ghaemiyeh.com
سرشناسه:سجادی، سیدمجتبی، 1357-
عنوان و نام پديدآور:شیخالایمه: سیری در زندگانی و فضائل حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام/ سیدمجتبی سجادی.
مشخصات نشر:قم: دارالنشر اسلام، 1403.
مشخصات ظاهری:582ص.
شابک:978-964-475-481-4
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
عنوان دیگر:سیری در زندگانی و فضائل حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام.
موضوع:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، 83 - 148ق.
موضوع:Jafar ibn Muhammad, Imam VI, 702- 765.
موضوع:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، 83 - 148 ق. -- فضایل
موضوع:Jafar ibn Muhammad Imam VI, -- Virtues
رده بندی کنگره:BP45
رده بندی دیویی:297/9553
شماره کتابشناسی ملی:10002661
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
شیخ الأئمه(علیهم السلام)
سیری در زندگانی و فضائل حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)
سیّد مجتبی سجّادی
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
مقدمه:.......... 10
خانواده حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 12
مادر حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 12
نَسب حضرت اُمّ فروه(علیها السلام).......... 16
روایت "ولدنی ابو بکر مرتین" در مآخذ شیعه.......... 17
روایت "ولدنی أبو بکر مرتین" در مآخذ اهل سنّت.......... 28
مناقشه در دلالت روایت "ولدنی ابو بکر مرتین".......... 34
ولادت حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 36
نام و ألقاب و کنیههای امام صادق(علیه السلام).......... 37
معنای «صادق».......... 38
مشخصات ظاهری حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 41
نقش نگین حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 41
برادران و خواهران حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 42
مادر حضرت موسی بن جعفر(علیهما السلام).......... 43
ازدواج حضرت امام صادق(علیه السلام)با حضرت حمیده(علیها السلام).......... 46
فرزندان حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 51
شرح حال حضرت اسماعيل(علیه السلام).......... 53
شرح حال عبد اللّه أفطح.......... 57
شرح حال إسحاق مؤتمن(علیه السلام).......... 59
شرح حال محمّد دیباج.......... 62
شرح حال علیّ عریضی(علیه السلام).......... 64
آغاز امامت حضرت صادق(علیه السلام).......... 66
تصریح خاتم الأنبیاء(علیه السلام)به امامت حضرت صادق(علیه السلام).......... 67
تصریح حضرت زهرا(علیها السلام)به امامت امام صادق(علیه السلام).......... 71
تصریح امام باقر(علیه السلام)به امامت حضرت صادق(علیه السلام).......... 76
حدیث حبابهٔ والبیه دربارهٔ امامت حضرت صادق(علیه السلام).......... 78
شفاء یافتن حبابهٔ والبیه به دعای امام صادق(علیه السلام).......... 83
مکارم اخلاق حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 84
زهد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام).......... 86
روش بحث نمودن حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 88
عفو نمودن حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 90
موعظه نمودن حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 91
رسیدگی امام صادق(علیه السلام)به فقراء.......... 93
تحتحنک در بیان امام صادق(علیه السلام).......... 96
مدارا نمودن امام صادق(علیه السلام)با افراد.......... 96
رحم و عطوفت حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 97
پرداخت اجرت کارگران توسط امام صادق(علیه السلام).......... 99
عبادت نمودن حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 101
طول رکوع حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 103
طلب معیشت نمودن حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 103
ضمانت نمودن بهشت توسط امام صادق(علیه السلام).......... 104
آگاهی امام صادق(علیه السلام)از مصحف حضرت فاطمه(علیها السلام).......... 110
امام صادق(علیه السلام)در بیان پیشوایان اهل سنّت.......... 114
تمجید ابو حنیفه از حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 114
تمجید مالک بن أنس از حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 117
دیدگاه علماء اهل سنّت نسبت به امام صادق(علیه السلام).......... 122
خلفاء معاصر با حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 123
حضرت امام صادق(علیه السلام)در زمان خلفاء بنی امیه.......... 124
قیام زید بن علیّ(علیهما السلام).......... 128
قیام يحيي بن زيد.......... 135
قیام محمّد بن عبد اللّه محض.......... 157
قیام ابراهیم بن عبد اللّه محض.......... 161
اصحاب حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 165
اصحاب اجماع از شاگردان امام صادق(علیه السلام).......... 166
أبان بن تغلب بن ریاح بن سعید البکری الجریری.......... 169
اسحاق بن عمّار صیرفی کوفی.......... 171
بُرید بن معاویة عِجلی.......... 172
ابو حمزة ثابت بن دینار ثمالی.......... 174
سجده در مقابل غیر خداوند متعال.......... 178
حَریز بن عبد اللّه سجستانی.......... 195
حُمران بن أعین شَیبانی کوفی تابعی.......... 196
زرارة بن أعین شیبانی.......... 200
بکیر بن أعین شیبانی.......... 204
صفوان بن مهران جمال أسدی.......... 205
عبد اللّه بن ابی یعفور.......... 207
عِمران بن عبد اللّه بن سعد اشعری قمی.......... 210
عیسی بن عبد اللّه بن سعد اشعری قمی.......... 211
أبو القاسم، فضیل بن یسار بصری.......... 212
فیض بن المختار.......... 214
محمّد بن علیّ بن نعمان کوفی.......... 216
أبو جعفر، محمّد بن مسلم.......... 220
مُعاذ بن کثیر الکسائی الکوفی.......... 224
مُعلی بن خُنَیس بزّاز کوفی.......... 226
أبو المنذر، هشام بن محمّد السّائب الکلبی.......... 235
مناظرههای برخی از اصحاب امام صادق(علیه السلام).......... 237
معجزات حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام).......... 241
بلند نمودن مرقد مطهر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم).......... 244
بهبودی لواط دهند به اعجاز امام صادق(علیه السلام).......... 244
شفاء یافتن به برکت حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 245
آتش زدن خانهٔ حضرت صادق(علیه السلام).......... 248
آگاهی حضرت امام صادق(علیه السلام)از خواب افراد.......... 252
نشان دادن باطن افراد.......... 255
رفع عطش به اعجاز امام صادق(علیه السلام).......... 255
تغییر ماهیت اجسام بهوسیلهٔ امام صادق(علیه السلام).......... 260
استجابت دعای حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 263
حیوانات مطیع امام صادق(علیه السلام).......... 268
اطاعت جنها از حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 270
آگاهی امام صادق(علیه السلام)از غیب.......... 274
آگاهی حضرت امام صادق(علیه السلام)از نقاط کرهٔ زمین.......... 300
عرض اعمال خدمت حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 301
نزول مائده بهشتی برای امام صادق(علیه السلام).......... 308
آگاهی امام صادق(علیه السلام)از نام شیعیان.......... 310
آگاهی امام صادق(علیه السلام)از طهارت نداشتن افراد.......... 316
سبز شدن درخت خشکیده به اعجاز امام صادق(علیه السلام).......... 317
خشک شدن دست به سبب اهانت به امام صادق(علیه السلام).......... 319
آگاهی امام صادق(علیه السلام)از زمان مرگ افراد.......... 326
آگاهی امام صادق(علیه السلام)از زبان حیوانات.......... 331
خارج نمودن طلا از زمین.......... 339
سفر به عالَمی دیگر به اعجاز امام صادق(علیه السلام).......... 340
روئیدن درخت خرما به اعجاز امام صادق(علیه السلام).......... 344
آگاهی امام صادق(علیه السلام)از بلایای طبیعی.......... 345
زنده شدن مردگان بهوسیلهٔ امام صادق(علیه السلام).......... 345
زنده شدن محمّد بن حنفیه به اعجاز امام صادق(علیه السلام).......... 353
سیّد حمیری کیست.......... 355
زنده نمودن شیعهای در تشییع سیّد حمیری.......... 361
زنده نمودن همسر یکی از شیعیان خراسان.......... 362
اطاعت ملک الموت از امام صادق(علیه السلام).......... 366
زنده نمودن ماهی، و طیّ الأرض کردن.......... 368
زنده شدن گاو به اعجاز امام صادق(علیه السلام).......... 369
زنده نمودن چهار پرنده چونان حضرت ابراهیم(علیه السلام).......... 369
ملاقات با پدر ناصبی بعد از مرگ به اعجاز امام صادق(علیه السلام).......... 371
ملاقات امام صادق و امام کاظم(علیهما السلام)با امام باقر(علیه السلام).......... 373
اطاعت کوه از امام صادق(علیه السلام).......... 374
اطاعت حیوانات به برکت دعای امام صادق(علیه السلام).......... 375
آثار غضب نمودن امام صادق(علیه السلام).......... 377
خورشید تحت قدرت امام صادق(علیه السلام).......... 378
تغییر کردن اجسام به اعجاز امام صادق(علیه السلام).......... 380
ظاهر نمودن یخ و عسل و آب.......... 381
آثار دست کشیدن امام صادق(علیه السلام).......... 382
ملاقات امام صادق(علیه السلام)با اجداد خود.......... 383
راه رفتن امام صادق(علیه السلام)روی آب.......... 385
نفرین حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 387
إبطال سحر ساحران توسط امام صادق(علیه السلام).......... 389
آگاهی امام صادق(علیه السلام)از نیّت افراد.......... 394
حیوانات در خدمت حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 408
ظاهر شدن انار و انگور به اعجاز امام صادق(علیه السلام).......... 409
نزول ملائکه بر حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 411
ولایت حضرت امام صادق(علیه السلام)بر عالم امکان.......... 416
آگاهی امام صادق(علیه السلام)از مکان وضع حمل مریم(علیها السلام).......... 417
طیّ الأرض نمودن امام صادق(علیه السلام).......... 418
آگاهی امام صادق(علیه السلام)از همهٔ زبانها 422
آگاهی امام صادق(علیه السلام)از علم نجوم.......... 424
آگاهی امام صادق(علیه السلام)از موجودات عالم.......... 428
معجزهٔ امام صادق(علیه السلام)در هنگام قیام زید.......... 430
برخورد امام صادق(علیه السلام)با قائلین به ربوبیت خود.......... 433
عذاب بدکاران و ثواب زائر امام حسین(علیه السلام)در بیان امام صادق(علیه السلام).......... 435
حضرت مهدی(علیه السلام)در بیان امام صادق(علیه السلام).......... 443
نجات پیدا کردن امام صادق(علیه السلام)از شرّ منصور.......... 449
اوّلین نقشهٔ منصور برای شهادت امام صادق(علیه السلام).......... 450
دوّمین نقشهٔ منصور برای شهادت امام صادق(علیه السلام).......... 453
سوّمین نقشهٔ منصور برای شهادت امام صادق(علیه السلام).......... 458
چهارمین نقشهٔ منصور برای شهادت امام صادق(علیه السلام).......... 462
پنجمین نقشهٔ منصور برای شهادت امام صادق(علیه السلام).......... 470
ششمین نقشهٔ منصور برای شهادت امام صادق(علیه السلام).......... 479
هفتمین نقشهٔ منصور برای شهادت امام صادق(علیه السلام).......... 484
هشتمین نقشهٔ منصور برای شهادت امام صادق(علیه السلام).......... 505
نهمین نقشهٔ منصور برای شهادت امام صادق(علیه السلام).......... 507
شهادت حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 515
وصیّ حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام).......... 520
ثواب زيارت حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 525
کلمات قصار حضرت امام صادق(علیه السلام).......... 526
مآخذ نوشتار.......... 573
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمد للّه ربّ العالمین الصلاة و السلام علی سیّدنا و نبیّنا أبی القاسم المصطفی محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)و علی آله و اهل بیته، الطیبین الطاهرین المعصومین، الهداة المهدیین(علیهم السلام)، و لا سیما مولانا و مقتدانا علیاً امیر المؤمنین(علیه السلام)، و لعنة اللّه علی منکری فضائلهم و مناقبهم من الآن، إلی قیام یوم الدّین.
خدمت، و عرض ارادت، محضر خاندان نبوّت(علیهم السلام)، أجرش با هیچ عمل عبادی دیگری در این عالم ناسوت، قابل مقایسه نیست. و آنچنان أجری دارد، که به غیر ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، هیچکس دیگری قادر به احصاء أجر آن نمیباشد. و آدمی حیرانمیگردد، که چگونه امکان دارد، خدمتی ناچیز به پیشگاه آن بزرگواران، چنین أجر فوق العادهای داشته باشد.
و اگر خدمت به اهل بیت نبوّت(علیهم السلام)چنین اجری دارد، بدان خاطر است، که قبولی همهٔ عبادات، و اعمال نیک انسان، مشروط به قبول نمودن ولایت و زعامت ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)میباشد. و به راستی چه حسنهای، والاتر از آن میباشد، که آدمی قلب شخصی را متمایل به خاندان
نبوّت(علیهم السلام)نماید. از این رو باید گفت: مصداق أتم و أکمل "حسنة"، در آیهٔ شریفهای که خداوند متعال میفرماید:
(مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا(1))
«هر کس کار نیکو کند او را ده برابر آن خواهد بود»
افرادی هستند، که در امر احیاء ولایت اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)کوشش کنند. و اهل دقّت نیک میدانند، که آن ده برابری که در این آیهٔ شریفه ذکر شده، عدد کثرت است. و دلالت بر بیشمار بودن أجر عامل به خیر میکند. و دلالت ندارد که خداوند متعال، فقط ده برابر آنچه شخص نیکو کار انجام داده است، به او عنایت مینماید. بلکه به ما میفهماند که با توجه به عملکرد، و خلوص نیّت او، أجرش غیر قابل تصور، و بیشمار خواهد بود.
به هر ترتیب به شکرانهٔ آنکه عمریست بر سر سفرهٔ کریمانهٔ اهل بیت نبوّت(علیهم السلام)ارتزاق مینمایم، و در قبالش هیچ خدمتی نکرده، که اگر خدمتی هم انجام شود، به برکت همان بزرگواران است. چنانچه گفته شده: «العبد و ما فی یده کان لمولاه»، بر آن شدم که به قدر بضاعت فوق العاده اندک، و ناچیز خود، سر سوزنی از فضائل و مناقب اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)را به رشتهٔ تحریر در آورم.
از این رو بعد از نگاشتن کتبی در این زمینه، مشغول کتابت کتابی در مورد زندگانی، و فضائل حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)شدم، به امید آنکه این نوشتار مورد رضایت آن مولایبندهنواز قرار گیرد، و نگارنده را با دعاها، و عنایات همیشگی خود، در دنیا و آخرت، و در خانهٔ قبر، و لحظات سخت جان دادن، که فریادرسی جز ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)وجود ندارد، مورد تفقد قرار دهند.
«سیّد مجتبی سجّادی»
1) . سورهٔ انعام، آیهٔ 160.
وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در بین خاندان عصمت و طهارت(علیهم السلام)چشم به جهان گشودند. پدر ایشان، وجود نازنین امام پنجم شیعیان، حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)هستند. که اگر چه صحبت دربارهٔ این امام بزرگوار، و احصاء فضائل، و مناقب ایشان، چونان اجداد بزرگوارشان امری محال میباشد. ولی اگر کسی بخواهد در حد بضاعت خود، قدری از فضائل و مناقب آن بزرگوار را به رشته تحریر در آورد، کتاب مستقلی را طلب میکند. که نگارنده امید دارد به لطف و کریم بیپایان آن امام بزرگوار، به زودی توفیق آن را پیدا نماید.
مادرِ حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، بانوئی پرهیزکار، و نیکوکار، و عالمهای به نام "فاطمه" میباشند. و برخی نیز نام ایشان را "فریسه" دانستهاند.(1)و بعضی هم نام ایشان را "قریبه" ذکر کردهاند.(2)و کنیهٔ ایشان "اُمّ فروه"،(3)و "اُمّ قاسم" بوده است.(4)
خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)در مورد جلالت قدر، و منزلت بیبدیل حضرت اُمّ فروه(علیها السلام)، نگاشته است:
«وجود نازنین حضرت اُمّ فروه(علیها السلام)چنان مجلّله و مکرّمه بودند، که به سبب آن، از حضرت امام صادق(علیه السلام)گاهی به "ابن المکرمه" تعبیر میکردند.»(1)
و از آنجائیکه ایشان بانوئی پرهیزکار، و عالمهای بینظیر بودهاند، مرحوم مسعودی (قدس سره)در شأن ایشان نگاشته است:
«كَانَتْ مِنْ أَتْقَى نِسَاءِ زَمَانِهَا. رُوَتْ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الحُسَیِنِ(علیه السلام)أحَادِیْثٌ.»(2)
(تقوای حضرت اُمّ فروه(علیها السلام)از تمامی زنان زمان خود زیادتر بود، و أحادیث بسیاری را از امام سجّاد(علیه السلام)روایت نمودهاند.)
آری یکی از خصوصیات بارز حضرت اُمّ فروه(علیها السلام)، آگاهی ایشان از روایات ائمهٔ اطهار(علیهم السلام) میباشد. و همانگونه که نگاشته شده، ایشان در زمرهٔ محدّثینی بودهاند،که از حضرت امام سجّاد (علیه السلام)روایات فراوانی را نقل کردهاند. کما اینکه از حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)نیز روایات بسیاری را شنیده، و روایت نمودهاند. یکی از روایاتی که وجود نازنین حضرت اُمّ فروه(علیها السلام)، از حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)روایت نمودهاند. حدیثی است که وجود نازنین امام به حقّ ناطق، حضرت جعفر بن محمّد الصادق(علیه السلام)میفرمایند:
«وَ قَالَتْ أُمِّی: قَالَ أَبِی: یَا أُمَّ فَرْوَةَ! إِنِّی لَأَدْعُو اللَّهَ لِمُذْنِبِی شِیعَتِنَا فِی الْیَوْمِ وَ اللَّیْلَةِ أَلْفَ مَرَّةٍ لِأَنَّا نَحْنُ فِیمَا یَنُوبُنَا مِنَ الرَّزَایَا نَصْبِرُ عَلَی مَا نَعْلَمُ مِنَ الثَّوَابِ وَ هُمْ یَصْبِرُونَ عَلَی مَا لَا یَعْلَمُونَ.»(3)
(و مادرم گفتند: پدرم میفرمودند: ای امّ فروه! من در هر روز و شب برای گناهکاران از شیعیانمان هزار بار بهدرگاه خداوند دعا میکنم؛ زیرا ما در آنچه از مصیبتها بر ما میآید، بر آنچه از پاداش میدانیم، شکیبایی میکنیم. ولی آنان بنابر آنچه نمیدانند شکیبایی میکنند.)
به هر ترتیت یکی از روایاتی که دلالت بر استحباب تبرک جستن به حجر الأسود مینماید، و با توجه به آن روایت، میتوان به وسیلهٔ قیاس اولویت، استحباب تبرک جستن به دیگر مقدسات را از آن استفاده نموده، روایتی میباشد، که مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از عبد الأعلی، در مورد حضرت اُمّ فروة(علیها السلام)، در هنگام زیارت خانهٔ خدا نقل کرده، و نگاشته است:
«رَأَیْتُ أُمَّ فَرْوَةَ تَطُوفُ بِالْکَعْبَةِ، عَلَیْهَا کِسَاءٌ مُتَنَکِّرَةً، فَاسْتَلَمَتِ الْحَجَرَ بِیَدِهَا الْیُسْرَی، فَقَالَ لَهَا رَجُلٌ مِمَّنْ یَطُوفُ: یَا أَمَةَ اللَّهِ! أَخْطَأْتِ السُّنَّةَ، فَقَالَتْ: إِنَّا لَأَغْنِیَاءُ عَنْ عِلْمِکَ.»(1)(امّ فروه(علیها السلام)را ديدم كه پوششى بر ایشان بود، و به طور ناشناس، کعبه را طواف مىكردند، و با دست چپ خود، به حجر الأسود دست میکشیدند. امّا [وقتی ایشان حجر الأسود را استلام میفرمودند] مردى که در حال طواف بود، به ایشان عرض کرد: اى كنيز خدا! سنّت حجّ را به خطا انجام دادید، پس ایشان فرمودند: همانا ما بینياز از دانش تو هستيم.)
از این روایت شریف، استفاده میشود که تبرک جستن خاندان نبوّت(علیهم السلام)، امری متداول بوده است. به نحویکه حضرت اُمّ فروه(علیها السلام)نیز ملتزم به استلام حجر الأسود بودهاند. و این روایت دلیلی بر جایز بودن تبرک جستن از مقدسات، و بلکه استحباب آن، در مکتب اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)میباشد. به هر ترتیب خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)بعد از نقل این روایت نوشته است: فقیر گوید:
1) . اصول کافی، ج4، ص428.
«ظاهراً آن مرد - کسی که به حضرت اُمّ فروه اعتراض نموده - از فقهاء عامه بوده، و چگونه غنی و بینیاز نباشد از فقه عامه، زنی که شوهرش باقرِ علوم اوّلین و آخرین باشد، و پدر شوهرش حضرت امام زین العابدین(علیه السلام)، و فرزندش ینبوع علم، و معدن حکمت و یقین جعفر بن محمّد الصادق الامین(علیه السلام)باشد. و پدرش از ثقات و معتمدان علیّ بن الحسین(علیه السلام)و یکی از فقهاء سبعهٔ مدینه باشد، در حجر علم تربیت شده، و در بیت فقه، نشو و نما کرده.)(1)
به هر نحو حضرت امّ فروه(علیها السلام)آنچنان عظمتی داشتهاند، و به قدری بزرگوار، و با ایمان، و پرهیزکار، و نیکوکار بودهاند، که وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در شأن، و منزلت مادر خود فرمودهاند:«کَانَتْ أُمِّی مِمَّنْ آمَنَتْ وَ اتَّقَتْ وَ أَحْسَنَتْ (وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ(2)).»(3)
(مادر من از کسانی میباشند، که ایمان آورده، و پرهيزكار و نيكوكار بودند، «و خداوند نيكوكاران را دوست دارد».)
خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)، در توضیح این فرمایش حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)دربارهٔ شأن و منزلت مادر بزرگوارشان، حضرت اُمّ فروه(علیها السلام)، نگاشته است:
«همانا حضرت صادق(علیه السلام)در این کلمهٔ موجزه، وصف کرده آن مخدره را به تمام اوصاف شریفه، همانطور که حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)در جواب همّام بن عباده، که از آن حضرت سؤال کرده بود، که برای او، متقین را وصف کنند، حضرت اکتفا کردند به کلمهٔ: «اِتَّقِ اللّهَ وَ اَحْسِنْ، (فَاِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقوْا وَ
الَّذینَ هُمْ مُحْسِنوُنَ)(1)تقوا داشته باش و نیکو عمل کن؛ زیرا محقّقاً خدا یار و یاور متقیان و نیکوکاران عالم است» چه آنکه علما در شرح آن گفتهاند: که گویا مراد از تقوی، اجتناب کردن از آنچه خدای تعالی نهی فرموده میباشد، و احسان، به جا آوردن هر چیزی است، که حقّ تعالی به آن امر فرموده، پس این کلمه، جامع صفات متقین، و فضائل آنها است.»(2)
برخی از محقّقین در مورد نسب حضرت اُمّ فروه(علیها السلام)گفتهاند: علماء جهان تشیع4، از اهل سنّت نقل کردهاند: حضرت اُمّ فروه(علیها السلام)دختر قاسم بن محمّد بن أبو بکر میباشند. و مادر حضرت اُمّ فروه(علیها السلام)نیز اسماء دختر عبد الرحمن بن ابو بکر بودهاند. که در این صورت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، به دو طریق به ابو بکر نسب میرسانند. چنانچه مرحوم علیّ بن عیسی إربلی (قدس سره)، در مورد نسب حضرت اُمّ فروه(علیها السلام)نقل نموده است:
«وَ أُمُّهُ أُمُّ فَرْوَةَ وَ اِسْمُهَا قُرَیْبَةُ بِنْتُ اَلْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ اَلصِّدِّیقِ رَضِیَ اَللَّهُ عَنْهُ وَ أُمُّهَا أَسْمَاءُ بِنْتُ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ اَلصِّدِّیقِ، وَ لِذَلِکَ قَالَ جَعْفَرٌ (علیه السلام): وَ لَقَدْ وَلَدَنِی أَبُو بَکْرٍ مَرَّتَیْن.»(3)
(مادر امام صادق(علیه السلام)، حضرت امّ فروه(علیها السلام)میباشد، که نام ایشان، قریبه، دختر قاسم بن محمّد بن أبو بكر بوده، و مادر امّ فروه(علیها السلام)، اسماء دختر عبد الرّحمن بن
أبو بكر است. و به همین جهت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند: همانا ابوبکر دوبار مرا به دنیا آورده است.)
محقّق توانا نجاح طائی زید عزه بر این عقیده میباشد، که علماء جهان تشیع4، حدیث "ولدنی ابو بکر مرتین" را برای اوّلین مرتبه، از مرحوم علیّ بن عیسی إربلی (قدس سره)، در کتاب «کشف الغمة» نقل کردهاند. و ایشان نیز این روایت را از جنابذی، که یکی از علماء حنبلی مذهب اهل سنّت میباشد، نقل نموده است.لذا ناگفته بر همگان واضح است، که این روایت ضعیف میباشد. چرا که اولاً: راوی این حدیث، حافظ عبد العزیز جنابذی متولد، 524 ه.ق و متوفای سال 611 ه.ق است.(1)
و حضرت امام صادق(علیه السلام)، همانگونه که در این نوشتار نیز آمده، در سال 148 ه.ق به شهادت رسیدهاند. لذا بین جنابذی، و بین حضرت صادق(علیه السلام)، فاصله زمانی زیادی وجود دارد. پس این روایت مرسل میباشد، و روایت مرسل قابل اعتماد نیست، و ارزشی برای استدلال ندارد.
ثانیاً: جنابذی، از پیروان احمد بن حنبل بوده، و کتابی نیز دربارهٔ کسانی که از احمد بن حنبل روایت نقل کردهاند، دارد.(2)و از واضحات است، که قول کسیکه مخالف با مذهب شیعه بوده است، برای پیروان مکتب اهل بیت(علیهم السلام)حجّت نیست. کما اینکه ابنحزم اندلسی، که از علماء به نام اهل سنّت است، در اینباره مینویسد:
«لا معنی لاحتجاجنا علیهم بروایاتنا، فهم لا یصدّقونها، و لا معنی لاحتجاجهم علینا بروایاتهم فنحن لا نصدّقها، و إنّما یجب ان یحتجّ الخصوم بعضهم علی بعض بما یصدقّه الذی تقام علیه الحجّة به.»(3)
(معنا ندارد که ما علیه شیعیان به روایاتمان استدلال نمائیم؛ در حالیکه آنها روایات ما را قبول ندارند، و معنا ندارد که شیعیان به روایاتشان بر علیه ما استدلال کنند؛ در حالیکه ما روایات آنها را قبول نداریم. و همانا باید در برابر خصم به چیزی استناد شود، که مورد قبول او میباشد، و برای او حجّت است.)
ثالثاً: به نظر میرسد، که آقای جنابذی حنبلی در صدد بوده، که به هر نحو ممکن ائمه اطهار (علیهم السلام)را به ابو بکر نسبت دهد. و علی الظاهر نسبت به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نیز موفق بوده است. امّا آنچه تعجب آدمی را دو چندان میکند، ایناست که همین آقای جنابذی در جای دیگری، مانند همین نسبت را، به حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)داده است. به این صورت که مادرِ حضرت را، دختر اُمّ فروه دانسته است. و از قضا این روایت را نیز مرحوم علیّ بن عیسی اربلی (قدس سره) نقل کرده، و در مورد نسب مادرِ حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)نوشته است:
«وَ قَالَ الْحَافِظُ عَبْدُ الْعَزِیزِ الْجَنَابِذِیُّ: أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ بْنِ هَاشِمٍ الْبَاقِرُ، وَ أُمُّهُ أُمُّ عَبْدِ اللَّهِ بِنْتُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ، وَ أُمُّهَا أُمُّ فَرْوَةَ بِنْتُ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ، وَ کَانَ کَثِیرَ الْعِلْمِ.»(1)
(و حافظ عبد العزیز جنابذی میگوید: ابو جعفر محمّد باقر بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن ابی طالب بن عبد المطلب بن هاشم [(علیهم السلام)]، مادرشان امّ عبد اللّه دختر حسن بن علیّ بن ابی طالب [(علیهم السلام)] بوده، و مادر امّ عبد اللّه، امّ فروه دختر قاسم بن محمّد بن ابی بکر میباشد، و حضرت باقر [(علیه السلام)] بسیار دانشمند بود.)
حال چرا جنابذی، در صدد انتساب اهل بیت(علیهم السلام)، به ابو بکر بوده، و در جائی مادرِ حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)را دختر امّ فروه دختر قاسم بن محمّد بن ابی بکر دانسته، و در جای دیگری
1) . کشف الغمة، ج3، ص85.
حضرت امام صادق(علیه السلام)را فرزند امّ فروه دختر قاسم بن محمّد بن ابی بکر دانسته، واضح میباشد، و توضیح چندانی نمیخواهد.
امّا چرا مرحوم علیّ بن عیسی اربلی (قدس سره)، این دو روایت را با هم در یک کتاب، ولی در دو فصل مختلف نقل کرده، موجب تعجب است. و این مطلب، یا دلالت بر عدم دقّت ایشان میکند. که بعید به نظر میرسد. و یا اینکه ایشان متوجه این تناقض بودهاند، ولی در شرايط تقیه قرار داشتهاند، و با نقل هر دو روایت، در صدد بیان اشکالات کلام آقای جنابذیبرآمدهاند. که در هر صورت قول ایشان، دربارهٔ نسبِ مادر حضرت امام صادق(علیه السلام)، حجّت نخواهد بود.
به هر تقدیر با توجه به آنچه مرحوم علیّ بن عیسی إربلی (قدس سره)در کتاب «کشف الغمة»، از جنابذی نقل کرده، به نظر میرسد، که حضرت امام صادق(علیه السلام)، از دو طریق، به ابوبکر، خلیفهٔ اوّل اهل سنّت، نسب میرسانند. ولی جمعی از محقّقین شیعه، در این انتساب، تشکیک کردهاند، و انتساب حضرت صادق(علیه السلام)، به خلیفه اوّل را صحیح ندانستهاند. گرچه بر فرض محال، و در صورتیکه این انتساب نیز صحیح باشد، نه فضیلتی را برای کسی ثابت میکند، و نه مطلبی را تغییر خواهد داد. چنانچه مرحوم علیّ بن ابراهیم قمی، در تفسیر آیهٔ شریفهٔ: (یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ(1))، نقل کرده است:
«یُخْرِجُ الْمُؤْمِنَ مِنَ الْكَافِرِ وَ یُخْرِجُ الْكَافِرَ مِنَ الْمُؤْمِنِ.»(2)
(مؤمن را از کافر، و کافر را از مؤمن بیرون میآورد.)
پس ایمان فرزند مؤمن، نفعی برای پدرش ندارد. چه رسد به اینکه با چند واسطه به هم نسب برسانند. و همچنین کفر پدر، خدشهای در ایمان، و منزلت فرزندش ایجاد نخواهد کرد. گذشته از اینکه برخی اصلاً این انتساب را مورد تردید قرار دادهاند، و جدّ مادر حضرت امام صادق(علیه السلام) را شخص دیگری دانستهاند. کما اینکه قرمانی در کتاب «اخبار الدول و آثار الأوّل فی التاریخ» بر خلاف کسانیکه جدّ، حضرت اُمّ فروه(علیها السلام)را ابوبکر دانستهاند، جدّ ایشان را «أبی سمره» ذکر کرده، و در اینباره نگاشته است:
«و أمّه، أمّ فروة بنت القاسم بن محمّد بن أبي سمرة.»(1)
(و مادر امام صادق(علیه السلام)، أمّ فروة دختر قاسم بن محمّد بن أبي سمرة است.)و همچنین محقّق توانا، و نویسنده بزرگ معاصر، مرحوم سیّد جعفر مرتضی عاملی (قدس سره)به تبع صاحب کتاب «اخبار الدول و آثار الأوّل فی التاریخ» دربارهٔ این موضوع نوشته است:
«أن الصحیح هو ما ذکره القرمانی من أن أمّ الإمام الصادق(علیه السلام)، هی بنت القاسم بن محمّد بن أبی سمرة، لا إبن أبی بکر.»(2)
(همانا صحیح آن چیزی است که قرمانی ذکر نموده که همانا مادر امام صادق(علیه السلام)، دختر قاسم بن محمّد بن أبی سمره است، نه فرزند أبو بکر.)
مؤید این أقوال، کلام مقریزی، دربارهٔ مادر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)میباشد. چرا که او، مادر حضرت امام صادق(علیه السلام)را کنیز اُمّ ولد دانسته است. و همگان نیک میدانند، که منظور مقریزی، از کنیز اُمّ ولد، اُمّ فروه دختر قاسم بن محمّد بن ابو بکر نیست. زیرا ایشان اساساً کنیز نبوده است. بلکه مقصود مقریزی، شخص دیگری، که کنیز اُمّ ولد بوده، میباشد. به هر ترتیب مقریزی در اینباره، در مورد تعداد فرزندان حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)نوشته است:
«[فولد] أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن علیّ، جعفراً الصادق، و عبد اللّه - أمهما اُمّ ولد -، و ابراهیم، و عبید اللّه - لا بقیة لهما، درجا، و اُمّهما اُمّ ولد - و علیّاً - لا عقب له، و اُمّه اُمّ ولد -.»(3)
(پس فرزندان أبو جعفر محمّد بن علیّ حسین بن علیّ(علیهم السلام)، جعفر صادق(علیه السلام)، و عبد اللّه هستند - که مادرشان کنیز اُمّ ولد بوده - ، و ابراهیم و عبید اللّه - که فرزندی
برای آنها ذکر نشده، و مادرشان کنیز اُمّ ولد میباشد - و علیّ - که فرزندی برا او نماند، و مادرش کنیز اُمّ ولد بود - .)کما اینکه در کتاب «پاسخ جوان شیعی به پرسشهای وهابیان» دربارهٔ عبارت "ولدنی ابو بکر مرتین" در کلام حضرت امام صادق(علیه السلام)نیز آمده است:
«جمله وَلَدَنِی أَبُو بَکْرٍ مَرَّتَیْن در کتاب کافی نیست که برخی به آن کتاب نسبت میدهند. مرحوم کلینی فقط یادآور میشود که مادر امام صادق(علیه السلام)امّ فروه دختر قاسم بن محمّد است. و مادر امّ فروه اسماء دختر عبد الرحمان بن ابی بکر. بدون اینکه عبارت یاد شده - یعنی وَلَدَنِی أَبُو بَکْرٍ مَرَّتَیْن - را بیاورد.
ابن عنبه در کتاب «عمده الطالب»، جملهٔ مزبور را از امام صادق(علیه السلام)نقل میکند که آن حضرت فرمود: وَلَدَنِی أَبُو بَکْرٍ مَرَّتَیْن، ولی هیچ سندی ارائه نمیکند. با حدیث مرسل و بدون سند چگونه میتوان بر مطلبی استدلال کرد؟ همچنین اربلی در «کشف الغمة» از کتاب عبد العزیز الأخضر الجنابذی که از علمای اهل سنت است، نقل میکند، و میگوید: قَالَ جَعْفَر(علیه السلام): وَ لَقَدْ وَلَدَنِی أَبُو بَکْرٍ مَرَّتَیْن.»(1)
به هر تقدیر محقّق توانا، و نویسنده بزرگ، نجاح طائي زید عزه در ردّ انتساب وجود نازنین حضرت امام صادق(علیه السلام)، به ابوبکر، کتاب مستقلی نوشته، و به طور مفصل به این بحث ورود نموده است. که در این نوشتار، مختصری از آنچه ایشان نگاشته، آورده میشود: ایشان در مرحلهٔ اوّل، سند این روایت را مورد نقد قرار داده، و در ضمن تضعیف آن مینویسد:
اولاً: این روایت - یعنی وَلَدَنِی أَبُو بَکْرٍ مَرَّتَیْن - در کتب اهل سنّت بوده، و صاحب کتاب «کشف الغمة» اوّلین مصدر شیعی میباشد، که آن را نقل نموده است. و بعد از ایشان، جمال الدّین احمد بن حسینی، معروف به ابن عنبه، این روایت را در کتاب «عمدة الطالب فی انساب
1) . پاسخ جوان شیعی به پرسشهای وهابیان، ص119.
آل ابیطالب(علیهم السلام)» آورده است. و بعد هم علامهٔ مجلسی (رحمه الله)در کتاب«بحارالانوار» این روایت را نقل کرده است. پس ابن عنبه متوفای 828 ه.ق، مجلسی متوفای 1111 ه.ق، روایت را از اربلی متوفای 693 ه.ق اخذ کردهاند. و اربلی، آن را از جنابذی حنبلی سنّی نقل نموده است. از این رو این روایت از لحاظ سند، ضعف، و غیر قابل اعتماد است.(1)
ثانیاً: پدرِ ابوبکر، عثمان بن عامر، و مادرش، امّ الخیر بنت صخر بوده، و عثمان بن عامر با دخترِ خواهرش، امّ الخیر بنت صخر ازدواج نموده است.(2)از این رو با توجه به آیهٔ تطهیر، و دیگر آیات قرآن کریم، امکان ندارد، که از نظر اعتقادی، ابوبکر از اجداد وجود نازنین حضرت امام صادق(علیه السلام)باشد. چرا که خداوند متعال دربارهٔ اجداد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرموده است:
(وَ تَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ(3)و از انتقال تو (در صلب و رحمهای طاهر) در اهل سجود آگاه است.) و این آیه دلالت دارد، تمام پدران و مادران رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)از مؤمنان، و از طاهرین و مطهرین بودهاند. و از آن جائيکه ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)در همهٔ مقامات، مگر در نبوّت، با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، شریک هستند. چگونه امکان دارد، ابوبکری که روزی مشرک بوده،(4)و هفت سال بعد از بعثت ایمان آورده،(5)
از اجداد امام صادق(علیه السلام)باشد.
سند دوّم: بعد از آنکه دانستیم که روایت «وَلَدَنِی أَبُو بَکْرٍ مَرَّتَیْن» سندش ضعیف، و غیر قابل اعتماد است، روایت دیگری، دربارهٔ نام دوازده امام، همراه با نام مادران آن بزرگواران وجود دارد، که در قسمتی از آن آمده است: حضرت امّ فروه دختر قاسم بن محمّد بن ابو بکر میباشد. که شیخ مرحوم صدوق (قدس سره)، و مرحوم طبرسی (قدس سره)، و... آن را نقل نمودهاند. و در سند آن، شخصی
1) . انتساب امام صادق(علیه السلام)به ابوبكر دروغ است، ص13 تا 16.
2) . المسترشد، ص326؛ منتهی السؤل، ج1، ص257؛ أسد الغابة، ج3، ص205؛ در تاریخ خلیفة بن خیاط، ص50 نسب ابو بکر را این چنین ذکر کرده است: اسم أبي بكر: عبد اللّه بن أبي قحافة، و اسم أبي قحافة: عثمان بن عامر بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مرة بن كعب بن لؤي بن غالب بن فهر بن مالك بن النضر بن كنانة، و أمه: أم الخير بنت صخر بن عامر بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مرة.
3) . سورهٔ شعراء آیهٔ 219.
4) . انتساب امام صادق(علیه السلام)به ابوبكر دروغ است، ص16تا 22.
5) . الصحیح من سیرة النبیّ الاعظم، ج3، ص60.
به نام أبو نضره وجود دارد، که یک کلمه از این روایت صحیح را تحریف نموده است. و به جای أبی سمره، أبی بکر نوشته است.
و آن روایت، حدیثی میباشد، که شیخ صدوق (قدس سره)نقل کرده است: محمّد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی میگوید: حسن بن اسماعیل، از أبو عمرو سعید بن محمّد بن نصر القطان، از عبد اللّه بن محمّد السلمی، از محمّد بن عبد الرحمن، از صدقة ابن أبو موسی روایت کرده، که أبو نضرة میگوید:
وقتى حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)محتضر شدند، فرزندشان امام صادق(علیه السلام)را فراخواند، و به ایشان جهت امر امامت وصيّت كردند، آنگاه برادر حضرت، زيد بن علیّ بن الحسين، به ایشان عرض کرد: اگر در امر تعیین امام، مثال حسن و حسين(علیهما السلام)را دربارۀ من و خودتان انجام مىدادید، اميدوار بودم كه منكرى را مرتكب نشوید - یعنی همانگونه که بعد از حضرت علیّ(علیه السلام)، امام حسن و امام حسین(علیهما السلام)به امامت رسیدند، باید بعد از شما نیز من که برادرتان هستم، به امامت برسم - لذا امام باقر(علیه السلام)به او فرمودند:
اى ابو الحسن! امانات، به تمثال و قیاس نيست، و همچنین پیمانها هیچگاه به آداب و رسوم نمیباشند. بلكه آنها امورى هستند، كه زودتر از حجّتهای الهی بودهاند. سپس حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)، جابر بن عبد اللّه را فراخواندند، و به او فرمودند: اى جابر! آنچه در آن صحيفه - یعنی مصحف فاطمه(علیها السلام)- ديدى را براى ما بیان کن. جابر عرض کرد: چشم، اى ابا جعفر! روزی بر مولاى خود فاطمۀ زهرا(علیها السلام)وارد شدم، تا ولادت حسين(علیه السلام)را به ایشان تبریک بگويم، كه بهناگاه صحيفهٔ سفیدی از درّه در دست آن حضرت ديدم. لذا به ایشان عرض کردم: اى سرور زنان! اين صحيفهاى كه در دست شما مىبينم چيست؟
حضرت فرمودند: در آن نامهاى امامان از فرزندان من است. عرض کردم: آن را به من میدهيد تا در آن نگاهی کنم؟ حضرت فرمودند: اى جابر! اگر از این کار نهی نشده بودم آن را به تو میدادم، ولى چه کنم که نهى شده، کسی به آن دست بزند، مگر اینكه پيامبر، و يا وصىّ پيامبر، و يا اهل بيت پيامبر باشد. ولى به تو اجازه میدهم كه از روي آن، به داخل آن نگاه کنى.
جابر میگويد: متن آن را خواندم، و دیدم در آن نوشته شده بود: أبو القاسم محمّد بن عبد اللّه المصطفى، مادرش آمنه بنت وهب. أبو الحسن علىّ بن أبى طالب المرتضى، مادرش فاطمه بنت
أسد بن هاشم بن عبد مناف. أبو محمّد حسن بن علیّ البرّ، و أبو عبد اللّه حسين بن علیّ التّقى، و مادرشان فاطمه بنت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم). أبو محمّد علیّ بن حسين عدل، و مادرش شهربانو دختر يزدگرد بن شاهنشاه. أبو جعفر محمّد بن علیّ الباقر، مادرش امّ عبد اللّه بنت حسن بن علیّ بن أبى طالب.
«أبو عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق(علیهما السلام)، اُمّه اُمّ فروه بنت القاسم بن محمّد بن ابی بکر.»
(أبو عبد اللّه جعفر صادق فرزند محمّد(علیهما السلام)، مادرشان امّ فروه دختر قاسم بن محمّد بن ابو بکر است.)
أبو ابراهيم موسى بن جعفر الثّقه، مادرش جاريهاى به نام حميدة. أبو الحسن علیّ بن موسى الرّضا مادرش جاريهاى به نام نجمه. أبو جعفر محمّد بن علیّ الزّكى مادرش جاريهاى به نام خيزران. أبو الحسن علیّ بن محمّد الامين مادرش جاريهاى به نام سوسن. أبو محمّد حسن بن علیّ الرّفيق مادرش جاريهاى به نام سمانه و كنيهاش امّ الحسن. أبو القاسم محمّد بن حسن القائم و او حجّت خدا بر خلقش مىباشد، مادرش جاريهاى بنام نرگس، صلوات اللّٰه عليهم اجمعين.(1)
راوی این روایت، ابو نضره منذر بن مالک بن قطعه عبدی عوفی بصری است. و علماء و دانشمندانی که او را ضعیف دانستهاند، عبارتند از:
1- ابن سعد میگوید: هیچ یک از دانشمندان به او استناد نکردهاند.(2)
2- عقیلی: نام او را در جملهٔ ضعیفان ذکر کرده است.
3- طبری: او با ابن اشعث [به همراه خوارج خروج] نمود.(3)
1) . متن و ترجمه کمال الدّین و تمام النعمة، ج1، ص566 تا 568؛ انتساب امام صادق(علیه السلام)به ابوبكر دروغ است، ص81.
2) . و کان ثقة إن شاء اللّه کثیر الحدیث و لیس کلّ أحد یُحتجّ به. (الطبقات الکبری، ج7، ص208).
3) . طبری گفته: قال: علیّ ابن احمد: خرج أبو نضره مع إبن الأشعث. (تاریخ الامم و الملوک، ج11، ص664).
4- ذهبی: او مردی فصیح، بلیغ، خطیب، ثقه، و اهل خطاء بوده است.(1)
5- مفید: او به دشمنیاش با امیرمؤمنان علیّ(علیه السلام)مشهور بوده است.
6- عاملی: به دشمنی با امام علیّ(علیه السلام)مشهور بوده است.(2)
بنابراین ابو نضره، حدیث صحیحی را که جابر بن عبد اللّه انصاری، از حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام)روایت نموده، تحریف کرده، و نام جدّ حضرت اُمّ فروه را، که ابو سمره بوده، به ابوبکر تغییر داده است. چنانچه ابو نضره، در جای دیگری، روایتی که میفرماید: «عَلِیٌّ(علیه السلام)أوَّلُ مَنْ أسْلَمَ» را، به «اَبُو بِکْر أوَّلُ مَنْ أسْلَمَ»، تحریف کرده است. از این رو هیچ استبعادی ندارد، که نام جدِ حضرت اُمّ فروه(علیها السلام)را نیز، در آن روایت، تغییر داده باشد.
و همچنین ابو نضره، حدیث جعلی دیگری ساخته، و گفته: از ابو سعید خدری، از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)نقل شده، که حضرت فرمودند: «وَزِيرَايَ مِنْ السَّمَاءِ، جِبْرَاْئِيلُ و مِيكَائِيِل، وَ مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَر؛ جبرائیل و میکائیل دو وزیر من از اهل آسمان هستند. و ابوبکر و عمر دو وزیر من از اهل زمین هستند.» او در حدیث جعلی دیگری گفته: پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند: «مَن سَرَّهُ الْنَظَرِ اِلى رَجُلٍ مَنْ اَهْلِ الْجَنَّةِ فَليَنظُر اِلَى طَلْحَةِ؛ هر که را نظر کردن به مردی از اهل بهشت شاد میسازد، به طلحهبنگرد.».(3)و این در صورتی است که این روایت دربارهٔ حضرت امام حسین(علیه السلام)نقل شده است.
1) . المنذر بن مالك، أبو نضرة العبديّ البصريّ. من ثقات التابعین. و ثقه یحیی بن معینی، و جماعة. و قال ابن سعد: ثقة، و ليس كل أحد يحتجّ به. و أورده العقيلیّ في الضعفاء، و ما ذكر شيئا يدلّ على لينه؛ و كذا ذكره صاحب الكامل، و لم يذكر شيئا أكثر من أنه كان عريفا لقومه، و لكن ما احتجّ به البخاري. توفي سنة ثمان ومائة. و قد روى عن علي و أبي موسى شيئا يسيرا. و روى عن عمران بن حصين، و أبي هريرة، و أكثر عن أبي سعيد. و عنه الجريري، و سعيد بن أبي عروبة، و القاسم الحدّاني، و جماعة و هو بكنيته أشهر. و قال ابن حبّان في الثقات: كان ممّن يخطيء. (میزان الإعتدال، ج6، ص515).
2) . انتساب امام صادق(علیه السلام)به ابوبكر دروغ است، ص82. به نقل از قاموس الرجال، ج11، ص533.
3) . انتساب امام صادق(علیه السلام)به ابوبكر دروغ است، ص84 تا 86.
تأثیر أبو نضرة بر علماء
محقّق توانا نجاح طائی، صاحب کتاب «انتساب امام صادق(علیه السلام)به ابوبكر دروغ است»، در اینباره نوشته است: علماء اهل سنّت، در کتابهای خود، از أبو نضرة روایتی را نقل کردهاند، که مشتمل بر نام دوازده امام، همراه با نام مادران ایشان میباشد. حال وقتی علماء روایت أبو نضرة را در مآخذ اهل سنّت دیدند، آن را نقل نمودند، غافل از اینکه أبو نضرة قسمتی از این روایت صحیح را، تحریف کرده، و حضرت امّ فروه(علیها السلام)، مادرِ امام صادق(علیه السلام)را، به جای أبو سمره، به أبو بکر منتسب نموده است.
و به این نحو علماء تحت تأثیر قرار گرفتند، و این روایت، در کتابهای مسلمانان منتشر کنند. بعد کلینی (قدس سره)، متوفای 329 هجری، در کتاب «کافی» آن را نقل نمود،(1)سپس معاصران نزدیک ایشان، همانند أبو الفرج اصفهانی، متوفی 356 هجری، در کتاب «مقاتل الطالبیین»، و شیخ صدوق (رحمه الله)در کتاب «عیون اخبار الرضا(علیه السلام)»، این روایت را نقل نمودند. و به این نحو، این سیر ادامه یافته است. و علماء بزرگ، عالمی از عالم دیگر، بدون بررسی، و با خوشبینی، این روایت را نقل کردهاند.(2)
چکیده و نتیجه:
محقّق و نویسنده توانا، نجاح طائي زید عزه در پایان نگاشته است: این بحث علمی، و تحقیقی توانست، به کمک نصوص علمی، و بررسی آکادمیک، که هیچ خدشهای به آن وارد نیست، جعلی بودن احادیث وارده، در مورد انتساب امام صادق(علیه السلام)به ابوبکر را اثبات کند. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)احادیثی را که مخالف قران کریم است، تکذیب فرمودهاند. و این کتاب، انتساب حضرت
1) . مرحوم کلینی (قدس سره)نقل نموده است: «أُمُّهُ أُمُّ فَرْوَةَ بِنْتُ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ، وَ أُمُّهَا أَسْمَاءُ بِنْتُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ؛ مادر امام صادق(علیه السلام)، حضرت امّ فروه(علیها السلام)دختر قاسم بن محمّد بن أبو بكر بودند، و مادر امّ فروه، اسماء دختر عبد الرّحمن بن أبو بكر است.» (الکافی، ج1، ص472).
2) . انتساب امام صادق(علیه السلام)به ابوبكر دروغ است، ص84 تا 87.
امّ فروه(علیها السلام)را، به قاسم بن محمّد بن ابو بکر، تخطئه و بیاساس خوانده، و اثبات نموده: امّ فروه (علیها السلام)دختر قاسم بن محمّد بن ابو سمره است.(1)
نجاح طائي زید عزه در خاتمه کلام خود نوشته است: و به گفته شخصی: اگر به فرض محال، حضرت امام صادق(علیه السلام)فرموده باشند: (من دوبار از ابو بکر متولد شدهام)، این عبارت دلالتی بر مدح و تمجید از ابو بکر ندارد. بلکه سیاق کلام، خبر از پدران و مادران ایشان میدهد. بنابراین فضیلتی برای ابو بکر نیست، زیرا خداوند متعال در آیهٔ شریفه میفرماید:
(وَ لاَ تَزِرُ وَازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرَی(2)) و (کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ(3))
سام فرزند نوح پیامبر است، و مع ذلک رفتار او، هیچ ضرر و زیانی به پدرش وارد نیاورده، و نسبت فرزندی او، سودی برای او نداشته است، چرا که خداوند متعال فرموده است:
(إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ(4))
و همچنین محمّد بن ابو بکر را بنگر، که چگونه کاملاً مخالف پدرش، و از اصحاب خالص حضرت امیرمؤمنان علیّ(علیه السلام)بود. و در دفاع از آن حضرت به شهادت رسید.(5)
و جناب قاسم نیز که از فقهاء زمان خود بوده،(6)چونان پدرش محمّد، الحقّ از پیروان مولا امیرالمؤمنین، حضرت علیّ بن أبیطالب(علیه السلام)بود. چنانچه مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)در ضمن روایت دیگری، در مورد جناب قاسم، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نقل کرده است:
«کَانَ سَعِیدُ بْنُ الْمُسَیَّبِ وَ الْقَاسِمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ وَ أَبُو خَالِدٍ الْکَابُلِیُّ مِنْ ثِقَاتِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ.»(7)
1) . انتساب امام صادق(علیه السلام)به ابوبكر دروغ است، ص153.
2) . «و هیچ کس بار (گناه) دیگری را بر دوش نگیرد.» - سورهٔ فاطر، آیهٔ 18.
3) . «هر نفسی در گرو عملی است که انجام داده است.» - سورهٔ مدثر، آیهٔ 38.
4) . «همانا بزرگوار و با افتخارترین شما نزد خدا با تقواترین شمایند.» - سورهٔ حجرات، آیهٔ 13.
5) . انتساب امام صادق(علیه السلام)به ابوبكر دروغ است، ص26.
6) . چنانچه ابن حجر هیثمی در کتاب خود از جناب قاسم تعبیر به "فقیه" نموده است. (الصواعق المحرقة، ص80).
7) . الکافی، ج1، ص472.
(سعید مسیّب، و قاسم بن محمّد بن ابو بکر، و ابو خالد کابلی از افراد مورد اطمینان حضرت امام سجّاد(علیه السلام)بودند.)
صرف نظر از آنکه در کتابهای شیعه، از قول علماء اهل سنّت، در این رابطه، چه چیزی نقل شده، سزاوار است، بررسی گردد، که سند، و دلالت روایت "ولدنی أبو بکر مرتین" در مآخذ، و کتب اهل سنّت به چه نحو میباشد. لذا صاحب کتاب «شکست اوهام» گفته است: مهمترین روایتی که برای این حدیث میتوان ذکر کرد، روایتی میباشد، که یوسف بن عبد الرحمن مزی 654 تا 742ه.ق، در کتاب «تهذيب الکمال في أسماء الرجال» نقل کرده، و نوشته است:
أَخْبَرَنَا بذلك أَبُو الفرج عَبْد الرَّحْمَنِ بْنُ أَبي عُمَر مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قُدَامَةَ المقدسي بدمشق، و أبو الذكاء عَبْد المنعم بْن يَحْيَى بْن إبراهيم الزُّهْرِيّ بالمسجد الأقصى، و أبو بَكْرٍ مُحَمَّد بْن إِسْمَاعِيل بْن عَبد اللَّهِ بْنِ الأنماطي الأَنْصارِيّ بالقاهرة، و أبو بَكْر عَبد اللَّهِ بْن أَحْمَدَ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْن فارس التميمي بالإسكندرية، قَالُوا: أَخْبَرَنَا أَبُو الْبَرَكَاتِ دَاوُدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ ملاعب البغدادي بدمشق، قال: أَخْبَرَنَا الْقَاضِي أَبُو الْفَضْلِ مُحَمَّدُ بْنُ عُمَر بْنِ يُوسُفَ الأرموي ببغداد، قال: أَخْبَرَنَا الشريف أَبُو الْغَنَائِمِ عَبْدُ الصَّمَدِ بْنُ عَلِیِّ بْن مُحَمَّدِ بْن الْحَسَن بْن المأمون، قال: أَخْبَرَنَا الْحَافِظُ أَبُو الْحَسَنِ عَلِیُّ بْنُ عُمَر بْن أَحْمَدَ بْن مهدي الدارقطني، قال: حَدَّثَنَا يعقوب بْن إبراهيم البزاز، قال: حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عرفة، قال: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فضيل، فذكره. و بِهِ،(الاسناد السابق) قال: أَخْبَرَنَا الدارقطني، قال: حَدَّثَنَا أَبُو بَكْر أَحْمَد بْن مُحَمَّد بْنِ إسماعيل الأدمي، قال: حَدَّثَنَا محمد بن الحسين الحنینی، قال: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِيزِ بْن مُحَمَّد الأزدي، قال: حَدَّثَنَا حفص بْن غياث، قال: سمعت جعفر بْن مُحَمَّد [(علیهما السلام)] يقول؛ شنیدم جعفر بن محمّد - یعنی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)- فرمودند:
«ما أرجُو مِنْ شفاعَةِ عَلیٍّ [(علیه السلام)] شَيئاً إلّا وَ أنَا أَرجُو مِنْ شفاعَةِ أبِيبِكرٍ مِثلَه وَ لَقدْ وَلَدَنِي مَرَّتِين.»(1)
(همان چیزی را که از شفاعت حضرت علیّ [(علیه السلام)] امید دارم، مانند همان را از شفاعت ابوبکر امید دارم، همانا ابوبکر دو مرتبه مرا به دنیا آورده است.)
این روایت را اهل سنّت نقل کردهاند، و به نظر میرسد، مورد قبول ایشان باشد. ولی آنچه آدمی را متعجب میکند، این است که آنان به شیعیان اشکال میکنند، که چرا شما معتقد به شفاعت هستید؟! حال چه شده که به یکباره، صحبت از شفاعت میکنند، و آن را نیکو تلقی مینمایند؟! گذشته از اینکه حضرت امام صادق(علیه السلام)، خود شافع روز قیامت میباشند، و شفاعت کردن از ایشان معنا ندارد؟!
به هر تقدیر صرف نظر از دلالت این روایت، سند آن نیز ضعیف میباشد، و در سلسه سند این حدیث، چندین راوی مجهول، و ضعیف وجود دارد. از جمله:
یک: أبو البرکات داود بن احمد بن محمّد بن ملاعب البغدادی: وی مجهول است؛ چنانچه ذهبی در کتاب «تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام»،(2)و صفدی در کتاب «الوافی بالوفیات»،(3)نام وی را ذکر کردهاند؛ امّا هیچگونه جرح و تعدیلی دربارهاش نیاوردهاند.(4)دو: عبد الصمد بن علیّ بن محمّد: وی نیز مجهول است؛ چنانچه خطیب بغدادی در کتاب «تاریخ بغداد»،(5)نامش را آورده؛ ولی هیچ مدح و ذمی دربارهاش نقل نکرده است.(6)
سه: احمد بن محمّد بن اسماعیل الآدمی: که او هم مجهول است.(7)
چهار: عبد العزیز بن محمّد الازدی: که نمازی در کتاب «مستدرکات علم الرجال»،(1)نام وی را ذکر، و تصریح میکند، او مجهول است.(2)
پنج: حفص بن غیاث: وى از قضات هارون الرشيد بوده، و از همين روى، ضعيف میباشد؛ چنانكه سلیمان بن خلف الباجی، که از علماء اهل سنّت نیز میباشد، در ترجمهاش آورده است: علىّ بن مدينى گفته است:
«أحادیث حفص، و حاتم بن وردان عن جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)] منکرة.»(3)
(احاديث حفص و حاتم بن وردان از جعفر بنمحمّد(علیهما السلام)پذيرفتنى نيست.)(4)
و مبارکفوری در کتاب «تحفة الأحوذی» دربارهٔ وی مینویسد:
«و حفص بن غیاث ساء حفظه فی الآخر، صرح به الحافظ فی مقدمة الفتح، و قال الذهبی فی المیزان: قال أبو زرعة: ساء حفظه بعد ما استقضی.»(5)(و حفص بن غیاث در اواخر عمرش، حافظهاش ضعیف شده بود. کما اینکه حافظ در مقدمهٔ کتاب فتح الباری به آن تصریح کرده است. و ذهبی در کتاب المیزان گفته: أبو زرعه گفته است: حفص بن غیاث بعد از آنکه قاضی شد، حافظهاش ضعیف گشت.)
و نیز ذهبی در کتاب «میزان الاعتدال» درباره وی مینویسد:
«و قال داود بن رشید: حفص بن غیاث کثیر الغلط.»(6)
(داوود بن رشید گفته: حفص بن غیاث، اشتباهاتش زیاد بود.)
