پرستش بالاترین نیاز فطرت توحید کاملترین پاسخ به عالیترین نیاز

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بابایی، علی، ‏‫۱۳۴۲ آبان -‬

‏عنوان و نام پديدآور:پرستش بالاترین نیاز فطرت ( توحید؛کاملترین پاسخ به عالیترین نیاز)/ مولف، سخنران و شاعر علی بابایی‌خورزوقی ؛ با همکاری مجتبی بابایی، پریناز سجادیان، کارشناس اکرم ترک.

‏مشخصات نشر:اصفهان: نشر دارخوین، ‏‫۱۳۹۸.‬

‏مشخصات ظاهری:۳۴۳ ص.

‏شابک:‏‫‭978-600-380-875-1

‏وضعیت فهرست نویسی:فیپا

‏موضوع:فطرت

Constitution (Philosophy)

خداشناسی

God -- Knowableness

عشق و عبادت الهی

God -- Worship and love

‏شناسه افزوده:بابایی، مجتبی، ‏‫۱۳۶۵ -‏‏‏، ‏‫[ دکتر ]‏‏‏، گردآورنده

‏شناسه افزوده:سجادیان، پرنیا، ‏‫۱۳۶۷ -‏‬، گردآورنده

‏شناسه افزوده:ترک، اکرم، ‏‫۱۳۶۷ -‏‬، گردآورنده

‏رده بندی کنگره:‏‫‭BP۲۱۶/۵‏‫‬‮‭

‏رده بندی دیویی:‏‫‬‭۲۹۷/۴۲‬

‏شماره کتابشناسی ملی:۵۷۸۵۴۸۵

‏اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا

نام كتاب: پرستش بالاترین نیاز فطرت

شاعرو مولف: دکتر علي بابايي خورزوقی

با همکاری: دکتر مجتبی بابایی خورزوقی(عضو هیات علمی دانشگاه صنعتی اصفهان) و....

ناشر: انتشارات دارخوین

شمارگان: 2000

نوبت چاپ: چاپ چهارم 1402

طرّاحي جلد: مرکز حال خوب، گروه مینیاتور

فهرست نويسي: بر اساس اطلاعات فيپا

شابك: 978-600-380-875-1

قیمت:79000 تومان

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

پرستش بالاترین نیازفطرت

« توحید؛کاملترین پاسخ به عالیترین نیاز»

جلددوم:

فریاد خاموش درون

مولف وشاعر:دکترعلی بابایی خورزوقی

با همکاری: دکتر مجتبی بابایی(عضو هیات علمی دانشگاه صنعتی اصفهان)

و

اکرم ترک (از طلاب حوزه فاطمه الزهرای اصفهان)

همراهانی که طالب بهره مندی از پرستش به عنوان کاملترین پاسخ به عالیترین نیاز خود

هستندحتما این کتاب را بخوانند

(کلیه اشعار موجود در کتاب توسط مولف سروده شده است)

«کلیه درآمد فروش کتب این شاعر و مولف صرف ترویج معارف اهل بیت(علیه السلام) می شود»

فهرست:

اشاره: 5

طلیعه.9

مقدمه. 12

آیا قادر متعال حقیقتی نهادینه در قلب و فطرت بشر است؟. 17

بحران معرفتی ایسم های مختلف نسبت به مسئله دین باوری چگونه است؟. 22

براي اثبات وجود خدا در برابر منکران به چه ادله اي می توان استناد کرد؟. 36

چگونه می توان وجود خداوند را از راههای دیگر اثبات کرد؟. 63

ساده‌ترین راه اثبات وجود خدا چیست؟. 77

دیدگاه مکاتب فلسفی غرب نسبت به خدا، انسان و معنویت چگونه است؟. 81

زهد و معنویت در اسلام با سایر ادیان مخصوصا مسیحیت چه تفاوتی دارد؟. 85

بحران معرفتی جهان معاصر نسبت به توحید و خداشناسی چگونه است؟. 99

دلایل نظری لزوم شناخت خدا چیست و چرا انسان به خدا نیاز دارد؟. 104

آیا بین انسان و خدا حجابی وجود دارد؟. 107

علم چیست و نقش ایمان به خدا در پیشرفت های علمی چگونه است؟. 110

آیا خدا به پرستش و بندگی انسان نیاز دارد؟. 120

هدف از خلقت انسان ها چيست؟. 130

آیا می توان با قدرت اراده، بر طبيعت خود در راستای پرستش غالب شد؟. 140

چگونه می توان از وقت و عبرت از گذشته برای پرستش استفاده کرد؟. 143

نقش ایمان به خدا در قبولی اعمال خوب انسان ها چیست؟. 150

تفکر در خصوص کم و کیف ذات خدا چگونه است؟. 163

اگرقوانین الهی و خدایابی فطری است؛ علل انکاربرخی از افراد چیست؟. 173

1- آلودگی روح انسان به گناه: 181

2 - محیط نامناسب: 182

3- غفلت و نسیان: 185

4- توجه به علل و اسباب مادّی: 186

5- رفاه و آسایش: 186

6- دوستی با شیطان: 187

7- گرفتار شدن در دام شبهات: 188

8- دنیا پرستی: 189

آيا تمام دانشمندان طبیعی به خدا ايمان دارند؟. 195

کدام یک از آیات و روایات بیانگر فطرت خدا جوی انسان است؟. 201

علاوه برآیات و روایات چه ادلّه ای بیانگر فطرت خدا جوی انسان است؟. 207

جلوه های بندگی درسیمای پرستش خدا چگونه تجلی می یابد؟. 217

آثار خدا شناسی و ایمان به خدا چگونه است؟. 233

1.

رهایی از پوچ گرایی و معنا بخشي به زندگي: 237

2.

نجات از تنهايي: 250

3.

پيشرفت در علوم: 251

4.

ایجاد تلاش و اميد: 257

5.

احساس مسئوليّت: 259

6.

پرورش و فعلیت یافتن عواطف انسانی: 259

7.

كنترل غرايز: 260

8.

رعایت اخلاق: 261

9.

رعایت وظایف و قانون: 276

10.

رهايي انسان از اسارت هاي ظاهري و باطني: 285

11.

زدودن عقايد باطل و خرافي از جوامع انساني: 287

12.

ایجاد نگرش مثبت به زندگی: 290

13.

فراموش کردن غیر خدا: 298

14.

رفع گرفتاری: 300

15.

جلوگيري از بحران هاي رواني و توليد نشاط، شادی و آرامش: 300

نتیجه‌ی بحث.. 309

منابع.310

اشاره:

درآغاز کتاب جا دارد جهت استحضارحضرتعالی به موارد زیر اشاره شود:

1.

از انجا که در نهایت تاسف انسان به ظاهر متمدن ومدرن در قالب ایسم های مختلف مادّی از جمله سکولاریسم و اومانیسم؛ در طي سده هاي اخير، گام هاي خطرناکی را با ظرافت فریبنده ای در مسير استفاده ابزاری از عقل و علم برای دين زدايي و مادّي كردن تمام ابعاد خدايي وجود خويش و تقدس زدايي از امور مقدس برداشت و نعره مستانه استغنا از دين ورزي و خداباوري را با تصوری ناقص از معنویت وفطرت انسانی در جهان طنين انداز كرد ودر جاهلیت نوین البته به زعم خود پايان عصر دين و معنويت ديني را اعلام نمود و با این دید؛ ظلم و ستم جبران ناپذیری را بر فطرت و فریاد خاموش درون بشریت وارد کرد. مع الوصف شرح مفصل آنچه كه بر بشر امروزرفته؛ محتاج پژوهش هايي گسترده و نگارش مكتوباتي چند است. بر این اساس مولف در اوایل دهه شصت با خدا عهد بست که بیش از صد جلد کتاب در مجموعه ای تحت عنوان" فریاد خاموش درون" در جهت خنثی سازی اندیشه های روانشناسان و فلاسفه غرب که متاسفانه بر خلاف فطرت بشری و فریاد خاموش آدمی بوده و به نوعی با دین ستیزی و معنویت زدایی؛ مسیر انسانیت و رستگاری را به انحراف کشیده؛ با رویکرد معنوی با استفاده از آیات و روایات منتشر نماید. همچنین دهها مقاله در مجلات تخصصی دانشگاهی و روزنامه های داخلی و بین المللی در این راستا منتشر کرده است. در ضمن امتياز همه كتابهاي ایشان در اين است كه به مناسبت موضوع همراه با اشعاري از مولف؛ تدوين شده كه در نوع خود كم نظير است.

2.

مولف همانند پدر بزرگوارشان با خدا عهد بسته اند تا زمانی که قدرت و توان دارند برای رضای یار، در محافل و مجالس مذهبی و علمی که برای خنثی سازی افکار

روانشناسان مادی دعوت می شوند بدون هر گونه انتظار و منّت سخنرانی نموده و بابت آن هیچ گونه مبلغ، هدیه و...دریافت نکنند. در این راستا یکی از ائمه جمعه در همایشی فرموده اند:که خداوند متعال در سخنرانی و بیان نعمت را بر ایشان تمام کرده است. همچنین مقرر شده که کلیه در آمد حاصل از فروش کتب مولف صرف نشر معارف اهل بیت عصمت و طهارت (علیه السلام) شود.

3.

کلیه اشعار این کتاب توسط مولف با تخلص حقیر در قالبهای مختلف سروده شده است.

4.

عناوین و مطالب این کتاب بعضا از بین سوالات

مستمعین در جلسات آموزش خانواده، کارگاهای آموزشی، مجامع هم اندیشی و بحث و انتقاد که بصورت پرسش و پاسخ، توسط مولف پاسخ داده، استخراج و با استفاده از منابع مختلف به این صورت که ملاحظه می فرمایید، به لطف الهی تدوین گردید. انشاا.. که بتواند مورد رضایت یار قرار گیرد.

تصوير

6

در خاتمه یادآور می شود که مولف از نظر علمی در کلاسهای خارج فقه (معادل دکترا) در حوزه شرکت و در دو رشته متفاوت دانشگاهی تحصیل و در مقطع دکترای تخصصی phd در رشته فلسفه تعلیم و تربیت ادامه تحصیل داده است.... مجتبی بابایی

طلیعه

1- ستایش مر خدای دو جهان است***2-ز بخشش همچو یار مهربان است(1)

3- خداوندی که مالک بر جزا است***همان روزی که روز پر بلا است

4-الهی ما تو را تنها پرستیم***فقط از درگهت، یاری طلبیم

5- هدایت کن، تو ما را بر ره راست*** 6- ره آنها که ازنعمت هویداست


1) 2- همان که بخشنده و مهربان است

نه راه آنکه در خشمت گرفتار*** نه راه گمرهان بی کس و یار

سوره توحید

اخلاص مکی 4 آیه سوره 112 صفحه 604

1- گو که بی همتا بُود در هر زمان*** آن خدایی که بُود در لامکان

2- بی نیاز است از همه هفت آسمان ***چون صمد دارد به ذاتش درنهان(1)

3- او که فرزندی ندارد در جهان ***یا که زاییده نشد از دیگران(2)

4- چون ندارد مثل و مانندی بدان *** او یکی هست و نباشد مثل آن(3)


1) بگو که ذات احدیکی بُود درنظر به حق هشت وچهار، صمد بود دربصر

2) نه زائیده فرزند، درکون ومکان نه زاده شده از دل دیگران

3) زمانه ندارد چو او را بدان *** یکی هست ومثلش نیاید به جان

ای خدا، ای خالق نقش و نگار

ای خدا، ای خالق نقش و نگار*** ای نگار، ای آنکه داری اقتدار

آنچه کردم بر تو کردم، همچو یار***ای حبیب، ای افتخار زرنگار

وصف تو باشد چو بی حد و شمار***ای عزیز، ای آنکه هستی استوار

هر چه گویم، یک بود از صد هزار***ای قدیم، ای آنکه هستی بر قرار

می پرم بر گرد تو، پروانه وار***ای رفیق، ای منجی روز فرار

چون تویی در دو جهان، پروردگار***ای کبیر، ای رمز و راز کردگار

ای که هستی همچو دریا، بر قرار***ای کریم، ای رونق باغ و بهار

روز و شب، ذکر تو را گویم چو یار***ای مجيب، ای اقتدار ماندگار

در پناه تو، حقیر آید به کار***ای رحیم، ای مرحم درد مزار

داد خاموش درون

داد خاموش درون بی هر گمان***از تو می خواهد خدا را هر زمان

ذرّه ذرّه گوشت و خون و پوست و جان***دادشان باشد خدای مهربان

گر دهی تو پاسخش را از نهان***می شوی شاد و همی دور از فغان

غیر از این پاسخ بود دردی گران***حزن و اندوهش بود فوق بیان

ظلم وافر می کند بر نفس و جان***آن که دور است از خداوند جهان

دان که ذکرش در قلوب و هم زبان***می کند غوغا به پا اندر روان

چون که با یاد خدا در هر مکان***می شوی آرام و شاد و پر توان

گر چه خواست فطرت پیر و جوان***بوده عشق خالق هفت آسمان

پس حقیر گوید به هر خرد و کلان***با خدا باش و خدایی شو چنان

از آنجا که وفق ابیات مزبور فریاد خاموش درون تک تک افراد بشر با تمام وجود طالب خالق عالم هستی است. لذا باید هرفطرت پاک و ضمیر حق جو و حق پذیری در همان راستا همواره اینگونه زمزمه نماید:

تو که دلدار منی، با دل نالان چه کنم ***تو که غمخوار منی، با غم یاران چه کنم

تو که خود،هم منی و هم خودی و هم دگران ***گو که با لطف تو در، پیکر جانان چه کنم

ای حبیبی که، وجودم همه سرشار تو است

تو که خود ذات منی، گو که زمان را چه کنم***تو که خود عشق منی، گو که جهان را چه کنم

تو که خود، ظاهری و باطنی و هر دو عیان ***تو که خود داد منی، گو که بیان را چه کنم

ای عزیزی که، درونم همه پندار تو است

تو که خود، محرم اسرار منی، گو چه کنم ***تو که خود، مصدر پندار منی، گو چه کنم

تو که خود، حرف من و اشک منی، در همه حال ***تو که خود، سرور و سالار منی، گو چه کنم

ای رحیمی که، نهانم همه اسرار تو است

من اگر مستم و مدهوش تو ام، گو چه کنم***در ره سیر، فرا روی توام، گو چه کنم

من در این، بتکده محتاج تو ام، گو چه کنم***من ز خاک ره رسوای تو ام، گو چه کنم

ای قدیمی که، زبانم همه اقرار تو است

از کمند غم عشاق رهایم، چه کنم ***از ره فطرت نا بم که جدایم،چه کنم

گرزعشقت به ره حق، سفری می کردم ***من که از فهم تو درحسرت و آهم،چه کنم

ای کریمی که، جهانم همه انوار تو است

نامه بسیار زیبا و حیرت آور از سوی پروردگار به همه انسانها

سوگند به روز، وقتی که نور میگیرد و به شب، وقتیکه آرام میگیرد، که من نه تو را رها کرده‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام. (ضحی 1-2)

افسوس که هرکس را بسوی تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم، او را بسخره گرفتی! (یس 30)

و هیچ پیامی از پیامهایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی. (انعام 4)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام. (انبیا 87)

و مرا به مبارزه طلبیدی وچنان متوهم شدی که گمان کردی خودت بر همه چیز توانایی! (یونس 24)

و این درحالی بود که حتی مگسی را هم نمیتوانستی و نمیتوانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمیتوانی از او پس بگیری. (حج 73)

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرو رفتند و تمام وجودت لرزید(چه لرزشی!)، گفتم کمکهایم در راهست و چشمدوختم ببینم که باورم میکنی اما به من شک کردی.چه شکهایی!)(احزاب 10)

تا زمین با آن وسعتش بر تو تنگ آمد. پس حتی ازخودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من بسوی تو باز گشتم تا تو نیز بسوی من بازگردی، که من مهربانترینم در بازگشتن. (توبه 118)

وقتی در تاریکیها مرا به زاری خواندی که اگرتورابرهانم، بامن می مانی، توراازاندوه رهانیدم امابازمرابادیگری درعشقت شریک کردی.(انعام 63-64)

این عادت دیرینه ات بوده که هرگاه خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رو بسوی دیگر کردی و هر وقت سختی به تو رسید از من ناامید شدی. (اسرا 83)

آیا من برنداشتم از دوش تو باری که می شکست پشتت را؟(سوره شرح 2-3)

آیا غیر از من، خدایی برایت خدایی کرده است؟ (اعراف 59)پس کجا میروی؟ (تکویر 26)

پس از این سخن، دیگر به کدام سخن میخواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50)

چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟ (انفطار 6)

مرا بیاد می آوری؟ من همانم که بادها را میفرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنند و ابرهای پاره پاره را به هم فشرده میکنم تا قطره ای باران از خلال آنها بیرون آید و بخواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این درحالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود. (روم 48)

من همانم که میدانم در روز روحت چه جراحتهایی بر میدارد! و در شب، تمام روحت را درخواب باز پس میگیرم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آنرا به زندگی بر انگیخته، و تا مرگت که بسویم بازگردی، به اینکار ادامه میدهم. (انعام 60)من همانم که وقتی می ترسی، به تو امنیت می دهم. (قریش 3)

برگرد، مطمئن برگرد، تا یکبار دیگر با هم باشیم. (فجر 28-29)

تا یکبار دیگر دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم.(مائده 54)....

مقدمه

به نام او که فریاد درون است ***به جز او را همه خوار و زبون است

حقیر گوید پرستش در دل و جان*** همه داد خموش اندر برون است

امور فطری که همان سرشته شدن بر توحید و شناخت خداوند است، دارای ویژگی هایی می باشد که از جمله مهمترین آنها که اشتراک بین همه‌ی انسان ها در همه‌ی اعصار و امصار است؛ حس پرستش یا خداجویی است که در همه‌ی انسان ها وجود داشته و دارد. برای اثبات این مدعا و فطری بودن دین براهین و ادله ای اقامه شده است که میل به کمال و نیاز ذاتی انسان... از جمله‌ی آنهاست. البته ای عزیز بزرگوار این نکته حائز اهمیت است که این فطرتی که عامل گرایش و شناخت خداست، انسان را از عقل و تفکر و پیامبر و تذکر دهنده بی نیاز نمی کند؛ از اینرو قرآن نیز بر تفکر و تدبر و تعقل تاکید کرده است و همچنین بدون وجود پیامبر، حجت را بر انسان تمام شده نمی داند، و استضعاف فکری را ازجمله عوامل به ثمر نرسیدن فطرت می داند.(1)فطرت خداشناسی، فراحیوانی، قابل فهم قلبی و درونی، همگانی و از بدیهی ترین بدیهیات است. مباحث خدا و معنویت اگرچه مخصوصا از هنگام نزول قرآن كريم مطمح نظر بوده و مفسّران به بحث دربارة آن پرداخته‌اند، توجه ويژه بدان را مي‌توان مربوط به زمان معاصر دانست؛ چراكه اهميت انسان و انسان‌شناسي و پرسش‌هاي مربوط به سرنوشت آن، برآمده از نگاه نوين انسان معاصر به انسان است. هر چند متاسفانه انسان جدید، به علل گوناگونی همچون پیشرفت‌های علمی و فلسفی، ضعف مراجع دینی (یهودی و مسیحی) در پاسخ‌گویی به نیازهای فکری و عملی او، رفتار نامناسب


1) (نساء آیات 98/165)

کلیسا با اهل اندیشه و رشد فزایندۀ سرمایه‌داری و مصرف‌گرایی، دچار بحران تعبد‌گریزی و معنویت ستیزی شده است. پوچی و بی‌معنایی و به دنبال آن، اندوه، دلهره و نومیدی در زندگی فردی از یک‌سو و ناامنی و بی‌عدالتی در زندگی اجتماعی و جهانی از سوی دیگر، پیامدهای گریزناپذیر تعبد‌گریزی و معنویت ستیزی بوده‌اند. در این میان، آنچه نزد روانشناسان و فلاسفه معاصر در غرب مغفول مانده، ساختار ماهوی و فطری در انسان است. انسان جدید، ماهیت و فطرت را انکار کرد تا با پشت‌کردن به سنّت، دین و پرستش به آزادی در فکر و عمل دست یابد و با این بینش خطرناک ضمن جفا و ستم در حق سالم ترین پیام الهی؛ بالاترین ظلم را در حق فطرت بشری و نفس انسانی خود مرتکب شده است. در هر حال ای عزیز اهل عقل و خرد، بصورت مستدل می توان اثبات کرد که صفت پرستش

وخدا خواهی یک امر و خواست فطری است و با تار و پود انسان عجین شده به گونه ای که هر کسی نسبت به آن کم توجهی نماید و راهی جز آن را برای رسیدن به آرامش دنبال کند، بدون تردید به فطرت خود بالاترین ظلم را کرده ویقیناً سعادت دنیا وآخرت و آرامش روحی و روانی اش را با مشکل روبرو خواهد کرد. مع الوصف مطالعه این کتاب را به همه فطرتهای الهی وپاک که تشنه آرامش واقعی در دنيا و سعادت حقيقي در آخرت هستند توصیه می کنم. آری:

از خدا خواهم خدا را با خدا***تا خدا گردد خدایم ناخدا

کن خدا را با خدا جانم صدا*** چون خدا آرد خدا را با خدا

آیا قادر متعال حقیقتی نهادینه در قلب و فطرت بشر است؟

هر که را ماند جدا از اصل خویش***می شود خوار و ذلیل و مات و کیش

داد خاموش درون گوید چنین***از خدایی ای عزیز با هر نوع کیش

با بصیرت کن عبور ای نازنین***با همان لطف خدا از پس و پیش

گر چنین کردی روی در راه دین***راه فطرتهای پاک بی کم و بیش

در چنین راهی بود صد بمب و مین***از هر آنچه فتنه است با هر نوع دیش

یا که با مواد و الکل در جبین***می کنند معتاد به انواع حشیش

پس نما خود را رها از مکر و کین***تا شوی راحت ز هر نوع زهر و نیش

این مسیر گردد محقق در زمین***گر بجنبانی عزیز من تو ریش

داد خاموش حقیر گوید چنین***با بصیرت رو نه همچون گاو و میش

در یکی از ابیات این غزل آمده است که: " داد خاموش درون گوید چنین - از خدایی ای عزیز با هر نوع کیش " آری ای عزیز بزرگوار واقعا خوشا بر احوال انسانی که بر خلاف افکار مادی ای که توسط ایسم های مختلف در جهان غرب و قرون اخیر بر بشریت حاکم شده با شناخت و معرفت در مسیر خدایی شدن و آنچه فریاد خاموش فطرتش طالب آن است؛ با یقین و باور گام بر می دارد و یقین دارد که انسان فطرتا خدایی است. وقتی از فطرت انسان سخن گفته می‌شود، مقصود این است که در سرشت و خمیر‌مایه وجود انسان از سوی آفریدگار متعال، نوعی تمایل، استعداد و کشش به پرستش و انجام کارهای نیک و

خیر نهادینه شده است که اگر انسان به حال خود واگذار شود، به انجام آن اعمال گرایش خواهد داشت، مگر این که قوه و استعداد پیشین با عوامل بیرونی پوشانده شود. مارکسیست ها و اگزیستانسیالیست‌ها منکر ماهیت و سرشت پیشین انسان شده‌اند و معتقدند که ماهیت انسان، از محیط و جامعه متأثر است.(1)در حالی که نیاز به پرستش و نیایش یكی از نیازهای اساسی و عمیق است كه در عمق روان بشر وجود دارد. در بررسی تاریخی، این موضوع ثابت شده است كه پرستش جزئی از وجود و كشش فطری انسان است. گاهی كه این میل و روح پرستش توسط انبیا(علیهم السلام) در مسیر صحیحی قرارگرفته، به خداپرستی ختم شده، اما گاهی بر اثر جهل، انحراف و لجاجت، موجودات و اشیای گوناگون مانند سنگ و چوب، ماه، خورشید، آتش، گاو و پول مورد پرستش قرار گرفته اند. استاد شهید علّامه مطهری(رحمه الله) در این باره می فرماید:«یكی از پایدارترین و قدیمی ترین تجلّیات روح آدمی و یكی از اصیل ترین ابعاد وجود انسان ها حس نیایش و پرستش است. مطالعه آثار زندگی بشر نشان می دهد هر زمان، هرجا كه بشر وجود داشته است، نیایش و پرستشهم وجود داشته است. چیزی كه هست شكل كار و شخص معبود متفاوت شده است; از نظر شكل، از رقص ها و حركات دسته جمعی موزون هم راه با یك سلسله اذكار و اوراد گرفته تا عالی ترین خضوع ها و خشوع ها.»(2)بخش اصلي و اساسي هدف تعليم و تربيت اسلامي، شكوفايي فطريات انسان است. در اين نظام، شكوفايي هدفي است براي همة انسان‌ها. همه مي‌توانند به شكوفايي دست يازند. انسان‌ها براي شكوفا شدن، بايد خود را كشف كنند؛ بفهمند كه چه ويژگي‌ها و طبيعتي دارند و اينكه چه مي‌توانند بشوند. قدم اول در اين راه، باور داشتن جنبه‌هاي ذاتي و پنهان وجود آدمي است. قدم دوم اين است كه به انسان ياد داده شود چگونه هويت خود را بازشناسد، چگونه خويش را شكوفا سازد، براي شكوفايي چه چيز مفيد و چه چيز تضعيف‌كننده و آلوده‌سازِ آن است، چه چيز را انتخاب كند و چه چيز را ناديده انگارد، چه چيز را انجام دهد و از چه چيز دوري جويد.


1) آرون، 1366: ص 163

2) محمدرضا رضوانطلب، پرستش آگاهانه، ص 51، به نقل از: احیای فكر دینی، ص 15

کودکان به شکل فطری دارای گرایش توحیدی و خداباوری هستند، به همین دلیل نیاز نیست که والدین نگران دینداری کودکان خود باشند بلکه لازم است کودک را در مسیر همان دینداری فطری حفظ و تربیت کنند.فطرت نیاز به آموزش و آموختن نداشته و آن چیزی است که خداوند در نهاد همه انسان ها قرار داده بنابراین اگر انسان بر مسیر فطرت خود عمل کرده و تربیت شود در مسیر خدا پرستی و توحید قرار خواهد گرفت. انبیاء براساس همین گرایش فطری انسان اقدام به هدایت او کرده و فقط گرد و غبار غفلت را از چهره فطرت انسان ها پاک کرده و این گرایش فطری را به آنها یادآوری می کردند.

يكي از تدابير الهي در مورد انسان‌ها اين است كه خداوند آنها را بر اساس فطرت الهي آفريده است. فطرت الهي با شالودة وجود آدمي در انطباق كامل است. همه انسانها به طور فطری كنجكاو و كاوشگر بوده و به دنبال پاسخ به سؤالات و چراها هستند و میل به پرستش و نیایش در وجودشان موج می زند. طبق منابع اسلامی، برای ما مسلّم و متقن است كه میل به پرستش، نیایش، كمال طلبی و حقیقت جویی در افراد، فطری و درونیاست. این موضوع را شواهد تاریخی (پرستش بت، خورشید، گاو و ساختن بهترین مكان ها برای معابد) و آیات و روایات تأیید می كند.

گفت‌وگو از فطرت الهي، گفت‌وگو از محوري‌ترين و ثابت ‌ترين بُعد دينيِ وجود انسان است. فطرت‌گرايي و همسويي با فطرت، اصل مسلم تعليم و تربيت ديني است و همة تدابير، برنامه‌ها، اهداف و تحقيقات تربيتي بايد بر پاية فطرت پي‌ريزي شوند؛ زيرا خداوند، آدمي را بر اين بنياد خواسته و سرشته و پرورش و رشد و كمال او را از اين راه ممكن دانسته است.

گوهر گران‌ماية فطرت توحيدي، هنگامي در وجود آدمي شكل گرفت كه انسان قبل از عالم دنيا و پيش از تعلق به اين بدن جسماني، در يكي از عوالم پيشين به نام عالم«ذر» در فضايي مقدس و نوراني، پس از اعطاي اختيار به وي، دربارة پروردگار بودن خداوند نسبت به او مورد سؤال قرار گرفت كه:«ألست بربكم؟» انسان‌ها همگي پاسخ گفتند: بلي. خداوند متعال جريان اين واقعه را چنين گزارش مي‌كند:

به خاطر آور زماني را كه پروردگار تو از پشت بني‌آدم، فرزندانشان را بيرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسيد: آيا من پروردگارتان نيستم؟ گفتند: آري؛ گواهي مي‌دهيم. تا اينكه در روز رستاخيز (نتوانيد بهانه آوريد و) بگوييد: ما از اين غافل بوديم. يا بگوييد: پدران ما قبل از ما مشرك بودند و ما هم فرزندانِ بعد از آنها بوديم. آيا ما را به سبب آنچه باطل‌گروان انجام دادند، هلاك مي‌سازي؟ (1)

با ورود انسان به عالم دنيا، اين گفت‌وگو و اقرار، همراه با خصوصيات عالمي كه اين حادثه در آن رخ داده است، فراموش شد؛ ازهمين‌رو قرآن كريم آن جريان را بازگو مي‌كند، تا شايد موجب يادآوري شود. گام نهادن انسان در اين جهان، هرچند به فراموشي انسان در مورد عالم ذر انجاميد، موجب محو و حذف يك‌بارة گوهر پاك فطرت الهي از صفحة خاطر وجود آدمي نشد، بلكه همچنان استوار و محكم، مفطور او باقي ماند تا در زماني ديگر، آن رادوباره در خاطر خود حاضر سازد:... فَثَبَتَتِ الْمَعْرِفَةُ وَنَسُوا الْمَوْقِفَ وَسَيَذْكرُونَهُ؛ (2)«(امام صادق(علیه السلام)):... پس معرفت خدا در انسان‌ها ثابت شد و موقف و محل دريافت معرفت از ياد آنها رفت و بعداً متذكر خواهند شد.»

اين بُعد گران‌ماية آدمي باقي ماند، تا دين الهي بر مبناي آن استوار شود. پس با همة وجود، رو به‌سوي آيين خالص پروردگار كن؛ آييني كه خداوند آن را با فطرتي (هيئت و تركيبي) قرار داد كه مردم را با همان فطرت سرشت. آفرينش خدا تغييرپذير نيست. اين است همان دين پايدار، ولي بيشترِ مردم به اين حقيقت آگاه نيستند.(3)

بنابر همين ارتباط وثيق و عميق بين فطرت و دين، دين عامل شكوفايي فطرت و شكوفايي آن متقابلاً عامل رونق و ترويج دين مي‌شود. دين مي‌تواند انسان را به كمال حاصل از به فعليت رسيدن فطرت نايل كند، و دين به سبب فطرت، در گسترة جامعه به حكومت مي‌رسد. اگر فطرت الهي در وجود انسان نبود، كسي نه آفريننده و نه روزي ‌رسانش


1) اعراف: 172، 173

2) علي‌بن‌ابراهيم قمي، تفسير قمي، ج 1، ص 248.

3) روم: 30

را مي‌شناخت و در سطح جامعه از ديانت خبري نبود: لَوْ لا ذَلِك لَمْ يَدْرِ أَحَدٌ مَنْ خَالِقُهُ وَلا مَنْ رَازِقُه(1)

همان‌گونه كه امام صادق(علیه السلام) فرمود، فطرت الهي در وجود آدمي به فراموشي سپرده شد، تا روزي دوباره آن را متذكر شود. اين يادآوري به‌خودي‌خود حاصل نخواهد شد، كوشش و همت مردان بزرگ الهي را مي‌طلبد؛ مرداني از جنس انبيا و جانشيناني از نوع مربيان شايسته و وارسته: فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَوَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ؛(2)«(امام علي(علیه السلام)): خداوند پيامبران خود را برانگيخت و پياپي بين مردم فرستاد، تا بشر را به اداي پيمان فطرت (در عالم ذر) وادارند».خداوند تبارك و تعالی در قرآن مجید، می فرماید:«فاَقِم وجهَكَ لِلدّینِ حنیفاً فطرتَ اللّهِ الّتی فَطَرالنّاسَ علَیها لا تبدیلَ لِخلقِ اللّهِ ذلكَ الدّینُ القَیِّمُ ولكنَ اكثرالناس لا تعلمون»(3)پس

روی خود به سوی دین حنیف كن كه مطابق فطرت خداست; فطرتی كه خدا بشر را بر آن فطرت آفریده و در آفرینش خدا دگرگونی نیست، این است دین مستقیم، ولی بیش تر مردم نمی دانند.اگر مشاهده می شود كه گروهی از كودكان و نوجوانان نسبت به مسائل دینی - از جمله نماز - رغبت و تمایلی از خود نشان نمی دهند، این مربوط به عوامل محیطی است كه فطرت بشر را از مسیر خود منحرف كرده است.

برخی از دانشمدان و روانشناسان غیر مسلمان نیز کم و بیش متوجه فطرت انسان شده اند، از جمله کارل گوستاویانگ،(4)

عوامل موثر در رشد روانی انسان را فطری می داند و در کتاب«رواشناسی و دین» می نویسد« این یک واقعیت است که بعضی افکار [یعنی افکار دینی] تقریبا در همه جا و در همه زمان ها یافت می شوند و حتی می تواند به نحوی خود


1) ابي‌جعفر محمد‌بن‌علي‌بن‌حسين صدوق، علل الشرايع، ج 1، ص 117، ح 1.

2) نهج‌البلاغه، خطبه 1.

3) روم: 30

4) Carl Gustav Jung (1875_1961)

به خود به وجود آیند یعنی مطلقا بدون اینکه از محلی به محلی دیگر سرایت کرده یا از سینه به سینه منتقل شده باشند. این افکار ساخته و پرداخته افراد نیستند...»(1)

گوردون آلپورت به نوعی فطرت کمال مطلق خواهی انسان را قبول دارد.(2)ابراهام مزلو و کارل راجرز که دارای نظریه های انسان گرایانه هستند، به نیازهای فطری انسان(3)قائل شده اند همچنین ردولف اتو، دینداری و گرایش به امر قدسی را امری ساختاری و ذاتی می داند که ریشه در سرشت و فطرت آدمی دارد و امری عارضی و صوری و تحمیلی و بیرونینیست.(4)پل ادواردز می نویسد: فیلسوفان و روان شناسان با نفوذی هستند که..... می خواهند ادعا کنند که انسان ها بالطبع دینی هستند یعنی به گفته«ماکس شلر» انسان ها«خداجو» هستند.(5)

در هر حال ای عزیز بزرگوار:

پرستش با تن و روح بشر دانی عجین است***چرا که آن نیاز جسم و جان درعالمین است

اگر خواهی شوی آرام و خوشبخت در دو عالم*** پرستش کن خدا را چون سعادت درهمین است

بحران معرفتی ایسم های مختلف نسبت به مسئله دین باوری چگونه است؟

آنچه کرده انقلابی، در درون ما مدام***آنچه کرده بر من و تو، حجّت یار را تمام

بوده باشد، داد خاموش درون و هم برون*** آن خروشی که، ز دین حق همی گیرد پیام


1) کارل گوستاویونگ، روان شناسی و دین، ترجمه فؤاد روحانی، شرکت سهامی کتابهای جیبی، تهران، چاپ سوم، 1370، ص 1 به بعد.

2) دوآن شولتس، روانشناسی کمال الگوهای شخصیت سالم، ترجمه گیتی خوشدل، نشر نو، تهران، 1369، ص 40

3) دوآن شولتس، همان، ص 111

4) رودلف اتو، مفهوم امر قدسی، ترجمه دکتر همایون همتی، نقش جهان، تهران، چاپ اول، 1380، ص 218

5) پل ادواردز، دائرة المعارف فلسفه، (براهین اثبات وجود خدا در فلسفه غرب) ترجمه علیرضا جمالی نسب و...، مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی، قم، چاپ اول، 1371، ص 130.

مولف در برخی از کتب خود از جمله کتاب "معنا درمانی" و " تنها راه سعادت در پرتو بهترین نوع مدیریت و ولایت" بصورت مفصل در خصوص آثار ارزشمند دین باوری واقعی بحث نموده و اثبات می کند که عامل اصلی ایجاد امراض مختلف از جمله افسردگی عدم اعتقاد درست به دین حقیقی است و این همان مسئله ای است که فلاسفه معاصر و روانشناسان غرب از درک و شناخت جامع و کامل آن غافل و محروم اند. لذا جهت روشن شدن موضوع و رسیدن به معرفت درست باید گفت که متوجه ساختن انسان به مقوله توحید و دین باوری، نخستین و اساسی ترین آموزه پیامبران الهی و ائمه معصوم علیهم السلام بوده است. بدون پيش‌داوري، باید اعتراف کرد که نياز انسان به دين همچنان پابرجاست. تاريخ در بستر حيات بشري، هماره نقش و تأثير مهمّ دين در عرصه‌هاي مختلف فردي واجتماعي را نشان مي‌دهد و دلايل عقلي و نقلي گوياي اين حقيقت است كه زندگاني بشر هيچ گاه خالي از دين نبوده است.(1)

دين در تغيير مداوم دوران‌هاي تمدن بشر، تكيه‌گاهي تزلزل‌ناپذير براي انسان فراهم كرده است و موجب زنده نگاه‌داشتن ارزش‌هاي فرهنگي و انساني و اخلاقي بوده است. اگر چه اين نياز در ديدگاه‌هاي گوناگون انسان؛ دستخوش تعبيرها و تفسيرهاي متفاوتي قرار گرفته است كه به طورمشخص، در ديدگاه‌هاي مدرنيسم و پست‌مدرنيسم به آن پرداخته خواهد شد. البته نظریه‌ی«دین زدایی»، که از سوی ایسم های مختلف و فیلسوفان عصر روشنگری مطرح می باشد، مبتنی بر این پیش فرض است که دین زمانی دارای سیطره‌ی اجتماعی و مدعی بی رقیب حوزه های مختلف انسانی بوده است؛ اما در دوره‌ی جدید، دین قدرت و کارایی خود را از دست داده است. به نوعی در نهایت تاسف تزلزل انديشه‌ها، در بین ایسم های مختلف؛ مرز باورهاي سنتي و ديني جامعه را در نوردیده است؛ پس شگفت نيست كه در جهان مدرن، انديشه‌ها و مكتب‌هاي شك‌گراي بي‌شمار پديد آيند و گاه به انكار پايه‌اي‌ترين اصول اخلاقي بشر حكم دهند.

و در نهایت گستاخی و جهل تمام و در اوج بحران معرفتی خیلی راحت مطرح شود که«دين افيون جامعه و ملت‌هاست» اين مطلب توسط كارل ماركس (1883-1818


1) نحل، 36

ميلادي) نويسنده و اقتصاددان آلماني مطرح شده است. اين فرد از فوئر باخ - كه يك فيلسوف آلماني است و انديشه اومانيستي دارد و انسان را مدار و معيار همه چيز مي‌پندارد - پيروي كرده و تفكر ماترياليستي و مادّي‌گرايي او را سر و سامان بخشيده است و در نظريات خود ابداع جديدي بجز نظريه مادي‌گرايي تاريخي (ماترياليست تاريخي) ندارد در همين راستا و در ضمن نگرش مادّي به جهان هستي و انكار متافيزيك و ماوراء هستي، نيروي محرك تاريخ را«عامل اقتصاد» مي‌كند. كارل ماركس«معقتد است عموم پديده‌هاي اجتماعي اعمّ از سياست و فرهنگ و علم و فلسفه و حتي مذهب، مولود همين موضوع است»(1)

مارکس بخاطر بد عمل کردن کلیسا و شرایط خاص آن برهه از زمان در نهایتناآگاهی نسبت به دین و فطرت آن جمله درد آور را با دیدی کاملا الحادی و مادی مطرح می کند.... یا کسانی مثل نیچه علاوه بر آنکه منکر خدا گشته و به نتیجه قطعی آن نیز ملتزم شده اند. حتی وجدان اخلاقی را امری موهوم و بی اساس می شمارند... در اين دوران، سست شدن باورهاي ديني و گرايش شديد به بي‌ديني، الحاد و انكار امور مقدس و مسائل ديني، ابتدا گريبان دانشمندان غرب را گرفت و پس از آن، در ميان مردم گسترش يافت. گفتني است نبود پايه‌هاي ثابت فلسفي و عقلي در انديشة انسان غربي، همواره به چشم مي‌خورد و انديشة فلسفي غرب همچون كشتي كوچكي در ميان امواج خروشان، از سويي به‌سوي ديگر مي‌رود. با این وصف و بدون هر گونه دلایل محکم عقلی و منطقی؛ نظریه‌ی«دین زدایی» مدعی است: دیگر دلایل کافی برای تبیین علت حضور دین در جامعه و استمرار حیات آن، به عنوان منبع قدرت سیاسی و اجتماعی، وجود ندارد.

این نظریه یک نظر جهان شمول یا یک داوری مطلق نسبت به همه‌ی ادیان را مطرح می‌سازد، در حالی که نمی‌توان کارکرد همه‌ی ادیان را در همه‌ی جوامع، به صورت یکسان مورد داوری و ارزیابی قرار داد. علاوه بر آن، این مسئله مبتنی بر این پیش فرض است که انسان چه تلقّی و تعریفی از دین مدّ نظر دارد؛ برای مثال، بر اساس تعریف قدسی گرایانه‌ی


1) مكارم شيرازي، ناصر، انگيزة پيدايش مذهب، ص13.(با کمی تغییر)

افرادی مثل شلایر ماخر و اوتو، که دین را صرفاً به بعد معنوی آن تقلیل می‌دهند، نمی‌توان از دین انتظار کارکردهای همه جانبه‌ی اجتماعی، اخلاقی و عقلانی داشت. لذا این تعریف درباره‌ی همه‌ی ادیان، از جمله اسلام، که دینی جامع و ناظر به همه‌ی وجوه حیات بشری است، نمی تواند صادق باشد.

در هر حال اصلی ترین رکن دین؛ یعنی خدا باوری سبب می شود انسان از نگرانی و تشویش خاطر در امان بماند. همچنین او را به پایداری در برابر رویدادهای ناگوار زندگی رهنمون می شود، به گونه ای که دیگر هیچ حادثه ای نمی تواند در آدمی تزلزلی به وجود آورد. بر اساس بینش اسلامی، هر انسانی از هنگام تولد، با فطرت الهی؛ یعنی با روانی پاک، قدم به عرصه زندگی می گذارد و اصلی ترین هدف دین نیز حفظ یا تأمین این بهداشت روانی است که از آغاز با بشر همراه بوده است. خداوند کریم با تأکید بسیار در آیات نورانیوحی، تنها راه رستگاری و سعادت انسان را در دین داری،«تزکیه» و پالایش روح و روان او می داند، آنجا که میفرماید:«قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّیها؛ همانا هر که نفس خود را تزکیه کرد، رستگار شد». در حقیقت، پالایش روح که قرآن کریم از آن به«تزکیه» تعبیر می فرماید، همان چیزی است که امروزه از آن به سلامت روان یاد می کنند.

درونت زند بهر عقبا صدا*** بگوش و بجان گیرو برخیز ز جا

چو فطرت رود راه و رسم خدا ***بصیرت دمد روح و معنا به ما

امروزه،نگرش خاصی به ماهیت انگیزه های اساسی محرک رفتار و ماهیت تهدیدهای اضطراب آمیز و اسباب ایجاد عوارض بیماریهای روانی و عقلانی می شود تا با شناخت آن از بروز آنها پیشگیری شود.موضوع پیشگیری از رفتارهای انحرافی و بحرانهای روحی و روانی به عنوان یکی از مسایل مهمی است که روان شناسان و جامعه شناسان درگیر آن هستند.به تازگی گرایش جدیدی در میان روان شناسان و روان درمانگران پدید آمده است تا به تاثیر عوامل فرهنگی و اجتماعی در شخصیت و نیازهای انسان بیشتر توجه شود.این گرایش طرفدار توجه بیشتر به دین برای سلامت روان و درمان بیماریهای روانی است.آنان بر این باورند که در ایمان به خدا نیروی خارق العاده ای وجود دارد که نوعی قدرت معنوی به

انسان دیندار می بخشد و در تحمل سختی های زندگی او را کمک می کند و از نگرانی،اضطراب و در نتیجه پیامدهای زیانباری چون افسردگی باز می دارد. تاریخ نگار معروف، توین بی می نویسد: بحرانی که اروپاییان در قرن حاضر به آن دچار شده اند، اساساً به فقر معنوی آنان بازمی گردد. تنها راه درمان این فروپاشیدگی اخلاقی که غرب از آن رنج می برد، بازگشت به دین است. اصولاً ایمان، تأثیر بسزایی در نفس انسان دارد؛ زیرا اعتماد به نفس و قدرت او را بر صبر و تحمل سختی های زندگی افزایش می دهد و احساس امنیت و آرامش را در نفس او مستقر می سازد و در درونش آسودگی خاطر پدید می آورد. بدین سان، انسان غرق در احساس خوشبختی می شود. دور کیم می گوید: انسان«دین ورز» قدمتی بیش از انسان«هوش ورز» دارد. تحقیقات ثابت کرده که ایمان راسخ و داشتن اعتقادات دینی در حفاظت فرد در مقابل تنش ها و وسوسه های شیطانی و... بیشترین تأثیررا دارد. امروزه پزشکان برای معالجه روان پریشی تلاش در استحکام پایه های دینی فرد را، در مرحله اول اهمیت قرار می دهند و به کار بردن دارو را به عنوان روش مکمل می دانند که به بیمار کمک سطحی و موقتی می کند. اجرا کردن دستورهای الهی و سنت های نبوی در دفع فشار عصبی اهمیت بسزا دارد؛ به طوری که فرد در برابر شدیدترین ضربات عصبی چون درخت تناوری استوار می ایستد.

امروزه ثابت شده است که دین و باورهای مذهبی به زندگی انسان ها معنا می دهد و این موجب آرامش بخشی بسیاری از حوادث و رویدادها در جهان هستی است،که از این طریق به انسان آرامش روانی دست می دهد.زندگی بدون اعتقاد به مذهب و باورهای قلبی و ایمانی در بُعد مادی خلاصه شده و در هر فراز و نشیبی به شدّت تحت تأثیر قرار می گیرد و بر روح و روان انسان فشار و درد سنگینی وارد می کند که در برخی موارد به خودکشی منجر می شود.انسان عصر ماشین و صنعت بیش از انسان قرون گذشته به مذهب نیازمند است،زیرا صنعت و تکنولوژی اگر چه در رفع نیاز مادی او مؤثر بوده، اما چه چیز باید جنبه های روحی و روانی او را تأمین کند و او را به فردای مطمئن و آینده ای ابدی امیدوار کند؟ اعتقادات مذهبی در پیش گیری اختلالات روحی و روانی نقش بسیار مهمّی دارد. کارل

یونک روانکاو می گوید: در طول سی سال گذشته افراد زیادی از ملیت های مختلف جهان متمدن، با من مشورت کردند و من صدها تن از بیماران را معالجه و درمان کرده ام، اما از میان بیمارانی که در نیمه دوم عمر خود به سر می برند- یعنی از سی و پنج سالگی به بعد- حتی یک بیمار را نیز ندیدم که اساساً مشکلش نیاز به گرایش دینی در زندگی نباشد. به جرأت می توانم بگویم که تک تک آنان به این دلیل قربانی بیماری روانی شده بودند که آن چیزی را که ادیان موجود در هر زمانی به پیروان خود می دهند فاقد بودند و تک تک آنان تنها وقتی که به دین و دیدگاه های دینی بازگشته بودند به طور کامل درمان شدند.

بنیامین راش، روان شناس مشهور می نویسد: مذهب آن قدر برای پرورش سلامت روح اهمیت دارد که هوا برای تنفّس مذهب به انسان کمک می کند تا معنای حوادث زندگی،مخصوصاً حوادث دردناک و اضطراب انگیز را بفهمد. دین به مؤمنان و معتقدان خودمی آموزد که چگونه با مجموعه عظیم جهان که پیش از فرد شکل گرفته و قوانین خود را بر او تحمیل می کند،سازگاری یابد.این سازگاری دلگرمی و خرسندی مطبوعی را در درون و روحیه فرد ایجاد می کند. شاید بتوان گفت توانایی مذهب، در کاستن غم های وجودی و پیوند دادن انسان با نیروهای قدرتمند معنوی، بزرگ ترین موهبت مذهب به انسان هاست و برای فرد دین باور، این هدیه عبارت است از احساس امید و آرامش، ولی در سطحی گسترده تر و فراگیر. نشانه سلامت روحی و روانی، ایمان به خدا، دین داری و آگاهی داشتن و عمل کردن به آموزه های دین است. به بیانی دیگر دین، با تأمین بهداشت روانی، احساس امنیت، آرامش و خوشبختی را برای انسان ها به ارمغان می آورد. در حقیقت دین، تضمین کننده بهداشت روانی انسان هاست و بهداشت روان نیز ضامن رستگاری آدمی است.

به بیانی دیگر افکار و باورهای انسان نقش مهمی در آرامش او دارند. و در واقع افکار و باورها قوی‌ترین منابع ذهنی هستند که می‌توانند آرامش فرد را بهم بریزند. هر چند به نظر می‌رسد که اغلب محرکات و شرایط محیطی مسبب از بین رفتن آرامش فرد هستند. اما در واقع آن چه به وقایع بیرونی رنگ می‌دهد و آنها را نیرومند و تاثیرگذار می‌سازد؛ باورها و برداشتهایی است که فرد نسبت به این وقایع دارد. واکنش افراد مختلف را در مقابل یک

واقعه بیرونی و محیطی در نظر بگیرید. مثلا صحنه‌ای را مجسم کنید که تصادف خفیفی در یک خیابان نسبتا شلوغ بین دو خودرو اتفاق افتاده است. واکنش رانندگان خودروها را تصور کنید، برخی ها در این شرایط بصورت جدی پرخاشگر می‌شوند؛ در حالی که برخی دیگر با خوشرویی بیشتری برخورد می‌کنند. آنچه تفاوت رفتار انسانها را در لحظه‌های مشخص و مشترک موجب می‌شود طرز فکری است که نسبت به آن اتفاق دارند و این که از چه زاویه‌ای به آن مساله نگاه می‌کنند. بر این اساس افرادی که افکار و باورهای منفی دارند زودتر و شدیدتر از افرادی که دارای باورهای مثبت و نگرشهای مثبت‌تری هستند آرامش خود را از دست می‌دهند. این دسته از افکار هر چند ممکن است در طول زندگی فرد ایجاد و رشد یافته باشند و حتی به دوران کودکی فرد مربوط می‌باشند، اما قابل تغییر هستند.البته لازم است توجه جنابعالی به این نکته مهم و حیاتی جلب گردد که دین حق در هر زمانی یکی بیش نیست و بر همه کس لازم است از آن پیروی کند. این اندیشه که میان برخی از مدعیان روشنفکری، اخیرا رایج شده است که می گویند همه ادیان آسمانی از لحاظ اعتبار در همه وقت یکسانند اندیشه نادرستی است. البته صحیح است که میان پیامبران خدا اختلاف و نزاعی وجود ندارد. پیامبران خدا همگی به سوی یک هدف و یک خدا دعوت می کنند. آنان نیامده اند که در میان بشر فرقه ها و گروههای متناقضی بوجود آورند. ولی این سخن به این معنی نیست که در هر زمانی چندین دین حق وجود دارد و طبعا انسان می تواند در هر زمانی هر دینی را که می خواهد بپذیرد، بر عکس، معنای این سخن این است که انسان باید همه پیامبران را قبول داشته باشد و بداند که پیامبران سابق مبشر پیامبران لاحق خصوصا خاتم و افضلشان بوده اند و پیامبران لاحق مصدق پیامبران سابق بوده اند، پس لازمه ایمان به همه پیامبران این است که انسان در هر زمانی تسلیم شریعت همان پیامبری باشد که دوره او است و قهرا لازم است در دوره ختمیه به آخرین دستورهایی که از جانب خدا به وسیله آخرین پیامبر رسیده است عمل کند و این، لازمه اسلام، یعنی تسلیم شدن به خدا و پذیرفتن رسالتهای فرستادگان او است.

متاسفانه برخی عقیده دارند که انسان به دین خاصی ملزم نیست، هر دین از ادیان را داشته باشد کافی است. اما این ایده با فطرت و فریاد خاموش درون همحوانی ندارد. درست است که در دین، اکراه و اجباری نیست: "لا اکراه فی الدین"(1)ولی این سخن به این معنی نیست که دین خدا در هر زمانی متعدد است و انسان حق دارد هر کدام را که بخواهد انتخاب کند. در هر زمانی یک دین حق با پیغمبر صاحب شریعتی از طرف خدا آمده؛ مردم موظف بوده اند که از راهنمایی او استفاده کنند و قوانین و احکام خود را چه در عبادات و چه در غیر عبادات از او فرا گیرند تا نوبت به حضرت خاتم الانبیاء رسیده است. در این زمان اگر کسی بخواهد بسوی خدا راهی بجوید باید از دستورات دین او راهنمایی بجوید. قرآن کریممی فرماید: و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه و هو فی الاخرش من الخاسرین(2)‘ و هر کس غیر از اسلام دینی بجوید هرگز از او پذیرفته نشود و او در جهان دیگر از جمله زیانکاران خواهد بود ‘. اگر گفته شود که مراد از اسلام، دین خاتم انبیاء نیست بلکه منظور تسلیم خدا شدن است، پاسخ این است که البته اسلام همان تسلیم است و دین اسلام همان دین تسلیم است؛ ولی حقیقت تسلیم در هر زمانی شکلی داشته و در این زمان، شکل آن همان دین گرانمایه ای است که به دست حضرت خاتم الانبیاء ظهور یافته است و قهرا کلمه اسلام بر آن منطبق می گردد و بس. به عبارت دیگر لازمه تسلیم خدا شدن پذیرفتن دستورهای او است و روشن است که همواره به آخرین دستور خدا باید عمل کرد و آخرین دستور خدا همان چیزی است که آخرین رسول او آورده است. یعنی اسلام ناب محمدی(ص).

علّامه طباطبائی می‌گوید: دین همواره بشر را به سوی معارف حقیقی و اخلاق فاضله و اعمال نیک دعوت می‌کند، و معلوم است که اصلاح عالم انسانی هم در همین سه چیز است: 1. عقاید حقّه؛ 2. اخلاق فاضله؛ 3. اعمال نیک. با نگاهی به وضعیت بشر امروز، بهتر


1) بقره /. 256

2) آل عمران /. 85

می‌توان دلیل نیاز بشر به دین را درک کرد. بشری که امروز به بالاترین درجه از علم و تمدن و فناوری رسیده است، ولی می‌بینیم که در امور گوناگون فردی و اجتماع و اخلاقی خود تا چه حدّی دچار انحطاط اخلاقی و فساد شده است و چه بحران ها و جنگ‌های خانمان براندازی تهدیدش می‌کنند! تا چه حد زورگویی بر بشریت مسلّط شده است! و تازه همه‌ی این فسادها در عصری جریان دارد که آن را«عصر تمدن و ترقّی» و«عصر دانش» می‌خوانند.(1)

از نظر ایشان، تنها دین است که می‌تواند بشر را در تمام شئون مادی و معنوی به اصلاح دعوت کند؛ هم در اعتقادات و هم در اخلاق و هم در رفتار. بنابراین، اگر در دنیا، امید خیر وسعادتی باشد باید از دین وتربیت دینی امید داشت و در آن جست و جو کرد. ملل پیشرفته اساس اجتماع را کمالات مادی و طبیعی قرار داده و مسئله دین و اخلاق را مهمل گذاشته‌اند و فضایل انسانی از قبیل صلاح و رحمت و محبت و صفای قلب را از دست داده و احکام فطرت را به فراموشی سپرده‌اند، و اگر عقل و علم و وجدان بشری به تنهایی برای اصلاح بشر کافی بود نمی‌بایستی کار بشر به این توحّش بکشد و نباید ارزش‌های اخلاقی و فضایل انسانی را از دست داده باشند.(2)

با نگاهی واقع بینانه به تاریخ حیات انسانی، در می‌یابی که هیچ جامعه‌ای در هیچ زمانی خالی از دین نبوده است، و احساس نیاز انسان به دین در ادوار گوناگون تاریخی مشاهده می‌شود. این مسئله علاوه بر اینکه باطل کننده‌ی نظریه‌ی کسانی است که جهل و عجز بشر نسبت به قوای ناشناخته‌ی طبیعی را عامل روی آوردن انسان به نیروهای فراطبیعی غیبی می‌دانند، همچنین نشان می‌دهد که هم انسان جاهل و عاجزِ دیروز نیاز به خدا داشت و هم بشر علم زده‌ی امروز چنین نیازی دارد. کسانی که ریشه‌ی دین را در عوامل روانی و یا جهل و خرافه و یا عوامل سیاسی و اجتماعی جست و جو می‌کنند، در برابر بسیاری از


1) سید محمّد حسین طباطبائی، المیزان فی تفسیر القرآن (بیروت، دارالاعلمی، 1404)، ج 5، ص 268.

2) همان، معنویت تشیع (قم، 1354)، ص 56

اندیشمندان برجسته‌ی جهان، که تا آخرین لحظات عمر خود را در بالاترین حدّ علم و آگاهی و تعهد و دین داری حفظ نموده اند، چه پاسخی خواهند داشت؟

البته با عنایت به آنچه مطرح شد؛ عوامل كم رنگ شدن دين در جامعه غربی (سكولاريزاسيون) و تغيير نگرش افراد جامعه نسبت به دين متاثر از عوامل مختلفی است که در اینجا توجه جنابعالی با بیانی دیگر به برخی از آنها معطوف می گردد؟ سكولاريزاسيون فرايندي است كه طي آن وجدان ديني، فعاليت‌هاي ديني و نهادهاي ديني، اعتبار و اهميت اجتماعي خود را از دست مي‌دهند.(1)

برخي از عوامل پيدايش اين فرايند يعني سكولاريزاسيون درجامعه به شرح ذيل است:الف) خرافات: وجود خرافات و آموزه‌هاي عقل‌ستيز موجب از بين رفتن باور انسان‌ها به دين مي‌شود. چرا كه وقتي عقل و دانش بشر به سستي آن خرافات دست يابد اعتمادش به دين را از دست مي‌دهد و بدين جهت يكي از عوامل افول دين در جوامع، رخنه خرافات و مطالب نادرست در ميان آموزه‌هاي ديني است. شهيد مطهري به نيكي در اين‌باره مي‌نويسد:«كليسا چه از نظر مفاهيم نارسائي كه در الهيات عرضه داشت و چه از نظر رفتار غيرانسانيش با تودة مردم، خصوصاً طبقه دانشمندان و آزادفكران، از علل عمده گرايش جهان مسيحي و به طور غيرمستقيم جهان غيرمسيحي به ماديگري است... فلا ماريون در كتاب«خدا در طبيعت» مي‌گويد كليسا به اين شكل خدا را معرفي كرد كه از چشم راستش تا چشم چپش شش هزار فرسخ فاصله دارد.»(2)

ب) علم‌زدگي: پيشرفتهاي صنعتي و علمي موجب گرديد تا گمان شود كه علم مي‌تواند جاي دين را بگيرد و اين يكي از عوامل تغيير ديد جامعه به دين گرديد. برايان ويلسون در اين باره مي‌نويسد:«كار بست علم - به ويژه در فعاليت‌هاي توليدي - و پيدايش و فنون جديد، از احساس وابستگي انسان به الوهيت كاست.»(3)يكي ديگر از فيلسوفان غربي نيز


1) براين ويلسون، فرهنگ و دين، ويراسته مير چاالياره، تهران، طرح نو، چاپ اول، 1374، ص124.

2) مطهري، مرتضي، علل گرايش به ماديگري، تهران، انتشارات صدرا، چاپ يازدهم، 1368، ص69-65.

3) فرهنگ و دين، همان، ص141-139.

مي‌نويسد:«بر وفق علم‌زدگي يا اصالت علم، گزاره‌ها فقط به ميزاني كه با كميات يا امور واقع تجربي ربط و پيوند دارند محتواي حقيقي و صدق دارند. علم‌زدگي با هر ديني كه شالودة مابعدالطبيعي معناداري دارد - قطع نظر از ادعاي وحي و تنزيل فرا طبيعي - تعارض به بار مي‌آورد.»(1)پس يكي از عوامل افول دين در جوامع علم‌زدگي مي‌باشد و البته همانطور كه شهيد مطهري به نيكي فرموده‌اند علم به تنهايي براي سعادت‌بخشي انسان كافي نيست و علم و ايمان توأماً مايه سعادت دنيوي و اخروي انسان است و افراط در علم‌گرايي و ناديده گرفتن دين نهايتاً به زيان انسان‌ها تمام مي‌شود چنانكه دانشمندان غربي هم بر اين امراعتراف كرده‌اند. جورج سارتن در كتاب شش بال در اين باره مي‌نويسد:«علم در بعضي زمينه‌ها ترقيات عظيم و شگفت كرده است ولي در زمينه‌هاي ديگر مثلاً سياست ملي يا بين‌المللي كه مربوط است به روابط افراد انسان با يكديگر، هنوز خود را ريشخند مي‌كنيم.»(2)ج) عملكرد حاكمان ديني و دينداران: عملكرد حاكمان ديني تأثير بسزايي در دينداري مردم دارد. نهرو در اين‌باره مي‌نويسد:«جنگ و نزاع ناپيدا ميان پاپ‌ها در مردم اروپا تأثير بسياري به وجود مي‌آورد. وقتي كه مردم مي‌ديدند كساني كه خود را جانشين و مظهر خداوند در روي زمين مي‌نامند، چنين رفتاري، دارند طبعاً درباره تقدس و درستي و جدي بودن حرف‌هايشان به ترديد مي‌افتادند.»(3)البته اين مسأله اختصاص به حاكمان ديني ندارد بلكه اگر دينداران نيز در رفتارشان دقت نكنند و اصول انساني و ديني را رعايت نكنند و احياناً داراي فساد اخلاقي و رفتاري باشند اين وضعيت نيز مايه سستي باور جامعه به جايگاه دين در زندگي آدميان مي‌شود. البته انسان هوشيار و دانا هميشه حساب دين را از ديندار و حاكم


1) قدردان قراملكي، محمد حسن، سكولاريزم در مسيحيت و اسلام، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه، 1379، ص86.

2) رباني گلپايگاني، علي، ريشه‌ها و نشانه‌هاي سكولاريسم، كانون انديشه جوان، 1379، ص49.

3) لعل نهرو، جواهر، نگاهي به تاريخ جهان، مترجم محمود تفضلي، تهران، مؤسسه انتشارات اميركبير، چاپ دهم، 1377، ج1، ص501.

ديني جدا مي‌كند و ارزشمندي و نقش ارزشمند دين را بخاطر عملكرد ناشايست پاره‌اي از دينداراني كه به آموزه‌هاي ديني عمل نكرد‌ه‌اند ناديده نمي‌گيرد.

د) تبليغات ستمگران و حق‌ستيزان: همانطوري كه در طول تاريخ ظالمان با سوء استفاده از مفاهيم و امور ارزشمند و مقدس آدميان به استعمار جوامع و ظلم بر مردم اقدام كرده‌اند همچنين ستمگران همواره بر عليه دين تبليغات دروغين كرده‌اند چون دين شعار مبارزة با طاغوت را سر داده و انسان‌ها را با حقائق آشنا مي‌سازد خداوند در قرآن مي‌فرمايد ما هيچ رسولي نفرستاديم الا اينكه شعارش و پيامش به مردم اين بود كه با طاغوت‌ها و تجاوزگران مبارزه كنيد و خدا را پرستش نمائيد.(1)

پروفسور هربرت آي‌شيلر استاد ممتاز دانشگاه كاليفرنيا مي‌نويسد:«واژه امپرياليسم فرهنگي نشان‌دهندة نوعي نفوذ اجتماعي است كه از طريق آن،كشوري اساس تصورها، ارزش‌ها، معلومات و هنجارهاي رفتاري و همچنين روش زندگي خود را بر كشورهاي ديگر تحميل مي‌كند.» وي مي‌گويد:«امپرياليسم فرهنگي از طريق ارتباطات، پديده‌اي اتفاقي و اضطراري نيست بلكه براي كشورهاي امپرياليستي كه تلاش مي‌كنند بدين وسيله تسلط اقتصادي و برتري سياسي خود را بر ممالك ديگر برقرار و حفظ كنند، امري حياتي است.»(2)

بنابراين استفاده از ابزارهاي تبليغاتي يكي از ابزارها و عوامل مهم ستمگران و متجاوزگران براي كمرنگ كردن ارزش‌هاي انساني و دين است.

البته در خاتمه باید همچنان به این حقیقت تلخ اعتراف کرد که متاسفانه انسان جدید و فلاسفه معاصر در غرب، به علل گوناگونی که به برخی از آنها اشاره شد؛ همچون استفاده ابزاری از عقل، پیشرفت‌های علوم مادی و تجربی، ضعف مراجع دینی (یهودی و مسیحی) در پاسخ‌گویی به نیازهای فکری و عملی او، رفتار نامناسب کلیسا با اهل اندیشه و رشد فزایندۀ سرمایه‌داری و مصرف‌گرایی، به گونه ای دچار بحران دین‌گریزی و معنویت ستیزی شده است. که از باب نمونه خیلی راحت پست‌مدرنيسم در بُعد رويارويي با خدا و امور


1) نحل/36.

2) هربرت شيلر، وسايل ارتباط جمعي و امپراتوري آمريكا، ترجمه احمد ميرعابديني، تهران، سروش، چاپ اول، 1377، ص40.

معنوي، شعار سكولاريسم (دنيا‌گرايي) عصر مدرن را تكرار مي‌كند، بلكه اندكي هم فراتر رفته و با اظهار ناباوري به فراروايت‌ها كه دين نيز يكي از آنهاست، بي‌ايماني به مسائل معنوي و الهي را تقويت مي‌كند. مع الوصف بر اساس چنین نگرشهایی؛ پوچی و بی‌معنایی و به دنبال آن، اندوه، دلهره و نومیدی در زندگی فردی از یک‌سو و ناامنی و بی‌عدالتی در زندگی اجتماعی و جهانی از سوی دیگر، پیامدهای گریز ناپذیر دین‌گریزی و معنویت ستیزی در عصر حاضر بوده‌است. در این میان، همانگونه که در جای جای این کتاب اشاره شده است؛ آنچه مغفول مانده، ساختار ماهوی و فطری دین و معنویت در انسان است. انسان جدید، ماهیت و فطرت را انکار کرد تا با پشت‌کردن به دین و معنویت، به آزادی در فکر و عمل دست یابد و با این بینش خطرناک ضمن جفا و ستم در حق سالم ترین دین الهی؛ بالاترین ظلم را در حق فطرت بشری و نفس انسانی خود مرتکب شده است. در هر حال برخلاف اندیشه های ایسم های مادّی؛ انسان باید با شناخت و معرفت در خصوص رفع این بحران و انتخاب بهترین و جامعترین دین به یقین و باوری برسد که بتواند با ایمان و اعتقاد کامل در مسیر فریاد خاموش درونش؛ گام بردارد و با این گام برداشتنها زمینه سعادت خود را در دنیا و آخرت تضمین نماید. البته همانطور که اشاره شد حقيقت آنست كه امروزه نه تنها جامعه اسلامي ايران بلكه انسانها در سراسر جهان به جايگاه ارزشمند دين پي برده‌اند و پيامدهاي منفي كنار نهادن آموزه‌هاي ديني در زندگي را چشيده‌اند و براستي مي‌توان اين قرن را قرن گسترش دينداري در جهان ناميد. ديويد ري گريفين از بنيانگذارن نهضت پست مدرنيسم در غرب مي‌نويسد: برخلاف گذشته كه متفكران روشنفكر به الحاد رو مي‌آوردند امروزه متفكران پيشرو و يا به عبارتي روشنفكران امروزي از آثار منفي انكار خدا و آموزه‌هاي الهي سخن مي‌گويند.(1)از اينرو بايد گفت ديد انسانها به دين تغيير كرده است؛ ولي اين تغيير به اين صورت است كه انسانها به ارزش و آثار دين در سعادت خويش پي برده‌اند. مع الوصف ای عزیز بزرگوار:


1) ديويد ري گريفين، خدا و دين در جهان پسا مدرن، مترجم حميدرضا آيت‌اللهي، مركز مطالعات و انتشارات آفتاب توسعه، چاپ اول، 1381، ص151

با تو دارم یک سخن در این جهان***تا که حق گردد هویدا و عیان

یستمع را کن مدار هر بیان***تابع احسن شو در کون و مکان

حرف ناب را گیر و از خرد و کلان ***چون که آن باشد نیاز هر روان

`پس نما خود را مهیّای همان ***در فضای روح و جان با صد توان

گر خدا گردد برون از فکر و جان***می شوی خوار و زبون تا آن کران

داد خاموش درون در هر زمان ***از تو می خواهد خدا را بی گمان

غیر حق با صد هزار نام و نشان ***می کند روح و روانت را خزان

گر روی سوی خدای مهربان ***می شوی راحت ز شّر این و آن

چون که باشد این همان داد نهان ***داد خاموش زمین و آسمان

در چنین حالی شوی تو شادمان ***بر اساس گفته پیغمبران

از غم و افسردگی و مثل آن ***یا که از خوف و همان حزن و فغان

با کمی ذکر و دعا گیری امان***در فضای جسم و جان با هر زبان

ای عزیز با خدا قدرت بدان***چون تویی والا تر از هر کهکشان

این حقیر گوید به هر پیر و جوان ***با خدا باش و برو سوی جنان

براي اثبات وجود خدا در برابر منکران به چه ادله اي می توان استناد کرد؟

مژده اي دل، جان جانان،نغمه ديگر کند***بهر مولا، لحظه لحظه، چهچه ديگر کند

جشن و ماتم، شادي و غم،هر دو دارند يک پيام***قلب آدم،ذرّه ذرّه، غمزه ديگر کند

قبل از ارائه ادله اثبات وجود خدا باید به این حقیقت اعتراف و اذعان کرد که تصور ذات خداوند برای انسان که موجودی محدود و مادی است، امری است محال و معرفت بشرینمی تواند به کُنه ذات پروردگار دست یابد. حضرت علی علیه السلام می فرماید:«همت ها هر اندازه دورپردازی کنند، او را نمی یابند و زیرک ها هر اندازه در ژرفای دریای اندیشه فروروند، به او نائل نمی گردند.»(1)

اگر چه وفق رباعی مزبور قلب آدمی لحظه لحظه و ذرّه ذرّه نغمه و آهنگ خدایی شدن را دنبال می کند.

آری آنچه حقیقت دارد این است که خداوند تبارک و تعالی، وجود مطلق و کمال مطلق است که هیچ گونه عیب و نقصی در آن نیست. وجود بی همتایی است که توانایی انجام هر کاری را دارد و به همه اشیاء در تمام حالات و زمانها آگاه است، شنوا و بیناست، دارای اراده و اختیار است، زنده و خالق همه چیز و سرچشمه تمام خیرات و خوبیهاست، و همه موجودات (مخلوقات) رادوست دارد و نسبت به آنها مهربان است

مفهوم واژه خداوند، از مفاهیمی است که هر انسانی حتی منکران وجود خداوند نیز تصویری از آن در ذهن خود دارند. چون همه می دانند خداوند یعنی موجودی که خالق همه موجودات، توانای بر هر کار، آگاه بر همه چیز، بینا، شنوا، حی و زنده، و... می باشد، گر چه وجود چنین خدائی را نپذیرند. هر چند مفهوم واژه خداوند از عمومی ترین مفاهیم است، ولی شناخت حقیقت و کنه ذات خداوند برای انسان ممکن نیست، چون ذات خداوند نامحدود و


1) نهج البلاغه، خطبه 1.

بی نهایت است و علم یعنی احاطه بر معلوم، و انسان چون ذات و خصوصیات او محدود است نمی تواند به حقیقت ذات خداوند پی ببرد.«لا یحیطون به علما»(1)بر خداوند احاطه علمی پیدا نمی کنند» و شاید به همین دلیل است که قرآن مجید در معرفی خداوند از طریق بیان صفات جمال و جلال نظیر غنی، علیم، حکیم، سمیع، بصیر، علی، کبیر، رحمن، رحیم، کبیر، خالق، فاطر و... به معرفی پروردگار متعال پرداخته است.(2)

عدم امکان معرفت حقیقی انسان به ذات پروردگار متعال، به این دلیل است که ذات باریتعالی نامحدود است و عقل بشری محدود، و محدود به کنه نامحدود راهی ندارد. علاوه،انسان پیوسته در زندگانی مادی خود به یک سلسله معلولات جسمانی که آغشته به یک رشته قیود جسمانی و زمانی و مکانی می باشد، گرفتار است و هیچ گاه حواس و تخیل وی نمی تواند یک موجود بی قید و شرط و مطلق را تصور کند.«لیس کمثله شی»(3)در عین حال انسان یقین دارد که خدایی وجود دارد، زیرا این جهان هستی نمی تواند بدون خالق و مدبر باشد، پس خالق توانایی دارد. حضرت علی علیه السلام می فرماید:«تو آن خدایی هستی که در عقل ما نمی گنجی تا در معرض وزش اندیشه ها نقش پذیر کیفیات بشوی، و نه تحت کنترل فکر در می آیی تا محدود و قابل تغییر باشی»(4)

در بعضی از روایات آمده است:«هم چنان که از چشم ها پنهان است، از عقل ها پنهان است.» آن چه از سخنان معصومین علیهم السلام استفاده می شود، محدودیت قدرت سیر عقلانی بشر است، نه ناتوانی و ممنوعیت کامل عقل بشر. بنابراین گر چه خداوند را بطور کامل نمی توان شناخت، ولی اولا اصل وجودش را نمی توان انکار کرد، و ثانیا با استفاده از شناخت صفات او می توان به یک شناخت نسبی رسید و گفت: خداوند وجود مطلق، کمال


1) طه، 110

2) تفسر نمونه ج 14، ص 161

3) شوری، 11

4) همان، خطبه 89.

مطلق، غنای مطلق، قدرت مطلق، علم مطلق و بطور کلی ذاتی است که دارای تمام کمالات است.

دانمشندان روان شناس و روان کاو، در قرون اخیر به این حقیقت پی برده اند و به آن اعتراف کرده اند. از جمله این دانشمندان می توان به دکتر الکسیس کارل، ویلیام جیمز، پاسکال، برگسون و… اشاره کرد. بشر در تاريخ زندگي خود براي درك جهان، راه هاي گوناگوني داشته و هر فردي به مقتضاي استعداد و توانائي فكر خود، راهي را انتخاب نموده و به مقصود رسيده است.

در ادامه پاسخ سوال قبل در جواب برخی که می‌گویند:«پس از هزاران سال آزمون و خطا در ساخت خدایان انسانی، سنگی و چوبی سرانجام، خدایی آسمانی و مهربان، دانا، تواناو حکیم توسط بشر ساخته شد» باید گفت این سخن به دلایل متعدد باطل است. چرا که براي اثبات وجود خدا و خداشناسي ادله اي فراوان وجود دارد که برخي از آنها براساس فطرت تبيين شده است و برخي از آنها ريشه عقلي و استدلالي دارد و برخی از راه حس و تجربه قابل مشاهده می باشد، که توجه جنابعالی به برخی از آنها معطوف می گردد:

1. عدم دلیل: هر چند شناخت خداوند و گرایش به سوی او و نور توحید در درون جان همه انسانها نهفته است ولی آداب و رسوم خرافی، تربیتهای غلط، تلقینهای سوء، غفلت و غرور، مخصوصاً به هنگام سلامت و وفور نعمت، پرده هایی بر آن می افکند، ولی هنگامی که طوفان حوادث از هر سوی وزیدن گرفته و گرداب مشکلات در برابر انسان نمایان گردد، انسان دست خود را از همه اسباب ظاهری کوتاه می بیند و از همه جا نا امید می شود، در این هنگام است که پرده ها کنار می روند و آن نقطه نورانی دل آشکار می شود و هر گونه فکر شرک آلود را از دل زدوده و در کوره این حوادث از هر ناخالصی خالص می گردد.(1)

از طرفی این شبه کنندگان هیچ دلیل منطقی و عقلی برای عدم وجود خدا ندارند، لذا این ادعا به هیچ دلیلی مستند نیست. علاوه بر آن باید تمامی دلایل عقلی (اعم از استدلالی و


1) تفسیر نمونه، ج 16، ص 418 – 422 و 423

شهودی) اثبات خدا را رد کنند. بنابراین مدعیان انکار خدا، علاوه بر دلایل عقلی شهودی اثبات خدا که اختصاص به عرفا دارد، بایستی نادرستی دلایل عقلی استدلالی فیلسوفان دین -شامل هشت دسته براهین اثبات وجود خدا به حصر استقرایی- را اثبات نماید که عبارت‌اند از:(1)

دسته اول: براهین وجودی یا وجود شناختی یا هستی شناختی

دسته دوم: براهین وجوب و امکان یاعلت اولی یا جهان شناختی

دسته سوم: براهین غایت شناختی

دسته چهارم: براهین درجات کمالدسته پنجم: برهان از راه حوادث و تجارب خاص

دسته ششم: براهین اخلاقی

دسته هفتم: برهان اجماع عام یا فطرت

دسته هشتم: براهین احتمالات

به فرض رد تمامی این براهین –که تقریبا فرضی محال است- حد اکثر آن است که دلیلی بر وجود خدا مشاهده نشده، اما نبود خدا نیز موضوعی است که اثبات آن نیاز به دلیل جداگانه‌ای دارد که مطمئنا هیچ فردی نخواهد توانست آن را اثبات کند. به عنوان نمونه، اگر شخصی تمام دلایل ارائه شده در مورد وجود حیات در آسمان‌های بی‌نهایت را مورد تردید قرار دهد، آیا می‌تواند با قطعیت بگوید که در غیر از زمین موجود زنده‌ای وجود ندارد؟!!

2. برهان فطرت: آسان ترین و بهترین راه شناخت وجود خداوند، راه دل یا برهان فطرت است. یعنی در درون اعماق روح انسانی، شناخت، گرایش و عشق به خداوند نهفته است. همیشه یک نقطه نورانی و یک جاذبه نیرومند در درون قلب انسان وجود دارد که خط ارتباطی او با جهان ماوراء طبیعت و نزدیکترین راه به سوی خداست.(2)مقصود از راه فطرت

1) مصطفی مکیان. (بی‌تا). دروس استاد مصطفی ملکیان در مرکز تخصصی علم کلام در سال تحصیلی 1371-72. مرکز مدیریت حوزه علمیه قم: مؤسسه امام صادق (علیه السلام). ص81-84

2) تفسیر نمونه، ج 16، ص 341 و 342.

اين است كه يك شعور باطني و كشش دروني بشر را به سوي خدا رهبري مي نمايد و حس خداخواهي در نهاد او به صورت يك امر فطري به وديعت گذارده شده است، اين حس بسان غرائز ديگر، انسان را به مقصدي كه هدف اوست، مي كشاند. (1)بشر در ادراك خدا از طريق دل به هيچ نوع برهاني نياز ندارد، بلكه در پرتو فطرت خداخواهي و حس خداجويي كه در اصطلاح دانشمندان اسلامي نام آن را فطرت مي نامند، به سوي خدا متوجه مي گردد. از هر انساني در هر زماني و در هر مكاني و در هر رژيمي سؤال كني كه شما در اين جهان چه احساسي داريد؟ آيا احساس مي كنيد كه مستقل هستيد و يا در خود احساس وابستگي داريد؟ كسي نيست كه بگويد من در اين جهان احساس مي كنم كه مستقل هستم، همه وهمه در خود اين احساس وابستگي را دارند لكن اين احساس صادقانه دو گونه اشباع مي شود:

الف) احساس صادق با اشباع صادق. ب) احساس صادق با اشباع كاذب. نظير طفلي كه احساس گرسنگي مي كند اين احساس صادق است كه گاهي با مكيدن پستان پر شير مادر، صادقانه اشباع مي شود و گاهي اين احساس صادقانه با مكيدن پستانك خشك، كاذبانه اشباع مي شود. در انسان هم اصل وابستگي يك واقعيت و حقيقتي است، لكن وابسته به چه 1. به قدرت خدا 2. به قدرت طبيعت؟ خود طبيعت هم وابسته به صدها شرط است. پس بايد وابسته به قدرتي باشي كه به هیچ چیز وابسته نباشد.(2)مع الوصف مراد از راه دل یا فطرت این است که انسان به سبب ساختمان خاص روحی خود، متمایل و خواهان خدا آفریده شده است. در انسان، خداجویی و خداخواهی و خدا پرستی نهاده شده است. همچنانکه غریزه جستجوی مادر در طبیعت کودک نهفته شده است. خدا خواهی و خدا جویی نوعی جاذبه معنوی است میان کانون دل و احساسات انسان از یک طرف، و کانون هستی یعنی کمال مطلق، از سوی دیگر و انسان بدون آن که خود بداند، تحت تاثیر این نیروی مرموز قرار دارد. فریاد خاموش درون مي گويد هر انساني از هر نژاد و طبقه اي که باشد اگر او را به


1) سبحاني، جعفر، راه خداشناسي و شناخت صفات او، ص36.

2) قرائتي، محسن، اصول عقايد، ص19.

حال خود واگذارند و تعليمات خاصي نبيند وحتي از گفتگوهاي خداپرستان و مادي گرايان بي اطلاع باشد خود به خود متوجه نيروي توانا و مقتدري مي شود که مافوق جهان ماده بوده و بر تمام جهان حکومت مي کند.

او در زواياي قلب و اعماق دل و روان خويش احساس مي کند که ندايي لطيف و پر از مهر و در عين حال، رسا و محکم، وي را به طرف يک مبدأ بزرگ علم و قدرت مي خواند. اين همان نداي فطرت پاک و بي آلايش بشر است. نداي فطرت، هميشه در درون جان آدمي هست، ولي در برابر حوادث سخت، قوت، بيشتري مي يابد.، این آگاهی و کشش حضوری و شهودی به چنین وجودی نجات دهنده بهترین دلیل بر اثبات وجود خداوند متعالاست. در قرآن کریم در چندین آیه به این مسئله اشاره شده است، از جمله آیه شریفه:«فاذا رکبوا فی الفلک دعوا الله مخلصین له الدین…»(1)

هنگامی که در کشتی سوار می‌شوند، خدا را با اخلاص می‌خوانند، ولی آن گاه که (خدا) آنها را به خشکی رساند و نجات داد به پروردگار خود شرک می‌ورزند.در حدیث معروفی آمده است:«شخصی به حضرت صادق - علیه السّلام - عرض کرد: مرا به خدا راهنمایی کن. فرمود: هیچ سوار کشتی شده‌ای؟ گفت: آری. فرمود: هیچ اتفاقی افتاده است که کشتی تو بشکند و به حالت اضطراب افتاده باشی و چاره‌ای برای نجات نیابی؟ گفت: آری. فرمود: آیا دل تو تعلق گرفت به این که موجودی هست که قادر به خلاصی تو باشد؟ گفت: آری. فرمود: آن موجود همان خداوند قادر متعال است»(2)

آری ای عزیز بزرگوار، به بیان دیگر متکلمین و حکماء و کارشناسان علوم انسانی (اعم از اسلامی و غیر اسلامی)(3)

برای اثبات وجود خدا یکی از براهین مهم و راه‌گشایی که در این


1) عنکبوت/ 65.

2) الحویزی، عبدعلی بن جمعه، نور الثقلین، ج 1، ص 13، صدوق، توحید، تهران، انتشارات مکتبه الصدوق، 1387 ق، ص 231

3) مطهری، مرتضی، در تعلیقات کتاب«اصول فلسفه روش رئالیسم» ج 5، ص 52؛ ایشان به سخنانی از دانشمندی چون ویلیام جیمز، پاسکال، برگسون، انیشتین اشاره می‌کند.

زمینه ارائه داده‌اند همین برهان فطرت است. که طریق تبیین آن مختلف است که در اینجا به دو طریق به طور اختصار اشاره می شود: طریق اول: بینش شهودی و گرایش حضوری نسبت به هستی محض و کمال نامحدود، در وجود و سرشت همه انسانها تعبیه شده و تمامی افراد بشر یک نوع شناخت و گرایش و تمایلی به وجود و کمالی برتر دارند تا خود را به آن مقام نزدیک کنند تا هم منافع و نیازهای درونی و بیرونی خود را مرتفع کنند و هم از ضرر و زیانهای مهم، خود را برهانند، لذا در برابر چنین کمالی نامحدود و مدبّری حکیم، کشش شاهدانه و پرستش خاضعانه دارند. پس وقتی چنین شناخت و گرایشی در وجود تمامی انسانها باشد حتماً مستلزم آن است که این کمال مطلق و نامحدود وجود داشته باشدکه او همان خداوند است و الا تمامی این بینش‌ها و تمایلات لغو و عبث خواهد بود. به طور خلاصه چنین می‌توان گفت:

1. انسان فطرتاً کمال جو و کمال خواه است. 2. شواهد مربوط به زندگی خود انسان و دیگران گویای این حقیقت است که کمالهای محدود انسانها را ارضاء نمی‌کند، پس فطرت انسان خواهان کمال بی کران و غیر متناهی است. 3. وجود چنین احساس و شناخت و عشق و گرایشی در انسان به کمال برتر و نامحدود، مسلتزم وجود کمال مطلق است پس کمال مطلق وجود دارد و او همان خداوند است.(1)طریق دوم. این روش که برگرفته از طریق قرآن و اهل بیت - علیهم السّلام - است چنین تبیین می‌شود برای افراد بشر پیش می‌آید که در مواجهه با برخی بلاها و مصائب و سختی‌ها که دیگر هیچ امیدی به اسباب وسائل مادی و انسانی ندارند، برای نجات خود از مهلکه یک بارقه ی امیدی در دلشان روشن می‌شود و ناخودآگاه به وجود قدرتی مافوق و برتر درخود که آنها را دستگیر می‌کند پی می‌برند.
3. موحد بودن اولین انسان‌ها: اولین انسان‌ها که حضرت آدم و حضرت هوا(علیه السلام) باشند هر دو موحد بودند، و از ابتدای وجود بشریت به خدایی آسمانی و مهربان، دانا توانا و حکیم اعتقاد داشتند؛ فرزندان بی‌واسطه حضرت آدم همگی خدا پرست بوده اند، تا چندین نسل بعد

1) شاه آبادی، رشحات البحار، کتاب الانسان و الفطره.

هم خدا پرست بوده اند، بت پرستی بعدها بر اثر غفلت و جهل برخی انسان‌ها ایجاد شد، پس این ادعا کاملا پوچ و نادرست است.

4. اعتراف بت پرستان: خود بت پرستان نیز خدای آسمانی و قوی و دانا را قبول داشتند: قرآن کریم در این رابطه می فرماید:«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ(1)

اگر از آنان [كه شرك مى ورزند] بپرسى: چه كسى آسمان ها و زمين را آفريده و خورشيد و ماه را رام و مسخّر كرده؟ بى ترديد خواهند گفت: خدا. پس چگونه [از حق به باطل] منحرف مى شوند؟». پس خود بت پرستان نیز قبول دارندکه خداوند متعال و قوی، خالق آسمان و زمین است. هم‌چنین می‌فرماید:«الَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفی(2)آن‌ها كه غير خدا را اولياى خود قرار دادند، دليل‌شان اين بود كه:«اين‌ها را نمى پرستيم، مگر به خاطر اين‌كه ما را به خداوند نزديك كنند» این آیه بازگو کننده این مطلب است اساسا خود بت پرستان نیز موحد بودند و خدایی آسمانی و مهربان، دانا، توانا و حکیم را می پرستیدند، تنها و تنها بت‌ها را به عنوان تماثیلی از ملائک یا انبیا جهت تقرب به خداوند متعال در نظر داشتند.

5. راه عقل: در این راه، هستی خداوند به مدد مقدمات، اصول و روش های کاملاً عقلی ثابت می شود. چنان كه مقصود از راه استدلال اين است كه بشر از روي دلائل علمي به وجود خدايي پي مي برد و بر وجود او مانند بسياري از موجودات و مسائل عقلي ديگر استدلال مي كند و راهنماي او در اين طريق، برهان و استدلال و تفكر عقلي است از اين نظر، هر نوع خداجويي كه نتيجه مستقيم كنجكاوي و بحث و استدلال باشد، توحيد استدلالي ناميده مي شود. خواه ريشه آن علوم حسي و تجربي باشد و يا اساس آن را دلائل عقلي و فلسفي تشكيل دهد.(3)مزيت اين نوع خداشناسي از توحيد فطري، در اين است كه توحيد فطري در عين شرافت و لطافت نمي تواند راهنماي ديگران باشد، بلكه هر فردي بايد

1) عنکبوت/61

2) زمر/ 3

3) راه خداشناسي و شناخت صفات او، همان، ص36.

