت را پرداخت نموده که ثمن الجنه «لَا إِلَهَ إِلَّا الله» است. (2)

به سخن دیگر مگر می توان قائل به «لَا إِلَهَ إِلَّا الله» را کشت؟

البته اگر کسی قتل عمد یا زنای محصنه یا بعضی از معاصی را مرتکب شده باشد، در بعضی از آن صورت ها به دستور شارع اجازه کشتن او را دارند.


1) کافی: ج 2، ص 505؛ مکارم الاخلاق: ص 307.

2) کافی: ج 2، ص 517؛ اعلام الدین: ص 356.

(الْحَى القيوم)

اشاره

(الْحَى القيوم). (1)

زنده و پایدار.

اسم مبارک «حی»

واژۀ حی در قرآن کریم 14 بار ذکر شده و در چهار مورد به عنوان صفت خداوند آمده است، (2)این صفت مشبهه معنای تثبیت و دوام را می رساند؛ یعنی حیاتی است که از ازل تا ابد ادامه دارد و هیچ آمیخته با موت نیست. ما انسان ها حیات داریم ولکن مرگ بر ما غالب می شود؛ حتی جبرئیل و پیامبر خدا صلى الله علیه واله وسلم نیز می میرند چنان که خدا به پیامبرش هم می فرماید:

(إِنَّكَ مَيتُ وَإِنَّهُم مَّيتُونَ). (3)

قطعاً تو خواهی مرد، و آنان نیز خواهند مرد.

در آیه دیگری می فرماید:

(كلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْت). (4)

هر نفسی چشنده مرگ است.

آری، پیامبران الهی، فرشتگان، مقربین و بندگان صالح خدا و همهٔ مخلوقات از این شربت ناگزیر می نوشند.


1) سوره آل عمران: آیه 2.

2) سوره آل عمران: آیه 2، سوره طه: آیه 111، سوره فرقان: آیه 58، سوره غافر: آیه 65.

3) سوره زمر: آیه 30.

4) سوره عنکبوت: آیه 57.

حی یعنی چه؟

اسم «حىّ» به کسی اطلاق می شود که حیاتی ثابت و مستقر داشته باشد. انسان ها از همان روزهای نخست که به مطالعه حال موجودات پرداختند، آن ها را دو نوع یافتند:

1.

موجوداتی که وضع ثابتی دارند و تغییر ناشی از مرور زمان در آن ها احساس نمی شود مانند سنگ ها و سایر جمادات.

2.

موجوداتی که گذشت زمان، تغییراتی محسوس در قوا و افعال آن ها پدید می آورد، مانند انسان و سایر حیوانات. البته نباتات نیز بر اثر گذشت زمان، کارشان یکی پس از دیگری تعطیل می شود و در آخر به تدریج دچار فساد می گردند.

انسان ها دریافتند که در موجودات نوع دوم علاوه بر اندام و هیکل محسوس مادی، ویژگی دیگری هم وجود دارد. این ویژگی ها که تولد و تناسل دارند کنش و واکنش نشان می دهند جذب و دفع و رشد و نمو دارند اگر در موجودی جمع شود آن را حیات نامیدند و هم چنین از کار افتادن و بطلانش را مرگ نامیدند.

البته آن چه مهم است توجه به این نکته می باشد که معنای حیات در موجودات با حیات در خداوند متفاوت است و نباید به سمت و سوی قیاس و تشابه به حیات انسانی گام برداشت حیات خداوند عین ذات اوست که صفت علم و قدرت از آن ناشی می شود خدای متعال خود خالق حيات موجودات است، پس حیات الهی از سنخ حیات مخلوقات نمی تواند باشد، برای همین نکته در قرآن کریم می فرماید: -

(وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ وَقَدْ خَابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْما). (1)

و بزرگان عالم همه در پیشگاه عزت آن خدای حی توانا ذلیل و خاضعند و (در آن روز) هرکه بار ظلم و ستم به دوش دارد سخت زیانکار است.

در آیه دیگری می فرماید:

(أَنَّكَ تَرَى الْأَرْضَ خاشِعَةٌ، فَإِذا أَنْزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ إِنَّ الَّذِي أَحْيَاهَا لَمُحْى الْمَوْتى). (2)

تو زمین را فسرده می بینی و چون باران بر آن فرو ریزیم، به جنبش درآید و بردمد. آری، همان کسی که آن را زندگی بخشید، قطعاً زنده کننده مردگان است.

در آیه دیگری که جامع همۀ خصوصیات آیات قبل می باشد، تفاوت میان حیات در دنیا و آخرت را متذکر می شود که حیات دنیوی بازی و سرگرمی در مقابل حيات اُخروی است و می فرماید:

(و ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ، وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِي الْحَيوانُ وَ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ). (3)

این زندگی دنیا جز سرگرمی و بازیچه نیست و زندگی حقیقی همانا در سرای آخرت است؛ اگر می دانستند.

هدف این آیه شریفه، نفی حقیقت معنای حیات؛ یعنی کمال از زندگی دنیا، و اثبات آن حقیقت و کمال برای زندگی جهان آخرت است؛ چون زندگی سرای دیگر، حیاتی خواهد بود که مرگی بعداز آن نیست و حیات حقیقی آن است که پایانی نداشته باشد چنان که خدای متعال در قرآن می فرماید:

(لا يذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى). (4)

در آن جا جز مرگِ نخستین، مرگی نخواهند چشید.


1) سوره طه: آیه 111.

2) سوره فصلت: آیه 39.

3) سوره عنکبوت: آیه 64.

4) سوره دخان: آیه 56.

حقیقت زندگی و حیات

با عنایت به این آیه می توان دریافت که اهل آخرت، دیگر دچار مرگ نمی شوند و هیچ نقص و کدورتی عیش آن ها را مکدر نمی کند؛ پس ایمنی و آرامش، از آثار حقیقی و خاص زندگی آخرت و از ضروریات آن است.

آری زندگی جهان آخرت زندگی بر طبق حقیقت است و امکان ندارد به مانند زندگی دنیایی مرگ بر آن عارض شود از این جاست روشن می شود که زندگی حقیقی و حیات کامل باید طوری باشد که ذاتاً مرگ پذیر نباشد و عارض شدن مرگ بر آن محال باشد.

این مسئله قابل تصور نیست مگر اینکه حیات عين ذات آن حي قيوم باشد و نه عارض بر ذات او و هم چنین از ناحیهٔ خودش باشد، نه این که دیگری به او عطا نموده باشد.

در واقع، حقیقت حیات به معنای حیاتی است که با مرگ آمیخته نیست و در معرض نابودی قرار نمی گیرد؛ به راستی که تنها حیات خدای تعالی این گونه است.

حیات مخلوقات

حیات انسان ها و دیگر مخلوقات از جانب خدای متعال به آن ها داده شده و با مرگ نیز از بین می رود این حیات حیاتی حقیقی نیست. از این رو از انسان پرسیده می شود ای انسان! تو که حی هستی و حیات داری، آیا از حال خودت خبر داری؟

آیا خبر از اتفاقاتی داری که هنگام خواب بر تو حادث می شود؟

برای توضیح مطلب روایتی را نقل می کنیم جناب اسحاق بن عمار می گوید:

وقتى هارون الرشيد حضرت موسی بن جعفر علیه السلام را زندانی کرد، ابویوسف و محمدبن حسن از دوستان ابو حنیفه برای دیدن آن آقا وارد زندان -

شدند. یکی از آن ها به دیگری گفت از دو حالت خارج نیست یا ما با موسی بن جعفر علیه السلام برابریم و اگر چنین نباشیم، شبیه یک دیگر هستیم.

در این موقع مردی که زندانبان بود وارد شد و به امام کاظم علیه السلام گفت: کشیک من تمام شده می خواهم بروم اگر چیزی می خواهید بفرمایید که در نوبت بعد برایتان بیاورم.

امام کاظم علیه السلام فرمود:

مَا لِي حَاجَة.

چیزی نمی خواهم.

وقتی زندانبان رفت، امام علیه السلام به ابویوسف فرمود:

مَا أَعْجَبَ هَذَا يَسْأَلْنِي أَنْ أُكَلِّفَهُ حَاجَةً مِنْ حَوَائِجِي لِيَرْجِعَ وَ هُوَ مَيِّتُ فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ.

چقدر شگفت انگیز است این مرد تقاضا دارد کار خود را به او مراجعه کنم که در برگشتن انجام دهد با این که امشب خواهد مرد.

وقتی آن دو نفر این سخن را شنیدند از جا برخاستند و یکی به دیگری گفت: ما آمدیم از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام واجب و مستحب بپرسیم، اما او اکنون خبر از غیب می دهد.

آن گاه یک نفر را پشت سر زندانبان فرستادند تا خبر بگیرد کار آن مرد امشب به کجا منتهی می شود و فردا اطلاع دهد.

او آن شب را در مسجدی که نزدیک خانه زندانبان بود خوابید.

صبح دید صدای گریه و زاری می آید و مردم به سمت خانه زندانبان در رفت و آمدند. پرسید چه خبر است گفتند: دیشب آن زندانبان از دنیا رفت با این که سابقه بیماری هم نداشت.

پس آن شخص پیش ابو یوسف و محمد رفت و جریان را به آن ها گفت. آن ها خدمت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام رسیدند و گفتند ما می دانیم که از حلال و حرام دین به طور کامل اطلاع داری اما از کجا فهمیدی که این زندانبان امشب می میرد؟

امام کاظم علیه السلام فرمود:

مِنَ الْبَابِ الَّذِي أَخْبَرَ بِعِلْمِهِ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبِ علیه السلام؟.

از همان دری که پیامبر خدا صلى الله عليه واله وسلم به علی بن ابی طالب علیه السلام آموخت.

وقتی حضرت این پاسخ را به آن ها داد، از این جواب هردو حیران شدند. (1)

آری، ابویوسف و دیگران آمده بودند تا ادعای امامت حضرت امام کاظم علیه السلام را به نحوی نقض کنند، اما با چنین پاسخی مواجه گردیدند.

حیات حضرت پروردگار

بنابراین زنده حقیقی کسی است که مرگ در مفهوم او راهی ندارد آیا تاکنون با خود فکر کرده اید که حیاتِ حضرت حق جل جلاله چگونه است؟.

آن چه برای ما قابل ادراک می باشد این است که خدای متعال همان آفریدگار حیات موجودات است که قرآن کریم می فرماید:

(الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاة). (2)

خدایی که مرگ و زندگانی را آفرید.

بنابراین حیات همه چیز با خدای سبحان است و پرتوی از حیاتش همه را حی می کند که می فرماید:

(وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي). (3)

و از روح خویش در آن دمیدم.


1) بحار الأنوار: ج 48، ص 29.

2) سوره ملک، آیه 2.

3) سوره صاد: آیه 72.

البته گاه خدای عزیز و جلیل به بنده ای خاص اجازهٔ این کار را می دهد؛ به عنوان مثال یکی از افرادی که به دعای حضرت عیسی علیه السلام زنده شده است سام بن نوح می باشد عیاشی در تفسیر خود ذکر می کند که اصحاب حضرت عيسى علیه السلام از وی خواستند تا مرده ای را زنده کند. عیسی علیه السلام آن ها را کنار قبر سام بن نوح آورد و به او گفت: ای سام! به اذن خدا برخیز، در این وقت قبر شکافته شد و برای بار دوم و سوم آن حضرت همان جملات را تکرار کرد تا آن که سام از جا برخاست و از قبر بیرون آمد.

حضرت عیسی علیه السلام به او فرمود: آیا دوست داری در دنیا بمانی یا می خواهی به حال خود باز گردی؟

سام عرض کرد: می خواهم برگردم، زیرا هنوز سختی مرگ در کام من است و تلخی آن برطرف نشده است. (1)

این روایات با قرآن کریم تأیید شده که حضرت عیسی علیه السلام، پس از گفتن «یا حی یا قیوم»، می گفت: «به اذن خداوند برخیز»؛ چنان که در قرآن نیز می فرماید:

(أُحى الْمَوْتِى بِإِذْنِ الله). (2)

و به اذن خدا مردگان را زنده می گردانم.

به راستی که حیات از آن اوست روزی آن را می دهد و روز دیگر بازپس می گیرد؛ خدای متعال به پیامبر خود نیز می فرماید:

(إِنَّك ميت). (3)

قطعاً تو خواهی مرد.


1) تفسیر عیاشی: ج 1، ص 174.

2) سوره آل عمران: آیه 49.

3) سوره زمر، آیه 30.

آن حیّ حى لا یموت نمی فرماید: «انك ستموت؛ تو به زودی خواهی مرد» و این کلام مجاز مشارفه نیست؛ بلکه میت حقیقی می باشد. تضاد بین حیات و موت است، او الحی و همه غیر او، میت هستند و ما سوای خداوند حی نیست.

در قرآن می فرماید:

(كلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ). (1)

هر نفسی چشنده مرگ است.

منظور موت کامل است، و گرنه وقتی انسان می خوابد به نوعی می میرد که در روایتی آمده:

إِنَّ النَّوْمَ أَخُو الْمَوْتِ. (2)

خواب برادر مرگ است.

در واقع این سؤال به ذهن می رسد که اصلاً آیا می توان گفت انسان حیات دارد؟.

کسی که نمی داند امشب یا فردا می میرد چطور ادعای حیات می کند؟.

کسی که یقین دارد خواهد مُرد و از مرگ توان رهایی ندارد چطور می تواند ادعای حیات نماید؟

کسی که تردیدی ندارد این زندگی او دوام ندارد چطور می تواند ادعای حیات داشته باشد؟

در نتیجه تنها یک حی داریم و او نیز خدای سبحان است. همهٔ حیات ها از ترشحات اوست؛ اگر بخواهد نگه می دارد، وگرنه می میراند.

قرآن کریم می فرماید:

(وَتَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوت). (3)

و تو بر خدای زنده ابدی که هرگز نمیرد توکل کن.


1) سوره عنکبوت، آیه 57.

2) مصباح الشریعه: ص 44؛ بحار الأنوار: ج 73، ص 189.

3) سوره فرقان: آیه 58.

بنابر آن چه گذشت حتی حقیقی فقط ذات مقدس ربوبی است و حیات بشری به معنای دیگری است.

حال این حیات دنیوی مراتب گوناگون دارد گیاه را در نظر بگیرید؛ موجود زنده است و کمی رشد می کند، ولی در صورت کندن آن، فریادی از او شنیده نمی شود این چه موجود زنده ای است که هیچ واکنشی از خود نشان نمی دهد؟

عکس العمل انسان چنین نیست او داد و بیداد می کند.

فرعون کسی است که قبری برای خود می سازد که بعداز هفت هزار سال، انسان با دیدن آن شگفت زده می شود. این فرعون با خود چه فکری کرده که چنین قبری ساخته است! حتی در موزه ساعة التحریر، ران گوسفند، ران گوساله، مرغان متعدد، انار، عسل، شاه دانه گندم و چیزهای دیگری را برای فرعون مومیایی کرده و کنار گذاشته اند که هر وقت زنده شد بخورد.

در قبر فرعون طلاها، جواهرات و اسلحه نیز وجود دارد قدمت این مومیایی ها در حدود هفت هزار سال است.

مع الأسف كار آدمی به جایی برسد که از حیوان هم نافهم تر شود و برای خودش سلطه و قدرت و حیاتی تصور کند که گویا نابودی در پس آن نیست.

«الْحَی» کلمه ای اختصاصی

آن چه که ما می توانیم با عقل و بینش خود به معنای صفت حیّ الهی برسیم، این است که هیچ مخلوقی غیر از خدای سبحان حیات واقعی ندارد و حیّ صفت اختصاصی اوست؛ چراکه حیات را از کسی نگرفته و کسی هم از او نمی تواند بگیرد و بیش از این صحبت کردن و تفکر نمودن انسان را در گرفتاری تشبیه و قیاس می اندازد که مورد نهی شدید از آن در روایات است، لذا امام صادق علیه السلام می فرماید:-

إِيَّاكُمْ وَالتَفَكُرَ فِي اللَّهِ فَإِنَّ التَّفَكُرَ فِي اللَّهِ لَا يَزِيدُ إِلَّا تَيْهَا لِأَنَّ اللَّهَ وَ لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَ لَا يُوصَفُ بِمِقْدَارِ. (1)

از تفکر در خداوند بپرهیزید؛ به راستی تفکر در خداوند تنها حیرت و سرگردانی را می افزاید. زیرا دیدگان و اوهام خدای جل جلاله را در نمی یابند و او به هیچ قدر و اندازه ای قابل وصف نیست.

این نهی صریح نشانگر ناتوانی بشر از توصیف خداوند است، چون هیچ تصور و مفهومی حاکی از ذات پروردگار نمی تواند باشد.

حیات انسان ها حیاتی است که او به ما عاریه می دهد، در نتیجه دیگران از آن بهره می برند و دارای حیات می شوند، و آن گاه خدای متعال در روزی آن حیات موجودات را می گیرد؛ چراکه این حیات ملک خود اوست.

زمینی را فرض کنید که همۀ آن از اول تا آخر، ملک یک نفر است و عده زیادی در آن حضور دارند که اجاره نشین آن شخص هستند. کسی در آن جا غیر از او مالک نیست و خانه ندارد هرچند خودش هم ساکن آن جا نیست.

حیات و زندگی انسان این گونه است؛ کسی زنده نیست، بنابر بیان قرآن کریم نوح پیامبر علیه السلام با آن که نهصدو پنجاه سال دوران رسالت اوست، آن جا که می فرماید:

(وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَى قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلا خَمْسِينَ عَاماً فَأَخَذَهُمُ الطُّوفَانُ وَهُمْ ظَالِمُونَ). (2)

و همانا نوح را (به رسالت) به سوی قومش فرستادیم و او هزار سال پنجاه سال کم میان قوم درنگ کرد، و چون همه ستمگر و ظالم بودند همه را طوفان هلاکت فرا گرفت.


1) توحید شیخ صدوق: ص 457، باب 67، ح 14.

2) سوره عنکبوت: آیه 14.

چنین پیامبری با آن همه دوران زندگی اما زنده نماند، حتی جناب عزرائیل که همه اشخاص به دست او می میرند و جان همه را می ستاند خود زنده نخواهد ماند و هم چنین جبرئیلی که امین خدا «و متاع در سماوات و ارضین» است. قرآن کریم در توصیف او می فرماید:

(ذِي قُوَّةٍ عِندَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ * مُطَاعٍ لَمَّ أَمِيين). (1)

نیرومند در پیشگاه خداوند و بلند مرتبه است و در آن جا هم امین باشد.

خدا طبق اراده لطیفش، به همۀ این ها یک حیات موقت عنایت می کند و در موقع خاصی نیز می گیرد.

بنابراین، کسی غیر از خدای حی و قیوم زنده نیست و حیات همه بر حیات او متفرع و از ناحیه اوست.

برای توضیح بهتر به این مثال توجه کنید درخت چناری کهن در زمینی با مقدار زیادی شاخه و ریشه های کوچکی رشد می کند و همه از ریشه های او بهره می برند. بعضی شاخه های درخت بزرگ، بعضی شاخه ها کوچک، بعضی ها خیلی کوچک و بعضی شاخه ها خیلی قدیمی هستند؛ ولی همه از آن چنار تغذیه می کنند.

روشن شد که «هُوَ الْحَی» کلمه ای اختصاصی است که خدای متعال، معبود به حق و خالقی است که هیچ کس جز او چنین نیست. خدای واحد احد، حى مُطلق و زنده واقعی است و حیات به معنای کمال خودش منحصر به وجود اوست.

بنابراین صفت «حیّ» که صفت مشبه است و از دوام و ثبات حکایت می کند تنها شایسته و در خور خدای سبحان است.


1) سوره تکویر: آیات 20-21.

حیات کمالی از کمالات وجودی

در تعابیر عرفی و طبق نظر دانشمندان طبیعی که موضوع بحث آن ها موجود مادی است هر موجودی که ویژگی های حیات (جذب و دفع، رشد و نمو، تولد و تناسل، عمل و عکس العمل) را داشته باشد حیات دارد.

هر موجودی که مرتبۀ پایین تری از حیات داشته باشد، نسبت به حیات بالاتری که فاقد آن است میت و مُرده محسوب می شود.

برای مثال: خاک در مرتبه خاکی، از حیات پایین تری که متناسب خاک است، بهره مند است و نسبت به حیات بالاتر - یعنی حیات نباتی - مُرده به شمار می آید.

حیاتی که به معنای داشتن علم و قدرت احساس ادراک و سایر امور مربوط است می تواند دارای درجات گوناگونی باشد.

انواع مراتب حیات

حیات به عنوان کمالی از کمالات وجودی در اصل یک حقیقت است که دارای مراتب بوده و هر مرتبه ای از خصوصیات و آثار، مخصوص به خود آن رتبه است. در هر مرتبه ای از حیات مرتبهٔ خاصی از علم و اراده وجود دارد؛ یعنی علم و اراده که از آثار حیات یا عین آن است در هر مرتبه از حیات، متناسب با همان مرتبه می باشد، در حقیقت تفاوت مراتب حیات با یکدیگر تفاوت تشکیکی و مانند تفاوت مراتب وجود با یکدیگر است. به نظر دقیق وجود و حیات جدا از همدیگر نیستند.

دقت و تأمل در آیات قرآن کریم و تعمّق در اشارات آن ها، این حقیقت را بیان می کند که نوعی از حیات در همه موجودات سریان و جریان دارد چنان که در قرآن کریم می فرماید: -

(تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يَسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُم). (1)

آسمان های هفت گانه و زمین و هرکس که در آن هاست، او را تسبیح می گویند، و هیچ چیز نیست، مگر این که ستایش و تسبیح او می گوید، ولی شما تسبیح آن ها را در نمی یابید. به راستی که او همواره بردبار [و] آمرزنده است.

از این آیه و اشارات آن، موضوع بهره مند بودن همه اشیا از حیات؛ علم و اراده استفاده می گردد.

ما انسان ها براساس جهلی که به مراتب حیات داریم از اطوار گوناگون و آثار حیات موجودات از قبیل علم و اراده و نیز از تسبیح آن ها محجوب بوده و به چگونگی حیات و تسبیح آن ها شعور نداریم؛ بدین معنا که اگر ظرفیت علمی بالاتری داشتیم می توانستیم از حیات هر چیز، علم، اراده و تسبیح آن ها باخبر باشیم.

خدای متعال در قرآن کریم می فرماید:

(وَيَوْمَ يَحْشَرُ أَعْدَاءُ اللَّهِ إِلَى النَّارِ فَهُمْ يُوزَعُونَ حَتَّىٰ إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَيهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُم بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ * وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَىءٍ وَهُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَإِلَيهِ تُرْجَعُونَ). (2)

و (یاد کن) روزی را که دشمنان خدا به سوی آتش گردآورده و بازداشت (و دسته دسته تقسیم) می شوند تا چون بدان رسند، گوششان و دیدگانشان و پوستشان به آن چه می کرده اند بر ضدّشان گواهی دهند و به پوست (بدن) خود می گویند: «چرا بر ضدّ ما شهادت دادید؟» می گویند: همان خدایی که هر چیزی را به زبان درآورده، ما را گویا ساخته است، و او نخستین بار شما را آفرید و به سوی او برگردانیده می شوید.


1) سوره اسراء: آیه 44.

2) سوره فصلت: آیات 19-21.

از تعابیر این آیات، به خصوص از فراز «همان خدایی که هر چیزی را به زبان درآورده ما را گویا ساخته است» حیات، علم، ارادۀ گوش و چشم و پوست استفاده می شود.

به راستی که سمع و بصر و پوست انسان ها از حیات علم و شعور متناسب با رتبه وجودی آن ها بهره مند هستند و به اعمال صاحبانشان علم دارند؛ به گونه ای که در روز قیامت براساس علم خود و با اجازهٔ خدای متعال به نطق آمده و گواهی می دهند؛ اگر این ها علمی نداشتند، مسلماً گواهی آن ها مفهومی نداشت و شهادت محسوب نمی شد.

گواهی شهود در روز قیامت برای اتمام حجت است و این در صورتی معنا و مفهوم پیدا می کند که گواهی دهنده متحمل مسئله ای باشد که به آن شهادت می دهد؛ یعنی گواهی دهنده به آن چه شهادت می دهد، علم داشته باشد؛ آن هم علمی که اتمام حجت می کند و هیچ گونه شبهه یا ابهامی در تحقق مسئله مورد شهادت باقی نمی ماند.

پیداست که این گواهی گواهی خاص و ویژه ای خواهد بود. حقیقت این است که دست و پا گوش چشم پوست و هر عضوی از اعضای بدن انسان، از حیات و علم و شعور مخصوص به خود برخوردار است و بدین ترتیب به اعمال صاحبش علم دارد و در روز قیامت با اجازه حضرت حق، به سخن آمده و آن چه را می داند و متحمل آن است، می گوید.

حیات و زندگی آفریده های خدای سبحان

با وجود این حیات، علم، قدرت و شعوری که در همه موجودات وجود دارد، اما حیّ واقعی کسی است که هرگز مرگ بر او مسلط نمی شود؛ زیرا اگر مرگ بر او مسلط گردد حاکی از گونه ای عجز است که در او ظاهر می شود و مقهور موت واقع خواهد شد؛ بی گمان این خداست که هیچ وقت، هیچ گونه و از هیچ طریق عجزی ندارد.

بلکه اصل موت و مرگ از جمله مخلوقات حضرت حق است و او مرگ را نیز می میراند. قرآن کریم در معرفی خدای سبحان می فرماید:

(الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيْكُمْ أَحْسَنُ عَمَلا). (1)

همانی که مرگ و زندگی را پدید آورد تا شما را بیازماید که کدامتان نیکوکارترید.

خداوند که علمش بی پایان و قدرتش بی انتهاست دارای برترین و کامل ترین حیات است.

هیچ کس غیر از او حی نیست و او حیاتی دارد که حیات همه مخلوقات از ناحیه اوست و اصلاً معنایی ندارد که کس دیگری غیر از حضرت حق، حی باشد. خدای متعال در آیه ای به پیامبر اکرم صلى الله علیه واله وسلم می فرماید:

(إِنَّكَ مَيتُ وَإِنَّهُم مَّيتُون). (2)

قطعاً تو خواهی مُرد، و آنان نیز خواهند مرد.

پیامبر رحمتی که اشرف و اعلای همه موجودات پروردگار و منتخب اوست و خدای سبحان او را به نحو خاصی آفریده و هنرنمایی مخصوصی در خلقت او نموده است، اما با این وجود به او صراحتاً بیان می کند که ای انسان! تو هم مرده هستی و قدرت بقا بدون اراده ما را نداری.

خلقت بدون اراده و اعطای ما ممکن نیست تو نیز همانند سایر موجودات هستی و این خدای متعال است که قیوم به امر همه چیز است؛ آسمان ها، ستارگان، کهکشان ها، زمین، کوه ها، دریاها و حیوانات انسان ها، مخلوقاتی که درک می شوند مخلوقاتی که ما از درک آن ها عاجز هستیم، مخلوقاتی که در حیطهٔ علم ما واقع می شوند، مخلوقاتی که ماورای فهم و درک ما هستند، همۀ این ها هرچه از خلقت و بقا به کمال احتیاج دارند همه را قائم به امر خدای متعال است.


1) سوره ملک: آیه 2.

2) سوره زمر: آیه 30.

همانا اوست که این همه عنایات به خلقش می کند و ذره ای در ناحیه ای از آفاق، محتاج به غیر نبوده و بدون احتیاج به هر نوع کمکی در هر امری، خلقت اوليّة عالم و تمام این مکونات را انجام داده و هرگز از آن خسته نشده است که قرآن کریم می فرماید:

(أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّل). (1)

مگر از آفرینش نخستین به تنگ آمدیم؟

بنابر آن چه بیان شد تمامی افاضات و کمالاتی که هر انسان کاملی دارد، از ناحیه خدای متعال و به برکت اعطای اوست؛ برای انسانی که خدای سبحان به او عقل عنایت فرموده و اشرف مخلوقات قرارش داده و پس از خلقت او، به خودش آفرین گفته است، آن جا که می فرماید:

(فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِين). (2)

آفرین باد بر خدا که بهترین آفرینندگان است.

آیا این انسان با این ویژگی و روحیه شایسته است به دیگری بپردازد، حال این که همه امورش مورد کفالت حضرت حق است؟

جدایی و بریدن از همه خلق

بنابراین بریدگی از همه خلق و اتصال به حضرت حق مبدأ كل خير و تمام خیر است. هرچه توجه انسان به حضرت حق بیشتر شود انقطاعش از غیر او مسلّم می شود، وحشتش از غیر او به مرحله پایین می رسد و امیدش از غیر او قطع می گردد و دنیا در نزد دیدگانش پوچ می شود که این، حد اول یقین است. در دعایی این گونه می خوانیم: -


1) سوره قاف: آیه 15.

2) سوره مؤمنون: آیه 14.

اللهمّ ارْزُقْنِي الْيَقِينَ وَحُسْنَ الظَّنِّ بِك وَ أَثْبِتْ رَجَاءَكَ فِي قَلْبِي وَاقْطَعْ رَجَائِي عَمَّنْ سِوَاكَ حَتَّى لا أَرْجُوَ غَيْرَكَ وَ لا أَيْقَ إِلَّا بِك. (1)

خدایا، باور نیکو و خوش گمانی به خودت را نصیبم کن و امیدت را در دلم استوار گردان و رشته امیدم را از غیر خودت ببر تا به غیر تو امید نبندم، و جز به تو اعتماد ننمایم.

ابتدا به نعمت از ناحیه خدای سبحان

اعتماد و اتکال به خدای سبحان بالاترین سرمایه هر فرد مترقی است و تنها باید به او متکی باشیم؛ چون ما استحقاق رحمت او را نداریم پس خودِ خدای سبحان ابتدا می کند حتی در مورد جبرئیل و بالاتر از او پیامبران اولوا العزم علیهم السلام و حضرت محمد صلی لله علیه واله وسلم که علت خلقت تمام عالم است، سخن از عالم استحقاق نیست، بلکه همه از عنایات خدای سبحان است. اصلاً او نبوده که در پس آن مستحق چیزی باشد، چیزی که نبوده و وجود نداشته، چگونه مستحق بوده است؟

استحقاق از او صافی است که بر موجود مترتب می شود، هیچ کس غیر خدا وجود نداشته؛ بنابراین حضرت محمد صلی لله علیه واله وسلم نبوده تا بگوید مستحق هست یا مستحق نیست به این معنا که می بایست خدای متعال به واسطه حق او این کار را انجام دهد؛ یعنی ابتدا و آغاز به نعمت ها تفضلی برای آفریدگان و بندگان اوست.

خدای متعال در قرآن کریم می فرماید:

(هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيم). (2)

اوّل و آخر هستی و پیدا و پنهان وجود همه اوست و او به همه امور عالم داناست.


1) مصباح کفعمی: ص 603؛ بحارالأنوار: ج 95، ص 96.

2) سوره حدید: آیه 3.

تمام انشای منشئات و ابداع مبدعات به ارادۀ سنیه مبارک خود اوست، و هرکه را در هر منزلتی قرار داده خودش بهتر می داند که در قرآن کریم می فرماید:

(اللهُ أَعْلَمُ حَيثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَه). (1)

خدا بهتر می داند که رسالتش را کجا قرار دهد.

تمام امور بر طبق حکمت، عین واقعیت و از تفضّل اوست؛ از این رو اگر هرکسی را هر آن چه داده، ارادۀ او به هر دلیلی اقتضا کند و از آن شخص سلب نماید؛ در این جا ظلم معنایی ندارد و اصلاً امکان ندارد که خدا، ظالم باشد؛ چون همه چیز به خود او متعلّق و تمام امور ملک مطلق اوست. قرآن کریم می فرماید:

(وَلِلَّهِ مَا فِى السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ).

و آن چه در آسمان ها و آن چه در زمین است از آن خداست. (2)

ممنوعیت نسبتِ ظلم به خدای سبحان

آری! کل هستی از آن خدای سبحان است؛ هرچه را بردارد و به هر جایی بگذارد، و از هرکسی بگیرد به هر ترتیبی رفتار نماید، طبق حکمت و مصالح و مفاسد اوست.

می توان برای فهم موضوع شبیه رفتار انسانی دانست که مالک خانه و لوازمات آن است. برای مثال انسانی که مالک کتاب است اختیاردار آن می باشد که کتاب را از جایی بردارد و در مکان دیگری بگذارد یا مالک خانه و فرشی است که می تواند فرش را در خانه گسترده و فرش دیگری را بفروشد و یکی را ببخشد؛ بنابراین، انسان در این کار ظلمی را در خانه خودش مرتکب نشده است.


1) سوره انعام: آیه 124.

2) سوره نساء: آیه 126.

رفتار خدای متعال نیز با بندگانش همین گونه است؛ زیرا چند چیز از عوامل ظلم است:

1.

نیاز.

2.

جهل و نادانی.

3.

رزائل اخلاقی.

4.

عجز و ناتوانی.

هر ظلمی که در عالم اتفاق می افتد به دلیل عوامل یاد شده است و هیچ یک از این موارد در ساحت مقدس پروردگار راه ندارد؛ چراکه او غنی و بی نیاز مطلق و تمام صفات کمال را داراست و از تمام عیوب و نواقص پاک و مبری می باشد، دارای قدرت نامتناهی و بی حد است؛ پس او در همه حال عادل می باشد که در دعای صحیفه سجادیه می خوانیم:

(عَفْوُكَ تَفَضُلُ وَعُقُوبَتُكَ عَدْلُ). (1)

بخشش تو از روی تفضل است و عقاب تو از ناحیه عدل است.

یکتاپرستی و تفضّل پروردگار

عقیدۂ توحیدی داشتن و از شرک به دور بودن جلوه ای از فضل خدای متعال و مسئله ای مشترک در بین تمام ادیان الهی است؛ همان طور که قرآن کریم از زبان حضرت یوسف علیه السلام چنین بیان می کند:

(وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَائِي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ مَا كَانَ لَنَا أَن تُشْرِك بِاللهِ مِن شَىءٍ ذَلِكَ مِن فَضْلِ اللهِ عَلَيْنَا وَعَلَى النَّاسِ وَلكنَّ أَكثَرَ النَّاسِ لايشكرون). (2)


1) صحیفه سجادیه: دعای وداع ماه رمضان.

2) سوره یوسف: آیه 38.

و آیین پدرانم، ابراهیم و اسحاق و یعقوب را پیروی نموده ام برای ما سزاوار نیست که چیزی را شریک خدا کنیم. این از عنایت خدا بر ما و بر مردم است، ولی بیش تر مردم سپاسگزاری نمی کنند.

در این آیه از اقتدای حضرت یوسف علیه السلام به اجدادش سخن به میان آمده آن ها که برای لحظه ای مشرک نبودند؛ بلکه موحد و یکتاپرست بودند و حضرت يوسف علیه السلام نیز، آن یکتاپرستی را از فضل و عطایای الهی بر خودش و مردم می داند.

خضوع و بندگی از آثار معرفت و خداشناسی

خدای سبحان به طور مطلق همه شئون بنده را عهده دار است و مالکیت او به ملک غیر آمیخته نیست. انسان موحد و یکتاپرستی که خدای سبحان را مالک حقیقی و ربّ مطلق زندگی، مرگ، اعمال، اوصاف و حتی خاطرات نفسانی خود می داند؛ در چنین پایگاه رفیع فکری و اعتقادی می گوید:

(إِنِّى وَجَهْتُ وَجْهِي لِلَّذِى فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكين). (1)

من از روی اخلاص، پاک دلانه روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمان ها و زمین را پدید آورده است و من از مشرکان نیستم.

چنین انسان کمال اندیشی هماره این گونه اقرار می کند:

(إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ). (2)

در حقیقت، نماز من و سایر عبادات من و زندگی و مرگ من برای خدا، پروردگار جهانیان است.


1) سوره انعام: آیه 79.

2) همان: آیه 162.

انسان زنده حرکات ارادی بسیاری را انجام می دهد، ولی در عین حال حرکات او مستقل نیستند؛ بدیهی است اگر خداوند بخواهد دست انسان را از حرکت باز بدارد آدمی هر کاری کند ذره ای توانایی حرکت دادن آن را نخواهد داشت. اگر خدای متعال حیات و زنده بودن را از انسان بگیرد؛ سکون، حرکت، فهم، شعور و همه چیز انسان باطل می شود.

بنابراین وقتی انسان حتی مالک دست خود نیست، پس مالک چه چیزی هست؟

البته این مسئله مختص انسان های عادی نیست، بلکه در پیامبران الهی و اولیای خدا نیز همین گونه است؛ حتى عزرائیل و جبرائیل نیز مالک قدرت و نیروی خویش نیستند.

تنها غفلت، اعراض و دوری از حضرت حق جل جلاله موجب می شود که کسی این گونه خیال کند و بگوید: این منم طاووس علیین صفت؛ چراکه هر انسان عالم، مترقی و حق اندیش می داند که تواضع و خشوع در مقابل حضرت حق، عین کمال است. چنان که خدای سبحان در قرآن کریم می فرماید:

(وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِ الْقَيوم). (1)

و چهره ها برای آن [خدای] زندهٔ پاینده خضوع می کنند.

وقتی بنا شد مناجات حضرت موسی علیه السلام روی کوه باشد، کوه ها به تشامخ آمدند که من از همه بلندتر هستم. طور سینا، کوه کوچکی در شبه جزیره سیناست یا طبق بعضی از روایات، اصلاً کوه نیست و یک تپه گچی بوده است اما این اراده خداست که چون اراده نمود تو (سینا) از همه کوه ها شامخ تر هستی.

در نقلی چنین آمده: -


1) سوره طه: آیه 111.

أَقَلُّ جِبال الأرضِ طُور وَ أَنَّه *** لَأَعْظَمُ عِنْدِاللهِ قَدْراً وَ مَنْزِلاً. (1)

کوچک ترین کوه در میان کوه های زمین، کوه طور است؛ اما بزرگ ترین قدر و منزلت را نزد خدا دارد.

در زمان طالوت نیز افرادی از پیشکسوتان موسویت و یهودیت طبق بیان قرآن کریم چنین اظهار کردند:

(أَنَّى يكونُ لَهُ الْمُلْكَ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكَ مِنْهُ وَلَمْ يَؤْتَ سَعَةٌ مِّنَ الْمَال). (2)

چگونه او را بر ما پادشاهی باشد با آن که ما به پادشاهی از وی سزاوارتریم و به او از حیث مال، گشایشی داده نشده است.

آن ها طالوت را شایسته پادشاهی خویش نمی دانستند، چون او از ثروت و قدرت مال برخوردار نبود. از این رو خدای متعال در پاسخ این عده فرمود:

(إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةٌ فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ). (3)

در حقیقت، خدا او را بر شما برتری داده و او را در دانش و (نیروی) بدن بر شما برتری بخشیده است.

شما مؤمنان موسوی و یهودی که در انتخاب طالوت به جهت عدم ثروت و غنائت او اکراه دارید خدای متعال او را انتخاب کرده و به طالوت علم و نیرو و برتری بخشیده است. به راستی چه کسی توان مقابله با خواسته خدای سبحان را دارد؟


1) گلستان سعدی: باب 1 حکایت 3.

2) سوره بقره: آیه 247.

3) سوره بقره: آیه 274.

نگرانی و ترس در دنیا نشانۀ عدم معرفت الله

حضرت امام صادق علیه السلام از مهم ترین فضائل و آثار معرفت و ایمان به خدای متعال را این گونه بیان می فرماید:

إِنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ عزوجل آنِسُ مِنْ كُلِّ وَحْشَةٍ وَصَاحِبُ مِنْ كُلِّ وَحْدَةٍ. (1)

همانا معرفت خدای عزوجل انیس انسان در هر وحشتی و هم نشین او در هر تنهایی است.

وقتی اعتقاد و معرفت به خالق هستی و در نتیجه ایمان به او کامل شود، اعتماد انسان به خدای متعال به اوج خود می رسد، آن گاه که پایه های ایمان در وجود انسان لرزید و او در ورطهٔ بی ایمانی قرار گرفت در حوادث روزگار اندوه و نگرانی وجود او را فرامی گیرد و به خدا بی اعتماد می گردد.

ابوبکر اظهار می کرد که من رفیق غار پیامبر صلی الله علیه واله وسلم خدا هستم، درحالی که در غار مزاحم آن حضرت بود و اندوه و ترس وجود او را فرا گرفته بود و پیوسته پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم به وی می فرمود:

(لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللهَ مَعَنَا). (2)

اندوه مدار که خدا با ماست.

گاه بعضی از بزرگان اهل تسنن برای دفاع از ابوبکر، این آیه را مثال می زنند به آن افتخار هم می کنند. این گروه مدعی هستند که ابوبکر غصه ای برای خود در غار نداشت، بلکه بر وجود پیامبر صلی الله علیه واله وسلم غصه می خورد و نگران بود.

مأمون خلیفهٔ ملعون عباسی به گروهی از علمای سنی که چنین ادعایی داشتند، گفت: اندوه و نگرانی بر پیامبر صلی الله علیه واله وسلم ثواب دارد یا گناه؟ -


1) کافی: ج 8، ص 247.

2) سوره توبه: آیه 40.

گفتند: البته ثواب دارد.

مأمون گفت: پس چرا پیامبر صلی الله علیه واله وسلم به او می گفت: «لا تحزن؛ اندوه ناک مباش»؛ آیا پیامبر صلی الله علیه واله وسلم می خواست او ثواب نکند!!

آن ها نتوانستند پاسخ بدهند و سرهایشان را پایین انداختند. (1)

مأمون گفت: پس خوف و نگرانی برای جان خودش بوده، نه برای پیامبر صلی الله علیه واله وسلم از این روست که پیامبر صلی الله علیه واله وسلم به او می فرمود:

(لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا). (2)

قدرت امیرالمومنین علیه السلام پرتویی از آثار معرفت الله

یکی دیگر از آثار و نشانه های معرفت به خدای سبحان این است که انسان در هیچ کاری خود را ناتوان نمی بیند و با قدرت خدایی در هر امری پیش می رود و نیروی غیر عادی در وجودش احساس می کند، پس هر آن چه در مسیر بندگی خداست را با حول و قوه الهی به انجام می رساند و با آن از سر ضعف و عجز برخورد نمی کرد.

پیامبر خدا صلی لله علیه واله وسلم امیر مؤمنان علی علیه السلام را با همان سن کم به سوی چاهی می فرستد و می فرماید: علی جان به سوی فلان چاه برو و آب بیاور. آن جا مخلوقات دیگری هستند و به تو حمله می کنند؛ ولی آب آن جاست و این عمل امتحان امشب توست.

حضرت علی علیه السلام هم بدون هیچ بهانه ای می فرماید: بله، چشم! اطاعت می کنم.

امیر مؤمنان علی علیه السلام می رود. در این حال باد عجیبی می وزید، به گونه ای که -


1) این داستان به صورت کامل در کتاب «عقد الفرید»، باب فضائل علی بن ابی طالب علیه السلام ذکر شده است.

2) سوره توبه: آیه 40. اندوه مدار که خدا با ماست.

قدم های علی علیه السلام را در شن ها فرو می برد و در حالت ایستاده تکان نمی خورد.

حضرت چندین مرتبه به سمت چاه حرکت کرد، اما تندبادی مانع از ادامه مسیر می شد تا این که سرانجام به چاه رسید و آب را به محضر رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم آورد.

پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم به آن حضرت علیه السلام فرمود: در آن جا چه دیدی؟

امیر مؤمنان علی علیه السلام پاسخ داد: این که سه مرتبه طوفان و باد تندی وزید و خدا مرا یاری کرد.

پیامبر صلی الله علیه واله وسلم فرمود: آن باد چه بود؟

علی علیه السلام گفت: خدا و رسولش آگاه هستند.

پیامبر صلی الله علیه واله وسلم فرمود:

أَمَّا الرِّيحُ الْأُولَى فَجَبْرَئِيلُ فِي أَلْفٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ سَلَّمُوا عَلَيْكَ.

وَ الرِّيحُ الثَّانِيةُ مِيكَائِيلُ فِي أَلْفِ مِنَ الْمَلَائِكَةِ سَلَّمُوا عَلَيْكَ.

وَ الرِّيحُ الثَّالِثَةُ إِسْرَافِيلُ فِي أَلْفِ مِنَ الْمَلَائِكَةُ سَلَّمُوا عَلَيْكَ.

تندباد نخست جبرئیل بود که با هزار فرشته به طور خصوصی به تو سلام کردند.

تندباد دوم میکائیل بود که با هزار فرشته به طور خصوصی بر تو سلام کردند.

تندباد سوم اسرافیل بود که با هزار فرشته به طور خصوصی بر تو سلام کردند.

پس پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم فرمود:

وَ مَا أَتَوْكَ إِلَّا لِيحْفَظُوكَ. (1)

آن ها آمده بودند فقط تو را حفظ کنند.

بدیهی است قدرت و توان امیر مؤمنان علی علیه السلام پرتوی از قدرت لایزال حضرت حق است؛ یعنی «الحی القیوم» به او حیات، قدرت و نیروی اضافه ای می دهد و می فرماید: -


1) مناقب آل ابی طالب: ج 2، ص 242؛ بحار الأنوار: ج 19، ص 286.

(وَأَيدْنَاهُ بِرُوح القدس). (1)

و او را به وسیله روح القدس تأیید کردیم.

اگر خدای متعال مسیح را به روح القدس تأیید می کند، اما روح القدس به علی علیه السلام تأیید می شود و به او سلام می کند و با سلام او که «ولی الله الوجود» است روح القدس نیرو می گیرد که پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم در حق اميرالمؤمنين على علیه السلاماین گونه دعا فرمود:

لَلّهُمَّ املأهُ عِلماً وَ زِدهُ حُكماً وَفَهْماً. (2)

خدایا! درون او را سرشار از علم قرار ده، و فهم و حکم او را زیاد گردان.

پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم برای او دعا فرمود و دعای آن حضرت به حد کمال اجابت رسیده است تا به آن جا که فرشتگان الهی به مانند جبرئیل، میکائیل و عزرائیل علیهم السلام باید از وجود نازنین امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام مدد بگیرند و از او درس توحید بیاموزند.

على علیه السلام معلم توحید امین وحی

در روایتی آمده که روزی جبرئیل خدمت رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم نشسته بود، حضرت علی علیه السلام وارد شد و جبرئیل امین به احترام آن حضرت از جای برخاست.

پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمود: «آیا به این نوجوان تعظیم می کنی؟».

عرض کرد: آری، او معلّم من است.

در آن روزی که خدای سبحان مرا خلق کرد با من تکلم نمود و فرمود:

«بگو تو کیستی و من کیستم؟».


1) سوره بقره: آیه 253.

2) شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار: ج 2، ص 308.

از پاسخ باز مانده بودم که ایشان به من آموخت بگو: «تو پروردگار با عظمت هستی و من بنده ذلیل توام». (1)

بنابراین، اگر با امیر مؤمنان علیه السلام ارتباطی داشته باشیم، به یقین سعادتمند می شویم چه بسا امیر مؤمنان علی علیه السلام با دوستان خود با توجه و عنایت بیش تری رفتار می کند و در مشکلات و سختی ها و در مواقع حساس، همراه و یاری گر و فریاد رس آن ها می باشد، همان گونه که در روایتی آمده است که حضرتش در آن وقت سخت و حساس می فرماید:

يا وَلِى اللَّهِ أَبْشِرْ أَنَا عَلِي بْنُ أَبِي طَالِبِ الَّذِي كُنْتَ تُحِبُّه. (2)

ای دوست خدا! بشارت که من علی بن ابیطالب هستم. من همان علی هستم که در دنیا مرا دوست داشتی.

حیات نسبی موجودات

پیش تر بیان شد که خدای متعال در قرآن کریم به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم می فرماید:

(إِنَّكَ مَيتُ وَإِنْهم مَیتُون). (3)

قطعاً تو خواهی مُرد، و آنان نیز خواهند مرد.

خدای سبحان در این آیه مبارکه از معنای حقیقی تعبیر می کند و به پیامبر خود می فرماید: «إِنَّكَ مَيِّتٌ» این تعبیر مجاز مشارفه نیست و نم یفرماید «انک ستموت» و نه تعبیر «الميت» است؛ بلکه «بالنِّسْبَةِ إلى الْحَى الذى لايموت» است، آن جا که در دعایی می خوانیم: -


1) انوار النعمانية: ج 1، ص 15؛ مشارق انوار الیقین: ص 112.

2) کافی: ج 3، ص 12؛ بحار الأنوار: ج 6، ص 185.

3) سوره زمر: آیه 30.

يا حَيّاً قَبْلَ كلِ حَيَّ وَيا حَيّاً بَعْدَ كُلَّ حَيَّ وَيا حَيَا حِينَ لَاحَيَّ. (1)

ای زنده پیش از هر موجود و ای زنده پس از هر موجود زنده و ای زنده در آن هنگام که زنده ای وجود نداشت.

بنابراین حیات همه موجودات نسبت به آن حیات جاودان الهی هیچ است و به منزله میت واقعی در برابر او هستند.

آن سان که درخت نیز نوعی از حیات دارد، ولی نسبت به ما انسان ها میت است؛ یک گیاه رشد و تولید مثل می کند و بذرهای زیاد یا قلمه هایی از آن، که نحوی از تکامل و حیات نباتی را ایجاد می کند، اما در مقابل حیات حیوانی به مانند چهارپایان حیات نیست. حیاتِ همین حیوان با وجود این که مرحله حیوانی و صفات و تولید مثل همانند انسان ها را دارد ولی نسبت به حیات انسان هیچ است؛ هم چنین حیات همان انسانی که حدّ تکامل حیات مخلوقات است، باز نسبت به حیات ایمانی، موت محسوب می شود.

درک حیات و درجات معرفت بالله

بنابر آن چه بیان شد تنها حضرت حق است که صاحب حیات می باشد و حیات و زندگی را به موجودات می دهد. آن گاه که حضرت ابراهیم علیه السلام به مقام خُلَّت رسید می خواست مقداری از چگونگی حیات را درک کند؛ در نتیجه پرسش خود را به حد کمال رساند و گفت:

(رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الموتى).

پروردگارا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده می کنی؟ -


1) مصباح المتهجد: ج 2، ص 228.

خدای سبحان با تعبیر خاصی فرمود:

(أَوَلَمْ تُؤْمِن). (1)

مگر ایمان نیاورده ای؟

این جاست که این پیامبر خدا پاسخ می دهد:

(بَلَى وَلَكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِي).

آری، ولی می خواهم قلبم آرامش یابد.

منظور حضرت ابراهیم علیه السلام این بود که آری ایمان دارم، ولی نه آن ایمانی که قلبم به واسطهٔ آن طمأنینه داشته باشد و هیچ تکان نخورد، ایمانم هنوز به آن حد نرسیده است، می خواهم کیفیت ایجاد حیات را ببینم. خدای متعال به او فرمود:

(فَخُذْ أَرْبَعَةٌ مِّنَ الطَّيرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيا وَاعْلَمْ أَنَّ اللهَ عَزِيزٌ حَكِيم). (2)

در این صورت چهار نوع از مرغان را انتخاب کن! و آن ها را (پس از ذبح کردن) قطعه قطعه کن (و در هم بیامیز!) سپس بر هر کوهی، قسمتی از آن را قرار بده، بعد آن ها را بخوان به سرعت به سوی تو می آیند و بدان خدا قادر و حکیم است؛ (هم از ذرات بدن مردگان آگاه است و هم توانایی بر جمع آن ها دارد).

به راستی که خدای سبحان هرچه را بخواهد زنده می کند و به او حیات و زندگانی می بخشد و هرچه را بخواهد، می میراند.

آری، حضرت ابراهیم علیه السلام می خواهد اطمینان و یقین یابد که می فرماید:

(لِيطْمَئِنَّ قَلْبِي). (3)

تا دلم آرامش یابد.


1) سوره بقره: آیه 260.

2) سوره بقره: آیه 260.

3) سوره بقره: آیه 260.