بنابراین در سلسله سند این روایت افرادی مجهول، و اشخاصی همچون حفص بن غیاث یافت میشوند، که نمیتوان به آنها اعتماد کرد، و همین امر موجب ضعف آن میگردد، و قابل استناد نیست.
سند دوّم: ابن عساكر در کتاب «تاريخ مدينه دمشق»، سند دیگرى براى اين روايت آورده است، و نگاشته است: أخبرنا أبو القاسم إسماعيل بن محمّد بن الفضل، أنا أبو منصور بن شكرويه، أنا أبو بكر بن مردويه، أنا أبو بكر الشافعي، أنا معاذ بن المثنّى، نا مسدّد، نا يحيى، عن جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)] قال؛ یحیی از جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)] نقل کرده است:
«تاللّه لحدّثني أبي أنّ علياً [(علیه السلام)] دخل على عمر و هو مسجّى بثوبه، فأثنى عليه و قال: ما أحد من أهل الأرض ألقى اللّه بما في صحيفته أحبّ [إلي] من المسجّى بثوبه. قال يحيى: ثم ذكر جعفر [(علیه السلام)] أبا بكر و أثنى عليه، و قال: ولدني مرتين.»(1)(به خدا قسم پدرم نقل کرد که علیّ [(علیه السلام)] بر عمر وارد شد، در حالیکه عمر خود را در لباسش پیچیده بود، پس علیّ [(علیه السلام)] بر او درود فرستاد و گفت: احدی از اهل زمین، به سبب آنچه خداوند در صحیفهاش گذاشته است، در نزد من از این شخصی که خودش را در لباسش پیچیده است، محبوبتر نیست. یحیی گفته است: سپس جعفر [(علیه السلام)] از ابو بکر یاد نمود، و بر او درود فرستاد، و گفت: ابوبکر مرا دو بار به دنیا آورده است.)
دلالت این حدیث نیز با مبانی سازگار نیست. چرا که فارغ از آزارهائی که حضرت علیّ(علیه السلام)، در واقعهٔ آتش زدن درب خانهٔ حضرت زهرا(علیها السلام)، و به شهادت رساندن ایشان، دیدند. و غضبی که حضرت فاطمه(علیها السلام)، از آن دو نفر داشتند، امکان ندارد، حضرت علیّ(علیه السلام)، با وجود پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم)، و حضرت زهرا(علیها السلام)، و فرزندان خود، خاصه وجود نازنین امام حسن
1) . تاریخ مدینة دمشق، ج44، ص453 و 454.
(علیه السلام)و امام حسین(علیه السلام)، که سیّد جوانان بهشت میباشند، هیچکسی را به اندازهٔ عمر دوست نداشته باشند.
گذشته از اینکه صدر، و ذیل این روایت، با هم سازگار نیست. چرا که در صدر این روایت، صحبت از محبّت حضرت علیّ(علیه السلام)، به عمر است. و به جای اینکه در ذیل روایت نیز امام جعفر صادق(علیه السلام)، مطلبی دربارهٔ عمر بفرمایند، به یکباره حرف از ابوبکر میزنند، که هیچ ربطی با صحبتهای قبلی ندارد.
مضافاً بر اینکه در سلسله سند این روایت، که ابن عساکر آن را نقل کرده است، اسماعيل بن محمّد بن الفضل، وجود دارد، که از جانب علماء اهل سنّت، روایات او ضعف دانسته شده است. چرا که وقتی ابن عساکر با اسماعيل بن محمّد بن الفضل ملاقات نمود، که او دیگر پیر شده بود، و از ضعف حافظه رنج میبرد، و بیمار گشته بود. چنانچه ذهبى در کتاب «سیر أعلام النبلاء»، دربارهٔ وى چنين مىنويسد:«وَ كَأنَ ابْنَ عَسَاكِرَ لَمَّا رَأَى إِسْمَاعِيلَ بنَ مُحَمَّدٍ وَ قَدْ كَبِرَ وَ نَقَصَ حِفْظُهُ.»(1)
(وقتى ابن عساكر، اسماعيل را ديد، اسماعيل پير شده، و حافظهاش خوب كار نمىكرد.)(2)
بنابراين، نمىتوان به روايت ابن عساكر نیز اعتماد كرد. چرا که ذهبى، در جای دیگری از همین کتاب، دربارهٔ "اسماعيل بن محمّد بن الفضل" نوشته است:
«قَاْلَ أبُو سَعْدِ:... وَ رَأيْتُهُ وَ قَدْ ضَعُفَ، وَ سَاءَ حِفْظُهُ.»(3)
(من در حالى او را ديدم كه ضعيف شده بود، وحافظهاش خوب كار نمىكرد.)(4)
سند سوّم: ذهبی در کتاب «سیر أعلام النبلاء» روایت کرده است: قال حفص بن غیاث: سمعت جعفر بن محمّد [(علیه السلام)] یقول؛ حفص بن غیاث میگوید: شنیدم جعفر بن محمّد - یعنی حضرت امام صادق(علیه السلام)- فرمودند:
«مَا أَرْجُو مِنْ شَفَاعَةٍ عَلَیَّ شَيْئاً، إِلاَّ و أنا أَرْجُو مِنْ شَفَاعَةِ أَبِي بَكْرٍ مِثْلَه، لَقَدْ وَلَدَنِي مَرَّتَيْنِ.»(1)
(آنچه را از شفاعت علیّ(علیه السلام)انتظار دارم، مثل همان را از شفاعت ابوبکر نیز انتظار دارم، همانا ابو بکر دو مرتبه مرا به دنیا آورد.)
اولاً: این روایت نیز مرسل میباشد، و سلسله سند آن، تا حفص بن غیاث، نقل نشده است. از این رو به نظر میرسد، که سلسله سند این روایت، همان سلسله سندی باشد، که مزی آن را نقل کرده است، و قبلاً در مورد ضعیف بودن روایت مزی بحث شد، و در این صورت، این روایت نیز، همان اشکالات را خواهد داشت.ثانیاً: همانطور که قبلاً نیز در روایت مزی نقل کردیم، حفص بن غیاث، کثیر الغلط، و کم حافظه بوده، و روایات او از امام صادق(علیه السلام)منکَر، و غیر قابل قبول است. البته برخی از علمای اهل سنّت، به ویژه ذهبی و ابن حجر در کتابهای مختلف، این روایت را نقل کردهاند، ولی هیچکدام سندی برای آن ذکر نکردهاند. بنابراین تمامی سندهای این روایت، ارزشی برای استدلال ندارند، و نمیتوان به آن اعتماد کرد.(2)
ثالثاً: گذشته از اشکالات یاد شده، دلالت این حدیث نیز در نهایت ضعف میباشد. چرا که امکان ندارد، حضرت امام صادق(علیه السلام)، در جائي انتساب خود به ابو بکر را مدح نمایند. ولی در جای دیگری، این انتساب را نسبت به جناب محمّد بن أبی بکر، که الحقّ از یاران حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)بود را مورد نگوهش، و مذمت قرار دهند. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از
رجال مرحوم کشی (قدس سره)روایت نموده است: مصعب بن شعیب میگوید: شنیدم حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:
«مَا مِنْ أَهْلِ بَیْتٍ إِلَّا وَ مِنْهُمْ نَجِیبٌ مِنْ أَنْفُسِهِمْ، وَ أَنْجَبُ النُّجَبَاءِ مِنْ أَهْلِ بَیْتِ سَوْءٍ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی بَكْرٍ.»(1)
(هیچ طایفهای نیست مگر اینکه نجیبی در بین خود دارند، و نجیبترین نجباء از اهل بیت بد، محمّد بن ابوبکر است.)
به هر ترتیب اگر چه در کتب پیروان مکتب اهل بیت(علیهم السلام)نیز به تبع کتب علماء اهل سنّت، نامِ مادر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، اُمّ فروه(علیها السلام)، دختر قاسم بن محمّد بن أبو بکر ذکر شده است. ولی به نظر میرسد، این انتساب قابل خدشه باشد.
همانگونه که قبلاً نیز اشاره شد، علاوه بر ضعیف بودن سندهای روایت "ولدنی ابو بکر مرتین"، دلالت این روایات نیز قابل خدشه میباشد. کما اینکه شهید قاضی نور اللّه تستری (رحمه الله)در اینباره نگاشته است:
«یدل علی کذب هذا الخبر ان صاحب الشفاعة العظمی هو جده فلا یلیق به(علیه السلام)نسیان شفاعة جده(علیه السلام)و اظهار رجاء شفاعة غیره سیما ابو بکر الذی لا شافع له و لا حمیم (يَوْمَ لَا يَنْفَعُ مَالٌ وَ لَا بَنُونَ(88)إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ(2))، اللّهم الا ان قصد به مجرد التقیة فافهم.»(3)
(دلیل بر دروغ بودن این خبر، همین بس که صاحب شفاعت کبری، جدّش رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)است، پس سزاوار نیست که آن حضرت شفاعت جدّش را فراموش کرده باشد، و اظهار امید به شفاعت غیر ایشان کرده باشد. به ویژه ابوبکر که خودش شفاعت کننده و حمایت کنندهای ندارد. «در آن روز که مال و فرزندان سودی نمیبخشد، جز کسی که با قلب سلیم به پیشگاه خدا آید» مگر اینکه هدف امام صادق(علیه السلام)از بیان این جملات فقط تقیه باشد.)(1)
مضافاً بر اینکه، امکان ندارد، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به چنین مطلبی افتخار کرده باشد؛ چرا که این مطلب، مخالف سیرهٔ آن حضرت بوده است. زیرا با مراجعه به سیرهٔ آن حضرت، میبینیم که ایشان بالاترین افتخار برایشان، قبول ولایت و امامت جدّ بزرگوارشان، امیر المؤمنین (علیه السلام)است، نه ولادت و انتساب به حضرت، لذا حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)میفرمایند:«وِلایَتی لِعَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ(علیه السلام)أحَبُّ إلَیَّ مِن وِلادَتی مِنهُ؛ لِأَنَّ وِلایَتی لَهُ فَرضٌ ، وَ وِلادَتی مِنهُ فَضلٌ.»(2)
(ولایت علیّ بن ابیطالب(علیه السلام)برای من محبوبتر از این است که او مرا به دنیا آورده است؛ چرا که قبول ولایت او برای من واجب و فرزند او بودن امتیاز است.)(3)
و همچنین در روایت دیگری، با اندکی تفاوت، نقل شده است، که وجود نازنین امام به حقّ ناطق، حضرت جعفر بن محمّد الصادق(علیهما السلام)فرمودند:
«وَلاَیَتِی لآبَائِی أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ نَسَبِی، وَلاَیَتِی لَهُمْ تَنْفَعُنِی مِنْ غَیْرِ نَسَبٍ، وَ نَسَبِی لاَ یَنْفَعُنِی بِغَیْرِ وَلاَیَةٍ.»(4)
(ولایت پدرانم برای من، دوست داشتنیتر از نسب من [به ایشان] است، ولایت نسبت به ایشان، برای من فایده دارد؛ حتّی اگر نسبتی با آنها نداشته باشم؛ ولی نسبت با آنها زمانیکه ولایت آنها را نداشته باشم، برایم سودی ندارد.)
حال چگونه ممکن است، که نسبت امام صادق(علیه السلام)با امیرالمومنین(علیه السلام)افتخارش کمر از نسبت ایشان به دیگران باشد. آن هم وقتیکه وجود نازنین حضرت علیّ(علیه السلام)قبل از همگان ایمان آوردند، و لحظهای غیر از خداوند متعال را عبادن نکردند. در حالیکه دیگران سالها بت پرست بودند، و مدّت زمانی طولانی بعد از حضرت ایمان آوردند. و بهراستی چگونه میشود، حضرت امام صادق(علیه السلام)، به امیر المؤمنین(علیه السلام)، که آن رشادتها، و شجاعتها را از خود در جنگها بروز دادند، افتخار نکنند؟! ولی به ابو بکر افتخار نمایند؟!
حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در مدینه، و در زمان حکومت عبد الملک بن مروان متولد شدند.(1)و ولادت آن حضرت، موافق قول مشهور، در سال هشتاد و سوّم هجری قمری بوده است. ولی بعضی ولادت حضرت را سال هشتاد و شش هجری قمری ذکر کردهاند، و اشهر آن است که وجود نازنین حضرت امام صادق(علیه السلام)در هفدهم ماه ربیع الاوّل متولد شدهاند، گر چه برخی نیز غرّهٔ ماه رجب را روز ولادت حضرت ذکر کردهاند. و برخی روز ولادت ایشان را روز جمعه،(2)و بعضی نیز دوشنبه را، روز تولد ایشان دانستهاند. به هر تقدیر جمع کثیری از علماء مذهب امامیه دربارهٔ سال تولد حضرت نوشتهاند:
«موُلِدَهُ(علیه السلام)بِالْمَدِينَةِ سَنَةَ ثَلاَثٍ وَ ثَمَانِينَ مِنَ الْهِجْرَةِ.»(3)
(حضرت امام صادق(علیه السلام)در سال هشتاد و سه هجری به دنیا آمدند.)
چنانچه مرحوم ابن شهر آشوب (قدس سره)نیز در این مورد نگاشته است:
«وُلِدَ بِالْمَدِینَةِ، یَوْمَ الْجُمُعَةِ عِنْدَ طُلُوعِ الْفَجْرِ. وَ یُقَالُ: یَوْمَ الْإِثْنَیْنِ لِثَلَاثَ عَشْرَةَ لَیْلَةً بَقِیَتْ مِنْ شَهْرِ رَبِیعٍ الْأَوَّلِ سَنَةَ ثَلَاثٍ وَ ثَمَانِینَ.(1)وَ قَالُوا: سَنَةَ سِتٍّ وَ ثَمَانِینَ.(2)
(امام صادق(علیه السلام)روز جمعه در مدینه و در هنگام اذان صبح به دنیا آمدند. گفته شده: ایشان در روز دوشنبه، و زمانیکه سیزده شب از ماه ربیع الاوّل باقی مانده بود، در سال هشتاد و سه متولد شدند. گرچه گفتهاند: تولد ایشان در سال هشتاد و شش بوده است.)وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)مدّت دوازده سال، با جدّ خود، حضرت امام سیّد الساجدین، و زین العابدین(علیه السلام)زندگی نمودند. و نوزده سال نیز، دوران پدر بزرگوار خود را درک کردند. و أیّام زعامت و امامت ایشان، بعد از پدر بزرگوارشان، حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)سی و چهار سال بوده است.(3)
نام حضرت، "جعفر" میباشد.(4)و جعفر، نام رودی در بهشت است. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «محاسن برقی»، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)روایت نموده است:
«إِنَّ أَبِی سَمَّانِی جَعْفَراً بِعِلْمٍ، عَلَی أَنَّهُ اسْمُ نَهَرٍ فِی الْجَنَّةِ»(5)
(همانا پدرم آگاهانه مرا جعفر نامیدند، چرا که جعفر نام رودی در بهشت است.)
و برای وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)چند کنیه نقل شده است، که از جملهٔ آنها؛ "أبو عبد اللّه"، و "أبو إسماعیل"،(1)
و "الخالص"، و "أبو موسی" میباشد.(2)و برخی از علماء نیز، "أبو إسحاق" را هم از کنیههای حضرت دانستهاند.(3)و ألقاب آن حضرت عبارتند: "صادق"، و "صابر"، و "فاضل"، و "طاهر"،(4)
و "قاهر"، و "باقی"، و "کامل"، و "منجی"، و "فاطر"،(5)
و برخی "تام" را نیز از ألقاب حضرت دانستهاند.(6)و مرحوم ابن شهر آشوب (قدس سره)نیز "قائم" را از القاب حضرت ذکر کرده است.(7)
صادق، مشهورترین لقب حضرت است.(8)و این لقب به جهت راستگویی در گفتار، و کردار، و پندار به امام ششم اطلاق شده است. چنانچه برخی گفتهاند:
«الملقب بالصادق، لصدق مقالته و نظافة سريرته.»(9)
(به جهت صدق در گفتار، و پاکی طینت، ایشان ملقب به صادق شدند.)
همچنین برخی گفتهاند: به جهت آنکه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در زندگی خود هیچگونه لغزشی نداشتند، به این لقب مشهور شدند. چنانچه در اینباره، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)روایت نموده است:
1) . تذکرة الخواص، ج2، ص442؛ الفصول المهمة، ج2، ص911؛
2) . العدد القویة، ص148؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص281.
3) . الإمام الصادق(علیه السلام)من المهد إلی اللحد، ص86.
4) . تذکرة الخواص، ج2، ص442؛
5) . العدد القویة، ص148.
6) . الهدایة الکبری، ص247.
7) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص281.
8) . کشف الغمة، ج3، ص163؛ عنه البحار، ج47، ص10.
9) . الفائق فی رواة و اصحاب الإمام الصادق(علیه السلام)، ج1، ص9.
«و یقال: إنما سمی صادقا لأنه ما جرب علیه قط زلل و لا تحریف.»(1)
(و گفتهاند: همانا حضرت، صادق نامیده شدند، به دلیل آنکه در طول زندگی، هرگز لغزش و دگرگونی از حضرتش دیده نشد.)
لقب صادق را وجود نازنین حضرت خاتم الأنبیاء(صلی الله علیه و آله و سلم)، بر امام ششم اطلاق فرمودند، و ایشان را به این دلیل ملقب کردند. به دلیل اینکه با این لقب، ازجعفر کذاب، متمایز گردند. چرا که در ضمن روایتی از حضرت علیّ بن الحسین، امام زین العابدین(علیه السلام)نقل شده است:
«اسْمُهُ عِنْدَ أَهْلِ السَّمَاءِ الصَّادِقُ، قُلْتُ: کَیْفَ صَارَ اسْمُهُ الصَّادِقَ، وَ کُلُّکُمُ الصَّادِقُونَ؟ فَقَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ أَبِیهِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)قَالَ: إِذَا وُلِدَ ابْنِی، جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ، فَسَمُّوهُ الصَّادِقَ، فَإِنَّ الْخَامِسَ مِنْ وُلْدِهِ الَّذِی اسْمُهُ جَعْفَرٌ یَدَّعِی الْإِمَامَةَ اجْتِرَاءً عَلَی اللَّهِ وَ کَذِباً عَلَیْهِ فَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ جَعْفَرٌ الْکَذَّابُ الْمُفْتَرِی عَلَی اللَّهِ.»(2)
(نام ایشان نزد اهل آسمان صادق است. عرض کردم: به چه دلیل نام ایشان صادق میباشد، در حالیکه همهٔ شما صادق هستید؟ فرمودند: پدرم از پدرشان برایم نقل کردند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند: وقتی فرزندم جعفر بن محمّد بن علیّ بن حسین بن علیّ بن ابیطالب(علیهم السلام)متولد شد، لقب ایشان را صادق بگذارید، چرا که پنجمین فرزند ایشان، که نامش جعفر است، به دروغ، از روی افترا بر خداوند، ادعای امامت خواهد کرد. پس او نزد خداوند متعال، جعفر دروغگو، که افترا زننده بر خداوند است، میباشد.)
و در روایت دیگری مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)از کتاب «معانی الأخبار» در این مورد روایت نموده است:
«سُمِّیَ الصَّادِقُ(علیه السلام)، صَادِقاً، لِیَتَمَیَّزَ مِنَ الْمُدَّعِی لِلْإِمَامَةِ بِغَیْرِ حَقِّهَا، وَ هُوَ جَعْفَرُ بْنُ عَلِیٍّ، إِمَامُ الْفَطَحِیَّهِ الثَّانِیَةِ.»(1)(امام صادق(علیه السلام)، صادق نامیده شدند، تا از کسیکه ناحقّ ادعای امامت خواهد کرد، متمایز شود، و او جعفر بن علیّ، امام فطحیه دوّم است.)
به هر تقدیر وجود نازنین رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، امام ششم را به لقبِ «صادق»، ملقب فرمودند، ولی بعد از اینکه پیشگوئیهای حضرت به وقوع پیوست، این لقب بین مردم نیز شایع شد. کما اینکه برخی این لقب را، به جهت برخی از پیشگوئیهای، حضرت امام صادق(علیه السلام)دانستهاند، چونان پیشگوئي ایشان، دربارهٔ قتل محمّد بن عبد اللّه بن حسن، و همچنین واقع شدن برخی از پیشگوئیها، در مورد آشکار شدن قبر حضرت علیّ(علیه السلام)، که بهوسیلهٔ حضرت امام صادق(علیه السلام) محقّق گشت.
چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در اینباره روایت نموده است: روزی منصور دوانیقی به حضرت امام صادق(علیه السلام)عرض نمود: همانا ابو مسلم از شما درخواست کرده بود، که محل دفن حضرت علیّ(علیه السلام)را آشکار فرمائید. ولی شما جواب او را نفرمودید، آیا مکان دفن ایشان را میدانید یا نه؟ امام صادق(علیه السلام)فرمودند:
«إِنَّ فِی کِتَابِ عَلِیٍّ(علیه السلام)أَنَّهُ یَظْهَرُ فِی أَیَّامِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَاشِمِیِّ، فَفَرِحَ الْمَنْصُورُ بِذَلِکَ. ثُمَّ إِنَّهُ(علیه السلام)أَظْهَرَ التُّرْبَةَ، فَأُخْبِرَ الْمَنْصُورُ بِذَلِکَ، وَ هُوَ فِی الرُّصَافَةِ، فَقَالَ: هَذَا هُوَ الصَّادِقُ، فَلْیَزُرِ الْمُؤْمِنُ بَعْدَ هَذَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ، فَلَقَّبَهُ بِالصَّادِقِ.»(2)
(همانا در کتاب علیّ(علیه السلام)آمده است، که در زمان عبد اللَّه بن جعفر هاشمی مکان قبر حضرت علیّ(علیه السلام)آشکار خواهد شد، پس منصور خوشحال گردید. سپس بعد
از مدّتی حضرت، محل قبر را آشکار فرمودند، وقتی این خبر به منصور رسید، که او در رصافه بود، لذا گفت: همانا ایشان صادق هستند.بعد از این، ان شاء اللَّه مؤمن تقویت خواهد شد، و لقب صادق برای حضرت باقی ماند.)
به هر تقدیر، برخی لقب «صادق»، برای حضرت را، به جهت وقوع برخی از پیشگوئیها به دست ایشان دانستهاند، ولی به نظر میرسد، که این لقب را حضرت خاتم الأنبیاء(صلی الله علیه و آله و سلم)برای ایشان برگزیدهاند، که وقوع آن پیشگوئیها، در زمان حضرت امام صادق(علیه السلام)، و به دست حضرت نیز، دلیلی بر صدق گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، و آگاهی ایشان از غیب میباشد.
دربارهٔ مشخصات ظاهری حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)نقل نموده است:
«کَانَ رَبْعَ الْقَامَةِ، أَزْهَرَ الْوَجْهِ، حَالِكَ الشَّعْرِ، جَعْد، أَشَمَّ الْأَنْفِ، أَنْزَعَ، رَقِیقَ الْبَشَرَةِ، (دَقِیقَ الْمَسْرُبَةِ)،(1)
عَلَی خَدِّهِ خَالٌ أَسْوَدُ، وَ عَلَی جَسَدِهِ خِیلَانٌ حُمْرَةٌ.»(2)
(حضرت صادق(علیه السلام)قامتی متوسط، چهرهای درخشان، و موهای سیاه، و بینی کشیده و زیبائی داشتند، و موهای جلوی سر، و موهای سینه، تا شکم حضرت، کم بود، و روی صورت ایشان خالی سیاه، و روی بدن حضرت، خالهای قرمز داشت.)
نقش نگین خاتمِ حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در روایتی: «مَا شَاءَ اَللّهُ لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ، أَسْتَغْفِرُ اَللَّه» ذکر شده است.(3)و در روایت دیگری نقش نگین آن حضرت: «اللَّهُ وَلِیِّی وَ عِصْمَتِی
مِنْ خَلْقِهِ» آمده است.(1)
و به روایت دیگری نقش نگین حضرت: «اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ» میباشد. چنانچه به روایت معتبر دیگری: «أَنْتَ ثِقَتِی فَاعْصِمْنِی مِنَ النَّاسِ»، نقش نگین حضرت ذکر شده است. و در روایت دیگری هم: «اللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِی فَقِنِی شَرَّ خَلْقِکَ» به عنوان نقش نگین حضرت ذکر شده است.(2)
و در روایت دیگری: «اَللَّهُ عَوْنِی وَ عِصْمَتِی مِنَ اَلنَّاسِ»، و «رَبِّی عَصَمَنِی مِنْ خَلْقِهِ» نقش نگین حضرت میباشد.(3)
از این رو به نظر میرسد، حضرت، چندین انگشتر به دست میکردهاند، که بر روی هر کدام، نوشتهای وجود داشته است. و ممکن است، در ایّامی از سال، حضرت از انگشتری، و در روزهای دیگری از سال، از خاتم دیگری استفاده میکردهاند. پس جمع روایاتی که در اینباره وجود دارد، امکانپذیر بوده، و با هم منافاتی ندارند.
خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)در مورد تعداد فرزندان حضرت امام محمّد باقر (علیه السلام)نگاشته است: بدان که اولاد آن حضرت، بنابر آنچه شیخ مفید (رحمه الله)و طبرسی (رحمه الله)و دیگران ذکر کردهاند، عبارتند از:
«أبو عبد اللّه، جعفر بن محمّد(علیه السلام)و عبد اللّه که از مخدّرهٔ نجیبه جناب اُمّ فروه بنت قاسم بن محمّد بن ابی بکر بودند، و ابراهیم و عبید اللّه که از اُمّ حکیم بودند، و هر دو در أیّام حیات پدر بزرگوارشان وفات کردند، و علیّو زینب و اُمّ سلمه که از اُمّ ولد بودند، و بعضی گفتهاند که اُمّ سلمه از مادر دیگر بوده.»(4)
و صاحب کتاب «المعقبون من آل ابیطالب» دربارهٔ تعداد فرزندان حضرت امام محمّد باقر (علیه السلام)نوشته است:
«1- الامام أبو عبد اللّه جعفر الصادق(علیه السلام)، و منه العقب، و امّه امّ فروة بنت القاسم بن محمّد بن أبي بكر بن أبي قحافة. 2- و عبد اللّه دقدق. قال البيهقي: درج. و قيل أعقب من ثلاثة رجال، و هم: حمزة، و إسماعيل، و محمّد. 3- و علیّ الطاهر. 4- و زيد. 5- و عبيد اللّه ابن الثقفية درج، قال المفيد: درج، امّه امّ حكيم بنت أسيد بن المغيرة الثقفية. و ذكره ابن الطقطقي. 6- و إبراهيم ابن الثقفية أيضا درج. و له(علیه السلام)أربع بنات، و هنّ: امّ سلمة خرجت إلى محمّد الأرقط بن عبد الباهر فولدت له إسماعيل، و زينب الصغرى خرجت إلى عبيد اللّه بن محمّد بن عمر بن علیّ بن أبي طالب، و زينب الكبرى، و امّ جعفر.»(1)
مادر حضرت امام کاظم(علیه السلام)، و همسر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، حضرت حمیدهٔ بربریه (علیها السلام)میباشند.(2)و چنانچه تفصیل آن به زودیخواهد آمد، به ایشان "حميدة المغربية"، "لؤلؤة"، و "نباتة" نیز میگویند. و مرحوم ابن شهرآشوب (قدس سره)دربارهٔ ایشان نگاشته است:
«أُمّه، حميدة المصفّاة ابنة صاعد البربريّ، و يقال: إنّها أندلسيّة، أُمّ ولد تكنّىٰ: لؤلؤة.»(3)
(مادر امام کاظم(علیه السلام)حمیدهٔ مصفاه(1)(علیها السلام)دختر صاعد بربری میباشند. و گفته شده: ایشان اهل اسپانیا، و کنیزِ أمّ ولدی مکنی به لؤلؤه(2)بودهاند.)
و صاحب کتاب «عمدة الطالب» دربارهٔ نام مادر حضرت امام کاظم(علیه السلام)نوشته است:
«اُمه، اُمّ ولد، يقال لها: حميدة المغربية، و قيل: نباتة.»(3)
(مادر ایشان، کنیز اُمّ ولدی به نام حمیده مغربیه میباشند، و گفته شده: نام ایشان نباته بوده است.)
و در جای دیگری دربارهٔ مادر حضرت امام کاظم(علیه السلام)نقل شده است:
«اُمُّهُ جاریَةٌ اُمّ وَلَد اسمُها حَمیدَةُ الأندُلُسیّة، وَ یُقالُ: بَربَریّةٌ، وَ ذُکِرَ انَّها رُومِیَّةٌ، وَ الأرجَحُ انّها أندُلُسیّة.»(4)(مادر امام کاظم(علیه السلام)کنیز امّ ولدی به نام حمیده اسپانیائی میباشند، و گفته شده ایشان اهل شمال آفریقا هستند، و بیان شده ایشان از روم بودهاند. و ارجح آن است که ایشان از اسپانیا بودهاند.)
و در عظمت، و جلالت حضرت حمیده(علیها السلام)، همین بس که مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)از معلی بن خنیس روایت کرده است، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:
«حَمِیدَةُ مُصَفَّاةٌ مِنَ الْأَدْنَاسِ کَسَبِیکَةِ الذَّهَبِ مَا زَالَتِ الْأَمْلَاکُ تَحْرُسُهَا حَتَّی أُدِّیَتْ إِلَیَّ کَرَامَةً مِنَ اللَّهِ لِی وَ الْحُجَّةِ مِنْ بَعْدِی.»(5)
(حمیده چون شمش طلایی خالص، پاکیزه از آلودگیها میباشند، پیوسته فرشتهها نگهبان ایشان بودند تا نزد من رسیدند. این لطفی بود که خداوند نسبت به من، و امام بعد از من نمود.)
و همچنین مسعودی (رحمه الله)نیز در کتاب «اثبات الوصیة» در ضمن روایتی نقل کرده است: حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:
«یا عَبدَ اللّهِ! حَمِیدَةُ سَیِّدَةُ الإماءِ، مُهَذَّبَةٌ مُصَفّاةٌ مِنَ الأرجاسِ کَسَبِیکَةِ الذَّهَبِ.»(1)
(ای عبد اللّه! حمیده چونان شمش طلایی، [که پیراسته از آلودگیها است]، سرور کنیزان، پاک و خالص از پلیدیها میباشند.)
به هر تقدیر حضرت حمیده خاتون(علیها السلام)بانوئی فاضله، و عالمهای فقیه بودند. که حتّی برخی از اوقات، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)برای آگاهی شیعیان، از علم، و مقام، و منزلت این بانوی بزرگوار، مردم را برای گرفتن پاسخهای سؤالات خود، به ایشانارجاع میدادهاند. چنانچه شیخ الطایفه، مرحوم شیخ طوسی (قدس سره)از ابن حجاج روایت نموده است:
در سالیکه مجاور مکه بودیم، میخواستیم در روز ترویه احرام ببندیم. لذا از حضرت امام صادق(علیه السلام)سؤال کردم: به همراه ما کودکی میباشد، که تازه متولد شده است؛ با او چه باید بکنیم؟ حضرت فرمودند:
«مُرُوا أُمَّهُ فَلْتَلْقَ حَمِيدَةَ، فَلْتَسْأَلْهَا، كَيْفَ تَفْعَلُ بِصِبْيَانِهَا؟»
(مادر کودک با حمیده ملاقات کند، و از ایشان سؤال نماید، که نسبت به کودکش چه کاری باید انجام دهد؟)
ابن حجاج میگوید: مادر آن کودک، نزد حضرت حمیده(علیها السلام)رفت، و از ایشان سؤال کرد، ایشان به او فرمودند:
1) . اثبات الوصیة، ص190.
«إِذَا كَانَ يَوْمُ اَلتَّرْوِيَةِ فَجَرِّدُوهُ وَ غَسِّلُوهُ كَمَا يُجَرَّدُ اَلْمُحْرِمُ، ثُمَّ أَحْرِمُوا عَنْهُ، ثُمَّ قِفُوا بِهِ فِي اَلْمَوَاقِفِ فَإِذَا كَانَ يَوْمُ اَلنَّحْرِ فَارْمُوا عَنْهُ وَ اِحْلِقُوا رَأْسَهُ ثُمَّ زُورُوا بِهِ اَلْبَيْتَ ثُمَّ مُرُوا اَلْخَادِمَ أَنْ يَطُوفَ بِهِ اَلْبَيْتَ، وَ بَيْنَ اَلصَّفَا وَ اَلْمَرْوَةِ .وَ إِذَا لَمْ يَكُنِ اَلْهَدْيُ فَلْيَصُمْ عَنْهُ وَلِيُّهُ إِذَا كَانَ مُتَمَتِّعاً.»(1)
(وقتی روز ترویه شد، کودک را عاری از لباس کنید، و او را غسل دهید، همانگونه که مُحرِم لباسهایش را خارج میکند. سپس او را محرم کنید، بعد آن کودک را به موقفها ببرید. زمانیکه عید قربان شد، از طرف او رمی جمره کنید، و سرش را بتراشید. و بعد کودک را به زیارت خانهٔ خدا ببرید. آنگاه خدمتکار خود را ببرید، تا او را طواف خانهٔ خدا، و سعی بین صفا و مروه دهد. و اگر قربانی موجود نبود، ولیّ کودک از طرف او روزه بگیرد، در صورتیکه حجّ تمتع باشد.)
مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)روایت نموده است: پسر عکّاشة بن محصن أسدی، خدمت حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)آمد. در حالیکه حضرت امام صادق(علیه السلام)نیز نزد پدر خود ایستاده بودند. که ناگاه ظرف انگوری را برای حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)آوردند، پس ایشان فرمودند: پیرمرد سالخورده، و کودک خردسال، آن را دانهدانه میخورد. و کسیکه میپندارد سیر نمیشود، آن را سه دانه، و چهار دانه میخورد. ولی تو، آن را دو تا دو تا بخور، که این نحو تناول کردن مستحب است.
آنگاه پسر عکّاشه به حضرت عرض کرد: چرا برای ابا عبد اللّه - یعنی امام صادق(علیه السلام)- زن نمیگیرید؟ ایشان به سنّ ازدواج رسیدهاند. پس حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)درحالیکه همیانی(2)
سربسته در مقابلشان بود، فرمودند: به زودی بردهفروشی بربر به اینجا میآید، و در دار میمون سکونت میکند، با این همیان برای ایشان از او دختری میخریم.
پسر عکّاشه میگوید: آنگاه بعد از مدّتی، روزی نزد حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)رفتیم، حضرت به من فرمودند: آیا به شما، از بردهفروشی که در گذشته، از آن برای شما گفته بودم، خبر ندهم؟ آن بردهفروش به اینجا آمده است، بروید و با سکههای این همیان، برای ایشان دختری را خریداری کنید.
پسر عکّاشه میگوید: ما به نزد بردهفروش رفتیم. او گفت: همهٔ کنیزهایم را فروختهام. و نزدم فقط دو دختر بیمار باقی مانده، که یکی از آنها بهتر از دیگری است. ما گفتیم: آنها را بیرون بیاور تا ببینیم. از این رو او آنها را خارج کرد. ما گفتیم: این کنیز بهتر را به چند میفروشی؟ گفت: هفتاد دینار. گفتیم: خوبی کن. گفت: از هفتاد دینار کم نمیکنم. گفتیم: ما آن را به این همیان میخریم، هر چه داشته باشد، و نمیدانیم در آن چند دینار است؟
در آن هنگام، نزد آن بردهفروش، مردی سر و ریش سفیدی بود، او گفت: همیان را باز کنید، و دینارها را بشمارید. بردهفروش گفت: باز نکنید، اگر آنها یک دانه از هفتاد دینار کمتر باشد،این کنیز را به شما نمیفروشم. آن پیرمرد گفت: نزدیک بیایید، پس نزدیک رفتیم، و او مهر همیان را گشوده، دینارها را شمردیم. بیکم و زیاد، هفتاد دینار بود.
پس آن دختر را خریدیم، و نزد حضرت امام باقر(علیه السلام)بردیم، در حالیکه وقتی خدمت حضرت رسیدیم، امام صادق(علیه السلام)هم نزد ایشان ایستاده بودند. پس در کمال ناباوری، حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)، از آنچه در هنگام خریدن آن دختر، روی داده بود، به ما خبر دادند. آنگاه سپاس و ستایش خداوند را نمودند، و به آن دختر فرمودند: نام شما چیست؟
عرض کرد: حمیده. پس حضرت [دربارهٔ معنای نام ایشان] فرمودند: پسندیده در دنیا، و ستایش شده در آخرت. بعد حضرت فرمودند: از خودت به من بگو، دوشیزهای یا بیوه هستی؟ گفت: دوشیزه هستم. حضرت فرمودند: چگونه چنین چیزی ممکن است، درحالیکه کنیزی به دست بردهفروشان نمیافتد، مگر اینکه او را سالم نمیگذارند؟ عرض کرد:
«کَانَ یَجِیءُ، فَیَقْعُدُ مِنِّی مَقْعَدَ الرَّجُلِ مِنَ الْمَرْأَةِ، فَیُسَلِّطُ اللَّهُ عَلَیْهِ رَجُلًا أَبْیَضَ الرَّأْسِ وَ اللِّحْیَةِ، فَلَا یَزَالُ یَلْطِمُهُ حَتَّی یَقُومَ عَنِّی فَفَعَلَ بِی مِرَاراً وَ فَعَلَ الشَّیْخُ مِرَاراً. فَقَالَ: یَا جَعْفَرُ! خُذْهَا إِلَیْکَ فَوَلَدَتْ خَیْرَ أَهْلِ الْأَرْضِ مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ(علیهما السلام).»(1)
(هرگاه بردهفروش نزد من میآمد، و همچون شوهری که نزد زن خود مینشیند، مینشست. بهناگاه خداوند مردِ سر و ریش سفیدی را بر او چیره میکرد، و آن پیرمرد پیوسته به او سیلی میزد، تا از نزد من میرفت. او چند بار با من چنین کرد، و آن پیرمرد هم با او چنان مینمود. آنگاه حضرت فرمودند: ای جعفر! او را نزد خودت ببر. پس بهترین مردم روی زمین، موسی بن جعفر(علیهما السلام)از او بوجود آمد.)مرحوم ملا صالح مازندرانی (قدس سره)احتمال میدهد مردِ سر و ریش سفیدی که از حضرت حمیده خاتون (علیها السلام)مراقبت میکرده، ملکی از ملائکه خداوند بوده باشد، که در هنگام خریدن ایشان نیز حاضر بوده، و مهر همیان را نیز در آن هنگام، خود او گشوده است. از این رو نگاشته است:
«لَعَلَّ الْمَلَکُ الَّذِی کانَ یَحرِسُها، هُوَ ابْیَضُ الرَّأسِ وَ اللِّحیَةِ الَّذِی کانَ یَلطَمُ النُّحاسَ، وَ کانَ عِندَهُ عِندَ اشتِرائِها وَ اللهُ اعلَم.»(2)
(احتمال دارد، فرشتهای که از حضرت حمیده خاتون(علیها السلام)مراقبت میکرده است، همان شخصِ مو و محاسن سفیدی بوده باشد، که با لطمه زدن به بردهفروش، نمیگذاشته متعرض ایشان شود، و هنگام خریدن آن حضرت، نزد بردهفروش حضور داشته است، و خداوند داناتر میباشد.)
و در روایت دیگری، هشام بن احمر نقل کرده است: در یکی از روزها، که هوا به شدّت گرم بود، حضرت امام صادق(علیه السلام)مرا نزد فلان مرد آفریقایی، که بردهفروش بود، فرستادند، و فرمودند: برو و از او کنیزی با این احوال و اوصاف بخر! من پیش آن مرد رفتم، امّا کنیزی با آن اوصافی که
حضرت فرموده بودند، نزد او ندیدم. لذا برگشتم و جریان را خدمت ایشان عرض کردم. حضرت فرمودند: پیش آن مرد بازگرد، کنیز همانجا است. باز نزد آن مرد آفریقایی رفتم، قسم خورد که هر چه کنیز داشته، به من نشان داده است.
بعد گفت: البته دخترکی هست، که مریض میباشد، و سرش تراشیده شده است، و کسی او را نمیخرد. گفتم: همان را بیاور. او را در حالیکه به دو کنیز دیگر تکیه کرده بود، و پاهایش به زمین کشیده میشد، آورد. نگاه کردم، و صفاتی که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرموده بودند را در او یافتم. گفتم: این کنیز را چند میفروشی؟ گفت: او را پیش مولایت ببر، تا او خود در مورد قیمتش حکم کند. بعد گفت:«قَدْ وَ اللَّهِ أَدَرْتُهَا مُنْذُ مَلَکْتُهَا فَمَا قَدَرْتُ عَلَیْهَا وَ لَقَدْ أَخْبَرَنِیَ الَّذِی اشْتَرَیْتُهَا مِنْهُ عِنْدَ ذَلِکَ أَنَّهُ لَمْ یَصِلْ إِلَیْهَا وَ حَلَفَتِ الْجَارِیَةُ أَنَّهَا نَظَرَتْ إِلَی الْقَمَرِ وَقَعَ فِی حَجْرِهَا.»
(به خدا قسم، از زمانیکه این کنیز را خریدهام، هر وقت قصد کردم با او نزدیکی کنم، مقدورم نشد. و کسی که از او، این کنیز را خریدم هم میگفت: نتوانسته با او نزدیکی کند. و کنیز قسم میخورد که دیده، که ماه در دامنش نشسته است.)
سخنان او را برای حضرت امام صادق(علیه السلام)نقل کردم، ایشان دویست دینار به من دادند. پول را برای بردهفروش بردم؛ آن مرد گفت: این کنیز در راه خدا آزاد باشد، اگر معادل پولی که آن را در مغرب برای خرید این کنیز دادهام، نفرستاده باشند. حرف او را برای امام صادق(علیه السلام)نقل کردم، حضرت فرمودند:
«یَا ابْنَ أَحْمَرَ! أَمَا إِنَّهَا تَلِدُ مَوْلُوداً لَیْسَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ حِجَابٌ.»(1)
(ای فرزند احمر! از این کنیز فرزندی متولد میشود، که بین او، و خدا، حجابی وجود ندارد.)
1) . أمالی طوسی، ج2، ص768؛ بحارالانوار، ج48، ص8؛ إعلام الوری، ص310.
به هر تقدیر اگر به این دو روایتی که دربارهٔ ازدواج حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نقل شد، توجه کنیم، به خوبی درمیبابیم که بین آنها تناقض وجود دارد. به گونهای که قابل جمع نمیباشد. از این رو به نظر میرسد، در نگارش روایت دوّم، که از هشام بن احمر نقل شده، سهوی رخ داده، و این روایت دوّم، در مورد ازدواج حضرت امام کاظم(علیه السلام)باشد. چناچه مفسر کبیر، مرحوم طبرسی (قدس سره)، و همچنین محدّث بزرگوار، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)بعد از نقل روایت هشام بن احمر نگاشتهاند:«فَقَدْ رَوَی الشَّیْخُ الْمُفِیدُ (رحمه الله)فِی کِتَابِ الْإِرْشَادِ مِثْلَ هَذَا الْخَبَرِ مُسْنِداً إِلَی هِشَامِ بْنِ أَحْمَرَ أَیْضاً إِلَّا أَنَّ فِیهِ: أَنَّ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَی(علیه السلام)أَمَرَهُ بِبَیْعِ هَذِهِ الْجَارِیَةِ وَ أَنَّهَا کَانَتْ أُمَّ الرِّضَا(علیه السلام).»(1)
(شیخ مفید (رحمه الله)در کتاب ارشاد، مانند همین روایت را از هشام بن احمر نقل نموده، با این تفاوت که در آن نوشته است: حضرت موسی بن جعفر(علیهما السلام)امر به خریدن این کنیز نمودند، و ایشان مادر حضرت رضا(علیه السلام)بودند.)
حال با توجه به آنچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)از کتاب «ارشاد» نقل فرموده است، باید گفت: به نظر میرسد، روایت هشام بن احمر، دربارهٔ کیفیت ازدواج حضرت امام صادق(علیه السلام) نمیباشد. و در مورد ازدواج حضرت امام کاظم(علیه السلام)است. لذا مرحوم آیة اللّه العظمی خوئی (قدس سره) نیز، بعد از آنکه هشام بن احمر را در زمرهٔ اصحاب امام صادق(علیه السلام)و امام کاظم(علیه السلام)نام برده، نگاشته است:
«و روي الكليني (قدس سره)أنه هو الذي بعثه أبو الحسن(علیه السلام)ليشتري أمّ الرضا(علیه السلام).»(2)
(و مرحوم کلینی (قدس سره)روایت نموده که هشام بن احمر همان کسی است که ابو الحسن - امام کاظم(علیه السلام)- او را فرستادند، تا مادر حضرت رضا(علیه السلام)را خریداری نماید.)
دربارهٔ تعداد فرزندان حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)اختلاف زیادی در روایت وجود دارد. صاحب کتاب «إعلام الوُری» دربارهٔ نام فرزندان حضرت نگاشته است:
«إسماعیل، و عبد اللّه، و أمّ فَرَوْة، أُمُّهم فاطمةُ بنتُ الحسینِ بنِ علیِّ بنِ الحسینِ بنِ علیِّ بنِ أبیطالب. و موسی(علیه السلام)، و إسحاقُ، و فاطمة، و محمّد، لأُمّ ولد اسمها حمیدة البربریّة، و العّباس، و علیّ، و أسماء، لأُمّهات أولاد شتّی.»(1)
(اسماعیل، و عبد اللّه، و أمّ فروة، که مادرشان فاطمه دختر حسین بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبیطالب(علیهم السلام)بود. و حضرت موسی بن جعفر(علیهما السلام)، و إسحاق، و فاطمه، و محمّد نیز، از کنیز اُمّ ولدی بودند، که نام ایشان، حمیده بربریه(علیها السلام)بود. عبّاس، و علیّ، و أسماء نیز هر کدام فرزندان مادران متفاوتی بودند.)
و مرحوم علیّ بن عیسی إربَلی (قدس سره)هم در کتاب «کشف الغمة» دربارهٔ تعداد فرزندان حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نگاشته است:
«و کان لأبی عبد اللّه(علیه السلام)عشرة أولاد: إسماعیل، و عبد اللّه، و أمّ فروة، أمّهم فاطمة بنت الحسین بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبیطالب(علیه السلام)، و موسی(علیه السلام)و إسحاق، و محمّد لأمّ ولد، و العبّاس، و علیّ، و أسماء، و فاطمة لأمّهات أولاد شتّی.»(2)و مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)نیز در مورد تعداد فرزندان وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نوشته است:
«أَوْلاَدُهُ عَشَرَةٌ: إِسْمَاعِیلُ اَلْأَمِینُ، وَ عَبْدُ اَللَّهِ، مِنْ فَاطِمَةَ بِنْتِ اَلْحُسَیْنِ اَلْأَصْغَرِ. وَ مُوسَی اَلْإِمَامُ(علیه السلام)، وَ مُحَمَّدٌ اَلدِّیبَاجُ، وَ إِسْحَاقُ، لِأُمِّ وَلَدٍ ثَلاَثَتُهُمْ، وَ عَلِیٌّ
اَلْعُرَیْضِیُّ، لِأُمِّ وَلَدٍ. وَ اَلْعَبَّاسُ، لِأُمِّ وَلَدٍ. اِبْنَتُهُ أَسْمَاءُ أُمُّ فَرْوَةَ اَلَّتِی زَوَّجَهَا مِنِ اِبْنِ عَمِّهِ اَلْخَارِجِ. وَ یُقَالُ: لَهُ ثَلاَثُ بَنَاتٍ أُمُّ فَرْوَةَ مِنْ فَاطِمَةَ بِنْتِ اَلْحُسَیْنِ اَلْأَصْغَرِ، وَ أَسْمَاءُ مِنْ أُمِّ وَلَدٍ. وَ فَاطِمَةُ مِنْ أُمِّ وَلَدٍ.»(1)
ولی صاحب کتاب «المعقبون من آل ابیطالب(علیهم السلام)» فرزندان حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) را بیست و یک نفر دانسته، که در این بین، چهارده پسر، و هفت دختر میباشند. که پسران آن حضرت عبارتند از:
أبو الحسن، امام موسى كاظم(علیه السلام)، و أبو علیّ، إسماعيل أعرج، که مادرش فاطمه بنت الحسین الأثرم(2)بن الحسن بن علیّ بن أبیّطالب(علیه السلام)است. و أبو الحسن، علیّ عريضیّ، و أبو جعفر، محمّد، که ملقّب به ديباج و مأمون بوده، و أبو محمّد، إسحاق مؤتمن، که مادر این سه نفر، کنیز اُمّ ولد بودند، و عبد اللّه أفطح، که بزرگترین فرزند پدر خود میباشد، و از او فرزندی باقی نماند. و شیخ مفید (رحمه الله)گفته: مادر او، فاطمه دختر حسين بن علیّ بن الحسين بن علیّ بن أبیطالب(علیه السلام)بوده است، و او بزرگتر از همهٔ برادران خود بعد از اسماعیل میباشد.(3)و بیهقی نیز گفته: از او فرزندی باقی نماند.(4)
و عبيد اللّه، که برای ایشان نیز فرزندی ذکر نکردهاند. و عبّاس، که برای ایشان نیز فرزندی ذکر نکردهاند. و شیخ مفید (رحمه الله)گفته: مادر ایشان هم کنیز اُمّ ولد، و شخصیت فاضل و بزرگواریبودهاند.(5)
و يحيى، و جعفر، که از این دو نفر هم فرزندی باقی نمانده است. و محمّد أصغر، و حسن، و محسن، و عيسى.(6)
و دختران حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بنابر آنچه در کتاب ارزشمند «المعقبون من آل ابیطالب(علیهم السلام)» آمده، عبارتند از: رقيّه، و بريهه، و امّ كلثوم، که قبرش در مصر مشهور است، و
1) . مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص280.
2) . في الفخري: الأشرف (المعقبون من آل أبیطالب(علیهم السلام)، ج2، ص17).
3) . المعقبون من آل أبیطالب(علیهم السلام)، ج2، ص17 به نقل از ارشاد، ج2، ص209 تا 211.
4) . المعقبون من آل أبیطالب(علیهم السلام)، ج2، ص17 به نقل از لباب الأنساب، ج2، ص447.
5) . المعقبون من آل أبیطالب(علیهم السلام)، ج2، ص18 به نقل از ارشاد، ج2، ص209 تا 211.
6) . المعقبون من آل أبیطالب(علیهم السلام)، ج2، ص18.
قريبه، و فاطمه، و أسماء، که همسر حمزة بن عبد اللّه ابن امام باقر(علیه السلام)گشت، و فاطمه كبرى، همسر محمّد بن إبراهيم بن محمّد بن علیّ بن عبد اللّه بن عبّاس شد.(1)
حضرت اسماعيل(علیه السلام)در بین فرزندان حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بزرگتر از دیگر برادران خود بودند. و حضرت صادق(علیه السلام)محبّت زیادی به ایشان داشتند، و نسبت به ایشان نيكى، و شفقت فراوانی مينمودند. و آن چنان جلیل القدر بودند، که عدهای از شيعیان گمان میكردند، ایشان بعد از پدرشان، امام و جانشين حضرت خواهند شد. چرا كه از لحاظ سن از برادران خود بزرگتر بودند، و پدر بزرگوارشان نیز به ایشان تمایل داشتند، و ایشان را اکرام مینمودند.
ولى حضرت اسماعيل(علیه السلام)، در زمان حیات حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، در عُريض(2)از دنيا رفتند، و مردم بدن شریف ایشان را از آنجا، تا مدينه، بر دوش خود قرار دادند، و دفن نمودند. قبر مطهر جناب اسماعیل(علیه السلام)، کنار قبر مطهر، و منور پدر بزرگوارشان، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، در قبرستان بقيع میباشد. حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)برای ایشان بیتابی شدیدی نمودند. و حزن فراوانی حضرت را فراگرفت، و پیشاپیش تابوت ایشان بدون عباء، و با پاى برهنه حرکت ميکردند.روايت شده امام صادق(علیه السلام)، هنگام تشییع بدن مبارک حضرت اسماعیل(علیه السلام)امر فرمودند، تابوت ایشان را قبل از دفن، دفعات زیادی بر زمين قرار دهند، و هر بار حضرت صادق(علیه السلام)کفن را از صورت ایشان بر ميداشتند، و به ایشان نگاه ميكردند. و مقصود حضرت از اين كار، آن بود، كه مرگ ایشان را نزد کسانیكه، گمان جانشينى ایشان را، بعد از پدر بزرگوارشان داشتند، مسلم نمایند. و شبهۀ آنان را، دربارهٔ زنده بودن حضرت اسماعيل(علیه السلام)برطرف كنند.(3)
أبی کهمس میگوید: من وقت مرگ حضرت اسماعیل(علیه السلام)حاضر بودم، در حالیکه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بر بالین ایشان نشسته بودند، و چون مرگ ایشان فرارسید، چانهٔ ایشان را
بستند، و ملحفهای بر حضرت اسماعیل(علیه السلام)کشیدند، و بعد دستور دادند، ایشان را تجهیز کنند. و هنگامیکه از تغسیل ایشان فارغ شدند، کفنی خواستند، و در حاشیۀ آن نوشتند:
«إِسْمَاعِیلُ یَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ.»(1)
(اسماعیل شهادت میدهد که هیچ معبودی جز اللّه نیست.)
هنگامیکه حضرت اسماعيل(علیه السلام)از دنيا رفتند، عدهای از اصحاب امام صادق(علیه السلام)كه گمان امامت حضرت اسماعیل(علیه السلام)را بعد از پدرشان داشتند، از اعتقاد خود برگشتند. ولی عدهٔ اندكی كه از اصحاب خاص امام صادق(علیه السلام)نبودند، و از کسانی هم نبودند، که از ایشان روایت نقل کرده باشند، و در اطراف، و دوردست زندگی میکردند، و از امر امامت بىخبر بودند، بر اعتقاد خود مبنی بر زنده بودن حضرت اسماعيل(علیه السلام)باقی ماندند.
از این رو زمانیکه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از دنيا رفتند، برخی از آنها، معتقد به امامت موسى بن جعفر(علیهما السلام)، بعد از پدرشان شدند، و بقیه آنها نیز دو دسته شدند، دستهای از آنها از اعتقاد به زنده بودن اسماعيل(علیه السلام)برگشتند، و معتقدبه امامت پسر ایشان، محمّد بن اسماعيل شدند. چرا كه گمان میكردند امامت در پدر او بوده است، و پسر - یعنی محمّد - سزاوارتر به مقام امامت، نسبت به برادر - یعنی حضرت موسى بن جعفر(علیهما السلام)- میباشد.(2)
و گروهى هم به همان اعتقاد خود، مبنی بر زنده بودن اسماعيل(علیه السلام)، باقى ماندند. و اين دسته، آنچنان اندك بودند، كه هیچكس، یکی از آنها را نمیشناسد، که بخواهد به او اشاره نماید. و پس از چندی اين دو گروه را اسماعيليه نامیدند. و آنچه هماكنون از اين دو گروه معروف هستند، همان گروهی میباشند، كه گمان ميکنند، امامت بعد از اسماعيل(علیه السلام)، در ميان فرزند ایشان، و فرزندِ فرزندِ ایشان، تا روز قيامت میباشد.(3)و هماکنون و در روزگار ما، بسیاری از معتقدین، و پیروان فرقه اسماعیلیه، در هند و پاکستان زندگی میکنند. و آنها را با نام «بهره» نیز میشناسند.
سیّد ضامن بن شدقم، در کتاب «تحفة الأزهار» روایت نموده است: اسماعیل در سال صد و سی و سه هجری قمری، در قلعهای که به عریض شناخته میشد، و معروف به "یربام" بود، وفات کرد؛ قلعهای که وقف سادات بود. سپس در سال پانصد و چهل و شش هجری قمری، حسین بن ابی الهیجاء، وزیر عبیدلی به مدینه رسید، پس بر مشهد ایشان قبّهای بنا کرد. و باغی را برای آن وقف نمود، که تا هماکنون معروف است. و ابن شیبه ذکر کرده، که این محل، خانهٔ زید شهید، پسر حضرت امام زین العابدین(علیه السلام)بوده است.(1)
خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)نگاشته است: سلاطین فاطمیه، که در دیار مغرب سلطنت داشتند، از اولاد اسماعیل هستند. اوّلین آنها، عبید اللّه بن محمّد بن عبد اللّه بن احمد بن محمّد بن اسماعیل بن الامام جعفر الصادق(علیه السلام)، ملقب به المهدی باللّه، نخستین کسی است، که از آل اسماعیل، در دیار مغرب و مصر خلیفه شدند. و در زمان دولت بنی عبّاس، و مدّت دویست و هفتاد و چهار سال پادشاهی کردند. و اوّل سلطنت ایشان، در زمان معتمد و معتضد بوده، که اوایل غیبت صغری باشد، و تعداد آنها چهارده نفراست، و آنها را اسماعیلیه و عبیدیه میگفتند. و وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)در اخبار غیبیه خود، به عبید اللّه مذکور اشاره کردهاند، در آنجا که حضرت فرموده است:
«ثُمَّ یَظْهَرُ صاحِبُ القَیْرَوان الْغَضُّ البَضُّ، ذُو النَّسَبِ المَحْضِ، المُنْتَجَبُ مِنْ سُلالَةِ ذِی البَداءِ، المُسَجّی بِالرِّداء.»
(سپس ظاهر میشود صاحب قیروان، و او مردی وسیم و جسيم، و صاحب نسبِ خالص، از نسل صاحب بداء میباشد، که با عبا پوشانده شد.)
"قیروان"، شهری در مغرب است، و همان جایی میباشد، که عبید اللّه مهدی، در حدود آن، قلعهای بنا کرد، و آن را "مهدیه" نام نهاد. و مراد از "ذی البداء" و "مسجّی برداء" در فرمایش حضرت علیّ(علیه السلام)، اسماعیل بن جعفر(علیهما السلام)است.(2)به هر ترتیت، در اثبات امر ولایت، و زعامت، و امامت حضرت امام کاظم(علیه السلام)، بعد از پدر بزرگوار خود، همین بس، که محدّث بزرگوار جهان
تشیع، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «اختصاص»، و کتاب «بصائر الدرجات» نقل نموده است: مِسْمَع کِرْدِین گفته است:
بر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)وارد شدم، و حال آنکه اسماعیل(علیه السلام)، فرزندِ حضرت، نزد ایشان بود. و ما در آن زمان اسماعیل(علیه السلام)را بعد از پدر خود، امام میدانستیم. که در ضمن یک حدیث طولانی از مردی شنیدم که میگفت: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)مطلبی بر خلاف تصور ما، دربارهٔ امامت اسماعیل(علیه السلام)فرمودهاند.
از این رو من نزد دو نفر از اهالی کوفه، که اسماعیل(علیه السلام)را بعد از حضرت صادق(علیه السلام)، امام میدانستند، رفتم. و این ماجرا را به آن دو نفر گفتم، یکی از آنها گفت: شنیدم، و از امام خود اطاعت میکنم، و به این امر راضی هستم. امّا مرد دیگر، با دست، گریبان خود را گرفت، و چاک زد، و گفت: نه، به خدا قسم نمیشنوم، و از این خبر اطاعتنمیکنم، و به آن راضی نیستم، مگر اینکه این خبر را از خود امام جعفر صادق(علیه السلام)بشنوم.