شخصاً كشش و جاذبه فطرت خود را به سوي خدا احساس نمايد، زيرا احساس دروني را نمي توان از طريق گفت و شنود به ديگران انتقال داد، ولي توحيد استدلالي علاوه بر اينكه مي تواند راهنماي خود استدلال كننده به سوي خداي جهان باشد، مي تواند نقطه تحولي در فكر ديگران هم به وجود آورد، زيرا توحيد استدلالي نتيجه يك سلسله دلائل علمي و فلسفي است كه مي توان آنها را به جهانيان عرضه داشت.

دليل بر وجود خداوند جهان يكي دو تا نيست، علم و فلسفه با دلائل زياد، ضرورت وجود صانع را ثابت نموده و در طول تاريخ زندگي بشر، هر كسي به فراخور فهم و استعداد و پايه معلومات خود، از طريقي خداي خود را شناخته و به يكي از براهين علمي و فلسفي استنادنموده و عقايد مذهبي خود را بر آن استوار ساخته است. براهین و ادله فلسفی اثبات خدا، نمونه های روشنی از کاوش های عقلی در راه اثبات خدا است. ادله ای که از راه عقل برای اثبات خدا ذکر کرده اند به سه قسمت عمده تقسیم می شود:

الف) براهین وجودی: براهینی هستند که وجود خدا را از راه تصور خدا اثبات می کنند. در این گونه از براهین برای اثبات خداوند به عالم واقع رجوع نمی شود بلکه اگر عالم واقع هم وجود نداشت باز هم اثبات وجود خدا ممکن می بود; زیرا خدا تنها موجودی است که صرف تصور او مستلزم قبول و اعتراف به وجود اوست. برهانهایی که در این مجموعه قرار دارند عبارتند از:

1- برهان آنسلم قدیس(1)که دو تقریر دارد.2- برهان دکارت(2)3- برهان مرحوم محمد حسین اصفهانی (کمپانی)(3)


1) ملکیان، تاریخ فلسفه غرب، ج 2، ص 92.

2) همان، ص 144.

3) مرحوم اصفهانی، تحفة الحکیم، مؤسسه آل البیت، ص 71.

ب) برهان صدیقین: این دسته، براهینی هستند که از راه اصل واقعیت، وجود خدا را اثبات می کنند; یعنی همین که معلوم شد واقعیتی هست اثبات می شود که خداوند باید موجود باشد. این دسته از براهین عبارتند از:

1- برهان صدیقین ابن سینا.2- برهان صدیقین ملا صدرا.3- برهان صدیقین سبزواری.4- برهان صدیقین علامه طباطبایی.

ج) براهین جهان شناختی: این براهین، براهینی هستند که عمدتا از راه استناد به اصل علیت وجود خدا اثبات می شوند. به این صورت که یکی از خصوصیات بارز جهان خارج را مبدا قرار می دهند و اثبات می کنند چیزی در این جهان وجود دارد که نسبت به اینخصوصیت بارز، حالت علی دارد که نامش خدا می باشد. این دسته از براهین عبارتند از: 1 - برهان حرکت 2 - برهان حدوث 3 - برهان امکان و وجوب 4 - برهان نفس 5 - برهان علیت 6 - برهان نظم 7 - برهان اخلاقی

براهین عقلی که توضیح برخی از آنها بصورت مستقل در ادامه خواهد آمد. ویژگی هایی دارد که پاره ای از آنها به شرح زیر است:

الف) بسیاری از استدلال ها و تبیین های عقلی خدایابی به دلیل پیوند با مباحث پیچیده و عمیق فلسفی، برای کسانی که دستی در بحث های فلسفی ندارند، چندان مفید نیست.

ب) یکی از امتیازات راه عقلی آن است که می توان در مصاف علمی با شبهات ملحدان از آن سود جست و در مقام احتجاج و مناظره، ضعف و سستی دلالیل منکران را آشکار ساخت و به چالش عقل گرایانی که جز به استدلال عقلی گردن نمی نهند، پاسخ گفت.

ج) برهان عقلی خدایابی می تواند در تقویت ایمان دینی مؤثر باشد؛ زیرا هرگاه خرد آدمی در برابر حقیقتی خاضع گردد، قلب و دل او نیز بدان گرایش قوی تری می یابد. از

سوی دیگر، زدودن شک و تردید در سایه استدلال استوار عقلی سهم به سزایی در پیش گیری از آسیب دیدن ایمان دارد.

6. برهان امکان، یا برهان«امکان و وجوب»: با توجه به کارکرد ویژه راه عقلی از یک سو و با نظر به تمایل فطری ذهن جست و جوگر انسان به بحث های عمیق عقلی و فلسفی از سوی دیگر، دانشمندان مسلمان؛ پژوهش های ژرفی را در زمینه ی خدایابی عقلی به انجام رسانده اند که بخشی از آن به تأسیس براهین نوین وجود خدا یا تکمیل براهین پیشین انجامیده است. یکی از متقن ترین ادله عقلی اثبات هستی خدا، برهان معروف وجوب و امکان است. می توان چکیده برهان وجوب و امکان را (در تقریر حاضر) چنین بیان کرد: یقیناً در جهان خارج موجودی هست. این موجود اگر واجب الوجود باشد مطلوب ما (که وجود خداوند یا همان واجب الوجود است) ثابت می شود و اگر ممکن الوجود باشد، با توجه بهنیازمندی آن به علت و با توجه به امتناع تسلسل و دور، به موجودی نیاز دارد که وجودش معلول موجود دیگری نباشد و چنین موجودی، واجب الوجود (یا همان خداوند) است.

توضیح بیشتر اینکه برهان مزبور از چهار مقدمه یقینی تشکیل می یابد: الف) هیچ ممکن الوجودی ذاتاً ضرورت وجود ندارد، یعنی هنگامی که عقل، ماهیتش را در نظر می گیرد، آن را نسبت به وجود و عدم، یکسان می بیند و صرف نظر از وجود علت، ضرورتی برای وجود آن نمی بیند. این مقدمه، بدیهی و بی نیاز از اثبات است. زیرا محمول آن از تحلیل مفهوم موضوع به دست می آید و فرض ممکن الوجود بودن عیناً فرض نداشتن ضرورت وجود است. ب) هیچ موجودی بدون وصف ضرورت، تحقق نمی یابد، یعنی تا هنگامی که همه راه های عدم به روی آن مسدود نشود، به وجود نمی آید، و به قول فلاسفه«الشیء ما لم یجب لم یوجد». به دیگر سخن: موجود یا ذاتاً واجب الوجود است و خود به خود ضرورت وجود دارد و یا ممکن الوجود است، و چنین موجودی تنها در صورتی تحقق می یابد که علتی آن را ایجاب کند و وجود آن را به سر حدّ ضرورت برساند، یعنی به گونه ای شود که امکان عدم نداشته باشد. این مقدمه هم یقینی و غیر قابل تشکیک است.

ج) هنگامی که وصف ضرورت، مقتضای ذات موجودی نبود، ناچار از ناحیه موجود دیگری به آن می رسد، یعنی علت تامه، وجود معلول را ضرورت بالغیر می سازد. این مقدمه نیز بدیهی و غیر قابل تردید است، زیرا هر وصفی از دو حال، خارج نیست: یا بالذات است و یا بالغیر. هنگامی که بالذات نبود، ناچار بالغیر خواهد بود. پس وصف ضرورت هم که لازمه هر وجودی است، اگر بالذات نباشد، ناچار در پرتو موجود دیگری حاصل می‌شود که آن را علت می نامند. د) دور و تسلسل در علل محال است. این مقدمه هم یقینی است، زیرا دور و تسلسل برگشت به اجتماع نقیضین می نماید و محال بودن اجتماع نقیضین بدیهی است. با توجه به این مقدّمات یقینی، برهان امکان به این صورت تقریر می‌شود: موجودات جهان، همگی با وصف ضرورت بالغیر، موجود می شوند، زیرا از یک سو ممکن الوجود هستند و ذاتاً وصف ضرورت را ندارند (مقدمة اوّل) و از سوی دیگر، هیچ موجودی بدون وصف ضرورت تحقق نمی یابد (مقدمه دوم) پس ناچار، دارای وصف ضرورت بالغیر می‌باشند و وجود هریک از آن‌ها به وسیلة علتی ایجاب می‌شود (مقدمه سوم) اکنون اگر فرض کنی که وجود آن‌ها به وسیله یک دیگر ضرورت می یابد، لازمه اش دَوْر در علل است و اگر فرض کنی که سلسلة علل،تا بی نهایت پیش می رود، لازمه اش تسلسل است و هر دوی آن‌ها باطل و محال می‌باشد(مقدمه چهارم) پس ناچار باید بپذیری که در رأس سلسله علت ها موجودی است که خود به خود ضرورت وجود دارد، یعنی واجب الوجود است.

این برهان را به صورت دیگری نیز می توان تقریر کرد که نیازی به مقدمه چهارم (ابطال دور و تسلسل) نداشته باشد، و آن این که: مجموعه ممکنات به هر صورت که فرض شود، بدون وجود واجب الوجود بالذات، ضرورتی در آن‌ها تحقق نمی یابد، در نتیجه، هیچ یک از آن‌ها موجود نمی شود، زیرا هیچ کدام از آن‌ها خود به خود دارای ضرورتی نیستند تا دیگری در پرتو آن ضرورت یابد. به دیگر سخن: ضرورت وجود در هر ممکن الوجودی ضرورتی عاریتی است و تا ضرورتی بالذات نباشد، جایی برای ضرورت های عاریتی نخواهد بود.

به بیانی دیگر هر چيزي که بتوان آن را«موجود» دانست از دو حال خارج نخواهد بود يا وجود براي آن ضرورت دارد و خود به خود موجود و به اصطلاح«واجب الوجود» است و يا وجودش ضرورت ندارد و مرهون موجود ديگري است و به اصطلاح ممکن الوجود است. بديهي است که اگر تحقق چيزي محال باشد هرگز وجود نخواهد يافت و هيچ گاه نمي توان آن را موجود دانست. پس هر موجودي یا واجب الوجود است يا ممکن الوجود با دقت در مفهوم ممکن الوجود روشن مي شود که هر چيزي مصداق اين مفهوم باشد، معلول و نيازمند به علت خواهد بود، زيرا اگر موجودي خود به خود وجود نداشته باشد، ناچار به وسيله موجود ديگري به وجود آمده است. چنان که هر وصفي که بالذات نباشد، ثبوت آن بالغير خواهد بود. مفاد قانون عليت هم همين است که هر موجود وابسته و ممکن الوجودي نيازمند به علت است، نه اين که هر موجودي نياز به علت دارد تا گفته شود که خدا هم احتياج به علت دارد، يا اعتقاد به خداي بي علت، نقض قانون عليت است. همچنين اگر هر موجودي ممکن الوجود و نيازمند به علت باشد. هيچگاه موجودي تحقق نخواهد يافت. چنين فرضي نظير آناست که هر يک از افراد يک گروه، اقدام خود را مشروط به شروع ديگري کند که در اين صورت هيچ اقدامي صورت نخواهد گرفت پس وجود موجودات خارجي دليل بر آن است که واجب الوجود (خدا) موجود است.

7. برهان حدوث: جهان متغير و غير ثابت است. هر چيزي که متغير و غير ثابت باشد. حادث و پديده است (يعني نبوده، بود شده) و هر حادث و پديده اي به يک ايجاد کننده (محدث) نياز دارد که خود، جسم و يا جسماني (متغير) نباشد و آن ايجاد کننده، همان خداوند متعال است. به بيان ديگر، جهان مخلوق است و مخلوق به خالق نياز دارد و خالق اين جهان همان خداوند است. همچنين مي توان گفت که جهان اثر است و هر اثري به يک مؤثر (صاحب اثر) نياز دارد و صاحب اثر (مؤثر هستي) همان خداوند است. چگونه يک صحنه نقاشي دليل بر وجود نقاش است و کتاب دليل بر وجود نويسنده، ساختمان دليل بر وجود بنا و معمار، رد پا نشانه عبور يک رهگذر.... هستي هم اثر و آثاري است که نشانگر آن است که خالقي در کار هست و آن خالق را خدا مي ناميم.«جهان را خالقي باشد خدا نام»
8.

برهان محدوديت: تمام موجودات هستي يافته (و ممکن) عالم محدود به حدي خاص هستند، هر موجودي نياز به تحديد کننده (و حاد) دارد، پس عالم هستي بايد به موجودي برسد که تحديد کننده است ولي خود محدود نباشد چون اگر او هم محدود باشد، لازم مي آيد که سلسله ي هستي تا بي نهايت ادامه پيدا کند (تسلسل) و لازمه ادامه بي نهايت سلسله هستي. اين است که جهاني در کار نباشد. اما از آن جا که جهاني موجود است اين نشان مي دهد که محدود کننده و حادي هم به نام خداوند وجود دارد.

9.

برهان تقدّم علت بر معلول: علت، تقدّم وجودی دارد بر معلول (نه تقدّم زمانی). معلول با این که هم زمان با علت است و از این نظر تقدّم و تأخری در کار نیست، در مرحله و مرتبه بعد از علت قرار گرفته و مشروط به وجود علت است، بر خلاف علت که مشروط به وجود معلول نیست، یعنی درباره معلول صادق است:«تا علت وجود پیدا نکند، او وجود پیدا نمی‌کند» اما درباره علت صادق نیست که:«تا معلول وجود پیدا نکند، او وجود پیدا نمی کند». کلمه«تا» مفید مفهوم شرطیّت و مشروطیّت و تقدّم ذاتی است.مثال: فرض می‌کنیم گروهی می خواهند در امری، مثلاً حمله به دشمن، اقدام کنند اما هیچ یک از آن‌ها حاضر نیست پیش قدم شود و حتی حاضر نیست هم قدم باشد. به سراغ هر کدام که می رویم، می‌گوید«تا» فلان شخص حمله نکند، من حمله نخواهم کرد. شخص دوم همین را نسبت به شخص سوم می‌گوید و شخص سوم نسبت به شخص چهارم و همین طور... یک نفر پیدا نمی شود که بلا شرط حمله کند. آیا ممکن است در چنین وضعی حمله صورت گیرد؟ البته نه، زیرا حمله ها مشروط است به حمله دیگر، حمله غیر مشروط وجود ندارد و حمله های مشروط که سلسله را تشکیل می دهند، بدون شرط، وجود پیدا نمی کنند، نتیجه این است که هیچ اقدامی صورت نمی گیرد. اگر سلسله ای غیر متناهی از علل و معلولات فرض کنیم، چون همه ممکن الوجود می باشند، وجود هر کدام مشروط بر وجود دیگری است که آن دیگری نیز به نوبه خود مشروط به دیگری است، تمام آن‌ها به زبان حال می‌گویند«تا» آن یکی دیگر وجود پیدا نکند، ما وجود پیدا نخواهیم کرد، و چون این زبان حال، زبان همه است، بلا استثنا، پس همه یک جا مشروط هایی هستند

که شرط شان وجود ندارد، پس هیچ یک وجود پیدا نخواهد کرد. از طرف دیگر چون می بینیم موجوداتی در عالَم هستی وجود دارد، پس ناچار واجب بالذات و علت غیر معلول و شرط غیر مشروطی در نظام هستی هست که این‌ها وجود پیدا کرده اند.

10. برهان هدايت: هر کسي در هستي دقت کند، مي بيند علاوه بر نظم و نظام. يک هدايت تکويني مرموز در همه موجودات وجود دارد. مثلا زنبور عسل بدون هيچ آموزشي وظايف خود را در انتخاب محل ساختمان؛ چگونگي ساختمان سازي؛ رفت و آمد به محل گل ها و کندو، نحوه ساخت خانه هاي شش گوش و... انجام مي دهد. اين مورد وامثال آن نشان مي دهد که يک هدايت مرموزي در موجودات وجود دارد که هدايت گر آن خداوند متعال است. چنان چه خداوند در قرآن مي فرمايد:«خداي ما آن کسي است که همه موجودات عالم را آفريده و آنگاه به راه کمالش هدايت نموده است» آری:

داد خاموش درون هر دم زند تو را صدا***مستعدّ سفري راه برو سوي خدا(1)

در سرا پرده تو روح خدا چون كه دميد(2)***تار و پود گوهرت شد مهيّاي بقا

از گلستان وجود چون نسيم سحري***آمد و همی صدا كرد ز آن لطف و صفا

كين چرا گشته اي مايوس ز لطف ازلي***در فضايي كه درون بر تو همي داشت ندا

با كمي همرهي با داد خموش دل و جان***اي عزيز سحري راه برو بهر لقا

تا شوي راحت و آرام ز هر درد سري***در جهان و رهي كه عاقبتش هست فنا


1) مي كند بر آدمي هر روز و شب صدها دعا

2) در سراپای تو چون روح الهی بدمید *** ای مسافر گام نه هر لحظه در راه خدا

مي كند لطف خدا جان و دل تو را رها ***از همه استرس و دلهره و صدها خطا

لطف حق شامل هر كس نشود در اين جهان***آن كه بوده عاصي و هم غافل و پر مدّعا

گر كه منّت نهدآن يار بر آن عبد ضعيف***لطف بي حدّ خدا بوده در اين صحن و سرا

پس عزيزم قدرخود را خوب بدان با صد توان***چون كه لايق گشته اي و كن خدا را تو ثنا

اين حقير با جان و دل در اين ديار پر بلا***می فرستد صلوات و هم هزار و یک دعا

11. برهان نظم؛ تجربی (دلیل علمی):مهم ترین دلایل علمی برای اثبات وجود خدا، آن دلایلی است که از راه نظم موجود در طبیعت و موجودات طبیعی می توان به وجود خداوند حکیم و مدبر رسید. اركان اين برهان را سه مطلب تشكيل مي دهد:

الف) هر پديده اي علتي دارد: شايد از ضروري ترين انديشه هاي بشر اين باشد كه هر پديده اي به دنبال علتي است كه وجود آن را ايجاب مي نمايد و هيچ پديده اي بدون علتي كه سرچشمه وجود آن است، به وجود نمي آيد. بشر اين قانون كلي را از كاوش كاملي كه در طول زندگي انجام داده به دست آورده و هرگز تا كنون ديده نشده كه پديده اي خود به خود و بدون علتي گام به پهنه هستي بگذارد.

ب) نظم در آفرينش موجود، دليل بر وجود عقل در پديدآورنده است: اين دومين پايه برهان نظم است و از نظر بداهت و روشني اگرچه به پايه اصل نخست نمي رسد، ولي در عين حال پس از يك بررسي كوتاه، به صورت يك امر مسلم و بديهي جلوه مي كند.

اگر وجود اثر حاكي از وجود مؤثر است، همچنين خصوصيات اثر، ما را به خصوصيات وجود مؤثر راهنمايي مي كند، خلاصه وجود اتومبيل گواهي مي دهد كه سازنده اي دارد، چنان كه

خصوصيات آن شهادت مي دهد كه سازنده وي از دانشهاي مربوط به صنعت اتومبيل سازي، كاملاً آگاه بوده است.

ج) نظامات شگفت انگيز جهان آفرينش: رموز و نظامات دقيق و پيچيده جهان آفرينش، بسان اقيانوس ژرف و ناپيدا كرانه اي است كه در تاريكي جهل بشر، فرورفته و بشر فقط توانسته است با دانشهاي كنوني خود چند متر كوتاهي از اين اقيانوس پهناور را روشن سازد.(1)

اصولاً متفكران بزرگ اين خصيصه را دارند كه هيچ موضوعي را بيهوده نمي انگارند و به هيچ چيزي سرسري نمي نگرند و از مسائل ساده و عادي درسهاي بزرگ مي گيرند. مثلاًنيوتن در سقوط سيبي از درخت قانون جاذبه عمومي را كشف نمود و ارشميدس حس كرد كه بدنش در آب سبك مي شود و در پرتو اين فكر اصول تعادل مايعات را به دست آورد.

لذا قرآن آن گروهي را بنده حقيقي خدا مي داند كه در جهان آفرينش به تفكر پردازند و آيات خلقت را سطحي و سرسري نگيرند.(2)تمام رشته های علوم ثابت می کند که در دنیا نظام معجزه آسایی وجود دارد که اساس آن،قوانین وسنن ثابت و غیر قابل انکار جهان هستی است. برهان نظم از قدیمی ترین براهین اثبات وجود خداست. آدمیان از قدیم الایام با مشاهده پدیده های منظم و هماهنگ به این فکر می افتادند که این نظم و هماهنگی موجودات معلول چیست. آیا خود اجزاء با همکاری یکدیگر این نظم را پدید آورده اند؛ یا این که ناظمی حکیم و با تدبیر، چنین ساختار منظمی را پدید آورده است. در این جهان حوادث و فعالیت ها نشانگر نظمی طبیعی هستند که نمی تواند نتیجه تصادف باشد. فیلسوف بعد از مشاهده چنین نظمی در پی کشف منبع و منشاء آن بر می آید. به طور کلی می توان مجموعه منظم را چنین تعریف کرد:«پدید منظم پدیده ایست که اجزاء آن در کنار هم و در ارتباط با یکدیگر قرار گرفته باشند که در مجموع هدف مشخصی را تعقیب کند.» با توجه به


1) سبحاني، جعفر، راه خداشناسي و شناخت صفات او، ص36.

2) آل عمران / 191؛ فرقان / 73.

این که موجودات طبیعی خود نمی توانند علت این نظم باشند پس نیاز به موجود دیگری است که جهان طبیعت را بر اساس چنین طرح و برنامه ای تنظیم کند.

این برهان در فرهنگ غربی برای اثبات وجود خدا استفاده می شده، ولی در میان فیلسوفان اسلامی این برهان نه برای اثبات وجود خدا بلکه برای اثبات اوصاف الهی استفاده شده است. کانت (از بزرگترین فیلسوفان غربی) معتقد است برهان نظم این شایستگی را دارد که همواره با احترام از آن نام برده شود. این برهان قدیمی ترین، روشن ترین و شهود متعارف آدمی و مناسب ترین برهان است. جهان آنچنان نظمی در برابر ما می گشاید که در برابرش حیران می شویم و زبان از توصیف این تعداد شگفتی های بسیار بزرگ عاجز است.(1)این استدلال بطور خلاصه چنین است:

مقدمه اول صغری): عالم منظم است) موجودات طبیعی هدفمند عمل می کنند یعنی از نظام خاصی تبعیت می کنند(چرا که همیشه یا غالباً به شیوه واحد برای رسیدن به هدف عمل می کنند). در جای جای جهان نشانه های واضحی از نظم وجود دارد.

مقدمه دوم کبری): هر منظمی دارای ناظم است(موجودات فاقد علم(مثل موجودات طبیعی) نمی توانند به سوی غایت حرکت کنند مگر این که توسط موجود هوشمند دیگری هدایت شوند. پدید منظم پدیده ایست که اجزاء آن در کنار هم و در ارتباط با یکدیگر قرار گرفته باشند که در مجموع هدف مشخصی را تعقیب کند

نتیجه: (عالم دارای ناظم است) پس موجود هوشمندی وجود دارد که همه موجودات طبیعی را به سوی غایتشان هدایت می کند که ما نام آن را خداوند می نامیم.«این حقیقت که موجودات طبیعی تقریباً به شیوه‌ای واحد و هماهنگ برای رسیدن به بهترین نتیجه عمل می‌کنند این نکته را آشکار می‌سازد که رسیدن آنها به هدفشان نه از راه تصادف بلکه با


1) ایمانوئل کانت، سنجش خرد ناب، تهران (امیرکبیر)، ص 685

طرح و تدبیر بوده است... بنابراین موجودی مدبر و حکیم وجود دارد که همه موجودات طبیعی را به سوی غایتشان هدایت می‌کند که آن را خداوند می‌نامیم.»(1)

تلاش و کوشش دانشمندان و احاطه به این قوانین،امکان می دهد که بشر از راز هستی پرده برداری کند. کسانی که از این برهان استفاده می کنند؛ غالبا کشفیات علم جدید را برای تایید این برهان مورد استفاده قرار می دهند. به همین دلیل در آغاز مدرنیسم که علم با پیشرفت چشمگیری به پیش می رفت، در فرهنگ غربی این برهان از مقبولیت عام برخوردار شد. به نظر مدافعین این برهان؛ هر یک از این پیشرفت ها نشانگر قدرت و خیر الهی در عالم طبیعت بود. برای مثال دانشمند معروف رابرت بویل می گوید:«وقتی با تلسکوپ‌های قوی به ستارگان و سیارات می‌نگرم و... هنگامی که با میکروسکپ‌های دقیق،ساختار شگفت‌انگیز طبیعت را مشاهده می‌کنم و آن زمان که با چاقوی تشریح به مطالعه کتاب طبیعت می‌پردازم خود را با سراینده مزامیر همنوا می‌بینم و می‌گویم: خداوندا آثار تو چه متنوع و گوناگون است و تویی که با حکمت و تدبیرت همه را آفریدی»(2)

این برهان مبتنی بر 2 ادعاست: نخست این که ساختار جهان در کل یک ساختار منظم و هدفمند است و دوم این که چنین نظمی نمی تواند حاصل تصادف کور ذرات باشد(آنگونه که ماتریالیست ها معتقدند). برای فهم آسان تر مطلب یک ساعت را در نظر بگیرید. ساعت مجموعه منظمی از فلزات، عقربه ها و اجزاء دیگر است. اگر به کسی که یک ساعت در دست دارد گفته شود که ساعت مچی او چیزی بیش از نتیجه قوانین طبیعت نیست، بسیار تعجب خواهد کرد. شخص مورد نظر، با این که ممکن است هیچگاه ساخته شدن ساعت و یا حتی ساعت سازی را در طول عمرش ندیده باشد نمی تواند از این نتیجه گیری که "ساعت ساعت ساز دارد" چشم بپوشد. حتی این که گهگاهی ساعت به درستی کار نکند و وقت صحیح را نشان ندهد باز هم از اعتبار نتیجه گیری شخص بالا نمی کاهد. باز هم او


1) توماس اکویناس در لوییس پویمن 2000: 221

2) Emerton, Norma. “Arguments for the existence of God from nature and science,” 1994. P. 26

معتقد است "ساعت ساعت ساز دارد". این که این شخص نسبت به نحوه کار ساعت هم بی اطلاع باشد موجب نمی شود تا او از ادعای خود دست بردارد.

بیایید برای او تبیین دیگری از ساخت این ساعت ارائه کنیم. در تبیین قبلی گفتیم "ساعت ساعت ساز دارد" ولی حالا تلاش می کنیم تبیین دیگری از این مسئله ارائه کنیم. مثلا بگوییم ساعت او محصول ساعت قبلی است (و نه ساعت ساز) به عبارت دیگر، می توان گفت ساعت قبلی ساعت بعدی را می سازد و ساعت بعدی ننتیجه ساعت قبلی است. با بیان این مطلب ذهن ما متوجه ساخت ساعت قبلی می شود و می پرسد سازنده ساعت قبلی کیست. برای پاسخ به این ساعت پای ساعت دیگری را پیش می کشیم و... اگر این سلسلهرا رو به عقب ادامه دهیم به هیچ جایی که محل توقف و آرامش ما باشد نمی رسیم و این سلسله تا بی نهایت ادامه خواهد داشت.

اگر با عقب رفتن مشکلی از مشکلات ما حل می شد مشکلی نبود؛ ولی ما با این سیر قهقرایی به هیچ نتیجه رضایت بخشی نمی رسیم. در اصطلاح فلاسفه و متکلمان این وضعیت را "تسلسل" می نامند. علاوه بر این که چنین تبیینی هیچ توضیحی در مورد نظم موجود در مجموعه ای به نام ساعت در اختیار ما نمی گذارد. در فرهنگ غرب تمثیل جهان به ساعت و خدا به ساعت ساز در اواخر قرن 16 توسط ویلیام پالی (1743-1805) مطرح شده است. او معتقد بود طبیعت همانند یک ساعت است و می گوید: اگر کسی که در یک جزیره دور افتاده زندگی می کند ساعتی را بیابد، این فرض را که این ساعت ساخته موجود هوشمندی است، را تصدیق می کند و می تواند با چشم خود به دنبال یک موجود هوشمند بگردد... و چون ما هیچ ناظم و طرّاحی را مشاهده نمی کنیم، باید ناظم و طرّاح نامرئی را در پشت این صحنه فرض کنیم.(1)

در این مختصر فقط به یک استدلال ساده دیگر از پرفسور ادموند کارل کورنفلد استاد و محقق شیمی لاستیک و داروهای ترکیبی آلی و تکامل شیمی آلی اشاره می شود؛«پرفسور ادوین کانلین زیست‌شناس دانشگاه پرینستون غالبا می گفت:«احتمال پیدایش زندگی از


1) - Pailin, David. Grounwork of philosophy, PP 169-171

تصادفات به همان اندازه است که در نتیجه حدوث انفجاری در یک چاپخانه، یک کتاب قطور لغت بوجود آید» من این بیان را بدون قید و شرط تأیید می کنم. من عقیده راسخ دارم که خدایی وجود دارد که جهان را خلق کرده و از آن نگهداری میکند... من خدا را خدایی (میدانم) که تمام کتب آسمانی از سوی وی نازل شده ودر آن کتاب خود را به عنوان خالق و صانع جهان به بشر شناسانده و راه مستقیم حقیقت را به او نشان داده است... من اجازه می خواهم تا از چگونگی تأثیر شیمی آلی که در تقویت ایمان من بسیار مؤثر افتاده شمه‌ای بیان کنم.ما وجود یک حکمت عالیه را برای خلقت طبیعت قبول می کنیم، والا باید بگوئیم که این جهان و طبیعت که ما آن را ادراک می کنیم، فقط و فقط در نتیجه تصادف بوجود آمده است. برای کسی که شگفتیها و رموز و نظم و ترتیب شیمی آلی را مخصوصا در اجسام زنده دیده است، تصور به وجود آمدن جهان در نتیجه تصادف بسیار دشوار و محال است. هر قدر ما ساختمان ذره را بیشتر مطالعه می کنیم و واکنش‌های این ذرات را بیشتر زیر نظر قرار می دهیم به همان اندازه روشن‌تر در می یابیم که یک عقل کل نقشه عالم طبیعت را طرح و با اراده و مشیت خود آن را خلق کرده است. این فکر نتیجه تجربه شخصی من است و غالب اوقات که در آزمایشگاه، میان اجسام بینهایت کوچک و فعل و انفعالات پیچیده و عجیب آنها کار می کنم، فکر عظمت و حکمت عالیه آفریدگار مرا مبهوت و متحیر می سازد. فعل و انفعالات سلول حیوانی به قدری عجیب و پیچیده است که اگر کوچکترین انحرافی در آنها روی دهد باعث بیماری حیوان می شود. واقعا عجیب است که سازمانی به پیچیدگی یک سلول حیوانی بتواند خودبخود به حیات و فعالیت خویش ادامه دهد. برای این کار حتما وجود پروردگار فوق‌العاده حکیمی ضرورت دارد. من هر قدر بیشتر در آزمایشگاهها به کار تجربی می پردازم، ایمانم راسختر و محکمتر می شود و نسبت به فکر و حال بعضی از همکاران بی دین خودم، در هر نقطه جهان که باشند، بیشتر می اندیشم. وضع آنها در نظر من معمایی شده است که چگونه با مشاهده این همه دلیل بارز، باز نمی خواهند به وجود صانع اقرار کنند. در حالیکه یک ماشین ساده ساخت بشری طراح و سازنده‌ای لازم

دارد، چگونه ممکن است موجوداتی که هزاران مرتبه پیچیده‌تر و عجیب‌تر از آنند، صانعی نداشته باشند.» سخنان این دانشمند، مربوط به برهان نظم است که به طورخلاصه نمی تواند یک مجموعه منظم حتی یک موجود بسیار کوچک به صورت تصادف و اتفاق به وجود آید، بلکه به سازنده و خالق حکیم و دانا تعلق دارد و پذیرش تصادف در خلقت آن قدر بی دلیل است که مانند پذیرش به وجود آمدن یک کتاب فلسفی و عملی دقیق با انفجار یک کارخانه چاپ کتاب.البته علم تجربی تنها به نظم هایی می پردازد که در درون جهان مادی مشاهده می کند. علم تجربی به جزئیات جهان از درون می پردازد و نمی تواند به ساختار جهان به عنوان یک کل نظر داشته باشد. علوم تجربی مختلف هر یک با توجه به تخصصی بودن آنها بخش هایی از جهان را مورد کنکاش خود قرار می دهند. سوالاتی که در مورد جهان به عنوان یک "کل" مطرح می شود از عهده و توان پاسخ گویی علم تجربی خارج است. مثلا علم تجربی هیچ پاسخی برای این سوال ندارد که "چرا جهان به این شکل خاص است و نه شکلی دیگر". این سوالات نمی توانند در آزمایشگا ها و به روش تجربی مورد آزمون قرار گیرند. در برهان نظم ما از نظم های جزئی پی به نظم کلی جهان می بریم و از نظم کلی جهان وجود یک ناظم را اثبات می کنیم و بررسی نظم کلی جهان به عهدل فیلسوف و کاری فیلسوفانه است.

در آیات و روایات اسلامی نیز اشاره های فراوانی به برهان نظم شده است که در اینجا به دو مورد از آنها اشاره می‌شود:

در قرآن کریم آمده است:«همانا در خلقت آسمان ها و زمین برای اهل ایمان آیات و ادله قدرت الهی پدیدار است. و در خلقت خود شما آدمیان و انواع بیشمار حیوان که در روی زمین پراکنده است هم آیات و براهین قدرت حق برای اهل یقین آشکار است»(1)در جای جای قرآن کریم، می توان آیاتی را یافت که از پدیده های گوناگون طبیعی یاد می کند و


1) سوره جاثیه، آیه 4-3

آنها را آیه و نشانه ای بر وجود خداوند می شمارد و انسان را به تدبر و تأمل در آنها فرا می خواند. شناخت خداوند از رهگذر نشانه های تکوینی او در جهان خلقت، که نمونه روشنی از راه تجربی خدایابی است، گاه به«شناخت آیه ای و آفاقی» نامیده شده است. گروهی از آیات، آدمی را به اندیشه ورزی در آیات تکوینی خداوند دعوت می کند و انتظام موجود در هستی و در وجود آدمی را دلیل و راهنمایی می داند که اهل خرد و اندیشه را به سوی مبدأ متعالی جهان راهبری می نماید:«مسلماً در آفرینش آسمان ها و زمین، و در پی یکدیگرآمدن شب و روز، برای خردمندان نشانه هایی (قانع کننده) هست»(1)و«روی زمین برای اهل یقین نشانه هایی (متقاعد کننده) است، در خود شما؛ پس مگر نمی بینید؟»(2)گروه پرشماری از آیات قرآنی نیز بر روی پدیده های خاصی انگشت گذارده و آن را به عنوان آیه و نشانه ای بر وجود خدا و علم و قدرت الهی معرفی کرده است. این آیات به قدری فراوان اند که حتی ذکر نمونه هایی از آن ها مجالی بسیار گسترده می طلبد.(3)

1. نظام عمومی خلقت انسان: جاثیه، 4 و روم، 20. 2. نظام شکل گیری نطفه در رحم: آل عمران، 6؛ انفطار، 6-7؛ تغابن، 3؛ غافر، 64؛ حشر، 24؛ نوح، 13-14. 3. نظام معرفتی: نحل، 78. 4. نظام اختلاف زبان ها و رنگ ها: روم، 22؛ فاطر، 27 و 28. 5. نظام ارتزاق: غافر، 64؛ اسراء، 70؛ جاثیه، 5 و 20؛ فاطر، 3؛ روم، 4؛ سبا، 24؛ یونس، 31؛ نمل، 64؛ ملک، 21؛ انفال، 26؛ بقره، 22 و 172؛ ابراهیم، 22 و ذاریات، 58. 6. نظام خواب: روم، 23؛ نمل، 86؛ فرقان، 47؛ نبأ، 9 و زمر، 42. 7. نظام پوشاک: اعراف، 26 و نحل، 14 و 81. 8. نظام سکونتی: نحل، 80. 9. نظام ازدواج: روم، 21؛ شوری، 11؛ فاطر، 11؛ نجم، 45؛ قیامت، 39؛ نحل، 72؛ لیل، 3؛ نبأ، 8 و اعراف، 189.

پیشوایان دین نیز به پیروی از روش قرآن کریم، بر«شناخت آیه»ای خداوند تأکید بلیغی کرده اند. برای نمونه، در حدیث جامعی از امام صادق (علیه السلام) خطاب به یکی از یارانش آمده است. ای مفضل! نخستین عبرت و دلیل بر خالق – جل و علا – هیأت بخشیدن به این عالم و گردآوری اجزا و نظم آفرینی در آن است. از این رو اگر با اندیشه و خرد درکار عالم،


1) آل عمران، 190

2) ذاریات، 20 و 21 و نیز بنگرید به: بقره، 164؛ جاثیه، 3-6؛ یونس، 100 و 101؛ ابراهیم، 10

3) آیاتی که بر نشانه بودن پدیده های خاصی تأکید می کنند، در چند گروه کلی جای می گیرند. آیات مربوط به حوزه حیات انسانی عبارتند از:

نیک و عمیق تأمل کنی، هر آینه آن را چون خانه و سرایی می یابی که تمام نیازهای بندگان خدا در آن آماده و گرد آمده است. آسمان همانند سقف، بلند گردانیده شده؛ زمین بسان فرش گسترانیده شده؛ ستارگان چون چراغ هایی چیده شده و گوهرها همانند ذخیره هایی در آن نهفته شده و همه چیز در جای شایسته خود چیده شده است. آدمی نیز چون کسی است که این خانه را به او داده اند و همه چیز آن را در اختیارش نهاده اند. همه نوعگیاه و حیوان برای رفع نیاز و صرف در مصالح او در آن مهیا است. اینها همه دلیل آن است که جهان هستی با اندازه گیری دقیق و حکیمانه و نظم و تناسب و هماهنگی آفریده شده است. آفریننده آن یکی است و او همان شکل دهنده، نظم آفرین و هماهنگ کننده اجزای آن است.(1)

امیرالمومنین حضرت علی(علیه السلام) می فرمایند:«در اتقان صنع، نشانه کافی بر خداوند است و در ترکیب طبیعت (اشیاء) دلیل کافی بر او وجود دارد و در حدوث خلقت برهان کافی بر قدیم بودن او و در استحکام صنع مخلوقات عبرتی است کافی برای شناخت او»(2)

ادله مزبور برای اثبات خداوند متعال و قدرت و علم نامحدود او به گونه ای ارائه شده است که جای هر گونه شک و تردیدی را از انسان زائل می‌کند. لذا اینچنین نیست که خرافه بافان و جاهلان، خدا باور بوده و علما و دانشمندان خدا ناباور؛ افرادی چون ابن سینا و ملاصدرا و سهرودی که سرآمد فلاسفه هستند، هر کدام دلایل خاصی را بر اثبات خدا ارائه کرده اند. پس اثبات خدا و صفات او کاملا عقلی و بر مبنای برهان است، ولی گاهی آداب و رسوم خرافی، تربیت‌های غلط، تلقین‌های سوء، غفلت و غرور، مخصوصاً به هنگام سلامت و وفور نعمت، پرده هایی بر آن می افکند، ولی هنگامی که طوفان حوادث از هر سوی وزیدن گرفته و گرداب مشکلات در برابر انسان نمایان گردد، انسان دست خود را از همه اسباب ظاهری کوتاه بیند و از همه جا نا امید شود، در این هنگام است که پرده ها کنار می روند و آن نقطه نورانی دل آشکار می شود و هر گونه فکر شرک آلود را از دل زدوده و در کوره


1) و نیز بنگرید به: نهج البلاغه، خطبه 186؛ التوحید، شیخ صدوق، باب دوم، ح 2 و بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 3، صص 61، 82، 130، 152.

2) نهج البلاغه، خطبه 91، التوحید: 52/13

این حوادث هر ناخالصی خالص می گردد(1)و

انسان بی اختیار به سوی عالم ماورا طبیعت می رود.(2)

در اینجا توجه جنابعالی به خلاصه راه های مختلف خداشناسی معطوف می گردد:

•

راه فطرت که در اعماق وجود انسان به ودیعت نهاده شده است. می توان با اندکی توجه و تامل و نجوای درونی آن را بوضوح مشاهده کرد.

•

راه شهود عرفانی که در مسیر تهذیب نفس و دوری از پلیدیهای ظاهری و باطنی و با تقویت ایمان و عمل صالح و اخلاص می توان به آن دست یافت

•

دلیل جهان شناختی و هر آنچه در آن به چشم می خورد. در این راه می توان با نظم، حرکت، حدوث، امکان و نفس به اثبات خدا پرداخت

•

دلیل وجود شناختی که با تکیه بر اصل واقعیت، وجود خداوند اثبات می شود.

•

دلیل درونی و پی بردن از راه معرفت نفس و قوای آن و ملاحظه کردن فقر ذاتی نفس

•

دلیل عقل عملی که کانت آن راه را پیموده است. توجه شود که فعلا سخن در صحت یا سقم این راه ها نیست

•

تجربه دینی به معنای گسترده و فراگیر آن که به نوعی شامل مفیدیت پراگماتیسمی و وجدان اخلاقی و مسؤولیت پذیری و احساس هویت و کرامت انسانی و احساس معنویت و حضور و درک«امر مقدس» و نظایر اینها می شود همه این راهها را می توان در عنوان واحد«ساحتهای روانی و ادراک عاطفی» خلاصه نمود.

سیر تکاملی براهین اثبات خدا در فرهنگ اسلامی و سیر نزولی این براهین در فرهنگ غربی یک مساله جالب توجه می باشد. توضیح این که در فرهنگ اسلامی هم از حیث زمانی و تطورات فکری و هم از جهت سطح اندیشه و مقدار ظرفیت مخاطبان، از باب«کلم الناس بقدر عقولهم»، مشاهده می شود که برهان نظم، برهان حرکت، برهان حدوث و قدم،


1) تفسیر نمونه، مكارم شيرازى ناصر، دار الكتب الإسلاميه، تهران، 1374ش، ج 16، ص 418.

2) آیه 65 عنکبوت و 30 روم، و 12 و 22 و 23 یونس، 67 اسراء، 8 و 49 زمر.

برهان امکان و وجوب و برهان صدیقین، یک نوع سیر اندیشه از ناقص به کامل و از سادگی به پیچیدگی و فنی تر شدن استدلال را در پی دارد. همچنین در براهین صدیقین که از برهان صدیقین ابن سینا به برهان صدیقین صدرا و سپس برهان صدیقین محقق سبزواری و در نهایت به برهان صدیقین علامه طباطبایی طی طریق می کنیم. در حالی که در فرهنگ فلسفه های رایج مغرب زمین و مسائل مربوط به معرفت شناسی و کلاممسیحی، یک نوع فرود اندیشه و تسلیم شدن به اشکالات مطرح شده پیرامون براهین مشاهده می گردد. به طوری که هر چه زمان می گذرد و روند اندیشه فلسفی و کلامی به ظاهر تکامل می یابد و مسائل مختلفی را طی می کند، انسان غربی از اندیشه ناب عقلی دور می شود و به سخنان خطابی روی می آورد و در نهایت راه اثبات خدای انسان و جهان، به تجربه دینی و معجزه و مفید بودن و احساس معنوی نه از باب فطرت و شهود، متکی می شود و آنان که در این مسیر غیرقابل اعتماد به نقد علمی و زیر ذره بین قرار دادن این نوع به اصطلاح براهین می پردازند، محصول اندیشه و فلسفه شان به انکار خدا و دین، وحی، رسالت و هر آنچه متضمن امور ماورای طبیعی است، می انجامد.

با نگاهی تحلیلی به انواع براهین اثبات خدا به طور کلی و تجزیه و تحلیل عناصر پیدا و ناپیدای آن براهین، می توان در کل به نوع خداشناسی، جهان شناسی، انسان شناسی و معرفت شناسی صاحبان آن براهین پی برد. به تعبیر دیگر، هر کدام از این براهین، آیینه ای است که در آن، مسائل خاصی از حوزه های یاد شده به صورت آشکار و پنهان جلوه نموده است و به بیان دیگر، یک انسان آگاه و هوشمند و یک انسان تحلیل گر و مطلع می تواند براحتی نوع نگرش به خدا، جهان، انسان و اصل معرفت را در آیینه هر یک از براهین به تماشا بنشیند.

سخن آخر این که: مظاهر حیات مادی و مشاهده اسباب و مسببات در زندگی توأم با هوی و هوس‌های شیطانی، تار نسیان بر فطرت خداشناسی و خداجویی انسان تنیده و تبلور و جلای آن را کمتر می‌سازد و آن را دچار رکود می‌کند و لازمه فطری بودن امری، این نیست که در همه ی افراد به طور مداوم و بی‌وقفه ظهور و بروز کند. ولی آن گاه که

احساس کرد خطر نابودی او را تهدید می‌کند و دست او از اسباب ظاهری و مادی کوتاه است از فطرت گردزدایی شده و زنگ الحاد زدوده می‌شود، صفای ضمیر پدیدار می‌گردد و آشکارا خدا را به دیده دل می‌بیند. آری:

دیدگان را شستشو ده ای نگار***تا که جز زیبا نبینی نزد یار

با نگاهی نیک و زیبا کن نگاه***چون که هر فصلی شود با آن بهار

یا که الوان و نقوش در هر مکان***داد خوش رنگی زند در روزگار

آنچه دیدی در جهان پر سوال***زاده افکار توست بی هر شعار

بحث یوسف در نگاه این و آن***مختلف بوده ز یک تا صد هزار

قدر وی را در زمانی همطراز***زشت و زیبا دیده اند در هر قرار

دان زلیخا و همه اهل و تبار***هر کدام با دید خود کردند نظار

دید هر یک بوده ضدّ و هم نقیض***بهر یوسف از درون و هم کنار

رنگ حق را گر زنی بر هر کجا***می شود خوش رنگ و پر وزن و عیار

سخترین مشکل برای اهل حق***راحت و آسان شود در این مدار

زینب کبرا به عنوان مثال***در مصاف ظالمان در کار و زار

بعد آن پیکار سخت و جان گداز***در جواب دشمنان نا به کار

گفته بودش من ندیدم در مصاف***جز همه زیبایی در دار و ندار

چون که دیدش بوده آن دید رضا*** گشته راضی از برای کردگار

چشم پاک زیبا همی بیند جهان***در مسیری که کند گشت و گذار

گر که می خواهی همه گردد چو ماه***از درون بنگر نه با چشم خمار

سبک خوب زندگی با این نگاه***می شود بی شک الهی دون تار

پس نگاه اصلاح و با دید خدا***کن تمام مشکلاتت را مهار

این حقیر گوید که چشم و جان پاک***جز جمال حق نبیند تا مزار

چگونه می توان وجود خداوند را از راههای دیگر اثبات کرد؟

فرد کافر از آنجا که به وجود امري ماوراي طبيعي بنام خدا اعتقادي ندارد از اين رو نمي توان با دلايل نقلي با او به گفتگو نشست. لذا در گفتگو با او بايد از دلايل عقلي و نيز دلايلي مدد گرفت که در پرتو آن حجاب غفلت و بي توجهي از چهره عقل او زدوده گردد و به امر غير مادي و ماوراي طبيعي اعتراف نمايد. یکی از راههای شناخت خدا همانگونه که در سوال قبل مطرح شد؛ معقولیت اعتقاد به خداست. امام علی (علیه السلام) در کلمات خود به این راه اشاره فرموده اند. به طور خلاصه این برهان چنین قابل طرح است: اعتقاد به خدا و لوازم آن از عدم اعتقاد به خدا و لوازم آن معقولتر است. برای توضیح این راه، به بیانی دیگر ذکر مقدماتی لازم است: به طور کلی اعتقادات و جهان بینی های انسان بر اساس پذیرش ماورای طبیعت و انکار آن، به دو دسته تقسیم می گردد: 1- جهان بینی الهی، 2- جهان بینی مادی.

جهان بینی مادی، فرقه ها و گرایش های مختلفی دارد؛ ولی همه آنها در انکار وجود خدا و به تبع آن در انکار جهان آخرت مشترکند. جهان بینی الهی نیز گرایش ها و نحله های مختلفی دارد که همه آنها در اعتقاد به وجود خدا مشترکند. ادیان توحیدی و یا آسمانی، روشن ترین جلوه های جهان بینی الهی هستند که همه آنها در سه اصل کلی مشترکند: الف) اعتقاد به خدای یگانه. ب) اعتقاد به زندگی ابدی برای هر فردی در جهان آخرت و دریافت پاداش و کیفر اعمالی که در این جهان انجام می دهند. ج) اعتقاد به بعثت پیامبراناز طرف خدا برای هدایت بشر به سوی کمال نهایی و سعادت دنیا و آخرت. البته بر اساس این اعتقاد که عقل انسانی به تنهایی قادر به رستگاری انسان نمی باشد؛ چنانچه در قرآن آمده است:« خدا کتاب و حکمت بر تو نازل کرده و آنچه را نمی دانستی به تو آموخت»(1)معنای آیه، این است که ای پیامبر تو که اشرف مخلوقات و سرآمد انسانها هستی خدا به تو کتاب و حکمت داد و آنچه که نمی توانستی فرا بگیری، به تو آموخت. بنابراین عقل انسان به تنهایی و بدون استمداد از وحی الهی توان نیل به درستکاری را ندارد.

بنابراین انسان در زندگی با دو نوع اعتقاد مواجه است: یکی اعتقاد به خدا و دیگری اعتقاد به انکار خدا. این دو اعتقاد را صرف نظر از دلایلی که در تایید اعتقاد به وجود خدا وجود دارد، مورد ارزیابی عقلانی قرار می دهیم تا ببینیم کدام یک از آنها توجیه عقلی بیشتری دارد که معقول تر را برگزینیم. البته این نکته را باید در نظر بگیریم که صرف اعتقاد و عدم اعتقاد به خدا نیست که باید در مورد آن تصمیم بگیریم، بلکه هر کدام آنها را باید با لوازم خاصشان مورد توجه قرار دهیم.

کسی که اعتقاد به خدا دارد و انسان را مخلوق خدا می داند، بر آن است که چون خالق حکیم است، مخلوق خود را عبث نیافریده است، چنانکه قرآن می فرماید:«آیا گمان کردید شما را بیهوده آفریده ایم و به سوی ما باز گردانده نمی شوید». از این رو خداوند، انسان را هدایت می کند تا به کمال نهایی خود نایل شود و در این راستا، باید وسایل کمال و سعادت او را تامین کند و از جمله آنها ارسال پیامبران می باشد. چنانکه قرآن می فرماید:« اوست


1) نساء، آیه 113

که پیامبر خود را به قصد هدایت، با آیین درست روانه ساخت تا آن را بر تمام ادیان پیروز گرداند و گواه بودن خدا کفایت می کند».(1)

همچنین حکمت خدا اقتضا می کند که بعد از این جهان، جهان دیگری باشد که در آنجا انسانها مطابق رفتار خود در این دنیا زندگی کنند و آن جهان آخرت نام دارد. کسی که عالمانه و عامدانه نافرمانی خدا کند گرفتار شقاوت و عذاب اخروی می شود و کسانی کهمطابق دستورات خدا عمل کنند، سعادتمند خواهند شد. آیات زیادی در قرآن بر آن دلالت دارد که اگر انسانها به دستورات خدا جامه عمل بپوشانند رستگار و الا گرفتار شقاوت می شوند:

1-« ای کسانی که ایمان آورده اید، به خدا و پیامبر او و کتابی که بر پیامبرش فرو فرستاد و کتابهایی که قبلا نازل کرده بگروید و هر کس به خدا و فرشتگان او و کتابها و پیامبرانش و روز بازپسین کفر ورزد، در حقیقت دچار گمراهی دور و درازی شده است».(2)

2-« هر کس دینی جز اسلام اختیار کند از او پذیرفته نخواهد شد و در آخرت از زیانکاران خواهد بود».(3)

3- نیکوکاری آن نیست که روی خود را به سوی مشرق و مغرب بگردانید، بلکه نیکی آن است که کسی به خدا و روز بازپسین و فرشتگان و کتاب ( آسمانی ) و پیامبران ایمان آورد، و مال ( خود ) را با وجود دوست داشتنش، به خویشاوندان و یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان و گدایان و در ( راه آزاد کردن ) بندگان بدهد، و نماز را بر پای دارد، و زکات را بدهد و آنان که چون عهد بندند، به عهد خود وفادارانند، و در سختی و زیان، و به هنگام جنگ شکیبایانند، آنان اند کسانی که راست گفته اند، و آنان همان پرهیزگارانند».(4)


1) توبه، آیه 33

2) نساء، آیه 136

3) آل عمران، آیه 85

4) بقره، آیه 177

بنابراین اعتقاد به خدا، توام با اعتقاد به نبوت و قیامت و دستورات الهی و پای بندی به اصول اخلاقی است. اگر شما دستورات الهی را مستقل از الهی بودنشان مورد تعقل قرار دهی، خواهی دید که اکثر آنها را عقل شما به نحو مستقل تصدیق می کند و به تعبیری: دستورات الهی به گونه ای است که همه آنها در جهت تقویت انسانیت شما می باشد و محرمات آن، آنهایی است که سبب سقوط انسانیت در شما می شوند نظیر: به پدر و مادر و خویشاوندان نیکی کردن، به عدالت رفتار کردن، ستم نکردن، مال یتیم را به ستم نخوردن،هیچ کس به خصوص ناتوان را آزار ندادن، حسد نورزیدن، کینه توز و منافق نبودن، صفا و خلوص و یک رنگی داشتن، خوراکی های پاکیزه خوردن و از خیانت پرهیز نمودن و....

حال ای عزیز بزرگوار، اگر شما از یک سو اعتقاد به خدا و لوازم آن را یعنی اعتقاد به قیامت، نبوت و هدایت الهی و دستورات الهی را در نظر بگیری؛ که در صورت پای بندی قلبی به آنها، سعادت ابدی را در پی دارد، و از سوی دیگر عدم اعتقاد به خدا و لوازم آن را یعنی عدم اعتقاد به قیامت و نبوت، و نادیده انگاشتن دستورات و هدایت الهی که شقاوت ابدی را در پی دارد در نظر بگیری و مورد تامل قرار دهی، اعتقاد به خدا و لوازم آن، معقولتر به نظر می رسد؛ زیرا در صورت صحت اعتقاد به خدا، شما منافع زیادی کسب خواهی کرد و از شقاوت ابدی دور خواهی شد و در صورت کذب چنین اعتقادی، ضرر و زیانی نخواهی کرد. بنابراین معقول آن است که اعتقاد به خدا و لوازم آن را بپذیری.

یکی از لوازم اعتقاد و عدم اعتقاد به وجود خدا، اعتقاد و انکار قیامت است. اگر تصدیق به قیامت و انکار آن را با هم مقایسه کنی؛ بدون شک تصدیق به قیامت معقولتر به نظر می رسد. زیرا در صورت صحت اعتقاد به قیامت، شخص معتقد، ضرر و زیانی نکرده است ولی شخص بی اعتقاد گرفتار شقاوت ابدی می شود. اما اگر چنین اعتقادی در واقع کاذب باشد، شخص معتقد و منکر هر دو مساوی خواهند بود. بنابراین خرد ورزی ایجاب می کند که اعتقاد به خدا و لوازم آن معقولتر است. امام رضا (علیه السلام) در روایتی به همین معنا اشاره می فرمایند:« یکی از زنادقه وارد مجلسی شد که امام رضا (علیه السلام) در آن حضور داشت. امام فرمود: ای مرد اگر اعتقاد شما صحیح باشد در صورتی که در واقع چنین نیست، آیا ما و شما

مساوی نیستیم و نماز و روزه، زکات و اقرار و تصدیق، زیانی به ما نمی رساند. آن مرد ساکت شد، سپس امام در ادامه فرمود: و اگر اعتقاد ما بر حق باشد، در صورتی که در واقع اعتقاد ما بر حق است، آیا چنین نیست که شما به هلاکت می رسید و ما به رستگاری.(1)بنابراین از این کلام امام رضا (علیه السلام) به خوبی بر می آید که اعتقاد به خدا و لوازم آن معقولتر از بدیل آن است.یکی از متفکران مغرب زمین به نام پاسکال، همین استدلال را به نام برهان شرط بندی مطرح کرده است که در فلسفه غرب به« شرط پاسکال» معروف است. به نظر پاسکال عالم از منظر دینی مبهم است. او معتقد است که عقل نمی تواند در نهایت درباره وجود خدا حکم کند، زیرا در عالم، هم در تایید وجود خدا و هم در رد آن شواهدی وجود دارد. از این رو، در عالم سر در گمی وجود دارد. او با توجه به این سر در گمی، اعتقاد دارد که آدمی باید زندگی خود را بر سر این قضیه که خداوند وجود دارد، شرط ببندد. یعنی به نظر او این که خداوند هست، برگ برنده خوبی است و آدمی باید زندگی خود را بر محور آن سامان دهد و همواره چنان عمل کند که گویی قضیه فوق درست است. به گمان پاسکال، آنچه انسان در چنین شرط بندی از دست می دهد ناچیز است ولی می توان ثابت کرد که آنچه به دست می آورد، بی اندازه خوب است. به نظر وی، معقول تر است که در صدد اجتناب از احتمال خسران عظیم باشیم، زیرا اگر کسی به خداوند بی اعتقاد باشد ولی در واقع خدایی باشد، گرفتار عذاب ابدی خواهد شد.

برهان شرط بندی پاسکال هنوز برای فیلسوفان دین جذبه دارد و در سال های اخیر بسیار از آن دفاع کرده اند. البته این سخن پاسکال که عقل نمی تواند در نهایت درباره خدا حکم کند، سخن درستی نیست؛ زیرا که براهین خدا در موضع خود مبرهن است. بنابراین از مجموع بحثهای فوق می توانیم چنین نتیجه بگیریم که برهان معقولیت را می توانیم به عنوان یک راه خداشناسی برگزینیم.(2)


1) اصول کافی، جلد 1، ص 78

2) دکتر محمد محمدرضایی - مجله تخصصی کلام اسلامی - شماره 37

در کنار دلايل عقلي استفاده از دلايل تجربي نيز بسيار کارساز خواهد بود چراکه، ذهن او با عالم مادي عجين گشته است و چه بسا جدا سازي او از عالم مادي و معرفي عالم غير مادي بدون بهره گيري از موارد بديهي مادي کاري بسيار دشوار باشد. از اين رو، در کنار استفاده از دلايل عقلي که برخی از آنها در سوال قبل و در ابتدای این سوال آورده شده است؛ طرح دلايل تجربي نيز ضروري مي نمايد.وجود خداوند بيشتر شناختني است تا اثبات كردني، زيرا منظور از خداوند، متن هستي و حقيقت وجود است و ما در اصل هستي و حقيقت وجود شك نداريم تا بخواهيم آن را اثبات كنيم. به يقين مي دانيم كه جهان هستي هست، ما هستيم و هستي هست. با درك ذات هستي، به وجود خداوند اعتراف كرده ايم، ولي بايد ببينيم اين هستي داراي چه خصوصيات و ويژگي هايي است (اسما و صفات) و رابطه مخلوقات با ذات وجود چيست. بنابراين شناخت خداوند مبتني بر تصور صحيح از او است. خداي متعال متن وجود و حيات و قدرت ساري و جاري در تمام هستي است. هيچ ذره اي در جهان هستي نيست كه در باطن و ظاهر آن خداي متعال با وجود، حيات و قدرت و علم و ساير صفات خويش حضور و ظهور نداشته باشد. تمامي پديده هاي جهان، ظهور صفات خداوندي هستند و شما مي توانيد از پس هر پديده و صفت كمالي كه در هستي مشاهده مي كنيد، ذات وجود و خداي متعال را مشاهده نماييد، خداوند، يعني منبع وجود، حيات، علم، قدرت و ساير كمالاتي كه در طبيعت و تمام هستي ظهور و نمود دارد. رسيدن به شناخت عميق و عرفاني خداوند مستلزم تلاش فراوان و گذر از مراحل و مراتب خداشناسي است كه درادامه بدان اشاره خواهيم نمود.

مشكل شناختى انسان نسبت به خداوند، يك مشكل تصديقى نيست، تا بحث شك كه از مباحث تصديقى است بر آن مطرح باشد. مشكل انسان در اين زمينه بيشتر يك مشكل تصورى است. وجود خداوند موضوعى است كه اگر خوب تصور شود، تصديق آن از بديهيات است و از نظر علمى شك در بديهيات بى‌معنا است. به نظر ما مشكل در اين رابطه، مشكل شك و يقين و مربوط به حوزه تصديقات نمى‌باشد. مشكل بيشتر يك مشكل تصورى و شناختى است و مربوط به حوزه‌ى تصورات است. در قرآن كريم بحث اثبات اصل وجود خدا

به هيچ وجه دنبال نشده است و حتى يك دليل براى اثبات وجود خداوند در آن يافت نمى‌شود. آنچه در قرآن كريم در اين زمينه وجود دارد مربوط به بحث توحيد خداوند و صفات وكمالات و افعال اوست و كار استدلال و اثباتى كه در تأليفات وجود دارد تماما مربوط به فلاسفه و متكلمين است.قرآن كريم در مورد كسى كه نسبت به وجود خداوند شك دارد و يا خيال مى‌كند كه شك دارد مى‌فرمايد:«أفى الله شك فاطر السموات و الارض؛ آيا در وجود خدا شك مى‌كنيد، كسى كه خالق آسمان‌ها و زمين است»(1). اين آيه بدين معنى است كه با ديدن آسمانها و زمين، شك نمودن در خالق آنها شكى معقول نمى‌باشد. اميرالمؤمنين على(علیه السلام) در اين زمينه كلام بسيار زيبائى دارد. ايشان فرموده است: تعجب مى‌كنم از كسى كه خلق خدا را مى‌بيند ولى در وجود خالق آنها شك مى‌كند،(2)شك

در وجود خدا مانند آن است كه انسان ساختمانى را ببيند و در وجود بنّاى آن شك نمايد، كتابى را مطالعه كند؛ ولى نسبت به وجود نويسنده آن شك كند، شعرى را بخواند؛ ولى در وجود شاعر آن شكّ باشد و يا به قول متكلمين، صنع را مشاهده نمايد؛ ولى در وجود صانع آن شك داشته باشد، به نظر فلاسفه، با معلول آشنا باشد، ولى در وجود علت آن شك نمايد و يا به بيان عرفا، مظهر را ببيند؛ ولى در وجو مُظهر آن تشكيك نمايد. آيا به نظر شما چنين شكهائى معقول است؟

اكثر آدمها خيال مى‌كنند وجود خدا يك حقيقت عجيب و غريب و دور از دسترس فكر و انديشه‌ى انسان است. تصورى كه اكثر مردم از خدا دارند، تصور درستى نيست؛ تصور خدائى است كه ساخته‌ى ذهن خود آنها است و يا تصورى كاملاً گنگ و مبهم است. حتي مؤمنان از مردم نهايتا اعتراف مى‌كنند كه خدائى هست و اين عالم بالاخره خالقى دارد و به او ايمان نيز دارند؛ ولى مشكل آنها اين است كه نمى‌دانند او كيست و چيست و برخى حتى معتقدند كه اين موضوع اصلاً دانستنى نيست؛ در حالى كه اولياء الهى و علماء ربانى نه تنها شناخت او را ممكن مى‌شمارند و مدعى معرفت يقينى او هستند، بلكه او را ديدنى نيز


1) ابراهيم / 10

2) نهج‌البلاغه، حكمت 121، ص 422

مى‌دانند و دم از رؤيت و شهود او مى‌زنند. على(علیه السلام) در اين زمينه فرموده است: من قبل از اينكه چيزى را مشاهده نمايم؛ همراه با آن و پس از آن، خداى را مى‌بينم.

از نظر عارف، كل هستى عبارت است از ذات و صفات و افعال الهى و يا به تعبيرى مظاهر الهى، ذاتى كه از طريق صفات جمالى و جلالى خود در مظاهر و پديده‌هاى مادى ومجرد جهان هستى ظهور نموده است و شما مظاهر همان ذات يگانه هستی. روى اين حساب كه تمام جهان هستى پر از ذات و صفات و افعال الهى است و شما هر چه مى‌بيني، مى‌شنوي، حس مى‌كني و يا تعقل و مشاهده مى‌نمائي؛ همه و همه منحصر به افعال، صفات و ذات الهى است و تصور«غير از خدا» به هيچ وجه مصداق خارجى ندارد، حضرت سيدالشهداء(علیه السلام) در زيارت عرفه مى‌فرمايد:«الغيرك من الظهور ما ليس لك؛ آيا براى غير تو ظهورى هست كه آن ظهور، ظهور تو نباشد». در چنين فضائى، خود شما قضاوت فرما كه اصولاً شك و اثبات وجود خدا، چه معنائى مى‌تواند داشته باشد.

بنابراين به طور اصولى موضوع وجود خدا يك موضوع ثبوتى است و نه اثباتى و قابل تشكيك نيز نمى‌باشد. خداى را بايد با خود خداى شناخت و غير از اين هم چاره‌اى نيست؛ زيرا چيزى غير از او وجود ندارد تا شما بواسطه آن بخواهي خدا را بشناسي و اثبات نمائي. در دعاى ابو حمزه ثمالى آمده است:«الهى بك عرفتك و انت دللتنى عليك و دعوتنى اليك و لولا انت لم ادر ما انت؛ بارپروردگارا من تو را به واسطه خود تو مى‌شناسم و تو خود راهنماى من به سوى خود هستى و به سوى خود دعوتم نموده‌اى و اگر تو نبودى من تو را نمى‌شناختم»، (خدا، هستى مطلق و مطلق هستى). اهل معرفت در زمينه تصور و شناخت خداوند بسيار روشن، واقعى، زيبا و بى‌اشكال سخن گفته‌اند. از نظر عارف، همانطور كه قبلاً اشاره شد، تمام هستى عبارت است از وجود و مظاهر آن. منظور ايشان از وجود، ذات حق تعالى است. ذاتى كه داراى صفات كمال است و از طريق صفات خود به صورت اشياء، انسان و ساير مظاهر خلقى، ظهور نموده است. دريا، كوه، زمين، آسمان و من و تو وجود داريم؛ ولى وجود نيستيم. وجود و هستى منحصر به حق تعالى است و غير او هر چه هست، مظاهر آن وجود يگانه است.

انسان غير از وجود و وجود غير از انسان است. وجود، همان حق تعالى است و انسان ظهور آن ذات بى‌همتا است. شما وقتى مى‌گوئي: من هستم، معنايش اين است كه هستى و در تمام هيكل و اعضاء و جوارح من سريان و حضور داری و اين بدين معنا است كه خداى در تمام آنچه كه شما آن را من مى‌نامي، حضور و ظهور دارد و باز اين بدين معنا است كهمن چيزى جز فعل وجود و ظهور حق تعالى نيستم روى اين حساب، شما پر از وجودي و پر از خدائي و هستى پر از خدا است و هيچ چيزى از خدا به شما نزديكتر نيست«و هو اقرب اليك من حبل الوريد»(1)شك در وجود خدا، شك در وجود خودت است، شك در وجود هستى است، شك در وجود وجود است. آيا ممكن است كسى بتواند در وجود وجود، شك نمايد؟ آيا چنين شكى معقول است.

خدا، هستى مطلق و مطلق هستى است. شما اگر تمام وجودها را با هم جمع بزني و آن را بدون هرگونه تعيين، تقيد و ظهورى تصور نمائي، توانسته‌اي وجود مطلق ذات خداوندى را ادراك نمائي و سريان و حضور او را در تمام هستى ببيني. انسان براي رسيدن به خداوند و وصول به لقاي پروردگار به دو نوع سير و سلوك نظري و سير و سلوك عملي نياز دارد. سلوك نظري براي شناخت هر چه بهتر خداوند و قرب علمي به او است و سلوك عملي براي نزديك شدن و قرب عملي به خداي متعال مي باشد. هر يك از سلوك نظري و عملي داراي مراحل و منازل و روش ها و شرايط فراواني است كه در حال حاضر و به ناچار تنها به روش كلي آن اشاره مي شود: انسان براي شناخت خداي متعال چهار راه در پيش روي خود دارد كه به صورت مرحله اي طي مي شوند.

الف) مرحله اول شناخت او با آيات آفاقي و انفسي است. اين همان راه شناخت خداوند از طريق نشانه هاي او در طبيعت و روش تجربي است و لازم است كه انسان در ابتداي راه شناخت از طريق شناخت طبيعت و نشانه هاي تكويني و و همچنين مطالعه آيات تدويني قرآن كريم به معرفت خداي متعال دست يابد. گاه آدمی با مشاهده دقیق و اندیشه ورزی در


1) اشاره به«آيه 16، سوره ق» دارد

اوصاف و روابط پدیده های تجربی به وجود خداوند و اوصاف او، مانند علم، حکمت و قدرت، رهنمون می گردد. این راه، از آن جا که بر مشاهده جهان طبیعت و مطالعه تجربی پدیده های طبیعی استوار است، راه تجربه نامیده می شود. با توجه به امتیازات ویژه این راه، قرآن کریم توجه خاصی به آن مبذول داشته و در آیات زیادی، انسان را به تدبر در پدیده هایجهان پیرامون خویش، به مثابه آیات و نشانه های تکوینی خداوند، فراخوانده است. پاره ای از محققان اسلامی، با اتکا بر یکی از ویژگی های جهان طبیعت یعنی نظم و انتظام جاری در اشیای طبیعی، استدلالی را بر وجود خداوند سامان داده اند که به دلیل یا برهان نظم موسوم است که قبلا پیرامون کم و کیف آن بحث شد و در سوال بعد هم با بیانی دیگر مطرح خواهد شد. بر این اساس، می توان برهان نظم را نیز نمونه روشنی از آنچه که آن را راه تجربی خداشناسی نامیده اند، دانست. البته شناخت خداوند منان با آيات انفسي مفيدتر است ( من عرف نفسه فقد عرف ربه) چون معمولاً با اصلاح صفات و اعمال نفس همراه است. بنابراين انديشيدن در آيات آفاقي و انفسي به شناخت خداوند منتهي مي‌شود و اين نيز به نوبة خود راهنماي انسان به سوي حق و شريعت الهي خواهد بود. اين راه که در کتاب شريف توحيد مفضل پي گيري شده است بهترين راه خدا شناسي براي مبتديان است.

ب) دوم شناخت خداوند از طريق عقل است. نيرويي که بيشتر عمل كردش محاسبه و درک وجودات وصفي و صفات الهي است. اين روش طريق خواص از مردم مي‌باشد، كساني كه پس از مطالعه در طبيعت و آيات تكويني او در خلقت، از طريق استدلال و برهان عقل و فلسفه و حكمت به شناخت خداي تعالي مي پردازند.که در سوال قبل به برخی از براهین آن اشاره شد.

ج) سوم شناخت خداوند لطيف از طريق رؤيت و ابزار دل مي‌باشد كه طريق اولياء است و همگان را به آن راه نيست مگر مسيري که به عنوان سير و سلوك نظري ترسيم شده طي نمايند, يعني از طريق طبيعت و شناخت آفاقي و انفسي به عقل و استدلال عقلي راه يابند و با گذر از عقل به عشق و عرفان برسند و اهل مشاهده و معاينه و وصول به حق تعالي شوند.

اين سخن مولاي عارفان علي(علیه السلام) و همچنين اهل معرفت است كه گفته اند: من در همه چيز خدا را مي بينم. خداي واقعي همان است كه در همه چيز ظهور دارد و نهايت عرفان اهل معرفت هم همين است كه خدا را در همه چيز ببينند. از ديدگاه عرفان خداي تعالي همان متن وجود و هستي است و هر چه كه غير ذات هستي وجود دارد مظاهر او است.مظاهر هم در حقيقت او را نشان مي دهند چون ظهور او هستند و اگر انسان دقت كند خداوند را در تمام مظاهر هستي خواهد ديد و مي توان گفت اشيا در حقيقت آينه هايي هستند كه خداوند را نشان مي دهند و به قول قرآن كريم آيه ها و نشانه هاي او هستند. منتهي بايد توجه كنيد كه اينگونه رويت مخصوص اهل معرفت است و اهل عقل و فلسفه و همچنين اهل تجربه و علم از آن محرومند، مگر اينكه ايشان نيز چنين اعتقاد و كنكاشي را بپذيرند و رو به سوي عرفان و شهود خداي متعال بياورند.

د) شناخت خداوند از راه روان شناختی می باشد. البته به نوعی این راه همانند راه قبل می باشد ولی از منظر دیگر بنابر دلایلی که بصورت مختصر به آنها اشاره خواهد شد؛ قابل تامل و بررسی می باشد. لذا از آنجا که بحث در خصوص این دسته از براهین تازه به نظر می رسد. ضمن ارائه توضیح بیشتر، نمونه هایی از آن ذکر می گردد: اصولا غرب در مسائل خداشناسی عمدتا به عناصر روانی تکیه کرده است و در کلام اسلامی (بویژه آثار قدما) صرفا به مباحث عقلی پرداخته شده است و اگر در آثار متاخرین موضوع فطرت و خداشناسی فطری نیز جایگاه خود را باز یافته است، صرفا در حد تحلیل و تفسیر بعد مذهبی انسان و بیان بینش شهودی و کشش درونی او نسبت به خدای متعال بوده است. ولی شیوه بیانی قرآن کریم یک شیوه جامع و کامل است و از هر گونه ویژگی وجودی انسان (چه عقلی و چه فطری و چه ساحتهای گوناگون روانی) در این راه بهره جسته و به گونه های مختلف عملا حقانیت خدا و ایمان را همواره در اختیار انسانها قرار داده و قلوب بشریت مستعد را به طرق مختلف تسخیر نموده و به سوی خدا رهنمون کرده است.

با این توضیح معلوم می شود که در طریق خداباوری و توجه دادن انسانها به خدا و حقانیت ایمان، علاوه بر تکیه به عقل و فطرت، باید از عناصر دیگر روانی نیز بهره جست.

عناصری که بعضی از آنها برای برخی از انسانها قویتر و نافعتر است و در جذب قلوب و تسخیر جانها و عمدتا در یاد آوری و تقویت ایمان و تلطیف شعور باطن، بسی مؤثرترند. هر چند این امور به گونه ای هستند که اگر در طریق اثبات خدا قرار بگیرند، از نظر منطقی در ردیف خطابات جای می گیرند و جز ظن و حداکثر یقین روان شناختی حاصلی ندارند. بعضیاز این عناصر در مغرب زمین به گونه ای مطرح شده است که نمی تواند وافی به مقصود باشد، ولی در اینجا با تصحیح روایت آنها و قرار دادن آنها در جایگاه دیگر سعی می گردد؛ از آنها در تثبیت حقانیت ایمان و خداباوری استفاده شود.برخی از این عناصر به این شرح هستند:

1.

مفید بودن بررسی روان شناسانه و جامعه شناسانه عنصر ایمان و تحلیل آثار و نتایج غیر قابل جایگزینی آن، به وضوح بر حقانیت خدا و اعتقاد مذهبی مهر تایید می زند. در این روش، خداشناسی و خداگرایی از عنصر مفید بودن الهام می گیرد و در عین اذعان به بطلان نظریه معرفت شناسی پراگماتیستی، با توجه به تاثیر شگرف آن در زندگی روانی و اجتماعی انسانها، به جان انسان می تابد و آدمی لزوما به عینیت داشتن متعلق ایمان; یعنی به وجود خدا باور پیدا می کند. در این روش، انسان با پی بردن به این نکته که اخلاق و انسانیت و نسج حیات فردی و جمعی بدون دخالت دادن خدا، امری غیر ممکن است و زیست روانی بدون ایمان تلخ و ناگوار می باشد،(1)لزوما دل و اندیشه را مسخر مفهوم مقدسی به نام«خدا» و مقهور عناصر حیات بخش به نام ایمان می یابد و به وجود خدا و حقانیت ایمان معترف می گردد.

2.

تجربه دینی; یعنی احساس هویت والا و«من» مقدس و معنوی در شخصیت مذهبی انسان، به طوری که فرد در این احساس هویت، خود را مجذوب و مصاحب یک امر قدسی می نگرد و بوضوح در می یابد که بدون این تجربه دینی و بدون اذعان به ماورای طبیعت و التزام به بندگی خدا، آن را از دست می دهد وهویتش پوچ و تهی از هر گونه کرامت می


1) رعد/28:«الا بذکر الله تطمئن القلوب» ; زخرف/36:«و من یعش عن ذکر الرحمن نقیض له شیطانا و هو له قرین» ; طه/124:«و من اعرض عن ذکری، فان له معیشة ضنکا»

گردد.(1)بدینسان اعتقاد به وجود خدا و حقانیت ایمان بر جان آدمی تابیده و ساحت وجود او را تسخیر می کند.

3. وجدان اخلاقی و احساس یک ناظر درونی، به گونه ای که بدون فرض حقیقتی که عالم و آدم در محضر اوست، و مراقب رفتار انسان و حسابگر اعمال او می باشد، این وجدان اخلاقی و این احساس ناظر درونی بی معنا جلوه می کند و انسان بدون نام و یاد خدا، شخصیت اخلاقی خود را شخصیتی کاذب و هویت مسؤولیت پذیر خود را هویتی بی پایه و مجهول احساس می کند. در حالی که آدمی همچنان سنگینی این هویت مسؤولیت پذیر و این شخصیت اخلاقی را در جان خود احساس می کند و حتی با فرض کنار گذاشتن آن، خود را دچار بحران هویت و تیرگی و ابهام در شخصیت می یابد. بنابراین، نفس توجه کردن به وجدان اخلاقی و شخصیت اخلاقی و مسؤولیت پذیر و درک خوبیها و بدیها و متاثر شدن از هنجارها و ناهنجارهای رفتاری خویش، در کنارش، احساس وجود خدا و تعلق شخصیت انسان به یک مبدا قدسی را می پرورد و آدمی را لزوما به ایمان و اعتقاد به خدا خاضع می سازد. البته عکس قضیه نیز صادق است; یعنی احساس وجود خدا هم وجدان اخلاقی را در انسان پرورش می دهد و رابطه آن دو همانند رابطه بین تقوی و هدایت خاص الهی است..(2)

در پايان این بحث توجه به يك نكته حايز اهميت فراوان است و آن اينكه اين روش كه سير و سلوك نظري انسان به سوي معرفت خداي متعال است اگر با سيرو سلوك عملي همراه نشود، بي نتيجه و ابتر خواهد بود. انسان از طريق علم و عمل به كمال مي رسد و لازم است اين دو سير همزمان با هم و هماهنگ با هم طي شوند.

روش خداشناسي تجربي و خدايابي از طريق رجوع و توجه به طبيعت و خلقت، اولين و همگاني ترين روش خداجوئي است. آنگاه که انسان به آسمان و زمين و آنچه در آنهاستنظر مي کند و از فرط هيجان و شگفتي ساعت ها به آن ها خيره مي ماند، ناخواسته اقرار


1) حجرات/13:«ان اکرمکم عند الله اتقیکم». بدیهی است اگر کسی در پیشگاه الهی کرامت نداشته باشد، بدین معنا خواهد بود که اصلا کرامت ندارد و او در خویشتن خویش نیز شخصیت خود را از هرگونه کرامت تهی خواهد یافت.

2) مجله رواق اندیشه، شماره 19 , حسنعلی رحیقی(با تغیرات عمده)

مي کند به حکمت و دانش و تدبيري که در پس اين مناظر شگفت انگيز وجود دارد. و چون دانش و حکمت از آن موجودي عاقل و داناست، به وجود او نيز اعتراف و اذعان مي کند. انسان آنگاه که داراي جهان بيني الهي باشد به هر چه نگاه کند خدا را در پس آن حاضر خواهد ديد. چه آنگاه که به طبيعت چشم دوخته است و چه آنگاه که با قوانين فيزيکي و شيميائي حاکم بر طبيعت سر و کار دارد. چرا که انسان فقط کاشف آن قوانين و بينده آن مناظر است نه خالق آنها. پس جا دارد که از خود بپرسيد اينها از کجا آمده اند و چه کسي آنها را آفريده است.

کتاب«توحيد مفضل» که حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) به مفضل املاء کردند و وي نيز گفته هاي ايشان را به رشته تحرير درآوردند، پر است از توجه به خلقت و انديشيدن در آفرينش الهي. چرا که يکي از راههاي شناخت خداوند تفکر در آثار، مخلوقات و معلولات او و انديشيدن درباره ظرافت آفرينش آنهاست. روشي که هر فردي را و يا هر مقدار دانش و معلوماتي، به درک و تامل وا مي دارد. و در واقع آنکه از دانش بهره بيشتري دارد با ديدن شگفتي هاي آفرينش بيشتر شگفت زده شده و به فکر مي رود. رسيدن از معلول علت در واقع يکي از دلايل فلسفي اثبات خداوند است که فليسوفان به عنوان اولين دليل براي اثبات وجود خداوند از آن مدد مي جويند. خداوند در قرآن نيز بسيار از طبيعت و آفرينش موجودات ياد کرده و ما را به توجه بدان ترغيب نموده است، آياتي که يا اشاره به خود طبيعت و آثار آن دارد و يا به واقع و حوادث واقع شده در جهان اشاره مي کند، آياتي مانند؛ آيه 17 و 18، سوره غاشيه«أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى اْلإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ* وَ إِلَى السَّماءِ كَيْفَ رُفِعَتْ؛ آيا به شتر نمى‌نگرند كه چگونه آفريده شده و به آسمان كه چگونه برافراشته شده» و آيه 5 سوره طارق«فَلْيَنْظُرِ اْلإِنْسانُ مِمَّ خُلِق؛ پس انسان بايد بنگرد كه از چه آفريده شده است»آيه 185، سوره اعراف«أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا في مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَيْ‌ءٍ وَ أَنْ عَسى أَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَيّ حَديثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُون؛ آيا در ملكوت آسمانها و زمين و هر چيزى كه خدا آفريده است ننگريسته‌اند و اينكه شايد هنگام مرگشان نزديكشده باشد پس به كدام سخن بعد از قرآن ايمان مى‌آورند»آيه 5، سوره ق«أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّماءِ

فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها وَ زَيَّنّاها وَ ما لَها مِنْ فُرُوجٍ؛ مگر به آسمان بالاى سرشان ننگريسته‌اند كه چگونه آن را ساخته و زينتش داده‌ايم و براى آن هيچ گونه شكافتگى نيست» و آيات بسيار ديگر که گوياي توجه خاص آيات قرآن به طبيعت و آثار خلقت است.

ساده‌ترین راه اثبات وجود خدا چیست؟

اندر این خانه ی دل يک گوهري بود تو را***فکر خاموشِ درون بهر کسي بود تو را

ظاهرت گر همه جا در غم دوران سوزد***در سرا پرده ی آن داد رسي بود تو را

در وجود داشتن خداوند متعال هیچ شکی نیست که نیاز به اثبات داشته باشد. اگر کسی با همین چشم سر و ظاهر بینی ساده هم به عالم هستی نگاه کند، هیچ جایی برای شک او باقی نمی‌نماند. چطور ممکن است کسی که می‌داند هیچ چیزی خود به خود به وجود نمی‌آید و هیچ نظمی، اگر چه به کوچکی نظم یک اتاق، یک کلاس، یک دستگاه... خود به خود و بدون ناظم به وجود نمی‌آید، اینک شک کند که آیا نظم عالمانه، حکیمانه و قادرانه‌ی جهان هستی، خود به خود به وجود آمده است و خالقی و ناظمی علیم، و نگاهدارنده‌ای قادر و هدایت کننده‌ای مدبر نداشته است. لذا فرمود:«...أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْض...»(1)

مگر در خالقی که ایجاد کننده و گستراننده‌ی آسمان‌ها و زمین می‌باشد شکی هست؟

شخصی از امام صادق (علیه السلام) پرسید: چگونه خدا را بشناسیم؟ ایشان بدین مضمون فرمودند: شناخت خدا کار شما نیست! سؤال کننده متعجب شد و پرسید: پس چه؟ فرمودند: بر خداوند است که خود را به شما بشناساند. پرسید: پس تکلیف ما چیست؟ فرمودند: به آن شناسایی ایمان بیاورید. توضیح این که آن چه انسان نسبت به آن معرفت کامل پیدا کند (نفوذ علمی پیدا کند)، معلوم است که کوچک‌تر از عقل و درک او می‌باشد که شناسنده توانسته است بر آن احاطه‌ی علمی پیدا کند. شما حتی یک موجود یا یک فرمول یا یک


1) ابراهیم – 10

مفهوم بزرگ‌تر و عمیق‌تر از عقل و سطح علمی خود را نمی‌توانی بشناسی؛ لذا به علائم و نشانه‌های آن اکتفا می‌کنی، چه رسد به خداوند متعال.

پس بر شما نیست که خداوند متعال را بشناسی، بلکه بر اوست که خود را به شما بشناساند و او نیز این کار را کرده است. انسان به هر ذره‌ای که نگاه کند، نشانه‌ها و علامت‌های خالقی علیم، حکیم و قادر را در آن می‌بیند. پس کافی است که چشم خود را نبندد و خود را به جهالت نزند و به آن شناسایی اقرار کرده و ایمان بیاورد.

اما در عین حال آسان‌ترین راه دسترسی به آن شناختی که خداوند خود عطا فرموده است«فطرت» می‌باشد. چرا که رجوع به خود بسیار راحت‌تر، جامع‌تر و سریع‌تر از رجوع به غیر است و دست کم انسان خود را بهتر می‌شناسد و به آن چه در وجود خود دارد شک نمی‌کند. مضاف بر این که فطرت در همه وجود دارد و قابل تغییر دادن نیز نمی‌باشد. و بیان فطرت نیز در انسان‌های متفاوت، یکسان است. کافی است انسان حجاب را بردارد. لذا فرمود:«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»(1)

پس روى خود به سوى دين حنيف كن كه مطابق فطرت الهی است؛ فطرتى كه خدا بشر را بر آن فطرت آفريده و در آفرينش خدا دگرگونگى نيست، اين است دين مستقيم ولى بيشتر مردم نمى‌دانند.

بهترین راه خدا شناسی، همان خود شناسی است. کسانی که از خود غافل شده و در بیرون به دنبال خدایی می‌گردند، یا به نتیجه‌ای نمی‌رسند و یا بسیار دیر به نتایجی می‌رسند که آنها را به خود باز گرداند. لذا پیامبر اکرم (ص) و اهل بیت (علیه السلام) می‌فرمودند:«من عرف نفسه فقد عرف ربه»(2)

یعنی: هر کس خود را شناخت، خدا را شناخته است. فطرت گنجینه‌ای از معلومات و معارفی است که خداوند در وجود انسان قرار داده است و هر کس می‌تواند با توجه به فطرت خود به معارف بسیار و متفاوتی دست‌یابد. کافی است به آن رجوع کند. یکیاز این معارف، معرفت«عشق» است که بدون نیاز به کسب از بیرون در وجود همگان قرار


1) الروم - 30

2) بحارالانوار, ج 2, ص 32

دارد و بدون نیاز به تعریف و ترجمه، برای همه شناخته شده است. هر انسانی«عشق» را در وجود خود می‌یابد و می‌داند که عاشق است. حال کافی است که انسان صرف نظر از مصداق‌هایی که در بیرون برای تعلق و ابراز عشق می‌یابد، به درون خود مراجعه نموده و ببیند که عاشق چیست یا کیست؟ اولین معشوق هر انسانی،«هستی» است. انسان عاشق، هستی، وجود و بودن است. پس عاشق«حی لا یموت» است. عشق به هستی، یعنی«عشق به کمال». چون هستی همان کمال است و نیستی«نقص کمال» است.

کافی است از هر انسانی بپرسی که چه چیزی را دوست دارد؟ اگر دقت کنی هر چه را نام ببرد، کمال است. مثلاً می‌گوید: من! هستی، زیبایی، علم، حکمت، قدرت، رأفت، مهربانی، خشم، گذشت، انتقام، غنا و توانگری، سلامتی و... را دوست دارم. اینها همه اسم‌های خداوند متعال است، چرا که او هستی و کمال مطلق است. خداوند حی، جمیل، علیم، حکیم، قادر، رئوف، رحمن، رحیم، قاهر، غفور، منتقم، غنی، سلیم و... می‌باشد. و هیچ کمالی وجود ندارد، مگر آن که تجلی او (اسم او) باشد. پس انسان فقط عاشق اوست و هر چه را در بیرون نیز عاشق می‌شود، چون تجلی معشوق را در او می‌بیند. مثلاً زیبایی را در یک شخص یا گل و یا قدرت را در میز و پست یا غنا را در پول می‌بیند و گمان می‌کند که این همان معشوق است!

