ghaemiyeh.com
سرشناسه:بهادری، مهدی، ۱۳۵۳ -
عنوان و نام پديدآور:بحر الفضایل/ مهدی بهادری.
مشخصات نشر:قم: ذکری ، ۱۴۰۲.
مشخصات ظاهری: ۹۶۰ص.
شابک: 978-622-6319-98-0
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ ق.
موضوع:'Ali ibn abi-Talib, Imam I, 600-661
موضوع:علی بن ابی طالب (ع)، امام اول ، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- در قرآن
موضوع:Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- In the Qur'an
موضوع:علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- احادیث
موضوع:Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Hadiths
موضوع:علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- فضایل
موضوع:Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- Virtues
موضوع:علی بن ابی طالب (ع)، امام اول ، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- شعر-- مجموعه ها
موضوع: Ali ibn Abi-talib , Imam I , 600-661 -- Poetry-- Collections
رده بندی کنگره: BP۳۷/۳۵
رده بندی دیویی: ۲۹۷/۹۵۱
شماره کتابشناسی ملی:۹۵۴۳۴۶۰
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
بحر الفضائل
مهدی بهادری
بحر الفضائل
مؤلف: ............................................................. مهدی بهادری
ناشر: .......................................................................... ذکری / قم
نوبت چاپ: .............................................................. اول / ۱۴۰۳
شمارگان: ............................................................... ۵۰۰ نسخه
قیمت: ............................................................. ۰۰۰/۰۰۰/۴ ریال
شابک: ............................................ ۰-۹۸-۶۳۱۹-۶۲۲-۹۷۸
روح ملکوتی و عرشیِ اوّل مظلوم عالم و نسخه ی کامل انسانیّت، مولا امیرالمؤمنین علی علیه السلام و همچنین روح استاد عظیم الشأنم، عارف بالله حضرت آیة الله ایازی که در محضرش مطالب بسیاری اندوختم.
امیدوارم این نوشتار، موجب تقرّب این کمترین به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام شود و توشه و ذخیره ی آخرت حقیر قرار گیرد.
سخن گفتن درباره ی امیرالمؤمنین علی علیه السلام بسیار سخت است؛ زیرا آن مرد بزرگ، دُردانه ی عالم خلقت و انسان کامل است؛ چه بسا توصیف ما، نقصان فضایل بی شمار حضرتش را به همراه داشته باشد. مقام دانی نمی تواند آن طور که شایسته ی مقام عالی است، او را بشناسد و بستاید؛ چون بر شخصیت وی احاطه ندارد؛ از این رو نبی اکرم صلی الله علیه واله درباره ی حضرت امیر علیه السلام می فرماید: «يا علي لايعرف اللّه تعالی إلّا أنا و أنت و لايعرفني إلّا اللّه و أنت و لا يعرفك ألّا اللّه و أنا؛(1)ای علی! خدا را نشناخت، جز من و تو و مرا نشناخت، جز خدا و تو و تو را نشناخت، مگر خدا و من.»
آن بزرگوار در جای دیگر فرمود: «يا علي ما عرف اللّه حقّ معرفته غيري و غيرك و ما عرفك حق معرفتك غير اللّه و غيري؛(2)ای علی! خداوند متعال را نشناخت به حقیقت شناختش جز من و تو و تو را نشناخت، آن گونه که حقّ شناخت توست، جز خدا و من.»
آری به درستی که حضرت را جز خالقش و نبی اکرم صلی الله علیه واله -که مولا، نفس اوست- نمی تواند بشناسد؛ زیرا «بل الإنسان علی نفسه بصیرة؛ انسان به نفس خود، بینایی و آشنایی دارد.» رسول اکرم صلی الله علیه واله انسان کاملی است که بر نفسش احاطه ی کامل دارد و آن را می شناسد.
در عالم وجود، علی شناس تر از پیامبر اسلام صلی الله علیه واله وجود ندارد. آنچه افراد مادون معصومین علیهم السلام درباره ی مولا می گویند، رشحاتی است که از وجود حضرت بر اثر جوشش فضایلش بیرون می ریزد و هر کسی به اندازه ی فهمش امام را می ستاید و از وجودش بهره می برد؛ وگرنه «دست ما کوتاه و خرما بر نخیل».
امام صادق علیه السلام می فرماید: «لقد تجلّی الله لخلقه فی كلامه و لكنّهم لایبصرون؛(1)خداوند بر خلق خویش در کلام خودش تجلّی کرده است؛ ولی آنان خدا را نمی بینند.»
وجود مقدّس حضرت امیر علیه السلام قرآن ناطق است و تمام صفات الهی در وی متجلّی است؛ ولی چشمان بی بصیرت، ولایت و عظمت حضرت را نمی بینند و یا از روی عناد، انکار می کنند؛ چنان که درباره ی ذات باری تعالی هم، چنین است. وقتی خداوند از کفّار می پرسد: خدای شما کیست؟ به خدا اعتراف می کنند؛ ولی همیشه در صدد انکار بر می آیند.
خداوند در قرآن کریم به طُرُق مختلف، ولایت حضرت را به مردم گوشزد و اطاعتش را فرض می شمارد و حضرت را به صفات و فضایل توصیف می کند؛ امّا می فرماید: «و لقد صرفنا فی هذا القرآن لیذكروا و ما یزیدهم
1) بحار الانوار، ج ۸۹، ص ۱۰۷.
إلّا نفورا»؛(1)یعنی فرجام کار جز کج فهمی و فرار از حقیقت، چیز دیگری نیست.برای نمونه، ابن ابی الحدید معتزلی در مقدّمه ی شرح نهج البلاغه، خلفا را به طور اجمالی معرّفی می کند. وقتی به عمر می رسد، او را این گونه توصیف می کند: عمر، فردی سخت و خشن و دارای هیبت بزرگ بود، از هیچ کس پروا نداشت و هیچ شریف و غیر شریفی را رعایت نمی کرد.... در اخلاق و گفتار عُمر، نوعی بدزبانی و خشونت آشکار بوده است؛ از جمله، آن مطلبی که در بیماری رسول خدا صلی الله علیه واله از دهانش بیرون آمد. وقتی حضرت فرمود: کاغذ و قلم بیاورید تا چیزی بنویسم که بعد از من، جلوی اختلاف در امّتم گرفته شود، عُمر گفت: «ان هذا الرجل لیهجر.» پناه بر خدا که اگر او اراده ی معنی ظاهری آن کلمه را کرده باشد؛ بلکه آن را به عادت خشونت و بدزبانی گفته است.
آیا خلیفه و امامی که مأمومش این گونه به حالش بترسد و دست به دعا شود که خدا کند او چنین اشتباهی را مرتکب نشده باشد، برای زعامت جامعه مناسب است؟
همین ابن ابی الحدید وقتی به امیرالمؤمنین علیه السلام می رسد، حضرت را این گونه توصیف می کند: آن زمان که نهایت هنر صحابه، این بود که درباره ی ترغیب به جهاد و شهادت و فضیلت آن حرف می زدند، علی علیه السلام از خلقت آسمان ها و ملائکة الله حرف می زد. کلام خَلق در مقابل کلام علی علیه السلام مانند یک مشت خاک در مقابل زر ناب است.
وی در ادامه می گوید: خلافت ابوبکر منصوص نبوده و درباره ی آن نصّی
1) اسراء، ۴۱.
وجود نداشته است؛ ولی این بیعت شرعی به وسیله ی اجماع ثابت شده است؛ البتّه معلوم نیست ایشان از چه اجماعی دم می زند؟ اجماعی که مورد مخالفت خود حضرت، ابن عباس، سلمان، ابوذر و دیگران بود، اجماع و مورد استناد است؟! خود ایشان به فقدان نصّ تصریح می کند؛ درحالی که ما درباره ی ولایت حضرت امیر علیه السلام نص های فراوانی داریم که بر امامت حضرت تصریح می کنند.
بعد از این توصیفات کذایی، آیا عقلانی است که بگوید: «الحمدلله الذی قدم المفضول علی الفاضل؛(1)حمد خدایی را که ابوبکر، مفضول بی فضایل را بر علی عالی اعلا با آن همه فضایل مقدّم کرد.» آیا این نهایت کج فهمی نیست؟ از این نمونه کج فهمی ها در تاریخ، فراوان است.
در این کتاب سعی بر این است که گوشه ای از عظمت مولا را در بیان قرآن، اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام ، اولیا، اندیشمندان غیر مسلمان و حتّی دشمنان حضرت بیان کنیم.
حضرت امیر علیه السلام در خانه ی خدا بکة مبارکة (کعبه) به دنیا آمد و «بکة» به ابجد ۲۷ و جمع این دو عدد هم ۹ می شود و جایگاه عددی ۹ هم ۱۹ و این عدد هم عدد کلمه ی واحد است و اینکه حضرت امیر علیه السلام در سجده ی عبادت به شهادت رسید که سجده هم عدد ابجد آن ۷۲ است و جمع این دو عدد ۹ می شود و ۹ هم جایگاه عددی آن ۱۹ است و ۱۹ هم عدد کلمه ی واحد است؛ ازاین رو هر فصل را با عدد ۷۲ تمام کردیم که به وحدانیت خداوند اشاره دارد؛ یعنی حضرت امیر علیه السلام مظهر توحید خداوند است.
1) جلوه ی تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۷۸ و ۸۰.
آن بزرگوار، هم در ولادت و هم در طول حیات طیّبه و هم در شهادت، مظهر توحید محسوب می شود. امید است این نوشتار، توشه ی قبر و قیامت ما قرار بگیرد و مورد رضایت حضرتش واقع شود.
مهدی بهادری
زمستان ۱۴۰۲ / قم
پیش از ورود به بحث، توضیح یک نکته ضروری است و آن اینکه شاید برای خواننده ی محترم، این شبهه پیش آید، آیاتی که ما درباره ی فضایل حضرت امیر علیه السلام مطرح می کنیم یا داستان هایی که از قرآن نقل می کنیم، مربوط به پیامبران و امّت های گذشته است و ربطی به فضیلت حضرت علی علیه السلام ندارد.
برای پاسخ به این شبهه باید بگوییم در علوم قرآنی و تفسیر، یک اصطلاح به نام «جَری و تطبیق» وجود دارد که جواب این شبهه را می دهد؛ امّا جَری و تطبیق چیست؟
منظور از «جرَى و تطبیق» در اصطلاح علوم قرآنى، عبارت است از: تطبیق مفاهیم به دست آمده از آیات قرآن بر موارد دیگرى که مشابه مورد شأن نزول است.(1)
1) آسیبشناسى و روششناسى تفسیر معصومان علیهم السلام ، ج 1، ص 160.
علّامه طباطبایی در این باره میگوید: قرآن از نظر انطباق مفاهیمش با مصادیق و نمونه هاى خارجى و تبیین وضعیّت (هدایت یا گمراهى) آنان، گستره ی ویژهاى دارد؛ زیرا آیاتش منحصر به مورد نزولش نیست؛ بلکه در تمام مواردی جارى میشود که ملاک و ویژگى مورد نزول را داشته باشد. آیات قرآن مانند ضرب المثل است که نخستین بار در مورد خاصّى گفته شده است؛ ولى در هر موردِ مشابه دیگرى نیز به کار میرود. این معنا همان چیزى است که در روایات به جَرى قرآن، نامگذارى شده است.(1)
امام باقر علیه السلام میفرماید: آیهای از قرآن که درباره ی گروه خاصّى نازل شده است، اگر با مردن و از بین رفتن آن گروه، عمر آیه نیز به پایان رسد [و به گذشتگان محدود شود]، دیگر اثرى از قرآن به جاى نمیماند، حال آنکه قرآن، از آغاز تا پایانش، به درازاى عمر آسمانها و زمین، جارى خواهد شد و براى هر قوم و گروهى، [در آینده ] آیهاى در قرآن وجود دارد که آن را تلاوت می کنند و مییابند که وضعیّتشان مشابه وضعیّت کسانى است که آیه درباره ی ایشان نازل شده و آنان در قلمرو یکى از دو دسته آیات خیر یا شرّ قرار خواهند گرفت.(2)
فُضَیل بن یسار می گوید که در روایتی آمده است: آیهای در قرآن نیست، مگر آنکه ظاهر و باطنی دارد. تفسیر این روایت را از امام باقر علیه السلام جویا شدم. ایشان در پاسخ فرمودند: ظاهر قرآن، همان تنزیل آن و باطنش، تأویل آن است و بعضى از آن تأویلها گذشت؛ ولى بعضى دیگر هنوز نیامدهاند؛ [زیرا قرآن]
همانند آفتاب و ماه در حال حرکت بوده و به زمان خاصى مقیّد نیست و هر تأویلى که براى مردگان میآید، براى زنده ها نیز میباشد و خداوند فرمود: تأویل قرآن را جز خداوند و راسخان در علم نمیدانند و ما [چون از راسخان در علم هستیم] آن را میدانیم.(1)
محور بحث عرفان، انسان کامل است. عارفانی چون ابن عربی، قونوی و دیگران از واژه ی انسان کامل استفاده کرده اند. قرآن به صراحت، انسان کامل را نام نبرده است؛ ولی بعضی از واژه ها، چون خلیفه در «إنّی جاعل فی الارض خلیفة» بر آن دلالت می کند؛ چون لازمه ی خلیفه ی خدا بودن، آن است که انسان از هر حیثی کامل و تمام عیار باشد. چه در شریعت، طریقت و حقیقت، سرآمد همگان باشد؛ ازاین رو انسان کامل به کسی می گویند که تمام صفات و اسمای الهی در او تجلّی و ظهور داشته باشد و عبدالله باشد؛ یعنی همان گونه که «الله» مستجمع جمیع صفات و کمالات است، انسان کامل هم مرآت الحق(آینه ی حق) است و همان گونه که خداوند «لیس کمثله شیء» است، خلیفه ی او نیز باید بی مثال باشد. حدیث «كُنتُ كَنزَاً مخفیاَ فَأَحببتُ أَن أُعرَف فَخَلقتُ الخَلقَ لُكی أَن أُعرف» که معروف به حدیث کنز است، مبیّن آینه بودن انسان کامل است. البتّه برخی سند این حدیث را به چالش کشیده اند؛ ولی عارفان، عموماً به این حدیث تمسّک جسته اند.
1) بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد علیهم السلام ، ج1، ص196.
کنت کنزاً مخفیاً احببت أن اعرف را تویی *** اکمل مصداق این اظهر من الاضحاستی
آیینه ای که نه تنها نشانگر صفات و جمال خداست و جمال جمیل را نشان می دهد؛ بلکه خود نیز از تبلور این صفات در خویش لذّت می برد و به بَهجت و سرور می رسد و فانی در خدا می شود؛ به جایی می رسد که نهتنها کلامش کلام خدا، نگاهش نگاه خدا و... بلکه نگاه خدا نگاهش و کلام خدا کلامش می شود.
جامی در هفت اورنگ تمثیلی زیبا از هویدا شدن جمال حق در آیینه بیان می کند که بیانش خالی از لطف نیست.
یوسف کنعان چو به مصر آرمید *** صیت وی از مصر به کنعان رسید
بود در آن غمکده یک دوستش *** پر شده ی مغز وفا پوستش
ره به سوی مصر جمالش سپرد *** آینه ای بهر رهاورد برد
یوسف ازو کرد نهانی سؤال*** کای شده محرم به حریم وصال
در طلبم رنج سفر برده ای*** زین سفرم تحفه چه آورده ای
گفت: به هر سو نظر انداختم*** هیچ متاعی چو تو نشناختم
آینه ای بهر تو کردم به دست*** پاک ز هرگونه غباری که هست
تا چو به آن دیده ی خود وا کنی *** طلعت زیبات تماشا کنی
تحفه ای افزون ز لقای تو چیست*** گر روی از جای به جای تو کیست
نیست جهان را به صفای تو کس*** غافل ازین تیرهدلانند و بس
جامی ازین تیرهدلان پیش باش*** صیقلیِ آینه ی خویش باش
تا چو بتابی رخ ازین تیره جای*** یوسف غیب تو شود رو نمای
آری اگر انسان، آیینه ی جان خود را صیقل دهد و از هر نوع آلودگی، آن را پاک نگه بدارد، جمال زیبای یار در آیینه ی وجودش رخ نشان می دهد. انسان کامل با توجّه به مقام عصمتی که خداوند به او عنایت کرد، وجودش بری از هرگونه آلودگی است؛ بنابراین تمامقد صفات الهی را در خود متجلّی می کند.
همان گونه که بیان شد، کامل بودن انسان برای غرضی است و آن هم عبارت است از: مقام خلافت الهی. خلافت به شخص نیست؛ بلکه به صفات است. حضرت رسول صلی الله علیه واله معرِّف بودند، نه جاعل. بعد از خاتم انبیا علیهم السلام خلافت به علم مستأثره ی الهی به حضرت امیر علیه السلام منتقل شد. (علم مستأثره، علمی است که مخصوص ذات احدیّت است و هیچ کس جز خود خداوند از آن خبر ندارد؛ حتّی رسول اکرم صلی الله علیه واله و اهل بیت علیهم السلام هم از آن خبر ندارند). خلافت حضرت امیر علیه السلام به وسیله ی حضرت رسول صلی الله علیه واله از طرف خداوند معرّفی شد، نه اینکه خود بخواهد انتصاب کند.
در هِرَم وجود، فقط یک خلیفه می تواند باشد. تا زمانی که حضرت رسول صلی الله علیه واله خلیفه ی خداست، دیگر کسی نمی تواند در عرض حضرت به منزلهی خلیفه باشد؛ چون رأس هِرَم، یکی است و دو تا نمی شود. قلّه را به این لحاظ، قلّه می گویند که رأس کوه و فقط یکی است، اگر بخواهد کنارش یکی دیگر باشد، به آن قلّه نمی گویند. حکایت خلافت انسان کامل، این گونه است. اکنون بعد از وجود مقدّس پیامبر صلی الله علیه واله - که در رأس هرم وجود است - چه کسی باید جای این انسان کامل را پر کند؟
یکی از صفات خداوند متعال - که باید در آیینه ی وجودی انسان کامل، متجلّی شود - یکی بودن است؛ ازآنجاکه خداوند، احد و واحد است،
خلیفه ی او هم باید چنین صفتی داشته باشد. به قول معروف «دو پادشاه در یک اقلیم نگنجد.» اهل بیت علیهم السلام در زیارات و لسان روایات، مظهر توحید معرفی می شوند که به همین معنا اشاره می کند.
امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه می فرماید: «مَن أَراد اللهَ بَدَأ بكم و مَن وَحَّده قَبِل عنَكُم؛ آنکه به دنبال خدا باشد از شما آغاز می کند و آنکه خدا را یگانه می داند، سخن شما را مورد پذیرش قرار می دهد».
وجود امام، اکسیری است که وجود ما را به طلای ناب توحید تبدیل می کند. به راستی آیا جامعه ی بشری، قادر است جایگزینی برای پیامبر برگزیند؟ چه کسی می تواند «طابق النعل بالنعل» پا جا پای خاتم انبیا صلی الله علیه واله بگذارد و خلیفه ی خدا بعد از ایشان باشد؟ خلافت و جانشینی رسول خدا صلی الله علیه واله لوازمی دارد که بشر را یارای رسیدن به آن نیست؛ مثل عصمت؛ چون امری است که هر بشری نمی تواند به آن برسد و برای مصون ماندن از هرگونه اشتباه هم به ناچار، علمی نیاز است که احاطه ی کامل بر هستی داشته باشد.
پس بر خداست که از باب امتنان برای جانشینیِ خلیفه ی خود اقدام کند. چه احمقانه است که عدّه ای در سقیفه جمع شوند و برای رأس هِرَم وجود، جانشین و خلیفه برگزینند. این اوج کج فهمی است که انتصاب خلیفه را با انتخاب خلیفه عوض کنند و چه بد مردمانی بودند و هستند که دنبال این جماعت بی خرد راه افتادند و با آنان همراه شدند.
طبق نقل بعضی از روایات، حدود سیصد آیه در شأن و منزلت مولا امیرالمؤمنین علیه السلام در قرآن نازل شده است(1). ابن عباس به این مطلب معتقد
1) کفایة الطالب، ص 231؛ صواعق المحرقه، ص 76؛ ینابیع المودة، ص 126.
اشاره می کند.(1)همچنین شبلنجی می گوید: ابن عباس معتقد بود آن مقدار از قرآن که درباره ی علی علیه السلام نازل شده، درباره ی هیچ کسی نازل نشده است. بر این اساس، ابن عباس در این دو روایت به یک کمیت حداقلی قائل بوده که همان سیصد آیه است.(2)در این کتاب به برخی از آیات اشاره می شود:
سوره ی حمد، فاتحة الکتاب و دایرة المعارف اصول اعتقادی است. عصاره ی همه ی کتب آسمانی در سوره ی حمد است. آغاز این سوره با بسم الله الرحمن الرحیم و بسم الله کلید و مفتاح هر خیری است. در روایات داریم که هر کار خیری را با نام خدا آغاز کنید که فرجام نیک برایش رقم بخورد.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: «اسرار كلام الله فی القرآن و اسرار القرآن فی الفاتحة و اسرار الفاتحة فی بسم الله الرحمن الرحیم و اسرار بسم الله الرحمن الرحیم فی باء بسم الله الرحمن الرحیم و اسرار الباء فی النقطة التی تحت الباء و انا النقطة التی تحت الباء.»(3)
در اینکه منظور ایشان از «نقطه ی تحت الباء بودن» چیست، حرف های زیادی زده شده است. عصاره ی این تأویلات را می توان چنین بیان کرد که مراد حضرت علیه السلام این است: من آغاز و انجام خلقت هستم. اگر نقطه ی باء نباشد، باء قابل خواندن نیست. این نقطه است که باعث خوانده شدن این
حرف می شود. شروع خلقت عالم امکان، از یک نقطه آغاز می شود؛ بنابراین به منزله ی نقطه بودن حضرت، کنایه از آغاز و انجام جهان به برکت ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام است.
سوره ی حمد، تابلوی معرِّف خداوند است. خداوند خودش را به بندگان معرّفی می کند. پس از «الله» که مستجمع جمیع کمالات است، به دو صفت رحمان و رحیم اشاره میکند که یکی برای اهل افتقار و دیگری برای اهل افتخار است. همه ی موجودات، اهل افتقارند. چه موجودی را می توان یافت که به خداوند نیازمند نباشد؟ امّا همه، از رحمت خاصّ خداوند بهره مند نخواهند شد. اهل افتخار کسانی هستند که خود را در مسیر رحمت خاص قرار دهند؛ یکی فیض عام و دیگری فیض خاص. منظور شیخ محمود شبستری هم در گلشن راز همین است:
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن *** ز فیضش خاک آدم گشت گلشن
حضرت امیر و اولاد معصومش علیهم السلام مظهر رحمت خداوند و معدن الرّحمة هستند. برّرسی صدر و ذیل سوره ی حمد، عظمت مقام حضرت علیه السلام و ولایت را بیشتر روشن می کند. اوّل اینکه خداوند، رحمان و رحیم است و بعد اشاره می کند به اینکه ربّ العالمین است. (ربّ یعنی «تربیة الشیء آناً فآناً» یعنی مربّی، لحظه ای از متربّی خودش غافل نیست، آن هم ربّ همه ی عالمین. عالم مادّه به جمیع اجناس و انواعش، عالم ملکوت، عالم عقل و....)
خدا دوباره با دو صفت رحمان و رحیم، خودش را معرّفی و در ادامه، خویش را دیّان و مالک روز قیامت معرفی می کند؛ مالکی که به احدی ظلم نمی کند، با ترازوی حق و عدل به حساب بندگانش می رسد و بعد
به دو صفت دیگر یعنی مستعان و هادی اشاره می کند؛ امّا به آخر سوره که می رسد، لحن آیات عوض می شود. چرا خدای رحمان و رحیم و ربّ العالمین، دوباره بر رحمان و رحیم تأکید می کند؟ زیرا سراسر رحمت و «سبقت رحمته غضبه» است، می فرماید: «غیر المغضوب علیهم و لا الضالین.»
این چه عملی است که خدای با این رحمت بی انتها را غضبناک می کند؟ جواب را «راسخ فی العلم» امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه می فرماید: «و علی من جحد ولایتكم غضب الرحمن؛ بر کسی که ولایت شما را انکار کند، غضب خدای رحمان است.» نکته ی ظریفی که در فرمایش حضرت است، این است که فرمود: «غضب الرحمن» نفرمود: «غضب الله.»
در واقع حضرت به صورت رمزی اشاره می کند، آنچه خداوند رحمان و رحیم را در سوره ی حمد، غضبناک می کند، نپذیرفتنِ ولایت امیرالمؤمنین و اولاد معصومش علیهم السلام است که موجب سقوط آدمی می شود؛ زیرا انکار ولایت، سر از شرک و کفر در می آورد: «و من جحدكم كافر و من حاربكم مشرك.»
خداوند در همین سوره به نعمت ولایت اشاره می کند: «صراط الذین انعمت علیهم.» مراد از این نعمت، همان نعمت ولایت است.
آیه ی دوم: <أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ>(1)
به پیمانی که با من بسته اید وفادار باشید تا من هم به پیمان با شما وفادار باشد و تنها از من بترسید .
«العيّاشي رحمة الله عن سماعة بن مهران، قال: «سألت أباعبداللّه علیه السلام عن قول
1) بقره، 40.
اللّه عزّ و جلّ: <أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ>؟ قال: أوفوا بولاية عليّ فرضا من اللّه أوف لكم الجنّة؛(1)راوی از امام صادق علیه السلام درباره ی این آیه ی شریفه پرسید. حضرت فرمود: به عهد با ولایت علی علیه السلام که از طرف خداوند فرض شده است، وفا کنید تا من برای شما به بهشت وفا کنم.»
روى الصدوق رحمة الله بإسناده عن ابن عباس قال: «قال رسول اللّه - في حديث طويل- لمّا أنزل اللّه تبارك و تعالى: <أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ>، إلى أن قال: أيّها الناس إنّ عليّا إمامكم من بعدي و خليفتي عليكم و هو وصيّي و وزيري و أخي و ناصري و زوج ابنتي و أبو ولدي و صاحب شفاعتي... انّ عليا سيّد الوصيّين و قائد الغرّ المحجّلين يا أيّها الناس أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ في عليّ علیه السلام يوف لكم في الجنّة يوم القيامة؛(2)در حدیثی طولانی از حضرت رسول صلی الله علیه واله ذیل این آیه ی شریفه نقل شده است که حضرت فرمود: ای مردم، همانا علی علیه السلام امام شما بعد از من و خلیفه ی من بر شما و وصی، وزیر، برادر، یاریگر من، همسر دخترم، پدر فرزندانم و صاحب شفاعت من است. همانا علی علیه السلام سرور اوصیا و رهبر دست و پا سفیدان است (کنایه از کسانی است که دائم الوضو هستند). ای مردم به عهد خدا درباره ی علی وفا کنید تا خداوند برای شما به بهشت در روز قیامت وفا کند.»
این آیه ی شریفه، تذکّر خداوند به بنی اسرائیل را مطرح می کند و به آنان متذکّر می شود که به یاد نعمت خداوند باشند و حقّ این نعمت را ادا کنند؛
ولی خداوند با ذکر این مسئله، در صدد بیان غرضی است و آن غرض هم طبق روایات بیان شده، ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام است. جَری و تطبیق این آیه، این گونه است که خداوند به بنی اسرائیل درباره ی نعمت ولایت تذکّر داده است. با توجّه به استمرار ولایت الهی، این تذکّر در هر عصری برای پیروان دین ثابت است.
چطور می توان اثبات کرد که مراد از نعمت در این آیه ی شریفه، ولایت است؟ مرحوم علّامه طباطبایی می فرماید: هرکجا در قرآن «نعمت» بدون قید بیاید، به نعمت ولایت اشاره دارد.(1)از طرفی، مطابق آیه ی اکمال، نعمت ولایت سبب اکمال و اتمام دین، بلکه تمام نعمت هاست؛(2)زیرا دین برای انسان «من المهد الی اللحد» برنامه دارد؛ پس تمام نعمت هایی که خداوند به انسان ارزانی می دارد، زیرمجموعه ی نعمت بزرگ ولایت است؛ بنابراین می توان گفت: ولایت، جامع خیرات و نعمت های الهی است.
راغب در مفردات، «عهد» را اینگونه معنا می کند: «حفظ الشي ء و مراعاته حالاً بعد حال ؛ (3)حفظ و نگه داشتن چیزى و مراعات نمودن آن، که مراعاتش لازم است.» آن هم حالاً بعد حالٍ، یعنی عَلَی الدَّوام تا زمانی که آن شیء باقی است، مراعات و حفظش لازم است. البتّه عهد به معنای قسم،
وصیت، امان، ذمّه نیز آمده است؛(1)ولی همه ی این معانی در عهد، قابل جمع است و منافاتی با هم ندارند.
طبق این تعریف برای عهد، معنای ولایت یعنی همان عهد خداوند، روشن می شود؛ یعنی ولایت چیزی است که اوّلاً: دوام دارد؛ ثانیاً: مراعات و حفظش هم باید علی الدّوام باشد؛ ثالثاً: از باب اینکه عهد، دو طرف دارد، یکی عاهد و دیگری معهود الیه؛ پس قسم دادن یک طرف، طرف دیگر را یا توصیه و در ذمّه گذاشتن و امان دادن عاهد، معهود الیه را در ولایت صدق می کند. با توجّه به تعریف عهد، وفای به عهد تضمّناً در آن نهفته است و اینکه خداوند فرمود: به عهد خود وفا کنید، از باب تأکید است.ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام عهدالله است. خداوند به وفای به عهد امر می کند؛ یعنی ای کسانی که در روز غدیر به پیامبر صلی الله علیه واله و خداوند، بر ولایت حضرت امیر علیه السلام عهد بستید و «بَخٍّ بَخٍّ یا علی و انت ولیُّ كلِّ مؤمنٍ و مؤمنةٍ» گفتید، چرا از این عهد الهی سرباز زدید؟ در حقیقت این آیه ی شریفه به صراحت در صدد توبیخ بنی اسرائیل است؛ ولی تضمّناً مسلمانان را هم در بر می گیرد. آخر آیه هم تهدید می کند: «فای فارهبون.»
آیه ی سوم: <وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَکَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ >(2)
عن ابن عباس و الباقر علیه السلام «في قوله: <وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ> الخاشع الذليل في صلاته المقبل إليها يعني رسول اللّه صلی الله علیه واله و
أميرالمؤمنين علیه السلام ؛(1)امام باقر علیه السلام می فرماید: قول خداوند که فرمود: از صبر و نماز یاری بطلبید و این کار بر همه گران است، مگر خاشعین. خاشع ذلیل در نماز، مقابل خداوند، رسول خدا علیه السلام و امیرالمؤمنین علیه السلام هستند.» آنها یک روح در دو بدن هستند. حضرت رسول علیه السلام در روایتی می فرماید: «انا و علی من شجرة واحده و الناس من شجرة شتی؛(2)من و علی از یک درختیم، درحالی که بقیه ی مردم از درختان مختلف.» ایشان مصداق حقیقی شجره ی طیّبه ای هستند که در قرآن به آن اشاره شده است.
ابن فارِس در معنای خشوع چنین می گوید: «الخاء و الشين و العين أصلٌ واحدٌ، يدلُّ على التَّطامُن؛(3)اصل واحدی است که بر تطامن، یعنی آرام گرفتن، فروکش کردن و سر به زیر بودن می آید.» خشوع، نهایت تذلّل در مقابل خداوند و مقامی برازنده ی بنده ی محض در مقابل خداوند است. به راستی چه مصداقی بهتر از حضرت رسول صلی الله علیه واله و امیرالمؤمنین علیه السلام برای خاشعین می تواند باشد؟
در روایتی چنین میخوانیم: هرگاه مولای متّقیان علیه السلام به نماز میایستاد، چهرهاش متغیّر میشد و بدن مبارکش به لرزه میافتاد. به حضرت علیه السلام عرض کردند: ای امیرالمؤمنین علیه السلام این چه حالتی است؟ ایشان فرمودند: «جاء وقت امانة الله التی عرضها علی السّموات و الارض فایین ان یحملنها و
اشفقن منها و حملها الانسان فلا ادری احسن اداء ما حملت ام لا؛ یعنی هنگام امانت خداوند است، امانتی که به آسمانها و زمین عرضه شد و آنان نپذیرفتند و در وحشت فرو رفتند؛ ولی انسان آن را پذیرفت و معلوم نیست که نیکو ادا خواهد کرد یا خیر؟»
به قول حافظ:
آسمان، بار امانت نتوانست کشید *** قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند
امام سجّاد علیه السلام در صحیفه در باب خضوع می فرماید: «... وَ اَنْزِلْنا فیها مَنْزِلَه الْمُصیبینَ لِمَنازِلِها، الْحافِظینَ لِاَرْكانِها، الْمُؤَدّینَ - لَها فى اَوْقاتِها عَلى ما سَنَّهُ عَبْدُكَ وَ رَسُولُكَ - صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَ الِهِ - فى رُكُوعِها وَ سُجُودِها وَ جَمیعِ فَواضِلِها عَلى اَتَمِّ الطَّهُورِ وَ اَسْبَغِهِ وَ اَبْیَنِ الْخُشُوعِ وَ اَبْلَغِهِ؛(1)و ما را در نماز در جایگاه بهره وران منازل نماز قرار ده که ارکان آن را حفظ کرده اند و حقّ نماز را در وقت خودش بر آیین بنده و فرستاده ات - درود و سلام تو بر او و خاندانش باد-، در رکوع و سجده ی آن و همه ی برتری های آن با کامل ترین طهارت و آشکارترین و رساترین خشوع به جا آورده اند.»
امام در این فراز از خداوند مسئلت می کند، نمازش را نماز کسانی قرار دهد که آشکارترین و رساترین خشوع را به جا آوردند. قطعاً مصداق اتمّ و أَکمل این نوع خشوع، حضرت رسول صلی الله علیه واله و حضرت امیر علیه السلام هستند؛ چون امام سجاد علیه السلام ، مقام و منزلت دانی را از خداوند طلب نمی کند؛ بلکه کسی که مقامش عالی است، مقام عالی را از خداوند مسئلت می کند و
1) صحیفه ی سجادیه، دعای چهل و چهارم.
بالاتر از امام سجاد علیه السلام جز امیرالمؤمنین علیه السلام و حضرت رسول صلی الله علیه واله چه کسی می تواند باشد؟
آیه ی چهارم: <بَلى مَنْ کَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ >
آیه ی چهارم: <بَلى مَنْ کَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ >(1)
الامام الصادق علیه السلام في قول اللّه جلّ و عزّ: «<بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ> قال: إذا جحد امامة أميرالمؤمنين علیه السلام فاولئك أصحاب النار هم فيما خالدون؛(2)زمانی که امامت امیرالمؤمنین علیه السلام انکار شود؛ پس آنان اصحاب آتش و اهل خلود در آن هستند.»
و فی تفسیر الإمام علیه السلام : «السيّئة المحيطة به هي التي أن تخرجه عن جملة دين اللّه و تنزعه عن ولاية اللّه و لا تؤمنه من سخط اللّه و هي الشرك باللّه و الكفر به و بنبوّة محمد صلی الله علیه واله و ولاية عليّ علیه السلام و خلفائه علیهم السلام كلّ واحدة من هذه سيّئة تحيط به أي تحيط بأعماله فتبطلها و تمحقهما؛(3)در تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیه السلام که فرمود: گناهی که محیط بر بنده است، به طوری که او را از دین خدا و از ولایت خدا خارج می سازد. همانا این گناه شرک و کفر به خداوند و نبوت پیامبر صلی الله علیه واله و ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام و خلفای برحقّشان
1) بقره، 81.
2) كافی، ج 1، ص 429، ح 82، البرهان، ج 1، ص 262، ح 2، تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 74، ح 46، بحار الانوار، ج 24، ص 401، ح 129، نور الثقلین، ج 1، ص 93، ح 258 و الصافی، ج 1، ص 222.
3) تفسیر المنسوب إلى الإمام العسكری علیه السلام ، ص 303، ح 146، الصافی، ج 1، ص 221 و البرهان، ج 1، ص 261، ح 1.
که بعد از آنان هستند، انکار ولایت است و انکار ولایت هر یک از این خلفا، همان سیئه ی محیطه ای است که اعمال را حبط، باطل و محو می کند.»
ولایت مولا و اولاد معصومش علیهم السلام امر جامعی است که سر باز زدن از آن سبب حبط عمل انسان می شود؛ زیرا سر از شرک و کفر در می آورد و جایگاه کافر و مشرک هم جز خلود در آتش چیزی نیست. شرک و کفر مانع رسیدن رحمت خداوند به بندهمی شود. فیّاض، فیض خود را از مشرک و کافر قطع می کند و جایی که فیض الهی نبارد، جز عذاب چیزی نخواهد بود: <إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرَى إِثْمًا عَظِيمًا>؛(1)محققاً خدا گناه شرک را نخواهد بخشید و سوای شرک را برای هر که خواهد میبخشد و هر کس که شرک به خدا آورد، به دروغی که بافته، گناهی بزرگ مرتکب شده است. چون انکار ولایت سر از شرک در می آورد «و من حاربکم مشرک؛ و کسی که سر جنگ با شما داشته باشد، مشرک است.»
بی تردید عدم پذیرش ولایت، حِنث عظیمی است که منکران بر آن اصرار دارند: «و كانوا یصرّون علی الحنت العظیم.»(2)مفسّران، حنث عظیم را به استکبار، کفر و شرک و از همه مهم تر عهد و پیمان شکنی تفسیر کردند.(3)با این وصف، انکار و پیمان شکنی در امر ولایت هم، یکی از مصادیق شرک و کفر است که بیانش گذشت.
«و من یكفر بالایمان فقد حبط عمله و هو فی الآخرة من الخاسرین؛(4)و
کسی که انکار کند، آنچه را باید به آن ایمان بیاورد، اعمالش تباه می گردد و در سرای دیگر از زیانکاران خواهد بود.»
«ولو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا یعملون؛(1)و اگر آنها مشرک شوند، اعمال (نیکی) که انجام دادهاند، نابود می گردد (و نتیجهای از آن نمیگیرند).»
«والذین كذبوا بآیاتنا ولقاء الآخرة حبطت اعمالهم هل یجزون إلّا ما كانوا یعملون؛(2)و کسانی که آیات، و دیدار رستاخیز را تکذیب (و انکار) کنند، اعمالشان نابود می گردد؛ آیا جز آنچه را عمل میکردند پاداش داده میشوند؟»
در آیات فوق؛ کفر، شرک و تکذیب آیات خداوند (اهل بیت) که سر از کفر در می آورد، باعث حبط عمل و زیان اخروی می شود.
آیه ی پنجم: <وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ ارْکَعُوا مَعَ الرَّاکِعِينَ>(3)
نماز را اقامه کنید و زکات بدهید و همراه با رکوع کنندگان رکوع کنید .
ابن شهرآشوب... عن ابن عباس و روى أصحابنا عن الباقر علیه السلام في قوله تعالى: «<وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ> نزلت في رسول اللّه و عليّ بن أبي طالب و هما أوّل من صلّى و ركع؛(4)از امام باقر علیه السلام نقل شده است که حضرت فرمود: این
آیه ی شریفه در شأن پیامبر صلی الله علیه واله و علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شده است؛ زیرا این دو اوّلین کسانی بودند که نماز گزاردند و رکوع کردند.»
روى الموفّق بن أحمد بن محمد المكّي الخوارزمي بإسناده عن ابن عباس في قوله تعالى: «<وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ> إنّها نزلت في رسول اللّه صلی الله علیه واله و عليّ خاصّة و هما أوّل من صلّى و ركع.»(1)
از این آیه ی شریفه، اوّل اهمّیت نماز فهمیده می شود؛ چون خداوند میزان سنجش ارزش عبودیّت را بندگی پیامبر صلی الله علیه واله و مولا علی علیه السلام قرار داده است. نماز مصداق اتمّ و أَکمل عبودیت و بندگی است. اوج هنر یک بنده در نماز، خلاصه می شود. نماز ستون دین است. کسی که نماز نخواند در حقیقت بنای دینش قوام ندارد. اقامه ی نماز در ظاهر از فروع دین است؛ ولی کسی که اقامه ی نماز می کند، در حقیقت اقامه ی اصول دین کرده است که توحید باشد.
نماز امر جامعی است که همه چیز را در خود دارد: تاریخ، جغرافیا، آب، خاک، لباس، خورشید، ستاره، ماه و.... تاریخ، از این نظر که برای هر نمازی، وقت معیّنی تعیین شده است. جغرافیا به این معنا که در هر زمین و هر جا نمی شود نماز خواند. آب به این معنا که باید با طهارت وارد نماز شد. خاک یعنی در صورت نبودن آب باید تیمّم کرد. خورشید که با آن زمان و جهت قبله را مشخص می کنیم؛ همچنین به وسیله ی ستارگان و ماه. در بحث لباس هم باید حلیّت و حرمت و غصبی نبودن آن را لحاظ کنیم. همچنین باید به یک زبان بین المللی صحبت کنیم؛ چون نماز، معراج مؤمن است و در
1) المناقب، 280، ح 274، شواهد التنزیل، ج 1، ص 111، ح 124 و كشف الغمّة، ج 1، ص 325.
حال عروج و صعود الی الله باید زبان، بین المللی و واحد باشد؛ مثل خلبانی که در حین پرواز مکلّف است با زبان بین المللی انگلیسی صحبت کند.
نماز به ظاهر ساده است؛ ولی متعلّقات بسیاری دارد. بنابراین نمازگزار، پاک، اهل حرام و حلال، منظّم و وقت شناس، مسلّط به زبان قرآن و آشنای به مسائل شرعی و دینی است. وقتی چنین شد، اقامه ی نمازی این چنین که حقّ الله و حق النّاس در آن لحاظ شد، موجب اقامه ی دین می شود.
در ادامه، آیه ی شریفه به بحث زکات اشاره و مولا امیرالمؤمنین علیه السلام را از مصادیق زکات دهندگان معرفی می کند.
زکات در لغت به دو معنا می آید: «الزاء والكاف و الحرف المعتل اصل یدل علی نماء و زیادةٍ و یقال الطهارة رشد و نموّ و طهارت و پاکیزگی.»(1)در شرع مقدّس هر دو معنا اخذ شده است؛ یعنی دادن زکات هم موجب رشد و نمو مال مؤمن و هم موجب طهارت و پاکی مال می شود: «خذ من اموالهم صدقه تطهرهم؛(2)از مسلمین صدقه (زکات) بگیر و با این عمل، آنان را تطهیر کن.»
زکات به اقتصاد جامعه می پردازد. پرداخت زکات موجب از بین رفتن فقر در جامعه می شود. زکات دهنده در حقیقت، واسطه ی فیض و روزی خداوند است. با توجّه به تعلّق زکات به فقیر و مسکین، اوّلاً: از فحوای آیه فهمیده می شود که همه ی ما انسان ها فقیریم و غنی مطلق، خداوند متعال است: «یا ایها الناس انتم الفقراء إلی الله و الله هو الغنی الحمید؛ ای مردم، همانا شما محتاج و فقیر به سوی خداوند هستید؛ درحالیکه خداوند بی نیاز
است.»(1)فقر در لغت به معنای باز شدن، شکافتن، شکستن و فاصله گرفتن می آید.(2)
فقیر را از این جهت فقیر می گویند که ستون فقرات اقتصادش شکسته و شکاف برداشته و قدرت بلند شدن و راه رفتن ندارد؛ مثل کسی که ستون فقراتش و مهره اش بشکند و قدرت حرکت کردن نداشته باشد. حالِ فقیر، چنین است که به مسکین شدن منجرمی شود که همان سکونت و حرکت نکردن است؛ یعنی فقیر و تهیدست از مال، نای حرکت کردن و بیرون رفتن از منزل و مسکن خود را ندارد.
خداوند می فرماید: شما فقیرید چیزی ندارید و ستون فقرات مال شما شکسته است. اگر من از باب امتنان به شما روزی نرسانم، قطعاً هلاک خواهید شد. همچنین خداوند رزّاق با واسطه، رزق بندگان خود را می دهد و انسان کامل هم مصداق این واسطه است. به عبارتی صفت رزاقیّت خداوند در وجود انسان کامل و امام هر عصر تجلّی می کند. مؤیّد این حرف، فرمایش امام هادی علیه السلام است که در زیارت جامعه می فرماید: «بكم یُنزّلُ الغیث؛ به واسطه ی شما، خداوند باران رحمتش را نازل می کند.» اگر این رحمت الهی نبود، زمین، سخاوت خود را از دست داد و چیزی برای روییدن و ارزانی داشتن به انسان و موجودات روی زمین نداشت.
خلاصه اینکه مولا امیرالمؤمنین علیه السلام و فرزندان معصومش علیهم السلام رهبرانی هستند که زعامت اقتصادی جامعه را هم بر عهده دارند. اگر زکات مال
به درستی ادا شود و در اختیار فقرا و مساکین قرار بگیرد، دیگر فقیری گرسنه و برهنه نخواهد ماند. آیه ی شریفه، برکت وجودی امیرالمؤمنین علیه السلام را می رساند که «باب المبتلا به الناس» است؛ یعنی همه به وجود شریفش نیازمندیم. امام، نماز و زکات در قرآن دوشادوش یکدیگر قرار دارند. امام، زکات را به طور مساوی و به فراخور نیاز هر کس در بین افراد جامعه تقسیم می کند و این امر باعث می شود که جامعه یک دست رشد کند، نه شبیه کاریکاتوری که بعضی شکمشان بزرگ شود و بعضی دست و پاهایشان آن قدر لاغر که قدرت حرکت نداشته باشند.
پایان کلام در این مقام اینکه، خداوند به ما دستور می دهد که پا جای پای امام و مرادمان بگذاریم و اهل نماز و زکات باشیم.
آیه ی ششم: <... يُرِيدُ اللَّهُ بِکُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِکُمُ الْعُسْرَ>(1)
خداوند برای شما همیشه اراده ی راحتی کرده و اراده ی سختی نکرده است.
ابن شهرآشوب عن الباقر علیه السلام في قوله تعالى: «<يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ>، قال: اليسر أميرالمؤمنين علیه السلام و العسر فلان و فلان، هو المقدم في الحسب و النسب و العلم و الأدب و الايمان و الحرب و الأمّ و الأب؛(2)امام باقر علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: راحتی و آسایش (یسر) امیرالمؤمنین علیه السلام است و سختی و مشقّت (عسر) فلان و فلان. او مقدّم است از حیث حَسَب، نَسَب، علم، ادب، ایمان، جنگ و پدر و مادر.»
العيّاشي رحمة الله عن الثماليّ عن أبي جعفر علیه السلام في قول اللّه: «<يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ>، قال: اليسر عليّ علیه السلام و فلان و فلان العسر، فمن كان من ولد آدم لم يدخل في ولاية فلان و فلان؛(1)عیّاشی به نقل از امام باقر علیه السلام : مراد از یسر، علی علیه السلام و مراد از عسر فلان و فلان هستند. پس کسی که فرزند آدم است، داخل در ولایت فلان و فلان نمی شود.»
خداوند در متن دین چیزی قرار نداده است که باعث زحمت برای مؤمن باشد: «لا یكلف الله نفسا إلّا وسعها.» اوّلاً: خداوند تکلیف به مالایُطاق نمی کند؛ ثانیاً: «لا اكراه فی الدین»؛ یعنی در متن دین، چیزی وجود ندارد که باعث اکراه شما باشد،. آنچه در متن دین است، مقتضای فطرت شماست و هرچه را فطرت بپذیرد، ملایم با طبع انسان و گوارا خواهد بود؛ پس یکی از حربه های دشمن، ناکارآمد جلوه دادن دین است. همچنین دین گریزی مردم، یکی ریشه در جهل مردم به دین و دیگر گویندگان و مُعرِّفان دین و عوامل دیگر است؛ گرچه انجام تکلیف به سهم خود تکلّف های خاصی را به همراه دارد؛ به هر حال «بهشت را به بها می دهند».
حضرت امیر علیه السلام در روایتی می فرماید: «كل نعیم دون الجنة فهو حقیر و كل عذاب دون النار فهی عافیة؛(2)هر نعمتی پایین تر از بهشت ابدی حقیر و ناچیز است و هر عذابی پایین تر از آتش جهنّم عافیت است.»
یسر در ذیل این آیه ی شریفه به امیرالمؤمنین علیه السلام تفسیر شده است. اینکه خداوند اراده ی «یُسر» کرد، یعنی حضرت علیه السلام را اراده کرده است.
راه ولایت، راه سهل و بی مشقّت است که انسان را به سلامت به مقصد می رساند. اگر به شخصی دو راه نشان داده شود که یکی صعب العبور و دیگری سهل العبور باشد، طبعاً عقل حکم می کند که راه سهل را در پیش گیرد. در حقیقت امیرالمؤمنین و اولاد معصومش علیه السلام راه سهل خدا و سُبُل السلام، «یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و یخرجهم من الظلمات إلی النور باذنه...» محسوب می شوند؛(1)یعنی راه سالم رسیدن به خداوند هستند.
اگر کاری یا راهی سخت و صعب به نظر آید، به برکت «یسر» -که به معنای گشایش و توسعه و سبکی است- قابل هضم خواهد بود.
آیه ی هفتم: <وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها>(2)
في الإحتجاج عن أميرالمؤمنين علیه السلام «قد جعل اللّه للعلم أهلا و فرض على العباد طاعتهم بقوله: <وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها> و البيوت هي بيوت العلم الذي استودعته الأنبياء و أبوابها أوصياؤهم؛ حضرت امیر علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: به تحقیق خداوند برای علم، اهلی قرار داد و بر بندگان واجب کرد که از این اهل اطاعت کنند و از در خانه وارد شوند و این بیت، بیت علم است که خداوند در انبیا به ودیعه گذاشت و اوصیای الهی هم درهای این علم شمرده می شوند.»
و عنه علیه السلام : «نحن البيوت التي أمر اللّه تعالى أن يؤتى من أبوابها و نحن باب
اللّه و بيوته التي تؤتى منه فمن تابعنا و أقرّ بولايتنا فقد أتى البيوت من أبوابها و من خالفنا و فضّل علينا غيرنا فقد أتى البيوت من ظهورها و إنّهم عن الصراط لناكبون؛(1)حضرت می فرماید: ما آن بیتی هستیم که خداوند امر کرد از درهایشان وارد شوید و ما درهای خداوندیم. پس هر کسی از ما تبعیّت کند و بهولایت ما اقرار داشته باشد، همانا از در وارد بیوت شده است و هر کسی با ما مخالفت کند و غیر از ما را بر ما برتری دهد، همانا از پشت بام خانه وارد شده است.»
نیکی، باز بودن دست و پای آدمی در کار خیر است. کلمه ی برّ به معنای باز بودن دست و پای آدمی در کار خیر و در اصل با کلمه ی «بَرّ» به معنای خشکی، یکی است و چون اوّلین تصوّری که از خشکی ها و بیابان ها به ذهن می رسد، وسعت و فراخنای آن است، ازاین رو کلمه ی «بِرّ» را از آن گرفتند تا در مورد توسّع در فعل خیر استعمال کنند و منظور از فعل خیر، اعمّ از فعل قلب (از قبیل اعتقاد حق و نیت طاهره) و فعل بدن (از قبیل انفاق در راه خدا و سایر اعمال صالح است). زیبنده نیست انسان از راه غیر معمول، وارد چیزی شود. هر چیزی راه صحیح خودش را دارد. اخذ علم باید از بیت علم صورت بگیرد، نه جای دیگر. شخصی کلید خانه اش را در منزلش گم کرده بود؛ ولی بیرون خانه، زیر چراغ برقی دنبالش می گشت. از
1) الإحتجاج، ج 1، ص 540 ح 129، تفسیر فرات الكوفی، 63، ح 29، البرهان، ج 1، ص 415، ح 4، تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 86، ح 71، بحار الانوار، ج 23، ص 328، ح 9 و ج 24/ 248، ح 2 و نور الثقلین، ج 1، ص 177، ح 620.
او پرسیدند: دنبال چه می گردی؟ گفت: دنبال کلید خانه ام. گفتند: کجا گم کردی؟ پاسخ داد: داخل خانه؛ ولی چون اینجا روشن است، دارم اینجا دنبالش می گردم. اکنون بعضی از انسان ها این گونه هستند. آنچه را گم کرده اند، درون وجود خودشان است؛ ولی بیرون، دنبال آن می گردند. ایمان به ولایت اهل بیت و محبّت و محبّشان و حکمت و معرفت الهی، گمشده ی مؤمن است که باید در درون خودش بیابد و بیرون از آن نمی تواند به آن برسد؛ پس از راه دل باید وارد شد.
در این آیه ی شریفه، نکته ی ظریفی است که بیانش خالی از لطف نیست و آن اینکه وقتی کسی درب خانه را می زند، صاحب خانه اگر طرف را بشناسد، درب را به روی او باز می کند یا اهلش باشد و یا آشنایی باشد که ترسی از او نداشته باشد و احساس امنیّت نسبت به آن شخص داشته باشد. اگر صاحب خانه پس از دقّ الباب، در را نگشود، یعنی احساس امنیّت ندارد و یا طرف را نمی شناسد. به عبارتی قرار نیست درب به روی هر کسی باز شود. اصل و اساس درب داشتن خانه برای همین است که هر کسی وارد حریم شخصی انسان نشود. پس اگر کسی دقّ الباب کرد و در به روی او گشوده نشد، باید برود و اگر اصرار کند و بخواهد به زور وارد شود و یا از پشت بام وارد شود، بر این شخص سارق صدق می کند و کسی هم که سارق باشد، به نصّ قرآن کریم «فاقطعوا ایدیهما» دو دستش باید قطع گردد.
هرکسی نمی تواند محرم اسرار اهل بیت علیهم السلام شود؛ ازاین رو وقتی جناب سلمان دقّ الباب می کند، چون منّا اهل البیت است، درب به رویش گشود می شود؛ ولی فلان و فلان درب به رویشان گشوده نشد؛ یعنی شما
اهل بیت علیهم السلام نیستید، وقتی اذنی داده نشد، باید بروید. اینکه بمانید و درب را به آتش بکشید و به زور وارد خانه شوید، به طمع دزدی آمدید که همان غصب خلافت باشد و خداوند، دستان شما را قطع خواهد کرد.
خلاصه ی کلام اینکه بیت، بیت علم است؛ چون نبی إنباء از غیب می کند؛ یعنی از غیب خبر می دهد. برای دسترسی به علم و اخبار غیب باید از در آن وارد شد که امیرالمؤمنین علیه السلام باشد. حدیث شریف نبوی «انا مدینة العلم و علی بابها» مشهورترین حدیث بر صدق ادّعای ماست. نظام مهندسی عالم چنین اقتضا می کند.
اصل واژه ی مهندس از هَندَسه و هندسه در اصل اَندَزه و اَندَزه هم از اندازه گرفته شده است، بعداً تعریب شد و به وضع کنونی در آمد؛ پس نظام مهندسی عالم، همان است که خداوند فرمود: «قد جعل الله لکل شی ء قدراً؛ خداوند برای هر چیزی در این عالم قدر و اندازه ای قرار داده است.» مثل: عمر، روزی، صحت، سلامت و.... خداوند، مهندس نظام هستی است. او برای بیت علم، دری قرار داد که اندازه و وضع خاصّی دارد. باب علم پیامبر صلی الله علیه واله ، امیرالمؤمنین علیه السلام آن قدر گشاده و فراخ است که همه ی افراد بشر بتوانند از این درب و راه ارتزاق کنند. بنابراین بر ماست برای هر کاری از درش وارد شویم؛ چون اقتضای نظام مهندسیِ عالم، چنین است.
آیه ی هشتم: <وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ>(1)
بعضى از مردم (با ایمان و فداکار، همچون على علیه السلام در لیلة المبیت به
1) بقره، 207.
هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر صلی الله علیه واله ، جان خود را به خاطر خشنودى خدا مى فروشند و خداوند با بندگان، مهربان است .
الحافظ الحاكم الحسكاني بإسناده عن أبي سعيد الخدري، قال: «لمّا اسرى بالنبيّ صلی الله علیه واله يريد الغار بات عليّ بن أبي طالب علیه السلام على فراش رسول اللّه صلی الله علیه واله إلى أن قال: كان جبرئيل عند رأسه و ميكائيل عند رجليه ينادي بخ بخ من مثلك يا ابن أبي طالب. اللّه يباهى بك فأنزل اللّه تعالى: <وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي> الآية يباهى اللّه بك الملائكة؛ ابی سعید خدری می گوید: وقتی پیامبر صلی الله علیه واله شب به طرف غار حرکت کرد. علی بن ابی طالب علیه السلام به جای ایشان در بستر خوابید تا به اینجا می رسد که می گوید: جبرئیل علیه السلام بالای سر و میکائیل پایین پای حضرت ایستاد و ندا داد: مبارک باد، مبارک باد، بر مثل تو ای فرزند ابی طالب. همانا خداوند به تو مباهات می کند.» پس این آیه نازل شد.(1)
العيّاشي عن جابر عن أبي جعفر علیه السلام قال: «و أمّا قوله: <وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ> الآية، فانّها نزلت في عليّ بن أبي طالب علیه السلام حين بذل نفسه للّه و لرسوله ليلة اضطجع على فراش رسول اللّه صلی الله علیه واله لما طلبه كفّار قريش؛(2)
1) شواهد التنزیل، ج 1، ص 123، ح 133 - 142، المناقب لابن شهرآشوب، ج 3، ص 302 و 308، البرهان، ج 1، ص 454، ح 1 - 13، تفسیر الثعلبی، ج 2، ص 125 و 126، أسد الغابة، ج 3، ص 599، كشف الغمّة، ج 1، ص 310، مجمع البیان، ج 1، ص 535، فرائد السمطین، ج 1، ص 330، غایة المرام، ص346، باب 45 و كفایة الطالب، ص 239، باب 62.
2) تفسیر العیّاشی، ج 1، ص 120، ح 293، البرهان، ج 1، ص 452، ح 6، أمالی، شیخ طوسی، 252، ح450، مجلس 9، تفسیر فرات الكوفی، 65، ح 31 و 32، تفسیر القمّی، ج 1، ص 79 و تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 88، ح 75، 76 و 77.
عیاشی به نقل از امام باقر علیه السلام که حضرت فرمود: همانا این آیه در شأن علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شد، وقتی جانش را در راه خدا و رسول اکرم صلی الله علیه واله به خطر انداخت و شب در فراش پیامبر صلی الله علیه واله خوابید و کفّار قریش خواستند حضرت را به شهادت برسانند.»مرحوم علّامه امینی رحمة الله در الغدیر درباره ی این آیه ی شریفه -که در فضیلت و شأن حضرت امیر علیه السلام نازل شد- می فرماید: «حديث الفراش قد ثبت بالتواتر؛ فلا يجحده إلّا مجنون أو غير مخالط لأهل الملّة و قد روى المفسِّرون كلّهم أنَّ قول اللَّه تعالى: <وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي > الآية: نزلت في عليّ ليلة المبيت على الفراش؛(1)حدیث فراش به حدّ تواتر ثابت شده است. پس کسی آن را انکار نمی کند، مگر اینکه دیوانه باشد و یا اهل این ملّت نباشد. به تحقیق، تمام مفسّران روایت کردند که این آیه ی شریفه در شأن علی علیه السلام در شب لیلة المبیت نازل شد.»
در ادامه، سند حدیث را از منابع اهل سنت در این زمینه بیان می کند: «و یوجد حدیث لیلة المبیت فی مسند أحمد (1/ 348)، تاریخ الطبری (2/ 99- 101)، الطبقات لابن سعد (1/ 212)، تاریخ الیعقوبی (2/ 29)، سیرة ابن هشام (2/ 291)، العقد الفرید (3/ 290)، تاریخ الخطیب البغدادی (13/ 191)، تاریخ ابن الأثیر (2/ 42)، تاریخ أبی الفدا (1/ 126)، مناقب الخوارزمی (ص 75)، الإمتاع للمقریزی (ص 39)، تاریخ ابن کثیر (7/ 338)، السیرة الحلبیّة (2/ 29).»
ثعلبى، یکى از مفسّران معروف اهل سنّت، هنگامى که به تفسیر آیه ی
1) الغدیر، ج2، ص85.
مورد بحث مى رسد، روایت بسیار زیبایى درباره ی حادثه ی لیلة المبیت نقل مى کند. به این روایت توجّه کنید:
خداوند در شبى که على علیه السلام در بستر پیامبر صلی الله علیه واله خوابید، خطاب به جبرئیل و میکائیل فرمود: شما دو نفر برادرید. اگر خداوند بخواهد، عمر یکى از شما را بگیرد، آیا دیگرى حاضر است فداکارى کند و از عمر خودش به او بدهد؟ هیچ کدام سخنى نگفتند و آمادگى خویش را براى این امر ابراز نکردند! خداوند به آنها فرمود: به خانه ی پیامبر صلی الله علیه واله ما در روى زمین نگاه کنید، ببینید چگونه على علیه السلام براى حفظ جان پیامبر صلی الله علیه واله ، زندگى خویش را به خطر انداخته است! بروید و مواظب على علیه السلام باشید. جبرئیل و میکائیل به زمین آمدند و در خانه ی پیامبر اسلام صلی الله علیه واله حاضر شدند. جبرئیل، بالاى سر على علیه السلام و میکائیل، پایین پاى آن حضرت ایستاد تا از جان على محافظت کنند.
سپس آن دو خطاب به على علیه السلام گفتند: «بَخّ بَخّ لَكَ یَابْنَ اَبى طالِب، مَنْ مِثلُكَ؟ وَ قَدْ باهَى اللهُ بِكَ مَلائِكَةَ السَّماواتِ و فاخَرَ بِكَ؛(1)على جان، به تو تبریک مى گوییم. چه کسى مثل توست؟ درحالى که خداوند متعال به خاطر تو بر ملائکه ی آسمان مباهات و افتخار کرد.»
علّامه امینی در این باره می فرماید: در حدیث لیلة المبیت گذشت که خداوند به جبرئیل و میکائیل وحى فرستاد: چرا شما مثل علی بن ابى طالب علیه السلام نشدید که میان او و محمّد برادرى افکندم؟ آیا کسى وجود دارد غیر از او که به نصّ قرآن کریم، نفس رسول اللّه باشد؟ چه کسى جز
1) آیات ولایت در قرآن، مکارم شیرازی.
او خود را در لیلة المبیت به رضاى خدا فروخته است؟ آیا کسى از مؤمنان وجود دارد که مانند رسول خدا صلی الله علیه واله به نفس آنان از خودشان اولى باشد، غیر از او؟ نه واللّه.
علامه امینی در ادامه می فرماید: من نمى دانم به کدامین خرافه بخندم. آیا به افتخار پیغمبر صلی الله علیه واله بر کسى بخندم که دو بار از کفر توبه کرده است و حال آنکه مى دانیم پیغمبر صلی الله علیه واله فخر همه ی عالمیان است و در میان امّت او، کسى همچون على علیه السلام وجود ندارد که در لیلة المبیت در بستر پیغمبر صلی الله علیه واله آرمیده و خدا به او افتخار کرده باشد. على علیه السلام کسى است که هیچ کس به پایگاه و مقامش دسترسى ندارد. اوست که در لیلة المبیت در رختخواب پیغمبر خوابید و پیغمبر به سوی غار رهسپار شد.(1)قاطبه ی مفسّران، این اتّفاق مبارک را در شب اول ربیع الاول سال سیزدهم یا چهاردهم ذکر کردند.
آیه ی نهم: <يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ کَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ>(2)
اى کسانى که ایمان آورده اید، همگى در صلح و آشتى درآیید! و از گام هاى شیطان، پیروى نکنید که او دشمن آشکار شماست ....
العيّاشي رحمة الله عن أبي بصير، قال: «سمعت أباعبداللّه علیه السلام يقول: <يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ> قال: أ تدري ما السلم؟ قال: قلت أنت أعلم، قال: ولاية عليّ و الأئمّة الأوصياء علیهم السلام من بعده، قال: و خطوات
الشيطان و اللّه ولاية فلان و فلان؛(1)ابوبصیر می گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: آیا می دانی معنای سلم در این آیه ی شریفه چیست؟ عرضه داشتم: شما داناترید. فرمود: ولایت علی و ائمه بعد ایشان است. این فراز از آیه که خداوند فرمود: خطوات الشیطان، به خدا سوگند، مراد ولایت فلان و فلان است.»
قال محمد بن العبّاس رحمة الله عن الحسن بن أبي الحسن الديلي بإسناده عن أبي جعفر علیه السلام : «<يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً> قال: السلم ولاية أميرالمؤمنين علیه السلام و ولاية أولاده صلوات اللّه عليهم أجمعين؛(2)محمد بن عباس به همین مضمون از امام باقر علیه السلام نقل می کند که مراد از سلم، ولایت امیرالمؤمنین و اولاد معصومش علیهم السلام هستند.»
مرحوم علّامه طباطبایی ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: این آیه ی شریفه از عموم مؤمنان می خواهد که تسلیم شوند و «سلم» را هم معنای اسلام و تسلیم می داند و کلمه ی «کافّه= همگی» را برای تأکید مسئله تفسیر می کند؛ چون خطاب «یا ایها الذین امنوا» خود خطاب به عموم مؤمنان است؛ پس این کافّه برای اهمّیت و تأکید موضوع است. در ادامه می فرماید: بعد از ایمان آوردن باید همگی تسلیم امر خداوند باشید.(3)طبق دو روایتی
1) تفسیر العیّاشی، ج 1، ص 121، ح 295، البرهان، ج 1، ص 455، ح 4، المناقب، ابن شهرآشوب، ج 3، ص 116 و البرهان، ج 1، ص 456، ح 11 و أمالی، شیخ طوسی، 299، ح 38، مجلس 11.
2) تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 93، ح 82، بحار الانوار، ج 24، ص 160، كنز الدقائق، ج 1، ص 504، تفسیر القمّی، ج 1، ص 79، الصافی، ج 1، ص 372، نور الثقلین، ج 1، ص 205، ح 765 - 767 و تفسیر فرات الكوفی، 66، ح 34 - 36.
3) المیزان، ج2، ص 152.
که بیان شد، مراد از «سلم» یا همان تسلیم، تسلیم شدن مؤمنان در پذیرش ولایت امیرالمؤمنین و امامان بعد از حضرت است.
مرحوم طبرسی ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: در معناى «ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ» دو قول وجود دارد:1. داخل در اسلام شوید و با توجّه به اینکه خطاب به عنوان مردم مؤمن است، پس باید آن را به معناى «به اسلام خود ادامه دهید» گرفت؛ مانند آیه ی: «<يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا، آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ> ؛ (اى کسانى که ایمان آورده اید ایمان بیاورید).» ابن عباس، سدى، ضحاک، مجاهد، این وجه را گفته اند.
تسلیم امر خداوند شدن، موجب سلامتی دین، دنیا و آخرت می شود. فرجام کار مؤمن این است که به دار السّلام - که همان بهشت باشد - برسد و «عند ملیک مقتدر» جاودانه و در نهایت صحّت و سلامت به سر ببرد؛ بهشتی که هیچ ملالتی در آن راه ندارد؛ چون این دار السّلام از آن خداوند سلام است. لازمه ی به سلامت رسیدن، این است که از راه سالم طی مسیر کنیم، نه از هر بیراهه ای که پر از خطر و گرفتاری است. طبق این آیه ی شریفه و تفسیری که در روایت از آن شده ولایت حضرت امیر علیه السلام و امامان بعد از
1) مجمع البیان، ج2، ص270.
ایشان سالم و بی نقص ترین راهی است که سلامت ما را تضمین می کند.
آیه ی دهم: <فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ >(1)
سپس آدم از پروردگارش کلماتى دریافت داشت (و با آنها توبه کرد) و خداوند توبه اش را پذیرفت؛ زیرا خداوند، توبه پذیر و مهربان است .
فرات بن إبراهيم الكوفي رحمة الله بإسناده عن ابن عباس رضی الله عنه قال: «قال رسول اللّه صلی الله علیه واله : لما نزلت الخطيئة بآدم و اخرج من الجنّة أتاه جبرئيل علیه السلام فقال: يا آدم! ادع ربّك، قال: حبيبي جبرئيل ما أدعو؟ قال: قل ربّ أسألك بحقّ الخمسة الذين تخرجهم من صلبي آخر الزمان إلّا تبت عليّ و رحمتنى فقال له آدم علیه السلام يا جبرئيل! سمّهم لي، قال: قل: ربّ أسألك بحقّ محمد نبيّك و بحقّ عليّ وصيّ نبيّك و بحقّ فاطمة بنت نبيّك و بحقّ الحسن و الحسين سبطي نبيّك إلّا تبت عليّ و رحمتني فدعا بهنّ آدم فتاب اللّه عليه و ذلك قول اللّه تعالى: <فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ> و ما من عبد مكروب يخلص النيّة و يدعو بهنّ إلّا استجاب اللّه له؛(2)ابن عباس به نقل از رسول اکرم صلی الله علیه واله می گوید: وقتی آدم علیه السلام دچار ترک اولی شد و خداوند او را از بهشت راند، جبرئیل علیه السلام نزد حضرت آدم علیه السلام آمد و فرمود: ای آدم، خداوند را بخوان. عرضه داشت: حبیب من چگونه بخوانم؟ فرمود: بگو: خداوندا از تو مسئلت می کنم، به حق پنج نفری که از صلب من در آخر الزمان خارج می کنی، مرا ببخش و مورد رحمتت قرار بده. پس آدم علیه السلام از جبرئیل علیه السلام پرسید: ای جبرئیل، اسم های این پنج نفر را به
من بگو. جبرئیل فرمود: بگو: خداوندا از تو مسئلت می کنم، به حقّ محمّد، نبیّ تو و به حقّ علیّ، وصیّ نبیّ تو و به حقّ فاطمه علیها السلام دختر نبیّ تو و به حقّ حسن و حسین علیه السلام دو سبط نبیّ تو، مرا ببخش و مرا مورد رحمتت قرار بده. پس خداوند آدم را بخشید، این است قول خداوند که فرمود: فتلقّی آدم من ربّه کلمات فتاب علیه.» در ادامه حضرت رسول صلی الله علیه واله فرمود: «نیست عبد گرفتاری، مگر اینکه با نیّت خالص، خداوند را به این اسماء بخواند و دعایش مستجاب می شود.»
در ذیل آیه ی شریفه ی <وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً>؛ «(به خاطر آورید) هنگامى که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونى آزمود و او به خوبى از عهده ی این آزمایش ها برآمد و فرمود: همانا من تو را امام برای مردم قرار دادم.» مُفضَّل از امام صادق علیه السلام نقل می کند کلماتی که ابراهیم با آنها آزمایش شد، همان کلماتی است که خداوند به حضرت آدم علیه السلام آموخت و سبب شد خداوند او را ببخشاید.(1)
قال أبوجعفر محمد بن بابويه رحمة الله حدّثنا عليّ بن أحمد بن موسى (رضى اللّه عنه) قال: «حدّثنا حمزة بن القاسم العلويّ العبّاسيّ، قال: حدّثنا جعفر بن محمد بن مالك الكوفي الفزاري، قال: حدّثنا محمد بن الحسين بن زيد الزيّات، قال: حدّثنا محمد بن زياد الأزدي، عن المفضّل بن عمر، عن الصادق جعفر بن محمد علیه السلام ، قال: سألته عن قول اللّه عزّ و جلّ: <وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ> ما هذه الكلمات؟ قال: هي الكلمات التي تلقّاها آدم من ربّه فتاب عليه و هو أنّه قال: يا ربّ! أسألك بحقّ محمد و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين علیه السلام إلّا تبت
1) بقره، 124.
عليّ، فتاب عليه <إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ>. فقلت له: يا ابن رسول اللّه! فما يعني عزّ و جلّ بقوله: <فَأَتَمَّهُنَّ>؟ قال: يعني فأتمّهنّ إلى القائم علیه السلام ، اثنى عشر إماما: [عليّ و الحسن و الحسين ] و تسعة من ولد الحسين علیه السلام الخبر.»(1)
چرا خداوند اهل بیت علیهم السلام ، به ویژه خمسه ی طیّبه را به کلمه تشبیه کرده است. برای دستیابی به جواب، لازم است ابتدا معنای «کلمه» دانسته شود. ابن فارِس در بیان معنای کلمه چنین می گوید: «كَلِمَ؛ الكاف و اللام و الميم أصلانِ: أحدهما يدلُّ على نطقٍ مُفهِم، و الآخَر على جراح؛ کلمه از ریشه کَلِمَ، از کاف و لام و میم بر دو معنا دلالت می کند: اوّل بر نطقی که فهمانده می شود و دیگر به معنای جراح یا همان جراحت که به معنای شقّه شدن پوست می آید.» با این معنا به علّت این تشبیه هم پی می بریم؛ یعنی اهل بیت علیهم السلام کلمه نامیده شدند؛ زیرا اوّلین کسانی بودند که با وجودشان، عدم را شکافتند و به عرصه ی وجود پا گذاشتند. هم وجود ممکنات را رقم زدند و هم به عالم وجود معنا بخشیدند؛ ازاین رو حضرت رسول صلی الله علیه واله می فرماید: «اوّلُ ما خَلَقَ اللهُ نوری؛ اوّلین چیزی که خداوند خلق کرد، نور وجودی من بود» یا «اوّلُ ما خَلَقَ اللُه العقلَ» و همچنین «اوّلُ ما خَلَقَ اللهُ القلمَ.» همه ی اینها معنا داشتن کلمه ی وجود را می رساند؛ یعنی اولاً: با وجود من
1) الخصال، ج 1، ص 304، ح 84 و تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 77، ح 57، إثبات الهداة، ج 3، ص 84، ح 783، البرهان، ج 1، ص 317، ح 1، معانی الأخبار، 126، ح 1، بحار الانوار، ج 24، ص 177، ح 8، إكمال الدین و إتمام النعمة، ج 2، ص 358، ح 57، نور الثقلین، ج 1، ص 67، ح 145 - 148، كنز الدقائق، ج 1، ص 332، س 1، الصافی، ج 1، ص 277 و تفسیر العیّاشی، ج 1، ص 76، ح 88.
عدم شکافته شد و ثانیاً: به وسیله ی ما خاندان، عالم معنا گرفت؛ پس نقطه یآغازین خلقت، پیامبر صلی الله علیه واله و بعد اهل بیت علیهم السلام هستند؛ چنان که امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه می فرماید: «بكم فتح الله و بكم یختم.»
و سرّ اینکه خداوند، این کلمات طیّبه را به شجره ی طیّبه تشبیه کرده است، شاید همین باشد که به درخت علم در بهشت اشاره دارد که از آنِ پیامبر صلی الله علیه واله و خاندانش بود. امام صادق علیه السلام در تفسیر این آیه از رسول خدا صلی الله علیه واله نقل می فرماید که فرمود: من ریشه ی این درخت هستم و امیرالمؤمنین علی علیه السلام نیز تنه ی آن است و امامان از ذرّیه ی آن حضرت، شاخه های آن درخت به حساب می آیند. علم ائمه علیه السلام میو ه ی این درخت است و پیروان با ایمان آنها برگ های این درخت شمرده می شوند.
سپس امام صادق علیه السلام فرمودند: آیا چیز دیگری باقی می ماند؟ راوی گفت: نه، به خدا سوگند که همه را کمال و تمام فرمودید. امام فرمود: به خدا قسم! هنگامی که فرد مؤمن متولّد می شود، برگی در آن درخت ظاهر می گردد و هنگامی که مؤمن راستین می میرد، برگی از آن درخت می افتد. آن حضرت در جای دیگر درباره ی «تأتی اُكلها كلّ حینٍ بإذن ربّها» می فرماید: منظور از این آیه، علم و دانش امامان معصوم علیهم السلام است که در هر سال از هر منطقه به شما می رسد. ابن عباس می گوید: وقتی این آیه نازل شد: «و كُلّ شیءٍ أحصیناه فی إمامٍ مبینٍ؛(1)و در لوح محفوظ خدا (یا قلب امام خلیفة الله) آشکارا، همه را به شمار آورده ایم»، ابوبکر و عمر بلند شده، گفتند: یا رسول الله صلی الله علیه واله ! منظور از این آیه چیست؟ آیا تورات است؟ پیامبر اسلام صلی الله علیه واله
1) تفسیر البرهان، ج2، ص310.
فرمود: نه. پس پرسیدند: آیا منظور، انجیل است؟ پیامبر صلی الله علیه واله فرمودند: نه. دوباره سؤال کردند: آیا منظور، قرآن است؟ پیامبر صلی الله علیه واله ، علی علیه السلام را نزد خود خواند و فرمود: این امیرالمؤمنین، علی علیه السلام است که خداوند علم تمام موجودات و اشیا را در وجودش نهاده است. پس فرمود: سعادتمند، کسی است که علی علیه السلام را دوست بدارد، چه در حیات او و چه در وفاتش. به درستی که شقی ترین فرد، کسی است که با این علی علیه السلام بغض و کینه داشته باشد، چه در حیات او و چه در وفاتش.
جُرج جُرداق عالم مسیحی در کتابش درباره ی علی علیه السلام می گوید: ای کاش علی بن ابی طالب علیه السلام در زمان ما زندگی می کرد تا ما آنچه را که در آسمان ها و زمین می گذرد، از او سؤال می کردیم و ایشان ما را از عالم بالا و پرده های نور و حجاب، غیب، شگفتی های عالم ملکوت و دنیای بی نظیر جبروت مطلع می ساخت.
امّا در اینکه چرا خداوند به حضرت آدم علیه السلام این کلمات را تلقین کرد، علّامه طباطبایی درباره ی معنای تلقّی می فرماید: «کلمه ی (تلقّى) به معناى تلقّن است و تلقّن به معناى گرفتن کلام است؛ امّا با فهم و علم و این تلقّى درباره ی آدم علیه السلام ، طریقه اى بوده که توبه را براى آدم علیه السلام آسان مى کرده است.»(1)
امّا در این که آن درخت ممنوعه چه درختی بود، به طور کلّی دو برداشت در این زمینه، بین مفسّران وجود دارد:
برداشت اوّل، برداشت ظاهری است. برخی مفسّران با توجّه به برخی روایات، معنای ظاهری درخت را در نظر گرفتهاند. درباره ی نوع درخت
1) المیزان، ج1، ص208.
ممنوعه، نظریات متعدّدی وجود دارد که عبارتند از: خوشه ی گندم، درخت انگور، انجیر، نخل، ترنج (از مرکبات)، کافور و عناب..
برداشت دوم، تأویلی است.
در این باره هم دو قول وجود دارد:
درخت حسد: برخی روایات، درخت ممنوعه را حسد دانستهاند و بر این باورند که پس از سجده ی فرشتگان بر آدم علیه السلام ، او با خود گفت: «آیا خداوند، بشری بهتر از من آفریده است؟» خدا او را به مقام افرادی از فرزندانش یعنی پیامبر اسلام، علی علیه السلام ، فاطمه علیها السلام و امام حسن و حسین علیه السلام - که از او برتر بودند - آشنا کرد. خدا آدم را از حسادت به مقام آنان برحذر داشت؛ امّا با وسوسه ی شیطان، حالت حسادت در وی ایجاد شد.. معنای غیر ظاهری از درخت در جای دیگری از قرآن نیز همانند این دیدگاه آمده است؛ مانند شجره ی ملعونه که منظور از آن مشرکان و طاغوت است.
درخت علم: برخی مفسّران با استناد به روایات بر این باورند که منظور از درخت ممنوعه، علم محمد و آل محمد صلی الله علیه واله است. ماجرای درخت ممنوعه بر اساس این روایات چنین نقل شده است که خداوند به آدم، مقام پنج تن آل عبا را نشان داد و گفت: آنان از تو و همه ی مخلوقات برترند. اگر آنان نبودند، نه تو را خلق میکردم و نه بهشت و جهنّم و نه آسمان و زمین را؛ سپس خدا آدم را از غبطه خوردن بر مقام پنج تن برحذر داشت؛ امّا آدم در دلش جایگاه آنان را آرزو کرد و شیطان او را وسوسه کرد که با خوردن میوه ی درخت ممنوعه، زندگی جاودانهای پیدا خواهد کرد.
از مرحوم شیخ صدوق رحمة الله در عیون اخبار الرضا علیه السلام و معانی الاخبار نقل شده است که معنای این روایت چنین است. از عبدالسلام بن صالح هروى (ابا الصلت) روایت شده است: به حضرت امام رضا علیه السلام گفتم: یا ابن رسول اللَّه! خبر بده مرا از حقیقت شجره (میوهای) که آدم و حوا از آن خوردند؟ زیرا مردم در آن اختلاف کردهاند. طبق برخی از روایات، گندم و طبق برخى دیگر، انگور بود. گروه دیگری روایت کرده اند که درخت حسد بود.
آن حضرت علیه السلام فرمود: تمام این تعابیر صحیح است. پرسیدم: پس این چه معنا دارد و این اختلاف برای چیست؟ فرمود: اى اباصلت! درختان بهشت، میوه های گوناگونی میدهند و مانند درختان دنیا نیستند [که هر درختی تنها یک میوه از آن برداشت شود] و آن میوه که آدم علیه السلام و حوّا علیها السلام از آن خوردند، گندم بود که انگور هم میداد و وقتی حق تعالی آدم را گرامی داشت و به ملائکه امر کرد، تا به او سجده کنند و او را داخل بهشت جای داد، با خود خیال کرد که آیا حق تعالى، جنس بشر را افضل از من آفریدهاست؟ و خداوند چون خیال قبلى او را میدانست، ندا آمد که اى آدم! سر خود را بلند کن و به عرش نظر کن! آدم علیه السلام چون سر خود را بلند کرد و به عرش نظر کرد، بر عرش نوشته شده بود: «لا اله إلّا الله؛ محمد رسول الله؛ على بن ابى طالب امیرالمؤمنین و زوجته فاطمة سیده نساء العالمین و الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة.» پس آدم پرسید: پروردگارا! اینان چه کسانیاند؟ خداى عزّوجلّ فرمود: اینان ذریّه و نسل تو و فرزندان تو هستند و از تو بهترند و از جمیع آفریدگان من برترند و اگر آنان نبودند، نه تو را میآفریدیم و نه بهشت
و نه جهنّم و نه آسمان و نه زمین را؛ پس مبادا به ایشان به چشم حسد نگاه کنى که تو را از جوار خود که بهشت است بیرون می کنم! پس آدم علیه السلام به چشم حسد به ایشان نگاه کرد و منزلت ایشان را براى خود آرزو کرد. سپس خداوند، شیطان را بر او مسلّط گردانید تا میوه ی درختى را خورد که از آن نهى شده بود. او شیطان را بر حوّا علیها السلام مسلّط کرد. وی به چشم حسد بر حضرت فاطمه علیها السلام نظر کرد تا اینکه از آن درخت خورد؛ چنان که آدم علیه السلام خورد. پس از آن خداوند هر دو را از بهشت بیرون کرد و از جوار خویش به این عالم خاکی فرو فرستاد.
همچنین از این آیه، اهمیّت حقّ النّاس فهمیده می شود؛ به این معنا که درخت ممنوعه، متعلّق به اهل بیت علیهم السلام بوده است؛ چون صاحبان این درخت علم، ذاوت مقدّسه بودند؛ پس خداوند به نوعی از حضرت آدم علیه السلام خواست که از صاحبان آن کسب رضایت کند؛ همان گونه که در روایات هم وارد شده است: نور پیامبر صلی الله علیه واله و اهل بیت علیهم السلام را پیش از خلقت عالم و آدم خلق کرده بود و این اوج احترام خداوند به بنده است؛ چنانچه در باب غیبت، یکی از حکمت های حرمت آن همین است؛ یعنی علّت اینکه غیبت، حقّ الناس، تلقّی می شود، این است که در حقیقت خداوند، مدافع بنده ی خود است و از او دفاع می کند و نمی گذارد کسی در غیابش که نمی تواند از خود دفاع کند، درباره ی او صحبتی کند. این اوج احترام خداوند به بنده است: «و لقد کَرَّمنا بنی آدم.»
خداوند به این شکل، بنده اش را تکریم می کند؛ امّا چه کنیم که ما بنده ها، از لطف خدا هیچ نمی فهیم. با این بیان اهمّیت حق اهل بیت علیهم السلام -که مهم ترین آن پذیرش ولایت است- روشن می شود. پرچمدار و طلایه دار ولایت وصی پیامبر صلی الله علیه واله حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است. اهل خسرانند، کسانی که حق مسلم حضرت را نادیده گرفتند و مسیر بشر را عوض کردند.
آیه ی یازدهم: <حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِينَ>(1)
بر همه ی نمازها و (به ویژه) نماز میانه (نماز ظهر) محافظت کنید و (در نماز و در هر امری) برای خدا خاضعانه به پا خیزید.
العيّاشي رحمة الله عن زرارة، عن عبدالرحمن بن كثير، عن أبي عبد اللّه علیه السلام في قوله: «<حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِينَ>، قال: الصلاة رسول اللّه صلی الله علیه واله و أميرالمؤمنين و فاطمة و الحسن و الحسين سلام اللّه عليهم، و الوسطى أميرالمؤمنين علیه السلام ، <وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِينَ> طائعين للأئمّة.(2)<صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً> الآية.(3)العيّاشي رحمة الله بإسناده عن أبي عبد اللّه علیه السلام في قول اللّه: <صِبْغَةَ اللَّهِ> الآية قال: الصبغة معرفة أميرالمؤمنين علیه السلام بالولاية في الميثاق؛(4)امام صادق علیه السلام می فرماید: در این آیه ی شریفه، نماز، خمسه ی طیبّه هستند و مراد از نماز وسطی امیرالمؤمنین علیه السلام است و اینکه خداوند فرمود: خاضعانه
برای خدا به پا خیزید؛ یعنی از ائمه علیه السلام اطاعت کنید که در حقیقت اطاعت خداوند است.»
وسطی: از وسط گرفته شده و وسط آن است که دو طرفش مساوی باشند. ابن فارِس در معنای وسط چنین می گوید: «الواو و السین و الطاء بناء صحیح یدل علی العدل و النصف؛(1)وسط بر عدالت و نصف دلالت می کند، یعنی هر چیزی که متساوی الطّرفین باشد.»
در روایتی که ذیل این آیه ی شریفه آمده است، حضرت امیر علیه السلام صلوۀ وسطی معرّفی شده (نماز وسط) و به آن سفارش شده است. دو طرف صلوة وسطی هر کدام دو نماز قرار دارد؛ پس وسط به درستی صدق می کند. یک طرف پیامبر اکرم صلی الله علیه واله و حضرت فاطمه زهرا علیها السلام و طرف دیگر امام حسن و امام حسین علیه السلام و حضرت امیر علیه السلام هم در وسط قرار گرفته است. خود حضرت هم در روایتی، خویش را صلاة معرفی می کند: «... أَنَا الَّذِی قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله فِیَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ أَنَا صَلَاةُ الْمُؤْمِنِ أَنَا حَیَّ عَلَى الصَّلَاةِ أَنَا حَیَّ عَلَى الْفَلَاحِ أَنَا حَیَّ عَلَى خَیْرِ الْعَمَلِ...؛(2)منم آن کسی که رسول الله صلی الله علیه واله در موردم گفته است: هر که من مولای اویم، پس علی مولای اوست. منم نماز مؤمن. منم حَیَّ عَلَى الصَّلَاة. منم حَیَّ عَلَى الْفَلَاح. منم حَیَّ عَلَى خَیْرِ الْعَمَل....»
و یا اینکه امام صادق علیه السلام فرمودند: «یَا دَاوُدَ نَحْنُ الصَّلَاةُ فِی كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ نَحْنُ الزَّكَاةُ وَ نَحْنُ الصِّیَامُ وَ نَحْنُ الْحَجُّ وَ نَحْنُ الشَّهْرُ الْحَرَامُ وَ نَحْنُ الْبَلَدُ الْحَرَامُ وَ نَحْنُ كَعْبَةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ قِبْلَةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فَأَیْنَما تُوَلُّوا
فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ وَ نَحْنُ الْآیَاتُ وَ نَحْنُ الْبَیِّنَات...؛ ای داود! ماییم نماز در کتاب خدای عزّوجلّ و ماییم زکات و ماییم روزه و ماییم حجّ و ماییم ماه حرام و ماییم سرزمین حرام (مسجد الحرام) و ماییم کعبه و ماییم وجه الله که الله تعالی فرمود: هر جا رو کنید، وجه الله آنجاست و ماییم آیات و ماییم بیّنات.»
یکی از اسرارش این است که نماز ستون دین است و دین اقامه نمی شود، مگر به واسطه ی اقامه ی نماز و نماز هم حقیقتش اقامه نمی شود، مگر به واسطه ی ولایت و معرفت به امام زمان هر عصر. چون عبادت خصوصاً نماز ، باید به معرفت خداوند ختم شود، چنان که در تفسیر آیه ی «ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون»(1)می گویند: «أي ليعرفون.»(2)پس سالار شهیدان در باب معرفت امام می فرمایند: «أَيُّهَا الناسُ! ان الله جَلَّ ذِكرُهُ، ما خَلقَ العِبادَ إِلّا لِيَعرِفوهُ فإِذا عَرَفوهُ عَبَدوهُ فَإِذا عَبَدوهُ استَغنَوا بِعِبادَتِهِ عَنعِبادَةِ ماسَواهُ. فَقالَ لَهُ رَجُلٌ: يابنَ رسول الله بِأَبي وَ أَنتَ وَ أُمّي فَما معرفة الله قالَ: مَعرِفَةُ أَهلِ كُلِّ زَمانٍ إِمامَهُمُ الَّذي يَجِبُ عَلَيهِم طاعَتُهُ؛(3)هان ای مردم! همانا خداوند - بزرگ باد یاد او - بندگان را نیافرید، مگر برای اینکه او را بشناسند، پس هرگاه او را بشناسند، او را بپرستند و هرگاه او را بپرستند، با پرستش او از بندگی هرچه جز خداست بی نیاز گردند. مردی پرسید: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه واله پدر و مادرم به فدایت، معرفت خدا چیست؟ حضرت فرمود: این است که اهل هر زمانی، امامی را که باید از او فرمان برند، بشناسند.»
آری، فلسفه ی آفرینش انسان، رسیدن به مقام معرفت خداست؛ امّا این معرفت، حاصل نمی شود؛ مگر به معرفت امام و حجّت عصر علیه السلام ؛ زیرا امام، آیینه ی تمام نمای حق و واسطه ی شناخت خداست؛ چنان که امام صادق علیه السلام فرمود: «نَحنُ العالِمونَ (القائِمونَ) بِأَمرِهِ وَالدّاعونَ إِلي سَبيلِهِ، بِنا عُرِف الله و بنا عُبِدالله نَحنُ الأَدِلاّءُ علی الله وَلولانا ما عُبِدالله؛(1)ما دانایان (برپا دارندگان) به امر خدا و دعوت کنندگان به راه او هستیم. به واسطه ی ما خدا شناخته و پرستیده می شود. ما راهنمایان به سوی خداییم و اگر ما نبودیم خدا پرستیده نمی شد.»
توجّه به مفاد دعاهایی که خواندنشان در عصر غیبت تأکید شده است، نیز ما را به اهمیّت موضوع شناخت حجّت خدا رهنمون می سازد؛ چنان که در یکی از دعاهای معروف و معتبری که شیخ صدوق آن را در کتاب کمال الدین نقل کرده، می خوانیم: «أَللّهُمَّ عَرِّفْني نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْني نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِيَّكَ، أَللّهُمَّ عَرِّفْني نَبِيَّكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْني نَبِيَّكَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ، أَللّهُمَّ عَرِّفْني حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْني حُجَّتَكَ، ضَلَلْتُ عَنْ ديني. أَللّهُمَّ لا تُمِتْني ميتَةً جاهِلِيَّةً وَ لا تُزِعْ قَلْبي بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَني؛(2)بار الها! خودت را به من بشناسان که اگر خودت را به من نشناسانی، پیغمبرت را نخواهم شناخت. بار الها! پیغمبرت را به من بشناسان که اگر پیغمبرت را به من نشناسانی، حجت تو را نخواهم شناخت. بارالها! حجّت خود را به من بشناسان که اگر حجّتت را به من نشناسانی، از دینم گمراه می گردم.
خداوندا! مرا به مرگ جاهلیت نمیران و دلم را [از حق] پس از آنکه هدایتم فرمودی منحرف مگردان....»
امام صادق علیه السلام در مورد کمترین حدّ معرفت امام علیه السلام می فرماید: «أَدْني مَعْرِفَةِ الإِمامِ أَنَّهُ عِدْلُ النَّبِيِّ إلاّ دَرَجَةُ النُّبُوَّةِ وَ وَارِثُهُ وَ أَنَّ طاعَتَهُ طاعة الله و طاعَةُ رسول الله وَ التَّسْليمُ لَهُ في كُلِّ أَمْرٍ وَالرَّدُّ إِلَيْهِ وَالأَخْذُ بِقَوْلِهِ؛(1)کمترین حدّ معرفت به امام، آن است که بدانی امام مساوی با پیامبر است، مگر در درجه ی نبوّت. امام، وارث پیامبر است و همانا اطاعت از او، اطاعت از خدا و رسول خداست و باید در هر امری تسلیمش بود و به سخن و فرمانش عمل کرد....»
از طرفی طهارت به منزله ی مقدمه ی واجب، یکی از مسلّمات اجماع مسلمین است؛ یعنی شرط صحّت نماز، یکی طهارت است و حقیقت طهارت که طهارت نفس باشد، محقّق نمی شود؛ مگر به واسطه ی ولایت «و ما خصّنا به من ولایتكم طیبا لخلقنا و طهارة لانفسنا؛ خداوند درودهای فرستاده شده بر شما و ولایت شما را موجب پاکی و طهارت خَلق و خُلق و نفس ما قرار داده است.» بنابراین ولایت حضرت امیر علیه السلام شرط قبول نماز است و اینکه در ادامه ی آیه فرمود: «قوموا لله قانتین؛ خاضعانه برای خداوند قیام کنید»؛ یعنی قیام به نماز در حقیقت قیام به پذیرش ولایت است؛ به لحاظ اینکه امر خداوند است: «قل انی اعظكم بواحدة ان تقوموا لله؛(2)خداوند به پیامبر صلی الله علیه واله می فرماید: به مردم بگو من شما را فقط به یک چیز سفارش می کنم و آن اینکه برای خداوند قیام کنید.» این قیام صورت نمی گیرد، مگر به واسطه ی ولایت.
خلاصه ی کلام در این مقام اینکه اقامه ی دین به اقامه ی نماز و اقامه ی نماز به اقامه ی ولایت بستگی دارد و حضرت امیر علیه السلام هم ظرف و وعای ولایت به شمار می رود.
آیه ی دوازدهم: <اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِينَ کَفَرُوا...>(1)
خداوند دوست و سرپرست کسانی است که ایمان آورده اند. آنها را از تاریکی های (جهل و کفر و فسق) به سوی نور (علم و ایمان و تقوا) بیرون می برد و کسانی که کفر ورزیدند، سرپرستان آنها طغیانگرانند که آنها را از نور (هدایت) به سوی تاریکی ها (ی گمراهی) بیرون می برند. آنها اهل آتشند که در آنجا جاودانند.
العيّاشي رحمة الله بإسناده عن أبي عبد اللّه علیه السلام «فالنور هم آل محمد صلی الله علیه واله و الظلمات عدوّهم؛(2)امام صادق علیه السلام فرمودند: پس نور همانا آل محمّد هستند و مراد از ظلمات هم دشمنان آل محمّد.»
قال عليّ بن إبراهيم رحمة الله : حدّثني أبي عن الحسين بن خالد، «إنّه قرأ أبو الحسن الرضا علیه السلام في ذيل هذه الآية <يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ>، قال: هم الظالمون آل محمد و الذين اتّبعوا من غصبهم؛(3)امام رضا علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه فرمود: اولیای طاغوت ظالمان در حقّ آل محمّد هستند و همچنین کسانی که در غصب ولایت از آنان تبعیت کردند و به آن راضی بودند.»
ابن شهرآشوب عن الباقر علیه السلام في قوله تعالى: «<وَ الَّذِينَ كَفَرُوا> قال: بولاية عليّ بن أبي طالب علیه السلام ، <أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ> نزلت في أعدائه و من تبعهم أخرجوا الناس من النور، و النور ولاية عليّ، فصاروا إلى ظلمة ولاية أعدائه؛(1)امام باقر علیه السلام درباره ی این قول خداوند که فرمود: (والذین کفروا) یعنی کسانی که ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام را انکار کردند و کافر شدند و (اولیاؤهم الطاغوت) هم در شأن دشمنان و کسانی که از آنان تبعیت می کنند نازل شده است و خروج مردم از نور هم مراد، خروج از نور ولایت علی علیه السلام و رفتن به سوی ظلمت و پذیرفتن ولایت دشمنان علی علیه السلام است.»
یکی از نکات ظریف در این آیه ی شریفه، مفرد آوردن نور و جمع آوردن ظلمت است؛ چون اخراج مؤمنان از ظلمات به سوی نور یعنی به سوی سرپرستی خداوند انجام می شود و تمام افعال خداوند هم سر از توحید در می آورد؛ پس به اقتضای توحید، راه و نور یکی است؛ در نتیجه، نور را به مقتضای توحید، مفرد آورده است.
ولایت اهل بیت علیهم السلام که ولایت خداوند است، به توحید ختم می شود که در زیارت جامعه هم به این مهّم اشاره شده است: «ان ارواحكم و نوركم و طینتكم واحدة؛ همانا روح ها، نور و طینت شما یکی است»؛ اما ظلمت به صورت جمع آمده است؛ چون راه آن متعدّد است؛ یعنی راه های گمراهی، مشتّت است.
1) المناقب، ج 3، ص 98، أمالی، شیخ طوسی، 364، ح 763 و البرهان، ج 1، ص 539، ح 16.
آیه ی سیزدهم: <يُؤْتِي الْحِکْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً کَثِيراً وَ ما يَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ>(1)
خدا فیض حکمت را به هر که خواهد عطا کند و هر که را به حکمت و دانش رسانند، درباره ی او مرحمت و عنایت بسیار کردهاند و این حقیقت را جز خردمندان متذّکر نشوند.
محمد بن يعقوب رحمة الله عن عليّ بن إبراهيم، عن محمد بن عيسى، عن يونس، عن أيّوب بن الحرّ، عن أبي بصير، عن أبي عبد اللّه علیه السلام في قول اللّه عزّ و جلّ: «<وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً> فقال: طاعة اللّه و معرفة الامام؛(2)امام صادق علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه فرمودند: مراد از حکمت، اطاعت خداوند و معرفت امام است.»
الحافظ الحاكم الحسكاني بإسناده عن سفيان، قال: «قال الربيع بن خثيم: ما رأيت رجلا من يحبّه أشدّ حبّا من عليّ بن أبي طالب علیه السلام و لا من يبغضه أشدّ بغضا من عليّ، ثمّ التفت فقال هذه الآية: <وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ...> يعني عليّا علیه السلام .»(3)
عليّ بن إبراهيم رحمة الله في ذيل هذه الآية قال: «الخير الكثير معرفة أميرالمؤمنين و الأئمّة علیهم السلام .»(4)
1) بقره، 269.
2) كافی، ج 1، ص 185، ح 11، كنز الدقائق، ج 1، ص 655، تفسیر العیّاشی، ج 1، ص 170، ح 498، البرهان، ج 1، ص 563، ح 2، الصافی، ج 1، ص 470، البرهان، ج 1، ص 563، ح 6، نور الثقلین، ج 1، ص 287، ح 1131، بحار الانوار، ج 24، ص 86، ح 3 و المحاسن، ج 1، ص 245، ح 60، باب 19.
3) شواهد التنزیل، ج 1، ص 137، ح 148 و 149.
4) تفسیر القمّی، ج 1، ص 100، البرهان، ج 1، ص 564، ح 8، الصافی، ج 1، ص 470 و نور الثقلین، ج 1، ص 287، ح 1130.
ابن فارس درباره ی معنای حکمت چنین می گوید: «حَکَمَ، الحاء و الکاف و المیم اصل صحیح یدل علی المنع؛ حکمت از ریشه ی حکم مشتق شده و بر منع دلالت می کند و حکمت را از این بابت حکمت گفتند که از جهل منع می کند. راغب هم در مفردات همین معنا را از حکمت ارائه داده و در ادامه می گوید: حکمت از طرف خداوند، یعنی شناخت و ایجاد اشیا و از طرف انسان، یعنی شناخت موجودات و خیرات.(1)
حکمت به بینش و آگاهی به حقیقت اشیا آن گونه که هست، گفته می شود. حکیم به کسی گویند که این حقیقت برایش آشکار شود. در روایت ذیل این آیه ی شریفه، حضرت امیر علیه السلام به منزله حکمت معرفی شده است. وقتی فعل در استعمال به کثرت برسد، به صفت تبدیل و صفت هم ملکه ی نفس می شود؛ مثل عبد بودن حضرت رسول صلی الله علیه واله بر اثر کثرت عبادت که از حالت عابد بودن به عبد بودن می رسد. مقام عابد مقام فعل است؛ ولی مقام عبد، مقام صفت است.
«اذكروا الله ذكرا كثیرا، یعنی خداوند را زیاد یاد کنید.» مراد از آن ذکر عملی است. این ذکر کثیر به ملکه شدن و تبدیل شدن به صفت می انجامد؛ چون حضرت امیر علیه السلام و اولاد معصومش علیه السلام آیینه ی صفت حکمت خداوندند و این صفت در وجود شریفشان ملکه و نهادینه شده است؛ پس تعبیر به حکمت شده، نه حکیم. حکمت یعنی حقیقتی که هیچ باطلی به ساحتش
1) مقاییس اللغة، مفردات راغب، ماده حکم.
راه ندارد، نوری است که پرده ی جهل را کنار زده است و حقایق عالم مادّی و معنوی را آن گونه که هست، نشان می دهد.
خداوند، حکیم است و عالم وجود را با حکمت و علمش اراده می کند. هیچ خبط و خطایی در ساحت مقدّس علم و حکمت خداوند راه ندارد. همه ی اشیاء همان گونه که هستند، در جای خود قرار دارند. حکیم حاکم با حکمت خویش، عالم را تدبیر می کند. مجرای این تدبیر و تجلّی در قالب ولایت اهل بیت علیهم السلام به منصّه ی ظهور می رسد؛ چون انسان کامل، خلیفه ی خداوند و خداوند، حکیم است، خلیفه اش نیز باید حکیم باشد. کسی که ولایت علی علیه السلام و اولادش علیهم السلام را بپذیرید.
در حقیقت جاهل به حقایق عالم نخواهد بود، همیشه با تعقّل و تفکّر پیش می رود. بر این اساس در آخر آیه می فرماید: «و ما یتذّكر إلّا اولوا الباب؛ فقط صاحبان خرد هستند که به این مسئله واقف هستند.» کسی را هم که خداوند هدایت کرده باشد و او پذیرای ولایت باشد، خیر زیادی نصیبش خواهد شد؛ چون ولایت جامع جمیع خیرات است. مدینه ی فاضله به برکت ولیّ حکیم است که شکل می گیرد؛ زیرا یا حاکم باید حکیم باشد یا حکیم حاکم. در غیر این صورت، جامعه به قهقرا خواهد رفت؛ چنان که خداوند در این باره می فرماید: «أَفَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ؛(1)آیا آنها حکم جاهلیّت را (از تو) می خواهند؟! و چه کسی بهتر از خدا، برای قومی که اهل یقین هستند، حکم می کند؟»
1) مانده، 50.
کسی که جاهل است یا خود را به تجاهل می زند، به تعبیر خداوند متعال «شرّ الدوّاب، یعنی بدترین جنبندگان روی زمین» است: «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ؛ قطعاً بدترین جنبندگان نزد خدا کران و لالانى اند که نمى اندیشند....» نکته ی قابل تأمّل اینکه در این آیه، بدترین جنبدگان از طرف خداوند معّرفی می شود، نه از طرف بشر؛ اگر از طرف بشر بود، امکان بروز اشتباه بود که یک موجودی شاید بدترین نبوده؛ ولی انسان او را بدترین معرّفی کرده یا به لحاظ محدودیت علمی نتوانسته است، بدترین موجودات را معرّفی کند؛ امّا در خداوند، محدودیّت علمی وجود ندارد و در ساحت مقدّسش، اشتباهی رخ نخواهد داد.حال این بدترین موجودی را که خداوند با علم خود احصا کرد، انسانی معرفی می کند که نسبت به حقایق کر و کور هستند و تعقّل نمی کنند و کسی هم که این چنین باشد، قطعاً از حریم حکمت دور است؛ بنابراین کسانی که از ولایت حضرت امیر علیه السلام سر باز می زنند، شّرالدوّاب هستند یا کر و کورند و یا اینکه خود را به کری و کوری می زنند؛ چون فرجام پذیرش ولایت، سلامتی و فلاحت ابدی است؛ پس کسی هم که پذیرای آن باشد، قطعاً خیر کثیر نصیبش خواهد شد.
آیه ی چهاردهم: <الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ>(1)
کسانی که اموال خودشان را شبانگاه و در روز به صورت پنهانی و
1) بقره، 274.
آشکارا انفاق می کنند برایشان نزد خداوند، اجری است؛ درحالیکه نه ترسی به دل دارند و نه محزون می شوند .
محمد بن عبّاس رحمة الله في قوله: «<الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً>، قال: نزلت في عليّ بن أبي طالب كانت له أربعة دراهم، فأنفق بالليل درهما و بالنهار درهما و سرّا درهما و علانية درهما.»(1)
قال الزمخشري في تفسيره عند ذكر هذه الآية: و قيل: «إنّها نزلت في عليّ علیه السلام لم يملك إلّا أربعة دراهم فتصدّق بدرهم ليلا و درهم نهارا و درهم سرا و درهم علانية؛(2)زمخشری از مفسّران اهل سنّت، ذیل این آیه ی شریفه نقل می کند: این آیه در شأن علی علیه السلام نازل شد، درحالی که تنها چهار درهم داشت. درهمی را شبانگاه و درهمی را در روز و درهمی را آشکارا و درهمی را به صورت پنهانی انفاق کرد.»
ابن فارس درباره ی معنای «انفاق» چنین می گوید: انفاق از ریشه ی نفق می آید: «النون و الفاء و القاف اصلان صحیحان یدل احدهما علی انقطاع شیء و ذهابه و الآخر علی اخفاء شیء و اغماضه؛ نفق بر دو معنا دلالت می کند: اوّل بر قطع شدن و رفتن شیء؛ دوم به معنای مخفی شدن و نادیده گرفتن
1) الدرّ المنثور، ج 2، ص 101، شواهد التنزیل، ج 1، ص 140، ح 155 - 163، فضائل الخمسة، ج 1، ص 322، كشف الغمّة، ج 1، ص 310، كفایة الطالب، 232، أسد الغابة، ج 3، ص 600، البرهان، ج 1، ص 566، ح 2، تفسیر فرات الكوفی، 70، ح 42 - 46 و مجمع البیان، ج 2، ص 667.
2) الكشّاف، ج 1، ص 319، تفسیر العیّاشی، ج 1، ص 171، ح 503، كنز الدقائق، ج 1، ص 662 و 663، تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 97، ح 89، بحار الانوار، ج 36، ص 61، ح 5 و 6، الصافی، ج 1، ص 475، نور الثقلین، ج 1، ص 290، ح 1153، فرائد السمطین، ج 1، ص 356، ح 282 و ما نزل من القرآن فی أهل البیت علیهم السلام ، 48.
آن.» انفاق در اصطلاح شرع به آن مقدار از مالی گفته می شود که مسلمان از دارایی خود جدا می کند و به فقیر و نیازمند می بخشد.
انفاق به یک اعتبار به دو قسم مادّی و معنوی و به اعتبار شرع به سه قسم واجب، مستحب و حرام تقسیم می شود. قسم واجب آن، عبارت است از: زکات، خمس، مالی که بابت نذر باید پرداخت کند و.... انفاق مستحب عبارت است از: مالی که کسی به فقرا و نیازمندان بدهد، مثل صدقه و قرض الحسنه.
انفاق حرام هم مانند انفاق مشرکان در راه معصیت خداوند است: «اِنَّ الَّذینَ كَفَروا یُنفِقونَ اَمولَهُم لِیَصُدّوا عَن سَبِیلِ اللّهِ فَسَيُنْفِقُونَها ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ يُغْلَبُونَ وَ الَّذينَ كَفَرُوا إِلي جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ؛(1)بی تردید کسانی که کفر ورزیدند، اموال خود را هزینه می کنند تا (مردم را) از راه خدا بازدارند (مانند هزینه کردن در جنگ بدر و احد و غیره)، به زودی همه را هزینه می کنند. آن گاه برای آنها مایه ی حسرت می گردد؛ سپس مغلوب می شوند و کسانی که کفر ورزیدند (در روز قیامت از قبورشان) به سوی جهنّم گردآوری می شوند.»
قسم سوم قطعاً از بحث ما خارج است؛ امّا دو قسم اوّل که انفاق واجب و مستحب باشد، در شأن حضرت امیر علیه السلام صادق است و علّت اینکه انفاق را در این آیه به چهار صورت به تصویر کشیده است، آن است که حضرت در همه حال و اوقات غالب در حال بخشش به دیگران است.
حضرت برای امّت، حکم پدر را دارد. حضرت رسول صلی الله علیه واله فرمود: «یا علی انا و انت ابوا هذه الامة؛ ای علی همانا من و تو پدران امّت هستیم.» از
1) انفال، 36.
سوی دیگر، یکی از موارد وجوب انفاق، نفقه است؛ یعنی خداوند به وسیله ی حضرت، نفقه ی بندگان خود را از طریق پدر امّت می دهد؛ چون بندگان خدا واجب النّفقه اند: «ما من دابة فی الارض إلّا علی الله رزقها.» با توجّه به روایتی که از خود حضرت نقل شده است، مبنی بر اینکه «انا یدالله انا عین الله...» وقتی حضرت دست خداوند شد، عموماً انفاق هم به وسیله ی دست صورت می گیرد و از طرفی هم بیدک الخیر، بیدک الفضل و بیده الملک خیر و فضل و روزی در دست خداوند است که حضرت امیر علیه السلام باشد؛ ازاین رو مجرای فیض و رسیدن روزی به بندگان از طریق حضرت و اولاد معصومش علیه السلام انجام می شود و چون خداوند روزی بندگان را در هر زمان و مکان که بخواهد می دهد، چه روز باشد، چه شب، یا پنهان باشد یا آشکار، تجلّی رزّاقیّت خداوند به دست حضرت هم بدین شکل خواهد بود.
خداوند خیرُ الرّازقین است؛ پس به بهترین نحو رزق بندگان را می رساند. خداوند در قرآن با صفت «خَيْرُ الرّازِقين» ذکر شده است. روزى هایی که دیگران به یکدیگر مى دهند، آمیخته با نقایص فراوان و محدود و زودگذر است و امیدى به آینده ی آن نیست که گاه توأم با منّت و گاه همراه با تحقیر یا انتظار مقابله به مثل است؛ درحالى که روزی خداوند، نه حدّ و مرزى دارد و نه بیمى از آینده ی آن مى رود و نه منّت و انتظارى در آن است؛ بلکه از لحظه ی قرار گرفتن در رحم مادر تا آخرین لحظه ی حیات، روزی اش داده می شود و حتّى در قیامت نیز براى افراد لایق در سطحى بالاتر و والاتر وجود دارد.(1)
1) پیام قرآن ، ج 4، ص 416.
بعضى از مفسّران، داستانى از یکى از خلفاى بغداد با بهلول نقل کرده اند که مباحث فوق در آن به صورت جالبى منعکس است. مى گوید: خلیفه ی بغداد به بهلول گفت: بیا تا روزى هر روز تو را معیّن کنم تا در فکر روزى خود نباشى! بهلول در پاسخ گفت: اگر چند عیب در کار تو نبود، مى پذیرفتم! نخست اینکه تو نمى دانى چه چیز مورد نیاز من است؟ دوم وقت نیازم را نمى شناسى، سوم از مقدار آن بى خبرى، چهارم ممکن است یک روز بر من غضب کنى و آن را بازگیرى؛ ولى خدایى که روزى دهنده ی من است، هیچ یک از این نقایص را ندارد و حتّى آن روز که گناه مى کنم، باز روزى مرا قطع نمى کند.(1)با توجّه به اینکه از ویژگی های انفاق، تطهیر است: «خُذ مِن اَمولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم و تُزَكّیهِم بِها؛ از اموال مؤمنان، صدقه (زکات) بگیر و آنان را به این سبب پاکیزه گردان.» از سوی دیگر اهل بیت علیهم السلام هم اهل طهارت هستند؛ پس مصداق أکمل و اتمّ این آیه ی شریفه، حضرت امیر علیه السلام و ائمه هدی علیهم السلام هستند.
امّا خداوند در باب اهمیّت انفاق می فرماید: <تَتَجافي جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ؛ فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ>؛(2)«پهلوهایشان (در دل شب) از بسترهای خواب تهی می شود، پروردگارشان را در حال بیم و طمع می خوانند و از آنچه روزی آنها کرده ایم (از علم و جاه و مال) انفاق می کنند. پس هیچ کس نمی داند
چه چیزهایی از مایه های روشنی بخش دیدگان به پاداش کارهایی که می کرد ه اند، برای آنها پنهان داشته شده است.»
به راستی چه کسی جز خداوند می تواند اجر علی و اولاد علی علیه السلام را بدهد؟ بنابراین به تعیبر این آیه ی شریفه، فوق اجرشان اجری است که از تصوّر و علم ما خارج است.
آیه ی پانزدهم: <وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ>(1)
درحالیکه تأویل آن را(آیات متشابه) نمی دانند؛ مگر خدا و راسخان در علم.
محمد بن يعقوب رحمة الله بإسناده عن أبي بصير، عن أبي عبد اللّه علیه السلام قال: «نحن الراسخون في العلم و نحن نعلم تأويله.(2)قال أيضا بإسناده عن عبداللّه بن كثير، عن أبي عبداللّه علیه السلام قال: الراسخون في العلم أميرالمؤمنين علیه السلام و الأئمّة علیهم السلام من بعده؛(3)امام صادق علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه می فرمایند: راسخان در علم، امیرالمؤمنین و ائمه علیه السلام بعد ایشان هستند.» العيّاشي رحمة الله عن أبي بصير، عن أبي عبداللّه علیه السلام قال: «و الراسخون في العلم هم آل محمد علیهم السلام .»(4)
1) آل عمران، 7.
2) اصول كافی، ج 1، ص 213، ح 1، البرهان، ج 2، ص 8 ح 3، تفسیر العیّاشی، ج 1، ص 187، ح 7 و 8، الصافی، ج 2، ص 12، تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 100، ح 2 و 3، بحار الانوار، ج 23، ص 198، ح 3، بصائر الدرجات، 203، ح 5 و 7 و نور الثقلین، ج 1، ص 316، ح 34.
3) اصول كافی، ج 1، ص 213، ح 3، البرهان، ج 2، ص 8 ح 2، تفسیر القمّی، ج 1، ص 105، كنز الدقائق، ج 2، ص 18، تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 99، ح 1 و نور الثقلین، ج 1، ص 317، ح 36.
4) تفسیر العیّاشی، ج 1، ص 186، ح 4، البرهان، ج 2، ص 10، ح 11، بصائر الدرجات، 204، ح 8 و نور الثقلین، ج 1، ص 315، ح 27 و 28.
ابن فارس در معنای راسخ چنین می گوید: «رسخ: الراء و السین و الخاء، اصل صحیح واحد یدل علی الثبات و یقال رسخ: ای ثبت و كل راسخ ثابت؛(1)رسخ اصل واحد صحیحی است که بر ثبات شیء دلالت می کند. بنابراین رسخ یعنی ثبت هر راسخی ثابت است.»
در قرآن کریم آیات قرآن یکدست و از یک سنخ نیستند. یکی از تقسیمات آیات، تقسیم به دو قسم محکم و متشابه است. آیات محکم با توجّه به تعاریفی که مفسّران برای آن به عمل آوردند، به آیاتی گویند که دلالتش بسیار واضح است و به توضیح و تأویل نیازی ندارد. خواننده ی این آیات، می تواند معنا و مفهوم آن را درک کند؛ امّا آیات متشابه، بر خلاف محکمات، پیچیدگی معنایی دارد؛ یعنی چند احتمال در معنایش وجود دارد و این باعث پیچیدگی معنا می شود و کار را بر خواننده مشکل می کند که کدام احتمال و معنا صحیح و مراد آیه است؟
در این باره نظریات متفاوتی بیان شده است که به سه مورد آن اشاره می شود:
1) مقاییس اللغه، ماده رسخ.
برخی عارفان نیز معتقدند، چون مراتب، درجات و احوال سالکان الی الله متفاوت است، برخی از مقام طبع گذشته به مقام نفس و عدّهای از مقام نفس به مرتبه ی عقل و امثال آن نایل آمدهاند. آیات قرآن نیز متناسب با درجات معرفت و مراحل نفس بندگان نازل شده است.
گروهی از فلاسفه گفتهاند: برخی از مخاطبان قرآن، از درک حقیقیت عوالم غیر مادّی عاجزند؛ ازاین رو برخی آیات در ابتدا اوصاف و اعراض جسمانی را به خداوند نسبت میدهند و از الفاظ متناسب با عالم وهم و خیال، استفاده میکنند؛ امّا در کنار این آیات، آیاتی نیز به منزله ی محکمات، واقعیت امر را بیان می کنند. در این صورت عامّه ی مردم، به تدریج از موجودی با مختصّات اولی به موجود مجرد تام و مبرّا از صفات امکانی منتقل میشوند.
کسی که در علم و معرفت ثبات دارد، اشتباهی در کارش نیست و تمام علومش مطابق با واقع و خدشه ناپذیر است. خداوند در آیه ی شریفه می فرماید: فقط خدا و راسخان در علم می توانند به معانی واقعی آیات متشابه دست یابند؛ امّا خداوند معنای متشابهات را می داند؛ چون کلام خودش است. بعد از خداوند، تنها یک گروه استثناء شده است و آنان نیز آیات متشابه را می دانند. این حصر، نشانگر اهمیّت موضوع است و کار هر کسی نیست که آیات متشابه را به تأویل ببرد؛ ازاین رو اهمّیت این مسئله موجب می شود، انسان دنبال مصداقی برود که از لحاظ علمی احاطه ی بیشتری داشته باشد و مصداق اتمّ و اکمل باشد.
به گواه همه ی بزرگان فریقین، حضرت امیر علیه السلام قطعاً مصداق بارز و
کامل آن است و بعد از ایشان هم ائمه ی هدی علیهم السلام کامل ترین مصداق این آیه ی شریفه خواهند بود.آیه ی شانزدهم: <قُلْ أَ أُنَبِّئُکُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذلِکُمْ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها>(1)
بگو: آیا شما را بهتر از اینها خبر بدهم؟ برای پرواپیشگان، نزد پروردگارشان بهشت هایی است که از زیر (ساختمان و درختان) آنها نهرها جاری است، درحالیکه در آنجا جاودانه اند.
فرات بن إبراهيم الكوفي رحمة الله قال: حدّثنا الحسين بن الحكم الحبري، قال: حدّثنا حسن بن حسين، قال:حدّثنا حبّان، عن الكلبي، عن أبي صالح، عن ابن عباس (رضى اللّه عنه): «<قُلْ أَ أُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذلِكُمْ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ> إلى آخر الآيتين قال: نزلت في عليّ بن أبي طالب علیه السلام و حمزة بن عبد المطلب (رضى اللّه عنه) و عبيدة بن الحارث رحمة الله .(2)
الحافظ الحاكم الحسكاني بإسناده عن ابن عباس في قوله تعالى: «<قُلْ أَ أُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ> الآية كلّها نزلت في علىّ علیه السلام و حمزة و عبيدة بن الحارث؛(3)ابن عباس نقل می کند: این آیه در شأن علی بن ابی طالب علیه السلام ، حمزه سید الشهدا علیه السلام و عبیدة بن حارث نازل شده است.»
آیه ی هفدهم: <قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْکُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ>(1)
بگو: اگر خدا را دوست دارید، از من پیروى کنید تا خدا (نیز) شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشاید و خدا آمرزنده ی مهربان است .
العيّاشي رحمة الله عن ربعي بن عبداللّه، قال: قيل لأبي عبداللّه علیه السلام : «جعلت فداك أنا نسمّي بأسمائكم و أسماء آبائكم فينفعنا ذلك؟ فقال: أي و اللّه. و هل الدين إلّا الحبّ؟ قال اللّه: <إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ>؛ (2)به امام صادق علیه السلام عرضه داشتند فدایت شوم ما اسم های شما را و پدران شما را بر فرزندانمان می گذاریم. آیا این کار برای ما منفعت دارد؟ حضرت فرمود: بله به خدا قسم. آیا غیر از این است که دین همان محبت است؟ بعد این آیه ی شریفه را تلاوت فرمود.»
العيّاشي رحمة الله عن بريد بن معاوية العجلي، قال: «كنت عند أبي جعفر علیه السلام إذ دخل عليه قادم من خراسان ماشيا فأخرج رجليه و قد تغلّفتا و قال: أما و اللّه ما جاءني من حيث جئت إلّا حبّكم أهل البيت، فقال أبوجعفر علیه السلام و اللّه لو أحبّنا حجر حشره اللّه معنا و هل الدين إلّا الحبّ؟ إنّ اللّه يقول: <قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي>.»(3)
اساس خلقت عالم بر محبّت و عشق بنا نهاده شده است. ابن عربی بنیان گذار حرکت حبّی در عرفان نظری در فتوحات مکّیه چنین می گوید:
ایجاد عالم، معلول حبّ است و حرکت حبّی، امّ الحرکات است و همه چیزها، مستقیم یا غیرمستقیم به حرکت حبّی بازگشت دارند.
در فصّ موسوی در تفسیر آیه ی <فخرج منها خائفاً یترقّب>؛(1)«موسی علیه السلام از شهر مصر با حال ترس و نگرانی بیرون رفت» مینویسد: سپس زمانی که از موسی علیه السلام خواستند شهر را ترک کند، با حال فرار بیرون رفت که به ظاهر از روی ترس بود؛ ولی در حقیقت برای دوست داشتن نجات بود؛ چون همه ی حرکتها همیشه حبّی است؛ امّا بیننده به سبب حجاب، اسباب و علل ظاهری از دیدن حقیقت باز میماند و حرکت حبّی را که حقیقت حرکات است نمیبیند و حرکت را به عوامل ظاهری نسبت میدهد. حرکت حبّی موجب تجلّی حقّ به دو صورت علمی (همان فیض اقدس) و شهودی (همان فیض مقدّس) می شود.(2)
خداوند در آیه ی فوق به پیامبر صلی الله علیه واله می فرماید: به مردم بگو اگر خدا را دوست دارید از من تبعیت کنید تا خداوند هم شما را دوست داشته باشد. پیامبر صلی الله علیه واله حبیب خداوند است. هر کس خدا را دوست داشته باشد، قطعاً پیامبر صلی الله علیه واله را هم دوست دارد و راضی است به آنچه محبوبش به آن راضی است. از مهم ترین چیز هایی که خداوند و پیامبر صلی الله علیه واله آن را دوست دارند، ولایت حضرت امیر علیه السلام و خود حضرتش است. پس کسی که واقعاً خدا و پیامبر را دوست داشته باشد، علی علیه السلام را دوست خواهد داشت و ولایتش را خواهد پذیرفت.
امام صادق علیه السلام می فرماید: «هل الدّین الّا الحبّ؟؛ آیا دین غیر از محبّت است؟» اگر بنده در محبّت نقص داشته باشد، دینش کامل نخواهد شد. اگر بنده ای به خاطر محبوبش بخواهد نقص و ضعفش را ترمیم کند، تنها راهش محبّت و ارادت به محبوب است. آری دوست داشتن علی علیه السلام و پذیرفتن ولایت وی و اولادش، نقص و کاستی بنده را در ایمان به خدا برطرف می کند و بنده را به کمال می رساند.
مرحوم علّامه طباطبایی رحمة الله ذیل این آیه ی شریفه در باب محبّت چنین می فرماید: حبّ در حقیقت تنها وسیله اى است براى اینکه میان هر طالبى با مطلوبش رابطه برقرار کند و هر مریدى را به مرادش برساند و حبّ اگر مرید را به مراد و طالب را به مطلوب و محب را به محبوب مى رساند، براى این است که نقص محبّ را به وسیله ی محبوب برطرف سازد تا آنچه را ندارد دارا شود و کمبودش تمام و کامل گردد.
پس براى محبّ هیچ بشارتى بزرگ تر از این نیست که به او بفهمانند محبوبش دوستش دارد. اینجاست که دو حبّ با هم تلاقى مى کنند و از دو سو غنج و دلال (ناز و غمزه) رد و بدل مى شود.
پس اگر انسان، غذا را دوست دارد و به سویش کشیده مى شود و در صدد تهیه کردنش بر مى آید، براى این است که به وسیله ی آن نقصى را که همان گرسنگى باشد، در خود احساس مى کند و می خواهد آن را برطرف نماید. همچنین اگر عمل زناشویى را دوست مى دارد و در صدد رسیدن به آن بر مى آید، براى این است که نقصى را در خود سراغ دارد که همان شهوت است و می خواهد آن را برطرف کند.
نمونه ی دیگر این است که دلش براى دیدن دوستش پر مى زند. این علاقه باعث مى شود که به پا خیزد و در صدد دیدار با وی برآید و به وسیله ی انس با او، تنگى حوصله اش را جبران کند و به همین منوال اگر عبد، مولاى خود را دوست مى دارد و یا خادم به مخدوم خود، علاقه مى ورزد، براى آن است که خود را اسیر و گرفتار حق او مى داند، عبد، خود را اسیر حقوق مولا و خادم، خود را رهین احسان مخدوم مى داند و مى خواهد سنگینى این حق را از دوش خویش بیفکند.(1)
آیه ی هجدهم: <وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُکُمْ مِنْ کِتابٍ وَ حِکْمَةٍ ثُمَّ جاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ >(2)
و (به خاطر بیاورید) هنگامى را که خداوند، از پیامبران (و پیروان آنها)، پیمان مؤکّد گرفت که هرگاه کتاب و دانش به شما دادم؛ سپس پیامبرى به سوى شما آمد که آنچه را با شماست تصدیق مى کند، به او ایمان بیاورید و او را یارى کنید! سپس (خداوند) به آنها گفت: آیا به این موضوع، اقرار دارید و بر آن، پیمان مؤکّد بستید؟ گفتند: (آرى) اقرار داریم! (خداوند به آنها) گفت: پس گواه باشید! و من نیز با شما از گواهانم.
سعد بن عبداللّه، عن أحمد بن محمد بن عيسى، عن محمد بن سنان، عن عبداللّه بن مسكان، عن فيض بن أبي شيبة، قال: «سمعت أباعبداللّه علیه السلام يقول و تلا هذه الآية: <وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ> الآية، لتومننّ برسول اللّه صلی الله علیه واله
و لتنصرنّ عليّا أميرالمؤمنين علیه السلام . قال: نعم و اللّه من لدن آدم و هلمّ جرّا فلم يبعث اللّه نبيّا و لا رسولا إلّا رد جميعهم إلى الدنيا حتّى يقاتلوا بين يدي عليّ بن أبي طالب علیه السلام ؛(1)از امام صادق علیه السلام شنیدم که این آیه را تلاوت فرمود. بعد فرمود: میثاق النّبیین این بود که ایمان به رسول خدا صلی الله علیه واله داشته باشند و علی امیرالمؤمنین علیه السلام را یاری کنند. بله قسم به خدا از زمان آدم علیه السلام هیچ پیامبری مبعوث نشد، مگر اینکه خداوند او را به دنیا برگرداند تا در جنگ در رکاب علی علیه السلام باشند و او را یاری کنند.»
عليّ بن إبراهيم رحمة الله حدّثني أبي، عن ابن أبي عمير، عن ابن مسكان، عن أبي عبداللّه علیه السلام قال: «ما بعث اللّه نبيّا من لدن آدم فهلمّ جرّا إلّا و يرجع إلى الدنيا و ينصر أميرالمؤمنين علیه السلام و هو قوله: <لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ> يعني رسول اللّه <وَ لَتَنْصُرُنَّهُ> يعني أميرالمؤمنين علیه السلام .»(2)
بی شک میثاق گرفتن از تمام انبیا بر رسالت حضرت رسول صلی الله علیه واله یکی از فضیلت های بی شمار حضرت است. «میثاق» در اصل از مادّه ی «وثوق» به معنای اطمینان و اعتماد گرفته شده، به همین دلیل به پیمان هاى مؤکّد که مایه ی اطمینان است، میثاق گفته مى شود. البتّه گرفتن پیمان از پیامبران همراه با گرفتن پیمان از پیروان آنهاست. موضوع پیمان این بود که اگر پیامبرى بیاید که دعوتش هماهنگ با دعوت آنان باشد و نشانه هایش با آنچه در کتب آسمانى آنها آمده موافق باشد (و به این ترتیب حقانیت
1) مختصر بصائر الدرجات، 25 و البرهان، ج 2، ص 60، ح 3، 5 و 9، تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص116، ح 29، بحار الانوار، ج 24، ص 352، ح 70 و 26 و ص 297، ح 63 و كنز الدقائق، ج 2، ص 141.
2) تفسیر القمّی، ج 1، ص 114 و البرهان، ج 2، ص 60، ح 2، كنز الدقائق، ج 2، ص 144، الصافی، ج 2، ص 71، نور الثقلین، ج 1، ص 359، ح 218 و تفسیر العیّاشی، ج 1، ص 205، ح 77.
او ثابت گردد) باید نهتنها به او ایمان بیاورند، بلکه لازم است به یارى اش برخیزند. سپس براى تأکید مى افزاید: خداوند به آنها فرمود: آیا به این موضوع اقرار دارید و پیمان مؤکّد مرا بر آن گرفتید؟ گفتند: آرى، اقرار داریم. فرمود: بر این پیمان گواه باشید و من هم با شما گواهم. (1)
سنّت پیمان و میثاق گرفتن از پیامبران پیشین برای پبامبران سلف، سنّتی است که خداوند بر آن تأکید دارد. وقتی خداوند برای رسالت پیامبر صلی الله علیه واله میثاق و پیمان گرفت، قطعاً برای آنچه مربوط به دین اسلام و لوازم آن است، هم از آنان میثاق گرفت و پیمان بست. پذیرش ولایت حضرت امیر علیه السلام و ائمه ی هدی علیهم السلام جزء ضروریات دین اسلام و پذیرش آن فرض و واجب است. قطعاً انبیا علیهم السلام از این مهم سر باز نزدند و به میثاق با خداوند در این زمینه پایبند بودند. در ادامه ی آیه، خداوند می فرماید: شما بر رسالت پیامبر شاهد باشید و من هم همراه شما جزء شاهدان هستم. انبیا به منزله ی انسان کامل در مقام شهود قرار دارند و به نور معرفت الهی که در قلبشان است، حقایق را طبق واقعشان می بینند.
نکته ی مهمّ در این آیه ی شریفه، تعهّد گرفتن خداوند بر یاری کردن پیامبر اکرم صلی الله علیه واله است. بی شک یکی از مواردی که حضرت به یاری انبیا نیاز داشت، بحث ولایت حضرت امیر علیه السلام بود. در آیه ی تبلیغ، به این امر مهّم اشاره خواهیم کرد که پیامبر به خاطر شرایط حاکم بر فضای آن روز تردید داشت که ولایت حضرت را اعلام کند؛ امّا خداوند تأکید کرد، ترس به
1) تفسیر نمونه، ج2، ص638.
خود راه نده و ولایت علی علیه السلام را اعلام کن: «والله یعصمکم من الناس؛ خدا تو را از شرّ مردم حفظ خواهد کرد.»
آیه ی نوزدهم: <وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ>(1)
و هر کس جز اسلام (و تسلیم در برابر فرمان حق،) آیینى براى خود انتخاب کند، از او پذیرفته نخواهد شد و در آخرت از زیانکاران است .
الطبرسی رحمة الله بإسناده عن أبی جعفر محمد بن علی علیه السلام أنّه قال: «حجّ رسول للّه صلی الله علیه واله من المدينة و قد بلّغ جميع الشرائع قومه غير الحجّ و الولاية، فأتاه جبرئيل علیه السلام فقال له: يا محمد! إنّ اللّه جلّ اسمه يقرؤك السلام و يقول لك: إنّي لم أقبض نبيّا من أنبيائي و لا رسولا من رسلي إلّا بعد إكمال ديني و تأكيد حجّتي و قد بقي عليك من ذاك فريضتان ممّا تحتاج أن تبلّغهما قومك: فريضة الحجّ و فريضة الولاية و الخلافة من بعدك. إلى أن قال: معاشر الناس! هذا عليّ أخي و وصيّي و واعي علمي و خليفتي على أمّتي و على تفسير كتاب اللّه عزّ و جلّ و الداعي إليه و العامل بما يرضاه و المحارب لأعدائه و الوالي على طاعته و الناهي عن معصيته خليفة رسول اللّه و أميرالمؤمنين و الإمام الهادي و قاتل الناكثين و القاسطين و المارقين بأمر اللّه؛ أقول: ما يبدّل القول لديّ بأمر ربّي، أقول: اللهمّ! و ال من والاه و عاد من عاداه و العن من أنكره و اغضب على من جحد حقّه، اللهمّ! إنّك أنزلت عليّ إنّ الإمامة بعدي لعليّ وليّك عند تبياني ذلك و نصبي إيّاه بما أكملت لعبادك من دينهم و أتممت عليهم بنعمتك و رضيت لهم الإسلام
1) آل عمران، 85.
دينا، فقلت: <وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ> اللّهم! إنّي أشهدك و كفى شهيدا، إنّي قد بلغت الخبر؛(1)مرحوم طبرسی از امام باقر علیه السلام نقل می کند که حضرت فرمود: پیامبر، حجّش را انجام داد و تمام احکام دین را بیان کرد، غیر از بحث ولایت تا اینکه جبرئیل علیه السلام به پیامبر نازل شد و عرضه داشت: ای محمد صلی الله علیه واله همانا خداوند جلّ اسمه بر تو سلام فرستاد و فرمود: من هیچ پیامبری از پیامبرانم را قبض روح نکردم؛ مگر بعد از تکمیل کردن دینم و تأکید بر حجّم و به تحقیق بر تو این دو فریضه باقی ماند که باید آن را به امّت خود برسانی؛ فریضه ی حج و فریضه ی ولایت و خلافت بعد از خود تا اینجا که حضرت فرمود: ای مردم این علی برادر و وصی و میراث دار علم من و خلیفه و جانشین بر امّت من مفسّر کتاب خدا و دعوت کننده ی به سوی خدا و عامل به آنچه خداوند به آن راضی است، محارب با دشمنان خدا و خلیفه ی رسول خدا صلی الله علیه واله و امیر مؤمنان علیه السلام و امام هدایتگر و قاتل ناکثین، قاسطین و مارقین است. هیچ حرفی جز به امر خدا تبدیل نشده است. می گویم: خدایا دوست بدار هر که علی علیه السلام را دوست دارد و دشمن بدار هر که علی علیه السلام را دشمن بدارد؛ لعنت کن هر کسی که او را انکار کند و غضب کن بر کسی که حق او را انکار کند. خداوندا همانا تو بر من نازل کردی که علی علیه السلام بعد از من خلیفه و ولیّ تو باشد که با ولایت او دین بندگانت را کامل و نعمت را بر ایشان تمام کردی و راضی شدی که اسلام دینشان باشد.»
ابتغاء، طلب کردن همراه با تلاش و اجتهاد است؛ یعنی اگر کسی
1) الإحتجاج، ج 1، ص 133- 148، باب 32.
دنبال دینی غیر از دین اسلام باشد و زحماتش را به آن معطوف کند، نهتنها از او قبول نمی شود؛ بلکه تمام اعمالش را نابود می شود و چنین کسی قطعاً اهل خسران است: «فالخسران ذهاب رأس المال و يقال: خسر نفسه أي أهلك نفسه. و قيل خسر عمله أي أبطل عمله بأن أوقعه على وجه يقبح لا يستحق عليه الثواب و كل واحد منهما خسر لذهاب رأس المال؛ خسران یعنی اینکه اصل مال را از دست بدهد. وقتی گفته می شود: خسر نفسه، یعنی نفسش او را هلاک کرد و همچنین گفته شده: خسر عمله، یعنی عملش را باطل کرد. کسی که اسلام را قبول کرد، باید تمام اسلام را قبول کند. نمی شود نؤمن ببعض و نکفر ببعض باشد. چنین کسی انگار اصلاً اسلام و ایمان نیاورده است. با توجّه به نصوص وارده در باب ولایت حضرت امیر علیه السلام و تأکید خداوند و پیامبر صلی الله علیه واله اگر کسی به این صورت ایمان نیاورده باشد، اسلامش کامل نیست. وقتی هم اسلامش به کمال نرسد، از او چیزی پذیرفته نخواهد شد. در نتیجه اهل خسران خواهد بود.»
منظور از اسلام در آیه ی شریفه، تسلیم بودن محض در برابر اوامر الهی است و این شامل تمام ادیان الهی می شود؛ ازاین رو خداوند می فرماید: «ان الدّین عند الله الاسلام؛ دین پذیرفته شده فقط تسلیم شدن محض در مقابل خداوند است.» اسلام که دین خداست، دین به معنای انقیاد محض در مقابل خدا و همچنین جزا و پاداش و به معنای عود، اعاده و برگشت است. هر سه این معنا که برای دین گفته شده است در پذیرش ولایت حضرت امیر علیه السلام لحاظ می شود. کسی که ولایت را بپذیرد، در حقیقت در مقابل
خداوند منقاد است و خداوند جزای این پذیرش را خواهد داد و روزی این پذیرش ولایت به او بر می گردد.
آیه ی بیستم: <وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ کُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها کَذلِکَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آياتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُون>(1)
و همگى به ریسمان خدا [قرآن و اسلام، و هرگونه وسیله ی وحدت ]، چنگ زنید و پراکنده نشوید! و نعمت (بزرگِ) خدا را بر خود، به یاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید و او میان دل هاى شما الفت ایجاد کرد و به برکتِ نعمتِ او، برادر شدید! و شما بر لبِ حفره اى از آتش بودید، خدا شما را از آن نجات داد. این چنین، خداوند آیات خود را براى شما آشکار مى سازد، شاید پذیراى هدایت شوید.
العيّاشي رحمة الله عن ابن يزيد قال: «سألت أبا الحسن علیه السلام عن قوله: «<وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا> قال: عليّ بن أبي طالب علیه السلام حبل اللّه المتين؛(2)عیاشی به نقل از امام رضا علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه فرمود: حبل الله المتین علی بن ابی طالب علیه السلام است.»
ابن شهرآشوب رحمة الله بإسناده عن النبی صلی الله علیه واله «أنّه سأل أعرابيّ عن هذه الآية؟ فأخذ رسول اللّه صلی الله علیه واله يده فوضعها على كتف عليّ علیه السلام فقال: يا أعرابيّ هذ حبل اللّه فاعتصم به، فدار الأعرابي من خلف عليّ و التزمه، ثمّ قال: اللهمّ!
إنّي أشهدك انّي اعتصمت بحبلك فقال رسول اللّه صلی الله علیه واله : من سرّه أن ينظر إلى رجل من أهل الجنّة فلينظر إلى هذا [يعنى عليّ بن أبي طالب علیه السلام ].(1)الحافظ الحاكم الحسكاني بإسناده عن جعفر بن محمد علیه السلام ، قال: نحن حبل اللّه الذي قال: <وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا> الآية فالمستمسك بولاية عليّ بن أبي طالب علیه السلام المستمسك بالبرّ، فمن تمسّك به كان مؤمنا و من تركه كان خارجا عن الايمان؛(2)ابن شهرآشوب با سندی از حضرت رسول صلی الله علیه واله نقل می کند یک مرد اعرابی درباره ی این آیه پرسید که مراد از حبل الله چیست؟ حضرت دست این مرد اعرابی را گرفت و بر شانه ی حضرت امیر علیه السلام گذاشت و فرمود: ای مرد اعرابی، این ریسمان خداست. پس دست به دامن او باش. مرد اعرابی، دور حضرت، دوری زد و گفت: خداوندا تو شاهد باش که من به ریسمانت چنگ زدم. حضرت رسول صلی الله علیه واله در ادامه فرمود: هر کسی دوست دارد به صورت مردی از بهشت نظر کند پس به علی بنگرد.»
«و الاعتصام هو طلب العصمة و هي درجات ثلاث، عصمة بشرية دون حبل اللّه، و عصمة غير المعصومين بحبل اللّه، و عصمة المعصومين بحبل اللّه. فلان العصمة البشرية بالفطرة و العقلية و الفكرة لا تكفي لها هديا الى صراط مستقيم،
1) المناقب، ج 3، ص 92 و البرهان، ج 2، ص 87، ح 9، مناقب علیّ بن أبی طالب علیه السلام ، 228، ح 323، غیبة النعمانی، 46 ح 1 و تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 117، ح 31 و 32.
2) شواهد التنزیل، ج 1، ص 169، ح 178 - 181، غایة المرام، 242، باب 36، تفسیر فرات الكوفی، 90، ح 70، أمالى، شیخ طوسی، ص 272، ح 510، مجلس 10، المناقب، ابن شهرآشوب، ج 3، ص 92 و بحار الانوار، ج 36، ص 18، ح 10.
ثم العصمة المطلقة خاصة بالمعصومين، لذلك يؤمر المؤمنون ان يعتصموا بحبل اللّه جميعا حتى يحصلوا على عصمة دون الطليقة، فكماالمعصومون يعصمون علميا بحبل اللّه، كذلك من دونهم، كل على قدره. الاعتصام بحبل اللّه جميعا يعصم المعتصمين فطريا و عقليا و فكريا، علميا و عقيديا و خلقيا، سياسيا و حربيا و اقتصاديا و سلطويا، فهذه العشرة الكاملة من العصمة فردية و جماعية مضمونة للمعتصمين بحبل اللّه على أقدارهم «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى »؛ اعتصام یعنی طلب عصمت و امنیت کردن (حفظ همراه با دفاع) و برای آن سه درجه است: اول عصمت بشری بدون حبل الله؛ دوم: عصمت غیر معصوم با حبل الله؛ سوم: عصمت معصوم همراه با حبل الله، امّا عصمت فطری، عقلی و فکری است؛ ولی به تنهایی برای هدایت به صراط مستقیم کافی نیست. قسم سوم که عبارت باشد از عصمت مطلقه که خاصه ی معصومین است؛ ازاین رو به قسم دوم که مؤمنون باشد، امر شده است که اعتصام به حبل الله که معصوم باشد، داشته باشد. مراد از اعتصام جمیعاً، اعتصام دهگانه است که عبارت است از: عصمت فطری، عقلی، فکری، علمی، عقیدتی، خلقی، سیاسی، نظامی، اقتصادی و حکومتی. بر مسلمین است که به قدر سعی و تلاش خود در این اعتصامات تلاش کند.»
«و ذلك الاعتصام يعتمد على أركان: المعتصم- المعتصم به- المعتصم عنه- المعتصم لأجله. فالمعتصم هم المؤمنون على درجاتهم من أعلى الايمان كما المحمديون علیهم السلام و إلى أدناه و بينهما متوسطون في الإيمان، حيث الكل مأمورون بتقوى اللّه حق تقاته و من حقها التقوى الجماعية بعد الفردية و المعتصم به هو حبل اللّه و هو وحي اللّه الأصيل غير الدخيل و المعتصم عنه هو كافة المزالق
في الحياة الفردية و الجماعية و المعتصم لأجله الحصول على كامل مرضات اللّه في معرفته و طاعته و عبادته و على هذه الأركان الأربع يتبنى عرش الايمان الصالح الصامد و للاعتصام بحبل اللّه شروط ثلاثة هي الاعتصام جميعا- للمعتصمين ؛(1)برای اعتصام چهار رکن است که عبارت است از: معتصِمون: و آنان عبارتند از: مؤمنون از اعلی درجه ایمان گرفته تا مراتب پایین ایمان. رکن دوم عبارت است از: معتصَم که همان حبل الله است؛ رکن سوم: معتصم عنه: که عبارت از هر چیزی از صفات رذیله چه فردی و چه اجتماعی؛ رکن چهارم: معتصم لاجله: (علت اعتصام) که برای حصول کامل رضایت خداوند در معرفت، اطاعت و عبادت است.»
اوّل: اعتصام من الله که فرمود: «قل من ذا الذی یعصمكم من الله ان اراد بكم سواءاً؛ بگو چه کسی شما را هنگام سختی و ناروایی ها در مقابل خداوند حمایت می کند؟» اگر اعتصام از خدا نباشد، چه کسی دیگر چنین خواهد کرد؟ و هم فرمود: «والله یعصمك من الناس؛ و خداوند تو را از مردم در پناه خود خواهد آورد.»
این اعتصام به معنای حمایت و اعانت است که خود در خور بحث مفصل است. شامل شدن حمایت و اعانت خداوند برای هر انسان مقدمات و لیاقت هایی می خواهد که از همه مهم تر، اخلاص و ذکر است.
دوم: اعتصام به حبل الله که فرمود: «واعتصموا بحبل الله جیمعاً و لا تفرقوا.» از جمله شرایط این مرحله، پرهیز از حرام، شبهه و دروغ است تا اعتصام
1) الفرقان فى تفسیر القرآن بالقرآن، ج 5، ص 295.
بر ریسمان الهی حاصل گردد؛ یعنی همگی به رشته و ریسمان الهی چنگ بزنید و متفرّق نشوید که بعضی گفته اند: ریسمان الهی عبارتند از: قرآن یا اهل بیت اطهار علیه السلام و یا رسول خدا صلی الله علیه واله یا اسمای الهی و عبادت و نماز را هم بیان داشته اند.
سوم: اعتصام بالله تعالی که فرمود: «و اعتصموا بالله؛ اعتصام به خدا کنید» که در اینجا به انقطاع از ماسوای خدا اشاره می کند و به معنای این است که اعتصام های دیگر، اعتباری است؛ بلکه باید از همه ی ماسوا قطع امید کرد و به یک باره به او و برای او از همه چیز منقطع شد.
چهارم: مقام در نماز، مقام اعتصام است. قرآن می فرماید: «فاقیموا الصلوة و آتوا الزكاة و اعتصموا بالله هو مولاكم.»
یکی دیگر از مقامات و منازل سیر و سلوک، مقام اعتصام است که پس از نماز ذکر شده است. محی الدین بن عربی می گوید: «الاعتصمام هو الانقطاع عما سواه تعالی و التمسك و به واعتصموا بحبل الله ای بعهد فی قوله الست بربكم اعتصام: عبارت از جدا شدن و انقطاع از هر چه غیر اوست و تمسّک و توّسل و توکّل به او و منظور از اینکه فرموده به رشته ی الهی اعتصام کنید، یعنی به پیمانی که در عالم ذر و روز الست بسته اید پایدار باشید.»
در هر صورت، اعتصام بالله، یعنی به حمایت خدا در آمدن. از آیات کریمه ی قرآن چنین استفاده می شود که بندگی و نیایش بر درگاه حضرت ربوبی، انسان را از هرچه غیر اوست بی نیاز می سازد. از این جهت در آیه ی مورد بحث بیان می فرماید: در راه خدا از هیچ کوششی فروگذار نکید؛ زیرا او شما را برگزیده و هیچ رنج و سختی در دین شما قرار نداده است. این از قبل
در ملّت ابراهیمی آمده که شما را مسلمان نامیده تا پیغمبر بر دیگران گواه باشد. پس اقامه ی نماز و ایتای زکات کنید و به خدا اعتصام ورزید که او سرپرستی خوب و نیکویاوری است.
اعتصام بالله کمال الانقطاع است و در مناجات شعبانیه خوانده می شود. با استفاده از این آیات کریمه و ادعیه ی مأثوره، عارفان مسلمان گفته اند که اعتصام من الله کشش و توفیقات الهی و اعتصام به حبل الله محافظت بر طاعت و مراقبت از اوامر حق و اعتصام بالله، رها شدن از تمایل قیود و اوهامات و تریدهاست.
عارفان مسلمان، مراتب اعتصام را چگونه بیان کرده اند؟از ابویزید بسطامی پرسیده شد: چه می خواهی؟ او گفت: «فقال ارید ان لا ارید؛ می خواهم که چیزی نخواهم.» از این موقعیت به مقام رضا هم تعبیر شده و مرتبه ای از اعتصام خاصان است. یکی از بزرگان گفته است که در سخن بایزید دوبار از خودیت سخن به میان آمده - با کلمه متکلم وحده - که با اعتصام خواص خاصان ناسازگار است. آری آنجا دیگر میدان اراده ی عبد نیست.
سوم: اعتصام خاصان خاص، این است که آن چنان از همه چیز دور می شوند که به یک باره به مقام اتّصال می رسند و عبارت از شهود و دیدار حقّانیت حق است که در آن صورت به نهایت استکانت و خضوع و خشوع نایل می شوند.
نمازگزار از همه چیز بریده می شود و به درجات قرب می رسد؛ بدان گونه که چیزی جز خدا نمی بیند و به تعبیر عارفان، «للاتّصال ثلاث درجات
الدرجة الاولی اتّصال الاعصتال ثم اتّصال الوجود؛ یعنی اتّصال به مقام قاب قوسین که در معراج حضرت رسول صلی الله علیه واله به آن اشاره شده است.» اتصال سه درجه دارد:
درجه ی اول، اتّصال اعتصامی (دل بریدن از ماسوا و پیوستن به او) که او همه و همه اوست.
درجه ی دوم، اتّصال شهودی (ندیدن ماسوا و دیدن او) که او عین ظهور و شهود است: «بك عرفتك.»
درجه ی سوم، اتّصال وجودی (نبودن ماسوا و بودن مطلق) که او وجود صرف و صرف الوجود است.
اتّصال اعتصامی، عبارت است از: «تصحیح القصد ثم تصفیة الارادة ثم تحقیق الحال»، یعنی قصد و نیّت به آن گونه اصلاح و تصحیح شود که جز ذات حق را نخواهد؛ سپس اراده ی خود را زلال و بی غش کند و بعد از آن موقعیّتی را که دارد به سمت حقیقت یابی سوق دهد که در این موقع به مقام اتّصال اعتصامی رسیده و به ولایت حضرت حق در آمده است که فرمود: «هو مولاكم.»
یکی از آثار اعتصام، هدایت الهی به صراط مستقیم و منظور، ایصال الی المطلوب است که فرمود: «و من یعتصم بالله فقد هدی إلی صراط مستقیم.» همچنین از آثار دیگرش، ورود به بهشت برین و رحمت همهجانبه ی الهی است که فرمود: «فاما الذین آمنوا بالله و اعتصموا به فسیدخلهم فی رحمة منه.»
امام علی علیه السلام در مناجات می گوید: «الهی في هذه الدنیا هموم و احزان و غموم و بلاء و فی الاخرة حساب و كتاب و عقاب فاین الراحة و الفرج الهي خلقتني بغیر امري و تمیتني بغیر اذني و قلت لي استمسك فكیف استمسك ان
لم تمسكنی؛ یعنی خدایا دنیا پر از اندوه و غم و غصّه و گرفتاری و در آخرت هم حساب، کتاب و عقاب است. پس چه زمانی، راحتی است و کجا فرجی حاصل می شود؟ خدایا بدون نظر من، مرا آفریدی، بدون خواسته من هم می میرانی، پس همه ی کارها به دست توست. مرا تکلیف کردی که گرد گناه نگردم، حالا که همه چیز به دست توست، این را هم تو خود مواظب باش و مرا از نگاه باز دار و به مرحله ی عصمت برسان: «الهی لا سبیل إلی الاحتراس من الذنب إلّا بعصمتك؛ یعنی خدایا برای خویشتنداری از گناه راهی ندارم، جز اینکه تو به من کمک کنی.»
معنای حبل: «و التحقیق: أنّ الحَبْلَ عبارة عن شی ء ممتدّ طویل یتوسّل إلیه للوصول الى غرض أو شدّ شی ء و تحکیمه و ذلک المعنى إمّا فی المادیّات أو فی المعنویّات؛(1)حبل عبارت است از: چیزی که ممتد و ادامه دار و طولانی است که به وسیله ی آن برای رسیدن به غرضی استفاده می شود و این حبل یا مادّی است و یا معنوی.»
با توجّه به معنایی که برای اعتصام و حبل بیان شده است، ولایت حضرت امیر علیه السلام یکی از مصادیق بارز حبل و اعتصام به آن است؛ چنان که قرآن هم معتصَم است و هیچ منافاتی نیز با هم ندارند؛ زیرا به فرموده ی پیامبر اکرم صلی الله علیه واله این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا اینکه کنار حوض کوثر به هم برسند. قرآن حبل است؛ چون ممتدّ است و تا قیامت بدون تحریف خواهد بود: «انا نزلنا الذكر و انا له لحافظون.»
ولایت هم این چنین است؛ حبلی ممتدّ است که امامی بعد از امام دیگر
1) التحقیق، ج2، ص188.
ادامه می دهد تا قیامت. این دو دوش به دوشِ هم تا منزل آخر با هم خواهند بود. آن هم حبلی که بسیار محکم و مطمئن است؛ زیرا اعتصام به معنای چنگ زدن است؛ البته چنگ زدنی که قصد رها کردنش را ندارد و نجاتش را فقط در همین چنگ زدن می بیند و می داند اگر رها کند قطعاّ سقوط خواهد کرد. بنابراین نباید به هر ریسمان پوسیده ای اعتماد کرد و تمسک جست.
خداوند در ادامه ی آیه می فرماید: <وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً>؛ «به یاد آورید نعمت خدا را که خداوند به واسطه ی این نعمت تألیف قلوب کرد و بینتان برادری برقرار کرد.»
قبلاً بیان شد که مرحوم علّامه طباطبایی فرمود: در قرآن هرجا واژه ی «نعمت» به تنهایی آمد، بر نعمت ولایت دلالت می کند. با توجّه به معنایی که برای نعمت شده است، این فراز از آیه را می توان مبیِّن اعتصام به حبل الله دانست.
آیه ی بیست و یکم: <ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ ما ثُقِفُوا إِلاَّ بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْکَنَةُ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کانُوا يَکْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا يَعْتَدُون>(1)
هر زمان و هر کجا یافت شوند، [داغِ ] خوارى و ذلت بر آنان زده شده، مگر [آنکه ] به ریسمانى از جانب خدا [که ایمان به قرآن و نبوّت پیامبر است ] و یا ریسمانى از سوى مردم، [مؤمن که پذیرش ذمّه و شرایط آن است، چنگ زنند] و به خشمى از سوى خدا سزاوار شده اند و [داغِ ] بینوایى و بدبختى بر آنان زده شد. این بدان سبب است که آنان همواره به آیات خدا کفر مى ورزیدند و پیامبران را به ناحق مى کشتند
1) آل عمران، 112.
و این [کفرورزى و کشتن پیامبران ] به سبب این است که [خدا را] نافرمانى نمودند و همواره [از حدود الهى ] تجاوز مى کردند.إلى أبي عبداللّه علیه السلام في قوله: «<إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ> الآية قال: الحبل من اللّه كتاب اللّه و الحبل من الناس هو عليّ بن أبي طالب علیه السلام ؛(1)امام باقر علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه فرمودند: حبل من الله کتاب خداوند است و حبل من الناس، علی بن ابی طالب علیه السلام است.»
ابن شهرآشوب رحمة الله عن الباقر علیه السلام في قوله تعالى: «<ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ ما ثُقِفُوا إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ> قال: عليّ بن أبي طالب علیه السلام ؛(2)فرات بن إبراهيم الكوفي رحمة الله قال: حدّثني الحسين بن سعيد قال: محمد بن مروان قال: حدّثنا إسماعيل بن أبان، عن سلام بن أبي عمرة، عن أبان بن تغلب، قال: سألت أباجعفر محمد بن عليّ علیه السلام عن قول اللّه تعالى: <ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ ما ثُقِفُوا إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ> قال: ما يقول الناس فيها؟ قلت: يقولون حبل من اللّه كتابه و حبل من الناس عهده الذي عهد إليهم. قال: كذبوا. قلت: ما تقول فيها؟ قال: فقال لي: حبل من اللّه كتابه، و حبل من الناس عليّ بن أبي طالب علیه السلام ؛(3)راوی می گوید: امام باقر علیه السلام از من پرسید: مردم درباره ی این آیه چه می گویند که خداوند فرمود: حبل من الله و حبل من الناس؟ گفتم: حبل الله را، کتاب خدا و حبل من النّاس را عهد مردم با آن می دانند. حضرت فرمود: دروغ
می گویند. عرض کردم: شما چه می فرمایید؟ فرمود: حبل من الله کتاب خدا و حبل من النّاس علی بن ابی طالب علیه السلام است.
شأن نزولِ این آیه ی شریفه، اهل کتاب است که اگر دین اسلام و رسالت پیامبر را نپذیرند، خداوند مهر ذلّت و خواری بر پیشانی شان می زند؛ ولی قابل جری و تطبیق بر ولایت نیز است. چنانچه روایت ذیل این آیه ی شریفه، گواه آن است. مرحوم علّامه طباطبایی ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: «ضربت علیهم؛ بر آنان زده»، یعنی برایشان مقدّر شده است.(1)«أینَ ما ثقفوا»، در هر زمان و مکانی که می خواهند باشند، اصل اوّلیه، ذلّت، خواری و انکسار است؛ مگر آنکه تمسّک به حبل الله که قرآن باشد و حبل من الناس که رسالت یا ولایت باشد بجویند. وقتی امری مقدّر محتوم شود، وقوعش قطعی خواهد بود. «این ما ثقفوا» استمرار این تقدیر را می رساند؛ یعنی سایه به سایه ذلّت آنان را تعقیب می کند و با ایشان همراه است؛ مگر اینکه با تمسّک به حبل الله و حبل الناس بخواهند خودشان را نجات بدهند. از آنجایی که ولایت اهل بیت علیهم السلام «مستمرّ إلی یوم القیامة» است، پذیرشش سبب عزّت و عدم پذیرشش سبب ذّلت خواهد بود.
آیه ی بیست و دوم: <وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُون>(2)
و اگر در راه خدا شهید شوید یا بمیرید، به یقین آمرزش و رحمت از سوى خدا، بهتر است از آنچه [آنان از مال و منال دنیا] جمع مى کنند.
العيّاشي رحمة الله عن جابر، عن أبي جعفر علیه السلام قال: «سألته عن قول اللّه: <وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ> قال لي: يا جابر! أ تدري ما سبيل اللّه؟ قال: لا أعلم إلّا أن أسمعه منك، فقال علیه السلام : سبيل اللّه عليّ و ذريّته علیه السلام و من قتل في ولايتهم قتل في سبيل اللّه و من مات في ولايتهم مات في سبيل اللّه؛(1)جابر از امام باقر علیه السلام نقل می کند از حضرت درباره ی این آیه ی شریفه پرسیدم، فرمود: ای جابر، آیا می دانی سبیل الله چیست؟ عرض کردم: نه مگر اینکه از شما بشنوم و بفهمم؛ پس فرمود: سبیل الله علی و فرزندان علیه السلام او هستند و کسی که در راه ولایت آنان کشته شود، در راه خدا کشته شده است و هر کسی در راه ولایت بمیرد در راه خدا مرده است.»
سعد بن عبد اللّه القمّي رحمة الله عن محمد بن الحسين بن أبي الخطّاب، عن عبداللّه بن المغيرة، عمّن حدّثه، عن جابر بن يزيد، عن أبي جعفر علیه السلام قال: «سئل عن قول اللّه عزّ و جلّ: <وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ> قال: يا جابر! أ تدري ما سبيل اللّه؟ قلت: لا و اللّه إلّا ذا سمعت منك. فقال: القتل في سبيل اللّه في ولاية عليّ و ذريّته علیه السلام ، فمن قتل في ولايته قبل في سبيل اللّه و ليس من أحد يؤمن بهذه الآية إلّا و له قتلة و ميتة انّه من قتل ينشر حتّى يموت و من يموت ينشر حتّى يقتل.»(2)
حضرت از جابر سؤال کرد آیا معنای سبیل الله را می دانی: گفتم نه به خدا قسم مگر این که از شما بشنوم. پس فرمود: کشته شدن در راه خدا یعنی
1) تفسیر العیّاشی، ج 1، ص 225، ح 159 و 226، ح 162 و البرهان، ج 2، ص 124، ح 4 و 7 و 123، ح 1، تفسیر فرات الكوفی، 98، ح 84، معانی الأخبار، 167، ح 1، الصافی، ج 2، ص 141 و كنز الدقائق، ج2، ص 265.
2) مختصر بصائر الدرجات، 25 و البرهان، ج 2، ص 123، ح 2، نور الثقلین، ج 1، ص 403، ح 405 و 404، ح 407 و كنز الدقائق، ج 2، ص 265.
در راه ولایت علی و فرزندانش علیهم السلام است. پس کسی که در ولایت او کشته شود در راه خدا کشته شده است و هیچ کس نیست که به این آیه ایمان بورزد، مگر آن که کشته شدنی و مردنی داشته باشد. به راستی هر کس کشته شده، زنده می شود تا این که بمیرد و هر کس می میرد زنده می شود تا کشته شود.
آیه ی بیست و سوم: <رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادي لِلْإيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ کَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرار>(1)
پروردگارا! بى تردید ما [صداى ] ندا دهنده اى را شنیدیم [که مردم را] به ایمان فرا مى خواند که به پروردگارتان ایمان آورید. پس [ما] ایمان آوردیم. پروردگارا! گناهان ما را بیامرز و بدى هایمان را از ما محو کن و ما را در زمره ی نیکوکاران بمیران .
«رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادِي لِلْإِيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا.»(2)العيّاشي رحمة الله عن عمر بن عبدالرحمن بن كثير، عن أبي عبداللّه علیه السلام في قوله: «<رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادِي لِلْإِيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا> قال: هذا أميرالمؤمنين علیه السلام نودي من السماء أن آمن بالرسول فآمن به؛(3)امام صادق علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه فرمودند: مقصود، امیرالمؤمنین علیه السلام است که از آسمان ندا داده شد که به رسول خدا صلی الله علیه واله ایمان بیاورید و حضرت هم ایمان آورد.»
در اینجا دو قول وجود دارد: یک قول همین روایت فوق است که منادی
از آسمان ندا می دهد. بنابراین ممکن است منادی غیر از انسان باشد؛ یعنی یکی از ملائک مقرب باشد. قول دیگر که اکثر مفسّران به آن معتقدند، منادی را حضرت رسول صلی الله علیه واله می دانند.همچنین بعضی هم قرآن را منادی می دانند که در حقیقت، به مؤمنان خطاب می کند. مرحوم طبرسی در مجمع چنین می گوید: منادى محمد صلی الله علیه واله است- (ابن عباس، ابن مسعود و جبایى) و گویند قرآن است- (از محمد بن کعب، قتاده و طبرى)- زیرا همگى صداى پیغمبر را نشنوند؛ ولى قرآن را مى شنوند.(1)
فخر رازی ذیل این آیه ی شریفه می گوید: «المسئلة الأولى: في المنادي قولان: أحدهما: أنه محمد (عليه الصلاة و السلام) و هو قول الأكثرين، و الدليل عليه قوله تعالى: <ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ >(2)<وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ >(3)<أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ >(4)و الثاني: أنه هو القرآن، قالوا إنه تعالى حكى عن مؤمني الانس ذلك كما حكى عن مؤمني الجن قوله: <إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً* يَهْدِي إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ >(5)قالوا: و الدليل على أن تفسير الآية بهذا الوجه أولى لأنه ليس كل أحد لقي النبي صلی الله علیه واله ، أما القرآن فكل أحد سمعه و فهمه ؛(6)مسئله ی اوّل در اینکه منادی چه کسی است، دو قول وجود دارد: قول اوّل اینکه منادی حضرت نبی اکرم صلی الله علیه واله است. این قول اکثر مفسّران است و دلیل اقامه می کند به اینکه خداوند
به پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: مردم را به سوی راه پروردگارت بخوان. وجه دوم اینکه مراد از منادی، قرآن است؛ چنانچه خداوند از جنیان مؤمنان چنین نقل می فرماید: ما قرآن را شنیدیم و آن را عجیب یافتیم، قرآنی که موجب رشد و هدایت می شود. پس ما به آن ایمان آوردیم. در ادامه فخر رازی می گوید: اگر این قول را بپذیریم، دلیلش این است که همه ی مؤمنان نمی توانند ندای پیامبر را بشنوند؛ ولی همگان می توانند قرآن را بشنوند و بفهمند.»
در هر حال، این آیه ی شریفه به یکی دیگر از فضایل حضرت امیر علیه السلام اشاره دارد: چه بگوییم منادی، آسمانی بود که گوش حضرت صدای ملکوتی را می شنود و پرچمدار و طلایه دار مؤمنان است و چه بگوییم پیامبر و یا قرآن است، هر دو بر ولایت، محبّت و مودّت حضرت و اولادش تأکید دارند.
در ادامه ی آیه، مؤمنان از خداوند مسئلت می کنند، به سبب ایمانی که آورده اند، گناهانشان را ببخشاید و بدی هایشان را بپوشاند و با اَبرار بمیراند. این فقره از آیه، بیانگر این است که ایمان آوردن به چیزی است که در آن پر از معارف، علم و آگاهی است و موجب هدایت و نجات خواهد شد؛ به عبارتی نسبت به گذشته طلب بخشش کردند و نسبت به آینده با ایمانی که به خداوند آوردند که مصداقش ایمان به ولایت است، راه هدایت را می پیمایند.
مطلب دیگر که دانستنش ضروری است، این است که در واقع بین اسلام واقعی و ایمان فرقی نیست؛ ولی با توجّه به درجات ایمان و تقسیماتش، بین این دو مقوله تفاوت احساس می شود. در حقیقت اسلام، مقدّمه و دروازه ی ایمان است. تا کسی اسلام نیاورد، طعم ایمان را نچشیده است و این گونه هم نیست که اگر کسی اسلام آورد، قطعاً طعم ایمان را چشیده
باشد؛ بلکه به اعتقاد شیعه، کسی طعم ایمان را چشیده است که اعتقاد قلبی و راسخ به ولایت اهل بیت علیهم السلام داشته باشد؛ ازاین رو ایمان را به دو قسم عام و خاص تقسیم کرده اند. ایمان عام، اعتقاد به تمامی آموزه های پیامبر و ایمان خاص، یعنی اعتقاد به ولایت حضرت امیر و ائمه ی هدی علیهم السلام ؛ به عبارتی اسلام، اعم از ایمان و اخصّ از اسلام است.(1)
آیه ی بیست و چهارم: <يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُون >(2)
اى کسانى که ایمان آورده اید، از خدا آن گونه که شایسته ی پرواى اوست پروا کنید و هرگز نمیرید؛ مگر درحالى که مسلمان باشید.
ابن شهرآشوب عن تفسیر وکیع، حدّثنا سفیان بن مرّة الهمدانی، عن عبد خیر، قال: «سألت عليّ بن أبي طالب علیه السلام عن قوله تعالى: <يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ>، قال: و اللّه ما عمل بهذا غير أهل بيت رسول اللّه، فنحن ذكرنا اللّه فلا ننساه، و نحن شكرناه فلا نكفره، و نحن أطعناه فلا نعصيه؛ فلمّا أنزلت هذه الآية قالت الصحابة: لا نطيق ذلك؛(3)ابن شهر آشوب از حضرت امیر علیه السلام نقل می کند که در جواب سؤال از این آیه فرمود: به خدا قسم عمل نکرد به این آیه، غیر از ما اهل بیت رسول خدا، پس ما خدا را یاد کردیم و فراموشش نکردیم و ما شکرگزارش بودیم و به او کفر نورزیدیم و اطاعتش کردیم و معصیتش نکردیم. وقتی این آیه نازل شد، اصحاب گفتند: ما طاقت نداریم که حق تقاته را رعایت کنیم.»
آری، این انسان کامل است که نهایت بندگی را به جا می آورد. فخر رازی در ذیل این آیه، تفسیری دارد که جالب است.
«أما قوله تعالى: «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ ففيه مسائل:
المسألة الأولى: قال بعضهم هذه الآية منسوخة و ذلك لما يروى عن ابن عباس؟رضهما؟ أنه قال: لما نزلت هذه الآية شق ذلك على المسلمين لأن حق تقاته: أن يطاع فلا يعصى طرفة عين، و أن يشكر فلا يكفر، و أن يذكر فلا ينسى، و العباد لا طاقة لهم بذلك، فأنزل اللّه تعالى بعد هذه <فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ> و نسخت هذه الآية أولها و لم ينسخ آخرها و هو قوله <وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ> و زعم جمهور المحققين أن القول بهذا النسخ باطل و احتجوا عليه من وجوه الأول: ما روي عن معاذ أنه علیه السلام قال له: هل تدري ما حق اللّه على العباد؟ قال اللّه و رسوله أعلم، قال: هو أن يعبدوه و لا يشركوا به شيئاً.
و هذا لا يجوز أن ينسخ الثاني: أن معنى قوله <اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ> أي كما يحق أن يتقى و ذلك بأن يجتنب جميع معاصيه، و مثل هذا لا يجوز أن ينسخ لأنه إباحة لبعض المعاصي، و إذا كان كذلك صار معنى هذا و معنى قوله تعالى: <فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ > [التغابن، 16] واحداً لأن من اتقى اللّه ما استطاع فقد اتقاه حق تقاته و لايجوز أن يكون المراد بقوله حَقَّ تُقاتِهِ ما لا يستطاع من التقوى، لأن اللّه سبحانه أخبر أنه <لا يكلف نفساً إلا وسعها> و الوسع دون الطاقة و نظير هذه الآية قوله <وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ> (1)(2)
امّا درباره ی قول خداوند که فرمود: اتقوا لله حق تقاته در این فقره مسائلی
است. مسئله ی اول: بعضی قائل شدند که این آیه از آیات منسوخه است؛ چون به نقل از ابن عباس گفته شده است: وقتی این آیه نازل شد بر مسلمانان گران آمد؛ زیرا رعایت نهایت تقوااین است که همیشه از خداوند اطاعت کنند و حتی یک چشم به هم زدن معصیت نکنند و همواره شاکر خدا باشند و او را فراموش نکنند و حال آنکه بندگان، طاقت این مهم را ندارند؛ پس این فراز از آیه نسخ شده درحالیکه ادامه ی آن <لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ>(1)به جای خود باقی است. بعد ایشان این استدلال را رد می کند و نسخ را نمی پذیرد و می گوید: نسخ این فراز از آیه موجب اباحه گری و ارتکاب به معصیت می شود. خداوند در جای دیگر قبلاً بیان کرد که <لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفسًا إِلّا وُسعَها>(2). مراد این است: تا آنجایی که وسع و توان دارید، حق تقوا را رعایت کنید.»
مرحوم علّامه ذیل آیه ی شریفه می فرماید: حقّ التّقوى عبارت است از: عبودیّت خالص، عبودیتى که با انانیت و غفلت مخلوط نباشد. ساده تر بگویم: عبارت خواهد شد از پرستش خداى تعالى فقط بدون اینکه مخلوط باشد، با پرستش هواى خویش و یا غفلت از مقام ربوبى و چنین پرستشى عبارت است از: اطاعت بدون معصیت و شکر بدون کفران و یا دائمى بدون فراموشى و این حالت، همان اسلام حقیقى است؛ البته درجه ی عالى از اسلام؛ بنابراین، برگشت معناى جمله: <وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ> همانند این است که فرموده باشد: این حالت را یعنى حقّ التقوى را همچنان حفظ کنید تا مرگتان فرا رسد.
در روایت ذیل این آیه دیدیم که حضرت امیر علیه السلام چه فرمود؛ به عبارتی کلام حضرت، تفسیر فخر رازی را تصدیق می کند، مبنی بر اینکه کسی قادر نیست، حق تقوا را رعایت کند؛ ولی حضرت و اولاد معصومش علیهم السلام به منزله ی مصداق اتمّ و اکمل، رعایت این مهم را کردند.
آیه ی بیست و پنجم: <وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُمْ رَحيماً>(1)
خودتان را نکشید که خداوند با شما مهربان است....
الحافظ الحاكم الحسكاني: أخبرونا عن القاضي أبي الحسين محمد بن عثمان النصيبي، قال: «أخبرنا ابوبكر محمد بن الحسين بن صالح السبيعي، قال: حدّثنا عليّ بن جعفر بن موسى، قال: حدّثني جندل بن والق، قال: حدّثنا محمد بن عمر، عن عباد، عن كامل، عن أبي صالح، عن ابن عباس (رضى اللّه عنه) في قوله تعالى: «<وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ>، قال: لا تقتلوا أهل بيت نبيّكم إنّ اللّه يقول: <تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ> و كان أبناؤنا الحسن و الحسين و كان نساؤنا فاطمة و أنفسنا النبي و عليّ علیه السلام ؛(2)از ابن عباس ذیل این آیه ی شریفه نقل شد که مراد از لاتقتلوا انفسکم، یعنی لا تقتلوا اهل بیت نبیکم؛ زیرا خداوند در شأن اهل بیت، آیه ی مباهله را نازل فرمود که به اعتراف مفسّران خمسه ی طیبّه، مصداق آن هستند.»
آیه ی بیست و ششم: <إِنَ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَکَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى إِثْماً عَظيما>(1)
بى تردید خداوند این (گناه) را نمى آمرزد که براى او شریک قرار داده شود و غیر آن (یا گناهان فروتر از آن) را براى هر کس که بخواهد (بدون توبه) مى آمرزد و هر که به خدا شرک ورزد، حقّا که گناهى بزرگ را افترا بسته است.
العیّاشی رحمة الله عن جابر، عن أبی عبداللّه علیه السلام قال: «أمّا قوله: <إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ> يعني أنّه لا يغفر لمن يكفر بولاية عليّ علیه السلام و أمّا قوله: <وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ> يعني لمن والى عليّا علیه السلام ؛(2)از امام صادق علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه نقل شده است که حضرت فرمود: خداوند گناه شرک را نمی آمرزد؛ یعنی کسی که به ولایت علی علیه السلام کافر شود، او را نخواهد بخشید و اینکه فرمود مادون شرک را می بخشد؛ یعنی کسی را می بخشد که علی را دوست بدارد و ولایتش را بپذیرد.»
فرات بن إبراهيم رحمة الله بإسناده معنعناً عن جابر، قال أبوجعفر علیه السلام عن قول اللّه تعالى: «<إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ>، قال: يا جابر! إنّ اللّه لا يغفر عن يشرك بولاية عليّ بن أبي طالب و طاعته و أمّا قوله: <وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ> فإنّه ولاية عليّ بن أبي طالب علیه السلام .»(3)
راغب در مفردات «شرک» را چنین معنا می کند: «خلط الملكین و قیل: هو ان یوجد شیء لاثنین فصاعدا عینا كان ذلك الشی او معنی.»(1)شرک یعنی اختلاط دو مالک. ازاین رو گفته شده است: چیزی که برای دو نفر یا چند نفر باشد، عینی باشد یا معنوی، به آن شرکت و یا مشارکت گفته می شود. ابن فارس ذیل این کلمه، آن را «مقارنه» معنا می کند؛ یعنی دو چیز در عرض هم قرار بگیرد.
در اصطلاح شرع، «شرک» یعنی در تمامی امور و مراحل ذات، صفات و افعال برای خداوند، هم عرض و مقارنی قرار دهیم و او را شریک خداوند بدانیم. شرک، نقطه ی مقابل توحید، یعنی ضدّ توحید است؛ به عبارتی موحّد، حقیقت پرست و مشرک، موهوم پرست است؛ چون خداوند، شریکی ندارد، در عرض و طول خداوند، کسی نیست و آنچه را به منزله ی معبود می پرستد، وهمی بیش نیست. عموماً مشرکان، شرکایی که برای خداوند قائل می شوند یا اجسام بی جان هستند؛ مثل بت سنگی و چوبی یا جاندارند؛ مثل طواغیت که زیر سلطه و ولایتشان قرار می گیرند: «مَنْ أطاعَ جَبّارا فَقَد عَبَدَهُ؛(2)هر که از گردن کشى اطاعت کند، او را بندگى کرده است» و یا نفس امّاره ی خود انسان است که خداوند درباره ی این دسته می فرماید: «أَرَءَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَـهَهُ هَوَاهُ؛(3)آیا کسى را دیدی که خداى خویش را هوای نفسانی خود برگُزیده است؟»
در زیارت جامعه می خوانیم: «و من جحدكم كافر و من حاربكم مشرك.» انکار و جنگ با اهل بیت علیهم السلام چگونه به کفر و شرک می رسد؟
در روایت داریم: انکار آیات حق، انکار خداوند است و اهل بیت علیهم السلام هم آیات بر حقّ خداوندند. جنگ آیات الهی که اهل بیت علیهم السلام باشند هم سر از شرک در می آورد: «حَرْبُ عَليٍّ حَربُ اللّهِ وَ سِلْمُ عليٍّ سِلْمُ اللّهِ؛(1)نبرد [با] على، نبرد [با] خداست و آشتى [با] على علیه السلام ، آشتى [با] خداست.»
با توضیحاتی که ارائه شد، کسی به جنگ با خداوند می رود که احساس می کند قدرت رویارویی با خداوند را دارد؛ یعنی طبق وهم خویش، در عرض خداوند، کسی را قدرتمند و شریک می داند؛ پس درصدد نبرد با خداوند بر می آید. نتیجه ی این جنگ، مشخّص است و موهومات، تاب مقاومت در مقابل حقیقت را ندارند؛ ولی برای بانیان آن که مشرکان باشند، گران تمام می شود.
آیه ی بیست و هفتم: <إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا کُفْراً لَمْ يَکُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلاً>(2)
همانا کسانی که ایمان آوردند، سپس کفر ورزیدند، باز ایمان آوردند، دوباره کافر شدند؛ سپس بر کفرشان افزودند. خداوند هرگز بر آن نیست که آنها را بیامرزد و به راهی هدایت نماید. (آنهایی که ایمان و کفر در آنها تکرّر یافته و بر کفر مستقر شده اند، توفیق ایمان نمی یابند).
محمد بن يعقوب رحمة الله عن الحسين بن محمد، عن معلّى بن محمد، عن محمد بن أورمة و عليّ بن عبد اللّه، عن عليّ بن حسان، عن عبدالرحمن بن كثير، عن أبي عبداللّه علیه السلام في قول اللّه عزّ و جلّ: «<إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً>، <لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ>،(1)قال: نزلت في فلان و فلان و فلان آمنوا بالنبيّ صلی الله علیه واله في أوّل الأمر و كفروا حيث عرضت عليهم الولاية حين قال النبيّ صلی الله علیه واله : من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه، ثمّ آمنوا بالبيعة لأميرالمؤمنين علیه السلام ثمّ كفروا حين مضى رسول اللّه صلی الله علیه واله فلم يقرّوا بالبيعة، ثمّ ازدادوا كفرا بأخذهم من بايعه بالبيعة لهم، فهؤلاء لم يبق فيهم من الايمان شي ء؛(2)امام صادق علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: این آیه درباره ی آن سه نفر نازل شده است که در اوّل امر به پیامبر، ایمان آوردند. سپس وقتی ولایت علی علیه السلام بر آنان عرضه شد و حضرت نبی صلی الله علیه واله فرمودند: هر کس من مولای او هستم، پس این علی هم مولای اوست، کافر شدند. سپس با مولا بیعت کردند و ایمان آوردند؛ ولی دوباره بعد از رسول اکرم صلی الله علیه واله کافر شدند و به بیعت اقرار نکردند. در آخر بر کفر خود افزودند و اصرار ورزیدند و برای خود بیعت و پیمان گرفتند. پس برای اینان در قلبشان ایمانی نمانده است.»
کسی که ولایت و آیات خداوند را انکار کند، سر از کفر در می آورد: «و من جحدكم كافر؛ کسی که شما را انکار کند، کافر است.» نداشتن ثبات در ایمان و متزلزل بودنشان و بازیچه قرار دادن امر خداوند، پایان خوبی برایشان رقم
نخواهد زد. فرجام کافر عدم مغفرت و هدایت و «الی جهنمّ و بئس المصیر»، «خالدین فیها» است.
در حقیقت این خودشان هستند که با فراز و فرود، زمینه ی بخشش و هدایت را از بین می برند و خود را از این دو نعمت بزرگ محروم می کنند: «ما اصابك من حسنة فمن الله و ما اصابك سیئة فمن نفسك؛(1)هیچ خیری نیست، مگر از طرف خداوند است و هیچ بدی نیست، مگر اینکه از خود انسان است.»
آیه ی بیست و هشتم: <يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْکافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَتُريدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَيْکُمْ سُلْطاناً مُبيناً>(2)
ای کسانی که ایمان آورده اید! غیر از مؤمنان، کافران را ولیّ و تکیه گاه خود قرار ندهید! آیا می خواهید (با این عمل،) دلیل آشکاری بر ضدّ خود در پیشگاه خدا قرار دهید؟
قال ابن شهرآشوب رحمة الله عن الباقر علیه السلام في قوله: «<يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْكافِرِينَ> أعدائه، <أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ> عليّ بن أبي طالب علیه السلام .(3)إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرا؛(4)امام باقر علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه می فرمایند: ای کسانی که ایمان آوردید، کافران را تکیه گاه خود قرار ندهید، منظور دشمنان خدا هستند. کسانی که ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام را نپذیرفتند و مراد از مؤمنین، علی علیه السلام است.»
أخرج الحافظ ابن عساكر - في تاريخ مدينة دمشق- بإسناده عن أحمد بن حنبل - في حديث- أنّه قال: «و لكن الحديث الذي ليس عليه لبس قول النبي صلی الله علیه واله : يا عليّ! لا يحبّك إلّا مؤمن و لا يبغضك إلّا منافق و قال اللّه عزّ و جلّ: <إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ>. قال: فمن أبغض عليا علیه السلام فهو في الدرك الأسفل من النار.»(1)
با توجّه با آیات قبلی، کسانی که آیات الهی (اهل بیت) را انکار کنند، کافر می شوند. فراز «من جحدکم کافر» در زیارت جامعه نیز به آن تصریح می کند. خداوند در این آیه به مؤمنان امر می کند که هرگز ولایت و سلطنت کافران (فلان، فلان و فلان) را قبول نکنند؛ چون خلافت از آن ایشان نیست و قابلیت این را ندارند؛ بلکه باید ولایت مؤمنان - که مصداق اکمل و اتمّ آن مولی و اولاد معصومش علیه السلام هستند - را بپذیرند. خداوند در آیه ی بعد، از روی نفاق عدّه ای پرده بر می دارد، کسانی که ولایت کفّار را پذیرا هستند. در حقیقت، آنان کسانی هستند که محبّتی به حضرت امیر علیه السلام ندارند و با ذکر روایتی از حضرت رسول صلی الله علیه واله از این واقعیت پرده بر می دارد که یا علی تو را دوست ندارد، مگر مؤمن و تو را دشمن ندارد، مگر منافق. در ادامه هم به فرجام منافق اشاره می کند که درک اسفل از آتش جهنّم است.
در چند آیه ی قبل از آیه ی فوق فرمود: <وَلَن یَجْعَلَ اللّهُ لِلْكَافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً>؛(2)«خداوند هرگز راهی برای برتری و تسلّط کافران بر اهل ایمان قرار نداده است.» سبیل را نکره ذکر کرده و نکره هم افاده ی عموم می کند؛ یعنی
کافر در هیچ زمینه ایو راهی نباید سبیل (راه) برای مؤمن باشد. خداوند به هیچ وجه ولایت کافر را بر مؤمن نمی پذیرد؛ بلکه بر عکس این مؤمنان هستند که سبیل هستند: «و جعل لكم سبلاً؛ برای شما راه هایی قرار داد» و این راه ها اهل بیت عصمت و طهارت هستند.
آیه ی بیست و نهم: <يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَکُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْکُمْ نُوراً مُبِيناً>(1)
ای مردم، در حقیقت برای شما برهان و حجّتی از پروردگارتان آمده (پیامبر و دین و معجزات او) و برای شما نوری آشکار و روشنگر را فرو فرستادیم.
فرات بن إبراهيم الكوفي، قال: حدّثني أحمد بن محمد بن طلحة الخراساني معنعناً عن أبي جعفر علیه السلام قال: «نزل جبرئيل علیه السلام على محمد صلی الله علیه واله بهذه الآية: <يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً> في عليّ بن أبي طالب علیه السلام و البرهان رسول اللّه صلی الله علیه واله . قوله: <فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ اعْتَصَمُوا بِهِ> قال: بولاية عليّ بن أبي طالب علیه السلام ؛(2)امام باقر علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه فرمود: حضرت جبرئیل علیه السلام این آیه را در شأن علی بن ابی طالب علیه السلام بر پیامبر صلی الله علیه واله نازل کرد. مراد از برهان، حضرت رسول صلی الله علیه واله و مراد از نور، علی بن ابی طالب علیه السلام است. در اینکه در ادامه فرمود کسانی که ایمان
آوردند اعتصام به آن دارند؛ یعنی اعتصام به ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام دارند.»
عليّ بن إبراهيم رحمة الله : و قوله: «<يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً>، قال: فالنور إمامة أميرالمؤمنين علیه السلام ثمّ قال: <فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ> الآية هم الذين تمسّكوا بولاية أميرالمؤمنين و الأئمّة علیهم السلام .»(1)
العيّاشي رحمة الله عن عبداللّه بن سليمان، قال: «قلت لأبي عبداللّه علیه السلام قوله: <قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً> قال: البرهان محمد (عليه و آله السلام) و النور عليّ علیه السلام . قال: قلت له: <صِراطاً مُسْتَقِيماً> قال: الصراط المستقيم علي علیه السلام ؛(2)از حضرت درباره ی برهان و نور پرسیدم، فرمود: برهان محمد صلی الله علیه واله و نور علی علیه السلام است، از حضرت درباره ی صراط مستقیم پرسیدم، فرمود: صراط مستقیم علی علیه السلام است.»
اکثر مفسّران مراد از نور را قرآن دانسته اند؛ برای نمونه، منظور از «برهان» شخص پیامبر اسلام صلی الله علیه واله و منظور از «نور» قرآن مجید است؛(3)ولی این با روایات ذیل این آیه ی شریفه منافات ندارد؛ زیرا حضرت امیر علیه السلام حقیقت قرآن یا همان قرآن ناطق است.
برهان در لغت به حجّت، بیان واضح و دلیل قاطع اطلاق می شود. یکی از دلایل و حجّت بر رسالت پیامبر، امّی بودن حضرت است. کسی که
1) تفسیر القمّی، ج 1، ص 166 و البرهان، ج 2، ص 358، ح 2، نور الثقلین، ج 1، ص 579، ح 699 و كنزالدقائق، ج 2، ص 699.
2) تفسیر العیّاشی، ج 1، ص 37، ح 307 و البرهان، ج 2، ص 358، ح 1، نور الثقلین، ج 1، ص 579، ح 700، الصافی، ج 2، ص 361، مجمع البیان، 3- 4/ 227، س 2 و كنز الدقائق، ج 2، ص 699.
3) برگزیده تفسیر نمونه، ج 1، ص: 483
درس نخوانده، زانوی تلمّذ مقابل کسی نزده است، کتابی را بیاورد که مُهیمِن بر همه ی کتاب های آسمانی و بشری باشد؛ طوری که به فرموده ی خداوند در قرآن «لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین؛ این کتاب، هیچ تر و خشکی را فروگذار نکرده»، آن هم برای همه ی زمان ها. در ادامه می فرماید: نور مبین را نازل کردیم. پس در این آیه، بحث از برهان و دلیل قاطع، نقطه ی مقابل حجّت و علم، جهل و تاریکی است.
قرآن و ولایت نور هستند، (چون طینت اهل بیت نور است و واحد) و خود نور هم واحد است؛ در نتیجه، خداوند با انزال نور که رو حشان واحد است، تاریکی جهل را از بین برده و دل های مشتاقان هدایت را با آن روشن ساخته است. در ادامه در آیه ی بعدی از مؤمنان می خواهد که به این نور تمسّک داشته باشند. درباره ی تمسّک به ولایت هم قبلاً به طور مفصّل سخن گفتیم.
آیه ی سی ام: <وَ مَنْ يَکْفُرْ بِالْإِيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ>(1)
و کسی که انکار کند آنچه را باید به آن ایمان بیاورد، اعمالش تباه می گردد و در سرای دیگر از زیانکاران خواهد بود.
حدّثنا عبداللّه بن عامر، عن أبي عبداللّه البرقي، عن الحسين بن عثمان، عن محمد بن الفضيل، عن أبي حمزة، قال: «سألت أباجعفر علیه السلام عن قول اللّه تبارك و تعالى: <وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ>؟ قال: تفسيرها في بطن القرآن يعني من يكفر بالولاية عليّ و عليّ هو الايمان.»(2)
العيّاشي رحمة الله عن جابر، عن أبي جعفر علیه السلام قال: «سألته عن تفسير هذه الآية: <وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ> الآية؟ قال: يعني بولاية عليّ علیه السلام و هو في الآخرة من الخاسرين؛(1)امام باقر علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: مراد از کفر به ایمان، کفر به ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام و منظور از ایمان، علی علیه السلام است. فرجام چنین کسی هم جز خسران چیز دیگری نخواهد بود.»
نکته ی قابل توجّه در این آیه ی شریفه، آن است که خداوند می فرماید: هر کسی که به ایمان کفر بورزد، نفرمود به خدا کفر بورزد؛ زیرا ایمان حقیقی، پذیرش ولایت است. از ابن عباس نیز نقل شده است: براى على بن ابى طالب علیه السلام در کتاب خدا نام هایى است که مردم، آنها را نمى دانند، از جمله به آیه ی مزبور اشاره مى کند و مى گوید: یکى از اسم هاى او «ایمان» است. پس معنای آیه چنین می شود: هر کسی که به ولایت کفر بورزد، عملش حبط می شود.
ابن فارس در معنای حبط چنین می گوید: «الحاء و الباء و الطاء اصل واحد یدل علی بطلان او الم یقال احبط الله عمل الكافر.» حبط بر بطلان و درد دلالت می کند.(2)از چیزهایی که اعمال را نابود می کند و انجام دهنده ی آن بهره ای از
عمل خود نمی برد، عدم پذیرش ولایت است. در اهمیّت این مسئله به چند نمونه اشاره می کنیم:
وجود مقدّس پیامبر اکرم صلی الله علیه واله خطاب به امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: «لو لم أبلغ ما أمرت به من ولايتك لحبط عملي؛ اگر من آنچه درباره ی ولایت تو به آن مأمور بودم، ابلاغ نمیکردم، هر آینه عملم حبط و باطل می شد.»
وقتی عدم اعلام ولایت از طرف پیامبر صلی الله علیه واله موجب حبط عملش شود، پس کسی که از اساس، ولایت را قبول نداشته باشد، به طریق اولی، اعمالش حبط و باطل می شود. امام باقر علیه السلام در حدیث دیگری می فرماید: «لَوْ انَّ رَجُلًا قامَ لَیْلُهُ وَ صامَ نَهارُهُ وَ تَصَدَّقَ بِجَمیعِ مالِهِ وَ حَجَّ جَمیعَ دَهْرِهِ وَ لَمْ یَعْرِفْ وِلایَةَ وَلِىِّ اللَّهِ فَیُوالیهِ وَ یَكُونَ جَمیعُ اعْمالِهِ بِدِلالَتِهِ الَیْهِ ما كانَ لَهُ عَلَى اللَّهِ حَقٌّ فى ثَوابِهِ ابَداً؛(1)اگر مسلمانى تمام شبها شب زنده دارى کند و تمام روزها روزهدارى نماید و تنها به پرداخت وجوه شرعیّه واجب اکتفا نکند؛ بلکه تمام اموال و سرمایهاش را در راه خدا صدقه بدهد و در تمام طول عمرش هر ساله به حجّ برود، ولى اهل ولایت نباشد و ولى خدا را نشناسد تا ولایتش را به گردن نهد و اعمالش را طبق دستور او انجام دهد، چنین مسلمانى هرگز انتظار ثواب و پاداش الهى را نداشته باشد.»
در معنای حبط گفته شد که به معنای درد و الم هم می آید، وقتی کسی ولایت مولا را نپذیرد و عملش حبط شود و دستش تهی از عمل خیر باشد و چیزی نداشته باشد که در کفه ی ترازو بگذرد، قطعاً دچار عذاب الهی خواهد شد و عذاب الهی هم بسیار دردآور است. بر این اساس خداوند در
1) بحارالانوار، ج23، ص294، باب17.
ادامه ی آیه می فرماید: چنین کسی اهل خسران است؛ یعنی فردای قیامت، دست مایه ای ندارد.
آیه ی سی و یکم: <إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَيِّئاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلًا کَرِيماً>(1)
اگر از گناهان بزرگی که از آن نهی می شوید پرهیز کنید، گناهان کوچک شما را می پوشانیم و شما را در جایگاه خوبی وارد می سازیم.
<إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلًا كَرِيماً.> قال فرات بن إبراهيم: حدّثني الحسين بن سعيد معنعناً عن معلّى بن خنيس، قال: سمعت أباعبداللّه جعفر الصادق علیه السلام يقول: الكبائر سبع فينا نزلت و منّا استحلت فأكبر الكبائر الشرك باللّه و قتل النفس الّتي حرّم اللّه و قذف المحصنة و عقوق الوالدين و أكل مال اليتيم و الفرار من الزحف و إنكار حقّنا. فأمّا الشرك باللّه فقد أنزل اللّه فينا ما أنزل و قال النبيّ فينا ما قال فكذبوا اللّه و كذبوا برسوله و أمّا قتل النفس الّتي حرّم اللّه، فقد قتلوا الحسين و أهل بيته و أمّا قذف المحصنة فقد قذفوا فاطمة بنت رسول اللّه علیها السلام على منابرهم و أمّا عقوق الوالدين فقد عقّوا رسول اللّه صلی الله علیه واله في ذرّيته و أمّا أكل مال اليتيم فقد منعوا حقّنا من كتاب اللّه و أمّا الفرار من الزحف فقد [أعطوا أميرالمؤمنين بيعته طائعين غير كارهين ثمّ ] فروا عنه و خذلوه و أمّا إنكار حقّنا فو اللّه ما يتعاجم في هذا أحد؛(2)امام صادق علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: هفت
گناه کبیره، درباره ی ما نازل شده است. پس بزرگ ترین آن شرک به خداوند است. سپس قتل عمد نفس محترمه ای که خداوند، قتلش را حرام کرد، بعد قذف محصنه و بعد از آن عاق والدین و سپس خوردن مال یتیم و بعد از آن فرار از جنگ و آخر انکار ولایت؛ امّا شرک به خداوند؛ پس خداوند آنچه درباره ی ما نازل کرد و آنچه پبامبر فرمود امّا قتل نفسی که خداوند حرام کرد، مراد قتل امام حسین علیه السلام و اهل بیتش است؛ امّا قذف محصنه، هر آینه بالای منبرهایشان فاطمه علیها السلام دختر رسول خدا صلی الله علیه واله را قذف کردند؛ امّا عاقّ والدین پس هر آینه نسبت به اهل بیت پیامبر عاق پیامبر شدند؛ امّا خوردن مال یتیم، هر آینه حقّ ما را از کتاب خدا گرفتند و امّا فرار از زحف هر آینه بیعت امیرالمؤمنین علیه السلام را رها کردند و گریختند و حضرتش را خار کردند؛ امّا درباره ی انکار حقّ ما پس به خدا قسم در مورد تضییع حق ما، خداوند در این مورد با کسی معامله نمی کند.»
آیه ی سی و دوم: <الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ>(1)
آنها که ایمان آوردند و ایمان خود را با شرک و ستم نیالودند، ایمنی تنها از آن آنهاست و آنها هدایت یافتگانند» .
الحافظ الحاكم الحسكاني أخبرنا عقيل بن الحسين، قال: أخبرنا عليّ بن الحسين، قال: حدّثنا محمد بن عبيد اللّه، قال: حدّثنا محمد بن أبي الطيّب السامري، قال: حدّثنا بشر بن موسى، قال: حدّثنا الفضل بن دكين، قال: حدّثنا
1) أنعام: 82.
سفيان الثوري، عن منصور، عن مجاهد، عن ابن عبّاس رضي اللّه عنه في قول اللّه تعالى: <الَّذِينَ آمَنُوا> يعني صدّقوا بالتوحيد هو عليّ بن أبي طالب علیه السلام ، <وَ لَمْ يَلْبِسُوا> يعني لم يخلطوا نظيرها، <لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ> يعني لم يخلّطون و لم يخلّطوا ايمانهم، <بِظُلْمٍ> يعني الشرك. قال ابن عبّاس: و اللّه ما آمن أحد إلّا بعد شرك ما خلا عليّا فإنّه آمن باللّه من غير أن يشرك به طرفة عين، <أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ> من النار و العذاب <وَ هُمْ مُهْتَدُونَ> يعني مرشدون إلى الجنّة يوم القيامة بغير حساب، فكان عليّ علیه السلام أوّل من آمن به و هو من أبناء سبع سنين.(1)
آیه ی سی و سوم: <قالَ فَبِما أَغْوَيْتَني لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقيم>(2)
گفت: «اکنون که مرا گمراه ساختى، من بر سر راه مستقیم تو، در برابر آنها کمین مى کنم!
الحافظ الحاكم الحسكاني: حدّثنا إبراهيم بن محمّد بن فارس، عن محمّد بن عبد اللّه، عن محمّد بن بكير بن عبد اللّه الواسطي، عن أبيه، قال: حدّثني أبو بصير، عن أبي عبد اللّه، قال: الصراط الّذي قال: إبليس: <لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ>، فهو عليّ علیه السلام ؛ امام صادق علیه السلام می فرمایند: صراطی را که ابلیس در این آیه به آن اشاره دارد علی علیه السلام است.(3)و روى أيضا حدّثنا الحسين قال:أخبرنا محمّد بن عليّ الصيرفي، عن أبي جميلة قال: حدّثنا عبد اللّه بن أبي جعفر قال: حدّثني أخي عن قوله: <هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ>(4)، قال: هو أمير
المؤمنين علیه السلام .(1)العيّاشي: عن أبي بصير، عن أبي عبد اللّه علیه السلام قال: الصراط الذي قال إبليس: <لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ>، الآية، و هو عليّ علیه السلام .(2)
طریحی در «مجمع» صراط را این گونه معنا می کند؛ الصراط المستقيم هو الدين الحق الذي لا يقبل الله من العباد غيره، و إنما سمي الدين صراطا لأنه يؤدي من يسلكه إلى الجنة كما أن الصراط يؤدي من يسلكه إلى مقصده؛ صراط همان طریق است آن هم طریقی که سهل و وسیع است عموماً در قرآن به همراه مستقیم آمده و به آن اضافه شده است. طریحی صفت مستقیم را به دین تعبیر کرده است؛ چرا که عمل به دین و رفتن راه دین انسان را به جای گاه رفیع می رساند.(3)
واژه ی مستقیم در حقیقت تأکید معنای صراط را می رساند. علّت متّصف شدن صراط به مستقیم این است که این راه نزدیک ترین، کوتاه ترین و سالم ترین راه برای رسیدن به مقصد است؛ علاوه بر این، صراط مستقیم یک راه بیشتر نیست که همان راه خدا است.سالک و رونده، در این راه باید استقامت به خرج دهد؛ چرا که مستقیم از ماده «قَوَمَ»گرفته شده است که معنای قوام و ایستادگی را می رساند. هم راه و هم سالک هر دو به این صفت متّصف می شوند ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا کسانی که گفتند پروردگار
ما خداوند است؛ سپس استقامت ورزیدند... در این آیه ی شریفه، استقامت صفت برای سالکان راه خداوند است. در آیه ی مذکور هم، صفت برای صراط قرار گرفته است. واژه ی صراط 45 بار در قرآن تکرار شده است که طبق علم ابجد جمع چهار و پنج در این عدد می شود 9 که جایگاه عددی آن نوزده است که عددِ واحد است یعنی یک راه، انسان را به خداوند واحد می رساند؛ لذا صراط در این چهل و پنج باری که تکرار شده است همه جا به صورت مفرد آمده است.
خداوند در قرآن مصادیقی برای صراط معرفی کرده است که همه ی آن به خود خداوند متعال بر می گردد
مصداق اوّل: خداوند است: إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَي اللَّهِ رَبِّي وَ رَبِّكُمْ ما مِنْ دَابَّةٍ إِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها إِنَّ رَبِّي عَلي صِراطٍ مُسْتَقيمٍ؛ همانا من بر خداوند، پروردگار خود و پروردگار شما توکل کردم هیچ جنبنده ای نیست؛ مگر این که او ناصیه اش را در قبضه دارد (وجودش در اختیار اوست) حقّاً که پروردگارم بر راهی راست است (در تدبیر امور جهان خلقت طبق عدالت و حکمت عمل می کند).(1)یعنی فعل خداوند خارج از چارچوب عدل و حکمت و علم خداوند نیست که در آن اعوجاج باشد.
«صِراطِ اللَّهِ الَّذِي لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ أَلا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ؛ راه آن خدایی که هر چه در آسمان ها و هر چه در زمین است (علاوه بر خود
1) هود، 56.
آنها) ملک حقیقی اوست (زیرا ایجاد و حفظ و تدبیر و فانی کردن آنها در وقت موعود تحت اراده ی اوست). به هوش باش که همه ی کارها(ی جهان و کارهای مکلّفان در روز محشر) به سوی او باز می گردد.»(1)
«وَ أَنَّ هذا صِراطي مُسْتَقيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ؛ این راه مستقیم من است، از آن پیروی کنید! و از راه های پراکنده (و انحرافی) پیروی نکنید، که شما را از طریق حق، دور می سازد! این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش می کند، شاید پرهیزگاری پیشه کنید.»(2)
در این آیه ی شریفه، صراط به «یا» نسبت اضافه شده است؛ گرچه این نسبت یک نسبت تشریفی است مثل بیتی و جنّتی که خداوند به آن اشاره دارد. صراط الله یا صراطی یعنی صراط و راهی که برای من و متعلق به خدا است. در مصادیق بعدی به صراحت این صراطی که متلعق به خداوند است را معرفی می کند.
مصداق دوّم: وجود مقدّس نبیّ مکرّم صلی الله علیه واله است. انک لمن المرسلین علی صراط مستقیم؛ همانا تو از فرستادگانی و بر صراط مستقیم هستی.(3)یعنی راه تو ای رسول من راه من است که در آن هیچ گونه بی عدالتی و خارج از امر و حکمت من نیست. بر راه راست توحید و اهل استقامت هستی چون خداوند به حضرتش امر به استقامت در این مسیر کرد فاستقم کما امرت.
مصداق سوّم: قرآن. فاستمسك بالعروة الذی اوحی الیك انك علی صراط مستقیم؛ به عروة الوثقی که قرآن باشد و بر تو وحی شده است تمسّک بجوی در این صورت بر صراط مستقیم هستی.
مصداق چهارم: راه موسی و هارون علیه السلام : وهدیناهما إلی صراط المستقیم؛ موسی و هارون علیه السلام را به صراط مستقیم هدایت کردیم. (1)با توجّه به حدیث منزلت که حضرت رسول علیه السلام فرمود: انت منی بمنزلة هارون من موسی إلا انه لا نبی بعدی؛ تو نسبت به من به منزله ی هارون نسبت به موسی هستی جز این که بعد از من پیامبری نخواهد بود؛(2)و جری و تطبیق آن بر وجود مقدس حضرت رسول صلی الله علیه واله و حضرت امیر علیه السلام مصداق دیگری از صراط برای ما روشن می شود که مولی امیرالمؤمنین علیه السلام است. چنان چه در سوره ی حمد که خداوند فرمود «صراط الذین انعمت علیهم» مصداق نعمت داده شدگان بنابر تفسیر و رویات مولی امیر المؤمنین علیه السلام است که نعمت ولایت به حضرتش عطا شده و ولایت هم صراط مستقیم است.
برای قرار گرفتن در صراط مستقیم نیازمند هدایت هستیم اگر هدایت الهی نباشد قطعاً از صراط خارج خواهیم شد و به مقصد که لقای پروردگار باشد نخواهیم رسید؛ لذا برای دست یابی به هدایت، باید زمینه ی آن را فراهم کنیم. یکی از زمینه های هدایت، ایمان به خداوند است ان الله لهاد الذین امنوا إلی صراط المستقیم؛ همانا خداوند کسانی را که ایمان آوردند را به صراط مستقیم هدایت می کند.(3)دیگر از زمینه های هدایت به صراط
مستقیم اطاعت از نبی مکرم اسلام صلی الله علیه واله است: و ما ارسلنا من رسول إلّا لیطاعبإذن الله...لو انهم فعلوا ما یوعظون به لكان خیرا لهم و اشد تثبیتا و لهدیناهم صراطا مستقیما؛ و ما هیچ رسولی را نفرستادیم؛ مگر آن که به یاری و توفیق خدا از وی اطاعت شود. اگر آن چه را که بدان ها پند داده می شود به جا می آوردند حتماً برای شان بهتر و از حیث تثبیت ایمان و تقویت روح استوارتر بود و مسلّماً آنها را به راهی راست (در اعتقاد و اخلاق و کردار) هدایت می نمودیم.(1)اگر کسی از رسول خدا صلی الله علیه واله من جمیع الجهات اطاعت کند و یؤمن ببعض و یکفر ببعض نباشد، از جمله ولایت حضرت امیر علیه السلام را که در غدیر اعلام کرد و خداوند هم فرمود: بلغ ما انزل الیك فان لم تفعل فمابلغت رسالته، چنین کسی قطعاً به صراط مستقیم که یکی از مصادیق آن حضرت امیر علیه السلام است، هدایت خواهد شد.با توجّه به اهمیّت قضیه، تنها قرار گرفتن در صراط مستقیم کفایت نمی کند استقامت آن و مدامت این هدایت هم بسیار مهمّ است وگرنه امکان این که به لقای خداوند نرسد وجود دارد. دلیل آن هم همین آیه ی شریفه است که خداوند از قول شیطان بیان می کند بر سر راه مستقیم خواهم نشست و همه ی بندگان تو را گمراه خواهم کرد.گمراهی از راه امیرالمؤمنین علیه السلام که ولایت باشد؛ لذا سرّ این که هر روز در نماز هدایت بر صراط مستقیم را از خداوند مسئلت می کنیم همین است.
مصداق پنجم: کسانی که به آنان نعمت داده شده است. چنان چه گذشت منظور از نعمت داده شدگان اهل بیت علیهم السلام هستند که توضیح مفصّل آن در سوره ی حمد گذشت.
1) نساء، 64 تا 68.
آیه ی سی و چهارم: <ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ ما ثُقِفُوا إِلاَّ بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْکَنَةُ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کانُوا يَکْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا يَعْتَدُونَ> (1)
هر جا یافت شوند، مهر ذلّت بر آنان خورده است؛ مگر با ارتباط به خدا، (و تجدید نظر در روش ناپسند خود،) و (یا) با ارتباط به مردم (و وابستگی به این و آن) و به خشم خدا، گرفتار شده اند و مهر بیچارگی بر آنها زده شده؛ چرا که آنها به آیات خدا، کفر می ورزیدند و پیامبران را به ناحق می کشتند. این ها به خاطر آن است که گناه کردند و (به حقوق دیگران،) تجاوز می نمودند.
<ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ ما ثُقِفُوا إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ> ، الآیة.(2)روى الشيخ الجليل النعماني بإسناده عن جابر بن عبد اللّه الأنصاري (في رواية طويلة و لكن أوردنا منها القطعة المتضمّنة للآية الكريمة). (فقالوا: يا رسول اللّه بيّن لنا ما هذا الحبل؟ فقال صلّى اللّه عليه و اله: هو قول اللّه: <إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ>. فالحبل من اللّه كتابه، و الحبل من الناس وصيّى. فقالوا: يا رسول اللّه و من وصيّك؟ فقال صلّى اللّه عليه و اله: هو الذي أنزل اللّه فيه: أن تقول نفس يا حسرتى على ما فرطّت في جنب اللّه. فقالوا: يا رسول اللّه و ما جنب اللّه هذا، إلى آخر رواية؛ در یک روایت طولانی جابربن عبدالله انصاری ذیل این آیه ی شریفه نقل می کند از حضرت رسول صلی الله علیه واله پرسیدند برای ما بیان کن که مراد از حبل چیست؟ حضرت فرمود این قول خداوند است که فرمود الا بحبل
من الله و حبل من الناس؛ امّا حبل خداوند کتاب اوست و حبل از ناس مراد وصیّ من است. پرسیدند ای رسول خدا صلی الله علیه واله وصیّ شما کیست؟ حضرت فرمود همان کسی که خداوند در شأنش فرمود واحسرتا که در حق جنب الله کوتاهی کردیم دوباره پرسیدند جنب الله چه چیز و یا چه کسی است؟ الی آخر روایت که مراد حضرت امیر علیه السلام است.(1)درباره ی حبل، سابق توضیح داده شده است؛
امّا توضیح این مطلب لازم است که عدم پذیرش ولایت فرجام خوبی برای انکار کننده ی آن ندارد. وقتی کاری سر از کفر و شرک درآورد قطعاً موجبات ذلّت را به همراه خواهد داشت. ذلّت یعنی قبول شکست و ذلّت در مقابل شیطان که نقطه مقابل عزّت است کسی که خود را در معرض خطر شیطان قرار دهد با توجه قَسَمی که شیطان برای گمراهی فرزندان آدم یاد کرد قطعاً در دام او خواهد افتاد. نکته ی جالب این که فرمود ضُرِبَت: یعنی زده شده این جمله بیان کننده ی این است که هر کجا باشند مهر ذلّت آنان پیدا و آشکار است به عبارتی گاو پیشانی سفید هستند؛ مگر این که بخواهند توبه کنند و تدارک ببیند و جبران مافات کنند. در ادامه خداوند می فرماید: این ها خود مسبّب این ذلّت هستند؛ لذا فرمود: باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ؛ مرحوم علّامه طباطبایی ذیل این فراز از آیه ی شریفه می فرماید «باؤا» ای «اتخدوا» یعنی خودشان غضب خداوند را تحصیل کردند.(2)با توجّه به توضیحاتی که درباره ی علّت غضب خداوند در سوره ی حمد بیان کردیم،
علّت غضب، انکار ولایت حضرت امیر و فرزندان معصومش علیهم السلام است دلیل آن را هم از زیارت جامعه بیان کردیم «و من جحد ولایتكم غضب الرحمن» از طرفی هم کسی که مورد غضب خداوند واقع شود سقوط خواهد کرد «و من یحلل علیه غضبی فقد هوی(1)هر کسی که زمینه ی غضب مرا فراهم کند و مرا غضب ناک کند غضبم بر او خواهد بود و موجب سقوط او خواهد شد. آری به خاطر این سقوط است که در ادامه خداوند می فرماید: ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ؛ یعنی مهر بیچارگی بر آنها زده شده است. ذلّت عدم پذیرش با آنان کاری کرده که آنان را بیچاره کرده است. در معنای مسکین گفته شده است: مسکین کسی است که حتّی اگر نیازش را بر طرف کنند باز هم طولی نمی کشد که محتاج می شود یا در همان دم از جهت دیگر محتاج است) به عبارتی از شدّت فقر و نیازمندی نای بلند شدن از خانه را ندارد و نمی تواند رفع نیاز کند. آری کسی که ولایت اهل بیت را قبول نداشته باشد فقیر محض است چه سرمایه ای بالاتر از ولایت که تمام شئون زندگی انسان را در بر دارد و اداره می کند. مردی از شیعیان خدمت حضرت صادق علیه السلام آمد و شکایت از فقر و تنگدستی نمود حضرت فرمود (انت من شیعتنا و تدعی الفقر و شیعتنا كلهم اغنیاء) تو از دوستان مایی و اظهار فقر و تنگ دستی می کنی با این که تمام شیعیان ما بی نیاز و غنی هستند. آن گاه فرمود تو را تجارت پرفایده ای است که بی نیازت کرده. عرض کرد آن تجارت چیست؟فرمود اگر کسی از ثروت مندان بگوید روی زمین را برای تو پر از نقره می کنم و از تو می خواهم دوستی و ولایت اهل بیت پیغمبر صلی الله علیه واله را از قلب خود خارج کنی و نسبت
1) طه، 81.
به دشمنان آنها دوستی و محبّت پیدا نمایی آیا حاضر می شوی این کار را بکنی؟ عرض کرد نه یابن رسول الله صلی الله علیه واله اگر چهدنیا را پر از طلا بنماید! فرمود پس تو فقیر نیستی: بینوا کسی است که آن چه تو داری نداشته باشد، حضرت مقداری مال به او بخشیدند و مرخّص شد. (1)در ادامه خداوند دلیل آن را بیان می کند به این که <بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ>؛ دلیل آن این است که آنان آیات ما را انکار کرده و به آن کفر ورزیدند. بله انکار ولایت اهل بیت سر از انکار خداوند و کفر در می آورد.
آیه سی و پنجم: <وَ نادي أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابَ النَّارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا قالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَي الظَّالِمينَ>(2)
و بهشت یان دوزخیان را ندا می دهند که ما آن چه را پروردگارمان به ما وعده داده بود درست و ثابت یافتیم، آیا شما نیز آن چه را پروردگارتان وعده داده بود حق و ثابت یافتید؟ گویند: آری! پس ندا دهنده ای در میان آنان ندا می دهد که لعنت خداوند بر ستم کاران باد.
<فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ>...، الآية. عليّ بن إبراهيم: و أمّا قوله أو نادى أصحاب الجنّة أصحاب النار أن قد وجدنا- إلى قوله- فأذّن مؤذّن بينهم، الآية. فإنّه حدّثني أبي، عن محمّد بن الفضيل، عن أبي الحسن علیه السلام قال: المؤذّن أمير المؤمنين صلوات اللّه عليه، يؤذّن أذانا يسمع الخلائق كلّها، و الدليل على ذلك قول اللّه عزّ و جلّ في سورة البراءة <وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ>(3)، فقال أمير المؤمنين علیه السلام كنت
أنا الأذان في الناس؛ امام رضا علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: مؤذّن در این آیه ی شریفه امیرالمؤمنین علیه السلام است وقتی اذان می گوید تمام خلایق آن را می شنوند و دلیل بر این که مؤذّن حضرت امیر علیه السلام است را آیه ی شریفه و آذان من الله رسوله بیان می کند که حضرت امیر علیه السلام فرمود: من اعلام کننده ی در بین مردم هستم.(1)
الحافظ الحاكم الحسكاني: أخبرنا عبد اللّه الشيرازي قال: أخبرنا أبو بكر الجرجرائي قال: حدّثنا أبو أحمد البصري، قال: حدّثنا المغيرة بن محمّد، قال: حدّثنا عبد الغفار بن محمّد، قال حدّثنا مصعب بن سلام عن عبد الأعلى التغلبي، عن محمّد بن الحنفيّة، عن عليّ علیه السلام قال: <فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ>، فأنا ذلك المؤذّن؛ هم چنین به نقل از خود حضرت ذیل این آیه ی شریفه فرمود من آن مؤذّن هستم.(2)
آیه ی سی و ششم: <وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَي النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَکْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَري ءٌ مِنَ الْمُشْرِکينَ وَ رَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَکُمْ وَ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ وَ بَشِّرِ الَّذينَ کَفَرُوا بِعَذابٍ أَليمٍ>(3)
و این، اعلامی است از ناحیه ی خدا و پیامبرش به (عموم) مردم در روز حجّ اکبر [ روز عید قربان ] که: خداوند و پیامبرش از مشرکان بیزارند! با
1) تفسیر القمّی، ج 1، ص 235، البرهان، ج 3، ص 164 ح 1، الصافی، ج 3، ص 174، نور الثقلین، ج 2، ص 32 ح 125، ینابیع المودّة، ج 1، ص 302 ح 5، باب 28، غایة المرام، ص 353 باب 54 ح 1، كنز الدقائق، ج 3، ص 494، و تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 174 ح 7، بحار الانوار، ج 36، ص 64 ح 1.
2) شواهد التنزیل، ج 1، ص 267 ح 261.
3) توبه، 3.
این حال، اگر توبه کنید، برای شما بهتر است و اگر سرپیچی نمایید، بدانید شما نمی توانید خدا را ناتوان سازید (و از قلمرو قدرتش خارج شوید) ! و کافران را به مجازات دردناک بشارت ده.
<وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ>، الحافظ الحاكم الحسكاني بإسناده عن حكيم بن جبير، عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام قال: انّ لعليّ اسماء في كتاب اللّه لا يعلمه الناس. قلت: و ما هو؟ قال: (وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ) عليّ و اللّه هو الأذان يوم الحجّ الأكبر.(1)
العيّاشي: عن حكيم بن جبير، عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام في قول اللّه: <وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ>، قال: الأذان أمير المؤمنين عليّ علیه السلام ؛ از امام زین العبادین علیه السلام که فرمودند: همانا برای علی علیه السلام اسم هایی در کتاب خداوند است که هیچ یک از مردم آن را نمی دانند راوی پرسید این اسم های کدام است؟ حضرت فرمودند: أذان من الله و رسوله به خداوند سوگند که علی علیه السلام اعلام کننده ی در روز حجّ اکبر است.(2)
مصداق آذان: تنها مصداق بارز « اذان» در آیه ی شریفه حضرت امیر علیه السلام
1) شواهد التنزیل، ج 1، ص 303 ح 307، معانی الأخبار، ص 297 ح 1، و 298 ح 2، غایة المرام، ص462، باب 65، الدر المنثور، ابن أبی شیبة، ج 7، ص 161 ح 72، ترجمة أمیر المؤمنین، ج 2، ص376، ح878 ط 2.
2) تفسیر العیّاشی، ج 2، ص 82 ح 14، و 81 ح 12، البرهان، ج 3، ص 365 ح 14 و 16 و 23 إلى 25 و 33، تفسیر القمّی، ج 1، ص 281، تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 197 ح 1، البحار، ج 35، ص 292 ح 10، كنز الدقائق، ج 4، ص 127 و 128 و 129، نور الثقلین، ج 2، ص 183 ح 30، و 31 و 34، المناقب، ابن شهرآشوب، ج 2، ص 145 و ج 3، ص 272 و 283، الصافی، ج 3، ص 373، و تفسیر فرات الكوفی، ص 158 ح 195 إلى 203.
است که روایت آن را از قول امام سجاد علیه السلام بیان کردیم. به دو نمونه ی دیگر از این روایات در این زمینه اشاره می کنیم:
أمیرالمؤمنین علیه السلام رَوَی الْبُخَارِیِّ فِی صحیحه فِی نِصْفِ الْجُزْءُ الْخَامِسِ فِی بَابُ وَ أَذانٌ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی النَّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللهَ بَرِیءٌ مِنَ الْمُشْرِكِینَ وَ رَسُولُهُ حَدِیثُ سورة براءة وَ زَادَ فِیهِ قَالَ فَأَذِنَ عَلَیَّ فِی أَهْلُ مِنًی یَوْمَ النَّحْرِ أَلَا یَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكُ وَ لَا یَطُوفُ بِالْبَیْتِ عُرْیَانُ؛ امام علی علیه السلام بخاری در صحیح خود در وسط جزء پنجم در بخش: <وَ أَذانٌ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی النَّاسِ یَوْمَ الحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللهَ بَرِیءٌ مِنَ الْمشْرِكِینَ وَ رَسُولُهُ>، حدیث سورهی برائت را روایت کرده و در آن افزوده است که گفت: «پس علی علیه السلام روز قربان در میان مردم منی اعلام کرد که از امسال به بعد هیچ بتپرستی حقّ شرکت در مراسم حج را و هیچ برهنهای نباید خانهی خدا را طواف کند».(1)
قَالَ الصّادق علیه السلام : «الْأَذَانُ اسْمٌ نَحَلَهُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ عَلِیّاً (علیه السلام) مِنَ السَّمَاءِ لِأَنَّهُ هُوَ الَّذِی أَدَّی عَنِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ (صلی الله علیه و آله) سورة براءة وَ قَدْ كَانَ بَعَثَ بِهَا أَبَا بَكْرٍ فَأَنْزَلَ اللَّهُ جَبْرَئِیلَ (علیه السلام) عَلَی النَّبِیِّ (صلی الله علیه و آله) فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ (صلی الله علیه و آله) إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی یَقُولُ لَكَ لَا یَبْلُغُ عَنْكَ إِلَّا أَنْتَ أَوْ رَجُلٌ مِنْكَ فَبَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) عَلِیّاً (علیه السلام) فَأَخَذَ الصَّحِیفَهْ مِنْ أَبِیبَكْرٍ وَ مَضَی بِهَا إِلَی أَهْلِ مكة فَسَمَّاهُ اللَّهُ تَعَالَی أَذَاناً مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ (صلی الله علیه و آله) إِنَّهُ اسْمٌ نَحَلَهُ اللَّهُ مِنَ السَّمَاءِ لِعَلِیٍّ (علیه السلام)؛ امام صادق علیه السلام : این نامی است که خداوند عزّوجلّ به علی علیه السلام در آسمان داده است؛ زیرا او از جانب خداوند آیات برائت را بر
1) الطرایف، ج1، ص38
مشرکان خواند و این درحالی بود که رسول خدا صلی الله علیه واله آن را با ابوبکر فرستاده بود، پس جبرییل علیه السلام نازل گشت و گفت: «ای محمّد صلی الله علیه واله ! خداوند به تو می گوید کسی نباید این آیات را از جانب تو ابلاغ کند؛ مگر خودت یا مردی ازاهل بیت خودت». پس رسول خدا صلی الله علیه واله علی علیه السلام را در پی ابوبکر فرستاد و او نیز صحیفه را از ابوبکر گرفته و با خود به مکّه برد. پس خداوند او را أَذَان مِّنَ اللهِ نامید. این نام را خدا از آسمان برای علی علیه السلام هدیه کرده است.(1)
این آیه ی شریفه دو چندان بر فضیلت حضرت امیر علیه السلام دلالت دارد اوّل این که حضرت اعلام کننده و فریادگر توحید است دوّم این که هر کسی ولایت حضرت را نپذیرد سر از شرک و کفر در می آورد که توضیح آن در آیات سابقه گذشت.