اما این اطمینان و یقین قلبی در وجود مقدس پیامبر خاتم صلى الله عليه واله وسلم و ائمه اطهار علیهم السلام درجه و مرتبه ای بسیار بالاتر از تمام انبیاء و اولیاء و مقربین درگاه حق دارد به طوری که امیر مؤمنان می فرماید:

اگر تمام پرده ها کنار برود هیچ بر یقین من افزوده نمی شود. (1)

و هم چنین حضرت امام حسین علیه السلام در بالاترین درجات یقین است که از ایشان تعبیر و توصیف به نفس مطمئنه می شود. (2)

حضرت ابراهیم علیه السلام از خدای متعال تقاضا می کند و معلوم نیست تقاضایش پذیرفته بشود و با امتحانی عادی مواجه می گردد تا فهم او و معرفتش با نگریستن در آن قضیه زیاد شود و به مرحلهٔ طمأنینه کامل برسد تا بدان جا که مسألۀ کشتن فرزندش حضرت اسماعیل علیه السلام قابل تحمل شود؛ ابراهیم علیه السلام نیز از این امتحان سربلند بیرون آمد، خدای متعال فرمود:

(قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا). (3)

رؤیای خود را حقیقت بخشید.

خدای متعال به او فرمود: ابراهیم! دست نگهدار، همین قدر که فرزندت را به منا آوردی و برای ذبح آماده کردی، کافی است و از تو قبول نمودیم، بیشتر از این توقعی نیست. تو همانند حسین علیه السلام نخواهی بود که بگویی:

ناولينِي وَلَدِي الصَّغِيرَ حَتَّى أُوَدِّعَه. (4)

فرزند خردسال مرا به دست من بده تا او را برای آخرین بار ببینم.

آن مرحله و درجه ای بالاتر و مظهر دیگری است که مستلزم اعتقاد محکم تر و عنایات بیشتری خواهد بود.


1) عيون الحكم والمواعظ: ص 415؛ غررالحکم: ص 566.

2) اشاره به آیه شریفه (يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ).

3) سوره صافات، آیه 105.

4) لهوف على قتلى الطفوف: ص 117؛ بحار الأنوار: ج 45، ص 46.

حیات ابدی سرای قیامت

خدای متعال در روز قیامت مرگ را نیز می میراند و آن گاه می فرماید:

(أُولَئِكَ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ). (1)

اینان اهل بهشت اند و در آن جاودانه خواهند بود.

در آیه دیگری می فرماید:

(أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُون). (2)

آنان همدم آتش اند که در آن جاودانه خواهند بود.

پس با توجه به این آیه مبارکه می توان دریافت که در روز قیامت و زندگی آخرت، موت نیست؛ وگرنه اگر آتشی نتواند آدمی را بمیراند که آن آتش قدرت و ارزشی ندارد، چنان که پروردگار در قرآن کریم می فرماید:

(وَنَادَوْا يا مَالِك لِيقْضِ عَلَيْنَا رَبُّكَ). (3)

و فریاد کشند: ای مالک، (بگو:) پروردگارت جان ما را بستاند.

آری، دوزخیان در آن روز ندا می دهند: ای مالک دوزخ! استدعای ما این است که به خدا بگویی تا مرگ ما برساند و کار ما را یکسره کند و از این عذاب راحت شویم. این جاست که مالک به آنان می گوید:

(إِنَّكم ما كثُون). (4)

شما در دوزخ ماندگارید.

در این جا از مرگ خبری نیست، همانا بعداز سوخته شدن دوباره شما را می آفرینیم و زخم های تان را خوب می کنیم. قرآن کریم آن صحنه دلخراش را این گونه به تصویر می کشد: -


1) سوره یونس: آیه 26.

2) همان: آیه 27.

3) سوره زخرف: آیه 77.

4) همان.

(كلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيذُوقُوا الْعَذَابِ). (1)

هرچه پوستشان بریان گردد، پوست های دیگری برجای آن نهیم تا عذاب را بچشند.

مدار ولایت و امامت

نتیجه این که راه هدایت و سعادت ابدی و ایمنی از عذاب سخت روز قیامت، داشتن اعتقاد صحیح و حقیقی به قادر متعال است و کسب این اعتقاد و معرفت درست از راه شناخت و معرفت اهل بیت علیهم السلام است. پس طبق دستور قرآن باید خدای را به این ذوات مقدس بخوانیم، یعنی آن ها را در خواندن خود واسطه قرار دهیم تا مورد عنایت و توجه پروردگار قرار گیریم.

روایتی بسیار عجیب و تکان دهنده که از جمله احادیث قدسی می باشد و رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم آن را از جبرئیل و او نیز از خدای سبحان نقل می کند، نشان می دهد که از ارکان اساسی توحید و محور و مدار معرفت الله، ذوات مقدس معصومین علیهم السلام هستند. پیامبر صلی الله علیه واله وسلم فرمود:

مَنْ عَلِمَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا وَحْدِي وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدِي وَ رَسُولِي وَ أَنَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ خَلِيفَتِي وَ أَنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِهِ حَجَجِي أَدْخَلْتُهُ جَنَّتِي بِرَحْمَتِي وَ نَجَّيْتُهُ مِنَ النَّارِ بِعَفْوِي وَ أَبَحْتُ لَهُ جِوَارِي وَ أَوْجَبْتُ لَهُ كَرَامَتِي وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْهِ نِعْمَتِي وَجَعَلْتُهُ مِنْ خَاصَّتِي وَ خَالِصَتِي إِنْ نَادَانِي لَبَّيْتُهُ وَ إِنْ دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِي أَعْطَيْتُهُ وَ إِنْ سَكَتَ ابْتَدَأَتُهُ وَ إِنْ أَسَاءَ رَحِمَتِهِ وَ إِنْ فَرَّ مِنِّي دَعْوَتُهُ وَ إِنْ رَجَعَ إِلَيَّ قَبِلْتُهُ وَ إِنْ قَرَعَ بَابِي فَتَحْتُهُ. (2)

کسی که تنها مرا شایسته بندگی بداند و محمد صلی الله علیه واله وسلم را بنده و رسول من و علی بن ابی طالب علیه السلام را خلیفهٔ من و پیشوایان از فرزندان او را حجت های من -


1) سوره نساء: آیه 56.

2) کمال الدین: ج 1، ص 259، باب 24، ح 3.

بداند، او را به سبب رحمت خویش وارد بهشت می سازم و به سبب عفو و بخشایش خود از آتش نجاتش می دهم و به او اجازه می دهم در جوارم باشد و کرامت خود را برایش حتمی می سازم و نعمت خود را بر او به اتمام می رسانم و او را از خواص و برگزیدگانم قرار می دهم.

به طوری که اگر مرا صدایم زند جوابش می دهم و اگر مرا بخواند اجابتش می کنم و اگر از من درخواستی نماید خواسته اش را روا می دارم و اگر سکوت کند خودم ابتدا به نعمت می کنم و اگر بدی کند او را در مورد رحمتش قرار می دهم و اگر از من فرار کند خودم او را صدا می کنم و اگر به سویم باز گردد، او را می پذیرم و اگر در مرا بکوبد آن را به رویش می گشایم.

واژهٔ «قیّوم» در قرآن

کلمۀ «قیّوم» از ماده قیام گرفته شده و به معنای قائم به ذات و نگه دارنده همه چیز و قوام بخش موجودات است.

محدث عالی مقام مرحوم شیخ صدوق می گوید: «قیوم»، «قيام» بر وزن فیعول و فیعال از جملهٔ «قمت بالشیء» گرفته شده است. این جمله را در وقتی می گویند که انسان، متولی نگه داری و اصلاح و اندازه گیری وجود چیزی باشد که سرپرستی آن را هم به عهده داشته باشد.

این واژه سه مورد در قرآن مجید آمده که در هر سه مورد وصف خدای متعال قرار گرفته است.

یکی در آیت الکرسی که مورد بحث ماست می فرماید:

(اللهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَى القيومُ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْم).

معبودی جز خداوندِ یگانه، زنده و پایدار و نگهدارنده نیست.

دیگری در سوره آل عمران آن جا که می فرماید:

(الله لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَى القيوم). (1)

معبودی جز خداوندِ یگانه، زنده و پایدار و قوام بخش موجودات نیست.

و سوم در سوره طه، می فرماید:

(وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَى القَيومِ وَقَدْ خَابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْما).

و چهره ها برای آن (خدای) زنده پاینده خضوع می کنند و (در آن روز) هرکه بار ظلم و ستم به دوش دارد سخت زبون و زیانکار است.

ممکن است این واژه را به دلیل وجود کلمۀ «حی» پاینده و دائم القيام معنا کنیم؛ ولی در حقیقت صفتی است که بر مبالغه دلالت دارد قیام در ممکنات به معنای ایستادن است و از آن جا که ذات باری تعالی دارای جسم نیست قیام به معنای درست کردن، حفظ، تدبیر، تربیت، مراقبت و قدرت بر آن است و همهٔ این معانی از قیام استفاده می شود؛ چون به طور عادی بین ایستادن و مسلط شدن بر کار ملازمه ای هست؛ از این رو از کلمۀ «قيّوم»، همۀ آن معانی استفاده شده و خدای تعالی در کلام مجیدش اصل قیام به امور مخلوقات را برای خود اثبات می نماید و می فرماید:

(أَفَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلَى كُلِّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَت). (2)

آیا کسی که بالای سر همه ایستاده (و حافظ، نگهبان و مراقب همه است) و أعمال همه را می بیند.

هم چنین در بیانی کلی تر بعضی از شیوه های تدبیر خود را بیان می فرماید: -


1) سوره آل عمران، آیه 2.

2) سوره رعد: آیه 33.

(شَهِدَ اللهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قَائِمَاً بِالْقِسْطِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكيم). (1)

خدایی که همواره قیام به عدل دارد، گواهی می دهد جز او هیچ معبودی نیست و فرشتگان (او) و دانشوران (نیز گواهی می دهند:) جز او، که توانا و حکیم است هیچ معبودی نیست.

از این آیه شریفه می توان دریافت که خدای متعال بر تمامی موجودات، قائم با عدل است؛ به این معنا که عطا کردن و عطا نکردن خداوند بنابر عدل است. پس هر چیزی را همان قدر می دهد که ظرفیت و استحقاق دارد.

قائمیت انحصاری

خدای تعالی از آن جایی که مبدأ هستی است، وجود هر چیز و اوصاف و آثارش از ناحیه او آغاز می شود و مبدأ هر موجودی فقط به خدا منتهی می شود؛ پس او بر هر چیزی قائم است و در همه جهات وجود دارد.

در حقیقت، معنای کلمه قائم این گونه است که قیام خدای متعال با خلل و سستی آمیخته نیست و هیچ موجودی جز خداوند چنین قیامی ندارد، مگر این که به وجهی قیام او به خدا و به اذن او منتهی شود؛ بدین معنا که خدای تعالی هرچه قیام دارد قیامی خالص (نه قیامی آمیخته با ضعف و سستی) است و غیرخدا به جز این چاره ای ندارد که باید به اذن و وسیله او قائم باشد.

بنابراین، در مسئله از دو طرف حصر هست:

1.

منحصر نمودن قیام در خدای تعالی و این که غیر او کسی قیام ندارد.

2.

منحصر نمودن خدا در قیام و این که خدا به جز قیام، کاری ندارد.

زیرا صفت قیوم اشاره به تمامی صفات فعل الهی دارد؛ یعنی هر آن چه انجام می دهد در حیطه قیّومیّت اوست.


1) سوره آل عمران: آیه 18.

قیوم، اصل و جامع تمامی اَسمای الهی

با عنایت به آن چه بیان شد مطلب دیگری نیز می توان دریافت؛ این که اسم قيوم اصل و جامع تمامی اسمای اضافی خدای سبحان است. منظور از اسمای اضافی، اسم هایی به مانند خالق، رازق، محیی، مُميت، غفور، رحیم، ودود و... است که خارج از ذات خداوند را حکایت می کند، مثل: خالق که علاوه بر این که بر ذات حق دلالت دارد بر غیر او یعنی مخلوق نیز دلالت می کند.

زیرا اگر خدای متعال آفریدگار، روزی رسان، مبدأ هستی، بازگرداننده انسان ها در معاد، زنده کننده و میراننده، آمرزنده، رحیم و ودود است، همه ی این ها به دلیل قیوم بودن اوست.

بنابراین، تمامی موجودات امکانی با تمام آثار خود، قائم به او بوده و از وجود او جلوه و هستی دارند.

هنگامی که شخصی می میرد، یکی از وابستگان مانند زن و یا برادرش را قیم کودکان او قرار می دهند.

وقتی خدای متعال خود را با واژهٔ «القیّوم» توصیف می کند آیا باز هم ما انسان ها خودمان قیوم هستیم؛ قیّوم بر چه چیزی و با چه قدرتی؟.

آیا ما بر همه کس همه وقت همه چیز عالم امکان، آسمان ها، زمین، پیامبران، جبرئیل، میکائیل، اسرافیل، بهشت، دوزخ و ماورای آن عالم، قیوم هستیم؟!

بدیهی است که انسان هماره نیازمند خدای قیوم است؛ ولی با این حال چرا از خدا غافل می شود و چه حاجتی برای درخواست از خدا دارد؟ هرچند خدای مهربان از حاجت خواستن بنده خود خرسند می شود و اصرار می کند که بنده از او حاجت های خویش را بخواهد؛ ولی با این حال اولیا و اهل معرفت نمی بایستی خواسته ای از خدا داشته باشند چراکه او قیّوم است و بهترین هدایا و نعمت ها را خود می فرستد.

خدای متعال نیز در قرآن کریم می فرماید:

(مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُ كم). (1)

اگر دعای شما نباشد پروردگارم هیچ اعتنایی به شما نمی کند.

برای تقریب به ذهن به این مثال توجه کنید!

فرزند انسان را بنگرید که کنار او می چرخد و راه می رود و گاه از پدر تقاضایی دارد، شیرین زبانی می کند و می گوید: آقاجان فلان درخواست را از شما دارم.

پدر نیز که از شیرین زبانی فرزندش خوشنود است، لبخندی می زند و تقاضای او را اجابت می کند.

بی گمان خدای سبحان آفریدگانش را دوست دارد، از این روست که در دعا او را این گونه می خوانیم:

يا رَحِيماً بِعِبادِهِ. (2)

ای مهربان نسبت به بندگان.

ولی خدا گاهی برای بندگانش بلا هدیه می فرستد، چرا؟ زیرا وقتی بلایی به انسان برسد، به واسطهٔ این گرفتاری دنیوی بیشتر متوجه وجود خدا شود و باز خدا را بخواند و صدا بزند، قرآن کریم بر این مطلب صحه می گذارد که همگان در وقت نیاز و گرفتاری و بلاها به او پناه می آورند و اوست که منجی از هلکات است، در سوره انعام می فرماید:

(قُلْ مَن يُنَجِّيكُم مِّن ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعًا وَخُفْيَةً إِنْ أَنجَنَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّكِرِينَ * قُلِ اللَّهُ يُنَحِيكُم مِّنْهَا وَمِن كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ أَنتُمْ تُشْرِكُونَ). (3)


1) سوره فرقان: آیه 77.

2) اقبال بالأعمال الحسنة: ج 1، ص 410؛ بحار الأنوار: ج 95، ص 68.

3) سوره انعام: آیه 63 و 64.

بگو چه کسی شما را از تاریکی های خشکی و دریا زمانی که او را با حال تضرع و در نهان می خوانید نجات داد؟

بگو خداوند شما را از آن تاریکی و از هر گرفتاری نجات می دهد.

در حدیثی بسیار راهگشا می خوانیم:

إِنَّ اللَّهَ لَيَتَعَاهَدُ عَبْدَهُ الْمُؤْمِنَ بِالْبَلَاءِ كَمَا يَتَعَاهَدُ الْغَائِبُ أَهْلَهُ بِالطُّرَفِ. (1)

به راستی خدا به وسیله بلا از بنده مؤمنش دلجویی می کند، چنان که مسافر با سوغاتی های نوظهور از خانواده اش دلجویی می کند.

خداشناس حقیقی

معرفت درجاتی دارد که هرچه بالاتر رود آثار و لوازم آن بیش تر آشکار می گردد، ما وقتی در ادعیه امامان معصوم علیهم السلام می نگریم به مضامینی بر می خوریم که سراسر آن نشانگر بالاترین درجهٔ معرفت و شناخت است، امّا درجات پایین هم برای خیلی ها کافیست. فلذا یکی از اسراری که تمام موجودات و مخلوقات حمد و تسبیح خدای را می گویند همین است.

یکی از حقایق و معارف بلند قرآن کریم این است که تمام ذرات جهان به حمدو ثنا و تسبیح و تقدیس خداوند مشغول هستند، در این میان فقط انسان همیشه و همواره تسبیح گوی خدای متعال نیست؛ مگر ولی از اولیای او هم چون سالار شهیدان امام حسین علیه السلام که در همه حالات تسبیح گوی خدای سبحان است. آن بزرگوار در دعای عرفه این گونه به درگاه الهی تسبیح می گوید:

لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِين.

لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الْمُهَلَذِينَ الْمُسَبِّحِين.

لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الْوَجِلين.


1) کافی: ج 2، ص 259؛ بحار الأنوار: ج 64، ص 221.

لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الرَّاحِينَ الرَّاغِبِينَ.

لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ رَبِّى وَ رَبُّ آبَائِى الْأَوَّلِين... . (1)

معبودی جز تو نیست، منزّهی تو، من از ستمکارانم.

معبودی جز تو نیست، منزّهی تو، من از «لا اله الا الله» گویان و از تسبیح کنندگانم.

معبودی جز تو نیست، منزّهی تو، من از بیم ناکانم.

معبودی جز تو نیست، منزّهی تو، من از امیدواران و مشتاقانم.

معبودی جز تو نیست، منزّهی تو، منزّهی تو پروردگار من و پروردگار پدران نخستین من.

حضرت امام حسین علیه السلام در فراز دیگری از این دعای عظیم الشأن و در بردارنده مضامین والای توحیدی به درگاه خداوند چنین عرضه می دارد:

عَمِيتْ عَينُ لَا تَرَاكَ عَلَيْهَا رَقِيباً وَ حَسَرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيبا؟ (2)

کور باد دیده ای که تو را بر آن دیده بان نبیند و زیانکار باد تجارت بنده ای که از محبتت برای او سهمی قرار نداده ای.

آری، امام حسین علیه السلام در توحید و شناخت حق تعالی اوج می گیرد و درجات اعلی را طی می کند که او فرزند توحید است؛ اگر به فرض فرزندی برای خدای سبحان بود، به طور مسلم امام حسین علیه السلام، آن فرزند بود؛ ولی نباید مانند مسیحیان از خدا به پدر تعبیر کنیم.

در برخی زیارات، از امام حسین علیه السلام به «ثارالله»؛ یعنی خون خدا تعبیر شده است، آن جا که می خوانیم: -


1) اقبال الأعمال: ج 1، ص 345؛ بحار الأنوار: ج 95، ص 222.

2) وافی: ج 1، ص 488؛ بحار الأنوار: ج 95، ص226.

السلام عليك يا ثارالله وابن ثاره. (1)

سلام بر تو ای خون خدا و فرزند خون خدا.

هم چنین در بعضی از روایات از امیر مؤمنان علی علیه السلام به عنوان «يدالله؛ دست خدا» یاد شده است. آن جا که خود آن حضرت می فرماید:

أَنَا عَيْنُ الله وأَنَا يَدُالله. (2)

همانا من چشم خداوند و دست خداوند هستم.

قائمیت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

جالب است که در روایاتی از امام عصر علیه السلام با عنوان های حجاب الله، جنب الله، رحمة الله على خلقه و خيرة الله (3)تعبیر شده است؛ همان امامی که روزی انسان ها به برکت وجود اوست که:

بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَى وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الْأَرْضُ وَالسَّمَاءُ. (4)

به برکت و واسطهٔ او بندگان روزی یافته اند و به وجودش، زمین و آسمان استوار گشته است.

در ذیل زیارت آن امام بزرگوار در روز جمعه منتظرانش چنین می سرایند:

نَزِيلُك حَيثُ مَا اتَّجَهَتْ رِكَابِي *** وَضَيفُكَ حَيثُ كُنْتُ مِنَ الْبِلادِ.

هرجا مرکبم به آن روی آورد من بر شما نازل می شوم و در هریک از آبادی ها که باشم، مهمان شما هستم.


1) مشارق انوار الیقین: ص 157.

2) کافی: ج 1، ص 145.

3) بصائر الدرجات: ج 1، ص 63؛ طرف من الأنباء والمناقب: ص313.

4) زاد المعاد، ص 423.

ما منتظران با این زمزمه می گوییم:

يا بقية الله! ما مهمان تو هستیم و هرجا که باشی بر تو وارد می شویم. بر روی زمینی که خدا به اختیار تو پهن کرده و سفره ای که به برکت وجود تو گسترده است راه می رویم و غذا می خوریم و شما ولی نعمت کل، و ما روزی خور تو هستیم.

آری، اگر به واقع انسان مهمان ولی الله باشد، مطمئناً صاحب خانه از مهمانش حمایت خواهد کرد؛ چراکه خود آن بزرگوار در سخنی زیبا به شیعیان خود فرمود:

إِنَّا غَيْرُ مُهُمَلِينَ لِمُرَاعَاتِكم. (1)

ما در رعایت حال شما کوتاهی نمی کنیم.

انسان منتظر می گوید: یا داعی الله! يا بقية الله! من شما را رها نمی کنم؛ چراکه اگر گرگ از گله چوپانی، گوسفندی را ببرد، این چوپان است که خجالت زده صاحب گوسفند می شود، مگر نه این که ما انسان ها را به تو سپرده اند؟ درست است که بزهای چموشی هستیم؛ ولی خود شما به این سمت و نام «قائمیت» که پرتوی از قیومیت خدای سبحان است متصف هستی و آن را پذیرفته ای.

مضطر حقیقی خودت هستی که نمی توانی ظاهر شوی، چنان که خدای متعال می فرماید:

(أَمَّن يجيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكشِفُ السُّوء). (2)

کیست آن کس که درمانده ای چون وی را بخواند اجابت می کند و گرفتاری را برطرف می گرداند.


1) احتجاج: ج 2، ص 497؛ بحار الأنوار: ج 53، ص 174.

2) سوره نمل: آیه 62.

این آیه مبارکه بنابه فرمایش امام باقر علیه السلام دربارۀ امام عصر علیه السلام نازل شده است، حضرت می فرماید:

هذه الآية نَزَلَتْ فِي الْقَائِمِ علیه السلام إِذَا خَرَجَ تَعَمَّمَ وَصَلَّى عِنْدَ الْمَقَامِ وَتَضَرَّعَ إِلَى رَبِّهِ، فَلَا تُرَدُّ لَهُ رَايَةٌ أَبَداً. (1)

این آیه در مورد قائم (حضرت ولی عصر علیه السلام) است که در زمان قیام نزد مقام ابراهیم نماز می گذارد و به درگاه الهی دعا می کند، پس خداوند دعای او را اجابت می کند و ناراحتی ها را برطرف می سازد.

جنگ بدر و ذکر «الحی القیوم»

اولین رویارویی رسمی لشکر اسلام و کفر در صحرای بدر ثابت کرد که هیچ عاملی از نیروی ایمان و توکل به خدای سبحان و عزم و اراده راسخ در پیروزی و موفقیت بر دشمنان بالاتر نیست. چراکه تعداد مسلمانان 313 نفر و لشكر كفر حدود 1000 نفر بودند که از لحاظ گستردگی تجهیزات نظامی و قوت بدنی بسیار جلوتر از مسلمانان قرار داشتند.

امیر المومنین علیه السلام به عنوان شجاع ترین فرد و پرچم دار سپاه اسلام در آن نبرد حساس می فرماید:

لَمّا كانَ يَوم بدر جِئتُ انظر ما يصنعُ النَّبي صلی الله علیه واله وسلم، فَاذَا هُوَ ساجِد يَقولُ: «يا حَيُّ يا قيّومُ».

فَتَردّدتُ مَرَات وَ هُوَ عَلى حالِهِ لا يَزِيدُ عَلَى ذلِكَ إِلى أَن فَتَحَ اللَّهُ لَهُ. (2)

در روز جنگ بدر نگران پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم بودم. گاه گاهی می گشتم

و حضرت صلی الله علیه واله وسلم را می دیدم که گویی در عریش نیستند؛ پس به سرعت -


1) تأويل الآيات: ص 399؛ برهان فی تفسیر القرآن: ج 4، ص 225.

2) تفسیر روح البیان: ج 1، ص 271.

به آن حضرت نزدیک و جویای احوال ایشان می شدم که ببینم در آن صحنه وحشت زا و در مقابل دشمنان نیرومند خود چه می کند.

دیدم سر به سجده گذارده و پیوسته می گوید: «یا حی یا قیوم».

سپس بر می گشتم و باز مشغول جنگ می شدم و چند بار رفتم و برگشتم و او هم چنان سر به سجده داشت و جز «یا حی یا قیوم» چیز دیگری نمی گفت.

پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم آن قدر به این ذکر مقدس ادامه داد تا خدا او را در جنگ فاتح و پیروز ساخت.

بنابراین ذکر «یا حی یا قیوم» یکی از جامع ترین ذکرهاست که در بردارندهٔ تمام صفات الهی است و وجود انسان و همه هستی اش پرتویی از «الحی القیوم» می باشد.

آرامش دل ها ثمره شناخت حی قیوم

در این آیه کریمه این گونه می خوانیم:

(اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَى الْقَيوم). (1)

خداست که معبودی جز او نیست زنده و برپادارنده و قوام بخش موجودات است.

اگر انسان به صفت قیوم توجه کند و آن را به خوبی درک نماید که تدبیر و سرپرستی و اداره امور همه موجودات با خداوند است؛ اوست که زنده می کند، اوست که می میراند، اوست که هدایت می کند، اوست که رزق و روزی می دهد، در نتیجه هیچ وقت از چیزی نخواهد ترسید؛ گرسنگی، تنهایی، مرگ پدر و مادر و دیگر عزیزان، حتی افتادن از چهارپا و تنها شدن در بیابان برای او ایجاد خوف و وحشت نمی کند، زیرا خدای سبحان را همراه خود می داند چنان که خدای -


1) سوره بقره: آیه 255.

متعال در قرآن کریم می فرماید:

(أَنَّ اللهَ مَعَ الْمُتَّقِين). (1)

به راستی خدا با تقواپیشگان است.

در آیه دیگری می فرماید:

(إِنَّ اللهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقُوا وَالَّذِينَ هُم مُحْسِنُونَ). (2)

در حقیقت، خدا با کسانی است که پروا داشته اند و با کسانی است که آن ها نیکوکار هستند.

امام صادق علیه السلام در این زمینه می فرماید:

إِنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ وَ آنِسُ مِنْ كُلِّ وَحْشَةٍ، وَ صَاحِبُ مِنْ كُلِ وَحْدَةٍ. (3)

معرفت صحیح خدای سبحان در هر وحشت انیس انسان و در هر تنهایی هم نشین و رفیق اوست.

اگر انسان با خدای متعال معیّت و همراهی دارد به راستی چه چیزی کم دارد؟! رفاقتی با پروردگارش وجدان می کند که هیچ دوست و رفیقی با یکدیگر چنان نبوده اند، پس چرا وحشت کند با آن که با همه وجودش خدای را انیس خود می بیند.

حافظ شیرازی چه زیبا سروده:

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد *** وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود *** او نمی دیدش و از دور، خدا را می کرد.


1) همان: آیه 194.

2) سوره نحل: آیه 128.

3) کافی: ج 8، ص 247.

مرحوم میرزای قمی رحمه الله درباره این بیت حافظ وقتی از او در این زمینه می پرسند در چند صفحه پاسخ می دهد که در کتاب «جامع الشتات» آمده است.

به راستی این انسان غیر از پروردگار خود به کجا و دنبال چه می رود؟ او چه چیزی را از غیر خدا می خواهد؟ آیا چیزی را که از غیر خدا طلب می کند، جایگزین نیروی خدایی می شود؟

انسان باید خود را از توجه به غیر او تطهیر کند و مدام این گونه بگوید:

لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِالله. (1)

مفاد ذكر حوقله آن است که روی گردانی از گناه و توانایی بر طاعت جز به حول و قوه الهی امکان پذیر نیست و در حقیقت بنده با این ذکر، فقر و نیاز مطلق خود در همه چیز را به خدای متعال می نمایاند و رفع آن نیازها را می طلبد.

و هم چنین بگوید:

إِنَّ الْحَمْدَ وَالنَّعْمَةَ لَك وَالْمُلَكَ لَا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ. (2)

همانا ستایش و نعمت و مُلک برای توست، شریکی برای تو نیست.

همه از آن خدای حی قیّوم

هرچه در آسمان و زمین است هرچه تصوّر می کنیم و می فهمیم، و هر آن چه نمی فهمیم و بالاتر از درک و خیال ما هست به خدای سبحان تعلق دارد. خدای متعال هم آن ها را خلق کرده (الحی) و هم اداره می کند (القیوم).

به طور مثال انسان چقدر توان درک آسمان ها را دارد؟ همین امروزه که در تمامی علوم پیشرفت بسیار زیادی حاصل گشته و برای انسان از نظر ظاهری امکان دسترسی به اطلاعات و فناوری ها فراهم شده و از آن کاملاً خوشنود -


1) کافی: ج 8، ص 93؛ محاسن برقی: ج 1، ص 9.

2) مستدرک الوسائل: ج 9، ص17، بحار الأنوار: ج 96، ص136.

هستیم؛ البته داشتن این گونه اطلاعات و پی بردن به این که مثلاً مسافت میان ستارگان و کرات چقدر است؛ کاشف چنین موضوعاتی واقعاً شایسته تمجيد و تحسین است.

او از علوم ماورای طبیعت به ما خبر می دهد و این که ما بین فلان سیاره تا این جا چند سال نوری فاصله است؛ اما اطلاع از این که فاصله ميان سيارات چقدر است در مقابل اصل خلقت و چگونگی آفرینش چه ارزشی دارد؟

مثل این است که فردی نگاه می کند و می گوید به به چه خانه ای! چه حیاط مناسبی دارد. دیوارها و سقف ها را چگونه ساخته اید! کار آن کاشف این گونه است.

انسانی که در کره زمین زندگی می کند و هنوز اطلاعات وافی و کامل دربارهٔ وسعت، وجود حیات در کرات و سیارات دیگر ندارد، این که گیاه می تواند در آن جا حیات داشته باشد یا نه، معادنی دارد یا نه، هیچ اطلاعاتی در این زمینه ها نیست. پس دربارۀ اصل خلقت چه اطلاعاتی دارد؟!

مهندس یک ساختمان می گوید: این مقدار آهن و یا فلان مصالح را بیاورید؛ اگر خود او می خواست آهن یا سیمان را خلق کند چگونه و با چه قدرتی و چه چیزی خلق می کرد؟ اما خدای سبحان به محض اراده می فرماید:

(كن فيكون). (1)

«باش» پس می شود

اما این بشر در مقابل حضرت حق آن قدر ضعیف است که به نص قرآن کریم اگر تمام انسان ها با هم جمع شوند و قدرت فکری و توان فنی خود را روی هم بگذارند نمی توانند حتی یک مگس خلق کنند، آن جا که در قرآن کریم می خوانیم: -


1) سوره آل عمران: آیه 47.

(يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَن يَخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِن يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئًا لَّا يَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ). (1)

ای مردم! مثلی زده شده بدان گوش فرا دهید (تا حقیقت حال خود را بدانید): آن بت های جماد که به جای خدا معبود خود می خوانید، هرگز بر خلقت مگسی هرچند همه اجتماع کنند قادر نیستند و اگر مگس ناتوان چیزی از آن ها بگیرد قدرت بر باز گرفتن آن ندارند، بدانید که طالب و مطلوب (یعنی بت و بت پرست یا عابد و معبود یا مگس و بتان) هردو ناچیز و ناتوانند.

انسان نمی تواند حتی مگسی خلق کند که همۀ اندام و اعضا و جوارح او را اداره کند و حیات بدهد.

اهل بیت عصمت علیهم السلام حجت خداى حى قیّوم

امیر مؤمنان علی علیه السلام دومین خلقت وجودی عالم است و خداى حتى قيوم بعداز وجود پیامبر صلی الله علیه واله وسلم عظیم تر از او نیافریده است. مظلومیت آن بزرگوار در دوستان و محبان او عکس العمل ایجاد می کند به ویژه این که اگر کسی اطلاع نداشته باشد و با عشق و عاطفه صحبت کند آن گاه دشمنان و مخالفان واکنش نشان می دهند و اتخاذ سند می کنند و شیعیان را متهم به غلوگویی و پرستش آن ذوات مقدس قرار می دهند.

ما کسی را از پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم بالاتر نداریم اگر هم فرضاً فرد دیگری هم می بود، باز همه را عبد خدا می دانیم روی سخنم با وهابیان بی سواد است! اگرچه ما در بقیع مطهر می ایستیم و با اعتقاد به ائمه طاهرین علیهم السلام می گوییم: -


1) سوره حج: آیه 73.

يَا مَوَالِيٌّ يَا أَنْبَاءَ رَسُولِ الله ، عَبْدُكُم وَابْنُ لَمَتِكُمْ. (1)

این موالیان من! و ای فرزندان رسول خدا! من بنده و فرزند بنده شما هستم.

ولی به معنای این نیست که بگوییم تو یا حسن المجتبى، أَيهَا الْمُمْتَحَن الْمَظْلُوم! خالق من هستی و من تو را می پرستم و عبودیت می کنم.

چه کسی گفته که معنایش این است؟

مثل این می ماند که به شخصی بگوییم من غلام شما هستم. هرچه می فرمایید، اطاعت می کنم؛ نه این که بگوییم تو خالق من هستی و او را اطاعت به مقصد الوهیت بکنیم.

از این رو اگر به مخلوقی عظمتی می دهیم و نسبت به او نهایت خضوع و خشوع را نشان می دهیم، بدین معنا نیست که او را شبیه حضرت حق تصور می کنیم خدای متعال در قرآن کریم می فرماید:

(لَيسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِير). (2)

چیزی مانند او نیست و اوست شنوای بینا.

اما همان خدای (لَيسَ كَمِثْلِهِ شَیء) به بنده برگزیدهٔ خود لطف می نماید، استعداد می دهد و او را مثل آینه صاف می کند؛ به گونه ای که نور خودش در آن آینه تابشی دارد که ظلمات همۀ طبقات سفلی زندان ها را روشن می کند و به تمامِ معنا مظهر الوهیت می شود و دستش را در هدایت، لطف و شفاعت باز می گذارد.

بدیهی است که این شفاعت و هدایت، بدون اجازه خدای سبحان انجام نمی شود. همان گونه که خود می فرماید: -


1) مزار الكبير: ص 88، زیارت ائمه بقيع علیهم السلام.

2) سوره شوری: آیه 11.

(مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِه). (1)

کیست آن کس که جز به اذن او در پیشگاهش شفاعت کند.

ما وظیفه داریم حضرات معصومین را به واسطهٔ نص خاص پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم تصدیق کنیم که او با معجزه تأیید شده است و البته این ها ربطی به آن حقیقت اصلی ندارد؛ این ها برای رد کردن و ساکت نمودن مخالفان اهل بیت علیهم السلام است، وگرنه اثبات ولایت علی علیه السلام به واسطۀ نص خدای متعال است.

شیعه از حضرت امام جواد علیه السلام که در زمان امامت خود، کم تر از ده سال سن مبارکشان بوده است، درباره اسرار امامتشان چه چیزی نقل می کنند؟ از حضرت بقية الله (عجل الله تعالى فرجه) در دوران کودکی چه نقل می شود؟

اگر مطالب بیان شده مؤید به مطالب قرآنی نبود، از ما نمی پذیرفتند. همان گونه که طبق آیات قرآن کریم آمده، کودک تازه متولد شده «حضرت عیسی علیه السلام» می گوید:

(إِنِّي عَبْدُاللهِ آتَانِى الْكتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيا * وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَينَ ما كُنت). (2)

من بنده خدا هستم به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده و هرجا که باشم، مرا با برکت ساخته است.

البته این سبک استثناست و خدای متعال به حضرت عیسی علیه السلام نظر و مرحمت خاص دارد. اما صغیر باشد یا کبیر اولین نفری باشد که اسلام آورده یا این گونه نباشد از همه بیش تر سنگ اسلام را به سینه مبارکش کوبیده و از همه بیش تر وجود مبارکش مؤثر بوده یا فرضاً چنین نباشد؛ -


1) سوره بقره: آیه 255.

2) سوره مریم: آیات 30-31.

به سخن دیگر اگر امیر مؤمنان علی علیه السلام این سوابق را نمی داشت و خدای متعال او را به عنوان امام منصوب می کرد، بایستی سمعاً و طاعةً پذیرفته می شد. زیرا خدای متعال در قرآن کریم می فرماید:

(وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَه). (1)

و اگر پیام او را ابلاغ نکنی، رسالت او را انجام نداده ای.

بدیهی است که امیر مؤمنان علی علیه السلام خيرالموجودين بعداز حضرت ختمی مرتبت حضرت محمد صلی الله علیه واله وسلم و ثانی وجود آن بزرگوار بود.

از سوی دیگر امیر مؤمنان علی علیه السلام می فرماید:

سَلُونِي عَنْ طُرُقِ السَّمَاوَاتِ فَإِنِّي أَعْرَفُ بِهَا مِنْ طُرُقِ الْأَرْضِ. (2)

از من از راه های آسمان ها سؤال کنید! پس به درستی که من به راه های آسمان ها عالم تر از راه های زمین هستم.

و از این قبیل کلمات مطالبی بیان شده که همه را نمی توان ظاهر کرد؛ زیرا ما استعداد درک او را از همۀ جوانب نداریم؛ حتی ،سلمان ابوذر، مقداد و عمار نیز این قوه درک را نداشتند و هرکدام یک شعاع و پرتویی از او را درک می کردند.

آری، همان بزرگوار هم با تمام فضائل و مناقب عبدالله است، نبوده و خدا او را آفریده است که در قرآن کریم می فرماید:

(هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكن شَيئًا مَّذْكُورًا). (3)

آیا زمانی طولانی بر انسان گذشت که چیز قابل ذکری نبود.


1) سوره مائده: آیه 67.

2) كشف الغمة: ج 1، ص 130؛ بحار الأنوار: ج 39، ص 108.

3) سوره انسان: آیه 1.

همان علی علیه السلام از نظر وجودی حالات رقّت قلب، شجاعت، دقت، علم و هرچه دارد ،همه را خدا به او لطف کرده است. همان حبیب الله که بر امیر مؤمنان على علیه السلام مقدم است و امیر مؤمنان علیه السلام در این باره می فرماید:

أَنَا عَبْدُ مِن عَبِيدِ رَسُولِ الله. (1)

من بنده ای از بندگان رسول خدا هستم.

و آن بزرگوار با این تعبیر خود را سایه پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم و مثل قمری می داند که از آن شمس نور می گیرد و آیه های قرآن کریم را به تصویر می کشد:

(وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا * وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا). (2)

به خورشید و گسترش نور آن سوگند و به ماه هنگامی که بعداز آن درآید.

حال سخن در این است که نور خود آن شمس هم از ناحیه خدای متعال است که اوست آن نور را به شمس عنایت کرده است.

نباید پنداشت که علم و دانش پیامبر رحمت صلی الله علیه واله وسلم این گونه بوده که تمام العلم به آن حضرت تقدیم شده باشد و ایشان به مانند خداوند متعال علیم گشته است.

چنین ادعا و سخنی برخلاف متون مسلّم قرآن کریم است. در روایتی آمده که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم در دعایی چنین به درگاه الهی عرضه می دارد:

يَا مَنْ هُوَ حَيُّ لَا يَمُوتُ أَسْأَلُكَ بِعِلْمِكَ الْغُيُوبِ وَ بِمَعْرِفَتِكَ مَا فِي ضَمَائِرِ الْقُلُوبِ وَ بِكُلِّ اسْمِ هُوَ لَكَ اصْطَفَيْتَهُ لِنَفْسِكَ أَوْ أَنْزَلْتَهُ فِي كِتَابٍ مِنْ كُتُبِكَ أَوْ اسْتَأْثَرْتَ بِهِ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَكَ... . (3)


1) کافی: ج 1، ص 90.

2) سوره شمس: آیات 1-2.

3) مهج الدعوات: ص 90.

ای کسی که او زنده ای است که نمی میرد، سؤال می کنم تو را به حق دانش تو بر چیزهای پنهان و به حق شناخت تو بر ضمائر دل ها و به حق هر نامی که آن نام برای توست که تو آن را برای خود برگزیده ای یا تو آن را در کتابی از کتاب های خود، فرود آورده ای، یا تو آن را در علم پنهان در نزد خود اختیار نموده ای... .

خدای متعال در قرآن کریم به حبیب خود رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم دستور می دهد که بگوید:

(وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا). (1)

و بگو پروردگارا! علم مرا افزون کن.

بنابراین، با توجه به این آیه، اگر خدای متعال همهٔ علم و دانش را به پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم داده بود که دیگر استدعای علم مرا افزون کن اشتباه است؛ از این رو پرتویی از آن علم بیکران الهی به ایشان عنایت می کند و می فرماید:

(وَإِن مِن شَىءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ). (2)

و خزائن همه چیز تنها نزد ماست، ولی آن را جز به اندازه معین نازل نمی کنیم.

عبارت «إِن مِن شَىءٍ» نافی است و نکره در سیاق نفی افاده عموم می کند، یعنی هیچ نیست مگر این که خزانه های اصلی آن ها نزد ماست؛ ولی ما این خزانه ها را به هرکس نمی دهیم و با حساب و مقدّرات معلوم تقسیم می کنیم.

پاسخ جالب پیامبر رحمت صلی الله علیه واله وسلم به مرد عرب

اشخاص گاهی چیزی را از پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم می پرسیدند و حضرت می فرمود: چه می پرسی؟ من در این مسئله از تو بیشتر نمی دانم! من همان قدر می دانم که تو می دانی و چیزی در این باب به من افاضه نشده است. به راستی این روایت چه قدر زیباست که عرب بادیه نشینی از پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم پرسید: -


1) سوره طه: آیه 114.

2) سوره حجر: آیه 21.

یا رسولَ الله مَتَى السَّاعَه.

ای رسول خدا! قیامت چه وقت هست؟

رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم فرمود:

ما الْمَسْئُولُ بِأَعْلَمَ بِهَا مِنَ السَّائِلِ. (1)

سؤال شده عالم تر از سئوال کننده نیست.

در روایت دیگری نیز آمده پیامبر صلی الله علیه واله وسلم به شخص سائل فرمود:

مَاذَا أَعْدَدْتَ لَها. (2)

برای قیامت چه آماده کرده ای؟

مرد عرب خجالت زده سرش را پایین انداخت و بعداز لحظه ای با صدای خفقانی که حاکی از گریه شدید او بود، گفت: متأسفانه هیچ!

مِنْ كَثِيرِ صَلَاةٍ وَ لَا صِيامِ وَ لَا صَدَقَةٍ لَكِنْ أُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ.

یا رسول الله! نمی توانم بگویم چیزی برای قیامت مهیا کرده ام، نه نماز زیادی و نه روزه ای و نه صدقه ای دارم.

او در آخر، جمله ای اضافه کرد و گفت:

أُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ.

فقط می توانم بگویم من خدا و پیامبرش را خیلی دوست دارم.

رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمود:

ابشر! ابشر! أَنْتَ مَعَ مَنْ أَحْبَبْت. (3)

مژدگانی! مژدگانی! به تو بگویم با همانی محشور می شوی که دوستش می داری.


1) ارشاد القلوب: ج 1، ص 66.

2) امالی شیخ طوسی: ص 312؛ بحار الأنوار: ج 27، ص 85.

3) عمدة عيون صحاح الأخبار: ص279؛ بحار الأنوار: ج 27، ص 85.

اینک می گوییم: یا رسول الله صلی الله علیه واله وسلم! نمی توانیم ادعا کنیم که شما را دوست نداریم، ولی این را هم می دانیم که دوست بدی هستیم، چرا که دوست همواره باید ملاحظه دوست خویش را کند.

آری، ما نیز خدای مهربان و رسولش را دوست داریم ولی نمی دانیم واقعاً چگونه این دوستی را ابراز کنیم.

اکنون پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم به آن شخص بشارت می دهند و چه بشارت عظمایی است! رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم چه سؤال بجایی از این مرد عرب پرسیدند که سؤالی بی مورد را مطرح نموده بود و او را به سویی هدایت نمودند که نافع باشد.

یا رسول الله صلى الله عليه واله وسلم! چطور می توانی سؤال پوچ مرد عرب را با یک اشاره به سؤالی نافع و درست بدل کنی، آن گاه نمی توانی قلب بیمار دوستت را درمان کنی؟

تصور کنید در مسیری در حال حرکت هستید و دست پیرمردی را هم گرفته اید. در این لحظه فرد دیگری را مشاهده می کنید که از او پیرتر و گرفتارتر است و ناگاه به زمین می خورد شما به سرعت دست همراه خود را رها کرده و دست آن شخص را می گیرید.

یا رسول الله صلی الله علیه واله وسلم، ما از همه معصیت کارتر هستیم و باید دست ما را زودتر بگیری.

البته این سخنان به معنای طلبکار بودنمان نیست، بلکه از سویدای دلمان و به سبب علقه ای است که به شما و اهل بیت پاک و مطهرتان داریم.

در این تردیدی نداریم که هیچ گاه امیر مؤمنان علی علیه السلام نخواهد گذارد که دوستانش با رویی سیاه در آخرت باشند؛ به راستی کسی که افق را یک دفعه روشن می کند و خورشید بر می گردد تا وقت نماز برای ایشان بازگردد. (1)


1) از معجزات پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و کرامات امیرالمؤمنين علیه السلام واقعه ردّ الشمس است. در این جریان به دعای پیامبر صلی الله علیه واله وسلم خورشید که درحال غروب بود، به عقب برگشت و حضرت علی علیه السلام نماز عصر خود را خواندند. برخی منابع شبیه همین واقعه را در زمان خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام نقل می کنند. کافی: ج 4، ص 562؛ ارشاد شیخ مفید: ج 1، ص 347.

نمی تواند این کار را انجام دهد؟ یا این که خداوند نازش را نمی کشد؟ پس چرا قرآن می فرماید:

(وَلَسَوْفَ يَعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى). (1)

و به زودی پروردگارت، تو را عطا خواهد داد تا خرسند گردی.

حیات واقعی و قیومیت

برای خدای حی، خواب و چرت معنا ندارد و حیات واقعی مخصوص اوست و کس دیگری غیر او چنین حیاتی ندارد خدای متعال بر آسمان ها، زمین و تمام موجودات و همه ذرات قیوم است که اگر نازی کند یک دم از هم فرو می ریزند. بیدل شیرازی می گوید:

به محض التفاتی زنده دارد آفرینش را *** اگر نازی کند از هم فروریزند قالب ها.

پروردگار متعال در قرآن بدان اشاره می کند و می فرماید:

(إِنَّ اللهَ يَمْسِكَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَنَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِّن بَعْدِه). (2)

همانا خدا آسمان ها و زمین را نگاه می دارد تا نیفتند، و اگر بیفتند بعداز او هیچ کس آن ها را نگاه نمی دارد.


1) سوره ضحی: آیه 5.

2) سوره فاطر: آیه 41.

به راستی در این مدار عجیب و غریب و فاصله هایی که میلیون ها سال نوری در بین این کرات وجود دارد چه قدرتی می خواهد تا آسمان و زمین را نگه دارد؟

از نظر شرع هم پیدا شدن ذرّه ای سستی و نقصان در خلق عالم معنا ندارد و قرآن کریم در این باره می فرماید:

(هَلْ تَرَىٰ مِن فُطُورٍ * ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كرَّتَينِ يَنقَلِبْ إِلَيكَ الْبَصَرُ خَاسِنا وَهُوَ حَسِير). (1)

آیا خلل و نقصانی می بینی؟ باز دوباره بنگر تا نگاهت ناتوان و درمانده به سویت بازگرد.

ای انسان! مرتبه ای دیگر چشمت را سوی عالم بگردان؛ آیا سستی و بی نظمی در آن می بینی؟ هر سال و سر همان وقت معین، گردش و دوران به همین زمینی می رسد که ما در آن هستیم و آن وقت اول برج حمل و اول نوروز است. ساعت در این جا کاملاً نیمه می شود و یک ثانیه هم عقب و جلو نمی گردد و یک آن، تغییر نمی کند.

او بیهوده به ما انسان ها دستور نمی دهد که از خواب غفلت برخیزیم در خلقت و عظمت آسمان و زمین بیندیشیم که همانا آسمان و زمین نشانه هایی برای اندیشمندان دارد چنان که در قرآن کریم می فرماید:

(إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيلِ وَالنَّهَارِ لَآيَاتٍ لِّأُولِى الْأَلْبَابِ الَّذِينَ يَذْكرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّار). (2)


1) سوره ملک: آیات 43.

2) سوره آل عمران: آیات 190-191.

به راستی در آفرینش آسمان ها و زمین و در پی یکدیگر آمدن شب و روز، برای خردمندان نشانه هایی (قانع کننده) است. همانان که خدا را در همه احوال ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد می کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند که پروردگارا این ها را بیهوده نیافریدهای منزهی تو پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار.

از این روست که در قرآن کریم حدود 80 مرتبه درباره آفرینش زمین و آسمان سخن به میان آمده و از پیروان قرآن به تفکر شناخت عظمت خلقت، چگونگی استمرار و دوام این نظم و فیض نعمات، دعوت شده است که:

(وَفِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِّلْمُوقِنِين). (1)


1) سوره ذاریات: آیه 20. و روی زمین برای اهل یقین نشانه هایی (متقاعد کننده) است.

(لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٍ)

اشاره

(لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمِ). (1)

نه خوابی سبک او را فرو می گیرد و نه خوابی گران.

پژوهشی در واژهٔ «سنه»

واژۀ «سنه» به کسر سین، به معنای نوعی سستی است که انسان قبل از خواب احساس می کند و بر اثر آن سستی کنترل اعضا از دست می رود و مقدمات خواب عمیق برای آدمی فراهم می شود.

به تعبیر دیگر «سنه» به معنای خواب سبک و یا چرت زدن است. (2)

«نوم» به معنای خواب که بر اثر آن حالتی در انسان به وجود می آید که از این عالم مادی به عالم دیگر منتقل می شود؛ به گونه ای که تفکرات قطع و اراده ها شکسته می شود قدرت و نیروی انسان از بین می رود و بیشتر حواس انسان از کار می افتد. البته انسان نائم مکلّف نیست و تکلیف از او برداشته می شود.

بنابراین آن حالت سستی که در ابتدا عارض می شود «سنة» است و سپس «نوم» به سراغ او می آید که اصل خواب است.


1) سوره بقره: آیه 255.

2) مجمع البحرین: ج 6، ص 326.

ذات کبریایی خدای سبحان به دور از هر چُرت و خواب

در واقع این فراز از آیه شریفه تأکید قیومیت پروردگار است؛ آن خدایی که تدبیر و ادارۀ تمام عالم هستی در اختیار اوست هیچ گاه غفلت و یا هر چیزی که با اصل قیومیت او ناسازگار باشد به مانند «خواب» و حتی کوچک ترین سستی در ذات کبریایی او راه ندارد و منتفی است.

با عنایت به این فراز از آیه و روایاتی که از اهل بیت علیهم السلام رسیده، بر ذات کبریایی خدای سبحان سستی و خواب هیچ وقت عارض نشده و نخواهد شد، چه با اراده خود که احتیاج به نوم داشته باشد و چه بدون اراده و غفلت، چه بعداز تمام شدن عالم و نفخ صور و چه قبل از خلقت عالم باشد.

امیر مؤمنان علی علیه السلام در بیان عظمت خداوند و عجز قدرت بشری از درک کنه ذات او با اشاره به این آیه کریمه چنین می فرمایند:

«اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا تَأْخُذُ وَتُعْطِي وَ عَلَى مَا تُعَافِي وَ تَبْتَلِي حَمْداً يَكُونُ أَرْضَى الْحَمْدِ لَكَ وَ أَحَبَّ الْحَمْدِ إِلَيْكَ وَ أَفْضَلَ الْحَمْدِ عِنْدَكَ حَمْداً يَمْلأُ مَا خَلَقْتَ وَ يَبْلُغُ مَا أَرَدْتَ، حَمْداً لا يُحْجَبُ عَنْكَ وَلا يُقْصَرُ دُونَكَ، حَمْداً لَا يَنْقَطِعُ عَدَدُهُ وَ لا يَفْنَى مَدَدُهُ.