اگر از عاشق بپرسی که آخر علم، آخر زیبایی، آخر غنا... و نهایت هستی کجاست؟ پاسخی ندارد جز آن که بگوید: آخری ندارد، چون آخر داشتن یعنی محدود شدن و محدود شدن یعنی ورود نقص و نیستی. اگر بپرسید: آخر عشق تو به این کمالات کجاست و حد آن چقدر است؟ باز پاسخ می‌دهد که چون معشوق بی‌حد است، عشق من نیز بی‌حد است. پس انسان در فطرت خود می‌یابد که به صورت مطلق و بی‌حد، عاشق کمال مطلق و بی‌حد است. و آن چه بیرون از مصادیق زیبایی، علم... و سایر کمالات می‌یابد، همه تجلی و محدود هستند، پس باید آن معشوق بی‌حد، آن هستی مطلق، آن کمال مطلقی که اینعاشق اوست، وجود داشته باشد. و آن همان خداست که به«الله» یا سایر اسامی در لسان قرآن و نام‌های دیگر در سایر زبان‌ها نامیده می‌شود.

ظلم وافر می کند بر نفس و جان***آن که دور است از خداوند جهان

دان که ذکرش در قلوب و هم زبان***می کند غوغا به پا اندر روان

چون که با یاد خدا در هر مکان***می شوی آرام و شاد و پر توان

گر چه خواست فطرت پیر و جوان***بوده عشق خالق هفت آسمان

پس حقیر گوید به هر خرد و کلان***با خدا باش و خدایی شو چنان

دیدگاه مکاتب فلسفی غرب نسبت به خدا، انسان و معنویت چگونه است؟

قصیده زیر را مولف در پایان درس فلسفه معاصر و آرای تربیتی در مقطع دکترای تخصصی رشته فلسفه تعلیم و تربیت در نقد فلسفه غرب سروده و آن را بصورت کنفرانس برای سایر دانشجویان دکترا همراه با توضیحاتی ارائه نموده که کنفرانس مزبور ضبط و موجود می باشد.

دان که انسان جانشین خالق است اندر زمین***روح حق با جسم و جان وی همی گشته عجین

چون نفخت فیه من روحی چو یک رکن رکین***می کند غوغا به پا و باقی است در ملک دین

این همان رمزیست که ایسم ها غافلند از درک آن***چون نمی دانند که چون است و همی گویند چنین

معنویت پوچ و روح توام نبوده با جنین***آدمی اصل است و دنیا بوده بر وی چون نگین

مادّه و دنیا و لذّتهای آن گشته اصیل***از برای ایسم ها در غرب و شرق این زمین

هر گدام جزیی ز اوصاف بشر را مثل فیل***گرده تعریفی ضعیف و گفته کن بر آن یقین

با تصورهای ناقص از بشر با صد دلیل***هر کدام کردند درون را دور از آن داد جبین

یا شناخت جزیی و محدود ز ابعاد وجود***کرده گمره آدمی را از همان فکر برین

گر چه هر یک راه حق را گفته اند باشد همین***با چنین فکری شود انسان فدای مکر و کین

لیبرال و مثل آن جان را کنند بی شک غمین***چون نمی دانند که چون است راه حق و آن یمین

داد خاموش درون گوید رهایم کن ز ایسم***تا کنم خنثی تمام ظلم آنها را چو مین

فکر غرب و آن مکاتب داده اند جان را فریب***کن حقایق را تو کشف گر چه روی تا عمق چین

دون هر گونه تعصب دان که فطرت بهر چیست***تا کنی جان را مبرّا از هرآنچه هست لعین

پس عزیزم کن عبور از ایسم و ایسم های حزین***تا که بینی دست خود را در همان حبل المتین

این حقیر گوید درون خواهد ز تو معنا و دین***در مسیر فطرت و راهی که باشد برترین

متاسفانه اکثر مکاتب فلسفی معاصر در قالب ایسم های مختلف، منکر خدا و دین و معنویت شده و با این اعتقاد بالاترین ظلم را در حق نفس خود و بشریت نموده اند؛!! از باب نمونه فلسفه‌ی اگزیستانسیالیست، از جمله فلسفه‌های دوران روشنگری است که موضوع اصلی در آن، انسان و مسائل مربوط به اوست. آنها بر این باورند که: در شرایط متلاطم، بادبان قایق هستی، ذهن انسان است. با ذهن است که می‌توان برای خود و جامعه کاری کرد! آیا این سخن بدان معناست که آدمی، خود بایستی گلیمش را از آب بیرون کشد؟ آیااین سخن، نگاه استقلالی به انسان دارد؟ اگر پاسخ به این سوالات، مثبت باشد، مشکل چیست؟

پیش از بیان اشکال باید گفت تردیدی وجود ندارد که انسان در حقیقتش از جایگاهی بس رفیع برخوردار است. این نگاه استعلایی به انسان تنها برون دین نیست. قرآن کریم در

این باره می‌فرماید:«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً(1)و هنگامی که پروردگار تو به فرشتگان گفت: من بر روی زمین جانشینی قرار می‌دهم». انسان تا بدان درجه از ارزش بالا می‌رود که مسجود فرشتگان پاک قرار می‌گیرد:«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِینَ(2)و هنگامی که به ملائکه گفتیم برای آدم سجده کنید پس همه آن‌ها سجده کردند، جز ابلیس که تکبر ورزید و از کافران بود» و شاید از این روست که کشتن انسانی تا بدانجا قبیح و پست می‌شود که قرآن کریم قتل انسانی را برابر قتل همگان می‌داند:«مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَیرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا(3)

هرکس فردی را بدون آنکه کسی را کشته باشد یا فسادی در روی زمین کرده باشد، بکشد چنان است که تمام انسان‌ها را کشته است و هرکس فردی را زنده بدارد چنان است که همه انسان‌ها را زنده کرده است»

اما مشکل کار فلاسفه‌ی اگزیستانسیالیست، تمرکز و پرداخت بیش از اندازه به انسان است. عیب اساسی آن است که در این انگاره‌ی فلسفی، انسان، بالا و برتر از انسان دیده شده است. نقص چشم‌گیر آن‌جاست که فریاد می‌زند:«در شرایط متلاطم، بادبان قایق هستی ما، ذهن ماست. با ذهن است که می‌توانیم برای خود و جامعه کاری بکنیم» براستی در شرایط خطیر و بحرانی، ما خود می‌توانیم به تنهایی گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم؟! آیا انسان کم توان و طاقت بدون پشتوانه‌ی محکم و حیاتی می‌تواند بر مشکلات فائق آید؟ آدمی در ابعاد جسمی، جنسی و روحی به شدت آسیب پذیر و ناتوان است، تا آنجاکه با دقیقه‌ای دریافت نکردن اکسیژن می‌میرد، با ورود ویروسی به بدن از پای می‌افتد و با یک آسیب روحی آن‌چنان در هم می‌ریزد که نمی‌تواند بر خود مسلط باشد. این در شهود و تجربه‌های زیست ما به روشنی مشهود است. آدمی نه یارای جبران دیروزش را دارد و نه به


1) بقره/30

2) بقره/34

3) مائده/32

فردایش آگاه است و نه در ظرف اکنون توانا بر هر کار؛ پس چگونه خود به تنهایی یارای نجات بخشی خود را دارد؟

آری ای عزیز بزرگوار، خداوند متعال بدیهی‌ترین و روشن‌ترین حقیقت جهان است، اما علائق دنیوی سبب غفلت انسان از خدا شده است، وقتی غبار این علائق کاذب کنار رود انسان‌ها با عمق جان خدا را درک می‌کنند، چنانکه قرآن تاکید می‌کند:«فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُون(1)

هنگامى كه سوار بر كشتى شوند، خدا را با اخلاص مى‌خوانند (و غير او را فراموش مى كنند) امّا هنگامى كه خدا آنان را به خشكى رساند و نجات داد، باز مشرك مى شوند!» نتیجه اینکه هر انسانی از راه دل و فطرت خود به وجود خداوند قادر، عالم، خالق حی و مهربان و... معرفت و شناخت و گرایش دارد و اگر هم در اثر عواملی از وجود خداوند غافل باشد، نمی تواند انکار کند که در دوران زندگی اش حادثه ای رخ نداده است که دست او را از همه جا کوتاه و او را متوجه وجود خداوند نکرده باشد.

پرستش با تن و روح بشر دانی عجین است***چرا که آن نیاز جسم و جان درعالمین است

اگر خواهی شوی آرام و خوشبخت در دو عالم***پرستش کن خدا را چون سعادت درهمین است

بندگان خاص خدا کسانی هستند که نور توحید، سراسر قلب آن‌ها را فرا گرفته و زندگی فردی و اجتماعی‌شان را بر اساس آن بنا کرده‌اند. آ نها تیرگی و ظلمت شرک را از آسمان فکر و روح خود دور کرده، معبود دیگری غیر از خداوند را بر نمی‌گزینند: وَالَّذِینَ لَا یدْعُونَمَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ؛ و كسانی‌اند كه با خدا معبودى دیگر نمی‌خوانند. بر اساس بیان نورانی امام رضا (علیه‌السلام) وجود این باور در جان بندگان خدا باعث می‌شود که در دام گناه گرفتار


1) عنکبوت/ 65

نشوند، شیرینی گناه در کام آنها احساس نشود و پیوسته بدانند که چشمان همیشه بیداری مراقب آنان است. پس باید در محضر وی به نیکی رفتار کنند.(1)

زهد و معنویت در اسلام با سایر ادیان مخصوصا مسیحیت چه تفاوتی دارد؟

ای خداوندی که هستی در درون قلب ما***از همه غم های عالم جان ما را کن رها

یا که معنایی بده در بهر طوفان و بلا***تا شویم آسوده از هر نوع مصیبت بی خطا

گر چنین کردی نمی دانم چه گویم ای خدا***از برای لطف بی پایان تو در این سرا

من همی دانم که نیستم لایقت ای باصفا***با زبان بی زبانی می کنم شکر تو را

گر پذیری شکر من از لطف تو باشد خدا***با چنین حالی بدون شک شوم اهل ولا

شکر تو خواهد برای خود ز من شکری جدا***دان که آن شکر هم عزیز شکر دگر خواهد ز ما

بهر هر شکری در این عالم شوی اهل وفا***آن وفایی که دهد آرامش اندر هر کجا

آن که گیرد فاصله از شکر تو بی هر صدا***می کند بر روح و جان خود همی ظلم و جفا

چون که این شکردرخودش دارد هزار ویک ندا***هر ندا داد خموش است از درون تا ماورا

هر که را شکرش دهی گردد جدا از ماسوا***این همان لطف تو باشد بهر جان در هر فضا


1) صدوق، عیون اخبار الرضا (علیه‌السلام)، ج2، ص99.

منّت شکر در ره جان فوق چون است و چرا***شامل هرکس شود آن افتخاری است پربها

پس حقیر گوید عزیزم روز و شبها تو نما***بندگی ی و شکر حق را در فضایی بی ریا

در یکی از ابیات غزل مزبور آمده است که: " یا که معنایی بده در بهر طوفان و بلا - تا شویم آسوده از هر نوع مصیبت بی خطا " آری ای عزیز بزرگوار واقعا خوشا بر احوال انسانی که بر خلاف افکار مادی ای که توسط ایسم های مختلف در جهان غرب بر بشریت حاکم شده با شناخت و معرفت در مسیر معنویت حقیقی و زهد واقعی و نیز در راستای آنچه فریاد خاموش فطرتش طالب آن است؛ با یقین و باور گام بر می دارد. چرا که بصورت مستدل می توان اثبات کرد که معنویت و زهدی را که اسلام ناب محمدی(ص) ارائه می کند؛ یک امر و خواست فطری است و با تار و پود انسان عجین شده به گونه ای که هر کسی نسبت به آن کم توجهی نماید و راهی جز آن را برای رسیدن به آرامش دنبال کند، بدون تردید به فطرت خود بالاترین ظلم را کرده ویقیناً سعادت دنیا و آخرت و آرامش روحی و روانی اش را با مشکل روبرو خواهد کرد. که بابت کسب آن آدمی باید همچنان که در این غزل آمده است همواره شاکر خدوند منان باشد. مع الوصف در ادامه توجه جنابعالی ابتدا به معنای معنویت و زهد، سپس به مقایسه آنها مخصوصا با معنویت و رهبانیت دین مسیحیت معطوف می گردد. مطالعه مطالب مزبور را به همه فطرتهای الهی وپاک که تشنه رسیدن به معنویت و زهد واقعی در دنيا و سعادت حقيقي در آخرت هستند توصیه می کنم.

معنویت؛ مصدر جعلی و به معنای معنوی بودن است. معنوی نیز در لغت نامه دهخدا چنین معنا شده است: حقیقی، راست، اصلی، ذاتی، مطلق، باطنی و روحانی. معنایی که فقط به وسیله قلب شناخته می گردد و زبان را در آن بهره ای نیست.(1)گاهی گفته می شود:اصطلاح معنویت از ریشه معنا دریافت شده که یک مفهومی متافیزیکی در برابر حسی بیرونی است که اشاره به حقیقتی از وجودی ذهنی در برابر حقیقت بیرونی آن دارد.


1) دهخدا، علی اکبر، لغت نامه،وازه معنوی

(زهد) در لغت یعنى نداشتن حرص و رغبت به چیزى(1)

ص: 197 – لغت نامه دهخدا

و در اصطلاح عبارت است از: عدم دلبستگى به دنیا و مظاهر آن و چشم پوشیدن از برخى مواهب براى تأمین مصالح فردى و عمومى بالاتر. زهد در متون دینی به عنوان یکى از کمالات اخلاقى انسان شمرده شده است. پیامبر اکرم (ص) فرموده اند: “اگر مى خواهى خداوند تو را دوست بدارد، در دنیا زاهد باش.”(2)امام على (علیه السلام) نیز فرموده اند: “زهد، اصل و ریشه ی دین است.”(3)

رهبانیت در لغت از ماده رهب به معنی خوف و ترس آمیخته با پرهیز و اضطراب است(4)و مراد از آن خوف و ترس از خدا است. و در اصطلاح بمعنای کناره گیری از مردم و گوشه گزینی، است.(5)

و از انواعی برخوردار است:

1 – گوشه گیری کامل و همیشگی.

2 – گوشه گیری ناقص و مقطعی.

گوشه گیری، قسم اول جایز نمی باشد، اما کناره گیری از مردم در زمان های محدود به منظور مناجات و بندگی ذات حق تعالی، اشکالی ندارد. هر پیامبر و وصی پیامبری مدت کمی از عمر خود را در دوری از مردم به سر برده اند و به نماز و راز و نیاز و فکر و ذکر پرداخته اند.(6)“ویل دورانت” مسیحى می گوید: پیوستن” راهبه‌ها” (زنان تارک دنیا) به” راهبان” از قرن چهارم میلادى شروع شد و روز به روز کار رهبانیت بالا گرفت تا در قرن دهم میلادى به اوج خود رسید.”(7)


1) لسان العرب، ج‌3،

2) محجّه البیضا، ج 7، ص 351

3) شرح غرر الحکم، ج 1، ص 131

4) مفردات راغب

5) تفسیر المیزان، ج 19 ص 173.

6) معراج السعاده، ص 569.

7) تاریخ” ویل دورانت” جلد 13 صفحه 443

قرآن کریم نیز در این زمینه می فرماید:”… رهبانیّتى را که ابداع کرده بودند، ما بر آنان مقرّر نداشته بودیم ….”(1)،

به همین دلیل، اسلام به شدت آن را محکوم کرده است. پیامبر اکرم (ص) فرمود:« رهبانیت در اسلام نیست.»(2)

از جمله بدعت هاى مسیحیان در زمینه ی رهبانیت، “تحریم ازدواج” براى مردان و زنان تارک دنیا و ” انزواى اجتماعى” و پشت‌پا زدن به وظائف انسان در اجتماع، و انتخاب صومعه‌ها و دیرهاى دور افتاده براى عبادت و زندگى در محیطى دور از اجتماع بود که در پی آن مفاسد زیادى در دیرها و مراکز زندگى رهبان ها به وجود آمد.

در دائره المعارف قرن بیستم آمده است:” بعضى از رهبان ها تا آن اندازه توجه به جنس زن را عمل شیطانى مى‌دانستند که حاضر نبودند حیوان ماده‌اى را به خانه ببرند! مبادا روح شیطانى آن به روحانیت آنها صدمه بزند”!! اما با این حال تاریخ فجایع زیادى را از دیرها به خاطر دارد، تا آنجا که به گفته” ویل دورانت”پاپ انیوسان” سوم یکى از دیرها را به عنوان فاحشه خانه توصیف کرد! و بعضى از آنان مرکزى براى اجتماع شکم پرستان و دنیاطلبان و خوشگذران ها شده بود تا آنجا که بهترین شراب ها در دیرها پیدا مى‌شد.(3)

ص: 390 به نقل ازتاریخ تمدن ویل دورانت جلد 13 صفحه 443

روشن است چنین معنویت، زهد و رهبانیتی که بصورت اختصار به معنا و مفهوم آنها اشاره شد، حقیقت و واقعیتی مستقل از باور و اعتقاد انسان نسبت به جهان هستی ندارد. از این رو مقایسه معنویت ادیان مختلف از جمله مسیحی و اسلامی در گرو شناخت و مقایسه جهان بینی و ایدئولوژی آنها است که پیش روی پیروان خویش ترسیم می کنند. در ادامهبخاطر اینکه از طرفی طرح معنویت، زهد و رهبانیت؛ و نیز از طرفی شناخت و مقایسه جهان بینی و ایدئولوژی ادیان مختلف در اینجا مقدور نمی باشد؛ لذا به نظر می رسد از آنجا که معنویت و رهبانیت دین مسیح که منتسب به یکی از پیامبران بزرگ الهی است و بیشترین


1) حدید،27

2) دعائم‌الإسلام ج 2، ص193ح701

3) تفسیر نمونه، ج‌23،

پیرو را در کشورهای مختلف دارد با معنویت و زهد اسلام که منتسب به دین خاتم است؛ مطرح و مقایسه شود.

ارزش و اعتبار معنویت در هر دین، نسبتی مستقیم با ارزش و اعتبار آن دین دارد. لذا در ابتدا لازم است، علاوه بر مقایسه تعالیم این ادیان با یکدیگر به مقایسه ارزش و اعتبار کتب مقدس آنها نیز پرداخته شود تا در سایه این مقایسه و سنجش، تفاوت ارمغان آنها در حوزه معنویت هم روشنتر گردد و سپس به مقایسه زهد و رهبانیت پرداخته و در نهایت به نتیجه گیری منصفانه و به دور از تعصب منتهی خواهد شد.«معنویت در سنت اسلامی واژه ای برای بیان گوهر و باطن دین اسلام است که می توان تاریخ پیدایش آن را همزمان با نزول آغازین آیات قرآن کریم بر قلب پیامبر اسلام (ص) دانست. قرآن کریم از هنگام نزول تا زمان حاضر، منبع و مرجع اصلی معنویت بخشی به عقل و قلب مخاطبینش بوده است. قرآن هم معنویت به معنای روحانیت و قدسیت را داراست و هم معنویت به معنای معنادهی و معنابخشی به زندگی مسلمین را»(1)و این در حالی است که کتاب مقدس مسیحیان یعنی عهد قدیم و جدید که مجموعاً شامل 73 کتاب است در طول تاریخ دستخوش تحولات و تغییرات قابل ملاحظه ای بوده و مملو از مسائل و آموزه های خلاف عقل است. سند انجیل همانند محتوای آن متزلزل و فاقد اعتبار است. مسیحیان خود درباره چهار انجیل معتقدند که حواریون، آن ها را سالها پس از حضرت عیسی (علیه السلام) نگاشته اند. توماس میشل که خود یک کشیش مسیحی است در این زمینه می نویسد:

«در سال های نخست، مسیحیان کتاب مقدسی جز کتاب یهود نداشتند کم کم پولس و نویسندگان اناجیل چهارگانه و پطرس و یهودا و دیگران برای نوشتن نحوه ایمان شان بهآنچه خدا به وسیله عیسی (علیه السلام) محقق ساخته است دست به کار شدند»(2)ایشان در جای دیگر اعتراف می کند که:«همه نویسندگانِ بخش های عهدِ جدید را نمی شناسیم»(3)و در کتاب


1) حسن عصمتی بایگی، گفتمان معنویت، روزنامه جام‌جم

2) توماس میشل، کلام مسیحی، ترجمه حسین توفیقی

3) همان، ص 116

خویش تحت عنوان کلام مسیحی که در آن به معرفی آئین مسیحیت و به نوعی به تبلیغ آن همت گماشته است قرآن و کتاب مقدس را از نگاه مسلمین و مسیحیان به گونه ای مقایسه می کند گه خیلی از حقایق را ایشان روشن می کند.

به هر حال به نظر می رسد که اعتبار انجیل و استنادش به وحی الهی از تورات موجود ضعیف تر است؛ زیرا تقسیم آن به چهار انجیل با اینکه انجیل اصلی یکی بیش نبوده است، انسان را نسبت به آن بیشتر به شک و تردید وا می دارد، کلیسا برای آن که دامنه اختلاف را کوتاه کند؛ از میان حدود هشتاد انجیل فقط 4 کتاب را پذیرفته که شامل متّی، یوحنّا، مرقس و لوقا می شود.(1)اما همه دانشمندان قبول دارند تنها دینی که متن آسمانی دارد، دین اسلام است. فرض بگیریم ما به جای قرآن، تاریخ طبری یا سیره ابن هشام و مانند اینها را داشتیم، آن وقت وضعیت ما نیز همانند مسحیت بود. با این تفاوت که ابن هشام از یک واقعیت گزارش می دهد، ولی نویسنده انجیل، از مکاشفه خودش گزارش می کند.(2)

از سوی دیگر مسیحیت قائل به تثلیث بوده و برای خدای متعال سه اقنوم در نظر گرفته اند و عیسی (علیه السلام) را تجلّی و تجسّم خداوند بر روی زمین می دانند. ضدیت این مسئله با عقل به گونه ای است که اعتراف برخی از اندیشمنمدان مسیحی را نیز مبنی بر مخالفت با عقل به دنبال داشته است، به گونه ای که برخی از عالمان مسیحی می گویند: قضیه تجسّد؛ قضیه ای است که با عقل و منطق و حس و ماده و مصطلحات فلسفی تناقض دارد، ولی ما تصدیق می کنیم و ایمان داریم که ممکن است اگر چه معقول نباشد.(3)اعتقاد به گناه ذاتی و آموزه "فداء" از دیگر اعتقادات باطل و خرافی مسیحیان است«مطابق این اعتقاد؛ نژاد انسانی وارث گناه آدم است و انسان ها نه به خاطر بدی اعمال خودشان بلکه تنها بدین جهت که از تبار آدم اند ذاتاً گناه کار به دنیا می آیند و مقصود از گناهِ ذاتی آن است که انسان ها بدون ترس از خدا، بدون تکیه بر او و با میل شهوانی


1) نگرش اسلام به سایر ادیان و ملل، سید محمد موسوی زاده، ص 117

2) عرفان و نیاز به معنویت در جامعه امروز، کتاب نقد شماره 40، سید یحیی یثربی، ص323

3) اسلام آئین برگزیده، احمد مسجد جامعی، ص 138

متولد می شوند»(1)در همین رابطه توماس آکویناس چنین می گوید:«گناهی که با آن زاده شده ایم بر ما سه اثر بر جای می گذارد: نخست روح ما را آلوده می سازد، ما تمایلی فطری به گریز از خداوند داریم و می کوشیم تا خودمان را به شیوه های خلاف عقل و قانون الهی ارضا و امتناع کنیم. دوم ما اسیر شیطان، زاده شده ایم...»(2)

این در حالی است که از دیدگاه اسلام انسان با ذاتی پاک و فطرت الهی متولد شده است، آفرینش او به گونه ای است که به شناخت خدا و پرستش او تمایل دارد. آدمیان با کمک و راهنمایی فطرت الهی خود و نیز با ارشاد انبیا و کتب آسمانی قدرت می یابند مسیر هدایت الهی را تشخیص داده و با غلبه نمودن بر هواهای نفسانی و شیطانی خود را به کمال و مقصود برسانند.(3)بدعت ها و انحرافات موجود در آیین مسیحیت که به برخی از آنها اشاره شده بر مبنای روایات اهل بیت (علیه السلام)(4)، تحریفاتی است که توسط شخصی به نام پولس در مسیحیت راستین به وقوع پیوسته است.

«پولس را دومین مؤسس آیین مسیحیت می دانند او که زمانی از مخالفان حضرت عیسی (علیه السلام) بود و برای آزار و اذیت شاگردان و پیروان اولیه عیسی (علیه السلام) تلاش می کرد؛ ناگاه با ادعای مکاشفه، توبه کرد و به تبلیغ آیین مسیحیت پرداخت، اما مسیحتی که او آن را تبلیغ می کرد، آیینی ابداعی و التقاطی بود که خود پولس از آمیختن افکار گوناگون یونانی،یهودی، مصری و... به وجود آورده بود»(5)هر چند که مؤلف کتاب«کلام مسیحی» در مقام دفاع و تنزیه پولس بر آمده است، ولی آنچه که ایشان مکتوب داشته اند بیش از آن که پولس را جایگاهی رفیع بخشد، ناخواسته و به طور ضمنی حقیقت و ادعای مورد نظر را ثابت کرده است؛ چرا که برای دفاع از پولس در صدد کوچک شمردن حواریون حضرت عیسی بر


1) آموزه نجات از دیدگاه علامه طباطبائی با دیدگاه رائج مسیحیت، مصطفی آزادیان، ص 19

2) عقل و اعتقاد دینی، مایلک پترسون، ص 469

3) آموزه نجات، مصطفی آزادیان، ص 328

4) بحار الانوار، ج 8، ص 311

5) فصلنامه پژوهشی صباح، ص5

آمده و بدون این که پولس از حواریون باشد او را نسبت به حواریون برتری بخشیده است او چنین می نویسد:«به عقیده مسیحیان پولس، بزرگ ترین الاهیات شناس عهد جدید است. شگفت آور است که وی با آن که در طول زندگی خود با مسیح ملاقات نکرده است، مهمترین مفسر زندگی و کارهای عیسی شناخته شده است... وی دانشمندی بود که کتاب های مقدس یهود را آموخته و در شریعت آنان تخصّص داشت؛ ولی حواریون دوازده گانه و سایر شاگردان مسیح ماهیگیرانی ساده دل بودند. علاوه بر این پولس در شهر بزرگ شده بود و در نتیجه؛ توانائی آن را داشت که پیام عیسی را در سطح فهم مردم شهرهای بزرگ امپراطوری روم نقل کند»(1)

معنویتی که بخواهد از چنین منابعی نشأت بگیرد دارای انحرافات بسیاری می شود. این فرق اساسی بین معنویت در مسیحیت و اسلام است. یعنی معنویت به معنای سنتی آن، با توجه به ارزش منابع مسیحیت قابل قبول نیست و احیاناً مخالف عقل است و نمی تواند طالب کمال را به سرمنزل مقصود برساند. به قول یکی از اندیشمندان:«من نمی دانم معنویت چگونه می تواند از دایره عقل بیرون باشد یا خلاف عقل باشد یعنی معنویتی داشته باشیم که خلاف عقل باشد... آیا معنویتی که ضد عقل است و با عقل تناقض دارد معنویت است بنده چنین معنویتی را نمی شناسم»(2)مباحثی مانند ترک دنیا، عزلت گزینی و... که تعابیری انسانی از معنویت است، انحرافاتی است که از همین جا نشأت گرفته است.البته باید توجه داشت که این همه (انحرافات و بدعت ها) با رستگاری برخی از پیروان این آیین، مادامی که انتخاب آنها از جهل باشد و در این امر مقصر نباشند (جاهل قاصر باشند)، منافاتی ندارد. این حقیقت که، عده ای از پیروان آیین مسیحت همانند مسلمانان خواهان کمال، حیات روحانی و قرب به خدای متعال هستند را می توان در کردار و گفتار برخی از ایشان مشاهده کرد. لازم به ذکر است که امروز؛ آنچه در دنیای غرب به نام


1) کلام مسیحی، توماس میشل، ص 55

2) عقلانیت و معنویت در اسلام، دکتر ابراهیم دنیانی، ص 10

معنویت تبلیغ می شود حتی از آموزه های مسیح نیز خالی است و می توان گفت معنویت امروز غرب حتی از این نوع اتصال ضعیف به وحی نیز محروم است.

در این باره استاد رحیم پور ازغدی بیانی دارند که قابل توجه است. ایشان می گویند: آنچه را که به نام معنویت مدرن در غرب نامیدند، از قرن 19 به این طرف در صد و پنجاه سال اخیر بوده است. از آن جا که معنویت مسیحى مدت ها ریشه اش در غرب زده شده است، یک معنویت سکولاریستى به جاى آن درست کردند. براى این که کار را براى بشر صنعتى انجام بدهد بدون این که به ریشه هاى عقلانى و لوازم حقوقى آن توجه کنند؛ یعنى رابطه معنویت از یک طرف با عقلانیت قطع شده و از یک طرف با عدالت و یک معنویت دروغین و ساختگى درست شده است. در واقع به یک صنعت تبدیل شده است، صنعت معنویت تکنولوژى. و وظیفه آن آرامش دادن و تخدیر اعصاب کسانى است که دیگر توجیهى براى زندگى کردن ندارند و معنایى براى زندگى نمى فهمند و قصد دارند براى زندگى معنا بتراشند.

توجیه معنویت مدرن غرب یک توجیه مالیخولیایى به نفع دنیاپرستى است و در واقع حکم دسر بعد از بلعیدن خوک سرمایه دارى را در فرهنگ مدرن غرب دارد. امروزه یک مکتب رایج در غرب که به اسم معنویت مدرن یا معنویت سکولاریستى از آن تعبیر مى شود و مطرح است مکتب روح گرایى یا به اصطلاح معناگرایى "اسپیریچوالیسم" یک گرایشى است که از یک طرف ریشه هاى معرفتى آن را قطع کرده اند از یک طرف ریشه هاى وجودى و آنتولوژیک آن را قطع کرده اند و بعد براى جبران نیاز شدید فطرىبشر به معنویت شروع کردند به ساختن معنویت هاى ساختگى و دروغین و در واقع معنویت دنیوى و اختراع معنویت....

این اسپریچوالیسم یا معنویت گرایى که در غرب به وجود آمده است برخلاف معنویت توحیدى و انبیایى یک معنویت مونتاژ شده است. یک تکه از هندوئیسم و بودیسم برمى دارند با یک تکه از مسیحیت مخلوط مى کنند؛ مبانى الحادى قشرى پوزیتیویستى را برمى

دارند و روى آن مصالح و آجر«اگزیستانسیالیستى» کار مى گذارند. یک چیزى سر هم بندى و مونتاژ مى کنند به طورى که به آنها آرامش بدهد؛ بدون این که از آنها عمل بخواهد، بدون این که قانون و اخلاق و ارزش گذارى داشته باشد و بدون این که از آنها عقیده به چیزى را بطلبد. در واقع یک معنویت بدون هزینه و سرویس معنوى دادن. حالا شما این معنویت را با معنویتى که از قول پیامبر و امامان معصوم (س) مطرح شده؛ مقایسه کنید. معنویت ساختگى غرب که در یکى دو قرن اخیر مى خواست جاى عرفان توحیدى و معنویت انبیاء را بگیرد ولى به بن بست رسید. غربى ها خود معترف هستند که این معنویتى را که ساخته اند یک امر ذهنى فردى است، یک امر سوبجکتیویته است. بدون این که هیچ ما به ازاى واقعى عینى داشته باشد. خود بر این موضوع معترف هستند و در عین حال از این معنویت آرامش مى خواهند؛ معلوم نیست که چیزى که هیچ ما به ازاى عینى و آبجکتیو ندارد. هیچ ریشه واقعى ندارد و قابل توجیه عقلانى هم نیست. ارتباطى هم با عقلانیت و حقوق بشر ندارد. تکلیف هیچ چیزى را معلوم نمى کند. نه تکلیف حقیقت نه فضیلت و نه عدالت را چگونه مى خواهد به بشر آرامش بدهد و طبیعى است که این آرامش ایجاد نمى شود و امروز با مواد مخدر و LSD و حشیش و ماریجوانا و... مى خواهند به آرامش و معنویت برسند.

به راستى وقتى در یک جهان فکرى، از طبیعت معنویت زدایى کردید، از جهان معنویت زدایى کردید، از ذهن و عقل و جان و حیات بشر و حتى از طبیعت بشر و از همه چیز معنویت زدایى کردید و از همه چیز تفسیر سکولاریستى دادید و تنها فرق انسان و حیوان رافرق در فیزیولوژى دانستید که اخیرا در موج سوم جریان هاى زیست شناسى و روان شناسى در غرب حتى همین هم منتفى شد؛ یعنى گفتند که حتى بین آناتومى انسان و حیوان هیچ فرقى نیست. وقتى که گفتید تفاوتى بین آنها وجود ندارد، وقتى روح و فطرت را انکار کردید، وقتى معاد و مبدا را انکار کردید، چگونه و با چه چیزی مى خواهید به بشریت آرامش بدهید.

حالا این معنویت دروغى را با عرفان و معنویت قرآنى مقایسه بکنید؛ قرآنى که از یک طرف در دعوت معنوى مى گوید که سجده کن و نزدیک شو و در خلوت ترین ابعاد زندگى فرد دخالت مى کند. همین قرآن مى گوید: به ثروتمندان جامعه که حقوق محرومان جامعه را نمى دهند از طرف خداوند وعده عذاب بدهید. معنویت اسلامى یک معنویت سمبلیک و فانتزى نیست، معنویت اسلامى مخصوص آدم هاى بی کار نیست که باید بیکار باشند تا بتوانند معنوى باشند. معنویت اسلامى یک شغل نیست، مقدس بودن یک حرفه نیست که عده اى عارف و مقدس حرفه اى باشند و بقیه زندگى حیوانى بکنند و عرفان و معنویتى که پیامبر و امامان (علیه السلام) آوردند، معنویتى است که مراتب بالا و پایین دارد، اما در عادى ترین و پایین ترین رده هاى زندگى مردم هم حضور دارد. در معنویت اسلامى ما عارف حرفه اى نداریم. عرفان یک شغل نیست؛ مقدس حرفه اى نداریم که عده اى زندگى غیر عرفانى داشته باشند و بقیه بیکار باشند تا بتوانند عارف باشند. معنویت از مادیات جدا نیست و لذا در فرهنگ اسلامى این طورى نیست که بگویند یک بخشى از زندگیتان مادى است و یک بخشى از آن معنوى، بلکه همه ابعاد زندگى از ازدواج و کار و درس خواندن حتى تفریح رفتن و خوابیدن اگر به آن معناى اصلى زندگى که انبیاآوردند گره بخورد همه مى تواند معنویت باشد. اگر شما کتاب هاى آنها را بخوانید در مى یابید که این طورى به معنویت نگاه مى کنند؛ معنویت سکولار و معنویت مدرن به درد کسانى مى خورد که دنیا را چلانده باشند بعد هم یوگا انجام دهند براى اینکه خستگى شان برطرف شود و آنچه را خوردند هضم کنند و دوباره سر سفره سرمایه دارى بنشینند و دوباره ببلعند. این معنویت در این عالم اینگونهمعنا مى شود و لذا آن ها مى گویند از حق یا باطل نبودن معنویت صحبت نکنید. بگویید: کارکرد معنویت چیست فایده مادى معنویت چیست؟

اما در فرهنگ اسلامى که امروز راجع به آن صحبت مى شود، اهداف معنوى با روش هاى غیر معنوى قابل تعقیب نیست. کسانى در جامعه هستند که مى خواهند معنویت را با دموکراسى لیبرال، معنویت را با اقتصاد سرمایه دارى کنار هم پیوند بزنند و مونتاژ کنند... به

آن ها عرض مى کنیم که معنویتى را که شما از آن دم مى زنید مى تواند از نوع بودایى یا عرفان سرخپوستى یا اسپیریچوالیسم مسیحى باشد؛ اما نمى تواند معنویت قرآنى باشد. معنویت اسلامى را باید به گونه اى درک کرد با عقلانیت و با عدالتاجتماعى و اقتصادى هماهنگ باشد و به هم مربوط باشند و از هم لاینفک. معنویت اسلامى معنویت پشت ابرها نیست. انتزاعى و غیرعملى نیست. مختص خواص هم نیست.(1)

و اما پیرامون زهد و رهبانیت در اسلام و مسیحیت با عنایت به مطالبی که در ابتدا مطرح شد؛ باید گفت رهبانیت رایج در بین مسیحییان خلاف فطرت انسانی است و بدیهی است که مفاسد زیادی را در پی داشته باشد. در ذیل به گوشه ای از این مفاسد اشاره می شود:

1 – با روح مدنی بودن آدمی می جنگد و جوامع انسانی را به انحطاط و عقب گرد می کشاند.

2 – منجر به انحرافات اخلاقی، تنبلی، بدبینی، غرور، عُجب و خودبینی و مانند آن می شود.

3 – ترک ازدواج که از اصول رهبانیت است نه فقط کمالی نمی آفریند بلکه موجب پیدایش عقده ها و بیماری های روانی می گردد.

امام علی (علیه السلام) در باره ی راهبان در ذیل آیه ی:« بگو به شما خبر دهم که زیانکارترین مردم کیانند؟ آنها هستند که تلاش هایشان در زندگی دنیا کم شده با این حال گمان می کنند کار نیک انجام می دهند»(2)،

حدیثی زیبا فرموده اند:« یکی از مصادیق بارز آنها رهبانها هستندکه خود را در ارتفاعات کوه ها و بیابان ها محبوس داشتند و گمان می کردند کار خوبی انجام می دهند.»(3)بنا بر این رهبانیت رایج بین مسیحیان از نظر اسلام مردود و قابل قبول نمی باشد، در حالی که اسلام برای رشد و تعالی انسان ها زهد را ارائه و تأیید نموده است. زهد اسلامی از بالاترین مقامات براى انسان آرمان خواه و هدف دار است که بر سه رکن از ارکان جهان‌بینى اسلامى استوار است:


1) سایت آینده روشن،حسن رحیم پور ازغدی، کد مطلب: 7601(با کمی تغییر)

2) کهف، آیه ی 103 و 104

3) کنزالعمال، ج 2، حدیث 4496

1 – بهره‌گیرى‌هاى مادى از جهان و تمتعات طبیعى، به تنهایی عامل تامین کننده خوشى، بهجت و سعادت انسان نیست.

2 – سعادت فرد از سعادت جامعه جدا نیست. انسان از آن جهت که انسان است، یک سلسله وابستگی ها و احساس مسؤولیت هاى انسانى در باره کل جامعه دارد.

3 – روح در مقابل بدن اصالت دارد و منبع مستقلى است براى لذت و آلام و به نوبه ی خود بلکه بیش از بدن نیازمند به تغذیه و تهذیب و تقویت و تکمیل است.

با توجه به این سه اصل است که روشن مى‌گردد چگونه اسلام رهبانیت را طرد مى‌کند. اما زهدگرایى را در عین جامعه‌گرایى و در متن زندگى و در بطن روابط اجتماعى مى‌پذیرد.(1)زهد اسلامی دو جنبه دارد: جنبه روانى و جنبه عملى.(2)بعد روانى زهد، عدم دلبستگى به دنیا و مظاهر آن است. بعد عملى زهد عبارت است از چشم پوشیدن از برخى مواهب و لذت ها براى تامین مصالح فردى و عمومى. زهدى که در حالات روحى انسان، متجلّى مى شود، از عالى ترین صفات اهل ایمان مى باشد که در همه حال و براى همه کس، مطلوب است. زهد به این معنا، آزاد شدن انسان از اسارت تمایلات نفسانى و مظاهر دنیوى است. رسیدن به درجات عالى کمال براى انسان ممکن نیست، مگر با راسخ شدن چنین روحیه اى در او، که جاذبه هاى مادى او را اسیر نکرده و جهت نبخشد.از دیدگاه روایات(3)زهد مورد نظر اسلام، در آیه ی زیر خلاصه مى شود:«تا آنکه بر آنچه از دست شما رفته است، تأسّف نخورید و بدانچه به دست شما رسیده است، شاد نشوید.».(4)

بنابراین، زهد به معناى برخوردار نشدن از دنیا نیست، بلکه برخوردارى از دنیا و نعمتهاى الهى است به طریقى که موجب غفلت انسان نگردد. چنانکه امام صادق (علیه السلام) مى فرمایند: زهد در دنیا ضایع کردن مال و حرام نمودن حلال نیست، بلکه زهد در دنیا به این است که


1) استاد شهید مطهری، سیری در نهج البلاغه، صص218-220

2) اقتباس از کتاب درآمدى بر اقتصاد اسلامى، ج 1، ص 402به بعد.

3) بحارالانوار، ج 70، باب الزهد و درجاته

4) حدید، آیه 23

اعتماد تو نسبت به آنچه در دستت مى باشد، بیشتر نباشد از اعتمادت نسبت به آنچه در دست خداوند عزوجل است.(1)شهید مطهری(ره) در بیان تفاوت های زاهد و راهب می فرماید:«زاهد و راهب هر دو از تنعم و لذت‌گرایى دورى مى‌جویند ولى راهب از جامعه و تعهدات و مسؤولیت هاى اجتماعى مى‌گریزد و آنها را جزء امور پست و مادى دنیایى مى‌شمارد و به صومعه و دیر و دامن کوه پناه مى‌برد، اما زاهد به جامعه و ملاک هاى آن و ایده‌هاى آن و مسؤولیت ها و تعهدهاى آن رو مى‌آورد. زاهد و راهب هر دو آخرت گرایند، اما زاهد آخرت‌گراى جامعه‌گراست و راهب آخرت‌گراى جامعه‌گریز. در لذت‌گریزى نیز ایندو در یک حد نمى‌باشند، راهب سلامت و نظافت و قوت و انتخاب همسر و تولید فرزند را تحقیر مى‌کند؛ اما زاهد حفظ سلامت و رعایت نظافت و برخوردارى از همسر و فرزند را جزء وظیفه مى‌شمارد. زاهد و راهب هر دو تارک دنیایند اما دنیایى که زاهد آن را رها مى‌کند سرگرم شدن به تنعم و تجمل و تمتعات و این امور را کمال مطلوب و نهایت آرزو دانستن است، ولى دنیایى که راهب آن را ترک مى‌کند کار، فعالیت و تعهد و مسؤولیت اجتماعى است. این است که زهد زاهد بر خلاف رهبانیت راهب در متن زندگى و در بطن روابط اجتماعى است و نه تنها با تعهد و مسؤولیت اجتماعى و جامعه‌گرایى منافات ندارد بلکه وسیله ی بسیار مناسبى است براى خوب از عهده مسؤولیت ها بر آمدن.»(2)

خلاصه اینکه ارزش و اعتبار زهد و معنویت در هر دین، نسبتی مستقیم با ارزش و اعتبار آن دین دارد. منابع دینی ادیان مختلف از جمله مسیحیت تحریف شده؛ دارای آموزه های خلاف عقل است به طوری که حتی برخی از مسیحیان نیز به آن اعتراف دارند. رهبانیت و معنویتی که بخواهد از چنین منابعی نشأت بگیرد؛ بدیهی است که باید دارای انحرافات بسیاری شود. این فرق اساسی بین زهد و معنویت در مسیحیت و اسلام است. یعنی معنویت و رهبانیت به معنای سنتی آن، با توجه به ارزش منابع مسیحیت قابل قبول نیست و مخالف عقل است و نمی تواند طالب کمال را به سرمنزل مقصود برساند. تازه معنویت امروز غرب


1) بحارالانوار، ج 70، ص 310

2) سیری در نهج البلاغه، ص221

حتی از این نوع اتصال ضعیف به وحی هم محروم است. امّا زهد و معنویت دراسلام برگرفته از آموزه های وحیانی اسلام است. در فرهنگ اسلامى اینطورى نیست که بگویند یک بخشى از زندگی شما مادى و یک بخشى از آن معنوى است؛ بلکه همه ابعاد زندگى از ازدواج و کار و درس خواندن حتى تفریح رفتن و خوابیدن اگر به آن معناى اصلى زندگى که انبیاء آوردند گره بخورد همه مى تواند در راستای زهد واقعی و معنویت حقیقی باشد.

البته در خاتمه باید همچنان به این حقیقت تلخ اعتراف شود که متاسفانه انسان جدید و فلاسفه معاصر در غرب، به علل گوناگونی همچون استفاده ابزاری از عقل، پیشرفت‌های علوم مادی و تجربی، ضعف مراجع دینی (یهودی و مسیحی) در پاسخ‌گویی به نیازهای معنوی، فکری و عملی او، دچار بحران زهد گریزی و معنویت ستیزی شده است. پوچی و بی‌معنایی و به دنبال آن، اندوه، دلهره و نومیدی در زندگی فردی از یک‌سو و ناامنی و بی‌عدالتی در زندگی اجتماعی و جهانی از سوی دیگر، پیامدهای گریز ناپذیر زهد گریزی و معنویت ستیزی بوده‌است. در این میان، همانگونه که در جای جای این کتاب اشاره شده است؛ آنچه مغفول مانده، ساختار ماهوی و معنوی در انسان است. انسان جدید، معنویت و فطرت را انکار کرد تا با پشت‌کردن به آنها، ضمن جفا و ستم در حق سالم ترین دین الهی یعنی اسلام ناب محمدی(ص)؛ بالاترین ظلم را در حق فطرت بشری و نفس انسانی خود روا نماید.

بحران معرفتی جهان معاصر نسبت به توحید و خداشناسی چگونه است؟

داد خاموش درون بی هر گمان***از تو می خواهد خدا را هر زمان

ذرّه ذرّه گوشت و خون و پوست و جان***دادشان باشد خدای مهربان

گر دهی تو پاسخش را از نهان***می شوی شاد و همی دور از فغان

غیر از این پاسخ بود دردی گران***حزن و اندوهش بود فوق بیان

ظلم وافر می کند بر نفس و جان***آن که دور است از خداوند جهان

دان که ذکرش در قلوب و هم زبان***می کند غوغا به پا اندر روان

چون که با یاد خدا در هر مکان***می شوی آرام و شاد و پر توان

گر چه خواست فطرت پیر و جوان***بوده عشق خالق هفت آسمان

پس حقیر گوید به هر خرد و کلان***با خدا باش و خدایی شو چنان

پرستش حقیقی و شناخت و معرفت صحیح نسبت به کمّ و کیف آن از جمله بحران های معرفتی بشر در بین اندشمندان و فلاسفه معاصر در جهان غرب است. بدون تردید پرستش واقعی همان چیزی است که فطرت پاک بشری و فریاد خاموش درون آدمی؛ تشنه آن است. ولی در نهایت تاسف ایسم های مختلف مادی نه تنها از فهم و درک پرستش درست خداوند عاجزند. بلکه در برابر بسترها و زمینه های معرفت واقعی نسبت به شناخت پرستش واقعی و الهی آن ایستاده و با ترویج القائات مادی؛ بالاترین ظلم و جنایت را در حق نفس خود و بشریت روا نموده اند.

آری برخى از افراد و مکاتب مخصوصا ایسم های مادّی منکر پرستش شده و با انکار آن؛ ظلم و جفای جبران ناپذیری را بر پیکر بشریت وارد کردند. چرا که میل به پرستش کهجزء ذات بشری است را نادیده گرفته و فطرت ناب انسانی را از مسیری که به خاطرش خلق شده، منحرف نموده اند. و بدین وسیله بستر و زمینه حقیقی پرستش واقعی انسان را منکر شده اند. واقعا انسانی که منکر پرستش واقعی انسان می باشد؛ چگونه می تواند به آرامش، خوشبختی و سعادت همیشگی و حقیقی نائل شود. در حالیکه پرستش واقعی جامعترین پاسخ به عالیترین نیاز انسان می باشد. اين ديدگاه درباره پرستش بسيارى از مفاهيم و محاسبات را دگرگون مى سازد و همين است كه آن را به عنوان دريچه اى به سوی تعالی و سعادت حقیقی معرفى مى كند و آرامش واقعی و سعادت همیشگی را در دنیا و آخرت برای

انسان معتقد به ارمغان می آورد. امروزه قبول این مطلب که خداجویی و خداپرستی فطری است و همۀ انسانها دائم در جستجوی گم شده ای هستند. آسان است و نیاز به اثبات و ارائه دلیل نیست. چون هر انسانی با رجوع به وجدان خویش آن را در می یابد. از اینرو مادی ترین افکار در هنگام بلا از درون به دنبال منجی هستند و آن را می خوانند. بنابراین، فطری بودن خداپرستی غیر قابل تردید و انکار است. البته مقصود این است که انسان به طور فطری به دنبال ملجأ و مرجع است، ولی ممکن است در مصداق مورد نظر دچار اشتباه گردد. و هر چند گاهی، چیز خاصی را به گمان همان گمشده در حد عشق بپرستد و بعد از آنکه حبابهای خیال ترکید، به دنبال چیز دیگر رود. اما در نهایت حق را خواهد یافت:«یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحاً فملاقیه»(1)«ای انسان، تو در یک تلاش خستگی ناپذیر به سوی پروردگارت هستی، پس او را ملاقات خواهی کرد.»

اگر چه ایسم های مختلف مادی از جمله پست‌مدرنيسم انسان را محور و منشأ همة حقايق، معرفت‌ها و ارزش‌ها مي‌پندارد و اعتقاد به حقايق ماواريي و متافزيكي را نمي‌پذيرد. در اين مكتب، سخن گفتن از وجود مجرد، ازلي و ابدي خداوند متعال يا موجودات ثابت و مجرد ديگر، به هيچ‌وجه پذيرفتني نيست. آنچه در عالم وجود دارد، اشياي محسوس و قابل لمس است كه داراي حقايق محلي و برساختة جامعه مي‌باشند. ازاين‌رو، پست‌مدرنيست‌هاباورهاي الهياتي اديان الهي و ارزش‌هاي مبتني بر آنها را با جديت رد مي‌كنند. پست‌مدرنيست‌ها، صراحتاً از ماده‌گرايي سخن نمي‌گويند، بلكه از اخلاق و دين‌داري نيز دم مي‌زنند، اما مراد آنها، دين طبيعي و الهيات طبيعي است كه برساختة جوامع انساني و ناشي از نياز آنان است. آنان هيچ‌گونه علاقه‌اي به واقعيت هيچ چيز در ماوراي جهان طبيعي ندارند و ثنويت معنوي و مادي، در پست‌مدرنيسم به‌كلي رخت بر مي‌بندد.(2)

در مورد چگونگی تناسب پرستش و شریعت اسلام و احکام آن، با فطرت بشر؛ بهترین مطلب همان کلام خداوند متعال است؛ چون تنها خداست که خالق بشر است و تنها اوست که بر تمام زوایای وجودی و نیازمندیهای بشر آگاه است و تنها اوست


1) سورۀ مبارکه انشقاق / 6

2) پورشافعي، 1388، ص 25؛ فرمهيني، 1389، ص 59(با کمی تغییر)

که قادر بر برآوردن تمام نیازهای شناخته شده و شناخته نشده انسان است. و گواه بر این کلام هم، بیان خود اوست:«الذی خلق فسّوی و الذی قدّر فهدی»(1)«ومن

نطفة خلقه فقدره ثم السبیل یسّره»(2)«و نفس و ماسواها فالهمها فجورها و تقویها»(3)مهمترین گام در رهايي از معضلات و مصائب و بحرانهاي روحی، روانی، ايمان حقيقي به خداوند متعال است.«الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور» ايمان حقيقي منشأ قرب و ولايت حق است و اگر حاصل گردد، مطمئناً ديگر ظلمتي نمي ماند. مشکلات و معضلات هم ظلمتند و بايد از ميان بروند.

امام خميني(ره) در پيام خود به رهبر شوروي سابق فرمودند:«بايد به حقيقت رو آورد: مشکل اصلي کشور شما مسأله مالکيت و اقتصاد و آزادي نيست. مشکل شما عدم اعتقاد واقعي به خداست، همان مشکلي که غرب را هم به ابتذال و بن بست کشيده و يا خواهد کشيد. مشکل اصلي شما مبارزه طولانيو بيهوده با خدا و مبدأهستي و آفرينش است… با ماديت و مکتب مادي نمي توان بشريت را از بحران عدم اعتقاد به معنويت که اساسي ترين درد جامعه بشري درغرب و شرق است، به در آورد».(4)

از طرفی اگر به قرآن کریم مراجعه کنی از آیه شریفه«ما خلقت الجن والانس اِلَّا لِیعبدوا...» می‌توانی متوجه شوی که خداوند می‌فرماید:«ما انسان و جن را نیافریدیم مگر برای عبادت...» عبودیت یک گوهری است که در درون ربوبیت قرار گرفته است. لذا شرایع توحیدی و به ویژه اسلام، بر لزوم شناخت انسان و تزکیه و تصفیه نفس آدمی تأکید فراوان دارند و شناخت انسان را به عنوان راهی برای دست یابی به معرفت خداوند معرفی می کنند.


1) اعلی / 3

2) عبس / 21

3) شمس 8 و 9

4) امام خميني، صحيفه نور، ج 21، ص 66.

از این رو در روایات چنین آمده است:« من عرف نفسه فقد عرف ربه»(1)دلیل این مطلب آن است که آن چه که در وجود آدمی به ودیعت نهاده شده، نشانه های علم و قدرت و حکمت خداست، و در میان مخلوقات هیچ پدیده ای به اندازه انسان دارای سرّ و حکمت نیست و به تعبیر عرفا انسان مظهر جمیع اسماء و صفات الهی است، لذا اگر انسان خودش را بشناسد، ذات اقدس اله را بهتر وآسان تر می شناسد و به اسماء و صفات و افعال و آثار خداوند شناخت و معرفت پیدا می کند و همیشه به یاد او خواهد بود.(2)از این روست که قرآن می فرماید:«و فی الارض آیات للموقنین و فی انفسکم افلا تبصرون» و در زمین و در وجود خود شما آیاتی برای جویندگان یقین است.(3)در آیه دیگر می فرماید:«سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق» به زودی نشانه های خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان می دهیم تا برای آنها آشکار شود که او حق است.(4)به اختصار می توان گفت که شناخت حضوری انسان راهی برای آگاه شدن معرفت حضوری نسبت به خداست و شناخت حصولی نسبت به انسان هم طریقی برای شناخت حصولی نسبت به خداست.(5)که اولی با عبادت و تزکیه نفس و سلوک عرفانی حاصل می شود و دومی با تأمل و تدبر در اسرار و حکمت هایی که در وجود انسان به ودیعت نهاده شده است. در حالیکه ای عزیز بزرگوار، بدان و آگاه باش که در نهایت تاسف مكاتب مادی مخصوصا فمينيستي با مباني اومانيستي و سكولار فقط احكام حقوقي و مصالح دنيايي و جنبه مادی انسان را مي بينند. و با این دید ناقص مسیر بشریت را برای رسیدن به پرستش واقعی به انحراف کشنده و درد آوری کشانده اند. بدون تردید باید روزی پاسخگوی این جفا


1) بحارالانوار، ج2، 32

2) عین القضات همدانی، 1373، 60 56

3) ذاریات، 20

4) فصلت، 53

5) مصباح یزدی، 1375، جزء 1، 24-23

و جنایت بزرگ و غیر قابل بخشش خود که در حق فطرت پاک انسانی و فریاد خاموش درون بشری که همانا پرستش واقعی خداست؛ باشند. مع الوصف ای عزیز بزرگوار:

با خدا باش و خدا را کن اطاعت در جهان***تا شوی راحت ز همّ وغمّ و آلام زمان

این بود خواست درون و داد هر پیر و جوان***در فضایی که بود هر لحظه اش درّ گران

پس نما خود را برون از قید و بند این و آن***گرکه می خواهی روی سوی خدای انس وجان

در چنین حالی عزیزم قدر خود را خوب بدان*** چون شوی برترز آنچه بوده در سرّ و عیان

دان که فریاد خموش فطرتت تا آن کران***در پی ذکر خدا باشد چو یاری مهربان

آنکه بیگانه بود با ذکر حق در هر مکان***ظلم وافر می نماید بر تن و روح و روان

گر که اعمالت شود بهر خدای آسمان***با همان اخلاص روی سوی همان باغ جنان

همسر و اهل و عیال از رسم تو گیرند امان***در چنین حالی شوی دور از همه درد و فغان

با ولایت می شوی اهل ولا با صد نشان***بی ولایت می خوری هر لحظه سمّ شوکران

شوکران هر دم فرو ریزد همه تاب و توان***آدم بی دین کند ویران تمام خاوران

این حقیر گوید بده پاسخ به اسرار نهان***چون که باآن می شوی اهل فلاح بی هر گمان

دلایل نظری لزوم شناخت خدا چیست و چرا انسان به خدا نیاز دارد؟

عزّت ار خواهی برو سوی خدا***غیر از آن آرد هزار و یک بلا

ذات حق باشد غنی و بی نیاز***می برد بالا تو را تا انتها

ای عزیز سراپا نیاز بدان که در باب توحید ذاتی و وحدت حقیقی خداوند، بیان شده است که: تنها هستی مستقل و وجود بی‌نهایت خداست و غیر خداوند، همه ی موجوداتی که در طول هستی او، قرار دارند؛ فقر محض و عین ربط به او هستند و هیچ موجودی در عرض وجود خداوند و مستقل از او نیست؛ لذا هر چه در هستی موجود شود، اعمّ از ذوات و شؤون آنها و حتی افعال اختیاری انسان، همه در حقیقت از خداوند و عین احتیاج به او هستند. بر این اساس، در فلسفه گفته می‌شود:«لا مؤثّر فی الوجود الاّ الله» و خداوند، فاعل حقیقی تمام افعال شمرده می‌شود.

بنا بر این چون انسان موجودی ممکن الوجود است و در جای خود ثابت شده است که وجود ممکن عین فقر است. مع الوصف نیاز به موجودی به نام واجب الوجود دارد که از ان تعبیر به خدا می شود. لذا دست کم دو عامل درونی انسان را به سوی شناخت خدا و معرفت به او سوق می دهد.الف) عامل عقلانی: انسان در مسایل گوناگون به فکر خود متوسل می‌شود. پیرامون موضوعی، از ابعاد گوناگون می‌اندیشد. وجود این استعداد تحلیلی و منطق عقلانی، می‌طلبد درباره خدا نیز بر اساس عقل و منطق بیندیشد. انسان بر آن است تا با نیروی عقل و منطق خود، علت اصلی وجود جهان شگفت را دریابد و خدایی را که آفریننده هستی و سازنده جهان است را بشناسد. متکلمان و اندیشمندان اسلامی، از دیر زمان برای اثبات لزوم گام نهادن در طریق خداشناسی بردو اصل تکیه کرده‌اند:

1- دفع ضرر محتمل: هر خردمندی این احتمال را میِ‌پذیرد که در صورت عدم پیروی از دین دچار کیفر و عذاب می‌شود. از آن جا که عقل جلوگیری از زیان ناشی از کیفر حتی احتمالی را لازم می‌شمارد، واجب است آدمی در مورد وجود خدا و اوصاف او جست و جو کند تا در صورتی که واقعاً خدایی وجود داشته و دعوت پیامبران راست باشد، بتواند با پیروی از آنان،خویش را از عذاب الهی برهاند.

2- وجوب شکر منعم: شکی نیست نعمت‌های فراوانی که از آن بهره‌مندیم، از سوی منعمی به ما اعطا شده است و از سوی دیگر عقل، سپاسگذاری از بخشنده نعمت را لازم می‌شمارد. از آن جا که سپاسگذاری از یک موجود بدون شناخت او ممکن نیست، عقل حکم می‌کند که باید در مسیر شناخت نعمت دهنده حقیقی(خداوند)گام بردارد.

ب) عامل روانی: آدمی به گونه ای آفریده شده که به طور طبیعی به وجود خدا توجه دارد. احساس وجود آفریننده جهان انسان را برای جستجوی خالق و شناخت اوصاف او سوق می‌دهد. از سوی دیگر، انسان موجودی است که از دو حقیقت ترکیب یافته است: روح و جسم، انسان به واسطه جنبه جسمی به مادیات گرایش دارد و به دنبال آن می‌رود، ولی جنبه روحی را، گرایش به مادیات نمی‌تواند اقناع کند. سِرّ این که هر چه انسان هر گونه لوازم مادی را برای خویش آماده می‌سازد، باز عطش افزون طلبی در او تسکین نمی‌یابد، به همین دلیل است. روح مجرد و غیرمادی انسان تنها با شناخت خداوند که مجرد مطلق است و گرایش و ارتباط با او آرامش می‌یابد. به دیگر بیان: جهان منهای خدا، کالبدی است بی روح و بی‌شعور و بی‌هدف.کسانی که خدا را نمی‌شناسند و جهان بینی مادی دارند، هستی راپوچ، بی معنی و فاقد هدف می‌پندارند، در نتیجه می‌گویند. انسان و زندگی او و همه عملکردهایش فاقد مفهوم و بی‌معنی و بی‌هدف است. و این در حالی است که باید اینگونه زمزمه کرد:

غمزه عشقی مرا، هر دم مهیّا می کند***لحظه لحظه غنچه عشق مرا، وا می کند

جام می گر وا کند، اشک من دلسوخته را***قطره قطره اشک من را، سوی دریا می کند

در سرای کوی او، هر دم شوم شیدا و مست***جرعه جرعه مستیام را، هم هویدا می کند

با که گویم درد دل را، در حریم کبریا***ذره ذره سینهام را، بحر و صحرا می کند

عاشقی عشق مرا با عشق خود، هم سو کند*** خرده خرده عشق من را، همچو صحبا می کند

در زماني كه قلوب با فتنه هايي در صدف***ارّه ارّه مي شود داني كه بلوا مي كند

فتنه اي هر دم كند قدري مرا از حق جدا***تكه تكه فكر من را صرف فردا مي كند

با بصيرت گر رود جان و دلم در راه حق***لايه لايه خطّ حق را دان كه پيدا مي كند

تا کند من را رها، از مکر شیطان رجیم***جمله جمله شوق من را، بهر عقبا می کند

با ولايت جان و دل در راه پر پيچ زمان***لاله لاله با خدا گويي كه نجوا مي كند

دان كه شيطان بزرگ همچون ذليلي بي نوا*** پرده پرده ذات خود افشا و رسوا مي كند

ليبرال و صهيونيسم و سكولار و هر چه ايسم***لّكه لكّه ننگ روح و ترك معنا مي كند

گر كه مولايم برون آيد ز غيبت بي گمان***زنده زنده ظالمان را دان كه افشا مي كند

آن فقيهي كه كند راه سعادت را عيان***دانه دانه كار ما را وقف فتوا مي كند

در زمان غيبت مولا حقيري همچو من***پله پله با وليّ و مشق مولا می کند

آیا بین انسان و خدا حجابی وجود دارد؟

ای خدا، ای خالق نقش و نگار ***ای نگار، ای آنکه داری اقتدار

آنچه کردم بر تو کردم، همچو یار***ای حبیب، ای افتخار زرنگار

وصف تو باشد چو بی حد و شمار***ای عزیز، ای آنکه هستی استوار

هر چه گویم، یک بود از صد هزار ***ای قدیم، ای آنکه هستی بر قرار

می پرم بر گرد تو، پروانه وار***ای رفیق، ای منجی روز فرار

چون تویی در دو جهان، پروردگار ***ای کبیر، ای رمز و راز کردگار

ای که هستی همچو دریا، بر قرار ***ای کریم، ای رونق باغ و بهار

روز و شب، ذکر تو را گویم چو یار ***ای مجيب، ای اقتدار ماندگار

در پناه تو، حقیر آید به کار ***ای رحیم، ای مرحم درد مزار

در عرف انسانی حجاب و پوشش به هر چیز سومی گفته می شود که حائل و عایق بین دو چیز باشد مانند دیواری که مانع و حائل بین دو فرد است و مانع از دیده شدن آن هاتوسط دیگری می شود اما در حجاب بین خدا و خلق اولا هیچ چیزی نمی تواند خلق را از خدا محجوب کند و حائل برای خلق در برابر خدا باشد، خداوند متعال مشهود برای خلق و شناخته شده برای آن هاست و غائب از آن ها نیست ولی اشتغال و توجه خلق به خودشان مانع از این شده که آن ها متوجه باشند که دائما درحال شهود پروردگار هستند.

لذا آنچه که حائل و حجاب برای خدا در برابر خلق می شود خود خلق است. امام صادق ع به کسی که نزد ایشان از عارض شدن شبهه و شک برای وی در مورد وجود خداوند متعال، شکایت کرد، بر همین اساس جواب دادند. حضرت از وی سوال کرد آیا تا به حال پیش آمده که سوار کشتی شوی و کشتی شکسته و غرق شود و تو تنها بر روی تکه ای چوب بمانی که امواج تو را به این طرف و آن طرف ببرد و از هر وسیله ای که بتواند تو را نجات دهد قطع امید کنی؟ وی جواب داد: بله حضرت پرسید آیا در آن لحظه دلت متوجه

چیزی شد؟ جواب داد بله! حضرت فرمود: همان چیزی که دلت متوجه آن شده همان خداست.

یعنی این علم همواره در انسان هست اما اشتغالات وی به خود اجازه توجه بدان را نمی دهد و در لحظاتی که انسان از اسباب مادی منقطع شد ان وقت است که این حجاب های بی توجهی کنار رفته و انسان متوجه این علم خود می شود. پس حجاب میان خداوند و خلق همان وجود خلق می باشد و با وجود این حجاب، شناخت خداوند ممکن نیست پس لازمه شناخت خداوند رفع این حجاب است.

لازمه رفع این حجاب توجه انسان به خود است وقتی انسان مشغول مطالعه و سیر در نفس خود شود و ببیند چگونه به پروردگار خویش احتیاج دارد و چطور در تمامی اطوار و همه شؤون زندگی اش نیازمندی هایی دارد، متوجه این حقیقت شگفت می گردد که نفسش وابسته و مربوط به عظمت و کبریا و وجود و حیات و علم و قدرت و اراده و محبت دیگری است، و جمیع صفات و افعال نفسش، قطره ایست از دریایی بیکران و منشا و منبعی استکه در روشنی و جمال و جلال و کمال وجود و حیات و قدرت و سایر کمالات، غیر متناهی است.

نفس انسانی کارهایش جز در خودش انجام نمی شود، و چیزی نیست که او را از خودش بیرون و جدا سازد، و او کاری جز سیر قهری و اضطراری، و بعبارت دیگر فطری در باره مسیر خود ندارد، او از هر چیزی که بر حسب ظاهر با آن اختلاط و اجتماع دارد جدا و بیگانه است، مگر از پروردگار خود، چون او محیط است به باطن و ظاهر نفس و به هر چیزی که با نفس است، روی این حساب انسان مشاهده می کند و در می یابد که نفسش اگر چه در ظاهر با مردم است لیکن در واقع دائما با پروردگار خود در خلوت است، این جاست که از هر چیزی منصرف و منقطع شده و بسوی خدای خود متوجه می شود، و هر چیزی را از یاد می برد و تنها به یاد خدایش ذاکر است.

در این حال دیگر چیزی بین او و خدایش حجاب و مانع نمی شود، این است همان حق معرفتی که برای آدمیان میسور و ممکن دانسته شده است، و سزاوار است نام آن را" خدا را به خدا شناختن" نهاد.(1)آری ای عزیز بزرگوار زمزمه هر انسان مومنی باید همواره این باشد:

از خدا خواهم خدا را با خدا***تا خدا گردد خدایم ناخدا

کن خدا را با خدا جانم صدا***چون خدا آرد خدا را ای خدا

علم چیست و نقش ایمان به خدا در پیشرفت های علمی چگونه است؟

مي شود روزي تمام كائنات***با علوم نافعی با صد دوات

بر بشر گویند در اين گشت و گذار***كين چرا گشتي عزيزم كيش و مات

رباعی مزبور به بشر می گوید چرا با وجود علوم نافع همچنان کیش و مات هستی. علومی که به نوعهای مختلف توسط معصومین(علیه السلام) در قالبها و تقصیم بندیهای متفاوت مطرح شده است. امام کاظم (علیه السلام) فرمودند:« إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ وَ مَا خَلَاهُنَّ هُوَ فَضْل --- علم فقط بر سه قسم است؛ آیه ی محکمه، فریضه ی عادله، و سنّت قائمه و آنچه غیر از اینهاست زیادت و فضل است.» طبق این حدیث علم به دو قسم کلّی تقسیم شده؛ علمی که سعادت حقیقی و ابدی بشر در گرو آن می باشد و آن سه گونه علم می باشد و علمی که دانستن آن فضیلت است ولی نقش مستقیم در سعادت حقیقی و ابدی انسان ندارد؛ و آن تمام علومی است که خارج از این سه طایفه از علوم باشد. امّا سه طایفه از علوم عبارتند از:

الف - آیه ی محکمه: که مراد از آن ظاهراً هستی شناسی است که به زیر شاخه های خداشناسی، انسان شناسی و گیتی شناسی تقسیم می شود. چرا که در خداشناسی از اسماء


1) برگرفته از: (المیزان ج 8 ص 264و ج 6 ص 172و شیعه در اسلام ص 137) به همت غلامرضا بدرخانی

الهی بحث می شود که آیات فوق نوری ذات حقّ تعالی می باشند؛ حتّی آنجا هم که وجود خدا اثبات می شود باز بحث از اسماء الهی است؛ چون الموجود نیز اسمی از اسماء ذات حقّ است. امّا کنه ذات اساساً قابل تصوّر نیست تا موضوع علمی واقع شود. همچنین در انسان شناسی از خلیفة الله بحث می شود که مصداق آن یا نبی یا امام یا ولیّ خداست و باقی انسان بالقوّه اند؛ و شکّی نیست که خلیفة الله برترین آیه ی خداست. آیه بودن موجودات گیتی نیز نیازی به بیان ندارد.

هستی شناسی از سه راه ممکن است؛ نخست از راه علم حضوری که با تزکیه ی نفس حاصل می شود و حکمت عملی (علم اخلاق و عرفان عملی) ابزارهای چنین تزکیه ای می باشند. طریقه ی دوم راه عقل و براهین محکم عقلی است که بخشی از آن را علم ریاضی و بخش دیگر را علم کلام، فلسفه ی الهی و عرفان نظری متکفّل می باشند؛ البته هر کدام در سطوح مختلفی از آن بحث می کنند. امّا حکمت ریاضی، اگر چه یقینی است ولی نقش چندانی در مسیر اخروی انسان ایفا نمی کند؛ لذا توصیه ی خاصّی نیز به آن نشده است؛ و نیازی هم به چنین توصیه ای نبوده. چون مردم در زندگی دنیا بدان محتاجند و چاره ای جزآموختن آن در حدّ نیازشان ندارند. امّا کلام، فلسفه و عرفان نظری از هر سه بخش هستی شناسی ( خداشناسی، انسان شناسی و گیتی شناسی ) بحث می کنند. قدما از آنجا که تجربه را هم از طرق کسب یقین می پنداشتند، علوم طبیعی و تجربی را هم حکمت طبیعی می گفتند؛ و یافته های آن را از آیات محکمه محسوب می داشتند؛ امّا حقیقت این است که اکثر نظریّات علوم تجربی - که حسّی نبوده نظری هستند - همواره ظنّی می باشند و یقین منطقی ایجاد نمی کند. چرا که عمده دلائلی که در این گونه علوم به کار می روند از سنخ برهان انّی ( استدلال از معلول به علّت ) می باشند که از نظر منطقی یقین آور نیستند.(1)

لذا اگر چه اهل بیت (علیه السلام) توصیه به شناخت عالم طبیعت کرده و از این راه بر وجود و صفات خدا استدلال نموده اند ولی این توصیه ها اوّلاً اغلب برای افراد سطح پایین بوده است. ثانیاً این توصیه ها از جهت خدا نمایی این علوم بوده نه از آن جهت که علومی دنیایی و صرفاً در


1) ر.ک: نهایة الحکمة، مدخل، پاراگراف آخر

خدمت دنیا هستند. البته شکّی نیست که مسلمانان باید به این علوم نیز مسلّح باشند تا در برابر دشمنان اسلام ضعیف نباشند. لذا کسب این علوم نه از آن جهت که علم می باشند، بلکه از آن جهت که نیرو و قوّه و قدرت محسوب می شوند، الزامی و واجب کفایی می باشند؛« وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ وَ آخَرينَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُم(1)هر نيرويى در قدرت داريد، براى مقابله با آنها[ دشمنان]، آماده سازيد! و(همچنين) اسبهاى ورزيده(براى ميدان نبرد)، تا به وسيله آن، دشمن خدا و دشمن خويش را بترسانيد! و(همچنين) گروه ديگرى غير از اينها را، كه شما نمى‌شناسيد و خدا آنها را مى‌شناسد» لذا یادگیری علوم رائج نه از باب آیه ی محکمه بلکه از باب فریضه ی عادله یا سنّت قائمه بر مسلمین لازم می باشد. امّا مراد از فریضه ی عادله و سنّت قائمه، علم اخلاق و سیر و سلوک و علم فقه مصطلح و توابع آن می باشد که امور درونی و بیرونی انسان و احکام فردی و اجتماعی آن را تنظیم می کنند.امیر مومنان نیز فرمودند:« الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ الْفِقْهُ لِلْأَدْيَانِ وَ الطِّبُّ لِلْأَبْدَانِ وَ النَّحْوُ لِلِّسَان -- علم بر سه قسم است: فقه (ژرف نگری) برای ادیان، طبّ برای ابدان و علم نحو برای زبان» در این حدیث نیز علم به سه قسم تقسیم شده که عبارتند از: الف - تفقّه در دین که شامل آیة محکمة (مباحث اعتقادی) و فریضه ی عادله و سنّت قائمه می شود؛ چرا که مراد از فقه در روایات، ژرف اندیشی و اجتهاد فکری است نه فقه اصطلاحی امروزی. ب - علم طبّ برای تأمین صحّت بدنها، که شامل تمام علوم مربوط به پزشکی می شود. حتّی بخشهایی از فیزیک و شیمی و زیست شناسی و گیاه شناسی نیز از آن جهت که مقدّمات علم طبّ می باشند داخل در این قسم خواهند بود. البته ممکن است بیان علم طبّ از باب بیان مصداق برای علوم دنیوی مفید نیز باشد؛ که اگر این فرض را قبول کنیم تمام علوم دنیوی مفید داخل در این قسم خواهند بود. ج - علم نحو برای زبان؛ که باز احتمالاً مراد از نحو، تمام علوم مربوط به زبان است؛ چون زمانی که علم نحو توسّط امیر مومنان (علیه السلام) بنیان گذاشته شد، هنوز سایر علوم مربوط به زبان مثل علم صرف و معانی و بیان و... تدوین نشده بودند.


1) الأنفال:60

امّا اینکه امیر مومنان بر علم دستور زبان تکیه نمودند برای آن است که معارف الهی در قالب کلمات ریخته شده اند و درک بسیاری از آنها جز با دانستن این علم ممکن نیست. لذا امام صادق (علیه السلام) فرمودند:«تعلّموا العربيّة فإنّها كلام اللّه الّذى يكلّم به خلقه عربی را یاد بگیرید ! چرا که آن کلام و لغت خداست که به وسیله ی آن با خلق خود تکلّم می کند.»(1)در این تقسم بندی که امیر مومنان (علیه السلام) انجام دادند، تمام سه قسم مطرح شده در حدیث نخست داخل در قسم اوّل شد و قسم سوم نیز ابزار برخی از آنهاست و قسم دوم نیز مصداق« مَا خَلَاهُنَّ هُوَ فَضْل» می باشد.

همچنین فرمودند:« الْعُلُومُ أَرْبَعَةٌ الْفِقْهُ لِلْأَدْيَانِ وَ الطِّبُّ لِلْأَبْدَانِ وَ النَّحْوُ لِلِّسَانِ وَ النُّجُومُ لِمَعْرِفَةِ الْأَزْمَان - علمها بر چهار قسمند: فقه (ژرف نگری) برای ادیان، طبّ برای ابدان، علم نحو برای زبان و علم نجوم برای شناخت زمانها.»(2)این حدیث نیز مثل حدیث قبلی است بااین تفاوت که علم نجوم نیز به آن افزوده شده و این نشان می دهد که مطرح شدن علم طبّ در حدیث قبلی از باب بیان مصداق روشن بوده است؛ لذا در این حدیث دو مصداق برای علوم دنیوی مفید بیان شد. پس می توان گفت که اهل بیت (علیه السلام) به هر علم مفیدی توصیه کرده اند ولی نه از آن حیث که علم و کمال روح می باشند بلکه از آن جهت که ابزارهایی مفید می باشند. بخصوص اگر این علوم در مسیر دفاع از معارف الهی قرار گیرند، جزء اعمال واجب یا مستحبّ قرار خواهند گرفت. امّا باید توجّه داشت که علوم تجربی همواره در حدّ نظریّه اند و از آن فراتر نمی روند؛ لذا حقیقتاً کمال نفس نمی باشند؛ اگر چه تلاش برای کسب و کشف آنها نفس را زکی و تیز می کند.

امام صادق (علیه السلام) فرمودند:« يَقُولُ وَجَدْتُ عِلْمَ النَّاسِ كُلِّهِمْ فِي أَرْبَعٍ أَوَّلُهَا أَنْ تَعْرِفَ رَبَّكَ وَ الثَّانِيَةُ أَنْ تَعْرِفَ مَا صَنَعَ بِكَ وَ الثَّالِثَةُ أَنْ تَعْرِفَ مَا أَرَادَ مِنْكَ وَ الرَّابِعَةُ أَنْ تَعْرِفَ مَا يُخْرِجُكَ مِنْ دِينِك - علم همه ی مردم را در چهار چیز یافتم؛ اوّل اینکه پروردگار خود را بشناسی، دوم اينكه آنچه در باره ی تو انجام داده بدانى، سوم اينكه آنچه از تو می خواهد بشناسى،


1) بحار الأنوا، ج‌73، ص127

2) همان، ج‌1،ص218

چهارم اينكه آنچه تو را از دين بيرون می برد بشناسى.»(1)در این حدیث نیز مثل حدیث نخست تنها به علم حقیقی پرداخته شده و علوم تجربی که ظنّی می باشند از دایره ی علم خارج شده اند. مورد اوّل که خداشناسی است روشن می باشد. و مراد از مورد دوم انسان شناسی و گیتی شناسی است؛ که این دو باهم معادل آیة محکمة می باشند. امّا مورد سوم و چهارم همان فریضه عادله و سنّت قائمه می باشند. چون بخشی از آنچه خدا از ما خواسته از سنخ فرائض عادله است و بخش دیگر مصداق سنّت قائمه هستند.

حاصل سخن اینکه؛ علم حقیقی عبارت است خداشناسی، انسان شناسی دینی که نبوّت و امامت و شناخت انسان کامل نیز جزء آن می باشد، گیتی شناسی حضوری و عقلی، علم اخلاق و سیر و سلوک و علم احکام فردی و اجتماعی. امّا باقی علوم در حقیقت فنون دنیوی هستند که نقش اساسی در سعادت حقیقی انسان ندارند؛ لکن کسب آنها گاه از باب فرائضیا سنن بوده واجب یا مستحبّ می شود. لذا هر جا در کلام اهل بیت (علیه السلام) به نحو مطلق توصیه به علم شده، مراد همان علوم حقیقی و سعادت آفرین است.

در ذیل مطالبی نیز در مورد برترین معرفتها از نگاه اهل بیت (علیه السلام) بیان می شود که خالی از فایده نیست.

1- علی (علیه السلام) فرمودند:« اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّينِ وَ هُوَ عِلْمُ مَعْرِفَةِ النَّفْسِ وَ فِيهِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ عَزَّ وَ جَلَّ - علم را فرا بگیرید اگر چه در چین باشد؛ و آن علم شناخت نفس می باشد که معرفت پروردگار نیز در آن است.»

2- نبیّ اکرم (ص) فرمودند:« مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ ثُمَّ عَلَيْكَ مِنَ الْعِلْمِ بِمَا لَا يَصِحُّ الْعَمَلُ إِلَّا بِهِ وَ هُوَ الْإِخْلَاصُ - هر که خود را شناخت یقیناً پروردگار خود را نیز شناخته است؛ از آن پس بر تو باد از علم، آنچه که بدون آن عمل درست نمی شود و آن اخلاص است.»

3- نبیّ اکرم (ص) فرمودند:« نعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ عِلْمٍ لَا يَنْفَعُ وَ هُوَ الْعِلْمُ الَّذِي يُضَادُّ الْعَمَلَ بِالْإِخْلَاصِ وَ اعْلَمْ أَنَّ قَلِيلَ الْعِلْمِ يَحْتَاجُ إِلَى كَثِيرِ الْعَمَلِ لِأَنَّ عِلْمَ سَاعَةٍ يُلْزِمُ صَاحِبَهُ اسْتِعْمَالَهُ


1) بحار الأنوار، ج‌1،ص212

طُولَ عُمُرِهِ - پناه می برم به خدا از علم بی ثمر؛ و آن علمی است که متضادّ با عمل مخلصانه می باشد. بدان که علم، اگر چه اندک باشد، محتاج عمل بسیاری است؛ چون علم یک لحظه، صاحبش را ملزم می کند که در تمام طول عمرش بدان عمل نماید.»

4 - امام صادق (علیه السلام) فرمودند:«... إِنَّ أَفْضَلَ الْفَرَائِضِ وَ أَوْجَبَهَا عَلَى الْإِنْسَانِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ وَ الْإِقْرَارُ لَهُ بِالْعُبُودِيَّةِ - برترین واجبات و واجبترین آنها بر انسان، معرفت پروردگار و اقرار به بندگی برای اوست.»

5- امیرالمومنین علی (علیه السلام) در غرر الحكم و درر الكلم،

ص: 232 ضمن جملات گوناگونی فرمودند:« الكيس من عرف نفسه و أخلص أعماله - زیرک آن کسی است که خود را شناخت و اعمالش را خالص نمود.»«المعرفة بالنفس أنفع المعرفتين - معرفت نفس یکی از پرفایده ترین دو معرفت است.»«أفضل المعرفة معرفة الإنسان نفسه - برترین معرفتها این است که انسان خود را بشناسد»«أفضل الحكمة معرفة الإنسان نفسه - برترین حکمتها ایناست که انسان خود را بشناسد»«غاية المعرفة أن يعرف المرء نفسه - نهایت معرفت این است که شخص خود را بشناسد»« كفى بالمرء معرفة أن يعرف نفسه - در باب معرفت، برای شخص کافی است که خود را بشناسد» علی (علیه السلام) فرمودند:« من عرف نفسه تجرد - هر که خود را بشناسد مجرّد می شود (از هر چیزی رها می گردد.»«من عرف نفسه جاهدها - هر که نفس خود را بشناسد با آن مجاهده می کند (برای رشد آن کوشش می کند.»«من عرف نفسه عرف ربه --- هر که خود را شناخت پروردگار خود را شناخت»«من عرف نفسه فقد انتهى إلى غاية كل معرفة و علم --- هر که خود را شناخت، یقیناً به نهایت هر معرفت و علمی رسیده است»«معرفة النفس أنفع المعارف --- معرفت نفس پرفایده ترین معرفتهاست»«نال الفوز الأكبر من ظفر بمعرفة النفس - هر که در شناخت خود پیروز گردد، به رستگاری اکبر دست یافته است»«معرفة المرء بعيوبه أنفع المعارف - اینکه شخص عیبهای خود را بشناسد، مفیدترین شناختهاست»

6- نبیّ اکرم (ص) فرمودند:« أَفْضَلُ الْعِلْمِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَفْضَلُ الدُّعَاءِ الِاسْتِغْفَارُ ثُمَّ تَلَا رَسُولُ اللَّهِ ص فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ - برترین علم، لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ و برترین

دعا، استغفار می باشد؛ سپس این آیه را تلاوت فرمودند:«فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ - پس بدان که لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ و بر گناهان خود استغفار کن!»

7-« إن أفضل العلم السكينة و الحلم - برترین علم آرامش درونی و حلم است.»

8-« غاية العلم السكينة و الحلم - نهایت علم آرامش درونی و حلم است.»

9-« سُئِلَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع أَيُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ قَالَ مَا مِنْ عَمَلٍ بَعْدَ مَعْرِفَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَعْرِفَةِ رَسُولِهِ ص أَفْضَلَ مِنْ بُغْضِ الدُّنْيَا - از امام سجاد(علیه السلام) پرسیده شد: کدامیک از اعمال برتر است؟ فرمودند: بعد ار معرفت خدای عزّ و جلّ و شناخت رسولش، هیچ عملی برتر از بغض داشتن نسبت به دنیا نیست.»

10- امام رضا (علیه السلام) فرمودند:« اعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ الْفَرَائِضِ بَعْدَ مَعْرِفَةِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ الصَّلَاةُ الْخَمْس - بدان، بعد از شناخت خدای عزّ و جلّ برترین واجبات، نمازهای پنجگانه می باشد.»11-« جَاءَ أَعْرَابِيٌّ إِلَى النَّبِيِّ ص فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَلِّمْنِي مِنْ غَرَائِبِ الْعِلْمِ قَالَ مَا صَنَعْتَ فِي رَأْسِ الْعِلْمِ حَتَّى تَسْأَلَ عَنْ غَرَائِبِهِ قَالَ الرَّجُلُ مَا رَأْسُ الْعِلْمِ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ قَالَ الْأَعْرَابِيُّ وَ مَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ قَالَ تَعْرِفُهُ بِلَا مِثْلٍ وَ لَا شِبْهٍ وَ لَا نِدٍّ وَ أَنَّهُ وَاحِدٌ أَحَدٌ ظَاهِرٌ بَاطِنٌ أَوَّلُ آخِرُ لَا كُفْوَ لَهُ وَ لَا نَظِيرَ فَذَلِكَ حَقُّ مَعْرِفَتِهِ - مردی بادیه نشین نزد نبی (ص) آمده گفت: یا رسول الله از غرائب علم چیزی مرا بیاموز! حضرت فرمودند: با سر علم چه کرده ای که اکنون از غرائب آن سوال می کنی؟! پرسید: سر علم چیست یا رسول الله؟ فرمودند: شناخت خداست آنچنان که شایسته ی اوست. مرد گفت: شناخت خدا آنگونه که شایسته ی اوست کدام است؟ فرمودند: اینکه او را بشناسی بدون مثل و شبیه و شریک؛ و اینکه او واحد و احد و ظاهر و باطن و اوّل و آخر بوده همتا و همسان ندارد؛ پس این است حقّ معرفت او.»

12- امیرمومنان در غررالحكم، ص، 81 فرمودند:«العلم بالله أفضل العلمين - علم به خدا برترین دو علم است»«من عرف الله كملت معرفته - هر که خدا را شناخت، معرفتش کامل گشت»«معرفة الله سبحانه أعلى المعارف - معرفت خدای سبحان، برترین معرفتهاست.»

از این روایات کریمه استفاده می شود که:

الف - برترین معرفتها شناخت خدا و اسماء و صفات اوست؛ لکن نه در حدّ شناخت لفظی صرف، بلکه در حدّ شناخت عقلی و بلکه بالاتر، شناخت قلبی و حضوری. آنچه نبی مکرّم اسلام (ص) در توضیح حقّ معرفت خدا، برای مرد بادیه نشین فرمودند، ظاهراً چند مطلب بیش نیست، ولی بخش عظیمی از حکمت و فلسفه ی اسلامی، در حقیقت شرح همین چند مطلب می باشند؛ که تحصیل آنها به حقیقت عمری را طلب می کند.

ب - علمی که درجه ی دوم و بلکه همپایه ی معرفت الله می باشد، معرفت حقیقی وجود آدمی است. چرا که وجود انسان -- نه قالب او --، مظهر جمیع اسماء الهی است؛ لذا شناخت حقیقی انسان، در حقیقت چیزی جز شناخت اسماء و صفات خداوند متعال نیست. بنابر این، شناخت خدا، بالذّات برترین معرفتهاست و شناخت نفس نیز به عَرَض شناخت خدا برترین شناختها می باشد.