راوی میگوید: سپس آن مرد به قصد دیدن حضرت امام صادق(علیه السلام)از خانه خارج شد، و به طرف خانهٔ حضرت رفت. من هم دنبال او رفتم، پس هنگامیکه به در خانهٔ حضرت رسیدیم، اجازه ورود گرفتیم، پس ایشان به من اجازه دادند، و من قبل از او وارد خانهٔ حضرت شدم. و بعد به او اجازهٔ ورود دادند. امّا همینکه خدمت حضرت رسید، [قبل از آنکه او با حضرت صحبتی نماید]، امام به او فرمودند:
«یَا فُلَانُ! أَ یُرِیدُ کُلُّ امْرِئٍ مِنْکُمْ أَنْ یُؤْتی صُحُفاً مُنَشَّرَةً، إِنَّ الَّذِی أَخْبَرَکَ بِهِ فُلَانٌ الْحَقُّ.»
(ای فلانی! آیا میخواهی برای هر کدام از شما نامهای بفرستند، همانا آنچه فلانی به تو گفته است، صحیح میباشد.)
ولی او به حضرت عرض کرد: جانم فدای شما! همانا من دلم میخواست، این مطلب را از شما بشنوم. از این رو حضرت به او فرمودند:
«إِنَّ فُلَاناً إِمَامُکَ، وَ صَاحِبُکَ مِنْ بَعْدِی، یَعْنِی أَبَا الْحَسَنِ(علیه السلام)، فَلَا یَدَّعِیهَا فِیمَا بَیْنِی وَ بَیْنَهُ إِلَّا کَاذِبٌ مُفْتَرٍ.»
(همانا فلانی - یعنی حضرت ابا الحسن، موسی بن جعفر(علیه السلام)- بعد از من، امام، و صاحب اختیار تو میباشد، پس هیچکسی بین من، و ایشان ادعای امامت نمیکند، مگر دروغگوئی که افترا میزند.)
راوی میگوید: در اینهنگام من به آن مرد کوفی، که زبان نبطی را خوب صحبت میکرد، و این زبان را میدانست، و صاحب قبالات بود، توجه نمودم. پس به من گفت: «ذرقه»(1)،
لذاحضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به من فرمودند: «ذرقه» در زبان نبطی، یعنی: "تحویل بگیر"، بعد حضرت به من فرمودند: بله، تحویل بگیر. بعد از این جریان، ما از محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)مرخص شدیم.(2)
بعد از حضرت اسماعيل(علیه السلام)، در بین فرزندان حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، عبد اللّه از دیگر برادران خود بزرگتر بوده است. و عبد اللّه نزد پدرش حضرت امام صادق(علیه السلام)، هیچ منزلت و احترامی نداشت. چرا که او با پدر خود، در مورد مسائل اعتقادی، مخالفت مینمود. و حتّی میگويند: عبد اللّه در زمان حضرت امام صادق(علیه السلام)، با حشويه، که یکی از مذاهب اهل سنت میباشد، رفت و آمد داشت، و به مذهب مرجئه تمايل داشت.
عبد اللّه بعد از پدر خود ادعاى امامت نمود، و دلیلش نیز بر این مدعا این بود، که بزرگتر از ما بقی برادرانش است. پس عدهاى از اصحاب امام صادق(علیه السلام)از او تبعیت نمودند. ولی پس از آنكه ضعف ادعاى او را متوجه شدند، و قوّت امر، و دلائل، و نشانههای امامت حضرت امام
1) . مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)این کلمه را «ذرقه» نوشته، ولی در کتاب «بصائر الدرجات»، مرحوم صفار (قدس سره)آن را «زرقه» نگاشته، و مرحوم شیخ مفید (قدس سره)نیز در کتاب «اختصاص» آن را «درقه» دانسته است.
2) . اختصاص مفید، ص290؛ بصائر الدرجات، ج2، ص149؛ عنهما البحار، ج47، ص82؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص17.
کاظم(علیه السلام)را مشاهده نمودند، اکثر آنها بازگشتند، و قائل به امامت برادر او، حضرت موسی بن جعفر(علیهما السلام)شدند. و فقط تعداد بسیار اندکی از آنها، بر اعتقاد خود باقى ماندند.
پیروان عبد اللّه، طایفهای ملقب به "فطحیه" میباشند. چرا که عبد اللّه، "أفْتَح الرِجل" بود، یعنی پاهای پهن و بزرگی داشت.(1)
و برخی هم عبد اللّه را، "أفتح الرأس" دانستهاند، یعنی گفتهاند سر پهن و بزرگی داشته است.(2)
و این خود دلیلی بر امام نبودن او میباشد، چرا که امام معصوم (علیه السلام)باید عاری از هرگونه عیب و نقصِ ظاهری و یا باطنی باشند. و بعضی گفتهاند:آنها را فطحیّه میگفتند، به سبب آنکه داعی آنها بر امامت عبد اللّه، مردی به نام عبد اللّه بن فطیح بوده است.(3)
عبد اللّه، در مدّت زمان اندکی پیروانی هم پیدا کرد، که یکی از آنها زرارة بن أعین کوفی بود. ولی زرارة به مدینه رفت، و بعد از آنکه با عبد اللّه ملاقات نمود، و از او چند سؤال فقهی پرسید، چون او را در نهایت جهل یافت، از قول به امامت او بازگشت.(4)
عبد اللّه فرزند پسری نداشت، و از او فقط یک دختر باقی ماند، که آن دختر هم صاحب فرزندی نشد، از این رو هیچ فرزندی برای او و دخترش ذکر نکردهاند.(5)و این نیز خود عاملی دیگری گردید، تا افرادی که به او گرویده بودند، و قائل به امامت او شده بودند، از اعتقاد خود بازگردند، و معتقد به امامت حضرت امام کاظم(علیه السلام)شوند. چراکه امام معصوم(علیه السلام)نباید عقیم، و یا بدون نسل باشد.
گفته شده: عبد اللّه افطح، هفتاد روز بعد از شهادت پدر خود، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) از دنیا رفت.(6)و همین امر نیز موجب شد، که پیروان او، از اعتقاد باطل خود بازگردند، و معتقد
به امامت، و زعامت حضرت امام کاظم(علیه السلام)گردند. قبر عبد اللّه در شهر بسطام، و در مقابل قبر علیّ بن عیسی بن آدم بسطامی معروف است.(1)
کنیهٔ اسحاق بن جعفر(علیهما السلام)، "ابا محمّد"، و ملقب به "مؤتمن" بوده، و در عریض متولد شده است. صاحب کتاب «عمدة الطالب» دربارهٔ او نگاشته است:«کان أشبه الناس برسول اللّه(صلی الله علیه و آله و سلم)و أمه أمّ أخیه الکاظم(علیه السلام).»(2)
(اسحاق شبیهترین مردم به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)بود، و مادرش، مادر برادرش امام کاظم(علیه السلام)میباشد.)
حضرت اسحاق(علیه السلام)مردى اهل فضل، و شايسته، و پارسا، و پرهيزكار بودند. کما اینکه ایشان محدّثی جلیل القدر بودند.(3)و علماء از ایشان احاديث، و آثار فراوانی را روايت كردهاند. و هرگاه ابن كاسب، که خود یکی از علماء بزرگ جهان اسلام میباشد، از ایشان حديثی را روایت ميكرد، ميگفت:
«براى من حديث كرد، ثقهٔ پسنديده، اسحاق بن جعفر(علیهما السلام).»
حضرت اسحاق(علیه السلام)که خود معتقد به امامت، و زعامت برادر بزرگوارشان، حضرت موسى بن جعفر(علیهما السلام)بودند، از پدر بزرگوار خود، احادیث، و روایات زیادی را، دربارۀ امامت حضرت امام کاظم(علیه السلام)نقل كردهاند.(4)
همسر اسحاق بن جعفر(علیهما السلام)، علیا مخدّره، حضرت نفیسه(علیها السلام)، دختر حسن بن زید بن حسن بن علیّ بن ابیطالب(علیهم السلام)میباشند، که ایشان به جلالت شأن معروف بوده است، و در
سال دویست و هشت هجری، در مصر وفات کردند، و در آنجا دفن گردیدند، و مردم مصر به ایشان اعتقاد تمامی دارند. و معروف است که دعا در نزد قبر ایشان مستجاب میشود، و شافعی از ایشان اخذ حدیث کرده است.(1)
خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)از سیّد مؤمن شبلنجی در کتاب «نور الأبصار» و شیخ محمّد صبّان در کتاب «أسعاف الراغبین» نقل کرده است: سیدهنفیسه(علیها السلام)، در سال صد و چهل و پنج هجری، در مکه متولد شدند، و در مدینه با عبادت و زهد، نشو و نما نمودند. ایشان روزها روزه میگرفتند، و شبها به عبادت قیام مینمودند. و از آن جائیکه صاحب مال بودند، به زمینگیر شدگان، و مریضان، و عموم مردم احسان میکردند، و سی مرتبه به حجّ مشرف شده بودند، که اکثر آن زیارتها را پیاده رفته بودند.(2)
از زینت دختر یحیی، برادر زادهٔ حضرت نفیسه(علیها السلام)نقل شده است: من چهل سال به عمهام، حضرت نفیسه(علیها السلام)خدمت کردم، ولی ندیدم که ایشان شبها بخوابند، و روزها افطار نمایند، و پیوسته قائم اللّیل، و صائم النّهار بودند. لذا روزی به ایشان گفتم: با خودت مدارا نمیکنی؟ فرمود: چگونه با نفسم رِفق و مدارا کنم، و حال آنکه در جلوی خود، عقباتی دارم، که آنها را کسی به جز فائزون، نمیتوانند طی کنند.(3)
جناب نفیسه(علیها السلام)از شوهر خود اسحاق(علیه السلام)، دو فرزند به نامهای: قاسم و امّ کلثوم آوردند. که از آنها فرزندی نماند. ایشان وقتی با شوهرشان به زیارت حضرت ابراهیم خلیل(علیه السلام) مشرف شدند، در راه بازگشت به مصر تشریف آوردند، و در خانهای منزل فرمودند. و از آنجائیکه اهل مصر به آن مخدره، عقیدهٔ زیادی داشتند، از ایشان خواهش نمودند در آنجا توقف نمایند، و در طول آن مدّت مردم به زیارت ایشان مشرف میشدند، و از حضرتش برکات فراوانی میدیدند. لذا به درخواست مردم، ایشان در مصر ماندند، تا آنکه در آنجا وفات کردند.(4)
آن مخدره با دست مبارک خود، برای خودشان قبری کنده بودند، و پیوسته در آن قبر داخل میشدند، و نماز میخواندند، و قرآن تلاوت میکردند، تا آنکه شش هزار ختم قرآن، در آن قبر تلاوت نمودند. حضرت نفیسه(علیها السلام)در ماه رمضان سال دویست و هشت هجری قمری در مصر از دنیا رفتند، در حالیکه در وقت احتضار، و هنگام وفات روزه بودند، و چون اطرافیان از ایشان خواستند که افطار نمایند، فرمودند:«واعجبا! تا به حال سی سال است، که از خداوند متعال مسئلت میکنم، که با حالت روزه از دنیا بروم، و اکنون که روزه هستم، افطار کنم!»
سپس شروع به خواندن سورهٔ انعام کردند، و چون به آیهٔ مبارکهٔ (لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِم(1)) رسیدند، وفات کردند. وقتی ایشان از دنیا رفتند، مردم روستاها و شهرها جمع شدند، و شمعهای بسیار در آن شب روشن کردند، و صدای گریه از هر خانهای در مصر شنیده میشد. و غصه و حزن بر اهل مصر بزرگ شد، و بر بدن آن مخدره، به جمعیتی که مثل آن دیده نشده بود، نماز خواندند. به طوریکه بیابان، پر از جمعیت شد. و بعد ایشان را در همان قبری که خودشان، با دستان مبارکشان حفر کرده بودند، دفن نمودند.(2)
بعد از وفات حضرت نفیسه(علیها السلام)، شوهر ایشان، حضرت اسحاق مؤتمن(علیه السلام)میخواستند بدن مبارکشان را به مدینه معظمه منتقل کنند، و در قبرستان بقیع دفن نمایدند. ولی اهل مصر از ایشان درخواست کردند، که آن مخدره را برای تبرک، و تیمن در مصر بگذارند. امّا مع الوصف جناب اسحاق(علیه السلام)راضی نمیشدند. تا آنکه در خواب حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را ملاقات کردند، و حضرت به ایشان فرمودند:
«با اهل مصر در مورد نفیسه معارضه مکن، همانا به برکت ایشان، بر مردم مصر رحمت نازل میشود.»
از آن مخدرهٔ بزرگوار، کرامات و معجزات بسیاری نقل شده است، و کتابی در کرامات، و آثار، و نشانههای نیک، و کارهای پسندیدهٔ ایشان، به نام «مآثر النّفیسة» نوشته شده است.(1)
محمّد را به جهت حسن، و جمال، و بهاء، و کمالش "دیباج" میگفتند.(2)او مردى شجاع، و سخاوتمند بود. و همیشهٔ اوقات، يك روز روزه بود، و يك روز افطار ميكرد. ولی او نیز مانند زيديه اعتقاد داشت، كه امام كسى است كه با شمشير خروج كند. و از همسرش خديجه دختر عبد اللّه بن الحسين روايت شده است:
«محمّد هیچ روزی، از نزد ما با جامهای از خانه بيرون نمیرفت، مگر اینکه وقتی بر میگشت آن را به مستمندان پوشانده بود. و هر روز گوسفندی را برای مهمانان خود ذبح میکرد.»
او در سال صد و نود و نه هجری، بر علیه مأمون عبّاسی، در مكه خروج كرد. و زيديه و جاروديه از او تبعیت کردند. پس در آن هنگام عيسى جلودى، از طرف مأمون، برای جنگ با او خارج شد، و لشكر محمّد را پراكنده نمود، و او را دستگير کرده، به نزد مأمون فرستاد. چون محمّد، نزد مأمون رسيد، مأمون او را گرامى داشت، و او را نزدیک خود نشاند، و جايزۀ نيكوئى به او داد. از این رو او پیش مأمون عبّاسی در خراسان ماند. محمّد دیباج هرگاه نزد مأمون ميرفت، پسر عموهايش او را همراهی مینمودند، و مأمون کارهائى را از او تحمل ميكرد، كه سلطان از رعيت خود تحمل نميكرد.
محمّد دیباج در زمان مأمون در خراسان از دنيا رفت، و مأمون براى برداشتن جنازه او، از قصر خود بيرون آمد. و هنگامیکه در بين راه به جنازه او برخورد کرد، و چشمش به تابوت او افتاد، از اسبش پياده شد، و خود را ميان دو چوب آخر تابوت رساند. مأمون همچنان ميان آن دو
چوب پیاده راه میرفت، تا اينكه تابوت را بر زمين قرار دادند. پس وقتی تابوت را بر زمین گذاشتند، مأمون جلو ايستاده، و بر او نماز خواند. سپس بدن او را برداشت، و به كنار قبر آورد، و خود مأمون در ميان قبر رفت، و همچنان در قبر بود، تا اينكه خشت روى آن چيدند. سپس مأمون از قبر او بيرون آمده، و بالاى قبرش ايستاد، تا كار دفن او تمام شد.(1)خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)، از شیخ أقدمِ أقدس، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره)، از حضرت عبد العظیم بن عبد اللّه حسنی از جدّش علیّ بن حسن بن زید بن الحسن بن علیّ بن ابیطالب(علیه السلام)روایت کرده است: عبد اللّه بن محمّد بن جعفر، از پدرش، از جدّش امام جعفر صادق (علیه السلام)روایت کرده است:
امام محمّد باقر(علیه السلام)اولاد خود را جمع کردند، در حالیکه عموی ایشان، زید بن علیّ(علیه السلام)نیز در بین ایشان بودند، آنگاه برای آنها کتابی به خط حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)، و املاء حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)بیرون آوردند، که در آن، حدیث لوح آسمانی، "هذا کِتابٌ مِنَ اللّهِ العَزیزِ العَلیمِ" تا آخر نوشته شده بود، که در آن تصریح به نام اوصیاء پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)شده، و در آخر روایت آمده است، حضرت عبدالعظیم فرمودند:
«عجب، و تمام عجب از محمّد بن جعفر، و خروج او است، با آنکه حدیث لوح را از پدرش شنیده، و خودش آن را حکایت کرده است.»(2)
خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)از کتاب «تاریخ قم» نقل کرده است: محمّد دیباج، در وقتیکه مأمون، در سال دویست و سه هجری به طرف عراق میرفت، در جرجان وفات نمود. پس مأمون بر او نماز خواند، و او را در جرجان دفن کرد.(3)
یکی ديگر از فرزندان حضرت امام صادق(علیه السلام)، حضرت علىّ بن جعفر(علیهما السلام)میباشند، و کنیهٔ ایشان أبو الحسن است، و معروف به علیّ عُریضی میباشند. وعریض دهی بوده، که چهل میل از مدینه منوره فاصله داشته است. حضرت علىّ بن جعفر(علیهما السلام)فرزندان بسیاری داشتند، که به آنها «عریضّیون» میگویند.(1)و با فاطمه کبری(علیها السلام)، دختر محمّد بن عبد اللّه باهر بن امام زین العابدین(علیه السلام)ازدواج نمودهاند.(2)
ایشان از كسانى هستند كه روایات فراوانی را نقل كردهاند.
حضرت علىّ بن جعفر(علیهما السلام)راه و روش استواری داشتند، و بسیار بزرگوار، و پارسا بودند، و فضل فوقالعادهای داشتند، و همیشه ملازم رکاب برادر بزرگوار خود، حضرت امام کاظم(علیه السلام) بودند. و روایات بسیارى را از آن حضرت نقل كردهاند.(3)
بنابر آنچه مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)نقل کرده است: حضرت علیّ بن جعفر(علیهما السلام)تا زمان حضرت امام هادی(علیه السلام)را درک نمودهاند.(4)و با توجه به کبر سنی که داشتند، همیشه نسبت به حضرت جواد الأئمه(علیه السلام)و حضرت امام هادی(علیه السلام)تواضع خاصی مینمودند. به نحویکه حتّی برخی از شاگردانشان به ایشان اعتراض مینمودند. ولی ایشان پاسخ تندی به آنها میدادند، و بدون آنکه به حرفهای آنها توجهی نمایند، به همگی میفرمودند: "ساکت باشید".(5)
چنانچه مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از محمّد بن حسن بن عمار نقل نموده است:
من در مدینه منوره در محضر حضرت علیّ بن جعفر بن محمّد(علیهم السلام)نشسته بودم، در حالیکه دو سال بود، که شاگرد ایشان بودم. و جناب علیّ بن جعفر(علیهما السلام)، هر چه از برادر بزرگوارشان، حضرت موسی بن جعفر(علیهما السلام)شنیده بودند را برای من میفرمودند، و من نیز مینوشتم. در یکی از روزها به ناگاه حضرت ابو جعفر محمّد بن علیّ الرّضا - حضرت جواد الأئمه(علیه السلام)- وارد مسجد حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)شدند.
«فَوَثَبَ عَلِیُّ بْنُ جَعْفَرٍ بِلَا حِذَاءٍ وَ لَا رِدَاءٍ، فَقَبَّلَ یَدَهُ وَ عَظَّمَهُ، فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام): یَا عَمِّ! اجْلِسْ رَحِمَکَ اللَّهُ، فَقَالَ: یَا سَیِّدِی! کَیْفَ أَجْلِسُ وَ أَنْتَ قَائِمٌ. فَلَمَّا رَجَعَ عَلِیُّ بْنُ جَعْفَرٍ إِلَی مَجْلِسِهِ جَعَلَ أَصْحَابُهُ یُوَبِّخُونَهُ وَ یَقُولُونَ أَنْتَ عَمُّ أَبِیهِ وَ أَنْتَ تَفْعَلُ بِهِ هَذَا الْفِعْلَ؟ فَقَالَ: اسْکُتُوا إِذَا کَانَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قَبَضَ عَلَی لِحْیَتِهِ لَمْ یُؤَهِّلْ هَذِةِ الشَّیْبَةَ وَ أَهَّلَ هَذَا الْفَتَی وَ وَضَعَهُ حَیْثُ وَضَعَهُ أُنْکِرُ فَضْلَهُ، نَعُوذُ بِاللَّهِ مِمَّا تَقُولُونَ، بَلْ أَنَا لَهُ عَبْدٌ.»(1)
(پس حضرت علیّ بن جعفر(علیهما السلام)بدون رداء و کفش، و با پای برهنه از جا پریدند، و دست ایشان را بوسیدند، و به ایشان بسیار احترام کردند. پس در آن هنگام حضرت جواد الأئمه(علیه السلام)به ایشان فرمودند: بنشینید ای عمو جان! خدا شما را رحمت کند. حضرت علیّ بن جعفر(علیهما السلام)عرض کردند: ای آقای من! چطور بنشینم، در حالیکه شما ایستادهاید؟ از این رو هنگامیکه علیّ بن جعفر(علیهما السلام)به مکان خود بازگشتند، اصحابشان ایشان را سرزنش کردند و گفتند: شما عموی پدر ایشان هستید، و نسبت به ایشان اینگونه عمل میکنید، و خود را خوار مینمائید؟ علیّ بن جعفر(علیهما السلام)به آنها فرمودند: ساکت باشید! و در حالیکه محاسن خود را به دست گرفته بودند، فرمودند: وقتی خداوند عزّ و جلّ مرا با این محاسن، شایسته امامت نمیداند، و این جوان را شایسته مقام امامت میداند، و ایشان را در این مقام قرار میدهد، چگونه من منکر مقام ایشان شوم؟ به خدا پناه میبرم، از آنچه شما میگوئید، بلکه من بندهٔ ایشان هستم.)
حسین بن موسی بن جعفر(علیهم السلام)میگوید: در مدینه خدمت حضرت جواد الأئمه(علیه السلام)بودم، و جناب علیّ بن جعفر(علیهما السلام) نیز حضور داشتند. پس هنگامیکه طبیب نزدیک آمد، تا رگ حضرت جواد الأئمه(علیه السلام)را فصد کند. حضرتعلیّ بن جعفر(علیهما السلام)از جای خودشان حرکت کردند، و به حضرت جواد الأئمه(علیه السلام)عرض نمودند:
1) . الکافی، ج1، ص322.
«یَا سَیِّدِی! یَبْدَأُنِی لِتَکُونَ حِدَّةُ الْحَدِیدِ بِیَّ قَبْلَکَ.»
(مولای من! اجازه بفرمایید ابتدا مرا فصد کند، تا تیزی، و زهر آهن قبل از شما در من اثر کند.)
من عرض کردم: گوارا باد شما را این عقیده، پس طبیب قبل از حضرت جواد الأئمه(علیه السلام)، رگ حضرت علیّ بن جعفر(علیهما السلام)را زد.
«ثُمَّ أَرَادَ أَبُو جَعْفَرٍ(علیه السلام)النُّهُوضَ، فَقَامَ عَلِیُّ بْنُ جَعْفَرٍ(علیهما السلام)، فَسَوَّی لَهُ نَعْلَیْهِ حَتَّی یَلْبَسَهُمَا.»(1)
(سپس وقتی حضرت جواد(علیه السلام)قصد داشتند برخیزند، ناگاه علیّ بن جعفر(علیهما السلام) ایستاد، و کفشهای حضرت را جفت نمود، تا ایشان بپوشند.)
با شهادت حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)در سال صد و چهارده هجری قمری،(2)
وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به امامت کبری، و ولایت عظمی رسیدند. و اولی الأمری به ایشان منتقل گشت. مرحوم شیخ مفید (قدس سره)فرموده است:
وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) در بین برادران خود، خلیفه پدر بزرگوارشان حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)، و وصیّ و قائم به امر امامت، بعد از آنحضرت بودند. و از همهٔ برادران خود در فضل، مبرّزتر بودند، و به تصریح عام و خاص، قدر ایشان عظیمتر، و جلالتشان بیشتر از برادرانشان بود.
و آن قدر مردم از علوم آن حضرت نقل کردهاند، که همه جا را فراگرفته، نام ایشان در تمام شهرها منتشر شده است. و از احدی از علماءِ اهل بیت(علیهم السلام)، به اندازهای که از ایشان روایت نقل شده، از هیچ شخص دیگری نقل نشده است.
همانا اصحاب حدیث، نامهای راویان مورد اطمینان، و ثقهای را که از ایشان روایت مینمایند را با توجه به اختلاف نظری که در آراء آنها وجود دارد را جمع کردهاند. و متوجه شدهاند که آنها چهار هزار نفر میباشند. و آن قدر دلائل واضح، و آشکاری بر امامت آن حضرت وجود دارد، که دلها را روشن نموده، و زبان مخالفین را برای طعنه زدن در شبهات بسته است.(1)
به هر ترتیب، تعیین هر پیامبر، و یا امامی، فقط از جانب خداوند متعال صورت میگیرد. و به عقیدهٔ شیعه، در تعیین پیامبر، و یا امام، حتّی حضرات انبیاء عظام(علیهم السلام)، من جمله حضرت خاتم الأنبیاء(صلی الله علیه و آله و سلم)نیز نقشی ندارند. و این امر بر عهدهٔ ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی میباشد. و در این بین، هر امام، و یا پیامبری، فقط امام، یا پیامبر بعد از خود را، به امر خداوند متعال، به مردم معرفی مینماید.
به همین خاطر، از طرف حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)و دیگر اهل بیت(علیهم السلام)، روایاتی در مورد امامت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به نحو خاص، و یا همهٔ ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)به نحو عام، به دست ما رسیده است. که در برخی از آن روایات، تصریح به نام همهٔ امامان معصوم(علیهم السلام)، و در بعضی از آنها، تصریح به نام یک نفر از آن بزرگواران، من جمله حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، شده است.
به هر تقدیر، علاوه بر علم، و صفات پسندیده، و بیبدیل حضرت امام صادق(علیه السلام)، که هر کس آنها را میدید، یقین به امامت حضرت مینمود. روایات بسیاری وجود دارد، که در آنها، تصریح به امامت ایشان، بعد از پدر بزرگوارشان، حضرت امام محمّدباقر(علیه السلام)شده است. و از بین آن روایات، روایاتی از وجود نازنین، حضرت خاتم الأنبیاء(صلی الله علیه و آله و سلم)، برای ما، در این مورد روایت شده است.
همانگونه که نگاشته شد، روایات بسیاری وجود دارد، که در آنها به نام دوازده امام، از لسان مبارک حضرت خاتم الانبیاء(صلی الله علیه و آله و سلم)تصریح شده است. که این تصریحها، سالها قبل از ولادت
1) . ارشاد، ج2، ص179.
آن بزرگواران، همهٔ تردیدها را دربارهٔ امامت ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)برطرف میکند. چنانچه در کتاب ارزشمند «کمال الدّین و تمام النعمة» نیز از جابر بن عبد اللّه انصاری نقل شده است: هنگامیکه خداوند بر پیامبرش، حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)، آیهٔ شریفهٔ: (یا أَیّهَا الّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرّسُولَ وَ أوُلیِ الأَمرِ مِنکُم(1)ای اهل ایمان! فرمان خداوند و رسول و اولی الأمری که از خود شما میباشند را اطاعت کنید) را نازل فرمود، من عرض کردم:
«یَا رَسُولَ اَللَّهِ! عَرَفْنَا اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَمَنْ أُولُوا اَلْأَمْرِ اَلَّذِینَ قَرَنَ اَللَّهُ طَاعَتَهُمْ بِطَاعَتِکَ؟ فَقَالَ(علیه السلام): هُمُ خُلَفَائِی یَا جَابِرُ! وَ أَئِمَّةُ اَلْمُسْلِمِینَ مِنْ بَعْدِی، أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ثُمَّ اَلْحَسَنُ، وَ اَلْحُسَیْنُ، ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ اَلْحُسَیْنِ، ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ، اَلْمَعْرُوفُ فِی اَلتَّوْرَاةِ بِالْبَاقِرِ، وَ سَتُدْرِکُهُ یَا جَابِرُ! فَاِذَا لَقِیتَهُ فَاقْرَئَهُ مِنِّی اَلسَّلاَمَ، ثُمَّ اَلصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، ثُمَّ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ، ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی، ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ، ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ، ثُمَّ اَلْحَسَنُ بْنِ عَلِیٍّ، ثُمَّ سَمِیِّی وَ کَنِیِّی حُجَّةُ اَللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ بَقِیَّتُهُ فِی عِبَادِهِ اِبْنُ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ، ذَاکَ اَلَّذِی یَفْتَحُ اَللَّهُ تَعَالَی ذِکْرُهُ عَلَی یَدَیْهِ مَشَارِقَ اَلْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا، ذَاکَ اَلَّذِی یَغِیبُ عَنْ شِیعَتِهِ وَ أَوْلِیَائِهِ غَیْبَةً لاَ یَثْبُتُ فِیهَا عَلَی اَلْقَوْلِ بِإِمَامَتِهِ إِلاَّ مَنِ اِمْتَحَنَ اَللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ.»(ای رسول خدا! ما خداوند و رسولش را میشناسیم، ولی اولوا الامری که خداوند متعال، اطاعت از آنها را، چونان اطاعت از شما قرار داده است، چه کسانی میباشند. حضرت فرمودند: ای جابر! آنها جانشینهای من میباشند، و امام مسلمانها بعد از من هستند. و اوّلین آنها علیّ بن أبیطالب است، سپس حسن و حسین، و بعد علیّ بن حسین، و بعد محمّد بن علیّ که در تورات معروف به باقر میباشد. و به زودی ای جابر! تو ایشان را درک میکنی، هرگاه ایشان را ملاقات کردی، سلام مرا به ایشان برسان. سپس صادق، جعفر بن محمّد، و بعد موسی بن جعفر، و بعد علیّ بن موسی، سپس محمّد بن علیّ، و بعد علیّ بن محمّد، سپس
1) . سورهٔ نساء، آیهٔ 59.
حسن بن علیّ، سپس کسیکه نام و کنیهاش، نام و کنیه من است. و حجّت خداوند در زمین، و بهترین بازمانده الهی، در بین بندگان خداوند میباشد. که ایشان فرزند حسن بن علیّ هستند. ایشان کسی میباشند، که خداوند متعال مشرق و مغرب زمین را به دستشان بگشاید. ایشان کسی هستند، که از شیعیان و اولیاء خود غایب گردند، غیبتی که بر عقیدهٔ به امامت ایشان، باقی نماند، مگر کسی که خداوند قلبش را به ایمان امتحان کرده است.)
جابر نقل نموده: عرض کردم: یا رسول اللَّه! آیا دوستان ایشان، در عصر غیبتشان، از وجود آن حضرت سود میبرند؟ حضرت فرمودند:
«إِی، وَ اَلَّذِی بَعَثَنِی بِالنُّبُوَّةِ إِنَّهُمْ یَسْتَضِیئُونَ بِنُورِهِ وَ یَنْتَفِعُونَ بِوِلاَیَتِهِ فِی غَیْبَتِهِ کَانْتِفَاعِ اَلنَّاسِ بِالشَّمْسِ وَ إِنْ تَجَلَّلَهَا سَحَابُ، یَا جَابِرُ! هَذَا مِنْ مَکْنُونِ سِرِّ اَللَّهِ، وَ مَخْزُونِ عِلْمِهِ، فَاکْتُمْهُ إِلاَّ عَنْ أَهْلِهِ.»(1)
(آری، قسم به خداوندی که مرا به نبوّت مبعوث فرمود، آنها از نور وجود ایشان کسب نور مینمایند، و از ولایت ایشان سود میبرند، همانگونه که مردم ازخورشید، گرچه در پشت ابر پنهان باشد، سود میبرند. ای جابر! این سرّ مکنون خداوند، و علم مخزون او است، پس آن را از غیر اهلش مخفی نما.)
و همچنین صاحب کتاب «ینابیع المودة» که از علماء اهل سنت نیز میباشد، از أبو المؤيد موفق بن أحمد الخوارزمي، به سند خودش، از أبي سليمان، در اینباره روایت نموده است: شنیدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)میفرمودند: در شب معراج، خداوند متعال به من وحی فرمود:
ای محمّد! نظر کردم به سوی اهل زمین، و تو را از میان آنها برگزیدم، و نامی از نامهای خودم را برای تو جدا کردم. و در جایی از من یاد نشود، مگر اینکه از تو نیز با من یاد شود. من محمود هستم، و تو محمّد هستی. سپس در مرتبه دوّم به اهل زمین نظر کردم، و از بین آنها، علیّ را برگزیدم، و او را با یکی از نامهای خودم، نامیدم.
1) . متن و ترجمه کمال الدّین و تمام النعمة، ج1، ص475.
ای محمّد! تو، و علیّ، و فاطمه، و حسن، و حسین، و امامان از اولاد حسین را از نور خودم آفریدم، و ولایت شما را بر آسمانها و زمینها عرضه نمودم، پس هر کس قبول کرد، نزد من از مؤمنین میباشد، و هر کس انکار نمود، نزد من از کافران است.
«یَا مُحَمَّدُ! لَوْ أَنَّ عَبْداً مِنْ عَبِیدِی عَبَدَنِی حَتَّی یَنْقَطِعَ أوَ یَصِیرَ کَالشَّنِّ الْبَالِی، ثُمَّ جَاْءَنِي جَاحِداً لِوَلَایَتِکُمْ مَا غَفَرْتُ لَهُ.»
(ای محمّد! اگر بندهای از بندگانم مرا عبادت کند، تا از پا افتد - یعنی از شدّت عبادت از دنیا برود - یا مانند مَشك خشكي شود - یعنی از شدّت عبادت پوست و استخوان گردد - سپس با انکار ولايت شما بر من وارد شود، من او را نميآمرزم.)
در این هنگام خداوند متعال به من فرمود: ای محمّد! میخواهی ایشان را ببینی؟ عرض کردم: بله، خداوند متعال خطاب فرمود:
«اُنْظُرْ إلی یَمِینِ الْعَرْشِ، فَنَظَرْتُ، فَإذاً عَلِیّ، وَ فَاطِمَة، وَ الْحَسَنُ، وَ الْحُسَینُ، وَ عَلِیّ بْنُ الْحُسَینِ، وَ مُحَمَّدُ ابْنُ عَلِیّ، وَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، وَ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ، وَعَلیّ بْن مُوسی، وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیّ، وَ عَلِیّ بْنُ مُحَمَّدٍ، وَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیّ وَ مُحَمَّدٌ الْمَهْدی بْنُ الْحَسَنِ کأَنَّهُ کوْکبٌ دُرّی بَيْنَهُم.»
(به طرف راست عرش نگاه کن، چون نظر کردم، ناگهان علیّ و فاطمه و حسن و حسین و علیّ بن حسین و محمّد بن علیّ و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علیّ بن موسی و محمّد بن علیّ و علیّ بن محمّد و حسن بن علیّ و محمّد مهدی بن حسن که در بین آنها چون ستارهٔ درخشان بود را دیدم.)
آنگاه از طرف خداوند متعال به من خطاب رسید:
«یا مُحَمَّدُ! هؤُلاءِ حُجَجِی عَلی عِبَادِی وَ هُمْ أوْصِیاءُکَ، وَ المَهْدِي مِنْهُم، الثَائِر مِنْ قَاتِلِ عِتْرَتكَ، وَ عِزَّتِي وَ جَلالِي إنُّهُ المُنْتَقِم مِنْ أعْدَائِي وَ المُمِدّ لِأوليائِي.»(1)
(اي محمّد! اين بزرگواران حجّتهاي من بر بندگانم هستند، و اوصياء و جانشينان تو میباشند، و مهدي در بین آنها منتقم عترت تو است. به عزّت و جلالم سوگند او انتقام گيرنده از دشمنان من، و ادامه دهندهٔ اولیاء من میباشد.)
همانگونه که در این روایت، که در مآخذ اهل سنت نقل شده است، ملاحظه میفرمائید، به نام همهٔ ائمه اطهار(علیهم السلام)، از وجود نازنین حضرت علیّ(علیه السلام)، تا یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(علیه السلام)، از زبان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)تصریح شده است. و این امر اختصاص به حضرت خاتم الأنبیاء(صلی الله علیه و آله و سلم)ندارد. و در بین اخبار، روایاتی وجود دارد، که حضرت زهرا(علیها السلام)نیز تصریح به نام مبارک ائمه اطهار(علیهم السلام)نمودهاند.
مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از ابو بصیر، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)روایت کرده، که حضرت فرمودند: پدرم به جابر بن عبد اللّه انصاری فرمودند: من با تو کاری دارم. چه وقتی برای تو راحت است، که با تو تنها باشم، و از تو دربارهٔ آن سؤال کنم؟ جابر عرض کرد: هر زمانیکه شما دوست داشته باشید. لذا حضرت روزی با او خلوت کردند، و به او فرمودند: ای جابر! از لوحی که در دست مادرم، حضرت فاطمه (علیها السلام) دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دیدی به من خبر بده. و دربارۀ آنچه مادرم، از نوشتۀ آن لوح به تو فرمودند، برای من بگو. جابر عرض کرد:
خدا را گواه میگیرم که در آن أیّامی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)در قید حیات بودند، من برای تبریک ولادت امام حسین(علیه السلام)، به نزد مادرتان، حضرت فاطمه(علیها السلام)رفته بودم، که در دست مبارکشان لوحی سبز رنگ دیدم، که گمان کردم از زمرّد است. و در آن نوشتهای سفید، مانند رنگ خورشید
1) . ینابیع المودة، ج3، ص380.
دیدم. پس به ایشان عرض کردم: پدر و مادرم به فدای شما! ای دختر رسول خدا! این لوح چیست؟ حضرت فرمودند:
«هَذَا لَوْحٌ أَهْدَاهُ اللَّهُ إِلَی رَسُولِهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)، فِیهِ اسْمُ أَبِی وَ اسْمُ بَعْلِی وَ اسْمُ ابْنَیَّ وَ اسْمُ الْأَوْصِیَاءِ مِنْ وُلْدِی وَ أَعْطَانِیهِ أَبِی لِیُبَشِّرَنِی بِذَلِکَ.»
(این لوحی است که خداوند به رسولش(صلی الله علیه و آله و سلم)هدیه کرده است. در آن نام پدرم، نام همسرم، اسم دو پسرم، و نام اوصیائی که از فرزندان من هستند، وجود دارد. و پدرم آن را برای بشارت، به نام آنها به من عنایت فرموده است.)
جابر گفت: آنگاه مادر شما حضرت فاطمه(علیها السلام)آن را به من دادند. پس من آن را خواندم، و بعد از آن نسخه برداری نمودم. حضرت امام صادق(علیه السلام)در ادامه میفرمایند: پدرم امام باقر(علیه السلام)به او فرمودند: ای جابر! آیا میتوانی آن را به من نشانی دهی؟ عرض کرد: بله. آنگاه پدرم با او به خانهٔ جابر رفتند. و او ورقی از پوست بیرونآورد. پس پدرم، قبل از آنکه به نوشتهٔ جابر نگاه کنند، فرمودند: ای جابر! به نوشتهات نگاه کن، تا من برای تو بخوانم. پس جابر به نسخۀ خودش نگاه میکرد، و پدرم حرف به حرف، بدون هر تفاوتی آن را خواندند. آنگاه جابر عرض کرد: خدا را شاهد میگیرم، که من نوشته، و محتویات لوح را، همینطور که شما فرمودید، دیدم، که در آن نوشته بود:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
این نامهای از طرف خداوند عزیز، و حکیم، به محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)، پیامبر او، و نور او، و فرستادهٔ او، و واسطهٔ بین او، و مخلوقات او، و راهنمایش میباشد. که آن را جبرئیل، از نزد پروردگار دو جهان، نازل فرموده است. ای محمّد! نامهای مرا بزرگ بدار، و شکر نعمتهایم را بجا آور، و موهبتهای مرا انکار نکن. همانا من خداوندی هستم، که به غیر از من، خدائی برای پرستش نیست. من درهمکوبندۀ جباران، چیره کنندۀ مظلومین، و جزا دهندۀ روز قیامت هستم. من خداوندی هستم که به غیر از من معبودی نیست. همانا هر کس، جز به احسان من امیدوار
باشد، یا جز از عدالت من بترسد، او را عذابی میکنم، که کسی را در دو عالم، چنان عذابی نکرده باشم. پس بندگی مرا کن، و به من توکّل نما.
«إِنِّی لَمْ أَبْعَثْ نَبِیّاً، فَأُکْمِلَتْ أَیَّامُهُ وَ انْقَضَتْ مُدَّتُهُ إِلَّا جَعَلْتُ لَهُ وَصِیّاً، وَ إِنِّی فَضَّلْتُکَ عَلَی الْأَنْبِیَاءِ، وَ فَضَّلْتُ وَصِیَّکَ عَلَی الْأَوْصِیَاءِ، وَ أَکْرَمْتُکَ بِشِبْلَیْکَ وَ سِبْطَیْکَ حَسَنٍ وَ حُسَیْنٍ، فَجَعَلْتُ حَسَناً مَعْدِنَ عِلْمِی بَعْدَ انْقِضَاءِ مُدَّهِ أَبِیهِ، وَ جَعَلْتُ حُسَیْناً خَازِنَ وَحْیِی، وَ أَکْرَمْتُهُ بِالشَّهَادَةِ، وَ خَتَمْتُ لَهُ بِالسَّعَادَةِ، فَهُوَ أَفْضَلُ مَنِ اسْتُشْهِدَ، وَ أَرْفَعُ الشُّهَدَاءِ دَرَجَةً، جَعَلْتُ کَلِمَتِیَ التَّامَّةَ مَعَهُ، وَ حُجَّتِیَ الْبَالِغَةَ عِنْدَهُ، بِعِتْرَتِهِ أُثِیبُ وَ أُعَاقِبُ، أَوَّلُهُمْ عَلِیٌّ سَیِّدُ الْعَابِدِینَ، وَ زَیْنُ أَوْلِیَائِیَ الْمَاضِینَ وَ ابْنُهُ شِبْهُ جَدِّهِ الْمَحْمُودِ مُحَمَّدٌ الْبَاقِرُ عِلْمِی وَ الْمَعْدِنُ لِحِکْمَتِی. سَیَهْلِکُ الْمُرْتَابُونَ فِی جَعْفَرٍ، الرَّادُّ عَلَیْهِ کَالرَّادِّ عَلَیَّ، حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأُکْرِمَنَّ مَثْوَی جَعْفَرٍ، وَ لَأَسُرَّنَّهُ فِی أَشْیَاعِهِ وَ أَنْصَارِهِ وَ أَوْلِیَائِهِ، أُتِیحَتْ بَعْدَهُ مُوسَی فِتْنَةٌ عَمْیَاءُ حِنْدِسٌ،لِأَنَّ خَیْطَ فَرْضِی لَا یَنْقَطِعُ، وَ حُجَّتِی لَا تَخْفَی، وَ أَنَّ أَوْلِیَائِی یُسْقَوْنَ بِالْکَأْسِ الْأَوْفَی، مَنْ جَحَدَ وَاحِداً مِنْهُمْ، فَقَدْ جَحَدَ نِعْمَتِی، وَ مَنْ غَیَّرَ آیَةً مِنْ کِتَابِی، فَقَدِ افْتَرَی عَلَیَّ، وَیْلٌ لِلْمُفْتَرِینَ الْجَاحِدِینَ عِنْدَ انْقِضَاءِ مُدَّةِ مُوسَی عَبْدِی وَ حَبِیبِی وَ خِیَرَتِی فِی عَلِیٍّ، وَلِیِّی وَ نَاصِرِی، وَ مَنْ أَضَعُ عَلَیْهِ أَعْبَاءَ النُّبُوَّةِ، وَ أَمْتَحِنُهُ بِالاضْطِلَاعِ بِهَا، یَقْتُلُهُ عِفْرِیتٌ مُسْتَکْبِرٌ، یُدْفَنُ فِی الْمَدِینَةِ الَّتِی بَنَاهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ إِلَی جَنْبِ شَرِّ خَلْقِی، حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَسُرَّنَّهُ بِمُحَمَّدٍ ابْنِهِ، وَ خَلِیفَتِهِ مِنْ بَعْدِهِ، وَ وَارِثِ عِلْمِهِ، فَهُوَ مَعْدِنُ عِلْمِی، وَ مَوْضِعُ سِرِّی، وَ حُجَّتِی عَلَی خَلْقِی، لَا یُؤْمِنُ عَبْدٌ بِهِ، إِلَّا جَعَلْتُ الْجَنَّةَ مَثْوَاهُ، وَ شَفَّعْتُهُ فِی سَبْعِینَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ، کُلُّهُمْ قَدِ اسْتَوْجَبُوا النَّارَ، وَ أَخْتِمُ بِالسَّعَادَةِ لِابْنِهِ عَلِیٍّ وَلِیِّی وَ نَاصِرِی، وَ الشَّاهِدِ فِی خَلْقِی،
وَ أَمِینِی عَلَی وَحْیِی، أُخْرِجُ مِنْهُ الدَّاعِیَ إِلَی سَبِیلِی، وَ الْخَازِنَ لِعِلْمِیَ الْحَسَنَ، وَ أُکْمِلُ ذَلِکَ بِابْنِهِ م ح م د رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ، عَلَیْهِ کَمَالُ مُوسَی، وَ بَهَاءُ عِیسَی، وَ صَبْرُ أَیُّوبَ، فَیُذَلُّ أَوْلِیَائِی فِی زَمَانِهِ، وَ تُتَهَادَی رُءُوسُهُمْ، کَمَا تُتَهَادَی رُءُوسُ التُّرْکِ وَ الدَّیْلَمِ، فَیُقْتَلُونَ وَ یُحْرَقُونَ، وَ یَکُونُونَ خَائِفِینَ مَرْعُوبِینَ وَجِلِینَ، تُصْبَغُ الْأَرْضُ بِدِمَائِهِمْ، وَ یَفْشُو الْوَیْلُ وَ الرَّنَّهُ فِی نِسَائِهِمْ، أُولَئِکَ أَوْلِیَائِی حَقّاً، بِهِمْ أَدْفَعُ کُلَّ فِتْنَةٍ عَمْیَاءَ حِنْدِسٍ، وَ بِهِمْ أَکْشِفُ الزَّلَازِلَ، وَ أَدْفَعُ الْآصَارَ وَ الْأَغْلَالَ، أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ.»(1)
(من پیامبری را مبعوث نکردم، که روزگارش کامل شده، و مدّتش پایان یافته باشد، مگر اینکه برای او، وصیّ قرار دادم. من تو را بر انبیاء، و وصیّ تو را بر اوصیاء، برتری دادم. و تو را با دو شیرزاده، و دو نوهات، حسن و حسین گرامی داشتم. پس حسن را بعد از به پایان رسیدن روزگار پدرش، معدن دانشم قرار دادم، و حسین را خزانهداروحی خود ساختم. او را به شهادت گرامی داشتم، و پایان کارش را به سعادت تمام نمودم. پس او افضلترین فردی است که به شهادت رسیده، و والاترین درجهٔ شهداء را دارد. کلمۀ کامل - یعنی معارف - خودم را همراه او نهادم، و حجّت رسایم را نزد او قرار دادم. به سبب خاندان او، پاداش و کیفر میدهم. اوّلین عترت او علیّ، پیشوای عبادت کنندگان، و زینت اولیاء گذشتۀ من است. و فرزندش محمّد، که شبیه جدّ ستودهاش میباشد، شکافندۀ علم من، و معدن حکمت من است. و جعفر که شکّ کنندگان در او، زود هلاک میشوند، و انکار کنندهٔ او، مانند کسی است، که مرا انکار نماید. سخن و وعدهٔ پایدار من است، که جایگاه جعفر را گرامی میدارم، و او را نسبت به پیروان، و یاران، و دوستانش شادمان میکنم. و پس از او، موسی است. که فتنهای کور، و بس تاریک، در زمان او فراگیر خواهد شد؛ زیرا رشتهٔ واجبات من
1) . الکافی، ج1، ص527.
قطع نمیشود، و حجّت من مخفی نخواهد ماند. و همانا اولیاء من با جامی لبالب سیراب میگردند. کسی که یکی از آنها را انکار نماید، همانا نعمت مرا انکار کرده است. و کسی که یک آیه، از کتاب من را تغییر دهد، پس همانا به من دروغ بسته است. پس از گذشتن دوران بنده، و دوست، و برگزیدهام موسی، وای بر افترا زنان و منکرين علىّ، ولیّ و یاور من، و کسی که بارهای نبوّت را بر شانهٔ او میگذارم، و او را به وسیلهٔ انجام دادن آن بار نبوّت امتحان مینمایم. او را شیطان صفتی گردنکش میکشد. در شهری که بندۀ صالح - یعنی ذو القرنین - آن را بنا نموده، و در کنار بدترین آفریدگانم - یعنی هارون - دفن میشود. وعده من ثابت شده، که او را به وجود پسرش محمّد، و جانشین پس از او، و وارث علمش، مسرور میسازم. او معدن علم من، و محل راز من، و حجّت من بر مخلوقات من است. بندهای به او ایمان نمیآورد، مگر آنکه بهشت را جایگاهش قرار میدهم، و شفاعت او را نسبت به هفتاد تن از خاندانش، که همگی مستوجب آتش هستند، میپذیرم. و عاقبت کار پسرش علىّ را، که ولیّ و یاور من، و گواه در بین آفریدگان من، و امین بر وحی مناست را ختم به سعادت مینمانم. و حسن را، که دعوت کننده به راه من، و خزانهدار علم من میباشد را، از او به وجود میآورم. و کامل مینمایم این رشته امامت را، به پسر او «م ح م د»، که رحمت برای جهانیان میباشد. او کمال موسی، و شکوه عیسی، و شکیبایی ایوب را دارد. پس در زمان غیبت او، دوستان من خوار میشوند، و سرهای آنها هدیه داده میشود، همانگونه که سرهای ترکها، و دیلمیها (کافران) هدیه داده میشود، پس آنان کشته، و سوزانده میشوند، در حالیکه ترسان، و بيمناك، و هراسان میباشند. زمین از خون آنان رنگین میشود، و ناله و واویلا در میان زنان آنها بلند میگردد، آنها دوستان حقیقی من هستند. به وسیلهٔ آنان، هر آشوب سخت، و تاريك را بر طرف میکنم. و به سبب آنها، زلزلهها، و سنگینیها،
و زنجیرها را دفع مینمایم. درود و رحمت پروردگارشان بر آنان باد، و تنها آنها هدایت شدگان میباشند.)
شیخ أقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره)روایت نموده است: هنگامیکه زمان احتضار، و شهادت حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)فرارسید، فرزند خود، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را طلب نمودند، تا به ایشان وصیّت نمایند، از این رو زید بن علیّ، برادرِ حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)، به ایشان عرض کرد:
«لَوِ امْتَثَلْتَ فِی تِمْثَالِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ(علیهما السلام)لَرَجَوْتُ أَنْ لَا تَکُونَ أَتَیْتَ مُنْکَراً، فَقَالَ لَهُ: یَا أَبَا الْحُسَنِ! إِنَّ الْأَمَانَاتِ لَیْسَتْ بِالْمِثَالِ، وَ لَا الْعُهُودُ بِالرُّسُومِ، وَ إِنَّمَا هِیَ أُمُورٌ سَابِقَةٌ عَنْ حُجَجِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ.»(1)(اگر در مورد من، به روش امام حسن و امام حسین(علیهما السلام)رفتار مىكردید، به گمانم، كار بدى نبود - يعنى اگر بعد از خود، مرا امام مىكردید، خوب بود. همانطور كه بعد از امام حسن(علیه السلام)، برادر ایشان، حضرت امام حسين(علیه السلام)به امامت رسيدند - لذا حضرت به او فرمودند: اى أبو الحسن! امانات الهى از روى قياس كردن، و تشبيه نمودن افراد، به يكديگر صورت نمىگيرد. و اوامر او، بستگى به شباهتها ندارد، اينها مسائلى است، كه قبل از ميلاد حجّتهای خدا مشخّص شده است.)
مرحوم شیخ مفید (قدس سره)، در مورد تصریح حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)، به امامت حضرت امام صادق(علیه السلام)نگاشته است: حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)علناً به امامت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)وصیّت کردند، و آشکارا ایشان را به امامت منصوب فرمودند. سپس شیخ مفید (قدس سره)، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)روایت نموده است:
1) . عیون اخبار الرضا، ج1، ص76؛ عنه البحار، ج47، ص12.
«لَمَّا حَضَرَتْ أَبِیَ الْوَفَاةُ، قَالَ: یَا جَعْفَرُ! أُوصِیکَ بِأَصْحَابِی خَیْراً، قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ، وَ اللَّهِ لَأَدَعَنَّهُمْ وَ الرَّجُلُ مِنْهُمْ یَکُونُ فِی الْمِصْرِ فَلَا یَسْأَلُ أَحَداً.»(1)
(هنگامیکه زمان احتضار پدرم، حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)شد، فرمودند: ای جعفر! به شما وصیّت میکنم، که نسبت به اصحاب من خوشرفتار باشید. عرض کردم: فدای شما شوم، به خدا سوگند آنها را به مقامی از علم میرسانم، که هر مردی از آنها، در هر شهری که باشد، محتاج به سؤال از هیچکس نباشد.)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «کفایة الأثر»، از محمّد بن مسلم روایت نموده است: خدمت حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)بودم، که پسر بزرگوارشان حضرتجعفر(علیه السلام)وارد شدند، در حالیکه بر سر، گیسوانی داشتند، و در دست، عصائی، که با آن بازی میکردند. پس حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)، ایشان را در آغوش گرفتند، سپس فرمودند: پدر و مادرم فدای شما، بازی نکنید، بعد به من فرمودند:
«یَا مُحَمَّدُ! هَذَا إِمَامُکَ بَعْدِی، فَاقْتَدِ بِهِ، وَ اقْتَبِسْ مِنْ عِلْمِهِ، وَ اللَّهِ إِنَّهُ لَهُوَ الصَّادِقُ الَّذِی وَصَفَهُ لَنَا رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)، إِنَّ شِیعَتَهُ مَنْصُورُونَ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ، وَ أَعْدَاؤُهُ مَلْعُونُونَ عَلَی لِسَانِ کُلِّ نَبِیٍّ.»
(ای محمّد! ایشان پیشوای تو، بعد از من هستند، پس به ایشان اقتدا نما، و از علم ایشان استفاده کن. به خدا قسم ایشان همان صادقی میباشند، که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) ایشان را برای ما توصیف فرمودهاند: که همانا شیعیان ایشان، در دنیا و آخرت پیروز هستند. و دشمنان ایشان، به زبان همهٔ پیامبران لعنت شدهاند.)
پس در این هنگام حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از شنیدن این سخنانِ پدر بزرگوار خود لبخند زدند، و صورت مبارکشان قرمز شد. پس حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)متوجه من شدند، و به من
1) . الکافی، ج1، ص306؛ ارشاد مفید، ج2، ص180؛ عنه البحار، ج47، ص12.
فرمودند: از جعفر(علیه السلام)سؤال کن. لذا من به حضرت امام صادق(علیه السلام)عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! خنده از کجا میباشد؟ امام صادق(علیه السلام)فرمودند:
«یَا مُحَمَّدُ! الْعَقْلُ مِنَ الْقَلْبِ، وَ الْحُزْنُ مِنَ الْکَبِدِ، وَ النَّفَسُ مِنَ الرِّئَةِ، وَ الضَّحِکُ مِنَ الطِّحَالِ، فَقُمْتُ، وَ قَبَّلْتُ رَأْسَهُ.»(1)
(ای محمّد! عقل از دل است، و اندوه از کبد میباشد، و نفس از ریه، و خنده از طحال است. پس در این هنگام برخاستم، و پیشانی حضرت را بوسیدم.)و همچنین دربارهٔ تصریح امام محمّد باقر(علیه السلام)، به امامت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در روایت دیگری، از کتاب «کفایه الأثر» نقل نموده است: همام بن نافع گفته است: حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)روزی به اصحاب خود فرمودند:
«إِذَا افْتَقَدْتُمُونِی فَاقْتَدُوا بِهَذَا، فَهُوَ الْإِمَامُ، وَ الْخَلِیفَهُ بَعْدِی، وَ أَشَارَ إِلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام).»(2)
(وقتی مرا از دست دادید، از ایشان پیروی نمائید، چرا که ایشان امام، و خلیفه بعد از من هستند، و به حضرت امام صادق(علیه السلام)اشاره کردند.)
بسیاری از بزرگان، و علماء شیعه، از عبد الکریم بن عمرو خثعمیّ روایت کردهاند: حبابهٔ والبیّه(3)گفته است: من حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)را در شرطة الخمیس،(4)در حالیکه تازیانهای
1) . کفایه الأثر، ص253؛ عنه البحار، ج47، ص15.
2) . کفایه الأثر، ص254؛ عنه البحار، ج47، ص15.
3) . حبابه، زنی از اهالی والبیه، که در یمن قرار دارد، بوده است.
4) . شرطة الخمیس: پعنی پیش قراولان لشکر، و چون لشکر از پنج قسمتِ مقدّمه، ساقه، میمنه، میسره، و قلب، تشکیل میشود، به آن خمیس میگویند. و یا برای آنکه از غنیمتها خُمس پرداخت مینمودند، این نام بر آن اطلاق شده است. و شاید منظور از شرطة الخمیس، «دژبانی» باشد.
در دست داشتند، که دو سر داشت، و با آن، به کسانیکه مار آبی، و مارماهی، و ماهیهای بدون فلس، و ماهیهای مرده را میفروختند، میزدند. و به آنها میفرمودند: ای فروشندگان مسخ شدگان بنی اسرائیل، و لشکر بنی مروان!
پس در آن هنگام، فُرات بن أحْنَف، نزد حضرت ایستاد، و عرض کرد: ای امیر المؤمنین! لشکر بنی مروان چه کسانی هستند؟ حضرت به او فرمودند: مردمی بودند، که ریشهای خود را میتراشیدند، و سبیلهای خود را تاب میدادند، پس آنها مسخ شدند. حبابهٔ والبیه در ادامه میگوید: من سخنرانی ندیدم، که بهتر از حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)صحبت کند.پس بعد از این ماجرا، به دنبال حضرت علیّ(علیه السلام)رفتم، و دائم ایشان را همراهی میکردم، تا آنکه ایشان در صحن مسجد نشستند. در این هنگام به حضرت عرض کردم: ای امیر المؤمنین! خداوند شما را رحمت کند، نشانه و علامت امامت چیست؟ حضرت به من فرمودند:
«ایْتِینِی بِتِلْکِ الْحَصَاةِ - وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَی حَصَاةٍ - فَأَتَیْتُهُ بِهَا، فَطَبَعَ لِی فِیهَا بِخَاتَمِهِ، ثُمَّ قَالَ لِی: یَا حَبَابَةُ! إِذَا ادَّعَی مُدَّعٍ الْإِمَامَةَ فَقَدَرَ أَنْ یَطْبَعَ کَمَا رَأَیْتِ، فَاعْلَمِی أَنَّهُ إِمَامٌ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ، وَ الْإِمَامُ لَا یَعْزُبُ عَنْهُ شَیْءٌ یُرِیدُهُ.»
(آن ریگ را به من بده - و با دست خود به سنگی اشاره کردند - پس آن را به ایشان دادم، و با انگشتر خود برای من، بر آن مهر زدند، سپس به من فرمودند: ای حبابه! هرگاه شخصی ادّعای امامت نمود، در صورتیکه قادر بود، همانگونه که دیدی، سنگ تو را مهر نماید، پس بدان که او امامی است، که اطاعتش واجب میباشد، و هر چیزی را که امام اراده نماید، از او پنهان نخواهد ماند.)
حبابهٔ والبیه میگوید: سپس از نزد حضرت برگشتم، تا آنکه حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)از دنیا رفتند، پس در آن زمان، خدمت حضرت امام حسن(علیه السلام)رفتم، در حالیکه ایشان در جایگاه حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)نشسته بودند، و مردم از ایشان سؤال میکردند، همینکه حضرت مرا دیدند، به من فرمودند: ای حبابهٔ والبیه! عرض کردم: بله، ای مولای من! فرمودند:
«هَاتِی مَا مَعَکِ، قَالَتْ: فَأَعْطَیْتُهُ الْحَصَاةَ، فَطَبَعَ لِی فِیهَا، کَمَا طَبَعَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام).»