فَلَسْنَا نَعْلَمُ كُنْهَ عَظَمَتِكَ إِلا أَنَّا نَعْلَمُ أَنَّكَ حَيُّ قَيُّومُ لا تَأْخُذُكَ سِنَةٌ وَلا نَوْمُ، لَمْ يَنْتَهِ إِلَيْكَ نَظَرُ وَ لَمْ يُدْرِكْكَ بَصَرُ أَدْرَكْتَ الأَبْصَارَ وَ أَحْصَيْتَ الأَعْمَالَ وَ أَخَذْتَ بِالنَّوَاصِي وَ الأَقْدَام...». (1)

خدایا! سپاس تو راست بر آن چه می گیری و عطا می فرمایی و شفا می دهی یا مبتلا می سازی، سپاسی که تو را رضایت بخش ترین، محبوب ترین و ممتازترین باشد، سپاسی که آفریدگانت را سرشار سازد و تا آن جا که تو -


1) نهج البلاغه، ص 224، خطبه 160.

بخواهی تداوم یابد، سپاسی که از تو پوشیده نباشد و از رسیدن به پیشگاهت باز نماند، سپاسی که شمارش آن پایان نپذیرد و تداوم آن از بین نرود.

خدایا! حقیقت بزرگی تو را نمی دانیم جز آن که می دانیم که تو زنده ای و احتیاج به غیر نداری، خواب سنگین یا سبک تو را نمی رباید، هیچ اندیشه ای به تو نرسد و هیچ دیده ای تو را ننگرد، اما دیده ها را تو می نگری و اعمال انسان ها را شماره فرمایی و قدم ها و موی پیشانی ها (زمام امور همه) به دست توست... .

بنابر بیان زیبای امیر مؤمنان علی علیه السلام ما از حقیقت عظمت خدای سبحان آگاه نیستیم، ولی آن قدر می دانیم او حی قیومی است که خواب سبک و سنگینی او را نمی رباید.

پرسش حضرت موسی علیه السلام دربارۀ خواب پروردگار

در روایتی آمده حضرت موسی علیه السلام پرسید:

أَو ينامُ رَبِّنا؛

آیا پروردگار ما هم می خوابد؟

در پاسخ پرسش حضرت موسی علیه السلام به برخی از فرشتگان خطاب رسید: چند روزی مانع خوابیدن موسی علیه السلام شوید و هروقت خوابش برد، او را تکانی بدهید تا بدین گونه نتواند بخوابد.

پس از دو سه روز که موسی علیه السلام نخوابید، از سوی پروردگار خطاب آمد: موسی! دو شیشه بزرگ به دستت بگیر.

اندکی بعد موسی علیه السلام خوابش برد و شیشه ها از دست او افتاد و شکست و محتویاتش ریخت. ناگهان از خواب پرید.

آن گاه خدای متعال به او چنین وحی فرمود:

أَمْسِكُ السَّمَاواتِ وَالْأَرْضَ بِقُدْرَتي فَلَوْ أَخَذَنِي نَوْمُ أَوْ نُعَاسُ لَزَالَتْ. (1)

آسمان و زمین پیوسته به دست ماست، اگر لحظه ای خوابمان ببرد که همه از بین می رود.

خدای متعال با این کار به او نشان داد که هرگز چرت و خوابی او را فرا نمی گیرد. در این خصوص در قرآن کریم چنین می فرماید:

(إِنَّ اللَّهَ يَمْسِكَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَنَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِّن بَعْدِه). (2)

همانا خدا آسمان ها و زمین را نگاه می دارد تا نیفتند و اگر بیفتند، بعداز او هیچ کس آن ها را نگاه نمی دارد.

انسان بایستی قرآن را با توجه و دقت بخواند و فقط به الفاظ و نوع قرائت آن بسنده نکند نه قرائتی به شیوه قرائت سنّی های مصری! به راستی بهتر از آن ها قرائتی نیست که در همه مکان ها صوت آن افراد باشد؟ برخی بایستی قدری بیشتر در این گونه مسائل بیندیشند.

آری طبق پرسش حضرت موسی علیه السلام فرشتگان الهی مأموریت یافتند که چند روزی مانع خوابیدن او شوند، سپس شیشه ای به دستش دادند و خوابیدن همان و اختیار از دست رفتن و شکستن شیشه همان. این جا بود که موسی علیه السلام دریافت او کاره ای نیست. (3)

البته شبیه این روایت احادیث تاریخی متعددی داریم، ولی این بدان معنا -


1) تفسیر روح البیان: ج 1، ص 400.

2) سوره فاطر: آیه 41.

3) تفسیر روح البیان: ج 1، ص 400.

نیست که حضرت موسی علیه السلام نمی دانست که خدا خوابش می برد یا نمی برد، بلکه نظیر سؤال و درخواستی است که بنی اسرائیل گفتند:

(أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةٌ). (1)

خدا را آشکارا به ما بنمای.

جنبه آموزشی بودن پرسش ها

گاهی پیامبران الهی به منظور روشن شدن برخی مطالب برای نزدیکان و پیروان خود به صورت سؤال آن چه را امکان داشته تا دیگران به نظرشان بیاید و بپرسند، خود مطرح می کنند.

به طور مسلّم، این یکی از طرق بسیار لطیف آموزش است و با روایات رسیده، منافاتی ندارد.

بنابراین، انسان نباید با خود تصوّر کند که معلوم نیست این روایت صحیح باشد؛ چون نمی فهمد با خود بگوید: پس صحیح نیست.

بدیهی است که هر عالمی این گونه سخن بگوید نادان است. مگر فهم یک عالم به اندازه فهم امام معصوم است؟!

چنین فردی اگر واقعاً عالم است باید بگوید من این مطلب را نمی فهمم، نه این که مدعی صادر نشدن آن شود؛ از این رو ائمه اطهار علیهم السلام در این خصوص دستور داده اند که اگر به موردی برخورد کردید که متوجه آن مطلب نشدید، پس صبر کنید تا به امام خود برسید و از امام بپرسید! امام علیه السلام باید به تو جواب دهد که آیا این مسئله پایه و اساس دارد یا نه؟

در بین بزرگان اصحاب ائمه علیهم السلام نیز عده ای بودند که اگر مطلبی به نظرشان -


1) سوره نساء: آیه 153.

اصلاً درست نمی آمد اما صبر می کردند تا از وجود مبارک امام علیه السلام بپرسند.

حضرت امام صادق علیه السلام به یاران خود می فرماید:

إِذَا كَانَ ذَلِكَ فَأَرْجِهِ حَتَّى تَلْقَى إِمَامَكَ، فَإِنَّ الْوُقُوفَ عِنْدَ الشُّبُهَاتِ خَيْرُ مِنَ الاِقْتِحَامِ فِي الْهَلَكَاتِ. (1)

اگر چنین باشد باید صبر کنی تا حضور امام برسی؛ زیرا توقف در مورد اشتباه، بهتر از افتادن در هلاکت است.

ممنوعیت اظهار سلیقه در دین

البته ما نسبت دروغ به پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و ائمه اطهار علیهم السلام را انکار نمی کنیم؛ چراکه در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم دروغ های زیادی به آن حضرت می بستند. هنوز پیکر مطهر پیامبر صلی الله علیه واله وسلم دفن نشده بود که اولین مسلمان ظاهری (ابوبکر)، دروغ بزرگی به پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم بست و گفت: من از پیامبر صلی الله علیه واله وسلم شنیدم که می فرمود:

نَحْنُ مَعَاشِرِ الْأَنْبِياءِ لَا نُورِثُ دِرْهماً وَ لَا دِينَاراً ؛

ما گروه پیامبران در هم و دیناری ارث برای کسی نمی گذاریم.

به طور مسلّم این بنده ناسپاس قرآن نخوانده بود و نمی دانست که مسئله وراثت پیامبران الهی در کتاب خدا ذکر شده است. آن جا که خدای متعال می فرماید:

(وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُود). (2)

و سلیمان از داوود ارث برد.

بنابراین یک حدیث یا روایت را در صورتی می توان رد کرد که برخلاف صریح قرآن کریم باشد و دروغ بودن آن ظاهر و مشخص شود که فهم تعارض و -


1) کافی: ج 1، ص 68؛ بحار الأنوار: ج 101، ص 262.

2) سوره نمل: آیه 16.

مخالفت کار هر کسی نیست؛ اما به ملاک عدم فهم نمی توان مطلبی را کنار گذاشت، یا این که در آن تردید نمود. چراکه روایات به گونه ای نیستند که در اختیار و زیر دست ما باشند، بلکه ما در اختیار روایات و احکام اسلام هستیم، از این رو باید مسلمان واقعی در اختیار اسلام باشد؛ نه این که اسلام را به اقتضای مصلحت تغییر بدهد.

خدای متعال به حضرت ابراهیم علیه السلام فرمان داد که تسلیم باشد، قرآن کریم می فرماید:

(إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِم). (1)

آن گاه که پروردگار به او فرمود: تسلیم باش.

حضرت ابراهیم علیه السلام با آن عظمت و خلوص ایمان، می گوید:

(أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِين). (2)

به پروردگار جهانیان تسلیم شدم.

اوج ایمان ابراهیم علیه السلام این است که خدا به او می فرماید: تسلیم باش. به راستی چه کسی می تواند مثل ابراهیم علیه السلام تسلیم پروردگار باشد و اظهار سلیقه در دین نکند.

دین اسلام قابل تصحیح و کش و قوس و بالا و پایین کردن مردم عادی و امثال من و شما نیست. ما باید خودمان را با اسلام تطبیق کنیم، نه این که اسلام را با خودمان. حال هر کسی که می خواهد باشد فرقی ندارد. خدای متعال در قرآن کریم می فرماید:

(شرع لكم مِّنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى). (3)


1) سوره بقره: آیه 131.

2) همان.

3) سوره شوری: آیه 13.

از احکام دین، آن چه را که به نوح درباره آن سفارش کرد، برای شما تشریع کرد و آن چه را به تو وحی کردیم و آن چه را که درباره آن به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش نمودیم.

بنابراین، خدای متعال دینی را برای مسلمانان تشریع کرده است؛ همان دینی که به ابراهیم علیه السلام و دیگر انبیای عظام الهی توصیه فرموده است.

گاه برخی افراد که متاسفانه به خصوص در امور دینی از اطلاعات خیلی کمی برخوردار هستند و به دلیل این که روایتی را نمی فهمند و قابل درک آنان نیست مدعی می شوند که روایت صحیح نیست.

بطلان قیاس در دین

روزی بزرگان از اصحاب و شاگردان امام صادق علیه السلام در مسجد کوفه نشسته بودند؛ مردی موثق از حضرت امام صادق علیه السلام نقل کرد که اگر شخصی، سه انگشت زنی را قطع کند باید ده شتر برای هر انگشت بدهد که در مجموع سی شتر می شود؛ و اگر چهار انگشت زنی را قطع کرد، باید در مجموع بیست شتر بدهد.

این حکم را هیچ کدام از افراد حاضر در مسجد نپذیرفتند؛ حتی جناب آبان بن تغلب نیز آن حکم را نپذیرفت.

از این رو جناب ابان بن تغلب به محضر امام صادق علیه السلام شرف یاب شد و گفت: فردی چنین حکمی را به نقل از شما بیان کرده است. آیا صحت دارد؟

امام صادق علیه السلام فرمودند: آری، درست نقل کرده است.

او از این گفتار متعجب شده و عرضه داشت:

«عجیب است که من از شما درباره صحت آن می شنوم؛ در صورتی که همه ما می گفتیم که این مرد یک آدم شیطانی و مغرض بوده است».

حضرت فرمود: دیه زن نصف مرد و دیه مرد دو برابر زن است؛ ولی نه در تمام مقدار، بلکه قبل از ثلث مساوی هستند و از ثلث به بالا نیمه می شود. اگر یک یا دو یا سه انگشت را برید چون زیر ثلث است، در زن و مرد فرق نمی کند و ده شتر به ازای هر انگشت بریده باید بدهد؛ اما اگر چهار انگشت برید، بیست شتر می شود؛ چون بالای ثلث است و دیه زن نصف است؛ پس بیست شتر دیه چهار انگشت زن است.

سپس امام علیه السلام فرمود:

تو بدون توجه و فکر در قیاس افتادی و با قیاس نمی توان دین را درست کرد و هرگاه قیاس وارد شود دین خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه واله وسلم پایمال می گردد. (1)

در روایتی دیگر ابان بن تغلب می گوید: به امام صادق علیه السلام عرضه داشتم: دربارۀ انسانی که یک انگشت زنی را قطع می کند می فرمایید چه خون بهایی باید تقدیم کند؟

حضرت فرمود:

عَشْرُ مِنَ الْإِبِلِ.

قُلْتُ: قَطَعَ اثْنَيْنِ.

قَالَ: عِشْرُونَ.

قُلْتُ: قَطَعَ ثَلاثاً.

قَالَ: ثَلَاثُونَ.

قُلْتُ: قَطَعَ أَرْبَعاً.

قَالَ: عِشْرُونَ.

قُلْتُ: سُبْحَانَ اللهِ يَقْطَعُ ثَلَاثَاً فَيَكُونُ عَلَيْهِ ثَلَاثُونَ وَ يَقْطَعُ أَرْبَعاً فَيَكُونُ -


1) من لا يحضره الفقيه: ج 4، ص 119 ؛ وسائل الشیعه: ج 29، ص 352.

عَلَيْهِ عِشْرُونَ إِنَّ هَذَا كَانَ يَبْلُغُنَا وَنَحْنُ بِالْعِرَاقِ فَنَبْرَأُ مِمَّنْ قَالَهُ وَ نَقُولُ الَّذِي جَاءَ بِهِ شَيْطَانُ.

فَقَالَ: مَهْلاً يا أَبَانُ هَكَذَا حَكَمَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم إِنَّ الْمَرْأَةَ تُقَابِلُ الرَّجُلَ إِلَى ثُلُثِ الدِّيةِ فَإِذَا بَلَغَتِ الثَّلُثَ رَجَعَتْ إِلَى النَّصْفِ يا أَبَانُ إِنَّكَ أَخَذْتَنِي بِالْقِياسِ وَالسُّنَّةُ إِذَا قيسَتْ مُحِقَ الدِّينُ. (1)

فرمود: ده شتر.

من گفتم: اگر دو انگشت او را قطع کند چند شتر باید بدهد؟

فرمود: بیست شتر.

گفتم: اگر سه انگشت او را قطع کند چه باید بدهد؟

فرمود: سی شتر.

گفتم: اگر چهار انگشت او را قطع کند چه باید بدهد؟

فرمود: بیست شتر.

گفتم: سبحان الله اگر سه انگشت او را قطع کند باید سی شتر بدهد و اگر چهار انگشت او را قطع کند باید بیست شتر بدهد! موقعی که این فتوا را در عراق شنیدیم از آورندۀ آن بیزاری و تبری جستیم، می گفتیم این سخن شیطان است.

فرمود: آهسته تر ای ابان! این حکم رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم است که فرمود: جراحت زنان تا یک سوم با خون بهای مردان برابر است و چون از یک سوم بگذرد به یک دوم نزول می کند.

ای ابان! تو با قانون قیاس مرا مؤاخذه کردی، اگر سنت با قیاس برابر شود دین خدا پایمال می گردد.


1) کافی: ج 7، ص299؛ بحار الأنوار: ج 101، ص 405.

چنان که نخستین قیاس کننده شیطان بود که به تعبیر قرآن کریم به خدای سبحان گفت:

(خَلَقْتَنِي مِن نارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِين). (1)

مرا از آتش آفریدی و او را از گل آفریدی.

آن چه در این قسمت بسیار اهمیت دارد و عدم توجه به آن انسان را به هلاکت می کشاند این است که در توصیف و معرفی خدای سبحان نباید گرفتار قیاس شد.

یعنی هرگونه تشبیهی که برای آن ذات قدوس در ذهن خود قرار دهیم باطل است و نوعی از قیاس به مخلوقات می باشد و حال آن که علم او غیر از علم مخلوق است و بیداری او غیر از بیداری انسان هاست.

پس در توصیف خدای متعال نباید از آیات و نشانه هایی که خود او بیان کرده تجاوز کنیم و راهی دیگر از پیش خود جعل نکنیم و از طریقی که او قرار نداده به معرفتش وارد نشویم چراکه هرگونه توصیفی که حاصل عقول فکری بشری باشد مثالی از مخلوقات برای تشبیه و یا قیاس را در ذهن به همراه دارد که گاهی آگاهانه و گاهی غیر آگاهانه صورت می گیرد.

لذا حضرت امام رضا علیه السلام در توصیف خدای سبحان فرمودند:

لَا يُقَاسُ بِالنَّاسِ مَعْرُوفُ بِغَيْرِ تَشْبِيهِ ... يُعْرَفُ بِالْآيَاتِ وَ يُتْبَتُ بِالْعَلَامَاتِ. (2)

با مردم قابل مقایسه نیست و بدون این که شبیهی داشته باشد شناخته می شود ... به آیات شناخته می شود و به واسطهٔ نشانه ها اثبات می گردد.


1) سوره اعراف: آیه 12.

2) توحید شیخ صدوق: ص 47، باب 2، ح 9.

برخی از صفات پروردگار

برخی از اوصاف خدای متعال که در این آیه کریمه آمده عبارتند از:

اللهُ لاَ إِلَهَ إِلَّا هُوَ؛ به درستی که جز خدای متعال معبود به حق و خدای دیگری نیست.

الْحَيُّ؛ همان خدایی که منحصراً زنده است و کسی غیر او زنده نیست.

الْقَيُّومُ؛ خدایی که قائم به امر همۀ مکونات و مخلوقات است و ادارهٔ همهٔ امور و همه جهات موجودات منحصراً در اختیار اوست.

لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ؛ سستی و فتور و هیچ گونه خواب و غفلتی بر او عارض نمی شود و در هیچ وقت و در هیچ امری و به هیچ سببی، سستی و غفلت بر او مسلط نمی گردد.

لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ؛ آسمان ها و زمین و هر آن چه در آسمان ها و زمین هستند همه ملک مطلق اوست هم مالک آنهاست، هم ملک همه مربوط به اوست.

مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ؛ چه کسی می تواند بدون اذن خدای متعال و مستقل از او دیگری را شفاعت کند؟ مگر چنین امری میسر است؟

هر آن چه در آتیه واقع شود و هر آن چه در گذشته واقع شده، نزد خدای متعال حاضر است. هیچ گونه غفلتی در هیچ جهتی از گذشته و آتیه به او نخواهد بود و پیوسته نزد او حاضر است.

هیچ یک از مخلوقات، ولو انبیا مرسلین ملائکه و صدیقین نمی توانند بر علم او احاطه پیدا کنند؛ مگر به مقداری که خود او از علم خودش به آن ها افاضه و لطف کند.

جایگاه و کرسی حضرت حق تمام مکونات را شامل است. همۀ آسمان ها و زمین را می گیرد و وجود و ادارهٔ خلقت آسمان و زمین خدای متعال را در حفظ و نگهداری آن ها خسته و افسرده نمی کند. خدا، خدایی است که به معنای واقعی بزرگ است.

صفت منحصر به فرد

بسیاری از صفات خدای سبحان در آیات و روایات تکرار شده است؛ ولی تنها صفت منحصر به فرد که فقط در یک جای قرآن آمده، این است که خدای عزیز و جلیل را چرت و خوابی سبک و خوابی سنگین فرا نمی گیرد، آن جا که می فرماید:

(لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْم). (1)

این صفت در هیچ جای دیگر قرآن ذکر نشده است؛ از این رو این سوره و این آیه مبارکه از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است و اختصاصیاتی دارد، فلذا قرائت آن آثاری دارد که امیر مؤمنان علی علیه السلام می فرماید:

مَنْ قَرَأَ آيَةَ الْكُرْسِي فِي دُبُرِ كُلِّ صَلَاةٍ لَمْ يَمْنَعْهُ دُخُولَ الْجَنَّةِ إِلَّا الْمَوْتِ. (2)

هرکس بعداز هر نمازش، بر این آیه مبارکه مداومت کند، هیچ چیزی مانع رفتن او به بهشت نیست مگر مرگ.

البته تنها صالحان بر این استمرار موفق می شوند.

چرا واژه «سنه» بر «نوم» تقدّم یافته است؟

با عنایت به آیه کریمه این سؤال مطرح می شود که وقتی آیه می گوید: «خدا را چرت نمی گیرد» پس به طور قطع نوم هم بر او عارض نمی گردد. حال چرا «نوم» را ذکر می کند؟

از این پرسش به دو محور پاسخ گوییم:

1. قرآن کریم برای فهم و درک انسان ها و توانایی هضم مطالب به مقتضای عقل بشری صحبت می کنند و مثال هایی ملموس می زند. در این جا می گوید: -

1) سوره بقره: آیه 255. نه خوابی سبک او را فرو می گیرد و نه خوابی گران.

2) جامع الأخبار: ص 45؛ بحار الأنوار: ج 89، ص 269.

خواب ضعیف و سستی کوتاه او را نمی گیرد؛ بلکه به طریق اولی خواب سنگین هم چنین قدرتی ندارد که به سراغ او بیاید، یعنی سستی حتى به اندازه یک خواب سبک هم نیست چه برسد به یک خواب سنگین.

2. روند طبیعی و روال معمول این است که ابتدا چرت و نعاس حاصل می شود و پس از انجام مقدمات، خواب سنگین و اساسی به سراغ می آید، در این جا جميع مراتب و انواع خواب ها را نفی می کند و می گوید هیچ گونه غفلتی عارض نمی شود.

خدای متعال با عبارت «لا تأخذه» بیان می کند که گویا خواب به مانند حیوانی قوی است که گریبان فرد را می گیرد و این مطلب، کوچکی و حقارت انسان را می رساند هر چقدر هم انسان توانمند باشد اما در برابر خواب زانو می زند و اسیر و گرفتار می شود آیه شریفه عظمت الهی را بیان می کند که هیچ کدام از خواب های سنگین و سبک قدرت فراگیری او را ندارند.

برهان و استدلال در نفی خواب پروردگار

پیشتر مباحثی در نفی خواب از پروردگار متعال به طریق آیه و روایت مطرح شد، اینک به دلیل علمی به اثبات آن خواهیم پرداخت. حتی با برهان عقلی نیز، اصلاً امکان این وجود ندارد که خدا بخوابد و یا خواب بر او عارض شود.

پیش از بحث این پرسش مطرح است:

به راستی چرا خواب بر انسان عارض می شود؟

و به چه علت انسان می خوابد؟

در پاسخ می گوییم حرکات و افعالی که انسان انجام می دهد، توان و نیروی او را هدر می دهد و باعث خستگی او می شود. برای نمونه هنگامی که انسان -

عصبانی می شود فشار بیشتری بر او وارد شده و ایجاد خستگی می کند؛ چون قدرت سلول های سیستم عصبی و نیروی مقاومت آن محدود است. حتی وقتی انسان لحظه ای مطلبی را با عصبانیت و ناراحتی بیان می کند و کضم غیظ می نماید همین فشار و استرس او را خسته می کند و سستی بر جسم او عارض می شود.

حال اگر خداوند این گونه بود که خسته می شد و به خواب می رفت چه اتفاقی می افتاد؟

برای روشن شدن مطلب به این مثال توجه کنید!

چراغی را در نظر بگیرید که روشن است و سایه ای پشت انسان به وجود می آورد. اگر نور مستقیم بیش تری به آن بتابد انسان سایه آن را نمی بیند؛ ولی سایه اثر وجود انسان است که بین نور چراغ و دیوار فاصله شده است. این فاصله، خود به خود به وجود آمده و انسان نقشی در آن ندارد؛ بدین ترتیب اگر به اندازه دویست هزار سال هم سایهٔ بیفتد انسان از سایه خود خسته نمی شود.

سایه به دلیل وجود تاریکی در یک مکان ایجاد شده که انسان آن را به وجود نمی آورد و تنها یک واسطه است تا آن نور مقابل، از او رد نشود. بعضی نورها از انسان رد می شوند و برخی نیز رد نمی شوند؛ در تصویر برداری های داخلی بدن انسان و رادیولوژی نیز به همین نحو عمل می کنند.

بنابراین، نوری که از انسان رد نمی شود و پشت سر او سایه می اندازد، هیچ گاه باعث خستگی او نمی شود؛ اما هنگام حرف زدن، نیرو مصرف کردن انسان عادی است و مثل سایه خود به خود صورت نمی گیرد. او در سخن گفتن یک نیرویی اعمال می نماید تا نطقی حاصل شود؛ یعنی تفکر و تلفظ می کند و بیان این الفاظ خاص به خستگی او منجر می گردد.

اعمال و حرکات دیگر نیز چون گوش دادن ایستادن راه رفتن و... تمام فعالیت های فکری و جسمی قدرت انسان را از بین می برد و او را سست و خسته می کند. آیا خالق انسان و این جهان بدین گونه است که با انجام دادن فعلی خسته شده و بخواب برود؟

برای تقریب به ذهن نمونه دیگری ذکر می شود:

پدری فرزند خود را به خوابیدن تشویق می کند و فرزند که شوق مطالعه دارد، احساس خستگی نمی کند و همین گونه مطالعه را ادامه می دهد.

این موضوع برای اهل مطالعه، بسیار پیش آمده است؛ آن ها گاه به قدری در مطالعه غرق می شوند که گذشت زمان را حس نمی کنند و مدت مدیدی را به مطالعه می گذرانند؛ به راستی دلیل آن چیست؟

بی تردید شوق و ذوق مطالعه موجب غفلت چنین فردی می شود که گذر زمان را حس نمی کند و با دقت مطالب کتاب را می خواند و چنان در عمق مطالب آن فرو می رود که گویی فاصله ای بین او و نویسنده کتاب وجود ندارد.

اما در عین حال همان نیز انسان را از پا در می آورد. آیا خدا هم دنیا را این گونه اداره می کند؟ همانا خدای متعال همان است که قرآن کریم می فرماید:

(لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْم). (1)

نه چرت زدن و نه خواب و نه سستی در او معنا ندارد. اعضا و جوارح در آن جا نیست و همه از افاضات ذات حضرت حق است و این از لوازمات جسم و جسمیات است که در مورد پروردگار محال می باشد؛ زیرا خود خالق جسم و خالق خواب است و این با قیومیت خداوند منافات دارد.


1) نه خوابی سبک او را فرو می گیرد و نه خوابی گران.

اما حتی در مورد اولین شخص عالم یعنی، حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفى صلي الله علیه واله وسلم که اعظم همه مخلوقات است این گونه نمی باشد و می فرماید:

تَنَامُ عَينَاى وَ لَاينَامُ قَلْبِي. (1)

در هنگام خواب دیدگان من می خوابند ولی دل من بیدار است.

البته خواب مراتب و درجاتی دارد و نفی جمیع مراتب خواب فقط برای آن ذات حی قیوم است و در مورد انسان ها و اولیای الهی نهایتاً می توان نفی بعضی از مراتب نوم را نمود.

ذات الهى به گونه ای است که در عقول بشر قابل درک و توصیف نیست، بیش تر از این نمی توان با کلمات به توضیح آن حقیقت پرداخت چراکه خود الفاظ و کلمات و حروف هم، مخلوق اوست و لفظی برای بیان این معانی نداریم. در روایتی آمده:

وَ إِن قَمِيصاً خيطَ مِنْ نَسْجِ تِسْعَةٍ وَعِشْرِينَ حَرْفاً عَنْ مَعَالِيهِ قَاصِرُ. (2)

پیراهنی را که با کمک 29 حرف بدوزیم، از بیان حقایق و اسرار عاجز و قاصر است.

همه کلمات استفاده شده در قرآن کریم با همین 29 حرف عربی است؛ از این رو نمی توان آن حقیقت را بیان کرد. نه به وسیلهٔ این حروف و نه به کمک این فهم و عقل بشرى و قطعاً احاطه فکری مخلوق به خالق میسر نمی شود و باید گفت: منزه است خدای از آن چه در فکر ما به وسیلهٔ قیاس و تشبیه می گذرد و بزرگ تر و کبیرتر است از آن چه وصف شود.


1) مصباح الشریعه: ص 44؛ بحار الأنوار: ج 73، ص 189.

2) بحار الأنوار: ج 102، ص 104.

اهل بیت علیهم السلام آیه و نشانه پروردگار

اگر کسی به توفیق الهی از طریق وجود نورانی اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام به معرفت خداوند نائل شود در حقیقت نور وجود آنان آیه و واسطه معرفت شده است که توحید و بندگی پروردگار با همین وساطت و به دنبال معرفت او محقق می شود.

خلقت های پروردگار به دو گونهٔ اولیه و ثانویه است برای مثال: حضرت فاطمه زهرا علیها السلام یک خلقت ندارد خدایی که آن بانوی بزرگوار را قبل از خلقت انسان ها خلق کرده و آن گاه صبوری او را آزموده در زیارت آن حضرت چنین می خوانیم:

يا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكَ اللهُ الَّذِي خَلَقَكَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَكَ فَوَجَدك لِمَا امْتَحَنَك صَابرَة. (1)

ای آزموده شده آن که تو را آفرید، آزمودت؛ پس تو را به آن چه آزمود، شکیبا یافت.

ما نیز می گوییم: حضرت زهرا علیها السلام، بی بی جان! شما از چنین رفعتی برخوردار هستید و محبت شما تمام سرمایه ماست پس بر ما لطف کنید و مجوز عبور از صراط ما را بدهید که به وسیلهٔ ولایت شما پاک می شویم.

لِنُبَشِّرَ أَنْفُسَنَا بِأَنَّا قَدْ طَهُرْنَا بِوَلَايَتِكَ. (2)

تا خود را بشارت دهیم که پاک گشتیم به ولایت آنان.

در این هنگام ما به خودمان نوید پاک شدن و قبول کردن خود را توسط حضرت زهرا علیها السلام می دهیم. همانا خدا بر فاطمه علیها السلام منت نهاده و تفضّل فرموده آن هم تفضّلی که به احدی از زنان عالم نکرده است آن جا که پیامبر صلى الله علیه واله وسلم می فرماید:


1) تهذيب الأحكام: ج 6، ص 10 بحار الأنوار: ج 97، ص 194.

2) تهذيب الأحكام: ج 6، ص 10بحار الأنوار: ج 99، ص 213.

فَاطِمَةُ سَيدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ. (1)

فاطمه، سالار زنان جهانیان از اولین تا آخرین است.

و ما جز تمسک و چنگ زدن به عنایات آن پیشوایان هدایت برای شناخت راه حق و حقیقت سرمایه ای دیگر نداریم که خداشناسی جدا از پیغمبر شناسی و امام شناسی نیست و این وساطت را به عنوان موضوعیت داشتن ایشان برای رسیدن به توحید و بندگی تعبیر می کنیم؛ چنان چه می فرماید:

بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اللهُ وَ بِنَا وُحَدَ اللهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى وَ مُحَمَّدُ حِجَابُ اللَّهِ تَبَارَكَ وَتَعَالَى. (2)

خدا به وسیله ما پرستیده شد و به وسیله ما خدا شناخته شد و خدا به وسیله ما یگانه دانسته شد تبارک و تعالی و محمد پرده دار خدای تبارک و تعالی است.

به راستی که خدای عزیز و جلیل به واسطه رسول اکرم و ائمه طاهرین علیهم السلامدر این عصر شناخته می شود.


1) معانى الأخبار: ص 107؛ بحار الأنوار: ج 43، ص 26.

2) کافی، ج 1، ص 145؛ بحار الأنوار: ج 23، ص 102.

(لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ)

اشاره

(لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ). (1)

آن چه در آسمان ها و آن چه در زمین است، از آن اوست.

مالكيت آسمان ها و زمین

خدای متعال در ادامه این آیه در توصیف و بیان صفات خویش می فرماید:

آن چه در آسمان ها و آن چه در زمین است از آن اوست.

از ابتدای آیه شریفه تا بدین جا چند صفت از صفات خدای سبحان ذکر شده است:

1.

معبودی جز او نیست.

2.

او حَی و قیوم است.

3.

هیچ عاملی از قبیل چرت و خواب با تسلط خود، قیومیت او را از کار نمی اندازد.

4.

او مالک هر چیزی است که در آسمان ها و زمین است.

در ذکر این صفات ترتیب رعایت شده است نخست وحدانیت خدا در الوهيت و بعد قیومیت او، چون قیومیت بدون توحید تمام نمی شود؛ سپس مسئله مالکیت او به آسمان ها و زمین را آورده تا تمامیت قیومیت او را برساند؛ زيرا قيوميت وقتی تمام است و معنا پیدا می کند که صاحب آن، مالک حقیقی آسمان ها و زمین و موجودات بین آن دو باشد.

بنابراین مالکیت حقیقی با تمام لوازم و ملزومات آن در آسمان ها و زمین و مابین آن ها از برای اوست به همین علت در ذات او غفلت و خواب هم معنی ندارد.


1) سوره بقره: آیه 255.

«ملک» و «مُلک»

با عنایت به جمله (لَهُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِي الأَرض)، خداى تعالى نسبت به موجودات هم دارای «ملک» - به کسر دارای مِلک - به کسر میم - به معنای مملوک و کسی که هستی از آن اوست و هم دارای «ملک» - به ضم ميم - به معنای سلطه و سیطره است که جدا از قوه و قدرت او نیست و متعلق سلطه خواه انسان ها باشند و یا اموال و یا املاک و هر آن چه در عالم است چنانچه در آیه 26 آل عمران می خوانیم:

(قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاء وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاء وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاء وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاء بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرِ).

بگو (ای پیغمبر): بارخدایا! ای پادشاه ملک هستی، تو هرکه را خواهی ملک و سلطنت بخشی و از هرکه خواهی ملک و سلطنت بازگیری، و هرکه را خواهی عزت دهی و هرکه را خواهی خوار گردانی، هر خیر و نیکویی به دست توست و تنها تو بر هر چیز توانایی.

نه به این معناست که بدون سبب و جهت هرکس را عزیز و یا ذلیل نماید؛ زیرا با عدل و حکمت او ظلم و کار عبث سازگار نیست که خود می فرماید:

(وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَاطِلاً ذَلِكَ ظَنُّ لِلَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ). (1)

ما آسمان و زمین و آن چه را میان آن هاست بیهوده نیافریدیم؛ این گمان کافران است؛ وای بر کافران از آتش دوزخ.

ملک نسبت به موجودات بدین معناست که ذات موجودات و اوصاف و آثار آن ها همه قائم به ذات خدای متعال است و جملهٔ مورد بحث نیز همین معنا را افاده می کند.


1) سوره صاد: آیه 27.

از این رو این جمله هم بر مالکیت حقیقی خدا نسبت به ذات موجودات دلالت دارد، و هم بر مالکیت او نسبت به نظام و آثار آن.

بنابراین سلطنت مطلقه در عالم وجود از آن خدای سبحان است و هیچ تصرفی از کسی در چیزی دیده نمی شود؛ مگر آن که تصرف نیز متعلق به خدا و به اذن او و مشیت و ارادۀ پروردگار متعال باشد، به مانند فرمانروایی پیامبران و اولياء الهي.

نفی نقش اسباب و علل

ممکن است کسی بگوید اگر مطلب چنین است که تمام عالم هستی در قبضه قدرت و فرمانروایی اوست پس دیگر این اسباب و عللی که ما در عالم می بینیم چکاره اند؟ و چطور امکان دارد در عین حال آن ها را هم مؤثر بدانیم؛ با این که هیچ اثرگذاری نیست جز خدای سبحان.

اسباب و علل واسطه هایی از جانب خدا

در پاسخ این پرسش می گوییم خودِ این علل و اسباب واسطه هایی در تصرف خدا هستند نه این که تصرّفِ خود آن ها باشد.

به سخن دیگر، علل و اسباب در مورد بحث شفاعت و شفاعت کنندگان کسانی هستند که به اذن خدا شفاعت می کنند.

شفاعت عبارت است از واسطه ای در رساندن خیر یا دفع شر و در صورتی با سلطنت الهى و تصرّف الهی منافات دارد که منتهی به اذن خدا نگردد و بر مشیت خدای تعالی اعتماد نداشته باشد؛ بدین گونه که خودش مستقل و بریده از خداوند باشد، و حال آن که چنین نیست؛ زیرا هیچ سببی از اسباب و هیچ علتی از علل نیست مگر آن که تأثیر آن به وسیلۀ خداوند و چگونگی تصرفاتش به اذن خداست.

بنابراین در حقیقت تأثیر و تصرّف خودِ خدای متعال است و باز تکرار این جمله درست است که در عالم به جز سلطنت خدا و قیومیت مطلق او، هیچ سلطنت و قیومیتی وجود ندارد.

ای انسان! چشم به فلک بینداز و آسمان را نظاره کن؛ با این که چشم انسان نسبت به بسیاری از حیوانات کوچک تر از او ضعیف تر و از دید کم تری برخوردار است و همه جا را احاطه ندارد و نمی بیند درحالی که چشم برخی حیوانات، چند صدبرابر و گاه هزار برابر چشم انسان دید دارد.

برای مثال: اگر آتش گیره ای را تند و متوالی بچرخانیم همه ما یک دایره آتش می بینیم یقیناً دایره نیست و به اشتباه می بینیم. حتی انگشتانه را که انگشتان دستش می گذارد و به صورت متوالی و با سرعت زیاد، شعبده باز در سر انگشتانه را جابجا می کند؛ ما نمی بینیم و فقط پریدن انگشتانه را می بینیم.

حیواناتی هم در این عالم هستند که چشمان بسیار تیزی دارند و به خوبی می بینند؛ یعنی همین چیزی را که ما به صورت دایره می بینیم، او به صورت چرخش خود این شیء می بیند.

به عنوان نمونه: کلاغ از ارتفاع بالا با سرعت زیاد به پایین می آید و چند تخم هندوانه را بر می دارد و می رود. آیا انسان از آن ارتفاع می تواند این گونه ببیند؟

به راستی انسان با این چشم ضعیف که حتی از کلاغ هم ضعیف تر است و به یقین گوش او نیز از بسیاری از حیوانات ضعیف تر است، چقدر می بیند؟

او همان کلاغ را مانند چوبی می بیند که به سمت پایین حرکت می کند و به زمین می افتد.

اینک ای انسان ها! با این چشم کم بین و گوش کم شنوا وسعت مالکیت خدای متعال را بنگرید: -

(لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ).

آن چه در آسمان ها و آن چه در زمین است از آن اوست.

شخصی مثل فرعون، چند روزی فرمانده مصر می شود چشمش را پر می کند؛ مگر مصر در مقابل زمین چقدر ارزش دارد؟ جز رود نیل، بقیه این سرزمین بیابان است که ارزش چندانی ندارد.

اصلاً زمین در مقابل این منظومه شمسی کهکشان ها و تمام آن چه موجود است چه ارزشی دارد؟ خدای متعال در قرآن کریم با صراحت می فرماید:

(إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ وَمَا ذُلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيز). (1)

و اگر بخواهد، شما را می برد و خلقی نو بر سر کار می آورد و این امر برای خدا دشوار نیست.

بدیهی است که برای خدای متعال هیچ مانعی نیست که همۀ جهان را برهم کوبد و به یک نحو دیگر و با یک خلقت جدید بیافریند.

خدا و باور قلبی مؤمنان

هنگامی که به انسان مؤمن و با معرفت می گویند مردم قصد از بین بردن تو را دارند پس به آیه ای از قرآن اشاره می کند که می فرماید:

(فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُوا حَسْبُنَا اللهُ وَنِعْمَ الْوَكيلُ). (2)

این سخن بر ایمانشان افزود و گفتند: خدا ما را بس است و نیکو حمایت گری است.

این سخن به ایمان مؤمن افزوده و می گوید: خدا کافی است و ما چیزی بیش از خدا نمی خواهیم همانا به غیر از خدا همه مربوب هستند و ما به مربوب ها کار نداریم. چراکه در دعایی می خوانیم: -


1) سوره فاطر: آیات 20-21.

2) سوره آل عمران: آیه 173.

حَسْبِي الرَّبُ مِنَ الْمَرْبُوبِين، حَسْبِي الرَّازِقُ مِنَ الْمَرْزُوقِينِ، حَسْبِي الْخَالِقُ مِنَ المخلوقين. (1)

بس است مرا پروردگار از پرورده شده ها. بس است مرا روزی ده از روزی خورها. بس است مرا آفریدگار از آفریده شده ها!.

خدایی که به همه روزی می دهد برای ما بس است و نمی خواهیم از فرد دیگری روزی بگیریم و از خدا غافل شویم.

آری، آن که خالق انسان است می تواند او را اداره کند تا به مخلوق کاری نباشد.

همان که همیشه برای انسان بس بوده و باز هم بس است.

حَسْبِي مَنْ هُوَ حَسْبِي حَسْبِي مَنْ لَمْ يَزَلْ حَسْبِي. (2)

بس است مرا کسی را که همیشه برای من بس بوده است. بس است مرا آن که تا بوده ام مهمات مرا کفایت فرموده.

آن که تا آخر نیز همه کاره اوست و الان هم او کفایت است؛ همانا:

حَسْبِي اللَّهُ الَّذِى لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ. (3)

بس است مرا خداوندی که نیست هیچ معبودی جز ذات مقدس او و من بر او توکل کرده ام و اوست پروردگار عرش عظیم.

اکنون به این آیات دقت کنید که برکت توحید چیست؟ و چگونه ضعیف را قوی می کند؟

چگونه انسان بیایمان و معصیت کار را خجل و متوجه اشتباهش و هم چنین امیدوار به بخشش پروردگار می کند؟


1) کافی: ج 2، ص 548؛ من لا يحضره الفقیه: ج 1، ص 327.

2) عیون اخبار الرضا: ج 1، ص 305؛ بحار الأنوار: ج 92، ص 214.

3) من لا يحضره الفقیه: ج 1، ص 327؛ کافی: ج 2، ص 548.

خدای متعال به او می گوید: بیا ما نمی خواهیم تو از ما دور شوی، ما از تو با خودت رفیق تریم و به تو از خودت نزدیک تریم.

دوست نزدیک تر از من به من است *** وین عجب تر که من از وی دورم.

آری، دوست نزدیک تر از انسان به اوست آن چه بشر برای خود می خواهد، موقتی بوده و چیزی چون شهوت غضب غفلت، طمع، حرص و یا تکبر مسبب این اشتباه است که برای انسان ضرر و پشیمانی به همراه دارد.

ولی آن چه خدا برای او می خواهد نفع و منفعت انسان در آن است. خدا به بنده مؤمنش می گوید: همۀ این اضافات را دور بینداز به چه نیاز داری؟ همه چیز را ما می دهیم و به همه کس می دهیم؛ چه بسا برای خدای متعال، پیر و جوان فرقی ندارد و هیچ گاه میان بندگانش تفاوتی قائل نیست و تنها ایمان آن ها برای خدا کافی است.

هر قدر معرفت خدا در انسان قوّت یابد، دل بستگی و دل کندنش از دنیا راحت تر می شود تا آن جا که موجب بی رغبتی او به ظواهر فریبنده دنیا می گردد.

خداشناسی و بی میلی به دنیا

پس هرکس می تواند در خود ببیند آیا لذتی که دنیا دوستان از آن می برند، او هم می برد یا خیر هر مقداری که شهوات پست دنیایی بر او غلبه داشته باشد به همان اندازه از حقیقت و معرفت فاصله دارد، لذا این خود یک راه محک برای درک درجات خداشناسی است کلام مولی المتقین علیه السلام بازگو کننده همین مطلب است:

مَنْ صَحَتْ مَعْرِفَتُهُ انْصَرَفَتْ عَنِ الْعَالَمِ الْفَانِي نَفْسُهُ وَ هِمَّتُهُ. (1)

کسی که معرفت صحیح دارد، خودش و همتش از این عالم فنا شدنی منحرف می گردد.


1) غرر الحكم: ص 136، ح 2388.

آری، امیر مؤمنان علی علیه السلام قبل از هجرت و به هنگام خوابیدن در رختخواب رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم، خود را به خدا فروخت!

به راستی چه کسی از علی علیه السلام بهتر بود؟ خدای متعال می فرماید:

(إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة).

در حقیقت، خدا از مؤمنان، جان و مالشان را به بهای این که بهشت برای آنان باشد، خریده است.

اما دربارۀ امیر مؤمنان علی علیه السلام می فرماید:

(وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشرِى نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللهِ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَاد). (1)

و از میان مردم، کسی است که جان خود را برای طلب خشنودی خدا می فروشد و خدا نسبت به این بندگان مهربان است.

امیر مؤمنان علیه السلام جان خود را فروخت و خودش به پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم پیشنهاد می دهد. در این ماجرا سخنی از خرید و فروش به میان نیامده و امیر مؤمنان على علیه السلام فقط از پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم سؤال می کند که من به جای شما بخوابم و شما تشریف ببرید و در امان باشید؟

رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم پاسخ می فرماید: بله علی جان! خدا بشارت می دهد که جان تو را می خرد.

آن گاه باز تشویق می کند و می فرماید:

(فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيعِكُمُ الَّذِى بَايَعْتُم بِهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمِ). (2)

پس به این معامله ای که با او کرده اید شادمان باشید. این همان کامیابی بزرگ است.


1) سوره بقره: آیه 207.

2) سوره توبه: آیه 111.

یعنی برای معامله ای که با خدای سبحان نموده اید مسرور و خوشحال باشید و هرگز پشیمان نشوید که خودتان را در اختیار خداوند و وقف دستورات و فرامین او قرار داده اید.

لذا در آیه ای دیگر مجدداً تاکید می فرماید:

(وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يحْزَنُونَ * يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللهِ وَفَضْل). (1)

و برای کسانی که از پی ایشان اند و هنوز به آنان نپیوسته اند، شادی می کنند که نه بیمی بر ایشان است و نه اندوهگین می شوند. بر نعمت و فضل خدا و این که خداوند پاداش مومنان را تباه نمی گرداند شادی می کنند.

در حقیقت اگر انسان به این فراز (لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ) اعتقاد قلبی داشته باشید و بداند که هرچه دارد از خودش نیست و همه برای خالق متعال است که چند روزی به صورت عاریه در اختیار دارد، قطعاً این باور و یقین، او را از بسیاری گناهان و خواسته ها و امیال نفسانی به مانند تجاوز به حقوق دیگران حرص، طمع، بخل، دنیاپرستی و مواردی از این قبیل باز می دارد و عامل نجات بخش او می گردد.

داستانی جالب

اینک مناسب است داستانی را که پدر بزرگوارم (2)برای من نقل کردند را بیان کنم:

آقا مرتضی آشتیانی رحمه الله پسر بزرگ مرحوم حاج محمد حسین آشتیانی قدس سره -


1) سوره آل عمران: آیه 170-171.

2) مرحوم حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ محمد کاظم دامغانی قدس سره (1316 - 1401ق) از اساتید بزرگ و استوانه های حوزه علمیه خراسان بود که از آیات عظام نایینی سید ابوالحسن اصفهانی، آقاضیاء عراقی، حجت کوه کمره ای اجازه اجتهاد دریافت نموده بود و بسیاری از مراجع معاصر تقلید از خرمن پر فیضش خوشه ها چیده اند. وی بعد وفات مرحوم آیت الله العظمی سید محمد هادی میلانی ، با توجه به درخواست های مکرر اما از پذیرش مرجعیت اجتناب نمود. مدفن ایشان در حرم مطهر رضوی علیه السلام رواق دار الزهد است.

از اعاظم علمای خراسان، فردی محترم، بخشنده و مهربان و مدبر بود. ایشان در سال 65 هم وفات کردند. چند روز بعداز فوت او مرحوم آیت الله آقا سید ابوالحسن رحمه الله گفتند: روزی یکی از علمای محترم آذربایجان به حضور آقای آشتیانی رسید و ایشان بر منبر درس شان بسیار از این عالم محترم تجلیل کردند.

آقای آشتیانی به این عالم اجازه ندادند که برود و مهمان ایشان بودند. چند روزی نگذشته بود که این مهمان سکته کرد و در منزل آقای آشتیانی وفات نمود.

آقای آشتیانی خیلی متأثر شد و جلسه درس خود را تعطیل کرد و برای او مجالس عزا برگزار نمود.

بعداز چند روز ایشان فرمود: من پریشب در عالم خواب، خدمت این عالم رسیدم که در حال بیرون آمدن از حرم مطهر بودم و ایشان به حرم مشرف می شد. ناگهان به یاد آوردم که ایشان فوت کرده است خیلی دلم می خواست چیزی از ایشان بپرسم اما نشد؛ چون اعتنای چندانی به من نداشت. در نهایت از ایشان سؤالی پرسیدم و با محبت پاسخم را دادند.

از این عالم پرسیدم: آیا میل دارید به دنیا برگردید؟

فرمود: این سؤال از شما عجیب است! دنیا چیست! چه کسی تمایل دارد به دنیا بازگردد؟

ایشان با حالتی خاص جواب دادند به طوری که دیگر هیچ حرفی نزدم و فهمیدم مقاماتی که خداوند به ایشان عنایت نموده و چیزهایی که آن جا حضرت رضا علیه السلام سر سفره نشانده؛ به گونه ای است که زن و فرزند و ریاست و همه چیز از یادش رفته است.

من بیرون آمدم و ایشان هم برای زیارت مشرّف شد. کمی جلو رفت -

ناگهان برگشت و صدایم زد و گفت: آقاشیخ مرتضی! دلم می خواهد فقط برای یک چیز به دنیا بیایم. دلم می خواهد برای قضای حوایج مؤمنان به دنیا بیایم. کسی با من کار داشته باشد و بتوانم کارش را انجام بدهم.

در روایات شیعی آمده که همه در روز قیامت چه خوبان و چه بدان تأسف می خورند. به همین دلیل نیز یکی از اسمای قیامت «يَوْمَ الْحَسْرة» است.

زیارت رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم و اسماء قیامت

زیارت پیامبر صلى الله علیه واله وسلم از راه دور زیارت مبارکی است که بسیار مفصل تر از زیارت های حضوری مدینه است. طبق روایتی انسان مستحب است در مکان بلندی رو به قبله بنشیند که اشراف داشته باشد؛ چیزی جلوی صورتش مثلاً اسم مبارک حضرت یا به فرض عکسی از مدینه منوره یا تشرفاتش پیدا کند منظره مدینه را در نظرش بیاورد؛ آن وقت زیارت پیامبر صلى الله علیه واله وسلم از راه دور را بخواند.

یک بخشی از آن اسمای روز قیامت است. در آن زیارت می خوانیم:

يوْمَ الْحَسْرَةِ وَالنَّدَامَةِ يَوْمَ الْآفِكَةِ يَوْمَ الْآزِفَةِ يَوْمَ التَّغَابُنِ يَوْمَ الْفَصْلِ يَوْمَ الْجَزَاءِ. (1)

روز حسرت و پشیمانی روز پدید آمدن افک و زشتی های خلق، روز شناختن هرکس نتیجه اعمال خود را، روز زیان بدکاران و روز فصل و جدایی خوبان و بدان و روز کیفر و پاداش بندگان است.

البته همه این تعبیرات از قرآن کریم است که در زیارت رسول اکرم صلى الله علیه واله وسلم پشت سر هم آمده و اهل دل با توجه معانی آن ها را از دل می گذرانند.


1) زاد المعاد: ص 263؛ اقبال الأعمال: ج 2، ص 607.

حسرت همگانی روز قیامت

یکی از اسامی قیامت «يوْمَ الْحَسْرَة» هست؛ یعنی روزی که همه - خوبان و بدان - متأثر می شوند و غصه می خورند.

معصیت کاران می گویند: ای کاش ما هم کمی خوبی می کردیم! این جاست که خدای متعال می گوید: فلان شخص را می بینی؟ با تضرّع و گریه مختصری که کرده، به بهشت می رود، و دیگری با عفو و گذشتش نسبت به یکی از بندگانم، در بهشت داخل می شود.

خدای متعال در روز قیامت آنان را به سجده دعوت می کند تا در بهشت وارد شوند همه برای سجده کردن تلاش می کنند، اما نمی توانند چنان که در قرآن به آن اشاره شده است، آن جا که می فرماید:

(وَقَدْ كَانُوا يَدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ وَهُمْ سَالِمُون). (1)

درحالی که پیش از این به سجده دعوت می شدند و تندرست بودند.

این افراد در دنیا به سجده دعوت شدند؛ به رغم این که سالم هم بودند، این کار را انجام ندادند.

اما نيکوکاران حسرت دارند و می گویند: چرا کم کار کردیم؟ چرا همه عمرمان را صرف این خیرات نکردیم؟ کارهای لغو و بیهوده، چه فایده ای داشت که بسیاری از مدت عمران را به آن گذراندیم؟

آن ها از سهل انگاری و غفلت خویش متأثر هستند که چرا بیشتر کمک و یاری خلق خدا را نکردیم. قرآن كريم «يوْمَ الْحَسْرَة» و «يوْمَ التَّغَابُنِ» را به روزی تعبیر می کند که همه مغبون هستند و سرمایه ای جایگزین عمر بر باد رفته خود ندارند خدای متعال از این راز چنین پرده بر می دارد و می فرماید: -


1) سوره قلم: آیه 43.

(وَالْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ * إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ). (1)

سوگند به عصرِ که واقعاً انسان دستخوش زیان است. مگر کسانی که گرویده و کارهای شایسته کرده و همدیگر را به حق سفارش و به شکیبایی توصیه کرده اند.

آری، پیوسته همه اشخاص در دنیا ضرر می کنند چون خدا به آن ها سرمایه ای عظیم؛ یعنی همان حیات را داده است؛ ولی اینان، سرمایه خویش را خیلی راحت و ارزان از دست می دهند و خسارت می کند.

در این میان فقط یک نفر ضرر نمی کند؛ او کسی است که به این سرمایه ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده و به دیگران نیز خیر می رساند. همانانی که همدیگر را به حق سفارش می کنند و همواره دوستانش را به کار خیر رسیدگی به امور خود و خانواده توجه به فقرا و نیازمندان و تعیین زمانی برای آرامش روح و امور معنوی دعوت می کند.

و نیز همانانی که یکدیگر را به شکیبایی توصیه می کنند؛ بر اثر سنگینی و سختی، از زیر کار شانه خالی نمی کنند و به خواب غفلت نمی روند و صبور هستند، انفاق می کنند و مطمئن هستند که خدای متعال در عوض این اعمال به قدری به او عنایت می کند که قادر به تصور آن نیست.

البته به این نکته بایست توجه داشت که نباید در این باره افراط نمود؛ بلکه شایسته است انسان اوقات و لحظات عمر خویش را تقسیم کند و یک سهم برای عبادت، یک سهم برای کسب روزی حلال و یک سهم هم برای لذایذ نفسانی قرار بدهد. خدای متعال در قرآن می فرماید: -


1) سوره عصر: آیات 1-3.

(جَعَلَ لَكُمُ اللَّيلَ وَالنَّهَارَ لِتَسْكُنُوا فِيه). (1)

برای شما شب و روز را قرار داد تا در این [یک] بیارامید.

پروردگار سبحان، شب و روز را مایه آرامش انسان قرار داده تا در آن آرام بگیرد. امام سجاد علیه السلام در این باره می فرماید:

وَلِينَالُوا بِهِ لَنَّةً وَ شَهْوَةً. (2)

به سبب آن خوشی و خوشگذرانی یابند.

آری، خدای متعال شب را قرار داده که انسان، مقداری به بدنش رسیدگی کند و به خودش استراحت دهد و تازه نفس و پرانرژی شود تا هنگام برخاستن از خواب، «سبوح قدوس» را با اشتیاق فراوان و حالت بهتری بگوید. نه این که خواب و خوراک و آسایش را از خود سلب کند و خانواده را با این کارها آزار و اذیت نماید، چراکه این مقدس بازی دوامی ندارد و فرو می پاشد.

انسان باید همیشه در حد اعتدال و طبق دستورات شرع مقدس طي مسير نماید، اما وقت خواب باید با توجه کامل خوابید و ذکر و یاد خدا را فراموش نکرد. چنان که در قرآن کریم می فرماید:

(الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا). (3)

همانان که خدا را در همه احوال ایستاده و نشسته، یاد می کنند.

یکی از ذکرهایی که خواندن آن قبل از خواب ثواب دارد، آیت الکرسی است. در گذشته روایتی در این خصوص بیان شد که اگر کسی قبل از خواب به خواندن آیت الکرسی مقید باشد، تنها مانع رفتن او به بهشت، مرگ است؛ البته هرکسی به خواندن آیت الکرسی توفیق نمی یابد.


1) سوره قصص: آیه 73.

2) صحیفه سجادیه: ص 48. «من دعائه عند الصباح والمساء».

3) سوره آل عمران: آیه 191.

(مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ)

اشاره

(مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ). (1)

کیست آن کس که جز به اذن او در پیشگاهش شفاعت کند.

معنای شفاعت

شفاعت در لغت از ماده «شفع» و به معنای ضمیمه شدن چیزی به چیز دیگر است. (2)نماز شفع هم چون دو رکعت است در مقابل وتر و طاق از همین ماده گرفته شده است.

شافع کسی است که چیزی را برای غیر خود طلب کند و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در این موضوع می فرماید:

الشَفِيعُ جناح الطالب. (3)

یعنی شفاعت کننده برای طالب آن به منزله بالی است که به کمک آن، به مقصد می رسد.


1) سوره بقره: آیه 255.

2) لسان العرب ماده «شفع».

3) نهج البلاغه: حکمت 63.

شفاعت چیست؟

شفاعت؛ ضمیمه شدن استعداد ناقص کسی است که نیاز به شفاعت دارد با درخواست شخص شفیع، که در نتیجه آن شخص شفاعت شده ارتقای مقام پیدا کرده و یا آن که از عقوبت و عذاب رهایی می یابد.

به بیان دیگر، شفاعت یعنی قدرتی از یک ویژگی و تفوّق خاص که بعضی از مخلوقات حضرت حق به واسطه داشتن مقامی برتر از دیگران و به دلیل تفوّقاتی که خدای متعال در خلقت آن ها قرار داده و به واسطهٔ جهات تکاملی و مظهریتی که آنها دارند به آنان اعطا می کند تا بدین وسیله کسانی که نقیصه ای در ارتقای درجات شان دارند به انضمام و با وساطت آن بزرگواران و به اذن حضرت حق، نقایص آن ها برطرف و کمبود آنان در واقع تکامل یابد و آن مقداری که بایستی ایشان رشد کنند رشد و تعالی و رهایی از گرفتاری برایشان حاصل شود.

برای مثال شخصیت بزرگ و محترمی پشت چک فردی را امضا می کند؛ یعنی بقیهٔ نقیصه و کاستی او را به عهده می گیرد و می گوید؛ به حساب من بگذارید و موجب اعتبار و پذیرش آن چک برای دیگران می شود.

شفاعت از اصول مسلّم اسلامی

مسئله شفاعت یکی از مسائل مهم اعتقادی و دینی است که در قرآن مجید و روایات معصومین علیهم السلام به این موضوع پرداخته شده و قدری از شرائط و حدود آن بیان گشته است.

در ادامه آیه مبارکه و عظیم آیت الکرسی و بعد از بحث قیومیت و مالکیت مطلقة ذات حضرت حق سخن از شفاعت به میان آمده که در حقیقت مکمل و -

مؤيّد بحث قبل است که اگر شفاعتی در میان هست به فرمان و اذن مخصوص خدای متعال است و چنین می خوانیم:

کیست آن کس که جز به اذن او در پیش گاهش شفاعت کند. (1)

برای ذات مقدس حضرت حق در ادارۀ خلقت و تدبیر همۀ کائنات هیچ گونه کمکی از هیچ جهتی احتیاج نیست و نقیصه ای از هیچ ناحیه ای تصور نمی شود که در تکامل آن، به غیر احتیاج داشته باشد. همان گونه که در قرآن بیان شده:

لَمْ يَتَّخِذْ صَاحِبَةً وَ لَا وَلَداً وَ لَمْ يكنْ لَهُ شَرِيكَ فِي الْمُلْكُ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِى مِنَ الذُّل. (2)

نه همسری گرفته و نه فرزند، شریکی در فرمانروایی برای او نبوده و از خواری و ناتوانی سرپرستی نداشته است.

شفاعت از اصول مسلّم اسلامی و ضروریات مذهب شیعه است و هیچ راهی برای انکار آن با وجود آیات فراوان و روایات متعدده نیست تا بدان جا که اگر شیعه ای آن را منکر شود گویا از دایره تشیع خارج می گردد. لذا امام صادق علیه السلام می فرماید:

مَنْ أَنْكَرَ ثَلَاثَةَ أَشْيَاءَ فَلَيْسَ مِنْ شِيعَتِنَا:

الْمِعْرَاجَ وَالْمُسَأَلَةَ فِي الْقَبْرِ وَالشَّفَاعَةَ. (3)

هرکس این سه چیز را انکار کند از شیعیان ما نیست:

معراج، سؤال قبر و شفاعت.


1) سوره بقره: آیه 255.

2) مصباح المتهجد: ج 2، ص 448.

3) امالی شیخ صدوق: 370 ح 464، بحار الانوار: ج 18، ص 340 ح 44.

هم چنین شفاعت یک امر عقلایی و موجب برکات بسیار و تخلص عظیم جمع عمده ای از مسلمانان است. بیش تر مؤمنان و مسلمانان تا زمانی که تکامل شفاعتی نباشد، دستشان به جایی بند نیست و باید خیلی به مسئله شفاعت پایبند و مقید بود.

همه اباطیل و هابیان نیز در این آیه مبارکه انکار شده و خدا می فرماید که شفاعت هیچ شفیعی مستقل و بدون اذن حضرت حق نیست:

(يَوْمَئِذٍ لَّا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَرَضِيَ لَهُ قَوْلا). (1)

در آن روز شفاعت هیچ کس سود نبخشد جز آن کس که خدای رحمان به او رخصت شفاعت داده و سخنش را پسندیده باشد.

نه این که اصل شفاعت وجود ندارد؛ بلکه یعنی کیست آن کس که جز به اذن او در پیشگاهش شفاعت کند.

بدیهی است که ذاتاً و استقلالاً شفاعت منحصر به خداوند است و این منافات با شفاعت دیگران به اذن و فرمان او ندارد. چه کسی است بتواند بدون امر و اشاره حضرت حق، اقدامی بکند؟

با آن عظمتی که خدای متعال دارد و واقعیتی که بیان می شود، آیا ممکن است کسی بتواند به طور مستقل و بدون اجازه و اشارهٔ او در جهنم و بهشت رفتن یا نرفتن فردی دخالت کند؟!.

مقام شفاعت کبری

درباره شفاعت شخصیتی که مورد احترام و عظمت و توجه ویژه ی پروردگار متعال است و هیچ کمبودی ندارد و هر آن چه بخواهد، انجام می شود و مفتخر به افتخار اعطای الهی است قرآن کریم می فرماید: -


1) سوره طه: آیه 109.

(وَلَسَوْفَ يَعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى). (1)

و پروردگارت به زودی تو را عطا خواهد داد تا خرسند گردی.

تکاملی که به وسیلهٔ این شخص والامقام عنایت می شود به تحقیق مورد پذیرش حضرت حق است؛ اما این بدان معنا نیست که تکامل بدون اذن حضرت حق جل جلاله و به طور مستقل توسط حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه واله وسلم یا یکی از عظمای خلق خدا صورت بگیرد.

و اوست که اگر نگاه کوتاهی بر فردی که غرق در معاصی و گمشده در مناهی است بکند قطعاً مورد عنایت قرار خواهد گرفت.

به بیان دیگر همۀ خیر از ناحیه حضرت حق است و هیچ کس به استقلال و جداگانه چیزی ندارد چنان که در قرآن می فرماید:

(يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مَا مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ). (2)

کار آفرینش را تدبیر می کند، شفاعت گری جز پس از اذن و اجازه ی او نیست.

این است خدا، پروردگار شما پس او را بپرستید، آیا پند نمی گیرید؟

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه واله وسلم که اعظم و اهم و بالاترین مخلوق حضرت حق است خودش به طور جداگانه و قطع نظر از اعطای خدای عالمیان هیچ قدرتی ندارد؛ چراکه پیامبر نیز جزو انسان هاست؛ او نیز وجود نداشته و خدا بر ایشان عنایت و لطف فرموده است.

اول موجودی که آفریده، این بزرگوار بوده است و آن طور که او را آفریده هیچ کس را نیافریده و آن مقداری که به او مرحمت کرده، به هیچ کس مرحمت -


1) سوره ضحی: آیه 5.

2) سوره یونس: آیه 3.

نفرموده است؛ بلکه او را رحمت برای همه - البته غیر خودش - قرار داده و به مقصد رحمت، تکامل خلق را به دست او قرار داده است. قرآن کریم می فرماید:

(وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةٌ لِّلْعَالَمِين). (1)

و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.

همین بزرگوار هرچه دارد مرحمت حضرت حق است و نباید چنین تصور شود که پیامبر رحمت صلی الله علیه واله وسلم شریک خدای سبحان باشد.

ائمه طاهرین علیهم السلام پیامبران بزرگ الهی علیهم السلام و فرشتگان مقرب علیهم السلام، صدیقین، کروبیین، همه از ممکنات هستند و تمام آن ها را خدای متعال آفریده و نبوده اند؛ یعنی هیچ سابقه ای برای هیچ مخلوقی نبوده و آن ها ابداع و ایجاد حضرت حق هستند.

بنابراین، خدای متعال آن خیر مطلق و نور اصیلی است که در قرآن کریم می فرماید:

(اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ). (2)

خدا نور آسمان ها و زمین است.

نور خدای متعال جهاتی دارد که انطباق آن نورالهی با انوار اهل بیت علیهم السلام به نحو اول است. مطلب را با مثال توضیح می دهیم؛ خورشید در مقابل یک آینه تمام نمای کامل در حد بسیار بالا نور می گیرد، سپس تمامی آینه های دیگر نیز از خورشید نور می گیرند.

بنابراین، آینه های حضرات معصومین علیهم السلام از خورشید حضرت حق و از مبدأ اعلا به نحو اول نور می گیرند و هر آن چه با آن ذوات تطبیق کند، از آن ها نور می گیرد.

بحث شفاعت عیناً همین گونه است؛ آن نیر اعظم عالم وجود و کسی که از -


1) سوره انبیاء: آیه 107.

2) سوره نور: آیه 35.

همه خلایق مظهریت بیشتری نسبت به حضرت حق دارد حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی صلی الله علیه واله وسلم است. آن حضرت و حتی پیامبران الهی دیگر، از انوار خدای متعال باید نور بگیرند؛ اما آن انطباقی که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم دارد، هرگز پیامبران دیگری هم چون حضرات موسی، عیسی، نوح، ابراهیم و آدم علیهم السلام و حتی ائمه طاهرین علیهم السلام، فاطمه زهرا علیها السلام و دیگران ندارند.

در روز قیامت همه پیامبران الهی علیهم السلام در نزد پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم سر به زیر می اندازند و می گویند: شما هستید که باید پیش قدم شوید و برای همه خلق تقاضای عفو و کمک کنید فیض و رحمت از ناحیه شماست.

رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم در روز قیامت بر همه خلق مقدم می شود همان گونه که در معراج حتی بر جبرییل امین مقدم شد و فرمود:

فَتَقَدَّمْتُ وَ لا فَخْرَ. (1)

پس پیش قدم شدم و هیچ افتخار هم نمی کنم.

لذا پیامبر تقدّم خود بر پدرش حضرت آدم علیه السلام را بیان می کند و می فرماید:

كنتُ نَبِياً وَ آدَمُ بَينَ الْمَاءِ وَالطِّين. (2)

من پیامبر بودم، درحالی که حضرت آدم بین آب و گل بود.

در توضیح این سخن باید گفت: یعنی هنوز خلقت حضرت آدم علیه السلام تکامل پیدا ننموده بود که جنبۀ نبوّتی پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم در آن مرحله تثبیت شده بود. در روایتی درباره جایگاه والای پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم این گونه می خوانیم:

أَوَّلِ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَاً وَ آخِرِهِمْ مَبْعَثا. (3)

اولین کسی است که بر نبوت و اطاعت از او میثاق گرفته شد و آخرین کسی است که مبعوث گردید.


1) کمال الدین: ج 1 ص 225؛ علل الشرائع: ج 1 ص 6.

2) مناقب آل أبي طالب علیه السلام: ج 1 ص 214؛ بحار الأنوار: ج 16 ص 402.

3) اقبال الأعمال: ج 2، ص 606؛ بحار الأنوار: ج 97، ص 178.

پس به این جهت که انسان این امکان را ندارد که همیشه نور مستقیم بگیرد؛ چون بر اثر نور مستقیم ذوب می شود و حجاب لازم است. اگر کسی بخواهد آفتاب را ببیند آینه ای را مستقیم جلوی آن می گیرد و نمی تواند مستقیم خورشید را نگاه کند بلکه به کمک آینه آن نور عظیم را می گیرد. گاه یک واسطه باید باشد تا آن نور را بشکند و آن شعاع عظیم برای او قابل دید شود.

شفاعت نیاز همگان

همه بندگان برای رسیدن به تکامل نیازمند شفاعت هستند، اما چه کسی می خواهد مستقیم شفاعت کند؟

به طور معمول کلمهٔ «شفاعت» در خصوص گناه کاران به کار می رود اما مفهوم شفاعت به معنای وسیع تر تمام عوامل و انگیزه ها و اسباب عالم هستی را شامل می شود.

برای مثال: زمین و آب و هوا و نور آفتاب چهار عامل هستند که دانه گیاه را در راه رسیدن به یک درخت یا یک گیاه کامل شفاعت و هدایت می کنند.

اگر شفاعت را در آیه فوق به این معنای وسیع در نظر بگیریم، می توان نتیجه گرفت که وجود عوامل و اسباب گوناگون عالم هستی هرگز مالکیت مطلق خدا را محدود نمی کند و چیزی از آن نمی کاهد؛ زیرا تأثیر همۀ این اسباب به فرمان او و در حقیقت نشانه ای از قیومیت و مالکیت اوست و خدای متعال است که اراده فرمود تا ادارۀ جهان آفرینش بر اساس اسباب باشد که امام صادق علیه السلام می فرماید:

أبَى اللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ الْأَشْيَاءَ إِلَّا بِالْأَسْبَابِ. (1)

خداوند از این که امور را در غیر مسیر اسباب و علل جاری سازد روی گردان است.


1) کافی: ج 1، ص 183؛ وافی: ج 2، ص 86.

شبهه ای ناروا

اشاره

برخی چنین می پندارند که عنوان شفاعت در مفاهیم مذهبی شبیه نوعی از توصیه های بی دلیل اجتماعی و به اصطلاح «پارتی بازی» است؛ بدین معنا که انسان ها می توانند گناه کنند و هنگامی که از فرق سر تا قدم آلوده شدند، پس دست به دامن شفیعی زنند و بگویند:

آن دم که مردمان به شفیعی زنند دست *** ماییم و دست و دامن اولاد فاطمه!.

پاسخ از این شبهه

در پاسخ به این شبهه باید گفت: ایرادکنندگان و آن دسته از گنهکاران جسور و بی پروا، منطق دین را در مسئله شفاعت نفهمیده اند؛ زیرا همان طور که اشاره شد شفاعت انجام شده به وسیلهٔ بندگان خاص خدا همانند شفاعت تکوینی است که به وسیلهٔ عوامل طبیعی صورت می گیرد.

به سخن دیگر همان گونه که اگر عامل حیات و سلول زنده درون یک دانه گیاه وجود نداشته باشد تابش هزاران سال آفتاب یا وزش نسیم و ریزش قطره های حیات بخش باران، هیچ گونه تأثیری در رشد و نمو آن نخواهد کرد؛ شفاعت اولیای خدا نیز برای افراد نالایق بی اثر است و اصولاً آن ها شفاعتی برای این گونه اشخاص نخواهند داشت.

به تعبیر امروزی شفاعت اولیای خداوند برای مردم بر اساس ضابطه هاست و به حساب رابطه ها نخواهد بود و این تفاوت شفاعت و پارتی بازی است.

شفاعت و نیاز به ارتباط معنوی

«شفاعت» نیازمند نوعی ارتباط معنوی میان شفاعت کننده و شفاعت شونده است؛ بدین ترتیب کسی که امید شفاعت دارد موظف است تا در این جهان -

با شخصی که انتظار شفاعت از او دارد ارتباط معنوی برقرار سازد. این ارتباط در حقیقت نوعی وسیلهٔ تربیت برای شفاعت شونده خواهد بود که او را با افکار و اعمال و مکتب شخص شفاعت کننده نزدیک می کند؛ در نتیجه شایسته شفاعت می شود.

شفاعت عامل تربیت

بنابر آن چه گذشت شفاعت یک عامل مهم تربیتی است که از جهات مختلف آثار مثبت و سازنده دارد که یکی از آن آثار، ایجاد رابطه معنوی با پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم و دیگر معصومین علیهم السلام است که انسان سعی می کند آن چه موجب رضای آن هاست انجام داده و آن چه موجبات ناراحتی آن بزرگواران را فراهم می کند را ترک نماید.

وهابی های نادان به شفاعت قائل نیستند؛ در صورتی که شفاعت، یک اصل مسلم، ثابت و لازم است آیه مبارکه نیز استقلال افراد را در شفاعت نفی می کند که باید با اجازه خدا باشد می فرماید:

(مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ).

کیست آن کس که جز به اذن او در پیش گاهش شفاعت کند.

هم چنین آیه های فراوان دیگر هستند که چگونگی اعطای مقام شفاعت حضرت حق را تثبیت می کنند و این که به چه نحوی خدای متعال عنایت و لطف می فرماید.

مرحوم میرزا مهدی اصفهانی (1)

البته اگر در احوال بسیاری از اشخاص بزرگ دقت و بررسی شود می توان به خطاهای بزرگی پی برد که در اعمال و افکار خود داشته اند؛ و در مقابل فراواناند انسان های کوچکی که حرف های متین و مطالب حقیقی دارند.

خدای متعال در قرآن کریم می فرماید:

(فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللهُ وَأُولَئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَاب).

آنان را مژده باد؛ پس بشارت ده به آن بندگان من که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند. اینان اند که خدایشان راه نموده و اینان همان خردمندان اند. سوره زمر: آیات 17-18.

بسیار وارد این وادی شده و مباحث بسیار -

1) مرحوم آقامیرزا مهدی اصفهانی رحمه الله از متبحرین در این فن بود؛ ولی در عین حال نه این که هر آن چه ایشان گفته است بر آن صحه بگذاریم. فردی مانند ملاصدرا نیز شاید کلمات خوب داشته باشد، کلمات نامربوط فراوانی هم دارد و گرچه برخی اشخاص مدعی هستند که «ما ادريك ما ملاصدرا ثم ما ادريك ما ملاصدرا».

مهمی را عنوان کرده است از موضوعات خوب و مهمی که بدان پرداخته این است که شفاعت چگونه تحصیل می شود؟

تلاش برای کسب شرائط شفاعت

مسلماً کسی که امید و انتظار شفاعت دارد درحال تلاش و کوشش است که شرایط شفاعت را در خود ایجاد نماید و آن چه موجبات محرومیت از شفاعت است را ترک کند.

در این جا به صورت اختصار بعضی از شرایط شفاعت ذکر می گردد:

1. ایمان؛ از اصلی ترین شرایط شفاعت است و افرادی که ایمان و عقیده صحیح ندارند قطعاً مورد شفاعت اولیاء الهی قرار نمی گیرند.

امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارشان و ایشان از پدرانشان نقل کرده اند که پیامبر اکرم صلى الله علیه واله وسلم فرمود:

إِذَا قُمْتُ الْمَقَامَ الْمَحْمُودَ تَشَفَّعْتُ فِي أَصْحَابِ الْكَبَائِرِ مِنْ أُمَّتِي فَيَشَفَعُنِي اللَّهُ فِيهِمْ وَ اللَّهِ لَا تَشَفَّعْتُ فِيمَنْ آذَى ذُرِّيَّتِي. (1)

آن گاه که در مقام محمود قرار گیرم برای گناه کاران گناه کبیره از امتم شفاعت می کنم و خداوند شفاعت مرا می پذیرد. به خدا سوگند درباره کسانی که ذریه مرا آزرده اند، شفاعت نخواهم کرد.


1) امالی شیخ صدوق: ص 370؛ روضة الواعظين: ج 2 ص 273.

از این روایت دو نکته به دست می آید:

الف: باید از امت پیامبر صلی الله علیه واله وسلم باشند، خداوند در مورد گناهکاران کبائر امت باز شفاعت را می پذیرد.

ب: اذیت و آزاری ذریه پیامبر را ننموده باشند یعنی آنهایی که اهل بیت پیامبر علیهم السلام را اذیت کردند مورد شفاعت قرار نمی گیرند به بیان کامل یعنی باید مسلمان واقعی و شیعه و محب امیرالمؤمنین و اهل بیت پیامبر علیهم السلام باشد تا مشمول شفاعت گردد.

این گروه (شیعیان) به سبب گناهانشان اصل ایمان آن ها به خطر نیفتاده است و اساساً با غیر مؤمن تفاوت دارند.

2.

تارک صلاه نباشد؛ حتی بالاتر از آن طبق روایت امام صادق علیه السلام که در آخرین لحظات عمر شریف خود فرمودند: «لا تنال شفاعتی...» بلکه خفيف شمردن نماز هم موجب محرومیت از شفاعت است.

3.

تارک حج نباشد؛ بر پایه روایات تارک حج از شفاعت پیامبر صلی الله علیه واله وسلم محروم است و بر حوض کوثر راه نمی یابد چنین کسی یهودی و نصرانی می میرد.

4.

ظالم به مردم نباشد؛ که برای ظالمین هیچ یار و یاوری نیست.

(مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَلَا شَفِيعٍ يُطَاع). (1)

(در آن روز) برای ستمکاران هیچ دوست دل سوز و هیچ شفاعت گری که سخنش پذیرفته باشد وجود ندارد.

5. در سوره مبارکه مدثر چند عامل را سبب محرومیت از شفاعت می شمارد و می فرماید: -

1) سوره غافر: آیه 18.

پس شفاعت شفیعان در حق آنان هیچ سودی نبخشد. (1)

طبق این آیات چند عمل موجب محروم شدن از شفاعت است:

الف: بی اعتنایی به نماز.

ب: بی توجهی به طبقه محروم.

ج: سرگرمی باطل شدن.

د: نپذیرفتن معاد.

6. یقین به شفاعت؛ انسان باید اعتقاد قلبی و باور به شفاعت داشته باشد زیرا پیامبر صلى الله علیه واله وسلم فرمود:

هرکس به شفاعت من ایمان نداشته باشد شفاعت من به او نمی رسد. (2)

شفاعت از منظر دیگر

در حقیقت شفاعت یعنی دوتایی با هم یکی شدن، بنده ای گنه کار به خدای خود امید عفو و بخشش دارد و از طرفی خوف از عذاب در دل اوست به نزد بزرگی که در پیشگاه الهی حرمت و عزت مقام و قرب و وجاهت دارد، می رود تا بتواند به کمک آن به مقصد برسد.

به سخن دیگر؛ معنای شفاعت این است که اگر فردی به صورت تنها می خواهد نزد کسی برود، خوفی در دل دارد به دلیل خلافی که از او سر زده می ترسد که سر او فریادی بکشد؛ ولی اگر با شخص محترم و بزرگواری همراه باشد چون با او حساب مخصوص دارد از وجاهت و حرمت و موقعیت آن کمک می گیرد و شفیع خود قرار می دهد پس دیگر به او چیزی نمی گوید.

بدین ترتیب با توجه به مطالب بیان شده اگر کسی می خواهد حضرت -


1) سوره مدثر: آیه 48.

2) عیون اخبار الرضاء علیه السلام: ج 2، ص 125.

صديقه طاهره فاطمه زهرا علیها السلام از او شفاعت کنند باید جهت خود را با جهت آن بزرگوار یکی کند؛ در این صورت شفاعت قطعی است.

انسان برای دریافت شفاعت باید خود را با امیر مؤمنان علی علیه السلام منطبق کند. اگر نمی تواند با آن پیشوای نخستین خود را انطباق دهد، پس با شخصی مثل ابوذر تطبیق بدهد؛ چراکه ابوذر نیز با امیر مؤمنان علی علیه السلام منطبق است.

گاه با یک واسطهٔ ضعیف این تطبیق برای انسان امکان ندارد؛ پس با جان آن حضرت خود را منطبق کن و جان مولا علی علیه السلام ابوذر است. بنگر که او چگونه بوده و چطور به دست و پای امام می افتد و التماس می کند و می گوید: آقا استدعا می کنم قابل نیستم، می دانم پیر و فرتوتم، درست است که خون و پوست و شخصیت و وضع من به بنی هاشم نمی خورد؛ ولی از شما شفاعت می خواهم.

هیچ آیه قرآن شفاعت را نفی نمی کند

خدای متعال در سوره مدثر می فرماید:

(فَمَا تَنفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِين). (1)

از این رو شفاعت شفاعت کنندگان به حال آن ها سودی نمی بخشد.

و در سوره بقره می فرماید:

(وَاتَّقُوا يَوْماً لَّا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَّفْسٍ شَيْئاً وَلَا يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَة). (2)

و بترسید از روزی که هیچ کس چیزی (از عذاب خدا) را از کسی دفع نمی کند و نه از او شفاعتی پذیرفته و نه به جای وی بدلی گرفته می شود و نه یاری خواهند شد.


1) سوره مدثر: آیه 48.

2) سوره بقره: آیه 48.

اینک این پرسش مطرح است که آیا طبق این آیات، شفاعت نفی شده است؟

در پاسخ گفته می شود: آیۀ اول که می فرماید برای آن ها شفاعت سودی ندارد، پس به طور ضمنی اصل شفاعت در آن اثبات شده است؛ یعنی قطعاً در قیامت شفیع و شافع هست، اما برای بعضی از مجرمان نیست و سودی ندارد.

و اما آیۀ دوم به قرینه سابق مخصوص قوم یهود است که راه کفر و دشمنی با حق را پیشه گرفته و حتی انبیای الهی را به قتل رساندند. پس هیچ شفاعتی برای این گروه پذیرفته نمی شود.

بنابراین، آیات فوق به طور کلی شفاعت را نفی نمی کند، بلکه در مورد کفار و مشرکان است نه مسلمانان گناه کار.

شفاعت و ادیان دیگر

اشاره

بنابر آن چه گذشت روشن شد که شفاعت از اصول مسلم اسلام و هم چنین از ضروریات مذهب حقه جعفری است و بلکه فراتر و به دین مقدس اسلام هم اختصاص ندارد این آیات در واقع پاسخی است به ادعای واهی بت پرستان که می گفتند ما این بت ها را به آن دلیل می پرستیم که در پیشگاه خدا برای ما شفاعت کنند؛ همان گونه که در آیه ای از قرآن کریم خدای متعال در این باره می فرماید:

(وَيَقُولُونَ هَؤُلاء شُفَعَاؤُنَا عِندَالله). (1)

و می گویند که این بتان شفیع ما نزد خدا هستند.

لذا قرآن کریم در آیت الکرسی با یک استفهام انکاری می فرماید که هیچ کس بدون فرمان خدای متعال نمی تواند در پیشگاه او شفاعت کند.

این جمله نیز تأکیدی بر اصل قیومیت خدای سبحان و مالکیت مطلق او به -


1) سوره یونس: آیه 18.

تمامي موجودات عالم است؛ یعنی اگر کسانی مانند پیامبران و اولیای الهی در پیشگاه خدا شفاعت می کنند دلیل بر آن نیست که آن ها مالک چیزی هستند و استقلال در اثر دارند، بلکه این مقام شفاعت را نیز خدا به آن ها بخشیده است.

بنابراین، شفاعت شفیعان چون به فرمان خدای مهربان است، دلیل دیگری بر قیومیت و مالکیت او محسوب می شود و مستلزم هیچ ممنوعیتی نمی باشد.

پس لزومی ندارد که افراد بیسواد و بی اطلاع در این خصوص دلسوزی کنند و برای اسلام حرفی بزنند. کسی که آگاهی و علمی ندارد، عده ای نادان را به دور خود جمع کند و مطالبی را به خیال واهی خودش و به قصد قربت بگوید و بدین گونه آنان را به امور خلاف معتقد می کند این کار گناه بزرگ و آلت دست شیطان شدن است.

آیا سخن گفتن و پرداختن به امور دقیق دینی تخصص نمی خواهد؟

آیین مسیحیت و شفاعت

مسئله شفاعت نه تنها در اسلام و تشیّع بلکه در ادیان دیگر از جمله مسیحیت نیز مطرح شده است. مسیحیان که در ادعای تقرب و انتساب به پروردگار در رقابت تنگاتنگ با یهود به سر می بردند و خود را برتر می دانستند آن ها تنها خود را پسران و دوستان خدا معرفی می کردند.

قرآن کریم می فرماید:

(وَقَالَتِ الْيَهُودُ وَالنَّصَارَىٰ نَحْنُ أَبْنَاءُ اللَّهِ وَأَحِبَّاؤُه). (1)

و یهود و نصاری گفتند: ما فرزندان خدا و دوستان (خاص) او هستیم.


1) سوره مائده: آیه 18.

افزون بر این مدعا علمای مسیحی و اربابان کلیسا بر این نکته تأکید می کردند که حضرت عیسی علیه السلام فدای امت گناهکار خودش شده و خدا خون او را فدیه و عاملی برای شفاعت قوم مسیح می داند.

مسیحیان به فدیه معتقدند که حضرت عیسی علیه السلام با این که پسر خدا و دارای قدرت خدایی بود و توانایی نابودی دشمنان خود را در یک چشم بر هم زدن داشت؛ اما برای باطل ساختن کیفر گنهکاران در روز قیامت خود را فدای گنهکاران نمود و حاضر شد به این منظور به بالای دار برود؛ درحالی که در اناجیل، کوچک ترین سخنی از فدیه قرار دادن عیسی علیه السلام به میان نیامده و بهترین راه سعادت را توبه و استغفار بیان می کند؛ چنان که در انجیل متی از زبان عیسی علیه السلام چنین آمده است:

من آمده ام گناهکاران را به توبه و استغفار از گناه و بازگشت به سوی خدا دعوت نمایم. (1)

شفاعت و آیین یهود

هم چنین در میان قوم یهود مسئله شفاعت مطرح بوده و قرآن کریم، شفاعت فردی از بنی اسراییل را برای فرد دیگر بیان کرده است. آن جا که فرزندان حضرت یعقوب علیه السلام گفتند:

(يا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا). (2)

ای پدر! برای گناهان ما آمرزش بخواه.

این آیه در داستان حضرت یوسف علیه السلام آمده که بعد از معلوم شدن گناه فرزندان حضرت یعقوب علیه السلام آن ها به پدر متوسل شدند و گفتند: شما برای ما -


1) انجیل متی: باب 9 جمله 13.

2) سوره یوسف: آیه 97.

استغفار کنید. ای پدر بزرگوار! ما شما را اذیت کردیم و دروغ گفتیم و برادر عزیزمان را آزار دادیم و او را از تو جدا کردیم و اکنون شما را نزد خدای سبحان شفیع قرار می دهیم که بواسطه پیامبر خدا حضرت یعقوب علیه السلام و دعای او ما گنه کاران مورد آمرزش قرار بگیریم.

حضرت یعقوب علیه السلام به آن ها فرمود:

(سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي). (1)

به زودی از پروردگارم برای شما آمرزش می خواهم.

در حقیقت آن ها پدر را به خاطر گناه خود به درگاه الهی شفیع قرار دادند.

شفیعان روز رستاخیز

اشاره

بنابر آن چه از آیات قرآن کریم و روایات استفاده می شود، عده ای از پیامبران و اولیای الهی در روز رستاخیز شفاعت خواهند کرد. اینک به مواردی اشاره می شود که شفاعت کنندگان روز قیامت چه کسانی هستند:-

1- پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم

همان طور که در سابق گذشت اوّل شفیع روز جزاء و مهم ترین شخصی که شفاعت می کند نبی مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه واله وسلم است و شفاعت در قیامت به نوعی ملک اختصاصی آن حضرت می باشد (2)

يَا عَلِيُّ، إِنَّ رَبِّي مَلَكَنِي الشَّفَاعَةَ فِي أَهْلِ التَّوْحِيدِ مِنْ أُمَّتِي.

ای علی! خداوند متعال مقام شفاعت را به من درباره موحدان امتم تملیک کرده است. (تفسیر نور الثقلين: ج 3، ص 207).

که همه مسلمانان از شفاعت او بهره مند می گردند. چراکه خدای متعال مقام محمود را به ایشان عنایت نمود که قرآن کریم می فرماید: -

1) همان: آیه 98.

2) در روایتی پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم به على علیه السلام فرمود:

(وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةٌ لَّكَ عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَاماً مَّحْمُودا). (1)

و بعضی از شب را به خواندن قرآن (در نماز) بیدار و متهجد باش، که نماز شب خاص توست، باشد که خدایت تو را به مقام محمود (شفاعت کبری) مبعوث گرداند.

به اتفاق و اجماع شیعه و اهل سنت مقام محمود به مقام شفاعت کبری آن حضرت تفسیر شده است.

در روایتی از امام باقر علیه السلام از معنای مقام محمود سؤال شد، حضرت فرمودند:

هی الشَّفَاعَةُ. (2)

منظور از مقام محمود، مقام شفاعت است.

در روایت دیگر پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم در مورد پیشگامی خود برای شفاعت گنه کاران می فرماید:

أَنَا أَوَّلُ شَافِعِ وَأَوَّلُ مُشَفّعٍ. (3)

من نخستین شفاعت کننده و اولین شفیع در روز رستاخیز هستم.

و در عظمت مقام شفاعت حضرت پیامبر خاتم صلی الله علیه واله وسلم همین بس که امام صادق می فرماید:

مَا أَحَدُ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَالآخِرِينَ إِلَّا وَهُوَ يَحْتَاجُ إِلَى شَفَاعَةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه واله وسلم يَوْمَ الْقِيَامَةِ. (4)

هیچ فردی از نخستینیان و پیشینیان نیست جز آن که او در روز رستاخیز نیازمند شفاعت حضرت محمد صلی الله علیه واله وسلم است.

یعنی تمام انبیاء عظام، شهدا صلحا و صدیقان و بندگان صالح در صحرای -


1) سوره اسرا: آیه 79.

2) تفسیر صافی: ج 3 ص 211؛ تفسیر برهان: ج 3 ص 574.

3) امالی شیخ طوسی: ص 172 ؛ اقبال الأعمال: ج 1، ص 266.

4) محاسن: ج 1 ص 184؛ بحار الأنوار: ج 8، ص 42.

محشر، نیازمند به عنایت ویژه پیامبر صلی الله علیه واله وسلم و محتاج به کسب آبرو و وجاهت از آن آبرومند هستند.

چراکه واقعاً در آن صحرای محشر و گرمای سوزان و آن صفوف طولانی حساب، کیست که بی نیاز باشد؟ و دل خوش و متکی به اعمال خویشتن باشد؟!

به راستی مگر می شود پدری برای فرزند گنهکار خود دعا و استغفار نکند؛ هرچه آن فرزند اذیت کرده باشد؟

مگر می شود با وصف پدر بودن و توجه به جنبۀ پدری انسان بر پسرش رحمت و ترحم ننماید و برای او بدی، پستی، عذاب، مرض، فقر و ابتلا بخواهد؟

پدران از این نکته آگاه هستند و تا شخصی پدر نشود، این احساس را درک نمی کند.این احساس پدر بودن ابتدایی و در مرحله وجود جسمی است.

بنابراین چگونه خواهد بود حال پدران والامقام رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم و امیر مؤمنان علی علیه السلام نسبت به فرزندان گنه کارشان که خودش فرمود:

أَنَا وَ أَنْتَ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ. (1)

من و تو (ای علی!) دو پدر این امت هستیم.

پس آن بزرگواران شفاعت خواهند کرد چراکه خداوند آن بزرگوار را وسیلهٔ شفاعت قرار داده و نمی توانند که شفاعت نکنند؛ همان طور که عاطفه پدری تحریک می شود و لقمه خودش را از دهانش دور می کند و به دهان فرزندش می گذارد و عاطفه مادری، مادر را وادار می کند که هرچه بیش تر و بهتر به نوزادش شیر بدهد، نظافت بهتری کند و مانع از گزند آفات و امراض به فرزندش بشود.

این عاطفه را حضرت حق به مادر، و این محبت را به پدر داده است، و باید بدانیم که این محبت و عاطفه پدر و مادری در مراحل خیلی ضعیف تری نسبت به آن پدر حقیقی است.


1) امالی شیخ صدوق: ص323؛ بحار الأنوار: ج 39 ص 93.

و اما آن شخصیتی که خدا در مورد رحمت او در قرآن می فرماید:

(وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةٌ لِّلْعَالَمِين). (1)

و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.

به طور مسلّم رحمت عالمیان از ما شفاعت می کند و تأثر دارد از عدم شفاعت، اگر محل و شخص قابل نباشد.

خود آن حضرت فرمود:

مَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِشَفَاعَتِي فَلَا أَنَالَهُ اللَّهُ شَفَاعَتِي. (2)

کسی که به شفاعت من ایمان نداشته باشد خداوند او را از شفاعتم بهره ای نخواهد داد.

البته بدين معنا نیست که به امید شفاعت پیامبر گرامی هرچه از دستمان بر می آید، اعمال سوء انجام بدهیم؛ بلکه در موارد متعددی طبق روایات، پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم به اشخاصی که از آن حضرت تقاضای کمک و یاری می کردند، حضرت ضمن پاسخ مثبت با درخواست به همان شخص می فرمود:

يا عَبْدَ اللَّهِ! أَعِنَّا بِطُولِ السُّجُود. (3)

ای بنده خدا! مرا با سجده های طولانی یاری کن.

منظور پیامبر این است حال که می خواهی تو را شفاعت کنیم، کمی با سجده های طولانی به ما کمک کن تا قدرت شفاعت من در مورد تو بیشتر می شود. هرچه ما صالح تر باشیم انتظار درک شفاعتِ حضرت بیشتر است. به بیان دیگر قابلیت بیشتر می شود و موانع کم تر می گردد.


1) سوره انبیاء: آیه 107.

2) عیون اخبار الرضا علیه السلام: ج 1 ص 136؛ روضة الواعظين: ج 2 ص 500.

3) کافی: ج 3 ص266.

2- اهل بیت معصومین علیهم السلام

از شفیعان روز جزاء ائمه اطهار - علیهم صلوات الله - هستند که امام المتقین يعسوب الدين اميرالمؤمنین علیه السلام می فرماید:

لَنَا شَفَاعَةٌ وَلِأَهْلِ مَوَدَّتِنَا شَفَاعَةُ. (1)

ما دارای مقام شفاعت هستیم و برای دوستان ما نیز شفاعت است.

از این روایت به دست می آید که شیعیان هم حق و جایگاه شفاعت برای دیگران را دارا هستند.

رئيس مذهب امام صادق علیه السلام می فرماید:

إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ نَشْفَعُ فِي الْمُنْذِبِ مِنْ شِيعَتِنَا فَأَمَّا الْمُحْسِنُونَ فَقَدْ نَجَاهُمُ اللَّهُ. (2)

در زمانی که روز رستاخیز فرا رسد ما شفاعت می کنیم برای گنه کاران از شیعیانمان، اما نیکوکاران آن ها را که خدای سبحان نجات می دهد.

و در فرازهای پایانی زیارت زیبای جامعه کبیره به خدای سبحان این گونه عرضه می داریم که هیچ شفیعی را از پیامبر و آل پیامبر نزدیک تر به تو نیافتیم:

لَوْ وَجَدْتُ شُفَعَاءَ أَقْرَبَ إِلَيْكَ مِنْ مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ الأخيار، الْأَئِمَّةِ الْأَبْرَار لَجَعَلَتْهُمْ شُفَعَائِي. (3)

اگر شفیعانی نزدیک تر از محمد و خاندان برگزیده او که امامان نیکوکار هستند به تو می یافتم آنان را شفیعان خود قرار می دادم.


1) خصال: ج 2 ص 624؛ تفسیر صافی: ج 5، ص 383.

2) فضائل الشيعة: ص 43؛ بحار الانوار: ج 8، ص 59.

3) عیون اخبار الرضا علیه السلام: ج 2 ص 277؛ بحار الأنوار: ج 99 ص 133.

3- قرآن کریم

یکی از مهم ترین شفیعان روز قیامت قرآن کریم است؛ امیر بیان حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام می فرماید:

وَاعْلَمُوا أَنَّهُ شَافِعُ مُشَفَعُ وَقَائِلُ مُصَدَّقُ وَ أَنَّهُ مَنْ شَفَعَ لَهُ الْقُرْآنُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ شُفّعَ فِيهِ. (1)

بدانید که قرآن شافعی است که شفاعتش مورد قبول واقع می گردد و گوینده ای است که تصدیق می شود هرکس را قرآن در روز رستاخیز شفاعت کند، پذیرفته می شود.

باید توجه داشت که شفاعت قرآن کریم در روز قیامت، تضمین شده است.

4- انبیای الهی

پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم در شمارش شفیعان روز قیامت چهار گروه؛ پیامبران الهی، اوصیاء، مؤمنین و ملائکه را ذکر می فرمایند:

وَالشَّفَاعَةُ لِلْأَنْبِيَاءِ وَالْأَوْصِيَاءِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةِ. (2)

حق شفاعت برای انبیاء و اوصیاء و مؤمنین و ملائکه است.

البته روشن است هرگز بدین معنا نیست که آنان نقشی مستقل داشته باشند و برای رسیدن به شفاعت آنان، اموری غیر از آن چه خداوند به آن فرمان داده، لازم باشد.

5- شیعیان

شیعیان نیز در روز رستاخیز مقام شفاعت دارند. در روایتی آمده:

شِيعَتُنَا مِنْ نُورِ اللَّهِ خَلِقُوا وَ إِلَيْهِ يَعُودُونَ وَاللَّهِ إِنَّكُمْ لَمُلْحَقُونَ بِنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ... -


1) نهج البلاغه: خطبه 177؛ اعلام الدین: ص 106.

2) بحار الانوار: ج 8، ص 58.

فَيُدْخِلُ أَحِبَّاءَهُ الْجَنَّةَ وَ أَعْدَاءَهُ النَّارَ. (1)

شیعیان ما از نور خدا آفریده شده اند و به سوی اش باز می گردند، بخدا قسم شما در قیامت به ما می رسید و ما شفاعت می کنیم و شفاعتمان پذیرفته می شود.

بخدا قسم شما هم شفاعت کنید و شفاعت شما هم پذیرفته شود. و هیچ کس از شما نباشد جز آن که جهنمی در طرف چپ خود دارد و بهشتی در سمت راستش؛ پس دوستانش را به بهشت برد و دشمنانش را به دوزخ .

هم چنین پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه واله وسلم برای نشان دادن رفعت مقام شیعیان در روز قیامت فرمودند:

لَا تَسْتَخِفُوا بِشِيعَةِ عَلِي، فَإِنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ لَيَشْفَعُ بِعَدَدِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ. (2)

به شیعیان علی علیه السلام بی اعتنایی و استخفاف نکنید زیرا هریک از آن ها برای جمعیتی به اندازهٔ عدد دو قبیلهٔ ربیعه و مضر (دو قبیله پر جمعیت عرب) شفاعت می کنند.

و هم چنین روایت دیگری از امام صادق علیه السلام در این باب وارد شده است که شخص عالم در روز قیامت دارای مقام شفاعت است.

إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ بَعَثَ اللَّهُ وَ الْعَالِمَ وَ الْعَابِدَ فَإِذَا وَقَفَا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ قَالَ لِلْعَابِدِ انْطَلِقْ إِلَى الْجَنَّةِ وَ قِيلَ لِلْعَالِمِ فَاشْفَعْ لِلنَّاسِ بِحُسْنِ تَأْدِيبِكَ لَهُمْ. (3)

در روز رستاخیر خداوند «عالم» و «عابد» را بر می انگیزد و به عابد می گوید به سوی بهشت برو، اما به عالم می گوید برای مردمی که تربیت کردی شفاعت کن.


1) علل الشرایع: ج 1، ص 94؛ بحار الانوار: ج 8، ص 37.

2) امالی شیخ طوسی: ص 671؛ بحار الانوار: ج 8 ص 56.

3) بحار الانوار: ج 8، ص 56.

حضرت زهرا علیها السلام و مقام شفاعت

حضرت فاطمه علیها السلام شایسته آن است که انسان برای شفاعت او خود را با ایشان منطبق کند؛ چراکه اگر از آن بانوی بزرگوار تقاضای شفاعت کند و دست نیاز به سوی او دراز کند قطعاً بهره می برد به راستی که آن ها این گونه بودند که قرآن کریم می فرماید:

(وَيطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا). (1)

و به پاس دوستی خدا بینوا و یتیم و اسیر را خوراک می دادند.

اسیری که آن روز به در خانهٔ اهل بیت آمده اسیر شهر مدینه است که حتماً کافر بوده است؛ زیرا اسیران مدینه در زمان پیامبر صلی الله علیه واله وسلم مسلمان نبودند. ما نیز اسیر نفس هستیم و به اسارت خویش اقرار می کنیم و انتظار شفاعت داریم، پس آن بزرگواران به ما هم اطعامی می کنند.

یکی از دلایلی که خدای متعال با این جلال و عظمت این مخدره معظمه را به عالم مادی ما فرستاده این است که از گناهکاران شفاعت کند. این سفره به اسم پیامبر صلی الله علیه واله وسلم است، ولی در حقیقت برای ما گناهکاران تعلق دارد اگر شما اهل دل باشید و سفره ای بیندازید؛ پس هرچه فردی فقیرتر باشد، شایسته غذا و اطعام بیشتری است.

شفاعت حضرت زهرا علیها السلام

جابربن عبدالله انصاری گوید: به حضرت باقر علیه السلام عرض کردم: ای پسر رسول خدا! فدایت شوم، برای من حدیثی در فضیلتِ جده ات، فاطمه زهرا علیها السلام بگو تا هنگامی که برای شیعیان بیان می کنم از شنیدن آن مسرور گردند.


1) سوره انسان: آیه 8.

آن گاه حضرت باقر علیه السلام فرمودند: پدرم و او از جدّم، از رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم نقل می فرمودند که: در روز قیامت برای انبیاء و رسل منبرهایی از نور برپا می شود و منبر من در روز جزا از تمامی منبرها بلندتر است، آن گاه خدای عزوجل می فرماید: خطبه بخوان، پس خطبه ای بخوانم که احدی از انبیاء و رسل مانند آن را نشنیده باشد.

سپس برای اوصیا نیز منبرهایی از نور برافراشته می شود و در میان آن منبرها منبری برای وصیّ من «علی بن ابی طالب» نصب می گردد که از همه آن منابر بلندتر است، پس پروردگار به وی می فرماید: یا علی! خطبه بخوان، پس خطبه ای می خواند که احدی از اوصیاء آن را نشنیده باشد. سپس برای فرزندان انبیا و رسل منبرهایی از نور نصب میگردد پس برای دو فرزند و نوه و ریحانه ایام حیاتم، حسن و حسین علیهما السلام، منبری برپا می شود و به آنان گفته می شود خطبه بخوانید و آن دو خطبه هایی می خوانند که هیچ یک از فرزندان انبیاء و رسل مانند آن ها را نشنیده اند.

آن گاه منادی که کسی جز جبرییل امین نیست ندا در می دهد: پس فاطمه دختر محمد کجاست؟ خديجه بنت خویلد کجاست؟ مریم بنت عمران کجاست؟ آسیه بنت مزاحم كجاست؟ ام كلثوم مادر يحيى بن زكريا كجاست؟ پس فاطمه زهرا به پا می خیزد، خدای تبارک و تعالی می فرماید: ای اهل جمع و محشر کرامت و بزرگواری امروز از آن کیست؟

محمد و علی و حسن و حسین علیهم السلام عرض می کنند: برای خدای واحد قهار... .

آن گاه خدای تعالی می فرماید: ای اهل جمع و صحرای محشر! من امروز کرامت و بزرگی را بر محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین قرار دادم.

ای اهل جمع و محشر! سرها را پایین افکنده و چشم ها را ببندید، این فاطمه است که به سوی بهشت روان است. آن گاه جبرییل شتری از شتران بهشت -

را می آورد درحالی که دو طرفش را دیباج آویزان کرده اند و مهار آن از لؤلؤ تازه و آبدار است، آن گاه پیش پای حضرتش زانو می زند و حضرت صدیقه طاهره علیها السلام بر آن سوار می شوند و خدای تعالی صد هزار فرشته در طرف راست و صد هزار فرشته در سمت چپ وی می فرستد و صد هزار فرشته را مأمور می فرماید تا حضرت فاطمه زهرا علیها السلام را بر روی بال های خود سوار کنند و حمل نمایند تا ایشان را به در بهشت برسانند.

وقتی به در بهشت می رسند حضرتش می ایستد، خدای تعالی می فرماید: ای دخت حبیب من! چرا توقف کردی؟ و حال آن که من تو را امر کرده بودم به بهشت من وارد شوی؟

حضرت صدیقه عرض می کند: پروردگارا! دوست می دارم که ارزش و قدر و قیمت من در مثل چنین روزی شناخته گردد.