ج - معرفت نبی و امام، به عنوان انسانهای بالفعل و کامل، در حقیقت بارزترین مصداق معرفت انسان بوده مساوی با معرفت خداست. لذا امیر مومنان (علیه السلام) فرمودند:«مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل - شناخت من با وجود نوری ام، همانا شناخت خدای عزّ و جلّ ست.»(1)و رسول خدا (ص)، خطاب امیرمومنان (علیه السلام) فرمودند:« مَنْ عَرَفَنَا فَقَدْ عَرَفَ اللَّهَ وَ مَنْ أَنْكَرَنَا فَقَدْ أَنْكَرَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَل - هر که ما را شناخت، یقیناً خدا را شناخته است و هر که منکر ما شد خدا را انکار نموده است»(2)

و شخصی از امام حسین (علیه السلام) پرسید:« مَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ قَالَ مَعْرِفَةُ أَهْلِ كُلِّ زَمَانٍ إِمَامَهُمُ الَّذِي يَجِبُ عَلَيْهِمْ طَاعَتُه - معرفت خدا چیست؟ فرمودند: معرفت اهل هر زمان است نسبت به آن امامی که اطاعتش بر آنان واجب شده است.»(3)


1) بحار الأنوار، ج‌26،ص1

2) أمالي الصدوق،ص657

3) بحار الأنوار، ج‌23، ص93

د - نتیجه ی شناخت حقیقی خدا و انسان در مقام عمل، سکینه و حلم است؛ لذا کسب این دو ملکه در حیطه ی علم اخلاق و عرفان عملی، برترین علم در آن حیطه بوده، نشان از نیل به معرفت الله در مقام نظر می باشند.

ه - همانگونه که شناخت انسان کامل، که عبد کامل می باشد، مساوی با شناخت خداست، راه یابی به حقیقت نمازهای پنجگانه نیز انسان را به شناخت کامل خدا می رساند؛ چرا که نماز نیز عبادت کامل بوده، حقیقت آن با حقیقت انسان کامل متّحد است. لذا امیرمومنان فرمودند:« أنا صلاة المؤمن، أنا حي على الصلاة، أنا حي على الفلاح، أنا حي على خير العمل - منم نماز مومنان، منم حي على الصلاة، منم حي على الفلاح، منم حي على خير العمل.»(1)

علمي که نور است وخداوند در قلبها قرار مي دهد،آموختني نيست بلکه حاصل عمل است يعني از تقوي واطاعت حقيقي خداوند بدست مي آيد،يعني همان نورانيتدل وديدن واقعيت اشياء عالم. امام باقر (علیه السلام) فرمود:«به غرب عالم بروید، به شرق عالم بروید، آخرش باید بیایید این جا زانو بزنید تا حقیقت را بفهمید.»(2)با عبارت:«شرقا و غربا فلاتجدان علما صحیحا الا شیئا خرج من عندنا» این است که آینده بشریت چاره ای ندارد جز تسلیم به ایمان، یعنی خدا آگاهی مقرون به تسلیم و خضوع. بحران های حل ناشدنی و مشکلات امروز بشر، تمام بحران هایی است معنوی و اخلاقی. ریشه اش در کجاست؟ فقدان ایمان. در گذشته بشر خیلی بحران ها داشت که منشأش جهل و نادانی و فقدان علم بود. ولی امروز بحمدلله این بال بشر خیلی رشد کرده. این یک بالش که بال علم است خوب رشد کرده ولی آن بال دیگرش که بال ایمان است. همین جور مانده (و مرغ با یک بال نمی تواند پرواز بکند) همان طور که ایمان نیز در برخی محیط ها رشد می کند (و ثمر می دهد) ولی در محیط جهل و تعصب برای بشر جز بدبختی چیز دیگری نمی آورد. قرآن تکیه اش روی هر دوی این هاست. بال علم و بال ایمان و با این دو بال است که مشکلات بشر آن چنان که باید حل می شود.


1) الفضائل، ص83

2) بحارالانوار، ج 46، باب 19، ص 335

قرآن گاهی از علم جدا سخن می گوید و از ایمان جدا، مثلا«و قال الذین اوتو العلم؛ دانش یافتگان گفتند.(1)...» گاهی هم علم و ایمان را با یکدیگر توأم می کند:«و قال الذین اوتو العلم و الایمان؛ و کسانی که دانش و ایمان یافته اند، گویند.(2)...» آن ها که هم از موهبت دانش و روشنایی و قدرتی که دانش می دهد (برخوردارند و هم از موهبت ایمان). حدودی که دانش به انسان روشنایی می دهد آن است که فضای طبیعت را برای انسان روشن می کند، قدرت انسان را بر طبیعت افزایش و بسط می دهد و طبیعت را در اختیار انسان قرار می دهد. ولی ایمان دژی را فتح می کند که آن دژ در قلمرو علم نیست و علم قادر به فتح آن دژ نیست.آن دژ در درون خود انسان است، نفس انسان است. در احادیث شیعه و سنی حدیثی است معتبر از پیغمبر اکرم (ص) و پیغمبر چه حرف ها را به جامی گوید! موقعیت را تشخیص می دهد. کجا حرف حق خودش را بزند. می خواهد مسئله مجاهده با نفس را مطرح کند، می گذارد یک روزی که عده ای از اصحابش با غرور و افتخار از یک جنگ برگشته اند. می آید جلو به این ها آفرین می گوید، ولی این چنین آفرین می گوید:«مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقی علیهم الجهاد الاکب (3)(؛«آفرین بر گروهی که جهاد کوچک تر را انجام داده اند و جهاد بزرگتر باقی مانده است.» یا رسول الله! جهاد بزرگتر چیست؟ خیال کردند صحنه دیگری است نظیر آن جنگ. فرمود: جهاد النفس.یعنی اسلام من دو جهاد می خواهد: هم در جبهه بیرون؛ جهاد با انسان های طاغی و متمرد و هم جهاد با نفس. یکی به تنهای کافی نیست.


1) قصص/80

2) روم/56

3) وسائل الشیعه، ج 11، ص 122

آیا خدا به پرستش و بندگی انسان نیاز دارد؟

دان که خالق بی نیازاست از زمین و آسمان***چون غنیّ ومطلق است درذات خود بی هر گمان

با خدا باش و خدا را کن اطاعت در جهان***تا شوی راحت ز همّ وغمّ و آلام زمان

این بود خواست درون و داد هر پیر و جوان***در فضایی که بود هر لحظه اش درّ گران

پس نما خود را برون از قید و بند این و آن***گرکه می خواهی روی سوی خدای انس وجان

در چنین حالی عزیزم قدر خود را خوب بدان*** چون شوی برترز آنچه بوده در سرّ و عیان

دان که فریاد خموش فطرتت تا آن کران***در پی ذکر خدا باشد چو یاری مهربان

آنکه بیگانه بود با ذکر حق در هر مکان***ظلم وافر می نماید بر تن و روح و روان

گر که اعمالت شود بهر خدای آسمان***با همان اخلاص روی سوی همان باغ جنان

همسر و اهل و عیال از رسم تو گیرند امان***در چنین حالی شوی دور از همه درد و فغان

با ولایت می شوی اهل ولا با صد نشان***بی ولایت می خوری هر لحظه سمّ شوکران

شوکران هر دم فرو ریزد همه تاب و توان***آدم بی دین کند ویران تمام خاوران

این حقیر گوید بده پاسخ به اسرار نهان***چون که باآن می شوی اهل فلاح بی هر گمان

آری ای عزیز محتاج خدا؛ بدان که خداوند بی نیاز و غنی مطلق است و معنا ندارد خالق مطلق و بی همتا به مخلوقش محتاج باشد. خداوند احتياج و نياز ندارد تا بخواهد بندگان را

مورد سلطة منفعت جويانه خود قرار دهد«والله هو الغني الحميد»(1)

(تنها خداوند است كه بي نياز و شايسته هرگونه ستايش است) بلكه مخلوقات هر چه دارند از خداوند مي باشد و او همه چيز را آفريده و به انسانها اعطا كرده است.«الله خالق كل شي»(2)

(خدا آفرينندة هر چيز است).. پس خداوند امر کرده تا تو را نجات دهد؛ همانند تو که برای نجات ماهی بیرون آب، هرچه هم از تو بترسد؛ اما او را به جبر گرفته و به آب بر می گردانی. طبیب امر به درمان می کند، نه بخاطر اینکه نیازی به اطاعت تو دارد، بلکه چون می داند تنها راه درمان تو از همان طریق امکان پذیر است. بنابر این:

بيا اي دوست سعادت را بنا کن***نرو دنبال شر از او حيا کن

شناس او را و دردت را دوا کن***درونت اين بخواهد پس رضا کن

اما خدا چرا راهی داده که در آن باید پرستش باشد؟"إِنْ تَكْفُرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنْكُمْ وَ لا يَرْضى لِعِبادِهِ الْكُفْرَ وَ إِنْ تَشْكُرُوا يَرْضَهُ لَكُمْ وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ إِنَّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ" اگر ناسپاسى كنيد، خدا از شما بى نياز است. و ناسپاسى را براى بندگانش نمى پسندد. مى پسندد كه سپاسگزار باشيد. و هيچ كس بار گناه ديگرى را بر دوش نمى كشد. بازگشت همه شما نزد پروردگارتان است. او شما را از كارهايى كه مى كرده ايد آگاه مى كند. او به آنچه در دلها مى گذرد آگاه است."(3)

پناه بر خدا از نفس سرکش آدمی که این زبان زیبا را به رهاشدگی و سرگشتی چند روزه دنیا می فروشد. فرموده خداوند راضی نیست برای بندگانش که کفران کنند و از حق روی گردانند. یعنی شان انسان خلافت الهی است و درنظام زیبای هستی خداوند که تنها زیبا را


1) فاطر/15.

2) زمر/62.

3) الزمر: 7

می پسندد برای بنده اش زیبایی شکر را می پسندد و نه زشتی نمک نشناسی را. چه ناپسند است که دوستی برای ما هدایای ارزشمند و فراوان آورد و ما آن را گرفته و بعد به او پشت کنیم و مشغول کار خود شویم. این را دورترین فرد بشر از علم نیز درک می کند که سپاس گزاری در برابر خوبیها لازمه اخلاق انسانی و از اصول بنیادین اخلاق است که به این ویژگی عمومی در الهیات فطرت زیبادوستی و با شرحی فطرت خداپرستی می گویند. خالق بی نیاز قادر است برما سخت بگیرد طوری که برترین امپراتورها را خاک مال کند و کاری کند که مویشان از شدت رنج و ترس سفید و پوستشان چروکیده شود و شرابشان همراه زخم دهان تا منتهای گلو باشد و طعامشان با سوزش دلی باشد که چرک از بدنشان بیرون زند. اما به ما راه درست را با بیانی نرم نشان می دهد که چرک های قلب ما را ببرد و ترس از او در قلبمان به عشق و محبت بدل شود و بدانیم که او از هر مادری دلسوزتر است و راه نشان می دهد. همچنان که مادر نهی می کند طفلش را از لب پرتگاه تا مبادا هلاک شود. خالق هم که نظامی دقیق خلق کرده و به ریز و درشت و اثرات آن واقف است، در این نظام هستی به شما خبر داده که چگونه باشی تا از آفات و هلاکت ایمن بمانی و سنت خدا ثابت است و او بهتر میداند کدام فعل برتر است. پس خدایی تنها سزاوار اوست، و توکل، همراهی و همرنگی با خالق و خلقش شایسته بندگان است که نعمت اختیار دارند. مع الوصف باید گفت:

بيايم سوي مولا چون گدايي***همه پرسند که سائل از کجايي

بگويم هستم از دنياي فاني***بخواهم از خدايم عشق غایي

اما خدا چرا درد داده که درمانش پرستش باشد؛ یعنی چرا ما را طوری خلق کرده که برای سعادت محتاج پرسش باشیم؟خلق نظام احسن در کمال حکمت صورت گرفت و در این نظام گل سرسبدی بود که بنی آدم بود که قوای خدایی داشت از قدرت و علم و اراده

و...، خداوند راهنمای استفاده درست از این برترین ویژگی ها را به ما داده تا هرچه بیشتر در جهت نظام احسن قرار بگیریم. همه فقها تا فلاسفه شیعه متفقد که امر و نهی الهی تابع مصالح برتر تکوینی نظام هستی است و نه یک عمل و جایزه قراردادی، که به آن در اصطلاح اصولی می گویند "احکام تابع مصالح و مفاسد (حقیقی) است". چیزی مانند قوانین رانندگی و تبعات آن، و مانند قانون مجازات قاتل در حالی که سودی برای مقتول ندارد اما لازمه عدل بشری است. جزا در امور الهی نیز لازمه حکمت و عدالت در عین رحمت الهی است و لذا عالم انسانی لغو و لهوی خواهد بود اگر درآن نیکوکار و بدکار مساوی باشند، مثل اینکه در عالم ماده نور و تاریکی فرق نکنند. "هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمي وَ الْبَصيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُماتُ وَ النُّورُ"(1)

مثل اینکه بین قاتلین هیروشیما و هیتلر، با راشل کوری و انسان های سالم و صالح زمین فرقی نباشد. چه زشت و دردآور بود آنچنان دنیایی. برای تصور بهتر مثال دیگر مادی در مورد نظام احسن و برنامه الهی برای بهره درست از آن، می تواند مثال برق باشد. برق نعمتی بزرگ و در عین حال نیروی ویرانگر و خطرناک دارد. بنابراین برای بهره از آن نیازمند آگاهی است والا فرد جاهل خود را نادانسته هلاک می کند، در حالی که برق در نظام هستی نعمت بزرگی است و تنها باید برنامه بهره آنرا بدانی. فرض کنید قبل از کشف بشری، کتاب کاملی که اطلاعات برق را در اختیار بشر قرار دهد چقدر با ارزش بود. امر و نهی الهی همان کتاب برنامه و بهره برداری درست در کل نظام هستی است نه صرف چند روز مختصر دنیا. لذا آن راهنمای هر طالب هدایتی است و به ما خبر از حقایق هستی داده که بدون آن علم بشری از آن خبری نمی یافت و امکان کشف برایش نبود. نه اینکه خداوند اول احکام بگذارد و بعد جوایزی برای آن قرار داد کند. خداوند برنامه نظام هستی را در اختیار بشریت قرار داد تا گمراه و سرگردان نباشند. از همین رو می فرماید ما بواسطه ایمان بر شما منت داریم و با ایمان آوردن خود منت بر ما نگذارید. "يَمُنُّونَ عَلَيْکَ أَنْأَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَکُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْکُمْ أَنْ هَداکُمْ لِلْإيمانِ إِنْ کُنْتُمْ


1) الرعد: 16

صادِقينَ"(1)منت مى‌نهند بر تو كه اسلام آوردند بگو منت مگذاريد بر من اسلامتان را بلكه خدا منت مى‌گذارد بر شما كه هدايت كرد شما را براى ايمان اگر هستيد راستگويان(2)

براستی این نعمت بزرگی است که خداوند قوانین و علم حقایق هستی و ملکوتی را در اختیار بشر قرار داد تا راه و گمراهی را بشناسد.

اما چرا احسن مخلوقات را آفرید تا بعد بخواهد برنامه دهد؛ اگر نبودند که برنامه نیاز نبود؟ احسن مخلوقات زیباترین گل آفرینش است و فیض الهی اگر این برترین اثر را زیبا را نمی آفرید جای سوال و تعجب بود که توانای فیاض چه مانع شد که خلقی در کمال زیبایی و قوای الهی را خلق نکند. لذا انسان در اصل برترین خلقی است که می شناسیم، مشروط بر اینکه خودش کار را خراب نکند. زیرا او قوه الهی تفکر و اختیار را دارد و این بسیار عظیم تر از نعمت برق و انرژی اتمی است. و اختیار یعنی بتواند راه خیر برود یا نرود که اگر نرود پس راه شر و خلاف کل نظام کائنات را انتخاب کرده است. اگر عده ایی پلید انرژی اتمی را بمب بر سر زن و کودک بی پناه کرده، آیا معقول است که بگوییم انرژی و قدرت و عقل و اختیار بد هستند؟ اگر خداوند به ما فرصت داده تا خلیفه خدا در زمین باشیم یعنی اینکه خداگونه باشیم و بتوانیم اراده و اختیار داشته باشیم و خود خیر را برگزینیم. اگر بنا شود خداوند در ظلم اختیار انسان را بگیرد و مانع شود، این نعمت اختیار که تباه شده است، و آدمیان مرتبه و شانی نداشتند همان طور که یک زندانی برای دزدی نکردن مورد تشویق قرار نمی گیرد و هیچ هنر و زیبایی از خود نشان نداده. خداوند هم در نظام احسن اراده فرمود ما زیبایی خلیفه الهی را نمایان کنیم و این در گرو اختیار است و الا ما هنری نکرده ایم وقتی مجوز خطا نداشته باشیم. لذا ما باید در جایگاه بی نظیر خلیفه الهی بیشتر تامل کنیم. خلیفه الهی باید ویژگی های الهی داشته باشد و الا مترسک است نه خلیفه.

شاید عزیزی در تامل اینکه چه مانع فیض و خلق باشد بگوید؛ مانعش این بود که من نمی خواهم جهنم روم؛ تامل بیشتر کلید حل این مشکل نیز هست؛ هیچ کس نمی خواهد و


1) الحجرات: 17

2) ترجمه اشرفی، آیه 17 حجرات

هیچ کس برای جهنم خلق نشده است. رحمت خداوند بی کران است و کافی است بنده میل خدایی نکند و بداند بنده است و چند مدتی کوتاه برنامه نظام احسن را بکار گیرد و عالم را بخاطر خود و هوس خود بهم نریزد. آن موقع انسان رنگ الهی گرفته و همان گل برتری از نظام احسن که بود می ماند و با عزت در جوار نعمت و رحمت خالق خود جاودان در زیبایی ها می شود."نَبئ عِبَادِى أَنىّ أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ * وَ أَنَّ عَذَابىِ هُوَ الْعَذَابُ الْأَلِيمُ*"(1)با این آیه چرا دل به خدا ندهیم و با آن ترس عذاب چه چیز جز کبر و خود بزرگ بینی سبب نگاه مکدر به خالق حکیم می شود زیرا او فقط همراهی با خلقت زیبا را خواستار است و ما را به آن راهنمایی کرده، چه می شود که انسان نادان با دانش اندکش این راه روشن و سهل را رها کند و از عذاب هم نترسد و سراغ خودسری در نظام احسن برود و عرصه را بر سایر مخلوقات زمین و دریا وآسمان تنگ کند و بعد هم بگوید هرچه کردم کردم نه توبه می کنم و خدا هم نباید مرا عذاب کند و جهلش را با چالش در تدبیر و کار خداوند تکمیل کند. به درستی که چنین مریض معاندی سزاوار محرومیت از رحمت و غفران الهی است.پس مدتی صبر کنیم تا بشنویم؛ "سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى" سلام بر شما بسبب آنچه صبر كرديد پس خوبست سر انجام آنسراى."(2)

و نگذاریم جهل ما به برخی حقایق همه هستی ما را تباه کند. چرا که ما وقتی علم به نسخه طبیب نداریم، بازهم از مصرف آن منصرف نمی شویم و به او اعتماد می کنیم چرا که بهتر می داند."صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ* ترجمه؛ رنگ خدا، و چه رنگى از رنگ خدايى بهتر است؟! و ما عبادت كنندگان اوييم."(3)اسْتَجيبُوا لِرَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ ما لَكُمْ مِنْ مَلْجَإٍيَوْمَئِذٍ وَ ما لَكُمْ مِنْ نَكيرٍ* ترجمه؛ قبل از آن كه روزى بيايد كه در برابر خداوند هيچ بازگشتى نباشد، پروردگارتان را اجابت كنيد، در چنين روزى براى شما هيچ پناهگاهى


1) حجر: 49-50، به بندگانم خبر بده كه منم غفور و رحيم * و عذاب من همانست عذاب اليم * ترجمه احسن الحديث: سيد على اكبر قرشى

2) الرعد: 24

3) البقره: 138

نيست، و شما را هيچ انكارى نيست(1)همه خوبیها از خداست و هر چه بدی می کنیم خودمان به خود می کنیم، فقر و جنگ همه نتیجه خودپرستی و خودخواهی ما و سوء استفاده از قوای ویژه الهی است. ما همه می دانیم که آب نعمت است و اگر کسی خود یا دیگری را در آن خفه کند چیزی از ارزش آب کم نمی شود. این ما هستیم که با خودسری و مخالفت با برنامه نظام احسن عالم را پر از سیاهی و تاریکی و جنگ بی فرجام کرده ایم. والا اگر به برنامه سازنده خود گوش می دادیم گردی بر قبای کسی نمی نشست و همه سعادتمند در دوسرا بودیم.در عالم همه موجودات در حد خود نقش آفرین نظام احسن هستند و قادر بر خدایی نیستند، بجز انسان و مقداری جن که قدرت خدایی به او عطا شده که تصمیم بگیرد و اراده کند و لذا خلیفه الهی همین قوا و استعدادهای انسان است و هر انسان بالقوه یک جانشین خدا در روی زمین است، اما نباید با سوء استفاده یا جهالت از توان بی نظیر خود، ردای خلافت اشرار به تن کند و نظام را بر هم زند.

و اگر عزیزی این امور را متوجه نشد یک مطلب کلی را فراموش نکند؛ "خداوند بهتر می داند"، همین قدر بدان که او بهتر می داند و علم ما اندک است، پس بهتر است به جای چالش در صنع بی نظیر او، همراه آن حکیم بی همتا شویم که در حالی که ترس و نیازی به ما که کمترین هستیم نداشت، با این حال فرمود؛ من خلقی حکیمانه کردم و مهربان به بندگان هستم و به آنها راه درست در این نظام گسترده را نشان داده ام. "إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً * ترجمه؛ ما راه را به او نشان داديم كه يا شكر مى‌كند و يا ناسپاسى مى‌نمايد." (2)

ما صبر و همراهی کنید و خودسر نباشید و فریب شیاطین جن و انس نخورید، بزودی بر دانش و معرفت شما افزوده می گردد و بعد از مرگ حکمتها را می فهمید، لکن مدتی چندصبر کنید و در دنیا از نعمتهای من بهره ببرید و هدایت خالق خود را هم بپذیرید که این جهت نمای شماست و بعد از مرگ می فهمید خالق مهربان چه کمکی به شما کرده است. و


1) الشوری: 47

2) الانسان: 3

چرا انسان ناسپاس بعد از نعمتهایی که دیده به خالق خود اعتماد و توکل نمی کند؟ "يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَريمِ"(1)اى انسان! چه چيز تو را به پروردگار كريمت مغرور ساخته" آیا خالق حکیم او را فریب می دهد یا خودش خود را فریب می دهد؟ "... وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لكِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ*... و خدا به آنها ستم نكرده بلكه خودشان به خود ستم كرده اند"(2)

آیا آدمی بعد خدا یاوری خواهد داشت؟ ((وَ قيلَ الْيَوْمَ نَنْساكُمْ كَما نَسيتُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا وَ مَأْواكُمُ النَّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ ناصِرينَ * و به آنها گفته م ى‌شود: امروز ما شما را فراموش مى كنيم همان‌گونه كه ملاقات امروز را فراموش كرده بوديد و جايگاه شما آتش است و ياورى براى شما نخواهد بود"(3)پس بعد از این حقایق سنگین و بیدار کننده، انسان به چه سخنی ایمان می آورد ((وَيْلٌ يَوْمَئذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ * فَبِأَىّ حَدِيثِ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ * ترجمه؛ واى بر تكذيب‌كنندگان در آن روز! * پس به كدامين سخن بعد از آن ايمان مى آورند؟! "(4)

مع الوصف بر این مطلب تامل کن؛ همه چیز خوب بوده و خواهد بود مگر اینکه خودت با خدا و نظام احسن او سر جنگ برداری و الا خداوند گناه را می بخشد و توبه پذیر و مهربان است، این قهر انسان ها است که ظلمت به همراه دارد و الا خدا کسی را به ظلم و فساد امر نکرده و دستورات کامل زندگی زیبا را در اختیار انسان مختار قرار داده است. ولی این انسان است که به جای راست کردن کجی های خود، می خواهد نظام خلقت را کج کند تا مطابق میل وی باشد، و بدیهی است که خداوند حکیم تابع هواپرستان نخواهد شد. شایسته است انسان منطبق بر هستی شود نه هستی منطبق بر او، که این جز تنگ نظری و خودسری نخواهد بود.و اینک راه حلی برای تو؛ ای کسی که عمر محدودت در حال گذر است و اختیار زندگی ات به دست خود است!؛ مدتی صبورانه همراه خالق مهربان خویش شو وبه او توکل و اعتماد


1) الانفطار:6،

2) آل عمران: 117

3) الجاثیة: 34

4) المرسلات: 49-50

کن که بعد از این همه نعمت سلامت و توانایی های جسمی در جزء جزء بدنت که کارخانه های اول جهان قادر به ساخت آنها نیستند و بسیاری دیگر از نعمات چون عقل و نعمت های درونی و بیرونی و نعمت بزرگ هدایت، سزاوار نیست که به او اعتماد نداشته باشی. اما اگر دلت کم اعتماد است بر خبر وحی بر معاد، بدان که در شک هستی و برای اهل شک دراین مسئله بزرگ که قرین تاریخ بشریت شده، چیزی جز تحقیق و حقیقت جویی سزاوار نیست؛ پس مدتی از زمان روزت را به تحقیق و پرسش منصفانه درباره خالق سبحان و معاد و بقاء اختصاص بده و در ضمن آن در خلوت با اخلاص و جدیت از خالقی که دومی ندارد بخواه که کمکت کند و قلبت را هدایت کند. چرا که او خود فرمود؛ "وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادي عَنِّي فَإِنِّي قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجيبُوا لي وَ لْيُؤْمِنُوا بي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ * چون بندگان من درباره من از تو بپرسند، بگو كه من نزديكم و به نداى كسى كه مرا بخواند پاسخ مى دهم. پس به نداى من پاسخ دهند و به من ايمان آورند تا راه راست يابند"(1)پس مدتی بر این راه باش و در این ایام از ظلم و فساد دور شو، به یقین و به یقین خداوند را هدایت گری مهربان خواهی یافت و درهای رحمت و هدایت یکی پس از دیگری به سوی تو باز خواهد شد، و در این شک نکن. "إِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى رَبِّهِ سَبيلاً * بدرستي كه اين پندي ست پس هر كه خواهد بگيرد بسوى پروردگارش راهى را."(2)پس از شر نفس و شیطان به خدا پناه ببر، و در کنار امور زندگی وقتی برای این امر بگذار و آنرا کوچک نشمار که روزی که کار از کار گذشته مصداق این خبر وحی نباشی؛ "وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً * و روزى كه ستمكار، دستان خودرا میگزد مى گويد: اى كاش همراه اين پيامبر راهى به سوى حق برمى گرفتم(3)." که عمر در سکوت و به تندی در گذر است.


1) البقره: 186

2) المزمل: 19

3) الفرقان: 27

برای اینکه راه را سخت نبینی این دو خبر بشارت آمیز را بخوان که بندگی کمتر از دو ماه وضع زندگی آدمی را عوض می کند و ببین چه قدر ما بنی آدم در حق خود جفاکاریم و غافل؛

" قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَا أَخْلَصَ عَبْدٌ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً إِلَّا جَرَتْ يَنَابِيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ. ترجمه؛ رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله فرمود: هيچ بنده‌اى چهل روز را با اخلاص بسر نياورد جز آنكه چشمه هاى حكمت از قلب او بر زبانش جارى مى شود"(1)

"عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: مَا أَخْلَصَ الْعَبْدُ الْإِيمَانَ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِينَ يَوْماً أَوْ قَالَ مَا أَجْمَلَ عَبْدٌ ذِكْرَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِينَ يَوْماً إِلَّا زَهَّدَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الدُّنْيَا وَ بَصَّرَهُ دَاءَهَا وَ دَوَاءَهَا فَأَثْبَتَ الْحِكْمَةَ فِي قَلْبِهِ وَ أَنْطَقَ بِهَا لِسَانَهُ... ترجمه؛ امام باقر عليه السّلام فرمود: هيچ بنده ایی چهل روز ايمانش را بخداى عز و جل خالص نگرداند- يا فرمود: هيچ بنده ایی ذكر خدا را در چهل روز نيكو انجام ندهد- جز آنكه خداى عز و جل او را نسبت به دنيا زاهد سازد و درد و داروى دنيا را به او بنمايد، پس حكمت را در دلش ثابت كند و زبانش را به آن گويا سازد."(2)

اسلام، نسل جوان را دعوت مي كند كه بنده خدا باشند و خود را از افسار گسيختگي و بي بند و باريهايي كه دشمنان اسلام پيش پاي جوانان مي گذارند، برهانند. آنان كه ايام جواني خود را صرف عبادت و بندگي خدا كرده، از گناهان پرهيز مي كنند، در پيشگاه الهي مورد احترام و ارزش بوده، در سايه رحمت او بهره مند خواهند بود. رسول خدا صلي الله عليه وآله فرمود:اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الشّابَّ الَّذي يُفْني شَبابَهُفي طاعَه اللّهِ(3)

همانا خداوند، جواني را كه جواني خود را در اطاعت و بندگي خدا گذرانده، دوست دارد.همچنين فرمود: سَبْعَه يُظِلُّهُمُ اللّهُ في ظِلِّهِ يَوْمَ لا ضِلَّ اِلاّ ظِلُّهُ: اِمامٌ


1) عيون أخبار الرضا عليه السلام؛ ج‌2؛ ص69 - ترجمه کتاب از غفارى و مستفيد؛ ج‌2؛ ص125

2) الكافي (الإسلامية)؛ ج‌2؛ ص 16- ترجمه کتاب از مصطفوى؛ ج‌3؛ ص27

3) ميزان الحکمه، ج5، ص 9

عادِلٌ وَ شابُّ نَشَأَ في عِبادَه اللّهِ... (1)خداوند هفت گروه را در سايه رحمت خود جاي مي دهد، روزي كه سايه اي جز سايه او نيست، اوّل زمامدار دادگر و دوّم جواني كه در عبادت خداوند پرورش يافته باشد.... در مجموع:

عزّت ار خواهی برو سوی خدا***غیر از آن آرد هزار و یک بلا

ذات حق باشد غنی و بی نیاز***می برد بالا تو را تا انتها

هدف از خلقت انسان ها چيست؟

روز و شب جسمت در این دور و زمان***فربه گشته با هزار و یک نشان

چهره زیبا و آن قد فلان***می شود زشت و شود فانی چنان

پست و ثروت در فضای هر مکان***می کند روح و روانت را خزان

جسم تو صد سال پیش اندر جهان***خاک ناچیزی همی بودش همان

گو به من صد سال دیگر جسم و جان***بیش از آن خاک نخست آرد ضمان

بهر چه گشتی تو خلق در این زمان***آمدی تا که شوی پوچ چون کتان

دان هدف از خلقتت بی هر گمان***بوده برتر زانچه بارد از دهان

بعد از عمری در درون این جهان***می شوی خوار و ضعیف و ناتوان


1) همان

این بود پایان کار جسم و جان***اندر این دنیای دون با صد فغان

آنچه اصل است در زمین و آسمان***بهر تو باشد همان روح و روان

داد خاموش درون بی هر زبان***با تو دارد یک سخن با این بیان

انّ الانسان لفی خسر از نهان***گویدانسان درزیان است چون بدان(1)

گر شود پاک و جدا از غافلان***با همان ایمان و اعمال گران

می شود دور از زیان در کهکشان***با صبوری بر کسان و ناکسان

خوش به حال آن که با ذکر و اذان***راه حق را طی کند تا آن کران

پس عزیزم کن تن و جان وقف آن***تا شوی آرام و گیری صد امان

گر چنین کردی شوی تو همچنان***شاد و خرسند در درون و هم عیان

عمر تو گردد چو زرّی در فشان***تا ابد آید به کار بی هر گمان

بندگی آرد نشانی بی نشان***بهر هر کس گر چه باشد او شبان

وقف حق کن عمر خود ازعمق جان***تا شوی راحت ز شرّ این و آن

خوش به حال مومنان و صالحان***چون که در دنیا و هم باغ جنان


1) ابیات این شرحی است بر سوره عصر

می برند حظّی فزون تر از بیان***از تمام لحظه ها خرد و کلان

این حقیر گوید به هر پیر و جوان***طول عمر محدود و قدرش خوب بدان

گاهی اوقات وقتی انسان لحظاتی با خودش خلوت می کند؛ این سوال به ذهنش متبادر می شود که خدایا هدفت از خلقت انسانها چی بوده؟ اصلا چرا باید تو این دنیا بیاید و این همه سختی بکشد؟ اصلا انگار این مساله سوال همه انسانها در طول تاریخ بوده و هر کس برای خودش یک جوابی به این سوال داده یا همینطوری از آن گذشته است.

بله،اگر شما زندگی را محدود به همین دنیا بدانی و از طرفی بدانی که روزی باید از این دنیا باید رفت. هر هدفی را در نظر بگیری پوچ و بی معنا بوده و قانع کننده نمی باشد و به طور طبیعی خواهی گفت: چرا خداوند انسان را گرفتار دنیا و زندگی تكراری و مملو از مشكلاتش کرد و چرا بایدسختی ها و دردها و رنج های فراوانی بکشد؟ و آخر آن هم.......اما بدیهی است که حقیقت زندگی انسان و هدف از خلقت او محدود در همین دنیا نیست.آشنايي با راز خلقت انسان ها مي تواند راهنماي انسان باشد و حقيقت را براي او آشکار سازد.قرآن مجيد مي فرمايد:«و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون» جن و انس را نيافريديم، مگر آنکه عبادت کنند.

هدف از خلقت جن و انس، رسيدن به مقام عبوديت است و آن در صورتي تحقق پذير است که همراه با معرفت خدا باشد و کسي داراي معرفت و شناخت خداوند است که با مقام امام عصر (عج) آشنايي داشته باشد. پس در اين روزگار وظيفه هر انسانی اين است که نسبت به امام زمان معرفت و شناخت داشته باشد و خدمت به آن بزرگوار را سرلوحه برنامه زندگي خويش قرار دهد. امام علي (علیه السلام) مي فرمايند: جميل المقصد يدل علي طهارت المولد هدف زيبا، گواه بر پاک زادي صاحب آن است. بهترين هدف را انتخاب کن، شما بايد هدف خود را مهمترين و ضروري ترين مسائل قرار داده و براي رسيدن به آن تلاش کني، زيرا با پرداختن به مسائل غير مهم امور اساسي و با ارزش را از دست مي دهي و از رسيدن به

هدف عالي خلقت باز خواهي ماند.و در جاي ديگري مي فرمايند: کسي که به امور غير مهم بپردازد، مسائل مهم تر را ضايع مي سازد.چون عمر شما محدود است و توانايي و قدرت احاطه بر همه امور را نداري، بايد آن را در بهترين و مهمترين و با عظمت ترين امور صرف کني، و از پرداختن به امور بي ارزش که جز تباهي واز دست دادن عمر گران بها اثري ندارد بپرهيزي.به نتيجه هدف توجه کني: بايد سرانجام و نتيجه هدف کاملاً روشن باشد.

بنابراين هر گاه سرانجام کاري را که هدف خود قرار داده اي، بررسي و تحليل نمودي و آينده آن را خوب تشخيص دادي، آن را شروع کن و از امروز و فردا کردن دست برداشته و تا مانعي برايت پيش نيامده از فرصت استفاده فرما. در اینجا توجه جنابعالی به برخی از راه هايي که براي رسيدن به هدف موثر است؛ معطوف می گردد:

1. به هدف خود اميدوار باش: آرمان هاي بزرگ، اهداف و مقاصد عالي، از اموري است که خاندان وحي همواره همه دوستان و شيفتگان خود را بسوي آن فرا خوانده اند و آنان را هميشه از ياس و نا اميدي بر حذر داشته اند. در ضمن با کساني که نا اميدند و با تصميم ها و اهداف شما مخالفند، همنشيني نکن، مجالست با آنان در ايجاد ياس و نا اميدي و شکست در تصميم گيري ها و رسيدن به اهداف شما موثر است. برخي از افراد مي توانند با تمسخر، آينده ديگران را تغيير دهند و آنان را همچون خود از رسيدن به اهداف بزرگ و عالي مايوس کنند و در نتيجه از موفقيت باز دارند. مع الوصف:

دان امید غوغا کند در روح و جان و هم قوا***گر که با ایمان عجین گردد دهد جان را شفا

پس نما خود را برون از دام یاس در این سرا***چون که یاس دارد پیام حزن و اندوه و بلا

گر که می خواهی شوی آرام و شاد و پر بها***با امید و آرزو کن زندگی بی هر ادا

گر شوی مایوس ز الطاف خدا با هر خطا***می کنی ویران شب و روز و تمام لحظه ها

این حقیر گوید گناه است نا امیدی از خدا***چون که با آن زندگی گرددچویک ماتم سرا

2. نقش طلب و جستجو در دستيابي به هدف: از بزرگترين دام هاي شيطان سخت نشان دادن و محال جلوه دادن رسيدن به هدف است. گاهي نه تنها قبل از شروع به فعاليت به وسوسه و خطورات گمراه کننده و ياس آور مي پردازد، بلکه گاهي افرادي را که در مسير قرار گرفته اند، از راه خارج مي سازد. البته انسان به گونه اي خلق شده که اگر مدتي سختي ها را تحمل کند با گذشت زمان مشکلات و سختي ها براي او به کارهاي سهل و ساده تبديل مي شود و بر اثر تکرار اگر چه برنامه در ابتدا مشکل باشد، به آن خو گرفته و عادت مي نمايد.

يقين داشته باش طلب نمودن، در جستجو بودن، جويا بودن و در طلب يافتن گمشده اي بودن، سرانجامي رضايت بخش و مسرّت آفرين دارد. بنابر اين براي کاميابي و رسيدن به اهداف بزرگ بايد در مقام طلب در آمده و به جستجوي آن بپردازي، تا زمينه دست يابي به آن براي شما فراهم شود. به گوشه اي نشستن، تنها به خيال و آرزو به سر بردن و دست از طلب کشيدن؛ انسان را به مقصد نمي رساند. کساني در راه رسيدن به آمال و آرزوهاي قبلي خويش کامياب مي شوند که در طلب و جستجوي دستيابي به آن ها باشند. کسي که براي رسيدن به هدف خود به جستجو و طلب مي پردازد، بي نصيب نخواهد بود و چنانچه به همه مقصود خويش دست نيابد، مقداري از آن را بدست مي آورد. اين خود اثر و نتيجه مهمي است که در طلب نهفته است. امام علي (علیه السلام) مي فرمايند: هر کسي چيزي را طلب کند به همه آن يا مقداري از آن نائل مي شود.

3. در خدمت مردان بزرگ: ديدن اين گونه افراد و بودن با آنان و همنشيني و مصاحبت با آنان در افکار و رفتار انسان تاثير مي گذارد و اراده آدمي را قوي ساخته و به سوي اهداف بلند سوق مي دهد. همت بلند آنان؛ افراد ضعيف اراده را بلند همت مي کند و مقام عالي آنان، افراد بي هدف را بيدار مي نمايد. از فرمايشات حضرت علي:راز اهميت همنشيني با

صلحا و ابرار: راه براي رسيدن به مقاصد معنوي زياد است، ولي مهم اين است که کدام يک از راه ها نزديکتر و انسان را زودتر به مقصد مي رساند.

آنچه به نظر صحيح مي رسد، اينست که همنشيني با کساني که خدا را براي خدا مي خواهند نه براي خود و مجالست با آنان که حقيقت ايمان را در خود به مرحله ي واقعيت رسانده اند، اثر فوق العاده دارد. فردي که در خدمت پاکان حضور يافته، از انوار تابناکي که بر ان مي تابد بهره مند مي شود.معمولاً افرادي که صاحب يقين مي باشند و داراي اراده و نفوذ هستند، در ديگران بيشتر اثر مي گذارند و خصوصيات هاي فکري و اعتقادي خود را در آنان ايجاد و يا تقويت مي نمايند. مجالست با نيکان همچون کيمياست. بصورت کلی:

وفق سنّت با تو گويم اين ندا***بهر دوست خوب و بد در اين سرا

همنشيني با گل و گل واژه ها***مي كند خوشبو درون خانه را

گر كه مومن باشد و اهل دعا***با همان ايمان كند غوغا به پا

دوست مخلص اندر اين دار فنا***مي دهد روح و روانت را شفا

دان رفيق خوب بود همچون طلا***مي كند از تو برون صدها بلا

عيب تو گويد بدون هر ادا***تا شوي پاك از عيوب و افترا

در تمام سختي هاي هر بنا***با وفاي خود دهد دل را صفا

يا كه باشد برتر از صدها عصا***از همان گام نخست تا انتها

حرف و بحثي را نگويد ناروا***بهر دوست خود همي گويد ثنا

از خيانت مي كند خود را جدا***چون كه قلبش سالم است از ماسوا

بر جمالش گر كني اي با وفا***يك نظر از عمق جان در هر كجا

ياد حقّ و آخرت بي هر صدا***مي شود با روح و جانت آشنا

دون ترديد مي شوي اهل بقا***ذات حق گردد برايت پر بها

دوست دانا در حريم كبريا***مي برد بالا تو را تا ماورا

بعد آن گويم نكاتي را به جا***بهر دوست بد درون هر فضا

همنشين تو در اين صحن و سرا***گر كه باشد يك رفيق بي حيا

مي كند هر دم خيانت يا جفا***بر رفيق و دوست خود اندر خفا

از حرام و شبهه كي دارد ابا***چون كه ايماني ندارد در قفا

مي زند كيد و كند دوست را فدا***در مسير نفس دون با صد هوا

همچو مار و كژدم و درد وبا***مي كند پر خون درون را چون عزا

نيش وي نابود و گرداند تو را***زهر آن بدتر ز زهر اژدها

كار او باشد خطا اندر خطا***چون كه غافل بوده از بحث قضا

اين حقير گويد كه اي دوست خدا***با رفيق خوب شوي از بد رها

4.

مخالفت با نفس: امام علي (علیه السلام) مي فرمايند: کسي که دوست دارد به درجات عالي برسد بايد بر هواي نفس خود غالب باشد.

5.

توسل به اهل بيت براي رسيدن به هدف هاي بزرگ: وقتی به آیات و روایات و کلمات بزرگان مراجعه کنی؛ آن بزرگواران هدف از خلقت را اینگونه ترسم کرده اند:

الف ) آزمایش انسانها؛ چنانکه خداوند می فر ماید:«او است که مرگ و زندگى را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک نیکوکارتر هستید»(1)

ب ) علم به قدرت بی‌پایان الهی؛«خدا همان كسى است كه هفت آسمان و همانند آنها هفت زمین آفرید. فرمان [ خدا ] در میان آنها فرود مى‌آید، تا بدانید كه خدا بر هر چیزى تواناست، و به راستى دانش وى هر چیزى را در بر گرفته است»(2)

ج ) عبادت کردن ( عبودیت)؛«و ما جن و انسان را نیافریدیم مگر براى آنکه عبادت خدا را به جاى آورند»(3)

د ) رسیدن به کمال و طی کردن پله های ترقی؛ یعنی باید انسان در فرصت محدود زندگى دنیوى از سرمایه‌هاى وجودى خود بهره گیرد و بیشترین سودها را به دست آورد، زیرا انسان بیهوده آفریده نشده است.

ه ) رسیدن به رحمت الهی؛«مگر كسانى كه پروردگار تو به آنان رحم كرده، و براى همین آنان را آفریده است»(4)با کمی فکر کردن در این آیات متوجه می شوی که این آیات به ترتیب در راستای یکدیگر می باشند و برخی هدف مقدماتی وابزاری است. (مانند آزمایش شدن و علم به


1) الّذى خلق الموت و الحیاة لیبلوکم ایکم احسن عملاً».سورة ملک، آیة 2.

2) اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْ‌ءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیْ‌ءٍ عِلْماً».سورة طلاق آیة 12.

3) و ما خلقت الجنّ و الانس الا لیعبدون». سورة ذاریات، آیة 56.

4) إِلاَّ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِینَ». سورة هود، آیة 119.

قدرت خدا) و برخی هدف اصلی هستند (مانند عبودیت) و برخی نتیجه هدف اصلی (یعنی رسیدن رحمت نتیجه عبودیت و تقرب به خداست)(1)

به عبارت دیگر می‌توان گفت هدف از خلقت انسان عبودیت و رسیدن به مرتبة کمال و استفاده از رحمت بی‌پایان الهی است.(2)

انسان براي انجام هر کار نيک و پسنديده احتياج به داشتن سه چيز دارد:

1.

تصميم و اراده

2.

قدرت بر انجام هدفي را که در نظر دارد.

3.

توفيقي که از جانب خداوند او را دست گيري نمايد

در هر يک از اين موارد اگر ضعفي رخ دهد انجام برنامه از پيشرفت باز مي ماند و کار متوقف مي شود. براي داشتن اين سه شرط و ادامه آن تا رسيدن به هدف، بايد خاندان وحي را وسيله قرار دهي. نه تنها در ابتداي کار و براي بدست آوردن شرايطي که گفته شد؛ بلکه تا هنگام رسيدن به هدف، بايد جانشينان خدا را واسطه فيوضات الهي برای رسيدن به اهداف خود قرار دهي.

4. اراده قوي، همت عالي: از فرمايشات امام علي (علیه السلام): هيچ چيزي همانند همت، مرد را سربلند نمي کند و هيچ چيز جز شهوت، او را پست نمي سازد. انسان بايد نفس خود را بشناسد و با قدرتها، توانائيها و نيروهايي که خداوند مهربان درذات او به وديعه نهاده است آشنايي داشته باشد و کم کم آنها را از مرحله قوه واقتضا به فعليت برساند. يکي از نيروهاي مهم قوه اراده است. اگر انسان اراده خود را پرورش دهد و به تقويت آن بپردازد مي تواند بااستفاده از نيروي با عظمت آن بسياري از مشکلات روحي و جسمي خود و جامعه خود را حل نمايد زيرا نيرويي بس پر قدرت و شگفت انگيز است.

البته اخلاص قبل از تصميم و اراده از اهمیت ویژه ای برخوردار است. نيرويي که قبل از انجام هر کار و برنامه اي شما را به سوي آن تحريک مي کند بايد کاملاً براي شما شناخته شده باشد. آيا يک نيروي رحماني شما را به سوي هدفي که داري دعوت مي کند و يا


1) آیت‌الله مکارم شیرازی و همکاران، تفسیر نمونه، ( تهران دارالکتب الاسلامیه)، ج 22، ص 384-396.

2) علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، مترجم، موسوی همدانی، (قم، انتشارات اسلامی)، ج 18، ص 586.

انگيزه شما يک محرک شيطاني است؟ و يا عامل نفساني شما را به سوي راهي که در نظر داري مي کشاند؟ براي اينکه دچار تحريک نفس و يا وسوسه شيطان قرار نگيري و هيچ يک از ايندو محرک شما در عمل نباشد. بايد قبل از اراده و تصميم؛ قلب خود را از همه وسوسه ها و تحريکات غير رحماني خالي کني؛ آنگاه به خاطر رضاي خداوند درباره برنامه اي که در نظر گرفته اي تصميم گيري کني.

در ضمن به اراده و تصميم خود باید جهت بدهي. زندگي شما را آنچه در سر مي پروراني تحت تاثير قرار مي دهد نه آنچه که آن را به زبان مي آوري، آرزوهاي عميق قلبي و افکار و اعتقاداتي که داري در زندگي شما تحول ايجاد مي کنند نه آنچه را که به آن تظاهر مي کني و اعتقاد و ايمان قلبي به آن نداري. بسياري از انسانها هدفي را براي خود تعيين مي کنند ولي به دنبال آن نمي روند. از اين رو هيچ گاه به ان دست نمي يابند. چون داراي همت عالي نمی باشند. در برابر اين ها افرادي هستند که با مرور زمان به هدف خود مي رسند و قيل و قال آن ها واقعيت پيدا مي کند و به آرزوي ديرينه خود مي رسند. مع الوصف اگر مي خواهي به اهداف عالي خود دست پیدا کنی و در فضاي وسيع معنويت پرواز نمایی بايد با همت مردانه به پا خواسته و در فضاي عالم معني سير فرمایی.

هر قدر همت انسان بلندتر باشد در فضاي معنوي اوج بيشتري مي گيرد و در صورتي که از همت عالي برخوردار نباشد نمي تواند آنگونه که بايد به پرواز در آيد. بنابر اين اگر انسان هدفي بزرگ و ارجمند داشته باشد ولي براي رسيدن به آن هدف همت نداشته باشد و به سوي آن گام بر ندارد؛ به هدف خود نائل نمي شود. انساني ارزشمند و پر ارج است کهگذشته از هدف عالي اراده قوي و همتي مردانه داشته باشد. امام علي (علیه السلام) مي فرمايند:ارزش هر مردي به اندازه همت اوست.

از طرفی در بسياري از موارد ممکن است انسان فرصت هاي مناسب را از دست داده و به پشيماني و افسوس گرفتار شود؛ لذا براي جلوگيري از وقوع اينگونه پيشامد ها بايد هرگاه امکانات خوب و پسنديده فراهم شد از آن ها استفاده کرده و به تصميم خود عمل کني. امام صادق (علیه السلام) مي فرمايند:هرگاه يکي از شما تصميم به انجام کار نيکويي گرفت آن را نبايد

تاخير بيندازد. زيرا در صورت تاخير امکان پيدا شدن مانع و از دست دادن امکانات بسيار است و شيطان و نفس در ايجاد مشکلات و موانع حريص هستند. قدرت در تصميم گيري عامل پيروزي و ضعف در آن عامل شکست است. همان گونه که همت عالي به کارهاي نيک و ارزشمند گواه بر عظمت و بلندي مقام انسان است؛ ضعف در تصميم گيري دليل شکست و از دست دادن فضيلت موجود است. مطالعه و بررسي درباره 25000 نفر که در کار خود شکست خورده و به هدف هاي خود نرسيده اند؛ نشان داده که ناتواني در تصميم گيري از جمله دلايل شکست و ناکامي آنها بوده است.

آیا می توان با قدرت اراده، بر طبيعت خود در راستای پرستش غالب شد؟

با خدا باش و خدا را کن اطاعت در جهان***تا شوی راحت ز همّ وغمّ و آلام زمان

این بود خواست درون و نییّت پیر و جوان(1)***در فضایی که بود هر لحظه اش درّ گران

پس نما خود را برون از قید و بند این و آن***گرکه می خواهی روی سوی خدای انس وجان

در چنین حالی عزیزم قدر خود را خوب بدان*** چون شوی برترز آنچه بوده در سرّ و عیان

دان که فریاد خموش فطرتت تا آن کران***در پی ذکر خدا باشد چو یاری مهربان

آنکه بیگانه بود با ذکر حق در هر مکان***ظلم وافر می نماید بر تن و روح و روان

گر که اعمالت شود بهر خدای آسمان***با همان اخلاص روی سوی همان باغ جنان

همسر و اهل و عیال از رسم تو گیرند امان***در چنین حالی شوی دور از همه درد و فغان


1) این دلیل خلقت است برروح هرپیر وجوان

با ولایت می شوی اهل ولا با صد نشان***بی ولایت می خوری هر لحظه سمّ شوکران

شوکران هر دم فرو ریزد همه تاب و توان***آدم بی دین کند ویران تمام خاوران

این حقیر گوید بده پاسخ به اسرار نهان***چون که باآن می شوی اهل فلاح بی هر گمان

طبيعت انسان به گونه اي است که رفتار و کردار او با مرور زمان جزء خلق و خوي او قرار مي گيرد به صورتي که به انها معتاد مي شود و قدرت جدايي از آنها را ندارد. لذا ااگر خصلتهاي زشت و ناپسند را در خود همچون کوه ثابت و استوار مي بيني؛ با قدرت اراده و همت مردانه آنها را نابود کن. علاوه بر آن این قدرت را داري که آنها را به صفات پسنديده تبديل فرمایي. امام علي(علیه السلام) در يکي از نامه هاي خود مي نويسند:بدرستي که خداوند هر بنده اي را به قدر نيتش عطا مي فرمايد. ارزش نيت هر انسان هر قدر باشد مزدي که خداوند به او مي دهد به همان ميزان است نيت شما هر چه بهتر و خالصتر باشد از اجر و ثوابي افزونتر برخوردار خواهي شد.

بنابراين بايد به بها دادن نيت خود بيفزايي؛ نه به زينت دادن اعمال خود. نيت و تصميم آن قدر کارساز و پرقدرت است که اگر تصميم خود را تقويت کني؛ ضعف جسمي شما برطرف مي شود و از لحاظ بدني نيز آمادگي انجام برنامه هاي سنگين را خواهي داشت. زيراقدرت نيت و قصد در هم شکننده ضعف بدني شما خواهد بود. از امام صادق (علیه السلام) داريم که هيچ بدني داراي ضعف از چيزي که نيت نسبت به آن قوي گشته؛ نشده است.

در اینجا نظر جنابعالی به راه هايي که براي تقويت اراده مهم است معطوف می گردد:

1. شور و اشتیاق: همان گونه که شور و اشتياق فراوان براي رسيدن به شهوات، يک عامل بسيار قوي براي گمراهي گمراهان شمرده مي شود. شور فراوان براي رسيدن به اهداف بلند، مانند پرستش عاملي نيرومند براي دست يافتن به مقصدهاي بزرگ معنوي و علمي است. بنابراين اگر مايل هستي به بزرگترين هدف هاي عالي انساني یعنی بندگی و پرستش خدا دست يابي و دوست داري به آساني به آن نائل شوي، در خود شور و شوق

شديد ايجاد نما، تا اراده شما براي دست يابي به هدف، نيرومند شود. شور و شوق شديد سختي ها را آسان، دشواري ها را سهل و ساده و هدف هاي دور را براي شما نزديک مي کند. در روايتي که منسوب به امام صادق (علیه السلام) است آن حضرت مي فرمايند: مَثَلِ شخصي که مشتاق است، مثل کسي است که غرق شده باشد که اراده اي جز خلاصي خود ندارد و هر چيزي که غير آن باشد را فراموش مي کند.

2. اميد و آرزو: هر چه اميد انسان بيشتر باشد، همت او نيز بيشتر خواهد بود. انساني که اميدوار رسیدن به عشق خدا است، از شوق و شوري فراوان برخوردار است. از اين رو، جواناني که به آينده خود اميدوارند بيش از ساير مردم شور و شوق رسيدن آن را دارند. و در نتيجه چون آرزوي بيشتري براي به دست آوردن مقامات معنوي دارند، بيشتر تلاش مي کنند، بيشتر جستجو مي کنند و بيشتر به نتيجه مي رسند. اما آن دسته از مردم که نه شوري در سر دارند و نه شوقي در دل، گرفتار ياس و نااميدي هستند. آنها به دليل نا اميدي، از تلاش کوشش دست بر مي دارند و هميشه کوله باري از غم و اندوه و ياس را بر دوش گرفته، روز خود را شب مي کنند و شب را به روز مي آورند، در حالي که فقط غمي بر غم هاي خود افزوده اند، نه از عذاب و رنج رهايي يافته اند و نه به ديار نور و معنويت و پرستش راهي يافته اند. آری:

گر که می خواهی شوی آرام و شاد و با صفا***با امید و آرزو کن زندگی بی هر ادا

گر شوی مایوس ز الطاف خدا با هر خطا***می کنی ویران شب و روز و تمام لحظه ها

3. طلب اراده و همت عالي از خدا: در مناجات امام سجاد به درگاه خداوند عرض مي شود: اسالک من الهم اعلاها خداوندا عالي ترين همت ها را از تو مسئلت مي نمايم. امام سجاد (علیه السلام) دراين جمله از مناجات، بارقه اميد را در دل همه پيروان خود بوجود مي آورند و کوتاه همتان را با درخواست داشتن عالي ترين همت ها، اميدوار مي نمايند. اين گفتار، هشداري بيدار کننده براي همگان است، همه بايد بدانند: همت عالي از آن گروهي اندک و

ويژه افرادي خاص نيست، بلکه همه افراد بشر بايد عالي ترين همت ها را از خداوند متعال درخواست کنند و در تحصيل آن بکوشند.آری:

من در این دنیا ندارم غیر تو یاری دگر***پس محیایم نما بهر همین دید و نظر

تا شوم راحت ز مکر و شر این دنیای دون***با همان داد خموش روح و جان در این سفر

چگونه می توان از وقت و عبرت از گذشته برای پرستش استفاده کرد؟

دان که دنیا محل گذر است***خوب و بد مرکب سیر و سفر است

عمر ما لحظه ای از دار فناست***لحظه ها نیک و بسی پر گوهر است

از فرمايشات امام علي (علیه السلام): آنچه را که در گذشته نابود ساخته اي، در آينده جبران کن، تا در قيامت سعادتمند شوي. و نیز می فرمایند: اگر از آنچه از عمر گذشته ي خود که آن را ضايع ساخته اي عبرت بياموزي، باقي مانده ي عمر خود را حفظ خواهي کرد. با عنایت به بیانات مزبور باید از گذشته خود عبرت گرفت. عبرت گرفتن از سرد و گرم دنيا از صفات مردان بزرگ است، با عبرت گرفتن از گذشته ي خود و ديگران، آينده ي خويش را درخشانمي نمايند. عبرت گرفتن از وقت ها و فرصت هاي فراواني که در گذشته از دست رفته، قيمت و ارزش باقي مانده ي عمر را روشن مي کند و انسان را وادار مي نمايد آينده را همچون گذشته به تباهي نکشد و از باقي مانده عمر نتيجه اي که جبران کننده گذشته باشد، بدست آورد. مع الوصف ای عزیز حسابگر، اگر ارزش عمري را که به رايگان از دست داده اي بداني، براي باقي مانده ي آن ارج بيشتري قائل مي شوي. آری:

تمام لحظه ها چون ابر و هم آب***شود فاني بدون شك چو گرداب

ميان ديروز و صدها چو فردا***فقط يك امروز است آن را تو درياب(1)

همچنین باید از گذشته ديگران پند بياموزي. تاريخ را بنگري و زندگي مردان بزرگ را مورد بررسي و تحليل قرار دهي و از تجربه هاي آنان در فعاليت ها و کوشش هاي فردي و اجتماعي همچون گنجي پر بها بهره گيري. يکي از فوائد ارزنده استفاده از تجربيات ديگران، بهره گيري از وقت و استفاده از فرصت هايي است که از اين راه مي تواني به دست آوري.

به جاي آنکه عمر خود را به تجربه ي راهي را که به آن آشنايي کامل نداري، از دست بدهي مي تواني با مطالعه و بررسي احوالات پيشگامان آن راه، نتيجه ي آن را به دست آورده و ساعات زندگي خود را به تکرار اشتباهات ديگران نپردازي. بنابراین:

لحظه ها باشد چو لطفی در فشان***بهر روحت با هزار و یک نشان

فکر و ذهن را گر کنی با هر توان***وقف خوبیها چو ذکر و هم اذان

لحظه ها را کن شکار اندر جهان***تا شوی فارغ ز شرّ این و آن

این بود خواست همه خرد و کلان***از حقیر گیر و برو تا دیگران

آری ای عزیز بزرگوار یقین بدان که هیچ گاه دو بار به دنیا نمی آیی تا در یک بار امور جهان را آزمایش کنی و در بار دیگر تجربیات خود را سرلوحه اعمال و تصمیمات خود قرار داده و با دقت و ظرافت از مهلت حیات خود استفاده کرده و آنها را به کار بندی. یلکه عمر و زندگی فرصتی است که تنها یک بار و آن هم به طور محدود در اختیارت قرار می گیرد.


1) نه بر دیروز و بر فردا، مخور غم ***تو امروز زمان را خوب و درياب

بنابراین، با توجه به لحظه های محدود زندگی که هر یک پس از دیگری و به سرعت سپری می شوند، باید آنها را غنیمت شمری و چاره ای نداری که از تک تک و ذره ذره لحظه ها و فرصت های خود به بهترین وجه استفاده نمایی؛ چرا که«فرصت، چون ابر بهاری در آسمان عمرت ظاهر می شود و به سرعت می گذرد. چنانکه از این فرصت ها استفاده نکنی، جز افسوس بهره ای نخواهی برد. پس بزرگ ترین هنر زندگی، استفاده از فرصت های بی نظیری است که بر تو می گذرد. استفاده از فرصت ها راز اصلی رسیدن به پرستش حقیقی و قله کمال است. با هر فرصتی که از دست می رود، شانس رسیدن به پیروزی کمتر می شود، و در نتیجه زمینه برای رکود و ایستایی آماده تر می شود. از یاد نبرکه بسیاری از جهش ها، از روی سکّوی فرصت ها حاصل می شود.

اگر زندگی خود را دوست داری وقتت را غنیمت دان و«لحظه»ها را برای پرستش هر چه بهتر شکار کن و آنها را بیهوده تلف مکن؛ زیرا وقت پارچه ایست که از آن لباس بندگی و پرستش درحیات آنهم حیات طیبه بافته می شود.برای دست یابی به هدف بزرگ زندگی که همان پرستش و عبادت است باید«لحظه»ها را شکار و درک کنی و به عبارتی«فرصت را غنیمت شماری.» آری، این همان کیمیای سعادتی است که انسان های موفق و پیروز و مردان بزرگ تاریخ به آن دست یافته اند. آنان استفاده از گوهر گران بهای«فرصت» را راز کامیابی خویش معرفی کرده اند. مع الوصف:

گر تو باشي لحظه لحظه با خدا***بهتر از آن است كه باشي ناخدا

پس عزيزم لحظه ها را كن شکار***تا شوي تو ناخدايي با خدا

وقت خود را براي اهداف شخصي ديگران، از دست نده. بسياري از مردم لحظات پر ارزش زندگي خود را به کار و فعاليت مي گذرانند، از سستي و ضعف مي گريزند و به کوشش و تلاش دست مي زنند، ولي از سرمايه ي زندگي خود سودي نمي برند و از زحماتي که مي کشند، فايده و بهره اي نمي بينند.حضرت علي (علیه السلام) مي فرمايند:عمر خود را در راه استفاده ي ديگران از دست ندهيدتلخيها، سختيها، زحمتها و... از آن اينان است، ولي

سود و بهره اي که حاصل کوشش هاي آنان است، به دست افرادي ديگر مي رسد. متاسفانه بسياري از مظلومين جامعه، از ظلم و ستمي که بر آنان وارد مي شود، آگاهي ندارند.

در هر حال تا آخرين نفس با شناخت و بصیرت از عمر خود استفاده کن. بايد سعي کني تا آخرين لحظه و تا آخرين نفس وظيفه ي خود را در راستای پرستش واقعی که همان پرستش خداوند یکتاست به خوبی انجام دهي و لحظات عمر را در اموري که مورد رضايت خداوند نيست از دست ندهي. حضرت علي(علیه السلام) مي فرمايند: نفس هاي تو اجزاي عمر توست، پس آن را از دست مده مگر در عبادتي که باعث تقرب بيشتر تو باشد. چرا که:

عمر ما چون ابر و باد خواهد گذشت***خوب و بد با سوز و آه خواهد گذشت

دان که دنیا با تمام زیر و بم***بر من و تو همچو برق خواهد گذشت

تا توانی کن عبادت همچنان***چون که خوب و بد همی خواهد گذشت

یک کفن هر یک برند از این جهان***مال دنیا این چنین خواهد گذشت

لحظه ها را دان غنیمت مثل جان***روز و شب چون موج آب خواهد گذشت

دان که قلب مطمئن، آرام و شاد***از بم و زیر جهان خواهد گذشت

با بصیرت کن عبور از فتنه ها***عقل سالم با ولا خواهد گذشت

مومن و مخلص شو در دار فنا***کفر و الحاد هم همی خواهد گذشت

رنج و سختی بهر یار دارد ندا***راه حق از مشکلات خواهد گذشت

دار دنیا اندک و بی شک عزیز***ماه و سال این جهان خواهد گذشت

آنچه می ماند خلوص است بهر یار***ما بقی دانی همه خواهد گذشت

پس خدا را کن تو طاعت با خلوص***راه ترفیع زین مسیر خواهد گذشت

این حقیر گوید به ابناء بشر***زندگی شیرین و تلخ خواهد گذشت

آری ای وقت شناس بزرگوار، بدان و هشیار باش که وقت نفیس ترین و گرانبهاترین چیزی است که انسان در اختیار دارد و فریاد خاموش درون بشریت از جمله فطرت حضرتعالی بدنبال لحظه لحظه آن است. زیرا وقت ظرف هر عمل و تلاشی است که انسان برای تحقق آن تلاش می کند. بنابراین، وقت در واقع برای تک تک افراد سرمایه ای بی نظیر و ارزشمند می باشد که باید نهایت استفاده از آن برای پرستش خدا در دنیا و آخرت بشود. مع الوصف:

فضاي ديروز و امروز و فردا***بود راهي براي دار فردا

یقین دان دیروزت گردد فراموش***بپیوندد به تاریخ همچو فردا

چو امروزت شود مثل گذشته***فراموشش نکن چون اهل فردا

مخور غصّه تو از دیروز، ای دوست***شناس امروز و عبرت گیر ز فردا

اگر خواهي روي سوي سعادت***مهيّا كن درون را بهر فردا

پيام اين سخن باشد چو مهتاب***براي اهل دل تا صبح فردا

خدا خواهد تو را پاك و مصفّا***همین امروز و فرداهای فردا

تو گر خواهي شوي آرام و هم شاد***برو راه ولي با شوق فردا

ز دست آفت سرد زمانه***قدم نه در ره دشوار فردا

درون فتنه ها و مکر دوران***بصير باش و همي رو راه فردا

نكن امروز و فردا، بهر توبه***نما خود را برون از شرّ فردا

چرا كه فردايي در دار دنيا***نباشد بهر تو چون روز فردا

به نوعي فرصتي شايد نباشد***براي تصميم اندر كار فردا

چو دیروز از برای کار امروز***کند هر دم مهیّا بهر فردا

ميان ديروز و صدها چو فردا***نما امروز عزیزم فكر فردا

اگر كردي گنه امروز و فردا***بدون شك شوي رسوا تو فردا

بنا بر اين نما خود را مبرّا***ز دام هر گناهي تا به فردا

تمام وقت تو همچون طلا ناب***براي توشه ات در راه فردا

زمان امروز و فردا به دوران(1)***همي با ارزش است در كيل فردا

ز فرصتها نكن آني گذر تو***چو فرصتها همي سازد دو فردا

بخوان آياتي از قرآن تو هر روز***چو آيد آن به كار، امروز و فردا


1) تمام وقتهای رفته¬ی تو

برو راه رسول و اهل بيتش***اگر خواهي شوي راحت تو فردا

همي باش منتظر امروز و هر روز***چرا كه ارزش است در بزم فردا

پدر و مادرت را دان چو مولا***اگر خواهي روي بالا تو فردا

محبّت گر كني هر روز به همسر***فشار قبر رود دور از تو فردا

به واجب كن عمل هر روز و هر شب***حرام آرد عذاب در يوم فردا

عبادت كن تو روز و شب خدا را***درونت اين بخواهد بهر فردا

خلوص دل بود والا و والا***برد بالا تو را در جمع فردا

درو كن كار خیر امروز و فردا***براي آخرت و حشر و فردا

همه داد خموش با بانگ و فرياد***به جان گويد شنو تو داد فردا

نما خود را مهيّا با دل و جان***براي پاسخ فرداي فردا

عجب فرقي بود بين دو فردا***يكي امروز و آن يك دار فردا

قضا و هم قدر گوید به جانان***بحق باشد معمّا رمز فردا

رموز امروز خود را تو دریاب***چو هدیه بوده امروز بهر فردا

عزيزم قدر خود را دان تو امروز***اگر خواهی سعادت را ز فردا

حقير گويد كه فرداهاي فردا***نباشد از براي ما چو فردا

خلاصه، ای عزیز بزرگوار یقین بدان که استفاده از فرصت های مناسب و بهره برداری از شرایط مساعد، پایه اساسی موفقیت و پیروزی بشر در همه شئون مادی و معنوی است. عاقل ترین مردم کسانی هستند که همواره از موقعیت های موجود برای پرستش هر چه بیشتر استفاده می کنند و هیچ فرصتی را به رایگان از کف نمی دهند. پس باید بکوشی که از فرصت های خود، نهایت استفاده را برای پرستش بیشتر ببری و سعی کنی که خویشتن را در مسیر فیض الهی قرار دهی. چنان که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می فرمایند:«إِنَّ لرَبِّکُمْ فی اَیّامِ دَهْرِکُم نَفَحاتٍ اَلا فَتَعرَّضوا لَها؛ در ایام زندگی شما لحظاتی فرا می رسد که در معرض نسیم حیات بخش الهی قرار می گیرید و فرصت مناسبی به دست می آورید. پس بکوش که از آن فرصت ها استفاده کنی و خویشتن را در مسیر فیض الهی برای پرستش هر چه بیشتر قرار دهی. انشاا....

نقش ایمان به خدا در قبولی اعمال خوب انسان ها چیست؟

کار خیر باشد وزین و پر بها***ارزشش والا بود نزد خدا

دان که کار خیر درون این جهان***می برد بالا تو را تا ماورا

پس عزیزم قدر آن را خوب بدان***چون ندارد مثل و مانند در فضا

آنچه باشد ماندگار در هر زمان***بوده کار خیر و نیک در هر کجا

داد خاموش نهان و هم عیان***از تو خواهد کار خیر بی هر صدا

کار خیر تو بدون هر گمان***تا ابد باقی و باقی ها فنا

گر که گشتی لایقش تا آن کران***می بری حظّ و کنند بر تو دعا

خوش بر احوالت که چون پیغمبران***اهل خیر گشتی و مال کردی رها

می شوی جاوید و پر نام و نشان***عاقبت گردی رها از هر بلا

پس نما خود را مهیّا بهر آن***چون که توفیق خواهد و لطف و صفا

دان که این توفیق همی آرد امان***بهر خیّر در تمام این سرا

هر که را توفیق این کار گران***کی شود حاصل درون این قوا

گر همی خواهی شوی در هر مکان***اهل کار خیر و هم اهل ثنا

کن مهیّای همان روح و روان***با عبور از نفس دون و هر خطا

این حقیر گوید به خیرّ از نهان***ماندگاری نزد حق با صد ندا

ماندگاری نزد حق با صد نداجوان های امروز این سؤال را زیاد مطرح می کنند، به این صورت که می گویند چه دلیلی هست و چه لزومی دارد؛ برای اینکه کار خیر و عمل خوب انسان مقبول درگاه خدا واقع بشود. انسان حتما به خدا اعتقاد داشته باشد، مسلمان باشد، ایمان داشته باشد، یا به تعبیری که در آیات هست به نور الهی روشن شده باشد، کار خیر و خوب به هر حال خوب است، خدا هم که غنی است، پس برای خدا چه فرق می کند که بنده ای که کار خوب و یا کار بد می کند او را بشناسد یا نشناسد، خدا چون خداست و بزرگ و عظیم و غنی است، نباید بین بندگان چه آن بنده ای که او را می شناسد و در درگاه او سر تعظیم فرود می آورد، نماز می خواند و روزه می گیرد، و چه آن بنده ای که اساسا او را نمی شناسد و بلکه نسبت به او مخالف و یاغی است؛ ولی در عین حال اینها هر دو کار خوب می کنند، فرق بگذارد.

پس روز قیامت نباید مسئله ایمان، حسابی داشته باشد، فقط باید عمل حساب داشته باشد، بنابراین اگر یک آدم مادی مسلک منکر خدا و منکر همه پیغمبران خدا؛ کار خیری کرده، مثلا خدمتی به بشریت کرده است، خدا باید او را به بهشت ببرد، همانطور که اگر یک بنده ای که او را می شناسد کار خوب بکند، باید او را به بهشت ببرد، و غیر از این هم نمی تواند باشد. اگر غیر از این باشد باید بگوییم خدا العیاذ بالله مثل آن رؤسایی است که میان افرادی که می آیند تعظیم می کنند و تملقش را می گویند و آن افرادی که پیش او نمی آیند تعظیم کنند و تملق بگویند فرق می گذارد، در صورتی که ما می گوییم رئیس خوب آن رئیسی است که هیچ فرقی میان افراد از این نظر نگذارد، فقط به کار افراد توجه کند، اگر دید کار فرد خوب است به او پاداش بدهد. این موضوع را خیلی از افراد به صورت اشکال و ایراد سؤال می کنند. این سؤال هم بیشتر از اینجا مطرح می شود که می گویند ما افرادی را سراغ داریم که اینها خدمات بزرگی به بشریت کرده و می کنند و حال آنکه مسلمان نیستند و بعضی از آنها نه تنها مسلمان نیستند و ایمان به اسلام و پیغمبر اسلام ندارند، بلکه اساسا به خدا ایمان ندارند و خدا را نمی شناسند. مثلا آن کسی که پنی سیلین را کشف کرد چه خدمت بزرگی به بشریت کرده، چقدر بیماری ها بود که قبل از کشف پنی سیلین غیر قابل علاج بود و چقدر کودکان مثلا به همین بیماری دیفتری می مردند و معالجه نمی شدند، امابعد از کشف پنی سیلین معالجه می شوند. همین طور آن کسی که واکسن ضد کزاز را کشف کرد، و دیگران. آیا می شود گفت خدا عمل این اشخاص را به جرم اینکه ایمان نداشته اند نادیده می گیرد؟

حال ببین قضیه از چه قرار است و مطلب چگونه است. خدا یک اصلی را در قرآن کریم بیان کرده است که این اصل موضوع را کاملا روشن می کند و آن اصل این است: در سوره بنی اسرائیل می فرماید: من کان یرید العاجله عجلنا له فیها ما نشاء لمن نرید ثم جعلنا له جهنم یصلیها مذموما مدحورا* و من اراد الاخرة و سعی لها سعیها و هو مؤمن فاولئک کان سعیهم مشکورا* کلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربک و ما کان عطاء ربک محظورا؛ هر کس خواهان دنیای زودگذر است، به زودی هر که را خواهیم نصیبی از آن می دهیم

سپس جهنم را برایش مقرر می کنیم تا نکوهیده و مطرود در آن وارد شود. و هر کس آخرت خواهد و با سعی لازم برای آن بکوشد -در حالی که مؤمن باشد- آنانند که از سعیشان قدردانی خواهد شد. همه را، این گروه و آن گروه را از عطای پروردگارت مدد می بخشیم و عطای پروردگار تو از کسی منع نشده است.(1)

خلاصه این آیه ها این است که هر کسی در هر راهی که تلاش کند و به سوی هر مقصدی که برود و فعالیت کند، خدا اجرش را در همان مقصد ضایع نمی کند. خدا این عالم و این دستگاه هستی را به صورت یک دستگاه آماده برای کشت کردن و محصول برداشتن ساخته است. شما از یک مزرعه چه انتظاری دارید؟ انتظار دارید که آنچه را کشت می کنید بردارید، اما از مزرعه هر اندازه مزرعه خوب و عالی باشد این انتظار غلط است که انسان یک چیزی را کشت کند و چیز دیگری بردارد و این اساسا معنی هم ندارد. شما اگر در یک مزرعه مساعد و آماده، مثلا گندم بکارید گندم برمی دارید، جو بکارید جو برمی دارید، درخت میوه بکارید میوه برداشت می کنید، اگر گلابی غرس کنید گلابی برمی دارید و اگر حنظل بکارید حنظل، اگر خار بکارید خار برداشت می کنید و اگر گل بکارید گل. معنی یک مزرعه عالی و نمونه این نیست که به هر حال گل بدهد اعم از اینکه من خار بکارم یا چیز دیگر، یابرنج و یا گندم محصول بدهد، من ارزن بکارم یا جو. این غلط است. انسان ها در تلاش هایشان مقصدی دارند. درست است که همه طالب سعادت هستند ولی سعادتشان را در چه چیزی جستجو می کنند؟ یک وقت هست انسان در این دنیا تلاش می کند، عمل می کند، زحمت می کشد برای محصولی و نتیجه ای که می خواهد در همین دنیا بگیرد و اصلا به خدا و آخرت هم کاری ندارد، یعنی بذری که می پاشد فقط بذر دنیایی است، کاری می کند نه برای نتیجه ای در همین دنیا. اما یک وقت هست انسان کاری می کند نه برای نتیجه مادی در این دنیا، بلکه برای اینکه قرب به حق پیدا کند، به خدا نزدیک شود و در جهان دیگر محصولی بردارد. قاعده این است که اگر کسی بذری برای آن جهان کاشته است در آن جهان به او بدهند و اگر بذری برای این جهان کاشته است در این جهان به او بدهند.


1) اسراء/18-20

قرآن می گوید«کلا نمد» ما مدد خودمان را، هم به آنان که خدا خواه و آخرت خواه هستند و مقصدشان بالاتر از مادیت است می رسانیم و هم به آنها که نمی خواهند تا آنجا بروند و می خواهند محصول و نتیجه را در همین جا بگیرند، با یک تفاوت و آن اینکه چون دنیا دار تزاحم علل و اسباب است خدا تضمین نمی کند که هر کسی برای دنیا و مقصد دنیا تلاش کند صد در صد به آن می رسد، چون ممکن است به موانعی بر بخورد، بذری را بپاشد برای اینکه در دنیا نتیجه بگیرد ولی بذرش در همین جا فاسد و خراب بشود و آفتی به آن برسد، نه افرادش را تضمین می کنیم که به همه صد در صد بدهیم و نه در همه اعمال تضمین می کنیم که در همه اعمال صد در صد بدهیم. بذری که به مقصد دنیاست خیلی از اوقات به آفت بر می خورد، ولی بذری که برای خدا و برای تقرب به حق و برای آخرت پاشیده شود، دیگر تخلف پذیر نیست. آن (بذر) مطابق با مزاج هستی است و تخلف نمی پذیرد و بلکه بیش از مقداری که شخص کاشته است محصول می دهد. حال من از شما می پرسم این اصل کلی چطور است؟ آیا این اصل کلی یک اصل منطقی است یا منطقی نیست؟ در آیات دیگری هم این مطلب به صورت دیگری آمده است. در سوره شوری می فرماید:«من کان یرید حرث الاخرة نزد له فی حرثه و من کان یرید حرث الدنیا نؤته منها و ما له فی الاخرة من نصیب؛ هر کس کشت آخرت را بخواهد، به کشت او می افزاییم وکسی که تنها کشت این دنیا را طلب کند به او از آن می دهیم ولی در آخرت هیچ نصیبی نیست»(1)(اصلا این تعبیر کشت و زراعت کردن از خود قرآن است) هر کسی که بخواهد بذر را به قصد آخرت بپاشد یک بذر به قصد آخرت، نه اینکه دو جور بذر داریم: بذر دنیا و بذر آخرت، یک بذر با نیت انسان فرق می کند که آن را به نیت آخرت بکارد یا به نیت دنیا هر کسی که قصدش کشت آخرت باشد به او می دهیم، زیادترش را هم می دهیم و هر کسی هم که قصدش دنیا باشد (نمی گوید که می دهیم و بیشتر از آن چیزی به او می دهیم) او را هم محروم نمی کنیم«نؤته منه».(2)


1) شوری/20

2) مرتضی مطهری- آشنایی با قرآن جلد 4- صفحه 126-132

از طرفی کفر بر دو نوع است: یکی کفر از روی لجبازی و عناد که کفر جحود نامیده می شود و دیگر کفر از روی جهالت و نادانی و آشنا نبودن به حقیقت. در مورد اول، دلایل قطعی عقل و نقل گویاست که شخصی که دانسته و شناخته، با حق، عناد می ورزد و در صدد انکار بر می آید مستحق عقوبت است. ولی در مورد دوم باید گفت اگر جهالت و نادانی از روی تقصیر کاری شخص نباشد مورد عفو و بخشش پروردگار قرار می گیرد. قرآن کریم می فرماید:«یوم لا ینفع مال و لا بنون *الا من اتی الله بقلب سلیم؛»(1)روزی که مال و پسران به درد انسان نمی خورند جز اینکه کسی با قلب سالم نزد خدا بیاید.

اساسی ترین شرط سلامت قلب، تسلیم بودن در مقابل حقیقت است. تسلیم سه مرحله دارد: تسلیم تن، تسلیم عقل، تسلیم دل. حقیقت ایمان تسلیم قلب است، تسلیم زبان یا تسلیم فکر و عقل اگر با تسلیم قلب توأم نباشد ایمان نیست. تسلیم قلب مساوی است با تسلیم سراسر وجود انسان و نفی هرگونه جحود و عناد. ممکن است کسی در مقابل یک فکر، حتی از لحاظ عقلی و منطقی تسلیم گردد ولی روحش تسلیم نگردد. آنجا که شخص از روی تعصب، عناد و لجاج می ورزد و یا به خاطر منافع شخصی زیر بار حقیقت نمی رود، فکر و عقل و اندیشه اش تسلیم است اما روحش متمرد و طاغی و فاقد تسلیم است و بههمین دلیل فاقد ایمان است، زیرا حقیقت ایمان همان تسلیم دل و جان است. خدای متعال می فرماید:«یا ایها الذین آمنوا ادخلوا فی السلم کافة و لا تتبعوا خطوات الشیطان؛ ای کسانی که ایمان آورده اید، در قلعه سلم داخل شوید و گام های شیطان را پیروی نکنید»(2)یعنی روحتان با عقلتان جنگ نکند، احساساتتان با ادراکاتتان ستیز ننماید. داستان شیطانکه در قرآن کریم آمده است نمونه ای از کفر قلب و تسلیم عقل است. شیطان خدا را می شناخت، به روز رستاخیز نیز اعتقاد داشت، پیامبران و اوصیاء پیامبران را نیز کاملا می شناخت و به مقام آنها اعتراف داشت، در عین حال خدا او را کافر نامیده و درباره اش


1) شعراء/88-89-

2) بقره/64

فرموده است:«و کان من الکافرین؛ و از کافران بود»(1)از نظر منطق قرآن چرا شیطان با این همه شناسایی ها، از کافران محسوب گشته است؟ معلوم است، برای اینکه در عین این که حقیقت را با ادراکاتش قبول کرد اما احساساتش به ستیزه برخاست، دلش در برابر درک عقلش قیام کرد، از قبول حقیقت اباء و استکبار نمود، تسلیم قلب نداشت.

بسیاری از ماها مسلمان تقلیدی و جغرافیایی هستیم، به این دلیل مسلمان هستیم که پدر و مادرمان مسلمان بوده اند و در منطقه ای به دنیا آمده و بزرگ شده ایم که مردم آن مسلمان بوده اند. آنچه از نظر واقع با ارزش است اسلام واقعی است و آن این است که شخص قلبا در مقابل حقیقت تسلیم باشد، در دل را به روی حقیقت گشوده باشد تا آنچه که حق است بپذیرد و عمل کند و اسلامی که پذیرفته است بر اساس تحقیق و کاوش از یک طرف، و تسلیم و بی تعصبی از طرف دیگر باشد. اگر کسی دارای صفت تسلیم باشد و به عللی حقیقت اسلام بر او مکتوم مانده باشد و او در این باره بی تقصیر باشد، هرگز خداوند او را معذب نمی سازد، او اهل نجات از دوزخ است. خدای متعال می فرماید:«و ما کنا معذبین حتی نبعث رسولا؛ ما چنین نیستیم که رسول نفرستاده (حجت تمام نشده) بشر را معذب کنیم»(2)یعنی محال است که خدای کریم حکیم کسی را که حجت بر او تمام نشده استعذاب کند. اصولیین مفاد این آیه را که تأیید حکم عقل است "قبح عقاب بلا بیان" اصطلاح کرده اند، می گویند تا خدای متعال حقیقتی را برای بنده ای آشکار نکرده باشد زشت است که او را عذاب کند برای نشان دادن این حقیقت که ممکن است افرادی یافت شوند که دارای روح تسلیم باشند هرچند آنکه اسما مسلمان نباشند. ماهیت کفر، چیزی جز عناد و میل به پوشانیدن حقیقت نیست. اینها "مسلم فطری" می باشند. اینها را اگر چه مسلمان نمی توان نامید ولی کافر هم نمی توان خواند زیرا تقابل مسلمان و کافر از قبیل تقابل ایجاب و سلب و یا عدم و ملکه -به اصطلاح منطقیین و فلاسفه- نیست، بلکه از نوع


1) بقره/34

2) اسراء/15

تقابل ضدین است، یعنی از نوع تقابل دو امر وجودی است نه از نوع تقابل یک امر وجودی و یک امر عدمی.

از طرفی اخلاص، شرط قبولی اعمال است. توضیح اینکه هر عملی دو جنبه و دو بعد دارد و هر یک از دو جنبه آن از نظر خوبی و بدی حسابی جداگانه دارد. ممکن است یک عمل از لحاظ یک بعد نیک باشد ولی در بعد دیگر نیک نباشد. عکس آن نیز ممکن است و نیز ممکن است یک عمل از لحاظ هر دو بعد نیک یا بد باشد. این دو بعد عبارت است از: شعاع اثر مفید و یا مضر عمل در خارج و در اجتماع بشر، و شعاع انتساب عمل به شخص فاعل و انگیزه های نفسانی و روحی که موجب آن عمل شده است و عامل خواسته است به واسطه عمل و با وسیله قرار دادن عمل به آن هدف ها و انگیزه ها برسد. اعمال بشر از نظر شعاع اثر سودمند یا زیانبار، در دفتر تاریخ ثبت می شود و تاریخ درباره آن قضاوت می کند، آن را ستایش یا نکوهش می نماید، ولی از نظر شعاع انتساب با روح بشر، تنها در دفاتر علوی ملکوتی ثبت و ضبط می شود. دفتر تاریخ، عمل بزرگ و مؤثر می خواهد و چنین عملی را ستایش می کند، ولی دفاتر علوی ملکوتی الهی علاوه بر این جهت در جستجوی عمل جاندار است.قرآن می فرماید:«الذی خلق الموت و الحیوة لیبلوکم ایکم احسن عملا؛ آنکه مرگ و زندگی را آفرید تا شما را در امتحان نیکوترین عمل و صواب ترین عمل قرار دهد»(1)فرمود "صواب ترین" عمل و نفرمود "بیشترین عمل" زیرا عمده این است کهبدانیم آنگاه که تحت تأثیر انگیزه هایی روحی، عملی انجام می دهیم گذشته از پیکر عمل که یک سلسله حرکات و سکنات است و دارای اثرها و ارزشهای خاص اجتماعی است، از نظر معنوی واقعا و حقیقتا به سویی می رویم و طی طریقی می کنیم. مطلب به این سادگی نیست که هر چه هست "عمل" است، کار است، انرژی عضلانی است که مصرف می شود و اما اندیشه ها و نیت ها، به اصطلاح ارزش مقدماتی دارد برای عمل، همه ذهنیت است و همه مقدمه است و عمل ذو المقدمه، اساس ذو المقدمه است، مقدمه هر طور بود، بود. خیر، اصالت فکر و نیت، از اصالت عمل کمتر نیست.


1) ملک/2

از نظر قرآن، شخصیت واقعی ما و "من" حقیقی ما همان روح ماست، روح ما با هر عمل اختیاری، از قوه به سوی فعلیت گام بر می دارد و اثر و خاصیتی متناسب با اراده و هدف و مقصد خود کسب می کند، این آثار و ملکات جزء شخصیت ما می شود و ما را به عالمی متناسب خود از عوالم وجود می برد. پس حسن و قبح فعلی، یا خوبی و بدی اعمال، از نظر بعد اول بستگی به اثر خارجی آن عمل دارد، و حسن و قبح فاعلی، یا خوبی و بدی از نظر بعد دوم بستگی به کیفیت صدور آن از فاعل دارد. در حساب اول، قضاوت ما درباره یک عمل از لحاظ نتیجه خارجی و اجتماعی آن است و در حساب دوم، قضاوت ما از نظر تأثیر داخلی و روانی عمل در شخص فاعل است. وقتی یک فرد، بیمارستانی به وجود می آورد یا اقدام نیکوکارانه دیگری در امور فرهنگی یا بهداشتی یا اقتصادی یک کشور انجام می دهد، شک نیست که عمل او از نظر اجتماعی و در مقیاس تاریخ، خیر است، یعنی کار مفید و نافع برای خلق خداست. در این حساب تفاوتی نمی کند که هدف فاعل از ایجاد بیمارستان یا مؤسسه خیریه دیگر چه باشد؟ خواه هدفش ریاکاری و تظاهر و اشباع غرائز نفسانی باشد یا انسانی و عالی و غیر فردی و مافوق مادی، در هر صورت از لحاظ اجتماع یک مؤسسه خیریه بوجود آمده است. قضاوت تاریخ در مورد اعمال مردم همیشه از همین جنبه و در همین بعد است. تاریخ هرگز به نیت اشخاص کاری ندارد. وقتی سخن از شاهکارهای هنر و صنعت در اصفهان به میان می آید کسی کاری ندارد که مثلا پدید آورنده مسجد شیخ لطف الله یا مسجد شاه یا سی و سه پل چه نیتی و هدفی داشته است، تاریخ پیکر را می بیند ونام عمل را "عمل خیر" می گذارد. اما در حساب "حسن فاعلی" نظر به اثر اجتماعی و خارجی فعل نیست، در این حساب نظر به نوع ارتباط عمل با فاعل است، در این حساب مفید بودن عمل کافی نیست برای اینکه عمل، "عمل خیر" محسوب گردد، در اینجا حساب این است که فاعل با چه نیت و چه منظور و هدفی و برای وصول به چه مقصدی اقدام کرده است. اگر فاعل، دارای نیت و هدف خیر باشد و کار خیر را با انگیزه خیر انجام داده باشد کارش خیر است یعنی حسن فاعلی دارد و عملش دو بعدی است، در دو امتداد پیش رفته است: در امتداد تاریخ و زندگی اجتماعی بشری، و در امتداد معنوی و ملکوتی، ولی اگر

آن را با انگیزه ریا یا جلب منفعت مادی انجام داده باشد، کارش یک بعدی است، تنها در امتداد تاریخ و زمان پیش رفته ولی در امتداد معنوی و ملکوتی پیش نرفته است و به اصطلاح اسلامی عملش به عالم بالا صعود نکرده است، و به تعبیر دیگر در اینگونه موارد، فاعل به اجتماع خدمت کرده و آن را بالا برده است ولی به خودش خدمت نکرده است؛ بلکه احیانا خیانت کرده است، روحش به جای اینکه با این عمل، تعالی یابد و بالا رود تنزل یافته و سقوط کرده است.