(آنچه همراهت هست را به من بده، حبابه میگوید: آن ریگ را به حضرت دادم، پس همانگونه که امیر المؤمنین(علیه السلام)آن را مهر کرده بودند، ایشان نیز آن را برای من مهر نمودند.)حبابه والبیه میگوید: سپس خدمت حضرت امام حسین(علیه السلام)رفتم، در حالیکه حضرت در مسجد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)بودند. در آن هنگام مرا به نزدیک خود فراخواند، و خوش آمد گفتند، و بعد به من فرمودند:
«إِنَّ فِی الدَّلَالَةِ دَلِیلاً عَلَی مَا تُرِیدِینَ، أَ فَتُرِیدِینَ دَلَالَةَ الْإِمَامَةِ؟ فَقُلْتُ: نَعَمْ، یَا سَیِّدِی! فَقَالَ: هَاتِی مَا مَعَکِ، فَنَاوَلْتُهُ الْحَصَاةَ، فَطَبَعَ لِی فِیهَا.»
(همانا در این علامت، نشانهای بر خواسته تو وجود دارد، آیا نشانهٔ شناخت امامت را میخواهی؟ عرض کردم: بله، ای مولای من! پس فرمودند: آنچه همراهت هست را بیاور، لذا آن ریگ را به ایشان دادم، پس برای من بر آن مهر زدند.)
حبابه والبیه میگوید: سپس خدمت حضرت امام زین العابدین، علیّ بن الحسین(علیه السلام)رفتم، در حالیکه دیگر پیر و ناتوان شده بودم، و در آن زمان، صد و سیزده سال از عمر من میگذشت. در آن هنگام، حضرت امام سجّاد(علیه السلام)را در حال رکوع و سجود مشاهده نمودم، و دیدم ایشان مشغول عبادت میباشند.
«فَیَئِسْتُ مِنَ الدَّلَالَةِ فَأَوْمَأَ إِلَیَّ بِالسَّبَّابَةِ فَعَادَ إِلَیَّ شَبَابِی. قَالَتْ: فَقُلْتُ: یَا سَیِّدِی! کَمْ مَضَی مِنَ الدُّنْیَا وَ کَمْ بَقِیَ؟ فَقَالَ: أَمَّا مَا مَضَی، فَنَعَمْ، وَ أَمَّا مَا بَقِیَ، فَلَا.»
(پس من از رسیدن به نشانهٔ امامت مأیوس شده بودم، که ناگاه حضرت با انگشت سبّابهٔ خود به من اشاره فرمودند، و دوباره جوانی من برگشت، حبابه والبیه میگوید:
عرض کردم: ای مولای من! از عمر دنیا چقدر گذشته است، و چقدر باقی میباشد؟ فرمودند: آنچه گذشته است، بله، ولی آنچه باقی مانده، نه.)
حبابه والبیه میگوید: سپس حضرت امام سجّاد(علیه السلام)به من فرمودند: آنچه همراهت هست را به من بده، پس آن ریگ را به حضرت دادم، و ایشان نیز برای من بر آن مهر زدند، سپس خدمت أبو جعفر، حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)رفتم، پس ایشان هم برای من آن را مهر نمودند. بعد نزد أبا عبد اللّه، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رفتم،پس ایشان هم آن را برای من مهر نمودند. سپس محضر حضرت أبا الحسن، موسی بن جعفر(علیه السلام)رسیدم، ایشان نیز آن را برای من مهر نمودند. بعد نزد حضرت امام رضا(علیه السلام)رفتم، و ایشان هم آن ریگ را برای من مهر نمودند. راوی این روایت میگوید: حبابه والبیّه، بعد از آنکه خدمت حضرت امام رضا(علیه السلام)رسید، چنانچه عبد اللَّه بن هشام نقل کرده است، نه ماه در قید حیات بود.(1)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در توضیح عبارت: «إِنَّ فِی الدَّلَالَةِ دَلِیلاً عَلَی مَا تُرِیدِینَ؛ همانا در این علامت، دلیلی برای خواسته تو وجود دارد» در این روایت شریف، فرموده است:
«إن فی الدلالة لعل المعنی أن ما رأیت من الدلالة من أبی و أخی تکفی لعلمک بإمامتی، لنصهم علی. أو أن فیما جعله اللّه دلیلاً علی إمامتی من المعجزات و البراهین ما یوجب علمک بإمامتی. أو أن فی دلالتی إیاک علی ما فی ضمیرک دلالة علی الإمامة.»(2)
(همانا شاید معنایش این باشد، آن علامتیکه از پدر و برادرم دیدی، برای اینکه به امامت من یقین پیدا کنی، کافی است. چون آنها من را برای امامت بعد از خود تعیین کردهاند. یا معنایش این است: معجزات و دلیلهای زیادی خداوند برای
امامت من قرار داده، که به وسیلهٔ آنها به امامت من یقین پیدا کنی. یا معنایش این میباشد: اینکه من از نیّت تو خبر دادم، خود نشانهٔ امامت من است.)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در ادامه، در توضیح عبارت: «أَمَّا مَا مَضَی، فَنَعَمْ، وَ أَمَّا مَا بَقِیَ، فَلَا» در این روایت شریف، نگاشته است:«قوله(علیه السلام)أمّا ما مضی فنعم، أی: لنا علم به، و أمّا ما بقی، فلیس لنا به علم. أو أمّا ما مضی، فنبینه لک. فعلی الثانی، فسره(علیه السلام)لها و لم تنقل. و علی الأوّل، یحتمل البیان، و عدمه للمصلحة.»(1)
(فرمایش امام(علیه السلام)که فرمودند: امّا آنچه گذشته است، بله، یعنی: ما آن را میدانیم. امّا آنچه باقی مانده، [نه،] یعنی: ما آن را نمیدانیم. یا اینکه بگوییم: مقصود حضرت از آنچه گذشته این است که: آن را برای تو میگوییم. به هر تقدیر بنابر معنای دوّم، امام(علیه السلام)جواب سؤال را به حبابه فرمودهاند، ولی او نقل نکرده است. و بنابر معنای اوّل، احتمال دارد امام(علیه السلام)سؤال حبابه را بیان کرده باشند، و همچنین احتمال دارد که به خاطر مصلحتی بیان نکرده باشند.)
به هر صورت، همانگونه که از این روایت شریف دانسته میشود، اگر حبابهٔ والبیه، در اوائل دورانِ امامت حضرت امام زین العابدین(علیه السلام)خدمت حضرت رسیده باشد، کما اینکه به نظر میرسد اینچنین بوده باشد، باید او حدود دویست و سی و پنج سال یا بیشتر، عُمر کرده باشد. و اگر فرض کنیم که حبابهٔ والبیه در اواخر عمر شریف حضرت امام سجّاد(علیه السلام)، خدمت حضرت رسیده باشد، و در اوائل دورانِ امامت حضرت امام رضا(علیه السلام)نیز محضر حضرت را درک کرده باشد، باید عُمر جبابهٔ والبیه، در هنگام وفات، به بیشتر از دویست سال رسیده باشد.(2)
در کتاب «طب الأئمه»، از داوود رقی نقل شده است: خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) بودم، که حبابهٔ والبیه، آن زن نیکوکار وارد شد. و از حضرت چند سؤال،در مورد مسائل حرام و حلال پرسید. به نحویکه ما از سؤالهای نیکوی او تعجب کردیم. در این هنگام، حضرت امام صادق(علیه السلام)به ما فرمودند:
«أَ رَأَیْتُمْ مَسَائِلَ أَحْسَنَ مِنْ مَسَائِلِ حَبَابَةَ الْوَالِبِیَّةِ؟»
(آیا سؤالهایی نیکوتر از سؤالات حبابهٔ والبیه دیده بودید؟)
عرض کردیم: فدای شما شویم! همانا این سؤالها، چشمها و قلوب ما را روشن نمود. راوی میگوید: در این هنگام اشکهای حبابهٔ والبیه جاری شد. لذا حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) فرمودند: چه رخ داده، که میبینم اشک تو جاری شده است؟ عرض کرد: به بیماری بدی مبتلا شدهام، که انبیاء و اولیاء نیز به آن مبتلا میشوند. ولی خویشاوندان من میگویند:
«قَدْ أَصَابَتْهَا الْخَبِیثَةُ، وَ لَوْ کَانَ صَاحِبُهَا کَمَا قَالَتْ مَفْرُوضَ الطَّاعَةِ، لَدَعَا لَهَا، فَکَانَ اللَّهُ تَعَالَی یُذْهِبُ عَنْهَا.»
(همانا حبابه بیماری بدی گرفته است، و اگر امام او، همانگونه که میگوید، واجب الاطاعت میباشد، برای او دعا کند، تا خداوند متعال بیماری را از او دور نماید.)
حبابهٔ والبیه در ادامهٔ صحبتهایش، خدمت وجود نازنین امام به حقّ ناطق، حضرت جعفر بن محمّد الصادق(علیه السلام)، عرض کرد:
«وَ أَنَا وَ اللَّهِ سُرِرْتُ بِذَلِکَ وَ عَلِمْتُ أَنَّهُ تَمْحِیصٌ وَ کَفَّارَاتٌ وَ أَنَّهُ دَاءُ الصَّالِحِینَ.»
(گرچه من به خدا قسم، به این خاطر مسرور هستم، و میدانم این بیماری آزمایش، و کفاره گناه میباشد، و همانا این درد، بیماری نیکوکاران است [یعنی موجب ترفیع درجهٔ صالحین میباشد].)
پس در این هنگام حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او فرمودند: جلو بیا، میگویند: به بیماری بدی مبتلا شدهای؟ عرض کرد: بله، ای فرزند رسول اللَّه! راوی میگوید:«فَحَرَّکَ الصَّادِقُ(علیه السلام)شَفَتَیْهِ بِشَیْءٍ مَا أَدْرِی أَیُّ دُعَاءٍ کَانَ، فَقَالَ: ادْخُلِی دَارَ النِّسَاءِ حَتَّی تَنْظُرِینَ إِلَی جَسَدِکِ. قَالَ: فَدَخَلَتْ، فَکَشَفَتْ عَنْ ثِیَابِهَا، ثُمَّ قَامَتْ، وَ لَمْ یَبْقَ فِی صَدْرِهَا وَ لَا فِی جَسَدِهَا شَیْءٌ. فَقَالَ(علیه السلام): اذْهَبِی الْآنَ إِلَیْهِمْ، وَ قُولِی لَهُمْ: هَذَا الَّذِی یُتَقَرَّبُ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی بِإِمَامَتِهِ.»(1)
(در این هنگام، امام صادق(علیه السلام)لبهای خود را برای خواندن دعائی حرکت دادند، که متوجه نشدم چه دعایی بود. بعد فرمودند: داخل اطاق زنها برو تا به بدن تو نگاه کنند. راوی میگوید: پس داخل شد، و لباسهای خود را کنار زد، بدنش را نشان داد، سپس برخاست، در حالیکه هیچ بیماری در سینه و بدنش باقی نمانده بود. پس حضرت فرمودند: هماکنون نزدِ نزدیکان خود برو، و به آنها بگو: این کار را همان کسی انجام داد، که با اعتقاد به امامت او، به خداوند متعال تقرب میجویند.)
وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، که چونان جدّ بزرگوارشان حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)، تمام کنندهٔ مکارم اخلاق، و مستجمع همهٔ زیبائیها، و صفات پسندیده بودند. وقتی از حضرت، دربارهٔ مکارم اخلاق سؤال شد، ایشان فرمودند:
«إِنَّا لَنُحِبُّ مَنْ كَانَ عَاقِلاً، عَالِماً، فَهِماً، فَقِيهاً، حَلِيماً، مُدَارِياً، صَبُوراً، صَدُوقاً، وَفِيّاً.»
1) . طب الأئمه(علیهم السلام)، ص103؛ عنه البحار، ج47، ص121؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص6.
(ما اهل بیت کسیکه خردمند، و دانا، و با فهم، و فقیه، و بردبار، و اهل مدارا، و شکیبا، و راستگو، و وفادار است را دوست داریم.)
همانا خداوند متعال، پیامبران(علیهم السلام)را با مکارم اخلاق ممتاز ساخته است. پس هر کس دارای مکارم اخلاق بود، خدا را شکر نماید، و هر کس از مکارم اخلاق بینصیب بود، باید با تزرع به پیشگاه خداوند متعال، مکارم اخلاق را از او بخواهد. از حضرت پرسیده شد، که مکارم اخلاق کدام است؟ حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:
«اَلْوَرَعُ، وَ اَلْقَنَاعَةُ، وَ اَلصَّبْرُ، وَ اَلشُّکْرُ، وَ اَلْحِلْمُ، وَ اَلْحَیَاءُ، وَ اَلسَّخَاءُ، وَ اَلشَّجَاعَةُ، وَ اَلْغَیْرَةُ، وَ صِدْقُ اَلْحَدِیثِ، وَ اَلْبِرُّ، وَ أَدَاءُ اَلْأَمَانَةِ، وَ اَلْیَقِینُ، وَ حُسْنُ اَلْخُلُقِ، وَ اَلْمُرُوَّةُ.»(1)
(پرهیزگاری، و قناعت، و صبر، و سپاسگزاری، و حلم، و حیا، و سخاوتمندی، و شجاعت، و غیرت، و راست گفتاری، و نیکوکاری، و برگرداندن امانت، و یقین، و نیکخویی، و مردانگی.)
حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در روایت دیگری میفرمایند: مکارم اخلاق، و خصلت های نیک، یکی بسته به دیگری میباشد، خداوند آنها را به هر کسیکه خود بخواهد، عنایت میکند. از این رو ممکن است، مکارم اخلاق در مردی باشد، ولی در فرزند او وجود نداشته باشد. و یا در بندهای باشد، امّا در مولایش وجود نداشته باشد. و مکارم اخلاق عبارتند از:
«صِدْقُ الحَدیثِ، و صِدْقُ النّاسِ، و إعْطاءُ السّائلِ، و المُکافَأةُ بالصَّنائعِ، و أداءُ الأمانَةِ، و صِلَةُ الرَّحِمِ، و التّودُّدُ إلی الجارِ و الصّاحبِ، و قِرَی الضَّیفِ، و رأسُهنَّ الحیاءُ.»(2)
(راستگویی، صداقت با مردم، عطا کردن به درخواست کننده، جبران کردن خوبیها، امانتداری، صله رحم، مهربانی با همسایه و یار، میهماننوازی، و در رأس همه اینها شرم است.)
من جمله از مکارم اخلاق حضرت صادق(علیه السلام)، زهد ایشان در دنیا میباشد. چنانچه مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)از محمّد بن علیّ نقل کرده است: سفیان ثوری(1)
در مسجد الحرام از کنار حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عبور میکرد، که ناگاه دید حضرت امام صادق(علیه السلام)، لباسهای گرانبهائی پوشیدهاند، از این رو با خود گفت: به خدا سوگند نزد ایشان میروم، و ایشان را به خاطر پوشیدن لباسهای گرانبها سرزنش میکنم. لذا نزدیک حضرت رفت، و به حضرت صادق (علیه السلام)عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! هیچگاه حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، و حضرت علیّ(علیه السلام)، و هیچیک از پدران شما(علیهم السلام)، چنین لباسهای گرانبهائی را نمیپوشیدند. پس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او فرمودند:
«کَانَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)فِی زَمَانِ قَتْرٍ مُقْتِرٍ وَ کَانَ یَأْخُذُ لِقَتْرِهِ وَ اقْتِدَارِهِ وَ إِنَّ الدُّنْیَا بَعْدَ ذَلِکَ أَرْخَتْ عَزَالِیَهَا، فَأَحَقُّ أَهْلِهَا بِهَا أَبْرَارُهَا، ثُمَّ تَلَا: (قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللَّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ(2)).»
(رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)در زمان فقر و تنگدستی شدیدی زندگی مینمودند، لذا مطابق همان فقر و استطاعت خود، زندگی میکردند. ولیبهدرستیکه بعد از آن نعمتهای دنیا فراوان شد، از این رو شایستهترین مردم، به نعمتهای دنیا، نیکوکارترین آنها
1) . سفیان ثوری: شیخ ابو عبد اللّه، سفیان بن سعید بن مسروق بن حبیب صوفی کوفی معروف به سفیان الثوری. که هیچ کدام از علماء مذهب امامیه او را موثق، و اهل صلاح، و رستگاری، و محبّت ثابت، و متابعت از حضرات معصومین(علیهم السلام) ندانستهاند، بلکه مرحوم علامهٔ حلی (قدس سره)تصریح کرده، که او در زمرهٔ اصحاب طایفهٔ امامیه نیست. (روضات الجنات، ج4، ص61).
2) . سورهٔ اعراف، آیهٔ 32.
میباشند. سپس حضرت صادق(علیه السلام)این آیه را تلاوت فرمودند: «[ای پیامبر] بگو: چه کسی زینت، و رزقهای پاکیزهای را که خداوند، برای بندگان خود خلق نموده را، [برای شما] حرام کرده است».)
ای سفیان ثوری! ما از همهٔ مردم، به نعمتهائی که خداوند عطا فرموده، سزاوارتر هستیم. آنچه تو از لباس من میبینی، همانا آن را برای مردم پوشیدهام، (که مردم گمان نگنند من نیازمند هستم). سپس دست سفیان ثوری را گرفتند، و به طرف خود کشیدند، بعد لباس روئی خود را کنار زدند، و لباس خشنی را که زیر آن لباس گران قیمت، بر پوست بدن مبارکشان بود را بیرون آوردند. و فرمودند:
«این لباس که خشن است را برای خودم پوشیدهام، و آن لباس گران قیمت، که دیدی را برای مردم پوشیدهام.»
سپس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، لباس سفیان ثوری را که روی آن زبر و درشت، و زیر آن لباس نرمی بود را کنار زدند، و به او فرمودند:
«تو این لباس روئی، که خشن میباشد را، برای مردم پوشیدهای، و آن لباس زیری، که نرم است را، برای خوش آمدِ نفس خودت پوشیدهای.»(1)
البته چنین نبوده، که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، همیشه اوقات لباس گرانبها، و فاخر به تن نمایند. و به این صورت لباس پوشیدن، اختصاص به برخی از موارد داشته است. کما اینکه در عصر ما نیز، آن لباس که در مجالس مهم به تن میکنیم، با لباس کار، و یا با لباسی که در اوقات معمول سال میپوشیم، فرق دارد. چنانچه مرحوم ثقة الإسلام کلینی(قدس سره)، از فضل بن کثیر مدائنی، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)روایت نموده است:
یکی از اصحاب حضرت امام صادق(علیه السلام)، خدمت ایشان رسید، و دید حضرت پیراهنی یقهدار پوشیدهاند، که یقهٔ آن وصله شده است. از این رو با دقّت به آن نگاه میکرد. لذا حضرت به او
1) . الکافی، ج6، ص442؛ عنه البحار، ج47، ص360؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص62.
فرمودند: چرا نگاه میکنی؟ عرض کرد: به وصلهٔ پیراهن شما نگاه میکنم. امام به او فرمودند: آن کتاب را بردار، و آنچه در آن نوشته شده را بخوان. و در آن هنگام کتابی در مقابل، یا نزدیک آن مرد بود. پس آن مرد نگاه نمود، و دید در نوشته است:
«لَا إِیمَانَ لِمَنْ لَا حَیَاءَ لَهُ، وَ لَا مَالَ لِمَنْ لَا تَقْدِیرَ لَهُ، وَ لَا جَدِیدَ لِمَنْ لَا خَلَقَ لَهُ.»(1)
(کسیکه حیا ندارد، ایمان ندارد. و کسیکه در خرج نمودن، اندازه و حساب و کتاب را رعایت نمیکند، ثروتی ندارد. و کسیکه لباس کهنه ندارد، لباس نو ندارد.)
نحوه بحث، و گفتگو کردن حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، با دیگران، خاصه با دشمنان خود، و منکران خداوند تبارک و تعالی، از دیگر مکارم اخلاق، و صفات پسندیدهٔ ایشان میباشد. مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «توحید مفضل» روایت نموده: مفضل بن عمر گفته است: هنگامیکه سخنان واهیِ ابن ابی العجاء را، دربارهٔ انکار خداوند متعال شنیدم، از شدّت خشم، و غضب، کنترل خودم را از دست دادم، و خطاب به او گفتم:
«ای دشمن خدا! در دین خدا ملحد شدی، و پروردگاری را انکار کردی، که تو را در نیکوترین ترکیبی آفریده است. و تو را به تمامترین صورتی، صورتبخشیده است. و تو را در احوال مختلفه گردانیده، تا به این حد رسانده است. اگر در نفس خود تفکّر نمائی، و به حس خود رجوع نمائی، هر آینه خواهی یافت، که دلایل پروردگاری، و آثار صنعت باری تعالی شأنه، در تو قائم است.
1) . الکافی، ج6، ص460؛ عنه البحار، ج47، ص45.
و شواهد وجود، و قدرت، و براهین علم، و حکمت خداوند متعال، در تو واضح و لایح میباشد.»
در این هنگام، ابن أبی العوجاء به من گفت: ای مرد! اگر تو از متکلّمین هستی، با تو چونان متکلّمین صحبت میکنم، آنگاه اگر توانستی بر ما حجّت را تمام کنی، ما از تو پیروی میکنیم. و اگر از متکلّمین نیستی، با تو صحبت کردن، سودی ندارد.
«إِنْ کُنْتَ مِنْ أَصْحَابِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِ، فَمَا هَکَذَا یُخَاطِبُنَا، وَ لَا بِمِثْلِ دَلِیلِکَ یُجَادِلُنَا، وَ لَقَدْ سَمِعَ مِنْ کَلَامِنَا أَکْثَرَ مِمَّا سَمِعْتَ، فَمَا أَفْحَشَ فِی خِطَابِنَا، وَ لَا تَعَدَّی فِی جَوَابِنَا، وَ إِنَّهُ لَلْحَلِیمُ الرَّزِینُ، الْعَاقِلُ الرَّصِینُ، لَا یَعْتَرِیهِ خُرْقٌ، وَ لَا طَیْشٌ، وَ لَا نَزَقٌ، وَ یَسْمَعُ کَلَامَنَا، وَ یُصْغِی إِلَیْنَا، وَ یَسْتَعْرِفُ حُجَّتَنَا، حَتَّی اسْتَفْرَغْنَا مَا عِنْدَنَا، وَ ظَنَنَّا أَنَّا قَدْ قَطَعْنَاهُ، أَدْحَضَ حُجَّتَنَا بِکَلَامٍ یَسِیرٍ، وَ خِطَابٍ قَصِیرٍ یُلْزِمُنَا بِهِ الْحُجَّةَ، وَ یَقْطَعُ الْعُذْرَ، وَ لَا نَسْتَطِیعُ لِجَوَابِهِ رَدّاً، فَإِنْ کُنْتَ مِنْ أَصْحَابِهِ، فَخَاطِبْنَا بِمِثْلِ خِطَابِهِ.»(1)
(و اگر از اصحاب جعفر بن محمّد صادق(علیه السلام)هستی، او خود با ما چنین مخاطبه نمیکند، و به این نوع دلیل با ما مجادله نمینماید، و از سخنان ما زیاده از آنچه تو شنیدی، مکرر شنیده است، و در خطاب ما دشنام نداده، و در جواب ما، او از اندازهٔ سخن به در نرفته، و او صاحب حلم و وقار، و صاحب عقل و متانت است. او را حماقت، و غضب، و سفاهت از جا به در نمیآورد. سخنان مارا گوش میدهد، و حجّتهای ما را میشنود، تا آنکه ما آنچه در خاطر داریم، میگوئیم، و گمان میکنیم که حجّت خود را بر او تمام کردیم، آنگاه حجّتهای ما را به اندک سخنی
1) . توحید مفضل، ص41 و 42؛ عنه البحار، ج3، ص58.
باطل میکند، و حجّت را بر ما، به مختصرترین کلامی تمام میکند، و نمیتوانیم سخنان او را جواب دهیم، اگر تو از اصحاب او هستی، مانند او، با ما صحبت نما.)
عفو، و بخشش نمودنهای وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، از دیگر مکارم اخلاق ایشان میباشد. کما اینکه مرحوم طبرسی (قدس سره)، در کتاب ارزشمند «مشکاة الانوار»، از حماد لحّام نقل کرده است: مردی خدمت حضرت امام صادق(علیه السلام)رسید، و محضر حضرت عرض کرد: همانا فلانی، که پسر عموی شما است، نام شما را در مجلسی که من نیز در آن حاضر بودم، برد. و در آن مجلس به شما ناسزا گفت، و از شما بدگویی نمود.
در این هنگام، حضرت به کنیز خود فرمودند: برای وضو آب حاضر نما، سپس حضرت وضو گرفتند، و مشغول نماز شدند. راوی میگوید: پس من با خودم گفتم: هماکنون حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او نفرین خواهند کرد، ولی بعد از آنکه حضرت دو رکعت نماز خواندند، مشغول دعا کردن به او شدند، و فرمودند:
«یَا رَبِّ! هُوَ حَقِّی قَدْ وَهَبْتُهُ، وَ أَنْتَ أَجْوَدُ مِنِّی وَ أَکْرَمُ، فَهَبْهُ لِی، وَ لَا تُؤَاخِذْهُ بِی، وَ لَا تُقَایِسْهُ، ثُمَّ رَقَّ، فَلَمْ یَزَلْ یَدْعُو، فَجَعَلْت أَتَعَجَّبُ.»(1)
(پروردگارا! این حقّ من بود، که همانا او را بخشیدم، و تو از من بخشندهتر و گرامیتر هستی، پس او را به خاطر من ببخش، و به خاطر من او را مؤاخذه نکن، و به جهتاين عمل، او را عقوبت نفرما، سپس گریه کردند، و پيوسته بر اين دعا پافشارى میكردند، تا جائیکه من از این ماجرا در شگفت شدم.)
1) . مشکاة الأنوار، ص380؛ عنه البحار، ج80، ص385.
نحوهٔ موعظه کردن حضرت امام صادق(علیه السلام)، از دیگر مکارم اخلاق ایشان میباشد. ابن جوزی، که یکی از بزرگان اهل سنّت است، در کتاب «تذکرة الخواص» نگاشته است: از مکارم اخلاق حضرت صادق(علیه السلام)، آن چیزی میباشد، که زمخشری در کتاب «ربیع الأبرار» از شقرانی، یکی از آزاد کردههای حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم)نقل کرده، و گفته است:
در أیّامی که منصور دوانیقی به مردم عطا و جایزه میداد، من کسی را نداشتم، که برایم نزد منصور دوانیقی شفاعت کند، و برای من هم جایزه بگیرد. از این رو متحیر درب خانهٔ جعفر بن محمّد(علیهما السلام)رفتم، و در آنجا ایستاده بودم، که ناگاه دیدم ایشان آمدند، پس حاجت خود را به آن حضرت عرض کردم، از این رو ایشان، داخل خانهٔ منصور دوانیقی شدند، و بیرون آمدند، در حالیکه برای من، از او عطائی گرفته بودند، و در آستین لباس خود قرار داده بودند. پس وقتی عطای مرا دادند، به من فرمودند:
«اِنَّ الْحَسَنَ مِنْ کُلِّ اَحَدٍ حَسَنٌ، وَ اِنَّهُ مِنْکَ اَحْسَنُ، لِمَکانِکَ مِنّا، وَ إِنَّ القبيحَ مِنْ كلِّ أحَدٍ قَبيحٌ، و إنَّهُ مِنْك أَقْبَحُ، لِمَکانِکَ مِنّا.»
( همانا خوبی از هر کسیکه باشد، خوب است، ولی از تو نیکوتر میباشد، به دلیل منزلتی که تو نسبت به ما داری. و همانا کار بد و قبیح، از هر شخصی بد است، ولی از تو بدتر میباشد، به دلیل منزلت و مکانی که تو نسبت به ما داری.)و این فرمایش حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او، برای این بود، که شقرانی شراب میخورد. پس این از مکارم اخلاق آن حضرت بود، که او را با گشادهروئی مورد عنایت قرار دهند، و حاجتش را برآورده نمایند، با اینکه علم به حال او داشتند، و میدانستند او شراب میخورد، و او را به این صورت، و با کنایه موعظه فرمودند، بدون اینکه تصریح به عمل زشت او نمایند، و این از اخلاق انبیاء(علیهم السلام)میباشد، که دیگران را با کنایه موعظه مینمایند.(1)
1) . تذکرة الخواص، ج2، ص452.
و همچنین دربارهٔ موعظه نمودن حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به افراد، در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «عیون اخبار الرضا(علیه السلام)»، از حضرت امام رضا(علیه السلام)، از وجود نازنین پدر بزرگوارشان، حضرت امام کاظم(علیه السلام)روایت کرده است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)روزی از حال یکی از یاران خود، که به مجلس حاضر نشده بود، سؤال نمودند، اطرافیان عرض کردند: بیمار است، از این رو امام به عیادت او رفتند. وقتی حضرت کنار بستر او نشستند، در حالیکه او را به شدّت ناراحت یافتند، به او فرمودند:
«أَحْسِنْ ظَنَّکَ بِاللَّهِ»
(گمان خود را دربارهٔ خداوند خوب نما)
عرض کرد: امّا گمان من به خداوند دربارهٔ خودم خوب است، ولی غصّهٔ من برای دخترانم میباشد، که مرا غیر فکر و غم آنان چیز دیگری بیتاب نکرده است. امام صادق(علیه السلام)فرمودند: از همان کسیکه امید آن را داری، که حسنات تو را زیاد نماید، و گناهان تو را محو کند، به همان کس امید داشته باش، که امور زندگی فرزندانت را هم اصلاح نماید. آیا نمیدانی که حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند:
در شب معراج هنگامیکه از سدره المنتهی میگذشتم، و به شاخهها و ساقهای آن رسیدم، دیدم میوههای آن چون پستانها آویخته است. و از برخی از آنها شیر میچکید، و از بعضی دیگر عسل، و از برخی روغن، و از بعضی آرد سفید، و از بعضی دیگر نیشکر، یا نخ، و الیاف، و ازبرخی سدر، یا دارچین، که گردی شیرین است، به طرف زمین میریزد. پس من به فکر فرو رفتم، که اینها، که از این پستانها بر زمین میریزد، برای چه کسی است؟ و چه کسانی مستحقّ اینگونه نعمتها هستند؟ در آن هنگام، که جبرئیل نیز همراه من نبود، ناگاه صدائی برخاست، و پروردگار عزّ و جلّ به من خطاب فرمود:
«یَا مُحَمَّدُ! هَذِةِ أَنْبَتُّهَا مِنْ هَذَا الْمَکَانِ الْأَرْفَعِ، لِأَغْذُوَ مِنْهَا بَنَاتِ الْمُؤْمِنِینَ مِنْ أُمَّتِکَ، وَ بَنِیهِمْ. فَقُلْ لآبَاءِ الْبَنَاتِ: لَا تَضِیقَنَّ صُدُورُکُمْ عَلَی فَاقَتِهِنَّ، فَإِنِّی کَمَا خَلَقْتُهُنَّ أَرْزُقُهُنَّ.»(1)
(ای محمّد! این درخت را در مرتفعترین مکان رویانیدم، تا دختران، و پسران مؤمنین از امّت تو را با آن إطعام کنم، و غذا بدهم. پس به پدران دختران بگو: به جهت فقر و تنگدستی دلنگران ایشان نباشید. زیرا من همانطور که آنها را خلق کردهام، همانگونه رزق آنها را خواهم داد.)
رفع حاجت نیازمندان، و درماندگان، از دیگر مکارم اخلاق حضرت امام صادق(علیه السلام)است. مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از شیخ أقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره)، از معلی بن خنیس روایت کرده است: شبی که از آسمان واقعاً باران شدیدی میآمد، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از خانه، به قصد سایهبان بنی ساعده، خارج شدند. پس من نیز حضرت را دنبال نمودم، که دیدم چیزی در راه، از دست حضرت افتاد، و به سبب تاریگی هوا گُم شد. لذا حضرت صادق(علیه السلام)فرمودند:
«بِسْمِ اللَّهِ، اللَّهُمَّ رُدَّهُ عَلَیْنَا.»
(به نام خدا، خداوندا! آن را به ما برگردان.)معلی بن خنیس میگوید: پس من نزد حضرت رفتم، و به ایشان سلام کردم. حضرت به من فرمودند: معلّی، عرض کردم: بله، جانم فدای شما شود! به من فرمودند: دستت را به زمین بکش، و هر چیزی پیدا کردی آن را به من برگردان. معلی بن خنیس میگوید: وقتی دست کشیدم، دیدم نانی روی زمین افتاده، پس آنچه پیدا کرده بودم را به ایشان تقدیم کردم، بعد دیدم همراه حضرت،
1) . بحارالانوار، ج18، ص352 و 353.
انبانی از نان میباشد. لذا عرض کردم: فدای شما شوم! اجازه بدهید به جای شما، من آن را حمل کنم. امّا حضرت فرمودند:
«لَا، أَنَا أَوْلَی بِهِ مِنْکَ، وَ لَکِنِ امْضِ مَعِی.»
(نه، من برای حمل آن سزاوارتر از تو هستم، ولی با من بیا.)
معلی بن خنیس میگوید: پس ما حرکت کردیم، تا به سایبان بنی ساعده رسیدیم. در آن هنگام ناگهان به گروهی رسیدیم، که همگی در خواب بودند. پس حضرت برای هر نفر از آنها، یک، یا دو قرص نان، زیر لباسشان قرار میدادند، تا آنکه به آخرین نفر آنها رسیدیم، سپس از آنجا برگشتیم. پس من محضر حضرت عرض کردم: فدای شما شوم! آیا اینها حقّ را میدانند، و امام خود را میشناسند؟ حضرت فرمودند:
«لَوْ عَرَفُوا لَوَاسَیْنَاهُمْ بِالدُّقَّةِ.»(1)
(اگر میشناختند و از شیعیان بودند، ما نمک غذایشان را هم میآوردیم.)
خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)در توضیح عبارت: «لَوْ عَرَفُوا لَوَاسَیْناهُمْ بالدُّقَةِ» نوشته است:
«فقیر گوید، که در کتاب «کلمهٔ طیّبه» این عبارت از خبر، به این نحو معنی شده، و فرموده: اگر حقّ را میشناختند، هر آینه با ایشان به نمک غذایشان نیزمواسات میکردیم، یعنی: در هر چه داشتیم، تا نمک غذا هم، ایشان را شریک میکردیم.»(2)
و همچنین مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)، در روایت دیگری، دربارهٔ مکارم اخلاق حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، از ابو جعفر خثعمی روایت نموده است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)کیسه زری به من دادند، و به من فرمودند:
«ادْفَعْهَا إِلَی رَجُلٍ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ، وَ لَا تُعْلِمْهُ أَنِّی أَعْطَیْتُکَ شَیْئاً.»
(این کیسه را به مردی از بنی هاشم بده، و به او نگو من به او چیزی دادهام.)
أبو جعفر خثعمی در ادامهٔ این روایت، نقل کرده است: پس من آن کیسه را از حضرت امام صادق(علیه السلام)گرفتم، و به آن مرد هاشمی، که حضرت فرموده بودند، دادم. در این هنگام آن مرد هاشمی به من گفت:
«جَزَاهُ اللَّهُ خَیْراً مَا یَزَالُ کُلَّ حِینٍ یَبْعَثُ بِهَا فَنَعِیشُ بِهِ إِلَی قَابِلٍ، وَ لَکِنِّی لَا یَصِلُنِی جَعْفَرٌ بِدِرْهَمٍ فِی کَثْرَةِ مَالِهِ.»(1)
(خداوند پیوسته به کسی که این کیسه را داده خیر بدهد، هر سال آنقدر برای من میفرستد، که تا سال دیگر ما با آن زندگی میکنیم، ولی جعفر - امام صادق(علیه السلام)- با آن کثرت مالی که دارد، یک درهم به من نمیدهد.)
و مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)در روایت دیگری، در این مورد، از ابو الهیاج پسر بسطام نقل نموده است:
«کَانَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ یُطْعِمُ حَتَّی لَا یَبْقَی لِعِیَالِهِ شَیْءٌ.»(2)
(حضرت امام صادق(علیه السلام)به قدری مردم را اطعام میکردند که برای خانوادهٔ خودشان چیزی باقی نمیماند.)
از مکارم اخلاق حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، تحتحنک بستن، در زمان عمامه به سر نهادن، میباشد. کما اینکه مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نقل کرده است:
«مَنْ تَعَمَّمَ، وَ لَمْ یَتَحَنَّکْ، فَأَصَابَهُ دَاءٌ لَا دَوَاءَ لَهُ، فَلَا یَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ.»(1)
(هر کس عمامه گذاشت، و حنک نبست، و آنگاه درد بیدرمان گرفت، فقط خودش را سرزنش کند.)
مدارا کردن با افراد، یکی دیگر از مکارم اخلاق حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)میباشد. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم ابن شهر آشوب (قدس سره)، از «کتاب الفنون» روایت نموده است: در مدینه یکی از حاجیان خوابیده بود، پس گمان نمود، که همیان پولش را دزدیدهاند. از این رو وقتی از جای خود برخاست، دید که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، نزدیک او، مشغول نماز هستند، و از آن جائیکه حضرت را نمیشناخت، دامن ایشان را گرفت، و با حالتی بیادبانه، خدمت حضرت عرض کرد: تو همیان مرا برداشتهای. حضرت به او فرمودند: چقدر در همیان تو بوده است؟ عرض کرد: هزار دینار.
پس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، آن مرد را به خانهٔ خود بردند، و هزار دینار وزن نمودند، و به او دادند. امّا وقتی آن مرد، به خانهٔ خود بازگشت، دید همیانش در خانه میباشد. از این رو با حالت عذر خواهی، با آن مالی که از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)گرفته بود، خدمت حضرت برگشت، تا دینارهائی را که از حضرت گرفته بود را به ایشان برگرداند، ولی حضرت، از قبول دینارهای خود، که به او داده بودند، امتناع نمودند. و به او فرمودند:
1) . الکافی، ج6، ص460؛ عنه البحار، ج80، ص194.
«شَیْءٌ خَرَجَ مِنْ یَدِی لَا یَعُودُ إِلَیَّ. قَالَ: فَسَأَلَ الرَّجُلُ عَنْهُ، فَقِیلَ: هَذَا جَعْفَرٌ الصَّادِقُ(علیه السلام). قَالَ: لَا جَرَمَ هَذَا فِعَالُ مِثْلِهِ.»(1)
(چیزی که از دستم خارج شود، دیگر به من برگردانده نمیشود. راوی میگوید: پس آن مرد در مورد ایشان از دیگران سؤال نمود، گفته شد: ایشان جعفر صادق(علیه السلام) هستند. آن مرد گفت: کسی چونان ایشان باید چنین کاری را انجام دهند.)
آری یکی از خصوصیات اخلاقی وجود نازنین ائمه اطهار(علیهم السلام)، آن است، که اگر مال، یا هر چیز دیگری را، به هر نحوی، به شخصی عنایت میفرمودند، و به هر صورتی، از دست مبارک آن بزرگواران خارج میشد، دیگر آن را پس نمیگرفتند. همانگونه که در این روایت نیز، به این مطلب، تصریح شده است.
در روایت دیگری، در مورد مکارم اخلاق حضرت امام صادق(علیه السلام)، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم ابن شهر آشوب (قدس سره)، از کتاب «روضة» نقل کرده است: روزی سفیان ثوری خدمت حضرت امام صادق(علیه السلام)رسید، و دید رنگ مبارک ایشان تغییر کرده است. از این رو علّتش را از حضرت جویا شد، حضرت به او فرمودند:
از اهل خانه خواسته بودم که بالای پشت بام نروند. ولی همینکه امروز وارد خانه شدم، دیدم کنیزی از کنیزهایم، که پرستار یکی از فرزندان من بود، بالای نردبان است، و بچه هم با او میباشد، پس همینکه چشم او به من افتاد، لرزه بر اندام کنیز افتاد، و متحیر شد، و بچه از دستش به زمین افتاد، و از دنیا رفت. و [اگر چه مرگ فرزندم مرا ناراحت نموده،] امّا تغییر رنگ صورت من به جهت مرگ بچه نیست.
1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص274؛ عنه البحار، ج47، ص23.
«وَ إِنَّمَا تَغَیَّرَ لَوْنِی لِمَا أَدْخَلْتُ عَلَیْهَا مِنَ الرُّعْبِ، وَ کَانَ(علیه السلام)قَالَ لَهَا: أَنْتِ حُرَّةٌ لِوَجْهِ اللَّهِ، لَا بَأْسَ عَلَیْکِ مَرَّتَیْنِ.»(1)
(بلکه از ترسی که بر کنیز وارد کردهام رنگم تغییر نموده است. این در صورتی میباشد که حضرت دو مرتبه به او فرموده بودند: باکی نداشته باش، تو را در راه خدا آزاد کردم.)
آری در روزگاری که بانوان هیچ جایگاه، و منزلت اجتماعی نداشتند، چه رسد به کنیزان و عبدهای زر خرید، و همگان، با کنیزان خود به قدری بد رفتاری میکردهاند، که وقتی یکی از کنیزان حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، به گمان اینکه حضرت نیز، همانند دیگران، تخلف از کلام خود را نادیده نخواهد گرفت، به اندازهای وحشت میکند، که حتّی موجب مرگ فرزند ایشان میگردد. ولی مع الوصف، نه تنها حضرت با او بد رفتاری نمیکنند، بلکه او را دلداری میدهند، و حتّی او را از قید بندگی نیز آزاد مینمایند.
از این رو جا دارد، از این همه بخشش، و عطوفت بیانتها، آدمی دست حیرت به دندان بگیرد. که مگر ممکن است، شخصیتی این چنین بزرگوار در عالم امکان یافت شود، که نه تنها قاتل فرزند خود را، گر چه از روی سهو مرتکب این خطا شده، نه تنها او را توبیخ ننمایند، بلکه او را دلداری هم بدهند، و به آرامش دعوت نمایند. و حتّی بعد از آنکه او را آزاد نمودهاند نیز، این چنین به جهت ترس کنیزی، اظهار ناراحتی کنند، و مکدر احوال گردند، آن هم به حدی که حتّی رنگ به صورت مبارکشان باقی نماند.و به راستی آیا در آن دورانی که کسی برای فرودستان، هیچ منزلت، و جایگاهی قائل نبوده، به غیر از وجود نازنین اهل بیت نبوّت(علیهم السلام)، شخص دیگری یافت میشده، که به جهت ناراحت شدن، و وحشت کردن قاتل فرزند خود، به نحوی آشفته احوال گردد، که حتّی رنگ صورتش تغیییر نماید؟ اینجاست که در مقابل جود، و بخشش، و مهربانی، و عطوفت حضرات معصومین (علیهم السلام)، آدمی حیران، و سرگشته میگردد.
1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص274؛ عنه البحار، ج47، ص23.
به خدا کَرم به امام ما *** شده معنیش به جهان ندا
که اگر نبُد شه لا فتی *** عدمش همی بودش روا
«مؤلف»
یکی دیگر از مکارم اخلاق حضرت امام صادق(علیه السلام)، توجه ایشان به حقّ و حقوق کارگرانشان بوده است. مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از شعیب نقل کرده است: برای حضرت امام صادق(علیه السلام) چند کارگر گرفتم، که در باغ آن حضرت کار کنند. و قرار بر این بود، که آنها تا عصر مشغول کار باشند، پس بعد از تمام شدن وقت، که کارگرها دست از کار کشیدند، حضرت به خادم خود، معتب فرمودند:
«أَعْطِهِمْ أُجُورَهُمْ قَبْلَ أَنْ یَجِفَّ عَرَقُهُمْ.»(1)
(اُجرت اینها را قبل از اینکه عرقشان خشک شود، پرداخت کن.)
در روایات، و فرمایشات اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)، سفارشات ویژهای نسبت به رعایت حقوق کارگران شده است. و حتّی کم دادن حقوق، و دستمزد ایشان، در زمرهٔ گناهان کبیره قرار گرفته است. چنانچه در روایتی از وجود نازنین حضرت خاتم الأنبیاء(صلی الله علیه و آله و سلم)نقل شده است:
«ظُلْمُ الْأَجِیرِ أَجْرَهُ مِنَ الْکَبَائِرِ.»(2)
(ظلم به کارگر در خصوص اُجرتش، از گناهان کبیره است.)
سهل انگاری در پرداخت دستمزد کارگران، نه تنها از گناهان کبیره، که حتّی موجب میگردد، آدمی بوی بهشت را نیز استشمام نکند. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در اینباره از حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)روایت کرده است:
«مَنْ ظَلَمَ أَجِیراً أَجْرَهُ، أَحْبَطَ اللَّهُ عَمَلَهُ، وَ حَرَّمَ عَلَیْهِ رِیحَ الْجَنَّةِ، وَ إِنَّ رِیحَهَا لَتُوجَدُ مِنْ مَسِیرَةِ خَمْسِمِائَةِ عَامٍ.»(1)
(هر کس در پرداخت دستمزد کارگر ظلم کند، خداوند عمل او را باطل میگرداند، و بوی بهشتی را که از فاصله پانصد سال به مشام میرسد را بر وی حرام مینماید.)
و به همین جهت، کسی که در پرداخت دستمزد کارگر خویش کوتاهی نمایند، گناهش غیر قابل بخشش خواهد بود. چنانچه نبیّ مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم)در این زمینه میفرمایند:
«إِنَّ اللَّهَ غَافِرُ کُلِّ ذَنْبٍ إِلَّا مَنْ أَحْدَثَ دِیناً، أَوِ اغْتَصَبَ أَجِیراً أَجْرَهُ، أَوْ رَجُلٌ [رَجُلاً] بَاعَ حُرّاً.»(2)
(همانا خداوند هر گناهی را میآمرزد، مگر گناه کسی که مذهب جدیدی را بیاورد، یا دستمزد کارگری را نپردازد، یا فرد آزادی را بفروشد.)
بنابراین رعایت حقوق کارگران از مطالب فوق العاده مهمی میباشد، که در دین مبین اسلام به آن سفارش ویژهای شده است. از این رو لازمهٔ رعایت حقوق کارگران این است، که قبل ازورود، و اشتغال پیدا نمودن به کار، دستمزد ایشان نیز باید معین گردد. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در اینباره روایت نموده، در اخبار مناهی آمده است:
«أَنَّ النَّبِیَّ(صلی الله علیه و آله و سلم)نَهَی أَنْ یُسْتَعْمَلَ أَجِیرٌ حَتَّی یَعْلَمَ مَا أُجْرَتُهُ.»(3)
(همانا پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)از به کارگیری کارگر نهی فرمودهاند، مگر اینکه کارگر أجرت خود را بداند.)
و در روایت دیگری، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، در مورد تعیین اُجرت کارگران، قبل از مشغول به کار شدن، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نقل نموده است:
«مَنْ کانَ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ، وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ، فَلَا یَسْتَعْمِلَنَّ أَجِیراً، حَتَّی یُعْلِمَهُ مَا أَجْرُهُ.»(1)
(کسیکه به خدا، و روز واپسین ایمان دارد، نباید کارگری را به کار بگیرد، مگر آنکه او را از مقدار دستمزدش آگاه نماید.)
دیگر از مکارم اخلاق حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، بندگی و عبادت ایشان، در مقابل ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی میباشد. چنانچه در اینباره مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، و همچنین مرحوم سیّد نعمتاللّه جزایری (قدس سره)، از مرحوم سیّد ابن طاووس (قدس سره)، در مورد کیفیت عبادت نمودن حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نقل نمودهاند:«فَقَدْ رُوِیَ أنّ مَوْلَاْنَاْ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصَّادِقَ(علیه السلام)كَانَ یَتْلُو الْقُرْآنَ فِی صَلَاتِهِ، فَغُشِیَ عَلَیْهِ، فَلَمَّا أَفَاقَ، سُئِلَ مَا الَّذِی أَوْجَبَ مَا انْتَهَتْ حَالُهُ إِلَیْهِ؟ فَقَالَ مَا مَعْنَاهُ: مَا زِلْتُ أُكَرِّرُ آیَاتِ الْقُرْآنِ حَتَّی بَلَغْتُ إِلَی حَالٍ كَأَنَّنِی سَمِعْتُهَا مُشَافَهَةً مِمَّنْ أَنْزَلَهَا.»(2)
(پس به تحقیق روایت شده، که همانا مولای ما جعفر بن محمّد صادق(علیه السلام)در نمازشان قرآن تلاوت مینمودند، تا جائیکه بیهوش میشدند. پس وقتی بهوش میآمدند، از ایشان سؤال میشد: چه چیزی موجب شد، حال شما اینگونه شود؟
حضرت پاسخی به این مضمون میدادند: آن قدر آیات قرآن را تکرار کردم، تا اینکه کأنه آن را از نازل کنندهاش مشافهة شنیدم.)
آری کسیکه نماز خواندنش به نحوی میباشد، که گوئی خداوند متعال، او را در نمازش خطاب قرار میدهد، سخن گفتن در مورد عبودیت او، آدمی را حیران و سرگشته میکند. چنانچه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در مورد نحوهٔ عبادت نمودنشان فرمودهاند:
«إِنَّ النَّاسَ یَعْبُدُونَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی ثَلَاثَةِ أَوْجُهٍ: فَطَبَقَةٌ یَعْبُدُونَهُ رَغْبَةً فِی ثَوَابِهِ، فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْحُرَصَاءِ، وَ هُوَ الطَّمَعُ، وَ آخَرُونَ یَعْبُدُونَهُ خَوْفاً مِنَ النَّارِ، فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْعَبِیدِ، وَ هِیَ رَهْبَةٌ، وَ لَکِنِّی أَعْبُدُهُ حُبّاً لَهُ عَزَّ وَ جَلَّ، فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْکِرَامِ، وَ هُوَ الْأَمْنُ لِقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ: (وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ(1)) وَ لِقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ: (قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ(2)) فَمَنْ أَحَبَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَحَبَّهُ اللَّهُ وَ مَنْ أَحَبَّهُ اللَّهُ تَعَالَی کَانَ مِنَ الآمِنِینَ.»(3)(مردم خداوند عزّ و جلّ را بر سه گونه عبادت میکنند: گروهی خداوند را عبادت مینمایند از روی میل به ثواب آن، که این عبادت حریصان است، و همان طمع میباشد. گروه دیگری خداوند را عبادت میکنند، به خاطر ترس از آتش دوزخ، که این عبادت بردگان میباشد، و همان ترس است. ولی من خداوند را به جهت اینکه او را دوست دارم، عبادت مینمایم، که این عبادت کریمان است، و این نحوهٔ عبادت همان امنیت میباشد. زیرا خداوند عزّ و جلّ میفرماید: «و آنها در روز قیامت از هول و هراس ایمن میباشند»، و در آیهٔ دیگری فرموده: «ای پیامبر بگو اگر خدا را دوست دارید از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد و گناه شما را ببخشد»
پس هر کسیکه خداوند عزّ و جلّ را دوست داشته باشد، خداوند نیز او را دوست خواهد داشت. و آن کسیکه محبوب خدا شد، از ایمنی یافتگان است.)
آری وجود نازنین حضرت امام صادق(علیه السلام)، به جهت محبّتی که به ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی داشتند، خداوند را عبادت میکردند. و عبادتی که اینگونه باشد، چونان است که عاشق به وصال معشوق خود رسیده باشد. و وصال معشوق، عاشق را خسته نخواهد نمود. لذا عبادت برای آن بزرگواران نه تنها ملالآور نبود، که با شوقی وصف ناشدنی خداوند متعال را عبادت مینمودند. چنانچه کیفیت رکوع و سجود حضرت، اصحاب و راویان اخبار را نیز به تحیر واداشته است، و در اینباره روایاتی را نقل کردهاند.
مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، در مورد کیفیت رکوع و سجود حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، از أبان بن تغلب روایت نموده است:«دَخَلْتُ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)وَ هُوَ یُصَلِّی، فَعَدَدْتُ لَهُ فِی الرُّکُوعِ وَ السُّجُودِ سِتِّینَ تَسْبِیحَةً.»(1)
(خدمت حضرت صادق(علیه السلام)رسیدم، در حالیکه ایشان مشغول نماز بودند، پس شمردم، در رکوع و سجود شصت تسبیح گفتند.)
دیگر از مکارم اخلاق حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، اهتمام ایشان به طلب روزی حلال بوده است. کما اینکه مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از ابو عمرو شیبانی روایت نموده است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را دیدم، که در دست مبارکشان بیلی، و بر بدن مطهرشان روپوشی
1) . الکافی، ج3، ص329؛ عنه البحار، ج47، ص50.
خشن بود. و در باغ خود کار میکردند، و عرق از پشت مبارک حضرت میریخت. از این رو به حضرت عرض کردم: جانم فدای شما شود! اجازه بدهید من به شما کمک نمایم، حضرت به من فرمودند:
«إِنِّی أُحِبُّ أَنْ یَتَأَذَّی الرَّجُلُ بِحَرِّ الشَّمْسِ فِی طَلَبِ الْمَعِیشَةِ.»(1)
(همانا من دوست دارم که مرد در راه طلب معیشت از حرارت آفتاب رنج ببرد.)
محدّث بزرگوار، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)، از هشام بن حکم روایت نموده است: مردی از سران شهرهای جبل بود، و هر سال که به حجّ میرفت، محضر حضرت امام صادق(علیه السلام)میرسید، و حضرت نیز یکی از خانههای خود را در اختیار او قرار میدادند، و او در طول این مدّت، در خانهٔ حضرتسکونت میکرد. و به این صورت، حجّ، و نزول او در محضر حضرت صادق(علیه السلام)طولانی میشد.
تا اینکه در سالی، ده هزار درهم به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)داد، تا برای او خانهای بخرند، و خودش برای انجام مناسک حجّ رهسپار شد. پس وقتی از زیارت خانهٔ خداوند متعال بازگشت، محضر حضرت عرض نمود: جانم فدای شما! آیا برای من خانه خریدید؟ حضرت به او فرمودند: بله، و بعد به او نوشتهای را دادند، که در آن نوشته شده بود:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ هَذَا مَا اشْتَرَی جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، لِفُلَانِ بْنِ فُلَانٍ الْجَبَلِیِّ اشْتَرَی لَهُ دَاراً فِی الْفِرْدَوْسِ، حَدُّهَا الْأَوَّلُ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)وَ الْحَدُّ الثَّانِی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام)وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ(علیهما السلام)وَ الْحَدُّ الرَّابِعُ الْحُسَیْنُ بْنَ عَلِیٍّ(علیهما السلام).»
1) . الکافی، ج5، ص76؛ عنه البحار، ج47، ص57.
(بسم اللَّه الرحمن الرحیم، این سند خانهای در بهشت میباشد، که جعفر بن محمّد آن را برای فلانی فرزند فلان از بلاد جبل خریداری نموده است. که حدّ اوّل آن به خانهٔ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، حد دوّم به خانهٔ امیر المؤمنین(علیه السلام)، و حد سوّم به خانهٔ حسن بن علیّ(علیهما السلام)، و حد چهارم آن به خانهٔ حسین بن علیّ(علیهما السلام)است.)
پس وقتی آن مرد نوشته را خواند، به حضرت عرض کرد: خداوند جانم را فدای شما کند! راضی هستم. حضرت امام صادق(علیه السلام)فرمودند: من آن مال را گرفتم، و آن را بین فرزندان امام حسن(علیه السلام)و امام حسین(علیه السلام)تقسیم نمودم، و امیدوارم خداوند قبول کند، و بهشت را برای تو قرار دهد. راوی میگوید: بعد آن مرد، به وطن خودش بازگشت، در حالیکه نوشتهای که حضرت به او داده بودند، همراه او بود. سپس بعد از مدّتی بیمار شد، پس هنگامیکه زمان مرگ او فرارسید، خانواده خود را جمع نمود، و آنها را قسم داد، تا نامهٔ حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را با او دفن کنند، آنها نیز این کار را انجام دادند.
«فَلَمَّا أَصْبَحَ الْقَوْمُ غَدَوْا إِلَی قَبْرِهِ، فَوَجَدُوا الصَّکَّ عَلَی ظَهْرِ الْقَبْرِ، مَکْتُوبٌ عَلَیْهِ، وَفَی لِی وَ اللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ بِمَا قَالَ.»(1)
(امّا فردا صبح که خانوادهاش بر سر قبرش رفتند، همان نامه را روی قبر دیدند، که روی آن نوشته شده بود، به خدا قسم جعفر بن محمّد(علیهما السلام)به آنچه به من فرموده بود، وفا کرد.)
و در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از ابو بصیر نقل نموده است: همسایهای داشتم که پیرو حاکم بود، و مال زیادی به دست آورده بود. پس چند کنیزِ خواننده تهیه کرده، و به این سبب گروهی در اطراف او جمع شده بودند، و شراب میخوردند، و مرا اذیت میکردند. پس بیش از یک مرتبهای به خود او شکایت کردم، ولی توجه نکرد. وقتی به او زیاد شکایت و اصرار کردم، روزی به من گفت:
1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص233؛ عنه البحار، ج47، ص134.
ای فلانی! من مرد گرفتاری هستم، و تو مردی آسوده هستی، اگر وضع مرا برای امام خود بیان کنی، امیدوارم خداوند به سبب تو مرا از این گرفتاری نجات دهد. پس حرف او به دلم نشست، از این رو وقتی نزد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رفتم، جریان آن مرد همسایه را برای حضرت تعریف کردم. حضرت امام صادق(علیه السلام)به من فرمودند: هنگامیکه به کوفه برگردی، آن مرد همسایه، برای دیدن تو، خیلی زود، نزدت خواهد آمد، به او بگو: جعفر بن محمّد(علیهما السلام)به تو فرمودند: هر چه از این راه به دست آوردهای را رها کن، تا من نیز از طرف خداوند متعال بهشت را برای تو ضمانت کنم.
ابو بصیر در ادامهٔ این روایت، نقل کرده است: وقتی به کوفه برگشتم، از جملهٔ کسانی که به دیدن من آمدند، او بود. پس در آن هنگام، او را نگاه داشتم، تا خانهام خلوت شود، سپس به او گفتم: فلانی من موضوع تو را خدمت جعفر بن محمّد الصادق(علیه السلام)عرض کردم، حضرت به من فرمودند به او بگو:
«یَقُولُ لَکَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، دَعْ مَا أَنْتَ عَلَیْهِ، وَ أَضْمَنَ لَکَ عَلَی اللَّهِ الْجَنَّةَ. قَالَ: فَبَکَی، ثُمَّ قَالَ لِیَ: اللَّهِ لَقَدْ قَالَ لَکَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ هَذَا؟»
(جعفر بن محمّد به تو فرمودند، هر کاری را که انجام میدهی رها کن، من هم از طرف خداوند بهشت را برای تو ضمانت میکنم. ابو بصیر گفته: در این هنگام گریهاش گرفت. سپس به من گفت: تو را به خدا سوگند، ابو عبد اللّه خود به تو چنین فرمودند؟)
ابو بصیر میگوید: برای او قسم خوردم، که آنچه را به تو گفتم، حضرت به من فرموده بودند. لذا به من گفت: کافی است، و رفت. پس چند روز بیشتر از این ماجرا نگذشته بود، که به دنبال من فرستاد، و مرا طلب کرد. وقتی نزد او رفتم، دیدم، پشت درب خانهاش عریان ایستاده است. پس در آن حال به من گفت: ای ابو بصیر! به خدا سوگند هیچ چیز در خانهام نبود، مگر آنکه همهٔ آنها را از خانهام خارج نموده، و در راه خداوند متعال دادم، و اکنون تو میبینی، که در چه موقعیتی هستم.