پروردگار می فرماید: ای دختر حبیب من! بازگرد و بنگر هرکه در قلبش محبت تو و یا محبت یکی از فرزندان تو باشد دستش را بگیر و او را داخل بهشت نما.

آن گاه حضرت باقر علیه السلام فرمود: والله ای جابر! در آن روز حضرت، شیعیان و دوستانش را بر می گزیند و انتخاب می کند همان گونه که پرنده دانه نیکو را از دانه بد جدا می کند.

وقتی شیعیان به همراه مخدّره بانوان دو عالم با آن بزرگوار بر در بهشت می آیند خدای تعالی در قلب آنان چنین می افکند که در آن جا بایستند، وقتی می ایستند خدای تعالی فرماید: ای دوستان من! توقف شما برای چیست و حال آن که فاطمه دخت حبيب من شفاعت شما را نموده است؟ پاسخ دهند: پروردگارا! ما دوست داریم که در چنین روزی ارزش و منزلت مان شناخته گردد.

خدای تعالی فرماید: ای دوستان من بازگردید و ببینید چه کسی شما را -

دوست می داشت به خاطر آن که شما فاطمه را دوست می داشتید؟ چه کسی به خاطر دوستی فاطمه به شما غذا داد؟ چه کسی به شما به خاطر دوستی فاطمه لباس پوشاند؟ چه کسی به خاطر دوستی با فاطمه به شما شربتی نوشانید؟ چه کسی به خاطر فاطمه و دوستی فاطمه غیبتِ غیبت کننده ای را از شما رد کرد، پس دستش را بگیرید و او را وارد بهشت نمایید. (1)

حضرت باقر علیه السلام فرمود: به خدا سوگند در بین مردم کسی جز شکاک، یا کافر و یا منافق باقی نمی ماند. اینان هنگامی که در طبقات جهنم قرار گرفتند، به بيان الهی فریاد می زنند:

(فَمَا لَنَا مِن شَافِعِينَ * وَلَا صَدِيقٍ حَمِيمٍ). (2)

شافع و حمایت کننده ای برایمان نیست * که اگر می توانستیم بازگشت کنیم از مؤمنان بودیم.

و عرضه می دارند:

(فَلَوْ أَنَّ لَنَاكَرَّةٌ فَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِين). (3)

حضرت باقر علیه السلام اضافه فرمود هیهات هیهات از آن چه که می خواهند، ممنوع و بازداشته می شوند.

(وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُون). (4)

اگر بازگرانیده شوند به آن چه که از آن نهی شده اند برخواهند گشت و به درستی که آنان دروغ گویانند.


1) بحار الانوار: ج 8 ص 51 - 52.

2) سوره شعراء: آیه 101-100.

3) سوره شعراء: آیه 102.

4) سوره انعام: آیه 28.

شفاعت امام رضا علیه السلام

یکی از وعده های شفاعتی که امام رضا علیه السلام به مسلمانان داده آن است که در سه وقت بسیار سخت به کمک شما می آیم تا آن که خلاص شوید از گرفتاری آن، اوّل در هنگامی که کتب در پیشگاهتان باز می شود، دوّم در هنگام عبور از پل صراط، سوم در هنگام حساب رسی و میزان عمل، آن جا که می فرماید:

عِنْدَ الصِّراط وَ عِنْدَ الْمِيزان. (1)

نزد صراط و نزد میزان.

ای انسان! خودت را مقابل دریچه نور قرار بده اگر از حضرت امام رضا علیه السلام توقع شفاعت داری، پس این گونه به امام رضا علیه السلام خطاب کن: آقا و مولایم! یابن رسول الله به من عنایت کن؛ به عنوان حق الماره اگرچه من همسایه بدی هستم، ولی شما به همسایه بد و خوب کمک می کنید.

يابن رسول الله! بر من لطف کن.

با این کلمات و گاهی باید دلت را با ولی نعمت تطبیق بدهی؛ یک تطبیق ظاهری که برو آن جا و عتبه را ببوس و یک تطبیق واقعی که قلبت قلب رضوی علیه السلام و عملت عمل رضوی علیه السلام شود.

بنابر نقلی روزی امام رضا علیه السلام غذا نمی خورد (به دلیل کسالت)، ولی همان روز هم امر فرمودند که همه خدمتگذاران و کارگران از صغیر تا کبیر برای غذا خوردن بیایند.

آیا این رویّه رضوی در تو نیز وجود دارد؟ اگر هست پس انطباق داری.


1) «مَنْ زَارَنِي عَلَى بُعْدِ دَارِى وَشُطُونِ مَزَارِى أَتَيْتُهُ يَوْمَ القِيامَةِ فِي ثَلَاثِ مَوَاطِنَ حَتَّى أُخَلَّصَهُ مِنْ أَهْوَالِهَا إِذَا تَطَايرَتِ الْكُتُبُ يميناً وَ شِمَالاً وَ عِنْدَ الصِّرَاطِ وَعِنْدَ الْمِيزَان» كامل الزيارات: ص 304؛ بحار الأنوار: ج 99، ص 40.

این حالت خاص علوّ آن حضرت از مقامات دنیوی است؛ حتی زمانی که حکم می شود تا ولایت عهدی مطلقه را بپذیرند تبسمی می نمایند و به مأمون می فرمایند: من قبل از تو از دنیا می روم.

لازم است که مجدداً بازگو شود که در حقیقت امام رضا علیه السلام خودش و بدون اذن پروردگار شفاعت نمی کند چنان که در همین آیت الکرسی می خوانیم:

(مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ).

کیست آن کس که جز به اذن او در پیشگاهش شفاعت کند.

اذن در این آیه کریمه؛ یعنی اذن امر حضرت حق و همین ایجاب می کند تا خدای مهربان او را بفرستد و به وسیلهٔ او به بنده مرحمت کند. آن رحمت واسعه مصداقی از رحمات حضرت حق است.

(يَعْلَمُ مَا بَينَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ)

اشاره

(يَعْلَمُ مَا بَينَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاء). (1)

آن چه را در پیش روی آن ها و پشت سرشان است می داند و گذشته و آینده، در پیشگاه علم او، یکسان است و کسی از علم او آگاه نمی گردد، جز به مقداری که او بخواهد.

احاطهٔ پروردگار جهانیان به شفیعان

در ادامه و بعداز بحث شفاعت یکی دیگر از صفات پروردگار؛ علم نامحدود و بی نهایت او به جمیع امور است و جمله (يَعْلَمُ مَا بَينَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهم) به شفیعانی بر می گردد که در فراز قبلی به آنان اشاره داشت، بنابراین خدای متعال از پشت سر و مقابل شفیعان آگاهی دارد.

این عبارت کنایه از نهایت درجه احاطهٔ پروردگار جهانیان به آنان است؛ بدین معنا که شفیعان نمی توانند در ضمن شفاعتی که به اذن خدا می کنند، کاری انجام دهند که خدا نخواسته و راضی نیست در ملک او صورت بگیرد. دیگران هم نمی توانند از شفاعت آنان سوء استفاده نمایند و در ملک خدای تعالی مداخله کنند.


1) سوره بقره: آیه 255.

هم چنین این مطلب را می رساند که شخص شفیع برای انجام شفاعت مطالبی را می گوید تا «شفاعت شونده» مستحق و شایسته لطف و بخشش و تجدید نظر قرار گیرد و این در جایی ممکن است که شفیع علم و اطلاعاتی داشته باشد که دیگران از آن بی اطلاع هستند و این در خدای متعال محال است یعنی همه چیز را در مورد «شفاعت کننده» و «شفاعت شونده» می داند، لذا این جمله تاکید فراز قبل «الا باذنه» است که خدای متعال باید اجازهٔ شفاعت را صادر نماید.

البته آیات کریمۀ دیگری نیز به علم بی حد و حصر حضرت خالق متعال اشاره می کند آنجا که می فرماید:

(وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ لَهُ مَا بَينَ أَيدِينَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَينَ ذُلِكَ وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيا). (1)

ما جز به فرمان پروردگار تو نازل نمی شویم آن چه پیش روی ما و پشت سر ما و آن چه میان این دو می باشد همه از آن اوست و پروردگارت هرگز فراموش کار نبوده (و نیست).

در واقع مراد از جملۀ (ما بَینَ أَیدِیهِم) آن رفتاری خواهد بود که از فرشتگان و پیامبران مشهود و محسوس است و عبارت (وَ ما خَلْفَهُم) را در مورد چیزهایی می گویند که از پیامبران غایب و بعید است و حوادثی هستند که پس از آنان رخ می دهد؛ در نتیجه برگشت معنای این دو جمله به همان غیب و شهادت است.

توضیح بیش تر این که (ما بَینَ أَیدِیهِم) پیش رو و (وَ ما خَلْفَهُم) پشت سر، به معنای جامعی است که شامل زمان و مکان می گردد.


1) سوره مریم: آیه 64.

یعنی هم عالم است به آن چه در گذشته و آینده اتفاق می افتد و هم عالم است از آن چه پیش روی مردم قرار دارد (و مردم از آن آگاه هستند) و هم آن چه که در پشت سر آن هاست (یعنی مردم اطلاعی ندارند) را آگاهی دارد و احاطهٔ جمیع به تمام امور دارد که قرآن کریم می فرماید:

(وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيم). (1)

بدانید که خدای متعال بر همه چیز آگاه است.

این آیه تمامیّت تدبیر خداوند و کمال آن را می رساند؛ زیرا یکی از نشانه های ادارۀ خلقت و کمال تدبیر این است که موجودِ تدبیر شده، خودش نفهمد که تدبیر کنندۀ او چه منظوری از او و تدبیرش دارد و چه آینده ای برای او در نظر گرفته است؛ تا نتواند بدین گونه برای خلاصی از آن آینده نقشه مُدَبّر را خنثی سازد.

منظور خدای سبحان از بیان این جمله، آن است که هدایت و ادارۀ جهان آفرینش خاص اوست تنها او به روابط بین موجودات آگاه است و ظاهر و باطن مخلوقات را می داند؛ چون خدا موجودات و روابط آن ها و سایر اسباب و علل را آفریده و آن علل و اسبابی که از صاحبان عقل هستند خود شأنی از شئون تصرفات الهی و نحوه ای از انحای تدابیر اوست؛ پس دیگر کسی نمی تواند به خود اجازه دهد که برخلاف اراده خدای سبحان و تدبیر جاری در مملکتش قدمی بردارد چون علم و آگاهی از ساماندهی او ندارد.

از این رو این فراز از آیه دلالت دارد که علم هرچه هست، از خدای متعال است و هر علمی هم که نزد عالمی یافت شود آن هم از جانب علم خدای سبحان می باشد.


1) سوره بقره: آیه 331.

بنابراین پروردگار جهانیان آن چه بخواهد از علمش به هر نبی ولی فرشته و به هر مقام عالی از مخلوقاتش عنایت کند، علم پیش آن شخص همان علم و دانشی است که خداوند به او داده و بر چیز دیگری نمی تواند احاطه پیدا کند.

لذا در آیه دیگری می فرماید:

(عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یشلُكَ مِنْ بَيْنِ يَدَيهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ، وَ أَحاطَ بِما لَدَيهِمْ وَأَحْصى كلَّ شَيْءٍ عَدَداً). (1)

دانای غیب اوست و هیچ کس را بر آسرار غیبش آگاه نمی سازد. مگر رسولانی که آنان را برگزیده و مراقبینی از پیش رو و پشت سر برای آن ها قرار می دهد تا پیامبرانش بدانند رسالت های پروردگارشان را ابلاغ کرده اند و او به آن چه نزد آن هاست احاطه دارد و همه چیز را احصاء کرده است.

دستیابی به علم الهی

بعضی از آیات قرآن کریم در صدد حصر آگاهی از غیب به خدای متعال است برای نمونه در سوره مائده می فرماید:

(قَالُواْ لاَ عِلْمَ لَنَا إِنَّكَ أَنتَ عَلَّامُ الْغُيُوب). (2)

رسولان گفتند ما را دانشی نیست تو آگاه از همه امور پنهان هستی.

چگونه علم به غیب منحصر در پروردگار سبحان است و حال آن که بعضی آیات دیگر و روایات معصومین بیان میکند که انبیاء و اولیای الهی از علوم غیبی آگاهی داشته و گزارشات نسبت به آینده می دادند و اطلاعاتی نسبت به مکان های دیگر هم داشته اند!.


1) سوره جن: آیات 26-28.

2) سوره مائده: آیه 109.

در پاسخ گفته می شود: علم وسیع و گسترده و آن علم به ذات؛ اعم از کلی و جزئی و آن علم پیش از وقوع و بعد از وقوع از آن اوست و احدی دارای چنین علم و دانشی نیست و قطعاً از شئون الهی می باشد.

اما مانع از آن نخواهد بود که برخی به صورت محدود به خواست و ارادهٔ خداوند از غیب آگاه باشند و از سرچشمهٔ علم الهی به مقدار ظرفیت و توان بهره مند گردند این است معنای: (وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاء).

انحصار قدرت در خداوند

البته نظیر این مطلب دربارهٔ اختصاص قدرت، عزت و حیات به خدای تعالی از قرآن کریم و روایات استفاده می شود. برای نمونه قرآن درباره انحصار قدرت در پروردگار چنین می فرماید:

(وَلَوْ يرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً). (1)

هنگامی که عذاب (الهی) را مشاهده کنند خواهند دانست که تمام قدرت، از آن خداست.

انحصار عزّت در خداوند

هم چنین قرآن کریم دربارۀ انحصار عزت در خدای متعال می فرماید:

(أَ يبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً). (2)

آیا عزّت و آبرو را در نزد آنان می جویند؟ با این که همه عزّت ها از آن خداست.


1) سوره بقره: آیه 165.

2) سوره نساء: آیه 139.

انحصار حیات در خداوند

همان طور که در سابق گذشت انحصار حیات هم فقط از آن خدای سبحان است که بعضی آیات و روایاتش مورد بررسی قرار گرفت، قرآن کریم دربارهٔ انحصار حیات برای خدای عزیز و جلیل می فرماید:

(هُوَ الْحَى لا إِلهَ إِلَّا هُو). (1)

زنده (واقعی) اوست، معبودی جز او نیست.

انحصار علم و دانش در خداوند

در خصوص انحصار علم در خدای تعالی که مورد بحث ماست می توان به دو آیه دیگر نیز اشاره کرده، آیه ای که می فرماید:

(اللهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاء مِنْ عِبَادِهِ وَيَقْدِرُ لَهُ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيم). (2)

خداست که هرکس از بندگان را خواهد وسیع روزی و یا تنگ روزی می گرداند، که همانا او به هر چیزی (از مصالح خلایق) داناست.

و در سوره انعام می فرماید:

(وَهُوَ اللهُ فِي السَّمَاوَاتِ وَفِي الْأَرْضِ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَجَهرَكُمْ وَيَعْلَمُ مَا تَكْسِبُون). (3)

و اوست خدا در همه آسمان ها و در زمین، که از نهان و آشکار شما با خبر است و بدان چه می کنید آگاه است.


1) سوره غافر: آیه 65.

2) سوره عنکبوت: آیه 62.

3) سوره انعام: آیه 3.

تفاوت علم خدا با علم مخلوقات

برای تنزیه پروردگار باید او را از همه صفات و خصوصیات مخلوقات مبرا بدانیم زیرا همه صفات مخلوقات چه صفات کمال و چه صفات نقص حکایت از محدودیت و نقصان دارند بدین ترتیب هم علم مخلوقات ناقص است و هم جهل آنان، هم عجز و هم قدرت هم بینایی و هم نابینایی مخلوقات محدود و ناقص است.

پس نباید علمی شبیه علم مخلوق برای خداوند قایل شویم و این لفظ عالم در مخلوقات جاری است اما علم الهی غیر از علم متصور انسان ها می باشد.

آن چه را که می توان در این باب گفت، صرفاً نفی جهل و نادانی از پروردگار متعال است زیرا همه صفات او تنزیهی می باشد.

ما از علم خدا چیزی نمی فهمیم این چگونه علمی است که تابع و برخاسته از معلول نمی باشد؟

این که علمی قبل از وقوع معلوم و بعداز آن تفاوت نکند چگونگی اش برای ما قابل درک نیست.

علم هست بدون آن که معلومی باشد؛ شنوایی است بدون وجود مسموعی؛ یعنی خداوند قبل از آن که چیزی را بیافریند به همۀ جهات و ویژگی های آن علم داشته و علم او قبل و بعداز خلق هیچ تفاوتی نکرده است.

حضرت امام رضا علیه السلام در جواب نامۀ ایوب بن نوح می فرمایند:

لَمْ يَزَلِ اللَّهُ عَالِماً بِالْأَشْيَاءِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْأَشْيَاءَ كَعِلْمِهِ بِالْأَشْيَاءِ بَعْدَ مَا خَلَقَ الأَشْيَاء. (1)

خداوند از ازل به اشیاء عالم بوده پیش از آن که اشیاء را خلق کند؛ به مانند علم او به اشیاء پس از آفریدن اشیاء.


1) کافی: ج 1، ص 107.

عجز عقل از درک صفات خالق

حد فهم عقل در شناخت خالق متعال فقط در حد اقرار و اعتراف است (نفى تعطيل)، و بیش از این مقدار توانایی ندارد ولذا توصیفی از او نمی تواند بکند (نفی تشبیه).

در نتیجه اگر انسان عاقل شناخت و معرفتی برای او حاصل شده به کمک عقل و بینش شخصی نبوده است. پس برای این که در گمراهی عظیم گرفتار نشود راه علاج و چاره ای که آن توسط پیشوایان هدایت بیان شده این است که صفات خدای متعال معانی تنزیهی دارد به عنوان مثال امام هشتم حضرت رضا علیه السلام فرمودند:

پروردگار ما «شنوا» نامیده شده است نه به سبب جزیی که صدا را با آن بشوند... ولی او آگاه نموده است که هرگز صداها برش مخفی نیست و نخواهد ماند، پس در اسم مشترک هستیم و معنا مختلف است.

هم چنین است «بینایی»؛ نه به سبب جزیی که با آن ببیند... ولی خداوند بیناست از این جهت که نسبت به هرچه دیدنی است جاهل نیست، پس مشترک در اسم هستیم و در معنا مختلف. (1)

معلوم شد که از جهت عقلی صفات ذات همگی برای تنزیه خدای متعال از شباهت و نقص و حدّ هستند و تعبیر «نفی از صفات ذات» هم دقیقاً همین مطلب را می رساند؛ زیرا صفاتی که از ذات نفی می شوند همگی صفات نقص و حدّ و در نتیجه از ویژگی مخلوقات می باشند.

حال سؤال اینجاست که هنر عقل و کار او چیست؟

در پاسخ می گوییم: اعتراف و اقرار به همین امور و اقرار به عجز در مقابل -


1) کافی: ج 1، ص226؛ توحید شیخ صدوق: ص 245.

عظمت خالق از مهم ترین درجات ایمان و عقل است. این گونه می گوییم: ما می دانیم او علیم است و اقرار بر این مطلب داریم اما احاطه نداریم، می دانیم او حکیم است؛ ولی حقیقت آن را نمی دانیم و... .

مدعیان رؤیت

برخی از مسلمانان بر این باورند که خدا قابل رؤیت است. به راستی اگر برکت اهل بیت علیهم السلام نبود ما نیز پیرو همان مسلمانان کوته بین بودیم. مفسر کبیر فخرالدین رازی نیز یکی از همین افراد است خدای سبحان در قرآن کریم می فرماید:

(لا تُدْرِكَهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يدْرِك الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِير). (1)

چشم ها او را در نمی یابند و اوست که دیدگان را در می یابد و او لطیف آگاه است.

فخر رازی در تفسیر این آیه کریمه می گوید: «لا تدرک قابل درک نیست».

آن گاه در ذیل هفت مسئله و در برخی مسائل با ذکر چندین وجه، استدلال می کند به این که خداوند قابل رؤیت است. (2)

گفتنی است که فخر رازی از معقولی های بزرگ اهل سنت می باشد و کتاب او از تفاسیر بسیار مهم اهل سنت است. سالی در ماه مبارک رمضان تصمیم گرفتم در کنار قرائت قرآن تفسیر کبیر او را ببینم مدت زمان زیادی از وقت خودم را به مطالعه این کتاب تفسیر گذراندم و کمتر به مطالعۀ دیگر کتاب ها می پرداختم.

كتاب تفسير كبير (مفاتیح الغیب) در تفاسیر آیات اعتقادی و کلامی و هم چنین بررسی دیدگاه ها و مسالک فرق اسلامی، بسیار عظیم است. من می خواستم آن را در سی روز تمام کنم وقتی به این آیه مبارکه سوره انعام رسیدم که می فرماید: -


1) سوره انعام: آیه 103.

2) تفسیر کبیر فخر رازی (مفاتیح الغیب): ج 13، ص 97، ذیل آیه 103 سوره انعام.

(لَا تُدْرِكَهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يدْرِك الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِير). (1)

متوجه شدم که فخر رازی به ده وجه استدلال می کند که خدا دیده می شود! در صورتی که قرآن کریم می گوید خدا دیده نمی شود.

وقتی این استدلال باطل را دیدم از خواندن کتاب منصرف شدم و آن را کنار گذاشتم. این گونه است سخنان کسانی که علم و دانش خود را از شهر علم و دانش الهی نمی گیرند و از در آن شهر وارد نمی شوند در نتیجه سخنان باطل می سرایند.

در حدیثی بسیار زیبا که شیعه و سنی آن را نقل کرده اند، پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم می فرماید:

أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيُّ بَابُهَا. (2)

من شهر علم هستم و علی در آن است.

امام سجاد علیه السلام و نفی رؤیت خدا

به واقع صحیفه سجادیه (3)

یک مرتبه گفتم: تو چه می گویی؟ خدا در قرآن علی علیه السلام را نفس پیامبر صلی الله علیه واله وسلم قرار داده است، آن گاه آیه مباهله را برای او خواندم:

(وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِل)؛ «و ما خویشان نزدیک و شما خویشان نزدیک خود را فراخوانیم، سپس مباهله کنیم» (سوره آل عمران: آیه 61).

او با بی انصافی در مقام تقدیم عایشه بر امیر مؤمنان علی علیه السلام بود و من گفتم: خدا به امیر مؤمنان علی علیه السلام تعبیر می کند و می فرماید: (وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكم).

شیخ بسیار عصبانی شد و نزد اصحابش خجل گشته بود ناگهان به من گفت: «كان على نفس النبی!؛ على نفس پیامبر بود؟».

به او گفتم: خدا در قرآن این گونه می فرماید.

شیخ با تعبیر بد گفت: ایشان اگر نفس پیامبر است چرا با حضرت زهرا علیها السلام ازدواج کرده است؟

او بدین گونه اصرار داشت تا بر من غلبه کند در این هنگام عده ای تجمع کردند و گفتند: «اهمل شیخنا؛ آهسته آهسته».

به او گفتم: چند مرتبه به من گفتی ولدی؟

همه شنیدند و گفتند: بله.

گفتم: جایز است به این که همان تعبیر او را کردم و بلافاصله گفتم: «هل يجوز ان اركب ابنتك؟».

با عصبانیت گفت: «مع النكاح الصحيح الشرعى ان كنت مسلما».

گفتم: «انا مسلم اشهد ان لا اله الالله»؛ او را تفهیم نمودم و برای زدن تیر خلاص کتاب صحیفه سجادیه را نزد او گذاردم و از او خواستم تا آن را مطالعه کند و هرجا اشکال داشت، از من بپرسد.

فردای آن روز کلاس درس خود را تعطیل کرد تا دوباره به حضور من و جدل مبتلا نشود.

بسیار از نسخه های این کتاب مبارک را به کتابخانه های مدینه دادم و شماره رسمی هم گرفتم، ولی سال دیگر خبری از کتاب نبود.

را می توان قرآن دوم دانست. در این یادگار-

1) چشم ها او را در نمی یابند و اوست که دیدگان را در می یابد و او لطیف آگاه است.

2) صحيفة الإمام الرضا علیه السلام: ص 58؛ تحف العقول: ص 430.

3) من در زمان جوانی در مدینه منوره به مدرسه علوم سلفیه رفتم و در آن جا با شیخی به جدل پرداختم. من در میان جمعیت نشسته بودم که یک دفعه وسط صحبت آن شیخ پریدم و حرف خودم را زدم. مدام می خواست مرا آرام کند و به من می گفت ولدی ولدی پسرجان پسرجان! عزیزم! پسرم! «لا يغرنك هذا الشیطان؛ این شیطان، شما را مغرور نکند».

ماندگار امام سجاد علیه السلام در نخستين دعا حضرت زين العابدين در حمد پروردگار چنین است:

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ بِلَا أَوَّلِ كَانَ قَبْلَهُ وَ الْآخِرِ بِلَا آخِرٍ يَكُونُ بَعْدَهُ الَّذِي قَصُرَتْ عَنْ رُؤْيَتِهِ أَبْصَارُ النَّاظِرِين... . (1)

سپاس خدایی را که اوّل است و پیش از او اوّلی نبوده (و مبدأ هر موجودی است) و آخر است و پس از او آخری نباشد (و مرجع همه اشیاست) خدایی که دیده های بینندگان از دیدنش (در دنیا و آخرت) ناتوان اند... .

در مقام شرح این دعای مبارکه نیستیم؛ چراکه این جا مجالی برای آن نیست و فقط به مقدار اندکی بسنده می شود:

خدای بزرگواری که چشم انسان ها، - که از ضعیف ترین چشم هاست که -


1) صحیفه سجادیه دعای اول.

در صورت دور شدن به فاصله یک کیلومتر چیزی نمی بیند - چشم حیوان ها، بلکه چشم فرشتگان، پیامبران و کروبیان به هر نیرو و قدرتی که دارند قادر به رؤیت او نیست و در هر مرحله ای از عالم، قاصر است که بتواند حضرت حق را درک کند.

انسان ستاره هایی را می بیند که چندین هزار سال نوری با او فاصله دارد؛ ولی هیچ چشمی قدرت دید حضرت حق را ندارد.

آری، هرکس بخواهد خدای متعال را توصیف کند؛ با کمک هر وهم و خیالی عاجز است. از این رو آن شخص که می خواهد بر خدای متعال احاطه یابد از امیر مؤمنان علی علیه السلام می پرسد: آیا پروردگارت را که عبادت کرده ای، دیده ای؟.

مگر خدای متعال قابل رویت است آن هم به وسیلهٔ چشم های ضعیف بندگانش! اگر قوی ترین چشم هم باشد باز قابل رویت نیست؛ چون در قلمرو قوه بینایی نیست حضرت در جواب او می فرمایند:

وَيْلَكَ لَا تُدْرِكْهُ الْعُيُونُ فِي مُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ. (1)

وای بر تو! دیدگان در مشاهده چشم ها او را درک نمی کنند.

مگر خدای متعال آن قدر کوچک است که بتوان با استمداد كلمات توصیفش کرد و چه کسی می تواند او را درک کند؟ چه کسی می تواند حقیقت این فراز را درک کند که می فرماید:

(يعْلَمُ مَا بَينَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إلا بما شاء). (2)

آن چه در پیش روی آنان و آن چه در پشت سرشان است، می داند. و به چیزی از علم او احاطه نمی یابند، جز به آن چه بخواهد.


1) اصول کافی، کتاب التوحيد، باب في ابطال الروية، ح 6.

2) سوره بقره: آیه 255.

آفرینش و اراده حضرت حق

امام سجاد علیه السلام در صحیفه مبارکه در ادامۀ دعا چنین عرضه می کند:

ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِدَاعَا وَ اخْتَرَعَهُمْ عَلَى مَشِيتِهِ اخْتِرَاعًا ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَرِيقَ إِرَادَتِهِ. (1)

آفریدگان را به قدرت و توانایی خود آفرید و آنان را به اراده و خواست خویش به وجود آورد سپس آنان را در راه اراده و خواست خویشتن روان گردانید.

خدای متعال با قدرت خود، خلق را به گونه ای مخصوص آفرید و سابقه ندارد که از شکل قدیمی الهام گرفته باشد هیچ کس و هیچ چیزی نبوده و او خلقت نموده است بدون این که اصلاً سابقه خلقتی باشد.

خدای سبحان به نحوی که ارادهٔ مقدس او بوده منظومه ها، کرات گوناگون، آسمان ها، زمین، حیوانات، انسان ها و سایر اصناف خلقش؛ چه آن ها که می شناسیم و چه نمی شناسیم نیروهای نهفته آب و هوا و خاک و آتش و چیزهای عجیبی که تاکنون تصور هیچ کس به آن نرسیده، همه را خود به تنهایی آفریده است.

عنایت همگانی حضرت حق

آن گاه پروردگار بعداز آفرینش همان گونه که خود اراده می کند، همه را در مسیر تکاملی قرار می دهد؛ کرم کوچک همان گونه بزرگ می شود که خدا می خواهد، دانۀ گندم همان گونه سبز می شود که او می خواهد، انسان همان گونه خلق می شود که پروردگار می خواهد، سیارات همان گونه اداره می شوند که خدا می خواهد، ارزاق، اجل ها، اعمال، بلاها و.... همان طور می رسد که خدا می خواهد. قرآن کریم می فرماید: -


1) صحیفه سجادیه: ص 28.

(وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيرًا). (1)

و همه موجودات را او خلق کرده و حد و قدر هر چیز را معین فرموده است.

ای مؤمنان و مسلمانان و ای اندیشمندان به راستی با وجود پروردگار جهانیان به کجا می روید؟ به کدام خلق او پناه می برید و از او تقاضای حاجت نموده اید؟ همانا همه کارها طبق اراده خودش است.

به راستی که گفتن «یا الله» به قلب ضعیف قدرت می دهد، به آدم فقیر چقدر نیرو می دهد! مریض صعب العلاج را چقدر علاج می کند! چقدر گمراه را هدایت می کند! خدای متعال در قرآن کریم می فرماید:

(قُلِ اللهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ). (2)

بگو خدا (همه را فرستاده)، آن گاه بگذار تا در ژرفای (باطل) خود به بازی (سرگرم) شوند.

انسان مؤمن «یا الله» می گوید و غیر مؤمنان را که در آن حالت احمقانه خودشان سرگرم هستند رها می کند تا بچرخند و بازی کنند و هرچه می خواهند بگویند، او از خدا غافل نمی شود؛ چراکه خدای سبحان او را بس است.

امام سجاد علیه السلام در ادامه می فرماید:

وَبَعَتْهُمْ فِي سَبِيلِ مَحَبَّتِه. (3)

و در راه محبت و دوستی به خود برانگیخت.

انسان مؤمن در برابر چنین خدایی که خَلقش را آفریده و به اراده خود، هر طور که می خواهد آنان را اداره می کند و با لطف عظیمی که محبتش را در دل آفریدگانش نهاده است؛ چقدر باید شکرگزار باشد؟


1) سوره فرقان: آیه 2.

2) سوره انعام: آیه 91.

3) صحیفه سجادیه: ص28.

انسان خداشناس و با معرفت از صمیم دل خدای سبحان را دوست دارد و هر زمان که درمانده و مستأصل شود، می گوید:

(أَمَّن ُيجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكشِفُ السُّوء). (1)

کیست آن کس که درمانده را - چون وی را بخواند - اجابت می کند و گرفتاری را برطرف می گرداند.

خدای مهربان انسان را مضطر می کند که بنده ناسپاسی نباشد و آن گاه که از همه طرف همه درها بسته شود با ندای صادقانه و خالصانه بگوید یا الله.

آن گاه خدای مهربان به او لطف می کند و اوست که ما را به خودش متوجه می کند و روی ما را از سمت دیگران به سوی خودش باز می گرداند.


1) سوره نمل: آیه 62.

(وَسِعَ كُرْسِيهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ)

اشاره

(وَسِعَ ُكرْسِيهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَلَا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِي الْعَظِيم).

کرسی او آسمانها و زمین را دربرگرفته است و هرگز حمل آسمان و زمین برای خدا خستگی نمی آورد و حفظ آن ها برای وی مشکل نیست. خدا، خدایی بلندمرتبه و بسیار عظیم است.

وصف کرسی

اشتقاق این واژه از مادۀ «کرس» است که به معنای اصل و اساس می باشد و به معنای قرار دادن اشیا و بستن آن ها به یکدیگر و نیز به معنای ساختن پایهٔ دیگری در کنار دیوار برای محکم کاری آمده است. (1)

تخت هم از قرار دادن و به هم پیوستن چند قطعه چوب ساخته می شود، به همین علت به آن «کرسی» گفته می شود.

کرسی چیزی است که انسان روی آن می نشیند و در اصطلاح تخت سلطنتی کرسی است هم چنین صندلی خاص بزرگ کرسی است، نه این که خدا کرسی دارد و بدین معنا نیست که به استراحت گاه نیاز دارد و در صورت خسته شدن بنشیند.


1) العين: ص 705؛ معجم مقاییس اللغه: ج 5 ص 169.

در بیان عظمت عرش و کرسی قرآن کریم در داستان حضرت سلیمان علیه السلام به آن ملکه ای که می خواست عظمت خود را بفهماند می گوید:

(أَهَكَذَا عَرْشُك). (1)

آیا تخت تو همین گونه است؟

سلیمان علیه السلام به یکی از مستخدمانش فرمان داد که تخت بلقیس را از صبا نزدیکی عدن کنونی در جنوب یمن - به بیت المقدس احضار کند.

او گفت ساعتی طول می کشد.

یکی دیگر از کارگزاران سلیمان گفت: آن را در یک چشم به هم زدن می آورم.

قرآن کریم در این باره می فرماید:

(قَبْلَ أَن يرْتَدَّ إِلَيكَ طَرْفُكَ). (2)

پیش از آن که چشم خود را بر هم زنی.

به راستی کارگزار سلیمان چنین قدرتی دارد که کرسی ملک را می تواند با یک چشم به هم زدن بیاورد؟!

خدای متعال می فرماید: آن کسی که تخت ملکه سبا را در فاصله یک چشم بر هم زدن حاضر کرد، علمی از کتاب را داشت.

(عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكتاب). (3)

کسی که نزد او دانشی از کتاب الهی بود.

منظور از حرف «من»؛ یعنی اندکی از کتاب در برابر این توانایی و دانایی-


1) سوره نمل: آیه 42.

2) همان: آیه 40.

3) همان.

خدمتگزار حضرت سلیمان علیه السلام قرآن کریم علم و قدرت امیر المومنین علیه السلام را در سوره رعد بیان می فرماید که امیر مؤمنان علی علیه السلام کسی است که «علم الکتاب» نزد اوست یعنی نه بعض کتاب بلکه تمام کتاب در پیشگاه و سینه امامت ایشان است.

قرآن در این باره با حرف من تعبیر می کند و می فرماید:

(مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكتاب). (1)

آن کس که نزد او علم کتاب است.

آن کتاب، رشحه ای از رشحات عنایات اوست.

تفاوت عرش و کرسی

هردو واژهٔ «عرش» و «کرسی» به معنای تخت آمده است ولی این دو واژه در قرآن کریم در دو مفهوم ویژه به کار رفته که تدبر و تعمق بیش تری را می خواهد. البته ما دربارۀ عرش در جای دیگری بحث خواهیم کرد و اکنون به مطالبی دربارۀ کرسی و مفهوم قرآنی آن اشاره خواهیم نمود.

پیش تر گفته شد که کرسی در لغت به معنای تخت ساده است و تفاوت آن با عرش این است که: عرش، تخت سلطنت و دسته دار و بلند را می گویند و معمولاً فرمانروایان و پادشاهان روی آن می نشینند؛ ولی کرسی تخت کوتاه تری را گویند که معمولاً استادان و معلمان از آن استفاده می کنند.

در حقیقت کرسی کنایه از علم خداوند متعال است و عرش کنایه برای قدرت خدای سبحان می باشد.

کرسی به معنای علم و کنایه از آن وارد شده است و می گویند:


1) سوره رعد: آیه 43.

هُوَ مِنْ اَهْل الْكَرْسى. (1)

او از اهل علم است.

لذا در عرف هم تعبیر به کرسی تدریس و یا کرسی منبر که برگرفته از تسلط و قدرت علمی استاد و یا سخنران است می شود.

واژهٔ «کرسی» در قرآن کریم، فقط دو جا آمده است:

1.

به معنای تخت معمولی.

2.

همان مفهوم ویژه که ما در صدد بررسی آن هستیم.

مورد اول به معنای تخت و صندلی آمده به این دلیل که به منظور زیر ساخت و پایه از آن استفاده شده، آیه می فرماید:

(وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيمانَ وَأَلْقَيْنَا عَلَى كَرْسِيهِ جَسَداً). (2)

همانا سلیمان را آزمایش کردیم و بر تخت او جسدی را انداختیم.

در مورد دوم معنای ویژه ای دارد در آیه مورد بحث است که می فرماید:

(ولا يحِيطُونَ بِشَىءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ وَسِعَ كُرْسِيهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض). (3)

و به چیزی از علم او، جز به آن چه بخواهد احاطه نمی یابند. کرسی او آسمان ها و زمین را در برگرفته.

در این آیه کریمه از یک نوع کرسی خبر داده شده که فقط مخصوص خدای متعال است و آن کرسی به وسعت آسمان ها و زمین می باشد.


1) المنجد: ص 721.

2) سوره ص: آیه 34.

3) سوره بقره: آیه 255.

منظور از کرسی خدا چیست؟

اشاره

اکنون این پرسش مطرح است که منظور از کرسی خدا چیست؟

در این باره اقوال و نظریاتی مطرح شده که در این جا به آن ها اشاره می شود و در پایان با توجه به آیه شریفه و روایات متعددی که در این خصوص وارد شده، نظر خود را بیان خواهیم کرد.

1- معنای ظاهری

بعضی از اهل تسنن حشویه و سلفیه کرسی را به همان معنای ظاهری خود گرفته و گفته اند: کرسی جسم بزرگی به وسعت آسمان ها و زمین است که مقرّ فرماندهی خدای یکتاست.

برخی دیگر از آنان کرسی را با عرش یکی دانسته اند.

بعضی دیگر آنها را دو جسم متفاوت پنداشته اند.

برخی مرحلهٔ کرسی را پایین تر از عرش می پندارند.

و بعضی دیگر جایگاه کرسی را زیر زمین گمان کرده اند. (1)

اینان معتقدند: خدای متعال درحالی که بر کرسی یا عرش خود نشسته است دستورات و فرامین خویش را صادر می کند. آنان برای خدای سبحان جهت قائل هستند و او را در عالم بالا می دانند و اساساً صفاتی به مانند: داشتن دست و صورت، چشم، ساق و استواری بر عرش برای او متصور هستند (2)و وجود کرسی و از این قبیل صفات الهی را بر ظاهر آن حمل می کنند.

آنان این نوع صفات را بر خدای متعال اثبات می کنند، بدون این که آن ها -


1) تفسیر کبیر فخر رازی (مفاتیح الغیب): ج 7 ص 12.

2) اشاره به آیه (الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى).

را تأویل نمایند شوکانی در این باره می گوید: «مذهب سلف از صحابه و تابعان و تابعان تابعین این بوده که صفات را به همان ظاهر خود می گرفتند؛ بدون تحریف و تأویل». (1)

هم چنین ابن قدامه می گوید: «ما این صفات را تأویل نمی کنیم و نمی گوییم که منظور از دست قدرت و منظور از سمع و بصر علم است». (2)

البته برخی از آن ها برای فرار از تشبیه و تجسّم گفته اند: ما از کیفیت آن بی خبریم و با گفتن یک «بلاکیف» خود را راحت کرده اند.

نشستن خدای سبحان بر کرسی در بعضی از روایات اهل سنت هم آمده است. طبق این روایات، «خدا در روز قیامت بر کرسی خود می نشیند و مردم او را می بینند». (3)

طبق خبر دیگری از اهل تسنن «پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم در روز قیامت به طرف کرسی خدا می رود و به او سجده می کند». (4)

بنابر روایت دیگر «خدا در قیامت با کرسی میان آسمان ها و زمین دیده می شود». (5)

این روایات را با آن دسته روایاتی که درباره کرسی از طریق ائمه اطهار علیهم السلام وارد شده و به زودی نقل خواهیم کرد، مقایسه کنید و تفاوت آن را ببینید.


1) التحف في مذاهب السلف: ص 5.

2) ذم التأويل: ص 569.

3) مسند احمد حنبل: ج 1 ص 296.

4) همان: ص 282.

5) صحیح بخاری: ج 4 ص 84.

2- نوعی تمثیل

طبق این نظریه نه تختی وجود دارد و نه خدای سبحان بر آن نشسته که مشغول حکمرانی و اداره امور جهان باشد. بلکه این فقط یک نوع تمثیل است و عظمت خدای متعال را تصویر می کند که تشبیه بلیغی است بین امری معقول - بلکه فوق معقول - با امری محسوس است؛ نظیر این آیه ای که می فرماید:

(وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِياتُ بِيَمِينِه). (1)

و خدا را آن چنان که باید به بزرگی نشناخته اند و حال آن که روز قیامت، زمین یکسره در قبضه قدرت اوست و آسمان ها پیچیده به دست اوست.

بنابراین نظریه، «کرسی، حقیقت خاصی را بیان نمی کند؛ بلکه فقط یک نوع مَثَل برای رساندن عظمت خدای سبحان است». (2)

3- سلطنت و قدرت مطلق خدای متعال

بنابر نظریهٔ دیگر: «منظور از کرسی سلطنت و قدرت مطلق خدای متعال در جهان هستی است؛ پس همان گونه که پادشاه و فرمانروا بر تخت می نشیند و حکمرانی می کند و تخت او مظهر حاکمیت و قدرت اوست، کرسی خدای سبحان نیز کنایه از قدرت حضرت حق تعالی است». (3)

4- علم و دانش گسترده خدای متعال

بنابر نظریه چهارم منظور از کرسی علم گسترده خدای سبحان می باشد که جهان هستی را فرا گرفته است.


1) سوره زمر: آیه 67.

2) انوار التنزيل: ج 1 ص 133؛ تفسیر کشاف: ج 1 ص 301.

3) تفسیر کبیر فخر رازی: ج 7 ص 13؛ مجمع البیان: ج 1 ص 628.

البته علمای شیعه نوعاً کرسی را به همان علم الهی معنا کرده اند؛ چون همان گونه که نقل خواهیم کرد معصومین علیهم السلام در بعضی از روایات کرسی را به همین صورت (علم) معنا فرموده اند.

5- ظرفی برای تمام مخلوقات

بنابر دیدگاه پنجم، منظور از «کرسی ظرفی است برای تمام مخلوقات اعم از عرش و آسمان و زمین و هر موجودی که خدا او را خلق کرده است».

عالم بزرگوار شیخ صدوق رحمه الله این معنا را برای کرسی مطرح کرده است. (1)

البته ظرف بودن کرسی برای تمام موجودات در بعضی روایات نیز آمده است؛ و اگرچه منظور از کرسی طبق بعضی دیگر روایات، علم الهی دانسته شده است؛ اما با هم دیگر منافات ندارد و امام صادق علیه السلام میان این دو معنا را جمع نموده و برای کرسی دو وجه و دو طرف اثبات فرموده که یک طرف آن ظرف بودن کرسی بر تمام موجودات است و طرف دیگر آن علم الهی می باشد.

«کرسی» در روایات

در این روایت از امام صادق علیه السلام درباره عرش و کرسی سؤال شده و حضرت فرموده اند:

الْعَرْشُ فِي وَجْهِ هُوَ جُمْلَة الْخَلْقِ، وَ الْكُرْسِي وِعَاؤُهُ وَ فِي وَجْهِ آخَرَ الْعَرْشُ هُوَ الْعِلْمُ الَّذي اَطَّلِعَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْأَنْبِيَاءَ وَ رُسُلَهُ وَحُجَجَهُ وَالْكَرْسى هُوَ الْعِلْمُ الَّذِي لَمْ يطَّلِع عَلَيْهِ اَحَدُ مِنْ أَنْبِيَائِهِ وَ رُسُلِهِ وَ حُجَجِهِ. (2)

عرش در یک وجه تمام خلق است و کرسی، ظرف آن است و در وجه دیگر، عرش همان علمی است که خدا پیامبران و حجت های خود را بر آن آگاه -


1) الاعتقادات: ص 44.

2) تفسیر صافی: ج1 ص283.

ساخته و کرسی همان علمی است که خدا هیچ یک از پیامبران و حجت های خود را بر آن آگاه نکرده است.

در روایت دیگری کرسی تنها ظرف موجودات معرفی شده است. فضیل بن يسار می گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم: خدای عزیز و جلیل می فرماید: (وَسِعَ كُرْسِيهُ السَّماواتِ وَالْأَرْض)، منظور از این سخن خدای متعال چیست؟

امام صادق علیه السلام فرمود:

يا فُضَيلُ كلُّ شَيْءٍ فِي الْكُرْسِي؛ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ وَكُلُّ شَيءٍ فِي الْكُرْسِي. (1)

ای فضیل! هر چیزی در کرسی است؛ آسمان ها و زمین و همه چیز در کرسی است.

هم چنین در روایت دیگری کرسی به علم خدای متعال تفسیر شده است. حفص بن غیاث می گوید: از امام صادق علیه السلام دربارۀ آیه (وَسِعَ كُرْسِيهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض) پرسیدم. آن حضرت فرمود:

علمه. (2)

منظور علم و دانش خدای متعال است.

دیدگاه اهل بیت علیهم السلام

طبق آن مطالبی که ارائه شد «کرسی» در روایات اهل بیت علیهم السلام به دو معنا تفسیر شده است

1.

ظرف برای تمام موجودات.

2.

نماد علم الهى.

با توجه به روایتی که هردو تفسیر در آن آمده بود، در یک وجه ظرف موجودات و در وجه دیگر علم خدای متعال است این دو تفسیر، نه تنها با هم -


1) کافی: ج 1 ص 132؛ بحار الأنوار: ج 55 ص 29.

2) توحید شیخ صدوق: ص327؛ بحار الأنوار: ج 4 ص 89.

مغایرت ندارند، بلکه مکمل یکدیگر هستند.

بر اساس آیه شریفه و جملات قبل و بعد آن، و روایات متعددی که در بیان معنای کرسی وارد شده تصوّر می کنیم که کرسی همانند عرش، حقیقتی غیبی است که ما از ماهیت آن خبر نداریم.

ولی در عین حال، مرکزیتِ علم و دانش الهی می باشد که تمام اشیا را فرا گرفته است؛ آن هم علم تفصیلی و به مرحلهٔ فعلیت رسیده و عینیت یافته خدای متعال که شامل تمام موجودات می شود؛ زیرا تعلق علم فعلی خدای متعال بر یک چیز عین وجود آن چیز است.

به سخن دیگر، کرسی مظهر علم تفصیلی خدای متعال است. از آن جایی که علم تفصیلی خدای متعال به جزئیات هم تعلق می گیرد و با وجود موجودات مساوی است می توان آن را ظرف تمام موجودات دانست.

به تعبیر دیگر، منظور از ظرف، ظرف جسمانی نیست؛ بلکه احاطهٔ حقیقی پروردگار به جمیع جهات را کرسی می گویند و کرسی جمال، کرسی جلال، عزت، قدرت و عظمت و... و همه چیز در آن است.

بنابراین، کرسی از یک دیدگاه همان علم خدا و از یک دیدگاه، ظرف موجودات است و این دو معنا مکمل یکدیگرند.

البته این که کرسی مظهر علم خدای سبحان باشد، علاوه بر روایات، در خود آیه نیز شاهدی بر اراده این معنا وجود دارد زیرا می فرماید:

(وَ لا يَحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ). (1)

و به چیزی از علم او احاطه نمی یابند.

این جا کلام در علم خدای متعال است و این که بلافاصله از کرسی و فراگیری آن سخن گفته می شود؛ پس مطمئناً تناسبی میان این دو وجود دارد.


1) سوره بقره: آیه 255.

عظمت «کرسی» الهی

جایی در زمین و آسمان نیست که کرسی خدای متعال نباشد؛ اگر کرسی را به معنای قلمرو حکومت در نظر بگیریم منطقه نفوذ او همه جا را در برگرفته و مجموعهٔ عالم اعم از زمین و آسمان ها و ستارگان و کهکشان ها در تحت سیطره اوست و آن قدر «کرسی» عظیم است که طبق بعضی روایات وسعت آن بسیار بیش تر از آسمان ها و زمین می باشد.

امام صادق علیه السلام درباره عظمت و بزرگی وسعت کرسی می فرماید:

وَهَذِهِ السَّبْعُ وَالبَحْرُ المَكْفُوفُ وَجِبَالُ الْبَرْدُ وَالْهَوَاءُ وَحُجُبُ النُّور عِنْدَ الكُرسِيَّ كَحَلْقَةٍ فِي فَلَاةٍ وَالكُرْسِيُّ عِنْدَ الْعَرْشِ كَحَلْقَهِ فِي فَلَاةٍ. (1)

و این آسمان های هفت گانه و دریاها و کوه های بیابان و هوا و حجب نور در نزد کرسی هم چون حلقه انگشتری است در وسط بیابان و کرسی خود نیز در برابر عرش هم چون حلقه ای در وسط بیابان است.


1) کافی: ج 8 ص 154.

(وَلَا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا)

اشاره

(وَلَا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيم). (1)

و نگهداری آن ها برای او دشوار نیست و او والای بزرگ است.

نفی خستگی

واژهٔ «یؤدُهُ» در اصل از ریشه «اَوْد» به معنای ثقل، سنگینی و دشواری است.

این فراز از آیه شریفه بیانگر آن است که حفظ آسمان ها و زمین و تمامی مخلوقات در عوالم مادی و غیر مادی یا در عالم ماورای ماده و طبیعت، هیچ سنگینی و ثقلی برای خدای سبحان ندارد در حقیقت در مقابل قدرت نامحدود او، سنگینی و سبکی و یا سختی و راحتی اصلاً مفهوم ندارد.

چیزهایی در وجود انسان هست که بر اساس تعریف علوم اصطلاحات آنها را ذاتی و یا عرضی می نامند. ما انسان ها از اعراض خسته می شویم، ولی اگر چیزی ذاتی انسان باشد دیگر خستگی معنا ندارد.

به عنوان مثال: چراغی را روشن کنید سایهٔ شما آن طرف بر روی دیوار و یا هر شی دیگر می افتد و تا فاصلهٔ زیادی سایهٔ شما وجود دارد آیا از این سایهٔ بلند بالایی که به فرض پنجاه برابر هیکل شماست، خسته می شوید؟.

اگر همۀ مخلوقات عالم به منزلهٔ «ظل الله؛ سایه خدا» باشند، با توجه به -


1) سوره بقره: آیه 255.

این که در خودم می بینم مرا ظلّ خسته نمی کند؛ آن وقت می توانیم تصویر کنیم چگونه هرچه خدا عنایت می کند از او کم نمی شود و او خسته نمی گردد.

بنابر روایتی سائلی از امام علیه السلام پرسید: آقا می گویند: میوه های بهشتی را هرچه بخورند کم نمی شود، چگونه امکان دارد؟

امام علیه السلام فرمود: آیا شمع داری؟

گفت: بله.

فرمود: آن را روشن کن.

او شمع را روشن کرد و از آن شمع، شمع های دیگری را روشن نمود.

در این هنگام امام علیه السلام فرمود: آیا چیزی از شمع تو کم شده است؟ (1)

احتمال در ضمیر «یئوده»

در نتیجه حفظ آسمان و زمین اصلاً به هیچ وجه حضرت حق را خسته نمی کند و اعوجاجی در او ایجاد نمی نماید. قرآن کریم می فرماید:

(وَمَا مَسَّنَا مِن ثُغُوب). (2)

و احساس ماندگی نکردیم.

این بیان و برداشت معنا، بنابراین است که عبارت «وَلَا يَئُودُهُ»، به معنای «وَلَا يئؤُدُ اللهَ حِفْظُهُمَا» باشد.

ولی طبق بعضی از روایات ضمیر یئوده به کرسی بر می گردد:«وَلَا يُئُودُ الكرْسی».

یعنی آن کرسی که خدا بنا نموده آن چنان استحکام دارد که آسمان و زمین و هر آن چه در میان آن دو می باشد بر او استوار هستند ولی آن کرسی را هیچ -


1) لازم به ذکر است اگرچه با دقت علمی از آن شمع اول کسر می شود، اما امام علیه السلام درخور فهم آن سائل به او جواب داده اند.

2) سوره قاف: آیه 38.

خسته نمی کند؛ اگر صد برابر و هزار برابر بر روی این فونداسیون بار و سنگینی گذاشته شود این استعداد را دارد.