البته مقصود این نیست که حساب حسن فاعلی از حسن فعلی به کلی جداست و انسان از نظر نظام روحی و تکامل معنوی نباید کاری به کارهای مفید اجتماعی داشته باشد، مقصود این است که کار مفید اجتماعی آنگاه از نظر نظام روحی و تکامل معنوی مفید است که روح با انجام آن عمل یک سیر و سفر معنوی کرده باشد، از منزل خودخواهی و هواپرستی خارج شده و قدم به منزل اخلاص و صفا گذاشته باشد. نسبت حسن فعلی به حسن فاعلی نسبت بدن به روح است. یک موجود زنده، ترکیبی است از روح و بدن، باید در پیکر عملی که حسن فعلی دارد، حسن فاعلی دمیده شود تا آن عمل زنده گردد و حیات یابد. برای خدا فرق نمی کند ولی برای خود آن شخص فرق می کند، او اگر خدا را نشناسد و با او آشنا نباشد یک نوع سلوک روحی می کند و اگر آشنا باشد نوعی دیگر. اگر آشنا نباشد عمل یک بعدی انجام می دهد، عملش تنها حسن فعلی و حسن تاریخی می یابد، ولی اگر آشنا باشد عمل دو بعدی انجام می دهد و عملش حسن فاعلی و حسن ملکوتی نیز پیدا میکند و دو بعدی می گردد، اگر آشنا باشد خودش و عملش به سوی خدا بالا می رود و اگر آشنا نباشد بالا نمی رود. به عبارت دیگر: برای خدا فرق نمی کند اما برای عمل فرق می کند، در یک صورت، عمل، عملی می شوند زنده و صعود کننده به بالا، و در صورت دیگر عملی می شود مرده و هبوط کننده به پایین. می گویند خدای عادل و حکیم هرگز به جرم اینکه بنده ای با او رابطه دوستی ندارد خط بطلان بر روی اعمال نیکش نمی کشد. ما هم معتقدیم که خداوند خط بطلان نمی کشد، اما باید ببینیم آیا اگر کسی خداشناس نباشد عمل خیر واقعی که هم حسن اثر داشته باشد و هم حسن ارتباط، هم از نظر نظام اجتماعی

خوب باشد و هم از نظر روحی عامل، از او سر می زند یا سر نمی زند؟ همه اشتباه ها از آنجا پیدا شده است که ما مفید بودن اجتماعی یک عمل را برای اینکه آن عمل، "خیر" و "صالح" محسوب گردد کافی فرض کرده ایم. مسلما اگر به فرض (البته فرض محال) کسی خدا را نشناسد و با عمل خود به سوی خدا بالا رود خدا او را باز نمی گرداند، اما حقیقت این است که کسی که خدا را نمی شناسد حجابی را پاره نمی کند، طوری از اطوار نفس را طی نمی نماید و به سوی ملکوت خدا بالا نمی رود تا عملش آن جهانی گردد و جنبه ملکوتی بیابد و صورتی پیدا کند که در آن جهان مایه بهجت و لذت و سرور و سعادت او گردد. مقبولیت عمل نزد پروردگار جز این نیست که عمل اینچنین باشد. یک تفاوت اصیل در میان قوانین الهی و قوانین بشری همین است که قوانین الهی دو بعدی است و قوانین بشری یک بعدی. قوانین بشری به نظام روحی و تکامل معنوی فرد کاری ندارد ولی در قوانین الهی چنین نیست، در این قوانین، عمل توأم با نیت خالص و قصد قربت خواسته شده است. اسلام عمل با روح می خواهد نه عمل بی روح بنابراین اگر مسلمانی زکات خود را بدهد ولی شائبه ریا در آن باشد پذیرفته نیست، اگر به جهاد برود ولی برای خودنمایی باشد قبول نیست.

از پیامبر اکرم (ص) در روایت متواتر میان تشیع و تسنن رسیده است که:«انما الاعمال بالنیات؛ همانا کارها وابسته به نیت هاست»،«لکل امرء مانوی؛ برای هر کس همان استکه آن را قصد کرده است»(1)«لا عمل الا بنیة؛ هیچ عملی بدون نیت پذیرفته نیست»(2)نیت، جان عمل است. جان عمل، اخلاص است. قرآن کریم می فرماید:«و ما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین؛ مأموریت نیافتند جز اینکه خدا را از روی اخلاص بپرستند و دین را ویژه ی او کنند»(3)بنابراین آنچه در حساب خدا مایه ارزش اعمال است کیفیت است نه کمیت. اینکه قرآن کریم اعمال کافران را همچون سرابی پوچ و بی حقیقت دانسته است از این


1) وسائل، ج 1، ص. 8

2) همان

3) بینة/5

جهت است که اعمال آنان ظاهری آراسته و فریبنده دارد ولی چون برای هدف های پست مادی فردی انجام شده نه برای خدا، چهره ملکوتی ندارد.

در هر حال ایمان به خدا و آخرت اصل و اساس برای ارزش کار خیر است. اساسا آخرت وجهه ملکوتی دنیاست. شرط اینکه یک عمل، وجهه ملکوتی خوب و "علیینی" پیدا کند این است که با توجه به خدا و برای صعود به ملکوت خدا انجام بگیرد. اگر کسی معتقد به قیامت نباشد و توجه به خدا نداشته باشد، عمل او وجهه ملکوتی نخواهد داشت و به تعبیر دیگر صعود به علیین نخواهد کرد. وجهه ملکوتی عمل وجهه بالاست و وجهه ملکی آن وجهه پایین است. تا عملی از راه نیت و از راه عقیده و ایمان، نورانیت و صفا پیدا نکند، به ملکوت علیا نمی رسد، عملی به ملکوت علیا می رسد که روح داشته باشد. روح عمل همان بهره اخروی و ملکوتی آن است. قرآن کریم چه زیبا می فرماید:«الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه؛ به سوی او سخن پاک بالا می رود و کردار شایسته بالا می بردش.»(1)ایمان در مقبولیت عمل و بالا رفتن عمل به سوی بالا تأثیر دارد و عمل، در سیراب شدن ایمان و بالا رفتن درجه ایمان. در آن جهان هر کسی خود را در غایت مسیر خود می بیند، یکی بالا است و دیگری پایین، یکی اعلا علیین است و دیگری اسفل سافلین.«کلا ان کتاب الابرار لفی علیین؛ نه! چنیننیست که مى پندارند، بى تردید کارنامه نیکان در«علیین» است(2)«کلا ان کتاب الفجار لفی سجین؛ چنین نیست که خیال مى کنند، مسلما کارنامه بدکاران در«سجین» است»(3)بی شک هر راهی به مقصد خودش منتهی می گردد، تا مقصد خدا نباشد به خدا منتهی نمی گردد. قرآن کریم می فرماید:«من کان یرید العاجلة عجلنا له فیها ما نشاء لمن نرید ثم جعلنا له جهنم یصلیها مذموما مدحورا * و من اراد الاخرة و سعی لها سعیها و هو مؤمن فاولئک کان سعیهم مشکورا؛ هر کس (فقط) طالب دنیای نقد باشد، آن مقدار که بخواهیم به آنان که


1) فاطر/10

2) مطففین/18

3) مطففین/7

بخواهیم می دهیم، سپس برای وی جهنم را قرار داده ایم که نکوهیده و رانده شده وارد آن می گردد. و هر کس خواهان آخرت باشد و کوشش شایسته آن را انجام دهد، پس کوشش آنان مورد قدردانی قرار خواهد گرفت»(1)یعنی اگر کسی سطح فکرش از دنیا بالاتر نباشد و هدفی عالی تر از دنیا نداشته باشد، محال است که به هدف عالی اخروی نائل گردد، ولی لطف و کرم ما و خدایی ما ایجاب می کند که از همان هدف دنیایی که خواهان آن است به او بهره ای بدهیم. آن کس که در نظام روحی خودش هدف عالی تری دارد و دل به هدف های کوچک نقد نداده است و به سوی هدف الهی گام بر می دارد و با ایمان جلو می رود، البته وی به هدف خواهد رسید. زیرا خداوند ارج گزار است، کار نیکی را که تقدیم او گردد می پذیرد و مزد می دهد.

در اینجا سعی و کوشش هم شرط شده است. زیرا محال است که کسی بی گام برداشتن، راهپیمایی کند و به هدف برسد. سپس در آیه بعد می فرماید:«کلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربک، و ما کان عطاء ربک محظورا؛ ما همه را، هم این گروه را و هم آن گروه را، از فیض پروردگارت مدد می کنیم، فیض پروردگار تو از کسی دریغ نشده است»(2)یعنی ما فیاض علی الاطلاقیم و جهان را مستعد فعالیت ساخته ایم، هر کسی هرتخمی که بپاشد آن را به ثمر می رسانیم، هر کس که به سوی هدفی رهسپار است او را به هدفش می رسانیم. جهان، سرزمین مستعد و مناسبی است برای کاشتن و روییدن و رشد کردن و درو کردن، بستگی دارد به اینکه انسان چه بذری برای رشد و پرورش انتخاب کند و چه محصولی بخواهد بدست آورد، هر بذری انتخاب کند همان بذر عینا در مزرعه مستعد و مناسب این جهان رشد داده می شود. بلی، یک حمایت مخصوص از برای اهل حقیقت هست که رحمت رحیمیه نامیده می شود، دنیا طلبان از این رحمت محرومند، زیرا خواهان آن نیستند. ولی رحمت رحمانیه خدا در تمام مردم و در تمام مسیرها علی السویه جریان دارد.


1) اسراء/18-19-

2) اسراء/20

تنها حسن فعلی برای پاداش اخروی عمل کافی نیست، حسن فاعلی هم لازم است، حسن فعلی به منزله تن و حسن فاعلی به منزله روح و حیات است و ایمان به خدا و روز رستاخیز، شرط اساسی و لازم حسن فاعلی است و این شرطیت یک شرطیت قرار دادی نیست، یک شرطیت ذاتی و تکوینی است مانند شرطیت هر راه معین برای مقصد معین. ممکن است کسی بگوید برای حسن فاعلی ضرورت ندارد که حتما قصد تقرب به خداوند در کار باشد، اگر کسی عمل خیری را به انگیزه وجدان و به خاطر عطوفت و رحمتی که بر قلبش مستولی است انجام دهد، کافی است که عمل او حسن فاعلی پیدا کند. به عبارت دیگر انگیزه انسان دوستی برای حسن فاعلی کافی است، همین که انگیزه انسان "خود" نباشد حسن فاعلی پیدا می کند اعم از اینکه انگیزه "خدا" باشد یا "انسانیت".. در عین اینکه درست نیست که فرقی نباشد میان اینکه انگیزه خدا باشد یا انسانیت، در عین حال هر گاه عملی به منظور احسان و خدمت به خلق و به خاطر انسانیت انجام گیرد در ردیف عملی که انگیزه اش فقط "برای خود" است نیست. البته خداوند چنین کسانی را بی اجر نمی گذارد. در برخی احادیث وارد شده است که مشرکانی نظیر "حاتم" با اینکه مشرکند، به خاطر کارهای خیری که در دنیا کرده اند معذب نخواهند بود و یا تخفیفی در عذاب آنها داده می شود.(1)

تفکر در خصوص کم و کیف ذات خدا چگونه است؟

هست من باشد درون هست تو***نیست و باشد جام جم، بی هست تو

هستی ات را کی بود حد و حدود***هستی کونین بود در هست تو

انسان موجودي متفکر است و به همين دليل بر بسياري از موجودات هستي برتري يافته است و اين حقيقت ممتاز که در جان آدمي است و از آن به تفکر ياد مي شود؛ عبارت است از مربوط کردن چند معلوم به يکديگر براي به دست آوردن يک معلوم جديد و تبديل کردن


1) مرتضی مطهری- عدل الهی- صفحه 335-336 و 272-273 و 265-288(با تغییراتی)

يک مجهول به معلوم. و به بيان ديگر، تلاش ذهن براي تبديل مجهول به معلوم است.

انسان ها در جريان تفکر همواره بر آن هستند تا با بهره گيري از معلومات و اندوخته قبلي در ذهن، از حجم مجهولات خويش بکاهند و بر ميزان آگاهي خود بيفزايند. و در اين مسير گاه از عهده حل مجهول بر مي آيند و گاه نيز به خطا و بيراهه مي روند. حال چگونه مي توان راه هاي صحيح تفکر جهت شناخت خدا را از بيراهه هايي که به خطا مي انجامد، تشخيص داد؟ در اسلام نه تنها فکر نکردن در هیچ موردی توصیه نشده است، بلکه فکر کردن در تمامی موارد؛ مورد توصیه مؤکد قرار گرفته است. خداشناسی اولین اصل توحید است که با معرفت باید نسبت به آن ایمان و باور پیدا شود. امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام فرمودند:«اول الدّین معرفته» یعنی ابتدای دین شناخت خداست و بسیار توصیه شده است که حتی در دعا از خدا بخواهی که به شما نسبت به خودش معرفت (شناخت) بدهد، که دعای زیبا و ژرف«اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ... خدایا تو خودت خود را به من بشناسان...» از جمله این آموزه‌هاست.

البته بیان این نکته قابل توجه است که اعتقادات و باورهاي ديني از جمله باور به خداوند، همانند آداب و رسوم وسنت هاي غلط و دست و پاگير نيست که بدون پشتوانه فکري و منطقي جزء باورها و فرهنگ عمومي افراد شود تا با گذشت زمان و پيشرفت علمپي به خرافي بودن آنها ببري. بلکه اصول اعتقادي اسلام بايد با تفکر و استدلال پذيرفته شود و تفکري که بر اساس ضوابط و موازين صحيح شکل گيرد، دچار خطا نمي گردد.

البته رسوخ خطا در تفکر امري است اجتناب ناپذير؛ اما آيا همه انديشه ها و شناخت هاي آدمي ممکن است دچار خطا گردد و در نتيجه نتوان به آن معرفت ها اعتماد نمود. و يا اين که براي مصونيت تفکر از خطا، ضوابطي وجود دارد که با مراعات آنها، ذهن از رخنه خطا ايمن مي ماند. تمامی قرآن کریم سخن در معرفی خداوند متعال دارد و توصیه مؤکد شده است که در این آیات تعقل، تدبر و تفکر نمایید. اگر کسی در مورد این که«خدا کیست؟» فکر نکند، که اصلاً به هیچ معرفی دست نمی‌یابد و خدا شناس نمی‌گردد. پس چطور ممکن

است گفته شود که در مورد«خدا کیست» فکر نکنید؟! سوره توحید سراسر معرفی این است که خدا کیست و هم چنین بسیاری از آیات دیگر؛ مانند:

«هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ * هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ * هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»(1)اوست‌خدايى كه غير از او معبودى نيست داننده غيب و آشكار است اوست رحمت‌گر مهربان * اوست‌خدايى كه جز او معبودى نيست همان فرمانرواى پاك سلامت[بخش و] مؤمن [به حقيقت‌حقه خود كه] نگهبان، عزيز، جبار [و] متكبر [است]، پاك است خدا از آنچه [با او] شريك مى‌گردانند * اوست‌خداى خالق، نوساز، صورتگر [كه] بهترين نام‌ها [و صفات] از آن اوست آنچه در آسمان‌ها و زمين است [جمله] تسبيح او مى‌گويند و او عزيز حكيم است.

همچنین نگفته‌اند فکر نکنید که خدا کجاست؟ بلکه فرموده‌اند که فکر کنید و بفهمید که اگر خدا در جایی باشد، لازم می‌آید که محدود به حدّ باشد و خدای محدود دیگر خدا نیست و ثانیاً اگر خدا در جایی باشد، جاهای دیگر خالی از خدا خواهد بود، پس باز چنین خدایی، خدای واقعی نیست، بلکه توهمی، تخیّلی و تصوری است و فکر کنید که خدا خودخالق زمان و مکان است، پس خود محاط خلقش قرار نمی‌گیرد. لذا امیرالمؤمنین علیه السلام در خصوص جا و مکان قائل شدن برای خداوند متعال می‌فرماید:

«وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ اَشارَ اِلَيْهِ» - و هر کس به او جاهل شد، همانا به او اشاره می‌کند (برایش جسمیت و مکان قائل می‌شود)؛«وَ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ» - و هر کس به او اشاره کرد، پس برایش حد (محدودیت) قائل شده است؛«وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ» - و هر کس او را محدود نمود، او را قابل شمارش داند (هر محدودی شمردنی به عدد است)؛«وَ مَنْ قَالَ فِيمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ» - و هر کس گفت: او در چیزی (فضا یا جایی) است، برای او در ضمن چیزی


1) الحشر، 22 تا 24

درآورده است؛«وَ مَنْ قَالَ عَلَامَ فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ» - و هر کس گفت: او بر بالای (روی) چیزی است، مادون را خالی از او دیده است.(1)آری:

از بس که جفا کردم، بر ديده و دل هر دو***شک کرده دل و ديده، بر قهر و وفا هر دو

گر اهل يقينم من، در وادیّ شکاکی***گويا که شکستم من در فقر و غنا هر دو

و نیز نگفته‌اند فکر نکنید، بلکه گفته‌اند که طرح سؤال«خدا از کجا آمده» برای هستی محض و خالق هستی غلط است، چرا که«از کجا آمده»، صفت مخلوق و پدیده است که قبلاً نبوده و بعداً به وجود آمده است. لذا وقتی سؤال شود از کجا آمده، یعنی خودش معلول است و علت وجودی دیگری دارد؛ پس دیگر خدا و خالق نیست. وجود خدا ازلی است و قائم به ذات است، یعنی سابقه نیستی در او راه ندارد که سؤال شود از کجا پدید آمده است؟ و مخلوق نیست که سؤال شود علت وجودی‌اش کیست یا چیست؟

اما، نکته مهم در مورد تفحص و تحقیق در مورد«چیستی» خداست، که از آن نهی شده است. این نهی نیز بدین معناست که چون اصل سؤال غلط است، به پاسخی نمی‌رسید. چرا که چیستی،«ماهیت» است که بر«هستی» عارض می‌شود. و خداوند متعال ماهیت ندارد، چیزی بر او عارض نمی‌شود، هستی محض است و مرکب از صفت و موصوف نمی‌باشد،ترکیب نیست و تجزیه هم نمی‌شود، و اینها همه صفات پدیده و مخلوق است و او منزه (سبحان) از صفات مخلوقات خویش است.

و این در حالی است که فيلسوف معروف انگليسی«برتراند راسل» در يکی از کتاب‌های خود تصريح می کند که: در جوانی به خداعقيده داشتم و بهترين دليل بر آن را عله العلل بودن می دانستم و اين که تمام آن‌چه را در جهان می بينيم دارای علتی است و اگر زنجير علت‌ها را دنبال کنيم، سرانجام به علت نخستين می رسيم و اين نخستين علت را خدا می دانيم. ولى بعداً به طور کلّى از اين عقيده برگشتم، زيرا فکر کردم«اگر هر چيزی علّت و


1) نهج البلاغه، خطبه اول

آفريننده اى دارد، خدا نيز بايد علّت و آفريننده اى داشته باشد!»(1)

با اينکه روايات اسلامی پاسخ بسيار ساده و منطقی به اين ابهام داده اند، همچنان مادی گراهای دنباله روی آقای راسل ابراز سردرگمی می کنند.

در پاسخ به سوال مزبور یعنی«علت به وجود آمدن خدا چیست» ابتدا فقط بخاطر نزدیک شدن ذهن؛ توجه جنابعالی به این مثال معطوف می گردد که هر چیز شوری، شوری خود را از نمک می‌گیرد، در حالی که نمک شوری خود را از جایی نگرفته، بلکه این ذات نمک است که شور است، هرچند که شما ندانی چگونه و به چه علت است که نمک ذاتش شور شده است؛ به همین طریق باید گفت که وجود خداوند متعال از ذات او می‌جوشد و خود خالق دیگری ندارد، هر آنچه قبلا وجود نداشته نیازمند علتی برای به وجود آمدن است، مخلوق چون زمانی نبوده، باید علتی مافوق خود برای موجودیت داشته باشد، اما خدا همیشه بوده و خواهد بود، لذا وجود بدون نیاز به علتی ذاتی خداست چون هستی از ذات خدا می‌جوشد، چنین وجود ازلی و ابدی اصلا معلول نمی‌تواند باشد تا به دنبال علت آن باشی.

مع الوصف ای عزیز بزرگوار، سوال از اینکه خدا از کجا آمده به معنای نشناختن خداست، عقل حکم می‌کند: خدا بی‌نیاز است و بی‌نیازی یعنی حتی موجودیتش را هم از کسی یا چیزی نگرفته باشد، لذا موجودیت همه چیز و تمام علل به خدا ختم می‌شود و خدا متکی بهخود است.اما این‌که چطور متکی به خود است، حقیقتی است که ذهن و عقل بشر از درک آن عاجز است، زیرا خداوند متعال بی‌نهایت است و موجود کوچکی مثل انسان نمی‌تواند او را با این عقل محدود خود درک کرده و بفهمد؛ و به اصطلاح منطقی؛ اصلا خدا جنس و فصل ندارد، تا قابل شناخت باشد، کنه ذات ربوبی بر همه کس پوشیده است و حتی انبیا و اولیا هم از آن ذات اطلاع ندارند، چون او اصلا قابل شناخت از طریق عقل محدود بشری نیست.

امير مؤمنان - عليه السلام - در این خصوص می فرمایند:«لَم يُطلع العقول علي تحديد صِفته و لم يحجبها عن واجب معرفته.»(2)(عقل ها را بر كُنه صفت خود آگاه نساخت، و از


1) پاسخ به پرسش هاي مذهبي، آیت الله مکارم شیرازی، مدرسه علی ابن ابی طالب ع،1384 ش، ص 33.

2) فيض الاسلام، شرح نهج البلاغه، خ49.

معرفت واجبِ خود نيز محرومشان نكرد.) پس درست است كه عقول از رسيدن به كنه معرفت باري تعالي ناتوان هستند؛ اما اين چنين نيست كه از آن مقدار واجبي از معرفت كه براي برقرار كردن ارتباط با خدا لازم و بايسته است نيز محروم باشند. و اما آن چه در روايات معصومين - عليهم السلام - آمده است كه در آنها مردم را از توصيف خداوند و نسبت دادن خصوصياتي به او نهي فرموده اند،(1)

به تعبير مرحوم استاد شهيد مطهري،هدف در اين روايات متعبد كردن مردم به اين مسائل نيست، مقصود اين نيست كه مردم حق هيچ گونه انديشيدن و فكر كردن در مورد خدا را ندارند و بايد متعبّد و مقلّد محض باشند، بلكه هدف، راهنمايي و تحريك عقول است كه مسايل را به حقيقت درك كنند و معرفت حاصل نمايند،(2)

چرا كه معني استقلال عقل و انديشه اين نيست كه هر فردي بدون آن كه موازين صحيح و متكي به بديهيات اوليه را در دست داشته باشد، و بدون آن كه قدرت استنباط و استفاده از آنها را داشته باشد، و بدون آن كه مقدمات لازم را طي كرده باشد، حق دارد دراين مسائل غور و تعمّق كند همة افراد فرضاً بخواهند موازين علمي را تحصيل كنند و بر طبق اصول صحيح اين مطالب را بياموزند، آن قريحه و استعداد لازم را ندارند.(3)

اما در عين حال هر انساني كه از عقل سالم برخوردار باشد، مي تواند تا اندازه اي كه براي ارتباط و آشنايي با خدا لازم است از عقل خود استفاده كند. استدلالهايي كه در متون اسلامي،يعني در قرآن و احاديث و ادعية مأثورة اسلامي، در زمينة علم خداوند، قدرت خداوند، بساطت خداوند، نفي صفات زائد بر ذات، و ساير مسائل الهي شده است از نوع استدلال منطقي و تجزيه و تحليل فكري است. و اگر عموم مردم بايد مقلّد و متعبّد باشند، پس اين استدلالها و تجزيه و تحليلهاي دقيق عقلي براي چيست و براي كيست؟(4)نكته


1) اين روايات در كتب حديث مخصوصاً اصول كافي، تحت عنوان«باب النسبهَ» و«باب النهي عن الكيفية» و«باب ابطال الرؤية» و«باب النهي عن الصفة بغير ما وصف به نفسه جلّ و تعالي» آمده است.

2) مطهري، مرتضي، اصول فلسفه و روش رئاليسم (مجموعه آثار)، ج 6، ص1040.

3) همان، ص1037.

4) همان، ص1040.

اينجاست كه چون تودة مردم در مسايل عقلي تمرين و ممارست ندارند، نمي توانند به تجزيه و تحليل هاي دقيق عقلي بپردازند. و از اين روي اين مرحله از دقت نظر عقلي از آنان خواسته نشده است. اما مي توانند از طريق مسايل سطحي تري كه در خور عقلشان است به معرفت خداي سبحان برسند؛ مثلاً از طريق توجّه به اين كه در وراي اين عالم ماده، عالم ديگري نيز وجود دارد كه شاهد بر آن رؤياهاي صادقانه اي است كه در عالَم خواب به آنها الهام مي شود. از اين طريق مي توانند با عالَم ماوراي طبيعت آشنا شوند و بفهمند كه دست كم خالق آن عالَم نمي تواند از جنس ماده و ماديات باشد و از آنجا با حقيقت روح آشنايي پيدا كنند و به همين منوال تا به دركي از خداي متعال برسند. نيز تذکر اين نکته هم لازم است که تنها راه آشنايي با خدا و برقرار ساختن ارتباط با او، منحصراً راه عقل و منطق نيست، آدمي مي تواند علاوه بر راه عقل، از راه دل و فطرت خويش با حضرت حق ارتباطي بس عميقتر و نزديكتر پيدا كند. و اين راهي است كه در قرآن كريم و روايات معصومين - عليهم السلام - به وضوح معرفي شده است.(1)نکته دوم اینکه: راسل و امثال او قانون علیت را درست متوجه نشده اند، قانون علیت نمی‌گوید هر چیزی و هر موجودی علت می‌خواهد، مفاد قانون علیت این است که هر معلولی(هر پدیده ای) علت می‌خواهد، معلول و پدیده یعنی چیزی که قبلا نبوده و سپس به وجود آمده است، بدون شک چنین چیزی که قبلا نبوده و سپس موجود شده، علت می‌خواهد. اما اگر موجودی واجب الوجود بود و وجود از ذات او ناشی شده و هر گز نتوان زمانی را تصور کرد که او نبوده باشد، چنین موجودی اصلا مشمول قاعده علیت نمی‌شود تا گفته شود او نیز علت می‌خواهد، چون او اصلا معلول و به وجود آمده نیست تا علتی مافوق خود بخواهد.

حال شاید در ذهن جنابعالی این سوال متبادر شود که اصلاچرا دنیای ما دنیایی بر مبنای علت و معلول است؟ یعنی الزاما چرا برای هر چیزی باید علتی باشد و این در حالی است که


1) مصباح يزدي، محمد تقي، معارف قرآن (خداشناسي،كيهان شناسي، انسان شناسي)، قم، انتشارات در راه حق، بي تا، ج1، ص30-29.

خود خدا نیاز به علت و دلیل نداشته باشد؟ چون این سوال دو قسمت دارد، لذا در دو قسمت مجزا به ان پاسخ داده می شود:

سوال اول: چرا دنیای ما دنیای بر مبنای علت و معلول است؟ یعنی الزاما برای هرچیزی باید علتی باشد؟ درک این مطلب خیلی سخت نیست، زیرا قانون«علیت» از امور فطری و بدیهی در نزد عقل است که بسیاری از استدلال ها به آن بر می‌گردد، زیرا آنچه که برای هر کس به شکل عقلی و فطری قابل درک است؛ اینکه هر آنچه قبلا وجود نداشته نیازمند علتی برای به وجود آمدن است، یعنی هر پدیده‌ای محتاج علت پدید آورنده خود است. پس مخلوقات چون زمانی وجود نداشته‌اند، نیازمند علتی برای به وجود آمدن هستند؛ این سلسله ادامه پیدا می‌کند تا به سرسلسله تمامی علت‌ها یعنی علت العلل و خداوند متعال برسد، پس موجودی که از ازل بوده است، ذات اقدس اله است.

از طرفی دیگر همین ذات اقدس، طبق آیات شریفه و به حکم عقل، همان طور که ازلی است، ابدی و لایزال هم می‌باشد؛ زیرا وجودی می‌تواند علت تمام موجودات باشد که خود هیچ نقصی نداشته باشد؛ چراکه لازمه نقصان، احتیاج است و موجود محتاج؛ خود معلول موجود کامل تر از خود است، لذاست که مخلوقات ممکن الوجود زمانی وجود نداشته و عدمبودند که با حصول عللی که در نهایت منتهی به علت العلل می شود، برخلاف خداوند که غنی مطلق است به وجود آمده اند.

سوال دوم: چرا خداوند متعال خودش معلول نیست؟ حال که مشخص شد معلول، موجودی است که نبوده، سپس به وجود آمده و به اصطلاح فلسفی می‌گویند: موجودی است که سابقه عدم دارد؛ بدون شک چنین موجودی باید علتی مافوق خود داشته باشد تا او را از نیستی به هستی آورده باشد. چرا که اگر وجود در ذات خود او بود، هرگز سابقه عدم نداشت. اما اگر موجودی را یافتیم که نتوان بازه زمانی را یافت که او نبوده باشد، بلکه همیشه بوده و خواهد بود، چرا که وجود ذاتی اوست و از ذات او هستی می‌جوشد، چنین موجودی اصلا معلول نمی‌تواند باشد تا به دنبال علت آن باشیم. خداوند متعال واجب الوجود است، یعنی وجود برای او ذاتی است و چون وجود ذاتی اوست هرگز از او جدا نمی‌شود، پس همیشه

بوده و خواهد بود و به اصطلاح دینی آن«ازلی و ابدی» است، پس از تحت قانون علیت خارج است، علیت می‌گوید هر پدیده و معلول علت می‌خواهد، و چون خدا معلول و پدیده نیست، پس مشمول این قاعده نمی‌شود.

در نتیجه این سوال که علت خداوند متعال کیست و او نیز بر طبق قاعده علیت باید علتی داشته باشد، سوالی نادرست و ناشی از عدم آگاهی نسبت به پروردگار عالم است، چرا که او معلول نیست تا مشمول قاعده علیت شود و ذات آن بی‌نهایت است و هرگز برای بشر قابل شناخت نیست. بر اساس همين نکته است که ائمه(عليهم السلام) مخصوصا حضرت علی(علیه السلام)تاکيد فرمودند:«درباره ذات خدا تفكر نكنيد، اما درباره نعمت ها و آثار عظمت او فكر كنيد».(1)با این حال بصورت علمی می توان اثبات کرد کهچرا خداوند خالقی ندارد؟

این سوال بسیاری از فلاسفه و شک گرایان مذهبی است. اما در تعریف خدا گفته می شود که خدا خالق غیرمخلوق جهان است پس این سوال که چه کسی خدا را خلق کرده است غیرمنطقی است، درست مثل اینکه بپرسیم مرد مجرد شوهر کیست.نوع پیشرفته تر این سوال می تواند این باشد: اگر وجود جهان به یک علت نیاز دارد، چرا وجود خدا به این علت نیاز ندارد؟ و اگر خدا به علت نیاز ندارد، چرا باید جهان به علت نیاز داشته باشد؟ در جواب، فلاسفه از استدلال زیر استفاده می کنند:

الف) هر چیزی که آغازی داشته باشد، نیاز به علت دارد!

ب) جهان دارای آغاز است.

ج) بنابراین جهان به علت نیاز دارد.

همانطور که در زیر نشان داده خواهد شد، جهان به علت نیاز دارد چون آغازی داشته است. خداوند، برخلاف جهان، آغازی نداشته است، بنابراین، به سبب نیاز ندارد. علاوه بر این، نسبیت عمومی انیشتین که به کرات با تجربه ثابت شده است، نشان می دهد که زمان به ماده و فضا مرتبط است. پس زمان خود در کنار ماده و فضا شروع می شود.


1) صول كافي، شیخ کلینی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1365ش، ج 1، ص 93.

از آنجا که بنابه تعریف خدا خالق همه جهان است، خالق زمان نیز می باشد. بنابراین، نمی تواند با ابعاد زمانی که خود آفریده است محدود شود پس می توان گفت که خدا آغازی ندارد. پس نیازی به علت و سبب نیز ندارد. درعوض، شواهد خوبی وجود دارد که جهان آغازی داشته است. این را می توان در قوانین ترمودینامیک مشاهده کرد که بنیادی ترین قوانین علم فیزیک می باشد.

· قانون اول: کل حجم انرژی جهان پایدار و دائمی است.

· قانون دوم: میزان انرژی موجود برای کار رو به اتمام است، یا انتروپی تا حد ماکسیمم رو به افزایش است.

اگر کل حجم انرژی محدود باشد و میزان انرژی قابل استفاده رو به کاهش باشد، پس نمی توان گفت که جهان برای همیشه وجود داشته است، درغیراینصورت کلیه انرژی های مصرفی تا به حال تمام شده بود. بعنوان مثال، همه اتم های رادیواکتیو از بین رفته، همه قسمت های جهان به یک دما رسیده و هیچ کاردیگری ممکن نبود. بنابراین استنباط بدیهی این خواهد بود که جهان از یک زمان مشخص با مقدار بسیار زیادی انرژی مصرفی آغاز شده و الان رو به اتمام است.توضیح بیشتر اینکه کاملاً آشکار است که چیزهایی که آغاز می شوند علتی دارند و هیچکس قادر به انکار این نیست. اگر قانون علت و معلول انکار می شد، همه علوم و تاریخ از بین می رفت. همچنین، جهان نمی تواند علت خود باشد چون هیچ چیز قادر به ساختن خود نیست، به این علت که این یعنی آن چیز قبل از ایجاد خود وجود داشته است که از نظر منطقی پوچ است. به طور خلاصه:

· می توان ثابت کرد که جهان (ازجمله زمان) آغازی داشته است.

· باور اینکه چیزی که آغاز دارد بی علت است منطقی نیست.

· درنتیجه جهان نیاز به علت دارد.

· خدا، بعنوان خالق زمان، خارج از زمان قرار دارد. پس هیچ آغازی در زمان ندارد. همیشه وجود داشته است و بنابراین نیازی به علت ندارد.

اگرقوانین الهی و خدایابی فطری است؛ علل انکاربرخی از افراد چیست؟

این مثنوی را شاعر برای بخشی از درس فلسفه تربیت اسلامی در مقطع دکترای تخصصی رشته فلسفه تعلیم و تربیت در خصوص

موانع رشد و پرستش سروده و آن را بصورت کنفرانس برای سایر دانشجویان ارائه

نموده که کنفرانس مزبور ضبط و موجود می باشد.

با وجودی که تو داری در نهان***عزم پاکی و فلاح در دو جهان

رشد جان و دل در این عصر و زمان***با شناخت آرد امان بر هر روان

منبع هر نوع شناخت در روح و جان***نزد خالق بوده در سرّ و عیان(1)

آنچه باشد در زمین و آسمان***واقف است بر آن خدای مهربان

دان شهود و غیب هر خرد و کلان***آشکار است نزد حق بی هر گمان(2)

گر که می خواهی شوی عالم به آن***رمز آن را در علوم حق بخوان

بهر کشف هر کدام گفته خدا***معرفت باشد ز ما علمتنا(3)

حاصل این معرفت در این سرا***می برد بالا تو را تا ماورا


1) سوره ملک آیه26

2) سوره تغابن آیه18

3) سوره بقره آیه32 و سوره علق آیه 5

مانع این نوع شناخت در هر مکان***دو به دو باشد عزیز، آن را بدان

«نفس دون» و«جهل بر حق مبین»***«غفلت و سستی» و«شیطان لعین»

هر کدام مانع شود، بر رشد جان***دون هر نوعی شناخت آرند فغان

نفس دون تو برد، جان را به چاه***عقل و وجدان را کند، هر دم تباه

دشمن سرسخت تو، در این جهان***خصم دون رشد تو، در هر زمان

جنگ وی با تو بود، در جان و سر***بهر نابودی تو، از هر نظر

وسوسه، هی می کند با هر نگاه***تا برد، چشم تو را سوی گناه

جهل تو سر چشمه هر نوع کژی***مانع تشخیص خوبی از بدی

فرد جاهل، حرف حق را نشنود***راه باطل، در سرش شیرین شود

جام خوشبختی، نگیرد در بغل***چون هوس ها، می کند هردم دغل (1)

غفلت از یاد خدای انس و جان***خود بود مانع رشد هر جوان

چون شناخت او دهد دل را، امان***آن که از یادش بود غافل، بدان

در مسیری که رود، بی یاد یار***می کند جان را تباه، در آن دیار


1) چون هوس ها، می کنند مکر و دغل

دلهره و اضطراب و ترس حاد***بهر غفلت می دهد جان را به باد

غافل از عقبا، نشو در هر زمان***آخرت باشد، سرایی جاودان

مانعی دیگر بود، غفلت از آن***بر سر رشد و شناخت، باشد همان

کن تو باور، آخرت را در نهان***تا شوی همچون همه پیغمبران

دام شیطان لعین، در قلب و جان***مانع دیگر بود، در هر زمان

جنگ وی با تو، مدام است ای بشر***دشمنی­ها می کند، با خیر و شر

يا كه زیبا می کند، زشتی و پست***يا كه پنهان می کند، روز الست

يا كه از راه خدا، وارد شود***يا كه در جام جهان، ظاهر شود

می دهد جان را، فریب اندر فریب***با فریب خود کند، دل را غریب

مکر و نیرنگ و دغل از هر طرف***حمله ور گردد به عقل و هم شرف

در چنین جنگی، شناخت باشد اساس***بهر احیای قلوب و هم حواس

نقش انسان در شناخت این مسیر***می کند غوغا اگر گردد بصیر

گر که خواهی با فریب دیو و دد***جنگ طولانی کنی، تو تا ابد

نفس دون خود، تو کن از دل جدا***جهل و غفلت را، نما از خود رها

دام شیطان را برون کن از درون*** مکر و نیرنگ درون را کن برون

با شناخت هر دم، روی سوی کمال***رشد تو گردد محیّا، چون نهال

گر که می خواهی، فلاح اندر دو جا***راه فطرت را، برو در این سرا

راه رشد این بوده باشد، در نهان***پس تو گیر از این حقیر، آن را ز جان

مثنوی مزبور می گوید گر چه انسان فطرتا خداجوست و تابع مقررات الهی می باشد؛ ولی گاهی به خاطر موانعی این فطرت شکوفا نمی شود یا به انحراف می رود؛ با دقت در آیاتی که خداشناسی فطری را مطرح می‌کنند، به راحتی می‌توان فهمید که چرا برخی در همه حال به فکر خدا نیستند و یا بعضی به کلی منکر او هستند؟! و بالتبع منکر مقررات و قوانین الهی خواهند شد. لذا در ابتدا نگاهی گذرا به کم و کیف قوانین و مقررات الهی خواهد شد و سپس به موانع بی‌توجهی به معرفت فطری و شناخت حقیقی خدا و قوانین الهی پرداخته می شود.همان گونه که مستحضر هستی اولين نظام حقوق و كتاب قانون، به وسيله پيامبران آورده شده كه در طول تاريخ، جامعه بشري را از انحرافات برحذر داشته و به سوي ارزشهاي انساني راهنمايي فرموده اند و سرانجام، نيز روزي خواهد آمد كه قانون الهي و نظام حقوقي دين، بر سراسر جهان حاكم خواهد شد. و حتّي ماديون نيز اين حقيقت كه بشر در طول تاريخ، تحت تاثير منطق الهي و اديان آسماني بوده است؛ را نمي توانند انكار كنند. انگيزه خداپرستي، در متن فطرت انسان ريشه عميق دارد و مبارزه در راه براندازي آن يا غلبه گرايشهاي مادي، حداكثر مي تواند در تضعيف نقش دين، تاثير موقّت و مقطعي داشته باشد و حتي افراط در آن، گاهي عكس العملهاي تندي در جامعه به نفع مذهب ايجاد نموده است.

چنانكه در شوروي سابق اتفاق افتاد.(1)و حتي در كشورهاي غربي كه با پيدايش رنسانس و گسترش تمدن و بالاگرفتن نغمه ها و شعارهايي مبني بر جدايي دين از سياست كه شايد عكس العمل فشارها و تضييقات كليسا بود و عوامل گوناگون ديگر؛ زمينه اجتماعي، براي قانون گذاري، به وسيله خود مردم يا متخصصين و حقوقدانان، فراهم گرديد و بر اين اساس قوانين جديدي تنظيم و تصويب و بر جامعه حاكم شد. ولي با اينكه امروزه در اين كشورها طرح جدايي دين از سياست مقبول عام قرار گرفته و با كم شدن قدرت كليسا، حقوق مسيحيت نقش سابق خود را در حلّ مشكلات اجتماعي ندارد با اين حال نمي توان گفت: دين در جوامع نامبرده، نقش خود را صد در صد از دست داده است. زيرا هم اكنون نيز قوانين الهي و كتب آسماني به عنوان بخشي از منابع حقوقي حاكم بر اين كشورها، اعتبار و مقبوليت دارد. چرا که تعاليم انبياء و قوانين الهي، از متن فطرت انسان برخاسته و در آن ريشه دارد و نه تنها پياده شدن آن قوانين در جوامع مختلف، امكان پذير خواهد بود؛ بلكه براي همه انسان ها قابل احترام بوده و مبارزه با آن به سادگي ممكن نيست.

مع الوصف در مكتب اسلام، قانون گذار واقعي فقط خداوند متعال است. و اين انحصار قانون گذاري به خداوند نتيجة طبيعي جهان بيني توحيدي اسلام است، بر اساس ديدگاه خدامحوري و توحيدي اسلام، نه تنها خداوند متعال خالق جهان هستي است (توحيد در خالقيت) بلكه همو به تنهايي و بي هيچ شريكي جهان را تدبير مي كند (توحيد در ربوبيت) و نيز قوانين حاكم بر افراد و جوامع انساني را وضع مي كند (توحيد در ربوبيت تشريعي) و انسان مكلف است كه فقط از دستورات و قوانين او اطاعت كند (توحيد در عبوديت).(2)به بیانی صلاحيت وضع قانون و صادر كردن امر و نهي استقلالي از آن خداي متعال است و از ديدگاه اسلامي هيچ كس در عرض او حق قانون گذاري ندارد. دلايل اين مدعا از اين قرار است:


1) دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، درآمدي بر حقوق اسلامي، قم، دفتر انتشارات اسلامي، چاپ اوّل، 1364، ص105.(با کمی تغییر)

2) مصباح يزدي، محمد تقي، معارف قرآن، قم، موسسه در راه حق، 1373، ج1-3، ص49.

الف) انسان چه به صورت فردي و چه به صورت جمعي، صلاحيت علمي لازم و كافي را براي قانون گذاري آن قانون كه سعادت جاويد انسان را تامين كند، ندارد، چرا كه وضع و يا كشف چنين قانوني مبني بر يك انسان شناسي كامل و شناخت جايگاه انسان در جهان هستي است. و پرواضح است كه انسان هنوز بزرگترين مساله و مجهول بشريت است كه به موجود ناشناخته لقب گرفته است.

ب) انسان قانون گذار، همواره در معرض اين لغزش و يا اتهام است كه در عمل قانون گذاري، منافع خود و وابستگان خود را در نظر گرفته باشد و به همين دليل قوانين موضوعه او از قدرت نفوذ و مقبوليت همگاني برخوردار نيست.

ج) حتي اگر از دو مطلب فوق چشم پوشي كنيم و انسان را داراي علم و صلاحيت اخلاقي لازم و كافي بدانيم باز هم از جهت ديگري فاقد صلاحيت لازم براي قانون گذاري است و آن آفت غفلت، خطا و نيسان است. انسان عالم هم در بسياري از موارد به دليل غفلت يا نسيان، دچار خطا مي شود. و به همين دليل نمي توان بر قانون گذاري او به طور كلي مهر صحت نهاد.

د) قوانين تا زماني كه از جانب مقامي والا و بالا صادر نگردد، قدرت نفوذ و الزام نخواهد داشت مگر آن كه با خواست انسان موافق باشد. و از آنجا كه بسياري از قوانين بر خلافميل شخصي افراد است، در چنين مواردي چون قانون گذاران هيچ برتري ذاتي بر قانون پذيران ندارند، قوانين موضوعة آنان از مقبوليت و نفوذ بي بهره خواهد ماند.(1)

از طرفی بايد گفت: اولاً قوانين و گزاره هاي قانوني اسلام بي بهره از هر نوع واقعيت و صرفاً اعتباري نيستند؛ بلكه قوانين اسلامي تابع مصالح و مفاسد واقعي بوده، واضع قانون با شناخت و آگاهي از آنها و متناسب با هدف آفرينش انسان، قوانين را وضع مي كند. و در واقع قوانين حقوقي اسلام بيان گر رابطه واقعي ميان رفتار انسان و نتايج مترتب برآن مي باشند. بنابراين نظر اسلام، همچون مكتب حقوق طبيعي است كه ملاك قوانين و قواعد


1) خسرو شاهي، قدرت الله و دانش پژوه، مصطفي، فلسفة حقوق، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، 1378، ص65-66.

حقوقي را تنها واقعيات عيني مي داند و نه مانند مكتب حقوق عقلي محض است كه فقط دستورات عقل عملي را ملاك حقوق و قانون قرار دهد. چنانچه از سوي ديگر همانند مكاتب حقوق پوزيتويستي نيز نيست كه قانون وحقوق را داراي ماهيتي صرفاً قراردادي و اعتباري بداند، بلكه قواعد حقوقي اسلام، ماهيتي دو رويه و مزدوج دارد؛ يعني داراي ماهيتي اعتباري _ واقعي است؛ اعتباري است از آن جهت كه متعلق جعل و اراده خداوند قرار گرفته است و واقعي است از آن جهت كه اراده تشريعي الهي همسوي با ارده تكويني اوست و در نتيجه قوانين اسلام مبتني بر واقعيات و مصالح و مفاسد نفس الامري است.پس مي توان گفت قواعد حقوقي اسلام نه صرفاً واقعيتي مكشوف است و نه صرفاً اعتباري مجعول. بلكه اعتباراتي است مبتني بر واقعيات، اعتباراتي كه اعتبار كننده و جاعل آن خداوند عليم و حكيم است.(1)

آری ای عزیز بزرگوار، در جامعة اسلامي قانون‌گذار واقعی، خداي متعال است؛ چرا كه:

اولاً: خداوند به همة حقايق آشكار و پنهان عالم و آدم و سعادت و شقاوت انسان و برنامه هاي لازم براي كمال او آگاه است. و هيچ كس جز او از چنين علمي برخوردار نيست. ثانياً: خداوند، خود از جعل و اعتبار قوانين هيچ سود و زياني نمي برد و تنها بر اساس لطفشنسبت به بندگان و در جهت رشد و تعالي انسان به وضع قانون پرداخته و آنها را از طريق ارسال رسل و انزال كتب به انسان ابلاغ فرموده است. ثالثاً: خطا و غفلت و نسيان هرگز به ساحت قدسي ربوبي راه ندارد. رابعاً: تفوق و برتري ذاتي تكويني و تشريعي خداوند بر همة انسان ها اعم از موافق قانون يا مخالف آن روشن است، بنابراين دستور او، اگر چه مخالف خواسته و منافع فرد يا گروهي هم باشد، همچنان نافذ خواهد بود، چرا كه همه خود را محكوم ارادة او؛ مي دانند.(2)

بنابراين تنها خداوند است كه اولاً قدرت بر قانون گذاري دارد، ثانياً حق قانون گذاري دارد و جز او كس ديگري؛ نه مي تواند و نه حق دارد به اين كار


1) همان، ص63-64.

2) خسرو شاهي، قدرت الله و دانش پژوه، مصطفي، فلسفة حقوق، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، 1378، ص66-67.

دست بزند مگر آن كه او اجازه دهد. و بديهي است كه چنين قانون‌گذاري به هنگام وضع قانون، ارتباط ابعاد گوناگون انسان و تأثير و تأثر متقابل و منافع و مصالح متزاحم آنها را مورد توجه قرار مي‌دهد و سپس بهترين فرمولي را كه در آن، بيشترين مصالح همة ابعاد وجودي انسان (مادي، معنوي، فردي، اجتماعي، عاطفي، عقلاني، و غيره) رعايت شده باشد. قانون ايده‌آلي را وضع مي كند.

اشتباه عظيمي است اگر كسي نفوذ دين اسلام را در حكومت مقتدر و آرماني ناديده بگيرد؛ چرا كه براساس شواهد قطعي تاريخي، مردم شبه جزيره عربستان پيش از ظهور اسلام در قبايل كوچك و بزرگ زندگي مي‌كردند و قوانين و آداب و رسوم نظام قبيله بر آنان حاكم بود و هيچ گونه حكومت و دولت سياسي به هنگام بعثت پيامبر - صلي الله عليه و آله - در شبه جزيزه عربستان وجود نداشت.(1)اما با ظهور اسلام و اقدامات اساسي و تغييرات بنياد ديني كه پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - به تدريج در فرهنگ، اخلاق، آداب و رسوم و مناسبات و روابط اجتماعي درون و ميان قبيله‌اي به وجود آورد؛ نظام سياسي مقتدري تاسيس كرد كه نه تنها از اعراب قبايل گوناگون انسان‌هايي والا ساخت، بلکه حكومت‌هايي بزرگي چون روم، ايران و مصر را تحت انقياد خود در آورد.اين نظام حقوقي كه برخاسته از كتاب، سنّت و عقل بود در كمتر از يك قرن بر نيمي از جهان آن روز حاكم گرديد. اين استقبال به خاطر امتيازها و برتري‌هايي بود كه در اين نظام حقوقي، در مقايسه با ساير نظامها وجود داشت. علاوه بر‌آنكه نظام حقوقي اسلام داراي ويژگيهاي خاصي است كه آن را از ساير نظامها ممتاز مي‌كند كه در اينجا نظر جنابعالی فقط به بعضي از آنها معطوف می گردد:

الف) الهي، ديني و وحياني بودن؛ منشأ و خاستگاه قواعد حقوقي اسلام ارادة خداوند است و آورندة آن پيامبري الهي است، كه از طريق وحي به ما رسيده است.

ب) واقع‌نگر، چند بعدي و جامع بودن: از آن جا كه قانون‌گذار واقعي خداوند متعال است كه به همه ابعاد وجودي انسان و سير كمالي او و رابطه انسان با جهان، علم كامل دارد، طبعاً قواعد حقوقي


1) جعفريان، رسول، تاريخ سياسي اسلام، سيره رسول خدا(ص)، تهران، وزارت ارشاد اسلامي، 1369، ص73-100.

اين نظام، قواعدي مبتني بر واقعيت است و نتيجة اين واقع‌نگري، چند بعدي و جامع بودن است. يعني در عين آن كه نظام حقوقي اسلام به تنظيم روابط حقوقي مردم پرداخته، از ساير ابعاد فردي و روحاني نيز غفلت نورزيده و قوانين حقوقي را با نظري جامع نسبت به تمام ابعاد وجودي انسان وضع كرده است.

ج) كامل و تمام بودن: يعني هيچ زمينه‌اي از رفتار اختياري فردي و اجتماعي انسان وجود ندارد كه اسلام به طور خاص و جزيي در مورد آن قانون وضع نکرده باشد و به صورت قاعده كلّي در مورد آن ساكت بوده و حكم آن را مشخص ننموده باشد. اسلام آييني است كه براي انسان، نه فقط در قلمرو آنچه امروز اصطلاحاً حقوق خوانده مي‌شود، بلكه خيلي فراتر از آن، براي تمامي عرصه‌هاي حيات انسان از پيش از تولد تا پس از مرگ با صدور دستورات الزامي و غيرالزامي برنامه‌اي جامع و تمام را به بشريت ارزاني داشته است.

حال با توجه به جایگاه ارزشمند قوانین الهی، چرا برخی از قوانین مورد نظر پیروی نمی کنند. و از این بدتر منکر خالق عالم هستی می شوند. در این خصوص به اجمال می‌توان موارد ذیل را که به نوعی در مثنوی صدر الاشاره آمده است به عنوان موانع بی‌توجهی به معرفت فطری و شناخت حقیقی خدا و قوانین الهی قلمداد کرد:

1- آلودگی روح انسان به گناه:

اصولا آلودگی به گناهان، دل را از خدا قوانین الهی دور می‌کند و پاکی و لطافت نخستین آن را از بین می‌برد. فطرت چنین انسانی نمی‌تواند شکوفا شود. هم چنین آلوده بودن محیط و غرق شدن جامعه در شهوت پرستی و هوای نفس، تحریک شهوات و تن پروری و حیوان صفتی از عوامل انحراف و یا بی‌اثر شدن فطرت الهی انسان است. استاد مطهری می‌نویسد:«اینها با هر گونه احساس تعالی اعم از مذهبی یا اخلاقی یا علمی یا هنری، منافات دارد، آدم شهوت پرست حتی احساس عزت و شرافت و سیادت و شهامت و شجاعت را از دست می‌دهد و اسیر شهوت می‌شود و

جاذبه‌های معنوی او را نمی‌کشد همان طور که خداوند می‌فرماید:« إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقین (1)خداوند گروه فاسقین را هدایت نمی کند.»آری:

با گناه و غفلت و صد ها خطا***گشته ام محروم ز لطفت ای خدا

غفلت و عیبم عزیز مخفی نما***چون که محتاجم به آن در دو سرا

من گنه کار و بسی شرمنده ام***با چنین حالی همی خوانی مرا

لطف تو بی حد و حصر است بر بشر***گر چه نادان است و گوید کو خدا

گر حجاب و پرده ها گردد کنار***داد خاموش درون باشد خدا

آن خداوندی که چون حبل الورید***بوده نزدیگتر به قلب و جان ما

از درون جان و تن خواند تو را***سوی خوبیها بدون هر صدا

داد خاموش درون این حقیر***روز و شب خواهد خدا را از خدا

2 - محیط نامناسب:

مخصوصا در جوامع ای که عقیده رسمی آنها، ماتریالیسم است، یا برای افرادی که تحت تاثیر ایسم های مختلف قرار گرفته اند. شنیدن ندای فطرت و پاسخ درست به آن، مانند حرکت بر خلاف جهت رودخانه است. مخصوصا در شرایط فعلی با شبهه افکنی های فضاهای مجازی مثل اینترنت، ماهواره و... آری ای عزیز:


1) همان، ص 405

داشتن ماهواره كي باشد برايت افتخار***آن كه نابود و كند روح و رواني بي شمار

دشمن نادان در اين دنيا نموده حمله اي***بر زن و فرزند و ناموس و همه ايل و تبار

غرب و استعمار پير هر يك شدند با هم يكي***ناتوي فرهنگي را كردند درون كار و زار

اينتر و چت هم بود در دست شيطان بزرگ***ساتر حقّ است و هر آن مي كند صدها شكار

ناتوي سختي شده بعد از شبيخون وسيع***جامع شر گشته در جام ظريف روزگار

مصدر صدها گنه گشته براي هر جوان***باعث گمراهي آدم شده در شوره زار(1)

اعتقاد و دین ما را می کند هر دم ضعیف***با شعار خوش خط و خالش بدون هر نوار

دامن غيرت كند نابود و اندر اين جهان***مسلخ پاكي و عفّت در صراط ماندگار

با بیان ظن و تحریف و نگاهی شبهه ناک***می کند نابود تمام هستی و دار و ندار

فتنه و افساد آن گردد نمايان بر بشر***فطرت ناب درون هر دم كند از آن فرار

مجمع خوب است وبد در وادي روح و روان***گر چه اینک بوده چون تیغی به دست نابکار

در همه جا می کنند خدعه و نیرنگ و کلک***حمله آن ناكسان باشد وسيع همچون ضرار


1) منبع هر نوع گوشي گشته ز فيلم هاي خراب ***قابل حمل است و دائم مي شود ديد اي خمار

بي شك و ترديد هدف باشد جوانان عزيز***سنگر هر يك نماز است در ديار زرنگار

مومن مخلص كند خنثي تمام مكرشان***ظالم بي دين اگر چه غافل است از كردگار

حافظ روح و روان بي شك بود ايمان ناب***دافع هر نوع ضرر باشد همان پروردگار

اين حقير گويدمواظب باش عزیزم هر زمان***تابع حق باش و كن خود را رها از هرشعار

یا ای دوست خوب من بدان و آگاه باش که دشمن می خواهد با انتشار عکسها و فیلم های سکس و مبتذل از طریق فضاهای مزبور؛ روح و روان بشریت را از مسیر خدا و قوانین الهی منحرف نماید. آری:

دیدن سکس و کمی فیلم خراب***می کند روح و روانت را کباب

جسم و اعصاب و همه روح و روان***از همان گیرد اثر با یک جواب

ذهن و جانت را درون این جهان***می کند خوار و خفیف با صد نقاب

گر روی سویش بدون هر گمان***می شوی وابسته اش تو ای جناب

در قیاس آنچه در فیلم است بدان***همسر و مهرش شود همچون حباب

طبق تحقیقی در این دور و زمان***این چنین فیلم ها کنند جان را مذاب

فیلم خود را بهر سود سازند چنان***صوری باشد نقش هر یک با خضاب

در درون زندگی دانی همان***غیر آن باشد که خواندی در کتاب

آنکه مظلوم گشته در دید و بیان***دختر و خانم بود در این رکاب

رویت سکسی حرام در هر مکان***بر تو آرد روز و شب صدها عذاب

نوع رفتارت شود با صد نشان***دور از ایمان و خدا و راه ناب

در مسیر دین و آن داد نهان***مانعیست برعقل وحکمت چون شراب

فطرتت را می برد از عمق جان***سوی غفلت با همان موج سراب

زندگی را می کند دور از امان***با تو گوید یک جواب با صد خطاب

همسر و فرزند و هم امثال آن***با چنین فیلم ها شوند دور از حجاب

بر تو آرند روز و شب درد و فغان***لحظه ها گردد برایت پر عقاب

فیلم مستهجن و مبتذل چنان***زندگی را می کند پر پیچ و تاب

گر چه در ظاهر برد تا کهکشان***لیک و آن باشد برایت همچو خواب

این حقیر گوید شوی با آن خزان***کن رها آن را ز دوران شباب

3- غفلت و نسیان:

(وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ)(1)

(و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خدا خود آنها را فراموششان ساخت). از این آیه و آیات مشابه آن، دانسته می‌شود که کافران، پیشینه معرفت نسبت به خداوند دارند؛ ولی در


1) حشر (59)، آیه 19؛ توبه (9)، آیه 67

حال کفر، خدا را از یاد برده‌اند و همین نسیان، بستر انکار خدا و یا بی‌اعتنایی نسبت به او شده است! در حالیکه:

 من که چون دیوانه ای برگرد خود پیچیده ام***بر همه عالم تو گویی اندکی چرخیده ام

رمز و راز آفرینش می دهد هر دم ندا***جان مولا لحظه­ای هم بر جهان خندیده ام

کین تو ای وا مانده دوران به دوران غم مخور***در ره دوران به دوران بر خودم لرزیده ام

در ره عقبا همه جان و دلم گردد فدا***از همه عالم یکی را من چو تو فهمیده ام

نور جانان در دو عالم می­برد عقلم چنان***از غم عالم به عالم در نهان رنجیده ام

بال و پرهای حقير سوی تو پرواز می­کند***در سرای عاشقی باشمع تو تفتیده ام

4- توجه به علل و اسباب مادّی:

(فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذا هُمْ یُشْرِکُونَ)(1)

(پس هرگاه در کشتی سوار شوند، خدای را با اخلاص و پاک دینی (یکتاگرایی) بخوانند و چون به سوی خشکی برهاندشان، آن گاه شرک می‌ورزند). قطع امید از سایر علل و اسباب، موجب می‌شود انسان متوجه سبب ساز شده و معرفت فطری نهفته در عمق جانش، بیدار گردد. از این آیه و آیات مشابه به خوبی استفاده می‌شود که توجه به آنچه اطراف انسان را احاطه کرده و آدمی را بهخود مشغول داشته است، عامل عمده غفلت و بی‌توجهی به معرفت فطری نسبت به خداوند است.

5- رفاه و آسایش:در انسان غرائز و فطریات مختلف دیگری وجود دارد که گاهی اهتمام بیش از حد به یکی و بی توجهی به دیگری موجب کم یا بی‌اثر شدن آن


1) عنکبوت (29)، آیه 65.

می‌گردد که از آن تعبیر به (خمول فطرت) می‌شود. (قُلْ أَ رَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتاکُمْ عَذابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْکُمُ السَّاعَةُ أَ غَیْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ)؛(1)و نیز نگاه: آیات 41 و 42.؛ (بگو: به نظر شما، اگر عذاب خدا برای شما فرا رسد، یا رستاخیز شما را دریابد، اگر راستگویید کسی غیر از خدا را می‌خوانید؟). این آیه نشانگر آن است که فطرت انسان در تنگناها و شداید، همچون قیامت یا زمان مرگ، بیدار و آشکار می‌گردد؛ ولی رفاه و آسایش و فروغلتیدن در نعمت‌ها و لذایذ مادی، از عوامل مهمی است که زمینه غفلت و پوشیدگی فطرت و تبعیت از قوانین الهی را فراهم می‌آورد.

6- دوستی با شیطان:

(وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّیَنَّهُمْ وَ لآمُرَنَّهُمْ فَلَیُبَتِّکُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ وَ لآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ وَ مَنْ یَتَّخِذِ الشَّیْطانَ وَلِیًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِیناً)(2)

(شیطان گفت: آنان را سخت گمراه و دچار آرزوهای دور و دراز خواهم کرد و وادارشان می‌کنم تا گوش‌های دام‌ها را شکاف دهند و وادارشان می‌کنم تا آفریده خدا را دگرگون سازند و هر کس به جای خدا، شیطان را دوست گیرد، قطعاً دستخوش زیان آشکاری شده است).اما ای عزیز بزرگوار:

آدمي تا از كف شيطان به دل جان بر گرفت***ناي خود را در بهارستان عشق از سر گرفت

مكر و نيرنگ و دغل شد حمله ور از يك طرف***غفلت و سستي ز سوي ديگري سنگر گرفت

حمله دشمن ز بام و هم هوا از هر جهت***با شبيخوني وسيع و ناتو و اينتر گرفت

عاقلي در جنگ جهل و غافلي در فتح دهر***آن يكي ايمان فزود و آن دگر اختر گرفت

عشق صوري در نظر شد جلوه گر بر نفس زار***دل ز سيم و زرِّ شيطان، ياري و ياور گرفت


1) انعام، آیه 40

2) نساء، آیه 119

قلب دون گرديده بر گرد گناهان روز و شب***مشعل عشق درون را دود و خاكستر گرفت

تا كه پيمان در ره دادار و گردید برقرار***جان به سوي عرشيان گویی که بال و پر گرفت

بام عالم در مسير عشق كوچك بود و تار***جان ز جانان در حريم دل شكوه و فر گرفت

آن كه در بام حقيقت در حقيقت غور و كرد***از كرم آب بقاء از ساقي كوثر گرفت

بهر حق بر كند لباس خود نمايي را زجان***همچو خاصّان از ره دل زينت و زيور گرفت

در بهار وصل رهايي از جهان شد كار وي***وز غم و شادي جدا گشت و به جان دلبر گرفت

آن كه در بحر جواني غوطه ور شد در معاني***مرحم امن و امان از لطف آن مصدر گرفت

از گذشته غم به دل هرگز ندارد اي عزيز***چون كه در اوج جواني رسم پيغمبر گرفت

هر چه كرده بر خودش كرده و ليكن عاقبت***داد خاموش درون را آنطرف در بر گرفت

با بصيرت چون كه كرد خود را رها از هر هوس***تابع محض وليّ و شافع محشر گرفت

مهر خود را اي خدا بر اين حقير افزون نما*** چون ز مهر تو، نهان را وجه‌اي برتر گرفت

7- گرفتار شدن در دام شبهات:

گاهی وجود برخی از شبهات موجب می‌شود بدیهی‌ترین چیزها موردانکار قرار گیرد. چنان که در تاریخ فلسفه مشاهده می شود؛ برخی حتی در اصل (وجود) و در (امتناع تناقض) که بدیهی‌ترین قضایا است تردید کرده‌اند.شناختهای فطری نیز گاه در اثر برخورد با شبهاتی توسط کسانی که قادر به حل آن نبوده‌اند مورد انکار قرار گرفته است. تغییر در آفریده خدا، خروج از حکم فطرت و خداشناسی فطری

است.(1)و این، در سایه دوستی با شیطان است. اگر کسی سرتسلیم در برابر هواهای نفسانی فرود آورد و با شیطان دوست باشد، خداشناسی فطری در او تغییر کرده و به عدم توجه به خدا، یا انکار او منجر خواهد شد. به هر حال، خداوند به انسان نزدیک است و این انسان است که با کردار خود، او را در دوردست‌ها می‌جوید. فطری بودن یک چیز منافی با گریز از آن نیست؛ بلکه قوانین الهی و امور فطری نیز با وجود شبهات و وسوسه های شیطان؛ در شرایطی دگرگون و یا بی‌تأثیر می‌شوند.

8- دنیا پرستی:

سر منشاء خیلی از انحرافات، دنیا طلبی و دوستی دنیاست؛ حب الدنیا راس کل..... بدین جهت باید گفت:

مگر دنیا پرستی افتخار است ***که بر آن عالم و عامی دچار است

چرا این رسم، در عشق خدا نیست*** اگر باشد بدینسان، بی وفا نیست

چو باشد عشق دنیا محفل پیر ***همه سوی رخش، بی عقل و تدبیر

چو دیدش درد پنهان را،خموشی ***بگفتا از نهان،با جنب و جوشی

که تا قلب بشر، اندر حجاب است***نداند راه و رسم و در عقاب است

چو بیند ظاهر دنیا قشنگ است***نداند دار دنیا زشت و تنگ است

بگفتا گر کند باور نهان را***رها سازد همی جان و جهان را

به هر دو لحظه و آنی نسازد***به عبدی جان و دونی دل نبازد


1) طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان، ج 5، ص 85.(با کمی تغیر)

چو داند عشق ا... را که چون است***به وا... پشت کند بر هر چه دون است

بگو آن جاهل عالم نما را***که تو گم کرده ای راه خدا را

بنال ای دل چو فطرت خواب خواب است***قلوب هر دم گرفتار حجاب است

چرا در پرده باشد فطرت زار***خدایا زین حقیقت پرده بردار

مگر فکر در درون مغز و سر نیست*** مگر آن در تمیز خیر و شر نیست

در آن مسلک که باشد فکر گلگون ***ز دنیا حرف مران که می خورد خون

مگر حسّ خدا خواهی نداری *** که فطرت را چو نفس دون شماری

چو مانع بر طرف گردد ز فطرت ***رود سوی کمال با ذکر و عترت(1)

9- بیان نادرست مفاهیم دین: بیان نادرست مفاهیم دین به صورت ایجاد تصور نامعقول و غیر علمی از خدا و صفات او یا ایجاد تعارض میان دین و سایر فطریات و تمایلات طبیعی بشر نیز از عوامل سرکوبی فطرت مذهبی است.(2)همانگونه که در مانع قبل هم مطرح شد؛ شهید مطهری می‌فرماید: فطری بودن اعتقاد به خدا به این معنا است که انسان در حال سلامت روح و روان خداپذیر و خدا خواه است. بنابراین خداگراییو انکار وجود او نوعی خروج از حالت طبیعی و اولیه است، از همین‌رو سؤال از علت خداجویی چندان درست نیست،


1) بدست آید کمال از ذکر و عترت

2) فطرت در قرآن، پیشین، ص 391- 402

اما به تحقیق در عصر حاضر می‌توان علت خدا ناباوری را در چند چیز خلاصه کرد، از جمله: 1- نارسایی مفاهیم فلسفی غرب، 2- نارسایی مفاهیم دینی کلیسا، 3- توهم تضاد اعتقاد به خدا با نظریه تکامل، 4- توهم تضاد بین اعتقاد به خدا با اختیار و آزادی انسان، 5- اعتقاد به خدا را پشتوانه استبداد سیاسی پنداشتن، 6- خداپرستی را مغایر تلاش برای زندگی پنداشتن، 7- ماتریالیسم و فساد اخلاقی، 8- عافیت‌طلبی و فقدان روحیه انقلابی در میان برخی از پیروان ادیان.(1)

آری باید همچنان به این حقیقت تلخ اعتراف کرد که متاسفانه انسان جدید و فلاسفه معاصر در غرب، به علل گوناگونی همچون استفاده ابزاری از عقل، پیشرفت‌های علوم مادی و تجربی، ضعف مراجع دینی (یهودی و مسیحی) در پاسخ‌گویی به نیازهای فکری و عملی او، رفتار نامناسب کلیسا با اهل اندیشه و رشد فزایندۀ سرمایه‌داری و مصرف‌گرایی، دچار بحران خداشناسی و معنویت ستیزی شده است. پوچی و بی‌معنایی و به دنبال آن، اندوه، دلهره و نومیدی در زندگی فردی از یک‌سو و ناامنی و بی‌عدالتی در زندگی اجتماعی و جهانی از سوی دیگر، پیامدهای گریز ناپذیر عدم اعتقاد و ایمان به خدا و قوانین الهی بوده است.

متقابلا بعضی عوامل، فطرت و امور فطری را تقویت می‌کنند. عواملی چون، پاک بودن از گناه و معنوی بودن جامعه و محیط و بیان عالمانه و صحیح مفاهیم دین، با وجود این عوامل، فطرت خداجوی انسان به راحتی انسان را هدایت می‌کند و او نیز به ندای فطرت پاسخ می‌دهد. ترویج فساد و لهو و لعب بین جوانان و.....از سوی دشمنان به منظور خاموشی و یا انحراف همین فطرت پاک صورت می‌گیرد. (2)

در ضمن در خصوص شرک به خدا باید گفت که خدا در آیاتی از قرآن کریم، شرک‌ورزیدن بدون دلیل را نکوهش می‌کند. آیا این بدان معناست که اگر فردی با ارائه دلیل، مشرک شد، سزاوار نکوهش نیست؟! قید«ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً» در آیه 33 سوره


1) برای آگاهی بیشتر: کتابهای فطرت و علل گرایش به مادیگری، شهید مطهری

2) رواق اندیشه شماره دوازده، فطرت خداجوئی و نقش آن در تربیت انسان، تالیف سیدمحمدرضا موسوی فراز،

مبارکه اعراف به این معنا نیست که شرک بر دو قسم باشد. یکی شرکی که از روى دلیل و برهان قطعى ثابت شده باشد که حرام نیست و دیگری شرکی بدون دلیل که حرام است!، بلکه مراد این است که هر شرکی بدون دلیل و برهان است. به بیان دیگر، جمله«ما لم یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً» براى تأکید و توجه به این حقیقت است که مشرکان هیچ‌گونه دلیل و گواه منطقى و خردپسندى در کار خود ندارند. همان‌گونه که توصیف«بغى» به وصف«غیر حق» از قبیل توصیف به لازمه معنا است، نه تقسیم بغى به حق و غیر حق؛ لذا تقیید شرک در«وَ أَنْ تُشْرِکُوا» به قید«ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً» از همین باب است، نه تقسیم شرک به شرک با دلیل و بدون دلیل!(1)

بر این اساس، این آیه که می‌فرماید؛ براى خدا آنچه را که دلیلى بر آن نفرستاده شریک قرار ندهید، تأکید بر این مطلب است که مشرکان هیچ‌گونه دلیل و برهانى بر عقیده خود ندارند و خدا هیچ حجتى را از آنها نمی‌پذیرد. به عبارت دقیق‌تر؛ منظور این است که اقرار به چیزی که بر ثبوتش حجت و دلیلی وجود ندارد ممتنع است؛ لذا وقتی که دلیل و حجت بر امکان صحت شرک وجود ندارد، پس سخن از آن اساساً باطل است.(2)

در هر حال ای عزیز بزرگوار بدان و آگاه باش که خداوند متعال بدیهی‌ترین و روشن‌ترین حقیقت جهان است و همانطور که اشاره رفت هیچ توجیه عقلی و منطقی برای شرک به خدا وجود ندارد، اما در شرایط مختلف باید اذعان و اعتراف کرد که علائق دنیوی سبب شرک و یا غفلت انسان از خدا شده است، وقتی غبار این علائق کاذب با بوجود آمدن حوادثی؛ کنار رود انسان‌ها با عمق جان خدا را درک می‌کنند. چنانکه قرآن در جاهای مختلف بر آن تاکید می‌کند از جمله آیه 65 سوره عنکبوت که در سوالات مختلف آمده و ازباب اهمیت در اینجا هم توجه جنابعالی بصورت ویژه به آن معطوف می گردد:«فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُون هنگامى كه سوار بر كشتى شوند، خدا را با اخلاص مى‌خوانند (و غير او را فراموش مى كنند) امّا هنگامى


1) طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 8، ص 85- 86

2) فخرالدین رازی، ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج 14، ص 233

كه خدا آنان را به خشكى رساند و نجات داد، باز مشرك مى شوند!» حوادثی این‌چنینی که هرکسی را متوجه خدا کند کم وبیش در زندگی هر کسی روی می‌دهد و همین سبب اتمام حجت با بندگان است که خداوند متعال بدیهی‌ترین و روشن‌ترین حقیقت جهان است. آری ای عزیز:

با وجودی که تو داری در نهان***عزم پاکی و فلاح در دو جهان

رشد جان و دل در این عصر و زمان***راحتی آرد برای هر روان

مانع رشد تو در، کون و مکان***دو به دو باشد عزیز، آن را بدان

نفس دون و جهل بر حق مبین***غفلت و سستی و شیطان لعین

هر کدام مانع شود، بر رشد جان***در تعالی درون، با صد فغان

نفس دون تو برد، جان را به چاه***عقل و وجدان را کند، هر دم تباه

دشمن سرسخت تو، در این جهان***خصم دون رشد تو، در هر زمان

جنگ وی با تو بود، در جان و سر***بهر نابودی تو، از هر نظر

وسوسه، گر می کند با هر نگاه***تا برد، چشم تو را سوی گناه

جهل تو سر چشمه هر نوع کژی***مانع تشخیص خوبی از بدی

فرد جاهل، حرف حق را نشنود***راه باطل، در سرش شیرین شود

جام خوشبختی، نگیرد در بغل***چون هوس ها، می کند هردم دغل (1)

غفلت از یاد خدای انس و جان***خود بود مانع رشد هر جوان

چون که یاد او دهد دل را، امان***آن که از یادش بود غافل، بدان

در مسیری که رود، بی یاد یار***می کند جان را تباه، در آن دیار

دلهره و اضطراب و ترس حاد***بهر غفلت می دهد جان را به باد

غافل از عقبا، نشو در هر زمان***آخرت باشد، سرایی جاودان

مانعی دیگر بود، غفلت از آن***بر سر رشد و کمال، باشد همان

کن تو باور، آخرت را در نهان***تا شوی همچون همه پیغمبران

دام شیطان لعین، در قلب و جان***مانع دیگر بود، در هر زمان

جنگ وی با تو، مدام است ای بشر***دشمنی ها می کند، با خیر و شر

يا كه زیبا می کند، زشتی و پست***يا كه پنهان می کند، روز الست

يا كه از راه خدا، وارد شود***يا كه در جام جهان، ظاهر شود

می دهد جان را، فریب اندر فریب***با فریب خود کند، دل را غریب


1) چون هوس ها، می کنند مکر و دغل

مکر و نیرنگ و دغل از هر طرف***حمله ور گردد به عقل و هم شرف

در چنین جنگی، جوان در بدر***می شود تسلیم و گردد خون جگر

گر که خواهی با فریب دیو و دد***جنگ طولانی کنی، تو تا ابد

نفس دون خود، تو کن از دل جدا***جهل و غفلت را، نما از خود رها

دام شیطان را برون کن از درون*** مکر و نیرنگ درون را کن برون

گر چنین کردی، روی سوی کمال***رشد تو گردد محیّا، چون نهال

راه رشد این بوده باشد، در نهان***پس تو گیر از این حقیر، پندی زجان

گر تو خواهی، رستگاری در دو جا***راه فطرت را، برو در این سرا

آيا تمام دانشمندان طبیعی به خدا ايمان دارند؟

آنچه مفقود است درون فلسفه در این زمان***دوری از روح است و معنای حقیقی بی گمان

هر یک از ایسم های غرب با دید محدود بشر***کرده تعریفی ضعیف از داد خاموش نهان

چون تصور بوده ناقص بهر درک روح و جان***دون شک تصدیق آن گمره کند خرد و کلان

فهم ناقص می کند هر لحظه ی ناب را تباه***چون کند دور آدمی را از مسیر کهکشان

تا تصور ناقص است ونقص درک باشد همان***عزم جدی خواهد و رفعش بود درّ گران

کر تصورها شود اصلاح در این عصر و زمان***ذات پاک آدمی گردد هویدا و عیان

داد خاموش درون گشته فدای فکر خام***با همان دیدی که غرب دارد به فطرت دربیان

فلسفه با این نگاه دانی که دوراست از روان***چون که معنا را نمی داند که چون است در جهان

از روان آدمی و داد خاموش نهان***غافل است افکار غرب اندر زمین و آسمان

در خصوص روح و ذات آدمی صدها سوال***مانده مجهول ندارند پاسخی را بهر آن

اینکه روح چیست و روانها بهر چه آمد پدید***یا که مبدا و معاد چون است برای جسم و جان

هر کدام ایسم ها به زعم خود همی دادند جواب***آن جوابی که کند روح و روانها را خزان

با تو گویم اندکی از آنچه گفتند بر زبان***تا کنی آن را قیاس با گفته پیغمبران

آدمی اصل است و معیار تمام نیک و بد***مادّه و دنیای دون گویند همی آرد امان

ازمعادومعنویت غافل ونسبی بوداخلاق ناب***آنچه را فطرت بود بی زار ز آن تا آن کران

هر یکی گفتند به افراط و به تفریط همچنان(1)***ذات انسان بوده چون گرگ یا فراتر از توان


1) بشریت بیش از 25 قرن سخنان فلاسفه، روانشناسان و سایر متفکران را در مورد انسان در پیش رو دارد که از غایت افراط آغاز شده تا نهایت تفریط ادامه می یابد. انسان در این دیدگاهها؛ گاهی چنان تصویر می شود که پروتاگوراس فیلسوف قرن پنجم پیش از میلاد او را معیار همه چیز معرفی می کند (افلاطون، 1367، ج3، 1377) و گاهی هم تا آن حد تنزل مقام پیدا می کند که هابز  حقیقت انسان را به گرگ تشبیه می کند (فروغی، همان، ج2، 120) ونیچه آلمانی هم او را حیوانی ناتمام معرفی می کند. (همان، 223) و نیز در نگاه لیبرالیسم و خیلی از ایسم های دیگر زندگی وی با مرگ پایان می پذیرد و.....

دان که ادیان بشر اندر فضای ماورا***ظلم وافر کرده بر تعلیم موسی و شبان

چون تفکر از علوم و حسّ و مادّه شد عیان***روح آرام بشر گردید فدای این و آن

دان تفکرهای نو و هم مدرن با صد توان***جام حقّ و ماورای هستی را کردند نهان

آن که تاریخی گری را می کند اصل و اساس***می شود غافل ز تطبیق گذشته بی گمان

چون گذشته با خودش دارد هزار و یک نشان***گر پدیداری شود حاصل ز عمق روح و جان

یا که از ظاهر اگر بالا رود عقل و حواس***باطن حق را پدیدار و رود راه مغان

دان که اعراض از مفاهیم در امور کل و خاص***با رجوع بر انضمامیات و ملموس و عیان

یا که تعلیم و به تبعش تربیت در فکر غرب***می کند گمره درون پیروانش را بدان(1)

دان دگرگون کرده ارزشها و باید گفت چنان***هر کدام باشد نشانی از نشانهای همان

با چنین فکری سعادت می شود از جان جدا***راه حقّ و رستگاری کی شود راه روان

گر بشر خواهد شود آزاد از این ظلم تمام***راه معنا را رود آن سو تر از حسّ و گمان

در نگاه واقعی ذات تو گفته این چنین***فطرت ا...التی باشد ندای روح و جان

فطرت آدم دهد جان را تعالی در جهان***طبق آنچه گفته خالق با هزار و یک نشان


1) می کند گمره درون و بر بشر آرد خزان

دان بشر با دین حق گردد رها از هر فغان***چون که دین باشد عجین با خون هر پیر و جوان

این حقیر گوید نما روشن طریق غرب و شرق***تا بشر واقف شود برروح و معنا و جنان

این قصیده را نیز مولف در پایان درس فلسفه معاصر و آرای تربیتی در مقطع دکترای تخصصی رشته فلسفه تعلیم و تربیت در نقد افکار دانشمندان و فلاسفه غرب سروده و آن را بصورت کنفرانس همراه با توضیحات لازم، ارائه نموده که کنفرانس مزبور ضبط و فیلم آن موجود می باشد. در همین راستا عده ای که عملکرد دانشمندان علوم طبیعی را زیرنظر دارند؛ این سؤال را مطرح کنند که: آیا دانشمندان علوم طبیعی به خدا ایمان دارند؟ در پاسخ باید گفت که بصورت بدیهی؛ اگر عوامل مختلف مانع نشود؛ انها باید مومن ترین افراد به خداوند باشند. لذا در خصوص سؤال و پاسخ فوق باید خاطر نشان ساخت که همه ی دانشمندان علوم طبیعی منکر خدا نیستند و اینطور هم نیست که به خدا ایمان نداشته باشند. بلکه اندکی از انها به خدا ایمان ندارند و این بی ایمانی هم بخاطر جهات عدیده ای است که توجه جنابعالی به برخی از آنها در ذیل معطوف خواهد شد:

1- معرفی غلط و ناقص: خدایی که به دانشمندان غربی توسط سایر کتب آسمانی تحریف شده؛ معرفی گردید، خدایی بود که هر انسان اندیشمندی از او وحشت داشت.... بدیهی است خدایی که در کتب تحریف شده تورات و انجیل معرفی گردیده؛ برای هیچ عاقلی قابل قبول نیست چه رسد به دانشمندان که از اطلاعات وسیع تری برخوردارند.

2- انتقام جویی: شکی وجود ندارد که انسان در مواقع مختلف از این حس یعنی انتقام جویی از هر کسی که باشد استفاده می کند. انتقام عامل دیگری بود که موجب شد گروهی از دانشمندان از دین کناره گیرند. بدین معنی که در آغاز؛ پیشرفت علوم طبیعی توسط کلیسا سخت مهار می شد و کلیسا با این پیشرفت و به نوعی با علم و عقل به مبارزه پرداخته و گروهی از دانشمندان را زیر شکنجه قرار داده است. اینان پس از پیروزی بر کلیسا به جهتانتقام از کلیسا مذهب را نه تنها به تمام معنی کنار گذاردند بلکه در نهایت تاسف در مقابل

آن ایستادند و با شناخت جزیی و ناقص از انسان منکر روح و فطرت شدند. اشتباه دانشمندان در انتقامجویی است که انها را منکر خدا ساخته است.

3- غرور علمی: پیداست هر انسانی ممکن است بخاطر دست یابی به امور مهمی دچار غرور شود. دانشمندان علوم طبیعی که یک رشته کشفیات و اختراعات را انجام داده اند به خود مغرور شده و تصور کردند همه چیز را یافته اند و پیش خود به این باور رسیدند که گویا از دماغ فیل افتاده اند. همین غرور سبب شد تا خدا را از یاد ببرند.

4- غفلت: در دین اسلام هم غرور و هم غفلت بشدت نکوهش شده است. زیرا اینها بیماری برای انسان محسوب می شوند. به هر تقدیر بعضی از دانشمندان در محیط هایی قرار داشتند که سراسر آن مملو از تبلیغات مادی و ضد خدایی بوده است. لذا این دسته تحت تاثیر آن تبلیغات قرار گرفته اند و خدا را از یاد برده اند.

5- خداشناسان نا آگاه: عده ای از دانشمندان علوم طبیعی تمام صفاتی را که ما برای خدا بر می شماریم و اثبات می کنیم آنها برای طبیعت بی جان و بی شعور بکار می برند و در محاورات و گفتگوها می گویند: طبیعت دریچه های قلب را اینگونه درست کرد و..... با این کار برای طبیعت علم، نقشه و هدف قائل می شوند در حالیکه خود انها واقفند که طبیعت بی جان، فاقد علم و شعور است. در هر حال هیچ کس شک ندارد که همه دانشمندان منکر خدا نیستند. چرا که بسیاری از آنها به وجود خدا و بالاترین قدرت هستی بخش اعتراف کرده اند. در اینجا توجه جنابعالی به دیدگاه برخی از دانشمندان طبیعی جهان در خصوص نقش و رابطه علوم طبیعى با شناخت توحید معطوف می گردد:

هرشل که از دانشمندان معروف هیئت است- مى گوید: هر قدر دایره علم وسیع تر مى گردد، دلایل دندان شکن و قوى ترى براى وجود خداوند ازلى و ابدى به دست مى آید. در واقع علماى زمین شناسى، ریاضى دان ها، دانشمندان فلکى و طبیعى دان ها دست به دست هم داده اند تا کاخ علم (کاخ عظمت خدا) را محکم بر پاسازند.

رابرت موریس پیچ معاون اسبق قسمت الکترونیک آزمایشگاه اداره دریانوردى ایالات متحده- مى گوید: هنگامى که انسان، ارتباطى را- که بایدا میان آدمى و خدا موجود باشد-

مورد مطالعه قرار دهد و نیز در شرایطى تحقیق کند- که آدمى باید تحقیق کند- تا این ارتباطات برقرار شود و همچنین به طور جدى و از دل و جان براى برقرارى این شرائط اقدام کند، ارتباط با خدا چنان تأثیر عظیمى در زندگى او مى گذارد که دیگر جاى هیچگونه شکى در ذهن او باقى نمى ماند. در آن زمان خدا به صورت واقعیت شخصى در مى آید و این واقعیت، چنان عظیم و نزدیک به جان آدمى است که ایمان به خدا را به صورت علم و معرفت مثبت در مى آورد.

مونت نل در دائرة المعارف خود مى گوید: اهمیت علوم طبیعى تنها از این نظر نیست که عقل ما را سیر مى کند (و احتیاجات مادى ما را تأمین مى نماید) بلکه بیشتر اهمیت آن از این جهت است که عقل ما را به اندازه اى بالا مى برد که عظمت خدا را درک مى کنیم و ما را به احساسات اعجاب و اجلال ذات او زینت مى دهد.

دونالد هانرى پورتر- دانشمند فیزیک و ریاضى - مى گوید: خلقت به هر صورتى که انجام شده، به دست خالق بوده و وجود خداى متعال، پایه اساسى هر فرضیه است و جواب سئوالاتى که تا به حال پاسخى به آنها داده نشده فقط یک کلمه است و آن کلمه«خدا» است.