ابو بصیر میگوید: پس نزد دوستانم رفتم، و مقداری لباس برای او گرفتم، تا خود را با آن بپوشاند. سپس چند روز از او خبری نبود، تا اینکه دوباره به دنبال من فرستاد، و پیغام داده بود، که بیمار شدهام، نزد من بیا، تا تو را ببینم. لذا از آن پس مرتب از او خبر میگرفتم، و در صدد درمان او بودم، تا آنکه در شرف مرگ قرار گرفت. در آن لحظات، من بر بالین او نشسته بودم، و او در حال جان دادن بود، و پس به ناگاه برای مدّتی بیهوش شد، وقتیکه بهوش آمد، ناگاه به من گفت:
«یَا أَبَا بَصِیرٍ! قَدْ وَفَی صَاحِبُکَ لَنَا، ثُمَّ قُبِضَ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَیْهِ.»
(ای ابو بصیر! امام تو به وعدهای که به من داده بودند، وفا کردند. سپس از دنیا رفت، رحمت خدا بر او باد.)
وقتی در آن سال به حجّ رفتم، خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رسیدم، و از حضرت اجازهٔ شرفیابی گرفتم، پس همینکه وارد خانهٔ حضرت شدم.«قَالَ مُبْتَدِئاً مِنْ دَاخِلِ الْبَیْتِ، وَ إِحْدَی رِجْلَیَّ فِی الصَّحْنِ وَ الْأُخْرَی فِی دِهْلِیزِ دَارِهِ، یَا أَبَا بَصِیرٍ! قَدْ وَفَیْنَا لِصَاحِبِکَ.»(1)
(حضرت از داخل خانه، قبل از آنکه صحبتی کنم، در حالیکه یکی از پاهایم در حیاط خانه، و پای دیگرم در دالان خانه بود، فرمودند: ای ابو بصیر! به عهدی که با دوست تو نموده بودیم، وفا کردم.)
و همچنین در روایت دیگری، دربارهٔ ضمانت نمودن بهشت، برای برخی از افراد، بهوسیلهٔ حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، مرحوم ابن شهر آشوب (قدس سره)نقل کرده: علیّ ابن ابی حمزه گفته است: من دوستی داشتم، که از نویسندگان، و کاتبان حکومت بنی امیه بود. تا آنکه او روزی به من گفت:
1) . الکافی، ج1، ص474؛ عنه البحار، ج47، ص145.
از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)برای من اجازهٔ ملاقات بگیر! لذا از حضرت برای او اجازهٔ ملاقات گرفتم. وقتی خدمت حضرت رسید، سلام کرد، و نشست، و بعد به حضرت عرض کرد: فدای شما شوم! من در دیوان حکومت بنی امیه بودهام، از این رو از دنیای آنها، مال زیادی را به دست آوردم، و در جمع نمودن این مال، رعایت حلال و حرام را نکردم. حضرت فرمودند:
«لَوْ لَا أَنَّ بَنِی أُمَیَّةَ وَجَدُوا مَنْ یَکْتُبُ لَهُمْ، وَ یَجْبِی لَهُمُ الْفَیْءَ، وَ یُقَاتِلُ عَنْهُمْ، وَ یَشْهَدُ جَمَاعَتَهُمْ، لَمَا سَلَبُونَا حَقَّنَا، وَ لَوْ تَرَکَهُمُ النَّاسُ وَ مَا فِی أَیْدِیهِمْ مَا وَجَدُوا شَیْئاً إِلَّا مَا وَقَعَ فِی أَیْدِیهِمْ.»
(اگر بنی امیه عدهای را نمییافتند که برای آنها بنویسند، و مالیاتها را برای آنان جمع آوری کند، و از طرف آنها بجنگند، و در اجتماعات آنان حضور پیدا کند، آنها نمیتوانستند حقّ ما اهل بیت را بگیرند. و اگر مردم آنها را با آنچه داشتندترک میکردند، به غیر از آنچه در اختیار داشتند، نمیتوانستند چیز دیگری به دست آوردند.)
آن جوان عرض کرد: فدای شما شوم! آیا برای من راه نجاتی از آن وجود دارد؟ حضرت فرمودند: اگر به تو بگویم، انجام میدهی؟ آن جوان به حضرت عرض کرد: انجام میدهم! حضرت به او فرمودند:
«فَاخْرُجْ مِنْ جَمِیعِ مَا اکْتَسَبْتَ فِی دِیوَانِهِمْ، فَمَنْ عَرَفْتَ مِنْهُمْ، رَدَدْتَ عَلَیْهِ مَالَهُ، وَ مَنْ لَمْ تَعْرِفْ، تَصَدَّقْتَ بِهِ، وَ أَنَا أَضْمَنُ لَکَ عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الْجَنَّةَ.»
(پس از همه چیزهائی که در دیوان بنی امیه به دست آوردهای، خارج شو. و هر کدام از صاحب آن اموال را میشناسی، مالش را به او برگردان، و هر کدام از آنها را که نمیشناسی، برایشان صدقه بده، و در این صورت، من برای تو، از طرف خداوند عزّ و جلّ بهشت را ضمانت میکنم.)
علیّ ابن ابی حمزه میگوید: آن جوان مدّتی طولانی سر خود را به زیر انداخت، سپس گفت: فدای شما شوم! قطعاً انجام میدهم. علیّ ابن ابی حمزه میگوید: جوان با ما به طرف کوفه برگشت، و چیزی روی زمین باقی نگذاشت، مگر اینکه از خود جدا نمود، به نحویکه حتّی لباسهایش را هم خارج کرده بود. لذا ما هزینهٔ زندگی او را میان خود تقسیم کردیم، و برای او لباسی خریدیم، و با نفقهاش برای او فرستادیم. پس مدّت زمان زیادی به غیر از چند ماه بر او نگذشته بود، که حتّی بیمار شد، لذا به عیادت او میرفتیم؛ تا اینکه یک روز که نزد او رفتم در حالیکه داشت جان میداد، چشمانش را باز کرد، و بعد به من گفت:
«یَا عَلِیُّ! وَفَی لِی وَ اللَّهِ صَاحِبُکَ.»
(ای علیّ! به خدا قسم، مولای تو به وعدهٔ خودش با من وفا کرد.)علیّ ابن ابی حمزه میگوید: این جمله را گفت، و بعد از دنیا رفت. از این رو، ما امور او را بر عهده گرفتیم، و از آن فارغ شدیم. آنگاه نزد امام صادق(علیه السلام)رفتم. پس همینکه نگاه حضرت به من افتاد، فرمودند:
«یَا عَلِیُّ! وَفَیْنَا وَ اللَّهِ لِصَاحِبِکَ، قَالَ: فَقُلْتُ: صَدَقْتَ جُعِلْتُ فِدَاکَ، هَکَذَا وَ اللَّهِ قَالَ لِی عِنْدَ مَوْتِهِ.» (1)
(ای علیّ! به خدا قسم! به عهدی که با دوست تو کرده بودیم، وفا کردیم! به حضرت عرض کردم: درست میفرمائید، فدای شما شوم! به خدا قسم! او هم هنگام مرگش به من همین را گفت.)
آری اگر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)برای کسی بهشت را ضمانت نمایند، جایگاه ابدی او بهشت برین خواهد بود. و نه تنها حضرت، که اگر یکی از موالیان، و ارادتمندن، و سینه چاکان اهل بیت نبوّت(علیهم السلام)، بهشت را برای کسی ضمانت کنند، خداوند متعال جایگاه آن شخص را
1) . مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص240؛ عنه البحار، ج93، ص238؛ الکافی، ج5، ص106؛ عنه المدینة معاجز، ج5، ص306.
بهشت برین قرار خواهد داد. چنانچه مرحوم محمّد بن حسن صفار (قدس سره)، و برخی دیگر از أعاظم مذهب حقهٔ امامیه، در اینباره از ابو بصیر نقل کردهاند:
مردی از أهل شام بر ما وارد شد، پس من امامت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را بر او عرضه کردم، و او نیز قبول کرد. تا اینکه روزی بر او وارد شدم، و دیدم در حال احتضار قرار گرفته، و مرگ او نزدیک شده است. پس در آن حال به من گفت:
«یَا أَبَا بَصِیرٍ! قَدْ قَبِلْتُ مَا قُلْتَ لِی، فَکَیْفَ لِی بِالْجَنَّةِ؟ فَقُلْتُ: أَنَا ضَامِنٌ لَکَ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)بِالْجَنَّةِ، فَمَاتَ، فَدَخَلْتُ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)، فَابْتَدَأَنِی، فَقَالَ لِی: قَدْ وُفِیَ لِصَاحِبِکَ بِالْجَنَّةِ.»(1)(ای ابا بصیر! همانا هر آنچه به من گفتی را قبول کردم، پس با بهشت چه کنم؟ گفتم: من از طرف حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بهشت را برای تو ضمانت میکنم. پس آن مرد از دنیا رفت. وقتی خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رفتم، قبل از اینکه چیزی بگویم، حضرت به من فرمودند: همانا به عهدی که دربارهٔ بهشت، برای دوستت کرده بودی، وفا کردم.)
برخی از علماء امامیه، در اینباره روایت نمودهاند: حماد بن عثمان گفته است: از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)شنیدم، که میفرمودند:
«تَظْهَرُ زَنَادِقَةٌ سَنَةَ ثَمَانِیَةٍ وَ عِشْرِینَ وَ مِائَةٍ، وَ ذَلِكَ لِأَنِّی نَظَرْتُ فِی مُصْحَفِ فَاطِمَةَ.»
(در سال صد و بیست و هشت زندیقهایی ظاهر میشوند. چرا که من با نگاه به مصحف فاطمه(علیها السلام)از این خبر آگاه شدهام.)
1) . بصائر الدرجات، ج1، ص490؛ عنه البحار، ج47، ص76؛ دلائل الإمامة، ص124؛ عنه المدینة معاجز، ج5، ص439.
راوی میگوید: من از محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)سؤال کردم: مصحف حضرت فاطمه(علیها السلام)چیست؟ حضرت فرمودند:
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی لَمَّا قَبَضَ نَبِیَّهُ(صلی الله علیه و آله و سلم)دَخَلَ عَلَی فَاطِمَةَ(علیها السلام)مِنْ وَفَاتِهِ مِنَ الْحُزْنِ مَا لَا یَعْلَمُهُ إِلَّا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، فَأَرْسَلَ إِلَیْهَا مَلَكاً یُسَلِّی عَنْهَا غَمَّهَا وَ یُحَدِّثُهَا، فَشَكَتْ ذَلِكَ إِلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام)، فَقَالَ لَهَا: إِذَا أَحْسَسْتِ بِذَلِكِ، وَ سَمِعْتِ الصَّوْتَ،قُولِی لِی، فَأَعْلَمَتْهُ، فَجَعَلَ یَكْتُبُ كُلَّمَا سَمِعَ حَتَّی أَثْبَتَ مِنْ ذَلِكَ مُصْحَفاً، قَالَ: ثُمَّ قَالَ: أَمَا إِنَّهُ لَیْسَ مِنَ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ لَكِنْ فِیهِ عِلْمُ مَا یَكُونُ.»(1)
(همانا زمانیکه خداوند تبارک و تعالی پیامبر خود(صلی الله علیه و آله و سلم)را قبض روح کرد، غم و اندوه فراوانی حضرت فاطمه(علیها السلام)را از وفات حضرت فرا گرفت، که به غیر از خداوند کسی از شدّت آن با خبر نبود. لذا خداوند ملکی را نزد حضرت فاطمه(علیها السلام)فرستاد، که ایشان را در آن غمها تسلا بدهد، و با حضرت گفتگو نماید. پس حضرت فاطمه (علیها السلام)این ماجرا را برای حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)بیان نمودند. حضرت علیّ(علیه السلام) هم به ایشان گفتند: هرگاه صدای آن ملک را احساس کردید، و صدای او را شنیدید به من بگوئید. از این رو هرگاه حضرت فاطمه(علیها السلام)کلامی را از آن ملک میشنیدند، حضرت علیّ(علیه السلام)را باخبر میکردند، و ایشان نیز هر آنچه را از حضرت فاطمه(علیها السلام) میشنیدند، مینوشتند، تا آنکه کتابی از فرمایشات حضرت فاطمه(علیها السلام)نوشته شد. سپس حضرت صادق(علیه السلام)فرمودند: در آن مصحف حکم حلال و حرامی نمیباشد، ولی علم به امور آینده در آن موجود است.)
1) . بصائر الدرجات، ج1، ص318؛ عنه البحار، ج43، ص80؛ و المدینة معاجز، ج5، ص328؛ الکافی، ج1، ص240.
و در روایت دیگری، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)نقل کرده است: عبد الملک بن اعین، به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کرد: طایفه زیدیه و معتزله، اطراف محمّد بن عبد اللّه(1)را گرفتهاند، آیا برای او سلطنتی میباشد؟ حضرت فرمودند:«وَ اللَّهِ إِنَّ عِنْدِی لَکِتَابَیْنِ فِیهِمَا تَسْمِیَةُ کُلِّ نَبِیٍّ، وَ کُلِّ مَلِکٍ یَمْلِکُ الْأَرْضَ، لَا وَ اللَّهِ مَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ فِی وَاحِدٍ مِنْهُمَا.»(2)
(به خدا قسم نزد من دو کتاب میباشد، که نام همهٔ انبیاء، و سلطانهائی که در زمین حکومت میکنند، در آنها نوشته شده است، نه، به خدا قسم در هیچ کدام از آنها نام محمّد بن عبد اللّه نیست.)
مقصود از دو کتابی که در این روایت آمده، مصحف حضرت فاطمه(علیها السلام)، و کتاب حضرت علیّ(علیه السلام)میباشد. از این رو در روایتی که دربارهٔ محمّد بن عبد اللّه است، تصریح شده که یکی از آن کتابها، کتاب حضرت علیّ(علیه السلام)میباشد. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)از کتاب «بصائر الدرجات» نقل نموده: عنبسه بن خنیس گفته است:
خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، که محمّد بن عبد اللَّه بن حسن بر حضرت وارد شد. و به حضرت سلام نمود، و بعد از مدّتی رفت. در این هنگام حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) دلشان برای او سوخت، به نحویکه اشک از چشمان مبارک حضرت جاری شد. پس به حضرت عرض کردم:
«لَقَدْ رَأَیْتُکَ صَنَعْتَ بِهِ مَا لَمْ تَکُنْ تَصْنَعُ؟ قَالَ: رَقَقْتُ لَهُ، لِأَنَّهُ یُنْسَبُ فِی أَمْرٍ لَیْسَ لَهُ، لَمْ أَجِدْهُ فِی کِتَابِ عَلِیٍّ(علیه السلام)مِنْ خُلَفَاءِ هَذِهِ الْأُمَّةِ، وَ لَا مُلُوکِهَا.»(3)
1) . محمد بن عبد اللّه بن الحسن بن الحسن بن علیّ ابن أبیطالب، یکی از ائمۀ زیدیه است، که ملقب به نفس زکیه بوده، و در زمان حکومت منصور دوانیقی، بر علیه او قیام کرد، و کشته شد.
2) . الکافی، ج1، ص242؛ عنه المدینة معاجز، ج5، ص329.
3) . بصائر الدرجات، ج1، ص337؛ عنه البحار، ج26، ص155؛ و المدینة معاجز، ج5، ص330؛ الکافی، ج8، ص395.
(همانا دیدم کاری نسبت به او انجام دادید، که قبلاً آن را انجام نداده بودید؟ حضرت فرمودند: دلم برای او سوخت، زیرا دنبال کاری است که مربوط به او نمیباشد. در کتاب علیّ(علیه السلام)نام او را جزء خلفاء این امّت، و پادشاهان آنها نیافتم.)و در روایت دیگری نیز تصریح شده، که یکی دیگر از آن دو کتاب، مصحف فاطمه(علیه السلام) میباشد. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در اینباره، از کتاب «بصائر الدرجات» روایت نموده: فضیل سکره گفته است: روزی خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رسیدم. حضرت به من فرمودند:
«یَا فُضَیْلُ! أَ تَدْرِی فِی أَیِّ شَیْءٍ کُنْتُ أَنْظُرُ فِیهِ قَبْلُ؟ قَالَ: قُلْتُ: لَا، قَالَ: کُنْتُ أَنْظُرُ فِی کِتَابِ فَاطِمَةَ(علیه السلام)فَلَیْسَ مَلِکٌ یَمْلِکُ إِلَّا وَ فِیهِ مَکْتُوبٌ اسْمُهُ وَ اسْمُ أَبِیهِ، فَمَا وَجَدْتُ لِوُلْدِ الْحَسَنِ فِیهِ شَیْئاً.»(1)
(ای فضیل! آیا میدانی قبل از آمدن تو، در چه چیزی داشتم نگاه میکردم؟ فضیل میگوید: عرض کردم: نه. حضرت فرمودند: داشتم در کتاب فاطمه(علیها السلام)نگاه میکردم، پس هیچ سلطانی که به فرمانروایی برسد، نمیباشد، مگر اینکه نام او، و نام پدرش در آن کتاب نوشته شده است. ولی من برای فرزندان حسن چیزی در آن کتاب نیافتم.)
به هر تقدیر از روایات دانسته میشود، که کتابهائي نزد ائمه اطهار(علیهم السلام)بوده، که مربوط به اخبار غیبی، و آنچه در آینده واقع خواهد شد، میباشد. و حتّی در آنها نام شیعیان، و پدرانشان نیز موجود است. البته به نظر میرسد، که فرقی بین آنچه در این کتابها آمده، و آن علومی که خداوند متعال به آن بزرگواران عنایت فرموده، نیست. و هر آنچه در این کتابها هست را خداوند متعال به آن بزرگواران نیز عنایت نموده، و اینکه ائمه اطهار(علیهم السلام)به این کتب استناد میکردند، به جهت مصالحی بوده است. و کأنه حضرات معصومین(علیهم السلام)در صدد بیان آن بودهاند، که آگاهی
1) . بصائر الدرجات، ج1، ص338؛ عنه البحار، ج26، ص155؛ و المدینة معاجز، ج5، ص331.
آن بزرگواران از غیب، و تمامی علوم، چونان دانش حضرت علیّ(علیه السلام)، و علم حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام)، لدنی، و از جانب خداوند متعال میباشد.
پیشوایان بزرگ اهل سنّت، با حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)دیدارها، و ملاقاتهای بسیاری داشتهاند، و حتّی گفته شده است، در درس حضرت نیز حاضر میشدهاند، و در زمرهٔ شاگردان حضرت امام صادق(علیه السلام)بودهاند. و در این بین، مناظراتی نیز با حضرت داشتهاند، که این مناظرات خود نشان از برتری، و جامعیت علمی حضرت دارد. و تعجب همگان، از دانش، و علم آن ولی نعمت بزرگوار برانگیخته شده است. و من جمله از کسانی که با حضرت ملاقات کردهاند، و در مقابل صفات حمیده، و علوم آن حضرت سر تعظیم فروده آورده، و حضرت را ستایش نمودهاند، ابو حنیفه، و مالک بن أنس، فقیه اهل مدینه، میباشند. که در این نوشتار به برخی از آنها اشاره میشود.
مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)نگاشته است: أبو القاسم بَغار، از مسند أبو حنیفه نقل نموده: حسن بن زیاد گفته، شنیدم از ابو حنیفه سؤال کردند:
«مَنْ أَفْقَهُ مَنْ رَأَيْتَ؟ قَالَ: جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ.»
(فقیهترین فردی را که دیدهای چه کسی است؟ أبو حنیفه گفت: جعفر بن محمّد.)
زیرا زمانیکه منصور دوانیقی، ایشان را نزد خود احضار نمود، به دنبال من فرستاد، و گفت: ای ابو حنیفه! همانا مردم شیفته جعفر بن محمّد - یعنی حضرت امام صادق(علیه السلام)- شدهاند، برای ایشان، از پرسشهائی که با آنها برخورد کردهای، سؤالات سخت و مشکلی را آماده کن. از این رو من چهل سؤال آماده کردم، بعد از مدّتی منصور دوانیقی به دنبال من فرستاد، و حال آنکه او
در حیره بود. پس نزد منصور دوانیقی رفتم، و درحالیکه جعفر [(علیه السلام)]، سمت راست منصور نشسته بودند، بر او وارد شدم.
«فَلَمَّا بَصُرْتُ بِهِ، دَخَلَنِي مِنَ الْهَيْبَةَ لِجَعْفَرٍ، مَا لَمْ يَدْخُلْنِي لِأَبِي جَعْفَرٍ.»(پس همینکه چشمم به جعفر [(علیه السلام)] افتاد، هیبت و جلالت ایشان چنان مرا گرفت که هیبت منصور مرا به آن نحو نگرفته بود.)
بعد سلام کردم، و وقتی به من اشاره کرد بنشین، نشستم. در این هنگام منصور به ایشان توجه کرد، و گفت: یا أبا عبد اللَّه! این ابو حنیفه است، فرمود: بله، او را میشناسم. سپس منصور به من نگاه کرد، و گفت: ای ابو حنیفه! خوب است سؤالهای خود را از ابا عبد اللَّه - یعنی امام صادق(علیه السلام)- سؤال کنی، لذا من شروع به سؤال نمودن از ایشان کردم، و ایشان نیز جواب میدادند، و میفرمودند:
شما اینچنین میگویید، و اهل مدینه با این نحو میگویند، و ما هم چنین میگوییم. پس گاهی حرف ما را میپذیرفتند، و گاهی حرف اهل مدینه را قبول مینمودند، و در برخی اوقات نیز هر دو را رد میکردند. تا آنکه چهل سؤال را پرسیدم، حتّی یکی از آنها را بیپاسخ نگذاشتند. راوی میگوید: سپس ابو حنیفه گفت:
«أَ لَيْسَ أَنَّ أَعْلَمَ النَّاسِ، أَعْلَمُهُمْ بِاخْتِلاَفٍ النَّاسِ.»(1)
(مگر عالمترین افراد کسی نیست، که از اختلاف نظر مردم آگاه باشد.)
به هر صورت ابو حنیفه، با حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)دیدارهای بسیاری داشته است، و هرگاه با حضرت مناظره میکرد، مبهوت علم ایشان میگشت، به نحویکه قابل انکار نبود، و اعتراف به علم بینهایت حضرت مینمود. چنانچه محدّث نامدار، و بزرگوار جهان تشیع، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «کنز الفوائد» روايت کرده است: ابو حنیفه، با وجود نازنین حضرت
1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص255؛ عنه البحار، ج47، ص217؛ با قدری اختلاف تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج9، ص89.
امام جعفر صادق(علیه السلام)مشغول غذا خوردن بود، پس هنگامىكه غذا خوردن امام صادق(علیه السلام)تمام شد، حضرت فرمودند:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ، اللَّهُمَّ هَذَا مِنْکَ وَ مِنْ رَسُولِکَ(صلی الله علیه و آله و سلم). فَقَالَ أَبُو حَنِیفَةَ: یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ! أَ جَعَلْتَ مَعَ اللَّهِ شَرِیکاً؟ فَقَالَ لَهُ:وَیْلَکَ، فإِنَّ اللَّهَ تَعَالی یَقُولُ فِی کِتَابِهِ: (وَ ما نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ(1)) وَ یَقُولُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی مَوْضِعٍ آخَرَ: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ، وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَیُؤْتِینَا اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ(2)) فَقَالَ أَبُو حَنِیفَةَ: وَ اللَّهِ، لَکَأَنِّی مَا قَرَأْتُهُمَا قَطُّ مِنْ کِتَابِ اللَّهِ، وَ لَا سَمِعْتُهُمَا إِلَّا فِی هَذَا الْوَقْتِ. فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام): بَلَی، قَدْ قَرَأْتَهُمَا وَ سَمِعْتَهُمَا، وَ لَکِنَّ اللَّهَ تَعَالَی أَنْزَلَ فِیکَ وَ فِی أَشْبَاهِکَ: (أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها(3)) وَ قَالَ: (کَلَّا بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ(4)).»(5)
(سپاس مخصوص خداى جهانيان است. خدايا اين طعام از جانب تو و پيامبر تو (صلی الله علیه و آله و سلم)براى ما آمده است. پس ابو حنيفه عرض کرد: اى ابا عبد اللّه! آيا براى خدا شريك قائل شدى؟ امام فرمودند: واى بر تو! همانا خداوند در كتاب خود فرموده است: «آنها به جاى آنكه از آن بىنيازى كه به فضل خدا و رسول نصيب آنها شد شكر گويند در مقام انتقام و دشمنى برآمدند»، و در جاى ديگرى مىفرمايد: «و چه مىشود اگر آنها به آنچه خدا و رسول به آنها عطا كرد راضى بودند و مىگفتند كه خدا ما را كافى است، او و رسولش از لطف خود به ما همه چيز عطا خواهند كرد». در این هنگام ابوحنيفه عرض کرد: گويا من اين دو آيه را از كتاب خدا نخوانده، و آنها را جز همين الآن نشنيده بودم. امام فرمودند: بلكه تو آن دو آيه را خواندهاى،
ولى خداوند متعال درباره تو و امثال تو نازل فرموده است: «آيا بر دلهايشان قفلى زده شده؟». و در آيه ديگرى مىفرمايد: «چنين نيستبلكه ظلمت ظلم و كارىهاي بد آنها بر دلهاى تيرهٔ آنان غلبه كرده است - كه حقيقت را انكار مىكنند».)
پس بنابر این روایت، اگر نعمات بىاندازه الهى، شامل حال مخلوقات عالم، از انس و جنّ و ملك مىشود، از عنايات ذات مقدّس احديّت جلّ جلاله، و وجود نازنین حضرت محمّد و آل محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)است. كه شكر اين نعمات، شكرى ديگر مىطلبد، و ما قادر به سپاسگزارى و شكرگزارى از نعمات الهی نيستيم؛ چرا كه هر چه داريم از اوست، و با نعماتى كه از خداوند تبارك و تعالى است، چگونه مىتوانيم شكر نعمتهاى ديگرش را بهجا آوريم.
محدّث بزرگوار جهان تشیع، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)از شیخ أقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) روایت کرده: مالک بن انس، فقیه مدینه، گفته است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)پیوسته به یکی از این سه کار مشغول بودند:
«إِمَّا صَائِماً، وَ إِمَّا قَائِماً، وَ إِمَّا ذَاكِراً. وَ كَانَ مِنْ عُظَمَاءِ اَلْعِبَادِ، وَ أَكَابِرِ اَلزُّهَّادِ، اَلَّذِينَ يَخْشَوْنَ اَللَّهَ عَزَّوَجَلَّ، وَ كَانَ كَثِيرَ اَلْحَدِيثِ، طَيِّبَ اَلْمُجَالَسَةِ، كَثِيرَ اَلْفَوَائِدِ.»
(یا روزه بودند، یا به عبادت مشغول بودند، و یا ذکر میگفتند. ایشان از بزرگترین عباد، و از اکابر زهادی که از خداوند عزّوجلّ خوف داشتند، به شمار میرفتند. ایشان خیلی حدیث نقل میفرمودند، و خوش مجلس بودند، و همنشینی با ایشان فواید زیادی داشت.)
وقتی [حضرت امام] جعفر صادق [(علیه السلام)] قصد داشتند، روایتی را از حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)نقل نمایند، میفرمودند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرموده، و در این زمان مرتبهای رنگ ایشان سبز میشد، و گاهیزرد میگشتند، به نحویکه اگر دوستان، ایشان را میدیدند، نمیشناختند. سالی با ایشان به حجّ رفتم.
«فَلَمَّا اِسْتَوَتْ بِهِ رَاحِلَتُهُ عِنْدَ اَلْإِحْرَامِ، كَانَ كُلَّمَا هَمَّ بِالتَّلْبِيَةِ، اِنْقَطَعَ اَلصَّوْتُ فِي حَلْقِهِ، وَ كَادَ أَنْ يَخِرَّ مِنْ رَاحِلَتِهِ، فَقُلْتُ: قُلْ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ! وَ لاَ بُدَّ لَكَ مِنْ أَنْ تَقُولَ، فَقَالَ: يَا اِبْنَ أَبِي عَامِرٍ! كَيْفَ أَجْسُرُ أَنْ أَقُولَ: لَبَّيْكَ اَللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، وَ أَخْشَى أَنْ يَقُولَ تَعَالَى لِي: لاَ لَبَّيْكَ وَ لاَ سَعْدَيْكَ.»(1)
(همینکه زمان محرم شدن، سوار بر مرکب شدند، هر چه تصمیم میگرفتند، که لبیک بگوید، صدا در گلویشان میگرفت، به صورتیکه نزدیک بود از مرکب بیفتد. عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! لبیک بگویید، چارهای جز گفتن، ندارید. پس میفرمودند: ای ابن ابی عامر! چگونه جرأت کنم، و بگویم: لبیک، اللّهم لبیک، در حالیکه میترسم خداوند عزّ و جلّ به من بگوید: لا لبّیک و لا سعدیک.)
آری لبیک گفتن، و اجابت فرامین خداوند متعال، چه در هنگام مُحْرم شدن، برای انجام اعمال و مناسک حجّ، و چه برای انجام نماز و روزه، و چه برای انجام واجبات دیگر، شرایطی دارد. که وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، با تمام وجودِ ذی جُود خود، در صدد بیان آن، برای مالک بن أنس بودهاند. تا او نیک بداند، و آگاه گردد، و حجّت بر او تمام شود، که صرف گفتن: «لبیک»، در هنگام انجام مناسک حجّ، رضایت خداوند متعال را در پی نخواهد داشت. و حتّی میتوان گفت: نه تنها ثوابی به مکلف تعلق نمیگیرد، بلکه اگر مکلف شرایط لبیک گفتن را فراهم نکرده باشد، موجب میگردد، از ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی دورتر گردد، و خطاب «لا لبّیک و لا سعدیک»، شامل حال او گردد.
اینجاست که این سؤال مطرح میشود، که در بین اعتقادات، و اعمال مالک بن أنس، چه نکتهٔ مفقودهای وجود داشته، که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در صدد بیان آن بودهاند. آیا او به توحید، و یا نبوّت اعتقاد نداشته؟ و یا به انجام مناسک حجّ اعتقادی نداشتهاست؟ که به حسب ظاهر، چنین نیست، و او اگر توحید، و نبوّت را قبول نداشت، در صدد انجام فرامین الهی بر
1) . علل الشرایع، ج1، ص235؛ عنه البحار، ج47، ص16.
نمیآمد. و نه تنها در ظاهر معتقد به حجّ بوده، که حتّی در صدد انجام آن نیز بر آمده است. کما اینکه به نظر میرسد، به دیگر واجبات نیز معتقد بوده است.
پس آن واجبی که مالک بن أنس، آن را ترک کرده، و در صدد أحیاء آن نبوده، چه میباشد؟ که حتّی اگر در اعتقادات، و فروعات دیگر او نیز انحرافی رخ داده، به سبب فقدان آن واجبِ اساسی میباشد. و حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)با تمام وجود خود، در صدد أحیاء آن اصل اساسی، در وجود مالک بن أنس هستند؟! گر چه خود حضرت، نیک میدانند، که هر وجودی، قابل زنده شدن نیست، و کسی که خواب باشد را میتوان بیدار نمود. ولی کسی که خود را به خواب زده، قطعاً از خواب غفلت بیدار نمیگردد.
پس باید در بین اعتقادات مالک بن أنس، مطلب ویژهای، قدرش مغفول مانده باشد. که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)با اینگونه تلبیه گفتن خود، در هنگام احرام بستن، در صدد بیان آن، برای مالک بن أنس بودهاند. به نحویکه حتّی حضرت، در آن زمان، از خود بیخود میشدهاند، و نزدیک بوده، از صدر زین، بر زمین قرار بگیرند. و این اهتمام امام صادق(علیه السلام)، برای آگاه نمودن مالک بن أنسی که در اعتقاداتش مبتلا به انحرافات بسیاری بوده است. بدان جهت میباشد، که اولاً: همگان، من جمله مالک بن أنس را، نسبت به ارزش آن اصل اساسی، در پیشگاه خداوند متعال، آگاه و متنبه نمایند. و ثانیاً: حجّت بر مالک بن أنس، و یاران او، در این دار فانی تمام گردد، و در روز قیامت، هیچ بهانهای، برای هیچکس باقی بماند.
و صد البته آن واجب، باید فوق العاده ارزنده باشد. به نحویکه با عدم اعتقاد به آن، همهٔ اعمال مکلف، تحت شعاع واقع گشته، و با فقدانش اعمال دیگر او نیز بیفایده گردد. و چه بسا بتوان گفت: آن عمل، به قدری در پیشگاه خداوند متعال ارزنده، و ارزشمند است، که با فقدانش، حتّی دیگر اعمال نیکی که مکلفی چونان مالک بن أنس انجام داده است، در روز قیامت تلقی به عصیان، در برابر خداوند خواهد شد. و فقدانش اعمال پسندیده، و حسنات را، بر فرض آنکه عمل خوبی انجام داده باشد، تبدیل به سیئات و گناههای غیر قابل جبران میکند. و نه تنها خودعمل از بین میرود، بلکه تبدیل به هیزم شعلهوری میگردد، که صاحب عمل را نیز عذاب داده، و میسوزند.
آری، آن اصل اساسی مهم و ارزنده، که اعتقاد به آن، نزد مالک بن أنس، مفقود مانده، اعتقاد به اصل اساسی «امامت» میباشد. و در جای خود ثابت شده، که قبول شدن همهٔ اعمال و واجبات، در پیشگاه خداوند متعال، به آن بستگی دارد. و اگر کسی معتقد به اصل «امامت» نباشد، گر چه نماز، و یا روزه، و یا حجّ، و یا دیگر فروعات را انجام دهد، باز فایدهای بر آن مترتب نمیباشد. و اساساً فقدان اصل اساسی «امامت» موجب به وجود آمدن انحرافات گوناگون، در دیگر اعتقادات میگردد. تا جائیکه برخی از فِرق، قائل به جسمانیت، نسبت به ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی شدهاند. و یا به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)نسبتهائی ناروائی را دادهاند، که آدمی شرم میکند، آن نسبتها را در حقّ فردی از آحاد بنی بشر بیان نماید، چه رسد به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گرامی اسلام، که سر منشأ همهٔ محسنات و صفات پسندیده میباشند.
به هر تقدیر حتّی میتوان گفت: بر فرض که شخصی اعمال حسنهای نیز داشته باشد، عدم اعتقاد به اصل «امامت»، عبادات، و اعمال نیک، و پسندیده او را، در پیشگاه خداوند متعال، تبدیل به گناه و سیئه خواهد نمود. و خداوند متعال، به جهت آن عبادتی که بدون ولایت وجود نازنین أئمهٔ اطهار(علیهم السلام)انجام داده است، در دنیا و آخرت، او را از رحمت خود دور خواهد کرد. چنانچه شیخ أقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره)، از عبد اللّه بن سنان، از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)روایت کرده است:
روزى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)به امير المؤمنین(علیه السلام)فرمودند: آيا نمىخواهى به تو مژدهاى بدهم؟! حضرت علیّ(علیه السلام)عرض كردند: پدرم و مادرم فداى شما گردند، شما هميشه مژده دهندهٔ به همۀ خوبيها بودهايد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند: جبرئيل به تازگی مرا از مطلب عجيبى آگاه کرده است. حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)سؤال کردند: يا رسول اللّه! جبرئیل شما را از چه چيزى باخبر نموده است؟ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند:
«أَخْبَرَنِي أَنَّ اَلرَّجُلَ مِنْ أُمَّتِي، إِذَا صَلَّى عَلَیَّ، وَ أَتْبَعَ بِالصَّلاَةِ عَلَیَّ، أَهْلَ بَيْتِي، فُتِحَتْ لَهُ أَبْوَابُ اَلسَّمَاءِ، وَ صَلَّتْ عَلَيْهِ اَلْمَلاَئِكَةُ سَبْعِينَ صَلاَةً، وَ إِنَّهُ لِلذَّنْبِ حَطٌّ، ثُمَّ تَحَاتُّ عَنْهُ اَلذُّنُوبُ، كَمَا تَحَاتُّ اَلْوَرَقُ مِنَ اَلشَّجَرِ، وَ يَقُولُ اَللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: لَبَّيْكَ عَبْدِي وَ سَعْدَيْكَ، يَا مَلاَئِكَتِي! أَنْتُمْ تُصَلُّونَ عَلَيْهِ سَبْعِينَ صَلاَةً، وَ أَنَا أُصَلِّي
عَلَيْهِ سَبْعَمِائَةِ صَلاَةٍ، فَإِذَا صَلَّى عَلَیَّ، وَ لَمْ يُتْبِعْ بِالصَّلاَةِ عَلَیَّ، أَهْلَ بَيْتِي، كَانَ بَيْنَهَا وَ بَيْنَ اَلسَّمَاءِ سَبْعُونَ حِجَاباً، وَ يَقُولُ اَللَّهُ جَلَّ جَلاَلُهُ: لاَ لَبَّيْكَ وَ لاَ سَعْدَيْكَ، يَا مَلاَئِكَتِي! لاَ تُصْعِدُوا دُعَاءَهُ إِلاَّ أَنْ يُلْحِقَ بِالنَّبِیِّ عِتْرَتَهُ، فَلاَ يَزَالُ مَحْجُوباً، حَتَّى يُلْحِقَ بِي، أَهْلَ بَيْتِي.»(1)
(جبرئيل به من خبر داد، اگر شخصى از امّتم، بر من صلوات بفرستد، و در پی صلوات بر من، بر اهل بيت من نيز صلوات بفرستد، درهاى آسمان بر روى او گشوده مىشود، و ملائکه، هفتاد مرتبه بر او صلوات مىفرستند، و همانا اين خود محو سازندهٔ گناه است. آنگاه گناهان او چونان برگ درختان فرو مىريزند. و خداوند تبارك و تعالى به او خطاب مىکند: اى بندۀ من! تو را پذيرفتم، و سعادتمند گشتی. بعد خداوند به ملائکه میفرماید: اى فرشتگان من! شما بر او هفتاد مرتبه صلوات فرستاديد، ولی من بر او هفتصد صلوات میفرستم. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)به حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمودند: ولی اگر فقط بر من صلوات بفرستد، و در پی آن، بر اهل بيت من صلوات نفرستد، و اهل بیت مرا به من ملحق نکند، ميان صلوات او، و آسمان، هفتاد حجاب قرار مىگيرد، و خداوند متعال مىفرمايد: تو را نمىپذيرم و اجابت نمیکنم، و شاد و سعادتمند نگشتی. آنگاه خداوند به ملائکه میفرماید: اى فرشتگان من! دعاي او را بالا نبريد، مگر آنکه در هنگام صلوات فرستادن، اهل بيت رسول خدا(صلی الله علیه وآله و سلم)را، به ایشان ملحق نماید. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند: پس پیوسته دعاى او در حجاب خواهد ماند، تا زمانىكه در صلوات خود، اهل بيت مرا به من ملحق نماید.)
از این روایت شریف به خوبی دانسته میشود، که اگر کسی به اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)معتقد نباشد، و در صلوات خود، آن بزرگواران را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)ملحق نکند. نه تنها
1) . ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص188 و 189.
عمل او، ثوابی را در پی نخواهد داشت، بلکه به امر خداوند متعال برای او هفتاد حجاب نیز قرار داده میشود. و خداوند متعال به او خطاب مینماید: «لا لبیک و لا سعدیک»، که این خطاب نشان دهندهٔ آن است، که چنین بندهای، چونان کسی است، که لعنت خداوند متعال شامل حال او شده، و از رحمت ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی دور گشته است.
از آن جائیکه علوم و فضائل حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، آن چنان فراگیر، و غیر قابل توصیف بوده، و حضرت مستجمع مکارم اخلاق بودهاند، که علماء اهل سنت نیز، برخی از روی انصاف، و برخی به جهت آنکه به قدری فضائل حضرت مشهود، و غیر قابل کتمان بوده، که به ناچار، دست به بیان آنها، و تمجید حضرت زده، و ایشان را مورد مدح خود قرار دادهاند. چنانچه أبو زکریا محیی الدّین، دربارهٔ خصوصیات اخلاقی حضرت امام صادق(علیه السلام)نگاشته است:
«و اتفقوا علی امامته و جلالته و سیادته.(1)
قال عمرو بن ابی المقدام: كُنْتُ اذا نَظَرتُ الى جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ [(علیهما السلام)] عَلِمْتُ انَّهُ مِنْ سُلالَةِ النَّبِيّينَ.»(2)(بر پیشوائی و جلالت و سیّادت ایشان اتفاق نمودهاند. عمر بن ابی المقدام میگوید: من هرگاه به جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)] نگاه میکردم، یقین پیدا میکردم که ایشان از سلالهٔ پیامبران هستند.)
شمس الدّین محمّد بن احمد بن عثمان ذهبی هم دربارهٔ وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)مینویسد:
«كَبِيْرُ الشَّأْنِ، مِنْ أَئِمَّةِ العِلْمِ، كَانَ أَوْلَى بِالأَمْرِ مِنْ أَبِي جَعْفَرٍ المَنْصُوْرِ.»(3)
(جعفر صادق(علیه السلام)منزلت فوق العاده، و از امامان علم بودند. ایشان به امر خلافت، از ابی جعفر منصور، سزاوارتر بودند.)
ذهبی در جای دیگری دربارهٔ شأن و منزلت حضرت امام صادق(علیه السلام)نگاشته است:
«مَنَاقِبُ جَعْفَرِ [(علیه السلام)] کَثِیْرَةٌ، وَ کَانَ يَصْلُحُ لِلْخِلَاْفَةِ؛ لِسُؤْدِدِهِ وَ فَضْلِهِ وَ عِلْمِهِ وَ شَرَفِهِ.»(1)
(مناقب جعفر [(علیه السلام)] بسیار است. و ایشان به جهت بزرگواری، و فضل، و علم، و شرف، برای خلافت صلاحیّت داشتند.)
ابو عبد اللَّه أسعد بن علیّ بن سلیمان یافعی هم دربارهٔ وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)گفته است:
«الامام السیّد الجلیل، سلالة النبوّة و معدن الفتوّة»(2)
حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در سال صد و چهارده هجری قمری به امامت رسيدند. و دوران امامت و زعامت ایشان مصادف بود، با اواخر حكومت امويان، كه در سال صد و سی و دو هجری قمری به عمر آن پايان داده شد، و اوايل حكومت عبّاسيان، كه از اين تاريخ آغاز گرديد. و حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از ميان خلفاى اموى با افراد زير معاصر بودند:
1- هشام بن عبد الملك (105 تا 125ه.ق).
2- وليد بن يزيد بن عبد الملك (125 تا 126ه.ق).
3- يزيد بن وليد بن عبد الملك (126ه.ق).
4- ابراهيم بن وليد بن عبد الملك (70 روز از سال 126ه.ق).
5- مروان بن محمّد، مشهور به مروان حمار (126 تا 132ه.ق).
و همچنین از ميان خلفاء بنی عبّاس نیز، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)با خلفاء زیر معاصر بودند:
عبد اللّه بن محمّد، مشهور به سفاح (132 تا 137ه.ق).
أبو جعفر، مشهور به منصور دوانيقى (137 تا 158ه.ق).(1)
در شب يكشنبه، غرّهٔ ماه رمضان سال شصت و پنج هجری قمری، عبد الملك بن مروان، بعد از مرگ پدرش بر تخت سلطنت نشست. او پيش از آنكه بر تخت بنشيند، پيوسته ملازم مسجد بود، و همیشه اوقات خود را با قرائت قرآن سپری مينمود، به نحویکه عبد الملك بنمروان را «حمامة المسجد» ميناميدند. زمانيكه به او خبر رسید، که خلیفه شده، مشغول تلاوت قرآن بود، در همان وقت قرآن مجید را بر هم نهاد، و گفت:
«سلامُ عليك، هذا فراق بيني و بينك.»
راغب در محاضرات، بعد از نقل اين قضيه، گفته است: عبد الملك ميگفت: من از كشتن مورچهای مضايقه میکردم، ولی هماکنون حَجّاج براي من مينويسد: گروهی از مردم را كشته، و در من هيچ اثری نميكند. زهري روزي به او گفت: شنيدهام شرب خمر ميكني؟ گفت: بله، و اللّه، و شرب دماء - یعنی خوردن خون - نيز ميكنم!(2)
با مرگ عبد الملك بن مروان، در روز شنبه، چهاردهم شوال سال هشتاد و شش هجری، در حالیکه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)سه ساله بودند، مردم با وليد، فرزند او بيعت كردند. و او
مردي جبّار، و عنيد، و ظلوم، و قبيح المنظر، و قليل العلم، بود. ولید در سال هشتاد و هفتم، و يا هشتاد و نهم هجری، شروع به ساختن مسجد اموي در شام، و تعمير مسجد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در مدينه، كرد. و مال بسياری را برای ساخت، و تعمیر این دو مسجد صرف نمود.(1)
وليد بن عبد الملک در روز شنبه، نیمهٔ جمادي الأوّل سال نود و شش هجری، در شام وفات كرد. و مدّت حکومت او، نه سال، و هشت ماه، و دو شب، طول كشيد. و در آن هنگام، عمرش به چهل و سه سال رسيده بود، و چهارده پسر داشت. از عمر بن عبد العزيز نقل شده است: چون وليد را در لحد نهادم، ديدم كه پاهاي خويش را بر زمين ميكوبد، و دستهايش را ديدم كه به گردنش غل كرده بودند.(2)
در روز مرگ وليد، مردم با برادر او، سليمان بن عبد الملك بن مروان بيعت كردند. و او بر عكس وليد، مردي فصيح اللسان بود. سليمان پيوسته جامههاي قيمتي و لطيف ميپوشيد، و مسجد جامع اموي را كه وليد بنا كرده بود، به إتمام رساند. او [به جهت عوام فریبی] نمازهایشرا در اوّل وقت به جا ميآورد، و حال آنکه خلفاء بني اميه، که قبل از او به خلافت رسیده بودند، نمازهایشان را به تأخير ميانداختند، و در آخر وقت ميخواندند.(3)
با مرگ سلیمان در سال نود و نه هجری، عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد. و نقل شده: علّت به خلافت رسیدن او، این شد، كه وقتی سليمان در حال احتضار قرار گرفت، وصيّت نامهای نوشت، و همه اكابر، و اعيان، و وجوه را بر آن شاهد گرفت، و وصيّت كرد، وقتی زمان مرگ من فرا رسيد، مردم را جمع كنيد، و وصيّت نامهٔ مرا براي آنها بخوانيد، و هر كسی را که من تعيين كرده بودم، خليفهٔ خود قرار دهید.
پس وقتی سليمان مُرد، و از كار دفن او فارغ شدند، نداي «الصّلاة جامعة» سر دادند، و بعد طايفۀ بني مروان، و ساير طبقات مردم جمع شدند، تا ببينند قباي خلافت بر قامت چه كسي استوار خواهد شد. زُهري به پا خاست، و فرياد زد: اي مردم! هر کسی را که سليمان، براي
خلافت نام برده باشد، شما به آن راضي ميباشيد؟ گفتند: بله. پس وصيّت نامهٔ او را باز کردند، و در حضور مردم خواندند، سلیمان در آن نوشته بود:
«عمر بن عبد العزيز خليفه است، و پس از او، يزيد بن عبد الملك خلیفه میباشد.»
در آن وقت عمر بن عبد العزیز، در آخر جمعیت قرار داشت. آنگاه مردم به جانب او شتافتند، و دست و بازوي او را گرفتند، و او را بالای منبر بردند. منبر پنج پله داشت، ولی عمر بن عبد العزیز بر پله دوّم منبر نشست. در آن هنگام، اوّلین كسي كه با او بيعت كرد، يزيد بن عبد الملك بود، و بعد از او، ساير مردم، به غیر از سعيد و هشام، با او بيعت كردند، که آن دو نفر هم بعد از دو روز، با عمر بن عبد العزیز بيعت نمودند.(1)
عمر بن عبد العزیز، در ماه رجب سال صد و يكم هجري قمری، در «دير سمعان»، از شهرهای «حُمص» از دنيا رفت. و مدّت خلافت او دو سال، و پنج ماه، و پنج روز بود. و در آن زمان سي و نه سال از عمرش گذشته بود. و قبرش در «دير سمعان» است. بني عبّاس كه امواتبني اميّه را از گور بيرون میآوردند، و باقی ماندهٔ جنازهٔ آنها را میسوزاندند، متعرض قبر عمر بن عبد العزیز نشدند.(2)
با مرگ عمر بن عبد العزيز، در ده روز آخر ماه رجب سال صد و یک هجری قمری، يزيد بن عبد الملك بن مروان، سبط يزيد بن معاويه بن أبي سفيان، بر اريكۀ سلطنت نشست، و تا مدّت چهل روز، به سيرۀ عمر بن عبد العزيز رفتار كرد. آنگاه چهل نفر از مشايخ شام نزد او آمدند، و قسم ياد كردند، كه خلفاء در قیامت، حساب و عقابي ندارند، يزيد هم به ظاهر فريب خورد، و از سيرهٔ عمر بن عبد العزیز دست كشيد.
نقل شده: در قلب یزید بن عبد الملک، محبّت کنیزی به نام «حبّابه»، غلبه كرده بود. و پيوسته با او در عيش و عشرت بود. تا آنكه حبابه مُرد، يزيد از مرگ او سخت غمگین شد، و عيشش منغّص گشت، و عقل او ناقص گرديد. به نحویکه مدّت زماني نگذاشت جنازۀ «حبابه»
را دفن كنند، و در طول این مدّت، پيوسته جنازهٔ او را ميبوسيد، و ميبوئيد، تا آنكه بدن «حبابه» متعفن شد، و گنديد.
و مردم بر اين كار خليفه خیلی عيب كردند، تا آنکه در نهایت اجازه داد او را دفن کنند، و خودش از آن پس، بر سر قبر او اقامت نمود. یزید بن عبد الملک بعد از مدّتی دوباره امر كرد، تا قبر «حبابه» را نبش نمایند، و بدن گنديدۀ او را از قبر در آورند. بعد از پانزده روز از مرگ «حبابه»، يزيد بن عبد الملک هم مُرد.(1)
يزيد بن عبد الملك در روز جمعه، بیست و پنجم شعبان سال صد و پنج هجری، در «بلقا» از شهرهای دمشق از دنیا رفت. و جنازۀ او را حمل كردند، و در ما بين «جابيه» و «باب صغير» در دمشق دفن نمودند. مدّت عمر او سي و هفت سال، و ايّام خلافتش چهار سال، و يك ماه، و دو روز بوده است.(2)
وقتی يزيد بن عبد الملك از دنيا رفت، برادرش هشام، به جاي وي بر اریکه سلطنت نشست. و او مردي أحول، و غليظ، و بد خو، و موصوف به حرص، و بخل بوده است. و هيچيك از خلفاءسابق، به اندازهٔ او، اموال مردم را در خزانه جمع آوری نكرده بودند، و نقل شده كه: در سفر حجّي لباسهاي او را سيصد شتر حمل ميكردند.
ما بين هشام، و وليد منافرت و دشمنی بود، به همین جهت پس از مرگ هشام، وليد او را غسل نداد، و به عنوان احتياط او را كفن نكرد، تا آنكه جنازۀ هشام گنديد. به هر ترتیب زماني سختتر از زمان او بر رعيت نگذشت. هشام مردي با سياست بوده، و گفته شده است: در بین خلفاء بني اميه، سه نفر در امور سياسي بينظير بودند؛ يكي: معاوية بن ايي سفيان. دوّم: عبد الملك بن مروان. سوّم: هشام بن عبد الملک. از این رو منصور دوانيقي در امر سياست، و تدبير امور مملكت، از هشام تقليد ميكرد.(3)
در أيّام زمامداری هشام بن عبد الملك، و در اوائل ماه صفر سال صد و بیست و یک هجری، زيد، فرزند حضرت امام زین العابدین(علیه السلام)قیام نمود.(1)
هنگامیکه زيد اراده خروج كرد، با برادر خود حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)مشورت كرد، حضرت به او فرمودند:
«به اهل كوفه نمیشود، اعتماد نمود، چرا که آنها اهل حیله و مكر ميباشند، و در كوفه جدّ تو اميرالمؤمنين(علیه السلام)شهيد شدند، و بر عموی تو حسن بن علیّ (علیه السلام)زخم زدند، و پدرت حسين بن علیّ(علیهما السلام)را شهيد نمودند، و در كوفه، و اطراف آن، ما اهل بيت را شتم كردند.»
سپس حضرت باقر(علیه السلام)، زید را از مدّت دولت بني مروان، و آنچه بعد از آنها، از ظهور دولت بني عبّاس واقع ميشود، آگاه نمودند. ولی زيد از قبول نصيحت حضرت، امتناعکرد، و از عزم خود، در مطالبهٔ حقّ، از بني مروان، پيروي نمود. لذا حضرت باقر(علیه السلام)به او فرمودند:
«اي برادر! همانا من بر تو ميترسم، كه تو را در كُناسه كوفه به دار كشند. سپس حضرت، با او وداع كردند، و به او خبر دادند، كه ديگر یکديگر را ملاقات نخواهيم نمود.»(2)
و مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)از معتب روایت کرده است: شخصی، در خانهٔ حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را زد، من پشت در رفتم، و دیدم زید، فرزند امام سجّاد(علیه السلام)میباشد. در این هنگام حضرت امام صادق(علیه السلام)افرادی را که در خانهٔ ایشان حاضر بودند را به اطاق مجاور راهنمائی کردند، و به آنها فرمودند: بروید داخل این اطاق، و در را ببندید، مبادا صحبت کنید.
پس وقتی زید وارد شد، هر دو نفر، یکدیگر را در آغوش گرفتند، و برای مدّتی با هم مشورت و گفتگو نمودند، که ناگاه صدای آنها بلند شد، و زید به حضرت عرض کرد: ای جعفر! این
حرفها را رها کن، به خدا قسم اگر دستت را ندهی، تا بیعت کنم، و یا این دست من، اگر بیعت نکنی، تو را به کاری وادارم میکنم، که طاقت آن را نداشته باشی. جهاد را ترک کردهای، و خانه نشین شدهای، و پرده را انداختهای، و از شرق و غرب برای تو پول میفرستند.
پس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند: عمو! خداوند تو را رحمت کند، و خداوند تو را بیامرزد. ولی زید دشنام میداد، و میگفت: «وعده ما صبح است. صبح به زودی خواهد آمد»(1)، و بعد از خانهٔ حضرت صادق(علیه السلام)خارج شد. پس در این هنگام، مردم دربارهٔ سخنان زید صحبت، و اظهار نظر میکردند. ولی امام جعفر صادق(علیه السلام)به آنها فرمودند:
«مَهْ، لَا تَقُولُوا لِعَمِّی زَیْدٍ إِلَّا خَیْراً، رَحِمَ اللَّهُ عَمِّی، فَلَوْ ظَفِرَ لَوَفَی.»(ساکت باشید، و دربارهٔ عمویم زید، جز نیکی، چیزی نگویید، خداوند عمویم را رحمت کند، اگر پیروز میشد به وعدهٔ خود وفا میکرد.)
راوی میگوید: زید سحرگاه دو مرتبه در خانهٔ حضرت امام صادق(علیه السلام)را زد، پس در را برای او باز کردم، با گریه و زاری داخل خانه شده، در حالیکه میگفت: جعفر مرا ببخش، خداوند تو را ببخشد. از من راضی شو، خداوند از تو راضی باشد. از من درگذر، خداوند از تو بگذرد. حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به زید فرمودند: خداوند تو را ببخشد، و از تو راضی شود، و از تو بگذرد، چه خبری شده عمو جان؟
زید به حضرت عرض کرد: به خواب رفتم، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را در خواب دیدم، که وارد خانهٔ من شدند، طرف راست ایشان امام حسن(علیه السلام)و در طرف چپ ایشان امام حسین(علیه السلام)بودند، حضرت فاطمه(علیها السلام)پشت سر، و حضرت علیّ(علیه السلام)جلو ایشان بودند، و در دست ایشان حربهای بود، که مثل آتش میدرخشید. و ایشان میفرمودند:
«إِیهاً یَا زَیْدُ! آذَیْتَ رَسُولَ اللَّهِ فِی جَعْفَرٍ، وَ اللَّهِ لَئِنْ لَمْ یَرْحَمْکَ وَ یَغْفِرْ لَکَ وَ یَرْضَی عَنْکَ، لَأَرْمِیَنَّکَ بِهَذِهِ الْحَرْبَةِ، فَلَأَضَعُهَا بَیْنَ کَتِفَیْکَ ثُمَّ لَأُخْرِجُهَا مِنْ صَدْرِکَ.»
1) . این جمله زید، اشاره به آیهٔ شریفهٔ هشتاد و یکم، سورهٔ هود: (إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ ۚ أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ) میباشد.
(وای بر تو ای زید! رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را به واسطهٔ آزار دادن جعفر، آزار دادی. به خدا قسم اگر جعفر تو را نبخشد، و از تو نگذرد، و راضی نشود، با همین حربه به تو میزنم، و چنان بر پشت تو فرود میآورم، که از سینهات خارج شود.)
پس با ترس و لرز از خواب بیدار شدم، و خودم را به شما رساندم. مرا ببخش، خدا شما را رحمت کند. پس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او فرمودند:«رَضِیَ اللَّهُ عَنْکَ وَ غَفَرَ لَکَ، أَوْصِنِی، فَإِنَّکَ مَقْتُولٌ مَصْلُوبٌ مُحْرَقٌ بِالنَّارِ. فَوَصَّی زَیْدٌ بِعِیَالِهِ وَ أَوْلَادِهِ وَ قَضَاءِ الدَّیْنِ عَنْهُ.»(1)
(خداوند از تو راضی باشد، و تو را بیامرزد، هر وصیّتی داری بکن، زیرا تو کشته خواهی شد، و به دار آویخته میشوی، و پیکرت را با آتش میسوزانند. پس زید دربارهٔ زن و فرزند خود، و پرداخت قرضهایش به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) وصیّت نمود.)
زید به این دلیل خروج نمود، كه در «رصافه»، كه از اراضي «قنسرين» است، بر هشام داخل شد، و چون وارد مجلس او شد، جايي براي نشستن خود پیدا نکرد، و آنها هم براي او جايي را نگشودند. لذا زید، به ناچار در پايين مجلس نشست، و رو به هشام كرد، و فرمود:
«لَیْسَ اَحَدٌ یَکْبُرُ عَنْ تَقْوَی اللّهِ، وَ لا یَصْغُرُ دُون تَقْوَی اللّهِ، وَ اَنَا اُوصِیکَ بِتَقْوَی اللّهِ، فَاتَّقْهِ!»
(هيچكس نمىتواند از تقواى الهی سرباز بزند، و آن را كوچك شمارد، و من تو را به تقواى خداوند سفارش مىكنم. پس از خداوند بترس.)
در این هنگام هشام به او گفت: ساكت باش، ای بیمادر! تو آن كسي هستی كه به خيال خلافت افتاده، و حال آنكه تو فرزند كنيزي ميباشي؟! زيد گفت: یا امیر المؤمنین! همانا براي
1) . بحارالانوار، ج47، ص128.
حرف تو جوابي وجود دارد، اگر دوست داری با آن، جواب تو را بدهم. و اگر مایل نیستی، ساكت باشم. هشام به زید گفت: بگو. گفت:
«انَّ الاُمَهّاتِ لا يُقعِدنَ بالرّجال عَن الغَايَاتِ.»
(پستي رتبهٔ مادران، موجب پستي قدر فرزندان، و رسیدن آنها به مقصد نميشود.)بعد زید به او فرمود: مادر اسماعيل(علیه السلام)كنيزي متعلق به مادر اسحاق(علیه السلام)بود، و با آنكه مادرش كنيز بود، حقّ تعالي او را به نبوّت مبعوث فرمود، و او را پدر عرب قرار داد، و از صلب او پيغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)را بيرون آورد. اينك تو مرا به سبب مادرم طعنه ميزني، و حال آنكه من فرزند علیّ، و فاطمه(علیهما السلام)ميباشم. پس برخاست، و از نزد او بيرون آمد، و به طرف كوفه رفت. سپس قراء و اشراف كوفه با او بيعت كردند، و بعد از مدّتی زيد خروج كرد.