حضرت علیه السلام به دستور پیامبر رحمت صلی الله علیه واله مطالبی را برای عموم مردم بیان کردند خطاب به عموم مردم نشان دهنده ی اهمّیت موضوع است که همگی باید گوش فرا دهند و حق را بپذیرند.
مواد و محتوایی که حضرت امیر علیه السلام اعلام کردند: ابنعبّاس (رحمة الله علیه)وَ الْمُؤَذِّنُ یَوْمَئِذٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ (صلی الله علیه و آله) أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّبْنُأَبِیطَالِبٍ (علیه السلام) أَذَّنَ بِأَرْبَعِ كَلِمَاتٍ بِأَنْ لَا یَدْخُلُ الْجَنَّهْ إِلَّا مُؤْمِنٌ وَ لَا یَطُوفَ بِالْبَیْتِ عُرْیَانٌ وَ مَنْ كَانَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النَّبِیِّ (صلی الله علیه و آله) أَجَلٌ فَأَجَلُهُ إِلَی مُدَّتِهِ وَ لَكُمْ أَنْ تَسِیحُوا فِی الْأَرْضِ أَرْبَعَهْ أَشْهُر.
ابنعبّاس (رحمة الله علیه)- مؤذّن در آن روز از جانب خدا و رسول صلی الله علیه واله علیّ بن ابیطالب علیه السلام بود که چهار مطلب را اعلام نمود: جز مؤمن کسی وارد
1) تفسیر اهل بیت علیهم السلام ، ج6، ص28
بهشت نمی شود، هیچ کس حق ندارد برهنه، کعبه را طواف کند، هرکس پیمانی با پیامبر دارد، پیمان او تا پایان موعد آن معتبر است و حاضران در حجّ آن سال چهار ماه وقت دارند خود را به ایل و تبار خود برسانند. مهم تر از همه این که، شرک نورزند و مشرکین از سال آینده حق شرکت در مراسم حجّ را ندارند. وجه حج اکبر خواندن این حج این بود که مشرکین به همراه مسلمین در حج شرکت کرده و طبق آداب و رسوم خود حج به جا آورده بودند که از این عمل نهی شدند.(1)
آیه ی سی و هفتم: <يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَکُمْ وَ إِخْوانَکُمْ أَوْلِياءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْکُفْرَ عَلَي الْإيمانِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ>(2)
ای کسانی که ایمان آورده اید! هرگاه پدران و برادران شما، کفر را بر ایمان ترجیح دهند، آنها را ولیّ (و یار و یاور و تکیه گاه) خود قرار ندهید و کسانی از شما که آنان را ولیّ خود قرار دهند، ستم گرند.
ابن شهرآشوب رحمة الله ، عن أبي حمزة، عن أبي جعفر علیه السلام في قوله تعالى: <يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَ إِخْوانَكُمْ أَوْلِياءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمانِ>، قال: فإنّ الايمان ولاية عليّ بن أبي طالب علیه السلام .(3)
العيّاشي رحمة الله ، عن جابر، عن أبي جعفر علیه السلام ، قال: سألته عن هذه الآية في قول اللّه: <لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَ إِخْوانَكُمْ أَوْلِياءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمانِ> قال: فإنّ الكفر في الباطن في هذه الآية ولاية الأوّل و الثاني و هو كفر. و قوله: <الْإِيمانِ> فالايمان
ولاية عليّ بن أبي طالب علیه السلام . قال: <وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ>؛ ابن شهر آشوب به نقل از امام باقر علیه السلام نقل کرده که حضرت فرمود: ایمان در این آیه همانا ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام است.(1)هم چنین عیاشی از امام باقر علیه السلام همین معنا را نقل کرده است.
نکته ی قابل تأمّل در این آیه ی شریفه این است که، در پذیرش حق انسان باید مناسبت ها (نسب و حسب) را کنار بگذارد؛ البتّه منوط بر این که عقیده باطل باشد وگرنه اگر عقیده حق باشد و کسی بخواهد از آبای خود پیروی کند اشکالی ندارد که هیچ توصیه هم شده است مثلاً درباره ی داستان حضرت یعقوب علیه السلام لحظات آخر عمر شریفش وقتی از فرزندان خود پرسید که چه کسی را می پرستید؟ گفتند خدا را که خداوند پدران ماست یعنی بر سنت پدران خود هستیم و خدای یگانه را می پرستیم. <أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنيهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدي قالُوا نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهيمَ وَ إِسْماعيلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُون> ؛ آیا هنگامى که مرگ یعقوب فرا رسید، شما حاضر بودید؟! در آن هنگام که به فرزندان خود گفت: «پس از من، چه چیز را مى پرستید؟» گفتند: «خداى تو، و خداى پدرانت، ابراهیم و اسماعیل و اسحاق، خداوند یکتا را، و ما در برابر او تسلیم هستیم .(2)
در طول تاریخ زیاد دیده شده است که بودند پدر و فرزند یا دو برادر در غزوات و جنگ های صدر اسلام که مقابل هم ایستادند و با هم مبارزه
کردند و کشته شدند؛ لذا در پذیرش حق، انسان نباید درگیر احساس حسب و نسب گردد و از حق روی برگرداند. به عنوان مثال در واقعه ی کربلا یکی از شهدای کربلا، عمرو بن قرظه بود در رکاب حضرت به شهادت رسید برادری داشت در لشکر عمر سعد بود احساسی شد و به حضرت جسارت کرد با صدای بلند گفت یا حسین... ضللت اخی؛ تو برادرم را گمراه کردی. حضرت فرمود: إنَّ الله لَم یَضِّلُ اَخاكَ ولكنه هُدي أَخاكَ وَ اضلَك» تو گمراه شدی، خدا برادرت را هدایت کرد.(1)
حضرت امیر علیه السلام ایمان مجسّم است کسی که به خاطر دنیا و مطامع آن، از حضرت رو برگرداند و ولایت حضرت را نپذیرد ظالم است و خداوند به ظالم وعده عذاب داده است.
آیه ی سی و هشتم: <يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُکَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ>(2)
اى پیامبر! خداوند و مؤمنانى که از تو پیروى مى کنند، براى حمایت تو کافى است (؛ فقط بر آنها تکیه کن).
الحاكم الحسكاني: أخبرنا أبو الحسن الأهوازي قال: أخبرنا أبو بكر محمّد بن عمر القاضي قال: حدّثنا عليّ بن عبّاس، قال: حدّثنا عليّ بن حفص بن عمر القيسي، قال: حدّثنا محمّد بن الحسين بن زيد عن أبيه، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه في قوله تعالى: <يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ>، قال:نزلت في عليّ بن أبي طالب علیه السلام ؛ امام باقر علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه می فرمایند:
این آیه در شأن علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شده است.(1)محمّد بن العبّاس: روى ابو نعيم في كتابه حلية الأولياء بإسناده إلى محمّد بن السائب الكلبي، عن أبي صالح، عن أبي هريرة قال: نزلت هذه الآية في عليّ بن أبي طالب علیه السلام و هو المعني بقوله المؤمنين؛ ابنعباس هم ذیل این آیه ی شریفه می گوید این آیه در شأن علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شده است و او معنای خداوند است که فرمود من المؤمنین.(2)
معنای حسب: و التحقيق: أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الإشراف و الاطّلاع بقصد الاختبار، و النظر و الدقّة بقصد السبر و الطلب، و يعبّر عنه بالفارسيّة بكلمة (رسيدگى)... فَإِنَ حَسْبَكَ اللَّهُ ...،. حَسْبُنَا اللَّهُ؛ أي هو المشرف المتوجّه إلينا و يتعرّف من أحوالنا و جريان أمورنا، فهو يكفينا؛ اصل واحد در این ماده اشراف و اطلاع به قصد اختبار و آزمودن و نظر و دقت به قصد به دست آوردن و طلب کردن چیزی که در فارسی از آن به کلمه رسیدگی تعبیر می شود. پس معنای این آیه ی شریفه که می فرماید حسبک الله یعنی خداوند مشرف و متوجّه ما است و احوال و جریان امور ما را می داند و او ما را کفایت می کند.(3)
حضرت رسول صلی الله علیه واله برای پیشبرد اهداف خود در امر رسالت نیاز به یک پشتوانه قوی دارد تا بتواند با امور پیش و رو مقابله کند و مشکلات را یکی پس از دیگری از سر راه بردارد. قطعاً هر چه پشتوانه قوی تر باشد موفقیّت نیز بیشتر به دست می آید در این آیه ی شریفه خداوند می فرماید من به امر
رسالت تو اشراف دارم و در جریان تمام امور تو در امر رسالت هستم. در ادامه خداوند در کنار اشراف خود پشتوانه ی دیگری را معرفی می کند که عبارت است از « من المؤمنین» گرچه همه ی مؤمنین می توانند پشتوانه و کمک در امر رسالت حضرت رسول صلی الله علیه واله باشند؛ ولی هر چه سطح ایمان بالاتر و قوی تر باشد و مصداق آن کامل تر باشد قطعاً سزاوارتر و پشتوانه محکم تری به حساب می آید. طبق تفسیری که ذیل این آیه ی شریفه شده است حضرت امیر علیه السلام مصداق این پشتوانه معرفی شده است. آری چه کسی جز خداوند و حضرت امیر علیه السلام می تواند در امر رسالت پیامبر او را کفایت کند؟ «من المؤمنین» من تبعیضّیه است؛ یعنی مراد همه ی مؤمنان نیستند؛ چرا که همه ی مؤمنین از استعداد یکسان برخوردار نیستند آن مؤمنی می تواند در امر رسالت پیامبر را کفایت کند که در تراز بالایی از استعداد در تمام زمینه ها برخوردار باشد. چه کسی جز حضرت امیر علیه السلام می تواند کامل ترین مصداق « من المؤمنین» باشد.
آیه ی سی و نهم: <إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّکاةَ وَ لَمْ يَخْشَ إِلاَّ اللَّهَ فَعَسى أُولئِکَ أَنْ يَکُونُوا مِنَ الْمُهْتَدين>(1)
مساجد خدا را تنها کسى آباد مى کند که ایمان به خدا و روز قیامت آورده، و نماز را برپا دارد، و زکات را بپردازد، و جز از خدا نترسد؛ امید است چنین گروهى از هدایت یافتگان باشند.
<إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ...>، في كتاب ما نزل من القرآن في أهل
1) توبه، 18.
البيت بإسناده قال: نزلت في عليّ بن أبي طالب علیه السلام خاصّة؛ در کتاب آنچه از قرآن در شأن اهل بیت نازل شده است، آمده است که این آیه شریفه در شأن علی بن ابی طالب علیه السلام خاصه نازل شده است.(1)ابن شهرآشوب: قال المفسرون: لمّا أسر العبّاس يوم بدر أقبل المسلمون فعيروه بكفره باللّه، و قطعية رحم، و أغلظ عليّ علیه السلام له القول فقال العبّاس: ما لكم تذكرون مساوينا و لا تذكرون محاسننا؟ فقال عليّ علیه السلام : (أ لكم محاسن؟) قال: نعم، إنّا لنعمر المسجد الحرام، و نحجب الكعبة، و سقي الحاج، و نفد العاني، فأنزل اللّه تعالى ردا على العبّاس، و وفاقا لعليّ بن أبي طالب علیه السلام : <ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ> (الآية)، ثمّ قال: <إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ> الآية؛ هنگامی که عباس در روز بدر اسیر شد، مسلمانان آمدند و او را به خاطر کفر به خدا و قطع رابطه خویشاوندی سرزنش کردند و علی علیه السلام بر او سخت گیری کرد، عباس گفت: چرا چنین می کنی؟ همتایان خود را به یاد آورید و فضایل ما را ذکر نکنید؟ پس علی علیه السلام فرمود: (آیا فضایل دارید؟) فرمود: آری، مسجد الحرام را می سازیم و کعبه را می پوشانیم و حجاج را سیراب می کنیم، ساختن مساجد خدا بر عهده مشرکان بود. سپس فرمود: (مساجد اللّه إنّا اعظم).(2)أقول: المراد بمن آمن باللّه عليّ بن أبي طالب علیه السلام .
صاحب مجمع البیان در ذیل این آیه ی شریفه چنین می فرماید: لفظ «انما» براى اثبات مطلبى و نفى مطالب دیگر جز آن به کار رود و حصر را
می رساند.(1)یعنی عمارت مسجد را با شاخصه هایی که بیان می کند را ثابت و غیر آن را نفی می کند یعنی اگر این شاخصه ها وجود نداشته باشد عمارت مسجد از او قابل قبول نیست.
معنای یعمر: یعمر از ریشه « عَمَرَ» است. ابن فارِس آن را چنین معنا می کند: العین و المیم و الراء یدل علی اصلان صحیحان احدهما یدل علی بقاء و الامتداد الزمان....؛ عمر بر بقا و امتداد زمان دلالت می کند.عُمر را از این بابت عُمر می گویند که حیات بقا و تا زمان مشخّصی امتداد دارد.
علّامه مصطفوی در جمع بندی درباره ی معنای یعمر چنین می گوید: والتحقیق: أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو تداوم الحياة، و هو في قبال الخراب، كما أنّ الحياة ضدّ الممات.فالحياة في المرتبة الاولى (و هي بعد مرتبة التكوين و الإيجاد) و بعدها العمر و إدامة الحياة و استمرارها. ثمّ بعده يتحقّق العيش.و العمْرُ في كلّ شي ء بحسبه، و ذلك فانّ الحياة في الموجودات من الأرض و البناء و الحيوان و الإنسان تختلف باختلافها. و العُمْرَةُ: كاللقمة، بمعنى ما يعمر به، أى برنامج عمل يعمر به المسجد الحرام، و قلنا إنّ المسجد من حيث انّه مسجد يعمر بالعبادة و الطاعة، و برنامج العمرة المستحبّة في غير الموسم: من أحسن ما يعمر به المسجد الحرام؛ اصل در این مادّه، تداوم حیات است که در مقابل خراب است کما این که حیات ضدّ ممات است. پس حیات در مرتبه ی اوّل عبارت است از تکوین و ایجاد بعد از آن عمر و ادامه ی حیات و استمرار داشتن آن است و بعد از آن زندگی تحقّق پیدا می کند و عمر هر شی به حسب خودش مختلف است و فرق می کند. حیات در موجودات از زمین
1) مجمع البیان، ج11، ص40.
که عبارت است از بنا، حیوانات و انسان. عمره که بر وزن لقمه است به معنای ما یعمر به است که عبارت است از برنامه عملی که با آن مسجد الحرام آباد می شود...(1).
در این آیه ی شریفه، برای کسی که می خواهد مسجد را آباد کند پنج شاخصه بیان شده است. شاخصه ی اوّل: ایمان به خداوند است. کسی باید خانه خدا را آباد کند که ایمان به خداوند داشته باشد. شاخصه ی دوّم: ایمان به معاد و روز جزا، شاخصه ی سوّم، اقامه کردن نماز است که ستون دین است یعنی کسی که نماز را اقامه می کند که از فروعات دین به حساب می آید، انگار اصل دین را اقامه می کند. شاخصه ی چهارم، ایتاء الزکاة که همیشه و همه جا دوش به دوش نماز است و نماز را همراهی می کند. شاخصه ی پنجم این که عامر مسجد، فقط باید از خداوند بترسد از کسی جز خداوند پروا نداشته باشد. طبیعی است اگر برای ساخت یک بنایی نیاز به معمار باشد، سعی می شود بهترین وکار بلدترین معمار را برای این امر دعوت کنیم ممکن است مؤمنانی باشند که در بعضی از این شاخصه ها قوی باشند ولی جامع نیستند؛ لذا باید دنبال معماری باشیم که همه ی این شاخصه ها را در مرتبه اکمل دارا باشد طوری که معماری او جواب گوی همه ی زمان ها باشد. یعنی در هر زمان و مکانی مسجدی بنا و تعمیر می شود از الگوی او استفاده کنند. دلیل اوّل این که گفتیم در هر زمان و
1) التحقیق، ج8، ص266.
مکان این است که خداوند فرمود: یعمر مساجد الله کسی که مساجد را تعمیر می کند مساجد جمع مسجد است این طور نیست که فقط در یک زمان و مکان خاص تعمیر شده باشد؛ بلکه تا زمانی که شرع محمد صلی الله علیه واله استمرار دارد این پایگاه نیز وجود دارد و خواهد داشت. زیر بنای این عمارت باید با این پنج شاخصه ی بیان شده همراه باشد. به عبارتی یعمر فعل مضارع و دلالت بر استمرار فعل دارد علاوه بر این، شاخصه هایی هم که بیان شد همه استمرار را می رساند یعنی در هر زمان و مکانی که مسجدی ساخته و آباد می شود باید این شاخصه ها در عامر مسجد باشد. دلیل دیگرش این است که عمارت فقط به ظاهر مسجد محدود نمی شود؛ بلکه تعمیر اعم از تعمیر ظاهری ساختمان مسجد و تعمیری معنوی آن است. ای بسا که تعمیر معنوی آن مهم تر است چون عبادت و بندگی در آن صورت می گیرد این بُعد معنوی منحصر در یک زمان و مکان خاصی نمی شود مسجد باید در تمام زمان ها ومکان ها از حیث معنوی آباد باشد. حال که چنین است معمار آن باید یک معمار چیره دست باشد شاخصه های مذکور را در اعلی مرتبه دارا باشد خصوصاً شاخصه ی پنجم که لم یخش الا الله یعنی جز از خداوند از کسی نترسد و این جمله مربوط است به گفتار خداى تعالى (که پیش از این فرماید): <أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ>؛ آیا از آنان می ترسید در حالی که خداوند سزاوارتر از آن است که از او بترسید»(1)و منظور این است که اگر شما از آنها بترسید در شرک ورزى با آنها یکسانید. کسی که در کنار خداوند از کسی دیگر بترسد در حقیقت در ترسیدن از خداوند شریک قایل شده است
1) توبه، 13.
وقتی که چنین شد سر از شرک در می آورد و به گفته ی خداوند شرک ظلم عظیمی است که خداوند مشرک را نمی بخشد. حال اگر کسی مشرک بود و بعد توبه کرد، این احق و سزاوار است که عماره مسجد را انجام دهد یا کسی که ذرّه ای از شرک بر دامن ولایی او ننشسته و در طول حیات خود به خداوند شرک نورزیده است؟ شرکی که مانع دست یابی به مقام ولایت می شود <لا ینال عهدی الظالمین> که ظالمین در این آیه ی شریفه همان کسانی هستند که، مشرک بودند؛ بنابراین حضرت امیر علیه السلام جامع این شاخصه هایی است که خداوند بیان فرمود؛ لذا تعمیر مسجد و آبادانی آن باید به دست یدالله انجام پذیرد خصوصاً تعمیر معنوی آن.
آیه ی چهلم: <قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ>(1)
بگو: به فضل و رحمت خدا باید خوشحال شوند؛ که این، از تمام آن چه گردآورى کرده اند، بهتر است .
الطبرسي رحمة الله ، عن أبي جعفر الباقر علیه السلام : فضل اللّه رسول اللّه صلی الله علیه واله ، و رحمته عليّ بن أبي طالب علیه السلام ؛ امام باقر علیه السلام می فرمایند: فضل خداوند رسول الله صلی الله علیه واله و رحمت او علی بن ابی طالب علیه السلام است.(2)
الخطيب البغداديّ بإسناده عن ابن عبّاس رحمة الله في قوله تعالى: <قُلْ بِفَضْلِ
1) یونس: 58.
2) مجمع البیان، ج 5، ص 178 س 4 و البرهان، ج 4، ص 33 ح 7، تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص215 ح 6، البحار، ج 35، ص 427 و 425 ح 6، تفسیر فرات الكوفی: 179 ح 231، تفسیر القمّی، ج 1، ص 313 و البرهان، ج 4، ص 31 ح 1 و 4 إلى 9، تفسیر العیّاشی، ج 2، ص 132 ح 29، أمالى، شیخ الصدوق، ص 582 ح 803، أمالی، شیخ الطوسی، ص 254 ح 457، الصافی، ج 3، ص 522، شواهد التنزیل، ج 1، ص 352 ح 365 و ترجمة أمیر المؤمنین علیه السلام من تاریخ دمشق، ج 2، ص 426 ح 934 طبع 2.
اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ> الآية، قال (يعني ابن عباس): بفضل اللّه النبي صلّى اللّه عليه و اله، و برحمته عليّ (كرّم اللّه وجهه).(1)
محمد بن يعقوب رحمة الله بإسناده عن الرضا علیه السلام ، قال: قلت <قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ>: قال: بولاية محمد و آل محمد عليهم السّلام هو خير ممّا يجمع هؤلاء من دنياهم؛ امام رضا علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه می فرمایند: ولایت پیامبر صلی الله علیه واله و آل او آن خیری است که بندگان خدا می توانند از دنیای خود جمع کنند.(2)
معنای فضل: الفَضْلُ و الفَضِيلَةُ: خلاف النَقْص و النقيصة؛ فضل و فضیلت خلاف نقص و نقیصه است. یعنی چیزی که حدّ اعتدال دارد، بالاتر از حدّ اعتدال فضیلت است و پایین تر از این حدّ نقیصه به شماره می رود.(3)
ابن فارِس درباره ی معنای فضل چنین می گوید: الفاء و الضاد و اللام أصلٌ صحيح يدلُّ على زيادةٍ فى شى ء.من ذلك الفَضْل : الزِّيادة، و الخير. و الإفضال الإحسان؛ فضل دلالت بر زیادی در یک چیزی می کند.(4)
و التحقيق: أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو الزيادة على ما هو اللازم المقرّر، لا مطلقا. و بهذا اللحاظ يطلق على الخير و الباقي و الإحسان و الشرف و ترك شي ء
1) تاریخ بغداد، ج 5، ص 15، الدرّ المنثور، ج 4، ص 331 س 6، و كفایة الطالب: 237.
2) اصول كافی، ج 1، ص 423 ح 55 و البرهان، ج 4، ص 32 ح 5، تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 215، ح 7، بحار الانوار، ج 24، ص 61 ح 40، كنز الدقائق، ج 4، ص 376، و نور الثقلین، ج 2، ص 307، ح83، 85، 86 و 88.
3) تاج اللغة،ج5، ص1791
4) مقاییس اللغة، ج4،ص508، التحقیق، ج9، ص116.
بعد الطعام و فواضل المال.فَالْفَضِيلَةُ: ما يزيد على ما هو اللازم الجاري. و الإِفْضَالُ : هو الإعطاء زائدا على ما هو المعمول المقرّر. و المُتَفَضِّلُ : من يدّعى زيادة على ما هو المتعارف المتوقّع. و الفَضْلُ من اللَّه تعالى: عبارة عن عطائه زائدا على ما هو اللازم المقرّر في مقام تأمين المعاش المادّى و الروحانىّ؛ علامه مصطفوی: اصل در این مادّه، زیادت از چیزی که آن چیز لازم و مقرر است نه زیادی مطلق...
معنای رحمت: راغب در «مفردات» رحمت را چنین معنا می کند: رَحْمَة: نرمى و نرم خویى است که نیکى کردن به طرف مقابل را اقتضا مى کند که گاهى درباره ی مهربانى و نرم دلى به طور مجرّد و گاهى در معنى احسان و نیکى کردن که مجرّد از رقّت است به کار مى رود مثل- رَحِمَ اللّهُ فلاناً- خدا او را مورد احسان و رحمت قرار دهد (که غالباً به صورت دعاست) و هرگاه خداى بارىتعالی با این واژه توصیف شود چیزى جز احسان مجرّد و بدون رقّت و رحم دلى نیست و از این معنى روایت شده است که:«انّ الرَّحْمةَ من اللّه إنعام و إفضال و من الآدميّين رقّةٌ و تعطُّفٌ؛ (رحمت از سوى خداوند نعمت دادن و بخشایش دادن است و از آدمیان شفقت و مهربانی است)(1).
ابن فارِس در مقاییس چنین می گوید: رحم : الراء و الحاء و الميم أصلٌ واحدٌ يدلُّ على الرقّة و العطف و الرأفة. يقال من ذلك رَحِمَه يَرْحَمُه ، إذا رَقَّ له و تعطَّفَ عليه. و الرُّحْمُ و المَرْحَمَة و الرَّحْمَة بمعنًى. و الرَّحِم : عَلاقة القرابة، ثم سمِّيت رَحِمُ الأنثى رَحِماً من هذا، لأنّ منها ما يكون ما يُرْحَمُ وَ يُرَقّ له مِن ولد؛ رحم اصل واحدی است که بر رقّت وعطوفت و رأفت دلالت می کند... رحم
1) ترجمه مفردات راغب، ج2،ص57.
علاقه و قرابت را گویند. رحم زن را از این بابت رحم گویند که نسبت به فرزند خود رقّت و عطوفت دارد.(1)
مرحوم علّامه ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: کلمه ی« فضل» به معناى زیادت است و اگر «عطیّه» را فضل مى نامند بدین جهت است که عطا کننده، غالباً چیزى را عطا مى کند که مورد احتیاج خودش نیست؛ بنا براین، اگر در آیه ی مورد بحث، فیض هایى را که خداى تعالى بر بندگانش افاضه فرموده، فضل خوانده، براى این است که اشاره کند به این که خداى تعالى بى نیاز است، نه احتیاج دارد به این که چیزى را به خلق افاضه کند و نه به آن خلقى که مورد افاضه اوست نیازمند است (پس هم ایجاد خلق مورد افاضه اش فضل است و هم افاضه به آنان).
و این نیز بعید نیست که منظور از «فضل خدا»، رحمت رحمانیّه او و عطائیه باشد که بر عامّه ی خلق خود دارد، و منظور از کلمه ی «رحمت» خصوص افاضه اى باشد که بر مؤمنین از خلقش دارد، چون رحمت سعادت دینى وقتى منضم شود به نعمت عمومى در زندگى مادّى- اعم از ارزاق و سایر برکات عامه- مجموع آن رحمت و این نعمت سزاوارتر به فرح و خوشحالى و به جاتر است.(2)
خداوند در حالی عالم را خلق کرد که نیازی به آن نداشت هم چنین به انسان و بندگی او نیز هیچ نیازی نداشت این که او را خلق کرد و بهره ای از وجود داد این عمل، خدا فضل است. وجود حضرت رسول صلی الله علیه واله را طبق
تفسیری که بیان شده است، فضل قرار داد آن هم فضل برای همه ی عالمیان که همان رحمت عام خداوند است و رحمت خویش را حضرت امیر علیه السلام معرّفی می کند که اشاره به رحمت خاصه ای که فقط مؤمنین از آن بهره می برند.
نکته ی در خور توجّه این که در روایات از حضرت امیر علیه السلام وارد است که حضرت علیه السلام خود را عین الله ید الله و... معرّفی می کند. از طرفی خداوند در قرآن می فرماید: الفضل بیدالله(1)وقتی حضرت امیر علیه السلام ید الله شد و فضل در دست مولی قرار گرفت، یعنی دست رسول الله صلی الله علیه واله که فضل است در دست امیرالمؤمنین علیه السلام است. در ادامه ی آیه ی شریفه مورد بحث می فرماید: فبذلك فلیفرحوا؛ مؤمنان باید به خاطر این فضل و رحمت خوشحال باشند؛ چرا که بیش از استحقاق آنان از فضل و رحمتش به ایشان نعمت نعمت بخشیده است. طبیعی است اگر انسانی از طرف بزرگی نعمتی بیشتر از حد و انتظار خود دریافت کند موجب خوشحالی او خواهد شد. خداوند به این امّت پیامبری عطا کرد که سرآمده همه ی پیامبران الهی است؛چون وجود اقدس پیامبر اکرم صلی الله علیه واله عین فضل است فضیلت حضرت رسول صلی الله علیه واله فضیلت یک طرفه است یعنی همه ی آن چه پیامبران سابق داشتند حضرت دارد؛ ولی هر آن چه حضرت دارد دیگر پیامبران از آن برخوردار نیستند بر همین اساس امتّش نیز بر سایر امّت ها فضیلت و برتری دارد. در پایان آیه هم می فرماید: هو خیر مما یجمعون، یعنی این برخوداری از فضل و رحمت و خوشحالی شما بابت این دو بهتر از هر چیزی است که جمع آوری می کنید.
1) حدید، 29.
آیه ی چهل و یکم: <أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ>(1)
آگاه باشید همانا دوستان خداوند نه می ترسند و نه محزون می شوند .
العيّاشي رحمة الله ، عن عبد الرحمان بن سالم الأشلّ، عن بعض الفقهاء، قال: قال أمير المؤمنين علیه السلام : <أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ> ثمّ قال: تدرون من أولياء اللّه؟ قالوا: من هم يا أمير المؤمنين؟! فقال: هم نحن و أتباعنا، فمن تبعنا من بعدنا طوبى لنا و طوبى لهم الخبر؛ از حضرت امیر علیه السلام نقل شده است که فرمود: آیا می دانید اولیاء الله چه کسانی هستند؟ عرضه داشتند یا امیرالمؤمنین علیه السلام چه کسانی هستند؟ حضرت علیه السلام فرمود: ما و کسانی که از ما تبعیت می کنند پس کسی که از ما تبعیت کند بعد از ما، خوشا به حال ما و خوشا به حال آنان.(2)
الحافظ الحاكم الحسكاني بإسناده عن أبي هريرة، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله: إنّ من العباد عبادا يغبطهم الأنبياء تحابوا بروح اللّه على غير مال و لا عرض من الدنيا، وجوههم نور، لا يخافون إذا خاف الناس، و لا يحزنون إذا حزنوا، أ تدرون من هم؟ قلنا: لا يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله! قال: هم عليّ بن أبي طالب، و حمزة بن عبد المطلب، و جعفر و عقيل، ثمّ قرأ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله: <أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ>، الآية؛ وجود مقدّس حضرت رسول صلی الله علیه واله می فرماید: همانا از بندگان خداوند کسانی هستند که انبیای الهی به حال شان غبطه می خورند همدیگر را نه به خاطر مال و
عِرض دنیا دوست دارند صورت شان نورانی هیچ ترسی از چیزی ندارند در حالی که مردم همه ترسان هستند و محزون نمی شوند زمانی که مردم محزون و ناراحت هستند آیا می دانید آنان چه کسانی هستند؟ عرضه داشتند نه یا رسول الله صلی الله علیه واله حضرت فرمود: آنان علی بن ابی طالب علیه السلام ، حمزه، جعفر و عقیل هستند؛ سپس حضرت رسول صلی الله علیه واله این آیه ی شریفه را تلاوت فرمود.(1)
اسماعیل حقی بروسوی مفسّر سنّی ذیل این آیه ی شریفه چنین می گوید: اولیای خدا کسانی هستند که محبّ خداوند و دشمن نفس خویش هستند. آنان به خاطر تقرّب روحانی خالصان از مؤمنان هستند. با تقرّب به وسیله ی اطاعت از خدا و غرق شدن در معرفتش،زمانی که می بینند نگاه شان به قدرت خداوند است و اگر چیزی بشنوند جز آیات خداوند نمی شنوند و اگر زبان بگشایند جز حمد و ثنای خداوند چیزی نمی گویند و اگر حرکتی از آنان سر زند فقط در راه خدمت به خداوند است تلاش آنان در راه اطاعت از خداوند است. چون در همه حال تکیه بر خداوند دارند بر این اساس هیچ باکی از کسی ندارند و فقدان چیزی هم آنان را اندوهگین نمی کند چه در دنیا و چه در آخرت. (2)
الف. گناه و معصیت: یکی از اصلی ترین عوامل بروز مشکلات، گرفتاری ها و ناراحتی های روحی و معنوی انسان، گناه و خروج از دایره ی عبودیت و
بندگی حق تعالی است که انسان را به انواع مصایب دچار می سازد.رسول خدا صلی الله علیه واله نیز چنین فرمود: «ساعاتُ الهُمُومِ ساعاتُ الكَفّاراتِ وَ لا یزالُ الهَمُّ بِالمؤمنِ حتّی یَدَعَهُ و ما لَهُ مِنْ ذَنْبٍ؛ لحظه های غم و اندوه، لحظه های پوشاندن گناهان است و فرد مؤمن پیوسته گرفتار غم و اندوه می شود تا آن که از همه ی گناهانش پاک گردد.»(1)
امام رضا علیه السلام نیز فرمود: «هیچ یک از شیعیان علی علیه السلام نیست که در روز، بدی یا گناهی مرتکب شود؛ مگر این که در شب اندوهی به او می رسد که آن بدی و گناه را فرو می ریزد.
ب. دل بستگی به دنیا: امام صادق علیه السلام می فرماید: «الرَّغْبَةُ فی الدُّنیا تُورِثُ الْغَمَّ وَالحُزْنَ؛ دنیا خواهی غم و اندوه می آورد».(2)
ج. کوتاهی در عمل: علی علیه السلام می فرماید: «مَنْ قَصَّرَ فی العَمَلِ اُبْتُلِیَ بِالْهَمِّ؛ هر که در عمل کوتاهی کند به اندوه گرفتار آید».(3)
برخی گمان می کنند با اظهار فقر و نداری و عجز و لابه نزد دیگران، می توانند مشکل خود را برطرف نمایند؛ در حالی که در این گونه موارد نه تنها گِرِهی از کارشان گشوده نمی شود؛ بلکه از قدر و منزلت شان کاسته شده و به فقر و فلاکت بیش تری برای آن دچار می گردند.
د. جزع و فزع: بی تابی کردن و صبر و قرار از کف دادن در هجوم مشکلات زندگی نیز یکی دیگر از عواملی است که باعث ایجاد حزن و اندوه در افراد
می شود. امیر مومنان علیه السلام می فرماید: «ایَّاكَ والْجَزَعَ فَإنَّهُ یَقْطَعُ الامَلَ وَ یُضْعِفُ العَمَلَ وَ یُوِرثُ الْهَمَّ؛ از بی تابی کردن بپرهیزکه آن امید را قطع می کند و عمل را ضعیف می گرداند و اندوه به همراه می آورد».(1)
هـ. توجه به امکانات دیگران: رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: «مَنْ نَظَرَ اِلَی ما فی أیْدِی النَّاسِ طالَ حُزْنُهُ وَ دامَ أسَفُهُ؛ کسی که چشمش به آن چه در دست مردم است (امکانات و دارایی ها) باشد، اندوهش طولانی و افسوسش پایدار خواهد شد».(2)
این واقعیتی است که به روشنی در میان برخی مردم مشاهده می کنیم؛ افرادی که به دنبال چشم و هم چشمی و کم نیاوردن در مقابل فامیل، همسایه یا دوستان خود هستند، با این که نهایت سعی و تلاش خود را به کار می گیرند تا نسبت به دارایی و امکانات دیگران کمبودی احساس نکنند و حتّی رتبه ی نخست را در مسابقه پول جمع کردن بدست بیاورند؛ ولی با این همه، باز هم احساس می کنند که از برخی دیگر عقب افتاده و کمبود دارند؛ از این رو، غم و اندوه آنان ادامه داشته و رهای شان نمی سازد.
و. شهوت رانی: رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله فرمود: «رُبَّ شَهْوَة ِساعَةٍ تُورِثُ حُزْنَاً طَوِیلَاً؛ چه بسا خواهش و لذّتی زودگذر که اندوهی دراز بر جای گذارد» حضرت علی علیه السلام نیز فرمود: «رُبَّ لَذَّةٍ فِیهَا الْحِمَام؛ چه بسا لذّتی که پیامدش مرگ است».(3)
ز. منفی نگری: امام کاظم علیه السلام می فرماید: «مَنِ اغْتَمَّ كانَ لِلْغَمِّ اَهْلَاً؛ آن که غم خورد، شایسته غم و اندوه است».(1)
رسول اعظم صلی الله علیه واله نیز فرمود: «إِنَّ اللهَ بِحُكْمِهِ وَ فَضْلِهِ جَعَلَ الرُّوحَ وَ الْفَرَجَ فِی الْیَقین وَ الرِّضَا وَ جَعَلَ الهَمَّ وَ الْحُزْنَ فِی الشَّكِّ وَ السَّخَطِ؛ خداوند از روی حکمت و فضل خویش، آسایش و شادمانی را در یقین و راضی بودن به قضای الهی قرار داد و غم و اندوه را در شک و ناخشنودی».(2)
با توجّه به عواملی که باعث می شود انسان هراس داشته باشد و دچار غم و اندوه شود، کدام یک از این عوامل در وجود حضرت امیر علیه السلام است که بخواهد به خاطر یکی از این عوامل دچار غم و اندوه شود؟ شأن حضرت علیه السلام اجلّ از این مسایل است دوست و دشمن به کمال حضرت علیه السلام اعتراف دارند ساحت قدسی حضرت علیه السلام فراتر از این است که انسان بخواهد فکر نقصی در وجود نورانی او کند. به هر یک از عوامل یاد شده نگاه کنیم حضرت عکس آن در مرتبه بالای صفات اخلاقی و انسانی است. عامل اوّل که گناه و معصیت باشد حضرت دارای مقام عصمت است <انّما یرید الله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیراً>. اگر به عامل دوّم نگاه کنیم که دل بستگی به دنیا باشد حضرت هیچ علاقه ای به دنیا ندارد و ارزشی برای آن قایل نیست چنان چه در روایت داریم دنیا در قالب زنی خود را بر حضرت علیه السلام عرضه کرد و حضرت علیه السلام فرمود من تو را سه طلاقه کردم برو و از من دور شو. یا در نهج البلاغه اواخر خطبه ی شقشقیه فرمود: لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ
هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْز؛ آن گاه می دیدید دنیای شما نزد من، از آب بینی بزغاله ای بی ارزش تر است.
اگر به عامل سوّم که کوتاهی در عمل باشد نگاه کنیم باید گفت چه کسی پرکارتر از وجود مقدّس حضرت امیر علیه السلام در همه ی عرصه ها بود. درباره ی عامل چهارم هم باید گفت حضرت شأن شان اجلّ از این است که اهل جزع و فزع باشد در کجای تاریخ می توان حتّی یک مورد کوچکی یافت که حضرت بخواهد نسبت به دنیا و مطامع آن بی تابی از خود نشان دهد؟ کسی که دنیا برایش اندازه آب بینی بزغاله ارزش ندارد برای این چنین دنیایی بی تاب می شود؟ درباره ی نگاه به دارایی و امکانات دیگران هم همین مطلب صادق است. در باب شهوت چه به معنای عام آن و چه به معنای خاص آن، باید گفت که خداوند در شأن حضرت فرمود: الذین لفروجهم حافظون و کلام آخر این که حضرت خود توحید مجسّم است. هر فعلی که در دنیا سر می زند را از خداوند می داندغرق در توحید افعالی و صفاتی خداوند است خداوند هم هر چه از او صادر شود خیر محض است؛ لذا زمینه ای برای منفی گرایی وجود ندارد. به قول منطقی ها سالبه به انتقاع موضوع است.
آیه ی چهل و دوم: <وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى وَ أَخيهِ أَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِکُما بِمِصْرَ بُيُوتاً وَ اجْعَلُوا بُيُوتَکُمْ قِبْلَةً وَ أَقيمُوا الصَّلاةَ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنين>(1)
و به موسى و برادرش وحى کردیم که: «براى قوم خود، خانه هایى در
1) یونس، 87.
سرزمین مصر انتخاب کنید؛ و خانه هایتان را مقابل یکدیگر (و متمرکز) قرار دهید! و نماز را برپا دارید! و به مؤمنان بشارت ده (که سرانجام پیروز مى شوند!)
وقتی اصحاب نبی مکرم اسلام صلی الله علیه واله وارد مدینه شد، خانه ای که درآن بیتوته کند نداشت حضرت صلی الله علیه واله به آنان فرمود در مسجد بیتوته نکنید شاید که محتلم شوید؛ سپس اهل مدینه، خانه هایی دور مسجد بنا کردند و درهای این خانه ها را به طرف مسجد قرار دادند حضرت صلی الله علیه واله ، معاذبن جبل را به سوی آنان فرستاد و امر کرد اوّل ابوبکر را صدا زد و گفت رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود درب خود را که به طرف مسجد است را ببند و از مسجد خارج شو ابوبکر گفت اطاعت می کنم؛ سپس معاذ را به سوی عمر فرستاد و از او مثل ابوبکر خواست که به امر حضرت رسول صلی الله علیه واله عمل کند او هم چنین کرد بعد به سراغ حمزه رفت تا این جا که حضرت فرمود شما پیش خودتان خیال نکنید من علی را در مسجد سکونت دادم به خدا سوگند من آنان(ابوبکر و عمر) را خارج نکردم و علی را سکونت ندادم همانا خداوند عزّوجلّ به موسی و برادرش هارون علیه السلام وحی کرد و امر کرد به موسی که در مسجد کسی ساکن نشود و کسی در مسجد ازدواج نکند و داخل نشود مگر هارون و ذرّیه ی او. بدانید همانا علی برای من به منزله ی هارون است برای موسی او برادر من است حلال نیست کسی در مسجد نکاح کند؛ مگر علی و فرزندانش.(1)این آیه ی شریفه نیازی به توضیح ندارد. تو خود بخوان حدیث مفصّل از این مجمل.
1) مناقب، ص253 ح 303 إلى 309، البرهان، ج 4، ص 44 ح 5 و 6، عیون أخبار الرضا علیه السلام ، ج 1، ص210 ح 1، تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 219 ح 14، بحار الانوار، ج 25، ص 220 ح 20، أمالی، شیخ صدوق، ص 618 ح 843 مجلس 79، نور الثقلین، ج 2، ص 314 ح 112، كنز الدقائق، ج 4، ص 398، كشف الغمّة، ج 1، ص 45 و المناقب، ابن شهرآشوب، ج 1، ص 276.
آیه ی چهل و سوم: <وَ يُؤْتِ کُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنِّي أَخافُ عَلَيْکُمْ عَذابَ يَوْمٍ کَبِير>(1)
به هر صاحب فضیلتی، به مقدار فضیلتش ببخشد! و اگر (از این فرمان) روی گردان شوید، من بر شما از عذاب روز بزرگی بیمناکم!.
عليّ بن إبراهيم رحمة الله ، عن أبي الجارود، عن أبي جعفر علیه السلام ، قال: <وَ يُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ> هو عليّ بن أبي طالب علیه السلام ؛ امام باقر علیه السلام می فرماید: مراد از یؤت کل ذی فضل علی بن ابی طالب علیه السلام است.(2)
الحافظ الحاكم الحسكاني، عن كتاب فهم القرآن، عن جعفر بن محمد عليهما السّلام في قوله تعالى: <وَ يُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ> قال: قال الباقر علیه السلام : هو عليّ بن أبي طالب علیه السلام .(3)
ابن مردویه، عن ابن عبّاس رحمة الله قال: إنّ المعنى به عليّ بن أبي طالب علیه السلام .(4)
1) هود: 3.
2) تفسیر القمّی، ج 1، ص 322 س 7، و عنه البرهان، ج 4، ص 74 ح 3، كنز الدقائق، ج 4، ص 433 و نور الثقلین، ج 2، ص 334 ح 5.
3) شواهد التنزیل، ج 1، ص 355 ح 367 و كشف الغمّة، ج 1، ص 317.
4) مناقب علیّ بن أبی طالب علیه السلام ، ص 260، ح 392 إلى 394، تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 222 ح 1، البحار، ج 35، ص 424 ح 4 و ج 9، ص 213 قطعة من ح 92، البرهان، ج 4، ص 75 ح 5.
ابن شهرآشوب رحمة الله ، عن أبي الجارود، عن أبي جعفر علیه السلام في قوله: <وَ يُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ>، قال: عليّ بن أبي طالب علیه السلام .(1)
مرحوم علّامه ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: معناى این که «خداوند به هر داراى فضلى فضلش را مى دهد» و اشاره به این که فقط دین توحید است که افراط و تفریط در روابط اجتماعى راتعدیل مى کند.
«و یؤت كل ذى فضل فضله» -«فضل» به معناى زیادت است و این که در جمله ی «کلّ ذى فضلٍ - هر کس که داراى فضل است» فضل به کسى و افرادى نسبت داده شده که داراى فضل هستند خود قرینه اى است بر این که ضمیر، در کلمه ی «فضله» به همان فرد داراى فضل بر مى گردد نه به اسم جلاله (اللّه) که بعضى از مفسّران احتمالش را داده اند و فضل و زیادى از امور نسبى است، یعنى وقتى در چیزى تحقّق مى یابد که آن چیز با چیز دیگرى مقایسه شود و در مقایسه با آن در نظر گرفته شود.
بنابراین، معناى جمله این طور مى شود: «و یعطى كل من زاد على غیره بشى ء من صفاته و اعماله...»، یعنى خداى تعالى به هر کس که صفات و اعمالى بهتر و بیشتر از دیگران دارد، آن سعادت و اجرى را که مختصّ به آن زیادت است مى دهد، بدون این که حق او را باطل و یا برترى و زیادتش را غصب کند و یا آن را به دیگرى که این برترى را ندارد بدهد آن طور که در مجتمعات غیر دینى بشرى رفتار مى شود. در جوامع بشرى هر قدر یک جامعه متمدّن و مترقّى باشد، ممکن نیست به دو طایفه ی مستکبر و مستضعف تقسیم نشود، بشریت از آن روز که در کره ی زمین منزل گزید و از همان اوّلین
1) المناقب، ج 3، ص 119 و البرهان، ج 4، ص 74 ح 4.
روزى که تشکیل اجتماع داد، اجتماعش از دو طایفه ی مستعلاى مستکبر قاهر و مستعبد ذلیل مقهور تشکیل شد و هیچ چیز این افراط و تفریط را تعدیل نکرده و نمى کند؛ مگر دین توحید.پس، دین توحید عبارت است از یگانه سنّتى که مولویّت و سیادت را منحصر در خداى سبحان مى داند و بین قوى و ضعیف و متقدّم و متأخّر و کبیر و صغیر و سفید و سیاه و مرد و زن مساوات برقرار نموده، مثلاً به بانگ بلند ندا در مى دهد: «یا ایها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند اللّه اتقیكم» و یا مى فرماید: «انى لا اضیع عمل عامل منكم من ذكر و انثى بعضكم من بعض».(1)
با توجه به تفسیری که علّامه از آیه به عمل آورد، کامل ترین مصداق این آیه ی شریفه،حضرت امیر علیه السلام است که مجرای عدالت خداوند در بین بندگان خدا است. حضرت هم صاحب فضل است و هم اشاعه دهنده ی آن.
آیه ی چهل و چهارم: <فَلَعَلَّکَ تارِکٌ بَعْضَ ما يُوحي إِلَيْکَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُکَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ کَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَکٌ إِنَّما أَنْتَ نَذيرٌ وَ اللَّهُ عَلي کُلِّ شَيْ ءٍ وَکيلٌ>(2)
آیا برخى از آن چه را به تو وحى مى شود وا مى نهى و به مردم نمى رسانى و سینه ات از آن به تنگ مى آید که مبادا بگویند: چرا گنجى بر او فرو فرستاده نشده یا فرشته اى با او نیامده است؟ این چه انتظار بى جایى است که از تو دارند، تو فقط هشداردهنده اى و خدا کارساز و تدبیرکننده ی امور است.
الحافظ الحاكم الحسكاني بإسناده عن زيد بن أرقم، قال: إنّ جبرئيل الروح الأمين نزل على رسول اللّه بولاية عليّ بن أبي طالب عشيّة عرفة فضاق بذلك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله مخافة تكذيب أهل الإفك و النفاق. فدعا قوما أنا فيهم، فاستشارهم في ذلك ليقوم به في الموسم فلم ندر ما نقول له، فبكى النبي صلّى اللّه عليه و اله، فقال له جبرئيل: يا محمد! أ جزعت من أمر اللّه؟ فقال: كلّا يا جبرئيل! و لكن قد علم ربّي ما لقيت من قريش إذ لم يقرّوا لي بالرسالة حتّى أمرني بجهادهم و أهبط إليّ جنودا من السماء فنصروني فكيف يقرّون لعليّ من بعدي فانصرف عنه جبرئيل فنزل عليه: <فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ>؛ جبرییل امین علیه السلام بر رسول خدا صلی الله علیه واله نازل شد تا ولایت حضرت امیر علیه السلام را در شب عرفه به حضرت ابلاغ کند؛ ولی حضرت رسول صلی الله علیه واله از این که این امر توسط منافقین و قریش تکذیب شود سینه اش سنگین شد. پس قومی را که من در میان آنها هستم فراخواند و در این باره با آنان مشورت کرد تا در فصل انجام دهد، پس نمی دانستیم به او چه بگوییم.پس رسول خدا گریست جبرییل علیه السلام به حضرت عرضه داشت ای محمد صلی الله علیه واله آیا از امر خدا جزع می کنی؟ حضرت فرمود نه ای جبرییل ولیکن خداوند می داند وقتی قریش به رسالت من اقرار نکردند تا جایی که خداوند مرا امر به جهاد با آنان کرد و از آسمان لشکریانی ازملائکه فرستاد تا مرا یاری کند، این ها چطور بعد از من می خواهند به ولایت علی اقرار کنند؟ جبرییل علیه السلام برگشت بعد این آیه نازل شد.(1)چنان چه خود حضرت در خطبه ی دویست و هفده
1) شواهد التنزیل، ج 1، ص 356 ح 368، تفسیر العیّاشی، ج 2، ص 151 ح 11، تفسیر القمّی، ج 1، ص325، اصول کافی، ج 8، ص 378 ح 572، أمالی، شیخ طوسی، ص 107 ح 164، أمالی، شیخ صدوق، ص 436 ح 576، أمالی، شیخ مفید، ص 279 ح 5، البرهان، ج 4، ص 83 ح 1 إلى 6 و نورالثقلین، ج 2، ص 342 ح 30 و 343 ح 31 و 32.
نهج البلاغه گلایه ی دردناکی می کند و می فرمایند: اَللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْشٍ وَ مَنْ أَعَانَهُمْ فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ أَكْفَئُوا إِنَائِي وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي حَقّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْ غَيْرِي؛ بار خدایا از تو بر قریش یارى مىخواهم که پیوند خویشاوندیم را بریدند، و کار را بر من واژگون گردانیدند و براى ستیز با من فراهم گردیدند در حقّى که از آن من بود نه آنان و بدان سزاوارتر بودم از دیگران.
شأن نزول آیه: از امام صادق علیه السلام نقل شده که پیامبر صلی الله علیه واله به على علیه السلام فرمود: من از خدا خواسته ام که میان من و تو برادرى برقرار سازد و این درخواست قبول شد و نیز خواسته ام که تو را وصىّ من قرار دهد این درخواست نیز اجابت گردید، هنگامى که این سخن به گوش بعضى از مخالفان رسید (از روى عداوت و دشمنى) گفتند به خدا سوگند یک من خرما در یک مشک خشکیده از آن چه محمّد صلی الله علیه واله از خداى خود خواسته بهتر است (اگر راست مى گوید) چرا از خدا نخواست فرشته اى براى یارى او بر دشمنان بفرستد و یا گنجى که او را از فقر نجات دهد.(1)
آیه ی چهل و پنجم: <وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلا قُلْ کَفَى بِاللَّهِ شَهِیدًا بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ>(2)
آنها که کافر شدند مى گویند: «تو پیامبر نیستى!» بگو: «کافى است که
خداوند، و کسى که علم کتاب (و آگاهى بر قرآن) نزد اوست، میان من و شما گواه باشند!»
آیه ی چهل و ششم: <أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوار>(1)
آیا ندیدى کسانى را که نعمت خدا را به کفران تبدیل کردند و قوم خود را به سراى نیستى و نابودى کشاندند؟
عليّ بن إبراهيم رحمة الله بإسناده عن أبي عبد اللّه علیه السلام أنّه قال: نحن و اللّه نعمة اللّه التي أنعمها على عباده و بنا يفوز من فاز؛ امام صادق علیه السلام می فرماید: به خدا سوگند ما آن نعمتی هستیم که خداوند بر بندگان خود بخشیده و به واسطه ی ما به رستگاری می رسند کسانی که به دنبال رستگاری هستند.(2)
محمّد بن يعقوب رحمة الله بإسناده عن عبد الرحمان بن كثير قال: سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عن قول اللّه: <أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ> و إلى آخر الآية؟ قال: عنّي بها قريشا قاطبة الذين عادوا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلم و نصبوا له الحرب، جحدوا وصيّه علي علیه السلام ؛ از امام صادق علیه السلام از این آیه ی شریفه پرسیدم حضرت علیه السلام فرمود مراد قریش هستند که به جنگ با رسول خدا صلی الله علیه واله برخواسته و وصیّ او علی علیه السلام را انکار کردند.(3)
1) إبراهیم: 28.
2) تفسیر قمّی، ج 1، ص 372 س 4، البرهان، ج 4، ص 331 ح 5 و 8، تفسیر العیّاشی، ج 2، ص 264 ح24، نور الثقلین، ج 2، ص 544 ح 84 و كنز الدقائق، ج 5، ص 191.
3) اصول کافی، ج 1، ص 217 ح 4، تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 245 ح 6، بحار الانوار، ج 16، ص359 ح 56، نور الثقلین، ج 2، ص 542 ح 79 و 80، البرهان، ج 4، ص 330 ح 1 و 2، المناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 308 و البرهان، ج 4، ص 332 ح 13.
امام صادق علیه السلام می فرماید: «طُوبى لِمَن لَم یُبَدِّل نِعمَةَ اللهِ كُفراً طُوبى لِلمُتَحابّین فِی الله؛ خوشا به حال کسانی که فضل خدا را با کفر عوض نمی کنند، خوشا به حال کسانی که برای رضای خدا یک دیگر را دوست دارند.»(1)
تبدیل نعمت یکی از کارهای ناپسند و رایج در بین افراد بشر، خصوصاً منافقان است. آن هم نعمتی که تمام شئونات زندگی انسان را در بر دارد نعمت ولایت که خداوند دین خود را با آن کامل کرده و نعمت را به وسیله ی آن تمام کرده است.
عوامل متعدّدی باعث تبدیل و تغییر نعمت ولایت می شود که به بعضی از آن اشاره می شود:امام صادق علیه السلام در روایتی می فرماید: اصول الكفر ثلاثة: الحرص، والاستكبار، والحسد، فأما الحرص فان آدم علیه السلام حین نهی عن الشجرة، حمله الحرص على أن أكل منها وأما الاستكبار فإبلیس حیث امر بالسجود لآدم فابی، وأما الحسد فابنا آدم حیث قتل أحدهما صاحبه؛ ریشه و اساس کفر سه چیز است اوّل حرص، دوّم استکبار و سوّم حسد؛ امّا حرص، همان رفتن آدم به طرف شجره ی ممنوعه و خوردن از میوه ی آن است؛ اما استکبار این گناه اختصاصی شیطان است وقتی به او امر شد به آدم سجده کند؛ ولی سر باز زد؛ اما حسد گناه اختصاصی فرزندان آدم است که منشأ قتل شد.(2)
الف: یکی از این عوامل، عامل حرص است. حرص و آز، انسان را وادار به گناه و معصیت می کند انسان را به ورطه نیستی می برد نهایت آن خسران محض است که دچار آن خواهد شد.
ب: عامل دوّم عامل کبر است. استکبار یعنی طلب کفر کردن است. انسان گاهی اوقات متوجّه رفتار و اقوال خود نیست در راه رفتن و حرف زدن با یک حالت تبختر عمل می کند دیگران او را متکبّر می بینند؛ ولی استکبار آن است که شخص می داند متکبّر است و این تکبّر را طلب می کند. همان کاری که شیطان انجام داد. این کار سر از فساد در خواهد آورد. خداوند در قرآن آخرت را از آن کسانی می داند که اهل برتری طلبی و بزرگ بینی نیستند <تلك الدار الآخرة للذین لا یریدون فی الارض علوا و لا فسادا>.(1)
ج: عامل بعدی عامل حسد است. انسان وقتی دستش از بعضی نعمت ها کوتاه است از طرفی این نعمت در دست دیگران می بیند، چون خود فاقد آن نعمت است آرزوی زوال آن نعمت را برای دیگری می کند تا جایی که حاضر می شود به طرف صدمه ی مالی و جانی بزند و او را به مخاطره بیندازد کاری که قریش با خاندان پیامبر صلی الله علیه واله کردند <أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُمْ مُلْكًا عَظِيمًا>؛ «بلکه به مردم براى آن چه خدا از فضل خویش به آنان عطا کرده رشک مى ورزند در حقیقت ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان ملکى بزرگ بخشیدیم».(2)حسد گناه اختصاصی ابنای آدم در زمین
است آتش تمام فتنه ها حسادت است. این حسادت است که راه ولایت را تغییر داد و مسیر بشریّت را دست خوش تحریف کرد این حسادت است که در کربلا آتش به پا کرد.
شیطان با سه حربه ی خیلی سنگین به جنگ با انسان آمد تمام قدرت خود را معطوف کرده تا با این سه حربه، انسان را از رسیدن به کمال محروم کند. با سه گناه اختصاصی خود، آدم علیه السلام و ابنای آدم، بر سر صراط مستقیم که صراط ولایت است کمین کرده، مسیرشان را تغییر داده و باعث تغییر نعمت به نقمت می شود. خداوند علّت تبدیل نعمت ولایت را کفر بیان می کند. کفری که شالوده ی آن این سه چیز است که بیان کردیم. فرجام چنین کسانی که عامداً نعمت را به نقمت تبدیل کردند جز سرای نیستی و بیچارگی و عذاب الهی چیزی نخواهد بود.
آیه ی چهل و هفتم: <فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ>(1)
پس آن چرا نمی دانید از اهل ذکر بپرسید.
عن علي بن حسان، عن عبد الرحمان بن كثير، قال: قلت لأبي عبد اللّه علیه السلام <فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ> الآية قال: الذكر محمّد صلّى اللّه عليه و اله و نحن أهله المسئولون؛ امام صادق علیه السلام می فرمایند: ذکر رسول خداست و ما اهل او هستیم.(2)
الحافظ الحاكم الحسكاني بإسناده عن الحارث قال: سألت عليّا عن هذه
الآية <فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ>؟ فقال:و اللّه إنّا لنحن أهل الذكر، نحن أهل العلم، و نحن معدن التأويل و التنزيل و لقد سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول أنا مدينة العلم و عليّ بابها فمن أراد العلم فليأته من بابه؛ از حضرت امیر علیه السلام نقل شده است که درباره ی سؤال از این آیه، حضرت فرمود به خدا سوگند همانا ما اهل ذکر هستیم ما اهل علم هستیم ما معدن تأویل و تنزیل هستیم هر آینه، از رسول خدا صلی الله علیه واله شنیدم که فرمود من شهر علم هستم و علی علیه السلام در آن. پس هرکس اراده ی علم دارد باید از در آن وارد شود.(1)
راغب در« مفردات» مى گوید: ذکر، دو معنى دارد گاهى به معنى حفظ و گاهى به معنى یادآورى است؛البتّه این یادآورى ممکن است به وسیله ی دل بوده باشد (که ذکر درونى و باطنى محسوب مى شود) و ممکن است به وسیله ی زبان باشد (که ذکر لفظى محسوب مى گردد) و اگر مى بینیم به قرآن، ذکر گفته شده است به خاطر همان است که حقایقى را بازگو مى کند(2).
خداوند متعال هم قرآن را ذکر معرفی می کند <ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ مِنَ الْآياتِ وَ الذِّكْرِ الْحَكيمِ>(3)و هم وجود مقدّس رسول خدا صلی الله علیه واله را « فذکر انما انت
مذکِّر»(1)لذا اهل بیت علیهم السلام ، اهل ذکر هستند یعنی اهل قرآن و حاملان قرآن و اهل رسول خدا صلی الله علیه واله هستند. اهل بیت علیهم السلام مرجع تمام عرصه ها برای مسلمین هستند. هر جا که به بن بست برخورد کردند باید به اهلش که اهل بیت علیهم السلام باشند رجوع شود.این که اهل بیت علیهم السلام معدن اسرار و علوم الهی هستند بر کسی پوشیده نیست؛حتّی دشمنان اهل بیت علیهم السلام هم به این موضوع اقرار دارند سرّ این که خداوند فرمود اهل ذکر نه اهل علم، این است که می خواهد بفرماید متذکّر اهل علم باشید در حقیقت تذکّری است برای امّت رسول خدا صلی الله علیه واله و یادآوری می کند اهل ذکّر یعنی اهل علمی که شما باید متوجّه آنان باشید شاهد بر این مطلب فذکّر انما انت مذکِّر است.آیه ی چهل و هشتم: <وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلَيْنِ أَحَدُهُما أَبْکَمُ لا يَقْدِرُ عَلى شَيْ ءٍ وَ هُوَ کَلٌّ عَلى مَوْلاهُ أَيْنَما يُوَجِّهْهُ لا يَأْتِ بِخَيْرٍ هَلْ يَسْتَوي هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيم>(2)
خداوند مثالى (دیگر) زده است: دو نفر را، که یکى از آن دو، گنگ مادرزاد است و قادر بر هیچ کارى نیست و سربار صاحبش است او را در پى هر کارى بفرستد، خوب انجام نمى دهد؛ آیا چنین انسانى، با کسى که امر به عدل و داد مى کند و بر راهى راست قرار دارد، برابر است؟
عن ابن شهرآشوب، عن حمزه بن عطاء، عن أبي جعفر علیه السلام في قوله تعالى: <هَلْ يَسْتَوِي هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ> الآية. قال: هو عليّ بن أبي طالب علیه السلام و هو على صراط مستقيم؛ امام باقر علیه السلام می فرماید مراد از من یامر بالعدل علی بن
ابی طالب علیه السلام است و اوست که صراط مستقیم است.(1)و أيضا أخرج المير محمّد صالح الترمذي (الحنفي) عن الحافظ ابن مردويه في هذه الآية الكريمة قال: نزل في أمير المؤمنين عليّ (كرّم اللّه وجهه).(2)و أيضا لما روى أبو عبد اللّه الحسين بن جبير في كتاب (نخب المناقب) حديثا مسندا عن حمزة بن عطاء، عن أبي جعفر علیه السلام في قوله تعالى: <هَلْ يَسْتَوِي هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ> الآية. قال: هو عليّ بن أبي طالب علیه السلام «يأمر بالعدل و هو على صراط المستقيم».(3)
خداوند در این آیه ی شریفه، انسان کافر و مؤمن را به دو مردی تشبیه کرده است و آن این که دو مرد یکی ابکم، (یعنی گنگ و لال از شکم مادر بیرون آمده است و طبیعی است وقتی انسانی پا به عرصه ی وجود می گذارد لا تعلمون شیئا؛ هیچ چیزی نمی داند به برکت حواس پنج گانه علم اکتسابی به دست می آورد و با تجربه، با امور زندگی خود آشنا می شود؛ پس اگر هر یک از این حواس ما کارایی نداشته باشد و عمل نکند در آن بخش با مشکل اساسی مواجه خواهد شد چنین شخصی قادر نیست که کارش را درست پیش ببرد علاوه بر این کَلّ بر پدر و مادر و یا مولای خود و وبال گردن آنان خواهد بود هم کار را به درستی انجام نمی دهد هم زحمت برای دیگران است.) و دیگری، مردی است طرف مقابل او ولی اوصاف او را بیان نمی کند؛ بلکه او را مفروض می گیرد یعنی در ذهن خود می گوییم پس نقطه ی مقابل این شخص، کسی است که از همه ی نعمت های کسب علم برخوردار است
بعد در ادامه می فرماید آیا این دو شخص یعنی شخص ابکم و شخص مفروضی که سالم است برابر هستند؟ استفهام، استفهام انکاری است یعنی قطعاً چنین نیست در ادامه به ثمره ی مثال می پردازد و می فرماید آن شخص مفروض ما، یامر بالعدل است یعنی همه ی کارها را به درستی انجام می دهد هم خود بر صراط مستقیم است یعنی به خاطر سلامتش درست عمل می کند و هم دیگران را امر و توصیه به عدل می کند. آری حال انسان کافر و مؤمن چنین است. یکی جاهل و پر از اشتباه و راه های غلط رفته و دیگری مصون از هرگونه خطا و اشتباهی. همیشه باید در هر موضوعی کامل ترین مصداق آن را مد نظر داشته باشیم و به راستی چه کسی جز حضرت امیر علیه السلام است که هم صراط باشد و هم عادل باشد؟؛ بلکه به خاطر شدّت عدل، صفت عدالت به خود گرفته و عین عدل باشد؛ امّا آن کافرانی که چشم روی حقیقت بسته و حقیقت را انکار کردند نه صراطی می شناسند و نه عدالتی. اگر عدالت داشتند ولایت را در موضع خود قرار می دادند و دیگران را هم توصیه به رعایت عدالت می کردند و این طور مسیر بشریت را عوض نمی کردند.
آیه ی چهل و نهم: <إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ الآية>(1)
خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان فرمان مى دهد و از فحشا و منکر و ستم، نهى مى کند.خداوند به شما اندرز مى دهد، شاید متذکّر شوید.
1) نحل، 90.
العيّاشي رحمة الله ، عن سعد، عن أبي جعفر علیه السلام <إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ> قال: يا سعد إنّ اللّه يأمر بالعدل و هو محمّد و الإحسان و هو عليّ و إيتاء ذي القربى و هو قرابتنا، أمر العباد بمودّتنا و ايتائنا و نهاهم عن الفحشاء و المنكر من بغي على أهل البيت و دعا إلى غيرنا؛ عیّاشی به نقل از امام باقر علیه السلام حضرت فرمود ای سعد همانا خداوند امر به عدالت کرد مراد از عدالت محمد صلی الله علیه واله و مراد از احسان، علی علیه السلام و ایتاء ذی القربی ما هستیم خداوند بندگان خویش را امر به دوستی ما کرد و آنان را نهی کرد از فحشا و منکر که همان ظلم به ما اهل بیت است.(1)
علي بن إبراهيم، قال: و قوله <إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ> الآية العدل شهادة أن لا إله إلّا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و الإحسان أمير المؤمنين و الفحشاء و المنكر و البغي، فلان و فلان و فلان؛ مراد از عدل شهادتین و منظور از احسان، امیرالمؤمنین و منظور از فحشا، منکر و بغی.... است.(2)
عدل: یعنی قرار دادن هر چیزی در جایی که باید قرار بگیرد.با این تعریف باید گفت عدالت و عدالت ورزی یک تکلیف است که همه باید آن را انجام دهند؛ امّا احسان یعنی عطا و خوبی بیش از حدّ انتظار؛ لذا حضرت امیر علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: العدل الانصاف و الاحسان التفضل؛ عدل انصاف است و احسان تفضل.
در حقیقت این آیه ی شریفه، به عدالت که جامع همه ی خیرات است
در باب نظام اجتماعی اشاره می کند. عدالت، جامعه را از انحطاط و هرج و مرج حفظ می کند. قوام جامعه به عدالت است آن هم در تمام عرصه ها. تقسیم عادلانه ثروت، مقتصد بودن جامعه اسلامی و هم چنین در عرصه های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. وقتی جامعه روی عدالت را به خود ببیند زمینه ای می شود که احسان که مرتبه ی بالاتری از عدالت است شکوفا شود و افراد جامعه رغبت بیشتری به احسان که همان تفضّل بیش از انتظار است از خود نشان دهند. در این آیه ی شریفه، طبق حدیث شریفی که ذیل آن آمده حضرت رسول صلی الله علیه واله عدالت است که خداوند امر می کند به پیروی از آن. آن هم در همه ی عرصه ها. وقتی این کار به درستی انجام پذیرد، خداوند از باب تفضّل و احسان حضرت امیر علیه السلام را به جامعه ی بشریت هدیه می دهد؛ امّا هزاران افسوس که جامعه ی بشری کفران نعمت کرده و قدر این احسان بی بدیل خداوند را ندانست.
آیه ی پنجاهم: <إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ> (1)
العيّاشي رحمة الله ، عن الفضيل بن يسار، عن أبي جعفر علیه السلام <إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ> قال: يهدى إلى الولاية.(2)
محمّد بن يعقوب رحمة الله ، عن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن إبراهيم بن عبد الحميد، عن موسى بن الليل النميريّ، عن العلاء بن سيابة، عن
أبي عبد اللّه علیه السلام في قوله تعالى: <إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ>، قال علیه السلام : يهدى إلى الإمام.(1)
آیه ی پنجاه و یکم: <إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا>(2)
الحافظ الحاكم الحسكاني حدّثنا أبو محمّد الاصبهاني، قال: أخبرا أبوعبداللّه جعفر بن محمّد بن الحسين الخزّاز، حدّثنا الحسين بن إبراهيم الحميري، حدّثنا القاسم بن خليفة، حدّثنا حمّاد بن سوار، عن عيسى بن عبد الرحمان، عن عليّ بن الحزور، عن أبي مريم، عن عمّار بن ياسر، قال سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلم: يقول لعليّ يا عليّ! إنّ اللّه زيّنك بزينة لم يزيّن العباد بأحسن منها بغضّ إليك الدنيا و زهدك فيها و حبّب إليك الفقراء فرضيت بهم أتباعا و رضوا بك إماما الحديث.(3)
عن عبد اللّه بن مسعود في قوله تعالى: <إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها>، قال:زينة الأرض الرجال و زينة الرجال عليّ بن أبي طالب.(4)
1) اصول كافی، ج 1، ص 216 ح 2، الصافی، ج 4، ص 390، تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 279 ح 8، البحار، ج 7، ص 339 ح 12، معانی الأخبار: 132 ح 1، البرهان، ج 4، ص 539 ح 2 و 3، تفسیر العیّاشی، ج 2، ص 306 ح 24، كنز الدقائق، ج 5، ص 478 و نور الثقلین، ج 3، ص 140 ح 87 و 89.
2) كهف، 7.
3) شواهد التنزیل، ج 1، ص 458 ح 486 و 516 ح 548 و 549 و ترجمة أمیر المؤمنین علیه السّلام من تاریخ دمشق، ج 2، ص 213 ح 713 و 714، كفایة الطالب، ص 191 باب 46 و المناقب، ابن المغازلی، ص 105 ح 148.
4) شواهد التنزیل، ج 1، ص 458 ح 485 و المناقب، ابن شهرآشوب، ج 2، ص 123.
آیه ی پنجاه و دوم: <هذا ذِکْرُ مَنْ مَعِيَ وَ ذِکْرُ مَنْ قَبْلِي بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ>(1)
محمّد بن يعقوب رحمة الله بإسناده عن مولأنّا أبي الحسن موسى بن جعفر عليهما السّلام في قول اللّه عزّ و جلّ: <هذا ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ> الآية، قال: <ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ> عليّ علیه السلام ، <وَ ذِكْرُ مَنْ قَبْلِي> الأنبياء و الأوصياء عليهم السّلام.(2)
عن ابن شاذان بإسناده عن أبي هريرة، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله: إنّ اللّه خلق في السماء الرابعة مائة ألف ملك، و في السماء الخامسة ثلاثمائة ألف ملك، و خلق في السماء السابعة ملكا رأسه تحت العرش و رجلاه تحت الثرى، و ملائكة أكثر من ربيعة و مضر، و ليس لهم طعام و لا شراب إلّا الصلاة على أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب و محبّيه، و الاستغفار لشيعته المذنبين و مواليه.(3)
آیه ی پنجاه و سوم: <وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلى صِراطِ الْحَمِيدِ>(4)
محمّد بن يعقوب رحمة الله بإسناده عن أبي عبد اللّه علیه السلام في قوله تعالى: <وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ> الآية، قال:ذلك جعفر و حمزة و سلمان و أبوذر و المقداد بن الأسود و عمّار، هدوا إلى أمير المؤمنين علیه السلام .(5)
قال علي بن إبراهيم: قوله: <وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ> قال: التوحيد و الإخلاص <وَ هُدُوا إِلى صِراطِ الْحَمِيدِ> قال:إلى الولاية علیه السلام .(6)
آیه ی پنجاه و چهارم: <وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلى صِراطِ الْحَمِيدِ>(1)
و به سوی سخنان پاکیزه هدایت می شوند و به راه خداوند شایسته ستایش، راهنمایی می گردند.
محمّد بن يعقوب رحمة الله بإسناده عن أبي عبد اللّه علیه السلام في قوله تعالى: <وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ> الآية، قال:ذلك جعفر و حمزة و سلمان و أبوذر و المقداد بن الأسود و عمّار، هدوا إلى أمير المؤمنين علیه السلام ؛ امام صادق علیه السلام می فرماید: کسانی که هدایت شدند جعفر، حمزه، سلمان، ابوذر و عمّار بودند که به سوی امیرالمؤمنین علیه السلام و ولایتش هدایت شدند.(2)
قال علي بن إبراهيم: قوله: <وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ> قال: التوحيد و الإخلاص (وَ هُدُوا إِلى صِراطِ الْحَمِيدِ) قال:إلى الولاية علیه السلام ؛ در تفسیر قمّی هدایت به قول طیّب را توحید و هدایت به سوی صراط حمید ولایت حضرت امیر علیه السلام است.(3)
با توجّه به آیات قبل از این آیه،که درباره ی احوال بهشتیان است، در این آیه هم به یکی دیگر از احوالات شان که نوع گفتارشان است اشاره می کند و می فرماید کلام شان طیّب و پاک است چیزی از دهان شان که باعث ایجاد نفرت، ناراحتی، غم و اندوه و امثال آن باشد، خارج نمی شود. خداوند این گونه سخن گفتن مؤمنان در بهشت را هدایت آنان می داند. به عبارتی زمینه ی رسیدن به این مقام که قولی از آنان خارج نشود مگر قول طیّب در
این دنیا برای شان فراهم شد. چون بهشت مقصد نهایی مؤمن است. دیگر معنا ندارد بگوییم در بهشت هدایت شدند؛ بلکه این هدایت قبلا صورت گرفته است. مراد از قول طیّب؛ بنابر روایات و نظر مفسّران، قول توحید است یعنی جز برای خدا و گفتار خدا چیزی بر زبان شان جاری نمی شود. مؤمنانی که جایگاه ابدی شان بهشت است در دنیا احوال شان چنین است. به عبارتی اهل بهشت در این دنیا بهشتی شده؛ سپس وارد آن می شوند جای بهشتی شدن این دنیا است. صراط حمید، یعنی راه خداوند ستوده شده، یا صفت برای خود صراط باشد یعنی نفس راه ستودنی است در هر حال با توجّه به بیاناتی که در آیات سابق ارائه شد یکی از مصادیق صراط، حضرت امیر علیه السلام است.؛ لذا هر کس دارای این خصوصیّت باشد، یعنی هدایت به قول طیّب و صراط حمید شود رستگار خواهد شد هم چنین بیان شد وقتی فضیلتی به صورت مطلق بیان می شود به مصداق کاملخود انصراف دارد. حضرت علیه السلام مصداق برتر و کامل این آیه ی شریفه است که دیگران با تأسّی به حضرتش در جایگاه ابدی منزل می کنند.
آیه ی پنجاه و پنج: <وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْکِتابَ وَ جَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزِيرا>(1)
و ما به موسی کتاب (آسمانی) دادیم و برادرش هارون را یاور او قرار دادیم.
قال أبو بكر الشيرازي فيما نزل من القرآن في أمير المؤمنين علیه السلام عن مقاتل، عن عطاء في قوله تعالى:<وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ جَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزِيراً>
1) فرقان، 35.
كان في التوراة: يا موسى! إنّي اخترت لك وزيرا هو أخوك يعني هارون، لأبيك و أمّك كما اخترت لمحمد صلّى اللّه عليه و اله و سلم عليّا هو أخوه و وزيره و وصيّه و الخليفة من بعده، طوبى لكما من أخوين، و طوبى لهما من أخوين، عليّا أبو السبطين الحسن و الحسين و محسن الثالث من ولده عليهم السّلام، كما جعلت لأخيك هارون شبّرا و شبيرا و مبشّرا؛ خداوند در تورات خطاب به حضرت موسی علیه السلام فرمود: ای موسی همانا من برای تو وزیری اختیار کردم و او برادر تو یعنی هارون است همان طور که برای محمد صلی الله علیه واله اختیار کردم علی را تا برادر، وزیر، وصی و خلیفه ی بعد او باشد.خوشا به حال شما دو برادر و خوشا به حال آن دو برادر فرزندان علی علیه السلام ، حسن، حسین و محسن علیه السلام سوّمی از آنان است چنان چه برای برادر تو هارون شبّر و شبیر و مبشّر را قرار دادم.(1)
سابقاً بیان شد که آیات قرآن کریم قابلیّت جَری و تطبیق دارند یکی از آیات، همین آیه ی شریفه است که جرَی و تطبیق بر حضرت رسول صلی الله علیه واله و حضرت امیر علیه السلام می شود. حضرت موسی علیه السلام یک معجزه نداشت این که خصوص کتاب را بیان می کند هدفی را دنبال می کند و آن این که همان طور ما به موسی علیه السلام کتاب دادیم به رسول خود ختمی مرتبت هم کتاب دادیم. همان طور که برادرش را وزیر او قرار دادیم، برادر او، علی علیه السلام را هم ما وزیر قرار دادیم. حدیث منزلت که مورد اتفاق فریقین است، گواه همین است. با این تفاوت که حضرت موسی علیه السلام وزارت برادرش هارون را از خداوند مسئلت کرد: <وَ اجعَل لِی وَزِیراً مِن أَهلِی هارُونَ أَخِی اشدُد بِهِ أَزرِی وَ أَشرِكهُ فِی أَمرِی>؛ «برادرم هارون را
1) المناقب، ابن شهرآشوب، ج 3، ص 69.
وزیر من قرار ده و او را در امر رسالتم مشارکت ده».(1)؛ اما درباره وزارت حضرت امیر علیه السلام نه تنها خود حضرت رسول مسئلت نکرد و خداوند امر به این مسئله کرد؛ بلکه حضرت رسول صلی الله علیه واله از ترس این که مردم وصایت حضرت امیر علیه السلام را نپذیرند، در ابلاغ آن تردید داشت؛ لذا خداوند امر فرمود: بلّغ ما انزل الیک. دلیل ترس حضرت هم این است که در ادامه خداوند می فرماید: والله یعصمک من الناس، نترس خداوند تو را از شرّ مردم حفظ می کند.
در مورد وزیر هم بگوییم که وزیر: از مادّه ی وزر به معنای حمل اثقال است. وزیر سلطان کسی که بار سنگین مملکت که در عهده مالک است بر خود بار میکند.
آیه ی پنجاه و ششم: < وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ>(2)
و برای من در میان امّت های آینده، زبان صدق (و ذکر خیری) قرار ده.
علي بن إبراهيم في قوله: <وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ> قال: هو أمير المؤمنين علیه السلام .(3)
روى علّامة الهند عبيد اللّه بسمل بإسناده عن أبي عبد اللّه جعفر الصادق بن محمّد الباقر عليهما السّلام في قوله تعالى: <وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ>، قال: هو عليّ بن أبي طالب، عرضت ولايته على إبراهيم علیه السلام . فقال: اللهمّ اجعله من ذرّيّتي، ففعل اللّه ذلك؛ امام باقر علیه السلام می فرماید مصداق لسان صدق علی
بن ابی طالب علیه السلام است که ولایتش بر حضرت ابراهیم علیه السلام عرضه شد و او هم از خداوند مسئلت کرد که خداوندا او را از ذرّیه ی من قرار دهد و خداوند هم دعای او را مستجاب کرد و حضرت را از ذرّیه ی او قرار داد.(1)
لسان صدق، یعنی زبانی که گویای حقایق باشد همان طور که حضرت ابراهیم علیه السلام مردم را به توحید و یگانگی فرا می خواند دوست داشت در ذرّیه ی او هم کسی باشد که این خصوصیت را داشته باشد. نام حضرت ابراهیم علیه السلام 69 مرتبه در 25 سوره وارد شده است و این نشان دهنده ی جایگاه عظیم و رفیع این پیامبر الهی است یکی از صفاتی که ایشان داشت صفت صداقت است تا جایی که خداوند به پیامبر صلی الله علیه واله دستور می دهد که از ابراهیم که صدیق است یاد کن <وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا>؛ «و یاد کن ابراهیم را در کتاب خود که همانا او پیامبری بسیار راست گو و صادق بود»(2)چون ایشان خود آراسته به صداقت بود تا جایی که این عملش مورد رضای خداوند بود؛ لذا از خداوند همین نعمت را برای ذرّیهی خود مسئلت می کند و خداوند هم دعوت او را اجابت می کند.
آیه ی پنجاه و هفتم: <فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يا مُوسى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ>(3)
هنگامی که به سراغ آتش آمد، از کرانه ی راست درّه، در آن سرزمین پر
برکت، از میان یک درخت ندا داده شد که: «ای موسی! منم خداوند، پروردگار جهانیان .
أبو القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه في كامل الزيارات، قال: حدّثني محمّد بن الحسن بن عليّ بن مهزيار، عن أبيه، عن جدّه علي بن مهزيار، عن حسين بن ربعي، قال: قال أبو عبد اللّه علیه السلام : (شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ) الذي ذكر اللّه تعالى في كتابه هو الفرات، والبقعة المباركة هي كربلاء و الشجرة هي محمّد صلّى اللّه عليه و اله و سلم؛ امام باقر علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: منظور از شاطی وادی ایمن که در کتاب خداوند ذکر شده است، فرات است و مراد از بقعه ی مبارکه، کربلا و شجره حضرت محمد صلی الله علیه واله است.(1)
موسی کلیم الله علیه السلام برای یافتن آتش حرکت کرد در این اثنا ندایی شنید به طرف صدا رفت این اتّفاق در وادی مقدّسی اتفاق افتاده است که در آن بقعه ی مبارکی بوده است به درختی رسید که صدا از آن درخت صادر شده بود؛ امّا این که چرا این ندا از درخت صادر شد، با توجّه به این که آغاز نبوت موسی کلیم علیه السلام از این زمان و بعد شنیدن این ندای ملکوتی بوده است می توان چنین گفت که آن درخت، مظهر نبوت است که درتفسیر به پیامبر اکرم صلی الله علیه واله تعبیر شده است کما این که در صلوات خاصّه ی ماه شعبان المعظم وارد است: اللهم صل علی محمد و آل محمّد شجرة النبوة، وجود مقدّس حضرت رسول صلی الله علیه واله را درخت نبوّت معرفی می کند نبیّ کارش إنبای از غیب است و از طرفی ندا و صدا باید دارای مخرجی باشد و از جایی
1) كامل الزیارات، ص 109 ح 10 باب 13، البرهان، ج 6، ص 71 ح 4، بحار الانوار، ج 100، ص 229 و التهذیب، ج 6، ص 38 ح 24.
صادر شود ظهورش به این شکل بوده است که از شجره ی نبوّت این صدا ظهور و بروز پیدا کرده است. مرحوم علّامه ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: این سخن و ندا قایم به خداوند بوده نه درخت، کما این که کلام ما قایم به متکلّم است و این درخت حجابی بوده است که خداوند از ورای حجاب با موسای کلیم صحبت کرد(1). با این بیان علّامه، درخت نبوّت حجابی بوده است که خداوند از ورای آن سخن گفت: وما كان لبشر أن يكلمه الله إلا وحيا أو من وراي حجاب أو يرسل رسولا فيوحي بإذنه ما يشاء إنه علي حكيم وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْياً؛ و هرگاه به انسان (غافل و بی خبر) نعمت دهیم، روی می گرداند و به حال تکبّر از حق دور می شود؛ ولی هرگاه مختصر ناراحتی به او رسد، تقاضای فراوان و مستمرّ (برای بر طرف شدن آن) دارد(2)محتوای این ندا هم چیزی جز توحید نیست. در سوره ی ابراهیم هم خداوند وجود مقدّس پیامبر صلی الله علیه واله را تشبیه به شجره ی طبیّه کرده است هر درختی متشکل از ریشه، تنه، شاخه، برگ و ثمره است.
عَنْ ابی حمزة الثُّمَالِیِّ عَنْ أَبِیجَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) أَنَا أَصْلُهَا وَ عَلِیٌّ فَرْعُهَا وَ الْأَئِمَّةْ (أَغْصَانُهَا وَ عِلْمُنَا ثَمَرُهَا وَ شِیعَتُنَا وَرَقُهَا یَا أَبَا حَمْزَهَ هَلْ تَرَی فِیهَا فَضْلًا قَالَ قُلْتُ لَا وَ اللَّهِ مَا أَرَی فِیهَا فَضْلًا قَالَ فَقَالَ یَا أَبَاحَمْزَه وَ اللَّهِ إِنَّ الْمَوْلُودَ یُولَدُ مِنْ شِیعَتِنَا فَتُورِقُ وَرَقَهْ مِنْهَا وَ یَمُوتُ فَتَسْقُطُ وَرَقَهْا.
پیامبر صلی الله علیه واله ابوحمزهثمالی از امام باقر علیه السلام روایت میکند که فرمود:
رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: «من اصل و ریشهی آن درخت هستم و علی علیه السلام تنهی آن و امامان (شاخه های آن و دانش ما، میوهی آن و شیعیان ما برگهای آن هستند. ای ابوحمزه! آیا در این درخت زیادتی میبینی»؟ گفتم: «خیر، به خدا سوگند که زیادتی در آن نمیبینم»! امام علیه السلام فرمود: «ای ابوحمزه! به خدا قسم! هر نوزاد مؤمنی که به دنیا میآید، برگی به آن درخت افزوده میشود و چون بمیرد، برگی از آن میافتد».(1)
پیام این آیه ی شریفه توحید، نبوت و ولایتی است که در نبوّت حضرت وجود دارد و جریان و سریان آن هم در وجود مقدس حضرت امیر علیه السلام و ائمه هدی علیهم السلام است.
آیه ی پنجاه و هشتم: <قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخيکَ وَ نَجْعَلُ لَکُما سُلْطاناً فَلا يَصِلُونَ إِلَيْکُما بِآياتِنا أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَکُمَا الْغالِبُونَ>(2)
فرمود: «به زودی بازوان تو را به وسیله ی برادرت محکم (و نیرومند) می کنیم و برای شما سلطه و برتری قرار می دهیم و به برکت آیات ما، بر شما دست نمی یابند شما و پیروان تان پیروزید» .
الحافظ الحاكم الحسكاني بإسناده عن أنس: عن النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلم: قال: بعث النبي مصدّقا إلى قوم، فعدوا على المصدّق فقتلوه فبلغ ذلك النبي صلّى اللّه عليه و اله و سلم فبعث عليّا، فقتل المقاتلة و سبي الذرية، فبلغ ذلك النبي صلّى اللّه عليه و اله و سلم فسره، فلمّا بلغ عليّا أدنى المدينة تلقّاه
رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلم فاعتنقه و قبّل بين عينيه و قال: بأبي أنت و أمّي من شدّ اللّه عضدي به كما شدّ عضد موسى بهارون؛ حکیم الحسکانی با سلسله خود عن انس: عن رسول الله صلی الله علیه واله : فرمود: پیامبر صلی الله علیه واله برای قومی مؤمنی فرستاد و آنها با او دشمنی کردند و او را کشتند، پس پیامبر صلی الله علیه واله ، علی علیه السلام را فرستاد با آنان مقاتله کرد و آنان را کشت وقتی حضرت برگشت و به نزدیک ترین شهر رسید. رسول خدا صلی الله علیه واله او را ملاقات کرد و او را در آغوش گرفت و بین چشمانش را بوسید و فرمود: پدر و مادرم فدای تو باد که خداوند بازوی مرا با تو تقویت کرد هم چنان که موسی علیه السلام را با بازوی هارون تقویت کرد.(1)
یکی از نعمت های خداوند، دست است که به وسیله ی آن انسان کارها و امور خود را انجام می دهد نداشتن دست، زندگی را بر انسان دشوار می کند و انسان را کَلّ و موجب وبال بر دیگران می شود. قدرت دست انسان در بازوان اوست به وسیله ی قدرتی که در بازوی انسان است انسان قادر بر انجام کاری می شود.در این آیه ی شریفه خداوند هارون را به بازوی پرتوان و قدرتمند موسی علیه السلام تشبیه می کند که قدرت و قوت موسی علیه السلام را دو چندان کرده و موجب سهولت کار موسی علیه السلام در امر رسالت می شود.
قوام سلطنت به قدرت است. تقویت موسی به وسیله ی هارون و تشبیه به بازو، کنایه از قدرت است که زمینه را برای سطلنت موسی فراهم می کند سلطنتی که فرعون را یارای رسیدن به آن و در عرض موسی قرار گرفتن را ندارد و فرجام آن را هم خداوند پیروزی موسی علیه السلام می داند.
1) شواهد التنزیل، ج 1، ص 561 ح 598، علیّ علیه السلام فی القرآن، ج 2، ص 123.
همان طور که در حدیث منزلت بیان شد، حضرت امیر علیه السلام برای پیامبر صلی الله علیه واله به منزله هارون است برای موسی. در قرآن هر کجا که خداوند به داستان حضرت موسی علیه السلام اشاره می کند، هارون را هم کنار ایشان ذکر می کند. با توجّه به حدیث شریف منزلت و جّری و تطبیق این آیه ی شریفه بر حضرت رسول صلی الله علیه واله و امیر المؤمنین علیه السلام ، خداوند حضرت امیر علیه السلام را بازوی پیامبر قرارداده و ایشان را در امر رسالت به وسیله ی برادرش علی علیه السلام تقویت کرده و سلنطت ماندگار به حضرت شان بخشیده است. فرجام این قدرت سلطنتی است که یرثها عبادی الصالحون. میراث دار ولایت و قدرت الهی هم کسی نیست جز وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف.
آیه ی پنجاه ونهم: <وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَکَّرُونَ>(1)
همانا ما گفتار خود (قرآن) را پیاپی به آنان (مشرکان) رساندیم، باشد کـه آنـان پند پذیر شوند. .
محمّد بن العبّاس رحمة الله بإسناده عن حمران، عن أبي عبد اللّه علیه السلام في قوله عزّ و جلّ: <وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ>، قال: امام بعد امام.(2)
و یؤیّده ما رواه الشیخ محمّد بن یعقوب رحمة الله بإسناده عن عبد اللّه بن جندب، قال: سألت أبا الحسن علیه السلام عن قول اللّه عزّ و جلّ: <وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ>، قال: إمام إلى امام.(3)
و روى أيضا محمّد بن العبّاس رحمة الله و معنى قوله: <وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ> و هو القول في الإمامة أي جعله متّصلا من إمام إلى امام من لدن آدم إلى قائم صلوات اللّه عليهم؛... مراد از قول خداوند که فرمود قول خود را پیاپی فرستادیم، قول در امامت است که متّصلاً امام بعد امام از حضرت آدم علیه السلام تا حضرت فرستادیم.(1)
آیه ی شصتم: <أنا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون>(2)
همانا ما خود قرآن را نازل کردیم و خود از آن محافظت می کنیم.
<إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ>؛ في كتاب المناقب لابن شهر آشوب بعد أن ذكر قوله تعالى: <فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ> ثم قوله تعالى: <إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ>: تفسير يوسف القطان و وكيع بن الجراح و إسماعيل السريّ و سفيان الثوري أنه قال الحارث: سألت أمير المؤمنين علیه السلام عن هذه، قال: و اللّه إنا لنحن أهل الذكر، نحن أهل العلم، نحن معدن التأويل و التنزيل؛ حضرت امیر علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه فرمود: به خداوند سوگند همانا ما اهل ذکر و اهل علم و ما معدن تأویل و تنزیل هستیم.(3)
خداوند در این آیه ی شریفه با تأکیداتی بیان می فرماید که ما ذکر (قرآن) را نازل کردیم و خود از آن محافظت می کنیم.
امّا چگونگی محافظت آن نیاز به توضیح دارد که بیان می کنیم. اوّل
این که قرآن معجزه ی پیامبر صلی الله علیه واله است و معجزه را از این بابت معجزه می گویند که مردم عاجز در تصرّف آن هستند و هیچ تغییری را نمی توانند در آن ایجاد کنند. معجزه، از مصدر «اعجاز»، مشتق از ریشه ی ثلاثى مجرّد «عجز»، به معناى: درماندگى، ناتوانى و نیز پایان هر چیز است.(1)اعجاز، به معناى: ناتوان ساختن یا ناتوان یافتن دیگرى است(2)و دلیل عجز هم این است که «علّت» شی، ورای طبیعت است به خاطر عدم دست رسی بشر به «علّت» آن شی، معجزه شکل می گیرد؛ بنابراین یکی از وجوه حفظ قرآن، معجزه بودن آن است. دلیل دوّم محفوظ بودن قرآن، داشتن روح است قرآن سوای ظاهر که کتاب است دارای ملکوتی است که روح و ملکوت آن از آن محافظت می کند که آن چیزی نیست جز امام معصوم علیه السلام که حافظ قرآن است. مولوی در مثنوی داستانی را نقل می کند که چگونگی حفظ قرآن را به زیبایی به تصویر می کشد. نقل می کند در عصر حضرت موسی علیه السلام وقتی قرار شد ساحران با ایشان مبارزه کنند، فرعون کسانی را به اقصی نقاط سرزمین مصر فرستاد تا ساحران را برای این مبارزه دعوت کنند. به دیاری رسیدند دو برادر بودند که پدرشان بهره از سحر و جادو داشت و این دو هم بی بهره از آن نبودند پیام فرعون به این دو ابلاغ شد دو برادر به خاطر اهمیّت موضوع، سر قبر پدر رفتند و از او درخواست کمک کردند. پدر در عالم رویا به آن دو برادر گفت وقتی به موسی علیه السلام رسیدید زمانی که او به خواب رفته و عصای او کنارش است، به او نزدیک شوید و عصا را بردارید اگر قدرت بر
این کار داشتید و توانستید عصا را از او دور کنید، بدانید او ساحر است و کار شما آسان است و می توانید او را شکست دهید؛ امّا اگر به او نزدیک شدید و نتوانستید عصا را بردارید بدانید او پیامبر خدا است بر حذر باشید که هرگز بر او پیروز نخواهید شد. دو برادر به سراغ موسی علیه السلام رفتند و او را در زمانی یافتند که به خواب بود نزدیک شدند تا عصا را از موسی علیه السلام جدا کنند؛ ولی ناگهان عصا تکانی خورد و در دل شان وحشتی افتاد با توجّه به سفارش پدر به این نتیجه رسیدند که او پیامبر خدا است و مبارزه با او جز شکست چیزی در پی ندارد.
چون بدیدندش که خفتست او دراز*** بهر دزدی عصا کردند ساز
ساحران قصد عصا کردند زود*** کز پسش باید شدن وانگه ربود
اندکی چون پیشتر کردند ساز*** اندر آمد آن عصا در اهتزاز
آنچنان بر خود بلرزید آن عصا*** کان دو بر جا خشک گشتند از وجا
بعد از آن شد اژدها و حمله کرد*** هر دوان بگریختند و رویزرد
رو در افتادن گرفتند از نهیب*** غلط غلطان منهزم در هر نشیب
پس یقینشان شد که هست از آسمان*** زانک میدیدند حد ساحران
مولوی با بیان این داستان، قرآن را تشبیه به عصای موسی علیه السلام می کند همان طور که عصای موسی علیه السلام روح داشت و از خود و موسی محافظت می کرد قرآن هم چنین است یعنی قرآن دارای روح است که از آن محافظت می کند؛ لذا چنین می گوید:
ای رسول ما تو جادو نیستی*** صادقی همخرقهی موسیستی
هست قرآن مر تو را همچون عصا کفرها را در کشد چون اژدها
تو اگر در زیر خاکی خفتهای*** چون عصایش دان تو آنچ گفتهای
قاصدان را بر عصایش دست نی*** تو بخسپ ای شه مبارک خفتنی
تن بخفته نور تو بر آسمان*** بهر پیکار تو زه کرده کمان(1)
امّا مولوی بی انصافی به خرج داده به روح قرآن اشاره نکرد چه طور برای عصای موسی که معجزه او بود روح قایل شد؛ امّا برای قرآن که معجزه ی خالده ی پیامبر صلی الله علیه واله است جان و روحی که حافظ آن باشد قایل نشد.ما درباره ی ناگفته مولوی می گوییم که ولایت، روح قرآن است خداوند با روح ولایت قرآن را حفظ کرده است. بی شک یکی از دلایل اثبات امامت و ولایت، و سریان و جریان داشتن آن، همین قرآن است که بدون تحریف تا دامنه ی قیامت باقی است؛ چرا که روح آن اماماً بعد امامٍ در هر عصری آن را حمل می کند به فرموده ی امام هادی علیه السلام اهل بیت علیهم السلام حملة القرآن هستند حاملانی که دست هر سارقی را قطع می کنند و اجازه ی هرگونه دست برد به قرآن را به احدی نمی دهند. ولایتی که رحمت است آن هم رحمت موصوله یعنی پی در پی ولایت در هر عصری جریان دارد؛ لذا در همین آیه ی شریفه می فرماید: انا نحن نزّلنا الذكر؛ یعنی ما نازل کردیم فرق است بین انزال و تنزیل. انزال نزول دفعی را می گویند در حالی که تنزیل به نزول تدریجی گفته می شود همان طور که قرآن در طول بیست و سه سال تدریجی بر پیامبر صلی الله علیه واله نازل شد حفاظت از آن هم بدین شکل است یعنی امامت ولایت را تدریجی و برای هر عصری نازل کرده و والیان دین به صورت نتزیلی حافظ آن هستند. در ادامه می فرماید و انا له لحافظون؛ قاطبه ی مفسّران ضمیر در «له» را به
1) مثنوی مولوی، دفتر سوم، بخش چهل و هفتم.
حضرت رسول صلی الله علیه واله بر گرداندند یعنی قرآن را برای پیامبر حفظ می کنیم که کیفیّت حفظ آن را بیان کردیم.
مطلب بعدی بحث حفاظت است که از چه چیز قرآن محافظت می کند؟ در این باره سه نظریه وجود دارد:
وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ فيه قولان: أحدهما: و إنا لمحمد حافظون ممن أراده بسوء من أعدائه، حكاه ابن جرير.
الثاني: و إنا للقرآن لحافظون و في هذا الحفظ ثلاثة أوجه:أحدها: حفظه حتى يجزى به يوم القيامة، قاله الحسن.
الثاني: حفظه من أن يزيد فيه الشيطان باطلا، أو يزيل منه حقا، قاله قتادة.الثالث: إنا له لحافظون في قلوب من أردنا به خيرا، و ذاهبون به من قلوب من أردنا به شرا.(1)
قوله: <إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ>؛ قال في آية أخرى: لا يَأْتِيهِ اَلْباطِلُ و الباطل: إبليس، مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ فأنزله الله ثم حفظه، فلا يستطيع إبليس أن يزيد فيه باطلا و لا ينتقص منه حقا، حفظه الله من ذلك. حدثني محمد بن عبد الأعلى، قال: ثنا محمد بن ثور، عن معمر، عن قتادة: وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ قال: حفظه الله من أن يزيد فيه الشيطان باطلا أو ينقص منه حقا. و قيل: الهاء في قوله: وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ من ذكر محمد صلى الله عليه و سلم بمعنى: و إنا لمحمد حافظون ممن أراده بسوء من أعدائه. القول في تأويل قوله تعالى:(2)
وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ من الباطل و من الشياطين و غيرهم أن يزيدوا فيه و ينقصوا
منه و يبدلوا حرفا، نظيره قوله: لا يَأْتِيهِ اَلْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لامِنْ خَلْفِهِ الآية. و قيل بأن الهاء في قوله لَهُ راجعة إلى محمد صلّى اللّه عليه و سلّم يعني و إنا لمحمد لحافظون ممن أراده بسوء نظيره وَ اَللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ... (1)
آیه ی شصت و یکم: <أَ فَمَنْ وَعَدْناهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاقِيهِ کَمَنْ مَتَّعْناهُ مَتاعَ الْحَياةِ الدُّنْيا ثم هو یوم القیامة من المحضرین>(2)
آیا آن کس که ما به او وعد ه ی نیکوى بهشت ابدى داده ایم مانند کسى است که او را از متاع دنیاى فانى بهره مند ساختیم ؛سپس در قیامت او را براى حساب و مجازات حاضر آرند.
أخرج محمّد بن جرير الطبري في تفسيره الكبير عن مجاهد في هذه الآية- الكريمة- قال: نزلت في حمزة و عليّ بن أبي طالب و أبي جهل.(3)
و روى أيضا الحاكم الحسكاني بإسناده عن مجاهد في قوله تعالى: <أَ فَمَنْ وَعَدْناهُ> الآية، قال: نزلت في عليّ و حمزة و أبي جهل.(4)و يؤيّده ما رواه الحسن بن أبي الحسن الديلمي رحمة الله بإسناده عن رجاله إلى محمّد بن عليّ، عن أبي عبد اللّه علیه السلام في قوله عزّ و جلّ: <أَ فَمَنْ وَعَدْناهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاقِيهِ>، قال: الموعود عليّ بن أبي طالب علیه السلام وعده اللّه تعالى أن ينتقم له من أعدائه في الدنيا و وعده الجنّة له و لأوليائه في الآخرة؛ مراد از وعدناه علی بن ابی طالب علیه السلام است که
خداوند به او وعده داد از دشمنانش در دنیا انتقام بگیرد و به او و دوستانش در آخرت وعده ی بهشت داده است.(1)آیه ی شصت و دوم: <وَ رَبُّکَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحانَ اللَّهِ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِکُونَ>(2)
روى العلّامة البحراني قدّس سرّه، عن الحافظ محمّد بن مؤمن الشيرازي في تفسيره المستخرج من التفاسير الاثني عشر، في تفسير قوله تعالى: <وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ> الآية، يرفعه إلى أنس بن مالك، قال: سألت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلم عن هذه الآية؟ فقال: إنّ اللّه خلق (آدم) من الطين كيف يشاء و يختار، و أنّ اللّه تعالى اختارني و أهل بيتي على جميع الخلق، فانتجبنا، فجعلني الرسول، و جعل عليّ بن أبي طالب الوصيّ. ثمّ قال (تعالى): <ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ> يعني ما جعلت للعباد أن يختاروا، و لكن اختار من شاء، فأنا و أهل بيتي صفوته و خيرته من خلقه؛ رسول اکرم صلی الله علیه واله می فرماید: همانا خداوند آدم را از گِل خلق کرد آن طور که خواست و اختیار کرد و همانا خداوند مرا و اهل بیت علیهم السلام مرا بر تمام خلایقش اختیار کرد و برتری دارد و ما را برگزید پس مرا رسول خود قرار داد و علی بن ابی طالب علیه السلام را وصی من قرار داد...(3)
آیه ی شصت و سوم: <وَ أَسْبَغَ عَلَيْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ >(1)
نعمت هاى آشکار و پنهان خود را به طور فراوان بر شما ارزانى داشته است؟! ولى بعضى از مردم بدون هیچ دانش و هدایت و کتاب روشن گرى درباره ی خدا مجادله مى کنند.
علي بن إبراهيم رحمة الله ، قال الباقر علیه السلام : فأمّا النعمة ظاهرة فهو النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلم و ما جاء به النبيّ من معرفة اللّه عزّ و جلّ و توحيده و أمّا النعمة الباطنة ولايتنا أهل البيت و عقد مودّتنا؛ امام باقر علیه السلام می فرماید: اما نعمت ظاهر پس او پیامبر صلی الله علیه واله است و آنچه ایشان از معرفت و توحید خداوند آروده است و اما نعمت باطنی همانا ولایت ما اهل بیت و عقد دوستی ما است.(2)
و في إكمال الدين عن موسى بن جعفر علیه السلام ، عن قول اللّه عزّ و جلّ: <وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً>، فقال علیه السلام : النعمة الظاهرة الإمام الظاهر، و الباطنة الإمام الغائب فقلت له: و يكون في الأئمّة من يغيب؟ فقال: نعم يغيب عن أبصار الناس شخصه و لا يغيب عن قلوب المؤمنين ذكره، و هو الثاني عشر منّا إلى آخر الحديث؛ حضرت موسی بن جعفر علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه می فرماید:مراد از نعمت ظاهر؛ همانا امام ظاهر است نعمت باطن امام غایب. از حضرت سوال شد آیا در میان اهل بیت علیهم السلام کسی هست که غایب باشد؟ فرمود بله
کسی که از دیدگان مردم غایب است در حالی که در قلوب مؤمنین حاضر است و او دوازدهمین از ماست....(1)بیان شد که نعمت ولایت جامع همه ی نعمت هاست چه نعمت های ظاهری و چه باطنی.
آیه ی شصت و چهارم: <قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا ما بِصاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذيرٌ لَکُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَديدٍ>(2)
بگو: «شما را تنها به یک چیز اندرز مى دهم، و آن این که: دو نفر دو نفر یا یک نفر یک نفر براى خدا قیام کنید، سپس بیندیشید این دوست و هم نشین شما [محمّد] هیچ گونه جنونى ندارد؛ او فقط بیم دهنده ی شما در برابر عذاب شدید (الهى) است .
<قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ>؟ قال: إنّما أعظكم بولاية عليّ علیه السلام و هي الواحدة التي قال اللّه؛ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ، مراد ولایت علی علیه السلام است که خداوند فرمود.(3)
قال محمد بن العبّاس رحمة الله بإسناده عن يعقوب بن يزيد، عن أبي عبد اللّه علیه السلام ، قال: سألته عن قول اللّه عزّ و جلّ: <قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى وَ فُرادى > قال: بالولاية. قلت: و كيف ذلك؟ قال: إنّه لمّا نصب النبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلم أمير المؤمنين علیه السلام للناس فقال: من كنت مولاه فعليّ مولاه، اغتابه رجل و قال: إنّ محمدا ليدعو كلّ يوم إلى أمر جديد و قد بدأ بأهل بيته
يملّكهم رقابنا. فأنزل اللّه عزّ و جلّ على نبيّه صلّى اللّه عليه و اله و سلم بذلك قرآنا، فقال له: <قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ>. فقد أدّيت إليكم ما افترض ربّكم عليكم. قلت: فما معنى قوله عزّ و جلّ: <أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى وَ فُرادى >؟ فقال: أمّا مثنى، يعنى طاعة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلم و طاعة أمير المؤمنين علیه السلام و أمّا فرادى، فيعني طاعة الإمام من ذرّيّتها من بعدهما، و لا و اللّه يا يعقوب ما عنّي غير ذلك؛ امام صادق علیه السلام می فرماید: مراد از واحده، ولایت است. سؤال شد چگونه؟ حضرت فرمود وقتی پیامبر صلی الله علیه واله حضرت امیر علیه السلام را منصوب کرد و فرمود هر که من مولای او هستم پس علی هم مولای اوست شخصی غیبت حضرت رسول صلی الله علیه واله را کرده و گفته است که محمّد هر روز چیز جدیدی را عرضه می کند و بر گردن ما می نهد که خداوند این آیه را نازل فرمود. در ادامه حضرت علیه السلام فرمود:امّا مراد از مثنی یعنی اطاعت از پیامبر صلی الله علیه واله و امیرالمؤمنین علیه السلام است و مراد از فرادا یعنی اطاعت از امام از ذرّیه ی ایشان اماماً بعد امامٍ...(1)
آیه ی شصت و پنجم: <وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ وُضِعَ الْکِتابُ وَ جي ءَ بِالنَّبِيِّينَ وَ الشُّهَداءِ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظْلَمُون >(2)
و زمین (در آن روز) به نور پروردگارش روشن مى شود، و نامه هاى اعمال را پیش مى نهند و پیامبران و گواهان را حاضر مى سازند، و میان آنها به حق داورى مى شود و به آنان ستم نخواهد شد.
قال: حدّثنا محمد بن أبي عبد اللّه علیه السلام ، قال: حدّثنا جعفر بن محمد، قال: حدّثنا القاسم بن الربيع، قال:حدّثني صياح المدائنيّ، قال: حدّثنا المفضّل بن عمر أنّه سمع أبا عبد اللّه علیه السلام يقول في قوله: <وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها> قال: ربّ الأرض يعني إمام الأرض، قلت: فإذا خرج يكون ماذا؟ قال: يستغني الناس عن ضوء الشمس و نور القمر و يجتزون بنور الإمام، <وَ وُضِعَ الْكِتابُ وَ جِي ءَ بِالنَّبِيِّينَوَ الشُّهَداءِ> قال: الشهداء الأئمّة عليهم السّلام و الدليل على أنّهم الأئمّة قوله تعالى في سورة الحج: <لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ>(1).(2)
آیه ی شصت و ششم: <لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْکُمُ الْإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَيْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ> (3)
ولى خداوند ایمان را محبوب شما قرار داده و آن را در دل های تان زینت بخشیده، (به عکس) کفر و فسق و گناه را منفورتان قرار داده است؛ کسانى که داراى این صفاتند هدایت یافته گانند.
روى محمد بن يعقوب رحمة الله بإسناده عن أبي عبد اللّه علیه السلام في قوله عزّ و جلّ: <وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ>، قال: يعني أمير المؤمنين علیه السلام ، <وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ>، قال: الأوّل و الثاني و الثالث.(4)و روى فرات
1) حج، 78.
2) تفسیر القمّی، ج 2، ص 224، البرهان، ج 6، ص 565 ح 1، تأویل الآیات الظاهرة، ج 2، ص 524، ح37 و بحار الانوار، ج 7، ص 326، ح 1.
3) الحجرات: 7.
4) اصول کافی، ج 1، ص 426 ح 71، نور الثقلین، ج 5، ص 82 ح 15، بحار الانوار، ج 22، ص 125، ح96، و ج 23، ص 379، ح 67، تأویل الآیات الظاهرة، ج 2، ص 605، ح 5، البرهان، ج 7، ص 257، ح 2، و كنز الدقائق، ج 9، ص 592.
بن إبراهيم، عن أبي جعفر علیه السلام ، قال: حبّ أمير المؤمنين علي بن أبي طالب علیه السلام ايمان و بغضه نفاق ثمّ قرأ <وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ> الآية.(1)قال علي بن إبراهيم رحمة الله بإسناده، عن عبد الرحمان بن كثير، عن أبي عبد اللّه علیه السلام في قوله: <حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ> يعني أمير المؤمنين علیه السلام ، (وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ) يعني فلان و فلان و فلان.(2)
آیه ی شصت و هفتم: <وَ إِنَّهُ لَتَذْکِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ >(3)
و آن مسلّماً تذکرى براى پرهیزگاران است.
قال: إنّ ولاية عليّ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ للعالمين.(4)تذکرة در لغت به معنای یادآوری است راغب در «مفردات» ذیل مادّه ی ذکر، دربارهی تذکره، چنین می گوید: التذکرة: یعنى آن چه را که به وسیله ی آن، چیزى به یاد مى آید. عرب به برگه ی عبور و جواز برای سوار شدن وسیله ای هم چون قطار، هواپیما و امثال ذلک تذکره می گوید. با توجّه به معنای مذکور، ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام جواز عبور متّقین برای رسیدن به جای گاه ابدی است.
1) تفسیر فرات الكوفی: 428 ح 565 و 566.
2) تفسیر القمّی، ج 2، ص 249، البرهان، ج 7، ص 258 ح 6، نور الثقلین، ج 5، ص 83 ح 18، الصافی، ج 6، ص 517 و كنز الدقائق، ج 9، ص 593.
3) حاقه، 48.
4) اصول کافی، ج 1، ص 433 ح 91، تأویل الآیات الظاهرة، ج 2، ص 720 ح 16، بحار الانوار، ج 24، ص 337، ح 59، البرهان، ج 8، ص 110 ح 1 و 2، المناقب، ابن شهرآشوب، ج 3، ص 47، نور الثقلین، ج 5، ص 410 ح 50، تفسیر القمّی، ج 2، ص 372 و كنز الدقائق، ج 9، ص 604- 605.
آیه ی شصت و هشتم: <يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْماً کانَ شَرُّهُ مُسْتَطيرا وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْکيناً وَ يَتيماً وَ أَسيراً>(1)
آنها به نذر خود وفا مى کنند، و از روزى که شرّ و عذابش گسترده است مى ترسند و غذاى (خود) را با این که به آن علاقه (و نیاز) دارند، به «مسکین» و «یتیم» و «اسیر» مى دهند.
مرحوم علّامه طباطبایی به نقل از کشّاف: و في الكشاف: و عن ابن عباس: أن الحسن و الحسين مرضا فعادهما رسول الله ص في ناس معه فقالوا: يا أبا الحسن لو نذرت على ولدك (ولديك ظ) فنذر علي و فاطمة و فضة جارية لهما إن برءا مما بهما أن يصوموا ثلاثة أيام فشفيا و ما معهم شيء. فاستقرض علي من شمعون الخيبري اليهودي ثلاث أصوع من شعير فطحنت فاطمة صاعا و اختبزت خمسة أقراص على عددهم فوضعوها بين أيديهم ليفطروا فوقف عليهم سائل و قال: السلام عليكم أهل بيت محمد مسكين من مساكين المسلمين أطعموني أطعمكم الله من موائد الجنة فآثروه و باتوا لم يذوقوا إلا الماء و أصبحوا صياما. فلما أمسوا و وضعوا الطعام بين أيديهم وقف عليهم يتيم فآثروه، و وقف عليهم أسير في الثالثة ففعلوا مثل ذلك. فلما أصبحوا أخذ علي بيد الحسن و الحسين و أقبلوا إلى رسول الله ص فلما أبصرهم و هم يرتعشون كالفراخ من شدة الجوع قال: ما أشد ما يسوءني ما أرى بكم فانطلق معهم فرأى فاطمة في محرابها قد التصق ظهرها ببطنها و غارت عيناها فساءه ذلك فنزل جبريل و قال: خذها يا محمد هنأك الله في أهل بيتك فأقرأه السورة؛ و در تفسیر کشّاف است از ابن عباس روایت آمده که حسن و حسین علیه السلام بیمار شدند، و رسول خدا صلی الله علیه واله با جمعى از صحابه از ایشان عیادت کرد، مردم
1) انسان، 7 و8.
به على علیه السلام گفتند چه خوب است براى بهبودى فرزندت- فرزندانت- نذرى کنى، على و فاطمه، و فضّه کنیز آن دو نذر کردند که اگر کودکان بهبودى یافتند سه روز روزه بدارند، بچه ها بهبودى یافتند، و اثرى از آن کسالت باقى نماند.
بعد از بهبودى کودکان، على علیه السلام از شمعون خیبرى یهودى سه من قرص جو قرض کرد و فاطمه یک من آن را دستاس؛ سپس خمیر کرد و پنج قرص نان به عدد افراد خانواده پخت و سهم هر کسى را جلویش گذاشت تا افطار کنند، در همین بین سائلى (به در خانه آمده) گفت: سلام بر شما اهل بیت محمد صلی الله علیه واله ، من مسکینى از مساکین مسلمینم، مرا طعام دهید که خدا شما را از مائده هاى بهشتى طعام دهد، خاندان پیامبر صلی الله علیه واله آن سایل را بر خود مقدم شمرده، افطار خود را به او دادند و آن شب را جز آب چیزى نخوردند و شکم گرسنه دوباره نیّت روزه کردند، هنگام افطار روز دوم طعام را پیش روى خود نهادند تا افطار کنند، یتیمى بر در سراى ایستاد، آن شب هم یتیم را بر خود مقدّم و در شب سوّم اسیرى آمد، و همان عمل را با او کردند.
صبح روز چهارم که شد على علیه السلام ، دست حسن و حسین علیه السلام را گرفت، و نزد رسول خدا صلی الله علیه واله آمد، پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وقتى بچّه ها را دید که چون جوجه ضعیف از شدّت گرسنگى مى لرزند، فرمود: چقدر بر من دشوار مى آید که من شما را به چنین حالى ببینم، آن گاه با على علیه السلام و کودکان به طرف فاطمه رفت، و او را در محراب خود یافت و دید که شکمش از گرسنگى به دنده هاى پشت چسبیده (در نسخه اى دیگر آمده که شکمش به پشتش چسبیده)، و چشم هایش گود افتاده از مشاهده این حال ناراحت شد، در همین بین جبرییل نازل شد و عرضه داشت: این سوره را بگیر، خدا تو را در
داشتن چنین اهل بیتى تهنیت مى گوید، آن گاه سوره را قرائت کرد هم چنین اضافه می کند: و عن الخطيب الخوارزمي في جواب مكاتبة معاوية إلى عمرو بن العاص قال عمرو بن العاص”:لقد علمت يا معاوية ما أنزل في كتابه من الآيات المتلوات في فضائله التي لا يشركه فيها أحد كقوله تعالى: <يُوفُونَ بِالنَّذْرِ،إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ، أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ>، و قد قال الله تعالى: <رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اَللّهَ>، و قد قال الله تعالى لرسوله: <قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبى>؛خطیب خوارزمی نقل می کند عمرو عاص در جواب نامه ی معاویه چنین نوشت: ای معاویه، تو خود خوب می دانی آیاتی از قرآن را که می خوانی در فضایل علی علیه السلام نازل شده است آیاتی که هیچ کس در فضایل آن با علی علیه السلام شریک نیست بعد به همین آیه ی مورد نظر که یوفون بالنّذر باشد اشاره می کند و آیاتی دیگر. (1)
برداشت دیگری که از این آیات شریفه می توان کرد، بُعد معنوی آن است در حقیقت این آیات حال درونی و معنوی انسان را هم بیان می کند. به عبارتی همان طور که انسان به لحاظ ظاهری اسیر، یتیم و گرسنه می شود به لحاظ معنوی هم این موارد سه گانه صادق است به این ترتیب که همان طور در ظاهر انسان اسیر می شود، در حقیقت هم چنین است، اسیر شیطان و نفس خویش می شود. و هم چنین همان طور که در ظاهر ممکن است انسان یتیم شود در معنا هم این اتفاق می افتد به این صورت که پیامبر صلی الله علیه واله و علی علیه السلام پدران امّت هستنند وقتی کسی مولی و ولایتش را قبول نداشته باشد
1) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 20، ص 132.
در حقیقت از پدر معنوی و حقیقی خود روی گردان می شود و در معنا پدر خود را از دست می هد و عنوان یتیم بر او صدق می کند. هم چنین مسکین نیز این چنین است مسکین به کسی گفته می شود آن قدر فقیر است که قدرت خارج شدن از خانه خود را ندارد و از شدّت فقر خانه نیشین است آری کسی که خود را از نعمت ولایت محروم می کند در حقیقت سرمایه ای ندارد و فقیر محض است به چنین انسانی مسکین معنوی اطلاق می شود یعنی قدرت خروج از تن دنیا را ندارد و گرفتار آن است.
آیه ی شصت و نهم: <السابقون السابقون اولئک المقربون فی جنات النعیم>(1)
سُلَيْمُ بْنُ قَيْسٍ اَلْهِلاَلِيُّ وَ مِنْ كِتَابِهِ نُسِخَتْ قَالَ: صَعِدَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) اَلْمِنْبَرَ فِي عَسْكَرِهِ، وَ جَمَعَ اَلنَّاسَ، وَ بِحَضْرَتِهِ اَلْمُهَاجِرُونَ وَ اَلْأَنْصَارُ، فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ، ثُمَّ قَالَ: «أَيُّهَا اَلنَّاسُ، إِنَّ مَنَاقِبِي أَكْثَرُ مِنْ أَنْ تُحْصَى وَ تُعَدَّ، مِنْهَا مَا أَنْزَلَ اَللَّهُ فِي كِتَابِهِ، وَ مَا قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) [أَكْتَفِي بِهَا عَنْ جَمِيعِ مَنَاقِبِي وَ فَضْلِي: أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ اَللَّهَ فَضَّلَ فِي كِتَابِهِ اَلنَّاطِقَ اَلسَّابِقَ إِلَى اَلْإِسْلاَمِ فِي غَيْرِ آيَةٍ مِنْ كِتَابِهِ عَلَى اَلْمَسْبُوقِ، وَ إِنَّهُ لَمْ يَسْبِقْنِي إِلَى اَللَّهِ وَ رَسُولِهِ أَحَدٌ مِنَ اَلْأُمَّةِ؟» قَالُوا: اَللَّهُمَّ نَعَمْ. قَالَ: «أَنْشُدُكُمُ اَللَّهَ سُئِلَ رَسُولُ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ)] عَنْ قَوْلِهِ: <اَلسّابِقُونَ اَلسّابِقُونَ أُولئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ> فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ): أَنْزَلَهَا اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي اَلْأَنْبِيَاءِ وَ أَوْصِيَائِهِمْ، وَ أَنَا أَفْضَلُ أَنْبِيَاءِ اَللَّهِ وَ رُسُلِهِ، وَ عَلِيٌّ أَخِي وَ وَصِيِّي أَفْضَلُ اَلْأَوْصِيَاءِ؟» فَقَامَ نَحْوُ سَبْعِينَ رَجُلاً مِنْ أَهْلِ بَدْرٍ جُلُّهُمْ مِنَ اَلْأَنْصَارِ، وَ بَقِيَّةٌ مِنَ اَلْمُهَاجِرِينَ، مِنْهُمْ مِنَ اَلْأَنْصَارِ: أَبُو اَلْهَيْثَمِ بْنُ
1) واقعه، 10 و 11.
اَلتَّيِّهَانِ، وَ خَالِدُ بْنُ زَيْدٍ، وَ أَبُو أَيُّوبَ اَلْأَنْصَارِيُّ، وَ مِنَ اَلْمُهَاجِرِينَ: عَمَّارُ؛ سلیم بن قیس در کتابش نقل می کند: امیرالمؤمنین علیه السلام در میان لشکرش در حالی که مردم از مهاجرین و انصار جمع بودند بالای منبر رفت پس از حمد خداوند فرمود: ای مردم همانا مناقب و فضایل من بیشتر از آن چیزی است که به حساب و شماره در آید و از این فضایل آن چیزی است که خداوند در قرآن نازل و رسول خدا صلی الله علیه واله فرمودند که به همین اکتفا می کنم آیا می دانید همانا خداوند در کتابش، ناطقی که سبقت در اسلام گرفت را بر غیر آن فضیلت و برتری داد؟ در حالی که کسی از من به سوی خداوند و رسولش سبقت نگرفت؟ عرضه داشتند بله حضرت فرمود خداوند شما را حفظ کند. از رسول خدا صلی الله علیه واله درباره ی السابقون السابقون سوال شد فرمودند خداوند این آیه را درباره ی انبیا و اوصیای شان نازل کرد و من افضل انبیا و رسل و علی علیه السلام برادر و وصی من افضل اوصیای الهی است...(1)
وَ عَنْهُ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ بِإِسْنَادِهِ، عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ، عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ): فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ: <وَ اَلسّابِقُونَ اَلسّابِقُونَ أُولئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ>، قَالَ: «أَبِي أَسْبَقُ اَلسَّابِقِينَ إِلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِلَى رَسُولِهِ، وَ أَقْرَبُ اَلْأَقْرَبِينَ إِلَى اَللَّهِ وَ إِلَى رَسُولِهِ؛ امام حسن مجتبی علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: پدرم باسابقه ترین با سابقه ها به سوی خداوند و رسولش و هم چنین مقرّب ترین انسان ها به خداوند و رسول خدا صلی الله علیه واله است.
1) البرهان، ج 2، ص 241.
خداوند انسان را خلق کرد و به او بیان را آموخت.
امام صادق علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: ذاك أمير المؤمنين علیه السلام علّمه اللّه سبحانه بيان كلّ شي ء يحتاج إليه النّاس؛ مراد از این انسان امیرالمؤمنین علیه السلام که خداوند سبحان بیان هر چیزی راکه مردم به آن نیازمند هستند، آموخت.
با توجّه به روایت ذیل این آیه ی شریفه، منظور از انسان، انسان کامل است که مصداقش حضرت امیر علیه السلام است و مراد از بیان نه کلام صِرف؛ بلکه منظور پرده برداشتن از متن و واقع عالم و بیان حقایق آن، آن طور که هست است. مرحوم علّامه ذیل این آیه می فرماید: کلمه ی (بیان) در جمله ی مورد بحث، به معناى پرده بردارى از هر چیز است و مراد از آن، در این جا کلامى است که از آن چه در ضمیر هست پرده بر مى دارد و خود این از عظیم ترین نـعـمـت ها است و تعلیم این بیان از بزرگ ترین عنایات خدایى به انسان ها است، (آرى این که خداى سبحان ابزار سخن گفتن را به ما داده و طرز استفاده ی آن را به ما آموخته، تا آن چه در دل خـود داریم بـه دیگـران منتقل کنیم و به آنها بفهمانیم که چه مى خواهیم و چه مى فهمیم، به راستى از عظیم ترین نعمت ها است) پس کلام، صرف آواز نیست، که ما آن را بـا بـه کار بردن ریه و قصبه ی آن و حلقوم از خود سر دهیم، همان طور که حیوانات از خود سر مى دهند و نیز صِرف تنوّع دادن به صوتى که از حلقوم بیرون مى شود نیست، که در نـتـیجـه فـرق مـا با سایر حیوانات این باشد که ما مى توانیم از حلقوم خود صدا در آورده و در فـضـاى دهـن آن را تـکّـه تـکّـه نـمـوده بـه اشکال مختلف در آوریم.
مطلق آوردن «بیان»، نشان دهنده ی این است که هر آن چه بشر برای تفهیم و تفهّم آن نیاز به بیان دارد را آن انسان کامل می داند و باید بداند.عالی ترین مضامین علمی و روحانی که به مثابه درّ گرانبها است، در صدف کلام قرار گرفته وقتی شروع به نطق می کند این دُرر بیرون می ریزد. امیرالمؤمنین علیه السلام این غوّاص خِرد، عالِم به تمام عوالم و علوم با فصاحت و بلاغتی که دارد بهترین معانی را در قالب بهترین الفاظ به بشریّت هدیه می دهد دلیل آن همان جمله ی معروف حضرت علیه السلام است که فرمود سلونی قبل ان تفقدونی که من به راه های آسمان مسلّط تر از راه های زمین هستم. ادّعایی که هر کس جز حضرت از آن دم زد، رسوا شد و این مدال افتخار حضرت است. از زمان ظهور اسلام و تابش و درخشش خورشید ولایت تا زمان ما؛ بلکه تا دامنه ی قیامت، این انسان کامل (حضرت و اولاد معصومش) است که جواب گوی تمام نیازهای علمی بشر هستند و از چیزی فروگذار نکرده و نخواهد کرد. اگر این بیان نبود و بهترین و عالی ترین مضامین علمی و معنوی به معرصه ی ظهور نمی رسید، دست بشر از معارف خالی بود و چیزی برای بشر به ارمغان نمی آمد.
آیه ی هفتاد و یکم: <عم یتسائلون عن النبأ العظیم>(1)
از تو درباره ی خبر بزرگ می پرسند.
مُحَمَّدُ بْنُ اَلْعَبَّاسِ: عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى، عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ، بِإِسْنَادِهِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْفُضَيْلِ، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ
1) البرهان، ج 5، ص 256، بحار الانوار، ج 36، ص 164 ذیل ح 145، مختصر بصائر الدرجات، ص 57، تفسیر القمّی، ج 2، ص 321.
اَللَّهِ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) عَنْ قَوْلِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: <عَمَّ يَتَساءَلُونَ * عَنِ اَلنَّبَإِ اَلْعَظِيمِ * اَلَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ>، قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ): «كَانَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) يَقُولُ: مَا لِلَّهِ نَبَأٌ هُوَ أَعْظَمُ مِنِّي، وَ لَقَدْ عُرِضَ فَضْلِي عَلَى اَلْأُمَمِ اَلْمَاضِيَةِ بِاخْتِلاَفٍ أَلْسِنَتِهَا؛ حضرت امیر علیه السلام ذیل این آیه ی شریفه می فرماید: برای خداوند خبری اعظم از من نیست هر آینه خداوند فضیلت مرا بر امّت های گذشته به زبان های مختلف بیان داشت.(1)
فِي عُيُونِ اَلْأَخْبَارِ بِإِسْنَادِهِ إِلَى يَاسِرٍ اَلْخَادِمِ عَنِ أَبِي اَلْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى اَلرِّضَا علیه السلام عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَلَيْهِمُ اَلسَّلاَمُ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لِعَلِيٍّ علیه السلام : يَا عَلِيُّ أَنْتَ حُجَّةُ اَللَّهِ وَ أَنْتَ بَابُ اَللَّهِ، وَ أَنْتَ اَلطَّرِيقُ إِلَى اَللَّهِ، وَ أَنْتَ اَلنَّبَأُ اَلْعَظِيمُ، وَ أَنْتَ اَلصِّرَاطُ اَلْمُسْتَقِيمُ وَ أَنْتَ اَلْمَثَلُ اَلْأَعْلَى، اَلْحَدِيثُ؛ امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوار خویش و از رسول خدا صلی الله علیه واله نقل فرمودند که حضرت فرمود: یا علی علیه السلام تو حجّت خداوند، باب او، راه به سوی او و خبر بزرگ و صراط مستقیم و مثل اعلی هستی.(2)
آیه ی هفتاد و دوم: <وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ عامِلَةٌ ناصِبَةٌ تَصْلى ناراً حامِيَةً تُسْقى مِنْ عَيْنٍ آنِيَةٍ لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلَّا مِنْ ضَرِيعٍ لا يُسْمِنُ وَ لا يُغْنِي مِنْ جُوعٍ>(3)
در آن روز چهره هایى از شدّت شرم سارى، حالت ذلّت به خود مى گیرند از سیمای شان این معنا خوانده مى شود که در دنیا تلاش بسیار کرده اند و در این جا تلاش هاى خود را بى فایده یافته اند و در نتیجه
خستگى دنیا از تن شان بیرون نرفته، داخل آتشى سوزان مى شوند و از چشمه اى فوق العاده داغ به آنها مى نوشانند طعامى جز از خار تهوع آور ضریع ندارند که آن هم نه کسى را فربه مى کند و نه گرسنگى را دفع مى سازد.
ذَكَرَهُ الشَّيْخُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ بَابَوَيْهِ رحمة الله فِي حَدِيثِهِ يَرْفَعُهُ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ علیه السلام أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام قَالَ لِقَنْبَرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ يَا قَنْبَرُ أَبْشِرْ وَ بَشِّرْ وَ اسْتَبْشِرْ وَ اللَّهِ لَقَدْ مَاتَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله وَ هُوَ عَلَى أُمَّتِهِ سَاخِطٌ إِلَّا الشِّيعَةَ أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ شَيْ ءٍ عُرْوَةً وَ عُرْوَةَ الْإِسْلَامِ الشِّيعَةُ أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ شَيْ ءٍ دِعَامَةً وَ دِعَامَةُ الْإِسْلَامِ الشِّيعَةُ أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ شَيْ ءٍ سَيِّداً وَ سَيِّدُ الْمَجَالِسِ مَجْلِسُ الشِّيعَةِ أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ شَيْ ءٍ شَرَفاً وَ شَرَفُ الْإِسْلَامِ الشِّيعَةُ أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ شَيْ ءٍ إِمَاماً وَ إِمَامُ الْأَرْضِ أَرْضٌ يَسْكُنُهَا الشِّيعَةُ وَ اللَّهِ لَوْ لَا مَا فِي الْأَرْضِ مِنْكُمْ لَمَا أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَى أَهْلِ خِلَافِكُمْ وَ لَا أَصَابُوا الطَّيِّبَاتِ مَا لَهُمْ فِي الدُّنْيَا وَ لَا لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصِيبٍ وَ إِنَّ كُلَّ نَاصِبٍ وَ إِنْ تَعَبَّدَ وَ اجْتَهَدَ فَمَنْسُوبٌ إِلَى هَذِهِ الْآيَةِ- عامِلَةٌ ناصِبَةٌ تَصْلى ناراً حامِيَةً تُسْقى مِنْ عَيْنٍ آنِيَةٍ لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلَّا مِنْ ضَرِيعٍ لا يُسْمِنُ وَ لا يُغْنِي مِنْ جُوعٍ الْحَدِيثَ ؛ امام باقر علیه السلام به نقل از حضرت امیر علیه السلام که حضرت خطاب به قنبر غلام خود فرمود: ای قنبر خوشحال باش و خبر خوشحالی بده به خداوند سوگند هر آینه رسول خدا صلی الله علیه واله از دنیا رفت در حالی که بر امّت خود غضب ناک بود؛ مگر شیعیان و آگاه باش برای هر چیزی دست مایه ای است و دستمایه ی اسلام، شیعه است و آگاه باش برای هر چیزی ستونی است و ستون اسلام، شیعه است و برای هر چیزی سروری است و سرور مجالس، مجلس شیعه است و برای هر چیزی شرفی است و شرف اسلام،
شیعه است و برای هر چیزی امامی است و امام زمین سرزمینی است که شیعه در آن مسکن دارند به خداوند سوگند اگر روی زمین خالی از شما (شیعیان) باشد خداوند به مخالفان شما نعمت نمی داد.(1).
حسن ختام این بخش را آیه و روایتی قرار دادیم که حضرت علیه السلام شیعیان خویش را می ستاید و ایمان به ولایت حضرتش و ائمه هدی علیهم السلام را موجب داشتن فضایلی می داند که بر می شمرد.
آری کسی که از ولایت مولی و اولادش علیه السلام سر باز زند و در این امتحان و ابتلاء بزرگ مردود شود، جایگاه و فرجامش جز ناکامی در آخرت نیست روزی که تمام اسباب قطع می شود؛ امّا این مؤمنان هستند که به خاطر ایمان به مسبّب الاسباب، امیدوار هستند چون در قیامت هیچ اسباب دنیوی نیست؛ ولی مسبّب الاسباب که خداوند است هست.
1) غاشیه، 2 - 7.
در آینه ی کلام معصومین علیهم السلام بخش اوّل: امیرالمؤمنین علیه السلام در بیان رسول اکرم صلی الله علیه واله همان طور که در مقدّمه گذشت، توصیف شخصّیت مولی خارج از درک و فهم ماست؛ چون ما احاطه ای به شخصیّت آن حضرت نداریم که بخواهیم ایشان را توصیف کنیم. خداوند متعال در قرآن می فرمایند: <قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً>؛ بگو: «اگر دریاها براى (نوشتن) کلمات پروردگارم مرکّب شود، دریاها پایان مى گیرد. پیش از آن که کلمات پروردگارم پایان یابد؛ هر چند همانند آن (دریاها) را کمک آن قرار دهیم .(1)
در فصل اول گذشت که مراد از کلمات، رسول خدا صلی الله علیه واله و اهل بیت علیهم السلام هستند. خداوند در این آیه به حضرت رسول صلی الله علیه واله امر می فرماید «بگو» و حضرت هم برای مردم باز می کند که علی علیه السلام کلمه ای است که هر چه درباره ی فضایلش بگویید باز هم ناگفته از علی علیه السلام زیاد است؛ لذا
1) کهف، 109.
می فرماید: فِي فِرْدَوْسِ الْأَخْبَارِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ أَنَّ النَّبِيَّ صلی الله علیه واله قَالَ لِعَلِيٍّ لَوْ أَنَ الْبَحْرَ مِدَادٌ وَ الْغِيَاضَ أَقْلَامٌ وَ الْإِنْسَ كُتَّابٌ وَ الْجِنَّ حُسَّابٌ مَا أَحْصَوْا فَضَائِلَكَ يَا أَبَا الْحَسَنِ؛ رسول خدا صلی الله علیه واله می فرماید: ای علی علیه السلام اگر دریا جوهر و مرکّب گردد و همه ی درختان قلم گردند و تمام انسان ها بنویسند و جنّ ها حساب کنند فضایل تو را نمی توانند بشمارند.(1)
دلیل این عدم احصا و شمارش این است که حضرت علیه السلام آیینه ی تمام نمای صفات الهی است و چون خداوند نامتناهی است جلوه ی صفات خداوند هم باید نامتناهی باشد؛ بنابراین فضایلی که در وجود حضرت امیر علیه السلام جلوه می کند قابل شمارش نیست.
لذا به ناچار باید به قرآن و اهل بیت رجوع کنیم. فصل اول سیمای حضرت در قرآن را برّرسی کردیم در این فصل و در بخش اول به سیمای حضرت امیر علیه السلام در کلام حضرت رسول صلی الله علیه واله می پردازیم. قبل از پرداختن به این قسمت با حیات مبارک حضرت علیه السلام از بدو تولّد بیشتر آشنا می شویم.
به گواه تاریخ و اسناد فریقین، حضرت امیر علیه السلام در کعبه، خانه ی خداوند پا به عرصه ی این عالم خاکی گذاشت. یکی از مدال های افتخار حضرت همین است که قبل و بعد حضرت سابقه ای نداشت و ندارد. وارد شدن فاطمه بنت اسد به داخل کعبه آن هم نه با ورود از درب؛ بلکه با شکافته شدن دیوار کعبه، که خود یکی از عجایب تولّد حضرت است. مریم عذرا علیها السلام با این که خداوند در شأنش فرمود: یا مریم ان الله اصطفیک و طهرک و اصطفیاک علی نساء العالمین، هنگام وضع حمل به امر خداوند
1) بحارالانوار، ج40، ص75.
از مسجدالاقصی خارج شد و موسای کلیم علیه السلام امر به خلع نعلین شد چون مکان و وادی، مقدّس است و احترام خاص خود را می طلبد. با این کار خداوند حتّی تشبیه و نتظیر را هم از بین برده است و تولّد در مکان مقدّس که قبله گاه مسلمین است را منحصر برای حضرت قرار داده است.صائب تبریزی درباره ی خانه کعبه و حضرت امیر علیه السلام شعری دارد که بیان آن خالی از لطف نیست:
ای سواد عنبرین فامت سویدای زمین
مغز خاک از نهکت مشکین لبانت خوشه چین
در بیابان طلب یک العطش گوی تو خضر
در حریم قدس یک پروانه ات روح الامین
شش جهت چون خانه زنبور پرغوغای توست
کهکشان از نوشخند توست جوی انگبین
ا نبیا چندین چه می کوشند در تعمیر تو؟
گنج رحمت نیست گر در زیر دیوارت دفین
هیچ تعریفی ترا زین به نمی دانم که شد
در تو پیدا گوهر پاک امیرالمؤمنین
بهترین خلق بعد از بهترین انبیا
ابن عم مصطفی داماد خیرالمرسلین
تا ابد چون طفل بی مادر به خاک افتاده بود
ذوالفقار او نمی برید اگر ناف زمین
خانه زنبور دل بی شهد ایمان مانده بود
گر نمی شد باعث تعمیر او یعسوب دین
تا نگرداند نظر حیدر، نگردد آسمان
تا نگوید یا علی، گردون نخیزد از زمین
یکی از تعابیر استادانه ی صائب، بیت پنجم در این شعر است که می گوید سرّ این که انبیا ی گذشته، خانه ی خدا را تعمیر می کردند، این است که گنج رحمت در زیر دیوار تو دفن است. این کلام صائب، اشاره به داستان حضرت موسی علیه السلام و حضرت خصر علیه السلام دارد. آن جایی که خضر نبی علیه السلام دیواری را تعمیر کرد بعد موسی کلیم علیه السلام علتّش را جویا شد خضر نبی علیه السلام سرّش را این طور بیان می کند که زیر این دیوار گنجی است برای دو برادر یتیم ؛چون پدر و مادرشان مؤمن به خداوند بودند، خداوند این گنج را برای آنان نگه داشت تا این دو، بردار بزرگ شوند و این دیوار بر اثر حادثه ای خراب شود و این دو به آن گنج برسند. آری انبیا ی گذشته ، خانه خدا را تعمیر می کردند و آن را سرپا نگه داشتند چون قرار است در آینده گنج بسیار گران بهای وجود حضرت امیر علیه السلام از آن بیرون بیاید؛ لذا در بیت بعدی می گوید بهترین توصیف و تعریفی که من می توانم از توی خانه کعبه کنم، این است که گوهر پاک امیرالمؤمنین علیه السلام در تو نمایان گشت و ظهور پیدا کرد. خورشید وجود حضرت علیه السلام از سویدای عنبرین خانه کعبه طلوع کرد و زمین را روشن کرد چنان چه خداوند می فرماید: و اشرقت الارض بنور ربّها ؛ امام، ربّ الارض است که زمین با نورش روشن شده است. نوری که خاموشی و غروب ندارد چون ربّش رب المشارق است.
یکی از دلایل تولّد حضرت علیه السلام در خانه ی کعبه این است که خداوند معیار قبولی عبودیّت را پذیرش ولایت قرار داده است به عبارتی ولایت، معیار سنجش اعمال بندگان است. صائب تبریزی شعری دارد که بسیار زیباست:
در ترازوی قیامت نیست صائب سنگ کم
عشق در یک پله دارد کعبه و بت خانه را
خداوند متعال درباره ی سنجش اعمال در قیامت می فرماید: « الوزن یومئذ الحق؛ یعنی سنجش اعمال در روز قیامت حق است. طبعاً برای سنجش و وزن کردن هر چیزی نیاز به یک معیار و پُوَن داریم که با آن اشیا را وزن کنیم فردای قیامت، خداوند اعمال بندگان را هم باید با یک معیاری بسنجد و وزن کند. آن معیار هم چیزی نیست جز ولایت علی و اولادش علیه السلام این که صائب گفته در ترازوی قیامت نیست صائب سنگ کم، یعنی برای سنجش اعمال سنگ فراوان است و آن هم چیزی نیست جز کعبه، خداوند قطعاًأَعمال را با خشت و گِل و سنگ کعبه نخواهد سنجید چون تناسبی با هم ندارند؛ بلکه آن چه معیار است، روح کعبه است که همان ولایت باشد. یعنی أَعمال ما در یک کفه ی ترازو و ولایت پذیری و عمل به فرمان های والیان در کفه ی دیگر.
یکی دیگر از عجایب تولّد حضرت علیه السلام ، سخن گفتن در آغوش پیامبر صلی الله علیه واله است. وقتی بعد سه روز فاطمه بنت اسد علیها السلام از کعبه خارج شد، مولی علیه السلام را به حضرت رسول صلی الله علیه واله داد و حضرت صلی الله علیه واله او را در آغوش گرفت و شروع کرد به تکلّم با حضرت رسول صلی الله علیه واله :
أنه لمّا ولد في البيت الحرام، و كعبة الملك العلام، خرّ ساجدا ثم رفع رأسه
الشريف فأذّن، و أقام و شهد للّه بالوحدانية، و لمحمّد صلّى اللّه عليه و آله بالرسالة و لنفسه بالخلافة و الولاية، ثم أشار إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال: اقرأ يا رسول اللّه؟ فقال: نعم ، فابتدأ بصحف آدم فقرأها حتى لو حضر شيث لأقرّ أنّه أعلم بها منه، ثم تلا صحف نوح و صحف إبراهيم و التوراة و الإنجيل، ثم تلا قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ فقال له النبي: نعم.أفلحوا إذ أنت إمامهم. ثم خاطبه بما خاطب به الأنبياء الأوصياء، ثم سكت، فقال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: عد إلى طفولتك فامسك؛ زمانی که امیرالمومنین علیه السلام در بیت الحرام (کعبه) به دنیا آمد، به سجده افتاد؛ سپس سر مبارک خویش را بلند کرد و اذان و اقامه گفت و شهادت به وحدانیّت خداوند و رسالت رسول الله محمد صلی الله علیه واله و خلافت و امامت خویش داد؛ سپس به رسول خدا اشاره نمود و فرمود: بخوانم ای رسول خدا؟ فرمود: بله او شروع به خواندن صحیفه هایى که بر آدم علیه السلام نازل شده است کرد، همان صحیفه ها که پسر آدم شیث علیه السلام براى برپا داشتن احکام آن قیام کرده بود و از نخستین حرف تا آخرین حرف آن را خواند و اگر شیث حاضر مى بود همانا اقرار مى کرد که على از او بهتر آن را حفظ دارد؛ سپس تورات موسى علیه السلام را چنان خواند که اگر موسى علیه السلام حضور مى داشت، اقرار مى فرمود که على بهتر از او آن را حفظ دارد؛ سپس زبور داود علیه السلام را خواند همان گونه که اگر داود حضور مى داشت چنان اقرار مى کرد و پس از آن انجیل عیسى علیه السلام را همان گونه خواند که اگر عیسى علیه السلام به حضورش مى آمد هم چنان اقرار مى کرد و سپس شروع به خواندن قرآ ن نمود [در حالی که نازل نشده بود] تا به این آیه رسیدند <قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ> . پس نبی صلی الله علیه واله به او گفت: بله رستگار شدند اگر تو امام شان باشی؛ سپس او را خطاب نمود همان گونه
که خطاب می کنند انبیا و اوصیا را. پس سکوت نمود و رسول صلی الله علیه واله فرمود: به دوران کودکی خود برگردد. پس او از اظهار عجایب خوداری نمود.(1)
۱. حاکم نیشابوری، از بزرگان اهل سنّت، در کتاب بسیار معروفش، «مستدرک صحیحین» می گوید: فقد تواترت الاخبار، ان فاطمه بنت اسد ولدت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب كرم الله وجهه فی جوف الكعبه؛ روایات متواتر است که فاطمه بنت اسد، امیرمؤمنان علی بن ابی طالب - کرّم الله - وجهه، را در خانه ی کعبه به دنیا آورده است.(2)
۲. ابن مغازلی شافعی نیز قضیه ولادت حضرت علی علیه السلام را از امام سجاد علیه السلام چنین نقل می کند:
أخبرنا أبو طاهر محمد بن علي بن محمد البيع، قال: أخبرنا أبو عبد الله أحمد بن محمد بن عبد الله بن خالد الكاتب، قال: حدثنا أحمد بن جعفر بن محمد بن سلم الختلي قال: حدثني عمر بن أحمد بن روح، حدثني أبو طاهر يحيى بن الحسن العلوي، قال: حدثني محمد بن سعيد الدارمي حدثنا موسى بن جعفر، عن أبيه، عن محمد بن علي، عن أبيه علي بن الحسين، قال: كنت جالساً مع أبي ونحن زائرون قبر جدنا عليه السلام، وهناك نسوان كثيرة، إذ أقبلت امرأة منهن فقلت لها: من أنت يرحمك الله؟ قالت: أنا زيدة بنت قريبة بن العجلان من بني ساعدة. فقلت لها: فهل عندك شيئاً تحدثينا؟ فقالت: إي والله حدثتني أمي أم
العارة بنت عبادة بن نضلة بن مالك بن عجلان الساعدي.. أنها كانت ذات يوم في نساءٍ من العرب إذ أقبل أبو طالب كئيباً حزيناً، فقلت له: ما شأنك يا أبا طالب؟ قال: إن فاطمة بنت أسد في شدة المخاض، ثم وضع يديه على وجهه. فبينا هو كذلك، إذ أقبل محمد صلى الله عليه وسلم فقال له: «ما شأنك يا عم؟» فقال: إن فاطمة بنت أسد تشتكي المخاض، فأخذ بيده وجاء وهي معه فجاء بها إلى الكعبة فأجلسها في الكعبة، ثم قال: «اجلسي على اسم الله!» قال: فطلقت طلقة فولدت غلاماً مسروراً، نظيفاً، منظفاً لم أر كحسن وجهه، فسماه أبو طالب علياً وحمله النبي صلى الله عليه وسلم حتى أداه إلى منزلها. قال علي بن الحسين عليهم السلام: فوالله ما سمعت بشيء قط إلا وهذا أحسن منه.
موسی بن جعفر علیه السلام از پدرشان از امام صادق علیه السلام و ایشان از وجود مقدّس امام سجاد علیه السلام نقل می کند که: روزی به زیارت قبر جدّمان رسول خدا صلی الله علیه واله همراه با پدرم رفته بودیم، نشسته بودیم که آن جا زنان زیادی بودند. یکی از آنان به ما رو کرد و من به او گفتم رحمت خدا بر تو چه کسی هستی؟ گفت: من زیده دختر قریبة فرزند عجلان از قبیله ی بنی ساعده هستم. به او گفتم: آیا نزد تو چیزی هست که برای ما بیان کنی؟ گفت آری به خدا سوگند. مادرم ام العارة دختر عبادة بن نضلة بن مالک بن عجلان الساعدی … روزی با زنان عرب همراه بود که ابوطالب در حالی که گریه می کرد و غمگین بود آمد. به او گفتم: تو را چه شده است ای ابو طالب؟ گفت: فاطمه بنت اسد علیها السلام در شدّت درد زایمان است و سپس دستش را زمانی که در بین ما بود روی صورتش گذاشت و هنگامی که پیامبر صلی الله علیه واله آمد فرمودند چه شده است ای عمو؟ ابوطالب گفت: فاطمه بنت اسد از شدّت
درد حمل به سختی افتاده است. پیامبر صلی الله علیه واله دست ابوطالب علیه السلام را گرفت در حالی که او دست فاطمه بنت اسد علیها السلام را گرفته بود به نزد کعبه آمدند و او را در کعبه نشاند و گفت: به نام خدا بنشین. گفتند: سپس در همان درد اوّل، فرزند پسری خوش رو و پاک و پاک شده ای را به دنیا آورد و کسی را به زیبایی صورت او ندیدم پس ابوطالب علیه السلام او را علی علیه السلام نامید و پیامبر صلی الله علیه واله او را تا منزلش همراهی کرد. امام سجاد علیه السلام فرمود: به خدا قسم هر سخن زیبایی شنیده بودم، این از آن زیباتر بود.(1)شاه ولی الله احمد بن عبدالرحیم دهلوی، محدث متعصب اهل سنّت، در کتاب «ازالة الخفاء عن خلافة الخلفاء» می نویسد: «بی گمان روایات متواتر است در این که فاطمه بنت اسد علیها السلام ، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام را در درون کعبه به دنیا آورد، بدون تردید او در روز جمعه سیزدهم رجب، سی سال بعد از عام الفیل، در خانه ی کعبه به دنیا آمده است و هرگز پیش از او یا بعد از او کسی در خانه ی کعبه زاده نشده است».(2)
۴. بستی از علمای معتزلی العقیده ی اهل سنّت پیرامون ولادت آن حضرت و عادات زنان بنی هاشم چنین می نویسد: فقد علمنا في الصحيح من الروايات عند جميع أهل البيت، أن فاطمة بنت أسد قالت: لما قرب ولادتي بعلي، كانت العادة في نساء بني هاشم أن يدخلن البيت ويمسحن بطونهن بحيطانه فيخف عليهن الوضع، فخرجت مع جنيني وليس في الموضع أشرف من هذا والولد الطاهر مولود في أشرف البقاء من أكرم الفضائل، وليس هذا للمشايخ
ولا لأحد نعرفه.ثم له في المسجد خاصية ومزية، لا يشاركه فيها أحد وهو أنه ولد في الكعبة؛ به تحقیق از روایات صحیح نزد تمام اهل بیت علیهم السلام دانستیم، که فاطمه بنت اسد علیها السلام فرمود: زمانی که ولادت علی علیه السلام نزدیک شد، عادت زنان بنی هاشم این بود که وارد بر خانه ی خدا شده و شکم خود را به دیوار کعبه می کشیدند تا وضح حمل شان آسان شود. [و سپس در خانه ی خود وضع حمل می کردند] امّا من با فرزندم (از خانه کعبه) خارج شدم.
و هیچ مکانی بالاتر از این جا (کعبه) نیست و فرزند پاک (یعنی حضرت علی علیه السلام در والاترین مکان ها به دنیا آمد و این فضیلتی است که (به او) إکرام شده است و این فضیلت برای هیچ یک از اساتید و مشایخ و هیچ کسی که می شناسیم وجود ندارد.
و سپس برای او (حضرت علی علیه السلام در مسجد مزیّت و خاصیتّی است که هیچ کسی با او شریک نبوده و اختصاص به او دارد و او کسی است که در کعبه به دنیا آمده است.(1)
۵. سبط ابن جوزی:وی نیز یکی دیگر از عالمان اهل سنّت است که پیرامون ولادت با سعادت آن حضرت علیه السلام چنین می نویسد: وروي أن فاطمة بنت أسد كانت تطوف بالبيت وهي حامل بعلي علیه السلام فضربها الطلق ففتح لها باب الكعبة فدخلت فوضتعه فيها؛ روایت شده است که فاطمه بنت أسد، در حالی که باردار بود، خانه ی خدا را طواف می کرد، درد زایمان او را فراگرفت، در خانه ی کعبه به روی او باز شد، پس داخل خانه ی کعبه شد و فرزندش را به دنیا آورد.
روي أنها لما ضربها المخاض اشتد وجعها فأدخلها أبوطالب الكعبة بعد
1) المراتب؛ ص115.
العتمة فولدت فيها علي وقيل لم يولد في الكعبة إلا علي؛ روایت شده هنگامی که وقت وضع حمل او رسید و دردش شدت یافت، ابو طالب او را اول شب وارد بر کعبه کرد و علی علیه السلام در آن خانه به دنیا آمد. و گفته شده که کسی غیر از علی علیه السلام در کعبه به دنیا نیامده است.(1)
۶. صالح بن عبد الله الغامدی از علمای معاصر سلفی نیز پیرامون امیرالمؤمنین علیه السلام و ولادت ایشان چنین می نویسد: أمه فاطمة بنت أسد بن هاشم بن عبد مناف. ولدته في جوف الكعبة وهي أول هاشمية ولدت لهاشمي.
مادرش فاطمه دختر اسد فرزند هاشم فرزند عبد مناف است. او [امیرالمؤمنین علیه السلام ] را داخل کعبه به دنیا آورد و ایشان اوّل زنی از بنی هاشم بود که یک هاشمی را به دنیا آورد.(2)
منابعی از اهل سنّت که به طور صریح به شکافته شدن دیوار کعبه اشاره کردهاند نیز عبارتند از:
۱. محمد شریف خان شیروانی در کتاب «چوتهی کتاب» به ولادت امام علی علیه السلام در درون کعبه و شکافته شدن دیوار کعبه و شنیده شدن صدای هاتف غیبی تصریح کرده است.
۲. مولوی حافظ حکیم ظهیر احمد سهسوانی در کتاب «ظهیر البشر» در احوال و فضایل ائمه علیهم السلام می نویسد: «چون خداوند اراده نمود که شرفی بر شرف های کعبه بیفزاید، دیوار کعبه را بشکافت و فاطمه بنت اسد را به درون کعبه فرا خواند و فاطمه فرزندش علی علیه السلام را در درون کعبه به دنیا آورد».
۳. علّامه حسن بن امان الله مولوی عظیم آبادی هندی، در کتاب تجهیز الجیش جریان ولادت امام علیه السلام را طبق روایت «بشائر المصطفی» از یزید بن قعنب نقل کرده است.
۴. دکتر محمد شاه قادری، دانشمند و پزشک نامی سرزمین لاهور، در کتاب «مصباح المقرّبین» تصریح می کند که امیرمؤمنان علیه السلام در درون کعبه متولّد شد و تصریح می کند که مادر آن جناب در حال طواف کعبه بود که او را درد زایمان گرفت، دیوار کعبه شکافته شد و فاطمه بنت اسد علیها السلام به درون کعبه فرا خوانده شد؛سپس تأکید می کند که هرگز چنین شرف و فضیلتی به جز امیرمؤمنان علیه السلام برای احدی نصیب و میسّر نشده است.
قبل از بیان احادیث حضرت رسول صلی الله علیه واله در فضیلت حضرت امیر علیه السلام ، ابتدا به بخش هایی از خطبه ی غدیریه حضرت رسول صلی الله علیه واله اشاره می کنیم؛ سپس به احادیث می پردازیم. دلیل آن هم اهمیّت موضوع ولایت است که مورد اختلاف مسلمین قرار گرفت. هر عقل سلیمی می پذیرد خلیفه ای که خداوند انتصاب کند از کسی که مردم انتخاب کنند برتری دارد. نکته ی ظریفی که دانستن آن خالی از لطف نیست این است که ما از مخالفین ولایت اهل بیت علیهم السلام سؤال می کنیم آیا پیامبر صلی الله علیه واله را شما به عنوان پیامبر و رسول به جامعه معرفی کردید؟ به انتخاب شما بود یا از طرف خداوند؟ پیامبران بعد هر پیامبر را خود پیامبر قبلی انتخاب کرده است یا از طرف خداوند؟ حضرت عیسی علیه السلام ، حضرت رسول صلی الله علیه واله را به عنوان پیامبر معرفی و انتخاب کرد یا فقط بشارت آمدن رسول خدا صلی الله علیه واله را داده است؟ قطعاً پاسخ خواهید داد از طرف خداوند به هر دلیلی که قایل هستید.یعنی بشر
هیچ نقشی در انتخاب افراد به عنوان پیامبر ندارند؛ چرا که نه اقتضای زمان را می دانند و نه مکان را و نه جنبه های دیگر را. این که عیسی علیه السلام در گهواره بگوید انی عبدالله آتانی الکتاب... با معیار و عقل بشری جور در نمی آید؛ لذا این خداوند است که اشخاصی را با توجّه به معیارهایی که خود می داند در مکان و زمان مناسب و با شرایط خاص انتخاب می کند. حال این سوال پیش می آید وقتی که انتصابپیامبر به دست خداست چون خلیفه ی خداست و خدا خود خلیفه ی خود را انتخاب می کند، بعد از پیامبر اگر پیامبری بیاید انتخابش با کیست؟ مسلّم خواهید گفت با خداوند است. کما این که در انبیای سلف این اتّفاق افتاده و کسی کوچک ترین اعتراضی به آن نداشته است؛ ولی با توجّه به این که بعد نبی مکرم اسلام صلی الله علیه واله پیامبری مبعوث نخواهد شد؛ بلکه وصیّ و جانشین به جای رسول خدا صلی الله علیه واله قرار خواهد گرفت، مضاف بر این که مبعوث نشدن پیامبری بعد رسول خدا صلی الله علیه واله اهمیّت و ارزش و جایگاه حضرت امیر علیه السلام را تحکیم می بخشد. حال چه کسی باید این وصیّ را انتخاب کند؟ قطعاً جواب خداوند است؛ لذا با توجّه به اهمیّت موضوع حضرت رسول صلی الله علیه واله در روز غدیر خطبه ای ایراد فرمودد که اهمیّت بسیار بالای ولایت و زعامت جامعه را می رساند؛ بنابراین قبل از هر چیزی در این فصل، ابتدا به گوشه هایی از خطبه ی غدیر اشاره می کنیم؛ سپس به احادیث در باب فضیلت مولی علیه السلام می پردازیم.
علی علیه السلام مفترض الطّاعة؛ فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ (ذالِكَ فیهِ وَافْهَموهُ وَاعْلَمُوا) أَنَّ الله قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِیّاً وَإِماماً فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَی الْمُهاجِرینَ وَالْأَنْصارِ
وَ عَلَی التّابِعینَ لَهُمْ بِإِحْسانٍ، وَ عَلَی الْبادی وَالْحاضِرِ، وَ عَلَی الْعَجَمِی وَالْعَرَبی، وَالْحُرِّ وَالْمَمْلوكِ وَالصَّغیرِ وَالْكَبیرِ، وَ عَلَی الْأَبْیَضِ وَالأَسْوَدِ، وَ عَلی كُلِّ مُوَحِّدٍ. ماضٍ حُكْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ، نافِذٌ أَمْرُهُ، مَلْعونٌ مَنْ خالَفَهُ، مَرْحومٌ مَنْ تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ، فَقَدْ غَفَرَالله لَهُ وَلِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ أَطاعَ لَهُ.
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ آخِرُ مَقامٍ أَقُومُهُ فی هذا الْمَشْهَدِ، فَاسْمَعوا وَ أَطیعوا وَانْقادوا لاِمْرِ (الله) رَبِّكُمْ، فَإِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ هُوَ مَوْلاكُمْ وَإِلاهُكُمْ، ثُمَّ مِنْ دونِهِ رَسولُهُ وَنَبِیُهُ الُْمخاطِبُ لَكُمْ، ثُمَّ مِنْ بَعْدی عَلی وَلِیُّكُمْ وَ إِمامُكُمْ بِأَمْرِالله رَبِّكُمْ، ثُمَّ الْإِمامَةُ فی ذُرِّیَّتی مِنْ وُلْدِهِ إِلی یَوْمٍ تَلْقَوْنَ الله وَرَسولَهُ؛ هان مردمان! بدانید این آیه درباره ی اوست. ژرفیِ آن را فهم کنید و بدانید که خداوند او را برای تان صاحب اختیار و امام قرار داده، پیروی او را بر مهاجران و انصار و آنان که به نیکی از ایشان پیروی می کنند و بر صحرانشینان و شهروندان و بر عجم و عرب و آزاد و برده و بر کوچک و بزرگ و سفید و سیاه و بر هر یکتاپرست لازم شمرده است.
[هشدار که] اجرای فرمان و گفتار او لازم و امرش نافذ است. ناسازگارش رانده، پیرو و باورکننده اش در مهر و شفقت است. هر آینه خداوند، او و شنوایان سخن او و پیروان راهش را آمرزیده است.
هان مردمان! آخرین بار است که در این اجتماع به پا ایستاده ام. پس بشنوید و فرمان حقّ را گردن گذارید؛ چرا که خداوند عزّوجلّ صاحب اختیار و ولیّ و معبود شماست و پس از خداوند ولیّ شما، فرستاده و پیامبر اوست که اکنون در برابر شماست و با شما سخن می گوید و پس از من به فرمان پروردگار، علی علیه السلام ولیّ و صاحب اختیار و امام شماست. آن گاه امامت در
فرزندان من از نسل علی علیه السلام خواهد بود. این قانون تا برپایی رستاخیز که خدا و رسول او را دیدار کنید دوام دارد.
علی علیه السلام افضل النّاس
مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوا عَلِیّاً فَإِنَّهُ أَفْضَلُ النَّاسِ بَعْدی مِنْ ذَكَرٍ و أُنْثی ما أَنْزَلَ الله الرِّزْقَ وَبَقِی الْخَلْقُ. مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ، مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَی قَوْلی هذا وَلَمْ یُوافِقْهُ.أَلا إِنَّ جَبْرئیلَ خَبَّرنی عَنِ الله تَعالی بِذالِكَ وَیَقُولُ: «مَنْ عادی عَلِیّاً وَلَمْ یَتَوَلَّهُ فَعَلَیْهِ لَعْنَتی وَ غَضَبی»، <وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوالله - أَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها - إِنَّ الله خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ>؛ ای مردم آگاه باشید! علی را برتر دانید؛ که او برترین مردمان از مرد و زن پس از من است؛ تا آن هنگام که آفریدگان پایدارند و روزی شان فرود آید. دورِ دور باد از درگاه مهر خداوند و خشمِ خشم باد بر آن که این گفته را نپذیرد و با من سازگار نباشد!
آگاه باشید جبرئیل علیه السلام از سوی خداوند خبرم داد: «هر آن که با علی علیه السلام بستیزد و بر ولایت او گردن نگذارد، نفرین و خشم من بر او باد!» البتّه بایست که هر کس بنگرد که برای فردای رستاخیز خود چه پیش فرستاده. [هان!] تقوا پیشه کنید و از ناسازگاری با علی علیه السلام بپرهیزید. مبادا که گام هایتان پس از استواری بلغزد. که خداوند بر کردارتان آگاه است.
مَعاشِرَ النَّاسِ، إِنَّهُ جَنْبُ الله الَّذی ذَكَرَ فی كِتابِهِ العَزیزِ، فَقالَ تعالی <مُخْبِراً عَمَّنْ یُخالِفُهُ>: <أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتا عَلی ما فَرَّطْتُ فی جَنْبِ الله>؛ ای مردم آگاه باشید! همانا او هم جوار و همسایه ی خداوند است که در نوشته ی عزیز خود او را یاد
کرده و درباره ی ستیزندگان با او فرموده: «تا آن که مبادا کسی در روز رستاخیز بگوید: افسوس که درباره ی هم جوار و همسایه ی خدا کوتاهی کردم...».
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ عَلِیّاً وَالطَّیِّبینَ مِنْ وُلْدی (مِنْ صُلْبِهِ) هُمُ الثِّقْلُ الْأَصْغَرُ، وَالْقُرْآنُ الثِّقْلُ الْأَكْبَرُ، فَكُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ لَهُ، لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَی الْحَوْضَ؛ ای مردم آگاه باشید! همانا علی و پاکان از فرزندانم از نسل او، یادگار گران سنگ کوچک ترند و قرآن یادگار گران سنگ بزرگ تر. هر یک از این دو از دیگر همراه خود خبر می دهد و با آن سازگار است. آن دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا در حوض کوثر بر من وارد شوند.علی علیه السلام و اولادش علیه السلام امنا الله
أَلا إِنَّهُمْ أُمَناءُ الله فی خَلْقِهِ وَ حُكّامُهُ فی أَرْضِهِ. أَلاوَقَدْ أَدَّیْتُ. أَلا وَقَدْ بَلَّغْتُ، أَلاوَقَدْ أَسْمَعْتُ، أَلاوَقَدْ أَوْضَحْتُ، أَلا وَ إِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ قالَ وَ أَنَا قُلْتُ عَنِ الله عَزَّوَجَلَّ، أَلاإِنَّهُ لا «أَمیرَالْمُؤْمِنینَ» غَیْرَ أَخی هذا، أَلا لاتَحِلُّ إِمْرَةُ الْمُؤْمِنینَ بَعْدی لاِحَدٍ غَیْرِهِ؛ ای مردم آگاه باشید و بدانید که آنان امانت داران خداوند در میان آفریدگان و حاکمان او در زمین اویند. هشدار که من وظیفه ی خود را ادا کردم. هشدار که من آن چه بر عهده ام بود ابلاغ کردم و به گوش تان رساندم و روشن نمودم. بدانید که این سخن خدا بود و من از سوی او سخن گفتم. هشدار که هرگز به جز این برادرم کسی نباید امیرالمؤمنین علیه السلام خوانده شود. هشدار که پس از من امارت مؤمنان بری کسی جز او روا نباشد.
مَعاشِرَ النّاسِ، إِنَّ إِبْلیسَ أَخْرَجَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ بِالْحَسَدِ، فَلاتَحْسُدُوهُ فَتَحْبِطَ أَعْمالُكُمْ وَتَزِلَّ أَقْدامُكُمْ، فَإِنَّ آدَمَ أُهْبِطَ إِلَی الْأَرضِ بِخَطیئَةٍ واحِدَةٍ، وَهُوَ صَفْوَةُالله عَزَّوَجَلَّ، وَكَیْفَ بِكُمْ وَأَنْتُمْ أَنْتُمْ وَ مِنْكُمْ أَعْداءُالله؛ ای مردم آگاه باشید! به راستی که شیطانِ اغواگر، آدم را با رشک از بهشت رانده مبادا شما به علی علیه السلام رشک ورزید که کرده های تان نابود و گام هایتان لغزان خواهدشد. آدم علیه السلام به خاطر یک اشتباه به زمین هبوط کرد و حال آن که برگزیده ی خدای عزّوجلّ بود. پس چگونه خواهید بود شما و حال آن که شما شمایید و دشمنان خدا نیز از میان شمایند.
مَعاشِرَالنّاسِ، النُّورُ مِنَ الله عَزَّوَجَلَّ مَسْلوكٌ فِی ثُمَّ فی عَلِی بْنِ أَبی طالِبٍ، ثُمَّ فِی النَّسْلِ مِنْهُ إِلَی الْقائِمِ الْمَهْدِی الَّذی یَأْخُذُ بِحَقِّ الله وَ بِكُلِّ حَقّ هُوَ لَنا، لاِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ قَدْ جَعَلَنا حُجَّةً عَلَی الْمُقَصِّرینَ وَالْمعُانِدینَ وَالْمخالِفینَ وَالْخائِنینَ وَالْآثِمینَ وَالّظَالِمینَ وَالْغاصِبینَ مِنْ جَمیعِ الْعالَمینَ؛ ای مردم آگاه باشید! نور از سوی خداوند عزّوجل در جان من، سپس در جان علی بن ابی طالب علیه السلام ، آن گاه در نسل او تا قائم مهدی - که حق خدا و ما را می ستاند؛ چرا که خداوند عزّوجل ما را بر کوتاهی کنندگان، ستیزه گران، ناسازگاران، خائنان و گنه کاران و ستم کاران و غاصبان از تمامی جهانیان دلیل و راهنما و حجت آورده است.
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ سَیَكُونُ مِنْ بَعْدی أَئمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی النّارِ وَیَوْمَ الْقِیامَةِ
لایُنْصَرونَ. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الله وَأَنَا بَریئانِ مِنْهُمْ. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُمْ وَأَنْصارَهُمْ وَأَتْباعَهُمْ وَأَشْیاعَهُمْ فِی الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَلَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَكَبِّرِینَ. أَلا إِنَّهُمْ أَصْحابُ الصَّحیفَةِ، فَلْیَنْظُرْ أَحَدُكُمْ فی صَحیفَتِهِ؛ ای مردم آگاه باشید! به زودی پس از من پیشوایانی خواهند بود که شما را به سوی آتش می خوانند و در روز رستاخیز تنها و بدون یاور خواهند ماند.؛ هان مردمان! خداوند و من از آنان بیزاریم. هان مردمان! آنان و یاران و پیروان شان در بدترین جای جهنّم، جایگاه متکبّران خواهند بود. بدانید آنان اصحاب صحیفه اند. اکنون هر کس در صحیفه ی خود نظر کند.
أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمُ الْمُؤْمِنونَ الَّذینَ وَصَفَهُمُ الله عَزَّوَجَلَّ فَقالَ: (الَّذینَ آمَنُوا وَلَمْ یَلْبِسُوا إیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدونَ.
هان! دوست داران امامان ایمانیان اند که قرآن چنان توصیف فرموده: «آنان که ایمان آورده و باور خود را به شرک نیالوده اند، در امان و در راه راست هستند».
أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمُ الَّذینَ آمَنُوا وَلَمْ یَرْتابوا.
هشدار! یاران پیشوایان کسانی هستند که به باور رسیده و از تردید و انکار دور خواهند بود.
أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمُ الَّذینَ یدْخُلونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنینَ، تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْلیمِ یَقُولونَ: سَلامٌ عَلَیْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلوها خالِدینَ.
هشدار! امامان آنانند که با آرامش و سلام به بهشت درخواهند شد و
فرشتگان با سلام آنان را پذیرفته، خواهند گفت: «درود بر شما که پاک شده اید. اینک داخل شوید که در بهشت، جاودانه خواهید بود».
أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمْ، لَهُمُ الْجَنَّةُ یُرْزَقونَ فیها بِغَیْرِ حِسابٍ. أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذینَ یَصْلَونَ سَعیراً.
هان! بهشت پاداش آنان است و در آن بی حساب روزی داده خواهند شد.
أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذینَ یَسْمَعونَ لِجَهَنَّمَ شَهیقاً وَ هِی تَفورُ وَ یَرَوْنَ لَهازَفیراً.
هان! دشمنان آنان آن کسانی اند که در آتش درآیند. و همانا ناله ی افروزش جهنّم را می شنوند در حالی که شعله های آتش زبانه می کشد و زفیر (صدای بازدم) جهنّم را نیز در می یابند.
أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذینَ قالَ الله فیهِمْ: <كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها> الآیة.
هان! خداوند درباره ی ستیزگران با آنان فرموده: «هرگاه امتّی داخل جهنّم شود همتای خود را نفرین کند.».أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذینَ قالَ الله عَزَّوَجَلَّ: <كُلَّما أُلْقِی فیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَلَمْ یَأتِكُمْ نَذیرٌ، قالوا بَلی قَدْ جاءَنا نَذیرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلنا مانَزَّلَ الله مِنْ شَیءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ فی ضَلالٍ كَبیرٍ> إِلی قَوله: <أَلافَسُحْقاً لاِصْحابِ السَّعیرِ>. أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمُ الَّذینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ كَبیرٌ.
هشدار! که دشمنان امامان همانانند که خداوند درباره ی آنان فرموده: «هر گروهی از آنان داخل جهنّم شود نگاهبانان می پرسند: مگر برای تان ترساننده ای نیامد؟! می گویند: چرا ترساننده آمد؛ لیکن تکذیب کردیم و گفتیم: خداوند وحی نفرستاده و شما نیستید مگر در گمراهی بزرگ!» تا آن جا
که فرماید: «هان! نابود باد دوزخیان» هان! یاران امامان در نهان، از پروردگار خویش ترسانند، آمرزش و پاداش بزرگ بری آنان خواهد بود. هان مردمان! چه بسیارراه است میان آتش و پاداش بزرگ!
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّكُمْ أَكْثَرُ مِنْ أَنْ تُصافِقُونی بِكَفٍّ واحِدٍ فی وَقْتٍ واحِدٍ، وَقَدْ أَمَرَنِی الله عَزَّوَجَلَّ أَنْ آخُذَ مِنْ أَلْسِنَتِكُمُ الْإِقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِی أَمیرِالْمُؤْمنینَ، وَلِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الْأَئِمَّةِ مِنّی وَ مِنْهُ، عَلی ما أَعْلَمْتُكُمْ أَنَّ ذُرِّیَّتی مِنْ صُلْبِهِ. فَقُولُوا بِأَجْمَعِكُمْ: «إِنّا سامِعُونَ مُطیعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَرَبِّكَ فی أَمْرِ إِمامِنا عَلِی أَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الْأَئِمَّةِ. نُبایِعُكَ عَلی ذالِكَ بِقُلوُبِنا وَأَنْفُسِنا وَأَلْسِنَتِنا وَأَیْدینا. علی ذالِكَ نَحْیی وَ عَلَیْهِ نَموتُ وَ عَلَیْهِ نُبْعَثُ. وَلانُغَیِّرُ وَلانُبَدِّلُ، وَلا نَشُكُّ (وَلانَجْحَدُ) وَلانَرْتابُ، وَلا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَلا نَنْقُضُ الْمیثاقَ.
هان مردمان! شما بیش از آنید که در یک زمان با یک دست من بیعت نمایید. از این روی خداوند عزّوجلّ به من دستور داده که از زبان شما اقرار بگیرم و پیمان ولایت علی امیرالمؤمنین علیه السلام را محکم کنم و نیز بر امامان پس از او که از نسل من و اویند؛ همان گونه که اعلام کردم که ذرّیّه ی من از نسل اوست.
پس همگان بگویید: «البتّه که سخنان تو را شنیده پیروی می کنیم و از آن ها خشنودیم و بر آن گردن گذارده و بر آن چه از سوی پروردگارمان در امامت اماممان علی امیرالمؤمنین علیه السلام و امامان دیگر علیه السلام - از صُلب او - به ما ابلاغ کردی، با تو پیمان می بندیم با دل و جان و زبان و دست های مان. با این پیمان زنده ایم و با آن خواهیم مرد و با آن اعتقاد برانگیخته می شویم.
و هرگز آن را دگرگون نکرده شکّ و انکار نخواهیم داشت و از عهد و پیمان خود برنمی گردیم.(1)
اینک به احادیث حضرت رسول صلی الله علیه واله در شأن و منزلت حضرت امیر علیه السلام می پردازیم:
ابن عباس نقل می کند: إن امیرالمؤمنین علیه السلام شرب ماءً فسجد النبی صلی الله علیه واله فقیل له: لِم َسجدتَ یا رسولَ الله؟ فقال: لمّا شرب علیّ علیه السلام ناداه تبارك و تعالی هنیئا مریئاً یا ولیّی و حجّتی علی خلقی و أمینی علی عبادی؛ ابن عباس می گوید همانا علی علیه السلام آب نوشید در این هنگام حضرت رسول صلی الله علیه واله سجده ی شکر به جا آورد از حضرت صلی الله علیه واله پرسیدند برای چه سجده کردی یا رسول الله؟ فرمود وقتی علی علیه السلام آب نوشید، خداوند متعال ندا داد: گوارا و شیرین باد (به تعبیر عامیه نوش جان) بر تو ای ولیّ و حجّت من بر خلق من و ای امین من بر بندگانم.
ذیل حدیث، مرحوم طبرسی رحمة الله در جواب منکرین که گفتند چطور ممکن است خداوند به علی علیه السلام چنین چیزی گفته باشد، می گوید: خداوند در قرآن درباره ی جمیع بندگان مؤمن خود چنین فرموده: کلوا و اشربوا هنیئا بما کنتم تعملون. چگونه برای آحاد مؤمنین خداوند این چنین فرمود حال آیا جایز نیست که به علی علیه السلام که امام و امیر مؤمنان علیه السلام است چنین بگوید؟(2)
اباصلت به نقل از امام رضا علیه السلام : سمعت الرضا علیه السلام یحدّث عن آبائه عن علی علیه السلام قال:سمعت رسول الله صلی الله علیه واله یقول سمعت الله عزوجل یقول: علی بن ابی طالب حجتی علی خلقی و نوری فی بلادی و امینی علی علمی لا أُدخل النار من عرفه و این عصانی و لا أُدخل الجنه من انكره و إن أطاعنی؛ امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوارشان از رسول خدا صلی الله علیه واله و ایشان از قول خداوند فرمود: علی بن ابی طالب علیه السلام حجّت من بر بندگانم و نور من در بلاد من و امین علم من است کسی که علی علیه السلام را بشناسد او را داخل در آتش نمی کنم ولو این که گناه کار باشد و کسی که علی را انکار کند او را داخل در بهشت نخواهم کرد ولو این که مرا اطاعت کند.(1)
زمخشری صاحب تفسیر کشّاف ذیل این حدیث چنین می گوید: و هذا رمز حسن و ذلک لأن حبّ علی علیه السلام هو ایمان الکامل و الایمان الکامل لا تضرّ معه السیئات؛ این رمز خوبی است چرا که محبّت به علی علیه السلام ایمان کامل است و ایمان کامل را معصیت و گناه ضرری نمی رساند.(2)
عن ابن عمر قال: سألنا رسول الله صلی الله علیه واله عن علیّ بن ابی طالب علیه السلام فغضب صلی الله علیه واله و قال: ما بال قوم یذكرون من له منزلة عند الله كمنزلتی و مقام كمقامی إلا النبوّة. ألا و من أحبّ علیّاً فقد أحبّنی و من أحبّنی رضی الله عنه و من
رضی الله عنه كافاه بالجنة، ألا و من أحبّ علیّاً استغفرت له الملائكة و فتحت له أبواب الجنة یدخل من أیّ باب شاء بغیر حساب؛ ابن عمر می گوید از حضرت رسول صلی الله علیه واله درباره ی علی علیه السلام پرسیدیم حضرت غضب ناک شد و فرمود چه است قومی را که یاد می کنند از کسی که منزلت وشأن او نزد خداوند مثل مقام و منزلت من است؛ مگر در نبوّت که بعد من نبی نیست. آگاه باشید هر کس علی را دوست بدارد به تحقیق مرا دوست داشته است و کسی که مرا دوست داشته باشد خداوند از او راضی خواهد بود و کسی را که خداوند از او راضی است بهشت کفایتش می کند. آگاه باشید کسی که علی علیه السلام را دوست بدارد فرشتگان الهی برای او طلب مغفرت می کنند و برای او درهای بهشت گشوده خواهد شد و از هر دری که می خواهد بدون حساب وارد بهشت شود.
أَلَا وَ مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً(علیه السلام) لَا يَخْرُجُ مِنَ الدُّنْيَا حَتَّى يَشْرَبَ مِنَ الْكَوْثَرِ وَ يَأْكُلَ مِنْ طُوبَى وَ يَرَى مَكَانَهُ فِي الْجَنَّةِ؛ آگاه باشید اگر کسی علی علیه السلام را دوست بدارد از دنیا بیرون نمیرود؛ مگر این که از کوثر میآشامد و از طوبی میخورد و جایگاه خود را در بهشت میبیند.
أَلَا وَ مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً(علیه السلام) أَعْطَاهُ اللَّهُ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ وَ حَاسَبَهُ حِسَابَ الْأَنْبِيَاءِ؛ آگاه باشید! هر کس علی علیه السلام را دوست بدارد خداوند نامه ی اعمالش را به دست راستش میدهد و حساب او حساب انبیا علیه السلام است.
أَلَا وَ مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً هَوَّنَ اللَّهُ عَلَيْهِ سَكَرَاتِ الْمَوْتِ وَ جَعَلَ قَبْرَهُ رَوْضَةً مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ؛ آگاه باشید کسی که علی علیه السلام را دوست دارد، خداوند آسان میکند بر او آن سختیهای مرگ را و قبرش را باغی از باغهای بهشت قرار میدهد.
الَا وَ مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً(علیه السلام) أَعْطَاهُ اللَّهُ بِكُلِّ عِرْقٍ فِي بَدَنِهِ حَوْرَاءَ وَ شُفِّعَ فِي ثَمَانِينَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ، وله بكل شعرة في بدنه حوراء ومدينة في الجنة؛ آگاه باشید! کسی که علی علیه السلام را دوست بدارد، خداوند به هر رگی که در بدن اوست حوریه ی بهشتی عنایت میکند که میتواند هشتاد نفر از خاندانش را شفاعت کند؛
أَلَا وَ مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً(علیه السلام) بَعَثَ اللَّهُ إِلَيْهِ مَلَكَ الْمَوْتِ كَمَا يَبْعَثُ إِلَى الْأَنْبِيَاءِ وَ دَفَعَ اللَّهُ عَنْهُ هَوْلَ مُنْكَرٍ وَ نَكِيرٍ وَ بَيَّضَ وَجْهَهُ وَ كَانَ مَعَ حَمْزَةَ سَيِّدِ الشُّهَدَاءِ؛ هان آگاه باشید! اگر کسی علی علیه السلام را دوست بدارد خداوند به سوی او فرشته ی مرگ را مبعوث میکند؛ همانگونه که او را به سوی پیامبرانش میفرستد و هول و ناراحتی و اضطراب ناشی از مواجهه با دو فرشته ی برزخ را از او دفع میکند و خدا چهره ی او را سپید میکند، او روسپید است و با حمزه سید الشّهدا علیه السلام خواهد بود.
أَلَا وَ مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً(علیه السلام) جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ وَجْهُهُ كَالْقَمَرِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ؛ آگاه باشید کسی که علی علیه السلام را دوست بدارد، در روز قیامت با چهرهای مثل ماه شب چهارده وارد میشود.
أَلَا وَ مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً علیه السلام وُضِعَ عَلَى رَأْسِهِ تَاجُ الْمُلْكِ وَ أُلْبِسَ حُلَّةَ الْكَرَامَةِ؛ آگاه باشید! هر کس علی علیه السلام را دوست بدارد، تاج سلطنت بر سر او گذاشته میشود و لباس کرامت بر او پوشانده میشود
أَلَا وَ مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً(علیه السلام) جَازَ عَلَى الصِّرَاطِ كَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ؛ آگاه باشید کسی که علی علیه السلام را دوست بدارد، سریع از صراط عبور میکند؛ مثل برق جهنده.
أَلَا وَ مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً(علیه السلام) كَتَبَ اللَّهُ لَهُ بَرَاءَةً مِنَ النَّارِ وَ جَوَازاً عَلَى الصِّرَاطِ وَ أَمَاناً مِنَ الْعَذَابِ، ولم ينشر له ديوان، ولم ينصب له ميزان، وقيل له: ادخل الجنة بلا حساب؛ آگاه باشید! هر کس علی علیه السلام را دوست داشته باشد، خدا برای او برائت از آتش، جواز عبور از صراط و امان از عذاب را مینویسد.
ألا ومن أحب آل محمد أمن من الحساب والميزان والصراط؛ آگاه باشید هر کسی آل محمد علیهم السلام را دوست داشته باشد از حساب و میزان و صراط در امان خواهد بود
أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ (صل الله علیه و آله و سلم) فَأَنَا كَفِيلُهُ بِالْجَنَّةِ مَعَ الْأَنْبِيَاءِ؛ آگاه باشید! هر کس برای دوستی آل محمد صلی الله علیه واله بمیرد، من کفیل او به بهشت همراه با انبیا علیه السلام هستم.
أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ(علیهم السلام) لَمْ يَشَمَّ رَائِحَةَ الْجَنَّةِ؛ آگاه باشید کسی که با بغض آل محمد علیهم السلام بمیرد، بوی بهشت به شامّهاش نمیخورد.(1)
محبّت اهل بیت پیامبر صلی الله علیه واله نه تنها از زبان پیامبر صلی الله علیه واله به آن تأکید شد؛ بلکه خداوند نیز در قرآن بر آن تأکید کرده و محبّت و مودّت اهل بیت پیامبر صلی الله علیه واله را فرض کرد. نکته ی قابل توجّه این است که فرق است بین فرض و واجب. گاهی اوقات ضرورت یک چیز را عقل می فهمد و لزوم آن را درک می کند شرع هم آن را تأیید می کند این می شود واجب مثل حُسن و قبُح عقلی. صدق و راستگوئی، ذات محمود و پسندیده است و کذب و
1) بحار الأنوار، ج 7، ص 222؛ فضائل الشیعه، ص45.
دروغگوئی بر عکس آن و این را عقل در می کند؛ اما گاهی اوقات عقل درک صحیح از مسأله ای ندارد این جا شرع آن را فرض می کند.
أبو هلال عسکرى در کتاب معروفش «الفروق اللغوية» مى نویسد: تفاوت و فرق میان (فرض) و (وجوب) این است که فرض جز از خداى تعالى نیست ؛ ولى ایجاب و وجوب هم از خدا و هم از غیر اوست. در عبارت- فرض اللّه تعالى على العبد کذا و اوجبه علیه- هر دو واژه بکار رفته است ولى- اوجب زید على صدیقه کذا- گفته نمی شود؛ بلکه فرض علیه گفته می شود و به کار می رود. و از جهتى دیگر سنّت مؤکّد، هم واجب نامیده شده و هم فرض مثل سجده ی تلاوت قرآن که بر کسی که آن را مى شنود واجب است.
فرق دیگر این است که «فرض» در امور عقلى به کار نمی رود؛ بلکه وجوب به کار می رود چنان که مى گویى این کار واجب عقلى است و گاهى فرض و واجب هر دو مساویند مثل عبارت: صلاة الظهر واجبه و فرض- که فرقى در معنى ندارد.(1)
لذا اهمّیت محبّت و مودّت نسبت به اهل بیت علیهم السلام از این جا فهمیده می شود که خداوند آن را فرض کرد دلیل دیگر بر اهمّیت مودّت اهل بیت علیهم السلام این است که خداوند آن را هم سنگ رسالت پیامبر صلی الله علیه واله قرار داده است. خداوند از لسان انبیا در باب مزد رسالت چنین می فرماید: <يا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلَى الَّذي فَطَرَني أَ فَلا تَعْقِلُون >؛ «اى قوم من! من از شما براى این (رسالت)، پاداشى نمى طلبم؛ پاداش من، تنها بر کسى
1) فروق اللغه،ص86.
است که مرا آفریده است؛ آیا نمى فهمید؟»(1)دلیلش این است که مزدی که باکار انبیا برابری کند وجود ندارد. اگر مردم به حرف پیامبران شان گوش کنند و به رستگاری برسند، چه چیزی در دنیا می تواند به عنوان مزد با این جایگاه برابری کند؟ چون عرفاً و عقلاً باید بین کار و مزد تناسب وجود داشته باشد. به عنوان مثال، مزد یک کارگر ساده با مزد یک دانشمند هسته ای برابر نخواهد بود در صورت برابری، عرف و عقل تقبیح می کنند. لابدیّت عقلی است که مزد دانشمند هسته ای بیشتر از مزد یک کارگر ساده باشد. با توجّه به اهمیّت کار انبیا که انسان را به سعادت ابدی می رسانند، به خاطر اهمّیت کارشان باید مزدی در خور شأن خود دریافت کنند و چون بشر عاجز از إعطای چنین مزد است؛ لذا خداوند از باب منّت بر بندگان خود مزد رسالت انبیا را تقبّل می کند و از طرف مردم به آنان اجر و پاداش می دهد. اگر بشر قادر بر این باشد که دنیا و مافیها را به انبیا به عنوان پاداش ببخشد باز هم در مقابل نعمات بی پایان آخرت پشیزی بیشتر نمی ارزند اقلّ نعمت آخرت ابدی بودن و فنا ناپذیری است بر خلاف دنیا.با این بیان عظمت و ارزش محبّت اهل بیت علیهم السلام روشن می شود رسالت نبیّ مکرّم اسلام صلی الله علیه واله که رسالتی است جهان شمول و هم چنین پایدار و ابدی، چه مزدی می تواند هم سنگ رسالت پیامبر صلی الله علیه واله باشد؟ بشری که قادر به ادای مزد پیامبران گذشته نیست به طریق اولی نمی تواند مزد رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله را بدهند ؛ علی رغم آن چه گفته شد، خداوند برای رسالت پیامبر صلی الله علیه واله مزدی قرار داد که هم سنگ رسالت پیامبر صلی الله علیه واله و آن چیزی نیست جز مودّت و محبّت
1) هود، 51.
اهل علیهم السلام ؛ لذا فرمود: قل لا اسئلکم علیه اجراً إلا المودّة فی القربی؛ یعنی در مقابل رسالتم اجر و پاداشی نمی خواهم مگر محبّت و دوستی خاندانم را؛(1)بنابراین محبّت علی و اولاد علی علیه السلام هم وزن رسالت پیامبر صلی الله علیه واله است یعنی همان تأثیری که رسالت پبامبراکرم صلی الله علیه واله در سرنوشت بشر دارد، همان تأثیر در محبّت و دوستی حضرت امیر و اولادش علیه السلام در سرنوشت بشر وجود خواهد داشت و روایت فوق خود بیان گر این موضوع است.
الفضائل لابن شاذان، کتاب الروضة: رُوِیَ عَنْ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ قَالَ: كُنَّا بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه واله فِی مَسْجِدِهِ وَ قَدْ صَلَّی بِالنَّاسِ صَلَاهَ الظُّهْرِ وَ اسْتَنَدَ إِلَی مِحْرَابِهِ كَأَنَّهُ الْبَدْرُ فِی تَمَامِهِ وَ أَصْحَابُهُ حَوْلَهُ إِذْ نَظَرَ إِلَی السَّمَاءِ وَ أَطَالَ النَّظَرَ إِلَیْهَا وَ نَظَرَ إِلَی الْأَرْضِ وَ أَطَالَ النَّظَرَ إِلَیْهَا ثُمَّ نَظَرَ سَهْلًا وَ جَبَلًا وَ قَالَ مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِینَ أَنْصِتُوا یَرْحَمُكُمُ اللَّهُ وَ اعْلَمُوا أَنَّ فِی جَهَنَّمَ وَادِیاً یُعْرَفُ بِوَادِی الضِّبَاعِ وَ فِی ذَلِكَ الْوَادِی بِئْرٌ وَ فِی تِلْكَ الْبِئْرِ حَیَّهٌ فَشَكَتْ جَهَنَّمُ مِنْ ذَلِكَ الْوَادِی إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ شَكَا الْوَادِی مِنْ تِلْكَ الْبِئْرِ وَ شَكَا تِلْكُ الْبِئْرُ مِنْ تِلْكَ الْحَیَّهِ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی فِی كُلِّ یَوْمٍ سَبْعِینَ مَرَّهً فَقِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ لِمَنْ هَذَا الْعَذَابُ الْمُضَاعَفُ الَّذِی یَشْكُو بَعْضُهُ عَنْ بَعْضٍ قَالَ هُوَ لِمَنْ یَأْتِی یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَ هُوَ غَیْرُ مُلْتَزِمٍ بِوَلَایَهِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام؛ عمر بن خطاب: (نکته ی قابل توجّه این که راوی این روایت، عُمر است) در مسجد النبی محضر رسول خدا صلی الله علیه واله بودیم، آن حضرت نماز ظهر را با مردم اقامه کرده و به محراب خویش تکیه کرد در
1) شوری، 23.
حالی که مانند ماه کامل میدرخشید. در حالی که یاران وی پیرامونش بودند، نگاهی به آسمان انداخت و مدّتی طولانی به آن خیره شد. آنگاه نگاهی به زمین افکند و مدّتی به آن خیره شد؛ سپس به دشت و کوه نظر افکند و سپس فرمود: مسلمانان، گوش کنید، خدایتان رحمت کند، بدانید که در دوزخ درّهای به نام «درّه ی کفتارها» هست و در آن درّه، چاهی است و در آن چاه ماری است. جهنّم از آن درّه به جانب خداوند شکایت میکند و آن درّه از آن چاه شکایت می کند و آن چاه روزی هفتاد بار از آن مار به خدای متعال شکایت مینماید. عرض شد: یا رسول الله صلی الله علیه واله ، این عذاب مضاعف که یکی از دیگری شکایت میکند برای کیست؟ فرمود: برای کسی است که در روز قیامت نزد خدا بیاید در حالی که ملتزم به ولایت علی بن أبی طالب علیه السلام نبوده باشد.(1)
التزام به ولایت حضرت امیر علیه السلام و اولاد معصومش علیه السلام ضامن سعادت انسان است. این التزام زمانی به وجود می آید که انسان به مولی علیه السلام محبّت داشته باشد. اساس همه ی حرکات موجودات نه تنها انسان، حرکت حبّی است یعنی آن چه ما از مظاهر در عالم وجود می بینیم، منشأ همه ی این ها محبّت خداوند به خلقت و موجودات خود است. خصوصاً انسان که فرمود کنت کنزا مخفیا فاحببت لکی ان اعرف.. من گنج پنهانی بودم خواستم آشکار شوم؛لذا انسان که مرات و آیینه ی من است را خلق کردم تا صفات و جمال و زیبایی خود را در وجودش ببینم؛ بنابراین، تا محبّت نباشد اساساً حرکتی صورت نمی گیرد انسان به چیزی که علاقه مند است به آن توجّه
1) بحارالانوار، ج 39، ص 249، ح 16؛ روضه، ص9.
می کند و رغبت به سوی آن پیدا می کند.؛ البته این محبّت شدّت و ضعف دارد هر چه محبّت بیشتر باشد رفتن و سوق به سوی آن چیز بیشتر خواهد شد و پذیرش ولایت اهل بیت علیهم السلام ریشه اش همین محبّت و دلدادگی است که خداوند آن را بر بندگان خود فرض کرد؛بنابر این علّت عدم پذیرش ولایت، نداشتن محبّت به حضرت امیر علیه السلام است.
عن أبی ذر الغفاری قال: كنت جالسا عند النبي صلى الله عليه وآله ذات يوم في منزل أم سلمة ورسول الله صلى الله عليه وآله يحدثني وأنا أسمع، إذ دخل علي بن أبي طالب عليه السلام، فأشرق وجهه نورا فرحا بأخيه وابن عمه، ثم ضمه إليه وقبل بين عينيه، ثم التفت إلي فقال: يا أبا ذر أتعرف هذا الداخل علينا حق معرفته ؟ قال أبوذر: فقلت: يا رسول الله.هذا أخوك وابن عمك وزوج فاطمة البتول وأبو الحسن والحسين سيدي شباب أهل الجنة، فقال رسول الله صلى الله عليه وآله: يا أباذر هذا الامام الأزهر و رمح الله الأطول و باب الله الأكبر، فمن أراد الله فليدخل الباب يا أباذر هذا القائم بقسط الله والذاب عن حريم الله و الناصر لدين الله وحجة الله على خلقه، إن الله تعالى لم يزل يحتج به على خلقه في الأمم كل أمة يبعث فيها نبيا، يا أباذر إن الله تعالى جعل على كل ركن من أركان عرشه سبعين ألف ملك ليس لهم تسبيح ولا عبادة إلا الدعاء لعلي وشيعته والدعاء على أعدائه، يا أباذر لولا علي ما بان الحقمن الباطل ولا مؤمن من الكافر و لا عبد الله، لأنه ضرب رؤوس المشركين حتى أسلموا وعبدوا الله و لولا ذلك لم يكن ثواب و لا عقاب ولا يستره من الله ستر و لا يحجبه من الله حجاب وهو الحجاب والستر ...؛
ابوذر نقل می کند که روزی در منزل امّ سلمه مشغول شنیدن حدیث از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه واله بودم که در این حال امیرالمومنین علیه السلام وارد شد در این حال پیامبر صلی الله علیه واله از شدّت شوق صورتش نورانی شده و بلند شد امیرالمومنین علیه السلام را در بغل فشرد و پیشانی حضرتش را بوسید و فرمود: ای اباذر! آیا این فردی که داخل شد را آن طور که باید به حقّ معرفتش می شناسی؟ عرض کردم این برادر شما و پسر عمّ شما و همسر فاطمه علیها السلام و پدر حسنین علیه السلام است؛ سپس پیامبر صلی الله علیه واله شروع به شمردن فضایل ایشان کرده و فرمود ای اباذر! خدای تعالی بر هر یک از ارکان عرش هفتاد هزار فرشته قرار داده که ذکر وعبادتی ندارند جز دعا برای علی علیه السلام و شیعیان او و نفرین بر دشمنانش. ای اباذر! اگر علی نبود، حق از باطل و مؤمن از کافر شناخته نمی شد. آن کلمه که بر اهل تقوی لازم شده علی علیه السلام است که هر کس او را دوست بدارد مؤمن، هرکس او را دشمن بدارد کافر و هر کس ولایت او را رها نماید، گمراه و هر کس ولایت او را انکار کند مشرک است. ای اباذر! کسی که ولایت ما را انکار کند، کر و کور و گنگ وارد محشر شود؛ سپس او را در ظلمات قیامت افکنند، او با صدای بلند گوید:« یا حسرتی علی ما فرطّت فی جنب الله»، در گردن او طوقی از آتش است که سیصد شعبه دارد، بر هر کدام شیطانی است، از هنگامی که او از قبر در آید تا وقتی که داخل اتش شود (آن شیاطین) به صورت او تف اندازند.
ابوذر گفت: گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد. ای رسول خدا صلی الله علیه واله ! قلبم را پر از شادی کردی و بر من بیافزای فرمود: بله؛ هنگامی که به آسمان دنیا رفتم، فرشته ای از میان فرشتگان اذان گفت و نماز را برپا داشت، جبرئیل علیه السلام
دست مرا گرفت و به او معرّفی کرد، پس به من گفت: ای محمد صلی الله علیه واله ! با فرشتگان دعا کن که آنها مشتاق تو بوده اند. پس با هفتاد صف فرشته نماز خواندم، صف بین مشرق و مغرب است، تنها کسی که آنها را آفریده است، تعداد آنها را می داند. وقتی نماز را تمام کردم، گروهی از فرشتگان به استقبال من آمدند و گفتند: ما به تو حاجتی داریم. پس گمان کردم که از من شفاعت میخواهند؛ زیرا خداوند عزّوجلّ مرا به حوض و شفاعت بر همه ی پیامبران برتری داده است. گفتم: ملائکه پروردگارم چه حاجتی دارید؟ گفتند: وقتی به زمین برگشتی، سلام ما را بر علی علیه السلام برسان و بدان که ما مشتاق او هستیم. گفتم: فرشتگان پروردگارم! واقعاً ما را می شناسید؟ گفتند: ای رسول خدا صلی الله علیه واله ! چرا شما را نمی شناسیم و حال آن که شما اوّلین مخلوق خدا هستید، خداوند شما را در نوری از نور خویش به صورت اشباح نور آفرید و در ملکوت خود با حمد و تقدیس و وسعت او کرسی هایی برای شما قرار داد، سپس فرشتگان را از آن چه از نورهای گوناگون می خواست آفرید و ما از کنار شما می گذشتیم در حالی که شما خدا را تسبیح می گفتید و شما تقدیس می کنید و تسبیح می گویید پس ما تسبیح و تقدیس می کنیم و تسبیح می گوییم و تسبیح و تقدیس شما را می ستاییم؛ سپس به آسمان دوّم بالا رفتم و فرشتگان همان را گفتند که اصحاب شان گفتند.گفتم: فرشتگان پروردگارم! واقعاً ما را می شناسید؟ گفتند: چرا تو را نمی شناسیم؟ در حالی که شما نخبگان خدا از خلقت او هستید، مخزن علم او، امانت دارترین، حجّت بزرگ و شما جنب و طرف خدا هستید و شما کرسی ها و پایه های علم هستید، پس سلام ما را به علی برسان؛ سپس به آسمان سوّم بالا رفتم
و فرشتگان به من گفتند که اصحاب شان به من گفتند. گفتم: فرشتگان پروردگارم! واقعاً ما را می شناسید؟ گفتند: چرا تو را نمی شناسیم؟ در حالی که شما باب قیام و حجّت اختلاف و علی علیه السلام محرّک زمین و تقسیم کننده ی قضا و صاحب معصیت و تقسیم کننده ی آتش فردا و کشتی نجات هر که بر آن سوار شود، نجات می یابد و هر که در آتش عقب بماند روز قیامت بر می گردد، شما ستون ها و ستارگان کشورها هستید، چرا شما را نمی شناسیم؟ پس سلام ما را به علی علیه السلام برسان؛ سپس به آسمان چهارم بالا رفتم و فرشتگان همان را به من گفتند که یاران شان گفتند. گفتم: فرشتگان پروردگارم! واقعاً ما را می شناسید؟ گفتند: چرا تو را نمی شناسیم؟ در حالی که شما درخت نبوّت و خانه ی رحمت و مبدأ رسالت و فرشتگان گوناگون هستید و جبرئیل از آسمان بر تو نازل می شود پس سلام ما را به علی علیه السلام برسان؛ سپس به آسمان پنجم بالا رفتم و فرشتگان همان گونه که اصحاب شان گفتند به من گفتند. گفتم: فرشتگان پروردگارم! واقعاً ما را می شناسید؟ گفتند: چرا شما را نمی شناسیم؟ در حالی که صبح و شام بر عرش از کنار تو می گذریم و بر آن نوشته شده است: پس دانستیم که علی علیه السلام از اولیای خداست؛ سپس به آسمان ششم عروج کردم و فرشتگان همان را گفتند که یارانشان گفتند. گفتم: فرشتگان پروردگارم! واقعاً ما را می شناسید؟ گفتند: چرا تو را نمی شناسیم؟ در حالی که خداوند جنّت فردوس را آفرید و بر در آن درختی است و برگی در آن نیست جز این که در آن نوشته شده معبودی جز خدا نیست و محمد صلی الله علیه واله رسول خداست و علی بن ابی طالب علیه السلام عروة الوثقی، و ریسمان محکم خدا و چشم او بر مخلوقات است: کاغذ نوشته شده با نور، پس
سلام ما را به علی علیه السلام برسان؛ سپس به آسمان هفتم بالا رفتم و از فرشتگان شنیدم که می گفتند: ستایش خدایی را که به وعدهی خود وفا کرد. همه ی شما، پس گفتم: چه قولی به شما داده است؟ گفتند: ای رسول خدا صلی الله علیه واله ! هنگامی که شما را به عنوان اشباح نور در نوری از نور خداوند متعال آفرید، امر شما بر ما عرضه شد و ما آن را پذیرفتیم و از محبّت شما به خداوند متعال شکایت کردیم. و امّا علی علیه السلام از محبّت او به خدای متعال شکایت کردیم، پس برای ما فرشته ای به شکل او آفرید و او را در سمت راست تخت خود بر تختی از طلا که با مروارید و جواهرات مزیّن شده بود، نشاند. گنبدی از مروارید سفید که باطنش از بیرون نمایان است و بیرونش از باطن، بدون ستون هایش در زیر است و کاری به او نیست، صاحب تخت به او گفت: با قدرت من برخیز، پس ایستاد. بالا هرگاه مشتاق رؤیت علی علیه السلام هستیم، به آن فرشته در آسمان می نگریم، پس سلام ما را به علی علیه السلام برسان.(1)
عن الاعمش قال: رأیت جاریة سوداء تسقی الماء و هی تقول: اشربوا حبّاً لعلی بن ابی طالب علیه السلام و كانت عمیاء قال فرأیتها بمكة بصیرة تسقی الماء و هی تقول: اشربوا حبّاً لمن ردّ به الله علیّ بصری. فقلت: یا جاریة رأیتك فی المدینة ضریرة تقولین: إشربوا حبّاً لمولای علیّ بن ابی طالب علیه السلام و انت الیوم بصیرة فما شأنك؟ قالت: بابی انت إنی رایت رجلا قال: یا جاریة انت مولاه لعلی بن ابی طالب و محبته؟ فقلت نعم فقال اللهم ان كانت صادقة فردّ علیها بصرها
1) تأویل الآیات، ج2، ص871؛ بحار الانوار، ج55، ص40.
فوالله لقد ردّ الله علیّ بصری، فقلت من انت؟ قال انا الخضر و انا من شیعة علی بن ابی طالب علیه السلام ؛
اعمش می گوید: کنیز سیه چهره ای را دیدم که در حال نوشیدن آب بود و با خود زمزمه می کرد آب بنوشید به خاطر محبّت علی بن ابی طالب علیه السلام در حالی که این کنیز نابینا بود بعد او را در مکّه دیدم در حالی که بینا بود و با خود زمزمه می کرد آب بنوشید به محبّت کسی که بینایی را به من برگردان. به کنیز گفتم من تو را در مدینه دیدم در حالی که نابینا بودی و الان بینا شدی چه اتّفاقی برای تو افتاده است؟ گفت پدرم فدای تو باد مردی را دیدم که به من گفت ای کنیز آیا تو بر محبّت و عشق علی علیه السلام هستی؟ گفتم بله. گفت خداوندا اگر این کنیز در گفتار خویش صادق است بینایی او را به او برگردان پس به خدا سوگند که خداوند بینایی مرا برگرداند.کنیز می گوید از آن مرد پرسیدم تو که هستی؟ گفت من خضر علیه السلام و از شیعیان علی علیه السلام هستم.(1)
عن عمار بن یاسر قال: قال رسول الله صلی الله علیه واله لیلة اسری بی إلی السماء و صرت كقاب قوسین او ادنی اوحی الله عزوجل الیّ یا محمد من احب خلقی الیك؟ قلت یا ربت انت اعلم فقال عزوجل انا اعلم و لكن ارید ان اسمعه من فیك؟ فقلت ابن عمی علی بن ابی طالب فاوحی الله عزوجل الیّ ان التفت، فالتفتّ بعلی واقف معی و قد خرقت حجب السموات و قد اوقف راسه یسمع ما یقول فخررت لله تعالی ساجدا؛
1) صفوة الاخبار خطی؛ مدینة المعاجز، ج2، ص75.
عمّار یاسر از حضرت رسول صلی الله علیه واله نقل می کند که حضرت فرمود: وقتی شب معراج به آسمان ها عروج کردم تا جایی که به قاب قوسین او ادنی رسیدم خداوند به من وحی کرد ای محمّد صلی الله علیه واله چه کسی از بندگان مرا بیشتر از همه دوست داری؟ گفتم خدایا تو می دانی فرمود بله می دانم؛ ولی می خواهم از تو بشنوم پس گفتم پسر عمویم علی بن ابی طالب علیه السلام پس خداوند به من وحی کرد که توجّه کن و متوجّه شدم دیدم علی علیه السلام در کنار من ایستاده است در حالی که حجاب های آسمان ها پاره شده و او را دیدم که می شنود پس به سجده افتادم و خداوند را شکر کردم.(1)
در باب محبّت و علاقه حضرت رسول صلی الله علیه واله به وجود مقدّس امیرالمؤمنین علیه السلام باید بگوییم در حقیقت این محبّت خداوند به حضرت امیر علیه السلام است که در حضرت رسول صلی الله علیه واله جلوه، ظهور و بروز پیدا کرده است. یعنی اگر بخواهیم محبّت خداوند به حضرت امیر علیه السلام را مجسّم کنیم در قالب محبّت پیامبر صلی الله علیه واله به حضرت امیر علیه السلام ظهور و بروز پیدا می کند. خداوند در قرآن می فرماید: <وألف بين قلوبهم لو أنفقت ما في الأرض جميعا ما ألفت بين قلوبهم ولكن الله ألف بينهم إنه عزيز حكيم>؛ اگر آن چه در زمین است همه ی آن را به کسی ببخشی، هرگز نخواهی توانست در قلب های شان الفت و محبّت ایجاد کنی؛ بلکه این خداوند است که تألیف قلوب می کند.در جای دیگر می فرماید:
<ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودّا>؛ کسی که ایمان به خداوند داشته باشد و عمل صالح انجام دهد خداوند متعال محبّت او را
1) المحتضر، ص107؛ بحار الانوار، ج25، ص383.
در دل بندگانش قرار می دهد. با توجّه به آیه ی شریفه ی السّابقون السّابقون اولئک المقرّبون، اوّلین کسی که به ذهن تبادر می کند و می توان او را مصداق اتمّ و اکمل این آیه دانست، وجود مقدّس حضرت امیر علیه السلام است؛ چرا که حضرت در ایمان آوردن گوی سبقت را از همه ربوده و اوّلین کسی بود که به رسالت حضرت رسول صلی الله علیه واله ایمان آورده است.؛ لذا خداوند محبّت حضرت امیر علیه السلام را در دل رسول اکرم صلی الله علیه واله و تمام مؤمنین قرار داده است. در جای دیگر خداوند می فرماید: و حببّ الیکم الایمان فزینّه فی قلوبکم؛ محبّت و علاقه به ایمان را در دل مؤمنان قرار داده و با ایمان قلوب شان را مزیّن ساخته است. بی شک ایمان مجسّم حضرت امیر علیه السلام است که محبّت او زینت قلوب مؤمنین است؛ بنابراین مالک و سرچمشه ی همه ی محبّت ها به حضرت امیر علیه السلام خداوند متعال است. برای دارا بودن این سرمایه ی عظیم و گران سنگ شرطش ایمان به ولایت حضرت علیه السلام و انجام اعمال بر طبق این عقیده است؛ چرا که العلم امام العمل؛ علم امام و پرچم دار عمل است. ایمان یعنی قوّه ی نظریّه و عمل یعنی قوّه ی عملیّه چنان چه مرحوم شیخ طوسی در تفسیر <و العصر ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا> را این طور معنای می کند: ای الذین كاملین فی قوة النظریة و عملوالصالحات، ای الذین كاملین فی قوة العملیة. پس همان طور که حضرت امیر علیه السلام امام امّت است، عقیده به ولایت حضرت علیه السلام نیز امام اعمالی است که انجام می دهد.
علاوه بر این، طبق آیه ی شریفه ی مباهله و روایات ذیل آن که، حضرت امیر علیه السلام نفس پیامبر معرفی شد، حبّ نفس یکی از نعمت های خداوند به بشر است این که انسان خودش را دوست داشته باشد. طبیعی است که
انسان خودش را دوست داشته باشد. نکته ظریفی که در آیه ی شریفه لعلّک باخع نفسک است و آن این که با توجّه به آیه ی مباهله، که حضرت امیر علیه السلام نفس پیامبر صلی الله علیه واله شد خداوند در این آیه به دفاع از حضرت امیر علیه السلام که نفس پیامبر صلی الله علیه واله است برخواست و فرمود نزدیک است به خاطر ایمان نیاوردند کفّار و مشرکین نفس خود را به کشتن دهی یعنی علی علیه السلام را که نفس توست و در همه ی غزوات پرچم دار است به کشتن دهی شاهد آن هم گواه تاریخ است که حضرت در همه ی جنگ ها زخم های بی شماری بر تن داشت.
إنّ یوم القیامة یوم شدید الهول، فَمَنْ أَرَادَ مِنْكُمْ أَنْ يَتَخَلَّصَ مِنْ هَوْلِ ذَلِكَ الْيَوْمِ فَلْيَتَوَلَّ وَلِيِّي وَ لْيَتَّبِعْ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي مِنْ بَعْدِي عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ؛روز قیامت روزی است که هراس و وحشت آن زیاد است. هر کس می خواهد از وحشت ها و سختی های آن رهایی یابد، باید ولایت ولیّ من را بپذیرد و از وصیّ و جانشین و صاحب حوض من علیّ بن أبی طالب علیه السلام پیروی کند.
و همانا او در کنار حوض دشمنانش را از آن دور می کند و دوستانش را آب می دهد، کسی که از آن آب نیاشامد دائماً تشنه است و هرگز سیراب نمی گردد، کسی که از آن آب بیاشامد هیچ گاه تشنه نمی شود.
ألا و إنّ حبّ علیّ علم بَيْنَ الْإِيمَانِ وَ النِّفَاقِ، فَمَنْ أَحَبَّهُ كَانَ مُؤْمِناً وَ مَنْ أَبْغَضَهُ كَانَ مُنَافِقاً؛بدانید علامت و نشانه ی بین نفاق و ایمان، دوستی علی علیه السلام است، هر کس او را دوست بدارد مؤمن و کسی که با او دشمنی
کند منافق است. کسی که دوست دارد بر صراط مثل برق زودگذر عبور کند و بدون حساب داخل بهشت گردد باید علی علیه السلام را که از طرف من بر شما ولایت و سرپرستی دارد و جانشین من بر اهل من و امّتم می باشد دوست داشته باشد، همانا او در رحمت پروردگار و صراط مستقیم الهی است.
علیّ یعسوب الدین و قائد الغرّ المحجّلین و مولی من أنا مولاه، لا یحبّ إلا طاهر الولادة زاكیّ العنصر، ولا یبغضه إلا من خبث أصله و ولادته؛ علی(علیه السّلام) امیر دین داران و پیشوای روسفیدان و مولای هر کسی است که من مولای او هستم، او را دوست ندارد مگر کسی که حلال زاده و پاک طینت باشد، و با او دشمنی نمی کند مگر آن که بدطینت و حرام زاده است.(1)
عنه صلى الله عليه و آله: يا عليّ، مثَلُكَ في اُمّتي كمَثَل <قُلْ هُو اللّه ُ أحدٌ> من قراها مرة فكانما قرا ثلث القرآن و من قراها مرتین فكانما قرا ثلثی القرآن و من قراها ثلاث مرات فكانما ختم القرآن؛ فمَن أحَبّكَ بلسانه فكَأنّما قَرأَ ثُلُثَ القرآنِ، و مَن أحبَّكَ بقلبِهِ و أعانَكَ بلسانِهِ فكأنّما قَرأَ ثُلُثَـي القرآنِ، و مَن أحبَّكَ بقلبِهِ و أعانَكَ بلسانِهِ و نَصرَكَ بيدِه فكأنّما قَرأَ القرآنَ كلَّهُ والذی بعثنی بالحق نبیا لو احبك اهل الارض كمحبة اهل السماء لما عذب الله احدا بالنار یا علی بشرنی جبرئیل عن رب العالمین فقال لی: یا محمد بشّر اخاك علیّا انی لا اعذب من تولاه و لا ارحم من عاداه؛ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:اى على! مَثَل تو ميان امّتم مثل «قل هو اللّه احد» است؛ هر که یک مرتبه آن را بخواند ثلثی از قرآن را
1) مشارق الانوار، ص54.
خوانده است و هر کسی که دوبار این سوره را بخواند دو سوم قرآن را خوانده است و هر کسی که سه بار بخواند کأنّه یک ختم قرآن خوانده است.هر که در دلْ تو را دوست داشته باشد چنان است که یک سوم قرآن را خوانده و هر که تو را در دل دوست بدارد و به زبان یارى ات دهد گویا دو سوم قرآن را خوانده و هر که تو را در دل دوست بدارد و به زبان یارى ات دهد و با عمل یاورى ات کند چنان است که همه ی قرآن را خوانده باشد.قسم به کسی که مرا به حق مبعوث کرده است اگر اهل زمین مانند اهل آسمان تو را دوست می داشتند احدی را به آتش عذاب نمی کرد. ای علی علیه السلام جبرییل علیه السلام از طرف خداوند به من بشارت داد: ای محمّد صلی الله علیه واله به برادرت علی علیه السلام بشارت ده که هر کسی را که علی علیه السلام را دوست بدارد او را عذاب نخواهد کرد و هر کسی که علی علیه السلام را دشمن بدارد به او رحم نخواهم کرد.(1)
قال النبی صلی الله علیه واله فی حق علیّ علیه السلام : لا یحجبه عن الله حجاب و هو السر و الحجاب، فالامام نور الهی و سرّ ربّانی و تعلّقه بهذا الجسد عارضی، دلیله قوله سبحانه <و اشرقت الارض بنور ربّها> و نور الرّب هو الامام الذی نبوره تشرق الظلم و یستضیء سایر العالم. و یوافق هذا التفسیر ما ورد عن النبی صلی الله علیه واله انه قال: إنّ للشمس وجهین: وجه یلی اهل السماء مكتوب علیه: الله نور السماوات و الارض و وجه یلی أهل الارض مكتوب علیه: علیّ نور الارضین. فالامام مع الخلق كلهم لا یغیب عنهم و لا یحجبون عنه، بل هم محجوبون عنه و لیس بمحجوب لإن الدنیا
1) همان، ص 56.
عند الامام كالدرهم فی ید الانسان یقلبه كیف یشاء؛ حضرت رسول صلی الله علیه واله در حقّ حضرت امیر علیه السلام می فرماید: هیچ چیزی بین علی علیه السلام و خدا حایل نیست در حالی که خود علی علیه السلام سرّ و حجاب بین خداوند و بندگان است. پس امام نور الهی و سرّ ربانی است و تعلّق روح امام به این جسد عارضی است دلیل آن هم قول خداوند است که فرمود و اشرقت الارض بنور ربّها و زمین روشن شد به نور ربّش و نور ربّ امامی است که به نورش ظلمت ها از بین می رود و سایر عالم روشن می شود. مؤلف مشارق الانوار می افزاید این تفسیر موافق حدیثی است که از پیامبر علیه السلام نقل شده است که حضرت فرمود همانا برای خورشید دو وجه است یک وجهی که اهل آسمان می بینند که بر آن نوشته شده است خداوند نور آسمان ها و زمین است و وجه دیگر آن به طرف اهل زمین است که بر آن نوشته شده است علی علیه السلام نور زمین است پس امام با خلق است و از آنان پنهان نیست؛ بلکه این مردم هستند که از امام محجوب هستند؛ چرا که دنیا در نزد امام به منزله ی سکه ای است در دست انسان که به هر طرف که به خواهد می گرداند.(1)
حَدَّثَنَا أَبِي رحمة الله قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ عُمْرُوسٍ اَلْهَمَدَانِيُّ بِهَمَدَانَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَلِيٍّ اَلْحَسَنُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ اَلْقَحْطَبِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ اَلْحَكَمِ بْنِ أَبِي مَرْيَمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ اَلْأَوْزَاعِيِّ عَنْ يَحْيَى بْنِ أَبِي كَثِيرٍ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ مُرَّةَ عَنْ سَلَمَةَ بْنِ قَيْسٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: عَلِيٌّ علیه السلام فِي اَلسَّمَاءِ
1) مشارق الانوار ص 139؛ ارشاد القلوب، ج2، ص138.