بسیاری از مفسران ضمیر «ولا یئوده» را به کرسی بر می گردانند حفظ آسمان و زمین به وسیلهٔ کرسی است که همۀ عالم را فراگرفته و پروردگار متعال خود خالق آن کرسی می باشد که براستی علی و عظیم است.

در آیه دیگر می فرماید:

(مَّا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْتُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِير). (1)

خلقت و بعثت همهٔ شما (خلایق بی شمار در آسانی بر خدا) جز مثل یک تن واحد نیست، که همانا خدا شنوا و بیناست.

در مورد او هیچ تفاوتی ندارد که یک نفس واحده خلق کند یا برانگیختن میلیاردها انسان باشد.

پس تدبیر و اداره و حفظ جهان آفرینش با تمامی مخلوقاتش و ایجاد گردش منظم بین کرات و ستارگان و پیدایش فصول مختلف سال و پدیدار شدن شب و روز و هیچ یک و هیچ یک ذره ای دشواری و یا خستگی، در آن ذات قدوس توانا، ایجاد نمی کند.

اقرار در برابر عظمت الهی

انسان مؤمن باید در برابر این جلال و شکوه و عظمت الهی اعتراف و اقرار کند، پس این دعای زیبا مجیر را همیشه بخوانید و با توجه به معانی آن بگویید:

(سُبْحَانَكَ يَا ذَا الْعِزَّ وَ الْجَمَالِ تَبَارَكْتَ يَا ذَا الْجَبَرُوتِ وَالْجَلَالِ سُبْحَانَكَ يَا لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيَّ الْعَظِيمِ). (2)


1) سوره لقمان: آیه 28.

2) مفاتيح الجنان: دعای مجیر.

منزهی تو ای صاحب عزت و جمال با برکت هستی ای صاحب جبروت و جلال، منزهی نیست معبود حقیقی جز تو و جنبش و توانایی نیست مگر به قدرت خدای والا و بزرگ.

به راستی چیزی برای عرضه به درگاه الهی بهتر از تسبیح نخواهیم یافت که این بنده ضعیف جز تنزيه و تقدیس پروردگار و شکرگزاری و اعتراف، کاری دیگر از او ساخته نیست و همواره نصیحت و دعوت امیر مؤمنان علی علیه السلام را به یاد داشته باشید که فرمود:

تَجَهَّزُوا رَحِمَكُمُ اللهُ فَقَدْ نُودِي فِيكُمْ بِالرَّحِيل. (1)

بار ببندید، خدا شما را رحمت کند که برای شما ندای کوچ زده اند.

این جاست که بهترین تجهیز و آمادگی برای آن سفر طولاتی و پُر خطر، تسبیح و تحمید و تهلیل خدای سبحان بیان می شود:

سُبْحَانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ اللهُ أَكبَر. (2)

پاک و منزه است خدای متعال و حمد و ثنا مخصوص اوست و نیست خدایی - معبود حقی - مگر الله، و بزرگ تر است از این که وصف شود.

(وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيم)

علیّ و عظيم

واژهٔ «علی» در قرآن کریم یازده بار آمده است که در هشت مورد آن وصف پروردگار قرار گرفته و همیشه همراه با صفاتی به مانند: «عظیم»، «کبیر» و «حکیم» ذکر شده است.


1) امالی شیخ صدوق: ص 498؛ بحار الأنوار: ج 68 ص 263.

2) فقه المنسوب إلى الإمام الرضا علیه السلام: ص 144؛ بحار الأنوار: ج 85 ص 103.

لفظ «علی» از علوّ گرفته شده که حاکی از بلندی و رفعت است. لذا توصیف خداوند به «علی» برتری اوست از آن چه که اندیشه و فکر بشری به او برسد و قابل احاطه باشد و او رفیع مطلق است زیرا هر کمالی به او باز می گردد.

و ذات مقدس الهی «عظیم» خوانده می شود به خاطر این که از حیث جهات مختلف اعم از؛ ذات و صفت و فعل بالاتر و برتر از همه چیز می باشد و اگر موجودات عظمتی دارند آن بزرگی و عظمت از خداوند گرفته شده است.

لطف و رحمت خدای متعال

علی ای حال، خدای متعال با وجود این عظمت که معبودی جز او نیست و کرسی او آسمان ها و زمین را در بر گرفته و نگهداری آن ها بر او دشوار نمی باشد، و اوست والاي بزرگ، اما در عین حال چنان خودش را در اختیار خلقش قرار داده که هروقت انسان «یا الله» بگوید خدای متعال در پاسخ بنده اش می گوید: چه می گویی بنده من!.

به راستی که انسان چه موجود عجیبی است زمان معصیت کردن خدا را نمی شناسد و از یاد او غافل است ولی هنگام برخورد با مشکلات و گرفتاری ها به یاد خدا می افتد.

در حقیقت وقتی که به میزان ناچیزی نعمت دارد و صاحب رفاه و آرامش کوتاهی است از پروردگار خویش غافل می شود.

این به مقتضای کدام قاعده است؟ آیا جز لطف بی دریغ خدای مهربان است؟ به طور مسلّم لطف عظیم خدای متعال هم به مانند سایر اوصاف و عظمت های اوست. مگر می شود کسی این گونه لطف داشته باشد؟ مگر مادری می تواند همیشه در تمام حالات و شرایط به فرزند خود جواب مثبت بدهد؟ مگر پدری می تواند هماره جواب گوی نیازهای فرزندش باشد؟

چنین چیزی امکان ندارد و این فقط خدای سبحان است که باران لطف خود را بر بندگانش فرومی ریزد. همین که صدای «یا الله» بنده گنه کارش را بشنود به «ه-» یا الله که رسید، به او پاسخ می دهد.

استغفار ملائکه مظهر رحمت حق تعالی

خدای متعال پیوسته در طول ساعات شب و روز فریاد می زند و به فرشتگان مقرب در همه اعصار و به ملائکه عرش می گوید: «استغفار» کنید.

ملائکه برای چه کسانی استغفار می کنند؟

قرآن کریم می فرماید:

(الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيَؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيءٍ رَحْمَةٌ وَعِلْمًا فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَقِهِمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ). (1)

فرشتگانی که حاملان عرشند و آن ها که گرداگرد آن در حال طواف تسبیح و حمد پروردگارشان را می گویند و به او ایمان دارند و برای مؤمنان آمرزش می خواهند (و می گویند:) پروردگارا! رحمت و علم تو همه چیز را فراگرفته است؛ پس کسانی را که توبه کرده و راه تو را پیروی می کنند بیامرز و آنان را از عذاب دوزخ نگاه دار.

خدای متعال به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم می فرماید:

(وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِيطَاعَ بِإِذْنِ اللهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا). (2)


1) سوره غافر: آیه 7.

2) سوره نساء: آیه 64.

ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای این که به فرمان خدا از او اطاعت شود و اگر این مخالفان، هنگامی که به خود ستم می کردند به نزد تو می آمدند از خدا آمرزش می خواستند و پیامبر هم برای آن ها آمرزش می خواست؛ خدا را توبه پذیر و مهربان می یافتند.

و در دستور دیگری ضمن سفارش بندهٔ مؤمن به پیامبرش چنین امر می کند:

(وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَك). (1)

و برای آن مؤمنانی که تو را پیروی کرده اند، بال خود را فرو گستر.

همانا خدای متعال به حبیبش امر می کند و رأفت حبیبش با آن بزرگی هیچ گاه قابل مقایسه با رأفت حضرت حق نیست.


1) سوره شعراء: آیه 215.

بخش دوم دین در بستر اختیار

اشاره

بخش دوم

دین در بستر اختیار

(لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّين)

اشاره

(لا إِكْرَاهَ فِى الدِّينِ قَد تَّبَينَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَى فَمَن يَكفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيم).

هیچ اکراهی در دین نیست و راه از بیراهه به خوبی آشکار شده است. پس هرکس به طاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان آورد به یقین، به دستاویزی استوار چنگ زده که آن را گسستن نیست و خداوند شنوای داناست.

شأن نزول آیه

بعداز آن که در آیه سابق خداشناسی و مهم ترین معارف الاهیه از قبیل؛ توحید و یکتاپرستی و عدل خداوند که لازمه قیومیت اوست (الْحَيُّ الْقَيُّوم) و قیومیت مطلقه محقق نمی شود الا براساس عدل، مطرح گردید.

در مرحله بعد وارد بحث معاد گشته و مسئلۀ نبوت ذکر می شود (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِه)، زیراکه شفاعت از شئون و اختیارات پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم است، و در انتهای آیه از علم گسترده و قلمرو ملکیت پروردگار پرده کنار می زند.

سپس در این آیه و آیه بعد، دیگر مباحث و کلیات اصول دین را بیان می کنند که آن آیین و دینی که بر خاتم الانبیاء صلی الله علیه واله وسلم نازل شده است و هیچ شک و ابهامی در آن نیست پس فطرة سليمه و عقل مستقیم هدایت به سمت و سوی آن -

می کند. در نتیجه هرکس که از ظلمات و معاصی خارج شود داخل در سعادت دارين و ولاية الله و نور الهی می شود.

بخش مهم مسئله در این جاست که تلبس به لباس دین مبین فقط در سایهٔ تمسک به عروة الوثقای اوست و انفکاک و جدایی میان آن ها قابل تصور نیست در نتیجه نبوت و ولایت بر اساس این آیات متلازمین هستند.

مرحوم طبرسی قدس سره در تفسیر گران سنگ مجمع البیان روایتی را در شأن نزول آیه شریفه نقل می فرماید که:

یکی از مردمان مدینه که دارای دو پسر بود مطلع می شود برخی از اهل شام که برای تجارت به شهر مدینه سفر می کردند دو فرزند او را به آیین مسیحیت دعوت نموده اند و این دو جوان هم تحت تأثیر قرار گرفته و قبول کرده اند و همراه آن بازرگانان به شام مراجعت نموده اند.

این شخص مسلمان که ظاهراً «حصین» نام داشته به محضر نبی اکرم صلى الله عليه واله وسلم آن ها را شرف یاب می شود و عرضه می دارد: آیا به وسیلهٔ اجبار و اکراه می توانم به اسلام برگردانم؟ در این جا آیه مبارکه نازل می شود که در گرایش به مذهب هیچ اجبار و اکراهی نیست. (1)

بعضی این طور نقل کرده اند حصین دو پسرش را به زور و اجبار به دین برگرداند و فرزندانش به عنوان شکایت پیش پیامبر صلى الله عليه واله وسلم آمدند درحالی که حصین می گفت: چگونه می توانم ببینم فرزندانم داخل بر آتش جهنم گشته اند و من فقط تماشاگر آن باشم؟ که آیه (لَا إِكْرَاهَ فِى الدِّينِ) نازل گشت.

بنابر روایتی که جلال الدین سیوطی در کتاب «الدر المنثور» آورده ابن عباس می گوید:


1) مجمع البیان: ج 1 ص 258.

قبل از اسلام در بین اهل مدینه رسم چنین بود که اگر بچه زنی زنده نمی ماند نذر می کرد تا هرگاه بچه ای برای وی بماند، او را یهودی کند؛ در نتیجه بعداز اسلام و هنگامی که قبیله بنی نضیر مجبور به کوچ از مدینه شدند، عده ای از این افراد نیز (به ظاهر یهودی) بین آن ها بودند.

مردم مدینه گفتند: ما نمی گذاریم فرزندانمان یهودی بمانند و با بنی نضیر کوچ کنند.

این جا بود که خدای متعال این آیه را نازل فرمود. (1)

باید دانست در دین هیچ گونه اکراه و اجباری وجود ندارد. حقیقت و معرفت به پروردگار و آن چه موجب رشد و تعالی و رسیدن به کمالات نفسانی است، مشخص و ظاهر بوده و با وجود روشن بودن، احتیاجی به این نیست که کسی را به وسیلهٔ قدرت و اجبار به دین داری وادار کنند.

واژه «اکراه»

واژه «اکراه» از باب افعال و به معنای اجبار و وادار کردن کسی به کاری است، هم می تواند از گره باشد و هم از «کَره»، و هردو به یک معناست.

اما تفاوت میان آن ها در این است که «کُره» در جایی است که اجبار و اکراه از درون خود شخص به خاطر امیال نفسانی باشد و «کَره» در وقتی است که فشار از بیرون بر شخص تحمیل می شود. آیه شریفه می گوید:

(كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَكُم).

حکم جهاد بر شما مقرر گردید و حال آن که بر شما ناگوار و مکروه است.


1) الدر المنثور: ج 1 ص 329.

یعنی به دلیل ترس و نگرانی و دیگر عوامل درونی به مانند راحت طلبی و فرار از سختی در جهاد شرکت نمی کنند.

پذیرش دینی که با زور باشد اگر زور برداشته شود، دین هم از بین می رود. حکومتی که با جور و فشار و ظلم بر مردم حکومت کند، بعداز آگاهی و اتحاد مردم فرو می پاشد.

از این واژه در قرآن کریم این گونه تعبیر شده است:

(فَعَسَى أَن تَكرَهُوا شَيئًا وَيَجْعَلَ اللهُ فِيهِ خَيْرًا كَثِيرًا). (1)

پس چه بسا چیزی را خوش نمی دارید و خدا در آن مصلحت فراوان قرار می دهد.

بنابراین، چیزهایی در زندگی انسان روی می دهد که خوشایند او نیست، ولی خدای سبحان منفعت و خیر زیادی در آن قرار می دهد.

کره همان مکروه است؛ یعنی روی هم رفته انسان مؤمن دوست ندارد انجام بدهد درحالی که می توان آن را انجام داد.

پذیرش دین بدون هیچ اجبار و اکراهی

همان گونه که رشد و واقعیت به نیرویی احتیاج ندارد و مبین و آشکار می باشد، گمراهی و ضلالت نیز چنین است؛ یعنی عنایت خاصه پروردگار شامل حال هرکسی شود، رشد واقعی خود را دریافت کرده و به طرف دین و حقیقت می رود.

هرکس به سوی افراد طاغی کفر بورزد و به خدای متعال ایمان بیاورد، پس به «عُرْوَةِ الْوُثْقَى؛ دستگیره بسیار محکمی چنگ زده» که هرگز آن از انسان جدا نخواهد شد. همانا خدا شنواست و همه جا استغاثه افراد و بندگانش را می شنود و ندای آن ها را حتی در صورت مخفی بودن درک می کند.


1) سوره نساء: آیه 19.

ایمان و عدم پذیرش زور و اجبار

جایگاه ایمان اعتقاد و باورهای دینی در قلب و روح انسان است و فشار خارجی زور و اجبار راهی در آن ندارد و ممکن نیست کسی را به اعتقادی مجبور کرد.

این آیه کریمه در صدد بیان همین حقیقت است و به افرادی تذکر می دهد که می پنداشتند با زور و تهدید می توان کسی را به پذیرش یک عقیده وادار نمود.

به راستی دین، امری قلبی و باطنی است و زور و تهدید در آن راهی ندارد.

انسان باید دین را با عقل و درک خود و با توجه به دلایل و حجت ها باور کند.

نکته مسلّم اینکه باورهای دینی را نمی توان با زور به کسی تحمیل کرد؛ هرچند گاهی شرایط محیط و جامعه به گونه ای است که انسان، فرصت اندیشیدن درباره باورهای خود را ندارد و به طور کامل از محیط زندگی خویش پیروی می کند.

ولی به این مسئله نیز باید توجه داشت که این امر ناشی از علاقه شخص به سنت های قومی اوست و این علاقه معیاری برای انتخاب سریع شخص خواهد بود؛ در عین حال الزام آور و به پذیرش باورهای جامعه خود مجبور نیست.

قرآن و هدایت انسان

قرآن کریم علاوه بر آن که از این حقیقت مسلّم خبر می دهد، دلیل آن را هم بیان می کند راه از بیراهه و هدایت از گمراهی در قرآن کریم مشخص شده و با بعثت پیامبران الهی و هم چنین وجود عقل و اندیشه در بشر و تدبّر در آیات و نشانه های فراوان، دین حق برای همه شناخته شده است؛ به گونه ای که بشر با اندکی توجه، تعقل و تدبر می تواند راه درست را تشخیص دهد و دین حق را بیابد.

البته گاهی نیروهایی سد راه انسان می شوند و مانع تشخيص معرفت و دست یابی به شناخت و حقانیت می گردند در این صورت پیامبران الهی وظیفهٔ -

مبارزه با آن نیروها و برداشتن موانع سعادت را از سر راه انسان ها بر عهده دارند. این مبارزه ممکن است از راه تبلیغ و ارشاد و حتی از طریق جنگ باشد.

بدیهی است که هیچ گاه پیامبران الهی به وسیله جنگ، دین را بر مردم تحمیل نمی کنند؛ بلکه اگر جنگی اتفاق می افتد برای برطرف کردن موانع و نیروهای شیطانی از سر راه توده های مردم است تا بدین گونه زمینه برای اندیشیدن درست آن ها فراهم شود و آن ها بتوانند آگاهانه دین حق را یافته و به آن ایمان بیاورند.

حکمت خدای سبحان

این آیه نظیر آیه دیگری از قرآن کریم است که می فرماید:

(وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً أَ فَأَنْتَ تُكرِهُ النَّاسَ حَتَّى يكونُوا مُؤْمِنِين). (1)

و اگر پروردگار تو می خواست البته همه کسانی که در زمین هستند، ایمان می آوردند؛ پس آیا تو مردم را مجبور می کنی که مؤمن باشند؟

طبق این آیه، خدای سبحان به حکمت خود نخواسته همه مردم را به ناچار و از روی اجبار مؤمن کند؛ چراکه هرکس باید با میل و رغبت خود ایمان آورد. خدای متعال از پیامبر برگزیده خویش می پرسد آیا تو می خواهی مردم را مجبور به ایمان کنی؛ درحالی که چنین چیزی امکان ندارد؟

اسلام دین منطق و برهان، نه شمشیر و زور

در واقع باید روشن گردد که جهاد در راه خدا و قتال که بر مسلمانان واجب شده است آیا اجبار و اکراه دیگران به دین اسلام نبوده است؟


1) سوره یونس: آیه 99.

از این پرسش با چند محور پاسخ می دهیم:

1. بسیاری از جنگ های در صدر اسلام جنبهٔ دفاعی داشته است، جهاد تدافعی برای حفظ و دفاع از آیین سرزمین و ناموس مسلمانان است. در حقیقت برای حفظ شرافت و بقاء دین اسلام در سرزمین مسلمانان بوده نه این که به قصد غلبه و خوراندن دین بر دیگران باشد از این رو خدای متعال می گوید:

(أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا). (1)

به مسلمانان که مورد قتل (و غارت) قرار گرفته اند رخصت (جنگ با دشمنان) داده شد زیرا آن ها از دشمن سخت ستم کشیدند.

یعنی علت جواز و مقابله را ظلم آن ستمگران می داند.

2. اگر جهاد به صورت ابتدایی بوده که فقط در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و امام معصوم علیهم السلام اجازه آن داده شده به علت احیاء حق و ارجاع مردم به فطرت سلیمه و ایجاد فضای اندیشه، تفکر و آزادی در تبلیغ بوده است؛ چراکه حکام ظالم به جهت منافع خود مانع رسیدن ندای حق و حقانیت به مردمان می شوند و وظیفهٔ پیامبران و رسولان برداشتن موانع توحیدی از سر راه مردم است. پس جهاد ابتدایی هم برای مجبور کردن دیگران به پذیرش دین نبوده است.

با توجه به این آیات و آیات مشابه دیگر بی پایگی سخنان کسانی که اسلام را دین شمشیر و زور قلمداد کرده اند به خوبی روشن می شود؛ زیرا چنین چیزی از نظر قرآن امکان پذیر نیست و مردم باید از روی میل و اراده خود ایمان بیاورند و اگر اسلام شمشیری کشیده، فقط برای دفاع از کیان خود و نیز از بین بردن نیروهایی بود که سد راه سعادت مردم بوده اند.


1) سوره حج: آیه 39.

دین اسلام، دین منطق و برهان است و در این راستا برای هدایت ملت موانعی را که در جوامعی به آن ها دسترسی پیدا کرده، از میان برداشت تا مردم بتوانند دین خدا را آزادانه انتخاب کنند.

از این رو کسانی را که مسلمان نشدند اسلام با آن ها کاری نداشت و تنها مبلغی جزیه به جهت تأمین امنیت و هزینه نیروهای امنیتی دریافت نموده است، چراکه جان و مال آن ها به قدرت اسلام محفوظ بوده است.

اکراه در فروع دین

اشاره

باید به این نکته توجه داشت که اکراهی در اصل پذیرش دین وجود ندارد؛ اما کسی که دین را پذیرفت و با اختیار کامل خودش اسلام آورد، پس:

(الإِسْلَامُ هُوَ التَسْلِيمُ). (1)

دیگر نمی تواند هر طوری که میل و مصلحت خودش است دین داری کند بلکه باید ملزم به قوانین و دستورات آیین الهی باشد و اگر غیر آن باشد بی دینی لازم می آید و هرکس برای خودش یک دین جداگانه دارد و هیچ کس هم حق اعتراض نخواهد داشت؛ لذا در فروع دین اکراه و اجبار به دستورات جاری است که چند نمونه از آن ذکر می شود: -

1- امر به معروف و نهی از منکر

بخشی از این اکراه در پوشش امر به معروف و نهی از منکر ظهور می کند، حد آن از انزجار قلبی آغاز شده و تا قتل متخلف پیش می رود.

امر به معروف و نهی از منکر برای حفظ حیات معنوی فرد و جامعه و به عنوان پیشگیری و دفع گناه صورت می گیرد.


1) تفسیر قمی: ج 1 ص 100.

2- حدود و تعزیرات

قسمت دیگر اکراه، به شکل حدود و تعزیرات نمود می یابد که جنبۀ «رفع» برای گناه دارد.

روشن است که برای رفع گناه و درمان درباره بعضی اشخاص، باید قانون حد يا تعزیر را اعمال نمود؛ همان گونه که برای حفظ سلامتی جسمی انسان ها گاهی درمان های سخت و حتی قطع عضو لازم است.

دلیل دیگر بر وجود اکراه و اجبار در محدوده فروع دین، وادار کردن نفس به انجام واجبات و ترک محرّمات است بلکه انسان مسلمان باید تمام رفتارها و گفتارهای خود را براساس دین منطبق سازد.

دیدگاه های گوناگون در نفی اکراه

درباره این آیه و حکمت نزول آن پنج قول وجود دارد:

1.

به گفته حسن، قتاده و ضحاک این آیه دربارهٔ اهل کتاب آمده که از آن ها «جزیه» گرفته می شد. (1)

2.

به باور سدی؛ این آیه دربارۀ همۀ کفار آمده، ولی پس از آن با آیه قتال و جهاد نسخ شده است. (2)

3.

زجاج می گوید: مراد این است که اگر کسی پس از جنگ، اسلام را پذیرفت نگویید به اکراه پذیرفته است (3)زیرا پس از جنگ، به میل و رضای خود مسلمان شده و اسلامش درست است.


1) مجمع البیان: ج 2 ص 126.

2) همان؛ کشاف: ج 1 ص 487.

3) تفسیر کبیر فخر رازی: ج 2 ص 330.

4.

بنابر ديدگاه ابن عباس؛ این آیه دربارهٔ دسته ای معین از انصار نازل شده است. (1)

5.

دیدگاه پایانی این که هدف از این آیه، دسته مخصوصی نیستند، بلکه به طور کلی معنای آیه این است که دین یک مسئله اعتقادی و قلبی است و اکراه و اجباری در آن وجود ندارد انسان آزاد است و اختیار دارد، اگر کسی را به گفتن شهادتین مجبور نمایند، این شهادتین به معنای پذیرش دین نیست و سودی برای او ندارد.

از سوی دیگر، اگر چنانچه کسی به اجبار کلمهٔ کفرآمیزی بگوید، کافر نخواهد شد؛ زیرا ایمان و کفر مربوط به زبان نیست و به قلب و باطن آدمی بستگی دارد.

معنای دین

مقصود از دین همان معنای معروف؛ یعنی اسلام، دین برگزیده خدای متعال است چراکه در سوره آل عمران دین را اسلام معرفی می کند و می فرماید:

(إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللهِ الإِسْلَام). (2)

همانا دین (پسندیده) نزد خدا آیین اسلام است.

روشن است که مقصود از دین در این فراز آیه که: «در دین هیچ اجباری نیست» مراد آن ولایت نمی باشد هرچند کمال دین به ولایت است. همان گونه که خدای متعال در قرآن کریم می فرماید:

(اليوم أكملت لكم دينكم وأتممتُ عَلَيكُم نِعمَتى ورَضِيتُ لَكُمُ الإسلام ديناً). (3)


1) مجمع البیان: ج 2 ص 126.

2) سوره آل عمران: آیه 19.

3) سوره مائده: آیه 3.

امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم و اسلام را برای شما [به عنوان] آیینی برگزیدم.

زیرا در زمان نزول این آیات کسی را بر پذیرش ولایت وادار نمی کردند تا آیه از آن اکراه و اجبار نهی کند.

طرح یک اشکال

برخی از اهل معرفت می گویند: بر پایۀ این آیه کریمه که هیچ حکم ناخوشایندی در اسلام نیست، برخلاف عده ای که احکام را تکلیف و سبب سختی می پندارند احکام اسلام مایه شرافت انسان است.

بنابراین اطلاق «کره؛ ناخرسندی» در آیات احکام به اعتبار ظاهر امر است. نظیر آیه ای که می فرماید:

(كتب عليكم القِتالُ وهُوَ كرهُ لَكم وعَسى أن تَكرَهُوا شَيئاً وهُوَ خَيرٌ لكم). (1)

بر شما کارزار واجب شده درحالی که برای شما ناگوار است و چه بسا چیزی را خوش نمی دارید و آن برای شما خوب است.

البته گرچه ممکن است این دستورها در ظاهر، ناخوشایند نفس آدمی باشد؛ اما به مانند تشنه ایست که او را به اجبار کنار چشمه آبی می برند تا از آن آب بنوشد و سیراب شود که ظاهر این کار اجبار و ناخوشایند است؛ ولی در باطن احیا و خوشایند آن تشنه لب خواهد بود.


1) همان: آیه 216.

پاسخ از اشکال

در بررسی و نقد این دیدگاه باید گفت اصل مطلب صحیح است و این نظریه نگاه کامل تری به احکام دارد ولی سخنان یادشده با آیه مورد بحث تناسبی ندارد؛ زیرا چنان که گذشت مراد از دین در آیه کریمه، خطوط کلی دین و اصول اعتقادی است، نه فروع عملی.

البته سیاق عبارات آیه و آیات مجاور نیز این سخن را تأیید می کند.

افزون بر آن، همان طوری که گذشت در بعضی از احکام و فروع آن مانند: امر به معروف و نهی از منکر حدود و تعزیرات و در برخی عبادات، برای نفس اماره اکراه لازم است و تنها موضوعی که می توان با لسان نفی جنس، اکراه را از آن پیراست اعتقادات و الزامات قلبی است.

بنابراین خدای متعال پس از بیان عدم اکراه در دین، می فرماید:

(لا إكراهَ فِى الدِّينِ قَدْ تَبَينَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَى).

در دین هیچ اجباری نیست، راه از بی راهه به خوبی آشکار شده است.

این جمله بیانگر و روشن کننده تحمیلی نبودن دین است. همانا انبیای الهی و به ویژه پیامبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم، مردم را به چیز ناشناخته ای دعوت نکرده و نگفته اند: چه بفهمید و چه نفهمید باید بپذیرید؛ بلکه به حکم «قَدْ تَبَینَ؛ به خوبی آشکار شده»، به چیز شناخته شده ای فراخوانده اند.

(قَد تَّبَينَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَى)

معنای «رشد» و «غی»

واژهٔ رشد (به ضم راء و شین یا فقط به ضم راء) به معنای هدایت شدن به حق و واقعیت است و به انسانی که دارای هدف بوده و در مسیر آن مقصد، حرکت می کند «رشید» می گویند (1)قرآن مجید می فرماید:

(هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا). (2)

آيا من تبعیت (و خدمت) تو کنم تا از بینشی که آموخته شده ای مرا بیاموزی؟

به تحقیق رشد دارای درجات و مراتبی است که یتیم به اندازه و مرتبه ای که قابلیت دارد رشد پیدا می کند و اما جناب ابراهيم خليل الرحمان علیه السلام هم دارای مقام رشد است و البته در اعلی مرتبه آن:

(وَلَقَدْ آتَيْنَا إِبْرَاهِيمَ رُشْدَهُ). (3)

و همانا ما پیش از این ابراهیم را کاملاً به رشد و کمال خود رساندیم.


1) تاج العروس: ج 4، ص 453.

2) سوره کهف: آیه 66.

3) سوره انبیاء: آیه 51.

در مقابل واژهٔ رشد، واژهٔ «غَی» به معنای انحراف پیدا نمودن و یا گم کردن مقصود می باشد که آن هم دارای مراتب شدید و ضعیف است.

پس در واقع این فراز تعليل براى (لا إكراه فى الدین) است که اسلام هیچ جنبه اجباری و اکراهی ندارد یعنی نیازی به اجبار نیست؛ زیراکه دلائل آشکار، راه روشن و حقایق نمایان است و پوشیدگی برکسی نیست.

غیر تحمیلی بودن اعتقادات

زیرا با وجود عقل سلیم و فطرت به ضمیمه بعثت پیامبران دیگر راه حق و صواب و هدف والای انسانی معلوم و مشخص می گردد و هنگامی که هدف معلوم شود در نتیجه انگیزه و اراده و همت بیشتر شده و با عزمی استوار پا در میدان می گزارد.

آری ایمان از کفر و حق از باطل به وسیلهٔ دلائل و آیات متعدد، واضح و روشن گردیده که دلالت عقلی و نقلی دارد و هم چنین به سبب معجزاتی که به دست رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم جاری شده است تفاوت میان حق و باطل و نورانیت و تبلور ایمان آشکار گردیده است.

به عبارت دیگر انبیای الهی گفته اند: ای مردم! ما شما را به چیزی می خوانیم که آن را می فهمید البته اصول دین و کلیات آن به طور کامل روشن است. زمانی که پیامبران الهی دین را بر مردم عرضه نمودند، آن ها فهمیدند و دین خدا را قبول کردند؛ هرچند بعضی ها نیز فهمیدند ولی از روی خود پسندی و لجاجت انکار نمودند قرآن کریم انکار برخی مردم را این گونه به تصویر می کشد و می فرماید:

(وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا). (1)

و با آن که دل هایشان بدان یقین داشت آن را از روی ظلم و تکبّر انکار کردند.


1) سوره نمل: آیه 14.

البته به دیدگاه برخی افراد که نگاه سطحی و عادی با دین دارند و قدرت تعمّق در آیات را ندارند این آیه لا اکراه عجیب به نظر می آید.

در دین اسلام گاهی به کشتن شخصی حکم می شود، گاهی افرادی به انتخاب جنگ و کشته شدن و یا پرداخت جزیه الزام می شوند.

پیش تر به صورت گذرا به برداشت های مختلف از این آیه اشاره شد. همانا راه شناخت دین و قرب به خدای متعال با مطالعه و تفکر و تعمق در احکام و آیات پروردگار فقط از طریق کلمات ائمه اطهار علیهم السلام امکان پذیر است و این راه، بهترین راه رضوان الهی خواهد بود که قرآن کریم می فرماید:

(وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللَّهِ أَكبَر). (1)

و خشنودی خدا بزرگ تر است.

لذا در زیارت جامعه کبیره می خوانیم:

(مَنْ أَرَادَ اللَّهَ بَدَأَ بِكُمْ). (2)

هرکس خدا را خواست از شما شروع کرد.

هرکس هدایت می خواهد درک صحیح قرآن و تدبر در معانی آن و رسیدن به معرفت صحیح را جستجو می کند، باید از آن ذوات مقدس شروع نماید.

حدود و تعزیرات برای چیست؟

برخی می گویند: اگر در دین اکراه نیست پس حدود و تعزیرات در فقه مطرح شده نظیر: شلاق، قتل، انداختن از کوه و زندان های دائمی، برای چیست؟

روزی مرحوم حضرت آیت الله آقای سید محمدهادی میلانی «رضوان الله تعالی علیه» -


1) سوره توبه: آیه 72.

2) مزار الكبير: ص 532؛ بحار الأنوار: ج 99 ص 131.

در یکی از جلسات خود به تناسبی گفتند: در اسلام در چند مورد بیش تر حکم به زندانی و حبس نداریم.

آن گاه به بنده رو کردند و گفتند: آیا حرفی داری؟

گفتم: بله آقا! اعتراض دارم.

حضرت استاد گفتند: فردا شب نزد من بیا.

من سحر همان روز که کتاب را باز کردم گویی کسی برای من یک نشانی گذاشته بود و موارد را یادداشت نمودم شب به خدمت آیت الله میلانی رسیدم ایشان گفتند: چه کردی؟

من كاغذ را خدمتشان دادم.

آیت الله میلانی رحمه الله نوشته را ملاحظه کردند. نوزده مورد با مدارک مستند و روایتش نوشته بودم که در این موارد محل حبس و زندان است.

حضرت استاد نگاه کردند و نوشته را کنار گذاشتند. عمامه شان را بالا زدند و بسیار متعجب شده بودند.

سپس ایشان در روز دیگر بر منبر درس مطالبی را در این باره بیان نمودند.

دلائل تحمیلی نبودن دین

1. اکراه در دین منافات با جزاء و پاداش عمل دارد؛ یعنی آن چه اثر دارد فعل اختیاری انسان است که با اراده و اختیار خودش کاری را انجام دهد و اگر مجبور باشد هیچ ثواب و عقابی برای او نیست در حقیقت دین با اکراه سودی برای آن شخص ندارد همان طوری که بی دینی بدون اختیار هم ضرری به شخص نمی زند.
2. اکراه و اجبار در مورد افعال و حرکات خارجی است یعنی مربوط به جسم می شود اما امور قلبی و افعال جوانحی در آن اکراه معنا ندارد و دین از امور عقلائی و فکری و قلبی است که بدون استدلال و نشانه نمی توانند با کمک زور آن را به باور کسی بقبولانند.

بلکه با برهان و علم و تصدیق نتیجه حاصل می شود و به عنوان نمونه آیا دوست داشتن و حب که یک مسئلۀ قلبی هست را می توان با اجبار و اکراه جاری کرد؟

لذا برای جذب مردم به دین باید در گام نخست اصل معنای دین را فهمید و مبانی آن را آموخت و در مرحله بعد خود بدان عمل کرد تا بتوان به کمال رسید و دیگران را هم در مسیر کمال قرار داد که امام باقر علیه السلام فرمود:

الْكَمَالُ كُلُّ الْكَمَالِ التَّفَقُهُ فِي الدِّينِ. (1)

کمال، کل کمال تفقه در دین است.

طبق فرمایش حضرت نهایت درجۀ کمال تفقه در دین است که هیچ بنده ای به حقیقت ایمان دست نمی یابد مگر هنگامی که در دین خدا تفقه داشته باشد.

دین همان اعتقاد قلبی و تسلیم واقعی

به واقع دین همان اعتقاد قلبی واقعی و معرفت به خدای سبحان است؛ چرا که امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید:

اَوَّلُ الدّين مَعْرفَتُهُ. (2)

سرآغاز دین معرفت و شناخت اوست.


1) کافی: ج 1 ص 32؛ دعائم الاسلام: ج 2 ص 255.

2) نهج البلاغه: خطبه 1.

بدون شک دین در این جا به معنای مجموعه عقاید و وظایف الهی و اعمال و اخلاق است و روشن است که سرآغاز این مجموعه و پایه اصلی آن «معرفة الله» می باشد، بنابراین کسب معرفت و شناخت پایۀ اصلی برای تحصیل تمام اصول و فروع دین است که بدون آن پایه، ادامه مسیر هرگز میسر نمی شود.

در قرآن کریم بیان شده که مراد از دین اسلام و تسلیم بودن در برابر خدای سبحان است:

(إِنَّ الدِّينَ عِندَاللهِ الْإِسْلَام). (1)

در حقیقت، دین نزد خدا همان اسلام است.

آری، دین اعتقاد قلبی واقعی است و نمی توان آن را با پول خرید و یا آن را آموخت، و با زور به کسی تزریق کرد و هیچ اکراهی در آن معنا ندارد. این هبة الله و لطف پروردگار است؛ چرا که امام صادق علیه السلام می فرماید:

يقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ مَنْ يَشَاء. (2)

خداوند به قلب هرکس که بخواهد می افکند.

اگر عنایت ویژهٔ خدای سبحان نباشد این دین را با زور چوب و فلک و یا حتی با بیان قوی و عظیم حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه واله وسلم نیز نمی توان به کسی تزریق کرد؛ چراکه قرآن کریم به پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم می فرماید:

(إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْت). (3)

در حقیقت، تو هرکه را دوست داری نمی توانی راهنمایی کنی.


1) سوره آل عمران: آیه 19.

2) مصباح الشریعه ص16؛ بحار الأنوار: ج 1 ص 225.

3) سوره قصص: آیه 56.

دین به معنای تسلیم و ایجاد یک حالت حبّ و علاقه (1)است؛ به گونه ای که با گفتن «یا الله» حالت دیگری به انسان دست می دهد انسان دین باور از خود زن، فرزند، مال، حیثیت، عزّت، جاه و مقام در راه خدای متعال می گذرد. دین اقرار ظاهری نیست، بلکه آن چیزی است که علی علیه السلام فهمید و بدان عمل کرد.

دین و فطرت

دین همان چیزی است که فطرت پاک توحیدی، قلب هر انسانی را به آن سمت می کشاند:

(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ). (2)

پس تو مستقیم روی به جانب آیین پاک اسلام آور درحالی که از همه کیش ها روی به خدا آوری و پیوسته از طریقه دین خدا که فطرت خلق را بر آن آفریده است پیروی کن که هیچ تغییری در خلقت خدا نباید داد، این است آیین استوار حق، و لیکن اکثر مردم (از حقیقت آن) آگاه نیستند.

حنیف به کسی گفته می شود که از بدی به خوبی تمایل دارد (3)و مصداق آن تمایل به دین صحیح و حق است.

سفارش خدای متعال به پیامبرش و در درجه بعد به همه بندگان این است که بر دین و آیین حق و صحیح استوار بمانند این آیین همان صورت اولیه و دست نخورده ای است که خداوند در خلقت به انسان ها داده است که هیچ چیز و هیچ کس دین را دگرگون نمی کند و همیشه استوار می باشد.


1) «الدين هو الحب والحب هو الدين»، محاسن برقی: ج 1 ص 263.

2) سوره روم: آیه 30.

3) معجم الوسيط: ص 203.

جناب زراره می گوید: از امام صادق علیه السلام در تفسیر قول خدای جل جلاله در مورد آیه شريفه (فِطْرَةَ اللهِ الَّتِي) پرسیدم.

حضرت فرمودند: خداوند همه را بر فطرت خداشناسی آفریده است.

سؤال شد: مقصود از فطرت چیست؟

حضرت فرمودند:

هِيَ الْإِسْلَامُ فَطَرَهُمُ اللَّهُ حِينَ أَخَذَ مِيثَاقَهُمْ عَلَى التَّوْحِيدِ. (1)

مقصود اسلام است که وقتی خداوند پیمان به توحید و شناسایی خود از بشر گرفت، نیاز به دین را در وجودشان قرار داد.

سه رکن دین: توحید نبوت امامت

امام علی بن موسی الرضا علیه السلام از پدرشان و ایشان از جدشان امام باقر علیه السلام نقل نمودند که در توضیح و تفسیر( فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا) (2)فرمودند:

هُوَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ الله عَليُّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِين لا إِلَى هَاهُنَا التَّوْحِيدُ. (3)

فطرتی که خداوند مردم را با آن برانگیخته اعتقاد کامل به توحید و باورمندی به رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و ولایت امیرالمومنین علیه السلام است.

روشن است که خدای متعال در عالم ذرّ پس از معرفی خود به معرفی دو رکن دیگر؛ رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله وسلم و حضرت علی علیه السلام پرداخته و از همگان پیمان گرفته است تا اتمام حجت کند در حقیقت فطرت سلیمه را بر سه رکن بنا نموده است.


1) کافی: ج 2 ص 12؛ مختصر البصائر: ص 395.

2) سوره روم، آیه 30.

3) بحار الأنوار: ج 3، ص 277، ح 3.

به هر حال چون معرفت و ولایت امیرالمومنین علیه السلام که اصل و ریشه ولایت سایر ائمه علیهم السلام است، محور و ملاک ایمان می باشد در برخی احادیث فطرت الهی به آن تفسیر شده است.

ابوبصیر از امام باقر علیه السلام نقل کرده که حضرت فرمودند: منظور از آیه «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً» ولایت است. (1)

دین و اعتقاد پیامبران اولوالعزم

طبق آن چه گذشت خداوند پس از معرفی خودش و پیامبرش و ولیش از یکایک افراد پیمان و اقرار گرفت حتی از پیامبرانش.

در این بین پیمان محکم تری از پیامبران اولوالعزم گرفته شده و نکته در این جاست که پیامبران اولوالعزم پس از این اقرار، به مقام نبوت نائل شده اند که به صراحت در احادیث آمده است.

رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم در این باره فرمودند:

مَا تَكَامَلَتِ النُّبُوَّةُ لِنَبِي فِي الْأَظلَّةِ حَتَّى عُرِضَتْ عَلَيْهِ وَلَايَتِي وَ وَلَايَةٌ أَهْلِ بَيْتِي وَ مَثلُوا لَهُ فَأَقَرُّوا بِطَاعَتِهِمْ وَ وَلَايَتِهِمْ. (2)

برای هیچ پیامبری نبوت در عالم اظله به کمال نرسید تا این که ولایت من و اهل بیت من به او عرضه شد و این ها برای او مجسم شدند (آنان را شناخت). پس جملگی به اطاعت و ولایت ایشان اقرار کردند.


1) بحار الانوار: ج 3 ص 277.

2) بصائر الدرجات: باب 9 ح 1.

حقیقت ایمان و امیر مؤمنان علیه السلام

در حقیقت ایمان در دل امیر مؤمنان علی علیه السلام از همان روزهای نخست رسوخ کرده بود به گونه ای که ایمان از دل امیر مؤمنان علیه السلام به همه عالم صادر می شود. ارکان اربعه اسلامی از منشأ علوی سرچشمه می گیرند و حقیقت این ایمان از روی اجبار و کره نیست.

امیر مؤمنان علی علیه السلام کودک ده ساله ای بود که پیامبر صلی الله علیه واله وسلم او را به اسلام دعوت فرمودند و ایشان آن را تصدیق نمودند. در روایات نیز به این موضوع اشاره شده آن جا که پیامبر رحمت او را پیشگام همۀ مسلمانان معرفی می فرماید:

أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ إِيمَاناً باللهِ عزوجل. (1)

اولین مسلمانی است که به خدای عزوجل ایمان آورده است.

همان طوری که در زیارت نامه آن حضرت این گونه می خوانیم:

رَحِمَك اللهُ يا أَبَا الْحَسَنِ كُنْتَ أَوَّلَ الْقَوْمِ إِسْلَاماً، وأَخْلَصَهُمْ إِيمَاناً ، وأَشَدَّهُمْ يقيناً، وأَخْوَفَهُمْ لِلَّهِ، وأَعْظَمَهُمْ عَنَاء. (2)

خدایت رحمت کند ای ابوالحسن تو در گرویدن به اسلام از همه مردم پیش تر و در ایمان با اخلاص تر، و از نظر یقین محکم تر و از خدا ترسان تر، و از همهٔ مردم رنجکش تر بودی.

نمونه هایی از دین باوری امیر مؤمنان علی علیه السلام

اشاره

بی شک تمامی لحظه لحظه زندگانی امیرالمؤمنین علیه السلام درس دین داری و دین باوری برای همگان است که گوی سبقت را از دیگران ربوده، چه در دفاع از دین و آیین اسلام و جان فشانی در راه اهداف پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم، و چه در زندگی -


1) بحار الأنوار: ج 38 ص 271، فصول المختاره: ج 2 ص 264.

2) کافی ج 1 ص 454؛ بحار الأنوار: ج 97 ص 354.

شخصی و زهد و بندگی پروردگار ایشان در وظایف و تکالیف نسبت به دیگران و هم چنین در برخورد با نفس خود الگو و اسوه برای هر طالب معرفت و دین باوری است که چند نمونه آن ذکر می شود:

1- صبوری به هنگام هجوم به خانه وحی

چه صحنه دردناک عجیبی که به صدیقه طاهره علیها السلام آن گونه حمله بکنند و على علیه السلام نیز نظاره گر آن لحظات باشد و سر خود را به زیر آورده و واکنشی نشان ندهد و با صبوری عمل کند و حضرت زهرا علیها السلام به آن بزرگوار این گونه خطاب کرد:

اشْتَمَلْتَ مَشِيمَةَ الْجَنينِ، وَقَعَدْتَ حُجْرَةَ الظَّنين. (1)

آیا مانند جنین نشسته ای، و مثل اشخاص متهم در خانه جای گرفته ای؟

به راستی عجب دینی است و امیر مؤمنان علی علیه السلام عجب ایمانی دارند و چگونه تسلیم محض خدای متعال هست.

از چه بعد علی علیه السلام سخن بگوییم که به دین منتهی نشود. آن کس که با قدرت رحمانی در خیبر را از جای می کند و باعث شکست لشکر یهودیان می شود، آن کس که در روز خیبر عمرو بن عبدودی که مساوی با هزار مرد جنگی بوده را با یک ضربت به زمین می کوبد، اما در مورد همسرش مأمور به صبر است، پس اطاعت پروردگارش را انجام می دهد.

2- عنایت به جایگاه ویژه امام حسن و امام حسین علیهما السلام

امیر مؤمنان علی علیه السلام همواره درباره امام حسن و امام حسین علیهما السلام می فرمودند: این ها فرزندان من نیستند، بلکه فرزندان رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم هستند.


1) امالی شیخ طوسی: ص 683؛ بحار الأنوار: ج 29 ص 323.

آن بزرگوار در جنگ صفین به محمد حنفیه فرمودند: محمد به میدان برو.

محمد گفت: چرا تنها به من می گویی که به میدان بروم؟ حسن و حسین هم پسرانت هستند.

حضرت امیر علیه السلام فرمودند:

أدرَكتَ عِرقا مِنْ أُمِّكَ. (1)

رگی از مادرت در تو تحریک شده است.

وگرنه اگر مثل پدرت باشی، باید حسن و حسین علیهما السلام را روی سر و چشمت بگذاری.

3- رعایت امانت در بیت المال

جناب عقیل بیست سال از حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام بزرگ تر بود و مادرشان فاطمه بنت اسد هر ده سال یکبار فرزندی به دنیا می آورد و بین فرزندانش فاصله زیادی وجود داشت امیر مؤمنان علی علیه السلام فرزند کوچک ایشان است.

روزی عقیل به حضرت امیر گفت: بچه هایم گرسنه هستند.

حضرت در این باره می فرماید:

وَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُ عَقِيلاً وَ قَدْ أَمْلَقَ حَتَّى اسْتَمَاحَنِي مِنْ بُرَكُمْ صَاعاً وَ رَأَيْتُ صِبْيَانَهُ شُعْتَ الْأَلْوَانِ مِنْ فَقْرِهِمْ كَأَنَّمَا سُوِّدَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ وَ عَاوَدَنِي إِلَى مُؤَكِّداً وَكَرَّرَ عَلَى مُرَدَّداً فَأَصْغَيتُ إِلَيْهِ سَمْعِى فَظَنَّ أَنَّى أَبِيعُهُ دِينِي وَ أَتَّبِعُ قِيَادَهُ مُفَارِقَاً طَرِيقِى فَأَحْمَيتُ لَهُ حَدِيدَةً ثُمَّ أَدْنَيَتُهَا مِنْ جِسْمِهِ لِيَعْتَبِرَ بِهَا فَضَجَّ ضَجِيجَ ذِي دَنَفٍ مِنْ أَلْمِهَا وَكَادَ أَنْ يَحْتَرِقَ مِنْ مِيسَمِهَا.

فَقُلْتُ لَهُ ثَكِلَتْكَ التَّوَاكِلُ يا عَقِيلُ أَتَيْنُ مِنْ حَدِيدَةٍ أَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا لِلَعِبِهِ وَ تَجُرُّنِي إِلَى نَارِ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ. (2)


1) مروج الذهب: ج 2 ص 375، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ج 1 ص 243.

2) نهج البلاغه: خطبه 224؛ امالی شیخ صدوق: ص 622.

به خدا سوگند برادرم عقیل را دیدم که به شدت تهیدست شده و از من درخواست داشت تا یک من از گندم های بیت المال را به او ببخشم. کودکانش را دیدم که از گرسنگی دارای موهای ژولیده و رنگشان تیره شده، گویا با نیل رنگ شده بودند. پی در پی مرا دیدار و درخواست خود را تکرار می کرد چون به گفته های او گوش دادم پنداشت که دین خود را به او واگذار می کنم و به دلخواه او رفتار و از راه و رسم عادلانه خود دست بر می دارم روزی آهنی را در آتش گداخته به جسمش نزدیک کردم تا او را بیازمایم، پس چونان بیمار از درد فریاد زد و نزدیک بود از حرارت آن بسوزد.

به او گفتم: ای عقیل! گریه کنندگان بر تو بگریند از حرارت آهنی مینالی که انسانی به بازیچه آن را گرم ساخته است؟ اما مرا به آتش دوزخی می خوانی که خدای جبار با خشم خود آن را گداخته است؟

4- کفالت عبدالله بن عمر

روزی مالک اشتر گلوی عبدالله عمر را گرفته بود و او را می کشید و به سوی امیر مؤمنان علی علیه السلام می آورد تا با حضرت بیعت کند.

عبدالله عمر می گفت: من کسی نیستم و به کسی کار ندارم و خلافی نمی کنم.

مالک هم چنان او را می کشید و می آورد. حضرت نیز در مسجد نشسته بود و جمعی در اطراف ایشان بودند حضرت با دیدن این صحنه فرمود: مالک! او را رها کن! کفیلی از او بگیرید تا دوباره این طرف و آن طرف نرود و شلوغ نکند.

عبدالله نگاه کرد که چه کسی می خواهد کفیل او شود، گفت: کفیل ندارم.

مالک با عصبانیت گفت: اگر کفیل ندهی، من حسابت را می رسم.

امیر مؤمنان علیه السلام که شاهد مجادله مالک و او بودند، فرمود: -

دعه! أنا كفيله. (1)

او را رها کن، من خودم کفیل او هستم.

5- بزرگواری در برخورد با عایشه

حضرت علی علیه السلام در جنگ جمل به شتر عایشه اشاره کرد و فرمود: این شتر را بزنید تا عقر شود، این نادانان اصحاب مرئه و لشکر بهیمه هستند.

آن گاه حضرت به محمدبن ابوبکر فرمود: خواهرت را دریاب برو نزد خواهرت تاکسی به او بی ادبی نکند به هرحال او مدتی حرم پیامبر صلی الله علیه واله وسلم بوده است.

عایشه به آن حضرت گفت: حال که شما پیروز و مسلط شده اید، به من لطف کنید و مرا بازگردانید.

حضرت علی علیه السلام به برادرش محمد فرمود: ترتیبی بده و او را همراه جمعیت بسیاری با عزّت تا مدینه مشایعت کن.

در بعضی از روایات آمده است: چهل زن و به نقل مسعودی، سی مرد و بیست زن که لباس مردانه پوشیده بودند به طوری که هم حرمت وی محفوظ باشد و هم دیگران طمع نکنند؛ به همراه محمدبن ابی بکر با احترام آن را مشایعت کرده و آنان را به مدینه برگرداندند. (2)

6- رأفت و مهربانی به ابن ملجم

روزی یکی از اصحاب امیر مؤمنان علی علیه السلام به حضرت گفت: آقاجان ابن ملجم این مرد بی غیرت حرف های بسیار ناشایستی به زبان می آورد و از زمانی که در این شهر آمده، پیوسته می گوید که من کار بزرگی در ماه رمضان انجام خواهم داد؛ حتی در گوشه و کنار هم گفته است می خواهم علی را بکشم. اجازه بفرمایید تا او را بگیریم و زندانی کنیم.


1) ر.ک: تاریخ مدينة دمشق: ج 31 ص 181.

2) مروج الذهب: ج 2 ص 370.

حضرت فرمود: الآن که کاری نکرده است چگونه کسی را که هنوز مرتکب جرمی نگشته زندانی کنم؟

حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام در شب ضربت خوردنشان، مردم حاضر در مسجد را برای بیدار شدن از خواب و خواندن نماز شب صدا می نمودند. ابن ملجم در حال نماز بود و پیوسته این آیه را می خواند:

(وَمِنَ النَّاسِ مَن يُشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ الله). (1)

و از میان مردم کسی است که جان خود را برای طلب خشنودی خدا می فروشد.