و يوسف بن عمر ثقفي، از طرف هشام، برای جنگ با زید آماده شد، همينكه تنور جنگ گرم شد، اصحاب زید مکر و حیله نمودند، و بيعت خود را شکستند، و فرار كردند. و او با جماعت قليلي باقي ماند، و پيوسته جنگ رو به سختي میرفت، تا اینکه شب شد، و لشكريان دست از جنگ كشيدند، و در آن حال زيد زخمهای بسياری برداشته بود، و تيري هم بر پيشانيش اصابت کرده بود، پس از روستاهای كوفه، حجّامي را نزد او آوردند، تا پيكان تير را از پیشانی او بيرون بیاورد، همينكه حجّام آن تير را بيرون آورد، زيد از دنيا رفت.
پس جنازۀ او را برداشتند، و در جوي آبي دفن نمودند، و قبر او را از خاك و گياه پر كرده، و آب بر روي آن جاري نمودند، و از آن حجام نيز پيمان گرفتند كه اين مطلب را آشكار نكند. ولی همينكه صبح شد، حجام نزد يوسف رفت، و مکان قبر زيد را به او نشان داد. يوسف نیز قبر زيد را شكافت، و جنازهٔ او را بيرون آورد، و سرش را جدا كرد، و براي هشام فرستاد. هشام نیز در نامهای برای او نوشت:
«زيد را برهنه، و عريان بردار بكش.»
لذا يوسف او را در كناسۀ كوفه، برهنه بر دار آويزان کرد. آنگاه بعد از مدّت زماني، هشام براي يوسف در نامهای نوشت:
«جثۀ زيد را به آتش بسوزان، و خاكسترش را به باد بده.»(1)البته أبو الفرج اصفهانی در اینباره از أبو مخنف، از موسی بن أبو حبیب روايت كرده است: زيد تا ايّام خلافت وليد بن يزيد، بر دار آويزان بود، پس همينكه يحيي فرزند زيد خروج كرد، وليد در نامهای براي يوسف بن عمر ثقفي نوشت:
«أَمَّا بَعْدُ. فَإِذَا أَتَاكَ كِتَابِي هَذَا، فَانْظُرْ عِجْلَ أَهْلِ الْعِرَاقِ، فَاحْرِقْهَ، وَ اَنْسِفْهُ فِیْ الْيَمِّ نَسْفاً، وَ السَّلاَم.»(2)
(زمانیکه این نامهٔ من به دستت رسید، متوجه گوسالهٔ اهل عراق شو، و آن را بسوزان، و خاکسترش را به باد بده، و السلام.)
يوسف نیز بر حسب اين مكتوب، و نامهٔ ولید، خراش بن حوشب را امر كرد، تا زيد را از دار به زير آورد، و بعد بدن او بسوزاند، و خاكسترش را در فرات به باد داد.(3)أبو الفرج اصفهانی در ادامه این روایت، از موسی بن أبو حبیب نقل کرده است:
«رَأَيْتُ زَيْدَ بْنَ عَلِیٍّ مَصْلُوْباً بِالْكُنَّاسَةِ، فَمَا رَأَى أَحَدٌ لَهُ عَوْرَةٌ، اسْتَرْسَلَ جِلْد مِنْ بَطْنِهِ، مِنْ قُدَّامِهِ، وَ خَلْفِهِ حَتَّى سَتَرَ عَوْرَتَهُ.»(4)
(زید بن علیّ را در حالیکه به دار آویخته شده بود، بر کناسه دیدم، که عورتش را هیچ کس نمیدید، چرا که پوستی از شکمش، بر پیش روی او، و بر پشت وی آویخته شده بود، به نحویکه عورتش را پوشانده بود.)
در برخی از روايات آمده است: بدن زید، چهار سال بر دار آويخته بود. بعد از این مدّت، بدن او را از بالای دار فرود آوردند، و آتش زدند، و خاکستر آن را به باد دادند. و در روايت دیگری
نقل شده است: شخصي در خواب رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را دید، كه بر دار زيد تكيه كرده بودند، و به مردم ميفرمودند: آيا با فرزند من چنين ميكنيد؟(1)به هر صورت هشام بن عبد الملک بن مروان، بعد از انجام جنایات بیشمار، در طول زندگی خود، در روز چهارشنبه، ششم ربيع الآخر سال صد و بيست و پنجم هجري، در رصافهٔ قنسرين وفات کرد. و مدّت عمر او در هنگام مرگ، پنجاه و سه سال بود. و سلطنت او قريب بيست سال طول كشيد.(2)
در روز مرگ هشام، وليد پليد بر سرير خلافت نشست. او مردي خبيث السيرة، و ملحد، و بد كيش، و معروف به فسق و جور بود. او به هيچ وجه ملتزم به اسلام نبود، و پيوسته به شرب خمر، و غنا، و لهو و لعب، و انواع فسق و فجور، و طرب، اشتغال داشت. و هيچ كدام از خلفاء بني اميه به اندازه او، شرب خمر نمیكردند.
او دستور داده بود، بركهای را مملو از شراب كرده بودند، و گاهي كه طرب بر او غلبه ميكرد، خود را داخل آن بركه ميافكند. و در آن هنگام به قدری از شرابهای آن ميآشاميد، كه اثر کم شدن شرابها، در بركه ظاهر ميگشت.(3)
ولید به هیچ چیز پایبند نبود. به نحویکه روایت شده است: يك روز وليد ملحد به خانهاش آمد، به ناگاه دختر خودش را دید، كه با دايهاش نشسته است، لذا بر زانوي وي بنشست، و بكارت وي را زائل كرد، دايه دخترش به او گفت: آیا دين مجوس را پيشه كردهاي؟ وليد در پاسخ او، اين را شعر خواند:
مَنْ رَاقَبَ النَّاسَ مَاتَ غَمّاً *** وَ فَازَ بِاللَذَّةِ الجَسُورُ(4)
هر کس با مردم رقابت کند، با اندوه بمیرد، ولی شخص پرجرأت به لذّت میرسد.
يك روز سليمان، برادر وليد، در مجلسي گفت: خدا برادرم وليد را لعنت کند، كه او مرد فاجري بود، و مرا تكليف به فحشا كرد (يعني تكليف به لواط نمود). كسي از خويشاوندانش بود، به او گفت: ساكت باش، به خدا قسم كه اگر او قصد كرده باشد، همانا انجام داده است.(1)يك شب مؤذن اذان صبح را گفت: پس وليد برخاست، و شراب خورد، و با کنیزی كه او هم مست بود نزدیکی كرد، و قسم خورد كه جز آن کنیز، کس دیگری برای مردم، نماز جماعت را نخواهد خواند. از این رو لباس خود را به آن کنیز پوشانيد، و او را مست، و با حالت جنابت، به مسجد فرستاد، تا برای مردم نماز جماعت بخواند.(2)
و همچنین در کتاب «اخبار الدّول» آمده است: ولید كافر قصد عزيمت برای رفتن به مکه، در ایّام حجّ كرد، فقط به این نیّت که دوست داشت بر پشت بام کعبه شراب بنوشد.(3)
و روايت شده است: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)دربارهٔ او فرموده بودند:
«لَيَكُونَنَّ في هذه الاُمّةِ رَجُلٌ، يُقالُ لَهُ: الوَليد، لَهُو أشدُّ لِهذهِ الأمّةِ مِن فِرعَونَ لِقَومِهِ.»(4)
(برای این امّت مردی میباشد، که به او ولید میگویند، همانا او برای این امّت بدتر از فرعون برای قومش است.)
و در کتاب «اخبار الدّول» آمده است: صاحب کتاب «كوكب الملك» نقل كرده: وليد به سي و سه بليّه مبتلا شده بود، که كمترین بليه او آن بود، كه از ناف خود بول ميكرد.(5)
به هر تقدیر هنگامیکه فسق و فجورِ وليدِ پليد، فاش، و شايع شد. مردم نسبت به او عداوت پیدا کردند، و همگي بر او خروج كردند، و اهل دمشق بر خلع او از خلافت اجماع كردند، و قصد کردند، كه او را بكشند، و لباس خلافت را بر پسرعمویش يزيد بپوشانند، به همین خاطر
1) . تتمة المنتهی، ص168 و 169.
2) . اخبار الدول، ج2، ص52.
3) . تتمة المنتهی، ص169؛ اخبار الدول، ج2، ص51.
4) . تتمة المنتهی، ص171؛ تاریخ الخمیس، ج2، ص320؛ المستدرک علی الصحیحین، ج8، ص277؛ تاریخ الإسلام و و فیات المشاهیر و الأعلام، ج8، ص288؛ مسند احمد بن حنبل، ج1، ص265؛ اخبار الدول، ج2، ص51.
5) . تتمة المنتهی، ص171؛ اخبار الدول، ج2، ص52.
يزيد را از باديه به شهر آوردند، و هم قسم شدند، که همگی یزید را یاری نمایند. تا با وليد وارد جنگ و قتال شود. و در آن وقت وليد برای شکار کردن به ناحيۀ «تدمر» رفته بود.(1)پس يزيد آماده جنگ با وليد شد، و كارزار عظيمي ما بين آنها واقع گرديد، تا آنکه در نهایت وليد شکست خورد، و به قصر خود فرار كرد. و در آنجا متحصن گردید. از این رو لشكر يزيد قصر را محاصره كردند، و بالاخره داخل قصر شدند، و وليد را به بدترین وجه ممکن كشتند، و سرش را بر دیوار اطراف قصر آويزان کرده، و تن او را در خارج باب فرديس دفن نمودند.(2)
روایت شده است: ولید، دو روز مانده به آخر جمادي الآخر سال صد و بیست و شش هجری، در «بحراء»، که يكي از روستاهای دمشق میباشد، گشته شد. و مدّت حکومت ولید، يك سال، و دو ماه، و بيست و دو روز بوده است. و عمرش در هنگام کشته شدن، به چهل سال رسيده بود، و در بحراء نیز دفن شد.(3)
قیام يحيي، فرزند زيد فرزند حضرت امام زین العابدین(علیه السلام)، به جهت نهي از منكر، و دفع ظلم بنی اميه، در اوائل سلطنت وليد واقع شده است. وقتیکه زيد، فرزند امام سجّاد(علیه السلام)، در سال صد و بیست و یک هجری در كوفه گشته شد، و يحيي از دفن پدرش فارغ شد، اصحاب و یاران زيد، به جز ده نفر از آنها، همگی متفرق شدند، و کس دیگری با يحيي باقي نماند. از این رو يحيي به ناچار شبانه از كوفه بيرون رفت، و به طرف نينوا حرکت نمود. و از نیتوا نیز به سوي مدائن، که در آن زمان، راه خراسان بود، حركت كرد.(4)
يوسف بن عمر ثقفي، والي عراقين، براي دستگیری يحيي، حُرَيث كلبي را به مداين فرستاد، لذا يحيي از مدائن، به جانب ري شتافت، و از ري نیز به طرف سرخس رفت. یحیی در سرخس،
به يزيد بن عمرو تيمي وارد شد، و مدّت شش ماه نزد او ماند. در این هنگام جماعتي از مُحَكِّمَه،(1)به جهت جنگ با بني اميّه، میخواستند با یحیی متحد و همدست شوند. ولی يزيد بن عمرو، يحيي را از همراهي با آنها نهي كرد، و به او گفت:
«چگونه برای دفع اعداء، از جماعتي كه از حضرت علیّ(علیه السلام)و اهل بيتش(علیهم السلام) اظهار بیزاری ميکنند، استعانت ميجوئي؟»
لذا يحيی، از سرخس، به جانب بلخ رفت. و بر جريش بن عبد اللّه شيباني وارد شد، و نزد او ماند، تا هشام از دنيا رفت، و وليد خليفه شد.(2)آنگاه يوسف بن عمرو، براي نصر بن سيّار، حاکم خراسان، نامه نوشت، كه عدهای را نزد جريش بن عبد اللّه شیبانی بفرست، تا يحيي را دستگیر نماید. از این رو نصر، براي عقيل، حاکم بلخ، نامهای نوشت، و در نامه خطاب به او گفت: جريش بن عبد اللّه را بگير، و او را رها نكن، تا يحيي را به تو تحویل دهد.
بدین منظور عقيل، به دستور نصر بن سيار، جريش بن عبد اللّه شیبانی را گرفت، و ششصد تازيانه به او زد، و به او گفت: به خدا سوگند، اگر يحيي را به من تحویل ندهی، تو را ميكشم. ولی مع الوصف جريش بن عبد اللّه، از تحویل دادن یحیی به او امتناع كرد. امّا در این بین، قريش، پسر جريش بن عبد اللّه، به عقيل گفت: با پدر من كاري نداشته باش، چرا كه من يحيي را به تو تحویل ميدهم.
لذا قریش، جماعتي را با خود برداشت، و در صدد جستجو، و پیدا نمودن يحيي بر آمد. و يحيي را در خانهاي، كه در داخل خانۀ ديگری بود، یافت. پس قریش، یحیی را با يزيد بن عمرو، كه يكي از اصحاب یحیی در كوفه بود، گرفتند. و نزد نصر بن سيار فرستادند. نصر هم یحیی را در قيد و بند كرده، و زندانی نمود. و بعد شرح حال او را، در ضمن نامهای، براي يوسف بن عمر نوشت، يوسف نيز قضيه را براي وليد نوشت. وليد هم در جواب نامهٔ او نوشت:
يحيي، و اصحاب او را از بند رها كنند. يوسف نیز مضمون نامۀ وليد را، براي نصر بن سیار نوشت، نصر هم يحيي را طلبيد، و او را از هر فتنهای برحذر داشت، و هزار درهم، با دو استر به وي داد، و به او امر كرد، كه به وليد ملحق شود.(1)ولی وقتی يحيي آزاد شد، به طرف سرخسحرکت کرد، و از آنجا به نزد عمرو بن زراره، والي ابرشهر، رفت. عمرو، به يحيي هزار درهم داد، تا خرج خود كند، و او را به طرف بيهق، كه دورترین شهر خراسان بود، روانه کرد.
يحيي در بيهق، عدهای را با خود متحد نمود، و براي آنها مرکب خريد، و برای دفع عمرو بن زراره، حاکم ابرشهر، حرکت کرد. عمرو وقتی از خروج يحيي مطّلع شد، قضيه را براي نصر بن سيار نوشت، نصر هم نامهای برای عبد اللّه بن قيس، حاکم سرخس، و براي حسن بن زيد، حاکم طوس، نوشت، تا هر دو به ابرشهر بروند، و در تحت فرمان عمرو بن زراره، با يحيي، مقابله كنند. لذا عبد اللّه، و حسن با لشکرهای خود، به نزد عمرو رفتند، و به این نحو، یک لشکر ده هزار نفری مهیا كردند، و آماده جنگ با يحيي شدند.
يحيي با سواران خود به جنگ آنها آمد، و با آنها وارد جنگ سختي شد، و در پايان كار عمرو بن زراره را كشت، و لشكر او را متفرق كرد، و پیروز گشت، و اموال لشگرگاه عمرو را به غنيمت گرفت، و پس از آن، به طرف هرات حرکت کرد. سپس از هرات، به جوزجان، كه ما بين مرو، و بلخ، و از بلاد خراسان است، وارد شد. در این هنگام، نصر بن سيّار، سَلَم بن اَحور را با هشت هزار سوار شامي و غير شامي، به جنگ يحيي فرستاد. و در روستای ارغوي، دو لشكر با هم رو به رو شدند، و يحيي سه شبانه روز، با آنها جنگ كرد، تا آنكه لشكریان او كشته شدند، و در پايان كار، تيري بر پیشانی يحيي اصابت کرد، و کشته شد.(2)
سَلَم بن اَحور بعد از مرگ يحيي، بدن او را برهنه كرد، و سرش را جدا نمود، و براي نصر فرستاد، نصر هم سر او را براي وليد فرستاد. سپس بدن يحيي را بر دروازه شهر جوزجان، به دار آويخت. و پيوسته بدن او بر دار آويخته بود، تا اركان سلطنت امويه متزلزل گشت، و سلطنت بني عبّاس قوّت گرفت، و ابو مسلم مروزي، داعي دولت عبّاسيه، سَلَم بن اَحور، قاتل يحيي را كشت، و بدن يحيي را غسل داد، و بعد از كفن کردن، بر او نماز خواند، و در همانجا، او را دفن نمود.
و بعد هر کسی را که در قتل یحیی شرکت کرده بود را به قتل رساند.(1)قتل يحيي، در سال صد وبیست و پنج هجری واقع شد. مادر او، «ريطه»، دختر أبو هاشم، عبد اللّه ابن محمّد حنفيه بوده است.(2)
متوكل بن هارون، راوي صحيفهٔ سجادیة ميگويد: در زمانيكه يحيي متوجه خراسان شده بود، به خدمت او رسيدم، و سلام كردم، پس یحیی به من گفت: از كجا ميآيي؟ گفتم: از حجّ، لذا یحیی از من، احوال پسر عموهای خود، كه در مدينه بودند را پرسيد. و در پرسش از حال حضرت جعفر بن محمّد(علیهما السلام)مبالغه نمود. از این رو من، از حال آن حضرت، و اندوه ایشان، بر شهادت پدرش، زید، به او خبر دادم، یحیی به من گفت:
«قَدْ کَانَ عَمِّی مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ(علیهما السلام)أَشَارَ عَلی أبِی بِتَرْکِ الْخُرُوْجِ، وَ عَرَّفَهُ انْ هُوَ خَرَجَ وَ فَارَقَ الْمَدینَةَ، مَا یَکُونُ إلَیْهِ مَصِیرُ أَمْرِهِ.»
(همانا عمویم، حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)، پدرم را به ترک قیام سفارش کرده بودند، و به پدرم فهمانده بودند، که در صورت قیام، و جدا شدن از مدینه، کارش به کجا خواهد رسید.)
بعد یحیی به من گفت: آیا پسر عمویم، جعفر بن محمّد(علیهما السلام)را، در أیّام حجّ ملاقات كردي؟ گفتم: بله. یحیی گفت: آیا دربارۀ من، و اوضاع، و کارهایم، از ایشان چیزی نشنيدي؟ گفتم: فداي شما شوم! دوست ندارم، آنچه شنيدم را برای شما نقل كنم. یحیی گفت: آیا مرا از مرگ ميترساني؟ آنچه از ایشان، دربارهٔ من شنيدهاي را بگو. لذا به یحیی گفتم: از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) شنیدم، که میفرمودند:
«إنَّكَ تُقْتَلُ، و تُصْلَبُ، كَمَا قُتِلَ أَبُوكَ وَ صُلِبَ.»
(همانا تو کشته ميشوي، و به دار آویخته میگردی، همانگونه که پدرت کشته شد، و به دار آويخته گشت.)
پس يحيي از شنيدن اين خبر، رنگ صورتش تغيير كرد، و اين آيهٔ مباركه را تلاوت نمود: (يَمْحُو اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَ يُثْبِتُ ۖ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ(1))...(2)
به هر تقدیر، يزيد بن وليد بن عبد الملك در شب جمعه، بيست و سوّم جمادي الآخر سال صد و بیست و شش هجری علم خلافت برافراشت. و در این هنگام، مردم شام، پسر عمویش، وليد بن يزيد بن عبد الملک را از خلافت خلع كردند، و دست بيعت با يزيد دادند. آنگاه يزيد، فرمان قتل وليد را صادر کرد، و گفت: هر كس سر او را بياورد، صد هزار درهم جايزه میگيرد. لذا اصحاب او به جانب «بحراء»، كه نام روستائی در دمشق بود، رفتند، و وليد را محاصره كردند، در آن هنگام وليد گفت: حال من در امروز، مثل حال عثمان بن عفّان است. پس بر سر او ريختند، و خون ولید را ريختند، و سرش را جدا كردند، و در دمشق گرداندند، و پس از آن به دروازهٔ دمشق آويزان کردند.(3)
مدّت خلافت يزيد بن ولید بن عبد الملک، از زمان قتل وليد بن یزید بن عبد الملک، تا وقتيكه وفات او رسيد، پنج ماه و دو شب بوده است. و او در روز يكشنبه، هلال ذي الحجهٔ سال صد و بیست و شش هجری، در دمشق وفات كرد، و ما بين «باب جابيه»، و «باب صغير» مدفون گشت، و عمرش در آن زمان به چهل و شش، و یا به چهل سال رسيده بود.(4)
وقتی يزيد بن وليد بن عبد الملك از دنيا رفت، به حسب وصيّت او، برادرش ابراهيم، بر تخت سلطنت نشست. و مدّت چهار ماه، يا دو ماه، و ده روز خلافت کرد. ولكن خلافت بر او مستقر نبود، و در ايّام خلافت او، هرج و مرج، و اختلاط، و اختلاف كلمه به وجود آمد. مردم يك هفته به او، با عنوان خلیفه سلام ميکردند، و يك هفته، اعتنائی به او نمينمودند. امر بدين منوال بود، تا آنكه مروان بن محمّد خروج كرد، و از جزيره، داخل دمشق شد، و آماده جنگ با ابراهیم
گشت. ابراهيم نیز چون دولتش قوّت و قدرتي نداشت، به ناچار فرار کرد، مروان نیز او را دنبال کرد، و در نهایت او را به قتل رساند، و جسدش را به دار آویخت.(1)
از زمان ابراهيم و مروان، سلطنت بني مروان رو به ضعف و اضمحلال آورد، تا وقتيكه مروان گشته شد، پس به يكباره دولت از آنها، به بني عبّاس منتقل گشت. در ايّام خلافت ابراهيم، و به قول بعضي در ايّام وليد، حضرت باقر العلوم(علیه السلام)به شهادت رسیدند.(2)
و در روز دوشنبه، چهاردهم صفر سال صد و بیست و هفت هجری، بعد از قتل ابراهيم در «دمشق»، يا در «حرّان»، كه يكي از شهرهای مصر است، مردم با مروان بن محمّد بن مروان بن حکم بيعت كردند.(3)
و مروان ملقب به «حمار» بود، و در اينکه چرا او به این لقب مشهور شد، دلايل مختلفی گفته شده است. و در کتاب «اخبار الدول» آمده است: مروان به سبب كثرت صبرش بر شدائد، و سختیهای جنگ، و اینکه هيچگاه از جنگ روي برنميتافت، ملقب به حمار شده بود. و از اين باب است كه ميگويند: «فُلانٌ أصبَرُ مِن حِمارٍ في الحُروُب؛ فلانی در جنگها از خر شکیباتر است.»(4)
مروان بن محمّد بن مروان بن حکم، در اوائل سال صد و سی و دو هجری گشته شد، و ايّام خلافت او، تا وقتيكه كشته گشت، پنج سال، و ده روز، و به قول ديگری: پنج سال، و سه ماه بوده است.(5)
در ايّام خلافت مروان، عبد الرحمن بن محمّد، معروف به أبو مسلم مَروَزي خراساني، قیام كرد. و مردم را به بيعت نمودن با ابراهيم بن محمّد بن علیّ بن عبد اللّه بن عبّاس بن عبد المطلب، ملقب به امام دعوت نمود. و نصر بن سيّار، كه در آن زمان، از گماشتگان مروان، در بلاد خراسان بود، دولتش رو به ضعف و اضمحلال آورده بود. لذا او هر چه با مروان مكاتبه كرد، و از او کمک
خواست، مروان نتوانست او را ياري كند، و لشكر براي او روانه نمايد. چرا که در آن وقت، مروان نیز مشغول دفع خوارج، و جنگ با آنها بود.(1)
نصر بن سيّار، چون تاب مقاومت در برابر أبو مسلم را نداشت، به ناچار از حکومت خراسان دست كشيد، و به طرف ري سفر كرد، و از آنجا، به ساوه رفت، و در ساوه، از كثرت حزن و غصه وفات كرد. و از طرف دیگر نیز كار أبو مسلم بالا گرفت، و خراسان را تصرف نمود، و امر كرد که مردم لباس سياه را شعار خود نمایند، و رنگ پرچمها را نيز سياه قرار دهند.
وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، مدّتها قبل از به حکومت رسیدن بنی عبّاس، به کمک أبو مسلم خراسانی، از این امر خبر داده بودند. و تصریح نموده بودند، که أبو مسلم، در این مسأله نقش پر رنگی خواهد داشت. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در اینباره، از زکار بن ابی زکار واسطی روایت فرموده است:
در محضرحضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، که مردی سر مبارک حضرت را بوسید، پس حضرت لباس او را لمس کردند، و به او فرمودند: تا امروز لباسی سفیدتر، و زیباتر از این ندیده بودم، عرض کرد: فدای شما شوم! این لباس سرزمین ما میباشد، و من بهتر از این نوع لباس را برای شما هدیه آوردهام. حضرت فرمودند: ای معتب! هدیه را از او بگیر. سپس آن مرد خارج شد، و حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) بعد از رفتن او فرمودند:
«صَدَقَ الْوَصْفُ، وَ قَرُبَ الْوَقْتُ، هَذَا صَاحِبُ الرَّایَاتِ السُّودِ الَّذِی یَأْتِی بِهَا مِنْ خُرَاسَانَ. ثُمَّ قَالَ: یَا مُعَتِّبُ! الْحَقْهُ فَسَلْهُ مَا اسْمُهُ. ثُمَّ قَالَ: إِنْ کَانَ عَبْدَ الرَّحْمَنِ، فَهُوَ وَ اللَّهِ هُوَ.»
(اوصاف بر او تطبیق میکند، و زمانش نزدیک شده است. این همان صاحب پرچمهای سیاه میباشد، که با آنها از خراسان خواهد آمد. سپس فرمودند: ای معتب! خود را به او برسان، و از او نامش را سؤال کن، سپس فرمودند: اگر نامش عبد الرحمن باشد، به خدا قسم این همان شخص است.)
1) . تتمة المنتهی، ص188.
راوی میگوید: معتب برگشت، و به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کرد: او گفت: نام من عبد الرحمن است. راوی میگوید: وقتی فرزندان عبّاس حاکم شدند، به او نگاه کردم، و دیدم که او، عبد الرحمن، أبو مسلم میباشد.
به هر تقدیر، مروان چون مطلّع شد، كه ابراهيم الامام، خيال سلطنت دارد، و أبو مسلم مردم را به بيعت با او فرا ميخواند، به گماشتگان خود نوشت، در هر جا که ابراهيم را یافتید، او را دستگير نمايید. پس ابراهيم را در روستای كداد و حُميمه دستگير كردند، و نزد مروان فرستادند، مروان او را در حرّان زندانی كرد، و ابراهیم مدّتي در زندان بود، تا آنكه انباني را پر از آهك كردند، و سر ابراهیم را در ميان آن نمودند، ابراهيم مدّتي دست و پا زد، تا از دنیا رفت.(1)
در ايّامي كه ابراهيم در حبس بود، چون از آزاد شدن خود نااميد شده بود، وصيّت نامهای نوشت، و برادر خود، عبد اللّه سفاح را به عنوان خلیفه و جانشین خود قرار داد. و آن وصيّت نامه را به شخصي سپرد، و گفت: اين مكتوب را با خود نگاهدار، هر زمانیكه من كشته شدم، آن را به سفاح برسان.
وقتی ابراهيم كشته شد، و آن مكتوب در حميمه به سفاح رسيد، منصور دوانیقی برادرش را، با عموی خود، عبد اللّه بن علیّ، به همراه جماعتي از اهل بيت خويش، طلبيد، و به موازرت و همراهي ايشان، به جانب كوفه شتافت. آنها در سال صد و سي و دوّم هجری، در كوفه، مردم را به بيعت سفّاح فرا میخواندند، مردم نيز با او بيعت ميكردند. پس در آن هنگام سفّاح لشكر خود را، با لشکر أبو سلمۀ خلّال، به هم ضمیمه کرد، و در كوفه عموی خود، داوود بن علیّ را، به عنوان خليفه قرار داد، و عموی ديگر خود، عبد اللّه بن علیّ را به جنگ با مروان فرستاد.(2)
عبد اللّه با لشکر خراسان راه پيمود، تا در «زاب موصل»، در دوّم جمادي الآخر سال صد و سی و دو هجری، با لشکر مروان رو به رو شد، و جنگ سخت، و شدیدي بين آنها واقع شد، و در نهایت لشكر بني عبّاس پیروز شد، و تعداد زیادی از لشكر مروان را كشتند، و بسياري از آنها هم در آب غرق شدند. به نحویکه فقط تعداد کسانی که از لشکر مروان، از بني اميّه غرق شدند،
به سيصد تن نفر میرسید. و امّا افرادی که در لشکر مروان، از غير بني اميه بودند، و در آب غرق شده بودند، تعداد بيشماری را شامل میشدند.
به هر تقدیر، لشكر مروان متفرق شد، و او در روز شنبه، يازدهم جمادي الآخر سال صد و سی و دو هجری، به طرف موصل فرار كرد، و چون اهل موصل او را راه ندادند، از آنجا به حران رفت، چرا که خانهٔ مروان، و خزانههای او، در «حران» بود. و اهل حران، با امير المؤمنين(علیه السلام) در نهايت عداوت و عناد بودند، و همیشه آن حضرت را سب ميكردند، حتّي در زمانیکه دیگر کسی به امیر المؤمنین(علیه السلام)لعن نمیکرد، اهل حران، لعن به حضرت را ترك نكردند، و ميگفتند:
«لَاْ صَلَاْةَ إِلَّاْ بِلَعْنِ أَبِیْ تُرَاْبٍ.»(1)
(نماز بدون لعن أبو تراب - یعنی حضرت علىّ(علیه السلام)- نماز نيست.)
مروان از ترس عبد اللّه، در حران توقف نکرد، و با خانواده خود، و جماعتی از بني اميّه، و بقيهٔ لشکر خود، از حران بيرون آمد، و به طرف نهر اردن، و فلسطين سفر كرد. عبداللّه بن علیّ نیز به جانب حران آمد، و قصر مروان را خراب كرد، و خزائن، و اموال او را غارت نمود، آنگاه به جانب دمشق رفت، و اهل دمشق را محاصره كرد، و وليد بن معاوية بن عبد الملك را، با جماعت بسياری از مردم شام كشت. و يزيد، و برادر او را، با عبد الجبار بن يزيد بن عبد الملك اسير كرد، و به نزد سفّاح فرستاد، سفاح هم آنها را كشت، و جنازهٔ آنها در حيره به دار آويخت.
آنگاه عبد اللّه به جهت دفع مروان، به جانب نهر اردن، سفر كرد، و در نيمۀ ذي القعدهٔ سال صد و سی و دو هجری، به آنجا رسيد، و جماعت بسياري از بني اميّه، كه بیشتر از هشتاد نفر بودند را كشت.(2)و بعد برای دفع مروان حركت كردند، و در بوصير، كه از روستاهای فيّوم است، مروان را يافته، و او را محاصره نمودند. در اين وقت مروان در كنيسۀ بوصير بود، وقتی صداي هياهوي لشكر را شنيد، شمشير كشيد، و بيرون دويد. لشكر بني عبّاس هم دور او را احاطهكردند، و با وي جنگ كردند، تا او را كشتند. و عامر بن اسماعيل امر كرد، سر او را قطع نمایند، و زبانش را ببرند، و دور افكند. در همان زمان نیز گربهاي حاضر شد، و زبان مروان را خورد.
و از عجائب روزگار آنكه قبل از اين واقعه، مروان شنيده بود، كه یکی از خادمانش، نمامي كرده است. لذا زبان او را بريده بود، و همين گربه زبان او را هم خورده بود. به هر صورت در روز يكشنبه، بيست و هفتم ذي الحجهٔ سال صد و سی و دو هجری، مروان كشته شد، و دولت بني اميه منقرض گشت.(1)مدّت سلطنت مروان، تا زمان بيعت مردم با سفّاح، پنج سال، و هفتاد روز بوده است. و تا زمانيكه كشته شد، پنج سال، و ده ماه، و دو روز طول کشید. لذا از زمان بيعت مردم با سفّاح، و قتل مروان، هشت ماه میباشد.(2)
بعد از آنکه بنی عبّاس به قدرت رسیدند، بني اميه دو گروه شدند: يك دسته از آنها کسانی بودند، كه در شام اقامت داشتند، و با كشته شدن مروان، منقرض شدند. و گروه ديگری از آنها، افرادی بودند، كه از ترس حکومت بنی عبّاس در مغرب زمين اقامت كردند، و سببش آن شد كه چون خلافت، به بني عبّاس منتقل شد، آنها در صدد قتل بنی امیه بر آمدند، و ايشان را در هر جائیکه مییافتند، میكشتند. و هر چه آنها فرار میكردند، به جستجوي ايشان برمیآمدند، و ايشان را زنده نمیگذاشتند.
و از جمله كسانيكه فرار كردند، و از این ماجرا جان به در بردند، عبد الرحمن بن معاوية بن هشام بن عبد الملك، به همراه برخی از اطرافیانش بود. كه به جانب مغرب فرار كرد، و اهل اندلس در سال صد و سی و نه هجري، با او بیعت کردند. و او در سال صد و هفتاد و یک هجری، وفات كرد، و پسرش هشام بن عبد الرحمن به جاي او نشست. و بعد از او، فرزندش حَكَم بن هشام، و سپس عبد الرحمن بن حكم، و بعد محمّد بن عبد الرحمن به خلافت رسیدند. لذا پيوسته سلطنت از پدران به پسران، و برادران منتقل شد، تا به اميّه رسيد، که در این زمان، دولت بني اميهٔ ساكنِ اندلس نیز منقرض شد.(3)
به هر ترتیب در روز جمعه، سيزدهم ربيع الاوّل، و يا نيمهٔ جمادي الآخر سال صد و سی و دو هجری، سفاح لباس خلافت پوشيد، و مردم با وي بيعت كردند. سپس او به طرف مسجد رفت، و بر منبر قرار گرفت، و ايستاده خطبۀ روز جمعه را خواند. به همین خاطر صداي مردم بلند شد،
كه سنّت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را احیا کردی، و اين سخن كنايهای به بني اميّه بود. چرا که آنها نشسته خطبه ميخواندند.(1)
سفّاح مردي رئوف و مهربانی بود، و در وقت طعام، از همهٔ حالات خوشحالتر، و گشاده روئيش بيشتر بود. سفاح، أبو سلمه حفص خلال را وزير خود كرده بود، و او را وزير آل محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)ميگفتند. و این خود نشان دهندهٔ آن است، که بنی عبّاس از نام اهل بیت(علیهم السلام)، برای به قدرت رسیدن نهایت سوء استفاده را نمودند. أبو سلمه حفص خلال، اوّلین كسي بود، كه در دولت بنی عبّاس، وزارت بر او قرار گرفت. ولی أبو مسلم خراسانی درصدد قتل او برآمد، و مترصد فرصت بود، تا آنکه وقتی شبي أبو سلمه از خانهٔ سفّاح بيرون آمد، كه به خانهاش برود، اصحاب أبو مسلم بر سر او ريختند، و خونش را ريختند.
قتل أبو سلمه بعد از چهار ماه از خلافت سفاح اتفاق افتاد. و چون دولت بنی عبّاس با سعي و کوششهای أبو مسلم مَروزی خراسانی مستقر شده بود، سفّاح، به او آسيبي نرساند، بلكه به او احترام هم ميكرد. سفّاح چهار سال و نه ماه خلافت كرد. و در روز يكشنبه، دوازدهم ذي الحجۀ سال صد و سی شش هجری قمری، سفّاح در انبار، در شهری كه خودش بنا كرده بود، و نام آنجا را هاشميه قرار داده بود، از دنيا رفت. و در آن زمان سي و سه، يا سی و دو سال از عمرش گذشته بود.(2)
وقتی سفّاح از دنیا، منصور دوانیقی، به سلطنت رسید. و در اوّلین اقدام خود، در بیست و پنج شعبان سال صد و سی و هفت هجری، دستور قتل أبو مسلم خراسانی را صادر کرد، از این رو او در «رومية المداين» كشته شد.
وجود نازنین حضرت اميرالمؤمنين(علیه السلام)در يكي از خطبههاي خود از خلافت بني اميّه، و انتقال آن به بني عبّاس خبر داده بودند. و در آن خطبه به اوصاف مشهور، و خصائصبعضي از خلفاء بني عبّاس اشاره فرموده بودند. و در قسمتی از آن خطبه، که محدّث بزرگ جهان شیعه، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدس سره)آن را نقل کرده است: حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)میفرمایند:
«وَیْلُ هَذِهِ الْأُمَّةِ مِنْ رِجَالِهِمْ الشَّجَرَةِ الْمَلْعُونَةِ الَّتِی ذَكَرَهَا رَبُّكُمْ تَعَالَی أَوَّلُهُمْ خَضْرَاءُ وَ آخِرُهُمْ هَزْمَاءُ ثُمَّ یَلِی بَعْدَهُمْ أَمْرُ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ رِجَالٌ أَوَّلُهُمْ أَرْأَفُهُمْ وَ ثَانِیهِمْ أَفْتَكُهُمْ وَ خَامِسُهُمْ كَبْشُهُمْ وَ سَابِعُهُمْ أَعْلَمُهُمْ وَ عَاشِرُهُمْ أَكْفَرُهُمْ یَقْتُلُهُ أَخَصُّهُمْ بِهِ وَ خَامِسَ عَشَرَهُمْ كَثِیرُ الْعَنَاءِ قَلِیلُ الْغَنَاءِ سَادِسَ عَشَرَهُمْ أَقْضَاهُمْ لِلذِّمَمِ وَ أَوْصَلُهُمْ لِلرَّحِمِ كَأَنِّی أَرَی ثَامِنَ عَشَرَهُمْ تَفْحَصُ رِجْلَاهُ فِی دَمِهِ بَعْدَ أَنْ یَأْخُذَ جُنْدُهُ بِكَظَمِهِ مِنْ وُلْدِهِ ثَلَاثُ رِجَالٍ سِیرَتُهُمْ سِیرَةُ الضَّلَالِ...»(1)
(وای بر این امّت از مردانِ درخت ملعونه، که پروردگار شما آن را - در قرآن - ذکر کرده است. اوّل کار آنها سرسبز، و آخر کار آنان شکافته شده است. سپس بعد از آنها امر ولایت أمّت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)را مردانی بر عهده میگیرند، که اوّلین آنها مهربانترین آنان میباشد. و دوّمین آنها خونریزترین آنان است. و پنجمین آنها مقتدرترین، آنان خواهد بود. و هفتمین آنها عالمترین آنان میباشد. و دهمین آنان کافرترین آنها است. که یکی از نزدیکانش او را میکشد. و پانزدهمین آنها رنجش بسیار، و ثروتش اندک است. و شانزدهمین آنان بیش از همه ادای حقّ، و صلهٔ رحم میکند. گویی که من هیجدهمین آنان را میبینم، که پاهایش در خون خودش حرکت میکند، بعد از اینکه خشمگین شده و سربازش را سرزنش میکند. از فرزندان او سه مرد هستند، که سیرهٔ آنها، سیرهای گمراه کننده است...)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در توضیح این خطبه شریف، که در این نوشتار، قسمتی از آن آورده شده، و دانشپژوهان برای مطالعهٔ کامل خطبه میتوانند، به کتاب «بحارالانوار»، یا کتاب «مناقب» مرحوم ابن شهرآشوب (قدس سره)مراجعه کنند، نگاشته است: فرمایش حضرت علیّ(علیه السلام)که فرمودهاند:
1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج2، ص276؛ عنه البحار، ج41، ص322).
«أوّلهم خضراء»، به دلیل آن میباشد، که خداوند در قرآن کریم بنی امیه را، به درخت ملعون تشبیه کرده است. لذا وجود نازنین حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)آنها را در آغاز کارشان، که حکومتشان قدرتمند، و زندگیشان پررونق بود، به درخت سرسبز تشبیه کردهاند. و در أواخر حکومت بنی امیه، که اوضاع آنها بر عکس شده بود، حضرت، آنها را به درخت شکافته شده، تشبیه کردهاند.
و امّا دربارهٔ بنی عبّاس، بر هر کسی که به تاریخ مراجعه کند، مخفی نیست، که أوّلین حاکم آنها، که سفّاح بوده، مهربانترین آنها میباشد. و دوّمین خلیفهٔ آنها، که منصور بوده، خونریزترین آنها بوده است. و بیش از همهٔ آنها با حیله و نیرنگ، مردم را به قتل میرساند. و پنجمین آنها، که هارون الرشید بوده است، مقتدرترین آنها میباشد. زیرا حکومت هیچیک از آنها مانند حکومت او استحکام پیدا نکرد. و هفتمین آنها مأمون میباشد، که او در بین حکام بنی عبّاس عالمترین آنها بوده است. و شهرت علم زیاد او، در میان دیگر پادشاهان نیاز به توضیح ندارد.
و دهمین حاکم بنی عبّاس، که متوکل بوده، کافرترین آنها است. بلکه بهخاطر پافشاری در تعقیب، و شکنجهٔ اهل بیت(علیهم السلام)، و شیعیان آنها، و دیگر افراد، در بین همهٔ انسانها، کافری چون او نبوده، و نخواهد بود. و پانزدهمین آنها، معتمد علی اللّه، أحمد بن متوکّل بوده است. و اگرچه زمان خلافت او بیست و سه سال بود، ولی بیشتر زمان حکومتش را درگیر جنگ با صاحب الزنج، و دیگران بوده است. به همین خاطر حضرت علیّ(علیه السلام)او را به رنج فراوان، و ثروت کم توصیف فرمودهاند.
و شانزدهمین خلیفهٔ بنی عبّاس، معتضد باللّه بوده است. که روزی در خواب، مردی را مشاهده کرد، که به دجله آمد، و دستش را به طرف دجله دراز کرد، پس همهٔ آب آن، در دستش جمع شد، سپس دستش را باز نمود، و آب جوشید. و بعد از معتضد سؤال کرد، آیا مرا میشناسی؟گفت: نه .فرمود: من علیّ بن ابی طالب هستم، وقتی بر تخت خلافت نشستی، به فرزندان من نیکی کن. از این رو وقتی او به خلافت رسید، علویان را دوست داشت، و به آنها نیکی میکرد. به همین دلیل، حضرت علیّ(علیه السلام)او را به ادای حقّ، و صلهٔ رحم توصف فرمودهاند.
و هجدهمین حاکم بنی عبّاس، جعفر، ملقّب به مقتدر باللّه بوده است. که مونسِ خادم، از لشکر او جدا شد، و به طرف موصل رفت، و آنجا را تصرف نمود. و بعد از آنکه سپاهی جمعآوری نمود، و دو مرتبه بازگشت، و در بغداد با مقتدر جنگ نمود، و سپاه او را شکست داد. بعد از مقتدر، سه نفر از فرزندانش به خلافت رسیدند: محمّد، مشهور به راضی باللّه. و ابراهیم، معروف به متّقی باللّه. و فضل که ملقب به مطیع للّه بوده است.(1)
حکومت بنی عبّاس، سی و هفت حاکم داشته است، که شرح حال آنها، در دیگر کتابها به تفصیل آمده است، و این مختصر در صدد بیان شرح حال همهٔ آنها نیست، و قدری از زندگینامهٔ آنها که مربوط به دوران امامت حضرت امام صادق(علیه السلام)میباشد، آورده خواهد شد. به هر تقدیر، در دوازدهم، ذي الحجۀ سال صد و سی و شش هجری، كه سفّاح وفات كرد، از مردم، براي برادرش أبو جعفر، منصور دوانیقی بيعت گرفتند، و منصور در آن روز به مكّه رفته بود، لذا با مردم حجّ خود را انجام داد، و به كوفه مراجعت كرد، و در هاشميه، بر تخت سلطنت نشست، و مردم دوباره با او بيعت كردند.
منصور نيز در ششم ذي الحجهٔ سال صد و پنجاه و هشت هجری، در راه مكّه، و در «بثر ميمون» به درک واصل شد، و در «حجون» او را دفن کردند. در زمان مرگش، نه روز مانده بود، تا بيست و دو سال خلافت کرده باشد. و در زمان مرگ، سن او به شصت و سه سال رسيده بود. و وقتی منصور از دنيا رفت، ششصد هزار هزار درهم، و چهارده هزار هزار دينار از او مانده بود. او مردی بخیل بود، و به جهت اینکه در امور مالی، با زیر دستان خود، حتّی «دوانيق» را هم محاسبه میکرد، به او لقب دوانیقی داده بودند.(2)
وقتی وليد بن يزيد بن عبد الملك بن مروان كشته شد، و سلطنت بني اميّه رو به ضعف و زوال آورد، جماعتي از بني عبّاس و بني هاشم، كه از جملۀ آنها أبو جعفر منصور، و برادران او، سفّاح،و ابراهيم بن محمّد، و عموي او، صالح بن علیّ، و همچنین محمّد ديباج، و عبد اللّه محض، و
فرزندانش، محمّد و ابراهيم، و عدهای دیگر، در «اَبواء» جمع شدند، و اتفاق كردند كه با یکی از پسران عبد اللّه محض(1)بيعت كنند، و يك نفر از آنها را به عنوان خلیفه انتخاب کنند.
و از قضا آنها، محمّد بن عبد اللّه محض را بدین منظور انتخاب كردند. و به او مهدي هم ميگفتند، چرا که از خاندان رسالت(علیهم السلام)، به آنها خبر رسیده بود، که مهدي آل محمّد(علیهم السلام)همنام پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)است. و مالك زمین خواهد شد، و شرق، و غرب عالم را پر از عدل و داد خواهد كرد، بعد از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد. لذا آنها با محمّد بيعت كردند.(2)
سپس از امام جعفر صادق(علیه السلام)نیز خواستند، که با محمّد بن عبد اللّه محض، بیعت کنند. ولی حضرت فرمودند: اين كار را نكنيد، چرا كه اگر بيعت شما با محمّد، به گمان آن میباشد، كه او همان مهدي موعود(علیه السلام)است، اين گمان شما خطا میباشد. و محمّد بن عبد اللّه محض، مهدي موعود(علیه السلام)نيست، و اين زمان هم، زمان خروج او نخواهد بود. و اگر اين بيعت شما، به جهت آن است، كه خروج كنيد، و امر به معروف، و نهي از منكر نماييد، باز هم بيعت با محمّد اشتباه است. چرا كه هماکنون، تو، ای عبد اللّه! از نظر سن و سال، شیخ بني هاشم هستي، چگونه تو را بگذاريم، و با پسرت بيعت كنيم؟!
عبد اللّه محض گفت: چنين نيست، كه تو ميگويي، و به جهت حسادتی که داری، از بیعت با محمّد امتناع میکنی. لذا حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)دستي بر شانهٔ سفّاح گذاشتند، و فرمودند: به خدا سوگند، اين سخن من از باب حسادت نيست، بلكه خلافت متعلق به اين مرد است، و بعد از او، برادرش - یعنی منصور دوانیقی - و اولادهاي ايشان، به خلافت خواهند رسید. و خلافت به شما - یعنی به فرزندان امیر المؤمنین(علیه السلام)- نمیرسید.
سپس حضرت، دستي بر كتف عبد اللّه محض زدند، و فرمودند: به خدا قسم، خلافت بر تو، و پسران تو، فرود نخواهد آمد. و همانا هر دو فرزند تو كشته خواهند شد. حضرت صادق(علیهالسلام)، اين سخن را فرمودند، و برخاستند، و بعد بر دست عبد العزيز بن عمران زُهري تكيه فرمودند، و بيرون رفتند. در حالیکه به عبد العزيز میفرمودند:
«صاحب رِداي زرد - یعنی منصور دوانیقی - را نگاه کردي؟ عرض کرد: بله. فرمودند: به خدا سوگند، او عبد اللّه را خواهد كشت.»
عبدالعزيز خدمت حضرت عرض کرد: محمّد، فرزند عبد اللّه را هم خواهد كشت؟ حضرت فرمودند: بله. عبد العزيز میگوید: در آن هنگام، با خودم گفتم: به پروردگار كعبه، اين سخن امام صادق(علیه السلام)، از روي حسادت است! ولی از دنيا بيرون نرفتم، تا آنکه هر آنچه را حضرت به من فرموده بودند، و مرا از آن با خبر کرده بودند را با چشمان خودم ديدم.
بعد از رفتن حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، اهل مجلس هم متفرّق شدند، ولی عبد الصمد، و منصور دوانیقی، دنبال حضرت رفتند، وقتی به آن حضرت رسيدند، خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردند: آيا آنچه در مجلس فرمودید، حقیقت دارد؟ حضرت فرمودند: به خدا سوگند حقیقت دارد، و اين از علومي میباشد، كه به ما رسيده است. لذا بني عبّاس این سخن حضرت را، با یقینی دو چندان باور داشتند، و از آن روز خود را برای این امر مهیا نمودند، تا زمانيكه امر خلافت را درك كردند.(1)خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)بعد از نقل این روایت، نگاشته است:
«اگر چه از گفتگوهای عبد اللّه محض، با حضرت امام صادق(علیه السلام)، سوءِ رأي او ظاهر میباشد، ولی اخبار بسياري در مدح ايشان وارد شده است، و حضرت صادق(علیه السلام)، هنگاميكه ايشان را، در مدينه اسير كردند، و به جانب كوفه ميبردند، براي ايشان بسيار گريستند، و در حقّ انصار نفرين فرمودند، و از كثرت حزن و اندوه، تب كردند، و تعزيت نامه براي عبد اللّه، وساير اهل بيت او فرستادند، و در آن، از عبد اللّه، به عبد صالح، تعبير فرمودند، و در حقّ ايشان به سعادت دعا كردند.»(2)
به هر تقدیر محمّد و ابراهيم، پسران عبد اللّه محض، همواره در حال و هواي خلافت زندگی ميکردند، و مهیای قیام بودند، تا آنكه ابو العبّاس سفّاح، به خلافت رسید، و از آن وقت آنها فراری شدند، و از مردم متواري گشتند. چرا که بنی عباس، به جهت بیعتی که قبل از به خلافت رسیدن، با آنها کرده بودند، در صدد به قتل رساندن ایشان بودند. امّا به هر ترتیب، سفّاح، جناب عبد اللّه محض را، بزرگ ميداشت، و خیلی او را اكرام ميكرد. ولی گهگاه نیز، از عبد اللّه سؤال ميكرد، كه پسران تو، محمّد و ابراهيم، در كجا هستند؟ و چرا آنها با شما به نزد من نمیآیند؟! و عبد اللّه محض نیز ميگفت: مخفی بودن آنها از خليفه، به جهت امري نيست، كه باعث كراهت شما شود.(1)
سفّاح همیشه اين سخن را، به عبد اللّه محض ميگفت، و عيش او را منغّص مينمود، تا آنکه يك مرتبه، به وي گفت: اي عبد اللّه! پسران خود را پنهان كردهاي؟ هر آينه محمّد و ابراهيم، هر دو نفرشان كشته خواهند شد. عبد اللّه چون اين سخن را از او شنيد، با حالت حزن و اندوه، از نزد سفّاح، به منزل خود مراجعت كرد. حسن مثلّث، وقتی آثار حزن را، در صورت عبد اللّه ديد، پرسيد: اي برادر! سبب حزن تو چيست؟ عبد اللّه نیز، مطالبۀ سفاح را در باب فرزندانش، محمّد و ابراهيم، براي او نقل كرد. حسن گفت: اين دفعه كه سفاح از حال ايشان سؤال كرد، بگو عمّوی آنها، از حالشان خبر دارد، تا من او را از اين سخن ساكت كنم.
لذا دفعهٔ بعد، كه سفّاح، صحبت پسران عبد اللّه را به ميان آورد، عبد اللّه گفت: عموی آنها حسن، از حالشان باخبر است. از این رو سفاح صبر كرد، تا عبد اللّه از خانهاش خارج شود، سپس حسن مثلث را احضار نمود، و از او، دربارهٔ محمّد و ابراهيم، سؤال كرد. حسن مثلث هم به او گفت: اي امير! با شما به نحوی صحبت کنم، كه رعيت با سلطان گفتگو میکند. يا به نحویصحبت كنم، که مردی با پسر عمویش گفتگو ميکند؟ سفاح گفت: به نحوی صحبت كن، كه مردی با پسر عموی خود صحبت میکند.
حسن گفت: ای امير! به من بگو: اگر خداوند متعال مقدّر كرده باشد، كه محمّد و ابراهيم، به منصب خلافت برسند، تو و تمام مخلوقات آسمان و زمين، ميتوانند ايشان را از رسیدن به خلافت، دفع کنند؟ گفت: نه، به خدا نمیتوانند. آنگاه گفت: اگر خداوند متعال خلافت را برای
1) . تتمة المنتهی، ص239.
آنها مقدّر نكرده باشد، آیا اگر تمام اهل زمین و آسمان جمع شوند، ميتوانند آنها را به خلافت برسانند؟ سفّاح گفت: نه، به خدا نمیتوانند. سپس حسن مثلث، به سفاح گفت: ای امیر! پس چرا از اين پيرمرد، همیشه در مورد فرزندانش سؤال ميكنید؟ و نعمت خود را بر او منغّص ميفرمائيد؟ سفاح گفت: از پس، ديگر نام آنها را نخواهم برد. و از آن به بعد، تا زنده بود، ديگر نام فرزندان عبد اللّه محض را نبرد. و بعد از مدّتی نیز، سفاح، به عبد اللّه محض اجازه داد، كه به مدينه برگردد.(1)
ماجرا اينگونه بود، تا زمانيكه سفّاح وفات کرد، و منصور دوانيقي به خلافت رسید. و منصور به جهت خباثت طينتی که داشت، يكباره دل بر قتل محمّد و ابراهيم، فرزندان عبد اللّه محض بست. لذا منصور در سال صد و چهل هجری، از راه مدينه، به زیارت خانهٔ خدا رفت، و چون به مدينه رسيد، عبد اللّه محض را احضار نمود، و از او دربارهٔ فرزندانش سؤال كرد. عبد اللّه گفت: نميدانم آنها در كجا هستند، ولی منصور با تندی با عبد اللّه حرف زد، و بعد دستور داد، تا در خانهٔ مروان در مدينه، عبد اللّه محض را زندانی و حبس نمایند.
و بعد از زندانی نمودن عبد اللّه محض، تعدادی ديگر از آل ابوطالب(علیهم السلام)، مانند: حسن، و ابراهيم، و ابوبكر، برادران عبد اللّه محض، و همچنین حسن بن جعفر بن حسن مثنّي، و سليمان، و عبد اللّه، و علیّ، و عبّاس، پسران داوود بن حسن مثنّي، و همچنین محمّد، و اسحاق، پسران ابراهيم بن حسن مثنّي، و همچنین عبّاس، و علیّ عابد، پسران حسن مثلّث، و علیّ، فرزند محمّد نفس زكيّه، و جمعی دیگر را به تدريج دستگیر نمود. و سپس همهٔ آنها را زندانی کرد.(2)
پس رياح بن عثمان، به دستور منصور، جماعت بني حسن را در زندان، در قيد و بند كرد، و بر آنها كار را به شدّت تنگ كرد. و در اين ايّامي كه آنها در زندان بودند، گهگاهي رياح بن عثمان، بعضي از ناصحين را به نزد عبد اللّه محض ميفرستاد، كه او را نصيحت كنند، تا شايد مكان فرزندانش را اطلاع دهد. ولی عبد اللّه محض ميگفت: بليّۀ من، از بليّه خليل الرّحمن، بيشتر است. چرا که او، مأمور به ذبح فرزند خود شد، و حال آنکه ذبح فرزند او، اطاعت خداوند
بود. ولی مرا امر ميكنند، كه فرزندان خود را به آنها نشان دهم، تا فرزندانم را بكشند، و حال آنكه كشتن آنها، معصيت خداوند متعال ميباشد.(1)
پس تا سه سال، آنها در مدينه، در حبس بودند، تا سال صد و چهل و چهار هجری، فرا رسيد، و منصور دوانیقی دوباره به زیارت خانهٔ خدا رفت، و چون از مكّه مراجعت نمود، داخل مدينه نشد، و به «رَبَذه» رفت. و دستور داد آنها را به نزدش ببرند. لذا رياح بن عثمان، به اتّفاق ابو الأزهر، فرزندان امام حسن(علیه السلام)را، با محمّد ديباج، برادر مادري عبد اللّه محض، در غل و قيد كردند، و با كمال شدّت، و سختي، آنها را به طرف ربذه حركت دادند. هنگاميكه آنها را به ربذه ميبردند، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از پشت حجاب، به ايشان مینگريستند، و به شدّت گريه میکردند. به نحویكه اشک ديدهگان مبارک حضرت، بر محاسن شریفشان جاري گشت، و بر طايفهٔ انصار نفرين كردند، و فرمودند:
«انصار به شرايط بيعت، با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)وفا نكردند. زیرا آنها، به شرط حفظ و حراست، از فرزندان حضرت، با ایشان بيعت كرده بودند.»
بنابر روايتي، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، بعد از دیدن آنها از راه دور، داخل خانهٔ خود شدند، و تب كردند، و بيست شب، در تب و تاب بودند، و شب و روز ميگريستند، تا آنكه اطرافیان بر آن حضرت ترسيدند. به هر تقدیر وقتی آنها را وارد ربذه كردند، ايشان را درآفتاب نگاه داشتند، و مدّت زماني نگذشته بود، كه مردي از جانب منصور دوانیقی بيرون آمد، و محمّد ديباج را به نزد منصور برد.