اَلسَّابِعَةِ كَالشَّمْسِ بِالنَّهَارِ فِي اَلْأَرْضِ وَ فِي اَلسَّمَاءِ اَلدُّنْيَا كَالْقَمَرِ بِاللَّيْلِ فِي اَلْأَرْضِ أَعْطَى اَللَّهُ عَلِيّاً مِنَ اَلْفَضْلِ جُزْءاً لَوْ قُسِمَ عَلَى أَهْلِ اَلْأَرْضِ لَوَسِعَهُمْ وَ أَعْطَاهُ اَللَّهُ مِنَ اَلْفَهْمِ جُزْءاً لَوْ قُسِمَ عَلَى أَهْلِ اَلْأَرْضِ لَوَسِعَهُمْ شَبَّهْتُ لِينَهُ بِلِينِلُوطٍ وَ خُلُقَهُ بِخُلُقِ يَحْيَى وَ زُهْدَهُ بِزُهْدِ أَيُّوبَ وَ سَخَاهُ بِسَخَاءِ إِبْرَاهِيمَ وَ بَهْجَتَهُ بِبَهْجَةِ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ وَ قُوَّتَهُ بِقُوَّةِ دَاوُدَ لَهُ اِسْمٌ مَكْتُوبٌ عَلَى كُلِّ حِجَابٍ فِي اَلْجَنَّةِ بَشَّرَنِي بِهِ رَبِّي وَ كَانَتْ لَهُ اَلْبِشَارَةُ عِنْدِي عَلِيٌّ مَحْمُودٌ عِنْدَ اَلْحَقِّ مُزَكًّى عِنْدَ اَلْمَلاَئِكَةِ وَ خَاصَّتِي وَ خَالِصَتِي وَ ظَاهِرَتِي وَ مِصْبَاحِي وَ جَنَّتِي وَ رَفِيقِي آنَسَنِي بِهِ رَبِّي فَسَأَلْتُ رَبِّي أَنْ لاَ يَقْبِضَهُ قَبْلِي وَ سَأَلْتُهُ أَنْ يَقْبِضَهُ شَهِيداً بَعْدِي أُدْخِلْتُ اَلْجَنَّةَ فَرَأَيْتُ حُورَ عَلِيٍّ أَكْثَرَ مِنْ وَرَقِ اَلشَّجَرِ وَ قُصُورَ عَلِيٍّ كَعَدَدِ اَلْبَشَرِ - عَلِيٌّ مِنِّي وَ أَنَا مِنْ عَلِيٍّ مَنْ تَوَلَّى عَلِيّاً فَقَدْ تَوَلاَّنِي حُبُّ عَلِيٍّ نِعْمَةٌ وَ اِتِّبَاعُهُ فَضِيلَةٌ دَانَ بِهِ اَلْمَلاَئِكَةُ وَ حَفَّتْ بِهِ اَلْجِنُّ اَلصَّالِحُونَ...؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه واله می فرمایند: همانا علی علیه السلام در آسمان هفتم به منزله ی خورشید در روز بر روی زمین و به منزله ی ماه شب در زمین است. خداوند به او فضل و علم و فهمی عطا کرده است که اگر بین اهل زمین تقسیم شود همه از آن بهره مند خواهند شد. در نرم خویی شبیه لوط علیه السلام در خُلق شبیه یحیی علیه السلام ، در زهد شبیه ایوب علیه السلام ، در سخاوت شبیه ابراهیم علیه السلام ، در بهجت شبیه سلیمان علیه السلام و در قدرت و قوت شبیه داود علیه السلام است. برای علی علیه السلام اسمی است که در بهشت بر روی هر پرده ای نوشته شده است که خداوند آن را به من بشارت داده است و برای او نزد من بشارتی است او نزد خداوند، علی محمود و نزد فرشتگان مزکیّ، او خاصّ، خالص و ظاهرش برای من است همراه و رفیق من در بهشت است از خداوند مسئلت کردم که علی علیه السلام را قبل از من قبض روح نکند؛ بلکه بعد از من او را
شهید قبض روح کند. پس داخل بهشت شدم دیدم که حور علی علیه السلام بیشتر از برگ های درخت، تعداد قصرهای علی علیه السلام مثل تعداد آدمیان است. علی علیه السلام از من است و من از علی علیه السلام هستم هر کس علی را دوست بدارد مرا دوست داشته است. دوستی علی نعمت و تبعیّت از او فضیلت است. ملائکه وام دار اویند و صالحین از جن دور او جمعند. بعد از من کسی جز او در زمین با کرامت تر و عزیزتر قدم بر نداشت. او نه گستاخ و عجول و نه اهل فساد و عناد است. بعد از من از مادری کریم تر از او زاده نشده است و مبارک تر از او خداوند کسی را به زمین نفرستاد. همانا خداوند به او حکمت خویش را نازل کرد به ملائکه افتخار همنشینی با او را داده است. اگر قرار بود خداوند بعد از من به کسی وحی بفرستد هر آیینه او کسی جز علی علیه السلام نبود. خداوند به واسطه ی علی علیه السلام مجالس را زینت بخشید و به لشکرها کرامت داد به واسطه ی علی علیه السلام بلاد را آباد کرد به واسطه ی علی علیه السلام سربازان عزیز شدند. مثَل علی علیه السلام مثَل کعبه است که زیارت می شود ولی زیارت نمی کند. مَثَل او مثل ماه کامل است که شب تاریک را روشن می کند و مَثل خورشیدی است که روز، روشنایی خود را از او وام می گیرد. خداوند او را در کتاب خویش توصیف کرد و در آیاتش او را ستود و در کتابش به آثار و خدمات او اشاره کرد او در زمان حیات کریم و بعد حیات شهید است.(1)
در ادامه حضرت می فرماید: ان الله قال لموسی لیلة الخطاب: یابن عمران لا اقبل الصلاة إلّا ممن تواضع لعظمتی والزم قلبه خوفی و محبتی و قطع نهاره بذكری و عرف اولیائی الذین لأجلهم خلقت سماواتی و ارضی و جنّتی و ناری،
1) القطره، ج1، ص164.
محمد صلی الله علیه واله و عترته من عرفهم و عرف حقهم جعلت له عند الجهل علما و عند الظلمة نورا و اعطیته قبل السوال و اجبته قبل الدعا؛ همانا خداوند در شب خطاب(شبی که در وادی مقدس و بقعه ی مبارکه از درخت صدا آمد و موسی را مورد خطاب قرار داد که «یا موسی انی انا الله رب العالمین» فرمود: ای پسر عمران قبول نمی کنم نماز کسی را جز این که برای عظمت من تواضع کند و ترس و محبّت مرا در قلب خویش بپروراند و روزش را با یاد من تمام کند و اولیای مرا بشناسد کسانی که آسمان ها و زمین و بهشت و آتش را به خاطر آنان خلق کردم که آنان محمد صلی الله علیه واله و آل او علیهم السلام هستند کسی که آنان را بشناسد و حق شان که ولایت باشد را بشناسد و اعتراف به آن کند برای او زمان جهل علم قرار می دهم تا از سرگردانی خارج شود و نوری در تاریکی قرار می دهم تا راه را بیابد. قبل از سوال به او عطا و قبل از دعا اجابتش خواهم کرد.(1)
رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: «لَا يُعَذِّبُ اللهُ هذَا الخَلْقَ إِلَّا بِذُنُوبِ الْعُلَمَاءِ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ الْحَقَّ مِنْ فَضْلِ عَلِيٍّ وَعِتْرَتِهِ، أَلَا وَإِنَّهُ لَمْ يَمْشِ فَوْقَ الْأَرْضِ بَعْدَ النَّبِيِّينَ وَالْمُرْسَلِينَ أَفْضَلُ مِنْ شِيعَةِ عَلِيٍّ وَمُحِبِّيهِ الَّذِينَ يُظْهِرُونَ أمْرَهُ وَيَنْشُرُونَ فَضْلَهُ، أُولئِكَ تَغْشَاهُمُ الرَّحْمَةُ وَ تَسْتَغْفِرُ لَهُمُ الْمَلَائِكَةُ وَالْوَيْلُ كُلُّ الْوَيْلِ لِمَنْ يَكْتُمُ فَضَائِلَهُ وَيَكْتُمُ أَمْرَهُ، فَمَا أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ؛(2)
خداوند، خلق را عذاب نمیکند، مگر به سبب گناهان علمایی که حقّ را می پوشانند و فضایل امیرالمؤمنین و خاندانش علیهم السلام را کتمان می کنند. بدانید همانا بعد از انبیا و فرستادگان الهی، افرادی برتر از شیعیان علی علیه السلام و دوستدارانش روی این زمین راه نمی روند. همانا کسانی که امر ولایت وی را اظهار و فضایلش را منتشر می سازند، همواره رحمت الهی، آنان را در بر میگیرد و ملائکه برایشان آمرزش میطلبند و واى بر کسانی که فضایلش را می پوشانند و امر ولایتش را کتمان می کنند. اینان چگونه بر آتش صبر خواهند کرد؟»
ابن عباس نقل می کند که حضرت رسول صلی الله علیه واله می فرماید: «یا علی إنّ الله یحبّك و یحبّ من یحبّك و إنّ الملائكة تستغفر لك و لشیعتك و لمحبی شیعتك و اذا كان یوم القیامة نادی مناد این محبوا علی؟ فیقوم قوم من الصالحین فیقال لهم: خذوا بید من شئتم و ادخلوا الجنة و ان الرجل الواحد ینجی من النار الف رجل ثم ینادی المنادی: این البقیة من محبی علی؟ فیقوم قوم مقتصدون فیقال لهم تمنوا علی الله ما شئتم فیعطی كل واحد منهم ما طلب ثم ینادی المنادی این البقیه من محبی علی فیقوم قوم قد ظلموا انفسهم فیقال این مبغضوا علی؟ فیقوم خلق كثیر فیقال اجعلوا كل الف من هؤلاء لواحد من محبی علی فیجعل اعمال اعدائك لمحبیك فینجون من النار و انت الاجل الاكرم و انت العلی العظیم محبك محب الله و رسوله و مبغضك مبغض الله و رسوله؛(1)
1) بحار الانوار، ج7، ص210.
ای علی علیه السلام همانا خداوند، تو را دوست دارد و دوستدارت را هم دوست دارد. همانا فرشتگان برای تو و شیعیانت طلب مغفرت می کنند. زمانی که قیامت بر پا شود، منادی ندا می دهد، دوستداران علی کجایند؟ پس گروهی از بندگان مؤمن و صالح بر می خیزند. به آنان گفته می شود: دست هر که را می خواهید بگیرید و داخل بهشت شوید، همانا هر یک از این صالحان، هزار نفر را از آتش جهنّم نجات می دهند.
دوباره منادی ندا می دهد: بقیه ی دوستداران علی کجایند؟ گروهی که حال متوسطی دارند بر می خیزند. به آنان گفته می شود: از خداوند مسئلت و تمنّا کنید. به هریک از اینها هرچه طلب می کنند، عطا می شود. دوباره منادی ندا می دهد: بقیه ی دوستداران علی کجایند؟ در این هنگام، شیعیان گنه کار بر می خیزند. از طرفی ندا داده می شود: دشمنان علی علیه السلام برخیزند و عدّه ی زیادی از افراد دارای بغض علی بر می خیزند.
در اینجا ثواب اعمال هزار نفر از این جمع کثیر را به یکی از محبّان گنه کار علی علیه السلام می دهند. با این کار، آنان از آتش جهنّم نجات پیدا می کنند. ای علی، همانا تو بزرگ و با کرامت و عظیم الشأن هستی. هر که تو را دوست بدارد، خدا و رسولش را دوست داشته است. دوستدار تو، دوستدار خدا و رسولش و دشمنان تو، دشمنان خدا و رسولش هستند.»
قَالَ أَخْبَرَنِي أَبُو اَلْقَاسِمِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُولَوَيْهِ رحمة الله قَالَ حَدَّثَنَا اَلْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلَوِيَّةَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدٍ اَلثَّقَفِيِّ قَالَ أَخْبَرَنَا
تَوْبَةُ بْنُ اَلْخَلِيلِ قَالَ أَخْبَرَنَا عُثْمَانُ بْنُ عِيسَى قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام قَالَ: «بَيْنَا رَسُولُ اَللَّهِ صلی الله علیه واله فِي سَفَرٍ إِذْ نَزَلَ فَسَجَدَ خَمْسَ سَجَدَاتٍ فَلَمَّا رَكِبَ قَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ رَأَيْنَاكَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ صَنَعْتَ مَا لَمْ تَكُنْ تَصْنَعُهُ قَالَ نَعَمْ أَتَانِي جَبْرَئِيلُ علیه السلام فَبَشَّرَنِي أَنَّ عَلِيّاً فِي اَلْجَنَّةِ فَسَجَدْتُ شُكْراً لِلَّهِ تَعَالَى فَلَمَّا رَفَعْتُ رَأْسِي قَالَ وَ فَاطِمَةُ فِي اَلْجَنَّةِ فَسَجَدْتُ شُكْراً لِلَّهِ تَعَالَى فَلَمَّا رَفَعْتُ رَأْسِي قَالَ وَ اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَيْنُ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ اَلْجَنَّةِ فَسَجَدْتُ شُكْراً لِلَّهِ تَعَالَى فَلَمَّا رَفَعْتُ رَأْسِي قَالَ وَ مَنْ يُحِبُّهُمْ فِي اَلْجَنَّةِ فَسَجَدْتُ لِلَّهِ تَعَالَى شُكْراً فَلَمَّا رَفَعْتُ رَأْسِي قَالَ وَ مَنْ يُحِبُّ مَنْ يُحِبُّهُمْ فِي اَلْجَنَّةِ فَسَجَدْتُ شُكْراً لِلَّهِ تَعَالَى؛(1)امام صادق علیه السلام می فرماید: در سفری حضرت رسول صلی الله علیه واله زمانی که از اسب پیاده شد، پنج مرتبه سجده ی بدون رکوع انجام داد (یعنی سجده ی نماز نبود). وقتی حضرت بر اسب سوار شد، بعضی از اصحاب پرسیدند: از شما چیزی دیدیم که قبلاً ندیدیم. فرمود: بله، جبرئیل علیه السلام نزدم آمد و به من بشارت داد که همانا علی علیه السلام در بهشت است. پس برای خداوند، سجده ی شکر به جای آوردم. وقتی سرم را از سجده برداشتم، فرمود: فاطمه علیها السلام در بهشت است. دوباره برای خداوند سجده ی شکر به جای آوردم. جبرئیل علیه السلام گفت: حسن و حسین علیه السلام دو سرور اهل بهشت هستند. دوباره به سجده رفتم و خدا را شکر کردم. وقتی دوباره سر از سجده برداشتم، جبرئیل علیه السلام گفت: کسی که اینها را دوست بدارد هم در بهشت خواهد بود. بنابراین باز سجده کردم. در آخر هم جبرئیل علیه السلام فرمود: هر کسی دوستان دوستدارن اینها را دوست بدارد هم، داخل در بهشت خواهد بود.»
1) مناقب، ج3، ص 326، بحار الانوار ج 37، ص59.
عن ابن عباس عن رسول الله صلی الله علیه واله : «أنه استدعى يوما ماء و عنده اميرالمؤمنين و فاطمة و الحسن و الحسين علیه السلام فشرب النبي صلی الله علیه واله ثم ناوله الحسن علیه السلام فشرب فقال له النبي صلی الله علیه واله هنيئا مريئا يا أبامحمد ثم ناوله الحسين علیه السلام فشرب ثم قال له النبي صلی الله علیه واله هنيئا مرئيا ثم ناوله الزهراء علیه السلام فشربت فقال لها النبي صلی الله علیه واله هنيئا مريئا يا أم الأبرار الطاهرين ثم ناوله عليا علیه السلام قال فلما شرب سجد النبي صلی الله علیه واله فلما رفع رأسه فقال له بعض أزواجه يا رسول الله شربت ثم ناولت الماء للحسن علیه السلام فلما شرب قلت له هنيئا مريئا ثم ناولته الحسين علیه السلام فشرب فقلت له كذلك ثم ناولته فاطمة فلما شربت قلت لها ما قلت للحسن و الحسين ثم ناولته عليا فلما شرب سجدت فما ذاك فقال لها إني لما شربت الماء قال لي جبرئيل و الملائكة معه هنيئا مريئا يا رسول الله و لما شرب الحسن قالوا له كذلك و لما شرب الحسين و فاطمة قال جبرئيل و الملائكة هنيئا مريئا فقلت كما قالوا و لما شرب اميرالمؤمنين قال الله له هنيئا مريئا يا وليي و حجتي على خلقي فسجدت لله شكرا على ما أنعم الله علي في أهل بيتي؛(1)
ابن عباس می گوید: روزی رسول خدا صلی الله علیه واله آب طلبیدند، درحالی که حضرت امیر علیه السلام ، صدیقه ی طاهره علیها السلام و حسنین علیه السلام در کنارش نشسته بودند. حضرت آب را میل کرد. بعد امام حسن علیه السلام از آن آب نوشید. پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: شیرین و گوارای وجودت باشد. بعد امام حسین علیه السلام و صدیقه ی طاهره علیها السلام از آن نوشیدند. حضرت در هر مرتبه فرمود: گوارایتان باشد، ولی وقتی حضرت امیر علیه السلام از آن آب نوشید، پیامبر صلی الله علیه واله به سجده
1) بحار الانوار، ج76، ص57.
رفت و شکر خدای را به جای آورد. بعضی از زنان رسول اکرم صلی الله علیه واله از ایشان راز این مسئله را پرسیدند. حضرت فرمود: وقتی علی علیه السلام از آن آب نوشید، جبرئیل علیه السلام و ملائکه گفتند: خداوند فرمود: گوارایت باد، ای ولیّ و حجّت بر خلق من.»
روی ابوحمزة الثمالی عن الصادق علیه السلام قال: قال رسول الله صلی الله علیه واله لعلی علیه السلام : «اذا كان یوم القیامه یؤتی بك علی عجلة من نور و علی رأسك تاج من نور له اربعه اركان علی كل ركن ثلاثة اسطر: لااله إلّا الله محمد رسول الله علی ولی الله ثم یوضع لك كرسی الكرامه و تعطی مفاتیح الجنه و النار ثم یجمع لك الاولون و الاخرون فی صعید واحد فتامر بشیعتك إلی الجنه و باعدائك إلی النار فانت قسیم الجنه و النار و انت فی ذلك الیوم امین الله و الامین هو الحاكم المتصرف؛(1)ابوحمزه ثمالی از امام صادق علیه السلام نقل می کند که رسول خدا صلی الله علیه واله به علی علیه السلام فرمود: روز قیامت برایت تختی از نور می آورند، درحالی که بر سرت تاجی از نور است. این تخت، چهار پایه دارد و بر هر پایه نوشته اند: خدایی جز پروردگار نیست، محمّد صلی الله علیه واله فرستاده ی خدا و علی، ولیّ خداست. سپس کرسی کرامت برایت قرار می گیرد و کلید بهشت و جهنّم را به دستت می دهند. پس از آن خلایق از اوّل تا آخر در یک خاک واحد جمع می شوند. بعد به شیعیانت امر می کنی که به بهشت وارد شوند و به دشمنانت امر می کنی که به آتش وارد شوند. پس ای علی علیه السلام تو جدا کننده ی بهشت و
1) مشارق الانوار، ص181.
جهنّمی و تو در آن روز، امین خداوندی و امین، کسی است که حاکم می شود و اجازه ی هرگونه تصرّف را دارد.»
عن عبدالله بن العباس، قال: سمعت رسول الله صلی الله علیه واله یقول: «أعطانی الله تعالی خمساً و أعطی علیاً علیه السلام خمساً: أعطانی جوامع الكلم و أعطی علیاً علیه السلام جوامع العلم و جعلنی نبیاً و جعله وصیاً و أعطانی الكوثر و أعطاه السلسبیل و أعطانی الوحی و أعطاه الإلهام و أسری بی إلیه و فتح له أبواب السماء و الحجب حتی نظر إلی و نظرت إلیه. قال ثم بكی رسول الله صلی الله علیه واله ، فقلت له: ما یبكیك فداك ابی و أمی؟ فقال: یا ابن عباس! إن أول ما كلمنی به أن قال: یا محمد، انظر تحتك فنظرت إلی الحجب قد انخرقت و إلی أبواب السماء قد فتحت و نظرت إلی علی علیه السلام و هو رافع رأسه إلی فكلمنی و كلمته و كلمنی ربی عزّوجلّ.
فقلت: یا رسول الله؛ بم كلمك ربك؟ قال: قال لی: یا محمد، إنی جعلت علیاً علیه السلام وصیك و وزیرك و خلیفتك من بعدك فأعلمه فها هو یسمع كلامك فأعلمته و أنا بین یدی ربی عزّوجلّ. فقال لی: قد قبلت و أطعت. فأمر الله الملائكة أن تسلم علیه ففعلت فرد علیه السلام و رأیت الملائكة یتباشرون به و ما مررت بملائكة من ملائكة السماء إلا هنئونی و قالوا لی: یا محمد و الذی بعثك بالحق لقد دخل السرور علی جمیع الملائكة باستخلاف الله عزّوجلّ لك ابن عمك...؛
ابن عباس می گوید: از پیامبر اکرم صلی الله علیه واله شنیدم که فرمود: خداوند متعال به من و علی علیه السلام پنج چیز عطا کرد. به من جوامع الکلم (قرآن) و به علی علیه السلام جوامع الکلام را عطا کرد. مرا نبیّ و علی علیه السلام را وصی قرار داد. به
من کوثر و به علی علیه السلام سلسبیل را عطا کرد، به من وحی و به علی علیه السلام الهام را عطا فرمود. مرا به معراج برد و برای علی علیه السلام درهای آسمان ها و حجاب را گشود. پیامبر صلی الله علیه واله تا اینها را برای من گفتند، شروع کردند به گریه کردن! گفتم: یا رسول الله صلی الله علیه واله ، پدر و مادرم فدای شما، چرا گریه می کنید؟
گفت: ای ابن عباس! اوّلین چیزی که خدای متعال در شب معراج به من فرمود، این بود: ای محمّد صلی الله علیه واله به پایین نگاه کن و من هم نگاه کردم. در این حین دیدم حجاب ها پاره و کنار زده شد و درهای آسمان هم باز شد. علی علیه السلام را دیدم که سرش را به طرف آسمان بلند کرده است و با من صحبت می کند و من هم با او صحبت می کردم و خدا هم با من تکلّم می کرد.
ابن عباس می گوید، گفتم: ای رسول خدا صلی الله علیه واله خداوند متعال در مورد چه چیزی با شما صحبت می کرد؟ پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: خداوند به من فرمود: ای محمّد صلی الله علیه واله من علی علیه السلام را وصیّ، وزیر و جانشینت قرار دادم و او را از علم خود آگاهی دادم و من درحالی که در پیشگاه قرب الهی بودم، گفتم: خداوندا! قبول کردم و اطاعت می کنم.
پس خداوند هم به ملائکه، امر کرد که بر علی علیه السلام درود و سلام فرستند و ایشان چنین کردند. بر ملائکه هم خطاب شد: و بر شما هم سلام! دیدم ملائکه را که به یکدیگر در مورد حضرت علی علیه السلام بشارت می دادند و من به هیچ ملکی از ملائکه ی آسمان عبور نکردم، مگر اینکه در مورد علی علیه السلام به من تهنیت می گفتند و می گفتند: ای محمّد صلی الله علیه واله قسم به خدایی که تو را به حق مبعوث کرده، ما ملائکه از اینکه خداوند عزّوجلّ، علی علیه السلام را جانشینت قرار داده است، غرق شادی و سروریم و دیدم تمام حمله ی عرش
الهی، سرشان را به طرف زمین، پایین انداخته اند. گفتم: ای جبرئیل علیه السلام چرا حمله ی عرش چنین کرده اند؟
جبرئیل علیه السلام گفت: ای محمّد صلی الله علیه واله هیچ مَلَکی از ملائکه نیست، مگر اینکه با چهره ای باز به حضرت علی علیه السلام نگاه می کند، غیر از حمله ی عرش که خداوند متعال در این لحظه به ایشان اجازه داد به حضرت علی علیه السلام نگاه کنند و آنان هم الآن چنین می کنند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله در ادامه فرمودند: چون به زمین برگشتم، همه ی وقایع معراج را برای علی علیه السلام تعریف کردم و او هم مرا از همه ی آن اتفاقات آگاهی داد. پس دانستم که در هیچ جایگاهی نبودم، مگر اینکه حضرت علی علیه السلام از آن جایگاه اطلاع داشته و همه چیز را می دانسته است.
ابن عباس می گوید: کلام پیامبر صلی الله علیه واله که به اینجا رسید، عرض کردم: یا رسول الله صلی الله علیه واله توصیه ای به من بفرمایید؟ رسول الله صلی الله علیه واله فرمود: بر تو باد به مودّت و دوستی با علی بن ابی طالب علیه السلام : «و الذی بعثنی بالحق نبیاً لا یقبل الله من عبد حسنة حتی یسأله عن حب علی بن ابی طالب علیه السلام ؛ قسم به خدایی که مرا به حق مبعوث کرد، از هیچ بنده ای، حسنه ای قبول نمی شود، مگر اینکه درباره ی دوستی علی علیه السلام از او سؤال می کنند و خداوند تبارک و تعالی هم خود به همه ی امور آگاه است.»
پس اگر دوستی حضرت علی علیه السلام را با خود در قیامت بیاورد، عملش مقبول خواهد شد و اگر ولایت حضرت علی علیه السلام را همراه نداشته باشد، از هیچ چیز از او سؤال نخواهد شد و او را روانه ی آتش خواهند کرد.
ای ابن عباس! قسم به خدایی که مرا به حق مبعوث کرد، آتش، بیشترین
غضب و شدّت خود را بر دشمن و غضب دارنده ی علی علیه السلام روا می دارد و نیز بر کسی که قائل باشد خداوند تبارک و تعالی دارای فرزند است.
ای ابن عباس! اگر تمام ملائکه ی مقرّب الهی و پیامبران و رسولان بر بغض و دشمنی حضرت علی علیه السلام اجتماع کنند، هر آینه خداوند تبارک و تعالی ایشان را با آتش خشمش عذاب می کند.سخن پیامبر صلی الله علیه واله که به اینجا می رسد، ابن عباس می گوید: به ایشان گفتم: آیا کسی هم هست که بغض حضرت علی علیه السلام را داشته باشد؟ حضرت فرمود: ای ابن عباس! از امّت من، کسانی هستند که بغض حضرت علی علیه السلام را دارند و خداوند، هیچ بهره ای از اسلام به آنان نداده است.
ای ابن عباس! یکی از نشانه های کسانی که بغض حضرت علی علیه السلام را دارند، این است که خود را بالاتر از آن می دانند. قسم به خدایی که مرا به حق مبعوث کرد، خداوند هیچ پیامبری را گرامی تر از من مبعوث نکرد و هیچ جانشینی گرامی تر از علی بن ابی طالب علیه السلام نیست.
ابن عباس می گوید: همان گونه که رسول خدا صلی الله علیه واله مرا به دوستی با حضرت علی علیه السلام امر کردند، محبّت حضرت را همیشه خواهم داشت. مدتی از این ماجرا گذشت تا اینکه موقع وفات پیامبر صلی الله علیه واله شد. دوباره نزد او رفتم و گفتم: یا رسول الله صلی الله علیه واله پدر و مادرم فدای شما، اجل شما نزدیک است. آیا مرا به چیزی نصیحت می فرمایید؟
پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: ای ابن عباس! با من مخالفت کرده است، هر کس با علی علیه السلام مخالفت کند و در روز قیامت برای چنین شخصی، هیچ پشت و پناه و یاوری نخواهد بود. گفتم: یا رسول الله صلی الله علیه واله چرا به مردم، امر نمی کنید
که با حضرت علی علیه السلام مخالفت نکنند؟ ابن عباس می گوید: تا این را گفتم، پیامبر اکرم صلی الله علیه واله شروع کرد به گریه کردن که من هم از گریه ی ایشان بسیار متأثّر شدم. سپس پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: ای ابن عباس! قسم به خدایی که مرا به حق نبی مبعوث کرد، احدی از کسانی که مخالفت حضرت علی علیه السلام را در دنیا کرده و حقّش را منکر بوده اند، از دنیا خارج نمی شوند تا اینکه خداوند تبارک و تعالی همه ی نعمت های در اختیار وی را تغییر می دهد (و برایش به نقمت تبدیل می کند.)
ای ابن عباس! اگر می خواهی خدا را ملاقات کنی، درحالی که از تو راضی باشد، پس راه علی بن ابی طالب علیه السلام را طیّ کن و با او به هر سمتی رفت، حرکت کن و راضی باش از کسی که علی علیه السلام را پیشوای خود قرار داده و دشمن بدار هر کس که او را دشمن داشته و دوست بدار هر کس که علی علیه السلام را دوست داشته است.»
«یا ابن عباس؛ احذر أن یدخلك شك فیه فإن الشك فی علی علیه السلام كفر بالله تعالی؛(1)ای ابن عباس! بترس از اینکه درباره ی علی علیه السلام شک کنی. همانا شک در مورد او کفر به خداوند تبارک و تعالی است.»
كُلٌّ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ اَلْخُدْرِيِّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صلی الله علیه واله : «إِذَا سَأَلْتُمُ اَللَّهَ
1) امالی شیخ طوسی، ص 104؛ الثاقب فی المناقب، ص 142، ح 135؛ بشارة المصطفی، ص 41؛ الفضایل ابن شاذان، ص 5؛ کشف الغمة، ج 1، ص 380؛ کشف الیقین، ص 462؛ تأویل الآیات، ج1، ص 276، ح 6؛ المحتضر، ص 107؛ بحار الانوار، ج 18، ص 370، ح 77؛ مدینة المعاجز، ج 2، ص 9، ج 353.106؛ بشارة المصطفی، ص 79.
فَاسْأَلُوهُ لِي اَلْوَسِيلَةَ قَالَ فَسَأَلْتُ اَلنَّبِيَّ صلی الله علیه واله عَنِ اَلْوَسِيلَةِ قَالَ هِيَ دَرَجَتِي فِي اَلْجَنَّةِ وَ هِيَ أَلْفُ مِرْقَاةٍ مَا بَيْنَ اَلْمِرْقَاةِ إِلَى اَلْمِرْقَاةِ حُضْرُ اَلْفَرَسِ اَلْجَوَادِ شَهْراً وَ هِيَ مَا بَيْنَ مِرْقَاةِ جَوْهَرٍ إِلَى مِرْقَاةِ زَبَرْجَدٍ وَ مِرْقَاةِ يَاقُوتٍ إِلَى مِرْقَاةِ ذَهَبٍ إِلَى مِرْقَاةِ فِضَّةٍ فَيُؤْتَى بِهَا يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ حَتَّى تُنْصَبَ مَعَ دَرَجَاتِ اَلنَّبِيِّينَ فَهِيَ بَيْنَ دَرَجَ اَلنَّبِيِّينَ كَالْقَمَرِ بَيْنَ اَلْكَوَاكِبِ فَلاَ يَبْقَى يَوْمَئِذٍ نَبِيٌّ وَ لاَ صِدِّيقٌ وَ لاَ شَهِيدٌ إِلاَّ قَالَ طُوبَى لِمَنْ كَانَتْ هَذِهِ اَلدَّرَجَةُ دَرَجَتَهُ فَيَأْتِي اَلنِّدَاءُ مِنْ عِنْدِ اَللَّهِ عزّوجلّ فَيُسْمِعُ اَلنَّبِيِّينَ وَ جَمِيعَ اَلْخَلْقِ هَذِهِ دَرَجَةُ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اَللَّهِ فَأُقْبِلُ وَ أَنَا يَوْمَئِذٍ مُتَّزِرٌ بِرَيْطَةٍ مِنْ نُورٍ عَلَى تَاجِ اَلْمُلْكِ وَ إِكْلِيلِ اَلْكَرَامَةِ وَ أَخِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ أَمَامِي وَ بِيَدِهِ لِوَائِي وَ هُوَ لِوَاءُ اَلْحَمْدِ مَكْتُوبٌ عَلَيْهِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ اَلْمُفْلِحُونَ هُمُ اَلْفَائِزُونَ بِاللَّهِ فَإِذَا مَرَرْنَا بِالنَّبِيِّينَ قَالُوا هَذَانِ مَلَكَانِ مُقَرَّبَانِ لَمْ نَعْرِفْهُمَا وَ لَمْ نَرَهُمَا وَ إِذَا مَرَرْنَا بِالْمَلاَئِكَةِ قَالُوا هَذَانِ نَبِيَّانِ مُرْسَلاَنِ حَتَّى أَعْلَوْ اَلدَّرَجَةَ وَ عَلِيٌّ يَتْبَعُنِي حَتَّى إِذَا صِرْتُ فِي أَعْلَى دَرَجَةٍ وَ عَلِيٌّ أَسْفَلُ مِنِّي بِدَرَجَةٍ فَلاَ يَبْقَى يَوْمَئِذٍ نَبِيٌّ وَ لاَ صِدِّيقٌ وَ لاَ شَهِيدٌ إِلاَّ قَالَ طُوبَى لِهَذَيْنِ اَلْغُلاَمَيْنِ مَا أَكْرَمَهُمَا عَلَى اَللَّهِ فَيَأْتِي اَلنِّدَاءُ مِنْ قِبَلِ اَللَّهِ يُسْمِعُ اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدَاءَ هَذَا حَبِيبِي مُحَمَّدٌ وَ هَذَا وَلِيِّي عَلِيٌّ طُوبَى لِمَنْ أَحَبَّهُ وَ وَيْلٌ لِمَنْ أَبْغَضَهُ وَ كَذَّبَ عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صلی الله علیه واله فَلاَ يَبْقَى يَوْمَئِذٍ أَحَدٌ أَحَبَّكَ يَا عَلِيُّ إِلاَّ اِسْتَرَاحَ إِلَى هَذَا اَلْكَلاَمِ وَ اِبْيَضَّ وَجْهُهُ وَ فَرِحَ قَلْبُهُ وَ لاَ يَبْقَى يَوْمَئِذٍ أَحَدٌ عَادَاكَ أَوْ نَصَبَ لَكَ حَرْباً أَوْ جَحَدَ لَكَ حَقّاً إِلاَّ اِسْوَدَّ وَجْهُهُ وَ اِضْطَرَبَ قَلْبُهُ فَبَيْنَا أَنَا كَذَلِكَ إِذَا مَلَكَانِ قَدْ أَقْبَلاَ إِلَيَّ أَمَّا أَحَدُهُمَا فَرِضْوَانُ خَازِنُ اَلْجَنَّةِ وَ أَمَّا اَلْآخَرُ فَمَالِكُ خَازِنُ اَلنَّارِ فَيَدْنُو رِضْوَانُ فَيَقُولُ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَحْمَدُ فَأَقُولُ وَ عَلَيْكَ اَلسَّلاَمُ أَيُّهَا اَلْمَلِكُ مَنْ أَنْتَ فَمَا أَحْسَنَ وَجْهَكَ وَ أَطْيَبَ رِيحَكَ فَيَقُولُ أَنَا رِضْوَانُ خَازِنُ اَلْجَنَّةِ وَ هَذِهِ مَفَاتِيحُ اَلْجَنَّةِ بَعَثَ بِهَا رَبُّ
اَلْعِزَّةِ فَخُذْهَا يَا أَحْمَدُ فَأَقُولُ قَدْ قَبِلْتُ ذَلِكَ مِنْ رَبِّي فَلَهُ اَلْحَمْدُ عَلَى مَا فَضَّلَنِي بِهِ فَآخُذُهَا وَ أَدْفَعُهَا إِلَى عَلِيٍّ ثُمَّ يَرْجِعُ رِضْوَانُ فَيَدْنُو مَالِكٌ فَيَقُولُ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَحْمَدُ فَأَقُولُ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ أَيُّهَا اَلْمَلِكُ مَنْ أَنْتَ فَمَا أَقْبَحَ وَجْهَكَ وَ أَنْكَرَ رُؤْيَتَكَ فَيَقُولُ أَنَا مَالِكٌ خَازِنُ اَلنَّارِ وَ هَذِهِ مَقَالِيدُ اَلنَّارِ بَعَثَ بِهَا إِلَيْكَ رَبُّ اَلْعِزَّةِ فَخُذْهَا يَا أَحْمَدُ فَأَقُولُ قَدْ قَبِلْتُ ذَلِكَ مِنْ رَبِّي فَلَهُ اَلْحَمْدُ عَلَى مَا فَضَّلَنِي بِهِ فَآخُذُهَا فَأَدْفَعُهَا إِلَى عَلِيٍّ ثُمَّ يَرْجِعُ مَالِكٌ فَيُقْبِلُ عَلِيٌّ يَوْمَئِذٍ وَ مَعَهُ مَفَاتِيحُ اَلْجَنَّةِ وَ مَقَالِيدُ اَلنَّارِ حَتَّى يَقِفَ عَلَى حُجْرَةِ جَهَنَّمَ وَ قَدْ تَطَايَرَ شِرَارُهَا وَ عَلاَ زَفِيرُهَا وَ اِشْتَدَّ حَرُّهَا وَ عَلِيٌّ علیه السلام آخِذٌ بِزِمَامِهَا فَتَقُولُ جَهَنَّمُ جُزْنِي يَا عَلِيُّ أَطْفَأَ نُورُكَ لَهَبِي فَيَقُولُ عَلِيٌّ علیه السلام قِرِّي يَا جَهَنَّمُ خُذِي هَذَا عَدُوِّي وَ اُتْرُكِي هَذَا وَلِيِّي فَلَجَهَنَّمُ يَوْمَئِذٍ أَشَدُّ مُطَاوِعَةً لِعَلِيٍّ علیه السلام مِنْ غُلاَمِ أَحَدِكُمْ لِصَاحِبِهِ فَإِنْ شَاءَ يُذْهِبُهَا يَمْنَةً وَ إِنْ شَاءَ يُذْهِبُهَا يَسْرَةً فَهِيَ أَشَدُّ مُطَاوَعَةً لِعَلِيٍّ فِيمَا يَأْمُرُهَا بِهِ مِنْ جَمِيعِ اَلْخَلاَئِقِ.»
ابن بَابَوَيْهِ، قَالَ: حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى، عَنْ عَلِيِّ بْنِ مِهْرَانَ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اَلْغَفَّارِ، عَنْ صَالِحِ بْنِ حَمْزَةَ - وَ يُكَنَّى بِأَبِي شُعَيْبٍ-، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ اَلْمَرْوَزِيِّ، قَالَ: قُلْتُ لِرَجُلٍ: أَذْنَبَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه واله قَطُّ؟ قَالَ: لاَ. قُلْتُ: فَقَوْلُهُ عزّوجلّ: لِيَغْفِرَ لَكَ اَللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ، فَمَا مَعْنَاهُ؟ قَالَ: إِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ حَمَّلَ مُحَمَّداً صلی الله علیه واله ذُنُوبَ شِيعَةِ عَلِيٍّ علیه السلام ، ثُمَّ غَفَرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْهَا وَ مَا تَأَخَّرَ.»
ابن مسعود نقل می کند: علی بن ابی طالب علیه السلام مشغول نماز بود و در
رکوع و سجودش می گفت: «اللهم بحقّ محمّد صلی الله علیه واله عبدك، اغفر للخاطئين من شيعتي؛ پروردگارا، به حقّ بنده ی مقربّت محمّد صلی الله علیه واله شیعیان خطاکار مرا ببخش.»
از نزد او خارج شدم و به محضر رسول خدا صلی الله علیه واله شرفیاب شدم. ایشان را در حال نماز یافتم. دیدم که در نماز می گوید: «اللهم بحق علي علیه السلام عبدك، اغفر للخاطئين من امتّي؛ خداوندا، خطاکاران از امّت مرا به حق علی علیه السلام بنده ی مقرّبت ببخش.»
از آنچه دیده بودم، در من وحشت و تردید بزرگی ایجاد شد. وقتی نماز حضرت به پایان رسید، خطاب به من فرمودند: ای پسر مسعود، آیا کافر شدی بعد از آنکه ایمان آورده بودی؟ عرض کردم: ابداً چنین نیست؛ بلکه دیدم علی علیه السلام خداوند را به حقّ شما طلب می کرد و شما را دیدم که خدا را به حق علی علیه السلام می خواندید. پس تردید کردم که کدام یک از شما نزد خدای عزّوجلّ برترید؟
پیامبر صلی الله علیه واله فرمودند: ای پسر مسعود، بنشین. من در مقابل رسول خدا صلی الله علیه واله نشستم. آن حضرت فرمود: «ان اللَّه خلقني و علياً من نور قدرته قبل ان يخلق الخلق بالفي عام اذ لا تسبيح و لاتقديس؛ خداوند، من و علی علیه السلام را از نور عظمت و بزرگی خود خلق کرد، هزار سال قبل از آنکه سایر خلایق را بیافریند، زمانی که هیچ تسبیح و تقدیسی وجود نداشت.»
«ففتق نوري، فخلق منه السموات و الارضين و انا و اللَّه اجل من السماوات و الارضين؛ پس نور مرا شکافت و از نور من آسمان ها و زمین را آفرید. به خدای تبارک و تعالی قسم که من از آسمان ها و زمین برترم.»
«و فتق نور علي بن ابي طالب علیه السلام فخلق منه العرش و الكرسي و علي بن ابي طالب علیه السلام و اللَّه افضل من العرش و الكرسي؛ و چون نور علی علیه السلام را منتشر ساخت، عرش و کرسی از نورش خلق شد. به پروردگار قسم که علی علیه السلام از عرش و کرسی، افضل است.»
«و فتق نور الحسن علیه السلام فخلق منه اللوح و القلم و الحسن علیه السلام و اللَّه افضل من اللوح و القلم؛ سپس نور حسن علیه السلام را باز کرد و لوح و قلم از نورش پدید آمد و به خدا قسم که حسن علیه السلام از لوح و قلم نیز برتر است.»
«و فتق نور الحسين علیه السلام فخلق منه الجنان و الحور العين و الحسين علیه السلام و اللَّه افضل من الحور العين؛ و چون هستی را از نور حسین علیه السلام معطّر کرد، بهشت و حوریان زیباروی از نورش پدیدار شدند، واللَّه حسین علیه السلام از حورالعین برتر است.»
«ثم اظلمت المشارق و المغارب فشكت الملائكه الي اللَّه تعالي ان يكشف عنهم تلك الظلمه فتكلم اللَّه جل جلاله كلمه فخلق منها روحا ثم تكلم بكلمه فخلق من تلك الكلمه نورا فاضاف النور الي تلك الروح و اقامها مقام العرش فزهرت المشارق و المغارب فهي فاطمه الزهراء عليهاالسلام و لذلك سميت الزهراء لان نورها زهرت به السماوات؛ سپس همه ی هستی از شرق تا به غرب تاریک ماند. ملائکه بر پروردگار از آن همه تاریکی و ظلمت شکایت کردند و خواستند که تاریکی را از ایشان برطرف کند. خداوند در اجابت خواسته ی آنان کلمه ای فرمود. از آن کلمه، روحی خلق گردید. سپس کلمه ای دیگر فرمود و از آن کلمه، نوری خلق شد. پس آن نور را به آن روح اضافه کرد و در بلندترین مکان عرش قرار داد. همه ی عالم از شرق تا به غرب نورانی شد.
آن روح آمیخته به نور خلق شده از لطف پروردگار کسی نیست، جز فاطمه زهرا علیها السلام و به همین دلیل او را زهرا علیها السلام نامیدند؛ زیرا نورش آسمان ها را روشن ساخت.»
پیامبر صلی الله علیه واله در ادامه ی این روایت زیبا می فرماید: «يابن مسعود اذا كان يوم القيامه يقول اللَّه جل جلاله لي و لعلي ادخلا الجنه من شئتما و ادخلا النار من شئتما و ذلك قوله تعالي (القيا في جهنم كل كفار عنيد) فالكافر من جحد نبوتي و العنيد من جحد بولايه علي بن ابي طالب علیه السلام و عترته و الجنه لشيعته و لمحبيه؛ ای پسر مسعود، چون روز قیامت فرارسد، پروردگار به من و علی علیه السلام می فرماید: هرکس را که می خواهید به بهشت داخل کنید و هرکس را که می خواهید، به جهنّم بفرستید» و این قول پروردگار در قرآن مجید است که «القيا في جهنّم كلّ كفّار عنيد؛(1)هر کافر متکبّر لجوج را به جهنّم افکنید.» پس کافر کسی است که از نبوّت من سرپیچی کند و عنید کسی است که از ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام و عترتش و محبّت کردن به شیعیان و دوستانش سر باز زند.(2)
عن ابن عباس أنه قال: «أهدی رجل إلی رسول الله صلی الله علیه واله ناقتین عظیمتین سمینتین فقال للصاحبه هل فیكم أحد یصلی ركعتین بوضوئهما و قیامها و ركوعهما و سجودهما و خشوعهما و لم یهتم بشیء من أمور الدنیا و لا یحدث قلبه
بفكر الدنیا أهدی إلیه إحدی هاتین الناقتین فقالها مره و مرتین و ثلاثاً فلم یجبه أحد من أصحابه فقام إلیه أمیرالمؤمنین علیه السلام فقال: یا رسول الله، أصلی ركعتین أكبر تكبیره الأولی تكبیره الأولی إلی أن أسلم منهما لا أحدث نفسی بشیء من أمر الدنیا. فقال: یا علی صل، صلی الله علیك. قال: فكبر أمیرالمؤمنین علیه السلام و دخل فی الصلاه فلما سلم من الركعتین هبط جبرائیل علیه السلام علی النبی صلی الله علیه واله فقال: یا محمد إن الله یقرئك السلام و یقول لك أعطه إحدی الناقتین… و أعطاه كلتیهما فنحرهما و تصدق بهما فأنزل الله تعالی فیه: إن فی ذلك لذكری لمن كان له قلب أو ألقی السمع و هو شهید؛(1)
مردی به محضر حضرت رسول، شرفیاب شد و دو شتر چاق هدیه داد. حضرت فرمودند: اگر کسی دو رکعت نماز بخواند، درحالی که به چیزی از دنیا فکر نکند و در دلش فکر دنیا نیاید، یکی از این دو ناقه را به او می بخشم. حضرت این جمله را سه بار تکرار کرد، ولی کسی جواب نداد. حضرت امیر علیه السلام برخاست و عرضه داشت: ای رسول خدا صلی الله علیه واله من این کار را انجام می دهم. حضرت شروع کرد به خواندن نماز درحالی که به هیچ چیز از امر دنیا فکر نکرد. بعد حضرت جبرئیل علیه السلام نازل شد و عرضهداشت: ای محمّد صلی الله علیه واله خداوند بر تو سلام فرستاد و فرمود: یکی از این دو ناقه را به علی علیه السلام ببخش. امام هر دو را نحر کرد و صدقه داد. پس این آیه نازل شد: در این تذکّری است برای آنکه عقل دارد یا گوش دل فرا دهد، درحالی که حاضر باشد!»
1) مناقب ابن شهرآشوب، ج1، ص 302؛ بحار الانوار، ج36، ص161.
طبق نقل حموینی از علمای عامّه، پیامبر اکرم صلی الله علیه واله به عبدالرّحمن بن عوف که از دشمنان علی علیه السلام نیز بود، درباره ی قابل قیاس نبودن آن حضرت با دیگران فرمود: «يا عَبْدَ الرّحْمن! أَنْتُمْ أَصْحابي وَ عَلِيُّ بنُ ابي طالِب مِنّي وَ أَنَا مِن عَلِيّ فَمَن قاسَهُ بِغَيْرِهِ فَقَد جَفاني وَ مَن جَفاني فَقَد آذاني، يا عَبْدَ الرّحْمن! اِنّ اللّه تَعالي أَنْزَلَ عَلَيَّ كِتابا مُبينا وَ أَمَرَني أَن أُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزّلَ اِلَيْهِم ما خَلا عَلِيُّ بنُ ابي طالِب فَاِنّهُ لَمْ يَحْتَج اِلي بَيانٍ، لاِنّ اللّه تَعالي جَعَلَ فَصاحَتَهُ كَفَصاحَتي وَ دِرايَتَهُ كَدِرايَتي و لو كان الحكمة رجلا لكان علیا لكان العقل رجلا لكان حسنا و لو كان السخا رجلا لكان حسینا و لو كان الحُسن شخصا لكان فاطمه بل هی اعظم ان فاطمه بنتی خیر اهل الارض شرفا، عنصرا و كرما؛(1)
ای عبدالرحمن! شما اصحاب من هستید، ولی علی بن ابی طالب علیه السلام از من و من از اویم. هرکس وی را با دیگران مقایسه کند، به من جفا کرده و هرکس به من جفا کند، اذیّتم کرده است.
ای عبدالرحمن! خداوند برای من کتاب آشکار فرستاده تا احکامش را به مردم بیان کنم، جز علی بن ابی طالب علیه السلام ، زیرا او نیازی به بیان من ندارد. خداوند، فصاحت او را مثل فصاحت من و درک و درایتش را مثل درک و درایت من قرار داد. ای عبدالرحمن، اگر حکمت، مرد بود، علی علیه السلام بود، اگر عقل، مرد بود، حسن و اگر سخاوت، مرد بود، حسینم و اگر حسن و زیبایی شخص بود، هر آیینه فاطمه بود، بلکه فاطمه برتر از او بود، زیرا فاطمه دختر من و بهترین در روی زمین از حیث خلقت، شرف و کرامت است.»
1) فرائد السمطین، ج2، ص68.
قال رسول الله صلی الله علیه واله : «اِنّ اللّه َ جَعَلَ لأخي عَلِيّ فَضائِلَ لاتُحْصي كَثْرَةً فَمَن ذَكَرَ فَضيلَةً مِنْ فَضائِلِهِ مُقِرّا بِها غَفَرَ اللّه ُ لَهُ ما تَقَدّم مِنْ ذَنْبِهِ وَ ما تَأَخّر وَ مَنْ كَتَبَ فَضيلَةً مِنْ فَضائِلِهِ لَم تَزَل الْمَلائِكَةُ تَسْتَغْفِرُ لَهُ ما بَقِيَ لِتِلْكَ الْكِتابَة رَسْمٌ وَ مَنْ اسْتَمَعَ اِلي فَضيلَة مِنْ فَضائِلِه غَفَرَ اللّه ُ لَهُ الذّنُوب اللّتي اِكْتَسَبَها بِالإسْتِماع وَ مَن نَظَر اِلي كِتابٍ مِنْ فَضائِلِه غَفَرَ اللّه ُ لَهُ الذّنُوب اللّتي اِكْتَسَبَها بِالنّظَر. ثُمّ قالَ صلی الله علیه واله : اَلنّظَرُ اِلي اَخي عَلِيّ عِبادَة و ذِكْرُهُ عِبادَة وَ لايَقْبَلُ اللّه ُ ايمانَ عَبْدٍ اِلاّ بِوِلايَتِه وَ الْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِهِ؛(1)
همانا خداوند برای برادرم علی علیه السلام فضایلی قرار داد که قابل شماره نیست. پس اگر کسی فضیلتی از فضایل او را ذکر کند و به آن اقرار داشته باشد، خداوند گناهان گذشته و آینده اش را می بخشد و اگر کسی فضیلتی از فضایلش را بنویسد تا زمانی که آن نوشته باقی است، ملائکه برایش استغفار می کنند و اگر کسی فضیلتی از فضایل علی علیه السلام را بشنود، خداوند، گناهانش را می بخشد و هر کس به فضایل علی علیه السلام نگاه کند، خداوند، گناهانش را می بخشد. سپس حضرت فرمود: نگاه به برادرم علی علیه السلام عبادت است. ذکر و یادش عبادت است و خداوند ایمان کسی را قبول نمی کند، مگر به ولایت علی علیه السلام و انزجار از دشمن او.»
أیضاً یقول صلی الله علیه واله : «وَالّذي نَفسي بِيَدِهِ لَولا أَنْ تَقُولَ طَوائِفُ مِنْ اُمّتي فيكَ
1) كفایة الطالب، باب 62، ص 25.
ما قالَتِ النّصاري في ابن مَرْيَم، لَقُلْتُ الْيَومَ فيكَ مَقالاً لاتَمُرُّ بِمَلإٍ مِنَ الْمُسْلِمين اِلاّ أَخَذُوا التّرابَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَيكَ لِلْبَرَكَةِ؛(1)
سوگند به آن خدایی که جانم در دست قدرت اوست، اگر نبود ترس اینکه گروهی از امّتم، درباره ی تو، غلوّ کنند، مثل نصارا که عیسی را به خدایی اشتباه گرفتند. در مورد فضایل و مناقب تو مطالبی می گفتم که به هیچ گروهی از مسلمانان گذر نکنی، مگر آنکه آنان برای تبرّک، خاک کف پایت را بردارند.»
أمیرالمؤمنین علیه السلام عَنِ الْحَارِثِ الْهَمْدَانِیِّ قَالَ: «دَخَلْتُ عَلَی امیرالمؤمنین عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام وَ هُوَ سَاجِدٌ یَبْكِی حَتَّی عَلَا نَحِیبُهُ وَ ارْتَفَعَ صَوْتُهُ بِالْبُكَاءِ فَقُلْنَا یَا أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ لَقَدْ أَمْرَضَنَا بُكَاكَ وَ أَمَضَّنَا وَ أَشْجَانَا وَ مَا رَأَیْنَاكَ قَدْ فَعَلْتَ مِثْلَ هَذَا الْفِعْلِ قَطُّ فَقَالَ كُنْتُ سَاجِداً أَدْعُو رَبِّی بِدُعَاءِ الْخَیْرِ فِی سَجْدَتِی فَغَلَبَتْنِی عَیْنِی فَرَأَیْتُ رُؤْیَا هَالَتْنِی وَ أَفْظَعَتْنِی رَأَیْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه واله قَائِماً وَ هُوَ یَقُولُ یَا أَبَا الْحَسَنِ طَالَتْ غَیْبَتُكَ عَنِّی وَ قَدِ اشْتَقْتُ إِلَی رُؤْیَتِكَ وَ قَدْ أَنْجَزَ لِی رَبِّی مَا وَعَدَنِی فِیكَ...؛(2)
حارث همدانی نقل کرده است که بر امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شدم، درحالیکه ایشان گریهکنان به سجده رفته بود، تا اینکه صدای گریه ی او بالا آمد. پس به ایشان عرض کردیم: ای امیرالمؤمنین علیه السلام ! گریه ی تو دل ما
را به درد آورد و ما را سخت غمگین و اندوهگین کرد. تاکنون تو را در این حال ندیده بودیم.
فرمود: در حالت سجده، خداوند خویش را با دعای برگزیدگان دعا میکردم که دیدگانم بر من غلبه کردند [خواب بر من چیره شد] و خوابی دیدم که مرا به ترس و وحشت انداخت. رسول خدا صلی الله علیه واله را دیدم که در حالت ایستاده میفرمود: ای ابا الحسن علیه السلام ! غیبت و دوری تو از من به طول انجامید. من مشتاق دیدار تو شده ام (دلم برایت تنگ شده است) و خداوند آن وعدهای را که دربارهی تو به من داده بود، به انجام رسانید. عرض کردم: ای رسول خدا صلی الله علیه واله ! خداوند چه وعدهای دربارهی من به شما داده بود؟ فرمود:وعده ی خدا این بود که تو و همسر و دو فرزندت و ذرّیّه و اولادت را در بالاترین درجات در عِلّیّین جای دهد و به این وعده، جامهی عمل پوشید.
عرض کردم: پدر و مادرم فدایت شوند! پس شیعه ی ما را چه خواهد شد؟ فرمود: آنها همراه ما هستند، قصرهایشان روبه روی قصرهای ما و منازلشان مقابل منازل ما خواهد بود. گفتم: شیعه ی ما را در دنیا چه حاصل آید؟ فرمود: اَمنیّت و عافیت و سلامتی. عرض کردم: در هنگام مرگ آنها را چه حاصل آید؟ فرمود: شخص، مهار و کنترل خویش را در اختیار دارد و به ملک الموت دستور داده میشود که از وی پیروی کند و او را همانگونه بمیراند که خودش دوست دارد [هر نوع مرگی را که بخواهد، همانگونه میمیرد] و نیز اینکه شیعه و پیروان ما به مقدار دوستیشان نسبت به ما میمیرند.
گفتم: آیا این امر، حدّ و اندازه ی شناخته شدهای دارد؟ فرمود: آری، شیعیانی که بیشترین عشق و محبّت را به ما میورزند، خارج شدن
جانهایشان مانند خوردن آب خنک در روز گرم تابستانی است که باعث بهرهمندی قلب میشود و سایر شیعیان ما، چنان می میرند که گویی در بستر خویش به خواب می روند و لحظهی مرگ برای آنان شادمانه ترین لحظه ای است که داشته اند.»
عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ عن الرّسول صلی الله علیه واله قَالَ: «سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه واله وَ هُوَ یُخَاطِبُ عَلِیّاً علیه السلام یَقُولُ یَا عَلِیُّ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی كَانَ وَ لَا شَیْءَ مَعَهُ فَخَلَقَنِی وَ خَلَقَكَ رُوحَیْنِ مِنْ نُورِ جَلَالِهِ وَ كُنَّا أَمَامَ عَرْشِ رَبِّ الْعَالَمِینَ نُسَبِّحُ اللَّهَ وَ نُقَدِّسُهُ وَ نَحْمَدُهُ وَ نُهَلِّلُهُ وَ ذَلِكَ قَبْلَ أَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِینَ فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ یَخْلُقَ آدَمَ علیه السلام خَلَقَنِی وَ إِیَّاكَ مِنْ طِینَه وَاحِدٍ ِنْ طِینَهْ عِلِّیِّینَ وَ عَجَنَنَا بِذَلِكَ النُّورِ وَ غَمَسَنَا فِی جَمِیعِ الْأَنْوَارِ وَ أَنْهَارِ الْجَنَّهْ ثُمَّ خَلَقَ آدَمَ علیه السلام وَ اسْتَوْدَعَ صُلْبَهُ تِلْكَ الطِّینَهْ وَ النُّورَ فَلَمَّا خَلَقَهُ اسْتَخْرَجَ ذُرِّیَّتَهُ مِنْ ظَهْرِهِ فَاستَنْطَقَهُمْ وَ قَرَّرَهُمْ بِرُبُوبِیَّتِهِ فَأَوَّلُ خَلْقٍ أَقَرَّ لَهُ بِالرُّبُوبِیَّهِ أَنَا وَ أَنْتَ وَ النَّبِیُّونَ عَلَی قَدْرِ مَنَازِلِهِمْ وَ قُرْبِهِمْ مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی صَدَقْتُمَا وَ أَقْرَرْتُمَا یَا مُحَمَّدُ وَ یَا عَلِیُّ وَ سَبَقْتُمَا خَلْقِی إِلَی طَاعَتِی وَ كَذَلِكَ كُنْتُمَا فِی سَابِقِ عِلْمِی فِیكُمَا فَأَنْتُمَا صَفْوَتِی مِنْ خَلْقِی وَ الْأَئِمَّهْ من ذُرِّیَّتِكُمَا وَ شِیعَتُكُمَا وَ كَذَلِكَ خَلَقْتُكُم...؛(1)
عبدالله بن عبّاس گوید: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه واله به علی علیه السلام فرمود: ای علی علیه السلام ! خداوند عزّوجلّ بود و چیز دیگری همراهش نبود و من و تو را به صورت دو روح از نور جلالش آفرید و ما مقابل عرش پروردگار جهانیان،
1) تفسیر اهل بیت علیهم السلام ، ج17، ص464 و تأویل الآیات الظاهرة، ص749.
خداوند را تسبیح، تقدیس، حمد و ستایش میکردیم و این در زمانی بود که هنوز آسمانها و زمینها آفریده نشده بودند.
آن گاه که خداوند متعال خواست آدم را بیافریند، من و تو را از یک گِل آفرید، از گل عِلّیّین آفرید و ما را با آن نور درآمیخت و ما را در تمامی انوار و رودهای بهشتی فرو برد. سپس آدم را آفرید و آن گِل و آن نور را در صُلبش به امانت گذاشت و هنگامیکه وی را آفرید، ذرّیّه و اولادش را از صُلبش خارج کرد و در مورد ربوبیّتش از ایشان اعتراف گرفت.
اوّلین آفریدگانی که به ربوبیّت وی اعتراف کردند، من و تو و پیامبران به ترتیب رتبه و درجه ی نزدیکی آنها به خداوند عزّوجلّ بودیم و خداوند عزّوجلّ فرمود: ای محمّد صلی الله علیه واله و علی علیه السلام ! صداقت ورزیدید و اعتراف کردید و در اطاعت و پیروی از من بر تمامی آفریدگانم پیشی گرفتید و در علم قدیم من نیز اینگونه بودید. شما و امامان از نسل شما و شیعه و پیروانتان، بهترین آفریدگانم هستید. من اینگونه شما را خلق کردم.
سپس پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: ای علی علیه السلام ! آن گِل در صُلب آدم بود، درحالیکه نور من و تو بین دو چشمش بود و همچنان آن نور بین چشمهای پیامبران و برگزیدگان منتقل میشد تا اینکه این نور و این گِل به صُلب عبدالمطلب رسید که دو نیمه شد. خداوند از یک نیمه ی آن مرا آفرید و به پیامبری برگزید و تو را از نیمهی دیگرش آفرید و خلیفه ی من تعیین کرد. خداوند در آن هنگام که فاصله ام از عظمت پروردگارم بهاندازهی دو سر یک کمان یا کمتر بود، به من چنین فرمود: ای محمّد صلی الله علیه واله ! فرمان بردارترین بندهی من به تو کیست؟ عرض کردم: علیّ بن ابیطالب علیه السلام . خدای عزّوجلّ فرمود: وی را خلیفه و
وصیّ ات تعیین کن، پس من او را ولیّ و برگزیده ی خویش تعیین کردم. ای محمّد صلی الله علیه واله ! من پیش از آنکه خلق را بیافرینم، به دلیل اینکه شما را و هر آنکه شما را دوست داشته باشد و ولایت شما را بپذیرد و از شما پیروی کند، دوست دارم، نام تو را و نام او را بر عرش خود نوشتم. هرکه شما را دوست داشته باشد و از شما پیروی کند و ولایت شما را بپذیرد، نزد من از نزدیکان و هرکه ولایتتان را انکار کند و از شما پیروی نکند، نزد من از کافران گمراه خواهد بود.
پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: ای علی علیه السلام چه کسی میتواند میان من و تو جای گیرد، درحالی که من و تو از نوری واحد و از یک گِل آفریده شدیم. تو شایستهترین مردم نسبت به من در دنیا و آخرتی و فرزندانت، فرزندان من هستند و شیعه ی تو، شیعه ی من است و اولیایت اولیای من هستند و فردا شما در بهشت، همراه من خواهید بود.»
عن عبدالله بن عمر قال: «سمعت رسول الله صلی الله علیه واله و سئل بأیِّ لُغة خاطبك ربك لیلة المعراج؟ قال: خاطبنی بلغة علی بن ابی طالب علیه السلام فألهمنی أن قلت: یا رب أنت خاطبتنی أم علی علیه السلام ؟ قال: یا أحمد، أنا شی ء لا كالأشیاء لا أقاس بالناس ولا أوصف بالشبهات بالأشیاء، خلقتك من نوری و خلقت علیاً علیه السلام من نورك، فاطلعت علی سرائر قلبك فلم أجد إلی قلبك أحب إلیك من علی بن ابی طالب علیه السلام فخاطبتك بلسانه كیما تطمئن قلبك؛(1)عبدالله بن عمر
1) مناقب، خوارزمی، ص 78، ح 61؛ الطرائف، ج 1، ص 155؛ المحتضر، ص 95؛ کشف الیقین، ص229؛ کشف الغمة، ج 1، ص 106؛ ارشاد القلوب، ج 2، ص 233؛ الصراط المستقیم، ج 1، ص207 و منهاج الکرامة، ص 90.
می گوید: به پیامبر اکرم صلی الله علیه واله عرض کردم: یا رسول الله! خداوند در شب معراج به چه لغت و زبانی با شما حرف می زد؟ پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: خداوند مرا با صدای علی علیه السلام مخاطب قرارمی داد، پس خداوند خود، به من الهام کرد که پرسیدم: پروردگارا! من با تو حرف می زنم یا با علی؟! خداوند متعال در اینجا فرمود: ای احمد! من با هیچ چیزی قیاس نشوم و با چیزهای شبیه اشیاء هم وصف نمی شوم. تو را از نور خودم خلق کردم و علی علیه السلام را از نور تو و می دانم که تو چقدر علی علیه السلام را دوست داری و محبوب قلبت است. پس با صدای علی علیه السلام با تو حرف زدم تا قلبت آرامش یابد.»
وَ قَالَ أَيْضا لِبَعْضِ أَصْحَابِهِ ذَاتَ يَوْمٍ: «يَا عَبْدَ اَللَّهِ أَحْبِبْ فِي اَللَّهِ وَ ابغض فِي اَللَّهِ وَ وَالِ فِي اَللَّهِ وَ عَادِ فِي اَللَّهِ فَإِنَّهُ لاَ تُنَالُ وَلاَيَةُ اَللَّهِ إِلاَّ بِذَلِكَ وَ لاَ يَجِدُ رَجُلٌ طَعْمَ اَلْإِيمَانِ وَ إِنْ كَثُرَ صَلاَتُهُ وَ صِيَامُهُ حَتَّى يَكُونَ كَذَلِكَ وَ قَدْ صَارَتْ مُوَاخَاةُ اَلنَّاسِ يَوْمَكُمْ هَذَا أَكْثَرُهَا فِي اَلدُّنْيَا عَلَيْهَا يَتَوَادُّونَ وَ عَلَيْهَا يَتَبَاغَضُونَ وَ ذَلِكَ لاَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اَللَّهِ شَيْئا فَقَالَ لَهُ وَ كَيْفَ لِي أَنْ أَعْلَمَ أَنِّي قَدْ وَالَيْتُ فِي اَللَّهِ وَ عَادَيْتُ فِي اَللَّهِ عزّوجلّ فَمَنْ وَلِيُّ اَللَّهِ حَتَّى أُوَالِيَهُ وَ مَنْ عَدُوُّ اَللَّهِ حَتَّى أُعَادِيَهُ فَأَشَارَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ إِلَى عَلِيٍّ فَقَالَ أَ تَرَى هَذَا فَقَالَ بَلَى قَالَ هَذَا وَلِيُّ اَللَّهِ فَوَالِهِ وَ عَدُوُّ هَذَا عَدُوُّ اَللَّهِ فَعَادِهِ وَ وَالِ وَلِيَّ هَذَا وَ لَوْ أَنَّهُ قَاتِلُ أَبِيكَ وَ وُلْدِكَ وَ عَادِ عَدُوَّ هَذَا وَ لَوْ أَنَّهُ أَبُوكَ وَ وَلَدُكَ؛(1)
روزى رسول خدا صلی الله علیه واله به یکى از یارانش فرمود: اى بنده ی خدا، براى
1) بحار الانوار، ج110، ص40.
خدا دوستى کن و براى رضاى خدا دشمنى کن و براى خدا دوست بدار و در راه خدا ستیز کن. به حقیقت کسى به ولایت خدا نمى رسد، جز به آن طریق و هیچ کس مزه ی ایمان را نخواهد چشید تا چنین نشود، گرچه نماز و روزه اش بسیار باشد و مسلمّاً برادرى نمودن مردم امروز بیشتر درباره ی دنیاست. بر اساس آن به یکدیگر اظهار دوستى مى کنند و بر همان اساس به یکدیگر خشم و کینه مى ورزند و این کار از پروردگار بى نیازشان نمى سازد. در این هنگام، آن مرد عرض کرد: اى پیامبر خدا صلی الله علیه واله برایم میسّر خواهد شد که بفهمم به یقین و اطمینان در راه خدا دوستى و دشمنى کرده ام و ولىّ خداى عزّوجلّ کیست تا دوستدار و فرمان بردارش باشم؟ و دشمن خدا چه کسى است تا با او کینه و دشمنى ورزم؟ رسول خدا صلی الله علیه واله در حالى که به على علیه السلام اشاره مى کرد، به آن مرد فرمود: آیا این مرد را مى بینى و مى شناسى؟ عرض کرد: بلى فرمود: او دوستدار خداست. پس دوستدارش باش و دشمن این مرد، دشمن خداست، با دشمن او دشمنى نما و با دوستدارش پیوستگى و دوستى کن، گرچه او قاتل پدر و فرزندت باشد و با دشمنش دشمنى کن، گرچه پدر و اولادت باشد.»
عن رسول اللّه صلی الله علیه واله دخل علی امیرالمؤمنین فرحا مسرورا مستبشرا فسلّم علیه فرَدّ علیه السلام فقال علی یا رسول اللّه ما رایتك اقبلت مثل هذا الیوم فقال: حبیبی و قره عینی اتیتك ابشرك. اعلم ان فی هذه الساعه نزل علیّ جبرئیل الامین علیه السلام و قال: الحق جل جلاله یقرؤك السلام و یقول لك: بشر علیا ان شیعته
الطائع منه و العاصی من اهل الجنه فلما سمع مقالته خر للّه ساجدا فلما رفع رأسه رفع یدیه إلی السماء ثم قال: اشهدوا علیّ انی قد وهبت لشیعتی نصف حسناتی فقالت فاطمه الزهراء علیها السلام یا رب اشهد علیّ فانی قد وهبت لشیعه علی بن ابی طالب علیه السلام نصف حسناتی فقال الحسن علیه السلام یا رب اشهد علیّ انی قد وهبت لشیعه علی بن ابی طالب نصف حسناتی، فقال الحسین علیه السلام : یا رب اشهد علیّ انی قد وهبت لشیعه علی بن ابی طالب نصف حسناتی فقال النبی صلی الله علیه واله : ما انتم باكرم منی انی غفرت لشیعه علی و محبیه ذنوبهم جمیعا؛(1)
رسول خدا صلی الله علیه واله بر امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شد، درحالی که خوشحال بود. حضرت علی علیه السلام به ایشان سلام کرد و پرسید: ای رسول خدا صلی الله علیه واله چه شد در این وقت از روز تشریف آوردید؟ فرمود: حبیب من و نور چشمم، آمدم به تو بشارت دهم. همانا در این ساعت جبرئیل امین علیه السلام بر من نازل شد و سلام حق را به من رساند و عرضه داشت: به علی علیه السلام بشارت بده که شیعیانش، هرچند گنه کار، اهل بهشت هستند. وقتی حضرت، این را شنید، به سجده افتاد. وقتی سرش را بلند کرد، دستان مبارکش را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: بر من شهادت بدهید که نصف حسناتم را به شیعیانم بخشیدم. صدّیقه ی طاهره علیها السلام ، حسنین علیه السلام و رسول خدا صلی الله علیه واله همین دعا را کردند. سپس خداوند فرمود: شما کریم تر از من نیستید. همانا من همه ی شیعیان گنه کار علی علیه السلام را بخشیدم.»
1) بشارة الشیعة، ص31.
ملّا فتح اللَّه کاشانى در تفسیر خود خلاصة المنهج از ثعلبى، یکی از بزرگ ترین مفسّران اهل سنّت، نقل مى کند و او به سند خود از عبداللَّه بن سلام نقل کرده است که از رسول خدا صلی الله علیه واله پرسیدند: «من الذی أتی بعرش بلقیس من سبأ و احضره عند سلیمان؟ فقال النبی صلی الله علیه واله احضروه علی بن ابی طالب باسم من اسماء الله العظام ثم قال و یؤید هذا المعنی قول النبی لعلی: كنت مع الانبیاء سرّاً و معی جهراً؛(1)چه کسى تخت بلقیس را از مملکت سبأ نزد سلیمان حاضر کرد؟ پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: حضرت على علیه السلام با خواندن اسمى از اسمای اعظم الهى این کار را کرد. سپس گفته است: و این حدیث را فرمایش رسول خدا صلی الله علیه واله به على علیه السلام تأیید مى کند که فرمود: تو با همه ی پیامبران در پنهانى و با من در آشکارا بودى.»
أنّ جبرئيل علیه السلام كان جالسا عند النبيّ صلی الله علیه واله فدخل عليّ علیه السلام فقام له: «جبرئيل علیه السلام فقال النبيّ صلی الله علیه واله لجبرئيل: أتقوم لهذا الفتى؟ فقال جبرئيل: إنّ هذا له عليّ حقّ التعليم، فقال: كيف ذلك التعليم يا جبرئيل؟ فقال: لمّا خلقني الله تعالى سألني: من أنت؟ و ما اسمك؟ و من أنا؟ و ما اسمي؟ فتحيّرت في ردّ الجواب و بقيت ساكتا، ثمّ حضر هذا الشابّ في عالم الأنوار و علّمني الجواب. فقال هذا: قل:أنت الربّ الجليل و أنا العبد الذليل و اسمي جبرئيل و لهذا قمت إجلالا له و عظّمته. فقال النبيّ: كم عمرك يا جبرئيل؟ فقال: إنّ للّه نجما يطلع من
1) القطرة، ج1، ص188.
العرش في كلّ ثلاثين ألف سنة مرّة واحدة و قد شاهدته طالعا ثلاثين ألف مرّة، فقال له رسول الله صلی الله علیه واله : إذا رأيت ذلك النجم هل تعرفه؟ فقال: كيف لا أعرفه؟! فقال النبيّ لعليّ: خذ العمامة من جبهتك، فلمّا كشفها و رآها جبرئيل علیه السلام رأى ذلك النجم في جبهة عليّ؛(1)
روزى جبرئیل علیه السلام در خدمت پیامبر صلی الله علیه واله مشغول صحبت بود که حضرت على علیه السلام وارد شد. جبرئیل علیه السلام چون آن حضرت را دید، برخاست و شرایط تعظیم به جاى آورد. پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: ای جبرئیل علیه السلام از چه جهت به این جوان تعظیم مى کنى؟ عرض کرد: چگونه تعظیم نکنم که او را بر من، حقّ تعلیم است! فرمود: چه تعلیمى؟ عرض کرد: در وقتى که حق تعالى مرا خلق کرد، از من پرسید: تو کیستى و من کیستم؟ من در جواب متحیّر ماندم و مدّتى در مقام جواب ساکت بودم که این جوان در عالم نور بر من ظاهر شد و این گونه به من تعلیم داد که بگو: تو پروردگار جلیل و جمیلى و من بنده ی ذلیل و جبرئیلم. از این جهت، او را که دیدم، تعظیمش کردم.
پیامبر صلی الله علیه واله پرسید: مدّت عمر تو چند سال است؟ عرض کرد: ای رسول خدا صلی الله علیه واله در آسمان ستاره اى هست که هر سى هزار سال یک بار طلوع مى کند. من او را سى هزار بار دیده ام. حضرت فرمود: اگر آن ستاره را ببینی، می شناسی؟ عرض کرد: چگونه نشناسم. حضرت به امام علی علیه السلام دستور داد تا عمّامه از سر بردارد و وقتی امام عمامه از سر برداشت، آن ستاره را در پیشانی امام دید.»
1) البراهین القاطعه (چهل حدیث در فضیلت علی علیه السلام ، ص 311-312؛ انوار النعمانیة، ج 1، ص 15؛ مستدرك سفینة البحار، ج 2، ص 24.
ومن کتاب الروضة لابن بابویه باسناد الی ابن عباس، قال: «كان رسول الله صلی الله علیه واله فی مجلسه و مسجده و عنده جماعة من المهاجرین والانصار، اذ نزل علیه جبرئیل علیه السلام وقال له: یا محمد، الحق یقرئك السلام ویقول لك: احضر علیا واجعل وجهك مقابلا إلی وجهه.
ثم عرج جبرئیل إلی السماء فدعا النبی صلی الله علیه واله علیا فاحضره و جعل وجهه إلی مقابل وجهه، فنزل جبرئیل علیه السلام ثانیا ومعه طبق فیه رطب، فوضعه بینهما ثم قال: كلا فاكلا، ثم احضر طشتا و ابریقا وقال: یا رسول الله، قد امرك الله ان تصب الماء علی یدی علی. فقال له: السمع والطاعة لما امرنی به ربی! ثم اخذ الابریق وقام یصب الماء علی یدی علی بن ابی طالب علی علیه السلام ، فقال له علی: یا رسول الله، انا اولی ان اصب الماء علی یدك. فقال: یا علی، ان الله - سبحانه وتعالی - امرنی بذلك وكان كلما صب الماء علی ید علی لم یقع منه قطرة فی الطشت، فقال علی: یا رسول الله، انی لم ار شیئا من الماء یقع فی الطشت! فقال رسول الله صلی الله علیه واله : یا علی، ان الملائكة یتسابقون علی اخذ الماء الذی یقع من یدك، فیغسلون به وجوههم لیتبركون به؛(1)روزی رسول خدا صلی الله علیه واله با جماعتی از مهاجران و انصار در مسجد نشسته بودند. در این هنگام جبرئیل علیه السلام نازل شد و به رسول خدا صلی الله علیه واله عرضه داشت: خداوند به تو سلام فرستاد و فرمود: علی علیه السلام را فرا بخوان و صورتت را مقابل صورتش قرار بده (رو در روی هم قرار بگیرید). سپس جبرئیل علیه السلام به آسمان عروج کرد و حضرت علی علیه السلام را فرا خواند و مقابل هم قرار گرفتند. جبرئیل علیه السلام برای بار دوّم نازل شد، درحالی که
1) الفضائل لابن شاذان، ص 92 و الروضة فی المعجزات و الفضائل، ص 119.
با او طَبَقی از خرما بود. طَبَق را بین حضرات گذاشت و عرضه داشت: بخورید. آنها خوردند. سپس تشتی همراه با آب حاضر کردند و جبرئیل علیه السلام عرضه داشت: ای رسول الله صلی الله علیه واله خداوند امر فرمود: آب بر روی دستان علی علیه السلام بریزید. حضرت فرمود: سمعاً و طاعةً، امر خداوند را اطاعت می کنم. سپس آب را برداشت و ایستاد و آب روی دستان حضرت امیر علیه السلام ریخت. حضرت امیر علیه السلام عرضه داشت: ای رسول خدا صلی الله علیه واله من برای ریختن آب بر دستان شما سزاوارترم. پیغمبر صلی الله علیه واله فرمود: ای علی علیه السلام همانا خداوند مرا به این کار امر فرمود. همان گونه که آب روی دستان حضرت امیر علیه السلام می ریخت، از قطرات آن آب، چیزی درون تشت نریخت. حضرت امیر علیه السلام عرضه داشت: ای رسول خدا صلی الله علیه واله من آبی در تشت نمی بینم. رسول اکرم صلی الله علیه واله فرمود: ای علی علیه السلام همانا ملائکه در برداشتن آب و تبرِّک کردن آن به صورتشان مسابقه می دهند. ازاین رو آبی درون تشت نمی ریزد.»
قال رسول اللّه صلی الله علیه واله : «... إنّ قدر علیّ عند اللّه تعالی أعظم من قدره عندكم، أو لا أخبركم؟ قالوا: بلی، یا رسول اللّه! قال رسول اللّه صلی الله علیه واله : فإنّ اللّه یبعث یوم القیامۀ أقواما تمتلئ من جهۀ السیّئات موازینهم، فیقال لهم: هذه السیّئات، فأین الحسنات، و إلّا فقد عطبتم، فیقولون: یا ربّنا! ما نعرف لنا حسنات، فإذا النداء من قبل اللّه عزّوجلّ: لئن لم تعرفوا لأنفسكم - عبادي- حسنات، فإنّی أعرفها لكم و أوفّرها علیكم. ثمّ تأتی الریح برقعۀ صغیرة [و] تطرحها فی كفّۀ حسناتهم، فترجح بسیّئاتهم بأكثر ممّا بین السماء و الأرض، فیقال لأحدهم: خذ بید أبیك و أمّك و إخوانك و أخواتك و خاصّتك و قراباتك و أخدانك و معارفك،
فأدخلهم الجنّۀ، فیقول أهل المحشر: یا ربّنا! أمّا الذنوب فقد عرفناها، فما ذا كانت حسناتهم؟ فیقول اللّه عزّوجلّ: یا عبادي! مشی أحدهم ببقیّۀ دین علیه لأخیه إلی أخیه فقال: خذها فإنّی أحبّك بحبّك لعلیّ بن ابی طالب علیه السلام ، فقال له الآخر: قد تركتها لك بحبّك لعلیّ بن ابی طالب علیه السلام و لك من مالی ما شئت. فشكر اللّه تعالی ذلك لهما فحطّ به خطایاهما و جعل ذلك فی حشو صحائفهما و موازینهما و أوجب لهما و لوالدیهما و لذرّیّتهما الجنّۀ؛(1)در حدیث طولانی از رسول خدا صلی الله علیه واله در جواب یکی از کسانی که در یکی از غزوات بر سر غنایم جنگی از حضرت امیر علیه السلام به محضر رسول اکرم صلی الله علیه واله شکایت کرد، رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: همانا قدر و منزلت علی علیه السلام نزد پروردگار، بیشتر از قدر و منزلت علی نزد شماست. آیا می خواهید به شما خبر دهم؟ گفتند: بله یا رسول الله صلی الله علیه واله . حضرت فرمود: همانا فردای قیامت، خداوند گروهی را مبعوث می کند، درحالی که در کفه ی ترازوی اعمالشان جز معصیت چیزی نیست و پر از معصیت است. از آنان پرسیده می شود: پس حسناتتان کجاست؟ گفته می شود: آنان حسناتی ندارند و ما حسناتی از آنان نمی شناسیم و نمی دانیم. خداوند متعال می فرماید: اگر شما حسناتی از آنان نمی دانید، من می دانم و در آنان سراغ دارم. سپس باد یک قطعه ی کاغذ کوچک را در کفه ی دیگر ترازو می گذارد و این کفه بر طرف سیئات، برتری پیدا می کند، بیشتر از آن چیزی که در آسمان و زمین است. بعد به بنده ی گنه کار خطاب می شود. دست پدر، مادر، برادر، اقربا و هرکه را دوست دارید بگیرید و داخل بهشت شوید. اهل محشر از محضر پروردگار
1) تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیه السلام ، ص 136 و تأویل الآیات، ج2، ص486.
می پرسند: پروردگارا! ما گناهان آنان را دیدیم و شناختیم، درحالی که بهره ای از حسنات و ثواب نداشتند. خداوند می فرماید: به خاطر محبتّی که به علی علیه السلام داشتند، آنان را داخل بهشت کردم.»
قَالَ رسول الله صلی الله علیه واله : «لَقَدْ أَسْرَی بِی رَبِّی فَأَوْحَی إِلَیَّ مِنْ وَرَاءِ الْحِجَابِ مَا أَوْحَی وَ كَلَّمَنِی فَكَانَ مِمَّا كَلَّمَنِی أَنْ قَالَ یَا مُحَمَّدُ صلی الله علیه واله عَلِیٌّ علیه السلام الْأَوَّلُ وَ عَلِیٌّ علیه السلام الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ فَقَالَ یَا رَبِّ أَ لَیْسَ ذَلِكَ أَنْتَ قَالَ فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ صلی الله علیه واله أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا یَا مُحَمَّدُ صلی الله علیه واله إِنِّی أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا الْأَوَّلُ وَ لَا شَیْءَ قَبْلِی وَ أَنَا الْآخِرُ فَلَا شَیْءَ بَعْدِی وَ أَنَا الظَّاهِرُ فَلَا شَیْءَ فَوْقِی وَ أَنَا الْبَاطِنُ فَلَا شَیْءَ تَحْتِی وَ أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا بِكُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ یَا مُحَمَّدُ صلی الله علیه واله عَلِیٌّ علیه السلام الْأَوَّلُ أَوَّلُ مَنْ أَخَذَ مِیثَاقِی مِنَ الْأَئِمَّهِ علیه السلام یَا مُحَمَّدُ صلی الله علیه واله عَلِیٌّ علیه السلام الْآخِرُ آخِرُ مَنْ أَقْبِضُ رُوحَهُ مِنَ الْأَئِمَّهِ علیه السلام وَ هُوَ الدَّابَّهُ الَّتِی تُكَلِّمُهُمْ یَا مُحَمَّدُ صلی الله علیه واله عَلِیٌّ علیه السلام الظَّاهِرُ أُظْهِرُ عَلَیْهِ جَمِیعَ مَا أَوْصَیْتُهُ إِلَیْكَ لَیْسَ لَكَ أَنْ تَكْتُمَ مِنْهُ شَیْئاً یَا مُحَمَّدُ صلی الله علیه واله عَلِیٌّ علیه السلام الْبَاطِنُ أَبْطَنْتُهُ سِرِّیَ الَّذِی أَسْرَرْتُهُ إِلَیْكَ فَلَیْسَ فِیمَا بَیْنِی وَ بَیْنَكَ سِرٌّ أَزْوِیهِ عَنْ عَلِیٍّ علیه السلام مَا خَلَقْتُ مِنْ حَلَالٍ أَوْ حَرَامٍ إِلَّا وَ عَلِیٌّ علیه السلام عَلِیمٌ بِهِ؛(1)
امام صادق علیه السلام نقل میفرماید که رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: پروردگارم مرا شبانه به معراج برد و آنچه را باید وحی میکرد، از پسِ پرده و حجاب به من وحی فرمود و با من سخن گفت. یکی از مطالب، این بود که فرمود: ای محمّد صلی الله علیه واله ! علی علیه السلام اوّل، علی علیه السلام آخر، ظاهر، باطن و او به هر چیز داناست. پیامبر صلی الله علیه واله عرضه داشت: پروردگارا! آیا تو نیستی که چنین صفاتی داری؟! خداوند فرمود:
1) تفسیر اهل بیت علیهم السلام ، ج15، ص532؛ بحارالأنوار، ج40، ص38 و ج91، ص180.
ای محمّد صلی الله علیه واله ! من خدایی هستم که جز من، معبودی نیست.... ای محمّد صلی الله علیه واله ! همانا! من خدایی هستم که جز من معبودی نیست، منم اوّل و چیزی قبل از من نیست و منم آخر و چیزی بعد از من نیست، منم ظاهر و چیزی آشکارتر از من نیست و منم باطن و چیزی پوشیدهتر از من نیست و من خدایی هستم که جز من، معبودی نیست و به هر چیزی دانا هستم. ای محمّد صلی الله علیه واله ، علی علیه السلام اوّل است. اوّلین کسی که در میان امامان علیهم السلام پیمان مرا پذیرفت. ای محمّد صلی الله علیه واله ! علی صلی الله علیه واله آخر است، آخرین کسی که در میان امامان علیه السلام روحش را خواهم گرفت و او جنبندهای است که در آستانهی رستاخیز با مردم سخن خواهد گفت: ای محمّد صلی الله علیه واله ! علی علیه السلام ظاهر است، [یعنی] تمام آنچه را به تو سفارش کردهام، بر او آشکار خواهم کرد و تو حق نداری چیزی را از وی پنهان بداری. ای محمّد صلی الله علیه واله علی علیه السلام باطن است، [یعنی] آن سرّ خویش را که نزدت به راز نهادم، نزدش پنهان داشتم. پس میان من و تو سرّی وجود ندارد که بخواهم آن را از علی علیه السلام دریغ بدارم. حلال یا حرامی نیافریدم، مگر اینکه علی علیه السلام به آن آگاه است.»
ثم قال رسول الله صلی الله علیه واله : «معاشر عباد الله علیكم بخدمة من أكرمه الله بالارتضاء واجتباه بالاصطفاء وجعله أفضل أهل الارض والسماء بعد محمد سید الانبیاء علی بن ابی طالب علیه السلام وبموالاة أولیائه ومعاداة أعدائه وقضاء حقوق
إخوانكم الذین هم فی موالاته ومعاداة أعدائه شركاؤكم. فان رعایة علی أحسن من رعایة هؤلاء التجار الخارجین بصاحبكم - الذی ذكرتموه - إلى الصین الذی عرضوه للغناء وأعانوه بالثراء أما أن من شیعة علی لمن یأتی یوم القیامة وقد وضع له فی كفة سیئاته من الآثام ما هو أعظم من الجبال الرواسی والبحار التیارة تقول الخلائق: هلك هذا العبد، فلا یشكون أنه من الهالكین و فی عذاب الله من الخالدین. فیأتیه النداء من قبل الله عزوجل: یا أیها العبد الخاطئ الجانی هذه الذنوب الموبقات، فهل بازائها حسنات تكافئها، فتدخل جنة الله برحمة الله؟ أو تزید علیها فتدخلها بوعد الله؟ یقول العبد: لا أدری. فیقول منادى ربنا عزوجل: فان ربی یقول: ناد فی عرصات القیامة: ألا إنی فلان بن فلان، من أهل بلد كذا وكذا قد رهنت بسیئات كأمثال الجبال و البحار و لا حسنات لی بازائها، فأی أهل هذا المحشر كان لی عنده ید أو عارفة فلیغثنی بمجازاتی عنها، فهذا أو ان شدة حاجتی إلیها. فینادی الرجل بذلك، فأول من یجیبه علی بن ابی طالب علیه السلام لبیك لبیك لبیك أیها الممتحن فی محبتی، المظلوم بعد اوتی. ثم یأتی هو و معه عدد كثیر وجم غفیر، وإن كانوا أقل عددا من خصمائه الذین لهم قبله الظلامات فیقول ذلك العدد: یا أمیرالمؤمنین نحن إخوانه المؤمنون، كان بنا بارا و لنا مكرما و فی معاشرته إیانا مع كثرة إحسانه إلینا متواضعا و قد نزلنا له عن جمیع طاعاتنا و بذلناها له. فیقول علی علیه السلام : فبماذا تدخلون جنة ربكم؟ فیقولون: برحمته الواسعة التی لا یعدمها من والاك و والى آلك، یا أخا رسول الله صلی الله علیه واله . فیأتی النداء من قبل الله عزوجل: یا أخا رسول الله هؤلاء اخوانه المؤمنون قد بذلوا له، فانت ماذا تبذل له؟ فانی أنا الحاكم، ما بینی وبینه من الذنوب قد غفرتها له بموالاته إیاك، وما بینه وبین عبادی من الظلامات، فلابد من فصل الحكم بینه و بینهم.»
عَنْهُ عَنْ سَعِيدِ بْنِ حُذَيْفَةَ عَنْ أَبِيهِ حُذَيْفَةَ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صلی الله علیه واله يَقُولُ: «مَا مِنْ عَبْدٍ وَ لاَ أَمَةٍ يَمُوتُ وَ فِي قَلْبِهِ مِثْقَالُ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ حُبِّ عَلِيٍّ إِلاَّ أَدْخَلَهُ اَللَّهُ عزّوجلّ اَلْجَنَّةَ؛(1)سعد بن حذیفه از پدرش حذیفه روایت کند که او از جابر روایت کرد که من شنیدم پیغمبر صلی الله علیه واله فرمود: نباشد هیچ بنده و کنیزی که بمیرد و در دلش به اندازه ی مثقال حبّه از خردل از حبّ على بن ابى طالب علیه السلام باشد، مگر اینکه حق جلّ و علا او را در جنت داخل گرداند. هیچ بنده ای چه مرد و چه زن نمی میرد، درحالی که در دلش ذره ای از محبت علی باشد، مگر اینکه خداوند، وی را داخل بهشت می کند.»
وَ عَنْهُ(رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ) وَ قَدْ أَقْبَلَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام ، فَقِيلَ: «يَا رَسُولَ اَللَّهِ، جَاءَ اميرالمؤمنين. فَقَالَ صلی الله علیه واله : إِنَّ عَلِيّاً سُمِّيَ اميرالمؤمنين قَبْلِي. قِيلَ: يَا رَسُولَ اَللَّهِ، قَبْلَكَ؟ قَالَ: وَ قَبْلَ عِيسَى وَ مُوسَى علیه السلام . قَالَ: وَ قَبْلَ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ علیه السلام ، وَ لَمْ يَزَلْ يَعُدُّ اَلْأَنْبِيَاءَ إِلَى آدَمَ علیه السلام . ثُمَّ قَالَ إِنَّهُ لَمَّا خَلَقَ اَللَّهُ آدَمَ طِيناً، خَلَقَ بَيْنَ عَيْنَيْهِ دُرَّةً تُسَبِّحُ اَللَّهَ وَ تُقَدِّسُهُ. قَالَ اَللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى: لَأُسْكِنُكَ رَجُلاً أَجْعَلُهُ أَمِيرَ اَلْخَلْقِ أَجْمَعِينَ، فَلَمَّا خَلَقَ اَللَّهُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام أَسْكَنَ اَلدُّرَّةَ فِيهِ، فَسُمِّيَ اميرالمؤمنين قَبْلَ خَلْقِ آدَمَ علیه السلام ؛(2)حضرت امیر علیه السلام وارد شد. پس به رسول خدا صلی الله علیه واله گفته شد که امیرالمؤمنین علیه السلام آمد. رسول خدا صلی الله علیه واله
فرمود: همانا علی قبل از من امیرالمؤمنین علیه السلام نامیده شد. پرسیدند: قبل از شما ای رسول خدا؟ فرمود: قبل از عیسی، موسی، سلیمان، داود تا آدم علیه السلام . وقتی خداوند، آدم را از گِل آفرید، علی علیه السلام را امیر همه ی مؤمنان قرار داد.»
«وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَلَايَةُ اللَّهِ وَ حُبُّهُ عِبَادَةُ اللَّهِ وَ اتِّبَاعُهُ فَرِيضَةُ اللَّهِ وَ أَوْلِيَاؤُهُ أَوْلِيَاءُ اللَّهِ وَ أَعْدَاؤُهُ أَعْدَاءُ اللَّهِ وَ حَرْبُهُ حَرْبُ اللَّهِ وَ سِلْمُهُ سِلْمُ اللَّهِ عزّوجلّ؛(1)ولایت على بن ابى طالب علیه السلام ولایت خدا، دوستی اش دوستى خدا، پیروی اش فریضه ی خدا، اولیایش اولیای خدا، دشمنانش دشمنان خدا، نبرد با او نبرد با خدا و سازش با او سازش با خداى عزّوجلّ است.»
قال رسول الله صلی الله علیه واله :«الْمُخَالِفُ عَلَى، عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام بَعْدِي كَافِرٌ وَ الْمُشْرِكُ بِهِ مُشْرِكٌ وَ الْمُحِبُّ لَهُ مُؤْمِنٌ وَ الْمُبْغِضُ لَهُ مُنَافِقٌ وَ الْمُقْتَفِي لِأَثَرِهِ لَاحِقٌ وَ الْمُحَارِبُ لَهُ مَارِقٌ وَ الرَّادُّ عَلَيْهِ زَاهِقٌ عَلِيٌّ نُورُ اللَّهِ فِي بِلَادِهِ وَ حُجَّتُهُ عَلَى عِبَادِهِ عَلِيٌّ سَيْفُ اللَّهِ عَلَى أَعْدَائِهِ وَ وَارِثُ عِلْمِ أَنْبِيَائِهِ عَلِيٌّ كَلِمَةُ اللَّهِ الْعُلْيَا وَ كَلِمَةُ أَعْدَائِهِ السُّفْلَى عَلِيٌّ سَيِّدُ الْأَوْصِيَاءِ وَ وَصِيُّ سَيِّدِ الْأَنْبِيَاءِ عَلِيٌّ اميرالمؤمنين وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ وَ إِمَامُ الْمُسْلِمِينَ لَا يَقْبَلُ اللَّهُ الْإِيمَانَ إِلَّا بِوَلَايَتِهِ وَ طَاعَتِه؛(2)
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: مخالف على بن ابى طالب علیه السلام پس از من، کافر و مشرک به وى، مشرک است. دوستش، مؤمن و دشمنش منافق است.
پیروش به حق می رسد و محارب با او از دین، بیرون و ردکننده ی به او نابود است. على علیه السلام نور خدا در بلادش و حجّت وی بر بندگانش است. على، شمشیر خدا بر دشمنانش و وارث علم پیغمبران اوست. على علیه السلام کلمه ی برتر خدا و کلمه ی دشمنانش فروتر است. على علیه السلام سیّد وصیّان و وصىّ سیّد پیغمبران است. على علیه السلام امیرمؤمنان و جلودار دست و روسفیدان و امام مسلمانان است و ایمان جز به ولایت و طاعتش پذیرفته نیست.»
قال رسول الله صلی الله علیه واله : «يَا عَلِيُّ وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ إِنَّكَ لَأَفْضَلُ الخليفة [الْخَلِيقَةِ] بَعْدِي يَا عَلِيُّ أَنْتَ وَصِيِّي وَ إِمَامُ أُمَّتِي مَنْ أَطَاعَكَ أَطَاعَنِي وَ مَنْ عَصَاكَ عَصَانِي؛(1)اى على، سوگند به آنکه دانه را شکافت و جانداران را آفرید، به راستى تو بهترین خلیفه ى بعد از من هستی. اى على علیه السلام تو وصىّ من و امام امّت منى. هرکه از تو فرمان بَرَد، مرا فرمان بَرَد و هرکه از تو نافرمانى کند، از من نافرمانى کرده است.»
قال رسول الله صلی الله علیه واله : «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اصْطَفَانِي وَ اخْتَارَنِي وَ جَعَلَنِي رَسُولًا وَ أَنْزَلَ عَلَيَّ سَيِّدَ الْكُتُبِ فَقُلْتُ إِلَهِي وَ سَيِّدِي إِنَّكَ أَرْسَلْتَ مُوسَى إِلَى فِرْعَوْنَ فَسَأَلَكَ أَنْ تَجْعَلَ مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزِيراً تَشُدُّ بِهِ عَضُدَهُ وَ تُصَدِّقُ بِهِ قَوْلَهُ وَ إِنِّي أَسْأَلُكَ يَا سَيِّدِي وَ إِلَهِي أَنْ تَجْعَلَ لِي مِنْ أَهْلِي وَزِيراً تَشُدُّ بِهِ عَضُدِي فَجَعَلَ اللَّهُ
1) همان، ص22.
لِي عَلِيّاً وَزِيراً وَ أَخاً وَ جَعَلَ الشَّجَاعَةَ فِي قَلْبِهِ وَ أَلْبَسَهُ الْهَيْبَةَ عَلَى عَدُوِّهِ وَ هُوَ أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِي وَ صَدَّقَنِي...؛(1)به راستى خداوند تبارک و تعالى، مرا برگزید و اختیار کرد و رسول گردانید و سیّد کتاب ها را بر من نازل کرد. عرض کردم: سیدا و معبودا، تو موسى علیه السلام را به سوی فرعون فرستادى و از تو خواست که برادرش هارون را با او همراه کنى تا وزیرش باشد و بازویش را قوى دارد. سیدا و معبودا، من هم از تو خواهش دارم، وزیرى از خاندانم برایم مقرّر دارى که بازویم را به او قوى دارى. خدا على علیه السلام را وزیر و برادرش ساخت و دلدار کرد و هیبتش را به دل دشمنش انداخت و او اوّلین فردی است که به من ایمان آورد و تصدیق کرد و همراهم یگانه پرستى کرد. من وی را از خدا خواستم و او را به من عطا کرد. او سیّد اوصیا و رسیدن به وی سعادت و مرگ در طاعتش شهادت است. نامش در تورات، مقرون نام من و زنش صدیقه یکبرى علیها السلام دختر من است. دو پسرش، دو آقاى اهل بهشت و دو پسر من هستند و او و آنها و امامان پس از آنها حجّت هاى خداوند بر خلقش پس از پیغمبران خواهند بود. آنان دریاى علم در امتّم هستند. هرکه از آنها پیروی کند، نجات یافته ی از دوزخ و هرکه به آنها اقتدا کند، ره برده به صراط مستقیم خواهد بود. خداى عزّوجلّ دوستى آنها را به بنده اى نبخشیده است، جز آنکه او را به بهشت درآورده است.»
عن امیرالمؤمنین عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام قَالَ: «دَخَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه واله وَ هُوَ فِي قُبَا وَ عِنْدَهُ نَفَرٌ مِنْ أَصْحَابِهِ فَلَمَّا بَصُرَ بِي تَهَلَّلَ وَجْهُهُ وَ تَبَسَّمَ
1) همان.
حَتَّى نَظَرْتُ إِلَى بَيَاضِ أَسْنَانِهِ تَبْرُقُ ثُمَّ قَالَ إِلَيَّ يَاعَلِيُّ إِلَيَّ يَا عَلِيُّ فَمَا زَالَ يُدْنِينِي حَتَّى أَلْصَقَ فَخِذِي بِفَخِذِهِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى أَصْحَابِهِ فَقَالَ مَعَاشِرَ أَصْحَابِي أَقْبَلَتْ إِلَيْكُمُ الرَّحْمَةُ بِإِقْبَالِ عَلِيٍّ أَخِي إِلَيْكُمْ مَعَاشِرَ أَصْحَابِي إِنَّ عَلِيّاً مِنِّي وَ أَنَا مِنْ عَلِيٍّ رُوحُهُ مِنْ رُوحِي وَ طِينَتُهُ مِنْ طِينَتِي وَ هُوَ أَخِي وَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي عَلَى أُمَّتِي فِي حَيَاتِي وَ بَعْدَ مَوْتِي مَنْ أَطَاعَهُ أَطَاعَنِي وَ مَنْ وَافَقَهُ وَافَقَنِي وَ مَنْ خَالَفَهُ خَالَفَنِي؛(1)امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: در مسجد قبا به حضور پیغمبر صلی الله علیه واله رسیدم و چند تن از اصحابش شرف حضور داشتند. چون مرا دید، چهره اش شاد شد و لبخند زد. سپیدى دندان هایش را مانند برق دیدم. فرمود: اى على علیه السلام نزد من بیا و مرا به خود نزدیک کرد تا رانم به رانش چسبید. سپس رو به اصحابش کرد و فرمود و گفت: اى گروه اصحاب من، با آمدن برادرم على علیه السلام به سوى اصحاب من، رحمت به شما رو آورد و به راستى على علیه السلام از من است و من از على علیه السلام . جانش از جان من است و گِلش از گلِم. او برادرم و وصىّ و خلیفه بر امّت من در زندگى من است و پس از مرگم هرکه فرمانش برد، فرمانم برده است و هرکه با او موافقت کند، موافق من و مخالفش مخالف من است.»
خداوند می فرماید: کسى که على علیه السلام را دوست بدارد، عذاب نمی کنم، گرچه گناه مرا ورزد و به دشمنش رحم نکنم، گرچه از من اطاعت کند.(2)
عَنِ ابن عَبَّاسٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله : «أَتَانِي جَبْرَئِيلُ علیه السلام وَ هُوَ فَرِحٌ مُسْتَبْشِرٌ فَقُلْتُ حَبِيبِي جَبْرَئِيلُ مَعَ مَا أَنْتَ فِيهِ مِنَ الْفَرَحِ مَا مَنْزِلَةُ أَخِي وَ ابن عَمِّي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام عِنْدَ رَبِّهِ فَقَالَ وَ الَّذِي...؛(1)
ابن عباس گوید: رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: جبرئیل علیه السلام شاد و خندان، نزدم آمد. گفتم: ای دوستم جبرئیل علیه السلام ، با این شادى که دارى، بگو بدانم، مقام پسر عمّم و برادرم على بن ابى طالب علیه السلام نزد پروردگارم چیست؟ گفت: سوگند به خدایی که تو را به پیغمبرى گماشته و به رسالت برافراشته، اکنون به زمین فرود نشدم، مگر براى همین مطلب. اى محمّد صلی الله علیه واله خداوند علىّ اعلى به شما دو تن سلام می رساند و می فرماید: محمّد صلی الله علیه واله پیغمبر رحمت من و على علیه السلام مقیم حجّت من است. کسى که على علیه السلام را دوست دارد، عذاب نکنم، اگرچه گناه مرا ورزد و به دشمنش رحم نکنم، اگرچه مرا اطاعت کند.
سپس رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: چون روز قیامت شود، جبرئیل علیه السلام با پرچم حمد که هفتاد شقّه دارد و هر شقّه ی آن از آفتاب و ماه پهن تر است، نزد من آید. من بر یکى از کرسی هاى رضوان، بالاى منبرى از منبرهاى قدس نشسته باشم. آن پرچم را بگیرم و به دست على بن ابى طالب علیه السلام بسپارم. عمر بن خطاب از جا جست و عرض کرد: یا رسول اللَّه علیه السلام با آنکه هفتاد شقّه دارد که هر کدام از آفتاب و ماه پهن تر است، چگونه على علیه السلام تاب مى آورد که آن را بکشد؟! پیغمبر صلی الله علیه واله فرمود: چون روز قیامت شود، خداوند به على علیه السلام توانایى جبرئیل علیه السلام و نور آدم علیه السلام و حلم رضوان و زیبایى یوسف علیه السلام و نزدیک به آواز داود علیه السلام را عطا کند و اگر نه آنکه داود ناطق بهشت است،
1) الخصال، ج2، ص583.
همان آواز داود را هم به او می داد، به راستى على نخستین کسی است که از حوض سلسبیل و زنجبیل مى آشامد. هر گامى که على علیه السلام از صراط بردارد، گام دیگرش بر آن استوار بماند. مقام و مرتبه ای براى على علیه السلام و شیعیانش نزد خداوند است که خلقِ اولیّن و آخرین بر آن غبطه برند.»
اگر پیرو علی علیه السلام شوید، خداوند شما را نجات می دهد و اگر با او مخالفت کنید، گمراه می شوید:
رسول اکرم صلی الله علیه واله فرمود: «يَا مَعْشَرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنَّ اللَّهَ عزّوجلّ أَوْحَى إِلَيَّ أَنِّي مَقْبُوضٌ وَ أَنَّ ابن عَمِّي عَلِيّاً مَقْتُولٌ وَ أَنِّي أَيُّهَا النَّاسُ أُخْبِرُكُمْ خَبَراً إِنْ عَمِلْتُمْ بِهِ سَلِمْتُمْ وَ إِنْ تَرَكْتُمُوهُ هَلَكْتُمْ إِنَّ ابن عَمِّي عَلِيّاً علیه السلام هُوَ أَخِي وَ هُوَ وَزِيرِي وَ هُوَ خَلِيفَتِي وَ هُوَ الْمُبَلِّغُ عَنِّي وَ هُوَ إِمَامُ الْمُتَّقِينَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ إِنِ اسْتَرْشَدْتُمُوهُ أَرْشَدَكُمْ وَ إِنْ تَبِعْتُمُوهُ نَجَوْتُمْ وَ إِنْ خَالَفْتُمُوهُ ضَلَلْتُمْ وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُ فَاللَّهَ...؛ (1)
اى گروه مؤمنان، به راستى خدا به من وحى کرده است که من جان می دهم و پسر عمّم على علیه السلام کشته مى شود. من به شما خبرى می دهم که اگر بدان عمل کنید، سالم می مانید و اگر آن را وا نهید، هلاک می شوید. به راستى پسر عمّم على علیه السلام برادر، وزیر و خلیفه ی من است. او از طرف من تبلیغ کند و امام متّقیان و پیشواى دست و روسفیدان است. اگر از او طلب ارشاد کنید، شما را ارشاد می کند و اگر پیروش شوید، شما را نجات می دهد و اگر با او مخالفت کنید، گمراه می شوید و اگر از او اطاعت کنید، از خدا
1) امالی صدوق، ص65.
اطاعت کرده اید و اگر از وی نافرمانى کنید، خدا را نافرمانى کرده اید و اگر با او بیعت کنید، با خدا بیعت کرده اید و اگر بیعتش را بشکنید، بیعت خدا را شکسته اید. به راستى خداى عزّوجلّ قرآن را بر من فرو فرستاده و آن است که هرکه مخالفتش کند، گمراه استو هرکه علم خود از نزد جز على علیه السلام جوید، هلاک می شود. اى مردم، گفتار مرا بشنوید و حق اندرز مرا بشناسید و پس از من با خاندانم، به درستی رفتار کنید؛ زیرا آنها خویشان و برادران و فرزندان من هستند و شما فراهم گردید و از ثقلین بازپرسى شوید. بنگرید چگونه درباره ی آنها پس از من بوده باشید. به راستى آنها خاندان من هستند و هرکه آزارشان کند مرا آزرده و هرکه به آنها ستم کند، به من ستم کرده و هرکه خوارشان کند، مرا خوار کرده و هرکه عزیزشان دارد، مرا عزیز داشته و هرکه گرامی شان دارد، مرا گرامى داشته و هرکه یاری شان کند، مرا یارى کرده و هرکه از آنها دست بردارد، از من دست برداشته و هرکه از غیر آنها هدایت جوید، مرا تکذیب کرده است. اى مردم، از خدا بپرهیزید و بنگرید چه خواهید گفت: گاهى او را ملاقات کنید. من خصم هر کسی هستم که آزارشان کند و هرکه من خصمش باشم، مغلوبش سازم. این گفتار خود را می گویم و از خدا براى خود و شما آمرزش می جویم.»
رسول الله صلی الله علیه واله فرمود: «عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ خَيْرُ الْبَشَرِ وَ مَنْ أَبَى فَقَدْ كَفَر؛(1)على بن ابى طالب علیه السلام بهترین بشر است و هرکه از آن ابا کند، کافر است .»
1) الحكم الزاهرة، ترجمه انصارى، ص 175.
رسول الله صلی الله علیه واله فرمود: «يَا عَلِيُّ بَشِّرْ شِيعَتَكَ وَ أَنْصَارَكَ بِخِصَالٍ عَشْرٍ أَوَّلُهَا طِيبُ الْمَوْلِدِ وَ ثَانِيهَا حُسْنُ إِيمَانِهِمْ بِاللَّهِ وَ ثَالِثُهَا حُبُّ اللَّهِ عزّوجلّ لَهُمْ وَ رَابِعُهَا الْفُسْحَةُ فِي قُبُورِهِمْ وَ خَامِسُهَا النُّورُ عَلَى الصِّرَاطِ بَيْنَ أَعْيُنِهِمْ وَ سَادِسُهَا نَزْعُ الْفَقْرِ مِنْ بَيْنِ أَعْيُنِهِمْ وَ غِنَى قُلُوبِهِمْ وَ سَابِعُهَا الْمَقْتُ مِنَ اللَّهِ عزّوجلّ لِأَعْدَائِهِمْ وَ ثَامِنُهَا الْأَمْنُ مِنَ الْجُذَامِ وَ الْبَرَصِ وَ الْجُنُونِ يَا عَلِيُّ وَ تَاسِعُهَا انْحِطَاطُ الذُّنُوبِ وَ السَّيِّئَاتِ عَنْهُمْ وَ عَاشِرُهَا هُمْ مَعِي فِي الْجَنَّةِ وَ أَنَا مَعَهُم؛(1)
ای على، شیعیان و یارانت را به ده خصلت مژده بده: اوّلش حلال زادگى، دوّم: نیکویى ایمانشان به خدا، سوّم: دوستى خداوند عزّوجلّ با آنان، چهارم : گشایش در قبر آنان، پنجم : روشنى در برابر چشم ها یشان بر صراط، ششم : ریشه کن شدن نیازمندى از پیش چشمشان و بى نیازى دل هایشان، هفتم: دشمنى خدا با دشمنانشان، هشتم : ایمنى از بیمارى خوره، پیسى و دیوانگى، نهم : ریزش گناهان و بدی ها از آنان، دهم: آنان در بهشت با من هستند و من با آنان .»
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «فَقُمْتُ فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ فِي هَذَا الشَّهْرِ فَقَالَ يَا أَبَا الْحَسَنِ أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ فِي هَذَا الشَّهْرِ الْوَرَعُ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ عزّوجلّ ثُمَّ بَكَى فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا يُبْكِيكَ فَقَالَ يَا عَلِيُّ أَبْكِي لِمَا يُسْتَحَلُّ مِنْكَ...؛(2)من برخاستم و گفتم: یا رسول اللَّه صلی الله علیه واله با فضیلت ترین کار در این ماه (رمضان)
چیست؟ حضرت فرمود: ای ابا الحسن علیه السلام افضل اعمال در این ماه، پرهیز از محرّمات الهى است. سپس گریست. عرض کردم: ای رسول اللَّه صلی الله علیه واله چه چیز باعث گریه ی شما شد؟! حضرت فرمود: ای علىّ علیه السلام به خاطر آن عملى که در این ماه نسبت به تو خواهد شد، گریه می کنم. گویا تو را می بینم که مشغول نمازى و شقى ترین افراد بشر (چه در گذشته و چه در آینده)، برادر و هم مسلک کسى که ناقه ی ثمود را از پا در آورد، برمی خیزد و ضربه اى بر فرق سرت فرود مى آورد و محاسنت را [با خون ] خضاب می کند. امیرالمؤمنین علیه السلام ادامه دادند: عرض کردم: ای رسول اللَّه صلی الله علیه واله در این حال دینم سالم است؟ فرمود: بله دینت سالم است. سپس فرمود: ای علىّ علیه السلام ، هرکه تو را به قتل رساند، مرا به قتل رسانده است و هرکه از تو بدش بیاید، از من بدش آمده است و هر کس به تو ناسزا گوید، به من ناسزا گفته است، زیرا تو از من و مانند خودم هستى. روح تو از روح من و گِل تو از گِل من است. خداوند تبارک و تعالى، من و تو را آفرید و من و تو را برگزید و مرا براى نبوّت و تو را براى امامت انتخاب کرد. پس هر کس امامتت را انکار کند، نبوّت مرا انکار کرده است. اى علىّ علیه السلام تو وصیّ و پدر نوه هاى من و دامادم هستى. تو در زمان حیات و بعد از مماتم جانشین من بر امّتم هستى. امر تو، امر من و نهى تو، نهى من است. قسم به کسى که مرا به نبوّت برگزید و اشرف مخلوقات قرار داد، تو حجّت خدا بر مردم و امینش بر اسرارش و جانشینش بر بندگانش هستى.»
رَوَى جَابِرٌ الْجُعْفِيُّ قَالَ أَخْبَرَنِي وَصِيُّ الْأَوْصِيَاءِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله : «لِعَائِشَةَ لَا تُؤْذِينِي فِي عَلِيٍّ إِنَّهُ اميرالمؤمنين وَ سَيِّدُ الْمُسْلِمِينَ يُقْعِدُهُ اللَّهُ غَداً
يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَى الصِّرَاطِ فَيُدْخِلُ أَوْلِيَاءَهُ الْجَنَّةَ وَ أَعْدَاءَهُ النَّار؛(1)جابر جعفى گوید: امام به من فرمودند که حضرت رسول صلی الله علیه واله به عایشه فرمودند: درباره ی على بن ابى طالب علیه السلام مرا اذیّت نکنید؛ زیرا وى امیر مؤمنان علیه السلام و سرور مسلمانان است. خداوند در روز قیامت، وى را بر صراط خواهد نشانید. در این هنگام وى دوستانش را داخل بهشت و دشمنانش را وارد جهنم خواهد کرد.»
قال رسول الله صلی الله علیه واله : «إِذَا سَأَلْتُمُ اللَّهَ عزّوجلّ فَاسْأَلُوهُ لِيَ الْوَسِيلَةَ فَسَأَلْتُ النَّبِيَّ صلی الله علیه واله عَنِ الْوَسِيلَةِ فَقَالَ هِيَ دَرَجَتِي فِي الْجَنَّةِ وَ هِيَ أَلْفُ مِرْقَاةٍ مَا بَيْنَ الْمِرْقَاةِ إِلَى الْمِرْقَاةِ حُضْرُ الْفَرَسِ الْجَوَادِ شَهْراً وَ هِيَ مَا بَيْنَ مِرْقَاةِ جَوْهَرٍ إِلَى مِرْقَاةِ زَبَرْجَدٍ وَ مِرْقَاةِ يَاقُوتٍ إِلَى مِرْقَاةِ ذَهَبٍ إِلَى مِرْقَاةِ فِضَّةٍ فَيُؤْتَى بِهَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ حَتَّى تُنْصَبَ مَعَ دَرَجَةِ النَّبِيِّينَ فَهِيَ فِي دَرَجِ النَّبِيِّينَ كَالْقَمَرِ بَيْنَ الْكَوَاكِبِ فَلَا يَبْقَى يَوْمَئِذٍ نَبِيٌّ وَ لَا صِدِّيقٌ وَ لَا شَهِيدٌ إِلَّا قَالَ طُوبَى لِمَنْ...؛ (2)
هرگاه از خداى عزّوجلّ خواهشى کنید، از او وسیله بخواهید. از پیامبر صلی الله علیه واله درباره ی وسیله پرسیدند؟ فرمود: آن درجه ای است که من در بهشت دارم. هزار پلّه است و میان هر دو پله، یک ماه، دویدن اسب و پله ها از گوهر، زبرجد و یاقوت تا طلا و نقره است. آن را در قیامت بیاورند و در برابر درجه هاى پیغمبران نهند و میان اختران، چون ماه باشد. در آن روز پیغمبر،
صدیق و شهیدى نماند که گوید: خوشا به حال کسى که این درجه را دارد. ندایى از طرف خداى عزّوجلّ برسد که همه ی پیغمبران و خلایق بشنوند، این درجه ی محمد صلی الله علیه واله است. من آیم و قبایى از نور در بر و تاج ملک و اکلیل کرامت بر سر على بن ابى طالب علیه السلام لوای حمد را جلوی من دارد و بر آن نوشته شده است: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ رستگاران همانند که به خدا رسیدند و چون به پیغمبران گذریم، گویند: این دو فرشته مقرّبند که نشناسیم و ندیدیم و چون به فرشتگان گذریم، گویند: اینان دو پیغمبر مرسلند، تا بر آن درجه ی بالا روم و على علیه السلام دنبال من آید تا به بالاترین پلّه برآیم و على علیه السلام یک پلّه پایین تر از من باشد.
در این روز پیغمبر و صدیّق و شهیدى نماند، جز آنکه گوید: خوشا بر این دو بنده که نزد خدا چه گرامی اند. از طرف خدا ندایى رسد که همه ی پیغمبران، صدّیقان، شهیدان و مؤمنان بشنوند. این حبیبم محمد صلی الله علیه واله و ولیّم على علیه السلام است. خوشا به آنکه دوستش دارد و بدا به آنکه دشمنش دارد و دروغش شمارد. سپس رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: اى على علیه السلام در این روز کسى نباشد که دوستت دارد، جز آنکه از این سخن، خرّم، روسپید و دلشاد شود و کسى نماند که دشمنت داشت و یا ستیزه کرد و منکر حقّت شد، جز آنکه رویش سیاه و قدمش لرزان است.
در این میان دو فرشته پیش من آیند، یکى رضوان، کلیددار بهشت و یکى مالک، کلیددار دوزخ. رضوان نزدیک می گردد و می گوید: درود بر تو اى احمد صلی الله علیه واله . من گویم: درود بر تو اى فرشته! تو کیستى چه خوشرو و خوشبویى؟ می گوید: من کلیددار بهشتم و اینها کلیدهاى بهشت است
که ربّ العزة برایت فرستاده است. اى احمد صلی الله علیه واله ، آنها را بگیر. گویم: از پروردگارم قبول کردم. حمد او را بر آنچه به من تفضّل کرد. آنها را تحویل برادرم على بن ابى طالب علیه السلام بده. رضوان برگردد و مالک دوزخ پیش آید و گوید: درود بر تو اى احمد صلی الله علیه واله ، گویم: درود بر تو اى فرشته! کیستى که چه زشت رو و نامطلوبى؟ گوید: من کلیددار دوزخم و اینها کلیدهاى دوزخ است که رب ّالعزة برایتان فرستاده است. اى احمد صلی الله علیه واله آنها را بگیر. گویم: قبول کردم از پروردگارم. حمد او را بر آنچه مرا بدان فضیلت داد. آنها را تحویل برادرم على بن ابى طالب علیه السلام بده. مالک برگردد و کلیدهاى بهشت و دوزخ را در دست دارد تا بر دهانه ی جهنّم بایستد که شراره می پراند و سوت می کشد و حرارتش تند است و على علیه السلام مهار آن را دارد.
دوزخ به على علیه السلام گوید: اى على علیه السلام مرا واگذار و بگذر. نور تو شرار مرا خاموش کرد. حضرت على علیه السلام می فرماید: اى دوزخ، آرام باش. این شخص را بگیر و این را رها کن. این دشمن مرا بگیر و این دوست مرا واگذار. دوزخ در آن روز براى على علیه السلام از غلام شما براى آقاى خود فرمانبرتر است. اگر خواهد آن را به راست یا چپ بکشاند و بهشت، آن روز در آنچه دستور دهد، از همه ی مردم براى على مطیع تر است.»
هرکه با على علیه السلام مخالفت کند، خداوند، بهشت را بر او حرام کرده است: «من أحبّ أن يستمسّك بديني و يركب سفينة النّجاة بعدي فليقتد بعليّ بن ابي طالب، و ليعاد عدوّه و ليوال وليّه، فإنّه وصيّي و خليفتي على أمّتي
في حياتي و بعد وفاتي، و هو إمام كلّ مسلم، و أمير كلّ مؤمن من بعدي؛ قوله قولي و أمره أمري و نهيه نهيي و تابعه تابعي و ناصره ناصري و خاذله خاذلي، ثمّ قال علیه السلام : من فارق عليّا بعدي لم يرني و لم أره يوم القيامة، و من خالف عليّا حرّم اللّه عليه الجنّة و جعل مأواه النّار و من خذل عليّا خذله اللّه يوم يعرض عليه و من نصر عليّا نصره اللّه يوم يلقاه و لقّنه حجّته عند المسائلة؛(1)
هرکه دوست دارد به دین من چنگ زند و پس از من بر کشتى نجات سوار شود، از على بن ابى طالب علیه السلام پیروى کند، دشمنش را دشمن و دوستش را دوست بدارد، زیرا او در زندگى و پس از مرگم وصىّ و جانشین من است. او امام هر مسلمان و فرمانرواى هر مؤمنى پس از من است. گفتارش گفتار من و فرمانش فرمان من و نهى او نهى من، پیرو او پیرو من و یاورش یاور من است. هرکه یارى اش را واگذارد، از یارى من دست برداشته است.
سپس فرمود: کسى که پس از من از على علیه السلام جدا شود، در روز قیامت مرا نخواهد دید و من نیز او را نخواهم دید. هرکه با على علیه السلام مخالفت کند، خداوند، بهشت را بر او حرام می کند و جایگاهش را آتش قرار دهد. کسى که از یارى على علیه السلام دست بردارد، خداوند در روزى که (حسابش را) بر او عرضه کنند، یارى اش نکند و هرکه على علیه السلام را یارى کند، در آن روز که خدا را ملاقات کند، خدایش یارى کند و حجّتش را هنگام بازجویى به وى تلقین کند.»
دشمن علی در جهنم و دوستدارش در بهشت است. در این باره آمده است: «إذا كان يوم القيامة يقول اللَّه لي و لعليّ بن ابي طالب: أدخلا الجنّة من
1) الانصاف فی النص علی الائمة علیهم السلام ، ص 199.
أحبّكما و أدخلا النار من أبغضكما، و ذلك قول اللَّه عزّوجلّ أَلْقِيا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ؛(1)خداوند در روز قیامت به من و على علیه السلام مى فرماید: هرکه تو را دوست داشت، داخل بهشت نما و هر کس دشمنت بود، او را داخل جهنّم نما. این سخن، همان آیه اى است که خداوند فرمود: همه ی کافران لجوج را به آتش جهنم بیندازید.»
عَنْ أُمِّهِ فَاطِمَةَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه واله قَالَتْ: «خَرَجَ عَلَيْنَا رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله عَشِيَّةَ عَرَفَةَ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بَاهَى بِكُمْ وَ غَفَرَ لَكُمْ عَامَّةً وَ لِعَلِيٍّ خَاصَّةً وَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ غَيْرَ مُحَابٍ لِقَرَابَتِي هَذَا جَبْرَئِيلُ يُخْبِرُنِي أَنَّ السَّعِيدَ كُلَّ السَّعِيدِ حَقَّ السَّعِيدِ مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً فِي حَيَاتِهِ وَ بَعْدَ مَوْتِهِ وَ إِنَّ الشَّقِيَّ كُلَّ الشَّقِيِّ حَقَّ الشَّقِيِّ مَنْ أَبْغَضَ عَلِيّاً فِي حَيَاتِهِ وَ بَعْدَ وَفَاتِه ؛(2)
فاطمه علیها السلام فرمود رسول خدا صلی الله علیه واله شب عرفه نزد ما آمد و فرمود: به راستى خداى تبارک و تعالى به شما مباهات دارد. همه ی شما را عموماً و خصوصاً على علیه السلام را آمرزیده است و من رسول خدا به سوى شمایم و این از راه دوستى و خویشاوندى نیست. این جبرئیل علیه السلام است که به من خبر مى دهد: سعادتمند کامل کسى است که على علیه السلام را در زندگى و پس از مرگش دوست دارد و شقىّ تمام، کسى است که على علیه السلام را در زندگى و مردگى دشمن دارد.»
هرکه در دنیا على علیه السلام را دشمن دارد و او را نافرمانى کند، جدا از من به لرزه افتد و از سمت چپ به دوزخش برند. رسول اکرم صلی الله علیه واله می فرماید: «أَنَا سَيِّدُ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ أَفْضَلُ مِنَ الْمَلَائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ وَ أَوْصِيَائِي سَادَةُ أَوْصِيَاءِ النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ ذُرِّيَّتِي أَفْضَلُ ذُرِّيَّاتِ النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ أَصْحَابِيَ الَّذِينَ سَلَكُوا مِنْهَاجِي أَفْضَلُ أَصْحَابِ النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ ابْنَتِي فَاطِمَةُ سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ وَ الطَّاهِرَاتُ مِنْ أَزْوَاجِي أُمَّهَاتُ الْمُؤْمِنِينَ وَ...؛(1)
منم سیّد انبیا و مرسلین و بهتر از ملائکه ی مقرّبین و اوصیایم و همچنین ساداتِ اوصیای پیغمبران و مرسلانم و فرزندان من بهتر از ذرّیه ی انبیا و مرسلانند و دخترم فاطمه علیها السلام سیّده ی زنان عالمیان است و طاهرات از زنانم امّهات مؤمنانند و امتّم بهترین امتّى است که براى مردم قیام کردند و من روز قیامت بیشتر از همه ی انبیا پیرو دارم و حوضى دارم که پهنایش به اندازه ی میانه ی بصرى در دنیا تا صنعاء و به عدد ستاره هاى آسمان ابریق در آن است و خلیفه ی من بر این حوض در آن روز خلیفه ی من در دنیاست. عرض شد آن کیست؟ فرمود: امام مسلمانان و امیرمؤمنان و سرور آنها پس از من على بن ابى طالب علیه السلام است که دوستانش را از آن سیراب کند و دشمنانش را براند، چنانچه یکى از شماها شتران بیگانه را از سر آب خود می راند. سپس فرمود: هرکه على علیه السلام را دوست دارد و در دنیا از او اطاعت کند، فردا بر حوض من وارد شود و در بهشت با من، هم درجه باشد و هرکه
1) امالی صدوق، ص298.
در دنیا على علیه السلام را دشمن دارد و او را نافرمانى کند، وی را نبینم و مرا در روز قیامت نبیند و جدا از من به لرزه افتد و از سمت چپ به دوزخش برند.»
قال رسول الله صلی الله علیه واله : «يَا عَلِيُّ أَنْتَ صَاحِبُ حَوْضِي وَ صَاحِبُ لِوَائِي وَ مُنْجِزُ عِدَاتِي وَ حَبِيبُ قَلْبِي وَ وَارِثُ عِلْمِي وَ أَنْتَ مُسْتَوْدَعُ مَوَارِيثِ الْأَنْبِيَاءِ وَ أَنْتَ أَمِينُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ أَنْتَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى بَرِيَّتِهِ وَ أَنْتَ رُكْنُ الْإِيمَانِ وَ أَنْتَ مِصْبَاحُ الدُّجَى وَ أَنْتَ مَنَارُ الْهُدَى وَ أَنْتَ...؛ (1)
اى على تو صاحب حوض و پرچمدار و برآورنده ی وعده هاى منى، دوست دل منى، وارث علم منى و امانتدار مواریث پیغمبرانى. تویى امین اللَّه در زمینش و حجّت بر خلقش. تویى رکن ایمان و چراغ هدایت و منار شب تار. تویى عَلَمى که براى اهل دنیا برافراشتند. هرکه از تو پیروى کند، نجات یافته و هرکه از تو تخلّف کند، هلاک است.
تویى راه روشن، تویى راه راست، تویى رهبر روی ودستوپاسپیدان، تویى سرور هرکه سرورش منم و من سرور هر مؤمن و مؤمنه ام. دوستت ندارد، جز پاکزاد و دشمنت ندارد، جز بدزاد و هیچ گاه پروردگارم مرا به آسمان بالا نبرد و با من سخن نگفت: جز اینکه فرمود: اى محمد صلی الله علیه واله سلام مرا به على علیه السلام برسان و به او اعلام کن که امام اولیا و نور اهل طاعت من است. اى على علیه السلام این کرامت بر تو گوارا باد!»
1) همان، ص 306.
«يَا عَلِيُّ أَ لَا أُبَشِّرُكَ قَالَ بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ هَذَا حَبِيبِي جَبْرَئِيلُ يُخْبِرُنِي عَنِ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ أَنَّهُ قَدْ أَعْطَى مُحِبَّكَ وَ شِيعَتَكَ سَبْعَ خِصَالٍ الرِّفْقَ عِنْدَ الْمَوْتِ وَ الْأُنْسَ عِنْدَ الْوَحْشَةِ وَ النُّورَ عِنْدَ الظُّلْمَةِ وَ الْأَمْنَ عِنْدَ الْفَزَعِ وَ الْقِسْطَ عِنْدَ الْمِيزَانِ وَ الْجَوَازَ عَلَى الصِّرَاطِ وَ دُخُولَ الْجَنَّةِ قَبْلَ سَائِرِ النَّاسِ مِنَ الْأُمَمِ بِثَمَانِينَ عَاماً؛(1)اى على به تو مژده ندهم؟ گفت: چرا؟! یا رسول اللَّه صلی الله علیه واله ، فرمود: حبیبم جبرئیل علیه السلام از طرف خدا جلّ جلاله به من خبر می دهد که به دوستان و شیعیانت هفت خصلت داده است: نرمش در هنگام مرگ،آرامش در هنگام وحشت، روشنى در ظلمت، آسودگى نزد هراس، عدالت وقت میزان، گذشت از صراط و هشتاد سال زودتر رفتن به بهشت، پیش از مردم و امم دیگر.»
«يَا عَلِيُّ مَنْ أَحَبَّنِي وَ أَحَبَّكَ وَ أَحَبَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِكَ فَلْيَحْمَدِ اللَّهَ عَلَى طِيبِ مَوْلِدِهِ فَإِنَّهُ لَا يُحِبُّنَا إِلَّا مُؤْمِنٌ طَابَتْ وِلَادَتُهُ وَ لَا يُبْغِضُنَا إِلَّا مَنْ خَبُثَتْ وِلَادَتُه؛(2)ای على، کسى که دوست بدارد من و تو و ائمّه اى را که از فرزندان تو هستند، باید بر پاکى ولادتش، خدا را حمد و شکر کند، چه آنکه ما را دوست ندارد، مگر مؤمنى که ولادتش پاک باشد و ما را دشمن ندارد، مگر کسى که ولادتش ناپاک است .»
رسول خدا صلی الله علیه واله به امام على علیه السلام فرمود: «يَا عَلِيُّ إِنَّ اللَّهَ وَهَبَكَ حُبَّ الْمَسَاكِينِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ فَرَضِيتَ بِهِمْ إِخْوَاناً وَ رَضُوا بِكَ إِمَاماً فَطُوبَى لِمَنْ أَحَبَّكَ وَ صَدَقَ عَلَيْكَ [بِكَ وَ وَيْلٌ لِمَنْ أَبْغَضَكَ وَ كَذَبَ عَلَيْكَ يَا عَلِيُّ أَنْتَ الْعَالِمُ بِهَذِهِ الْأُمَّةِ مَنْ أَحَبَّكَ فَازَ وَ مَنْ أَبْغَضَكَ هَلَكَ يَا عَلِيُّ أَنَا الْمَدِينَةُ وَ أَنْتَ بَابُهَا وَ...؛ اى على علیه السلام ، خداوند، دوستى و محبّت بینوایان و مستضعفان زمین را به تو بخشیده است. من به برادرى با آنها راضى شدم، چون آنها به امامت و پیشوایى تو خشنود شدند. پس خوشا به حال کسى که تو را دوست مى دارد و تصدیقت مى کند و واى بر کسى که با تو دشمن است و تکذیبت مى نماید.
اى على علیه السلام ، تو عالم به این امّت هستى. هرکس تو را دوست بدارد، رستگار مى شود و هرکس به تو کینه ورزد، هلاک مى شود. اى على علیه السلام ، من شهر (علم) هستم و تو دروازه ی آن و آیا جز از طریق دروازه به شهر وارد مى شوند؟ اى على علیه السلام ، اهل مودّت و دوستى تو، کسى است که بسیار بازگشت کننده [به درگاه الهى ] و به شدّت نگه دارنده ی [نفس ] است. لباس هاى کهنه و مندرس دارد. در ظاهر فقیر و تهیدست است، ولى اگر خدا را [براى امرى ] سوگند دهد، خداوند سوگندش را مى پذیرد [و خواسته اش را برآورده مى کند].
اى على علیه السلام ، برادران تو همگى [از بدی ها] پاک و پاکیزه و اهل کوشش و در کار خیرند. آنان در راه تو دوست مى دارند و در راه تو دشمنى مى کنند. پیش مردم بى مقدارند، ولى نزد خداوند، منزلتى بزرگ دارند. اى على علیه السلام ،
دوستان تو، همسایگان خداوند در فردوس برین هستند. بر آنچه از دنیا به جا گذاشته اند، افسوس نمى خورند. اى على علیه السلام ، من دوست کسى هستم که تو او را دوست داری و دشمن کسى هستم که تو با او دشمنى. هرکس تو را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر کس به تو کینه ورزد، به من کینه ورزیده است.
اى على علیه السلام ، برادران تو [بر اثر روزه، ذکر و دعا]، لب هایشان خشکیده و زهد و بى رغبتى به دنیا در چهره هایشان هویداست. اى على علیه السلام ، برادران تو در سه جا شاد مى شوند: هنگام جدا شدن روح از بدن و این در حالى است که من و تو، ناظر بر آنانیم و هنگام سؤال و جواب در قبر و موقع عرضه ی اعمال و گذشتن از پل صراط، یعنى وقتى از سایر مردم در مورد ایمانشان سؤال مى شود و قادر به جواب دادن نیستند.
اى على علیه السلام ، جنگ با تو، جنگ با من و صلح با تو، صلح با من و جنگ با من، جنگ با خداست. هر کس با تو سازش کند، با خدا صلح کرده است. اى على علیه السلام ، به برادرانت بشارت ده به اینکه خداوند از آنان راضى شد؛ زیرا به پیشوایى تو بر آنها رضایت داد و ایشان نیز به ولایت تو راضى شدند.
اى على علیه السلام ، تو امیر مؤمنان و پیشواى دست و پا و پیشانى سفیدانى (کنایه از مواضعى که در سجده به زمین مى خورد). اى على علیه السلام ، شیعیان تو مسرور و شادمانند. اگر تو و شیعیانت نبودید، دینى براى خدا بر پا نمى شد و اگر شیعیانت در زمین نبودند، آسمان بارانش را فرو نمى فرستاد. اى على علیه السلام ، براى تو گنجى در بهشت است و تو ذو القرنین آن (صاحب سلطنت ظاهرى
و باطنى آن) هستى. شیعیان تو به حزب اللَّه شناخته مى شوند. اى على علیه السلام ، تو و شیعیانت، قیام کننده ی به عدل و داد و برگزیدگان خلق خدایید.
اى على علیه السلام ، من نخستین کسى هستم که از [قبر بیرون مى آیم ] و خاک را از سرم پاک مى کنم، درحالى که تو با من هستى. سپس سایر خلق از قبر بیرون مى آیند. اى على علیه السلام ، تو و شیعیانت بر سر حوض کوثر، هر کس را دوست داشته باشید، سیراب مى کنید و دشمنانتان را باز مى دارید. شما روز ترس بزرگ (قیامت) در سایه ی عرش در امانید. مردم مى هراسند و شما نمى هراسید. مردم اندوهگین مى شوند و شما اندوهناک نمى شوید. این آیه درباره ی شما نازل شده است: به راستى کسانى که به توفیق ما در نیکى ها پیشى گرفتند، از آن (دوزخ) دورند و صدایش را نمى شنوند و در آنچه نفس هایشان بخواهد (نعمت هاى بهشت) جاودانند. ترس بزرگ روز قیامت، آنها را اندوهگین نمى کند و فرشتگان با ایشان ملاقات مى کنند و مى گویند: این همان روزى است که به شما وعده داده شده بود.
اى على علیه السلام ، در جایگاه رسیدگى به حساب و کتاب ، دنبال تو و شیعیانت مى گردند و حال آنکه شما در بهشت از نعمت هاى الهى بهره مندید. اى على علیه السلام ، فرشتگان و خزانه داران بهشت، مشتاق دیدار شمایند و بردارندگان عرش و فرشتگان مقرّب، به گونه اى ویژه، برایتان دعا مى کنند و به سبب دوستى و محبّت شما، از خدا حاجت هایشان را می طلبند و وقتى یکى از شیعیانت [از دنیا مى رود] و بر فرشتگان وارد مى شود، چنان شاد مى شوند که اهل خانواده با آمدن مسافرشان که مدّت هاى مدیدى از بین آنها رفته [و اکنون بازگشته ]، شادمان مى شوند.
اى على علیه السلام ، شیعیان تو در پنهان از خدا مى ترسند و در پیدا براى خدا خیرخواهى مى کنند. شیعیان تو در کسب درجات بهشت با یکدیگر رقابت می کنند؛ زیرا آنها در حالى خدا را ملاقات مى کنند که هیچ گناهى ندارند. اى على علیه السلام در هر روز جمعه، اعمال شیعیانت بر من عرضه مى شود. خبر کردار نیکشان مرا خوشحال مى کند و براى گناهانشان آمرزش مى طلبم. اى على علیه السلام ، [خداوند] تو و شیعیانت را قبل از آنکه آفریده شوند، در تورات به تمام خوبی ها یاد کرده است تا «الیا» را [که از اسامى مبارک على علیه السلام است ] بزرگ شمارند و حال آنکه شیعیان او را نمى شناسند، مگر همان اندازه که در کتاب هایشان آمده است.
اى على علیه السلام یاد یارانت، [از سوی فرشتگان ] در آسمان از یاد آنها [در زمین ] از سوی اهل زمین باشکوه تر است. خیر و خوبى براى شیعیان تو است. پس باید به این مژده خوشحال باشند و بر کوشش خویش بیفزایند. اى على علیه السلام ، وقتی شیعیان تو به خواب مى روند، ارواحشان به آسمان بالا مى رود و به سبب مقام و منزلتى که در پیشگاه خدا دارند، فرشتگان، مشتاقانه به آنها مى نگرند؛ همان گونه که مردم به هلال ماه مى نگرند.
اى على علیه السلام به یارانت که مقام تو را مى شناسند، بگو: از رفتارى که دشمنانشان انجام مى دهند، بپرهیزند، زیرا شبانه روز رحمت خداوند آنها را فرا مى گیرد. پس باید از پلیدى دورى کنند. اى على علیه السلام ، خشم و غضب خداوند شدید باد بر کسى که با شیعیانت دشمنى کند، از تو و شیعیانت بیزارى جوید، به جاى تو و پیروانت، محبت دیگران را به دل گیرد، به دشمنت بگراید و تو و پیروانت را واگذارد، گمراهى را برگزیند و بر ضدّ تو و
شیعیانت عَلَم جنگ برافرازد و بغض و کینه ورزد به ما اهل بیت علیهم السلام و به هرکه تو را دوست دارد و یارى کند و بر دیگران برگزیند و جان و مالش را در راه ما (آل محمّد) دهد.
اى على علیه السلام ، سلام مرا به شیعیانت برسان، [همان کسانى که ] نه من آنها را دیده و نه آنان مرا دیده اند و به آنها خبر بده که ایشان برادران من هستند و مشتاق دیدارشانم. پس باید علم مرا به آیندگان برسانند و به ریسمان الهى [ولایت على علیه السلام ] تمسّک جویند و به آن چنگ زنند و در انجام [کارهاى نیک ] بکوشند، زیرا ما آنها را از راه هدایت به راه ضلالت بیرون نمى بریم.
همچنین به آنان خبر ده که خداوند از ایشان خرسند است و به [وجود] آنان بر فرشتگان مباهات مى کند و در روزهاى جمعه، با نظر رحمت به ایشان مى نگرد و به فرشتگان فرمان مى دهد که برایشان آمرزش بطلبند.
اى على علیه السلام ، روى برنتاب از یارى گروهى که وقتى به آنها خبر مى رسد و مى شنوند که من تو را دوست مى دارم، پس به خاطر محبّت من نسبت به تو، تو را دوست مى دارند و بدین وسیله برای خداى بزرگ دینداری مى کنند و محبّت قلبى و خالصانه ی خویش را به تو ارزانى مى دارند و تو را بر پدران، برادران و فرزندان خویش برمى گزینند و راه تو را مى روند و در راه دوستى و محبّت ما سختی ها و ناگواری ها به آنها تحمیل مى شود؛ ولى آنان جز یارى ما و ایثار خونشان در راه ما [از هر کار دیگرى ] سر باز مى زنند، با وجود آزار هایى که مى کشند، سخنان بدى که مى شنوند و مشقّت هایى که از درد این مصیبت مى کشند. پس با آنها مهربان باش و به [دوستى ] ایشان قناعت کن، زیرا خداوند، آنها را با علم و آگاهى اش، از بین مردم برگزیده است.
ایشان را از سرشت ما آفریده، اسرار ما را نزدشان به ودیعه نهاده، شناخت حقّ ما را در قلبشان ثابت و استوار ساخته، سینه هایشان را فراخ کرده و آنها را به ریسمان ولایت ما متمسّک قرار داده است.
ایشان، مخالفان ما را علیه ما برنمى گزینند، هرچند این گونه اعمال، باعث مى شود منافع دنیا را از دست بدهند و پادشاهان به آزارشان متمایل شوند. خداوند، ایشان را تأیید و به راه هدایت وارد کند، [همان راه هدایتى ] که به آن چنگ زدند، درحالى که مردم در گمراهى به سر مى بردند و در مسیر هواهاى نفسانى حیران بودند و از دیدن راه ]حقّ [ و آنچه از نزد خدا آمده بود، کور بودند.
پس مردم در خشم و ناخشنودى خداوند، صبح را به شب و شب را به روز مى آورند و حال آنکه شیعیان تو، در راه روشن حقّ و پایدارى بر آن، ثابت و استوارند و به کسانى که با آنها مخالفند، انس نمى گیرند. دنیا از آنِ ایشان نیست و آنها نیز از آن دنیا نیستند. اینان چراغ هاى فروزان در تاریکى اند.»
رسول خدا صلی الله علیه واله فرموده است: «يَخْرُجُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ قَوْمٌ مِنْ قُبُورِهِمْ بَيَاضُ وُجُوهِهِمْ كَبَيَاضِ الثَّلْجِ عَلَيْهِمْ ثِيَابٌ بَيَاضُهَا كَبَيَاضِ اللَّبَنِ عَلَيْهِمْ نِعَالٌ مِنْ ذَهَبٍ شِرَاكُهَا مِنْ زَبَرْجَدٍ فَيُؤْتَوْنَ بِنُوقٍ مِنْ نُورٍ عَلَيْهَا رَحَائِلُ مِنْ ذَهَبٍ أَزِمَّتُهَا مِنْ زَبَرْجَدٍ فَيَرْكَبُونَ حَتَّى يَنْتَهُونَ إِلَى الرَّحْمَنِ وَ النَّاسُ فِي الْمُحَاسَبَةِ يَغْتَمُّونَ وَ يَهْتَمُّونَ وَ هَؤُلَاءِ يَأْكُلُونَ وَ يَشْرَبُونَ...؛ (1)
1) ارشاد القلوب الی الثواب، ج2، ص292.
در قیامت، کسانى با صورت هاى سفید، مانند برف، از قبر خارج مى شوند و جامه هاى سفیدى چون شیر بر تن دارند و کفش هایى از طلا بر پا دارند که بندشان از زبرجد است. پس از آن شترانى از نور مى آورند که محمل هایى از طلا که میخشان از نقره است، بر پشت دارند. سپس بر آنها سوار مى شوند و به سوى رحمت حق حرکت مى کنند، ولى مردم گرفتار محاسبه اند، آنان مى خورند و مى آشامند. امیرالمؤمنین علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه واله پرسید: آنان چه کسانى هستند؟ - درحالى که پیامبر صلی الله علیه واله بر شانه ی على علیه السلام دست گذاشت- فرمود: شیعیان تو هستند که تو را پیشواى خویش قرار دادند، چنان که در آیه مى فرماید: «یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً؛ روزى که دسته جمعى پرهیزگاران را به محضر خدا محشور، مى کنی.»
پیامبر خدا صلی الله علیه واله فرمود: «لَقَدْ مُثِّلَتْ لِي أُمَّتِي فِي الطِّينِ حَتَّى رَأَيْتُ صَغِيرَهُمْ وَ كَبِيرَهُمْ أَرْوَاحاً قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ اللَّهُ الْأَجْسَادَ وَ إِنِّي مَرَرْتُ بِكَ وَ بِشِيعَتِكَ فَاسْتَغْفَرْتُ لَكُمْ فَقَالَ عَلِيٌّ علیه السلام يَا نَبِيَّ اللَّهِ زِدْنِي فِيهِمْ قَالَ نَعَمْ يَا عَلِيُّ تَخْرُجُ أَنْتَ وَ شِيعَتُكَ مِنْ قُبُورِكُمْ وَ وُجُوهُكُمْكَالْقَمَرِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ وَ قَدْ فُرِّجَتْ عَنْكُمُ الشَّدَائِدُ وَ ذَهَبَتْ عَنْكُمُ الْأَحْزَانُ تَسْتَظِلُّونَ تَحْتَ الْعَرْشِ يَخَافُ النَّاسُ وَ لَا تَخَافُونَ وَ تُوضَعُ لَكُمْ مَائِدَةٌ وَ النَّاسُ فِي الْمُحَاسَبَة؛(1)
امّت من در گِل تمثّل یافت تا آنجا که کوچک و بزرگشان را پیش از خلقت اجساد دیدم و تو و پیروانت را مرور و برایتان استغفار کردم؟ حضرت
1) همان، ص293.
على علیه السلام عرضه داشت: بیشتر برایم شرح بده. فرمود: اى على علیه السلام تو و شیعیانت در حالى از قبر بر مى خیزید که صورتتان چون ماه مى درخشد و ناراحتی ها و اندوه ها (در قیامت) از شما دور است، در زیر عرش سایه مى گیرید، مردم مى ترسند؛ ولى شما نمى ترسید و سفره اى برایتان گسترده مى شود؛ امّا دیگران در محاسبه به سر مى برند.»
رسول اکرم صلی الله علیه واله می فرماید: «عَلِيٌّ مِنِّي وَ أَنَا مِنْ عَلِيٍّ قَاتَلَ اللَّهُ مَنْ قَاتَلَ عَلِيّاً لَعَنَ اللَّهُ مَنْ خَالَفَ عَلِيّاً عَلِيٌّ إِمَامُ الْخَلِيقَةِ بَعْدِي مَنْ تَقَدَّمَ عَلَى عَلِيٍّ فَقَدْ تَقَدَّمَ عَلَيَّ وَ مَنْ فَارَقَهُ فَقَدْ فَارَقَنِي وَ مَنْ آثَرَ عَلَيْهِ فَقَدْ آثَرَ عَلَيَّ أَنَا سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَهُ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَهُ وَ وَلِيٌّ لِمَنْ وَالاهُ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عَادَاه؛(1)على علیه السلام از من است و من از او. خدان برد کند با هرکه با على علیه السلام نبرد کند و لعنت کند خدا هرکه با على علیه السلام مخالفت کند. على علیه السلام بعد از من، امام خلق است. هرکه بر على علیه السلام تقدّم جوید، بر من تقدّم جسته است و هرکه از او جدا شود، از من جدا شده است. هرکه بر او دریغ کند، بر من دریغ کرده است. من سازگارم با هرکه با او سازگار است و در نبردم با هرکه با او در نبرد است. دوستم با هرکه با او دوست و دشمنم با هرکه او را دشمن است.»
عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ علیه السلام قَالَ
1) امالی صدوق، ص659.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله : «لِبَعْضِ أَصْحَابِهِ ذَاتَ يَوْمٍ يَا عَبْدَ اللَّهِ أَحْبِبْ فِي اللَّهِ...؛(1)
یک روز رسول خدا صلی الله علیه واله به یکى از اصحابش فرمود: اى بنده خدا، در راه خدا دوستی کن و در راه خدا، دشمنى کن. در راه خدا مهر بورز و در راه خدا خصومت کن که جز با آن به ولایت خدا نرسى و مردى مزه ی ایمان را نچشد، هرچند نماز و روزه اش بسیار باشد، تا چنین باشد . بیشتر برادرى مردم در این روزگار شما در راه دنیا است، بر سر آن با هم دوستى و بر سر آن با هم دشمنى می کنند و این نزد خدا براى آنان هیچ فایده ای ندارد.
به آن حضرت گفت: چطور بدانم که در راه خداى عزّوجّل دوستى و دشمنى کردم؟ دوست خدا کیست تا با او دوستى کنم و دشمنش کیست تا دشمن او باشم؟! رسول خدا صلی الله علیه واله به على علیه السلام اشاره کرد و فرمود: این مرد را مى بینى؟ عرض کرد: آرى. فرمود: دوست او دوست خداست. او را دوست بدار و دشمن او دشمن خداست، او را دشمن بدار. دوستش را دوست بدار، گرچه کشنده ی پدرت باشد و دشمنش را دشمن بدار، گرچه پدر یا فرزندت باشد.»
عن حُذَيْفَةَ بْنِ أَسِيدٍ الْغِفَارِيِّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: «يَا حُذَيْفَةُ إِنَّ حُجَّةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ بَعْدِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ الْكُفْرُ بِهِ كُفْرٌ بِاللَّهِ وَ الشِّرْكُ بِهِ شِرْكٌ بِاللَّهِ وَ الشَّكُّ بِهِ شَكٌّ فِي اللَّهِ وَ الْإِلْحَادُ فِيهِ إِلْحَادٌ فِي...؛(2)
اى حذیفه، به درستى که حجّت خدا بر شما بعد از من على بن ابى طالب علیه السلام است، کفر به وى کفر به خدا و شرک به وى شرک به خدا و شک به وى شک در خداست. ملحد شدن در وى ملحد شدن در خداست.انکار او انکار خدا و ایمان به وى ایمان به خداست، از براى آنکه او برادر رسول خدا صلی الله علیه واله و وصىّ او و امام امّت او و مولاى ایشان و ریسمان محکم الهی و دستگیره ی محکم و ناگسستنی الهی است و زود باشد که در وى دو نوع از مردمان هلاک گردند و او را گناهى نباشد. یکى دوستى که در دوستى از حدّ بگذرد و دیگرى دشمنى که با وى دشمنى کند.
ای حذیفه با على علیه السلام جدایى مکن که با من جدایى کرده باشى و با على علیه السلام مخالفت مکن که با من مخالفت می کنى، به درستى که على علیه السلام از من است و من از اویم. هرکه او را ناخشنود گرداند، مرا ناخشنود کرده است و هرکه او را راضى گرداند، مرا راضى کرده است .»
«مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً وَ تَوَلَّاهُ أَكْرَمَهُ اللَّهُ وَ أَدْنَاهُ وَ مَنْ أَبْغَضَ عَلِيّاً وَ عَادَاهُ مَقَّتَهُ اللَّهُ وَ أَخْزَاه ؛(1)هرکه على علیه السلام را دوست بدارد و با وى دوستى کند، خدا او را بزرگوار گرداند و او را خدا نزدیک گرداند و هرکه على علیه السلام را دشمن دارد و با وى دشمنى کند، خدا او را دشمن دارد و خوار گرداند.»
1) همان، ص 14.
«مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً كَانَ طَاهِرَ الْأَصْلِ وَ مَنْ أَبْغَضَهُ نَدِمَ يَوْمَ الْفَصْل ؛(1)هرکس علی علیه السلام را دوست دارد، اصلش پاکیزه و هرکه با او دشمن باشد، در روز قیامت پشیمان می شود.»
«مَنْ ظَلَمَ عَلِيّاً متعمدا مَقْعَدِي هَذَا بَعْدَ وَفَاتِي فَكَأَنَّمَا جَحَدَ نُبُوَّتِي وَ نُبُوَّةَ الْأَنْبِيَاءِ قَبْلِي؛(2) هرکس عمداً به على علیه السلام بعد از وفات من ظلم کند، چنان باشد که پیغمبرى مرا و پیغمبرى پیغمبران قبل از من را منکر باشد. »
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله فرمودند: «يا عليّ أنت المظلوم بعدي فويل لمن ظلمك و اعتدى عليك و طوبى لمن تبعك و لم يجتر عليك ؛(3)اى على علیه السلام پس از من به تو ستم خواهد شد. واى به حال کسى که به تو ستم کند و به حقّت تجاوز کند و خوشا به حال کسى که از تو پیروى نماید و بر تو جرأت پیدا نکند.»
خاتم انبیا صلی الله علیه واله فرموده است: «يا عليّ لا يبالي من مات و هو يبغضك
مات يهوديّا أو نصرانيّا؛(1)اى على علیه السلام ! کسى که بمیرد و با تو دشمن باشد، باک ندارد، یهودى بمیرد یا نصرانى.»
رسول اکرم صلی الله علیه واله فرمودند: «حبّ عليّ (بن ابي طالب) حسنة لا تضرّ معها سيّئة و بغضه سيّئة لا تنفع معها حسنة؛(2)محبّت على حسنه اى است که هیچ گناهى با آن زیان نمى رساند و دشمنى على گناهى است که هیچ حسنه اى با آن سودمند نیست.»
نبیّ اکرم صلی الله علیه واله فرمودند: «و الّذي بعثني بالحقّ لا يقبل اللَّه من عبد حسنة حتّى يسأله عن حبّ عليّ بن ابي طالب؛(3)سوگند به آنکه مرا به حقّ برانگیخته است، خداوند هیچ کار نیکى را از بنده اى نمى پذیرد تا از محبّت على بن ابى طالب علیه السلام از او سؤال کند.»
رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَحْيَا حَيَاتِي وَ يَمُوتَ مِيتَتِي وَ يَدْخُلَ جَنَّةَ عَدْنٍ مَنْزِلِي فَكَانَ يَتَمَسَّكُ قَضِيباً غَرَسَهُ رَبِّي عزّوجلّ- ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ فَلْيَتَوَلَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ وَ لْيَأْتَمَّ بِالْأَوْصِيَاءِ مِنْ وُلْدِهِ فَإِنَّهُمْ عِتْرَتِي
خُلِقُوا مِنْ طِينَتِي إِلَى اللَّهِ أَشْكُو أَعْدَاءَهُمْ مِنْ أُمَّتِي الْمُنْكِرِينَ لِفَضْلِهِمُ الْقَاطِعِينَ فِيهِمْ صِلَتِي ؛(1)هرکه شاد است به زندگى من، زنده باشد و به مرگ من بمیرد و در جنّت عدن به منزل من درآید و نهالى که خدایش کاشته بچسبد و به او بگوید: باش تا باشد، باید دوستدار على بن ابى طالب علیه السلام باشد و اوصیای از فرزندانش را پیروى کند، زیرا آنان عترت من هستند و از گِل من آفریده شده اند و از دشمنانشان به خدا شکوه کنم که منکر فضل آنهایند و قطع صله ی آنها کنند.»
رسول الله صلی الله علیه واله فرمودند: «الشَّاكُّ فِي فَضْلِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام يُحْشَرُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مِنْ قَبْرِهِ وَ فِي عُنُقِهِ طَوْقٌ مِنْ نَارٍ فِيهِ ثَلَاثُمِائَةِ شُعْبَةٍ عَلَى كُلِّ شُعْبَةٍ مِنْهَا شَيْطَانٌ يَكْلَحُ فِي وَجْهِهِ وَ يَتْفُلُ فِيه ؛(2)تردیدکننده ی درباره ی على بن ابى طالب علیه السلام در روز قیامت از قبرش برانگیخته مى شود، درحالى که طوقى از آتش در گردن اوست که سیصد زبانه دارد و بر هر زبانه اى از آن شیطانى است که او را به هول و هراس اندازد و به رویش آب دهان بیفکند.»
«يَا عَلِيُّ إِنَّهُ مَنْ فَارَقَنِي فَقَدْ فَارَقَ اللَّهَ وَ مَنْ فَارَقَكَ فَقَدْ فَارَقَنِي؛(3)اى
على علیه السلام ، هرکس با من فاصله بگیرد و راه مرا ترک کند، از درگاه خداوند دور افتاده است و بى تردید، مفارقت با تو مفارقت با من خواهد بود.»
در این بخش به فضایلی می پردازیم که حضرت از زبان خود بیان می کند؛ البتّه منظور ما از زبان خودش، قول و فعل حضرت است، نه فقط سخنانشان. حدیث نفس حضرت، نه از باب فخرفروشی بر دیگران، بلکه از باب «فاما بنعمة ربك فحدث» است؛ چنان که خود حضرت در خطبه ای به این مسئله اشاره می کند و می فرماید: «قد كرهت ان یكون جال فی ظنكم انی احب الاطراء و استماع الثناء و لست بحمدلله كذلك و لو كنت أُحبّ ان یقال ذلك لتركته انحطاطا لله سبحانه عن تناول ما هو احق به من العظمة و الكبریا؛(1)خوش ندارم که در خاطر شما بگذرد که من دوستدار ستودن و خواهان شنیدن ستایشم. سپاس خدای را که چنین نیستم و اگر دوست داشتم که درباره ام چنین گفته شود، آن را وا می نهادم، به خاطر فروتنی در پیشگاه خداوند سبحان و عظمت بزرگی که او بدان سزاوار است.»
1) نهج البلاغه، خطبه ی 162.
همچنین در دفاع از خود، وقتی سقیفه نشینان، حضرت را به حاشیه کشاندند، برای اینکه به جامعه ی بشری هشدار دهد که مسیر بشریّت در حال تغییر است، به ناچار لازم بود که فضایل خویش را بازگو کند تا مردم بتوانند سره را از ناسره تشخیص بدهند؛ زیرا خورشید وجودی حضرت نباید پشت ابر بماند. مشتاقان حضرتش که آرزوی دیدار رویش را دارند، منتظرند تا باد رحمت، ابرهای تیره را کنار بزند و «رب المشارق الارض» که امام معصوم است، پرتو افکنی کند و به جامعه ی بشری نور و گرما ببخشد.
هر انسانی به نفس خود بصیرت دارد: «بل الانسان علی نفسه بصیرة»، حضرت هم مستثنای از این قاعده نیست.آنچه را حضرت درباره ی خود بیان می کند، سرمایه ی وجودی علی علیه السلام است که خداوند در وجود مقدّسش به ودیعه نهاده است.
قبل از پرداختن به این بخش، دانستن دو نکته ضروری است و آن اینکه جهان بینی هر شخصی، شالوده و اساس تفکّر و عقیده ی وی را تشکیل می دهد. تمام اعمال افراد مبتنی بر برداشتشان از هستی است. اگر نگاهشان مادّی باشد، طبیعتاً تمام اعمالشان بر اساس این نگاه پایه ریزی خواهد شد و برعکس. از طرفی با توجّه به گستره ی هستی و محدودیّت منابع شناخت انسان، برای درک بهتر هستی، لازم است یک واسطه ای باشد تا هستی را برای ما ترجمه و ما را با واقعیّات موجود آشنا کند. این واسطه، کسی نیست جز نبیّ؛ ازاین رو در تعریف نبی گفته شده است: کلمه ی نبی بر وزن فعیل از ماده نبأ (خبر) است و اگر پیامبر را نبی نامیده اند، بدین سبب است که ایشان به وسیله ی وحی خدا، از عالم غیب خبر دارد.
بعضی گفته اند: کلمه ی مذکور، مأخوذ از نبوة به معنای رفعت است، انبیا را به خاطر رفعت مقامشان نبیّ خوانده اند. نبیّ، هستی را برای ما ترجمه می کند و در جهان بینی، افق روشنی برای ما ترسیم می کند تا جهان را بهتر و بهصورت بایسته ببینیم و اعمالمان را مبتنی بر این جهان بینی قرار دهیم؛ چون دقیق ترین ترجمه از هستی از طرف نبیّ صورت می گیرد. مرحوم نراقی در طاقدیس، داستانی را بیان می کند که جهانبینی هر شخص را ترسیم می کند.
یک سال در ایام حجّ، کاروانی از شهر ری به زیارت خانه ی خدا مشرّف شد. در زمان های گذشته به خاطر نبودن وسایل نقلیه ی موتوری، سفر حجّ، ماه ها طول می کشید. به همین دلیل مردم ری، مدّت زمانی بود که از کاروان خود خبر نداشتند و زمان ورود آنان را لحظه شماری می کردند. گاهی هم از شهر بیرون می رفتند و با هرکه رنگ و بوی سفر داشت دیدار می کردند و از حال کاروانشان جویا می شدند. اتفاقاً روزی عربی شترسوار به سوی شهر ری رهسپار بود. همین که به نزدیک شهر رسید و چشم مردم دل آشفته ی آن دیار به وی افتاد، سراسیمه دور او ریختند و حال کاروان را از وی جویا شدند. یکی از پدر می پرسید، دیگری از پسر، سومی از شوهر، چهارمی از مادر و برادر و همین طور.... مرد عرب، حیران بود و نمی دانست پاسخ کدام را بدهد؛ زیرا نه زبان فارسی می دانست و نه از حال کاروان خبری داشت. ناگهان فریادی کشید و گفت: «ما ادری و خلاق الجمیل ما تقولون اذهبوا خلوا السبیل.»
تا این سخن را از مرد عرب شنیدند، در میانشان همهمه افتاد که او چه می گوید؟ یکی گفت: اذهبوا از ذهب است، یعنی زر، ای رفیقان این
مرد مژدگانی می خواهد، می گوید: به من زر بدهید تا خبر آن کاروان را به شما بگویم. دیگری گفت: اذهبوا از ذهاباست، یعنی رفتن. منظورش این است که بروید و دزدان سر راه را دور کنید تا کاروانتان صحیح و سالم به شهر برسد. سوّمی گفت: مراد او این است که کاروان نزدیک است و به همین زودی می رسد، پس به استقبالشان بشتابید. چهارمی گفت: وای بر ما! این مرد ما تقولون می گوید، مات از موت است، یعنی کاروان شما همه دستخوش مرگ شده اند. برخیزید و همگی لباس عزا بپوشید.
خلاصه هر کدام از سخن او چیزی فهمیدند، عدّه ای به بازار رفتند و هرچه در دسترس داشتند آوردند. گروهی دیگر برخاستند و اسلحه ها را به کمر بستند و بر فیل ها سوار شدند و ابزار جنگی فراهم کردند تا به قلع و قمع دزدان بپردازند.گروهی خانه را آذین بستند و طبل و شیپور نواختند که اکنون کاروان از راه می رسد.
گروه چهارم جامه ی عزا به تن کردند، گریبان چاک زدند و به شیون و عزاداری پرداختند که ای دریغا کاروان از دست رفت و عزیزانمان هلاک شدند!
در این میان مرد عرب هاج و واج مانده، سخت حیران و ماتم زده تماشا می کرد؛ زیرا هیچ کدام ره به حقیقت نبرده و هرکدام مطابق فهم و دانش خویش از سخن وی چیزی فهمیده بودند!
الغرض گردید بر پا های و هوی*** از حقیقت هیچ یک نابرده بوی
اعتماد جملگی بر فهم خویش*** مانده در قید خیال و وهم خویش
اگر در میان این جمعیّت کسی بود که زبان عربی می دانست و یا خود
آن عرب، زبان دان بود، به چنین مشکلی بر نمی خوردند و هر کسی برداشت خود را نداشت؛ چون حقیقت، واحد است و زبان حقیقت هم یکی است؛ ازاین رو وجود یک مترجم حاذق برای تشریح جهانبینی ضرورت دارد. حضرت امیر علیه السلام و فرزندان معصوم ایشان، مترجمان وحی الهی هستند؛ چنان که امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه به این مسئله اشاره دارد و می فرماید: «و تراجمة لوحیه؛ ترجمه کنندگان وحی خداوندند.»
یک ترجمه ی والا و صحیح موجب می شود تمام تفسیرها و ترجمه های نادرست از بین برود. اگر هستی برای ما به درستی ترجمه نشود، قطعاً به قهقرا خواهیم رفت؛ مثل کاری که در این عصر، غول های رسانه ای می کنند. آنان تفسیرهای نادرست از هستی، دین و عقلانیت ارائه می کنند و باعث انحراف جامعه ی بشری می شوند؛ پس حضرت امیر علیه السلام اوّلین مترجم وحی الهی است که به درستی و دقیق اخبار از غیبت را ترجمه می کند و یک جهانبینی ناب را به جهان بشری عرضه می کند.
نکته ی بعدی که دانستنش نیز ضرورت دارد، آن است که برداشت ما از هستی از این نگاه، غلط است که وقتی ما به عرصه ی وجود پا گذاشتیم، همه چیز را موجود دیدیم، جنگل و درختانش بودند، دریاها و اقیانوس ها بودند، دشت و دمن و کوه و صحرا و باغ و راغ و پدر و مادر و برادر و... همه بودند و تصوّر ما این است که اینها بودند و هستند. این امر باعث می شود درک صحیحی از خداوند نداشته باشیم؛ مثل نوزادی که پا به عرصه ی این عالم خاکی گذاشته است و همه چیز را بود تصوّر می کند؛ اما اگر نگاه ما مثل نگاه این نوزاد نباشد، بلکه نگاه به یک انسان بالغی باشد که وقتی پدر
خواست در زمین خود درخت بکارد و کمک کار پدر باشد، در اینجا نگاه متفاوت خواهد بود. این فرزند می داند که باغی نبوده و پدر آن را ایجاد کرده و به ثمر رسانده است؛ ازاین رو احساس مالکیت نمی کند؛ گرچه خود در این باغ، سهیم است و در اداره ی آن زحمت می کشد؛ ولی مالک اصلی را پدر خویش می داند و بدون اجازه ی پدر، به کاری اقدام نمی کند.
حضرت امیر علیه السلام به منزله ی آن فرزند بالغی است که کنار پدر، این باغ هستی را ساخته اند. قبل از خلقت این عالم و آدم، حضرات معصوم علیه السلام وجود داشتند و به خلقت زمین و آسمان ها آشنا بودند. حضرت امیر علیه السلام در کنار مهندس عالم هستی که خداوند باشد <و جعلنا لكل شیء قدرا> نظاره گر خلقت این عالم بوده و به تمام زوایایش آشناست؛ ازاین رو حضرت فرمود: «من به راه های آسمان، مسلّط تر از راه های زمینم.»
با حفظ این دو مقدمه، معلوم می شود که چرا حضرت امیر علیه السلام مترجم وحی الهی است؛ چون احاطه ی علمی بر عالم هستی دارد و جهان بینی صحیح و مطمئنی را به جامعه ی بشری عرضه می دارد و اینکه چرا حضرت باید از فضایل وجودی خویش بگوید؛ چون این گفتن از باب خودستایی نیست؛ بلکه نشان دادن و روشن کردن راه است تا بشر بتواند این راه سعادت را بدون نگرانی بپیماید.
با توجّه به ذوابعاد بودن حضرت، فضایل ایشان در یک بُعد، متمرکز نمی شود. حضرت امیر علیه السلام انسان کامل، مرآت الحق و مظهر اسمای الهی است و تمام صفات الهی را در خود دارد. این مقام و مرتبه، اقتضا دارد که انسان کاملی مثل حضرت در همه ی صفات مثل پروردگارش باشد. اگر
خداوند، علیم است، حضرت هم علیم است. اگر خداوند «لیس كمثله شیء» است، امام هر عصر هم باید «لیس کمثله شیء» باشد و حضرت هم در میان بشر، بی بدیل و بی مثال است. در علم، قدرت، حکمت، صبر، ولایت و... لیس کمثله شیء است؛ چون آینه ی تمام نمای حق است.
ابتدا با حیث معرفت نورانیت شروع می کنیم که حضرت خود را چنین معرفی می کند: رُوِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ صَدَقَةَ أَنَّهُ قَالَ: سَأَلَ أَبُو ذَرٍّ الْغِفَارِی سَلْمَانَ الْفَارِسِی (رَضِی اللَّهُ عَنْهُمَا): «یا أَبَاعَبْدِاللَّهِ مَا مَعْرِفَةُ الْإِمَامِ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام النُّورَانِیةِ قَالَ یا جُنْدَبُ فَامْضِ بِنَا حَتَّی نَسْأَلَهُ عَنْ ذَلِك قَالَ فَأَتَینَاهُ فَلَمْ نَجِدْهُ قَالَ فَانْتَظَرْنَاهُ حَتَّی جَاءَ قَالَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیهِ مَا جَاءَ بِكمَا قَالا جِئْنَاك یا أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ نَسْأَلُكعَنْ مَعْرِفَتِك بِالنُّورَانِیةِ قَالَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیهِ مَرْحَباً بِكمَا مِنْ وَلِیینِ مُتَعَاهِدَینِ لِدِینِهِ لَسْتُمَا بِمُقَصِّرَینِ لَعَمْرِی إِنَّ ذَلِك الواجب [وَاجِبٌ ] عَلَی كلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ؛
محمّد بن صدقه نقل کرد: اباذر غفاری از سلمان فارسی پرسید: معرفت امام امیرالمؤمنین علیه السلام به نورانیت چگونه است؟ سلمان گفت: با هم برویم از خود مولا سؤال کنیم. وی گوید: امیرالمؤمنین علیه السلام را نیافتیم. مدّتی منتظر شدیم تا آمد. سؤال فرمود: برای چه آمده اید؟ گفتیم: آمده ایم بپرسیم شما را چگونه با نورانیّت می توان شناخت؟ حضرت فرمود: مرحبا به شما دو دوست متعهّد که در راه دین کوتاهی ندارید. به جان خودم سوگند یاد می کنم که این مطلب بر هر مرد و زن مؤمنی واجب است.»
آن گاه فرمود: «یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ قَالا لَبَّیك یا أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ قَالَ علیه السلام إِنَّهُ لَا یسْتَكمِلُ أَحَدٌ الْإِیمَانَ حَتَّی یعْرِفَنِی كنْهَ مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیةِ فَإِذَا عَرَفَنِی بِهَذِهِ الْمَعْرِفَةِ فَقَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ وَ شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَ صَارَ عَارِفاً مُسْتَبْصِراً وَ مَنْ قَصَّرَ عَنْ مَعْرِفَةِ ذَلِك فَهُوَ شَاك وَ مُرْتَابٌ؛
ای سلمان و اباذر! گفتیم: بفرمایید: ای امیرالمؤمنین علیه السلام . فرمود: ایمان شخص کامل نمی شود، مگر مرا به کُنه معرفت با نورانیّت بشناسد. وقتی به این صورت شناخت، آن گاه خدا دلش را به ایمان آزمود و شرح صدر برای اسلام به او عنایت کرد. در این صورت است که عارف، بینا و مستبصر می شود و هرکه از این عرفان کوتاهی بنماید، در حال شک است.»
«یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ قَالا لَبَّیك یا أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ قَالَ علیه السلام مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عزّوجلّ وَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عزّوجلّ مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیةِ وَ هُوَ الدِّینُ الْخَالِصُ الَّذِی قَالَ اللَّهُ تَعَالَی وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِیعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ وَ یقِیمُوا الصَّلاةَ وَ یؤْتُوا الزَّكاةَ البینة وَ ذلِك دِینُ الْقَیمَةِ یقُولُ مَا أُمِرُوا إِلَّا بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه واله وَ هُوَ الدِّینُ الْحَنِیفِیةُ الْمُحَمَّدِیةُ السَّمْحَةُ وَ قَوْلُهُ یقِیمُونَ الصَّلاةَ فَمَنْ أَقَامَ وَلَایتِی فَقَدْ أَقَامَ الصَّلَاةَ وَ إِقَامَةُ وَلَایتِی صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَك مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِی مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ؛
ای سلمان و اباذر، گفتیم: ای امیرالمؤمنین علیه السلام بفرمایید. فرمود: شناخت من با نورانیّت، شناخت خدا و شناخت خدا معرفت من با نورانیّت است. این همان دین خالص است که خداوند می فرماید: در صورتی که (در کتب آسمانی) امر نشده بودند، مگر بر اینکه خدا را به اخلاص کامل در دین (اسلام) پرستش کنند و از غیر دین حق روی بگردانند و نماز به پا دارند و زکات (به فقیران) بدهند؛ این است دین درست. به آنها دستور داده
نشده، مگر اینکه به نبوت حضرت محمّد صلی الله علیه واله ایمان آورند که همان دین حنیف محمّدی ساده است. این قسمت آیه «و نماز را به پا دارند» هر کس اقامه ی ولایت مرا کرده باشد، نماز را به پا داشته است. به پا داشتن ولایت من، دشوار است که تاب آن را ندارد، مگر فرشته ی مقرّب یا پیامبر مرسل یا بنده ی مؤمنی که خدا دلش را به ایمان آزمایش کرده باشد.»
«فَالْمَلَك إِذَا لَمْ یكنْ مُقَرَّباً لَمْ یحْتَمِلْهُ وَ النَّبِی إِذَا لَمْ یكنْ مُرْسَلًا لَمْ یحْتَمِلْهُ وَ الْمُؤْمِنُ إِذَا لَمْ یكنْ مُمْتَحَناً لَمْ یحْتَمِلْهُ قُلْتُ یا أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ مَنِ الْمُؤْمِنُ وَ مَا نِهَایتُهُ وَ مَا حَدُّهُ حَتَّی أَعْرِفَهُ؛
فرشته اگر مقرّب نباشد، تاب تحمّل آن را ندارد و پیامبر نیز اگر مرسل نباشد، تحمّل ندارد و مؤمن هم اگر مورد آزمایش و اعتماد نباشد، تاب آن را ندارد. گفتم: ای امیرالمؤمنین علیه السلام ، مؤمن کیست و حدّ و نهایت ایمان چیست تا بتوان او را شناخت؟»
«قَالَ علیه السلام یا أَبَاعَبْدِاللَّهِ قُلْتُ لَبَّیك یا أَخَا رَسُولِ اللَّهِ قَالَ الْمُؤْمِنُ الْمُمْتَحَنُ هُوَ الَّذِی لَا یرَدُّ مِنْ أَمْرِنَا إِلَیهِ شَی ءٌ إِلَّا شُرِحَ صَدْرُهُ لِقَبُولِهِ وَ لَمْ یشُك وَ لَمْ یرْتَبْ «فی نسخة: و لم یرتد.» اعْلَمْ یا اباذر أَنَا عَبْدُ اللَّهِ عزّوجلّ وَ خَلِیفَتُهُ عَلَی عِبَادِهِ لَا تَجْعَلُونَا أَرْبَاباً وَ قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ فَإِنَّكمْ لَا تَبْلُغُونَ كنْهَ مَا فِینَا وَ لَا نِهَایتَهُ فَإِنَّ اللَّهَ عزّوجلّ قَدْ أَعْطَانَا أَكبَرَ وَ أَعْظَمَ مِمَّا یصِفُهُ وَ أَصِفُكمْ أَوْ یخْطُرُ عَلَی قَلْبِ أَحَدِكمْ فَإِذَا عَرَفْتُمُونَا هَكذَا فَأَنْتُمُ الْمُؤْمِنُونَ؛
فرمود: ای اباعبداللَّه (سلمان)، عرض کردم: لبیک ای برادر پیامبر خدا صلی الله علیه واله . فرمود: مؤمن امتحان شده کسی است که هرچه از جانب ما به او برسد، دلش برای پذیرش وسعت دارد و در آن تردید ندارد.
بدان ای اباذر که من بنده ی خدا و خلیفه ی بر بندگانم. ما را خدا قرار ندهید، ولی در فضل ما هرچه می خواهید بگویید، باز هم به کُنه فضل ما نخواهید رسید و نهایت ندارد؛ زیرا خداوند تبارک و تعالی به ما بیشتر و بزرگ تر از آنچه ما می گوییم و شما می گویید یا خطور به قلب یکی از شما نماید، عنایت فرموده است. وقتی ما را این گونه شناختید، آن وقت مؤمن هستید.
«قَالَ سَلْمَانُ قُلْتُ یا أَخَا رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنْ أَقَامَ الصَّلَاةَ أَقَامَ وَلَایتَك قَالَ نَعَمْ یا سَلْمَانُ تَصْدِیقُ ذَلِك قَوْلُهُ تَعَالَی فِی الْكتَابِ الْعَزِیزِ <وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكبِیرَةٌ إِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ> (البقرة، ۴۵) الصَّبْرُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله وَ الصَّلَاةُ إِقَامَةُ وَلَایتِی فَمِنْهَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَی وَ إِنَّها لَكبِیرَةٌ وَ لَمْ یقُلْ وَ إِنَّهُمَا لَكبِیرَةٌ لِأَنَّ الْوَلَایةَ كبِیرَةٌ حَمْلُهَا إِلَّا عَلَی الْخَاشِعِینَ وَ الْخَاشِعُونَ هُمُ الشِّیعَةُ الْمُسْتَبْصِرُونَ؛
سلمان گفت: ای برادر پیامبرخدا صلی الله علیه واله ، هر کسی نماز به پا دارد، ولایت تو را به پا داشته است؟ فرمود: آری. دلیل این مطلب، آیه ی قرآن است: از صبر و نماز کمک بگیرید و آن سنگین و دشوار است، مگر برای خشوع کنندگان. صبر پیامبر صلی الله علیه واله و نماز، اقامه ی ولایت من است. به همین سبب خداوند فرمود: و آن سنگین است و نفرمود: آن دو سنگین است؛ چون حمل ولایت سنگین است، مگر برای خاشعان که آنها شیعیان بینا و روشنند.
«وَ ذَلِك لِأَنَ أَهْلَ الْأَقَاوِیلِ مِنَ الْمُرْجِئَةِ وَ الْقَدَرِیةِ وَ الْخَوَارِجِ وَ غَیرِهِمْ مِنَ النَّاصِبِیةِ یقِرُّونَ لِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه واله (فی نسخة: بمحمد صلی الله علیه واله ) لَیسَ بَینَهُمْ خِلَافٌ وَ هُمْ مُخْتَلِفُونَ فِی وَلَایتِی مُنْكرُونَ لِذَلِك جَاحِدُونَ بِهَا إِلَّا الْقَلِیلُ وَ هُمُ الَّذِینَ وَصَفَهُمُ اللَّهُ فِی كتَابِهِ الْعَزِیزِ فَقَالَ إِنَّها لَكبِیرَةٌ إِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ؛
زیرا صاحب عقاید از قبیل مرجئه، قدریّه، خوارج و دیگران از قبیل ناصبی ها به نبوت حضرت محمّد صلی الله علیه واله اقرار دارند و در این مورد اختلافی ندارند؛ ولی همه ی ایشان درباره ی ولایت من اختلاف دارند و منکر آن هستند؛ مگر تعداد کمی. آنهایند که خداوند در قرآن ایشان را توصیف نموده است: و آن سنگین و دشوار است، مگر برای خشوع کنندگان.»
«وَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی فِی مَوْضِعٍ آخَرَ فِی كتَابِهِ الْعَزِیزِ فِی نُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه واله وَ فِی وَلَایتِی فَقَالَ عزّوجلّ وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ فَالْقَصْرُ مُحَمَّدٌ وَ الْبِئْرُ الْمُعَطَّلَةُ وَلَایتِی عَطَّلُوهَا وَ جَحَدُوهَا وَ مَنْ لَمْ یقِرَّ بِوَلَایتِی لَمْ ینْفَعْهُ الْإِقْرَارُ بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه واله إِلَّا أَنَّهُمَا مَقْرُونَانِ وَ ذَلِك أَنَّ النَّبِی صلی الله علیه واله نَبِی مُرْسَلٌ وَ هُوَ إِمَامُ الْخَلْقِ وَ عَلِی مِنْ بَعْدِهِ إِمَامُ الْخَلْقِ وَ وَصِی مُحَمَّدٍ صلی الله علیه واله كمَا قَالَ لَهُ النَّبِی صلی الله علیه واله أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِی بَعْدِی وَ أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ فَمَنِ اسْتَكمَلَ مَعْرِفَتِی فَهُوَ عَلَی الدِّینِ الْقَیمِ كمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَی وَ ذلِك دِینُ الْقَیمَةِ وَ سَأُبَینُ ذَلِك بِعَوْنِ اللَّهِ وَ تَوْفِیقِهِ؛
در جای دیگر، قرآن درباره ی نبوت حضرت محمّد صلی الله علیه واله و ولایت من می فرماید: چاه معطله و قصر برافراشته. قصر، محمّد صلی الله علیه واله است و چاه واگذار شده، ولایت من است که آن را رها کرده و منکر شده اند. هر که به ولایت من اقرار نداشته باشد، اقرار به نبوّت پیامبر صلی الله علیه واله برایش سودی نخواهد داشت. این دو با هم قرین و همراهند؛ زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه واله نبیّ مرسل و امام مردم و علی علیه السلام پس از او امام مردم و وصیّ محمّد صلی الله علیه واله است؛ چنان که پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: تو نسبت به من به منزله ی هارون نسبت به موسی هستی، جز اینکه بعد از من، پیامبری مبعوث نخواهد شد.
و اوّل ما محمّد صلی الله علیه واله و وسط ما محمّد صلی الله علیه واله و آخر ما محمّد صلی الله علیه واله است. هرکس معرفت مرا کامل داشته باشد، او بر دین، قیّم و استوار است؛ چنان که در این آیه می فرماید: چنین دینى، [دین] با ارزش و پایدار است. این مطلب را به توفیق خدا و کمک او توضیح می دهم.»
«یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ قَالا لَبَّیك یا أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیك قَالَ كنْتُ أَنَا وَ مُحَمَّدٌ نُوراً وَاحِداً مِنْ نُورِ اللَّهِ عزّوجلّ فَأَمَرَ اللَّهُ تَبَارَك وَ تَعَالَی ذَلِك النُّورَ أَنْ یشَقَّ فَقَالَ لِلنِّصْفِ كنْ مُحَمَّداً وَ قَالَ لِلنِّصْفِ كنْ عَلِیاً فَمِنْهَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله عَلِی مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِی وَ لَا یؤَدِّی عَنِّی إِلَّا عَلِی وَ قَدْ وَجَّهَ أَبَا بَكرٍ بِبَرَاءَةَ إِلَی مَكةَ فَنَزَلَ جَبْرَئِیلُ علیه السلام فَقَالَ یا مُحَمَّدُ قَالَ لَبَّیك قَالَ إِنَّ اللَّهَ یأْمُرُك أَنْ تُؤَدِّیهَا أَنْتَ أَوْ رَجُلٌ عَنْك فَوَجَّهَنِی فِی اسْتِرْدَادِ ابی بَكرٍ فَرَدَدْتُهُ فَوَجَدَ فِی نَفْسِهِ وَ قَالَ یا رَسُولَ اللَّهِ أَ نَزَلَ فِی الْقُرْآنُ قَالَ لَا وَ لَكنْ لَا یؤَدِّی إِلَّا أَنَا أَوْ عَلِی؛
ای سلمان و ای جندب! گفتیم بفرمایید: یا امیرالمؤمنین علیه السلام درود خدا برتو باد، فرمود: من و محمّد صلی الله علیه واله یک نور از نور خداوند بودیم. خداوند به آن نور دستور داد که دو قسمت شود، به نیمی از آن فرمود: محمّد صلی الله علیه واله باش! و به نیم دیگر فرمود: علی علیه السلام باش! به همین سبب پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرموده است: علی علیه السلام از من و من از علی علیه السلام هستم و این کار را نمی تواند انجام دهد، مگر علی علیه السلام . وقتی پیغمبر، ابوبکر را با سوره ی برائت به مکّه فرستاد، جبرئیل علیه السلام نازل شد و گفت: ای محمّد صلی الله علیه واله خداوند می فرماید: تو باید این کار را انجام دهی یا مردی از خودت. آن گاه مرا فرستاد تا سوره را از ابوبکر بگیرم، از او گرفتم؛ امّا او ناراحت شد و از پیامبر اکرم صلی الله علیه واله پرسید: آیا در این مورد آیه ی قرآن درباره ی من نازل شده است؟ فرمود: نه؛ ولی نباید این کار را انجام دهد؛ مگر من یا علی علیه السلام .»
«یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ قَالا لَبَّیك یا أَخَا رَسُولِ اللَّهِ قَالَ علیه السلام مَنْ لَا یصْلُحُ لِحَمْلِ صَحِیفَةٍ یؤَدِّیهَا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه واله كیفَ یصْلُحُ لِلْإِمَامَةِ یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ فَأَنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله كنَّا نُوراً وَاحِداً صَارَ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه واله الْمُصْطَفَی وَ صِرْتُ أَنَا وَصِیهُ الْمُرْتَضَی وَ صَارَ مُحَمَّدٌ النَّاطِقَ وَ صِرْتُ أَنَا الصَّامِتَ وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ فِی كلِّ عَصْرٍ مِنَ الْأَعْصَارِ أَنْ یكونَ فِیهِ نَاطِقٌ وَ صَامِتٌ یا سَلْمَانُ صَارَ مُحَمَّدٌ الْمُنْذِرَ وَ صِرْتُ أَنَا الْهَادِی وَ ذَلِك قَوْلُهُ عزّوجلّ <إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكلِّ قَوْمٍ هادٍ> (الرعد، ۷) فَرَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله الْمُنْذِرُ وَ أَنَا الْهَادِی اللَّهُ یعْلَمُ ما تَحْمِلُ كلُّ أُنْثی وَ ما تَغِیضُ الْأَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ كلُّ شَی ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ عالِمُ الْغَیبِ وَ الشَّهادَةِ الْكبِیرُ الْمُتَعالِ سَواءٌ مِنْكمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیلِ وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ؛
ای سلمان و اباذر! گفتیم: ای برادر رسول خدا صلی الله علیه واله بفرمایید، فرمود: اکنون فکر کنید کسی که صلاحیت نداشته باشد، چند آیه را از جانب پیامبر به مردم برساند، چگونه برای امامت صلاحیت دارد؟ من و پیامبر، یک نور بودیم. او محمّد مصطفی صلی الله علیه واله گردید و من وصیّ او علی مرتضی علیه السلام شدم. محمّد ناطق شد و من ساکت. باید در هر زمان، ناطق و صامتی باشد. ای سلمان! محمّد صلی الله علیه واله منذِر است و من هادی. این است معنی آیه ی تو فقط بیمدهندهاى و براى هرگروهى هدایتکنندهاى است. پیامبر اکرم صلی الله علیه واله منذِر است و من هادی.»
«اللَّهُ یعْلَمُ ما تَحْمِلُ كلُّ أُنْثی وَ ما تَغِیضُ الْأَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ كلُّ شَی ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ عالِمُ الْغَیبِ وَ الشَّهادَةِ الْكبِیرُ الْمُتَعالِ سَواءٌ مِنْكمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیلِ وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ
یحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ قَالَ فَضَرَبَ علیه السلام بِیدِهِ عَلَی أُخْرَی وَ قَالَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الْجَمْعِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ النَّشْرِ وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الْجَنَّةِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ النَّارِ أَقُولُ لَهَا خُذِی هَذَا وَ ذَرِی هَذَا وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه واله صَاحِبَ الرَّجْفَةِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ الْهَدَّةِ وَ أَنَا صَاحِبُ اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ أَلْهَمَنِی اللَّهُ عزّوجلّ عِلْمَ مَا فِیهِ نَعَمْ؛
در این موقع، علی علیه السلام دستش را بر دست دیگر زده، گفت: محمّد صلی الله علیه واله صاحب جمع و من صاحب نشرم. محمّد صلی الله علیه واله صاحب بهشت و من صاحب جهنّمم. به جهنّم می گویم: این را بگیر و این یک را واگذار! محمّد صلی الله علیه واله صاحب مکان و من صاحب ریزش و لوح محفوظم که خدا به من الهام نموده، آنچه در لوح است.»«یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ وَ صَارَ مُحَمَّدٌ <یس وَ الْقُرْآنِ الْحَكیمِ> (یس، ۱ و ۹) وَ صَارَ مُحَمَّدٌ <ن وَ الْقَلَمِ> (القلم، ۱) وَ صَارَ مُحَمَّدٌ <طه ما أَنْزَلْنا عَلَیك الْقُرْآنَ لِتَشْقی> (طه، ۱ و ۲) وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الدَّلَالاتِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ الْمُعْجِزَاتِ وَ الْآیاتِ وَ صَارَ مُحَمَّدٌ خَاتَمَ النَّبِیینَ وَ صِرْتُ أنَا خَاتَمَ الْوَصِیینَ وَ أَنَا <الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِیمُ> (الفاتحة، ۶) وَ أَنَا <النَّبَأُ الْعَظِیمُ الَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ> (النبأ، ۲ و ۳) وَ لَا أَحَدٌ اخْتَلَفَ إِلَّا فِی وَلَایتِی وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الدَّعْوَةِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ السَّیفِ وَ صَارَ مُحَمَّدٌ نَبِیاً مُرْسَلًا وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ أَمْرِ النَّبِی صلی الله علیه واله قَالَ اللَّهُ عزّوجلّ <یلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلی مَنْ یشاءُ مِنْ عِبادِهِ> (المؤمن، ۱۵) وَ هُوَ رُوحُ اللَّهِ لَا یعْطِیهِ وَ لَا یلْقِی هَذَا الرُّوحَ إِلَّا عَلَی مَلَك مُقَرَّبٍ أَوْ نَبِی مُرْسَلٍ أَوْ وَصِی مُنْتَجَبٍ فَمَنْ أَعْطَاهُ اللَّهُ هَذَا الرُّوحَ فَقَدْ أَبَانَهُ مِنَ النَّاسِ وَ فَوَّضَ إِلَیهِ الْقُدْرَةَ وَ أَحْیا الْمَوْتَی وَ عَلِمَ بِمَا كانَ وَ مَا یكونُ وَ سَارَ مِنَ الْمَشْرِقِ إِلَی الْمَغْرِبِ وَ مِنَ الْمَغْرِبِ إِلَی الْمَشْرِقِ فِی لَحْظَةِ عَینٍ وَ عَلِمَ مَا فِی الضَّمَائِرِ وَ الْقُلُوبِ وَ عَلِمَ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ؛
ای سلمان و اباذر! محمّد صلی الله علیه واله یس و القرآن الحکیم است. محمّد صلی الله علیه واله ن و القلم و طه ما أَنْزَلْنا عَلَیک الْقُرْآنَ لِتَشْقی است. محمّد صلی الله علیه واله صاحب دلالات و من صاحب معجزات و آیاتم. محمّد صلی الله علیه واله خاتم النبییّن و من خاتم الوصییّن و صراط مستقیمم و <النَّبَإِ الْعَظِیمِ الَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ> هستم. هیچ کس اختلاف ندارد، مگر درباره ی ولایت من. محمّد صلی الله علیه واله صاحب دعوت و من صاحب شمشیر، محمّد صلی الله علیه واله پیامبر مرسل و من صاحب امر پیامبرم. خداوند می فرماید: <یلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلی مَنْ یشاءُ مِنْ عِبادِهِ.> او روح اللَّه است که عطا نمی کند و آن روح را القا نمی نماید، مگر بر ملک مقرّب یا پیامبر مرسل یا وصیّ برگزیده. به هر کس این روح را عنایت کند، او را از مردم، جدا و به او قدرت تفویض می کند و مرده زنده می کند، از گذشته و آینده اطلاع دارد و از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق در یک چشم به هم زدن می رود و از دل ها و قلب ها خبر دارد و از آسمان ها و زمین مطلع است.»
«یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ وَ صَارَ مُحَمَّدٌ الذِّكرَ الَّذِی قَالَ اللَّهُ عزّوجلّ <قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیكمْ ذِكراً رَسُولًا یتْلُوا عَلَیكمْ آیاتِ اللَّهِ> (الطلاق، ۱) إِنِّی أُعْطِیتُ عِلْمَ الْمَنَایا وَ الْبَلَایا وَ فَصْلَ الْخِطَابِ وَ اسْتُودِعْتُ عِلْمَ الْقُرْآنِ وَ مَا هُوَ كائِنٌ إِلَی یوْمِ الْقِیامَةِ وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه واله أَقَامَ الْحُجَّةَ حُجَّةً لِلنَّاسِ وَ صِرْتُ أَنَا حُجَّةَ اللَّهِ عزّوجلّ جَعَلَ اللَّهُ لِی مَا لَمْ یجْعَلْ لِأَحَدٍ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ لَا لِنَبِی مُرْسَلٍ وَ لَا لِمَلَك مُقَرَّبٍ؛
ای سلمان و اباذر! محمّد صلی الله علیه واله همان ذکری است که در قرآن فرموده است: خدا برای (هدایت) شما ذکر (یعنی قرآن) نازل کرد (و نیز) رسول بزرگواری را فرستاد که برای شما آیات روشن خدا را تلاوت میکند. به من
علم مرگ و میرها و بلاها و فصل الخطاب (در هرجا چه باید گفت و هر مسئله چه جوابی دارد) داده اند و به من علم قرآن و اتفاقات تا روز قیامت را داده اند. محمّد صلی الله علیه واله حجّت را تعیین کرد تا برای مردم حجّت باشد و من حجّة اللَّه شدم. خداوند به من مقامی عنایت کرده است که برای هیچ یک از گذشتگان و آیندگان، چه پیامبر مرسل و چه فرشته ی مقرّب قرار نداده است.»
«یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ قَالا لَبَّیك یا أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام قَالَ أَنَا الَّذِی حَمَلْتُ نُوحاً فِی السَّفِینَةِ بِأَمْرِ رَبِّی وَ أَنَا الَّذِی أَخْرَجْتُ یونُسَ مِنْ بَطْنِ الْحُوتِ بِإِذْنِ رَبِّی وَ أَنَا الَّذِی جَاوَزْتُ بِمُوسَی بْنِ عِمْرَانَ الْبَحْرَ بِأَمْرِ رَبِّی وَ أَنَا الَّذِی أَخْرَجْتُ إِبْرَاهِیمَ مِنَ النَّارِ بِإِذْنِ رَبِّی وَ أَنَا الَّذِی أَجْرَیتُ أَنْهَارَهَا وَ فَجَّرْتُ عُیونَهَا وَ غَرَسْتُ أَشْجَارَهَا بِإِذْنِ رَبِّی وَ أَنَا عَذَابُ یوْمِ الظُّلَّةِ وَ أَنَا الْمُنَادِی مِنْ مَكانٍ قَرِیبٍ قَدْ سَمِعَهُ الثَّقَلَانِ الْجِنُّ وَ الْإِنْسُ وَ فَهِمَهُ قَوْمٌ إِنِّی لَأَسْمَعُ كلَّ قَوْمٍ: كل یوم، الْجَبَّارِینَ وَ الْمُنَافِقِینَ بِلُغَاتِهِمْ وَ أَنَا الْخَضِرُ عَالِمُ مُوسَی وَ أَنَا مُعَلِّمُ سُلَیمَانَ بْنِ دَاوُدَ وَ أَنَا ذُو الْقَرْنَینِ وَ أَنَا قُدْرَةُ اللَّهِ عزّوجلّ یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ أَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ أَنَا وَ أَنَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ مِنِّی قَالَ اللَّهُ تَعَالَی مَرَجَ الْبَحْرَینِ یلْتَقِیانِ بَینَهُما بَرْزَخٌ لا یبْغِیانِ؛
ای سلمان و اباذر! گفتیم: ای امیرالمؤمنین علیه السلام بفرمایید. فرمود: منم آنکه نوح علیه السلام را در کشتی به دستور خدا بردم. من یونس علیه السلام را به اجازه ی خدا از شکم نهنگ خارج کردم. من به اجازه ی خدا، موسی علیه السلام را از دریا گذراندم. من به اجازه ی خدا ابراهیم علیه السلام را از آتش نجات دادم. من نهرها و چشمه هایش را جاری و درخت هایش را با اجازه ی خدایم کاشتم. من عذاب یوم الظله هستم (شاید منظور قیامت باشد). منم آنکه فریاد می زنم از مکان نزدیکی که تمام جنّ و انس آن را می شنوند و گروهی می فهمند.
من با هر گروهی چه ستمگران و چه منافقان به زبان خودشان صحبت می کنم. منم خضر علیه السلام آن دانشمندی که همراه موسی علیه السلام بود. منم معلّم سلیمان بن داود علیه السلام و منم ذوالقرنین و منم قدرت اللَّه. ای سلمان و اباذر! منم محمّد صلی الله علیه واله و محمّد صلی الله علیه واله من است. من از محمّدم صلی الله علیه واله و محمّد صلی الله علیه واله از من است. خداوند در این آیه می فرماید: اوست که دو دریا (ی آب شور و گوارا) را به هم در آمیخت تا به هم برخورد کنند و میان آن دو، فاصلهای است که به حدود یکدیگر تجاوز نمیکنند.»
«یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ قَالا لَبَّیك یا أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ قَالَ إِنَّ مَیتَنَا لَمْ یمُتْ وَ غَائِبَنَا لَمْ یغِبْ وَ إِنَّ قَتْلَانَا لَنْ یقْتَلُوا یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ قَالا لَبَّیك صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیك قَالَ علیه السلام أَنَا أَمِیرُ كلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ مِمَّنْ مَضَی وَ مِمَّنْ بَقِی وَ أُیدْتُ بِرُوحِ الْعَظَمَةِ وَ إِنَّمَا أَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبِیدِ اللَّهِ لَا تُسَمُّونَا أَرْبَاباً وَ قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ فَإِنَّكمْ لَنْ تَبْلُغُوا مِنْ فَضْلِنَا كنْهَ مَا جَعَلَهُ اللَّهُ لَنَا وَ لَا مِعْشَارَ الْعُشْرِ لِأَنَّا آیاتُ اللَّهِ وَ دَلَائِلُهُ وَ حُجَجُ اللَّهِ وَ خُلَفَاؤُهُ وَ أُمَنَاؤُهُ وَ أَئِمَّتُهُ وَ وَجْهُ اللَّهِ وَ عَینُ اللَّهِ وَ لِسَانُ اللَّهِ بِنَا یعَذِّبُ اللَّهُ عِبَادَهُ وَ بِنَا یثِیبُ وَ مِنْ بَینِ خَلْقِهِ طَهَّرَنَا وَ اخْتَارَنَا وَ اصْطَفَانَا وَ لَوْ قَالَ قَائِلٌ لِمَ وَ كیفَ وَ فِیمَ لَكفَرَ وَ أَشْرَك لِأَنَّهُ لَا یسْأَلُ عَمَّا یفْعَلُ وَ هُمْ یسْأَلُونَ؛
ای سلمان و اباذر! گفتیم: بفرمایید ای امیرالمؤمنین علیه السلام ، فرمود: مرده ی ما نمرده و غایب ما دور نشده است و کشته های ما هرگز کشته نشده اند. ای سلمان و اباذر! من امیر هر مرد و زن مؤمنم، چه گذشتگان و چه آیندگان. مرا با روح عظمت تأیید کرده اند. من یکی از بندگان خدایم. مبادا ما را خدا بنامید! درباره ی فضل ما هرچه مایلید بگویید، به کُنه فضل ما نخواهید رسید و حتّی مقداری از یک دهم آن را نمی توانید بیان کنید، چون ما آیات و
دلایل خداییم و حجّت و خلیفه و امین و امام و وجه اللَّه و عین اللَّه و لسان اللَّه هستیم. به وسیله ی ما بندگان خدا عذاب و به وسیله ی ما پاداش داده می شوند. ما را از میان بندگان خود پاک نموده و انتخاب کردهاست و اگر کسی بگوید به چه جهت و چگونه هستند و در کجایند که چنین شده اند؟ زیرا خداوند درباره ی آنچه می کند (در برابر هیچ کس) پاسخگو نیست، درحالی که بندگان، مورد سؤال و بازخواست خواهند بود.»
«یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ قَالا لَبَّیك یا أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیك قَالَ علیه السلام مَنْ آمَنَ بِمَا قُلْتُ وَ صَدَّقَ بِمَا بَینْتُ وَ فَسَّرْتُ وَ شَرَحْتُ وَ أَوْضَحْتُ وَ نَوَّرْتُ وَ بَرْهَنْتُ فَهُوَ مُؤْمِنٌ مُمْتَحَنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ وَ شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَ هُوَ عَارِفٌ مُسْتَبْصِرٌ قَدِ انْتَهَی وَ بَلَغَ وَ كمَلَ وَ مَنْ شَك وَ عَنَدَ وَ جَحَدَ وَ وَقَفَ وَ تَحَیرَ وَ ارْتَابَ فَهُوَ مُقَصِّرٌ وَ نَاصِبٌ؛
ای سلمان و اباذر! کسی که ایمان بیاورد به آنچه بیان کردم، تفسیر نمودم، شرح دادم، روشن کردم و استدلال نمودم، او مؤمنی است که قلبش برای ایمان آزمایش شده و سینه هایش برای اسلام وسعت یافته. او عارف روشن بین است که به هدف رسیده و کامل شده و هر کس شک نماید، دشمنی ورزد، منکر شود، متحیّر باشد و تردید نماید، مقصّر و ناصبی است.»
«یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ قَالا لَبَّیك یا أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیك قَالَ علیه السلام أَنَا أُحْیی وَ أُمِیتُ بِإِذْنِ رَبِّی وَ أَنَا أُنَبِّئُكمْ بِمَا تَأْكلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فِی بُیوتِكمْ بِإِذْنِ رَبِّی وَ أَنَا عَالِمٌ بِضَمَائِرِ قُلُوبِكمْ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ أَوْلَادِی علیه السلام یعْلَمُونَ وَ یفْعَلُونَ هَذَا إِذَا أَحَبُّوا وَ أَرَادُوا لِأَنَّا كلَّنَا وَاحِدٌ أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ كلُّنَا مُحَمَّدٌ.
فَلَا تَفَرَّقُوا بَینَنَا وَ نَحْنُ إِذَا شِئْنَا شَاءَ اللَّهُ وَ إِذَا كرِهْنَا كرِهَ اللَّهُ الْوَیلُ كلُّ الْوَیلِ لِمَنْ أَنْكرَ فَضْلَنَا وَ خُصُوصِیتَنَا وَ مَا أَعْطَانَا اللَّهُ رَبُّنَا لِأَنَّ مَنْ أَنْكرَ شَیئاً مِمَّا أَعْطَانَا اللَّهُ فَقَدْ أَنْكرَ قُدْرَةَ اللَّهِ عزّوجلّ وَ مَشِیتَهُ فِینَا؛
ای سلمان و اباذر! گفتیم: بفرمایید یا امیرالمؤمنین علیه السلام . فرمود: من زنده می کنم و به اجازه ی خدا می میرانم. من به اذن خدا به شما خبر می دهم که چه می خورید و چه در خانه هایتان ذخیره کرده اید. من از دل های شما مطّلعم و ائمه علیه السلام از اولادم نیز همین کارها را می کنند و این اطلاعات را دارند، هر وقت بخواهند و اراده کنند، چون ما همه یکی هستیم. اوّل ما محمّد، آخر ما محمّد و وسط ما محمّد است و همه ی ما محمّدیم. بین ما جدایی نیندازید! ما وقتی بخواهیم، خدا می خواهد و وقتی نخواهیم خدا نمی خواهد. وای بر کسی که منکر فضل و امتیازات و الطافی که خدا به ما عنایت کرده باشد، زیرا هر کسی منکر یکی از چیزهایی باشد که خدا به ما عنایت کرده، منکر قدرت خدا و مشیت او درباره ی ماست.»
«یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ قَالا لَبَّیك یا أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیك قَالَ علیه السلام لَقَدْ أَعْطَانَا اللَّهُ رَبُّنَا مَا هُوَ أَجَلُّ وَ أَعْظَمُ وَ أَعْلَی وَ أَكبَرُ مِنْ هَذَا كلِّهِ قُلْنَا یا أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ مَا الَّذِی أَعْطَاكمْ مَا هُوَ أَعْظَمُ وَ أَجَلُّ مِنْ هَذَا كلِّهِ قَالَ قَدْ أَعْطَانَا رَبُّنَا عزّوجلّ عِلْمَنَا لِلِاسْمِ الْأَعْظَمِ الَّذِی لَوْ شِئْنَا خَرَقَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ وَ نَعْرُجُ بِهِ إِلَی السَّمَاءِ وَ نَهْبِطُ بِهِ الْأَرْضَ وَ نَغْرُبُ وَ نَشْرُقُ وَ نَنْتَهِی بِهِ إِلَی الْعَرْشِ فَنَجْلِسُ عَلَیهِ بَینَ یدَی اللَّهِ عزّوجلّ وَ یطِیعُنَا كلُّ شَی ءٍ حَتَّی السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبَالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ الْبِحَارُ وَ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ أَعْطَانَا اللَّهُ ذَلِك كلَّهُ بِالاسْمِ الْأَعْظَمِ الَّذِی عَلَّمَنَا وَ خَصَّنَا بِهِ وَ مَعَ هَذَا كلِّهِ
نَأْكلُ وَ نَشْرَبُ وَ نَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ وَ نَعْمَلُ هَذِهِ الْأَشْیاءَ بِأَمْرِ رَبِّنَا وَ نَحْنُ عِبَادُ اللَّهِ الْمُكرَمُونَ الَّذِینَ لا یسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یعْمَلُونَ وَ جَعَلَنَا مَعْصُومِینَ مُطَهَّرِینَ وَ فَضَّلَنَا عَلَی كثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ فَنَحْنُ نَقُولُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما كنَّا لِنَهْتَدِی لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ وَ حَقَّتْ كلِمَةُ الْعَذابِ عَلَی الْكافِرِینَ أَعْنِی الْجَاحِدِینَ بِكلِّ مَا أَعْطَانَا اللَّهُ مِنَ الْفَضْلِ وَ الْإِحْسَانِ؛
ای سلمان و اباذر! گفتیم: بفرمایید یا امیرالمؤمنین علیه السلام درود خدا بر تو باد. فرمود: خدا به ما چیزهایی داده که بزرگ تر و عظیم تر و عالی تر از همه ی اینهاست. پرسیدیم: چه چیز به شما داده که بهتر از همه ی اینهاست؟ فرمودند: ما را از اسم اعظم مطّلع نموده که اگر بخواهیم آسمان ها و زمین و بهشت و جهنّم را از جای بر کنَیم، به آسمان ببریم و به زمین بزنیم، به مغرب و مشرق می رویم و به عرش منتهی می شویم، در آنجا در مقابل خدا می نشینیم و همه چیز، حتّی آسمان ها و زمین و شمس و قمر و ستارگان و کوه ها و درخت ها و جنبندگان و دریاها و بهشت و جهنّم، مطیع ما هستند. خداوند این مقام را به واسطه ی اسم اعظم که عنایت نموده، بخشیده است. ما با تمام این امتیازات، غذا می خوریم و در بازارها راه می رویم و این کارها را به امر خدا انجام می دهیم. ما بندگان گرامی خدا هستیم که در مقابل او اظهار نظر نداریم و به دستورش عمل می کنیم. ما را معصوم و پاک قرار داده و بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری بخشیده است. ما می گوییم: خدا را ستایش که ما را به این مقام هدایت نموده که اگر او راهنمای ما نبود، به این مقام راه نمی یافتیم. عذاب بر کافران ثابت است که منظور، منکران الطاف خدا به ما هستند.»
«یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ فَهَذَا مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیةِ فَتَمَسَّك بِهَا رَاشِداً فَإِنَّهُ لَا یبْلُغُ أَحَدٌ مِنْ شِیعَتِنَا حَدَّ الِاسْتِبْصَارِ حَتَّی یعْرِفَنِی بِالنُّورَانِیةِ فَإِذَا عَرَفَنِی بِهَا كانَ مُسْتَبْصِراً بَالِغاً كامِلًا قَدْ خَاضَ بَحْراً مِنَ الْعِلْمِ وَ ارْتَقَی دَرَجَةً مِنَ الْفَضْلِ وَ اطَّلَعَ عَلَی سِرٍّ مِنْ سِرِّ اللَّهِ وَ مَكنُونِ خَزَائِنِهِ(1)
اى سلمان و جندب! این معرفت من به نورانیت است. اکنون با رُشد و هدایت بدان چنگ بزنید، زیرا هیچ یک از شیعیان ما به سر حدّ بصیرت و روشن بینى نمى رسند، مگر مرا به [مقام] نورانیّت بشناسند. پس هرگاه چنین شد، به طور کامل به بصیرت و روشن بینى رسیده و در دریایى از علم فرو رفته و مرتبه اى از فضیلت را پیموده و بر رازى از رازها و گنجینه هاى پنهان خدا آگاهى یافته اند.»
این حدیث شریف، جامع و بیان کننده ی کامل شخصّیت حضرت امیر علیه السلام است. آنچه در دیگر احادیث گفته می شود در حقیقت تفسیر این حدیث شریف به شمار می آید؛ ای چهبسا در این گفته های حضرت، ناگفته هایی هم باشد که سلمان و ابوذر قدرت هضم آنها را نداشته باشند و حضرت از بیانشان خودداری کرده باشد؛ مثل حدیث حضرت رسول صلی الله علیه واله درباره ی معرفت سلمان و ابوذر که فرمود: اگر ابوذر آنچه در دل سلمان است را می دانست او را به قتل می رساند.بیان شد که شخصّیت حضرت، یک شخصیت تک بُعدی نیست؛ ازاین رو در این بخش سعی می شود بخش ناچیزی از فضایل حضرت در ابعاد مختلف ذکر شود.
1) بحار الانوار، ج 26، ص 1.
۱. بُعد علمی: به طور کلّی، منبع اخذ علم هر نبیّ، یکی از این مراتب است که بیان می شود: مرتبه ی اوّل، مرتبه ی عَلِمَ است، مرتبه ی دوّم، شاء یا مشیّت مرتبه ی سوّم، اراد یعنی اراده کردن، مرتبه ی چهارم قدّر، مرتبه ی پنجم قضا و مرتبه ی ششم أمضاء است. تنها علمی که حتّی انبیا هم از آن اطلاع و به آن دسترسی ندارند، علوم اسمای مستأثره است که فقط در انحصار خود خداوند متعال است. انبیا در بقیه ی علوم با توجّه به ظرفیت می توانند بهره داشته باشند. منبع علم وصیّ نبیّ هم بالتبع از منابع شش گانه ی فوق است. حضرت امیر علیه السلام میراث دار علم حضرت رسول صلی الله علیه واله است.
یکی از این حدیث ها حدیث باب علم است که حضرت فرمود: «انا مدینة العلم و علی بابها» و روایت خود حضرت که فرمود: پیامبر هزار باب علم را بر من گشود، اگرچه در ظاهر، منبع علم حضرت امیر علیه السلام سه چیز است: وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه واله ، قرآن کریم و الهام الهی.
۲. حدیث سلونی: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی؛ از من بپرسید، پیش از آنکه مرا از دست بدهید.» این جمله از امام علی علیه السلام بر پایه ی این روایت در یَنابیعُالمَودَّه است. علی بن ابیطالب علیه السلام این جمله را بارها بر زبان جاری کرده است؛ از جمله پس از آنکه مردم با او به عنوان خلیفه بیعت کردند، در خطبهای خطاب به مردم کوفه و نیز در فاصله ی جنگ صفین و نهروان در جمع گروهی از اصحابش.
مضمون این جمله با عبارتهای «فَاسْأَلُونی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی»، «سَلُونِی عَمَّا شِئْتُمْ»؛ «از من بپرسید در مورد هر آنچه میخواهید»، «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ لَا تَسْأَلُونِی» و «سَلونی» (از من بپرسید) نیز نقل شده است.
در برخی از شرحهای نهجالبلاغه آمده است که جمله «سلونی قبل ان تفقدونی» دلالت دارد بر اینکه امام علی علیه السلام به همه چیز عالِم بوده است. همچنین به گفته ی ملاصالح مازندرانی عالم شیعه (درگذشته ۱۰۸۱ق)، برخی از عالمان اهل سنّت این عبارت را شاهدی بر فراوانی علم امام علی علیه السلام دانستهاند.
از امام باقر علیه السلام در معنای «سلونی قبل ان تفقدونی» نقل شده است: هیچکس علمی ندارد؛ مگر آنکه از علی علیه السلام گرفته است. مردم هر جا میخواهند بروند. به خدا سوگند که علم حق و درست، جز اینجا نیست. سپس امام باقر علیه السلام با دست به خانه ی خود اشاره می کند که بنا به گفته علّامه ی مجلسی، منظور از خانه ی خود، خانه وحی و نبوّت بوده است.
همچنین در ادامه ی «سلونی قبل ان تفقدونی» عبارتهای مختلفی آمده است که از گستردگی علم امام علی علیه السلام حکایت دارد؛ از جمله:
«به راستی علم اوّلین و آخرین نزد من است. من برای اهل تورات، طبق تورات، برای اهل اِنجیل، طبق انجیل و برای اهل قرآن، طبق قرآن فتوا میدهم.»(1)«چرا از کسی که علم منایا و بلایا و نسبها نزد اوست، سؤال نمیکنید؟»(2)
1) الخطاط محمد المشرفاوی در پینترس.
2) بصائر الدرجات، ص266-268، 296-299؛ کامل الزیارات، ص74؛ أمالی، شیخ صدوق، ص133 و 341-344؛ نهج البلاغه، خطبه ی 189، ص280؛ المستدرک، ج2، ص383؛ المناقب، خوارزمی، ص91؛ فرائد السمطین، ج1، ص340 و 341؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابیالحدید، ج2، ص286، ج6، ص136، ج7، ص57، ج10، ص14، ج13، ص101.
«من راه های آسمان(معارف الهی) را بهتر از راه های زمین میشناسم.»(1)«به خدا سوگند، از هرچه سؤال کنید، پاسخ میدهم. از کتاب خدا بپرسید که به خدا قسم، من به تمام آیات قرآن آگاهم که در شب نازل شدند یا روز؟ در زمین هموار نازل شدند یا در کوه؟»» (2)به خدا قسم، پاسخ هر سؤال شما را درباره ی گذشته، حال و آینده میدهم.»(3)
به گفته ی ابن مَرْدَوَیه اصفهانی، محدث قرن چهارم و پنجم اهل سنّت، عبارت «سلونی قبل ان تفقدونی» دلیلی بر عالمتر بودن امام علی علیه السلام نسبت به دیگر صحابه است.(4)همچنین ابراهیم بن محمد جوینی شافعی، عالم اهل سنّت (درگذشته ی ۷۳۰ق) در فرائد السمطین این عبارت را از فضایل اختصاصی حضرت علی علیه السلام دانسته است که دشمنان و مخالفان، چارهای جز اعتراف به آن ندارند.(5)از دیدگاه سید بن طاووس نیز از آنجا که امام علی علیه السلام این جمله را در حضور مردم و دشمنانش گفته است، نوعی تَحَدّی در علم به شمار میرود.(6)
۳. رُوِيَ: أَنَّ قَوْماً حَضَرُوا عِنْدَ اميرالمؤمنين علیه السلام وَ هُوَ يَخْطُبُ بِالْكُوفَةِ وَ يَقُولُ:
«سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي فَأَنَا لاَ أُسْأَلُ عَنْ شَيْءٍ دُونَ اَلْعَرْشِ إِلاَّ أَجَبْتُ فِيهِ لاَ يَقُولُهَا بَعْدِي إِلاَّ مُدَّعٍ أَوْ كَذَّابٌ مُفْتَرٍ فَقَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ جَنْبِ مَجْلِسِهِ وَ فِي عُنُقِهِ كِتَابٌ كَالْمُصْحَفِ وَ هُوَ رَجُلٌ آدَمُ ظُرُبٌّ طُوَالٌ جَعْدُ اَلشَّعْرِ كَأَنَّهُ مِنْ يَهُودِ اَلْعَرَبِ فَقَالَ رَافِعاً صَوْتَهُ لِعَلِيٍّ علیه السلام يَا أَيُّهَا اَلْمُدَّعِي لِمَا لاَ يَعْلَمُ وَ اَلْمُتَقَدِّمُ لِمَا لاَ يَفْهَمُ أَنَا سَائِلُكَ فَأَجِبْ قَالَ فَوَثَبَ إِلَيْهِ أَصْحَابُهُ وَ شِيعَتُهُ مِنْ كُلِّ نَاحِيَةٍ وَ هَمُّوا بِهِ فَنَهَرَهُمْ عَلِيٌّ علیه السلام وَ قَالَ دَعُوهُ وَ لاَ تَعْجَلُوهُ فَإِنَّ اَلْعَجَلَ وَ اَلطَّيْشَ لاَ يَقُومُ بِهِ حُجَجُ اَللَّهِ وَ لاَ بِإِعْجَالِ اَلسَّائِلِ تَظْهَرُ بَرَاهِينُ اَللَّهِ تَعَالَى ثُمَّ اِلْتَفَتَ إِلَى اَلسَّائِلِ فَقَالَ سَلْ بِكُلِّ لِسَانِكَ وَ مَبْلَغِ عِلْمِكَ أُجِبْكَ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ تَعَالَى بِعِلْمٍ لاَ تَخْتَلِجُ فِيهِ اَلشُّكُوكُ وَ لاَ تُهَيِّجُهُ دَنَسُ رَيْبِ اَلزَّيْغِ وَ لاَ حَوْلَ وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ اَلْعَلِيِّ اَلْعَظِيمِ ثُمَّ قَالَ اَلرَّجُلُ كَمْ بَيْنَ اَلْمَشْرِقِ وَ اَلْمَغْرِبِ قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام مَسَافَةُ اَلْهَوَاءِ قَالَ اَلرَّجُلُ وَ مَا مَسَافَةُ اَلْهَوَاءِ قَالَ علیه السلام دَوَرَانُ اَلْفَلَكِ قَالَ اَلرَّجُلُ وَ مَا دَوَرَانُ اَلْفَلَكِ قَالَ علیه السلام مَسِيرُ يَوْمٍ لِلشَّمْسِ قَالَ صَدَقْتَ فَمَتَى اَلْقِيَامَةُ قَالَ علیه السلام عِنْدَ حُضُورِ اَلْمَنِيَّةِ وَ بُلُوغِ اَلْأَجَلِ قَالَ اَلرَّجُلُ صَدَقْتَ فَكَمْ عُمُرُ اَلدُّنْيَا...؛(1)روایت شده که گروهى خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام آمدند، موقعى که ایشان در کوفه مشغول خطبه بود و مىفرمود: پیش از آنکه مرا بین خود نیابید، آنچه می خواهید بپرسید. از من نخواهید پرسید، از چیزى پایین عرش، مگر اینکه پاسخ خواهم داد. هر کس بعد ازمن، این جمله را بگوید، ادّعاى بی جا نموده، دروغگو و مفترى است. مردى از جاى حرکت کرد که پهلوى آن جناب نشسته بود و در گردنش کتابى چون مصحف داشت. مردى گندم گون، چاق و بلند قد با موهاى مجعّد بود که به یهودیان عرب شباهت داشت. با صداى بلند گفت: اى کسى که ادّعا مىکنى،
1) بحارالانوار،ج10، ص126.