او در آن شب این آیه را می خواند و همواره تکرار می کرد؛ یعنی می خواست بگوید من خودم را به خدا می فروشم چون می خواهم علی را بکشم.

در این لحظه حضرت امیر علیه السلام که از آن جا رد می شد، بقیه آیه را برای او خواند تا به یاد او بیاورد:

وَاللهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَاد. (2)

و خدا نسبت به این بندگان مهربان است.

آری اوست که با دشمنانش هم به مهربانی و گذشت برخورد می کند، اوست که مجسمه دین و بلکه دین مجسم است و «حقیقت الدين» و «تمام الدين» و «ركن الدين» وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام می باشد، پس سزاوار است مؤمنان همیشه سپاس گزار خدای سبحان باشند و بگویند:

الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِي جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّكِينَ بِوَلَايَةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام. (3)


1) سوره بقره: آیه 207.

2) همان.

3) اقبال الاعمال: ج 2 ص 261؛ زاد المعاد: ص 204.

(فَمَن يَكفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ)

اشاره

(فَمَن يَكفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٍ).

پس هرکس به طاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان آورد؛ به یقین به دستاویزی استوار چنگ زده که آن را گسستن نیست و خداوند شنوای داناست.

مفهوم کلمه طاغوت

واژهٔ «طاغوت» از ریشهٔ «طغیان و طَغَيُوت» گرفته شده؛ یعنی شديد في الطغا.

کلمۀ «طاغوت» به معنای طغیان و تجاوز بیش از حد است این کلمه تا حدى مفهوم مبالغه در طغیان را هم می رساند؛ مانند کلمهٔ «ملکوت» و «جبروت» و هرچه بر وزن «فَعَلُوت» می باشد (1)که مبالغه در مالکیت و جباریت است.

کلمهٔ «طاغوت» به هر چیزی که سبب گمراهی و ضلالت و در نتیجه خروج از صراط مستقیم و طغیان می گردد اطلاق می شود. برای نمونه می توان اقسام معبودهای گمراه کننده هم چون بت ها، شیطان ها و جن ها، پیشوایان ضلالت از بنی آدم رؤسای شرک و هرچه که خدای تعالی راضی به پیروی و تبعیت از آن ها را نیست نام برد.

لفظ «طاغوت» در مذکر و مؤنث، مفرد و تثنیه و جمع مساوی است و تغییر نمی کند و هشت مورد در قرآن کریم ذکر شده است.


1) فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ سوره یس: آیه 83.

تقدم کفر به طاغوت بر ایمان به خدا

اگر خدای متعال در این آیه کفر را بر ایمان مقدّم ذکر نموده و می فرماید: «کسی که به طاغوت کفر بورزد و به خدا ایمان بیاورد» به این دلیل است که موافق ترتیبی ذکر شود که شرط با فعل و جزا مناسب است.

فعل جزا «استمساک به عروة الوثقی» را گویند و این استمساک یعنی نتیجه ترک هرکار و گرفتن عروة الوثقی؛ پس استمساک یک «ترک» می خواهد و یک فعل «گرفتن». از این رو باید نخست کفر؛ یعنی پیراستن از غیر را اول ذکر می نمود تا مقدمه حاصل شود. سپس ایمان که با عمل و فعل صورت می پذیرد را بیان کند خدای متعال کفر به طاغوت را بر ایمان به خود مقدم می دارد یعنی اول تبری از هرگونه شرک محقق شود تا در پس آن تولّی معنا پیدا کند.

دو راهکار عملی

حال که «رشد» و «غی»، گمراهی و روشنایی و راه حق از بی راهه معلوم و مشخص گردید؛ پروردگار دو بال پرواز را برای رسیدن به سعادت و بالاترین درجات بندگی و طی نمودن مسیر زندگی بیان می کند:

1.

ترک و جدایی.

2.

فعل و مباشرت.

البته برای سلامت جسم و بیماری های مربوط به بدن انسان نیز این راهکار همیشه مورد نظر است و هردو کنار هم باید باشد.

اول؛ پرهیز و رعایت مواردی که موجب افزایش بیماری نشود.

دوم؛ تجویز دارو برای بهبودی و بین رفتن مرض.

در غیر این صورت قطعاً بهبودی کامل حاصل نخواهد شد. حال اگر منافی را انجام ندهید امکان بهبودی شما حتی بدون قرص هم وجود دارد.

در زمینۀ سلامت روح نیز اول باید در جهت ترک و کفران به طاغوت و دوری از شیطان اقدام شود.

چند دیدگاه در معنای طاغوت

در معنای «طاغوت» پنج قول وجود دارد:

1.

بنابر روایتی که از حضرت امام صادق علیه السلام نقل شده، منظور از طاغوت، شیطان است. البته دیدگاه مجاهد و قتاده نیز همین است.

2.

به باور سعید بن جبیر منظور از طاغوت کاهن است.

3.

ابي العاليه می گویند: منظور از طاغوت ساحر است.

4.

بنابر نقلی منظور از طاغوت طغیان گران از جن و انس هستند.

5.

به نقل دیگر منظور از طاغوت همان بت ها و آن چه غیر از خدا مورد پرستش و عبادت قرار گیرد هستند. (1)

منظور از طاغوت چیست؟

منظور از طاغوت تمام نیروهایی است که در مقابل حق، صف بسته و راه انسان ها در مسیر رسیدن به دین حق هستند؛ به مانند شیطان، افراد طغیان گر و تمام معبودهای دروغینی که انسان ها را به دلیل کج اندیشی و یا به دلیل جاه طلبی و سودجویی، از رسیدن به دین حق منع می کنند. این نیروها در برابر حق، طغیان کرده اند و از این رو به آن ها «طاغوت» گفته می شود.

انسان مؤمن باید تمام آن ها را در درجه اول نفی کند و خود را از قیدشان آزاد سازد؛ سپس در درجه دوم چون بیگانه را از خانۀ دل دور کرد به خدا ایمان می آورد و خانه دل را به طور کامل در اختیار خدا می گذارد. در این صورت کاری عظیم کرده و به محکم ترین دستگیره چنگ زده که زوال و نابودی ندارد.

به سخن دیگر چنین انسان مؤمنی نیروی اندک خود را به نیروی بی پایان الهی پیوند داده و به کمال مطلق پیوسته است.


1) تفسیر تبیان: ج 2 ص 312؛ مجمع البیان: ج 2 ص 364.

ضرورت اصل برائت

برای رسیدن به هدف و آن چه اصل و اساس دین است در گام نخست باید از بدی ها و ناپسندی ها و تمام ظواهر فریبنده غیر خدایی تخلیه شویم و زنگار و كثافات را از درون بشوییم و به بیرون بریزیم.

سپس در مرحله بعد به سراغ تحلیه رفته و سراسر وجود را به خوبی ها و مظاهر الهی مزین نمایم.

به طور مثال: اتصال جریان برق در کابل زمانی محقق می شود که رسانا وجود داشته باشد و غیر رسانا مانع آن نیروی الکتریکی نشود. فلذا باید ابتدا آن موانع را برداشته و از درستی کابل و سیم مطمئن شده، سپس جریان برق را جاری سازند.

در حقیقت اگر تبری از غیر خدا و شرک و طاغوت نباشد، اصلاً ایمان محقق نمی شود و این آیه به اعتقاد شیعه ضرورت و اهمیت ویژه تبری را می رساند.

در بعضی روایات آمده است که منظور از (فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ) یعنی:

وَ هُمُ الَّذِينَ غَصَبُوا آلَ مُحَمَّدٍ حَقَّهُمْ. (1)

و آن ها کسانی هستند که حق فرزندان پیامبر صلی الله علیه واله وسلم را غصب کردند.

هم چنین امام صادق علیه السلام در روایتی دیگر می فرماید:

مَنْ أَقَرَّ بِسِتَّةِ أَشْيَاءَ فَهُوَ مُؤْمِنُ : الْبَرَاءَةِ مِنَ الطَّوَاغِيتِ وَالْإِقْرَار بالْوَلَايَةِ و... . (2)

هرکس به شش چیز اقرار کند مؤمن است: 1. بیزاری از طغیانگران 2. اقرار به ولایت... .


1) تفسیر قمی: ج 2 ص 111.

2) بحار الانوار: ج 61 ص 193.

از مطالب فوق روشن می شود که ایمان با برائت تحقق پیدا می کند و در این روایت، برائت را مقدم بر ولایت نموده است به خاطر اهمیت آن، به مانند آیهٔ شريفه كه (فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِالله) می گوید.

مراحل ایمان

با این بیان روشن شد ایمان محکمی که انسان را نجات می دهد، دو پایه و مرحله دارد:

مرحله اول: کفر به طاغوت.

مرحله دوم: ایمان به خدا.

انسان و آگاهی از اعمال خویش

به راستی رابطهٔ ما با خدای مهربان چگونه است؟

آیا ما مطیع خدای سبحان هستیم یا نه؟

آیا ما همیشه در کارهای خود از خدای متعال کمک می گیریم یا نه؟

البته ما این گونه نیستیم که - خدای ناکرده - صد در صد مخالف باشیم، ولی آیا از آن کسانی که نود - هشتاد هفتاد - درصد هم موافق هستند هستیم؟

خدای متعال در قرآن می فرماید:

(خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحًا وَآخَرَ سَيئًا عَسَى اللَّهُ أَن يَتُوبَ عَلَيهِم). (1)

کار شایسته را با کاری دیگر که بد است در آمیخته اند. امید است خدا توبه آنان را بپذیرد.

این جاست که شایسته می باشد در توصیف خدای سبحان طبق دعایی این گونه عرضه بداریم:-


1) سوره توبه: آیه 102.

سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَه. (1)

ای کسی که رحمت تو مقدم بر خشم توست.

انسان به راستی خودش از اعمال خویش آگاه است، پس دیگر چرا و با چه رویی برای حسابرسی به ملاقات خدای مهربان برود خود حسابش را می داند و نامه اعمال او در روز رستاخیز بر گردنش آویزان است. قرآن کریم آن صحنه شگفت انگیز را این گونه تصویر می کشد و می فرماید:

(وَكلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ). (2)

و کارنامه هر انسانی را به گردن او بسته ایم.

در روز قیامت نامۀ عمل انسان را به او داده و گفته می شود که خودت بخوان، قرآن کریم در این باره می فرماید:

(اقْرَأْ كِتَابَكَ كفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيكَ حَسِيبًا). (3)

نامه ات را بخوان کافی است که امروز خودت حسابرس خود باشی.

در روایتی آمده بعضی از افراد، بعد از دیدن سیاهه اعمال خویشتن خودشان سر را به زیر انداخته و سوی جهنم می روند. در این هنگام به او می گویند: چرا به طرف جهنم می روی؟

او با حالت اندوه جواب می دهد خودم می دانم محکومم و نیاز به محاکمه ای نیست

آن گاه خدای متعال به او خطاب می کند: بله، ولی ما نمی خواهیم کسی به طرف جهنم برود که با این صفا و خضوع بر محکوم بودن خویش آگاه است. پس دستور می رسد که او را برگردانید.


1) مصباح المتهجد: ج 2 ص 696؛ بحار الأنوار: ج 95 ص 232.

2) سوره اسراء: آیه 13.

3) همان: آیه 14.

چگونگی تحقق شرط اول ایمان

اشاره

بنابر آن چه گذشت شرط اول ایمان، با چند چیز محقق می شود:

1- کفر ورزی به طاغوت
اشاره

شرط اول ایمان با کفرورزی به طاغوت محقق می شود. کفر به طاغوت؛ یعنی کفر به شیطان نفس اماره شهوات ریاست و به طور کلی کفران به اموری که انسان را از دایره انسانیت دور می کند. هرکسی که دعوت به غیر خدا می کند مصداق جلی شیطان و طاغوت است و همانا بزرگ ترین آن ها نفس اماره است که همواره بر ما نهیب می زند که خدا را رها کنیم.

هوای نفس بزرگ ترین طاغوت

به واقع بزرگ ترین طاغوت دشمن درونی انسان و هوای نفس اوست که بین دو پهلوی انسان است؛ اما این نکته را نیز باید در نظر داشت که فقط کفران به طاغوت کافی نیست.

پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم می فرماید:

(أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ). (1)

دشمن ترین دشمنان نفس توست که در دو پهلوی توست.

پیرمرد مس گری بود که گاهی به دکانش می رفتم این پیرمرد، هنگام سفید کردن مس ها آن ها را کنار می گذاشت و مقداری ریگ و ماده ای برای سفیدکاری در آن ها می ریخت. اول این ظرف ها را می سایید تا تمام قلع های سابق، زنگ ها و کثافات زدوده شود. او در مواردی به شدت از تمیز و سفید نشدن بعضی ظروف عصبانی می شد.


1) عدة الداعى: ص 307؛ بحار الأنوار: ج 44 ص 134.

به راستی انسان نیز همین گونه است و تا دلش را پاک نکند، ایمان در آن راه پیدا نخواهد کرد؛ حتی اگر ایمان هم راه پیدا کند سیاهی ها از زیر آن مشخص خواهد شد و آن سفیدی را خراب خواهد کرد بنابراین انسان بایستی قلبش را درست سفید و پاک کند تا ایمانش ایمان مستودع و عاریه ای نباشد.

آری، شعاع نور امیر مؤمنان علی علیه السلام وقتی در دل انسان افتاد آن قلب مملو از ایمان می شود.

اگر قلب انسان از حبّ علی علیه السلام مملو شود، چیز دیگری جای آن را نمی گیرد و ظرف ما پر است آیا قلب مؤمن آن قدر گسترش دارد که محبت خدا نمی تواند آن را پر کند یا خود انسان مانع پر شدن آن می شود؟

بنابراین انسان باید به گندزدایی، کفرزدایی، شرک زدایی، محبت دنیازدایی در دل خویش بپردازد تا قلب او صفا و جلا یابد؛ اما برخی از انسان ها علاوه بر کارهای خودشان مصفا و جلا دهندۀ قلوب دیگران هم هستند و انسان باید با کمک و نیروی آن مس گران آسمانی، دل خویش را صفا دهد و نفس اماره را در زنجیر بکشد.

خدای سبحان در قرآن کریم درباره پیامبر رحمت می فرماید:

(أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ * وَوَضَعْنَا عَنْكَ وِزْرَك). (1)

آیا برای تو سینه ات را نگشاده ایم؟ و بار گرانت را از (دوش) تو برنداشتیم.

2- تطهیر قلب از محبت های غیر خدا
اشاره

امر عقلی و عرفی است که انسان وقتی کسی را دوست می دارد نمی تواند نسبت به دشمنان او بی تفاوت باشد و اگر چنین کند در دوستی اش صادق نبوده است. این سخن وهابیت اشتباه است که می گویند محبت غیر از خدا نیست بلکه محبت خدایی و غیر خدایی دارد. خدای متعال در قرآن کریم می فرماید: -


1) سوره شرح: آیات 21.

(إن كنتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ الله). (1)

اگر خدا را دوست دارید از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد.

محبت به اهل بیت علیهم السلام عین محبت به خدای سبحان

بدیهی است که پیروی از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم چیزی در عرض محبت خدا نیست، بلکه عین محبت الله است. محبت امیر مؤمنان علی علیه السلام عین محبت رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم و محبت فاطمه علیها السلام عین محبت رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم است.

از امام حسن عسکری علیه السلام روایت شده که آن حضرت از پدر بزرگوارشان و از اجداد طاهرین علیهم السلام نقل فرمود:

روزی پیامبر صلی الله علیه واله وسلم به یکی از اصحاب فرمود:

ای بنده خدا حب و بغضت باید در راه خدا باشد و در راه خدا دوستی و دشمنی کن، زیرا جز به این طریق به ولایت خدا نخواهی رسید.

آن صحابی پرسید: چگونه می توانم بفهمم که دوستی و دشمنی ام برای خداست؟ چه کسی را دوست بدارم و چه کسی را دشمن بدارم؟

رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم به سوی علی علیه السلام اشاره کرد و فرمود:

آیا این مرد را می بینی؟

عرض کرد: آری.

حضرت فرمود: دوستی این مرد، دوستی خداست پس او را دوست بدار و دشمن این مرد دشمن خداست پس او را دشمن بدار. (2)

اگر انسان عملی را به مانند خواندن نماز دوست دارد، به این دلیل است که خدا آن کار را دوست دارد و می پسندد. پس هنگام فقر به انسان ثروتمند تمنا نکن؛ درحالی که تو بنده خدا هستی و هنگام ثروتمندی، با فقیر به محبت رفتار کن.


1) سوره آل عمران: آیه 31.

2) بحار الانوار: ج 66 ص 236 به نقل از تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام.

استمساک یعنی چه؟

کلمه «استمساک» مصدر فعل ماضی استمسک و به معنای چنگ زدن و چیزی را محکم چسبیدن است میان معنای «امساک» و «استمساک» از این حیث تفاوت است که اگر فردی چیزی را نزد خودش محکم نگه دارد تا از کف او نرود به این فعل امساک و به آن شخص ممسک می گویند و امّا اگر آدمی دست خود را به جایی گیرد و به کمک آن خودش را نگه دارد «استمساک» می گویند. (1)

عروه یعنی چه؟

كلمه «عروة» نیز به معنای دستگیره به عبارت دیگر دسته ای است که با آن چیزی را گرفته و بلند می کنند؛ مانند دسته کوزه و سطل و دستگیره ظرف های مختلف البته به گیاهان ریشه دار و نیز درخت هایی که برگ آن ها نمی ریزد «عروة» نیز می گویند. (2)

این کلمه در اصل به معنای «تعلق» آمده و وقتی گفته می شود: «فلان عری فلاناّ» یعنی فلانی به فلان چیز تعلق و دلبستگی دارد.

واژهٔ «الوثقى» مؤنث أوثق و از ریشهٔ وثوق گرفته شده و به معنای استوار و محکم است. (3)

جمله (فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى)؛ «به دستاویزی استوار چنگ زده است» تشبیه بلیغ و استعاره لطیفی است و بیانگر رابطهٔ ایمان با سعادت و رابطهٔ عروة و دستگیره ظرف با اصل ظرف یا با محتوای ظرف است.

همان طور که گرفتن و برداشتن ظرف، گرفتن و برداشتنی مطمئن نیست، -


1) مصباح المنير: ج 2 ص 73.

2) لسان العرب: ج 15 ص 45.

3) مفردات راغب: ص 853.

مگر وقتی که دستگیره آن را بگیریم؛ پس به همان سان نیز سعادتِ حقیقی مستقر نمی شود و امیدی برای رسیدن به آن نیست مگر اینکه به خدا ایمان آورده و به طاغوت کفر بورزیم. چنان که در این آیه می خوانیم:

(فَمَن يَكفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى).

پس هرکس به طاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان آورد، پس به دستاویزی محکم چنگ زده است.

تجلی ایمان و چنگ به دستاویز استوار الهی

هم چنین کسی که خود را پاک کند و از غیر بزداید و به خدا ایمان آورد به یقین، به دستاویزی استوار چنگ زده است که آن را گسستنی نیست.

اکنون که قلب مؤمن با خالی شدن از غیر جنبۀ خلوص و قابلیت ایمان پیدا کرد و صاف و مطهر از زوائد شد پس ایمان در او تجلی پیدا می کند؛ چراکه ایمان در قلبی که آلوده است راه نمی یابد.

بنابراین راهی که دین نشان می دهد اول دوری از محارم، سپس پرداختن به مستحبات و دیگر مسائل است انسان در معارف دینی همواره نیازمند به درگاه الهی است. قرآن کریم از زبان موسی کلیم علیه السلام چنین بیان می کند:

(رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَى مِنْ خَيْرٍ فَقِير). (1)

پروردگارا! من به هر خیری که سویم بفرستی سخت نیازمندم.

وقتی دل انسان از ایمان به خدا پُر شد پس دیگر فقیر نیست و او به آن دستگیره محکم الهی چنگ می زند به گونه ای که انفصام ندارد.

واژهٔ «انفصام» از ریشه فصم گرفته شده به معنای بریدن است؛ اگر طنابی -


1) سوره قصص: آیه 24.

پاره شود اما آن قدر محکم باشد که اجزاء آن از هم جدا نگردد به آن انفصام می گویند اما اگر طناب جدا شود به آن انقطاع گفته می شود. (1)

یعنی چیزی که رد شکستگی در آن هست ولی هرگز جدا نمی شود؛ اما انقطاع این است که از هم گسسته شود و دیگر انفصالی هم ندارد.

وقتی این بنده به وادی ایمان رفت، حال او به گونه ای می شود که خودش را از یاد می برد چنان که امیر مؤمنان علی علیه السلام چنین بود و به فکر خودش نبود. مؤمن واقعی و حتی فرشتگان کروبین در سطح بالا به فکر خودشان نیستند. قرآن کریم از آن ها این گونه تعبیر می کند:

(لا يعْصُونَ اللهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُون). (2)

از آن چه خدا به آنان دستور داده سرپیچی نمی کنند و آن چه را که مأمور هستند انجام می دهند.

درحالی که هیچ گونه معصیتی در آنان تصویر نمی شود، تعجب نکنید که برای چه فلان فرشته دوازده هزار سال در حال سجود بوده و این چگونه ممکن است؟

بی نیازی در سایه معرفت پروردگار

پیرمردی فرتوت و ناتوان را بنگرید که به دلیل غرق بودن در محبت امیر مؤمنان علیه السلام، چونان جوانان شمشیر بر می دارد؛ در حقیقت این عمل او به واسطهٔ دل کندن از مردم و هوای نفس و تمسک به عروة الوثقی است و هیچ احتیاجی به کمک دیگران ندارد.


1) العين: ج 7 ص 139.

2) سوره تحریم: آیه 6.

در بیشتر تفاسیر می گویند: حضرت موسی علیه السلام از فرعون فرار کرد و خود را با ترس به مدین رساند. در حال گرسنگی شدیدی بود و تکه نانی برای صد جوع می خواست امام معصوم علیه السلام در این باره می فرماید:

وَ اللهِ مَا سَأَلَ الله إِلَّا خُبْز. (1)

به خدا سوگند جز نانی درخواست نکرده بود.

در راه دخترانی را مشاهده نمود که مشغول کشیدن آب از چاه بودند. موسی علیه السلام می توانست به آنان بگوید: من آب می کشم و در عوض به من نان بدهید، ولی فتوّت و جوانمردی اقتضا نمی کرد که خواسته اش را بگوید.

اما موسی علیه السلام خواسته خود را از غیر او نمی خواهد در حقیقت هرکسی که به طاغوت کفر ورزد و ایمان به خدا آورد و تمسک به ریسمان الهی کند، از همه خلق بی نیاز گشته و فقط متوجه خالق مهربان خواهد بود و ارتباط خویش را با او برقرار می کند و به درگاه ربویی او سر بر سجده می نهد و خاضعانه تضرع و دعا می نماید.

حضرت علی علیه السلام این ارتباط معنوی را در دعای کمیل این گونه به تصویر می کشد و می فرماید:

فَبِعِزَّتِكَ يا سَيدِي وَ مَوْلَاى أُقْسِمُ صَادِقاً لَئِنْ تَرَكْتَنِي نَاطِقَا لَأَضِجَنَّ إِلَيكَ بَينَ أهْلِهَا ضَجِيجَ الْآمِلِينَ وَ لَأَصْرُخَنَّ إِلَيكَ صُرَاحَ الْمُسْتَصْرِخِينَ وَ لَأَبْكِينَّ عَلَيْكَ بُكَاءَ الْفَاقِلِينَ وَ لَأَنَادِينَّكَ أَيْنَ كُنْتُ يا وَلِى الْمُؤْمِنِينَ يا غَايَةَ آمَالِ الْعَارِفِينَ يا غِياثَ الْمُسْتَغَيثِينَ يا حَبِيبَ قُلُوبِ الصَّادِقِينَ وَ يَا إِلَهَ الْعَالَمِينَ. (2)

پس به عزتت سوگندای آقا و مولای من به راستی سوگند یادمی کنم که اگر زبانم را در آن جا باز بگذاری به یقین در میان دوزخیان به سویت شیون -


1) تفسیر برهان: ج 4 ص258؛ بحار الأنوار: ج 13 ص 28.

2) مصباح المتهجد: ج 2 ص 847؛ زاد المعاد: ص 63.

خواهم کرد؛ شیون اشخاص آرزومند و به حتم چون فریادرس خواهان به درگاهت فریاد برخواهم آورد و به قطع مانند عزیز گمگشتگان بر دوری تو گریه و زاری خواهم کرد و با صدای بلند تو را می خوانم و می گویم کجایی ای یار و نگهدار مؤمنان! ای منتهای آرمان عارفان! ای فریادرس درماندگان! ای محبوب دل راستگویان! و ای حیران کننده جهانیان.

وقتی انسان می گوید «یا الله» خدا می شنود؛ اما آن گاه که نمی تواند «یا الله» بگوید و بغض راه گلویش را ببندد همان خدا علیم است و می فهمد. حتی وقتی که حال ندارد و همین گونه افتاده و در حال نزار می گوید:

عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلَيْحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِكَ. (1)

گناه بنده ات بزرگ شد، پس گذشت از جانب تو نیکوست.

این همان زبان حال بندهٔ شرمنده از کردار و امیدوار به رحمت پروردگار است که می گوید: خدایا! گناهانم زیاد گشته اما امید دارم مرا بیامرزی.

امیر مؤمنان على علیه السلام عُرْوَة الوُثْقَى

بعداز آن که انسان به طاغوت کفر ورزید ایمان به خدا در او تجلی خواهد یافت که همانا آن ایمان، ولایت و محبت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است.

(وَيُؤْمِن بِاللهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى).

و به خدا ایمان آورد؛ به یقین به دستاویزی استوار چنگ زده است.

این فراز از آیه از باب تشبیه معقول به محسوس است؛ یعنی کسی که به الْعُرْوَةِ الْوُثْقَى؛ به دستاویزی استوار چنگ زده است از آن جدا نمی شود. در -


1) إرشاد شيخ مفيد: ج 2 ص 231؛ بحار الأنوار: ج 48، ص 101.

روایات وارده در این باب عروة الوثقى را «ولایت» معنا کرده اند. (1)و منظور از آن حبلی که انقطاعی در او نیست؛ امیرالمؤمنین و ائمه بعداز ایشان علیهم السلام می باشد.

بسیار لازم و ضروری است به این روایت شریف توجه داشته باشیم که ابن عباس از پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم نقل می کند که حضرت فرمود:

مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَتَمَسَّكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى الَّتِي لَا انْفِصَامَ لَهَا فَلْيَتَمَسَّكْ بِوَلَايَةِ أَخِي وَ وَصِيِّي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَإِنَّهُ لَا يَهْلِكُ مَنْ أَحَبَّهُ وَ تَوَلَّاهُ وَ لَا يَنْجُو مَنْ أَبْغَضَهُ وَ عَادَاهُ. (2)

هر کس دوست دارد به استوارترین دستگیره ای که هرگز گسستنی نیست چنگ بزند باید به ولایت برادر و وصی من علی بن ابی طالب چنگ زند، زیرا کسی که او را دوست بدارد و ولایتش را بپذیرد هلاک نمی شود و کسی که دشمنی و عداوت با او داشته باشد نجات نمی یابد.

و اصلاً هرکس به غیر اهل بیت علیهم السلام متمسک شود از شیعیان آنان نخواهد بود و راه نجاتی برای او نیست؛ چراکه آن ریسمان الهی که پارگی و جدایی ندارد اهل بیت علیهم السلام هستند و مفضل از امام صادق علیه السلام نقل می کند حضرت فرمودند:

كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ مِنْ شِيعَتِنَا وَ هُوَ مُتَمَسَّكُ بِعُرْوَةِ غَيْرِنَا. (3)

دروغ می گوید آن کسی که می اندیشد از شیعیان ما (اهل بیت) است درحالی که او متمسک به غیر ما باشد.

اینک می گوییم: یا علی جان! ما نیز هم چون آن پیرمرد نابینا هستیم که در گوشه خرابه افتاده بود و هیچ کس جز شما به او رسیدگی نمی کرد. بعد از -


1) تفسیر قمی: ج 2 ص 111.

2) اثبات الهداة: ج 3 ص 42.

3) معانی الاخبار: ص 399؛ بحار الانوار: ج 2 ص 98.

شهادت ایشان حضرت امام مجتبی علیه السلام به سراغ آن پیرمرد رفتند و غذایی برای او بردند.

هنگام بازگشت پیرمرد که از نیامدن علی علیه السلام بسیار ناراحت بود گفت: نمی دانم چه خطایی کردم که این آقا چند شبی نیامده است. او خیلی مرد مهربانی بود.

امام حسن علیه السلام به او فرمودند: من از طرف ایشان از تو عذر می خواهم، آن مرد مهربان پدر من علی علیه السلام بود که دیگر نمی تواند پیش تو آید.

با گفتن یک «یا علی»، امواج اقیانوس دریای مهر و لطف امير مؤمنان على علیه السلام به حرکت در می آید؛ چرا که آن بزرگوار حجت همان خدای لطیف است و او از نهان و آشکار ما و آن چه در دل هایمان از محبت و اشتیاق درونی، آن چه با زبان بازگو می شود و آن چه بازگو نمی شود آگاه است. پس در همه حال توجه و دل سپردن به او لازم می باشد.

(وَاللهُ سَمِيعٌ عَلِيم)

و خدا شنوای داناست.

قرآن کریم در پایان این آیه از دو صفت شنوایی و دانایی خدای سبحان یاد می کند و می فرماید:

همانا خدای متعال آن چه را می گویند می شنود و آن چه را در دل دارند، می داند برای او به خوبی روشن است که چه کسی ایمان واقعی دارد و قلب چه کسی از نور ایمان خالی است. در حقیقت رفتار و کردار همگان در نزدش حاضر است و مؤمن را از غیر مؤمن می شناسد.

انسان به هر طریق و حالتی که خدا را بخواند و یاد کند، چه با صدای بلند و اعتقاد دروغی بگوید و چه بدون صدا و اشارهٔ دل و واقعیت بخواند، همه را آگاه است او شنوای داناست قرآن کریم در اوصاف مؤمنان می فرماید:

(الَّذِينَ يَذْكرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِم). (1)

همانان که خدا را در همه احوال ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد می کنند.

به راستی که خدای متعال در همه جا حاضر است انسان مؤمن هماره به یاد خدای سبحان است؛ در هنگام سلامت به حالت ایستاده و نشسته «یا الله» می گوید و او را می خواند و آن گاه که افتاده و درمانده شده می گوید: خدایا دستم را بگیر تا بتوانم بار دیگر صدایت بزنم.


1) سوره آل عمران: آیه 191.

بخش سوم حقیقت ولایت الهی

اشاره

بخش سوم

حقیقت ولایت الهی.

(اللَّهُ وَلِى الَّذِينَ آمَنُوا يخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ)

اشاره

(اللهُ وَلِى الَّذِينَ آمَنُوا يخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِينَ كفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يَخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ).

خدا سرپرست کسانی است که ایمان آورده اند آنان را از تاریکی ها به سوی روشنایی به در می برد ولی کسانی که کفر ورزیده اند سرورانشان (همان عصیان گران) طاغوت هستند که آنان را از روشنایی به سوی تاریکی ها می برند. آنان اهل آتش اند که خود در آن جاودان اند. (1)

«ولی» یعنی چه؟

ولایت در این آیه شریفه غیر از آن ولایت تکوینی است، بلکه ولایت براساس دستگیری و یاری رسانی و هدایت به سرمنزل مقصود است که هیچ ترس و واهمه ای برای مؤمنین در این مسیر نیست. چراکه می فرماید:

(أَلا إِنَّ أَوْلِيَاء اللهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ). (2)

آگاه باشید که دوستان خدا هرگز هیچ ترسی (از حوادث آینده عالم) و هیچ حسرت و اندوهی (از وقایع گذشته جهان) در دل آن ها نیست.


1) سوره بقره: آیه 257.

2) سوره یونس: آیه 62.

معانی گوناگون «ولی»

اشاره

واژهٔ «ولی» در قرآن کریم چهل و چهار مرتبه وارد شده است و اصل آن به معنای قرب و نزدیکی است. گویند «تباعد بعد ولی؛ یعنی دوری جست بعداز نزدیکی». و هم چنین به معانی مختلفی از جمله یار و یاور معبود، هادی و راهنما، سرپرست و صاحب اختیار، آزاد کننده بنده، دوست، هم سوگند، همسایه، پسر عمو و گاهی به معنای اولویت آمده است.

البته وجه اشتراک همۀ این معانی به دلیل معنای قرب و نزدیکی است زیرا اگر خداوند را ولی می گویند چراکه او از همه نزدیک تر می باشد، پس او شایسته ترین به این لفظ است و اگر به معنی نصرت و یاری باشد؛ به این دلیل است که شدت قرب مسئولیت آور می باشد و هادی و راهنما هم به همین دلیل است همین طور سایر معانی دیگر.

بعضی دیگر از اهل لغت گفته اند ولی یک معنا بیش ندارد و آن اولویت است و همۀ معانی به خاطر مفهوم اولویت در آن هاست. اینک به بعضی از معانی «ولی» می پردازیم:

1- سرور و معبود

اگر ولی به معنای معبود و سرور باشد، تنها خدای متعال ولی مؤمنان است و نه هیچ کس دیگر، و هرکس ولی دیگری به این معنا به جز خدا برای خود بگیرد، بی تردید برای خدای سبحان شریک قرار داده است. قرآن کریم می فرماید:

(مَا لَكُم مِّنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا شَفِيع). (1)

شما جز خدا ولی و شفیعی ندارید.


1) سوره سجده: آیه 4.

البته در آیات متعدد دیگری از قرآن کریم ولی به این معنا آمده و مؤمنان را از این که کس دیگری جز خدا را ولی خود قرار دهند، نهی فرموده است. (1)

2- سرپرست و صاحب اختیار

واژۀ «ولی» به معنای سرپرست و حاکم هم به خدای متعال، هم به پیامبر گرامی صلی الله علیه واله وسلم و هم به امامان معصوم علیهم السلام اطلاق می شود که اینان سرپرست و صاحب اختیار مؤمنان هستند، مؤمنان نباید از دستورات آن ها سرپیچی کنند. از این روست که قرآن کریم می فرماید:

(إِنَّما وَلِيكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يَقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَهُمْ راكعُون). (2)

همانا سرپرست شما خدا و رسول او و آن گروه از مؤمنان هستند که نماز را برپا می دارند و زکات می دهند؛ درحالی که در رکوع هستند.

بنابر عقیدهٔ مفسّران بزرگ شیعه و اهل سنت در کتاب های تفسیری معتبر منظور از مؤمنانی که نماز می خوانند و در حال رکوع زکات می دهند، حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام است.

علامه امینی رحمه الله در کتاب ارزشمند الغدیر از بیست منبع معروف اهل سنت به مانند: تفسیر طبری تفسیر فخر رازی تذکره ابن جوزی و الصواعق المحرقه ابن هیثمی مکی و دیگر بزرگان عامه که از اعتبار خاصی برخوردار هستند، نقل اعتراف نموده که آیه شریفه مربوط به امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام است. (3)


1) اشاره به آیه أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِي؛ سوره شوری: آیه 9.

2) سوره مائده: آیه 55.

3) الغدير: ج 2 ص 52.

3- دوست و رفیق

البته کلمۀ «ولی» بدین معنا بر تمام مؤمنان اطلاق می شود و مؤمنان را دوستان یکدیگر معرفی می نماید. قرآن کریم می فرماید:

(وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ). (1)

و مردان با ایمان و زنان با ایمان برخی از آن ها دوستان برخی دیگر هستند.

4- هادی و راهنما

واژۀ «ولی» در سوره کهف به معنای هادی و راهنما آمده است آن جا که می فرماید:

(وَمَنْ يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِيّاً مُّرْشِدا). (2)

هرکس را گمراه نماید هرگز ولی و راهنمایی برای او نخواهد یافت.

ایمان شرط اصلی خروج از ظلمات

شرط و زمینه اخراج از ظلمات به سوی ،نور ایمان و عمل صالح است. چنان که خدای سبحان در آیه ای می فرماید:

(رسولاً يتلوا عَلَيكم آياتِ اللهِ مُبَيناتٍ لِيخرِجَ الَّذِينَ آمَنوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النّور). (3)

پیامبری که آیات روشنگر خدا را بر شما تلاوت می کند تا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند از تاریکی ها به سوی روشنایی بیرون برد.


1) سوره توبه: آیه 71.

2) سوره کهف: آیه 17.

3) سوره طلاق: آیه 11.

در آیه مورد بحث تنها از ایمان یاد می شود؛ و از عمل صالح نیز سخنی به میان نیامده است؛ بنابراین از نگرش در این دو آیه، با توجه به وحدت حکم و موضوع می توان دریافت که ایمانی سودمند خواهد بود که همراه با عمل صالح باشد.

البته مقصود از «سودمندی»، کمال اخراج از ظلمت به نور است، وگرنه اصل اخراج ممکن است به وسیله اصل ایمان - هرچند عمل صالح نباشد - حاصل شود؛ یعنی دلیلی بر امتناع آن نیست.

بر این اساس هدف قرآن کریم بیرون کردن مردم از ظلمات و وارد کردن آنان به نور است که باید گفت: کسانی از ظلمات می رهند و نورانی می شوند که به خدای متعال ایمان داشته باشند و به «عُرْوَةُ الوُثقی» تمسک جویند. قرآن کریم در توصیف خود می فرماید:

(كتابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّور). (1)

کتابی است که آن را به سوی تو فرود آوردیم تا مردم را از تاریکی ها به سوی روشنایی بیرون آوری.

البته مقصود بهره و استفاده کامل و جامع از این کتاب آسمانی است، والا امکان دارد اصل بهره برداری با وجود ایمان حاصل گردد.

ولی تنها پرهیزکاران از هدایت قرآن بهره کافی و واقعی را می برند که می فرماید:

(ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ). (2)

این کتاب که هیچ شک در آن نیست، راهنمای پرهیزگاران است.

آری، تنها تقواپیشگان از هدایت قرآن کریم بهره می برند و دیگران هم چنان در ظلمت و تاریکی هستند و به شقاوتشان افزوده می شود که با نزول هر آیه و -


1) سوره ابراهیم: آیه 1.

2) سوره بقره: آیه 2.

انکار مجدد آن در برابر حکم جدید الهی مشمول زیان کنندگان می شوند که قرآن از آن چنین تعبیر می کند:

(وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَاراً). (1)

و ما آن چه از قرآن فرستیم شفا (ی دل) و رحمت (الهی) برای اهل ایمان است. و ظالمان را به جز زیان (و شقاوت) چیزی نخواهد افزود.

(وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ)

ولایت طاغوت

ولايت طاغوت به معنای درس طغیان دادن و تجاوز به حقوق دیگران و انکار حقایق و کتمان واقعیت هاست؛ زیرا هیچ عاملی غیر از طاغوت علت سرکشی و نافرمانی و طغیان نیست. خدای متعال از کفار با عنوان متعدی و متجاوز یاد می کند و می فرماید:

(ومَن يَتَعَدَّ حُدودَ الله). (2)

و هرکس از حدود الهی تجاوز کند.

و «دشمن» را به جهت تعدّی و تجاوز «عدو» گفته اند؛ پس اگر عدوّ انسان، ولی او شود به وی درس تعدّی و تجاوز خواهد داد.

شيطان رأس همه طاغوت ها

شیطان در رأس همۀ طاغوت هاست این طاغوت تنها با نشان دادن راه انحراف و وسوسه باطل، بسنده نمی کند؛ بلکه با ایجاد حجاب و ضعیف نمودن نور فطرت کسی که ولایتش را پذیرفته، دل وی را به چنگ می آورد؛ آن گاه او -


1) سوره اسراء: آیه 82.

2) سوره بقره: آیه 229.

مظهر ارادۀ شیطان می شود و شیطان به کمک زبان او سخن می گوید. امیر مؤمنان علی علیه السلام در این باره می فرماید:

فَنَظَرَ بِأَعْيْنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِم. (1)

با چشم های آنان می نگریست و با زبان های آنان سخن می گفت.

هدف طاغوت

بدیهی است که هدف طاغوت مهرورزی و دلسوزی برای مؤمن و کافر نیست؛ بلکه او دشمن سرسخت هردوی آن هاست تا آنان را به ورطهٔ گمراهی و هلاکت بکشاند؛ از این رو ولی حقیقی آنان نیست، اما چون برخی افراد با سوء اختیار خود به دلیل اطاعت بی چون و چرای شیطان به ولایت طاغوت روی آورده و ابلیس سرپرست آنان گشته است، می فرماید:

اولیای آن ها طاغوت ها هستند. (2)

به طور قطع تا هنگامی که کسی طاغوت را «ولی» خود قرار ندهد، نمی توان بر طاغوت واژهٔ «ولی» را اطلاق کرد؛ به همین دلیل خدای متعال در آیه ای دیگر از ولایت طاغوت به «تولی» پیروان تبهکار او یاد کرده است و می فرماید:

(كتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاهُ فَأَنَّهُ يَضِلُّهُ ويهديهِ إِلى عَذَابِ السَّعير). (3)

بر او نوشته شده که هرکس ولایتش را بر گردن نهد، به طور مسلّم گمراهش می سازد، و به آتش سوزان راهنمایی اش می کند.

پذیرش این ولایت نظیر این است که برخی از اهل کتاب احبار و رهبان را به عنوان ارباب خود اتخاذ کردند آن جا که قرآن کریم می فرماید:


1) نهج البلاغه: خطبه 7؛ بحار الأنوار: ج 37، ص 211.

2) (أولِياؤُهُمُ الطَّاغوته)؛ سوره بقره: آیه 257.

3) سوره حج: آیه 4.

(إِتَّخَذوا أحبارَهُم ورهبانَهُم أرباباً مِن دونِ الله). (1)

آن ها دانشمندان و راهبان خویش را معبودهایی در برابر خدا قرار دادند.

آیا نور و ظلمت در معانی مجازی استعمال شده؟

سخن در دو مقام است:

مقام اول در این زمینه بحث می کنیم؛ آیا نور و ظلمت و کلماتی شبیه این ها که در کلام خدای تعالی آمده، در معانی مجازی استعمال شده و صرفاً تشبیهی است که در این عالم هیچ حقیقت ندارد؟ یا آن که استعمال حقیقی است؟

مقام دوم از این سؤال می شود؛ به فرض قبول معانی حقیقی، آیا استعمال این کلمات در آن معانی مثلاً استعمال کلمۀ نور در آن حقیقتی که منظور است، یعنی در حقیقت هدایت استعمال لفظ در معنای حقیقی است یا استعمال در معنای مجازی است؟

اخراج از امور حقیقی و واقعی

گفتنی است که اخراج و معانی دیگری نظیر آن، از امور حقیقی و واقعی هستند و برخلاف توهم بسیاری از مفسران و دانشمندان از باب مجازگویی نیست؛ به گونه ای که قرآن نمی خواهد اعمال ظاهری مانند: تعدادی حرکات و سکنات بدنی و نیز نتایج خوب و بد آن را به نور و ظلمت تشبیه کند.

این عده گفته اند: اعتقاد درست و حق از این نظر نور خوانده شده که باعث از بین رفتن ظلمت جهل حیرت شک و اضطراب قلب می شود؛ عمل صالح نیز از این جهت نور است که رشد آن روشن، و اثرش در سعادت آدمی واضح است؛ هم چنان که نور حقیقی همین گونه است و ظلمت از جهل و شک و تردید و عمل -


1) سوره توبه: آیه 31.

زشت نشئت می گیرد و همۀ این ها از باب مجاز است.

این اخراج از ظلمات به نور که در آیه شریفه به خدای تعالی نسبت داده شده به مانند اخراج از نور به ظلمت است که به طاغوت نسبت داده می شود. در حقیقت این عقاید و اعمال انسان است که باعث رفتن به ظلمات و یا خارج شدن از ظلمات و تاریکی ها می گردد.

این نظریه دسته ای از مفسران و دانشمندان بود.

جمعی دیگر از مفسران گفته اند خدا کارهایی از قبیل اخراج از ظلمات به نور بخشیدن حیات و اعطاء وجود و رحمت و امثال آن دارد که آثاری از قبیل: نور، روح و رحمت و نزول فرشتگان بر فعل او مترتب می شود، و فهم و مشاعر ما نمی تواند فعل خدای متعال را درک کند؛ ولی چون خدای سبحان از چنین افعالی خبر داده و هرچه می گوید عین حق است؛ بدین دلیل به آن ایمان داریم و به وجود این امور معتقد هستیم و آن ها را فعل خدای متعال می دانیم، هرچند به آن احاطه و آگاهی نداشته باشیم.

لازمه این گفتار نیز مانند گفتار گذشته، این است که الفاظ نام برده؛ یعنی امثال نور، ظلمت و اخراج، به طور استعاره و مجاز استعمال شده باشد.

تفاوت بین این دو باور این است بنا بر قول اول، مصداق نور و ظلمت و امثال آن، خودِ اعمال و عقاید هستند؛ ولی بنا بر قول دوم، اموری خارج از اعمال و عقاید هستند که فهم ما توانایی و قدرت درک آن ها را ندارد.

هر دو قول از راه راست منحرف هستند یکی به سوی افراط منحرف شده و دیگری به سوی تفریط.

در حقیقت، این گونه اموری که خدای متعال از آن ها خبر داده و بندگان هنگام اطاعت و معصیت آن ها را تحقق و ایجاد می کنند، اموری حقیقی و واقعی -

هستند؛ برای مثال اگر خدای متعال در قرآن می فرماید: «بنده مطیع را از ظلمت به سوی نور، و گناهکار را از نور به سوی ظلمت می بریم» هدف او مجازگویی و تشبیه نیست؛ زیراکه نور و ظلمت چیزی جدا از اطاعت و معصیت نیستند، بلکه همواره با آن هاست و در باطن اعمال ما قرار دارند.

هدایت و ضلالت

با عنایت به آن چه بیان شد دو جمله مورد بحث قرار می گیرد:

1.

جملۀ (يخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور)؛ «آنان را از تاریکی ها به سوی روشنایی به در می برد».

2.

جمله (يخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمات)؛ «آنان را از روشنایی به سوی تاریکی ها به در می برند».

این دو جمله کنایه از هدایت و ضلالت هستند؛ وگرنه لازم می آید هر مؤمن و کافری هم در نور باشد و هم در ظلمت.

به سخن دیگر، لازم می آید مؤمن قبل از رسیدن به فضای نور، در ظلمت باشد و کافر قبل از رسیدن به فضای ظلمانی کفر در نور باشد و قبل از رسیدن به این دو فضا؛ یعنی دوران کودکی هم در نور باشد و هم در ظلمت؛ هم چنین وقتی به حد تکلیف می رسد، در صورت ایمان آوردن به سوی نور می آید و در صورت کافر شدن به سوی ظلمت در می آید.

معلوم است که چنین گفتاری صحیح نیست؛ ولی امکان تصحیح آن وجود دارد و می توان چنین گفت انسان از همان آغاز خلقت دارای نوری فطری؛ یعنی نوری اجمالی است؛ اگر مراقب او باشد ترقّی می کند و تفصیل می پذیرد.

در همان اوان خلقت نسبت به معارف حق و اعمال صالح به تفصیل نور ندارد، بلکه در ظلمت است و تفصیل این معارف برای او روشن نشده است.

بنابراین، نور و ظلمت به این معنا با هم جمع می شوند. انسان با توجه به فطرت پاکش دارای نور فطری و ظلمت دینی است و اشکالی هم ندارد که وقتی هنگام بلوغ ایمان می آورد به تدریج از ظلمت دینی به سوی نور معارف و اطاعت های تفصیلی خارج شود؛ حال آن که اگر کافر شود که دوری از حضرت پروردگار عین تاریکی است از نور فطری اش به سوی ظلمت تفصیلی کفر و معصیت بیرون می شود.

تعبیر جمع در برابر مفرد

جالب توجه است که خدای متعال در آیه شریفه، کلمه «نور» را مفرد و کلمه ظلمت را جمع آورده و می فرماید:

(يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّور).

آنان را از تاریکی ها به سوی روشنایی به در می برد.

زیرا راه مستقیم و صراط حق منحصر در یک چیز است و همه انبیاء الهی از اول خلقت بشر یک حرف واحد را به گوش و جان مردمان می رساندند، درحالی که ظلمات و تاریکی ها و راه های انحرافی و گام های شیطان بسیار فراوان و متعدد است و فرقه های گوناگون دارد.

توجه به این روایت در این مقام لازم است که همۀ ادیان و فرق اسلامی بر گمراهی هستند و فرقه ناجیه فقط شیعه اثنی عشری است.

این تعبیر به این اشاره دارد که حق همیشه یکی است و در آن اختلاف نیست؛ هم چنان که باطل متشتت و مختلف است و هیچ وقت وحدت ندارد.

مرحوم شیخ کلینی از امام باقر علیه السلام نقل می کند که پیامبر صلی الله علیه واله وسلم فرمودند:

امت موسی علیه السلام هفتاد و یک فرقه گردیدند که از آن ها یک فرقه اهل نجات هستند و هفتاد فرقۀ دیگر در دوزخ هستند، و امت حضرت عیسی علیه السلام به -

هفتاد و دو فرقه تقسیم شدند که یک فرقه اهل نجات و بقیه آن ها جهنمی هستند و به درستی که امت من بعد از من هفتاد و سه فرقه می شوند که فقط یک فرقه اهل نجات است و هفتاد و دو فرقه در دوزخند.

در بعضی روایات امیرالمؤمنین علیه السلام از ایشان می پرسد آن فرقه کیانند؟ رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمودند: آن ها که چنگ به دامان تو زنند و اصحاب تو باشند اهل نجات هستند. (1)

اراده ای فوق اراده ها

طبق بررسی های انجام یافته امور القایی در قلب انسان رخ می دهد. حضرت علی علیه السلام در این باره می فرمایند:

عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ حَلَّ الْعُقُودِ وَنَقْضِ الْهِمَم. (2)

خدا را از سست شدن اراده های قوی، گشوده شدن گره های دشوار و درهم شکسته شدن تصمیم ها شناختم.

بنابر کلام امیر مؤمنان علی علیه السلام خدای متعال را این گونه درک می کند که گاه تصمیمات صد درصدی او را به کلی بر عکس می کند، یا این که همت و انگیزه فراوان بر انجام کاری دارد ولی در نهایت آن را ترک می کند. قدرت و اراده دیگری اوضاع کار و برنامه او را برهم می زند؛ در حقیقت، به تعبیر عامیانه آن که روی خط انسان می آید، خدای سبحان است.

به راستی چه کسی به یکباره عقیده او را برمی گرداند؟

گاهی مؤمنی که ایمان او مسلم است در هنگام مرگش خدای ناخواسته تمام -


1) کافی: ج 8 ص 224؛ بحار الأنوار: ج 28 ص 10.

2) نهج البلاغه: حکمت 250؛ بحار الأنوار: ج 5 ص 197.

جهات دینی اش می ریزد و دیگر هیچ ندارد حتی اسلامش را از دست می دهد که در اصطلاح به آن «زیغ» می گویند؛ پس مؤمنان همواره باید بر خواندن این دعا با دل و جان کوشش داشته باشند تا هیچ گاه ایمان آن ها به سوی انحراف و کاستی نرود، همان دعای قرآن که مؤمنان به درگاه خدای چنین عرضه می دارند:

(رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةٌ إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّاب). (1)

پروردگارا! پس از آن که ما را هدایت کردی، دل هایمان را دستخوش انحراف مگردان و از جانب خود رحمتی بر ما ارزانی دار که تو خود بخشایش گری.

البته گاه عکس این نیز روی می دهد؛ یعنی شخص ملحد و کافر قبل از مرگش به سوی روشنی رفته و استغفار به او عنایت می شود و از مخلصان و مؤمنان می گردد.

به واقع این خدای سبحان است که حقیقت امر را می داند و به خاطر داشتن قابلیت به او تفضّل می فرماید؛ چراکه قرآن کریم می فرماید:

(يَفْعَلُ مَا يَشَاء). (2)

هرچه بخواهد انجام می دهد.

در آیه دیگری با بیان انحصار فرمانروایی خدای متعال می فرماید:

(يحكمُ ما يريد). (3)

هرچه بخواهد فرمان می دهد.


1) سوره آل عمران: آیه 8.

2) سوره حج: آیه 18.

3) سوره مائده: آیه 1.