راوي گفته است: مدّت زمان زیادي نگذشته بود، كه صداي تازيانه بلند شد. و آن تازيانههايي بود، كه به محمّد ميزدند. و چون محمّد را برگرداندند، ديديم به قدری او را تازيانه زده بودند، كه چهره، و رنگ او، كه مانند سبيكۀ نقره بود، به صورت رنگ زنگيان شده بود، و يك چشم او به واسطۀ تازيانه، از كاسهٔ چشمش، بيرون آمده بود.(2)
آنگاه محمّد را آوردند، و در کنار برادرش، عبد اللّه محض قرار دادند. و عبد اللّه، به محمّد خیلی علاقه داشت. در اين حال تشنگي فوق العادهای بر محمّد غلبه كرد، و طلب آب مينمود، ولی مردم به خاطر ترس از منصور، میترسیدند به آنها رحم کنند. تا اینكه عبد اللّه گفت: چه كسي در اینجا پسر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را سيراب میكند؟ در اين وقت، يك نفر از مردم خراسان، به او مقداری آب داد. نقل شده: لباس محمّد، در اثر صدمات تازيانه، و آمدن خون، چنان بر کمرش چسبيده بود، كه از بدن او كنده نميشد. لذا اوّل بدن او را با روغن زيتون چرب كردند، آنگاه لباس را با پوست، از بدن او در آوردند.(1)
پس از این واقعه، منصور از ربذه حركت كرد، و در حالیکه خودش، در محملي كه روپوش آن از حرير بود، نشسته بود، و در کنارش ربيع حاجب قرار داشت. فرزندان امام حسن(علیه السلام)را با لب تشنه، و شكم گرسنه، و سر و بدن برهنه، با غل و زنجير بر شتران برهنه سوار كردند، و در ركاب منصور به جانب كوفه حركت دادند. وقتي منصور از کنار آنها عبور كرد، عبد اللّه فرياد زد: اي ابو جعفر! آيا ما با اسيران شما در بدر چنين رفتار كرديم؟(2)
این سخن عبد اللّه محض، اشارهای بود، به اسارت عبّاس، جدّ منصور دوانیقی، که در روز جنگ بدر، اسیر شده بود. و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)هنگاميكه عبّاس، به خاطر بند و قيد ناله ميكرد، به او رحم كرده بودند. و حضرت فرمودند: نالۀ عبّاس،نگذاشت امشب بخوابم، و بعد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)امر فرمودند، كه قيد و بند را از عبّاس بردارند.(3)
روايت شده است: منصور دوانیقی، به خاطر اینکه میخواست، آزار، و اذیت رساندن، به جناب عبد اللّه محض را دو چندان کند، دستور داده بود، شتری که محمّد بر آن سوار بود را، در جلو شتر او قرار دهند. تا عبد اللّه پيوسته نگاهش به کمر محمّد بیفتد، و با دیدن آثار تازيانهها، ناراحتی و حزنش بیشتر شود. به هر ترتیب پيوسته آنها را با سوء حال، به كوفه بردند، و در زندان
هاشميّه، آنها را در سردابي حبس نمودند، و آن زندان، فوق العاده تاريك بود، به نحویکه آنها نمیتوانستند، شب و روز را تشخیص دهند.(1)
خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)از مسعودی (رحمه الله)روایت نموده است: منصور، سليمان و عبد اللّه، فرزندان داوود بن حسن مثنّي را، با موسي بن عبد اللّه محض، و حسن بن جعفر آزاد كرد، ولی بقيه آنها را در زندان نگه داشت، تا آنکه همگی در زندان از دنیا رفتند. و زندان آنها، در کنار شط فرات، نزدیک قنطرهٔ كوفه بود. و هماکنون که ما در سال سیصد و سی و دو هجری هستیم، جای آنها در كوفه معلوم، و زيارتگاه میباشد. و قبور همهٔ آنها، همان زندان است، كه سقف آن را بر روي آنها خراب كردند، و حتّی بعضی از اوقات، آنها را براي قضاء حاجت نیز از زندان بيرون نميآوردند. لذا آنها به ناچار، در همان زندان، قضاء حاجت مينمودند، و به تدريج بوی آن منتشر میشد، و از این جهت بر آنها سخت ميگذشت.(2)
به هر صورت، به جهت آن بوی كريه، و بودن در زندان و بند، در پاهاي آنان ورم پديد آمد، و به تدريج به بالا سرايت كرد، تا به قلب آنان رسيد، و آنها را هلاک کرد. و چون زندان ايشان تاريك بود، نميتوانستند اوقات نماز را تشخیص دهند. و هرگاه يكي از آنها از دنیا ميرفت،بدنش پيوسته در بند و زنجير بود، تا آنکه بو ميگرفت، و پوسيده ميشد، و کسانیكه هنوز زنده بودند، او را به اين حال ميديدند، و اذيت ميشدند.(3)
در ميان ايشان، علیّ بن الحسن المثلّث، كه معروف به علیّ عابد بوده، در عبادت و ذكر و صبر بر شدائد ممتاز بود. چنانچه در روايتي وارد شده است: نوادگان امام حسن(علیه السلام)در زندان، نمیتوانستند اوقات نماز را تشخیص دهند، مگر به سبب تسبيح، و اوراد علیّ بن الحسن(علیهما السلام)، چرا که او پيوسته مشغول ذكر بود، و به حسب ذکر، و اورادی، كه موظّف بود، در هر شبانه روز بگوید، اوقات دخول نماز را متوجه میشدند.(4)
گاهي عبد اللّه بن الحسن المثني، از شدّت زجری که به خاطر سنگینی غل و زنجیر، و بودن در زندان متحمل میشد، به علیّ عابد میگفت: ميبيني ابتلاء، و گرفتاري ما را، چرا از خداوند نميخواهي كه ما را از اين زندان، و بلاء نجات دهد؟ علیّ عابد نیز، زمانی طولانی پاسخ نداد، آنگاه به او گفت:
«اي عمو! همانا براي ما در بهشت درجهاي است، كه به آن درجه نميرسيم، مگر به تحمل نمودن اين بليه، يا به چيزي كه عظیمتر از اين بلیه باشد. و همچنین براي منصور در جهنم مرتبهاي است، كه به آن نميرسد، مگر آنكه با ما، آنچه را كه از این بلاها ميبيني، انجام دهد. پس اگر ميخواهي بر این بلاها و سختیها صبر ميكنيم، و به زودي راحت ميشويم، و به آن مقامات میرسیم، چرا که مرگ ما نزديك شده است. و اگر ميخواهي برای نجات از این سختیها دعا ميكنم، ولی منصور، به آن مرتبهای كه در جهنم دارد، نخواهد رسيد.»(1)
لذا همگی به او گفتند: بلكه صبر ميكنيم، پس سه روز بيشتر نگذشته بود، كه در زندان جان داد، و راحت شد. علیّ بن الحسن(علیهما السلام)در حالت سجده، از دنيا رفت، و عبد اللّهبه گمان آنكه او خواب میباشد، گفت: فرزند برادرم را بيدار كنيد، چون او را حركت دادند، ديدند بيدار نميشود. لذا متوجه شدند، که او از دنیا رفته است. و وفات او در روز بيست و ششم محرم سال صد و چهل و شش هجری، اتفاق افتاد، و مدّت عمرش چهل و پنج سال بوده است.(2)
به هر نحو، حال آنها در زندان بدين گونه بود، و به تدريج بعضي از آنها مُردند، و بعضي نیز كشته شدند. و عبد اللّه محض با چند نفر از اقوامش زنده ماندند، تا زمانيكه محمّد و ابراهيم، پسران او قیام كردند، و گشته شدند، و سر آنها را براي منصور دوانیقی فرستادند، و منصور هم سر ابراهيم را براي عبد اللّه فرستاد. و آنگاه او نيز در زندان از دنیا رفت، و شهيد شد.(3)
خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)از ابن الجوزي، و افراد دیگری نقل كرده است: پيش از آنكه محمّد بن عبد اللّه كشته شود، أبو عون، حاکم منصور در خراسان، براي او نوشت: مردم خراسان به سبب خروج محمّد و ابراهيم، پسران عبد اللّه، بيعت ما را شكستهاند. منصور هم امر كرد، گردن محمّد ديباج را زدند، و سر او را به طرف خراسان فرستاد، كه اهل خراسان را فريب دهند، و قسم ياد كنند كه اين سر محمّد بن عبد اللّه بن فاطمه بنت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله و سلم)است، تا مردم خراسان از فکر خروج، با محمّد بن عبد اللّه بیرون بروند.(1)
محمّد بن عبد اللّه، کنیهاش أبو عبد اللَه، و ملقب به «صريح قريش» بوده است. و دلیل اینکه به او این لقب را داده بودند، آن بود كه مادر او، و هیچيك از مادربزرگهایش کنیزِ امّ ولد نبودند. مادر او، هند دختر ابي عبيدة بن عبد اللّه بن زَمعة بن اسود بن مطلب بوده است. و به جهت کثرت زهد، و عبادتی که محمّد داشت، به او «نفس زكيه» نیز لقب داده بودند.
مردم او را به سبب فقه و دانش و شجاعت و سخاوت و كثرت فضائل، ستايش میکردند. در ميان هر دو كتف او خالي سياه، به اندازهٔ تخم مرغی بود، و مردم چنان اعتقادی به او داشتند، كهاو را همان مهدي موعود(علیه السلام)، از آل محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)میدانستند. به همین دلیل با او بيعت كرده بودند، و همیشه مترصد ظهور، و منتظر خروج او بودند.(2)اگر چه همانگونه که قبلاً نیز گذشت، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)مدّتها قبل از آنکه او کشته شود، تصریح کرده بودند، که او مهدی موعود(علیه السلام)نیست، و به دست منصور کشته خواهد شد.
در این بین، أبو جعفر، منصور دوانیقی، دو مرتبه با محمّد بن عبد اللّه محض بيعت كرده بود. يك مرتبه در مكّه، و در مسجد الحرام، به نحویکه وقتی محمّد، از مسجد الحرام بيرون آمد، ركاب او را گرفت، تا او سوار مرکب شود. و منصور خیلی به او احترام ميگذاشت، به صورتی که روزی مردي به منصور گفت: اين كيست، كه اینچنين احترام او را نگاه ميداري؟ گفت: واي بر
تو، مگر نمیداني، اين مرد، محمّد بن عبد اللّه محض، و مهدي ما اهل بيت است؟ و مرتبه ديگری که با او بیعت نمود، در «ابواء» بود. چنانچه شرح آن در همین نوشتار گذشت.(1)
خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)نوشته است: أبو الفرج، و مرحوم سيّد ابن طاووس (قدس سره)، اخبار و روایات بسياري را نقل كردهاند، كه عبد اللّه محض، و ساير اهل بيت او، انكار میکردند، كه محمّد، مهدي موعود(علیه السلام)باشد. و ميگفتند: مهدي موعود(علیه السلام)شخصی غير از محمّد است.(2)
به هر تقدیر وقتی بني عبّاس به خلافت رسیدند، محمّد و ابراهيم، فرزندان عبد اللّه محض، به صورت مخفيانه زندگی ميکردند. و در ايّام خلافت منصور، گاهي مخفیانه، و به صورت اعراب باديه نشینها، در زندان به ملاقات پدر خود میآمدند، و میگفتند: اگر اجازه فرمايي، آشكار شويم، چرا که اگر ما دو نفر كشته شويم، بهتر از آن است، كه جماعتي از اهل بيت پيغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) كشته شوند، ولی عبد اللّه محض، آنها را از این کار منع میکرد، و میگفت:«اِن مَنَعَكُما أَبُو جَعفرٍ أَن تَعيشا كَريمَينِ، فلا يَمنَعكُما اَن تَمُوتا كَريمينِ.»(3)
(اگر ابو جعفر منصور دوانیقی رضایت نميدهد كه شما چون جوانمردان زندگي كنيد، نمیتواند شما را منع كند، كه چون جوانمردان بميريد.)
در ايّامي كه محمّد و ابراهيم، مخفي بودند، منصور دوانیقی همّ و غمي جز يافتن آنها نداشت. و جاسوسهائی در اطراف، و اکناف بلاد اسلامی قرار داده بود، تا شايد از مكان آنها اطلاع پیدا کند. خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)نگاشته است: أبو الفرج روايت كرده: محمّد بن عبد اللّه محض گفته است:
«زمانيكه در شکاف کوهها مخفي بودم، روزي در كوه رَضوي، با کنیز امّ ولد خود، که از او کودک شیر خواری داشتم، پنهان شده بودم. ناگاه متوجه شدم
كه غلامي از مدينه دنبال من میگردد، من فرار كردم، کنیز امّ ولد نيز فرزندم را در آغوش گرفته بود، و ميگريخت، كه ناگاه آن كودك، از دست مادرش رها شد، و از كوه افتاد، و پاره پاره شد.»(1)
در نهایت محمّد، در سال صد و چهل و پنج هجری، قیام کرد. و بر علیه منصور دوانیقی، به اتفاق دویست و پنجاه نفر خروج نمود، و در ماه رجب داخل مدينه شد، و همگی صدا به تكبير بلند كردند، و به طرف زندان منصور حمله کردند، و درب زندان را شكستند، و زندانیان را بيرون آوردند، و رياح بن عثمان، زندانبان منصور را گرفتند، و حبس نمودند. آنگاه محمّد بر فراز منبر رفت، و خطبه خواند، و مقداري از مطاعن، و بدعتها، و کارهائی که منصور دوانیقی انجام داده بود را متذكر شد.(2)
در آن وقت مردم نیز از مالك بن انس استفتاء كردند، كه با آنكه بيعت منصور در گردن ما است، آیا ما میتوانيم با محمّد بيعت كنيم؟ مالك هم فتوي داد: بله، میتوانید. چرا كه بيعت شمابا منصور، از روي كراهت بوده است. از این رو مردم نیز با محمّد بيعت كردند، و محمّد بر مدينه، و مكّه، و يمن استيلا پیدا نمود.(3)
وقتی خبر این ماجرا به منصور دوانیقی رسید، نامهای با مضمون صلح و آرامش براي محمّد نوشت، و به او امان داد. ولی محمّد در جواب او نوشت: نزد تو چه امانی معتبر است، كه آن را به من عرضه میکني؟ آيا آن اماني است، كه به ابن هُبيره دادي؟ يا آن اماني میباشد، كه به عمويت عبد اللّه بن علیّ دادي؟ يا آن اماني خواهد بود، كه با آن أبو مسلم را خوشحال کردي؟ چه اعتمادی بر امان تو وجود دارد، و همانگونه كه به اين سه نفر امان دادي، ولی به مقتضاي امان خود عمل نكردي، الآن هم قصد داری به من امان بدهی.
لذا منصور برای بار دوّم برای او نامهای نوشت، ولی وقتی منصور، از آنكه محمّد صلح کند، مأيوس شد، عيسي بن موسي، برادرزاده، و وليعهد خود را، برای جنگ با محمّد روانه کرد. و در
باطن با خود نیز گفت: هر كدام که كشته شوند، باكي ندارم. چرا كه منصور، نمیخواست عيسي هم زنده بماند. و فقط به خاطر آنكه با سفّاح، عهد كرده بود، كه بعد از خلافتش، عيسي به خلافت برسد، او را ولیعهد خود قرار داده بود. و إلّا منصور، از خلیفه شدن عیسی، بعد از خودش، كراهت شدیدی داشت.(1)
به هر ترتیب، عيسي، با چهار هزار سواره، و دو هزار پياده، به طرف محمّد رفت، و هنگام رفتن، منصور به او گفت: قبل از جنگ به او امان بده، تا شايد بدون درگیری از ما اطاعت کند. عيسي نیز حرکت كرد تا به «فَبد»، كه نام منزلگاهي در راه مکه بوده، رسيد. و بعد نامهاي براي برخی از اصحاب محمّد نوشت، و از آنها خواست، دست از ياري محمّد بردارند. و محمّد نیز وقتی مطلع شد، كه عيسي برای جنگ با او آمده است، آمادهٔ جنگ شد، و خندقي اطراف مدينه كند. تا آنکه عیسی در ماه رمضان مدينه را محاصره كرد.(2)
در آن وقت عيسي بر «سلع»، كه اسم کوهي در مدينه است، ايستاد، و ندا سر داد: اي محمّد! تو در امان هستی. محمّد گفت: شما به امان خود وفادار نيستید، و مُردن با عزّت، بهتر از زندگانيبا ذلّت است. و اين در حالی بود، که لشكر محمّد، از اطراف او، متفرق شده بودند، و از صد هزار نفری كه با او بيعت كرده بودند، سيصد و شانزده نفر، به تعداد اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)در جنگ بدر، با او باقی مانده بودند.
لذا محمّد و اصحابش غسل كردند، و خود را حنوط نمودند، و به سمت عیسی و اصحابش حمله كردند، و سه مرتبه آنها را متفرق نمودند. تا اینکه لشكر عيسي، همگی به يكباره بر آنها حمله کردند، و آنها را کشتند، و در این بین حميد بن قحطيه، محمّد را گشت، و سرش را نزد عيسي برد. سپس زينب، خواهر محمّد، و فاطمه، دخترش، جسد او را از خاك برداشتند، و در قبرستان بقيع دفن نمودند.
عیسی، سر محمّد را نزد منصور برد، و منصور دستور داد، سر محمّد را در كوفه نصب كنند، و در شهرها بگردانند. محمّد در اواسط ماه رمضان سال صد و چهل و پنج هجری، گشته شد. و مدّت قیام او، تا وقت شهادتش، دو ماه و هفده روز بوده است. و عمرش در آن زمان، به چهل
و پنج سال رسيده بود.(1)محل کشته شدن او در «احجار زيت» مدينه میباشد. چنانچه وجود نازنین حضرت امير المؤمنين(علیه السلام)، در پیشگوئیهائی که از غيب کرده بودند، به آن مطلب اشاره کرده، و فرموده بودند:
«وَ اِنَّهُ يُقتَلُ عِندَ اَحجارِ الزَّيتِ.»(2)
(و همانا او نزد درختان زیتون کشته میشود.)
برادر ديگر محمّد، که او نیز در زمان خلافت منصور دوانیقی قیام نمود، ابراهيم بود. که به طرف بصره سفر كرد، و در آنجا بر علیه منصور قیام کرد، و جماعت بسياري از اهل فارس، و مردم اهواز و شهرهای دیگر، و همچنین عدهٔ زیادي از زيديه، و از معتزلهٔ بغداد، و جمعی دیگر با او بيعت كردند. و عيسي بن زيد بن علیّ بن الحسين(علیهما السلام)هم با او بود. خاتمالمحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)دربارهٔ کیفیت قیام ابراهیم، از کتاب «تذكره» ابن جوزی نقل کرده است:
در روز غُرَهٔ ماه شوّال، و به قولي ماه رمضان سال صد و چهل و پنج هجری، ابراهيم در بصره خروج كرد، و جماعت بيشماری با او بيعت كردند. منصور دوانیقی نيز در ابتدای همين سال شروع به ساختن شهر بغداد کرده بود، و در اوقاتي كه مشغول ساختن شهر بغداد بود، به او خبر دادند كه ابراهيم بن عبد اللّه محض، در بصره خروج كرده، و بر اهواز و فارس غلبه نموده، و جماعت بسياری دور او را گرفتهاند، و با وي بيعت کردهاند. و همّ و غمي جز خونخواهي برادرش محمّد، و كشتن منصور دوانقی ندارد.
منصور وقتی اين خبر را شنيد، جهان روشن، در مقابل چشمانش تاريك شد، و از ساختن شهر بغداد دست كشيد، و يكباره همهٔ لذّتها، و مضاجعت با زنان را ترك کرد، و قسم خورد كه
هيچگاه نزديك زنان نروم، و به عيش و لذّت مشغول نشوم، تا زمانيكه سر ابراهيم، براي من آورده شود، يا سر مرا نزد او ببرند.(1)
و این هول، و ترس عظيمی که در دل منصور پيدا شده بود، بدان جهت بود، که صد هزار نفر ملازم ركاب ابراهيم بن عبد اللّه محض بودند، و منصور در آن زمان بیشتر از دو هزار سوار در لشكرش نبودند. و سپاهیانش در شام و آفريقا و خراسان متفرق شده بودند.(2)در اين هنگام منصور، عيسي بن موسي بن علیّ بن عبد اللّه بن عبّاس را به جنگ ابراهيم فرستاد، و از آن طرف نيز ابراهيم فريب كوفيان را خورد، و از بصره به طرف كوفه رفت. چرا كه جماعتي از اهل كوفه، در بصره نزد ابراهيم آمدند، و به وي گفتند كه در كوفه صد هزار نفر انتظار مقدم شريف تو را دارند، اگر نزد آنها بروی جانهاي خود را نثار راه تو میكنند.
مردم بصره ابراهيم را از رفتن به كوفه منع کردند، ولی ابراهيم توجهی نکرد، و به طرف كوفه روانه شد. شانزده فرسخ مانده به كوفه، در زمین طف، که به «باخمرا» معروف بود، بين ابراهیم، و لشکر منصور جنگی به وقوع پيوست، لشكر ابراهيم، بر لشكر منصور پیروز شد، و آنها را هزيمت نمود. ولی در این بین، عيسي بن موسي، كه فرمانده لشكر منصور دوانیقی بود، با صدتن از خانواده، و خواص خود ایستادگی کردند، و از قتال رو برنتافتند، و در حالیکه نزديك بود ابراهيم آنها را هم شکست دهد، ناگاه در میدان جنگ، تبري كه زنندهٔ آن معلوم نبود، و هم معلوم نبود، كه از كجا آمد، به گودي گلوي ابراهيم اصابت کرد، او در حالیکه ميگفت :«و كانَ اَمرُ اللّهِ قَدَراً مَقدُوراً اَرَدنا اَمراً و اَرادَ اللّهُ غَيرَهُ»، از اسب بر زمين افتاد.(3)
آنگاه اصحاب عيسي، سر ابراهيم را بريدند، و به نزد عيسي بردند. و عيسي نیز سر به سجده نهاد، و سجده شكر به جاي آورد، و سر او را براي منصور فرستاد. قتل ابراهيم در روز دوشنبه، و در ماه ذي الحجهٔ سال صد و چهل و پنج هجری واقع شد. و برخی نیز گفتهاند: او در بيست
و پنجم ماه ذي القعده، در روز دحو الارض کشته شد، و در آن زمان چهل و هشت داشت.(1)
حضرت امير المؤمنين(علیه السلام)در اخبار غيبيهٔ خود، دربارهٔ کشته شدن ابراهيم فرمودهاند:
«بِبَاخْمِرَا يُقْتَلُ بَعْدَ انْ يَظهَر، و يَقْهَر بَعْدَ انْ يَقهَرَ.»(2)
(در باخمرا کشته میشود، بعد از آنکه پیروز میگردد. و شکست میخورد، بعد از آنکه شکست میدهد)
و همچنین حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)دربارهٔ عاقبت ابراهیم، و علّت کشته شدنش، از غیب خبر داده، و فرمودهاند:
«يأتِيْهِ سَهْمٌ غَرْبٌ يَكُونُ فِيهِ مُنْتُهُ فَيَا بُؤسَ الرّامي، شَلَّت يَدُهُ، و وَهنَ عَضدُهُ.»(3)
(تیر تیزی به او زده میشود، و باعث مرگش میگردد. بدا به حال تیرانداز، دستش بشکند، و بازویش سست گردد.)نقل شده است: وقتی لشكر منصور دوانیقی منهزم شد، و خبر آن را برای منصور بردند، جهان روشن در مقابل چشمانش تاريك شد. و از آن جائیکه حضرت امام صادق(علیه السلام)پیشبینی کرده بودند، که بنی عبّاس، و فرزندانش به خلافت میرسند، و فرزندان آنها، چونان کودکان با خلافت بازی میکنند. و عبد اللّه محض، همراه فرزندانش به دست منصور دوانقی کشته خواهند شد. با خود میگفت:
«اَين قَولُ صادِقِهم، اَينَ لَعبُ الغِلمانِ وَ الصّبيانِ؟»(4)
(چه شد قول صادق [(علیه السلام)] بني هاشم كه ميگفت: كودكان بني عبّاس با خلافت بازي خواهند كرد.)
بعد از کشته شدن ابراهیم، منصور دستور داد، سر او را در كوفه آويزان کنند، تا مردم نيز سر او را مشاهده نمايند. سپس به ربيع گفت: سر ابراهيم را براي پدرش عبد اللّه محض، به زندان ببرد. ربيع نیز سر ابراهیم را به زندان برد، در آن زمان عبد اللّه مشغول نماز خواندن بود. لذا به او گفتند: اي عبد اللّه! نمازت را به سرعت تمام كن، و عجله نما، كه چيزي در پيش تو است. چون عبد اللّه محض سلام نماز را داد، و نگاه كرد، سر فرزند خود، ابراهيم را ديد، سر را برداشت، و بر سينهاش چسباند، و گفت:
«رَحِمَكَ اللّهُ يَا اَبَا القَاسِم! و اَهَلاً بِكَ وَ سَهْلاً، لَقَدْ وَفَيْتَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ مِيْثَاقِهِ، أنْتَ الْذِی قَالَ اللّه تَعَالَی فِیْکَ: (الّذينَ يُوفُونَ بِعَهدِ اللّهِ و لا يَنقُضونَ الميثاقَ(1)).»(2)
(خوش آمدی ای ابا القاسم! - کنیه ابراهیم است - خدا تو را رحمت کند، هر آينه تو به عهد و میثاقی که با خداوند بستی وفا کردی. تو مانند آن كساني هستی كه خداوند در حقّ آنها فرموده است: «آنها کسانی هستند که به عهد خدا وفا میکنند، و پیمان حقّ را نمیشکنند».)آنگاه عبد اللّه محض به ربيع فرمود: به منصور بگو: ايّام سختي و شدّت ما به آخر رسيده، و ايّام نعمت تو نيز به پایان خود رسیده است. و این ایّام پاينده نخواهد ماند، و محل دیدار ما، و تو، روز قيامت میباشد، و خداوند حكيم، ما بين ما، و تو، حكم خواهد فرمود. ربيع گفت: وقتيكه اين خبر را به منصور رسانيدم، چنان شكستگي در او پديدار شد، كه هيچگاه او را به چنين حالی نديده بودم.(3)
به هر ترتیب منصور دوانیقی در روز ششم ذي الحجهٔ سال صد و پنجاه و هشت هجری، در راه مکّه به درک واصل شد. و در همان روز، ربيع، از مردم، براي پسر او، محمّد، مشهور به مهدی، بيعت گرفت، و محمّد در آن زمان در بغداد بود.(4)مهدي عبّاسی، در سال صد و بیست و
هفت هجری، به دنیا آمد، و در بیست و سوّم محرم سال صد و شصت و نه هجری، در روستای «رزین» به درک واصل شد.
هارون الرشيد بر او نماز خواند، و او را در همانجا به خاك سپردند. مدّت خلافت مهدی عبّاسی، ده سال و يك ماه و نيم بود. و در زمان مرگ، چهل و سه سال، از عمرش گذشته بود. و برخی گفتهاند: او به سبب افتادن از اسب، وفات کرد. ولی بعضي گفتهاند: يكي از كنيزان او، براي هوی خود، غذای مسمومی درست كرده بود، كه او را بكشد، ولی مهدي عبّاسی ندانسته از آن طعام خورد، و به درک واصل شد.(1)
از آن جائی که دوران امامت، و زعامت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، مصادف با سال های پایانی حکومت بنی امیه، و استقرار حکومت بنی عبّاس بوده است، ایشان با استفاده از نزاعها، و درگیریهای آنها، و مشغولیت آنان به مسائل دنیوی خود، که موجب کم شدن خفقان شده بود، یک نهضت علمی و مذهبی فوق العادهای را سامان دهی نمودند، و آن را گسترش دادند. به نحویکه عملاً شهر مدینه را، پایگاه علمی گستردهٔ خود، در تمامی علوم قرارداده بودند. به صورتیکه در آن شهر منور و مطهر، هزاران دانشپژوه مشتاق، مشغول کسب علوم مختلف بودند، و در رشتههای گوناگون علمی، از محضر آن وجود نازنین، و سرشار از جود و سخاوت و کرم، و در بر دارندهٔ صفات کمالیه و جلالیهٔ خداوند متعال، استفاده می کردند.
در این دوران، شهرت علمی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، در سراسر بلاد، و شهرها، زبانزد خاص و عام شده بود. به صورتیکه از تمام نقاط این گسترهٔ خاکی، بسیاری از افراد، از دورترین سرزمینهای اسلامی، برای کسب فیض، از محضر حضرت، به مدینه منوره میآمدند، و از مکتب آن شمس فروزان الهی، و دریای بیکران علوم ذات مقدّس ربوبی بهرهها میبردند. و حتّی بسیاری از متفکران و دانشمندان غیرمسلمان نیز برای مناظره، و مذاکره در ابواب مختلف،
1) . تتمة المنتهی، ص266.
خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)حاضر میشدند، و به حسب قابلیت وجودی خود، از آن معدن علم الهی استفاده مینمودند، و پاسخ سؤالات خود را دریافت میکردند.
به نحویکه تراجم نگاران، و محدّثان، تعداد شاگردان حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را بیش از چهار هزار نفر ذکر نمودهاند. و ابو العبّاس، احمد بن محمّد بن سعید، معروف به ابن عُقده، در کتاب رجالی خود، به این مطلب تصریح نموده است. و حسن بن علیّ بن زیاد وشاء بجلی کوفی، که خود از اصحاب حضرت رضا(علیه السلام)میباشد، گفته است:
«فَإِنِّی أَدْرَکْتُ فِی هَذَا الْمَسْجِدِ، تِسْعِمَائَة شِیْخٍ، کُلٌّ یَقُوْلُ: حَدَثَنِی جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّد(علیهما السلام).»(1)
(همانا من در این مسجد کوفه، نهصد نفر از مشایخ حدیث را درک کردم، که همگی میگفتند: روایت نمود برای من جعفر بن محمّد(علیهما السلام).)
از بین آن ارادتمندانِ آستان مقدّس حضرت امام صادق(علیه السلام)که از دانشمندان و بزرگان زمان خود بودهاند، میتوان از: زرارة بن أعین و دو برادرش بکر و حمران، جمیل بن صالح، و جمیل بن دراج، و محمّد بن مسلم طائفى، و برید بن معاویه، و هشام بن حکم، و هشام بنسالم، و أبو بصیر، و عبید اللّه، و محمّد، و عمران حلبى، و عبد اللّه بن سنان، و أبو الصباح کنانى، و بسیاری دیگر از فضلاء و علماء نام برد.(2)
در این بین، برخی از اصحاب حضرت امام صادق(علیه السلام)به قدری مورد توجه، و وثوق بزرگان، و علماء بوده، و هستند، که همگان اخباری که از ایشان روایت شده را موثق میدانند. و بدون هر کلامی به اخبار آنها عمل میکنند. که به آنها، در اصطلاح علم رجال، «اصحاب اجماع» میگویند. در تعداد اصحاب اجماع بین علماء، اختلاف نظر وجود دارد، ولی مشهور، تعداد آنها
را هیجده نفر ذکر کردهاند. که از این تعداد، شش نفر آنها، فقط از اصحاب امام صادق(علیه السلام) میباشند. چنانچه رجالی نامدار محمّد بن عمر بن عبد العزیز کشی (قدس سره)، دربارهٔ جمعی از اصحاب اجماع، که محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را درک کردهاند، نگاشته است:
«أَجْمَعَتِ الْعِصَابَةُ عَلَی تَصْحِیحِ مَا یَصِحُّ مِنْ هَؤُلَاءِ وَ تَصْدِیقِهِمْ لِمَا یَقُولُونَ، وَ أَقَرُّوا لَهُمْ بِالْفِقْهِ، مِنْ دُونِ أُولَئِکَ السِّتَّةِ الَّذِینَ عَدَدْنَاهُمْ وَ سَمَّیْنَاهُمْ سِتَّهُ نَفَرٍ: جَمِیلُ بْنُ دَرَّاجٍ، وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُسْکَانَ، وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ بُکَیْرٍ، وَ حَمَّادُ بْنُ عِیسَی، وَ حَمَّادُ بْنُ عُثْمَانَ، وَ أَبَانُ بْنُ عُثْمَانَ، قَالُوا: وَ زَعَمَ أَبُو إِسْحَاقَ الْفَقِیهُ یَعْنِی ثَعْلَبَهَ بْنَ مَیْمُونٍ: أَنَّ أَفْقَهَ هَؤُلَاءِ جَمِیلُ بْنُ دَرَّاجٍ وَ هُمْ أَحْدَاثُ أَصْحَابِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام).»(1)
(شيعیان اتفاق نظر دارند، بر صحيح بودن آنچه از اين افراد، صحيح دانسته شده است، و نيز آنان را در آنچه مىگويند، تصديق مینمایند. و بر فقيه بودن آنان، اقراركردهاند. آنها غير از شش نفرى كه برشمرديم و نام برديم، شش نفر هستند: جميل بن درّاج، عبد اللّه بن مُسكان، عبد اللّه بن بكير، حمّاد بن عيسى، حمّاد بن عثمان و ابان بن عثمان. گفتهاند: ابو اسحاق فقيه، يعنىثعلبة بن ميمون، بر اين باور است كه فقيهترين آنان، جميل بن درّاج است. اين افراد، اصحاب جوان و متأخر امام صادق(علیه السلام)هستند.)
و تعدادی از اصحاب اجماع نیز هستند، که هم در محضر امام جعفر صادق(علیه السلام)بودهاند، و از ایشان کسب فیض کردهاند، و هم محضر حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)را درک کردهاند. چنانچه مرحوم کشی (قدس سره)دربارهٔ آنها نوشته است:
«أَجْتَمَعَتِ الْعِصَابَةُ عَلَی تَصْدِیقِ هَؤُلَاءِ الْأَوَّلِینَ مِنْ أَصْحَابِ أَبِی جَعْفَرٍ(علیه السلام)وَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)وَ انْقَادُوا لَهُمْ بِالْفِقْهِ، فَقَالُوا: أَفْقَهُ الْأَوَّلِینَ سِتَّةٌ: زُرَارَةُ، وَ مَعْرُوفُ بْنُ
1) . اختيار معرفة الرجال، ص673.
خَرَّبُوذَ، وَ بُرَیْدٌ، وَ أَبُو بَصِیرٍ الْأَسَدِیُّ، وَ الْفُضَیْلُ بْنُ یَسَارٍ، وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ الطَّائِفِیُّ، قَالُوا: وَ أَفْقَهُ السِّتَّةِ زُرَارَةُ، وَ قَالَ بَعْضُهُمْ مَکَانَ أَبِی بَصِیرٍ الْأَسَدِیِّ، أَبُو بَصِیرٍ الْمُرَادِیُّ، وَ هُوَ لَیْثُ بْنُ الْبَخْتَرِیُّ.»(1)
(شيعیان بر تصديق اين دسته از ياران قديم امام باقر(علیه السلام)و امام صادق(علیه السلام)اتفاق نظر دارند، و فقاهت آنان را پذيرفتهاند، و گفتهاند: فقيهترين ياران قديم اين دو امام، شش نفر هستند: زراره، و معروف بن خرّبوذ، و بُرَيد، و ابوبصير اسدى، و فُضَيل بن يَسار و محمّد بن مسلم طائفى. برخى بهجاى ابو بصير اسدى، از ابوبصير مرادى، يعنى ليث بن بخترى نام بردهاند.)البته جمعی از اصحاب اجماع، از شاگردان، و اصحاب حضرت امام کاظم(علیه السلام)، و حضرت امام رضا(علیه السلام)هستند. و مرحوم کشی (قدس سره)دربارهٔ آنها گفته است:
«أَجْمَعَ أَصْحَابُنَا عَلَی تَصْحِیحِ مَا یَصِحُّ عَنْ هَؤُلَاءِ وَ تَصْدِیقِهِمْ، وَ أَقَرُّوا لَهُمْ بِالْفِقْهِ وَ الْعِلْمِ: وَ هُمْ سِتَّةُ نَفَرٍ آخَرَ دونَ السِّتَةِ نَفَرِ الَّذينَ ذَكَرْناهُم فِى أصْحَابِ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)، مِنهُم يونُسُ بنُ عَبدِ الرَّحمنِ، وَ صَفوانُ بنُ يحيي بَيّاعُ السّابُرِى، وَ مُحَمَّدُ بنُ أبِىعُمَيرٍ، وَ عَبدُ اللّهِ بنِ الْمُغِيرَةِ، وَ الْحَسَنُ بنُ مَحبوبٍ، وَ أحمَدُ بنُ مُحَمَّدُ بنُ أبِى نَصرٍ. وَ قَالَ بَعضُهُم مَكانَ الْحَسَنِ بنِ مَحبوبٍ، الْحَسَنَ بنَ عَلِى بنِ فَضّالٍ، وَ فَضالَةَ بنَ أيّوبٍ. وَ قَالَ بَعضُهُم مَكانَ ابنِ فَضّالٍ، عثمانَ بنَ عيسَي. وَ أفقَهُ هؤلاءِ: يونُسُ بنُ عَبدِ الرَّحمنِ، وَ صَفوانُ بنُ يَحْيَى.»(2)
(شيعیان در صحيح دانستن آنچه از اين افراد، صحيح دانسته شده است، و آنچه آنان تصديق کردهاند، اتفاق نظر دارند، و بر فقاهت و دانش آنها، اقرار نمودهاند.
اين افراد، غير از شش نفرى كه در شمار ياران امام صادق(علیه السلام)آورديم، شش نفر هستند: يونس بن عبد الرحمان، و صفوان بن يحيى بيّاع سابرى، و محمّد بن ابى عُمَير، و عبد اللّه بن مغيره، و حسن بن محبوب، و احمد بن محمّد بن ابىنصر. برخى بهجاى حسن بن محبوب، حسن بن علىّ بن فضّال و فضالة بن ايّوب را ذکر کردهاند، و برخى ديگر بهجاى ابنفضّال، عثمان بن عيسى را گفتهاند. و فقيهترين آنها، يونس بن عبدالرحمان و صفوان بن يحيى هستند.)
به هر تقدیر بسیاری از بزرگان، از شاگردان و اصحاب حضرت امام صادق(علیه السلام)میباشند، و از محضر آن حضرت استفاده کرده، و بهرهمند شدهاند. که سزاوار استمتذکر شرح حال برخی از آن اساطین علم و تقوی شویم. و در این نوشتار یادی از آن یادگاران، و ارادتمندان آستان مقدّس حضرت امام صادق(علیه السلام)نمائیم.
أبان بن تغلب ثقه، و جلیل القدر، عظیم المنزلة، میباشد. و شهید آستان مقدّس علوی، مرحوم قاضی نور اللّه شوشتری (قدس سره)دربارهٔ او نوشته است: نسب او به، بکر بن وائل میرسد، او قاری کلام اللّه مجید، و عالم به وجوه قرائت قرآن، و دلایل آن بوده است. و قرائتی علیحده دارد، که نزد قراء، مشهور میباشد. او در علم تفسیر، و حدیث، و فقه، و لغت، و نحو، پیشوای اهل زمان خود بوده است. أبان بن تغلب، سی هزار حدیث، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) حفظ نموده بود، و کتابهای بسیاری مانند «تفسیر غریب القرآن»، و «کتاب فضایل»، و «کتاب احوال صفّین» تصنیف نموده بود. او خدمت حضرت امام زین العابدین، و امام محمّد باقر، و امام جعفر صادق(علیهم السلام)رسیده بود، و حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)به او فرمودهاند:
«در مسجد مدینه بنشین و برای مردم فتوی بده، چرا که دوست دارم، در بین شیعیان من باشی، و آنها مانند تو را ببینند.»(1)
1) . مجالس المؤمنین، ج1، ص326.
و در روایت دیگری آمده، حضرت به او فرمودند:
«با اهل مدینه مناظره کن، چرا که دوست دارم، کسی مانند تو، از روات و اصحاب من باشد.»(1)
أبان بن تغلب در سال صد و چهل و یک هجری وفات نمود. و حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) او را از زمان وفاتش باخبر کرده بودند.(2)او در زمان حیات امام جعفرصادق(علیه السلام)از دنیا رفت، وقتی خبر فوت او به حضرت رسید، امام(علیه السلام)فرمودند:
«رَحِمَهُ اَللَّهُ أَمَا وَ اَللَّهِ لَقَدْ أَوْجَعَ قَلْبِی مَوْتُ أَبَانٍ.»(3)
(خدا او را رحمت کند، به خدا سوگند مرگ أبان دل مرا به درد آورد.)
مدافع حریم ولایت و امامت، مرحوم قاضی نور اللّه شوشتری (قدس سره)، از شیخ نجاشی (رحمه الله)روایت نموده است:
«هرگاه أبان بن تغلب به مدینه منوره میرفت، مردم به جهت شنیدن حدیث، و استفاده مسائل به نزد او هجوم میبردند. چنانچه به غیر از سکوی مسجد، که جهت او، آن را خالی میگذاشتند، دیگر هیچ جایی از مسجد خالی نمیماند.»(4)
و همچنین مرحوم قاضی نور اللّه شوشتری (قدس سره)از عبد الرحمن بن حجاج روایت نموده است: روزی در مجلس أبان بن تغلب بودم، که ناگاه مردی از در وارد شد، و از او پرسید: ای أبو سعید! به من خبر بده، که چند نفر از أصحاب پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، از حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)متابعت نمودند؟ أبان گفت: گویا میخواهی فضل و بزرگی حضرت علیّ(علیه السلام)را به آن اصحاب پیامبر
(صلی الله علیه و آله و سلم)، که از امیر المؤمنین(علیه السلام)متابعت نمودند، بشناسی؟! آن مرد گفت: مقصود من همین است! پس أبان گفت:
«و اللّه ما فضل صحابه را نمیشناسیم، مگر به متابعت نمودن آنها از حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام).»(1)
خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)دربارهٔ اسحاق بن عمار نوشته است: علماء رجال در حقّ او گفتهاند: او شیخ اصحاب ما، و ثقه است. کما اینکه او و برادرانش، یونس، و یوسف، و قیس، و اسماعیل بیت بزرگی از شیعه میباشند. و همچنین پسران برادرش، علیّ، و بشیر، و پسران اسماعیل از بزرگان وجوه اهل حدیث هستند.(2)
و مرحوم کشی (قدس سره)از زیاد قندی روایت نموده است:
«كَانَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)إِذَا رَأَى إِسْحَاقَ بْنَ عَمَّارٍ وَ إِسْمَاعِيلَ بْنَ عَمَّارٍ قَالَ: وَ قَدْ يَجْمَعُهُمَا لِأَقْوَامٍ يَعْنِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةَ.»(3)
(هرگاه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)اسحاق و اسماعیل، پسران عمّار را میدید میفرمودند: گاهی خداوند دنیا و آخرت را برای بعضی جمع میفرماید.)
خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)نگاشته است: علماء، به جهت تصریح شیخ در «فهرست»، اسحاق بن عمار را فطحی مذهب میدانستند، و از این جهت احادیث او را، موثق نمیشمردند. تا نوبت به شیخ بهائی رسید، ایشان گفتند:
«دو نفر در طول تاریخ، نامشان اسحاق بن عمار است، که یکی از آنها امامی است، و اسحاق بن عمار بن موسی فطحی میباشد.»(1)
و لهذا در سند روایت، باید رجوع به تمیز کنند، تا معلوم شود، که کدامیک از آنها، در سند روایت نامش آمده است. و عمل علماء بر همین حال بود، تا زمان مرحوم علامهٔ طباطبائی بحرالعلوم (رحمه الله)، این بزرگوار قرائنی به دست آورد، که اسحاق به عمار یک نفر بیشترنیست، و آن هم ثقه و امامی مذهب است. و شیخ ما، مرحوم علامهٔ محدّث نوری رضی اللّه عنه نیز در خاتمهٔ کتاب «مستدرک الوسائل» همین قول را اختیار کرده است. و اللّه العالم.(2)
بُرید بن معاویة عِجلی
خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)نگاشته است: برید بن معاویة عِجلی کنیهاش أبو القاسم، و از وجوه فقهاء اصحاب، و ثقه، و جلیل القدر میباشد. و از حواریین حضرت باقر و حضرت صادق(علیهما السلام)می باشد. و نزد ائمه اطهار(علیهم السلام)منزلت، و مکان عظیمی داشته، و از اصحاب اجماع است.(3)و حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودهاند:
«إِنَّ أَصْحَابَ أَبِی کَانُوا زَیْناً أَحْیَاءً وَ أَمْوَاتاً، أَعْنِی: زُرَارَةَ وَ مُحَمدِ بْنَ مُسْلِمٍ وَ مِنْهُمْ لَیْثٌ اَلْمُرَادِیُّ وَ بُرَیْدٌ اَلْعِجْلِیُّ، هَؤُلاَءِ اَلْقَوَّامُونَ بِالْقِسْطِ هَؤُلاَءِ اَلْقَوَّامُونَ بِالْقِسْطِ وَ هَؤُلاَءِ اَلسّابِقُونَ اَلسّابِقُونَ `أُولئِکَ اَلْمُقَرَّبُونَ.»(4)
(همانا مرده و زنده ياران پدرم نيكو بودند، و ايشان: زراره، و محمّد بن مسلم، و لیث مرادی، و بريد عجلي ميباشند، و اينان قيام كنندگان به عدل و راستي، و سبقت جويندگان به خوبي، و مقربين هستند.)
مرحوم کشی (قدس سره)در روایت دیگری، دربارهٔ برید بن معاویه، از جمیل بن دراج نقل کرده است: شنیدم حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:
«أَوْتَادُ اَلْأَرْضِ وَ أَعْلاَمُ اَلدِّینِ أَرْبَعَةٌ: مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ، وَ بُرَیْدُ بْنُ مُعَاوِیَةَ، وَ لَیْثُ بْنُ اَلْبَخْتَرِیِّ اَلْمُرَادِیُّ، وَ زُرَارَةُ بْنُ أَعْیَنَ.»(1)(ميخهاي زمين و اعلام دين چهار نفر هستند: محمّد بن مسلم، و بريد بن معاويه، لیث بن بختری، و زرارة بن اعين.)
مرحوم کشی (قدس سره)در جای دیگری، دربارهٔ برید بن معاویه از جمیل بن دراج نقل کرده است: شنیدم حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:
«بَشِّرِ اَلْمُخْبِتِینَ بِالْجَنَّةِ، بُرَیْدُ بْنُ مُعَاوِیَةَ اَلْعِجْلِیُّ، وَ أَبُو بَصِیرٍ لَیْثُ بْنُ اَلْبَخْتَرِیِّ اَلْمُرَادِیُّ، وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ، وَ زُرَارَةُ، أَرْبَعَةٌ نُجَبَاءُ أُمَنَاءُ اَللَّهِ عَلَی حَلاَلِهِ وَ حَرَامِهِ، لَوْ لاَ هَؤُلاَءِ اِنْقَطَعَتْ آثَارُ اَلنُّبُوَّةِ وَ اِنْدَرَسَتْ.»(2)
(متواضان را به بهشت بشارت بده: برید بن معاویه عجلی، و ابو بصیر، لیث بن بختری مرادی، و محمّد بن مسلم، و زراره، که این چهار تن از نجباء و امناء خداوند، بر حلال و حرام او هستند، اگر این چهار نفر نبودند، آثار نبوّت قطع، و کهنه میشد.)
مرحوم حویزی (قدس سره)در روایت دیگری، از مرحوم شیخ مفید (قدس سره)، دربارهٔ برید بن معاویه نقل کرده است: شنیدم حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:
«مَا أَحَدٌ أَحْیَی ذِکْرَنَا وَ أَحَادِیثَ أَبِی(علیه السلام)إِلاَّ زُرَارَةُ، وَ أَبُو بَصِیرٍ، لَیْثٌ اَلْمُرَادِیُّ، وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ، وَ بُرَیْدُ بْنُ مُعَاوِیَهَ اَلْعِجْلِیُّ، لَوْلاَ هَؤُلاَءِ مَا کَانَ أَحَدٌ یَسْتَنْبِطُ هَذَا،
هَؤُلاَءِ حُفَّاظُ اَلدِّینِ وَ أُمَنَاءُ أَبِی عَلَی حَلاَلِ اَللَّهِ وَ حَرَامِهِ، وَ هُمُ اَلسَّابِقُونَ إِلَیْنَا فِی اَلدُّنْیَا، وَ اَلسَّابِقُونَ إِلَیْنَا فِی اَلْآخِرَةِ.»(1)
(کسی مانند زراره، و ابو بصیر، لیث مرادی، و محمّد بن مسلم، و برید بن معاویه عجلی، نام ما و احادیث پدرم را زنده نکرده، و اگر این جماعت نبودند، احدیاستنباط این امر را نمیکرد. این گروه نگهداران دین، و امناء پدرم بر حلال و حرام خدا میباشند، و ایشان سبقت جویندگان به سوی ما، در دنیا و آخرت هستند.)
ثقه و جلیل القدر و از زهاد و مشایخ کوفه بوده است.(2)از فضل بن شاذان روایت شده است، که گفت: از ثقهای شنیدم، که گفت: از حضرت رضا(علیه السلام)شنیدم، که فرمودند:
«أبو حمزة الثمالی فی زمانه، کلقمان فی زمانه، و ذلک أنه قدم أربعة منا؛ علیّ بن الحسین، و محمّد بن علیّ، و جعفر بن محمّد، و برهة من عصر موسی بن جعفر(علیهم السلام).»(3)
(أبو حمزه در زمان خود، مانند لقمان در زمان خود بود. و این به آن جهت میباشد، که او به چهار نفر از ما اهل بیت خدمت کرده است: علیّ بن الحسین، و محمّد بن علیّ، و جعفر بن محمّد، و مقداری از زمان موسی بن جعفر(علیهم السلام).)(4)
و همچنین در شأن أبو حمزه ثمالی روایت شده است: در زمانی، حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)ابو حمزه را طلبیدند، وقتی وارد شد، حضرت به او فرمودند:
«إِنِّی لَأَسْتَرِیحُ إِذَا رَأَیْتُکَ.»(1)
(من آسایش پیدا میکنم وقتی تو را میبینم.)
و مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)و مرحوم کشی (قدس سره)هر دو، از ابو حمزه ثمالی روایت کردهاند: که او گفته است: پسری داشتم که بر زمین افتاد، و دستش شکست.از این رو دست او را، به یحیی بن عبد اللّه شکستهبند نشان دادم. او گفت: شکستگی بسیار بدی در دست او میبینم. و بعد به اتاق بالا خانه رفت، تا دستمال و یراق شکستهبندی را بیاورد.
«فَذَكَرْتُ فِی سَاعَتِی تِلْكَ دُعَاءَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ زَیْنِ الْعَابِدِینَ(علیه السلام)فَأَخَذْتُ یَدَ ابْنِی فَقَرَأْتُ عَلَیْهِ، وَ مَسَحْتُ الْكَسْرَ، فَاسْتَوَی الْكَسْرُ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَی.»
(پس در همان وقت، دعائی که حضرت امام زین العابدین(علیه السلام)به من آموخته بودند، به یادم آمد. لذا دست پسرم را گرفتم، و آن دعا را خواندم، و دستم را بر آن موضعی که شکسته بود، مالیدم. پس به امر خداوند متعال دستش صحّت پیدا کرد.)
بعد از آن، یحیی از آن بالا خانه پائین آمد، و اثر شکستگی را در دست پسرم ندید. لذا گفت: آن دست دیگر را به من بده تا ببینم. وقتی دید که آن دست هم سالم است، گفت: سبحان اللَّه! مگر دست او بسیار بد نشکسته بود، پس چه شد؟! این از سحر شما گروه شیعیان، عجب نیست. پس به او گفتم:
«ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ، لَیْسَ هَذَا سِحْرٌ، بَلْ إِنِّی ذَكَرْتُ دُعَاءً سَمِعْتُهُ مِنْ مَوْلَایَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ(علیهما السلام)فَدَعَوْتُ بِهِ.»
(مادرت به عزایت بنشیند، این سحر نیست، بلکه به برکت دعائی است، که آن را از مولای خود حضرت امام زین العابدین(علیه السلام)شنیده بودم و آن را بر این شکسته خواندم.)
1) . اختيار معرفة الرجال، ص141؛ منتهی الآمال، ج2، ص251.
پس یحیی گفت: به من این دعا را تعلیم نما. گفتم: آیا بعد از آنکه از تو این سخن را شنیدم، به تو این دعا را تعلیم نمایم. نه حرفی از آن را نمیگویم. تو قابل آن نیستی که این دعا را به تو بیاموزم. (1)ابو حمزه ثمالی در سال صد و پنجاه هجری از دنیا رفت. و علیّ بن حمزه بطائنی، از ابو بصیر روایت نموده است: روزی خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)مشرف شدم. حضرت سؤال نمودند: ابو حمزه ثمالی چه کار کرد؟ عرض کردم: بیمار است. حضرت فرمودند:
«إِذَا رَجَعْتَ إِلَیْهِ، فَأَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلَامَ، وَ أَعْلِمْهُ، أَنَّهُ یَمُوتُ فِی شَهْرِ کَذَا فِی یَوْمِ.»
(وقتی نزد او بازگشتی، سلام مرا به او برسان و به او بگو: در فلان روز، از فلان ماه از دنیا میرود.)
ابو بصیر میگوید خدمت حضرت عرض کردم: جانم فدای شما شود! به خدا او به شما انس دارد، و از شیعیان شما میباشد. حضرت فرمودند:
«صَدَقْتَ، مَا عِنْدَنَا خَیْرٌ لَکُمْ، قُلْتُ: شِیعَتُکُمْ مَعَکُمْ؟ قَالَ: إِنْ هُوَ خَافَ اللَّهَ، وَ رَاقَبَ نَبِیَّهُ(صلی الله علیه و آله و سلم)، وَ تَوَقَّی الذُّنُوبَ فَإِذَا هُوَ فَعَلَ، کَانَ مَعَنَا فِی دَرَجَاتِنَا.»
(راست میگویی، ولی آنچه برای شما نزد ما میباشد، برای شما بهتر است. عرض کردم: شیعیان شما، با شما هستند؟ فرمودند: اگر از خدا بترسد، مراقب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)خود باشند، و خود را از آلودگی به گناه حفظ کند، در درجات مربوط به ما، با همراه خواهد بود.)
علیّ بن حمزه بطائنی، که این روایت را از ابو بصیر، نقل کرده است، میگوید: در آن سال، وقتی به وطن خود بازگشتم، مدّت زمانی بیشتر نگذشته بود، که همان گونه که حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)فرموده بودند، ابو حمزه ثمالی از دنیا رفت.(2)
خاتم المحدّثین مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)، از مرحوم سیّد عبد الکریم بن طاووس (قدس سره) روایت کرده است: همانا حضرت امام زین العابدین(علیه السلام)وارد کوفه شدند، و سپس داخل مسجد کوفه شدند. و در آن هنگام ابو حمزه ثمالی نیزدر مسجد کوفه بود. ابو حمزه که از زاهدین اهل کوفه، و مشایخ آنجا بود، دید حضرت دو رکعت نماز خواندند. ابو حمزه میگوید: تا به حال لهجهای پاکیزهتر از لحجهٔ حضرت نشنیده بودم، لذا نزدیک ایشان رفتم، تا بشنوم چه میگوید، پس شنیدم میفرمایند:
«إِلَهِی إِنْ كَانَ قَدْ عَصَیْتُكَ، فَإِنِّی قَدْ أَطَعْتُكَ فِي أَحَبِّ اَلْأَشْیَاءِ إِلَیْكَ، اَلْإِقْرَارِ بِوَحْدَانِیَّتِكَ مَنّاً مِنْكَ عَلَیَّ، اَ مَنّاً مِنِّي عَلَیْكَ.»
(خداوندا! اگر از تو سرکشی کردم، ولی در محبوبترین امور نزد تو، اطاعت تو را نمودم. اقرار به یگانگی تو، لطفی از تو بر من، نه لطفی از من بر تو است.)
و این دعایی معروف است. آنگاه حضرت برخاستند، و رفتند. ابو حمزه میگوید: من از پست سر، حضرت را تا کاروانسرای کوفه دنبال کردم. پس در آنجا دیدم غلام سیاهی با اسب نجیب و یک شتری منتظر است. لذا به او گفتم: ای غلام سیاه! این مرد کیست؟ گفت:
«اَ وَ تَخْفَی عَلَیْک شَمائِلُهُ؟ هَوَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسِیْن(علیه السلام).»
(آیا شمایل ایشان بر تو مخفی است؟ ایشان علیّ بن الحسین(علیه السلام)هستند.)
ابو حمزه گفته است: پس خودم را روی قدمهای آن حضرت انداختم، و آن را بوسیدم. ولی آن حضرت نگذاشتند، و با دست خود، سر مرا بلند کردند، و فرمودند: ای ابو حمزه! مکن، همانا سجده برای خداوند عزّ و جلّ میباشد، عرض کردم: یابن رسول اللّه! برای چه به اینجا آمدید؟ حضرت فرمودند:
«مَا رَأَیْتَ، وَ لَوْ عَلِمَ النَّاسُ مَا فِیهِ مِنَ الْفَضْلِ، لَأَتَوْهُ وَ لَوْ حَبْواً.»
(از برای آنچه دیدی - یعنی نماز خواندن در مسجد کوفه - اگر مردم میدانستند چه فضیلتی در آن است، به زیارت آن میآمدند، حتّی کشانکشان، و با زانو.)
بعد حضرت فرمودند: آیا مایلی با من قبر جدّم علیّ بن ابیطالب(علیه السلام)را زیارت کنی؟ عرض کردم: بله! پس حرکت فرمودند، و در آن زمان من در سایه ناقهٔ ایشان بودم، و حضرت با من صحبت میکردند.
«حَتَّی أَتَیْنَا الْغَرِیَّیْنِ، وَ هِیَ بُقْعَةٌ بَیْضَاءُ، تَلْمَعُ نُوراً، فَنَزَلَ عَنْ نَاقَتِهِ، وَ مَرَّغَ خَدَّیْهِ عَلَیْهَا، وَ قَالَ: یَا أَبَا حَمْزَةَ! هَذَا قَبْرُ جَدِّی عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ(علیه السلام).»
(تا به غریّین رسیدیم، و آن بقعهای سفید، که نور آن میدرخشید، بود. پس حضرت از شتر خود پیاده شدند، و دو طرف صورت خود را بر آن قرار دادند، و فرمودند: ای ابوحمزه ! این قبر جدّم علیّ بن ابی طالب(علیه السلام)است.)
و بعد آن حضرت را با زیاراتی که اوّل آن «اَلسَّلامُ عَلَی اَسْمِ اللّهِ الرَّضِیِّ وَ نُورِ وَجْهِهِ الْمُضِیءِ» است، زیارت کردند. سپس با آن قبر مطهر وداع کردند، و به طرف مدینه رفتند، و من هم به سوی کوفه برگشتم.(1)
مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)بعد از نقل این روایت، نگاشته است: در ذکر وفات حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)گذشت، که ابو حمزه به زیارت قبر امیرالمؤمنین(علیه السلام)مشرف میشده، و نزدیک آن تربت مقدّس مینشسته، و فقهاء شیعه، خدمتش جمع میگشتند، و از جنابش اخذ حدیث، و علم مینمودند.(2)
در این روایت شریف، در قسمتی از آن، امام سجّاد(علیه السلام)، جناب أبو حمزه ثمالی را، از سجده نمودن در مقابل ایشان، منع میفرمایند. ولی در ادامه همین روایت، تصریح شده، که خود امام زین العابدین(علیه السلام)، وقتی به قبر مطهر حضرت علیّ(علیهالسلام)میرسند، صورت مبارک خود را، بر قبر
مطهر حضرت، قرار میدهند. و حال آنکه این فعل حضرت، به نوعی سجده، در مقابل قبر مطهر حضرت میباشد.
از این رو، تذکر این نکته لازم است، که سجده نمودن، به حسب نیّت افراد، احکام متفاوتی پیدا خواهد کرد. فی المثل، گاهی سجده نمودن در مقابل شخصی، برای مسخره کردن او است، و سجده کننده، قصدش به سُخره گرفتن دیگران میباشد، و قصد دیگری از سجده کردن ندارد. که چنین شخصی، با سجده نمودن خود، مشرک نخواهد گشت، اگر چه نفس مسخره کردن افراد حرام میباشد، ولی موجب خروج او، از دین مبین اسلام نمیگردد.
امّا گاهی سجده کردن، به عنوان عبودیت، و بندگی میباشد، و سجده کننده، به نیّت عبادت کردن، سر به سجده میبرد. که این نوع سجده، فقط نسبت به خداوند متعال جایز است. و اگر انسان، به نیّت عبادت کردن شخصی، در مقابل او به سجده برود، نه تنها مرتکب فعل حرام شده، که حتّی مستلزم مشرک شدن او نیز میباشد.
ولی گاهی سجده نمودن، به جهت احترام، و تعظم دیگری میباشد. که این نوع سجده، اگر ذات مقدّس ربوبی عزّ و جلّ، اذن داده باشد، در مقابل غیر خداوند متعال نیز جایز است. زیرا هنگامیکه چنین شخصی، به اذن خداوند متعال، برای احترام، و تکریم، و تعظیم غیر خداوند متعال به سجده میرود، در حقیت برای ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، که معبود او میباشد، سر به سجده قرار داده است. چنانچه در قرآن کریم نیز امثال این نوع سجده، یافت میشود. و خداوند متعال در سورهٔ یوسف میفرماید:
(إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ(1))
«آنگاه که یوسف به پدر خود گفت: ای پدر در عالم رؤیا دیدم، که یازده ستاره، و خورشید و ماه، برای من سجده میکردند.»
1) . سورهٔ یوسف، آیهٔ 4.