چیزى را که نمىدانى و پیشى مىگیرى، در مورد مسائلى که نمىفهمى من از تو مىپرسم. جوابم را بده. شیعیان و یاران على علیه السلام از هر طرف به او حمله کردند و تصمیم به کشتنش گرفتند. امیرالمؤمنین علیه السلام فریاد زد و آنها را از این کار بازداشت. فرمود: رهایش کنید، عجله ننمایید. با عجله و شتاب زدگى نمىتوان برهان و دلیل واقعى را اثبات نمود و نه با عجله کردن پرسشکننده، براهین خدا آشکار مىگردد. بعد روى به جانب او فرمود: با تمام نیروى خود بپرس و هرچه مىدانى سؤال کن، ان شاء الله جوابت را خواهم داد، جوابى که شک بردار نباشد و نتوان بر آن خرده گرفت و در واقعیتش تردید کرد، و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم. آن مرد گفت: فاصله ی بین مشرق و مغرب چقدر است؟ فرمود: مسافت هوا. گفت مسافت هوا چقدر است؟ فرمود: به اندازه دوَران فلک. گفت: دوران فلک چقدر است؟ فرمود: به اندازه ی یک روز مسیر خورشید. گفت: صحیح گفتى. پرسید: قیامت چه وقت است؟ فرمود: هنگام مرگ و رسیدن اجل. گفت: صحیح است. عمر دنیا چقدر است؟ فرمود: هفت هزار دیگر حدّى نیست (شاید از زمان خلقت آدم تا زمان خود را مىفرماید.) آن مرد گفت: صحیح است.گفت: بکّه کجاى مکه است؟ فرمود: مکّه اطراف حرم و بکّه محل خانه ی خدا است. گفت: صحیح مىفرمایید. پرسید: چرا مکّه نام گرفته؟ فرمود: زیرا خداوند، زمین را از زیر آن مکّ نموده، یعنى کشانده است. پرسید: پس چرا بکّه نام گرفته؟ فرمود: زیرا این خانه، گردن ستمگران و تبهکاران را در هم شکسته است. گفت: راست مى گویى. گفت: خدا قبل از اینکه عرش را بیافریند، کجا بود؟ فرمود: منزّه است خدایى که کنُه صفات او را حاملان عرش با قرب مقام
کرامتى که دارند، درک نمىکنند و نه ملائکه ی مقرّب مىتوانند انوار دامن جلالش را بیابند. واى بر تو! گفته نمىشود خدا کجا است و در چیست و نه کدام است و نه چگونه است؟ گفت: صحیح است؛ امّا چقدر عرش خدا قبل از آفرینش زمین و آسمان، روى آب بود؟ فرمود: مىتوانى حساب کنى؟ گفت: بلى. فرمود: شاید نتوانى حساب این عدد را بنمایى. جواب داد: نه من خوب مىتوانم حساب کنم. فرمود: اگر فاصله ی بین زمین و آسمان را دانه ی خردل به روى زمین بریزند تا آسمان را پر کند، بعد به تو اجازه دهند که یک دانه یک دانه با این ناتوانى که دارى از مشرق به مغرب، آنها را حمل کنى و عمرت را طولانى کنند و به تو نیروى چنین کارى بدهند تا نقل نمایى و بشمارى، این کار آسان تر است از تعداد سال هایى که عرش، قبل از آفرینش زمین و آسمان روى آب بود. من براى تو یک دهم یک دهم از یک دهمها از یک جزء از صد هزار جزء را توضیح دادم. استغفار مى کنم از اینکه کم کردم و اندازه ای معیّن نمودم.»
۴. «وَ قَالَ لِكُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ مُتَأَوِّهاً آهِ إِنَّ هُنَا لَعِلْماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَى لاَ تَخْلُو اَلْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ عَلَى عِبَادِهِ إِمَّا ظَاهِرٍ مَشْهُورٍ أَوْ خَائِفٍ مَغْمُورٍ لِئَلاَّ تَبْطُلَ حُجَجُ اَللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ؛(1)و به کمیل بن زیاد، درحالى که آه دردناک از دل برمىکشید مىفرمود: بهدرستی که در اینجا (به سینه ی مبارک اشاره فرمود) دانش فراوانى انباشته است. اى کاش! کسانى که شایستگى پذیرش این علوم را داشتند، مىیافتم تا آنها را با این مواهب و اسرار الهى آشنا مىساختم، به این دلیل که من حجّت خدا بر مردم در
1) کشف الیقین فی فضائل أمیرالمؤمنین علیه السلام ، ج 1، ص 74.
روى زمینم و زمین هیچ گاه از پیشوا و رهبرى که رهنمودهاى الهى را بین مردم منتشر کند، خالى نخواهد ماند، خواه در متن اجتماع و در دید مردم قرار گرفته و یا بر اثر ظلم ستمکاران، خایف و از دید مردم حق ناشناس مستور باشد و این نصب امام، سنت قطعى الهى است تا بدین وسیله، حجت ها تعطیل نشود و براهین روشن خداوند از نظرها دور نماند و نیازمندی هاى مردم برطرف شود.»
۵. وَ مِنْ ذَلِکَ قَوْلُهُ علیه السلام : «وَ قَدْ جَلَسَ لِأَخْذِ اَلْبَيْعَةِ يَأْتِيكُمْ مِنْ قِبَلِ اَلْكُوفَةِ أَلْفُ رَجُلٍ لاَ يَزِيدُونَ وَاحِداً وَ لاَ يَنْقُصُونَ وَاحِداً يُبَايِعُونِّي عَلَى اَلْمَوْتِ قَالَ ابن عَبَّاسٍ فَجَزِعْتُ لِذَلِكَ وَ خَشِيتُ أَنْ يَنْقُصَ اَلْقَوْمُ عَنِ اَلْعَدَدِ أَوْ يَزِيدُوا عَلَيْهِ فَلَمْ أَزَلْ مَهْمُوماً فَجَعَلْتُ أُحْصِيهِمْ فَاسْتَوْفَيْتُ تِسْعَ مِائَةٍ وَ تِسْعَةً وَ تِسْعِينَ رَجُلاً ثُمَّ اِنْقَطَعَ مَجِيءُ اَلْقَوْمِ فَبَيْنَا أَنَا مُفَكِّرٌ فِي ذَلِكَ إِذْ رَأَيْتُ شَخْصاً قَدْ أَقْبَلَ فَإِذَا هُوَ أُوَيْسٌ اَلْقَرَنِيُّ تَمَامُ اَلْعَدَد؛(1)از جمله ی اخبار غیبى آن حضرت، این است: آن روز که براى گرفتن بیعت از مردم جلوس کرده بود، فرمود: از سوى کوفه یک جمعیّت هزار نفرى نه یک تن زیاد و نه کم، به جانب شما خواهند آمد و با من تا آستانه ی مرگ بیعت خواهند نمود، یعنى بیعت واقعى، بیعت این گروه است و نه بیعت دیگران، زیرا بیعتکنندگان امروز، جز ریاست و اندوختن مال و به دست گرفتن قدرت در پوشش بیعت با من انگیزه ی دیگرى ندارند. ابن عباس که شاگردى دل باخته و فداکارى سر از پا ناشناخته بود و در عین حال با دقّت، جوانب امور را مىنگریست، می گوید: از تعیین عدد (یک هزار نفر) بدون کم و زیاد، قلبم به هراس و تپش افتاد که نکند از این جمعیّت،
1) کشف الیقین فی فضائل أمیرالمؤمنین علیه السلام ، ج 1، ص 76.
یک نفر کم یا زیاد باشد و در این بین، منافقان کوردل زبان به طعن بگشایند و او را تکذیب کنند. به همین سبب واردین را یکایک شماره نموده، تا عدد آنها به نهصد و نود و نه نفر رسید. سپس تعداد جمعیّت به پایان رسید. کم شدن یک نفر از آنان بر من گران آمد و هالهاى از اندوه و تفکّر مغزم را فراگرفت. [با خود گفتم: آیا ممکن است پیشوایى راستین مانند على علیه السلام خلاف گفته باشد؟] در این بین دیدم شخصى از دور پیدا شد و همین که نزدیک گردید، دیدم او اویس قرن است که با او عدد مذکور (یک هزار نفر) کامل گردید.»
۶. «وَ مِنْ ذَلِكَ إِخْبَارُهُ بِصَلْبِ مِيثَمٍ اَلتَّمَّارِ وَ طَعْنِهِ بِحَرْبَةٍ عَاشِرَ عَشَرَةٍ عَلَى بَابِ دَارِ عَمْرِو بْنِ حُرَيْثٍ وَ أَرَاهُ اَلنَّخْلَةَ اَلَّتِي يُصْلَبُ عَلَى جِذْعِهَا فَكَانَ مِيثَمٌ يَأْتِيهَا وَ يُصَلِّي عِنْدَهَا وَ يَقُولُ لِعَمْرِو بْنِ حُرَيْثٍ إِنِّي مُجَاوِرُكَ فَأَحْسِنْ جِوَارِي فَصَلَبَهُ عبيداللّه بْنُ زِيَادٍ فِي ذَلِكَ اَلْمَوْضِعِ وَ طَعَنَهُ بِحَرْبَةٍ وَ مِنْ ذَلِكَ إِخْبَارُهُ بِقَطْعِ يَدَيْ رُشَيْدٍ اَلْهَجَرِيِّ وَ رِجْلَيْهِ وَ صَلْبِهِ فَفُعِلَ بِهِ ذَلِكَ؛(1)یکى دیگر از اخبار غیبى آن حضرت درباره ی شهادت میثم تمّار است که فرمود: او دهمین فردى است که درب منزل عمرو بن حریث با ضرب خنجرى به پهلوى او کشته خواهد شد و به درخت خرمایى که در آنجاست وی را به دار خواهند کشید و آن درخت را به میثم نشان داد. از آنپس وى نزد آن درخت مىآمد و نماز مىگزارد و به عمرو مىفرمود: چون من با تو همسایه خواهم شد، لازم است حسن همجوارى را رعایت کنى. دیرى نگذشت که عبیداللّه بن زیاد، او را در همان مکان و به همان درخت به دار کشید و دستور داد ضربتى را به
1) همان، ص 77.
پهلویش بزنند که با همان ضربت به شهادت رسید. حدیث دیگرى از اخبار غیبى آن حضرت، خبر دادن آن جناب به قطع دست و پاى رشید هجرى و به دار کشیدن اوست که به وقوع پیوست.»
۷. «وَ مِنْ ذَلِكَ: إِخْبَارُهُ بِقَتْلِهِ قَنْبَرَ وَ كَانَ اَلْحَجَّاجُ قَالَ يَوْماً أُحِبُّ أَنْ أُصِيبَ رَجُلاً مِنْ أَصْحَابِ أَبِي تُرَابٍ فَأَتَقَرَّبَ إِلَى اَللَّهِ تَعَالَى بِدَمِهِ.فَقِيلَ لَهُ مَا نَعْلَمُ أَحَداً كَانَ أَطْوَلَ صُحْبَةً لِأَبِي تُرَابٍ مِنْ قَنْبَرٍ مَوْلاَهُ.فَأَحْضَرَهُ وَ قَالَ اِبْرَأْ مِنْ دِينِهِ.قَالَ فَإِذَا بَرِئْتُ مِنْ دِينِهِ تَدُلُّنِي عَلَى دِينٍ غَيْرِهِ أَفْضَلَ مِنْهُ قَالَ إِنِّي قَاتِلُكَ فَاخْتَرْ أَيَّ قِتْلَةٍ أَحَبَّ إِلَيْكَ.قَالَ قَدْ صَيَّرْتُ ذَلِكَ إِلَيْكَ قَالَ وَ لِمَ قَالَ لِأَنَّكَ لاَ تَقْتُلُنِي قِتْلَةً إِلاَّ قَتَلْتُكَ مِثْلَهَا وَ بِهَذَا أَخْبَرَنِي اميرالمؤمنين علیه السلام أَنَّ مَنِيَّتِي تَكُونُ ذَبْحاً ظُلْماً بِغَيْرِ حَقٍّ.فَأَمَرَ بِهِ فَذُبِحَ؛(1)یکى دیگر از اخبار غیبى آن حضرت، این است که على علیه السلام شهادت قنبر را به دست سفّاک زمان و دژخیم خون آشام، حجاج بن یوسف ثقفى پیش بینى کرد، چرا که این پیشامدها را از رسول خدا صلی الله علیه واله شنیده بود و باید در وقت مناسب به آگاهى مردم برساند. روزى حجّاج در جمع همدستان خیانتکارش گفت: دوست دارم براى تقرّب به خدا، یکى از یاران ابوتراب را به خاک و خون بکشم. او را به من معرفى کنید. گفتند: کسى که مدّتى طولانى در خدمت ابوتراب به سر برده قنبر است. فوراً او را احضار کرد و گفت: از دین ابوتراب تبرّى بجوى! قنبر فرمود: اگر از او و دینش تبرّى جویم، آیا دینى بهتر از دین و آیینش برایم سراغ دارى؟ او که از جواب عاجز مانده بود گفت: من تصمیم گرفتهام تو را بکشم، هم اکنون اختیار با توست که نوع آن را تعیین کنى! قنبر گفت: این اختیار را به تو وا مى گذارم،
1) همان، ص78.
گفت: چرا؟ قنبر فرمود: هر طور مرا بکشى، همان گونه تو را خواهند کشت. مولایم امیرمؤمنان علیه السلام به من خبر داد که مرگ من در بستر شهادت به دست سفاکى مانند تو، مذبوحانه و مظلومانه صورت مىگیرد! حجّاج خون آشام فوراً دستور داد او را سر ببرند، جلاد سر از تن او برگرفت و قنبر به لقاء اللّه نائل شد.»
درباره ی حدیث سلونی گفته شده است: هر کسی غیر از حضرت امیر علیه السلام چنین ادعایی کرده است، جز رسوایی برایش ثمره ای نداشته است.
در ادامه به مواردی می پردازیم که خود حضرت در نهج البلاغه به آن اشاره می کند:
۸. حضرت امیر علیه السلام در خطبه ی۱۹۲ از نهج البلاغه هنگامی که ظهور اسلام را تشریح می کند و رسول اکرم صلی الله علیه واله را می ستاید، می فرماید: رسول اکرم صلی الله علیه واله مرا در همان اوایل زندگی ام در دامن خویش می پروراند و هر روز بابی از علم و اخلاق به رویم می گشود و مرا به اقتدای آن فرا می خواند: «یَرفَع لى فى كُلّ یومٍ مِن أخلاقِه عَلَماً ویأمرنى بالاقتداءِ بِهِ.» هر سال که مجاور کوه حرا می شد و در جوارش به عبادات می پرداخت، من او را می دیدم و جز من کسی وی را نمی دید: «ولقد كان یُجاور فی كلّ سنةٍ بِحِراء فَأراه وَلایَراهُ غیرى.»آن هم در خانه ای که اسلام در آن ظهور کرده بود و غیر از رسول اکرم صلی الله علیه واله و خدیجه علیها السلام کسی نبود و من سوّمین نفر بودم. نور وحی و رسالت را می دیدم و نسیم نبوّت را استشمام می کردم: «ولم یجمع بیتٌ واحدٌ یومئذٍ فى الإسلام غیر رسول الله صلی الله علیه واله و خدیجة و أنا ثالثهما. أری نور الوحی و الرّسالة و أشمّ ریح النبوّة.»
آن شامّه ی غیبی که نسیم غیبی را استشمام می کند و در انبیا علیهم السلام وجود
داشت، در علی علیه السلام نیز بود. وقتی برادران یوسف علیه السلام از مصر حرکت کردند و پیراهن وی را همراه خود آوردند، در فاصله ی چندین فرسنگی، حضرت یعقوب علیه السلام با قاطعیّت و تأکید فرمود: من نسیم و بوی یوسف را استشمام می کنم: «إنّی لأجد ریح یوسف لولا أن تفنّدون.»
شامّه ای که از غیب می بوید، شامه ای مُلکی و مادّی نیست، چنان که نبوّت نیز مربوط به عالم طبیعت و مُلک نیست و تنها با حسّ بویایی ملکوتی می توان نبوّت را -که امری غیبی است- تشخیص داد.
سپس علی علیه السلام می فرماید: من هنگام نزول وحی بر پیامبر صلی الله علیه واله ، صدای ناله ی شیطان را شنیدم و به رسول اکرم صلی الله علیه واله عرض کردم: این آهنگ و ناله ی ویژه ی شیطان از کجا به گوش می رسد؟ فرمود: این افسوس شیطان است که فهمید دیگر پرستش نمی شود؛ چون جایی که وحی، نبوّت و رسالت حکومت کند، آنجا شیطان عبادت نمی شود: «ولقد سمعت رنّة الشیطان حین نزل الوحى علیه صلی الله علیه واله فقلت: یارسول الله ما هذه الرنّة؟ فقال: هذا الشیطان قد أیس من عبادته.» آن گاه فرمود: ای علی علیه السلام هرچه را من می بینم، تو نیز می بینی و هرچه را من می شنوم تو نیز می شنوی، جز آنکه تو پیامبر نیستی؛ ولی وزیر من هستی و تو بر پایه ی خیر استواری: «إنّک تسمع ما أسمع و تری ما أری إلاّ أنّک لست بنبیٍّ و لکنّک لوزیر و إنّک علی خیر.»
۹. حضرت علی علیه السلام در خطبه ی سوّم(خطبه ی «شقشقیّه») می فرماید: «ینحدر عنّى السیل ولا یرقی إلىّ الطیر؛ من آن کوه بلندم که سیل علوم از من سرازیر می گردد! ]چون هر کوهی سیل خیز نیست و سیل فقط از کوه بلند و مرتفع بر می خیزد[ و هیچ پرواز کننده ای به مقام اوج گرفته ی من پر نمی کشد.»
فکر اندیشمند عادی به مقام والای علی بن ابی طالب علیه السلام ره نمی یابد و تحمّل هضم و فراگیری علومِ سیل گونه ی این حکیم الهی برای افراد عادی مقدور نیست؛ زیرا در برابر سیل نمی توان ایستاد؛ بلکه باید از کناره هایش به قدر توان بهره برد.
۱۰. آن حضرت در خطبه ی ۱۸۹ در بیان مقام علمی خود می فرماید: «أیّها النّاس! سلونى قبل أن تفقدونى فلأنا بطرق السماء أعْلم منّى بطرق الأرض.» در این کلام، آن حضرت برای خود دو نشئه قائل است، چنان که جهان نیز دو نشئه دارد: عالَم ظاهر و عالَم باطن، عالَم غیب و عالَم شهادت. ایشان می فرماید: جنبه ی غیبی من قوی تر از جنبه ی شهادت من است! آگاهی من به علوم آسمانی بیش از آگاهی من به علوم زمینی است! زیرا غیب، قوی تر از شهادت است و باخبران از غیبِ عالَم، قوی تر از مرتبطان به عالَم شهادت هستند.۱۱. حضرت در خطبه ی ۱۷۵ می فرماید: «واللّه لو شئتُ أن أُخبر كلّ رجلٍ منكم بمخْرجه وموْلجه و جمیع شأنه لفعلتُ! ولكن أخاف أن تكفروا فىّ برسول الله صلی الله علیه واله ألا وإنّى مُفْضیه إلی الخاصّة ممّن یؤمّن ذلك منه؛ سوگند به خدا! اگر بخواهم جریان زندگی شما، آغاز و انجام آن و ورود و خروج شما را در کارها تشریح کنم، می توانم، چون از گذشته و آینده ی شما به اذن خدا آگاهم، ولی خوف دارم که تاب نیاورید و بگویید: چون رسول خدا صلی الله علیه واله چنین نفرمود و علی علیه السلام می گوید، پس علی علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه واله والاتر است و این مسئله، زمینه ی انحراف فکری شما را فراهم سازد. آگاه باشید که با موالیان مورد اطمینان، بعضی از اسرار عالم را در میان می گذارم.»
این نمونه ای از احاطه ی علمی علی علیه السلام به جهان غیب است و جهان غیب بر جهان شهادت احاطه دارد.
۱۲. امام در خطبه ی ۱۵۸ خود را سخن گوی وحی معرّفی می کند و می فرماید: «ذلک القرآن فاسْتنطقوه ولنْ ینطق ولکن أُخبرکم عنه ألا إنّ فیه علم ما یأتی والحدیث عن الماضی و دواء دائکم ونظم ما بینکم؛ قرآن سخن می گوید، شما از قرآن بپرسید، ولی هرگز حرف نمی زند، ولی من سخن گوی قرآنم و شما را از محتوایش آگاه می سازم. آگاه باشید که علم آینده، سخن از گذشته، داروی دردها و نظم امور زندگی شما در قرآن است.»
۱۳. حضرت در خطبه ی ۱۰۹ می فرماید: ما درخت نبوّتیم، درخت نبوّت در خاندان ما ریشه دارد و فیض رسالت در این خانواده فرود می آید و فرشته های خدای متعال به خاندان ما رفت و آمد دارند و ما قرارگاه علم و چشمه سار حکمت هاییم: «نحْن شجرة النبوّة و مَحَطُّ الرّسالة و مختلف الملائكة و معادن العلم و یَنابیع الحِكَم.»
کانون علم و حکمت، علی و اولاد علی علیه السلام هستند. قرآن کریم در تشریح حکمت، گویا و رساست، امیر مؤمنان علیه السلام نیز که شاگرد بارز این کتاب و قرآن ناطق است، بهترین بیانگر حکمت خواهد بود.
وصفی را که خدا برای قرآن بیان فرمود، علی علیه السلام نمونه ی آن صفت را برای خود تشریح می کند. خدا درباره ی عظمت قرآن می فرماید: «لو أنزلنا هذا القران علی جبلٍ لرأیته خاشعاً متصدّعاً من خشیة الله؛(1)آن قدر این قرآن، وزین است که اگر آن را بر کوه نازل کنیم، کوه متلاشی می شود.»
1) حشر، 21.
هضم مسائل سنگین برای همگان میسّر نیست و چه بسا افرادی را به صداع و سردرد دچار می سازد. معارف بلند قرآن نیز کوه را به صداع، تفرّق و تلاشی مبتلا می کند و این مَثَلی است که ممثّل را روشن می سازد: «وتلك الأمثال نضربها للنّاس.»(1)
امیرمؤمنان علیه السلام هم پس از درگذشت سهل بن حنیف انصاری -که از اصحاب دیرینه و شاگردان مکتب مولی الموحّدین علیه السلام بود- فرمود: اگر کوه بخواهد محبّتم را هضم کند، متلاشی می شود: «لو أحبّنى جبلٌ لتهافت»؛(2)یعنی تحمّل محبّت، هضم ولایت و معرفت علی علیه السلام برای کوه مقدور نیست، همان گونه که هضم معانی بلند قرآن، برایش مقدور نیست.
۱۴. امام در کلمه ی قصار ۱۸۴ می فرماید: «ما شككْت فى الحق مذ اُریته؛ از آن لحظه ای که حق را به من نمایاندند و برایم حق مشهود شد، در آن شک نکردم.»
آری! علی علیه السلام بر فطرت توحید زاده شده است: «فإنّى ولدتُ علی الفطرة.»(3)از موقعی که حق را به حضرت نشان دادند، در آن شک نکرد و تا آخر هم بر آن استوار ماند.
۱۵. امیر مؤمنان علی علیه السلام در یکی از نامه هایش برای معاویه، مقداری از فضایل اهل بیت علیهم السلام را تشریح کرده، می فرماید: اگر خداوند در قرآن از خودستایی و برشمردن فضایلش، نهی نفرموده بود: «فَلا تُزَكُّوا أنْفُسَكُم.»(4)من گوشه ای از فضایل خانوادگی ام را برمی شمردم: «وَلو لا ما نَهی الله عنه من تزكیة
المرء نفسَه، لذكر ذاكر فضائل جمّة.»(1)این کار، شمارش نعمت های خدا در کمال خضوع و بندگی است.
سپس می فرماید: «فإنّا صنائع ربّنا والناس بَعدُ صنائع لنا؛(2)ما ساخته شده و دست پرورده ی خدای خویش هستیم.» ما ساخته ی ربوبیت حقّیم و دیگران دست پرورده ی ما هستند. ما علوم الهی را از مکتب الله آموختیم و دیگران از ما فراگرفتند. ما در کنار سفره ی وحی نشسته ایم و سایرین در کنار سفره ی ارشاد ما نشسته اند. ما در آموختن علوم و معارف به غیر خدا نیازی نداریم؛ ولی دیگران به ما نیازمندند که مجرای فیض خداوندیم.
این جمله ی بلند در یکی از توقیعات حضرت بقیة الله (أرواحنا فداه) نیز آمده است: «نحن صنائع ربّنا والناسُ بَعدُ صنائعنا.» شاگرد مستقیمِ خدای عزیز حکیم، خود نیز حکیم است. رسول اکرم صلی الله علیه واله که قرآن حکیم را از خدای حکیم آموخت، حکیم است و علی بن ابی طالب علیه السلام نیز که طبق آیه ی مباهله (آل عمران، ۶۱) به منزله ی جان رسول اکرم صلی الله علیه واله و مانند نفس مطهر او محسوب شده، از همین مکتب و علم لدنی برخوردار است و چشمه های حکمت از جانش می جوشد.
اگر کسی چهل روز «خالصاً لِوجْه الله» زندگی کند و تمام برنامه ی چهل روزش برای رضای خدا باشد و مضمون «قُلْ إنّ صَلاتی و نُسكی ومَحیای وَ مَماتی للهِ رَبِّ العالَمین» در جانش تجلّی کند، چشمه های حکمت از جانش می جوشد و بر زبانش جاری می شود:
رسول اللّه صلی الله علیه واله فرمود: «من أخْلص لله أرْبعین یوْماً فجّر الله ینابیع الحكمة من قلبه علی لسانه.»(1)امام علی علیه السلام که تمام عمر را «خالصاً لِوَجهِ الله» زندگی کرد، در حکمت نظری به جایی رسید که فرمود: آنچه را که از هم اکنون تا قیامت رخ می دهد، از من نمی پرسید، جز آنکه شما را آگاه می کنم: «لا تَسألوننى عن شى ءٍ فیما بینكم و بین الساعة… إلاّ أنبأتُكم.»(2)
این تحدّی، غیر از جمله ای است که فرمود: «أیّها الناس سلونى قبل أن تفقدونى فلأنا بطرق السماء أعلم منّى بطُرق الأرض؛(3)پیش از آنکه مرا در بین خود نیابید، آنچه می خواهید بپرسید که من به راه های آسمان از راه های زمین آشناترم.»چنین انسانی که بر بام طبیعت، مُشْرِف و به جهانی راه یافته است که بر طبیعت مسلّط است، در حکمت نظری و عملی، حکیمی کامل، نامور و متألّه خواهد بود.
۱۶. حضرت علی علیه السلام در خطبه ی ۱۹۲ می فرماید: من جزو گروهی هستم که در راه خدا از سرزنش ملامت کنندگان باز نمی ایستد، سیمای آنان سیمای صدّیقان است؛ یعنی کسانی که هم در مقام اعتقاد و هم در مقام اخلاق و عمل صادقند. صدق در این سه قِسْم، برایشان ملکه و راسخ شده است: «وإنّی لمِنْ قومٍ لا تأخُذُهم فى الله لوْمة لائمٍ سیماهم سیما الصدّیقین» و
1) سفینة البحار، ج2، ص408، ماده خلص.
2) الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف , ج2 , 509
3) بصائر الدرجات، ص266-268، 296-299؛ کامل الزیارات، ص74؛ صدوق، الامالی، ص133 و341-344؛ نهجالبلاغه، تصحیح صبحی صالح، خطبه 189، ص280؛ المستدرک، ج2، ص383؛ المناقب، ص91؛ فرائد السمطین، ج1، ص340 و 341؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابیالحدید، ج2، ص286، ج6، ص136، ج7، ص57، ج10، ص14، ج13، ص101.
گفتارشان گفتار افراد نیک است: «وكلامهم كلام الأبرار.» شب را زنده و آباد نگه می دارند: «عُمّار اللیل.» شب آنان معمور است، نه بایر و مخروب. شب را به خواب نمی گذرانند تا مخروب و ویران باشد. آن کسی که در خواب است، شبِ زنده و آباد ندارد:
گریه ی شام و سحر، شکر که ضایع نگشت
قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد
زنده بودن شب و آباد کردنش، باعث می شود که روز را هم روشن کند: «و منار النهار.» روشنی روز از قِبال افراد روشن ضمیر است، چنان که آفتاب، طبیعت را روشن می کند؛ ولی جامعه ی بشری را اولیای الهی روشن می کنند، آنان روز را نور می دهند و شب را آباد و زنده می کنند و زمان را فروغ می بخشند و زمین را برکت می دهند.
به ریسمان قرآن چنگ می زنند: «متمسّكون بحبل القرآن.» سنّت های خداوند و رسول را احیا می کنند و مقررات الهی را زنده نگه می دارند: «یُحْیُون سنن الله و سنن رسوله.» اهل تکبّر، برتری طلبی، تجاوزگری و فساد نیستند: «لا یسْتكبرون ولا یَعْلُون ولا یُفسدون.»
آن گاه در پایان خطبه می فرماید: دل های آنان در بهشت و بدن هایشان در کار و کوشش است: «قلُوبُهم فی الجَنان و أجْسادهم فى العمل.»(1)جانشان در آن عالَم و جسمشان در این عالَم است؛ یعنی هم زمان با اینکه جسم آنها مشغول عمل است، جان آنان در بهشت متنعّم است.
۱۷. امام، پیرو راستین وحی بود و لحظه ای از مسیر وحی، فاصله
1) نهج البلاغه، خ 192.
نگرفت. حضرت در خطبه ی ۱۹۷ می فرماید: «إنّى لم أرُدّ علی الله ولا علی رسوله ساعةً قطّ؛ من لحظه ای در برابر فرمان خداوند و رهبری های رسول اکرم صلی الله علیه واله نایستادم و آن را رد نکردم»؛ بلکه مطیع محض بودم.
حضرت در پایان همین خطبه می فرماید: «فوالذی لا إله إلاّ هو إنّی لعلی جادّة الحقّ و إنّهم لَعَلی مزلّة الباطل؛ سوگند به خدا! من در مسیر حق و در جاده ی حقیقت هستم و آنها که مخالفند در لغزش گاه باطل قرار دارند.»
آنچه گذشت، نمونه هایی کوتاه از معرفی حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام از زبان خود آن حضرت بود: «آفتاب آمد دلیل آفتاب»؛ چون باید رسول اکرم صلی الله علیه واله شخصیتی مانند ایشان و یا خود او را معرّفی کند؛ چنان که نبی اکرم صلی الله علیه واله خطاب به امیر مؤمنان علیه السلام می فرماید: غیر از خدا و من، کسی تو را نشناخت، آن گونه که شایسته است: «ما عرفك حقّ معرفتك غیر الله و غیرى.»
سلمان فارسی نقل میکند که پس از بیعت مردم با عمر، روزی در خانهی علی علیه السلام نشسته بودیم. حسن و حسین علیه السلام ، محمّد حنفیه، محمد بن ابیبکر، عمّار یاسر و مقداد نیز حضور داشتند. امام حسن علیه السلام از پدرش پرسید: «قال له ابنه الحسن علیه السلام یا امیرالمؤمنین ان سلیمان سأل ربه ملكا لا ینبغی لأحد من بعده فاعطاه ذلك فهل ملكت مما ملك سلیمان بن داود علیه السلام ؟! فقال علیه السلام : والذی فلق الحبة و برء النسمة ان سلیمان بن داود سأل الله عزوجل الملك و اعطاه و ان اباك ملك ما لم یملكه بعد جدك رسول الله صلی الله علیه واله احد قبله و لا یملكه احد بعده، فقال الحسن علیه السلام : نرید ان ترینا مما فضلك تعالی به من الكرامة، فقال علیه السلام : افعل انشاء الله و ساق الحدیث بما فضله الله تعالی به و فی الحدیث فقال الحسن علیه السلام یا امیرالمؤمنین ان سلیمان بن داود كان مطاعا بخاتمه
و امیرالمؤمنین بماذا یطاع؟ فقال علیه السلام : انا عین الله فی ارضه انا لسان الله الناطق فی خلقه انا نور الله الذی لا یطفاء انا باب الله الذی یؤتی منه و حجته علی عباده...؛(1)
فرزند امام علی علیه السلام حضرت امام حسن علیه السلام خطاب به پدر فرمود: ای امیرمؤمنان علیه السلام ، سلیمان از خدای بزرگ، حکومتی درخواست کرد که برای کسی پس از وی روا نباشد و خداوند چنین حکومتی به او بخشید. آیا شما نیز از حکومت سلیمان بن داود علیه السلام چیزی دارید؟ ایشان فرمود: سوگند بدان که دانه را شکافت و آفریدگان را آفرید، سلیمان بن داود علیه السلام از خدای بزرگ حکومت خواست و خدا به او بخشید؛ ولی پدرت حکومتی (قدرتی) دارد که پس از جدّت رسول خدا صلی الله علیه واله کسی دارای آن نبوده، نه پیش از پدرت و نه بعد از پدرت. امام حسن علیه السلام فرمود: میخواهم تا بخشی از آن کرامتی که خدایت بدان فضیلتت داده، به ما نشان دهی. فرمود: به خواست خدا انجام خواهم داد.
امام علی علیه السلام سخن را بدان فضایلی کشید که خداوند به وی عطا کرده بود. امام حسن علیه السلام پرسید: ای امیرمؤمنان علیه السلام ، سلیمان بن داود علیه السلام به قدرت انگشتری خویش فرمان میراند، امیرمؤمنان علیه السلام با چه فرمان میراند؟ حضرت فرمود: من چشم خدا در زمین و زبان گویای خداوند در میان آفریده های اویم. من آن نور خدایم که خاموش نشود. من همان دروازهی الهی هستم که از آن وارد شوند و حجت او بر بندگانش هستم.
سپس فرمود: آیا دوست دارید انگشتر سلیمان بن داود علیه السلام را نشانتان
1) دانش نامه امام حسن علیه السلام ، جمعی از نویسندگان، جزء 1، ص . 242
دهم؟ امام حسن علیه السلام فرمود: بله. پس دست در بغل کرد و سپس انگشتری درآورد که از طلا و نگینش از یاقوت سرخ بود که رویش نوشته شده بود: محمّد صلی الله علیه واله و علی علیه السلام . آن گاه فرمود:میخواهید سلیمان بن داود علیه السلام را نشانتان دهم؟ گفتیم: بله. پس برخاست و ما نیز دنبال او روان شدیم. ما را وارد باغی کرد که از آن بهتر ندیده بودیم. در آن، تمام میوه ها و انگورها وجود داشت و چشمه هایش جاری بود و پرندگان بر درختان همآوا بودند.
وقتی پرندگان، ایشان را دیدند، نزدشان آمدند و در اطرافشان شروع به پرواز کردند تا آنکه به میانهی باغ رسیدیم. در آنجا تختی بود که رویش جوانی به پشت خوابیده و دست بر سینه نهاده بود. امیرمؤمنان علیه السلام انگشتری را از جیبش درآورد و آن را در انگشت سلیمان علیه السلام کرد. وی ناگهان از خواب جست و به پا ایستاد و گفت: سلام بر تو ای امیرمؤمنان علیه السلام و وصیّ پیامبر خدای جهانیان! به خدا سوگند که صدّیق اکبر و فاروق اعظم تویی. هرکس بر دامن تو چنگ زد، نجات یافت و آنکه از تو جدا شد، زیان دید. من به وسیلهی شما اهل بیت علیهم السلام و واسطه قرار دادن شما، از خداوند این حکومت را خواستم و آن را از خدا گرفتم.
سلمان گوید: وقتی سخن سلیمان بن داود علیه السلام را شنیدم، اختیار از کف دادم و خویشتن داری نتوانستم، چندان که روی پاهای امیرمؤمنان علیه السلام افتادم و آنها را بوسیدم. خدای بزرگ را سپاس گفتم که این همه عطا و بخشش را به ما روا داشته و ما را به سوی ولایت اهل بیت علیهم السلام رهنمون شده است - که خداوند پلیدی را از آنها دور ساخته و پاکیزه گردانیده است -. یاران من نیز همان کار من را انجام دادند.»
.۱۸ «...ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى خَلْقاً عَلَى خِلَافِ خَلْقِ الْمَلَائِكَةِ وَ عَلَى خِلَافِ
خَلْقِ الْجِنِّ وَ عَلَى خِلَافِ خَلْقِ النَّسْنَاسِ يَدِبُّونَ كَمَا يَدِبُّ الْهَوَامُّ فِي الْأَرْضِ يَأْكُلُونَ وَ يَشْرَبُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ مِنْ مَرَاعِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ ذُكْرَانٌ لَيْسَ فِيهِمْ إِنَاثٌ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ فِيهِمْ شَهْوَةَ النِّسَاءِ وَ لَا حُبَّ الْأَوْلَادِ وَ لَا الْحِرْصَ وَ لَا طُولَ الْأَمَلِ وَ لَا لَذَّةَ عَيْشٍ لَا يُلْبِسُهُمُ اللَّيْلُ وَ لَا يَغْشَاهُمُ النَّهَارُ وَ لَيْسُوا بِبَهَائِمَ وَ لَا هَوَامَّ لِبَاسُهُمْ وَرَقُ الشَّجَرِ وَ شُرْبُهُمْ مِنَ الْعُيُونِ الْغِزَارِ وَ الْأَدْوِيَةِ الْكِبَارِ ثُمَّ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يُفَرِّقَهُمْ فِرْقَتَيْنِ فَجَعَلَ فِرْقَةً خَلْفَ مَطْلِعِ الشَّمْسِ مِنْ وَرَاءِ الْبَحْرِ فَكَوَّنَ لَهُمْ مَدِينَةً أَنْشَأَهَا تُسَمَّى جَابَرْسَا طُولُهَا اثْنَا عَشَرَ أَلْفَ فَرْسَخٍ فِي اثْنَيْ عَشَرَ أَلْفَ فَرْسَخٍ وَ كَوَّنَ عَلَيْهَا سُوراً مِنْ حَدِيدٍ يَقْطَعُ الْأَرْضَ إِلَى السَّمَاءِ ثُمَّ أَسْكَنَهُمْ فِيهَا وَ أَسْكَنَ الْفِرْقَةَ الْأُخْرَى خَلْفَ مَغْرِبِ الشَّمْسِ مِنْ وَرَاءِ الْبَحْرِ وَ كَوَّنَ لَهُمْ مَدِينَةً أَنْشَأَهَا تُسَمَّى جَابَلْقَا طُولُهَا اثْنَا عَشَرَ أَلْفَ فَرْسَخٍ فِي اثْنَيْ عَشَرَ أَلْفَ فَرْسَخٍ وَ كَوَّنَ لَهُمْ سُوراً مِنْ حَدِيدٍ يَقْطَعُ إِلَى السَّمَاءِ فَأَسْكَنَ الْفِرْقَةَ الْأُخْرَى فِيهَا لَا يَعْلَمُ أَهْلُ جَابَرْسَا بِمَوْضِعِ أَهْلِ جَابَلْقَا وَ لَا يَعْلَمُ أَهْلُ جَابَلْقَا بِمَوْضِعِ أَهْلِ جَابَرْسَا وَ لَا يَعْلَمُ بِهِمْ أَهْلُ أَوْسَاطِ الْأَرْضِ مِنَ الْجِنِّ وَ النَّسْنَاسِ فَكَانَتِ الشَّمْسُ تَطْلُعُ عَلَى أَهْلِ أَوْسَاطِ الْأَرَضِينَ مِنَ الْجِنِّ وَ النَّسْنَاسِ فَيَنْتَفِعُونَ بِحَرِّهَا وَ يَسْتَضِيئُونَ بِنُورِهَا ثُمَّ تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ فَلَا يَعْلَمُ بِهَا أَهْلُ جَابَلْقَا إِذَا غَرَبَتْ وَ لَا يَعْلَمُ بِهَا أَهْلُ جَابَرْسَا إِذَا طَلَعَتْ لِأَنَّهَا تَطْلُعُ مِنْ دُونِ جَابَرْسَا وَ تَغْرُبُ مِنْ دُونِ جَابَلْقَا فَقِيلَ يَا اميرالمؤمنين فَكَيْفَ يُبْصِرُونَ وَ يَحْيَوْنَ وَ كَيْفَ يَأْكُلُونَ وَ يَشْرَبُونَ وَ لَيْسَ تَطْلُعُ الشَّمْسُ عَلَيْهِمْ فَقَالَ إِنَّهُمْ يَسْتَضِيئُونَ بِنُورِ اللَّهِ فَهُمْ فِي أَشَدِّ ضَوْءٍ مِنْ نُورِ الشَّمْسِ وَ لَا يَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَلَقَ شَمْساً وَ لَا قَمَراً وَ لَا نُجُوماً وَ لَا كَوَاكِبَ وَ لَا يَعْرِفُونَ شَيْئاً غَيْرَهُ فَقِيلَ يَا اميرالمؤمنين فَأَيْنَ إِبْلِيسُ عَنْهُمْ قَالَ لَا يَعْرِفُونَ إِبْلِيسَ وَ لَا سَمِعُوا بِذِكْرِهِ لَا يَعْرِفُونَ إِلَّا اللَّهَ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ لَمْ يَكْتَسِبْ أَحَدٌ مِنْهُمْ قَطُّ خَطِيئَةً وَ لَمْ يَقْتَرِفْ إِثْماً لَا يَسْقُمُونَ وَ لَا يَهْرَمُونَ وَ لَا
يَمُوتُونَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ يَعْبُدُونَ اللَّهَ لا يَفْتُرُونَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ عِنْدَهُمْ سَوَاءٌ وَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ أَحَبَّ أَنْ يَخْلُقَ خَلْقاً وَ ذَلِكَ بَعْدَ مَا مَضَى لِلْجِنِّ وَ النَّسْنَاسِ سَبْعَةُ آلَافِ سَنَةٍ فَلَمَّا كَانَ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ لِلَّذِي أَرَادَ مِنَ التَّدْبِيرِ وَ التَّقْدِيرِ فِيمَا هُوَ مُكَوِّنُهُ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ كَشَطَ عَنْ أَطْبَاقِ السَّمَاوَاتِ ثُمَّ قَالَ لِلْمَلَائِكَةِ انْظُرُوا إِلَى أَهْلِ الْأَرْضِ مِنْ خَلْقِي مِنَ الْجِنِّ وَ النَّسْنَاسِ هَلْ تَرْضَوْنَ أَعْمَالَهُمْ وَ طَاعَتَهُمْ لِي فَاطَّلَعَتْ وَ رَأَوْا مَا يَعْمَلُونَ فِيهَا مِنَ الْمَعَاصِي وَ سَفْكِ الدِّمَاءِ وَ الْفَسَادِ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ أَعْظَمُوا ذَلِكَ وَ غَضِبُوا لِلَّهِ وَ أَسِفُوا عَلَى أَهْلِ الْأَرْضِ وَ لَمْ يَمْلِكُوا غَضَبَهُمْ وَ قَالُوا يَا رَبَّنَا أَنْتَ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْقَاهِرُ الْعَظِيمُ الشَّأْنِ وَ هَؤُلَاءِ كُلُّهُمْ خَلْقُكَ الضَّعِيفُ الذَّلِيلُ فِي أَرْضِكَ كُلُّهُمْ يَتَقَلَّبُونَ فِي قَبْضَتِكَ وَ يَعِيشُونَ بِرِزْقِكَ وَ يَتَمَتَّعُونَ بِعَافِيَتِكَ وَ هُمْ يَعْصُونَك .»(1)سپس خداوند متعال آفریده ای غیر از خلقت ملائکه و غیر از خلقت جن و غیر از خلقت هیولاها آفرید، آنها مانند حیوانات موذی روی زمین می خزند، شما، رنگ کنید و بنوشید همانطور که چهارپایان از مراتع می خورند. همه آنها مرد هستند، هیچ ماده ای در میان آنها وجود ندارد، خداوند نه شهوت زنان و نه دوستی مردان را در آنها قرار داده است، و نه نگرانی و نه امید طولانی و نه لذت زندگی را در فرزندان قرار داده است. شب را می پوشاند و روز را می پوشاند و نه حیوانی هستند و نه حیوان موذی، لباسشان کاغذی است، از چشمه های فراوان و داروهای قوی سیرابشان کرد، سپس خداوند خواست آنها را به دو دسته تقسیم کند، پس خدا را به دو دسته تقسیم کند. گروهی را پشت طلوع خورشید از پشت دریای الف قرار داد و برای آنها شهری بود به نام گبرسا که طول آن دوازده
1) بحارالانوار، ج 54 ص 323
هزار پاراسنگ در دوازده هزار پاراسنگ بود و دیواری آهنین بر روی آن ایجاد کرد که از روی زمین می گذشت. آنگاه آنان را در آن سکونت داد و گروه دیگر را در پشت غروب خورشید در آن سوی دریا مستقر کرد و برای آنان شهری ساخت که آن را بنا کرد و آن را جابلقا تول نامیدند، اینجا دوازده هزار است. پاراسنگ در دوازده هزار پاراسخ و برای آنها دیواری آهنین تا آسمان درست کرد و گروه دیگر را در آن مستقر کرد به طوری که اهل جابیرسا محل الف را نمی دانستند آیا جابلقا است و اهل جابلقا نه اهل جابرسا را میدانند و نه اهل میانه های زمین، از جمله جن و سنجاب، پس خورشید به مردمان انتهای زمین مینگرد. جن و انس و از گرمای آن بهره مند می شوند و از نور آن منور می گردند سپس در چشمه گل آلود غروب می کند پس اهل جابلقا هنگام غروب از آن خبر ندارند و اهل جابیرسا از آن نمی دانند وقتی غروب می کند. طلوع می کند زیرا بدون جابرسا طلوع می کند و بدون جابرسا غروب می کند، گفته شد: ای امیرالمؤمنین چگونه می بینند که او زنده است و چگونه می خورند و می نوشند، ولی خورشید بر آنها طلوع نمی کند. “آنها به نور خدا منور می شوند، آنها در نور روشن تر از نور خورشید هستند، اما نمی بینند که خدای متعال حضور دارد.” جز او چیزی نمی دانند، گفته شد یا امیرالمؤمنین، ابلیس از آنها کجاست، گفت: ابلیس را نمی شناسند، و یاد او را نشنیده اند، تنها خدا را می شناسند، او تنها اوست. شریکی ندارد هیچ یک از آنها نه گناهی کرده و نه گناه ظلمی کرده اند نه پیر می شوند و نه می میرند تا روز قیامت خدا را عبادت می کنند و پراکنده نمی شوند شب و روز با آنها همین طوراست و گفت: «خداوند دوست داشت که خلقت را می آفریند
و آن پس از گذشت هفت هزار سال از جن و جن است، پس چون جزئی از خلقت خدا بود که آدم را برای چه آفرید. می خواست تدبیر و قدردانی کند، به آنچه در آسمان ها و زمین شکل می گرفت نگاه کرد، صفحات آسمان ها را خراشید، سپس به فرشتگان گفت: به اهل زمین از خلقت من بنگرید. جنیان.» و ای مردم، آیا از اعمالشان و اطاعتشان از من راضی هستید؟سپس نگاه کردم و دیدند که در آنجا چه می کنند از نافرمانی و خونریزی و فساد در زمین بدون خدا، همانا آن را گرامی داشتند و شدند. برای رضای خدا خشمگین شدند و برای اهل زمین متاسف شدند، اما نتوانستند خشم خود را مهار کنند و گفتند: پروردگارا، تو مقتدر و توانا و پیروز و جلالی هستی. همه آنها مخلوق ضعیف و ذلیل شما در سرزمین شما هستند، همگی زیر فرمان شما می روند و به روزی شما زندگی می کنند و از رفاه شما برخوردار می شوند، اما از شما نافرمانی می کنند.
۱۹. خطبه ی بدون الف حضرت: امیرالمؤمنین علی علیه السلام در کنار اصحابش نشسته بود و یارانش در مورد «خط» و «حروف» بحث می کردند. به این نتیجه رسیدند که «الف» از همه بیشتر استفاده می شود و صحبت کردن بدون آن بسیار دشوار است. حضرت با شنیدن این صحبت ها بدون درنگ شروع به خواندن خطبه ا ی طولانی کرد که به آن می پردازیم:
«حَمِدتُ مَن عَظُمَت مِنَّتُهُ، وَ سَبَغَت نِعمَتُهُ، وَ سَبَقَت رَحمَتُهُ، وَ تَمَّت كَلِمَتُهُ، وَ نَفَذَت مَشیَّتُهُ، وَ بَلَغَت حُجَّتُهُ، و عَدَلَت قَضیَّتُهُ، وَ حَمِدتُ حَمَدَ مُقِرٍّ بِرُبوبیَّتِهِ، مُتَخَضِّعٍ لِعُبودیَّتِهِ، مُتَنَصِّلٍ مِن خَطیئتِهِ، مُعتَرِفٍ بِتَوحیَدِهِ، مُستَعیذٍ مِن وَعیدِهِ، مُؤَمِّلٍ مِن رَبِّهِ مَغفِرَةً تُنجیهِ، یَومَ یُشغَلُ عَن فَصیلَتِهِ وَ بَنیهِ، وَ نَستَعینُهُ، وَ
نَستَرشِدُهُ، وَ نُؤمِنُ بِهِ، وَ نَتَوَكَّلُ عَلَیهِ، وَ شَهِدتُ لَهُ بِضَمیرٍ مُخلِصٍ موقِنٍ، وَ فَرَّدَتُهُ تَفریدَ مُؤمِنٍ مُتقِنٍ، وَ وَحَّدَتُهُ تَوحیدَ عبدمُذعِنٍ لَیسَ لَهُ شَریكٌ فی مُلكِهِ، وَ لَم یَكُن لَهُ وَلیٌّ فی صُنعِهِ، جَلَّ عَن مُشیرٍ وَ وَزیرٍ، وَ تَنَزَّهَ عَن مِثلٍ وَ نَظیرٍ، عَلِمَ فَسَتَرَ، وَ بَطَنَ فَخَبَرَ، وَ مَلَكَ، فَقَهَرَ، وَعُصیَ فَغَفَرَ، وَ عبدفَشَكَرَ، وَ حَكَمَ فَعَدَلَ، وَ تَكَرَّمَ وَ تَفَضَّلَ، لَم یَزَل وَ لَم یَزولَ، وَ لیسَ كَمِثلِهِ شَیءٌ، وَهُوَ قَبلَ كُلِّ شَیءٍ وَ بَعدَ كُلِّ شَیءٍ، رَبٌّ مُتَفَرِّدٌ بِعِزَّتِهِ، مَتَمَلِّكٌ بِقُوَّتِهِ، مُتَقَدِّسٌ بِعُلُوِّهِ، مُتَكَبِّرٌ بِسُمُوِّهِ لَیسَ یُدرِكُهُ بَصَرٌ، وَ لَم یُحِط بِهِ نَظَرٌ، قَویٌ، مَنیعٌ، بَصیرٌ، سَمیعٌ، علیٌّ، حَكیمٌ، رَئوفٌ، رَحیمٌ، عَزیزٌ، عَلیمٌ، عَجَزَ فی وَصفِهِ مَن یَصِفُهُ، وَ ضَلَّ فی نَعتِهِ مَن یَعرِفُهُ، قَرُبَ فَبَعُدَ، وَ بَعُدَ فَقَرُبَ، یُجیبُ دَعوَةَ مَن یَدعوهُ، وَ یَرزُقُ عَبدَهُ وَ یَحبوهُ، ذو لُطفٍ خَفیٍّ، وَ بَطشٍ قَویٍّ، وَ رَحمَةٍ موسِعَةٍ، وَ عُقوبَةٍ موجِعَةٍ، رَحمَتُهُ جَنَّةٌ عَریضَةٌ مونِقَةٌ، وَ عُقوبَتُهُ حَجیمٌ مؤصَدَةٌ موبِقَةٌ، وَ شَهِدتُ بِبَعثِ مُحَمَّدٍ عَبدِهِ وَ رَسولِهِ صَفیِّهِ وَ حَبیبِهِ وَ خَلیلِهِ، بَعَثَهُ فی خَیرِ عَصرٍ، وَ حینَ فَترَةٍ، وَ كُفرٍ، رَحمَةً لِعَبیدِهِ، وَ مِنَّةً لِمَزیدِهِ، خَتَمَ بِهِ نُبُوَّتَهُ، وَ قَوّی بِهِ حُجَّتَهُ، فَوَعَظَ، وَ نَصَحَ، وَ بَلَّغَ، وَ كَدَحَ، رَؤفٌ بِكُلِّ مُؤمِنٍ، رَحیمٌ، ولیٌّ، سَخیٌّ، ذَكیٌّ، رَضیٌّ، عَلَیهِ رَحمَةٌ، وَ تَسلیمٌ، وَ بَرَكَةٌ، وَ تَعظیمٌ، وَ تَكریمٌ مِن رَبٍّ غَفورٍ رَحیمٍ، قَریبٍ مُجیبٍ، وَصیَّتُكُم مَعشَرَ مَن حَضَرَنی، بِتَقوی رَبِّكُم، وَ ذَكَّرتُكُم بِسُنَّةِ نَبیِّكُم، فَعَلَیكُم بِرَهبَةٍ تُسَكِّنُ قُلوبَكُم، وَ خَشیَةٍ تَذری دُموعَكُم، وَ تَقیَّةٍ تُنجیكُم یَومَ یُذهِلُكُم، وَ تُبلیكُم یَومَ یَفوزُ فیهِ مَن ثَقُلَ وَزنَ حَسَنَتِهِ، وَ خَفَّ وَزنَ سَیِّئَتِهِ، وَ لتَكُن مَسئَلَتُكُم مَسئَلَةَ ذُلٍّ، وَ خُضوعٍ، وَ شُكرٍ، وَ خُشوعٍ، وَ تَوبَةٍ، وَ نَزوعٍ، وَ نَدَمٍ وَ رُجوعٍ، وَ لیَغتَنِم كُلُّ مُغتَنَمٍ مِنكُم، صِحَّتَهُ قَبلَ سُقمِهِ، وَ شَیبَتَهُ قَبلَ هِرَمِهِ، وَ سِعَتَهُ قَبلَ عَدَمِهِ، وَ خَلوَتَهُ قَبلَ شُغلِهِ، وَ حَضَرَهُ قَبلَ سَفَرِهِ، قَبلَ هُوَ یَكبُرُ، وَ یَهرَمُ، وَیَمرَضُ، وَ یَسقَمُ، وَ یُمِلُّهُ طَبیبُهُ، وَ یُعرِضُ عَنهُ جَیِبُهُ، وَ یَتَغَیَّرَ عَقلُهُ، وَ لیَقطِعُ
عُمرُهُ، ثُمَّ قیلَ هُوَ مَوَعوكَ، وَ جِسمُهُ مَنهوكٌ، قَد جَدَّ فی نَزعٍ شَدیدٍ، وَ حَضَرَهُ كُلُّ قریبٍ وَ بَعیدٍ، فَشَخَصَ بِبَصَرِهِ، وَ طَمَحَ بِنَظَرِهِ، وَ رَشَحَ جَبینُهُ، وَ سَكَنَ حَنینُهُ، وَ جُذِبَت نَفسُهُ، وَ نُكِبَت عِرسُهُ، وَ حُفِرَ رَمسُهُ، وَ یُتِمَّ مِنهُ وُلدُهُ، وَ تَفَرَقَ عَنهُ عَدَدُهُ، وَ قُسِّمَ جَمعُهُ، وَ ذَهَبَ بَصَرُهُ وَ سَمعُهُ، وَ كُفِّنَ، وَ مُدِّدَ، وَ وُجِّهَ، وَ جُرِّدَ، وَ غُسِّلَ، وَ عُرِیَ، وَ نُشِفَ، وَ سُجِیَ، وَ بُسِطَ لَهُ، وَ نُشِرَ عَلَیهِ كَفَنُهُ، وَ شُدَّ مِنهُ ذَقَنُهُ، وَ قُمِّصَ، وَ عُمِّمَ، وَ لُفَّ، وَ وُدِعَّ، وَ سُلِّمَ، وَ حُمَلِ فَوقَ سَریرٍ، وَ صُلِّیَ عَلَیهِ بِتَكبیرٍ، وَ نُقِلَ مِن دورٍ مُزَخرَفَةٍ، وَ قُصورٍ مُشَیَّدَةٍ، وَ حَجُرٍ مُنَضَّدَةٍ، فَجُعِلَ فی ضَریحٍ مَلحودَةٍ، ضَیِّقٍ مَرصوصٍ بِلبنٍ، مَنضودٍ، مُسَقَّفٍ بِجُلمودٍ، وَ هیلَ عَلیهِ حَفَرُهُ، وَ حُثِیَ عَلیهِ مَدَرُهُ، فَتَحَقَّقَ حَذَرُهُ، وَ نُسِیَ خَبَرُهُ وَ رَجَعَ عَنهُ وَلیُّهُ، وَ نَدیمُهُ، وَ نَسیبُهُ، وَ حَمیمُهُ، وَ تَبَدَّلَ بِهِ قرینُهُ، وَ حَبیبُهُ، وَ صَفیُّهُ، وَ نَدیمُهُ فَهُوَ حَشوُ قَبرٍ، وَ رَهینُ قَفرٍ، یَسعی فی جِسمِهِ دودُ قَبرِهِ وَ یَسیلُ صَدیدُهُ مِن مِنخَرِهِ، یُسحَقُ ثَوبُهُ وَ لَحمُهُ، وَ یُنشَفُ دَمُهُ، وَ یُدَقُّ عَظمُهُ، حَتّی یَومَ حَشرِهِ، فَیُنشَرُ مِن قَبرِهِ، وَ یُنفَخُ فِی الصّورِ، وَ یُدعی لِحَشرٍ وَ نُشورٍ، فَثَمَّ بُعثِرَت قُبورٌ، وَ حُصِّلَت صُدورٌ، وَ جیء بِكُلِّ نَبیٍّ، وَ صِدّیقٍ، وَ شَهیدٍ، وَ مِنطیقٍ، وَ تَوَلّی لِفَصلِ حُكمِهِ رَبٌّ قدیرٌ، بِعَبیدِهِ خَبیرٌ وَ بَصیرٌ، فَكَم مِن زَفرَةٍ تُضنیهِ، وَ حَسرَةٍ تُنضیهِ، فی مَوقِفٍ مَهولٍ عَظیمٍ، وَ مَشهَدٍ جَلیلٍ جَسیمٍ، بَینَ یَدَی مَلِكٍ كَریمٍ، بِكُلِّ صَغیرَةٍ وَ كَبیرَةٍ عَلیمٍ حینَئِذٍ یُلجِمُهُ عَرَقُهُ، وَ یَحفِزُهُ قَلَقُهُ، عَبرَتُهُ غَیرُ مَرحومَةٍ، وَ صَرخَتُهُ غَیرُ مَسموعَةٍ، وَ حُجَّتُهُ غَیرُ مَقبولَةٍ، وَ تَؤلُ صَحیفَتُهُ، وَ تُبَیَّنُ جَریرَتُهُ، وَ نَطَقَ كُلُّ عُضوٍ مِنهُ بِسوءِ عَمَلِهِ وَ شَهِدَ عَینُهُ بِنَظَرِهِ وَ یَدُهُ بِبَطشِهِ وَ رِجلُهُ بِخَطوِهِ وَ جِلدُهُ بِمَسِّهِ وَ فَرجُهُ بِلَمسِهِ وَ یُهَدِّدَهُ مُنكَرٌ وَ نَكیرٌ وَ كَشَفَ عَنهُ بَصیرٌ فَسُلسِلَ جیدُهُ وَ غُلَّت یَدُهُ وَ سیقَ یُسحَبُ وَحدَهُ فَوَرَدَ جَهَنَّمَ بِكَربٍ شَدیدٍ وَ ظَلَّ یُعَذَّبُ فی جَحیمٍ وَ یُسقی شَربَةٌ مِن حَمیمٍ تَشوی وَجهَهُ وَ تَسلخُ جَلدَهُ یَضرِبُهُ زَبینَتُهُ
بِمَقمَعٍ مِن حدیدٍ یَعودُ جِلدُهُ بَعدَ نَضجِهِ بِجلدٍ جدیدٍ یَستَغیثُ فَیُعرِضُ عَنهُ خَزَنَةُ جَهَنَّمُ وَ یَستَصرخُ فَیَلبَثُ حُقبَهُ بِنَدَمٍ نَعوذُ بِرَبٍّ قَدیرٍ مِن شَرِّ كُلِّ مَصیرٍ وَ نَسئَلُهُ عَفوَ مَن رَضیَ عَنهُ وَ مَغفِرَةَ مَن قَبِلَ مِنهُ فَهُوَ وَلیُّ مَسئَلَتی وَ مُنحُجِ طَلِبَتی فَمَن زُحزِحَ عَن تَعذیبِ رَبِّهِ سَكَنَ فی جَنَّتِهِ بِقُربِهِ وَ خُلِّدَ فی قُصورِ مُشَیَّدةٍ وَ مُكِّنَ مِن حورٍ عینٍ وَ حَفَدَةٍ وَ طیفَ عَلَیهِ بِكُئوسٍ وَ سَكَنَ حَظیرَةَ فِردَوسٍ، وَ تَقَلَّبَ فی نَعیمٍ، وَ سُقِیَ مِن تَسنیمٍ وَ شَرِبَ مِن عَینٍ سَلسَبیلٍ، مَمزوجَةٍ بِزَنجَبیلٍ مَختومَةً بِمِسكٍ عَبیرٍ مُستَدیمٍ لِلحُبورٍ مُستَشعِرٍ لِلسّرورِ یَشرَبُ مِن خُمورٍ فی رَوضٍ مُشرِقٍ مُغدِقٍ لَیسَ یَصدَعُ مَن شَرِبَهُ وَ لَیسَ یَنزیفُ هذِهِ مَنزِلَةُ مَن خَشِیَ رَبَّهُ وَ حَذَّر نَفسَهُ وَ تِلكَ عُقوبَةُ مَن عَصی مُنشِئَهُ وَ سَوَّلَت لَهُ نَفسُهُ مَعصیَةَ مُبدیهِ ذلِكَ قَولٌ فَصلٌ وَ حُكمٌ عَدلٌ خَیرُ قَصَصٍ قَصَّ وَ وَعظٍ بِهِ نَصَّ تَنزیلٌ مِن حَكیمٍ حَمیدٍ نَزَلَ بِهِ روحُ قُدُسٍ مُبینٍ عَلی نَبیٍّ مُهتَدٍ مَكینٍ صَلَّت عَلَیهِ رُسُلٌ سَفَرَةٌ مُكَرَّمونَ بَرَرَةٌ عُذتُ بِرَبٍ رَحیمٍ مِن شَرِّ كُلِّ رَجیمٍ فَلیَتَضَرَّع مُتَضَرِّعُكُم وَ لیَبتَهِل مُبتَهِلُكُم فَنَستَغفِرُ رَبَّ كُلِّ مَربوبِ لی وَ لَكُم؛(1)
ستایش می کنم کسی را که منّتش عظیم و نعمتش فراوان و رحمتش بر غضبش پیشی گرفته است. سخن و حکمش تمامیّت یافته و قطعی است. خواست او نافذ، برهانش رسا و حکمش بر عدالت است.ستایش می کنم، بسان سپاس آنکه معترف به ربوبیّتش و پر خضوع در بندگی اوست و از گناه خویش بریده و کنده شده و به توحید او اقرار می کند
1) شرح ابن ابی الحدید، ج 19، ص 140 - 143؛ نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه، ج 1، ص 82، خ 20؛ بحار الانوار، ج 41، ص 304؛ کنز العمال، ج 16، ص 208 - 213، ش 44234؛ سفینة البحار، ج 1، ص 397.
و از وعید و بیم عذابش به خود وی پناه می برد و از درگاه پروردگارش، امیدوار به آمرزشی است که وی را نجات بخشد، در روزی که انسان را به گرفتاری خویش مشغول و از بستگان و فرزندانش غافل می سازد.
از او یاری و هدایت می جوییم و به وی ایمان داریم و بر او توکّل می کنیم. از ضمیری با اخلاص و یقین، برایش به توحید گواهی می دهم و او را به یکتایی می شناسم، یکتاشناسی فردی مؤمن و استوار در یقین؛ او را یگانه می شمارم، یگانه دانستن بنده ای خاضع. نه در پادشاهی خود شریکی دارد و نه درآفرینشش یاوری. برتر از آن است که مشاور و وزیر داشته باشد و منزّه است از داشتن همانند و نظیر. بر کردارها آگاهی یافت و پوشیده داشت و از نهان امور مطّلع گردید و بدان آگاه است و اقتدار و چیرگی دارد. نافرمانی گشت و آمرزید. طاعت و بندگی اش نمودند و او شکرگزاری کرد. فرمانروایی کرد و عدالت گسترد و برتر از شائبه ی هر نقص و عیبی است و آنچه شایسته ی هر چیزی بود، به او عطا فرمود.
همیشه بوده و هست و هیچ گاه زوال نمی یابد و چیزی همانندش نیست و او پیش از هر چیزی و پس از هر چیزی است. پروردگاری است که به عزّتش یگانه و به قدرت خویش پادشاه و مقتدر و به برتری شأنش پاک و منزّه است و به علوّ مقامش به حق، خود را بزرگ می شمارد. دیده ای او را نمی بیند و نگرشی در معرفت بر او احاطه پیدا نمی کند. قوی، مقتدر، بینا، شنوا، برتر، حکیم، رئوف، مهربان، عزّت مند و داناست.
هر آنکه به توصیف او برآید، در وصفش حیران ماند. به آفریدگان نزدیک و در رفعت مقام، از آنان دور است. به علوّ شأنش از آنان دور و به آنان نزدیک
است و دعای کسی را که او را بخواند، اجابت می کند و به بنده اش روزی می دهد و به او عطا می فرماید. دارای لطفی پنهان، قهری قوی، رحمتی گسترده و کیفری دردناک است. رحمتش بهشتی پهناور و زیبا و کیفرش جهنمی در بسته و هلاکت بار است.
و گواهی می دهم به بعثت محمّد صلی الله علیه واله ، بنده و فرستاده و برگزیده و حبیب و خلیلش که او را در بهترین و ضروری ترین برهه و در دوران گسیختگی وحی و کفر به عنوان رحمتی برای بندگان خود و نعمتی برجسته از نعمت های فراوان خویش مبعوث فرمود.
خداوند کار برانگیختن پیامبران به پیامبری را از جانب خود به وسیله ی خاتم انبیا علیهم السلام به پایان رسانید و برهانش را با وی قوّت بخشید و آن بزرگوار نیز موعظه فرمود و خیرخواهی نمود و به سختی کوشید، با مؤمنان رئوف و مهربان بود. سروری بخشنده و پاک گهر و راضی به قضا و حکم حق بود. رحمت و سلام و برکت و تعظیم و تکریمی ویژه و فراوان از سوی پروردگاری آمرزنده و مهربان و نزدیک و اجابت کننده، بر او باد.
ای گروهی که نزدم حاضرید، شما را به تقوای پروردگارتان سفارش می کنم و به شیوه ی پیامبرتان یادآوری می نمایم. پس بر شما باد به ترسی که در دل هایتان جای گیرد و هراسی که اشکتان را جاری کند و تقوایی که نجاتتان بخشد، در روزی که رستگار شود، هرکه وزن نیکی اش سنگین و وزن کار بدش سبک باشد. درخواست شما از پروردگارتان درخواستی توأم با ذلّت، افتادگی، شکرگزاری، فروتنی، توبه، کنده شدن از گناه، پشیمانی و بازگشت به طاعت باشد.
هر کدامتان که غنیمت شمار فرصت است، عافیتش را پیش از بیماری و پیری اش را پیش از تهیدستی و فراغتش را پیش از گرفتاری و مشغولیت و زمان حضورش را پیش از کوچ، غنیمت بشمارد. پیش از آنکه پیر شود و گرفتار بیماری و ناخوشی گردد و به حالی افتد که طبیبش از او ملول شود و نزدیک ترین دوستش نیز از وی روی گرداند و عقلش تباه گردد و رشته ی عمرش بگسلد. آن گاه گفته شود که فلانی به سختی بیمار است و تنش به شدّت نحیف شده و در بستر احتضاری سخت افتاده است. هر خویش و بیگانه ای به عیادت و وداع به بالینش آمده است. پس دیده اش را با خیرگی به بالا افکنده، نگاهش را بدان سو دوخته، پیشانی اش عرق کرده، ناله های دردآلودش آرام و جانش گرفته شد.
در چنین حالی می بینی که تیره بختی به همسرش روی آورده، گورش را کندند و فرزندانش بی سرپرست ماندند و نفراتش از دور او پراکنده شدند و آنچه جمع آوری کرده بود، تقسیم شده و بینایی و شنوایی اش از بین رفته است. هم اکنون می بینی رویش پوشانده، دست و پایش کشیده، رو به قبله اش کشیده و برهنه اش نموده، غسلش داده اند؛ از هر جامه و پیرایه ای عاری اش داشته، خشکش نموده و پارچه ای بر او افکنده و بر او کشیده و آماده اش نموده، قطعه ی دیگر کفنش را نیز بر او افکنده اند، به گونه ای که از آن کفن چانه اش را بسته، پیراهن و عمّامه هم برایش قرار داده، در لفافش پیچیده و نزدیکان با او وداع نموده اند، بدرودش گفتند.
اکنون می نگری بر تابوتش حمل کردند و با تکبیر بر او نماز گزاردند و از خانه های پر زرق و برق و قصرهای مجلّل، با اتاق های منظّم و پی درپی،
منتقل شده است. در گوری که برایش کنده اند، گذاشته شد. گوری که تنگ است و با خشت های محکم چیده شده و سقفش با تخته سنگ هایی پوشیده شده و خاک قبرش را بر او ریخته، کلوخ بر او پاشیدند. پس آنچه از آن هراسان بود، واقع شد و خبرش به فراموشی سپرده شد و کسانی که یار و همنشین و خویشاوند و دوستش بودند، از وی برگشتند و تنهایش گذاشتند و همدم و رفیق و یار و ندیمش، کسانی دیگر به جای او برگزیدند.
اکنون درون قبری قرار گرفته و به مکان تنها و خلوتی سپرده شده است. کرم های قبر در بدنش می دوند و خون و چرک از بینی اش روان است و جامه و بدنش فرسوده می شوند، خونش می خشکد و استخوانش فرسوده می شود. بدین گونه است تا روز حشر او که از قبرش برانگیخته و در صور دمیده شود و برای حشر و نشر فرایش خوانند. پس آنجاست که قبور، زیر و رو می گردند و آنچه در سینه هاست، بیرون می کشند و هویدا می شوند و هر پیامبر و صدیق و شهید سخنور مجاز به تکلّم، آورده می شود.
داوری قاطع آن روز را پروردگاری به عهده دارد که مقتدر بر بندگانش و آگاه و بینا به حالشان است. پس چه بسا ناله هایی که او را رنجور و زمین گیر و حسرتی که وی را فرسوده و نحیف می گرداند. در جایگاهی هولناک و عظیم و مجتمعی بزرگ و وسیع،در مقابل پادشاهی بزرگوار که به هر کار کوچک و بزرگی داناست. در آن هنگام عرقش تا به دهان می رسد و اضطراب و ناراحتی اش، آرامش او را می رباید. اشکش مایه ی ترحّم بر وی نمی شود و ناله اش شنیده و بدان توجّه نمی گردد و دلیل و عذرش پذیرفته نخواهد بود. نامه ی عملش به سویش باز می گردد و به وی سپرده می شود و بدی کردارش
بر او و دیگران بیان می شود. هر عضوی از او به بدی کارش گواهی می دهد. چشمش به نگاه وی به حرام و دستش به سخت گیری نامورد او و پایش به گام برداشتن به سوی حرام، پوستش به لمس نامشروع و شرم گاهش به تماس به حرام گواهی می دهد. فرشتگان نکیر و منکر، او را به عذاب وحشتناک تهدید می کنند و خداوند بینا از کارش پرده بر می دارد.
پس زنجیر در گردنش افکنده، دستش با غل بسته می شود و کشان کشان و در تنهایی رانده می شود و در آتش دوزخ عذاب می گردد و شربتی از آب داغ به وی نوشانیده می شود که چهره اش پخته و پوستش را می کَند. فرشته ی مأمور عذاب او، به سوی آتش می راندش، او را با گرزی آهنین می زند، پیوسته پوستش پس از پخته شدن، به پوستی جدید بر می گردد و تبدیل می شود و فریاد استمداد بر می آورد، ولی مأموران جهنّم از او روی بر می گردانند و فریاد سر می دهد و با ندامت دوران طولانی اش را در جهنّم می ماند.
به پروردگار توانا از شرّ هر سرانجام ناخجسته ای پناه می بریم و از او عفو می طلبیم، بسان عفو کسانی که از آنان راضی گردید و آمرزش می جوییم، همانند کسانی که ایمان و طاعتشان را از آنان پذیرفت؛ زیرا تنها اوست که کفیل خواهش و تقاضای من است.
پس هرکه از عذاب پروردگارش دور گردانده شود، به قرب حضرتش در بهشت سکنی گزیند و در قصرهایی مزیّن جاودانه ماند و از حوریان زیبا و سیه چشم و خادمان بهشتی بهره مند می گردد و جام هایی مملوّ از خوراکی و نوشیدنی پیرامونش می گردانند و در جایگاه منیع و ممتاز بهشت مسکن یابد و در نعمت های سرشار به سر برد و از تسنیم و از نوشیدنی های بهشت بدو نوشانیده می شود و از چشمه ی سلسبیل آمیخته به زنجبیل می نوشد که
با مشک و عبیری سربسته شده و پیوسته نشاط آفرین و سرورانگیز است. از نوشیدنی هایی پاکیزه در باغی روشن، با درختانی پربار می نوشد که هرکس از آن بنوشد، دچار سردرد نمی شود و مست و مدهوش نمی شود.
این جایگاه کسی است که از پروردگارش بترسد و از نفس خویش بر حذر باشد و آن نیز کیفر شخصی است که معصیت پروردگارش را انجام دهد و نفس شیطانی او، نافرمانی آفریدگارش را برایش تزیین کند.
این کلامی قاطع و انکارناپذیر و حکمی بر پایه ی عدل است. بهترین سخنی است که از خدا و رسول صلی الله علیه واله برگرفته شده و برترین پندی است که در قرآن بدان تصریح شده است. از سوی پروردگار ستوده نازل شده و روح القدس برتر از تمامی فرشتگان و دارای پاکی ممتاز، آن را بر پیامبری هدایت یافته و بلند منزلت فرود آورده است. درود فرستادگان بزرگوار و گرامی داشتگان شایسته ی الهی بر او باد. به پروردگار مهربان از شرّ هر شیطان رانده شده پناه می برم. پس باید هریک از شما به درگاه خداوند تذلّل نماید و به آستانش دعا و زاری کند تا از پروردگار هر آفریده ای، برای خودم و شما آمرزش بطلبیم.
این خطبه ی طولانی، علاوه بر اینکه قدرت علمی مولای متقیان علیه السلام را نشان می دهد، دارای معارف عظیم است. گویا آن بزرگوار در استعمال کلمات و جملات آن هیچ گونه محدودیتی نداشته است؛ به طوری که حضرتش نخست در توحید و عظمت خالق سخن گفته و سپس به صفات پروردگار عالم پرداخته است.
آن گاه در مورد بعثت نبی اعظم رسول خدا صلی الله علیه واله و ویژگی های آن
حضرت و لطف و محبتّش به پیروان خود جملات عالی و با فصاحت تمام بیان داشته....
بعد خود، وارد نصیحت و ارشاد گردیده و مردم را متوجّه سنّت پیامبر خدا صلی الله علیه واله می کند و آنان را به خودسازی و آمادگی تمام برای لقاء الله وادار می سازد و متوجّه می نماید که چگونه از این جهان به عالم دیگر منتقل می شویم، چگونه از دوستان و جهان مادّی جدا شده، به سراغ اعمال خود می رویم و چطور این بدن ها در دل خاک پوسیده و به ذرّات خاک تبدیل می گردد؟ و در پایان، از وحشت های قبر و قیامت پرده برمی دارد و توضیح می دهد که خطاکاران را با زنجیرهای آتشین در آتش نگه می دارند و به ناله ها و اشک چشم های آنان توجه نمی کنند.»
۲۰. خطبه ی بدون نقطه ی حضرت: «اَلْحَمْدُ لِلّهِ الْمَلِكِ الْمَحْمودِ الْمالِكِ الْوَدودِ، مُصَوِّرِ كُلِّ مَوْلودٍ وَ مَآلِ كُلِّ مَطْرودٍ. ساطِحِ الْمِهادِ وَ مُوَطِّدِ الْاَطْوادِ وَ مُرْسِلِ الْاَمْطارِ وَ مُسَهِّلِ الْاَوْطارِ، عالِمِ الْاَسْرارِ وَ مُدْرِكِها وَ مُدَمِّرِ الاَمْلاكِ وَ مُهْلِكِها وَ مُكَوِّرِ الدُّهورِ وَ مُكَرِّرِها وَ مُورِدِ الْاُمورِ وَ مُصْدِرِها، عَمَّ سَماحُهُ وَ كَمُلَ رُكامُهُ وَ هَمَلَ وَ طاوَعَ السُّؤالَ وَ الْاَمَلَ وَ اَوْسَعَ الرَّمَلَ وَ اَرْمَلَ. اَحمَدُهُ حَمْداً مَمْدوداً مَداهُ وَ اُوَحِّدُهُ كَما وَحَّدَ الاَوّاهُ، وَ هُوَ اللهُ لا اِلهَ لِلاُمَمِ سِواهُ وَ لا صادِعَ لِما عَدَّلَهُ وَ سَوّاهُ.
اَرْسَلَ مُحَمَّداً عَلَماً لِلْاِسْلامِ وَ اِماماً لِلْحُكّامِ، مُسَدِّداً لِلرَّعاعِ وَ مُعَطِّلَ اَحْكامِ وَدٍّ وَ سُواعٍ، اَعْلَمَ وَ عَلَّمَ وَ حَكَمَ وَ اَحْكَمَ وَ اَصَّلَ الْاُصولَ وَ مَهَّدَ وَ اَكَّدَ الوُعودَ وَ اَوْعَدَ، اَوْصَلَ اللهَ لَهَ الاِكْرامَ وَ اَوْدَعَ روحَهَ السَّلامَ وَ رَحِمَ آلَهُ وَ اَهْلَهُ الْكِرامَ، مالَمَعَ رِئآلٌ وَ مَلَعَ رالٌ وَ طَلَعَ هِلالَ وَ سُمِعَ اِهْلالٌ.
اِعْمَلوا -رَعاكُمُ اللهُ- اَصْلَحَ الْاَعْمالِ وَ اسْلُكوا مَسالِكَ الْحَلالِ وَ اطرَحوا الْحَرامَ
وَ دَعوهُ وَ اسمَعوا اَمرَ اللهِ وَ عوهُ وَ صِلوا الْاَرْحامَ وَ راعوها وَ عاصوا الْاَهْواءَ وَ اَردَعوها وَ صاهِروا اَهْلَ الصَّلاحِ وَ الْوَرَعِ وَ صارِموا رَهْطَ اللَّهْوِ وَ الطَّمَعِ وَ مُصاهِرُكُمْ اَطْهَرُ الْاَحْرارِ مولِداً وَ اَسْراهُمْ سؤدُداً وَ اَحْلاهُمْ مَورِداً وَ ها؛ هُوَ اَمَّكُمْ وَ حَلَّ حَرَمَكُمْ مُملِكاً عَروسَكُم المُكَرَّمَةَ وَ ماهَرَ لَها كَما مَهَرَ رَسولُ اللهِ اُمَّ سَلَمَةَ وَ هُوَ اَكْرَمُ صِهْرٍ اَوْدَعَ الْاَوْلادَ وَ مَلَكَ ما اَرادَ وَ ما سَها مُمَلِّكُهُ وَ لا وَهِمَ وَ لا وُكِسَ مُلاحِمُهُ وَ لا وُصِمَ. اَسْئَلُ اللهَ لَكُم اِحمادَ وِصالِهِ وَ دَوامَ اِسْعادِهِ وَ اَلْهَمَ كُلّاً اِصْلاحَ حالِهِ وَ الْاِعْدادَ لِمَآلِهِ وَ مَعادِهِ، وَ لَهُ الْحَمْدُ السَّرْمَدُ وَ الْمَدْحُ لِرَسولِهِ اَحْمَدَ؛(1)سپاس از آن خداوندی است که پادشاهی ستوده و مالکی پر مهر، صورتگر هر مولود و پناهگاه هر مطرودی است. گستراننده ی بستر زمین و استوار کننده ی کوه ها و فرو فرستنده ی باران ها و آسان کننده ی نیازها (و آرزوها) است.
دانا و آگاه به همه ی رازها و در هم کوبنده ی پادشاهان و نابودکننده ی آنهاست. در هم پیچنده (و پایان بخش) روزگاران و برگرداننده ی آنهاست. اوست که هر چیز را وارد دَور می نماید و از دور خارجش می گرداند. عطایش همه چیز را فراگرفته و ابرِ سخایش کمال یافته و فرو باریده و خواسته و آرزو(های بندگان) را برآورده است و (به حکمتش) ریگزارها را گسترد و به ریگ آراست.
وی را ستایش می کنم، ستایشی که امتدادش بلند (و بی انتها) است و یگانه اش می شمارم، بدان گونه که (پیامبرِ) پر تضرّع و ابتهال یگانه اش
1) مصباح کفعمی، ص 968؛ علی و المناقب، ص 368 - 370؛ شرح ابن ابی الحدید، ج 19، ص 140 - 143؛ نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه، ج 1، ص،87 خ 20؛ کنز العمال، ج 16، ص 208 - 213 ؛ سفینه البحار، ج 1، ص 397 به نقل از ج 9 بحارالانوار چاپ قدیم. منبع: کتاب «علی علیه السلام و خطب نادره»، ترجمه مجید دایی، انتشارات زراره.
می شمرد و اوست خداوندی که امّت ها را خدایی جز او نیست. آنچه او استوار و مرتّب نمود، کسی نیست که در هم ریزد.
محمّد صلی الله علیه واله را - نشانه ی هدایت اسلام و پیشوای زمامداران (و پیشوایان) و اصلاحگر توده ها و تعطیل کننده ی احکام (و رسوم بت هایی چون) وَدّ و سُواع - فرستاد. او (نیز تعالیم رسالت را) ابلاغ نمود و تعلیم فرمود (هر حکمی که لازم به بیان بود، بدان) حکم نمود و (مبانی را) محکم ساخت و اصول اساسی را پایه گذارد و زمینه های عملی اش را مهیّا ساخت، و بر وعده ها(ی بشارت) تأکید ورزید و انذار و بیم داد.
خداوند اِکرام (خویش) را برای او پیوسته سازد و سلام (و درود) را ملازم روانش گرداند و آل و اهل بیت بزرگوارش را رحمت عطا کند، تا وقتی که کواکب می درخشد و بچّه شترمرغ می دود و ماه طلوع می کند و بانگی به گوش می رسد.
خداوند حفظتان کند. شایسته ترین اعمال را انجام دهید و به مسیرهای حلال روید و حرام را کنار افکنید و ترک گویید، به فرمان خدا گوش فرا دهید، آن را به خاطر بسپارید و پیوند با خویشان را محکم و مراعاتشان کنید و با هوس ها مخالفت ورزید و آنها را از خود دور سازید.
با اهل درستی و تقوا وصلت نمایید و از اهل لهو و آز ببُرید. این کسی که در پی وصلت با شماست، از پاک زاده ترین آزادگان و شریف ترین آنان و شیرین (و محبوب ترین) آنان در (تبار و) خاستگاه باشد.
آگاه باشید که او اکنون آهنگ شما را نموده، به حریم شما وارد گشته تا عروس گرامی (از تبار) شما را بگیرد و مهریّه اش را همان مهری قرار می دهد
که رسول خدا، برای (همسرش) امّ سلمه قرار داده است، با اینکه این بزرگوار بهترین دامادی بود که فرزندانی را به ودیعه نهاد و آنچه را که خواست به دست آورد (و کسی از وصلتش امتناع نمی کرد) و هرکه به او همسر داد، دچار سهو و اشتباه نشد و بر آنکه با وی پیوند نمود، خرده ای گرفته نشد و خسارتی ندید.
از خداوند برایتان مسئلت می کنم که پیوندتان را ستوده گرداند و امدادش را به شما مداومت کند و به هر یک آنچه مایه ی صلاح کار و آمادگی برای سرانجام و معادِ اوست، الهام نماید و ستایش همیشگی مخصوص آن ذات (یکتا) و مدح و ثنا از آنِ رسول او احمد است.»
یکی از فضایل هر پیامبر و وصیّ، فضیلت علمی اوست؛ به این معنا که پیامبر و یا وصی او باید از لحاظ علمی سرآمد همه ی افراد جامعه باشد، آن هم در تمام علوم نه فقط علوم و معارف دینی و الهی؛ بلکه در علوم روز هم باید جلوتر از بقیه باشد. بی تردید اگر کسی حتّی در یکی از رشته های علمی رایج در دنیا بر دیگران، برتر نباشد، برای زعامت جامعه، صلاحیت نخواهد داشت و پیامبر و یا وصیّ بر او اطلاق نمی شود.
عصر ما، اوج حماسه ی علوم تجربی و فنّاوری است و پیشرفت علوم در تمام زمینه ها اعجاب برانگیز است. علم از زیر زمین و دریا گرفته تا پهنه ی آسمان خودنمایی می کند و امام، امام نیست، مگر اینکه احاطه ی کامل علمی در همه ی علوم داشته باشد.
در منطق قرآن، اگر فردی بخواهد به لحاظ علمی از امام برتر باشد، این
یک نقص در امام تلقّی می شود و امام را از مقام امامت ساقط می کند؛ به عبارت دیگر و برای مثال امام از اخترفیزیک شناسانی که تلسکوپ جمیز وب را طراحی می کنند و می سازند و به آسمان می فرستند و دریچه ی جدیدی را بر روی بشر می گشایند، باید عالم تر باشد. با توجّه به اینکه امام، نه تنها امام برای انسان ها؛ بلکه امام جن و ملک و همه ی موجودات عالم است، امام باید به نیاز همه ی این موجودات، آشنا و واسطه ی فیض بین خدا و موجودات باشد.
سوره ی نمل که داستان زندگی حضرت سلیمان نبی علیه السلام است، صِرف یک داستان نیست. هریک از داستان های قرآنی، جهتی دارد و برای تبیین موضوعی است. قرآن، داستان هزار و یک شب تعریف نمی کند که بخواهد جنبه ی سرگرمی داشته باشد؛ بلکه در داستان های قرآنی، حکمت و معرفت وجود دارد که غوّاص خِرد باید آن را جستجو و فحص کند و به دست آورد.
داستان سلیمان نبی علیه السلام در حقیقت گوشه ی ناچیزی از مظهر ولایت را به تصویر می کشد: «و علمنا منطق الطیر.» آشنایی و دانستن زبان پرندگان و یا دانستن زبان مورچگان: «حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُون ؛ آنها حرکت کردند تا به سرزمین مورچگان رسیدند. مورچه اى گفت: به لانه هاى خود بروید تا سلیمان و لشکرش شما را پایمال نکنند، درحالى که نمى فهمند.» «فَتَبَسَّمَ ضاحِکاً مِنْ قَوْلِها؛(1)حضرت سلیمان علیه السلام از حرف ملکه ی مورچه ها متبسّم شد.» به قول معروف مورچه چه هست که کله پاچه اش چه باشد. دانستن
1) نمل، 18و19.
زبان همه ی موجودات در عالم هستی، یکیاز شئون امام است و باید آن را بداند. برای درک بهتر این مسئله باید بگوییم همان گونه که می دانیم در میان انسان ها، ده ها زبان و لهجه داریم. امام باید به همه شان مسلّط باشد؛ حتّی ممکن است گویش و لهجه ی حیوانات هر منطقه با منطقه ی دیگر فرق داشته باشد. امام باید به همگی علم داشته باشد و با زبان خود آنان گفت و گو کند. این تازه در عرصه ی تکلّم و ارتباط کلامی است. هرچه در عالم وجود دارد، امام به آن آگاهی دارد. عصر حاضر - که عصر طلایی پیشرفت علوم و عصر ارتباطات است - هم باید چنین باشد. خداوند جابه جا کردن تخت بلقیس از سرزمین سبا و آوردن در کنار تخت حضرت سلیمان علیه السلام را نتیجه ی علم می داند که آورنده ی آن یکی از جن ها بود:
«قالَ عِفْريتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمين *قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَني أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَريم ؛(1)یکی از جن ها گفت: من تخت را می آورم، قبل از اینکه از جای خود برخیزید و من بر این کار، قادر و امینم. جنّ دیگری که نزدش بعضی از علم کتاب بود، گفت: قبل از اینکه شما چشم بر هم بزنید، من برای شما حاضر می کنم و این را از فضل خداوند می دانم و خداوند مرا با این علم آزمایش می کند که آیا من شاکر نعمت اویم یا کفران نعمتش می کنم.»
این قدرت کسی است که «علم من الکتاب» را دارد؛ امّا کسی که علم
1) نمل، 39 و 40.
الکتاب نزد اوست، یعنی تمام علوم کتاب لوح محفوظ نزد اوست، چه قدرتی دارد و خواهد داشت؟ با این مقدّمه، به نمونه هایی از آگاهی حضرت امیر علیه السلام به علوم روز اشاره می کنیم.
۲۱. علم نژادشناسی: مالک پسر دحیه روایت می کند: نزد امیرالمؤمنین علیه السلام بودم، سخن از اختلاف مردم رفت. امام فرمود: «إنما فرق بینهم مبادی طینهم و ذلك انهم كانوا فلقة من سبخ ارض و عذبها، حزن تربة و سلها. فهم علی حسب قرب ارضهم یتقاربون و علی قدر اختلافها یتفاوتون: فتام الرواء ناقص العقل، و ماد القامة قصیر الهمة، و ذاكی العمل قبیح المنظر، و قریب القعر بعید السبر، و معروف الضریبه منكر الجلیبة، و تائه القلب متفرق اللب، و طلیق اللسان حدید الجنان؛(1)سرشت و طینت مردم است که آنها را از هم جدا مى کند. زیرا از قطعه زمینى به وجود آمده اند که شور یا شیرین یا سخت یا نرم بوده است. پس بر حسب نزدیک بودن زمینشان به یکدیگر نزدیک اند و بر حسب اختلاف زمینهاشان از یکدیگر متفاوت. نیکو منظرى است کم خرد، بلند بالایى است، کوتاه همت، نیکوکردارى است زشت روى، کوتاه قامتى است دوراندیش، نیکو سرشتى است که خود را به راه بد افکنده. سرگشته دل است و پراکنده ذهن، گشاده زبان است و بینا درون.
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور
در خلایق می رود تا نفح صور
نیکوان را هست میراث از خوش آب
آنچه میراث است اورثنا الکتاب
1) نهج البلاغه، خ234.
خلاصه اینکه نوع خاک در طینت و خلقت انسان تأثیرگذار است و اگر چنین نبود مشکلات زیادی برای بشر پدید می آمد. اگر همه شبیه هم می شدند، برادر از برادر، پدر از پدر، مادر از خواهر و... قابل تشخیص نبودند. اگر خُلق ها همه یکی بود یا همه در یک اندازه و هم قد بودند، مشکلات زیادی برای بشر پیش می آمد.
۲۲. کشف نفت: «مَنْ أَوْغَلَ فِي الْمَعَادِنِ انْتَهَى إِلَى وَادٍ عَظِيمٍ يَجْرِي مُنْصَلِتاً بِمَاءٍ غَزِيرٍ لَا يُدْرَكُ غَوْرُهُ وَ لَا حِيلَةَ فِي عُبُورِهِ وَ مِنْ وَرَائِهِ أَمْثَالُ الْجِبَالِ مِنَ الْفِضَّةِ تَفَكَّرِ الْآنَ فِي هَذَا مِنْ تَدْبِيرِ الْخَالِقِ الْحَكِيمِ فَإِنَّهُ أَرَادَ جَلَّ ثَنَاؤُهُ أَنْ يُرِي الْعِبَادَ مَقْدُرَتَهُ وَ سَعَةَ خَزَائِنِهِ لِيَعْلَمُوا أَنَّهُ لَوْ شَاءَ أَنْ يَمْنَحَهُمْ كَالْجِبَالِ مِنَ الْفِضَّةِ لَفَعَلَ لَكِنْ لَا صَلَاحَ لَهُمْ فِي ذَلِكَ لِأَنَّهُ لَوْ كَانَ فَيَكُونُ فِيهَا كَمَا ذَكَرْنَا سُقُوطُ هَذَا الْجَوْهَرِ عِنْدَ النَّاسِ وَ قِلَّةُ انْتِفَاعِهِمْ بِهِ وَ اعْتَبِرْ ذَلِكَ بِأَنَّهُ قَدْ يَظْهَرُ الشَّيْ ءُ الطَّرِيفُ مِمَّا يُحْدِثُهُ النَّاسُ مِنَ الْأَوَانِي وَ الْأَمْتِعَةِ فَمَا دَامَ عَزِيزاً قَلِيلًا فَهُوَ نَفِيسٌ جَلِيلٌ آخِذُ الثَّمَنِ فَإِذَا فَشَا وَ كَثُرَ فِي أَيْدِي النَّاسِ سَقَطَ عِنْدَهُمْ وَ خَسَّتْ قِيمَتُهُ وَ نَفَاسَةُ الْأَشْيَاءِ مِنْ عِزَّتِهَا؛(1)
هرکه به اعماق زمین راه پیدا کند، به میدانی بسیار وسیع خواهد رسید که در آن آبی است با غلظت و دارای بوی تند و زننده. اعماق و فراوانی آن به حساب نیاید و نه راهی برای گذشتن از آن و از آن سودهایی مثل کوه های از نقره است. پس بر شما باد به تفکّر در تدبیر خالق حکیم. هر آینه، او اراده کرده است که بندگانش قدرت و وسعت خزاینش را بدانند و بندگان بدانند
1) بحارالانوار، ج57، ص187. (این روایت در توحید مفضل از امام صادق علیه السلام هم نقل شده است. فرض را بر این بگیریم که این روایت از حضرت امیر نباشد، وقتی امام صادق علیه السلام درباره این ماده گران بها چنین می گوید و پیش بینی می کند، طبعاً حضرت امیر علیه السلام به طریق اولی به این گونه موارد، علم دارد.
اگر خداوند می خواست می توانست اراده کند، آن را مثل کوهی از طلا قرار دهد، ولی به صلاح مردم نبود و اگر خداوند چنین می کرد، آن مادّه ی با ارزش، ارزشش را در میان مردم از دست می داد و منافعش کاسته می شد. ارزش آن زمانی روشن می شود که از آن انواع دیگری تولید می شود (مثل بنزین، نفت گاز، محصولات پتروشیمی و...) تا زمانی که این مادّه ی با ارزش کم باشد، نفیس و با ارزش خواهد بود، ولی اگر در دست مردم زیاد باشد، ارزشش کم خواهد شد و قیمتش پایین خواهد آمد.»
۲۳. جانورشناسی: خلقت ملخ: «وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتَ فِي الْجَرَادَةِ إِذْ خَلَقَ لَهَا عَيْنَيْنِ حَمْرَاوَيْنِ، وَ أَسْرَجَ لَهَا حَدَقَتَيْنِ قَمْرَاوَيْنِ، وَ جَعَلَ لَهَا السَّمْعَ الْخَفِيَّ وَ فَتَحَ لَهَا الْفَمَ السَّوِيَّ، وَ جَعَلَ لَهَا الْحِسَّ الْقَوِيَّ، وَ نَابَيْنِ بِهِمَا تَقْرِضُ، وَ مِنْجَلَيْنِ بِهِمَا تَقْبِضُ؛ يَرْهَبُهَا الزُّرَّاعُ فِي زَرْعِهِمْ وَ لَا يَسْتَطِيعُونَ ذَبَّهَا وَ لَوْ أَجْلَبُوا بِجَمْعِهِمْ، حَتَّى تَرِدَ الْحَرْثَ فِي نَزَوَاتِهَا وَ تَقْضِيَ مِنْهُ شَهَوَاتِهَا، وَ خَلْقُهَا كُلُّهُ لَا يُكَوِّنُ إِصْبَعاً مُسْتَدِقَّةً؛(1)
و اگر خواهى در شگفتى ملخ سخن گو که خدا برایش دو چشم سرخ و دو حدقه چونان ماه تابان آفرید و به او گوش پنهان و دهانى متناسب با اندامش بخشید، داراى حواس نیرومند و دو دندان پیشین است که گیاهان را مى چیند و دو پاى داس مانند که اشیارا بر مى دارد. کشاورزان براى زراعت از آنها مى ترسند و قدرت دفعشان را ندارند، گرچه همه متّحد شوند. ملخ ها نیرومندانه وارد کشتزار مى شوند و آنچه میل دارند مى خورند، درحالى که تمام اندامشان به اندازه ی یک انگشت باریک نیست.»
1) نهج البلاغه، خطبه ی 185، بخش پنجم.
یکى از حشرات شگفت انگیز، ملخ است که در حال عادّى به صورت بى ضرر و غیرمزاحم در گوشه و کنار مزارع، باغ ها، درّه ها و کوه ها زندگى مى کند؛ ولى هنگامى که فرمان مرموزى به او داده شود، به سرعت تکثیر مثل مى کند و به صورت دسته های عظیم، مانند قطعات ابر در آسمان به پرواز در مى آید و بر هر زراعت و باغى فرود آید، آن را نابود مى کند.
به گفته ی دانشمندان ساختمان بدن این حشره، بسیار پیچیده و عجیب است؛ از جمله اینکه دو زوج چشم مرکّب و سه چشم بسیط دارد. چشم هاى مرکّب او از چهار هزار قسمت تشکیل شده و هر یک ساختمان مخصوص به خود را دارد و از مجموع آنها چشم مرکب با دید واحد تشکیل مى شود؛ امّا چشم هاى سه گانه ی بسیط او در بالاى سرش قرار گرفته و سینه اش از سه حلقه و شکمش از ده حلقه شبیه به یکدیگر تشکیل شده است.
او دو زوج بال دارد: یک زوج بال هاى جلو او که سخت است و به صورت قابى درآمده و برای پرواز به کار نمى رود و کارش حفاظت بال هاى ظریف پرواز است که هنگام استراحت چند مرتبه چین مى خورد و زیر بال هاى سخت جلو محفوظ مى ماند.
پاهاى عقب ملخ، رشد زیادى دارد و براى جهش و پرش به او کمک مى کند. ملخ ها در فصل تابستان یا بهار تخم ریزى مى کنند. این تخم ها به وسیله ی نوع مادّه از انتهاى دُم او بیرون مى آید و در سوراخ هایى از زمین که به وجود آورده قرار مى گیرد. نوزادان پس از خروج از تخم بسیار پرخور و حریصند و آنچه را سر راه خود بیابند مى خورند و از این جهت در مبارزه با
ملخ همیشه باید محلّ تخم ریزى آنها را دانست و وسیله ی نابودى نوزادها را قبل از خروج از تخم فراهم کرد.
ملخ، انواع و اقسامى دارد. ملخ هاى دریایى، مراکشى و ایتالیایى که بیش از سایر انواع ملخ ها به زراعت ها خسارت وارد مى کنند. یکی از شگفتی هاى زندگى ملخ، این است که از وقتی از تخم بیرون مى آید، تا زمانى که کامل شود و به پرواز درآید، شش بار تغییر شکل مى دهد. توده هاى ملخ گاهى به قدرى زیاد و گسترده مى شوند که هزاران کیلومتر مربع از آسمان را مى پوشانند.(1)
۲۴. خلقت طاووس: «وَ مِنْ أَعْجَبِهَا خَلْقاً الطَّاوُسُ الَّذِي أَقَامَهُ فِي [أَحْسَنِ] أَحْكَمِ تَعْدِيلٍ وَ نَضَّدَ أَلْوَانَهُ فِي أَحْسَنِ تَنْضِيدٍ بِجَنَاحٍ أَشْرَجَ قَصَبَهُ وَ ذَنَبٍ أَطَالَ مَسْحَبَهُ، إِذَا دَرَجَ إِلَى الْأُنْثَى نَشَرَهُ مِنْ طَيِّهِ وَ سَمَا بِهِ مُطِلًّا عَلَى رَأْسِهِ، كَأَنَّهُ قِلْعُ دَارِيٍّ عَنَجَهُ نُوتِيُّهُ، يَخْتَالُ بِأَلْوَانِهِ وَ يَمِيسُ بِزَيَفَانِهِ، يُفْضِي كَإِفْضَاءِ الدِّيَكَةِ وَ يَؤُرُّ بِمَلَاقِحِهِ أَرَّ الْفُحُولِ الْمُغْتَلِمَةِ لِلضِّرَابِ؛ أُحِيلُكَ مِنْ ذَلِكَ عَلَى مُعَايَنَةٍ لَا كَمَنْ يُحِيلُ عَلَى ضَعِيفٍ إِسْنَادُهُ؛ وَ لَوْ كَانَ كَزَعْمِ مَنْ يَزْعُمُ أَنَّهُ يُلْقِحُ بِدَمْعَةٍ تَسْفَحُهَا مَدَامِعُهُ فَتَقِفُ فِي ضَفَّتَيْ جُفُونِهِ وَ أَنَّ أُنْثَاهُ تَطْعَمُ ذَلِكَ ثُمَّ تَبِيضُ لَا مِنْ لِقَاحِ فَحْلٍ سِوَى الدَّمْعِ الْمُنْبَجِسِ، لَمَا كَانَ ذَلِكَ بِأَعْجَبَ مِنْ مُطَاعَمَةِ الْغُرَابِ؛(2)
یکی از شگفت انگیزترین پرندگان در آفرینش، طاووس است که آن را در استوارترین شکل موزون بیافرید و رنگ هاى پر و بالش را به نیکوترین رنگ ها بیاراست، با بال هاى زیبا که پرهاى آن به روى یکدیگر انباشته، دم
کشیده اش که چون به سوى مادّه پیش مى رود، آن را چونان چترى می گشاید و بر سر خود سایبان مى سازد، گویا بادبان کشتى است که ناخدا آن را بر افراشته است. طاووس به رنگ هاى زیباى خود مى نازد و خوشحال و خرامان، دم زیبایش را به این سو و آن سو مى چرخاند و سوى مادّه مى تازد، چون خروس مى پرد و چون حیوان نر مست شهوت با جفت خویش مى آمیزد، این حقیقت را از روى مشاهده مى گویم، نه چون کسى که بر اساس نقل ضعیفى سخن بگوید: اگر کسى خیال کند: باردار شدن طاووس به وسیله ی قطرات اشکى است که در اطراف چشم نر حلقه زده و طاووس مادّه آن را مى نوشد، آن گاه بدون آمیزش با همین اشک ها تخم گذارى مى کند. این یک افسانه ی بى اساس است؛ ولى شگفت تر از آن نیست که مى گویند: زاغ نر طعمه به منقار مادّه مى گذارد که همین عامل باردار شدن زاغ است.»
۲۵. روان شناسی طاووس: «فَهُوَ كَفُصُوصٍ ذَاتِ أَلْوَانٍ قَدْ نُطِّقَتْ بِاللُّجَيْنِ الْمُكَلَّلِ، يَمْشِي مَشْيَ الْمَرِحِ الْمُخْتَالِ وَ يَتَصَفَّحُ ذَنَبَهُ وَ [جَنَاحَهُ] جَنَاحَيْهِ فَيُقَهْقِهُ ضَاحِكاً لِجَمَالِ سِرْبَالِهِ وَ أَصَابِيغِ وِشَاحِهِ، فَإِذَا رَمَى بِبَصَرِهِ إِلَى قَوَائِمِهِ زَقَا مُعْوِلًا بِصَوْتٍ يَكَادُ يُبِينُ عَنِ اسْتِغَاثَتِهِ وَ يَشْهَدُ بِصَادِقِ تَوَجُّعِهِ لِأَنَّ قَوَائِمَهُ حُمْشٌ كَقَوَائِمِ الدِّيَكَةِ الْخِلَاسِيَّةِ وَ قَدْ نَجَمَتْ مِنْ ظُنْبُوبِ سَاقِهِ صِيصِيَةٌ خَفِيَّةٌ؛
طاووس با غرور راه مى رود، دم و بال هاى زیبایش را برانداز مى کند، پس با توجّه به زیبایى جامه و رنگ هاى گوناگون پر و بالش قهقهه سر مى دهد، امّا چون نگاهش به پاهاى او مى افتد، بانگى برآورد که گویا گریان است، فریاد مى زند گویا که دادخواه است و گواه صادق دردى است که در درون دارد؛ زیرا پاهاى طاووس چونان ساق خروس دو رگه (هندى و پارسى) باریک و زشت و در یک سو ساق پایش ناخنکى مخفى روییده است.»
۲۶. جانداران کوچک و بزرگ: «وَ سُبْحَانَ مَنْ أَدْمَجَ قَوَائِمَ الذَّرَّةِ وَ الْهَمَجَةِ، إِلَى مَا فَوْقَهُمَا مِنْ خَلْقِ الْحِيتَانِ وَ الْفِيَلَةِ؛ وَ وَأَى عَلَى نَفْسِهِ أَلَّا يَضْطَرِبَ شَبَحٌ مِمَّا أَوْلَجَ فِيهِ الرُّوحَ، إِلَّا وَ جَعَلَ الْحِمَامَ مَوْعِدَهُ وَ الْفَنَاءَ غَايَتَهُ؛ پاک و برتر است خدایى که در اندام مورچه و مگس ریز، پاها را پدید آورد و جانداران بزرگ تر از آنها، از ماهیان دریا و پیلان عظیم الجثّه را نیز آفرید و بر خود لازم شمرد که هیچ کالبد جاندارى را وانگذارد و به درستى اداره اش کند، جز آنکه میعادگاهش را مرگ و پایان راهش را نیستى قرار داد.»
۲۷. خلقت مورچه: «الا ینظرون إلی صغیر ما خلق، كیف احكم خلقه، و اتقن تركیبه، و فلق له السمع والبصر، و سوی له العظم و البشر، انظروا إلی النملة فی صغر جثتها و لیطافة هیئتها، لاتكاد تنال بلحظ البصر، و لا بمستدرك الفكر، كیف دبت علی ارضها، و صبت علی رزقها، تنقل الحبه إلی جحرها، و تعدها فی مستقرها. تجمع فی حرها لبردها، و فی وردها لصدرها؛ مكفول برزقها، مرزوقه بوفقها، لا یغفلها المنان، و لا یحرمها الدیان، و لو فی الصفا الیابس، و الحجر الجامس، و لو فكرت فی مجاری اكلها، فی علوها و سفلها، و ما فی الجوف من شراسیف بطنها، و ما فی الراس من عینها و اذنها، لقضیت من خلقها عجبا، و لقیتمن وصفها ثعبا! فتعالی الذی أقامها علی قوائمها و بناها علی دعائمها! لم یشركه فی فطرتها فاطر، و لم یعنه علی خلقها قادر ولو ضربت فی مذاهب فكرك لتبلغ غایاته، ما دلتك الدلالة إلّا علی أن فاطر النملة هو فاطر النحلة لدقیق تفصیل كل شیء؛(1)
آیا در مخلوق کوچک او دقت نمی کنند؟ چگونه به خلقتش استحکام
1) نهج البلاغه، خطبه ی 185.
بخشیده و ترکیبش را استوار ساخته، به او دستگاه شنوایی و بینایی عنایت کرده و استخوان و پوست کامل داده است؟ در مورچه با این جثّه ی کوچک و اندام لطیف بیندیشید، آن چنان کوچک است که نزدیک است با چشم دیده نشود و از اندیشه غایب گردد، چگونه با این جثّه ی کوچک روی زمین می جنبد و بر جمع روزی، عشق می ورزد و دانه را به لانه ی خود حمل می کند و در انبار نگه داری می نماید، در تابستانش برای زمستانش گرد می آورد، و هنگام ورود اقامت زمستانی، زمان بیرون آمدن را پیش بینی می کند، این چنین روزی اش تضمین شده و تطبیق داده شده است، خداوند منّان هرگز او را از یاد نمی برد، هرچند در زیر سنگ سخت باشد، اگر در مجرای ورودی و خروجی غذا و در ساختمان شکم او و گوش و چشم او، که در سرش قرار داده شده، تفکّر و تحقیق کنی و آنها را کشف کنی، سخت در شگفتی فرو خواهی رفت. پس بزرگ است خدایی که مورچه را بر روی دست و پایش برپا داشت و پیکره ی وجودش را با استحکام نگاه داشت، در آفرینش آن هیچ قدرتی او را یاری نداد و هیچ آفریننده ای کمکش نکرد. اگر اندیشه ات را به کارگیری تا به راز آفرینش پی برده باشی، دلایل روشن به تو خواهند گفت که آفریننده ی مورچه ی کوچک همان آفریدگار درخت بزرگ خرماست، به جهت دقتی که جدا جدا در آفرینش هر چیزی به کار رفته است.»
۲۸. بیماری جذام: روزی سوار اتومبیل شدیم و به طرف روستای قهرمان پرور فردو رفتیم. مرحوم آقای کاظمی از سادات بسیار مؤمن، داستانی برایم نقل نمود که یک عالم روحانی، گرفتار دل درد شدیدی شد. دکترها او را به آلمان راهنمایی کردند. در آنجا به منزل یکی از آشنایانش می رود که
یک تاجر ایرانی بود و آن تاجر هم برای معالجه اش، دکتری به منزل می آورد. وقتی دکتر آن عالم را با لباس روحانی می بیند، در شگفت می شود و به تاجر می گوید: این چه لباسی است؟
تاجر اظهار می دارد: این لباس دانشمند روحانی مذهبی ماست. می گوید: به چه زبانی آشنایی دارند؟ پاسخ می دهد: علاوه بر فارسی به زبان عربی کاملاً آشنایند و باید هم بدانند. گفت: خوب من هم مقداری با زبان عربی آشنایی دارم. سپس آن آقای روحانی را معاینه می کند و نسخه ای پانزده روزه برایشان می نویسد. آن وقت از او به زبان عربی سؤال می کند که شما از بزرگان مذهبی خود، کلمات قصار دارید؟
عالم فرمود: آری، از جانشین پیغمبرمان حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام کلمات قصار زیادی داریم. گفت: چه مقدار؟ آن عالم گفت: آنچه ضبط شده و به دست ما رسیده تقریباً دوازده هزار در کتاب غُرَرالحکم ضبط شده است. دکتر گفت: دوازده هزار؟ گفت: آری بیشتر است؛ امّا این اندازه مضبوط است.
دکتر: چه می گویی ؟ دانشمندان دنیا مانند افلاطون و ارسطو نتوانسته اند بیشتر از صد کلمه ی قصار بگویند. گفت: بله، این امام به عقیده ی ما با جهان دیگر در ارتباط است و با دانشمندان دیگر از زمین تا آسمان تفاوت دارد. دکتر در جواب گفت: چیزی از کلمات ایشان در نظر شماست؟
عالم گفت: بله و جلد دوم نهج البلاغه را به او داد و گفت: در این کتاب تقریباً دویست کلمه، ضبط شده است. دکتر: من حالا وقت ندارم که نگاه کنم. آیا آن را به من امانت می دهید که مطالعه کنم؟ عالم گفت: بله، این کتاب را به شما بخشیدم. دکتر، کتاب را برداشت و برد؛ ولی بعد
از پانزده روز نیامد تا اینکه یک ماه گذشت. هرچه تاجر به بیمارستان و مطب دکتر مراجعه کرد، او را نیافت. بعد از یک ماه دکتر آمد. تاجر به وی پرخاش کرد که آقای دکتر چرا مریض عزیزم را گذاشتی و رفتی؟ چرا برای معالجه اش نیامدی؟ دکتر گفت: برو دنبال کارت. مریض شما مرا معالجه کرد. من مریض واقعی بودم. در این حال دکتر نزد عالم رفت. بعد از ادای احترام، گفت: اسلام را به من عرضه کن. عالِم، اسلام را به وی آموخت و او هم شهادتین و شهادت به ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام و اولاد طاهرینش علیه السلام را بر زبان جاری کرد. سپس گفت: آقا نفرمودی من به چه جهت، اسلام آوردم؟ گفت: من از اوّل می دانستم که آن کتاب را به شما تقدیم کردم؛ چون شما را مردی با حقیقت و با وجدان، کنجکاو و دنباله رو حق یافتم؛ برای همین، این کتاب را تقدیم کردم و می دانستم این کتاب، شما را متحوّل و منقلب می سازد.
دکتر گفت: می دانی از کدام یک از کلمات هوشیار شدم؟ عالم گفت: بفرمایید بدانم. دکتر گفت: وقتی به من منزل رفتم، بعد از غذا و شام، دراز کشیدم و کتاب را باز کردم و کلمه ی قصاری معجزه آسا در اوّل صفحه مشاهده کردم که مناسبتی با شغل من داشت. گویا نظر غیبی بود. دیدم نوشته است: «و قال علیه السلام : فَرِّ من المجذوم فرارک من الاسد؛ از انسان مبتلا به خوره (جذام) فرار کن، چنان که از شیر درنده فرار می کنی.» من در فکر فرو رفتم که بزرگان در استعمال حروف و در تشبیه و استعاره به نکاتی چند توجّه دارند و می خواهند مردم را متوجّه سازند؛ ازاین رو چرا فرمود از مبتلا به خوره فرار کنید و چرا می فرماید: همان گونه که از شیر فرار می کنید.
صبح برخاستم و دنبال یافتن یک مریض مبتلا به جذام رفتم. کسی را در بیمارستان های این شهر نیافتم. به شهرهای دیگر سفر کردم تا اینکه در یکی از شهرهای دور آلمان، فردی جذامی یافتم. با دستگاه میکروسکوپ به زخم هایش نگاه کردم. اوّلاً: مشاهده شد میکروب هایش از بدنش می پرند و خود را به کسانی می رسانند که در فاصله ی یک متری یا دو متری آنان قرار دارند و آنها را می گیرند؛ ثانیاً: میکروب ها شباهتی کامل به شیری درنده دارند. از نظر دهان و دندان و گردن ضخیم و کمر و پنجه ها و عین شیر درنده گاز میگیرند و خون از زخم های اومی پاشد و فرد نزدیک به خود را می گیرد.از این رو بسیار در شگفت شدم که چنین مردی با چشم غیر مسلّح تقریباً متجاوز از هزار سال قبل، اینها را چگونه می دیده است؟ دیدم این مرد بزرگ در مقابل حضرت محمد صلی الله علیه واله چنان کرنش می کند که خود را چون عبد و عبید می پندارد. با خود گفتم که این محمد صلی الله علیه واله در عظمت و فضیلت چگونه است؟ بدین لحاظ دین اسلام را پذیرفتم و به رسالت حضرت محمد صلی الله علیه واله اقرار کردم.(1)
۲۹. پیش بینی پیدایش داعش: شیخ علی جمعه، مفتی الازهر مصر در روایتی آورده است: نعیم بن حماد در کتاب الفتن خود به نقل از حضرت امیر علیه السلام چنین نقل می کند: «سیأتی اقوام قلوبهم كزبر الحدید لا مشاعر لهم و كانوا مكسورة العقول قلوبهم كزبر الحدید لا یرحمون دینهم تقتیل یقتلون علی ای شیء رأیتهم السود هم اصحاب الدولة (رضی االله عنك یا سیدنا علی) ثم
1) شرح زندگانی حضرت آیت الله حائری یزدی؟ره؟.
یأتی اقوام ضعاف شعورهم برسله كالنساء اسماءهم كنیه ابوفلان و نسبهم شراء مثل ابوبكر بغدادی ثم یقع اختلاف بیهم فی سنة واحدة...؛(1)روزگاری اقوامی خواهند آمد که مثل آهن هیچ احساسی ندارند. عقلشان ناقص و قلبشان مثل آهن است و به هیچ کس رحم نمی کنند. دینشان کشتن است. به شیوه های مختلف می کشند. آنان را می بینی که پرچم های سیاه در دست دارند و خود را اصحاب دولت می دانند. (در اینجا شیخ علی جمعه از پیش بینی حضرت به وجد می آید و می گوید: خدا از تو راضی باشد، ای سرور ما ای علی!) موهایشان مثل زنان، بلند و اسم هایشان کنیه ی آنان است؛ مثل ابوبکر بغدادی....»
این روایت را به دو دلیل نقل کردیم: اوّل اینکه راوی و ناقل آن هر دو از اهل سنت هستند و دوّم اینکه اگر این روایت را ضعیف هم بدانیم، هیچ استبعادی ندارد؛ چون حضرت پیش بینی های زیادی درباره ی مسائل دیگر دارد. اگر به این روایت با دقّت توجّه شود، حتماً تصدیق خواهید کرد؛ چون دیده ایم داعش با چه روش هایی بندگان خدا را می کشتند و از چیزی ابا نداشتند. آنچه در زمینه ی فضایل علمی حضرت بیان شد، از باب مشت نمونه ی خروار است.
با توجّه به اینکه علم، قدرت را به همراه دارد و ملازم هم هستند، در ادامه به قدرت و شجاعت حضرت از قول ایشان می پردازیم: چنان که
1) الفتن، ج 1، ص 210.
می دانیم دست انسان، نماد قدرت و توانایی است و قدرت هر شخصی در دستان و بازوانش ظهور دارد و اینکه خداوند در قرآن می فرماید: «بیده الخیر، بیده ملكوت كل شیء یا بیدك الفضل.» خیر و فضل در دست خداوند است.
مراد از «ید» چنان که خود حضرت امیر علیه السلام می فرماید: «انا یدالله، انا عین الله و...» خود حضرت است؛ یعنی فضل و خیر خداوند، ظهور و انتشارش به دست حضرت امیر علیه السلام است. خداوند هر فیض، رحمت، فضل و خیری بخواهد، به بنده ارزانی بدارد، به واسطه ی امیرالمؤمنین علیه السلام و فرزندان معصوم علیهم السلام ایشان است؛ ازاین رو محدود کردن قدرت حضرت به قدرت مادّی، ظلم به آن حضرت تلقّی می شود. کسی که گستره ی ملکوت به دست اوست و حکم فرمایی می کند، قطعاً بر عالم مادّی هم مسلّط، عزیز و شکست ناپذیر است؛ زیرا حاکم باید قادر باشد. حضرت هم مثل پروردگارش، حاکم قادر است. داستان تخت بلقیس و آوردن آن از سرزمین سبا، یکی از بارزترین مصادیق ارتباط علم و قدرت است.
۳۰. امام علی علیه السلام در بخشی از نامه ی ۴۵ نهج البلاغه، پس از آنکه فرموده بود: غذای من دو قرص نان است، به اِشکال مقدّرى پاسخ مى گوید و مى فرماید : گویا مى بینم گوینده اى از شما چنین مى گوید: هرگاه این [دو قرص نان] تنها خوراک فرزند ابوطالب باشد، باید ضعف و ناتوانىِ جسمى، او را از پیکار با هم آوران و مبارزه با شجاعان باز داشته باشد: «وَ كَأَنِّي بِقَائِلِكُمْ يَقُولُ: إِذَا كَانَ هَذَا قُوتُ ابن أَبِي طَالِب، فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الاَقْرَانِ وَ مُنَازَلَةِ الشُّجْعَانِ.»
این یک ذهنیّت همگانى است که مردم در میان نیروى جسمانى و
غذاهاى چرب و شیرین رابطه اى قایل هستند. بنابراین اگر کسى تنها به نان جو و مانند آن قناعت کند، باید ضعف، وجودش را فرا گیرد و نتواند در میدان نبرد هنرنمایى کند. امام با ذکر دو مثال، پاسخ زیبا و گویایى به این اشکال مى دهد و مى فرماید: «أَلاَ وَ إِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّيَّةَ أَصْلَبُ عُوداً وَ الرَّوَاتِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْيَةَ أَقْوَى وَقُوداً وَأَبْطَأُ خُمُوداً؛ ولى آگاه باشید! درخت بیابانى [که آب و غذاى کمترى به آن مى رسد] چوبش قوى تر است، امّا درختان سرسبز [که همواره در کنار آب قرار دارند]، پوستشان نازک تر است و گیاهان و بوته هایى که جز با آب باران سیراب نمى شوند، چوبشان قوى تر و آتششان شعله ورتر و پردوام تر است.»
«شجره» اشاره به درختان و «نابتات» اشاره به بوته هاست. هر دو اگر در بیابان هاى خشک و کم آب پرورش پیدا کنند، بسیار مقاومند؛ درحالى که هر یک از آنها اگر بر لب نهرها رشد کند و دائماً از آب کافى برخوردار باشد، بسیار کم دوام تر است. به همین دلیل افرادى که در ناز و نعمت پرورش پیدا مى کنند، سست و ناتوانند و افرادى که لابه لاى مشکلات، بزرگ مى شوند، قوى و نیرومندند.
ناز پروده تنعّم نبرد راه به دوست
عاشقى شيوه ی رندان بلاكش باشد
به همین دلیل امروزه، براى بالا بردن سطح قدرت سربازان، آنها را به تمرین هاى مشکل فرا مى خوانند تا با سختى ها پرورش یابند. یکى از فلسفه هاى روزه ی ماه مبارک رمضان نیز همین است که روح و جسم انسان را با تحمّل مشکلات روزه تقویت مى کند. البتّه این بدان معنا نیست
که انسان، غذاى کافى به بدن خود نرساند و همچون مرتاضان به بادامى قناعت کند؛ بلکه منظور این است که با عیش و نوش و بر سر سفره هاى رنگین پرورش نیابد.
۳۱. آن گاه امام در تأیید سخنان گذشته مى فرماید: به علاوه جاى تعجّب نیست که من در عین سادگىِ غذا، شجاع باشم؛ زیرا «أَنَا مِنْ رَسُولِ اللهِ كَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ وَ الذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ؛ من نسبت به پیامبر صلی الله علیه واله همچون نورى هستم که از نور دیگرى گرفته شده باشد و همچون ساعد نسبت به بازویم.»
او همواره ساده مى زیست؛ ولى در نهایت شجاعت بود و در میدان نبرد از همه نزدیک تر به دشمن قرار داشت. در روز اُحد که دیگران فرار کردند، او هرگز فرار نکرد. من هم پیرو همان مکتب و ذراع همان بازو هستم. همان گونه که در کلمات قصار نهج البلاغه فرمود: «كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللهِ فَلَمْ يَكُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبَ إِلَى الْعَدُوِّ مِنْهُ؛ وقتی آتش جنگ شعله ور مى شد، ما به رسول خدا صلی الله علیه واله پناه مى بردیم و هیچ یک از ما به دشمن از او نزدیک تر نبود.»
آیه ی مباهله، شاهد گویاى این گفتار امام است که امیرمؤمنان علیه السلام را به منزله ی نفس پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله مى شمرد. روایاتى هم از خود رسول خدا صلی الله علیه واله نقل شده است. آنجا که طبق نقل گنجى شافعى، یکى از اصحاب از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله پرسید: در میان تمام صحابه، چه کسى نزد شما محبوب تر است؟ فرمود: على بن ابى طالب علیه السلام . عرض کرد: چرا؟ فرمود: «لاَنَّه خُلِقْتُ أَنَا وَ عَلِيٌّ مِنْ نُور وَاحِد؛ زیرا من و على از نور واحدى آفریده شده ایم.» در همان کتاب از معجم طبرانى نقل مى کند که پیغمبر صلی الله علیه واله
فرمود: «إِنَّ اللهَ خَلَقَ الاَنْبِيَاءَ مِنْ أَشْجَار شَتَّى وَ خَلَقني وَ عَلِيّاً مِنْ شَجَرَة وَاحِدَة؛ خداوند، پیامبران را از شجره هاى متعدّدى آفرید، ولى من و على را از شجره ی واحدى خلق کرد.»
داستان فرستادن سوره ی برائت با ابوبکر براى قرائت بر حاضران مکّه در موسم حج و سپس گرفتن آن از ابوبکر و دادن به حضرت على علیه السلام در کتب تاریخ، معروف است. وقتی ابوبکر به خدمت پیامبر صلی الله علیه واله برگشت و عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت باد، آیا چیزى درباره ی من نازل شده است که آیات برائت را از من گرفتید؟ فرمود: نه «وَ لَكِن لاَ يُبَلِّغْ عَنِّي إِلاَّ أَنَا أَوْ رَجُلٌ مِنِّي؛ ولى باید پیام مرا خودم یا کسى از من برساند.»
این روایت در مسند احمد حنبل به صورت گویاترى نقل شده که پیغمبر صلی الله علیه واله در جواب ابوبکر فرمود: جبرئیل نزد من آمد و گفت: «لَن يُؤَدِّيَ عَنْكَ إِلاَّ أَنْتَ أَوْ رَجُلٌ مِنْكَ؛ پیام سوره ی برائت را تنها خودت یا کسى از تو، باید به مردم برساند.»
تعبیر به «كَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ» اشاره به این است که نور ایمان و قدرت من از نور ایمان و قدرت پیغمبر صلی الله علیه واله گرفته شده و تعبیر به «وَ الذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ» اشاره به این است که هرگاه بازو محکم باشد، ذراع نیز محکم خواهد بود.
۳۲. سپس براى تأکید بر شجاعت خود مى فرماید: به حول و قوّه ی الهى چنان شجاعم که به خدا سوگند، اگر همه ی عرب براى نبرد با من پشت به پشت یکدیگر بدهند، من از میدان مبارزه با آنها روى بر نمى گردانم و در برابرشان مى ایستم تا پیروز شوم یا شربت شهادت بنوشم: «وَ اللهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَى قِتَالِي لَمَا وَلَّيْتُ عَنْهَا.»
مانند این سخن از کسى شنیده نشده است. امام على علیه السلام مرد مبالغه نیست و آنچه مى گوید عین واقعیّت است. حضرت، این حقیقت را در میدان هاى نبرد هم اثبات کرده است؛ از میدان بدر گرفته تا احد، خندق و غزوات دیگر. على بن ابى طالب علیه السلام کسى بود که هرگز به دشمن پشت نکرد و از فزونى لشکر دشمن نترسید تا آنجا که «كَرَّارٌ غَيْرُ فَرَّار» لقب گرفت. پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله این سخن را در داستان فتح خیبر بعد از آنکه دیگران رفتند و کارى براى فتح قلعه هاى خیبر انجام ندادند، فرمود: «لَاُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَداً رَجُلاً يُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ كَرَّارٌ غَيْرُ فَرَّار لاَ يَرْجِعُ حَتَّى يَفْتَحَ اللهُ عَلَى يَدَيْهِ؛(1)فردا پرچم را به دست کسى خواهم داد که خدا و پیامبرش او را دوست دارند. پیوسته به دشمن حمله مى کند و هرگز فرار نخواهد کرد و خداوند به دست او این قلعه ها را فتح مى کند.»
۳۳. «أنَا وَضَعتُ فِی الصِّغَرِ بِكَلاكِلِ العَرَبِ وَ كَسَرتُ نَواجِمَ قُروُنِ رَبیعَهٍ وَ مُضَرَ؛ من در کودکی، بزرگان و شجاعان عرب را به خاک افکندم و شاخه های بلند درخت قبیله ی ربیعه و مضر را در هم شکستم.»
چند داستان از شجاعت حضرت امیر علیه السلام (2)
١. صحنه ای از جنگ صفّین
قوّت قلب على علیه السلام از ایمان و یقینش سرچشمه می گرفت و در هیچ بشرى دیده نمی شود. ایشان در جنگ صفّین به چهره اش نقاب زده بود و به
صورت یک فرد ناشناس در جلو ی صفوف شامیان مبارز میطلبید. پس از آنکه گروهى از مبارزان شام را به خاک هلاکت افکند، معاویه به عمروعاص گفت: این شجاع قویدل کیست؟ عمرو گفت: او یا عبدالله بن عباس و یا خود على علیه السلام است. معاویه گفت: چگونه میتوان تشخیص داد؟
عمرو عاص گفت: ابن عباس مرد شجاعى است؛ ولى در مقابل حمله ی عمومى سپاه به این انبوهى نمیتواند مقاومت کند. به تمام سپاهیان، فرمان حمله بده که از جاى بجنبند و به این جنگجو حمله کنند. اگر رو گرداند، ابن عباس است و اگر ثابت و پابرجا ماند على علیه السلام است؛ زیرا على علیه السلام از تمام عرب اگر به مقابله اش برخیزند، رو نمی گرداند، چه رسد به سپاه تو. معاویه براى آزمایش، فرمان حمله ی عمومى داد و تمام سپاهش به حرکت در آمد؛ اما آن مبارز، چون کوه آهنین در جاى خود ثابت و برقرار بود؛ آن گاه فهمیدند على علیه السلام است که پیکار میکند. سپس فرمان عقب نشینى دادند.
٢. دلاوری در جنگ احد
در روز احد، آن حضرت مطابق با صحیحترین روایات، پرچمداران مشرکان را (هفت یا نه نفر) به قتل رساند و مشرکان با به قتل رسیدنشان از معرکه ی جنگ گریزان شدند؛ به طوری که اگر تیراندازان از فرمان پیامبر اکرم صلی الله علیه واله سرپیچی نمی کردند،جنگ به سود مسلمانان پایان مییافت. تمام کسانی که در این روز از لشکر مشرکان به قتل رسیدند، بیست و هشت نفر بودند که هجده نفرشان را علی علیه السلام کشته بود و وقتی مسلمانان، جز اندکی از آنها متواری شدند، علی علیه السلام در کنار پیامبر صلی الله علیه واله باقی ماند و از ایشان محافظت کرد و هرگاه مشرکان یورش میبردند، پیامبر صلی الله علیه واله وی را آگاه
می کرد و علی علیه السلام آنان را پراکنده میساخت. وی چنان از مشرکان کُشت که جبرئیل علیه السلام از آن در شگفت شد و گفت: ای پیامبر! این طریق یاری کردن است؛ آن گاه ندا داد شمشیری مانند ذوالفقار و مردی همچون علی علیه السلام نیست: «لافتی إلّا علی، لا سیف إلّا ذوالفقار.»
٣. نبرد در واقعه ی خندق
در واقعه ی خندق، هنگامی که عمرو بن عبدود و همراهانش پیشروی میکردند و از خندق گذشتند، علی علیه السلام به همراه چند نفر از مسلمانان آمدند تا شکافی را که مشرکان برای پیشروی از آن استفاده کرده بودند، مسدود کنند. هیچ کس از مسلمانان، جز علی علیه السلام بر انجام این کار بیباک نبود. وقتی عمرو مبارز طلبید، همه ی مسلمانان به هراس افتادند و خاموش ماندند. عمرو با دیدن این وضع، شروع به توبیخ و سرزنش آنان کرد. پیامبر صلی الله علیه واله خطاب به مسلمانان فرمود: چه کسی به نبرد با عمرو خواهد رفت؟ هرکس با عمرو به نبرد بپردازد، خداوند ورود به بهشت را برایش تضمین میکند. کسی برنخاست جز علی علیه السلام و گفت: ای پیامبر صلی الله علیه واله من با عمرو نبرد خواهم کرد؛ امّا پیامبر به او فرمود: بنشین! پیامبر صلی الله علیه واله سه مرتبه ی دیگر، هم نبردی برای عمرو درخواست کرد و بار سوّم به علی علیه السلام گفت: او عمرو است؛ امّا تو میتوانی به جنگ او بروی.
علی علیه السلام در جنگ با عمرو بر او دست یافت و او را کشت. با کشته شدن عمرو، کسانی که همراه وی از خندق گذر کرده بودند، متواری شدند. امام علی علیه السلام به تعقیب آنان پرداخت و بعضی از آنها را به دیار عدم رهسپار کرد و با این کار خود، هیبت مشرکان را در هم کوبید. خداوند کافران را با
همان خشم و غضبی که به مؤمنان داشتند، بدون آنکه به غنیمتی دست یابند، بازگرداند و خدا خود جنگ را به واسطه ی وجود علی علیه السلام از مؤمنان کفایت فرمود.
٤. بی باکی حضرت در جنگ خیبر
حضرت علی علیه السلام در جنگ خیبر به درد چشم گرفتار آمد؛ به گونهای که نه صحرا را میدید و نه کوه را؛ ازاین رو پیامبر صلی الله علیه واله دو نفر از مهاجران را به جنگ دشمنان فرستاد؛ امّا آنان شکست خوردند و بازگشتند. یکی از آن دو به دوستانش دشنام میداد و آنان نیز او را دشنام میدادند و دیگری دوستانش را سرزنش میکرد و آنان او را سرزنش میکردند. آن گاه پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: «فردا پرچم را به دست مردی خواهم داد که دوستدار خدا و رسول صلی الله علیه واله اوست و خدا و رسول صلی الله علیه واله نیز دوستدار اویند. او حمله کنندهای است که از میدان نمی گریزد و از معرکه باز نمی گردد، مگر آنکه خداوند بر او گشایشی قرار دهد.» سپس علی علیه السلام را فراخواند و در چشم او از آب دهان خود ریخت و بهبود یافت.
چون فردا شد پیامبر صلی الله علیه واله پرچم را به علی علیه السلام سپرد. مرحب (از مردان نیرومند یهودیان خیبر) درحالی که بر سرش کلاه خودی گذارده بود و بر تن زرهی داشت، با علی رو به رو شد. امام علی علیه السلام با ضربت شمشیری آن کلاه خود را همچون تخم مرغی در هم شکست و زره و سرش را پاره کرد تا آنکه شمشیر به فلک او رسید و همه ی لشکریان صدای این ضربه را شنیدند. آن حضرت در این جنگ، دربِ قلعه ی خیبر را که بیست مرد از آن محافظت میکردند، از جای کند و آن را همچون پلی روی خندق قرار داد. چون مسلمانان از کار جنگ بازمیگشتند، افراد زورمند، این در را اندکی جابه جا
کردند و هفتاد نفر آمدند تا آن در را به حالت اوّل بازگردانند؛ امّا نتوانستند و آن گاه میبینیم که علی علیه السلام دری را که هفتاد نفر نتوانستند بلند کنند، به صورت سپر در برابر خود میگیرد. به راستی در جهان کدام مرد شجاعی است که تا این حد به شجاعت و دلیری رسیده باشد؟
٥. شجاعت حضرت در جنگ جمل
در جنگ جمل هر دو لشکر روبهروی هم ایستادند و نیزه هایشان در قلب یکدیگر مینشست. هر سپاهی که آهنگ رفتن به سوی شتر عایشه را میکرد، کشته میشد. از صدای بر هم خوردن شمشیرها، صدایی همچون صدای پتک به گوش میرسید؛ چون جنگ به اوج خود رسید، آن حضرت به تنهایی به طرف شتر یورش برد که با پارچهای سبز پوشانده شده بود و مهاجران و انصار گردش را گرفته و اطراف آن و فرزندانش بودند.
آن گاه بر آنان تاخت و بر قلب لشکریان جمل زد و با آنها نبرد کرد. سپس بازگشت و شمشیرش را که خم شده بود با زانویش راست کرد. یاران و پسرانش گفتند: ما به تو کمک خواهیم کرد؛ امّا علی علیه السلام هیچ پاسخی به آنان نداد و حتّی نگاهی به ایشان نکرد و دوباره چون شیر خروشید و برای بار دوّم به تنهایی به خیل دشمن زد. مردان جنگیِ دشمن از ترس رویارویی با علی علیه السلام می گریختند تا آنکه زمین از خون کشتگان، رنگین شد. آن حضرت دوباره به میان یاران خود بازگشت و شمشیرش را که خم شده بود، راست کرد و به پسرش محمد حنفیه فرمود: ای پسر حنفیه! در میدان نبرد، چنین باید جنگید. کسانی که در اطراف آنان بودند، خطاب به امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کردند: ای امیرالمؤمنین علیه السلام ! چه کسی خواهد توانست کار تو را انجام دهد؟
ناگفته نماند شجاعت و داشتن قدرت، فقط نشان دادن قدرت بازو نیست. اینکه انسان بداند در چه زمانی باید چه تصمیمی را اتّخاذ کند، خیلی مهمّ است. شجاعت، مفهومی است که مصادیقی دارد؛ برای مثال حضرت امیر علیه السلام در حکمت چهارم نهج البلاغه می فرماید: «الصبر شجاعة؛ صبر کردن شجاعت است.» چنان که این شجاعت را در عمل نیز نشان داد و به فرموده ی خودش بیست و پنج سال صبر کرد و چشم پوشی کردن از دنیا اوج شجاعت ایشان است. شهادت صدّیقه ی طاهره صلی الله علیه واله به آن وضع کذایی، اوجشجاعت حضرت است. همچنین یکی از مصادیق شجاعت این است که در نبرد با نفس، عنانش را چنان مهار کند که اجازه ی نفس کشیدن به نفس ندهد و بر آن فایق آید.
«هنا وقفت اقلام العلماء و ذهلت عقول العقلاء و كلّت السن الخطباء و حارت الباب العرفا و ضلت نفوس الاولیاء و تاهت افكار العظماء فی معرفة مولینا امیرالمؤمنین علیه السلام .»
یکی از فضایل اخلاقی و انسانی، صبر است. صبّار یکی از صفات خداوند متعال است. تأخیر در عقوبت بنده و قبولی توبه ی او از کرامت های خداوند به بنده است. این صفت ارزشمند در وجود مقدّس حضرت امیر علیه السلام به وفور پیدا می شود. حضرت در حکمت چهارم درباره ی صبر می فرماید: «الصبر شجاعة؛ صبر شجاعت است.» شجاعت فقط در میدان نبرد، نمود ندارد. کسی که بتواند نفس خویش را در ناملایمات مهار کند و
بهترین تصمیم ها را اتّخاذ کند، این هم عین شجاعت است. وقتی خانه ی حضرت را به آتش کشیدند و دست مولا را بستند و به طرف مسجد بردند تا از حضرت بیعت بگیرند، حضرت سکوت کرد. علی علیه السلام خیبرگشا و مرحب کش است. وی بینی سران عرب را به خاک مالید. حالا چه می شود که این گونه در اوج مظلومّیت هیچ کاری نمی کند؟ اگر حضرت معصوم نبود، حتّی ممکن بود خیلی از بزرگان بلغزند. چه می شود علی که فاتح غزوات است، این گونه سکوت می کند؟ امانت رسول خدا صلی الله علیه واله حضرت صدّیقه ی کبری علیها السلام جلوی چشم حضرت، زیر دست و پا افتاد و حضرت، کاری نکرد. خود امام، جواب این سؤالات را می دهد.
۳۴. امام على علیه السلام در خطبه ی معروف به شِقشقیه، این گونه از جریان خلافت گلایه مى کند: «أما وَاللّهِ لَقَد تَقَمَّصَها فُلانٌ وإنَّهُ لَیعلَمُ أنَّ مَحَلّی مِنها مَحَلُّ القُطبِ مِنَ الرَّحى؛ ینحَدِرُ عَنِّی السَّیلُ، ولا یرقى إلَی الطَّیرُ، فَسَدَلتُ دونَها ثَوبا، وطَوَیتُ عَنها كشحا، وطَفِقتُ أرتَئی بَینَ أن أصولَ بِیدٍ جَذّاءَ، أو أصبِرَ عَلى طَخیةٍ عَمیاءَ، یهرَمُ فیها الكبیرُ، ویشیبُ فیهَا الصَّغیرُ، ویكدَحُ فیها مُؤمِنٌ حَتّى یلقى رَبَّهُ! فَرَأَیتُ أنَّ الصَّبرَ عَلى هاتا أحجى، فَصَبَرتُ، وفِی العَینِ قَذىً، وفِی الحَلقِ شَجاً؛ أرى تُراثی نَهبا...فَصَبَرتُ عَلى طولِ المُدَّةِ، وشِدَّةِ المِحنَةِ؛ به خدا سوگند، فلانى آن را به تن کرد و او مى دانست که جایگاه من به خلافت، چون محور آسیاب است. سیل [دانش] از من سرازیر مى شود و پرنده اى به بلنداى من نمى رسد. لباس خلافت را رها کردم و پهلو را از آن تهى ساختم. با خود مى اندیشم که آیا با دستى تهى یورش بَرَم یا بر ظلمت کورى مردم، صبر کنم؟ صبرى که بزرگ تران را فرسوده و کوچک تران را پیر مى کند و مؤمن
در آن، رنج مى کشد تا به ملاقات پروردگارش برسد. اندیشیدم که صبر کردن بر آن، خردمندانه تر است. بنابراین درحالى که خار در چشم و استخوان در گلو داشتم، صبر کردم و میراثم را از دست رفته مى دیدم... در همه ی این مدّت طولانى با همه ی رنج، صبر کردم.»
الإمام علی علیه السلام فی خُطبَةٍ لَهُ یذکرُ فیها صِفَتَهُ قَبلَ البَیعَةِ لَهُ: «فَنَظَرتُ فَإِذا لَیسَ لی مُعینٌ إلّا اهل بیتی، فَضَنِنتُ بِهِم عَنِ المَوتِ وأغضَیتُ عَلَى القَذى و شَرِبتُ عَلَى الشَّجا، و صَبَرتُ عَلى أخذِ الكظَمِ و عَلى أمَرَّ مِن طَعمِ العَلقَ؛(1)حضرت در یک سخنرانی، ویژگى هاى خودش را پیش از بیعت چنین یاد مى کند: نگریستم و دریافتم که جز اهل بیتم یاورى ندارم. دریغم آمد که آنان بمیرند. خار در چشم، پلک بر هم گذاشتم و استخوان در گلو، نوشیدم. جان به لب، شکیبایى ورزیدم و بر تلخى شرنگ حنظل، صبر کردم.»
حضرت در دادخواهى و گلایه از قریش می گوید: «اللّهُمَّ إنّی أستَعدیك عَلى قُرَیشٍ ومَن أعانَهُم؛ فَإِنَّهُم قَد قَطَعوا رَحِمی، وأكفَؤوا إنائی، وأجمَعوا عَلى مُنازَعَتی حَقّاً كنتُ أولى بِهِ مِن غَیری، وقالوا: ألا إنَّ فِی الحَقِّ أن تَأخُذَهُ، وفِی الحَقِّ أن تُمنَعَهُ، فَاصبِر مَغموماً، أو مُت مُتَأَسِّفاً، فَنَظَرتُ فَإِذا لَیسَ لی رافِدٌ، ولا ذابٌّ، ولا مُساعِدٌ، إلّا اهل بیتی، فَضَنِنتُ بِهِم عَنِ المَنِیةِ، فَأَغضَیتُ عَلَى القَذى، وجَرِعت ریقی عَلَى الشَّجا، وصَبَرتُ مِن كظمِ الغَیظِ عَلى أمَرَّ مِنَ العَلقَمِ، وآلَمَ لِلقَلبِ مِن وَخزِ الشِّفارِ؛(2)بار خدایا! من از تو علیه قریش و یاری کنندگانشان استمداد مى طلبم. آنان [پیوند] خویشاوندى مرا قطع کردند و ظرفم را واژگون
کردند و در حقّى که من به آن از دیگرى سزاوارتر بودم، به درگیرى با من گِرد آمدند و گفتند: حق را توانى که بگیرى و حق را توانند که از تو بازگیرند. یا غم بار، شکیبایى کن و یا به تأسّف، بمیر.»
وسَتُنَبِّئُك ابنَتُك بِتَضافُرِ امَّتِك عَلى هَضمِها، فَأَحفِهَاالسُّؤالَ، وَاستَخبِرهَا الحالَ.هذا ولَم یطُلِ العَهدُ، ولَم یخلُ مِنك الذِّكرُ، وَالسَّلامُ عَلَیكما سَلامَ مُوَدِّعٍ، لا قالٍ ولا سَئِمٍ، فَإِن أنصَرِف فَلا عَن مَلالَةٍ، وإن اقِم فَلا عَن سوءِ ظَنٍّ بِما وَعَدَ اللّهُ الصّابِرینَ؛(1)
از من و از دخترت که در جوارت فرود آمده و به سرعت به تو پیوسته است، به تو اى پیامبر خدا درود باد! اى پیامبر خدا! شکیبایى من از دورى دخترت، اندک شده و توانم از دست رفته است، امّا مرا پس از دیدن عظمت فراق تو و سنگینى مصیبت تو جاى تعزیت است.
من سر تو را بر لحد قبرت گذاشتم و روح تو در بین سینه و گلوى من از تن جدا شد. همه ی ما از آنِ خداییم و به سوى او بر مى گردیم. امانت،
1) همان، خطبه ی 202.
برگردانده شد و رهن، باز پس گرفته شد، امّا غمم جاودانه است و شب هایم به بیدارى خواهد گذشت تا آنکه خداوند، براى من هم خانه اى را که تو در آن سکونت دارى، برگزیند.
دختر تو از همکارى امّتت براى نابودى اش خبرت خواهد کرد. از وى بپرس و احوال را از او جستجو کن. این همه، در حالى است که از جدایى تو چندان نگذشته و یاد تو هنوز فراموش نشده است. درودِ بدرود بر شما دو تن، نه درودِ از سرِ رنج و ملال. اگر روى برگردانم، از روى ملالت نیست و اگر بایستم، به خاطر بدگمانى به وعده ی خداوندى بر شکیبایان است.»
۳۵. صبر، نوعی عبادت: «استتمّوا نعم الله عليكم بالصبر على طاعته و المجانبة لمعصيتة؛(1)با صبر بر طاعت، نعمت هاى خدا را بر خود تمام و از نافرمانى اش دورى کنید.»
بنده باید در مقابل مولا مثل میّت در دستان غسّال باشد. باید به هر طرف که خداوند بخواهد حرکت کند و هر جا لازم باشد سکوت کند. این بنده در حقیقت در حال فرمان برداری از خداوند است و این گونه صبر - خصوصاً صبر بر مصایب آن هم به فرمایش خود حضرت که جوان را پیر می کند و استخوان انسان را در هم می شکند- بالاترین عبادت محسوب می شود و بهره ی خویش را از صبر می برد که معیّت با خداوند است و مصداق «ان الله مع الصّابرین» خواهد بود.
کسی که در معیّت خداوند باشد، نامش همیشه بر زبان هاست و به بزرگی از او یاد می شود. وقتی حضرت به دیگران توصیه به صبر می کند و آن
1) همان، خطبه ی 188.
را به عنوان عبادت گوشزد می کند، خود نیز در عمل به آن پایبند است؛ یعنی امام الکل فی الکل و امام صابران است.
۳۶. صبر، فضیلت بزرگان: «من صبر صبرَ الاحرار، و إلّا سلا سلوّ الاغمار؛(1)هرکه (در حوادث) شکیبایى مى کند، چون آزادگان صبر کند (اجر برد)، وگرنه چون جاهلان مصیبت را فراموش کند و (اجرى ندارد).»
اجر حضرت در مقابل این همه ناملایمات، آن قدر زیاد است که قابل احصا نیست؛ چنان که خداوند در این باره می فرماید: «یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب؛ خداوند به صابران، پاداش بی حساب می دهد.»
۳۷. صبر، صفت خداوند: «...الذى عظُم حلمه فعفا و عدل فى كل ما قضى؛(2)خداوندى که حلم او بزرگ است و با این حلم، بندگانش را عفو مى کند و در هرچه حکم کند، عدالت دارد.»
حضرت در این فراز می فرماید: علّت صبر من این است که من آیینه ی حقّم. خداوند صبّار است. لازمه ی بندگی، صبر است. برای تبلور این صفت الهی در وجود هر انسانی باید در مقابل همه چیز صبر کرد. شاید بتوان گفت و فرض را بر این گذاشت که اگر خداوند به صورت مجسم بروز مییافت، همان برخورد را که با اهل بیت علیهم السلام کردند، با خداوند می کردند. در حقیقت حضرت امیر علیه السلام ظهور مظلومیّت خود خداوند است.
۳۸. صبر، ابزار ریاست: «آلة الرياسة سعة الصدر؛(3)سعه ی صدر، ابزار ریاست است.»
ریاست لوازمی دارد: یکی از این لوازم، سعه ی صدر و صبوری در مقابل ناملایمات است. رئیس جامعه باید ظرفیّت پذیرش همه چیز را داشته باشد. اگر رئیس جامعه بخواهد با کوچک ترین مشکل منفعل شود و عنان را از دست دهد، زمام حکومت از دستش خارج می شود و باعث هرج و مرج خواهد شد. حضرت در عمل، صبر را نشان داد؛ زیرا خلیفه ی راستین جامعه ی بشری و خلیفه ی خداست که ولایت دارد و ولایت از شئون الهی و آسمانی است و وارد شدن به حریم آن برای غیر حضرات مقدور نیست. اینکه در ظاهر دیدیم غصب ولایت نبود؛ چون دستشان کوتاه و خرما بر نخیل است. آنان قدرت دستیابی به ولایت را ندارند؛ مَثَل کسانی که به سوی خلافت الهی دست دراز کردند، مَثَل آن قورباغه هایی است که در شبی مهتابی، کنار برکه بودند و عکس ماه و ستارگان درون آب افتاد. آنها خود را به آب انداختند و موجی ایجاد کردند و عکس ماه محو شد. سپس سرمست و خوشحال شدند که ماه و ستارگان را از بین بردند؛ درحالی که ماه و ستارگان در آسمان همچنان پابرجایند. آری، ولایت امری الهی و دست نیافتنی است. هرکسی که بخواهد به جنگ با خدا برود، قطعاً شکست خواهد خورد. خداوند عزیزی است که شکست در او راه ندارد و هرکسی هم که با خداوند باشد، چنین است؛ یعنی عزیز شکست ناپذیر خواهد بود؛ ازاین رو خداوند می فرماید: «ان العزة لله و لرسوله و للمؤمنین» که مراد از مؤمنان، اهل بیت علیهم السلام هستند. حضرت با بیست و سه سال خانه نشینی و مهجوریت از جامعه و سعه ی صدر، جامعه را مدیریت کرد و کار به جایی رسید که خود مردم دست به دامن علی شدند و از وی خواستند که ردای خلافت را بپوشد. این همان مدیریت و ریاست بر جامعه، با صبر است.
۴۰. صبر نیکوترین خصلت: امام در وصیت به فرزند بزرگوارش امام حسن علیه السلام مى فرماید: «عوّد نفسك التصبّر على المكروه و نعم الخُلق التصبُر فى الحق؛(1)خویشتن را به صبورى در برابر ناخوشایندها عادت ده و نیکو خصلتى است صبورى کردن در راه حق.»
۴۱. تنها زمان ناشکیبایی حضرت: حضرت در هنگام خاک سپارى پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: «ان الصبر لجميل إلّا عنك و ان الجزع لقبيح إلّا عليك و ان المُصاب بك لجليل و انه قبلك و بعدك لجَلَل؛ شکیبایى زیباست، جز در برابر فقدان تو و بى تابى کردن زشتاست، مگر بر غم از دست دادن تو. مصیبت رحلت تو بس بزرگ است و هر مصیبت دیگرى، پیش از تو و پس از تو، ناچیز باشد.»
خداوند متعال، صاحب جلال و جمال است. اقتضای جمال این است که دیده شود؛ چنان که در حدیث آمده است: «ان الله جمیل و یحب الجمال.» بر این اساس که صاحب جمال میل به دیدن جمال خویش
1) نهج البلاغه، نامه ی 31.
دارد. خداوند، عالم را با قدرت بالغه ی خویش خلق کرد و در میان همه ی موجودات، انسان را آیینه ی خویش قرار داد تا جمال زیبای خود را ببیند، آنچه در آیینه دیده می شود، صفات صاحب جمال است، نه عین صاحب جمال؛ زیرا ذات حق دست نیافتنی است.
خداوند پرده نشین غیب و ذاتش مخفی از همه ی موجودات است. تمام مظاهری که می بینیم صفات حق هستند؛ بنابراین حبّ الهی، خلقت را رقم زده است. در میان خلایق هم طبعاً اوّلین مخلوق باید احبّ مخلوقات باشد؛ چون قاعده ی جمیله، اقتضا دارد که محبوب ترین و زیباترین خلق رقم زده شود که آن کسی نیست، جز حقیقت محمّدیه؛ آیینه ای که جمال جمیل در آن منعکس شده است.
قاعده ی اشرفیت نیز اقتضا دارد که «لا یصدر من الاشرف إلّا شریف»، یعنی از اشرف، چیزی جز شریف صادر نمی شود. خداوند که اشرف موجودات و وجود عین ذات اوست، آنچه از او صادر می شود، به طور قطع شریف است.
با نگاه فلسفی هم بنگریم، این چنین است: فلاسفه، همه چیز را با عینک علیّت می بینند و خداوند را علّة العلل می دانند. طبیعتاً از علّت اشرف، معلول اشرف و یا شریف صادر می شود؛ چون خداوند اکرم است، رسول خدا صلی الله علیه واله هم اکرم است: «إقرء و ربك الاكرم» اقتضا دارد که رسول هم اکرم شود؛ پس سزاوار نیست که از اشرف، چیز پست و غیر شریف صادر شود.
با توجّه به اقتضای این دو قاعده «لا یصدر عن الجمیل إلّا الجمیل و لا یصدر عن الاشرف إلّا شریف»، حرکت حبّی رقم می خورد؛ یعنی میل به دیده
شدن باعث می شود که خلقت رقم زده شود؛ چون جمیل دوست دارد، جمال خویش را ببیند؛ به قول معروف «پری رو تاب مستوری ندارد» و یا به قول جامی:
نکو رو تاب مستوری ندارد
ببندی در ز روزن سر بر آرد
آری، چهره ی دلربای حق از عدم سر بر آورد؛ چون طاقت مستوری نداشت. وقتی صدای ربّانی و ملکوتی «کن» بلند شد و انسان خلق شد، این صدا چنان انسان را شیفته ی خود کرد و عاشقش شد که در پی این صدا رفت تا او را بیابد. با خود گفت: صاحب این صدا که این قدر صدایش دلنشین است، قطعاً جمالش نیز دلرباست؛ پس ما برای دلدادگی و دلبری در این دنیا هستیم، نه چیز دیگر.
ابن عربی در فتوحات مکیّه، این حرکت حبیّ را، امّ الحرکات می نامد و منشأ همه ی حرکات را محبّت و عشق می داند؛ هرچند در ظاهر، خلاف آن را ببینیم. سپس ابن عربی با استفاده از آیه ی شریفه ی «فخرج خائفا یترقب منها» مثالی می زند که داستان حضرت موسی علیه السلام است. حضرت موسی از شهر خارج شد، درحالی که ترسان بود. ایشان می گوید: شما به ظاهر، ترس می بینید؛ درحالی که فرار موسی علیه السلام نه به خاطر ترسی است که در عقب است؛ بلکه به خاطر حبّ به نجاتی است که مقابلش است؛ یعنی به سوی نجات فرار می کند. همچنین کسی که به سرطان دچار می شود و خود را به تیغ تیز جراح می دهد، نه به سبب ترس از بیماری سرطان است، بلکه برای حبّ و علاقه به سلامتی و ادامه ی حیات است که به جراحی سخت تن می دهد؛ ازاین رو مبنای همه ی حرکات در عالم محبّت است.
علاقه ی خداوند به دیدن جمال خویش باعث خلقت انسان شده است. انسان آیینه ای است که هم جمال حق را نشان می دهد و هم خود از اینکه بازنمایی چهره ی حق لذت می برد؛ زیرا خداوند حبّ به ذات خویش دارد و از داشتن صفات ثبوتیه ی خود لذّت می برد؛ ازاین رو به آیینه ی وجودی انسان هم شعوری عنایت کرد که او هم در این لذّت سهیم باشد.
انسان برای اینکه از این لذّت محروم نباشد، همیشه سعی می کند خود را در مقابل صفات الهی قرار دهد تا دائماً محو جمال یار باشد. این است معنای «المؤمن مرآة المؤمن.» مؤمن از صفات خداوند است. انسان مؤمن آیینه ی خداوند مؤمن است. این آیینه بودن بر عکس آن هم صادق است؛ یعنی خداوند مؤمن هم آیینه ی انسان مؤمن می شود. نعمت های بهشت و ابدیتی که برای مؤمن رقم می خورد، در حقیقت بازتاب اعمال ما در آیینه ی مؤمنی به نام خداوند است که ظهور و بروزش به صورت نعمت های بهشت جلوه می کند؛ چنان که عذاب هم چنین است؛ یعنی بازتاب کارهای ناشایست در آینه ی الهی به صورت آتش جلوه می کند.
روشن است که بهترین آیینه ها، آن است که تمام قد، تمام صفات را نشان دهد و چیزی از صفات مخفی نماند. عرفا از این آیینه به «مرآة الحق» یا «انسان کامل» یاد می کنند. مراد از انسان کامل، یعنی فردی که در دریافت تمام صفات الهی به کمال رسیده است و حقیقت آن کسی نیست جز حقیقت محمّدیه صلی الله علیه واله که نفس او حضرت امیر علیه السلام است. شبستری در گلشن راز بسیار زیبا و لطیف، حقیقت محمدیه را به تصویر می کشد:
ز احمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندر این یک میم غرق است
احد که ذات باری تعالی است، در دایره ی خلقت، همه چیز را در دایره ی محمّدی ختم کرد که غایت اصلی خلقت است. سرانجام کار حقیقت محمّدی صلی الله علیه واله ولایت و خلافت الهی است که صورت مجسّم آن حضرت امیر علیه السلام است و جدای از رسول خدا صلی الله علیه واله نیست و نخواهد بود؛ یعنی همان گونه که در عالم، همه چیز ظهوری دارد، ولایت رسول خدا صلی الله علیه واله هم ظهور دارد که امیرالمؤمنین علیه السلام است.
به عبارتی حقیقت وجودی پیامبر دو حیثیّت دارد: حیثیّت ظاهری (رسالت حضرت) و دیگری باطنی. حیثیت باطنی پیامبر همان ولایت ایشان است و سّر اینکه پیامبر صلی الله علیه واله حضرت امیر علیه السلام را نفس خویش معرّفی کردند، همین است؛ یعنی علی سرّ پیامبر است؛ چون سرّ پیامبر، ولایت و حضرت امیر علیه السلام هم مظهر ولایت است؛ ازاین رو هیچ وقت جدای از هم نیستند؛ چنان که حضرت در حدیث معرفت نورانیّت به این مسئله اشاره کردند...: «كنت انا و محمد نورا واحدا من نور الله تبارك و تعالی فامر الله بذلك نور ان یشق و قال للنصف كن محمدا و قال للنصف كن علیا....»
علاوه بر این، عقد اخوّت بین حضرت رسول صلی الله علیه واله و حضرت امیر علیه السلام نیز بر همین موضوع دلالت دارد. راغب در «مفردات» چنین معنا می کند: «الاخ: هو المشارك آخر فی الولاده من الطرفین او من احدهما او من الرضاع؛ اخ یعنی مشارکت در ولادت از دو طرف (پدر و مادر) یا یک طرف یا به صورت رضاع.» با توجه به معنای اخ که مشارکت در ولادت است، در عالم خلقت، حضرت رسول صلی الله علیه واله و حضرت امیر علیه السلام با هم موجب رقم خوردن خلقت خلایق شده اند؛ پس ایشان را برادر خطاب می کردند.
این دو نور برای هم برادرند؛ ولی برای ماسوای خود پدرند؛ چنان که حضرت رسول صلی الله علیه واله به حضرت علی علیه السلام فرمود: «یا علی انا و انت ابوا هذه الامة؛ ای علی من و تو پدران این امتیم.» به نظر حقیر بلکه پدر همه ی انسان هاست؛ زیرا مستفاد از معنای لغوی «اب» چنین است: «اب: یدل علی سبب الشیء و ایجاد الشیء.» از این بابت به پدر، پدر می گویند که علت، سبب و ایجاد فرزند است و چون حضرت رسول صلی الله علیه واله و حضرت امیر علیه السلام علت و بهانه ی خلقت ما هستند، به این دو جناب پدر اطلاق می شود.
با توجّه به اینکه غایت کار عارف و سالک در سلوک، رسیدن به مقام فنا و خلافت الهی است، سالکانِ این راه، همگی خود را به حضرت علی علیه السلام منتسب می کنند. تمام مشرب های عرفانی و فرقه های تصوف، افتخارشان این است که علومشان به امام علی علیه السلام ختم می شود. شیعه که حقیقتش عین اسلام است و بحثی در آن نیست که وامدار امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ حتّی غیر شیعه هم افتخارشان شاگردی مکتب عرفانی امیر مؤمنان علیه السلام است.
البتّه به نظر شیعه، بین عرفان و تصوف به عبارتی عارف و صوفی فرق است؛ چون عرفان ریشه ی قرآنی دارد و در روایات به آن اشاره شده است. عرفان برای خود تعریف، موضوع، مسائل و غایت دارد؛ درحالی که تصوّف چنین نیست.
در این میان سید حیدر آملی در جامع الاسرار و منبع الانوار تمام تلاشش را به کار می گیرد تا بین تشیّع و تصوّف ارتباط برقرار کند و این دو را عین هم می داند؛ ولی با توجه به آنچه گفتیم چنین نیست. اکنون به گوشه هایی از عرفان علوی اشاره می کنیم.
۴۲. حدیث حقیقت: «إنَّ كمیلَ بن زیاد كانَ فی صحبتِهِ و خدمتِهِ علیه السلام ثلاثَ
و عشرین سَنَة فسألَهُ بالكوفة حین كان خالیا فقال: یا مولای و سیّدی مَاالْحَقیقة؟ فَقالَ علیه السلام : مالَكَ و الحقیقة؟ قالَ: اولست صاحب سِرَّكء؟ قال: بلی! و لكن یرشح علیك ما یطفح مِنّی فَقالَ اومثلك یُخیّب سائلاً، قال الامام: الحقیقةُ كَشفُ سَبَحاتِ الجلالِ من غیر اشارة، قال: زدنی فیه بیانا، قال: محو الموهوم مع صحو المعلوم، قال: زدنی فیه بیانا، فقال: هتك الستر لغبلة السّر، قال: زدنی فیه بیانا، قال: جذب الاحدیة لصفة التوحید، قال زدنی فیه بیانا، قال: نور یشرق من صبح الازل فتلوح علی هیاكل التوحید آثاره، قال: زدنی فیه بیانا، قال: اطف السراج فقد طلع الصبح؛(1)
کمیل پرسید: یا امیرالمؤمنین حقیقت چیست؟ فرمود: تو و دریافت این حقیقت؟ تو کجا و حقیقت کجا؟! عرض کرد: آیا من صاحب سرّ شما نیستم؟ فرمود: آرى، صاحب سرّ من هستى، آنچه از دیگ سینه ی من به جوش آید، بر تو مى ریزد. کمیل عرض کرد: آیا مثل تو، سائل را نومید و محروم گرداند؟ فرمود: حقیقت، کشف سبحات جلال است، به غیر اشاره. گفت: روشن تر از این بیان فرما. فرمود: زایل کردن کثرت موجود موهوم است، به استیلاى سلطان حقیقت. پس عرض کرد: توضیحى بر آن بیفزا. فرمود: پرده درى سرّ به سبب غلبه ی مستورى است. عرض کرد: تشریحى بر آن اضافه فرما. فرمود: جذب احدیّت صفت توحید است. التماس کرد: بیشتر توضیح بفرما. فرمود: نورى درخشان از صبح ازل است. پس بر هیاکل توحید، آثارش ظاهر شود. عرض کرد: بیانى بر آن زیاده فرما. امیر علیه السلام فرمود: چراغ را بکُش (خاموش کن)، به تحقیق که صبح طالع شود.»
1) جامع الأسرار و منبع الأنوار، ص 28 و 170؛ روضات الجنات، ج6، ص62؛ ناسخ التواریخ، جزء پنجم احوال امیرالمؤمنین علیه السلام .
حقیقتی که کمیل از آن سؤال کرد، چیزی است که سالکان و حکما دنبال این گمشده اند. حضرت فرمود: کمیل تو کجا و حقیقت کجا؟ (دست ما کوتاه و خرما بر نخیل). این حدیث یکی از احادیث ناب در مقوله ی عرفان است. عرفا بر این حدیث شروحی زدند که نشان دهنده ی اهمیّت این حدیث است.
یکی از شاخصه های عرفان ناب علوی عبارت است از: همراهی شریعت، طریقت و حقیقت. شریعت، گفته های خدا؛ طریقت، کردار انبیا و حقیقت، دیدن حقایق آن طور که هست. بدون شریعت قدم در طریقت نتوان گذاشت. طبعاً به حقیقت هم نایل نخواهیم آمد. در عرفان علوی هیچ گاه این سه از هم جدا نیستند و نخواهند بود.
.۴۳ دعای کمیل: بی تردید یکی از منابع عرفان ناب علوی، دعایی است که حضرت امیر علیه السلام به کمیل تعلیم فرمود. این دعا، یک دعای سراسر عرفانی است که عشق و محبّت به خداوند در آن موج می زند. دلباخته ای چون علی علیه السلام است که می تواند مضامین بسیار عالیه ای را در این زمینه ارائه دهد. وی اوج بندگی را بسیار زیبا و استادانه به تصویر می کشد؛ آنجا که می فرماید: «لا یمکن الفرار من حکومتک؛ خداوندا کجا بروم که تحت ملکیت و حکومت تو نباشد؟» خدا مولای مطلق همه ی هستی است و حضرت به عبودیّت چنین مولایی افتخار می کند. خداوند در قرآن می فرماید: «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْكافِرِينَ لا مَوْلى لَهُمْ؛(1)همانا خداوند، مولای کسانی است که به خداوند ایمان دارند، درحالی که کافران قطعاً برایشان مولایی
1) محمد، 11.
نیست.» داشتن مولا در این آیه، بار عاطفی فراوانی دارد. این آیه، اوج عشق و محبّت و دلدادگی عابد به معبود و عارف به معروف و عاشق به معشوق است.
یا در فراز دیگر این دعای شریفه می فرمایند: «يا اِلهي وَ رَبّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلايَ لأيِّ الاُمُورِ اِلَيْكَ اَشْكُو، وَ لِما مِنْها أضِجُّ وَ اَبْكي، لأليمِ الْعَذابِ وَ شِدَّتِهِ، أمْ لِطُولِ الْبَلاءِ وَ مُدَّتِهِ، فَلَئِنْ صَيَّرْتَني لِلْعُقُوباتِ مَعَ أعْدائِكَ، وَ جَمَعْتَ بَيْني وَ بَيْنَ أهْلِ بَلائِكَ، وَ فَرَّقْتَ بَيْني وَ بَيْنَ أحِبّائِكَ وَ أوْليائِكَ، فَهَبْني يا إلـهي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلايَ وَ رَبّي صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ، فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَلى فِراقِكَ، وَ هَبْني صَبَرْتُ عَلى حَرِّ نارِكَ، فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إلى كَرامَتِكَ؛
ای خدای من، ای پروردگار من و سید و مولای من. از کدامین سختی های امورم به سویت شکایت کنم و از کدام یک به درگاهت بنالم و گریه کنم. از دردناکی عذاب آخرت بنالم یا از طول مدت آن بلای سخت، زاری کنم. پس تو مرا با دشمنانت، اگر به انواع عقوبت معذّب گردانی و با اهل عذابت همراه کنی و از جمع دوست و خاصان خودت جدایم سازی، در آن حال گیریم که بر آتش عذاب تو ای خدای من و سید و مولای من و پروردگار من صبوری کنم، چگونه بر فراق تو صبر توانم کرد و گیرم آنکه بر حرارت آتشت شکیبا باشم، چگونه چشم از لطف و کرمت بتوانم بپوشم؟»
۴۴. کهف الوری: همان گونه که خداوند «لیس کمثله شیء» و مولای بی نظیر است، حضرت امیر علیه السلام هم برای مؤمنان چنین است. در زیارت جامعه ی امام هادی علیه السلام یکی از تعابیر زیبایش، این فراز است که اهل بیت علیهم السلام خصوصاً حضرت امیر علیه السلام را کهف الوری معرفی می کند. مراد
از وری، ورای حق است. غیر از خداوند همه ی مظاهر، ورای حق هستند. امام کهف برای این «ورا» است.کهف کلمه ای است که بار عاطفی به همراه دارد. در معنای آن گفته اند: به غاری گویند که در کوه باشد و موجب در امان ماندن انسان شود.
مرحوم مجلسی رحمة الله درباره ی معنای این واژه می گوید: «مَلْجَأ الخلائِقِ فِى الدِّينِ وَ الآخِرَة وَ الدُّنيا؛(1)پناهگاه آفریدگان، در دین و آخرت و دنیا هستند.» مأمن و ملجأ قرار گرفتن مصادیقی دارد؛ چنان که مرحوم مجلسی به این مسئله اشاره کرد. کهف و مأمن در دین اعم از علم و عمل است؛ یعنی امام در وادی علم، کهف و امان برای عالم و در وادی معرفت مأمن برای عارف است. هرکسی به تناسب نیاز خود محتاج به این کهف است. در مشکلات مادی که در دنیا با آن روبه رو می شویم نیز چنین است. امام هادی علیه السلام در فرازی دیگر در زیارت جامعه، امام را باب المبتلا به النّاس معرفی می کند. هر دردمند و نیازمندی دست نیاز به سوی این در دراز می کند. در آخرت هم به طریق اولی نیاز به این کهوف خواهیم داشت.
خلاصه اینکه حضرت، امان برای ورای حق یعنی تمام موجودات است، نه فقط انسان؛ چنان که حضرت امیر علیه السلام در معرّفى خاندان پیامبر صلی الله علیه واله مى فرماید: «هُمْ مَوضِعُ سِرِّه وَ لَجَأُ أمْرِهِ وَ عَيْبَةُ عِلمِهِ وَ مَوْئِلُ حُكْمِهِ وَ كُهُوفُ كُتُبِهِ وَ جِبالُ دينِهِ، بِهِمْ أقامَ انحِناءَ ظَهرِهِ وَ أذهَبَ ارْتِعادَ فَرائِصِهِ؛ آنان جایگاه رازهاى او (پیامبر) هستند و پناهگاه فرمان او و ظرف دانش اویند و مرجع احکامش و پناهگاه هاى کتاب هاى آسمانى و سنّت او و کوه هاى استوار دین او. به
1) بحار الأنوار، ج 102، ص 136.
وسیله آنان، پیامبر صلی الله علیه واله قامت دین را راست کرد و تزلزل و وحشتش را از میان بُرد.»
تعبیر «كُهُوف كُتُبِه»، امتیازى است که مولا علیه السلام در توصیف اهل بیت علیهم السلام بر مى شمُرَد. «کهوف»، جمع «کَهْف» و مراد، آن است که خاندان نبوّت، پناهگاه کتاب هاى آسمانى و سنّت پیامبر صلی الله علیه واله هستند و جز از طریق این خاندان، راهى به تعالیم حقیقى آسمانى نیست. به دیگر سخن، کتاب هاى پیشین، قرآن و سنّت پیامبر صلی الله علیه واله همگی نزد اهل بیت علیهم السلام به امانت است و بس.(1)
افزون بر نهج البلاغه در دیگر متون روایى در شأن پیشوایان، از واژه هاى «کهف» و «کهوف» استفاده شده است. امام جواد علیه السلام در زیارت پدر بزرگوارش امام رضا علیه السلام مى فرماید: «السَّلامُ عَلى كُهُوفِ الكائِناتِ وَ ظِلِّها؛(2)سلام بر پناهگاه هاى هستى و سایه هاى آن.»
در روایت وارد شده است که اگر در زمین، دو نفر باشند، قطعاً یکی باید امام باشد. این ضرورت تا جایی است که اگر امام نباشد «لساخت الارض باهلها؛(3)زمین بر سر اهلش خراب خواهد شد.»
۴۵. تری ما أری: حضرت در نهج البلاغه درباره ی مبعوث شدن حضرت رسول صلی الله علیه واله می فرماید: «اری نُورَ الْوَحْیِ وَ الرِّسَالَةِ، وَ أَشُمُّ رِیحَ النُّبُوَّةِ وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّیْطَانِ حِینَ نَزَلَ الْوَحْیُ عَلَیْهِ صلی الله علیه واله فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللّهِ مَا هذِهِ الرَّنَّةُ؟
فَقَالَ: هذَا الشَّیْطَانُ قَدْ أَیِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ. إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ، وَ تَرَى مَا أَرَى، إِلاَّ أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِیٍّ، وَ لكِنَّكَ لَوَزِیرٌ وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَیْر؛(1)نور وحی و رسالت را دیدم و نسیم نبوّت را استشمام کردم و هر آینه ضجّه ی شیطان را هنگام نزول وحی شنیدم. پس به جنابش گفتم: ای رسول خدا صلی الله علیه واله این ضجّه ی کیست؟ فرمود: این ناله ی شیطان است که با رسالت من از بندگان خدا ناامید شد. علی جان، همانا تو می شنوی آنچه من می شنوم و می بینی آنچه من می بینم. با این تفاوت که بعد از من پیامبری نیست، ولی تو وزیر وصی من و در هر حال بر سبیل خیر هستی.»
۴۶. مولی علیه السلام قطب عالم امکان: «أنّ محلیّ منها محلّ القطب من الرّحا؛(2)جایگاه من چون محور آسیاب است به آسیاب.» تشبیهی که حضرت در این فراز به کار برد، اهمیّت محور را می رساند که اگر محور آسیاب نباشد، چرخشی صورت نمی گیرد؛ در نتیجه گندم به آرد و بعد به نان تبدیل نخواهد شد. ولایت حضرت به منزله ی محور آسیاب است. اگر ولایت در مدار خود قرار بگیرد و همه چیز حول این محور بچرخد، قطعاً فرجامش نیک خواهد بود. هرکسی رزقش را از چرخش حول محور ولایت خواهد گرفت؛ چه رزق معنوی باشد و چه مادی.عالم، عارف، فقیه، فیلسوف و... بهره ی معنوی و علمی خود را و سایر مردم بهره ی مادی خویش را از محور ولایت می برند. گلایه ی حضرت در این خطبه، آن است که اوّلی (ابوبکر) در حالی پیراهن خلافت را پوشید که می دانست
سیل دانش از دامن کوهسار من جارى است و مرغان دورپرواز اندیشه ها به بلنداى ارزش من نمی توانند پرواز کنند. حضرت در حقیقت با این بیان، تأسف خود را از محرومیّت مردم از دانش و معرفت ناب علوی ابراز می دارد.
۴۷. طی این مرحله بی همرهی خضر مکن: سالک الی الله نیازمند به راهنماست. بیان شد که کار حضرت ایصال الی المطلوب است، نه ارائه ی طریق. این گونه نیست که امام فقط راه را به سالک نشان دهد و به سالک بگوید: خودت این راه را برو؛ بلکه ایصال الی المطلوب است؛ یعنی دست سالک در دست امام است و او را به مقصد نهایی می رساند؛ ازاین رو می فرماید: «علیکم بطّاعه أئمّتکم، فانّهم الشّهداء علیکم الیوم و الشفعاء لکم عندالله تعالی غداً؛ بر شما باد به پیروی از پیشوایانتان، زیرا آنان امروز گواهان بر اعمالتان هستند و فردای قیامت نزد خداوند شفاعتکنندگان شما هستند.»
«انّما الأئمّة قوّام الله علی خلقه، و عرفائه علی عباده و لا یدخل الجنّه الاّ من عرفهم و عرفوه و لا یدخل النّار الاّ من انكرهم و انكروه؛ به طور قطع امامان شیعه، نمایندگان خدا بر آفریده های او هستند و او را به بندگانش می شناسانند و هیچ کس داخل بهشت نشود، مگر آنکه امامان شیعه را بشناسد و آنان هم او را به نیکی بشناسند و وارد دوزخ نشود، مگر کسی که انکار امامان کند و آنان نیز او را انکار نمایند.»
پرچمدار این راه، حضرت امیر علیه السلام است. سرّ اینکه این لقب فقط شایسته ی حضرت است، همین است. حضرت، امیر بر خود اهل بیت علیهم السلام نیز به حساب می آید؛ یعنی مصداق اتمّ و اکمل مؤمنان که ائمه علیهم السلام هستند، حضرت، امیر آنان نیز شمرده می شود. حضرت نه تنها امیر عالم خلق، بلکه
امیر عالم امر نیز است؛ ازاین رو هرکسی در هر کسوتی نیازمند علی علیه السلام است. عارف در سلوکش، عالم در علمش، فقیه در فقهش و....
۴۸. لو کشف الغطاء ما ازددت یقیناً: اگر پرده ها کنار رود، چیزی به علم علی علیه السلام افزوده نخواهد شد؛(1)یعنی جهلی وجود ندارد که با کنار رفتن پرده بخواهد به آن مجهول، علم و یقین حاصل کند. معرفتی که حضرت دارد، معرفت شهودی است؛ یعنی درک حقایق آن گونه که هستند، بدون نیاز به واسطه و تعریف. به عبارتی شاهد و مشهود با هم اتّحاد پیدا کرده اند و فرقی با هم ندارند و تجلّی از نوع تجلّی معرفتی شهودی است که واسطه ای نمی طلبد.
خداوند، هدف اصلی خلقت را عبودیت و بندگی معرفی کرده است: «و ما خلقت الجن و الانس إلّا لیعبدون.»(2)برای اینکه خداوند را به درستی عبادت کنیم، باید به او معرفت داشته باشیم؛ ازاین رو در قرآن می فرماید: قبل از بندگی من، اول مرا بشناسید: «الله الذی خلق سبع سموات و من والارض مثلهن یتنزل الامر بینهن لتعلموا ان الله علی كل شیء قدیر؛(3)خداوند کسی است که هفت آسمان و زمین را خلق کرد تا بدانید که خداوند بر هر کاری تواناست.»
البتّه شاید مراد از شناخت، همان علم اجمالی باشد. علم تفصیلی در پرتو عبودیت حاصل می شود. پس در این آیه، خداوند خلق کرد که بشناسیم
و در آیه ی اوّل خلق کرد تا بندگی کنیم. در عرف هم، نظیر این وجود دارد. کسی که می خواهد زندگی تأهلی را تجربه کند، قبل از هر چیزی باید درباره ی شریک زندگی خود تحقیق کند، اگر مناسب بود ازدواج می کند؛ بنابراین بنای زندگی را شناخت و تحقیق قرار می دهد. خداوند می فرماید: قبل از اینکه مرا بندگی کنید، اوّل مرا بشناسید، بعد بندگی کنید؛ ازاین رو در اصول دین تقلید جایز نیست؛ بلکه باید درباره ی توحید، نبوت، معاد تحقیق کرد. بنده باید با یقینی که از راه عقل و شرع حاصل می کند، به بندگی روی آورد.
بدون تردید، مصداق کامل عبودیت و بندگی، جز انسان کامل کسی نیست. حقیقت بندگی، گوهری است که در صدف وجودی انسان کامل یافت می شود. انبیا و در رأس آنان رسول خدا صلی الله علیه واله و امیرالمؤمنین علیه السلام و اولاد معصومش علیهم السلام بی تردید همان انسان های کاملی هستند که عبودیّت در وجودشان متبلور شده است. اگر این انسان های کامل نبودند، در هیچ عصری از اعصار، بندگی کامل صورت نمی پذیرفت.
حقیقت بندگی جز تعلّق به مولا چیزی نیست و عبد، هیچ استقلالی برای خود نمی بیند: «لا یملك لنفسه نفعاً و لاضراً و لا موتاً و لاحیوةً و لا نشوراً.» از طرفی گفته شد که خداوند بندگان را به شناخت خویش دعوت کرد: «فاعلموا ان الله مولیکم نعم المولی و نعم النصیر؛ بدانید که مولای شما خداوند است و او خوب مولا و یاری کننده ای است.» او خدایی است که به قول حضرت ابراهیم علیه السلام : «الَّذي خَلَقَني فَهُوَ يَهْدينِ وَ الَّذي هُوَ يُطْعِمُني وَ يَسْقينِ وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفينِ وَ الَّذي يُميتُني ثُمَّ يُحْيينِ وَ الَّذي أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لي خَطيئَتي يَوْمَ الدِّينِ؛(1)
1) شعراء، 78 - 83.
او مرا آفریده و به نعمت هاى این جهان و جهان دیگر هدایت مى کند و اوست که به من خوراک و نوشیدنى مى دهد و هنگامى که بیمار شوم، تنها او مرا شفا مى دهد و اوست آنکه مرا مى میراند و سپس زنده ام مى کند و آنکه امید دارم در روز جزا، گناهم را بر من ببخشاید.»
وقتی حیات و ممات ما، صحّت و سقم ما و تمام نعمتی که در اختیار ماست از ما نیست و از اوست، پس ما یک بنده ی سراسر محتاجیم. اقتضای این احتیاج، آن است که سر به آستانه ی این مولا بساییم و بندگی اش را انجام دهیم. این نیاز ماست که ناز او را بهدنبال دارد. خداوند با رحمت عامه ی خویش، همه ی ما را اهل افتقار(نیازمند) قرار داد. اگر بنده، بندگی او را به جا آورد، به جایگاه اهل افتخار و فخر عالم خواهد رسید؛ چنان که حضرات معصوم علیهم السلام فخر عالم امکان هستند.
عبودیّت، معنای عامی دارد که عبارت است از: انجام دادن هر کاری برای تقرّب به خداوند. صِرف اعمال عبادی مثل نماز خواندن و روزه گرفتن قطعاً مصداق کامل بندگی نیست. هر شخصی اعتقاد، قول و فعلش به قصد تقرب به خداوند، عبادت است. خدا، بندگی را و در بعضی از موارد، واجبات را با مستحبات توسعه می دهد و در بعضی موارد هم محرمات را با مکروهات ضیق می کند که بنده زودتر به مراد و مطلوب خود برسد.
۴۸. خصوصیّات عبادت حضرت:
عالمانه: امام علی علیه السلام می فرماید: «اَفْضَلُ الْعِبادَةِ الْفِكْرُ؛(1)برترین عبادت تفکّر است.»
1) غرر الحکم و درر الکلم، ص 56، ح 532.
گاهی آن حضرت اعلام خطر می کرد که «مَنْ عبداللّهَ بِغَیْرِ عِلْمٍ كَفَرَ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُ؛(1)هرکس بدون آگاهی و معرفت، خدا را عبادت کند، از جایی که خود نمی داند سر از کفر در می آورد.»
مصداق بارز این حدیث در تاریخ اسلام، خوارج است که با آن همه عبادت، علیه امام زمان خویش قیام کردند. اگر هم جاهلی به چنان خطری دچار نشود، حداقل بهره ی کافی از عبادت نمی برد؛ چنان که امام علی علیه السلام فرمود: «لا خَیْرَ فی عِبادَةٍ لَیْسَ فیها تَفَقُّهٌ؛(2)عبادتی که آگاهانه نباشد، خیری در آن نیست.»
سرمنشأ عبادت آگاهانه، تفکّر و تعقّل است. از امام صادق علیه السلام پرسیدند: عقل چیست؟ فرمود: «العقل ما عبد به الرحمن و اكتُسِب به الجنان؛ عقل آن چیزی است که خداوند با او عبادت می شود و بهشت با آن به دست می آید، اما نه هر عقلی»؛ بلکه عقلی که مؤمن باشد و خطا نکند. خداوند در قرآن، وقتی می خواهد بدترین جنبندگان را معرفی کند، می فرماید: «إنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ؛(3)قطعاً بدترین جنبندگان نزد خدا کران و لالانى اند که نمى اندیشند....» درحالی که این انسان ها به ظاهر دارای عقل هستند، عدم اندیشه ی آنان این است که این عقل ایمان ندارد؛ ازاین رو در جای دیگر می فرماید: «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ؛(4)قطعاً بدترین جنبندگان نزد خداوند، کسانی هستند که کافر شدند و ایمان نمی آورند.»
عاشقانه: عنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صلی الله علیه واله : «أَفْضَلُ اَلنَّاسِ مَنْ عَشِقَ اَلْعِبَادَةَ فَعَانَقَهَا وَ أَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ وَ بَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَهَا فَهُوَ لاَ يُبَالِي عَلَى مَا أَصْبَحَ مِنَ اَلدُّنْيَا عَلَى عُسْرٍ أَمْ عَلَى يُسْر؛(1)بهترین مردم کسى است که عاشق عبادت شود، با عبادت دست به گردن شود و آن را از دل دوست دارد و با تن خود انجام دهد و براى آن فارغ شود (به کار دیگر دل مشغول ندارد). چنین شخصى باک ندارد که زندگى دنیایش به سختى بگذرد یا به آسانى.»
به راستی بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله عاشق تر از حضرت امیر علیه السلام به خدا کیست؟ حضرت آن چنان فانی در خدا می شود که غیر از او هیچ کس را نمی بیند.
خاشعانه: قرآن کریم درباره ی مؤمنان می فرماید: «قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ اَلَّذینَ هُمْ فی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ؛(2)به راستی که ایمان آورندگان رستگار شدند. همانان که در نماز خود فروتن و خاشعند.»
در جای دیگر به کمیل چنین سفارش نمود: «یا كُمیْلُ لَیْسَ الشَّأْنُ اَنْ تُصَلِّیَ وَ تَصُومَ وَ تَتَصَدَّقَ اِنَّمَا الشَّأْنُ أَنْ تَكُونَ الصَّلاةُ فُعِلَتْ بِقَلْبٍ نَقِیٍّ وَ عَمَلٍ عِنْدَ اللّهِ مَرْضِیٍّ وَ خُشُوعٍ سَوِیٍّ وَ اِبْقاءٍ لِلْجِدِّ فیها؛(3)ای کمیل! مقام این نیست که نماز گزاری و روزه بگیری و صدقه دهی، مقام آن است که نماز همراه قلب پاک انجام شود و مورد پسند الهی بوده، همراه با خشوع متعادل و دوام جدیت باشد.»
خالصانه: از آنجا که یقین و باور حضرت در بالاترین قلّه ی معرفت قرار
دارد، اخلاصش نیز چنین است؛ زیرا خود فرمود: «سَبَبُ الاْخْلاصِ اَلْیَقینُ؛(1)سبب و علّت اخلاص ورزیدن، باور است.» «لو كشف الغطاء ماازددت یقینا» باعث می شود حضرت با تمام وجود حقیقت توحید را درک کند و خود را همیشه در همه حال حاضر در محضر او بداند. عبدالرحمن جامی نمونه ای از عبادت عاشقانه و خالصانه ی حضرت را بسیار زیبا به تصویر کشیده است:
شیر خدا شاه ولایت علی***صیقلی شرک خفیّ و جلیّ
روز أُحد چون صف هیجا گرفت***تیر مخالف به تنش جا گرفت
غنچه ی پیکان به گل او نهفت***صد گل محنت ز گل او شکفت
روی عبادت سوی محراب کرد***پشت به درد سر اصحاب کرد
خنجر الماس چو بید آختند***چاک به تن چون گلش انداختند
غرقه به خون غنچه ی زنگارگون***آمد از آن گلبن احسان برون
گل گل خونش به مصلا چکید***گفت: چو فارغ ز نماز آن بدید
این همه گل چیست ته پای من***ساخته گلزار مصلای من
صورت حالش چو نمودند باز***گفت که سوگند به دانای راز
کز الم تیغ ندارم خبر***گرچه ز من نیست خبردارتر
طایر من سدره نشین شد چه باک***گر شودم تن چو قفس چاک چاک
جامی از آلایش تن پاک شو***در قدم پاکروان خاک شو
باشد از آن خاک به گردی رسی***گرد شکافی و به مردی رسی
۴۹. روزی از حضرت امیر علیه السلام سؤال شد که آیا خداوند را می بینی؟ حضرت فرمود: چطور خدایی را که نمی بینم، او را عبادت می کنم؟ «عَنْ
1) غرر الحکم و درر الکلم، ص 199، ح 3945.
أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ علیه السلام قَالَ: جَاءَ حِبْرٌ إِلَى اميرالمؤمنين صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ فَقَالَ يَا اميرالمؤمنين هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ حِينَ عَبَدْتَهُ قَالَ فَقَالَ وَيْلَكَ مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ قَالَ وَ كَيْفَ رَأَيْتَهُ قَالَ وَيْلَكَ لاَ تُدْرِكُهُ اَلْعُيُونُ فِي مُشَاهَدَةِ اَلْأَبْصَارِ وَ لَكِنْ رَأَتْهُ اَلْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ اَلْإِيمَانِ؛(1)
امام صادق علیه السلام فرمود: عالمى خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام رسید و گفت: اى امیرمؤمنان علیه السلام : پروردگارت را هنگام پرستش او دیده ا ى! فرمود: واى بر تو! من آن نیستم که پروردگارى را که ندیدهام بپرستم. عرض کرد: چگونه او را دیدهاى؟ فرمود: واى بر تو! دیدگان هنگام نظر افکندن او را درک نکنند، ولى دل ها با حقایق ایمان او را دیدهاند.»
نسایی از علی بن ابیطالب علیه السلام روایت کرده است: «ما اعرف احدا من هذه الامة عبدالله بعد نبينا غيري عبدت الله قبل ان يعبده احد من هذه الامة تسع سنين؛(2)
در امّت اسلام که از جهت عبادت و بندگی بر تمام امم جهان برتری دارند، أَحدی پس از پیامبر چون من، خدا را بندگی نکرد و قبل از من هم احدی بندگی خدا را نمیکرد. هیچ مخلوقی در نُه سالگى، چنان ستایش و تمجید و تقدیس حق نکرد که من کردم.»
حضرت علی بن الحسین علیه السلام که از کثرت عبادت و سجده های طولانی به سجاد و زین العابدین معروف شده بود، در برابر سؤال دیگران که چرا اینقدر مشقّت و رنج بر خود روا میدارى؟ فرمود: «و مَن یقدر علی عبادة
علی بن ابیطالب؛(1)و چه کسی است که بتواند مثل جدم علی علیه السلام عبادت کند؟»
از امّ سعید کنیز حضرت پرسیدند: حضرت علی علیه السلام در ماه رمضان بیشتر عبادت میکند یا در سایر ماه ها؟ وی گفت: علی علیه السلام هر شب با خدای خود راز و نیاز میکند و برای او رمضان و دیگر اوقات یکسان است. وقتی آن حضرت را پس از ضربت خوردن از مسجد به خانه میبردند، نگاهی به محل طلوع فجر افکند و فرمود: ای صبح! تو شاهد باش که علی را فقط اکنون به حکم اجبار دراز کشیده میبینى و در حال شهادت نیز جملات نماز را بر زبان داشت که «ماتَ عَلِیٌّ وَ الصَّلوةُ بَیْنَ شَفَتَیْهِ؛ علی از دنیا رفت درحالی که نماز بین دو لبش بود.»
هنگامى که امام على علیه السلام در جنگ صفین سرگرم نبرد بود، در میان کارزار، مواظب آفتاب بود تا ببیند هنگام نماز فرا رسیده یا نه؟ ابن عبّاس به ایشان عرض کرد: یا امیرالمؤمنین علیه السلام ، در این هنگام که مشغول جنگ هستیم، این چه کارى است؟ حضرت فرمود: منتظر زوالم تا نماز بخوانم. ابن عبّاس عرض کرد: آیا وقتی در میانه جنگ هستیم، وقت نماز است؟ آقا فرمودند: ما براى چه با اینان جنگ مى کنیم؟ ما فقط به خاطر نماز با آنان مى جنگیم.
حضرت امیر علیه السلام درباره ی عبادت و موانعش می فرماید: «فَبَعَثَ اللهُ
1) مفتاح السعادة، ج 3، ص 9.
محمد صلی الله علیه واله بِالْحَقِّ لِیُخرِجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَةِ الأوْثَانِ إلَی عِبَادَتِهِ وَ مِنْ طَاعَةِ الشَّیْطَانِ إلَی طَاعَتِهِ، بِقُرْآنٍ قَدْ بَیّنَهُ وَ أحْكَمَهُ، لِیَعْلَمَ الْعِبَادُ رَبَّهُمْ إذْ جَهِلُوهُ وَلِیُقِرُّوا بِهِ بَعْدَ إذْا جَحَدُوهُ وَ لِیُثْبِتُوهُ بَعْدَ إذ أنْكَرُوُه؛(1)پس خدا، محمّد صلی الله علیه واله را به راستی برانگیخت تا بندگانش را از پرستش بتان رهایی بخشد و به عبادت و اطاعت خود وادارد و از پیروی شیطان برهاند و به اطاعت خود کشاند، با قرآنی که معنی آن را آشکار کرد و اساسش را استوار فرمود تا بندگان، بزرگی پروردگار را بدانند که نمیدانستند و به آن اقرار کنند و پس از آنکه بر انکار میافزودند، او را نیک بشناسند.»
قبل از هر چیز ابتدا معنای زهد را در لغت و اصطلاح شرع بررسی می کنیم. ابن فارس درباره ی معنای زهد چنین می گوید: «الزاء و الهاء و الدال اصل صحیح یدل علی قلة الشیء و الزهید: الشیء القلیل و الزاهد هو مزهد قلیل المال؛(2)زهد بر کمی چیزی دلالت می کند. به چیزی که کم است، زهید گفته می شود و به زاهد، مُزهد گویند.»
امّا در اصطلاح شرع و اخلاق: مرحوم نراقی رحمة الله از علمای اخلاق در جامع السعادات در تعریف زهد چنین می گوید: «ضدّ حبّ الدنیا و الرّغبة الیها زهد؛ زهد ضدّ دوستی دنیا و ضدّ رغبت و علاقه به سوی آن است.» این ضدیّت با دنیا به این معنا نیست که انسان از مال دنیا هیچ بهره ای نداشته
باشد، بلکه بر عکس فقر و محتاج بودن مؤمن به غیر امور ناپسند است؛ ازاین رو خداوند می فرماید: «فلا تنس نصیبك من الدنیا؛(1)بهره ی خود را از دنیا فراموش نکن.» به اندازه ی کافی و نیاز از دنیا بهره ببرید؛ ولی دلبستگی نداشته باشید.
ابن قیّم یکی از اندیشمندان اهل سنّت نیز می نویسد: «زهد آن است که دل آدمی، شیفته ی دنیا نباشد، نه آنکه دست آدمی از اموالش تهی باشد. مقابل و ضدّ زهد عبارت است از: حرص و آز نسبت به دنیا.»(2)
زهد در دنیا، پیمانی است که خداوند از انبیا گرفته است. انبیا و اوصای الهی باید ازهد النّاس در زمین باشند. در دعای ندبه می خوانیم: «بعد ان شرطت علیهم الزهد فی درجات هذه الدنیا الدنیّه و زخرفها و زبرجها.» آنها را به بالاترین مراتب و مدارجتکامل و تعالی معنوی رساندی؛ به آن نعمت هایی که «لا زوال له و لا اضمحلال.» این نعمت ها را به آنها دادی و انتخابشان کردی؛ امّا این شرط را برایشان گذاشتی. پیامبر در بالاترین نقطهی تعالی وجودی انسان است. این بدون کمک الهی و بدون زمینه دادن خدا، ممکن نیست؛ امّا خدا این امتیاز را در مقابل یک شرط میدهد: «الزهد فی درجات هذه الدنیا الدنیّه و زخرفها و زبرجها فشرطوا لك ذلك»؛ قبول و عمل کردند؛ ازاین رو عنصری مثل پیامبر صلی الله علیه واله و امیرالمؤمنین علیه السلام بهوجود میآید؛ پولادین، خستگی ناپذیر و تمام نشدنی. باری را بر دوش میگیرند که این بار، فقط
مخصوص زمان خودشان نیست؛ حرکتی را به وجود میآورند که با پایان عمر خودشان، پایان نمیپذیرد.
آنچه آدمی را از صراط مستقیم منحرف می سازد، وجود دنیا و نعمت های آن نیست؛ بلکه شیفتگی و دلبستگی به دنیاست که موجب غفلت از خدا می شود و غفلت، ریشه ی بسیاری از تباهی هاست؛ چنان که رسول خدا صلی الله علیه واله فرمودند: «حبُّ الدنیا رأس كل الخطیئة؛ دلبستگی به دنیا منشأ هر خطایی است.»
نگاه حضرت امیر علیه السلام به دنیا نگاه ابزاری است؛ یعنی دنیا را وسیله ای برای رسیدن به آخرت می داند؛ محل تجارت و مزرعه ای برای آخرت. دنیا در نگاه حضرت در مقابل آخرت که قرار می گیرد، ناچیز است؛ به عبارتی، نگاه مقایسه ای است؛ وگرنه اصل دنیا که خَلق خداوند است و آیات الهی شمرده می شود، فی نفسه ارزش دارد. گویا کسی در محضر حضرت به نکوهش دنیا پرداخت. حضرت به او فرمود: ای کسی که به نکوهش دنیا می پردازی، درحالی که تو خود به غرور دنیا گرفتار شده ای و فریفته ی باطل های آن هستی، آیا درحالی که تو خود مغرور به دنیا هستی مذمّت آن می کنی؟ کی دنیا تو را گول زده و چه موقع تو را فریب داده است؟ تو بگو که در زندگی چه اندازه به دست خود، بیماران را پرستاری کردی و در کنار بسترشان مراقب آنها بودی و درخواست شفای آنان را نمودی و از طبیبان برایشان دارو طلبیدی؟ درحالی که این دنیا جایگاه صدق و راستی است؛ برای آنکه با آن به راستی رفتار کند و خانه ی تندرستی است، برای آن کسی که از آن چیز بفهمد و سرای بی نیازی است، برای کسی که از آن توشه برگیرد
و محل اندرز است، برای آنکه از آن اندرز گیرد. دنیا مسجد دوستان خدا، نمازگاه فرشتگان پروردگار، محل نزول وحی اللّه و تجارت خانه ی اولیای حق است. آنها در اینجا رحمت خدا را به دست آوردند و بهشت را سود خود قرار دادند.(1)
امام صادق علیه السلام ، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را این گونه وصف می فرماید: «علی علیه السلام ، هرگز در دنیا، لقمه ی حرام به دهان خود نزدیک نکرد (لقمه ی حرام نخورد) نه کم و نه زیاد. هرگز دو عمل خدایی، بر او عرضه نگشت، جز آنکه او پر زحمت تر و سخت تر آن را انتخاب کرد. هرگز مسئله ی دشواری برای پیامبر صلی الله علیه واله رخ نداد، جز آنکه علی علیه السلام را جهت حلّ آن پیش فرستاد، هیچ کس طاقت زندگی پیامبروار را جز او ندارد. وی به گونه ای زندگی می کرد که گویا بهشت و جهنّم را پیش چشمان خود دارد. از اموال شخصی خود، هزار بنده را خرید و در راه خدا آزاد کرد، غذای او بسیار ساده بود، یعنی نان و زیت، لباس او بسیار ساده بود از جنس کرباس، اگر دامن لباس او قدری بلند بود، قیچی به دست می گرفت و خودش آن را اصلاح می نمود.»(2)
امیرالمؤمنین علیه السلام در بصره، به عیادت یکی از یارانش به نام علاء حارثی رفت. آن حضرت پس از احوالپرسی دوستانه فرمود: این خانه ی با این وسعت را در این دنیا برای چه می خواهی، درحالی که در آخرت به آن نیازمندتری؟ مگر آنکه بخواهی به این وسیله، به آخرت برسی؛ یعنی در این منزل از میهمانان پذیرایی کنی (مهمانان را در آن گرامی داری)، صله ی رحم نمایی و
بدین وسیله، حقوق (لازم خود را) ادا کرده به آخرت نایل شوی! علاء گفت: ای امیرمؤمنان علیه السلام از برادرم عاصم بن زیاد پیش تو شکایت می آورم. امام فرمود: مگر چه کرده است؟ علاء پاسخ داد: او عبایی به رسم روی آوردن به عبادت و پشت کردن به دنیا پوشیده و از دنیا کناره گرفته است.امام فرمود: او را حاضر کنید. وقتی به حضور آن حضرت رسید، امام به وی فرمود: ای دشمن جان خود! مگر شیطان در تو راه یافته و تو هدف تیر او قرار گرفته ای؟ آیا به خانواده و فرزندانت رحم نمی کنی؟ تو خیال می کنی خدا که طیّبات و تمتّعات دنیوی را بر تو حلال کرده، دوست ندارد که از آنها استفاده کنی؟ عاصم گفت: ای امیرمؤمنان علیه السلام ، پس چرا تو خود به لباس خشن و غذای ناگوار قناعت می کنی، درحالی که پیشوا و امام مایی و بر ما لازم است که به تو اقتدا کنیم؟
امام در پاسخ به او فرمودند: وای بر تو! من مثل تو نیستم (وظیفه ی من غیر از شماست). خدا بر پیشوایانِ حق، لازم دانسته است که بر خود سخت گیرند و همچون طبقه ی ضعیف جامعه زندگی کنند، تا فقر فقیر، او را به هیجان نیاورد (آشفته خاطر نسازد) که سر از فرمان خدا برتابد.(1)
دنیا و زندگی دنیوی را می توان به دو بخش ممدوح و مذموم تقسیم کرد. دنیای ممدوح، همان است که انسان آن را وسیله ی جلب رضای خدا و فراهم آمدن توشه ی زندگی اخروی قرار دهد و دنیای مذموم، دنیایی است
1) نهج البلاغه، کلمات قصار 328.
که موجب غفلت انسان از خدا و وظایف الهی وی گردد و او را به عصیان وا دارد.
امام درباره ی این قسم از دنیا می فرمایند: «ای دنیا! از من دور شو! اَفسارت را بر گردنت انداختم، تو را رها کردم. من از چنگال تو رهایی یافته و از دام های تو رسته ام و از لغزشگاه هایت دوری گزیده ام. کجایند پشیمان هایی که با شوخی هایت آنها را مغرور ساختی؟ کجایند ملّت هایی که با زینت ها و زخارف خود، ایشان را فریفتی؟
آنان اکنون گروگان گورستان ها و درون لحدها شده اند. ای دنیا! سوگند به خدا، اگر تو شخصی دیدنی و دارای قالبی حسی بودی، حدود خدا را به خاطر آنکه بندگانی را از راه آرزوها فریب داده ای، بر تو جاری می ساختم و کیفر پروردگار را درباره ات اجرا می کردم، در مورد ملت هایی که به هلاکت افکندی، قدرتمندانی که تسلیم مرگ و نابودی نمودی و هدف انواع بلاها قرار دادی.هیهات! کسی که در لغزشگاه های تو قدم گذارد، سقوط می کند. کسی که بر امواج بلاهای تو سوار گردد، غرق می گردد؛ (امّا) کسی که از دام های تو، خود را بر کنار دارد، پیروز می گردد.
کسی که از دست تو سالم رسته، هیچ ناراحت نیست که معیشتش تنگ است؛ زیرا دنیا در نظر او همچون روزی است که زمان زوال و پایان گرفتنش فرا رسیده است.
از من دور شو! سوگند به خدا! من رام تو نخواهم شد که بتوانی مرا خوار سازی و زمام اختیارم را به دست تو نخواهم سپرد که به هر کجا خواهی ببری!
به خدا سوگند، سوگندی که تنها مشیّت خدا را از آن استثنا می کنم، آن چنان نفس خویش را به ریاضت وا دارم که به یک قرص نان، هرگاه به آن دست یابم، کاملاً متمایل شود و به نمک به جای خورش قناعت نماید و آن قدر از چشم هایم اشک بریزم که همچون چشمه ای خشکیده، دیگر اشکم جاری نگردد.
آیا همانند بعضی از افراد که بسان گوسفندان در بیابان شکم خود را پر می کنند و می خوابند و یا همچون دسته ی دیگری از آنها که در آغل ها از علف سیر می شوند و استراحت می کنند، علی علیه السلام هم باید همانند آنان بخورد و به استراحت بپردازد؟ در این صورت چشمش روشن باد که پس از سال ها عمر به چهار پایان رها شده و گوسفندانی که در بیابان می چرند، اقتدا کرده است.(1)
پس از رسول خدا صلی الله علیه واله بی شک زاهدترین مردم در عصر خودش، وجود مقدّس حضرت امیر علیه السلام است. ابن ابی الحدید، حضرت را از پیشگامان زهد می داند و در این زمینه نقل می کند: یکی از صحابه امیرالمؤمنین علیه السلام می گفت: آن گاه که در کنار علی علیه السلام نشسته بودم، دستور داد غذایش را بیاورند. دیدم نان جوینی است در میان بسته ای که مهر و موم شده است. گفتم: یا علی چرا درِ ظرف را مهر و موم کرده ای؟! امام پاسخ داد: می ترسم فرزندانم آن را با زیت آغشته کنند.
1) همان، نامه ی 45.
ابن ابی الحدید در ادامه ی همین کلام می نویسد: آن حضرت، لباس وصله دار می پوشید. کفش او از لیف خرما (ارزان ترین کفش ها) و لباسش دست بافت بود. آن حضرت کمتر گوشت می خورد و می فرمود: شکم خود را قبرستان حیوانات مسازید. او دنیا را واقعاً طلاق گفته بود؛ درحالی که از تمام نواحی کشور اسلامی آن روز، مگر از نواحی شام، اموال فراوانی سویش سرازیر بود و اختیار چگونگی مصرف آنها با وی بود؛ ولی بسیار زاهدانه می زیست.(1)
۵۰. اصبغ بن نباته می گوید: امیرالمؤمنین علیه السلام در اوّلین سخنرانی رسمی خود پس از قبول خلافت در کوفه به حضار فرمودند: «دخلت بلادكم... و راحلتی ها هی فان أنا خرجتُ من بلادكم بغیر ما دخلت فاننی من الخائنین؛(2)با این بسته و بار و بنه مختصر و سواری به شهر شما داخل شدم و اگر با اموال و ثروتی بیشتر از این، از شهر شما خارج گشتم، در شمار خائنانم.»
پدر أبوعنتره می گوید: در خورنق به حضور امیرالمؤمنین علیه السلام رسیدم؛ درحالی که خلیفه ی مسلمانان در سرمای زمستان آن روز با قطیفه ای تن خود را پوشانیده بود! به او گفتم: یا امیرالمؤمنین علیه السلام ! این همه بیت المال در اختیار شما است، چرا برای خود لباس فراهم نمی کنی؟ آن حضرت فرمود: من زندگی را با قطیفه ای که از مدینه آورده ام، اداره می کنم.(3)
۵۱. سوید گوید: (فضّه) کنیز آن حضرت نزد آن جناب ایستاده بود. با
وى گفتم: واى بر تو اى فضه! آیا نمى ترسى از خدا در امر این پیرمرد که آرد نان آن را غربال نمى کنید و نخاله ی آن را نمى گیرید؟! فضّه گفت: خود آقا مرا امر کرده که نخاله ی آن را نگیرم. حضرت از من پرسید: به فضّه چه گفتى؟ من آنچه گفته بودم، عرض کردم. فرمود: پدر و مادرم فداى رسول خدا صلی الله علیه واله باد که هرگز سبوس نان او را نگرفتند و سه روز از نان گندم سیر نخورد تا از دنیا رحلت فرمود.(1)
عدالت حضرت امیر علیه السلام در تعریف عدالت گفته اند: عدالت یعنی قرار دادن هر چیزی در جایی که باید باشد. عدالت یکی از صفات الهی است که در انسان کامل به ودیعه گذاشته شده است. اوّلین عادل عالم، وجود خداوند متعال است که پیوسته بندگان را نیز به رعایت و عمل به آن سفارش می کند: «ان الله یامر بالعدل و الاحسان؛ همانا خداوند پیوسته به عدل و احسان امر می کند.»
البتّه این بدین معنا نیست که دیگران عدالت را رعایت نکنند؛ بلکه مراد این است که مظهر اتمّ عدالت، انسان کامل است. به عبارتی آنان همیشه عین صفت عدل را به منصّه ی ظهور می رسانند؛ یعنی از فعل به صفت رسیدند؛ مثل مقوله ی عبدو عابد. عابد و عادل فاعل هستند و امکان اینکه گاه فاعلِ این کار نباشند، وجود دارد؛ ولی وقتی از حیثیّت فعلی
1) بحارالانوار، ج 40، ص 331، به نقل از: کشف الغمه؛ غارات ثقفى، ج 1، ص 87؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 352 و مناقب خوارزمى، فصل 10، ح 130.
به صفت رسید و ملکه ی وجودی شد، همیشه در مقام ظهور این صفات هستند.
عدل عین ذات خداوند است. به حضرت امیر علیه السلام به خاطر اینکه همیشه میزان عدالت است، عادل نمی گویند؛ بلکه عین عدل می گویند؛ چون حضرت ظرف ولایت و ولایت هم معیار سنجش است. آنچه از حضرت صادر می شود، عین عدل است؛ حتی فردای قیامت هم خداوند، اعمال بندگان را با ولایت اهل بیت علیهم السلام می سنجد: «والله یعلم حیث یجعل رسالته؛ خداوند می داند که رسالت را در چه کسی به ودیعه بگذارد.» لازمه ی عدالت ورزی علم و آگاهی است. اگر انسانی جاهل باشد، عدم حصول عدالت از او بعید نیست.
۵۲. بالاترین انگیزه ی حضرت برای پذیرفتن خلافت: امام علی علیه السلام بالاترین انگیزه ی خویش را در پذیرفتن زمامداری مسلمانان، اجرای عدالت و احقاق حقوق از دست رفته ی مسلمانان می داند و می فرماید: «أَمَا وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُالْحَاضِرِ وَ قِیَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَی الْعُلَمَاءِ أَلَّا یُقَارُّوا عَلَی كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَی غَارِبِهَا وَ لَسَقَیْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَیْتُمْ دُنْیَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِی مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ؛(1)قسم به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید! اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود و یاران، حجّت را بر من تمام نمی کردند و اگر خداوند از علما پیمان نگرفته بود که در برابر شکم بارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن می انداختم و [رها می کردم]
1) نهج البلاغه، خطبه ی 3.
و آخر خلافت را به کاسه ی اوّل آن سیراب می کردم. آن گاه می دیدید که دنیای شما نزد من از آب بینی بز بی ارزش تر است.»
۵۳. عدالت در زندگی خصوصی: آن حضرت بر این باور بود که یک زمامدار عادل نمی تواند به احقاق حقوق شهروندان و اجرای کامل عدالت بپردازد؛ مگر اینکه خود را با پایین ترین طبقات جامعه یکسان بداند و زندگی اش را با محرومان همگون سازد و می فرمود: «إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی فَرَضَ عَلَی أَئِمَّةِ الْعَدْلِ أَنْ یُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعْفَةِ النَّاسِ كَیْلَا یَتَبَیَّغَ بِالْفَقِیرِ فَقْرُهُ؛(1)خداوند متعال بر پیشوایان عادل واجب کرده است که سطح زندگی خود را با ضعیف ترین افراد جامعه، یکسان کنند تا فقر و تنگدستی بر تهی دستان و بینوایان فشار نیاورد و آنان را نگران نسازد.»
یکی از بزرگان عرب، برای مهمانی نزد امام حسن مجتبی علیه السلام رفت. هنگام غذا که سفره را پهن کردند، مرد عرب شدیداً ناراحت شد و گفت: من چیزی نمی خورم. امام حسن علیه السلام فرمود: چرا غذا نمی خوری؟ آن مرد گفت: ساعتی قبل به فقیری برخورد کردم. اکنون که چشمم به غذا افتاد، به یاد آن فقیر افتادم و دلم سوخت. من نمی توانم چیزی بخورم؛ مگر اینکه شما دستور دهید مقداری از این غذا را برای آن فقیر ببرند.
امام حسن علیه السلام فرمود: آن فقیر کیست؟ مرد عرض کرد: ساعتی قبل که برای نماز به مسجد رفته بودم، مرد فقیری را دیدم که نماز می خواند. بعد از فراغت از نماز دستمالش را باز کرد تا افطار کند. شام او نان جو و آب بود. وقتی آن فقیر مرا دید، از من دعوت کرد که با او هم غذا شوم؛ ولی من که
1) همان، خطبه ی 209.
عادت به خوردن چنان غذای فقیرانه ای نداشتم، دعوت وی را رد کردم. حال اگر ممکن است، مقداری شام برای وی بفرستید.
امام حسن مجتبی علیه السلام با شنیدن این سخنان به گریه افتاد و فرمود: او پدرم امیرمؤمنان علیه السلام و خلیفه ی مسلمانان، علی علیه السلام است. او با اینکه بر سرزمینی بزرگ حکومت می کند؛ اما مانند فقیرترین مردم زندگی می کند و همیشه غذای ساده می خورد.(1)
۵۴. سفارش حضرت به رعایت عدالت با قاتل خویش: درست بنگرید هرگاه من از این ضربت از دنیا چشم پوشیدم، او را تنها یک ضربت بزنید تا یک ضربت در برابر یک ضربت باشد: «انْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ، فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ.»
جالب این است که امام عدالت را درباره ی قاتل خودش حتّى در کیفیّت قصاص توصیه مى کند. مبادا ناراحتى هاى شدید شیعیانش سبب شود، او را به طرز غیر عادلانه اى قصاص کنند؛ حتّى در نامه ی بیست و سوم می خوانیم که امام درباره ی قاتل خود به فرزندان و یارانش توصیه می کند و مى فرماید: «إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِيُّ دَمِي، وَ إِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِيعَادِي، وَ إِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِي قُرْبَةٌ، وَ هُوَ لَكُمْ حَسَنَةٌ، فَاعْفُوا أَ لَا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَكُمْ؛ اگر زنده بمانم، ولىّ خون خویشم [و مى توانم قصاص یا عفو کنم] و اگر از دنیا چشم بپوشم فنا [در دنیا] میعاد و قرارگاه من است و اگر عفو کنم، عفو براى من موجب قرب به خدا و براى شما [در صورتى که از میان شما
1) آدابی از قرآن، ص 282.
بروم] حسنه و نیکى نزد خداست؛ بنابراین عفو کنید، آیا دوست ندارید خدا شما را بیامرزد؟»
۵۵. مبارزه با غارتگران بیت المال: آن حضرت در حوزه ی حکومتی خویش، افرادی را که به عدالت اعتقاد نداشتند و یا ناعادلانه عمل می کردند، راه نمی داد و در صورت اثبات بی عدالتی مدیران حکومتی با اقتدار و قاطعیت تمام با آنان رفتار می کرد و در مورد غارتگران بیت المال هیچ گونه إغماضی روا نمی داشت.
اکنون یک مورد از برخورد علی علیه السلام با مدیران اجراییِ خطاکار و غارتگران بیت المال را در اینجا بیان می کنیم که دستگاه حکومت عدل علوی را خدشه دار کرده و از حریم عدالت تجاوز کرده بودند. امام در نامه ای توبیخ آمیز مصقلة بن هبیرة شیبانی، فرماندارِ یکی از شهرهای استان فارس را مخاطب قرار داد و رفتار تبعیض آمیز و ناعادلانه ی او را این گونه نکوهش کرد:
«از تو به من گزارش داده اند که اگر چنان باشد که گفته اند، خدایت را به خشم آورده و امام خویش را نافرمانی کرده ای! به من خبر رسیده که تو غنیمت مسلمانان را به خویشاوندان و دوستانت که تو را برگزیده اند، می بخشی. سوگند به خدایی که دانه را شکافت و موجودات را آفرید! اگر این گزارش صحیح باشد، نزد من خوار شده ای و منزلتت کاهش یافته است.»(1)
انفاق از ماده «نفق» است. «النون و الفاء و القاف اصلان صحیحان یدل
1) نهج البلاغه، نامه ی 43.
احدهما علی انقطاع شیء و ذهابه و الاخر علی اخفاء شیء و اغماضه؛(1)انفاق به قطع شدن و از بین رفتن چیزی گویند. همچنین به معنای مخفی کردن و چشم پوشی از چیزی می گویند.» در اصطلاح شرع به بخشی از مال گفته می شود که از صاحب مال جدا شده در اختیار حاکم شرع برای اداره ی جامعه (از قبیل بخشیدن به فقرا و کارهای عام المنفعه) قرار می گیرد. با توجّه به معنایی که در لغت ارائه شد، انفاق کننده، بخشی از مالش را از دارایی اش جدا می کند و یا آن را به ظاهر از نظر پنهان، ولی در حقیقت این جدایی و پنهان کردن مال برای روز مبادا یعنی قیامت است. همان گونه که بعضی از حیوانات مثل مورچه برای زمستان خود ذخیره سازی می کنند، عقل حکم می کند، انسان برای قیامت از اعمالش ذخیره سازی کند و یکی از راه های ذخیره سازی انفاق است. در حقیقت با انفاق، اندوخته ی مالی خویش را پنهان و در روز قیامت، آن را آشکار می کند. خداوند درباره ی ارزش و عظمت انفاق، آن را در کنار نماز شب قرار می دهد و جزایش را این گونه معرفی می کند که پاداش آن روشنی بخش چشمان است که حتّی به ذهن هیچ کس خطور نکرده است: «تَتَجَافَى جُنُوبُهُمْ عَنِالْمَضَاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفًا وَطَمَعًا وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ؛ پهلوهایشان از خوابگاه ها جدا مى گردد [و] پروردگارشان را از روى بیم و طمع مى خوانند و از آنچه روزی شان داده ایم انفاق مى کنند.»
«فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ؛(2)
هیچ کس نمى داند چه چیز از آنچه روشنى بخش دیدگان است، به [پاداش] آنچه انجام مى دادند، براى آنان پنهان کرده ام.»
حضرت امیر علیه السلام در نامه ی خویش به امام حسن علیه السلام یک تعبیر بسیار لطیف و زیبا به کار می برد که بیانش خالی از لطف نیست: «واعلم ان امامك طریقا ذامسافة بعیده و مشقة شدیدة و انه لا غنی بك فیه عن حسن الارتیاد و قدر بلاغك من الزاد مع خفّة الظّهر فلا تحملنّ علی ظهرك فوق طاقتك فیكون ثقل ذلك وبالا علیك و اذا وجدت من اهل الفاقة من یحمل لك زادك إلی یوم القیامة فیوافیك به غذا حیث تحتاج الیه فاعتنمه و حمّله ایاه؛(1)بدان راهی بس طولانی و پر مشقّت در پیش داری و در این راه از کوشش صحیح، تلاش فراوان و اندازه گیری توشه به مقدار کافی بی نیاز نخواهی بود و با توجّه به اینکه باید در این سفر سبک بار باشی، بیش از تحمّل خود، بار بر دوش مگیر که سنگینی اش برایت وبال خواهد بود و هرگاه فقیری را یافتی که می تواند توشه ی تو را تا رستاخیز بر دوش گیرد و فردا که به آن نیازمند شوی، به تو پس دهد، آن را غنیمت شمار و این زاد را بر دوش او بگذار.»
پس انفاق کردن در حقیقت به دوش کشیدن توشه ی انسان توسّط فقیر و نیازمند است. واسطه ی فیض بودن، تکویناً از شئون امام هر عصر است. خداوند هر فیضی که به موجودات به ویژه انسان می رساند، مجرای آن اهل بیت علیهم السلام هستند. بارانی که از آسمان می بارد، به اذن و اجازه ی امام است. امام باب المبتلا به النّاس است. در کنار این امر تکوینی، خود حضرات عملاً در میدان انفاق ید طولایی دارند. رسیدگی به وضع نیازمندان،
1) نهج البلاغه، نامه ی 31.
یکی از صفات برجسته ی ایشان در تاریخ است. به زندگی هر یک از امامان در هر عصری نگاه کنیم، به این مسئله بیشتر پی می بریم. انفاقی که در قرآن زیاد به آن تأکید شده است، به دو قسم واجب و مستجب تقسیم می شود. انفاق واجب عبارت است از: زکات، خمس، وقف و نذر. انفاق مستحبی غیر از این موارد است. امام مرجع برای جمع کردن این اموال و در نهایت مقسِّم آن در جامعه است. تأکید خداوند بر انفاق و واجب کردن بخشی از آن نشانگر اهمیّت بُعد اقتصادی جامعه در نگاه قرآن و اهل بیت علیهم السلام است که خود نیز به این امر اهتمام داشتند.
۵۶. مردى نزد پیامبر صلی الله علیه واله آمد و از گرسنگى شکوه کرد. رسول خدا صلی الله علیه واله کسى را به خانه هاى همسرانش فرستاد؛ امّا آنان گفتند: جز آب چیزى نداریم. پییامبر صلی الله علیه واله فرمود: چه کسى امشب این مرد را میهمان مى کند؟ على بن ابى طالب علیه السلام عرض کرد: یا رسول اللَّه صلی الله علیه واله ! من او را میهمان مى کنم. سپس نزد فاطمه علیها السلام آمد و فرمود: اى دخت رسول خدا صلی الله علیه واله غذا چه دارى؟ فاطمه علیها السلام عرض کرد: جز غذاى کودکان چیزى نداریم؛ امّا میهمان را بر خویشتن مقدّم مى داریم. آن حضرت فرمود: اى دخت محمّد علیها السلام ! بچّه ها را بخوابان و چراغ را خاموش کن. چون بامداد على علیه السلام نزد پیامبر صلی الله علیه واله آمد و ماجرا را برایش گفت، دیرى نپایید که خداوند عزّوجلّ آیه ی «و از خود گذشتگى مى کنند، هر چند خود نیازمند باشد» را نازل فرمود.(1)
۵۷. روزی حضرت علی علیه السلام مقداری خرما در میان فقرا تقسیم می کرد و مقدار قابل توجّهی از آن را نیز برای شخصی فرستاد که هیچ گاه نیازش
1) أمالی، طوسی، ص 185.
را اظهار نمی داشت و آن روز نیز به روال همان اخلاق نیکویش، اظهار نیاز نکرده بود. این اقدام امیرمؤمنان علیه السلام اعتراض یکی از افراد را برانگیخت که چرا به کسی انفاق کنیم که هیچ گونه درخواست و اظهار نیازی نکرده است؟ الآن باید به کسانی که درخواست کرده اند کمک کنیم، اگر او آمد و درخواست کرد، به او نیز کمک خواهیم کرد.
حضرت علی علیه السلام در پاسخ فرمود: خدا امثال تو را در میان مسلمانان زیاد نکند! من می بخشم، تو بخل می ورزی! اگر من فقط به کسانی کمک کنم که تمنّا و درخواست دارند، دیگر انفاق نکرده ام؛ بلکه معامله کرده ام.