ارستد- فیزیک دان معروف می گوید: عالم بواسطه ی یک عقل کل و ابدی اداره، منظم و مرتب می گردد و این عقل کل نتایج و آثار آن را در قوانین لایتغیر طبیعت به منصه ظهور می رساند.

پاسکال فیلسوف معروف مى گوید: خالق ما کره بى پایانى است که مرکزش در همه جا هست و محیطش مکانى ندارد.)این تعبیر از این دانشمند، یک تعبیر ادبى است که در زبان فرانسه معمول است.) باز همین فیلسوف مى گوید: هیچ چیز جز عقیده به خدا، سوز درون و تشنگى روح ما را فرو نمى نشاند.لیته یکى از طبیعى دان هاى معروف که در موضوع ساختمان نباتات، کشفیات و تحقیقات قابل توجهى دارد - مى گوید: خداى جاودانى، خداى ازلى و بزرگ، خداوند با خبر از آشکار و نهان، قادر متعال از مقابل چشمان من عبور کرده و من نتوانستم او را درمقابل

خود ببینم، ولى پرتو عظمت و قدرت او در روى صفحه روحم تابید و منعکس گردید! و در نتیجه این انعکاس، روح را در بهت،، تعجب و حیرت انداخته! من آثار او را در تمام مخلوقات و موجودات مشاهده نمودم و در تمام این موجودات و مخلوقات، حتى در کوچک ترین آنها، در آن موجوداتى که هرگز به چشم دیده نمى شوند، چه قدرت و قوّتى به کار رفته؟ چه عقلى؟ چه کمال غیر قابل وصفى در آنها دیده مى شود؟ نیوتن کاشف قانون جاذبه عمومى - کلمات مفصلى دارد که در ضمن آن مى گوید: ما با مطالعه گوش، مى فهمیم که سازنده آن، قوانین مربوط به صوت را کاملا مى دانسته با مطالعه چشم مى فهمیم که سازنده چشم، قوانین پیچیده مربوط به نور و رؤیت را مى دانسته و از مطالعه نظم افلاک به آن حقیقت بزرگ - که آنها را طبق نظم مخصوص اداره مى کند- پى مى بریم.

اظهارات درباره اعتراف به وجود خدا از جانب دانشمندان علوم طبیعی فراوان است در اینجا به همین چند مورد بسنده می شود.

کدام یک از آیات و روایات بیانگر فطرت خدا جوی انسان است؟

جهان را خرم از عشقي نهان بينم***نهان را در هم از لطفي عيان بينم

عیان را پیچش روح و روان بینم***ز عشقش فطرتم را من از آن بينم

فطرت و فطریات اصطلاح‌های متعددی دارد؛ اما آن چه در اینجا منظور است، نحوه خاص آفرینش انسان است:«انسان فطرت دارد» به این معنی است که انسان مانند لوح سفید یا خمیر شکل یافته‌ای، به دنیا نمی‌آید؛ بلکه از آغاز، بینش‌ها و گرایش‌های خدادادی خاصی را به همراه دارد که انتخاب‌ها و افعال او را در طول زندگی جهت می‌دهد و منظور از«فطری بودن توحید» این است که انسان نسبت به تعالیم انبیاء، بی تفاوت و خنثی نیست،بلکه در سرشت انسان، فطرت و تقاضایی است که بعثت انبیا پاسخگوی آن است و پیامبران الهی چیزی را عرضه داشته‌اند که بشر طبق سرشت خود در جست و جوی آن

است(1). درآیاتی از قرآن و روایات زیادی به فطرت خداجوی انسان اشاره شده است که توجه حضرتعالی به برخی از آنها معطوف می گردد:

همه دنیا اگر آتشفشان است***درون قلب من فطرت نهان است

بدون شک همان روح الهی***کند من را مهیّا چون عیان است

الف - آیه فطرت«فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفًا فِطْرَتَ اللّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ ، پس روی خویش را بسوی دین یکتاپرستی فرا دار، در حالی که از همه کیش‌ها روی برتافته و حق‌گرای باشی، به همان فطرتی که خدا مردم را بر آن آفریده است، آفرینش خدای، فطرت توحید، را دگرگونی نیست، این است دین راست و استوار، ولی بیشتر مردم نمی‌دانند.»(2)

بنابر این:

خوانند مرا به آنچه ملّت خواهد***من خوانمشان به آنچه فطرت خواهد

دانی که ز آن سو ترا می خوانند***چون پرده دري لطف و منّت خواهد

در این آیه، فطرت خداجوی بشر و بعضی از ویژگی‌های آن بیان شده است، طبق این آیه، یکتاپرستی و خداجوئی جزء آفرینش انسان‌ها است، و طبیعت انسان اقتضا می‌کند تا در برابر مبداء غیبی که ایجاد، بقا و سعادت او را به دست دارد، خضوع کند و شؤون زندگیش را با قوانین واقعی جاری در عالم هستی، هماهنگ نماید، دین فطری که موردتاکید قرآن و سایر کتب آسمانی است، همان خضوع و همین هماهنگی است.(3)هم چنین طبق این آیه، همراهی و ملازمت انسان با آفرینش و خلقت خود، همان آفرینشی که


1) مرتضی مطهری، مجموعه آثار، صدرا، تهران، ج 3، ص 602.(با کمی تغیر)

2) سوره روم، آیه 30.

3) سید محمد حسین طباطبائی، المیزان فی تفسیر القرآن، اسماعیلیان، قم، چاپ دوم1390، ج 8، ص 299.

خداوند همه انسان‌ها را بر آن نوع آفریده است، با توجه کامل به دین، مساوی و برابر است(1)دینی که خداوند توجه به آن را از ما می‌خواهد، تشریع مبتنی بر تکوین است.

ب - آیه میثاق« وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنّا کُنّا عَنْ هذا غافِلین× أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَکَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ کُنّا ذُرّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِکُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُون، و [یاد کن] آنگاه که پروردگار تو از فرزندان آدم، از پشت‌های ایشان، فرزندانشان را گرفت و آنان را بر خودشان گواه کرد: [گفت:] آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا، گواه شدیم: [و این گواهی را گرفتیم] تا روز رستاخیز نگویید که ما از آن بی‌خبر بودیم. یا نگویید که پدران ما از پیش شرک آوردند و ما فرزندانی از پس آنان بودیم، آیا ما را به سزای آن چه کجروان و تبه‌کاران، کافران، کردند، هلاک می‌کنی؟!»(2)

ظاهر آیه این است که خداوند برای اتمام حجت بر انسان‌ها، از آن‌ها بر ربوبیت خویش عهد و میثاقی گرفته است، تا کافران در قیامت، هیچ عذر و بهانه‌ای نداشته باشند. با توجه به روایات امامان معصوم(علیه السلام) ذیل این آیه، می‌توان آن را همسو با آیه فطرت و دلیل بر سرشت خدا جوئی انسان قرار داد. زرارة، راوی معروف، روایتی از امام جعفر صادق علیهالسلام نقل کرده است که این آیه را به قرار دادن معرفت در قلب‌های بنی آدم تفسیر کرده است:« قال ثبت المعرفه فی قلوبهم..»(3)

از سوی دیگر، از امام محمد باقر علیه السلام نیز در تفسیر آیه فطرت چنین نقل شده است:«فطرهم علی معرفته انه ربهم...»(4)از این دو روایت استفاده می‌شود که مفاد آیه


1) عبدالله جوادی آملی، تفسیر موضوعی قرآن، مرکز نشر اسراء، قم، چاپ نخست، 1378، ج 12، (فطرت در قرآن) ص 28

2) سوره اعراف، آیات 172- 173.

3) محمد باقر المجلسی، بحار الانوار، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ دوم، 1403، ج 3، ص 280، حدیث 16

4) همان، حدیث 13

میثاق همان مفاد آیه فطرت است و منظور آیه میثاق از این تعبیرات، معرفت فطری انسان به خالق خویش است. روایت‌های دیگری نیز این نظریه را تایید می‌کند.(1)

به جز آیه فطرت و آیه میثاق از آیات متعدد دیگری نیز می‌توان بحث فطرت را استفاده کرد، مانند: 10/ ابراهیم - 25/لقمان - 138/بقره آیات تذکر مانند: 54/مدثر-21/ غاشیه - 55/ذاریات و.... آیات نسیان مانند: 19/حشر و همچنین 65/عنکبوت- 33 / لقمان - 53/نحل - 177/آل عمران و

ج - روایات متعددی نیز از امامان معصوم ( علیهم السلام) در باره مصادیق فطرت الهی بشر نقل شده است، بعضی روایات فطرت را به معرفت تفسیر کرده‌اند.(2)در بعضیدیگر، توحید مصداق فطرت شمرده شده است.(3)در برخی از فطرت به اسلام تفسیر شده است.(4)هم چنین در روایاتی، نبوت و امامت و در بعضی ولایت و در برخی توحید در خالقیت و در بخشی توحید در ربوبیت، در تفسیر فطرت ذکر شده است.(5)محتوای کلی این احادیث شریف این است که وضعیت خاصی که خداوند انسان را بر آن آفرید، توحید یا اسلام و یا ….. است، یعنی انسان به گونه‌ای آفریده شده است که با این مسائل بیگانه نیست و


1) همان، ص 278، حدیث 7، و همچنین ر. ک: محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، المکتبه الاسلامیه، تهران، 1388، ج 2، ص 10، حدیث 2.

2) محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، دار الاضواء، بیروت، ج 2، ص 12 و 13 حدیث 14. به نظر امام خمینی در کتاب شرح چهل حدیث، روایت«حسنه» است‌یعنی در مرتبه بندی علمی روایات از نظر سند، در مرتبه خوبی قرار دارد. و همچنین ر. ک: محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ دوم، 1403 ق، ج 3، ص 279، حدیث 11 و 12 و 13.

3) محمد باقر مجلسی، همان، ص 277، حدیث 4، 5 و 6 و همچنین ر. ک: محمد بن یعقوب کلینی، همان، حدیث 3، ص 12.

4) محمدباقر المجلسی، همان، ص 278، حدیث 7، و همچنین ر. ک: محمد بن یعقوب کلینی، همان، ص 12، حدیث 2، که به نظر امام خمینی در کتاب شرح چهل حدیث، این روایت«صحیحه» است‌یعنی در رتبه بندی علمی روایات از نظر سند، در مرتبه عالی قرار دارد.

5) محمدباقر المجلسی، همان، ص 280، حدیث 18 و ص 277، حدیث 2 و ص 279، حدیث 11 و ص 278، حدیث 10 و 13.

اگر در شرایط مساعد قرار گیرد و آن فطرت الهی بالفعل شود، این معارف را می‌یابد، البته می‌توان گفت این روایات هر یک مصداقی از مصادیق فطرت را بیان کرده‌اند، پس این موارد با یکدیگر منافاتی نداشته، قابل جمعند، به این معنی که همه این موارد در خلقت انسان نهاده شده است. مثلا در نهج البلاغه آمده است:«لما بدل اکثر خلقه عهد الله الیهم فجهلوا حقه و اتخذوا الانداد معه و... فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیائه لیستادوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسی نعمته.....»(1)(و این هنگامی بود که بیشتر آفریدگان از فطرت خویش بگردیدند و طومار عهد در نوردیدند، و حق او را نشناختند و برابر او خدایانی ساختند و...پس هر چند گاه پیامبرانی فرستاد و به وسیله آنان به بندگان هشدار داد تا حق میثاق الست را بگذارند و نعمت فراموش کرده را بیاد آرند). از عبارت« لیستادوهم میثاق فطرته » استفاده می‌شود که کار پیامبران ایجاد خداشناسی، و خداجوئی در انسان نیست.آن‌ها نمی‌خواهند انسان را خداشناس کنند بلکه میثاق فطری انسان را که از آن غافل شده است، به او یادآوری می‌کنند و او را به آن چه در درون دارد، رهنمون می‌شوند.(2)البته علاوه بر آنچه مطرح شد؛ به بیانی دیگر باید در خصوص فطرت خدا جوی انسان اینگونه تقریر کرد که یکی از نشانه‌های فطری‌بودن«خداگراییِ» انسان‌ها، این است که ظلم، فقر، ترس، جهل به بسیاری از حقایق و ضعف در برابر عوامل ناگوار طبیعی همچون مرگ، بیماری و...، غفلت‌زدایی و توجه به نیرویی ماورایی و مطلق و نجات‌بخش و درنتیجه آرامش‌خاطر انسان را باعث می‌شوند. این مدعا علاوه بر دلایل وجدانی و تاریخی، مدارک نقلی (قرآنی و حدیثی) بسیاری دارند؛ مانند 1- آیۀ:«أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»(3)آگاه باش که با یاد خدا دل‌ها آرامش مى‌یابد. پس ناآرامی موجبی است برای گرایش انسان به خدا. 2-«وَ مَنْ


1) نهج البلاغه، دکتر صبحی صالح، بیروت، چاپ اول، 1387 ق، ص 43، خطبه اول

2) امام خمینی، شرح چهل حدیث، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ سوم، تهران، 1372، ص 179- 187 (با تغییرات کلی)

3) رعد، 28

أَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَإِنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْکاً»(1)

و هرکس از یاد من دل بگرداند، درحقیقت، زندگىِ تنگ [و سختى] خواهد داشت؛ بنابراین، فقر و دیگر بلایای دنیوی عواملی برای گرایش و یاد خداست. 3-«وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْض»(2)

و اگر خدا روزى را بر بندگانش فراخ کند، مسلّماً در زمین سر به عصیان برمى‌دارند. مفهوم این آیه این است که قبض یا کمبود رزق یا فقر باعث توجه مردم به خدا و بسط آن، باعث غفلت از یاد خدا می‌شود. 4-«إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى»(3)

حقّاً که انسان سرکشى مى‌کند، همین که خود را بى‌نیاز پندارد؛ درنتیجه، ترس از فقر و نیازمندی، مانع سرکشی و توجه به خدا می‌شود.5- امام حسین (علیه السلام) فرمود:«لَولَا ثَلاثَه مَا وَضَعَ ابنُ آدم رَأسَهُ لِشَیءٍ: اَلفَقرُ و المَرَضُ وَ المَوتُ»(4)

اگر سه چیز نبود، انسان سر تسلیم در برابر چیزی فرود نمی‌آورد: گرسنگی، بیماری و مرگ. این آموزه ها و نظایر آن می رساند که انسان برای خروج از ترس، اضطراب، اندوه و یأسِ ناشی از عوامل محیطی به خدا گرایش می‌یابد و خویشتن را با بهره­گیری از اعتقاد به خدا و زندگی پس از مرگ، به آرامش می‌رساند و به این کار توصیه هم شده است؛ اما اشتباه ایسم های مادی از جمله مارکسیست‌ها که گرایش به خدا را معلول عوامل مزبور می‌دانند، این است که تصور کرده‌اند«وجود» خدا هم با همین گرایش‌ها اثبات می‌شود؛ درحالی‌که شناخت یا تصدیق«وجود» خدا دلایل و براهین فطری، عقلی و نقلی خود را دارد. عوامل مذکور، تنها گرایش و توجه آدم‌ها به خدای«موجود» (و نه موهوم) را موجب می‌شوند. آری:


1) طه، 124

2) شوری، 27

3) علق، 6-7

4) شیخ صدوق، خصال، 113، حدیث89

مي شود روزي كه فتنه از خفا ***بر ملا گردد ز بيداريّ ما

با بصيرت چهره ي حق وا شود***بي شك و شبهه رويم راه خدا

علاوه برآیات و روایات چه ادلّه ای بیانگر فطرت خدا جوی انسان است؟

تمام جان چو باشد بانگ و فرياد***سکوت آدمي باشد چو صد داد

زمين و آسمان و داد افلاک***همه دادش بُود توحید و هم یاد

افزون بر دلایل نقلی از قرآن و روایات، ادله دیگری مانند دلایل فلسفی و شهودی نیز بر وجود فطرت خدا آشنای انسان وجود دارد، که نظر جنابعالی به برخی از آنها معطوف می شود:1- دلیل فلسفی: انسان موجودی مجرد است و هر موجود مجردی، علت و خالق خود را به صورت حضوری درک می‌کند، در نتیجه انسان فطرتا خداشناس است، مجرد بودن انسان به این معناست که آنچه انسانیت انسان و هویت واقعی او را تشکیل می‌دهد،همان که از آن به«روح» تعبیر می‌کنیم و با«خود» یا«من» به آن اشاره می‌کنیم، موجودی مجرد (غیر مادی) است و از خصوصیات ماده خالی است; هر چند از ابزار مادی مانند چشم و گوش و... استفاده می‌کند و بر جسم مادی تاثیر می‌گذارد و از آن اثر می‌پذیرد. منظور از این روح، همان است که شاد یا غمگین می‌شود. هم چنین تفکر، استنتاج و اراده نیز پدیده‌های روحی هستند.دلایل عقلی و نقلی و شواهد تجربی متعددی بر تجرد روح وجود دارد که در برخی کتب به تفصیل آمده است. در اینجا برای نمونه به دو دلیل اشاره می‌شود:

الف) اثبات شخصیت; یعنی حقیقتی که با واژه«من» یا«خود» از آن یاد می‌شود، در طول عمر، واحد است و با وجود اینکه هر چند سال یک بار همه سلولهای بدن به تدریج جای خود را به سلول‌های جدید می‌دهند و در طول چند سال، ممکن است بدن شخص

تغییرات زیادی کند، حتی ممکن است بخشی از بدن قطع یا فلج‌شود، باز هم مشارالیه«من» همان حقیقت نخستین است و هیچ تغییری نمی‌کند، پس«من» به این جسم مادی یا بخشی از آن اشاره نمی‌کند، به موجودی مجرد و فرامادی نظر دارد.

ب) نداشتن ویژگی‌های ماده: ماده و مادیات خواصی مانند احتیاج به مکان، قابل قسمت‌بودن و... دارد ولی روح انسان از این خواص خالی است. وقتی انسان در خود تامل می‌کند، به علم حضوری در می‌یابد که آن«خود» بعد ندارد و از مکان بی‌نیاز است و فضا را اشغال نمی‌کند. نمی‌توان برای روح، مکانی در بدن یا خارج از بدن تعیین کرد. همچنین نمی‌توان آن را به دو نیمه قسمت کرد. اما اگر جسم و مادی تصور شود، قابل قسمت است. پدیده‌های روحی مانند غم و شادی، تفکر و اراده و... نیز چنین هستند. و چیزی که خواص ماده را ندارد، مجرد و غیر مادی است.در توضیح مقدمه دوم دلیل فلسفی( هر موجود مجردی، علت و خالق خود را به صورت حضوری درک می‌کند) باید گفت: از نظر فلسفی معلول، عین ربط به علت خود است و وجود و استقلال معلول به وجود و استقلال علت است و معلول از خود استقلالی ندارد، نسبت معلول به علت، شبیه نسبت شعاع نور به منبع نور است که با قطع اتصال، شعاع معدوم می‌شود، چنین معلول مجردی نمی‌تواند غایب از علت باشد و همیشه در محضر علت خود است و در حد خودش عالم به علتش است.(1)از این دو مقدمه نتیجه‌گرفته می شود که انسان فطرتا خداشناس است.

2 - دلایل شهودی:در اینجا به دو دلیل از ادله شهودی اشاره می گردد:

به اوج رهایی چو من رسته ام***به حبل المتین گو که پیوسته ام

ز من بودن خود چو وارسته ام***به عشق تو گویا که دل بسته ام


1) سید محمدحسین طباطبائی، نهایه الحکمه.(برای توضیح بیشتر)

الف- یکی از خصوصیات فطریات، قابل تجربه درونی بودن، آنها است. مثلا وقتی انسان احساس یا گرایش«خود» به زیبائی یا حقیقت‌جوئی یا میل به کمال را بدون این که هیچ منشاء بیرونی داشته باشد در درون خود تجربه می‌کند، در می‌یابد که این گرایش‌ها«فطری» است، فطرت خداشناسی و خداجوئی انسان نیز قابل تجربه است، انسان با تامل می‌تواند در کنار شناخت خود، ربط وجودی خود به خداوند را در یابد، و همراه با این علم، به علم حضوری به خداوند برسد. انسان به راحتی می‌تواند با علم حضوری، به خود متوجه و آگاه شود، اگر همین علم را ادامه دهد و عمیق‌تر کند، متوجه علم حضوری به خداوند خواهد شد.(1)

البته فطرت خداشناسی انسان مانند بعضی فطریات دیگر بالقوه است و در شرایط خاصی بالفعل و قوی می‌شود، همان طور که حتی غرایزی مانند غریزه جنسی نیزبالقوه است و در شرایط خاصی بالفعل و قوی می‌شود و در شرایطی نیز خاموش یا سرکوب می‌شود، در مورد فطرت خداشناسی، تعلقات انسان به دنیا و امور مادی و جسم خودش، حجاب‌هایی است که مانع بالفعل شدن، شکوفائی و رشد این فطرت می‌شود(2). گاهی غفلت به حدی است که شخص منکر این فطرت می‌شود. اما اگر شخصی از این وابستگی‌ها جدا شود، خداوند را به روشنی در می‌یابد. کسی که با ریاضت‌های شرعی و دستورات عرفانی، به تصفیه درون می‌پردازد، با اختیار خود را از این وابستگی‌ها جدا کرده است و کسی که در شرایطی قرار گرفته که امیدش از اسباب مادی قطع شده، و خود را بی‌پناه و ناامید یافته است، بی اختیار حجاب‌ها از روی فطرت اصیل و خداشناس او کنار می‌رود و ارتباط وجودی خود را با ذات مبداء متعال می‌یابد.(3)پس یافت و شهود خداوند نیز دلیلی بر وجود این گرایش و شناخت است. و چون این یافت غیر اکتسابی است، پس فطری است. آری:


1) غررالحکم و دررالکلم، ج 2، ص 625« من عرف نفسه فقد عرف ربه».

2) ملا صدرالدین شیرازی، الحکمه المتعالیه، ج 9، ص 124.

3) محمدتقی مصباح یزدی، معارف قرآن، مؤسسه در راه حق، قم، چاپ نخست، 1367، ج 1-3، ص 29(با کمی تغییر)

چون که مي آيد، به جان ما، نداي فطرتي***نور ايمان ميدهد، هر دم پيام رحمتي

مال و ثروت، جاه و قدرت،درحريم کبريا***مي زند آتش، به جان هر مرام و سنتي

شخصی به حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) عرض کرد:« بحث‌ها و مجادله‌ها در باره وجود خداوند مرا متحیّر کرده است. مرا به خداوند راهنمایی فرمایید، حضرت فرمود: آیا هرگز سوار کشتی شده‌ای؟ پاسخ داد: بله، فرمود: آیا پیش آمده که کشتی تو بشکند و هیچ راه نجاتی برای تو نباشد؟ پاسخ داد: بله، فرمود: آیا در آن هنگام قلب تو به چیزی که قادر بر نجات تو باشد تعلق نگرفت؟ پاسخ داد: آری، قلبم به موجودی که قادر بر نجاتم باشد، تعلق گرفت. فرمود: همان موجود خداوندی است که وقتی هیچ نجات دهنده‌اینباشد هم قادر بر نجات تو است»(1)این حدیث، صحنه قطع همه تعلقات دنیائی را تصویر می‌کند که هر کسی حتی منکر خدا هم در آن لحظه، متوجه فطرت الهی‌اش می‌شود و خدا را می‌یابد(2)

ب- دلیل شهودی دوم: میل انسان به کمال مطلق است. انسان می‌تواند به راحتی این گرایش را در خود تجربه کند که همواره در همه زندگی، متوجه و مایل به کمال است. اما غالبا در اثر انس با اشیاء مادی و محدود، کمال را در اشیاء محدود تصور می‌کند و آن را هدف و غایت خود می‌پندارد و پس از رسیدن به آن متوجه می‌شود که کمال خواهی وی اشباع نشده و به آرامش نرسیده است. از اینرو کمال را در مرتبه بالاتری می‌بیند و آن را هدف غایی قرار می‌دهد و پس از رسیدن به آن باز هم متوجه می‌شود که کمال خواهی او ارضاء نشده است و خواهان کمال بالاتری است و این سلسله ادامه دارد. پس نتیجه اینکه انسان همواره به دنبال کمال مطلق و منبع و مبداء همه کمالات یعنی ذات باری تعالی است


1) محمد بن علی بن الحسین بابویه قمی (شیخ صدوق)، التوحید، مکتبه الصدوق، تهران، 1387، ص 231.

2) عبدالله جوادی آملی، ده مقاله پیرامون مبدا و معاد، انتشارات الزهراء علیها السلام، قم، چاپ سوم، 1372، ص 75- 76

و فطرتا متمایل به آن سرچشمه است و تا به آن نرسد، تشنه و طالب است; اما در مصداق آن اشتباه می‌کند. و چون این میل هیچ عاملی جز آفرینش ندارد و غیر اکتسابی است نتیجه گرفته می شود که انسان دارای فطرت خداجویی است.(1)

این نکته حایز اهمیت است که اگر چه این فطرت عامل گرایش و شناخت خداست، اما انسان را از عقل و تفکر و پیامبر(ص) و تذکر دهنده بی‌نیاز نمی‌کند،(2)از این رو قرآن نیز بر تفکر و تدبر و تعقل تاکید کرده است و همچنین بدون وجود پیامبر(ص)، حجت را بر انسانتمام شده نمی‌داند(3)

و استضعاف فکری را از جمله عوامل به ثمر نرسیدن فطرت می‌داند.(4)

آری:

آنچه کرده زير و رو قلب تو را هربا مرام***آنچه کرده بر نبي آدم همه حجّت تمام

نعمت عقل درون وحجّت وحرف رسول***مي کند دل را قوي و مي دهد جان را قوام

211

در اینجا با استفاده از برخی از مطالب سایت تبیان البته با تغیرات کلی به چند نشان و دلیل مادی برای اثبات وجود خداوند؛ علاوه بر آنچه مطرح شد، اشاره می گردد:


1) امام خمینی، شرح چهل حدیث، حدیث فطرت، و همچنین ر. ک: محمدعلی شاه آبادی، رشحات البحار، کتاب الانسان و الفطره، نهضت زنان مسلمان، تهران، 1360، ص 35- 37.(با کمی تغییر)

2) مرتضی مطهری، مجموعه آثار، صدرا، تهران، چاپ ششم، ج 6، ص 908، و همچنین ر. ک: محمدتقی مصباح یزدی، آموزش عقاید، سازمان تبلیغات اسلامی، تهران، چاپ شانزدهم، 1376، ص 63.

3) سوره نساء، آیه 165

4) همان، آیه 98

ز جام جم تورا جويم،ز عشق گل تو را بويم***تو گو اينک چه گويم من، به غير از تو که را بويم

الا اي مهوش وحشي، بگو از آنچه بشکستي***که طاق من تمام است و ز آن وادي تو را بويم

1. پیچیدگی سیاره ما وجود یک خالق توانا را نشان می دهد که نه تنها جهان ما را خلق کرده بلکه آن را تا به امروز پا برجا نگه داشته است. نمونه های بسیاری از مخلوقات را برای اثبات وجود خدا می توان ذکر کرد. در اینجا تنها به چند نمونه اکتفا می شود:

بهار آمد که با موج طبیعت***کند روشن ره حقّ و حقیقت

خوشا بر حال آن کس که برد حض***شود دور از غم و درد و مصیبت

زمین… در دو بیتی مزبور فقط به بهار که در اثر حرکت و جابجایی زمین بوجود می آید اشاره شده است. حال آنکه اندازه زمین آنقدر دقیق است که اندازه زمین و جاذبه آن باعث ایجاد لایه نازکی اطراف آن می شود که بیشتر آن نیتروژن و اکسیژن است و فقط تا 50 مایل بالاتر از سطح زمین را تحت پوشش قرار می دهد. اگر زمین کوچکتر بود امکان وجود اتمسفر غیرممکن بود مانند سیاره تیر. اگر زمین بزرگتر بود، اتمسفر فاقد هیدروژن می شد مانند سیاره مشتری. زمین تنها سیاره ای است که اتمسفری با ترکیب درست گازها دارد که حیات را برای انسان ها، حیوانات و گیاهان ممکن می سازد.

زمین در فاصله مناسبی از خورشید قرار گرفته است. به نوسانات دمایی که بدن شما به سختی می تواند تحمل کند توجه فرما؛ منفی 30 درجه تا مثبت 120 درجه. اگر زمین کمی دورتر از خورشید بود همه انسانها یخ می زدند. اگر کمی جلوتر بود می سوختند. حتی انحراف کوچکی در موقعیت زمین نسبت به خورشید زندگی روی زمین را غیرممکن می سازد. زمین این فاصله با خورشید را زمانی که با سرعت 67000 مایل در ساعت دور آن می چرخد حفظ می کند. همچنین همزمان دور محور خود نیز می گردد و باعث می شود سطح زمین هر روز به درستی گرم و سرد شود.

ماه به دلیل کشش گرانشی آن اندازه و فاصله مناسبی از زمین دارد. ماه باعث جزر و مد و حرکت اقیانوس ها می شود بنابراین آب اقیانوس ها راکد نمی ماند، اما در عین حال آب اقیانوس های بزرگ بر روی قاره ها سرازیر نمی شود.

آب… بی رنگ، بی بو و بدون طعم و مزه است، و هیچ موجود زنده ای نمی تواند بدون آن زندگی کند. بیشتر بدن انسان ها، گیاهان و حیوانات از آب تشکیل شده است (تقریبا دو سوم بدن انسان آب است).

آب نقطه جوش و انجماد بالایی دارد. آب به شما اجازه می دهد که در محیطی که نوسان درجه حرارت وجود دارد زندگی کنی، و دمای بدنت را روی 98٫6 درجه ثابت نگه میدارد. آب یک حلال عمومی است. خاصیت آب این است که می تواند صدها ماده شیمیایی، معدنی و مغذی را در سراسر بدن و در کوچکترین رگ های خونی به جریان بیندازد. آب از نظر شیمیایی خنثی است. آب تاثیری بر ساختار موادی که منتقل می کند ندارد، و این امکان را برای بدن فراهم می کند که مواد غذایی، دارویی و معدنی را جذب و استفاده کند. آب کشش سطحی بی نظیری دارد. بنابراین می تواند در گیاهان بر خلاف جاذبه بالا برود و این ماده حیات بخش و همچنین مواد مغذی به نوک بلندترین درختان برسند. آب از بالا به پایین یخ می زند و یخ روی آب شناور می ماند، بنابراین ماهی ها می توانند در زمستان زنده بمانند.

نود و هفت درصد آب جهان در اقیانوس ها قرار دارد. اما در کره زمین، سیستمی طراحی شده که نمک را از آب جدا می کند و سپس آن آب را در سراسر سیاره زمین پراکنده می سازد. فرآیند تبخیر آب اقیانوس ها را می گیرد و نمک را بر جای می گذارد، ابرهایی را ایجاد می کند که به آسانی بوسیله باد جابه جا می شوند و آب را برای انسان ها، گیاهان و جانوران در سراسر سیاره به ارمغان می آورند. این سیستم پالایش است که امکان زندگی روی زمین را فراهم می کند، سیستمی که آب را احیا و قابل استفاده مجدد می کند.

مغز انسان… همزمان اطلاعات بسیار زیادی را پردازش می کند. مغز شما تمام رنگ ها و چیزهایی را که می بینی؛ درک می کند، دمای اطراف شما، فشار گام های شما بر

زمین، صداهای اطراف، خشکی دهانتان، حتی بافت و جنس کیبوردتان. مغز احساسات شما، افکار و خاطرات شما را نگهداری و پردازش می کند. همزمان مغز فعالیت های مداوم بدن شما مانند الگوی تنفس، حرکت پلک، گرسنگی و حرکات ماهیچه ها را کنترل می کند.

مغز انسان بیش از یک میلیون پیام را در ثانیه منتقل می کند. مغز اهمیت این اطلاعات را می سنجد و اطلاعات غیرضروری را جدا می کند. عملکرد مغز متفاوت از سایر اندام ها است. هوش شما، توانایی در استدلال، احساسات، رویا پردازی و تدبیر، عمل کردن، و ارتباط با دیگران توسط مغزتان انجام می شود. آری باید همواره زمزمه کرد که:

ز فرياد خموش برگ ريزان***ز غوغاي درون مغز انسان

ز موج بي خروش گل عذاران***بگو اينک چه گويم از دل و جان

2. جهان با قانون های طبیعی یکسانی در جریان است. چرا؟

ممکن است بیشتر چیزهای زندگی در تغییر باشد، اما به چیزهایی توجه فرما که هیچگاه تغییر نمی کنند: جاذبه زمین همیشه وجود دارد، فنجان داغ چای روی میز سرد می شود، زمین طی 24 ساعت دور خود می گردد، و سرعت نور تغییری نمی کند چه روی زمین و چه در کهکشان های دور. چه چیز باعث می شود قوانین طبیعت هیچگاه تغییر نکنند؟ چرا جهان این چنین منظم و پایا است؟

“بزرگترین دانشمندان تحت تاثیر اعجاب آن قرار گرفته اند. هیچ ضرورت منطقی برای جهان وجود ندارد که از قوانین پیروی کند، چه رسد به پیروی از قوانین ریاضیات. این شگفتی نشات گرفته از این حقیقت است که جهان مجبور به حرکت در این مسیر نیست. آسان است جهانی را تصور کنیم که در آن شرایط به صورت غیرقابل پیش بینی لحظه به لحظه تغییر می کنند یا حتی جهانی که چیزها ناگهان به وجود می آیند و ناگهان از بین می روند.”

ریچارد فینمن، برنامه جایزه نوبل الکتروداینامیک کوانتوم، می گوید، ” اینکه چرا طبیعت بر پایه ریاضیات است یک معما است… این حقیقت که قوانینی وجود دارند نوعی معجزه است.”

دلا خو کن به تنهايي، چو تنهايي تنها نيست***همان خلوت گه عشاق، به تنهايي تنها نيست

همه ذرّات عالم هم، به تنهايي تنها نيست***ز مهرش دامن تنها، به تنهايي تنها نيست

3. کد DNA عملکرد سلول ها را برنامه ریزی می کند:تمام دستورالعمل ها، آموزش ها، تعلیمات از روی قصد و نیت هستند. کسی که دستورالعملی می نویسد هدفی دارد. آیا می دانستی که در هر سلول بدن انسان یک کد دستورالعمل با جزئیات کامل وجود دارد، مانند یک برنامه کامپیوتری کوچک؟ احتمالا می دانی یک برنامه کامپیوتری از صفر و یک ایجاد شده است مانند این 110010101011000٫ روشی که آنها کنار هم گذاشته می شوند به کامپیوتر می گوید چه کند. کد DNA در هر یک از سلول های بشر خیلی شبیه به هم هستند. این کد از چهار ماده شیمیایی ساخته شده است که دانشمندان به صورت مختصر A،T،G،C می نامند. آنها به این صورت در سلول ها کنار هم چیده شده اند.CGTGATCGCATGCسه میلیارد از این حروف در هر سلول انسان وجود دارد!

درست مانند وقتی که شما تلفن خود را برنامه ریزی می کنی، DNA نیز سلول را راهنمایی می کند. DNA یک برنامه سه میلیارد کلمه ای است که به سلول می گوید چگونه عمل کند. DNA یک دفترچه راهنمای کامل است. چرا این موضوع اینقدر شگفت انگیز است؟ شاید یک نفر بپرسد…چگونه این برنامه اطلاعاتی در هر سلول انسان وجود دارد؟ باید گفت که اینها صرفاً مواد شیمیایی نیستند. این ها موادی هستند که عملکرد سلول را هدایت می کنند، و به تفضیل مشخص می کنند که بدن شخص دقیقاً چگونه باید عمل کند.

دلایل طبیعی و بیولوژیکی هیچ توضیحی ندارند که چه زمانی اطلاعات برنامه ریزی شده ایجاد شده اند. شما نمی توانی دستورالعملی را پیدا کنی که چنین اطلاعات جامعی داشته باشد بدون اینکه کسی بدون دانش آن را نوشته باشد.....

در خاتمه این بحث بهتر است از زبان منکران خدا بیشتر با وجود خدا آشنا شوی:

بيا اي دوست سعادت را بنا کن***مشو منکر حق از او حيا کن

شناس او را و دردت را دوا کن***درونت اين بخواهد پس رضا کن

یکی از این منکرین می گوید: من زمانی منکر خدا بودم. و مانند بسیاری از بی دینان، اعتقاد مردم به خدا مرا بسیار آزار می داد. چرا یک ملحد باید وقت و توجه و انرژی زیادی را صرف انکار موضوعی کند که خودش اعتقادی به وجود آن ندارد؟ چه چیز باعث می شد اینگونه رفتار کنم؟ وقتی یک بی دین بودم، می خواستم به این افراد بیچاره و فریب خورده کمک کنم تا بفهمند امیدشان بی پایه و اساس بود. اگر بخواهم صادقانه بگویم، من هدف دیگری نیز داشتم. وقتی آنهایی را که به وجود خدا اعتقاد داشتند به چالش می کشیدم، خیلی کنجکاو بودم که ببینم آیا آنها هم می توانند مرا قانع کنند. بخشی از تلاش من برای این بود که از تردید در مورد وجود خداوند آزاد شوم. اگر سرانجام می توانستم به افراد معتقد ثابت کنم که اشتباه می کنند، این مسئله در ذهنم حل می شد و من آزاد بودم که در زندگی ام تغییر ایجاد کنم.

اما من نفهمیدم دلیل اینکه موضوع خدا این قدر ذهن مرا درگیر کرده، این است که خدا این چنین می خواهد. سرانجام فهمیدم که خدا می خواهد شناخته شود. او ما را با این هدف خلق کرده که او را بشناسیم. او در اطراف ما شواهد زیادی برای اثبات وجودش قرار داده و پرسش و جستجو در مورد وجودش را قبل از ما بوجود آورده است. مانند وقتی که من نمیتوانستم از تفکر در مورد امکان وجود خدا بگریزم. در حقیقت روزی که تصمیم گرفتم

وجود خدا را قبول کنم، معبود من با این جمله شروع کرد که، “بسیار خوب، تو برنده شدی…” ممکن است دلیل اصلی این که کافران توسط مومنین آزرده می شوند این باشد که خدا به طور جدی به دنبال آنها است.

من تنها کسی نیستم که چنین تجربه ای داشته است. مالکوم موگردیج، نویسنده موضوعات اجتماعی و فلسفی، می نویسد،” حسی داشتم که انگار این منم که در خلال کاوشم، دنبال شده ام. ” سی اس لویس می گوید که به یاد دارم، “هر شب وقتی ذهنمبرای یک لحظه از کارم فارق می شد او بی امان و محکم به من نزدیک می شد، او کسی بود که جداً نمی خواستم با او روبرو شوم. سرانجام تسلیم شدم و قبول کردم که خدا خداست، و زانو زدم و راز و نیاز کردم: شاید، آن شب، در سراسر سرزمینم من دلشکسته ترین و مرددترین کسی بودم که تازه ایمان آورده بود.” لویس در نتیجه شناخت خدا کتابی نوشت با عنوان،” شگفت زده از شعف.” من هم انتظار دیگری نداشتم جز اینکه وجود خدا را حقیقتاً قبول کنم. هنوز بعد از ماه ها، من هنوز از عشقش نسبت به خودم شگفت زده ام.آری فریاد خاموش هر فطرتی باید این باشد:

الهی نشوی پاک، تو از باطن من***مگر آن روز که غفلت بدرد دامن من

چو در این میکده باشد همی این سخنم***ز تو مایوس نیم چون که شوی ضامن من

جلوه های بندگی درسیمای پرستش خدا چگونه تجلی می یابد؟

عبادت خیزش است اندر دل خاک***کند جان را رها تا اوج افلاک

درون این را بخواهد از دل و جان ***رها سازد تو را از حزن غمناک

یکی از مسائل بسیار مهم درباره رسم بندگی، توجه همه جانبه به عبادت‌ها، احکام و تکالیف دینی است. اسلام، مجموعه کاملی از قوانین و احکام را در اختیار قرار داده که تمام آن‌ها بر اساس مصالح و مفاسد (خیر و شر) بندگان تشریع شده است؛ ازاین رو زمانی زندگی

معنوی محقق می‌شود که نگاهی فراگیر به عبادات داشته باشیم نه جزئی. امام رضا (علیه‌السلام) در روایت زیبایی به این حقیقت اشاره فرموده و وابستگی و پیوستگی احکام الهی را به یکدیگر بیان فرمود‌ه‌اند. آن حضرت فرمود: خداوند به سه چیز امر فرموده است، مشروط به آن که همراه با سه چیز دیگر باشد: به نماز امر کرده و آن را به زکات مقرون ساخته، پس کسی که نماز بخواند و زکات ندهد، هرگز نمازش قبول نخواهد شد. به شکر کردن برای خود امر کرده و آن را به تشکّر از پدر و مادر، مقرون کرده است، پس کسی کهوالدین خود را شکر نکند، خدا را شکر نکرده است. به تقوا امر فرموده و آن را به صله رحم مقرون کرده است؛ پس کسی که صله رحم نکند، تقوا ندارد.(1)

بنابراین شایسته است بنده در عبادت‌های خود، مجموع آن را مد نظر قرار دهد و به صورت کامل به فرامین الهی، گردن نهد. امام رضا (علیه‌السلام) درباره حکمت و فلسفه انجام یا ترک برخی از افعال (اوامر و نواهی الهی) در شریعت، می‌فرماید:بقا و صلاح بندگان در گرو اوامر پروردگار است، همچنین نواهی خدا برای جلوگیری از فساد و زیر پا گذاشتن حقوق یکدیگر بیان شده است.(2)آن

حضرت درباره فلسفه عبادت و بندگی خدا و وضع احکام از جانب پروردگار بیان بسیار زیبایی دارند:[خداوند برای هر زمان و مکان] عبادت‌هایی قرار داد تا ذکر و یادش فراموش نشود. مردم، ادب حضور در پیشگاهِ او را به فراموشی نسپارند و از اوامر و نواهی‌اش باز نایستند؛ همچنین صلاح و پایداری آن‌ها در تعبّد و بندگی است؛ چرا که بدون تعبّد و تکالیف، روزگار دراز بر آن‌ها می‌گذرد و دل‌هایشان سخت و قسی می‌شود.(3)

من همي كردم جفا بر روح و جانم اي خدا *** در سرايي كه بود روز و شبش پر ماجرا

گر نپوشاني گناه وغفلتم را در دو جا *** با چه رويي من روم پيش عزيز كربلا


1) صدوق، عیون اخبار الرضا (علیه‌السلام)، ج1، ص258.

2) همان، ج2، ص103.

3) همان

كن تو بر من لطفي تا گردم جدا از هر خطا *** چون كه بي لطف تو من كي مي شوم از خود رها

غفلت و سستي نموده جان من را بي حيا *** با چنين حالي چه گويم در حريم كبريا

عشق تو باشد هميشه همرهم در اين سرا *** گر چه من نادانم از آن، تا رسد روز جزا

چون پرستش جزءذات وفطرت است اندرقوا *** گر نپوشاني تو آن را با صداي هر هوا

از كنار فتنه ها كن تو عبور با يك ندا(1)*** آن ندا باشد همان حرف امام و مقتدا

فتنه ها هر يك كنند حقّ و حقيقت را فدا *** چون كه با شبهه كنند حق را به ناحق با جفا

پس عزيزم كن روا خواست دلت را هر كجا *** تا شوي فارغ ز غير آن بدون هر صدا

از تمام اضطراب و استرس و هر بلا *** مي شوي هر دم رها با صد اميد در اين فضا

يا كه از درد و غم و افسردگي گردي جدا *** گر روي راه رسول و از خدا گيري شفا

اين حقير گويد تو گر خواهي سعادت هم صفا *** راه فطرت را برو با عشق و ايمان و وفا

دو) جلوه‌های بندگی

پرستش با تن و روح بشر دانی عجین است***چرا که آن نیاز جسم و جان درعالمین است

اگر خواهی شوی آرام و خوشبخت در دو عالم***پرستش کن خدا را چون سعادت درهمین است

بندگی و عبادت خدا جلوه‌های بسیاری دارد که در آیات قرآن و روایات معصومان (علیه‌السلام) به آن‌ها شده است. در این مجال، جلوه‌هایی از عبادت و بندگی که در بنای


1) از كنار فتنه هامان ده عبور با يك ندا

زندگی معنوی، نقش مهم و ویژ‌ه‌ای را ایفا می‌کند، از دیدگاه امام رضا (علیه‌السلام) بیان می‌شود:

الف) ذکر

چه گویم که ناگفتنم بهتر است***درونم چرا مضطر و سر پر است

مگر ذکر یارم ندارد اثر***که جان و تنم این چنین مضطر است

انسان به دلیل انس با جهان ماده و مادیات، همه چیز را در کفه‌ی ترازوی ذهن مادی خود می‌گذارد و با مادیات می‌سنجد. به همین علّت، خواسته یا ناخواسته، بسیاری از ارزش‌های معنوی و فضایل والای انسانی را از جایگاه واقعی خود پایین‌تر قرار می‌دهد. ذکر و یاد خدا نمونه روشنی از این ارزش‌های والاست که با آن‌که در فرهنگ اسلامی در زمره‌ی نعمت‌های بزرگ الهی قرار گرفته، مورد توجه خاکیان در بند عالم ماده قرار نمی‌گیرد. امام سجاد (علیه‌السلام) در مقام مناجات با پروردگار بلند مرتبه فرمود:از بزرگ‌ترین نعمت‌های تو بر ما این است که ذکرت را بر زبان ما جاری ساخته و اجازه داد‌ه‌ای که تو را بخوانیم، تنزیه کنیم و تسبیح گوییم.(1)

یاد خدا سرچشمه‌ی همه‌ی خیرات و منبع جوشان همه نیکی‌هاست. ذکر خدا نفس را پاک، دل را نورانی و روح و جان را صفا و آرامش می‌بخشد. بی توجهی به یاد و ذکر خدا چیزی جز هدر دادن عمر نیست. امام رضا (علیه‌السلام) فرمودند:

هر چیزی که شما را از یاد و ذکر خدا منصرف کند، قمار است.(2)یاد خدا روح را صفا می‌دهد و نفس را از اسارتِ دوستی دنیا که سرچشمه همه خطاهاست رهایی می‌بخشد. بنابراین امام رضا (علیه‌السلام) به پیروانش توصیه می‌کند:به چیزهایی که لذّت‌ها را در


1) مجلسی، بحارالانوار، ج91، ص151.

2) صدوق، الامالی، ص336؛ مجلسی، بحارالانوار، ج70، ص157

چشم، خار می‌کند، بیشتر توجه داشته باشند و آن‌ها را یاد کنند: فراوان از ویران کننده لذات (مرگ) یاد کنید.(1)زندگی معنوی، سرشار از ذکر و یاد خداست. انسان در همه حال در خلال کسب و کار، هنگام گفتگو با مردم، در وقت خوردن و آشامیدن و تمام ساعت‌ها و ثانیه‌های زندگی، خدا را در قلبش یاد می‌کند و برای لحظه‌ای از او غافل نمی‌شود: رِجَالٌ لَا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَیعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِیتَاءِ الزَّكَاةِ یخَافُونَ یوْمًا تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ؛ مردانى كه نه تجارت و نه داد و ستدى، آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زكات، به خود مشغول نمی‌دارد، و از روزى كه دل‌ها و دیده‌ها در آن زیر و رو می‌شود می‌هراسند.(2)

در زندگی معنوی، کار، تعطیل نمی‌شود؛ بلکه تحت الشعاع یاد و ذکر خدا قرار می‌گیرد؛ به گونه‌ای که گویا جز با نام و یاد او آشنا نیستند، دستورها و وعده‌های حقّش را در برابر دیدگانشان دارند و رفتار خود را بر اساس خواسته‌های وی تنظیم می‌کنند. امام رضا (علیه‌السلام) به نقل از پدران بزرگوار خود ماجرای زیبایی از موسای کلیم (علیه‌السلام) نقل می‌فرماید: موسی (علیه‌السلام) روزی در نجوای خود با خداوند گفت: پروردگارا! آیا از من دوری تا تو را با صدای بلند، بخوانم یا نزدیک منی تا با تو نجوا کنم؟ خدای متعال به موسی این گونه خطاب کرد: من همنشین کسی هستم که مرا یاد می‌کند.(3)

سپس پروردگار به موسی این گونه فرمان می‌دهد: ای موسی! مرا در همه حال یاد کنید.(4)

آری:

تمام جان چو باشد بانگ و فرياد***سکوت آدمي باشد چو صد داد

زمين و آسمان و داد افلاک***همه دادش بُود ذکر و دو صد یاد

ب) نماز


1) صدوق، عیون اخبار الرضا (علیه‌السلام)، ج2، ص70.

2) نور/37.

3) صدوق، عیون اخبار الرضا (علیه‌السلام)، ج1، ص127

4) همان.

مکن هرگز نمازت را فراموش***ز عمق روح و جان سویش همی کوش

درونت این بخواهد با دو صد داد*** چو با آن می شوی آرام و پر جوش

در قرآن در موارد متعددی، اوصاف افراد بهره مند از زندگی معنوی و اهل نجات، سعادت و رستگاری بیان شده است و با عناوینی مانند«مفلحین» و«فائزین» معرفی شده‌اند. در این میان، نکته قابل تأملی وجود دارد و آن این که یک صفت مشترک در این دو گروه وجود دارد و آن«نماز» است. در آیات ابتدایی سوره‌ی«مؤمنون» با فاصله چند آیه کوتاه، دو بار بر این مسأله، تأکید شده است: یک بار در آغاز سوره و به عنوان اولین صفت مؤمنانی که به فلاح و رستگاری می‌رسند: الَّذیِنَ هُمْ فىِ صَلَاتِهِمْ خَاشِعُون؛ همانان كه در نمازشان فروتنند.(1)

و بار دیگر در نهمین آیه از این سوره بر اهمیت و جایگاه نماز برای رسیدن به فلاح تأکید شده است: وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ؛ و آنان كه بر نمازهایشان مواظبت میی‌نمایند.(2)

شبیه همین مسأله در سوره«معارج» نیز مشاهده می‌شود. در این سوره ابتدا سخن از مداومت در نماز به میان می‌آید:الَّذِینَ هُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ؛ همان كسانى كه بر نمازشان پایدارى می‌كنند.(3)سپس بعد از بیان چند صفت دیگر درباره مواظبت بر نماز، تأکید می‌کنند: وَالَّذِینَ هُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ یحَافِظُونَ؛ و كسانى كه بر نمازشان مداومت می‌ورزند.(4)

تکرار لفظ«صلاة» و تأکید بر آن بر این دلالت دارد که نماز در معارف اسلامی مورد توجه ویژه است و در سعادت انسان، نقش بسیار مهم و حیاتی دارد. قرآن در همین باره گاهی به کمیت نماز، توجه می‌کند و می‌فرماید:«الَّذِینَ هُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ» و گاه بر کیفیت نماز و اوصافی که باعث کمال آن می‌شود، تأکید کرده است؛ نظیر«ذیِنَ هُمْ


1) مؤمنون/2.

2) مؤمنون/9.

3) معارج/23

4) معارج/34.

فىِصَلَاتِهِمْ خَاشِعُون»(1)

مرور آیات قرآن درباره نماز، موضوعاتی را درباره این فریضه الهی پیش روی قرار می‌دهد:

نمازم فرصتی والا و برتر***برای عشق حق و ذکر اکبر

نمازم در درون دار احقر***کند سیراب مرا، از حوض کوثر

نمازم همچو خاکریز است بِر جان(2)***رها سازد درون از بند شیطان

نمازم چون جهادی در ره خلق***برد دل را به اوج و غایت حق

نمازم بوده باشد باب عرفان***درونش پر بود از شهد ایمان

نمازم بهترین، اوقات خوبیست***حضورش در دو عالم، مثل نوریست

نمازم مشق عشق و عاشقی است***تمام سطر و برگش لاله ای است

نمازم همچو مروارید و مرجان***خدایی می کند دریای پنهان

نمازم با رکوع و هم سجودش***برد بالا مرا با تار و پودش

نمازم داد خاموش درون است***پیامش بهر عقبا و برون است

نمازم اوج ایمان و یقین است***ز محکم بودن دین، این چنین است


1) مؤمنون/2.

2) نمازم چون کلید بسته بر جان

نمازم رمز آرامیّ جان است***سعادت در دو عالم از همان است

نمازم رفع هر نوع اضطراب است***ضعیفی و همه سستی بر آب است

نمازم ساغر باب بهشت است***وجودم بهر آن، بازار کشت است

نمازم یاد خوبان زمین است***به حق نور خدا با آن عجین است

نمازم ذکر و یاد واپسین است***معاد و آخرت، شورش همین است

نمازم می کند جان را خدایی***درون و هم برونم را الهی

نمازم می برد، من را به بالا***فراتر از همه، دنیا و عقبا

نمازم می دمد بر عقل سستم*** که بر گردم کنون از آنچه هستم(1)

نمازم می زند فریاد خاموش***مرو دنبال شر، کن تو کمی گوش(2)

نمازم می شود چون ماه و مهتاب***طلایی می کند جان را چو آفتاب

نمازم می خرد، می را به مقدار***ز مستی میرهد تا آن شود یار

نمازم با ولایت دان که ناب است***نماز بی ولایت چون سراب است


1) کجا ها میروی برگرد به مشتم

2) بکن خسران شر را حلقه بر گوش

نمازم می رهاند جان ز هر نار***اگر باشد خلوص پشتوانه کار(1)

• نماز، وسیله‌ای برای یاری جستن از خداوند متعال است. نماز و زکات، پیوندی ناگسستنی دارند. باید بر نماز، محافظت و مواظبت داشت. نماز، تکلیفی مقیّد به اوقات مشخص است. نماز، بیان‌گر خشوع مؤمنان است. نماز، عبادتی است که منافقان از آن لذّت نمی‌برند و با کسالت، آن را انجام می‌دهند. نماز دعا و خواسته پیامبران است. نماز بهترین وسیله برای یاد خداست. نماز انسان را از کارهای زشت و ناپسند بازمی‌دارد. ترک نماز باعث هلاکت و افتادن در آتش جهنم می‌شود.(2)

آیات مختلف درباره نماز به یکی از فلسفه‌های مهم درباره این عمل عبادی اشاره دارد و آن این که انسان در این جهان به دلیل عوامل غفلت زا، نیازمند وسیله‌ای است که در فاصله‌های مختلف زمانی، خدا، رستاخیز، دعوت پیامبران و هدف آفرینش را به یاد آورد و از غرق شدن در گرداب غفلت و بی خبری در امان بماند. نماز این وظیفه مهم را بر عهده دارد. امام رضا (علیه‌السلام) در بیان فلسفه نماز می‌فرماید: نماز، اقرار به ربوبیّت حق تعالی است و این مصلحت عام و گسترده‌ای است؛ زیرا در آن اضداد پروردگار کنار گذاشته می‌شوند و بنده با کمال خاکساری، فروتنی و اعتراف به بندگی و تقاضای عفو از گناهان گذشته در مقابل پروردگار می‌ایستد و هر روز پیشانی بر خاک می‌ساید تا به یاد قادر متعال باشد، او را به فراموشی نسپارد و بدین وسیله حالت خشوع و خوف و خواری خود را در مقابل پروردگار جلیل، نشان دهد؛ علاوه بر آن که در این مراسم بندگی و عبودیت، از خدای قادر متعال، دین و دنیا را طلب کرده، از ساحت ربوبیتش افزایش آن‌ها را تقاضا می‌کند و عاجزانه از او منزجرشدن از فساد را می‌خواهد.(3)آری:


1) اگر باشد کمی اخلاص و در کار

2) بقره/45. مائده/12. مؤمنون/9. نساء/103. مؤمنون/ 1 و 2. توبه/54. ابراهیم/40. طه/14. عنکبوت/45. مدثر/ 42 و 43.

3) صدوق، علل الشرائع، ج1، ص256.

من که محرومم ز الطاف نماز***کو چه گویم من ز اسرار نماز

قلب وجان من همی دوراست ز آن***چون که هستم غافل از راز نماز

با که گویم درد دل را از فراق***در زمانی که شده مظلوم نماز

داد خاموش درون هر روز و شب***از تو خواهد داد پنهان نماز

قلب و جان من همی گوید خدا***ذرّه ذرّه عشق من باشد نماز

وقت خاص هر نماز در دید یار***بهر ترفیع است عزیز وقت نماز

دان نمازاصل است وباشدچون ستون***در دو دنیا داد بی داد است نماز

کن اقامه تو نماز در وقت خاص***تا بری حظّی دو چندان از نماز

هر که خواهد هم سعادت هم فلاح***راه آن باشد همان راه نماز

شور و حال مومنین در این جهان***بوده از ذکر و دعاهای نماز

این حقیر گوید به هر اهل نماز***از نماز تو نماز خواهد نماز

انسان‌ها مأمور به اقامه نمازند. به پا داشتن نماز، آن است که حقّ نماز ادا شود؛ یعنی نماز به صورت یک پیکر بی روح انجام نشود؛ بلکه نمازی باشد که بنده را متوجه آفریدگار خویش سازد و این معنای«ذکر الله» است که در آیه به آن اشاره شده است: وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِی؛ و به یاد من نماز برپا دار.(1)

سیره پیشوایان معصوم (علیه‌السلام) و توجه آن‌ها به


1) طه/14.

کیفیت حضور در پیشگاه آفریدگار، گویای اهمیت و جایگاه و نقش ب یبدیل نماز در زندگی معنوی انسان‌ها است.هنگامی که امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) وضو می‌گرفت و آماده نماز می‌شد، رنگ مبارکش دگرگون می‌گشت و بندبند وجودش به لرزه می‌افتاد. علّت این حالت را از آن حضرت جویا شدند؛ فرمود: سزاوار است کسی که در پیشگاه خداوندِ صاحبِ عرش می‌ایستد رنگش زرد شود و بندبند اعضایش بلرزد.(1)شبیه این روایت درباره‌ی امام زین العابدین (علیه‌السلام) نیز وارد شده است.(2)

همچنین نقل شده است که وقتی امام سجاد (علیه‌السلام) به نماز می‌ایستاد، چنان بود که گویا ساقه درختی است و حرکتی از خود ندارد.(3)در روایتی دیگر آمده است که روزی حضرت سجاد (علیه‌السلام) مشغول نماز بود و عبا از شانه مبارکش افتاد؛ ولی حضرت توجهی نکرد. وقتی از نماز، فارغ شد، یکی از اصحاب عرض کرد: عبای شما از شانه تان افتاد و بدون توجه به آن، نماز خود را ادامه دادید. آن حضرت فرمود: وای بر تو! آیا می‌دانی در برابر چه کسی ایستاده بودم؟ به خدا قسم! چنین فکری مرا از توجه به عبا بازداشته بود. آیا نمی‌دانی از نماز بنده، آن مقدار قبول می‌شود که با حضور قلب باشد؟ آن شخص عرض کرد: ای پسر رسول الله! با این وصف، ما به هلاکت می‌رسیم. حضرت فرمود: این گونه نیست و خداوند به وسیله نمازهای مستحبی شما، کاستی نمازهای واجبتان را برطرف می‌کند.(4)

درباره‌ی مولا علی (علیه‌السلام) آمده است که چون وقت نماز فرامی‌رسید، به خود می‌پیچید و می‌لرزید. به آن حضرت گفتند: ای امیرمؤمنان! شما را چه شده است؟ می‌فرمود: زمان ادای امانتی رسیده است که خداوند، آن را بر آسمان‌ها و کوه‌ها عرضه کرد و آن‌ها از قبول‌اش ابا کردند و از آن بیمناک شدند.(5)

آن حضرت درباره نماز پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)


1) مجلسی، بحار الانوار، ج43، ص239.

2) همان، ج80، ص346.

3) همان، ج46، ص64.

4) همان، ج84، ص265.

5) فیض کاشانی، محجة البیضاء، ج1، ص378.

می‌فرماید: رسول اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) با ما سخن می‌گفت و ما با او سخن می‌گفتیم؛ اما چون هنگام نماز فرا می‌رسید، آن حضرت از فرط توجه به عظمت حق تعالی چنان دگرگون می‌شد که گویی نه او ما را می‌شناخت و نه ما آن حضرت را.(1)سیره عبادی امام رضا (علیه‌السلام) نیز گویای حقایقی والا در اهمیت و جایگاه نماز نزد آن بزرگوار است. روزی مأمون، مجلس مناظره‌ای در حضور پیشوایان تمام ادیان در محضر امام رضا (علیه‌السلام) برپا کرده بود. در میان مناظره، حضرت از مأمون پرسید: آیا وقت نماز رسیده است؟ عمران که داشت سخنان امام را می‌شنید از امام خواست تا جواب پاسخ او را کامل کنند؛ ولی امام فرمود: بعد از نماز برمی‌گردم.(2)

روزی امام رضا (علیه‌السلام) به دعبلِ شاعر، لباس خز سبز رنگی هدیه داد و فرمود: در نگهداری این لباس، کوشا باش؛ چرا که در این لباس، هزار شب و در هر شب، هزار رکعت نماز خواندم و هزار بار قرآن را ختم کردم.(3)همچنین گزارش‌های زیادی از سجده‌های طولانی آن امام و حالت‌های روحانی و ملکوتی ایشان در حال نماز رسیده است.(4)بنابراین:

کن شتاب بهر نماز اندر جهان***تا شوی آرام و گیری صد امان

داد خاموش درون بی هر گمان***از تو می خواهد نماز در وقت آن

وقت خاصّ هر نماز را قدر بدان***چون که اسرارش بود فوق بیان

می کند فارغ تو را از هر فغان***سود آن برتر بود با صد نشان

استرس و اضطراب و مثل آن***می کند دور از تو تا باغ جنان


1) همان، ص350.

2) صدوق، عیون اخبار الرضا (علیه‌السلام)، ج1، ص154.

3) نجاشی، رجال،ص276.

4) حسینی قزوینی، موسوعة الامام الرضا (علیه‌السلام)، ج2، ص126-133.

ذکر و افعالش شفاست بر روح و جان***می دهد آرامش اندر هر زمان

پس ادا کن روز و شب در هر مکان***با خلوص خاصّی در سرّ و عیان

هر که محروم گردد از وقت اذان***ظلم وافر کرده بر روح و روان

آنچه خواهی ای عزیز پر توان***در نماز است و به وقت آن را بخوان

فطرت و ذات بشر با هر زبان***از نماز گیرد امان اندر نهان

این حقیر گوید به هر پیر و جوان***با نماز بالا روی تا آن کران

اول) آثار نماز: بررسی سخنان امام رضا (علیه‌السلام) درباره نماز، نکات زیبایی را درباره آثار این عمل مهم عبادی آشکار می‌سازد که در اینجا تنها به ذکر یک مورد آنها اکتفا می شود:

• دوری از گناه

نماز، مؤثرترین ارتباط با خداست و اگر با شرایط صحیح انجام شود، دل را از عشق و محبّت خدا لبریز می‌کند. در پرتو نماز، زمینه پاک سازی درون از آلودگی‌ها فراهم می‌شود و دل و جان آدمی شستشو می‌یابد. قرآن به این حقیقت والا چنین اشاره می‌کند: إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ؛ نماز از كار زشت و ناپسند باز می‌دارد.(1)«فحشا»

اشاره به گناهان بزرگ پنهانی دارد که بر اثر غلبه قوای شهوانی در دام آن گرفتار شده و«منکر» بیان‌گرگناهان بزرگ و آشکاری است که بر اثر غلبه قوه غضب، گریبانگیر آدمی شده است.(2)


1) عنکبوت/45.

2) مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج11، ص370.

خصوصیت نماز، آن است که انسان را به یاد نیرومندترین عامل بازدارنده یعنی اعتقاد به مبدأ و معاد می‌اندازد؛ از این رو دارای اثر بازدارندگی از فحشاء و منکر است.(1)

دوم) آداب نماز

حضور در پیشگاه الهی، آدابی دارد که برخی مربوط به باطن و بخشی در ارتباط با ظاهر است. نمازگزار باید تمام فکر و ذهنش را از وجود اغیار، خالی کند و همه حواس و توجه خود را به جمال دوست معطوف کند. شخص باید با گفتن تکبیرة الاحرام هر خیالی غیر از دوست را بر خود حرام کند، مانند فقیری نیازمند در درگاه قادری مطلق حضور یابد، از سر اخلاص سر بر خاک گذارد و با تمام وجود، خود را در محضر او حاضر ببیند. حضور در پیشگاه دوست، آداب دیگری نیز دارد که مربوط به ظاهر است. کسی که می‌خواهد با محبوبش سخن بگوید باید ظاهر خود را نیز آراسته کند. در کلمات نورانی امام رضا (علیه‌السلام) به دو مورد از آداب ظاهری نماز اشاره شده است:

• لباس زیبا و آراسته: خداوند در آخرین نامه هدایت خود به تمام انسان‌ها دستور می‌دهد که هنگام رفتن به مسجد، زینت خود را به همراه داشته باشند: یا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ؛ اى فرزندان آدم، جامه خود را در هر نمازى برگیرید.(2)این آیه می‌تواند هم به زینت‌های جسمانی اشاره داشته باشد که شامل پوشیدن لباس‌های مرتب و پاک و تمیز، شانه زدن موها و استفاده از بوی خوش می‌شود و هم شامل زینت‌های معنوی نظیر صفات انسانی، ملکات اخلاقی، پاکی نیت و اخلاص شود.(3)

آیه در حقیقت، نکوهشی از عمل زشت جمعی از اعراب در زمان جاهلیت است که هنگام ورود به مسجدالحرام و طواف خانه خدا، عریان و برهنه می‌شدند و هم اندرزی است به آن‌ها که هنگام نماز و یا رفتن بهمساجد، لباس‌های کثیف و کهنه بر تن می‌کنند.(4)کسی که توفیق حضور در پیشگاه خدا پیدا


1) همان، ج16، ص284.

2) اعراف/31.

3) مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج6، ص148.

4) همان.

می‌کند باید ظاهرش آراسته باشد. یکی از یاران حضرت رضا (علیه‌السلام) می‌گوید: امام رضا (علیه‌السلام) را دیدم که در جامه خز که لباسی آراسته و زیباست نماز می‌خواند.(1)

• مسواک زدن: یکی از آداب حضور در پیشگاه الهی، پاکی ظاهر است. امام رضا (علیه‌السلام) فلسفه وجوب وضو قبل از نماز را این گونه بیان می‌فرماید: برای این که بنده وقتی در مقابل پروردگار جبّار به مناجات می‌ایستد، طاهر و پاکیزه باشد، علاوه بر آن که امر و فرمان او را که به منظور بر حذر ماندن از پلیدی‌ها و نجاسات صادر شده، اطاعت کرده و همچنین کسالت و چرت از او برطرف شود و قلب از ناپاکی‌های باطنی و معنوی نیز تزکیه می‌شود؛ در نتیجه، بنده با جسم و قلب طاهر در مقابل خدا می‌ایستد و با او مناجات می‌کند.(2)

هنگامی که پاکی جسم با نیت خدایی باشد، پاکی قلب و درون را نیز در پی دارد؛ از این رو توجه به ظاهر و پاک کردن آن از آلودگی‌ها مورد توجه پیشوایان دین قرار گرفته است. امام رضا (علیه‌السلام) درباره پاکیزگی ظاهر از جمله بهداشت دهان و دندان هنگام نماز توجه ویژه‌ای داشته‌اند. در روایتی آمده است: حضرت رضا (علیه‌السلام) ظرفی داشت که در آن پنج مسواک بود و بر هر کدام از آن‌ها اسم یکی از نمازهای پنج گانه نوشته بود که با هر یک از آن‌ها در همان وقت، مسواک می‌زد.(3)

معمّر بن خلاد می‌گوید: در خراسان، هنگامی که امام رضا (علیه‌السلام) نماز صبح را می‌خواند تا طلوع آفتاب بر جایگاه نماز خود می‌نشست. سپس ظرفی که در آن مسواک‌هایش بود می‌آورد و مسواک می‌زد.(4)

ج) حج

غم دل را چگونه با تو گويم***ره حج را چگونه تا تو پویم

بیا تا نور و یابم با حضورت ***ره آن خانه را من در تو جویم


1) صدوق، الفقیه، ج1، ص170.

2) صدوق، علل الشرائع، ج1، ص256.

3) طبرسی، مکارم الاخلاق، ص50.

4) صدوق، الفقیه، ج1، ص319.

حج، بریدن از خلق و رویکردی به سوی حقّ و سفر از خلق به حقّ و دور شدن از غیر خدا است. انسان با رفتن به حج، مزه‌ای از مزه‌های ملکوت را می‌چشد. او خموشی است که به بارگاه نور، بهجت و سرور راه یافته است. حج‌گزار به سوی خدا فرار می‌کند. حج، منازل و مقاماتی دارد که دیدار حقّ، اوج آن است. حج، راه رستگاری و فوز عظیم است.هر عبادتی مخصوص کاری است؛ اما حج، تنها عبادتی است که تمام عبادت‌ها را در برمی‌گیرد.

در حج نماز، استغفار و زهد معنا می‌شود، فلسفه‌ی اشک نمودار می‌شود و راز و نیاز با خدا، نجوا و همنشینی با او در کنار خانه‌اش به اوج می‌رسد. زائر چون ستاره‌ای درخشان در آسمان تاریکی‌ها می‌درخشد و نامش در دفتر خدا ثبت می‌شود. انسانی که به حج می‌رود، مهمان خداست و خدا از او میزبانی می‌کند. زیارت خانه‌ی خدا، جمع کردن سنگریزه‌ها، رفتن به عرفات، ورود به صحرای مشعر، گام نهادن در سرزمین پر رمز و راز مِنا و گردش به دور خانه‌ی یار، همه و همه غذاهایی است که خدای سبحان بر سر سفره‌ی خود نهاده است تا باریافتگان ملکوت از آن بهره گیرند. حکمت عبودیت در حج به کمال می‌رسد. حج، عفو گنهکاران، آزمون انسان‌ها و نشانه‌ی عظمت بی پایان الهی است. دین خدا با حج زنده است، تجدید خاطره با رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، سرزمین وحی و اهل بیت عصمت (علیه‌السلام) در حج شکل می‌گیرد. حج، ذکر خدا و بازار خدا است. حاجی در این بازار با خدا معامله می‌کند و از او مزد می‌ستاند. کسی که تارک حج باشد کوری است که در قیامت، نابینا محشور می‌شود. حج، جهاد ضعفا، لبیک گفتن به دعوت ابراهیم خلیل (علیه‌السلام) و دیدار خداست. امام رضا (علیه‌السلام) فرمود: حج و عمره، فقر و گناهان را از بینمی‌برد.(1)زائر خانة خدا باریافته به درگاه الهی و مهمان خداست و به عنوان مهمان بر خدا وارد شده است.

خداوند، حج گزار را میزبانی می‌کند، او را در کنف حمایت خود گرفته، مسئولیتش را به عهده می‌گیرد. زائر در این مهمانی بر سفره‌ی گسترده الهی می‌نشیند و با غذاهای آسمانی تغذیه می‌شود. مهمان، میزبان را می‌بیند و به دیدار او می‌رود و خداوند، کرامت‌ها و هدایای


1) طوسی، تهذیب الاحکام، ج5، ص22.

خود را به او ارزانی می‌دارد. بهره‌ی مهمانی خدا، بهشت و انجام این عمل عبادی، زمینه ساز زندگی معنوی است. امام رضا (علیه‌السلام) دربارة حکمت و فلسفه حج فرمود:(1)

از آن جهت مردمان به حج مکلف شده‌اند تا به جانب خدای بزرگ روی آورند و خواستار افزونی نعمت شوند و از گناهان بیرون آیند و از گذشته خویش توبه کنند و در آینده، دینداری و تعهد پیشه سازند. همچنین در حج، اموالی خرج می‌کنند، رنج و سختی می‌بینند، از زن و فرزند دور می شوند، از لذّت‌ها دست می‌کشند، در سرما و گرما با گام‌هایی استوار به این سفر می‌روند و همواره در حال فروتنی و خضوع و توجه به خدا به سر می‌برند. در حج برای مردم، آگاهی دینی، حاصل و اخبار امامان (علیه‌السلام) نقل می‌شود و به دیگر ناحیه و کشورها می‌رسد.(2)

سایر عبادات هم به نوعهای مختلف جلوه هایی از پرستش خداوند متعال است که بخاطر طولانی نشدن از ذکر آنها پرهیز می شود. مولف در برخی از کتب خود از جمله کتاب "معنا درمانی" به برخی از آنها اشاره نموده است.

آثار خدا شناسی و ایمان به خدا چگونه است؟

من همی کردم جفا بر نفس و جان***با گناه و غفلت و مثل همان

در چنین حالی شدم دور از نهان***مضطر و سرگشته اندر این جهان

گشته ام محروم در این دور و زمان***از حلاوت های ذکر با صد نشان

چون که نیستم مثل موسی یا شبان***دورم از لطف خدای مهربان

روح من دارد گله با صد بیان***بهر آنچه کرده ام اندر عیان


1) صدوق، عیون اخبار الرضا (علیه‌السلام)، ج2، ص119.

2) فعّالی، محمدتقی؛ (1394)،سبک زندگی رضوی (6)- زندگی معنوی، انتشارات بنیاد بین المللی فرهنگی هنری امام رضا(علیه‌السلام).(با کمی تغیر)

داد خاموش درونم همچنان***از خدا خواهد خدا را بی گمان

دان حلاوت های یاد با هر زبانلطف یار باشد برای هر روان(1)

گر حلاوت های ذکر و هم اذان***لحظه ای گردد نمایان و عیان

ارزش و قدرش عزیز والا بدان***چون نباشد برتر از آن در جهان

آن که محروم است ز این لطف گران***بوده بدبخت در زمین و آسمان

پس عزیز جان و دل با صد توان***کن مهیّای حلاوت روح و جان

گر روی در راه معشوق ای جوان***می شوی بی شک به دور از هر فغان

یاد و ذکر حق چو یک آتش فشان***می برد بالا تو را تا آن کران

این حقیر گوید به این و هم به آن***با حلاوت ها همی گیرید امان

اماندر یکی از ابیات این غزل آمده است که: " گر روی در راه معشوق ای جوان - می شوی بی شک به دور از هر فغان " آری ای عزیز بزرگوار واقعا خوشا بر احوال انسانی که بر خلاف افکار مادی ای که توسط ایسم های مختلف در جهان غرب و قرون اخیر بر بشریت حاکم شده با شناخت و معرفت در مسیر خدا شناسی و آنچه فریاد خاموش فطرتش طالب آن است؛ با یقین و باور گام بر می دارد. چرا که با ایمان به خدا است که انسان می تواند به نعمات و آرامش حقیقی در دنیا و رستگاری و سعادت واقعی در آخرت دست یابد.


1) دان عبادت­های ما با هر زبانمی دهد آرامشی بر هر روان

ایمان به خدا و دین در اصلاح فرد و جامعه تأثیری عمیق دارد، بلکه تنها وسیله سعادت و نیکبختی است. جامعه ای که به دین و ایمان به خدا پایبند نباشد، واقع بینی و روشنفکری را از دست می دهد و عمر گرانمایه خود را در گمراهی و ظاهربینی و غفلت می گذراند، عقل را زیر پا گذاشته چون حیوانات کوتاه نظر و بی خرد زندگی می کند. دچار زشتی اخلاق و پستی کردار می شود و بدین ترتیب، به کلی امتیازات انسانی را از دست می دهد. چنین جامعه ای گذشته از این که به سعادت ابدی و کمال نهایی خود نمی رسد، در زندگانی کوتاه و زودگذر این جهان نیز نتایج شوم و آثار ناگوار انحرافات و کجروی های خود را دیده، و دیر یا زود چوب غفلت خود را خواهد خورد و به روشنی خواهد فهمید که تنها راه سعادت همان دین و ایمان به خدا بوده است و سرانجام از کردار خود پشیمان خواهد شد.

خدای متعال در کلام خود می فرماید: "قد افلح من زکاها و قدخاب من دساها"(1)یعنی کسی که خود را از آلودگی ها حفظ کند رستگار است و آن کس که به هر ناروایی نزدیک شود به هدف خود یعنی به خوشبختی و رستگاری نخواهد رسید. البته باید دانست که آنچه سعادت انسان و نیکبختی فرد و جامعه وابسته به آن است به کار بستن دستورات دینی است و گرنه تنها نام گذاری فایده ندارد؛ زیرا آنچه که ارزش دارد خود حقیقت است نه ادعای حقیقت. کسی که خود را مسلمان می خواند و با درون تیره و اخلاق پست و کردار زشتی که دارد انتظار فرشته سعادت را می کشد درست مانند بیماری است که نسخه پزشک را در بغل گذاشته توقع بهبودی دارد؛ مسلما با چنین تفکری به سر منزل مقصود نخواهد رسید.

در همین راستا قوه تفكر، قوه نيرومندي است كه در بشر به وديعت نهاده شده تا با آن ضمن ایمان به خدا، به ابديت بینديشد و با جهان ديگر ارتباط پيدا كند، اين قدرت فكري و تصوري، احساسات و تمايلات ابديت خواهي را در او به وجود مي آورد. پيدايش اين تمايلات و خواسته هاي عظيم با ساختمان بدني و محدود و فاني او ناسازگار است؛ لذا يك


1) شمس، 9

عدم تعادل عجيب و ناراحت كننده اي ميان آرزوها و ميان استعداد جسماني خود مي بيند و تصور محروميت از ابديت او را خرد مي كند. بسياري از تلاش هاي بشري براي جاويد ماندن نام و عنوان و يادگاري هايشان مولود همين احساس و آرزو است و مي داني كه لذت از شهرت و افتخار نام و عنوان فرع بر بقا و حيات خود انسان است. تنها چيزي كه اين احساس و احتياج را به صورت كامل و مطمئن تامين مي كند احساسات ديني و عقايد ديني است.

ويكتور هوگو مي نويسد:«راستي اگر انسان اين طور فكر كند كه عدم است و بعد از اين زندگي، نيستي مطلق است ديگر اصلا زندگي براي او ارزشي نخواهد داشت آن چيزي كه زندگي را براي انسان گوارا و لذت بخش مي كند و كار او را مفرح مي سازد و به دل حرارت و گرمي مي دهد و افق ديد انسان را خيلي وسيع مي كند همان چيزي است كه دين به انسان مي دهد. يعني اعتقاد به خلود و جهان ابدي، اعتقاد به اينكه تو اي انسان فاني نبوده و از اين جهان بزرگتري و اين جهان براي تو آشيان كوچك و موقتي است و فقط يك گهواره براي دوران كودكي توست و دوران بيشتر دوران ديگري است.(1)تولستوي حكيم روسي در پاسخ به تعريف ايمان مي گويد:«ايمان همان چيزي است كه انسان با آن زندگي مي كند و سرمايه زندگي است.»(2)

بنابراين براي اينكه از حيات بهره مند شده و حقيقت زندگي را دريافته تا از پوچي دور بماني بايد به پرسشهاي اساسي فلسفه زيستن (از كجاآمدم؟ در كجا هستم؟ به كجا مي روم؟) پاسخ دهي و تنها دين به اين سوال ها پاسخ هاي روشن و شفاف مي دهد. بسياري از انسانها از زندگي روزمره خود بيزار شده و گاه حيات اجتماعي را رها مي سازند و گاه دست به خود كشي مي زند و اين امور زاييده پوچي و بي معنا خواندن و گرايش به بي ديني است. به طور کلی "قرآن کریم" همواره کوشش می کند که اعتماد مسلمین و مؤمنین را به ایمانشان جلب کند، یعنی می خواهد به آن ها بفهماند که ایمان داشتن و مسلمان درست و واقعی بودن چه آثار و نتایج خوبی دارد."قرآن


1) مجموعه آثار شهيد مطهري، ج3، ص398.

2) همان

کریم" در آیات خود می خواهد انسان را متوجه سازد که اگر ایمانش ایمان واقعی باشد و اگر عملش عمل الهی و اسلامی باشد؛ مشمول انواعی از عنایت های الهی خواهد بود و موفقیت ها خواهد داشت. یکی از این نعمت ها روشن بینی است که در اثر تقوا حاصل می شود و این خودش چه موفقیت بزرگی است که یک فرد یا جامعه روشن بین باشد. گاهی قرآن بر همین اساس داستان نقل می کند، یعنی جریان هایی از تاریخ مسلمین نقل می کند که به موجب این جریان ها نشان می دهد که در صدر اول، خداوند چگونه پیامبرخودش را و به تبع، مؤمنینی را که همراه او بودند، چون بر راه حق و بر راه خدا و بر راه تقوا بودند مؤید و موفق کرد و از چه مضایق و تنگناهایی نجات داد و بر عکس دشمنان آن ها را با آن همه قدرت و سطوت با آن همه طنطنه و طمطراق نیست و نابود کرد. همه این ها را به صورت درس عملی بیان می کند.(1)

از طرفی دين الهي مظهر وفاق و همبستگي و همزيستي مسالمت آميز بين افراد جامعه بوده و همواره پيام آور صلح و دوستي است و برقراري عدالت را از مهم ترين اهداف خويش به شمار مي آورد. و جامعه را به حركت و جنبش وا مي دارد و مؤمنان را به ستيز عليه ظلم و نابرابري فرا مي خواند. نقش دين وحياني در بالا بردن قدرت تحمل مشكلات چنان است كه برخي از جامعه شناسان اين حقيقت را خاستگاه پيدايش اديان دانسته و بر آن شده اند كه«دين اساساً پاسخي است به دشواري ها و بي عدالتي هاي زندگي و مي كوشدتا اين ناكامي ها را جبران كند.(2)بدون تردید علاوه بر آنچه مطرح شد، شناخت خدا در زندگى انسان آثاری ارزشمند دارد که نظر جنابعالی به برخی از آنها معطوف می گردد:

1) رهایی از پوچ گرایی و معنا بخشي به زندگي:

گر شود یکدم خداوند جهان***از نظر پنهان و از دیده نهان


1) مرتضی مطهری- آشنایی با قرآن 3- صفحه 11-13 و 25 سطر 7-20(با کمی تغییر)

2) هميلتون ملكم، جامعه شناسي دين، ترجمه محسن ثلاثي، تهران، تبيان، 1377، ص241

می شود دنیا و مافیهای آن***چون سرابی که شود، از دور عیان

ای عزیز با خدا، قدرت بدان***چون تویی والاتر از، هفت آسمان

می توانی از ملک، برتر شوی***چون نبی و هم امام، در لا مکان

در چنین حالی شوی اهل فلاح***با همان حال می روی سوی جنان

یا که از حیوان دون، پست تر شوی***در سرای زندگی، در هر زمان

گر چنین گشتی شوی دور از خدا***دور از ایمان و فلاح تا آن کران

پس تو کن، خود، راه خود را انتخاب***چون که مسئولی، در این کون و مکان

راه حق، راه نبی است و امام***روح حق، در کالبد توست ای جوان

جان تو، باشد سراسر شور و حال***چون وجودت بوده یک آتش فشان

گر کنی، راه خدا را انتخاب***می شوی آرام و شاد در دو جهان

روح آرامی که اندر اين زمین***می برد از یاد تو، درد و فغان

بر تو بادا، انتخابی، نیک و شاد***در ضمیری که بود، دار و الامان

لطف حق، بر این حقیر، باشد مدام***در رهی که، راه حق باشد در آن

يكي از مهم ترين كاركردهاي دين، همانند آنچه در غزل مزبور آمده است؛ معنا بخشيدن به زندگي دنيوي است. از نگاه انسان خدا باور، زندگي منحصر در حيات مادي

نيست بلكه مرگ آغاز زندگي حقيقي است و حيات جاويدان انسان پس از مرگ شروع مي شود. اين تفسير از مرگ به زندگي معنا مي بخشد و خدا باوران را به استقبال عاشقانه از شهادت مي كشاند. در مقابل، كساني كه مرگ را پايان حيات انسان مي شمارند به پوچ انگاري مي رسند و زيستن در اين جهان را بي معنا مي يابند. به گفته برخي از دانشمندان،«مرگ چندان به سبب ناشناخته بودن يا پايان دادن به حيات فرد مايه هراس نيست، بلكه بيشتر به اين دليل مايه نگراني است كه زندگي را در هنگام حيات فرد برايش بي معنا و بيهوده مي سازد.»(1)در هر حال باید این چنین زمزمه کرد:

ای رفته رفته رفته رفتنی***دانی که به غیر حق، همه رفتنی است

ای دیده دیده دیده دیدنی***دانی که به چشم حق، همه دیدنی است

ای سوخته سوخته سوخته سوختنی***دانی که به عشق حق، همه سوختنی است

ای مانده مانده مانده ماندنی***دانی که به لطف حق، همه ماندنی است

ای بوده بوده بوده بودنی***دانی که به اسم حق، همه بودنی است

ای خفته خفته خفته خفتنی***دانی که به جز حق، همه خفتنی است

ای مرده مرده مرده مردنی***دانی که حقیر، همچو همه مردنی است

توضیح اینکه نهضتهای توحیدی مخصوصا اسلام در جریان تاریخ برای معنا بخشیدن به زندگی و نجات انسان از اسارت شیطان و مظاهر دل فریب طبیعت، و نیز برای رساندن انسان به قلّه توحید و تقوا، جهاد و تلاشهای مخلصانه و خستگی ناپذیر داشته اند، علی رغم


1) همان، ص381.

مخالفتها و جنگ و ستیزها، هماره پیروز بوده اند و در سایه الطاف الهی به هدایت و نجات بشریت همت گمارده و به ابعاد مختلف زندگی آنها معنا و مفهوم بخشیده اند.

آینده نگری وحی و بینش تاریخی قرآن نیز مخالفتهای مخالفانِ دعوتهای توحیدی را ناپایدار می شناسد و بر این اندیشه است که سنگرهای پوشالی و دخمه های عنکبوتی آنان طبق وعده تخلف ناپذیر خدا فرو خواهد ریخت، و حاکمیت آزادمنشانه پیامبران و ائمه(علیه السلام) بر تمامی قلبها و جانها تحقق خواهد یافت؛ این یکی از سنتهای محتوم و تبدیل ناپذیر خداست که در آیات متعددی از کتاب پرشکوه او نمایان شده است:«نَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَ الَّذِینَ ءَامَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الأَشْهادُ»(1)

ما به یقین پیامبران خود و کسانی را که ایمان آورده اند، در زندگی دنیا و روزی که گواهان به پا می خیزند یاری می دهیم! در آیات مختلف خداوند بر پیروزی مومنین و معنادار بودن زندگی و هدفمند بودن حیات بشری تاکید می فرماید. این موضوع مهم که قرآن کریم در آیات مختلف بر آن صحه می گذارد و روایات متعدد آنرا ترسیم می کند؛ همان حقیقتی است که در نهایت تاسف ایسم های مختلف در دوران معاصر بخاطر دید اشتباه و شناخت ناقص از آن غافل مانده و نسبت به واقعیت آن گرفتار یک بحران معرفتی گشته اند. مع الوصف:

چشم دل را شستشو و ديده را خوب وا نما(2)***تا كه بيني جان چه مي فهمد ز اسرار خدا

بي شك آنچه بوده اندر عالم و هم ماسوا***داد خاموش درون است و همي خواند ترا

در چه حالي ای عزیز و تو چرا گشتي رها***از هر آنچه بوده با روح و روانت آشنا

گر كه داني از گجا گشتی پدید در اين فضا***يا كه داني در كجاها مي روي در آن سرا


1) سوره غافر (40) آیه 50.

2) چشم دل را شستشو ده، دیده را روشن نما

بهر چه گشتی پدید در اين ديار پر بلا***يا چرا بايد روي از اين جهان بي وفا

لحظه و آني نمي گشتي رها از ناخدا***تا رسي در اوج و با عزّت زني او را صدا(1)

گر سعادت خواهي و آرامشي در هر كجا***راه فطرت را برو با حجّتين تا ماورا

حجّت باطن همان عقل است درون جان ما***حجّت ظاهر بود حرف تمام انبيا

پس حقير گويد عزيزم در سراي پر خطا***راز خوشبختي همين است كه روي راه هدا(2)

لذا جهت روشن شدن موضوع و رفع این بحران معروض می دارد که معناداری و یا پوچ­ انگاری زندگی انسان ارتباط مستقیم با کیفیت شناخت او از انسان دارد. به این معنا که اگر تصویر شما از انسان به عنوان موجودی دارای هدفِ معقول باشد که در طول حیات دنیوی خود به سوی آن هدف در حرکت است و با اختیار و اراده خود این توانایی را دارد که سرنوشت خود را رقم بزند، در این صورت زندگی انسان هدفمند خواهد بود، در حالی که اگرتصویر شما از انسان به این صورت باشد که او را موجودی بدون اراده و اختیار قلمداد کنی که در زندگی خود محکوم به جبر زیستی، تاریخی، اجتماعی و حتی الهی است و خود هیچ دخالتی در تعیین سرنوشت خویش ندارد، در این صورت زندگی او یک زندگی بی­معنا و پوچ خواهد بود. پوچ گرايي علائم و نشان هاي ذيل را با خود دارد:

• صيرورت و دگرگوني در احساس حيات طبيعي است که حيات را از معنا و جوشش مي اندازد و زندگي را در نظر آدمي يک ضروروت تنفر آور جلوه مي دهد.