و در آیه دیگری آمده:

(وَاللهُ يَحْكُمُ لَا مُعَقِّبَ لِحُكْمِه). (1)

تنها خداست که حکم می کند و برای حکم او بازدارنده ای نیست.

گویی آن مؤمن به نیرو و قدرت خود مغرور شده و همه خوبی ها را از نفس خود می دانسته و هیچ گاه تصور نمی کرد که این توفیق و عنایت از جانب خدای سبحان است. آن ملحد نیز، از وضع الحاد خودش به تنگ آمده و با نفس خودش درگیرانه می جنگیده و همیشه آرزوی سعادت در دل داشته؛ پس عنایات حضرت حق شامل او می شود. خدای متعال در قرآن کریم می فرماید:

(لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِين). (2)

به راستی انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم. سپس او را به پست ترین مراتب پستی باز گردانیدیم.

مگر ابوبکر همان کسی نیست که بعداز امیر مؤمنان على علیه السلام، اولین ایمان آورنده از رجال است؟!

آیا او همان کسی نیست که بلال را خرید و او را آزاد کرد؟

آیا او همان کسی نیست که دختر سی ساله اش را با اصرار به همسری پیامبر درآورد؟

آیا او همان مردی نیست که همۀ دوستانش چون طلحه ،زبیر سعید و.... را به اسلام دعوت نمود؟

(البته که این مطالب را قبول نداریم ولی برای آنانی که آگاهی کامل ندارند به عنوان مثال گفته شد) با این حال چگونه هنوز آب غسل پیامبر صلی الله علیه واله وسلم خشک -


1) سوره رعد: آیه 41.

2) سوره تین: آیات 4-5.

نشده بود، به پیامبر دروغ بست و گفت: من از پیامبر صلی الله علیه واله وسلم شنیدم که می فرمود:

نَحْنُ مَعَاشِرِ الْأَنْبِياءِ لَا نُورِثُ دِرْهَماً وَ لَا دِينَاراً.

ما گروه پیامبران درهم و دیناری ارث برای کسی نمی گذاریم.

حضرت زهرا علیها السلام در پاسخ او فرمود:

أَ فِي كِتَابِ اللهِ تَرِثُ أَبَاكَ وَلا أَرِثُ أَبِي. (1)

آیا در کتاب خداست که تو از پدرت ارث می بری و من ارث نمی برم؟

آن گاه به آیاتی از قرآن کریم اشاره کرد که فرزندان پیامبران ارث می برند. خدای متعال می فرماید:

(وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُود). (2)

و سلیمان از داوود میراث یافت.

حقیقت ایمان

حقیقت ایمان طبق فرمایشات معصومین علیهم السلام سه رکن مهم و اساسی دارد:

1.

باور قلبی و اعتقادی به آفریدگار توانا، به مکتب نجات بخش، به پیامبر اکرم و ائمه طاهرین علیهم السلام به کتاب مقدس به زندگی جاودانه پس از این دنیا و مرگ است.

2.

اقرار به وسیلهٔ زبان و بیان این اعتقاد درونی.

3.

عمل کردن با اعضا و جوارح در راستای معتقدات که بسیار مورد تأکید است و قرآن کریم بارها و بارها می فرماید: (و آمَنُواْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَات) که در حقیقت ایمان باید از دل به اعضا سرایت کند و از درون به بیرون جاری شود و باورهای قلبی او در اعمال جوارحی هویدا گردد.


1) دلائل الإمامه: ص 117؛ احتجاج: ج 1 ص 102.

2) سوره نمل: آیه 16.

امیرالمؤمنین در تعریف ایمان همین سه رکن را بیان می فرماید:

(الْإِيمَانُ مَعْرِفَةُ بِالْقَلْبِ وَإِقْرَارُ بِاللَّسَانِ وَ عَمَلُ بِالْأَرْكَانِ). (1)

ایمان، شناخت و معرفت به وسیلهٔ قلب اقرار با زبان و عمل به وسیله اعضاست.

انواع ایمان

اما به دلیل این که بعضی از ایمان ها به صورت تقلیدی و بدون آن اعتقادات محکم و استوار بوده و یا آن که عمل و فعل خارجی را در بر نداشته است باید گفت ایمان در آخر امر بر دو قسم است:

1.

ایمان مستقر.

2.

ایمان مستودع.

ایمان مستقر به مانند درخت تنومند و استواری است که ریشه های بسیار محکم در زمین دارد و در حوادث روزگار از بین نمی رود.

اما ایمان مستودع و عاریه ای به مانند منزلی اجاره ایست که زائل می شود زیرا براساس برهان و استدلال نبوده، لذا تأثیرگذاری ندارد.

امام صادق علیه السلام به یکی از اصحاب خود فرمود: این دعا را زیاد بخوان:

اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْنِي مِنَ الْمُعَارِينَ وَ لَا تُخْرِجْنِي مِنَ التَّقْصِيرِ. (2)

خداوندا! مرا از کسانی که ایمان موقت و عاریه ای دارند قرار مده و هیچ وقت من را از اعتراف به گناهانم بیرون نیاور.

معارین کسانی هستند که کار خوب می کنند اما کوتاهی در ایمان دارند و این کار نیک عاریه ایست که از او می گیرند. در قرآن کریم به این نوع ایمان اشاره شده و سفارش به تفکر و اندیشه نموده است آن جا که می فرماید: -


1) نهج البلاغه: حکمت 227.

2) کافی: ج 2 ص 72؛ وافى: ج 4 ص 299.

(وَهُوَ الَّذِي أَنشَأَكُمْ مِّنْ نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَمُسْتَوْدَعْ قَدْ فَصَّلْنَا الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ). (1)

و اوست خدایی که همه شما را از یک تن پدید آورد. پس برای شما قرارگاه [ثابت] و محل امانتی مقرر کرد، بی تردید ما آیات خود را برای اهل بصیرت مفصل بیان نمودیم.

گاهی ممکن است دارایی کسی را بگیرند و او در خطر باشد و همسایه فقیری داشته باشد که هیچ کس احتمال نمی دهد اصلاً آن همسایه چیزی داشته باشد؛ پس دارایی خود را در خانهٔ آن همسایه می گذارد و بعد از رفتن طلبکاران به همسایه خویش برای گرفتن امانت مراجعه می کند.

گاهی ایمان انسان و یا کفر او همین گونه است و باید در این خصوص به خدا پناه برد که هیچ کس نمی تواند او را هدایت کند جز آن ذات قدوس.

با این بیان خدای متعال به پیامبر صلی الله علیه واله وسلم یادآور می شود که تو نمی توانی کسی را هدایت کنی، بلکه این خداست که فردی را یا به دست شخص تو، یا به روشی دیگر هدایت می کند.

آری! انسانی که کامل ترین دریافت کننده افاضات پروردگار است؛ ولی این گونه نیست که به طور مستقل توانایی هدایت کسی را داشته باشد. همان گونه که تلاش های رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم برای هدایت عموی خود، ابولهب نتیجه نداد و خدای متعال سوره ای را اختصاصی علیه او نازل کرد و فرمود:

(تَبَّتْ يدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ * مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ * سَيصْلَى نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ * وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ * فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسَد). (2)


1) سوره انعام: آیه 98.

2) سوره مسد: آیات 1-5.

بریده باد دو دست ابولهب و مرگ بر او باد دارایی او و آن چه اندوخت، سودش نکرد به زودی در آتشی پر زبانه درآید و زنش، آن هیمه کش آتش فروز. بر گردنش طنابی از لیف خرماست.

شکسته باد دو دست این مصاحب شعله جهنم؛ لهب یعنی شعله زیاد آتش. البته نام واقعی او ابي لهب نبوده، بلکه این اسمی است که قرآن بر وی نهاده است. درحالی که او عموی پیامبر رحمت صلی الله علیه واله وسلم و حضرت على مرتضى علیه السلام، جناب عباس، جناب جعفر بن ابی طالب و عموی بزرگ حضرت زهرا علیهما السلام. برادر اصلی حضرت ابی طالب علیه السلام و حضرت عبدالله علیه السلام بوده است.

دعایی برای ثبات در ایمان

محمدبن سلیمان دیلمی می گوید: به محضر مبارک حضرت امام جعفر صادق علیه السلام عرضه داشتم: فدایت شوم، شیعیان شما می گویند ایمان بر دو قسم مستقر و مستودع است.

مرا چیزی بیاموز که چون بگویم ایمانم کامل و غیر قابل زوال گردد.

حضرت فرمودند: بعداز هر نماز واجب این طور بخوان:

رَضِيتُ بِاللَّهِ رَبِّاً وَبِمُحَمَّدٍ نَبِيَّاً وَ بِالْإِسْلامِ دِيناً وَبِالْقُرْآنِ كِتَابَاً وَبِالْكَعْبَةِ قِبْلَةً وَبِعَلِي وَلِيّاً وَإِمَاماً وَبِالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ وَالأَئِمَّةِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ اللَّهُمَّ إِنِّي رَضِيتُ بِهِمْ أَئِمَّةً فَارْضَنِي لَهُمْ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرُ. (1)

راضی و خوشنودم که پروردگارم خداست و محمد صلی الله علیه واله وسلم پیامبرم هست، و اسلام دینم و قرآن کتابم و کعبه قبله ام، و علی صاحب اختیار و امام من است و حسن و حسین و ائمه معصومین صلوات الله عليهم، امامان و -


1) تهذيب الاحكام: ج 2 ص 109؛ وسائل الشیعه: ج 6 ص 463.

پیشوایان من هستند خدایا من به پیشوایی ایشان خوشنودم، مرا هم مورد خوشنودی آنان گردان که تو بر همه چیز توانایی.

ایمان، هدیه الهی

ایمان هبه ای است که تا خدای سبحان اراده نکرده باشد و عنایت او شامل حال نگردد به فرد اعطا نمی شود؛ حتی اگر دعوت کننده پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم باشد، هرچند شخص در بهترین مکان ها مانند مکه و مسجد الحرام باشد و با میل و اصرار و لطف و محبت صورت بگیرد.

از این رو مستشرقان را نمی توان متدین دانست اینان بعضی از مباحث را به خوبی می دانند درحالی که حتی مسیحی هم نیستند اطلاعات فراوانی دارند؛ ولى وفور اطلاعات چیزی غیر از دین و ایمان است.

بسیاری از عالمان اهل سنت آیات فضائل و ولایت امیر مؤمنان علیه السلام را از شیعیان بهتر می دانند آنان همه چیز را در مورد مکتب حقه آگاه هستند و می دانند حقیقت چیست اما ایمان به آن ندارند.

در روایتی آمده روزی امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام حارث همدانی را مشاهده کرد درحالی که کنار خانه ایشان ایستاده و رنگ از رخسار او پریده است. حضرت از او پرسیدند: حارث چه شده است؟ چرا این جا ایستاده ای؟ حارث عرض کرد: کمی زودتر آمدم که برای نماز به مسجد بروم.

امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود: چرا این گونه پریشانی و همانند مردگان شده ای!

ناگهان بغض گلوی حارث را گرفت و گفت: مدتی است در کنار خانه شما ایستاده ام، می بینم افراد بسیاری آمده و به شما جسارت و دشنام دادند،این امر مرا بسیار ناراحت و منقلب نمود.

این قضیه در زمان خلافت و حکومت آن حضرت است و سرزمینی در -

حدود بیست برابر ایران کنونی به جز شام، همه در اختیار ایشان بود. حضرت به حارث فرمودند: بیا به مسجد برویم و غصه نخور! این ها در وقت مرگ، با من ملاقات خواهند کرد.

يا حَارِ هَمْدَانَ مَنْ يَمُتْ يَرَنِى مِنْ مُؤْمِنٍ أَوْ مُنَافِق قُبُلا. (1)

ای حارث! هرکس در موقع مرگ من را خواهد دید. مؤمن و منافق مرا رویاروی می بینند.

حضرت هم مؤمنان مرا می بینند و هم منافقان. همانا دنیا همین است!

آنان با وجود تعصب شدیدی که بر خلفای خود دارند، هنگام آوردن نام آن ها رضی الله عنه می گویند؛ ولی وقتی امیر مؤمنان علی علیه السلام را نام می برند «کرم الله وجهه» می خوانند. خدای متعال روی امیر مؤمنان علی علیه السلام را محترم شمرده که هیچ وقت بر بت سجده نکرده است.

مؤمن در سایه موهبت پروردگار

انسان ها با توجه به علم و آگاهیشان و اعتقادات دینی به سه دسته تقسیم می شوند:

1.

دسته ای هم دین دارند و هم علم.

2.

دسته ای دین دارند ولی علم و آگاهی ندارند.

3.

دسته ای علم دارند اما دین ندارند.

خدای سبحان در قرآن کریم همین مسأله را گوشزد می فرماید:

(وَأَضَلَّهُ اللهُ عَلَى عِلْمٍ). (2)

و خدا او را دانسته گمراه گردانیده است.


1) مختصر البصائر ص306؛ بحار الأنوار: ج 6 ص 180.

2) سوره جاثیه: آیه 23.

«بلعم باعور» یکی از افرادی است که با وجود عالم بودن، گمراه شد، چه زیبا شاعر عرب می گوید:

كم عاقل عاقل اعیت مذاهبه *** و جاهل جاهل تلقاه مرزوقا

هذا الذي ترك الاوهام حايرة *** و جعل العالم النحرير زنديقاً

چه بسیار عاقل را می بینی که زندگی بر او سخت و دشوار گردیده و جاهلی را که با آسایش و فراخی زندگی می کند.

این همان چیزی است که اوهام را سرگردان و عالم تحریر را زندیق کرده است.

امور قلبی و معتقدات اصیل ایمانی، به ارادهٔ آن فیاض و وهاب مطلق و بدون اختیار خودِ صاحب قلب، در دل اوست.

(وَهَبْ لَنَا مِنْ لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّاب). (1)

و به ما از لطف خود رحمتی عطا فرما که تویی بسیار بخشنده (بی منّت).

گاهی نیز به علتی که حتی در خود شخص هم نیست، مثلاً: پدر پیر او و یا عبد صالحی برای وی دعا می کند به مقتضای دعای آن ها، خدا به او هبه می کند.

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند *** آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند

آه که اگر نظر لطفی و یا گوشه چشمی آن ولی اعظم الهی نماید، چنان ایمان در دل محکم می گردد که هیچ حادثه ای نمی تواند آن را غافل گیر کند و به فرمودهٔ امام باقر علیه السلام:

المُؤَمِنُ أَصْلَبُ مِنَ الجَبَلْ. (2)

مومن محکم تر و استوارتر از کوه است.


1) سوره آل عمران: آیه 8.

2) کافی: ج 2 ص 241؛ مرآة العقول: ج 9 ص 281.

آری! ایمان در نزد خدا به معنای تسلیم بودن و قبول داشتن هر آن چه از ناحیه اوست؛ یعنی به گونه ای رفتار کنیم که خدا می خواهد، نه این که خودمان می خواهیم. قرآن کریم به طور رسمی بیان می دارد بسیاری از کسانی که ادعای متدین بودن دارند، در واقع متدین نیستند:

(فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يحكمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَينَهُم). (1)

ولی چنین نیست به پروردگارت قسم که ایمان نمی آورند مگر آن که تو را در مورد آن چه میان آنان مایه اختلاف است، داور گردانند.

پس به راستی اینان وقتی ایمان می آورند که بگویند: یا رسول الله صلی الله علیه واله وسلم! چه تو در اختلافات ما حکم کنی، همان درست است.

اگرچه فقط با صرف گفتن زبانی هم این مسئله محقق نمی شود و علامت ایمان نیست؛ بلکه وقتی می توان گفت ایمان آورده اند که:

(لَا يَجِدُوا فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيت). (2)

از حکمی که کرده ای در دل هایشان احساس ناراحتی (و تردید) نکنند.

و در نهایت این گونه باشند:

(وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا). (3)

و كاملاً سر تسلیم فرود آورند.

در حقیقت مؤمن عزم مستقل و تصمیم جداگانه و خودسرانه ندارد بلکه تسلیم محض اراده و تصمیم پروردگار متعال و پیامبر اوست.


1) سوره نساء: آیه 65.

2) همان.

3) همان.

اسلام و ایمان

تفاوت اسلام و ایمان با توجه به آیه ای از سوره حجرات كاملاً روشن می گردد که چنین می فرماید:

(قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ وَإِنْ تُطِيعُوا اللهَ وَرَسُولَهُ لَا يَلِتْكُم مِّنْ أَعْمَالِكُمْ شَيْئًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيم). (1)

اعراب گفتند: ما (بی جنگ و نزاع) ایمان آوردیم بگو شما که ایمانتان (از زبان) به قلب وارد نشده به حقیقت هنوز ایمان نیاورده اید، لیکن بگویید ما اسلام آوردیم (و از خوف جان به ناچار تسلیم شدیم) و اگر خدا و رسول وی را اطاعت کنید او از (اجر) اعمال شما هیچ نخواهد کاست (و از گناه گذشته می گذرد) که خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.

و پیامبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم در این زمینه می فرماید:

الإِسْلَامُ عَلَانِيَهُ وَالإِيمَانُ فِي الْقَلْبِ. (2)

اسلام آشکار و ظاهر بوده و ایمان در قلب قرار دارد.

اسلام امری آشکار است که مربوط به مسائل ظاهری دین و شهادتین می شود ولی جای ایمان در دل می باشد و شرط قبولی اعمال ایمان است.

رئیس مذهب حضرت امام صادق علیه السلام می فرماید:

الْإِسْلَامُ يُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ وَ يُؤدَّى بِهِ الْأَمَانَةُ وَيُسْتَحَلُ بِهِ الْفَرْجُ وَالثَّوَابُ عَلَى الْإِيمَانِ. (3)

با اسلام خون آدمی محفوظ و ادای امانت او لازم و ازدواج حلال می شود اما اصل ثواب ناشی از ایمان است.


1) سوره حجرات: آیه 14.

2) تفسیر صافی: ج 5 ص 56.

3) محاسن برقی: ج 1 ص 285.

در بسیاری از روایات اهل بیت علیهم السلام، اسلام به معنای اعتقاد به شکل ظاهری دین و ایمان به معنای عقاید تشیّع بیان شده است؛ در حقیقت، مؤمن؛ یعنی شیعیان امیر مؤمنان علی علیه السلام و خدای متعال در قرآن کریم می فرماید:

(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَة). (1)

در حقیقت مؤمنان با هم برادر هستند.

روشن است که ذات حکیم قدوس نفرموده: «انّما المسلمون اخوه؛ در حقیقت مسلمانان با هم برادرند» پس باید مراقب باشیم که با برادر گفتن این دو گروه، جزو آن ها نشویم. چنان که در قرآن نیز بدان تصریح شده است:

(وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ). (2)

و هرکس از شما آن ها را به دوستی گیرد، از آنان خواهد بود.

البته این آیه دربارهٔ کفار بیان شده و کسی که یهود و نصارا را بیشتر از شما دوست داشته باشد. پس خودش جزو یهود و نصارا خواهد بود، اما در موارد دیگر هم عمومیت و سرایت دارد.

ایمان و تشیع

در روایات اهل بیت علیهم السلام ایمان را با تشیّع و اسلام را با اصل ظاهری دین و تسلیم شدن نسبت به آن تطبیق می دهند.

جابربن عبدالله انصاری صحابی پیامبر صلى الله عليه واله وسلم می گوید:

زمانی که می خواستیم حلال زاده یا حرام زاده بودن کودکی را بشناسیم، او را نزد علی علیه السلام می بردیم اگر کودک با دیدن امیر مؤمنان علی علیه السلام ذوق می کرد و می خندید پس مشخص می شد که حلال زاده و محبّ علی علیه السلام است؛ اما اگر اوقاتش تلخ می شد و گریه می کرد؛ یعنی حرام زاده است و محبّ علی علیه السلام نیست.


1) سوره حجرات: آیه 10.

2) سوره مائده: آیه 51.

آری، محبّت و مهرورزی به ساحت مقدس امیر مؤمنان على علیه السلام، ملاک ایمان و نفاق بود که جابر می گوید:

كُنَّا نُبَوِّرُ أَوْلَادَنا بِحُبِّ عَلِي بْنِ أَبِي طَالِبِ علیه السلام فَإِذَا رَأَيْنَا أَحَدَهُمْ لَا يَحِبُّهُ عَلِمْنَا أنَّهُ لِغَير رُشده. (1)

بنابراین، ایمان هبه و لطفی از ناحیه خدای متعال فقط نسبت به شیعیان اهل بیت علیهم السلام است و از همین رو باید خدا را شاکر و سپاسگزار باشند و بگویند:

الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِي جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسَّكينَ بولايةِ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ وَ الْأَئِمَّةِ علیهم السلام. (2)

سپاس خدا را که ما را از کسانی قرار داد که به ولایت امیرالمومنین علیه السلام و ائمه اطهار علیهم السلام تمسّک می جوییم.

ملاک ایمان تمسّک به امیرالمؤمنین علیه السلام

در روایتی آمده است جناب ابان بن تغلب از حضرت باقر العلوم النبیین علیه تالسلام نقل می کند که ایشان فرمودند:

وَلَايَةً عَلِيَّ بْنِ أَبِي طَالِبِ علیه السلام الْحَبْلُ الَّذِي قَالَ اللهُ تَعَالَى فِيهِ (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعاً وَلَا تَفَرَّقُوا) فَمَنْ تَمَسَّكَ بِهِ كَانَ مُؤْمِناً وَ مَنْ تَرَكَهُ خَرَجَ مِنَ الْإِيمَانِ. (3)

ولایت علی بن ابی طالب آن ریسمانی است که خدای متعال فرمود: «همگی به ریسمان الهی چنگ زنید و هرگز جدا نشوید».

پس هرکس متمسک به ایشان باشد، مؤمن است و هرکس جدا شود و کنار برود از ایمان خارج شده است.


1) تفسیر صافی: ج 5 ص 30.

2) اقبال بالأعمال الحسنه: ج 2 ص 261؛ زاد المعاد: ص 204.

3) تفسیر فرات کوفی: ص90؛ شواهد التنزيل: ج 1 ص 169.

امیر مؤمنان علی علیه السلام نور ایمان

در حقیقت امیر مؤمنان علی علیه السلام نور ایمان است و این نور را آن بزرگوار خود کسب کرده؛ البته این لطف و مرحمت حضرت حق است که امیر مؤمنان علیه السلام را این گونه آفریده است آن حضرت در شکم مادر ارجمندش بود که در کعبه متولد شد.

در حقیقت رب البیت برای تزیین بیت خویش از علی علیه السلام دعوت نموده و از سویی برای این که شیعیان آن حضرت را به دور خانه اش گرد آورد و از تاریکی ها نجات دهد که:

(يخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّور). (1)

پس این ایمان به خداوند و پیامبر صلی الله علیه واله وسلم و اهل بیت علیهم السلام نوری است که باعث خروج از همه ظلمت های دنیوی و تاریکی های نفسانی می شود. لذا شخص پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم نور است. بلکه سراج منیر (2)و چراغ روشنایی و هدایت می باشد.

هم چنین پیشوایان معصوم و ائمه اطهار علیهم السلام نور هستند آن جا که در زیارت جامعه می خوانیم:

خَلَقَكُمُ اللَّهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِينَ. (3)

آفریده است خداوند شما را نورهایی که بر گرد عرش او بوده اید.

و در فراز دیگر عرضه می داریم:

أَنتُمْ نُورُ الْأَخْيَارِ وَ هُدَاةُ الْأَبْرَار.

شما (اهل بيت علیهم السلام) نور خوبان و رهبران نیکان هستید.


1) آنان را از تاریکی ها به سوی روشنایی به در می برد. سوره بقره: آیه 257.

2) اشاره به آیه «وَدَاعِياً إِلَى اللهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجاً مُّنِيراً».

3) مزار الكبير: ص 529؛ مفاتیح الجنان: زیارت جامعه کبیره.

عبدالله بن سنان از ابو عبدالله امام جعفر صادق علیه السلام در تفسیر آیه (قَدْ جَاءكُمْ بُرْهَانٌ مِّنْ رَّبِّكُمْ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُوراً مُّبِيناً) و توضيح واژۀ نور، سؤال می پرسد. (1)

حضرت فرمود:

الْبُرْهَانُ مُحَمَّدُ صلی الله علیه واله وسلم وَالنُّورُ عَلِيُّ علیه السلام. (2)

منظور از برهان، پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم است و مراد از نور امیرالمؤمنین علیه السلام می باشد.

ایمان عاریه ای طلحه و زبیر

اشخاصی با سرگذشت و عاقبت «طلحه و زبیر» در تاریخ فراوان هستند. زبیر جزو عشره مبشره بوده او از اهل بیت رسول الله صلی الله علیه واله وسلم و پسر صفیه، عمه تنی

پیامبر است؛ صفیه از زنان مؤمن و صالحی است و حضرت ام البنین علیها السلام را در بقيع مطهر کنار قبر ایشان دفن کردند که افتخار حواری رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم را دارد.

طلحه نیز از عَشَرَه مُبَشِّره است و در باور اهل تسنن، ثروتمندترین فرد قریش است. او در طایفه تیم؛ یعنی تیره ابی بکر که شاخهٔ ضعیفی از قریش بوده، مردی بسیار محترم، زیبا، خوش هیکل و بخشنده بود او در جنگ احد، وقتی می خواست شمشیرها به پیامبر صلی الله علیه واله وسلم اصابت کند، خود را بر روی ایشان می انداخت و شمشیرها را با دستش می گرفت.

طلحه تصور نمی کرد ابوبکر بعداز خودش فردی غیر از او را خلیفه کند. عمر هم برای این که بعد از مرگش، کار خلافت را خراب کند، مسئله شورا را مطرح کرد.

از طرفی ابوبکر خودش را همتای امیر مؤمنان علی علیه السلام حساب نمی کرد و پیوسته می گفت: مرا رها کنید. او می گفت:


1) سوره نساء: آیه 174.

2) تفسیر عیاشی: ج 1 ص 285.

مرا رها کنید رهایم نمایید و دست از من بردارید من بهترین شما نیستم درحالی که علی در میان شماست. (1)

اما عمر موضع خلافت را آن چنان پایین آورد که طلحه برای رسیدن به خلافت خود را شریک بداند و ادعای خلیفه بودن داشته باشد.

از این رو عمر در تعیین خلیفه گفت: زبیر، عثمان، سعد، عبدالرحمان بن عوف و طلحه همگی مثل علی هستند!

طبق نظر عمر، انتخاب خلیفه با موافقت اکثریت افراد شورا بود.

او دربارۀ شورا چنین نظر داد: اگر دو گروه سه نفره نظر متفاوتی دربارهٔ شخصی داشتند رأی گروهی پذیرفته شود که عبدالرحمان در آن است؛ هم چنین اگر فردی از اعضای شورا با رأی اکثریت مخالفت کرد، گردن او زده شود. در صورت دو دستگی شورا اگر گروه مقابل عبدالرحمان نظر او را نپذیرفتند؛ پس هر سه مخالف کشته شوند اما اگر پس از سه روز اعضای شورا نتوانستند فردی را برگزینند همۀ آنان باید گردن زده شوند!

بنابر تدابیر شیطانی عمر، زبیر نیز هوای خلافت به سر کرده بود، همان زبیری که طبق نقل دارای چهار زن بود و در هنگام مرگ به فرزند بزرگش عبدالله گفت: قرض هایم را بدهید.

عبدالله که نوه ابوبکر و همه کاره پدر بود و نقش مهمی در انحراف پدر داشت، به مدت سه سال ارث پدرش را تقسیم نکرد و پیوسته در منا فرياد می کشید هرکس از پدرم زبیر طلب دارد، بیاید و بگیرد.

بعد از سه سال اموال زبیر را تقسیم کردند و مبلغ یک میلیون و صد هزار دینار طلا سهم یکی از زنان او شد.


1) (أَقِيلُونِي أَقِيلُونِي أَقِيلُونِي لَسْتُ بِخَيْرِكمْ وَ عَلِی فیکم)؛ المسترشد فی امامه: ص136؛ بحار الأنوار: ج 10 ص 28.

اینک بعداز آن که طبق نقشه شوم عمر و شورایی کذایی عثمان در جایگاه خلافت رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم قرار گرفت و پس از آن خلافت نکبت بار مسلمانان علیه او شورش کردند و سپس او را به قتل رسانده و با امیر مؤمنان على علیه السلام بيعت کردند. آن بزرگوار طبق سیره رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم با مسلمانان رفتار کرد. لذا او از بیت المال سه درهم به زبیر داد که یک دینار معادل ده درهم است.

این گونه تقسیم عادلانه بیت المال خوشایند زبیر نیامد و از این رو با طلحه خدمت امیر مؤمنان علی علیه السلام رسید و گفت: آقا! عرضی خدمت شما داشتیم. آیا شما دستور داده اید که سه درهم به ما برسد؟

امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: بله، باید که بیت المال را به طور مساوی تقسیم کنند.

زبیر گفت: یعنی مساوی تقسیم شده و همه با هم مساوی هستند؟

حضرت فرمود: شمار مسلمانان معلوم و موجودی بیت المال هم مشخص است و سه درهم به هر نفر رسیده است.

زبیر گفت: ولی عمر با ما این گونه رفتار نمی کرد!

امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود: می دانم؛ ولی پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم بيت المال را مساوی تقسیم می کردند.

آیا شما کار عمر را می پسندید و کار پیامبر صلی الله علیه واله وسلم را نمی پسندید؟ پیامبر خدا صلی الله علیه واله وسلم بيت المال را به طور مساوی تقسیم می کردند و من هم مساوی تقسیم می کنم.

زبیر گفت: حالا که زمان پیامبر صلی الله علیه واله وسلم گذشته و شما نیز آن قانون را فراموش کنید.

امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود: برای چه عمر به شما از بیت المال سهم بیشتری می داد؟

زبیر گفت: به دلیل سابقه، قرابت و زحمات ما.

امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: من به پیامبر نزدیک تر هستم یا شما؟

زبیر گفت: به خدا قسم، شما نزدیک تر هستید.

امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: سابقه من بیشتر است یا شما؟

زبیر گفت: خدا می داند که سابقه شما بیش تر است ولی عمر با ما این گونه رفتار نمی کرد او دوازده هزار دینار می داد و اکنون شما سه در هم می دهید.

امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود: والله من و همین کارگری که اکنون برای من کار می کند، هرکدام سه درهم گرفتیم.

فرد دیگری که به دریافت بیت المال اعتراض داشت، سهل بن حنیف بود. عثمان بن حنیف و سهل بن حنیف دو بزرگوار انصاری بودند که در جنگ بدر و بیعت عقبه حضور داشتند سهل بن حنیف برادر بزرگ تر است و در زمانی که امیر مؤمنان على علیه السلام در کوفه تشریف داشتند به رحمت خدا رفت. حضرت على علیه السلام بر او نماز خواندند و هفت تکبیر گفتند؛ یعنی کاری که پیامبر صلی الله علیه واله وسلم با حمزه عمویشان کردند.

سهل بن حنیف با حالتی ناراحت نزد امیر مؤمنان علیه السلام آمد و نسبت به تقسیم مساوی بیت المال اعتراض داشت و گفت: من غلامم را آزاد کردم، چرا باید من و غلامم یکسان باشیم و این چگونه می شود؟

حضرت در پاسخ سهل فرمودند: خودت می گویی غلامت را آزاد کرده ای؛ پس معنایش این است که او نیز مانند بقیه مسلمانان است و با من علی و تو فرقی ندارد.

در این لحظه سهل متوجه اشتباه خود شد و سخت منقلب و پشیمان گردید.

اما سرانجام ایمان دروغین و عاریه ای طلحه و زبیر که از اعتراضات آنان آشکار می شود برای کسب منافع مادی و اشتهار و معروفیت و ریاست و خلاصه آن که به مقاصد دنیایی بوده آن ایمان زائل شد و هردو نفر با عاقبت ننگین و پس از قیام و خروج در مقابل امیرالمؤمنین در جنگ جمل، کشته شدند. وقتی چشم حضرت به صورت زبیر افتاد فرمود: -

تو مدتی با پیامبر خدا مصاحب بودی و با او پیوند خویشاوندی داشتی، ولی شیطان بر عقل تو مسلط شد و کار تو به این جا انجامید. (1)

پس ای انسان مبادا لحظه ای غرور تو را بگیرد و به اعمال صالح و اعتقادات صحیح خود بنازی و خود را عاقبت به خیر و سالم رسیده به مقصد قلمداد کنی، که همۀ این ها از حلیهٔ شیطان است و حتی انبیاء الهی و پیامبر خاتم صلی الله علیه واله وسلم هم این گونه آسوده خاطر نبودند و به همین جهت است که آن حضرت صلی الله علیه واله وسلم شب تا صبح می فرماید: خدایا مرا لحظه ای به خودم وا مگذار، آن وقت وای به حال دیگر افراد.


1) الجمل: ص 209.

(أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ)

اشاره

آن اهل آتش هستند که در آن جاودانند.

روشن است که کافران با گرایش به سمت و سوی گناه و تبعیت از طاغوت ها و شیاطین آن انوار الهی و هدایت و اشعه های نورانی فطرت سلیم را خاموش و بلکه نابود ساخته اند و نمی توانند به آن صراط مستقیم راه یابند.

بلکه با انتخاب طاغوت به عنوان اولیاء خودشان به طغیان و نافرمانی حضرت حق مشغول شده و در مسیر ظلمت و نابودی سیر می کنند که در حقیقت عاقبتی جز آتش دوزخ و خلود در آن برای آنان نیست.

همیشگی عذاب و آتش

موضوع خلود و همیشگی در عذاب علاوه بر این آیه در آیات متعدد قرآن کریم آمده است و بسیاری از بزرگان دین اجماع و اتفاق نظر دارند که کافر برای همیشه به عذاب خوار کننده ای مبتلا خواهد بود.

مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی در کتاب «تجرید» می فرماید: کافر همیشه در عذاب است و در آخرت نجاتی برای او نیست. (1)


1) تجريد الاعتقاد: ص 309.

و هم چنین مرحوم علامه حلی در «شرح تجرید خواجه» می گوید: تمام مسلمانان اجماع و اتفاق نظر دارند بر این که عذاب کافر ابدی و همیشگی است و هرگز قطع نمی شود. (1)

و در قرآن کریم در مورد خلود کافران می فرماید:

(وَالَّذِينَ كَفَرُواْ وَكَذَّبُوا بِآيَاتِنَا أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ). (2)

و کسانی که کافر شدند و آیات ما را تکذیب کردند، اهل آتشند و در آن جاودانه اند.

آری، گروهی از عذاب آتش جهنم خارج می شوند که کفر و شرک در اعماق قلبشان رسوخ ننموده است، بلکه فقط گناهان ظاهر قلب آنان را آلوده نموده باشد که به وسیلهٔ شفاعت یا غیر آن وارد بهشت می شوند.

پس هرکس به عروة الوثقی چنگ زند و تبعیت از پیامبر و آل او نماید (الله وَلِيُّ الَّذِینَ آمَنُوا)، و در کنار ایمان و پیروی از پیشوایان هدایت به ظالمین و غاصبین حقوق امامت و ولایت کفر ورزد (كَفَرُواْ أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتِ)، به آن نور ایمان رسیده و بهشت جاودان در انتظارشان خواهد بود.

اما اگر از تمسک به دستگیره (لَا انفِصَامَ لَهَا) سرباز زنند در نتیجه اولیائشان طاغوت خواهد بود و سرانجامی جز آتش ابدی نخواهند داشت.


1) کشف المراد: ص 414.

2) سوره بقره: آیه 39.

کتابنامه

1.

قرآن کریم.

2.

نهج البلاغه.

3.

صحيفه سجاديه.

«الف»

4.

اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات: شیخ حر عاملی، چاپ اول، بیروت، اعلمی، سال 1425 ق.

5.

ارشاد القلوب إلى الصواب: حسن بن محمد دیلمی، اول، قم، الشريف الرضي، سال 1412ق.

6.

اصول الکافی: محمّدبن یعقوب کلینی، چاپ اول، تهران، کتاب فروشی علمیه اسلامیه، سال 1369 ش.

7.

اعتقادات الإمامية: محمدبن علی ابن بابویه قمی، چاپ دوم، قم، کنگره شیخ مفید، سال 1414 ق.

8.

اعلام الدين فى صفات المؤمنين: حسن بن محمد دیلمی، چاپ اول، قم، آل البيت علیهم السلام، سال 1408 ق.

9.

اقبال الاعمال: ابن طاووس على بن موسی، چاپ دوم، تهران، دار الكتب الإسلاميه، سال 1409 ق.

10.

اقبال بالاعمال الحسنه: ابن طاووس علی بن موسی، چاپ اول، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، سال 1376 ش.

11.

الإحتجاج على أهل اللجاج: احمدبن علی طبرسی، چاپ اول، مشهد، نشر مرتضی، سال 1403 ق.

12.

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد: محمدبن محمد مفید، چاپ اول، قم، کنگره شیخ مفید، سال 1413 ق.

13.

الأمالي: محمدبن الحسن طوسی، چاپ اول، قم، دار الثقافه، سال 1414 ق.

14.

الأمالي: محمدبن علی ابن بابویه قمی، چاپ ششم تهران، کتابچی، سال 1376 ش.

15.

انجیل متی: معتبرترین انجیل در عهد جدید و یکی از چهار انجیل معروف است.

16.

انوار التنزيل: عبدالله بن عمر بیضاوی، چاپ اول، بیروت، دار احياء التراث العربي، سال 1418 ق.

17.

انوار النعمانية: نعمت الله بن عبدالله جزایری، بیروت، دار القاری، سال 1429ق.

«ب»

18.

بحارالانوار: علامه محمدباقر مجلسی، چاپ دوم، بیروت، دار احياء التراث العربی، سال 1403 ق.

19.

البرهان فى تفسير القرآن: سید هاشم بن سلیمان بحرانی، چاپ اول، قم، مؤسسة بعثه، سال 1374 ش.

20.

بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد علیهم السلام: محمدبن حسن صفار، چاپ دوم، قم، مكتبة آية الله المرعشي النجفی، سال 1404 ق.

21.

بيت الأحزان: شيخ عباس قمی، قم ، دار الحکمه، سال 1421ق.

«ت»

22.

تاج العروس من جواهر القاموس: محمد مرتضی حسینی زبیدی، چاپ اول، بيروت، دار الفكر، سال 1414 ق.

23.

تاریخ مدینه دمشق: ابوالقاسم علی بن حسن شافعی دمشقی (ابن عساکر)، بیروت، دار الفکر، سال 1416 ق.

24.

تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة: على استرآبادی، چاپ اول، قم، مؤسسة النشر الإسلامی، سال 1409 ق.

25.

التبيان في تفسير القرآن: أبي جعفر محمدبن الحسن الطوسی، چاپ اول، ایران، مكتب الاعلام الإسلامی، سال 1409 ق.

26.

تجريد الإعتقاد: نصير الدين محمدبن محمد طوسی، قم، چاپ محمدجواد حسینی جلالی، سال 1407 ق.

27.

تحف العقول: ابن شعبه حرانی، چاپ دوم، قم، جامعه مدرسین، سال 1363 ش.

28.

التحف في مذاهب السلف: محمدبن على الشوکانی، چاپ اول، دار الصحابة للتراث، سال 1409 ق.

29.

تفسير الصافي: محمدبن محسن فیض کاشانی، چاپ دوم، تهران، مكتبة الصدر، سال 1415 ق.

30.

تفسير العياشي: محمدبن مسعود عیاشی، چاپ اول، تهران، المطبعه العلميه، سال سال 1380 ق.

31.

تفسير القمي : علی بن ابراهیم قمی، چاپ سوم، قم، دار الکتاب ، سال 1404 ق .

32.

التفسير المنسوب إلى الإمام العسكرى علیه السلام: امام یازدهم حضرت عسکری علیه السلام،چاپ اول، قم، مدرسة الإمام المهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، سال 1409 ق.

33.

تفسیر روح البيان: اسماعیل حقی بروسوی، بیروت، دار الفكر، بدون تاريخ.

34.

تفسیر فرات الكوفى: فرات بن ابراهیم کوفی، چاپ اول، تهران، مؤسسة الطبع والنشر فى وزارة الإرشاد الإسلامی، سال 1410 ق.

35.

تفسير كنز الدقايق وبحر الغرائب: محمدبن محمّدرضا قمی، چاپ اول، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1368 ش.

36.

تفسير نور الثقلين: العروس الحويزى عبدالعلی بن جمعه، چاپ چهارم، قم، اسماعیلیان، سال 1415 ق.

37.

التوحيد: ابن بابویه قمی، چاپ اول، قم، جامعه مدرسین، سال 1398 ق.

38.

توحيد المفضل: مفضل بن عمر، چاپ سوم، قم، نشر داوری.

39.

تهذيب الأحكام: محمدبن الحسن طوسی، چاپ چهارم، تهران، دار الکتب الإسلامیه، سال 1407 ق.

«ث»

40. ثواب الأعمال وعقاب الأعمال: ابن بابويه محمّدبن علی، چاپ دوم، قم، دار الشريف الرضى للنشر، سال 1406 ق.

«ج»

41.

جامع الاخبار: محمدبن محمد شعیری، چاپ اول، نجف، مطبعه حيدريه.

42.

الجمل والنصرة لسيد العترة في حرب البصرة: محمّدبن محمّد مفید، چاپ اول، قم، کنگره شیخ مفید، سال 1413 ق.

«خ»

43. الخصال: ابن بابویه محمّدبن علی، چاپ اول، قم، جامعه مدرسین، سال 1362 ش.

«د»

44.

الدرّ المنثور في التفسير بالمأثور: عبدالرحمن أبى بكر سیوطی، چاپ اول، قم، منشورات مكتبة آية الله المرعشي النجفي، سال 1404 ق.

45.

الدر النظيم في مناقب الأئمّه اللهاميم: يوسف بن حاتم شامی، چاپ اول، قم، جامعه مدرسین، سال 1420 ق.

46.

الدروع الواقيه: ابن طاووس على بن موسی، چاپ اول، بيروت، مؤسسة آل البيت علیهم السلام، سال 1415 ق.

47.

دعائم الإسلام: ابن حيون نعمان بن محمد، چاپ دوم، قم، مؤسسة آل البيت علیهم السلام،سال 1385 ق.

48.

دلائل الإمامة: محمّدبن جرير طبری آملی، چاپ اول، قم، نشر بعثت، سال 1413 ق.

«ذ»

49. ذم التأويل: ابو محمد ابن قدامه مقدسی، چاپ اول، الکویت، دار السلفية، سال 1406 ق.

«ر»

50.

روضة الواعظين وبصيرة المتعظين: محمدبن احمد فتال نیشابوری، چاپ اول، قم، انتشارات رضی، سال 1375 ش.

51.

رياض الابرار في مناقب الأئمة الأطهار: نعمت الله جزایری، چاپ اول، بیروت، مؤسسة التاريخ العربي، سال 1427 ق.

«ز»

52. زاد المعاد: محمدباقر بن محمّدتقی مجلسی، چاپ اول، بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، سال 1423ق.

«ش»

53.

شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار: ابو حيون نعمان بن محمد مغربی، چاپ اول، قم، جامعه مدرسین، سال 1409ق.

54.

شرح نهج البلاغه لابن أبى الحديد: ابن أبى الحديد عبدالحميد بن هبة الله، چاپ اول، قم، مكتبة آية الله المرعشي النجفی، سال 1404 ق.

55.

شواهد التنزيل لقواعد التفضيل: عبيدالله بن عبدالله حسکانی، چاپ اول، تهران، مجمع احياء الثقافة الإسلامیه، سال 1411ق.

«ص»

56.

صحيح البخاري: محمدبن اسماعیل بخاری، بیروت، نشر دار الفكر للطباعة والنشر، سال 1401 ق.

57.

صحيفة الإمام الرضاء علیه السلام: امام هشتم حضرت علی بن موسی علیه السلام، چاپ اول، مشهد، کنگره جهانی امام رضا علیه السلام، سال 1406 ق.

«ط»

58. طرف من الأنباء والمناقب: ابن طاووس علی بن موسی، چاپ اول، مشهد، نشر تاسوعا، سال 1420 ق.

«ع»

59.

عدة الداعى ونجاح الساعي: ابن فهد حلی، چاپ اول، قم، دار الكتب الإسلامي، سال 1407 ق.

60.

العقد الفريد: احمدبن محمّد عبد ربه اندلسی، چاپ اول، بیروت، دار احياء التراث العربي.

61.

علل الشرایع: ابن بابویه محمدبن علی، چاپ اول، قم، کتاب فروشی داوری، سال 1385ش.

62.

عمدة عيون صحاح الأخبار في مناقب إمام الأبرار: ابن بطريق يحيى بن حسن، چاپ اول، قم، جامعة المدرسین، سال 1407 ق.

63.

عوالم العلوم والمعارف والأحوال: عبدالله بحرانی اصفهانی، چاپ دوم، قم، مؤسسة الامام المهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، سال 1382 ش.

64.

عوالی اللئالی العزيزيه في الأحاديث الدينية: محمدبن زین الدین، چاپ اول، قم، دار سيد الشهداء علیه السلام، سال 1405 ق.

65.

عیون اخبار الرضاع علیه السلام: ابن بابویه محمّدبن علی، چاپ اول، تهران، نشر جهان، سال 1378 ش.

66.

عيون الحكم والمواعظ: علی بن محمد لیثی واسطی، چاپ اول، قم، دار الحدیث، سال 1375 ش.

«غ»

67.

الغدير: عبدالحسین امینی، چاپ اول، قم، مركز الغدير للدراسات الإسلاميه، سال 1421ق.

68.

غرر الحكم ودرر الكلم: عبد الواحدبن محمّد تمیمی آمدی، چاپ دوم، قم، دار الكتب الإسلامی، سال 1410 ق.

«ف»

69.

الفصول المختاره: محمدبن محمد مفید، چاپ اول، قم، کنگره شیخ مفید، سال 1413ق.

70.

فضائل الشيعه: ابن بابويه محمدبن علی، چاپ اول، تهران، اعلمی، بدون تاریخ.

71.

الفقه المنسوب إلى الإمام الرضا علیه السلام: امام هشتم حضرت علی بن موسی علیه السلام، چاپ اول، مشهد، مؤسسة آل البيت علیهم السلام، سال 1406 ق.

«ک»

72.

الكافى: محمدبن یعقوب الکلینی، چاپ چهارم، تهران دار الكتب الإسلاميه، سال 1407 ق.

73.

کافی: محمدبن یعقوب کلینی، چاپ اول، قم، دار الحديث، سال 1429 ق.

74.

كامل الزيارات: ابن قولویه جعفربن محمد، چاپ اول، نجف اشرف، دار المرتضوية، سال 1356 ش.

75.

کتاب العین: خليل بن احمد فراهیدی، چاپ دوم، قم، انتشارات هجرت، سال 1409 ق.

76.

الكشاف عن حقائق التنزيل: جارالله زمخشری، چاپ سوم، بیروت، نشر دار الكتاب العربی، سال 1407 ق.

77.

کشف الغمه فى معرفة الأنّمة: علی بن عیسی اربلی، چاپ اول، تبریز، نشر بنی هاشمی، سال 1381 ق .

78.

كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد: علامی حلی، چاپ چهارم، قم، مؤسسة النشر الإسلامی، سال 1413 ق.

79.

كمال الدين وتمام النعة: ابن بابويه محمّد بن علی، چاپ دوم، تهران، اسلامیه سال 1395 ق.

«گ»

80. گلستان سعدی: ابو محمد مشرف الدين مصلح بن عبدالله بن مشرف متخلص به سعدی شیرازی.

«ل»

81.

لسان العرب: ابن منظور محمدبن مکرم، چاپ سوم، بیروت، دار الفکر، سال 1414 ق.

82.

اللهوف على قتلى الطفوف: ابن طاووس علی بن موسی، چاپ اول، تهران، نشر جهان، سال 1348 ش.

«م»

83.

مجمع البحرين: فخرالدین محمد طریحی، چاپ سوم، تهران، نشر مرتضوی، سال 1375ش.

84.

مجمع البيان: فضل بن الحسن طبرسی، بیرون، دار المعرفه، سال 1408 ق.

85.

محاسن: برقی، تهران، چاپ جلال الدین محدث، سال 1330 ش.

86.

المحاسن: احمدبن محمد برقی، چاپ دوم، قم، دار الكتب الإسلاميه، سال 1471 ق.

87.

مختصر البصائر حسن بن سليمان حلّی، چاپ اول، قم، مؤسسة النشر الإسلامي سال 1421ق.

88.

مرآة العقول في شرح اخبار آل الرسول: محمدباقر مجلسی، چاپ دوم، تهران، دار الكتب الإسلامیه، سال 1404 ق.

89.

مروج الذهب ومعادن الجوهر: على بن حسین مسعودی، بیروت، دار الفکر، سال 1421ق.

90.

المزار: شهید اول محمدبن مکی، چاپ اول، قم، مدرسه امام مهدی علیه السلام، سال 1410ق.

91.

المزار الكبير: محمدبن باقر ابن مشهدی، چاپ اول، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، سال 1419 ق.

92.

مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل: حسین بن محمّدتقی نوری، چاپ اول، قم، مؤسسة آل البيت علیهم السلام، سال 1408 ق.

93.

مستدرك سفينة البحار: نمازی شاهرودی، چاپ اول، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، سال 1418 ق.

94.

المسترشد في إمامة على بن أبى طالب علیه السلام: محمدبن جریر طبری آملی، چاپ اول، قم، کوشانپور، سال 1415 ق.

95.

مسند احمدبن حنبل: احمدبن جنبل، بیروت، نشر دار.

96.

مشارق أنوار اليقين فى أسرار امير المؤمنين علیه السلام: رجب بن محمد حافظ برسی، چاپ اول، بیروت، اعلمی، سال 1422ق.

97.

مصباح الشریعه: منسوب به جعفربن محمد امام ششم علیه السلام، چاپ اول، بیروت، اعلمی، سال 1400 ق.

98.

مصباح المتهجد وسلاح المتعبد: محمدبن حسن طوسی، چاپ اول، بیروت، مؤسسة فقه الشيعه، سال 1411ق.

99.

المصباح المنير فى غريب الشرح الكبير: احمدبن محمّد فیومی، چاپ دوم، قم، مؤسسة دار الهجرة، سال 1414 ق.

100.

المصباح للكفعمى: كفعمى ابراهیم بن علی عاملی، چاپ دوم، قم، دار الرضى (زاهدی)، سال 1405 ق.

101.

معانى الأخبار: ابن بابويه محمدبن علی، چاپ اول، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، سال 1403 ق.

102.

معانى الاخبار: ترجمه محمدی، چاپ دوم، تهران، دار الكتب الإسلاميه، سال 1377 ش.

103.

المعجم الكبير: سليمان بن احمد ،طبرانی، نشر دار احياء التراث العربي.

104.

المعجم الوسيط: استانبول، دار الدعوة، مؤسسة ثقافية للتأليف والطباعة والنشر.

105.

معجم مقاييس اللغة: ابن فارس، چاپ اول، قم، مكتب الاعلام الاسلامی، سال 1404 ق.

106.

مفاتيح الجنان: شیخ عباس قمی.

107.

مفاتيح الغيب فخر رازی، چاپ سوم، بيروت، دار احياء التراث العربي، سال 1440 ق.

108.

مفردات الفاظ القرآن: حسين بن محمّد راغب اصفهانی، چاپ اول، بیروت، دارالقلم، سال 1412ق.

109.

مناقب آل أبي طالب علیه السلام (لابن شهر آشوب): ابن شهر آشوب مازندرانی، چاپ اول، قم، نشر علّامه، سال 1379 ق.

110.

المنجد: لویس معلوف، چاپ بیستم، بیروت، دار المشرق، سال 1986 م.

111.

من لا يحضره الفقيه: ابن بابويه محمدبن علی، چاپ دوم، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، سال 1413ق.

112.

مهج الدعوات ومنهج العبادات: ابن طاووس علی بن موسی، چاپ اول، قم، دارالذخائر، سال 1411ق.

«ن»

113. نفس الرحمن في فضائل السلمان: حسین بن محمد نوری طبرسی، چاپ اول، مؤسسة الآفاق، سال 1411ق.

«و»

114.

الوافي: محمد محسن فیض کاشانی، چاپ اول، اصفهان کتابخانه امام امیر المؤمنين علیه السلام، سال 1406 ق.

115.

وسائل الشيعة: محمدبن حسن شیخ حر عاملی، چاپ اول، قم، مؤسسة آل البيت علیهم السلام، سال 1409 ق.