مرد با تعجّب گفت: چه معامله ای؟! شما که چیزی در قبال خرما از آنها نمی گیری! امام فرمود: اگر من صبر کنم تا آنها اظهار نیاز کنند، من عزّت و آبروی آنها را گرفته و در برابرش به آنها خرما داده ام و این معامله است نه انفاق؛ زیرا من آنها را واداشته ام تا چهره شان را که هنگام سجده برای خدا به خاک می نهند و رو سویش می کنند و از او درخواست می کنند، متوجّه من گردانند. اگر کسی چنین تفکّری داشته باشد که محتاجان به درِ خانه اش بیایند و یا در کوچه و بازار از او درخواست کنند، تا به آنها کمک کند، وی در دعای خود که می گوید: «اللهم اغفر للمؤمنین و المؤمنات» دروغگو است؛ زیرا کسی که از بخشش متاع کوچک دنیوی به دیگران بخل می ورزد، چگونه برای دیگران سعادت ابدی و بهشت را درخواست خواهد کرد.(1)
۵۸. انفاق در حال رکوع: امّا یکی از آیاتی که به اهمیّت انفاق در آن اشاره شده است و در واقع به اقدام شکوه مند حضرت علی علیه السلام در حال
1) مرتضی مطهری، حکمت ها و اندرزها، ص231.
نماز اشاره دارد، آیه ی ۵۵ سوره ی مبارکه ی «مائده» است. خداوند متعال در این آیه فرموده است: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ؛ ولىّ شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانى که ایمان آورده اند، همان کسانى که نماز را برپا مى دارند و در حال رکوع زکات مى دهند.»
این آیه توسّط مفسّران مختلفی به شکل تفصیلی مورد بحث و بررسی قرار گرفته و برخی از همین اقدام ارزش مند حضرت برای اثبات ولایت ایشان استفاده کردهاند.
مرحوم علّامه طباطبایی در تفسیر المیزان درباره ی این آیه نوشته است: امامیّه مى گویند: این آیه در شأن امام على بن ابی طالب علیه السلام و در تنصیص ولایت و خلافت آن جناب است؛ زیرا تنها اوست که در حال رکوع، انگشترش را به سایل داد. برخی گفته اند: این مدعّایى است بدون دلیل. از این مفسرّان سؤال شده است: پس جمله ی حالیّه «و هم راکعون» در این بین یعنى در دنبال جمله «و یوتون الزکوه» چه کاره است؟ اگر شأن نزول آیه، امام نباشد، چنانچه امامیّه می گویند، جمله «درحالى که آنها در رکوعند» چه معنا دارد؟
در پاسخ گفته اند: در اینجا معناى حقیقى رکوع مراد نیست؛ بلکه مراد معناى مجازى آن یعنى خضوع در برابر عظمت پروردگار یا خضوعى است که از جهت فقر یا از جهات دیگر در نهاد آدمى پدید مىآید و معناى آیه این است: اولیا و یاوران شما یهود، نصارا و منافقان نیستند؛ بلکه اولیا و یاوران شما خدا و رسول اویند و آن مؤمنان که نماز به پا مىدارند و زکات مىدهند و در همه ی این احوال خاضعند، یا آنهایى که زکات مىدهند، درحالیکه
خود فقیر و تنگدست هستند؛ ولی دقت در اطراف این آیه و آیات قبل و بعدش و نیز دقّت درباره ی تمامى این سوره، ما را به خلاف آنچه این مفسّران ادّعا کرده و آن جوابى که از اشکال دادهاند، رهبرى مىکند.
نخستین شاهد بر فساد ادعایشان بر اینکه ولایت به معناى نصرت است، همانا استدلال خود آنان است به وحدت سیاق و به اینکه همه ی این آیات که یکى پس از دیگرى قرار گرفتهاند، در مقام بیان این جهت هستند که چه کسانى را باید یارى کرد و چه کسانى را نباید؛ زیرا درست است که این سوره در اواخر عمر رسول خدا صلی الله علیه واله در حجة الوداع نازل شد؛ ولی نه تمامى آن؛ بلکه به طور مسلّم پارهاى از آیات آن به شهادت مضامین آنها و روایاتى که در شأن نزولشان وارد شده است، پیش از حجة الوداع نازل شده است.
۵۹. اولین نمازگزار: عمار بن عبدالله گفته است از علی علیه السلام شنیدم که فرمود: «أَنَا عبداَللَّهِ وَ أَخُو رَسُولِهِ قَالَ ابن نُمَيْرٍ فِي حَدِيثِهِ وَ أَنَا اَلصِّدِّيقُ اَلْأَكْبَرُ لاَ يَقُولُهَا بَعْدُ قَالَ أَبُو أَحْمَدَ بَعْدِي إِلاَّ كَاذِبٌ مُفْتَرٍ وَ لَقَدْ صَلَّيْتُ قَبْلَ اَلنَّاسِ سَبْعَ سِنِينَ قَالَ أَبُو أَحْمَدَ وَ لَقَدْ أَسْلَمْتُ قَبْلَ اَلنَّاسِ بِسَبْعِ سِنِينَ؛(1)من بنده ی خدا و برادر رسولش هستم. من صدّیق اکبر هستم. بعد از من کسی نگوید، مگر اینکه دروغ باشد و هر آینه من نماز گزاردم، هفتاد سال قبل از اینکه مردم نماز بگزارند و اسلام آوردم، قبل از اینکه مردم اسلام بیاورند.»
1) مناقب الإمام أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السلام ، ج 1، ص 318.
البتّه حضرت، خود حقیقت نماز و اسلام است. تمام شریعت اسلام در وجود حضرت جمع است. این تعبیر برای افراد ظاهربین است که فقط نگاهشان به ظاهر و صورت کار است.
۶۰تنها برادر پیامبر صلی الله علیه واله : «آخی بین ابی بكر و عمر و بین طلحة و الزبیر و بین عثمان و عبدالرحمن بن عوف و بین ابن مسعود و ابی ذر و بین سلمن و حذیفه و بین المقداد و عمار یاسر و بین حمزه و زید بن حارثه و ضرب یده علی علیّ فقال انا اخوك و انت اخی. انا عبدالله و اخو رسوله لا یقولها بعدی إلّا كذاب؛(1)پیامبر صلی الله علیه واله بین ابی بکر و عمر، طلحه و زبیر، عثمان و عبدالرحمن بن عوف، ابن مسعود و ابی ذر، سلمان و حذیفه، مقداد و عمار یاسر، حمزه و زید بن حارثه عقد اخوّت خواند و برادری برقرار کرد. سپس حضرت دست مبارک را بر علی علیه السلام زد و فرمود: من برادر تو و تو برادر من هستی. من عبدالله و برادر رسول خدا صلی الله علیه واله هستم. این برادری با پیامبر را بعد از من کسی نگوید، مگر اینکه کذاب و دروغگو خواهد بود.»
حضرت رسول صلی الله علیه واله در روز خیبر فرمود: «لولا ان یقول فیك طوائف من امتی ما قالت النصاری فی عیسی بن مریم لقلت فیك الیوم فوقلا لا تمر بملأ إلّا اخذوا من تراب رجلیك من فضل طهورك فیستشفون به و لكن حسبك ان تكون منی و انا منك ترثنی و ارثك و انك من بمنزله هارون من موسی إلّا انه لا نبی بعدی. انك فی الاخرة غدا اقرب الناس منی و انك غذا علی الحوض خلیفتی و انك اول من یرد علیّ الحوض غدا و انك اول من یكسی معی و انك اول من یدخل الجنه من امتی و ان شیعتك علی منابر من نور مبیضه وجوهمم حولی اشفع لهم
1) همان.
و یكونون فی الجنه جیرانی و ان حربك حربی و ان سلمك سلمی و ان سرك سری و ان علانیتك علانیتی و ان الحق علی لسانك و فی قلبك و بین عینیك و ان الایمان مخالط لحمك و دمك كما خالط لحمی و دمی و انه لا یرد علی الحوض مبغض لك و لن یغیب عنه محب لك غذا حتی یردوا الحوض معك. فخرّ علی لله ساجدا ثم قال الحمدلله الذی منّ علیّ بالاسلام و علّمنی القرآن و حبببنی إلی خیر البریّه خاتم النبیین و سیدالمرسلین و احساهنا منه الیّ و فضلا منه علیّ؛ (1)
علی جان، اگر گروهی از مردم امت من در حقّ تو نمی گفتند، مثل آنچه بعضی از امّت عیسی علیه السلام درباره ی او گفتند، هر آیینه از فضایل تو چیزهایی می گفتم که مردم، خاک پایت را تبرک بردارند، ولی کفایت می کند از من تو را به اینکه تو از من ارث می بری و من از تو و همانا تو برای من هارون هستی برای موسی علیه السلام ، مگر اینکه بعد از من پیامبری نیست. همانا تو در آخرت، نزدیک ترین مردم به من هستی و همانا تو فردا پشت سرم کنار حوض کوثری و اولین کسی هستی که با من بر حوض وارد می شوی و اوّلین کسی هستی که از امّت من با من وارد بهشت می شوی، درحالی که شیعیان تو بر منبرهایی از نور که چهره هایشان روشن و نورانی است، دور من هستند و من شفاعتشان می کنم و در بهشت همسایگان من هستند. همانا جنگ با تو جنگ با من است و آشتی و دوستی با تو دوستی با من است. همانا سرّ و نهان تو سرّ و نهان من و آشکارای تو آشکارای من است و همانا حق همیشه بر زبانت و قلب تو جاری است و جلوی چشمان توست و همانا ایمان با گوشت و خون تو در آمیخته چنانچه با گوشت و خون من آمیخته شده است و همانا
1) بحارالانوار، ج38، ص238.
کسی که بغض و عداوت تو را در دل دارد، بر حوض کوثر وارد نخواهد شد و محب تو هم فردا حتماً با تو بر کوثر وارد خواهد شد. بعد از شنیدن این فرازهای نورانی حضرت امیر علیه السلام به سجده رفت و شکر خداوند را به جای آورد و فرمود: سپاس پروردگاری را که بر من با اسلام منت نهاد و قرآن را به من تعلیم نمود و مرا حبیب و دوست بهترین مردم و خاتم پیامبران قرار داد.»
۶۱. تنها بت شکن: رسول خدا علیها السلام به من فرمود: «احملنی لنطرح الأصنام من الكعبة، فلم أطق حمله، فحملنی، فلو شئت ان أتناول السماء فعلت؛(1)مرا حمل کن تا بت ها را از کعبه بیرون بیندازیم، ولی بار او را تحمّل نکردم، پس مرا حمل کرد. اگر می خواستم به آسمان برسم، چنین می کردم.»
۶۲. تنها شاخص ایمان: «لولا انت یا علی لم یعرف المؤمنون بعدی؛(2)ای علی علیه السلام اگر تو نبودی، هرآینه مؤمن بعد از من شناخته نمی شد.»
۶۳. تنها عامل به آیه ی نجوا: حضرت امیر علیه السلام فرمود: «آیۀ من القرآن لا یعمل بها احد قبلی و لا یعمل بها احد بعدی آیة النجوی كان عندی دینار فتعته بعشرة دارهم فلكما اردت ان اناجی النبی تصدقت بدرهم ثم نسخت بقوله فان لم تجدوا فان الله غفور رحیم؛(3)آیه ای در قرآن است که کسی قبل از من به آن عمل نکرد و بعد از آن هم عمل نخواهد کرد، ]چون این آیه نسخ شده بود[ و آن هم آیه ی نجوا بود که خداوند فرمود: هرکس بخواهد با رسول من نجوا کند، باید صدقه دهد و کسی این کار را انجام نداد و فقط من بودم که صدقه
دادم، درحالی که نزدم دیناری بود، آن را به ده درهم فروختم. پس هرگاه که می خواستم با رسول خدا صلی الله علیه واله نجوا کنم، از آن درهم صدقه می دادم.»
۶۴. اطاعت آتش از حضرت: حضرت فرمود: «انا قسیم النار اقول هذا لی و هذا لك و الذی فلق الحبّة و برأ النسمة انی لقسیم النار اقول هذا لی و هذا لك؛(1)من تقسیم کننده ی آتش هستم. به آتش می گویم: این برای من و این برای تو و قسم به کسی که دانه را شکافت و جان را بیافرید، هر آینه من تقسیم کننده ی آتش هستم، به آتش می گویم: این برای من و این برای تو (کنایه از اینکه کسی که مُحبّ و شیعه ی حضرت است، برای حضرت و کسی که مبغض حضرت و منکر ولایتش است برای آتش جهنّم است).»
۶۵. حضرت تنها دستگیر پیامبر صلی الله علیه واله : «ان رسول الله كان اذا جلس ثم اراد ان یقوم لایدخذ بیده غیر علی و ان اصحاب النبی كانوا یعرفون ذلك له فلا یأخذ بید رسول الله احد غیره؛(2)همانا رسول خدا صلی الله علیه واله هرگاه نشسته بود و می خواست برخیزد، کسی جز علی علیه السلام دست پیامبر را نمی گرفت.»
اصحاب رسول خدا صلی الله علیه واله هم این را می دانستند؛ ازاین رو دست پیامبر صلی الله علیه واله را نمی گرفتند؛ چون می دانستند این کار فقط بر عهده ی علی علیه السلام است.
. ۶۶علی علیه السلام زینت خاص خدا: عمّار می گوید از رسول خدا صلی الله علیه واله شنیدم که فرمود: «إِنَّ اَللَّهَ زَيَّنَكَ بِزِينَةٍ لَمْ يُزَيِّنِ اَلْعِبَادَ بِزِينَةٍ أَحْسَنَ مِنْهَا اَلزُّهْدُ فِي اَلدُّنْيَا، فَجَعَلَكَ لاَ تُنَالُ مِنْهَا وَ لاَ تَنَالُ مِنْكَ، وَ وَهَبَ لَكَ حُبَّ اَلْمَسَاكِينِ، فَجَعَلَهُمْ يَرْضَوْنَ
بِكَ إِمَاماً وَ تَرْضَى بِهِمْ أَتْبَاعاً؛(1)علی جان، همانا خداوند تو را زینت داد، به زینتی که هیچ یک از بندگان خود را به آن مزین نفرمود.»
۶۷. علی علیه السلام علامت خاصّ حُبّ خدا و رسول صلی الله علیه واله : «و الذی نفسی بیده لا تزول عبدیوم القیامه حتی یساله الله عزوجل عن اربع عن عمره فیما افناه و عن جسده فیما ابلاه و عن ماله مما اكتسبه و فیما انفقه و عن حبنا اهل البیت صلوات الله علیهم اجمعین. فقال: عمر بن الخطاب و ما علامة حبكم یا رسول الله؟ قال: هذا (و وضع یده علی رأس علی بن ابی طالب علامة حبی من بعدی؛(2)
قسم به کسی که جانم در دست اوست، هیچ بنده ای را حاضر نمی کنند، مگر اینکه از او از چهار چیز سؤال می شود: اوّل: عمر خود را در چه راهی صرف کردی؟ دوّم: جسم و بدنت را در چه راهی مبتلا کردی؟ سوّم: مال خود را از چه راهی کسب کردی و خرج کردی؟ چهارم: از محبّت ما اهل بیت علیهم السلام سؤال می شود. پس عمر بن خطاب از پیامبر صلی الله علیه واله پرسید: ای رسول خدا صلی الله علیه واله ، علامت محبّت شما چیست؟ حضرت، دست مبارکش را بر سر حضرت امیر علیه السلام گذاشت و فرمود: علی علامت محبّت من بعد از من است.»
نکته ی جالب توجه اینکه سائل کسی نیست، جز عمر!!!! فاعتبروا یا اولوا الابصار.
۶۸. محبّت علی علیه السلام یعنی ایمان: حضرت امیر علیه السلام فرمود: «لو ضربت خیشوم المؤمن بسیفی هذا علی ان یبغضنی ما ابغضنی و لو صببت الدنیا
بجملتها علی المنافق ان یحبّنی ما احبّنی و ذلك انه قضی فانقض علی لسان النبی الامی انه لا یبغضك مؤمن و لا یحبك منافق؛(1)اگر مؤمن را خودم با شمشیرم، سر از بدنش جدا کنم تا مرا دشمن بدارد، هرگز دشمن نخواهد دانست و محبّت من همچنان در دلش شعله می کشد. از طرفی اگر دنیا را به تمامه به منافق بدهم که مرا دوست بدارد، مرا را دوست نخواهد داشت. این کلامی است که بر زبان پیامبر أمّی صلی الله علیه واله صادر شد که فرمود: مؤمن، تو را دشمن نمی پندارد و منافق، تو را دوست نخواهد داشت.»
۶۹. خطبه ی علی علیه السلام و صبر جمیل: «... صعد علی منبر الكوفه یقول فی خطبته: یا معشر اهل الكوفه و الله لتصبرن علی قتال عدوكم او لیسلطن الله علیكم اقواما انتم اولی بالحق منهم فیعذبكم الله بهم ثم یعذبهم بما شاء من عنده او من قتلة بالسیف تقرون إلی الموت علی الفراش فانی اشهد انی سمعت رسول الله یقول ان معالجه ملك الموت لاشد من ضربة الف سیف اخبرنی جبرئیل: یا علی انه یصیبكم بعدی اثرة و زلزال فعلیكم بالصبر الجمیل و قال لی ایضا قضاء مقضی علی لسان النبی الامی انه لا یبغضك یا علی مؤمن و لا یحبك كافر و قد خاب من حمل ظلما واقتری. ثم جعل یقول لنفسه یا علی انك میت او مقتول بل مقتول ان شاء الله فما ینتظر اشقاها ان یخضب هذه من هذا ثم امر یده الیمنی علی لحیته ثم وضها علی رأسه ثم قال اما لقد رایت فی منامی انه یهلك فیّ اثنان و لا ذنب لی محب غال و مبغض غال. ثم قال إلّا
1) نهج البلاغه، حکمت45.
انكم ستعرضون علی البراءة من فلا تتبرءوا منی فان صاحبكم و الله علی فطرة الله التی فطر الناس علیها؛(1)
حضرت بالای منبر رفت و فرمود:ای مردم کوفه، قسم به خداوند که باید بر جنگ با دشمنتان صبور باشید، در غیر این صورت خداوند بر شما اقوامی را مسلّط می کند، با اینکه برتر از آنان هستید، ولی به دست آنان شما را عذاب خواهد کرد. سپس خداوند شما را با آنها عذاب می کند، سپس آنها را به هرچه از جانب خود بخواهد عذاب می کند، یا از کسانی که با شمشیر می کشند، در رختخواب خود به مرگ محکوم می شوید. همانا من شهادت می دهم از رسول خدا صلی الله علیه واله شنیدم که فرمود: همانا درمان با مرگ خیلی سخت تر و شدیدتر از هزار ضربه ی شمشیر است و همچنین فرمود: مؤمن تو را دشمن نمی دارد و کافر تو را دوست نخواهد داشت. ایعلی علیه السلام همانا تو خواهی مُرد و یا به شهادت خواهی رسید، بلکه إن شاء الله به شهادت خواهی رسید و محاسنت با خون، خضاب و سرت شکافته خواهد شد. در خواب دیدم که دو نفر نسبت به تو هلاک خواهند شد: اوّل کسی که در محبّت به تو غلوّ می نماید و دوّم کسی که در بغض به تو غلوّ می کند.»
۷۰. اصبغ بن نباته و محبّت به مولا علیه السلام : «قال لما اصیب علی و ضربة ابن ملجم لعنة الله الضربة التی مات منها لزمناه یومه ذلك و جلسنا عنده فاغمی علیه فی اللیل ثم افاق فنظر الینا فقال و انكم لها هنا؟ قلنا نعم یا امیرالمؤمنین قال و ما الذی اجلسكم؟ قلنا حبك. قال والله الذی انزل التوراة علی موسی و الانجیل علی عیسی و الزبور علی داود و الفرقان علی محمد صلوات الله علیه و
1) شرح الاخبار، ج1، ص160.
علیهم ما اجلسكم إلّا ذالك قلنا نعم قال فخفوا فخفّ بعض القوم ثم فاغمی علیه ثم افاق فقال ما اجلسكم؟ قلنا حبك یا امیرالمؤمنین قال اما والذی انزل التوراة علی موسی و الانجیل علی عیسی و الزبور علی داود و الفرقان علی محمد صلوات الله علیه و علیهم لا یحبنی عبد إلّا ورانی حیث یسره و لا یبغضنی عبد إلّا رانی حیث یسؤه. ارتفعوا فان رسول الله صلوات الله علیه و علیهم اخبرنی انی اضرب لیلة تسع عشرة من شهر رمضان فی اللیلة التی مات فیها وصی موسی و اموت فی اللیلة احدی و عشرین منه فی اللیلة التی رفع فیها عیسی. قال الاصبغ فمات والذی لا اله إلّا هو فیها كما قال؛(1)
اصبغ بن نُباته می گوید: وقتی سر حضرت به دست ابن ملجم که لعنت خدا بر او باد شکافته شد، ضربتی که به شهادت حضرت منجر شد، آن روز به دیدار مولا علیه السلام رفتیم. حضرت به ما نگاهی کردند و فرمودند: شما اینجایید؟ گفتیم: بله ای امیرالمؤمنین علیه السلام . فرمود: برای چه اینجا نشسته اید؟ عرضه داشتیم: به خاطر محبّت به تو. فرمود: قسم به خداوندی که تورات را بر موسی علیه السلام ، انجیل را بر عیسی علیه السلام ، زبور را بر داود علیه السلام و قرآن را بر پیامبر صلی الله علیه واله نازل کرد، شما اینجا ننشسته اید، مگر به خاطر محبّت به من. گفتیم: بله فرمود: راحت باشید. پس بعضی از ما راحت نشستند. سپس حضرت از حال رفت. دوباره به هوش آمد. دوباره از ما سؤال کرد: برای چه اینجا نشسته اید و ما دوباره عرضه داشتیم: به خاطر محبّت به شما. حضرت دوباره فرمود: قسم به خداوندی که تورات را بر موسی علیه السلام ، انجیل را بر عیسی علیه السلام ، زبور را بر داود علیه السلام و قرآن را بر پیامبر صلی الله علیه واله نازل کرد، بنده ای مرا
1) همان، ص 166.
دوست ندارد، مگر اینکه با دیدن من خوشحال می شود و بنده ای مرا دشمن نمی دارد که با دیدن من ناراحت می شود. بعد فرمود: متفرّق شوید و بروید. رسول خدا صلی الله علیه واله به من خبر داد که همانا من در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان مضروب خواهم شد، شبی که وصیّ موسی علیه السلام به رحمت خداوند رفت و در شب بیست و یکم این ماه، شبی که عیسی نبی علیه السلام به آسمان رفت، به شهادت خواهم رسید. اصبغ بن نباته می گوید: قسم به خدایی که جز او کسی نیست، همان شد و حضرت در شب بیست و یکم به شهادت رسید.»
۷۱. عاقبت دشمن علی علیه السلام : «عن الاصبغ بن نباتة قال: لقینی محبس بن هود فقال: یا اصبغ كیف انت و اخوك ابوتراب الكذاب؟ فقلت: لعن الله شرّكما ابا و اما و خالا و عما اما انی سمعت علیا یقول و بارئ النسمة و فالق الحبة و ناصب الكعبة لا بیغضنی إلّا ولد زنا او من حملت به امه و هی حائض او منافق أما انی اقول اللهم خذ محبسا اخذة رابیة لا تبقی له فی الارض باقیه. قال فما كان إلّا بعض ایام حتی دخل اصطبلا فیه دواب فهاجمت دابه فرمحته بارجلها فقتلته؛(1)
اصبغ می گوید: من با محبس بن هود با هم برخوردیم. او به من گفت: ای اصبغ، تو و برادر کذابت ابوتراب (العیاذ بالله) چگونه اید؟ پس به او گفتم: لعنت خداوند بر بدترین شما، پدر و مادر، دایی و عموی شما. همانا از علی علیه السلام شنیدم: قسم به کسی که جان را آفرید و دانه را شکافت و کعبه را برای بندگی نصب کرد، مرا دشمن نمی دارد و به من بغض نمی ورزد، مگر
1) شرح الاخبار، ج1، ص170.
کسی که حرام زاده و یا ولد حیض و یا منافق باشد. بعد دعا کردم و گفتم: خداوند محبس را در زمین باقی نگذار و او را بردار. چندی نگذشت که ستوران، داخل در اصطبلی، به او لگد زدند و سپس مرد.»
۷۲. «جاء إلى النبی صلی الله علیه واله أناس من قریش فقالوا: یا محمد إنا جیرانك وحلفاؤك وإن أناسا من غلماننا قد أتوك لیس بهم رغبة فی الاسلام ولا رغبة فی الفقه إنما فروا من ضیاعنا و اموالنا، فقال النبی لابی بكر: ما تقول؟ قال: صدقوا إنهم جیرانك وحلفاؤك فتغیر وجه النبی بما أشار به، ثم قال: لعمر ما تقول؟ قال: صدقوا إنهم جیرانك وحلفاؤك فتغیر وجه النبی. ثم قال: یا معشر قریش والله لیبعثنّ الله علیكم رجلا منكم قد امتحن الله قلبه للایمان فلیضربنّكم علی الدین او یضرب بعضكم. فقال ابوبكر: انا یا رسول الله؟ قال لا و قال عمر: انا یا رسول الله؟ قال: لا ولكن ذلك الذی یخصف النعل و قد كان اعطی علیّا نعله بخصفها؛ (1)
گروهی از قبیله ی قریش خدمت رسول خدا صلی الله علیه واله رسیدند و عرضه داشتند: ای محمّد صلی الله علیه واله همانا ما همسایگان و یاران توییم. همانا بعضی از غلامان ما به سویت آمدند، درحالی که هیچ رغبتی به اسلام نداشتند. آنها از دست ما و از اموال ما خارج شدند. حضرت به ابوبکر فرمود: چه می گویی؟ ابوبکر عرضه داشت: آنان درست می گویند. همسایگان و یاران شمایند. رنگ رخسار حضرت متغیّر شد. بعد به عمر اشاره فرمود و دوباره سؤال خویش را تکرار کرد. عمر هم جواب ابوبکر را تکرار کرد و حضرت باز هم رنگ رخسارش تغییر کرد و فرمود: ای اهل قریش، قسم به خدا! همانا خداوند
1) تاریخ بغداد ج 1 ص 133.
بر شما کسی را می فرستد که قلبش را به ایمان امتحان کرده است. بگذارید بر شما و یا بر بعضی از شما دین را عرضه کند. پس ابوبکر گفت: آیا من هستم ای رسول خدا صلی الله علیه واله ؟ فرمود: نه. عمر پرسید: ای رسول خدا صلی الله علیه واله آیا من هستم؟ حضرت فرمود: نه.»
۷۳. «[و بالسند المتقدم قال:] حدثنا محمد قال: حدثنا شعيب بن واقد المزني قال: حدثنا ابن فضيل عن يزيد عن عبدالرحمن بن ابي ليلى. قال شعيب و حدثني عليّ بن هاشم عن عيسى بن عبدالرحمن بن ابي ليلى قال: كان علي في الشتاء في إزار و رداء ثوبين خفيفين و في الصيف في القباء المحشوّ و الثوب الثقيل فقال الناس لعبد الرحمن: لو قلت لأبيك فإنّه يسمر معه؟ [قال عبدالرحمن:] فسألت ابي فقلت: إنّ الناس قد رأوا من اميرالمؤمنين شيئا استنكروه! قال: و ما ذلك؟ قال: يخرج في البرد الشديد في الثوبين الخفيفين و الملائتين و لا يبالي بذلك و لا يتّقي بردا!! [و يخرج في الحرّ الشديد في القباء المحشوّ] فهل سمعت في ذلك شيئا؟ فقد سألوني أنأسألك أن تسأله إذا سمرت عنده؟ فسمر [أبو ليلى] عنده فقال: يا اميرالمؤمنين إنّ الناس قد تفقدوا منك شيئا؟ قال: و ما هو؟ قال: تخرج في الحرّ الشديد في القباء المحشوّ و الثوب الثقيل و تخرج في البرد الشديد في الثوبين الخفيفين و الملائتين و لا تبالي بذلك و لا تتقي بردا؟! قال: أ و ما كنت معنا يا أبا ليلى بخيبر؟ قلت: و اللّه لقد كنت معكم. قال: فإنّ رسول اللّه صلی الله علیه واله قال: لأعطينّ الراية رجلا يحبّ اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله يفتح اللّه له ليس بفرّار. فأرسل
إليّ فدعاني فأتيته و أنا أرمد فتفل في عيني و قال: اللهمّ اكفه الحرّ و البرد. فما آذاني بعد حرّ و لا برد؛(1)
راوی می گوید: حضرت را در یک روز گرم تابستان دیدم که لباس ضخیم و کلفت پوشیده بود و ایشان را در زمستان دیدم که لباس نازک پوشیده بود. این کار باعث تعجّب مردم شد. از حضرت پرسیدند: قضیه ی این گونه پوشش چیست؟ حضرت فرمود: وقتی رسول خدا صلی الله علیه واله در روز خیبر، مرا طلب کرد تا پرچم را به دستم بدهد، به خاطر گرمای شدید از ناحیه ی چشم ناراحت بودم. حضرت در چشم من دمید. بعد فرمود: خداوندا، علی علیه السلام را از گرما و سرما حفظ کن. بعد از آن تا اکنون گرما و سرما بر من اثر ندارد و آن را احساس نمی کنم.»
۷۴. «...عن سعد بن ابي وقّاص قال: لمّا غزا رسول اللّه صلی الله علیه واله غزوة تبوك خلّف عليّا بالمدينة فقالوا [فيه]: ملّه و كره صحبته!! فبلغ ذلك عليّا فشقّ عليه فتبع رسول اللّه صلی الله علیه واله حتّى لحقه فقال: يا رسول اللّه خلّفتني في المدينة مع الذراري و النساء حتّى قالوا [فيّ]: ملّه و كره صحبته! فقال رسول اللّه صلی الله علیه واله : يا عليّ إنّما خلّفتك على أهلي أ ما ترضى يا عليّ أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي؟؛(2)
رسول خدا صلی الله علیه واله در غزوه ی تبوک، حضرت امیر علیه السلام را جانشین خود در مدینه قرار داد. گروهی حضرت را ملامت می کردند که علی علیه السلام از مصاحبت با رسول خدا صلی الله علیه واله اکراه دارد و این حرف به گوش حضرت امیر علیه السلام رسید
و بر ایشان گران آمد. محضر رسول خدا صلی الله علیه واله رسیدند و عرضه داشتند: ای رسول خدا صلی الله علیه واله ، آیا مرا به جای خود در مدینه گذاشتید تا با کودکان و زنان باشم؟ رسول خدا صلی الله علیه واله فرمودند: ای علی علیه السلام همانا من تو را بر اهل خودم گذاشتم تا مراقبشان باشی. آیا دوست نداری برای من همچون هارون برای موسی علیه السلام باشی، جز اینکه بعد از من پیامبری نیست؟»
۷۵. حُسن ختام این بخش را آیه و حدیثی قرار می دهیم که بیان کننده ی واسطه ی فیض بودن حضرت است. اگر خداوند بخواهد به کسی افاضه ای بفرماید و مشمول رحمت خاصّه ی حق و اهل افتخار شود، مجرایی دارد که مجرای آن بالاخص حضرت امیر علیه السلام و امامان بعد از ایشان هستند.
ازاین رو فردای قیامت، یکی از تأسّف هایی که گنهکاران می خورند، آن است که چرا با حضرت و ولایتش زاویه داشتند: «أن تَقُولَ نَفسٌ یا حَسرَتی عَلی ما فَرَّطتُ فِی جَنبِ اللّهِ وَ إِن كُنتُ لَمِنَ السّاخِرِینَ؛ اینکه می گوید: نفس من واحسرتا! بر آنچه درباره جنب الله، تفریط و کوتاهی کردم و از استهزا کنندگان و سخریه کنندگان بودم.»
اخبار بسیاری، متجاوز از ده حدیث از پیغمبر صلی الله علیه واله و امیرالمؤمنین علیه السلام و سایر ائمه علیه السلام داریم که جنب اللّه امیرالمؤمنین علیه السلام است. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «انا عین اللّه و انا جنب اللّه و انا باب اللّه» و نیز فرمود: «انا الهادی و انا المهدی و انا ابو الیتامی و المساكین و زوج الارامل و انا ملجأ كل ضعیف و مأمن كل خائف و انا قائد المؤمنین إلی الجنة و انا حبل اللّه المتین و انا عروة الوثقی و كلمة التقوی و انا عین اللّه و لسانه الصادق و یده و انا جنب اللّه الذی ان تقول نفس یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب اللّه و انا ید
اللّه المبسوطة علی عباده بالرحمة و المغفرة و انا باب حطة من عرفنی و عرف حقی فقد عرف ربه لانی وصی نبیه فی ارضه و حجته علی خلقه لا ینكر هذا إلّا رادّ علی اللّه و رسوله.»
کوتاهی در حقّ حضرت امیر علیه السلام و امامان بعدش جز حسرت و پیشمانی چیزی در پی نخواهد داشت.
هرکسی کاو مهر تو در دل ندارد نیست او
شیعه را مصداق و در هر دو جهان رسواستی
در این بخش به سخنانی می پردازیم که سایر حضرات معصومین علیه السلام از صدّیقه ی طاهره علیها السلام تا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف درباره ی حضرت امیر علیه السلام و فضایل ایشان فرمودند. اوّل از همه از نگاه حضرت فاطمه زهرا علیها السلام شروع می کنیم که همسر، هم کفو و محرم راز حضرت است.
بدون شک، وجود مقدّسه ی فاطمه ی زهرا علیها السلام واسطه و پیوند دهنده ی دو دریای رسالت و امامت است. اگر ایشان نبود، قطعاً امامت تداوم نداشت و عدم تداوم امامت، یعنی ناقص ماندن رسالت رسول خدا صلی الله علیه واله .
نکته ی حایز اهمیّت اینکه کفویّت در ایمانِ این دو زن و شوهر معصوم یعنی فاطمه علیها السلام و علی علیه السلام است؛ چنان که رسول اکرم صلی الله علیه واله در این باره فرمودند: خدایم به من فرمود: «لو لم اخلق علیا لما کان لفاطمة ابنتك کفو علی وجه
الارض؛(1)اگر علی را نمی آفریدم، برای دخترت فاطمه علیها السلام روی زمین هم کفوی نبود.» این فرمایش رسول خدا صلی الله علیه واله عظمت و ارزش هر دو گوهر را می رساند.
پیوند فاطمه و علی علیهما السلام پیوند قدر و غدیر است. از امام صادق علیه السلام درباره ی تفسیر «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» پرسیده شد. آن حضرت فرمود: معناى کلمه ی لیلة، فاطمه و معناى کلمه ی قدر یعنى خدا، پس کسى که فاطمه را آنگونه که باید و شاید بشناسد، لیلة القدر را درک کرده است. پس حضرت فاطمه علیها السلام لیلة القدر است و اینکه خداوند فرمود: «و ما ادریك ما لیلة القدر؛ و تو چه می دانی شب قدر چیست؟»، عظمت این شب را می رساند، نه اینکه پیامبر صلی الله علیه واله به مقام بی بی جهل داشته باشد: «الولد سرّ ابیه»؛ مگر می شود رسول خدا صلی الله علیه واله فرزندش را نشناسد. در حقیقت خداوند، عظمت و مقام حضرت فاطمه زهرا علیها السلام را یادآوری می کند. همان گونه که شب قدر شناخته نمی شود، حضرت زهرا علیها السلام هم برای مردم شناخته نخواهد شد و اگر کسی بتواند حضرت را بشناسد، قطعاً شب قدر را درک کرده است. همان گونه که شب قدر، ظرف زمانی برای نزول قرآن است، حضرت هم ظرف برای نزول ولایت است که آن را هم خداوند نازل کرده است. غدیر، آن روی سکّه ی قدر است. خداوند در روز غدیر، ولایت را نازل فرمود. هر شأنی که برای شب قدر است، برای روز غدیر هم هست. این دو همتای هم هستند؛ همان گونه که این دو گوهر، همتای هم شمرده می شوند.
1) بحار الانوار، ج 43، ص 9.
غدیر در لغت به جایی گویند که آب باران در آن جمع شود. رسول خدا صلی الله علیه واله در روز غدیر مأمور شد که مسلمانان را در این مکان جمع کند تا آن واقعه ی تاریخی را ابلاغ فرماید. جلو رفتگان مأمور به برگشت و عقب ماندگان هم مأمور به رسیدن شدند. همه در آن مکان جمع شدند. شاید وجه انتخاب این مکان، آن باشد که تشنگان حقیقت در بیابان طلب باید به آب برسند؛ وگرنه هلاک خواهند شد؛ همان گونه که آب غدیر در بیابان، تشنه را نجات می دهد، آب ولایت از آسمان توحید نازل شد تا تشنگان حقیقت را در بیابان طلب از هلاکت نجات دهد. در نتیجه، این دو گوهر، یکی مهبط وحی و دیگری مهبط ولایت شد.
حضرت فاطمه علیها السلام ، محرم اسرار علی علیه السلام است. بی تردید شناختی که ایشان از حضرت در بیت نبوّت دارند، افراد خارج از این حقیقت ندارند. بی بی در خطبه ی فدکیه به گوشه هایی از عظمت حضرت امیر علیه السلام اشاره می کند.
1) ریاحین الشریعة، ج 1، ص 93.
حضرت زهرا علیها السلام پس از اتمام این سخنان به خانه بازگشت؛ درحالی که امیرالمؤمنین علیه السلام انتظار بازگشت او را میکشید: «و یتطلّع طلوعها علیه؛ و علی علیه السلام چشم به راه حضرت بود.» «تطلّع» یعنی سرک کشیدن. حضرت علی علیه السلام دائماً از در خانه سرک می کشید تا ببیند حضرت زهرا علیها السلام کی میآید؟ یعنی دلواپس و شاید هم نگران بود که نکند این جماعت، دوباره به زهرا علیها السلام صدمه بزنند.
شاید تشبیه حضرت زهرا علیها السلام به این دلیل باشد که وقتی وارد خانه
شد، دید که علی علیه السلام گوشه ی خانه نشسته و مثل بچّه ی در رَحِم مادر، زانوی غم را در بغل گرفته است. شاید حضرت میخواهد بگوید: تو همان بچّه ی اسلام هستی که همین گونه باید بنشینی و هیچ تکان نخوری؛ چون اگر تکان بخوری، رحم پاره میشود و به مادر لطمه میخورد؛ یعنی ناچاری که صبر کنی تا اسلام صدمه نبیند.
حضرت زهرا علیها السلام میفرماید: تو کسی بودی که قهرمانان عرب مثل عمرو بن عبدودها را از بین بردی. حال کار به جایی رسیده که چند آدم ضعیف با هو و جنجال به تو خیانت میکنند؟! این پسر ابوقحافه است که عطیّه ی پدرم و وسیله ی فرزندانم را از من ربود و کوشش کرد با من دشمنی کند. او را در مکالمهای که با من داشت، دشمنترین و لجبازترین دشمنانم یافتم تا جایی که فرزندان قیله، یعنی انصار، از حمایت من دریغ کردند، مهاجران هم خویشاوندی و کمکشان را از من باز داشتند و دیگران چشم خویش را بر این ماجرا بستند. بنابراین نه کسی از من دفاع کرد و نه کسی مانع از ظلم شد.
از خانه که بیرون رفتم، بغض گلویم را گرفته بود. وقتی از مسجد بازگشتم، خوار برگشتم. ای علی علیه السلام از روزی که تندیِ شمشیرت را از بین بردی، صورت
1) همان.
خود را هم ذلیل کردی. تو کسی بودی که گرگها را از هم میدریدی، حالا خاک نشین شدهای؟ تو چرا جلوی این حرفهای باطل را نمیگیری و هیچ کار مؤثری برای دفع فتنه انجام نمیدهی؟ من اختیاری از خود ندارم! کاش قبل از این مرده بودم و وضع تو را نمیدیدم!
در اینجا لحن حضرت زهرا علیها السلام عوض میشود؛ زیرا میبیند دل علی علیه السلام را به درد آورده است. پس میفرماید: «عَذیرِىَ اللَّهُ مِنْكَ عادِیاً وَ مِنْكَ حامِیاً وَیْلاىَ فی كُلِّ شارِقٍ، وَیْلاىَ فی كُلِّ غارِبٍ؛ خدایا! عذر مرا بپذیر که علی علیه السلام در مواردی ظلمها را از من دور کرده و از من حمایت کرده است. وای بر زهرا علیها السلام در هر صبحدمی! وای بر من در هر شبانگاهی!» این اوج مظلومّیت حضرت زهرا علیها السلام را میرساند.
«ماتَ الْعَمَدُ وَ وَهَنَ الْعَضُدُ؛ تکیهگاه ما مُرد و بازوی ما سست شد!» در برخی، نسخه ها «عُمُد» جمع عمود به معنی تکیهگاه آمده است. «شَکْواىَ اِلى ابی وَ عَدْواىَ اِلى رَبّی؛ شکایتم را به پدرم و عرض حالم را به پروردگارم ارائه میدهم.» «اَللَّهُمَّ أنت اَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ حَوْلاً؛ پروردگارا، تو از نظر قدرت از اینها نیرومندتر و قویتری.» «وَ اَشَدُّ بَأْساً وَ تَنْکیلاً؛ و عذاب و انتقامت از دیگران شدیدتر است.»
امام علی علیه السلام فرمود: وای بر تو نیست؛ بلکه وای بر کسی که به تو بغض دارد و با تو به بدی رفتار میکند. خود را از خشم باز دار! ای دختر پیغمبر صلی الله علیه واله برگزیده ی خدا و ای یادگار نبوّت! در دینم عجز نشان ندادم و از
آنچه بر آن توانایی داشتم، کوتاهی نکردم. اگر به اندازه ی کفاف میخواهی، روزی تو ضمانت شده و متکفّل تو هم امین است و آنچه برایت مهیّا شده، بهتر از آن است که از تو منع شده است. پس به حساب خدا قرار ده!»
حضرت در اینجا فرمود: خدا برای من، کافی است و دیگر چیزی نگفت. در روایت است که ضمن صحبتهای حضرت زهرا علیها السلام صدای مؤذّن بلند شد که در مسجد پیغمبر صلی الله علیه واله اذان میگفت و به وحدانیّت و بعد به رسالت محمد صلی الله علیه واله شهادت میداد. در اینجا بود که علی علیه السلام سرش را بلند کرد و به چهره ی زهرا علیها السلام نگاهی انداخت و فرمود: من فرق نکردهام، من همان کسی هستم که در جبهه های جنگ مبارزه میکرد؛ امّا آیا دلت میخواهد شهادت به رسالت پیغمبر را دیگر نشنوی و دیگران در طول تاریخ نشوند؟ یعنی اگر من قیام کنم، اسلام ضربه میخورد و چیزی از آن باقی نخواهد ماند. من باید حساب کار را تا قیامت داشته باشم و مصلحت را در نظر بگیرم.
اینجا بود که حضرت زهرا علیها السلام فرمود: حالا دیگر من هم صبر میکنم، برای اینکه اسلام و رسالت پیامبر صلی الله علیه واله در طول تاریخ باقی بماند و ما اهل بیت علیهم السلام با همه ی این فشارها باز هم صبر میکنیم.
این نکته را هم در اینجا بگوییم که بعضی افراد، مطلب را درست نفهمیدهاند و فکر میکنند حضرت زهرا علیها السلام - نعوذبالله - به امام علی علیه السلام تندی کرد؛ ولی اصلاً این گونه نیست؛ بلکه حضرت زهرا علیها السلام میداند در طول تاریخ، این نوع سؤالات مطرح است؛ پس این مسائل را بیان میکند تا پاسخ شوهرش بیان شود و در طول تاریخ، سؤالی برای من و تو باقی نماند،
نه اینکه حضرت زهرا علیها السلام به صبر و سکوت حضرت علی علیه السلام اشکال و شبه های داشته باشد.
بنابراین همه ی این مباحث، مقدّمهای برای نیل به یک هدف از خلقت، یعنی آدم شدن است. «مکتب آدم ساز» فقط مکتب اهل بیت علیهم السلام است و غیر از راه آنها راهی وجود ندارد و بقیه، پوچ است. اگر خلافت غصب نمیشد و اسلام در مسیر صحیحش طبق دیدگاه خدا پیش میرفت، بشر به هدف خلقت می رسید؛ امّا با این انحرافات، راه به سوی خداوند گرفته شد؛ زیرا بدون علی و آل علی علیه السلام کسی به خدا نمیرسد و این حقیقت را حضرت زهرا علیها السلام میدانست که چنین از حق و حقیقت دفاع میکرد و حقایق را برای ثبت در تاریخ در این خطبه بیان میفرمود.
1) کشف الغمة، ج 1، ص 473 و بحارالانوار، ج 43، ص 143، ح 11.
در آن روزها که امام علی علیه السلام را دست کفر، شرک و نفاق به انزوا کشاند، حضرت زهرا علیها السلام در میان مهاجر و انصار، سوابق مبارزاتی او را یک یک برشمرد، تا حجّت الهی را تمام کند:
امام علی علیه السلام برای خدا این رنج ها را تحمّل کرد، در تحقق فرمان های الهی کوشید، یار نزدیک پیامبر صلی الله علیه واله و بزرگ و سرور دوستان خدا بود، همواره دامن همّت به کمر زده، نصیحتگر، تلاشگر و کوشا بود و در راه خدا از سرزنشِ سرزنشکنندهای بیم به خود راه نداد، در آن روزهایی که شما مردم در رفاه و آسایش آرمیده بودید.
1) بحارالانوار، ج 43، ص 156 و مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 205.
ایثارگری و بخشش امام علی علیه السلام 7. فاطمه زهرا علیها السلام خدمت پیامبر صلی الله علیه واله رسید و از ایثارگریهای علی علیه السلام خبر داد و فرمود: «قالَتْ: یا رَسُولَ اللهِ ما یَدَعُ عَلِیٌّ شَیْئاً مِنْ رِزْقِهِ اِلّا وَزَّعَهُ بَیْنَ الْمَساكینِ؛(1)ای رسول خدا! علی علیه السلام از طعام و غذا چیزی در خانه باقی نمیگذارد، هرچه به دست میآورد، بین فقرا و تهی دستان تقسیم میکند.»
به خدا علی علیه السلام مرده است. شتابان به فاطمه علیها السلام خبر دادم. حضرت زهرا علیها السلام فرمود: «قالَت: هِیَ وَ اللهِ الْغَشْیَةُ اَلّتی تَأْخُذُهُ مِنْ خَشْیَةِ اللهِ؛(1)به خدا قسم، این حالت معنوی علی علیه السلام است که از ترس در برابر عظمت پروردگار بر او عارض شده و در عبادت مدهوش میگردد.»
حضرت علی علیه السلام فرمود: «لا تَبْكی فَوَاللهِ ذلِكَ لَصَغِیرٌ عِنْدی فی ذاتِ اللهِ تَعالی؛(2)گریه مکن. سوگند به خدا، اینگونه سختیها در راه خدا برای من ناچیز است.»
در حضور پیامبر صلی الله علیه واله رخ داده است که از نظر ادب، شهامت، حاضرجوابی، فضیلت و منقبت بسیار اهمیّت دارد؛ چون الفاظ فارسی قادر نیست، دقایق و لطایف الفاظ شیرین عربی را منتقل کند (آن هم از زبان دو معصوم که با شیواترین بیان سخن گفته اند).
گویا این زن و شوهر در منزل با هم صحبت کرده و سخن را به اینجا کشانده بودند که علی علیه السلام به فاطمه علیها السلام فرمود: «یا فاطمة ان النبی یحبنی اكثر منك؛ پیغمبر خدا مرا از تو بیشتر دوست دارد.» حضرت زهرا علیها السلام عرض می کند: «واعجبا یحبّك اكثر منّی؟ و انا ثمرة فواده و عضو من اعضائه ولیس له ولد غیری؛ جای تعجّب است تو را از من بیشتر دوست دارد؟ و حال آنکه من میوه ی دلش و پاره ای از اندامش هستم و به علاوه، من یگانه دختر باقی مانده ی او هستم. چطور ممکن است تو را از من بیشتر دوست بدارد؟» امام علی علیه السلام فرمود: «یا فاطمة ان لم تصدقنی فامضی بنا إلی ابیك محمد صلی الله علیه واله ؛ ای فاطمه اگر گفتارم را باور نمی کنی، بیا با هم به خدمت پدرت حضرت محمد صلی الله علیه واله برویم.» آری هر دو به خدمت رسول خدا صلی الله علیه واله شتافتند. فاطمه علیها السلام آغاز سخن کرد و گفت: «یا رسول الله انا احب الیك انا ام علی؟؛ ای رسول خدا صلی الله علیه واله مرا بیشتر دوست داری یا علی را؟» رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: «انتِ احبّ و علی اعزّ منکِ؛ تو محبوب تری و علی از تو عزیزتر است.» امام علی علیه السلام : «الم اقل لک؛ من به شما نگفتم که پیغمبر مرا از تو بیشتر دوست دارد؟»
«أنه روي أن الامام علي بن أبي طالب كان ذات يوم و هو زوجته فاطمة يأكلان تمرا في الصحراء إذ تداعيا بينهما في الكلام فقال لها علي: يا فاطمة أن
النبي يحبني أكثر منك فقالت: واعجبا يحبك أكثر مني و أنا ثمرة فؤاده و عضو من أعضائه و ليس له ولد غيري. فقال لها علي: يا فاطمة إن لم تصدقيني فأمضي بنا الى أبيك محمد قال فمضينا الى حضرته. فتقدمت فاطمة سلام الله فقالت: يا رسول الله أينا أحب إليك أنا أم علي. قال النبي: أنت أحب و علي أعز منك فعندما. قال الامام علي بن أبي طالب: ألم أقل لك أني ولد ذات التقى. قالت فاطمة سلام الله: و أنا بنت خديجة الكبرى؛ قال علي: وأنا ابن الصفا؛ قالت: و أنا بنت سدرة المنتهى؛ قال: علي وأنا فخر اللوى؛ قالت فاطمة: أنا ابنة من دنى فتدلى وكان من ربه كقاب قوسين أو أدنى؛ قال علي: أنا ولد المحصنات؛ قالت فاطمة: أنا بنت الصالحات؛ قال علي: أنا خادمي جبرئيل؛ قالت فاطمة: و أنا خاطبي في السماء راحيل و خدمته الملائكة جيل بعد جيل.
قال علي: ولدت في المحل البعيد المرتقى؛ قالت فاطمة: وأنا زوجت في الرفيع الأعلى وكان ملاكي في السماء؛ قال علي: أنا حامل اللواء؛ قالت فاطمة: وأنا بنت من عرج به الى السماء؛ قال علي وأنا صالح المؤمنين؛ قالت فاطمة: وأنا بنت خاتم النبيين؛ قال علي: وأنا الضارب على التأويل؛ قالت فاطمة: وأنا جنة التأويل؛ قال علي: وأنا شجرة تخرج من طورسيناء؛ قالت فاطمة: وأنا الشجرة التي تأتي أكلها كل حين؛ قال علي: وأنا مكلم الثعبان؛ قالت: فاطمة وأنا ابنة النبي الكريم؛ قال علي وأنا النبأ العظيم؛ قالت فاطمة وأنا ابنة الصادق الأمين؛ قال علي: وأنا حبل الله المتين؛ قالت فاطمة: وأنا بنت خير الخلق أجمعين؛ قال علي: وأنا ليث الحروب؛ قالت فاطمة: أنا بنت من يغفر الله به الذنوب؛ علي وأنا المصدق بالخاتم؛ قالت فاطمة: وأنا بنت سيد العالم؛ قال علي: وأنا سيد بني هاشم؛ قالت فاطمة: وأنا بنت محمد المصطفى؛ قال علي: أنا سيد
الوصيين؛ قالت فاطمة: وأنا بنت النبي العربي؛ قال علي: وأنا الشجاع المكي؛ قالت فاطمة: وأنا ابنة أحمد النبي؛ قال علي: أنا البطل الأورع؛ قالت فاطمة: أنا ابنة الشفيع المشفع؛ قال علي: أنا قسيم الجنة والنار. قالت فاطمة: أنا ابنة محمد المختار؛ قال علي: أنا قاتل الجان؛ قالت فاطمة: أنا ابنة رسول الله الملك الديان؛ قال علي: أنا خيرة الرحمن؛ قالت فاطمة: أنا خيرة النسوان؛ قال علي: وأنا مكلم أصحاب الرقيم؛ قالت فاطمة: وأنا ابنة من أرسل رحمة للمؤمنين و بهم رئوف رحيم؛ قال علي: وأنا الذي جعل الله نفسي نفس محمد حيث يقول في كتابه العزيرأنفسنا وأنفسكم. قالت فاطمة: وأبناؤنا وأبناؤكم قال علي: أنا من شيعتي من علمي يسطرون؛ قالت فاطمة: وأنا بحر من علمي يغترفون؛ قال علي: أنا اشتق الله تعالى إسمه من إسمي فهو العالي وأنا علي؛ قالت فاطمة: وأنا كذلك فهو الفاطر وأنا فاطمة؛ قال علي: أنا حيوة العارفين؛ قالت فاطمة: أنا فلك نجاة الراغبين؛ قال علي: أنا الحواميم قالت فاطمة: أنا ابنة الطواسين؛ قال علي: أنا كنز الغني؛ قالت فاطمة: وأنا كلمة الحسنى؛ قال علي: أنا بي تاب الله على آدم في خطيئته؛ قالت فاطمة: وأنا بي قبل الله توبته؛ قال علي: أنا كسفينة نوح من ركبها نجى؛ قالت فاطمة: وأنا أشاركه في دعوته؛ قال علي: وأنا طوفانه؛ قالت فاطمة: وأنا مسورته؛ قال علي: وأنا النسيم إلى حفظه؛ قالت فاطمة: وأنا مسنى أنهار الماء والخمر والعسل في الجنان؛ قال علي: أنا علمي علم النبيين؛ قالت فاطمة: وأنا بنت سيد المرسلين الأولين والآخرين؛ قال علي: أنا البئر والقصر المشيد؛ قالت فاطمة: أنا مني شبر وشبير؛ قال علي: أنا بعدالرسول خير البرية؛ قالت فاطمة: أنا البرة الزكية فعندها؛ قال النبي لا تكلمي عليا فانه ذو البرهان؛ قالت فاطمة: أنا ابنة من أنزل إليه القرآن؛ قال علي: أنا الأمين الأصلع؛ قالت فاطمة: أنا الكوكب الذي يلمع؛ قال النبي: فهو صاحب الشفاعة يوم القيامة.
قالت فاطمة: أنا خاتون يوم القيامة؛ فعند ذلك قالت فاطمة لرسول الله يارسول الله لا تحامي لابن عمك ودعني وإياه؛ وقال علي: يا فاطمة أنا من محمد عصبته ونجيبه؛ قالت فاطمة: وأنا لحمه ودمه؛ قال علي: وأنا الصحف؛ قالت فاطمة: وأنا الشرف؛ قال علي: وأنا ولي الزلفى؛ قالت فاطمة: وأنا الخمص الحسنى قال علي: وأنا نور الورى؛ قالت فاطمة: وأنا فاطمة الزهراء؛ فعندها قال النبي: يا فاطمة قومي وقبلي رأس ابن عمك هذا جبرائيل و ميكائيل وإسرافيل و عزرائيل؛ مع أربعة آلاف من الملائكة يحامون مع علي و هذا أخي راحيل و روائيل؛ مع أربعة آلاف من الملائكة ينظرون؛ قال فقامت فاطمة الزهراء فقبلت رأس الإمام علي بن أبي طالب بين يدي النبي؛(1)حضرت علی علیه السلام گفت: من نگفتم که پیغمبر مرا بیشتر از تو دوست دارد؟! من آنم که در خانه ی خدا متولد شدم!
فاطمه علیها السلام : من دختر خدیجه ی کبرا هستم.
علی علیه السلام : من پسر کسی هستم که صفا را بنا گذاشت.
فاطمه علیها السلام : من دختر کسی هستم که او را به سدرۀ المنتهی بردند.
علی علیه السلام : من آنم که بلندی پرچم اسلام به دست من بود.
فاطمه علیها السلام : من دختر کسی هستم که تا مقام «دنی فتدلی» رفت و به مقام قرب «قاب قوسین او ادنی» رسید.
علی علیه السلام : من پسر محصنات زنان هستم.
فاطمه علیها السلام : من دختر صالحات زنان هستم.
علی علیه السلام : من کسی هستم که جبرئیل به من خدمت کرده است.
1) ابن شاذان، فضائل.
فاطمه علیها السلام : من کسی هستم که فرشته ی راحیل با من سخن گفت و ملائکه برای خدمت به من برخاستند.
علی علیه السلام : من آنم که همیشه پرچم فتح و پیروزی به دست من بوده است.
فاطمه علیها السلام : من دختر کسی هستم که به آسمان عروج کرد.
علی علیه السلام : من مجری تأویل قرآنم.
فاطمه علیها السلام : من سپر حفظ کننده ی تأویل قرآنم.
علی علیه السلام : من آنم که اژدها به ولایت من اقرار کرد.
فاطمه علیها السلام : من آنم که دختر پیغمبر بخشنده ی خدا هستم.
علی علیه السلام : من نبأ عظیم روز قیامت هستم.
فاطمه علیها السلام : من دختر راستگوترین و امین ترین خلق خدایم.
علی علیه السلام : من ریسمان محکم الهی هستم.
فاطمه علیها السلام : من دختر کسی هستم که گناهان به خاطر او آمرزیده می شود.
علی علیه السلام : من آنم که انگشتر را در نماز صدقه دادم.
فاطمه علیها السلام : من دختر بزرگ ترین مردان عالمم.
علی علیه السلام : من بزرگ بنی هاشم هستم.
فاطمه علیها السلام : من دختر محمّد مصطفی صلی الله علیه واله هستم.
علی علیه السلام : من سیّد اوصیا و قهرمان مکّه ام.
فاطمه علیها السلام : من دختر پیغمبر عربی ام.
علی علیه السلام : من تقسیم کننده ی بهشت و دوزخم.
فاطمه علیها السلام : من دختر محمّد مختارم.
علی علیه السلام : من کشنده ی بداندیشانم.
فاطمه علیها السلام : من دختر آن پیغمبر رحمۀ للعالمینم.
علی علیه السلام : من آنم که با اصحاب کهف و رقیم سخن گفت.
فاطمه علیها السلام : من دختر شفیع جزا هستم.
علی علیه السلام : من آنم که محمّد صلی الله علیه واله مرا چون جان خود شمرد.
فاطمه علیها السلام : من آنم که پدرم مرا از بهترین اولاد خود شمرد و با ما مباهله کرد.
علی علیه السلام : من آنم که شیعیان از دانشم بهره مند می شوند.
فاطمه علیها السلام : من آن دریای عصمتم که از علمم نصیب می برند.
علی علیه السلام : من آنم که نامم از نام خدای علی اعلی مشتق شد.
فاطمه علیها السلام : من آنم که نامم، فاطمه، از فاطر مشتق شده است.
علی علیه السلام : من سرچشمه ی علوم و معارف دینم.
فاطمه علیها السلام : من محور گردش چرخ نجات راغبان هستم.
علی علیه السلام : من حوامیم (جمع حم) قرآن هستم.
فاطمه علیها السلام : من دختر طواسین (طس) هستم.
علی علیه السلام : من گنج بی نیازی و کشتی نجات امتّم.
فاطمه علیها السلام : من کلمۀ الحسنی الهی و کشتیبانم.
علی علیه السلام : من آنم که به نام من آدم علیه السلام توبه کرد.
فاطمه علیها السلام : من آنم که توبه ی او به واسطه ی من قبول شد.
علی علیه السلام : من طوفان دریای علمم. علم من علم پیغمبران است.
فاطمه علیها السلام : مقام من مقام دختر سیّدالمرسلین است و من آن نهرهای شیرین و گوارای بهشتم.
علی علیه السلام : من راننده ی کشتی متزلزل مقصودم.فاطمه علیها السلام : من مسمار مرکز ثقل کشتی نجاتم.
علی علیه السلام : من آن بئر و قصر مشید (قرآن) هستم.
فاطمه علیها السلام : من مادر شبر و شبیر هستم.
علی علیه السلام : منم که پیغمبر صلی الله علیه واله فرمود: علی صاحب برهان است.
فاطمه علیها السلام : من دختر کسی هستم که صاحب قرآن است.
علی علیه السلام : من امین اصلعم (پیشانی بزرگ صاحب علم).
فاطمه علیها السلام : من ستاره ی یلمعم که لوای شفاعت به دست من است. من بزرگ ترین خاتون محشرم.
آن گاه فاطمه علیها السلام به پدر عرض کرد: یا رسول الله صلی الله علیه واله ! مرا حمایت نمی کنی بر پسرعمت؟ مرا تنها می گذاری؟
علی علیه السلام فرمود: یا فاطمه! من به منزله ی نفس محمّدم.
فاطمه علیها السلام گفت: من گوشت، پوست و خون او هستم.
علی علیه السلام فرمود: « من کتاب هستم.»
فاطمه علیها السلام : « من شرف هستم.»
علی علیه السلام : «انا ولی الزلفی.»
فاطمه علیها السلام : من پنجمین اهل کسا هستم.
علی علیه السلام : «و من نورملکوت هستم.»
فاطمه علیها السلام : و من فاطمه زهرا هستم.».
در این موقع حضرت رسول ختمی مرتبت صلی الله علیه واله فرمودند: فاطمه دخترم! برخیز سر پسر عمویت را ببوس که جبرئیل، میکائیل، اسرافیل و عزرائیل با چهار هزار ملک، برای حمایت پسر عمویت آمده اند. فاطمه علیها السلام برخاست. همسرش را بوسید و گفت: «یا ابوالحسن! بحق رسول الله صلی الله علیه واله معذرة إلی الله عزّوجلّ و الیك و إلی ابن عمّك.» فرمود ای اباالحسن به حق رسول خدا ازمحضر خداوند و محضرتو و پسرعمویت عذر می خواهم.
1) مصنف ابن ابی شیبة، ج17، ص119و120، ح 32768.
نگذاشت، جز هفتصد درهم که می خواست با آن یک خدمتکار بگیرد.»
چون لباس کعبه بر اندام بت زیبنده نیست
جز تو بر شخص دگر نام امیرالمؤمنین
و باز چه زیبا سروده شاعر:
گهی رحمان و گه جبّار می شد ***گهی غفّار و گه قهّار می شد
عبایش را که می پوشید حیدر ***خودش یک کعبه ی سیّار می شد
آنچه از زبان مبارک حضرت سیدالشهداء علیه السلام بیان می شود، بخشی از آن در بخش و فصل قبل بیان شده است؛ ولی به جهت تبرّک به فرمایش حضرت اباعبدالله علیه السلام آن را از باب <فبأی آلاء ربكما تكذّبان> نقل می کنیم:
امام حسین علیه السلام در سال 58 هجری، دو سال قبل از مرگ معاویه به مکّه می آید و عبدالله بن عباس را هم همراه خودش می آورد. بیش از هزار نفر از شخصیت های اسلامی را نیز دعوت می کند و یک خطبه ی غرّا می خواند و در آن خطبه تمام مطالب مورد نظر خود را به حاضران می گوید.
همه ی این مطالبی که در خطبه ی امام حسین علیه السلام آمده است و سلیم بن قیس هلالی در کتابش نقل می کند، تمامش در کتب عامّه هم نقل شده است و هیچ کدام مخصوص شیعه نیست. همه ی این وقایع در صحاح ستّه، صحیح مسلم، مستدرک، مسند احمد بن حنبل و جامع ترمذی وجود دارد. تمام این اخبار در بیش از ده کتاب درجه ی یک آنها وجود دارد. بنابراین کسی نمی تواند بگوید: این حرف ها مخصوص شیعیان است و اعتبار ندارد.
این سخنان در بسیاری از کتاب ها از جمله بحار الانوار، ارشاد القلوب، امالی صدوق، امالی مفید، صحیح ترمذی، سنن ترمذی، المستدرک علی الصحیحین، جامع الاحادیث و... آمده است.
18.بعد می فرماید: شما را به خدا قسم می دهم، آیا می دانید که پیغمبر، مقداری از مسجد را خرید و در آن ده منزل درست کرد که دهمین آنها را در وسط مسجد برای علی بن ابی طالب، پدر من، بنا فرمود؟ سپس درهایی را که از این خانه ها به مسجد باز می شد، جز در خانه ی علی علیه السلام را بست؟! بعد در آن زمان، کسانی از میان جمعیت بلند شدند و به کار پیغمبر اشکال
کردند و پیامبر فرمود: من از جانب خودم چنین کاری نکردم. خدا به من فرمود: این درها را ببند و فقط آن یک در باز باشد.
وقتی پیغمبر صلی الله علیه واله چنین جواب داد، عمر بن خطاب گفت: پس بگذار تنها سوراخی از خانه ی من باز باشد تا بتوانم داخل مسجد را ببینم. رسول الله صلی الله علیه واله فرمود: خیر. خدا به من امر کرده است، این کار را بکنم و تنها در خانه ی علی علیه السلام باز باشد و برای شما نباید حتّی یک سوراخ هم باز باشد که بتوانید به داخل مسجد نگاه کنید. همه ی حاضران، این سخن حضرت را نیز تأیید کردند.
برای مباهله با مسیحیان نجران همراه خود برد؟ آیا غیر از این بود که علی و دخترش را آورد؟ مراد از «بصاحبته» حضرت زهرا علیها السلام و «بنیها» هم امام حسن و امام حسین علیه السلام هستند؟ همه اقرار کردند که درست است. اینها یکی دو مورد نیست که حضرت دارد می شمرد. مطالب و فضایل، فراوان بود؛ ولی همه داشت از بین می رفت و مسیر هدایت داشت دفن می شد.
بهترین اهل بیت خودم را به تو تزوبج کردم و او را همسرت قرار دادم. او هم از نظر تسلیم در برابر احکام الهی و هم از نظر بردباری و هم از نظر علم، از همه بالاتر است. همه اقرار کردند که همین طور است.
دوستی با علی علیه السلام ، ملاک دوستی پیغمبر صلی الله علیه واله 31. اینجا امام حسین علیه السلام می خواهد تیر خلاص را به قلب معاویه بزند
و تبلیغات سوء و چندین ساله علیه علی علیه السلام را محکوم کند. حضرت دوباره همه را قسم داد: آیا پیغمبر صلی الله علیه واله نفرمود: کسی که گمان کند، من را دوست دارد؛ ولی با علی علیه السلام دشمنی کند، دروغ می گوید؟ چون نمی شود کسی مرا دوست داشته باشد؛ ولی علی علیه السلام را دشمن بدارد.
وقتی پیغمبر صلی الله علیه واله این را فرمود، گوینده ای در اعتراض به ایشان گفت: چرا شما می گویید که نمی شود کسی پیغمبر صلی الله علیه واله را دوست و علی علیه السلام را دشمن را بدارد؟ ممکن است که این گونه باشد و در عین دشمنی با علی علیه السلام دوست شما باشد. رسول الله صلی الله علیه واله هم به او جواب داد که چون علی علیه السلام از من است و من از اویم. هرکس او را دوست داشته باشد، مرا دوست داشته است و هرکه مرا دوست بدارد، خدا را دوست داشته است و هرکه دشمن من باشد، دشمن خداست. آیا اینها که می گویم درست است؟ آیا اینها سخنان پیامبر نیست؟ همه اقرار کردند که این اخبار صحیح است و ما این حرف ها را از رسول الله صلی الله علیه واله شنیده ایم.
بِعَلِیِّ الْخَیْرِ مِنْ بَعْدِ النَّبِیِّ
بِعَلِیِّ الْخَیْرِ مِنْ بَعْدِ النَّبِیِّ***وَ النَّبِیِّ الْقُرَشِیِّ الْوَالِدَیْنِ
خِیرَةِ اللَّهِ مِنَ الْخَلْقِ ابی ***ثُمَّ أُمِّی فَأَنَا ابن الْخَیِّرَیْنِ
فِضَّةٌ قَدْ خَلَصَتْ مِنْ ذَهَبٍ***فَأَنَا الْفِضَّةُ وَ ابن الذَّهَبَیْنِ
مَنْ لَهُ جَدٌّ کَجَدِّی فِی الْوَرَى***أَوْ کَشَیْخِی فَأَنَا ابن الْعَلَمَیْنِ
فَاطِمُ الزَّهْرَاءُ أُمِّی وَ ابی ***قَاصِمُ الْکُفْرِ بِبَدْرٍ وَ حُنَیْنٍ
عَبَدَ اللَّهَ غُلَاماً یَافِعاً***وَ قُرَیْشٌ یَعْبُدُونَ الْوَثَنَیْنِ
یَعْبُدُونَ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى مَعاً***وَ عَلِیٌّ کَانَ صَلَّى الْقِبْلَتَیْنِ
فَأَبِی شَمْسٌ وَ أُمِّی قَمَرٌ***فَأَنَا الْکَوْکَبُ وَ ابن الْقَمَرَیْنِ
وَ لَهُ فِی یَوْمِ بَدْرٍ وَقْعَةٌ***شَفَتِ الْغِلَّ بِفَضِّ الْعَسْکَرَیْنِ
ثُمَّ فِی الْأَحْزَابِ وَ الْفَتْحِ مَعاً***کَانَ فِیهَا حَتْفُ أَهْلِ الْفَیْلَقَیْنِ
انتساب و افتخارم به علی علیه السلام است که بهترین انسان ها بعد از پیامبر صلی الله علیه واله محسوب می شود و افتخارم به پیامبر صلی الله علیه واله است که پدر و مادرش قریشی هستند.
پدرم بهترین مخلوق خداوند و بعد از او مادرم بهترین است و من فرزند این دو بهترین مخلوق خداوندم. نقره از طلا به دست میآید و من نقرهای هستم که فرزند آن دو طلای ناب هستم. جدّ چه کسی مانند جدّ من و پدر چه کسی مانند پدرم است؟ من پسر این دو عَلَم هستم. فاطمه زهرا علیها السلام مادرم و پدرم نابود کننده ی کفر در جنگ های بدر و حنین است. پدرم از نوجوانی، خداوند را میپرستید، در زمانی که قریش، دو بت را با هم میپرستیدند. زمانی که آنها بت لات و عزّی را میپرستیدند، علی علیه السلام به سوی دو قبله (بیت المقدس و کعبه) نماز خواند. پدرم خورشید و مادرم ماه است و من ستارهای هستم که فرزند این دو قمر نورانی ام. پدرم در جنگ بدر [با دلاوری و شجاعت، دو جناح] دشمن را در هم شکست و بغض دل های مسلمانان را شفا بخشید. برای پدرم امام علی علیه السلام دلاوری در جنگ احزاب و فتح ثبت شده است. او در این دو جنگ، انبوهی از لشکریان کفر را کشته است.
بیت های دهم تا هجدهم به این روایت اشاره دارند: پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: «أَنَا خَیْرُ الْمُرْسَلِینَ وَ النَّبِیِّینَ، وَ فَاطِمَةُ ابْنَتِی سَیِّدَةُ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، وَ عَلِیٌّ وَ بَنُوهُ الْأَوْصِیَاءُ خَیْرُ الْوصیینَ، وَ اهل بیتی خَیْرُ أَهْلِ بُیُوتَاتِ النَّبِیِّینَ، وَ ابْنَایَ سیدی [سَیِّدَا] شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ؛(1)من بهترینِ رسولان و انبیا هستم و دخترم فاطمه علیها السلام از بهترین زنان اهل بهشت و علی علیه السلام و پسرانش وصی های من، بهترین وصی هایند و اهل بیت من بهترین اهل بیت انبیا و فرزندانم سرور جوانان اهل بهشت اند.»
برای درک بیشتر عظمت وجودی حضرت امیر علیه السلام باید وی را با سایر معصومان علیهم السلام مقایسه کنیم، نه افراد عادی بشر. با نگاه به فضایل اخلاقی پیشوایان معصوم علیهم السلام می توان به جایگاه حضرت پی برد.
حضرت امیر علیه السلام در زهد، علم، تقوا، فصاحت و بلاغت در همه ی ابعاد بر قلّه ایستاده است. در روایت زیر به فصاحت و بلاغت امام سجاد علیه السلام در خطبه ای اشاره می کنیم که جلوی یزید ایراد فرمود. بلاغت در صحیفه ی سجّادیه - که به زبور آل محمد صلی الله علیه واله شهرت دارد - موج می زند. با این حال وقتی به فصاحت و بلاغت حضرت امیر علیه السلام می رسد، بیان خود را ناچیز می پندارد.
امام سجّاد علیه السلام طیّ خطبه ای در مجلس یزید به معرفى امیرمؤمنان
1) بحار الانوار، ج 44، ص 196 و 192؛ دیوان امام حسین علیه السلام ، پیشین، ص 123 و علمای دیگر نیز نقل کردند: عبد الرزاق موسی المقرّم، مقتل الحسین او حدیث کربلا، ص 345.
على علیه السلام پرداخت (تا تبلیغات سوء سالیان دراز را بر ضدّ او خنثى کند) و چنین فرمود:
أَنَا ابن الُمحامِي عَنْ حَرَمِ الْمُسْلِمِينَ، وَ قاتِلِ الْمارِقِينَ وَ النّاكِثِينَ وَ الْقاسِطِينَ، وَ الُمجاهِدِ أَعْداءَهُ النّاصِبِينَ، وَ أَفْخَرِ مَنْ مَشى مِنْ قُرَيْش أَجْمَعِينَ، وَ أَوَّلِ مَنْ أَجابَ وَ اسْتَجابَ للِه وَ لِرَسُولِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ، وَ أَوَّلِ السّابِقِينَ، وَ قاصِمِ الْمُعْتَدِينَ، وَ مُبِيدِ الْمُشْرِكِينَ، وَ سَهْم مِنْ مَرامِي اللهِ عَلَى الْمُنافِقِينَ، وَ لِسانِ حِكْمَةِ الْعابِدِينَ، وَ ناصِرِ دِينِ اللهِ، وَ وَلىِّ أَمْرِاللهِ، وَ بُسْتانِ حِكْمَةِ اللهِ، وَ عَيْبَةِ عَلْمِهِ، سَمِحٌ، سَخِيٌّ، بَهِيٌّ، بُهْلُولٌ، زَكِيٌّ، أَبْطَحِيٌّ، رَضِيٌّ، مِقْدامٌ، هُمامٌ، صابِرٌ، صَوّامٌ، مُهَذَّبٌ، قَوّامٌ، قاطِعُ الأَصْلابِ، وَ مُفَرِّقُ الأَحْزابِ، أرْبَطُهُمْ عِنانَاً، وَ أَثْبَتُهُمْ جَناناً، وَ أَمْضاهُمْ عَزِيمَةً، وَ أَشَدُّهُمْ شَكِيمَةً، أَسَدٌ باسِلٌ، يَطْحَنُهُمْ فِي الْحُرُوبِ إِذَا ازْدَلَفَتِ الاَسِنَّةُ وَ قَرُبَتِ الاَعِنَّةُ، طَحْنَ الرَّحى، وَ يَذْرَؤُهُمْ فِيها ذَرْوَ الرِّيحِ الْهَشِيمِ، لَيْثُ الْحِجازِ، وَكَبْشُ الْعِراقِ، مَكّيٌّ مَدَنيٌّ، خَيْفِيٌّ عَقَبِيٌّ، بَدْرِيٌّ أُحُدِيٌّ، شَجَرِيٌّ مُهاجِرِيٌّ.مِنَ الْعَرَبِ سَيِّدُها، وَ مِنَ الوَغى لَيْثُها، وارِثُ الْمَشْعَرَيْنِ، وَ أَبُوالسِّبْطَيْنِ: ألْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ، ذاكَ جَدِّي عَليُّ بنُ أبي طالب؛
من فرزند کسى هستم که پیشاپیش رسول خدا صلی الله علیه واله با دو شمشیر و با
دو نیزه نبرد مى کرد و دو بار هجرت کرد و دوبار بیعت نمود و در بدر و حُنین با دشمنان اسلام جنگید و به اندازه ی یک چشم بر هم زدن به خدا کفر نورزید. من فرزند انسان شایسته از میان مؤمنانم. من فرزند وارث پیامبران و کوبنده ی ملحدان و بزرگ مسلمانان و نور مجاهدان و زینت عبادت کنندگان و تاجِ افتخارگریه کنندگان [از خوف خدا] و صابرترین صبرکنندگان و برترین قیام کنندگان [به عبادت و اطاعت خداوند] از خاندان پیامبرم. من پسر کسى هستم که جبرئیل و میکائیل علیه السلام به یارى اش شتافتند.
من فرزند حمایتگر از حرم مسلمانان و پیکارگر با مارقین و خارج شدگان از دین(خوارج )و ناکثین و پیمان شکنان (اصحاب جمل) و قاسطین و ستمگران معاویه و شامیان و آن کسی هستم که با دشمنانِ سر سخت مبارزه کرد. من فرزند پرافتخارترین فرد از قریشم و فرزند اوّلین کسى هستم که دعوت خدا و رسولش را اجابت کرد و آنکه در میان سابقین در اسلام، فرد نخست بود. من فرزند در هم شکننده ی دشمنان و نابود کننده ی مشرکانم و فرزند آنکه تیرى از تیرهاى الهى بر جمع منافقان بود. من فرزند بیانگر حکمتِ عبادت کنندگان و یاور دین خدا و ولىّ امر الهى و بوستان حکمت خداوند و مخزن علم او هستم.
همان که بزرگ منش، بخشنده، زیباروى، جامع همه ی خوبى ها، پاک، ابطحى اهل مکه، خشنود به رضاى خدا، پیشگام در انجام فرمان الهى، رادمرد، صابر، بسیار روزه دار، پاکیزه از هر نوع آلودگى و بسیار اهل نماز و عبادت بود.
آنکه توان دشمنان را از بین برد و شیرازه ی سپاهیان گوناگون کفر را از
هم گسست. او که از همگان باصلابت تر، دل قوى تر، داراى عزمى محکم تر و روحى سازش ناپذیرتر بود. او که [در راه دفاع از دین خدا] شیرى بى باک بود و آن هنگام که در میدان نبرد نیزه ها و لجام ها [ى اسب جنگجویان] به هم نزدیک مى شد، آنها را با ضربه هایش همچون دانه هاى زیر سنگ آسیاب، خرد مى کرد و همانند تندبادى که خار و خاشاک را پراکنده سازد، آنها را تار و مار مى ساخت.
او که شیر حجاز و پیشواى عراق، مردى از تبار مکّه و مدینه و [مسجد] خَیْف [در منا[ و عقبه بود. او که از سرداران جنگ بدر و اُحُد و از حاضران در بیعت شجره [در ماجراى صلح حدیبیّه] و از مهاجران [از مکّه به مدینه] بود. او بزرگ عرب، شیر بیشه ی نبرد، وارث دو مشعر، پدر دو سبط رسول خدا صلی الله علیه واله ، حسن و حسین علیه السلام بود؛ آرى او جدّ من على بن ابى طالب علیه السلام است.»
ناگفته پیداست که این خطبه ی عجیب، بى نظیر و فوق العاده کوبنده، غوغایى در شام به پا کرد و کاخ حکومت امویان را به لرزه درآورد و تبلیغات شوم چهل ساله بر ضد امیرمؤمنان على علیه السلام را بر باد داد و مانند غرّش رعد در همه جا شنیده شد.(1)
1) گردآوری از کتاب: عاشورا ریشه ها، انگیزه ها، رویدادها، پیامدها، سعید داودی و مهدی رستم نژاد، (زیر نظر آیت الله العظمى ناصر مكارم شیرازى)، امام على بن ابى طالب علیه السلام ، ص606.
نوشته است - اینهاست. هر کدام از این فقره هایى که در این حدیث به آن تکیه شده است، تقریباً به یک بُعد از زندگى امیرالمؤمنین علیه السلام مانند زهد، عبادت و خصوصیّات دیگر آن بزرگوار اشاره مىکند.
طبق این روایت، امام صادق علیه السلام در مقام تعریف از امیرالمؤمنین علیه السلام حرف مىزند. بعد درباره ی عبادت حضرت صحبت مىکند. آن حضرت، قلّهى اسلام و اسوهى مسلمانان است. امام صادق علیه السلام می فرماید: «و ما اشبهه من ولده و لا اهل بیته احد اقرب شبها به فى لباسه و فقهه من على بن الحسین علیه السلام ؛ در تمام اهل بیت علیهم السلام و اولاد پیامبر صلی الله علیه واله از لحاظ این رفتارها و این زهد و عبادت، هیچ کس به اندازهى على بن حسین به امیرالمؤمنین علیه السلام شبیهتر نبود.»
حضرت صادق علیه السلام فصلى در باب عبادت امام سجّاد علیه السلام ذکر مىکند؛ از جمله مىفرماید: «و لقد دخل ابوجعفر ابنه علیه السلام علیه؛ پدرم حضرت ابى جعفر باقر علیه السلام یک روز پیش پدرش رفت و وارد اتاق آن بزرگوار شد.» «فاذا هو قد بلغ من العبادة ما لم یبلغه احد؛ دید پدرش از عبادت حالى پیدا کرده که هیچ کس به این حال نرسیده است.» شرح مىدهد: رنگش از بىخوابى زرد شده، چشم هایش از گریه در هم شده، پاهایش ورم کرده و.... امام باقر علیه السلام اینها را در پدر بزرگوارش مشاهده کرد و دلش سوخت: فلم املک حین رأیته بتلک الحال البکاء؛ وقتى وارد اتاق پدرم شدم و او را به این حال دیدم، نتوانستم خوددارى کنم و گریستم: «فبکیت رحمة له.» امام سجّاد علیه السلام در حال فکر بود. تفکّر هم عبادتى است. به فراست دانست که پسرش امام باقر علیه السلام چرا گریه مىکند. خواست یک درس عملى به او بدهد.
سرش را بلند کرد و گفت: «یا بنى اعطنى بعض تلک الصحف التى فیها عبادة على بن ابىطالب علیه السلام ؛ در میان کاغذها بگرد و دفتر عبادت على بن ابىطالب علیه السلام را بیاور.»
ظاهراً از دوران امام على علیه السلام نوشته ها و کتاب هایى در باب قضاوت ها، زندگى و احادیث آن حضرت در اختیار ائمّه علیهم السلام بود که در موارد گوناگون از آنها استفاده مىکردند.
اینجا هم حضرت به پسرش امام باقر علیه السلام فرمود: آن نوشتهاى را پیدا کن و بیاور که مربوط به عبادت على بن ابىطالب علیه السلام است. امام باقر علیه السلام مىفرماید: «فاعطیته؛ رفتم آوردم و به پدرم دادم.» «فقرأ فیها شیئاً یسیرا ثم ترکها من یده تضجرا؛ مقدارى به این نوشته نگاه کرد و با حال ملامت آن را بر زمین گذاشت.» «و قال: من یقوى على عبادة على على بن ابىطالب علیه السلام ؛ فرمود: چه کسى مىتواند مثل على بن ابىطالب علیه السلام عبادت کند؟» امام سجّادى که آن قدر عبادت مىکند که امام باقر علیه السلام دلش به حال او مىسوزد، نه مثل من و شما؛ ما که کمتر از اینها هم به چشممان بزرگ مىآید. امام باقرى که خودش هم امام و داراى آن مقامات عالى است، از عبادت على بن حسین علیه السلام دلتنگ مىشود و دلش مىسوزد و نمىتواند خودش را نگه دارد و بىاختیار زار زار گریه مىکند. آن وقت على بن حسینِ علیه السلام با اینگونه عبادات مىگوید: «من یقوى على عبادت على بن ابىطالب؛ چه کسى مىتواند مثل على عبادت کند؟» یعنى بین خودش و على علیه السلام فاصلهاى طولانى مىبیند.(1)
1) امالی شیخ مفید.
عجیب اینکه امام سجاد علیه السلام که سید الساجدین و زین العابدین است، با آن عبادت طاقت فرسا تازه شبیه ترین مردم به حضرت امیر علیه السلام است: «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.»
اینکه حضرت را امیرالمؤمنین علیه السلام می خوانند و این مدال را مخصوص حضرت می دانند، گزاف و مبالغه نیست؛ بلکه حقیقتی آشکار است که اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام هم به آن اذعان دارند.
وَ إِيَّاهُ لَعَلَى سَبِيلٍ وَاحِدٍ إِلاَّ أَنَّهُ هُوَ اَلْمَدْعُوُّ بِاسْمِهِ وَ لَقَدْ أُعْطِيتُ اَلسِّتَّ عِلْمَ اَلْمَنَايَا وَ اَلْبَلاَيَا وَ اَلْوَصَايَا وَ فَصْلَ اَلْخِطَابِ وَ إِنِّي لَصَاحِبُ اَلْكَرَّاتِ وَ دَوْلَةِ اَلدُّوَلِ وَ إِنِّي لَصَاحِبُ اَلْعَصَا وَ اَلْمِيسَمِ وَ اَلدَّابَّةُ اَلَّتِي تُكَلِّمُ اَلنَّاسَ؛
فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام این است که هرچه آورده، من به آن عمل می کنم و از هرچه نهی کرده ترک می کنم. اطاعت او بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله همان اطاعت رسول خدا صلی الله علیه واله و فضیلت برای محمد صلی الله علیه واله است. هرکه از او پیش افتد، چون کسی است که از خدا و رسولش صلی الله علیه واله پیش افتاده و کسی که بر او برتری جوید، مانند کسی است که بر رسول خدا صلی الله علیه واله برتری جسته و هرکه در امر کوچک یا بزرگی، او را رد کند، در مرز شرک به خداست، زیرا رسول خدا صلی الله علیه واله باب منحصر معرفت خدا و راهی بود که هرکسی آن را بپوید، به خدای عزّوجلّ رسد. همچنین است امیرالمؤمنین علیه السلام پس از وی و ائمه علیه السلام نیز یکی پس از دیگری به همین روشند. خدای عزّوجلّ ایشان را ارکان زمین مقرّر فرموده تا اهلش را نلرزاند و ستون های اسلام و مرزدار راه هدایت ساخته است. کسی جز با هدایتشان هدایت نمی شود و کسی که از طریق هدایت خارج شده و گمراه گشته، فقط به واسطه ی تقصیر در حق آنهاست، آنها بر علم و عذر و بیمی که خدا (در قرآنش) نازل کرده امین هستند و حجّت رسا بر مردم روی زمین محسوب می شوند، برای آخرین آنها از جانب خدا اموری جاری شود، مثل آنچه برای نخستینشان جاری بود (همگی در علم و وجوب اطاعت و سایر کمالات برابرند) و کسی جز به یاری خدا بدین درجه نرسد، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: من در میان بهشت و دوزخ مُقسِّم خدایم. کسی جز طبق تقسیم من به بهشت یا دوزخ نرود. من پیشوای مردم پس از خود و رساننده ی از جانب پیش از خود پیغمبر صلی الله علیه واله هستم،
کسی جز احمد صلی الله علیه واله بر من پیشی ندارد و من و او در یک روشیم، جز اینکه نبوّت تنها به نام اوست و به من شش فضیلت عطا شده است: 1. علم آجال و مرگ ها؛ 2. علم بلاها؛ 3. علم وصایا (آنچه اوصیای پیغمبران می دانند)؛ 4. فصل الخطاب (قرآن یا داوری میان حق و باطل و یا بیان و سخن واضح)؛ 5. و من صاحب کرّات (حمله های مشهور میدان جنگ یا عالم به حوادث و وقایع گذشته و آینده) و دولت حاکم بر همه ی دولت هایم؛ 6. و من صاحب عصا و جنبنده ای هستم که با مردم سخن می گوید.(1)
می افتاد و درحالی که تازیانه اش را که دو شاخه داشت، بر دوش مبارک می افکند، در میان بازار می ایستاد و با صدای رسا و بلند می فرمود: ای تاجران و بازاریان! در وهله ی اوّل، از خداوند تبارک و تعالی، خیر و برکت بخواهید و با مشتریان و خریداران به آسانی خرید و فروش نمایید. زیاد سختگیر نباشید که برکت خداوند در آسانگیری است. با خریداران صمیمانه برخورد کنید، به آنان نزدیک شوید، خویشتن را به خصلت بردباری، زینت دهید و از دروغ و قسم بپرهیزید. به هیچ کس ستم نکنید. با ستمدیدگان و محرومان جامعه با عدل و انصاف بیشتری رفتار کنید. هرگز نزدیک معاملات ربوی نروید. پیمانه و ترازو را کامل و پر بدهید. کم فروشی نکنید و در زمین، فساد و تباهی راه نیندازید.
آن بزرگوار به تمام بازارهای کوفه سرکشی می کرد و همین موعظه ها و سخنان را بیان می فرمود. حضرت در آخر سخنانش اشعاری می خواند که ترجمه شان چنین است:
لذّت های مادّی که از رهگذر حرام به دست آید، به زودی نابود می شود و بار گناه و ننگ و عارِشان می ماند. آثار رفتارهای زشت، ماندگار است و این را بدانید که در لذّت هایی که دنبال آن آتش جهنّم باشد، خیری وجود ندارد.
نواخته اند. چرا به زرق و برق دنیا دل بسته اید؟ آماده باشید. بهترین توشه ی این راهِ پرخطر و ترسناک، تقواست. بکوشید از این جهان خارج شوید و این را بدانید که رهگذر شما به سوی معاد است. سختی های فراوانی فراروی شماست، پس به هوش باشید و از دشواری های آخرت بترسید.
امیرمؤمنان علیه السلام پنج سال حاکم و پیشوای مسلمانان بود. وی در این مدّت هرگز خشتی بر خشت ننهاد. گله ی گوسفند نداشت و طلا و نقره به میراث نگذاشت. او به مردم و فقیران جامعه ی اسلامی، نان گندم و گوشت می داد و خودش نان جو با روغن زیتون و سرکه، تناول می کرد. هرگاه میان انجام دادن دو کار مخیّر می شد، سخت تر را انجام می داد. با کار و کوشش، هزار برده خرید و در راه خدا آزاد کرد. هیچ کس توان انجام کارهای او را نداشت. در شبانه روز هزار رکعت نماز به جای می آورد.
مخالفان و منحرفان از ولایت اهل بیت علیهم السلام است، آن را از ما اهل بیت علیهم السلام فراگرفته اند. هر آنکه به حقّ و حقیقت حکم دهد و قضاوت کند، کلید، باب، آغاز و روش او، حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام است. هرگاه بر مخالفان ما اهل بیت، کارها دشوار می شد و دچار اشتباه در حکم می شدند و به ناحق حکم می دادند، خطا و اشتباه از آنان بود و هرگاه حکمی به صواب می دادند، از محضر امیرمؤمنان علیه السلام آموخته بودند.
می کرد. در یکی از روزها اسب شخصی از خانه ی صاحبش فرار کرد و هنگام فرار به یکی از رهگذران لگد زد و او را کشت. خویشان و اولیای کشته شده، صاحب اسب را گرفتند و نزد علی علیه السلام به دادگاه بردند. آن مرد دو شاهد عادل آورد که اسب گریخت و در حالت فرار، آن شخص را کشت (من تقصیر ندارم و در نگه داری آن اسب کوتاهی نکرده بودم). امیرمؤمنان علیه السلام حکم داد که خون مقتول، هدر است و صاحب اسب، ضامن پرداخت خون بهای مقتول نیست. اولیای مقتول از این حکم، بسیار ناراحت شده، روانه ی مدینه شدند و درباره ی چگونگی قضاوت علی علیه السلام به رسول اکرم علیه السلام شکایت بردند. آنان انتقاد کردند که علی به ما ستم کرد و خون بهای کشته ی ما را باطل کرد. رسول خدا صلی الله علیه واله تا این سخنان را شنید، فرمود: علی علیه السلام هرگز به کسی ستم نمی کند. او برای ستمگری آفریده نشده است. او جانشین و خلیفه ی من است، حکم، حکم علی علیه السلام و سخن، سخن اوست. کسی حکم و سخنش را ردّ نمی کند؛ مگر اینکه کافر باشد. کسی ولایت او را به جان و دل نمی پذیرد؛ مگر اینکه مؤمن باشد.
چون یمنی ها این پاسخ قاطع را از پیشوای اسلام شنیدند، گفتند: ای رسول خدا صلی الله علیه واله ما به حکم علی علیه السلام راضی شدیم. رسول اکرم صلی الله علیه واله فرمود: همین سخن شما، بمانند توبه و بازگشت است.
میخواهی؟ اینها برای چه کسی است؟ فرمودند: «لِمَنْ تَوَلَّى عَلِیّاً.»
باقر العلوم علیه السلام بر اهمیّت حادثه ی غدیر تأکید می کرد. وی به ابان بن تغلب فرمود: «ای اباسعید، مقصود پیامبر صلی الله علیه واله از جمله ی معروف خود که در روز غدیر خم اعلام کرد، این است که امیر مؤمنان علیه السلام در میان مردم، جانشینِ من خواهد بود.»
روزی آن حضرت در جمع یاران خویش که فضل بن یسار، بکیر بن اعین، محمد بن مسلم، برید بن معاویه بودند و ابوالجارود نیز میان آنان دیده می شد، ولایت علی علیه السلام را تشریح کرد و با اشاره به حادثه ی تاریخی غدیر فرمود:
پیامبر خدا صلی الله علیه واله نیز از دستور خداوند متعال اطاعت کرد و در غدیر
خم فرمان داد تا مردم و زائران خانه ی خدا جمع شوند و به دستور الهی گوش کنند. آن گاه علی بن ابی طالب علیه السلام را سرپرست مردم بعد از خود قرار داد و امر کرد آنان که در آنجا حاضرند، به دیگران نیز این حکم الهی را بیان کنند.
آن حضرت، چنان مسئله ی غدیر و اهمیّت آن را مورد تأکید و عنایت قرار می داد که معمولاً در جلسات او موضوع غدیر، مطرح می شد. کمیت بن زید اسدی شاعر اهل بیت علیهم السلام در یکی از آن جلسات، قصیده ی بلیغ خود را در زمینه ی غدیر انشاء کرد.
امام باقر علیه السلام در شرایط زمانى خاصى یعنی مقارن با انقراض بنى امیه، داستان مفصّل واقعهى غدیر را در خطابه اى مفصّل بیان فرمود که سند و پشتوانهاى محکم و تأیید شده از جانب معصوم براى این خطابهى تاریخى شد.(1)
یک نفر از اهل بصره به امام باقر علیه السلام عرض کرد: حسن بصرى آیهى <یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ...> را مىخواند و مىگوید: دربارهى مردى نازل شده است و نام او را نمىگوید. حضرت فرمود: او را چه شده...؟! اگر مىخواست خبر مىداد دربارهى چه کسى نازل شده است. جبرئیل علیه السلام بر پیامبر صلی الله علیه واله نازل شد و عرض کرد: خداوند به شما امر مى کند، امتّت را راهنمایى کنى که ولیشان کیست و این آیه را نازل کرد. پیامبر صلی الله علیه واله هم قیام کرد و دست على علیه السلام را گرفت و بلند کرد و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ.»(2)
ابوبصیر به امام باقر علیه السلام عرض کرد: مردم مى گویند: چرا خداوند
نام على و اهل بیتش علیه السلام را در قرآن نیاورده است؟ حضرت فرمود: خدا نماز را نازل کرده و عدد رکعات آن را پیامبر صلی الله علیه واله بیان فرموده و همچنین است زکات و حج. همچنین آیهى <اَطیعُوا اللَّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الْاَمْرِ مِنْكُمْ> را نازل کرده که دربارهى على، حسن و حسین علیه السلام است و در بیان کلمهى «اولوا الامر» پیامبر صلی الله علیه واله دربارهى على علیه السلام فرموده است: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ.» اگر آن حضرت سکوت مىکرد و اهل آیهى اولوا الامر را معرفى نمىکرد، آل عباس، آل عقیل و دیگران آن را ادعا مى کردند. وقتى پیامبر صلی الله علیه واله از دنیا رفت. على علیه السلام صاحب اختیار مردم بود؛ چون آن حضرت، ولایت او را به مردم ابلاغ فرموده و او را منصوب کرده بود.(1)
ابان بن تغلب از امام باقر علیه السلام پرسید: معناى کلام پیامبر صلی الله علیه واله چیست که فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ؟» حضرت فرمود: آیا مثل این مطلب هم جاى سؤال دارد؟! به آنان فهمانید که جانشین او خواهد بود.(2)امام باقر علیه السلام با تعجّب از انکار امّت نسبت به حقیقت غدیر فرمودند: این امّت انکار کردند، پیمانى را که پیامبر صلی الله علیه واله از ایشان براى على علیه السلام گرفت، در روزى که او را براى مردم منصوب فرمود و آنان را در زمان حیاتش به ولایت و اطاعت وی فرا خواند و آنان را بر این مطلب شاهد گرفت.(3)
حضرت باقر علیه السلام در بیان حدّ ولایت و برائت با استناد به حدیث
غدیر فرمود: این امّت وقتى به على بن ابىطالب علیه السلام مىرسند، مىگویند: دوستانش را دوست داریم؛ ولى از دشمنانش بیزارى نمىجوییم؛ بلکه آنان را هم دوست داریم. چگونه چنین ادّعایى صحیح است؛ درحالى که پیامبر صلی الله علیه واله مىفرماید: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه...»؛ ولى مىبینى که با دشمنان او دشمنى نمىکنند و خوار کنندگانش را خوار نمىکنند. این انصاف نیست.(1)
جناب باقر العلوم علیه السلام فرمود: ای مردم، پیامبر صلی الله علیه واله بر مبنای حق در قضیّهی ولایت علی علیه السلام آن امر را از ناحیهی خدا برای شما آورده است. به آن ایمان بیاورید که برای شما بهتر است؛ امّا اگر به ولایت علی علیه السلام کفر بورزید، بدانید که آسمانها و زمین به دست قدرت خداست.(2)
امام پنجم علیه السلام فرمود: امام علی علیه السلام پنج سال حکومت کرد و هیچ خشت پخته و خامى بر هم ننهاد و هیچ ملکى را مخصوصِ خود نفرمود و هیچ سرخ و سپیدى به میراث باقى نگذاشت. به مردم نان گندم و گوشت مى خورانید؛ ولى چون به خانه ی خود بر مى گشت، نان جو، سرکه و روغن زیتون مى خورد.(3)
امام باقر علیه السلام از جابر و جابر از پیامبر صلی الله علیه واله نقل می کند: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله إِنَّ جَبْرَئِیلَ علیه السلام نَزَلَ عَلَیَّ وَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُكَ أَنْ تَقُومَ بِتَفْضِیلِ عَلِیِّ بْنِ ابی طَالِبٍ علیه السلام خَطِیباً عَلَى أَصْحَابِكَ لِیُبَلِّغُوا مَنْ بَعْدَهُمْ ذَلِكَ عَنْكَ وَ یَأْمُرُ جَمِیعَ الْمَلَائِكَةِ أَنْ تَسْمَعَ مَا تَذْكُرُهُ وَ اللَّهُ یُوحِی إِلَیْكَ یَا مُحَمَّدُ أَنَّ مَنْ خَالَفَكَ فِی
أَمْرِهِ فَلَهُ النَّارُ وَ مَنْ أَطَاعَكَ فَلَهُ الْجَنَّه؛(1)جبرئیل علیه السلام بر من نازل شد و فرمود: خداوند تو را مأمور می کند که به بیان فضایل علی بن ابی طالب علیه السلام بین اصحاب بپردازی تا آنها نیز این فضایل را بعد از تو به آیندگان منتقل کنند و به همه ی فرشتگان نیز فرمان داده است تا فضایلی را که شما بیان می کنید، گوش کنند و خداوند به تو وحی می نماید که ای محمّد، هرکس درباره ی این امر با تو مخالفت ورزد، جایگاهش در آتش است و آنکه از تو اطاعت کند، جایگاهش بهشت خواهد بود.»
که علما از علم او برداشت میکنند و از توشه اش بهره میگیرند. سپس به سؤال سلمان از پیامبر صلی الله علیه واله اشاره می کند و میفرماید: «سَلْمَانُ سَأَلَ النَّبِیَّ فَقَالَ: إِنَّهُ یَمِیرُهُمُ الْعِلْمَ یُمْتَارُ مِنْهُ وَ لَا یَمْتَارُ مِنْ أَحَد؛(1)سلمان در اینباره از پیامبر صلی الله علیه واله سؤال کرد. ایشان فرمود: علی به آنان علم اعطا میکند. از او علم گرفته میشود؛ ولی آن حضرت از کسی علم نمیگیرد.»
امام صادق علیه السلام فرمود: همانا امیرالمؤمنین علیه السلام در یک لحظه، هجده هزار عالم را سیر می کند؛ درحالی که از جایش برنخاسته است. پس سیر او در آن عوالم در حالی است که در جای خود نشسته است.(2)
امام صادق علیه السلام مى فرماید: وقتی على علیه السلام از جنگ صفین بر مى گشت، در ساحل فرات ایستاد و فرمود: اى وادى، من کیستم؟ رود مضطرب شد و امواج به هم خوردند و مردم نگاه مى کردند که صدایى از فرات برخاست و گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله و ان علیا امیرالمؤمنین حجة الله على خلقه.»
امام صادق علیه السلام فرمود: وقتى على علیه السلام از صفیّن بر مى گشت، بر ساحل فرات ایستاد و با چوبدستى بر آب زد و فرمود: جارى شو. دوازده چشمه جارى شد و مردم نگاه مى کردند. سپس با زبانى سخن گفت که مردم نفهمیدند. آن گاه مارها سرشان را از رودخانه بیرون آوردند و لااله الاالله و تکبیر گفتند و بعد از آن گفتند: «السلام عليك يا حجة الله فى ارضه و يا عين الله فى عباده، قوم تو در صفین، تو را خوار کردند؛ چنان که قوم یهود، هارون
بن عمران راخوار کردند.» حضرت به مردم فرمود: آیا شنیدید؟ گفتند: بلى. پس فرمود: این معجزه ی من براى شماست و شما را بر آن شاهد مى گیرم.(1)
حضرت صادق علیه السلام از پدران گرامی اش علیه السلام از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل می کنند که رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: ای علی، همانا ولایت و دوستی با تو، جز با برائت از دشمنانت و برائت از دشمنان امامان از فرزندانت، پذیرفته نمی شود.(2)
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: خداوند مرا پیشواى خلقش قرار داد و بر من واجب ساخت که درباره ی خود، خوراک و پوشاکم، مانند مردم ضعیف و مستمند بر خود تنگ بگیرم تا فقیر از فقر من پیروى کند و دارایی ثروتمند، سبب طغیان وی نشود.(3)
قاسم بن معاویه گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: در حدیثی که مردم (اهل سنت) درباره ی معراج روایت کرده اند، آمده است که رسول خدا صلی الله علیه واله در شب معراج در عرش دید که نوشته اند: «لا إله إلا الله محمد رسول الله ابوبكر الصديق؟» حضرتفرمود: سبحان الله همه چیز را تغییر دادند. به درستی که خداوند عزّوجلّ وقتی عرش را آفرید، روی آن مکتوب داشت: «لا إله إلا الله، محمد رسول الله، علی أمیرالمؤمنین» و هنگامی که آب را آفرید در مجرای آن مکتوب داشت: «لا إله إلا الله، محمد رسول الله، علی أمیرالمؤمنین» و هنگامی که کرسی را آفرید، در ستون هایش مکتوب داشت: «لا إله إلا الله،
محمد رسول الله، علی أمیرالمؤمنین» و هنگامی که لوح را آفرید، در آن مکتوب داشت: «لا إله إلا الله، محمد رسول الله، علی أمیرالمؤمنین» و هنگامی که اسرافیل را آفرید، بر پیشانی او مکتوب داشت: «لا إله إلا الله، محمد رسول الله، علی أمیرالمؤمنین» و هنگامی که جبرئیل را آفرید، بر پاهایش مکتوب داشت: «لا إله إلا الله، محمد رسول الله، علی أمیرالمؤمنین» و هنگامی که آسمان ها را آفرید، در اکناف و نواحی آن مکتوب داشت: «لا إله إلا الله، محمد رسول الله، علی أمیرالمؤمنین» و هنگامی که زمین ها را آفرید، در طبقات آن نگاشت: «لا إله إلا الله، محمد رسول الله، علی أمیرالمؤمنین» و هنگامی که کوه ها را آفرید، در رأس هرکدام مکتوب داشت: «لا إله إلا الله، محمد رسول الله، علی أمیرالمؤمنین» و هنگامی که خورشید را آفرید، بر آن مکتوب داشت: «لا إله إلا الله، محمد رسول الله، علی أمیرالمؤمنین» و هنگامی که ماه را آفرید، بر آن نگاشت: «لا إله إلا الله، محمد رسول الله، علی أمیرالمؤمنین.» پس هرکدام از شما که می گوید: «لا إله إلا الله، محمد رسول الله» بلافاصله بگوید: «علی أمیرالمؤمنین.»(1)
1) الإحتجاج، ج 1، ص 209.
مريم آية للعالمين إلّا بالخضوع لعليّ علیه السلام ؛ اى مفضل، سوگند به خدا! حضرت آدم علیه السلام سزاوار آفرینش به دست خداوند و دمیدن روح خویش در او نشد، جز به سبب ولایت على علیه السلام . خداوند با حضرت موسى علیه السلام سخن نگفت، مگر به سبب ولایت على علیه السلام . خداوند حضرت عیسى علیه السلام را نشانه براى جهانیان قرار نداد، جز به واسطه ی خضوع در برابر على علیه السلام .» سپس فرمود: «أجمل الأمر، ما استأهل خلق من اللَّه النظر إليه إلاّ بالعبوديّة لنا؛(1)کوتاه تر بگویم: هیچ آفریده اى شایستگى توجّه خداوند را پیدا نکرد، جز به سبب بندگى براى ما.»
چیست که قرآن هم بر آن دلالت دارد؟ امام رضا علیه السلام فرمود: آیه ی مباهله است که خداى عزّوجلّ فرموده است: «پس هرکه در این (باره) پس از دانشی که تو را (حاصل) آمده با تو محاجّه کند، بگو بیایید پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و هر کدام خویشان نزدیک خود را فرا خوانیم. سپس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.»
در جریان مباهله، چهره ی درخشان على علیه السلام به روشنى دیده مى شود؛ آنجا که در این آیه، وجود مقدّس على علیه السلام به منزله ی جان رسول خدا صلی الله علیه واله معرّفى شده است: «وَاَنْفُسَنا». این مطلب نشان دهنده ی وصول آن حضرت به درجه ی نهایى کمال است، تا آنجا که در کمال مقام و عصمت، مساوى و همسان پیامبر صلی الله علیه واله ذکر شده و خداوند متعال، او و همسر و فرزندانش - با وجود خردسالی شان - را حجّت و نشانه ی صدق نبوّت پیامبر صلی الله علیه واله و برهان و دلیل روشن دینش قرار داده و تصریح کرده است که حسن و حسین علیه السلام پسران پیامبرند. مقصود از زنان در خطاب آیه «وَنِسائَنا»، فاطمه علیها السلام است که پیامبر صلی الله علیه واله در مباهله و احتجاج، آنان را با خود آورد و این جریان، فضیلت ویژه اى براى على علیه السلام است که هیچ کس از امّت در این فضیلت با او سهیم نیست و در مفهوم معنوى آن، احدى همسان و همگون على علیه السلام و یا نزدیک به آن نیست و این هم از ویژگی هاى منحصربه فرد مقام امیرمؤمنان على علیه السلام همچون سایر ویژگی هایى است که پیش تر خاطرنشان شد.
امام علی علیه السلام ، معیار شناخت ولایت
می بخشیدند و هم جایگاه ولایت را در سند مقبول همه ی فرقه های اسلامی تبیین می کردند. در این زمینه اسماعیل بن علی بن زرین، برادرزاده ی شاعر معروف و انقلابی (دعبل خزاعی) از پدرش نقل می کند که امام رضا علیه السلام فرمود: از پدرم موسی بن جعفر علیه السلام شنیدم که او از امام صادق علیه السلام و ایشان از امام باقر علیه السلام و ایشان از امام سجاد علیه السلام و آن بزرگوار از سید الشهداء علیه السلام و آن حضرت از امیرالمؤمنین علیه السلام شنیده است که رسول خدا صلی الله علیه واله این آیه را تلاوت فرمود: «اصحاب جهنّم و بهشتمساوی نیستند. اصحاب بهشت رستگارانند.» سپس توضیح داد که اصحاب بهشت کسانی هستند که مرا اطاعت کنند و در برابر علی علیه السلام تسلیم باشند و ولایتش را بپذیرند و یاران جهنّم آنانند که ولایت علی علیه السلام را ناخوش دارند و با او نقض پیمان کنند و بجنگند.
علی علیه السلام ، قرآن ناطق
این گونه تعبیر بر آن بزرگواران صحیح است. در روایات اهل سنّت نیز آمده است.
این موضوع در روایات امام رضا علیه السلام هم ذکر شده و آن حضرت علی علیه السلام را به منزله ی «النّاطِقُ بِالقُرآنِ» یاد کرده اند. در روایات اهل سنّت نیز آمده است که «مَن عِندَهُ عِلمُ الکِتابِ»، مراد على بن ابى طالب است علیه السلام که به تفسیر، تأویل، ناسخ، منسوخ، حلال و حرام قرآن عالم بود.
حضرت علی علیه السلام ، کشتی نجات
حضرت امیر علیه السلام در بیان امام جواد علیه السلام 70. «عَلَّمَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه واله عَلّیاً علیه السلام ألْفَ كَلِمَة، كُلُّ كَلِمَة یَفْتَحُ ألْفُ كَلِمَة؛(2)
حضرت رسول صلی الله علیه واله ، هزار کلمه به امام علی علیه السلام تعلیم کرد که از هر کلمه ای هزار باب علم و مسئله ی فرعی باز می شود.»
«يَا اميرالمؤمنين أَنَّ الشَّاكَّ فِيكَ مَا آمَنَ بِالرَّسُولِ الْأَمِينِ وَ أَنَّ الْعَادِلَ بِكَ غَيْرَكَ عَانِدٌ عَادِلٌ عَنِ الدِّينِ الْقَوِيمِ الَّذِي ارْتَضَاهُ لَنَا رَبُّ الْعَالَمِينَ وَ أَكْمَلَهُ بِوِلايَتِكَ يَوْمَ الْغَدِيرِ؛(1)ای امیر مؤمنان! شهادت میدهم که شککننده ی درباره ی شما به رسول امین ایمان نیاورده است و رویگردان از ولایت شما به ولایت دیگران، روی گردان از دین است، همان دین میانهای که پروردگار جهانیان برای ما پسندیده و آن را در روز غدیر به ولایت شما کامل نموده است.»
امام هادی علیه السلام یک دایرة المعارف جامع را به جهان بشری عرضه کردند که اگر به درستی در آن بیندیشند و انصاف را رعایت کنند، بی شک برای آحاد بشر راهگشا خواهد بود. بی تردید زیارت جامعه ی کبیره به خاطر دارا بودن مضامین بسیار عالی، صدورش از غیر معصوم را تا حد بالایی رد می کند؛ یعنی غیر معصوم نمی تواند چنین جملاتی را به کار ببرد. نقل شده است، حتّی اکثر قریب به اتفاق علما، معتقدند که صدور این زیارت از غیر معصوم محال است.
1) بحارالانوار، ج97، ص26.
نقش یاران خاصّ امام در تاریخ از برجستگی خاصّی برخوردار است. با توجّه به اینکه حضرت، ذو ابعاد و در تمام فضایل انسانی سرآمد همه است، هریک از یارانش تنها در بعضی از ابعاد توانستند با وی همراهی کنند و تنها یک بُعد از شخصیتش را تحمّل کردند؛ مثلاً مالک در بُعد شجاعت و رزم و دلاوری پا به پای حضرت بود و کمیل به لحاظ عرفانی صاحب سرّ حضرت امیر علیه السلام شمرده می شد.
عمّار نقش بسیار بسزایی در معرفت بخشی و بصیرت دهی به جامعه داشت. سلمان و ابوذر هم یار همیشه همراه و صاحب اسرار حضرت بودند. در این بخش از زبان این یاران به بعضی از خصوصیات و فضایل حضرت اشاره می کنیم.
قشیری از علمای شافعی در کتاب خود احسن الکبائر نقل کرده است: روزی امیرالمؤمنین علیه السلام بالای بام خانه، خرما تناول می کرد و در آن زمان سن حضرت، بیست و هفت سال بود و سلمان در حیاط آن خانه،
لباسش را می دوخت. سلمان گفت: ای علی با من شوخی می کنی، درحالی که من پیرم و تو جوان کم سن و سالی هستی؟ علی علیه السلام فرمود: ای سلمان! مرا از نظر سن و سال کوچک و خودت را خیلی بزرگ خیال کرده ای؟ آیا قصّه ی دشت ارژن را فراموش کرده ای؟ در آن بیابان که گرفتار شیر درنده شدی، چه کسی تو را نجات داد؟ سلمان با شنیدن این کلمات از امیرالمؤمنین علیه السلام به وحشت افتاد و عرض کرد: از کیفیّت آن جریان برایم بگو. علی علیه السلام فرمود: تو در وسط آب ایستاده بودی. می ترسیدی. دست ها را به دعا بلندکردی و از خداوند، نجات خویش را طلبیدی. خداوند هم دعایت را اجابت فرمود و مرا که از آن صحرا عبور می کردم، به فریاد تو رساند. من همان اسب سواری هستم که زره او بر روی شانه و شمشیرش به دستش بود. شمشیر کشیدم و ضربه ای بر آن شیر وارد کردم که او را به دو نیم کرد و تو خلاص شدی. سلمان عرض کرد: نشانه ی دیگری که در آنجا بود برایم بگو. امیرالمؤمنین علیه السلام دست خود را دراز کرد و از آستینش یک شاخه ی گل تازه بیرون آورد و فرمود: این همان هدیه ی توست که به آن اسب سوار دادی. سلمان با دیدن آن بیشتر دچار سرگردانی شد و ناگهان صدایی شنید که خدمت رسول خدا صلی الله علیه واله شرفیاب شو و قصّه ات را برای آن حضرت بازگو کن. سلمان خدمت پیامبر صلی الله علیه واله آمد و قصّه اش را چنین آغاز کرد:
ای رسول اکرم صلی الله علیه واله من اوصافتان را در انجیل خواندم و محبِّت شما در دلم جای گرفت. همه ی ادیان غیر از دینتان را رها کردم و آن را از پدرم مخفی کردم تا سرانجام متوجّه شد و نقشه ی کشتن مرا کشید؛ ولی دلسوزی
او نسبت به مادرم مانع می شد ودائماً چاره ای در قتل من می اندیشید و مرا به کارهای دشوار وادار می کرد تا اینکه فرار کردم و به سرزمینی به نام ارژن برخورد کردم و در آنجا خواستم ساعتی استراحت کنم. خوابم برد.
وقتی از خواب بیدار شدم، کنار چشمه ای در آن نزدیکی رفتم. لباس هایم را بیرون آوردم و داخل آب شدم. ناگهان شیری ظاهر شد و نزدیک آمد تا روی لباس من قرار گرفت. وقتی او را دیدم به وحشت افتادم، ناله و زاری کردم و از خداوند، نجات خود را از چنگال او درخواست نمودم که اسب سواری پدیدار شد و شیر را با ضربه ی شمشیر کشت. من از آب بیرون آمدم و خود را بر رکاب اسبش انداختم و آن را بوسیدم و چون فصل بهار، صحرا پر از گل ها و سبزی ها بود، شاخه ی گلی گرفتم و به او هدیه کردم و چون گل ها را گرفت، از چشمانم ناپدید گشت و بعد از آن از او اثری ندیدم.
از این جریان بیشتر از سیصد سال می گذرد (در روایات آمده است که سلمان خیلی بیشتر از سیصد سال عمر کرده) و من این قصّه را برای هیچ کس نگفته ام. امروز پسرعموی شما علی بن ابی طالب علیه السلام آن قضیه را به من گفت!
رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: ای سلمان! هنگامی که مرا به آسمان بردند، به سدرة المنتهی که رسیدم جبرئیل علیه السلام از من جدا شد و فاصله گرفت. من تا کنار عرش پروردگارم بالا رفتم و درحالی که با خداوند گفتگو می کردم، ناگهان دیدم شیری در کنارم ایستاده است. نگاه کردم و دیدم علی بن ابی طالب علیه السلام است. وقتی به زمین برگشتم، علی علیه السلام بر من وارد شد و پس از عرض سلام، به من به خاطر الطاف و عنایاتی که خداوند در این سیر
ملکوتی نموده، تبریک گفت. سپس از تمام گفتگوهای من با پروردگارم خبر داد. بدان ای سلمان! هرکدام از انبیا و اولیا از زمان حضرت آدم علیه السلام تاکنون گرفتار شده است، علی علیه السلام او را از گرفتاری نجات داده است.
آنچه در زندگی سلمان، بسیار چشم گیر و جالب است، بی اعتنایی اوست. او با هوشیاری و جدّیت کامل در صحنه های مختلف حضور داشت و در پیروی از امام حق، لحظه ای تردید نکرد. او همواره از هر فرصتی برای گفتن حق بهره می برد و مسلمانان را به امامت حضرت علی علیه السلام فرا می خواند. آن بزرگوار پیوسته این سخن رسول خدا صلی الله علیه واله را برای مردم تکرار می کرد: «همانا علی علیه السلام دری است که خداوند گشوده است. هرکس از آن وارد شود، مؤمن است و هرکس از آن خارج گردد، کافر است.» بهترین فرد این امّت، علی علیه السلام است. بعد از رحلت جانسوز رسول خدا صلی الله علیه واله ، غصب خلافت و مظلومیّت امام علی علیه السلام ، سلمان در خطبه ای بسیار فصیح، کوبنده و افشاگرانه، چنین گفت:
«ای مردم! هرگاه فتنه ها و آشوب ها را همچون پاره ی ظلمانی شب دیدید که برجستگان در آن به هلاکت می رسند، بر شما باد به آل محمّد صلی الله علیه واله ؛ چون آنها راهنمایان به سوی بهشتند و بر شما باد به علی علیه السلام . ای مردم، ولایت را در میان خود همانند سر قرار دهید.» یعنی اگر ولایت اهل بیت علیهم السلام را نداشته باشید، مسلمان حقیقی نیستید و دین شما سودی ندارد. ابن عباس سلمان را در خواب دید و از او پرسید: در بهشت، پس از ایمان به خدا و
رسول، چه چیز برتر است؟ سلمان پاسخ داد: پس از ایمان به خدا و پیامبر، هیچ چیز باارزش تر و برتر از دوستی و ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام و پیروی از او نیست.(1)
از ویژگی های ممتاز سلمان فارسی، صحابی بزرگ رسول خدا صلی الله علیه واله و محبوب و مقبول همه، آن است که غیر از فضایل و مناقبی که از وی خواندیم و غیر اینکه او مرد معماری و شهرسازی و فرماندهی و فرمانداری بوده، دارای کتاب و تألیف نیز بوده است.
لوئی ماسینینون فرانسوی، آثار منسوب به سلمان را، چهار کتاب معرفی می کند که از جمله ی آنها «خبر جاثلیق» است. در سایر آثار تاریخی و رجالی هم می خوانیم:
شیخ الطایفه، محمد بن حسن طوسی، متوفای 460 هجری می نویسد: سلمان فارسی حدیث جاثلیق رومی را که بعد از وفات پیغمبر صلی الله علیه واله از جانب پادشاه روم به مدینه آمدند، روایت کرده است.
محمد بن علی بن شهر آشوب مازندرانی، متوفای 588 هجری می نویسد: سلمان فارسی رحمة الله ، «خبر جاثلیق» را روایت کرده است.
سلمان فارسی طبق روایتی می گوید: خداوند متعال، یک امتحان بزرگ پس از پیامبر صلی الله علیه واله برای «قریش» پیش آورد، تا خود را بشناسد و شهادت خویش را بر آنچه بعد از وفات رسول خدا صلی الله علیه واله ادّعا کرده بود، باطل کند،
1) بهجة الآمال، ج 4، ص 418 و بحارالانوار، ج 22، ص 341.
دلیل هایش را پایمال گرداند، پرده را از آنچه در دل داشت کنار بزند و کینه هایی را که نسبت به آل رسول صلی الله علیه واله داشت بیرون بریزد، تا بتواند آنان را از حق امامت و میراث کتاب خدا درباره آنان زایل گرداند و مرتکب گناه و رسوایی گردد و خداوند هدایت خویش را برای اهل دعوت و وراثت پیامبرش روشن گرداند و دل های اولیای پیغمبر صلی الله علیه واله را نورانی کند و آنان را به نفع و برکت برساند. این امتحان، چنین بود:
قلمرو پادشاه روم، مجموعه ی چهارده ناحیه و شهرهای زیادی بود که از مشرق به ارمنستان و آلان و سریر، از جنوب به حدود شام و دریای مدیترانه و حدود اندلس، از مغرب به دریای اقیانوس مغربی و از شمال به ویرانی شمال و حدود صقلاب و برجا و دریای خزران محدود می شد.وقتی امپراتور روم، خبر وفات رسول خدا صلی الله علیه واله و اختلاف امت وی و ادعاهای مبتنی بر عدم تعیین وصی برای نبی و رها کردن مردم به حال خود را شنیده بود، (با توجّه به پیروزی های اسلام و ضربه هایی که از مسلمانان در گسترش نفوذ اسلام، دیده بودند)، عالمان مسیحی را از شهرهای مختلف فراخواند، با آنان جلسه هایی تشکیل داد و نتیجه این شد که گروهی از روحانیان و عالمان مسیحی را به مدینه اعزام کند تا دیدگاه های مسلمانان را برایش ببرند.
«جاثلیق» پیشوای بزرگ عالمان مسیحی برای سرپرستی این گروه اعزامی، انتخاب شد. جاثلیق هم تعداد صد نفر از عالمان مسیحی را برای همراهی برگزید.
جاثلیق، مرد دانشمند و ماهری بود و در فهم احکام انجیل، قدرت
اجتهاد و استنباط داشت و با مبانی قرآن آشنا بود. همچنین از نظر شخصیت اخلاقی به عقل و خردمندی، بردباری، فهم، هوشمندی، جرأت و توانایی آراسته بود؛ به طوری که در برابر هرکسی که سخن می گفت، سکوت اختیار می کرد. وقتی سخن می گفت که از او سؤال شود و آن گاه که کسی سخن وی را رد می کرد، خویشتن داری به خرج می داد، با دانشمندان همراه خود وارد «مدینه» شدند و به وسیله ی مردم به جستجوی «وصّی» محمد صلی الله علیه واله و کسی که جانشین آن حضرت شده، پرداختند.
جاثلیق و دانشمندان همراه وی به مسجد رسول خدا صلی الله علیه واله رفتند و بر «ابوبکر» و جمعی از قریش، مانند: عمر بن خطاب، ابوعبیده ی جراح، خالد بن ولید و عثمان بن عفان وارد شدند. من نیز آنجا بودم.
گروه دانشمندان مسیحی در برابر ابوبکر قرار گرفتند. پیشوای آنان سلام کرد و جواب وی را دادند. بعد ادامه داد: جانشین پیامبرِ خود را به من معرّفی کنید، من از روم آمده ام و پیرو آیین مسیح فرزند مریم علیه السلام هستم. وقتی ما از وفات پیامبر شما و اختلاف شما درباره ی جانشینی او مطلع شدیم، آمدیم که درباره ی حقّانیت نبوّت وی تحقیق کنیم، تا درباره ی دین خود آگاه تر شویم و دین شما را نیز بشناسیم، تا اگر دین شما از دین ما بهتر بود، آن را بپذیریم و تسلیم شما شویم؛ وگرنه به آیین مسیح علیه السلام باقی بمانیم؛ زیرا از جانب حضرت عیسی علیه السلام درباره ی پیامبران، راهنمایی هایی وجود دارد که برای ما نور هدایت خواهد بود.
صاحب اختیار و پاسخ گوی مسائل پس از پیامبر شما کیست؟ عمر بن خطاب به «ابوبکر» اشاره کرد و گفت: این مرد پس از پیغمبر صلی الله علیه واله ولیّ امر و صاحب اختیار ماست. جاثلیق گفت: منظور شما همین پیرمرد است؟ عمر، جواب مثبت داد. آن گاه جاثلیق گفت: ای پیرمرد! تو وصی محمد صلی الله علیه واله در میان امّت او و آن کسی هستی که دانشی داری که پیامبر صلی الله علیه واله به تو آموخته و برای هدایت و پاسخ به مسائل و احکام امّت، از دانش دیگران بی نیازی؟ ابوبکر پاسخ داد: در دانش آن گونه نیستم و من هم وصی پیغمبر صلی الله علیه واله نیستم. جاثلیق گفت: پس مقام تو چیست؟ عمر گفت: این مرد، خلیفه ی رسول خدا صلی الله علیه واله است. جاثلیق گفت: پیامبر خدا صلی الله علیه واله تو را خلیفه ی امّت تعیین کرده است؟ ابوبکر گفت: این طور نیست. جاثلیق گفت: پس شما برای بعد از پیغمبرتان، چه عنوانی به وجود آورده اید؟ زیرا ما کتاب های پیامبران علیه السلام را خوانده و به دست آورده ایم که لباس خلافت جز برای پیامبری از پیامبران نخواهد بود، چون خداوند متعال آدم علیه السلام را خلیفه ی خویش در زمین قرار داده و اطاعت او را بر اهل آسمان و زمین واجب کرده، به حضرت داود علیه السلام مقام و رفعت، بخشیده و فرموده است: ای داود! تو را در روی زمین، خلیفه قرار دادیم.
بنابراین، تو چگونه عنوان خلافت را برای خود برگزیده ای؟ چه کسی این عنوان را به تو داده است؟ آیا پیامبرتان این عنوان را برایت برگزیده است؟! ابوبکر گفت: مردم با هم توافق کردند و مرا به خلافت برگزیدند. جاثلیق گفت: پس تو خلیفه ی مردم هستی، چون خود گفتی: پیغمبر صلی الله علیه واله چنین وصّیتی را درباره ی تو نکرده، درحالی که ما در کتاب ها و سنّت های پیامبران
یافته ایم که خداوند متعال هیچ پیامبری را نمی فرستد؛ مگر اینکه برای او «وصی»ای قرار می دهد و آن پیامبر علیه السلام «وصی» خویش را به مردم معرفی می کند و آن وصی در مقام دانش از همگان بی نیاز است و همه ی مردم به دانشش احتیاج دارند.
آیا به راستی تو درباره ی پیامبر خویش گمان می کنی، مانند سایر پیامبران وصیتّی انجام نداده است یا خود ادّعایی می کنی که صلاحیّت آن را نداری؟ اگر این گونه باشد، من شما را منکر نبوّت محمد صلی الله علیه واله و باطل کننده ی سنّت های پیامبران، نسبت به امّت خویش می دانم.
جاثلیق پس از بیان این مطالب، روی خود را به طرف دانشمندان همراهش برگردانید و گفت: اینان می گویند: محمد صلی الله علیه واله مقام نبوّت نداشته است؛ بلکه کارش را با قهر و غلبه پیش برده است! زیرا اگر او پیامبر صلی الله علیه واله بود، مانند سایر پیامبران علیه السلام وصیت انجام می داد و مثل آنان خلیفه ای تعیین می کرد، تا وارث دانش او باشد؛ درحالی که ما چنین آثاری را در این قوم نمی یابیم!
آن گاه دانشمند مسیحی که خود را پیروز یافته بود، چون شیر خشمناکی غرّید و فریاد برداشت: ای پیرمرد! تو اقرار می کنی که محمّد صلی الله علیه واله وصیتی به تو نکرده و تو را خلیفه قرار نداده است؛ بلکه مردم به خلافت تو رضایت داده اند؟
اگر خداوند به رضایت مردم راضی باشد و آنان را به پیروی از خواسته ها
و اختیارهای خود واگذارد، دیگر پیامبرانی بشارت دهنده و بیم دهنده برای مردم نمی فرستاد و احتیاجی به کتاب و حکمت نبود تا برای مردم، راه حق روشن شود؛ بلکه آنان هر کاری بخواهند می کنند و به هر اختلافی مبتلا می شوند، در صورتی که خداوند فرمود: «ما رسولان مژده دهنده و بیم دهنده را فرستادیم،تا پس از آمدن آنان برای مردم حجّت و (بهانه ای) باقی نماند.» بنابراین، شما با این استدلال خود، فلسفه ی آمدن پیامبران را نفی کرده و به خاطر ناآگاهی، انتخاب مردم را بر اختیار خداوند، مقدم داشته و امّت ها را از پیامبران علیه السلام بی نیاز دانسته اید!
ای وای که خطای بزرگی مرتکب شده و نسبت ناروایی را به خداوند و پیغمبر خویش داده اید و پس از این خطای بزرگ به خلافت دل بسته اید، در صورتی که این مقام جز برای پیامبر یا وصی او مجاز نیست؛ درحالی که حجّت بر شما تمام شده، نبوّت پیامبر خویش و تأکید آن حضرت را قبول دارید و ادّعا می کنید پیرو سنّت و هدایت پیامبران هستید!
به هر حال، شما خود را پیروز یافته اید؛ امّا برای ما لازم خواهد بود، در مورد ادّعایی که می کنید با شما بحث کنیم، تا روشن شود، پس از پیامبرتان چه راهی را انتخاب کرده اید؟ آیا این انتخابتان بر اساس ایمان و دانایی یا بر اساس کفران و ناآگاهی است؟
سپس جاثلیق، ابوبکر را مخاطب قرار داد و درباره ی مطالب بالا توضیح خواست؛ امّا ابوبکر که از جواب ناتوان مانده بود، روی خود را به طرف
«ابوعبیده جرّاح» کرد تا شاید او جواب بگوید؛ ولی او هم از عهده بر نیامد! آن گاه جاثلیق به یاران خویش گفت: کار این قوم اساسی ندارد. آنان برای ادّعایشان دلیلی ندارند. آیا فهمیدید؟ آنان گفتند: همین طور است.
سپس جاثلیق به ابوبکر گفت: باز هم سؤال کنم؟ جاثلیق، وقتی جواب مساعد شنید گفت: به من خبر بده، من کیستم؟ و تو کیستی؟ تو نزد خداوند چه مقامی داری و مقام من نزد خداوند چگونه خواهد بود؟
ابوبکر گفت: من پیش خودم مؤمن هستم؛ امّا نمی دانم در پیشگاه خداوند چه وضعی خواهم داشت؛ ولی تو نزد من کافری و نمی دانم نزد خدا چه وضعی خواهی داشت!
جاثلیق گفت: امّا تو بعد از ایمان، خود را به کفر آلوده ساختی و مقام ایمان خویش را نادیده گرفتی و نمی دانی به راه حق می روی یا باطل؛ امّا درباره ی من به ایمان بعد از کفر اعتراف کردی، در این صورت وضع من چقدر خوب است و وضع تو چقدر بد است؟ زیرا تو به مقام خویش نزد خدا یقین نداری؛ ولی به رستگاری من نزد خداوند (با بی اطّلاعی خود) شهادت دادی.
بعد از آن، جاثلیق متوجّه همراهان خود شد و گفت: دل خوش دارید و خاطرجمع باشید که این پیرمرد به نجات شما پس از کفر شهادت داد. سپس متوجّه ابوبکر شد و گفت: ای پیرمرد! حال که ادّعای ایمان می کنی، جایگاه تو در بهشت و مکان من در دوزخ کجا خواهد بود؟ ابوبکر، باز متوجّه
عمر و ابوعبیده جراح شد تا شاید آنان جواب قانع کننده ای بدهند؛ امّا آنان هم ناتوان ماندند. ناچار ابوبکر گفت: من از مکان خود و مقام تو در پیشگاه خداوند اطلاعی ندارم.
جاثلیق ادامه داد: ای مرد! پس چگونه به خویش اجازه دادی به این مسند بنشینی؟ در صورتی که به دانش دیگران محتاجی؟ آیا در میان امّت محمّد صلی الله علیه واله کسی از تو داناتر نیست؟ ابوبکر گفت: چرا عالم تر وجود دارد.
جاثلیق گفت: با وجود عالم تر، چرا مردم این بار سنگین را بر عهده ی تو گذاشته و راه سفاهت را پیموده اند؟ اضافه بر این، آن کسی که از تو عالم تر است، اگر مثل تو ناتوان باشد، هر دو مساوی هستید و فرقی نخواهید داشت و هر دو برای اثبات ادّعایتان ناتوانید، در این صورت پیامبر شما هم، علم و عهد و میثاقی را که خداوند از پیامبران قبل از او، درباره ی تعیین جانشینان میان امّت های خویش گرفته، ضایع کرده است؛ چون وی «وصی»ای معرفی نکرده، تا شما در اختلافات و مسائل دینی به او مراجعه کنید!
در عین حال، به آن کسی که می گویید از تو عالم تر است، مرا راهنمایی کنید، تا ببینم مقام علمی وی در سؤال و جواب و نیز آگاهی او به مقام نبوت و سنت های پیامبران علیه السلام و نیازی که به آن هست، چگونه است؟ زیرا تا به حال که معلوم شد، با این وضع هم مردم در حق تو ظلم کرده اند و هم در حقّ خویش!
سلمان می گوید: وقتی وضع دردناکی را که پیش آمده بود، مشاهده
کردم و همه را به سرگردانی و ذلّت و زبونی مبتلا دیدم و آن وضع را برای دین محمّد صلی الله علیه واله و این جماعت دردناک یافتم، از جا حرکت کردم و بدون اینکه متوّجه باشم، چگونه قدم بر می دارم، خود را به درب خانه امیرمؤمنان علیه السلام رساندم. در زدم. آن حضرت بیرون آمد و فرمود: ای سلمان! چرا وحشت زده هستی؟
گفتم: دین محمّد صلی الله علیه واله نابود شد. پس از آن حضرت، اسلام به باد رفت؛ چون اهل کفر با دلیل و برهان بر اسلام غلبه کردند. ای امیرمؤمنان علیه السلام به داد دین محمّد صلی الله علیه واله برس؛ زیرا این قوم به روزگاری افتاده اند که هیچ توان و چاره ای ندارند و فقط تو می توانی مشکل گشا، کاشف بلاها، صاحب خوبی ها و عظمت ها، چراغ در ظلمات و کلید مشکلات باشی. علی علیه السلام فرمود: مگر چه شده است؟ گفتم: یک جماعت صد نفری از دانشمندان، از سوی پادشاه روم آمده اند و در رأس آنان جاثلیق قرار دارد که تاکنون مثل او را ندیده بودم. سخنان پر معنا می گوید و به دلیل و برهان آگاه است. خوب استدلال می کند، دارای گنجینه های دانش است و سریع جواب می دهد.
آری، چنین دانشمندی به ابوبکر و یاران وی وارد شده، از مقام وی و وصیت پیغمبر صلی الله علیه واله پرسیده، ادّعای خلافت ابوبکر را باطل کرده، با طرح مسائلی او را خارج از ایمان و مبتلا به شرک و شک شمرده و ابوبکر و یاران او به ذلّت و پریشانی افتاده اند!ای امیرمؤمنان علیه السلام ، اکنون دین محمّد صلی الله علیه واله را دریاب؛ زیرا این قوم به روزگاری افتاده اند که تاب و توان از آنان رفته است. امام علی علیه السلام حرکت کرد و با هم به مسجد آمدیم؛ درحالی که مسلمانان به ذلّت، زبونی، حقارت
و سرگردانی گرفتار شده بودند. امام به آنان سلام کرد، نشست و فرمود: ای مرد مسیحی، نزد من بیا و خواسته هایت را مطرح کن؛ زیرا به عنایت خداوند، جواب هرچه مردم بخواهند و به آن مبتلا شوند، نزد من خواهد بود.
سلمان می گوید: دانشمند مسیحی روی خود را به سوی علی علیه السلام برگردانید و گفت: ای جوان! ما در کتاب های پیامبران علیه السلام یافته ایم که خداوند هیچ پیامبری را نمی فرستد؛ مگر اینکه «وصی» دارد تا جانشین او گردد؛ امّا خبردار شده ایم در میان امّت محمّد صلی الله علیه واله در مورد نبوّت اختلاف ایجاد شده، قریش علیه انصار و انصار علیه قریش، ادعایی دارند و هر گروهی به خواست خود عمل می کند!
باری، پادشاه ما، گروه ما را فرستاده تا درباره ی دین محمّد صلی الله علیه واله بحث کنیم و ببینیم آیا سنّت پیامبران در این دین وجود دارد؟ سخن آنان را که ادعای جانشینی می کنند، بشنویم و بدانیم آیا حق می گویند یا باطل؟ امّا متوجّه شدیم، مسلمانان چون امّت های پیشین شده اند که به پیامبران خویش در مورد اوصیای آنان نسبت ناروا می دادند.
آری، قوم موسی علیه السلام پس از آن حضرت، سراغ «گوساله» رفتند و «هارون» را از وصایت کنار زدند و امروز هم چنین وضعی می بینیم؛ در صورتی که سنّت الهی در همه ی دوران ها و امّت های گذشته برقرار است و تبدیل پذیر نیست.
به هر حال، ما به این شهر آمده ایم و مردم، ما را به سوی این پیرمرد
راهنمایی کردند. او ادّعایی داشت و ما هم از وصیت پیغمبر صلی الله علیه واله به او جویا شدیم که چیزی سراغ نداشت، از قرابت وی با پیامبر صلی الله علیه واله نیز جویا شدیم، چون تقاضای ابراهیم علیه السلام در گذشته، برای اینکه امامت در «ذرّیه ی» او نیز باشد، پذیرفته نشد و خطاب آمد: عهد امامت به ستمگران نمی رسد؛ بلکه ذرّیه و نسل، باید افرادی پاک و برگزیده باشند.
باری، ما می خواهیم بدانیم، آیا سنّت محمّد صلی الله علیه واله هم مانند سنت پیامبران دیگر است و امّت او نیز چون امت های دیگر در مورد «وصی» آن حضرت به اختلاف دچار شده اند؟ و عترت وی در میان آنان شناخته نشده است؟!
خلاصه، اگر «وصی» پیامبر صلی الله علیه واله را پیدا کنیم و جانشینی را بشناسیم که دانش مورد احتیاج مردم نزد او باشد، از او سؤال هایی داریم و جواب هایش برای ما دلایل محکم و روشنگری خواهد بود. ما می خواهیم از وصی پیغمبر صلی الله علیه واله از اسباب بلاها و حوادث، تبیین حق و باطل، ریشه های خانوادگی افراد، علمی که هر سال در شب قدر نازل می شود، آنچه فرشتگان و روح بر پیامبر برای اثبات نبوت او نازل می کنند، سؤال کنیم و از وصی او پیروی کرده، به آن پیامبر و کتابش و به پیامبران قبل از او، ایمان بیاوریم و اگر غیر از این باشد، بر دین خود باقی بمانیم و حساب کنیم، محمّد صلی الله علیه واله به رسالت مبعوث نشده است!
به هر حال، ما مسائلی را از این پیرمرد پرسیدیم و او نتوانست نبوّت محمّد صلی الله علیه واله را ترسیم کند. وی طوری محمد صلی الله علیه واله را معرفی کرد که گویا با قهر و غلبه بر قومش سلطه یافته، نشانه ای از نبوّت نداشته، سنّت پیامبران
قبل از خود را به کار نگرفته و رحلت نموده و امّتش را به حال خویش رها کرده است، تا هر گروهی توانست بر گروه دیگر غالب گردد و با اختیار خویش به روزگار جاهلیّت تاریک برگردند و هر دین و هر حکومتی را می خواهند انتخاب کنند.
آری، اینان محمد صلی الله علیه واله را از راه انبیا علیه السلام خارج کرده، به رسالت او بی اطلاعند، وصی او را کنار زده و پنداشته اند شخص ناآگاه می تواند در جای عالم بنشیند، در صورتی که چنین کاری موجب هلاکت حرث و نسل و ظهور فساد در دریا و خشکی می گردد و خداوند منزّه است از اینکه به چنین روشی راضی باشد؛ بلکه خدا، پیامبر پاک و درست و برگزیده برای جهانیان می فرستد و تا قیامت، عالِم را بر جاهل امیر قرار می دهد.
خلاصه، من نزد این پیرمرد آمدم، نامش را سؤال کردم و کسی که در کنارش بود، وی را خلیفه ی رسول خدا صلی الله علیه واله معرفی کرد. من هم این عنوان را لغت جدیدی یافتم؛ زیرا خلافت متعلّق به آدم علیه السلام و داود علیه السلام و این عنوان برای انبیا و اوصیا سنّت شده است.
من هم این ادّعا را نسبت ناروا به خدا و رسول خدا صلی الله علیه واله دانستم، پیرمرد هم از اظهار علم ناتوان ماند و از عنوان خلافت عذرخواهی کرد؛ بلکه گفت: مردم با رضایت خویش مرا به این عنوان نامیده اند؛ درحالی که عالم تر از من هم در میان امّت وجود دارد. من هم قناعت کردم بر آنچه این مرد علیه خود و دیگران بیان کرد.
اکنون برای بحث و ارشاد حاضرم. اگر حقیقت برای من روشن شود، از آن پیروی می کنم. ای جوان! به خاطر خداوند لحظه ای مرا سرزنش مکن
و اگر آنچه موجب شفای درد سینه های ماست، نزد تو است، آن را برای ما بیان کن.
حضرت علی علیه السلام فرمود: شفای درد سینه ها و روشنایی دل هایتان نزد من است. من آنچه را شما دنبال آن هستید، شرح خواهم داد؛ به گونه ای که تردیدی باقی نماند. من از کارهایتان خبر می دهم و با دلیل و برهان، شما را راهنمایی خواهم کرد. اکنون به من توجّه کن، گوش جان به من بسپار، ذهنت را کاملاً آماده کن و آنچه را من بیان می کنم، به خاطر بسپار.خداوند متعال که ستایش دائم برای اوست، با فضل و لطف و عنایت خویش، عهدش را تصدیق نمود، دینش را عزّت بخشید و بنده و رسولش محمّد صلی الله علیه واله را نصرت داد و احزاب را به تنهایی در هم شکست. پس ملک مطلق و حمد بی پایان متعلّق به او و بر همه کاری تواناست.
خداوند متعال، محمّد صلی الله علیه واله را برگزید و هدایت کرد. با رحمتش، او را گرامی داشت و برای همه ی مردم فرستاد و نیز با رأفتش، او را بر «جن و انس» مبعوث داشت و اطاعت او را بر اهل آسمان و زمین واجب گردانید و آن حضرت را «امام» پیامبران قبل از خود و «خاتم پیامبران» و وارث آنان قرار داد.
آری، خداوند کلیدهای دنیا و آخرت را به او سپرد، وی را نبی، رسول، حبیب و امام قرار داد، به سوی خود (معراج) برد، به سمت راست عرشش، جایی که هیچ فرشته ی مقرّب و هیچ نبی مرسلی راه نداشت، نزدیک گردانید و به او وحی کرد: آنچه را دید، دل او هم حقیقت یافت و نشانه هایش را هم
برای انبیا بیان کرد و از آنان پیمان گرفت که به وی ایمان بیاورند و او را یاری کنند.
سپس خداوند به پیامبران فرمود: آیا آنچه را گفتم، اقرار کردید و از پیمان من پیروی خواهید کرد؟ آنان گفتند: اقرار داریم. خداوند هم فرمود: پس شما گواه باشید و من هم بر شما شاهد خواهم بود.
همچنین درباره ی پیامبر ما فرمود: او را در تورات و انجیلی که در دست آنهاست می یابند که آنها را امر به معروف و نهی از منکر می کند، پاکیزه ها را حلال و پلیدها را برای آنان حرام می گرداند و احکام پر رنج را - که چون زنجیر به گردن نهاده بودند - برمی دارد، پس آنها که به وی ایمان آوردند و او را عزّت و نصرت بخشیدند، از نوری (قرآن) که به وی نازل شد، پیروی کردند و آنان رستگار خواهند بود.
خلاصه، وضع پیغمبر صلی الله علیه واله چنین بود تا اینکه خدا مقامش را کمال بخشید و او را وسیله ی رحمتش قرار داد و مقامش را بالا برد. هرگاه خداوند نامش را می برد، آن حضرت را به اطاعت خویش متّصل می ساخت و می فرمود: هرکس از رسول خدا کند، از خداوند اطاعت کرده است.
همچنین فرمود: هرچه را رسول صلی الله علیه واله به شما دستور می دهد، بگیرید و به کار بندید و از هرچه شما را منع می کند، پرهیز داشته باشید. پیامبر صلی الله علیه واله هم، رسالت الهی خویش را به پایان رسانید، ولایتش را با دلیل و برهان روشن نمود، آیات خداوند را تحکیم بخشید، راه احکام شریعت را هموار کرد، امّت را به راه نجات راهنمایی فرمود و باب هدایت و حکمت را به رویشان گشود. این ویژگی های پیامبر صلی الله علیه واله چیزی بود که پیامبران قبل از او هم مژده ی آن
را داده بودند، عیسی روح الله علیه السلام و معجزه ی الهی در انجیل می گوید: احمد عربی، پیامبر درس ناخوانده ای است که صاحب شتر سرخ مو و عصاست و وصی اش را برای امّت تعیین خواهد کرد.
وصی محمد صلی الله علیه واله کانون علم الهی، جایگاه اسرار خداوند، تحکیم بخش آیات کتاب او، تلاوت کننده ی حقیقی آیات قرآن، باب حطة یعنی باب توبه و گناه شویی و وارث کتاب خداست که او را با کتاب در میان مردم به یادگار گذاشته و از مردم برایش پیمان اطاعت گرفته و فرموده است: «قد خلفت فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا ابدا، کتاب الله و عترتی اهل بیتی....»
در میان شما چیزی را به یادگار گذاشتم که اگر بدان چنگ زنید، هرگز گمراه نخواهید شد. آنان کتاب خدا و عترت من از اهل بیت من هستند. آنان دو سرمایه ی گران قیمت هستند، کتاب خدا «ثقل اکبر» است -که چون ریسمانی از آسمان تا زمین امتداد دارد، یک سر آن به دست شما و سر دیگر آن به دست خداوند متعال است - و عترت(اهل بیت علیهم السلام ). کتاب و عترت علیه السلام جدایی ناپذیرند تا روز قیامت و کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
آری، از عترت جلوتر حرکت نکنید که از دین خارج می شوید و چیزی را از دیگران نپذیرید که هلاک می گردید، از دیگران چیزی نیاموزید، چون آنان از دیگران اعلم هستند و من هم وصی پیامبر صلی الله علیه واله و مفسّر کتاب، عارف به حلال و حرام آن، آشنا به محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ و مثال ها و عبرت ها و معانی آن هستم و دانشی که پس از پیامبر صلی الله علیه واله مورد احتیاج امّت است، نزد من می باشد و وضع هر شخص صالح و منحرف را می دانم.
باری، علم به بلاها، مرگ ها، وصیت ها، انساب و تشخیص حق و باطل
نزد من است. من از پیدایش اسلام و کفر، وضع کرات و حکومت دولت ها اطّلاع دارم. بنابراین از هرچه تا روز قیامت واقع می شود، از من سؤال کنید، از روزگار عیسی علیه السلام بپرسید، از وضع هر وصی و هر گروهی که صد نفر صد نفر هدایت یا گمراه می شوند و از وضع پیشوایان و سرد مدارانشان تا روز قیامت سؤال کنید.
همچنین از هر آیه ای از کتاب خدا که در شب یا روز نازل شده بپرسید، از تورات و انجیل و فرقان عظیم سؤال کنید؛ زیرا رسول خدا صلی الله علیه واله چیزی از علم خویش را برای من مکتوم نداشته و هرچه را امّت های اهل تورات و انجیل و گروه های کافران و مخالفان و ادیان مختلف نیاز داشته باشند، برایم بیان فرموده است. آن حضرت «خاتم پیامبران» است و بر همگان ایمان و اطاعت و نصرت وی واجب خواهد بود و این مطلب هم در تورات و انجیل و زبور آمده است. خداوند می فرماید: در صحیفه های پیامبران پیشین به ویژه در صحف ابراهیم علیه السلام و موسی علیه السلام آمده است و خداوند هرگز پیمانش را در مورد بندگان ضایع نمی کند و امّت را پس از پیامبر صلی الله علیه واله سرگردان نمی گذارد و این کار ممکن نیست؛ چون خداوند خود را با خصلت های رأفت، رحمت، عفو، امر به معروف و نهی از منکر و اقامه ی میزان مستقیم، توصیف فرموده است.
آری، خداوند متعال به پیامبر صلی الله علیه واله وحی فرموده است؛ همان گونه که به نوح و سایر پیامبران بعد از وی وحی کرده است؛ بنابراین خدا، نبوت پیغمبر صلی الله علیه واله را تصدیق فرموده و آن حضرت نیز رسالتش را به انجام رسانده است و من هم بر آن عمل شاهدم؛ چنان که خداوند فرموده است: چگونه است آن گاه که از هر امّتی شاهدی بیاوریم و تو را نیز بر این امت به گواهی بخواهیم؟
خداوند فرموده است: برای شهادت (به نبوّت تو) خداوند و کسی که علم کتاب نزد اوست، کفایت خواهد کرد.
باز هم خدای متعال، نبوت محمد صلی الله علیه واله را تصدیق کرد، به وی وسیله عطا فرمود، او را وسیله ی ارتباط با خویش قرار داد و فرمود: ای اهل ایمان! خدا را در نظر داشته و همراه صادقین باشید. آن صادقین، ماییم. من برادر پیامبر صلی الله علیه واله در دنیا و آخرتم و شاهد او برای بعد از رحلتش خواهم بود. من وسیله ی میان پیغمبر صلی الله علیه واله و امّت او هستم و من و فرزندانم وارث او و مانند کشتی نوح علیه السلام در میان امّت پیامبریم که سوارشوندگان بر آن نجات می یابند و بقیه هلاک می شود. من و فرزندانم مانند باب حطه برای توبه و بازگشت از گناهان در میان بنی اسرائیل هستیم و من نسبت به پیامبر صلی الله علیه واله مثل هارون نسبت به موسی علیه السلام هستم؛ با این تفاوت که پس از پیغمبر صلی الله علیه واله پیامبر دیگری نمی آید.
باری، شاهد از جانب پیامبر صلی الله علیه واله در دنیا و آخرت من هستم و رسول خدا صلی الله علیه واله هم اطاعت و محبت به من را برای اهل ایمان و کفر و نفاق واجب شمرد. هرکس مرا دوست بدارد، مؤمن و هرکس با من کینه ورزد، کافر خواهد بود.
به خدا سوگند! من هرگز دروغ نگفته ام. هرگز پیامبر صلی الله علیه واله هم به من دروغ نگفته است. من گمراه نشده ام و کسی هم مرا به گمراهی نکشانده و من بر راه هدایتی حرکت می کنم که خداوند برای پیامبرش تبیین فرموده و آن حضرت نیز مرا بدان فرا خوانده است. بنابراین شما از هرچه هست و هرچه خواهد شد، تا روز قیامت از من سؤال کنید.
جاثلیق با شنیدن سخنان علی علیه السلام متوجّه همراهانش شد و گفت: به خداوند سوگند! این شخص سخنگوی دانشمند پرتوان و گشاینده ی مشکل ماست. ما هم از خداوند می خواهیم، به وسیله ی او به حق دست یابیم و نور هدایت گیریم؛ چون این مرد «حجّت اوصیا» از جانب «انبیا» بر قوم خویش است.
آن گاه جاثلیق به علی علیه السلام گفت: این مردم چگونه از تو، رویگردان شدند و مقامی را ادّعا کردند که تو بدان سزاوارتری؟! البتّه این کار به زیان خود آنها تمام شده، آنان به حقّ خود ظلم کرده اند و این کار به ضرر «اوصیا» نخواهد بود؛ زیرا خداوند با عطای دانش و ارتباط با پیامبران علیه السلام ، آنان را از دیگران بی نیاز کرده است.
اکنون، ای عالم حکیم! از وضع من و خود خبر بده. تو در پیشگاه خداوند چه مقامی داری و وضع من نزد خدا چگونه خواهد بود؟ امام علی علیه السلام فرمود: من در پیشگاه خداوند، مؤمنم و نیز نزد خود با فضل، رحمت، هدایت و نعمتی که به من عطا فرموده، مؤمن استواری هستم. خداوند متعال هم پیمان مرا از اهل ایمان گرفته و به معرفت خویش هدایت فرموده و من در این جهت هیچ گونه تردیدی ندارم و بر میثاق الهی که از من گرفته استوار می مانم و با لطف و رحمت الهی، این روش را تغییر نخواهم داد.
جایگاه من هم بهشت است و در این جهت هم هیچ تردیدی ندارم؛ چنان که اگر کسی هم پس از آنکه خداوند به من یقین و گواهی عطا کرده، تردید کند، گرفتار شرک و الحاد شده است؛ امّا تو در پیشگاه خداوند،
کافری؛ زیرا پیمانی را منکر شده ای که خداوند، هنگام ولادت و نیز هنگام تشخیص خوب و بد و خیر و شر، از تو گرفته و بدان اقرار کرده ای؛ چنان که آنچه را خداوند از اخبار پیامبران علیه السلام در انجیل نازل فرموده است، نادیده انگاشته ای و اگر بر این حال باقی بمانی، بی تردید در آتش خواهی بود.
جاثلیق ادامه داد: به من خبر بده که جایگاه من در آتش و جایگاه تو در بهشت کجاست؟ حضرت علی علیه السلام فرمود: من هنوز داخل بهشت نشده ام که جای خود را در بهشت و جای تو را در دوزخ بشناسم؛ امّا می توانم به استناد قرآن، جایگاه هارا به تو معرفی کنم.
خداوند متعال، محمد صلی الله علیه واله را بر اساس حق مبعوث داشته و بر او کتابی نازل کرده است که «از پیش و پس در آن باطل راه ندارد؛ زیرا نازل شده از سوی خدای حکیم و حمید است.»
خداوند در این کتاب، همه ی علوم را تبیین کرده و برای رسولش، اخبار بهشت و درجات و منزل هایش را بیان فرموده، بهشت را میان بندگان تقسیم کرده و هرکس در مقابل عملش و فضایل و ایمانش، منزلتی خواهد داشت.
بر این اساس، خداوند، مقام ما را تصدیق کرده و منزلگاه نیکان و جایگاه فاجران را به ما معرفی می کند و می فرماید: «دوزخ دارای هفت در و هر دری برای گروهی از گمراهان معین شده است.»
بنابراین هرکس بر حال کفر، فسق، شرک، نفاق و ظلم بمیرد، «هر کدام از دری داخل دوزخ خواهند شد.» چنا ن که خداوند در جای دیگر می فرماید:
«در این عذاب برای هوشمندان، عبرت و بصیرتی است» و پیامبر صلی الله علیه واله و آل او «متوسمین» هستند و من و امامان از نسل من، «متوسمین» و هوشمندان خواهیم بود.
آن گاه جاثلیق به یارانش گفت: ما به خوب شخصی دست یافتیم. امید است به وسیله ی او به حق دست یابیم و خواسته مان را به دست آوریم. اکنون مسائل دیگری از وی می پرسیم. اگر توانست جواب ما را بدهد، در کارمان تجدید نظر می کنیم و آن را از او می پذیریم.امام علی علیه السلام فرمود: اگر سؤال هایت را جواب دهم و همراه با دلیل و برهان روشن باشد که نتوانی آن را رد کنی و به پذیرش آن ناچار شوی، حاضری به دین ما در آیی؟ جاثلیق گفت: آری. امام علی علیه السلام فرمود: می توانی خدا را بر خود گواه و کفیل بگیری که اگر حق و راه و هدایت برایت روشن شد، خود و یارانت به دین ما درآیید؟ جاثلیق گفت: آری، نسبت به تعهد با تو، خدا را وکیل و شاهد بر خود می گیرم که تسلیم دین شما شوم. امام علی علیه السلام فرمود: حال که چنین است، از یاران خویش پیمان بگیر که جاثلیق، این عمل را انجام داد و علی علیه السلام فرمود: اکنون هرچه می خواهی سؤال کن.
جاثلیق پرسید: به من بگو، آیا خدا «عرش» را حمل می کند یا «عرش»، خدا را؟ امام علی علیه السلام فرمود: خداوند عرش، آسمان ها، زمین و آنچه در آسمان و زمین و آنچه را در آنها وجود دارد، حمل می کند و در کتاب خویش هم
فرموده است: خداوند آسمان ها و زمین را از اینکه نابود شوند، نگه می دارد و اگر آنها رو به زوال نهند، غیر از او هیچ کس نمی تواند آنها را محفوظ بدارد، به راستی خداوند حلیم و آمرزنده است.
جاثلیق گفت: این آیه ی قرآن که می گوید: «عرش پروردگارت را در آن روز، هشت (فرشته) حمل می کنند» چگونه خواهد بود؟ درحالی که تو گفتی: خداوند عرش و آسمان ها و زمین را حمل می کند؟! حضرت علی علیه السلام فرمود: خدا عرش را از نورهای چهارگانه آفریده است: نور قرمز که از آن قرمزی پدید می آید، نور سبز که منشأ نور سبز است، نور زرد که زردی را رنگ می بخشد و نور سفید که سفیدی را تشکیل می دهد. این نورها علمی است که خداوند، حمل آن را عهده دار است. از عظمتی که به عظمت و نور اوست، دل های اهل ایمان، سفید و نورانی می گردد؛ امّا جاهلان در مقابل عظمت و نور او به دشمنی می پردازند؛ ولی به عظمت و نور حق، هرچه در آسمان ها و زمین است و همه ی خلایق، بهره مند می شوند و با اعمال و ادیان مختلف، وسیله پیدا می کنند و هر محمولی را خداوند با نور عظمت و قدرت خویش حمل می کند، بدون اینکه به حال او نفع و ضرر، موت و حیات و زنده شدنی مطرح باشد.
بنابراین، همه چیز محمول و خداوند متعال نگه دارنده ی آسمان ها و زمین از نابودی و مسلّط بر آسمان ها و زمین است. حیات همه چیز و نور (وجودی) همه چیز از پروردگار است. خداوند از آنچه می گویند، بسیار منزّه، برتر و متعالی تر است.
جاثلیق گفت: به من بگو خدا کجاست؟! حضرت علی علیه السلام بیان داشت: خدا اینجاست، خدا اینجاست، خدا اینجاست، او در بالا و پایین وجود دارد، بر ما محیط است، با ما هست و خود فرموده است: «هیچ رازی را سه نفر با هم نمی گویند، مگر اینکه خدا چهارمی آنهاست و نه پنج نفر، مگر اینکه خدا ششمی آنهاست، نه کمتر و نه بیشتر آن، جز اینکه آنان هرجا باشند، خدا با آنهاست، آن گاه روز قیامت از اعمالی که (همه) انجام داده اند، آگاه است و خبر خواهد داد؛ زیرا خداوند به هر کاری تواناست.»
کرسی هم بر آسمان ها و زمین احاطه دارد و «نگه داری آنها (برای خداوند) هیچ گونه زحمتی ندارد؛ زیرا او دانای بزرگوار و توانای با عظمت است.»
آنهایی هم که «عرش» را حمل می کنند، علمایی (انبیا) هستند که خداوند علم خویش را بر آنان افزوده است و آنان بیش از این چهار گروه (که روز قیامت هر گروهی دو نفر می شوند) نیستند که خداوند آنان را در ملکوت (عالم فرشتگان) خویش آفریده و آن ملکوت جایی است که خداوند آن را به برگزیدگان نشان داده و همچنین به ابراهیم خلیل علیه السلام نمایانده و فرموده است: «همچنین ما به ابراهیم، ملکوت و باطن آسمان ها و زمین را ارائه دادیم تا به مقام اهل یقین برسد.»
بنابراین، حاملان عرش الهی چگونه می توانند آن را حمل کنند، درحالی که با حیات الهی دل های آنان حیات می یابد و با نور الهی آنان به معرفت حق، هدایت می یابند؟ جاثلیق با شنیدن این مطالب، متوجّه
یارانش شد و گفت: به خدا سوگند! این مرد حق است و با عنایت خداوند، از زبان مسیح علیه السلام و پیامبران و اوصیا سخن می گوید.
جاثلیق پرسید: آیا بهشت در دنیاست یا آخرت؟ آخرت و دنیا در کجا قرار دارند؟ علی علیه السلام فرمود: دنیا در آخرت است و آخرت بر دنیا احاطه دارد و مانند انتقال از حیات به مرگ ظاهر می شود. آخرت هم خانه ی حیات و زندگانی است، اگر به آن آگاهی داشته باشند و این بدان جهت است که دنیا انتقال دهنده وآخرت جای حیات و ماندن است، مثل وضع کسی که می خوابد و جسمش به خواب می رود؛ امّا روح نمی خوابد و بدن می میرد؛ امّا روح نمی میرد. خداوند هم فرموده است: «به راستی، خانه ی آخرت سراسر حیات (و حرکت) است، اگر آنان این را بدانند.»
بنابراین دنیا نشانی از آخرت و آخرت نیز نشانی از دنیاست؛ چنان که دنیا آخرت نیست و آخرت هم دنیا نخواهد بود؛ بلکه هرگاه روح از جسم جدا شود، هریک به جایگاه خلق و پیدایش خویش باز می گردد.همچنین بهشت و دوزخ در دنیا و آخرت موجودند؛ چون شخص وقتی می میرد، به خانه ای از زمین منتقل می شود که یا باغی از باغ های بهشت یا سرزمین محدودی از سرزمین های آتش است و روح هم روانه ی یکی از این دو خانه می گردد، یا در خانه ی نعمت ها - که در آن مرگی وجود ندارد - اقامت می گزیند یا در خانه ی عذاب دردناک - که مرگی در آن نیست - گرفتار می گردد.
به هرحال، نشانه و راه برای هرکس که عاقل باشد، روشن است. خدا
هم فرموده است: «اگر از عالم آخرت غافل نمی شدید، در حقیقت به یقین می دانستید و دوزخ را مشاهده می کردید. سپس به یقین می دیدید، آن گاه از نعمت ها از شما سؤال می کنند.»
خداوند درباره ی کافران هم فرموده است: «بر چشم (دل) آنها پرده (غفلت) بود و از یاد من غافل بودند و توانایی شنیدن (آیات الهی را) نداشتند.»
بنابراین، اگر انسان بداند چه وضعی خواهد داشت، از ترس مرگ خواهد مرد و کسی نجات خواهد یافت که به فضیلت یقین آراسته باشد.
جاثلیق پرسید: معنای این سخن خداوند چیست که می فرماید: «آنان حق عظمت خداوند را نشناختند و زمین (روز قیامت) در قبضه ی قدرت اوست وآسمان ها را به قدرت خویش، در هم می پیچد و ذات پاک او از آنچه مشرکان می پندارند، منزه و متعالی است.»
راستی، اگر زمین در قبضه ی الهی باشد و او آسمان ها را در هم پیچد، درحالی که بهشت و دوزخ در آنها قرار دارد، بهشت و دوزخ در کجا خواهد بود؟
علی علیه السلام دستور داد: برای او دوات و کاغذی حاضر کردند. آن گاه بر کاغذ نوشت: بهشت و دوزخ. سپس کاغذ را در هم پیچید و به عالم مسیحی داد و فرمود: آیا این کاغذ در هم پیچیده نیست؟ دانشمند مسیحی گفت: همین طور است. آن گاه علی علیه السلام فرمود: کاغذ را باز کن و ببین نوشته ی دوزخ و بهشت در آن محو شده است؟ وقتی جاثلیق جواب داد: نوشته ی بهشت و
دوزخ به جای مانده، علی علیه السلام فرمود: قدرت خداوند متعال هم، چنین است و آن گاه که آسمان ها را در هم پیچد و زمین را در قبضه ی قدرت خویش گیرد، بهشت و دوزخ نابود نخواهد شد؛ همان گونه که نوشته ی آن بر این کاغذ، محو نشده است.
جاثلیق ادامه داد: این آیه ی قرآن که می فرماید: «همه چیز نابود می شود، مگر وجهه ی خدا» وجهه ی خدا چیست؟ چگونه است؟ به کدام طرف است؟ و برای آن، چه دلیلی داریم؟ علی علیه السلام به خدمتگزارش دستور داد: مقداری هیزم و آتش حاضر کند. وقتی هیزم آماده شد، دستور داد آن را برافروزند. آن گاه که آتش شعله ور شد، جاثلیق را مخاطب قرار داد و فرمود: آیا می توانی برای این شعله ی آتش، وجهه و صورتی تعیین کنی؟
جاثلیق گفت: نه، چون از هر طرف به سوی این آتش روی آوریم، وجهه و صورت آن حساب خواهد شد. آن گاه علی علیه السلام فرمود: وقتی آتشی که مخلوق او و تحت تدبیر الهی است، با وجود ضعف و سرعت در زوال، وجه معینی ندارد؛ بلکه به هر سو بنگری وجه اوست، برای خدایی که آتش را آفریده و همه ی آنچه در ملکوت وجود دارد، در تصرّف اوست، چگونه می شود برای وی وجه معینی توصیف کرد؟ یا به حدّی محدود کرد؟ یا با چشم او را مشاهده کرد؟ یا با عقل بر او احاطه کرد؟ یا او را در «وهم» گنجانید؟
ای برتر از خیال و قیاس وگمان و وهم
وز هرچه گفته ایم و شنیدیم و خوانده ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم
آن گاه امام آیه ی قرآن را قرائت کرد که می فرماید: «خدای یگانه را هیچ مثل و مانندی نیست و او بر همه چیز شنوا و بیناست.»
جاثلیق با شنیدن این توضیحات گفت: درست گفتی، ای وصی علیم و حکیم و رفیق و هادی. شهادت می دهم که غیر از خدای یگانه، خدایی نیست، محمد صلی الله علیه واله بنده و رسول اوست، او مبعوث به حقّ الهی برای بشارت و انذار است و تو وصی و صدیق و همراه و کانون سِرّ او و امین او در میان اهل بیت علیهم السلام وی و ولیّ مؤمنان بعد از او هستی.
آری، هرکس تو را دوست بدارد و ولایتت را بپذیرد، هدایت یافته است، قلبش نورانی می گردد، اعانت، کفایت و شفاعتت را دریافت می دارد و هرکس از تو روی برگرداند و از راهت منحرف شود، گمراه گردیده، فریب و زیان دیده و به پیروی از هوای نفس خویش، بدون هدایت خدا و رسول صلی الله علیه واله مبتلا شده است، در صورتی که هدایت و نورانیت تو، برای هدایت همگان کافی و شافی خواهد بود.
آن گاه جاثلیق، متوجّه جمع آنجا گردید و گفت: ای مردم! شما به آرزوهای خویش دست یافته اید؛ امّا درباره ی سنّت پیامبر خود به خطا و انحراف رفته اید. بیایید از این مرد اطاعت کنید تا هدایت و رشد یابید. چه
چیزی شما را به این روزگار انداخته است؟ پس از این دلایل و راهنمایی هایی که برای شما صورت گرفته، دیگر چه عذر و بهانه ای دارید؟ وصایت سنّت الهی است که در امت های قبل از شما رایج بوده است و تبدیل و تغییر سخنان و سنّت های خداوند مجاز نخواهد بود.
باری، خداوند عزّوجلّ، اختلاف در میان امّت ها را هم در مورد تغییر اوصیای بعد از پیامبران علیه السلام خبر داده و تعجّب از شماست که با مشاهده ی این تغییر باز هم به ناحق قدم می گذارید. نکند دل ها قساوت گرفته، حسد ظاهر شده و کینه ها بروز کرده و راه تهمت و نسبت ناروا باز شده است؟!
سلمان می گوید: جاثلیق و دانشمندان همراهش مسلمان شدند و شهادت به وصایت علی علیه السلام از محمد صلی الله علیه واله دادند که نبوّتش بر حق بود و آن را در تورات و انجیل دیده بودند؛ آن گاه تصمیم گرفتند نزد پادشاه خود برگردند و ماجرا را بازگو کنند.
امام علی علیه السلام هم فرمود: حمد خدایی را که دلایل نبوت محمد صلی الله علیه واله و آل او را آشکار ساخت، دین خویش را عزّت و نصرت بخشید، پیامبرش را تصدیق کرد، آیین وی را بر همه ی ادیان پیروز گردانید، اگرچه مشرکان این جهت را نمی پسندیدند. الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی محمد و آله.
جماعت حاضر در مسجد، به هم تبریک گفتند؛ چون علی علیه السلام با دلایل و برهان محکم خویش توانسته بود، غبار ذلّت و زبونی را از آنان برطرف کند. سپس به علی علیه السلام هم گفتند: ای ابوالحسن! خدا به تو جزای خیر دهد که توانستی حق پیامبر خویش را ادا کنی. سپس جمعیّت مسجد متفرّق
شدند؛ درحالی که گویا آن مطالب و حقایق را، اصلاً نشنیده و نفهمیده اند و آنچه را هم شنیده بودند، به فراموشی سپردند!
ای علی که جمله عقل و دیده ای
شمه ای واگو از آنچه دیده ای
بازگو، دانم که این اسرار هوست
زانکه بی شمشیر کشتن، کار اوست
صد هزاران می چشاند روح را
که خبر نبود، دل مجروح را
صدهزاران روح بخشد هوش را
که خبرنبود، دوچشم و گوش را
بازگو ای باز عرش خوش شکار
تا چه دیدی این زمان از کردگار
سلمان می گوید: مسیحیان از مسجد بیرون آمدند و مردم هم متفرّق شدند. وقتی مسیحیان می خواستند «مدینه» را ترک بگویند، درحالی که مسلمان شده و در حق علی علیه السلام دعا می کردند، برای خداحافظی نزد آن حضرت آمدند، علی علیه السلام هم از خانه بیرون آمد و با آنان نشستی صورت داد.
آن گاه جاثلیق گفت: ای وصی محمد صلی الله علیه واله و پدر نسل او، ما این امّت را در هلاکت می بینیم؛ چون اینان مثل بنی اسرائیل از پیامبر علیه السلام دست برداشتند و به سامری روی آوردند. ما این مطلب را هم یافته ایم، که هر پیامبری را خداوند مبعوث داشته است، او دشمنانی از شیطان های جنّ و انس دارد که در کار نبوت دخالت می کنند، امت را به هلاکت می کشانند، وصّی پیامبر علیه السلام را طرد می کنند و ادّعای خلافت دارند!
اکنون برای ما روشن گردید و به اعمال آنان بصیرت یافتیم. ما از دوستداران تو و بر دین توییم و از تو اطاعت می کنیم. حال هر دستوری داری
بیان کن، اگر مایلی در اینجا بمانیم و تو را علیه دشمنانت یاری کنیم. اگر دستور رفتن می دهی می رویم و اگر می خواهی برگردیم، منصرف می شویم.
به هرحال، برای آنچه پیش آمده، باید حوصله ی زیادی داشته باشی و این شیوه ی اوصیا است؛ اما آیا درباره ی آنچه برای امّت پیش آمده، پیمانی هم از پیغمبر صلی الله علیه واله نزد توست؟
علی علیه السلام فرمود: آری، به خدا سوگند! عهدی از رسول خدا صلی الله علیه واله نزد من است که وضع این قوم و کارهایشان را بیان کرده است. چگونه ممکن است کار امّت بر من پوشیده باشد، درحالی که وضع من نسبت به پیغمبر صلی الله علیه واله مانند وضع هارون به موسی علیه السلام و شمعون نسبت به عیسی علیه السلام است.
آیا شما نمی دانید که درباره ی «شمعون بن حمون صفا» پسردایی عیسی علیه السلام ، امت عیسی علیه السلام به اختلاف افتادند و به چهار فرقه تقسیم شدند و این چهار فرقه هم به هفتاد و دو فرقه تقسیم شدند که جز یک فرقه، بقیه به هلاکت رفتند؟ آیا نمی دانید، امت موسی علیه السلام نیز به هفتاد و یک فرقه تقسیم شدند که غیر از یک فرقه، بقیه هلاک شدند؟! حضرت محمد صلی الله علیه واله هم در پیمان خویش، به من اطّلاعداده که امّتش به هفتاد و سه فرقه تقسیم می شوند. سیزده فرقه ی آنان ادّعای محبّت و مودّت ما را می کنند که جز یک فرقه، بقیه، راه ضلالت و هلاکت را در پیش می گیرند. من هم به لطف و هدایت خداوندی، راه خود را در پیش دارم و می دانم سرنوشت این قوم به کجا می انجامد. اینان مدت زیادی دوام نخواهند آورد، خداوند هم با زبان
پیامبرش فرموده است: «نمی دانم، شاید این امتحانی برای شما و بهره ای تا هنگام مرگ باشد.»
به هرحال، من در برابر آنان به خاطر این مدّت اندک، صبر پیشه ساختم تا خداوند، کارش را درباره ی آنان به نهایت برساند و سرنوشت محتوم فرا رسد. آن گاه موضوع نفاق، حسد، کینه ها و بیماری قلب ها را پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه واله مطرح کرد و گفت: خداوند فرموده است: «منافقان از آن می ترسند که سوره ای نازل شود و آنچه را در قلب دارند آشکار سازد. (ای پیامبر! به آنان) بگو: استهزا کنید! خداوند آنچه را شما می ترسید، به سر شما خواهد آورد و می فهمید چه کرده اید. اگر هم از آنان سؤال کنی: چرا استهزا می کنید؟ می گویند: شوخی و مزاح کردیم! آیا شما با خدا و آیات خدا و رسولش شوخی می کنید؟ عذر نیاورید، پس از ایمان، راه کفر را پیش گرفتید، اگر از برخی از افراد ساده لوح شما گذشت کنیم، طایفه ی دیگری را به عذاب مبتلا خواهیم کرد، چون آنان مجرم هستند.
آری، خداوند گروهی از آنان را عفو می کند و به من هم وعده داده که بر اهل فتنه پیروز شوم و کار را به من برگردانند، اگرچه بیهوده کاران، آن را ناپسند می دارند. در ضمن، نوشته ای از رسول خدا صلی الله علیه واله درباره ی مصالحه ی موقت (هدنه) نزد شماست که حادثه ای به وجود نیاورید و حادثه جویی را پناه ندهید (و در عین حالی که شما مسلمان شده است؛ اما در حکومت مسیحیّت به سر می برید) تا حکومت اسلامی با شما وفاداری می کند، شما هم به آن عهد وفادار باشید تا بر اساس آن در ذمّه و پناه دولت اسلام، قرار داشته باشید.
این را هم بدانید که اکنون زمان یاری ما و شمشیر از غلاف بیرون کشیدن نیست، قیام به حقّی علیه آنان صورت نمی گیرد، تا خود باز گردند و اطاعت مرا بپذیرند؛ زیرا من فریضه ای از جانب خداوند و رسول و مثل حجّ و زکات و روزه هستم. بنابراین آیا برقراری این احکام و حدود الهی، جز به وسیله ی عالم فرزانه ای که به حق هدایت کند و برای پیروی از دیگران برتر باشد، ممکن است؟
قرآن کریم خطاب به پیامبر صلی الله علیه واله می فرماید: «به آنان بگو آیا کسی از شریک های شما کسی را به حق هدایت می کند؟ بگو: خداوند به حق هدایت می کند، آن وقت کسی که به حق هدایت می کند، برای پیروی شایسته تر است یا کسی که خود نیز هدایت پذیر نیست و این چه حکمی است که می کنید؟».
باری، خداوند شما را مورد رحمت خویش قرار دهد، من فریضه ای از جانب خدا و رسول صلی الله علیه واله بر شما هستم؛ بلکه بالاترین، عالی ترین و جامع ترین فرایض هستم؛ چنان که استوارترین شخص برای تحکیم پایه های ایمان و شرایع اسلام هستم و توانایی این را دارم که نیازمندی های مردم را در آنچه خیر و صلاح آنها در آن است و آنچه موجب فساد دنیا و آخرت آنان می شود، پاسخگو و راهنما باشم؛ امّا اینان از من رویگردان شدند، فضل و کمال مرا مهار کردند، در صورتی که رسول خدا صلی الله علیه واله امامت و پیروی از راه مرا واجب گردانیده بود و شما خود مشاهده کردید، آنان با وجود حجّت استواری چون من، چگونه در لباس ذلّت و زبونی فرو رفته بودند.
راستی، دیگر خداوند، چگونه حجّتش را برای آنان اثبات کند، درحالی که آنان پیمان پیامبر خویش را به فراموشی سپردند؟ با وجود اینکه آن حضرت مقام و منزلت مرا برای آنها بیان کرده و با تأکید فراوان، آنان را به اطاعت من فراخوانده بود؟
همچنین رسول خدا صلی الله علیه واله بر اساس رسالت الهی خویش، نیازمندی آنان را به علم من و بی نیازی مرا به دانش آنان و همه ی امت اعلام داشته بود؛ چون خداوند چنین علم و حکمتی را به من عطا فرمود، با این حال چگونه من غمناک نباشم، بر کسی که پس از روشن بودن حق، راه انحراف و گمراهی را پیش گرفته است؟!
خداوند هم می فرماید: آنکه هوای نفس خویش را خدای خود قرار داده و خداوند او را پس از اتمام حجّت گمراه نموده و بر گوش و قلب او مهر «قهر» نهاده و بر چشم وی پرده ی ظلمت کشیده، بعد از خدا چه کسی او را هدایت می کند؟ آیا متذکّر این معنا نمی شوید؟
خلاصه، خداوند اگر کسی را هدایت کند، در برابر او بیش از دو راه وجود ندارد: راه بهشت و دوزخ، یعنی انتخاب دنیا یا آخرت. شما هم وضع این قوم را دیدید و مشاهده کردید، چون امتّ های گذشته، اینان چگونه استحقاق عذاب یافتند و چگونه کلام خدا را تغییر دادند و چگونه مانند امّت های پیشین که سنّت شکنی کردند و نابود شدند، سنّت شکنی در میان اینان نیز جریان یافت.
امّا شما، تکلیف دارید به دستگیره و ریسمان محکم الهی چنگ بزنید،
حزب خدا و رسول صلی الله علیه واله باشید و به پیمانی که رسول خدا صلی الله علیه واله بر عهده ی شما گذاشته، بدان وفادار بمانید. «فان الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا؛ زیرا اسلام با غربت و مظلومیّت آغاز گردیده و بعد هم به غربت و بی کسی دچار خواهد شد.»بنابراین وقتی شما به ملّت و مملکت خویش بازگشتید، مانند «اصحاب کهف»، مخفیانه و با ملاحظه رفتار کنید و از اینکه وضع خود را برای زن و فرزند و دوست غمخوار و قوم خویش بیان کنید، پرهیز داشته باشید؛ زیرا این (دستور) دین خداست که اولیای او تقیّه و مخفی کاری را رعایت کنند؛ چون اگر وضع خود را افشا کنید، شما را به قتل می رسانند.
امّا اگر با پادشاه ملاقات داشتید و فرصت مناسبی یافتید، چنانچه در او زمینه ی پذیرش اسلام را مشاهده کردید، مقداری از مطالب را در اختیارش بگذارید؛ زیرا (این روش یا) آن پادشاه «باب خدا» و حصار ایمان است که کسی داخل آن نمی شود؛ مگر اینکه خدا از او پیمان گرفته، قلبش را نورانی گردانیده و او را یاری کرده باشد.
بنابراین، شما به شهرهایتان باز گردید، بر پیمان خویش استوار باشید؛ زیرا به زودی روزگاری برای مردم پیش می آید که بعد از من و اینان قدرتمندانی حاکم می گردند که دین خداوند متعال را تغییر می دهند، آیات الهی را تحریف می کنند، اولیای خدا را به قتل می رسانند، دشمنان خدا را عزّت می دارند، بدعت ها فراوان می شود و سنّت ها ویران می گردد تا جایی که زمین از ستم انباشته می شود.
امّا نگران نباشید، چه اینکه خداوند پس از سختی های زیاد، به وسیله ی اهل بیت ما، بلاها و ناراحتی ها را از افراد دعوت کننده ی به سوی خدا برطرف می گرداند، تا جایی که زمین پس از آنکه از ظلم انباشته شده، از عدل و قسط لبریز می گردد.
این را هم بدانید که رسول خدا صلی الله علیه واله با من عهدکرده است، کار رهبری بعد از سی سال (بیست و پنج سال) از وفات آن حضرت به من بر می گردد؛ امّا درحالی که فتنه ها ظهور کرده، امّت درباره ی من اختلاف راه می اندازند، گروهی از دین خدا بیرون می روند و آن حضرت به من دستور داده با ناکثین و بیعت شکنان (جنگ جمل)، قاسطین و ستمگران (جنگ صفین)، مارقین و خوارج (جنگ نهروان) جنگ کنم. اگر کسی از شما آن زمان و آن شرایط را درک کند و بخواهد بهره ای از جهاد داشته باشد، با من همراه گردد؛ چون به خدا سوگند! این جهاد خالص است که کتاب خدا و سنت رسولش آن را برای ما خالص کرده است.
بنابراین، خدا شما را رحمت کند، در خانهی خود منتظر باشید (از قیام و نهضت خودداری کنید) تا زمان ظهور امر ما برسد، هرکس از شما در این مدت بمیرد، از مظلومان خواهد بود (و پاداش آنان را خواهد داشت) و هرکس از شما زنده بماند، چیزهایی را خواهد دید که چشمش روشن می گردد؛ ان شاء الله.
امّا این را هم بدانید که این قوم با نادانی خود علیه کار من، راه خطا را خواهند پیمود؛ چون دانایی لازم را ندارند، عهد پیامبر ما را درباره ی ما می شکنند و به زودی در میان آنان پادشاهی خواهد آمد که عهد خدا و رسول
در میانشان کهنه و فرسوده می گردد و آنچه به آنها تذکر داده شده، فراموش می کنند؛ چون امت های گذشته به بلاهایی مبتلا می گردند، تا جایی که به هرج ومرج و فساد و ستمگری گرفتار می شوند؛ چون مدت آنان طولانی و بلاهایشان شدید است و من هم مأمور به صبر و تسلیم در برابر حکم خدا هستم؛ اما هر مؤمنی در آن بلای عظیم و حوادث تلخ، رنج می برد و خون دل می خورد، تا جان بسپارد و خدایش را ملاقات کند.
اما وای به حال آنهایی که به «ثقلین» چنگ می زنند و حوادث سختی که بر آنان وارد می کنند، وای به حال جوجه های آل محمد صلی الله علیه واله از دست خلیفه ای که به زور برگُرده ی مردم سوار می شود که فاجر و خوشگذران است و فرزند مرا و فرزندان او را می کشد.
ولی خدای مهربان، زمین را از حجّت و پیشوا خالی نمی گذارد. آن حجّت یا ظاهر و قابل مشاهده است یا در پس پرده ی غیبت می ماند تا دلایل بینات الهی با مردم قطع نگردد و عطای الهی متعلّق به کسانی باشد که از او پیروی می کنند.
امّا چنین اهل ایمانی کجایند؟ تعداد آنان چند نفر است؟ تعدادشان کم است؛ ولی آنان بزرگوارانی هستند که در پیشگاه خداوند عظمت والایی دارند، تا جایی که خداوند به وسیله ی آنان دین و علم خویش را حفظ می کند، تا آنان علم الهی را در سینه های خویش بپرورانند و به افراد مانند خود منتقل کنند.
آری، اهل ایمان واقعی در چنین روزگارانی، به خاطر درک حقیقت ایمان در امواج علم فرو می روند و از روح یقین طراوت و استراحت می گیرند و یا از آنچه جاهلان با آن وحشت دارند، الفت برقرار می کنند و آنچه را افراد خوشگذران سنگلاخ می شمارند، برای خویش نرم و آسان می دانند.
آری، آنان شب را به صبح می آورند، درحالی که روح های آنان به عالم بالا وابسته است، آنان حجّت های خداوند روی زمین و امینان و پناهگاه بندگان خدا هستند. آه، آه که من شوق فراوانی به دیدارشان دارم؛ امّا آنان چه صبر تلخی در برابر دشمنان دارند؟! ولی خداوند مهربان، ما و آنها را در «بهشت عدن» با پدران و همسران صالح و فرزندان صالح آنان در کنار هم فراهم می آورد.
سلمان می گوید: علی علیه السلام این مطالب را بیان کرد، آن گاه گریه و اشک سر داد و آن جماعت هم با امیرالمؤمنین علیه السلام گریه کردند و درحالی که با آن حضرت وداع می کردند، گفتند: شهادت می دهیم که تو وصی، امام و برادر رسول خدا صلی الله علیه واله هستی، ما خصوصیات و عکس تو را نگه داری می کنیم، طولی هم نمی کشد که پس از این قریشی (یا پس از خلافت ابوبکر و عمر) نمایندگانیبه روم، نزد پادشاه، اعزام خواهند شد و ما صورت پیامبران علیه السلام ، صورت پیامبر شما، دو فرزند تو حسن وحسین علیه السلام و سیده ی زنان عالمین (فاطمه علیها السلام ) بعد از مریم بتول علیها السلام را به آنان ارائه خواهیم داد. این یادبودها نزد ما محفوظ خواهد بود، ما هم وقتی نزد پادشاه رفتیم، از نور هدایت و
برهانی که در قلب ما به ودیعه نهادی، او را باخبر خواهیم کرد و کرامت و شکیبایی در برابر مصایبی که بدان مبتلا شده ای، برایش بیان خواهیم کرد.
اضافه بر این، پس از بازگشت، برای دولت تو مرزبانانی خواهیم بود و نیز برای تو و پیشرفت کار تو دعوت و تبلیغ به عمل می آوریم. راستی چقدر این بلا عظیم و این مدت طولانی است؟ از خداوند، توفیق و استقامت تو را خواهانیم.(1)
ابن شاذان از اصبغ بن نباته نقل مىکند: هنگامى که امیر مؤمنان علیه السلام بر اثر ضربت ابن ملجم بسترى شد، مردم به در خانه ی او آمدند و اجتماع کردند و انتظار اعدام ابن ملجم را داشتند. امام حسن علیه السلام از خانه بیرون آمد
1) درباره ی سند این حدیث، همان گونه که در آغاز اشاره کردیم، مدارک دیگری را از عالمان بزرگ و محدثان رجال شناس اضافه می کنیم: الف) محمد بن علی بن حسین بن موسی قمی، معروف به «شیخ صدوق» متوفای 381 هجری، بخش هایی از مطالب کتاب سلمان را در کتاب «التوحید»، صفحه های 286 و 316 آورده است؛ ب) ابومحمد، حسن بن ابوالحسن محمد دیلمی، متوفای 801 هجری، همه خبر جاثلیق را در کتاب «ارشاد القلوب»، ج 2، صفحات 299 - 315 آورده است؛ ج) علامه مجلسی، محمدباقر بن تقی، متوفای 1111 هجری، بخش هایی از این خبر را در بحار الانوار، ج 3، ص 272، 328 و 334 و ج 10، ص 52 -62 و ج 41، ص 308 و 309 و ج 55، ص 9 در ج 30، ص 53-82، ذکر کرده است؛ د) میرزا حسین بن محمدتقی، معروف به محدث نوری، متوفای 1320 هجری، همه کتاب سلمان را در کتاب عمیق «نفس الرحمن فی فضائل سلمان»، ص 329 و 489-511، با ذکر سلسله ی راویان حدیث، ضبط کرده است؛ هـ) علامه شیخ عبدالحسین امینی، متوفای 1390 هجری بخش هایی از خبر جاثلیق را در کتاب عظیم الغدیر، ج 7، ص 178-179 آورده است؛ ز) دکتر حسین مجیب مصری در کتاب سلمان فارسی، در ترازوی ادب و تحقیق، به ترجمه ی فارسی «حسین یوسفی آملی»، خلاصه «خبر جاثلیق» را ص 214 و 215 در طی یک ص آورده است.
و به مردم فرمود: «اى گروه مردم! پدرم وصیّت فرمود که کار ابن ملجم را تا بعد از وفات او به تأخیر بیندازم. اگر آن حضرت از دنیا رفت، اختیارش با ماست؛ وگرنه خودش درباره ی او فکرى خواهد کرد، از اینجا به خانه هاى خود بازگردید، خدا شما را رحمت کند.»
اصبغ بن نباته، از یاران مخلص و شیفته ی على علیه السلام ، مى گوید: مردم پراکنده شدند؛ ولى من در آنجا ماندم. امام حسن علیه السلام بار دیگر از خانه بیرون آمد، وقتى چشمش به من افتاد، فرمود: «اى اصبغ! مگر سخن پدرم را که من آن را ابلاغ کردم، نشنیدى؟» گفتم: «شنیدم؛ ولى من حال جانسوز آن حضرت را دیدم، مشتاقم تا با وی ملاقات کنم و از او حدیثى بشنوم، خدا تو را بیامرزد، براى من از آن حضرت اجازه بگیر تا به محضرش برسم.»
امام حسن علیه السلام وارد خانه شد و جریان را به پدر عرض کرد. امام على علیه السلام اجازه فرمود. پس از لحظهاى، امام حسن علیه السلام از خانه بیرون آمد و به من فرمود: وارد خانه شو!
وارد خانه شدم و کنار بستر على علیه السلام رفتم، دیدم دستمال (زردى) بر سر بسته است؛ ولى دیدم که زردى رنگ چهرهاش، از زردى دستمال بیشتر بود: «و قد علت صفرة وجهه على تلک العصابة». آن حضرت بر اثر شدّت ضربت و اثر بسیار زهر، همواره از این زانو به آن زانو مىشد؛ آن گاه به من فرمود: «اى اصبغ! آیا سخن مرا نشنیدی که حسن علیه السلام ابلاغ کرد؟»
عرض کردم: «اى امیر مؤمنان! سخن شما را شنیدم؛ ولى شما را در حالى دیدم که مشتاق شدم، بار دیگر با شما ملاقات کنم و حدیثى را از شما بشنوم.»
امام على علیه السلام به من فرمود: «بنشین، گمان نمى کنم که بعد از این، از من حدیثى بشنوى. بدان اى اصبغ! پیامبر صلی الله علیه واله بسترى بود، به عیادت آن حضرت رفتم؛ همان گونه که تو اکنون به عیادت من آمدهاى.» پیغمبر صلی الله علیه واله به من فرمود: «بیرون برو و مردم را به اجتماع براى نماز فرا خوان.» [دستور پیامبر صلی الله علیه واله را اجرا کردم، مردم در مسجد، اجتماع کردند]. پیامبر صلی الله علیه واله به من فرمود: بالاى منبر برو و یک پلّه پایینتر از جایگاه من قرار بگیر و به مردم چنین بگو: «الا من عقّ والديه فلعنة اللّه عليه، إلّا من ابق من مواليه فلعنة اللّه عليه، إلّا من ظلم اجيرا اجرته فلعنة اللّه عليه؛ آگاه باشید! آنکه با پدر و مادرش بدرفتارى کند، لعنت خدا بر او باد، آگاه باشید! غلام و بندهاى که از مولاى خود فرار کند، لعنت خدا بر او باد، آگاه باشید! آنکه به اجیر خود در مورد مزدش ظلم کند، لعنت خدا بر او باد.»
اى اصبغ! دستور حبیبم پیامبر خدا صلی الله علیه واله را اجرا نمودم، مردى از نقطه ی آخر مسجد برخاست و گفت: «اى ابوالحسن! سه سخن را به اختصار گفتى، آن را براى ما شرح بده!» به او پاسخى ندادم تا به حضور رسول خدا صلی الله علیه واله رفتم و عرض کردم مردى شرح این سخن را از من خواسته است.
اصبغ مىگوید: در این هنگام على علیه السلام دستم را گرفت و فرمود: «دستت را بگشا»، دستم را گشودم. آن حضرت یکى از انگشتان مرا گرفت و فرمود: «اى اصبغ! همین گونه که من انگشت تو را گرفتم. رسول خدا صلی الله علیه واله انگشتم را گرفت» و فرمود: «مه يا ابا الحسن، إلّا و انّي و انت ابوا هذه الامّة، فمن عقّنا فلعنة اللّه عليه، إلّا و انّي و انت موليا هذه الامّة، فعلى من ابق عنّا لعنة اللّه، إلّا و انّي و انت اجيرا هذه الامّة، فمن ظلمنا اجرتنا فلعنة اللّه عليه، ثمّ قال آمين،
فقلت آمين؛ اى ابوالحسن! اعتنا نکن و آگاه باش! همانا من و تو دو پدر این امّتیم. کسى که به ما جفا کند، لعنت خدا بر او باد! آگاه باش! همانا من و تو آقاى این امّتیم. کسى که از ما فرارى شود، لعنت خدا بر او باد! آگاه باش! همانا من و تو دو اجیر این امّتیم. کسى که در اُجرت ما ظلم نماید، لعنت خدا بر او باد! سپس خود آن حضرت گفت: آمین، من نیز گفتم: آمین.» (از این کلمه ی آمین، فهمیده مىشود، مطلب بسیار جدّى است و نفرین مورد استجابت است.)
«أَتَيْتُ اميرالمؤمنين علیه السلام فَوَجَدْتُهُ مُتَفَكِّراً يَنْكُتُ فِي اَلْأَرْضِ فَقُلْتُ يَا اميرالمؤمنين مَا لِي أَرَاكَ مُتَفَكِّراً تَنْكُتُ فِي اَلْأَرْضِ أَ رَغْبَةً مِنْكَ فِيهَا فَقَالَ لاَ وَ اَللَّهِ مَا رَغِبْتُ فِيهَا وَ لاَ فِي اَلدُّنْيَا يَوْماً قَطُّ وَ لَكِنِّي فَكَّرْتُ فِي مَوْلُودٍ يَكُونُ مِنْ ظَهْرِي اَلْحَادِيَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِي هُوَ اَلْمَهْدِيُّ اَلَّذِي يَمْلَأُ اَلْأَرْضَ عَدْلاً وَ قِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً تَكُونُ لَهُ غَيْبَةٌ وَ حَيْرَةٌ يَضِلُّ فِيهَا أَقْوَامٌ وَ يَهْتَدِي فِيهَا آخَرُونَ فَقُلْتُ يَا اميرالمؤمنين وَ كَمْ تَكُونُ اَلْحَيْرَةُ وَ اَلْغَيْبَةُ قَالَ سِتَّةَ أَيَّامٍ أَوْ سِتَّةَ أَشْهُرٍ أَوْ سِتَّ سِنِينَ فَقُلْتُ وَ إِنَّ هَذَا لَكَائِنٌ فَقَالَ نَعَمْ كَمَا أَنَّهُ مَخْلُوقٌ وَأَنَّى لَكَ بِهَذَا اَلْأَمْرِ يَا أَصْبَغُ أُولَئِكَ خِيَارُ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ مَعَ خِيَارِ أَبْرَارِ هَذِهِ اَلْعِتْرَةِ فَقُلْتُ ثُمَّ مَا يَكُونُ بَعْدَ ذَلِكَ فَقَالَ ثُمَّ يَفْعَلُ اَللّهُ ما يَشاءُ فَإِنَّ لَهُ بَدَاءَاتٍ وَ إِرَادَاتٍ وَ غَايَاتٍ وَ نِهَايَاتٍ؛(1)
اصبغ بن نباته گوید: خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام آمدم و دیدم آن حضرت متفکّر است و زمین را خط می کشد. عرض کردم: ای امیرمؤمنان علیه السلام چرا شما
1) اصول کافی، ج 1، ص 338.
را متفکّر می بینم و به زمین خط می کشید، مگر به آن (خلافت در روی زمین) رغبت کرده ای؟ فرمود: نه، به خدا! هرگز روزی نبوده که به خلافت یا به دنیا رغبت کنم، ولی فکر می کردم درباره ی مولودی که فرزند یازدهم من است. او همان مهدی است که زمین را از عدل و داد پُر می کند، چنان که از ستم پر شده باشد. برای او غیبت و سرگردانی است (هر زمانی در شهری به سر می برد) که مردمی در آن زمان گمراه گردند و دیگران هدایت شوند، عرض کردم: ای امیرالمؤمنین علیه السلام ، آن سرگردانی و غیبت تا چه اندازه است؟ فرمود: شش روز یا شش ماه یا شش سال. عرض کردم: این امر (غیبت و سرگردانی) شدنی است؟ فرمود: آری، چنان که خود او خلق شدنی است (غیبتش هم قطعی و مسلّم است)، ولی ای اصبغ! تو کجا و این امر؟ آنها (که زمان غیبت را درک می کنند)، نیکان این امّت با نیکان این عترت (خاندان پیغمبر صلی الله علیه واله ) هستند. عرض کردم: پس از آن، چه می شود؟ فرمود: پس از آن هرچه خدا خواهد می شود. همانا خدا را بِداها و اراده ها و غایات و پایان هاست.»
«إِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صلی الله علیه واله عَلَّمَنِي أَلْفَ بَابٍ مِنَ اَلْحَلاَلِ وَ اَلْحَرَامِ وَ مِمَّا كَانَ إِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ كُلُّ بَابٍ مِنْهَا يَفْتَحُ أَلْفَ بَابٍ فَذَلِكَ أَلْفُ أَلْفِ بَابٍ حَتَّى عَلِمْتُ عِلْمَ اَلْمَنَايَا وَ اَلْبَلاَيَا وَ فَصْلَ اَلْخِطابِ؛(1)اصبغ بن نباته گوید: از امیرالمؤمنین علیه السلام شنیدم که می فرمود: همانا رسول خدا صلی الله علیه واله هزار باب از حلال و حرام و آنچه شده است تا روز قیامت به من بیاموخت که از هر بابش هزار باب گشوده
1) خصال، ج3، ص642.
می شد (این هزار هزار باب) تا آن پایه که دانش سررسید مرگ ها و بلاها و مطالب حق را فرا گرفتم.»
کمیل نقل می کند: با علی علیه السلام در مسجد کوفه بودم. نماز عشاء را به جای می آوردیم که حضرت دست مرا گرفت و از مسجد خارج شدیم. او راه را در پیش گرفت تا اینکه به بیرون شهر رسیدیم. در این مدّت، حضرتش هیچ سخنی با من نگفت؛ چون به بیابان رسیدیم، حضرت نفسی تازه کرد و فرمود: ای کمیل! این قلب ها ظروفی هستند و بهترین ایشان با ظرفیت ترین آنهاست. آنچه را می گویم به خاطر بسپار! مردم بر سه قسمند:
«عالِمٌ رَبَّانیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلی سَبیلِ نَجاةٍ وَ هَمَجٌ رَعاعٌ(1)دانشمندانِ هدایت یافته از جانب خداوند، فراگیرندگان دانش که راه نجات را در پیش گرفته اند و افراد نادانی که به هر سو متمایل و هر بانگی را پیروی می کنند. آنها هم جهت بادند و هرگز به فروغ علم، نورانی نگشته و به ملجأ مورد اعتمادی پناه نبرده اند.»
«یا كمیل! العلمُ خیرٌ مِنَ المال؛ ای کمیل! علم از مال بهتر است»؛ چرا که دانش، تو را حفظ می کند؛ امّا تو نگهبان آن هستی. مال با پرداخت، کاسته می گردد؛ ولی علم با انفاق، افزون می شود....
1) نهج البلاغه، حکمت 147.
آن گاه به سینه ی مبارک خود اشاره کرد و فرمود: «هاهْ، هاه اِنَّ ههُنا لَعِلْماً جَمّاً؛ آه! آه! در اینجا علوم فراوانی است»؛ ولی حاملی برای آنها نمی یابم؛ بلکه آنچه هست (یکی از سه گروهند) تیزهوشانی که دین را وسیله ی کسب دنیا قرار داده و بر بندگان خدا فخر می فروشند. متدیّنانی نادان که با اوّلین شبهه، شک بر آنها عارض می شود و یا شهوت پرستان و مال اندوزانی که کاری به دین ندارند و به چهارپایان شبیه ترند. این چنین است که علم با مرگِ حاملانش می میرد....
گمان می رود سخنان آن حضرت در جوّ خفقان غصب خلافت ایراد شده باشد. در آن هنگامی که آتش جهل، بی اعتنایی، شهوت پرستی و ثروت اندوزی، ارکان اصلی جامعه اسلامی را فرا گرفته بود و علی علیه السلام مخاطبی برای بیان بخشی از اندوه خود جز امثال کمیل نمی یافت!
آخرین سخن در مورد «رازداری کمیل» اینکه: شبی علی علیه السلام همراه کمیل از مسجد کوفه عازم منزل بودند. در میان راه به در خانه ی مردی رسیدند که در آن وقت شب با صدایی زیبا و محزون، آیات قرآن را تلاوت می کرد: <اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ اْلاخِرَةَ وَ یَرْجُو رَحمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوی اَلّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الّذینَ لایَعْلمُونَ اِنَّما یَتَذَكَّرُ اُولُواْلاَلْبابِ>(1).
کمیل بدون آنکه سخنی بگوید، صدا و حالت خوش آن مرد، بسیار او را
1) زمر، 9.
تحت تأثیر قرار داده بود. در این هنگام، علی علیه السلام به کمیل فرمود: «لاتُعْجِبْكَ طَنْطَنَةُ الرَّجُلِ اِنَّهُ مِنْ اَهْلِ النَّارِ؛ صدای این مرد، تو را متعجّب نسازد، زیرا او اهل آتش است و من در آینده، تو را آگاه خواهم کرد.»کمیل که هم از اطّلاع حضرت از باطن خود و هم دوزخی بودن آن مرد، بسیار شگفت زده شده بود، در فکر فرو رفت و ساکت ماند. مدّت زیادی گذشت تا آنکه ماجرای نهروان پیش آمد و خوارج که بسیاری از آنها حافظ قرآن بودند، به جنگ امیرمؤمنان علیه السلام پرداختند و این داستان با پیروزی حضرت خاتمه یافت. پس از پایان نبرد، کمیل همراه علی علیه السلام در میان کشتگان خوارج قدم می زدند تا آنکه حضرت، نوک شمشیر را روی سر یکی از آنها گذاشت و فرمود: «یا كمیل! اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیلِ ساجِداً وَ قائِماً؛ یعنی این، همان شخصی است که آن شب با چنان حالتی مشغول تلاوت قرآن بود و تو را به تحسین واداشت.» در این هنگام، کمیل بر قدم های حضرت افتاد و پاهای مبارکش را بوسید و از خداوند طلب مغفرت نمود.
از افتخاراتی که نصیب کمیل شد، شهادت او به دست حَجّاج بن یوسف خونریز است. این افتخار در 90 سالگی کمیل و در سال 83 هجری اتفاق افتاد. جالب است که علی علیه السلام از شهادت کمیل و کیفیتش خبر داده بود. علاّمه مجلسی می گوید: «و كذلك اخبر علیه السلام بقتل جماعة منهم حجر بن عدی و رشید الهجری و كمیل بن زیاد و....»
شیخ مفید، ماجرای شهادت کمیل را چنین آورده است: چون حجّاج
فرماندار کوفه شد، در پی کمیل برآمد. کمیل گریخت و پنهان شد. حجّاج که این خبر را شنید، حقوق فامیل و قبیله ی کمیل را از بیت المال قطع کرد. وقتی کمیل از جریان مطّلع شد، با خود گفت: من پیری سالخورده هستم و عمرم به سر آمده است. روا نیست که به خاطر من حقوق قبیله ام قطع گردد. پس از مخفی گاه خود بیرون آمد، وارد کوفه شد و خود را تسلیم حجّاج نمود. هنگامی که حجّاج او را دید، گفت: بسیار دوست داشتم، تو را بیابم.
کمیل گفت: آوازت را بر من درشت نکن و مرا به مرگ تهدید منما! به خدا سوگند که از عمرم چیزی باقی نمانده است، جز مانند باقی مانده ی غبار. هرچه می خواهی درباره ی من انجام بده؛ «فانّ الموعد لله؛ زیرا وعدگاه ما نزد خداست» و بعد از کشتن، حساب در کار است. همانا امیرمؤمنان علیه السلام به من خبر داده که تو قاتل من هستی! حجّاج گفت: پس حجّت بر تو تمام است. کمیل گفت: این در صورتی است که قضا و قدر به دست تو باشد! حجّاج گفت: آری، به دست من است. تو در زمره ی قاتلان عثمان بن عفّان هستی. سپس به مأمورانش اشاره کرد: گردنش را بزنید.
شیخ مفید در پایان این ماجرا می نویسد: این روایتی است که راویان عامّه از راستگویان خود نقل کرده و شیعیان نیز در نقل با آنها شریکند که مضمون آن از معجزات علی علیه السلام و جزو براهین و بیّنات دانش های غیبی علی علیه السلام است.
کمیل بن زیاد می گوید: با مولایم علی علیه السلام در مسجد بصره نشسته بودیم و جمعی از اصحاب آن حضرت نیز حضور داشتند. یکی از آنها خطاب به
علی علیه السلام درباره ی آیه ی مبارکه ی «فیها یفرق كلّ امر حكیم» سؤال کرد. حضرت فرمود: مقصود، شب نیمه ی شعبان است؛ آن گاه فرمود:
قسم به کسی که جان علی به دست اوست، هیچ بنده ای نیست؛ مگر اینکه جمیع مقدّراتی که تا سال آینده بر او از خیر و شر، جاری می شود، در شب نیمه ی شعبان برای او تقدیر می گردد. هیچ بنده ای نیست که این شب را احیا بدارد و دعای خضر علیه السلام را بخواند؛ مگر آنکه دعایش مستجاب شود.
مجلس پایان یافت و حضرت به منزل تشریف برد. من شبانه درِ خانه ی علی علیه السلام را زدم. حضرت فرمود: چه چیز (در این وقت شب) تو را به اینجا آورده است؟ عرض کردم: ای امیرمؤمنان! دعای خضر. فرمود: بنشین ای کمیل! اگر این دعا را حفظ کنی و هر شب جمعه یا در ماه یا در سال یا در عمرت یک مرتبه بخوانی، کفایت و یاری می شوی و مشمول رزق قرار می گیری و مغفرت الهی شامل حالت خواهد شد. ای کمیل! مصاحبت طولانی تو با ما، سبب گردید تا پاسخ تو را بگویم. سپس حضرت فرمود: بنویس: «اللهمّ انّی اسألك برحمتك الّتی وسعت كلّ شی ء....»
شیخ طوسی از کمیل بن زیاد نقل می کند که وی مشاهده کرد امام علی علیه السلام در سجده، این دعا را می خواند.
امام علی علیه السلام فرمود: «یا كمیل! مر اهلك ان یروحوا فی كسب المكارم و یدلجوا فی حاجة من هو نائم؛ ای کمیل! به خاندانت در کسب اخلاق کریمانه امر کن، سرعت ورزند و به رفع حاجت نیازمند در خواب، بپردازند.»
امام رضا علیه السلام فرمود: از جمله فرمایش های علی علیه السلام به کمیل این بود: «یا کمیل اخوک دینک فاحتط لدینک بما شئت؛ دین تو برادرت است، پس تا می توانی در مورد دینت احتیاط نما.»
امام علی علیه السلام درباره ی آداب غذا خوردن به کمیل فرمود: هرگاه غذا می خوری، آرام میل کن تا دیگران که هم غذای تو هستند، نیز بهره مند شوند. هنگامی که بر سر سفره قرار می گیری، با صدای بلند، خدا را حمد کن تا دیگران نیز خدا را حمد کنند و بدین سبب برای تو اجر خواهد بود. معده ی خود را مملوّ از غذا قرار نده، بلکه بخشی را برای آب و بخشی را برای هوا و نفس قرار ده.
کمیل می گوید: از امام علی علیه السلام سؤال کردم: ارکان اسلام کدام است؟ حضرت فرمود: هفت چیز:
امیرمؤمنان علی علیه السلام در ضمن وصایای بسیار مهمّ به کمیل فرمود: هیچ علمی نیست؛ مگر اینکه من فاتح آنم و هیچ سِرّی نیست؛ مگر اینکه قائم علیه السلام خاتم آن است.
اعلام وفاداری و حمایت مالک از سخنان علی علیه السلام : وقتی خبر تصرّف بصره از سوی ناکثین به سمع امیر مؤمنان علیه السلام رسید، آن حضرت که در ذی قار بود، سخنرانی مهمّی ایراد کرد و در ضمن آن از اعمال ظالمانه ی طلحه و زبیر به خدا شکایت کرد و فرمود: «اللهم انّ طلحة و الزبیر قطعانی و ظلمانی و ألبّا علی و نكثا بیعتی، فاحلل ما عقداه، و انكث ما أبرما، و لا تغفر لهما أبداً، و أرهما المساءة فیما عملا و أمَّلا(1)پروردگارا، همانا طلحه و زبیر از من بریدند و به من ستم کردند و بر من شورش نمودند و بیعت مرا شکستند. پروردگارا، آنچه را آنان گره زده اند، بگشای و آنچه را استوار کرده اند، از هم بگسل و آن دو را هرگز نیامرز و در آنچه کرده و به آن دل بسته اند، فرجامی ناخوش بهره ی ایشان فرمای.»
وقتی سخنان امام تمام شد، مالک اشتر برخاست و پس از حمد و ثنای خدا گفت: «ای امیرالمؤمنین علیه السلام ، سخن تو را شنیدیم و همانا درست می گویی و خدا تو را موفق دارد، ای علی علیه السلام ، تو پسر عمو و داماد و وصی پیامبر مایی و نخستین کسی هستی که او را تصدیق کردی و همراهش نماز گزاردی و در همه ی جنگ های او شرکت کردی؛ ازاین رو در این موارد
1) نهج البلاغه، خطبه 137.
بر همه ی امت فضیلت داری و از همه برتری و برای جانشین پیامبر صلی الله علیه واله از همه سزاوارتری. ای علی علیه السلام ، هرکس از تو پیروی کند، به بهره ی خود رسیده و مژده ی رستگاری را دریافته است و آنکه از فرمان تو سرپیچی کند، به جایگاه خود در هاویه ی دوزخ، منزل گزیده است. ای امیرالمؤمنین علیه السلام ، سوگند به جان خودم که کار طلحه و زبیر و عایشه برای ما آسان و ماهیتشان برایمان روشن و شناخته شده است. آنها بی آنکه از تو خلافی ببینند و یا ستمی نموده باشی، از تحت فرمانت خارج شده و به این اقدام خطیر مبادرت کرده اند. اگر آنان می پندارند که خون عثمان را طلب می کنند، نخست باید از خود قصاص بگیرند که آن دو، نخستین کسانی بودند که مردم را بر او شوراندند و مردم را به ریختن خونش واداشتند. خدا را گواه می گیرم که اگر به بیعتی که از آن بیرون رفته اند باز نگردند، آن دو را نیز به عثمان ملحق خواهیم ساخت؛ زیرا شمشیرهای ما بر دوش های ماست و دل های ما در سینه هایمان محکم و استوار است و ما امروز همان گونه ایم که دیروز بودیم.» مالک، این سخنان قاطع و محکم را گفت و بر جای خود نشست.(1)
امیرالمؤمنین علیه السلام چون خبر جانکاه شهادت مالک را شنید، بالاى منبر رفت و فرمود: «ألا إنَّ مالِكَ بنَ الحارِثِ قَد قَضى نَحبَهُ، و أوفى بِعَهدِهِ، ولَقِیَ رَبَّهُ، فَرَحِمَ اللهُ مالِكاً! لَو كانَ جَبَلاً لَكانَ فِندا، ولَو كانَ حَجَراً لَكانَ صَلداً. للهِ مالِكٌ! وما مالِكٌ! وهَل قامَتِ النِّساءُ عَن مِثلِ مالِك! وهَل مَوجودٌ كَمالِك؛(2)بدانید
که مالک بن حارث، روزگارش را به پایان برد و به پیمانش وفا کرد و به دیدار پرورگارش شتافت. خدا مالک را بیامرزد! اگر کوه بود، قلّه اى دست نیافتنى و دور و بلند مى نمود و اگر سنگ بود، صخره اى سخت بود.»
آفرین بر مالک! مالک که بود؟! آیا زنان، مانند مالک را مى زایند؟! آیا در روزگار ما کسی چون مالک وجود دارد؟!(1)
راوى گوید: چون فرود آمد و به خانه رفت، مردانى از قریش نزد او آمدند و گفتند: خیلى برایش بى تابى کردى و نالیدى. او که مُرد. فرمود: «به خدا سوگند! مرگ او اهل مغرب(شام) را عزّت بخشید و اهل مشرق(عراق) را خوار کرد.» آن حضرت چند روز بر او مى گریست و بسیار در فقدانش اندوهناک بود و مى فرمود: «هرگز مانند او را نخواهم دید!»(2)
همچنین یعقوبى نقل مى کند: چون خبر شهادت مالک به على علیه السلام رسید، به شدّت نالید و فرمود: «عَلى مِثلِكَ فَلتَبكِ البَواكی یا مالِكُ، وأنّى مِثلُ مالِك؛ اى مالک! گریه کنندگان باید بر همچون تویى بگریند.کجا کسى همانند مالک است؟!»
به نقل از علقمة بن قیس نخعى پس از شهادت مالک اشتر، على علیه السلام پیوسته اندوهگین بود، تا آنجا که پنداشتیم اوست که مصیبت دیده است، نه ما که هم قبیله ی او بودیم. این اندوه، چندین روز از چهره ی آن حضرت آشکار بود.
امام هرگاه از او یاد مى کرد، غم بر جانش سنگینى مى کرد و بر نبودش
تأسّف مى خورد و چون روزگارى از تحرّک ستمگرانه ی شامیان به ستوه آمده بود و ناله می کرد که چرا سپاهیانش سخنش را نمى شنیدند و براى ریشه کن ساختن فتنه بر نمى خاستند. شخصىگفت: «استبانَ فقدُ الأشتر على أهل العراقِ. لو کان حیّاً لقلّ اللغط و لعلم کلّ امرئ ما یقول؛(1)فقدان اشتر در میان عراقیان، معلوم شد. اگر زنده بود، بیهوده گویى کم مى شد و هرکس مى دانست که چه مى گوید.»
حضرت علی علیه السلام در بیان ابوذر غفاری چنین توصیف شده است:
در کتاب تاریخ دمشق به نقل از معاویة بن ثعلبه آمده است: مردى نزد ابوذر - که در مسجد پیامبر صلی الله علیه واله نشسته بود - آمد و گفت: اى ابوذر! آیا از محبوب ترینِ مردم نزد خود، مرا خبر مى دهى؟ زیرا مى دانم که محبوب ترینِ آنان نزد تو، محبوب ترینِ آنان نزد پیامبر صلی الله علیه واله خداست. گفت: آرى. سوگند به پروردگارِ کعبه که محبوب ترینِ آنان نزد پیامبر خدا صلی الله علیه واله ، محبوب ترینشان نزد من و او این شیخ است (به على علیه السلام که جلویش نماز مى خواند، اشاره کرد).(2)
در کتاب انساب الأشراف به نقل از ابوسُخیله آمده است: من و سلمان
در رَبَذه، نزد ابوذر رفتیم. گفت: در آینده، فتنه اى خواهد بود. اگر آن را درک کردید، به کتاب خدا و على بن ابى طالب علیه السلام پناه ببرید؛ چون من از پیامبر خدا صلی الله علیه واله شنیدم که فرمود: «على علیه السلام ، اوّلین کسى است که به من ایمان آورد و اوّلین کسى است که در قیامت با من دست خواهد داد و او رئیس مؤمنان است.»(1)
در کتاب تاریخ دمشق به نقل از ابوسخیله آمده است: من و سلمان به حج رفتیم و بر ابوذر وارد شدیم و مدتى نزد وى بودیم. وقتى دچار کمبود مال شدیم، گفتم: اى ابوذر! من اتّفاقاتى را مى بینم که پیش آمده است و مى ترسم که بین مردم، اختلاف به وجود آید. اگر چنین شود، چه دستور مى دهى؟ گفت: همراه کتاب خدا و على بن ابى طالب علیه السلام باش. گواهى مى دهم که از پیامبر خدا صلی الله علیه واله شنیدم که فرمود: «علىّ، اوّلین کسى است که به من ایمان آورد و در روز قیامت با من دست خواهد داد. او صدّیق اکبر و فاروق است که بین حقّ و باطل، جدایى مى افکند.»(2)
کنز الفوائد به نقل از سهل بن سعید گفته است: روزى ابوذر با گروهى از یاران پیامبر خدا صلی الله علیه واله نشسته بود و من هم با آنان بودم که على بن ابى طالب علیه السلام پیدایش شد. ابوذر به او چشم دوخت و سپس به جماعت رو
کرد و گفت: چه کسى مردى را مى جوید که دوستى با او، چون طوفانى که برگ را از درختان مى ریزد، گناهان را از دوستدارانش می ریزد؟ از پیامبر صلی الله علیه واله چنین چیزى را شنیدم. گفتند: آن شخص کیست؟ گفت: همین مردى که به سویتان مى آید، پسر عموى پیامبرتان که یاران محمد صلی الله علیه واله به او نیازمندند و او به آنان نیاز ندارد. از پیامبر خدا صلی الله علیه واله شنیدم که فرمود: «على علیه السلام ، درِ دانش من و پس از من، بیان کننده ی آن چیزى است که به آن برانگیخته شدم. دوستى اش ایمان و دشمنى اش نفاق و نگاه کردن با مهر و محبّت به او عبادت است.»
از پیامبرتان رسول خدا صلی الله علیه واله شنیدم که مى فرمود: «مَثَل کسانِ من در بین امّتم، مَثَل کشتى نوح است که هرکس بدان سوار شود، نجات پیدا مى کند و آنکه از آن روى برگردانَد، غرق مى گردد و همچون باب توبه ی بنى اسرائیل است. آنکه بدان سوار شود، آسوده و با ایمان است و آنکه آن را ترک کند، کافر است.»
آن گاه على علیه السلام رسید، ایستاد و سلام کرد. سپس فرمود: «اى ابوذر! آنکه براى آخرت کار کند، خداوند، کار دنیا و آخرتش را برآورده مى کند و آنکه بین خود و خدایش را نیکو سازد، خداوند بین او و بندگانش را نیکو مى سازد و آنکه پنهانش را نیکو سازد، خداوند، آشکارش را نیکو خواهد کرد. لقمان حکیم به پسرش از روى پنددهى گفت: اى پسرم! چه کسى خداى جلّ جلاله را جُسته و نیافته است؟ چه کسى به خدا پناه آورده و خداوند از او حمایت نکرده است؟ چه کسى بر خدا توکل کرده و خدا بسنده اش نبوده است؟!»
آن گاه على علیه السلام رفت و ابوذر گفت: سوگند به آنکه جانم به دست اوست، هیچ امّتى کسى را به پیشوایى (یا گفت: به پیروى) نگرفته، درحالى که بین
آنان، داناتر از او به خدا و دین او بوده، جز آنکه کارشان به سقوط انجامیده است.(1)
روزی حضرت علی علیه السلام به اصحابش فرمودند: من دلم خیلی به حال ابوذر غفاری می سوزد. خدا رحمتش کند. اصحاب پرسیدند: چطور؟ مولا فرمودند: آن شبی که به دستور خلیفه، مأموران جهت بیعت گرفتن از ابوذر برای خلیفه به خانه ی او رفتند، چهار کیسه ی اشرفی به ابوذر دادند تا با خلیفه بیعت کند. ابوذر خشمگین شد و به مأموران فرمود: شما دو توهین به من کردید: اول آنکه فکر کردید من علی فروشم و آمدید من را بخرید. دوم اینکه بی انصاف ها آیا ارزش علی، چهار کیسه ی اشرفی است؟ شما با این چهار کیسه ی اشرفی می خواهید من «علی» فروش شوم؟ اگر تمام ثروت های دنیا را جمع کنید، با یک تار موی علی عوض نمی کنم. آنها را بیرون کرد و درب را محکم بست.مولا گریه می کردند و می فرمودند: قسم به خدایی که جان علی در دست اوست، آن شبی که ابوذر درب خانه را به روی سربازان خلیفه محکم بست… سه شبانه روز بود که او و خانوادهاش هیچ نخورده بودند.
سید رضی رحمة الله در نهجالبلاغه سخنان امام و همراهانش را هنگام وداع با ابوذر چنین آورده است: «یا اباذر، انك غضبت لله فارج من غضبت له، ان القوم
1) کنز الفوائد، ج 2، ص 67.
خافوك علی دنیاهم و خفتهم علی دینك، فاترك فی ایدیهم ما خافوك علیه، و اهرب منهم به ما خفتهم علیه، فما احوجهم إلی ما منعتهم، و ما اغناك عما منعوك…؛(1)ای ابوذر، تو به خاطر خدا خشم کردی، پس به همان کسی که برایش غضب کردی، امیدوار باش. این مردم از تو بر دنیایشان ترسیدند و تو از آنها بر دینت. پس آنچه را که آنان برایش در وحشتند، به خودشان واگذار و از آنچه میترسی ایشان گرفتارش شوند (عذاب الهی) فرار کن. عجبا! که چه محتاجند به آنچه از آن منعشان کردی و چه بی نیازی از آنچه از تو دریغ کردند. به زودی خواهی یافت که پیروزی برای کیست و چه کسی بیشتر مورد حسرت قرار میگیرد.