1) تا کنی در اوج عزت ناخدایت را صدا

2) راز خوشبختي بیابی در طی راه هدا

•

درهم پاشيدگي واقعيات و قوانين و روابط حاکم بر آن واقعيات که در روان پوچ گرايان صورت مي گيرد. در نظر اينان زيباييها و زشتيها بي اساس هستند و شايدها و بايدها در حد خيالات می باشند.

•

همواره موقعيتهاي لحظه اي است که روان انسان پوچ گرا را تحت تأثير قرار مي دهد و با سپري شدن همان لحظه، يکي از دو راه پيش روي اوست: يا مي انديشد و اما نتيجه اي جز شوراندن واحدهاي ناراحت کننده دروني نمي بيند، و يا با کوششي زياد خود را از هوشياري و احساس«من» رها مي سازد.

•

سقوط ارزشها و مخلوط شدن عظمتها و پستيها است که دامنگير روانهاي پوچ گرا مي شود.(1)

از طرفی دچار شدن برخي از انسانها در هر زمان و جامعه اي به اين بيماري، مسلماً براي انسانهاي ديگر هم زيانبار است؛ زيان بار تر از آن هم اين است که اين بيماري را به شکل فلسفه و مکتب عرضه مي کنند و تعليم و تربيت را مرتبط با آن مکتب و فلسفه برنامه ريزي مي کنند و اين براي جامعه بشري بحران ساز است. در هر حال ای عزیز بزرگوار آیا واقعا می دانی برای چه زندگی می کنی و نیز آیا بشریت می داند که هدف از زندگی کردنش چیست؟!!! لطفا با دقت و تامل غزل زیر را ملاحظه فرما:

از تو دارم من عزیزم این سوال***بهر چه رفتی کلاس در طول سال

در جواب گویی که ای والا مقام***میم مدرک هست برایم چون مدال

دان که مدرک در نگاه خاص و عام***بوده بهر کسب و آن رزق حلال

مدرک و هم کسب و کار آرد مقام***از برای آدم و هم بر عیال


1) نقل با تصرف از جعفري، فلسفه و هدف زندگي، ص 21،22

وان مقام و همسر و فرزند و جام***می شوند روزی فنا بی هر قتال

زندگی بهر چه باشد در خیام***با تمام سختی های بی مثال

پس عزیزم زندگی با هر طعام***می شود فانی چو آبهای زلال

گر که گویی بوده پوچ و بی دوام***با چنین فکری شوی دور از وصال

گر که دنیا پوچ و پوچی هست مدام***بهر چه با خود کنی هر روز جدال

با تو دارم یک سخن ای با مرام***دار دنیا می شود بی شک زوال

کار تو گردد بدون شک تمام***با هزار و یک پیام پر ملال

می شوی هیچ و ز هیچ آید پیام***بهر چه گشتی تو دور از آن جمال

ذات تو گوید به تو هر روز و شام***تا ابد باقی ام و پر سوز و حال

از فنا بی زار و روحم با قوام***با تو دارد صد سخن بی قیل و قال

با نفخت فیه من روحی چو مام***می شوی اصل و اساس بی هر زوال

دان مقام و پست و آنچه هست به نام***می شود روزی فنا با هر جلال

جز همان که بهر حق آری به کام***با خلوص گردد برایت چون نهال

غیر حق نابود و می گردد تمام***چون که فانی و فنا گردد چو مال

دار دنیا بهر عقباست والسلام***پس نما آن را محیّای کمال

از جمله پرسش های انسان شناسانه ای که لازم است هر دین و مذهب و مکتبی بدان پاسخ دهد پرسش از فلسفه و هدف زندگی است؛ اینکه چرا آمده ام؟ و چرا زندگی می گذرانم؟ و به کدام سو می روم؟ از مهم ترین دغدغه های هر انسان خردمندی بوده و هست. پرواضح است که اینها پرسش های تازه ای نیست. اما در روزگار ما این پرسش ها را به گونه ای متفاوت، و با ادبیاتی که از غرب برآمده است، مطرح می کنند. البته موضوع فقط تغییر ادبیات نیست، بلکه با این ادبیات، زوایای بیشتری از این پرسش ها را نیز درنظر می گیرند و همه را تحت عنوان«پرسش از معنای زندگی» درج می کنند. اما، موضوع معنای زندگی (Meaning of Life)، در عین وضوح، خودْ نیازمند معنا کردن است.

به بیانی شاید بهتر باشد با استفاده از همة تعاريف و مفاهيم گفت: معنای زندگی عبارت است از«نگرشي که زندگي را قابل فهم مي کند» و، در عین حال، افزود که عوامل چنين نگرشي شاملِ هدفمندي، توجيه پذيري، و ارزشمنديِ زندگي است. بنابراين، زندگي هریک از ما وقتي معنادار است که هدفي ارزشمند، روندي توجيه پذير، و فلسفه ای قابل درک داشته باشد. در اینجا مسئلة انسان شناختیِ مهم این است که نحوة زندگی هریک از افراد بشر به عنوان انسان چگونه و با چه مقصد و هدفی و با کدامین معیار توجیه پذیر و ارزشمند می شود؟با این توضیح، مسئلة معنای زندگی برای هر یک از افراد این گونه مطرح می شود که: آنچه در سرتاسر زندگی من، از فراز و فرود، دارایی و ناداری، سلامتی و بیماری، شادی و رنج، تلاش و نتیجه، و... رخ داده و خواهد داد چه حکمتی دارد؟ به عبارت دیگر، این زندگی روزمره و هفتگی و ماهانه و سالانه را آیا طرح و برنامه ای حکیمانه به هم می پیوندد، یا نه؟ و اگر چنین است؛ آن چیست؟ هدف و آرمان زندگی من چیست؟ من به کجا باید بروم؟ و آیا به همان جا که باید، می روم؟ و بالأخره اینکه، آیا نتیجة این همه رنج و محنت و کار و تلاش به قدری ارزنده هست که در پایان رضایت باطنی ایجاد کند؟

با این اوصاف، تردیدی نیست که مسئلة معنای زندگی از مهم ترین مسایل بشر بوده و هست. به قول آلبر کامو، معنای زندگی فوری و فوتی ترین مسئله است.(1)اما همین مسئله امروز، و به ویژه در دنیای ماشینی و جهان مقهورِ تکنولوژی، جدی تر از همیشه رخ نموده، و چون نه تنها پاسخی درخور نیافته، بلکه مجالی برای اندیشیدن به آن باقی نمانده است، مگر آن گاه که دیگر جز حسرت بر این زندگی کاری نمی توان کرد. چنان می نماید که این مسئله اکنون به بحرانی مبدل گشته باشد، تا جایی که برخی مهم ترین بحران بشر امروز را بحران معنا می انگارند. در پاسخ به مسئلة معنای زندگی گرایش های مختلف پاسخ های متفاوت و البته متناسب با نوع گرایش خویش داده و می دهند. به لحاظ نظری، برجسته ترین گرایش ها در این باره چهار گرایش است که به تَبَع، چهار نوع پاسخ را به بار می آورد:

1.

ندانم گویی: کسانی ممکن است در پاسخ به این پرسش و برخی پرسش های از این دست، بگویند: نمی دانیم. به عبارت دیگر، زندگی قطعه ای از کتابی بی سر و ته، یا کلاف سردرگمی است که معلوم نیست چه معنایی دارد و به کجا می رود، و انسان نیز از پاسخ به چنین مسئله ای عاجز است. اینان در این مورد ندانم گو (agnostic) شماره می شوند، و اگر این موضع را در موارد مشابه هم اتخاذ کنند، می توان گفت آنان به ندانم گویی (agnosticism) گرایش دارند. به عبارت دیگر، عقیده به بی معنا بودن زندگی یا عدم توانایی بشر برای حل این گونه مسایل را باید صورت یا مصداقی از ندام گویی به شمار آورد.2. پوچ انگاری: امکان دارد کسانی در پاسخ به پرسش از معنای زندگی، به سادگی بگویند: هیچ؛ زندگی ما انسان ها اصولاً هیچ معنایی ندارد. این نگرش به نیهیلیزم (nihilism) معروف است و در بسیاری از سنت های دینی و فرهنگی کسانی یا جریانهایی را با این گرایش می توان یافت کرد.

2.

مادی گرایی: کسانی که هستی را سراسر مادی و فقط نمودهای ماده می دانند؛ ممکن است در پاسخ به این پرسش با تکیه بر ارزش ها و اهداف مادی معیارهایی را مطرح


1) (Stevens, Collected Poems, 786

کنند. این گرایش می تواند خود گونه های متفاوتی را دربرگیرد؛ از آن جمله به دو مورد اشاره باید کرد:

1-3. لذت گروی: بر پایه نگرشِ لذت گروانه (hedonism)، لذت برابر است با خیر. بنابراین، لذت گروان (hedonists) ممکن است در پاسخ به پرسش از معنای زندگی بگویند: هدف و آرمان زندگی، و آنچه زندگی ما را قابل درک می کند، به دست آوردن لذت هرچه بیشتر است. زندگی من آن وقت معنادار است که در سمت و سوی کسب لذتِ قابل قبولی جریان داشته باشد. البته لذت گروی صورت های مختلفی دارد. مهم ترین اَشکال آن بر سه قسم است: لذت گروی روان شناختی (psychological hedonism)، لذت گروی ارزشی (evaluative hedonism)، و لذت گروی تأملی (reflective hedonism). در مسئلة معنای زندگی، هیدونیزم ارزشی است که ارزشمند بودن زندگی را با ملاک لذت می سنجد و تفسیر می کند.

2-3. جامعه گرایی: این گرایش در پاسخ به پرسش از معنای زندگی می تواند بگوید: زندگی آن وقت معنادار است که در جهت خیر و صلاح جامعه باشد. کسانی که در بحث از اصالت فرد یا اجتماع اصالت را به اجتماع می دهند، می توانند به چنین معیاری از معناداری زندگی بیندیشند.

4. معنویت گرایی: کسانی که به حقایقی ورای ماده و مادیات باور دارند، و البته برای آن حقایق در قبال جهان مادی اصالت بیشتری قائلند، در پاسخ به معنای زندگی به معیارهای معنوی دست می یازند. این گرایش نیز ممکن است صورت های مختلفی داشتهباشد؛ اما به طور کلی می توان این گرایش را نیز به دو دسته تقسیم کرد: الف) آخرت اندیشی ب) کمال اندیشی.

1-4. آخرت اندیشی: معنویت گرایان ممکن است در پاسخ به مسئلة معنای زندگی و فلسفة این همه فراز و فرود و رنج و شادی، همه را با ثواب و عقاب اُخروی و بهره مندی در سرای دیگر تفسیر و توجیه کنند. بر این پایه، زندگی هر فرد را میزان اعمال او در آخرت معنا می کند.

2-4. کمال اندیشی: این رویکرد به معنویت، می تواند مسئلة معنای زندگی را به گونه ای نقداندیشانه و با تکیه بر معیار کمال انسانی پاسخ گوید. بر این پایه، زندگی هر فرد وقتی معنادار است که در جهت کمال او باشد. البته این که کمال انسانی را چگونه و به چه معنا باید تفسیرکرد، خود منشأ بروز صورت های متنوع و فرعی تری از این نوع معنویت گرایی می شود. برای مثال، جریانات باطن گرا در بیشتر سنت های دینی، کمال مطلوب را در تحقق بخشیدن به تمام ساحت های الوهی می انگارند؛ به گفتة هیوستن اسمیت، از لحاظ آفاقي و از منظر الاهي، معناي زندگي انساني عبارت است از: متحقّق ساختن و به کمال رساندن عدم تناهي خدا، از اين طريق که در اين عدم تناهي نوعي از موجودات را مندرج کنيم که، به رغم تناهيشان، همة چهار مرتبة عمدة عالم واقع را، البتّه با وضوحي که هرچه از سوي بدن به طرف روح مي رويم کاهش مي يابد، در خود جاي مي دهند و مي توانند همة آنها را تجربه کنند. مراد وی از این چهار مرتبه، عوالم شهود، غیب، الوهیت شخصی و الوهیت فراشخصی است.(1)البته اسمیت تقریری نادر از این دیدگاه را ارائه می دهد و تقریرهای دیگری نیز برای این دیدگاه هست.(2)بدون تردید بنابر حقایق موجود اسلام در این جغرافیا در زمرة بهترینها یعنی معنویت گرایی از نوع کمال اندیش، قرار دارد. اما، در عین حال، کمالی که اسلام برای فرد انسانی در نظر دارد، در مجموعْ کمالی معرفتی است. در لسان روایات مویداتی بر این برداشت می توان یافت مثلا روایت مشهور علوی (علیه السلام):«خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجاست؟ در کجاست؟ و به سوی کجاست؟» همچنین اگرآیاتی مانند:« اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلاد...» یعنی«بدانيد كه زندگى دنيا، در


1) معنای زندگی در ادیان، ترجمة مصطفی ملکیان، نقد و نظر، شمارة 31و 32، زمستان 1382

2) در باب معنای زندگی و دیگر تبیین ها در این باره، رک: لوک، فری، انسان و خدا با معنای زندگی، ققنوس؛ پویا، اعظم، معنای زندگی (مجموعه مقالات)، نشر ادیان؛ جوادی، محسن، مقالة«آثار جدید در بارة معنای زندگی»؛ مصدق، علی رضا، معنای زندگی: تأملی بر دیدگاه دین و مکاتب بشری، انتشارات کانون اندیشه.

حقيقت، بازى و سرگرمى و آرايش و فخرفروشىِ شما به يكديگر و فزون‌جويى در اموال و فرزندان است...»(1)

پاسخ روشنی که بر پایة قرآن و روایات می توان به این پرسش داد این است که ملاک معناداری زندگی انسان معرفتی است که او در این زندگی کسب می کند، معرفت به حقیقت، و شریف ترین حقیقت، یعنی حقیقت ذات باری تعالی است با توجه به این که بُعد جوهرین (ساحتِ اصلی و اصیل) آدمی آگاهی یا عقل اوست و حکمت و سبب آفرینش انسان عبودیت عارفانة او یا، به عبارتی، تحقق به حقیقت بندگی است و کمال هر موجودی در تکامل بُعد اصلی و اصیل وجود اوست و این حقیقت که، کل آسمان ها و زمین و هرچه در آنهاست برای انسان ساخته شده است.

پس فلسفه و معنای زندگی انسان، یعنی آنچه زندگی انسان را واقعاً فهم پذیر می کند (معنایی که اسلام برای زندگی به دست می دهد) همانا دست یابی به معرفت تحققی به خویش، خدا، و نسبت میان خود و خدا، یعنی حقیقت وحدانی هستی است. در روایت است که«چقدر برای انسان ناپسند است که بر او هفتاد یا هشتاد سال بگذرد که در مُلک خدا می زید و از نعمت های او می خورد، آن گاه خدا را چنان که باید نشناخته است.»(2)از آنجا کهاین معرفت، حیات و موجودیت حقیقی انسان را می سازد،(3)می توان گفت که معنای زندگی انسان در نظر اسلام، ارتقای سطح حیات و زندگی حقیقی اوست. به عبارتی دیگر، بهترین ملاک برای معناداری زندگی (آنچه زندگی را حقیقتاً قابل درک، یعنی دارای هدفی ارزشمند و درخور احترام و افتخار می کند) این است که سطح حیات انسان، هر روز از روز پیش متعالی تر باشد، و از آنجا که میان میزان زنده بودن با حقیقت داشتن رابطة مستقیمی برقرار


1) حدید، 20

2) مجلسی، بحار، 36، 406

3) مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (نحل، 97) یعنی«هر كس- از مرد يا زن- كار شايسته كند و مؤمن باشد، قطعاً او را با زندگى پاكيزه‌اى، حياتِ [حقيقى] بخشيم، و مسلماً به آنان بهتر از آنچه انجام مى‌دادند پاداش خواهيم داد.»

است، تعالی سطح حیات، جز با ارتقای سطح حقیقت در انسان ممکن نیست. به این ترتیب، زندگی هریک از افراد بشر آن گاه معنادار (هدفمند، ارزشمند و درخور احترام) خواهد بود که:

1.

فلسفة زندگی را به درستی درک کرده باشد، و بداند که زندگی کلاس درسی الاهی است، که معلم آن خدا، شاگرد آن انسان، دفتر آن عقل، و دوره های آن مراحل و وقایع زندگی است.

2.

در هر ماجرا و واقعه ای که پروردگار عالم بر سر راه انسان می نهد، عبرتی یا حقیقتی هست که تحمل و تجربة آن ماجرا و واقعه را ارزشمند و توجیه پذیر می سازد. (بنابراین، هیچ حادثه ای در این راه گزافه نباید تلقی شود.)

3.

زندگی ای درخور ارزش و احترام است که انسان در هر روزِ آن عارف تر از روز پیش باشد. و، متقابلاً، اگر به سببی، مانند غفلت، معرفت امروز او کمتر از دیروز، یا حتی مساوی با دیروز باشد، زندگی او از معنای شایستة خود دور شده است. از امام صادق نقل است که:«کسی که دو روزش مساوی باشد زیان دیده است... و کسی که در خود فزونی نیابد او رو به کاستی است، و کسی که رو به کاستی باشد مرگ برای او بهتر از زندگی است.»(1)

شاید بار دیگر لازم به یاد آوری نباشد که معرفتی ملاک کمال است که در نفس محقق شده و آثار آن در زندگی و در عمل آشکار شده باشد. معرفت های ذهنی اگرچه بیاهمیت نیست، اما تنها از آن رو مهم تلقی می شود که می تواند در صورت عمل، مبدل به معرفت های تحققی گردد. عواملی چند در کسب و تقویت معرفت مؤثر است. از جملة آنها، مداومت بر عمل خوب، تذکر مکرر و مداوم، تلقین، تأمل و تمرکز و درون نگری، و به ویژه، مراقبه، به معنای پاسبانی بر در دل است.

درمجموع راجع به آفرینش انسان و هدف از خلقت او باید گفت که قرآن کریم طی آیات زیادی چند هدف را برای خلقت انسان بیان می دارد: اول عبادت، دوم آزمون الهی، سوم رسیدن به رحمت الهی و چهارم رسیدن به قرب الهی؛ همه این موارد قابل جمع هستند به این صورت که همه اهداف در جهت یک هدف عالی است و آن قرب به خداست


1) حر عاملی، وسائل الشیعه، 16، 94

که همان سعادت ابدی می باشد زیرا سعادت که بالاترین حد کمال است همان رسیدن انسان به مرتبه قرب الهی است.

2) نجات از تنهايي:

انسان با دينداري، از گرداب تنهائي رهايي مي‌يابد. گاهي اوقات از همه كس و هم چيز به خاطر گرفتاريها و مشكلات و امثال ذلك، گريزان است و تنها تكيه گاه او در آن هنگام همان دينداري و تكيه بر خدا پرستي است كه او را از منجلاب تنهائي و ترس از مرگ و تفكر دربارة از بين رفتن بدن و تمام شدن عمر انسان، نجات خواهد داد چون همان زمان است كه با تمسّك به دين و به اميد رسيدن به سعادت ابدي (كه اعم از سعادت دنيا و آخرت است) خود را نجات خواهد داد.(1)

آدميان هر اندازه ديوارهاي زمان و مكان را فرو ريزند و آرزوي زندگي در دهكدة جهاني را دست يافتني تر مي بينند، گونه هايي از احساس تنهايي را با خود به همراه دارند و در ميان هم نوعان خود دارويي براي آن نمي يابند، به گفتة پل تيليش (1886-1965م)«پيشرفت فناوري فاصله هاي زماني و مكاني را برداشته، امّا بيگانگي دل ها از يكديگر به گونة شگفت انگيزي افزايش يافته است.»(2)

اين احساس تنهايي كه يكي از عوامل پيدايش افسردگي است، شكل هاي گوناگوني مي يابد و در فراگيرترين حالت، در قالب اين آگاهي جلوه گر مي شود كه ديگران - هر اندازه نيروي خود را به كار گيرند - به دليل نارسايي در علم و قدرت، از گشودن گره بسياري از مشكلات انسان ناتوانند.(3)

در اين حالت اعتقاد به خدايي كه در دانش و توانايي بي همتاست، آدمي را از گرداب تنهايي مي رهاند و خلوت با پروردگار يكتا را شيرين ترين لحظه ها مي گرداند. آنان که معتقد به خدا هستند، چون خداوند را حکیم می‌دانند، نه تنها زندگی را هدفمند و آفرینش را برای رسیدن به هدفی مشخص می دانند، بلکه معتقدند آفرینش هرچیز در ارتباط با نظام هستی هدفمند است. کسانی که به دلیل فقدان شناخت خدا، از او دور شده‌اند، به جای آن که


1) عبد الله جوادي آملي، انتظار بشر از دين.

2) ويليام آلستون و ديگران، دين و چشم اندازهاي نو، ترجمه غلامحسين توكلي، قم، دفتر تبليغات 1376، ص115.

3) ر.ك: ملكيان، مصطفي، كلام جديد 2، (جزوة درسي)، ص126.

"هدف زندگی" را کشف کنند و فلسفه حیات را بیابند، ناگزیرند هدفی برای آن جعل کنند، روشن است چنین هدفی نمی‌تواند واقعی باشد و ریشه در نظام هستی داشته باشد. به بیانی:

ره پر نور آن یارم، زما پنهان پنهان است ***غم تنهایی های من،همان هجران هجران است

ز هر راهی در این عالم، هویدا تر بود راهت***همه داد خموش دل، به حق عریان عریان است

ز هر باغی در این دوران، صدای پای یار آید***گل باغ وجود تو، همی مهمان مهمان است

به عشق تو ز بند دار، شویم آسوده و راحت***دل زارم چو کرد باور،همان عرفان عرفان است

غروب آدمی گویا، ز اسرار نهان باشد***نسیم رحمت سرمد،برآن انسان انسان است

شکوه و فرّ این عالم، بود از رحمت یارم***همان نقش رخ زیبا،ز جان امکان امکان است

تمام آنچه تنهایست، شود مست رخ دلبر***همان لطف وصفای یار،به جداحسان احسان است

چه گویم من ز تنهایی، که لطفت می کند شادم***همه حرف و سخن اینک، همان اذعان اذعان است

حقیر در اوج تنهایی، همی نالد همی سوزد ***ز بهر آخرت داند،همه امعان امعان است

3) پيشرفت در علوم:

عالم هستى همانند كتاب بزرگى است كه هر يك از موجودات آن كلمه يا جمله اى از آن را تشكيل مى دهد، از نظر يك فرد خداپرست همه ذرات اين جهان قابل دقّت است، يك انسان با ايمان در پرتو نور خداپرستى; با كنجكاورى خاصّى به مطالعه اسرار آفرينش مى پردازد (و همين موضوع به پيشرفت علوم و دانش هاى انسانى كمك مى كند)، زيرا او مى داند آفريننده اين دستگاه، بى نهايت علم و قدرت دارد، و همه كارهایش روى حكمت و فلسفه است، بنابراين دقيق تر مطالعه مى كند، عميق تر بررسى مى نمايد تا اسرار آن را بهتر درك كند. امّا يك فرد مادى انگيزه اى براى مطالعه عميق اسرار آفرينش ندارد زيرا خالق آنها را طبيعت بى شعور مى داند و اگر مى بيني بعضى از

دانشمندان مادى در صف مكتشفان علوم هستند به خاطر آن است كه آنها غالباً خدا را قبول دارند و فقط نام او را طبيعت مى گذارند، چرا كه براى كار طبيعت;«نظم» و«حساب» و«برنامه» قائل هستند. خلاصه، خداپرستى وسيله پيشرفت علوم و دانشهاست. آری دين پديد آورنده علوم است و به علوم گرمي مي بخشد. تمام اديان آسماني نجات انسان از جهل و ناداني را وظيفه و آرمان بزرگ مي دانستند و انبيا تمام تلاش خود را براي اين هدف به كار گرفتند و همواره علم را فضيلت دانستند و مقام عالم را ارج نهادند به ويژه دين اسلام طلب علم را فريضه و وظيفه عمومي مسلمين (بدون اختصاص به زن و مرد) مي داند(1)و امام باقر(علیه السلام) فرموده اند:«دانش را از حاملان آن بياموزيد و آنرا به برادران خود بياموزيد همانگونه كه علماء آن را به شما آموختند.»(2)آن زمان كه هنوز غرب در خواب بود مسلمانان در پرتو تعاليم دين به پيشرفتهايي نايل شدند و تمدن بزرگ اسلامي را بنا نهادند و اگرامروز از دنياي علوم و تكنولوژي غرب عقب افتاده اند؛ به خاطر اين است كه تعاليم را جدي نگرفته و به آنها عمل نكرده اند.

فقاهت ملجأ فكري برين است ***چو از قرآن و عترت خوشه چين است

فقاهت علم كل عالين است ***به کنه و بنه بينش ها رهين است

در ضمن یکی از ابهامات و شبهه هایی که بعضی از افراد به جریان خداشناسی و حکومت الهی مخصوصا در زمان غیبت وارد می کنند؛ این است که اداره جامعه در بخشهای مختلف و عرصه های گوناگون به دانش و تخصص نیاز دارد و این امر مستلزم استفاده از مدیریت علمی است. در حالی که نظام حکومت الهی در زمان غیبت مبتنی بر ولایت فقیه


1) قال رسول الله(ص): طلب العلم فريضه علي كل مسلم و مسلمه. شهيد ثاني، منيه المريد، تحقيق رضا مختاري، مكتب الاعلام الاسلامي، چاپ سوم، 1374، ص99.

2) همان، ص111، تعلموا العلم من حمله العلم علموه اخوانكم كما علمكموه العلماء.

است و به ناچار مدیریت فقهی را برای اداره جامعه تجویز می کند و مدیریت فقهی هم بر این ادعا است که جامعه را تنها با تکیه بر احکام و مقررات فقهی باید اداره کرد که این امر با توجه به پیشرفت چشم گیر علم موجب رکود و ناکامی در جامعه خواهد شد.

حال آیا حقیقت و واقعیت همین است که مطرح شد؟! آیا مدیریت علمی با خداشناسی و مدیریت فقهی در تعارض است؟! آیا حرکت در چهارچوب احکام الهی و مقررات فقهی به معنی طرد و نفی علم و دانش است؟! برای روشن شدن موضوع و پاسخ به این سوالات و رفع ابهام باید در خصوص مدیریت فقهی و مدیریت علمی اندکی تامل کرد. اصلا مدیریت علمی یعنی چه؟ معنای آن چیست؟ محل استفاده آن کجا است؟

مدیریت علمی یعنی استفاده از چکیده تجربیات بشری و یافته های علمی در اداره بهتر جامعه یا به این معناست که با آگاهی و استفاده صحیح از علم مدیریت می توان جامعه را به نحو مطلوب اداره کرد و بستر و زمینه لازم را برای پیشرفت و توسعه همه جانبه فراهم نمود.بدیهی است که تدبیر لازم در اموری همچون هدف گذاری، برنامه ریزی، سازمان دهی، و... بدون استفاده از علم مدیریت از نظر عقلی، منطقی و شرعی جایز نیست. چرا که مدیریت، یکی از عناصر مهم حیات بشری است که همانند دیگر عناصر از قواعد و اصول خاصی بهره مند بوده که در علم و دانش مدیریت مورد بحث و بررسی قرار گرفته و آثار ارزشمندی را به دنبال داشته است. لذا باید بشریت از ثمرات آن برای اداره امور مختلف جامعه به نحو شایسته استفاده نماید.

و اما مدیریت فقهی چیست؟ و به چه معنا است؟ آیا منظور از مدیریت فقهی این است که برای اداره بخش های مختلف جامعه باید فقه را جایگزین همه دانش ها و تخصص های بشری قرار داد؟!

ای عزیز، مدیریت فقهی یعنی تدبیر و اداره شئون مختلف جامعه توسط فقیه عادل، مدیر و مدبر؛ یا بدین معنی است که یک فقیه عادل و جامع الشرایط برای حسن اجرای امور با

کارشناسان مسائل مختلف مشورت کرده و از تخصص و علم آنان در زمینه های مختلف جامعه و منصب های مورد نیاز به نحو مطلوب استفاده نماید.

آری مدیریت فقهی یعنی حاکمیت خدا به صورت علمی و با استفاده از همه دانش ها و تخصص های بشری در اداره امور مختلف جامعه. بنابراین باید گفته شود که دینی بودن حکومت خود تضمینی است برای علمی بودن مدیریت؛ نه نقطه مقابل با مدیریت علمی و در تعارض با آن، چرا که بر اساس احکام و دستورات الهی همه امور مربوط به فرد و جامعه باید طبق اصول و ظوابط عقلی و علمی انجام شود. حتی در مسائل بسیار جزئی بر رعایت اصول علمی و محکم کاری سفارش و توصیه جدی شده است چه رسد به اصل مهمی همانند مدیریت؟!

به هر حال در نظام مدیریت فقهی به همان اندازه که بر رعایت ارزش های انسانی و احکام الهی در روابط اجتماعی تاکید می شود؛ بر رعایت اصول و ارزشهای علمی در همه عرصه ها مخصوصا اعمال مدیریت تاکید می گردد.آری ای عزیز اهل علم و اندیشه، در پاسخ به كساني كه معتقدند در عصر علم و تكنيك، خدا شناسی و مديريت الهي و فقهی توان اداره جامعه را ندارد، بايد گفت: اين افراد نه علم و حوزه فعاليت آن را شناخته و نه نسبت به فقه و وسعت عملكرد آن، معرفت دارند و نه در خصوص سعادت بشر و نيازهاي واقعي فطرت اطلاع كافي وكامل دارند.بنابراین:

بگو آن جاهل عالم نما را ***که تو گم کرده ای راه خدا را

چرا كه بصورت مستدل مي توان اثبات كرد كه: اولاً ساختار وجودي فطرت به گونه اي است كه پيشرفت علم و تكنيك در طول زمان در نوع نيازهاي وي، جهت سعادتمند شدن تغيير ايجاد نخواهد كرد. ثانياً علم و فقه هيچ گونه تعارضي با هم نداشته و نفوذ و اقتدار فقه، به صورت علمي بر تمام ابعاد وجودي فرد و اجتماع حاكميّت پيدا مي كند. بطوريكه با تمام وجود مي توان گفت كه مديريّت فقهي، در هيچ لحظه اي از زمان و در هيچ نقطه اي از مكان، انسان و جامعه را رها نكرده و براي رفع نيازهاي درون و برون آدم، از قبل از تولد تا

پس از مرگ، برنامه داشته و تحت هيچ عنوان در حوزه مديريت مزبور، انسان با بن بست رو برو نخواهد شد.

اما اين بينش؛ معتقد است كه خدا و پيروي از مديريت فقهي، باعث توقف اكتشافات علمي و پيشرفت فنون شده و از طرفي گمان مي كنند كه ترقي و پيشرفت علم، از هر جهت زمينه سعادت بشر را تضمين مي نمايد. لذا خيلي راحت، منكر خدا و كار آمد بودن مديريت فقهي، در شرايط فعلي شده و با اين ديدگاه خطرناك، زير لواي علم، تجدد و ترقي، وحشتناكترين ضربه را بر پيكر بشريت وارد كرده و مي كنند.به بیانی خطاب به نگرشهای اینچنینی باید گفت:

از ولایت گر شوی روزی جدا***می شوی خوار و ذلیل و بی بها

پس عزیزم قدر خود را خوب بدان***با علوم نافعی چون اولیا

چرا كه فرياد خاموش بشريّت، به دنبال چيزي جز پيروي از خدا و مديريت فقهي نخواهد بود و علم بشري اگر چه توانسته«اتم» را بشكافد و در كره ماه و مريخ جولان دهد. ولي بايد اعتراف كرد كه هرگز نتوانسته به فرياد بي صداي نياز كه از تاروپود انسان بلند است پاسخ جامع و كامل دهد.

آري ای عزیز، پيشرفت و تكامل آدمي وابسته به شكافتن«اتم» و در كره ماه و مريخ عمارت ساختن نيست، بلكه اين امور تنها تغييراتي در احساسات آدمي ايجاد مي نمايد. در حاليكه سعادت واقعي هنگامي مهيا مي شود كه آدمي خود را از تنگناي ماديات و لذائذ جسمي،كه مديريتهاي مختلف به دنبال آن هستند، رها و با افكار عالي تر و برنامه هاي جامع تر كه جریان خداشناسی و مديريت فقهي ارائه گر آن مي باشد همراه نمايد.

علاوه بر اين در كجاي تاريخ عنان بشر و جهان بصورت كامل در اختيار خداشناسان و مديريت الهی و فقهي بوده كه ادعا شود در آن مقطع و نقطه، بشر محروم از هر گونه پيشرفت و تكامل مادي و معنوي شده است؟ حال آنكه اگر در برهه اي از تاريخ، حاكميت

خداپرستان در قالب مديريت الهي و فقهي، تجلي عيني و بيروني پيدا كرده، توانسته لحظه لحظه زمان را توأم با پيشرفت و تكامل در ابعاد مختلف نمايد و هيچ انسان منصف و آگاه به تاريخ نمي تواند منكر آن شود.

گر مدیر لایقی دیدی بدان***او بود پیرو مولای زمان

با ولایت علم وی پویا شود***در مسیری که رود سوی جنان

در ضمن چنانچه بنابر ادعاي غير علمي اين ديدگاه، حاکمیت خدا شناسان در ظرف مديريت الهی و فقهي نتوانسته باشد آن پيشرفت و تكامل مورد نظر را، در مقاطع مختلفبراي انسان به ارمغان آورد، دلايل متعددي مي تواند داشته باشد كه از اهمّ آنها عدم پيروي محض بشر، از خدا و رهبران مديريت الهي بوده است.

آری ای عزیز به بیانی دیگر از اين‌ها باید پرسيد؛ در کجاي دنيا رهبر یا رييس جمهور، در همه علومي که مربوط به کشورداري است، تخصص دارد؟ آنچه براي رهبر لازم است اين است که در مساله مديريت و تدبير امور جامعه، آگاهي داشته باشد، و در اجراي امور با نظارتي دقيق، با مشورت از متخصصان گوناگون، به شناخت لازم برسد، زيرا آن چه بر عهده رهبر است، اجراي احکام کلي الهي است و حکم در امور جزيي با مشورت اهل خبره در موضوعات مربوطه انجام می شود، به بیانی او مديريت کل جامعه را برعهده مي‌گيرد، و شناخت امور جزيي در مسائل اجرايي از رهگذر متخصصان و کارشناسان براي او حاصل مي‌شود.

نتيجه اين که جریان خداشناسی، داراي کامل‌ترين مديريت‌ها است، زيرا جامع بين مديريت الهي با مديريت علمي (تخصصي در سايه مشورت با متخصصان) است و در مجموع می توان گفت: اسلام مکتبي غني، کامل و جامعی است که در همه عرصه‌هاي زندگي به همه ابعاد وجودی فرد و اجتماع توجه نموده است.آری ای خداشناس عالم، در خاتمه این بحث باید گفت:

من زعلم ولیّم، گویی که بی تاب شدم***جامه علم دنی، کندم و بی خواب شدم

لطف حق دیدم و با علم ولی یار شدم***بهر مولا و ولی، گو که کمی ناب شدم

4) ایجاد تلاش و اميد:

اميدواري به آينده و اين كه نظامات حاكم بر جهان، نسبت به تلاش انسان بي‌تفاوت نيست و دستگاه آفرينش حامي افرادي است كه در راه حق و عدالت و خيرخواهي تلاش مي‌كنند. لذا هنگامى كه حوادث سخت و پيچيده در زندگى انسان رخ مى دهد، و درها ظاهراً به روى او از هر سو بسته مى شود و احساس ضعف وناتوانى و تنهايى در برابر مشكلات مى كند; ايمان به خدا به يارى او مى شتابد و به او نيرو مى دهد.

آنها كه ايمان به خدا دارند خود را تنها و ناتوان نمى بينند، مأيوس نمى شوند; احساس ضعف و ناتوانى نمى كنند; چون قدرت خدا بالاتر از همه مشكلات است و همه چيز در برابر او سهل و آسان مى باشد. آنها با اميد به لطف و حمايت و كمك پروردگار به مبارزه با مشكلات برمى خيزند و تمام نيروهاى خود را به كار مى گيرند و با عشق به تلاش و كوشش ادامه مى دهند و بر سختى ها پيروز مى شوند.آرى ايمان به خدا تكيه گاه بزرگى براى انسان ها است. ايمان به خدا مايه استقامت و پايمردى است.ايمان به خدا نور اميد را هميشه در دل ها زنده نگه مى دارد و به همين دليل افراد با ايمان هرگز دست به خودكشى نمى زنند زيرا خودكشى از يأس و نوميدى كامل و احساس شكست سرچشمه مى گيرد. امّا افراد با ايمان نه مایوس مى شوند و نه احساس شكست مى كنند.

مع الوصف اميد يك حالت انتظار به بهره مند شدن از تمتعات ونعمتها در انسان ايجاد مي كند واحساس خوش آيندي در دل او زنده مي كند و او را به تلاش وحركت وا مي دارد. در قرآن كريم آيات زيادي راجع به اميد وجود دارد و اين حقيقت با تعابيري مثل رجاء و

يأس و قنوط آورده شده است. اميد، به انسان حالت نشاط وشادابي مي دهد و بر عكس نا اميدي به انسان احساس يأس وسرشكستگي وضعف وناتواني مي دهد. انسان نااميدهميشه شكست خورده است وانسان اميدوار در همة صحنه ها پيروز ميدان است. البته انسان همواره در زندگی امید وار است. چرا:

چون که می خوابی درون این جهان در هرکجا***مطمئن نیستی که برخیزی عزیز من ز جا

می کنی کوک ساعتت را با امید و با رجا***این امید است که دهد روح و روانها را صفا

دان امید غوغا کند در روح و جان و هم قوا***گر که با ایمان عجین گردد دهد جان را شفا

پس نما خود را برون از دام یاس در این سرا***چون که یاس دارد پیام حزن و اندوه و بلا

گر که می خواهی شوی آرام و شاد و پر بها***با امید و آرزو کن زندگی بی هر ادا

گر شوی مایوس ز الطاف خدا با هر خطا***می کنی ویران شب و روز و تمام لحظه ها

گن رها افکار دون ومنفی و پر مدّعا***چون که یاس آرند برای روح و جان بی هر صدا

فکر مثبت را نما همراه امید و رجا***تا شوی راحت ز شرّ این و آن و هر جفا

یاس و دید نا امیدی اندر این صحن و سرا***بی شک و شبهه گناه است وفق حرف انبیا

پس حقیر گوید گناه است نا امیدی از خدا***چون که با آن زندگی گرددچویک ماتم سرا

آری همانگونه که در غزل مزبور آمده است؛ اميد در سلامت‌رواني انسان نقش مهمي بر عهده دارد. اميد، به زندگي انسان معنا مي‌بخشد و هنگام هجوم مشكلات، ناملايمات، رنج‌ها و اندوه‌ها و مصايب و ناگواري‌ها، از فروپاشي رواني انسان جلوگيري مي‌كند و مانع

استيلاي يأس و دل‌سردي بر انسان مي‌گردد. بدون اميد، زندگي، بي‌معنا، تلاش ناموجّه، و اضطراب و افسردگي حضور موجّه پيدا مي‌كنند و سياهي و تاريكي و ابهام؛ افق آينده را مي‌پوشاند. لذا در اسلام یأس و ناامیدی گناه بزرگی معرفی گردیده و افراد ناامید افرادی بی ایمان معرفی شده اند. (قَالُوا لاَ تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلاَمٍ عَلِیمٍ) (و چه کسی از رحمت پروردگارش ناامید می شود بجز گمراهان) بنابراین انسان مؤمن که همواره رو به کمال حقیقی خود داشته و تمامی حوادث و پیش آمدها را مقدمه کمال و وسیله وصول یار می شمارد؛ هرگز در مواجهه با حوادث و محرومیت ها، ناملایمات و فشارها در کشمکش های روانی قرار نگرفته و تسلیم یأس و ناامیدی نمی گردد.

5) احساس مسئوليّت:

انسان با ايمان در هر رشته اى كه باشد احساس مسئوليّت مى كند، وظيفه شناس است، نيكوكار و با گذشت است، همواره يك پليس معنوى را در درون جان خود حاضر مى بيند كه مراقب اعمال او است. آری کسی که باورش به خدا ریشه در معرفت و شناخت دارد، می‌داند که همه کارهای ریز و درشتش در محضر و منظر خدا و تحت نظارت او است. هر قصد و نیتی که در دل دارد و هر نیکی و بدی که انجام می‌دهد، در دفتر هستی ثبت می‌شود و بابت همه آن‌ها باید در پیشگاه خدا حساب پس دهد. بدیهی است که چنین شناخت و برداشتی، احساس مسئولیت را به طرز عمیقی در وجودش بر می‌انگیزاند. هر چه شناخت و ایمان و پیوند قلبی با خدا افزون‌تر باشد، احساس تعهد و مسئولیت وی در قبال نفس خویش و جامعه انسانی به عنوان فعل و خلق خدا و آیت و اثر تجلِّی نور معبودش بیشتر می‌شود. ولى افراد بى ايمان مردمى خودخواه و خودكامه و خطرناكند و هيچ گونه مسئوليتى براى خود قائل نيستند، ظلم و ستم و تجاوز به حق ديگران براى آنها ساده است.

6) پرورش و فعلیت یافتن عواطف انسانی:

بحران عاطفی موجود در غرب که یکی از نویسندگان(1)آمریکایی آن را "طاعون رو به گسترش" می نامد، ثمره عدم شناخت


1) آلوین تافلر، موج سوم، ص9.

خدا و دوری از او و معنویت است. روابط سرد و بی‌روح و ماشینی که باعث شده نه دلی در محبت دوستی بتپد و نه کسی است که پاسخگوی محبت‌های او باشد. هر کسی تنها به فکر خویش است و بس، چه دلیلی جز در حاشیه قرار دادن معنویت و خدا در زندگی دارد؟!

همنشینی و همبازی شدن با حیوانات و سرگرم شدن با سینما، تئاتر و انواع فیلم‌ها و... همه بعلت دوری از خدا و برای پر کردم خلأ عاطفی و احساس تنهایی است. شناخت و آشنایی با خدا سبب می‌شود انسان ها از روی مهر و محبت به هم نزدیک شوند و پیوند قلبی و عاطفی میان آن‌ها ایجاد شود. دين الهي در ابعادي گوناگون چون پي ريزي نظام ارزشي، فراهم نمودن ضمانت اجرايي و تقويت انگيزة دروني به ياري اخلاق مي شتابد و آدميان رابه تهذيب و تزكية روحي فرا مي خواند. پشتيباني دين از اخلاق چنان است كه برخي معتقدند«اگر خدا نباشد، هر كاري مجاز است».

7) كنترل غرايز:

خطرات و انحرافاتي كه بشر را تهديد مي كند به قدمت بشر باز مي گردد و اختصاصي به دوران جهل و غارنشيني او ندارد؛ بلكه اين خطرات در عصر دانش و اتم و فضا بيشتر و عظيم تر شده است؛ چون منشاء انحرافات بشر فقط جهل و ناداني نبوده و نيست بلكه از ناحيه غرائز و تمايلات كنترل نشده مثل شهوت و غضب، افزون طلبي و لذت طلبي وتكبر و نفس پرستي است و شاهدش استكبار كشورهاي پيشرفته جهان و استثمار ملت هاي ضعيف است و علوم و فنون ابزار دست اين غرائز شده است و دانشمندان خادمان سياستمداران و جباران شدند. علم در خدمت اهداف بشر است؛ اما اينكه اهداف چيست و چه بايد باشد را دين تعيين مي كند و به آن جهت مي بخشد؛ چون كار دين تسلط بر غرائز و تمايلات حيواني و تحريكات غرائز عالي و انساني اوست. علم همه چيز را تحت تسلط خود مي گيرد؛ مگر انسان و غرائز او را و انسان علم را در اختيار مي گيرد و به هر جهت كه بخواهد آنرا به كار مي گيرد. اما دين، انسان را در اختيار مي گيرد و جهت و مقصد او را عوض مي كند و روي همين جهت بود كه ويل دورانت در مقدمه لذات فلسفه

مي گويد:«ما از لحاظ ماشين توانگر شده ايم ولي از نظر مقاصد فقير.»(1)بنابراين باورهاي اعتقادي به ويژه اعتقاد به خدا و معاد ضامن اجراي ارزشها و هنجارهاي ديني اند. افراد جامعه و حكومت با دو روش كنترل و نظارت مي شوند: نظارت بيروني از طريق احكام جزايي و انواع مجازات ها و نظارت دروني كه از طريق باورهاي اعتقادي تحقق مي يابد و اين نوع نظارت، علاوه بر هزينه كم، تاثير و نقش بيشتري دارد.

8) رعایت اخلاق:

دان خوش اخلاقی بود درّ گران***با همان عشق خدای مهربان

با خوش اخلاقی شوی دور از عذاب***از فشار قبر و صد درد و فغان

بر تو آرد روز و شب صدها ثواب***می کند آرام همی روح و روان

در چنین حالی شوی دور از عقاب***می شوی آرام و شاد با صد نشان

دلهره و استرس و اضطراب***با خوش اخلاقی روند بیرون ز جان

خانه و اهل و عیال بی هر نقاب***از خوش اخلاقی برند سود کلان

داد خاموش درون با صد خطاب***از تو می خواهد خوش اخلاقی همان

با بد اخلاقی کنی جان را مذاب***ظلم وافر می کنی بر خود چنان

در زناشویی بدان تو ای جناب***لذّتش با خلق خوب گردد عیان


1) مطهري، مرتضي، امدادهاي غيبي در زندگي بشر، تهران، انتشارات صدرا، 1368، ص86.

خلق نیکو در حدیث و هم کتاب***لحظه لحظه بهر تو آرد امان

می کند آرام به بیداری و خواب***قدر آن را ای عزیزم خوب بدان

الگوی ما در خوش اخلاقی ی ناب***رسم مولا بوده بی هر نوع گمان

این حقیر گوید به هر اهل حساب***با خوش اخلاقی شوی اهل جنان

اخلاق عبارت است از: مجموعه صفات روحی و باطنی انسان و اعمال و رفتارهایی که از خلقیات درونی او ناشی می‌شود. مسائل اخلاقی ارتباط بسیار نزدیکی با شناخت خدا و انسان دارد؛ چراکه اگر حقیقت آدمی شناخته نشود، و ابعاد وجودی و نقاط قوت و ضعف اومعرفی نگردد، همچنین کمالاتی که به‌واسطه اخلاق پسندیده به دست می‌آید و درکاتی که به‌وسیله رذایل اخلاقی نصیب او می‌شود، تبیین نگردد؛ نمی‌توان از اخلاق و علم اخلاق سخن به میان آورد؛ زیرا اخلاق، با توجه به شناخت درست خدا و حقیقت انسان و اهداف عالیه او، معیار فعل اخلاقی نیک و بد و رذایل و فضایل و ارزش‌ها و ضد ارزش‌ها را تعیین می‌نماید. همچنان که اگر قابلیت تغییرپذیری انسان در مباحث انسان‌شناختی تبیین نشود، علم اخلاق و مباحث اخلاقی و تربیتی بیهوده است، و بلکه تمام برنامه‌های تربیتی انبیا و کتاب‌های آسمانی لغو خواهد شد.

بنابراین اخلاق بدون مباحث خدا شناسی و انسان‌شناسی قابلیّت تحقّق نخواهد داشت؛ ازاین‌رو به‌روشنی می‌توان گفت: بحران‌های اخلاقی در مکاتب مادّی به جهت عدم شناخت صحیح خدا و انسان است. اصلا اخلاق منهاي خدا پايه ندارد و پايدار نمي ماند؛ تجربه نشان داده است كه آنجا كه خدا و دين الهی از اخلاق جدا شده، اخلاق به انحراف درد آور کشیده شده و از مسیری که فریاد خاموش بشریت طالب آن است، خيلي عقب مانده است. لذا لطفا برای روشن شدن موضوع به نظرات دو اندیشمند غیر مسلمان در این خصوص با دقت توجه فرما: الكسيس كارل مي گويد:«مغزها خيلي پيش رفته است. اما افسوس كه دلها هنوز

ضعيف است؛ دل را فقط ايمان قوي مي كند و تمام مفاسد بشراز اين نوع است كه مغزها نيرومند شده و دلها ناتوان باقي مانده اند... تمدن براي انسان فقط ابزارهاي خوب ساختند؛ اما آدمها چطور؟ چيزي كه بتواند آدمها را عوض كند و ارزشهاي انساني را جانشين كند دين است. پس انسانيت مساوي با دين و ايمان است.»(1)داستايوفسكي مي نويسد:«اگر خدا نباشد همه چيز مباح مي شود.»(2)يعني غير از خدا، هيچ چيز ديگري كه واقعا بتواند مانع انسان از انجام اعمال ضد اخلاقي شود نيست. و همچنين هيچ يك از مكاتب اخلاقي غير ديني در كار خود موفق نبوده اند.توضیح اینکه قرآن، نویدگر این حقیقت است که در مبارزه طولانی و پردامنه خلقیات حق و باطل، سرانجام اخلاق حق مدار و عدالت محور پیروز خواهد شد و اخلاق باطل محور و بیدادگر، محتوم به اضمحلال و انهدام و فنا خواهد بود؛ چرا که نظام تکوین، نظام خیر و مهر در قالب اخلاق الهی است و بر این اساس، فرجام نظام اجتماعی و آینده زندگی و تاریخ جامعه ها و تمدنها نیز فرجامی است که نظام اخلاقی عدل و توحید و مردم سالاری و مسئولیت پذیری بر اخلاق کفرگرایی و حق ستیزی و نظارت گریزی و طاغوت منشی پیروز خواهد گشت. آنچه در این راستا مهم است این است که متاسفانه در جاهلیت نوین نسبت به حقیقت و واقعیت اخلاقی که خالق انسان نوید آن را داده؛ یک بحران معرفتی جدی توسط ایسم های مختلف پیدا شده است.!!! در اینجا لازم است از باب اهمیّت؛ در خصوص بحران معرفتی مزبور کمی بیشتر توضیح داده شود. توضیح بیشتر اینکه فساد اخلاقی در تمامی جوامع وجود داشته و در طول تاریخ عده‌ای از افراد هر جامعه به آن مبتلا بوده‌اند، امّا بحران اخلاقی که وضعیت بسیار شدید و ناگوار فساد اخلاقی است، ابتدا از غرب آغاز شده و در طول چند دهه کشورهای غربی را فراگرفته است. آثار این بحران حتی دیگر کشورها را نیز به شدّت تهدید نموده و گرایش‌های خدایی افرادی را تحت تاثیر قرار داده است. ریشه اصلی بحران اخلاقی در غرب به این برمی‌گردد که به مرور زمان بینش مادی در غرب


1) همان، ص394

2) مطهري، مرتضي، تعليم و تربيت در اسلام، تهران، انتشارات صدرا، 1368، ص100.

حاکم شد و تفسیری کاملاً مادی از هستی و انسان ارایه گردید. نظریه تکاملی داروین نقش به سزایی در پیدایش تفکّر مادی در غرب داشته، با طرح این نظریه، انسان محصول فرآیندهای مادی معرفی شد که خودش بر اساس قوانین طبیعت بدنیا آمده و نسل جدیدی از حیوانات پیشین است.(1)این نظریه به سرعت در غرب مورد قبول و تایید بسیاری از افراد قرار گرفت و درعمل نیز افراد به این سمت گرایش پیدا کردند؛ یعنی تمامی ارزش‌های انسانی و اخلاقی را زیرپا گذاشتند.(2)زیرا با پذیرش تئوری تکامل در مورد انسان، جایی برای اعتقاد به خلقت حضرت آدم (علیه السلام) که در کتب آسمانی و ازجمله در قرآن به آن تاکید شدهباقی نمی‌ماند. وجود خداوند و آفرینش، معاد و نبوت نیز در سایه این نظریه زیر سوال می‌رود. در نهایت تاسف پس از چند دهه این طرز تفکّر در دنیای غرب به صورت گسترده رایج شد و بدین وسیله بنیان‌های بحران اخلاقی در غرب پایه‌ریزی گردید.

مع الوصف یکی از پیامدهای دنیای مدرن بروز بحران فرهنگی و عدم تعادل و توازن در زمینه‌های فرهنگی و اخلاقی و ارزش‌های معنوی است. انسان مدرن با اصالت دادن به رشد اقتصادی و مادی، از معنویت و اخلاق واقعی دور شده و با هجوم انواع مخاطره ها و ناامنی ها و یأس و احساس بی هویتی و تنهایی و خلأ معنوی و اخلاقی مواجه گردیده است. بسط تجدّد خواهی بی وقفه، ساختارهای فرهنگی و الگوهای زندگی اجتماعی و بنیادهای اخلاقی را دچار تزلزل نموده و به ذرّه‌ای شدن خانواده و از دست رفتن روابط عاطفی و اخلاقی و مشکلات روحی و روانی و از جاکندگی و دور افتادگی افراد انجامیده است. انسان مدرن غربی، هم از سنّت‌های مذهبی و اخلاقی خود و هم از سنّت‌های خانوادگی و اجتماعی خود کنده شده و به فقر معنوی و احساس درماندگی و ناامیدی مبتلا گردیده است. بحران‌های بشر امروز در غرب به بحران علم و فلسفه خلاصه نمی‌شود، بلکه بحرانی است معنوی و اخلاقی؛ در واقع، می‌توان با تفسیری جامعه شناختی گفت: روزگار نو، روزگار بحران ها ست. بیکاری، گرسنگی، تورّم، جنگ‌های جهانی و منطقه ای، عدم توزیع


1) چارلز داروین، منشا انواع، ترجمه نورالدین فرهیخته، نگارستان کتاب، چاپ اوّل، 1380

2) رهنمایی، سید احمد، غرب شناسی، موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)، چاپ اوّل، 1379، فصل 4

عادلانه‌ی ثروت، تولید سلاح‌های میکروبی و شیمیایی و هسته‌ای و بر هم خوردن تعادل زیست محیطی و بحران هویت و خلأ معنویت، همه نشانه‌های بحران در علم جدید و نوع نگاه بشر به جهان هستی و انسان است. ریشه‌ی این بحران نیز در دوری انسان از اخلاق الهی و غفلت از خود و خدا است. انسان مدرن با انس گرفتن و پرداختن به اشیای طبیعی و مادی، به خودفراموشی دچار شده و در نتیجه، خدا و جایگاه و هدف خود را گم کرده است. امنیت با احساس تعامل عقلانی و معنوی انسان با پدیده‌های و با اعتماد به دیگران حاصل می‌شد؛ اما امروز در نظام‌های عقلانی و علمی خشک و مصنوعی، دیگر چه چیزی می‌تواند به جای اخلاق دینی، فلسفه‌ی وجودی و امینت و هویت انسان را تأمین کند؟ چه توجیهیوجود دارد که انسان در رابطه با اشخاص دیگر و یا نظام‌های حاکم، بتواند امنیت اخلاقی خود را باز یابد؟

پست‌مدرنيست‌ها هر نوع باور قطعي، ثابت و جهان‌شمول را به‌شدت رد مي‌كنند و به‌جاي آن، معرفت‌ها را نسبي، محلي و كاملاً متأثر از فرهنگ‌ها و ارزش‌هاي خاص مي‌دانند. آنان حتي قوانين رياضي را كلي و جهان‌شمول نمي‌دانند، بلكه آنها را شبه‌كلي مي‌پندارند كه نسبت به ساير گزاره‌ها از كليت نسبي برخوردارند.(1)

پست‌مدرنيسم ارزش‌هاي اخلاقي و معنوي را رد مي‌كند و قايل به نسبيت همة ارزش‌ها در همة حوزه‌هاست. ازاين‌رو، هيچ‌گونه ترجيح ارزشي خاص وجود ندارد. هركس بايد خودش به ارزش‌ها، ترجيحات ارزشي و رويكردهاي خويش نظم دهد.(2)

اخلاق و تعليم و تربيت، يك موضوع عيني و خارجي نيست و نمي‌تواند داراي معيارهاي عيني باشد. چنان‌كه ريچارد رورتي، به ماهيت اقتضايي اخلاقي اشاره مي‌كند و با نفي بنيادگرايي، عمل‌گرايي را جايگزين آن مي‌كند. در اين مكتب، همچون مكتب عمل‌گرايي ديويي، مؤلفه اصلي اخلاق مفهوم«تجربه» است. تأكيد بر تجربه، نسبيت امور اخلاقي و ماهيت سيال آن


1) Nodings, 1995, p. 72

2) تاجيك، 1383، ص 103 و 105؛ رهنما، 1388، ص 11(با کمی تغیر)

و همچنين طرد ارزش‌هاي مطلق، از شباهت‌هاي اساسي اين مكت با مكتب جان ديويي دربارة امور اخلاقي و تربيتي به‌حساب مي‌آيد.(1)

در جهان تنها يك ارزش يا يك منبع براي ارزش‌ها وجود ندارد، بلكه ارزش‌هاي بي‌نهايت و منابع گوناگون براي ارزش‌ها وجود دارد. انسان آزاد است ارزش‌هايي را بپذيرد كه احساس مي‌كند«خود اجتماعي» و گروه همسان، او را بهتر منعكس مي‌كند. گروه‌هاي اجتماعي مي‌توانند ارزش‌هايشان را به تناسب زمان، مكان، فرهنگ، جنسيت، نژاد و غيره عيار نموده و از ارزش‌هاي بي‌پاياني، كه وجود دارد، تركيب سازگاري به‌وجود آورند.(2)آری برخی از ایسم ها می گویند: اخلاق و ارزش های اخلاقی هیچ اعتبار کلی، واقعیت خارجی و ریشة ثابتی ندارد. اعتبار همة اصول اخلاقی به فرهنگ، گزینش فردی، زمان، مکان و... بر می گردد. اخلاق با چنین شاخصه ای نسبی است. حال آنکه اخلاق، گستره ای وسیع و جایگاهی برتر در اندیشه دینی دارد؛ به طوری که دین، هدف بالذّات تکوین و تشریع را نیل به فضایل عالی اخلاقی می داند، به همین دلیل در تمام تعالیم دینی، جهات اخلاقی لحاظ شده است و اکثریت آموزه های دینی مستقیما از موضوعات اخلاقی بحث می کند. از آیات و روایات به خوبی به دست می آید که اخلاق از اصول ثابت، عام و فراگیر و همگانی بهره مند است. قران کریم می گوید:«ولکن الله حبّب اِلیکم الایمان و زیّنه فی قلوبکم و کرّه الیکم الکفر و الفسوق والعصیان؛(3)خداوند ایمان را محبوب قلب های شما قرار داد و کفر و فسق و گناه را مورد کراهت و نفرت طبیعت شما ساخت» از تعبیر«فی قلوبکم» به خوبی فهمیده می شود که اخلاق و ارزش های اخلاقی به صورت ثابت و همگانی در عمق جان آدمیان ریشه دارد. فطری بودن دین که در بعضی آیات آمده، بیانگر اصول ثابت در جان انسان ها است.با توجه به این حقیقت، قبول تغییر پذیری و عدم ثبات احکام اخلاقی به معنای عصری و موقتی شدن تعالم دینی و در نتیجه انکار کمال و خاتمیت


1) رهنما، 1388، ص 11

2) پورشافعي، 1388، ص 29

3) حجرات، آیه‌7

دین است. بنابر این نسبیت اخلاقی با بین المللی و جاودانگی دین که از شؤون کمال و خاتمیت آن می باشد، در تعارض است.

همانطور که اشاره شد و مستحضر هستی انسان ها دارای فطرت واحدی هستند. بنابر این اساس تأثیر عملکرد واحد در زمینه روحی آن ها یکسان است: چنین نیست که تأثیر یک عمل در شرایط یکسان بر روی یک فرد مثبت و بر روی فرد دیگر منفی باشد. اگر عملی برای یکی از انسان ها فضیلت و کمال باشد، برای همه انسان ها فضیلت و کمال به حساب می آید؛ زیرا کمال انسان عبارت است از رشد استعدادهای فطری او در جهت قرب الهی؛ بنابراین، ارزش های اخلاقی ریشه در فطرت انسان دارند و از آن جا که فطرت درهمه انسان ها مشترک است، ارزش های اخلاقی نیز در مورد همه انسان ها در همه زمان ها و مکان ها یکسان است و این همان مطلق بودن اصول اخلاقی است.

در حالیکه مثلا هگل به عنوان یکی از معماران فلسفه و اخلاق در مغرب زمین معتقد است اخلاق و معیارهای اخلاقی در بستر زمان و اجتماع تغییر می کنند. روح زمان جامعه را پیش می برد."این روح که به منزله روح اجتماعی است، برای اینکه جامعه را به جلو ببرد، روی فکرها و پسندها اثر می گذارد، یعنی روح زمان آن خلق و خوئی را به اصطلاح الهام می کند و موردپسند قرار می دهد که با تکامل موافق باشد، و خلق و خوی دیگری را که مربوط به شرایط گذشته است،... نسخ می کند"(1)همچنین ژان پل سارتر، با توجه به اینکه "همه چیز را بر محور انتخاب مشخصی می سنجد، می گوید معیار برای اخلاقی بودن یک فعل خارج از وجود انسان در کار نیست(2)...

معیار خوبی و بدی هر کاری خود انسان است. این انسان است که انتخاب می کند که چه چیزی خوب و چه چیزی بد است. بر اساس این نظریه اخلاق یک امر نسبی خواهد بود.

مع الوصف شکي در اين نيست که انسان معاصر، به ويژه متجدد، با بحران معرفتی نسبت به مسائل اخلاقي مواجه است. رذائل اخلاقي، امروزه به حد بحران رسيده است؛


1) تعلیم و تربیت شهید مطهری ص 142

2) همان- 144

رذائلي مانند ميگساري، شهوتراني، کودک آزاري به قصد لذات جنسي، زورگويي دولتي، محروم کردن ملتها از مزاياي فن آوري علمي و تزلزل کانون خانواده و نظاير اينها. در اغلب مناطق جهان امروز معيار خوبي و بدي امور، لذتگرايي و سودگرايي مادي است. در برخي جوامع معاصر، دعوت انسان به فضائل اخلاقي بي معنا شده است. این از آثار بحران معرفتی نسبت به نسبی دانستن مسائل اخلاقی است. مراد از نسبیت و مطلق گرایی اخلاقی پای فشردن بر این باور است که اصول و گزاره های اخلاقی وابسته به هیچ امری خارج از ذات موضوعات اخلاقی و آثار و نتایج واقعی آن ها نیستند. به عبارت دیگر آنچه موجب می گردد که یک موضوع متّصف به خوبی یا بدیاخلاقی گردد، فقط مجموعه عناصر موجود در ذات موضوع و آثار واقعی مترتب بر آن می باشد؛ نه حوادث و شرایط خارج از آن، از قبیل شرایط زیست محیطی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و یا وضعیت روانی و ذوقی فاعل. بنابر این اگر راستگویی، احترام به سالمندان، عفت پیشگی و یا حفظ حرمت دیگران به لحاظ اخلاقی، عملی پسندیده است، اصولاً در همه زمان ها و مکان ها و در هر شرایطی و با هر فاعلی، ستوده و اخلاقی است. به عنوان مثال، وقتی از شجاعت، عدالت، حقیقت جویی، نیکوکاری، پاکی و تقوا به عنوان ارزش های اخلاقی نام برده می شود، نظر به عده ای معین در زمان و مکان یا جامعه ای مشخص ندارد؛ بلکه پسندیده بودن عدالت و فضیلت نیکوکاری برای همگان و در هر زمان و در هر جامعه ای مورد تأیید است. البته همانگونه که اشاره شد بعضی از ایسم ها و مکاتب اخلاقی معتقدند که ارزش های اخلاقی نسبی هستند یعنی بر حسب شرایط زمانی و مکانی، ارزش های اخلاقی تغییر می یابند. علت این که این مکاتب ارزش های اخلاقی را نسبی می دانند این است که: اولاً: برای انسان فطرت و سرشت واحدی قائل نیستند؛ بلکه او را فاقد فطرت و خواسته های فطری می دانند. ثانیاً: به وجود خداوند به عنوان یگانه مقامی که صلاحیت قانون گذاری دارد، معتقد نیستند، در حالی که در مکتب پیامبران، قانون گذار حقیقی خداوندی است که به همه زوایای وجود انسان و سود و زیان واقعی او آگاه است. به همین علت همه ادیان آسمانی دارای نظام اخلاقی واحدی هستند و هیچ گونه تفاوت بنیادی در اصول آن ها وجود ندارد. اعتقاد به

نسبی بودن اخلاق در واقع خط بطلان کشیدن بر اخلاق است و راه توجیه و فرار از زیر بار تکلیف را برای انسان، هموار می کند. شهید مطهری معتقد است طرفداران نظریه نسبیت اخلاق، مفهوم واقعی اخلاق را درست درک نکرده(1)و به عبارتی خلط بین مفهوم و مصداق کرده اند، یعنی توجه نکرده اند که: آنچه درباب حق و عدالت و اخلاق متغیر است شکل اجرایی و مظهر عملی آن هااست نه حقیقت و ماهیت شان.(2)

در هر حال انکار خدا و به تبع آن نسبیت گرایی اخلاقی به طور کلی و با هر دلیل و مبنایی که ادعا شود، دارای پیامدهای ویرانگر و غیر قابل قبولی است، که هر یک به تنهایی برای ابطال آن کافی است. برخی از این پیامدهای مشترک و کلی به قرار زیر است:

1.

سلب مسؤولیت: انکار اخلاقی مطلق و اصول اخلاقی همگانی و جاودانه، هیچ فردی را در قبال رفتار خود، از نظر اخلاقی و در بسیاری از موارد از جهت حقوقی مسؤول نمی شناسد.(3)

2.

بی ثمری احکام اخلاقی: احکام و قضایای اخلاقی در صورتی مفیدند که منشأ تأثیر باشند؛ شور و شوق و تسلیمی را در مخاطب بر انگیزند و او را آماده ایثار و فداکاری کنند و این امر ممکن نیست مگر با قبول و عشق به حقانیت عام، مطلق و جاودانه اصول اخلاقی. ولی نسبیت گرایی اخلاقی با همه این امور در ستیز است و به یکباره خرمن هر گونه توصیه، تسلیم و عشق به اصول مشترک اخلاقی را در آتش خود می سوزاند.(4)در نتیجه نه تبلیغ و هدایت و ارشاد و تربیت معنایی دارد و نه انبیا و اولیای الهی مجوزی برای هدایت بشر خواهند داشت و نه مصلحان اجتماعی می توانند انتظار منطقی از مردم برای لبّیک به دعوت خویش داشته باشند.


1) سیری در سیره نبوی، ص 89.

2) ختم نبوت: م.آج 3، چاپ دوم، 1372، ص 184

3) پُل روبیژیک: موافق و مخالف اگزیستانسیالیزم، ترجمه سعید عدالت نژاد، نقل از مجلة نقد و نظر، ش13- 14، ص305

4) همان، ص 316

از منظر کتاب و سنت رابطه و تأثیر اعمال اختیاری انسان بر روح و شخصیت واقعی انسان، امری حقیقی و عینی است و در جای جای قرآن و حدیث می توان این حقیقت را یافت؛ برای نمونه به چند مورد از آن اشاره می شود: قرآن کریم در تحلیل علت رفتارکسانی که روز رستاخیز و آیات الهی را تکذیب کرده اند، می فرماید:«نه چنین است، بلکه آن چه مرتکب می شدند زنگار بر دل هایشان بسته است»(1)به گفته مرحوم علامه طباطبایی (رحمه الله): از این آیه معلوم می شود که اولاً، اعمال زشت دارای صورت هایی هستند که نفس آدمی را مصوّر به آن ها می کنند. ثانیاً، این نقش و صورت ها مانع و حایل بین نفس و درک حقیقت می شوند. ثالثاً، نفس به حسب طبع اولی خود دارای صفا و جلایی است که می تواند حقایق را درک کند و بین حق و باطل تمیز دهد.(2)هم چنین در قرآن آمده است:«هر کس تقوا ورزد خدا برایش گشایشی پیش آورد»(3)و ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر از خدا پروا کنید، برای شما قدرت تشخیص قرار می دهد.(4)مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر این آیات می فرماید: تقوا راه مستقلی برای تحصیل معرفت نیست، بلکه تقوا موجب بازگشت طبیعت انسان به اعتدال فطری خود می گردد و این اعتدال موجب می شود تا تمایلات انسان متعالی تر شود و اعمال بهتری از او صادر گردد؛ یعنی اعمال صالح موجب حفظ اخلاق نیکو و اخلاق پسندیده، منشأ پیدایش معارف حقیقی و علوم سودمند و افکار صحیح می شود.(5)

3. نفی کمال و جاودانگی دین: اخلاق، گستره ای وسیع و جایگاهی برتر در اندیشه خدایی دارد؛ به طوری که دین، هدف بالذّات تکوین و تشریع را نیل به فضایل عالی اخلاقی می داند، به همین دلیل در تمام تعالیم خدایی، جهات اخلاقی لحاظ شده است و

1) مطففین، آیه 14

2) علامه طباطبایی، المیزان، ج20، ص 134

3) طلاق، آیه2

4) انفال، آیه 29

5) علامه طباطبایی، المیزان، ج9، ص 56 و ج19، ص 313 و315

اکثریت آموزه های الهی مستقیما از موضوعات اخلاقی بحث می کند. با توجه به این حقیقت، قبول تغییر پذیری و عدم ثبات احکام اخلاقی به معنای عصری و موقتی شدنتعالم الهی ودر نتیجه انکار کمال و خاتمیت دین است. بنابر این نسبیت اخلاقی با بین المللی و جاودانگی دین که از شؤون کمال و خاتمیت آن می باشد، در تعارض است.(1)استاد مطهری مساله«جاودانگی اخلاق» را حتی از بحث جاودانگی حقیقت برای اسلام و مسلمین مهم تر تلقی کرده و معتقد است جاودانگی اسلام به جاودانگی اخلاق وابسته است و نقض آن به معنی نقض خاتمیت و جاودانگی دستورات اسلام است. زیرا دستورات اسلام دارای سه بخش اصول عقاید، احکام و اخلاق است و با رد جاودانگی اخلاق و در واقع اخلاق یک بخش از اصول اسلام منسوخ شده است.(2)

4.

شکاکیت اخلاقی: با اعتقاد به نسبیت اخلاقی امکان هر گونه داوری قاطع نسبت به یک موضوع اخلاقی از بین می رود. نسبی گرایی اخلاق، امکان حکم کردن به«قبح صداقت» را در یک بستر فرهنگی و یا نزد سلیقه ای خاص، همان قدر محتمل می داند که امکان حکم کردن به«حسن صداقت» را. نسبیت گرایی اخلاقی نه به عنوان یک گزارشگر و توصیف کننده واقع، بلکه در مقام اعلام موضع نسبت به ماهیت احکام اخلاقی، معتقد است که صحت و سقم اصول اخلاقی، وابسته به عوامل فردی یا اجتماعی متغیر است. بنابر این هیچ گاه نمی توان نسبت به یک موضوع اخلاقی حکم مطلق داشت و این همان شکاکیت اخلاقی است.

5.

برابری خدمتکاران و خیانت پیشگان: از عمده ترین پیامدهای ناگوار و خلاف وجدان نسبیت اخلاقی، این است که خدمت و خیانت، اصلاح و جنایت، خیر خواهی و شرارت و.... در دستگاه اخلاق از جایگاه واحدی برخوردار شده به یک اندازه تحصین یا تقبیح می شوند. بنابر این رفتار فرعون و معاویه همان اندازه موجّه است که عمل آسیه و زینب - علیهما السلام - توجیه پذیر است!


1) مرتضی مطهری، نقدی بر مارکسیسم، ص 185

2) تعلیم و تربیت در اسلام، صص 138-139، نقدی بر مارکسیسم: م.آج 13، ص 706.

ريشه اين بحران اخلاقي غفلت از ابعاد غير مادي انسان و فضائل فطري او و عدم توجه به خدا و تعاليم پيامبران الهي مي باشد. همین امر باعث شده است تا تفسیرها از دین؛ شاخصهایی اخلاقی به خود گیرند. مثلا کانت فیلسوف معروف آلمانی تفسیر و تلقی ای که از دین دارد تا حدود زیادی وجه اخلاقی پیدا می کند. این رویکرد بی دلیل نیست. دلیل آن هم این است که هرچند دین علاوه بر اخلاق دارای شریعت و اعتقادات هم هست، این بخش اخلاق است که همه وجوه دین را به تمامی نشان می دهد و اشتراکات میان ادیان مختلف را برجسته می کند. اگر نگاهی به آموزه های اخلاقی همه ادیان بیندازی، در می یابی که بسیاری از آنها انسانها را به نکته و امر واحدی امر می کنند. برخی از ژرفترین متألهان زمانه ما چون هانس کونگ معتقد است که با تکیه بر آموزه های اخلاق دینی می توان به یک اخلاق جهانی اندیشید که نه تنها برای ادیان که برای همه انسانها سودمند و رهگشا باشند. از طرفی برخی از مسائل انسان­شناسی از اصول موضوعه علم اخلاق است، چراکه با وجود اختلاف در مکاتب فلسفه اخلاق، غالب فلاسفه اسلامی بر این مطلب اتفاق نظر دارند که اخلاق با کمال نفس مرتبط است و شالوده مباحث اخلاقی بر اصل کمال­پذیری نفس وتأثیرپذیری آن از افعال اخلاقی استوار است؛ به گونه­ای که بدون آن تبیین عقلی و فلسفی معتبر برای خیر و شر اخلاقی ممکن نیست. شما برای آگاهی از چگونگی تکامل نفس به وسیله افعال اخلاقی، باید کمال نفس را شناخته، آن را هدف خود قرار دهی و رفتارهای اخلاقی خود را به عنوان راهی برای رسیدن به آن مقصد اعلی تنظیم کنی، از این رو لازم است ابتدا نفس، امکان تکامل و غایت سیر آن را بشناسی. از سوی دیگر، چون ارزش عمل اخلاقی به هدف و غایت آن است، تا وقتی که ندانی حرکت نفس به سوی خداوند، و کمال آن نزدیکی به خداست،« نیت» مطلوبی نخواهی داشت و در این صورت رفتار شما از منظر اسلام فاقد ارزش اخلاقی خواهد بود.(1)

انسان در تصمیم گیری هایش، از دو مرکز اساسی تحت تاثیر قرار می گیرد. از یک طرف عقل تلاش می کند که زمام امور را به دست بگیرد و اعمال و رفتار را در جهت


1) مصباح یزدی، 1375، 25-24( با کمی تغیر)

مناسب قرار دهد. و از جانب دیگر،گرایش های مختلف و متضاد انسان را به سمت خود می کشانند. گرایش هایی که در افراد رشد نکرده غالبا به سمت بدی ها و تباهی دعوت می کنند که غالبا آن را نفس اماره می نامند. و بیشتر بدبختی های بشر، تحت تاثیر همین عامل قرار دارد.

پس عاملی که به مدد عقل بشتابد و هواهای نفسانی را تضعیف کند، بسیاری از مشکلات را مرتفع خواهد کرد. و قطعا خداشناسی در این میان نقش بسیار پررنگی دارد. و در مبارزه دین، با خواسته های پست هوای نفس، مطلب آن قدر واضح است که شاید شاهد و دلیلی برای آن نیاز نباشد. اما برای نشان دادن جایگاه بسیار رفیع مبارزه با نفس؛ در دین مبارزه با نفس، جهاد اکبر خوانده شده است. با توجه به این مطالب روشن می شود که خداشناسی واقعی، عامل بسیاری از بحران ها را از بین می برد. و با جلوگیری از خطاها، مانع بروز این بحران ها می شود.

آری رفع اين بحرانها با بازگشت به خدا و عمل به آموزه هاي دين واقعي و الهي تحقق مي يابد. دين همواره پشتوانه اخلاق انسان بوده و بر اعمال او ناظر است. پيامبران الهي براي تحقق فضائل اخلاقي و تحکيم مباني فطرت مبعوث شده اند. علي)ع( مي فرمايند:«خداوند پيامبرانش را از پي يکديگر به سوي آنان گسيل داشت تا اداي عهدي را که خداوند در ازل با آنان بسته بود از آنان بخواهند...»(1)

با عنایت به آنچه مطرح شد از باب اهمیت بحران معرفتی نسبیت؛ مجددا متذکر می گردد که موضوع نسبیت و اطلاق در اخلاق با یکی از بنیادی ترین و کلیدی ترین باورها و ارکان اعتقادی و ایمانی دین خاتم ارتباط تنگاتنگ دارد. کمال، خاتمیت و در نتیجه بینالمللی و جاودانه بودن اسلام، خصیصه ای است که آن را از حصار تنگ گذشته و حال آزاد می کند. این باور الهی و اعتقادی، بیانگر بی نیازی بشر از ادیان گذشته و آینده است. این


1) نهج البلاغه، ص 43.

اصل تأکید دارد که موقعیت های جغرافیایی، ادوار تاریخی و شرایط زمان و مکان، آموزه های دینی و از جمله احکام اخلاقی، آن را تحت الشعاع خود قرار نمی دهد.

در آیات متعدّدی از قرآن مجید، خوب و بد یا«خبیث و طیب» را بطور مطلق مطرح کرده و وضع جوامع بشری را در این امر بی اثر می شمرد؛ در آیه 100 سوره مائده. می خوانیم:«قُلْ لایسْتَوِی الْخَبیثُ وَالطَّیبُ وَلَوْ اعْجَبَک کثْرَةُ الْخَبیثِ؛ بگو (هیچ گاه) ناپاک و پاک مساوی نیستند هر چند فزونی ناپاکها تو را به شگفتی اندازد»! و در آیه 157 سوره اعراف در توصیفی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می خوانیم:«وَیحِلُّ لَهُمُ الطَّیباتِ وَیحَرِّمُ عَلَیهِمُ الْخَبائِثَ؛ پیامبر، طیبات را برای آنها حلال و خبائث را حرام می کند.» در آیه 243 سوره بقره می فرماید:«انَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النَّاسِ وَلکنَّ اکثَرَ النَّاسِ لایشْکرُونَ؛ خداوند نسبت به بندگان خود احسان می کند ولی اکثر مردم شکر او را به جا نمی آورند!» در آیه 103 سوره یوسف می فرماید:«وَما اکثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنینَ؛ و بیشتر مردم هر چند اصرار داشته باشی ایمان نمی آورند!»

در این آیات ایمان و پاکیزگی و شکر به عنوان یک ارزش محسوب شده؛ هر چند اکثریت مردم با آن مخالف باشند؛ و بی ایمانی و ناپاکی و کفران، یک ضدّ ارزش به حساب آمده هر چند از سوی اکثریت پذیرفته شود. امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز کراراً در خطبه های«نهج البلاغه» بر این معنی تأکید کرده است که پذیرش و عدم پذیرش عملی از سوی اکثریت هرگز معیار فضیلت و رذیلت و حسن و قبح و ارزش و ضدّ ارزش نیست.در یک جا می فرمایند:« ای مردم! در طریق هدایت از کمی نفرات وحشت نکنید؛ زیرا مردم گرد سفره ای جمع شده اند که سیری آن کوتاه و گرسنگی اش طولانی است»(1)اینها همه نسبیت در مسائل اخلاقی را نفی می کند و پذیرش یا عدم پذیرش از سوی اکثریت جامعه را معیار ارزشهای اخلاقی و اعمال نیک نمی شمرد.(2)در قرآن و روایات معصومین


1) نهج البلاغه، خطبه 201

2) اخلاق در قرآن، ج 1، ص: 71

علیهم السلام شواهد فراوانی بر این مسأله است که اگر گردآوری شود، کتاب مستقلّی را تشکیل می دهد.

آری مبانی و نظریه هایی که نسبی گرایی را در حوزه فضیلت ها و رذیلت ها می پذیرند، با تفسیر معقول از اصول کمال و خاتمیت اسلام در تعارض اند. بنابر این پایبندی به اصل یاد شده وامدار اثبات نوعی ثبات و اطلاق در مفاهیم اخلاقی است. باید ثابت شودکه طبیعت اولی موضوعات اخلاقی همواره محکوم به حکم یکسانی هستند و تنوع جغرافیایی، گذر زمان و گوناگونی فرهنگ نقش و تأثیری در اتصاف یک موضوع اخلاقی به فضیلت یا رذیلت ندارد.

در هر حال ای عزیز با اخلاق، همان گونه که اشاره شد بدان و آگاه باش که ریشه بحران اخلاقی در جهان غرب، غفلت از ساحت غیر مادی انسان و فضایل فطری او و عدم توجه به خدا و تعالیم پیامبران الهی می باشد. بحرانی که پیامدهای خطرناکی برای بشریت بدنبال داشته؛ به گونه ایکه با نگاهی گذرا به تحقیقات و آمارها درغرب به خوبی متوجه خواهی شد که بحران اخلاقی، آزادی جنسی و روابط آزاد زن و مرد در چند دهه اخیر باعث تشدید ناهنجاری‌های روانی، اختلالات افسردگی، اضطراب، خودکشی و ارتکاب جرم و جنایت شده است. راه برون رفت از این بحران آن است که بار دیگر آدمی به خود رو کند و تنها بعد مادی را در نظر نگیرد، بلکه به بعد معنوی و غیر مادی خود و گنجینه های نهفته در آن نیز اهتمام جدی بورزد. زندگی را منحصر به این دنیا نداند و رشد و تکامل اخلاقی ومعنوی خود را در ایمان به خدا و عمل به تعالیم پیامبران الهی بداند.تنها با تعالیم پیامبران الهی است که می توان مکارم و فضایل اخلاقی را به اوج خود رساند. چنانکه پیامبر گرامی اسلام(ص) می فرمایند: من بر انگیخته شدم تا مکارم اخلاق را به اوج خود بر سانم. آری ای عزیز بزرگوار، نادیده گرفتن خدا و اخلاق الهی از عوامل جدّی بحران اخلاقی بوده و حذف آن از زندگی باعث ایجاد خلاء‌های دردناک و جنایات هولناکی در غرب شده است. البته آثار و پیامدهای کنار گذاشتن خدا از زندگی، باعث شده است که دنیای غرب به اشتباه خود پی ببرد که این مطلب در اعتراف‌های اندیشمندان غرب به خوبی قابل مشاهده است.

در مجموع بنابر آنچه مطرح شد اخلاق پیامبر خاتم(ص) باید اسوه و الگوی فطرتهای پاک و ضمیرهای روشن در طول تاریخ و در همه زمانها و همه مکانها قرار گیرد. لذا:

دان پیامبر(ص)بوده اسوه بهرکل انس و جان *** خلق وی باشد سراسر درس و پند اندر جهان

آنچه فطرت طالب است باشدعجین درخلق آن***داد خاموش درون دادش بود بی شک همان

گرسعادت خواهی و آرامشی فوق بیان***کن عمل بر خلق خاتم تا شود روحت جوان

در زناشویی و همسرداری در سرّ و عیان***یا که در برخورد خود با قوم و خویش و دیگران

همچنین در ذکر و یاد و بندگی تا آن کران***یا که آنچه خلق نیک است و همی آرد امان

آنچه باشد ارزش و خواهد ز تو روح و روان***بهر عقبایی که با آن تو روی باغ جنان

لحظه لحظه گو تو بر خود در درون هر مکان***با همان لطف خدا بهرش نما کوشش چنان(1)

همّتت راکن دو چندان در همه دور و زمان***تا روی از خود برون و زیر و رو گردد روان

وفق سنّت کن عمل ای جان من با هرتوان***در فضایی که روان خواهان آن است بی گمان

خلق نیکو بوده آن خلق رسول(ص)با صد نشان***این همان داد درون است در زمین و آسمان

پس حقیر گوید در این دوران به هر خرد وکلان***خواست فطرت باشدآن خلق رسول(ص)مهربان

9) رعایت وظایف و قانون:

ركن اساسي اجتماع، رعایت وظایف و قانون است و پشتوانه آن فقط دين و ايمان برخاسته از عمق وجدان بشر است. زندگي اجتماعي انسان


1) با توانی پر توان کوشش نما تو همچنان

بدون قانوني كه ويژگي هاي آدميان را در نظر آورد و حكومتي كه آن قانون را به اجرا گذارد، برقرار نمي ماند. دين الهي در اين زمينه بزرگ ترين راهنماي بشريت بوده و نقشي منحصر به فرد را بر عهده گرفته است.

درونت زند بهر عقبا صدا***بگوش و بجان گیر و برخیز ز جا

چو فطرت رود راه آن مقتدا***همان راه قانون و راه خدا

زندگی بشر یک زندگی اجتماعی است، و جامعه ای می تواند مسیر تکامل را بپماید که وظایف افراد در آن مشخص شده باشد، و مسئولیت هر کس همچون حقوق او در جامعه مشخص گردد. و از اینجا نیاز به تشریع قوانین اجتماعی و تنظیم حقوق برای افراد جامعه، روشن می شود. ولی مطلب اینجا است که این قوانین را چه کسی باید تصویب کند؟ بشر یا آفریدگار بشر؟ یک تحلیل کوتاه می تواند به این سئوال پاسخ دهد: یک قانونگذار کامل باید شرائط زیر را داشته باشد تا بتواند شایسته ترین قانون را وضع کند:

الف- باید قبل از هر چیز یک انسان شناس کامل باشد و تمام اسرار جسم و جان بشر عواطف، غرائز، امیال، هوسها، آرزوها، فطریات و ادراکات عقلی او را بداند، و نیز به تمام اصولی که حاکم بر روابط انسانها با یکدیگر است احاطه داشته باشد، تا بتواند قوانینی هماهنگ با تمام اینها وضع کند.ب- باید از گذشته و آینده، تا زمانهای دور، اطلاع کامل داشته باشد، تا ریشه مسائل پیچیده امروز را در گذشته ببیند، و آثار قوانین امروز را در آینده زندگی بشر نیز ارزیابی کند، چرا که حل مشکلات امروز بدون آگاهی از ریشه های آن در دیروز ممکن نیست، همان گونه که مفید بودن یک قانون در امروز بدون توجه به واکنشهای آن فرد کافی به نظر نمی رسد.

ج- قانونگذار شایسته باید دارای« علم کامل» باشد تا بتواند با قوانین خود تمام استعدادها و شایستگی هایی را که در فرد فرد انسانها و اجتماع نهفته است به مرحله بروز

برساند، و آنچه بالامکان و بالقوه در نهاد آدمی وجود دارد جنبه فعلیت به آن بخشد، و با حداقل ضایعات که طبیعی زندگی دسته جمعی است حداکثر بهره را به جامعه برساند.

د- قوانین باید جنبه عملی داشته باشد نه خیالی، و از ضمانت اجرای کافی برخوردار باشد نه بدون پشتوانه، و درک آن برای همگان ممکن بوده باشد نه پیچیده و دور از فهم و درک افراد.

و- قانونگذار حقیقی کسی است که مرتکب لغزش و گناه و خطا و اشتباهی نشود، و از این گذشته نسبت به افرادی که می خواهد قانون را برای آنها وضع کند مهربان و دلسوز، و در عین حال قوی الاراده باشد، و از هیچ قدرتی نهراسد.

ه- قانونگذار شایسته کسی است که خودش منافعی در آن جامعه نداشته باشد، چرا که منافع شخصی و خصوصی به هر حال فکر قانونگذار را به سوی خود می کشاند، زیرا اگر بتواند از تاثیرات آگاهانه آن خود را برکنار کند از آثار ناخودآگاه آن ممکن نیست برکنار بوده باشد.