ای ابوذر! اگر درهای آسمانها و زمین به روی بنده ای بسته شود و او از خدای خود بترسد، خداوند راهی برایش خواهد گشود. ای ابوذر! آرامش خویش را تنها در حق جستجو کن و غیر از باطل چیزی تو را به وحشت نیفکند. بدان اگر دنیایشان را میپذیرفتی، دوستت داشتند و اگر سهمی از آن را به خود اختصاص میدادی (و با آنان کنار می آمدی) از تو دست بر می داشتند. سپس حضرت علی علیه السلام به برادرش عقیل فرمود: با برادرت ابوذر وداع کن. سپس عقیل، امام حسن علیه السلام ، امام حسین علیه السلام و عمار یاسر هرکدام درباره ی فضایل ابوذر و اندوه خود برای جدایی از او سخنانی گفتند.»
ابوذر در پاسخ گفت: ای خاندان رحمت، خدا رحمتتان کند! هرگاه شما را میبینم، رسول خدا صلی الله علیه واله را به یاد میآورم. من در مدینه، دلبستگی و آرامشی جز شما نداشته و ندارم. ابوذر در سال 32 هجری، دو سال قبل از
1) شرح ابن ابی الحدید، ج 8، ص 253.
خلافت امیرالمؤمنین علی علیه السلام در دیار غربت و سرزمین بی آب و علف ربذه به ملکوت اعلی پیوست و برای همیشه این زبان گویا و کوبنده ی ظالمان خاموش شد و قلب دنیاپرستان را شاد و دل مؤمنان را در اندوه فراوان فرو برد.
اکنون در حجاز بر عثمان گران بار شدم؛ آن گونه که بر معاویه در شام بودم. عثمان نمیخواست که در جوار برادر و پسر خالهاش در یکی از دو شهر بصره و مصر باشم (حاکم بصره، عبدالله بن عامر پسر خاله عثمان و در مصر عبدالله بن سعد بن ابی سرح برادر رضاعی عثمان بوده است) تا مبادا مردم را بر آنان بشورانم. او مرا به سرزمینی (ربذه) فرستاد که در آن هیچ دفاع کننده و ناصری جز خدا برایم نیست. به خدا سوگند که همنشینی جز خداوند نمیخواهم و زمانی که با او هستم، از هیچ چیزی بیم ندارم. پس از این سخنان، ابوذر به تبعیدگاه برده شد و علی علیه السلام و همراهان به مدینه بازگشتند.(1)
آری، ابوذر غفاری به جرم حق گویی و امر به معروف و نهی از منکر از جانب خلیفه ی سوم به ریگزار بی آب و علف «ربذه» تبعید شد و پس از مدتی رنج و داغ از دست دادن فرزندش ذر،(2)خودش نیز با مرگ دسته و پنجه نرم کرد.
همان گونه که رسول خدا صلی الله علیه واله فرموده بود: «یعیش وحده و یموت وحده و یبعث وحده و یدخل الجنه وحده؛ به تنهایی زندگی میکند و به تنهایی میمیرد و به تنهایی مبعوث میشود و به تنهایی وارد بهشت میگردد.» وی
به تنهایی در ربذه زیست و به تنهایی جان سپرد و روحش به عالم ملکوت پرواز کرد.
همسرش به ابوذر گفت: اکنون ایام حجّ تمام شده و حاجیان رفتهاند. کسی باقی نمانده که از این راه گذر کند. ابوذر پاسخ داد: من آنچه گفتم از پیامبر صلی الله علیه واله شنیدهام؛ زیرا روزی من و چند نفر دیگر در خدمت پیامبر صلی الله علیه واله نشسته بودیم، حضرت به ما فرمود: «لیموتن رجل منکم بفلاه من الارض تشهده عصابه من المؤمنین؛ یکی از شما در بیابانی از دنیا میرود و گروهی از مؤمنان بر جنازه ی او حاضر میشوند.»
همسرم، تمام کسانی که در آن مجلس بودند، در آبادی از دنیا رفتند و جز من که در این بیابان دست به گریبان مرگ هستم، کسی باقی نمانده است. مواظب راه باش که سخن پیامبر صلی الله علیه واله صحیح است.
در همین حال بود که ناگاه قافله ای از دور پیدا شد و گروهی سر رسیدند. (طبق نقل برخی از مورخان در میان این گروه، مالک اشتر نخعی هم حضور داشت) و به محض مشاهده ی حالت اضطراب در روحیهام پرسیدند: چرا چنین مضطربی؟ گفتم: یکی از مسلمانان در حال احتضار است، برای تجهیز و تکفینش حاضر شوید و از خداوند پاداش بگیرید. پرسیدند: او کیست؟ گفتم: ابوذر غفاری. همه پیاده شدند و خود را به بالین ابوذر رساندند. چشم وی که به آنان افتاد، سخن پیامبر صلی الله علیه واله درباره ی ایشان را به آنان بشارت داد و سپس گفت: وضع مرا میبینید. اگر جامه ای داشتم، مرا در همان کفن میکردید؛ ولی چون جامه ای ندارم؛ ازاین رو مرا با پارچه های خود کفن کنید. شما را به خدا سوگند میدهم، کسی که امارت
یا ریاست قومی را به عهده دارد، کفنم نکند. در بعضی از نقلها آمده است که ابوذر قبل از آمدن آن گروه، از دنیا رفته بود.(1)
معاویه بن ثعلبه لیثی به من گفت: آیا می خواهی تو را به حدیثی که در آن شکی نیست، آگاه سازم؟ گفتم: آری. گفت: وقتی ابوذر بیمار شد، علی بن ابی طالب علیه السلام را وصی خود قرار داد و کارهایش را به وی واگذار کرد. برخی از کسانی که به عیادتش رفته بودند، به او گفتند: ای ابوذر بهتر و زیبنده تر آن بود که امیرالمؤمنین عثمان را وصی خویش قرار می دادی. ابوذر گفت: به حق کهمن امیرالمؤمنین علیه السلام را وصی خود قرار داده ام. به خدا سوگند که وی (علی) بهار دل و آرام جان است. اگر روزی سایه اش بر سرتان نباشد، نه زمین را خواهید شناخت و نه اهل آن را. ابن ثعلبه می گوید: من در آخر از ابوذر پرسیدم: ای ابوذر، ما می دانیم که محبوب ترین مردم، نزد تو همان کسی است که نزد رسول خدا صلی الله علیه واله از همه محبوب تر بوده است. حال بگو که آن شخص کیست؟ ابوذر گفت: آری چنین است. بدانید که محبوب ترین مردم نزد من، این شیخ مظلوم یعنی علی بن ابی طالب علیه السلام است؛ زیرا حقّش به تاراج رفته است.(2)
«فلَمّا طَلَعَ الصُّبحُ، أقْبَلَ الناسُ إلی بَیتِ فاطمهَ علیها السلام لِیُصَلُّوا علیها وَ رأی
المقدادُ أبابَكر فقال له: نَحْنُ دَفَّنَّاها البارحه.فقال عمرُ لأبی بكرٍ: ألَمْ أقُلْ لَكَ أَنَّهُمْ یَفْعَلون كذلك؟ قالَ مقدادُ: إنَّ فاطمهَ علیها السلام أوْصَتْ بِذلك؛ أنكم لا تصلُّن عَلیها. فَرَفع عُمرُ یَدَه و ضَرَبَ علی رأسِ مِقْدادِ و وَجْهَه ضَرْباً عَنیفاً حَتَّی أعیَی مِنْ كِثرهِ الضَّربْ، و خَلَّصَ الحاضِرُون المِقدادَ مِنْ یَدهِ و قال المقدادُ: ماتَتْ إبنهُ رسولِ اللهِ علیها السلام وَالدَّمُ یَنزِفُ مِنْ جَنْبِها بِسبَبِ ضربهِ سَیفٍ وسَوْطٍ ضَرَبْتَها أنتَ و أنا أحْقَرُ عِندَكم مِن علیٍّ و فاطمهَ علیها السلام و لمّا سَمِعوا هذا الكلامَ قالوا: واللهِ لأحقُّ الناسِ بِالضْربِ عَلیُ بن ابی طالب علیه السلام فأقَبْلوا إلی علیٍّ و هُوَ جالِسٌ فی بابِ دارِه، قالَ عمرُ: یَابن أبی طالِب! لا تَتْركُ حَسَدَكَ القدیمَ، فَغَسَّلتَ رسولَ اللهِ و صَلّیْتِ عَلی جَسَدِ فاطمهَ علیها السلام فی غِیابِنا وَ عَلَّمْتَ الحَسَنَ و نادی لأبی بكر: إنْزِلْ عَنْ مِنبَرِ ابی ؟! و عَلیٌّ ساكِتٌ لَمْ یَقُلْ شَیءً فَأجابَهُ عقیلُ: وَ أَنْتُمْ وَاللهِ أشدُّ الناسِ حَسَداً و أَقْدَمَ عَداوهً لِرسولِ اللهِ و اهل بیتهِ؛ ضَرَبْتُموها بِالأَمسِ وَ خَرَجَتْ مِنَ الدُّنیا وَ ظَهْرِها مُضَرِّجٌ بدمٍ و هِیَ غَیُر راضِیهً عَنْكُما...؛
بعد از دفن شبانه، هنگامیکه صبح شد، مردم به سمت منزل فاطمه علیها السلام روی آوردند تا بر او نماز بخوانند. مقداد، ابابکر را دید و به او گفت: ما وی را دیشب به خاک سپردیم. عمر به ابوبکر گفت: آیا به تو نگفتم، آنها مخفیانه او را دفن میکنند تا ما حاضر نباشیم؟ مقداد گفت: این وصیت فاطمه علیها السلام بوده است که شما بر او نماز نگزارید. عمر دست خویش را بالا برد و به شدّت بر سر و صورت مقداد زد که از شدّت ضربه، مقداد درمانده شده بود. حاضران، مقداد را از دست او رها کردند. مقداد گفت: دختر رسول خدا از دنیا رفت، درحالی که خون از پهلوی او به سبب ضربهی شمشیر و تازیانه ی تو، جاری بود و من نزد شما بسیار حقیرتر از علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام
هستم. هنگامیکه این کلام را شنیدند، گفتند: به خدا سوگند! آن کسی را که باید بزنیم، علی بن ابی طالب علیه السلام است. به سوی علی علیه السلام روی آوردند و او در مقابل درب خانه نشسته بود. عمر به او گفت: ای پسر ابی طالب علیه السلام آیا حسادت قدیمیات را رها نکردی؟ رسول خدا صلی الله علیه واله را غسل دادی و بر فاطمه علیها السلام بدون حضور ما نماز خواندی و به حسن یاد دادی که به ابوبکر بگوید: از منبر پدرم پایین بیا. علی علیه السلام سکوت نموده بود و چیزی نمی فرمود. عقیل پاسخ داد: به خدا سوگند! شما حسودترین مردم و کسانی هستید که به دشمنی پیامبر و اهل بیتش پیشی گرفتید. فاطمه علیها السلام را دیروز آن چنان زدید و او از دنیا رفت، درحالی که پشت او (پهلویش) غرق خون بود و او از شما دو نفر ناراضی بود.(1)
پس از رحلت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله حوادثی رخ داد که باعث تمایز مؤمنان واقعی از دیگران شد. عدّهای از مهاجران و انصار در «سقیفه ی بنی ساعده» گرد هم آمدند و ابوبکر را به مقامِ خلیفه و جانشین پیامبر صلی الله علیه واله برگزیدند و بیعت خود را در روز غدیر خم به فراموشی سپردند. بعد از این ماجرا، تنها تعداد اندکی از مسلمانان به امیرالمؤمنین علیه السلام وفادار ماندند و با ابوبکر بیعت نکردند. این گروه در موقعیتهای مختلف، مقام و منزلت حضرت را به خلفا و همراهانشان یادآور میشدند و به اذن امامشان از درگیری، خودداری میکردند و در طول 25 سال خانهنشینی امیرالمؤمنین علیه السلام
1) موسوعه الکبری عن فاطمه الزهراء علیها السلام ، ج 15، ص 249.
همواره در تمام سختیها، یار و مطیع فرامین ایشان بودند و مقداد هم از آن جمله بود.(1)
مقداد در جریان شورای شش نفره ی خلیفه ی دوم برای تعیین خلیفهی بعدی بود. عبدالرحمن بن عوف به امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: «در صورتی با تو بیعت میکنم که از کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه واله و روش شیخین پیروی کنی» و امیرالمؤمنین علیه السلام تنها دو مورد اوّل را پذیرفت. مقداد برای اعتراض به عبدالرحمن رو کرد و گفت: «به خدا سوگند! کسی را ترک کردید که به حق و عدالت، قضاوت میکرد.» سپس ادامه داد: «هیچ فرد و خاندانی را ندیدهام که بعد از پیامبر خود، مانند اهلبیت علیهم السلام اینطور مظلوم واقع شوند.»(2)
مقداد پس از انتخاب خلیفه ی سوم در مسجد گفت: «از قریش در شگفتم که خلافت را از خاندان پیامبرشان دریغ داشتند با اینکه پسر عموی پیامبر خدا صلی الله علیه واله در میان آنان اوّلین مؤمن است. او داناترین مردم و فقیهترین ایشان در دین خدا و کسی است که در راه اسلام بیش از همه رنج برد. وی بهتر از دیگران به راه راست هدایت میکند. به خدا قسم! خلافت را از هدایتکننده و هدایتیافتهی پاک و پاکیزه ربودند و نه اصلاحی برای امت خواستند و نه حقی در مذهب، ولی آنان دنیا را بر آخرت برگزیدند.»(3)
مقداد، همواره یار و یاور امیرالمؤمنین (عبود و زندگی خود را با سعادت سپری نمود. او که در اواخر عمر در «جرف» منطقهای در یک فرسنگی مدینه
سکونت داشت، در سال 33 هجری درحالی که هفتاد سال از عمر با برکتش می گذشت، به دیدار حق شتافت. مسلمانان پیکر مطهرش را به مدینه آوردند و در قبرستان بقیع به خاک سپردند.(1)
پس از رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه واله و انتخاب شدن ابوبکر برای خلافت و جانشینی پیامبر، تعداد اندکی از مسلمانان به علی علیه السلام وفادار ماندند و با ابوبکر بیعت نکردند که از جمله ی آنان سلمان، ابوذر و مقداد بودند. مقداد در ماجرای سقیفه شرکت نداشت و همراه امیرالمؤمنین علیه السلام و چند تن از صحابه مشغول غسل دادن پیامبر اسلام صلی الله علیه واله و نماز خواندن بر او بود. طبق روایات، او از معدود کسانی است که بر پیکر حضرت زهرا علیها السلام نماز گزارد. برخی منابع، او را از اعضای شرطة الخمیس دانستهاند.
مقداد در موقعیتهای مختلف، مسئله ی جانشینی امام علی علیه السلام را به ابوبکر و همراهانش یادآور میشد و اقداماتی را برای روشن کردن مردم انجام میداد؛ برای نمونه به چند مورد از اقدامات و فعالیتهای مقداد در دفاع از علی علیه السلام اشاره میشود:
پس از آنکه مردم با ابوبکر بیعت کردند، گروهی از مهاجر و انصار از بیعت سر باز زدند و به علی بن ابی طالب علیه السلام پیوستند که از جمله آنان مقداد بود. زمانی که چهل نفر از مردان نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند: «ما آماده ی دفاع و حمایت از شماییم»، حضرت به آنان گفت: «اگر بر سر
1) همان.
قول خود هستید، فردا موی سرتان را بتراشید و نزد من بیایید.» روز بعد تنها سلمان، مقداد و ابوذر با سرهای تراشیده نزد امام حاضر شدند.
یعقوبی از برخی نقل کرده، عثمان در همان شبی که بیعتش به انجام رسید، برای نماز عشاء بیرون رفت؛ درحالی که پیشاپیش او شمعی روشن شده بود. مقداد به او برخورد و گفت: این بدعت چیست؟ طبق گزارش یعقوبی، مقداد از کسانی بود که به انتقاد از عثمان پرداخت و به علی بن ابی طالب علیه السلام گروید.
یکی از چهره های درخشان جهان اسلام، حبیب بن مظاهر اسدی است. وی یکی از صحابی پیامبر صلی الله علیه واله و از یاران و هم پیمانان با حضرت امیر علیه السلام بود و در تمام جنگ ها با ایشان بود.(1)او از خواص و حاملان علم حضرت بوده است. حبیب علم منایا و علم بلایا (علم به اخبار آینده) را از حضرت امیر علیه السلام آموخت و سال ها قبل، شهادت خود و شهادت میثم را پیش بینی کرده بود.(2)
حبیب بن مظاهر پس از وفات جانسوز رسول گرامی صلی الله علیه واله با امام علی علیه السلام بیعت کرد و در خطّ ولایت قرار گرفت؛ چون بارها از پیامبر صلی الله علیه واله شنیده بود: «انا مدینة العلم و علی بابها فمن اراد المدینة فلیات الباب» یعنی «من شهر علمم و علی در آن شهر است. هرکس که علم می خواهد از
در آن وارد شود»؛ ازاین رو محضر حضرت علی علیه السلام را مغتنم شمرد و در شمار یاران خالص و شاگردان ویژه اش قرار گرفت و دانش های گران بها و فراوانی از ایشان آموخت. وی در جمیع علوم و فنون، همچون فقه، تفسیر، قرائت، حدیث، ادبیات، جدل و مناظره تبحر داشت تا آنجا که مایه ی اعجاب و شگفتی دیگران بود.
از یاران شیدایی آقا امیرالمؤمنین علیه السلام می توان به اویس قرنی اشاره کرد، با اینکه پیامبر صلی الله علیه واله را به ظاهر درک نکرده بود؛ ولی هم پیامبر صلی الله علیه واله و هم او، شیفته ی هم بودند. بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه واله از جمله یاران با وفای حضرت امیر علیه السلام بود که در جنگ صفین به شهادت رسید. در دیداری که برای اوّلین بار بین او و حضرت امیر علیه السلام رخ داد، بدون اینکه خود را معرّفی کند، حضرت فرمود: شما اویس هستید؟ عرضه داشت: بله. فرمود: از قرن؟ عرضه داشت: بله از قرن. این اوّلین گفتگوی حضرت و اویس بود.(1)
وجود روایات منقول بسیاری از ابوسعید در فضیلت و برتری علی علیه السلام بر دیگر صحابه، حمایت از علی علیه السلام در نخستین روزهای خلافت و مهم تر از آن در مقابله با «اصحاب جمل»، بیاساس بودن مخالفان حضرت را روشن میسازد. عبداللّه بن رقیم کنانى میگوید: ما در زمان جنگ جمل به مدینه
1) رجال کشی، ص 98، ح 156.
آمدیم. سعد بن مالک را در آنجا ملاقات کردیم. او گفت: پیامبر خدا صلی الله علیه واله دستور داد، درهایی را که به مسجد باز است، ببندند و در خانه ی على را به حال خود بگذارند.(1)
همچنین ابوسعید از شاهدان و راویان واقعهی غدیر خم است.(2)ابوسعید در روایتی دیگر نقل میکند که پیامبر خدا صلی الله علیه واله ، على بن ابى طالب علیه السلام را برای دریافت زکات به یمن فرستاده بود و خود برای حجّ عمره به مکّه رفت. على بن ابىطالب علیه السلام با شتاب از یمن آمد که پیامبر صلی الله علیه واله را در مکّه ببیند و کسى از یاران خود را بر سپاه گماشت و او حله هایى را که از یمن آورده بودند، به کسان پوشانید و چون سپاه به مکه نزدیک شد، على براى دیدنشان بیرون رفت و دید که حله ها را پوشیدهاند. امام علی علیه السلام پرسید: «چرا چنین کردى؟» گفت: «اینان را پوشانیدم که وقتى آمدند آراسته باشند.» حضرت على علیه السلام فرمود: «پیش از آنکه نزد رسول خدا صلی الله علیه واله برسند، حلّه ها را برگیر.» پس درحالی که سپاهیان از این کار آزرده شده بودند، حلّه ها را برگرفت. آنها از على بن ابىطالب علیه السلام نزد پیامبر صلی الله علیه واله شکایت کردند و پیغمبر صلی الله علیه واله میان آنان به سخن برخاست و فرمود: «اى مردم، از على علیه السلام شکایت نکنید که او در راه خدا سختگیری مىکند.»(3)
وی در زمان خلافت و امامت امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ نهروان، در کنار آن حضرت حضور داشت. ابوسعید به ولایت امیر مؤمنان علیه السلام ایمان و
اعتقاد داشت. افرادی که پس از رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه واله بر ایمان راستین خود پایدار ماندند، از راه و رسم نبوی عدول نکردند و حضرت علی علیه السلام را جانشین بلافصل پیامبر اسلام صلی الله علیه واله می دانستند، عبارتند از: سلمان فارسی، ابوذر غفاری،مقداد بن اسود کندی، عمار یاسر، جابر بن عبداللَّه انصاری، حذیفۀ بن یمان، ابوالهیثم بن تیهان، سهل بن حنیف، ابوایوب انصاری، عبداللَّه بن صامت، عبادۀ بن صامت، خزیمۀ بن ثابت، ذو الشهادتین و ابوسعید خدری.
ابن ابی الحدید از ابوسعید نقل می کند که گفت: «كُنّا بنور ایماننا نحبُّ علی بن ابی طالب علیه السلام فمن أحبّه عرفنا أنه منّا؛ ما به نور ایمان خود علی بن ابی طالب علیه السلام را دوست داشتیم و هرکس هم او را دوست می داشت، می دانستیم که او از ماست.» باز هم وی از ابوسعید از رسول خدا صلی الله علیه واله نقل می کند که فرمود: «خیر الناس حمزه و جعفر و علی؛ بهترین مردم حمزه و جعفر بن ابی طالب و علی بن ابی طالب علیه السلام هستند.»
ابوسعید تا آخرین لحظه ی عمر از ارادت و ایمان به حضرت علی علیه السلام دست برنداشت و با ذکر احادیثی که در فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه واله به یاد داشت، این حقیقت را بازگو می کرد. سرانجام وی در مصاف با خوارج نهروان در رکاب حضرت حضور یافت و با شرکت در جهاد در راه خدا و یاری ولیّ خدا، بیش از پیش ارادت قلبی و ایمانی خود را به اثبات رساند.
خطیب بغدادی می نویسد: ابوسعید از فاضل ترین انصار بود و روایات زیادی از رسول خدا صلی الله علیه واله در حفظ داشت و بسیاری از صحابه مثل «جابر
بن عبداللَّه انصاری» و «عبداللَّه بن عباس» از او نقل حدیث کرده اند.(1)
در کتاب تاریخ بغداد به نقل از ابراهیم از علقمه و اسود آمده است: هنگام بازگشت ابوایّوب انصارى از صفّین به نزدش رفتیم و گفتیم: اى ابوایّوب! خداوند با فرود آمدن محمّد صلی الله علیه واله به خانه ی تو و آمدن شترش - به خاطر لطف و اکرام خداوند به تو - به درِ خانه تو و نه دیگران، تو را اکرام کرده است و امروز، شمشیر بر شانه مى نهى و با آن گوینده ی «لا اله الّا الله» را مى کشى؟ گفت: اى مرد! پیشوا به پیروانش دروغ نمى گوید. پیامبر صلی الله علیه واله به ما دستور داده است که به همراه على علیه السلام با سه گروه بجنگیم: با ناکثین (عهدشکنان)، قاسطین (تجاوزکاران) و مارقین (از دین به در روندگان). ناکثین، اهل جمل (طلحه و زبیر) بودند که جنگیدیم و اکنون از جنگ با قاسطین (یعنى معاویه و عمرو عاص) بر مى گردیم و امّا مارقین، آنان در حاشیه ی رودخانه ها، نخلستان ها و حاشیه ی آنها و در کنار نهرها اقامت مى گزینند و سوگند به خدا که نمى دانم آنان کجایند؛ ولى حتماً باید با آنان به خواست خدا، پیکار کنیم.
از پیامبر خدا صلی الله علیه واله شنیدم که به عمّار فرمود: «اى عمّار! تو را گروه ستمکار مى کشند و تو در این هنگام، با حق هستى و حق با توست. اى عمّار بن یاسر! اگر دیدى على علیه السلام در یک وادى گام بر مى دارد و همه ی مردم، در وادى اى غیر از وادى او گام مى زنند، با على علیه السلام حرکت کن؛ زیرا او تو را به
1) بحارالانوار، ج 10، ص 358 و ر.ک: رجال کشی، ص 38، ح 78.
پستى رهنمون نمی شود و از هدایت، بیرونت نمى سازد. اى عمّار! کسى که شمشیرى بر خود حمایل کند که با آن، علىّ علیه السلام را بر دشمنانش یارى رسانَد، در روز قیامت، خداوند دو حمایل از دُر برگردنش مى آویزد و آنکه شمشیرى بر خود ببندد که با آن، دشمن على علیه السلام را علیه او یارى رساند، خداوند در روز قیامت، دو حمایل از آتش بر گردنش مى آویزد.» گفتیم: اى مرد، کافى است! خدا رحمتت کند! کافى است! خدا رحمتت کند.(1)
هیچ گاه ایمان و ارادت ابوایوب نسبت به ولایت و جانشینی امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از پیامبر صلی الله علیه واله کم نشد و همواره به توصیه های رسول خدا صلی الله علیه واله در حق اهل بیت علیهم السلام گوش جان سپرد و در راه تحقق این امر الهی از هیچ تلاشی فروگذار نکرد.
افرادی که با خلافت ابوبکر صریحاً مخالفت کردند و علی بن ابی طالب علیه السلام را بر او مقدم شمردند، دوازده نفر از مهاجران و انصار بودند که هر کدام سخنی در برابر مردم و ابوبکر ایراد کردند؛ از جمله ی آنان ابوایوب انصاری است که بعد از «سهل بن حنیف» برخاست و به ابوبکر چنین گفت: از خدا بترسید و درباره ی اهل بیت پیامبرتان ظلم نکنید و امر خلافت و رهبری جامعه را به اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه واله باز گردانید که همانا شما و ما در اینجا و جاهای دیگر به تکرار از پیامبر صلی الله علیه واله شنیده ایم که می فرمود:
1) تاریخ بغداد، ج 13، ص 186؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص 272؛ البدایة و النهایة، ج 7، ص 370؛ مناقب خوارزمى، ص 193، ح 232؛ بشارة المصطفى، ص 146 و کشف الغمّة، ج 1، ص 261.
«اهل بیت من به امر خلافت و رهبری امّت اسلامی از شما سزاوارترند.» این را گفت و نشست.(1)
محمّد از ملازمان علی علیه السلام بود. زمانی که علی علیه السلام آهنگ کوچ به کوفه و جنگ جمل را داشت، محمّد را به همراه برخی از صحابه مانند عمار یاسر به آنجا فرستاد تا ابوموسی اشعری و مردم کوفه را به سوی خود فرا خواند و آنها را برای جهاد نزد خداوند آماده کند.
محمّد در جنگ جمل که عایشه(خواهرش) از سردمداران جبهه ی مخالف بود، در رکاب علی علیه السلام جنگید و در جنگ صفیّن نیز ایشان را همراهی کرد. او در این جنگ، نامهای به معاویه نوشت و سابقه و فضیلتهای علی علیه السلام را به وی گوشزد کرد و با تندی و با بیان خیانتهای آل سفیان، او را از اعمالی که انجام میداد، بر حذر داشت. محمّد در این نامه، علی علیه السلام را این گونه توصیف میکند:
«... و اول کسى که دعوت پیامبر اسلام صلی الله علیه واله را اجابت کرد و اسلام آورد، برادر و پسر عمویش علىّ بن ابىطالب علیه السلام بود که سخنان آنحضرت را پنهانى تصدیق کرد و او را بر تمام خویشان و اقربایش برتری داد و نقد جانش را براى سلامتى و خوشى آنحضرت پیوسته به کف داشت. هنگام گرفتارى و سختى و اقدامات مخالفان و آزار دشمنان نسبت به رسول خدا در نهایت تلاش و محبّت و صمیمیّت مى کوشید.
1) منقری، وقعه صفین، ص 105.
تو را مى بینم که مى خواهى نسبت به على بن ابىطالب علیه السلام افتخار و برترى جویى! حال اینکه تو تویى و او اوست، همو که در تمام قسمتهاى خیر، بارز و برجسته است و تو لعین پسر لعینى. تو و پدرت همواره مخالف و دشمن اسلام و پیامبر بوده و از هیچ توطئه اى فروگذار نکرده اید و لحظه اى براى خاموش ساختن نور خدا از بذل مال و تحریک اشخاص و جمع و تهیّه نیرو و قوا مضایقه نکرده اید و تا دم مرگ پدرت اینگونه بود و بر این کار، تو جانشین او شده اى.
پس چگونه است که امروز خود را با على بن ابىطالب علیه السلام برابر مى دانى، حال اینکه او وارث علم رسول خدا صلی الله علیه واله و وصىّ اوست، او نخستین پیرو و وفادارترین فرد به پیامبر است و تو و پدرت(ابوسفیان) دشمنان اویید، پس تا مى توانى از این راه ناصواب و باطل خود بهره ببر و در گمراهى خود از پسر عاص استعانت و کمک بگیر. پس به همین زودیها زندگى تو به پایان رسیده و حیله ات سپرى گشته و آخر مى فهمى که حسن عاقبت و نیکبختى در کجا بوده است. پس درود بر کسى که از راه هدایت پیروى کند.»(1)
ابن عباس در جنگهای جمل، صفّین و نهروان حضور داشت. وی در جنگ جمل سعی کرد با نصیحت، طلحه و زبیر را از فتنه ای که در سر
1) الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 84؛ الغابة، ج 4، ص 326؛ طبرسى، الإحتجاج على أهل اللجاج، ترجمه ی جعفرى، ج 1، ص 399؛ وقعة صفین، محقق و مصحح: هارون، عبد السلام محمد، ص118 - 119.
داشتند، منصرف سازد؛ ولی آنان نپذیرفتند. او با عایشه نیز گفتگو کرد و به او گفت: به خدا قسم! علی امیر مؤمنان علیه السلام است که رحم پیامبر صلی الله علیه واله شد و اسلامش قبل از همه بود و علم و آثارش از پدر تو و نیز عمر بن خطاب بیشتر است.(1)
در برخی احادیث آمده که پیامبر صلی الله علیه واله ، ضمن دعا برای ابن عباس، از خدا خواسته است که علم تأویل قرآن را به وی بیاموزد. ابن عباس مشهورترین مفسّر قرآن در قرن اول هجری قمری است. او می گوید: من علم تفسیر را مدیون علی بن ابی طالب علیه السلام هستم. آنچه من می دانم در برابر علم او چونان قطره ای در برابر اقیانوس است. جایگاه علمی وی چنان بود که در میان صحابه و تابعین هنگام اختلاف در تفسیر قرآن، سخنش را مقدم میداشتند.(2)
یکی از یاران بی نظیر حضرت امیر علیه السلام شخصیتی به نام عثمان بن مظعون است. این صحابی پیامبر صلی الله علیه واله آن قدر نزد حضرت امیر علیه السلام ، منزلت و مقام داشت که او را برادر خطاب می کرد. علاوه بر این به خاطر شدّت علاقه ی حضرت به ایشان، امام، اسم یکی از فرزندانش را عثمان گذاشت. آری کسی که با پیامبر صلی الله علیه واله و علی علیه السلام همنشین باشد، رنگ و بوی آنان را به خود می گیرد. او یکی از عبّاد و زهّاد زمان حضرت رسول صلی الله علیه واله و حضرت امیر علیه السلام بود. در زمانی که قریش در مکه، مسلمانان را آزار میدادند، عثمان
بن مظعون در پناه ولید بن مغیره مرد سرشناس قریش درآمد. وقتی عثمان بن مظعون دید که سایر مسلمانان تحت تعقیب و شکنجه ی سران قریش قرار دارند، ولى او که در پناه ولید است، آزادانه آمد و رفت مىکند و کسى هم با او کارى ندارد، این پناه را ننگ بزرگی برای خود دانست و به خویش گفت: همدینان من باید گرفتار انواع آزار و شکنجه باشند و من در جوار مردى مشرک قرار گیرم؟
پس نزد ولید آمد و ضمن تشکر از پناه دادن وی گفت: من پناهندگى خود را پس گرفتم. ولید بن مغیره گفت: چرا؟ شاید کسى از بستگان من به تو آزار رسانده است؟ عثمان بن مظعون گفت: مىخواهم در پناه «الله» باشم، نمىخواهم در پناه غیر او قرار گیرم. سپس به ولید گفت: به مسجدالحرام برویم و همان گونه که من به طور آشکار در امان تو درآمدم، در بین مردم، اعلام کن که حق امان خود را پس گرفتهاى.
هر دو وارد مسجدالحرام شدند. ولید بن مغیره، خطاب به سران قریش گفت: بدانید که این عثمان بن مظعون، حق امان خود را به من برگردانده و پناهندگى خویش را پس گرفته است. عثمان بن مظعون هم گفت: ولید راست مىگوید. من او را در پناه دادن به خود با وفا و بزرگوار دیدم؛ ولى نمىخواهم جز در پناه الله، قرار گیرم. بنابراین حقّ جوار خود را به او بر می گردانم.(1)
«كنت بین یدی مولای امیرالمؤمنین علیه السلام بالكوفة وجماعة من أصحاب
1) سیره ی ابن هشام.
رسول اللّه صلی الله علیه واله حافّون به كانّهم الكواكب اللامعة فی السماء الصاحیة إذ دخل علینا من الباب رجل طویل علیه قباء خزّ أدكن معتمّ بعمامة اتحمیّة صفراء متقلد بسیفین فنزل من غیر سلام ولم ینطق بكلام، فتطاول إلیه النّاس بالأعناق، ونظروا إلیه بالآماق، ووقف علیه النّاس من جمیع الآفاق، وامیرالمؤمنین علیه السلام لایرفع رأسه، فلمّا هدأت من النّاس الحواس، فصح عن لسان كأنّه حسام صقیل جذب من غمده وقال: أیّكم المجتبى فی الشجاعة، والمعمّم بالبراعة، والمدرّع بالقناعة؟ أیّكم المولود فی الحرم، والعالی فی الشیم، والموصوف بالكرم؟ أیّكم الأجلحى الرأس، الثابت الأساس....»
میثم تمار گوید: روزى خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام در مسجد جامع کوفه بودم، اصحاب پیامبر صلی الله علیه واله و یاران حضرت اطرافش حلقه زده بودند و صورت حضرت مانند ماه شب چهارده در میان ستارگان مى درخشید.در این میان، مردى بلند قامت که لباس بلندى از خز در بر و عمامه ی زردى بر سر داشت و دو شمشیر بسته بود، وارد مسجد شد و بدون آنکه سلام کند، نشست و سخنى نگفت! همه ی نگاه ها به سوى او خیره شد و توجّه مردم را به خود جلب کرد. در این هنگام با زبانى که در نهایت فصاحت بود، چون شمشیر برّان فریاد زد:
«ايّكم المجتبى فى الشجاعة و المعمّم بالبراعة، ايّكم المولود فى الحرم و العالى الشيم، ايّكم الاصلع الراءس و البطل الدعاس و المضيق للاءنفاس والاخذ بالقصاص، ايّكم غصن اءبى طالب الرطيب و بطله المهيب و المسهم المصيب و القسم النجيب ايكم خليفة محمد صلی الله علیه واله الذى نصره فى زمانه و اعتزبه فى سلطانه و عظم به شأنه؟»
خلاصه آنکه پس از مدح بسیار و بیان فضایل حضرت، پرسید: کدام یک از شما جانشین محمّد صلی الله علیه واله است، همو که به او در زمان حیات کمک کرد و حکومت او را عزّت بخشید و کارش با او بالا گرفت. در این هنگام امیرالمؤمنین علیه السلام به او فرمود: چه مى خواهى اى اباسعد، پسر فضل، پسر ربیع، پسر مدرکة، پسر نجیبه، پسر صلت، پسر حارث، پسر وعران، پسر اشعث، پسر ابى السمع الروى؟ (حضرت تا نه نسل از اجداد او را نام برد.) بپرس از هرچه مى خواهى، منم گنجینه ی علم پیامبرى. آن مرد گفت: به ما خبر رسیده که شما وصىّ رسول خدا صلی الله علیه واله و جانشین او در قومش و آسان کننده ی مشکلات هستید.
من نماینده ی شصت هزار نفر به نام طایفه ی عقیمه هستم. همراه من کشته اى است که طایفه ی من در علّت مرگ او اختلاف دارند. آن کشته هم اکنون درب مسجد است. اگر شما او را زنده کردى، ما یقین مى کنیم، حجّت خدا در زمین و جانشین محمد صلی الله علیه واله هستید و اگر نتوانستید آن را بر مى گردانیم و مى فهمیم که ادّعاى شما نادرست و مدّعى چیزى هستید که از عهده ی آن بر نمی آیید.
در این هنگام امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: اى میثم بر شتر خود سوار شو و در محله ی هاى کوفه و خیابان ها اعلان کن هرکه مى خواهد فضیلتى را بنگرد که خداوند به على علیه السلام برادر پیامبر صلی الله علیه واله و شوهر دختر علیها السلام او از علوم ربّانى داده است، به طرف نجف بیاید. مردم به طرف حضرت حرکت کردند. امام فرمود: اى میثم، آن مرد اعرابى و آن مرده را بیاور. میثم گوید: آن مرد را با میّت به نجف آوردم. حضرت به مردمى که اجتماع کرده بودند، فرمود:
«هرچه از ما مى شنوید، از ما روایت کنید و هرچه نقل مى کنید، درست نقل کنید. هرچه مى بینید بازگو کنید؛ یعنى به دقایق امور متوجّه باشید. مبادا امور، مشتبه گردد و براى کسى شبهه ایجاد شود.
سپس فرمود: اى اعرابى، شتر را بخوابان و جنازه را فرود آرید. میثم گوید: جنازه را خارج کردم. سرپوشى از حریر سبز بر آن بود. در میان آن نوجوانى بود که خط عارض او تازه روییده، گیسوانى زیبا مثل زنان داشت و گوش تا گوش او بریده شده بود! حضرت فرمود: چند وقت است که او مرده است؟ آن مرد گفت: چهل و یک روز. فرمود: علّت مرگش چیست؟ آن مرد گفت: اى جوانمرد، جنازه ی او را براى همین امر نزد شما فرستاده اند تا تو آنها را آگاه کنى. این جوان شب سالم خوابید، صبح او را کشته یافتند. شاید حضرت با این سؤال مى خواست توجّه مردم را به این نکته جلب کند تا بدانند این جنازه را براى چه موضوعى آورده اند و اینکه آورنده ی آن، علّت قتل را نمى داند.
آن اعرابى افزود: اکنون براى خون خواهى او پنجاه نفر شمشیر کشیده اند و با یکدیگر نزاع مى کنند. پس اى برادر محمد صلی الله علیه واله حقیقت امر را روشن نما.
حضرت امیر علیه السلام فرمود: قاتل این جوان عموى اوست؛ زیرا این جوان حاضر نشد دختر عمویش را به همسرى بپذیرد و با دیگرى ازدواج کرد و او از روى کینه، این جوان را کشته است. مرد اعرابى گفت:این سخن براى ما قانع کننده نیست. مى خواهیم این جوان (زنده شود) و خودش نزد خانواده اش شهادت بدهد که قاتلش کیست تا آشوب از میان برود. امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از سخن اعرابى برخاست، خداوند را ثنا گفت و بر پیامبر اکرم صلی الله علیه واله درود
فرستاد و سپس فرمود: اى اهل کوفه، خداوند گاو بنى اسرائیل را بعد از هفت روز با زدن عضوى از آن به عضو دیگر زنده گردانید و من با اجازه ی خداوند، این مرده را زنده مى کنم. سپس حضرت نزدیک آن جسد رفت و با پاى خود به او زد و فرمود: به اجازه ی خداوند برخیز، اى مدرک پسر حنظله پسر غسان، پسر بحیر، پسر فحر، پسر سلامت، پسر طیب، پسر اشعث. بشنو که خداوند تو را به دست على بن ابی طالب علیه السلام زنده گردانید.
میثم گوید: ناگاه آن جوان مرده از جا برجست. صورتش در زیبایى از خورشید، درخشنده تر و از ماه زیباتر بود و گفت: لبیک! لبیک اى حجّت خدا! حضرت فرمود: اى جوان چه کسى تو را کشته است؟ گفت: عمویم حارث بن غسان، مرا کشته است. حضرت فرمود: برو به سوى قوم خود و آنها را آگاه کن. جوان گفت: اى مولاى من! احتیاجى به رفتن نزد ایشان ندارم. مى ترسم دوباره مرا بکشند و کسى نباشد مرا زنده کند! حضرت به آن اعرابى فرمود: شما نزد قوم خودت برو و آنها را از حقیقت آگاه کن. او نیز عرض کرد: اى مولاى من! به خدا قسم از شما جدا نمى شوم. من نزد شما خواهم بود تا اجلم برسد. لعنت بر کسى که حق برایش روشن شود و نپذیرد. وی نزد حضرت ماند تا آنکه در جنگ صفیّن شهید شد. مردم کوفه به شهر خود برگشتند و در مورد حضرت اختلاف کردند (یعنى با اینکه امام به آنها تذکر داده بود که جریان ها را با دقت پى گیرى کنند، باز برخى در مورد ایشان زیاده روى کردند).(1)
1) الفضائل، ص164؛ الروضة فی المعجزات و الفضائل، ص154؛ مدینة المعاجز، ج1، ص185؛ بحار الانوار، ج40، ص217.
علاّمه شیخ جعفر نقدى رحمة الله می گوید: چون مردم اطراف معاویه جمع شدند، وى نامه اى به زید بن سمیّه -که عامل او در کوفه بود- بدین مضمون نوشت: سران یاران على بن ابى طالب علیه السلام را نزد من فرست و من آنها را امان دادم و باید ده نفر باشند: پنج نفر از کوفیان و پنج نفر از بصریان.
چون نامه به دست زیاد رسید، سراغ حُجر بن عدى، عَدىّ بن حاتم طایى، عَمْرو بن حَمِق خُزاعى، هانى بن عروه ى مرادى و عامر بن واثله کِنانى مُکنَّى به ابوطُفیل فرستاد و آنان را فراخواند و گفت: آماده ى حرکت به سوى معاویه شوید که او شما را امان داد و مشتاق دیدار شماست. همچنین به جانشین خود در بصره نوشت: احنف بن قیس، صعصعة بن صوحان، جاریة بن قُدامه ىسعدى، خالد بن معمّر سدوسى و شریک بن اَعْوَر را نزد من بفرست. وقتی نزد ابن زیاد رفتند، همه را دسته جمعى نزد معاویه فرستاد. وقتی بر معاویه وارد شدند، یک شبانه روز آنان را به خود راه نداد و در پى سران شام فرستاد و چون آمدند و هرکدام در جاى خود قرار گرفتند، معاویه به دربان گفت: حُجر بن عدى را داخل ساز.
حجر وارد شد و سلام کرد. معاویه به او گفت: اى برده زاده ى زشت رو! تویى که پیوندت را با ما بریدى و در جنگ با ما جویاى ثوابى و یاور ابوتراب بر ضدّ مایى؟ حجر گفت: ساکت باش اى معاویه! سخن از مردى نگو که از خداوند ترسان و از موجبات خشم خدا بیزار و به اسباب رضاى الهى آگاه بود. اندرون از طعام خالى مى داشت و رکوع طولانى، سجده ى بسیار،
خشوع آشکار، خواب اندک، قیام به حدود، سریرتى پاک، سیره اى پسندیده و بصیرتى نافذ داشت. پادشاهى که در عین فرمانروایى چونان یکى از ما بود. هرگز حقّى را زیر پا نگذاشت و به هیچ کس ستم نکرد.... آن گاه چندان گریست تا گریه، گلویش را گرفت. سپس سر برداشت و گفت: امّا اینکه مرا نسبت به آنچه از من سرزده توبیخ مى کنى، بدان اى معاویه که من نسبت به کارهایم از تو پوزش نمى خواهم و هیچ باکى ندارم. پس هرچه در دل دارى آشکار کن و فرمانت را اظهار دار.
معاویه به دربان گفت: او را بیرون ببر و عمرو بن حمق خزاعى را داخل ساز. چون داخل شد معاویه گفت: اى اباخزاعه! سر از فرمان برتافتى و شمشیر بر روى ما کشیدى و ستمت را به ما پیش کش کردى، اِعراض را طولانى کردى و اَعراض آبرو و حیثیت و ناموس مرا ناسزا گفتى و نادانی ات که باید از آن پرهیز می کردی، تو را فرو افکند. کار خدا را با رفیقت على چگونه دیدى؟ عمرو چندان گریست که به رو بر زمین افتاد. مأمور او را بلند کرد. عمرو گفت: اى معاویه، پدر و مادرم، فداى آنکه از او به زشتى یاد کردى و از مقام او کاستى. به خدا سوگند! او به حکم خدا دانا، در طاعت خدا کوشا، در خشم خدا محدود، در دنیاى فانى زاهد و به سراى باقى راغب بود. منکَر و بزرگ منشى از خود بروز نداد و به آنچه موجب خشنودى خدا بود عمل مى کرد.... فقدان او ما را از هم پاشید و پس از او آرزوى مرگ داریم.
معاویه به دربان گفت: او را بیرون ببر و عدىّ بن حاتم را داخل ساز؛ چون داخل شد، معاویه گفت: روزگار از یاد على بن ابى طالب علیه السلام چه به جاى گذارده است؟ عدى گفت: مگر جز یاد على علیه السلام چیز دیگرى را هم رعایت کرده است؟ معاویه گفت: او را چگونه دوست دارى؟ عدى آهى از دل برکشید و گفت: به خدا سوگند! دوستى ام دوستى تازه اى است که هیچ گاه کهنه نمى شود و در سویداى دلم ریشه کرده و تا روز معاد باقى است. سینه ام سرشار از عشق اوست؛ به طورى که سراسر اندامم را فرا گرفته و اندیشه ام را اشغال کرده است.
هواداران بنى امیه به معاویه گفتند: عدى پس از جنگ صفّین، خوار و ذلیل گشته است. عدى گریست.
معاویه به دربان گفت: او را بیرون بر و عامر بن واثله را داخل ساز. چون داخل شد معاویه به او خوشامد گفت. یارانش گفتند: این کیست که به او خوشامد می گویى؟ گفت: این دوست ابوتراب، دلاور اهل عراق و شاعر آنان در جنگ صفّین است. گفتند: پست ترین دلاور و بدزبان ترین شاعر! و به او ناسزا گفتند. ابوطفیل به خشم آمد و گفت: هان اى معاویه، به خدا سوگند! اینان مرا دشنام ندادند و اصلاً نمى دانم که اینها کیستند، تویى که مرا دشنام دادی. بگو اینان کیستند؛ وگرنه به حق على علیه السلام به تو دشنام مى دهم. معاویه گفت: این عمرو عاص و این مروان بن حکم و این سعید بن عاص و این هم خواهرزاده ى من است. بعید به نظر مى رسد، ابوطفیل که در جنگ
صفین شرکت داشت، این ناکسان را نشناخته باشد. ابوطفیل گفت: عمرو را مالیات مصر زبان دراز نموده و مروان و سعید را مالیات حجاز، خواهرزاده ات را هم به تو بخشیدم. معاویه گفت: اى ابوطفیل! روزگار از دوستى على براى تو چه نهاده است؟ گفت: به خدا سوگند! مانند دوستى مادر موسى علیه السلام به موسى علیه السلام و باز هم از خدا عذر تقصیر مى خواهم. معاویه گفت: روزگار از اندوه تو بر او چه نهاده است؟ گفت: اندوه عجوزه اى دردمند و پیرمردى دل سوخته. گفت: از دشمنى ما چه در دل دارى؟ گفت: همان دشمنى آدم با ابلیس که لعنت خدا بر او باد!
معاویه به دربان گفت: او را بیرون ببر و هانى بن عروه ى مرادى را داخل ساز. وقتی داخل شد، معاویه گفت: اى هانى! تویى که به على بن ابى طالب علیه السلام گرایش دارى و در جنگ صفّین در رکاب وی با مسلمانان جنگیدى؟ هانى گفت: اى معاویه، تو را با شرافت بلند و مقام والا چه کار؟ شما مردم بى سر و پایى بودید که چون دانه در منقار عرب از روى زمین برچیده مى شدید تا آنکه محمد صلی الله علیه واله مبعوث شد و همه ى بندگان در همه ى سرزمین ها تسلیم او شدند و شما هم ناخواسته مسلمان شدید؛ امّا اینکه بر تو اى پسر هند! برشوریده ام، هرگز از آن پشیمان و عذرخواه نیستم و اگر تو را در آن روز جنگ مى دیدم، نیزه ام را در پهلویت فرومى بردم. به خدا سوگند! از روزى که تو را دشمن داشته ایم، هرگز میل دوستى تو نداشته ایم و هنوز شمشیرهایى را که با آنها به جنگ تو آمدیم، نفروخته ایم.
معاویه به دربان گفت: او را بیرون ببر و صعصعۀ بن صوحان را داخل ساز. وقتی داخل شد، دید مردان جنگى ایستاده و معاویه هم بر تخت خود نشسته است. صعصعه با صداى بلند گفت: «سبحان الله و لا اله الاالله و الله اكبر.» معاویه به چپ و راست، نگریست و چیزى را که مایه ى ترس و شگفتى باشد ندید. گفت: اى صعصعه! می پندارم که اصلاً نمی دانى خدا چیست؟ گفت: چرا، به خدا اى معاویه، خداوند، پروردگار ما و پدران نخستین ما و در کمین بندگان است. معاویه گفت: اى صعصعه! دوست نداشتم که تو را اینجا ببینم تا در چنگال من گرفتار شوى. صعصعه گفت: و من نیز اى معاویه، دوست داشتم که تو را تحیّت به خلافت نگویم تا تقدیر الهى در تو اجرا شود.
معاویه به عمرو بن عاص گفت: صعصعه را در کنار خود بنشان. عمرو گفت: نه، به خدا سوگند! او را به خاطر هواداری اش از ابوتراب جاى نمى دهم. صعصعه گفت: آرى، به خدا اى عمرو، من هوادار ابوتراب و از بندگان ابوترابم؛ ولى تو دیوى آتشین هستى که از آتش آفریده شده و به آن باز مى گردى و روز قیامت هم به خواست خدا از آن برانگیخته خواهى شد.
معاویه گفت: اى صعصعه، به خدا من تصمیم گرفته ام، امسال حقوق اهل عراق را نپردازم. صعصعه گفت: به خدا اى معاویه، اگر دست به این کار بزنى، صد هزار جوان جنگى بر صد هزار اسب تیزتک بر تو یورش می آورند و سفره ى شکمت را جولانگاه اسب هاى خود می سازند و تو را با شمشیرها و نیزه هایشان پاره پاره کنند. معاویه، سخت خشمگین شد و مدّتى دراز سر
به زیر افکند. سپس سر برداشت و گفت: خداوند، ما را گرامى داشته است؛ زیرا به پیامبر خود فرمود: «این قرآن، یادکردى براى تو و قوم توست»(1)و ما قوم او هستیم و فرموده است: براى پیوند و الفت قریش، چنین و چنان کردیم (2)و ما قریش هستیم و به پیامبر خود فرموده است: خویشان نزدیکت را بیم کن(3)و ما خویشان نزدیک اوییم.
صعصعه گفت: اى معاویه، آرام باش. این همه لاف مزن؛ زیرا خداوند مى فرماید: و قوم تو قرآن را دروغ انگاشتند، در صورتى که حق است(4)و شما قوم او هستید و پیامبر در روز قیامت می گوید: پروردگارا! قوم من این قرآن را مهجور داشتند.(5)اى معاویه، اگر ادامه دهى، ادامه خواهم داد و با این سخن، معاویه را محکوم و ساکت کرد.
معاویه به دربان گفت: او را بیرون ببر و خالد بن معمَّر سدوسى را داخل ساز. وقتی داخل شد، معاویه گفت: اى خالد، تو را در جنگ صفّین دیدم که بر اسب تیزتک خود سوار بودى و با شمشیر با شامیان مى جنگیدى. خالد گفت: اى معاویه، به خدا سوگند که از کار گذشته ام پشیمان نیستم و پیوسته بر این آهنگم استوار و دلخوشم و بااین حال خود را مقصّر
مى دانم و خداست که باید از او یارى جست و اوست که تدبیر مى کند.
معاویه گفت: اى خالد، تو نمى دانى که من با خود عهد کرده ام که وقتى به قوم تو رسیدم، با آنها چه کنم؟ گفت: نه، گفت: عهد کرده ام که مردان جنگى را هشدار دهم و زنانشان را اسیر کنم. آن گاه میان مادران و کودکان، جدایى افکنم تا همه بیعت کنند. خالد گفت: تو نمى دانى که من در این باره چه گفته ام؟ گفت: نه، گفت: پس از من بشنو.
معاویه به دربان گفت: او را بیرون ببر و جاری بن قدامه را داخل ساز. وقتی جاریه مرد، کوتاه قدى بود، داخل شد و معاویه گفت: تو در جنگ صفّین در میان قبیله ى سعد بر ضد ما اسب تاختى و آنان را به فتنه و آشوب تشویق مى نمودى و بر کینه هاى گذشته بر مى انگیختى و با قاتلان امیرالمؤمنین عثمان، همکارى می کردی و با امّ المؤمنین عایشه جنگیدى؛ مگر تو جز یک جاریه ی کنیز هستى؟ جاریه گفت: خداوند نام مرا بر نام تو برترى داده است. گفت: چطور؟ گفت: زیرا جاریه هرچه باشد از قبایل و خاندان هاى عرب است؛ ولى معاویه از سگان مادّه و اینکه از امیرالمؤمنین عثمان یاد کردى، این شما بودید که دست از یارى او شستید و او را کشتید و در مَثَل است که خانه نزد شتر آبکش است؛ امّا امّ المؤمنین عایشه، چون در کتاب خدا نگریستیم، حقّى براى او بر خود لازم ندیدیم، جز آنکه او باید از خدایش فرمان مى برد و در خانه اش مى نشست و چون حجاب از چهره برافکند، حقّى که برگردن ما داشت، از بین رفت.
امّا اینکه در روز صفّین اسب بر تو تاختم، براى این بود که خواستى ما را تشنه لب گردن بزنى؛ ازاین رو بى باکانه بدون عاقبت اندیشى و بیم از هر خطرى در رکاب سابقه دارترین مسلمانان و خوش گفتارترین آنان و داناترین آنها به کتاب خدا و سنّت پیامبر که با بصیرت کامل به جنگ تو آمد و تو بر تعصب جاهلیت بودى، سواره بر تو تاختیم، حال اگر مى خواهى مانند آن روز را به تو نشان دهیم، اسب هاى ما آماده و نیزه هاى ما تیز و برّان است.
معاویه به دربان گفت: او را بیرون ببر و شریک حارثى را داخل ساز. وقتی شریک که مرد زشت رویى بود، داخل شد، معاویه گفت: تو شریکى و خدا شریک ندارد و تو یک چشمى و صحیحِ دو چشم بهتر از یک چشم است و تو زردپوستى و سفید پوست بهتر از زردپوست است و تو مخالف و کج رو هستی و مستقیم بهتر از مخالف و کج رو است و تو زشت رویى و زیبا بهتر از زشت رو است. چگونه با این اوصاف، آقاى قوم خود شدى؟
شریک گفت: تو هم معاویه هستى و معاویه جز سگى نیست که پارس کرده و سگان دیگر را به پارس کردن و زوزه کشیدن واداشته و سگان هم عوعوکنان و زوزه کشان به او پاسخ داده اند؛ ازاین رو تو را معاویه نام نهاده اند. تو فرزند صخر (سنگلاخ) هستى و زمین هموار بهتر از سنگلاخ است و ابن حرب (فرزند جنگ) هستى و آشتى بهتر از جنگ است و تو ابن امیّه هستى، یعنى کنیزک زاده، پس چگونه امیرالمؤمنین ما شدى؟
معاویه دستور داد او را بیرون کنند. وی بیرون رفت. سپس معاویه از
مجلس برخاست و داخل خانه شد. روز بعد همه ى آنها را فراخواند و همگی را حاضر کردند و معاویه آنها را اکرام نمود و با احترام به خانواده شان بازگردانید. در اینجا سخنى از احنف بن قیس ذکر نشده است و پوشیده نیست که این احترام نهایى معاویه از سیاست هاى مزوّرانه ى وى بوده است.(1)
ضرارة بن ضمره از یاران و خواص امیرمؤمنان علیه السلام ، بر معاویه وارد شد. معاویه خواست که او را دستگیر کند و به قتل رساند؛ امّا چون زهد، تقوا و اشتغال او به آخرت را دید صرف نظر کرد و خواست او را بیازماید. گفت: على علیه السلام را برایم توصیف کن. ضرار گفت: مرا معاف دار. گفت: تو را به حق او سوگند مى دهم که وی را توصیف کنى. ضرار گفت: حال که ناگزیرم، می گویم:
به خدا سوگند! او بسیار دوراندیش و نیرومند بود، به عدالت سخن مى گفت و با قاطعیّت فیصله مى داد. علم از جوانبش مى جوشید و حکمت از زبانش فوران داشت. از زرق و برق دنیا وحشت داشت و با شب و تنهایى آن مأنوس بود. آن بزرگوار - که درود خدا بر او باد- بسیار اشک مى ریخت و فراوان فکر مى کرد. لباس زبر و درشت و غذاى مانده ى فقیرانه را مى پسندید. در میان ما که بود، مانند یکى از ما بود، اگر چیزى از او مى خواستیم مى پذیرفت و اگر از او دعوت مى کردیم، قدم رنجه مى فرمود، با این همه که به ما نزدیک بود و ما را به خود نزدیک مى ساخت، چندان با هیبت بود که در حضورش جرأت سخن گفتن نداشتیم.
1) اشعّة الانوار فى فضل الحیدر الكرّار، ص 314.
آن بزرگوار - که درود خدا بر او باد- اهل دیانت را بزرگ مى شمرد و بینوایان را به خود نزدیک مى ساخت. نه نیرومند به باطل او طمع داشت و نه ناتوان از عدالتش نومید بود. به خدا سوگند! یک شب به چشم خود دیدم که در محراب عبادت ایستاده بود - در وقتى که تاریکى شب همه جا را فرا گرفته بود و ستارگان غروب کرده بودند - و به محاسن دست گرفته بود و مانند مار گزیده به خود مى پیچید و چون مصیبت زده مى گریست و مى گفت: اى دنیا، دیگرى را بفریب، آیا متعرض من شده اى و به من رو آورده اى؟ هیهات که من تو را سه طلاقه کرده ام و رجوعى در کار نیست. عمرت کوتاه، خطرت بزرگ و عیشت ناچیز است. آه از توشه ى اندک و سفر دراز و راه ترسناک.
سخن ضرار که به اینجا رسید، اشک معاویه بى اختیار فرو ریخت و گفت: خدا ابوالحسن را رحمت کند! به خدا سوگند، همین گونه بود که گفتى. اکنون اى ضرار، بگو ببینم چگونه بر او اندوه مى برى؟ گفت: شبیه مادرى که فرزند عزیزش را در دامنش سر بریده باشند که اشکش باز نمى ایستد و دردش پوشیده نمى ماند. معاویه دستور داد که مال فراوانى به او بدهند. او نپذیرفت و بازگشت، درحالى که بر امیرمؤمنان علیه السلام ندبه مى کرد.(1)
1) اشعة الانوار فى فضل الحیدر الكرّار، ص 326 و سفینة البحار، ج 2، ص 657، ماده ى وصف.
در این بخش، برخی از سخنان و مرویّات ابوبکر درباره ی حضرت علی علیه السلام ذکر می شود:
ابوبکر گفت: «صدق الله و رسوله، قال لی رسول الله صلی الله علیه واله لیلة الهجرة و نحن خارجان من الغار نرید المدینة كفی و كف علیّ فی العدل سواء؛ (1)خدا و رسولش راست گفتند. رسول خدا صلی الله علیه واله در شب هجرت، درحالی که بیرون از غار بودیم و اراده ی رفتن به مدینه را داشتیم، به من فرمود: دست من و دست علی در عدل و داد برابر است.»
«عن عائشة قالت: رایت ابابكر الصدیق یكثر النظر إلی وجه علی بن ابی طالب، فقلت: یا ابة انك لتكثر النظر إلی علی بن ابی طالب؟ فقال لی:
1) مناقب، ص۱۲۹، ح ۱۷۰.
یا بنیة سمعت رسول الله صلی الله علیه واله یقول: النظر إلی وجه علی عبادة؛(1)عایشه گوید: پدرم ابوبکر را دیدم که بسیار به چهره ی علی بن ابی طالب علیه السلام نگاه می کند. گفتم: ای پدر، همانا تو زیاد به چهره ی علی علیه السلام نگاه میکنی، علّت چیست؟ گفت: دخترم از رسول خدا صلی الله علیه واله شنیدم که میفرمود: نظر کردن بر چهره ی علی علیه السلام عبادت است.»
از ابن عمر روایت شد که ابوبکر گفته است: «ارقبوا محمدا صلی الله علیه واله فی اهل بیته، ای احفظوه فیهم فلا تؤذوهم؛(2)محمد صلی الله علیه واله را درباره ی اهل بیتش رعایت کنید. یعنی حفظ کنید حرمت او را در میان اهل بیتش، پس اهل بیت آن حضرت را اذیّت نکنید.»
از حارث بن اعور روایت شد که روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه واله در میان جمعی از یارانش حاضر بود. فرمود: به شما نشان میدهم، آدم علیه السلام را از جنبه ی علمش و نوح علیه السلام را از جنبه ی فهمش و ابراهیم علیه السلام را از جنبه ی حکمتش، پس چیزی نگذشت که علی علیه السلام آمد. ابوبکر عرضه داشت: «یا رسول الله علیه السلام اقتست رجلا بثلاثة من الرسل، بخ بخ لهذا الرجل، من هو یا رسول الله؟ قال النبی صلی الله علیه واله اولا تعرفه یا ابابكر؟ قال: الله و رسوله اعلم. قال صلی الله علیه واله هو ابوالحسن
علی بن ابی طالب علیه السلام فقال ابوبكر: بخ بخ لك یا ابا الحسن و این مثلك یا ابا الحسن؛(1)ابوبکر عرضه داشت: یا رسول الله صلی الله علیه واله مردی را با سه نفر از پیامبران برابر کردی، به به به این مرد! ای رسول خدا صلی الله علیه واله او کیست؟ پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: ای ابابکر! آیا او را نمیشناسی؟ ابوبکر عرض کرد: خدا و رسولش داناترند. حضرت فرمود: او ابوالحسن علی بن ابی طالب علیه السلام است. پس ابوبکر گفت: به به، به تو ای ابوالحسن علیه السلام ! مثل تو کجا خواهد بود؟»
«قال الشعبی: بینا ابوبكر جالس اذ طلع علی بن ابی طالب من بعید فلما رآه ابوبكر قال: من سره ان ینظر إلی اعظم الناس منزلة و اقربهم قرابة و افضلهم دالة و اعظمهم غناء عن رسول الله صلی الله علیه واله ، فلینظر إلی هذا الطالع؛ شعبی گفت: وقتی ابوبکر در جایی نشسته بود، علی بن ابی طالب علیه السلام از دور نمایان شد، چون ابوبکر او را دید گفت: هر کس خوش دارد که بنگرد به کسی که بزرگ ترین مردم در مقام و منزلت و نزدیک تر ین مردم به پیامبر صلی الله علیه واله و برترین مردم در نام و نشان و بزرگ ترین مردم در بی نیازی از مردم است که از جهت رسول الله صلی الله علیه واله به دست آورده است، به این کسی بنگرد که از دور نمایان شد.»
از زید بن علی بن الحسین علیه السلام روایت شد که گفت: پدرم علی بن الحسین علیه السلام فرمود: از پدرم حسین بن علی علیه السلام شنیدم که فرمود: «قلت لابی بكر، یا ابابكر، من خیر الناس بعد رسول الله صلی الله علیه واله ؟ فقال لی: ابوك؛(2)به
ابوبکر گفتم، ای ابوبکر، بهترین مردم بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله کیست؟ به من گفت: پدر تو....»
از معقل بن یسار مزنی روایت شد که گفت: از ابوبکر شنیدم که میگفت: «علی بن ابی طالب عترة رسول الله صلی الله علیه واله ؛(1)علی بن ابی طالب علیه السلام از اهل بیت و خاندان رسول خدا صلی الله علیه واله است.»
در کتاب ریاض النضرة آمده است: «جاء ابوبكر و علی علیه السلام یزوران قبر النبی صلی الله علیه واله . بعد وفاته بستة ایام، قال علی علیه السلام لابی بكر: تقدم فقال ابوبكر: ما كنت لاتقدم رجلا سمعت رسول الله صلی الله علیه واله یقول: علی منی بمنزلتی من ربی؛ ابوبکر و علی علیه السلام برای زیارت قبر مطهر رسول اکرم صلی الله علیه واله شش روز پس از رحلت حضرت مشرّف شدند. حضرت علی علیه السلام به ابوبکر فرمود: پیش برو (و جلو حرکت کن). ابوبکر گفت: من هرگز بر مردی تقدّم نمیجویم که خودم شنیدم رسول خدا صلی الله علیه واله (درباره ی او) فرمود: علی علیه السلام نزد من منزلتی را دارد که من در پیشگاه پروردگار دارم.»
از معقل بن یسار مزنی روایت شده است: «سمعت ابابكر الصدیق یقول لعلی بن ابی طالب، عقدة العقدة: كحرمة و الجمع عقد كحرم، الولایة. البیعة
1) همان، ج۱۳، ص۱۱۵.
المعقوده رسول الله صلی الله علیه واله ؛ شنیدم که ابوبکر به علی بن ابی طالب علیه السلام میگفت: عقدة رسول الله، یعنی کسی که پیامبر اکرم صلی الله علیه واله عقد بیعتش را با مسلمانان، منعقد کرد. (عقده مثل حرمت جمعش عُقَد مثل حُرم به معنایولایت و بیعت که بین رسول خدا صلی الله علیه واله و حضرت امیر علیه السلام منعقد شد.»
از قیس بن حازم روایت شده است: «التقی ابوبكر الصدیق و علی بن ابی طالب، فتبسم ابوبكر فی وجه علی فقال له ما لك تبسمت؟ قال: سمعت رسول الله صلی الله علیه واله یقول: لایجوز احد الصراط إلّا من كتب له علی الجواز؛(1)ابوبکر با علی بن ابی طالب ملاقات کرد. پس ابوبکر به چهره ی علی علیه السلام نگاه و تبسّم میکرد. علی علیه السلام فرمود: چرا تبسّم می کنی؟ گفت: شنیدم پیامبر اکرم صلی الله علیه واله میفرمود: هیچ کس بر صراط نمی گذرد، مگر کسی که علی برایش گذرنامه صادر کرده باشد.»
ابوبکر در موارد متعدد، بالای منبر و در حضور تعداد زیادی از مسلمانان گفت: «اقیلونی، اقیلونی و لست بخیر منكم و علی فیكم؛ مرا رها کنید، مرا رها کنید که من بهترین شما نیستم، درحالی که علی در میان شماست.»
صحت این گفتار ابوبکر در کلمات علی علیه السلام در نهج البلاغه روشن است، آنجا که فرمود: «فیا عجبا بینا هو یستقیلها فی حیاته اذ عقدها لاخر
1) الصواعق المحرقه، ص۱۲۶ و چرا شیعه شدم، ص۳۳۲.
بعد مماته؛(1)پس تعجّب آور است که ابوبکر از خلافت در حال حیات خود استقاله میکرد (امتناع مینمود)، درحالی که بعد از مرگش خلافت را برای دیگری (عمر) گره می زد.»
ب. اعترافات عمر
در این قسمت به برخی از سخنان و مرویات عمر بن خطاب درباره ی فضایل حضرت علی علیه السلام اشاره میشود:
عمر بن خطاب گفت: «كنت انا و ابوبكر و ابوعبیدة و جماعة اذ ضرب النبی صلی الله علیه واله منكب علی فقال: یا علی انت اول المؤمنین ایمانا و اولهم اسلاما و انت منی بمنزلة هارون من موسی؛(2)من، ابوبکر، ابوعبیده و عدهای دیگر بودیم. پیامبر صلی الله علیه واله بر کتف علی زد و فرمود: ای علی علیه السلام تو اوّلین مؤمنان از نظر ایمان آوردن و اسلام آوردن و تو برای من به منزله ی هارون نسبت به موسی علیه السلام هستی.»
عمار دهنی، از سالم بن ابی جعد روایت کرد که به عمر گفت: «انك تصنع بعلی شیئا لا تصنعه باحد من اصحاب النبی صلی الله علیه واله قال: انه مولای؛(3)
همانا تو به گونهای با علی علیه السلام رفتار (نیکو و شایسته) داری که با کسی از اصحاب پیامبر چنین رفتاری را نداری؟ عمر گفت: به درستی که علی علیه السلام مولای من است.»
از عمر بن خطاب روایت شد که گفت: «نصب رسول الله صلی الله علیه واله علیا علما فقال: من كنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و اخذل من خذله و انصر من نصره. اللهم انت شهیدی علیهم. قال عمر: و كان فی جنبی شاب حسن الوجه، طیب الریح، فقال: یا عمر، لقد عقد رسول الله صلی الله علیه واله عقدا لا یحله إلّا منافق فاحذر ان تحله. قال عمر: فقلت یا رسول الله انك حیث قلت فی علی (ما قلت) كان فی جنبی شاب حسن الوجه، طیب الریح قال كذا و كذا. قال صلی الله علیه واله : نعم یا عمر، انه لیس من ولد آدم، لكنه...؛ (1)رسول خدا صلی الله علیه واله ، علی علیه السلام را مهتر و بزرگ (مسلمین) قرار داد و فرمود: هر کس من مولای اویم، پس علی علیه السلام مولای اوست. پروردگارا دوستش را دوست بدار و دشمنش را دشمن بدار و ذلیل نما کسی را که او را ذلیل میکند و یاری فرما کسی را که یاور اوست. خدایا تو گواه من بر آنان هستی. عمر گفت: در کنار من جوان خوش سیما و خوش بویی بود. گفت: ای عمر، به درستی که رسول صلی الله علیه واله خدا پیمان و بیعتی انجام داد که جز منافق آن را نقض نمیکند. مبادا آن را نقض کنی. عمر گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه واله ، وقتی شما در مورد علی علیه السلام سخن می گفتی، در کنارم جوان خوش چهره و خوش بویی بود که به من چنین و
1) تاریخ کبیر، ج۱، ص۳۷۵؛ ینابیع المودة، ج۲، ص۸۰؛ تاریخ دمشق، ج۲، ص۲۸۶.
چنان گفت. حضرت فرمود: ای عمر، او از فرزندان آدم نبود، بلکه جبرئیل علیه السلام بود و خواست برای شما سخن من را تأکید کند.»
عمار دهنی از ابی فاخته روایت کند که گفت: «اقبل علی و عمر جالس فی مجلسه فلما رآه عمر تضعضع و تواضع و توسع له فی المجلس، فلما قام علی، قال بعض القوم: یا امیرالمؤمنین انك تصنع بعلی صنیعا ما تصنعه باحد من اصحاب محمد صلی الله علیه واله قال عمر: و ما رایتنی اصنع به؟ قال: رایتك كلما رایته تضعضعت و تواضعت و اوسعت حتی یجلس. قال: و ما یمنعنی و الله انه مولای و مولی كل مؤمن؛(1)امام علی علیه السلام آمد، درحالی که عمر در جایگاهش نشسته بود. وقتی عمر آن حضرت را دید لرزید و تواضع کرد و برای نشستن علی علیه السلام جایی باز کرد. وقتی علی علیه السلام برخاست، شخصی به عمر گفت: تو با علی علیه السلام روشی به کار بردی که با هیچ یک از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه واله آن رفتار را انجام ندادهای. عمر گفت: چه رفتاری؟ گفت: دیدم که چون به او نظر افکندی، لرزیدی و تواضع کردی و جای نشستن برایش گشودی تا بنشیند. عمر گفت: چه چیزی مرا از این رفتار باز دارد، درحالی که قسم به خدا! او مولای من و مولای همه ی مؤمنان است.»
عمر بن خطاب گفت: «لقد اعطی علی ثلاث خصال لان تكون لی خصلة منها احب إلی من ان اعطی حمر النعم، فسئل و ما هی؟ قال: تزویج النبی صلی الله علیه واله
1) تاریخ دمشق، ج۲، ص۸۲، ح ۵۸۵.
ابنته و سكناه المسجد لا یحل لاحد فیه ما یحل لعلی و الرایة یوم خیبر؛(1)سه خصلت به علی علیه السلام کرامت شده است که اگر یکی از آنها به من داده میشد، برایم محبوب تر از داشتن شتران سرخ مو (گران بها) بود. پرسیدند: آنخصایل کدام است؟ گفت: ازدواج با دختر پیامبر و اجازه سکونت در مسجد که فقط برای علی حلال شد و گرفتن پرچم در جنگ خیبر.»
ابن عباس گفت: «مشیت و عمر بن الخطاب فی بعض ازقة المدینة فقال لی:... یا ابن عباس... و الله لسمعت رسول الله صلی الله علیه واله یقول لعلی بن ابی طالب: من احبك احبنی و من احبنی احب الله و من احب الله ادخله الجنة مدلا؛(2)من و عمر بن خطاب در یکی از کوچه های مدینه میرفتیم. عمر به من گفت:... ای فرزند عباس...، به خدا سوگند! همانا از رسول خدا صلی الله علیه واله شنیدم که به علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود: کسی که تو را دوست بدارد، مرا دوست داشته و کسی که مرا دوست بدارد، خدا را دوست داشته و کسی که خدا را دوست بدارد، خداوند او را وارد بهشت میکند.»
عبدالله بن ضبیعه عبدی از پدرش، از جدش روایت کرد که گفت: «اتی عمر بن الخطاب رجلان سالاه عن طلاق الامة، فقام معهما فمشی حتی اتی حلقة فی المسجد، فیها رجل اصلع، فقال: ایها الاصلع ما تری فی طلاق
الامة؟ فرفع رأسه الیه ثم اوما الیه بالسبابة و الوسطی، فقال له عمر: تطلیقتان. فقال احدهما: سبحان الله، جئناك و انت امیرالمؤمنین فمشیت معنا حتی وقفت علی هذه الرجل فسألته، فرضیت منه ان اوما الیك؟! فقال لهما - عمر- ما تدریان من هذا؟ قالا: لا. قال: هذا علی بن ابی طالب. اشهد علی رسول الله صلی الله علیه واله لسمعته و هو یقول: ان السماوات السبع و الارضین السبع لو وضعتا فی كفة - میزان - ثم وضع ایمان علی فی كفة میزان لرجح ایمان علی؛(1)دو مرد نزد عمر بن خطاب آمدند و از او در مورد طلاق کنیز سؤال کردند؟ عمر همراه آنها به طرف مسجد آمد. جمعی در مسجد بودند که در میان آنان مردی اصلع(2)حضور داشت. پس عمر از او پرسید: نظرت درباره ی طلاق کنیز چیست؟ او سرش را بلند کرد و با انگشت سبابه و وسطی اشاره کرد (و پاسخ گفت): عمر، سائل را (به مقصود متوجّه کرد و) گفت: دو طلاق است. یکی از آن دو مرد گفت: سبحان الله، ما نزد تو آمدیم و تو امیرالمؤمنین و خلیفه ی مایی. تو با ما نزد این مرد آمدی و از او میپرسی؟! و از پاسخش که با اشاره انجام داد، راضی شدی؟! عمر در خطاب به آنان گفت: نمیدانید که او کیست؟ گفتند: نه، عمر گفت: او علی بن ابی طالب علیه السلام است و من شهادت میدهم که از پیامبر اکرم صلی الله علیه واله شنیدم که فرمود: اگر آسمان ها و زمین ها در کفه ی ترازویی و ایمان علی علیه السلام در کفه ی دیگر نهاده شود، ایمان علی علیه السلام برتر خواهد بود.»
عمر بن خطاب گفت: «عجزت النساء ان یلدن مثل علی؛(1)زنان عاجزند فرزندی مثل علی بن ابی طالب علیه السلام به دنیا بیاورند.»
عبدالله بن عباس گوید: از عمر بن خطاب شنیدم می گفت: «سمعت عمر بن الخطاب یقول: كفوا عن ذكر علی بن ابی طالب علیه السلام فلقد رایت من رسول الله صلی الله علیه واله فیه خصالا لان تكون لی واحدة منهن فی آل الخطاب احب إلی مما طلعت علیه الشمس؛(2)از بدگویی علی بن ابی طالب علیه السلام خودداری کنید که من از رسول اکرم صلی الله علیه واله درباره ی فضیلت او خصلتهایی دیدم که اگر یکی از آن خصلت ها در خاندان خطاب بود، نزد من از هرجا و هرچه آفتاب بر آن میتابد، محبوب تر بود.»
عمر بن خطاب گفت: رسول اکرم صلی الله علیه واله فرمود: «ما اكتسب مكتسب مثل فضل علی، یهدی صاحبه إلی الهدی و یرد عن الردی؛(3)هیچ کس مانند علی علیه السلام فضیلتی به دست نیاورد که صاحب و همنشین خود را به هدایت، ارشاد میکند و از گمراهی باز میدارد.»
جمعی از راویان از جمله عمر بن خطاب، از پیامبر صلی الله علیه واله روایت میکنند که فرمود: «النظر إلی وجه علی عبادة؛(1)نگاه کردن به چهره ی علی علیه السلام عبادت است.»
«عن سوید بن غفلة، قال: رای عمر رجلا یخاصم علیا، فقال له عمر: انی لاظنك من المنافقین! سمعت رسول الله صلی الله علیه واله یقول: علی منی بمنزلة هارون من موسی إلّا انه لا نبی بعدی؛(2)از سوید بن غفله روایت شد که گفت: عمر مردی را دید که با علی علیه السلام خصومت میکند. عمر به وی گفت: گمان دارم که تو از منافقان باشی! زیرا من از رسول اکرم صلی الله علیه واله شنیدم که میفرمود: علی علیه السلام نزد من، جایگاه هارون نزد موسی علیه السلام را دارد، جز آنکه پیغمبری پس از من نباشد.»
از ابوهریره روایت شد که عمر بن خطاب گفت: «من كنت مولاه فعلی مولاه؛(3)هر کس را که من مولای او هستم، علی هم مولای اوست.»
عمر بن خطاب گفت: «علی اقضانا؛(4)بیناترین ما در داوری، علی بن ابی طالب علیه السلام است.»
عمر بن خطاب از نبی اسلام صلی الله علیه واله روایت کرد (که فرمود): «كل سبب و نسب ینقطع یوم القیامة إلّا سببی و نسبی وكل ولد آدم فان عصبتهم لابیهم ما خلا ولد فاطمة، فانی انا ابوهم و عصبتهم؛(1)هر سبب و نسبی در روز قیامت قطع میشود، مگر سبب و نسب من و همه ی فرزندان آدم. پس همانا نسبت آنها به پدرشان است، جز فرزندی فاطمه علیها السلام . پس به درستی که من پدر و عصبه ی آنان هستم.»
عمر بن خطاب گفت: «لا یفتین احد فی المسجد و علی حاضر؛(2)تا وقتی علی علیه السلام در مسجد حضور دارد، کسی نباید فتوا بدهد.»
عمر بن خطاب (در سخن خود به علی علیه السلام گفت: «یابن ابی طالب، فما زلت كاشف كل شبهة و موضع كل علم؛(3)ای پسر ابوطالب علیه السلام همیشه تو موارد شبهه را برطرف ساخته و موضع و جایگاه علم بودهای.»
سعید بن مسیب گوید، از عمر بن خطاب شنیدم که گفت: «اعوذ بالله
من معضلة لیس لها ابوالحسن، علی بن ابی طالب؛(1)به خدا پناه میبرم از مشکلی که برای حل آن ابوالحسن علیه السلام نباشد.»
عمر بن خطاب گفت: «اللهم لا تنزل بی شدیدة إلّا و ابوالحسن إلی جنبی؛(2)بار خدایا کار سختی بر من نازل مفرما، مگر آنکه ابو الحسن علیه السلام در کنار من باشد.»
از ابن عباس روایت شد که گفت: «كنت اسیر مع عمر بن الخطاب فی لیلة و عمر علی بغل و انا علی فرس، فقرا آیة فیها ذكر علی بن ابی طالب فقال: اما و الله یا بنی عبد المطلب لقد كان علی فیكم اولی بهذا الامر منی و من ابی بكر،... - إلی ان قال - و الله ما نقطع امرا دونه، و لا نعمل شیئا حتی نستاذنه؛(3)در یکی از شب ها من و عمر بن خطاب همسفر بودیم. عمر بر قاطر و من بر اسب سوار بودم. آیهای قرائت شد که در آن آیه نام علی بن ابی طالب علیه السلام یادآوری میشد. عمر بن خطاب گفت: آگاه باشید، به خدا سوگند! ای فرزندان عبد المطلب، به تحقیق که علی علیه السلام در میان شما به این امر (خلافت) از من و ابوبکر، سزاوارترین است... (تا آنکه گفت): به خدا سوگند! هیچ کاری را بدون او تمام نمی کنم و عملی را بدون اجازه ی او انجام نمیدهم.»
حافظ دار قطنی از عمر (بن خطاب) روایت میکند: «قد جائه اعرابیان یختصمان فقال لعلی: اقض بینهما. فقال احدهما: هذا یقضی بیننا؟! فوثب الیه عمر و اخذ بتلبیبه و قال: ویحك ما تدری من هذا؟ هذا مولای و من لم یكن مولاه فلیس بمؤمن؛(1)دو تن اعرابی جهت مخاصمه و دعوا نزد او (عمر بن خطاب) آمدند. عمر به علی علیه السلام عرض کرد: بین آنها قضاوت کن. یکی از آن دو اعرابی گفت: آیا این مرد میان ما قضاوت کند؟ عمر به طرف آن مرد پرید و یقه ی او را گرفت و گفت: وای بر تو! چه میدانی که این کیست؟! او مولای من است و هر کس که او مولایش نباشد، پس مؤمن نیست.»
عمر بن خطاب (در روز غدیر خم، بعد از آنکه پیامبر اکرم صلی الله علیه واله علی علیه السلام را به ولایت منصوب فرمود، خطاب به علی علیه السلام گفت: «هنیئاً لك یابن ابی طالب اصبحت مولی كل مؤمن و مؤمنة؛(2)گوارا باد بر تو ای پسر ابی طالب علیه السلام که مولا و صاحب اختیار همه ی مردان و زنان مؤمن شدی.»
عمر بن خطاب گفت: شهادت میدهم که از رسول خدا صلی الله علیه واله شنیدم که فرمود: «لو ان السماوات السبع وضعت فی كفة و وضع ایمان علی فی كفة
لرجح ایمان علی؛(1)اگر هفت آسمان را در یک کفه ی ترازو و ایمان علی را در کفه ی دیگر بگذارند، ایمان علی برتر است.»
ابن عباس گفت: از عمر بن الخطاب شنیدم میگفت: رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: «یا علی انت اول المسلمین اسلاما و اول المؤمنین ایمانا؛(2)یا علی، تو نخستین مسلمان و اوّلین مؤمنی.»
عمر بن خطاب به حدیث مرفوع از پیامبر اکرم صلی الله علیه واله روایت کرد: «لو اجتمع الناس علی حب علی بن ابی طالب لما خلق الله النار؛(3)اگر مردم بر دوستی علی بن ابی طالب علیه السلام اتفاق و اجتماع میکردند، خدا آتش را خلق نمیکرد.»
از عمرو بن میمون روایت شد که گفت: «لما ولی عمر الستة فقاموا اتبعهم بصره ثم قال: لئن ولوها الاجیلح لیركبن بهم الطریق؛(4)وقتی عمر، آن شش نفر را برای خلافت معرفی کرد، آنان برخاستند (که بروند) عمر چشم
به آنها دوخت. سپس گفت: هر آیینه اگر ولایت را به اجیلح(1)واگذار کنید، مسلمانان را رهبری میکند.»
ابن ابی الحدید جریان مفصلی از گفتگویی میان ابن عباس و عمر نقل میکند که ضمن آن گفتگو و مصاحبه، خود عمر بدین حقیقت اعتراف می کند و میگوید: آری، رسول خدا صلی الله علیه واله خواست که در حال بیماری به نام علی علیه السلام تصریح کند (و بنویسد)؛ ولی من مانع شدم.(2)
ابن ابی الحدید می گوید: احمد بن ابی طاهر، مؤلف تاریخ بغداد، این جریان را در کتاب خود با اسنادش نقل کرده است. البتّه حدیث منع عمر از این وصیّت از مسلّمات شیعه و سنی است که بخاری در صحیح خود، احمد بن حنبل در مسند و ابن حجر در صواعق و دیگران آن را نقل کرده اند.
عمر بن خطاب گفت: الحمد لله که خداوند در این امت، کسی - یعنی علی علیه السلام - را قرار داد که هرگاه راه کج برویم، ما را به راه راست هدایت میکند.(3)
عمر بن خطاب در زمان خلافتش برای حج به مکه مشرف شد. در اثنای طواف، نظرش به جوانی افتاد که یک طرف صورتش سیاه و چشمش قرمز و خون آلود بود. عمر گفت: «یا فتی من فعل بك هذا؟؛ ای جوان، چه کسی تو را زده است؟» جوان گفت: «ضربنی ابوالحسن علی بن ابی طالب؛ علی علیه السلام مرا زده است.» عمر گفت: تأمل کن تا على بیاید. در همین حال علی بن ابی طالب رسید. عمر گفت: «يا على انت ضربت هذا الشباب؟؛ یا علی آیا تو این جوان را زدی؟» علی علیه السلام فرمود: آری، من او را زدم. عمر گفت: چه چیز سبب شد که او را بزنی؟ علی علیه السلام فرمود: «رایته ینظر حرم المسلمین؛ دیدم او را که نظر به زنان مسلمان و ناموس مردم میکرد (به دنبال ناموس مردم بود).» عمر گفت: ای جوان، لعنت بر تو، برخیز و برو. «فقد رآك عین الله و ضربك ید الله؛ به درستی که تو را چشم خدا دیده و دست خدا زده است.»(1)
جز به قرةالعین خود، علی، به هیچ کس اعتماد ندارم که امر خلافت را به او واگذار کنم. ای علی علیه السلام احساس من نسبت به تو بالاتر از حسن نیت است و من به امانت شجاعت، صداقت و علم تو ایمان دارم. رحمت بر روان پدرت ابوطالب باد که چون تو فرزندی به وجود آورد.
ما در زمان پیغمبر صلی الله علیه واله به علی علیه السلام چنان می نگریستیم که به ستاره نگاه می کردیم. امام علی علیه السلام از همه ی مردم، فاضل تر است. ای علی علیه السلام
1) چرا شیعه شدم، ص۲۱۸.
خدا باقی نگذارد مرا در امر سختی که تو برای آسان کردنش نباشی و نه در شهری که تو در آن حاضر نباشی.(1)
«اعوذ بالله من معضله لا ابوالحسن لها؛(2)به خدا پناه می برم از مشکلی که ابوالحسن علیه السلام برای حل آن نباشد.»
«علي اعلم الناس بما انزل الله علي محمد؛(3)علی علیه السلام آگاه ترین مردم است، به آنچه خدا بر محمّد صلی الله علیه واله نازل فرموده است.»
از عمر بن خطاب روایت شده است که گفت: پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: ای علی علیه السلام ، تو اوّلین کسی هستی که مسلمان شدی و تو اوّلین کسی هستی که به من ایمان آوردی. تو به منزله ی هارون از موسی علیه السلام هستی: ای علی علیه السلام تو به منزله ی کعبه هستی.(4)
علامه ی محقق رجایی، خطیب بغدادی و دیگر محدثان نقل کرده اند
که عمر بن خطاب مردی را دید که به علی بن ابی طالب علیه السلام دشنام می داد و در بعضی مصادر آمده است که با حضرت علی علیه السلام دشمنی می کرد. عمر بن خطاب (رض) گفت: می پندارم که تو از منافقان باشی. شنیدم رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: علی علیه السلام نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی علیه السلام است که شریک نبوّت موسی و همکار و خلیفه ی او هنگام رفتن به کوه طور بود، جز آنکه بعد از من پیامبری نباشد.(1)
ابوسعید خدری گفت: یک سال با عمر بن خطاب به حج رفتم. همین که داخل طواف شدم در برابر حجرالاسود ایستاد و گفت: من می دانم که تو هیچ فایده و ضرری نداری و اگر ندیده بودم که رسول خدا صلی الله علیه واله تو را بوسید، هرگز تو را نمی بوسیدم. حضرت علی علیه السلام آنجا بود، فرمود: ای عمر، این گونه نیست که تو می پنداری. این سنگ با سنگ های دیگر تفاوت دارد. این سنگ، نفع و ضرر دارد؛ زیرا من از رسول خدا صلی الله علیه واله شنیدم که می فرمود: روز قیامت این سنگ را می آورند؛ درحالی که دارای زبانی برّنده و گویاست و شهادت می دهد به نفع کسانی که او را استلام کردند، با اینکه اهل توحیدند. عمر گفت: پناه می برم به خدا از اینکه در مردمی زندگی کنم که اباالحسن علی علیه السلام در آنان نباشد.(2)
مستدرک به سند خود از سعید بن مسیب روایت کرده است که می گفت: حضرت عمر مردم را جمع کرد و از ایشان نظریه خواست درباره اینکه چه روزی را مبدأ تاریخ اسلام قرار دهد. علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود: روز هجرت رسول خدا صلی الله علیه واله از مکّه به مدینه را مبدأ تاریخ قرار بده؛ چون روزی است که آن جناب، سرزمین شرک را ترک گفت. حضرت عمر طبق نظریه ی حضرت علی علیه السلام عمل کرد. سید محمود شیخانی قادری شافعی مدنی در کتاب الصراط السوي في مناقب آل النبي صلی الله علیه واله روایت کرده که پیغمبر صلی الله علیه واله در حجةالوداع فرمود: «الست اولي بكل مؤمن من نفسه؛ آیا من به هر مؤمنی اولی نیستم از خودش.» گفتند: آری، هستی. به علی علیه السلام اشاره کرد و فرمود: همانا این مولای کسی است که من مولای اویم. بار خدایا دوست بدار آنکه او را دوست بدارد و دشمن بدار آنکه او را دشمن بدارد. پس از این گفته است: حضرت عمر حضرت علی علیه السلام را ملاقات کرد و گفت: گوارا باد به تو، صبح را شام نمودی؛ درحالی که مولای هر مرد و زن مؤمنی. حافظ ذهبی گفته است: این حدیث، حسن است و تمام علمای اهل سنت بر آن اتفاق کرده اند.
یکی از اعترافات بسیار مهم عمر که نه یک بار، بلکه هفتاد بار در هفتاد موضع تکرار شده است، این است: «لولا علی لهلك عمر؛ اگر علی نبود، هر آیینه عمر هلاک می شد.» منظور از هلاکت، آن است که در این مواضع،
عمر، حکم اشتباهی را مطرح می کرد که اگر این حکم به اجرا در می آمد با توجه به اشتباهش، محکوم به قصاص می شد؛ در نتیجه جانش را از دست می داد که به مواردی از این دست اشاره می کنیم.مهم، این است که اگر ما باشیم و همین یک حدیث و این را بر عقلای عالم عرضه کنیم و بگوییم: چنین کسی ردای خلافت بر تن کرد، درحالی که طرف مقابلش مستجمع جمیع فضایل است، چه می گویند؟ آیا او را تحسین می کنند یا تقبیح؟
این اعتراف هرچند در یک کتاب معتبر حدیثی شیعه باشد، برای ما کفایت می کند؛ امّا جالب است که در منابع اهل سنّت به وفور دیده می شود که به نمونه هایی اشاره می کنیم.
ج. اعتراف «لولا» در منابع اهل سنت
تأویل مختلف الحدیث، ابن قتیبه، ص ۱۵۲؛ مواقف، ایجی، ج ۳، ص ۶۲۷ و ۶۳۶؛ شرح مقاصد، تفتازانی، ج ۲، ص ۲۹۴؛ التفسیر الکبیر، فخر رازی، ج ۲۱، ص ۲۲؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۱۸و ج ۱۲، ص ۱۷۹؛ تمهید الاوائل، باقلانی، ص ۴۷۶؛ مناقب علی بن ابی طالب، ابن مردویه اصفهانی، ص ۸۸؛ ینابیع المودة، قندوزی حنفی، ج ۱، ص ۲۱۶ و ج ۲، ص ۱۷۲ و ج ۳، ص ۱۴۷؛ تأویل مختلف الحدیث، ابن قتیبه، ج ۱، ص ۱۶۲؛ تمهید الاوائل فی تلخیص الدلائل، باقلانی، ج ۱، ص ۴۷۶ و ۵۴۷؛ الحاوی الکبیر، ماوردی شافعی، ج ۱۲، ص ۱۱۵ و ج ۱۳، ص ۲۱۳؛ تفسیر سمعانی، ج ۵، ص ۱۵۴؛ المفصل فی صنعه الاعراب، زمخشری، ج ۱، ص ۴۳۲؛ العواصم
من القواصم، ابوبکر بن عربی، ج ۱، ص ۲۰۳؛ حاشیه الرملی، رملی، ج ۴ ص ۳۹؛ الجد الحثیث، سعودی غزی عامری، ج ۱، ص ۱۸۶؛ بریقه محمودیه، محمد بن محمد خادمی، ج ۲، ص ۱۰۸؛ منع الجلیل، محمد علیش، ج ۹، ص ۶۴۸ و دستور العلماء، قاضی عبدالنبی نکری، ج ۱، ص ۸۰.
قال أحمد بن زهير حدثنا عبيدالله بن عمر القواريري حدثنا مؤمل بن إسماعيل حدثنا سفيان الثوري عن يحيي بن سعيد عن سعيد بن المسيب قال: كان عمر يتعوذ بالله من معضلة ليس لها أبوالحسن و قال في المجنونة التي أمر برجمها و في التي وضعت لستة أشهر فأراد عمر رجمها فقال له علي إن الله تعالي يقول وحملة وفصاله ثلاثون شهرا الحديث وقال له إن الله رفع القلم عن المجنون الحديث فكان عمر يقول لولا علي لهلك عمر؛(1)درباره ی زن دیوانه ای که عمر به سنگسار او امر کرد و در مورد زنی که شش ماهه بچه اش به دنیا آمده بود، عمر خواست که آنها را سنگسار کند، حضرت علی علیه السلام به او گفت: همانا خدای متعال می گوید: و حمل زن و شیر دادنش سی ماه است... و همچنین به او گفت: همانا خدا تکلیف را از دیوانه برداشته است.... پس عمر گفت: اگر علی نبود، عمر هلاک می شد.»
«ان رجلا اتي به إلي عمر كأن قال: في جوابهم لما سألوه كيف أصبحت
1) ابن عبدالبر، استیعاب، ج ۳، ص ۱۱۰۳.
قال: أصبحت أحب الفتنة و أكره الحق و اصدق اليهود و النصاري و آمن بما لم أره وأقر بما لم يخلق، فأرسل عمر إلي علي علیه السلام فلما جاء اخبره بما قال الرجل فقال: صدق قال الله تعالي: إنما أموالكم و أولادكم فتنة و يكره الحق يعني الموت، قال الله تعالي و جائت سكرة الموت بالحق و صدق اليهود والنصاري قال الله تعالي: وقالت اليهود ليست النصاري علي شیء و قالت النصاري ليست اليهود علي شیء، ويؤمن بما لم يره يعني الله، ويقر بما لم يخلق يعني الساعة فقال عمر: لولا علي لهلك عمر؛(1)روزی مردی نزد عمر آمد و در پاسخ به این سؤال که به او گفته شد: چگونه صبح کردی؟ گفت: صبح کردم درحالی که فتنه را دوست داشتم و از حق کراهت داشتم و یهود و نصاری را تصدیق می کردم و به چیزی که ندیدم ایمان داشتم و به چیزی که خلق نشده، اقرار داشتم. پس عمر به دنبال حضرت علی علیه السلام فرستاد. زمانی که حضرت آمد، آنها را از حرف هایی که مرد زده بود، با خبر کرد و گفت: راست می گوید؛ زیرا خدای متعال می گوید: همانا اموال و اولادتان فتنه است و از حق کراهت دارد، یعنی مرگ (که حق است)؛ زیرا خدای متعال می فرماید: و یهود می گویند: نصاری چیزی نیستند و نصاری می گویند: یهود چیزی نیستند و به چیزی که ندیده اند یعنی خدای عزّوجلّ، ایمان دارند و به چیزی که خلق نشده یعنی ساعة (قیامت) اقرار دارند. پس عمر گفت: اگر علی علیه السلام نبود، عمر هلاک می شد. قاضی عضدالدین ایجی از علمای علم مشهور اهل سنّت در علم کلام در کتاب کلامی مواقف در بیان ادّله ای درباره ی اعلمیت حضرت علی علیه السلام در میان اصحاب رسول خدا صلی الله علیه واله این روایت را نقل و آن را تأیید می کند.»
1) زرندی حنفی، نظم درر السمطین، ص ۱۳۰.
در زمان خلافت عمر، جوانى نزد او آمد و از مادرش شکایت کرد و ناله سر مى داد که خدایا! بین من و مادرم حکم کن. عمر از او پرسید: مگر مادرت چه کرده است؟ چرا درباره ی او شکایت مى کنى؟ جوان پاسخ داد: مادرم نُه ماه مرا در شکم خود پرورده و دو سال تمام نیز شیر داده است. اکنون که بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخیص مى دهم، مرا طرد کرده است و مى گوید: تو فرزند من نیستى! حال آنکه او مادر من و من فرزند اویم. عمر دستور داد زن را بیاورند.
زن که فهمید علّت احضارش چیست، به همراه چهار برادرش و نیز چهل شاهد در محکمه حاضر شد. عمر از جوان خواست تا ادّعایش را مطرح کند. جوان گفته هایش را تکرار و قسم یاد کرد که این زن، مادر من است. عمر به زن گفت: شما در جواب چه مى گویید؟ زن پاسخ داد: خدا را شاهد مى گیرم و به پیغمبر صلی الله علیه واله سوگند یاد مى کنم که این پسر را نمى شناسم.او با چنین ادّعایی مى خواهد مرا بین قبیله و خویشاوندانم بى آبرو سازد. من زنى از خاندان قریشم و تا به حال شوهر نکرده ام و هنوز باکره ام. در چنین حالتى چگونه ممکن است او فرزند من باشد؟ عمر پرسید: آیا شاهد دارى؟ زن پاسخ داد: اینها همه، گواهان و شهود من هستند. آن چهل نفر شهادت دادند که پسر دروغ مى گوید و نیز گواهى دادند که این زن شوهر نکرده و هنوز هم باکره است.
عمر دستور داد که پسر را زندانى کنند تا درباره ی شهود تحقیق شود. اگر گواهان راست گفته باشند، پسر به عنوان مفترى مجازات گردد. مأموران
درحالى که پسر را به سوى زندان مى بردند، با حضرت على علیه السلام برخورد کردند. پسر فریاد زد: یا على علیه السلام ! به دادم برس؛ زیرا به من ظلم شده و شرح حال خود را بیان کرد. حضرت فرمود: او را نزد عمر برگردانید. چون بازگردانده شد، عمر گفت: من دستور زندان داده بودم، براى چه او را آوردید؟ گفتند: على علیه السلام دستور داد برگردانید و ما از شما مکرّر شنیده ایم که با دستور على بن ابى طالب علیه السلام مخالفت نکنید.
در این وقت حضرت على علیه السلام وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار کنند و او را آوردند. آن گاه حضرت به پسر فرمود: ادّعاى خود را بیان کن. جوان دوباره تمام شرح حالش را بیان نمود. على علیه السلام به عمر گفت: آیا مایلى من درباره ی این دو نفر قضاوت کنم؟ عمر گفت: سبحان الله! چگونه مایل نباشم و حال آنکه از رسول خدا صلی الله علیه واله شنیده ام که فرمود: على بن ابى طالب علیه السلام از همه ی شما داناتر است.
حضرت به زن فرمود: درباره ی ادّعاى خود شاهد دارى؟ گفت: بلى! چهل شاهد دارم که همگى حاضرند. در این وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعه ی پیش گواهى دادند. على علیه السلام فرمود: طبق رضاى خداوند حکم مى کنم، همان حکمى که رسول خدا صلی الله علیه واله به من آموخته است؛ سپس به زن فرمود: آیا در کارهاى خود سرپرست و صاحب اختیار دارى؟ زن پاسخ داد: بلى! این چهار نفر برادران من هستند و در مورد من اختیار دارند.
آن گاه حضرت به برادران زن فرمود: آیا درباره ی خود به من اجازه و اختیار مى دهید؟ گفتند: بلى! شما درباره ی ما صاحب اختیار هستید. حضرت علیه السلام فرمود: به شهادت خداى بزرگ و شهادت تمامى مردم که در
این وقت در مجلس حاضرند، این زن را به عقد ازدواج این پسر درآوردم، به مهریه ی چهارصد درهم وجه نقد که خودم آن را مى پردازم. سپس به قنبر فرمود: سریع چهارصد درهم را حاضر کن. قنبر چهارصد درهم آورد. حضرت علیه السلام تمام پول ها را در دست جوان ریخت. فرمود: این پول ها را بگیر و در دامن زنت بریز و دستش را بگیر و ببر و دیگر نزد ما برنگرد؛ مگر آنکه آثار عروسى در تو باشد، یعنى غسل کرده برگردى. پسر از جاى خود حرکت کرد و پول ها را در دامن زن ریخت و گفت: برخیز! برویم. در این هنگام زن فریاد زد: النار! النار! اى پسر عموى پیغمبر، آیا مى خواهى مرا همسر پسرم قرار بدهى؟! به خدا قسم! این جوان فرزند من است. برادرانم مرا به شخصى شوهر دادند که پدرش غلام آزاد شده اى بود. این پسر را من از او آورده ام. وقتى بچّه بزرگ شد، به من گفتند: فرزند بودن او را انکار کن و من هم طبق دستور برادرانم چنین عملى را انجام دادم؛ ولى اکنون اعتراف مى کنم که او فرزند من است. دلم از مهر و علاقه ی او لبریز است. مادر دست پسر را گرفت و از محکمه بیرون رفتند.
عمر گفت: اگر على نبود من هلاک شده بودم.
إذا عمر تخطی فی جواب
و نبهه علیّ بالصواب
یقول بعد له لولا علی
هلکت هلکت فی ذاک الجواب
ترجمه: هرگاه عمر در پاسخ مسئلهای خطا میکرد و علی علیه السلام او را متوجّه پاسخ صحیح میکرد، او به علی علیه السلام میگفت: اگر علی علیه السلام نبود، من در آن پاسخ هلاک میشدم.
فی مثل فتواک إذا قالوا مجاهرة
لولا علیّ هلکنا فی فتاوینا
ترجمه: در فتواهایی مثل فتوای شما، آشکارا گفتند: اگر علی علیه السلام نبود، در فتواهایمان هلاک میشدیم.(1)
د. اعترافات عثمان بن عفان
در این بخش، برخی از سخنان عثمان بن عفان درباره ی حضرت علی علیه السلام مورد دقت و توجه قرار میگیرد:
«رجع عثمان إلی علی فساله المصیر الیه، فصار الیه فجعل یحد النظر الیه، فقال له علی: مالك یا عثمان؟ مالك تحد النظر الی؟ قال: سمعت رسول الله صلی الله علیه واله یقول: النظر إلی علی عبادة؛(2)عثمان به سوی علی علیه السلام بازگشت و از آن حضرت درخواست کرد که به سویش برگردد. حضرت به طرف او آمد. در این وقت عثمان شروع کرد به نگاه کردن (و تماشای) آن حضرت. علی علیه السلام فرمود: ای عثمان، تو را چه شده است که این گونه به من خیره شدی و نگاهم میکنی؟ عثمان گفت: از رسول خدا صلی الله علیه واله شنیدم که میفرمود: نگاه کردن به علی علیه السلام عبادت است.»
عثمان سه مرتبه از علی علیه السلام دعوت کرد که با وی همکاری کند. مرتبه ی اول در سال ۲۲ هجری، یعنی در همان سالی که خلیفه شد، آن دعوت به
عمل آمد و مرتبه ی دیگر در سال ۲۷ هجری و سوّمین مرتبه در سال ۳۲ بعد از هجرت؛ (امّا) علی علیه السلام هیچ یک از آن دعوت ها را برای همکاری سیاسی نپذیرفت؛ ولی هر بار که خلیفه ی سوم از علی بن ابی طالب علیه السلام برای همکاری دعوت میکرد، علی علیه السلام میگفت: یکی از کارهای واجب که باید صورت بگیرد، جمع آوری آیات قرآن و تدوین آن به شکل یک کتاب است و من حاضرم که برای این کار واجب با تو همکاری کنم.(1)
در ایامی که عثمان به کشته شدن نزدیک میشد، این بیت را به تمثیل به علی علیه السلام نوشت: «فان کنت ماکولا فکن انت آکل و الا فادرکنی و لما امزق؛ اگر مرا باید کشت، پس تو بکش که علی بن ابی طالبی علیه السلام و اگر نباید کشت، مگذار که طلحه مرا بکشد و پاره پاره کند.»
گفتنی است که عثمان، زمانی این شعر را بیان کرد که طلحة بن عبیدالله با جماعتی از بنی تمیم از بام سرای عثمان به قصد کشتن او بالا رفت.(2)
سخن عثمان در خطابش به علی علیه السلام : به خدا اگر بمیری، دوست ندارم بعد از تو زنده بمانم؛ زیرا جانشینی پس از تو نمیبینم و اگر باقی بمانی، هیچ سرکشی را نمیبینم که تو را به منزله ی نردبان و وسیله ی یاوری انتخاب
کرده باشد و تو را پناهگاه و ملجأ شمرده باشد. نسبت من به تو مانند فرزندی است که از طرف پدرش عاق شده است.(1)
علامه سید علی بن شهابالدین همدانی به نقل از عثمان نوشته است: پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: من و علی علیه السلام چهار هزار سال پیش از آنکه خدا آدم را بیافریند، از یک نور آفریده شدیم. پس خداوند از فرزندی به فرزند دیگر منتقل کرد تا به صلب عبدالمطلب رسید. آن گاه با انتقال من به صلب عبدالله بن عبدالمطلب و انتقال علی علیه السلام به صلب ابوطالب بن عبدالمطلب از هم جدا شدیم. پس خداوند، نبوّت و پیامبری را در من و مقام جانشینی را در علی علیه السلام قرار داد.(2)
معاویة بن ابی سفیان: معاویه از بزرگ ترین دشمنان امام علی علیه السلام است و پیوسته در کنار پدرش ابوسفیان با مسلمانان جنگید و سرانجام در فتح مکّه که سال هشتم هجرت بود، به ناچار اسلام را پذیرفت؛ ولی در باطن، کفر خود را حفظ کرد.(3)
مخالفت های آشکار و پنهان معاویه و عمّال وی و طغیان های بی حدّ و حساب آنان در برابر امام علی علیه السلام زبانزد خاصّ و عام است و کسی نیست که این واقعیّت را انکار کند. دشمنی معاویه نسبت به امام علی علیه السلام از حدّ فزون است؛ به گونه ای که دشمنی های او نسبت به امام علی علیه السلام و یارانش در
مقایسه با عداوت ها و ظلم های پدرش ابوسفیان نسبت به پیامبر اکرم صلی الله علیه واله و مسلمانان بیشتر بوده است؛ مگر معاویه و اطرافیانش هشتاد سال بر ضدّ امام علی علیه السلام قیام نکردند؟ مگر آنان در منابر رسمی و نماز جمعه ها بر ناسزاگویی به مولا علی علیه السلام بسیج نشدند؟ مگر سرمایه ها و دراهم و دنانیر بنی امیّه برای نابود کردن فضایل و مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام به کار گرفته نشد؟ مگر معاویه نبود که در مقابل امام علی علیه السلام صف آرایی کرد و جنگید و سرانجام، مسلمانان را نیز فریب داد و با حیله و نیرنگ به مسند خلافت نشست و مردم را از حکومت صالحان محروم گردانید؟
معاویه در نامه ای به امام علی علیه السلام نوشت: به جانم سوگند که من منکر فضایل اسلامی و خویشاوندی تو با رسول خدا صلی الله علیه واله نیستم. همچنین معاویه به ابوهریره گفت: گمان نمی کنم که من برای زما مداری، از علی شایسته تر باشم.(1)
روزی معاویه به وزیر و مشاورش (عمرو بن عاص) گفت: سوگند به خدا! من حتماً می دانم که اگر علی علیه السلام را بکشم، مستحقّ آتش دوزخ خواهم شد و چنانچه او مرا در این جنگ (صفّین) بکشد، باز هم من در آتش خواهم بود. عمرو بن عاص پرسید: پس چرا با علی می جنگی؟ معاویه گفت: پادشاهی ناز است.(2)
روزی محصن ضَبی بر معاویه وارد شد. معاویه از او پرسید: از کجا می آیی؟ او برای چاپلوسی گفت: از نزد بخیل ترین مردم، علی بن ابی طالب! معاویه بانگ برآورد و گفت: وای بر تو! چگونه علی را بخیل ترین مردم می نامی، درحالی که اگر یک خانه پر از طلا و یک خانه پر از نقره داشت، طلاها را پیش تر از نقره ها به بینوایان می داد و به طلا و نقره می گفت: ای طلای زرد و ای نقره سفید، بروید و غیر علی علیه السلام را فریب دهید. آیا متعرض من می شوی یا مرا تشویق می کنی و می فریبی؟ هرگز، فریب تو را نمی خورم. به تحقیق که تو را سه طلاقه کردم که دیگر رجوعی در آن نیست.(1)
ابن ابی الحدید می نویسد: جاسوسان معاویه، اعزام مالک اشتر از جانبِ امام علی علیه السلام به مصر را به او گزارش دادند. معاویه مأمور مالیاتی قلزم را با وعده ی معافیت از پرداخت مالیات های موجود و مالیات های آینده وادار نمود تا مالک اشتر را قبل از رسیدن به مرکز استانداری مصر بکشد. او هم با تظاهر به دوستی علی علیه السلام از مالک با عسل مسموم، پذیرایی و او را شهید کرد. سپس عهدنامه اش را عیناً برای معاویه فرستاد.
عهدنامه ی مالک در حقیقت اساس نامه حکومت اسلامی تنظیم شده از ناحیه ی امام امیرمؤمنان علیه السلام برای اجرای عملی آن در مصر بود.
وقتی معاویه، این اساس نامه را مطالعه و بررسی کرد، آن را سرشار از
1) محمد ابراهیم سراج، امام علی علیه السلام خورشید بی غروب، ص ۳۴۵.
علم و برخوردار از عالی ترین فرازهای قانونی و نقش سرنوشت ساز کشورداری یافت. وی بهت زده شد و حالت تعجّب و حرص بر پی گیری و نگه داری آن نوشته، از وی نمایان گردید. ولید بن عقبه که در مجلس حاضر بود، پیشنهاد سوزاندن اساس نامه و دیگر نامه های ارسالی از مالک و علی علیه السلام را مطرح کرد.
معاویه گفت: بس است، تند مرو که رأی قابل قبولی نداری. ولید گفت: آیا رأی صحیح این باشد که اعلام شود چنین اثری به دست آمده، تا مردم بدانند احادیث و نوشته های ابوتراب علی علیه السلام نزد توست و تو از آن بهره برداری علمی و حکومتی می کنی؟
معاویه گفت: وای بر تو! آیا دستور می دهی یک اثر علمی همانند این اسناد را به آتش کشم؟ به خدا سوگند! علمی جامع تر و حکیمانه تر از این آثار و نوشته ها به گوشم نرسیده است. ولید گفت: اگر این چنین از مقام علمی و قضایی علی علیه السلام به شگفت آمده ای، پس از چه رو به جنگ و کشتار با وی برخاسته ای؟
معاویه بعد از قدری بگو مگو درباره ی زما مداران قبل از علی علیه السلام و سکوت گفت: بگذارید من در عهدنامه ی مالک اشتر تأمّل و بررسی کنم؛ زیرا من علمی را نخوانده ام که جامع تر و حکیمانه تر از آن باشد و اثری ندیده ام که از حیث اشاره به آداب قضایا، احکام و سیاست این چنین پر مایه و پر محتوا باشد.(1)
مرحوم شیخ عباس قمی در منتهی الآمال می نویسد: معاویة بن
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۶، ص ۷۲ - ۷۴.
ابی سفیان گفت: به خدا قسم! کسی غیر از علی علیه السلام ، راه فصاحت و بلاغت را بر قریش نگشوده و قانون سخن را کسی غیر از او تعلیم نکرده است.(1)
جریر از مغیره نقل می کند: زمانی که علی علیه السلام به شهادت رسید، معاویه خواب بود. او را بیدار کردند و خبر شهادت آن حضرت را به وی رساندند. معاویه برخاست، نشست و سپس شروع به گریه کرد و گفت: انا لله و انا الیه راجعون. زن وی هم از خواب بیدار شد و گفت: تو دیروز بر علی علیه السلام طعن می زدی و در حق وی ناسزا می گفتی و امروز برایش گریه می کنی؟ معاویه گفت: وای بر تو! من گریه می کنم بر کسی که مردم از علم، حلم و بردباری اش محروم شدند. وای بر تو ای فاخته، تو نمی دانی، آنچه از علم، فضل و سوابق او از بین رفت.(2)
قیس بن ابی حازم: مردی نزد معاویه آمد و مسئله ای پرسید، معاویه گفت: برو از علی بن ابی طالب علیه السلام بپرس؛ زیرا او اعلم و داناتر است. مرد گفت: من از تو پاسخ می خواهم. معاویه گفت: وای بر تو، خوش نداری پاسخ مردی را بشنوی که رسول خدا صلی الله علیه واله طعام دانش را از زبان خود در کام جان او ریخت است و رسول خدا صلی الله علیه واله به وی گفت: تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی علیه السلام هستی.(3)
روزی احنف بن قیس در ماه مبارک رمضان بر سفره ی معاویه به افطار نشسته بود. انواع زیاد و فراوان غذا، او را متحیّر کرد. اشکش جاری شد. معاویه علّت را پرسید، گفت: به یاد افطاری افتادم که در خانه ی علی علیه السلام دعوت بودم که چه ساده بود. معاویه گفت: از علی علیه السلام مگوی که او را مثل و مانند نیست.(1)
ابن ابی الحدید نوشته است: روزی محفن بن ابی محفن ضبی بر معاویه وارد شد. معاویه از او پرسید: از کجا آمده ای؟ گفت: از نزد کسی آمده ام که ناتوان ترین فرد در ادای سخن و گفتگو باشد و مقصودش علی علیه السلام بود. معاویه گفت: وای بر تو پسر گنده دهن! آیا درباره ی علی علیه السلام چنین سخن می گویی؟ چگونه او ناتوان ترین شخص در ایراد سخن بود، درحالی که به خدا قسم! جز علی علیه السلام کسی فصاحت و گویایی در سخن را در بین قریش رواج نداد و برقرار نکرد.(2)
عمرو بن عاص، اشعاری در مدح و عظمت امام علی سرود و برای معاویه فرستاد که ترجمه ی بخشی از آن چنین است: سفارش های رسول خدا صلی الله علیه واله را درباره ی علی علیه السلام فراوان شنیدیم، پیامبر صلی الله علیه واله در روز غدیر خُمّ بالای منبر رفت و ولایت علی علیه السلام را اعلام کرد، در حالی که همه ی همراهان آن
حضرت حاضر بودند که (پیامبر) امیریِ مؤمنان را از طرف خدا به علی علیه السلام بخشید، درحالی که خوب امیر و جانشینی (برای پیامبر) بود.(1)
در تاریخ آمده است: روزی معاویه، دشمن سرسخت امام علی علیه السلام به اتفاق فرزند نابکارش یزید و عمرو بن عاص نشسته بود. در این هنگام شخصی از مصر، هدیه ی نفیسی آورد و به معاویه اهدا کرد. معاویه در آن روز، پیشنهاد عجیبی به یزید و عمرو بن عاص کرد، گفت: هر یک از ما یک بیت شعر در شأن علی علیه السلام بگوییم و شعر هرکدام از ما، اگر از نظر ظاهر و معنی، جالب و زیبا بود، این هدیه مال او باشد. یزید و عمرو بن عاص، پیشنهاد معاویه را پذیرفتند. معاویه گفت:
خَیرُ الوَری مِن بَعد احمد حَیدَرٌ
و النّاسُ ارضٌ و الوصیُّ سَماءٌ
یعنی بهترین مردم بعد از پیامبر صلی الله علیه واله ، حیدر است؛ زیرا تمام مردم به منزله ی زمین هستند و علی علیه السلام به مثابه ی آسمان است و هرچه برکت از زمین به دست می آید، از آسمان است؛ زیرا اگر آسمان نبارد و آفتاب به زمین نتابد...، هرگز از زمین چیزی نخواهد رویید.
عمرو بن عاص در مقابل او گفت:
و هُو الَّذی شَهِدَ العدُوُّ بفضله
و الفَضلُ ما شَهِدَت به الاعداءُ
یعنی: علی علیه السلام کسی است که مثل معاویه دشمن او، او را ستایش و تمجید می کند و فضیلت آن است که دشمن بگوید: پس علی علیه السلام کسی است که دوست و دشمن به فضلش اعتراف می کنند و او را ستایش می کنند.
1) از تاریخ دمشق، ج۲، ص ۸۹.
یزید گفت:
کَمَلیحَةٍ شَهِدَت بِها ضَرّائُها
و الحُسنُ ما شَهِدَت به ضَرّاءُ
یعنی: علی علیه السلام همچون بانوی زیباروی و نمکینی است که هووهای او، به نیکی و بزرگواری وی گواهی دهند، زیبایی آن است که هووها به آن گواهی دهند.
به هر حال شعر عمرو بن عاص از نظر شیوایی عبارت، برنده تشخیص داده شد و آن هدیه، نصیبش گردید.(1)
در مناقب خوارزمی آمده است که معاویه برای مقابله با امام علی علیه السلام ، جهّال شام و عناصر فرومایه را فریفت و دنیاطلبان را با مال و مقام خرید و درباره ی شیوه ی مبارزه با امام علی علیه السلام با مشاورانش به رایزنی پرداخت. برادرش (عقبه) گفت: ای معاویه! این کار بزرگی است که جز با عمرو بن عاص، مکّار دوران، سامان نمی گیرد. مردم شام نیز نسبت به او گرایشی دارند. معاویه گفت: به خدا راست گفتی؛ امّا او از دوستداران علی است، می ترسم دعوتم را اجابت نکند. عقبه گفت: او را با مال و مقام تطمیع کن.
معاویه، نامه ای به عمرو بن عاص نوشت و در آن نامه از مظلومیّت عثمان سخن گفت و خود را خلیفه ی عثمان خواند که قصد خون خواهی اش را دارد و علی علیه السلام او را به قتل وی متهّم کرد که معاویه در صدد جنگ با اوست.
عمرو بن عاص، نامه ی معاویه را خواند و در پاسخ او نوشت: نامه ی تو
1) حکایت های شنیدنی، ج ۴، ص ۳۶.
را خواندم و در آن تأمّل کردم. مرا دعوت کرده ای که از اسلام، شانه خالی کنم و با تو در گمراهی جسورانه ات همراه شوم و در باطل، یاور تو باشم و به روی علی علیه السلام شمشیر بکشم، درحالی که او برادر رسول خدا صلی الله علیه واله ، وصیّ وی، ادا کننده ی دین او، عمل کننده به وعده هایش، همسر دختر او که سیّده ی زنان اهل بهشت است و پدر دو سبط گرامی حسن و حسین علیه السلام ، آقایان جوانان اهل بهشت است. چنین چیزی هرگز روا نباشد....
ابوالحسن علیه السلام ، برادر رسول خدا صلی الله علیه واله و وصیّ او را به بغی و حسد بر عثمان متّهم ساختی و او را محرّک قتل عثمان شمردی. این ادّعا دروغ و تهمت است. وای بر تو ای معاویه! آیا می دانی که ابوالحسن علیه السلام در محضر پیامبر صلی الله علیه واله جانفشانی کرد، در بستر او آرمید، به اسلام سبقت گرفت و برای خدا هجرت نمود و پیامبر خدا صلی الله علیه واله درباره اش فرمود: او از من است و من از او هستم.
در روز غدیر خُم گفت: «مَن كنتُ مولاهُ فَعَلیٌّ مولاهُ، اللّهُم والِ مَن والاهُ و عادِ مَن عاداهُ، و انصُر مَن نَصَرهُ و اخذُل مَن خَذَلَهُ» و در روز خیبر درباره ی او گفت: فردا پرچم را به دست کسی می دهم که او خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسولش را دوست دارند. در آن روز که مرغی بریان شده در محضر پیامبر صلی الله علیه واله حاضر بود و از خدا خواست که بهترین مخلوقش را بفرستد تا با او هم غذا شود. حضرت علی علیه السلام آمد و در غزوه ی بنی نضیر فرمود: «علیٌّ قاتلُ الفجَرةِ و امامُ البَررةِ و مَنصورُ مَن نَصَرهُ، مخذولٌ مَن خذلهُ؛ علی علیه السلام قاتل فاجران و امام ابرار است. هر که یاری اش کند، منصور است و هرکه از یاری اش دست بردارد، مخذول است.»
درباره ی او گفت: «علی امامكم بعدی؛ علی علیه السلام پس از من پیشوای شماست» و برای من و تو و خویشاوندانش تأکید فرمود: من در میان شما دو چیز گران سنگ را می گذارم: کتاب خدا و عترتم. فرمود: «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابها.» ای معاویه، تو خود می دانی که آیاتی در فضیلت او رسیده که درباره ی هیچ کس نرسیده است؛ مانند آیات: «یُوفُونَ بِالنَّذْرِ...؛ و إِنَّمَا وَلِیُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ و أَفَمَن كَانَ عَلَی بَیِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَیَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ؛ و مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْه؛ و...قُل لا أَسْأَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلاّ الْمَوَدَّةَفِی الْقُرْبَی.» سپس به ذکر روایاتی چند از پیامبر اکرم صلی الله علیه واله در فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام پرداخت و در خاتمه ی نامه نوشت: ای معاویه! این پاسخ نامه ی تو! نامه ای است که اگر کسی عقل یا دین داشته باشد، فریب آن را نمی خوردی. والسلام.
معاویه، نامه ی عمرو بن عاص را گرفت و مطابق آن بار دیگر، مال و ریاست را بر او عرضه داشت، اشعاری برایش نوشت و باز هم عمرو بن عاص با اشعاری پاسخ منفی داد. مجدّداً معاویه، نامه ای نوشت و منشور ولایت مصر را همراه نامه برایش فرستاد. همینجا عمرو بن عاص به فکر فرو رفت که چه کند. شب را با بی خوابی سپری کرد، درحالی که اشعاری می سرود. همین که صبح شد، غلامش وردان را -که مرد خردمندی بود- طلبید و با وی به رایزنی پرداخت. وردان گفت: اگر با علی علیه السلام باشی، آخرت داری؛ امّا دنیا نداری و همین برای تو می ماند و اگر به معاویه روی آوردی، دنیا داری، امّا از آخرت محرومی. تو می دانی که دنیا برایت باقی نمی ماند. حال بیندیش که کدام یک را انتخاب می کنی؟! عمرو بن عاص لبخندی زد و اشعاری بدین مضمون سرود: وردان، حقیقت را با هوش مندی بیان کرد؛ امّا حرص و عشق
به دنیا مرا رها نمی سازد! ازاین رو با آگاهی به عواقب امر، دنیا را بر می گزینم. این را بگفت: و رهسپار شام شد.
پسرش عبدالله و غلامش وردان، او را منع کردند و همین که به دو راهی شام و عراق رسیدند، وردان گفت: این راه عراق و راه آخرت است و آن راه، راه شام و راه دنیا! به کدامین راه خواهی پیمود؟ گفت: راه شام را. به این ترتیب عمرو بن عاص دین به دنیا فروش، به صورت یک همکار و مشاور نیرنگ باز به خدمت معاویه درآمد.(1)
ترجمه: اى معاویه درباره ی حال من و چند و چون کارم، خود را به نادانى نزن و قدمى از راه حق عدول نکن. ۲. آیا فراموش کرده اى آن روز که تو زر و زیور حکومت به تن مى کردى، چگونه با نیرنگ و حیله ی اهل دمشق را فریب دادم؟! ۳. گروه گروه شتابان به تو رو مى آوردند و مانند گاوهاى رمیده، ناله و جزع و فزع آنها بلند بود. ۴. فراموش کرده اى که به آنها گفتم: نماز واجب بدون وجود تو مورد قبول خداوند نیست؟! ۵. پس به دین پشت کرده و به نماز اعتنایى نمى کردند و این گلّه ی رمیده را به سوى گرد و غبار جنگ هدایت کردم. ۶. و آن زمان که در برابر پیشواى هدایت عصیان و تمّرد کردى، درحالى که در لشکرش مردان دلیرى بود. ۷. گفتى: آیا با افراد نامبارک و بدى که مثل گاوهاى گنگ هستند، به جنگ اهل تقوا و درایت بروم؟! ۸. گفتم: آرى، برخیز که من جنگ را با این کسى که خدا به او برترى داده
1) مناقب خوارزمی، ص ۱۲۹ - ۱۳۰.
است، بهترین کار مى دانم. ۹. این من بودم که آنها را برانگیختم تا با سیّد أوصیا على علیه السلام به بهانه ی خونخواهى آن مرد احمق (عثمان) جنگ کنند. ۱۰. این من بودم که به لشکرت این نیرنگ را آموختم که نیزه هایى که بر آنها قرآن زده بودند، در میان گرد و غبار برافراشتند. ۱۱. و به افرادت آموختم که براى آنکه شیر بیشه ی جوانمردى از کشتن شما صرف نظر کند، عورتتان را نمایان کنید. ۱۲. پس گناهکارانِ ستمگر علیه حیدر قیام کردند و از مشعل فروزان و گرمابخش هدایت دور نگاه داشته شدند. ۱۳. آیا فراموش کرده اى که چگونه با ابوموسى اشعرى در دومة الجندل مذاکره کردم. ۱۴. به نرمى سخن مى گویم و طرف مقابل در خیراندیشى من طمع مى کند؛ درحالى که تیرهاى مکر من در مواضع کشنده از بدن او فرو رفته است. ۱۵. به راحتى در آوردن کفش از پا، با نیرنگ حیدر را از خلافت خلع کردم (و جامه ی خلافت را از قامت على علیه السلام درآوردم). ۱۶. جامه ی خلافت را مانند انگشترى که به انگشت مى کنند، بر تو پوشانیدم، درحالى که تو خود از خلافت مأیوس بودى. ۱۷. و تو را بر منبر شامخ و بلندِ پیامبر اکرم صلی الله علیه واله بدون آنکه شمشیر تیز کنى و به جنگ بر آیى، بالا بردم. ۱۸. هرچند تو شایسته ی این بلندى و صاحب مقام و کمال نبودى..۱۹ و لشکرى از منافقان اهل عراق را به حرکت در آوردم که مانند آن بود که جنوب و شمال را با هم همراه کنى. ۲۰. و این من بودم که نام تو را به افق هاى دور دست رساندم که مانند راه بردن الاغى با بار، سخت بود. ۲۱. اى پسر هندِ جگرخوار! اینکه تو مرا نشناسى بسیار بر من سنگین است. ۲۲. اگر من وزیر و مشاور تو نبودم، هیچ گاه مردم از تو اطاعت نمى کردند و بدون وجود من، تو را نمى پذیرفتند. ۲۳. اگر من نبودم تو همانند زنان در خانه مى نشستى و از منزلت خارج نمى شدى. ۲۴. اى پسر
هند! ما از روى نادانى، تو را در برابر نبأ عظیم و بهترین انسان ها یارى کردیم. ۲۵. و هنگامى که تو را بالاى سر مردم و در رأس امور قرار دادیم، خود از پستى به پایین ترین درجات رفتیم و به اسفل سافلین فرو افتادیم. ۲۶. درحالى که چه بسیار از مصطفى صلی الله علیه واله صفات و فضایل مخصوص على علیه السلام را شنیده بودیم. ۲۷. آن روز که پیامبر اکرم صلی الله علیه واله در غدیر خم بر منبر بالا رفت و امر خدا را درحالى که کاروان ها هنوز نرفته بودند، به همه ابلاغ نمود. ۲۸. او دست على علیه السلام را در دست خویش گرفته بود و به همه نشان داد و با صداى بلند به امر خداوند عزیز و بلندمرتبه ندا داد: ۲۹. «اى مردم! آیا من بر شما از خودتان سزاوارتر نیستم (و بر شما ولایت مطلقه ندارم)»؟ گفتند: آرى و هرچه مى خواهى انجام بده. ۳۰. پس حکومت بر مؤمنان را از جانب خداوند به او مخصوص گردانید و اوست که خلافت خود را به هر که بخواهد مى بخشد. ۳۱. و فرمود: «هر کس من مولاى اویم از امروز این على علیه السلام مولایى شایسته براى او است.» ۳۲. و دعا کرد: اى خداوند ذوالجلال! دوست موالیان او باش و دشمنان برادر رسولت را دشمن بدار..۳۳ اى مردم، پیمانى را که نسبت به عترت من بسته اید، نشکنید که هرکس از پیروى آنها جدا شود، در آخرت به من دسترسى نخواهد داشت. ۳۴. پس استاد تو (ابوبکر) وقتى که دید گره ی محکم پیمان ولایت و زعامت حیدر قابل گسستن نیست، بخّ بخّ گویان به او تبریک گفت. ۳۵. رسول خدا صلی الله علیه واله گفت: على علیه السلام ولىّ شما و بر شماست که او را در میان خود حفظ کنید و همان گونه که با من رفتار مى کردید، با او برخورد کنید. ۳۶. و ما به همراه کردار خود در پایین ترین درجه ی جهنّم خواهیم بود. ۳۷. فرداى قیامت - که روز شرمندگى ماست - خون عثمان، ما را نجات نخواهد داد. ۳۸. على علیه السلام که در قیامت به واسطه ی خدا و
رسول صلی الله علیه واله در نهایت عزّت است، در آن روز دشمن ما خواهد بود. ۳۹. آن گاه خداوند متعال نسبت به وقایعى کهرخ داده و ما در آنها دور از حقّ و در جبهه ی باطل بودیم، از ما حسابرسى مى کند. ۴۰. آن روز که از رخ حقیقت پرده برداشته مى شود، ما هیچ عذرى نداریم و واى بر تو و من، از این حال در روز قیامت. ۴۱. اى پسر هند، در برابر پیمانى که با من بسته بودى و به آن وفا نکردى، بهشت را فروختى. ۴۲. براى رسیدن به مال ناچیز دنیا در برابر نعمت بى پایان و فراوان آخرت، آخرتت را از دست دادى. ۴۳. صبح کردى و دیدى مردم، دور و برت را گرفته اند و حکومت برایت آماده شده، حکومتى که از دیگرى به تو رسیده و ناپایدار است. ۴۴. تو مثل صیّادى هستی که تور مى اندازی و انسان ها را فریب مى دهى و تشنگان را از نهر آب دور مى کنى. ۴۵. گویا «لیلة الهریر» را در جنگ صفّین با آن همه وحشتى که داشت فراموش کرده اى. ۴۶. چنان ناتوان شده بودى که از ترس دلیرمردى که به تو روى کرده بود، مانند شترمرغ به خود غایط کردى..۴۷ هنگامى که لشکرِ گمراهى را از هم پاشید و همچون شیرى ویرانگر، تو را به هلاک افکند..۴۸ در تنگناى بسیار شدیدى قرار گرفته بودى و میدان گسترده برایت تنگ راهه اى باریک شده بود. ۴۹. به من گفتى: اى عمرو، از چنگال جنگ آورى نیرومند که چون سیل سرازیر مى شود، به کجا فرار کنیم؟ ۵۰. مگر آنکه تو اى عمرو در برابر حملات مکرّر او حیله اى کنى. کارى بکن که قلب من در تب و تاب است. ۵۱. آن گاه که حکومتت کامل نشده بود، قول دادى که هر مقامى به دست مى آورى، با من نصف کنى. ۵۲. من هم برخاستم و با سرعت به کار افتادم، تا آنجا که دامن لباسم را در برابر امیرالمؤمنین علیه السلام بالا زدم و عورتم را نمایان کردم. ۵۳. پس حیاى او سبب شد که رویش را بپوشاند و از قتل من
منصرف شود و این چیزى است که عقل تو بدان قد نمى دهد. ۵۴. امّا تو از ترس دلیرى او مثل بید به خود مى لرزیدى. ۵۵. وقتى حکومت بر مردم را به دست آوردى و عصاى فرمان روایى به دستت رسید. ۵۶. کوه هایى از مال و جاه و ملک فراوان به دیگران عطا کردى و به من به اندازه ی یک ذرّه خردل، چیزى ندادى. ۵۷. حکومت مصر را به عبدالملک بخشیدى و این کار تو جز ستم در حقّ من چیزى نبود. ۵۸. هرچند تو به آن(حکومت مصر) طمع داشتى؛ امّا بدان که مرغ سنگ خوار از دست شاهین گریخت و این حکومت از دستت رفت. ۵۹. اگر از خیر حکومت مصر و خراج آن نگذرى، من آماده و بى تابِ کارزار و به هراس افکندن شما هستم. ۶۰. با سپاهى آماده و سرفراز و شمشیرهایى تیز و نیزه هاى برافراشته. ۶۱. پرده ی غرور تو را پاره خواهم کرد و خوابیده داغدار (یتیمانى که پدرانشان به خاطر تو کشته شده اند) را بیدار مى کنم (و علیه تو تحریک مى کنم). ۶۲. تو از حکومت بر مؤمنان و ادّعاى خلافت دور هستى. ۶۳. تو به اندازه ی ذرّه اى در حکومت حقّى ندارى و قبل از تو اجدادت هم چنین حقّى نداشتند. ۶۴. اى معاویه، چه نسبتى مى تواند میان تو و على علیه السلام باشد؟! على علیه السلام چون شمشیرى (برّان) است و تو بمانند داسى (کُند). ۶۵. على علیه السلام که چون ستاره ی آسمان است، کجا و تو که چون ریگى بیش نیستى کجا؟! ۶۶. اى معاویه! اگر تو در امر حکومت به آرزویت رسیدى، به خاطر آن بود که به گردن خود زنگوله ی رسوایى آویختم (و آگاه باش که در گردن من زنگوله اى است که اگر گردنم را تکان بدهم، زنگوله به صدا در خواهد آمد).
این قصیده که به «قصیده ی جُلْجُلیّه» معروف است، مضمون نامه اى است که عمرو عاص به معاویة بن ابى سفیان نوشته است. او این نامه را در جواب نامه ی معاویه نگاشت که از او خواسته بود، خراج مصر را بپردازد و او را به خاطر امتناع از پرداخت خراج، سرزنش و توبیخ کرده بود. ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه، برخى از ابیات آن را روایت کرده است.
اسحاقى در «لطائف أخبار الدول» مى گوید: معاویه در نامه اى به عمرو بن عاص نوشت: نامه هایى مکرّر مبنى بر مطالبه ی خراج مصر به تو نوشتم؛ امّا تو امتناع کرده، آن را حواله مى دهى و خراج را نمى فرستى. براى آخرین بار و آن هم با تأکید مى گویم که خراج مصر را برایم ارسال کن، والسلام.
عمرو عاص هم در جواب او نامه اى نوشت که به «قصیده ی جلجلیّه» مشهور است و این دو بیت از جمله آن است:
وإن کانَ بینکما نِسبةٌ ***فأین الحسامُ من المِنجلِ
وأین الثریّا وأین الثرى ***و أین معاویةٌ من علی
وقتى معاویه، این ابیات را شنید، دیگر متعرّض او نشد و خراج مصر را از وی طلب نکرد. زنوزى در روضه ی دوم از کتاب خود «ریاض الجنّة» تمامى قصیده را ذکر کرده و گفته است: این قصیده به مناسبت مصراع آخر آن «وفی عنقی علق الجلجلِ»، «قصیده ی جلجلیّه» نامیده شده است.(1)
1) گردآوری از کتاب: گزیده ای جامع از الغدیر، ترجمه محمدحسین شفیعی شاهرودی، ص ۱۶۵.
مروان بن حکم در سال های نخست هجرت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله به دنیا آمد و همراه پدرش حکم بن ابی العاص به طائف تبعید شد. او هنوز به دنیا نیامده بود که پیامبر اسلام صلی الله علیه واله او را در صلب پدر لعنت کرد. وی که پس از یزید بن معاویه به خلافت رسید، با امام سجاد علیه السلام روبه رو شد و گفت: هیچ کس از مسلمانان بیش از علی علیه السلام از عثمان طرفداری نکرد و مانع کشتن او نشد. امام سجاد علیه السلام فرمود: پس چرا بر منابر، دشنامش می دهید؟ مروان گفت: کار ریاست و سلطنت ما جز به این گونه استوار نمی شود.(1)
در جنگ خندق نبرد سختی بین حضرت علی علیه السلام و عمرو بن عبدود، از شجاعان عرب در گرفت. در نبرد طولانی و سخت، عمرو فرصتی پیدا کرد و شمشیرش را بر سر امیرالمؤمنین علیه السلام فرود آورد و به آن حضرت جراحتی رسانید. حضرت چون شیر زخم خورده، شمشیری به پای او زد و پایش را قطع کرد و عمرو به زمین افتاد.
حضرت بر سینه اش نشست. عمرو گفت: «یا علی قد جلستَ منّی مجلسا عظیما؛ ای علی، در جای بزرگی نشستی.» آن گاه چون مرا کشتی، جامه از تن من باز مکن. حضرت فرمود: این کار بر من خیلی آسان است.
ابن ابی الحدید و دیگران گفته اند: چون امیرالمؤمنین علیه السلام از عمرو ضربت خورد، چون شیر خشمناک بر عمرو شتافت و با شمشیر، سر پلیدش
1) خورشید بی غروب، ص۳۵۲.
را از تن جدا کرد و بانگ تکبیر برآورد. مسلمانان از صدای تکبیر علی علیه السلام دانستند که عمرو کشته شد. پس رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: ضربت علی علیه السلام در روز خندق، بهتر از عبادت جنّ و انس تا روز قیامت است.
وقتی خواهر عمرو بر سر جنازه ی برادرش آمد، برخلاف رسم آن زمان ملاحظه کرد که جنازه ی برادر مثله نشده و زره عمرو را که مثل آن در عرب پیدا نمی شد، با سایر اسلحه و لباس هایش به غارت نرفته است. گفت: «ما قتله الاّ کریم؛ برادر مرا نکشته است، مگر مردی کریم.»
سپس از قاتل برادرش پرسید: کشنده ی برادر من کیست؟ جواب دادند: شمشیر خدا و شیر اسلام علی بن ابی طالب علیه السلام خواهر عمرو اشعاری سرود که ترجمه ی دو بیت آن چنین است: اگر برادرم را جز علی علیه السلام ، شخص دیگری کشته بود، تمام عمرم را با گریه و زاری می گذراندم؛ ولی کشنده ی برادرم در جهان، نظیری ندارد!! از سوی دیگر پدر او در شرافت و فضیلت، مهتر و سرور مردم بود.(1)
نکته ی شایان توجّه اینکه زنان از نظر عواطف و احساسات بر مردان برتری دارند و روشن است که هنگام قتل و مرگ برادر چه غوغایی برپا می کنند، آن هم چون عمرو بن عبدودی -که برابر هزار مرد جنگی به حساب می آمد- ولی بزرگواری و شخصیّت بی نظیر علی علیه السلام تمام این پیش بینی ها را مغلوب ساخت و خواهر وی را به مدیحه سرایی و ثناگویی واداشت!! آری، علی علیه السلام مردی است که کافران و اهل کتاب در برابر عدالت و عظمت او پیشانی ادب بر خاک زیر پایش می سایند!!
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۲۰ - ۲۱.
معاویه بن ابی سفیان: «به خدا قسم راه فصاحت و بلاغت را بر قریش کسی غیر از علی علیه السلام نگشوده و قانون سخن را کسی غیر از او تعلیم نکرده است.»(1)
۶۸. مشاعره معاویه و عمر و عاص در بیان فضایل علی علیه السلام در کتب تاریخ ثبت است روزی معاویه در مسجد شام جلسه با عظمتی فراهم آورد و به خطیبی پول زیادی داد تا این که او در بالای منبر از علی علیه السلام مذمت کند، و خطیب پس از این که از آل سفیان مدح فراوانی کرد به علی علیه السلام که رسید فقط گفت: علی «انزع البطین» است، و از منبر پایین آمد. معاویه او را خواست و به او پرخاش زیادی کرد که چرا از علی علیه السلام انتقاد نکردی؟ گفت: برای آن هر چه دقت کردم در او چیزی را در مذمتش پیدا کنم چیزی به نظرم نیامد، و همین که گفتم او انزع البطین است مردم خیال کردند مذمت او نمودم و حال آن که این دو صفت همین در علی علیه السلام بیان فضیلت او می باشد. برای این که «انزع» به کسی می گویند که جلو سر او کم مو باشد و کمی مو در جلو سر نشانه عقل، زکاوت و خرد شخص است، و اما این که گفتم «بطین» است زیرا سینه ی او ظرف متراکم تمام علوم نبی اکرم صلی الله علیه واله است، و خود معاویه هم روز با عمر و عاص مشاعره کردند که هر یک شعری در فضیلت علی علیه السلام بگویند تا شعر هرکس بهتر بود قالیچه ی نفیسی را که از مصر آورده بودند بردارد. معاویه ابتدا این شعر پر محتوا و پر معنی را گفت:
1) شیخ عباس قمی، منتهی الأمال، ج ۱، ص ۲۵۲، نشر پیام آزادی
خیرالوری من بعد احمد حیدر***الناس ارض و الوصی سماء
یعنی، بهترین مردم بعد از احمد حیدر است؛ زیرا تمام مردم به منزله ی زمین می باشند و علی علیه السلام به مثابه آسمان است، و هر چه برکت از زمین به دست می آید از آسمان است، و هر چه برکت از زمین به ست می آید از آسمان است؛ زیرا اگر آسمان نبارد و آفتاب به زمین نتابد… هرگز از زمین چیزی روییده نخواهد شد و حقاً شعر خوبی انشاد کرده است.
عمر و عاص در مقابل او گفت:
و هو الذی شهد العدو بفضله ***و الفضل ما شهادت به الأعداء
یعنی، علی کسی است که مثل معاویه دشمن او، او را ستایش و تمجید می کند، و فضیلت آن است که دشمن بگوید: پس علی علیه السلام کسی است که دوست و دشمن اعتراف به فضل او دارند و او را ستایش می کنند.
از حاکمان معزول است که پیراهن خون آلود عثمان و انگشتان قطع شده «نائله»، همسرش را گرفت و به طرف شام رفت و بر معاویه وارد شد. معاویه که منتظر فرصت بود، پیراهن را گرفته بالای منبر رفت و پس از سخنان تحریک آمیز پیراهن را بازکرد و به مردم نشان داد و خود اشک تمساح ریخت و از مردم اشک گرفت. صدای جمعیت به شیون بلند شد و از همان جا بود که مردم شام برای طلب خون عثمان هم قسم شدند و با هم پیمان بستند تا انتقام خون عثمان را نگیرند، آرام ننشینند.(1)
1) وقعه صفین، ص ۸۲
از امام زین العابدین علیه السلام نقل است که فرمود: «روزی مروان به من گفت: “علی علیه السلام بیشتر از معاویه از عثمان دفاع کرد»، به وی گفتم: «پس چرا بالای منابر، او را سبّ می کنید و قتل عثمان را به گردن او انداختید؟» در پاسخ گفت: «پایه های حکومت ما، جز با کوبیدن علی علیه السلام و سب او، محکم نمی شود.»(1)
طلحه و زبیر، از کسانی بودند که از طرف عمر، خلیفه دوم، در دستگاه خلافت راه یافته و برای خود، در جامعه اسلامی امتیازی قائل بودند. آنها در دوران عثمان ثروت فراوانی اندوختند. وقتی که ضمضمه مخالفت و سرنگونی عثمان آغاز شد، آنان به طمع خلافت به تحریک مردم علیه عثمان پرداختند و تلاش فراوانی در عزل و قتل عثمان نمودند. اما چون با بودن علی علیه السلام ، زمینه برای آنان وجود نداشت و موقعیت را برای اعلام اهداف خود مناسب نمی دیدند و جرئت بر مخالفت هم نداشتند، برای نزدیکی به علی علیه السلام تلاش کردند. به همین دلیل زودتر از دیگران با او بیعت کردند. آنها پس از استقرار حکومت، به خدمت حضرت رسیدند تا امتیاز بگیرند. آنها پیشنهاد ولایت بصره یا کوفه و شام را به حضرت دادند، اما امام علیه السلام با دوراندیشی خاصی از آنها خواست تا در مدینه بمانند، طلحه و زبیر چون مقصود حضرت را فهمیدند، ظاهرا برای عمره ولی درواقع برای هموار کردن راه رسیدن به حکومت، عزم مکه را نمودند و پیش از سفر از امام نیز برای خروج از مدینه اجازه خواستند. امام علیه السلام اجازه دادند ولی به آنها هشدار دادند که مبادا با رفتن به مکه، پرچم مخالفت برپا کنند. آنان به مکه رفته و در آنجا با
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۲، ص ۲۵۸.
همراهی عایشه نقشه عملیات ضدیت با علی علیه السلام را ریختند و بدین ترتیب، حادثه غم انگیز دیگری را در تاریخ اسلام بوجود آوردند.(1)
ابن عساکر و دیگر شخصیت های حدیث و تاریخی اهل سنت نقل کرده اند: معاویه در سفر حج به مدینه رفت، پس در مجلسی که ابن عباس، سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن عمر حضور داشتند شرکت کرد وپس از بحث و گفت گو با ابن عباس و سعد بن ابی وقاص که: چرا حق مرا از باطل غیر نشناختی؟ سعد به معاویه پاسخ داد به این که من خودم شنیدم که رسول خدا صلی الله علیه واله به علی علیه السلام گفت:
«انت مع الحق، و الحق معك حیثما دار؛ ای علی تو با حق هستی و حق هم با تو است، به هر جهتی که حق دور زند.»معاویه گفت: باید برای این ادعا شاهد بیاوری. سعد گفت: این ام سلمه - زوجه پیامبر - حی و حاضر است و بدان شهادت می دهد. پس همه برخاستند و به خانه ام سلمه رفتند، و ام سلمه شهادت داد که رسول خدا صلی الله علیه واله این حدیث را در همین خانه من خطاب به علی علیه السلام ایراد فرمود. در این موقع معاویه خطاب به سعد گفت:
«ای ابواسحق هم اکنون در نزد من از تو پست تر کسی نباشد، که خود این حدیث را درباره ی علی علیه السلام از رسول خدا شنیده ای و از بیعت و همکاری با او سرپیچی و تخلف نموده ای ! همانا اگر من این سخن را از پیامبر صلی الله علیه واله شنیده بودم تا به هنگام مردنم خادم و نوکر علی علیه السلام بودم.»(2)
ابن ابی الحدید نوشته است: روزی که محفن بن ابی محفن ضبی بر معاویه وارد شد. معاویه از او پرسید از کجا آمده ای؟ گفت: از نزد کسی آمده ام که ناتوان ترین کس در اداء سخن و گفتگو باشد و مقصودش علی علیه السلام بود. پس معاویه گفت: «وای بر تو پسر گنده دهن، آیا درباره ی علی علیه السلام این چنین سخن می گویی؟ چگونه او ناتوان ترین شخص در ایراد سخن بود، در حالی که به خدا قسم جز علی کسی فصاحت و گویایی در سخن را در بین قریش رواج نداد و برقرار نکرد. »
ابن قتیبه چنین آورده که عبدالله بن ابی محجن وارد بر معاویه شد و گفت: ای امیرالمؤمنین من از نزد شخصی کند زبان، ترسو و بخیل به نزد تو آمده ام و او ابن ابی طالب باشد.
معاویه گفت: «خدای را در نظر بگیر، تو فهمیدی چه گفتی؟
اما این گفتی: او کُند زبان است. پس به خدا قسم اگر زبان های همه مردم را در یک جا جمع و آن ها همه را در یک زبان قرار دهند، زبان علی علیه السلام به تنهایی در برابر آن خودنمایی کند و پاسخ گو باشد. و اما این که گفتی: او ترسو باشد. پس مادرت به عزایت بنشیند، آیا دیده ای او با کسی مبارزه کند و وی را نکشد. و اما این که گفتی: او بخیل است. پس به خدا قسم اگر او را دو انبار پر از طلا و کاه باشد، نخست انبار طلا را ببخشد و سپس انبار کاه را. پس ابو محجن گفت: در این صورت چگونه به مقاتله و کشتار با وی برخاسته ای؟ معاویه پاسخ داد: به خاطر خون خواهی عثمان.»(1)
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۲۴-۲۵.
این فصل را به دیدگاه مستبصران درباره ی ولایت و حضرت امیر علیه السلام اختصاص دادیم. پیش از هر چیز، ابتدا به تبیین معنای استبصار می پردازیم.
استبصار باب استفعال از بصر به معنای طلب بینایی کردن است؛ البته مراد، دیدن با چشم سر نیست؛ بلکه بصیرت و دیدن با چشم دل، منظور است. کسی که دنبال حقیقت است، بعد از تحقیق علمی، وقتی آن را می یابد، در واقع به آن دست یافته است. در میان توده ی مسلمانان که اکثرشان از اهل سنت هستند، فطرت، برخی از آنان را بی قرار و ملزم به کشف حقیقت کرده است؛ ازاین رو نور حقیقت بر دلشان تابیده است و راه نجات را یافته اند. شیعه برای امامت و ولایت حضرات معصوم علیه السلام ادله ی عقلی و نقلی محکمی دارد؛ امّا ادله ی غالب این مستبصران، بسیار زیبا، خدشه ناپذیر و دلنشین است.
مستبصران به سبب تغییر عقیده در جامعه ی خود مطرودند؛ حتّی خانواده شان نیز با آنان بدرفتار می شوند و تهمت های زیادی به آنان می چسبانند. یکی از این برچسب های ناروا، «رافضی» است که به شیعه و به ویژه به مستبصران نسبت می دهند.
رافضه: این واژه در لغت از ریشه ی «رفض» به معناى ترک و رهاکردن فرد یا چیزى و در اصطلاح، مشهورترین کاربرد واژه ی رافضی درباره ی معتقدان به امامت اهل بیت علیهم السلام و منکران مشروعیت خلافت خلفاى قبل از امام على علیه السلام است؛ ازاین رو مستبصران به علتِ ترک عقیده ی قبلی طرد می شوند.
یکی از علمای اهل تشیع نقل می کند: در یکی از سفرهای خود به کشور تونس با یکی از رجال دینی اهل سنت ملاقاتی داشتم. بین ما درباره ی موضوعات مختلفی گفتگو شد. ایشان در اثنای این گفت و شنود، از کلمه ی «رافضه» زیاد استفاده می کرد. از او پرسیدم: چرا شما شیعه را به این نام می خوانید؟ گفت: چون شما از خلافت سرور ما ابوبکر صدّیق، شانه خالی کردید و آن را نپذیرفتید. به او گفتم: شما هم از خلافت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام شانه خالی کردید؛ زیرا مسلمانان بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله به دو فرقه ی اصلی شیعه و سنی تقسیم شدند. پس چرا شما رافضه نباشید؟ در جواب گفت: شما حقّ را رد و انکار کردید؛ برای همین رافضه نامیده شدید. گفتم: تازه رسیدیم سر اصل مطلب که «حق» باشد. هر یک از فرقه ها ادعای حقانیت خود و بطلان طرف مقابل را دارند. او گفت: ما ادله ی زیادی بر احقّیت خلافت سرورمان ابوبکر داریم. در جواب گفتم: ادله ی ما بر احقّیت خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام قوی تر از ادله ی شماست؛ زیرا حضرت امیر علیه السلام مدار حق است: «علی مع الحقّ و الحقّ مع علی.» این حدیث در مصادر شما هم زیاد به چشم می خورد. این افترای شما سابقه ی طولانی دارد و این مظلومیّت شیعه را می رساند که در زمان حیات خود اهل بیت علیهم السلام با آن
مواجه بودند و شیعیان به خاطر اذیتّی که می شدند، به اهل بیت علیهم السلام پناه می بردند. معصومان علیهم السلام به شیعیان دلداری می دادند، بابت اینکه شما را رافضه می نامند، ناراحت نباشید. شخصی به محضر امام صادق علیه السلام آمد و به خاطر همین کلمه که بر آنان اطلاق می شد، ناراحت بود. حضرت فرمود: من هم رافضی هستم.
شخصی خدمت امام باقر علیه السلام رسید و عرضه داشت: جانم فدای شما، ما را به این نام می نامند، درحالی که خون، اموال و ناموس ما را حلال می شمارند. حضرت فرمود: همانا هفتاد نفر از مردان لشکر فرعون از او برگشتند و به موسی علیه السلام پناه آوردند و خیلی مورد توجّه حضرت موسی علیه السلام و هارون علیه السلام بودند. فرعونیان آنان را رافضه می نامیدند. خداوند به موسی علیه السلام وحی کرد: این اسم را در تورات بنویس و آنان را نحله قرار بده.
سلیمان اعمش ناراحت بود که مردم آنان را رافضی می خوانند. امام صادق علیه السلام خطاب به وی فرمود: ای ابامحمد، همانا آنان خیر را رها کردند و از آن روی گرداندند، درحالی که شما شرّ را رها کردید و از آن رویگردان شدید. بعد این مردم به فرقه ها و قبیله های مختلف تقسیم شدند؛ درحالی که شما به طرف ما منشعب شدید، راهی را که باید بروید رفتید و خواسته ی خداوند را اختیار کردید. پس بر شما بشارت باد که خداوند، شما را مورد رحمت خویش قرار داده و اعمال نیکتان را پذیرفته و از گناهانتان در گذشته است.
ای ابامحمد، خوشحال شدی؟ عرضه داشت: فدای تو گردم، بر من بیفزای. فرمود: ای ابامحمّد، همانا خداوند عزّ وجلّ، فرشتگانی را قرار داد که برایتان استغفار می کنند و گناهان شما را فرو می ریزند، همان گونه که باد،
برگ های درختان را فرو می ریزد. این همان قول خداوند است که فرمود: فرشتگانی که عرش خداوند را حمل می کنند و دور عرش می گردند و خداوند را تسبیح می کنند و برای مؤمنان، استغفار می کنند.ای ابامحمّد، آیا خوشحال شدی؟ دوباره عرضه داشتم: بر من بیفزای، فدای تو گردم. فرمود: ای ابامحمّد، همانا خداوند، شما را در کتابش یاد کرد؛ آنجا که فرمود: برخی از مؤمنان بر پیمانشان استوار بودند و هیچ تغییری در آنان پدید نیامد. همانا شما به میثاق خداوند یعنی ولایت ما عمل کردید و آن را با چیزی عوض نکردید. ای ابامحمّد، آیا خوشحال شدی؟ عرضه داشتم: فدای تو گردم، بر من بیفزای. فرمود: ای ابامحمّد، خداوند شما را در قرآن با این آیه یاد کرد که فرمود: برادرانند که خوشحال در مقابل هم در بهشت نشسته اند. قسم به خداوند که خدا غیر از شما را اراده نکرد. ای ابامحمّد، خوشحال شدی؟ عرضه داشتم: فدای تو گردم، بر من بیفزای.
فرمود: ای ابامحمّد، خداوند در قرآن می فرماید: فردای قیامت، دوستان، دشمن هم می شوند، مگر کسانی که باتقوا باشند و قسم به خداوند، غیر از شما را اراده نکرد. ای ابامحمّد، خوشحال شدی؟ عرضه داشتم: فدای تو گردم، بر من بیفزای. فرمود: ای ابامحمّد، خداوند ما و شیعیان و دشمنان ما را در یک آیه با هم یاد کرد؛ آنجا که فرمود: آیا کسانی که می دانند و کسانی که نمی دانند با هم برابرند؟ همانا این تذکری برای صاحبان اندیشه است. پس ما کسانی هستیم که می دانیم و دشمنان ما کسانی هستند که نمی دانند و شیعیان من اولوا الالباب هستند. ای ابامحمّد، آیا خوشحال و راضی شدی؟....(1)
1) کافی، ج8، ص 33 - 35.
در صدر اسلام، زیاد بودند، افرادی که مستبصر شدند و راه هدایت را پیدا کردند و عاقبتشان ختم به خیر شد؛ مثل زهیر بن قین. زارة بن اعین از شاگردان امام صادق علیه السلام که بعدها یکی از مهم ترین راویان احادیث امام صادق علیه السلام شد. سید حمیری، عبدالرزاق بن همام، علی بن مهزیار... و این روشنگرایی همچنان در عصر ما ادامه دارد و بعد هم ادامه خواهد داشت. در این عصر، کتاب های زیادی از طرف این مستبصران به نگارش درآمد که بسیار مفید و ارزنده اند. یکی از این کتاب ها موسوعه ی 14 جلدی به نام «موسوعة الحیاة المستبصرین» است که ما از این کتاب بهره جستیم. اکنون ما به بعضی از این مستبصران و چگونگی هدایتشان از زبان خودشان اشاره می کنیم:
دلیل استبصار: مطالعه ی کتب دینی و ضرورت اخذ علم از پیامبر صلی الله علیه واله و خاندانش علیه السلام .
ایشان می گوید: اهل بیت علیهم السلام میراث دار علم پیامبر صلی الله علیه واله شمرده می شوند؛ درحالی که همه ی ما افتخارمان این است که امت این پیامبر صلی الله علیه واله هستیم. بعد از ایشان هم این علم به سفارش خود حضرت در خانه ی اهل بیت علیهم السلام است و آنان داناترین مردم به کتاب خداوند و سنت پیامبر صلی الله علیه واله هستند. بعد می گوید: «فذا کان الامر کذلک، فکیف یجوز ترک اهل البیت و اللجوء... الم یقل رسول الله صلی الله علیه واله ؛ پس اگر امر این است، چطور جایز است اهل بیت علیهم السلام را ترک کنیم و علم را از غیر ایشان بگیریم؟ آیا غیر از این است که رسول خدا صلی الله علیه واله فرمودند»:
«اعلم امتّی من بعدی علی بن ابی طالب؛(1)داناترین مردم بعد از من علی بن ابی طالب علیه السلام است.»
«یا علیّ انت تبین لامتی ما اختلفوا فیه من بعدی؛(2)ای علی، همانا تو بیان کننده و روشن کننده ی موارد اختلافی بعد از من هستی.»
«انا مدینة العلم و علیّ بابها فمن اراد المدینة فلیأتها من بابها؛(3)من شهر علمم و علی علیه السلام درِ آن. پس هر کسی بخواهد داخل شهر علم شود، باید از در آن وارد شود.»
«علیّ باب علمی، مبین لامتی ما ارسلت به من بعد؛(4)علی علیه السلام درِ علم من و بعد از من روشن کننده ی آن چیزی است که برایش مبعوث شدم.»
از طرفی به ضعف طرف مقابل اشاره می کند و می گوید: «الم یعترف عمر بن الخطاب فی العدید من المرات بعدم امكان استنغنائه عن علم إلّا ما علی علیه السلام بقوله؛ آیا اعتراف عمر بن خطاب را در موارد عدیده و بارها درباره ی بی نیاز نبودن از علم علی علیه السلام را ندیده اید که خود می گوید»:
«اعوذ بالله من معضلة لیس لها ابوالحسن؛(1)پناه می برم به خداوند از مشکلی که ابوالحسن علیه السلام در آن نباشد.»
«لا ابقانی الله بعدك یا علی؛(2)ای علی علیه السلام ، خداوند مرا بعد از تو باقی نگذارد.»
اکنون که امر چنین است، چه دلیلی بر ترک امام علی علیه السلام و اخذ علم از ایشان وجود دارد؟ نکته ی جالب اینکه تمامی این احادیث از منابع اهل سنت نقل شده است.
دلیل استبصار: ادله ی شیعه بر ردّ عدالت همه ی صحابه.
ایشان در محیطی رشد کرده است که اعتقاد به عدالت صحابه از مسلّمات بود و این عقیده چنان بر آنان تحمیل شده بود که قدرت ردّ آن را نداشتند تا اینکه ایشان با یکی از شیعیان برخورد کرد. در خلال این آشنایی، بحث هایی با هم داشتند. عدالت صحابه، یکی از محورهای بحثشان بود.شیعه معتقد است که مصاحبت با رسول خدا صلی الله علیه واله برای هر انسانی، ارزش و شرف تلقّی می شود؛ ولی برای اثبات عدالت صحابه کفایت نمی کند؛ زیرا عدالت، صفتی است که فرد باید با مجاهدت نفس و دوری از گناهان به دست بیاورد؛ درحالی که در میان اصحاب رسول خدا صلی الله علیه واله
هم افراد عادل و هم منافق و فاسق بودند؛ ازاین رو چگونه می شود گفت که همه ی اصحاب، عدالت دارند و پیامبر صلی الله علیه واله را به ما می شناسانند.
او می گوید: این دوستِ شیعی ما ادله ای بر رد عادل بودن همه ی صحابه اقامه کرده اند که باعث شد جرقّه ی هدایت در من زده شود و راه را پیدا کنم.
دلیل اول: آیه ی شریفه ی «و اذا رأوا تجارة او لهوا انفضوا الیها و تركوك قائما قل ما عند الله خیر من اللهو و من التجارة والله خیر الرازقین؛(1)هنگامی که آنها تجارت یا سرگرمی و لهوی را ببینند پراکنده می شوند و به سوی آن می روند و تو را ایستاده به حال خود رها می کنند، بگو: آنچه نزد خداست، بهتر از لهو و تجارت است و خداوند بهترین روزی دهندگان است.»
آیا کسانی که رسول خدا صلی الله علیه واله را در حال قیام برای نماز رها می کنند و دنبال لهو و تجارت می روند، از صحابی عادل پیامبر صلی الله علیه واله به شمار می روند؟ قطعاً خیر. پس نمی توان گفت: همه ی صحابه عادل هستند.
دلیل دوم: قول خداوند است که می فرماید: «ان الذین جائوا بالافك عصبة منكم؛(2)مسلّماً کسانی که آن تهمت عظیم را عنوان کردند، گروهی (متشکّل و توطئه گر) از شما بودند.» خود ایشان ذیل این دلیل می گوید: به راستی برخی در تهمت زدن به همسر پیامبر(عایشه) سرعت گرفتند و بهتان بزرگی مرتکب شدند. آیا می شود اینان را جزء صحابی عادل پیامبر صلی الله علیه واله برشمرد؟ قطعاً خیر.
در حقیقت می شود گفت: برادران اهل سنت با مستمسک قرار دادن
عدالت صحابه، قصد تطهیر خلفای سه گانه را دارند و می خواهند محملی برای فرار از یک واقعیت بزرگ پیدا کنند.
دلیل استبصار: ادله ی مودّت اهل بیت علیهم السلام .
زندگی در هر شرایطی، انسان را با خود هماهنگ می کند و فرد مجبور می شود به آن شرایط تن بدهد. از نظر اعتقادی هم، چنین است. گاهی فضای غالب یک عقیده به انسان، اجازه ی تفکر صحیح را نمی دهد و پیله ی عقیده بر قلب و فکرش تنیده است و اجازه ی رشد نمی دهد؛ مگر اینکه خداوند، روزنه ی امیدی بگشاید. او نیز مستثنای از این قاعده نبود، با این تفاوت که نور ولایت بر دلش تابید و خود را از حصر عقیدتی نجات داد. بعد از آن، قطعاً بهتر می توانست فکر کند و تصمیم بگیرد. وی می گوید: در خلال بحث های عقیدتی به اهتمام و تأکید قرآن و سنت شریفه بر مسئله ی دوستی اهل بیت علیهم السلام برخوردم.
خداوند متعال در قرآن کریم به رسول خدا صلی الله علیه واله می فرماید: «قل لا اسئلكم علیه اجرا إلا المودّة فی القربی؛ ای رسول من به امتت بگو: من در قبال رسالت از شما مزد و پاداشی نمی خواهم؛ مگر دوستی ذوی القربی.» از حضرت درباره ی ذوی القربی سؤال شد: «من قرابتك هؤلاء الذین وجبت مودّتهم؟ قال علی و فاطمه و ابناهما؛(1)نزدیکان شما که محبّتشان واجب است، چه کسانی هستند؟ فرمود: علی علیه السلام ، فاطمه علیها السلام و فرزندان این دو.»
1) تفسیر کبیر، ج9، ص595.
فردی اعرابی بر پیامبر صلی الله علیه واله وارد شد و عرضه داشت: ای محمّد صلی الله علیه واله ، همانا علی علیه السلام اسلام را بر من عرضه کرد. پس گفت: شهادت بده بر یگانگی خداوند که جز او خدایی نیست و بر رسالت پیامبر صلی الله علیه واله که فرستاده ی خداوند است. اعرابی پرسید: آیا در مقابل این اسلام آوردن باید به شما جزایی بدهم؟ حضرت فرمود: خیر، مگر محبّت به نزدیکان. عرضه داشت: نزدیکان من یا نزدیکان شما؟ حضرت فرمود: نزدیکان من. اعرابی گفت: با تو بیعت می کنم. لعنت خداوند بر کسی که تو و نزدیکانت را دوست ندارد. رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: آمین.(1)
او بعد از نقل این دو دلیل می افزاید: انسان با کمی تأمّل می فهمد که رسول اکرم صلی الله علیه واله از اهتمام به محبّت به اهل بیت علیهم السلام قصدی جز پیروی امت از ایشان ندارد؛ زیرا آنان برگزیده ی خداوند و مصداق <أذهِب عَنهُمُ الرِّجسَ و طَهِّرهُم تَطهِيراً>(2)هستند؛ ازاین رو چگونه انسان از پیامبرش تبعیت نکند و به راه و روشش ملتزم نشود؛ مگر غیر از این است که خود رسول الله صلی الله علیه واله فرمود: «المرء مع من احب؛(3)مرد با کسی است که او را دوست دارد.» پس چگونه خواهد بود که دل ما با اهل بیت علیهم السلام باشد؛ ولی به مسلک و راهشان تمسک نجوییم؟
دلیل استبصار: عظمت حضرت زهرا علیها السلام .
این مستبصر می گوید: اولین چیزی که نظر مرا جلب کرد و موجب شد
به مذهب اهل بیت علیهم السلام گرایش یابم، عظمت حضرت زهرا علیها السلام و فضایل ایشان بود. وقتی رسول خدا صلی الله علیه واله می فرماید: «ان الله یغضب لغضبك و یرضی لرضاك؛(1)خداوند به غضبت غضبناک و به رضایتت راضی می شود» و یا رسول خدا صلی الله علیه واله در حدیث دیگر می فرماید: همانا فاطمه، پاره ی تنم و مربی من، مربی اوست. هر کسی وی را بیازارد، مرا آزرده است. پس چرا نباید این فاطمه علیها السلام را دوست داشت و به او محبّت ورزید. اگرزهرا علیها السلام عصمت نداشته باشد و بخواهد از سر هوای نفس غصب کند که خداوند به غضبش غضبناک نمی شود. پس بی تردید او مقام عصمت دارد و واجب الاطاعة و المودة است.(2)
ایشان در ادامه ی استدلال خود مبنی بر اینکه چرا شیعه شد، می افزاید: از ابن عباس حدیثی نقل شد که روزی رسول خدا صلی الله علیه واله و حضرت امیر علیه السلام و فاطمه علیها السلام و حسن و حسین علیه السلام نشسته بودند. پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: خداوندا، تو می دانی اینها اهل بیت من و بزرگوارترین مردم نزد من هستند. پس دوست بدار هر که آنان را دوست دارد و دشمن بدار هر که آنان را دشمن دارد. خداوندا، آنان را از هر نوع پلیدی پاکیزه قرار بده. سپس رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: ای علی علیه السلام تو امام امت من و خلیفه ی بعد از من بر آنان هستی و تو رهبر مؤمنان به سوی بهشت هستی.
هر آینه می بینم دخترم فاطمه علیها السلام در قیامت، سوار بر اسبی از نور وارد می شود؛ درحالی که سمت راستش هفتاد هزار فرشته و سمت چپش هفتاد هزار فرشته و جلوی او هفتاد هزار و همچنین از پشت سرش هفتاد هزار
فرشته، زنان مؤمن و بهشتی را به سوی بهشت می برند. پس هر زنی از امت من نمازش را بخواند و روزه اش را بگیرد و به ولایت علی علیه السلام بعد از من تن بدهد، به شفاعت دخترم فاطمه علیها السلام که سرور زنان عالم است، به بهشت خواهد رفت. از حضرت سؤال شد: آیا فاطمه علیها السلام سرور زنان عصر خودش است؟ حضرت فرمود: این مقام مریم عذراست. فاطمه ی من، سرور زنان اوّلین و آخرین در این دنیا و آن دنیا است.(1)
در پایان، این خانم مستبصر می گوید: آیا این ادله برای پذیرفتن حق و ولایت اهل بیت علیهم السلام کافی نیست؟
دلیل استبصار: امام حسین علیه السلام .
وی اهل اتیوپی است و چگونگی هدایتش را این گونه بیان می کند: بیداری من زمانی شروع شد که از خطبا و منبری های حسینی، این ندای امام حسین علیه السلام را شنیدم که فرمود: «هل من ناصر یصرنی؟» این ندای امام حسین علیه السلام به گوش من رسید. تلنگری شد که مطالعه ی بیشتری درباره ی شیعه و اهل بیت علیهم السلام انجام دهم و تحقیق کنم، چرا امام حسین علیه السلام از ما کمک می خواهد و ما به ایشان چه کمکی می توانیم کنیم؟
اوّل با این نگاه که انسان هستم، حسّ انسان دوستانه ی من، مرا به کمک کردن ترغیب کرد. این امر موجب شد یک بیداری در من شکل بگیرد؛ مثل کسی که در خواب عمیق فرو رفته باشد و بعد کسی او را با صدای بلند
1) خصال صدوق، ص574.
بخواند و بیدارش کند؛ ازاین رو مطالعه ی گسترده ای کردم. اوّل به این نیت که عقیده ام را درست کنم و بعد تصمیم بگیرم که الحمدلله به نتایج خوبی منجر شد و نور ولایت بر دلم تابید و حق را یافتم.
دلیل استبصار: مطالعه ی کتب فریقین.
او اهل اتیوپی و شافعی مذهب است و در خانواده ا ی مذهبی و علمی به دنیا آمد. خودش می گوید: تصمیم گرفتم در عرصه ی مطالعه به افق دیدم در باب عقیده وسعت بدهم و مثل یک انسان اندیشمند و آزاد، نظریات همه ی فرقه ها را بخوانم؛ به ویژه شیعه که خیلی با اهل تسنّن زاویه دارد. با مطالعه ی آثار هر دو طرف، شیعه را اهل انصاف دیدم. ادله ی اثباتی بسیاری درباره ی ولایت در آثارشان و حتّی در آثار ما بود. از طرفی ادله در نفی خلافت در هر دو مذهب مشاهده می شد؛ در نتیجه برایم روشن شد که اهل بیت علیهم السلام خلفای خداوند روی زمین هستند و باید از آنان پیروی کرد. وی طبق نقل خودش می گوید: اوایل خیلی مردّد و حیرت زده بودم که آیا انتخابم درست است یا خیر؟ ولی به لطف خداوند و مطالعات گسترده، برایم روشن شد که راه انتخابی من درست است.
دلیل استبصار: آیه ی غار.
او متولد کشور لبنان است و در سال 1989 میلادی به مذهب
اهل بیت علیهم السلام مشرف شد. می گوید: روزی با یکی از اساتید درباره ی مسئله ی خلافت بحث کردم. از استادم درباره ی ادله ی خلافت ابوبکر پرسیدم. در جواب گفت: چون ابوبکر هنگام وفات پیامبر صلی الله علیه واله اقرب النّاس بود؛ ازاین رو خلافت از آن ابوبکر شد. گفتم: شیعه معتقد است که علی علیه السلام بعد از پیامبر، خلیفه است و به قول پیامبر صلی الله علیه واله در روز غدیر استدلال کردند که رسول الله صلی الله علیه واله فرمود: هر کس من مولای او هستم، علی بعد از من، مولای اوست. آیا این حدیث در کتب ما هم وارد شده است؟
شیخ نبیره حادّه جواب داد: بله در کتب ما موجود است. قصد تو از این سؤال چیست؟ گفتم: می خواهم این حدیث را بیشتر بشناسم. آیا واقعاً این مطلب در حقّ علی علیه السلام وارد شده است و اگر بله، دلالتش چیست؟ شیخ نبیره گفت: بله وارد شده و معنایش این است که هر کسی رسول خدا صلی الله علیه واله را دوست بدارد، باید علی علیه السلام را دوست بدارد. بعد به من سفارش کرد که از شیعیان فاصله بگیرم تا باعث گمراهی من نشوند؛ ولی من از جواب ایشان قانع نشدم.عمده دلیل اهل سنت بر خلافت ابوبکر، مصاحبت او با رسول خدا صلی الله علیه واله در غار بود. آنان به اشکال مختلف با آیه ی غار به بیان فضیلت ابوبکر پرداختند؛ ولی با مطالعه درباره ی این آیه ی شریفه نه تنها این آیه، فضیلتی برای ابوبکر به شمار نمی رود؛ بلکه بر عکس، ضعفش را بیان می کند. با مطالعه ی فقرات این آیه به این مسئله پی می بریم؛ امّا آیه ی شریفه ی: <إلا تنصروه فقد نصره الله إذ اخرجه الذین كفروا ثانی اثنین إذ هما فی الغار إذ یقول لصاحبه لاتحزن ان الله معنا فانزل الله سكینته علیه و ایّده بجنود لم تروها و جعل كلمة الذین كفرا السفلی و كلمة هی العلیا والله عزیز حكیم.>
این آیه، فاقد هرگونه منقبت و فضیلت برای ابوبکر است؛ زیرا اولاً: آنچه عامّه ادّعا می کنند و برای ابوبکر، فضیلت به شمار می آورند، یکی قول خداوند است که فرمود: «ثانی اثنین»؛ فقط یک فرض، نه بیشتر؛ زیرا آیه در مورد عدد می گوید، نه چیزی بیشتر و از واضحات است که اجتماع مؤمن و کافر در هر مکانی ممکن است اتفاق بیفتد و اجتماع دو نفر رخ دهد؛ پس صِرف دو نفر با هم بودن، فضیلت نیست. ممکن است در یک مکان، صالح و طالح و یا انس و جن با هم اجتماع کنند؛
ثانیاً: مسجد رسول خدا صلی الله علیه واله شرافتش بیشتر از غار است؛ درحالی که دیده شده مؤمن و منافق در آن جمع می شدند یا کشتی نوح علیه السلام که انسان و انواع حیوانات در آن جمع بودند. پس این دلیل برای اثبات خلافت ابوبکر، عقیم است؛
ثالثاً: یکی دیگر از فقرات که به آن تمسّک جستند، کلمه ی «لصاحبه» است؛ ولی صِرف مصاحبت ابوبکر با پیامبر صلی الله علیه واله ، فضیلت به شمار نمی رود؛ زیرا گاهی این مصاحبت بین مؤمن و کافر هم اتفاق افتاده است: «فاصبر لحکم ربک و لا تکن کصاحب الحوت إذ نادی و هو مکظوم»؛
رابعاً: فقره ی «لا تحزن ان الله معنا» هم منقبتی برای ابوبکر به حساب نمی آید؛ زیرا رسول خدا صلی الله علیه واله ابوبکر را از حزن در غار نهی کردند. حزن ابوبکر از دو حال خارج نیست: یا این ترس و حزن برای پیامبر صلی الله علیه واله بود که این عین اطاعت است و رسول خدا صلی الله علیه واله هم از عبادت، نهی نمی کند یا اینکه ترس ابوبکر برای خودش بود؛ یعنی از مشرکان می ترسید که واقعیت، همین است، اینکه دیگر از مسلّمات است که منقبت به شمار نمی رود؛
خامساً: عامّه به واژه ی «مَعَنا» تمسّک کردند و آن را فضیلت برشمردند که این هم غلط است؛ زیرا معیّت همان گونه که در آرامش و بشارت دادن می آید، در تحذیر و ترس نیز به کار می رود؛ مثل قول نوح نبی علیه السلام که خطاب به پسرش فرمود: <یا بنی اركب معنا و لا تكن مع الكافرین.> بنابراین از هیچ فقره ی این آیه ی شریفه، منقبت و فضیلت ابوبکر اثبات نمی شود؛ بلکه برعکس، ضعف او را اثبات می کند.
لقب صدیق و فاروق
سؤال دیگری که از استادم کردم، این بود که دلیل وجه تسمیه ی صدیق و فاروق برای ابوبکر چیست؟ آیا به خاطر تصدیق پیامبر صلی الله علیه واله به این نام نامیده شده و یا پیامبر صلی الله علیه واله او را به این لقب نامیده است؟ با مطالعه ای که کردم، دیدم وی در هیچ سندی از قول پیامبر صلی الله علیه واله به این دو لقب نامیده نشده است؛ بلکه بر عکس، این دو لقب از القاب اختصاصی علی بن ابی طالب علیه السلام است و خود حضرت امیر علیه السلام هم بر این دو لقب تأکید دارند؛ ازاین رو می فرماید: همانا من بنده ی خدا و برادر رسول خدا صلی الله علیه واله هستم. من صدّیق اکبر هستم. بعد از من کسی این ادّعا را نمی کند؛ مگر اینکه دروغگو است.
سرانجام ایشان چنین نتیجه می گیرد: به تحقیق برای من ثابت شد که ابوبکر، شخصی ضعیف الایمان به نبوّت پیامبر صلی الله علیه واله بوده است؛ به ویژه زمانی که با پیامبر صلی الله علیه واله در غار بود و ترسید. پس چگونه او را صدّیق می پندارید؟
دلیل استبصار: مطالعه ی تاریخی و وجود بعضی از شبهات.
او تانزانیایی و شافعی مذهب است. نور هدایت در سال 1992 بر قلبش تابید و صراط مستقیم را یافت. می گوید: روزی از استادم پرسیدم: محمد بن علی الباقر علیه السلام کیست؟ همچنین از جعفر بن محمد الصادق علیه السلام پرسیدم. چیزی که مرا متعجّب کرد، این بود که وقتی اسم این دو امام همام علیه السلام را بردم، استادم از جای خود تمام قد برخاست. بعد حدیث ثقلین را برای من خواند که امر رسول خدا صلی الله علیه واله در آن بود (که همان تمسّک به قرآن و عترت باشد). از استادم پرسیدم: عترت چه کسانی هستند؟ استاد گفت: آنان اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه واله هستند. بعد آنان را از حضرت علی و فاطمه زهرا علیه السلام تا آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نام برد و گفت: آنان کسانی هستند که خداوند واجب کرد، به آنان تمسّک کنیم.
در کمال تعجّب، چیزهایی از استادم شنیدم که تاکنون نشنیده بودم. دوباره از باب تأکید از استادم درباره ی اهل بیت علیهم السلام پرسیدم. ایشان گفت: ما طایفه ای داریم که به شیعه ی دوازده امامی معروف شده ا ند. ادعای ایشان این است که از اهل بیت علیهم السلام تبعیت میکنند. آنان مسلمان هستند؛ ولی به چیزهایی معتقدند که موجبات کفرشان را به دنبال دارد. این حرف استاد، خیلی مرا متعجّب کرد؛ پس بر این شدم که مطالعه ی میدانی در این زمینه داشته باشم.
بعد از مطالعه ی زیاد به احادیث زیادی در مصادر خودمان برخوردم که در آنها به امامت و خلافت حضرت علی علیه السلام اشاره می شد؛ از جمله حدیث
غدیر که بیش از صد نفر از صحابی، آن را نقل کردند. البته این عدد فی حدّ ذاته کم است؛ زیرا شنوندگان این حدیث بیش از صدهزار نفر یا بیشتر بودند. علاوه بر این، تابعین هم زیاد به این حدیث پرداختند.ایشان در ادامه می افزاید: تا به این فراز تاریخی رسیدم که مردم همگی به علی علیه السلام تهنیت می گفتند و مقدّم بر همه ی آنان، ابوبکر و عمر بودند که به علی علیه السلام گفتند: «ای پسر ابی طالب علیه السلام تو سرور و مولای هر مرد و زن مؤمن شدی.» حتّی در روایتی آمده است که عمر به علی علیه السلام گفت: «بَخٍّ بخ لک یابن ابی طالب. اصبحت مولای و مولی کل مسلم.»(1)
سالم در ادامه به این فراز تاریخی اشاره می کند که حسّان بن ثابت از میان آن جمعیت انبوه برخاست و از رسول خدا صلی الله علیه واله اجازه خواست تا شعری درباره ی این واقعه بخواند. پیامبر اکرم صلی الله علیه واله به وی اجازه داد و او این ابیات را خواند:
ینادیهم یوم الغدیر نبیهم***بخم و اسمع بالرسول منادیا
فقال فمن مولاکم و نبیکم***فقالوا و لم یبدوا هناک التعامیا
الهک مولانا و انت نبینا***و لم تلق منا فی الولایة عاصیا
فقال له قم یا علی فاننی***رضیتک من بعدی اماما و هادیا
فمن کنت مولاه فهذا ولیه ***و کن للذی عادی علیا معادیا
ترجمه: رسول خدا صلی الله علیه واله در روز غدیر، ندا سر داد و فرمود: سرور و پیامبر شما کیست؟ همگی گفتند: به نظر نمی رسد اینجا کسی کور باشد؛ همانا تو مولای ما و تو پیامبر ما هستی و ما را در ولایت نافرمان ندیدی. رسول
1) تاریخ ابن عساکر، ج 42، ص233.
اکرم صلی الله علیه واله فرمود: ای علی علیه السلام ، برخیز. همانا من به امامت و هدایت تو برای امتم راضی هستم. پس هر کس من مولای او هستم، علی علیه السلام هم ولی و مولای اوست. پس بر شما باد به تبعیّت صادقانه از علی علیه السلام . سپس پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: خداوندا، دوستدار علی علیه السلام را دوست بدار و هر که را با علی علیه السلام دشمن است، دشمن بدار. وقتی رسول خدا صلی الله علیه واله این ابیات را از حسان بن ثابت شنید، فرمود: ای حسان، تا زمانی که با زبانت ما را یاری می کنی، در حمایت روح القدس خواهی بود.
سالم در ادامه به کلامی به نقل از غزالی می پردازد و می گوید: به تحقیق غزالی، بسیار فصیح این حقیقت را در کتابش «سرّ العالمین» بازگو می کند. جمهور بر متن این حدیث و این فراز از خطبه اجماع کردند که رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: «من كنت مولی فهذا علی مولی فقال عمر بخ بخ لك یا اباالحسن لقد اصبحت مولای و مولی كل مؤمن. فهذا تسلیم و رضی و تحكیم، ثم بعد هذا غلب الهوی بحب الریاسة و حمل عمود الخلافة و عقود النبوة و حفقان الهوی فی قعقعة الرایات و اشتباك ازدحام الخیول و فتح الامصار و سقاهم كاس الهوی فعادوا إلی الخلاف الاول فنبذوه وراء ظهورهم و اشتروا به ثمنا قلیلا» و این کلام عمر جز تسلیم و رضایت و تن دادن به ولایت علی علیه السلام چیزی نبود؛ ولی بعد از آن، هوا و هوس و حبّ ریاست بر او غلبه کرد و عمود خلافت را به دست گرفت....(1)
1) مجموعه رسائل الغزالی، المقالة الرابعة باب فی ترتیب الخلافه و المملکه، ص 453؛ نقلها قاضی القضاة انطاکلی فی کتابه لماذا اخترت مذهب الشیعه، ص 175.
دلیل استبصار: عصمت اهل بیت علیهم السلام .
او اهل پاکستان است و در سال 1985 به خیل مستبصران پیوست. چیزی که باعث این تغییر در ایشان شد، مطالعه درباره ی مقوله ی عصمت است که اهل بیت علیهم السلام به آن آراسته شده اند. او می گوید: مطالعات و دانش من در زمینه ی اعتقادی سطحی بود؛ ازاین رو به طور جدّی تصمیم گرفتم، در زمینه ی اعتقادی، مطالعه ی بیشتری داشته باشم؛ پس مبنای مطالعه ی خود را عصمت اهل بیت علیهم السلام قرار دادم و به این نتیجه رسیدم که عصمت در حقیقت، یک ضابطه برای حفظ شریعت خداوند است.
عصمت یک حالت معنوی است که به فضل خداوند در بنده ای قرار می گیرد. اینکه بحث عصمت را به شیعه نسبت بدهیم، کار درستی نیست؛ بلکه قرآن کریم و سنت نبویه ی شریفه بر آن تأکید دارند؛ همان گونه که خلافت رسول خدا صلی الله علیه واله بدون عصمت، قابل تصوّر نیست، خلافت بعد از ایشان هم بدون عصمت چنین است؛ چون خلافت، امری است که به صورت دور (نوبت به نوبت یا اماماً بعد امامٍ است). بعد به یکی از استدلال های فخر رازی می پردازد که ذیل آیه ی شریفه ی اولوا الامر بیان می کند. فخر رازی می گوید: همانا خداوند امر به اطاعت از اولی الامر را به طریق قطع و جزم مشخص کرده است و امری را که خداوند به صورت قطع و یقین بیان می کند، یک لابدّیت عقلی است که آن اولی الامر باید معصوم از خطا باشند. پس هر امری را که خداوند بر سبیل قطع و یقین بیان می کند، واجب است که معصوم و مصون از هرگونه خطا باشد. پس اولو الامر باید
معصوم باشند.(1)
او در ادامه با ادله ی قرآنی و روایی، عصمت را برای اهل بیت علیهم السلام ثابت می کند؛ مثل آیات تطهیر، اسوه، تحبیب و احادیثی چون سفینه ی نوح، امان، ثقلین و....
شریف اهل تانزانیا است. وی دلیل دستیابی به حقیقت را مطالعه درباره ی حدیث سفینه ی نوح علیه السلام بیان می کند. او ابتدا از سختی راه استبصار می گوید که اختلافات زیاد بر سر راه یک مستبصر، کار را بر او دشوار می کند و موجب می شود دیر به نتیجه برسد؛ ولی برای یک مستبصر شاید این یک امتحان باشد که آیا از پیدا کردن واقعیت، دست می کشد یا خیر. ایشان اوّل به بررسی سند اینحدیث شریف می پردازد و اسنادی را از عامّه، نقل می کند که این حدیث شریف در آنها وجود دارد؛ مثل مستدرک حاکم، مناقب امیرالمؤمنین ابن مغازلی، معجم الکبیر طبرانی، فراید السمطین جوینی، التاریخ سیوطی، الصواعق ابن حجر، ینابیع قندوزی و اسعاف الراغبین ابن الصبان.
در ادامه شریف احمد به دلالت حدیث سفینه می پردازد که به دلایل عدیده، امامت را برای اهل بیت علیهم السلام اثبات می کند: اوّل: وجوب تبعیت؛ زیرا هیچ راهی برای امت جز اقتدا به راه آنان نیست؛ زیرا تمام راه هایی که به
1) تفسیر کبیر، ج10، ص144.
سوی آنان منتهی نشود و راه روشنی نباشد، هیچ کس نمی تواند نجات نفس خویش را از آن طریق ها ادّعا بکند و با اعتصام به آن، به ولایت اهل بیت علیهم السلام متمسّک شود. دوّمین دلیل مستفاد از این حدیث شریف، اثبات افضلیت اهل بیت علیهم السلام است؛ زیرا اگر اهل بیت علیهم السلام افضل نباشند، برای نجات و ملجأ بودن، صلاحیت ندارند و اگر کسی بخواهد از ایشان برتر باشد، کسی نباید از آنان تبعیت کند؛ درحالی که خداوند فرمود: آیا کسی که شما را به سوی حق هدایت می کند، برای تبعیّت سزاوارتر است یا کسی که اهل هدایت نیست؟
سوّم اثبات عصمت اهل بیت علیهم السلام از حدیث شریف سفینه ی نوح علیه السلام به این بیان که اگر آنچه از اهل بیت علیهم السلام صادر می شود، موجب خشم و سخط خداوند باشد، تبعیت از آنان صحیح نیست. پس باید دارای عصمت و از هرگونه اشتباه مصون باشند تا بتوان به آنها تأسّی کرد.
چهارم: گمراهی متخلف از آنان که خود دلیل واضح و صریحی است؛ یعنی کسی که از اهل بیت علیهم السلام دور شود و از فرامینشان تخلّف کند، قطعاً گمراه خواهد بود. گمراه شدن «غیر من تبعهم» دلیل بر این است که اهل بیت علیهم السلام شاخص هستند و نباید از آنان فاصله گرفت و مرتکب خلاف شد.
پنجم: اهل بیت علیهم السلام در این حدیث برای تشخیص هدایت شدگان از گمراهان، میزان هستند. همچنین بندگان صالح از طالح به وسیله ی آنان شناخته می شوند.
ششم: لزوم وجود امام از اهل بیت علیهم السلام در هر زمانی تا روز قیامت؛ زیرا
اهل بیت علیهم السلام به منزله ی سفینه ی نجات اگر در هر عصری نباشند، زمینه ی گم کردن راه و سبیل نجات فراهم می شود. برای نجات چاره ای جز سوار شدن بر این کشتی نیست. پس در هر عصری، باید کشتی نجاتی وجود داشته باشد.
شریف در پایان، این گونه نتیجه می گیرد: تنها فرقه ای که پیامبر صلی الله علیه واله به آن اشاره دارد و آن را فرقه ی ناجیه می داند، فرقه ای نیست جز شیعه که معالم دین خود را از اهل بیت علیهم السلام می گیرند و هر کس بخواهد با ایشان مخالفت کند، مثل پسر نوح علیه السلام است که به غیر اهل بیت علیهم السلام پناه برده است، به خیال اینکه از طوفان جهل و گمراهی نجات پیدا کند؛ ولی غرق در دریای جهل و تعصب می شود و جانش را از دست می دهد.
دلیل استبصار: بدعت در دین.
او مالکی مذهب و اهل الجزایر است. وی در سال 2001 میلادی به مذهب اهل بیت علیهم السلام و تشیع روی آورد. یکی از دلایلی که ایشان برای مهجوریت شیعه بیان می کند، عدم شناخت و استضعاف بزرگان آنان است. وقتی شکیم با یکی از دوستانش با معتقدات شیعه آشنا می شود، بسیار متعجّب و غافلگیر می شود و از دوستش می خواهد بیشتر درباره ی شیعه بگوید. در ادامه ی بحث با دوستش، چیزی که به شدّت نظرش را جلب کرد، این بود که دوست او گفت: بعضی از رسومی که عامّه(اهل سنت) به آن اصرار می ورزند و انجام می دهند خداوند آن را نازل نکرده است؛ بلکه
ریشه ی تشریع آن، یک امر کاملاً شخصی است؛ مثل نماز تراویح که عامّه در ماه مبارک رمضان می خوانند. این نماز، بدعت در دین است؛ زیرا نه رسول خدا صلی الله علیه واله آن را انجام داده و نه در قرآن وارد شده است؛ حتّی ابوبکر هم آن را انجام نداده است؛ بلکه عمر در اثنای خلافتش بدون هیچ دلیلی آن را سنت کرده است و حال آنکه مجوّز شرعی از کتاب و سنت برای آن وجود ندارد؛ درحالی که برای من جزء مسلّمات بود که شرع مقدس به شدّت با مسئله ی بدعت زاویه دارد و به بدعتگذار، وعده ی عذاب شدید داده است.
علاوه بر این، خداوند امر رسالت را در قرآن کریم با آیه ی شریفه ی إکمال حل کرد و در روز غدیر دست علی علیه السلام را به عنوان متولی دین بالا برد.
پس اگر قرار بود تغییری در احکام باشد، باید به وسیله ی وصیّ او یعنی حضرت علی علیه السلام انجام می شد. ایشان در این قسمت با بیان مطلبی از قول یوسف قرضاوی، بحث را به پایان می رساند. قرضاوی می گوید: ابتداع(بدعتگذاری) در دین در حقیقت، اتهام به پیامبر صلی الله علیه واله است. العیاذ بالله حضرت را خائن شریعت معرفی می کند که در امر رسالت کوتاهی کرده و چیزی را که باید تبلیغ کند، نکرده و رسالت خویش را به کمال نرسانده است.(1)
ایشان در پایان می گوید: پس بدعت، موجب تفرقه و پاره پاره شدن صفوف امت است؛ زیرا مؤمنان از بدعت بیزارند و از آن دوری می کنند؛ درحالی که اهل باطل از آن تبعیت می کنند. خداوند فرمود: <إنَّ هذا صراطی مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بکم>(2)شرع اسلام از طرف خداوند به
صورت کامل و جامع -که تمام امور دین و دنیای مسلمانان را در بر دارد- نازل شده و خداوند، چیزی را فروگذار نکرده است؛ بنابراین بعد از کتاب و سنت رسول خدا صلی الله علیه واله هرچه گفته شود، بدعت محسوب می شود و بدعت هم حرام است و دیدیم که این بدعت از طرف عمر صورت پذیرفت. پس او نمی تواند خلیفه ی رسول خدا صلی الله علیه واله باشد.
دلیل استبصار: مطالعه درباره ی امامت از دیدگاه شیعه.
عبدالرحمن درباره ی شیعه شدنش این گونه می گوید: کتاب های شیعه را مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم که شیعه، امامت را فقط از طریق «نصّ» قبول دارد. علاوه بر این، ممکن نبود که رسول خدا صلی الله علیه واله امتش را بدون هیچ گونه وصیّت و سفارش و نصب خلیفه ای رها کرده باشد؛ بلکه با مطالعه دریافتم رسول خدا صلی الله علیه واله نه تنها این کار را نکرده است، مضاف بر این، از طرف خداوند، دوازده امام را به جامعه معرفی کرده است که به امر خدا انتخاب شدند.
او در ادامه می افزاید: لابدّیت عقلی است که خلیفه باید مظهر صفات خداوند باشد؛ زیرا او جانشین صاحب رسالت است؛ مگر می شود داناترین مردم با نادان ترین آنها برابر باشند؟ بر اساس اعلمیّت، رسول خدا صلی الله علیه واله به امر خداوند عزّوجلّ، علی بن ابی طالب علیه السلام را برای خلافت بعد از خودش معیّن کرده است. در ادامه، اقوالی از رسول خدا صلی الله علیه واله در اعلمیّت علی علیه السلام از کتب اهل سنت بیان می کند:
رسول الله صلی الله علیه واله فرمود: «اعلم امتی بعدی علی بن ابی طالب؛(1)داناترین مردم بعد از من علی بن ابی طالب است.»
همچنین فرمود: «سیكون من بعدی فتنة فاذا كان ذلك فألزموه علی بن ابی طالب فانه الفاروق بین الحق و الباطل؛(2)بعد از من شاهد فتنه ای خواهید بود. وقتی در آن فتنه قرار گرفتید، ملازم علی بن ابی طالب علیه السلام باشید، زیرا او جدا کننده ی بین حق و باطل است.» واضح است برای تشخیص حق از باطل و جدا کردن آنها نیاز به علم است.
رسول اکرم صلی الله علیه واله فرمود: «قسّمت الحكمة علی عشرة اجزاء فاعطی علی بن ابی طالب منها تسعة و الناس جزءاً واحدا؛(3)خداوند حکمت را به ده جزء قسمت کرد. نُه قسمت آن را به علی علیه السلام داده و یک جزء آن را به بقیه ی مردم عطا کرده است.»
همچنین به حضرت زهرا علیها السلام فرمود: «أو ما ترضین أنی زوجتك اقدم امتی سلماً و اكثرهم علما و اعظمهم حلماً؛(4)آیا راضی شدی تو را به ازدواج کسی در آوردم که اولین در اسلام و دارای بیشترین علم و بزرگ ترین در امت من از حیث بردباری است؟»
ایشان بعد از ذکر چند حدیث دیگر می گوید: دلالت این احادیث بر اعلمیّت امام علی علیه السلام نسبت به همه ی اصحاب، واضح است. عقل
سلیم حکم می کند: کسی که درِ شهرِ علم است و به جمیع علوم احاطه دارد، سزاوارتر از همه ی اصحاب، بلکه همه ی خلایق به امر خلافت است. همان گونه که رسول خدا صلی الله علیه واله اعلم از جمیع انبیا و مرسلین است و این مهمّ به اجماع، ثابت است، جانشین او نیز باید مثل خودش اعلم از مردم باشد.
حضرت در ادامه می گوید: این احادیث دلالت می کند بر اینکه امام علی علیه السلام مانند یک حلقه ی متصل بین مردم و علم رسول خدا صلی الله علیه واله است؛ زیرا صحابه به تمام شریعت تسلّط و آشنایی ندارند. به ناچار باید بپذیریم که جز علی علیه السلام کسی قابلیّت خلافت را ندارد.
دلیل استبصار: پیچیدگی تثلیث در مسیحیت.
عبدالعزیز مسیحی اهل کنگو در سال 1994 زیر سایه ی اهل بیت علیهم السلام قرار گرفت. تغییر دین از تغییر مذهب دشوارتر است؛ زیرا مطالعه ی زیادی را می طلبد. بحث تثلیث در مسیحیت او را اقناع نکرد و عزم خود را جزم کرد تا درباره ی دین اسلام مطالعه کند. وقتی وی دین اسلام را کامل تر از مسیحیت یافت، در میان مذاهب اسلامی تحقیقات گسترده ای به عمل آورد. وی درباره ی خلفا مطالعه می کند و اجتهاد عمر را (مثل نماز تراویح) در مقابل نصّ قرآنی و سنت نبوی صلی الله علیه واله می بیند. بعد به حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه واله اشاره می کند که حضرت در جواب سؤالی فرمودند: «قوم یستنون بغیر سنتی و یهتدون بغیر هدیی.» بعد به اقوال علمای عامّه درباره ی این بدعت عمر می پردازد و از آنان مطالبی را نقل می کند. «قال ابن سعد فی الطبقات: هو(یعنی عمر) اول من سنّ قیام شهر رمضان و جمع الناس علی
ذلک و کتب به الی البلدان و ذلک فی شهر رمضان سنة اربع عشرة؛(1)عمر اوّلین کسی بود که این سنت را در ماه رمضان بنا نهاد و مردم را بر این کار، جمع و به تمام شهرها هم ابلاغ کرد. این اتّفاق در ماه رمضان سال چهاردهم هجری اتفاق افتاده است.»
و یا به نقل از سیوطی می گوید: «قال السیوطی فی ذِكر عمر: هو اول من سمی امیرالمؤمنین، اوّل من سنّ قیام شهر رمضان بالتراویح و اول من حرّم المتعة و اول من جمع الناس فی صلاة الجنائز علی اربع تكبیرات؛(2)سیوطی می گوید: عمر اوّلین کسی است که به لقب امیرالمؤمنین خوانده شد، اوّلین کسی است که مردم را برای نماز تراویح در ماه مبارک رمضان جمع کرد، اوّلین کسی بود که متعه را حرام کرد و اوّلین کسی بود که مردم را در نماز جماعت بر چهار تکبیر جمع کرد.»
ایشان در ادامه می گوید: جالب اینجاست که عامّه در عدد رکعات نماز تراویح نیز با هم اختلاف دارند؛ زیرا این نماز از طرف رسول خدا صلی الله علیه واله سنت نبود که همه بر آن اجماع داشته باشند. (یعنی از قول، فعل یا تقریر پیامبر صلی الله علیه واله استفاده نشده که این نماز چند رکعت است)؛ علاوه بر این حضرت امیر علیه السلام از این نماز نهی کرده اند: «ان امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام الذی قال فی حقه رسول الله صلی الله علیه واله اعلم الناس من بعدی علی بن ابی طالب علیه السلام قد نهی عن صلاة التراویح و نهر الناس عنها عندما رآهم یؤدونها.»(3)
وقتی حضرت، مردم را در مسجد کوفه جمع کرد، از آن جناب پرسیدند که یک نفر را برای ما قرار بده که نافله ی ماه رمضان (نماز تراویح) را بخوانیم. حضرت علی علیه السلام آنان را نهی کرد و فرمود: این عمل را ترک کنید؛ زیرا خلاف سنت است.(1)
دلیل استبصار: نوسان و عدم ثبات در میان عامّه.
ایشان متولد افغانستان در سال 1991 است که در پاکستان به خیل مشتاقان اهل بیت علیهم السلام پیوست. عبدالمعبود می گوید: من ابتدا اسماعیلی مذهب بودم. علّت متأثّر شدن من، برخی از مطالبی بود که با عقل جور در نمی آمد؛ مثل عدالت صحابه. مگر می شود همه ی صحابه عادل باشند؛ درحالی که در تاریخ به وفور دیده می شود که چنین نیست یا شخصیت معاویه بن ابی سفیان که چقدر اهل عامّه او را می ستایند و به عظمت درکتاب ها و خطبه های خود از او یاد می کنند و به وی القابی می دهند که شایسته ی آن القاب نبود؛ مثل کاتب الوحی، خال المؤمنین، صبور هنگام غضب و عادل در سیره و غیر این موارد.(2)
چطور ممکن است کسی که پرونده ای سیاه در تاریخ دارد، این چنین به مدحش بپردازند؛ درحالی که شایسته ی این القاب را مهجور گذاشتند. در
ادامه می گوید: علّت این همه حِقد و حسد و غضب و دشمنی معاویه با علی علیه السلام این است که حضرت «قد أرغم أنوف المشركین لاسیما أئمة الكفر كأبی سفیان، ابی جهل و عتبة بن ربیعه و غیرهم و حطم كبریاء قریش و خیلاءها فی كل میدان و كان السابق لها فی كل فضل فهو الاول اسلاماً؛(1)او بینی مشرکان و امامان کفر مثل ابی سفیان، ابی جهل، عتبه بن ربیعه و غیر اینها را به خاک مالید و شکوه و عظمت قریش را در تمام عرصه ها از بین برد، درحالی که گوی سبقت را در تمام عرصه ها و فضایل از دیگران ربود و اوّلین کسی بود که اسلام خویش را اظهار کرد.»
ایشان در ادامه می افزاید: یک طرف علی علیه السلام با آن همه فضایلی که از رسول خدا صلی الله علیه واله در شأنش بیان کردند و در طرف مقابل، معاویه بود که بر عکس پیامبر خدا صلی الله علیه واله او را مورد لعن قرار دادند و به نقل از طبری روایتی از رسول خدا صلی الله علیه واله را بیان می کند که بر وی لعنت فرستاد. «انه رأی رسول الله صلی الله علیه واله أباسفیان مقبلاً علی حمار و معاویه یقود به و ابنه یزید یسوق به، قال صلی الله علیه واله لعن الله القائد و الراكب و السائق؛(2)رسول خدا صلی الله علیه واله دیدند که اباسفیان سوار بر الاغ است و معاویه او را همراهی می کند و همراهشان یزید بود که الاغ را می راند. حضرت با دیدن این صحنه فرمودند: خداوند؛ سواره، هدایت کننده و پیش برنده را لعنت کند.»
یا به نقل از ابن عباس می گوید: «كنّا مع رسول الله صلی الله علیه واله فی سفر فسمع رجلین یتغنیان و احدهما یجیب آلاخر فقال النبی صلی الله علیه واله انظروا من هما؟ فقالوا
معاویه و عمرو بن عاص، فرفع رسول الله صلی الله علیه واله یدیه فقال: اللهم اركسهما ركسا و دعّهما إلی النار دعّا؛(1)ابن عباس می گوید: در سفری با رسول خدا صلی الله علیه واله بودیم. حضرت از دو نفر صدای آواز شنید که یکی می خواند و دیگری جواب می داد. حضرت فرمود: ببینید این دو چه کسانی هستند؟ عرضه داشتند: معاویه و عمرو عاص. حضرت دستان مبارک خود را بالا برد و فرمود: خداوندا، این دو را به زانو در آور و به سوی جهنم بفرست.»
همچنین حضرت صلی الله علیه واله فرمود: «یطلع من هذا الفج من امتی یحشر علی غیر ملتی، فطلع معاویه؛(2)بیرون می آید از این ورطه از امت من، کسی که بر دین من نیست. پس معاویه بیرون آمد و آشکار شد.»
اکنون آیا واقعاً کسی که مورد لعن و نفرین رسول خدا صلی الله علیه واله واقع شد، خال المؤمنین، کاتب الوحی، حلیم و عادل است؟ در حق این الفاظ که مظهر فضایل هستند، جفاست که در جای خود استفاده نشوند. چگونه معاویه به خود اجازه می دهد که در مقابل حضرت علی علیه السلام قرار بگیرد که دوست و دشمن، او را می ستایند.
دلیل استبصار: اطّلاع از حقایق تاریخی.
ایشان اهل تونس و مالکی مذهب بودند و در جلسات و مناظراتی که
درباره ی کشف حقیقت صورت گرفت، به سلک مذهب اهل بیت علیهم السلام پیوستند.
وی بعد از بیان مقدماتی می گوید: در جلسه ای برای مناظره با چند نفر گرد هم آمدیم و قرار شد درباره ی علوم اسلامی و سنت و سیره بحث کنیم. من شروع کردم و مدّعی شدم که در باب سیره تلاش زیادی کرده و به نتایج قطعی رسیده ام و در این زمینه مشکلی ندارم. در اینجا یکی از حضّار که جوان مؤمنی بود، به من گفت: دوست دارم سه سؤال از شما بپرسم. گفتم: بپرس.
اول از من پرسید: وقتی رسول خدا صلی الله علیه واله مکّه را ترک و به سوی مدینه هجرت کرد، دخترش فاطمه زهرا علیها السلام کجا بود؟ درباره ی این پرسش فکر کردم؛ ولی جوابی برایش پیدا نکردم. به حافظه ام مراجعه کردم و تمام کتب را مرور کردم. چیزی در این باره به ذهنم نرسید. وی به من گفت: اگر واقعیت را بخواهید، ذکر نکردن این امر که از شما پرسیدم، دلیلش قطع کردن آن است. تمام کتب تاریخی و سیره نویسان به خاطر عدم روشنگری در این باره مدیون هستند؛ زیرا آنان از حکّامی تبعیت کردند که برای مخفی کردن مناقب و فضایل اهل بیت علیهم السلام می کوشیدند. به راستی جوابی بر ردّ این ادّعا نداشتم و گفتم: این موضوع مهم نیست، سؤال دوم خودتان را مطرح کنید.سؤال دومش این بود: آیا می دانی امام علی علیه السلام چگونه از مکّه خارج شد؟ بعد از اینکه امانت های رسول خدا صلی الله علیه واله را ادا کرد و آیا می دانی که امام علی علیه السلام همراه چه کسی مهاجرت کرد و چگونه داخل شهر مدینه ی منوره شد؟
دوباره به حافظه ی خودم رجوع کردم. باز هم چیزی از کتب تاریخی به ذهنم نرسید. نهایت مسئله ی متبادر به ذهن، این بود که امام علی علیه السلام با چند نفر از زنان، بچه ها و غلامان مرتبط با حضرت، از مکّه خارج شدند و چیزی نیافتم که به نحو شایسته، بیان کننده ی این مسئله باشد. درباره ی کیفیت خروج و اینکه با چه کسانی خارج شدند و... به چیزی دست نیافتم. در این هنگام بود که احساس کردم، سرم دارد ترک می خورد؛ چون سؤال دوّمی بود که پاسخی برایش نداشتم.
به او گفتم: این امر نیازمند تتبّع و تحقیق زیادی است. من به زودی درباره ی این مسئله بحث و فحص خواهم کرد. آن جوان مؤمن گفت: سؤال سوّم من هم درباره ی همین قسمت است و آن اینکه آیا سبب ایستادن رسول خدا صلی الله علیه واله در قریه ی قبا را می دانی؟ درحالی که این قریه نزدیک مدینه بود. چرا رسول خدا صلی الله علیه واله آنجا توقّف کردند و به مدینه داخل نشدند؟ برای جواب دادن به این سؤال هم درمانده شدم و چیزی برای جواب نداشتم. از جواب دادن در حیرت ماندم و آنچه در دستم بود، رها کردم و احساس کردم پاهایم طاقت مرا ندارند و دانستم که معلومات و دانشم ساختگی و ناقص است.
بنابراین مقابل این جوان مثل یک دانش آموز نشستم تا کلامش را بشنوم؛ زیرا جواب هایش بسیار قوی و مؤیّد به مصادر تاریخی فریقین(شیعه و اهل سنت) بود. از تسلّط او در این موضوع متعجّب شدم و همچنین کسانی که با هم بودیم نیز چنین احساسی را داشتند. در ادامه می گوید: مهم نیست چه اتفاقی می افتد، حقایق آن قدر بزرگ هستند که نمی توان پنهان کرد؛
به ویژه اینکه خداوند در کتاب خویش با تأکید بر شأن امام علی علیه السلام آیه ی اشتری نفس را نازل کرد تا جایی که خداوند به فرشتگان خود به سبب کار حضرت امیر علیه السلام در آن شب (خوابیدن به جای پیامبر صلی الله علیه واله ) مباهات کرد.
هجرت امام علی علیه السلام بعد از لیلة المبیت با خارج شدن آن جناب به صورت آشکارا، آغاز شد؛ درحالی که بزرگان قریش را به زانو در آورد و آنان را به قبول رسالت پیامبر صلی الله علیه واله مجبور کرد. چیزی که باعث تعجّب من شد، این است که بعضی از عامّه به نقل از امام علی علیه السلام گفتند که حضرت علیه السلام فرمود: من کسی را ندیدم؛ مگر اینکه مخفیانه مهاجرت کرد، مگر عمر که خود را مجهز نمود و تیر و کمانش را برداشت و خانه ی خدا را طواف کرد و...؛ درحالی که حقیقت شخصیت عمر غیر از این است که گفته اند.
درباره ی دو جواب دیگر، آن جوان مؤمن گفته است که فاطمه علیها السلام دختر پیامبر صلی الله علیه واله نزد فاطمه بنت اسد مادر امام علی علیه السلام بود و موقع هجرت با آن جناب و دیگر فواطم یعنی فاطمه بنت حمزه و فاطمه بنت زبیر، همراه امام علی علیه السلام از مکّه به سوی مدینه هجرت کردند و علّت تأخیر پیامبر صلی الله علیه واله در محله ی قبا و نرفتن به داخل شهر مدینه هم این بود که رسول خدا صلی الله علیه واله منتظر بود تا امام علی علیه السلام برسد تا با هم وارد شهر مدینه شوند. وقتی ابوبکر به رسول خدا صلی الله علیه واله اصرار می کرد که وارد شهر مدینه شویم، رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: «ما انا بداخلها حتی یقدم ابن امی و اخی و ابنتی؛(1)من داخل مدینه نمی شوم تا اینکه برادرم و دخترم برسند.»
وی در ادامه به واقعه ای اشاره می کند که بین راه برای حضرت امیر،
1) السیرة النبویة، ج2، ص138 و الفصول المهمة، ص52.
پیش آمد. به این قرار که هفت اسب سوار به همراه حارث بن امیه جلوی حضرت را گرفتند. حضرت، پیش آمد، درحالی که شمشیرش کشیده بود. آنان از حضرت علیه السلام خواستند که برگردد، فرمود: اگر برنگردم؟ گفتند: یا بر می گردی یا اینکه ما مجبورت می کنیم، برگردید. حضرت علیه السلام نزدیک شد و با شمشیرش به کتف یکی از آنان زد و او را از پای در آورد. بعد حضرت علیه السلام این رجز را خواند:
خلّوا سبیل الجاهد المجاهد *** آلیت لا اعبد غیر الواحد
یعنی راه را برای مبارز مجاهدی باز کنید که جز خدای واحد، کسی را نمی پرستد. بدین ترتیب متفرّق شدند. وقتی به قبا رسیدند، وی همراهان را به سوی پیامبر صلی الله علیه واله راهنمایی کرد. رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: علی علیه السلام را صدا کنید. یکی گفت: علی علیه السلام دیگر قادر به راه رفتن نیست. پیامبر صلی الله علیه واله پیش رفت و امام علی علیه السلام را در آغوش گرفت و برای ورم پاهایش گریست.
دلیل استبصار: حدیث ائمه ی اثنی عشر و مصادیق آن.
او اهل اتیوپی است و شافعی مذهب بود. وی در سال 1989 بعد از تحقیق، استفسار و مناقشات زیاد بین او و بعضی از علما به مذهب تشیع تشرّف پیدا کرد.
آقای محمداحمد چنین می گوید: هنوز آن روز را به یاد دارم که مبانی فکری من تغییر کرد و حقایقی که مسیر زندگی ام را تغییر داد، برایم روشن شد. آن روز را یکی از بزرگ ترین روزهای زندگی خود می دانم و اگر بخواهم
برای آن روز نامی بگذارم، اسم آن روز را «روز بازگشت» خواهم نامید. دلیل این نامگذاری هم این است که کتاب «المراجعات» مرحوم شرف الدین را مطالعه می کردم. درحالی که برخی از صفحات این کتاب را ورق می زدم، از مطالبش شگفت زده شدم. به همین دلیل با عجله از کتابخانه بیرون آمدم و مشغول خواندنش شدم و وقتی آن را تمام کردم، خود را در دنیای فکری جدیدی دیدم که تجربه نکرده بودم. چند بار این کتاب شریف را مطالعه کردم و هر بار به مطالب تازه ای دست می یافتم و این باعث شد کتب روایی و سیره و تفسیر بیشتری را مطالعه کنم. چیزی که مسیر زندگی مرا عوض کرد و باب تازه ای در زندگی به روی من گشود، حدیث شریفی است که در آن بر ولایت دوازده نفر تأکید دارد. این روایت در مصادر و اسانید عامّه زیاد به چشمم خورد و در همه ی این کتب بر اینکه خلفا دوازدهنفر هستند، آن هم از قریش و یا در بعضی موارد از بنی هاشم تأکید داشتند؛ برای نمونه، چند کتاب از مصادر مهم عامّه را نام می برم و این حدیث را نقل می کنم.
اول صحیح بخاری: قبل از نقل صحیح بخاری بگویم: این کتاب آن قدر جایگاه رفیعی نزد علما و بزرگان عامّه دارد که بعد از قرآن، آن را بهترین و معتبرترین کتاب می دانند. همچنین صحیح مسلم نیز از چنین جایگاهی نزدشان برخوردار است. بخاری در صحیح از جابر بن سمرة نقل می کند که نبی مکرم اسلام صلی الله علیه واله فرمود: «یكون اثنا عشر امیراً؛ آنان دوازده امیر هستند.» کلمه ای فرموده که آن را نشنیده بودم و آن اینکه همه ی آنان از قریش هستند.(1)
دوّم صحیح مسلم: او از جابر بن سمرة نقل می کند که با پدرم بر رسول
1) صحیح بخاری، ج6، ص2640.
خدا صلی الله علیه واله وارد شدیم. شنیدم که پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: «ان هذا الامر لا ینقضی حتی یمضی فیهم اثناعشر خلیفه قال، ثم تكلم بكلام خفی علی قال: فقلت لابی ما قال؟ قال: كلهم من قریش؛(1)تا دوازده خلیفه از آنها عبور نکنند، این موضوع تمام نمی شود. پدرم گفت: رسول خدا صلی الله علیه واله آهسته به من چیزی گفت. به پدرم گفتم: چه گفت؟ گفت فرمود: همه ی این دوازده نفر از قریش هستند.»
سوّم سنن ترمذی: او با دو سند از جابر بن سمرة همین حدیث را نقل می کند.(2)
چهارم، مسند احمد بن حنبل: او همین حدیث را با الفاظ متعدد در کتابش آورده است. حاکم نیشابوری در مستدرک الصحیحین و هیثمی در مجمع الزوائد با الفاظ مختلف، همین حدیث را نقل کرده اند.(3)وی در ادامه به ذکر احادیثی می پردازد که به مصادیق این دوازده نفر اشاره می کنند، آن هم از منابع عامّه و اینکه ائمه ای که رسول خدا صلی الله علیه واله به آنان اشاره کرد، علی بن ابی طالب و ائمه از فرزندان او هستند.
اوّل، از مناقب خوارزمی نقل می کند که رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: هر کس دوست دارد حیاتش مثل حیات من و موتش مثل موت من باشد و در بهشتی داخل شود که خداوند به من وعده داده است، پس باید علی بن ابی طالب علیه السلام و فرزندان او را دوست بدارد که ائمه ی هدایت و چراغ روشن بعد از من هستند.(4)
دوّم، ابونعیم در حلیة الاولیاء از ابن عباس نقل می کند که رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: «من سره ان یحیا حیاتی و یموت مماتی و یسكن جنة عدن غرسها ربی، فلیول علیا بعدی و لیوال ولیه و لیقتد بالائمة من بعدی فانهم عترتی خلقول من طینتی رزقوا فهما و علما و ویل للمكذبین بفضلهم من امتی القاطعین فیهم صلتی لا انالهم الله شفاعتی؛(1)هر کس بخواهد حیاتش حیات من و مماتش ممات من باشد و در بهشت عدن که خداوند برای من کاشته است، ساکن شود، پس باید علی علیه السلام را دوست بدارد و به او و ائمه ی بعد از من اقتدا کند؛ زیرا آنان عترت من هستند و از طینت من خلق شدند و علم و درک به آنان روزی شده است. وای بر کسانی که فضل آنان را تکذیب کنند و هر کسی از امت من با آنان قطع ارتباط کند، خداوند او را از شفاعت من محروم می سازد.»
سوّم، قندوزی در ینابیع المودة فرمود: «عن سلمان الفارسی ان الائمة من ولد علی و من صلب الحسین إذ قال: دخلت علی النبی صلی الله علیه واله فإذا الحسین بن علی علیه السلام علی فخذه و هو یقبّل عینه و یلثم فاه و یقول: انت سید ابن سید، اخو سید و انت امام ابن امام و اخو امام و انت حجة و ابن حجة و انت ابوحجج تسعة، تاسعهم قائمهم؛(2)سلمان فارسی به نقل از پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: همانا امامان از فرزند علی و از صلب امام حسین علیه السلام روزی بر رسول خدا صلی الله علیه واله داخل شدم. حسین بن علی بر زانوی پیامبر خدا صلی الله علیه واله نشسته بود و حضرت چشم و دهان مبارک اباعبدالله علیه السلام را بوسید و فرمود: تو سیّد فرزند سیّد،
برادر سیّد، تو امام، فرزند امام و برادر امام و حجّت و فرزند حجّت خدا و تو پدر نُه حجت خدا هستی که نهمین آنان، قائمشان است.» ایشان در ادامه می گوید: حدیث ثقلین که افتراق بین قرآن و ائمه را محال می داند، مؤید این است که خلفای بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله فرزندان علی علیه السلام هستند، نه آن سه نفر و معاویه و بنی امیه که نسلشان منقرض شده است.
دلیل استبصار: شبهات و تناقضات در کتب عامّه.
او متولد کشور کنیا و مالکی مذهب و دارای مدرک لیسانس علوم سیاسی است و در سال 1991 به مذهب اهل بیت علیهم السلام مشرّف شد.
محمد باری می گوید: از همان دوران کودکی به مسائل دینی، اهتمام خاصّی داشتم و به لطف خداوند در همان دوران نوجوانی، حافظ کلّ قرآن شدم. از طرفی پدرم از علمای بزرگ شهر و مرجع پاسخگویی شرعی به مردم بود. پدرم در خانه ی ما کتاب خانه ای داشت، من هم سعی می کردم، مثل پدرم عمل کنم و اهل مطالعه و تحقیق باشم؛ ازاین رو در زمینه های مختلف تاریخی و عقایدی، زیاد مطالعه می کردم، در خلال مطالعه به شبهاتی برمی خوردم و این مسئله برای من به صورت یک مشکل جدی بروز کرده بود؛ به ویژه در زمینه ی خلافت و دو جبهه ی بزرگی که در جهان اسلام وجود دارد (جبهه ی تشیع و تسنّن). درحالی که عقل حکم می کند، جهان اسلام یک جبهه ی قوی بیشتر نداشته باشد تا بتواند در مقابل جهان شرک و کفر، مقاوم و شکست ناپذیر باشد؛ زیرا به فرموده ی خداوند در قرآن کریم: <وَأَطِيعُوا
اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ وَاصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ>؛(1)و همه پیرو فرمان خدا و رسول باشید و هرگز راه اختلاف و تنازع نپویید که بر اثر تفرقه، ترسناک و ضعیف شوید و قدرت و عظمتتان از بین برود؛ بلکه همه باید یک دل، پایدار و صبور باشید که خدا همیشه با صابران است.»پس دنبال پیدا کردن جواب برای این شبهات بودم؛ شبهاتی مثل اینکه آیا معقول است رسول خدا صلی الله علیه واله برای بعد از خودشان، خلیفه ای تعیین نکرده باشد تا امت به او مراجعه کنند؟ وصیّت کردن در شرع مقدس، یک امر استحبابی مؤکّد و در بعضی موارد که حقّ النّاس در آن وجود دارد، واجب است. چطور ممکن است متولی دین به این عظمت و جایگاه رفیعی که دارد، رها شده باشد و گروه اندکی برای آن تصمیم بگیرند و یا افضلیّت اهل بیت علیهم السلام که بسیار واضح و مبرهن است و مخالف و موافق به آن اقرار دارند، با این حال چرا امت آنان را مؤخّر و بعضی را مقدم کردند؟ و شبهه ی دیگر که گفته شده بخشی از مسائل دین خود را از عایشه بگیرند، آیا این تحقیر صحابه ای نیست که جزء مقرّبان رسول خدا صلی الله علیه واله بودند که آنان را رها کنند و دینشان را از یک زن بگیرند؟(2)
ازاین رو من شروع به احساس لرزش در ارکان اعتقاداتم کردم. بنابراین چاره ای جز این نیافتم که خودم به تحقیق و مطالعه متوسل شوم تا آنها را از وضعیت بحرانی -که از آن رنج می بردم- نجات دهم. ما در اینجا به پاسخ یکی از این شبهات -که مورد آخر باشد- اشاره می کنیم .
بطلان حدیث شطر: اگر محقّق، دقّت نظر داشته باشد، بر این حدیثی که بعضی به آن تمسّک جستند و به آن اعتماد کامل پیدا کردند، درخواهد یافت که این حدیث حتّی در نظر بسیاری از بزرگان عامّه هم باطل است، چه رسد در نظر علمای خاصّه که شیعه باشد.
الف) ترمذی می گوید: «لم اقف له علی سند إلی الان؛(1)من تا الان، سندی برای این حدیث پیدا نکردم.»
ب) ذهبی گفته است: «فعن ابن الملقن قال: هو من الاحادیث الواهیه التی لا یعرف لها اسناد؛(2)این حدیث از جمله احادیث موهومه ای است که هیچ سندی برایش شناخته نشده است.»
ج) ابن قیم جوزیه میگوید: «فصل: و منها ان یكون الحدیث باطلا فی نفسه فیدل بطلانه علی كل حدیث فیه (یا حمیراء فهو كذب و مختلق)؛(3)یکی از احادیث باطل که فی نفسه باطل است و دلالت بر بطلان آن، این جمله است که هر حدیثی در آن یا حمیراء باشد، دروغ و جعلی است و این حدیث هم یکی از آنهاست.»
د) سیوطی می گوید: «هو حدیث غریب جداً بل هو حدیث منكر؛(4)این حدیث بسیار عجیب، بلکه شرم آور است.»
از طرفی علاوه بر رد این حدیث، احادیثی در کتب خود عامّه وجود دارد که اعمالی از عایشه سر زد که باید او را تقبیح کرد؛ مثل این
روایت: «أنّ عائشة واجهت النبی صلی الله علیه واله بقولها: انت الذی تزعم انّك نبیّ الله؟!! و قولها له صلی الله علیه واله بحضور ابیها و قال ابوها یا رسول الله اقصد فلطمها و جعل الدم یسیل من انفها؛(1)روزی عایشه در محضر رسول خدا صلی الله علیه واله به جنابش جسارت کرد و گفت: آیا تو گمان کردی که نبی خدا هستی؟ درحالی که ابوبکر هم حضور داشت. پدرش از حضرت عذر خواست و چنان به عایشه سیلی زد که از بینی اش خون جاری شد.» درحالی که خداوند برای آن حضرت احترام خاصی قائل است و به همه ی مؤمنان سفارش می کند، حتّی صدایتان را در محضر رسول خدا صلی الله علیه واله بالا نبرید. حال آیا سزاوار است کسی که مؤمن به خدا و کتابش و رسول صلی الله علیه واله است، دین خود را از کسی بگیرد که چنین جسارتی به محضر رسول خدا صلی الله علیه واله می کند؟
علاوه بر آنچه گفته شد، خروج عایشه بر امام زمان خود، یعنی امام علی علیه السلام نیز باعث می شود، در این حدیث تردید بیشتری داشته باشیم؛ بلکه به یقین برسیم که این یک حدیث جعلی بیش نیست؛ زیرا عامّه معتقدند خروج بر امام هرچند فاسق باشد، جایز نیست؛ پس چگونه خروج عایشه را بر امام عصر خود توجیه می کنند؟ امام علی علیه السلام سید الوصیین و امیرالمؤمنین است و رسول خدا صلی الله علیه واله در شأنش فرمود: «حرب لمن حاربك و سلم لمن سالمك.»(2)اضافه بر آنچه گفته شد، نامه ی حضرت امیر علیه السلام برای
طلحه و زبیر و عایشه است. حضرت در آن نامه خطاب به او فرمود: «... و انت یا عائشة فانّك خرجت من بیتك عاصیة لله و لرسوله تطلبین امرا كان عنك موضوعاً ثم تزعمین انك تریدین الاصلاح بین المسلمین فخبرینی: ما للنساء وقود الجیوش و البروز للرجال و الوقوع بین اهل القبلة و سفك الدماء المحرمة؟ ثم انك طلبت علی زعمك دم عثمان و ما انت و ذاك؟ عثمان رجل من بنی امیة و انت من تیم، ثم بالامس تقولین فی ملأ من اصحاب رسول الله صلی الله علیه واله اقتلوا تعثلا قتله الله فقد كفر ثم تطلبین الیوم بدمه؟ فاتقی الله و ارجعی إلی بیتك و اسبلی علیك سترك و السلام؛(1)و امّا تو ای عایشه! همانا از خانه ات خارج شدی، درحالی که معصیت خدا و رسولش صلی الله علیه واله را کردی و کاری را طلب کردی که از تو برداشته شده. تو خیال کردی می خواهی میان مسلمانان اصلاح کنی، درحالی که برای زنان نیست که رهبری لشکر را بر عهده بگیرند و خون به راه بیندازند. تو به خیال خود برای خونخواهی عثمان بلند شدی. تو را با او چه کار؟ عثمان مردی از بنی امیه است، درحالی که تو از تَیم هستی. دیروز در میان اصحاب می گفتی: او را بکشید. او کافر شده است، ولی امروز به خونخواهی او قیام کردی؟ پس از خدا بترس و به خانه ی خود برگرد و پنهان شو. والسلام.»
خلاصه اینکه با تحقیقات گسترده و تناقضات بی شماری که در کتب عامّه دیدم، به لطف خداوند، راه روشن را پیدا کردم و به خیل مشتاقان اهل بیت علیهم السلام پیوستم.
1) تذکرة الخواص، ص71؛ مناقب خوارزمی، ص184 و الامام و السیاسة، ج1، ص90.
دلیل استبصار: حسادت عمر به ابوبکر و تصریح هر دو به خلافت حضرت امیر علیه السلام .
او اهل کنیا در سال 1990 مفتخر به کسب مدال افتخار تشیع شد. محمدعلی می گوید: پدرم مدیر یکی از مدارس دینی مالکی بود. من هم به این مدرسه ملحق شدم. علاقه به مطالعه ی دینی باعث شد، وقت بیشتری صرف مطالعه کنم. وقتی وارد این مدرسهشدم، با اصطلاحات جدیدی آشنا شدم، از قبیل رافضه، سَلَفیّه و غیر این موارد. دوست داشتم درباره ی این اصطلاحات اطّلاع پیدا کنم. با گذشت روزها برایم روشن شد که تاریخ مورد مطالعه ی ما با ابهام احاطه شده است و دست هایی تلاش می کنند آن را به شکلی تحریف شده به نمایش بگذارند.
بنابراین متوجّه شدم که ماندن من در این مدرسه، ذهنم را پر از ساختگی خواهد کرد. ایده هایی که با واقعیت مطابقت ندارند. در واقع نسبت به آنچه مدیریت مدرسه به آن فکر میکرد، بیاعتنا بودم، همانقدر که به خواندن تاریخ اسلامی صحیح -که با قلمهای جعل و تحریف نوشته نشده بود- علاقه داشتم.
شگفت انگیزترین حرفی که من در باب خلافت شنیدم، جمله ای بود که عمر درباره ی خلافت ابوبکر گفته بود و آن اینکه: «ان بیعة ابی بکر کانت فلتة وقی الله شرها؛ همانا بیعت با ابوبکر، نابخردانه و بی تدبیری است. خداوند شرّش را بردارد.» از این کلام عمر، سخت متعجّب شدم و پیش خودم گفتم: چرا عمر به این حرف تصریح کرد؟ چگونه بیعت با ابوبکر
«فلته» و شکست خورده است و چه شرّی بر آن مترتّب می شود که عمر گفته است: خداوند ما را از آن شرّ نگه دارد و حفظ کند؟
اینها حقایق تلخی بود که من با آن مواجه شدم؛ ازاین رو به سیرالئون سفر کردم و به یک مدرسه ی شیعی رفتم تا از نزدیک با عقاید آنان آشنا شوم. اوّلین کتابی را که برای مطالعه انتخاب کردم کتب محمد تیجانی بود.
واضح بود که این کلام عمر، درباره ی محور بیعت با ابوبکر، یک امر خودسرانه نبود؛ بلکه مستند به اصول و اموری بود؛ از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:
الف) اعتراف خود ابوبکر به بی تدبیر بودن بیعتش: «فقد ورد عنه عقیب استلامه للحكم انه قال: إلّا و انی قد ولیتكم و لست بخیركم إلّا و قد كانت بیعتی فلتة؛(1)آگاه باشید شما مرا انتخاب کردید، درحالی که من از شما بهتر نیستم؛ زیرا بیعت با من کار بی تدبیر و ناآگاهانه است.»
ب) منشأ دوّمی که برای این موضع عمر می توان بیان کرد و باعث افشاگری عمر با این گفتار شد، حقد و حسد عمر نسبت به ابوبکر و بد داشتن از اوست. ابوموسی اشعری می گوید: با عمر برای حجّ مشرف شده بودیم.... عمر گفت: آیا نمی خواهید حسودترین مرد قریش را به شما معرفی کنم؟ من گفتم: چه کسی است؟ خیال کردیم کسانی که با ابوبکر بیعت نکردند، مراد عمر است. گفتم: علم نداریم؛ بلکه ظن داریم، مخالفان بیعت ابوبکر باشند. بعد عمرگفت: خیر، به خدا قسم، آن
1) انساب الاشراف، ج2، ص264؛ دعائم الاسلام، ج1، ص85؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج2، ص50؛ رسائل الجاحظ، ج1، ص292 و سبل الهدی و الرشاد، ج 12، ص315.
کس جز ابوبکر که ظالم ترین و حسودترین قریش است، کسی نیست.(1)
دلیل دیگری که باعث شد من از اهل سنت اعراض کنم و به خلافت اهل بیت علیهم السلام ایمان بیاورم، تصریح این دو نفر به افضلیّت، اصلحیّت و قابلیت حضرت امیر علیه السلام در امر خلافت بود.
«قد ورد عن ابن عباس قوله: كنت اسیر مع عمر بن الخطاب فی لیلة و عمر علی بغل و انا علی فرس فقرا آیه فیها ذكر علی بن ابی طالب فقال: اما و الله یا بنی عبدالمطلب لقد كان علی فیكم اولی بهذا الامر منی و من ابی بكر؛(2)شبی با عمر بن خطاب راه می رفتم و عمر بر قاطر و من بر اسب، سوار بودم. آیه ای خواند که در آن از علی بن ابی طالب علیه السلام یاد شده بود و گفت: به خدا سوگند! ای فرزندان عبدالمطلب، علی علیه السلام از من و ابوبکر به این امر سزاوارتر بود.»
با وجود اعتراف عمر به شایستگی امر خلافت برای حضرت امیر علیه السلام باز او کراهت داشت که ردای خلافت را به علی علیه السلام برگرداند. وقتی پسرش عبدالله از او پرسید: پس چه چیز تو را از بیعت با علی منع کرد و خلافت را به او بر نگرداندی؟ عمر گفت: زنده باشم یا مرده، دوست ندارم، علی خلیفه باشد.(3)
دلیل استبصار: بشارت انجیل به پیامبر صلی الله علیه واله و ائمه ی اثنی عشر علیهم السلام .
او دارای اصالت مسیحی و اهل کشور غناست و در سال 1984 میلادی
به لطف خداوند، زیر سایه ی شجره ی طیبه (اهل بیت) آرام گرفت. محمّد می گوید: خداوند، مرا از تاریکی و ضلالت نجات داد و تحوّل عجیبی در من ایجاد کرد.
حقیقت این است که اندیشه ی خدایی کردن مسیح، یک عقب گرد مهلک است که به اصل مسیحیت ضربه زد و آن را از یک دین کاملاً آسمانی به بت پرستی منتقل کرد و این موضوع توسّط اهل کتاب از روی هوا و هوس و امیالشان ایجاد شد.
اعتقادشان به اینکه مسیح خداست، با گفتن آنها که او پسر خداست، مطابقت ندارد؛ زیرا معقول نیست که پدر برای خود پسر باشد و پسر نیز برای خود پدر باشد. نقش سوم شخص بین این دو و اعتبار و حدود هر کدام چیست؟
بنابراین، مردان کلیسا پس از مواجهه با این تناقضات، ناگزیر به چند توجیه و ارائه ی آن به صورت مبهم بودند. با وجود این تناقضات، من به بعضی از اشارات درکتاب مقدس برخوردم و باعث شد تأمّل بیشتری داشته باشم؛ مثل بشارت خداوند به حضرت ابراهیم علیه السلام درباره ی فرزندش اسماعیل که در کتاب عهد قدیم آمده است. خداوند این گونه می فرماید: امّا اسماعیل، پس دعای تو را درباره اش مستجاب کردم و او را مبارک قرار دادم و برایش ثمراتی قرار دادم و ذرّیه اش را زیاد کردم و او را پدر دوازده خلیفه قرار دادم و امتش را بزرگ کردم. از خودم پرسیدم: این دوازده نفر چه کسانی هستند و چه مقامی دارند، زیرا با اینکه هنوز نیامده اند و در عالم غیب هستند، خداوند چنین شأن و منزلتی برایشان قائل است؟ از قراین فهمیدم که آنان از امت عیسی و
از ذرّیه ی او هم نیستند؛ زیرا عیسی علیه السلام ازدواج نکرده بود و دارای همسر نبود. از این ضرورت، وجود مبعوث دیگری را فهمیدم که آنان ذرّیه ی او هستند. این امر باعث شد دنبال پیامبر بعد از عیسی علیه السلام رفتم و به اقوال علمای غیر مسلمان درباره ی بشارت به رسول خدا صلی الله علیه واله برخوردم. سراغ علمایی رفتم که زبان عبری و عربی را با هم می دانستند. به کتابی به نام «انیس الاعلام فی نصرة الاسلام» برخوردم که نص ّعبری با ترجمه ی عربی داشت و اجابت دعای حضرت ابراهیم علیه السلام در حقّ حضرت اسماعیل علیه السلام را در آن یافتم.... «واجعله عظیما بمادماد و اثنی عشر اماما یكونون من نسله و سیكون امة عظیمة. فلفظة بمادماد بحساب الجمل تساوی 92 و كذا لفظ محمد بحساب الجمل یساوی هذا العدد.» پس لفظ «بمادماد» را به حساب ابجد در آوردم که عدد 92 شد. همچنین لفظ «محمّد» را به حساب جمل در آوردم، آن هم عدد 92 در آمد. فهمیدم مراد از «بمادماد» در کتاب عهد قدیم همان حضرت محمد صلی الله علیه واله است که خداوند بشارتش را داده بود تا اینجا نبوّت رسول خدا صلی الله علیه واله برای من ثابت شد و به این نتیجه رسیدم که باید پیرو دین اسلام شوم؛ امّا هنوز کارم به اتمام نرسیده بود؛ زیرا مصداق آن دوازده نفر را پیدا نکرده بودم. با سیر در فرقه های اسلامی، خلفای سه گانه که قطعاً نبودند. با مطالعه درباره ی زندگی معاویه هم به این نتیجه رسیدم که پدر او از دشمنان شماره ی یک رسول خدا صلی الله علیه واله بودند. بنی امیه هم که منقرض شده بودند. همه ی اینها که گفته شد برای من روشن شد که اینها نه از ذرّیه ی رسول خدا صلی الله علیه واله هستند، نه عددشان به دوازده می رسد؛ در نتیجه این امر باعث شد که حقیقت را دریابم و به اهل بیت علیهم السلام پناه بیاورم تا فطرت و وجدانم آرام گیرد.
دلیل استبصار: مطالعه ی نهج البلاغه حضرت امیر علیه السلام .
او اهل کشور سنگال و مالکی مذهب بود. وی در یک خانواده ی مذهبی به دنیا آمد و دانشجوی دانشگاه ملک سعود در ریاض بود. او در سال 1999 میلادی عضو انجمن مبارزه ی اسلامی و از اعضای اصلی این انجمن بود. در همان سال بارقه ی ایمان به قلبش تابید و راه حق را پیدا کرد و به جرگه ی دوستداران و ولایتمداران اهل بیت علیهم السلام پیوست.
مختار می گوید: برای مطالعه به کتابخانه ی دانشگاه می رفتم. یکی از کتاب هایی که با آن مواجه شدم، نهج البلاغه امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام بود. وقتی این کتاب را مطالعه کردم، آن را یک گنج بسیار نفیس در آثار عربی یافتم که همه چیز را در خود جمع داشت، تا جایی که این کتاب را دون کلام خالق و فوق کلام مخلوق یافتم. تحقیق در بیانات امام علی علیه السلام درهای معارف زیادی را بر من گشود.
همچنین گفتار او در تعامل مستقیم با جهان و زندگی بود، به طوری که قلب خود را در یک وحدت وجودی مطلق به موجودات پیوند داد؛ سپس با آنچه دلش را به هیجان آورد، حقایق و قوانین را با ایجاد هماهنگی کامل بین الفاظ و معانی و بیان آن با عباراتی سرشار از صفا، شکوه، صفا و کیفیت بیان کرد. سپس معانی مورد نظرش را در قالب هنری زیبا پوشاند؛ البته هیچ جای شگفتی نیست؛ زیرا آفریدگار سبحان، او را مورد عنایت خود قرار داده و از جوانی به رحمت خود فرو برده است. پس وی را با فرستاده ی خود محشور کرد تا پیام را با تمام گرمی و قدرت از او جذب کند.
در ادامه به بیاناتی از حضرت امیر علیه السلام اشاره می کند و می گوید: حضرت فرمود: خداوند مرا قرین و همراه رسولش قرار داده است و در تمام راه های مکارم و اخلاق، شب ها و روزها مثل شیرخواری که همراه مادرش می رود، با آن جناب بودم و مرا به تبعیّت و اقتدا به او امر می کرد.
قسم به خداوند، آیه ای نازل نشد؛ مگر اینکه من می دانم برای چه و کجا و بر چه کسی نازل شده است. همانا خداوند به من زبانی گویا و قلبی با فهم بالا عنایت کرد.(1)
بعد به احادیثی از قول رسول خدا صلی الله علیه واله درباره ی علم حضرت علیه السلام و علّت اهتمام رسول خدا صلی الله علیه واله به حضرت امیر علیه السلام می پردازد و می گوید: این اهتمام و توجّه چیزی نیست، مگر فراهم کردن زمینه برای آینده ی خلافت امام علی علیه السلام . علاوه بر این به شهادت عمر و غیر آن به اعلمیت امام علی علیه السلام اشاره و اقرار آنان را بیان می کند.
به راستی چرا این همه بغض؟ زمانی که در دانشگاه ملک سعود ریاض درس می خواندم، روزی موقع پایان درس، از استاد پرسیدم که علی بن ابی طالب علیه السلام با آن همه سابقه ی علمی، فصاحت و بلاغت و تسلّط بر تمام علوم و معارف، چرا خلیفه نشد؟ واضح است که در تمام عرصه ها از همه ی صحابه بالاتر است. ناگهان با صحنه ی عجیبی روبه رو شدم. در چهره ی استادم نشانه هایی از عصبانیت و آشفتگی دیدم که گویی از پرسش من منزجر شده بود. با لحنی تند گفت: وظیفه ی ما نقل متون ادبی منتخب و رساندن آن است و هیچ معنای دیگری برای ما ندارد. سپس صورتش را از من
1) طبقات ابن سعد، ج2، ص257.
برگرداند و رفت. از رفتارش متحیّر شدم و احساس کردم چیزی را از من پنهان می کند که مربوط به علی بن ابی طالب علیه السلام است.
سپس این سؤال به ذهنم خطور کرد که چرا رسول خدا صلی الله علیه واله برای پس از خود، جانشین انتخاب نکرد؟ و چگونه شخص دیگری می تواند از او(امام علی) جلو بزند؟ یعنى به سبب علم فراوانى که بر کسى پوشیده نیست، برای خلافت سزاوارتر بود.
موضوع را دنبال کردم. نصوص فراوانى از رسول خدا صلی الله علیه واله یافتم که علی علیه السلام را براى خلافت پس از خود معرّفی کرده است. در واقع دریافتم که ما مستضعف فکری هستیم و بزرگان عامّه، ما را از دسترسی به حقیقت باز می داشتند. حقیقت آن چیزی نیست که آنان به خورد مردم می دهند. یاد این آیه ی شریفه افتادم: بعضی از کسانی که به جهنّم می روند، می گویند: <یَقُولُ الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذینَ اسْتَكْبَرُوا لَوْ لا أَنْتُمْ لَكُنَّا مُؤْمِنینَ>؛(1)کسانی که به استتضعاف کشیده شدند، به مستکبران می گویند: اگر شما نبودید، ما هرآینه از مؤمنان و الان اهل نجات بودیم.»
دلیل استبصار: مطالعه درباره ی فرقه ی ناجیه.
او مالکی مذهب و اهل تونس و مهندس مکانیک بود. وی در سال 1984 در یکی از شهرهای تونس به خیل مشتاقان حقیقت و عاشقان اهل بیت علیهم السلام پیوست.
1) سبا، 31.
منصف می گوید: عادت داشتم که درباره ی مباحث اعتقادی، زیاد سؤال بپرسم، آن هم سؤالات جدی و پرچالش؛ زیرا هر جوابی هم مرا اقناع نمی کرد. در واقع صداقت من در تحقیق در بصیرت من تأثیر داشت؛ به همین دلیل سؤالات زیادی داشتم و از جمله سؤالاتی که در تنظیم ارکان اعتقادی من تأثیر زیادی داشت، حدیث مشهور و منقول از رسول خدا صلی الله علیه واله است: «ان امته تفترق إلی ثلاث و سبعین فرقة كلهم فی النار إلّا فرقة واحدة.»(1)
با این حدیث، به تحقیق و جستجو به منزله ی مبنای شناخت این فرقه ی نجات یافته رهسپار شدم و بر این باور بودم که ندانستن و نشناختن این فرقه، به معنای هلاک شدن در آتش است و لازم بود که علل و تاریخ وقوع تفرقه بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله را بدانم؛ زیرا برای من، شناخت ریشه های انحراف -که ویژگی فرقه های انحرافی است- لازم بود. با مطالعه ی زیاد، ریشه ی این انحراف را یافتم و آن هم حدیث معروفی است که در تمام کتب تاریخی ما نقل شده است که معروف به قرطاس و قلم است. رسول خدا صلی الله علیه واله لحظات آخر عمر شریف در بستر بیماری فرمودند: برای من کاغذ و قلمی بیاورید که چیزی بنویسم تا جلوی افتراق و گمراهی در امت من گرفته شود.
بخاری در صحیح، مسلم در صحیح، احمد در مسند و دیگران عین این واقعه ی تاریخی را نقل کردند. بخاری به نقل از ابن عباس می گوید: وقتی درد بر رسول خدا صلی الله علیه واله غلبه کرد و شدّت یافت، فرمود: کاغذی بیاورید تا چیزی بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید. در این هنگام عمر گفت: همانا
1) سنن ترمذی، ج4، ص381؛ سنن ابی داود، کتاب الایمان، ج4، ص202؛ کتاب السنة، سنن ابن ماجه، ج2، ص932؛ مسند احمد بن حنبل، کتاب الفتن، ج2، ص332 و مستدرک حاکم النیسابوری، ج1، ص47 و....
درد بر پیامبر غلبه کرد و نزد ما کتاب خداست و کتاب خدا برای ما کفایت می کند. در این هنگام اختلاف و درگیری لفظی شدّت گرفت. ابن عباس می گوید: همانا مصیبت عظمی به تمامه (عمر) بین رسول خدا صلی الله علیه واله و کتابت حائل شد و نگذاشت رسول خدا صلی الله علیه واله چیزی بنویسد.(1)در دیگر کتب به مضامین دیگری به این واقعه اشاره شد؛ از جمله جسارت عمر به محضر حضرت رسول اکرم صلی الله علیه واله که گفت: «ان هذا الرجل لیهجر.»
علّت مخالفت عمر و بعضی دیگر بر کتابت رسول خدا صلی الله علیه واله این بود که آنان متوجّه شدند پیامبر اکرم صلی الله علیه واله می خواهد بر خلافت امام علی علیه السلام تأکید کند؛ زیرا ذهنیت قبلی از این مسئله (در حدیث ثقلین) داشتند که رسول الله صلی الله علیه واله فرمود: دو چیز گران بها در میان شما می گذارم: کتاب خدا و عترتم را که گمراه نشوید. الان هم که کاغذ و قلم می خواهد و می گوید: چیزی بنویسم که گمراه نشوید، منظورش خلافت علی علیه السلام است؛ از این رو مخالفت کردند که این امر صورت نگیرد. در این هنگام عمر به عدم رضایت درباره ی این کار تصریح کرد و گفت: «حسبنا كتاب الله.»
اما دلالات این حدیث مبنی بر اینکه امر رسول خدا صلی الله علیه واله برای آوردن کاغذ، مولوی بوده، نه ارشادی:
الف) همانا قول «لا تضلوا؛ تا گمراه نشوید» یعنی کتابتی که مورد نظر رسول خدا صلی الله علیه واله بود، موجب عصمت از ضلالت بود و این امری، واجب الحصول است.
1) صحیح بخاری، ج1، ص54؛ کتاب المغازی، باب مرض النبی؛ کتاب الاعتصام باب کراهیة الخلاف؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، ص222 و....
ب) نارضایتی پیامبر صلی الله علیه واله از اعمال آنان و دستور ایشان به قیام با وجود استقامت بسیار، گواه بر این است که آنان مرتکب اشتباه بزرگی شدند که حضرت نتوانستند از آن اشتباه بگذرند.
ج) پیامبر صلی الله علیه واله در حال احتضار، به خود مشغول و نوشتن کتاب برایش سخت بود. این امر مهم و این مقام، بیان کننده ی این است که امر رسول خدا صلی الله علیه واله ارشادی نیست؛ بلکه الزامی و مهم است.
د) موضعی که ابن عباس گرفت، بعد از توصیف این مصیبت بزرگ و آن گریه کردن او برای مخالفت با امر رسول خدا صلی الله علیه واله بیانگر این است که آنان فعل حرامی انجام دادند؛ پس در جریان آن، امت چیزی را از دست دادند که موجب عصمتشان از گمراهی می شد؛ اما اینکه بعضی در تلاش و تکاپو افتادند که این حرف های عمر را توجیه کنند، مناسب نیست؛ زیرا عمر در موارد زیادی با رسول خدا صلی الله علیه واله مخالفت می کرد که مشهور است.
او در ادامه می افزاید: یکی از مهم ترین اسبابی که موجب هدایت و معرفت حق می شود، تقوای الهی است که خداوند فرمود: «ان تتقوا الله یجعل لكم فرقانا؛ اگر تقوای الهی، پیشه کنید، خداوند برای شما راه نجات و فرقان قرار می دهد» و فرقان همان نوری است که خداوند در قلب متّقین قرار می دهد و به آنان قدرت تشخیص حق از باطل را عنایت می کند.
دلیل استبصار: مطالعه ی نهج البلاغه.
او اهل اقلیم کردستان عراق و حنفی مذهب بود و در سال 1997 میلادی
بر اثر یک عنایت ربّانی سبیل نجات را شناخت و در مسیر حق قرار گرفت. ایشان می گوید: با یکی از مردان اهل موصل برخورد کردم. وقت اذان شد. هر دو به قصد خواندن نماز به مسجدی در بازار رفتیم. چیزی که موجب تعجّب من شد، این بود که نماز خواندن او را با نماز خواندن خودم متفاوت دیدم. اینکه بر مُهر سجده می کرد و در حال قیام دستانش بسته نبود. کنجکاو شدم که علّت آن را از او بپرسم.
فرصتی دست داد و از علّت این گونه نماز خواندن پرسیدم. وی در جواب گفت: طبق اعتقاد مذهب جعفری و به تبعیت از امامان خود از اهل بیت علیهم السلام نماز می خوانیم و تمام معالم دین و معارف اسلامی خود را از آنان می گیریم. بعد از آن بر این شدم که درباره یعقاید شیعه ی اثنی عشری مطالعه کنم. شیعه معتقد است رسول خدا صلی الله علیه واله امتش را بدون برنامه و خلیفه رها نکرده است؛ بلکه امام علی علیه السلام و عترتش را بعد از خود به امر خداوند متعال، خلیفه ی الهی معرفی کرده است؛ به عبارتی تهدیدی که آینده ی اسلام را به مخاطره می انداخت و حفظ امت اسلام از تهدید، باعث شد که رسول خدا صلی الله علیه واله بعد از خود، حتماً خلیفه معرفی کند؛ درحالی که در تاریخ وارد شده است، خلفای سه گانه را پیامبر صلی الله علیه واله معرفی نکرده است؛ بلکه در سقیفه به شور نشستند و آنان را انتخاب کردند؛ به راستی نقش خود رسول خدا صلی الله علیه واله در این زمینه چه بود؟ مگر می شود رسول الله صلی الله علیه واله درباره ی امر به این عظمت، هیچ نظری نداشته باشد.
از حرف های این مرد، متحیّر شدم. از وی خواستم که در فرصت مناسبی همدیگر را ملاقات کنیم تا بیشتر در این زمینه حرف بزنیم و او نیز قبول کرد.
در یکی از روزها قرار دیدار گذاشتیم. دوباره درباره ی عقاید شیعه ی اثنی عشری حرف زدیم. ایشان کتاب نهج البلاغه امام علی علیه السلام را به من هدیه کرد. این کتاب شریف را مطالعه کردم. به مواردی برخوردم که امام علی علیه السلام بحث خلافت را مطرح کرد و دیدم این موارد با کلام رسول خدا صلی الله علیه واله مطابقت دارد؛ از جمله این فرمایش ها حضرت امیر علیه السلام می فرمایند: «لا یقاس بآل محمد من هذه الامة احد و لا یسوّی بهم من جرت نعمتهم علیه ابدا هم اساس الدین و عماد الیقین الیهم یفیء الغالی و بهم یلحق التالی و لهم خصائص حق الولایة و فهیم الوصیة و الوراثة الان اذ رجع الحق إلی اهله و نقل إلی منتقله؛(1)کسى را با خاندان رسالت نمى شود مقایسه کرد و آنان که پرورده ی نعمت هدایت اهل بیت پیامبرند، با آنان برابر نخواهند بود. عترت پیامبر صلی الله علیه واله اساس دین و ستون هاى استوار یقین مى باشند. شتاب کننده، باید به آنان بازگردد و عقب مانده باید به آنان بپیوندد، زیرا ویژگى هاى حقّ ولایت به آنها اختصاص دارد و وصیّت پیامبر صلی الله علیه واله نسبت به خلافت مسلمانان و میراث رسالت، به آنان تعلّق دارد. هم اکنون (که خلافت را به من سپردید) حق به اهل آن بازگشت و دوباره به جایگاهى که از آن دور مانده بود، بازگردانده شد.»
همچنین در خطبه ی دیگر می فرماید: «این الذین زعموا انهم الراسخون فی العلم دوننا كذبا و بغیا علینا ان رفعنا الله و وضعهم و اعطانا و حرمهم و ادخلنا و اخرجهم بنا یستعطی الهدی و بنا یستجلی العمی ان الائمة من قریش غرسوا فی هذا البطن من هاشم لا تصلح علی سواهم و لا تصلح الولاة فی غیرهم؛(2)
کجا هستند کسانى که پنداشتند دانایان علم قرآن آنان مى باشند، نه ما که این ادّعا را بر اساس دروغ و ستمکارى بر ضدّ ما روا داشتند، خدا ما اهل بیت پیامبر علیه السلام را بالا آورد و آنان را پست و خوار کرد، به ما عطا فرمود و آنها را محروم ساخت، ما را در حریم نعمت هاى خویش داخل و آنان را خارج کرد که راه هدایت را با راهنمایى ما مى پویند و روشنى دل هاى کور را از ما مى جویند. همانا امامان (دوازده گانه) همه از قریش بودند که درخت آن را در خاندان بنى هاشم کاشته اند، مقام ولایت و امامت در خور دیگران نیست و دیگر مدعیّان زما مدارى، شایستگى آن را ندارند.»
بنابراین عزم و اراده ام را به این امر معطوف داشتم که نباید از حق، چشم پوشی کرد. این را هدایت الهی و توفیق خداوند منان می دانم که مرا به راه درست هدایت کرد.
دلیل استبصار: وجه اشتراکات و افتراقات مذهب زیدیه(1)با مذهب اثنی عشری.
1) پس از شهادت امام حسین علیه السلام برخی از علویان، اندیشه ی قیام مسلحانه را به منزله ی یکی از شروط امامت و راهبرد مقابله با ظالمان قلمداد کردند. با شکلگیری این تفکر سیاسی در دوره ی امام سجاد علیه السلام ، سنگ بنای زیدیه نهاده شد. اختلاف میان علویان به دو دیدگاه مبارزه فرهنگی یا قیام مسلحانه علیه دستگاه اموی برمیگشت. نتیجه ی این اختلاف پس از شهادت امام زینالعابدین علیه السلام پدید آمد. عدهای امامت امام باقر علیه السلام را پذیرفتند و گروهی دیگر به امامت زید بن علی برادر امام محمد باقر علیه السلام معتقد و به زیدیه مشهور شدند. بر این اساس شیعیانِ معتقد به قیام مسلحانه، زید بن علی را پس از امام علی علیه السلام ، حسنین علیه السلام و امام سجاد علیه السلام به عنوان امام پنجم اهل بیت علیهم السلام میدانند.
ایشان اهل یمن و زیدی مذهب بود که در سال 1997 در شهر صنعا با تحقیق زیاد به مذهب شیعه ی اثنی عشری روی آورد. ایشان می گوید: شیعه معتقد است که ولایت به نصّ از طرف خداوند جعل شده است و کسی غیر از خداوند، حق انتخاب و انتصاب ولی و خلیفه را ندارد. در ادامه می گوید: با مطالعه ای که کردم و روایاتی که دیدم، به این نتیجه رسیدم که خود شهید زید بن علی بن الحسین ادعای امامت نکرده است و امامان بعد از امام سجاد علیه السلام هم به این امر تصریح کردند. اصلاً زید بن علی، صاحب منهج عقایدی یا فقهی خاصی نبوده و منهجش همان منهج اهل بیت علیهم السلام است.
امام صادق علیه السلام در حق زید بن علی بن الحسین علیه السلام می فرماید: «إنّ زیداً كان عالماً و كان صدوقاً و لم یدعكم إلی نفسه انما دعاكم إلی الرضا من آل محمد لو ظهر لوفی بما دعاكم الیه؛(1)همانا زید عالم و راستگو بوده و او کسی را به سوی خویش نخوانده و ادعای امامت نکرده است؛ بلکه بر عکس، شما را به رضا از آل محمد علیه السلام فرا خوانده است.»
همچنین امام رضا علیه السلام در جواب مأمون از ادعای زید در باب امامت فرمودند: «ان زید بن علی لم یدّع مالیس له بحق و انه كان اتقی لله من ذلك انه قال ادعوكم إلی الرضا من آل محمد و انما جاء ما جاء فیمن یدعی ان الله نص علیه من یدعو إلی غیر دین الله و یضل عن سبیله بغیر علم و كان زید بن علی والله ممن خوطب بهذه الایة: و جاهدوا فی الله حق جهاده(2).»
با تحقیق زیاد به این نتیجه رسیدم، آرایی که به جناب زید شهید
نسبت می دهند، در حقیقت آرای علمای زیدیه است، نه شهید زید بن علی. ضمن اینکه واقعاً آرا و آثاری منسوب به زید بن علی وجود ندارد. در واقع بعضی از بزرگان زیدیه مثل قاسم رسی که رأس فرقه ی قاسمیه است و یا ناصر الاطروش که سرسلسله ی فرقه ی ناصریه و مؤسّس مذهب زیدیّه است، موجب ایجاد این مذهب شده اند. بنابراین عقل سلیم حکم می کرد که کامل ترین مذهب را انتخاب کنم و مذهب ائمه ی اثنی عشری را کامل ترین مذهب یافتم و به آن روی آوردم.
دلیل استبصار: تأثیر عبدالمنعم حسن در ایشان.
در کتاب کوکب النورانی فی ترجمة التیجانی تألیف شیخ محمد حسّون آمده است: اوّلین کسی که در عقیده ی محمد تیجانی تأثیر بسزایی داشته است، دکتر عبدالمنعم حمید حسن مؤلّف کتاب «بنور فاطمة اهتدیت» (به نور فاطمه هدایت شدم) است. عبدالمنعم استاد تاریخ در دانشگاه بغداد بود. گفته شد: او در لندن به وسیله ی بعثی ها دستگیر و اعدام شد.
استاد محمد تیجانی الان به یکی از مستبصران بسیار تأثیرگذار تبدیل شده است که تألیفات زیادی دارد. معروف ترین و پرآوازه ترین اثر وی، کتاب «ثم اهتدیت»(آن گاه که هدایت شدم) است. همچنین «اهل سنت واقعی» تألیف دیگر ایشان است که تأثیر زیادی بین مسلمانان داشت و دارد. وی مصاحبه هایی هم دارد که بسیار زیبا و تأثیرگذارند. ایشان بعد از آشنایی با دکتر عبدالمنعم حسن، دلیل استبصار خویش را این گونه بیان می کند:
دلیل اوّل من، نصّ بر خلافت است. ایشان در این زمینه چنین می گوید: هنگام ورود به این تحقیق با خودم قسم خوردم که به آنچه جز برای هر دو طرف قابل اعتماد است، تکیه نکنم و به موارد اختلافی، اصلاً توجّه نکنم. به این ترتیب به بحث افضلیت بین ابوبکر و علی بن ابی طالب علیه السلام وارد شدم. آیا خلافت آن گونه است که شیعه ادعا می کند و نصّ بر آن دارد، یا انتخابی و شورایی است؛ چنان که اهل سنت و جماعت، ادعای آن را دارند. با تحقیق درباره ی این موضوع به نصّی درباره ی خلافت علی بن ابی طالب علیه السلام رسیدم و آن را واضح و آشکار یافتم؛ مثل قول رسول خدا صلی الله علیه واله که فرمود: «من كنت مولاه فهذا علی مولاه» و «بخ بخ لك یابن ابی طالب» گفتن آن دو نفر. این نص ادعایی شیعه را هم در مصادر شیعه و هم در مصادر اهل سنت و جماعت یافتم. از طرفی اجماع ادّعا شده بر انتخاب ابوبکر را هم دیدم؛ درحالی که مخالفان زیادی داشت، مخالفانی مثل خود امام علی علیه السلام ، ابن عباس، سلمان فارسی، ابوذر غفاری، مقداد، عمار بن یاسر، حذیفة بن الیمان، خزیمة بن ثابت، براء بن عازب ابی بن کعب، جابر بن عبدالله، قیس بن سعد، ابوایوب الانصاری و غیر از اینها که تعدادشان زیاد است. پس چگونه شما اهل سنت و جماعت ادعای اجماع می کنید؛ درحالی که این همه مخالف از صحابه رسول خدا صلی الله علیه واله دارد؟(1)
بنابراین وقتی این خلافت تقمّصاً من قبل ابوبکر شد، چنان که امام علی علیه السلام صاحب شرعی این خلافت در خطبه ی شقشقیه فرمود و زمانی که این خلافت، ظلم است، چنان که سعد بن عباده سید الانصار گفته
1) تاریخ طبری، تاریخ ابن اثیر، تاریخ الخلفاء تاریخ الخمیس، الاستیعاب و....
است و زمانی که این بیعت غیر شرعی است؛ چنان که ابن عباس عموی پیامبر صلی الله علیه واله گفته است و زمانی که این بیعت «فلته» و بی تدبیری است، چنان که ابوبکر به آن اعتراف کرد و عمر هم به آن تصریح دارد، چگونه شما مدعی اجماع هستید؟ این اجماع است؟
دلیل دوّم من، اختلاف حضرت صدیقه ی طاهره علیها السلام با ابوبکر است. فریقین بر این موضوع اجماع دارند. هر عاقل منصفی به خطای ابوبکر در قضیه ی فدک اذعان دارد. همانا ابوبکر تعمّداً حضرت علیها السلام را اذیّت کرده و او را تکذیب کرده است. عجیب آنکه روزی عایشه و حفصه در زمان خلافت عثمان بر او وارد شدند و میراث رسول خدا صلی الله علیه واله را طلب کردند؛ درحالی که عثمان تکیه داده بود. بعد نشست و به عایشه گفت: تو و حفصه طلب ارث کردید؟ مگر نشنیده اید که رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: «نحن معاشر الانبیاء لا نورّث.» اگر این گفتار رسول خدا صلی الله علیه واله صحّت دارد، شما ارثی نمی برید و اگر صحّت نداشته باشد، چرا حق فاطمه علیها السلام ادا نشد؟ عایشه با این حرف از خانه ی عثمان خارج شد؛ درحالی که غضبناک بود و گفت: او را بکشید که کافر شده است.(1)
دلیل سوّم من برای شیعه شدنم، اولی بودن علی علیه السلام به تبعیت است. این مسئله درکتاب های فریقین به وفور دیده می شود که علی علیه السلام نه تنها از این سه نفر، بلکه از همه ی اصحاب، اعلم و سزاوار تبعیت بود. امام شافعی درباره ی شخصیت امام علی علیه السلام می گوید: «عجبت لرجل كتم اعداؤه فضائله حسداً كتمها محبّوه خوفاً و خرج ما بین ذین و ذین ما طبق الخافقین(2).»
دلیل استبصار: مطالعه ی کتاب «ثم اهتدیت» تیجانی.
او اهل کنگو بود و در یک خانواده ی مسیحی به دنیا آمد. سپس دین اسلام را برگزید و به مذهب شافعی روی آورد. سپس بعد از تحقیق زیاد در سال 1994 میلادی نور حقیقت بر قلبش تابید و راه خویش را پیدا کرد.
کانامبا می گوید: یکی از مهم ترین کتاب هایی که تأثیر بسزایی در کشف حقیقت در من داشت، کتاب «ثم اهتدیت» آقای دکتر محمد تیجانی بود. استدلالات وی، حقایقی را برای من کشف کرد که قبلاً هیچ اطّلاعی از آنها نداشتم. مهم ترین آنها، حقایق تاریخی مرتبط به صدر اسلام است که همان واقعه ی غدیر باشد.
این حدیث آن قدر بین مسلمین شهرت دارد و متواتر است که جمیع طبقات و فرقه ها و مذاهب به آن اشاره و بعضی هم به طور مفصل درباره ی آن بحث کردند. صدهزار نفر از مسلمانان اعم از مرد و زن، شاهد این قضیه ی تاریخی بودند. بالغ بر صد و ده روای از صحابه و هشتاد و چهار نفر از تابعین و هزاران نفر از علمای فریقین(شیعه و سنی) به این واقعه پرداخته و اشاره کرده اند.
او در ادامه به نقل واقعه ی تاریخی غدیر می پردازد تا به اینجا می رسد که می گوید: رسول خدا صلی الله علیه واله دستور دادند آنانی که جلو رفتند برگردند و آنانی که هنوز نرسیده اند، خود را برسانند. این جمله ی حضرت، از یک واقعیت پرده بر می دارد که حضرت، قصد ابلاغ به همه را داشت. یک حقیقت دیگر را هم بازگو می کند و آن اینکه در امر خلافت و ولایت،
هیچ کس حق ندارد، جلوتر از امام و یا عقب تر از وی حرکت کند؛ بلکه باید ملازم امام باشد و با امام حرکت کند و این همان چیزی است که امام هادی علیه السلام در زیارتجامعه به آن اشاره می کند: «فالراغب عنكم مارق و اللازم لكم لاحق و المقصر فی حقكم زاهق؛ رویگردانِ از [راه و روش] شما از دین خارج شده و همراه با شما، [به شما] پیوسته است و مسامحه کننده ی در حقّ شما، نابود است....»
در ادامه می افزاید: رسول خدا صلی الله علیه واله در کلام آخر فرمود: «الله اكبر علی إكمال الدین و إتمام النعمة و رضا الربّ برسالتی و الولایة لعلیّ من بعدی، ثم طفق القوم یهنئون امیرالمؤمنین و ممن هنّاه فی مقدم الصحابة ابوبكر و عمر كل یقول بخّ بخّ لك یابن ابی طالب اصبحت و امسیت مولای و مولی كل مؤمن و مؤمنة؛ الله اکبر بر این تکمیل شدن دین و تمام شدن نعمت و رضای پروردگار به رسالت من و ولایت علی علیه السلام بعد از من. سپس مردم برای تبریک گفتن هجوم آوردند. ابوبکر و عمر از جمله افرادِ مقدم بر بقیه بودند که به امام علی علیه السلام تبریک گفتند.»
نکته ی حایز اهمیّت اینکه چطور بعضی از علمای عامّه، خود را به توجیه این واقعه راضی کردند؟ و «من كنت مولاه و فهذا علی مولاه» را بر دوستی حمل کردند. فراز آخر فرمایش رسول خدا صلی الله علیه واله آن قدر واضح و مبیّن است که به طور کلی، این توجیه را از بین می برد...: «رضا برسالتی والولایة علی من بعدی.» آیا واقعاً از این فراز، دوستی با امام علی علیه السلام فهمیده می شود یا ولایت ایشان؟ کور باد کسانی که چشمانشان را روی یک حقیقت مُسلّم می بندند و باعث گمراهی دیگران می شوند. آنان فردای قیامت، قطعاً
مصداق این آیه ی شریفه هستند: «وقفوهم انهم مسئولون؛(1)آنان را متوقف کنید، همانا آنان مسئول کاری هستند که انجام دادند.»
او در ادامه می افزاید: این حدیث و دیگر احادیث در این زمینه باعث شد، به این نتیجه برسم که رسول خدا صلی الله علیه واله امت خود را در سرگردانی رها نکرده اند تا گرفتار شوند؛ بلکه به خلافت امام علی علیه السلام از طرف خداوند، تصریح کردند. از طرفی هم مانعی در مسیر استبصار من وجود نداشت. به عبارتی، هم مقتضی موجود بود و هم مانع مفقود؛ پس اگر با این ادله و برهان قاطع، به دامن اهل بیت علیهم السلام نمی رفتم، دیگر جاهل قاصر نبودم؛ بلکه جاهل مقصّر خواهم بود؛ پس حجّت را بر خود تمام دیدم و راه سلامت را برگزیدم.
دلیل استبصار: سیر منطقی داستان حضرت عیسی علیه السلام و انجیل در قرآن.
کینا اهل کنگو، دارای شریعت مسیح بود و بعد از آن به دین اسلام روی آورد. در ادامه در سال 1996 میلادی به مذهب تشیع شرفیاب شد و استبصار خود را آشکار کرد. وی درباره ی علّت تغییر مسیر در عقیده چنین می گوید: نگاه منطقی اسلام و قرآن به انجیل و حضرت عیسی علیه السلام برای من جالب بود. آنچه در گذشته اتفاق افتاد و قرآن به آن اشاره کرد، باعث شد به آنچه درباره ی آینده می گوید نیز اطمینان حاصل کنم؛ برای نمونه عرض می کنم: خداوند انجیل را در سیزدهم ماه رمضان به صورت دفعی بر حضرت عیسی علیه السلام نازل کرد و این چیزی است که قرآن به آن تصریح کرده است:
1) صافات، 24.
<وَقَفَّيْنَا عَلَىٰ آثَارِهِمْ بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ ۖ وَآتَيْنَاهُ الْإِنْجِيلَ فِيهِ هُدًى وَنُورٌ وَمُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَهُدًى وَمَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ>(1).
همچنین مستفاد از قرآن کریم، انجیل در بردارنده ی سعادت فردی و اجتماعی انسان است: <وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُوا التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِيلَ وَمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَمِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ ۚ مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ ۖ وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ سَاءَ مَا يَعْمَلُونَ>(2). همچنین قرآن، نصاری را به عمل به انجیل فرا می خواند: <وَلْيَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنْجِيلِ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فِيهِ ۚ وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ>(3).
خداوند در انجیل به جهاد در راه خدا دعوت می کند: <إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ ۚ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ ۖ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِيلِ وَالْقُرْآنِ>(4).
قرآن درباره ی معجزات حضرت عیسی علیه السلام هم مطالب و مصادیقی را بیان کرده است؛ مثل زنده کردن مردگان و پرنده: <... وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي ۖ وَتُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِي ۖ وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَىٰ بِإِذْنِي...>(5)نزول مائده از آسمان برای حواریون: <قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنْزِلْ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ تَكُونُ لَنَا عِيدًا لِأَوَّلِنَا وَآخِرِنَا وَآيَةً مِنْكَ ۖ وَارْزُقْنَا وَأَنْتَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ>(6). این سیر منطقی که قرآن برای انجیل و عیسی علیه السلام بیان کرده
است، باعث شد به دو مطلب مهم دیگر هم توجّه کنم و زمینه ی پذیرش را برای من هموار کرد. یکی اینکه حضرت عیسی علیه السلام به صلیب کشیده نشده است؛ بلکه خداوند او را عروج داده و در آسمان چهارم جای داده است و دیگری بشارت انجیل به پیامبر آخرالزمان که اسم او احمد صلی الله علیه واله است: <وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ ۖ فَلَمَّا جَاءَهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ قَالُوا هَٰذَا سِحْرٌ مُبِينٌ>(1).
کتابی که معجزه است و تردید در آن راه ندارد، محال است که وعده ی خلاف بدهد و عملاً آنچه از قبل و بعد انجیل فرمود، اتفاق افتاد؛ پس واضح و مبرهن است که باید از پیامبر آخرالزمان تبعیت کنیم؛ زیرا این دستور عیسی علیه السلام است. وقتی به رسالت او ایمان داشته باشیم، باید به آنچه او می گوید هم ایمان داشته باشیم؛ ازاین رو وقتی پیامبر صلی الله علیه واله امام علی علیه السلام را به عنوان وصی خود برگزید، عقل حکم می کند، باید به این دستور پیامبر صلی الله علیه واله عمل کرد؛ در نتیجه به این باور رسیدم که علی علیه السلام خلیفه و جانشین پیامبر صلی الله علیه واله است.
دلیل استبصار: گفتگو با یکی از دوستان.ایشان اهل شهر کالیما در کشور کنگو و در خانواده ای مالکی مذهب رشد کرده و گرایش وهّابی داشته است. وی در دانشگاه بین المللی آفریقای سودان به تدریس مشغول بوده است.
ایشان نقل می کند: دوستی اهل تانزانیا داشتم و با هم گفتگو می کردیم.
1) صف، 6.
در کلامش متوجّه لحن جدیدی شدم که قبلاً نشناخته بودم. در اخلاقش یک نوع حسن و زیبایی و ملاحت احساس کردم که پیش از آن نبود. از احوالش پرسیدم، گفت: من شیعه شدم و در یکی از مدارس شیعه مشغول تدریس هستم. به او گفتم: غیر از شیعه جایی نبود که دینت را از آن بگیری و زمام امور عقلت را به آن بسپاری؟ به من گفت: برادر عجله نکن. تشیع، اسلام صحیح است و شیعیان به واسطه ی ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام رستگاران روز قیامت هستند. این کلامش مرا شگفت زده کرد. انتظار این حرف را از او نداشتم. شروع به بحث کردیم. روزها و هفته ها بحث ما طول کشید. هرچه می گذشت، کلامش را با منطق قوی می دیدم که مستند به آیات و احادیث نبوی آن هم از مصادر خودمان بود. بعضی از موارد بحث خود را به یکی از اساتید عرضه کردم. او در جواب من گفت: بله، این ادله، خلافت امام علی علیه السلام را اثبات می کند؛ ولی الان بحث ولایت برای ما فایده ای ندارد و نیازی به آن نداریم. متعجّب از کلام این استاد، مگر می شود ما نیازی به ولایت نداشته باشیم؟ ولایت در طول تاریخ بشر، همچنان استمرار داشته است و الان هم باید تا قیامت استمرار داشته باشد. این اقرار استاد و ادله ی دیگر مرا بر این داشت که از امر رسول خدا صلی الله علیه واله تبعیت کنم و ولایت اهل بیت علیهم السلام را بپذیرم.
دلیل استبصار: تصریح انجیل به پیامبر و خلفای بعد ایشان.
ایشان اهل کنگو است و اصالت مسیحی دارد و مدرّس رشته ی تعلیم و تربیت و صاحب تألیف کتاب درسی به زبان انگلیسی است. نیکولا نقل می کند:
من انجیل را در دوران نوجوانی حفظ کردم و مناجات حضرت ابراهیم علیه السلام را با خداوند می خواندم؛ به ویژه آنجایی که به اسحاق و اسماعیل اشاره داشت. خداوند در این مناجات خطاب به ابراهیم علیه السلام می گوید که همانا خدا دوازده خلیفه از اسماعیل را دوست خواهد داشت. نیکولا می گوید: این عدد دوازده همیشه در ذهنم نقش بسته بود. وقتی مسلمان شدم، آن هم مذهب تسنّن، بعد از فترتی به حدیث اثنی عشر برخورد کردم و این حدیث نظر مرا جلب کرد و دریافتم که این همان بشارت الهی برای اسماعیل است که در مناجات ابراهیم علیه السلام دیدم؛ پس با توجه به تبشیر کتب آسمانی سابق، توفیق رستگاری را پیدا کردم.
دلیل استبصار: مناظره ی عالم شیعی علوی با عالم سنی.
ایشان مالکی مذهب و اهل کشور ساحل عاج است. ابراهیم علاقه ی زیادی به تاریخ داشت که میراثی برای هر فرقه ای محسوب می شود. او در خلال تحقیق در تاریخ و آشنایی با یکی از دوستانش که شیعه بود، این مذهب را شناخت. خود ایشان می گوید: علّت روی آوردن من به مذهب تشیع، کتابی با نام مناظره ی علمای بغداد بود که این دوست شیعی به من اهدا کرد. در این کتاب مناظره ی علمای شیعه و سنی به امر پادشاه سلجوقی برای شناخت حق بین دو مذهب برگزار شد. فرجام مناظره به اینجا ختم شد که عدّه ای همراه وزیر و پادشاه سلجوقی از راه یافتگان حقیقت شدند.
او در ادامه به نقل از این کتاب به بخشی از این مناظره اشاره می کند و می گوید: پادشاه بزرگ تحت اشراف وزیر بزرگ و دانای خود به نام نظام
الملک، علمای فریقین را جمع کرد؛ درحالی که این پادشاه، مرد متعصّبی نبود که کورکورانه از گذشتگان تقلید کند؛ بلکه مردی منطقی و دوستدار علم بود. در این مناظره، عالم سنی به عباسی و عالم شیعی به علوی شهرت داشت. بحث را حول مسئله ی خلافت شروع کردند. عالم علوی گفت: شیعه معتقد است که امام علی علیه السلام خلیفه ی تعیین شده بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله و نصوص معتبر و ادله ی واضح بر این مطلب هم زیاد است. پادشاه پرسید: پس چرا ما به خلفا احترام می گذاریم؟ در این هنگام وزیر گفت: به سبب تبعیت از اسلاف گذشته. عالم علوی به پادشاه گفت: به وزیر بگو: آیا حق سزاوارتر به تبعیت است یا گذشتگان؟ آیا تقلید گذشتگان ضدّ حق نیست؟ چنان که خداوند می فرماید: <قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَىٰ أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَىٰ آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ>(1).
پادشاه خطاب به عالم علوی: پس اگر آن سه نفر خلیفه نیستند، پس چه کسی خلیفه ی رسول خدا صلی الله علیه واله است؟ عالم علوی پاسخ داد: خلیفه ی ایشان علی بن ابی طالب علیه السلام است. پادشاه از دلیل این ادّعا پرسید. عالم علوی جواب داد: چون رسول خدا صلی الله علیه واله در میان جمعیتی انبوه در غدیر خم، دست علی علیه السلام را بالا برد و گفت: هر کسی من مولای او هستم، پس از من، علی علیه السلام مولای اوست. به این ترتیب او را به عنوان خلیفه معرّفی کرد. پادشاه از وزیر پرسید: آیا ادعای علوی صحیح است؟ وزیر گفت: بله، همین گونه است و تمام مورّخان و مفسّران به این موضوع اشاره کردند. عالم علوی گفت: یکی از اشتباهات اهل سنت، این است که علی بن ابی طالب علیه السلام
1) زخرف، 23.
را رها کردند و به قول گذشتگان عمل کردند. عالم عباسی گفت: برای چه؟ عالم علوی گفت: چون علی علیه السلام را رسول خدا صلی الله علیه واله تعیین کرد؛ درحالی که آن سه نفر را حضرت تعیین نکرد. سپس عالم علوی به پادشاه گفت: اگر شما کسی را در مکانی برای خلافت تعیین کنید، آیا لازم نیست که وزرا و اعضای حکومت و دیگران از او تبعیت کنند؟ آیا به آنان حق می دهید که خلیفه ی تو را عزل کنند و فرد دیگری را به جایش بگذارند؟ پادشاه گفت: واجب و لازم است که از اوامر من، تبعیّت و به خلیفه ی من اقتدا کنند. عالم علوی گفت: شیعه چنین کاری کردند که شما می گویی. یعنی از خلیفه ی رسول خدا صلی الله علیه واله تبعیت کردند و غیر او را ترک گفتند.عالم عباسی گفت: ولی به دو دلیل علی بن ابی طالب علیه السلام برای خلافت، اهلیت نداشت: یکی اینکه او قصیر العُمر یعنی کم سن و سال بود، درحالی که ابوبکر و عمر طویل العُمر بودند و دوم اینکه علی، بزرگان عرب را کشت و حال آنکه عرب به این امر راضی نبودند؛ پس خوش نداشتند که علی علیه السلام خلیفه باشد.
عالم علوی گفت: جناب پادشاه، آیا شنیدی ایشان چه گفتند؟ ایشان با این حرف مدّعی هستند که مردم از خدا و رسولش برای تعیین خلیفه اصلح هستند. عالم عبّاسی گفت: خیر من این را نگفتم. علوی گفت: در این صورت، معنایی برای حرف تو نیست. پس هرگاه خداوند و رسولش انسانی را برای خلافت انتخاب کردند، بر ماست که از او تبعیت کنیم، چه مردم راضی باشند و چه نباشند. عالم عبّاسی گفت: صلاحیت ها در
علی علیه السلام خیلی کم بود. عالم علوی گفت: بر عکس، قابلیتی که در علی علیه السلام بود، در بقیه نبود.
در این هنگام پادشاه پرسید: صلاحیت های ادعا شده ی شما چیست؟ عالم علوی گفت: اوّلین صلاحیت اینکه خداوند و رسولش او را تعیین کردند؛ دوّم اینکه او اعلم الصحابة بود. رسول خدا صلی الله علیه واله در شأن آن جناب فرمود: «انا مدینة العلم و علی بابها....» سوّم اینکه علی علیه السلام از همه مستغنی و بی نیاز بود؛ درحالی که دیگران محتاج او بودند؛ مگر خود ابوبکر نگفت: «اقیلونی فلست بخیركم و علی فیكم؛ مرا رها کنید، تا علی علیه السلام در بین شماست، من بهترین شما نیستم.» مگر عمر در مواضع متعدد نگفت: «لولا علی لهلك عمر؛ اگر علی نبود، هر آینه عمر به هلاکت می رسید.» پادشاه به وزیر رو کرد و از او پرسید: آیا این حرف از ابوبکر و عمر نقل شده است؟ وزیر گفت: این در کتاب های روایی وجود دارد. پادشاه گفت: تا اینجا بس است. کلام را رها کنید و درباره ی موضوعات دیگر حرف بزنید.
در ادامه به بحث درباره ی عدالت صحابه پرداختند. عالم عبّاسی گفت: من نمی توانم با کسی بحث کنم که کلّ صحابه را تکفیر می کند. عالم علوی گفت: چه کسی از شیعه، کلّ صحابه را تکفیر کرد؟ گفت: شما شیعیان این کار را کردید. عالم علوی، حرفش را رد کرد و گفت: این حرف شما خلاف واقع است؛ مگر در میان صحابه، علی علیه السلام ، ابن عباس، سلمان، مقداد، ابوذر و غیر اینها نبودند؟ ما کجا همه ی اینها را تکفیر کردیم و عدالتشان را زیر سؤال بردیم؟ عالم عبّاسی گفت: منظور من از کلّ صحابه، ابوبکر، عمر و عثمان و تابعانشان است. عالم علوی گفت: خودت حرفت را نقض کردی. از طرفی می گویی، همه
را تکفیر کردند و از طرف دیگر می گویی، بعضی را تکفیر کردند. در اینجا رنگ صورت عالم عباسی متغیر شد و از جواب دادن باز ماند و خجل شد. سپس ادامه داد: شما شیعیان به ابابکر، عمر و عثمان اهانت می کنید. عالم علوی جواب داد: کسانی که اهانت می کنند، با منطق این کار را انجام می دهند و این نه کفر است و نه گناه صغیره. در این هنگام عالم عبّاسی به پادشاه گفت: ای پادشاه، دیدید این مرد چه می گوید؟ عالم علوی گفت: ای سنی، همانا توجیه تو در خطاب به پادشاه، مغالطه ای بیش نیست؛ زیرا ایشان ما را حاضر کرد تا با حجّت و ادله و استدلال حرف بزنیم، نه با زور و سلاح. پادشاه، حرف عالم شیعی را تأیید کرد و گفت: ای عالم سنی، چه حرفی در رد کلام او داری؟ عالم عبّاسی گفت: روشن است که او به صحابه اهانت می کند و کافر است. عالم علوی گفت: نزد تو روشن است؛ ولی نزد من روشن نیست، چه دلیلی بر کفر کسی دارید که بعضی از صحابه را سبّ و لعن می کند؟ گفت: این مثل روز روشن است و نیاز به دلیل ندارد. عالم علوی در اینجا از عالم عبّاسی اعتراف گرفت و گفت: پس اعتراف می کنی هر کسی که رسول خدا صلی الله علیه واله او را سبّ کند، مستحق سبّ است؟ گفت: با دلیل موثّق بله، اعتراف می کنم. عالم علوی گفت: همانا رسول خدا صلی الله علیه واله ابابکر و عمر را سبّ و لعن کرد. در اینجا عالم عبّاسی عصبانی بلند شد و گفت: کجا رسول خدا صلی الله علیه واله آنان را سبّ کرد؟ این کذبی است که به رسول خدا صلی الله علیه واله نسبت می دهی. عالم علوی گفت: در تاریخ وارد است، وقتی رسول الله صلی الله علیه واله فرماندهی لشکر را به اسامه داد، درحالی که در میان این لشکر، عمر و ابوبکر بودند، حضرت فرمود: «لعن الله من تخلّف عن جیش اسامه.» سپس این دو از لشکر اسامه تخلّف کردند.
پس مشمول لعنت پیامبر خدا صلی الله علیه واله شدند. پس کسی که رسول الله صلی الله علیه واله وی را لعن کند، مسلمانان حق دارند، او را لعنت کنند. عالم عبّاسی در اینجا، سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. پادشاه به وزیر رو کرد و گفت: آیا این ادعایی که عالم علوی دارد، صحیح است؟ وزیر گفت: بله در تاریخ موجود است. در ادامه عالم علوی به پادشاه گفت: ای پادشاه، آیا دیدی و شناختی که اهل سنت چه خرافاتی می گویند که اساس مذهب را منهدم می کند؟ اینها به رسول خدا صلی الله علیه واله چیزهایی را نسبت می دهند که برای انسان عادّی جایز نیست. عالم عبّاسی پرسید: مثلاً؟ عالم علوی گفت: مثل اینکه شما قائلید سوره ی عبس و تولّی در حقّ پیامبر صلی الله علیه واله نازل شد. عبّاسی گفت: چه مانعی دارد؟ علوی گفت: آیا معقول است رسولی که خداوند این گونه او را توصیف می کند: «انک لعلی خلق عظیم» با یک انسان کور، این کار را انجام دهد و چهره در هم بکشد و آن فعل غیر انسانی را انجام دهد؟ پادشاه گفت: بله حرف شما کاملاً درست است. پس این سوره در شأن چه کسی نازل شد؟ عالم علوی گفت: در شأن عثمان بن عفان. خلاصه ی این محاوره و مناظره به نفع عالم علوی تمام شد و وزیر و پادشاه و حضار، از کلام این عالم شیعی راضی شدند.
ابراهیم می گوید: این مناظره مرا هم قانع کرد و باعث شد خود را زیر سایه ی اهل بیت علیهم السلام برسانم.
دلیل استبصار: بررسی فرقه های موجود در اسلام.
ایشان اصالتاً مسیحی بود. وی اهل کشور ساحل عاج و مسلّط به زبان
فرانسه است و در یک خانواده ی مسیحی به دنیا آمد. او در سال 1996 میلادی به شایستگی مذهب شیعه پی برد و عقیده اش را در این زمینه ابراز کرد.
أمد می گوید: در قدم اوّل با اسلام، آشنا و از طریق وهابیت، جذب معارف اسلامی شدم و از قرآن و احادیث رسول خدا صلی الله علیه واله تأثیر پذیرفتم؛ اما وقتی در دایره ی اسلام داخل شدم، دیدم که در اسلام، مذاهب متعددی وجود دارد که هر کدام ادعای حقانیت دارند؛درحالی که چنین نمی توانست باشد؛ پس فقط به مسلمان شدن قانع نشدم و تلاش زیادی کردم تا مذهب حق را اختیار کنم. با کتابی روبه رو شدم که مؤلّف آن برادر محمد بن عبدالوهاب بود. کتابی با نام «فصل الخطاب من کتاب الله و حدیث الرسول و کلام العلما فی مذهب ابن عبدالوهاب.» در این کتاب از پیروان محمد بن عبدالوهاب پرسیده می شود: شما کسانی را که کلمه ی توحید می گویند و به رسالت رسول خدا صلی الله علیه واله ایمان دارند و اهل نماز، روزه و جهاد هستند، تکفیر می کنید؟ حال ما از شما می پرسیم: امام شما در این مسائل اعتقادی کیست و از چه کسی، مذهب او را اخذ می کنید؟ در ادامه به آرای مخالفان عبدالوهّاب پرداختم و به این نتیجه رسیدم که آیین وهّابیت از استحکام عقلی و شرعی برخوردار نیست. بعد با تحقیق گسترده و میدانی، ادله و استدلالات شیعه را با منطق و عقل و شرع منطبق یافتم و به تشیع تشرف یافتم.
دلیل استبصار: مناظره درباره ی مذهب اهل بیت علیهم السلام .
او اهل سنگال است. درباره ی تغییر مسیر زندگی عقیدتی خود چنین
می گوید: وارد حوزه علمیه ی شیعی شدم. جایی که این حوزه قرار داشت، تحت نفوذ وهابیت بود. وقتی آنان می دیدند که تعالیم و علوم اهل بیت علیهم السلام مورد توجّه قرار می گیرد، قلبشان پر از بغض و کینه می شد؛ پس سعی می کردند با این وضع مبارزه کنند تا نگذارند معارف شیعی گسترش پیدا کند؛ ازاین رو دانشگاهی تأسیس کردند و طلاب را از حوزه به آن دانشگاه بردند؛ بلکه بتوانند جلوی این حرکت شیعی را بگیرند. در یکی از روزها به مقرّ آنان رفتم که مصادف با وقت نماز شد. وضو گرفتم. بعد داخل یکی از حجره ها شدم تا نماز بخوانم. در حال نماز بودم که استاد، وارد اتاق شد. مرا دید که در حال قنوت هستم. متوجه شد که شیعه هستم. گفت: چه کسی اجازه داد این شیعی در اینجا نماز شیعی بخواند؟ سپس استاد نشست و طلاب، دورش جمع شدند و شروع به گفتگو کردند. ابتدا بحثشان درباره ی امتحان درسی و غیر اینها بود. بعد من هم نشستم و با خودم فکر کردم چطور می توانم این انسان را با این دیدگاه نجات دهم؛ درحالی که او را آدم زیرکی یافتم. در این هنگام، یکی از شاگردان از او درباره ی تفسیر این آیه ی شریفه پرسید: «انه لقرآن کریم فی کتاب مکنون لا یمسه الا المطهرون.» گفت: بپرس اگر جوابش را بدانم، می گویم؛ وگرنه جوابش را پیدا می کنم و بعداً به تو می گویم. پرسید: استاد، مقصود این آیه ی شریفه چیست؟ متوجّه شدم با این پرسش، قصد دارد جوابی را بشنود که استاد از آن فرار می کند؛ چون این آیه، یکی از آیاتِ مورد مناقشه بین تشیع و اهل سنت است.
استاد، یک معنای فقهی را که از ظاهر آن استفاده می شود، در جواب مطرح کرد و گفت: بدون وضو و طهارت، قرآن را لمس نکنید. در این هنگام،
بلند شدم و گفتم: استاد اجازه می دهید، من هم در بحث شما شرکت کنم؟ گفت: چرا که نه. این جلسه، جلسه ی علم است؛ ولی به شرطی که آرای شیعی را اینجا مطرح نکنی. گفتم: من آیه را از حیث لغت، صرف نظر از رأی شیعه و سنی تفسیر می کنم. گفت: خوب بفرمایید، آیه چه می گوید؟ گفتم: مضمون آیه، حرف شما را تأیید نمی کند. در این هنگام، استاد با زبان دیگر شروع کرد به صحبت کردن؛ طوری که طلّاب متوجه نشوند. به او گفتم: عربی تکلم کنید، من زبان و لهجه ی شما را نمی فهمم. موافقت کرد.
بعد من گفتم: در اینجا سه قرینه داریم که دلالت می کند بر اینکه آیه، ناظر به قول شما نیست؛ گرچه در اینجا بین فریقین اتّفاق است که بدون طهارت نمی شود قرآن را لمس کرد؛ امّا آن قراین سه گانه که حرف شما را ردّ می کند: اوّل اینکه کلمه ی شریفه ی «مطهَّرون» به فتح «هاء» اسم مفعول است، نه اسم فاعل که «مطهِّرون» باشد؛ زیرا تعبیر در این صورت، فرق می کند. اگر اسم فاعل باشد، طهارت اکتسابی است؛ ولی اگر اسم مفعول خوانده شود که درست هم همین است، در این صورت طهارت در اینجا اکتسابی و تشریعی نیست؛ بلکه تکوینی است.
قرینه ی دوم اینکه آیه تصریح دارد به «لا یمسّه» نه «لا یلمسه»؛ زیرا بین این دو واژه فرق است. لمس کردن با حس لامسه ایجاد می شود و حال آنکه «مس» کردن معنوی است و با حس لامسه صورت نمی گیرد؛ مثل قول خداوند که می فرماید: <قَالَ أَبَشَّرْتُمُونِي عَلَىٰ أَنْ مَسَّنِيَ الْكِبَرُ>(1)«آیا به من بشارت می دهید، درحالی که من پیر هستم؟» یعنی پیری را درک کردم. در اینجا
1) حجر، 54.
پیری قابل لمس نیست؛ بلکه با فهم ادراک می شود. اینجا نیز چنین است؛ یعنی «لا یدی و لا یحیط بالقرآن إلّا المطهرون؛ یعنی دست به حقیقت قرآن پیدا نمی کنند، مگر آنان که در باطن و معنا پاک هستند. قرینه ی سوّم هم اینکه لام در «لایمسّه» ناهیه نیست؛ یعنی نهی نمی کند؛ زیرا خداوند در اینجا از لمس قرآن نهی نکرده است. اگر چنین بود، هرآینه می بایست در «لا یمسه» سین آن ساکن باشد، برای لام جزم؛ مثل قول خداوند که فرمود: <لا تقفُ ما لیس لك به علم.> بله در اینجا لام، لام نهی است؛ یعنی خداوند از فهم قرآن و درک آن نفی کرد؛ مگر به طهارت معنوی. در اینجا آنچه مهم است و ایجاب می کند، شناختن مصادیق مطهرون است که به وسیله ی طهارت تمییز داده شدند؛ زیرا آنان با این طهارت، حقیقت قرآن را درک می کنند و این مطهَّرون قطعاً من و شما نیستیم؛ بلکه آنان اهل بیت علیهم السلام هستند؛ به دلیل این آیه ی شریفه که خداوند فرمود: <إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا>(1).
ناگهان استاد داد بلندی زد و گفت: این تفسیر، تفسیر شیعی محض است. آنها با این نصوص قرآنی و نبوی بازی می کنند و این حرف که گفتی مطهرون اهل بیت علیهم السلام هستند، هیچ دلیلی برای آن نیست. بعد ادامه داد: اینکه می گویی خداوند اراده کرد، این «یرید» یعنی اراده خواهد کرد. هنوز که اراده نکرده است؛ مثل این آیه ی شریفه که خداوند فرمود: <فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا ۚوَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ>(2). آیا در این آیه ما به جزم می توانیم بگوییم که این رجال، همگی مطهر هستند؟ بله اراده کردن طهارت با خود طاهر بودن فرق می کند.
به او گفتم: برادر، این حرف شما با واقع و حقیقت منافات دارد؛ زیرا ما دو گونه اراده داریم: یک اراده ی تکوینی و یک اراده ی تشریعی. اراده ی تکوینی بدون هیچ مانع و عایقی تحقّق پیدا می کند و هیچ چیز و کسی نمی تواند مانع تحقّق آن شود؛ مثل اینکه خداوند اراده کرده است که من رنگم سیاه یا قدم کوتاه باشد یا مذکّر یا مؤنّث باشم. این همان قول خداوند است که می فرماید: <إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ>(1). هیچ چیز هم جلودار آن نیست و قطعاً محقّق می شود؛ امّا اراده ی تشریعی چنین نیست؛ یعنی ممکن است محقّق بشود و یا نشود. مثلاً خداوند اراده می کند، همه ی مردم مؤمن باشند؛ ازاین رو عقل و رسولان را می فرستد و با این حال که خداوند، چنین اراده ای دارد، باز کسانی وجود دارند که مؤمن نمی شوند. در این هنگام، شاگردانش همگی گفتند: در هر حال این حرف، بسیار منطقی و واقعی است و قابل انکار نیست. گفتم: به آیه برگردیم. آیا این آیه، تکوینی است یا تشریعی؟ یعنی اراده ی خداوند که فرمود: «یرید الله»، این اراده کدام است؟ باید بگویم: مراد از اراده در این آیه ی شریفه، اراده ی تکوینی است، نه تشریعی؛ امّا آن دلیلی که شما آوردید که گفتید: «فیه رجال یحبون...» بله اینجا اراده، اراده ی تشریعی است، نه تکوینی؛ زیرا در اینجا خداوند اراده نمی کند؛ بلکه رجال اراده می کنند و این اراده کردن و نکردن مساوی الطرفین است. امکان وقوع و عدم وقوع آن وجود دارد. علاوه بر این، طهارت این رجال، یک طهارت دائمی نیست، برخلاف آیه ی مورد بحث که طهارتشان دائمی است. مراد از «یحبون ان یتطهروا» یعنی طلب طهارت می کنند؛ مثل استغفار و توبه.
1) یس، 83.
استاد بعد از این گفتگو، سراغ منابع رفت و حقیقت را یافت و خودش به این نتیجه رسید که بزرگان ما اجازه نمی دهند مردم ما با عقاید شیعه آشنا شوند و این گونه بود که ایشان به جمع عاشقان ولایت پیوست و شیعه شد.
دلیل استبصار: مقایسه ی فریقین با قرآن.
او مسیحی و اهل لیتوانی بود. مادرش یک خانم نصرانی مؤمنه و پدرش ملحد بود و وقتی انجیل می خواند، به شدّت مورد تمسخر پدرش قرار می گرفت. طی یک سفر به لندن جهت آشنایی با فرهنگ کشورها، متوجّه شد که کتب اسلامی زیادی در کتابخانه های لندن وجود دارد. سپس به کویت عزیمت کرد و در آنجا در دانشگاه به یادگیری زبان عربی روی آورد؛ درحالی که با مذاهب آشنایی نداشت؛ پس تصمیم گرفت درباره ی مذاهب اسلامی مطالعه کند. اوّل با کتب وهابیت آشنا شد. در یکی از روزها با جوانی شیعه آشنا شد و با هم درباره ی دین اسلام و رسول خدا صلی الله علیه واله گفتگو کردند.
ایشان می گوید: وقتی با اسلام آشنا شدم، اوّلین چیزی که نظرم را جلب کرد، اختلاف بین مسلمانان بود. بر خود لازم دانستم که علّت این اختلاف را بدانم و منشأ آن را پیدا کنم و ببینم حق با کدام مذهب و عقیده است. با توجّه به آشنایی با دوست شیعه از عقیده ی ایشان پرسیدم. او پاسخ داد: در نظر شیعه، امامت رکنی از ارکان عقیده و اصلی از اصول ایمانی است که اساس آن را قرآن و حدیث نبوی تشکیل می دهد. شیعه، امامت را یکی از فروع توحید می داند. پشتوانه ی این عقیده، رجوع به قرآن کریم و ملاکش قرآن و حدیث
نبوی صلی الله علیه واله است. بعد به روایاتی از رسول خدا صلی الله علیه واله و حضرت امیر علیه السلام اشاره کرد که حضرات به پناه بردن به قرآن سفارش می کنند و اینکه هر گاه سر دو راهی هدایت و ضلالت درمانده شدید، به قرآن پناه ببرید: «وَاعْلَمُوا أَنَّ هذَا الْقُرْآنَ هُوَ النَّاصِحُ الَّذِی لاَ یَغُشُّ، وَ الْهَادِی الَّذِی لاَ یُضِلُّ، وَالْمُحَدِّثُ الَّذِی لاَ یَکْذِبُ. وَ مَا جَالَسَ هذَا الْقُرْآنَ أَحَدٌ إِلاَّ قَامَ عَنْهُ بِزِیَادَة أَوْ نُقْصَان: زِیَادَة فِی هُدىً، أَوْ نُقْصَان مِنْ عَمىً(1)بدانید ای مردم، همانا قرآن نصیحت کننده ای است که غشی در او نیست و هدایت کننده ای است که گمراهی در آن راه ندارد. گوینده ای است که کذب و دروغ در ساحتش راه ندارد و هر کسی با قرآن انس بگیرد، هم چیزی بر او افزوده می شود و هم چیزی کم می شود. هدایت در او افزوده می شود و نقصان و کوری در وی کم می شود. در اینجا به فکر فرو رفتم که یک طرف امام علی علیه السلام است که در صورت تردید به قرآن راهنمایی می کند و می گوید: به قرآن پناه ببرید و طرف دیگر را می بینم که می گویند: از صحابه تبعیت کنید. در اینجا فرق اساسی بین دو فرقه را پیدا کردم؛ پس منهج اهل بیت علیهم السلام را برگزیدم که اعتقاد به قرآن دارد؛ چون قرآن، کلام خداوند و مصون از هرگونه اشتباه است و حال آنکه قطعاً برخی از صحابه، اشتباهاتی کرده اند و تاریخ نیز گواه بر این مسئله است. از طرفی راه اهل بیت علیهم السلام محصور در عدد محدود است که همان دوازده باشد و حال آنکه راه صحابه، بسیار زیاد است. هزاران نفر از صحابه هستند؛ پس هر چه دایره ی تبعیت، وسعت بیشتری داشته باشد، کار مشکل تر خواهد شد؛ یعنی اگر رسول خدا صلی الله علیه واله بفرماید: اگر بخواهید سنت یا احادیث مرا بشناسید و همچنین احکام و سایر مسائل را بدانید، به دوازده هزار نفر رجوع کنید. آیا
1) نهج البلاغه، خطبه 176.
واقعاً این منطقی تر و عقلانی تر است، یا رجوع به عدد محدود که از مصونیت و عصمت برخوردارند؟ اشتباه در کدام طرف بیشتر خواهد بود؟ چرا که بین صحابه هر کسی رأی و تفسیر و نظر خود را می گوید و از زبان واحد حقیقی حرف نمی زنند؛ درحالی که این تعداد محدود دوازده نفر، یک پیکره ی واحدند و از اشتباه مصون هستند و زبان حقیقت آنان، واحد است. بر این اساس و منطق به این نتیجه رسیدم که منطق اهل بیت علیهم السلام ، کاملاً منطبق بر قرآن و حقیقت است؛ پس تشیع را برگزیدم و اعلام کردم که من یک شیعه هستم.
دلیل استبصار: جنگ رسانه ای معاویه علیه امام علی علیه السلام .وی اهل مالاوی و شافعی مذهب بود. علّت روی آوردن به مذهب تشیع را این گونه بیان می کند: یکی از چهره های برجسته ی تاریخ که تمام حقایق را بازیچه ی خود قرار داده و به نفع خود مصادره کرده و بیشترین و بدترین تأثیر را بر جامعه گذاشته است، معاویة بن ابی سفیان است. او از دشمنان شماره ی یک امام علی علیه السلام است که یک جنگ رسانه ای بسیار قوی بر ضد حضرت به راه انداخت که به مواردی اشاره می کنم:
اول: برائت جستن از امام علی علیه السلام . معاویه کسی بود که سنت سبّ و لعن امام علی علیه السلام را در حیاتش رسمیّت بخشید، تا جایی که در خطبه ی نماز جمعه و بعد از هر نمازی، امام علی علیه السلام را لعنت می کرد و این را به صورتِ یک سنت به همه ابلاغ کرد و آن را رواج داد، تا جایی که حسنین علیه السلام و ابن عباس و مالک اشتر را هم به سبّ شدگان اضافه کرد؛ ازاین رو یکی از
مفاد صلح نامه ی امام حسن علیه السلام با معاویه، این بود که معاویه، دیگر حق ندارد، امام علی علیه السلام را سبّ و لعن کند و از امام علی علیه السلام حرفی جز خیر گفته نشود؛ حتی کار را به جایی رساند که آن ملعون، لعن امام علی علیه السلام را در موسم حج مستحب کرده بود. جالب است که امام علی علیه السلام در یکی از پیشگویی هایش خطاب به اصحابش فرمود: «اما انه سیظهر علیكم بعدی رجل رحب البلعوم، مندحق البطن، یاكل ما یجد، یطلب مالا یجد، فاقتلوه و لن تقتلوه إلّا انه سیامركم بسبّی و البراءة من فانی ولدت علی الفطرة و سبقت إلی الایمان و الهجرة؛(1)همانا بعد از من مردی بر شما ظاهر می شود دهان گشاد، با شکم افتاده که هر چیزی می خورد و هر چیز دست نیافتنی را طلب می کند. پس او را بکشید و نگذارید بر شما مسلّط شود. بدانید و آگاه باشید، او شما را به سبّ و لعن و برائت از من امر می کند، درحالی که من بر فطرت الهی، زاده شدم و در ایمان و هجرت از همه سبقت گرفتم.»
دوّمین کاری که معاویه در حقّ امام علی علیه السلام انجام داد و در این مورد تبلیغ رسانه ای قوی کرد، اذیّت و آزار یاران امام بود. در مفاد صلح نامه امام حسن علیه السلام به این مورد هم تصریح شده است که معاویه حق ندارد، دنبال یاران امام علی علیه السلام بگردد و آنان را آزار دهد؛ ولی آن ملعون به این شرط هم عمل نکرد؛ بلکه «كان اشدّ الناس بلاءً حینئذ اهل الكوفة لكثرة من بها من شیعة علی» تا جایی که دست ها و پاهای دوستداران امام علی علیه السلام را قطع و چشما شان را از حدقه خارج می کرد.
مدائنی در کتابش نقل می کند که معاویه به مأمورانش نوشت: نگاه
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج4، ص54 و النهایة فی غریب الحدیث، ج2، ص105.
کنید هر کجا دیدید که کسی به حمایت و محبّت علی علیه السلام و اهلش علیه السلام بلند شد، نامش را از دیوان بیت المال، حذف و روزی شان را قطع کنید.
سوّمین کاری که معاویه انجام داد، گِرد هم آوردن دشمنان امام علی علیه السلام بود. او بعد از فراغت معاویه از خالی کردن صحنه از اصحاب امام علی علیه السلام و پر کردن دشمنی و بغض نسبت به امام علی علیه السلام به والیانش دستور داد، بگردید کسانی را بیابید که از طرفداران عثمان هستند و از مناقب و فضایل او می گویند. آنان را در مجالس خود گرامی بدارید و اکرام کنید.
چهارمین کاری که معاویه در حق امام علی علیه السلام روا داشت، جعل فضایل برای عثمان بود.
پنجمین کارش جعل فضایل برای سایر اصحاب بود، تا فضایل امام علی علیه السلام را کم رنگ کند و تحت الشعاع قرار دهد. این مواردی که بیان کردم، بغض من را به معاویه بیشتر کرده بود. از طرفی مظلومیّت امام علی علیه السلام بیشتر دلم را سوزاند. یک طرف انسانی که جرثومه ی فساد است و طرف دیگر انسانی که محور و مدار جمیع فضایل است. با خود گفتم: اگر به دامن علی علیه السلام پناه نبرم به او جفا کرده ام؛ پس عقلاً، شرعاً وجداناً به این نتیجه رسیدم که حقّ مسلّم را برای امام علی علیه السلام بپذیرم و زیر بیرق ایشان قرار بگیرم.
دلیل استبصار: نقد تهمت ها و شبهات وهابیت به تشیع.
او اهل مالی بود و به عقاید وهابیت گرایش داشت. بعد از اتمام درس خود در یکی از دانشگاه های سعودی، به کشورش بازگشت و مدیر یکی از
مراکز وهّابی شد. ادریس درباره ی شیعه و اتّهاماتی که متوجّه آنان است، مطالبی را شنیده بود. این امر باعث شد که درباره ی عقاید شیعه در کتب شیعی مطالعه کند؛ ولی برای او روشن شد که عقاید شیعه حق است. وی در ادامه به مواردی از شبهات وهابیت نسبت به شیعه اشاره می کند. بعد جواب آن شبهات را می دهد و می گوید: این چیزهایی که به شیعه نسبت داده شده است، جز افترا چیز دیگری نیست.
برای نمونه، یکی از این شبهات، عبارت است از: ادعای نسخ قرآن توسّط سنت. از جمله شبهاتی که وهّابیت متوجّه مذهب شیعه می کنند، این است که می گویند: شیعه قائل است قرآن به وسیله ی سنت نسخ شده است. می گویند: شیعه معتقد است که قول امام، قرآن را نسخ می کند و مطلقات آن را مقید و عموم آن را تخصیص می زند و این کار را یکی از شئون و وظایف امامان خود می دانند و این چیزی نیست، جز تفویض در امر دین؛ چنان که در یکی از کتب معتبر حدیثی شان به نام الکافی، بابی به همین اسم وجود دارد.
دلیل استبصار: تحریف تاریخ.
وی اهل فلسطین و متأثّر از افکار وهّابی و در ضمن اهل مطالعه و تحقیق نیز بود. یکی از چیزهایی که او را به تأمّل و تحقیق وا داشت، بحث نظریه ی عدالت صحابه است که فرقه های اهل سنت، همگی از این نظریه حمایت کردند. یکی از کسانی که شخصیت او مورد مناقشه بین سنی و شیعه بود،
شخصیت خالد بن ولید است که از او با عنوان شمشیر خدا یاد می کنند. آنان تاریخ را تحریف کردند و شخصیت و کارهایش را در زیر این تحریف پنهان کردند. یکی از کارهای بسیار زشت خالد بن ولید، کشتن مالک بن نویرهبود که او را به اتّهام ارتداد کشت و شبانه به زن او تجاوز کرد و او را به قتل رساند؛ ولی ابوبکر حدّ را از او برداشت و این قضیه را طوری مدیریت کرد که انگار، اتفاقی رخ نداده است. وقتی این خبر به عمر رسید، با زبان تهدید درباره ی خالد حرف زد. ابوبکر گفت: ای عُمر، زبانت را از خالد برگیر. همانا خالد شمشیر خدا بر کافران است. این از آن حرف های خنده دار است که ادعا کردند رسول خدا صلی الله علیه واله او را چنین توصیف کرد و او را سیف الله نامید؛ درحالی که وقتی خالد از جنگ موته با لشکرش برگشت، مردم بر سرشان خاک می ریختند و می گفتند: ای فرار کننده از جنگ در راه خدا!!! آیا کسی را که فرّار از جنگ است، می توان شمشیر خدا نامید؟! این نوع جعلیات و تحریفات موجب شد تاریخ را از نگاه شیعه ببینم و مطالعه کنم. سرانجام به این موضوع پی بردم و در سال 2003 به طور رسمی شیعه شدنم را اعلام کردم.
دلیل استبصار: سابقه ی ایمان امام علی علیه السلام .
ابوتراب اهل شهر غزّه ی فلسطین است و در خانواده ای شافعی مذهب، رشد کرده است. وی فارغ التحصیل رشته ی تجارت از دانشگاه غزّه است. ابوتراب، خود را ملتزم به فراگیری تعالیم دینی می دانست و در حلقه های تعلیمی مساجد، شرکت می کرد. هرچه بزرگ تر می شد، بر معلومات دینی اش افزوده
می شد. وی می گوید: یکی از چیزهایی که نظرم را جلب کرد، این بود که مدرّسان از همه ی صحابه، سخن به میان می آوردند؛ مگر از خاندان پیامبر صلی الله علیه واله .
هیچ وقت نشد از امام علی علیه السلام چیزی بشنوم؛ درحالی که ایشان در بستر پیامبر صلی الله علیه واله خوابید و اوّلین فدایی در جهان اسلام در روز هجرت بود. یکی از موضوعاتی که بر عموم پیروان اهل سنت پوشیده مانده و در صفحات کتاب ها، گفتگوهای عمومی، منبرها و رسانه ها بیان نشده است، جایگاه اهل بیت علیهم السلام ، به ویژه، امام علی علیه السلام است؛ درحالی که کتب تاریخی، پر از فضایل امام علی علیه السلام است؛ به راستی چرا اهل سنت سعی دارند حقیقت مخفی بماند و مردم از آن باخبر نشوند؟ امام علی علیه السلام می فرماید: «انا الصدیق و الفاروق الاول اسلمت قبل اسلام ابی بكر و صلیت قبل صلاته لسبع سنین؛(1)من راستگوترین و جدا کننده ی حق از باطل و اوّلین کسی هستم که اسلام آورد، قبل از اینکه ابی بکر بخواهد اسلام بیاورد، من نماز را اقامه کردم.»
برای اینکه این فرمایش امام علی علیه السلام را به چالش بکشند و از فضیلت حضرت بکاهند، در صدد توجیه این روایت برآمدند و این گونه گفتند: ایمان و اسلام علی علیه السلام قبل از ابوبکر بود؛ امّا بدانید که این اعتبار ندارد؛ زیرا علی علیه السلام قبل از بلوغ، اسلام آورد و از لحاظ شرعی، اعتباری ندارد. در جواب باید بگویم: اوّل اینکه ما قبول نداریم، قبل از بلوغش بوده است؛ زیرا از خباب بن الارت درباره ی سن حضرت علیه السلام ، هنگام اسلام آوردن سؤال شد، او گفت: «اسلم و هو ابن خمس عشرة سنة و هو یومئذ بالغ مستحكم البلوغ؛(2)ایشان زمانی که
اسلام آورد، سنّ مبار کشان پانزده سال بود و به بلوغ کامل رسیده بود.» علاوه بر این روایت، روایات دیگری هم وجود دارد که بلوغ حضرت را بیان می کند.
جواب دوم به این شبهه اینکه: آنچه به ذهن از لفظ مسلمان، کافر و مرد به ذهن تبادر می کند، انسان بالغ است، نه بچه و نوجوان و آنچه به ذهن منتقل می شود، دلیل بر حقیقت و علامت آن است. پس واجب است که اسلام آوردن امام علی علیه السلام را بر دوران بلوغ و عقل ایشان حمل کنیم.
جواب سوّم که قاطع است، آن است که اگر امام علی علیه السلام ایمان و اسلام آوردن و نیاوردنشان مساوی بود، پیامبر صلی الله علیه واله ایشان را به اسلام دعوت نمی کرد؛ زیرا این کار، سفاهت و حماقت است؛ درحالی که شأن نبی مکرم اسلام صلی الله علیه واله أجلّ از این حرف هاست که کار بیهوده انجام دهد.
پرس و جو درباره ی علّت غیبت اهل بیت علیهم السلام از نسل مسلمان همچنان در ذهن ابوتراب می چرخید تا اینکه خودش و پرسش هایش بزرگ شدند، بدون اینکه پاسخ هایی که التیام دهنده ی غم باشد، به او داده شود. ایشان در ادامه با کتاب «ثم اهتدیت» دکتر تیجانی، جواب بسیاری از سؤالات و شبهات را پیدا کرده و به ولایت امام علی علیه السلام و فرزندان معصوم ایشان ایمان آورده است.
دلیل استبصار: تحریف احادیث از طرف اهل سنت.
وی اهل ناصره ی فلسطین، از منطقه ای هستند که صهیونیست ها بر آن تسلّط دارند. او دلیل گرایش به مذهب اهل بیت علیهم السلام را این طور توضیح
می دهد: در اثنای مطالعاتی که انجام می دادم، به احادیثی برخوردم که دست تحریف، آنها را زیر و رو کرده بود و احادیثی دستکاری یا تقطیع شده و یا تناقضات در آن وارد شده بود، تا از استدلال ساقط شود و قابل استناد نشود؛ برای نمونه مثال می زند.
حدیث «کتاب الله و سنتی»: از احادیثی که بر ضرورت تمسک به عترت طاهره علیه السلام دلالت دارد، این حدیث شریف رسول خدا صلی الله علیه واله است که حضرت در جاهای زیادی فرمود: «انی تارک فیکم الثقلین: کتاب الله و عترتی اهل بیتی.» در این حدیث شریف دست بردند و در بعضی از مصادر اهل سنت به جای لفظ «عترتی» لفظ «سنتی» را وارد کردند و مدّعی شدند حدیث «عترتی» با حدیث «سنتی» با هم معارض هستند و استدلال به آن ناتمام است. برای باطل بودن این ادّعا، سزاوار است، به بعضی امور اشاره شود: اوّل اینکه حدیث ثقلین به لفظ «عترتی» از احادیث متواتره است؛ درحالی که حدیث «سنتّی» چنین نیست و تواتر مقدّم برغیرمتواتر است. دوّم اینکه حدیث «عترتی» از احادیث صحیحه و با اسناد صحیح و حسنة نقل شده است و حال آنکه حدیث «سنتی» چنین نیست و بهطور بدیهی، صحیح بر غیر صحیح مقدّم است.
از حسین بن علی السقاف شافعی نقل شده است که می گوید: پرسیدم در حدیث ثقلین، آیا حدیث با لفظ «عترتی و اهل بیتی» صحیح است یا با لفظ «سنتّی»؟ جواب: لفظ «اهل بیتی» صحیح و عبارت «سنتّی» هم از حیث سند و هم متن، باطل است. بعد به نقل از صحیح مسلم، حدیثی را نقل می کند که حضرت رسول صلی الله علیه واله سه بار این جمله را تکرار کرد: «...
و اهل بیتی، اذكّركم الله فی اهل بیتی، اذكّركم الله فی اهل بیتی، اذكّركم الله فی اهل بیتی.» گویا رسول خدا صلی الله علیه واله می دانست که این شیطنت ها صورت می گیرد؛ پس سه بار این واژه و جمله را تکرار کرد. از طرفی تمام کتب روایی اهل سنت روایت «سنتّی» را از لحاظ سند و متن، تضعیف کردند. این شطینت ها مرا از حق باز نداشت؛ بلکه باعث شد بیشتر تحقیق کنم و به حقیقت دست یابم؛ در نتیجه فرجام کارم این شد که نور یقین بر قلبم بتابد و صراط مستقیم را از راه باطل تشخیص بدهم و در این صراط قرار بگیرم.
دلیل استبصار: بررسی نسبت هجر به پیامبر صلی الله علیه واله در روز مصیبت عظمی.
او متولّد کویت است و در یک خانواده ی سنّی به دنیا آمد. سپس برای تکمیل تحصیلات به روسیه رفت. در اثنای تحصیل با یک دانشجوی لبنانی شیعه آشنا شد و درباره ی مسائل عقیدتی گفتگو کردند.
او می گوید: بین ما گفتگوی خوبی صورت گرفت؛ ولی من عصبانی می شدم؛ گرچه خشم خودم را بروز نمی دادم. احساس کردم این دوست لبنانی، حقیقت را می گوید و این امر خیلی مرا متعجّب کرد. چیزهایی را مطرح کرد که برایم عجیب بود؛ مثل مسئله ی نسبت دادن خطا و هذیان به پیامبر صلی الله علیه واله در قضیه ی روز مصیبت عظمی.
واقعاً چه کسی به پیامبر خدا صلی الله علیه واله در عین عصمت جنابش نسبت هذیان داده است؟ این روایت معروف به «رزیة یوم الخمیس؛ پنج شنبه ی
روز مصیبت عظمی» است و در صحاح اهل سنت به همین کیفیت بیان شد. بخاری در صحیح خود در باب مرض النبی به این حادثه اشاره می کند و می گوید: «و ان الحادثة هی تبنیء بنفسها عن نفسها بان قائل تلك الكلمة القارصة فی حق النبی الاكرم لم یكن سوی عمر بن الخطاب؛ واقعه، گویای آن است که آن حکم سخت را در حقّ پیامبر صلی الله علیه واله هیچ کس جز عُمر نگفته است؛ گرچه بعضی در صدد توجیه کلام عمر برآمدند؛ ولی حقیقت آن است که فرقی بین زشتی و هولناک بودن این جمله از حیث إخبار و انشاء در صورت رسول خدا صلی الله علیه واله نیست؛ زیرا این با آداب قرآنی، منافات دارد که خداوند به صحابه امر کرده است؛ آنجا که فرمود: صدایتان را در محضر رسول خدا صلی الله علیه واله از صدای او بالاتر نبرید.
به راستی اگر این خبط و خطا العیاذ بالله از امام علی علیه السلام یا دیگر صحابه گرامی سر می زد، اهل سنت چه می کردند؟ آیا همین توجیهات را بیان می کردند؟!
ایشان در ادامه به معنای «هجر» می پردازد و می گوید: «اما عن معنی الهجر فی اللغة فقد قال الجوهری فی الصحاح فی اللغة الهجر: الهذیان و قال الم تری إلی المریض اذا هجر قال غیر الحق؟؛ هجر به معنای هذیان است. آیا ندیدی که وقتی مریض هذیان می گوید، غیر حق حرف می زند؟» «و هذا المعنی ای قول غیر الحقی منفی عن رسول الله بدلیل قوله تعالی ماضل صاحبكم و ما غوی و ما ینطق عن الهوی ان هو إلّا وحی یوحی؛ پیامبر از روی هوا و هوس حرف نمی زند؛ بلکه چیزی را می گوید که ما به او وحی می کنیم.» «ما ینطق» فعل مضارع است و مضارع بر استمرار کار دلالت می کند؛ یعنی رسول خدا صلی الله علیه واله در هیچ شرایطی غیر حق نمی گوید. در روایت صحیحی که
خود اهل سنت نقل کرده اند، وارد است که عبدالله بن عمرو، هرچه از رسول خدا صلی الله علیه واله می شنید، می نوشت و رسول خدا صلی الله علیه واله هم بشر است، هم از روی رضا حرف می زند و هم از روی غضب. این حرف به گوش مبارک حضرت رسید. پس به او گفت: بنویس: قسم به کسی که مرا به حق مبعوث کرد، از این خارج نمی شود، جز حق. بعد به زبان مبارک خویش اشاره کرد.(1)
این حدیث دلالت می کند که آنچه مردم از حالات اضطراب در کلام تجربه می کنند، حضرت، تجربه نمی کند. خلاصه اینکه ادبیات زشتی که عمر به کار برده است و بدتر از آن توجیهی که دیگران از کلام او کرده اند، باعث شد مسیرم را عوض کنم؛ زیرا با هیچ منطقی قابل توجیه نبود.
دلیل استبصار: حدیث ثقلین.
وی اهل فلسطین در یک خانواده ی سنّی مذهب با گرایش شافعی به دنیا آمد. خودش نقل می کند: محیطی که ما در آن رشد کردیم، تحت تربیت نسل به نسل مذهب اهل سنت و جماعت بود؛ مذهبی که خود را کاملاً حق می دانستند و مصداق صراط مستقیمی می دانستند که به رضای خدا می رساند؛ درحالی که در باقی مذاهب، ریشه ی جهل دوانده شده است.
بشیر می گوید: من از این افکار کورکورانه تبعیت نکردم. با خودم گفتم: باید با چشمی باز با حقایق روبه رو شوم. یکی از احادیثی که به صورت محقّقانه، مطالعه کردم، حدیث ثقلین بود که بر وجوب تمسّک به عترت علیهم السلام
1) مسند احمد، ج2، ص192؛ مستدرک علی الصحیحین، ج1، ص106 و سنن الدارمی، ج1، ص125.
دلالت دارد و مورد اتّفاق فریقین است و هر دو به صورت متواتر نقل کردند. خود اهل سنت به تواتر آن اقرار کردند. آنچه در این حدیث، توجه مرا جلب کرد، این موارد بود:الف) عصمة العترة: عدم افتراق کتاب و عترت به طور جزم و مطلق، بیانگر عصمت اهل بیت علیهم السلام است؛ زیرا قرآن کتابی است که هیچ گونه شک و خلافی در آن راه ندارد. وقتی خداوند، عترت علیه السلام را در کنار قرآن قرار می دهد، باید بینشان تناسب باشد. اگر تناسبی نباشد کنار هم قرار دادنشان از طرف خدا و رسولش محل اشکال است و حال آنکه خداوند، کار خلاف حکمت و واقع انجام نمی دهد.
ب) رسول خدا صلی الله علیه واله ضلالت را در ترک تمسّک به کتاب و عترت با هم و هدایت و نجات را در تمسّک به هر دو قرار داده است. پس اگر کسی هر دو یا یکی از آن دو را ترک کند، قطعاً گمراه است؛ ازاین رو تبعیت از عترت علیه السلام مثل تبعیت کتاب، واجب است.
ج) عترت رسول خدا صلی الله علیه واله اعلم به شریعت و تعالیم دین و سنت پیامبر صلی الله علیه واله هستند؛ زیرا اگر به کلّ و یا بعضی از سنت رسول خدا صلی الله علیه واله یا کتاب خدا جهل داشته باشند، این جهل مانع تمسّک و موجب ضلالت می شود و حال آنکه واضح است، رسول خدا صلی الله علیه واله کسی را به سوی نادانی راهنمایی نمی کند.
د) رسول خدا صلی الله علیه واله عترت علیه السلام خویش را عِدل قرآن قرار داده است. وقتی قرآن برای همه ی مردم واجب الاتباع است، عترت علیهم السلام هم باید چنین باشد.
هـ) حدیث تصریح دارد بر خالی نبودن از فردی از افراد این عترت از
زمان وفات رسول خدا صلی الله علیه واله تا روز قیامت. این همراهی کتاب و عترت علیهم السلام هم عصمت ایشان و هم وجود امام دوازدهم امام مهدی علیهم السلام را ثابت می کند.
با این بیان و تحقیق به این نتیجه رسیدم که عترت رسول خدا صلی الله علیه واله واجب الاطاعة هستند؛ پس بر خود لازم دیدم عقیده به عترت و امامت و ولایت آنان را بپذیرم و این عقیده را به طور رسمی اعلام کردم.
دلیل استبصار: تأثیر یکی از مشایخ اهل سنت و لعنت کردن شیعه.
او اهل فلسطین و شافعی مذهب بود. وی شروع مراحل استبصار خود را این گونه بیان می کند: یکی از مشایخ اهل سنت در یکی از مساجد، در خطبه ی نماز جمعه، از الفاظ رکیک استفاده و شیعه را لعن می کرد. این حرکت، او را تحریک کرد که درباره ی شیعه شناخت پیدا کند که اساس اعتقاد شیعه بر چه پایه ای استوار است که این طور مورد لعن و نفرین قرار می گیرند؛ ازاین رو به کتب تاریخی و حدیثی مراجعه کرد. خیری می گوید: بعد از مدّتی تحقیق، احساس کردم در تاریخ، یک خلأ پر نشده وجود دارد و آن هم مربوط به فضایل اهل بیت علیهم السلام است.
بر این اساس سراغ کتاب «الکامل فی التاریخ» ابن اثیر رفتم. آنچه مایه تعجّب من شد، این بود که ابن اثیر تلاش می کرد خلأ موجود را پر کند. او سعی می کرد صفات امام علی علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام را به دیگران نسبت دهد.
یکی از این تحریفات و انتقال فضایل امام علی علیه السلام به دیگران مثل ابوبکر، این است که آنان معتقدند رسول خدا صلی الله علیه واله به ابوبکر لقب
صدّیق داده است؛ (درحالی که این مدال افتخار «صدّیق و فاروق» را رسول خدا صلی الله علیه واله به گردن حضرت امیر علیه السلام آویختند). دلیل این را هم این بیان کردند که ابوبکر خبر شب معراج و حرکت شبانه ی حضرت صلی الله علیه واله به بیت المقدس را تصدیق کرده است؛ درحالی که همه ی مسلمانان، داستان شب معراج را تصدیق می کنند، پس لازم می آید همه صدّیق باشند. علاوه بر این، لازم می آید که خلیفه ی دوّم و سوّم، اسراء را تصدیق نکنند؛ زیرا معراج یک سال قبل از هجرت اتفاق افتاد و لازمه اش آن است که خلیفه ی دوّم و سوّم کافر شوند. نکته ی جالب اینکه در ادامه ی تحریف این حدیث اهل سنت نقل می کنند که پیامبر خدا صلی الله علیه واله به حضرت جبرئیل علیه السلام فرمود: «ان قومی لا یصدّقونی فقال جبرائیل: یصدقک ابوبکر و هو الصدیق؛ همانا قوم من، مرا تصدیق نمی کنند. حضرت جبرئیل علیه السلام فرمود: ابوبکر تو را تصدیق می کند. او صدّیق است.» به راستی این تصدیق ابوبکر چه فایده ای برای ابوبکر دارد؛ زیرا واضح است که جواب جبرئیل علیه السلام ارتباطی با کلام رسول خدا صلی الله علیه واله ندارد؛ چون مراد حضرت از قوم، قریش است که کفّار هستند؛ درحالی که او یکی از صحابه بیشتر نیست. دلیل اینکه مراد حضرت از قوم کفار، قریش است، قول خداوند است که می فرماید: «و قال الرسول یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا؛ پروردگارا، همانا قوم من کتاب تو را مهجور ساختند.» ای چه بسا القابی که بر حسب تصادف برای یکی به کار رفته است؛ مثل القاب بنی عباس: المتوکل علی الله، المعتصم بالله. علاوه بر این کسی که صدّیق است، برای صداقتش علائمی وجود دارد که نشانگر صدق اوست؛ مثل هم سلولی یوسف که در زندان، علائم صدق را در یوسف دید
و گفت: «یوسف ایها الصدیق افتنا فی سبع بقرات....» خداوند اوصافی را در قرآن برای صادقین بیان فرموده است: <لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ وَآتَى الْمَالَ عَلَى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَالسَّائِلِينَ وَفِي الرِّقَابِ وَأَقَامَ الصَّلَاةَ وَآتَى الزَّكَاةَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَاهَدُوا وَالصَّابِرِينَ فِي الْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ وَحِينَ الْبَأْسِ أُولَئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ>؛(1)«نیکوکاری آن نیست که به جانب مشرق یا مغرب روی کنید (چه این چیز بیاثری است)، ولی نیکوکاری آن است که کسی به خدای عالم و روز قیامت و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیغمبران ایمان آورد و دارایی خود را در راه دوستی خدا به خویشان و یتیمان و فقیران و در راه ماندگان و گدایان بدهد و در آزاد کردن بندگان صرف کند و نماز به پا دارد و زکات مال (به مستحق) بدهد و نیز نیکوکاران آنانند که با هر که عهد بستهاند، به موقع خود وفا کنند و در حال تنگدستی و سختی و هنگام کارزار، صبور و شکیبا باشند (کسانی که بدین اوصاف آراستهاند). آنها به حقیقت راستگویان و آنها به حقیقت پرهیزگارانند.»خلاصه اینکه از باب عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، آن شیخ خطبه خوان در نماز جمعه که شیعه را لعن و نفرین می کرد، سبب شد درِ رحمت به روی جناب خیری باز شود و به حقیقت دست یابد.
دلیل استبصار: تلاش اهل سنت برای رد حدیث غدیر.
1) بقره، 177.
او می گوید: عمده دلیل من برای تغییر عقیده در مذهب، برخورد و عدم تعامل منطقی اهل سنت با مذهب اهل بیت علیهم السلام بود. یکی از این حرکات ناپسندشان، تلاش برای رد حدیث غدیر بود که برای نمونه عرض می کنم:
الف) فخر رازی تمام تلاش خود را به این معطوف کرد که ادعای حدیث غدیر درباره ی امام علی علیه السلام مسلم نیست؛ زیرا امام علی علیه السلام در حجة الوداع نبود؛ بلکه حضرت در یمن بود.
جواب: العجب کل العجب بر این انکار. تمام مناقشات برای این است که رسول خدا صلی الله علیه واله دست امام علی علیه السلام را بالا برد و هزاران نفر شاهد بودند. اصلاً معنایی ندارد که امام علی علیه السلام نباشد و رسول خدا علیه السلام بخواهد ایشان را برای جانشینی خود به مردم معرفی کند و به اصطلاح منطقی سالبه به انتفای موضوع است.
جواب دیگر به این ادعا، آن است که در میان خود اهل سنت، کسانی هستند که این ادعا را رد کردند؛ مثل ابن حجر هیثمی در الصواعق که می گوید: «و إلّا التفات لمن قدح فی صحته و لا لمن رده بان علیا كان بالیمن لثبوت رجوعه منها و ادراكه الحج مع النبی؛(1)نباید به صحت این حرف توجه کرد و همچنین قول کسی را که ادعا کرده است، علی علیه السلام در یمن بوده است؛ زیرا ایشان از یمن برگشته و حجة الوادع را با پیامبر صلی الله علیه واله درک کرده است.»
ب) بعضی از علمای اهل سنت، ادعای عدم تواتر حدیث غدیر را مطرح کرده اند؛ مثل شیخ سلیم البشری المالکی که می گوید: چه وجهی برای این حدیث است؛ درحالی که هیچ تواتری ندارد و تنها شیعه ادعای بر
1) الصواعق المحرقه، ج1، ص106.
تواتر و اعتبار آن بر امامت علی علیه السلام می کند، تا جایی که آن را از اصول دین به شمار می آورند. نزد اهل سنت هیچ تواتری در حدیث غدیر نیست.
جواب: عجیب این است که این آقایان خود را به خواب زده یا مثل کبک، سرشان را زیر برف پنهان کرده اند و تصور می کنند کسی آنان را نمی بیند. با کمترین توجه به کتب اهل سنت، این ادعای عدم تواتر، نزد اهل سنت رد می شود؛ بلکه بر عکس هیچ شکی در تواتر از طریق اهل سنت در این حدیث نیست؛ از جمله کسانی که به تواتر حدیث غدیر اعتراف دارند، حافظ ذهبی، شمس الدین الجزری، جلال الدین سیوطی در کتاب «الفوائد المتکاثرة فی الاخبار المتواترة»، البانی و غیر اینها همه بر تواتر حدیث غدیر اذعان دارند.
ذهبی می گوید: «من كنت مولاه فعلی مولاه، هذا حدیث حسن عال جداً و متنه فمتواتر؛(1)این فراز از حدیث، خوب، بلکه عالی است، جداً و متن آن هم متواتر است.»
شمس الدین الجزری می گوید: «هذا حدیث حسن من هذا الوجه، صحیح من وجوه کثیره، تواتر عن امیرالمؤمنین علی و هو متواتر ایضا عن النبی؛(2)این حدیث، حسن است و از جهات زیادی صحیح به شمار می رود. هم از خود امیرالمؤمنین علیه السلام تواتر دارد و هم از طرف رسول خدا صلی الله علیه واله .»
در این باره چیزی نمی توان گفت؛ زیرا قلب هایشان مریض است و قانع نمی شوند؛ مثلاً می گویند: سلمنا بپذیریم که این حدیث از لحاظ سند و
دلالت درست باشد و بر امامت علی علیه السلام دلالت کند، این بعد از عثمان است؛ یعنی علی علیه السلام امام است؛ ولی بعد از عثمان.
ج) توجیه سوم اهل سنت برای کم رنگ جلوه دادن حدیث غدیر، آن است که می گویند: درست است که حدیث غدیر بر امامت علی علیه السلام دلالت می کند؛ ولی باید دانست که ما دو گونه امامت داریم: امامت باطنیه و امامت ظاهریه. بله علی علیه السلام امام است؛ ولی امام معنوی و باطنی است، آن هم بلا فصل، ولی در ظاهر مشایخ ثلاثه امام مسلمین هستند.
جواب: اینکه رسول خدا صلی الله علیه واله ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را به طور مطلق و بدون قید و استثنایی از طرف خداوند جعل کرده است، از کجای این روایت، فقط ولایت معنوی را برای حضرت کشف کردید؟ کجای این روایت به ولایت ظاهری مشایخ ثلاثه دلالت دارد؟ اینها را که شما در سقیفه، انتخاب کردید. خلاصه اینکه حب ریاست و هوا و هوس باعث شد اینها عمود خلافت را حمل کنند؛ درحالی که هیچ شأن و جایگاهی نداشتند؛ ازاین رو من تسلیم حقیقت شدم و پس از اعتراف به ولایت اهل بیت علیهم السلام ، قبول کردم که به حضرات معصوم علیه السلام ظلم شده است و حقشان را غصب کرده اند؛ اما بدانند «فما ربحت تجارتهم» به درهم بخس، آخرت خود را فروختند و من به خاطر اینکه خداوند هدایتم کرد، سجده ی شکر به جای آوردم و به آستان حق، جبین ساییدم.
دلیل استبصار: ضرورت عصمت.
او اهل فلسطین، شافعی مذهب، اهل تحقیق و در جستجوی حقیقت
بود. عبدالکریم چنین نقل می کند: عقل سلیم بدون تعصب حکم می کند، به ضرورت عصمت کسی که شئون نبی را بعد از ایشان دنبال می کند. از طرفی عصمت، امری است که فقط خداوند می داند چه کسی داخل و یا خارج از دایره ی آن است؛ بنابراین اگر بخواهیم عصمت نبی یا وصی را اثبات کنیم، باید به قرآن رجوع کنیم و ببینیم قرآن چه ادله ای بر اثبات عصمت اقامه می کند:آیه ی اول: <وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ۖ قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ>(1).
خداوند در این آیه، هرگونه ظلم به هر شکل و صورتی را مانع رسیدن به منصب الهی معرفی می کند. نتیجه ی این آیه ی شریفه، آن است که هر فردی، مرتکب ظلمی شود، از منصب ولایت، منع می شود و قابلیت خود را از دست می دهد. آیه در زمینه ی ظلم، اطلاق دارد و اساساً در اینجا مردم از حیث ظلم و عدم ظلم به چند دسته تقسیم می شوند: دسته ی اول کسانی که اول ظالم بودند، بعد از ظلم دست کشیدند. دسته ی دوم کسانی که اول عادل بودند، بعد به ظلم روی آوردند. دسته ی سوم، کسانی که همیشه ظالم بودند و دسته ی چهارم کسانی که اصلاً اهل ظلم نبودند. این تقسیم یک حصر و لابدیت عقلی است.
حال در این چهار دسته، عقل به امامت کدام دسته حکم می دهد؟ چه گروهی قابلیت برخورداری از عصمت و در نتیجه امامت را دارند؟ اطلاق آیه بیان کننده ی این است که امام از بدو تولد تا زمان مرگش از هرگونه گناه و خطایی، طاهر باشد؛ در نتیجه از این چهار گروه، سه گروه رد شدند و تنها یک گروه باقی می ماند که قابلیت مقام امامت را دارند.
1) بقره، 124.
آیه ی دوم: قول خداوند است که می فرماید: <یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منكم فان تنازعتم فی شیء فردوه الی الله و الرسول ان كنتم تؤمنون بالله و الیوم الاخر ذلك خیر و احسن تأویلا.>
این آیه ی شریفه به طور مطلق بر اطاعت اولی الامر دلالت دارد؛ مثل اطاعت خدا و رسول صلی الله علیه واله و این اطاعت تمام نیست، مگر به معصوم بودن اولی الامر؛ چون غیر معصوم گاهی به معصیت یا اشتباه امر می کند؛ بنابراین آیه ی عصمت رسول صلی الله علیه واله و اولی الامر علیه السلام را می رساند و آنان امر و نهی نمی کنند، مگر به حق.
عبدالکریم خطیب بعد از بیان ادله ی قرآنی عصمت، در صدد بیان مصداق آن قرار می گیرد و می گوید: به راستی مصداق خلیفه و امامی که باید معصوم باشد، در امت محمد صلی الله علیه واله کیست؟ در جواب بیان می دارد: آیه ی تطهیر، بارزترین ادله بر معصوم بودن اهل بیت علیهم السلام است. ابن مردویه به نقل از ابی سعید خدری می گوید: نوبت ام سلمه بود که پیامبر صلی الله علیه واله در خانه ی او باشد، پس جبرئیل علیه السلام بر پیامبر صلی الله علیه واله نازل شد و این آیه را نازل کرد: <انما یرید الله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا.> پس رسول خدا صلی الله علیه واله دعا فرمود و علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام و حسنین علیه السلام را فرا خواند و ثوب بر سرشان انداخت؛ به طوری که ام سلمه بیرون قرار گرفت. سپس حضرت فرمود: «اللهم هولاء اهل بیتی اللهم اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا. قالت ام سلمة رضی الله عنها و انا معهم یا نبی الله؟» ام سلمه گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه واله ، آیا من با آنان هستم؟ حضرت فرمود: تو بر خیر هستی ؛ ولی جزء اینها نیستی.(1)
1) مسند احمد، ج3، ص259؛ سنن ترمذی، ج5، ص31؛ الاحاد و المثانی، ج5، ص360؛ مسند ابی یعلی، ج7، ص59؛ مستدرک علی الصحیحین، ج3، س158؛ شواهد التنزیل، ج2، ص18؛ البدایة و النهایة، ج5، ص343 و تفسیر ابن کثیر، ج3، س492.
«قال الفخر الرازی: اكثر المفسرین انها نزلت فی علی و فاطمه و الحسنین رضی الله عنهم؛(1)فخر رازی گفته است: اکثر مفسران معتقدند که این آیه در شأن علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام و حسنین علیه السلام -که خدا از آنان راضی باشد- نازل شده است.»
وقتی به اقرار دوست و دشمن، مصداق معصوم مشخص شد، آیا نباید از معصوم تبعیت کرد؟ ازاین رو من نیز به عقل سلیم خویش به این ادله عمل کردم و مذهب تشیع را برای خود برگزیدم.
دلیل استبصار: تنزل دادن مقام رسول خدا صلی الله علیه واله و اهل بیت علیهم السلام .
وی اهل فلسطین است و در یک خانواده ی سنی پا به عرصه ی وجود گذاشت. صلاح الدین درباره ی هدایت خود چنین می گوید: ما از دوران کودکی، همیشه با حقایقی روبه رو بوده ایم؛ به ویژه حوادثی که در عصر رسول خدا صلی الله علیه واله و دوران خلافت اولی رخ داد و ما به جواب قانع کننده نیازمند بودیم؛ ولی علمای ما به توجیهاتی که به نظر من اصلاً موجه نیست، توجیه شدند و ما خیال کردیم که تاریخ ما واقعاً خالی از تناقضات است؛ درحالی که ما از تجاوزات بسیار زیادی می شنویم که خلفای اموی و عباسی انجام دادند. با مطالعه ی تاریخ بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله بسیاری از حقایق
1) نقله عنه الثعلبی فی تفسیره، ج8، ص36.
برای من روشن شد؛ حقایقی که اگر از علمای خود می پرسیدیم، جوابی برایش نداشتند و چه بسا به بطالت هم متهم می شدیم. پنهان کردن فضایل اهل بیت علیهم السلام از سوی دشمنانشان، غضب فاطمه زهرا علیها السلام بر ابوبکر و عمر، جنگ امام علی علیه السلام با معاویه، خروج عایشه برای جنگ با امام علی علیه السلام و بسیاری دیگر از مسائل باعث شد دنبال حقیقت بروم تا چهره ی واقعی تاریخ اسلام برایم روشن شود.
ایشان بعد از استبصار تألیفات زیادی برای روشنگری این اختلافات داشته است. یکی از این کتاب ها «نهج المستنیر و عصمة المستجیر» است. در این کتاب به مسائلی می پردازد که دشمنان اهل بیت علیهم السلام در صدد القای آن به جامعه بودند؛ برای مثال به چند نمونه اشاره می کنیم:
حقیقت رسول خدا صلی الله علیه واله نزد اغلب مسلمانان
در این کتاب به جایگاه پیامبر صلی الله علیه واله نزد اغلب مسلمانان از اهل سنت می پردازد و می گوید: آنان کاری کردند که رسول خدا صلی الله علیه واله به منزله ی یک انسان عادی غیر معصوم جلوه کند؛ بلکه شاید پایین تر از یک انسان عادی. به این اندازه هم اکتفا نکردند و تهمت هایی به ایشان زدند که انسان به یک عوام الناس روا نمی دارد. بی شرمی را تا جایی رساندند که فضایلی را برای ابوبکر، عمر و بعضی از صحابه قائل شدند، ولی همان فضایل را برای رسول خدا صلی الله علیه واله قائل نشدند.
از دیگر عجایبی که در شأن رسول خدا صلی الله علیه واله روا داشتند، ادعای تلاش حضرت برای خودکشی است. عجیب اینکه بخاری، رسول خدا صلی الله علیه واله را به
این کار متهم کرده و در چند جا این ادعایش را تکرار کرده است. این حدیث در صحیح ترین کتاب نزد اهلسنت بعد از قرآن، موجود است. آیا واقعاً رسول خدا صلی الله علیه واله یک انسان عادی و یا کمتر از یک انسان عادی بود که بخواهد خودکشی کند؟(1)درحالی که رسول خدا صلی الله علیه واله می فرماید: هر کسی خود را از کوه به پایین بیندازد و خود را به کشتن دهد، در آتش جهنم مخلد خواهد بود.(2)آیا سزاوار است که رسول خدا صلی الله علیه واله از کاری نهی کند؛ ولی خودش مرتکب آن کار شود؟ آیا داشتن این روحیه با تحمل شداید، صبر و شجاعت حضرت جور در می آید؟ اصلاً چرا باید این گونه روایات در کتب مسلمین باشد؟ آن هم کتابی که به اعتقاد اهل سنت بعد از قرآن، بالاترین کتاب است.
در ادامه می افزاید: آیا سزاوار است که نبی مکرم اسلام صلی الله علیه واله را به سحر شدن متهم کنیم؟ در کتب صحاح می خوانیم که رسول خدا صلی الله علیه واله از سوی شخصی به نام لبید بن اعصم یهودی، جادو شده است و بخاری ادعا می کند این واقعه در اواخر رسالت حضرت در دنیا صورت گرفته است. بخاری در صحیح، در کتاب شروع خلقت باب صفت شیطان و لشکرش به نقل از عایشه نقل می کند: «سُحِر النبی حتی كان یخیل الیه أنه یفعل الشیء و ما یفعله؛(3)عایشه گفته است که گاهی پیامبر صلی الله علیه واله خیال می کرد کاری را انجام داده و حال آنکه آن کار را انجام نداده بود.»
این حرف، اساس رسالت پیامبر صلی الله علیه واله را زیر سؤال می برد؛ یعنی چه بسا
پیامبر صلی الله علیه واله حرف هایی زده و خیال کرده وحی از طرف خدا بوده است و حال آنکه چنین نبود. این حرف، تمام عقاید دین و احکامش را زیر سؤال می برد. کدام عقل سلیم و منطق صحیح، این خزعبلات را می پذیرد؟ علاوه بر آنچه گفته شد خداوند در قرآن به صراحت استحاله ی پیامبر و تحت تأثیر سحر نبودن آن جناب را اشد الظلم و گوینده ی آن را اشد الظالمین معرفی می کند؛ زیرا ظلم، شدیدترین محرماتی است که خداوند از آن نهی کرده و به مرتکبان آن عقاب شدید و عذاب الیم در دنیا و آخرت وعده داده است؛ آنجا که می فرماید: <نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ وَإِذْ هُمْ نَجْوَىٰ إِذْ يَقُولُ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُورًا>(1). آیا با این بیان قانع کننده و مفصل قرآنی، جایز است که مسلمانان اشد الظالمین به رسول خدا صلی الله علیه واله باشند؟
ایشان در ادامه به موارد دیگری از تهمت های زده شده به رسول خدا صلی الله علیه واله اشاره می کند؛ مثل فراموشی وحی، فراموشی قرآن و فضایل ساختگی برای بعضی از صحابه از طرف رسول خدا صلی الله علیه واله . بعد به این نتیجه می رسد و می گوید: کسی که به اصل دین و آورنده ی آن چنین جسارتی را روا می دارد، آیا به ولایت و امامت امام علی علیه السلام و اولاد معصومش علیه السلام راضی خواهد بود؟ تو خود حدیث مفصل، بخوان از این مجمل.
دلیل استبصار: صحابه در نظر مسلمین.
او اهل فلسطین و شافعی مذهب و دارای دکترای تربیت بدنی است.
1) اسراء، 47.
وی معتقد است که انسان باید در راه رسیدن به عقیده ی صحیح، ممارست به خرج دهد و از تمام توان و اختیارش استفاده کند. خود او نیز به این کار اقدام کرده و در راه معرفت اهل بیت علیهم السلام و کشف جایگاه امام علی بن ابی طالب علیه السلام قدم برداشته و به حقایقی در کتب تاریخی و حدیثی رسیده است که خود اهل سنت نقل کرده اند. او معتقد است که کشف از حقیقت، حق مسلّم هر مسلمان است و کسانی که سد راه می شوند، مرتکب گناه بزرگی می شوند؛ چرا آنان مسیر سعادت یک انسان را تغییر می دهند؟ اینکه همه ی صحابه را عادل فرض کنند، به دور از عقل و منطق است؛ درحالی که آیات فراوانی داریم که صفات منافقان را تبیین می کند و به دوری از آنان دستور می دهد.
عجیب آن است که بسیاری از صحابه به دست حضرتش مسلمان شدند؛ اما آنان سعی می کنند که مسلمانان را از سیر در طریق مستقیم و موافق با منهج رسول خدا صلی الله علیه واله باز دارند. اینکه جمیع صحابه عادل هستند و با این امر مخالفت نکرده اند، مگر نوادر از مبتدعه، ظلم در حق جامعه ی اسلامی است؛ زیرا برای تطهیر یک یا دو نفر، حکم به طهارت همه می دهند؛ مگر کتب خود شما انباشته از مطالبی درباره ی نفاق و تغییر مسیر صحابه نیست؟ پس چرا این همه ضد و نقیض حرف می زنید و عمل می کنید؟! برای روشن شدن خزعبلات اینها چاره ای نیست، مگر اینکه صحابه را به قرآن عرضه کنیم و ببینیم قرآن درباره ی صحابه چه می فرماید: آیا همه را عادل می داند یا بینشان فرق گذاشته است؟ قرآن که مسلمین در آن اختلاف ندارند، همه به قطعی الصدور بودن آن معتقدند. در قرآن
می بینیم که خداوند، بعضی از صحابه را مدح و بعضی دیگر را مذمت کرده است و اینها کسانی هستند که منحرف شدند و با کفر و نفاق از دنیا رفتند؛ مانند این آیه ی شریفه که خداوند می فرماید: <و منهم الذین یؤذون النبی و یقولون هو اذن قل اذن خیر لكم یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین و رحمة للذین آمنوا منكم و الذین یؤدون رسول الله لهم عذاب الیم.>(1)
همچنین آیات 74 و 101 سوره ی توبه به این موضوع اشاره می کند. سلوک و روش بعضی از صحابه که در تاریخ منعکس شده است، گواه این است که چقدر آنها رسول خدا صلی الله علیه واله را اذیت کرده اند و نفاقشان چقدر برای جامعه ی اسلامی زحمت درست کرده است. این گونه بی انصافی برای یک انسان آزاداندیش کفایت می کند که از این جماعت روی برگرداند و در مسیر سالم قرار بگیرد.
دلیل استبصار: محبت قلبی به اهل بیت رسول الله صلی الله علیه واله .او اهل فلسطین و شافعی مذهب است. علی احمد درباره ی دلیل استبصارش می گوید: در دلم یک محبت عجیب نسبت به اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه واله احساس می کردم. این محبت مرا به شناخت سیره ی اهل بیت سوق داد و باعث شد، درباره ی ایشان بیشتر مطالعه کنم و هرچه می گذشت و با آنان بیشتر آشنا می شدم، محبت من به آنان بیشتر می شد. این باعث شد که مذهب شیعه ی امامیه را بپذیرم.
1) توبه، 61.
وی در ادامه می گوید: سابقه ی امام علی علیه السلام بر تمام صحابه در اسلام آوردن، خوشحالی مرا دوچندان کرد و برای من لذت بخش بود؛ گرچه تلاش زیادی شده که این فضیلت امام علی علیه السلام را کم نگ جلوه دهند؛ مثل صغر سن حضرت علیه السلام و اینکه ابوبکر از این حیث کامل تر است؛ پس ابوبکر، فضیلتش بیشتر است.
بعد به مناظره ی مأمون با اسحاق بن ابراهیم اشاره می کند. مأمون در مناظره با اسحاق می گوید: آیا کسی را می شناسی که در اسلام آوردن از علی علیه السلام سبقت بگیرد؟ اسحاق گفت: همانا علی علیه السلام اسلام آورد، درحالی که حدیث السن بود؛ یعنی سن ایشان کم بود؛ پس جایز نیست بر او حکمی کنیم، درحالی که ابوبکر زمانی اسلام آورد که یک مرد کامل بود و می شد بر او حکم کرد. مأمون به او گفت: اول روشن شود که سبقت در اسلام داشت، بعد درباره ی حداثت و کم سن بودن علی علیه السلام حرف می زنیم. اسحاق گفت: بله در این صورت، حرف شما درست است. علی علیه السلام قبل از ابوبکر اسلام آورد. مأمون دوباره از او پرسید: به من خبر بده، وقتی علی علیه السلام اسلام آورد از دو حال خارج نبود یا پیامبر صلی الله علیه واله او را به اسلام فرا خواند و یا اینکه الهام از طرف خدا بود؛ اما اینکه بگویی الهام بود قطعاً درست نیست؛ چون باعث مقدم شدن علی علیه السلام بر پیامبر صلی الله علیه واله می شود. از طرفی پیامبر اسلام صلی الله علیه واله را نشناخت؛ مگر اینکه جبرئیل علیه السلام از طرف خداوند، اسلام را به پیامبر صلی الله علیه واله عرضه کرد. اسحاق مجبور به اعتراف شد و گفت: بله پیامبر صلی الله علیه واله ایشان را به اسلام دعوت کرد. مأمون پرسید: آیا پیامبر صلی الله علیه واله وقت فراخوان به اسلام، ذهنش خالی از این بود که این فراخواندن به امر خدا بود یا از نفس خود
فراخواند؟ اسحاق تو نمی توانی نسبت تکلف به پیامبر صلی الله علیه واله بدهی. اسحاق گفت: بله؛ بلکه این به درخواست خداوند، صورت گرفت. مأمون گفت: آیا از صفت خداوند جبار است که رسولش را به فراخواندن کسی امر کند که سن کمی دارد و حکمی بر او جایز نیست؟ اسحاق گفت: به خدا پناه می برم. مأمون گفت: ای اسحاق، من تو را می بینم که قصد داری فضیلتی را که پیامبر صلی الله علیه واله به علی علیه السلام داد و بر سایر خلق برتری داد، پنهان کنی و نادیده بگیری.(1)
او بعد از بحث و تحقیق و ثبوت دلیلی بر افضلیت امام علی علیه السلام و احقیت ایشان در امر خلافت از مذهب خود دست کشید و به مذهب اهل بیت علیهم السلام رو آورد. این اتفاق در سال 1959 برایش رقم خورد و درباره ی علی علیه السلام می گوید: به اعتقاد من، امام علی علیه السلام فوق المخلوقین و دون محمد و خالق، جدا کننده ی بهشت و جهنم است و خلافت از آن ایشان بود که غصب شد.
دلیل استبصار: وجود تناقضات بین اهل سنت.
مرهف متولد 1977 میلادی ساکن فلسطین بوده و در یک خانواده ی مذهبی رشد کرده است. وی علت شیعه شدن خود را وجود تناقضات در کتب اهل سنت بیان می کند و اینکه بارها شنیده، شیعیان کافرند. با
1) عقد الفرید، ج5، ص352 و عیون اخبار الرضا علیه السلام ، ج1، ص204.
مطالعه و تحقیق به این نتیجه رسید که در عقاید شیعه، اصلاً تناقض وجود ندارد، بر عکس عقاید اهل سنت.
همه ی مخالفان امام علی علیه السلام تشنگان قدرت و منصب بودند. معاویه معتقد بود که او سزاوارتر و اولی به خلافت نسبت به امام علی علیه السلام است، تا جایی که حتی ادعا کرده از عمر بن الخطاب هم به خلافت، سزاوارتر بود. از تابعان او عجیب است که چرا هیچ گونه انتقادی به حرفش وارد نکردند. جسارت و فسق و فجور معاویه در تاریخ بر کسی پوشیده نیست؛ ولی چه می شود که او را تقدیس می کنند؟ از احمد بن حنبل، امام حنابله، سؤال شد: بین معاویه و عمر بن عبدالعزیز به نظرت کدام افضل است؟ حنبل در جواب گفت: «غبار لحق بانف جواد معاویة بین یدی رسول الله صلی الله علیه واله خیر من عمر بن عبدالعزیز؛ غبار بینی اسب معاویه که رسول خدا صلی الله علیه واله را درک کرد، بهتر از عمر بن عبدالعزیز است.» در حالی که آنان عمر بن عبدالعزیز را در زمره ی خلفای راشدین می دانند و برای او مکارم بی شماری قائل هستند؛ ولی وقتی کنار معاویه قرار می گیرد، غبار اسب معاویه، از او بهتر است!!
عجیب آن است که این همه قداست برای جرثومه ی فساد قائل هستند؛ اما انسانی که در تمام عمرش کوچک ترین اشتباهی از او سر نزده، باید مهجور بماند و نهایت دشمنی را با او دارند.(1)
این بی سر و ته گویی ها و بدون پشتوانه ی منطقی حرف زدن، اسباب هدایت مرا فراهم کرد و الان به شیعه بودنم افتخار می کنم.
1) شذرات الذهب، ج1، ص119.
دلیل استبصار: مظلومیت امام علی علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام .
ناهد اهل فلسطین در خانواده ای شافعی مذهب پا به عرصه ی وجود گذاشت. او می گوید: اولین باری که کلمه ی شیعه را شنیدم، کلاس سوم بودم. از دوستم که در کلاس کنارم نشسته بود، درباره ی شیعه پرسیدم. او در جوابم گفت: شیعه کسانی هستند که معتقدند جبرئیل علیه السلام به اشتباه به جای علی علیه السلام بر محمد صلی الله علیه واله نازل شد! احساس کردم این حرف اصلاً منطقی نیست؛ پس نتوانستم کلامش را تصدیق کنم. وقتی به فلسطین برگشتم، از خاله ی خود درباره ی شیعیان پرسیدم. او گفت: شیعیان کسانی هستند که معتقدند علی علیه السلام در امر خلافت سزاوارتر از ابوبکر بود. این حرف مرا به فکر فرو برد و احساس کردم، منشأ اختلاف امت باید همین باشد. در ادامه او به موضوع مظلومیت حضرت زهرا علیها السلام اشاره می کند که دشمنان، تمام تلاش خود را برای مخفی کردن سیره و وقایع مرتبط با ایشان انجام دادند. مسئله ی حمله به خانه ی ایشان و هتک حرمتش و خارج کردن امیرالمؤمنین علیه السلام برای بیعت گرفتن، یکیاز حقایق تاریخ است که نتوانستند آن را مخفی کنند. ایشان در ادامه به تشریح کامل واقعه ی آتش زدن خانه ی حضرت می پردازد و این طور نتیجه می گیرد که آیا واقعاً شأن اهل بیت علیهم السلام این رفتارهای هنجار شکنانه بود؟ آیا کسانی که فخر عالم امکان شمرده می شوند و خداوند به محبت و مودت آنان امر کرد، این طور ملعبه ی دست سیاسان قرار بگیرند و چقدر دردآور است، مقابل یک انسانی که اسطوره ی عالم خلقت است، به ناموس او اهانت شود؛ ولی نتواند به قبضه ی شمشیر دست ببرد. عجب اینکه تمام تلاش را
برای قداست بخشی به دشمنان اهل بیت علیهم السلام دارند و از طرفی حرمت خاندان عصمت و طهارت علیه السلام را هتک می کنند و قداست زدایی می کنند؛ به راستی آنان فردای قیامت در محضر پروردگار عالم چه جواب و توجیهی دارند؟ خداوند را شکرگزارم که به من این توان و جسارت را داد تا بتوانم مذهبم را تغییر دهم.
دلیل استبصار: جمع بین قرآن و اهل بیت علیهم السلام .
نورالیقین در یکی از روستاهای واقع در جلیل اسفل فلسطین به دنیا آمد و فارغ التحصیل دانشگاه شریعت درام الفحم و بعد از آن امام جماعت یکی از مساجد در فلسطین بود. یکی از تهمت های ناروایی که دشمنان شیعه متوجه آنان می سازند، ادعای تحریف قرآن از طرف شیعیان است و حال آنکه واقع، چیز دیگری است و شیعه به همین قرآنی که بین ماست ایمان دارند و هیچ اختلافی بین قرآن ما و قرآن ادعایی دشمنان شیعه نیست.
او در ادامه به بحث جمع آوری قرآن می پردازد و می گوید: جمع آوری قرآن نزد شیعه دو معنا دارد: معنای اول: حفظ تمام قرآن در سینه های خود؛ معنای دوم: تدوین کتابت قرآن روی کاغذ. شیعه معتقد است که این دو کار در زمان رسول خدا صلی الله علیه واله اتفاق افتاد؛ درحالی که اهل سنت معتقدند در عهد اولی و دومی اتفاق افتاد. ایشان در مقام جمع می گوید: این گونه می توان بین این دو قول جمع کرد که اصل جمع آوری در زمان رسول خدا صلی الله علیه واله بود که با تلاش امام علی علیه السلام انجام شد؛ اما جمعش به صورت مکتوب و مصحف و اوراق در زمان اولی و دومی بود.
نورالیقین در ادامه به حدیث ثقلین و جایگاه آن می پردازد و روایتی از ابوذر به نقل از رسول خدا صلی الله علیه واله در باب اهمیت این دو نقل می کند که باعث شد مسیر زندگی او را عوض کند؛ اما روایت به این شرح است: ابوذر می گوید: وقتی آیه ی شریفه ی «یوم تبیض وجوه و تسود وجوه» نازل شد، رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: فردای قیامت، امت من با پنج پرچم بر من وارد می شوند. پرچم اول: با شمایل گوساله. پس من از آنان می پرسم، بعد از من با ثقلین چه کردید؟ می گویند: ثقل اکبر(قرآن) را تحریف کردیم و به پشت سر انداختیم و با ثقل اصغر(اهل بیت) دشمنی کردیم و در حقشان ظلم کردیم. پس من می گویم: به جهنم داخل شوید؛ درحالی که چهره هایتان سیاه است. بعد از این دسته، گروه دوم با پرچم فرعونی از این امت بر من وارد می شوند. از آنان همان سؤال را می پرسم. آنان می گویند: ثقل اکبر را تحریف و با آن مخالفت کردیم و با ثقل اصغر، دشمنی کردیم و آنان را به قتل رساندیم. پس به آنان خطاب می کنم، داخل در آتش جهنم شوید؛ درحالی که چهره تان سیاه است. سپس دسته ی سوم با پرچم سامری این امت، وارد می شوند و من همان سؤال را از آنان می پرسم. آنان جواب می دهند: با ثقل اکبر، مخالفت و ثقل اصغر را خوار و با هر زشتی ضایع کردیم. پس همان حرف را به آنان می گویم. نوبت به دسته ی چهارم می رسد. از آنان همان سؤال را می پرسم. آنان در جواب می گویند: ثقل اکبر را پاره پاره کردیم و ثقل اصغر را سر بریدیم و من باز همان جواب را به آنان می گویم تا نوبت به دسته ی پنجم می رسد که پرچمدار آنان امام المتقین، سرور وصیین و وصی رسول رب العالمین است. آنان وارد می شوند. همان سؤال را تکرار می کنم
و آنان در جواب می گویند: «اما الاکبر فاتبعناه و اطعناه و اما الاصغر فاحببناه و والیناه ونصرناه حتی احرقت فیهم دماءنا؛ اما ثقل اکبر همانا ما از آن تبعیت و اطاعت کردیم و اما ثقل اصغر(طبق سفارش شما) آنان را دوست داشتیم و یاری دادیم تا جایی که خون خود را برایشان بر زمین ریختیم. پس من به آنان می گویم: داخل بهشت شوید. «ثم تلا رسول الله هذه الایة.» سپس حضرت این آیه را تلاوت فرمود، روزی که وجوهشان روشن است....(1)
دلیل استبصار: انسانیت نزد امیرالمؤمنین علیه السلام .
او مسیحی و اهل فنلاند است. مدت زیادی از عمر خود را با اعتقاد به مسیحیت پشت سر گذاشت؛ ولی چیزی که در تغییر عقیده ی او نقش داشت، تقلید نکردن کورکورانه و بی تعصب بود. این امر باعث شد، او بهتر تصمیم بگیرد و در این کار نیز موفق بود. او می گوید: یکی از مهم ترین عوامل تأثیرگذار برای جذب غیر مسلمانان به سوی اسلام، مسئله ی اخلاق و انسانیت در این دین حنیف است که در سجایای اخلاقی امیرالمؤمنین علیه السلام با دشمنانش تجلی کرده است. بعد برای نمونه، مثالی از اخلاق حضرت درباره ی دشمنان قبل از جنگ صفین می زند که حضرت می فرمایند: «لعِسكره قبلَ لقاء العدو بصفين:
«لَا [تُقَاتِلُونَهُمْ] تُقَاتِلُوهُمْ حَتى يَبْدَءُوكُمْ، فَإِنكُمْ بِحَمْدِ اللهِ عَلَى حُجةٍ، وَ تَرْكُكُمْ إِياهُمْ حَتى يَبْدَءُوكُمْ حُجةٌ أُخْرَى لَكُمْ عَلَيْهِمْ؛ فَإِذَا كَانَتِ الْهَزِيمَةُ بِإِذْنِ
1) تفسیر قمی، ص110.
اللهِ فَلَا تَقْتُلُوا مُدْبِراً وَ لَا تُصِيبُوا مُعْوِراً وَ لَا تُجْهِزُوا عَلَى جَرِيحٍ، وَ لَا تَهِيجُوا النسَاءَ بِأَذًى وَ إِنْ شَتَمْنَ أَعْرَاضَكُمْ وَ سَبَبْنَ أُمَرَاءَكُمْ، فَإِنهُن ضَعِيفَاتُ الْقُوَى وَ الْأَنْفُسِ وَ الْعُقُولِ؛ إِنْ كُنا لَنُؤْمَرُ بِالْكَف عَنْهُن وَ إِنهُن لَمُشْرِكَاتٌ، وَ إِنْ كَانَ الرجُلُ لَيَتَنَاوَلُ الْمَرْأَةَ فِي الْجَاهِلِيةِ بِالْفَهْرِ أَوِ الْهِرَاوَةِ فَيُعَيرُ بِهَا وَ عَقِبُهُ مِنْ بَعْدِه؛(1)جنگ را با دشمن، آغاز نکنید تا آنها شروع کنند، زیرا بحمدلله حجت با شماست و آغازگر جنگ نبودنتان، تا آنکه دشمن به جنگ روى آورد، حجت دیگر بر حقانیت شما خواهد بود. اگر به اذنخدا شکست خوردند و گریختند، آن کس را که پشت کرده نکشید و به آنکه قدرت دفاع ندارد، آسیب نرسانید و مجروحان را به قتل نرسانید. زنان را با آزار دادن تحریک نکنید، هرچند آبروى شما را بریزند یا به امیران شما دشنام بدهند که آنان در نیروى بدنى و روانى و اندیشه کم توانند. در روزگارى که زنان مشرک بودند، مأمور بودیم از آزارشان دست برداریم و در جاهلیت اگر مردى با سنگ یا چوبدستى به زنى حمله مى کرد، او و فرزندانش را سرزنش مى کردند.»
به راستی که دین اسلام، دین آرامش است و حاکمان واقعی آن مثل امام علی علیه السلام در عالم بی نظیرند. چگونه می توان دلبسته ی کسی نشد که با دشمنانش چنین مدارا می کند؟ فضایل اخلاقی و انسانی در اهل بیت علیهم السلام موج می زند و هر کدام از آنان اسطوره های اخلاقی و انسانی هستند که بر قله ی انسانیت ایستاده اند. درود خداوند بر همه ی آنان باد.
دلیل استبصار: مقایسه ی طرح شیعی و سنی شخصیّت رسول خدا صلی الله علیه واله .
1) نهج البلاغه، نامهی 14.
او اهل ویتنام و غیر مسلمان بود و بعد از مسلمان شدنش در برزخ شیعه و سنی گرفتار شد که حق با کدام یک از این دو مذهب است؟ وی یکی از راه های تشخیص حق را مقایسه ی هر یک از این دو مذهب با شخصیّت پیامبر صلی الله علیه واله قرار داد تا ببیند کدام یک از این دو مذهب به تعالیم و شخصیت رسول الله صلی الله علیه واله نزدیک است.
وی می گوید: من دریافتم که مذهب شیعه، حامل تمام ارزش هایی است که قرار است کسی به نام پیامبر به زمین و اهلش برساند و مذهب اهل سنت را حامل صفات متناقض بی شماری دیدم. سپس برای هر یک از این دو دسته، مثالی می زند.
نمونه هایی از گزاره های سنی درباره ی شخصیّت رسول اعظم صلی الله علیه واله الف) الرقص و الغناء عند رسول الله: دختر معوذ بن عفرا می گوید: پیامبر صلی الله علیه واله آمد و بر من داخل شد. پس کنار بالینم نشست؛ مثل نشستن تو در کنارم. بعد دف زنان را مجبور کرد که دف بزنند و در نکوهش پدران ما که در جنگ بدر کشته شدند، می خواند...(1)یا به نقل از عایشه که می گوید: رسول خدا صلی الله علیه واله بر من داخل شد، درحالی که نزدم دو تا از کنیزان، مشغول آواز خواندن بودند. پس در بستر دراز کشید و روی خود را برگرداند.
در این هنگام ابوبکر داخل شد و مرا سرزنش کرد و گفت: مقابل رسول خدا صلی الله علیه واله از آلات شیطان استفاده می کنید؟ رسول خدا صلی الله علیه واله صورتش را برگرداند و فرمود: رهایشان کن. بعد آن دو چشمکی زدند و بیرون رفتند.(2)
ب) تأثیر سحر بر پیامبر صلی الله علیه واله که نمونه ی آن قبلاً گذشت.
امّا نمونه ای از گزاره ی شیعه درباره ی شخصّیت پیامبر صلی الله علیه واله علی بن موسی الرضا علیه السلام به نقل از پدران خویش از رسول خدا صلی الله علیه واله نقل کرد که حضرت فرمود: «ما خلق الله خلقاً افضل منی و لا اكرم علیه منی؛ خداوند، خلقی با فضیلت تر و با کرامت تر از من خلق نکرده است.» «قال علی فقلت یا رسول الله فانت افضل ام جبرائیل؟ فقال یا علی: ان الله تبارك و تعالی فضّل انبیائه المرسلین علی ملائكته المقربین و فضّلنی علی جمیع النبیین و المرسلین و الفضل بعدی لك یا علی و اللائمة من بعدك فان الملائكة لخدامنا و خدام محبینا؛(1)حضرت امیر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه واله پرسید: آیا شما افضل هستید یا جبرئیل؟ پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود: ای علی علیه السلام همانا خداوند متعال، انبیای خویش را بر ملائکه ی مقربّین و همه ی انبیا و مرسلین برتری داده و فضل بعد من برای تو و ائمه ی بعد از تو است. همانا فرشتگان، خادمان ما و خادمان محبّان ما هستند....»
بدیهی است اگر این دو نگرش را به هر عاقلی عرضه کنیم، قطعاً گزاره و نگرش شیعه را می پسندد که جایگاه عالی و رفیع متولیّان دین را می رساند.
دلیل استبصار: جایگاه امیرالمؤمنین علیه السلام و آن سه نفر.
او متولّد شهر بیشکک قرقیزستان است و با تحقیق در فروع دین و مواجه شدن با مجموعه ای از تناقضات در عقاید اهل سنت و تحقیق درباره ی
1) عیون اخبار الرضا علیه السلام ، ج1، ص237.
مذهب اهل بیت علیهم السلام به شیعه روی آورد. وی درباره ی اختلاف در مسئله ی خلافت که بین امیرالمؤمنین علیه السلام و آن سه نفر وجو دارد، چنین می گوید: یکی از مهم ترین مسائلی که به ذهن تبادر می کند و باید جوابی برایش یافت، این است که آیا امام علی علیه السلام حداقل به عنوان یکی از صحابه ی رسول خدا صلی الله علیه واله خلافت آنها را تأیید و امضا کرده یا به عدم استحقاق آنان تصریح کرده است؟ انصاف این است که ما به کلام حضرت، مراجعه و قضیه را ریشه یابی کنیم.
حضرت در زمان بیعت گرفتن برای خلافت ابوبکر، عزادار رسول خدا صلی الله علیه واله بود. وقتی خبر سقیفه به حضرت رسید، فرمود: «ما قالت الانصار؟ انصار چه گفتند» و چه موضعی اتخاذ کردند؟ به عرض حضرت رساندند که آنان گفتند: برای ما امیر است و برای شما هم امیر. حضرت فرمود: «فهلّا احتججتم علیهم بان رسول الله وصی بان یحسن إلی محسنهم و یتجاوز عن مسیئهم(1)خواستید بر آنان احتجاج کنید که رسول خدا صلی الله علیه واله سفارش به خوب از آنان و گذشتن از بدشان کرده است.» پرسیدند: «ما فی هذا من الحجة علیهم؟؛ چه استدلالی در این زمینه بر آنان وجود دارد؟» حضرت فرمود: «لو كانت الامارة فیهم لم تكن الوصیة بهم؛ اگر اماره و نشانه ای در آنان بود، به آنان وصیّت نمی شد.» سپس حضرت فرمود: «فماذا قالت قریش؛ نظر قریش در این موضوع چه بود؟» عرضه داشتند: «احتجت بانها شجرة الرسول؛ استدلال کردند خلافت، شجره ی رسول خداست.» حضرت فرمود: «احتجوابالشجرة و اضاعوا الثمرة؛ به شجره استدلال کردند، ولی ثمره را ضایع کردند.» او در ادامه به بیان این فراز پرداخته، می گوید:
1) نهج البلاغه، خطبه 67.
برای ثمره دو معنا است: یکی اینکه با این ثمره به خود و اهل بیت علیهم السلام خود اشاره دارد؛ زیرا آنان ثمره ی این درخت هستند و سقیفه نشینان، خلافت آنان را ضایع کردند. معنای دوم ثمره که تضییع شده، ممکن است سنت واجب خداوند باشد. تقدیر این جمله ی حضرت علیه السلام آن است که اگر قریش شجره ی رسول خدا صلی الله علیه واله هستند، ما ثمره ی رسول خدا صلی الله علیه واله هستیم و بدیهی است که مطلوب از درخت، ثمره ی آن است. ایشان در ادامه به یکی از خطبه های حضرت، اشاره و آن را تحلیل می کند: «حَتَّى إِذَا قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ صلی الله علیه واله رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى الْأَعْقَابِ وَ غَالَتْهُمُ السُّبُلُ وَ اتَّكَلُوا عَلَى الْوَلَائِجِ وَ وَصَلُوا غَيْرَ الرَّحِمِ وَ هَجَرُوا السَّبَبَ الَّذِي أُمِرُوا بِمَوَدَّتِهِ وَ نَقَلُوا الْبِنَاءَ عَنْ رَصِّ أَسَاسِهِ فَبَنَوْهُ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ. مَعَادِنُ كُلِّ خَطِيئَةٍ وَ أَبْوَابُ كُلِّ ضَارِبٍ فِي غَمْرَةٍ، قَدْ مَارُوا فِي الْحَيْرَةِ وَ ذَهَلُوا فِي السَّكْرَةِ، عَلَى سُنَّةٍ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ، مِنْ مُنْقَطِعٍ إِلَى الدُّنْيَا رَاكِنٍ، أَوْ مُفَارِقٍ لِلدِّينِ مُبَايِن؛(1)تا آنکه خدا، پیامبرش را نزد خود برد، (افسوس) که گروهى به گذشته ی جاهلى خود بازگشتند و با پیمودن راه هاى گوناگون به گمراهى رسیدند و به دوستان منحرف خود پیوستند و از دوستى با مؤمنان بریدند که به آن امر شده بودند و بنیان اسلامى را تغییر دادند و در جاى دیگرى بنا نهادند. آنان کانون هر خطا و گناه و پناهگاه هر فتنه جو شدند که سرانجام در سرگردانى فرو رفتند و در غفلت و مستى به روش و آیین فرعونیان در آمدند یا از همه بریدند و به دنیا دل بستند و یا پیوند خود را با دین گسستند.»
امام علی علیه السلام در این فراز، آنان را گروه ضاله ای معرفی می کند که بعد از وفات رسول خدا صلی الله علیه واله همه چیز را تغییر دادند و مرتد معنوی شدند. درباره ی
1) نهج البلاغه، خطبه ی150.
این فراز که حضرت علیه السلام فرمود: «رجع قوم علی الاعقاب» می گوید: این فراز به قول خداوند متعال اشاره می کند: <وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَی أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ>(1)«محمد صلی الله علیه واله فقط فرستاده ی خداست و پیش از او، فرستادگان دیگری نیز بودند. آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، شما به عقب بر میگردید؟ (و اسلام را رها خواهید کرد و به دوران جاهلیّت و کفر بازگشت خواهید نمود؟) و هرکس به عقب بازگردد، هرگز به خدا ضرری نمیزند و خداوند به زودی به شاکران (و استقامتکنندگان) پاداش خواهد داد.»
او با این آیه ی شریفه استدلال می کند که اصحاب رسول خدا صلی الله علیه واله بعد از وفاتشان اختلاف کردند. «فمنهم من آمن و منهم من كفر؛(2)بعضی ایمان آوردند و بعضی هم کافر شدند» و قول حضرت که فرمود: «و غالتهم السبل» به این آیه ی شریفه اشاره دارد که خداوند فرمود: «و ان صراطی مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبیله ذلكم وصاكم به لعلكم تتقون؛ همانا راه من مستقیم است. پس از آن تبعیت کنید و راه های دیگر را نپیمایید که باعث تفرقه ی شما خواهد شد. این سفارشی به شماست، شاید پرهیزگار باشید.»
و معنای قول حضرت علیه السلام که فرمود: «و وصلوا غیر الرحم؛ ای غیر رحم النبی اذ تركوا اهل بیته و قطعوا رحمه التی امروا بوصلها و قد قال تعالی: الذین ینقضون عهد الله من بعد میثاقه و یقطعون ما امر الله به ان یوصل و یفسدون فی الارض اولئك هم الخاسرون.»
و قول حضرت که فرمود: «و هجروا ای تركوا السبب الذی امروا بمودته»؛ یعنی محبت به اهل بیت علیهم السلام رسول خدا صلی الله علیه واله را ترک کردند، نه تنها محبّتی به آنان نداشتند؛ بلکه عکس آن نهایت دشمنی را در حقشان روا داشتند و ما فی الضمیر خود را نشان دادند. او در پایان چنین می گوید: تحقیقات من در این زمینه باعث شد که به امام علی علیه السلام ایمان بیاورم. بنابراین مذهب خود را تغییر دادم و به مذهب شیعه ی اثنی عشری مشرّف شدم.
دلیل استبصار: جایگاه حضرت زهرا و حضرت علی علیه السلام .
او اهل کانادا و دارای تحصیلات لیسانس علوم سیاسی و روان شناسی است. اوّل مسیحی بود و بعد به دین مبین اسلام پیوست و مذهب اهل تسنّن را برگزید؛ ولی در ادامه با مطالعه درباره ی اهل بیت علیهم السلام به مذهب حقّه ی شیعه ی اثنی عشری پیوست. شروع تغییر مذهب از اهل سنت به تشیع با مطالعه درباره ی حضرت زهرا علیها السلام بود. ایشان از ولادت حضرت زهرا علیها السلام شروع و در این باره به روایاتی اشاره می کند. بعد به دوره ی کوتاه عمر بی بی اشاره می کند و به ازدواج با امام علی علیه السلام می پردازد. در ادامه به ظلمی که در حق بی بی دو عالم کردند، اشاره می کند و می گوید: آیا کسی که فضایل این چنین دارد، باید مورد هتک حرمت قرار گیرد؟ حتّی اگر چنین فضایلی نداشت هم به حرمت رسول خدا صلی الله علیه واله نباید به ساحت ایشان جسارت می شد، چه برسد که فاطمه علیها السلام مایه ی مباهات خداوند و فرشتگان آسمان است. او همسر کسی است که دوست و دشمن برایش فضایل بی شماری برشمرده اند.
چطور برای آن سه نفر با آن فضایح، محمل توجیه تراشیدید؛ ولی برای کسی که طهارت و فضیلتش اظهر من الشمس است، نهایت بغض و عداوت را به کار بردید؟ اگر همه ی اینها را کنار هم بگذاریم و بخواهیم نگاه منصفانه داشته باشیم، عقل چاره ای جز پذیرش حق ندارد؛ البته مراد، عقل مؤمن است. اوّل عقل من ایمان آورد، سپس نیز به تبع عقلم به خیل مشتاقان اهل بیت پیوستم.
دلیل استبصار: احتجاج امام علی علیه السلام با اهل شورا.
او اهل کانادا و سنی مذهب بود. دلیل استبصار معلوماتی که از طریق شبکه های ماهواره ای و مناظراتی که بین علمای شیعه و سنی می شد، در این میان با در کنار هم قرار دادن آنچه از این مناظرات دیده بود، به احقیّت خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام ایمان آورد.وی در ادامه به نصِّی درباره ی امر خلافت اشاره می کند: وقتی اهل شورا عزم بر بیعت عثمان گرفتند: «لقد علمتم انی احق الناس بها من غیری و والله لاسلمنّ ما سلمت امور المسلمین و لم یكن فیها جوز إلّا علیّ خاصّة التماسا لاجر ذلك و فضله و زهدا فی ما تنافستموه من زخرفه و زبرجه.(1)»
ابن ابی الحدید در شرح این خطبه چنین می گوید: «نذكر فی هذا الموضع ما استفاض فی الروایات من مناشدته اصحاب الشوری و تعدیده فضائله و خصائصه التی بان بها منهم و من غیرهم؛ در اینجا به آن چیزهایی می پردازیم
1) نهج البلاغه، خطبه 74.
که از روایات استفاده می شود؛ مانند درخواست اصحاب شورا و بیان فضایل و خصایصی که علی علیه السلام درباره ی خود بیان می کند؛ درحالی که این فضایل برای اهل شورا و غیر آنها ثابت است.»
«الی ان قال: ثم قال علیه السلام لهم: انشدكم الله افیكم احد آخی رسول الله بینه و بین نفسه حیث آخی بین بعض المسلمین و بعض غیری؛ خداوند شما را حفظ کند، آیا در میان شما کسی هست که رسول خدا صلی الله علیه واله بین او و خودش برادری برقرار کند؟ چنانچه بین بعضی از اصحاب چنین کرد؟ گفتند: نه.» فرمود: «افیكم احد قال له النبی صلی الله علیه واله من كنت مولاه فهذا مولاه، غیری؛ آیا بین شما غیر از من کسی هست که رسول خدا صلی الله علیه واله درباره اش فرموده باشد: هر که من مولای او هستم، این هم مولای اوست؟ گفتند: نه.» فرمود: «افیكم احد قال له رسول الله، انت منی بمنزلة هارون من موسی إلّا انه لا نبی بعدی غیری؛ آیا در میان شما جز من کسی هست که رسول خدا صلی الله علیه واله درباره اش فرموده باشد: تو برای من به منزله ی هارون علیه السلام برای موسی علیه السلام هستی، جز اینکه بعد از من پیامبری نیست؟ گفتند: نه.» فرمود: «افیكم من اؤتمن علی سورة براءة و قال له النبی: انه لا یودی عنی إلّا انا او رجل منی، غیری؟؛ آیا در میان شما جز من کسی هست که پیامبر صلی الله علیه واله درباره ی او فرموده باشد: سوره برائت را به او سپردم؟ گفتند: نه.» فرمود: «الا تعلمون ان اصحاب النبی فرّوا عنه فی ماأقط الحرب فی غیر مشوطن و ما فررت قط؟؛ آیا می دانید که اصحاب رسول خدا صلی الله علیه واله در مواضع عدیده در جنگ فرار می کردند و تنها کسی که فرار نمی کرد، من بودم؟ گفتند: بله.» فرمود: «الا تعلمون انی اول الناس إلّا سلاما؟؛ آیا مگر نمی دانید من اوّلین کسی هستم که اسلام آورد؟ گفتند: بله.» فرمود: «فأیّنا اقرب إلی النبی نسبا؟؛ کدام یک از ما از نظر نسب به رسول خدا صلی الله علیه واله نزدیک تریم؟ گفتند: تو.»
در این هنگام عبدالرحمن بن عوف، کلام حضرت علیه السلام را قطع کرد و گفت: ای علی علیه السلام : به تحقیق! مردم، غیر از عثمان، از دیگران رو برگرداندند (یعنی از تو رو گرداندند). پس برای خودت راهی پیدا نکن. سپس گفت: ای اباطلحه، عمر تو را به چه چیزی امر کرد؟ گفت: هر کسی را که بخواهد بین جماعت فاصله بیندازد، وی را بکش. سپس عبدالرحمن به امام علی علیه السلام گفت؟ بیعت کن؛ وگرنه، تو از راه غیر مؤمنان تبعیت کردی و با این کار، راه را برای انجام آنچه به آن امر شدیم، هموار می کنی. حضرت علیه السلام فرمود: به تحقیق شما می دانید که من سزاوارتر از غیر خودم هستم.(1)
دلیل استبصار: اصلاحات علوی.
ایشان از جمله مسیحیان اهل کوبا بود. ضرورت نیاز به دین، باعث شد، او درباره ی ادیان مطالعه داشته باشد. وی در تحقیقاتش به این نتیجه رسید که هر دین الهی که بعد از دین سابق می آید، کامل تر و به اقتضای نیاز روز جامعه است. او دین اسلام را هم به عنوان یک دین الهی پذیرفت و با مطالعه به این نتیجه رسید که اسلام، جامع همه ی تعالیم الهی است؛ پس به قبول دین اسلام تن داد و با ورود به دایره ی اسلام با فرقه های زیاد مواجه شد. این امر موجب شد، او دامنه ی مطالعه ی خود را وسعت بدهد تا بتواند با دید بهتری فرقه ی حق را انتخاب کند. وی با مطالعه در احوال رئیس هر فرقه و مذهبی به این نتیجه رسید که شیعه، حق است؛ چون رئیس این
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج6، ص168.
فرقه، امام علی علیه السلام و بهطور طبیعی، پذیرفتن آن سزاوارتر است؛ ازاین رو در ادامه به کارهایی اشاره می کند که حضرت امیر علیه السلام زمان زعامت خود انجام داد.
الف) از بین بردن اختلافات اخلاقی جاهلانه: در این زمینه به فرمایش حضرت امیر علیه السلام اشاره می کند که حضرت علیه السلام فرمود: «الذلیل عندی عزیز حتی آخذ الحق له و القوی عندی ضعیف حتی آخذ الحق منه؛(1)ذلیل و ستمدیده نزد من عزیز است تا مادامى که حقّش را از ظالم بستانم. قوى و ستمگر، نزد من خوار است تا حق مظلوم را از او بستانم.»
در این فراز، حق در نظر امام، یک میزان است و امام با این معیار، زندگی کرد و از آن عدول نکرد و آن را به چیز دیگری تغییر نداد و آن را با خود حمل کرد و از خود جدا نساخت و این همان چیزی است که رسول خدا صلی الله علیه واله در شأن امام علی علیه السلام فرمود: «علی مع الحق و الحق مع علی.»
ب) مبارزه با فساد مالی: «و قد صرح بذلك فی كلام له علیه السلام فی ما رده علی المسلمین من قطائع عثمان: والله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الإماء لرددنه فان فی العدل سعة و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق؛(2)به خدا سوگند، بیت المال تاراج شده را هر کجا که بیابم، به صاحبان اصلى آن باز مى گردانم، گرچه با آن ازدواج کرده یا کنیزانى خریده باشند، زیرا در عدالت، گشایش براى عموم است و آنکه عدالت بر او گران آید، تحمّل ستم براى او سخت تر است.»
این خطبه را در روز دوّم بیعت خود بیان فرمودند. عثمان که در اسراف و تبذیر شهرت داشت، خود و نزدیکانش بر خلاف سیره ی مسلمانان به انباشتن مال پرداخت و حقّ مظلوم را به ظالم می داد. حضرت فرمود: همه ی اینها را اصلاح می کنم.ج) مساوات در انفاق بین مسلمانان: یکی از سنت های رسول خدا صلی الله علیه واله یکسان دیدن مردم جامعه بود. این سنت در زمان خلفا به قهقرا رفت و تبعیض در جامعه ی آن روز موج می زد. از کارهایی که حضرت امیر علیه السلام انجام داد، زنده کردن این مساوات در جامعه بود. همه باید از عدالت برخوردار شوند.
د) یاری دادن مظلومان و گرفتن حقوقشان از ظالمان.
بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله و تسلط بعضی، ظلم در جامعه نهادینه شد. مظلوم هر روز مظلوم تر و ظالم هر روز ظالم تر می شد. یکی از سفارش های ایشان در اواخر عمر شریفشان به حسنین علیه السلام همین مسئله بود که «كونا للظالم خصما و للمظلوم عونا؛ دشمن ظالم و یاری گر مظلوم باشید.» وقتی با حضرت علیه السلام بیعت کردند، برای از بین بردن ظلم و گرفتن حق مظلومان از ظالمان، تلاش زیادی کرد.
اصلاحاتی که امام علی علیه السلام انجام داد، همان فضایلی بود که در دولت کریمه ی رسول خدا صلی الله علیه واله بود که به وسیلهی بعضی در جامعه کم رنگ شده بود. امام علی علیه السلام این فضایل انسانی و اجتماعی را در جامعه رونق داد و جان تازه ای به تن خسته ی جامعه بخشید. این موارد باعث شد که من به این مرد خدا یعنی امام علی علیه السلام ایمان بیاورم؛ زیرا نسخه ی او در هر عصر و زمانی، شفابخش است. امروزه جامعه ی بشری از اصلاحات ایشان بی نیاز نیست.
دلیل استبصار: میانه روی حضرت امیر علیه السلام در مسئله ی دنیا.
ایشان اهل کره ی جنوبی و مهندس صنعت هواپیمایی و دارای عقیده بوذی بود. فرد پای بند به دستورهای بوذی، باید از دنیا به طور کلی کناره گیری کند و این به مذاق ایشان خوش نیامد؛ پس در صدد برآمد دینی را برگزیند که مطلقاً دنیا را نفی نکند؛ مگر می شود انسان در دنیا زندگی کند؛ ولی هیچ بهره ای از آن نبرد؟ ازاین رو با مطالعه درباره ی اسلام به این نتیجه رسید که دین اسلام علاوه بر جانب اخلاقی، جانب معیشتی را هم مورد توجه قرار داده و تلاش مسلمان در کسب و کار را تأیید و تشویق کرده و برای این کار، کرامت قائل شده است.
بر این اساس ایشان دین اسلام را اختیار کرد، در میان مسلمانان با مطالعه درباره ی فرقه ها و مذاهب، نزدیک ترین مذهب به واقع را شیعه دانسته است. ایشان در این باره به بیان کلامی از حضرت امیر علیه السلام می پردازد و بیان می دارد: وقتی حضرت، وارد شهر بصره شد و بر علاء بن زیاد حارثی داخل شد و وسعت خانه ی او را دید، خطاب به او فرمود: «ما كنت تصنع بسعة هذه الدار فی الدنیا اما انت الیها فی الاخرة كنت احوج؟ و بلی ان شئت بلفتَ بها الاخرة تقرِ فیها الضیف و تصل فیها الرحم و تطلع منها الحقوق مطالعها فاذا انت قد بلغت بها الاخرة؛ با این خانه ی وسیع در دنیا چه مى کنى، درحالى که در آخرت به آن نیازمندترى. آرى اگر بخواهى مى توانى با همین خانه به آخرت برسى، در این خانه ی وسیع، مهمانان را پذیرایى کنى، به خویشاوندان با نیکوکارى بپیوندى و حقوقى که بر گردن تو است، به صاحبان حق برسانى،
پس آن گاه تو با همین خانه ی وسیع به آخرت نیز مى توانى بپردازید.»
در ادامه به این قسمت اشاره می کند که علاء از دست برادرش به حضرت شکایت برد. حضرت فرمود: او را چه شده است؟ عرضه داشت: پوشیدن و دنیا را ترک کرده است. وقتی او را خواست و نزد حضرت علیه السلام آمد، به او فرمود: اى دشمن حقیر خویشتن، شیطان تو را (فریب داده و در بیابان زندگى) سرگردان ساخته (اگر بر خود رحم نمى کنى) چرا به خانواده و فرزندانت رحم نکردى؟ »فَلَمَّا جَآءَ قال: یَا عُدَیَّ نَفْسِهِ! لَقَدِ اسْتَهَامَ بِكَ الْخَبِیثُ! أَمَا رَحِمْتَ أَهْلَكَ وَ وَلَدَكَ.»
عاصم براى توجیه رفتار خویش عرض کرد: «اى امیرمؤمنان علیه السلام تو خود با این لباس خشن و آن غذاى ناگوار به سر مى برى؛ در حالى که پیشوا و امام ما هستى و بر ما لازم است به تو اقتدا کنیم. «قال: یا أَمیرالمؤمنین، هذا أَنْتَ فی خُشُونَةِ مَلْبَسِكَ وجُشُوبَةِ مأكَلِكَ.»
امام پاسخ روشنى به او داد، فرمود: «واى بر تو، من مانند تو نیستم (و وظیفه اى غیر از تو دارم، زیرا) خداوند بر پیشوایان حق و عدالت واجب کرده است که بر خود سخت بگیرند و همچون افراد ضعیف مردم زندگى کنند تا فقر، آنها را به طغیان و سرکشى (در برابر فرمان خدا) وادار نکند: «قال: وَیْحَكَ، إِنِّی لَسْتُ كَأَنْتَ، إِنَّ اللّهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَّةِ الْعَدْلِ أَنْ یُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النَّاسِ، كَیْلاَ یَتَبَیَّغَ بِالْفَقِیرِ فَقْرُهُ.»(1)
این نگاه منطقی و عالی امام علی علیه السلام به دنیا برایم خیلی جالب بود؛ ازاین رو آن را حقیقتی یافتم که با فطرت و وجودم سازگار است؛ مثل گروه
1) نهج البلاغه، خطبه ی 209.
خونی که با هم فرق دارند، تنها چیزی که با قلب و فطرت ما سازگار است، حقیقت است؛ در نتیجه پذیرفتم بقیه ی آن چیزی که بیان می شود، با قلب و روح ما انسان ها ناسازگار است، بر این اساس فطرت آن را پس می زند.
دلیل استبصار: خصایص اسلام.
ایشان اهل کره ی جنوبی و عقیده ی بوذی داشته است، سخت گیری ها و نواقصی که در این فرقه ها وجود دارد، باعث شد زمینه ی تحقیق برای ایشان فراهم شود، ایشان درباره ی مسلمان شدن و انتخاب مذهب شیعه، هفده دلیل با عنوان خصایص الاسلام اقامه می کند که به بعضی از آنها اشاره می کنیم:الف) تشریع آسان احکام و قوانین.
ب) آسان بودن زمینه ی تحقیق درباره ی اسلام؛ چون دین اسلام و عقل با هم توافق و انسجام دارند و مخالفتی بین این دو نیست و اگر در ظاهر، اختلافی باشد، به جهل خود ما به اسلام بر می گردد.
ج) اصول دین اسلام، قوی و متین و مبنی بر استدلال و براهین است.
د) کسی که اراده ی حقیقت درباره ی اسلام دارد؛ ولی در جایی به بن بست خورده باشد، خداوند برایش امام قرار داده، تا او را راهنمایی و هدایت کند: <أَفَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ>(1).
هـ) اگر کسی اراده ی انجام کار خیری داشته باشد، اسلام هم کار خیر را برایش کشف می کند، هم او را راهنمایی می کند.
1) زمر، 22.
و) اسلام، واضح ترین و سالم ترین راه به سوی حق است و هر کس از آن تبعیّت کند، قطعاً به سلامت به مقصد می رسد.
ز) شعارهای اسلام، واضح و ظاهر است و همه ی مردم را به سوی خیر فرا می خواند.
ح) غایت اسلام، رسیدن به حق و رضایت خداوند است.
این بخشی از دلایل ایشان برای انتخاب دین اسلام بود، برای درک صحیح اسلام هم باید از راه آن وارد شد. به زعم ایشان که به حق است، تنها راهی که سعادت انسان را تضمین می کند، سبیل اهل بیت علیهم السلام و مصون از هرگونه اعوجاج و انحراف است.
دلیل استبصار: عدالت امام علی علیه السلام .
ایشان اهل کره ی جنوبی و مهندس الکترونیک است. علّت اسلام آوردن و پذیرفتن مذهب تشیع را عدالت در اسلام و عدالت امام علی علیه السلام معرفی می کند.
ایشان می گوید: توجّه اسلام به عدالت و رعایت انصاف برای من جالب بود، این موضوع باعث شد که درباره ی مصادیق عدالت و انصاف هم مطالعه داشته باشم؛ یعنی اینکه اسلام به عدالت و انصاف توصیه می کند، مسلمانان این فضیلت را در جامعه جاری می کنند یا متولیان دین اسلام، خود اهل عدل و انصاف هستند؟ این امر باعث شد درباره ی مصادیق مطالعه ی گسترده ای داشته باشم، در میان متولیّان دین و خلفا به اعتراف
دوست و دشمن کسی را به پای امام علی علیه السلام در عدالت و رعایت انصاف ندیدم؛ حتّی ایشان نسبت به دشمنان خویش هم عدالت و انصاف را رعایت می کردند. با این حال راهی برای نپذیرفتن این مذهب حق نداشتم. در ادامه به چند نمونه از عدالت مولا علیه السلام اشاره می کند:
الف) «اتامرونّی ان اطلب النصر بالجور فیمن ولّیت علیه؟ و الله إلّا اطور به ما سمر سمیر و ما امّ نجم فی السماء نجما او كان المال لی لسوّیت بینهم فیكف و انما المال مال الله؟ إلّا و ان اعطاء المال فی غیر حقیه تبذیر و اسراف(1)آیا به من دستور مى دهید براى پیروزى خود، از جور درباره ی امت اسلامى که بر آنها ولایت دارم، استفاده کنم؟ به خدا سوگند، تا عمر دارم و شب و روز برقرار است و ستارگان از پى هم طلوع و غروب مى کنند، هرگز چنین کارى نخواهم کرد. اگر این اموال از خودم بود، به گونه اى مساوى در میان مردم تقسیم مى کردم، چه رسد به اینکه جزو اموال خداست. آگاه باشید بخشیدن مال به آنها که استحقاق ندارند، زیاده روى و اسراف است»، ممکن است در دنیا مقام بخشنده ی آن را بالا برد، امّا در آخرت پست خواهد کرد، در میان مردم ممکن است گرامى اش بدارند، امّا در پیشگاه خدا خوار و ذلیل است. کسى مالش را در راهى که خدا اجازه نفرمود، مصرف نکرد و به غیر اهل آن نپرداخت، جز آنکه خدا او را از سپاس آنان محروم فرمود و دوستى آنها را متوجّه دیگرى ساخت، پس اگر روزى بلغزد و محتاج کمک آنان گردد، بدترین رفیق و سرزنش کننده ترین دوست خواهند بود.
سیره ی حضرت در عطای به مردم، تساوی بود، برای ایشان، سیاه و
1) نهج البلاغه، خطبه 126.
سفید، عرب و عجم، عبد و مولی و مهاجر و انصار فرقی نداشت؛ چنان که رسول خدا صلی الله علیه واله هم فرق قائل نمی شد.
ب) «الا انّ كلّ قطيعة اقطعها عثمان و كلّ مال اعطاه من مال اللّه فهو مردود فى بيت المال فانّ الحقّ القديم لا يبطله شيء و لو وجدته...(1)آگاه باشید تمام زمین هایى را که عثمان به این و آن بخشیده و همه ی اموالى را که از بیت المال داده، همه به بیت المال باز مىگردد؛ چرا که هیچ چیز نمىتواند حقوق گذشته را باطل کند.»
ج) «وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتُمَا مِنْ أَمْرِ الْأُسْوَةِ، فَإِنَّ ذَلِكَ أَمْرٌ لَمْ أَحْكُمْ أَنَا فِيهِ بِرَأْيِي وَ لَا وَلِيتُهُ هَوًى مِنِّي، بَلْ وَجَدْتُ أَنَا وَ أَنْتُمَا مَا جَاءَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه واله قَدْ فُرِغَ مِنْهُ، فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَيْكُمَا فِيمَا قَدْ فَرَغَ اللَّهُ مِنْ قَسْمِهِ وَ أَمْضَى فِيهِ حُكْمَهُ، فَلَيْسَ لَكُمَا وَ اللَّهِ عِنْدِي وَ لَا لِغَيْرِكُمَا فِي هَذَا عُتْبَى. أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِكُمْ إِلَى الْحَقِّ وَ أَلْهَمَنَا وَ إِيَّاكُمُ الصَّبْرَ؛(2)و امّا اعتراض شما که چرا با همه به تساوى رفتار کردم: این روشى نبود که به رأى خود و یا با خواسته ی دل خود انجام داده باشم، بلکه من و شما این گونه رفتار را از دستور العمل هاى پیامبر اسلام صلی الله علیه واله آموختیم که چه حکمى آورد و چگونه آن را اجرا فرمود. پس در تقسیمى که خدا به آن فرمان داد، به شما نیازى نداشتم. سوگند به خدا، نه شما و نه دیگران را بر من حقّى نیست که زبان به اعتراض گشایند. خداوند قلب هاى شما و ما را به سوى حق هدایت فرماید و شکیبایى و استقامت را به ما و شما الهام کند.»
دلیل استبصار: خصایص قرآن کریم.وی اهل کره ی جنوبی است و دلیل شیعه شدن خود را این گونه بیان می کند. با مطالعه ی قرآن به خصوصیّات خاصّی برخوردم که آن را از هر کتاب دیگری متمایز می کند. بعد به نمونه هایی از این خصوصیّت اشاره می کند:
الف) اینکه خداوند، تمام امور مربوط به شئون انسانی را در قرآن، بیان و به آن هدایت کرده است. پس خداوند به کسی نیاز ندارد که او را کمک کند و یا در این امر مشارکت داشته باشد. همچنین دلالت می کند به اینکه رسول خدا صلی الله علیه واله امانت الهی را ادا کرده و رسالت خویش را تبلیغ و در این امر کوتاهی نکرده است.
ب) ظاهر قرآن بسیار زیباست و بیان، صیاغ و بلاغت آن، انسان را متعجّب می کند.
ج) قرآن کتابی است که باطن آن را هر کسی نمی تواند درک کند؛ بلکه به راسخون در علم نیازمند است که در کشف معانی آن خبره باشند؛ گرچه تفسیرهای زیادی بر قرآن نوشته شده است؛ ولی غالب این تفاسیر از راسخون در علم بهره برده اند. در ادامه به روایتی اشاره می کند که امام باقر علیه السلام می فرمایند: «ما ادعی احد من الناس انه جمع القرآن كله كما انزل إلّا كذّاب و ما جمعه و حفظه كما نزّله الله تعالی إلّا علی بن ابی طالب و الائمة من بعده؛ احدی از مردم نمی تواند ادّعا کند که قرآن را جمع کرده است، همان گونه که نازل شد، مگر کذّاب که این ادّعا را می کند. قرآن را جمع و حفظ نکرده است، مگر علی بن ابی طالب علیه السلام و امامان علیه السلام بعد از ایشان.»
همچنین از حضرتش نقل شده است که فرمود: «ما یستطیع احد ان یدّعی انه جمع القرآن كلّه ظاهره و باطنه غیر الاوصیاء؛ احدی قدرت ندارد که ادّعا کند، قرآن را از حیث ظاهر و باطن جمع آوری کرده است، مگر اوصیای الهی.»
امام صادق علیه السلام می فرمایند: «و الله انی لاعلم كتاب الله من اوّله و آخره كانّه فی كفّی، فیه خبر السماء و خبر الارض و خبر ما كان و خبر ما هو كائن قال الله عزوجل تبیانا لكل شی(1)قسم به خداوند، هرآینه من کتاب خداوند را از اول و آخر می دانم، انگار در کف دست من است، در آن، خبر آسمان و زمین و خبر گذشته و اخبار آینده است و خداوند فرمود: قرآن بیان کننده ی هر چیزی است.»
برید بن معاویه می گوید: از آیه ی شریفه ی <قل كفی بالله شهیدا بینی و بینكم و من عنده علم الكتاب>(2)از امام صادق علیه السلام پرسیدم، حضرت فرمود: «ایانا عنی و علی اوّلنا و افضلنا و خیرنا بعد النبی؛ از ماست و علی اول و افضل ما و بهترین بعد از نبی اکرم صلی الله علیه واله است.»
نیازمند بودن قرآن به راسخ در علم، باعث شد که دنبال مصداق راسخ در علم باشم. با تحقیق میدانی در کتب تاریخی و حدیث، مصداق آن را جز امام علی علیه السلام و امامان بعد از ایشان نمی دانم؛ بنابراین برای تلمّذ، خود را به محضر امام علی علیه السلام و فرزندانش عرضه کردم.
دلیل استبصار: امنیت اجتماعی درکلام و رفتار امام علی علیه السلام .
او اهل کره ی جنوبی و دارای لیسانس مهندسی مکانیک است. درباره ی علّت شیعه شدنش می گوید: امنیت اجتماعی برای کسانی که از فقر رنج می برند، در شریعت اسلام و در کلمات و توجیهات امیرالمؤمنین علیه السلام به وفور دیده می شود. طبقه ی فقرای جامعه، شامل کسانی می شود که یا از معلولیّت رنج می برند و یا به سبب پیری و کهولت سن و ضعف بنیه در عذاب هستند و یا کودکانی که به خاطر صغر سنی مثل ایتام قادر نیستند، معاش خود را تأمین کنند. اگر به جامعه رسیدگی نشود، قوی به مسیر جنایت منحرف می شود و ضعیف از گرسنگی می میرد و در هر دو صورت، برای جامعه خطرناک است.
بنابراین باید تدبیری وجود داشته باشد که بدبختی را از اعضای آن دفع کند و نیروی آنها را به یک سلول انسانی کارآمد تبدیل کند و آنها را به سطح یک زندگی آزاد و با عزّت برساند. امام قانونی وضع کردند که به موجب آن، این طبقه با آن برخورد می کند و احکام اسلام در آن اعمال می شود و در کلام امام در مورد این قشر، قانون کار را می بینیم که نهایت پختگی را دارد و کاملاً جذب می شود. تشریعی که اسلام وضع کرده و امام ذکر فرموده است، شامل هر مورد از کارافتادگی می شود، کسانی که به دلیل بیماری، کهولت سن یا صغر سن، قادر به کار نیستند و یا کار می کنند؛ ولی مزدشان کفاف همه ی آنها نیست، دولت تضمین می کند و خود را مسئولشان می داند.
خداوند متعال در آیات عدیدی این مطلب را ذکر کرده است؛ مثل این آیه ی شریفه که موجب شرکت این طبقه در اموال اغنیا می شود: <فی اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم> یا این آیه ی شریفه که احسان به این طبقه را
می رساند و <اذ اخذنا میثاق بنی اسرائیل لا تعبدون الا الله و بالوالدین احسانا و ذی القری و الیتامی و المساكین و قولوا للناس حسنا....>(1)
وی در ادامه می افزاید: این طبقه، منزلت خاصی نزد امیرالمؤمنین علیه السلام دارند. آن جناب با قلب و روح و جسمش و سایر شئونش با این طبقه ی ضعیف زندگی می کند؛ درحالی که خلیفه است، اینکه شبانه آن جناب برای فقرا لباس و غذا می برد و به آنان رسیدگی می کند؛ به راستی که علی علیه السلام و اولادش در عالم هستی بی نظیر هستند.
دلیل استبصار: علم امام علی علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام به خلقت عالم.او هم اهل کره ی جنوبی است و درباره ی علّت مشرّف شدن به مذهب تشیع چنین می گوید: یکی از امور بسیار مهم و حساسی که جواب کافی و شافی به آن داده نمی شود و فقط در اسلام و مذهب اهل بیت علیهم السلام می توان یافت، موضوع خلقت این عالم است.
بی تردید عظمت خداوند و صنع بدیع در اسلام و مذهب اهل بیت علیهم السلام در خلقت عالم تجلی پیدا کرده است؛ چون خداوند، عالمی بسیار بدیع و بی نظیرخلق کرده است؛ درحالی که به فکر و نظر نیاز نداشت و به کمک دیگران در خلقت محتاج نبود؛ زیرا خداوند به چهار امری که بشر به آن محتاج است، از قبیل رؤیت، تجربه، حرکت و همّت نفس نیازی ندارد و منزّه از آن است. او در ادامه به بعضی از آیات قرآن اشاره می کند که درباره ی
1) بقره، 83.
خلقت آسمان و زمین است. همچنین به روایاتی از اهل بیت علیهم السلام اشاره می کند که از خلقت آسمان و زمین، فرشتگان و عوالم دیگر سخن گفته اند. از امام باقر علیه السلام سؤال شد: آیا خداوند جز این عالم و آدم، عالم دیگری خلق کرد؟ حضرت علیه السلام فرمود: خداوند، الف الف عالم و الف الف آدم خلق کرده است و ما اوّل و آخرین آن نیستیم. از فرمایش های امام علی علیه السلام است که فرمود: «ان فی السماء مدن كمدائی الارض؛ در آسمان شهرهایی مثل شهرهای زمین است که تمدن دارند و چه بسا تمدن آنان از ما اهل زمین پیشرفته باشد.»
دلیل استبصار: مناظرات با بعضی از اساتید اهل سنت.
او اهل کنیا و شافعی مذهب بود. خودش می گوید: من در مرحله ی متوسط از مدرسه و تابع مذهب اهل سنت بودم. بعضی از اساتید ما به مذهب شیعی رو آورده بودند و حاصل این کار، اختلاف شدیدی بود که بین اساتید در مدرسه حول مسائل شیعه و سنی پیش آمد. پدرم قبل از من شیعه شده بود؛ ولی من بر مذهب شافعی باقی مانده بودم؛ زیرا به راحتی قانع نمی شدم؛ پس به مدرسه ی شیعی رفتم که در شهر ما بود. سه ماه در آن مدرسه بودم تا بتوانم تحقیق کنم. عموی من که او نیز شیعه شده بود، با من مناظره و بحث می کرد. بعد از مناظرات زیاد احساس کردم، آنچه شیعه می گوید، از قوت بالایی برخودار است؛ آن هم با ادلّه ای که بیشتر از مصادر و اسانید خود ما اقامه می شد. بعد از مدّتی از شهر خود هجرت کردم و به سرچشمه ی علوم آل محمد صلی الله علیه واله رفتم و از جام ولایت نوشیدم و خداوند را به سبب هدایتم شکر گزاردم.
دلیل استبصار: اخبار امام علی علیه السلام از آنچه در آینده اتّفاق می افتد.
او اهل کنیا و سنی مذهب و گرایش وهّابی داشته است. یکی از دلایل شیعه شدن خود را اخبار از آینده بیان می کند که در مذهب اهل بیت علیهم السلام بیان شده است. تحقیق وی به راستی آزمایی این اخبار و صحیح بودن آنها انجامیده است. می گوید: از اسباب بسیار مؤثر در روی آوردن به مذهب اهل بیت علیهم السلام إخبار از وقایعی است که در آینده اتفاق افتاده است و این را می توان معجزه ی امیرالمؤمنین علیه السلام دانست؛ مثل خبر دادن حضرت از قتل عثمان که قتلش موجب شد، باب قتال و کشتار در امت پیامبر باز شود و حضرت علیه السلام به کلام خود در جمع ناراضیان از عثمان اشاره کردند: «إِنَّ النَّاسَ وَرَائِي وَ قَدِ اسْتَسْفَرُونِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ، وَ وَ اللَّهِ مَا أَدْرِي مَا أَقُولُ لَكَ؟ مَا أَعْرِفُ شَيْئاً تَجْهَلُهُ وَ لَا أَدُلُّكَ عَلَى أَمْرٍ لَا تَعْرِفُهُ، إِنَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ، مَا سَبَقْنَاكَ إِلَى شَيْءٍ فَنُخْبِرَكَ عَنْهُ وَ لَا خَلَوْنَا بِشَيْءٍ فَنُبَلِّغَكَهُ، وَ قَدْ رَأَيْتَ كَمَا رَأَيْنَا وَ سَمِعْتَ كَمَا سَمِعْنَا وَ صَحِبْتَ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه واله كَمَا صَحِبْنَا، وَ مَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ وَ لَا ابْنُ الْخَطَّابِ بِأَوْلَى بِعَمَلِ [الْخَيْرِ] الْحَقِّ مِنْكَ وَ أَنْتَ أَقْرَبُ إِلَى أَبِي رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه واله وَشِيجَةَ رَحِمٍ مِنْهُمَا وَ قَدْ نِلْتَ مِنْ صِهْرِهِ مَا لَمْ يَنَالا. فَاللَّهَ اللَّهَ فِي نَفْسِكَ، فَإِنَّكَ وَ اللَّهِ مَا تُبَصَّرُ مِنْ عَمًى وَ لَا تُعَلَّمُ مِنْ جَهْلٍ وَ إِنَّ الطُّرُقَ لَوَاضِحَةٌ وَ إِنَّ أَعْلَامَ الدِّينِ لَقَائِمَةٌ؛(1)همانا مردم پشت سر من هستند و مرا میان تو و خودشان میانجى قرار داده اند. به خدا نمى دانم با تو چه بگویم؟ چیزى را نمى دانم که تو ندانى، تو را به چیزى راهنمایى نمى کنم که نشناسى، تو مى دانى آنچه ما مى دانیم. ما
1) نهج البلاغه، خطبهی 164.
به چیزى پیشى نگرفته ایم که تو را آگاه سازیم و چیزى ما در پنهانى نیافته ایم که آن را به تو ابلاغ کنیم. دیدى چنان که ما دیدم، شنیدى چنان که ما شنیدیم، با رسول خدا صلی الله علیه واله بودى، چنان که ما بودیم، پسر ابوقحافه (ابابکر) و پسر خطّاب، در عمل به حق، از تو بهتر نبودند، تو به رسول خدا صلی الله علیه واله در خویشاوندى از آن دو نزدیک ترى و داماد او شدى که آنان نشدند، پس خدا را، خدا را، پروا کن. سوگند به خدا، تو کور نیستى تا بینایت کنند، نادان نیستى تا تو را تعلیم دهند، راه ها روشن و نشانه هاى دین برپاست.»
امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه اى به مردم فرمود: از من بپرسید قبل از آنکه مرا نیابید. به خدا سوگند! در مورد هیچ گروهى نمی پرسید که صد نفر را گمراه یا هدایت کند؛ مگر اینکه شما را از منادى آنها و رهبرشان تا قیامت آگاه مى کنم. مردى برخاست و (از روى استهزا) گفت: بگو در سر و ریش من چند تار مو هست؟
حضرت فرمود: به خدا سوگند! دوستم پیامبر خدا صلی الله علیه واله مرا از سؤال تو آگاه کرد و همانا بر هر تار از موى سرت فرشته اى است که تو را لعنت مى کند و بر هر موى ریشت شیطانى است که تو را تحریک مى کند. همانا در خانه ات بز بچه اى است که فرزند پیامبر صلی الله علیه واله را مى کشد و نشانه اش همین است که به تو گفتم، و اگر نه این بود که آنچه پرسیدى استدلالش مشکل است (یعنى من جواب تو را مى دانم، ولى باورش بر تو مشکل است، زیرا چگونه مى توانى عددى را که مى گویم تصدیق کنى؟ اگر این مشکل نبود) من به سؤال تو پاسخ مى دادم؛ ولى نشانه ی (راستگویى من) همان خبرى است که دادم، یعنى لعنت فرشتگان و بز بچه ی ملعون تو.
راوى گوید: پسر این مرد، طفلى بود که چهار دست و پا مى رفت و در جریان
سیدالشهداء علیه السلام عهده دار قتل حضرت شد و پیشگویى حضرت به وقوع پیوست.در برخى روایات، آن مرد را سعد بن ابى وقاص، پدر عمر سعد ملعون معرفى کرده و برخى او را سنان بن انس نخعى دانسته اند.
این امام، سنت معروف و روشن و ثابتی از رسول خدا صلی الله علیه واله اقامه می کند و بدعت ناشناخته ای را پایان می دهد که در زمان رسول خدا صلی الله علیه واله وجود نداشت؛ بلکه از روی هوا و هوس، ابداع و با طمع ساخته شده بود.
دلیل استبصار: اهمیّت واقعه ی غدیر در نشان دادن تداوم امامت.
وی اهل کنیا است و شافعی مذهب بود. در یکی از ایام، ملاقاتی بین او و یکی از کسانی رخ داد که به مذهب اهل بیت علیهم السلام مشرّف شده بود. او درباره ی شایعاتی که درباره ی شیعه گفته می شد، از آن دوستش پرسید: گفت: چطور می شود مذهبی که دین، قرآن، نماز و قبله و بسیاری از احکام آن با ما مشترک است؛ ولی متهم به کفر می شوند؟ این امر سبب شد او میل بیشتری برای شناخت مذهب اهل بیت علیهم السلام پیدا کند؛ پس از منشأ اختلاف که واقعه ی غدیر بود، شروع کرد و بحث امامت را به صورت جدّی پیگیری کرد. وی در این باره چنین می گوید: دانستن چند نکته درباره ی مقوله ی امامت ضرورت دارد که به آن اشاره می کنم:
الف) امامت یک اصل قرآنی است: <انی جاعلك للناس اماما>(1)«همانا من تو را برای مردم، امام قرار دادم.»
1) بقره، 124.
ب) این امامت که اصل قرآنی است، آیا تا شریعت محمد صلی الله علیه واله استمرار دارد یا خیر؟ بله استمرار داد. «جاعل» در آیه ی شریفه ی قائم مقام فعل مضارع است که استمرار را می رساند. پس همان گونه که در انبیای بنی اسرائیل مسئله ی امامت و ولایت استمرار داشت، همچنین بعد از نبی اکرم صلی الله علیه واله هم استمرار دارد.
ج) امامت، درجه ی واحدی نیست؛ بلکه درجاتی دارد؛ همان گونه که این تفضیل در انبیا و مرسلین نیز وجود دارد.
د) ادوار اساسی برای اهل بیت علیهم السلام منحصر در رهبری سیاسی نیست؛ بلکه دور تشریعی و وجودی نیز است؛ یعنی در واقعه ی غدیر به همه ی ابعاد ولایت اشاره شده است؛ نه یکی از ابعاد و شئون آن.
دلیل استبصار: اختلاف و فتنه ی بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله .
او اهل لبنان و مسیحی، با توجه به مراودات با بعضی از دوستان شیعی خود داشت، به مذهب تشیع مشرّف شد. الکسی یکی از مهم ترین دلیل هدایتش را پیش بینی رسول خدا صلی الله علیه واله از فتنه ی بعد از خود بیان می کند، شخصی مقابل رسول اکرم صلی الله علیه واله ایستاد و از حضرتش پرسید: ما را از فتنه با خبر کن. حضرت امیر علیه السلام که در کنار رسول خدا صلی الله علیه واله بود، از جنابش پرسید: ای رسول خدا صلی الله علیه واله این فتنه چیست که خداوند تو را از آن باخبر کرد؟ پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: ای علی علیه السلام همانا امت من بعد از من گرفتار فتنه خواهند شد. پرسیدم: «قلتُ: يا رسولَ اللّه... أ وَ لَيسَ قد قُلتَ لي يَومَ اُحُدٍ حيثُ استُشهِدَ مَنِ استُشهِدَ مِن المسلمينَ و حِيزَتْ عنِّي الشهادَةُ، فَشَقَّ ذلكَ عَلَيَّ
فقلتَ لی: أبشِرْ فإنَّ الشهادَةَ مِن وَرائكَ؟ فقالَ لي: إنَّ ذلكَ لكذلكَ، فكيفَ صَبرُكَ إذا؟ فقلتُ: يا رسولَ اللّه، ليسَ هذا مِن مَواطِنِ الصَّبرِ و لكنْ مِن مَواطِنِ البُشرى و الشُّكرِ(1)امام على علیه السلام عرض کردم: اى رسول خدا صلی الله علیه واله ... مگر در روز اُحد که تعدادى از مسلمانان شهید شدند و من از شهادت محروم ماندم و این امر بر من گران آمد. به من نفرمودى: مژده بادا تو را که شهادت پیش روى توست؟ رسول خدا صلی الله علیه واله به من فرمود: به راستى که همین طور است. حال در آن صورت صبر تو چگونه خواهد بود؟ عرض کردم: اى رسول خدا صلی الله علیه واله ! اینجا، جاى صبر نیست؛ بلکه جاى شادى و شکر است.»
«وَ قَالَ يَا عَلِيُّ إِنَّ الْقَوْمَ سَيُفْتَنُونَ بِأَمْوَالِهِمْ وَ يَمُنُّونَ بِدِينِهِمْ عَلَى رَبِّهِمْ وَ يَتَمَنَّوْنَ رَحْمَتَهُ وَ يَأْمَنُونَ سَطْوَتَهُ وَ يَسْتَحِلُّونَ حَرَامَهُ بِالشُّبُهَاتِ الْكَاذِبَةِ وَ الْأَهْوَاءِ السَّاهِيَةِ، فَيَسْتَحِلُّونَ الْخَمْرَ بِالنَّبِيذِ وَ السُّحْتَ بِالْهَدِيَّةِ وَ الرِّبَا بِالْبَيْعِ. قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ فَبِأَيِّ الْمَنَازِلِ أُنْزِلُهُمْ عِنْدَ ذَلِكَ، أَبِمَنْزِلَةِ رِدَّةٍ أَمْ بِمَنْزِلَةِ فِتْنَةٍ؟ فَقَالَ بِمَنْزِلَةِ فِتْنَةٍ؛(2)و پیامبر خدا صلی الله علیه واله فرمود: اى على همانا این مردم به زودى با اموالشان دچار فتنه و آزمایش مى شوند و در دیندارى بر خدا منّت مى گذارند، با این حال انتظار رحمت او را دارند و از قدرت و خشم خدا، خود را ایمن مى پندارند، حرام خدا را با شبهات دروغین و هوس هاى غفلت زا، حلال مى کنند، شراب را به بهانه ی اینکه آب انگور است و رشوه را با این عنوان که هدیه است و ربا را با این توجیه که نوعى معامله است، حلال مى شمارند. گفتم اى رسول خدا صلی الله علیه واله : در آن زمان مردم را در چه پایه اى بدانم آیا در پایه ی ارتداد یا فتنه و آزمایش؟ پاسخ فرمود: در پایه اى از فتنه و آزمایش.»
این اختلاف و فتنه به وقوع پیوست و همان گونه شد که رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: با تصور این واقعه به این نتیجه رسیدم که امام علی علیه السلام قربانی این فتنه شد و مظلومانه به حاشیه کشیده شد و جامعه از علم، حکمت و اخلاقش برای مدّت ها محروم شد. این داستان غم بار مرا سخت اندوهگین کرد، ولی مرا پذیرش مذهب تشیع مصمم تر کرد.
دلیل استبصار: ندای عقل.
او اهل لبنان و مسیحی بود. بعد اسلام را قبول کرد و به مذهب اهل سنت رو آورد. سپس توفیق پیوستن به مذهب تشیع را پیدا کرد. جان می گوید: یک روز با عبور از کنار یکی از کتاب فروشی های بیروت، کتابی نظرم را جلب کرد و آن کتاب «ثم اهتدیت»دکتر تیجانی بود. در این کتاب دکتر تیجانی به بعضی از شبهات مطرح شده از طرف اهل سنت به خوبی و بسیار استادانه جواب داده بود. این کتاب در تازه ای به روی من گشود و من با اسلام تازه ای آشنا شدم؛ اسلامی که ناب و پر از معارف عالیه از انسان هایی بود که کامل ترین بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله هستند؛ ازاین رو شیعه شدم. از پیامدهایی که این روشن بینی برای من داشت، این بود که به شدّت علاقه پیدا کردم، به شهر باب علم مصطفی، یعنی به نجف اشرف بروم و از میوه های علوم آل محمد صلی الله علیه واله بچینم.
پس داخل حوزه ی علمیه شدم و به تعلیم علوم و معارف مذهب آل محمد صلی الله علیه واله روی آوردم. از دیگر ثمره ی این روشن بینی، تلاش برای رساندن
حقایق به دیگران بود. احساس کردم این حقّ طبیعی مسلمانان است که با معارف اهل بیت علیهم السلام آشنا شوند؛ بنابراین تمام تلاش خود را برای معرفی مذهب اهل بیت علیهم السلام به کار گرفتم. یکی از مصادیق این تلاش ها تألیف کتاب های متعدد درباره ی ولایت و فضیلت اهل بیت علیهم السلام بود.
دلیل استبصار: غضب رسول خدا صلی الله علیه واله بر ابوبکر و عمر در لحظات آخر عمر شریف.
صفدر حسین اهل پاکستان و حنفی مذهب بود. او می گوید: من انگیزه ی بسیار بالایی برای آگاهی دینی داشتم. این نعمت را جهت دادم و سعی کردم برای آن برنامه داشته باشم تا برای من نتیجه ی خوبی به همراه داشته باشد. همین امر باعث شد که تحقیق آگاهانه ای از مذهب اهل بیت علیهم السلام داشته باشم که به هدایت من به مذهب اهل بیت علیهم السلام منجر شد؛ زیرا مذهب اهل بیت علیهم السلام تنها مذهبی بود که در تمام جوانب با شواهد پشتیبانی می شد. او می گوید: صرف نظر از اختلاف در مسئله ی خلافت بین شیعه و سنی، آنچه را که من به آن رسیدم، این بود که بعضی ها به خلافت کسانی معتقد شدند که رسول خدا صلی الله علیه واله لحظات آخر حیات شریفشان بر آنان غضب کرد و فرمود: «قوموا عنی فلا ینبغی عند التنازع؛ بلند شوید و از پیشم بروید که سزاوار نیست نزدم به نزاع بپردازید.» درحالی که به گواه خود اهل سنت در هیچ جا، رسول خدا صلی الله علیه واله به امام علی علیه السلام حتی یک کلمه، تندی نکرد؛ بلکه همیشه و همه جا به وجود امام علی علیه السلام مباهات
می کرد. نکته ی جالب توجّه اینکه همان گونه که خداوند بر کسانی که ولایت حضرت امیر علیه السلام را قبول نکردند، غضب کرده است، رسول خدا صلی الله علیه واله که مظهر رحمت و لطف خداوند است نیز به سبب عدم تبعیت بعضی غضب کردند و آنان را از نزد خود راندند.
دلیل استبصار: محبّت به اهل بیت علیهم السلام .
عبدالکریم اهل پاکستان و سنی مذهب با گرایش حنفی است. وی می گوید: محبّت به اهل بیت علیهم السلام راه معرفت به آنان را برایم هموار کرد. اینکه خداوند در قرآن به پیامبر صلی الله علیه واله فرمود: از مردم مطالبه ی مزد رسالت کن که همان مودّت اهل بیت علیهم السلام باشد، یکی از اسرارش این است که محبت باعث معرفت و شناخت انسان می شود؛ به عبارتی سنگ بنای معرفت، محبّت است. انسان تا کسی یا چیزی را دوست نداشته باشد، برای معرفت آن قدمی برنمی دارد. به عبارتی یکی از ثمرات محبّت، شناخت است و این امر باعث شد من به خیل شیعیان امام علی علیه السلام بپیوندم و از این اتّفاق خوب در زندگی ام بسیار خوشحالم؛ چون شیعیان امام علی علیه السلام خیرالبرّیه هستند.
سیوطی در تفسیر الدر المنثور از جابر بن عبدالله انصاری از رسول خدا صلی الله علیه واله نقل کرده است که حضرت فرمود: قسم به کسی که جانم در دست اوست، همانا علی علیه السلام و شیعیانش رستگاران روز قیامت هستند. در عین حال شیعه بسیار مظلوم است. گناه شیعه چیزی نیست، جز همان دوست داشتن علی علیه السلام و اولاد علی علیه السلام .
دلیل استبصار: در جستجوی حقیقت.
علی محمد اهل پاکستان است. وی قبل از تشرّف به مذهب اهل بیت علیهم السلام ، سنی مذهب بود و گرایش حنفی داشت. کسی که در جستجوی حقیقت باشد، قطعاً به آن خواهد رسید؛ زیرا این اقتضای فطرت است. فطرت بشری مثل قطب نما انسان را به حقیقت می رساند. این ناخدای وجود انسان نمی گذارد انسان در دریای عمیق دنیا گمراه و نهایتاً غرق شود. علی محمد کتابی را به نام فلک النجاة به تألیف در آورد. او در این کتاب درباره ی مسائل زیادی بحث می کند. وی در مقدمه ی کتاب می گوید: «یقول غنی السیئات، فقیر الحسنات الراجی عفو ربه الرحیم العبد الاثیم علی محمد بن فتح الدین عفا عنهما الرب الكریم. قد شاع الاختلاف فی الفرق الاسلامیه لا سیما فیما بین اهل السنة و الشیعة الامامیه فی دیارنا و قد قال الله عز اسمه واعتصموا بحبل الله جمعیا و لا تفرقوا كل واحد مهما یدعی لنفسه انه الحق و انه من الناجین؛ چنین می گوید: بنده پر از گناه و فقیر و خالی از حسنات و خوبی ها در عین حال امیدوار به عفو پروردگار، بنده ی گنه کار علی محمد بن فتح الدین که خداوند ربّ کریم از هر دوشان بگذرد. به تحقیق اختلاف بین فرقه های اسلامی خصوصاً بین اهل سنت و شیعه شیوع پیدا کرد و فراگیر شد و حال آنکه خداوند فرمود: به حبل الله المتین چنگ بزنید و متفرّق نشوید. در عین حال هریک از این دو فرقه ادّعا می کنند اهل حق و اهل نجات هستند.
اگر فرمایش رسول خدا صلی الله علیه واله را در حدیث ثقلین در کنار این آیه ی
شریفه قرار دهیم، قرآن که سرجای خود قرار دارد، هم در کلام خدا و هم در کلام رسول خدا صلی الله علیه واله ، ببینیم کدام یک از این دو فرقه درکنار قرآن قرار گرفتند. اهل بیت علیهم السلام یا اهل جماعت؟ به گواه تاریخ و روایات (و اگر بگویم جن و انس گزاف نگفتم)، آن فرقه ای که کنار قرآن قرار گرفته است، والله العظیم، اهل بیت علیهم السلام هستند، نه اهل جماعت.
دلیل استبصار: چرایی خلافت ابوبکر.
فرمان علی اهل پاکستان و سنی مذهب است. او می گوید: من در مسئله ی خلافت، به خلافت ابوبکر عقیده داشتم؛ چون آن را ثابت شده توسط اجماع جماعت می دانستم. دلیل هدایتم این بود که در یکی از سفرها به زیارت دایی خود رفتم. در آنجا با مرحوم کاتب بدرالدین آشنا شدم که از مستبصران بود و به مذهب تشیع مشرّف شده بود. او درباره ی جایگاه و منزلت امام علی علیه السلام مطالب زیادی بیان کرد؛ از جمله اینکه امام علی علیه السلام اعلم الناس بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله و ابلغ النّاس، افصح النّاس است؛ چنان که خطبه های او بر این مسئله دلالت می کند. بعد از شنیدن این جملات، از وی متعجّب شدم که چگونه قوم به خود اجازه دادند، با وجود علی علیه السلام در بینشان ابوبکر را به عنوان خلیفه برگزینند؛ پس به بررسی این موضوع پرداختم که چرا قوم ابوبکر را اختیار کردند، به چند دلیل رسیدم که بیان می کنم.
الف) نفرت و کینه: روزی امام علی علیه السلام رسول خدا صلی الله علیه واله را گریان دید،
به وی فرمود: یا رسول الله صلی الله علیه واله برای چه گریه می کنی؟ فرمود: «ضغائن فی صدور اقوام لا یبدونها لك إلّا من بعد احقاد بدر و ترات احد؛(1)کینه هایی در دل مردم است که جز پس از کراهت بدر و تلخی احد بر تو آشکار نمی شود.»
ب) حسد: شخص بزرگی مثل امام علی علیه السلام که مناقب زیادی در او جمع است، حتماً مورد حسد واقع می شود؛ درحالیکه از نظر سنی، کوچک تر از کسانی بود که هیچ فضیلتی در آنان نبود. امام صادق علیه السلام می فرمایند: «نحن قوم فرض الله عزوجل طاعتنا لنا الانفال و لنا صفو المال و نحن الراسخون فی العلم و نحن المسحودون الذین قال الله ام یحسدون الناس علی ما اتاهم الله من فضله(2).»
ج) حبّ الدّنیا علاقه ی به دنیا و متامع دنیا چشم انسان را کور می کند و حقایق را آن گونه که هستند، نمی بیند. هرچه هست را برای خود می خواهد. این امر باعث شد که در واقعه ی خلافت نیز نمود پیدا کند.
د) جهالت و کمی آگاهی: اکثر صحابه، حکمت توجه زیاد رسول خدا صلی الله علیه واله را به حضرت علی علیه السلام درک نمی کردند.
دلیل استبصار: آیه ی عهد.
فضل حسین سنی با گرایش به مذهب حنفی اهل پاکستان علّت گرایش خود به مذهب اثنی عشری را تحقیق درباره ی آیه ی عهد معرفی می کند: <لا ینال عهدی الظالمین.> در اینکه مراد از عهد چیست که دست
ظالمان از آن کوتاه است و خداوند این قابلیت را از ظالمان سلب کرده است؟ با مراجعه به تفاسیر و منابع تاریخی و حدیثی اهل سنت و شیعه به این واقعیت رسیدم که مراد از «عهد»، ولایت و امامت است که خداوند آن را به شرط عصمت به بندگان خود می دهد و کسی که در دوران عمر خود مرتکب ظلمی شود، قطعاً به این مقام دست نخواهد یافت. یکی از مصادیق ظلم، شرک است که خداوند در قرآن به آن تصریح می فرماید: <لا تشرك بالله ان الشرك لظلم عظیم> و در اینکه خلفای سه گانه قبل از اسلام، بت پرست و مشرک بودند، هیچ اختلافی نیست. بنابراین همین امر موجب نرسیدن خلافت به آنان است و حال آنکه امام علی علیه السلام جز بر حق بر کسی و یا چیزی سجده نکرد و لحظه ای شرک نورزید.
دلیل استبصار: اعتراف مفسّران اهل سنت به آیات ولایت در شأن امام علی علیه السلام .
محمد اشرف سنی مذهب اهل پاکستان درباره ی شیعه شدنش می گوید: اختلاف شدیدی که بین دو مذهب شیعه و سنی بود، خصوصاً در مسئله ی خلافت و احتجاج شیعه در این زمینه به کتب اهل سنت برای من عجیب بود. اگر خلافت ابوبکر، حق است، پس چرا در مصادر و اسانید اهل سنت از احقیّت، افضلیّت و اعلمیّت علی علیه السلام سخنان زیادی مطرح شده و حال آنکه درباره ی خلافت ابوبکر و بعد آن، فقط به اجماع اکتفا شده است. در بعضی از کتب تفسیری اهل سنت، شأن نزول آیه ی ولایت را
درباره ی امام علی علیه السلام بیان کرده اند؛ مثل ثعلبی که در تفسیر الکشف و البیان به نقل از ابن عباس می گوید: «والذین امنوا الذین یقیمون الصلاه علی بن ابی طالب(رضی الله عنه) مرّ به سائل و هو راكع فی المسجد و اعطاه خاتمه.»(1)
دلیل استبصار: خطبه ی شقشقیه.ابوجعفر اهل بنگلادش سنی حنفی است. او می گوید: علّت روشنبینی من نهج البلاغه امام علی علیه السلام بود. وقتی به خطبه ی شقشقیه رسیدم و آن را خواندم، به ویژه این فراز از خطبه را که حضرت فرمود: «اما والله لقد تقمصها فلان و انه لیعلم ان محلی منها محل القطب من الرحی ینحدر عنی السیل و لا یرقی الیّ الطیر فسدلت دونها ثوبا وطویت عنها كشحا.»
همچنین اعتراف قوم به غصب خلافت باعث شد که حقایق برای من تجلّی کند؛ ازاین رو به مذهب اهل بیت علیهم السلام روی آوردم که اسلام ناب محمدی صلی الله علیه واله است.
1) تفسیر الکشف و البیان، ج4، ص80.
وانکحه الطهرَ البتولَ و زاده***با نّک منّی یا علیُّ وآخاهُ
و شرّفه یومَ الغدیرِ فخصَّه***با نّک مولى کلّ من کنت مولاهُ
و لو لم یکن الاّ قضیّهُ خیبر***کفت شرفاً فی ماثراتِ سجایاهُ
ترجمه: و بتول پاک علیها السلام را به ازدواج وى درآورد، و زیاده بر آن فرمود: «اى على علیه السلام ! تو از منى» و او را برادر خود قرار داد.در روز غدیر به او شرافت داد و او را مخصوص گردانید به این که تو مولاى هر کسى هستى که من مولاى او هستم.و اگر نبود مگر قضیّه خیبر همین در شرافت سجایایى که از او باقى مانده، کافى بود.
«ضمنتُ لمن یخاف من العقابِ***اذا والى الوصیّ ابا ترابِ
یرى فی حشره ربّاً غفوراً***ومولىً شافعاً یوم الحسابِ
فتىً فاق الورى کرماً وباساً***عزیزُ الجار مخضرُّ الجنابِ
یُرى فى السلم منه غیثُ جود***وفی یوم الکریهه لیثُ غابِ
اذا ما سلَّ صارمَه لحرب***اراک البرقَ فی متنِ السحابِ
وصیُّ المصطفى وابو بنیه***وزوجُ الطهر من بین الصحابِ
اخو النصِّ الجلیِّ بیومِ خمٍّ***و ذو الفضل المرتَّل فی الکتابِ»
ترجمه: ۱-ضمانت مى کنم براى کسى که از عقاب مى ترسد، اگر وصىِّ پیامبر ابوتراب را دوست بدارد. ۲-که در روز محشر پروردگارى غفور، و در روز حساب مولایى شافع ببیند. ۳-جوانمردى که کرم و شجاعتش دنیا را پر کرده است، همسایه اش عزیز و پیرامونش سر سبز است. ۴- در هنگام صلح از وى ابر جود و بخشش دیده مى شد، و در روز جنگ چون شیر بیشه بود.۵- هنگامى که شمشیرش را براى جنگى حرکت مى داد برقى را به تو نشان مى داد (که) از لابه لاى ابرها (بیرون مى جهید). ۶- وصىّ مصطفى و پدر فرزندان اوست و از میان اصحاب وى همسر طُهر - حضرت فاطمه علیها السلام است. ۷-نصّ آشکار در روز غدیر خم براى او است، و داراى فضیلتى است که در قرآن آمده است.
«انت المقدّمُ فی الخلافِه ما لها***عن نحو ما بک فی الورى تبریزُ
صبَّ الغدیرعلى الاُلى جحدوا***لظىً یوعى لها قبل القیام ازیزُ
ان یهمزوا فی قول احمدانت***مو لىً للورى فالهامز المهموزُ
م یخشَ مولاک الجحیمَ فانَّها***عنه الى غیر الولیِّ تجوزُ
تمرُّ به وحبُّک دونَه***عوذٌ ممانعهٌ له وحروزُ
انت القسیم غداً فهذا یلتظی***فیها وهذا فی الجنان یفوزُ»
ترجمه: ۱-تو در خلافت مقدّم هستى و براى خلافت در میان خلایق مانند آن چه به وسیله ی تو ابراز مى شود، نیست.۲-غدیر بر کسانى که آن را انکار کردند آتش مى ریزد، آتشى که قبل از بر پا شدن آن صدایى هولناک از آن شنیده مى شود است.۳-اگر دربارهی سخن احمد صلی الله علیه واله که تو مولاى خلایق هستى، طعن زنند، پس طعن زننده خود را مورد طعن قرار داده است.۴-دوست دار تو از جحیم نمى هراسد؛ چرا که از آن مى گذرد و به غیر دوست دارت مى رسد.۵-بنگر که جحیم بر دوست دار تو مرور مى کند و دوستى تو براى او پناهگاه و مانع و حرز است.۶-تو فردا قسمت کننده ی بهشت و جهنمّى و این (دشمن على) در میان شعله هاى آتش است، و آن (محبّ) در بهشت، رستگار است.
الطیّبون الطاهرون الراکعو***ن الساجدون الساده النجباءُ
منهم علیُّ الابطحیُّ الهاشمیّ***اللوذعیُّ اذا بدت ضوضاءُ
ذاک الامیر لدى الغدیراخو***البشی- ـر المستنیر ومن له الانباءُ
طهرت له الاصلابُ من آبائه***وکذاک قد طهرت له الابناءُ
افهل یحیطُ الواصفون بمدحِهِ***والذکرُ فیه مدائحُ وثناءُ
ترجمه: ۱- آنها علیه السلام طیّب و طاهر و رکوع کننده و سجده کننده و بزرگ و نجیب هستند. ۲- از جملهی آنها، على علیه السلام ابطحى هاشمى است همان که زیرک، تیز ذهن و داراى لسان فصیح است هنگامى که سرو صداها
بلند شود.۳- اوست امیر(معرفى شده) در غدیر و برادر بشارت دهنده نورانى (یعنى پیامبر اکرم صلی الله علیه واله ) و کسى است که براى او خبرهایى است.
۴- اصلاب پدران وى طاهر و پاکاند و هم چنین فرزندان او طاهر و پاکیزه اند. ۵- آیا وصف کنندگان به مدح او احاطه پیدا مى کنند؟ و حال آن که یاد کردن او مدح و ثناى اوست.
ایُّهَا اللَّائِمی لِحُبیِّ عَلیّاً***قُمْ ذَمیماً الَى الْجَحیمِ خَزیّ
ا بِخَیْرِ الْانامِ عَرَّضْتَ لا***زِلْتَ مَذُوداً عَنِ الْهُدَى مَزْویّا؟!
ا شِبْهِ الْانْبیاءِ کَهْلا وَ زُولا***وَ فَطیماً وَ راضِعاً وَ غَذیّا؟!