آیا این جهات ششگانه که در بالا گفته شد در کسی جز ذات پاک خدا پیدا می شود؟ کسی که خالق بشر است و از تمام اسرار وجود او آگاه است. کسی که خطا و لغزش و اشتباه در ذات پاکش راه ندارد. و از اینجا می توان نتیجه گرفت که هر قانونی غیر از قانون خدا ناقص و بی فرجام است و هر حکمی غیر از حکم الهی غیر قابل اعتماد و بی سرانجام است،و....(1)از طرفی وقتی تناقض میان قانون و نیازمندیهای جدید مطرح می شود که قانون به جای اینکه خط سیر را مشخص کند، به تثبیت شکل و ظاهر زندگی بپردازد. قانون هر اندازه جزئی و مادّی باشد و وابسته به مواد مخصوص و شکلهای خاص، امکان بقاء و دوام کمتری دارد و هر اندازه کلی و معنوی باشد و به روابط میان اشیا یا اشخاص بپردازد، امکان بقا و دوام بیشتری دارد. و این ویژگی شریعت مقدس اسلام و احکام آن است. زیرا اسلام از یک سو در وضع قوانین و مقررات خود رسماً احترام به فطرت و وابستگی خود را به قوانین فطری - که امری ثابت و لایتغیر است - اعلام کرده است، و از سوی دیگر هرگز به صورت


1) پیام قرآن - جلد هفتم - آیة الله مکارم شیرازی با همکاری جمعی از دانشمندان

و ظاهر زندگی توجه ننموده است. تعلیمات اسلامی متوجه روح و معنی و راهی است که بشر را به آن اهداف و معانی می رساند. اسلام هدفها و راه رسیدن به آن را در قلمرو خود می داند و مسائل مادی و شکلهای ظاهری را به خود بشر واگذاشته است. رمز دیگر خاتمیّت و جاودانی بودن قوانین اسلام این است که برای احتیاجات ثابت و دائم بشر قوانین ثابت و لایتغیری در نظر گرفته و برای اوضاع و احوال متغیر انسان وضع متغیری پیش بینی کرده است. مثلاً نظامی که انسان باید به غرائز خود پاسخ دهد،«اخلاق» نام دارد، و نظامی که باید به اجتماع پاسخ دهد،«عدالت» خوانده می شود و رابطه ای که باید با خالق خود داشته باشد و ایمان خود را تجدید و تکمیل کند،«عبادت» نامیده می شود.

مع الوصف برخي گمان نموده‌اند كه خاصيت زمان و سپري شدن دوران اين است كه همه چيز حتي نیاز فطرت و حقايق جهان را نيز فرسوده و كهنه نمايد و حال آن‌كه آن‌چه در زمان كهنه و نو مي‌شود ماده و تركيبات مادي است. يك ساختمان، يك گياه، يك حيوان، يك انسان محكوم به گنهگي و زوال است. اما حقايق جهان ثابت و لايتغير است. مثلا آيا عدالت، راستگویی، وفای به عهد.... پس از هزاران سال كهنه و مندرس شده است؟...

روشن است كه پاسخ منفي است و اگر عصر چراغ نفتي و اسب و قاطر و الاغ به عصر برق و هواپيما و فضانوردی تبديل شده است؛ ضرورتي ايجاب نمي‌كند كه الزاماً چون برق به جاي چراغ نفتي و هواپيما به جاي الاغ آمده است؛ بايد مسائل حقوقي مربوط به اين‌ها ازقبيل خريد و فروش غصب و ضمان و وكالت و رهن هم يكسره

تغيير كند.(1)

به بیانی دیگر«می گویند قوانین عصر برق و هواپیما و فضا نمی تواند عیناً همان قوانین عصر چراغ نفتی و اسب و قاطر و الاغ باشد. جواب این است که شک نیست که در عصر برق و هواپیما مسائل جدیدی رخ می نماید که باید پاسخ خودش را بازیابد، ولی هیچ ضرورتی ایجاب نمی کند که الزاماً چون برق به جای چراغ نفتی، و هواپیما به جای الاغ آمده است، باید مسائل حقوق مربوط به اینها، از قبیل خرید و فروش و غصب و ضمان و وکالت و رهن هم یکسره تغییر کند و...»(2)

و در نتیجه گیری از این مطالب می فرماید:«اسلام راه است نه منزل و توقفگاه. خود اسلام از خود به عنوان راه (صراط مستقیم) یاد می کند. غلط است که بگوییم چون منزلها عوض شود، راه هم باید عوض شود. در هر حرکت منظم دو عنصر اساسی وجود دارد: عنصر تغییر مواضع - که متوالیاً صورت می گیرد - و عنصر ثابت راه و مدار حرکت»(3)

شهید مطهری (ره) دراثر دیگر خود، پیرامون این موضوع نوشته اند:«در طبیعت«پدیده ها» متغیرند نه قانونها. اسلام قانون است نه پدیده. اسلام آن وقت محکوم به مرگ است که با قوانین طبیعت ناهماهنگ باشد»(4)و در ادامه بحث می نویسد:«درست است که توسعۀ عوامل تمدّن، نیازمندیهای جدیدی به وجود می آورد و احیاناً یک سلسله قراردادها و قوانین فرعی را ایجاب می کند... امّا توسعۀ عوامل تمدّن ایجاب نمی کند که قوانین حقوقی و جزائی و مدنی مربوط به داد و ستدها و وکالتها و غصبها و ضمانها و ارث و ازدواج و امثال اینها، اگر مبتنی بر عدالت و حقوق فطری واقعی باشد، عوض بشود؛ چه رسد به قوانین مربوط به رابطۀ انسان با خدا یا رابطۀ انسان با طبیعت.قانون، راه و طریقۀ عادلانه و شرافتمندانۀ تأمین نیازمندیها را مشخّص می کند. تغییر و تبدیل وسائل و ابزارهای مورد نیاز سبب نمی شود که راه تحصیل و استفاده و مبادلۀ عادلانه آنها عوض بشود؛ مگر آنکه فرض کنیم همان طور که اسباب و وسائل و ابزارهای زندگی تغییر می یابد و متکامل می شود، مفاهیم حقّ و عدالت و اخلاق نیز تغییر می کند. و به عبارت دیگر، فرض کنیم حق و عدالت و اخلاق یک سلسله مفاهیم نسبی هستند. یک چیز که در یک زمان حق و عدالت و اخلاق است، در عصر و زمان دیگر ضد حقّ و عدالت و اخلاق است.» انسان يك سلسله نيازهاي ثابت و فطري دارد كه گذشت دوران آن‌ها را عوض نمي‌كند، مانند نياز به عدالت، اخلاق، عبادت.... و از آن نظر كه پاسخ اين نيازهاي


1) مطهري، مرتضي، اسلام و مقتضيات زمان، تهران، انتشارت صدرا، جاپ اول، 1368(با کمی تغییر).

2) مرتضی مطهری، اسلام و مقتضیات زمان، ج1، ص16

3) مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج3، ختم نبوت، ص 178.

4) همان، ص 184.

معرفتي، قلبي و عملي را دين آسماني ترسيم مي‌كند؛ بايد گفت تا انسان در اين جهان زندگي مي‌كند دين نقش آفرين در اين زندگي است و مهمترين نقش او پاسخگويي معصومانه و جامع‌نگرانه به نيازهاي فطري آدمي خصوصاً وضع قوانینی که در سعادت دنیوی و اخروي او مؤثر است؛ مي‌باشد. اشتباهات و اختلافات آدميان و گرفتاري آنان در ميان هواها و هوس‌ها در طول تاريخ بشر ضرورت دائمي دين را براي نقش‌آفريني در زندگي انسان‌ها در همة اعصار به گونه‌اي روشن ثابت مي‌كند و البته بحران‌هاي بزرگي كه در حيات آدم رخ مي‌دهد مانند برخي فجايع هولناك و سرگرداني بشر مدرن مي‌تواند عامل مهمي براي تنبه آدميان باشد. بدین جهت چه بسا در عصر پست مدرن كه انسان‌ها خصوصاً غربيان دچار بحران‌هاي هويتي، معرفتي و اخلاقي‌اند به نوعی از دين گريزي خود پشيمان گردند و به معيار و مبنا قرار دادن قوانین دين در زندگي خود رو آورند.

نکته مهم در اين خصوص آن است که نبايد گمان کني تمامي غرب و همه انسان­هاي غربي را مي­توان بی دین فرض کرد. حتي اگر در برخي احکام حقوقي و اجتماعي گرايش انسان غربي به سکولاريسم باشد، باز هم باید پذیرفت که دين و معنويت در زندگي برخی از مردم غرب حضور و ظهور دارد و همين عامل باعث حفظ و نشر دين در غرب شده است. بدون تردید بحران معنويت در غرب مهمترين عامل بازگشت انسان به سوي قوانین دين خواهد بود. لذا همراه با دین و ولایت؛ باید به قوانین و وظایف الهی و آنچه فریادخاموش درون در جهان منحرف معاصر؛ برای رسیدن به آرامش واقعی و سعادت حقیقی به دنبال آن است با معرفت عمل کرد. چرا که از سویی، در اسلام مقررات و قوانین بر اساس واقع بینی استوار است. بنابراین پشتوانۀ احکام اسلام واقعیّت و حقیقت هر امر است؛ به این معنی، قوانین و مقررات اسلام تابع مصالح و مفاسد واقعی است و با فرض ثبوت موضوع، مسلماً حکم هم ثابت است. زیرا واقعیّت بر اساس تغییر زمان، تغییر نمی یابد و اعتبار آن همیشگی و ثابت است. از این رو اسلام و قوانین آن، جنبۀ جهانی و جاودانگی دارد. آیین پاک اسلام گذشته از یک رشته معارف اصلی مربوط به مبدأ و معاد و یک رشتۀ دیگر اصول اخلاقی یک سلسله قوانین و مقررات در مورد اعمال انسانی هم دارد که بدون استثنا به همۀ

جهات جامعه رسیدگی نموده، هر انسان مکلّفی را، اعمّ از سیاه و سفید و عرب و عجم و مرد و زن، در هر محیطی و با هر شرایطی موظّف می کند که اعمال فردی و اجتماعی خود را با آنها تطبیق کند و از آن دستورها، که مجموعۀ آنها به نام شریعت نامیده می شود، پیروی نماید.(1)

این شریعت الهی از بدو وجود تا قیامت برای همۀ افراد و زمانها نازل شده و تنها شریعت صالح برای هدایت است. و به مصداق آیۀ کریمۀ«و من یبتغ غیر الاسلام دیناً فلن یقبل منه»(2)هر کس در جستجوی دین غیر از اسلام باشد و آن را طلب نماید، از او پذیرفته نخواهد شد. به این معنا که هرگز هدایت نمی گردد و به یقین گمراه خواهد شد. زیرا به مقتضای هماهنگی دستگاه تشریع و تکوین، حکم تکلیفی، آثار وضعی خود را به دنبال خواهد داشت. لذا خداوند متعال می فرماید:«ما ذا بعد الحق الا الضلال»(3)

آری ای عزیز بزرگوار، آن برنامه که دست زمینیان را به آسمان می رساند، همان شریعت الهی، یعنی اسلام است. چون لازمۀ لاینفک دین این است که برای ادارۀ امور جامعۀ انسانی و پرورش انسانها نازل شده است و هماهنگی قوانین و مقررات آن با نیاز واقعی جامعه و مناسبت آن باتحولات اجتماع و مطابقت آن با سرشت و سیر جوهری انسان، میزان حق بودن آن است. به جهت اثبات مدّعا، به کلام استاد معظّم، جوادی آملی توجه فرما:

«انسان قافله ای است که راهی را طی کرده، نشئه ای را پیموده و هدفی را در پیش دارد، و قانون هماهنگ با فطرت و سرشت او قانونی است که با گذشته و حال و آینده او سازگار باشد. تقنین قانون با چنین ویژگی، تنها از کسی ساخته است که با خصوصیت گوهر هستی انسان آشنا و از گذشته و حال انسان با خبر بوده و از آینده او نیز مستحضر باشد. کسی که گوهر انسان و نحوۀ سیر او را نمی شناسد و قصد راهنمایی وی را دارد، همانند کسی که مدّعی راهبری مسافری ناشناس می گردد، هرگز صالح نخواهد بود و راهنمایی آن همانند این راهبری چیزی جز راهزنی نمی باشد.


1) سوره نساء، آیه 170.

2) آل عمران / 85

3) یونس / 32

قافله انسانیت جزئی جدابافته از تافته های اجزای جهان نیست، بلکه جزئی از اجزای منسجم جهان است که به نوبۀ خود در آن اثر می گذارد و از آن اثر می پذیرد. از این رو کسی می تواند انسان را راهبری کند که او را بخوبی بشناسد و از رابطۀ او با جهان آفرینش باخبر باشد. و چون تحقق ربط، فرع تحقق طرفین است، شناخت رابطۀ انسان با جهان نیز متفرع بر شناخت طرفین و از جمله متفرع بر شناخت جهان است. کسی که انسان و جهان را نیافرید، نه انسان شناسی راستین و نه جهانشناسی اصیل دارد. پس تنها آن کس که انسان و جهان را آفریده است، به انسان و جهان و ربط و پیوند این دو شناخت و آگاهی تمام داشته و در نتیجه از توان هدایت و راهبری انسان بر خوردار است؛ چنانکه همان مبدأ وحید تنها مصدر صالح برای هدایت مجموعۀ جهان و راهنمایی تمام اجزای آن خواهد بود؛ به گونه ای که هیچکدام از هدف خود محروم نشده و مزاحم رهیابی دیگران به هدف نگردد، و آن کس جز ذات اقدس اله نیست.

با دقت در مطالب مزبور و آیات الهی معلوم می شود که تنها احکام و قوانین دین اسلام حق است و از این رو غیر از آن مخصوصا آنچه ایسم های مختلف مادی و ادیان بشری و آسمانی تحریف شده مطرح کرده اند؛ جز گمراهی چیز دیگری به دنبال ندارد.از سوی دیگر خداوند متعال، پیامبر اسلام(ص) را آخرین پیامبر معرّفی می نماید و در نتیجه شریعت او، آخرین شریعت الهی است که از جانب خدا برای هدایت بشر نازل شده است. تا پاسخگوی نیاز واقعی انسان به قوانینی باشد که هدایت او را در مسیر ملاقات الهی بر عهده دارد. ملاقاتی که نویدگر بهروزی و نجات و سرانجامی خوش برای رعایت کنندگان قوانین الهی و حقوق خدا و مردم می باشد. قرآن نویدگر این خوشبختی، سعادت و سرانجامی خوش برای رعایت کنندگان حدود الهی در چارچوب قوانین مورد نظر یعنی "متقین" در واپسین حرکت تاریخ است. این فرجام خوش، از جمله در این آیات جلوه گر است:

«وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوی»(1)

عاقبت نیک و فرجام خوش برای پرهیزگاری است.«وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ»(2)

عاقبت نیک و فرجام خوش برای پرواپیشگان است«اِسْتَعینُوا بِاللّهِ وَ اصْبِرُوا إِنَّ الأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ»(3)

از خدا یاری جویید و پایداری ورزید، که زمین از آن خداست، و آن را به هر کس از بندگانش که بخواهد می دهد؛ و سرانجام نیک و فرجام خوش برای پرواپیشگان (رعایت کنندگان قوانین الهی) است. در آیات دیگر از جمله در آیه 49 سوره هود به همین فرجام خوش اشاره شده است.

بنابراین اگر ولایت و دینی ادعای جهانی و خاتمیت ادیان را دارد، باید قوانین و احکام آن جاودانه باشد و سیستم قانونگذاری آن باید به نحوی باشد که برای همیشه پاسخگوی نیازهای انسان باشد. یعنی به تمام نیازهای درون و برون فطرت بشری پاسخ دهد و در هیچ برهه ای از زمان و در هیچ نقطه ای از جهان وی را با مشکل و بن بست روبرو نکند. آری ای عزیز قانونمند، بدان و آگاه باش که::

قانون حق، آتشی بر پا کند ***در درون فرد و جمع غوغا کند

جان آدم با قوانین شد عجین ***تا که با آن، اندکی نجوا کند

ای همه داد درون آدمی ***گو که دل، با کی همی مأوا کند(4)

من در این دنیا شدم هر دم غریب ***تا که مولا، جان من آشنا کند

ای خداوند تن و جان و دلم ***داد قانون، عزم آن مولا کند


1) سوره طه، آیه 133.

2) سوره قصص، آیه 83.

3) سوره اعراف، آیه 128.

4) باش با ما تا که دل مأوا کند

بر من و ما بوده تکلیفی به حق ***تا بدان، این جان و تن احیا کند

از شریعت با قوانین کن عبور ***غیر از این ره، جان و دل رسوا کند

پس نما قانون حق را اختیار ***چون قوانین، پوچی را امحا کند

راه قانون را برو همچون حقیر ***با همان خالق که حق احصا کند

10) رهايي انسان از اسارت هاي ظاهري و باطني:

از مسیر فطرت و داد نهان باید گذشت***از تمام خوب و بدهای جهان باید گذشت

در میان جنگ و آن ناتوی سخت دشمنان***با توکل بر خدای مهربان باید گذشت

فتنه ها هر یک کنند روح و روانت را خزان***از درون فتنه ها با صد توان باید گذشت

همسر و فرزند و مادرهر کدام دریست گران***بهر آنها با محبت در عیان باید گذشت

همسر ت باشد عزیز و بهر تسکین همچنان***با گذشت و عشق و ایمان بهرآن باید گذشت

غفلت و سستی و بی حالی بود درد بدان***از تمام این قصور بی هر بیان باید گذشت

اضطراب و استرس دانی همی آرد فغان***از گذشته تا به فردا از همان باید گذشت

مال و منسب می زند بر جان چو سمّ شوکران***از همه پول و مقام با صد نشان باید گذشت

مرکب امن و امان باشد همان ایمانتان***با صلاح معرفت تا آن کران باید گذشت

راه جان باشد همان راه خدای انس و جان***جان من جانانه شو از آن ز جان باید گذشت

گر که می خواهی شوی اهل ولا در هر زمان***با بصیرت از فتن بی هر گمان باید گذشت

مشق گرم زندگی را با خدا هر دم بخوان***چون خدااصل است وازغیرهمان باید گذشت

داد خاموش درون خواند تو را سوی جنان***از مسیرش با همان خواست روان باید گذشت

عمر دنیا کوته است وبی وفا بر هر شبان***از جهان دانی چه پیری یا جوان باید گذشت

آنچه می ماند خلوص است در زمین و آسمان***از ریا و خود نمایی در نهان باید گذشت

پس عزیزم قدرخود را دان دراین دور و زمان***چون که از جسم و جهانت ناگهان باید گذشت

قدر تو برتر بود از آنچه آید بر زبان***با همان روحی که با آن از جهان باید کذشت

با هدایت می دهی پاسخ به داد جسم و جان***چون که با هادی ز شرّ این و آن باید گذشت

این حقیر گوید همی با سوز و آه در هر مکان***عاقبت از ماه و سال با صد فغان باید گذشت

آری ای عزیز بزرگوار، بدان و آگاه باش که بر خلاف ابیات این غزل؛ در نهایت تاسف مكاتب مادی مخصوصا فمينيستي با مباني اومانيستي و سكولار فقط احكام حقوقي و مصالح دنيايي و جنبه مادی انسان را مي بينند. و با این دید ناقص مسیر بشریت را برای رسیدن به سعادت واقعی و رهايي انسان از اسارت هاي ظاهري و باطني به انحراف کشنده و درد آوری کشانده اند. لذا باید روزی پاسخگوی این جفا و جنایت بزرگ و غیر قابل

بخشش خود که در حق فطرت پاک انسانی و فریاد خاموش درون بشری روا داشته اند؛ باشند.

در حالی که اسلام به انسانها هشدار مي دهد تا از خواب غفلت بيدار شوند و خود را از هر قيد و اسارتی آزاد كرده و راه تكامل به سوي آستان الهي را بپيمايند و بيان مي كند كه خدا تو را آزاد آفريده و گل سر سبد هستي تويي و تمام عالم را تحت تسخير تو قرار داده و اگر وفق این غزل به حقيقت خود بنگري متوجه مي شوي كه از ملائك هم بالاتري و داراي چه ارزش و كرامتي هستي پس خود را از قيود و اسارت امور ظاهري و باطني رها كن. بيداري ملل، اين اميد را در دلها زنده مي كند كه در آينده بسيار نزديك با ایمان واقعی به خدا و اسلام ناب محمدی(ص) از زير فشار و سلطه مستبدان و قدرت هاي استكباري و استعماري رها شده تا به استقلال و آزادي برسند.

11) زدودن عقايد باطل و خرافي از جوامع انساني:

گرکه ارشادی نباشد،رسم پیغمبر که هست***گر که انذاری نباشد،سنّت حیدر که هست

گرکه پیغامی نباشد،حرف آن رهبر که هست*** گر که اتمامی نباشد،حجّت برتر که هست

ز حرف و رسم مولا، ای خدا جامانده ام

در جریان خداشناسی، یافتن اصول صحیح فرهنگی، اداری، اقتصادی، اجتماعی و حساسیت نشان دادن در برابر آفات مقوله های مزبور از وظایف و مسئولیتهای اصلی مدیریت الهی است. چرا که در نظام مدیریت اسلامی همه امور فرهنگی، اقتصادی، اداری، نظامی، امنیتی و... در راستای رشد همه جانبه مردم و جامعه در ابعاد مختلف قرار دارد.

بنابراین لازم و ضروری است که حرکت خداشناسی با تمام وجود در جهت خنثی سازی و برخورد با آفات حکومت رحمانی به صورت دقیق، ظریف و برنامه ریزی شده گام

برداشته و با هرگونه تحریف، بدعت، خرافه، خودباختگی، بی تفاوتی، نوگرایی افراطی، تحجر و... که باعث دین­گریزی می شود به طور اصولی و جدی مبارزه نماید.

چراکه بدعتها، تحریف­ها و خرافات یا حذف بخش هایی از دین و قراردادن و اضافه کردن مسائلی به دین، اساس نظام خداشناسی را با خطر روبرو کرده و جامعه و فرد را با فتنه­های جدی مواجه نموده و در مجموع مدیریت رحمانی را در رسیدن به اهداف متعالی انسانی و الهی خود ناکام می سازد.

مع الوصف وظیفه خداشناسان در برخورد با بدعت­گزاران، تحریف گران و خرافه سازان در مرحله اول مبارزه کردن با جهل و ناآگاهی مردم است و سپس باید عوامل تحریف، بدعت و خرافه را شناسایی و در جهت خنثی سازی آنها حرکت نماید. بنابر این:

هر کس که ره ولی رود در چم و خم***هموار و کند رهش ز دام هم و غم

خنثی کند آن حرافه و بدعت و جهل***با علم خدا رود به سویش دم و دم

آری ای عزیز، گاهی اظهار نظرهای غیر متخصصان یا قرائت­های نادرست از دین موجب تحریف و بدعت شده و گاهی دشمنان فطرت و انسانیت زمینه برخی از تحریفها، بدعت­ها و خرافه­ها را برای انحراف بشریت فراهم نموده­اند. برای مثال با توجه به اینکه خالق هستی هدف بعثت انبیاء را برپایی عدل و قسط در جامعه می داند، گروهی با دشمنی؛ جنبه اجتماعی و سیاسی اسلام را نفی کرده و توجه به آخرت را تنها هدف انبیاء معرفی می نمایند.

و نیز نوگرایی افراطی یا تحجر می تواند به یک آفت برای خداشناسی تبدیل گردد. البته همانطور که می دانی زندگی انسانی همواره با تغییر و تحول آمیخته است و مدیریت رحمانی باید با تغییرات روزمره و تحولات مختلف پیش رفته؛ مواضعی متناسب با موقعیتهای نو و جدید اتخاذ نماید و با هرگونه افراط و تفریط در این خصوص مبارزه کند.

البته در این راستا باید اعتراف کرد که متحجران چون مقتضیات جدید را درک نکرده و نمی شناسند برگذشته خود اصرار ورزیده و پای می فشارند و از آن طرف افراط کنندگان چون همه گذشته خود را نفی یا فراموش کرده، بدون هرگونه نقد و بررسی، موقعیتها و مقتضیات نو و جدید را پذیرفته و رهاوردهای آن را کورکورانه قبول می نمایند. قطعاً خطر هر یک برای خداشناسی کمتر از دیگری نیست!در حالی که ائمه معصومین(علیه السلام) خط و مرزها را مشخص فرموده اند:

خطّ و مرزی گر نباشد،ناظم منظوم که هست ***راه و رسمی گر نباشد،سنت معصوم که هست

شمع بزمی گر نباشد،هشت و چار و دو که هست*** عقل کلی گر نباشد،عاقل محکوم که هست

من ز هشت و چار و دویت،ای خدا جامانده ام

آری، شناخت موقعیت های جدید و روش برخورد متناسب با مقتضیات تازه و نو از وظایف اصلی خداشناسی است؛ بگونه­ای که باید با شناخت مقتضیات روز و ارائه پاسخمناسب، مردم و جامعه را از افراط و تفریط محفوظ نماید. چرا که خرافه ها و عصبيت هاي كور و تقليدهاي كوركورانه از باورهاي گذشتگان، بزرگترين مانع رشد و تكامل و ترقي انسان هاست كه زدودن آنها از مبارزه با شرك و بت پرستي طاقت فرساتراست و دين اسلام موفقيت خود را در اين ميدان (مثل نگرش منفي به زن و زنده به گور كردن دختران و...) نشان داده است و خرافه ها و عصبيت هاي مدرن تنها توسط اسلام ناب قابل زوال هستند.تمام باورها و احكام اسلام مثل ازدواج و طلاق و قصاص، حرمت هم جنس بازي، حرمت زنا و شراب خوردن، احكام ارث و... داراي آثار و بركات فراوان است كه مجال ذكر آن نيست. انشاا... در قسمتهایی از مجموعه "فزیاد خاموش درون" به برخی از آثار آنها پرداخته خواهد شد.

12) ایجاد نگرش مثبت به زندگی:

جهان را خرم از عشقي نهان بينم ***عیان را پیچش روح و روان بینم

نهان را در هم از لطفي عيان بينم *** همان را من ز عشق وی جوان بينم

خوشبيني به جهان آفرينش و عالم هستي؛ به اين صورت كه هدف آفرينش (آفرينش) را خير و كمال و سعادت، معرفي مي‌كند، اين انديشه خوشبينانه است كه زندگي را در درون جان ما، وسعت مي‌بخشد و مانع فساد رواني مي‌گردد.(1)وقتي انسان گمان داشته باشد كه در آينده نعمتي نصيب او خواهد شدكه از آن لذّت مي برد و بهره مند مي شود، از اين انديشه، احساس خوب وحالت مطلوب وشيريني به وي دست مي دهد كه به آن ''رجاء'' گفته می شود. يكي از عواملي كه موجب آرامش افراد مي شود اميد داشتن به آينده اي روشن است. اميد، زيباترين ويژگي يك خيال است. اگر مي‌خواهي از زندگي لذت ببري، بايدبا اميد زندگي كني. اين اميد (تصوير مثبت از آينده) است كه انسان را زنده نگه مي‌دارد. بنابراين، بايد تصويري زيبا از آينده بسازي و همواره اميدوار باشي و آينده را آن گونه كه دوست داري؛ مجسم نمايي. و باور كني كه روز به روز، موفق‌تر، شادتر و خوشبخت‌تر مي‌شوي.

فرد با ایمان با ابزار خوش‌بینى و در پرتو روشن‌دلى، به نتیجه مطلوب تلاش‌هاى خود امیدوار است. در منطق فرد با ایمان، جهان نسبت به تلاش‌هاى او بى‌طرف و بى‌تفاوت نیست، بلکه دستگاه آفرینش حامى افرادى است که در راه حق و حقیقت و درستى و عدالت و خیرخواهى تلاش مى‌کنند:«ان تَنصُروا اللّهَ یَنصُرکُم»؛ اگر خدا را یارى کنید (در راه حق گام بردارید) خداوند شما را یارى مى‌کند. اجر و پاداش نیکوکاران هرگز هدر نمى‌رود:«اِنَّ اللّهَ لا یُضیعُ اَجرَ المُحسنین»؛ مع الوصف فرد با ایمان به کمک خداوند امیدوار است و در


1) مطهري، مرتضي، انسان و ايمان، انتشارات صدرا، چاپ هشتم، ص39.

بحران‌هاى زندگى و براى دست‌یابى به اهدافش دست یارى به سوى خدا دراز مى‌کند و این امید به خدا مانع از ابتلا به اضطراب مى‌شود.

از طرفی روان شناسان معتقدند که استرس، اضطراب و مشكلات روحي، رواني، از باورهای غلط و افکار منفی ناشی می شود. تحقيقات پاتيلو (1995) نشان مي‌دهد كه مثبت‌انديشي درباره جهان پيرامون آن، رخوت، افسردگي و رفتارهاي اجتنابي را به دنبال نخواهد آورد. همچنين مطالعات لوینسون (1993) نشان مي‌دهد كه داشتن تصويري مطلوب از خود و آينده، زمينه‌ساز تلاش‌هاي سودمند و پيشرفت‌گرا است و موجب بهبود مؤلفه‌هاي سلامت روانشناختي مي‌شود. دانشمندان ثابت کرده اند؛ فشارهای روانی ای که به انسان وارد می شود مي تواند علت انواع سرطانها باشد. متخصصین تاکید می کنند که بخش عمده ای از فشارهای قلبی در پیِ تعمالات انسان با دیگران زمانی که چاره ای برای حل مشکلات نمی یابد روی می دهد. پزشکان و رواندرمانگران توصیه می کنند که بهترین راه برای درمان استرسها و فشارهای روانی بخشش و چشم پوشی از اشتباهات دیگران است... این عظمت قرآن است که بیش از 1400 سال قبل همین توصیه را برای درمان فشارهای روانی می کند. آنجا که درباره متقین می فرماید: (وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِالنَّاسِ وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ) همانان كه خشم خود را فرو مى‌برند و از خطاى مردم درمى‌گذرند و خدا نيكوكاران را دوست دارد.

پژوهش جدید آمریکایی بر این نکته تاکید می کند که کمترین میزان شادی تاثیر مثبتی را بر سلامت قلب و انجام عمل آن برجای می گذارد، در واقع این مطالعه بر روی 1700 مرد و زن انجام یافته و برای دانشمندان این نتیجه به صورتی واضح، آشکار شده که افرادی که دارای افکار مثبت هستند، نسبت به زندگی خوش بین بوده و زندگی آرامی دارند و از کمترین میزان ابتلا به بیماری های قلبی نسبت به افراد بدبینی که افکار منفی دارند برخوردارند. محققان می گویند: تو می توانی تنها با داشتن دید مثبت به زندگی، خود را از خطر بیماری های قلبی رها سازی و از طریق تغییر افکار منفی خود و تبدیل آن به تفکرات خوش بینانه سعادت را به خود ارزانی کنی. قلب از مهم ترین اعضای بدن است که تحت

تاثیر بسیاری از عوامل درونی قرار می گیرد و این عوامل تاثیرات مخربی را بر آن به جای می گذارد.

بنابر این دانشمندان تاکید می کنند که آسان ترین راه برای حفظ سلامتی قلب، پرهیز از خشم، استرس و فشار روانی است. این مهم با ایمان به خدا و مثبت اندیشی تحقق پیدا می کند. حتی افکار الهی و مثبت روی اجسام از جمله آب اثر می گذارد؛ دکتر ماسارو ایموتو (1943) پژوهش‌گر ژاپنی است که معتقد است مولکول‌های آب در مقابل کلمات و افکار انسان‌ها سریعاً عکس‌العمل نشان می‌دهند. او در ابتدا متوجه شد که شکل کریستال های آب لوله کشی و آب رودخانه متفاوت است و شکل کریستال های آب لوله کشی زیباتر از آب رودخانه است؛ یعنی محیط اطراف نیز بر شکل کریستالها تاثیر گذار است. سپس او آزمایش هایی را بر روی کریستالها و مولکول های انجام داد و شروع به القای کلمات زیبا و زشت به کریستال های آب نمود. وی متوجه شد کریستال هایی که کلمات زیبا به آنها القا شده است؛ شکل زیبا به خود می گیرند و کریستالهایی که کلمات زشت به آنها القا شده است؛ شکل هندسی زشتی به خود می گیرند.وی با بیان این که در تحقیقات خود به نتایج ارزنده و عجیبی دست یافته است، گفت: تلاوت آیه«بسم الله الرحمن الرحیم» تأثیر عجیبی بر روی بلورهای آب زمزم دارد به طوری که هنگام تلاوت این آیه مبارک حباب های زیبایی بر روی آب تشکیل می شود. این پژوهشگر ژاپنی تصریح کرد: از بزرگ ترین تجاربی که در نتیجه آزمایش بر روی آب زمزم به دست آمده، این است که هنگامی که در کنار ظرفی از آب زمزم آیاتی از قرآن کریم تلاوت شود، بلورهایی رمزگونه و زیبا بر روی آن شکل می گیرد.

آری همانطوری که این آزمایشات نشان می دهد مولکول های آب دارای شعور هستند و از طرفی بیش از شصت تا هفتاد در صد وزن بدن انسان را مولکول های آب تشکیل می دهند و بهترین تغذیه برای سلولهای بدن محسوب می شود و حدود نود درصد پلاسمای خون ازآب تشکیل شده است... به همین دلیل می توان گفت تمام افکار مثبت یا منفی بر روی کریستال های آبی که بدن انسان را تشکیل می دهد؛ تاثیر مثبت و منفی دارد و با

مثبت نگری و اعمال خوب می توان شکل کریستال های بدن را زیبا تر کرد و حتی از بسیاری از بیماری های جسمی نیز جلوگیری نمود. مع الوصف امیدواری و مثبت اندیشی انسان در دراز مدت می تواند علاوه بر آثار ارزشمند روحی و روانی؛ در شکل ظاهری و جسمی افراد نیز تاثیر مثبت بگذارد....

پس ای عزیز بزرگوار، بنابر این پژوهشها تو را به تغییر افکار بدبینانه ات که شیوه آن هم بسیار آسان است رهنمون نموده و در اینجا توجه جنابعالی را به بعضی از گام های عملی این تغییر که بر اساس تجربه طولانی مدت حاصل شده، معطوف می دارد:

_ باید بدانی که الله تعالی هر چیزی را برای تو مقدر نموده و تقدیر الهی هرگز تغییر نمی یابد، پس خود را بیش از این اندوهگین مساز و از آینده ترسی نداشته باش چرا که آینده در دست خداست و خداوند هم جز خیر تو را نمی خواهد، پس از این که خود را در آغوش شیطان بیفکنی و از خالق و روزی بخش خود که توانای بر هر چیز است جدا سازی، بر حذر باش!_ اگر منتظر امری بودی پس بدان که اگر خیر تو در آن باشد خداوند آن را برایت میسر می سازد و اگر برایت شر باشد آن را از تو دور می کند، به شرطی که به خداوند توکل نموده و کار خود را به او واگذاری و در تمام کارهایت با او مشورت کنی!

_ باید اعتقاد یقینی داشته باشی بر این که جز خدا خیر و نفعی نمی رساند، در این هنگام است که غم هایت را پشت سر می گذاری و بر کار گذشته پشیمان نمی شوی همچنان که به دلایل بسیاری از آن چه برایت اتفاق بیفتد، نمی ترسی؛ چرا که خداوند همان کسی است که آن چه را در زندگی مناسب توست برایت برگزیده!

_ باید اعتقاد داشته باشی که به زودی مشکلات تو پایان می یابد؛ اما بدین شرط که کار خود را به خداوند واگذاری. چرا که به راستی خداوند بر حل مشکلات تواناست.

_ چرا وجود خدا را در کنار خود احساس نمی کنی؟ در حالی که الله تعالی از تو به خودت نزدیک تر است و هر جا که باشی خداوند با توست و تو را می بیند و مشکلاتت را می داند و بر تغییر زندگی تو به طور کامل البته در وقت مناسب آن تواناست، زیرا تو از آینده

آگاهی نداری و نمی دانی خیر تو در کجاست، بدین خاطر چاره ای جز تسلیم کار خود به خداوند علام الغیوب نداری!

_ از این که به خودت نظر بد داشته باشی پرهیز نما، بلکه به کارهای ناشایست خود که خداوند را راضی نمی کند نظر بد داشته باش! پس شایسته است کارهایت را تغییر دهی و به اعمالی که خداوند را راضی می سازد مبدل کنی؛ و در تغییر رفتار خود نا امید مشو، بلکه تلاش خود را هر چند صد بار تکرار نما... مهم این است که نا امید نشوی چرا که نا امیدی چیزی جز نابودی و افزایش مشکلات و عوارض کار نصیبت نمی سازد!

_ هر چند مشکل تو بزرگ و بی درمان باشد، به دید امری ساده و قابل حل بدان بنگر، فرقی نمی کند مشکل تو مادی، عاطفی، اجتماعی... باشد! بلکه به یاد داشته باش خداوندی که این هستی را آفریده، از حل مشکل بنده ای از بندگانش عاجز نیست._ سعی کن هر چند یک بار در زندگیت به خداوند اعتماد کنی و منتظر نتایج آن باشی... بدون شک تا زمانی که با صداقت بر او تو کل نموده و با اخلاص به سویش رو کنی، تو را یاری می کند که راه دستیابی به این امر همان دعاست.

_ هر چند گناهانت بزرگ و شرم آور و نا امید کننده باشد.... تنها با بازگشت تو به سوی خداوند و توبه صادقانه از قلبت، خداوند در چشم بر هم زدنی قادر به بخشش آن هاست... بلکه حتی بیش از این، خداوند می تواند گناهان تو را تبدیل به نیکی ها نماید!!

برای تحقق این گام ها باید با امید به خدا و مثبت اندیشی شروع کنی و چه بهتر که این کار را از تدبر به قرآن و عمل به آیات آن آغاز نمایی، چرا که آسان ترین و کوتاه ترین راه برای تغییر است. پس اگر خواستی زندگی مملو از خوشبختی داشته باشی، باید به خداوند ایمان و اعتماد داشته باشی؛ چرا که خداوند متعال برای هر کسی که به او ایمان آورده و کارهای شایسته انجام می دهد زندگی خوب و آرامی را تعهد نموده آن جا که می فرماید: "مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ" یعنی: هر کس چه زن و چه مرد کار شایسته انجام دهد و مومن باشد بدو زندگی پاکیزه و خوشایندی می بخشیم و پاداششان را طبق بهترین کارهایشان خواهیم داد.

آری ای عزیز مثبت اندیش، در اسلام سعی شده است با ارائه نگرشی مثبت به افراد و تفسیر واقع بینانه از پدیده ها و رویدادهای زندگی، از اضطراب و نگرانی و احساس پوچی در زندگی، جلوگیری شود. این نوع شناختْ باعث می شود انسان ضمن اعتقاد به آخرت و ابدیت، جهان هستی را پدیده نظام مند، درهم تنیده و دارای قانون؛ بداند که حتی در پس پدیده های به ظاهر ناخوشایند و متناقض نیز نوعی اراده، تدبیر و معنا نهفته است. از این رو، در انسانِ معتقد به دین، احساس آشفتگی، پوچی و بی معنایی رخ نمی دهد. اعتقاد به مصلحت الهی سبب می شود که شخص در برابر پدیده ها و رویدادهای زندگی و نیز وقایع غیرقابل کنترل، چون بیماری، بلایای طبیعی، مرگ عزیزان، شکست ها و ناکامی ها، به سادگی دچار اضطراب و نگرانی نگردد و انسجام شخصیتی و سلامت روانی خود را حفظ نماید.مع الوصف انسان، بدون اميد، خصوصا اميد به رحمت الهي نمي تواند زندگي خوب و آرامي را داشته با شد. و افراد نا اميد و مأيوس در زندگي تعادل روحي خوبي ندارند. و براي همين شيريني و لذّت زندگي را نمي چشند و هميشه در يك حالت نگراني و اضطراب و هراس به سر مي برند. مع الوصف تاکید می گردد براي اينكه بتوان با آرامش حقیقی در زندگي در همه عرصه ها پيشرفت كرد؛ مي بايد در ابتداي كار به عاقبت آن كار اميدوار بود، وگرنه با نا اميدي دست و دل انسان به كار نمي آيد. اميد، محرك انسان براي رسيدن به خواسته ها وآرزوهاست. اينكه همانطور که اشاره شد قرآن كساني كه از رحمت الهي نا اميد هستندرا جزء كافران به حساب مي آورد براي اين است كه يأس ونا اميدي از رحمت خدا، در حقيقت محدود كردن قدرت خداست. محقّق نراقي (ملّا احمد) مي‌گويد:«ضدّ يأس از رحمت خدا، اميدواري به اوست كه آن را صفت رجا گويند و«رجا» عبارت است از: انبساط سرور در دل به جهت انتظار امر محبوبي، و اين سرور و انبساط را وقتي "اميدواري" گويند كه آدمي بسياري از اسباب رسيدن به محبوب را تحصيل كرده باشد».

(روح) درآيه (لا تايئسوا من روح الله) به معني نفس با نفس خوش است وهر جا كه استعمال مي شود كنايه از راحتي، كه ضدّ تعب وسختي دارد. وسفارش قرآن به اميدوار بودن

به رحمت الهي يعني اميد داشتن به زندگي و حيات كه در آن انسان احساس آرامش و راحتي مي كند. پس باید در زندگي اميد داشت و با دید مثبت نگاه کرد. خصوصا اميد به خداوند،كه اين اميد ماية بركات زيادي ازجمله آرامش روحي ورواني براي انسانها مي باشد. البته اميد به لقاي خدا از يك سو، اثر و معلول شناخت است و در اثر ضعف معرفت و وجود غفلت از خدا و قيامت زوال مي‌پذيرد؛ و از سوي ديگر، علت و عامل مؤثر در تغيير رفتار انسان و در نهايت، وصول وي به سعادت ابدي است و نبود آن موجب بحران رواني و شقاوت جاوداني خواهد بود. بنابر این امیدوار و خوش بین باش. اگر همیشه در پی آن باشی که ببینی در زندگی شما چه عیبها و کمبودهایی وجود دارد؛ آن عیب ها را خواهی یافت و احساست نسبت به خود از آنچه هست بدتر خواهد شد. پس به دنبال جنبه ها و جلوه های مثبت زندگی خود بگرد و با امید زندگی کن. لذا با امید و اعتقاد آفرینش را هدفدار و هدف راهمراه خیر و تکامل و سعادت ببین. طبعا این طرز تلقّى از جهان دیدت را نسبت به نظام کلى هستى و قوانین حاکم بر آن خوش‌بینانه مى‌سازد. ویلیام جیمز مى‌گوید:«قیافه دنیا در نظر مردم با ایمان فرق مى‌کند؛ چرا که مردم مذهبى به طور کلى قبول دارند که هر واقعه و امرى که به زندگى آن‌ها ارتباط دارد، انعکاسى از مشیّت الهى است.». اگر انسان بتواند تصويرهاي ذهني خود را مديريت كند و بجاي تصاوير آشفته و منفي، تصاويري زيبا از آينده بسازد، احساسي شادمانه خواهد داشت. آنچه تاكنون در عرصه روانشناسي و تجارب زندگي، به اثبات رسيده است، اين است كه:«آينده را تصاوير ذهني انسان مي‌سازند. يعني انسان هر انتظار و تصويري از آينده داشته باشد، به نوعي همان انتظار و تصوير تحقق خواهد يافت. این اندیشه طبعا شما را با خوش‌بینى و امیدوارى به حرکت و جنبش وا مى‌دارد و براى غلبه بر مشکلات، از هیچ تلاشى فروگذار ی نخواهی کرد و از آثار اميدواري و مطلوب انديشي که در اینجا توجه جنابعالی به برخی از آنها معطوف می گردد؛ برخوردار خواهی شد:

الف. رهايي از به بن بست رسيدن: انسان اميدوار هرگز خود را در بن بست نمي‌يابد و همواره در عمق تاريكي‌هاي مشكلات زندگي و مصايب و ناملايمات روزانه، به سوي روشنايي پيش روي خود حركت مي‌كند.

ب. افزايش انرژي رواني: اين واقعيت تجربه شده است كه در يك مسابقه دو يا اسب‌سواري يا دو ميداني، وقتي علايم خط پايان آشكار مي‌شوند، انرژي رواني شركت كنندگان در مسابقه، به طور قابل ملاحظه‌اي افزايش مي‌يابد. كسي كه تا پيش از اين، انرژي خود را تمام شده احساس مي‌كرد، با پي بردن به اينكه به خط پايان نزديك شده است، جاني دوباره مي‌گيرد و گام‌هاي آخر را با سرعت و توان بيشتري مي‌پيمايد. ممكن است بتوان قضيه را اين‌گونه تحليل كرد كه با نزديكي به خط پايان، اميد بيشتر مي‌شود؛ اميد به برنده شدن و به پايان رساندن مسابقه، اميد به نمايش گذاشتن توانايي‌هاي خود. اميد اين اثر را دارد كه انرژي رواني انسان را افزايش مي‌دهد و موجب مي‌شود كه انسان بر تلاش خود براي رسيدن به مقصود بيفزايد.ج. كاهش ترس و اضطراب: هر كس اميد به بهبودي امور و اصلاح كارها را از دست بدهد، نسبت به آينده و سرانجام كار دچار ترس و اضطراب مي‌شود. چيزي كه مي‌تواند از ترس او كم كند و به اضطرابش خاتمه دهد؛ اميدواري است. براي فرد مذهبي باورمند به شناخت‌ها و ارزش‌هاي اسلامي، كه مي‌داند سر رشته همه امور در دست خداست و او قادر بر هر كاري است و مي‌تواند بدي‌ها را به نيكي بدل نمايد و انسان را به اوج عزّت و سربلندي بندگي برساند، خداوندي كه مي‌تواند كائنات را با سرانگشت حكمت و تدبير بچرخاند و اداره كند، براي چنين انساني، كم‌ترين دليلي براي نااميدي و اضطراب وجود ندارد.

البته بدان و آگاه باش کسى که چنین اعتقادی ندارد هرگز از جهان لذت نمى‌برد و جهان براى او همواره مانند یک زندان هولناک است و سبب بروز اضطراب در وجود او مى‌شود. قرآن کریم مى‌فرماید:«و مَن اَعرض عَن ذکری فاِنَّ له معیشةً ضنکا» هرکس از توجه و یاد من رو برگرداند، زندگى سخت و پر از فشارى خواهد داشت. آرى، ایمان است که زندگى و شرایط سخت و پر پیچ و خم آن را در درون جانت برایت آسان مى‌کند و مانع فشار عوامل روحى و اضطراب‌آور مى‌شود. در هر حال داوري مثبت و زيبا، يكي از بهترين راههاي شادمانه زيستن است. اگر انسان ياد بگيرد كه مثبت فکر نماید و داوري كند. و از داوريها و

پيشداوريهاي منفي و بدبينانه و خودخواهانه پرهيز نمايد، عصباني نخواهد شد، حرص نخواهد خورد. مضطرب و افسرده نخواهد شد. بلكه در همه موقعيتها، احساس لذّت، خوشبختی و شادمانگي خواهد كرد. لذا شايد بتوان گفت: یکی از شيوه های ايجاد اميد به بهبودي كه توسط متخصصان براي درمان بيماران جسمي - رواني به كار گرفته شده استفاده از«دارونماها» بوده است.«دارونما» ماده بي‌اثري است كه هم تأثيررواني دارد و هم تأثير فيزيولوژيك. نقش اين دارونماها ايجاد اميد به بهبودي است. حال اگر شما بتوانی علاوه بر خود؛ سایر افراد مایوس و نامید را به يك تكيه‌گاه عظيم و پايدار متوجه سازی ونسبت به رحمت پروردگار اميدوار كنی، بهترين و آسان‌ترين و ساده‌ترين راه را در حل مشكلات برداشته ای.(1)

13) فراموش کردن غیر خدا:

در ارض و سما از تو تو را می خواهم***با داد نهان همی تو را می خواهم

چون داد خموش تن و جانم گوید***با بانگ رسا فقط تو را می خواهم

فریاد اناالحق زنم و می گویم***از حق و حقوق به حق تو را می خواهم

جز عشق و وصال تو نخواهم چیزی***پس عاشقتم ز جان تو را می خواهم

با بی کسی ام در همه جا می گویم***با لطف تو من همی تو را می خواهم

منّت بنه بر من ضعیف یا الله***من هیچ ام و با هیچ تو را می خواهم

هر کس به کسی نازد و من می گویم***نازم به تو و ز حق تو را می خواهم


1) مولف(بابایی، علی)، معنا درمانی(درمان استرس، اضطراب و افسردگی بدون استفاده از داروهای شیمیایی) ص 270 تا 283

آلوده تنم و لیک گویم ز نهان***با بانگ بلند که من تو را می خواهم

از غیر تو بی زارم و گویم به جهان***با تو همه چیزم و تو را می خواهم

چون منتظران منتظرم یا مولا***با شوق امام چو او تو را می خواهم

در غیبت یار با ولی هستم و بس***در راه ولا لطف تو را می خواهم

ای محرم اسرار دل تنهایم***دانی ز جهان فقط تو را می خواهم

فریاد خموش این حقیر می گوید***آن گمشده ام تویی تو را می خواهم

در یکی از ابیات غزل مزبور آمده است که: " در ارض و سما از تو تو را می خواهم - با داد نهان همی تو را می خواهم " آری ای عزیز بزرگوار واقعا خوشا بر احوال انسانی که بر خلاف افکار مادی ای که توسط ایسم های مختلف در جهان غرب مخصوصا در قرون اخیر بر بشریت حاکم شده با شناخت و معرفت جز خدا چیزی نخواهد و همواره در مسیر یاد خدا و فراموش کردن غیر خدا و به نوعی در راستای آنچه فریاد خاموش فطرتش طالب آن است؛ با یقین و باور گام بر دارد.

گاهی انسان این چنینی در محراب عبادت قرار می‌گیرد و به راز و نیاز و نماز به درگاه وی روی می‌آورد و او را به الله بودن، ربّ بودن، رحمان بودن، رحیم بودن، یگانه بودن و صمد بودن توصیف می‌کند. راز و نیاز، عالی‌ترین تأثیرها را در نفس او بر جای می‌گذارد و روح و زندگی وی را براساس مکتب والای اسلام پرورش می‌دهد. از نماز کمک می گیرد؛ چرا که نماز، سرود توحید و یکتاپرستی، فضیلت و پاکی است که فکر و روح را در برابر عوامل آلوده ای که از زندگی روزمره با آن سر و کار دارد، پاک نگه می‌دارد. اگر حضور نماز در زندگی، کم رنگ شود یاد خدا به فراموشی سپرده و جولانگاه شیطان فراهم می شود. امام رضا (علیه‌السلام) از رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت کرد: شیطان از مؤمن، دلتنگ

است؛ مادامی که نمازهای پنج گانه را به جای آورد. هر گاه نماز خود را ترک کند، شیطان بر او مسلّط، می‌گردد و گرفتار گناه و فساد می‌شود.(1)چرا

که ترک نماز؛ فراموش کردن خدا و تسلط شیطان را به دنبال دارد.

14. رفع گرفتاری: زندگی همواره با فراز و فرودهای بسیاری همراه است. غم‌ها با شادی‌ها در آمیخته‌اند و سختی‌ها همراه گشایش‌ها جلوه‌های مختلف زندگی بشرند. آن گاهکه انسان با گرفتاری‌های زندگی، دست و پنجه نرم می‌کند، بهترین راه برای رفع گرفتاریها؛ پناه بردن به آفریننده جهان است. مقاتل می‌گوید از امام رضا (علیه‌السلام) درخواست کردم که برای برطرف شدن گرفتاری‌ها و برآورده شدن حاجت‌هایم دعایی تعلیم دهند. حضرت این نسخه را تجویز فرمودند: غسل کن، لباس تمیز بر تن کن، بوی خوش استعمال کن و زیر آسمان دو رکعت نماز بگذار. سپس دعا کن.(2)

شخصی در کار خود مانده بود که برای مسافرت، راه دریا را پیش گیرد یا از خشکی برود؛ چرا که در هر دو با خطرهای بسیاری مواجه بود. امام رضا (علیه‌السلام) به او فرمودند:در غیر از وقت نماز، وارد مسجد شو و دو رکعت نماز بخوان. سپس صد بار از خدا طلب خیر کن. سپس به قلبت رجوع کن و به آن عمل کن.(3)در هر حال تنها راه رفع گرفتاریها ایمان کامل و اعتقاد راسخ به خداست...

15. جلوگيري از بحران هاي رواني و توليد نشاط، شادی و آرامش:

می شود روزی در این دنیای شاد*** شادیهای ما رود روزی به باد

خنده و شادی ی جسم گردد فنا ***با همان شادي ي روح آييم به ياد


1) صدوق، عیون اخبار الرضا (علیه‌السلام)، ج2، ص28.

2) کلینی، الکافی، ج3، ص477.

3) همان، ص471.

دين وحياني كه منشأ آن وحي از جانب خداست، از آن جهت كه با فطرت انسان هماهنگ است، افزون بر سعادت اخروي، آرامش دنيوي را نيز تأمين مي‌كند و نيازهاي رواني انسان را به نيكوترين صورت برآورده مي‌سازد.(1)ايمان ديني به انسان، اعتماد و اطمينان مي‌بخشد و دلهره و نگراني نسبت به رفتار جهان را در برابر انسان زايل مي‌سازد.(2)

لذا در ابتدا به عنوان مقدمه باید عرض شود که شادی و نشاط حقیقی و شناخت و معرفتصحیح نسبت به کمّ و کیف آن از جمله بحران های معرفتی بشر در جهان غرب است. شادی و نشاط واقعی و درست همان چیزی است که فطرت پاک بشری و فریاد خاموش درون آدمی؛ تشنه استفاده و بهره مندی درست از آن است که آن هم تنها از طریق ایمان به خدا محقق می شود.... ولی در نهایت تاسف ایسم های مختلف نه تنها از فهم و درک شادی و نشاط درست؛ عاجزند. بلکه در برابر بسترها و زمینه های معرفت واقعی نسبت به شناخت کم و کیف ابعاد و چارچوب حقیقی و الهی آن ایستاده اند. و با ترویج شادیهای کاذب، غلط و نامشروع که منجر به بی بند و باری و خارج شدن انسان از مسیر انسانیت می شود؛ بالاترین ظلم و جنایت را در حق نفس خود و بشریت روا نموده اند. تاسف بارتر اینکه در اوج بی معرفتی تازه خود را با شادیهای کاذب، متمدن و مدرن فرض می کند. در همین راستا برخی این شبه را مطرح می کنند که دین و معنویت با شادی و نشاط ناسازگار است؟! یا می گویند رهبر الهی که براساس دین، زمام امور را به دست گرفته می تواند مانع بزرگي بر سر راه شادی و نشاط بشر باشد؟!!

توضیح اینکه در این راستا هر كس ممكن است برداشت خاصي از مفهوم«نشاط» داشته باشد و متناسب با آن براي تحصيل و فراهم سازي مقدمات آن تلاش كند، امّا تعريفي كه با رويكرد ديني از نشاط سازگاري داشته باشد اين است كه فرد در زندگي خود احساس رضايت و سعادتمندي داشته و از سلامت رواني برخوردار باشد. طبق اين تعريف،


1) علامه طباطبايي، اصول فلسفه و روش رئاليسم،(به نقل از يوسفيان، ص 30)

2) همان، ص42.

سؤال در واقع برمي‌گردد به اينكه چه كار باید انجام دهی تا در زندگي، احساس رضايت و سعادتمندي داشته و سلامت رواني خود را حفظ كني.

عمده‌ترين عواملي كه نشاط انسان را در زندگي از وي سلب مي‌كند و باعث اضطراب، افسردگي و انواع اختلالات رواني در فرد مي‌شود. افتادن در دام غرايز، احساس پوچي و بي‌معنايي و درماندگي در برابر حوادث و بحرانهاي زندگي است.(1)

بنابراين نشاط خود را در زندگي بايد در مسايلي جستجو كني كه بتواني اين عوامل بحران‌زا راكنترل فرمایی. به اعتقاد بسياري از روان شناسان مهم‌ترين عاملي كه مي‌تواند عوامل بحران‌زاي زندگي را كنترل كند و زمينة نشاط و احساس عزت نفس را در انسان به وجود آورد چيزي جز مذهب و اعمال و رفتار مذهبي نيست. پس بايد براي كسب نشاط بيشتر و مصونيت از اضطراب و افسردگي به سوي دين و مذهب روي آوري و با ياد خدا و انجام اعمال و رفتار مذهبي به احساس نشاط بيشتر دست يابي. قرآن آرامش اولياي الهي را چنين بيان مي‌كند:«أَلا إِنَّ أَوْلِيَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَكَانُواْ يَتقون»(2)

آگاه باشيد كه بر دوستان خدا نه بيمي است و نه آنان اندوهگين مي‌شوند؛ همانان كه ايمان آورده و پرهيزگاري ورزيده‌اند.

ترس و اندوه، دو حالت رواني و برهم زننده‌ي آرامشند. نفي آن دو از سوي اولياي خدا، مساوي با حصول آرامش و برطرف شدن اضطراب است. دوستان راستين خدا آن‌قدر به خدا نزديك شده‌اند كه ميان آنان و خدا فاصله‌اي نيست، آنان از هر گونه وابستگي به جهان ماده آزادند، نه با از دست دادن امكانات مادي فريادشان بلند مي شود، و نه ترس از آينده افكارشان را به خود مشغول مي‌سازد. اولياي خدا، كساني هستند كه حوادث ناگوار روزگار در ديدگاه آنان زشت و ناخوشايند جلوه نمي‌كند، هر چه از دست بدهند غمي به دل راه نداده و اندوه بر چهره‌شان نمي‌نشيند، اينان برخوردار از اطمينان و آرامش نفس هستند.


1) محمود ميرنسب، بررسي رابطة توكل به خدا... با اضطراب و افسردگي، پايان نامة كارشناسي ارشد، دانشگاه تهران، 1379، ص 57-20.

2) يونس/62 و 63

آرامش اولياي خدا بشارتي از سوي خداوند به آنان است، كه از راه ايمان وتقواپيشگي به اين مقام رسيده‌اند كه نه در دنيا و نه در آخرت از هيچ نترسند و بر هيچ امري نگران نباشند؛ جز مواردي كه خدا خواهد، و خداوند خواسته تا از پروردگار خويش و از دست رفتن كرامت الهي، ناراحت باشند كه اين ترس و حزن، تسليم در برابر خداست.(1)

بنابر این:

راه آرامش بود راه ولا***غیر از آن آرد هزار و یک بلا

گر که خواهی گردی از غمها رها***راه فطرت را برو در این سرا

داد خاموش درون گوید به ما***راه فطرت بوده راه انبیا

عقل و شرع خواند تو را با صد ندا***سوی محبوبی که هست در ماورا

آن خداوندی که با صدها صدا***خواست روح و جسم توست بهر لقا

با خدا گردی تو شاد و با وفا***می شوی آرام و گیری صد نوا

یک وجب از آسمان و آن بالا***بهر خوبان است و پاکان در فضا

حزن و اندوه و دلی پر ماجرا***می کند غوغا و بلواها به پا

استرس و اضطراب و هر خطا***با خدا گردد مداوا ای هما

پست و مال و هر نوع جنس پربها***کی دهد آرامش و مهر و سخا


1) الميزان، ج10، ص88. تفسير نمونه، ج8، ص332

دار دنیا با خدا دارد صفا***بی خدا گردد همه ماتم سرا

هر که از مولا شود روزی جدا***بر خودش کرده هزار و یک جفا

دان که ایمان و خلوص در هر کجا***می دهد امراض روح و جان شفا

چون که لا خوف علیهم با دعا***باب آرامش بود تا منتها

از همان روز نخست و ابتدا***با خدا رو تو به اوج و انتها

پس عزیزم با خدا شو با خدا***چون حقیر کن تو به مولا اقتدا

آری ای عزیز بزرگوار علاج تمام بيماري هاي جسمي، ذهني و روحي در عشق الهي نهفته است.در هر لحظه خود را لايق محبت کردن، دوست داشتن و عشق ورزيدن به انسان ها، پرندگان، حيوانات و گياهان بدان،.حتي به دشمنان خود به ديده ي ترحم نگاه کن و احساس کن که شما وسيله اي جهت رشد و آگاه ساختن آنها هستي و براي آنها طلب آرامش و شادي از درگاه خداوند کن. بدان که تمام هستي با نيروي عشق و دوست داشتن در جريان است و شما نيز براي تجربه ي عشق به اين کره ي خاکي قدم نهاده اي.در زندگي خود طوري رفتار کن که باعث دل شکستن و آزار ديگران نشوي، سپس شاهد برکات الهي و موفقيت هاي گوناگون در زندگي ات باش. عادت کن که به هر واقعه اي، لبخند بزني.خنده، روشی براي تقويت جسم، ذهن و روح است و تنها زماني مي توان افسرده بود که خالقي وجود نداشته باشد؛ يعني هيچ وقت براي افسرده بودن وجود ندارد. از نظر اسلام و قرآن، مؤمن شادترين انسان است. چون از هر گونه سختي روزگار گلايه و شكوه و ناله نمي‌كند. دنيا را محل ماندن نمي‌داند، و يك توقفگاه موقت به حساب مي‌آورد. سختي‌ها را تحمل مي‌كند. و در انتظار وصال پروردگار، لحظه‌ها را با احساس رضايت و شادماني

سپري مي‌كند. و خداوند تبارك و تعالي نيز به خاطر اين رضايت و شادمانگي مؤمن، عاشقانه او را دعوت به بهشت مخصوص خود مي‌كند. و لحظه‌هاي شادمانگي را براي او رقم مي‌زند؛«يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي»(1)

غرق وگشتم در حریم عاشقی، تا مثل آن دریا شوم***قطره ای هستم ز دریای وجود،بی شک همان دریا شوم

ای عزیز جان و دل،راهی بده تا سوی آن دریا روم***جان جانان همرهی کن تا که من هوشیار آن دریا شوم

و نیز:

اي رها گشته زِجان،با که هم آغوش شدي***پرده دار ره دل، با چه هم آغوش شدي

عشق تو همچو چراغيست براي دل ما***تو که با خاطر معشوقه هم آغوش شدي

و همچنین باید با تمام وجود اذعان کرد که:

جانا ز نهان، نسیم عشق، آید از او***بر جام جهان، نهیب عشق، آید از او

فریاددلم، زجان، چوگویدبه حقیر***دربی خبری، خبر زعشق،آیداز او

از طرفی انسان ها براي آنچه كه ندارند سعي و تلاش مي كنند تا به دست آورند. غم و غصه مي خورند و هم چنين نسبت به آنچه كه دارند نيز نگران هستند كه مبادا حوادث روزگار آنرا از چنگ آنها درآورد و تنها ايمان؛ هر دو آفت را از بين مي برد و در انسان ايجاد انبساط و سرور مي كند. به عبارت ديگر آنچه اعصاب آدمي را در اين زندگي فرسوده مي كند اضطراب ها و هيجانهايي است كه از شادماني دستيابي به علايق مادي، و افسردگي از نرسيدن به آنها حاصل مي شود و تنها ايمان است كه به مومن آرامش و اطمينان مي دهد و انسان را به ساحل امنيت و آرامش و سلامت مي رساند. آری کسی که خدا را به


1) فجر، آية 27 الي آخر.

عنوان مبدأ هستی نمی‌شناسد، معاد را نیز باور ندارد. نتیجه طبیعی این بینش آن است که از یک سو نگران از دست دادن چیز‌هایی است که دارد؛ از دیگر سو، در حسرت چیزهایی است که ندارد. به دیگر سخن از یک طرف تمام آرزوها و آرمان آدمی را در دنیا می داند و از طرف دیگر، دنیا را امری پایان پذیر و موقت می‌شناسد. از این رو گفته اند "هیچ شربتی تلخ‌تر از تفکر مادی و خدا ناباوری در کام انسان ریخته نشده است".هم چنین زندگی برای او بی معنا خواهد بود. با خود می‌گوید: یعنی چه که انسان به دنیا آید و بمیرد و نابود شود!در ضمن آینده برای او مبهم و تاریک است؛ چرا که دین را موجب ترس و وحشت در وجود آدمی می‌داند. و یا وقتی به قلّه رفاه مادی و دنیایی می رسد تازه به پوچی می رسد. پس انسان یک بُعد و نیاز دیگری هم دارد که اگر تامین نشد؛ اغنا نمی شود. بُعد اصلی انسان آن است و اگر همه نیازهای مادی اش تأمین شود، ولی آن بُعد معنوی هم چنان تأمین نشود؛ این در واقع نسبت به آن جا احساس فقر شدید می کند و دین این نیاز را تأمین می کند. لذا کسی که خدا را می‌شناسد و ایمان به مبدأ و معاد دارد:

اوّلاً: چون خدا خواسته فطرت او است و در عمق دل و جانش نهفته است، از طریق ارتباط روحی با او به آرامش عمیق توأم با رضایت و خشنودی نایل می‌گردد. ثانیاً دنیا معبود او نیست و تمام امیدو آرزویش در آن قرار داده نشده تا برای از دست رفتن آن در اضطراب و تشویش باشد. او با توکل به خدا و دل بستن به عنایات و تقدیراتش، آرامش روحی می‌یابد. میزان آرامش روحی هر فردی؛ متناسب با میزان شناخت و معرفت و ایمان و پیوند قلبی‌اش با خدا است. اگر می‌بینی بسیاری از خداپرستان فاقد آرامش روحی هستند، به دلیل ضعف معرفت و کم سو بودن نور ایمان و توکل آن‌ها است. دانشمندان روان شناس مى گويند: در زمان ما بيمارى روانى و ناراحتى روحى بيش از هر زمان ديگر است. و نيز مى گويند: يكى از عوامل اين بيمارى احساس نگرانى است; نگرانى از حوادث آينده; نگرانى از مرگ، نگرانى از جنگ و نگرانى از فقر و شكست.آنها اضافه مى كنند: از جمله چيزهايى كه مى تواند نگرانى را از روح انسان دور كند

ايمان به خدا است زيرا هر وقت عوامل نگرانى مى خواهد در روح او نفوذ كند ايمان به خدا آن را عقب مى راند. خدايى كه مهربان است، خدايى كه روزى دهنده است، خدايى كه از حالات بندگانش آگاه و هر گاه رو به سوى او آرند، به آنها كمك مى كند و از ناراحتى ها رهايى مى بخشد. به همين جهت مؤمنان واقعى هميشه احساس آرامش مى كنند و هيچگونه نگرانى در روح آنها نيست و چون كارشان براى خدا است اگر زيانى هم كنند؛ جبرانش را از او مى طلبند و حتى در ميدان جنگ لبخند بر لب دارند. قرآن مجيد مىگويد:(الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن(«آنها كه ايمان آوردند و ايمان خود را با ستم نيالودند، آرامش و امنيت براى آنهاست».(1). بنابراين، ايمان به خدا، به روح و روان انسان، آرامش مى بخشد، رفتار و گفتار او را در خانواده و اجتماع، متعادل ساخته و كنترل مى كند و اگر از مال و مقام دنيا، چيزى به دست آورد، به آن دل نمى بندد و اگر هم از مال و مقام دنيا، جدا شود، باز هم اندوه و غصه اى ندارد:« لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ» تا بر آنچه از دست شما رفته، اندوهگين نشويد و به آنچه به شما داده است، شادمانى نكنيد و خدا هيچ خود پسند فخر فروشى را دوست ندارد.

علاوه بر موارد مذکور ظلم ستیزی، طاغوت شکنی، فرار از تملق و چاپلوسی، عزت نفس و دوری از تواضع و ذلت در برابر صاحبان زر و زور و تزویر، و غیر این‌ها، که همگی نشانه کمال و وارستگی انسان است، از فواید و نتایج خدا شناسی است. عقل حکم می‌کند برای نیل به مقام "انسانیت" باید خدا را شناخت. مع الوصف اگر دیندار باشی و از دستورهای خدا و پیغمبر پیروی کنی، هم در این دنیای زودگذر خوشبخت می شوی و هم در زندگی جاوید و بی پایان جهان دیگر، سعادتمند خواهی بود؛ زیرا خوشبخت و سعادت مند کسی است که در زندگی خود هدف صحیحی داشته، از اشتباه و گمراهی به دور بوده، دارای اخلاق خوب و پسندیده باشد، کارهای نیکو انجام دهد و در زندگانی پر از تلاطم دنیا قلبی


1) سوره انعام، آيه 82

مطمئن و دلی نیرومند و آرام داشته باشد. بدون تردید دین و ایمان و اعتقاد به خدا، انسان را به چنین مسیری هدایت می کند و بدون خدا و دین، سعادت و خوشبختی امکان ندارد؛ زیرا اعتقاد و تقید به دستورات خدا همانند یک پلیس بیدار، همواره در دل انسان جای دارد و او را از رذایل اخلاقی بازداشته و به فضائل وادار می کند و آرامش واقعی را در دنیا و فلاح و رستگاری را در آخرت برای وی به ارمغان خواهد آورد. در مجموع ای عزیز بزرگوار:

بهر چه کردی تو روز و شب وجودت را خراب***با گناه و غفلتت کردی تو جان خود کباب

یا که با سستی شدی تسلیم نفس و ماسوا***معنویت را نمودی تو فدای نان و آب

هر که از معنا شود روزی جدا در این سرا***ظلم وافر کرده بر خود با هزار و یک خطاب

دان که ایسمها هر کدام دادند جوابی بی بها***با همان دنیای دون و ظاهرش با صد لعاب

هر کدام گفتند علیه دین و معنا و خدا***با چنین فکری یقین دان می شوند روزی عقاب

دار دنیا و زر و زیور چو بند اژدها***گرکه باشند خودهدف هرلحظه گردندچون حجاب

در چنین حالی یقین دان گشته ای از حق جدا***داد خاموشت همی گوید که ای عالی جناب

کن رها این ایسم و آن ایسم و حوسها و هوا***تا شوی راحت ز شرّ این و آن و هر عذاب

راه راست باشد همان قرآن که هست راه خدا***بهر چه گشتی چو حیوان دنی با آن کتاب

باطن معنا بود عشق خدا و هم ولا***چون که آن باشد نیاز روح و جان هر شباب

دان که بی او می شوی هر آن دچار صد خطا***آن خداوندی که دارد بهر ما صدها جواب

فطرت و فریاد خاموش درون بی هر صدا***از تو می خواهد خدا را با همان قرآن ناب

آدمی با هر مقامی اندر این صحن و سرا***بی خدا هیچ است و بی شک می رود در منجلاب

آنچه آرام می کند روح و روان را در فضا***از غم و افسردگی و استرس و اضطراب

یا که درمان همه درد و غم و رنج و بلا***در زمانی که شده دنیای دون نوعی نقاب

معنویت بوده و راز و نیاز با هر دعا***این همان خواست روان است دون هرنوعی سراب

گر که باشی صاحب هر قدرت و کاخ و نوا***عاقبت خواهی خدا را در فضایی پر عتاب

قدر خود را خوب بدان همچون شهید کربلا***چون که با معنا نمود روح و روان ها را مجاب

پس عزیزم دان که معنا بوده گنجی پر بها***با شعور و معرفت رو سوی آن با صد شتاب

این حقیر گوید که مفقود بشر تا ماورا***بوده معنا و همان ذکر خدا با هر ثواب

مولف در یکی از جلدهای مجموعه"فریاد خاموش درون" تحت عنوان " معنا درمانی" بصورت مفصل در خصوص آثار ارزشمند ایمان به خدا و کم و کیف رسیدن به آرامش واقعی بحث نموده است. خواندن این کتاب به همه آنهایی که می خواهند بدون استفاده از داروهای شیمیایی؛ از استرس، اضطراب و افسردگی نجات یابند؛ توصییه می شود.

نتیجه‌ی بحث

ای خداوندی که هستی در درون قلب ما***از همه غم های عالم جان ما را کن رها

یا بده آرامشی از جنس ایمان و شناخت***تا شویم آسوده از دنیای دون و ماسوا

حس پرستش یا شناخت و گرایش ذاتی انسان ها به خداوند عالم از جمله امور فطری است که در نهاد همه‌ی انسان ها در طول تاریخ به ودیعه گذاشته شده است. لذا همه‌ی

انسان ها ذاتاً به سمت خداوند گرایش دارند؛ هرچند این امکان وجود دارد که به جهت عواملی از جلمه اعمال ناشایست و نیز مشغول شدن بیش از حد به دنیا مورد غفلت قرار گیرد. مع الوصف وجود خدا از راه های منطقی و برهان های مختلف عقلانی همانطور که در این کتاب آمده است، قابل اثبات است. ولی ذات خداوند قابل تعریف نیست و کسی نمی تواند با عقل محدود خود؛ کنه و ذات او را درک کند.

البته همانگونه که در مقدمه آمده است؛ باید همچنان به این حقیقت تلخ اعتراف کرد که متاسفانه انسان جدید و فلاسفه معاصر در غرب، به علل گوناگونی همچون استفادهابزاری از عقل، پیشرفت‌های علوم مادی و تجربی، ضعف مراجع دینی (یهودی و مسیحی) در پاسخ‌گویی به نیازهای فکری و عملی او، رفتار نامناسب کلیسا با اهل اندیشه و رشد فزایندۀ سرمایه‌داری و مصرف‌گرایی، دچار بحران خداشناسی و معنویت ستیزی شده است. پوچی و بی‌معنایی و به دنبال آن، اندوه، دلهره و نومیدی در زندگی فردی از یک‌سو و ناامنی و بی‌عدالتی در زندگی اجتماعی و جهانی از سوی دیگر، پیامدهای گریز ناپذیر عدم اعتقاد به خدا و ناشی از معنویت ستیزی بوده است. در این میان، همانگونه که در جای جای این کتاب اشاره شده است؛ آنچه مغفول مانده، ایمان به خدا بوده است. انسان جدید، خدا را انکار کرد تا با پشت‌کردن به خالق هستی، هر کار و عملی برایش مباح گردد و با این بینش خطرناک ضمن جفا و ستم در حق عالی ترین نیاز انسان یعنی پرستش خدا؛ بالاترین ظلم را در حق فطرت بشری و نفس انسانی خود مرتکب شود.

منابع:

• قرآن كريم

• نهج البلاغه، ن: فيض الاسلام، مركز نشر آثار فيض الاسلام، تهران، 1368، چاپ دوم

• المعجم المفهرس لاحاديث بحارالانوار، تهران، مؤسسه الطباعه و النشر وزاره الثقافه و الارشاد الاسلامي، 1373

• ابن ابي الحديد، عبدالحميد بن هبه الله، شرح نهج البلاغه، ابوالفضل ابراهيم، محمد (مصحح)، 1387ق، دار احياء الكتب العربيه

• ابن بابويه، محمد بن علي، (1362ش)، الخصال، الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي، غفاري، علي اكبر: مصحح، انتشارات اسلامي، قم

• ابن ابی جمهور، محمدبن علی بن ابراهیم، عوالی اللئالی، انتشارات سیدالشهداء قم، چ 2، 1386

•ابن شعبه، حسن بن علی، تحف العقول، ترجمه احمد جنتی عطایی، تهران، انتشارات علمیه اسلامی، 1363

• ابو محمد احمدبن داوود الدینوری، ارشاد القلوب، ناشر احیاءالکتب العربیه قاهره. چ 1، 1380• الاحسائي، ابن ابي جمهور، عوالي اللئالي، تقديم: السيد شهاب الدين النجفي المرعشي، تحقيق: مجتبي العراقي، الطبعه الاولي، 1403، نشر السيد الشهداء - قم

• ارفع، سيد كاظم، ترجمه نهج البلاغه، مؤسسه تحقيقاتي و انتشاراتي فيض كاشاني، چاپ دوم، 1379ش، تهران

•آرون، ریمون، مراحل اساسی اندیشه در جامعه‌شناسی، باقر پرهام، تهران، انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، 1366ش.

• امام خمينى، سيد روح الله، توضیح المسائل(مُحَشّی)، تحقیق سيد محمد حسين بنى هاشمى خمينى، قم، دفتر انتشارات اسلامى، چاپ هشتم، 1424ق.

•بابایی، علی، جزء سی قران بصورت منظوم،، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول(1389)

• بابایی، علی، دیوان حقیر، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول (1389) چاپ دوم 94 انتشارات دارخوین

•بابایی، علی، تنها راه سعادت...، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول (1389) چاپ دوم 94 انتشارات دارخوین

• بابایی، علی، بحرانهای معرفتی مکاتب و فلاسفه غرب....، انتشارات دارخوین، چاپ دوم 1398

• برازش، علي رضا، المعجم المفهرس لالفاظ غرر الحكم و دررالكلم، انتشارات اميركبير، تهران، ايران، چاپ اول، 1371

• تميمي آمدي، عبدالواحد 1366، غررالحكم و دررالكلم، مصحح: ميرجلال الدين حسيني ارموي، تهران، انتشارات دانشگاه تهران،

• تميمي آمدي، عبدالواحد (1382) گفتار اميرالمؤمنين علي (عليه السلام)، م: حسين شيخ الاسلامي، قم، ر: انصاريان 1382

• جوادی آملی، عبدالله، تفسیر تسنیم، اسراء، قم، چ 1، 1378

• حر عاملی، محمد بن حسن، وسایل الشیعه، قم، موسسه آل البیت (علیه السلام)، چاپ دوم. 1405 ه. ق. جهاد با نفس، کتاب جهاد وسائل الشیعه، مترجم: علی افراسیابی، انتشارات نهاوندی، چ 3، 1382

•حسين زاده، محمد، مبانى معرفت دينى، )قم: مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، چاپ دوم 1380)، صص 87 - 120

• رباني، هادي، 1383، گزيده غررالحكم و دررالكلم، م: سيد محسن موسوي، انتشارات دارالحديث، قم

•ربانی گلپایگانی، علی، عقاید استدلالی، ج 1، ص 32، مرکز نشر هاجر(وابسته به مرکز مدیریت حوزه های علمیه خواهران)، قم، 1388ش

• زين الدين، الشيخ محمد امين، كلمه ي التقوي، بي جا، بي تا

• دیلمی، حسن بن محمد، اعلام الدین، دار إحیاء التراث العربی، بیروت. انتشارات دار العلم، چ 2، 1385

• ساروقي، محمدعلي ابوالقاسم، مديريت زمان و موفقيت، مجله توسعه مديريت، آذر 1383 - شماره 62

• سبحاني، محمد، رمزهاي موفقيت از نگاه امام علي (عليه السلام) مجله مبلغان، شماره 45، مهر 1382

• سليمانى اردستانى، عبدالرحيم، درآمدى برالهيات تطبيقى اسلام و مسيحيت، )قم: طه، 1382، چاپ اول

• الشهيد الثاني، زين الدين بن علي، منيه المريد في آداب المفيد و المستفيد، رضا المختاري مكتب الاعلام الاسلامي، بي جا

• صدوق، ابی جعفر محمد بن الحسین ابن‌بابویه قمی، من لایحضره الفقیه، تهران، مکتبة الصدوق، بی جا،1302 ه..ق.

• صدوق، ابن بابویه، خصال، جامعه مدرسین، قم. انتشارات مهر صادق، چ 3، 1385

• طباطبايي، محمد حسین، معنويت تشيع؛ محمد جواد رودگر، عرفان اسلامي، تهران، كانون انديشه جوان، )مجموعه چلچراغ حكمت).

• طوسی، ابوجعفر محمد بن الحسن، الأمالی، دارالثقافه، قم. انتشارات آرام دل، چ 3، 1388

• عاملي، محمد بن حسين الحر، وسائل الشيعه ي، مؤسسه ي آل البيت (عليهم السلام) لاحياء التراث، الطبعه ي الثانيه ي، 1414، مهر، قم، مؤسسه ي آل البيت (عليهم السلام) لاحياء التراث

• علي بن الحسين (عليه السلام)، امام چهارم، 1413، صحيفه سجاديه، اشراف الموحد الابطحي الاصفهاني، قم: مؤسسه الامام المهدي (عليه السلام)

• فلسفی، گفتارها، خلاصه کتاب جوان، تلخیص حسین سوزنچی، نشربین الملل،1386

• فیض کاشانی، محسن، محجه البیضاء فی تهذیب الاحیاء، تصحیح: علی اکبر غفاری، چاپ دوم، 1361.• قطب راوندي، سعيد بن هبه الله، (بي تا) سلوه الحزين و تحفه العليل المعروف باالدعوات، قم، مدرسه الامام مهدي

• قمي، عباس، 1375 كليات مفاتيح الجنان، تهران، انتشارات نبوغ

• قمی، شیخ عباس، سفینه البحار، تحقیق: مجمع البحوث الاسلامیه، خراسانی، مشهد، بنیاد پژوهش‌های اسلامی قدس رضوی، 1416ه. ق.

• گذشته، ناصر،«اصول دین»، دانشنامه جهان اسلام، ج1، تهران، مؤسسه دایرة المعارف الفقه الاسلامی، 1374ش

• كفعمي، تقي الدين ابراهيم، جنه الامان الواقيه و جنه الايمان الباقيه المعروف باالمصباح، 1403ق، بيروت، مؤسسه الاعلمي

• کلینی، محمد بن یعقوب (م 328 ق)، الکافی، تصحیح علی‌اکبر غفاری، دارالاضواء، بیروت، بی جا، 1405.

• مازندراني، مولي محمد صالح، 1421، شرح اصول الكافي، مع تعاليق ميرزا ابوالحسن شعراني، مصحح: سيد علي عاشور، بيروت، دار الحياء التراث العربي

• مالکی اشتری، ورام بن ابی فراس، تنبیه الخواطر و نزهه النواظر، فقیه، قم. انتشارات پیام آزادی، چ 4، 1385

• متقی هندی، علاء الدین، کنز العمال، الرساله، بیروت. انتشارات نور الهدی، چ 4، 1382

• مجلسي، محمد باقر، 1403ق، بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار، بيروت، داراحياء التراث العربي

• محدثي، جواد، 1383، گهر عمر، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوي

• المحمودي، محمد باقر (1396ق)، نهج السعاده في مستدرك نهج البلاغه، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات

• محمدي ري شهري، 1416ق، محمد، ميزان الحكمه، قم، دار الحديث

• محمدی، سیف الدین،«اصول دین: بررسی تعریف و مصادیق آن از دیدگاه متکلمان»، تحقیقات اسلامی، ش101و102، 1373ش.

• مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش عقاید، تهران، امیرکبیر، چاپ هجدهم، 1384ش.

• مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، چ مکرر، 1377

• مطهری، مرتضی، حکمت‌ها و اندرزها، انتشارات صدرا، چاپ فجر، چ 17، 1383

• مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، تهران، صدرا، چاپ پانزدهم، 1389ش.

• میرزای قمی، ابوالقاسم، قوانین المحکمه فی الاصول، قم،احیاء الکتب الإسلامیه، چاپ اول، 1430ق

• موريس، بوكاى، عهدين، قرآن و علم، ترجمه حسن حبيبى: )تهران: حسينيه ارشاد، بى‌چا، بى‌تا)، صص 145 - 151؛ د.

•میبدی، رشیدالدین، کنز الأنوار تلخیص کشف الأسرار، به کوشش محمدکاظم بصیری، انتشارات الهادی، 1380.

• نوري، حسين، مستدرك الوسائل، بيروت، مؤسسه آل البيت (عليهم السلام) لاحياء التراث - 1988م، بيروت، لبنان

• واعظى، احمد، تحول فهم دين، )تهران، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر(149)

• نمازي شاهرودي، علي، 1419، مستدرك سفينه البحار، تحقيق و تصحيح: الشيخ حسن بن علي النمازي، 1419، قم، مؤسسه النشر الاسلامي

• سایت های مختلف از جمله سايت پرسمان اخلاق http://akhlagh.

porsemani. ir/node/162

کتابهای زیر تا کنون از این شاعر و مولف چاپ و منتشر شده است:

1)جزء سی قران بصورت منظوم،، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول(1389)

2)دیوان حقیر، انتشارات برترین اندیشه،چاپ اول (1388) چاپ دوم 94 انتشارات دارخوین

3)تنها راه سعادت در پرتو بهترین نوع مدیریت، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول (1389)

4)کلیات آنچه همسران باید بدانند، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

5)بهترین روش زناشویی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1394).

6)منظومه همسرداری، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1394)

7)بهترین راه انتخاب همسر، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1394).

8)بهترین روش برای دوران خوب نامزدی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1394).

9)تنها راه خوشبختی در همسرداری، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1394).

10)ارزشمندترین لحظه ها استفاده از فرصتها، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1396)

11)معنا درمانی(درمان افسردگی و.. بدون استفاده ازداروهای شیمیایی)چاپ دوم،اصفهان، انتشارات دارخوین (1395)

12)عطر یاد، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول(1385)

13)نه گفتار، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول(1389)

14)فطرت و کمال انسانی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1396)

15)پرستش، کاملترین پاسخ به عالیترین نیاز، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1396)

16)سالمترین پیام برای سعادت واقعی بشر، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1396)

17)مقصد نهایی انسان، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1396)

18)نقش عجیب مذهب در ایجاد آرامش همسران، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1394)

19)بصیرت افزایی رمز و راز ولایت مداری وسعادت، چاپ اول،اصفهان، انتشارات دارخوین (1395)

20)بحرانهای مکاتب و فلاسفه غرب در حوزه های انسان شناسی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1397)

21)غزلیات حقیر، چاپ اول، اصفهان، انتشارات دارخوین(1397)

22)قرآن، تنها کتاب نجات بخش، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)

23)حجاب، فریاد خاموش فطرت، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)

24)نقش حجاب در بهداشت روانی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)

25. نامه ای بی نظیر برای فرزندم، چاپ اول، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)

26)توفیق انجام کار خیر و عمل صالح، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

27)صفات ناب برای فطرتهای پاک، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

28)رباعیات حقیر اصفهانی، چاپ اول، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)

29)دوبیتی های حقیر اصفهانی، چاپ اول، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)

30)کلیات آنچه والدین باید بدانند، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

31)آنچه والدین باید قبل از تولد فرزند بدانند،(فرزند پروری1) چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

32)بهترین روش تربیت فرزند درهفت سال اول، (فرزند پروری2) چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

33)بهترین روش تربیت فرزند در هفت سال دوم، (فرزند پروری3) چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

34)آنچه والدین باید درهفت سال سوم بدانند، (فرزند پروری4) چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

35)منظومه تربیتی(فرزند پروری)، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

36. زناشویی موفق و روابط جنسی رضایت‌بخش، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1401)

37)گام دوم انقلاب شکوهمند اسلامی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

38)اقتصاد و توسعه سالم در اسلام، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

39. بهترین روشهای درمان فشارهای عصبی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

40)حال خوب، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

41)بحران معرفتی غرب نسبت به عرفان واقعی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

42)بحرانهای معرفتی غرب نسبت به معنویت و ارزشهای واقعی بشر، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

43)فطرت، بشریت و تمدن سازی اسلامی، چاپ اول، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

44)بحرانهای معرفتی غرب نسبت به نبوت، امامت و ولایت، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

45)بحران معرفتی غرب نسبت به ادیان، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1401)

46)بحرانهای معرفتی غرب نسبت به عقل و علم، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

47)بحران معرفتی غرب نسبت به تربیت واقعی و ارزشهای خانوادگی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)

48)ویژگی های دوران بلوغ و نوجوانی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1401)

49)بچه زرنگ واقعی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1400)

50)بحران معرفتی غرب نسبت به شادیها و لذّتهای حقیقی، چاپ سوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1401)

51)قانون جذب حقیقی«بحران معرفتی غرب نسبت به قانون جذب»، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1401)

52)منظومه حال خوب، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

53)رمز و رازهای کوتاه یا طولانی شدن عمر، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

54)منظومه تندرستی و طولانی تر شدن عمر، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

55)تعالی روح و روان با زیبایی های کربلا، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

56)منظومه زیبایی های کربلا، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

57)کتاب شکوفایی فطرت با مناسک حج، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

58)کم و کیف استرس، اضطراب و افسردگی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

59)منظومه بچه زرنگ واقعی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

60)کتاب امامت و ولایت جلوه ای از نعمت و محبت الهی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

61. وظایف لحظه به لحظه والدین تا هفت سالگی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

62)فطرت و عبرت پذیری، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

63. منظومه ولایت و ولایت پذیری، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

64)تربیت جنسی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

65)تبین جایگاه زن، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

66)فلسفه خاتمیت پیامبر(ص)، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

67)آسیب شناسی جامعه نبوی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

68)اسرار و فلسفه وجودی نماز شب، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

69)مبانی اخلاق در پزشگی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

70)تولی و تبری و فلسفه آن، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

71)فوت و فن های مدیریتی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

72)نکات مهم و کاربردی تربیتی در هفت سال اول، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

73)رمز و راز پیاده روی اربعین حسینی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)

همچنین دهها مقاله در مجلات تخصصی دانشگاهی و روزنامه های داخلی و بین المللی منتشر کرده است.