کانَ فی عِلْمِهِ کَآدَمَ اذْ عل-***ـِمَ شَرْحَ الْاسْماءِ وَ الْمـَکْنیَّ
وَ کَنُوح نَجّى مِنَ الْهـُلْکِ مَنْ سُیْ-***ـیِرَ فیِ الْفُلْکِ اذْ عَلَا الْجُودیَّ
وَ جَفا فی رِضَا الاْلهِ اباهُ***وَ اجْتَواهُ وَ عَدَّهُ اجْنَبیّ
کَاعْتِزالِ الْخَلیلِ آزَرَ فیِ اللهِ***وَ هِجْرانِهِ اباهُ مَلیّ
وَ دَعا قَوْمَهُ فَآمَنَ لُوطٌ***اقْرَبُ النَّاسِ مِنْهُ رُحْماً وَ رِیّ
وَ عَلیٌّ لَمـَّا دَعاهُ اخُوهُ***سَبَقَ الْحاضِرینَ وَ الْبَدَویَّ
وَ لَهُ مِنْ ابیهِ ذِی الْایْدِ***اسْماعیلَ شِبْهٌ ما کانَ عَنیِّ خَفیّ
انَّهُ عاوَنَ الْخَلیلَ عَلَى الْکَعْبَهِ***اذْ شادَ رُکْنَهَا الْمـَبْنیَّ
وَ لَقَدْ عاوَنَ الْوَصیُّ حَبیبَ اللْ-***ـله اذْ یَغْسُلانِ مِنْهَا الصُّفیَّا
رامَ حَمْلَ النَّبیِّ کَیْ یَقْطَعَ الْ-***ـاصْنامَ مِنْ سَطْحِهَا الْمـَثُولَ الحَبیَّ
فَحَناهُ ثِقْلُ النُّبُوَّهِ حَتَّى***کادَ یَنْآدُ تَحْتَهُ مَثْنیّ
فَارْتَقَى مِنْکَبَ النَّبیِّ عَلیٌّ***صِنْوُهُ ما اجَلَّ ذَا الْمـُرْتَقیَّ
ترجمه: ۱- اى که مرا براى محبّتم به على علیه السلام سرزنش مى کنى، برخیز و نکوهیده و رسوا به دوزخ در آى. ۲- آیا از بهترین آفریدگان، به کنایه، خرده مى گیرى؟! همواره از هدایت دور و برکنار باشى! ۳- او که در میان سالى و جوانى و خردسالى و شیرخوارگى و جنینى، همانند پیامبران است؟ ۴- او در دانشش هم چون آدم علیه السلام است، چرا که شرح نام ها و کُنیِه ها را مى داند. ۵- و هم چون نوح علیه السلام هر کس را که در کشتى نشست، از نابودى نجات داد؛ آن گاه که کشتى بر بلنداى «کوه جودى» جاى گرفت. ۶- و براى خشنودى خدا، از پدرش دورى جستو کناره گرفت و او را بیگانه به شمار آورد. ۷- مانند کناره گیرى ابراهیم خلیل از آزر در راه خداو دورى او از وى، به مدّتى طولانى. ۸-ابراهیم قومش را [ به خدا] دعوت کرد و لوط علیه السلام که در خویشاوندى و همسایگى، نزدیک ترین مردمان به ابراهیم علیه السلام بود، او را پاسخ گفت. ۹- و على علیه السلام نیز آن هنگام که برادرش، رسول خدا صلی الله علیه واله او را [ به اسلام] فرا خواند، از تمام شهرنشینان و بادیه نشینان پیشى گرفت. ۱۰- و او شباهتى به پدرش اسماعیلِ علیه السلام صاحب قدرت دارد؛ شباهتى که از من پوشیده نیست. ۱۱-اسماعیلْ، خلیل را در بناى کعبه یارى کرد؛ آن گاه که ستون آن بنا را بالا مى برد. ۱۲- و وصىّ، حبیب خدا را یارى رساند؛ آن گاه که با یک دیگر، کعبه را از بت هاى سنگى پاک مى کردند. ۱۳- او خواست پیامبر صلی الله علیه واله را بر دوش خود نهد تا وى بت هاى ایستاده متراکم را واژگون کند؛۱۴-ولى سنگینى نبوّت پشت او را خَم کرد تا این که نزدیک بود زیر این سنگینى، خمیده شود.
قول على لحارث عجب***كم ثم اعجوبة له حملا
يا حار همدان من يمت يرنى***من مؤمن او منافق قبلا
يعرفنى طرفه واعرفه***بنعته واسمه وما عملا
وانت عند الصراط تعرفنى***لاتخف عثرة ولا زللا
اسقيك من بارد على ظمأ***تخاله في الحلاوة العسلا
اقول للنار حين توقف للعرض***دعيه لاتقربى الرجلا
دعيه لاتقربيه ان له***حبلا بحبل الوصى متصلا
ترجمه: این گفتار على علیه السلام به حارث عجیب است وچه عجایبى را حارث از حضرتش تحمّل کرد !: اى حارث همدانى هر که بمیرد از مؤمن و منافق مرا رویاروى مى بیند، دیدگان او مرا مى شناسد و من نیز او را به وصف و نام و عمل مى شناسم. و تو در نزد صراط مرا مى شناسى، پس از هیچ لغزشى بیم مدار. تو را در حال تشنگى شربت سردى بنوشانم که آن را در شیرینى عسل پندارى. من به آتش دوزخ هنگامى که آن را براى عرضه بر دوزخیان باز مى دارند گویم: این مرد را رها کن و به او نزدیک مشو، رهایش کن و به او نزدیک مشو، که ریسمان او به ریسمان وصى پیامبر صلی الله علیه واله متّصل است.
قیل لی قل فی علی مدحاً***مدحه یخمد ناراً مؤصدة
قلتُ لا أقدر فی مدح امرءٍ***ضلَّ ذو اللبَّ إلی أن عبَده
و النبی المصطفی قال لنا***لیلة المعراج لمّا صعده
وضع الله بکتفی یده***فاحس القلبُ أن قد برده
وَ علیّ واضع أقدامَه***فی محلٍ وضع الله یَده
ترجمه: ۱- گفته شد به من: علی را ستایش کن! که ستایش او آتش فراگیر جهنّم را خاموش می کند. ۲- گفتم: نمی توانم ستایش کنم مردی را که انسان خردمند به حدّی درباره ی او به حیرت افتاد که او را پرستید! ۳- پیامبر برگزیده ی ما صلی الله علیه واله در شب معراج زمانی که به (آسمان ها)بالا رفت،گفت: ۴- خداوند دستش را بر روی شانه ی من گذارد به گونه ای که قلب من خنکی آن را احساس کرد. ۵- و علی علیه السلام قدم هایش را در جایی گذاشت که خداوند دستش را همان جا گذارده بود[اشاره به جریان شکستن بت ها توسط علی علیه السلام در فتح مکه].
همچنین گفته است:
احب علیاً لا ابالی و ان فشا***و ذلک فضل الله یؤتیه من یشا
انا عبد لفتی انزل فیه هل اتی***الی متی اکتمه، اکتمه الی متی
ترجمه: ۱- علی را دوست دارم (و از دشمنان) باکی ندارم، اگرچه دوستی من آشکار شود و این دوستی فضل خدا است که به هر که خواست می دهد. ۲- من بنده آن جوانمردی هستم که سوره «هل اتی» در شأن او نازل شده، تا کی آن را پنهان کنم و تا کی آن را بپوشانم.
وجدّی وزیرُ المصطفی وابنُ عمّهِ***علیٌّ شهابُ الحربِ فی کلِّ مَلْحمِ
ألیس ببدر کان أوّلَ قاحم***یُطیرُ بحدّ السیف هامَ المقحّمِ
وأوّلَ من صلّى ووحّد ربَّهُ***وأفضلَ زُوّارِ الحطیمِ وزمزمِ
وصاحبَ یومِ الدوحِ إذ قام أحمدُ***فنادى برفع الصوتِ لا بِتَهمهُمِ
جعلتُکَ منّی یا علیُّ بمنزل***کهارونَ من موسى النجیبِ المکلّمِ
فصلّى علیه اللهُ ما ذرّ شارقٌ***وأوفتْ حجورَ البیت أرکُبُ مُحرِمِ
ترجمه: ۱- و جدّ من وزیر و پسر عموى مصطفى، على علیه السلام است که در هر درگیرىِ شدیدى بسیار جنگ جو و دلیر بود. ۲- آیا در جنگ بدر نخستین کسى نبود که متهوّرانه و بى باکانه اقدام کرد و با تیزى شمشیر، سر آن که بدون اندیشه و متهوّرانه به میدان آمده بود را پرتاب کرد؟
۳- و نخستین کسى که نماز خواند و پروردگارش را واحد دانست و با فضیلت ترین زایران کعبه و زمزم بود؟ ۴- و صاحب روز درخت بزرگ مغیلان (روز غدیر) آن هنگام که احمد صلی الله علیه واله برخاست و با صداى بلند، نه با همهمه ندا داد.
۵- اى على علیه السلام تو را نسبت به خود به منزله ی هارون علیه السلام نسبت به موساى علیه السلام پاک و کلیم قرار دادم؟ ۶- پس خدا تا وقتى خورشید طلوع مى کند و پاهاى انسان هاى مُحرِم سنگ هاى کعبه را در بر مى گیرد، بر او درود فرستد.
و ما انس لا انس الذین تقدما***و فرهما و الفرقد علما حوب
و للرایة العظمى و قد ذهبا***بها ملابس ذل فوقها و جلابیب
یشلهما من ال موسى شمر دل ***طویل نجاد السیف اجید یعبوب
یمج منونا سیفه و سنانه ***و یلهب نارا غمده و الانابیب
عذرتکما ان الحمام لمبغض ***و ان بقاء النفس للنفس محبوب
لیکره طعم الموت و الموت طالب ***فکیف یلذ الموت و الموت مطلوب
دعا قصب العُلیا یملکها***امرؤ بغیر أفاعیل الدنائة مقضوبٌ
یرى ان طول الحرب و البؤس راحة***و ان دوام السلم و الخفض تعذیب
فلله عینا من راه مبارزا***و للحرب کأس بالمنیة مقطوب
جواد علا ظهر الجواد و اخشب ***تزلزل منه فى النزال الاخاشیب
و اصلت فیها مرحب القوم مقضبا***جرازا به حبل الامانى مقضوب
فاشربه کأس المنیة احوس ***من الدم طعیم و للدم شریب
ترجمه: ۱- هر چه را فراموش کنم فرار کردن این دو نفر (عمر و ابوبکر) را فراموش نمی کنم با این که می دانستند که فرار از جنگ گناه است. ۲- پرچم بزرگ و پر افتخار پیغمبر صلی الله علیه واله را با خود بردند؛ ولى (در اثر گریختن) لباس ذلّت و خوارى بدان پوشانیدند. ۳- قهرمان قوی دلى از آل موسى (مرحب) آن دو را راند در حالی که تیغِ تیز و بلندى در دست داشت و بر اسبى چالاک سوار بود. ۴- از شمشیر و نیزه ی او مرگ می ریخت و از غلاف تیغش آتش زبانه می کشید (آنها چون مرحب را چنین دیدند فرار کردند). ۵- من عذر شما دو نفر را (که از ترس مرحب فرار کردید) مى پذیرم؛ زیرا هر کسى مرگ را دشمن داشته و دوست دار زندگى است. ۶- هر وقت مرگ به سراغ شما می آید آن را دوست ندارید آن وقت چگونه ممکن است خود به سراغ مرگ روید و از آن لذّت ببرید. ۷- شما (دو تن، مرد این میدان نیستید بهتر که) آن را ترک گویید و بگذارید راد مردى (على علیه السلام ) آن را مالک شود که هرگز گرد ننگ و مذلّت بر دامن مردانگی اش ننشسته است. ۸- او چنان کسى است که طولانی شدن جنگ و سختى را راحتى می داند و دوام مسالمت و
گوشه نشینى را رنج و عذاب می شمارد. ۹- خوشا به حال چشمى که او را در حال جنگ و مبارزه ببیند با این که در جنگ کاسه ی مرگ لبریز است.
۱۰- بخشنده ی قوی دلى که سوار بر اسب تیز رو بوده و به هنگام جنگ کوه ها (از ترس او) به لرزه در آیند. ۱۱- و مرحب در آن جنگ شمشیر برنده اى را کشیده بود که ریسمان آرزوها به وسیله آن قطع می شد. ۱۲- پس شجاع پر دلى (على ع) کاسه مرگ را به او نوشانید و در جنگ ها (براى احیاى حق) بسیار رزمنده و کشنده بود.
هو النبأ المکنون و الجوهر الذى ***تجسد من نور من القدس زاهر
و وارث علم المصطفى و شقیقه ***اخا و نظیرا فى العلى و الاواصر
الا انما الاسلام لو لا حسامه ***کعفطة عنز او قلامة حافر
الا انما التوحید لو لا علومه ***کعرضة ضلیل و نهبة کافر
هو الآیة العظمى و مستنبط الهدى ***و حیرة ارباب النهى و البصائر
تعالیت عن مدح فابلغ خاطب ***بمدحک بین الناس اقصر قاصر
اذا طاف قوم فى المشاعر و الصفا***فقبرک رکنى طائفا و مشاعرى
و ان ذخر الاقوام نسک عبادة***فحبّک اوفى عدتى و ذخائرى
و ان صام ناس فى الهواجر حسبة***فمدحک اسنى من صیام الهواجر
نصرتک فى الدنیا بما أستطیعه ***فکن شافعى یوم المعاد و ناصرى
ترجمه: ۱- اوست خبر مکنون (که جز خدا سرّ آن را نداند) و چنان ذاتى که از نور تابان عالم قدس در این دنیا قبول تن نموده است. ۲- و وارث علم پیغمبر صلی الله علیه واله و برادر اوست و در علوّ مقام و اخلاق کریمه نظیر و مانند
اوست. ۳- بدان که اگر شمشیر او نبود اسلام از بى ارزشى مانند آب بینى بز و یا مثل تراشیده ی سمّ حیوان بود (اگرجان فشانى او در غزوات نبود، اسلام رواج نمی گرفت و در نظر مشرکین هم چنان بى اهمیّت و بی ارزش بود).
۴- بدان که اگر علوم او نبود علم توحید در معرض شخص گمراه قرار گرفته و توسط کافر غارت می شد. ۵- او آیت بزرگ خدا و منبع جوشان هدایت است که صاحبان عقل و بصیرت در وجود او به حیرت افتاده اند. ۶- تو از مدح و توصیف بالاترى و بلیغ ترین خطبا هنگام ستایش تو در میان مردم عاجزترین عاجزان هستند. ۷- زمانی که گروهى به هنگام حج در مشاعر و صفا طواف می کنند، قبر تو رکن و مشاعر من است که آن جا طواف می کنم. ۸- و اگر گروه هایى از مردم براى آخرت خود عبادتى ذخیره می کنند، پس بهترین و کافى ترین توشه و ذخیره ی من محبّت توست. ۹- و اگر مردم در شدّت گرما براى رضاى خدا روزه می گیرند پس مدح تو بالاتر از روزۀ روزهاى گرم است. ۱۰- به آن چه استطاعت داشتم در دنیا تو را (با مدح و تمجید) یارى نمودم پس تو هم در روز رستاخیز شفیع و کمک من باش.
ألا هل من فتىً کأبی ترابِ***إمامٌ طاهرٌ فوقَ الترابِ
إذا ما مُقْلَتی رمدتْ فکُحلی***ترابٌ مسَّ نعل أبی ترابِ
محمّدُ النبیُّ کمصرِ علم***أمیرُ المؤمنین له کبابِ
هو البکّاءُ فی المحراب لکن***هو الضحّاکُ فی یوم الحرابِ
علیٌّ قاتلٌ عمرَو بن ودٍّ***بضرب عامر البلدِ الخرابِ
حدیثُ براءة وغدیرُ خمٍّ***ورایةُ خیبر فصلُ الخطابِ
هما مَثَلا کهارون وموسى***بتمثیلِ النبیِّ بلا ارتیابِ
بنى فی المسجد المخصوص باباً***له إذ سدَّ أبوابَ الصحابِ
کأنّ الناسَ کلَّهمُ قشورٌ***ومولانا علیٌّ کاللبابِ
ولایتُه بلا ریب کطوق***على رغمِ المعاطسِ فی الرقابِ
إذا عُمَرٌ تخبّطَ فی جواب***ونبّهه علیٌّ بالصوابِ
یقول بعدله لولا علیٌّ هلکتُ***هلکتُ فی ذاک الجوابِ
ترجمه: ۱- آیا بر روى زمین جوانمرد و امام پاکى چون بوتراب وجود دارد؟! ۲- آن گاه که چشمان مرا درد فراگیرد، خاکِ پاى بوتراب توتیاى دیدگان من خواهد بود. ۳- پیامبر خدا حضرت محمّد صلی الله علیه واله مانند شهر علم است، و امیر المؤمنین علیه السلام مانند درب آن شهر است. ۴- او در محراب سخت گریه مى کند؛ ولى در روز جنگ بسیار خندان است. ۵- على کشنده ی عمرو بن عبدوُد است با ضربه اى که شهر خراب را آباد مى کند. ۶- حدیث برائت و (روایت) غدیر خم و (حدیث) رایتِ (پرچم) جنگ خیبر، پایان دهنده ی همه ی سخنان است. ۷- مَثَل این دو، مانند هارون علیه السلام و موسى علیه السلام است و این تمثیلى است که بى شکّ خود پیامبر صلی الله علیه واله فرمود. ۸- پیامبر براى على علیه السلام در مسجد، درى مخصوص قرار دادند هنگامى که درهاى (خانه) اصحاب را بستند. ۹- گویا همه ی مردم پوسته هستند و مولاى ما على علیه السلام مانند مغز است. ۱۰- ولایت او بدون شکّ برخلاف همهی دشمنى یها، مانند طوقى در گردن هاست. ۱۱- هنگامى که عُمَر در جواب سؤالى باز مى مانْد و على علیه السلام او را به حقّ رهنمون مى گشت. ۱۲- به درستى مى گفت: اگر على نبود من هلاک مى شدم، هلاک مى شدم در جواب این سؤال.
بِآلِ مُحمّد عُرفِ الصّوابُ***وَ فی أبیاتِهم نَزَلِ الکتابُ
هم الکلمات و الأسماء لاحت***لآدم حین عز له المتاب
و هُم حُججُ الإله عَلی البَرایا***بِهم وَ بجَدّهم لایسترابُ
بقیة ذی العلى وفروع أصل***بحسن بیانهم وضح الخطاب
و أنوار ترى فی کل عصر***لإرشاد الورى فهم شهاب
ذراری أحمد و بنو علی***خلیفته فهم لب لباب
ذراری أحمد و بنو علی***خلیفته فهم لب لباب
فطهر خلقهم و زکوا وطابوا***تناهوا فی نهایة کل مجد
ولم یوجد فعندهم یصاب***إذا ما أعوز الطلاب علم
ولکن فی مسالکه عقاب***محبتهم صراط مستقیم
ولا سیما أبو حسن علی***له فی الحرب مرتبة تهاب
هو البکاء فی المحراب لیلا***هو الضحاک إن جد الضراب
فلیس عن القلوب له ذهاب***إذا نادت صوارمه نفوسا
کأن سنان ذابله ضمیر***فلیس لها سوا نعم جواب
فبین سنانه والدرع سلم***و بین البیض و البیض اصطحاب
و صارمه کبیعته بخم***معاقدها من الناس الرقاب
إذا لم تبر من أعدا علی***فما لک فی محبته ثواب
علی الدر و الذهب المصفى***وباقی الناس کلهم تراب
ترجمه: ۱- با آل محمد، راه حق شناخته شد و در خانه ی آنان، قرآن فرود آمد. ۲- آنها کسانی هستند که «کلمات» و « اسماء « که پرتوشان بر آدم دمید و به خاطر این میمنت، توبه ی او پذیرفته آمد. ۳- آنان حجّت
خدایند بر همگان، نه به. ۴- جودشان و نه فرمان شان کسی شک نخواهد برد. ۵- بازمانده ی حقیقت عُلیا و شاخه های درخت توحید هستند با بیان. ۶- شیرین آنان خطاب الهی واضح گشت. ۷- اخترانی که در هر عصر و دوره ای آماده ی ارشاد همگان هستند پس آنها مشعل هدایت اند. ۸- ذرّیه ی احمد صلی الله علیه واله و فرزندان علی علیه السلام خلیفه ی رسول خدا صلی الله علیه واله پس آنها حقیقت محض هستند. ۹- در هر رشته از عظمت و سیادت به نهایت رسیده اند پس جان شان پاک و طاهر گشت. ۱۰- اگر دانش پژوهان از دسترسی به حقیقت باز مانند باید نزد آنها شتابند. ۱۱- دوستی آنها همان « صراط مستقیم « است که به حق منتهی می شود. ۱۲- ولی این راه بدون مشقّت طی شدنی نیست. ۱۳- خصوصاً ابوالحسن علی علیه السلام ، که در روز نبرد جایگاهی دارد که همگان خائف هستند. ۱۴- او بسیار می گرید، شب ها در محراب عبادت و بسیار خرم و خندان است. ۱۵- اگر پای جهاد، در میان. ۱۶- باشدگویا نوک نیزه اش خاطره است. ۱۷- که یک سر به دل ها فرو می رود.موقعی که شمشیر برّانش جان ها را پیش خواند جز اجابت چاره ندارند. نوک نیزه اش با خفتان آشتی دارد. ۱۸- شمشیر تیزش با کلّه ی خود رفاقت دایم و شمشیر برّانش مانند بیعتی که در غدیر خم گرفت بر گردن همگان نشست. ۱۹- اگر تو از دشمنانش بیزار نباشی از محبّت و دوستی او پاداشی نخواهی برد. ۲۰- علی علیه السلام درّ گران بها است، علی طلای ناب است دیگران در برابر ارزش علی همانند خاک.
قالت: فَمَن صاحِبُ الدِّینِ الحَنِیفِ أجِب؟
فَقُلتُ: أحمَدُ خَیرُ السّادةِ الرُّسُلِ
قالَتْ: فَمَنْ بَعْدَهُ تَصْفِی الولاءَ لَهُ؟
قُلتُ: اَلوَصِي الَذِی أربَی عَلَی زُحَلِ
قالَت: فَمَن بَاتَ مِن فَوقِ الفِراشِ فِدی؟
فَقُلتُ: أثبَتُ خَلقِ اللهِ فِي الوَهَلِ
قالَت: فَمَن ذَاالَّذِي آخاهُ عَن مِقَةٍ؟
فَقُلتُ: مَن حَازَ رَدَّ الشَّمسِ فِي الطَّفَلِ
قالَت: فَمَن زَوَّجَ الزَّهراءَفاطِمَةَ؟
فَقُلتُ: أفضَلُ مَن حافٍ وَ مُنتَعِلِ
قالَت: فَمَن والِدُ السِّبطَینِ إذ فَرَعا؟
فَقُلتُ: سابِقُ أهلِ السَّبَقِ فِي مَهَلِ
قالَت: فَمَن فازَ فِي بَدرٍ بِمُعجِزِها؟
فَقُلتُ: أضرَبُ خَلقِ اللهِ فِي القُلَلِ
قالَت: فَمَن أسَدُالأحزابِ یَفرِسُها؟
فَقُلتُ: قاتِلُ عَمرِو الضَّیغَمِ البَطَلِ
قالت: فَیَومَ حُنَینٍ مَن فَرا وَ بَرا؟
فَقلتُ: حاصِدُ أهلِ الشِّرکِ فِي عَجَلِ
قالت: فَمَن ذا دُعِي لِلطَّیرِ یَأکُلُهُ؟
فقلتُ: أقرَبُ مَرضِيٍ وَ مُنتَحِلِ
قالت: فَمَن تِلوُهُ یَومَ الکَساءِ أجِب؟
فَقُلتُ: أفضَلُ مَکسُوٍ وَ مُشتَمِلِ
قالَت: فَمَن سادَ فِي یَومِ (القَدِیرِ) أبِن؟
فَقُلتُ: مَن کانَ لِلاِسلامِ خَیرَ وَلِي
قالت: فَفَي مَن أتَی فِي (هَل أتی) شَرَفٌ؟
فقلتُ: أبذَلُ أهلِ الأرضِ لِلنَّفَلِ
قالت: فَمَن راکِعٌ زَکَّی بِخاتَمِهِ؟
فقلتُ: أطعَنُهُم مُذ کانَ بِالأسَلِ
قالت: فَمَن ذَا قَسیمُ النَّارِ یُسهِمُها؟
فَقُلتُ: مَن رَأیُهُ أذکی مِنَ الشُّمَلِ
قالت: فَمَن بَاهَلَ الطُّهرُ النَّبِيُّ بِهِ؟
فَقُلتُ: تالِیَهِ فِي حِلٍّ وَ مُرتَحَلِ
قالت: فَمَن شِبهُ هارُونِ لِنَعرِفَهُ؟
فَقُلتُ: مَن لَم یَحُل یَومَاً وَلَم یَزَلِ
قالت: فَمَن ذا غدا بَابَ المَدِینَةِ قُل؟
فَقُلتُ: مَن سَألُوهُ وَهوَ لَم یَسَلِ
قالت: فَمَن قَاتَلُ الأقوَامِ أذ نَکَثُوا؟
فَقُلتُ: تَفسِیرُهُ فِي وَقعَةِ الجَمَلِ
قالت: فَمَن حَارَبَ الأرجَاسَ إذ قَسَطُوا؟
فَقُلتُ: صِفَّینُ تُبدَی صَفحَةَ العَمَلِ
قالت: فَمَن قارَعَ الأنجاسَ إذ مَرَقُوا؟
فَقَلتُ: مَعنَاهُ یَومَ النَّهروانِ جَلَی
قالت: فَمَن صَاحِبُ الحَوضِ الشَّرِیفِ غَداً؟
فَقُلتُ: مَن بَیتُهُ فِي أشرَفِ الحُلَلِ
قالت: فَمَن ذا لِوِلاءِ الحَمدِ یَحمِلُهُ؟
فقلتُ: مَن لَم یَکُن فِي الرَّوعِ بِالوَجَلِ
قالت: أ کُلُ الَّذِي قَد قُلتَ فِي رَجُلٍ؟
فقلتُ: کُلُ الَذِي قَد قُلتُ فِي رَجُلٍ
قالَت: فَمَن هُوَ هذا الفَردُ سِمهُ لَنا؟
فَقُلتُ: ذاکَ أمِیرُالمُؤمِنینَ عَلِی
ترجمه منظوم: داود جلالوند
گفت:دینت صاحبش را باز گو***گفتمش:احمد سخن دیگر مگو
گفت:بعدش رهبری از آن کیست؟***گفتمش:جز بر علی لایق به کیست
گفت:در هجرت که در بستر بخفت؟***گفتمش:غیر علی را کس نگفت
گفت:احمد را اخوت با که بست؟***گفتمش:خورشید بهرش باز گشت
گفت:زهرا را چه کس لایق تر است؟***گفتمش:حیدر به او لایق تر است
گفت:بابا بر دو سبط احمدی؟***گفتمش:اوّلترین مسلم علی
گفت:پیروزیِ بدر إعجاز کیست؟***گفتمش: او لا فتی إلّا علیست
گفت: خندق را چه کس پایان بداد؟***گفتمش: آنکس که عمرو تاب داد
گفت:غالب در حنینت را بگو؟***گفتمش: دیوان همی ترسان ز او
گفت:احمد با چه کس مرغش بخورد؟***گفتمش: آنکس که بهر حق بمرد
گفت:او بعد نبی اهل کساست؟***گفتمش: جانا کسا بر او رواست
گفت: رهبر در غدیر خم که بود؟***گفتمش: آنکس که دلها را ربود
گفت:آیا هل أتی در شأن اوست؟***گفتمش: بخشندگی در رهن اوست
گفت: انگشتر که داد اندر رکوع؟***گفتمش : جنگاور رزم و دروع
گفت:جنت را چه کس تقسیم کرد؟***گفتمش: آنکس که جان تقدیم کرد
گفت: باهل را چه کس احمد ببرد؟***گفتم: آنکس کو ز عشق او بمرد
گفت:هارونِ پیامبر را بگو ؟***گفتمش: آنکس که حق همراه او
گفت: شهر علم باشد مصطفی***گفتمش: دروازه ی آن مرتضی
گفت: قوم ناکسین را کشته است؟***گفتمش: جنگ جمل این گفته است
گفت:قاسط را چسان تسکین کرد؟***گفتمش: این کار در صفین کرد
گفت: مارق را چه کس آموخت دین؟***گفتمش: در نهروان او کرد چنین
گفت:در فردا چه کس ساقی بود؟***گفتمش: او تا أبد باقی بود
گفت: آیا این همه در یک کس است؟***گفتمش: آری فقط در او بس است
گفت: کو آن حامل حمد و سپاس***گفتم: او در جنگ دشمن بی هراس
گفت: آیا این همه در یک کس است؟***گفتمش: آری فقط در او بس است
گفت: لایق در که باشد این همه؟***گفتمش: مولا علی دین هم
یا واصف المرتضی قد سرت فی تیه***هیهات هیهات مما تمنیه
تا چند ای مدعی در فکر و تنبهی***مهما تذکرته فالعشق ینسیه
غوض و نظر تا به کی در بحر و گلستان***الورد فی خده و الدر فی فیه
دست از ترنج بشناس و آن گه ملامتم کن***فلذلکن الذی لمتنننی فیه
واجب اگر خوانمش العقل ینهانی***ممکن گر دانمش العشق یابیه
واجب ممکن نما ممکن واجب خصال***هندسه الممکنات مظهر باریه
هوالذی کان بیت الله مولده***فصاحب البیت ادری بالذی فیه
بنو الزهراء آباءُ الیتامى إذا***ما خوطبوا قالوا سلاما
همُ حججُ الإلهِ على البرایا***فمن ناواهمُ یلقَ الأثاما
فکان نهارُهم أبداً صیاماً***ولیلُهمُ کما تدری قیاما
ألم یجعلْ رسولُ اللهِ یومَ الـ***ـغدیرِ علیّاً الأعلى إماما
ألم یکُ حیدرٌ قَرماً هُماماً***ألم یکُ حیدرٌ خیراً مقاما
ترجمه: ۱- فرزندان زهرا علیها السلام پدران یتیمان هستند، هنگامى که مورد خطاب قرار گیرند (در جواب) با بزرگوارى و نیکى پاسخ دهند. ۲- آنها حجّت هاى پروردگار بر خلایق هستند، و هر کس با آنها دشمنى کند، با گناهان هم آغوش شده است. ۳- روزها همیشه روزه دار بودند و شب ها -
همان طور که مى دانى - به قیام مشغول بودند. ۴- آیا پیامبر صلی الله علیه واله خدا در روز غدیر علىِ أعلى علیه السلام را امام قرار نداد؟ ۵- آیا حیدر، بزرگوار و شجاع و سخى و بلند همّت نبود؟ آیا حیدر برترین جایگاه را نداشت؟
ومَن أعطاه یومَ غدیرِ خمٍّ***صریحَ المجدِ والشرفَ القدامى
ومن رُدَّت ذکاءٌ له فصلّى***أداءً بعد ما ثنت اللثاما
وآثرَ بالطعامِ وقد توالتْ***ثلاثٌ لم یذُقْ فیها طعام
بقرص من شعیر لیس یرضى***سوى الملحِ الجریشِ له إدا
ترجمه: ۱- و کسى که پیامبر اکرم صلی الله علیه واله در روز غدیرخم مجد صریح و شرف قدیم را به او اعطا نمود.۲- و کسى که خورشید بعد از غروب کردن براى او برگشت و او به صورت ادا نماز گذارد.۳- و طعام را ایثار کرد در حالى که سه روز پشت سر هم هیچ طعامى نخورده بود. ۴- راضى نمى شد همراه قرص نانى از گندم، چیزى غیر از نمک جریش (نیم کوب شده وآرد نشده)، خورش آن باشد.
وحقِّ علیٍّ خیرِ من وطئ الثرى***وأفخر مَن بعد النبیِّ قد افتخر
خلیفتُه حقّاً ووارثُ علمِهِ به***شرُفت عدنانُ وافتخرتْ مُضَرْ
ومن قام فی یومِ الغدیرِ بعضدِهِ***نبیُّ الهدى حقّاً فسائلْ به عمرْ
ومن کسّرَ الأصنامَ لم یخشَ عارَها***وقد طال ما صلّى لها عصبةٌ اُخرْ
وصهرُ رسولِ اللهِ فی ابنتِه الّتی***على فضلِها قد أنزلَ الآی والسورْ
ألیَّة عبد حقَّ من لا یرى له***سوى حبِّهِ یومَ القیامةِ مدَّخرْ
لأحزننی یومَ الوداعِ وسرّنی***قدومُک بالجلّى من الأمنِ والظفرْ
ترجمه: ۱- سوگند به حقّ على علیه السلام که بهترین کسى است که بعد از پیامبر صلی الله علیه واله روى زمین راه رفته و با افتخارترین کسى است که بعد از پیامبر صلی الله علیه واله افتخار کرده است. ۲- او خلیفه ی به حقّ پیامبر صلی الله علیه واله و وارث علم اوست و به وسیله ی او عدنان شرافت یافت، و مُضَر افتخار کسب کرد. ۳- او کسى است که پیامبر هدایت، به حقّ در روز غدیر دست او را بلند کرد، پس از عُمَر در این باره سؤال کن. ۴- و کسى است که بت ها را شکست و از عار و ننگ آنها نترسید در حالى که گروهى دیگر مدّتى طولانى این بت ها را پرستیدند. ۵- داماد پیامبر خدا صلی الله علیه واله (و شوهر) دختر علیها السلام اوست که در فضیلت او (حضرت فاطمه س) آیه ها و سوره ها نازل شده است. ۶- سوگند یاد کردن بنده (به مولایش) سزاوار کسى است که در روز قیامت ذخیره اى جز محبّت او ندارد. ۷- من در روز وداع محزون مى شوم و قدوم تو همراه با ایمنى و پیروزى مرا خوشنود مى سازد.
هی القبّةُ البیضاءُ قبّةُ حیدرٍ***وصیِّ الّذی قد أرسلَ اللهُ هادیا
وصیّ النبیّ المصطفى وابنِ عمِّه***ومن قام مولى فی الغدیرِ ووالیا
ومَن قال قومٌ فیه قولاً مُناسباً***لقول النصارى فی المسیح مُضاهیا
فیا حبّذا الطوافُ حولَ ضریحِهِ***اُصلّی علیه فی خشوع توالیا
وواحبّذا تعفیرُ خدّیَّ فوقَه***ویا طیبَ إکبابی علیه مناجیا
ترجمه: ۱- آن قبـّه و گنبد نورانى همان گنبد حیدر است، وصیّى که خداوند او را براى هدایت فرستاده است. ۲- وصىّ پیامبر اکرم مصطفى صلی الله علیه واله و پسر عموى اوست و کسى است که در غدیر مولا و والى شد. ۳- و کسى است که گروهى دربارهی او همان حرفى را زدند که پیروان مسیح دربارهی مسیح گفتند(ادّعاى اُلوهیّت). ۴- پس چه خوب است طواف کردن دور ضریح او، در حالى که پیوسته و با خشوع بر او صلوات مى فرستم. ۵- چقدر خوب است که دو طرف صورتم را بر روى قبر بمالم و چقدر عالى است که در حال مناجات خود را بر قبر او بیندازم.
یا راکبَ الغیِّ دع عنک الضلال فهـ***ـذا الرشدُ بالکوفةِ الغرّاءِ مشهدُهُ
من رُدّتِ الشمسُ من بعدِ المغیبِ له***فأدرکَ الفضلَ والأملاک تشهدُهُ
ویومَ خمِّ وقد قال النبیُّ له***بین الحضورِ وشالت عضدَهُ یدُهُ
من کنت مولىً له هذا یکون***له مولىً أتانی به أمرٌ یؤکّدُهُ
من کان یخذله فاللهُ یخذلُه***أو کان یعضدُهُ فاللهُ یعضدُهُ
ترجمه: ۱- اى سوار بر گمراهى، گمراهى را از خود دور کن که این رشد و هدایت على علیه السلام محلّ شهادتش، در کوفه است. ۲- کسى است که خورشید براى او بعد از غروب کردن برگشت و او وقت فضیلت (نماز) را درک کرد و ملائکه شاهد بودند. ۳- و روز غدیر خم را یاد آور که پیامبر صلی الله علیه واله در حالى که دستش بازوى او را بالا برده بود در بین حاضران فرمود: ۴- هر کس من مولاى او هستم این مولاى اوست و بر این مطلب امرى اکید بر من نازل شده
است. ۵- هر کس او را واگذارد، خداوند او را وا مى گذارد و هر که او را یارى کند خداوند او را یارى مى کند.
يا ضربة شقیّ ما اراد بها***الا لیهدم للاسلام ارکانا
انی لأذکره یوما فالعنه دنیا***دنیا و العن عمرانا و حطّانا
علیه ثم علیه الدهر متصلا***لعائن الله اسرارا و اعلانا
فانتما من کلاب النار من جاء به***نص الشریعة برهانا و تبیانا
ترجمه: چه ضربت شومی بود از تبه کاری که جز ویران کردن پایه های دین قصدی نداشت. من روزی که او را به یاد می آورم به عمران و حطّان لعن و نفرین می کنم. لعنت های خداوندی بر او باد در نهان و آشکار و شما ای خوارج از سگ های دوزخید و نصّ شریعت به این گواه است.
جزى الله خیراً والجزاء بکفّهِ***أبا حسن عنّا ومن کأبی حسنْ
سبقتَ قریشاً بالّذی أنت أهلهُ***فصدرُکَ مشروحٌ وقلبُک مُمْتحنْ
حفظتَ رسول الله فینا وعهدَهُ***إلیک ومن أَولى به منک من ومنْ
ألستَ أخاه فی الهدىووصیّهُ***وأعلمَ فِهر بالکتابِ وبالسُنَنْ
ترجمه: ۱- خداوند که پاداش اعمال در کف قدرت اوست به اباالحسن علیه السلام از جانب ما جزاى خیر بدهد و چه کسى مانند ابوالحسن علیه السلام است؟ ۲- اى على! با فضایلى که تو سزاوار و اهل آن هستى بر همه ی قریش
پیشى گرفتى، سینه ات فراخ و گسترده و قلب تو آزموده شده است. ۳- در میان ما، تو رسول خدا صلی الله علیه واله را محافظت کردى و به عهدى که او نزد تو سپرده بود وفا نمودى و چه کسى سزاوارتر از تو به این عهد است؟ چه کسى؟ ۴- آیا تو برادر رسول خدا صلی الله علیه واله در هدایت انسان ها و وصىّ او و داناترین انسانها نسبت به کتاب و سنّت ها نبودى؟
وفی «الغدیر» وقد أبدى النبیُّ له***مناقباً أرغمت ذا البغضةِ الشانی
إذ قال من کنتُ مولاه فأنت له***مولىً به اللهُ یهدی کلَّ حیرانِ
اُنزلت منّی کما هارون اُنزل من***موسى ولم یک بعدی مرسلٌ ثانی
من کان فی حرم الرحمن مولدُهُ***و حاطه اللهُ من باس و عدوانِ
ترجمه: ۱- و در «غدیر» در حالى که پیامبر اکرم صلی الله علیه واله براى او فضایلى را آشکار ساخت که دشمنِ تمسخر کننده را ذلیل نمود. ۲- هنگامى که فرمود: هر کس من مولاى او هستم، پس تو براى او مولایى هستى که خداوند به وسیله ی تو هر سرگشته اى را هدایت مى کند. ۳- تو نسبت به من به منزله ی هارون علیه السلام نسبت به موسى علیه السلام هستى؛ ولى بعد از من رسول دیگرى نیست. ۴- او کسى است که محلّ تولّدش در حرم خداى رحمان است و او را از هرگونه ترس و ضرر و دشمنى حفظ کرد.
یا هندُ لم أعشق ومثلیَ لا یرى***عشقَ النساء دیانةً وتحرُّجا
لکنّ حبّی للوصیّ مخیّمٌ***فی الصدر یسرحُ فی الفؤاد تولّجاپ
فهو السراجُ المستنیرُ ومن بهِ***سببُ النجاةِ من العذاب لمن نجا
وإذا ترکتُ له المحبّة لم أجدْ***یومَ القیامةِ من ذنوبی مَخرجا
قل لی أأترکُ مستقیمَ طریقِهِ***جهلاً وأتّبعُ الطریقَ الأعوجا
وأراهُ کالتّبرِ المُصفّى جوهراً***وأرى سواه لناقدیهِ مبهرجا
ومَحِلُّهُ من کلِّ فضل بیّنٌ***عال محلّ الشمسِ أو بدر الدجى
قال النبیُّ له مقالاً لم یکنْ***یوم الغدیرِ لسامعیه مُمجمجا
من کنتُ مولاهُ فذا مولىً له***مثلی وأصبحَ بالفَخارِ متوّجا
وکذاک إذْ منعَ البتولَ جماعةً***خطبوا وأکرمَهُ بها إذ زوّجا
وله عجائبُ یومَ سارَ بجیشِهِ***یبغی لقُصّرِ النهروانِ المخرجا
رُدّت علیهِ الشمسُ بعد غروبِها***بیضاءَ تلمعُ وقدةً وتأجُّجا
ترجمه: ۱- اى هند من عاشق نشدم و مانند من عشق به زنان را کیش و آیین و دورى از گناه نمى داند. ۲- لکن محبّتِ نسبت به وصىّ در سینه ام خیمه زده است، و در قلبم به شدّت جریان یافته است. ۳- پس او است چراغ روشن گر و کسى است که نجات یافتگان به وسیله ی او از عذاب نجات پیدا مى کنند. ۴- و اگر محبّت او را رها کنم در روز قیامت راه خروجى از گناهانم نمى یابم. ۵- به من بگو آیا راه راستِ او را از روى نادانى رها کنم و راه کج و معوّج را بپیمایم. ۶- و او را گوهرى مانند شمش طلاى ناب مى دانم و غیر او را مى بینم که نزد محک زنندگان، پست و بى ارزش اند. ۷- و مکان او نسبت به هر فضیلتى روشن و بلند و مانند مکان خورشید یا ماه شب چهارده در شب ظلمانى است. ۸- پیامبر صلی الله علیه واله درباره ی او در روز غدیر سخنى فرمود که آن را براى شنوندگانش روشن کرد و مبهم نگذاشت. ۹- هرکه
من مولاى او هستم این (على) مثل من مولاى اوست و صبح کرد در حالى که تاج افتخار بر سر او بود. ۱۰- و نیز به یادآر زمانى را که بتول علیها السلام را از گروهى که او را خواستگارى کردند دریغ داشت و او را گرامى داشت و به ازدواج او در آورد. ۱۱- براى او عجایب و غرایبى است در روزى که لشکرش را حرکت داد تا براى کوته فکران نهروان چاره اى بجوید. ۱۲- خورشید پس از این که غروب کرد در حالى که سفید و برافروخته و نورانى بود برگشت.
برئت من الّذی عادى علیّاً***وحاربه من أولادِ الطغامِ
تناسوا نصبَهُ فی یوم خمٍّ***من الباری ومن خیر الأنامِ
برغم الأنفِ من یشنأ کلامی***علیٌّ فضلُهُ کالبحر طامی
وأَبرأُ من اُناس أخّروهُ***وکان هو المقدَّمَ بالمقامِ
علیٌّ هزّم الأبطالَ لمّا***رأوا فی کفِّهِ بَرْقَ الحُسامِ
ترجمه: ۱- از مردمان پست و فرومایه اى که با على علیه السلام دشمنى کردند و با او جنگیدند بیزارم. ۲- آنها خود را به فراموشى زدند که على علیه السلام از طرف خداوندِ بارى (خالق) و به دست پیامبر اکرم صلی الله علیه واله که بهترین خلق است در روز غدیر خم به ولایت منصوب گردید. ۳- برای این که بینى کسى که کلام من درباره ی على را نکوهش مى کند به خاک بمالم، مى گویم: فضل و برترى على علیه السلام چون دریاى بیکران است. ۴- من از کسانى که (حقّ او را غصب کردند و) او را در خلافت به عقب زدند بیزارم؛ زیرا او در این مقام بر همه برترى داشت. ۵- على علیه السلام همان کسى است که دلیران را وقتى که برق شمشیر را در دست او مى دیدند، شکست داد.
معاویةُ الحالَ لا تجهلِ***وعن سُبُلِ الحَقِّ لا تعدِلِگ
نسیتَ احتیالیَ فی جِلّق***على أهلِها یوم لُبْسِ الحُلی
وقد أقبلوا زُمَراً یُهْرَعونَ***مهالیعَ کالبقرِ الجُفَّلِ
وقولی لهم إنَّ فرضَ الصلاةِ***بغیرِ وجودِکَ لمْ تُقبلِ
فَوَلَّوا ولم یعبأوا بالصلاةِ***ورمت النفار الى القَسْطَلِ
ولَمّا عصیتَ إمام الهدى***وفی جیشِهِ کلُّ مُستفحلِ
أبالْبَقر البُکْمِ أهلِ الشآمِ***لأهلِ التقى والحجا أَبتلی؟
فقلت نعم قم فإنّی أرى***قتالَ المُفضَّل بالأفضلِ
فبی حاربوا سیِّدَ الأوصیاءِ***بقولی دمٌ طُلَّ مِن نعثلِ
وکدتُ لهمْ أنْ أقاموا الرماحَ***علیها المصاحفُ فی القَسْطَلِ
وعلّمتُهمْ کشفَ سوآتِهم***لردِّ الغَضَنفَرَةِ المُقبلِ
فَقامَ البغاةُ على حیدر***وکفّوا عن المِشعَلِ المصطلی
نسیتَ محاورةَ الأشعریِّ***ونحنُ على دَوْمَةِ الجَنْدَلِ
ألینُ فیطمعُ فی جانبی***وسهمىَ قد خاضَ فی المَقْتَلِ
خلعتُ الخلافةَ من حیدر***کخَلعِ النعالِ من الأرجلِ
وألبستُها فیک بعد الإیاس***کَلُبس الخواتیمِ بالأنمُلِ
ورقّیتُکَ المنبرَ المُشْمَخِرَّ***بلا حدِّ سیف ولا مُنصِلِ
ولو لم تکن أنت من أهلِهِ***وربِّ المقام ولم تَکْمُلِ
وسیّرتُ جیشَ نفاقِ العراقِ***کَسَیْرِ الجَنوبِ مع الشمأَلِ
وسیّرتُ ذِکرَک فی الخافقینِ***کَسَیرِ الحَمیرِ مع المحملِ
وجهلُکَ بی یا ابنَ آکلةِ الـ***ـکبودِ لأَعظَمُ ما أبتلی
فلولا موازرتی لم تُطَعْ***ولولا وجودیَ لمْ تُ قَبِل
ولولایَ کنتَ کَمِثْل النساء***تعافُ الخروجَ من المنزلِ
نصرناک من جَهْلِنا یا ابن هند***على النبأِ الأعظمِ الأفضلِ
وحیث رفعناک فوقَ الرؤوسِ***نَزلْنا إلى أسفلِ الأسفَلِ
وکمْ قد سَمِعْنا من المصطفى***وَصایا مُخصّصةً فی علی
وفی یومِ خُمٍّ رقى منبراً***یُبلّغُ والرکبُ لم یرحلِ
وفی کفِّهِ کفُّهُ معلناً***یُنادی بأمرِ العزیزِ العلی
الستُ بکم منکمُ فی النفوسِ***بأَولى فقالوا بلى فافعلِ
فَأَنْحَلهُ إمرَةَ المؤمنینَ***من الله مُستخلف المُنحِلِ
وقال فمن کنتُ مولىً لَهُ***فهذا له الیومَ نعمَ الولی
فوالِ مُوالیهِ یا ذا الجلا***لِ وعادِ مُعادی أخی المُرْسَلِ
ولا تَنْقضُوا العهدَ من عِترتی***فقاطِعُهُمْ بیَ لم یُوصِلِ
فَبخْبَخَ شیخُکَ لَمّا رأى***عُرى عَقْدِ حیدر لم تُحْلَلِ
فقالَ ولیُّکُم فاحفظوهُ***فَمَدْخَلُهُ فیکمُ مَدْخَلی
وإنّا وما کان من فعلِنا***لفی النارِ فی الدرَکِ الأسفلِ
وما دَمُ عثمانَ مُنْج لنا***من الله فی الموقفِ المُخجِلِ
وإنَّ علیّاً غداً خصمُنا***ویعتزُّ بالله والمرُسَلِ
یُحاسبُنا عن اُمور جَرَتْ***ونحنُ عن الحقِّ فی مَعْزلِ
فما عُذْرُنا یومَ کشفِ الغطا***لکَ الویلُ منه غداً ثمّ لی
ألا یا ابن هند أبِعتَ الجِنانَ***بعهد عهدتَ ولم تُوفِ لی
وأخسرتَ اُخراک کیما تنالَ***یَسیرَ الحُطامِ من الأجزلِ
وأصبحتَ بالناسِ حتّى استقام***لک الملکُ من ملِک محولِ
وکنتَ کمُقتنص فی الشراکِ***تذودُ الظِّماءَ عن المنهلِ
کأنَّکَ اُنسِیتَ لیلَ الهریرِ***بصفِّینَ مَعْ هولِها المُهْولِ
وقد بتَّ تذرقُ ذَرقَ النعامِ***حذاراً من البَطَل المُقبلِ
وحین أزاحَ جیوشَ الضلالِ***وافاک کالأسد المُبسلِ
وقد ضاق منکَ علیکَ الخناقُ***وصارَ بکَ الرحبُ کالفلفلِ
وقولک یا عمرو أین المفَرُّ***من الفارسِ القَسْوَرِ المُسبلِ
عسى حیلةٌ منک عن ثنیِهِ***فإنَّ فؤادیَ فی عسعلِ
وشاطرتنی کلَّ ما یستقیمُ***من المُلْکِ دهرَکَ لم یکملِ
فقمتُ على عَجْلَتی رافعاً***وأکشِفُ عن سوأتی أَذْیُلی
فستّرَ عن وجهِهِ وانثنى***حیاءً وروعُکَ لم یعقلِ
أنتَ لخوفِکَ من بأسِهِ***هناک مُلئت من الأفکلِ
ولَمّا ملکتَ حُماة الأنامِ***ونالتْ عصاک یدَ الأوّلِ
منحتَ لِغیریَ وزنَ الجبالِ***ولم تُعْطِنی زِنةَ الخردلِ
وأنْحَلْتَ مصراً لعبد الملک***وأنت عن الغیِّ لم تَعدِلِ
وإن کنتَ تطمعُ فیها فقدْ***تخلّى القَطا من یَدِ الأجدلِ
وإن لم تسامحْ إلى ردِّها***فإنّی لحَوبِکمُ مُصطلی
بِخَیْل جیاد وشُمِّ الاُنوفِ***وبالمُــــرهَفات و بالذبّلِ
وأکشفُ عنک حجابَ الغرورِ***وأوقظُ نائمةَ الأثکلِ
فإنّک من إمرةِ المؤمنینَ***ودعوى الخلافةِ فی مَعْزلِ
ومالک فیها ولا ذرّةٌ***و لا لِجدُودک بالأوّل
فإن کانَ بینکما نِسْبةٌ***فأینَ الحُسامُ من المِنجلِ
وأین الحصى من نجوم السما***وأین معاویةُ من علی
فإن کنتَ فیها بلغتَ المُنى***ففی عُنقی عَلَقُ الجلجل
ترجمه: ۱- اى معاویه درباره ی حال من و چند و چون کارم خود را به نادانى نزن و قدمى از راه حق عدول نکن. ۲- آیا فراموش کرده اى آن روز که تو زر و زیور حکومت به تن مى کردى، چگونه با نیرنگ و حیله اهل دمشق را فریب دادم؟! ۳- گروه گروه شتابان به تو روى مى کردند و مانند گاوهاى رمیده، ناله و جزع آنها بلند بود. ۴- فراموش کرده اى که به آنها گفتم: نماز واجب بدون وجود تو مورد قبول خداوند نیست؟! ۵- پس به دین پشت کرده و به نماز اعتنایى نمى کردند و این گلّه ی رمیده را به سوى گرد و غبار جنگ هدایت کردم. ۶- و آن زمان که در برابر پیشواى هدایت عصیان و تمّرد کردى در حالى که در لشکرش مردان دلیرى بود. ۷- گفتى: آیا با افراد نامبارک
و بدى که مثل گاوهاى گنگ هستند به جنگ اهل تقوا و درایت بروم؟!
۸- گفتم: آرى، برخیز که من جنگ را با این کسى که خدا به او برترى داده است، بهترین کار مى دانم. ۹- این من بودم که آنها را برانگیختم تا با سیّد أوصیا على علیه السلام به بهانه ی خون خواهى آن مرد احمق (عثمان) جنگ کنند. ۱۰- این من بودم که به لشکرت این نیرنگ را آموختم که نیزه هایى که بر آن ها قرآن زده بودند در میان گرد و غبار برافراشتند. ۱۱- و به افرادت آموختم که براى آن که شیر بیشه جوانمردى از کشتن شما صرف نظر کند عورتتان را نمایان کنید. ۱۲- پس گناه کارانِ ستم گر علیه حیدر قیام کردند و از مشعل فروزان و گرمابخش هدایت دور نگاه داشته شدند. ۱۳- آیا فراموش کرده اى که چگونه با ابوموسى اشعرى در «دومة الجندل» مذاکره کردم؟ ۱۴- به نرمى سخن مى گویم و طرف مقابل در خیر اندیشى من طمع مى کند در حالى که تیرهاى مکر من در مواضع کشنده از بدن او فرو رفته است. ۱۵- به راحتى در آوردن کفش از پا، با نیرنگ حیدر را از خلافت خلع کردم (و جامه ی خلافت را از قامت على درآوردم). ۱۶- و جامه ی خلافت را مانند انگشترى که به انگشت مى کنند، بر تو پوشانیدم در حالى که تو خود از خلافت مأیوس بودى. ۱۷- و تو را بر منبر شامخ و بلندِ پیامبر اکرم صلی الله علیه واله بدون آن که شمشیر تیز کنى و به جنگ بر آیى، بالا بردم. ۱۸- هر چند که تو شایسته ی این بلندى و صاحب مقام و کمال نبودى. ۱۹- و لشکرى از منافقان اهل عراق را به حرکت در آوردم که مانند آن بود که جنوب و شمال را با هم همراه کنى. ۲۰- و این من بودم که نام تو را به افق هاى دور دست رساندم که مانند راه بردن الاغى با بار، سخت بود. ۲۱- اى پسر هندِ جگر خوار! این که تو مرا نشناسى بسیار بر من سنگین است. ۲۲- اگر من وزیر و مشاور تو نبودم
هیچ گاه مردم از تو اطاعت نمى کردند و بدون وجود من تو را نمى پذیرفتند. ۲۳- اگر من نبودم تو همانند زنان در خانه مى نشستى و از منزلت خارج نمى شدى. ۲۴- اى پسر هند! ما از روى نادانى تو را در برابر «نبأ عظیم» و بهترین انسان ها یارى کردیم. ۲۵- و هنگامى که تو را بالاى سر مردم و در رأس امور قرار دادیم خود از پستى به پایین ترین درجات رفتیم و به اسفل سافلین فرو افتادیم. ۲۶- در حالى که چه بسیار از مصطفى صلی الله علیه واله صفات و فضایل مخصوص على علیه السلام را شنیده بودیم. ۲۷- آن روز که پیامبر اکرم صلی الله علیه واله در غدیر خم بر منبر بالا رفت و امر خدا را در حالى که کاروان ها هنوز نرفته بودند به همه ابلاغ نمود. ۲۸- او دست على را در دست خویش گرفته بود و به همه نشان داد و با صداى بلند به امر خداوند عزیز و بلند مرتبه ندا داد.
۲۹- «اى مردم! آیا من بر شما از خودتان سزاوارتر نیستم (و بر شما ولایت مطلقه ندارم)»؟ گفتند: آرى، و هر چه مى خواهى انجام بده ۳۰- پس حکومت بر مؤمنان را از جانب خداوند به او مخصوص گردانید و اوست که خلافت خود را به هر که بخواهد مى بخشد. ۳۱- و فرمود: «هر کس من مولاى اویم از امروز این على علیه السلام مولایى شایسته براى او است». ۳۲- و دعا کرد: «اى خداوند ذوالجلال! دوست موالیان او باش و دشمنان برادر رسولت را دشمن بدار! ۳۳- اى مردم! پیمانى را که نسبت به عترت من بسته اید، نشکنید که هر کس از پیروى آنها جدا شود در آخرت به من دست رسى نخواهد داشت». ۳۴- پس استاد تو(ابوبکر) وقتى که دید گره محکم پیمان ولایت و زعامت حیدر قابل گسستن نیست، بخّ بخّ گویان به او تبریک گفت.
۳۵- رسول خدا صلی الله علیه واله گفت: «على ولىّ شما است و بر شما است که او را در میان خود حفظ کنید و همان طور که با من رفتار مى کردید با او برخورد کنید».
۳۶- و ما به همراه کردار و اعمال خود در پایین ترین درجه ی جهنّم خواهیم بود. ۳۷- فرداى قیامت - که روز شرمندگى ماست - خون عثمان ما را نجات نخواهد داد. ۳۸- على علیه السلام که در قیامت به واسطه ی خدا و رسول صلی الله علیه واله در نهایت عزّت است در آن روز دشمن ما خواهد بود. ۳۹- آن گاه خداوند متعال نسبت به وقایعى که رخ داده و ما در آنها دور از حقّ و در جبهه باطل بودیم، از ما حساب رسى مى کند. ۴۰- آن روز که پرده از رخ حقیقت برداشته مى شود ما هیچ عذرى نداریم و واى بر تو و من از این حال در روز قیامت. ۴۱- اى پسر هند! در برابر پیمانى که با من بسته بودى و به آن وفا نکردى، بهشت را فروختى. ۴۲- براى رسیدن به مال ناچیز دنیا در برابر نعمت بى پایان و فراوان آخرت، آخرتت را از دست دادى. ۴۳- صبح کردى و دیدى مردم دور و برت را گرفته اند و حکومت برایت آماده شده، حکومتى که از دیگرى به تو رسیده و ناپایدار است. ۴۴- تو مثل صیّادى هستی که تور مى اندازی و انسان ها را فریب مى دهى و تشنگان را از نهر آب دور مى کنى. ۴۵- گویا «لیلة الهریر» را در جنگ صفّین با آن همه ترس و وحشتى که داشت فراموش کرده اى. ۴۶- چنان ناتوان شده بودى که از ترس دلیر مردى که به تو روى کرده بود مانند شتر مرغ به خود غائط کردى. ۴۷- هنگامى که لشکرِ گمراهى را از هم پاشید و هم چون شیرى ویران گر تو را به هلاک افکند. ۴۸- در تنگناى بسیار شدیدى قرار گرفته بودى و میدان گسترده برایت تنگ راهه اى باریک شده بود. ۴۹- به من گفتى: اى عمرو از چنگال جنگاورى نیرومند که چون سیل سرازیر مى شود به کجا فرار کنیم؟ ۵۰- مگر آن که تو اى عمرو در برابر حملات مکرّر او حیله اى کنى، کارى بکن که قلب من در تب و تاب است. ۵۱- آن گاه که حکومتت کامل نشده بود قول دادى که هر مقامى به دست
مى آورى با من نصف کنى. ۵۲- من هم برخاستم و با سرعت به کار افتادم تا آن جا که دامن لباسم را در برابر امیرالمؤمنین علیه السلام بالا زدم و عورتم را نمایان کردم. ۵۳- پس حیاى او موجب شد که روى خود را بپوشاند و از قتل من منصرف شود و این چیزى است که عقل تو بدان قد نمى دهد. ۵۴- امّا تو از ترس دلیرى او مثل بید به خود مى لرزیدى. ۵۵- وقتى که حکومت بر مردم را به دست آوردى و عصاى فرمان روایى به دستت رسید. ۵۶- کوه هایى از مال و جاه و ملک فراوان به دیگران عطا کردى و به من به اندازه ی یک ذرّه ی خردل چیزى ندادى. ۵۷- حکومت مصر را به عبدالملک بخشیدى و این کار تو جز ستم در حق من چیزى نبود. ۵۸- هر چند که تو به آن(حکومت مصر) طمع داشتى امّا بدان که مرغ سنگ خوار از دست شاهین گریخت (و این حکومت از دستت رفت). ۵۹- اگر از خیر حکومت مصر و خراج آن نگذرى، من آماده و بى تابِ کارزار و به هراس افکندن شما هستم. ۶۰- با سپاهى آماده و سرفراز و شمشیرهایى تیز و نیزه هاى برافراشته. ۶۱- پرده ی غرور تو را پاره خواهم کرد و خوابیده داغ دار (یتیمانى که پدرانشان به خاطر تو کشته شده اند) را بیدار مى کنم (و علیه تو تحریک مى کنم). ۶۲- تو از حکومت بر مؤمنان و ادّعاى خلافت دور هستى. ۶۳- تو به اندازه ی ذرّه اى در حکومت حقّى ندارى و قبل از تو اجدادت هم چنین حقّى نداشتند. ۶۴- اى معاویه! چه نسبتى مى تواند میان تو و على علیه السلام باشد؟! على علیه السلام چون شمشیرى (برّان) است و تو به مانند داسى (کُند). ۶۵- على علیه السلام که چون ستاره ی آسمان است کجا و تو که چون ریگى بیش نیستى کجا؟! ۶۶- اى معاویه! اگر تو در امر حکومت به آرزویت رسیدى به خاطر آن بود که به گردن خود زنگوله ی رسوایى آویختم و آگاه باش که در گردن من زنگوله اى
است که اگر گردنم را تکان بدهم، زنگوله به صدا در خواهد آمد.
یا بائعَ الدین بدنیاهُ***لیس بهذا أمَرَ الله
من أین أبغضتَ علیَّ الوصیَّ***وأحمدُ قد کان یرضاهُ
من الّذی أحمدُ من بینهم***یوم غدیر الخُمِّ ناداهُ
أقامَهُ من بین أصحابِه***وهم حوالَیهِ فسمّاهُ
هذا علیُّ بن أبی طالب***مولىً لمن قد کنتُ مولاهُ
فوالِ من والاهُ یاذا العلا***وعادِ من قد کان عاداهُ
ترجمه: ۱- اى فروشنده ی دین به دنیایش، خداوند به این امر نکرده است. ۲- از کجا على علیه السلام که وصىّ بود را دشمن مى دارى، در حالى که احمد صلی الله علیه واله او را مى پسندید. ۳- چه کسى بود که احمد صلی الله علیه واله از بین آنها در روز غدیر خم او را ندا داد؟ ۴- او را از بین اصحابش که اطراف او بودند به پا داشت و او را با نام خواند. ۵- این على بن ابى طالب علیه السلام مولاى هر کسى است که من مولاى او بودم. ۶- اى خداوند بلند مرتبه! هر که او را دوست مى دارد دوست بدار و هر که را با او دشمن است دشمن بدار.
همچنین می گوید:
وبخُمٍّ اذ قال الإلهُ بعزمهِ قم***یا محمّد فی البریّةِ فاخطُبِ
وانصبْ أبا حسن لقومک إنّه***هاد وما بلّغتَ إنْ لم تَنْصِبِ
فدعاهُ ثمَّ دعاهُمُ فأقامَهُ***لهُمُ فبینَ مصدِّق ومکذِّبِ
جعل الولایةَ بعده لمُهذَّب***ماکان یجعلُها لغیر مهذَّبِوله
مناقبُ لا تُرامُ متى یُرِدْ***ساع تناول بعضها بتذبذبِ
ترجمه: ۱- و در خُم بود که خداوند دستور داد و واجب کرد (و فرمود:) اى محمّد صلی الله علیه واله در میان خلق به پاخیز و خطبه بخوان. ۲- و ابوالحسن علیه السلام را براى قومت منصوب کن همانا او هادى است و اگر او را منصوب نکنى (رسالت را) ادا نکرده اى. ۳- پس او را فرا خواند؛ سپس آنها را خواند و او را براى آنها (به عنوان امام) به پا داشت و از آنها گروهى تصدیق و گروهى تکذیب کردند. ۴- سرپرستى بعد از خود را براى پاکیزه شده قرار داد، و آن را براى غیر پاکیزه قرار نمى داد. ۵- و او فضایلى دارد که از او دور نمى شوند، آن گاه که سعایت گر و بدگو در برخى از آنها تردید کند.
الطیّبون الطاهرون الراکعو***ن الساجدون السادة النجباءُ
منهم علیُّ الأبطحیُّ الهاشمیّ***اللوذعیُّ إذا بدت ضوضاءُ
ذاک الأمیر لدى الغدیر أخو البشیـ***ـر المستنیر ومن له الأنباءُ
طهرت له الأصلابُ من آبائه***وکذاک قد طهرت له الأبناءُ
أفهل یحیطُ الواصفون بمدحِهِ***والذکرُ فیه مدائحُ وثناءُ
ترجمه: ۱- آنها علیهم السلام طیّب و طاهر و رکوع کننده و سجده کننده و بزرگ و نجیب هستند. ۲- از جمله آنها على ابطحى هاشمى است همان که زیرک، تیز ذهن و داراى لسان فصیح است هنگامى که سرو صداها بلند شود. ۳- اوست امیر(معرفى شده) در غدیر، و برادر بشارت دهنده نورانى یعنى
پیامبراکرم صلی الله علیه واله و کسى است که براى او خبرهایى است. ۴- أصلاب پدران وى طاهر و پاک اند، و هم چنین فرزندان او طاهر و پاکیزه اند ۵- آیا وصف کنندگان به مدح او احاطه پیدا مى کنند؟ و حال آن که یاد کردن او مدح و ثناى اوست.
اِبن الّذی رُدّت علیه الشمسُ***فی یوم الحجابِ
وابنُ القسیمِ النارَ فی***یومِ المواقفِ والحسابِ
مولاهمُ یومَ الغدیرِ***برغمِ مرتاب وآبی
قالوا أبو بکر له فضلُهُ***قلنا لهم هنّأهُ اللهُ
نسیتمُ خطبةَ خمٍّ وهل***یُشبَّهُ العبدُ بمولاهُ
إنّ علیّاً کان مولىً لمنْ***کان رسولُ اللهِ مولاهُ
ترجمه: فرزند آن کسى است که خورشید در روزى که غروب کرد براى او برگشت. فرزند قسمت کننده ی جهنّم در روز جایگاه ها ومواقف (سخت و هولناک) و حساب رسى. او مولاى آنها شد در روز غدیر به رغم مخالفتِ شکّ کننده و امتناع ورزنده. گفتند: ابوبکر نیز فضیلت دارد. به آنها گفتیم: خدا گوارایش کند. خطبه ی غدیر خم را فراموش کردید و آیا بنده به مولایش تشبیه مى شود؟ همانا على علیه السلام مولاى کسى است که رسول خدا صلی الله علیه واله مولاى او است.
یا خالَ وجنتِها المخلّدَ فی لظى***ما خلتُ قبلک فی الجحیمِ یخلّدُ
إلاّ الّذی جحد الوصیَّ وما حکى***فی فضلِهِ یومَ الغدیرِ محمّدُ
إذ قام یصدعُ خاطباً ویمیُنه***بیمیِنه فوق الحدائجِ تعقدُ
ویقول والأملاکُ مُحدِقةٌ به***والله مطّلعٌ بذلک یشهدُ
من کنتُ مولاه فهذا حیدرٌ***مولاه من دون الأنامِ وسیّدُ
یا ربّ والِ ولیَّه واکبت مُعا***دیه وعاند من لحیدر یعندُ
والله ما یهواه إلاّ مؤمنٌ برٌّ***ولا یقلوه إلاّ ملحدُ
کونوا له عوناً ولا تتخاذلوا***عن نصره واسترشدوه ترشدوا
قالوا سمعنا ما تقول وما أتى***الروحُ الأمین به علیکَ یؤکّدُ
هذا علیٌّ إمامُنا وولیُّنا وبه***إلى نهجِ الهدى نسترشدُ
حتّى إذا قُبِضَ النبیُّ ولم یکن***من بعده فی وسط لحد یلحدُ
خانوا مواثیقَ النبیِّ وخالفوا***ما قاله خیرُ البریّةِ أحمدُ
واستبدلوا بالرشدِ غیّاً بعدما***عرفوا الصوابَ وفی الضلالِ تردّدوا
وغدا سلیلُ أبی قحافةَ سیّداً***لهمُ ولم یکُ قبلَ ذلک سیّدُ
ترجمه: ۱- (اى خال صورت (آهو) که در آتش صورت او جاودان هستى، گمان نمى کنم پیش از تو کسى در آتش جاودان بوده باشد. ۲- مگر کسى که وصىّ و فضایل او را که محمّد صلی الله علیه واله در روز غدیر بیان کرد انکار کند. ۳- آن گاه که او به پا خاسته و در حالى که دست در دست او و در بالاى کجاوه هاى به هم پیوسته قرار گرفته بود. ۴- و فرشتگان در اطرافش حلقه زده بودند و خداوند با آگاهى شاهد آن بود. ۵- حقّ را آشکار ساخته، گفت: هر کس من مولاى اویم این حیدر مولا و سیّد اوست. ۶- پروردگارا دوست بدار دوست دار او را، و سرنگون ساز دشمن او را، و دشمن بدار کسى را که با حیدر دشمنى ورزد. ۷- به خدا سوگند به جز مؤمن نیکوکار کسى به او مهر نمى ورزد و به جز ملحد و کافر با او دشمنى نمى کند. ۸- اى مردم! یار او باشید و او
را خوار نسازید و تنها نگذارید و از او راهنمایى بخواهید تا هدایت شوید. ۹- گفتند: فرمایش تو و فرمان روح الأمین جبرییل علیه السلام را که براى تو آورده و به آن تأکید مى ورزد، شنیدیم. ۱۰- مى گوییم: على علیه السلام امام و ولىّ ماست و از او طلب هدایت مى کنیم تا به وسیله ی او به راه راست هدایت شویم. ۱۱- تا این که پیامبر صلی الله علیه واله از دنیا رفت و یک نفر پس از رحلتش پیدا نشد که او را تشییع کرده در میان قبر بگذارد. ۱۲- آرى، آنان به سفارش هاى مؤکَّد پیامبر صلی الله علیه واله خیانت ورزیدند و با سخنان بهترین انسان ها، احمد صلی الله علیه واله ، مخالفت نمودند. ۱۳- و پس از آن که راه درست را شناختند هدایت را با گمراهى مبادله کرده در گمراهى فرو رفتند. ۱۴- فرزند ابوقحافه که پیش از این کاره اى نبود، سیّد و سرور آنان شد.
نفسی فداءُ رسول الله یوم أتى***جبریلُ یأمر بالتبلیغ إعلانا
إن لم تُبلّغْ فما بلّغتَ فانتصبَ***النبیُّ مُمتَثِلاً أمراً لِمَنْ دانا
وقال للناس منْ مَولاکُمُ قبلاً***یومَ الغدیر فقالوا أنت مولانا
أنت الرسولُ ونحن الشاهدون على***أن قد نَصَحْتَ وقد بیّنتَ تِبیانا
هذا ولیُّکمُ بعدی اُمرتُ بهِ***حَتماً فکونوا له حِزباً وأعوانا
هذا أبرُّکُمُ بِرّاً وأکثرکمْ***علماً وأوّلُکم بالله إیمانا
هذا له قُربةٌ منّی ومنزلةٌ کانت***لهارون من موسى بنِ عمرانا
ترجمه: ۱- (جان من فداى رسول خدا صلی الله علیه واله باد روزى که جبرییل علیه السلام آمد و به تبلیغ علنى فرمان داد. ۲- (و گفت:) اگر این مطلب را نرسانى
رسالت را ادا نکرده اى پس پیامبر علیه السلام به پا خاست و امر خداوندِ جزا دهنده را اطاعت کرد. ۳- و به مردم فرمود: چه کسى قبل از روز غدیر مولاى شما بود؟ گفتند: تو مولاى ما بودى. ۴- تو پیامبرى و ما شاهد هستیم که خیر خواه امّتت بودى و(آن چه را باید برسانى) خوب بیان نمودى. ۵- فرمود: این، سرپرست شما بعد از من است و من مأمور حتمى بر (نصب) وى شده ام پس شما از گروه او و یاران او باشید.۶- این، نیکوکارترین شما و داناترین شما و نخستین کسى از شماست که به خدا ایمان آورد. ۷- او خویشاوندى با من و منزلتى نسبت به من دارد که آن منزلت مثل (منزلت) هارون علیه السلام نسبت به موسى بن عمران علیه السلام است.
ثمّ السلامُ من السلامِ على الّذی***نُصبت له فی خمّ رایاتُ الولا
تالی کتابِ اللهِ أکرمِ من تلا***وأجلِّ من للمصطفى الهادی تلا
وصعودُ غاربِ أحمد فضلٌ له***دونَ القرابةِ والصحابةِ أفضلا
هذا الّذی حاز العلومَ بأسرِها***ما کان منها مجملاً ومفصّلا
هذا الّذی بصَلاتِه وصِلاتِه***للدینِ والدنیا أتمّ وأکملا
هذا الّذی بحسامِه وقناتِه***ی خیبر صعبُ الفتوحِ تسهّلا
ترجمه: ۱- پس سلام از سلام (از نام هاى خداوند است) بر کسى که در روز غدیر خم پرچم ولایت به دست او سپرده شد. ۲- قارى کتاب خدا و بهترین قارى آن و بزرگ تر جانشین پیامبر برگزیده و هدایت گر. ۳- رفتن بر بالاى دوش احمد غیر از خویشاوندى و همراهى، براى او فضیلت بزرگ دیگرى است. ۴- او کسى است که جامع همه ی علوم است چه مجمل و چه مفصّل
آن. ۵- او به خاطر نماز و خدمتش به دین و دنیا کامل ترین و برترین انسان است. ۶- او با نیزه و شمشیر برّانش در خیبر سخت ترین فتح را آسان ساخت.
عضَدَ النبیَّ الهاشمىَّ بسیفِهِ***حتّى تقطّعَ فی الوغى أعضادُها
وأخاهُ دونهمُ وسدَّ دُوینَه***أبوابَهمْ فتّاحُها سدّادُها
وحباه فی یومِ الغدیرِ ولایةً***عام الوداع وکلُّهم أشهادُها
فغدا به یومَ الغدیر مفضّلاً***برکاتُه ما تنتهی أعدادُها
قبلت وصیّة أحمد وبصدرها***تخفى لآل محمّد أحقادُها
حتّى إذا مات النبیُّ فأظهرت***أضغانها فی ظلمِها أجنادُها
منعوا خلافةَ ربِّها وولیِّها***ببصائر عمیت وضلَّ رشادُها
واعصوصبوا فی منعِ فاطمَ حقَّها***فقضتْ وقد شاب الحیاةَ نکادُها
وتوفّیت غصصاً وبعد وفاتِها***قُتلَ الحسینُ وذُبِّحت أولادُها
ترجمه: ۱- (با شمشیر خود پیامبر هاشمى صلی الله علیه واله را یارى کرد تا در جنگ بازوانش پاره پاره شد. ۲- و تنها او را به برادرى خود برگزید و جز درِ خانه ی او، درهاى دیگر را که به مسجد باز مى شد بست. ۳- و در سال حجّة الوداع در روز غدیر; ولایت را به او ارزانى داشت و همه ی آنها حاضر بودند.
۴- و روز غدیر برکات او به اندازه اى زیاد گردید که قابل شمارش نمى باشد. ۵- به ظاهر سفارش پیامبر صلی الله علیه واله را پذیرفتند؛ ولى کینه ی خود نسبت به آل محمّد صلی الله علیه واله را در سینه پنهان کردند. ۶- هنگامى که پیامبر صلی الله علیه واله از دنیا رفت پس حقد و کینه هایشان را در ظلم و ستم شان آشکار ساختند.
۷- به سبب بى بصیرتى و کج روى ها جلوى خلافت صاحب خلافت و ولىّ
آن را سدّ کردند. ۸- و دسته دسته گرد آمدند تا فاطمه علیها السلام را از حقّش محروم ساختند و او که زندگى برایش تیره و تار شده بود، از دنیا رفت. ۹- فاطمه علیها السلام با آه واندوه جان به جان آفرین تسلیم کرد و پس از وفاتِ او حسین علیه السلام کشته شده و فرزندانش ذبح شدند.
حبیبُ حبیبِ اللهِ بل سرُّ سرِّه***وجثمانُ أمر للخلائقِ روحُ
له النصُّ فی یومِ الغدیرِ ومدحُه***من اللهِ فی الذکرِ المبینِ صریحُ
إمامٌ إذا ما المرءُ جاءَ بحبِّه***فمیزانُه یومَ المعادِ رجیحُ
له شیعةٌ مثلُ النجومِ زواهرٌ***لها بین کلِّ العالمینَ وضوحُ
ترجمه: ۱- او حبیبِ حبیبِ خدا؛ بلکه سرِّ سرِّ خداست، او پیکره ی امرى است که روح مخلوقات است. ۲- او کسى است که حکم خلافت و مدح او در روز غدیر از سوى خدا صادر شده و قرآن با صراحت گویاى آن است. ۳- او امامى است که هر کس محبّ او باشد میزان اعمالش روز قیامت سنگینى خواهد کرد. ۴- او شیعیانى دارد که مانند ستارگان مى درخشند و چشمان جهانیان را خیره مى سازند.
لَعمرُکَ یا فتى یومِ الغدیرِ***لأنت المرءُ أولى بالاُمورِ
وأنت أخٌ لخیرِ الخلقِ طرّاً***ونفسٌ فی مباهلةِ البشیرِ
وأنت الصنوُ والصهرُ المزکّى***ووالدُ شبّر وأبو شبیرِ
وأنت المرءُ لم تحفلْ بدنیاً***ولیس له بذلک من نظیرِ
لقد نبعتْ له عینٌ فظلّتْ***تفورُ کأنّها عنقُ البعیرِ
فوافاه البشیرُ بها مغذّاً***فقال علیٌّ أبشر یا بشیری
لقد صیرّتُها وقفاً مُباحاً***لوجهِ اللهِ ذی العزِّ القدیرِ
وکان یقولُ یا دنیای غرّی***سوای فلستُ من أهلِ الغرورِ
وصابرَ مع حلیلتِهِ الأذایا***فنالا خیرَ عاقبةِ الصبورِ
وقالت اُمُّ أیمنَ جئتُ یوماً***إلى الزهراءِ فی وقتِ الهجیرِ
فلمّا أن دنوتُ سمعتُ صوتاً***وطحناً فی الرحاءِ بلا مُدیرِ
فجئتُ البابَ أقرعُهُ نغوراً***فما من سامع لیَ فی نغوری
فجئت المصطفى وقصصتُ***شأنی وما أبصرتُ من أمر ذعورِ
فقال المصطفى شکراً لربٍّ***بإتمام الحَباء لها جدیرِ
رآها اللهُ مُتعَبةً فألقى***علیها النوم ذو المنِّ الکثیرِ
ووکّل بالرحا مَلَکاً مُدیراً***فعدتُ وقد ملئتُ من السرورِ
تزوّجَ فی السماءِ بأمر ربّی***بفاطمةَ المهذّبةِ الطهورِ
وصیّر مهرها خمسَ الأراضی***بما تحویه من کَرَم وخیرِ
فذا خیرُ الرجال وتلک خیرُ***النساءِ ومهرُها خیر المهورِ
وإبناها الأُلى فضلوا البرایا***بتنصیصِ اللطیفِ بها الخبیرِ
وصیّر ودّهم أجراً لطه***بتبلیغِ الرسالةِ فی الاُجورِ
ترجمه: ۱- (سوگند به جان تو اى جوانمردِ روز غدیر! هر آیینه تو مردى هستى که در همه ی امور (نسبت به دیگران) اولویّت دارى. ۲- و تو برادر کسى هستى که از همه ی خلایق برتر است ونفْس و جان او شدى در جریان مباهله، پیامبرِ بشارت دهنده (بشیر). ۳- و تو برادر عزیز و داماد تزکیه شده ی او هستى و پدر امام حسن (شبّر) و امام حسین (شبیر) هستی.
۴- و تو مردى هستى که توجّه و مبالاتى به دنیا نداشت و براى او در این مورد نظیر و مانندى نیست. ۵- همانا براى او چشمه اى جوشید و آن چشمه فوران
نمود آن چنان که گویا گردن شتر است. ۶- پس شخصى به سرعت آمد تا بشارت چشمه را به او بدهد پس على علیه السلام فرمود: اى بشارت دهنده بشارت باد تو را. ۷- که همانا این چشمه را وقف نمودم براى رضاى خداوندِ صاحب عزّت و قدرت. ۸- و پیوسته مى فرمود: اى دنیا! کسى غیر از من را فریب ده که من اهل فریب خوردن نیستم. ۹- او و همسرش در برابر اذیّت و آزارها صبر نمودند، پس به بهترین عاقبتى که براى شخص صبور است رسیدند.
۱۰- و اُمّ أیمن گفت: یک روز در شدّت گرما نزد حضرت زهرا رفتم. ۱۱- پس چون نزدیک شدم صدایى شنیدم و دیدم در سنگ آسیاب آردى است، بدون این که کسى آن را بگرداند. ۱۲- پس نزدیک در آمدم و در را کوبیدم؛ ولى کسى که در زدن مرا بشنود نبود. ۱۳- پس نزد مصطفى صلی الله علیه واله آمدم و قصّه ی خود را و ماجراى عجیبى را که مرا سرگشته و دهشت زده کرده بود و با چشم خود دیده بودم بازگو کردم. ۱۴- پس مصطفى صلی الله علیه واله فرمود: شکر مى کنم خداوند را به خاطر تمام و کامل کردن نعمت خوب خود بر او (زهراء علیها السلام ). ۱۵- خداوند او (زهرا علیها السلام ) را خسته دید، پس خداى صاحب نعمت فراوان، خواب را بر او مسلّط گرداند. ۱۶- و براى آسیاب فرشته اى را وکیل کرد تا آن را بگرداند ; پس من برگشتم در حالى که (وجودم) از شادى پر شده بود. ۱۷- او (على علیه السلام ) در آسمان به امر پروردگار با فاطمه که اخلاقش از هر عیبى تهذیب شده و پاک و پاکیزه است ازدواج کرد. ۱۸- و مهریّه ی او را یک پنجم زمین ها، با کَرَم و خیرى که در بردارند، قرارداد. ۱۹- پس این بهترین مردان، و او بهترین زنان، و مهر او بهترین مهریّه هاست. ۲۰ - و دو فرزند او بر همه ی خلایق برترى دارند ; به تصریح (خداوند) لطیفِ خبیر. ۲۱- و در میان پاداش ها، محبّت آنها را پاداش و مزد طه(پیامبر صلی الله علیه واله در مقابل تبلیغ رسالت قرار داد.
بخش دوم: اشعار فارسی
گفتم امیر ماسوا، گفتا علی باشد علی***گفتم ید مشکل گشا، گفتا علی باشد علی
گفتم که ابراهیم را، نمرود آتش می زند***خلّاق گل در شعله کیست؟ گفتا علی باشد علی
گفتم که شیخ الانبیا، در بحر حیران مانده است***سکّان سکّاندار کیست؟ گفتا علی باشد علی
گفتم که موسی از خدا، خواهد ببیند روی او***وجه خداوند جهان، گفتا علی باشد علی
گفتم بهشت و خلد چیست؟ گفتا رخ زیبای او***گفتم بهشت فاطمه؟ گفتا علی باشد علی
گفتم حسن زیباستی گفتا که او پور علی است***گفتم که زیبایی حسن گفتا علی باشد علی
گفتم که زینب دخترش، گفتا که تو نا محرمی***گفتم که باشد محرمش، گفتا علی باشد علی
گفتم حسین بن علی، گفتا که او خون خداست***خون که در رگ های اوست؟ گفتا علی باشد علی
من کیم حبل المتینم، من کیم حق الیقینم***من کیم باب المردام، من کیم فتح المبینم
من کیم کهف امانم، من کیم حصن حصینم***من کیم شیرین کلامم، من کیم شور آفرینم
من کیم مهر سپهرم، من کیم ماه زمینم***من علی علیه السلام عالی اعلا امیرالمومنینم
من کیم من نار و نورم، من کیم من عشق و شورم***من کیم عیسی و چرخم، من کیم موسی و طورم
من کیم پیدا و پنهان، من کیم نزدیک و دورم***من کیم من عرش و فرشم، من کیم من خلد و حورم
من کیم من اصل و فرعم، من کیم من ماء و تینم***من علی علیه السلام عالی اعلا امیرالمومنینم
من کیم دریای جودم، من کیم پیر وجودم***من کیم جان رکوعم، من کیم روح سجودم
من کیم سرّ قیامم، من کیم رمز قعودم***من کیم ایمان و دینم، من کیم غیب و شهودم
من کیم آغاز و پایان، من کیم یار و معینم***من علی علیه السلام عالی اعلا امیرالمومنینم
من کیم من ذوالجلالم، من کیم من ذوالکمالم***من کیم با اهل دردم، من کیم در اهل حالم
من کیم جان رسولم، من کیم جانان عالم***من کیم مولای قنبر، من کیم پیر بلالم
من کیم مسکین نوازم، من کیم ویران نشینم***من علی علیه السلام عالی اعلا امیرالمومنینم
من کیم خیر العبادم، من کیم روح الفؤادم***من کیم دار السلامم، من کیم باب المرادم
من کیم لطف و لطیفم، من کیم جود و جوادم***من کیم عبدالودودم، من کیم رب الودادم
من کیم عین الحیاتم، من کیم حق الیقینم***من علی علیه السلام عالی اعلا امیرالمومنینم
من کیم جان جهان ها، من کیم جانان جان ها***من کیم کهف امان ها من کیم غوث زمان ها
من کیم نور عیان ها، من کیم سر نهان ها***من کی ام ماه مکان ها، در زمین و آسمان ها
من کیم ممدوح خلق اولین و آخرینم***من علی علیه السلام عالی اعلا امیرالمومنینم
من کیم فصل الفصولم، من کیم اصل الاصولم***من کیم باب الائمه، من کیم مهر رسولم
مین کیم مرد دو عالم، من کیم زوج بتولم***من کیم بحر معارف، من کیم کنز عقولم
من کیم دانا به هر کس، در جنان و در جنینم***من علی علیه السلام عالی اعلا امیرالمومنینم
من کیم رکن و مقامم، من کیم بین الحرامم***من کیم دوم فروغم، من کیم اول امامم
من کیم صحرا مقیمم، من کیم گردون مقامم***من کتابم من خطابم من جهادم من قیامم
من بصیر بالعبادم من هدی للمتقینم***من علی علیه السلام عالی اعلا امیر المومنینم
من کیم در آسمانم، من کیم در کهکشانم***من کیم پیدا چو جسمم، من کیم پنهان چو جانم
من کیم بالای وهمم، من کیم فوق بیانم***من کیم روح وجودم، من کیم جان جهانم
من کیم سر تا به پا معراج رب العالمینم***من علی علیه السلام عالی اعلا امیرالمومنینم
من کیم خضر حیاتم، من کیم باب النجاتم***من کیم روح صفاتم، من کیم انوار ذاتم
من کیم صوم و صلاتم، من کیم حج و زکاتم***من کیم شوینده ی لوح تمام سیئاتم
من امید هر گنه کاری به روز واپسینم***من علی علیه السلام عالی اعلا امیرالمومنینم
من کیم من باء بسم الله رحمن الرحیمم***من کیم معنای یاسین رمز قرآن الحکیمم
من کیم بعد از نبی تنها صراط المستقیم***من کیم خیر کثیرم من کیم فوز عظیمم
من کیم دست توانای خدا در آستینم***من علی علیه السلام عالی اعلا امیرالمومنینم
من حکیمم من کریمم من علیمم من زعیمم***من سمیعم من بصیرم من کبیرم من عظیمم
من حیاتم من مماتم من سلامم من سلیمم***من خلیلم من مسیحم من ذبیحم من کلیمم
من سپهرم من نجومم من امانم من امینم***من علی علیه السلام عالی اعلا امیرالمومنینم
آن که بعد از مصطفی ما را امام و رهبر است***شیر حق، نفس نبی، مولود کعبه، حیدر است
شمع جمع انبیا مولای کل اولیاء***متقین را مقتدا و مسلمین را رهبر است
گر نمی بودی رسول الله ختم الانبیاء***فاش می گفتم امیر المومنین پیغمبر است
گفت پیغمبر که من خود شهر علمم، در علیست***ای برادر تو حرامی نیستی راه از در است
جان دین مهر علی مهر علی مهر علیست***دین بی مهر علی دین نیست جسم بی سر است
هرکه با بغض علی محشور گردد روز حشر***طاعت سلمان اگر با خویش آرد کافر است
من نمی دانم که می بودم نمی دانم کی ام***لیک می دانم امیرالمومنینم رهبر است
قطرهام خوانی علی دریاست من در دامنش***ذرّهام گوئی علی خورشید ذّره پرور است
هر کجا صحبت از ایمان است اوصاف علیست***حرف ایمان و علی مانند شیر و شکر است
سرو قدش سایه بانی میکند خورشید را***روز محشر هر که در ظل لوای حیدر است
دوست دارم روز محشر تشنه تر باشم ز خلق***ز آنکه میدانم علی ساقی حوض کوثر است
خردلی از مهر اولاد امیر المومنین***پیش من محبوب تر از یک جهان سیم و زر است
کیست احمد را وصی، آنکو گریزد از نبرد***یا کسی کو بازویش مفتاح فتح خیبر است
زهد و تقوا و عدالت بی تولای علی***یا شرار قهر حق یا دود یا خاکستر است
آنکه خود را در خلافت خواند همسنگ علی***نیست آن قدرش که گویم خاک راه قنبر است
آفتابا روز محشر هر چه بتوانی بتاب***پرچم شاه ولایت سایه بان محشر است
شعله گل شد بر خلیل الله با مهر علی***ورنه بی مهر علی هر لاله کوه آذر است
من علی را پیشوا دانم که با ختم رسل***روز اول اول است و روز آخر آخر است
من علی را مقتدا دانم که در حال رکوع***انما در شان خاتم بخشی اش از داور است
من علی را دوست می دارم گواه پاکی ام***دوستیِ حیدر و ذریه پیغمبر است
عهد من پیمان من آئین من ایمان من***پیش تر از صبح خلقت دوستی با حیدر است
طرفه بیتی گویم از (اهلی) که گر با آب زر***نقش باب کعبه گردد باز قدرش برتر است
“ هرکه را در دل بود بغض غلامان علی”***“گر برادر با شدم گویم خطا از مادر است
کیست حیدر آن که حق پیوسته گرددگرد او***کیست حیدر آن که حق را تا قیامت محور است
کیست حیدر آن که مداحش خدا و مدح او***هل اتی و بلّغ و تطهیر و قدر و کوثر است
کیست حیدر آن که از لعل لب ختم رسل***مدح او پیوسته جاری همچو عقد گوهر است
کیست حیدر آن که مدحش همچنان حسن خداست***شیعه او نیز در حصن خدای اکبر است
یا علی ای آنکه نامت حرز جان انبیاست***یا علی ای آنکه خاکت اولیا را افسر است
گرچه دورم از تو مرهون عنایات توام***ذّره هر جا هست در آغوش مهر خاور است
گر جدا سازند بند از بند من هر صبح و شام***باز میگویم علی بر من امام و رهبر است
ای خوش آنکو با علی دوران عمرش گشت طی***خوشتر آنکو با علی تا لحظه های آخر است
من تو را در زندگی دارم علی جان تو مرا***عبد و مولا لازم و ملزوم بر یکدیگر است
نظم (میثم) تا ثنای خاندان مرتضی است***جاودان، دیوان او تا صبح روز محشر است
به جز از علی نباشد به جهان گرهگشایی***طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلایی
چو به کار خویش مانی در رحمت علی زن***به جز او به زخم دلها ننهد کسی دوایی
ز ولای او بزن دم، که رها شوی ز هر غم***سر کوی او مکان کن، بنگر که در کجایی
بشناختم خدا را چو شناختم علی را***به خدا نبردهای پی اگر از علی جدایی
علی ای حقیقت حق، علی ای ولی مطلق***تو جمال کبریایی، تو حقیقت خدایی
نظری ز لطف و رحمت، به من شکسته دل کن***تو که یار دردمندی تو که یار بینوایی
همه عمر همچو “شهری” طلب مدد از او کن***که به جز علی نباشد به جهان گرهگشایی
تا صورت پیوند جهان بود، على بود***تا نقش زمین بود و زمان بود، على بود
شاهى كه ولى بود و وصى بود، على بود***سلطان سخا و كرم و جود، على بود
هم آدم و هم شیث و هم ادریس و هم الیاس***هم صالح پیغمبر و داوود، على بود
هم موسى و هم عیسى و هم خضر و هم ایوب***هم یوسف و هم یونس و هم هود، على بود
مسجود ملائك كه شد آدم ز على شد***آدم كه یكى قبله و مسجود، على بود
آن عارف سجاد كه خاك درش از قدر***بر كنگرهى عرش بیفزود، على بود
هم اول و هم آخر و هم ظاهر و باطن***هم عابد و هم معبد و معبود، على بود
آن لحمك لحمى بشنو تا كه بدانى***آن یار كه او نفس نبى بود، على بود
موسى و عصا و ید بیضا و نبوت***در مصر به فرعون كه بنمود، على بود
چندانكه در آفاق نظر كردم و دیدم***از روى یقین در همه موجود، على بود
خاتم كه در انگشت سلیمان نبى بود***آن نور خدایى كه بر او بود، على بود
آن شاه سرافراز كه اندر شب معراج***با احمد مختار یكى بود، على بود
آن قلعهگشایى كه در قلعه خیبر***بركند به یك حمله و بگشود، على بود
آن گرد سرافراز كه اندر ره اسلام***تا كار نشد راست نیاسود، على بود
آن شیر دلاور كه براى طمع نفس***بر خوان جهان پنجه نیالود، على بود
این كفر نباشد سخن كفر نه این است***تا هست، على باشد و تا بود، على بود
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را***که به ماسوا فکندی همه سایهی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین***به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند***چو علی گرفته باشد سر چشمهی بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ***به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانهی علی زن***که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من***چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب***که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان***چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت***متحیّرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت***که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت***چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان***که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم***که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی***به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب***غم دل به دوست گفتن چه خوشست
باز مرغ غزلم میل پریدن دارد***تا به ایوان نجف شوق رسیدن دارد
نمک سفره ام از حضرت زهراست ولی***باده از دست یدالله چشیدن دارد
آتش عشق تو افتاد به خار و خس دل***پس بدم دم به دم این شعله دمیدن دارد
همه ذرات جهان گرد علی می گردند***این طوافیست به والله که دیدن دارد
تکیه بر کعبه بزن وارث شمشیر دو دم***اشهد و ان علی از تو شنیدن دارد
ظفر از عشق علی سینه سپر باید کرد***تا علی هست به دل... قلب تپیدن دارد
شعر من از کرم اوست که ارزش دارد***این جهان از قدم اوست که ارزش دارد
هیئت ام با عَلَم اوست که ارزش دارد***خادمی حرم اوست که ارزش دارد
باز مست از می صهبای غدیرم کردند***عمری است بر در این خانه اسیرم کردند
خواستم مدحیه های علوی بنویسم***عامیانه ولی بین المللی بنویسم
خواستم از دم عشق ازلی بنویسم***در دل خود صد وده بار «علی” بنویسم
مرتضی کیست که عالم همه دیوانهی اوست***این چه شمعی ست فقط فاطمه پروانه اوست
خبر آمد که آقای غدیرش کردند***و به فرمان خداوند وزیرش کردند
به ید احمد مختار امیرش کردند***و مرا تا ابد الدهر اسیرش کردند
غم ندارم به رسول مَدَنی نائب هست***غصه ای نیست عَلیِ بنِ اَبیطالِب هست
گوئیا وحی رسیده نَبیَ الله، بگو***همه را جمع کن و در وسط راه بگو
برو بر منبر و با یک دل آگاه بگو***اَشهَدُ اَنَّ عَلیً وَلیُ الله بگو
تو بگو تا همگان بشنوند این اَشهد را***تو بگو تا بشناسند ولی ایزد را
مثل امروز همه مالک و عمار شدند***دست در دست علی با نفسش یار شدند
عده ای سخت از این واقعه بیزار شدند***از همان اول کاری چو سگی هار شدند
بعد پیغمبر اسلام ولایت دارد***او به جن و ملک و انس امامت دارد
اوست که بعد نبی حق خلافت دارد***در دل مرد و زن شیعه اقامت دارد
چقدر بیعت با شیر خدا شیرین است***هر کسی منکر حیدر بشود بی دین است
به خدا دلبر دلهاست تعجب نکنید***بخدا شاه دو دنیاست تعجب نکنید
آری او شافع فرداست تعجب نکنید***همهی هستی زهراست تعجب نکنید
اَسَدُالله ست علی، کور شود چشم حسود***وَ یَدُ الله ست علی،کور شود چشم حسود
وسط معرکه ها هم قدمش نیست که نیست***گفته حاتم که رقیب کرمش نیست که نیست
بشری نیز حریف قلمش نیست که نیست***بیرقی هم به شکوه علمش نیست که نیست
هرکه هرجا که رسیده همه، کارِ علی است***به خداوند قسم که “ همه کاره “ علی است
یا مظهرالعجائب دنیا ابا لحسن***یا ایها لعزیز خدا، یا ابالحسن
وقتی غلام حلقه به گوش حسن شدم***بهتر بود صدات زنم با ابالحسن
اول کلام یاد گرفته زمادرم***مولای توست حضرت آقا ابالحسن
محشر که گفته اند به ما از هراس آن***راحت توان گذشت ولی با ابالحسن
اعجاز گونه منحصری مثل لم یلد***همچون خدای یکه و تنها ابالحسن
از نوع بهترین عبادات نام توست***ذکر قنوت زینب کبری ابالحسن
این افتخار بس که مرا مقتدا تویی***ای مقتدای ام حضرت زهرا ابالحسن
تنها نخوانده اند شما را ابوتراب***خورشید و آسمانی و دریا ابالحسن
در خلقت تو هرچه تأمل نموده ام***راهی نبود غیر معما ابالحسن
میزان محشری و صراط قیامت***حرف و حدیـــــث آخر عقـــبا ابالحســـن
تا شد به روی دست نبي، مرتضی بلند***شد رايت جلال خدا برملا بلند
بشنيد چون كه نغمه «يا ايهاالرسول»***گرديد منبری همه از پشته ها بلند
مرآت پاك لميزلي، آيت جلي***شد بر سرير دست حبيب خدا بلند
آيين پاك ختم رسل ناتمام بود***گر بر نميشد آن مه برج ولا بلند
هنگامه شد به كوری چشمان دشمنان***شد بانگ مرحبا ز همه ما سوی بلند
خورشيد دين، سپهر يقين، ختم مرسلين***شد زين سبب ميان همه انبيا بلند
تا شد به عرش دست نبی ماه عارضش***شد اين ندا ز بارگه كبريا بلند
تكميل شد شريعت پاك محمدي***چونان كه گشت دين خدا را لوا بلند
ای مظهر صفات خداوند لايزال***وی از تو آسمان ولايت به پا بلند
هرجا كه بود پيكر هر ناتوان به خاك***هر جا كه بود ناله هر بينوا بلند
هر جا كه بود طفل يتيمی سرشكبار***هرجا كه بود شعله شور و نوا بلند
از بهر دستگيری آنان سپندوار***يكباره ميشد ا» يد مشكلگشا بلند
تا خانهزاد خود كُنَدَت كردگار پاك***بهرت نمود خانه خود را بنا بلند
آهنگ «تفلحوا» چو شنيدی ز كوی دوست***و آواز خوش چو شد ز حريم حرا بلند
يكباره دست بيعت خود را از روی شوق***كردی به سوی شمس رُسل، مصطفی بلند
مدحتگر تو ذات جلالت مأب حق***مدح تو كرده با سخن «هل اتي» بلند
پا بر حريم خانه چون بگذاری از شرف***فرياد شوق ميشود از بوريا بلند
با ذوالفقار تو همه جا آشكار بود***دست بلند شير خدا، «لافتي» بلند
ما ريزهخوار خوان ولای توايم و بس***از لطف توست اين كه بُوَد بخت ما بلند
خمّ غدير بود و به قدرت خدا نمود***جاه و جلال آن دُر يكدانه را بلند
در پهن دشت ظلمت كفر و نفاق و كين***همواره بود آيت شمس الضّحی بلند
باب المراد اهل جهانی و ميكنند***بر آستان قدس تو دست دعا بلند
ای نفس قدرت ازلي، - يا علی - نماي***نخل شكوه نهضت «روح خدا» بلند
ما پيروان مكتب سرخ ولايتيم***گر ميزنيم گام سوی كربلا بلند
عرش خدا زغصه بلرزاند، آن زمان***تيغی كه گشت بر سر آن مقتدا بلند
تا مست جام توست «براتي» به روزگار***سر ميكند به عشق تو روز جزا بلند
ای به وصفت، همهی قافیه ها تکراری***عشق و شور و شعف و لطف و صفا، تکراری
شعر، بیچاره ترین، در به در تعریفت***بهر تو واژهی تمثال خدا، تکراری
چه بیانی چه سرودی چه کلامی، آخر***چه بگویم که نباشد رفقا، تکراری
قبله نمایی، حرمی، احرامی***ای به تمجید شما مدح رسا، تکراری
خسته ام، خسته از این آمد و شدهای عبث***سوزد ساز و نفس و حال و هوا، تکراری
تا به کی بر در تو، حاجت خود را آریم***که شده درد من و لطف شما تکراری
چارهی کار ز یک جای دگر باید کرد***فکر فهمیدن تو وقت سحر باید کرد
قدسیان در طلب روی تو سرگردانند***عرشیان در جلوات نظرت، حیرانند
اقتدا بر دل شیدای پیمبر کردند***انبیا گر غزل نادِعلی می خوانند
خالق الخلق، پس از خلقت نورت فرمود***بارک الله، که نداری مثلی و مانند
وسعت صدر تو از لوح و قلم بیرون زد***حق همین است و تمام شعرا وِیلانند
مدد روح الامین کار به جایی نبرد***بخدا در وسط مدح تو درمی مانند
از غریبیت همین بس، که تو را ای آقا***عده ای کافر و یک عده خدا می دانند
یا امیر الامرا، سید سادات، علــــــــی***زمزمه کردنِ نام تو مناجات، علــــــــی
آیا سحری به رنگ خون دیدی تو***محراب و تو منبری چنین دیدی تو
خون بر در و دیوار و جماعت سر و رو***فرقی که به سجده لاله گون دیدی تو
آن زاده کعبه و امین حرمین***افتاده میان خاک و خون دیدی تو
آنکس که ستیز خیبر و بدر و احد***چون شیر بغرید چنین دیدی تو
آیا تو درون ظلمت شام سیاه***نان آور کودک یتیم دیدی تو
آیا دل پرز خون و گریان چشمی***از جور زمانه و زمان دیدی تو
او زخم تن و زبان که در طول زمان***با جان به خرید و دم نزد دیدی تو
آیا زمیان مردم کوفه و شام***مظلوم تر از علی کسی دیدی تو
مصرع ناقص من کاش که کامل می شد***شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد
شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست***واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست
من که حیران تو حیران توام می دانم***نه فقط من که در این دایره سرگردانم
همهی عالم و آدم به تو می اندیشد***شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد
در زمین هستی وآن سوتر از افلاک تویی***علت خلق زمین ای پدر خاک تویی
کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است***راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است
کعبه افتاده به پایت سر راهت، سرمست***«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»
کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید***خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید
کعبه بر سینهی خود نام تو ای مرد نوشت***قلم خواجهی شیراز کم آورد، نوشت:
«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه***مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست***کهکشان ها نخی از وصلهی نعلین علی ست
روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید***«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید
واژه ها روی ابابیل لبت سجیل است***دام بگذار که گنجشک تو جبرائیل است
نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد***سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-
زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند***لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند
وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی***وای اگر پارچهی زرد به سر می بستی
در هوا تیغ دو دم نعرهی هو هو می زد***نعرهی حیدریه «أینَ تَفِرّوا؟» می زد
بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار***پا در این دایره بگذار عدم را بردار
بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی***یازده مرتبه در آینه تکرار شدی
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست***کهکشان ها نخی از وصلهی نعلین علی ست
روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید***«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید.
پیغمبران عرش خدا در تحیُرند***بر ساحت مقام شما غبطه می خورند
تا آدم از زبان خدا وصف تان شنید***از قصد رفت و با عجله سیب سرخ چید
عیسی به محض خنده تان خنده می كند***صد مرده را نگاه شما زنده می كند
عمر بلند خضر نشان عنایتت***او خورده جرعه ای ز شراب ولایتت
موسی برای معجزهی ادعای خویش***با ذكر «یا علی» به زمین زد عصای خویش
داوود اگر صدای خوشی دارد از شماست***او ذاكر بزرگترین هیئت خداست
چشم امید حضرت ایوب سوی توست***دست نیاز بیعت ایوب سوی توست
نوح نبی برای مدارای سرنوشت***بر بادبان كشتی خود «یاعلی» نوشت
نور محبت تو به یونس حیات داد***او را ز دخمهی دلِ ماهی نجات داد
لقمان نشست محضرتان و فخیم شد***او پای منبر سخنانت حكیم شد
یعقوب با توسل بر تو شفا گرفت***بر دیده خاك پای تو را توتیا گرفت
یوسف اگر ز چاه حسادت رهیده شد***او با نخ عبای تو بیرون كشیده شد
باد صبای مُلك سلیمان شمیم توست***قالیچهی پرندهی او هم گلیم توست
الیاس خادم حرم عترت شماست***او ریزه خوار سفرهی پر بركت شماست
وِرد لبان صالح و ادریس یا علی ست
پیر طریق بندگی انبیا علی ست
شاها تو مع اللهی و الله معک***حب تو به ایمان و به کفرست محک
چون نام تو و نمک یکی شد به عدد***حق را نشناخت هر نشناخت نمک
در حريم كعبه نور آفتاب افتاده است***يا فروغى از جمال بوتراب افتاده است؟
مى زند درياى رحمت موج ها، گويا در آن***گوهرى با يازده درّ خوشاب افتاده است
سيزده روز از رجب بگذشت و ماهى چارده***در حرم از چهره پاكش حجاب افتاده است
عرش را، تا زير پاى بوتراب افتد چو فرش***بر زبان «يا ليتنى كنت تراب» افتاده است
دست افشان عرشيان و، پاى كوبان فرشيان***چرخ پير از مقدمش ياد شباب افتاده است
در مسير موكب مسعود حيدر، از بهشت
كاروانها از عبير و مشك ناب افتاده است
شاهكار دست خلقت، كز شگفتيهاى او***در جهان آفرينش، انقلاب افتاده است
ابر رحمت در خروش و، ديگ بخشايش بهجوش***سايه روى ماسوا، از آن سحاب افتاده است
مرد ميدان شجاعت، آن كه هنگام نبرد***در دل لشگر ز بيمش اضطراب افتاده است
آمد از ره شهسوارى، كز پى تجليل او***ماسوا در التزام آن ركاب افتاده است
تاج كرمنا سزد او را كه در وصفش ز عرش***«هل اتى» در دامن ام الكتاب افتاده است
خانه زاد حق كه در اثبات حقانيتش***مدعا «و الله اعلم بالصواب» افتاده است
واصف ذات على كس نيست جز ذات على***آفتاب آرى دليل آفتاب افتاده است
مستم از جام تولاى على، كز جام او***هر كه نوشد، تا ابد مست و خراب افتاده است
دل چه سان گيرم ز مولايى كه در دلهاى شب***بهر خورد و خواب خلق، از خورد و خواب افتاده
گه يتيمان را نوازد، گه مساكين را ز مهر***«لا فتى الا على» او را خطاب افتاده است
تا ز لطفش روشنى بخشد دل ويرانه را
شب به هر ويرانه گويى ماهتاب افتاده است
گاه مى سوزد ز عشق و، گاه مى گريد ز شوق***گاه روى آتش و، گاهى بر آب افتاده است
عاشق شب زنده دارى كز لهيب عشق حق***از دل شب تا سحر در التهاب افتاده است
خود ننوشد شير و نوشاند به قاتل شير را***شيرحق كز ضربتى در پيچ و تاب افتاده است
گفت مولا هر كه جويد كام دل از روزگار***تشنه را ماند كه دنبال سراب افتاده است
بعد پيغمبر كليد باب اقليم علوم***در كف آن خسرو مالك رقاب افتاده است
هر چه مى خواهى بخواه اى بنده از مولاى خود***زان كه نزد حق دعايش مستجاب افتاده است
هر كه در ظل ولاى ساقى كوثر نرفت***در بلا و محنت و رنج و عذاب افتاده است
آن كه زير پرچم شاه ولايت آرميد***چون «رسا» در آستانش كامياب افتاده است
السلام ای سایه ات خورشید ربّ العالمین*** آسمانِ عزّ و تمکین، آفتاب داد و دین
مفتی هر چار دفتر، خواجهی هر هشت خلد
داور هر شش جهت اعظم امیرالمؤمنین
عالِمِ علمِ سَلُونی، شهسوار لَوْ کشِف*** ناصر حق، نفس پیغمبر ؛ امام المتّقین
صورت معنای فطرت، باعث ایجاد خلق*** اصل نسل آلِ آدم، نفس خیرالمرسلین
صاحب یوفُونَ بِالنَّذر، آفتاب اِنّما*** قرّهُ العین لَعَمرِک، نازش روح الامین
در جهان از راه حشمت چون جهانی در جهان*** در زمین از روی رفعت آسمانی بر زمین
نقش بند کاف و نون از روز فطرت تا کنون*** ناکشیده چون مه رخسار تو نقش مبین
ناشنیده از زمان مهد تا باقی عمر*** بی رضای حق ز تو حرفی کرام الکاتبین
مثل تو ناورده ایزد در همه حالی محال*** ور بود ممکن نه الاّ رَحْمَه للعالمین
آن که مداحش خدا همدم رسول الله بود*** گر کسی همتاش باشد هم رسول الله بود
ای به غیر از مصطفی نادیده همتای تو کس*** بسته بر مهر تو ایزد مهر حورالعین و بس
مهرهی مهر از گلوی صبح برنارد فلک*** گرنه از مهر تو آید صبح صادق را نفس
کاروان سالار جاهت چون کند آهنگ راه
چرخ را بر دست پیش آهنگ بندد چون جرس
با شکوه صولتت دستان نیاید در شمار*** در پر عنقای مغرب کی شکوه آرد مگس
گر دل دریا عطایت موج بر گردن زند*** لجّهی گردون در آن گردان نماید همچو خس
گر شکوهت را به میزانِ معانی بر کشند*** از ره خفّت کم آید بوقبیس از یک عدس
اندر آن میدان که مردان سعادت خوی را*** از پی مردی عنان از دست برباید فرس
از میان مشرق میدان درآیی مِهر وار*** رایت نصرت ز پیش و آیت دولت ز پس
خلق هفت اقلیم اگر آن روز همدستان شوند*** از سر مردی نیارد پا به میدانِ تو کس
صورتی گردد مجسم فتح گوید آشکار*** لا فَتی اِلّا عَلی لاسَیفَ اِلّا ذِالفقار
ای سپهر عصمت از فرِّ تو زیور یافته*** آفتاب از سایهی چتر تو افسر یافته
از غبار درگه چرخ احترامت آشکار*** کیمیاگر نسخهی گوگرد احمر یافته
بر امید مثلِ رویت، دست نقّاش ازل*** نقش ها بر بسته لیکن چون تو کمتر یافته
و آنکه اندر آفرینش لاف بالایی زده
رفعتت را زآفرینش پایه برتر یافته
بازِ قدرت هر کجا بال جلالت کرده باز*** طایران سدره را در زیر شهپر یافته
هر که مُهر مهر تو بر صفحه جان کرده نقش*** مخزن دل را چو کان از زر توانگر یافته
آنکه دست حاجتی بر جود تو برداشته*** دست خود را تا قیامت حاجت آور یافته
ساقی کوثر نه چندان مدح باشد مر ترا*** ای ز تو دریای فطرت عین کوثر یافته
با خدا و مصطفی رای تو یکره داشته*** از خدا و مصطفی شمشیر و دختر یافته
گر نبودی ذات پاکت آفرینش را سبب*** تا ابد حوّا سترون بود و آدم عزب
ای معظم کعبهی اصل از بیان مصطفی*** قبلهی دنیا و دین، جان جهانِ مصطفی
ای به استحقاق بعد از مصطفی غیر از تو کس*** نانهاده پای تمکین بر مکان مصطفی
از نقود گوهر معنی لبالب شد دهان*** تا نهادی لب به صورت در دهان مصطفی
تا سپهر شرع ازو پر نور شد هرگز نیافت*** از تو روشن تر مهی بر آسمان مصطفی
رفعتی بالای امکان صورتی ناممکن است
ور بود ممکن بود آن قدر آن مصطفی
گرچه در عالم به اقبال تو شاها کرده ام*** آنچه حَسّان کرد وقتی در زمان مصطفی
لاف مداحی در این حضرت نمی آرم زدن*** ای ثناخوانِ تو ایزد از زبان مصطفی
از بیان خلق بر ناید صفاتِ ذات تو*** ور برآید نبود اِلاّ از بیان مصطفی
عرض حاجت بر تو حاجت نیست میدانی که چیست*** حال اخلاص من اندر خاندان مصطفی
منّت خلقم به جان آورد لطفی کن مرا*** وارهان از منّتِ خلقم به جان مصطفی
روی رحمت بر متاب، ای کام جان از روی من*** حرمت جان پیمبر یک نظر کن سوی من
ای گزیده مر خدایت یا امیرالمؤمنین*** خوانده نفس مصطفایت یا امیرالمؤمنین
از نسیم باد نوروزی نشاید کرد یاد*** پیش خلق جانفزایت یا امیرالمؤمنین
آنچه عیسی از نفس می کرد رمزی بود و بس*** از لب معجزْ نمایت یا امیرالمؤمنین
خاطر همچون من شوریده خاطر کی کند*** وصف ذات کبریایت یا امیرالمؤمنین
با همه بالانشینی عقلِ کل نابرده راه
زیر شادروان رایت یا امیرالمؤمنین
گر بُدی بالاتر از عرش برین جای دگر*** گفتمی آنجاست جایت یا امیرالمؤمنین
مدح اگر شایستهی ذات تو باید گفت و بس*** کیست تا گوید ثنایت یا امیر المؤمنین
آنچه تو شایستهی آنی ز روی عزّ و جاه*** کس نداند جز خدایت یا امیرالمؤمنین
ما همه از درگه لطفت گدایی می کنیم*** ای همه شاهان گدایت یا امیرالمؤمنین
فهم انسانی چه داند عزّت کار تو را*** کآفرینش بر نتابد بار مقدار تو را
ای که فرمان قضا موقوف فرمان شماست*** دور دورانِ فلک دوری ز دوران شماست
آفتابی کآسمان در سایهی اقبال اوست*** پرتوی از لُمعهی چاک گریبان شماست
چشمه ای کز وی محیط آفرینش قطره ای ست*** قطره ای از لجّهی دریای احسان شماست
پیر مکتب خانهی ابداع یعنی جبرئیل*** با همه ذهن و ذُکا طفل دبستان شماست
هر کجا در مجمع قرآن خدا را آیتی ست*** از کمال لطف و رحمت، خاصّه در شأن شماست
قبّهی نُه چرخ را چون دانه برچیند ز جا
مرغ تعظیمی که آن بر بام ایوان شماست
گوهری کان در ضمیر کانِ امکان قضاست*** صورت اظهار آن موقوف فرمان شماست
بندهی بیچاره کاشی از دل و جان، سال و ماه*** روز و شب در خطّهی آمل ثناخوان شماست
بر در دولت سرایت روی بر خاک نیاز*** با دل پر درد بر امید درمان شماست
درد پنهان پیش درمان، چند بتوان داشتن*** عاقلی نبود ز درمان درد پنهان داشتن
تا نجف شد آفتاب دین و دولت را مقام*** خاک او دارد شرف بر زمزم بیت الحرام
آفتاب آسمان دین امیرالمؤمنین*** والی ملک ولایت، حاکم دارالسّلام
مُبطل بنیادِ بدعت منشی احکام وحی*** حاکم دین و شریعت، حامی حلّ و حرام
سایهی لطفش به معنی گر نبودی در جهان*** صورتی بودی جهان از روی معنی ناتمام
ای سریر سروری آورده از جای تو جاه*** وی جهان آفرینش برده از نام تو نام
با شکوهِ شقّهی دستار و رکن مسندت*** تاج جمشیدی که و تخت سلیمانی کدام ؟
از پی تدبیر تو پیوسته تقدیر قضاست*** بنهد از روی ادب بهرام در پیش تو کام
نسبتت با سایر انسان خطا باشد خطا*** جوهر پاکیزه گوهر را چه نسبت با رُخام
مثل تو جز مصطفی صورت نبندد عقل را*** معنی ایمان ما این است روشن، والسلام
زایران حضرتت را بر در خُلد برین***می دهند آواز طِبْتُمْ فَادْخُلوها خالِدین
دل نه که با مهر تو در خاک به***سینه که با کینه تو چاک به
بر تن تو حامه لا ریب نغز***بر سر تو تاج عرفناک به
من به توام عاشق دلباخته***واله آنم که ترا ساخته
شیر خدا شاه ولایت علی***صیقلی شرک خفی و جلی
روز احد چون صف هیجا گرفت***تیر مخالف به تنش جا گرفت
غنچه پیکان به گل او نهفت***صد گل محنت ز گل او شکفت
روی عبادت سوی محراب کرد***پشت به درد سر اصحاب کرد
خنجر الماس چو بید آختند***چاک به تن چون گلش انداختند
غرقه به خون غنچه زنگارگون***آمد ازان گلبن احسان برون
گل گل خونش به مصلا چکید***گفت چو فارغ ز نماز آن بدید
این همه گل چیست ته پای من***ساخته گلزار مصلای من
صورت حالش چو نمودند باز***گفت که سوگند به دانای راز
کز الم تیغ ندارم خبر***گر چه ز من نیست خبردارتر
طایر من سدره نشین شد چه باک***گر شودم تن چو قفس چاک چاک
جامی از آلایش تن پاک شو***در قدم پاکروان خاک شو
باشد ازان خاک به گردی رسی***گرد شکافی و به مردی رسی
شب همان شب که سفر مبداء دوران میشد***خط به خط باور تقويم مسلمان میشد
شب همان شب که جهانی نگران بود آن شب***صحبت از جان پيمبر به ميان بود آن شب
در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها***باز هم چاره علی بود نه آن ديگرها
مرد؛ مردی که کمر بسته به پيکار دگر***بی زره آمده در معرکه يک بار دگر
تا خود صبح خطر دور و برش میرقصيد***تيغ عريان شده بالای سرش میرقصيد
مرد آن است که تا لحظهی آخر مانده***در شب خوف و خطر جای پيمبر مانده
گر چه باران به سبو بود و نفهميد کسی***و محمد خود او بود و نفهميد کسی
در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها***باز هم چاره علی بود نه آن ديگرها
ديگرانی که به هنگامه تمرّد کردند***جان پيغمبر خود را سپر خود کردند
بگذاريد بگويم چه غمی حاصل شد***آيهی ترس برای چه کسی نازل شد
بگذاريد بگويم خطر عشق مکن***جگر شير نداری سفر عشق مکن
عنکبوت آيه ای از معجزه بر سر در دوخت***تاری از رشته ايمان تو محکم تر دوخت
از شب ترس و تبانی چه بگويم ديگر؟!***از فلانی و فلانی چه بگويم ديگر؟!
يازده قرن به دل سوخته ام میدانی***مُهر وحدت به لبم دوخته ام میدانی
باز هم يک نفر از درد به من میگويد***من زبان دوختم و خواجه سخن میگويد:
“من که از آتش دل چون خُم مِی در جوشم***مُهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم»
طاقت آوردن اين درد نهان آسان نيست***شِقْشقِيّه است و سخن گفتن از آن آسان نيست
می رود قصهی ما سوی سرانجام آرام***دفتر قصه ورق میخورد آرام آرام
چشم وا کن احد آيينهی عبرت شد و رفت***دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت
آن که انگيزه اش از جنگ غنيمت باشد***با خبر نيست که طاعت به اطاعت باشد
داد و بيداد که در بطن طلا آهن بود***چه بگويم که غنيمت رکب دشمن بود
داد و بيداد برادر که برادر تنهاست***جنگ را وا مگذاريد پيمبر تنهاست
يک به يک در ملاء عام و نهانی رفتند***همه دنبال فلانی و فلانی رفتند
همه رفتند غمی نيست علی میماند***جای سالم به تنش نيست ولی میماند
مرد مولاست که تا لحظهی آخر مانده***دشمن از کشتن او خسته شده درمانده
در دل جنگ نه هر خار و خسی میماند***جگر حمزه اگر داشت کسی میماند
مرد آن است که سر تا به قدم غرق به خون***آن چنانی که علی از اُحد آمد بيرون
می رود قصهی ما سوی سرانجام آرام***دفتر قصه ورق میخورد آرام آرام
می رسد قصه به آن جا که علی دل تنگ است***می فروشد زرهی را که رفيق جنگ است
چه نيازی دگر اين مرد به جوشن دارد***اِن يَکاد از نفس فاطمه بر تن دارد
کوچه آذين شده در همهمه آرام آرام***تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام
فاطمه فاطمه با رايحهی گل آمد***ناگهان شعر حماسی به تغزّل آمد
می رود قصهی ما سوی سرانجام آرام***دفتر قصه ورق میخورد آرام آرام
می رسد قصه به آن جا که جهان زيبا شد***با جهاز شتران کوه اُحد بر پا شد
و از آن آينه با آينه بالا میرفت***دست در دست خودش يک تنه بالا میرفت
تا که از غار حرا بعثت ديگر آرد***پيش چشم همه از دامنه بالا میرفت
تا شهادت بدهد عشق ولی الله است***پله در پله از آن ماذنه بالا میرفت
پيش چشم همه دست پسر بنت اسد***بين دست پسر آمنه بالا میرفت
گفت: اين بار به پايان سفر میگويم***«بارها گفتهام و بار دگر میگويم»
راز خلقت همه پنهان شده در عين علی ست***کهکشان ها نخی از وصلهی نعلين علی ست
گفت ساقيِ من اين مرد و سبويم دستش***بگذاريد که يک شمّه بگويم، دستش
هر چه در عالم بالاست تصرف کرده***شب معراج به من سيب تعارف کرده
گفتنی ها همگی گفته شد آن جا اما***واژه در واژه شنيدند صدا را اما...
سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد***آن که فهميد و خودش را به نفهميدن زد
می رود قصهی ما سوی سرانجام آرام***دفتر قصه ورق میخورد آرام آرام
شهر اين بار کمر بسته به انکار علی***ريسمان هم گره انداخته در کار علی
بگذاريد نگويم که اُحد میلرزد***در و ديوار ازين قصه به خود میلرزد
می رود قصهی ما سوی سرانجام آرام***دفتر قصه ورق میخورد آرام آرام
مینويسم که «شب تار سحر میگردد»***يک نفر مانده ازين قوم که برمی گردد
من آن بیمایه بی اعتبارم***که در دنیا و عقبا کس ندارم
به کوی حضرت حق خاکسارم***اگر چه نزد دونان پست و خوارم
ولی گنجی نهان در سینه دارم***امیرالمومنین را دوست دارم
ربوده حبّ او آیین و دینم***بُوَد بغض عدوی او قرینم
به سَبّ دشمنانش بهترینم***بلی با دشمنانش اینچنینم
ز حبّ مرتضی من سربدارم***امیرالمومنین را دوست دارم
شبی دیدم قیامت گشته بر پا***تمام مردمان حیران به هر جا
نمودم دست خود رو سوی بالا***بگفتم ای خدای حیّ والا
بده یا رب نجات از کارزارم***امیرالمومنین را دوست دارم
ندا آمد که بشنو سِرّ یاهو***بُوَد باریکتر از یک سَرِ مو
اگر خواهی بدانی این هیاهو***بدان باشد علی حقّ و علی هو
منی هم که خدا و کردگارم***امیرالمومنین را دوست دارم
در آن آشوب روز فتنه زار***یکی آمد جلو چون ماه دلدار
بگفتا با من این دم گوش بسپار***مرا کرده خدا از بهر تو یار
بگفتم با تو من کاری ندارم***امیرالمومنین را دوست دارم
درونم پُر شده از حبّ مولا***تبرّی دارم از اعدای زهرا
به دل دارم همیشه بغض اعدا***بُوَد دستم تهی از دار دنیا
فقط یک چیز من در کیسه دارم***امیرالمومنین را دوست دارم
امیرالمومنین، حصن حصین است***اولی الامر تمام مسلمین است
ولیّ الله اعظم، رکن دین است***فقط حیدر امیرالمومنین است
اگر بینی چنین من بی قرارم***امیرالمومنین را دوست دارم
ولای حضرتش اصل اصول است***امیرالمومنین نفس رسول است
یگانه همسر و یار بتول است***ابوالسبطین، فراتر از عقول است
ز عترت مانده گنجی یادگارم***امیرالمومنین را دوست دارم
الا یا حضرت مهدی فدایت***نگاهی کن به سوی این گدایت
شهادت کن نصیبم زیر پایت***مرا به لشکر خود کن هدایت
بُوَد در لشکر تو این شعارم***امیرالمومنین را دوست دارم
الا یا حضرت حق، تو مدد کن***مرا مست ولایت تا ابد کن
زبانم را «علی گو» بی عدد کن***دو چشمم وا به رویَش در لحد کن
ببین یا رب که من هم مست یارم***امیرالمومنین را دوست دارم
شكر خدا كه نام علی در اذان ماست***ما شيعه ايم و عشق علی هم از آن ماست
ذكر علی و عبادت مختص شيعه است***اين اسم اعظم است كه ورد زبان ماست
با هر نفس علی شده ذكر لبم مدام***اين «يا علی» هميشه رفيق لبان ماست
از «يا علی» زبان و دهان خسته كی شود؟***اصلا زبان برای همين در دهان ماست
دنيا و آخرت بخدا نيست جز علی***بغض علی جهنم و حًبش جنان ماست
ما را گمان كنم ز علی آفريده اند***عشقش سرشته در گل ما، بند جان ماست
ما شيعه زاده ايم، خدا را هزار شكر***اين شيعه زادگی شرف خاندان ماست
ما عاشق علی شده ايم و بدون شك***اين هم ز پاكدامنی مادران ماست
ما را چکار غیر علی را؟ فقط علی***آری علی علی به خدا آب و نان ماست
پیرم که سایه اش مستدام گفت:***عشق علی همیشه و هر جا نشان ماست
امیرُالحق، امیرُالعشق، امیرُالمومنینی تو***خدایی یا بشر؟ حیدر! نه آنی تو، نه اینی تو
تو را خواندند بیهمتا و رقصیدند در آتش***علی! تقصیر اینان چیست؟ وقتی این چنینی تو
زبان شاعرانت میشوم، میپرسم ازخالق***چگونه آفریدت؟ کاینچنین شورآفرینی تو
گواهی میدهد خاتم، که خاتم بخشِ عشّاقی***الایاایهاالسّاقی! سخاوت رنگینی تو
من ازمیلاد تو درکعبه، ازمعراج، دانستم***علیِ آسمانها اوست، اعلای زمینی تو
تو را نفسِ نبی خواندند و حیرانم، غدیرخم***امیرست او؟ امیری تو؟ امین ست او؟ امینی تو؟
من ازگمراهی بعضی به حیرت آمدم، آخر***گواهی داد حتی دشمنت، که بهترینی تو
فقط بر «لافتی الاعلی» باید پناه آورد***چو با «لاسیف الاذوالفقار» ت. درکمینی تو
درایمان و نبرد و هر فضیلت، اولین هستی***فقط در بازگشت از جنگ، حیدر! آخرینی تو
چه جای حیرت؟ او بایدکه شیرکربلا باشد***اگر استاد پیکار یل امالبنینی تو
امیدت شاید از این چاه کندن، آه! روزی بود***که از نخلی برای کوثرت، خرما بچینی تو
تو را با دستهای بسته میبردند و میپرسم***دلیل خلق عالم! پس چرا تنهاترینی تو؟
فراریهای خیبر پیش یک زن، نعره زن، اما***بمیرم فاتح خیبر! بلاگردان دینی تو
چه حکمتهاست در این قصه؟ای مولای نازک دل!***که هر روز این در و این کوچه را باید ببینی تو
«یمین» را میشمارم، تا صدوده میرسم، یعنی***که معنای یمین، مولای اصحاب الیمینی تو
تو فاروقی، تو فرقانی، تو میثاقی، تو میزانی***صراطالمستقیمی تو امام المتّقینی تو
قسیمُ النّار و الجنّت، امیرهیبت و غیرت***امانی تو امینی توعلی! حِصن حصینی تو
توشیرحق، توکراری، ولی الله و قهاری***درِعلم نبی ونفس ختم المرسلینی تو
یداللهی و سیفالله، روحالله و سرّالله***امیناللهی ویعسوبی وحبلالمتینی تو
معالحقی و وجهالله، نورالله و عینالله***چه میماند دگر ازحق؟ همین ست او همینی تو
همه یکسو تویی ساقی، تو در عینالبقاباقی***علی! عینالحیاتی تو علی! عینالیقینی تو
خراب آباد شعر من کجا؟ نازقدمهایت؟***چرا اینگونه شاها! باگدایان مینشینی تو؟
چشم وا کن احد آیینهء عبرت شد و رفت*** دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت
آنکه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد*** با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد
داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود***چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود
داد و بیداد برادر که برادر تنهاست***جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست
یک به یک در ملاء عام و نهانی رفتند***همه دنبال فلانی و فلانی رفتند
همه رفتند غمی نیست علی می ماند***جای سالم به تنش نیست ولی می ماند
مرد مولاست که تا لحظهء آخر مانده***دشمن از کشتن او خسته شده ٬در مانده
در دل جنگ نه هر خار و خسی می ماند***جگر حمزه اگر داشت کسی می ماند
مرد آن است که سر تا قدمش غرق به خون***آنچنانی که علی از احد آمد بیرون
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام***دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
می رسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است***می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است
چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد***وان یکاد از نفس فاطمه برتن دارد
کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام***تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام
فاطمه فاطمه با رایحهء گل آمد***ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام***دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد***با جهاز شتران کوه احد برپا شد
و از آن آینه با آینه بالا می رفت***دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت
تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد***پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت
تا شهادت بدهد عشق ولی الله است***پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت
پیش چشم همه دست پسر بنت اسد***بین دست پسر آمنه بالا می رفت
گفت: اینبار به پایان سفر می گویم***“ بارها گفته ام و بار دگر می گویم”
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است***کهکشان ها نخی از وصلهء نعلین علی است
واژه در واژه شنیدند صدارا اما...***گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما
سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد***آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام***دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
شهر اینبار کمر بسته به انکار علی***ریسمان هم گره انداخته در کار علی
بگذارید نگویم که احد می لرزد***در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام***دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
می نویسم که «شب تار سحر می گردد»***یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد
پرده در کعبه چو خورشید ز رخ برگیرد***خانه از تابش او جلوه دیگر گیرد
سر زد از ماه رجب ماه شب چاردهى***کز فروغش همه آفاق سراسر گیرد
در سرا پرده حق فاطمه بنت اسد***پرده از چهره تابنده حیدر گیرد
آفرین باد بر آن کودک روشن گهرى***که چو گل تربیت از دامن مادر گیرد
چون نداى ملکوتیش بر آید ز حرم***مصطفى از لب او بوسه مکرر گیرد.
جز على کیست که در ظلمت شب از ره لطف***خبر از مردم آواره و مضطر گیرد
جز على کیست که در راه مساوات حقوق***خویش را با همه افراد برابر گیرد
سوخت با آهن تفتیده از آن دست عقیل
که همى خواست ز سهمیه فزون تر گیرد
جز على کیست که تاءدیب کند خازن را***زیور عاریه با خشم ز دختر گیرد
سر چو بر سجده نهد، تیر ز پایش به درآر***که سر از سجده محال است على برگیرد
عاشق از ضربت شمشیر نمیرد هرگز***جان به جانان چو رسد، زندگى از سر گیرد
تویى آن مظهر اخلاص که تعلیم خلوص***در دبستان تو سلمان و اباذر گیرد.
راستی آیا علی از جنس ماست؟***در شگفتم عمق این دریا کجاست؟!
چون ز وی باید سخن آغاز کرد؟***چون توان این راز حق را باز کرد؟
عمق ما تا سطح خواهش های دل***او فراتر از حدود آب و گل
ما حدود خویش را گم کرده ایم***چون مگس در خود تراکم کرده ایم
طول و عرض او چه دانی تا کجاست؟***آدمیزادی در ابعاد خداست
ما کجا، آن خوب، آن زیبا کجا
او امیر عشق و ما عبد هوا
از کدامین رنج خود با چاه گفت؟***چاه آنرا در کجای دل نهفت؟
آه ای چاه ای تو دمساز علی***ای دلت گنجینه راز علی
گو به من گر هیچ می داری به یاد***زان ودیعت ها که در نزدت نهاد
من نمی گویم که کشف راز کن***گوشه ای زان حرفها را باز کن
از کدامین درد خود آغاز کرد؟***شکوه از تنهایی خود ساز کرد؟
در میان آنچه آن مظلوم گفت***گوشت آیا لفظ پهلو هم شنفت؟
از کدامین رنج خود بسیار گفت؟***از شکستن؟ از در؟ از دیوار گفت؟
ای تو سیمرغ، ای همای، ای شاهباز***ای وجودت آشیان رمز و راز
شانه هایت آفرینش را ستون***دستها هم پرنیان هم صخره گون
چشم ها سرچشمه اندوه و مهر***جاری از آن اشک و رأفت سوی چهر
ای خوشا چشمی که رویت دیده است***برگی از بستان رویت چیده است
کوه با عزم تو کاهی بیش نیست***هیچ دل پیش تو بی تشویش نیست
مرگ را چون موم در کف داشتی***هر زمانش خواستی برداشتی
اَصبَحتُ زایراً لَکَ یا شحنة النجف***بهر نثار مرقد تو نقد جان به کف
تو قبله دعایی و اهل نیاز را***روی امید سوی تو باشد ز هر طرف
می بوسم آستانه قصر جلال تو***در دیده اشک عذر ز تقصیر ما سلف
گر پرده های چشم مرصّع به گوهرم***فرش حریم قبر تو گردد زهی شرف
خوشحالم از تلاقی خدام روضه ات***باشد کنم تلافی عمری که شد تلف
رو کرده ام زجمله اکناف سوی تو***تا گِریم ز حادثه دهر در کنف
دارم توقع این که مِثال رجای من***یابد ز کلک فضل تو توقیع لا تَخَف
مه به کَلَف ندیده کسی وین عجب که هست
خورشیدوار ماه جمال تو به کلف
بر روی عارفان ز تو مفتوح گشته است***ابواب کنت کنز به مفتاح من عرف
خصم تو سوخت در تب تبت چو بو لهب***نادیده از زبانه قهرت هنوز تف
نسبت کنندگان کف جود ترا به بحر***از بحر جود تو نشناسند غیر کف
رفت از جهان کسی که نه پی بر پی تو رفت***لب پر نفیر یا اسفا دل پر از اسف
جنسیت است عشق و موالات را سبب***حاشا که جنس گوهر رخشان بود خزف
بر کشف سِرّ لَو کشف آن را کجاست دست***کز پوست پا برون ننهادست چون کشف
گردی به دیده رفت و به جَیب صبا نهفت***اهدی اِلی الاحبة اشرف التحف
ای نثار گيسريت، خراج مصر و شام***هندوی خال تو را صد يوسف مصری غلام
چهره ات افروخته ماه درخشان را عذار***جلوه ات آموخته كبك خرامان را خرام
كاكلت بر آفتاب از ساحری افكنده ظل***سبلت بر روز آب از جادويی گسترده دام
طوبی از قدت پياپی میكند رفتار كسب***طوطی از لعلت دمادم میكند گفتار وام
گل به بويت گر چه میباشد، نمیباشد بسی***مه به رويت گر چه میماند، نمیماند تمام
گر نسازم سر فدايت بر تو خون من حلال***ور نميرم در هدايت زندگی بر من حرام
حيدر صفدر كه در رزم از تن شير فلك***جان بر آرد چون بر آرد تيغ خونريز از نيام
فاتح خيبر كه گر بودی زمين را حلقه ای***در زمان كندی و افكندی در اين فيروزه بام
ابن عم مصطفی بحر السخا بدر الدخی***اصل و نسل بولبشر خيرالبشر كهف الانام
از تقدم در امور مومنان نعم الامير***وز تقدس در صلوه قدسيان نعم الامام
پشت عصيان را به ديوار عطايش اعتماد***دست طاعت را به دامان قبولش اعتصام
گر نبودی صيقل شمشير برق آيين وی***میگرفت آينه اسلام را زنگ ظلام
آب دريا موج بر گردن زدی گر يافتی***قطره ای از لجه قدر تو با وی انضمام
از مقالت مثل ما قال النبی خير المقال***وی كلامت بعد قرآن مبين خيرالكلام
من كجا و مدحت معجز كلامی همچو تو***خاصه با اين شعر بی پرگار و نظم بی نظام
سويت اين ابيات سست آورده و شرمنده ام***زانكه معلوم است نزد جوهری قدر و خام
ليك میخواهم به يمن مدحتت پيدا شود***در كلام محتشم ای شاه گردون احتشام
روز احباب تو نورانی الی يوم الحساب***روز اعدای تو ظلمانی الی يوم القيام
برصفحه چهره ها خط لم یزلی***معکوس نوشته است نام دوعلی
یک لام ودوعین با دویای معکوس***ازحاجب وعین وعنف با خط جلی
ای پری سیر لعبت با فروغ برجیسی***وی فرشته خو دلبر خو با فریب ابلیسی
می بده که گلشن یافت مرغکان تقدیسی***سرو بن چو آصف زد زعلم ادریسی
نسترن بباغ آمد با جمال بلقیسی***برگ گل بباد آراست مسند سلیمانی
وصل گل چو بلبل دید حال او مشوش شد***در چمن ز بس غلطید بال او منقش شد
گوئی از شرر زآدم سینه اش پر آتش شد***گه ز ناله بیخود گشت گه ز جذبه در غش شد
عاقبت از او بستان جانفزا و دلکش شد***بس به نای جسمانی زد نوایی روحانی
بط میانه سیلاب برطرب منطق بین***چون روان شده کشتی در یمی معمق بین
در نشیبش ازدو پای لنگری معلق بین***بر فرازش از دو بال هی شراع بیرق بین
نی زجان و تن بط را ناخدای و زروق بین***غم ندارد ارگردد دشت و دره طوفانی
کس نداند از غبرا جوش این لطایف چیست***وز شقایق و نسرین زینت موافق چیست
گر زریزش ابرند رنگشان مخالف چیست***ور ز گردش چرخند بویشان موالف چیست
شرق و غرب گیتی را این مه طرایف چیست***آسمان مگر آید بر زمین بمهمانی
تاج مریم گلبن از مطر مکلل دان***وز زمردین سبزه ساق او مخلخل دان
باد نافه آگینش جبرئیل منزل دان***غنچه نوآیینش عیسی ممثل دان
قمری مطوق را راهبی مسلسل دان***میزند همی ناقوس چون کشیش دیرانی
نرگس آمد و بر سر جام سیم و زر دارد***زین بسر نهادن جام تا چه زیر سردارد
این چنین که از مستی میل شور و شر داد***گوئی از می و ساغر مادر و پدر دارد
با بتان گلزای تا چه در نظر دارد***حالیا که سرگرم است چشم او به فتانی
ای پسر ز بالائی رخ بتاب و پستی کن***سر وحدت ار خواهی ترک خود پرستی کن
در گسستن از اغیار رخنه ها بهستی کن***سیر حال مدهوشان درمی الستی کن
تا شود تراممکن باده نوش و مستی کن***عالمی بجو باقی کاین جهان بود فانی
جام صلح کل در ده تابکی پی جنگیم***گر نوای ما نی راست کج مبین که چون چنگیم
آینه صفت هریک مبتلا بصد رنگیم***گر جهیم از این صد زنگ بنگری که یک رنگیم
ما بکشور توحید همسریم و همسنگیم***غیر از این سخن جبر است وان نه کاریزدانی
کم بقلزم حیرت از خرد سفاین ران***کاین شد از چه رو بوجهل وان شد از چه ره سلمان
گر خود از سرشت است این اوسترشتشان ارکان***ور زسرنوشت است این او نوشتشان عنوان
کز سرادق واجب تا مضایق امکان***کس نداند این اسرار جز علی عمرانی
شاه لافتی حیدر کایزدی روان با اوست***در زمین و از قدرت کار آسمان با اوست
آسمان چه حد دارد نظم لامکان با اوست***لامکان ندانم چیست ظاهر و نهان با اوست
ظاهر و نهانرا نیز بذل جسم و جان با اوست***با اساس رحمانیست در لباس انسانی
در محافل علوی او دلیل اطباق است***در مراحل سفلی او کفیل ارزاق است
آب کوثر از مهرش جرعه نوش اشفاق است***نار دوزخ از قهرش ریزه چین احراق است
الغرض چنین مولا کردگار آفاق است***گر بر افکند برقع از جمال نورانی
هم خلیل و نمرودش سوی آستان پویند***هم کلیم و فرعونش بوس آستین جویند
کعبه و کلیسایش گرد رهگذر بویند***زاهد و قدح خوارش زاشتیاق رخ مویند
بر جلالتش ذرات لاشریک له گویند***از حدود اجرامی تا ثغور ارکانی
ای شهی که از دلها مرتفع غرف داری***گرچه نزد کوته بین خیمه در نجف داری
گه بسینه سینا ساز لاتخف داری***گه بعرشه منبر کوس من عرف داری
در ممالک ایجاد مالک الرقابی تو***در عوالم ابداع کاشف الحجابی تو
در حدائق فردوس معنی ثوابی تو***در سلاسل نیران صورت عقابی تو
در دفاتر کونین فرد انتخابی تو***بل توئی دو گیتی را هم بنا و هم بانی
تا لوای حیدری بر طارم خضرا زدند***کوس غرّش بر فراز عالم اعلا زدند
تا که در خلوت سرای لی مع الله شد مقیم***ساکنان درگهش زان دم ز او ادنی زدند
جود او مفتاح موجودات کردند آنگهی***قفل حیرت بر زبان نطق هر گویا زدند
سرفرازان در هوای خاک پایش همچو ما***از سر همت قدم بر تارک دنیا زدند
پادشاهان از برای حشمت شاهنشهی***سکه دولت به نامش بر سر زرها زدند
عارفان تا نکته ای خواندند از اسرار او***طعنها بر گفته های بوعلی سینا زدند
لَمعه ای از آفتاب ذوالفقارش شد پدید***عارفان تمثال نورش بر ید بیضا زدند
حکم فرمانش بنام انّما کرده نشان***ابلغ توقیع آل آلش از طه زدند
مقصد و مقصود عالم اوست و ابن عم او***این ندا روز ازل در گوش جان ما زدند
نفس خیر المرسلین است آن ولی کردگار***لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار
نور چشم عالمش خوانم علی مرتضی***محرم راز رسول و ابن عم مصطفی
گوهر دریای عرفان بحر و علم کان وجود***رهنمون رهروان و پیشوای اتقیا
هادئی کز نسل او مهدی هویدا می شود***شاید ار گویند او را اهل حق نور هدی
از ولای او ولایت یافته هر کو ولیست***رو موالی شو که این است اعتقاد اولیا
دوستدار خاندان باش و محب اهلبیت***تابع دین محمد باش و از بهر خدا
نیست مؤمن هر که دارد با علی یک مو خلاف***یار مؤمن شو چو ما و تابع آل عبا
از محبت آفتابی بر دل ما تافته***می نماید نور او آئینه گیتی نما
نفس خیر المرسلین است آن ولی کردگار***لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار
مسند ملک ولایت درحقیقت آن اوست***در حریم عصمتش روح القدس دربان اوست
هر کسی از گنج سلطانی عطائی یافته***نقد گنج کنت کنزأ نزد سید آن اوست
حق تعالی وصف او فرمود در قرآن تمام***هفت هیکل هر که خواند آیتی در شأن اوست
حاکم او در ولایت اولیا او را مرید***شاه عالم خوانمش هر کو علی سلطان اوست
یافته حکم ولایت از خدا و مصطفی***هر چه هست از جزء و کل پیوسته در فرمان اوست
روح اعظم جان عالم عقل کل از جان و دل***در امامت این امام انس و جان جانان اوست
گرچه عالم از عطای نعمت الله منعمند***نعمت الله نعمت شایسته از احسان اوست
منور ساز جان و دل بنور محضر آنان***که از نور علی دارند قلب خویش نورانی
علی آن ناصر آدم، علی آن یاور خاتم***علی آن منظر پرندگان بال عرفانی
جلیل القدر منظوری عظیمالشأن ممدوحی***که مداحش خداوند است و مدح آیات قرآنی
چو اندر لیلة الاسری خدای فرد بیهمتا***حبیب خویشرا در عرش خواند از بهر مهمانی
بگفت ای سرور و سرخیل خلق اول و آخر***که تعظیم تو واجب کرده حق بر نوع امکانی
بگیر از کنز مخفی ای حبیب حق کنون پرده***معرف شو علی را گوی با خلق آنچه خود دانی
اگر ایندست بر آدم نه آب رحمت افشاندی***هنوزش جسم و جان میسوخت در نار پشیمانی
علی شد یار نوح و وارهاندش از غم و محنت***در آن ساعت که شد کشتی او در بحر طوفانی
دگر ره دیده یعقوب شد از لطف او روشن***عزیز مصر گشت از رحمت او ماه کنعانی
خلیل از مهر او محفوظ ماند از آتش سوزان***ذبیح اندر منای عشق او گردید قربانی
کلیم الله از نور علی جست آن ید بیضا
مسیحا از دم او یافت آن انفاس رحمانی
علی نفس منست و بی ولایش نیست کس ناجی***چه جنی و چه انسی و چه کیوانی چه کیهانی
هر آنکس را منم مولا علی او را بود مولا***علی باشد پس از من ناشر احکام فرقانی
همی تأکید مهر مرتضی آنشاه کرد اما***فزود آن روبهان را کین دل با شیر یزدانی
هرکس را بنور مرتضی شد قلب و جان روشن***جز آن کش بود قلب بوذری و جان سلمانی
الا ای باب شهر علم احمد ایکه جبریلت***کند بر در بعنوان گدائی حلقه جنبانی
انبیا چندین چه می کوشند در تعمیر تو؟***گنج رحمت نیست گر در زیر دیوارت دفین
هیچ تعریفی ترا زین به نمی دانم که شد***در تو پیدا گوهر پاک امیرالمؤمنین
بهترین خلق بعد از بهترین انبیا***ابن عم مصطفی داماد خیرالمرسلین
تا ابد چون طفل بی مادر به خاک افتاده بود***ذوالفقار او نمی برید اگر ناف زمین
خانه زنبور دل بی شهد ایمان مانده بود
گر نمی شد باعث تعمیر او یعسوب دین
تا نگرداند نظر حیدر، نگردد آسمان***تا نگوید یا علی، گردون نخیزد از زمین
در زمان رحمت سرشار عصیان سوز تو***مد آهی می کشد گاهی کرام الکاتبین
نقطه بسم اللهی فرقان موجودات را***در سواد توست علم اولین و آخرین
شهپر رحمت بود هر حرفی از نام علی***این دو شهپر برد عیسی را به چرخ چارمین
سرفراز از اول نام تو عرش ذوالجلال***روشن از خورشید رویت نرگس عین الیقین
چون لباس کعبه بر اندام بت، زیبنده نیست***جز تو بر شخص دگر نام امیرالمؤمنین
من بتو صد بار گفتم صد هزار***دست از دامان حیدر بر مدار
راه حیدر رو که اندر راه او***نور حق بد از دل آگاه او
راه راه اوست دیگر راه نیست***گر روی جای دگر جز چاه نیست
خویش را مفکن تو اندر چاه تن
جهد کن تا تو برون آئی چو من
این همه درها که این عطّار سفت***در درون گوش او کرّار گفت
گفت بشنو گیر درگوش این همه***تا شود روشن شب تو زین همه
ز آنکه شب تاریک و ظلمانی بود***در درونش آب حیوانی بود
بگردون ابرش از رحمت برآمد از دل دریا***که دریا شد از آن صحرا که صحرا شد از آن دریا
بخار از دشت پیدا شد چو ترکان بخارایی***زتیر ترکشش سوزد سر خارا ز بُن خارا
زبان بگشود سوسن چون بشیر از مژدهی یوسف***زحسرت چشم نرگس همچنان یعقوب شد نابینا
پی معجز ز شاخ گل برآمد بلبل از شادی***تجلی کرد بر هر شاخ گل صد معجز موسی
علیِّ عالیِ اعلا، ولیِ والی والا***وصی سیدِ بطحا به حکمش جمله مـا فیها
قوام جسم را جوهر، زمانی روح را رهبر***کلام نیک پیغمبر، ولیّ ایزد دانا
حدیثی خاطرم آمد که می فرمود پیغمبر***به اصحابش شب معراج سرّ لیلة الاسرا
بطاق آسمان چهارمین دیدم من از رحمت***هزاران مسجدی اندر درون مسجد اقصی
بهر مسجد هزاران طاق، بر هر طاق محرابی***بهر محراب دو صد منبر، به هر منبر علی پیدا
ز پیغمبر چو بشنیدند اصحاب این سخن گفتند***که دیشب با علی بودیم جمله جمع در یک جا
تبسم کرد سلمان، این سخن گفتا به پیغمبر***بغیر از خود ندیدم هیچکس در نزد آن مولا
اباذر گفت با سلمان به روح پاک پیغمبر***نشسته بودم اندر خدمتش در گوشه ای تنها
بگوش فاطمه خورد این سخن گفتا علی دیشب***که تا صبح از درون خانه پا ننهاد برون اصلا
که ناگه جبر ئیل از حق سلام آورد بر احمد***که ای مسند نشین بارگاه قرب اوادنی
اگر چه بر همه ظاهر شدم بر صورتی اما***ولیت از همه بگذشت، با ما بود در بالا
جنابش خالقی باشد که بر خلقش دو صد عالم***بهر عالم دو صد آدم بهر آدم دو صد حوا
بحکمش صد هزاران طور بر هر طور صد موسی***بهر موسی هزاران بیضه اندر بیضه صد عیسا
نه وصفش این چنین باشد که می گویند در عالم***زخندق جست و مرحب کشت اندر بیشهی هیجا
علی سریست در وحدت که باشد سِر بی همتا***علی خلقی است در خلقت که باشد خلقتش یکتا
چو این اوصاف را بشنید از وصف کمال او***گرفت انگشت حیرت بر دهانش بوعلی سینا
سالیست که من دوختهام چشم به راهی***آن ماه که هر سال کند جلوه چو ماهی
خورشید ولایت به رحب چهره عیان کرد***خورشید نتابیده چنین خوب به ماهی
ای قبله دلها افق کعبه بیارای***بهتر ز تو بر قدرت حق نیست گواهی
هم عشق خبر داد ازین مسئله***هم عقل جز حب تو دیگر نتوان یافت پناهی
هر جا که روم نام تو بی خویشتن آنجا***چون سائل آشفته نشینم سر راهی
جان آوردم مژده که در جمع احباست***از عین عنایت به منت نیز نگاهی
آنگاه کنم فخر به عالم که نباشد***چون بنده گدایی و به کردار تو شاهی
نامت به زبان جاری و از شوق نماندهست
در دیده و در سینه دگر اشکی و آهی
روشن به امید است دل امروز که فردا***شاید تو شفاعت کنی از نامه سیاهی
در راه ولایت شدهام رهرو و دانم***زین ره نتوان یافت به حق بهتر راهی
اصل شجر خلقت دینست هراسش***در سایهات ار هست پناهنده گیاهی
با لطف تو چون کویم هر چند که باشم***سرگشته به طوفان بلا چون پر کاهی
در آن گه گنهکارم و اندیشه ندارم***آخر بشرم چون نکنم هیچ گناهی؟
یأس از کرم دوست گناهست و مرا نیست***آری همه هست گنهبخش الهی
اسلام به شمشیر و به تدبیر تو را راست***در جنگ چو آیی تو چه حاجت به سپاهی
ما را به ولای تو ز ما هست اگر خود***هرگز نپسندیدی از دهر ز ماهی
دلداده شوم من، از آن روی که طبعم***خوش مدح علی ساز کند گاه به گاهی
ای مکمل ای متمم ای علی مرتضی***ای که نورمشرق از انوار تو پیداستی
کنت کنزا مخفیا احببت اعرف را تویی***اکمل مصداق این اظهر من الاضحاستی
قدرت آن لایزال در آستینت آشکار***این کرامت را سبب آن سید بطحاستی
شمع بزم انجم رشد و عنایت گشته ای***دور تو پروانه ها وه بین چقدر زیباستی
ساحل دنیا بود آن قبه نورانیت***لیک دانم ای اشارت نکته گویاستی
در مباحث مدعی محکوم علمت گشته است***آن مباحث منکران را حجت یکتاستی
کاخ ظلم پوشیده از دیبا و سیم و زر ولی***آن حصیر خانه ات بهتر زهر دیباستی
هر کسی کو مهر تو در دل ندارد نیست او***شیعه را مصداق و در هر دو جهان رسواستی
قرآن
نهج البلاغه
صحیفه سجادیه
۱. ابن شاذان قمی، مائة منقبة، قم، انتشارات فادی، ۱۳۹۵ش.
۲. ابن ابی الحدید، عبدالحمید، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، قم، کتابخانه مرعشی، ۱۴۰۴ق.
۳. ابن اثیر، عزالدین ابی الحسن، اسد الغابة فی معرفة الصحابة، تهران، مکتبة الاسلامیة، ۱۳۴۲ش.
۴. ابن اثیر، عزالدین، الکامل فی التاریخ، تهران، انتشارات اساطیر، ۱۳۹۱ش.
۵. ابن بابویه، محمدبن علی، کمال الدین و تمام النعمة، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۹۵ق.
۶. ابن بابویه، محمدبن علی، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، قم، الشریف الرضی، ۱۳۶۴ش.
۷. ابن بابویه، محمدبن علی، علل الشرائع، قم، مکتبة الداوری، بی تا.
۸. ابن بابویه، محمدبن علی، عیون اخبارالرضا، تهران، انتشارات جهان، بی تا.
۹. ابن جوزی، تذکرة الخواص، قم، مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام ، ۱۴۲۶ق.
۱۰. ابن حجر هیتمی، احمدبن محمد، الصواعق المحرقه، بی جا، بی تا.
۱۱. ابن حمزه، محمدبن علی، الثاقب فی المناقب، قم، انتشارات انصاریان، ۱۴۱۲ق.
۱۲. ابن حیون، نعمان بن محمد، دعائم الاسلام، قم، مؤسسةآل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، ۱۳۸۳ش.
۱۳. ابن حیون، نعمان بن محمد، شرح الاخبار، قم، انتشارات جامعه مدرسین، ۱۴۰۹ق
۱۴. ابن سعد، محمدبن سعد، طبقات ابن سعد، بیروت، لبنان، دارالکتب العلمیة، ۱۴۱۱ق.
۱۵. ابن شعبه، حسن به علی، تحف العقول، قم، انتشارات آل علی، ۱۳۸۲ش.
۱۶. ابن شهر آشوب، محمدبن علی، مناقب آل ابی طالب، بیروت، لبنان، دارالاضواء، ۱۴۱۲ق.
۱۷. ابن صباغ، علی بن محمد، الفصول المهمة، قم، انتشارات دارالحدیث، ۱۴۲۲ق.
۱۸. ابن طاووس، احمد بن موسی، عین العبرة فی غبن العترة، قم، دارالشهاب، ۱۴۱۶ق.
۱۹. ابن طاووس، علی بن موسی، منهج الدعوات، قم، دارالکتب الاسلامیة، ۱۳۷۸۵ش.
۲۰. ابن عبد ربه، احمد بن محمد، عقد الفرید، بیروت، لبنان، دارالکتب العلمیة، ۱۴۱۳ق.
۲۱. ابن عبدالبر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب، مصحح، بجاوی، علی محمد، بیروت، لبنان، ۱۴۱۲ق.
۲۲. ابن عربی، محی الدین، فتوحات مکیه، قم، انتشارات مولی، بی تا.
۲۳. ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ دمشق، بیروت، لبنان، ۱۴۱۵ش.
۲۴. ابن عساکر، علی بن حسن، ترجمة الامام علی، مجمع احیای فرهنگ اسلامی،
۲۵. ابن عماد، عبدالحی، بن احمد، شذرات الذهب، بیروت، لبنان، انتشارات دار بن کثیر، ۱۴۱۶ق.
۲۶. ابن فارس، احمد بن فارس، مقاییس اللغة، قم، انتشارات مکتب الإعلام الاسلامی، ۱۴۱۷ق.
۲۷. ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم، الامام و السیاسة، بیروت، لبنان، انتشارات دارالاضواء، ۱۴۱۰ق.
۲۸. ابن قولویه، جعفر بن محمد، کامل الزیارات، نجف الاشرف، انتشارات المرتضویه، ۱۳۵۶ق.
۲۹. ابن قیم جوزیه، محمد، المنار المنیف، قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ۱۳۹۶ش.
۳۰. ابن قیم، جوزی، محمدبن ابی بکر، عدة الصابرین، مدینةالمنورة، مکتبة دارالتراث، ۱۴۰۹ق.۳۱. ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدابة و النهایة، بیروت، لبنان، انتشارات دار التراث العربی، ۱۴۰۸ق.
۳۲. ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، تفسیر ابی کثیر، بیروت، لبنان، دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۹ق.
۳۳. ابن ماجه، محمدبن یزید، سنن ابن ماجه، بیروت، لبنان، دار الجیل، بی تا.
۳۴. ابن هشام، عبدالملک بن هشان، السیرة النبویة، بیروت، لبنان، انتشارات دارالمعرفة، بی تا.
۳۵. ابوداود، سلیمان بن اشعث، سنن ابن ابی داود، بیروت، لبنان، دارالفکر، ۱۴۲۰ق.
۳۶. ابومخنف، لوط بن یحیی، وقعه الطف، قم، انتشارات کتاب طه، ۱۳۹۷ش.
۳۷. ابویعلی، احمدبن علی، مسند ابی یعلی، بیروت، لبنان، انتشارات دارالمأمون للتراث، ۱۴۱۰ق.
۳۸. ابی القاسم، اسماعیل، بن احمد، المراتب، محمدرضا انصاری قمی، قم، دلیل ما، ۱۴۲۱ق.
۳۹. ابی مخنف، لوط بن یحیی، مقتل الحسین، قم، انتشارات دارالهادی، ۱۳۸۶ش.
۴۰. احسان بخش، صادق، آثار الصادقین، گیلان، ستاد برگزاري نماز جمعه گيلان، ۱۳۶۸.
۴۱. احمد بن حنبل، مسند احمد، بیروت، لبنان، دارالمعرفة، ۱۴۱۶ق.
۴۲. اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة، تبریز، ایران، انتشارات بنی هاشم، ۱۳۸۱ق.
۴۳. استادی، رضا، تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام ، قم، موسسه فرهنگی تبیان، ۱۳۸۷ش.
۴۴. استرآبادی، محمدجعفر، البراهین القاطعة، قم، بوستان کتاب، ۱۴۲۴ق.
۴۵. افندی آلوسی، محمودبن عبدالله، تفسیر روح المعانی، بیروت، لبنان، دارالمکتبة العلمیة، ۱۴۱۵ق.
۴۶. امام صادق علیه السلام ، توحید مفضل، ترجمه رضایی، محمدمهدی، ناشر، نشر جمال، ۱۳۹۷ش.
۴۷. امین، محسن، اعیان الشیعه، بیروت، لبنان، دارالتعارف للمطبوعات، ۱۴۲۵ق.
۴۸. امینی، عبدالحسین، الغدیر، تهران، انتشارات کتابخانه بزرگ اسلامی، ۱۳۷۰ ش
۴۹. انصاری زنجانی، موسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء علیها السلام ، قم، انتشارات دلیل ما، ۱۴۲۸ق.
۵۰. آملی، سیدحیدر، جامع الاسرار و منبع الانوار، بیروت، لبنان، موسسه التاریخ العربی، ۱۴۲۶ق.
۵۱. آملی، محمدبن محمود، النکت و العیون، تهران، انتشارات اسلامیه، ۱۳۸۱ش.
۵۲. باعلوی، حضرمی، عبدالله محفوظ، السنة و البدعة، بی جا، بی تا.
۵۳. بحرانی، سیدهاشم، حلیة الابرار، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، ۱۴۱۱ق.
۵۴. بحرانی، عبدالله بن نورالله، عوالم العلوم، قم، موسسة الامام المهدی، عطرعترت، ۱۴۲۹ق.
۵۵. بحرانی، هاشم بنسلیمان، الانصاف فی نص علی الائمة، تهران، دفتر فرهنگ سلامی، ۱۳۷۸ش.
۵۶. بحرانی، هاشم بن سلیمان، غایة المرام، بیروت، لبنان، انتشارات التاریخ العربی، ۱۴۲۲ق.
۵۷. بحرانی، هاشم بن سلیمان، مدینةالمعاجز، قم، انتشارات ارمغان یوسف، ۱۳۸۹ش.
۵۸. بحرانی، سیدهاشم، تفسیر البرهان، قم، انتشارات موسسه بعثت، ۱۳۷۵ش.
۵۹. بخاری، محمدبن اسماعیل، صحیح بخاری، قاهره، مصر، انتشارات وزارة الاوقاف، ۱۴۱۴ق.
۶۰. برقی، احمد بن محمد، المحاسن، قم، انتشارات دارالکتب الاسلامیة، بی تا.
۶۱. بلازی، احمدبن یحیی، الانساب الاشراف، قم، انتشارات مجمع فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۵ش.
۶۲. پژوهشکده باقرالعلوم، فرهنگ جامع امام حسین علیه السلام ، تهران، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۸۲ش.
۶۳. ترمذی، محمدبن عیسی، سنن ترمذی، قم، انتشارات دارالحدیث، بی تا.
۶۴. تمیمی، عبدالواحد بن محمد، غررالحکم، قم، انتشارات موسسه امام خمینی ۱۴۱۷ق.
۶۵. ثلعبی، احمدبن محمد، تفسیر الکشف و البیان، بیروت، لبنان، دار احیاء التراث العربی،
۶۶. جریر طبری آملی، محمد، تاریخ طبری، تهران، انتشارات اساطیر، ۱۳۹۴ش.
۶۷. جمالی، احمد، بوستان معرفت، قم، انتشارات ولاء منتظر، ۱۳۹۲ش.
۶۸. جمعی از نویسندگان، دانشنامه امام حسن علیه السلام ، انتشارات پایگاه تخصصی عاشورا، بی تا.
۶۹. جوادی آملی، عبدالله، تفسیر تسنیم، قم، مؤسسه إسرا، ۱۳۹۳ش.
۷۰. جوهری، ابو نصر، الصحاح تاج اللغة، بیروت، لبنان، احیاء التراث العربی، ۱۴۰۴ق.
۷۱. حافظ برسی، مشارق الانوارالیقین، فی حقایق اسرارامیرالمؤمنین علیه السلام ، قم، انتشارات فقاهت، ۱۳۹۰
۷۲. حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، مستدرک صحیحین، بیروت، لبنان، المکتبة العصریة، ۱۴۲۰ق.
۷۳. حر عاملی، محمد بن الحسن، جواهر السنیة، بیروت، لبنان، ۱۴۱۵ق.
۷۴. حرعاملی، محمد بن حسن، کلیات حدیث قدسی، تهران، انتشارات دهقان، ۱۳۸۰ش.
۷۵. حسکانی، عبیدالله بن عبد الله، شواهد التنزیل، قم، انتشارات مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة، ۱۴۱۱ق.
۷۶. حسینی فیروزآبادی، مرتضی، فضائل الخمسة، تهران، انتشارات مشعر، ۱۳۹۱ش.
۷۷. حسینی یزدی، سیدصادق، شرح زندگانی آیت الله حائری، قم، انتشارات الماس، ۱۳۸۸.
۷۸. حسینی، سیدشرف الدین، تاویل الایات فی فضائل العترة الطاهرة، قم، انتشارات نشر اسلامی،
۷۹. حلی، حسن بن سلیمان، المحتضر، قم، انتشارات مکتبة الحیدریة، ۱۳۸۲ش.
۸۰. حموی جوینی، ابراهیم بن محمد، فرائد السمطین، بیروت، لبنان، مؤسسة المحمودی، ۱۴۰۰ق.
۸۱. حویزی، عبدعلی بن جمعه، تفسیر نورالثقلین، قم، انتشارات اسماعیلیان، ۱۴۱۵ق.
۸۲. الحیری الکوفی، ما نزل من القرآن فی اهل بیت، حسینی، سیداحمد، ذخائر اسلامی
۸۳. خردمندی، محمدعلی، خورشید بی غروب، اصفهان، انتشارات گلبهار، ۱۳۸۸ش.
۸۴. خطیب بغدادی، احمد بن علی، تاریخ بغدادی، بیروت، لنبان، ۱۴۰۷ق.
۸۵. خوانساری، محمدبن باقر، روضات الجنات، بیروت، لبنان، دارلاحیاءالتراث العربی، ۱۳۱۳ق.
۸۶. خویی ابوالقاسم، محاضرات، قم مؤسسة دایرة المعارف الفقه الاسلامی، ۱۴۲۹ق.
۸۷. خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، قم، ۱۳۷۲ش.
۸۸. دارمی، عبدالله بن عبدالرحمن، سنن الدرامی، بیروت، لبنان، انتشارات دارالفکر، ۱۴۲۰ق.
۸۹. دجلان، احمد زینی، اسنی المطالب فی بخاه ابی طالب، قم، انتشارات عطار، ۱۴۴۳ق.
۹۰. دستغیب، سید عبدالحسین، آدابی از قرآن، قم، دارالکتاب، ۱۳۹۰ش.
۹۱. دشتی، محمد، اخلاق اسلامی، تهران، نشرسازمان تحقیقات نیروی مقاومت بسیج، ۱۳۸۰ش.
۹۲. دهلوی، شاه ولی الله، ازالة الخفاء عن خلافة الخلفاء، قم، دارالحدیث، ۱۳۹۲ش.
۹۳. دیلمی، حسن بن محمد، ارشاد القلوب، قم، دارالحدیث، ۱۳۸۵ش.
۹۴. ذهبی، محمدبن احمد، سیر اعلام النبلاء، بیروت، لبنان، مؤسسة الرسالة، ۱۴۱۴ق.
۹۵. رازی، ابوالفتوح، تفسیر روض الجنان، آستان قدس رضوی، پژوهش های اسلامی، ۱۳۶۵.
۹۶. رازی، قطب الدین، محمد بن محمد، مطالع الانوار، تهران، انتشارات مؤسسه حکمت، ۱۳۹۳ش.
۹۷. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، محاضرات الادباء، بیروت، لبنان، دارالارقم، ۱۴۲۰ق.
۹۸. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، مفردات راغب، تهران، انتشارات مرتضوی، ۱۳۸۸ش.
۹۹. رستمی، علی اکبر، آسیب شناسی و روش شناسی تفسیر معصومان علیهم السلام ، رشت، گیلان، ۱۳۸۰ش.
۱۰۰. رضوانی، علی اصغر، دفاع از تشیع، قم، انتشارات مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۶ش.
۱۰۱. زمخشری، جارالله، تفسیر کشاف، تهران، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۹ش.
۱۰۲. ژایگر، رودلف، خداوند علم و شمشیر، ترجمه منصوری، تهران، انتشارات مجید، ۱۳۹۸ش.
۱۰۳. سپهر، محمدتقی، ناسخ التواریخ، قم، انتشارات مطبوعات دینی، ۱۳۸۶ش.
۱۰۴. سیلم بن قیس هلالی، کتاب سلیم بن قیس، تهران، موسسه بعثت، ۱۴۰۷ ق.
۱۰۵. سیوطی، عبدالرحمن ابن ابی بکر، تفسیر الدر المنثور، بیروت، انتشارات دارالفکر، ۱۴۱۴ق.
۱۰۶. سیوطی، عبدالرحمن، بن ابی بکر، تاریخ الخلفاء، بیروت، لبنان، دار صادر، ۱۴۱۷ق.
۱۰۷. شاذان قمی، شاذان بن جبریل، الفضائل ابن شاذان، قم، انتشارات الرضی، ۱۳۶۳ش.
۱۰۸. شبلنجی، شیخ مؤمن، نور الابصار، قم، انتشارات ذوی القربی، ۱۳۹۲ش.
۱۰۹. شمس شامی، محمدبن یوسف، سبل الهدی و الرشاد، بیروت، لبنان، دارالکتب، ۱۴۱۴ق.
۱۱۰. شیخ حرعاملی،اثبات الهداةفی النص و المعجزات، تهران، انتشارات اعلمی، ۱۴۲۵ق.
۱۱۱. شیخ صدوق، محمد بن علی بن بابویه، امالی صدوق، تهران، نشرکتابچی، ۱۳۸۵ش.
۱۱۲. شیخ صدوق، محمد بن علی بن بابویه، خصال صدوق، تهران، نشر جاویدان، ۱۳۶۲ش.
۱۱۳. شیخ صدوق، معانی الاخبار، ، حمیدرضا، قم، انتشارات ارمغان طوبی، ۱۳۹۲ش.
۱۱۴. شیخ طوسی، محمدبن حسن، التهذیب، تهران، انتشاراتدارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۴ش.
۱۱۵. شیخ مفید، محمدبن نعمان، الاختصاص، قم، انتشارات جامعه مدرسین، ۱۳۹۰ش.
۱۱۶. صابری یزدی، علیرضا، الحکم الزاهرة، ، قم، انتشارات سازمان تبلیغات اسلامی، ۱۴۰۱
۱۱۷. صادقی تهرانی، محمد، تفسیر الفرقان، قم، انتشارات فرهنگ اسلامی، ۱۴۰۶ق.
۱۱۸. صفار، محمدبن حسن، بصائر الدرجات، قم، آستانه حضرت معصومه علیها السلام ، انتشارات زائر.
۱۱۹. طباطبایی، سیدمحمدحسین، تفسیر المیزان، قم، انتشارات جامعه مدرسین، ۱۴۱۶ق.
۱۲۰. طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، قاهره، مصر، انتشارات مکتبة ابن تیمیة، ۱۴۲۷ق.
۱۲۱. طبرسی، احمدبن علی، الاحتجاج، تهران، دارالکتب الاسلامیي، ۱۳۸۱ش.
۱۲۲. طبرسی، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، بیروت، لبنان، دار المعرفة، ۱۴۰۸ق.
۱۲۳. طبریآملی، عمادالدین، بشارة المصطفی لشیعة المرتضی، قم، انتشارات جامعه مدرسین، ۱۳۹۲ش.
۱۲۴. طبری، احمدبن عبدالله، ذخائر العقبی، قاهره، مصر، المکتبة القدسی، ۱۳۵۶ق.
۱۲۵. طبری، محمدبن جریر بن یزید، جامع البیان، بیروت، لبنان، ۱۴۱۲ق.
۱۲۶. طبسی، محمدجعفر، ابصار العین فی انصار الحسین علیه السلام ، قم، انتشارات بصیرتی، ۱۳۸۶ش.
۱۲۷. طریحی، فخرالدین بن محمد، مجمع البحرین، قم، بنیاد بعثت، مرکز چاپ و نشر، ۱۴۱۴ق.
۱۲۸. طغیانی، محمد حسین، چرا شیعه شدم، قم، انتشارات عطر عترت، ۱۳۹۴ش.
۱۲۹. طوسی، محمد بن حسن، امالی طوسی، قم، دارالثقافة، ۱۴۱۴ق۰.
۱۳۰. طوسی، محمد بن حسن، تفسیرتبیان، بیروت، لبنان، انتشارات دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۷ق.
۱۳۱. عسقلانی، ابن حجر، احمدبن علی، الاصابة فی تمییز الصحابة، بیروت، لبنان، دارالکتب
۱۳۲. عسکری، ابوهلال، فروق اللغة، قم، انتشارات اسلامی دفتر تبلیغات، ۱۳۹۰ش.
۱۳۳. عسکری، مرتضی، علی فی القران، قم، انتشارات دانشکده اصول دین، ۱۴۲۲ق.
۱۳۴. عطا، مصطفی، عبدالقادر، تاریخ بغداد، بیروت، لبنان، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷ق.
۱۳۵. علامه حلی، حسن بن یوسف، منهاج الکرامة، انتشارات عروج اندیشه، ۱۳۸۳ش.
۱۳۶. علی، صالح احمد، الفتوحات الاسلامیة، بیروت، لبنان، انتشارات المطبوعات و النشر، ۲۰۰۴۱۳۷. علیاری تبریزی، ملاعلی، بهجة الامال، قم، بنیاد فرهنگ اسلامی، ۱۳۲۷ق.
۱۳۸. عمادزاده اصفهانی، تاریخ انبیاء، انتشارات اسلام، تهران، ۱۳۸۸ش.
۱۳۹. عیاشی، محمدبن مسعود، تفسیر عیاشی، تهران، مکتبة الاسلامیه، ۱۴۰۸ق.
۱۴۰. غزالی، احمد، احیاء العلوم، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۹۰.
۱۴۱. غزالی، محمد بن محمد، مجموعه رسائل غزالی، بیروت، لبنان، انتشارات دارالفکر، ۱۴۱۶ق.
۱۴۲. فخررازی، محمدبن عمر، تفسیر کبیر، بیروت، لبنان، انتشارات دار احیاء التراث العربی، ۱۴۲۰
۱۴۳. فرات کوفی، ابی القاسم فرات کوفی، تفسیر فرات کوفی، تهران، ارشاد اسلامی، ۱۴۱۰ق.
۱۴۴. فیض کاشانی، ملا محسن، تفسیر صافی، تهران، انتشارات مکتبة الصدر، ۱۴۱۵ق.
۱۴۵. فیض کاشانی، ملامحسن، بشارة الشیعة، قم، دارالحدیث، بی تا.
۱۴۶. قسطلانی، احمدبن محمد، المواهب الدنیة، قاهره، مصر، انتشارات مکتبة التوفیقیة، ۱۳۷۰ق.
۱۴۷. قمی، محمد بن محدرضا، کنز الدقائق، تهران، فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۶۷ش.
۱۴۸. قمی، شیخ عباس، سفینة البحار، تهران، انتشارات فراهانی، ۱۴۰۲ق.
۱۴۹. قمی، شیخ عباس، منتهی الآمال، قم، انتشارات دلیل ما، ۱۳۷۹ش.
۱۵۰. قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، قم، دارالکتاب، ۱۴۰۴ق.
۱۵۱. قندوزی حنفی، سلیمان بن ابراهیم، ینابع المودة، قم، انتشارات دارالاسوة، ۱۴۱۶ق.
۱۵۲. کشی، محمدبن عمر، رجال کشی، قم، موسسة آل البیت علیهم السلام ، ۱۳۸۲.
۱۵۳. کلاتی، اسماعیل، صفوة الاخبار، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، بی تا.
۱۵۴. کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافی، قم، انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، ۱۳۸۶ش.
۱۵۵. گنجبی، محمدبن یوسف، کفایة المطالب، تهران، داراحیاء تراث اهل البیت علیه السلام ، ۱۴۰۴ق.
۱۵۶. متقی، علی بن حسام الدین، کنزالعمال، بیروت، لبنان، انتشارات دارالکتب، ۱۴۱۹ق.
۱۵۷. مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، تهران، انتشارات المکتبة الاسلامیة، ۱۳۸۶ش.
۱۵۸. مجلسی، محمدباقر، روضة المتقین، قم، انتشارات بنیاد فرهنگ اسلامی، ۱۴۰۶ق.
۱۵۹. مجلسی، محمدتقی، مشکاة الانوار، قم، جمکران، انتشارات مسجد مقدس جمکران، ۱۳۹۲ش.
۱۶۰. محلاتی، ذبیح الله، ریاحین الشریعة، تهران، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۹ق.
۱۶۱. محمدی اشتهاردی، محمد، حکایت های شنیدنی، قم، نشر علامه، ۱۳۸۳ش.
۱۶۲. محمودی، محمدباقر، نهج السعادة، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۸۰ش
۱۶۳. مستنبط، احمد، القطره، قم، نشر حاذق، ۱۳۸۴ش.
۱۶۴. مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، قاهره، مصر، انتشارات دارالحدیث، ۱۴۱۲ق.
۱۶۵. مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، علامه مصطفوی، ۱۳۹۵ش.
۱۶۶. مطهری، مرتضی، حکمت ها و اندرزها، قم، انتشارات صدرا، ۱۳۹۸ش.
۱۶۷. مکارم شیرازی، ناصر، آیات ولایت در قرآن، قم، انتشارات نسل جوان، ۱۳۸۶ش.
۱۶۸. مکارم شیرازی، ناصر، پیام امام امیرالمؤمنین علیه السلام ، قم، انتشارات امام علی علیه السلام ، ۱۳۹۰ش.
۱۶۹. مکارم شیرازی، ناصر، پیام قرآن، تهران، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۷۷ش.
۱۷۰. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، قم، انتشارات امیر المؤمنین علیه السلام ، ۱۴۱۵ق.
۱۷۱. مناوی، محمدعبدالرؤف بن علی، فیض القدیر، بیروت، لبنان، انتشارات دارالمعرفة، ۱۳۹۱ق.
۱۷۲. مولیناجلال الدین محمدرومی، مثنوی مولوی، تهران، انتشارات فرهنگ و مطالعات، ۱۳۹۷ش.
۱۷۳. مهدوی دامغانی، محمود، جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، تهران، نشر نی، ۱۳۷۹ش.
۱۷۴. مؤسسه دایرة المعارف، فرهنگ فقه فارسی، قم، موسسه دایرة المعارف، ۱۳۸۷.
۱۷۵. نباطی، عاملی، علی بن محمد، الصراط المستقیم، تهران، انتشارات مرتضویه، ۱۳۸۴ق.
۱۷۶. نجمی، محمدصادق، سیری در صحیحین، قم، انتشارات بوستان کتاب، ۱۳۸۶ش.
۱۷۷. نسایی، ابوعبدالرحمن، احمد بن شعیب، خصائص نسایی، کویت، مکتبة المعلا، بی تا.
۱۷۸. نعمانی، محمدبن ابراهیم، غیبت نعمانی، تهران، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۵۹ش.
۱۷۹. نعیم بن حماد، الفتن، قم، انتشارات مکتبة الحیدریة، ۱۴۲۴ق.
۱۸۰. نقدی، جعفر، اشعة الانوار فی فضل حیدرالکرار، قم، اتشارات شریف رضی، ۱۳۸۰ش.
۱۸۱. نقوی قائنی، سیدمحمدتقی، مفتاح السعادة، بی جا، انتشارات قائن، ۱۳۸۷ش.
۱۸۲. نمازی، علی، مستدرک سفینة البحار، قم، انتشارات جامعه مدرسین حوزه علیمه قم، ۱۴۱۸ق.
۱۸۳. نورایی یگانه، احمد بن الحاج، خصائص الشیعة، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه های علمیه، ۱۳۶۷ش.
۱۸۴. نوری، حسین بن محمدتقی، مستدرک الوسائل، بیروت، لبنان، موسسه آل البیت، ۱۴۲۹ق.
۱۸۵. نیشابوری، فتال، روضة الواعظین، قم، انتشارات دلیل ما، ۱۴۲۳ق.
۱۸۶. هیثمی، علی بن ابوبکر، مجمع الزوائد، بیروت، لبنان، انتشارات دارالکتب العلمیة، ۱۴۰۸ق.
۱۸۷. یعقوبی، احمدبن اسحاق، تاریخ یعقوبی، بیروت، لبنان، انتشارات دارصادر، ۱۴۱۸ق.
مقدّمه ۷
فصل اول:
سیمای حضرت امیر علیه السلام در قرآن
لزوم دانستن معنای جَری و تطبیق ۱۵
معنای جَرى و تطبیق ۱۵
انسان کامل ۱۷
آیه ی اوّل: مولا علی علیه السلام در سوره ی حمد ۲۱
آیه ی دوم: <أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ> ۲۳
معنای عهد ۲۵
آیه ی سوم: <وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَکَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ > ۲۶
معنای خشوع ۲۷
آیه ی چهارم: <بَلى مَنْ کَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ > ۲۹
آیه ی پنجم: <وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ ارْکَعُوا مَعَ الرَّاکِعِينَ> ۳۱
آیه ی ششم: <... يُرِيدُ اللَّهُ بِکُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِکُمُ الْعُسْرَ> ۳۵
آیه ی هفتم: <وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها> ۳۷
برّ در لغت ۳۸
آیه ی هشتم: <وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ> ۴۰
آیه ی نهم: <يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ کَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ> ۴۴
آیه ی دهم: <فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ > ۴۷
اهل بیت علیهم السلام کلمة الله ۴۹
جمع بین این دو نظر ۵۳
اهمّیت حقّ النّاس ۵۴
آیه ی یازدهم: <حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِينَ> ۵۵
آیه ی دوازدهم: <اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِينَ کَفَرُوا...> ۶۰
نورِ واحد و ظلمات مشتّت ۶۱
آیه ی سیزدهم: <يُؤْتِي الْحِکْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً کَثِيراً وَ ما يَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ> ۶۲
معنای حکمت ۶۳
آیه ی چهاردهم: <الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ> ۶۵
آیه ی پانزدهم: <وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ> ۷۰
معنای آیات محکم و متشابه ۷۱
حکمت وجود متشابهات در قرآن ۷۱
آیه ی شانزدهم: <قُلْ أَ أُنَبِّئُکُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذلِکُمْ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها> ۷۳
آیه ی هفدهم: <قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْکُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ> ۷۴آیه ی هجدهم: <وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُکُمْ مِنْ کِتابٍ وَ حِکْمَةٍ ثُمَّ جاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ > ۷۷
آیه ی نوزدهم: <وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ> ۸۰
آیه ی بیستم: <وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ کُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها کَذلِکَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آياتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُون> ۸۳
معنای اعتصام ۸۴
مراتب اعتصام در قرآن ۸۶
آیه ی بیست و یکم: <ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ ما ثُقِفُوا إِلاَّ بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْکَنَةُ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کانُوا يَکْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا يَعْتَدُون> ۹۱
آیه ی بیست و دوم: <وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُون> ۹۳
آیه ی بیست و سوم: <رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادي لِلْإيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ کَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرار> ۹۵
آیه ی بیست و چهارم: <يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُون > ۹۸
آیه ی بیست و پنجم: <وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُمْ رَحيماً> ۱۰۱
آیه ی بیست و ششم: <إِنَ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَکَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى إِثْماً عَظيما> ۱۰۲
معنای شرک ۱۰۳
آیه ی بیست و هفتم: <إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا کُفْراً لَمْ يَکُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلاً> ۱۰۴
آیه ی بیست و هشتم: <يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْکافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَتُريدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَيْکُمْ سُلْطاناً مُبيناً> ۱۰۶
آیه ی بیست و نهم: <يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَکُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْکُمْ نُوراً مُبِيناً> ۱۰۸
آیه ی سی ام: <وَ مَنْ يَکْفُرْ بِالْإِيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ> ۱۱۰
حبط در لغت ۱۱۱
آیه ی سی و یکم: <إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَيِّئاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلًا کَرِيماً> ۱۱۳
آیه ی سی و دوم: <الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ> ۱۱۴
آیه ی سی و سوم: <قالَ فَبِما أَغْوَيْتَني لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقيم> ۱۱۵
معنای صراط ۱۱۶
مصادیق صراط در قرآن ۱۱۷
آیه ی سی و چهارم: <ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ ما ثُقِفُوا إِلاَّ بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْکَنَةُ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کانُوا يَکْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا يَعْتَدُونَ> ۱۲۱
آیه سی و پنجم: <وَ نادي أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابَ النَّارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا قالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَي الظَّالِمينَ> ۱۲۴آیه ی سی و ششم: <وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَي النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَکْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَري ءٌ مِنَ الْمُشْرِکينَ وَ رَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَکُمْ وَ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ وَ بَشِّرِ الَّذينَ کَفَرُوا بِعَذابٍ أَليمٍ> ۱۲۵
آیه ی سی و هفتم: <يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَکُمْ وَ إِخْوانَکُمْ أَوْلِياءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْکُفْرَ عَلَي الْإيمانِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ> ۱۲۹
آیه ی سی و هشتم: <يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُکَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ> ۱۳۱
آیه ی سی و نهم: <إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّکاةَ وَ لَمْ يَخْشَ إِلاَّ اللَّهَ فَعَسى أُولئِکَ أَنْ يَکُونُوا مِنَ الْمُهْتَدين> ۱۳۳
شاخصه های تعمیر مسجد ۱۳۶
آیه ی چهلم: <قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ> ۱۳۸
آیه ی چهل و یکم: <أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ> ۱۴۳
عوامل ترس و حزن ۱۴۴
آیه ی چهل و دوم: <وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى وَ أَخيهِ أَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِکُما بِمِصْرَ بُيُوتاً وَ اجْعَلُوا بُيُوتَکُمْ قِبْلَةً وَ أَقيمُوا الصَّلاةَ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنين> ۱۴۸
آیه ی چهل و سوم: <وَ يُؤْتِ کُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنِّي أَخافُ عَلَيْکُمْ عَذابَ يَوْمٍ کَبِير> ۱۵۰
آیه ی چهل و چهارم: <فَلَعَلَّکَ تارِکٌ بَعْضَ ما يُوحي إِلَيْکَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُکَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ کَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَکٌ إِنَّما أَنْتَ نَذيرٌ وَ اللَّهُ عَلي کُلِّ شَيْ ءٍ وَکيلٌ> ۱۵۲
آیه ی چهل و پنجم: <وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلا قُلْ کَفَى بِاللَّهِ شَهِیدًا بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ> ۱۵۴
آیه ی چهل و ششم: <أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوار> ۱۵۵
عوامل تبدیل نعمت ولایت ۱۵۶
آیه ی چهل و هفتم: <فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ> ۱۵۸
تعریف ذکر ۱۵۹
مصداق ذکر ۱۵۹
آیه ی چهل و هشتم: <وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلَيْنِ أَحَدُهُما أَبْکَمُ لا يَقْدِرُ عَلى شَيْ ءٍ وَ هُوَ کَلٌّ عَلى مَوْلاهُ أَيْنَما يُوَجِّهْهُ لا يَأْتِ بِخَيْرٍ هَلْ يَسْتَوي هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيم> ۱۶۰
آیه ی چهل و نهم: <إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ الآية> ۱۶۲
آیه ی پنجاهم: <إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ> ۱۶۴
آیه ی پنجاه و یکم: <إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا> ۱۶۵
آیه ی پنجاه و دوم: <هذا ذِکْرُ مَنْ مَعِيَ وَ ذِکْرُ مَنْ قَبْلِي بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ> ۱۶۶
آیه ی پنجاه و سوم: <وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلى صِراطِ الْحَمِيدِ> ۱۶۶
آیه ی پنجاه و چهارم: <وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلى صِراطِ الْحَمِيدِ> ۱۶۷آیه ی پنجاه و پنج: <وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْکِتابَ وَ جَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزِيرا> ۱۶۸
آیه ی پنجاه و ششم: < وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ> ۱۷۰
آیه ی پنجاه و هفتم: <فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يا مُوسى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ> ۱۷۱
آیه ی پنجاه و هشتم: <قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخيکَ وَ نَجْعَلُ لَکُما سُلْطاناً فَلا يَصِلُونَ إِلَيْکُما بِآياتِنا أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَکُمَا الْغالِبُونَ> ۱۷۴
آیه ی پنجاه ونهم: <وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَکَّرُونَ> ۱۷۶
آیه ی شصتم: <أنا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون> ۱۷۷
آیه ی شصت و یکم: <أَ فَمَنْ وَعَدْناهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاقِيهِ کَمَنْ مَتَّعْناهُ مَتاعَ الْحَياةِ الدُّنْيا ثم هو یوم القیامة من المحضرین> ۱۸۲
آیه ی شصت و دوم: <وَ رَبُّکَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحانَ اللَّهِ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِکُونَ> ۱۸۳
آیه ی شصت و سوم: <وَ أَسْبَغَ عَلَيْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ > ۱۸۴
آیه ی شصت و چهارم: <قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا ما بِصاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذيرٌ لَکُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَديدٍ> ۱۸۵
آیه ی شصت و پنجم: <وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ وُضِعَ الْکِتابُ وَ جي ءَ بِالنَّبِيِّينَ وَ الشُّهَداءِ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظْلَمُون > ۱۸۶
آیه ی شصت و ششم: <لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْکُمُ الْإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَيْکُمُ
الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ> ۱۸۷
آیه ی شصت و هفتم: <وَ إِنَّهُ لَتَذْکِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ > ۱۸۸
آیه ی شصت و هشتم: <يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْماً کانَ شَرُّهُ مُسْتَطيرا وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْکيناً وَ يَتيماً وَ أَسيراً> ۱۸۹
آیه ی شصت و نهم: <السابقون السابقون اولئک المقربون فی جنات النعیم> ۱۹۲
آیه هفتادم: <خَلَقَ الْإِنْسانَ* عَلَّمَهُ الْبَيانَ> ۱۹۴
آیه ی هفتاد و یکم: <عم یتسائلون عن النبأ العظیم> ۱۹۵
آیه ی هفتاد و دوم: <وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ عامِلَةٌ ناصِبَةٌ تَصْلى ناراً حامِيَةً تُسْقى مِنْ عَيْنٍ آنِيَةٍ لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلَّا مِنْ ضَرِيعٍ لا يُسْمِنُ وَ لا يُغْنِي مِنْ جُوعٍ> ۱۹۶
فصل دوم:
سیمای حضرت امیر علیه السلام در آینه ی کلام معصومین علیهم السلام بخش اوّل: امیرالمؤمنین علیه السلام در بیان رسول اکرم صلی الله علیه واله ۲۰۱
أَسناد اهل سنّت، مبنی بر ولادت حضرت علیه السلام در خانه ی خدا ۲۰۷
بخشی هایی از خطبه ی غدیر ۲۱۳علی علیه السلام افضل النّاس ۲۱۵
علی علیه السلام جنب الله ۲۱۵
علی علیه السلام ثقل اصغر ۲۱۶
علی علیه السلام و اولادش علیه السلام امنا الله ۲۱۶
علی محسود دیگران ۲۱۷
علی علیه السلام نور است ۲۱۷
آینده نگری از ائمه ی کفر ۲۱۷
دوستان و دشمنان علی علیه السلام ۲۱۸
محکم کردن بیعت ۲۲۰
۱. علی علیه السلام فخر خداوند ۲۲۱
۲. علی علیه السلام حجّت و نور خدا ۲۲۲
۳. آگاه باشید مردم... ۲۲۲
۴. فرجام منکِر ولایت علی علیه السلام ۲۲۸
۵. ابوذر و فضایل علی علیه السلام ۲۳۰
۶. اعجاز محبت علی علیه السلام ۲۳۴
۷. پیامبر صلی الله علیه واله محب علی علیه السلام ۲۳۵
۸. علی علیه السلام امان روز قیامت ۲۳۸
۹. علی علیه السلام به منزله ی سوره ی توحید ۲۳۹
۱۰. علی علیه السلام ظاهر و باطن خورشید ۲۴۰
۱۱. علی علیه السلام خورشید زمین و آسمان ها ۲۴۱
۱۲. کتمان فضایل علی علیه السلام سبب عذاب ۲۴۴
۱۳. ارزش محبّان علی علیه السلام ۲۴۵
۱۴. ارزش محبّت علی علیه السلام ۲۴۶
۱۵. مباهات خداوند به علی علیه السلام ۲۴۸
۱۶. حضرت علی علیه السلام کلیددار بهشت و جهنّم ۲۴۹
۱۷. برابری حضرت علی علیه السلام با پیامبر صلی الله علیه واله در فضیلت ۲۵۰
۱۸. علی علیه السلام وسیله ی خداوند ۲۵۴
۱۹. علی علیه السلام وسیله ی مغفرت ۲۵۶
۲۰. علی علیه السلام در کلام ابن مسعود ۲۵۶
۲۱. خلوص علی علیه السلام در نماز ۲۵۹
۲۲. قابل قیاس نبودن با علی علیه السلام ۲۶۱
۲۳. فضایل غیر شمارش علی علیه السلام ۲۶۲
۲۴. بی نظیر بودن علی علیه السلام ۲۶۲
۲۵. پیامبر صلی الله علیه واله یار همیشه مشتاق علی علیه السلام ۲۶۳
۲۶. خلقت نور علی علیه السلام قبل از خلقت ۲۶۵
۲۷. علی علیه السلام لسان خدا ۲۶۷
۲۸. ولایت علی علیه السلام ولایت خدا ۲۶۸
۲۹. بشارت به علی علیه السلام ۲۶۹
۳۰. من عنده علم الکتاب ۲۷۱
۳۱. علی علیه السلام معلم جبرئیل علیه السلام ۲۷۱
۳۲. تبرّک جستن ملائک به علی علیه السلام ۲۷۳
۳۳. قدر و منزلت علی علیه السلام ۲۷۴
۳۴. علی علیه السلام اول و آخر ۲۷۶
۳۵. ثمره ی خدمت به علی علیه السلام ۲۷۷
۳۶. ارزش محبت علی علیه السلام ۲۷۹
۳۷. حیدر، امیرالمؤمنین علیه السلام ۲۷۹
۳۸. ولایت علی علیه السلام ، ولایت خدا 280
۴۰. علی علیه السلام ، وصیّ بعد از من و نافرمانی از او، نافرمانی از من ۲۸۱
۴۱. رسيدن به علی علیه السلام ، سعادت و مرگ در طاعتش، شهادت ۲۸۱
۴۲. علی علیه السلام رحمت خداوند ۲۸۲
۴۳. امتیاز ویژه ی محبان علی علیه السلام ۲۸۳
۴۴. پیرو علی علیه السلام اهل نجات ۲۸۵
۴۵. علی علیه السلام خیر البشر ۲۸۶
۴۶. بشارت به دوستان علی علیه السلام ۲۸۷
۴۷. وای به حال قاتل علی علیه السلام ۲۸۷
۴۸. دوستان علی علیه السلام در بهشت و دشمنانش در جهنّم ۲۸۸
۴۹. خوشا به حال دوستدار علی علیه السلام و بدا به حال دشمنش ۲۸۹
۵۰. مخالف علی علیه السلام اهل آتش ۲۹۱
۵۱. دشمن علی علیه السلام ۲۹۲
۵۲. علی علیه السلام معیار سعادت و شقاوت ۲۹۳
۵۳. دشمن على علیه السلام در دنیا ۲۹۴
۵۴. یا علی علیه السلام تویى رکن ايمان و چراغ هدايت ۲۹۵
۵۵. هفت خصلت دوستان علی علیه السلام ۲۹۶
۵۶. ولادتِ پاکِ دوستدار علی علیه السلام و ائمه علیهم السلام ۲۹۶
۵۷. دوستان علی علیه السلام ، دوستان پیامبر و همسايگان خدا در فردوس ۲۹۷
۵۸. آزاد از محاسبه ۳۰۲
۵۹. نترسیدن تو و شیعیانت در روز ترس همگان ۳۰۳
۶۰. لعنت خدا بر مخالف على علیه السلام ۳۰۴
۶۱. دشمنی با دشمن علی علیه السلام حتی پدر يا فرزند ۳۰۴
۶۲. شک به علی علیه السلام شک در خدا ۳۰۵
۶۳. بزرگواری دوستداران علی علیه السلام ۳۰۶
۶۴. پشیمانی از دشمنی با علی علیه السلام ۳۰۷
۶۵. ظلم بعد از وفات من به علی علیه السلام ۳۰۷
۶۶. وای به حال ستم کننده ی به علی علیه السلام ۳۰۷
۶۷. مرگ در حال دشمنی با علی علیه السلام ۳۰۷
۶۸. محبّت علی علیه السلام ، حسنه و دشمنی با او گناه نابخشودنی ۳۰۸
۶۹. نپذیرفتن هیچ یک از اعمال، مگر با محبّت علی علیه السلام ۳۰۸
۷۰. دوستدار و مطیع علی علیه السلام و فرزندانش، ساکن در جنّت عدن ۳۰۸
۷۱. عاقبت تردید کننده ی در علی علیه السلام ۳۰۹
۷۲. مفارقت با تو مفارقت با من ۳۰۹
بخش دوم: فضایل علی علیه السلام در بیان خود حضرت ۳۱۱
بُعد علمی حضرت از زبان خودش ۳۱۷
دلالت حدیث بر فراوانی علم حضرت ۳۳۳
فضیلت اختصاصی حضرت امیر علیه السلام ۳۳۴
حضرت امیر علیه السلام و علم روز ۳۶۸
قدرت و شجاعت حضرت ۳۸۲
چند داستان از شجاعت حضرت امیر علیه السلام ۳۸۷
صبر حضرت امیر علیه السلام ۳۹۲
عرفان علوی ۳۹۹
عبادت حضرت امیر علیه السلام ۴۱۲
اهتمام امام على علیه السلام به نماز اوّل وقت در نبرد صفيّن ۴۱۹
زهد حضرت امیر علیه السلام ۴۲۰
دنیای مُمدوح و مَذموم ۴۲۴
حضرت سیّد الزّاهدین ۴۲۶
عدالت حضرت امیر علیه السلام ۴۲۸
انفاق حضرت ۴۳۲
فضایل اختصاصی حضرت ۴۳۸
بخش سوم: حضرت امیر علیه السلام در نگاه سایر معصومان علیهم السلام ۴۵۳کفویّت علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام ۴۵۳
پیوند قدر و غدیر ۴۵۴
غدیر در لغت ۴۵۵
تسلّی دادن امیرالمؤمنین علیه السلام به حضرت زهرا علیها السلام ۴۵۸
سوابق مبارزاتی علی علیه السلام ۴۶۱
ایثارگری و بخشش امام علی علیه السلام ۴۶۲
علل غصب خلافت امام ۴۶۲
امام علی علیه السلام و جاذبه های عاشقانه در عبادت ۴۶۲
فاطمه علیها السلام و ارزشهای حضرت علی علیه السلام ۴۶۳
عامل رستگاری ۴۶۳
گریه بر مظلومیّت امام علی علیه السلام ۴۶۴
نگرانی از انبوه مشکلات علی علیه السلام ۴۶۴
حدیث مفاخره ی حضرت علی علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام ۴۶۴
شروع مفاخره ی تاریخی فاطمه زهرا علیها السلام با علی علیه السلام ۴۶۵
حضرت در کلام امام حسن مجتبی علیه السلام ۴۷۲
حضرت امیر علیه السلام در کلام امام حسین علیه السلام ۴۷۳
علی علیه السلام ، برادر رسول الله صلی الله علیه واله ۴۷۴
درِ خانهی علی علیه السلام ، تنها در به سوی مسجد ۴۷۴
علی علیه السلام ، راضی و مرضی خدا و رسول صلی الله علیه واله ۴۷۵
علی علیه السلام به منزله ی هارون برای موسی ۴۷۵
علی علیه السلام ، نفس پیغمبر ۴۷۵
علی علیه السلام ، فاتح خیبر ۴۷۶
علی علیه السلام ، مبلّغ سوره ی برائت ۴۷۶
علی علیه السلام ، بر طرف کننده ی غم از چهره ی پیغمبر صلی الله علیه واله ۴۷۷
علی علیه السلام ، ولیّ همه ی مؤمنان ۴۷۷
علی علیه السلام ، صاحب سرّ پیغمبر صلی الله علیه واله ۴۷۷
علی علیه السلام ، بهترین اهل بیت علیهم السلام ۴۷۷
علی علیه السلام ، سیّد عرب ۴۷۸
علی علیه السلام ، مسئول غسل دادن تکفین و تدفین پیغمبر صلی الله علیه واله ۴۷۸
اهل بیت علیهم السلام یکی از ثقلین ۴۷۸
دوستی با علی علیه السلام ، ملاک دوستی پیغمبر صلی الله علیه واله ۴۷۸
رجز امام حسین علیه السلام در روز عاشورا ۴۷۹
حضرت امیر علیه السلام در بیان امام سجاد علیه السلام ۴۸۱
حضرت امیر علیه السلام در بیان امام باقر علیه السلام ۴۸۷
خانه ی علی علیه السلام عرش خدا ۴۸۹
علی علیه السلام و بازاریان ۴۸۹
اندرز ۴۹۰
پارسایی ۴۹۱
کتاب مبین ۴۹۲
نفی افراط و تفریط ۴۹۲
سرچشمه ی دانش ها ۴۹۲
مهار نفس ۴۹۳
قضاوت علی علیه السلام ۴۹۳
اهمیّت غدیر در نگاه امام باقر علیه السلام ۴۹۵
حضرت امیر علیه السلام در بیان امام صادق علیه السلام ۴۹۹
حضرت امیر علیه السلام در بیان امام کاظم علیه السلام ۵۰۳
حضرت امیر علیه السلام در بیان امام رضا علیه السلام ۵۰۳
امام علی علیه السلام ، معیار شناخت ولایت ۵۰۴
علی علیه السلام ، قرآن ناطق ۵۰۵
حضرت علی علیه السلام ، کشتی نجات ۵۰۶
حضرت امیر علیه السلام در بیان امام جواد علیه السلام ۵۰۶
حضرت علی علیه السلام در بیان امام هادی علیه السلام ۵۰۷
فصل سوم:
حضرت امیر علیه السلام در بیان یاران خود
۱. حضرت امیر علیه السلام از زبان سلمان فارسی ۵۱۱
۲. دفاع از حریم ولایت ۵۱۴
۳. مناظره ی امام علی علیه السلام و جاثلیق مسیحی به روایت سلمان فارسی ۵۱۵
۴. در مسجد پیغمبر صلی الله علیه واله ۵۱۷
۵. سخن با مسیحیان ۵۱۹
۶. به من جواب دهید ۵۲۰
۷. ظلم مردم...! ۵۲۱
به آستان علی علیه السلام ۵۲۲
۸. جاثلیق و علی علیه السلام ۵۲۴
۹. در چشمه سار عِلم ۵۲۷
۱۰. حجّت اوصیا ۵۳۲
۱۱. جایگاه ما در بهشت و دوزخ ۵۳۳
۱۲. سؤال از همهی امور ۵۳۴
۱۳. خدا و عرش ۵۳۴
۱۴. حاملان عرش ۵۳۵
۱۵. مکان خدا ۵۳۶
۱۶. مکان بهشت ۵۳۷
۱۷. تکلیف بهشت و دوزخ ۵۳۸
۱۸. «وَجهه» به کدام سو؟ ۵۳۹
۱۹. در آغوش اسلام ۵۴۰
۲۰. چرا چنین کردید؟ ۵۴۰
۲۱. ستایش علی علیه السلام ۵۴۱
۲۲. تکرار تاریخ ۵۴۲
۲۳. اختلاف امّت ها! ۵۴۳
۲۴. برای حفظ اساس اسلام ۵۴۵
۲۵. تکلیف شما ۵۴۶
۲۶. امید پیروزی ۵۴۸
۲۷. پیروزی نهایی ۵۴۹
۲۸. اشک گرم علی علیه السلام ۵۵۰
۲۹. اصبغ بن نباته، کنار بستر حضرت ۵۵۱
۳۰. حضرت و وعدهی منجی ۵۵۴
۳۱. حضرت امیر و هزار باب علم ۵۵۵
۳۲. حضرت امیر علیه السلام و کمیل ۵۵۶
۳۳. حکمة علمیه ۵۵۶
۳۴. ژرفای علم حضرت امیر ۵۵۷
۳۵. کمیل راز دار حضرت امیر ۵۵۷
۳۶. خبر دادن شهادت کمیل ۵۵۸
۳۷. دعای کمیل ۵۵۹
۳۸. سفارش حضرت امیر به کمیل ۵۶۰
۳۹. احتیاط در دینداری ۵۶۱
۴۰. آداب غذا خوردن ۵۶۱
۴۱. ارکان اسلام ۵۶۱
۴۲. حضرت امیر فاتح علم ۵۶۲
۴۳. حضرت امیر علیه السلام در بیان مالک اشتر ۵۶۲
۴۴. حضرت امیر علیه السلام در بیان ابوذر غفاری ۵۶۵
۴۵. کلام ابوذر ۵۶۵
۴۶. توصیهی ابوذر ۵۶۶
۴۷. ابوذر و محبّت حضرت امیر ۵۶۶
۴۸. ترحم حضرت امیر نسبت به ابوذر ۵۶۸
۴۹. آخرین کلام حضرت به اباذر ۵۶۸
۵۰. حضرت علی علیه السلام در وصیت ابوذر ۵۷۲
۵۱. حضرت امیر علیه السلام و مقداد ۵۷۲
۵۲. دفاع از ولایت 574
۵۴. حبیب بن مظاهر ۵۷۷
۵۵. حضرت امیر علیه السلام و اویس قرنی ۵۷۸
۵۶. حضرت امیر علیه السلام و ابوسعید خدری ۵۷۸
۵۷. حضرت امیر علیه السلام و ابوایّوب انصاری ۵۸۱
۵۸. ایمان و ارادت ابوایوب به حضرت علی علیه السلام ۵۸۲
۵۹. حضرت امیر علیه السلام و محمد بن ابی بکر ۵۸۳
۶۰. حضرت امیر علیه السلام و عبدالله بن عباس ۵۸۴
۶۱. حضرت امیر علیه السلام و عثمان بن مظعون ۵۸۵
۶۲. حضرت امیر علیه السلام و میثم تمّار ۵۸۶
۶۳. حجر و معاويه ۵۹۱
۶۴. عمرو بن حمق و معاويه ۵۹۲
۶۵. عدى بن حاتم و معاويه ۵۹۳
۶۶. ابوطفيل عامر بن واثله و معاويه ۵۹۳
۶۷. هانى و معاويه ۵۹۴
۶۸. صعصعه و معاويه ۵۹۵
۶۹. خالد بن معمّر و معاويه ۵۹۶
۷۰. جارية بن قدامه و معاويه ۵۹۷
۷۱. شريک حارثى و معاويه ۵۹۸
۷۲. ضرارة بن ضمره ۵۹۹
فصل چهارم:
حضرت امیر علیه السلام در بیان آن سه نفر و دشمنانش
۱. اعتراف اول ۶۰۳
۲. اعتراف دوم ۶۰۳
۳. اعتراف سوم ۶۰۴
۴. اعتراف چهارم ۶۰۴
۵. اعتراف پنجم ۶۰۵
۶. اعتراف ششم ۶۰۶
۷. اعتراف هفتم ۶۰۶
۸. اعتراف هشتم ۶۰۶
۹. اعتراف نهم ۶۰۷
۱۰. اعتراف دهم ۶۰۷
ب. اعترافات عمر ۶۰۸
۱۱. اعتراف اول ۶۰۸
۱۲. اعتراف دوم ۶۰۸
۱۳. اعتراف سوم ۶۰۹
۱۴. اعتراف چهارم ۶۱۰
۱۵. اعتراف پنجم ۶۱۰
۱۶. اعتراف ششم ۶۱۱
۱۷. اعتراف هفتم ۶۱۱
۱۸. اعتراف هشتم ۶۱۳
۱۹. اعتراف نهم ۶۱۳
۲۰. اعتراف دهم ۶۱۳
۲۱. اعتراف یازدهم ۶۱۴
۲۲. اعتراف دوازدهم ۶۱۴
۲۳. اعتراف سیزدهم ۶۱۴
۲۴. اعتراف چهاردهم ۶۱۴
۲۵. اعتراف پانزدهم ۶۱۵
۲۶. اعتراف شانزدهم ۶۱۵
۲۷. اعتراف هفدهم ۶۱۵
۲۸. اعتراف هجدهم 615
۳۰. اعتراف بیستم ۶۱۶
۳۱. اعتراف بیست و یکم ۶۱۷
۳۲. اعتراف بیست و سوم ۶۱۷
۳۳. اعتراف بیست و چهارم ۶۱۷
۳۴. اعتراف بیست و پنجم ۶۱۸
۳۵. اعتراف بیست و ششم ۶۱۸
۳۶. اعتراف بیست و هفتم ۶۱۸
۳۷. اعتراف بیست و هشتم ۶۱۹
۳۸. اعتراف بیست و نهم ۶۱۹
۳۹. اعتراف سی ام ۶۲۰
۴۰. اعتراف سی و یکم ۶۲۰
۴۱. اعتراف سی و دوم ۶۲۱
۴۲. اعتراف سی و سوم ۶۲۱
۴۳. اعتراف سی و چهارم ۶۲۱
۴۴. اعتراف سی و پنجم ۶۲۱
۴۵. اعتراف سی و ششم ۶۲۲
۴۶. اعتراف سی و هفتم ۶۲۳
۴۷. اعتراف سی و هشتم ۶۲۳
ج. اعتراف «لولا» در منابع اهل سنت ۶۲۴
۴۸. نمونه ی اوّل ۶۲۵
۴۹. نمونه ی دوم ۶۲۵
۵۰. نمونه ی سوّم ۶۲۷
د. اعترافات عثمان بن عفان ۶۳۰
۵۱. اعتراف اول ۶۳۰
۵۲. اعتراف دوم ۶۳۰
۵۳. اعتراف سوم ۶۳۱
۵۴. اعتراف چهارم ۶۳۱
۵۵. اعتراف پنجم ۶۳۲
۵۶. اعتراف معاویه ۶۳۳
۵۷. محصن ضَبی ۶۳۴
۵۸. اعتراف معاویه به علم حضرت ۶۳۴
۵۹. اعتراف معاویه به فصاحت و بلاغت کلام حضرت ۶۳۵
۶۰. اعتراف معاویه به حلم و فضل حضرت ۶۳۶
۶۱. اعتراف معاویه به اعلم بودن حضرت ۶۳۶
۶۲. احنف بن قيس ۶۳۷
۶۳. عمرو بن عاص ۶۳۷
۶۴. حضرت امیر و عمرو عاص ۶۴۲
توضیحى درباره ی شعر ۶۴۷
۶۵. مروان حکم ۶۴۸
۶۶. فضایل امام علی علیه السلام از زبان خواهر عمرو بن عبدود ۶۴۸
۶۷. تنها معلم قانون سخن ۶۵۰
۶۸. مشاعره معاویه و عمر و عاص در بیان فضایل علی علیه السلام ۶۵۰
۶۹- نعمان بن بشیر انصاری ۶۵۱
۷۰. طلحه و زبیر ۶۵۲
۷۱. علی علیه السلام با حق است و حق با علی علیه السلام ۶۵۳
۷۲- معاویه: علی علیه السلام یگانه رواج دهنده فصاحت در بین قریش ۶۵۴
فصل پنجم:
دیدگاه مستبصران درباره ی ولایت و امیرالمؤمنین علیه السلام مستبصر یک: محمد کمال محمد زین ۶۶۱مستبصر دوم: محمد بن الشیخ محمد ۶۶۳
مستبصر سوم: محمود احمد ابراهیم ۶۶۵
مستبصر چهارم: نصرة شفاره ۶۶۶
مستبصر پنجم: حسن عبدالقادر (شافعی) ۶۶۸
مستبصر ششم: سعید یوسف (شافعی) ۶۶۹
مستبصر هفتم: خلیل ابراهیم هاشم ۶۶۹
لقب صدیق و فاروق ۶۷۲
مستبصر هشتم: سالم بن دیرا ۶۷۳
مستبصر نهم: سجاد حسین انقلاب ۶۷۶
مستبصر دهم: شریف احمد ۶۷۷
مستبصر یازدهم: شکیم علی الفردی ۶۷۹
مستبصر دوازدهم: عبدالرحمن وتری ۶۸۱
مستبصر سیزدهم: عبدالعزیز آتیک موتوند ۶۸۳
مستبصر چهاردهم: عبدالمعبود خدایار ۶۸۵
مستبصر پانزدهم: مبارک بعداش ۶۸۷
مستبصر شانزدهم: محمداحمد ابراهیم ۶۹۱
مستبصر هفدهم: محمد بیلّو باری ۶۹۵
مستبصر هجدهم: محمدعلی جلّو ۷۰۰
مستبصر نوزدهم: محمد کراووما لاگیسا ۷۰۲
مستبصر بیستم: مختار کونتا ۷۰۵
مستبصر بیست و یکم: منصف الحامدی ۷۰۷
مستبصر بیست و دوم: طاهر شریف ۷۱۰
مستبصر بیست و سوم: یحیی طالب ۷۱۳
مستبصر بیست وچهارم: محمد تیجانی السماوی ۷۱۵
مستبصر بیست و پنجم: کانامبا تامبا ۷۱۸
مستبصر بیست و ششم: کیناکیمیو (عیسی) ۷۲۰
مستبصر بیست و هفتم: میکتو مالیابونا ۷۲۲
مستبصر بیست و هشتم: نیکولا بوابا ۷۲۳
مستبصر بیست و نهم: ابراهیم وتری ۷۲۴
مستبصر سی ام: أمد عبدالله ۷۲۹
مستبصر سی و یکم: ابراهیم سی سی ۷۳۰
مستبصر سی و دوم: مندوکس کوندریسکاس ۷۳۵
مستبصر سی و سوم: داود مصطفی ۷۳۷
مستبصر سی و چهارم: ادریس کویتا ۷۳۹
مستبصر سی و پنجم: ابواسامه المقدسی ۷۴۰
مستبصر سی و ششم: ابوتراب ۷۴۱
مستبصر سی و هفتم: ابوعبدالله ۷۴۳
مستبصر سی و هشتم: بشّار موسی حبوب ۷۴۵
مستبصر سی و نهم: بشیر رفیق ۷۴۷
مستبصر چهلم: خیری عبدالرحیم یوسف ۷۴۹
مستبصر چهل و یکم: دلال السلطی ۷۵۱
مستبصر چهل و دوم: عبدالکریم الخطیب ۷۵۴
مستبصر چهل و سوم: صلاح الدین الحسینی ۷۵۷
حقیقت رسول خدا صلی الله علیه واله نزد اغلب مسلمانان ۷۵۸
مستبصر چهل و چهارم: عادل عفیف شحاده ۷۶۰
مستبصر چهل و پنجم: علی احمد قدورة ۷۶۲
مستبصر چهل و ششم: مرهف علی السعدی ۷۶۴
مستبصر چهل و هفتم: ناهد محمود ۷۶۶
مستبصر چهل و هشتم: نور الیقین یونس ۷۶۷
مستبصر چهل و نهم: آلن (فاطمه) ۷۶۹
مستبصر پنجاهم: انغ کوان یات (رقیه) ۷۷۰
مستبصر پنجاه و یکم: کانیکی جاما (فاطمه) ۷۷۲
مستبصر پنجاه و دوم: احمد کواسی حنیف ۷۷۶
مستبصر پنجاه و سوم: هاشم الفالح ۷۷۷
مستبصر پنجاه و چهارم: نیکولاس کوسیوسیرا ۷۷۹
مستبصر پنجاه و پنجم: باک هو یانغ ۷۸۲
مستبصر پنجاه و ششم: بوران سونغ (حسین) ۷۸۴
مستبصر پنجاه و هفتم: جانغ سون بونغ (محمد) ۷۸۵
مستبصر پنجاه و هشتم: کیم جون بوک (محمد) ۷۸۸
مستبصر پنجاه و نهم: کیم یونغ سانغ (رضا) ۷۸۹
مستبصر شصتم: لی سونغ یانغ (محمدعلی) ۷۹۱
مستبصر شصت و یکم: عبدالغنی عثمان محمد ۷۹۲
مستبصر شصت و دوم: عبدالله ناصر ۷۹۳
مستبصر شصت و سوم: عمر محمد عمر یوسف ۷۹۵
مستبصر شصت و چهارم: الکسی سعید الحایک (علی) ۷۹۶
مستبصر شصت و پنجم: جان وهبی طانیوس (محمد ابوجوده) ۷۹۸
مستبصر شصت و ششم: صفدر حسین شاه البخاری ۷۹۹
مستبصر شصت و هفتم: عبدالکریم حیدری ۸۰۰
مستبصر شصت و هشتم: علی محمد فتح الدین حنفی ۸۰۱
مستبصر شصت و نهم: فرمان علی اعوان ۸۰۲
مستبصر هفتادم: فضل حسین ۸۰۳
مسبتصر هفتاد و یکم: محمد اشرف کومارو ۸۰۴
مستبصر هفتاد و دوم: ابوجعفر مندل ۸۰۵
فصل ششم:
امیرالمؤمنین علیه السلام در آینه ی شعر
بخش اول: اشعار عربی ۸۰۹
۱. کمال الدین شافعى ۸۰۹
۲. سروده شؤّاء کوفى ۸۰۹
۳. سروده ابوالحسین جزّار و مدح امام على علیه السلام ۸۱۰
۴. شمس الدین محفوظ و مدح امام على علیه السلام ۸۱۱
۵. فضایل امام علی علیه السلام در قصیده «ابن مفجّع» ۸۱۲
۶. ابوهاشم حمیری ۸۱۴
۷. شافعی ۸۱۴
۸. ابواسماعیل علوی ۸۱۵
۹. ابن ابی الحدید ۸۱۶۱۰. ابن ابی الحدید، همچنین می گوید: ۸۱۸
۱۱. خطیب خوارزمی ۸۱۹
۱۲. منسوب به عمرو عاص ۸۲۱
۱۳. علی بن عیسی الاربلی ۸۲۲
۱۴. ابن رومی ۸۲۶
۱۵. قطب راوندی ۸۲۶
۱۶. مجدالدین جمیل ۸۲۷
۱۷. سید محمد اقساسی ۸۲۷
۱۸. مؤید الدین ۸۲۸
۱۹. ملک صالح ۸۲۹
۲۰. ابوطیب طاهر بن عبدالله شافعی ۸۳۰
۲۱. حسان بن ثابت ۸۳۰
۲۲.سریجی ۸۳۱
۲۳. ابن رومی ۸۳۱
۲۴. محمد حمیری ۸۳۳
۲۵. عمرو عاص ۸۳۴
۲۶. اسماعیل حمیری ۸۴۱
۲۷. اسماعیل حمیری ۸۴۱
۲۸. شمس الدین محفوظ ۸۴۲
۲۹. حمّانی افوه ۸۴۳
۳۰. علاء الدین حلی ۸۴۳
۳۱. سید حمیری ۸۴۵
۳۲. ابن عرندس حلی ۸۴۶
۳۳. ابن داغرحلی ۸۴۷
۳۴. حافظ برسی ۸۴۸
۳۵. ابن حماد عبدی ۸۴۸
بخش دوم: اشعار فارسی ۸۵۱
۳۶. ناشناس 851
۳۸. غلامرضا سازگار ۸۵۵
۳۹. عباس شهری ۸۵۸
۴۰. مولوی ۸۵۹
۴۱. مرحوم شهریار ۸۶۰
۴۲. حامد ظفر ۸۶۲
۴۳. علیرضا خاکساری ۸۶۲
۴۴. یاسر مسافر ۸۶۴
۴۵. عباس براتی پور ۸۶۵
۴۶. رضا جعفری ۸۶۸
۴۷. محمدمهدی نجفی ۸۶۹
۴۸. سیدحمید برقعی ۸۷۰
۴۹. وحید قاسمی ۸۷۲
۵۰. آقا میرزا اراکی ۸۷۴
۵۱. دکتر قاسم رسا ۸۷۴
۵۲. ملافیض کاشانی ۸۷۶
۵۳. ناشناس ۸۸۳
۵۴. عبدالرحمن جامی ۸۸۳
۵۵. سید حمید برقعی ۸۸۵
۵۶. ناشناس ۸۸۹
۵۷. محمدهاشم مصطفوی ۸۹۲
۵۸. قاسم صرافان ۸۹۳
۵۹. سیدحمیدرضا برقعی ۸۹۵
۶۰. علیرضا رزمگیر ۸۹۸
۶۱. موسوی گرمارودی ۸۹۹
۶۲. عبدالرحمن جامی ۹۰۱
۶۳. ناشناس ۹۰۲
۶۴. بوعلی سینا 904
۶۶. شاه نعمت الله ولی ۹۰۸
۶۷. صغیر اصفهانی ۹۱۱
۶۸. صائب تبریزی ۹۱۲
۶۹. عطار ۹۱۳
۷۰. منسوب به بوعلی سینا ۹۱۴
۷۱. مرحوم شهریار ۹۱۶
۷۲. مهدی بهادری ۹۱۸
فهرست منابع ۹۱۹