و از آن جائیکه خواب پیامبران، به منزلهٔ وحی میباشد، هنگامیکه حضرت یوسف(علیه السلام)، عزیز مصر گشت، و بعد از سالها، دو مرتبه با خانوادهٔ خود دیدار نمود، این خواب صورت واقع به خود گرفت، و یازده برادر او، که در خوابش، همان یازده ستاره بودند، به همراه پدر و مادرش، که به منزلهٔ خورشید و ماه بودند، در مقابل جناب یوسف(علیه السلام)، سر تعظیم فرود آوردند، و به سجده افتادند. چنانچه خداوند متعال در اینباره میفرماید:
(وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّدًا ۖ وَ قَالَ يَا أَبَتِ هَٰذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّي حَقًّا ۖ وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَ جَاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطَانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي ۚ إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِمَا يَشَاءُ ۚ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ(1))
«و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند، و آنها همگی مقابل یوسف سجده کردند، و یوسف گفت: ای پدر! این بود تعبیر خوابی که قبل از این دیده بودم، که پروردگار من، آن خواب را محقّق فرمود، و به من احسان فراوان نمود، که مرا از زندان آزاد کرد، و شما را از آن بیابان - یعنی از کنعان - به اینجا آورد، بعد از آنکه شیطان، بین من، و برادرانم، فتنه و جدائی انداخته بود. همانا پروردگارم، به هر چه بخواهد، داراى لطف است، و همانا او دانای حکیم میباشد.»
و همچنین، در جای دیگری، خود ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، به ملائکه امر فرموده، در مقابل حضرت آدم(علیه السلام)، سجده نمایند. چنانچه در قرآن مجید، در چندین آیه، به این مطلب تصریح شده است. من جمله خداوند متعال در سورهٔ بقره میفرماید:
(وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ(2))
«و هنگامیکه به ملائکه گفتیم: به آدم سجده کنید، پس همگی سجده کردند، به جزء ابلیس، که إبا کرد، و تکبّر نمود، و از کافران شد.»
به هر تقدیر، سجده کردن، گاهی به جهت تعظیم، و تکریم، و احترام است، که در این صورت، سجده نمودن به غیر خداوند متعال، اگر با اذن ذات مقدّس ربوبی صورت گرفته باشد، مستلزم شرک نخواهد بود. ولی گاهی به نیّت عبادت، و بندگی است، که در این صورت، فقط نسبت به خداوند متعال جایز میباشد. چنانچه آیت اللّه شیخ عبد اللّه جوادی آملی نیز در «تفسیر تسنیم» در ذیل آیهٔ سی و چهارم سورهٔ بقره، در این مورد نگاشته است:
«و قد أجاب الکثیر من المفسرین علی هذا السؤال، و من جملتهم العلامة الطباطبائی (رحمه الله)، فقالوا: انّ السجود ذاتاً لیس عبادة، بل انّ العبادة تتحقق فیه اذا جیئ به بنیّة العبادة، و لذلک یمکن ان یحصل السجود بعنوان السخریة و الاستهزاء احیاناً، لا العبادة. و علی هذا الأساس یمکن القول: انّه لیس هناک منع و نهی ذاتی من السجود لغیر اللّه، بل انّ النهی عنه، یصدر من الشرع، و یثبت بدلیل العقل أو النقل، و الثابت بعد البحث و التحقیق، هو انّ المانع العقلی أو النقلی، یثبت اذا کان الساجد لغیر اللّه، ینوی بسجوده، الشهادة للمسجود له بالربوبیّة و العبودیة، امّا اذا کان السجود، بنیة الاکرام و الاحترام المحض، فلا دلیل علی المنع منه. نعم انّ الذوق الدینی و مذاق المتشرعین - الحاصل بفضل الاُنس بالظواهر الدینیّة - یقتضی اختصاص السجود باللّه سبحانه، حتّی اذا کان بقصد التحیّة و التکریم فحسب.» (1)
(و همانا به این سؤال، بسیاری از مفسرین، که از جملهٔ آنها علامهٔ طباطبائي (رحمه الله) است، پاسخ دادهاند، به اینکه همانا سجده، ذاتاً عبادت نيست.بلکه همانا عبادت،
1) . تفسیر تسنیم، ج3، ص304.
با سجده تحقق پیدا میکند، در صورتىکه آن را به نیّت عبادت انجام دهند. از این رو امکان دارد، که سجده به عنوان مسخره نمودن حاصل گردد، نه به عنوان عبادت [وقتیکه در زمان سجده کردن، نیّت مسخره کردن را داشته باشیم]. بر این اساس ممکن است بگوئیم: در اینجا منع و نهی ذاتی، برای سجده بر غیر خداوند، وجود ندارد. بلکه همانا نهی از آن، از شرع صادر میگردد، که با دلیل عقلی یا نقلی ثابت میشود، و آنچه بعد از بحث و تحقیق ثابت میگردد، این است، که همانا مانع عقلی یا نقلی وقتی ثابت میشود، که سجده کننده بر غیر خداوند، با سجده خود، نیّت ربّ بودن، و عبودیت را برای کسیکه در مقابل او سجده کرده است را نموده باشد. ولی اگر سجده، فقط به نیّت اکرام و احترام باشد، دلیلی بر ممنوع بودن آن وجود ندارد. آری ذوق دینی و ذائقه متشرعین، که با انس به ظواهر دین، حاصل میگردد، اقتضاء میکند، که سجده، به خداوند سبحان اختصاص داشته باشد، اگرچه نیّت [سجده کننده]، فقط اکرام و تکریم بوده باشد.)
و مرحوم علامهٔ طباطبائی (قدس سره)نیز بنابر آنچه در کتاب «ترجمهٔ تفسیر المیزان» آمده، در این مورد، نگاشته است:
«و باید دانست، که این سجده، برای عبادت یوسف نبوده، بهدلیل اینکه، در میان سجده کنندگان، در داستان یوسف، شخصی بوده، که در توحید، مخلص (به فتح لام) بوده، و چیزی را شریک خدا نمیگرفته، و او یعقوب(علیه السلام)است. دلیل دیگر اینکه، اگر این سجده، سجدهٔ عبادت یوسف بوده، "مسجود له"، که یوسف است. و به نص قرآن، همان کسی است، که به رفیق زندانیش گفت: "ما را نمیرسد، که چیزی را شریک خدا بگیریم" قطعاً ایشان را، از این عمل، نهی میکرد، و نمیگذاشت چنین کاری بکنند، ولی میبینیم نهی نکرده، پس میفهمیم سجده، عبادت او نبوده. و قطعاً جز این منظوری نداشتهاند، که
یوسف را، آیتی از آیات خدا دانسته، و او را قبله، در سجده، و عبادت خود گرفتند، همچنانکه ما خدا را عبادت میکنیم، و کعبه را قبله خود میگیریم، و نماز و عبادت را بدان سو میگذاریم، پس با کعبه، خدا عبادت میشود، نه کعبه، و معلوم است، که آیت خدا، از آن نظر که آیه و نشانه است، خودش اصلاً نفسیت و استقلالی ندارد. پس اگر سجده شود، جز صاحب نشانه، یعنی خدا، عبادت نشده، و کلام در اینباره در چند جای این کتاب گذشت. از اینجا بخوبی معلوم میشود، که آنچه در توجیه این آیه گفتهاند، صحیح نیست، از قبیل اینکه: در آن روز، تحیت مردم، سجده بوده، آن چنانکه در اسلام، سلام است. و یا اینکه گفتهاند: رسم آن روز، در تعظیم بزرگان، سجده بوده، و هنوز حکم حرمت، و نهی از سجده، برای غیر خدا، نیامده بوده، و این حکم در اسلام آمد. و یا اینکه گفتهاند که: سجده آن روز، حالتی شبیه به رکوع بوده، همچنانکه در میان عجمها رسم است، برای بزرگان بهحالت رکوع درمیآیند.»(1)
و محدّث بزرگوار جهان تشیع، و ناشر معارف اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، هم در اینباره نوشته است:
«اعلم أن المسلمین قد أجمعوا علی أن ذلک السجود لم یکن سجود عبادة، لأنها لغیر الله تعالی توجب الشرک. ثم اختلفوا علی ثلاثة أقوال: الأول: أن ذلک السجود کان للّه تعالی، و آدم علی نبینا و آله و علیه السلام، کان قبله. و هو قول أبی علی الجبائی و أبی القاسم البلخی و جماعة. و الثانی: أن السجود فی أصل
1) . ترجمه تفسير الميزان، ج11، 336.
اللغة هو الانقیاد و الخضوع قال الشاعر: «تری الأُکم فیها سُجَّدا للحوافر» أی الجبال الصغار و التِلال کانت مذلله لحوافر الخیول و منه قوله تعالی: (وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ(1)) و أورد علیه بأن المتبادر من السجود وضع الجبهه علی الأرض، فیجب الحمل علیه، ما لم یدل دلیل علی خلافه، و یؤیده قوله تعالی: (فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ(2)) و یدل علیه صریحا بعض الأخبار المتقدمه. و الثالث: أن السجود کان تعظیما لآدم علی نبینا و آله و علیه السلام و تکرمه له و هو فی الحقیقة عبادة للّه تعالی، لکونه بأمره و هو مختار جماعة من المفسرین و هو الأظهر من مجموع الأخبار التی أوردناها و إن کان الخبر الأوّل، یؤید الوجه الأوّل.»(3)
(بدان که مسلمانها اجماع دارند، که آن سجدهها، سجدهٔ عبادت نبوده است، زیرا سجدهای که به نیّت عبادت باشد، برای غیر خداوند متعال، موجب شرک میگردد. سپس مسلمانها در این مورد از سجدهها، در سه قول اختلاف نظر پیدا کردهاند: اوّل: آن سجدهها برای خداوند متعال بوده، و آدم(علیه السلام)به عنوان قبله بوده است. که این نظر أبو علیّ جبائی، و أبو القاسم بلخی، و گروه دیگری میباشد. دوّم: سجده، در لغت، به معنای فرمانبرداری، و تواضع است. چنانچه شاعر میگوید: «میبینی آن بلندیها را، که برای سمها سجده کردهاند». یعنی کوههای کوچک، و تپهها، در مقابل سمهای اسبها خاشع هستند. و از این قبیل است، فرمایش خداوند متعال: «ستاره و درخت سجده میکنند»، و به این پاسخ، اشکال شده، به اینکه آنچه از لفظ سجده، تبادر میکند، قرار دادن پیشانی بر زمین است، پس تاوقتیکه دلیلی بر
خلاف آن نباشد، باید سجده را، بر همین معنا حمل نمود. و مؤید آن، فرمایش خداوند متعال میباشد: «پس برای او به سجده بروید»، و بر این مطلب، برخی از روایات قبل تصریح مینمایند. سوّم: سجده برای احترام و تکریم آدم(علیه السلام)بوده است، و در حقیقت، چون خداوند متعال به آن امر نموده، عبادت خداوند به شمار میآید. و این قول را گروهی از مفسرین اختیار کردهاند، و این قول، از همهٔ روایتهایی که آوردهایم، ظاهر میشود. اگر چه روایت اوّل، مؤید وجه اوّل میباشد.)
به هر ترتیب، همانگونه که بزرگان، و علماء مذهب تشیع، تصریح فرمودهاند، با اذن ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، اگر سجده، به نیّت تکریم و احترام باشد، نسبت به غیر خداوند متعال هم جایز است. از این رو حتّی اگر کسی، روایاتی که در این زمینه وجود دارد را توجیه نماید. و آنها را صریح در اذن خداوند متعال، نسبت به سجده نمودن در مقابل اهل بیت(علیهم السلام)، نداند. و اخباری را که در این مورد وجود دارد را، خارج از محل بحث، به شمار آورد. و قائل گردد، که ما از جانب خداوند متعال، اذنی برای سجده نمودن، در مقابل ائمه اطهار(علیهم السلام)، زمانیکه سجده، به نیّت اکرام و تکریم باشد، نداریم.
باز مع ذلک، جواز سجده در مقابل آن بزرگواران، در صورتیکه به نیّت اکرام و احترام نمودن به ایشان باشد، با استفاده از قیاس اولویت، غیر قابل خدشه میباشد. چرا که در بسیاری از منابع پیروان مکتب اهل بیت(علیهم السلام)، در خصوص حکمت سجدهٔ ملائکه، بر جناب آدم(علیه السلام)، وجود نور حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)و اهل بیت بزرگوار ایشان(علیهم السلام)، در صُلب آدم(علیه السلام)، ذکر شده است. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)روایت نموده است:
حضرت امام سجّاد(علیه السلام)فرمودند: پدرم، از پدر خود، از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، برای من نقل کردند، که ایشان فرمودند: ای بندگان خدا! همانا آدم(علیه السلام)، نور درخشانی را از صلب خود دید. و آن نور، بدان جهت بود، که خداونداشباح ما اهل بیت را، از بالای عرش، به صلب او، منتقل نموده بود. لذا آن نور را مشاهده کرد، ولی اشباح ما را ندید. پس عرض کرد:
«یَا رَبِّ! مَا هَذِهِ الْأَنْوَارُ؟ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: أَنْوَارُ أَشْبَاحٍ، نَقَلْتُهُمْ مِنْ أَشْرَفِ بِقَاعِ عَرْشِی، إِلَی ظَهْرِکَ، وَ لِذَلِکَ أَمَرْتُ الْمَلَائِکَةَ بِالسُّجُودِ لَکَ، إِذْ کُنْتَ وِعَاءً لِتِلْکَ الْأَشْبَاح.»
(ای پروردگار! این نورها چیست؟ خداوند عزّ و جلّ فرمود: نور اشباحی میباشد، که از بهترین مکان عرشم، آنها را به پشت تو منتقل کردم، و به جهت وجود آنها در پشت تو، به ملائکه امر نمودم به تو سجده کنند، چرا که تو ظرف این انوار بودی.)
پس آدم(علیه السلام)عرض کرد: پروردگارا! برای من آن انوار را بیان فرما. لذا خداوند متعال فرمود: ای آدم! به بالای عرش نگاه کن! پس آدم(علیه السلام)نگاه کرد، و در آن هنگام، نور اشباح ما اهل بیت، از صلب آدم، بر بالای عرش افتاد. پس در آن، صورتهای اشباح ما اهل بیت نقش بست، همانگونه که صورت انسان، در آینهٔ صافی نقش پیدا میکند. پس آدم(علیه السلام)، اشباح ما اهل بیت را مشاهده کرد. پس عرض کرد:
«مَا هَذِهِ الْأَشْبَاحُ یَا رَبِّ؟ فَقَالَ: یَا آدَمُ هَذِهِ الْأَشْبَاحُ أَفْضَلُ خَلَائِقِی وَ بَرِیَّاتِی، هَذَا مُحَمَّدٌ وَ أَنَا الْحَمِیدُ الْمَحْمُودُ فِی أَفْعَالِی، شَقَقْتُ لَهُ اسْماً مِنِ اسْمِی. وَ هَذَا عَلِیٌّ، وَ أَنَا الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ، شَقَقْتُ لَهُ اسْماً مِنِ اسْمِی. وَ هَذِهِ فَاطِمَةُ، وَ أَنَا فَاطِرُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِینَ، فَاطِمُ أَعْدَائِی عَنْ رَحْمَتِی یَوْمَ فَصْلِ قَضَائِی، وَ فَاطِمُ أَوْلِیَائِی عَمَّا یَعْتَرِیهِمْ وَ یَشِینُهُمْ، فَشَقَقْتُ لَهَا اسْماً مِنِ اسْمِی. وَ هَذَا الْحَسَنُ، وَ هَذَا الْحُسَیْنُ، وَ أَنَا الْمُحْسِنُ الْمُجْمِلُ، شَقَقْتُ لَهُمَا اسْماً مِنِ اسْمِی. هَؤُلَاءِ خِیَارُ خَلِیقَتِی، وَ کِرَامُ بَرِیَّتِی، بِهِمْ آخُذُ، وَ بِهِمْ أُعْطِی، وَ بِهِمْ أُعَاقِبُ، وَ بِهِمْ أُثِیبُ، فَتَوَّسَلْ إِلَیَّ بِهِمْ یَا آدَمُ! وَ إِذَا دَهَتْکَ دَاهِیَةٌ، فَاجْعَلْهُمْ إِلَیَّ شُفَعَاءَکَ، فَإِنِّی آلَیْتُ عَلَی نَفْسِی قَسَماً
حَقّاً، لَا أُخَیِّبُ بِهِمْ آمِلاً، وَ لَا أَرُدُّ بِهِمْ سَائِلاً. فَلِذَلِکَ حِینَ زَلَّتْ مِنْهُ الْخَطِیئَةُ، دَعَا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِمْ، فَتَابَ عَلَیْهِ، وَ غُفِرَ لَهُ.»(1)
(پروردگارا! این شبحها چیست؟ خداوند فرمود: ای آدم! این اشباح بهترین مخلوقات و بندگان من میباشند. این محمّد است، و من حمید محمود در افعالم هستم، اسمی از اسماء خود را برای او جدا کردهام. و این علیّ است، و من علیّ عظیم هستم، اسمی از اسماء خود را برای او جدا نمودهام. و این فاطمه است، و من آفرینندهٔ آسمانها و زمینها هستم، و جدا کننده دشمنانم، از رحمتم، در روز قیامت هستم. و جدا کننده دوستانم، از چیزهاییکه موجب ناراحتی و آلودگی آنها میگردد، میباشم. برای او، یک اسم، از اسماء خودم را جدا کردهام. و این حسن، و این حسین است، و من محسن نیکوکار هستم، و یک اسم از اسماء خود را، برای آن دو نفر جدا نمودهام. آنها بهترین مخلوقات من، و گرامیترین بندگان من هستند. و به وسیلهٔ آنها مؤاخذه مینمایم، و به جهت آنها عطا میکنم، و به سبب آنها کیفر میدهم، و به وسیلهٔ آنها ثواب میدهم. پس ای آدم! به وسیلهٔ آنها به من توسل پیدا کن، و اگر به مصیبت و اندوهی مبتلا شدی، آنها را نزد من، شفیع خود قرار بده. چرا که من همانا بر خود سوگند حقّی یاد کردهام، شخصی که به وسیلهٔ آنها، امیدی به من داشته باشد را ناامید نکنم. و هر کس به وسیلهٔ آنها، از من درخواستی داشته باشد را رد نکنم. به خاطر همین، وقتی از آدم، آن ترک اولی، و لغزش سر زد، به واسطهٔ اهل بیت، خداوند عزّ و جلّ را خواند، پس خداوند توبه او را پذیرفت، و او را بخشید.)
همانگونه که ملاحظه کردید، در این روایت، در ضمن عبارت: «وَ لِذَلِکَ أَمَرْتُ الْمَلَائِکَةَ بِالسُّجُودِ لَکَ»، تصریح شده است، که به جهت وجود اهل بیت(علیهم السلام)، در صلب آدم(علیه السلام)، خداوند
1) . بحارالانوار، ج26، ص327؛ المحتضر، ص275.
متعال، به ملائکه امر فرمود، به ایشان سجده نمایند. و در روایت دیگری، شیخ أقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره)در ضمن روایتی طولانی، که دلالت میکند، وجود نازنین ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)افضل و برتر از همهٔ ملائکه هستند، از حضرت امام رضا(علیه السلام)، از پدران ایشان(علیهم السلام)، از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)نقل کرده است:
«ثُمَّ إِنَّ اَللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ آدَمَ، فَأَوْدَعَنَا صُلْبَهُ وَ أَمَرَ اَلْمَلاَئِكَةَ بِالسُّجُودِ لَهُ تَعْظِيماً لَنَا وَ إِكْرَاماً، وَ كَانَ سُجُودُهُمْ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عُبُودِيَّةً، وَ لآِدَمَ إِكْرَاماً وَ طَاعَةً لِكَوْنِنَا فِي صُلْبِهِ، فَكَيْفَ لاَ نَكُونُ أَفْضَلَ مِنَ اَلْمَلاَئِكَةِ، وَ قَدْ سَجَدُوا لآِدَمَ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ؟»(1)
(سپس همانا خدواند تبارک و تعالى آدم را خلق كرد، و ما اهل بیت را در پشت او به امانت سپرد. و به ملائكه امر كرد، که براى تعظيم و اكرام ما اهل بیت، به او سجده کنند، و سجده ملائکه، براى خداوند عزّ و جلّ بندگى بود. و براى آدم گرامى داشتن و اطاعت بود. چرا كه ما اهل بیت در صلب او بوديم، پس چگونه ما بهتر از ملائكه نباشيم، و حال آنكه همۀ ملائكه، برای آدم سجده كردند؟)
به هر تقدیر، با وجود چنین روایاتی که دلالت بر جواز سجده، بر اهل بیت(علیهم السلام)میکند، اگر سؤال شود، چرا اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)خود، در برخی از روایات، شیعیانشان را، از سجده نمودن به ایشان، منع فرمودهاند، در پاسخ گفته شده است:
ممکن است، این نهی، برگشتش به خاطر این بوده باشد، که سجده کننده، قصد عبادت نمودن ایشان را داشته است. از این رو آن بزرگواران، او را، از این عمل، نهی فرمودهاند. ولی اگر کسی به قصد احترام نمودن، و تکریم کردن ائمه اطهار(علیهم السلام)، به ایشان سجده نمایند، بلا اشکال خواهد بود. همانگونه که جمادات و نبادات نیز در مقابل ایشان، سر به سجده فرود میآوردند.
و از آن جائیکه نباتات و جمادات، خارج از دائرهٔ اوامر تشرعیهٔ الهیه میباشند، و سجدهٔ آنها، به حسب اوامر تکوینهٔ الهیه است. اهل تحقیق نیک میدانند، در صورتیکه امر تکوینی
1) . علل الشرایع، باب العلة التي من أجلها صارت الأنبياء و الرسل و الحجج(علیهم السلام)أفضل من الملائكة، ج1، ص6.
خداوند متعال، به چیزی تعلق بگیرد، دیگر جائی برای سؤال، در مورد جواز آن، در عالم تشریع باقی نخواهد ماند. به هر ترتیب، دربارهٔ سجده نمودن نباتات، و جمادات، بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)روايت نموده است:
«كَانَ فِي رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)ثَلَاثَةٌ لَمْ تَكُنْ فِي أَحَدٍ غَيْرِهِ، لَمْ يَكُنْ لَهُ فَیْءٌ، وَ كَانَ لَا يَمُرُّ فِي طَرِيقٍ فَيُمَرُّ فِيهِ بَعْدَ يَوْمَيْنِ أَوْ ثَلَاثَةٍ إِلَّا عُرِفَ أَنَّهُ قَدْ مَرَّ فِيهِ لِطِيبِ عَرْفِهِ، وَ كَانَ لَا يَمُرُّ بِحَجَرٍ وَ لَا بِشَجَرٍ إِلَّا سَجَدَ لَهُ.»(1)
(سه چیز در رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)بود، که در کسی جز ایشان وجود نداشت: حضرت سایه نداشتند. و از راهی عبور نمیکردند، مگر اینکه هر کس بعد از دو یا سه روز از آنجا عبور میکرد، از بوی حضرت متوجه میشد، که ایشان از آنجا عبور کردهاند. و حضرت از کنار سنگ و درختی عبور نمیکردند، مگر اینکه آنها برای حضرت سجده مینمودند.)
و همچنین در روایت دیگری، محدّث بزرگوار جهان تشیع، مرحوم علّامهٔ مجلسى (قدس سره)، از مرحوم شيخ صدوق (قدس سره)، از ابن عبّاس، از پدرش نقل كرده است: حضرت أبو طالب(علیه السلام)، به وجود نازنین حضرت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله و سلم)عرض کردند:
«یَا ابْنَ أَخِ! اللَّهُ أَرْسَلَکَ؟»
(اى پسر برادر! آيا خدا شما را به رسالت فرستاده است؟)حضرت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله و سلم)، به حضرت أبو طالب(علیه السلام)فرمودند: بله، لذا وجود نازنین حضرت أبو طالب(علیه السلام)، به وجود بیهمتای رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)عرض کردند:
«فَأَرِنِی آیَةً، قَالَ: ادْعُ لِی تِلْکَ الشَّجَرَةَ. فَدَعَاهَا، فَأَقْبَلَتْ، حَتَّی سَجَدَتْ بَیْنَ یَدَیْهِ، ثُمَّ انْصَرَفَتْ، فَقَالَ أَبُو طَالِبٍ(علیه السلام): أَشْهَدُ أَنَّکَ صَادِقٌ، یَا عَلِیُّ! صِلْ جَنَاحَ ابْنِ عَمِّکَ.»(2)
(پس معجزهاى به من نشان بدهید، و عرض نمود: براى من آن درخت را حاضر كنید. لذا رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)آن درخت را طلب كردند، پس آن درخت در مقابل حضرت آمد، تا اينكه در مقابل ایشان سجده كرد، و سپس به جاي خودش بازگشت. پس ابوطالب(علیه السلام)گفت: شهادت مىدهم كه شما صادق هستيد، [و بعد به فرزند خود نیز گفتند:] اى علىّ! پشت سر پسرعمويت نماز بخوان.)
ثانیاً: از آن جائیکه نیّت، امری قلبی میباشد، و دیگران متوجه نمیشدهاند، که اگر شیعیان در مقابل ایشان، سر به سجده فرود میآورند، به چه خاطر، و از چه جهت است، و به این نحو، چنین افرادی، در معرض خطر شرک، قرار میگرفتند. لذا ائمه اطهار(علیهم السلام)، از شیعیان خود میخواستند، از انجام این عمل، در چنین زمانهائی اجتناب نمایند. به عبارت دیگر، اهل بیت (علیهم السلام)به جهت در امان بودن، از تهمت مخالفان، شیعیان خود را، از انجام این کار، در بین دیگران برحذر مینمودند.
لذا جای هیچ شک و تردیدی نیست، که با دیدن سجده شیعیان، به آن بزرگواران، ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)و شیعیان را، مورد هجمههای همه جانبه قرار میدادند، و حتّی به دروغ میگفتند، که ایشان ادعای اُلوهیت کردهاند. و به این نحو، جان ایشان، و شیعیان، در خطر جدی واقع میشده است. لذا شیعیان را، در چنین موقعیتهائی، از سجده در مقابل خود، منع میکردهاند.ثالثاً: همهٔ انسانها، در درک معارف، یکسان نیستند، و ممکن است، منع اهل بیت(علیهم السلام)، به سبب افراد مغرض و یا حسود، نبوده باشد. بلکه به جهت وجود افرادی بوده باشد، که درک والائی در تحلیل مقامات و معارف اهل بیت(علیهم السلام)، نداشتهاند. و چون چنین افرادی عمل شعیان را، تلقی به شرک میکردند. لذا آن بزرگواران، شیعیان خود را، از سجده نمودن در مقابل ایشان، در حضور چنین افرادی، منع کرده باشند. و صد البته این منع، اختصاص به این مطلب ندارد، و حتّی نسبت به بیان برخی از مقامات و فضائل اهل بیت(علیهم السلام)نیز وجود دارد. کما اینکه بسیاری از معارف را، ائمه اطهار(علیه السلام)، وقتی برای خواص از شیعیان خود میفرمودند، آنها را، از نقل آن معارف، برای دیگران، منع مینمودند.
رابعاً: ممکن است، منع اهل بیت(علیهم السلام)، نه از مردم، که به جهت در امان بودن از آزار و اذیتهای خلفاء بنی عبّاس، و بنی امیه، بوده باشد. زیرا در شرایطی که حکام ظالم بنی امیه، و
بنی عبّاس، آن چنان اهل بیت(علیهم السلام)را مورد آزار قرار میدادند، که حتّی در بسیاری از اوقات، آن بزرگواران را، از دیدار شیعیان خود نیز منع مینمودند، و شیعیان را از ملاقات با ایشان برحذر میداشتند. حال در چنین خفقانی که حاکمیت، یک دیدار ساده را تحمل نمیکرد، در صورتیکه متوجه میشد، شیعیان در برابر آن بزرگواران، سر به سجده فرود میآورند. به طریق اولی، شرایط دو چندان سختی، برای اهل بیت(علیهم السلام)، و شیعیانشان، بروز مینمود. لذا آن بزرگواران، به این جهت، شیعیان خود را، در چنین شرایطی، از انجام این عمل، بر حذر میداشتهاند.
به هر صورت، از برخی از آیات استفاده میشود، که به جز إبلیس، عدهٔ دیگری هم، در زمان سجده ملائکه، به حضرت آدم(علیه السلام)، وجود داشتهاند، که آنها نیز، به حضرت، سجده نکردهاند. با این تفاوت، که آنها، چون شأن، و منزلتی بالاتر از حضرت آدم(علیه السلام)داشتهاند، لذا خداوند متعال به آنها امر نفرمود، که به جناب آدم(علیه السلام)، سجده نمایند. و آنها، افرادی هستند که خداوند متعال، در قرآن، با لفظ "عالین"، از ایشان یاد فرموده است. و در اینباره خطاب به شیطان ملعون میفرماید:
(قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ ۖ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعَالِينَ(1))
«خدا به شیطان فرمود: ای ابلیس! چه چیزی مانع تو شد، که به کسیکه من با قدرت خود آفریدم، سجده نکنی؟ آیا تکبر کردی، یا از بلند مرتبهگان هستی، [که نباید سجده میکردند]؟»
پس از این آیهٔ شریفه، دانسته میشود، که در هنگام سجدهٔ ملائکه به حضرت آدم(علیه السلام)، به جز شیطان جمع دیگری، که از آنها در قرآن، به "عالین؛ بلند رتبهگان"، تعبیر شده است، وجود داشتهاند، که به حضرت آدم(علیه السلام)سجده نکردهاند. منتهی بر خلاف شیطان، "عالین" به جهت برتری، و فضیلتی، که نسبت به حضرت آدم(علیه السلام)داشتهاند، مأمور به سجده در مقابل ایشان نبودهاند. که در تفسیر این آیهٔ شریفه، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «کنز جامع الفوائد»
1) . سوره ص، آیهٔ 75.
مرحوم شیخ صدوق (قدس سره)، از أبو سعید خدری، نقل کرده است: ما در محضر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بودیم، که ناگاه مردی به طرف حضرت آمد، و خدمت ایشان عرض کرد:
«یَا رَسُولَ اللَّهِ! أَخْبِرْنِی عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لِإِبْلِیسَ: (أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِینَ)، مَنْ هُمْ، یَا رَسُولَ اللَّهِ! الَّذِینَ هُمْ، أَعْلَی مِنَ الْمَلَائِكَةِ الْمُقَرَّبِینَ؟»
(ای رسول خدا! مرا از فرمایش خداوند عزّ و جلّ آگاه فرما، که به إبلیس فرموده: «آیا تکبّر کردی، یا از بلند مرتبهگان هستی، [که نباید سجده میکردند]؟» آنها چه کسانی هستند، ای رسول خدا! که والاتر از ملائکه مقرب بودند؟)
پس در این هنگام، وجود نازنین حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، به آن مردی که از حضرت، در مورد اینکه "عالین" چه کسانی میباشند، سؤال کرده بود، فرمودند:
«أَنَا وَ عَلِیٌّ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ(علیهم السلام)، كُنَّا فِی سُرَادِقِ الْعَرْشِ، نُسَبِّحُ اللَّهَ، فَسَبَّحَتِ الْمَلَائِكَةُ بِتَسْبِیحِنَا، قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ بِأَلْفَیْ عَامٍ، فَلَمَّا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ، أَمَرَ الْمَلَائِكَةَ أَنْ یَسْجُدُوا وَ لَمْ یُؤْمَرُوا بِالسُّجُودِ إِلَّا لِأَجْلِنَا، فَسَجَدَتِ الْمَلَائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِیسَ أَبَی أَنْ یَسْجُدَ، فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی لَهُ: (یَا إِبْلِیسُ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِینَ(1))، أَیْ: مِنْ هَؤُلَاءِ الْخَمْسَةِ الْمَكْتُوبَةِ أَسْمَاؤُهُمْ فِی سُرَادِقِ الْعَرْشِ. فَنَحْنُ بَابُ اللَّهِ الَّذِی یُؤْتَی مِنْهُ، وَ بِنَا یَهْتَدِی الْمُهْتَدُونَ، فَمَنْ أَحَبَّنَا أَحَبَّهُ اللَّهُ، وَ مَنْ أَبْغَضَنَا، أَبْغَضَهُ اللَّهُ، وَ أَسْكَنَهُ نَارَهُ، وَ لَا یُحِبُّنَا إِلَّا مَنْ طَابَ مَوْلِدُهُ»(2)
(من، و علیّ، و فاطمه، و حسن، و حسین(علیهم السلام)، همان بلند مرتبهگان هستیم. ما دو هزار سال قبل از خلقت آدم، در سراپردۀ عرش، خداوند را تسبیح مینمودیم. پس
ملائکه به سبب تسبیح گفتن ما، تسبیح گفتند. پس هنگامیکه خداوند عزّ و جلّ آدم را خلق کرد، به ملائکه امر نمود که به آدم سجده کنند، و خداوند به ملائکه امر نکرد، که به او سجده نمایند، مگر به خاطر ما [که در صلب او بودیم]. پس همهٔ ملائکه [به آدم] سجده کردند، به جز شیطان، که امتناع نمود. پس خداوند تبارک و تعال دربارهٔ او فرمود: «ای ابلیس! چه چیزی مانع تو شد، که به کسیکه من با قدرت خود آفریدم، سجده نکنی؟ آیا تکبر کردی، یا از بلند رتبهگان بودی، [که نباید سجده میکردند].» [عالین] یعنی: آن پنج نفری که نامهای آنها، در سراپردهٔ عرش نوشته شده است. و ما درب خداوندی هستیم، که باید از آنجا وارد شد. و به وسیلهٔ ما، طالبان هدایت، هدایت میگردند. و هر کس ما اهل بیت را دوست داشته باشد، خدا را دوست داشته است، و هر کس با ما اهل بیت دشمنباشد، با خدا دشمنی کرده است، و خدا او را ساکن جهنم خواهد نمود، و هیچکس ما اهل بیت را دوست نخواهد داشت، مگر آنکه ولادت او پاک باشد [یعنی حلال زاده باشد].)
به هر ترتیب به نظر میرسد، در صورتیکه به نیّت تکریم و تعظیم اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، در مقابل آن بزرگوراران سر تعظیم فرود آورده شود، بلا مانع بوده باشد. چنانچه در ذیل آیهٔ شریفهٔ (وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هَٰذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْهَا حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَدًا وَ ادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطَايَاكُمْ ۚ وَ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ(1))، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)نگاشته است:
(وَ إِذْ قُلْنَا اُدْخُلُوا هذِهِ اَلْقَرْيَةَ)؛ فرمود: يعنى اى بنى اسرائيل! به ياد آوريد، وقتى را كه ما به پدران و گذشتگان شما گفتيم: در اين شهر داخل شويد - يعنى شهر اريحا، كه از شهرهاى شام بوده است - و اين، در وقتى بود، كه بنی اسرائیل از صحراى تيه بيرون آمدند. (فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً)؛ پس بخوريد از [محصولات] اين شهر، هر چه خواستید، فراوان و گوارا بخورید. (وَ اُدْخُلُوا اَلْبابَ سُجَّداً)؛ و با تواضع و سجده، داخل دروازۀ شهر شويد. فرمود:
1) . سورهٔ بقره، آیهٔ 58.
«حقّ تعالى در دروازۀ شهر براى ايشان، صورت محمّد و علىّ(علیهما السلام)را ممثّل گردانيد. و ايشان را امر كرد، كه براى تعظيم آن مثالها سجده كنند. و بر خود، بيعت ايشان، و محبّت ايشان را تازه كنند. و عهد، و پيمان ولايت، و اعتقاد به فضيلت ايشان را به ياد آورند، كه حقّ تعالى از آنها گرفته بود.»
(وَ قُولُوا حِطَّةٌ)، يعنى: بگوئيد اين سجدۀ ما، براى خدا، به جهت تعظيم مثال محمّد و علىّ (علیهما السلام)، و اعتقاد ما براى ولايت ايشان، كم كنندۀ گناهان ما، و محو كنندۀ سيئات ما است. (نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ)؛ تا براى شما خطاهاى گذشتۀ شما را بيامرزيم، (وَ سَنَزِيدُاَلْمُحْسِنِينَ)؛ بزودى ثواب نيكوكاران را زياد خواهيم كرد. يعنى آنها كه اين كار كنند و پيشتر گناهى نكردهاند، به سبب اين فعل، درجات و مثوبات ايشان را زياد مى كنيم.(1)
لطیفه: در پایان این بحث، جا دارد، مطلبی را که نگارنده، دربارهٔ به خاک افتادن، در آستان مقدّس اهل بیت(علیهم السلام)، از برخی از اساتید خود، و همچنین از آیت اللّه شیخ محمّد ناصری (رحمه الله)، شنیده است را، نقل نماید. و آن اینکه، روزی مرحوم فاضل دربندی (قدس سره)، که خود ملا، و مجتهد مسلم بود، در هنگام ورود به حرم مطهر و منور حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)، در ایوان طلای حرم حضرت، با مرحوم شیخ مرتضی انصاری (قدس سره)، ملاقات نمود، و به ایشان گفت: آقا شما ملاذ، و ملجأ، و مرجع عالیقدر جهان تشیع هستید، از شما سؤالی دارم. مرحوم شیخ انصاری (قدس سره)گفت: چه سؤالی دارید؟ مرحوم فاضل دربندی (قدس سره)، از ایشان سؤال کرد:
«به نظر شما بوسیدن عتبهٔ حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)چه حکمی دارد؟»
مرحوم شیخ مرتضی انصاری (قدس سره)گفت: جایز نیست. لذا مرحوم فاضل دربندی (قدس سره)، که شیفته و عاشق اهل بیت(علیه السلام)بود، بدون اینکه صحبتی نماید، دگرگون شد، که ناگاه مرحوم شيخ مرتضی انصاري (قدس سره)، در ادامه کلام خود میگوید:
1) . حیوة القلوب (تاریخ پیامبران(علیهم السلام))، ج1، ص665 و 666.
«بوسيدن عتبهٔ امیرالمؤمنین(علیه السلام)، بما أنَّه عتبة امیرالمؤمنین(علیه السلام)، كار امام حسن (علیه السلام)و امام حسین(علیه السلام)و سلمان است. ما اگر بخواهيم عتبهٔ حضرت را ببوسيم، باید به این عنوان، که جاي پاي زوار حضرت ابا الفضل(علیه السلام)میباشد، عتبهٔ ایشان را ببوسيم.»
مرحوم فاضل دربندي (قدس سره)با شنیدن این فرمایش مرحوم شیخ مرتضی انصاری (قدس سره)مي گويد: احسنت؛ يك چنين فردي براي مرجعيت شيعه سزوار است.
ایشان از معروفترین اصحاب حضرت صادق(علیه السلام)میباشد. و کتابهائی در عبادات، به نام «کتاب صلوة» نوشته، که مرجع اصحاب، و معتمد علیه، و مشهور بوده است. و در روایت معروفهٔ حمّاد است، که به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کرد:
«اَنَا اَحْفَظُ کِتابَ حَریزٍ فِی الصَّلوةِ.»(1)
به هر تقدیر او اهل کوفه بوده، ولی چون برای تجارت، به سجستان مسافرت میکرد، به "سجستانی" مشهور شد. و در زمان حضرت صادق(علیه السلام)به جهت جنگ با خوارج سجستان شمشیر کشید. و روایت شده است: به همین خاطر، حضرت او را از خود جدا کردند، و خود را از او محجوب نمودند.(2)و او همان کسی میباشد، که یونس بن عبد الرحمن، فقه بسیاری از او نقل کرده است.(3)
حمران بن أعین شیبانی، از اصحاب حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)، و امام جعفر صادق(علیه السلام) بهشمار میرفته است،(1)
و حضرت باقر(علیه السلام)به حُمران بن أعین فرموده بودند:
«أَنْتَ مِنْ شِیعَتِنَا فِی الْدُنْیَا وَ الآخِرَةِ.»(2)(تو در دنیا و آخرت از شیعیان ما هستی.)
او به قدری جلالت و عظمت داشت، که وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، بعد از مرگش فرمودند:
«ماتَ وَ اللّهِ مُؤمِناً.»(3)
(به خدا قسم! با ایمان از دنیا رفت.)
و در روایت دیگری نقل شده است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، حال حمران را، از برادرش، بکیر بن أعین پرسیدند، بکیر عرض کرد: امسال به حجّ نیامده، با آنکه شوق شدیدی داشت، که خدمت شما برسد، ولی به شما سلام رساند. حضرت فرمودند: بر تو، و بر او سلام باد! حمران مؤمن، و از اهل بهشت است، که هرگز مرتاب نخواهد شد، نه به خدا، نه به خدا، به او خبر نده.(4)و روایت شده، که اسم حمران، در کتاب اصحاب یمین است.(5)
خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)نگاشته است: یونس بن یعقوب گفته: حمران علم کلام را نیکو میدانست. و حضرت صادق(علیه السلام)آن مرد شامی را که به جهت مناظره خدمت حضرت آمده بود را به حمران حواله دادند، ولی آن مرد شامی عرض کرد: من برای مناظره با شما، به اینجا آمدهام، نه برای مناظره با حمران، حضرت فرمودند: اگر به حمران غلبه کردی، بر من غلبه کردهای. پس آن مرد از حمران سؤال کرد، و حمران نیز جواب او را میداد، چندانکه آن مرد
خسته، و ملول شد، حضرت به وی فرمودند: ای شامی! حمران را چگونه دیدی؟ گفت: حاذق است، دربارهٔ هر چیزی از او سؤال کردم، جواب مرا داد.(1)
و مرحوم کشی (قدس سره)، از حسن بن علیّ بن یقطین، از مشایخ خود، روایت کرده است:«أَنَّ حُمْرَانَ، وَ زُرَارَةَ، وَ عَبْدَ اَلْمَلِکِ، وَ بُکَیْراً، وَ عَبْدَ اَلرَّحْمَنِ بَنِی أَعْیَنَ، کَانُوا مُسْتَقِیمِینَ، وَ مَاتَ مِنْهُمْ أَرْبَعَةٌ فِی زَمَانِ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ(علیه السلام)، وَ کَانُوا مِنْ أَصْحَابِ أَبِی جَعْفَرٍ(علیه السلام)، وَ بَقِیَ زُرَارَةُ إِلَی عَهْدِ أَبِی اَلْحَسَنِ(علیه السلام)، فَلَقِیَ مَا لَقِی.»(2)
(همانا حمران، و زراره، و عبد الملک، و بکیر، و عبد الرحمان فرزندان اعین، همگی مستقیم بودند، و چهار نفر آنها در زمان حضرت صادق(علیه السلام)از دنیا رفتند، و از اصحاب حضرت امام باقر(علیه السلام)نیز بودند، و زراره تا زمان حضرت کاظم(علیه السلام)بود، و ملاقات نمود، آنچه ملاقات کرد.)
و خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)نوشته است: گفته شده، که حمران از تابعین محسوب میشود، چرا که او از أبو طفیل، عامر بن واصله، روایت نقل کرده است.(3)
و در بین اصحاب حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، آخرین کسی که از دنیا رفت، أبو طفیل بود. حمران، از عبید اللّه بن عمر، که اهل سنت او را از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)شمردهاند نیز روایت نقل نموده است. (4)
چنانچه مرحوم طبرسی (قدس سره)، در تفسیر «مجمع البیان»، در ضمن تفسیر سورهٔ مزمّل، بعد از این آیهٔ شریفهٔ (إِنَّ لَدَيْنَا أَنْكَالاً وَ جَحِيماً، وَ طَعَاماً ذَا غُصَّةٍ وَ عَذَاباً أَلِيماً(5))، فرموده است:
« رُوِیَ عَنْ حُمْرَانَ بْنِ أَعْیَنَ، عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ عُمَرَ: أَنَّ اَلنَّبِیَّ(صلی الله علیه و آله و سلم)سَمِعَ قَارِئاً یَقْرَأُ هَذِهِ فَصَعِقَ.»(6)
(از حمران بن أعین، از عبد اللّه بن عمر روایت شده: همانا پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)شنیدند، که شخصی این آیات را قرائت میکند، پس حضرت از شنیدن آنها غش کردند.)
و در روایت دیگری مرحوم کشی (قدس سره)از صفوان روایت نموده است:
«کَانَ یَجْلِسُ حُمْرَانُ مَعَ أَصْحَابِهِ، فَلاَ یَزَالُ مَعَهُمْ فِی اَلرِّوَایَةِ عَنْ آلِ مُحَمَّدٍ(علیهم السلام)فَإِنْ خَلَطُوا فِی ذَلِکَ بِغَیْرِهِ، رَدَّهُمْ إِلَیْهِ، فَإِنْ صَنَعُوا ذَلِکَ عِدْلَ ثَلاَثِ مَرَّاتٍ قَامَ عَنْهُمْ، وَ تَرَکَهُمْ .»(1)
(حمران همواره وقتی با اصحاب خود مینشست، با آنها در مورد آل محمّد(علیهم السلام) روایت مینمود، پس هرگاه آنان از غیر آل محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)چیزی میگفتند، آنها را تا سه دفعه به همان حدیث از اهل بیت(علیهم السلام)برمیگرداند. امّا وقتی چنین میکرد، اگر به همان حال باقی میماندند برمیخاست، و آنها را ترک میکرد.)
و همچنین از حمران بن أعین شَیبانی نقل شده است: به وجود نازنین حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)عرض کردم:
«مَا أَقَلَّنَا لَوِ اجْتَمَعْنَا عَلَی شَاةٍ مَا أَفْنَیْنَاهَا؟»
(ما شیعیان چه مقدار کم هستیم، اگر برای خوردن گوسفندی جمع شویم، تمامش نمیکنیم؟)
حضرت به آنها فرمودند: میخواهی عجیبتر از این را به تو بگویم؟ عرض کرد: بله، حضرت فرمودند: مهاجر و انصار رفتند، و بعد با دست خود اشاره فرمودند: مگر سه نفر،(2)
حمران میگوید: خدمت حضرت عرض کردم:
«جُعِلْتُ فِدَاکَ! مَا حَالُ عَمَّارٍ؟ قَالَ: رَحِمَ اللَّهُ عَمَّاراً أَبَا الْیَقْظَانِ بَایَعَ، وَ قُتِلَ شَهِیداً. فَقُلْتُ فِی نَفْسِی: مَا شَیْءٌ أَفْضَلَ مِنَ الشَّهَادَةِ، فَنَظَرَ إِلَیَّ فَقَالَ: لَعَلَّکَ تَرَی أَنَّهُ مِثْلُ الثَّلَاثَةِ؟ أَیْهَاتَ أَیْهَاتَ.»(1)
(جانم فدای شما شود! عمّار در آن زمان چه کرد؟ حضرت فرمودند: خداوند عمار، أبو الیقظان را رحمت نماید. او بیعت نمود، و شهید شد. با خودم گفتم: هیچ چیزی افضلتر از شهادت نیست؟ لذا حضرت به من نگاه کردند، و فرمودند: شاید گمان کنی او مثل آن سه نفر است؟ هیهات هیهات این چنین نیست.)
به نظر میرسد، منظور حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)، از آن سه نفر، سلمان، و أبوذر، و مقداد بوده است.(2)چرا که در روایت دیگری، از حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)نقل شده است:
«ارْتَدَّ النَّاسُ إِلَّا ثَلَاثَةُ نَفَرٍ، سَلْمَانُ، وَ أَبُو ذَرٍّ، وَ الْمِقْدَادُ. قَالَ: قُلْتُ: فَعَمَّارٌ؟ قَالَ: قَدْ کَانَ جَاضَ جَیْضَةً، ثُمَّ رَجَعَ، ثُمَّ قَالَ: إِنْ أَرَدْتَ الَّذِی لَمْ یَشُکَّ، وَ لَمْ یَدْخُلْهُ شَیْءٌ، فَالْمِقْدَادُ. فَأَمَّا سَلْمَانُ، فَإِنَّهُ عَرَضَ فِی قَلْبِهِ عَارِضٌ أَنَّ عِنْدَ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام)اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ، لَوْ تَکَلَّمَ بِهِ، لَأَخَذَتْهُمُ الْأَرْضُ، وَ هُوَ هَکَذَا، فَلُبِّبَ، وَ وُجِئَتْ فِی عُنُقِهِ حَتَّی تُرِکَتْ کَالسِّلْقَةِ،(3)فَمَرَّ بِهِ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(علیهالسلام)فَقَالَ: یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ! هَذَا مِنْ ذَاکَ بَایِعْ، فَبَایَعَ. وَ أَمَّا أَبُو ذَرٍّ الْغِفَارِیُّ، فَأَمَرَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام)بِالسُّکُوتِ، وَ لَمْ یَکُنْ تَأْخُذُهُ فِی اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ فَأَبَی، إِلَّا أَنْ یَتَکَلَّمَ، فَمَرَّ بِهِ عُثْمَانُ، فَأَمَرَ بِهِ، ثُمَّ
أَنَابَ النَّاسُ بَعْدُ، فَکَانَ أَوَّلَ مَنْ أَنَابَ أَبُو سَنَانَ الْأَنْصَارِیُّ، وَ أَبُو عَمْرَةَ، وَ شُتَیْرَةُ، وَ کَانُوا سَبْعَةً،(1)
فَلَمْ یَکُنْ یَعْرِفُ حَقَّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام)إِلَّا هَؤُلَاءِ السَّبْعَةُ.»(2)
(مردم، به غیر از سه نفر، سلمان، و ابوذر، و مقداد، همگی مرتد شدند. عرض کردم: پس عمار چه؟ فرمودند: او مقداری کج رفت، و سپس برگشت. بعد فرمودند: اگر میخواهی بدانی چه کسی یک لحظه هم شک نکرد، و هیچ چیز بر قلب او وارد نشد، پس او مقداد بود. و امّا سلمان، همانا به قلب او چیزی خطور کرد، که همانا نزد امیر المؤمنین(علیه السلام)اسم اعظم خدا میباشد، و اگر حضرت، آن اسم را بگویند، زمین آنها را در خود فرو خواهد برد. امّا چرا حضرت، به این حال درآمدهاند، و نزدیک است که ایشان را بکشند، و آنقدر به گردن حضرت، ضربه زدهاند، که تاول زده است. پس در این هنگام امیر المؤمنین(علیه السلام)از کنار او عبور کردند، و به او فرمودند: ای ابا عبد اللّه! این از همانها میباشد، [با من] بیعت کن. پس او نیز بیعت کرد. امّا ابوذر غفاری، امیر المؤمنین(علیه السلام)او را امر به سکوت کرده بودند. چرا که او کسی نبود، که در راه خدا، تحت تأثیرِ سرزنشِ سرزنشکنندگان، قرار بگیرد، لذا از سخن گفتن خودداری کرد. پس در این هنگام، عثمان از کنار او عبور نمود، و به او دستور داد. پس از آن بود که مردم بازگشتند، و اوّلین کسانی که بازگشتند، ابو سنان انصاری، و ابو عمره، و شتیره بودند، و تعدادآنها هفت نفر بود. پس هیچکس حقّ امیر المؤمنین(علیه السلام)را نشناخت، مگر همین هفت نفر.)
خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس (قدس سره)در مورد او نگاشته است: زرارة بن أعین، جلالت شأن و عظمت قدرش، زیادتر از آن است، که قابل ذکر باشد. و در او جمیع خصلتهای خوب، از
علم، و فضل، و فقاهت، و دیانت، و وثاقت جمع شده بود. و از حواریین صادقین(علیهما السلام)است.(1)و مرحوم کشی (قدس سره)، از بکیر، از زراره روایت نموده است:
«قَالَ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ(علیه السلام): یَا زُرَارَةُ! إِنَّ اِسْمَکَ فِی أَسَامِی أَهْلِ اَلْجَنَّةِ بِغَیْرِ أَلِفٍ، قُلْتُ: نَعَمْ، جُعِلْتُ فِدَاکَ! اِسْمِی عَبْدُ رَبِّهِ، وَ لَکِنِّی لُقِّبْتُ بِزُرَارَةَ.»(2)
(حضرت صادق(علیه السلام)فرمودند: ای زراره! همانا نام تو در بین اسامی اهل بهشت بدون الف است، عرض کردم: بله، جان من فدای شما! اسم من عبدربّه است، ولی ملقّب به زراره شدم.)
زراره همان شخصی است، که یونس بن عمار، به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کرد: همانا زراره، از حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)نقل کرده است: با بودن پدر، و مادر، و پسر، و دختر، هیچکس به غیر زن، یا شوهر، از متوفی ارث نخواهد برد. حضرت امام صادق(علیه السلام)فرمودند:
«أَمَّا مَا رَوَاهُ زُرَارَةُ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ(علیه السلام)فَلاَ یَجُوزُ أَنْ تَرُدَّهُ.»(3)(امّا آنچه را که زراره از امام باقر(علیه السلام)روایت نموده است، پس جایز نیست، که آن را رد کنید.)
و در روایت دیگری، فیض بن مختار روایت نموده است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به من فرمودند: هر زمانیکه احادیث ما را خواستی، پس بر تو باد که به این شخصی که نشسته است، مراجعه کنی. و حضرت با دست مبارکشان، به جانب مردی از اصحاب خود، اشاره فرمودند. پس از یارانم، دربارهٔ آن مرد سؤال کردم. آنها گفتند: او زراره بن أعین است.(4)
و نیز از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)دربارهٔ زراره، از ابا بصیر، روایت شده است:
«إِنَّ أَبَاکَ حَدَّثَنِی أَنَّ اَلزُّبَیْرَ وَ اَلْمِقْدَادَ وَ سَلْمَانَ اَلْفَارِسِیَّ حَلَقُوا رُءُوسَهُمْ لِیُقَاتِلُوا أَبَا بَکْرٍ، فَقَالَ لِی: لَوْلاَ زُرَارَةُ لَظَنَنْتُ أَنَّ أَحَادِیثَ أَبِیِ(علیه السلام)سَتَذْهَبُ.»(1)
(همانا پدر شما، برایم روایت فرمودند که هر آینه زبیر، و مقداد، و سلمان فارسی، موهای سر خود را تراشیدند، تا با ابوبکر مخالفت نمایند. پس حضرت به من فرمودند: اگر زراره نبود، هر آینه گمان میکردم، همانا احادیث پدرم بهزودی از بین میرود.)
و از زراه نقل شده که او میگفته است: به سبب هر حرفی که از امام جعفر صادق(علیه السلام)میشنوم ایمان من زیادتر میشود.(2)
و در روایت دیگری مرحوم کشی (قدس سره)، از محمّد بن ابی عمیر، از ابراهیم بن عبد الحمید، و غیر او، روایت کرده است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:«رَحِمَ اَللَّهُ زُرَارَةَ بْنَ أَعْیَنَ، لَوْلاَ زُرَارَةُ بْنُ أَعْیَنَ، لَوْلاَ زُرَارَةُ وَ نُظَرَاؤُهُ، لاَنْدَرَسَتْ أَحَادِیثُ أَبِی(علیه السلام).»(3)
(خدا زراره بن أعین را رحمت کند، اگر زراره بن أعین نبود، اگر زراره و امثال او نبودند، احادیث پدرم امام باقر(علیه السلام)از بین میرفت.)
و مرحوم کشی (قدس سره)از ابن ابی عمیر، که خود از بزرگان فضلاء شیعه است، نقل نموده: وقتی به جمیل بن درّاج، که از اعاظم فقهاء، و محدّثین این طایفه میباشد، گفته شد، که محضر تو چه نیکو است، و چقدر مجلس افادهٔ تو زینت دارد، گفت:
«إِی وَ اَللَّهِ مَا کُنَّا حَوْلَ زُرَارَةَ بْنِ أَعْیَنَ، إِلاَّ بِمَنْزِلَةِ اَلصِّبْیَانِ فِی اَلْکُتَّابِ حَوْلَ اَلْمُعَلِّمِ.»(4)
1) . اختيار معرفة الرجال، ص345.
2) . منتهی الآمال، ج2، ص256؛ نقل کشی (رحمه الله)عن هشام بن سالم عن زرارة، قال: أَسْمَعُ وَ اَللَّهِ بِالْحَرْفِ مِنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (عَلَیْهِ السَّلاَمُ) مِنَ اَلْفُتْیَا فَأَزْدَادُ بِهِ إِیمَاناً. (اختیار معرفة الرجال، ص345).
3) . اختيار معرفة الرجال، ص348.
4) . اختيار معرفة الرجال، ص346.
(بله، ولی به خدا قسم ما در اطراف زراره نبودیم، مگر چونان بچههائی که در مدرسه، نزد معلم خود باشند.)
و خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)نوشته است: أبو غالب زراری، در رسالهای که برای فرزندِ فرزندش، محمّد بن عبد اللّه نوشته، فرموده است:
«روایت شده، که زراره مردی وسیم، و جسیم، و ابیض اللّون بوده. و هنگامیکه به نماز جمعه میرفت، بر سرش برنسی بود، و در پیشانیش اثر سجده ظاهر بود، و بر دست خود، عصایی داشت. احتشام او مردم را به پا میداشت، و برای او صف میزدند، و نظر به حسن، و هیئت، و جمال او مینمودند. و در جدل، و مخاصمت در کلام امتیازی تمام داشت. و هیچکس، قدرت نداشت، که در مناظره، او را مغلوب سازد. الاّ آنکه کثرت عبادت، او را از کلام واداشته بود.و متکلمین شیعه، در سلک تلامیذ او بودند، هفتاد سال عمر کرد، و از برای آل اعین فضایل بسیاری است، و آنچه در حقّ ایشان روایت شده، زیاده از آن است که برای تو بنویسم.»(1)مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)در ادامه نگاشته است: وفات زراره، بعد از وفات حضرت صادق (علیه السلام)، به فاصله دو ماه، یا کمتر واقع شد، و زراره در وقت وفات آن حضرت، مریض بود، و در همان بیماری رحلت کرد، رحمه اللّه.(2)
و بدان که خانواده، و بیت أعین، از بیوت شریفه است، و غالب ایشان اهل حدیث، و فقه، و کلام بودهاند. و اصول تصانیف، و روایات بسیار، از ایشان نقل شده است. و زراره نیز چند فرزند داشت، که از جملهٔ آنها رومی، و عبد اللّه میباشند، که هر
دو نفر از ثقات روات بودهاند.(1)
و دیگر از فرزندان او، حسن و حسین هستند، که حضرت صادق (علیه السلام)در حقّ آنها دعا کردند، و فرمودند:
«اَحاطَهُمَا اللّهُ وَ کَلاهُما وَ رَعاهُماَ وَ حَفِظَهُما بِصَلاحِ اَبیهِما کَما حَفِظَ الْغُلامَیْنِ.»(2)
(خداوند آنها را به سبب نيكويي و خوبي پدرشان حفظ و رعايت فرمايد، همانگونه كه آن دو پسر بچه را حفظ نمود.)(3)
بکیر بن أعین شیبانیبکیر، یکی دیگر از برادران زراره است، که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از او را یاد کرده، و دربارهٔ او فرمودند:
«رَحِمَ اللّهُ بُکَیْراً وَ قَدْ فَعَلَ.»(4)
(خداوند بکیر را رحمت کند، و رحمت کرده است.)
و همچنین روایت شده است، که بعد از فوتش، در محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، صحبت از بکیر بن أعین شد، حضرت فرمودند:
«وَ اللّهُ لَقَدْ اَنْزَلَهُ اللّهُ بَیْنَ رَسُولِهِ وَ اَمیرِ المُؤمِنینَ صلواتُ اللّهِ وَ سَلامُهُ عَلَیْهِما.»(5)
1) . منتهی الآمال، ج2، ص257.
2) . منتهی الآمال، ج2، ص257؛ اختيار معرفة الرجال، ص350.
3) . اشاره به دو فرزند يتيم، در داستان حضرت موسي و خضر(علیهما السلام)میباشد، كه پدري صالح داشتند، چنانچه خداوند دربارهٔ آنها میفرماید: (وَ أَمَّا الْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كَانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُمَا وَ كَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَ يَسْتَخْرِجَا كَنْزَهُمَا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ) - سورهٔ كهف، آيهٔ 82.
4) . منتهی الآمال، ج2، ص257؛ اختيار معرفة الرجال، ص419.
5) . منتهی الآمال، ج2، ص257؛ اختيار معرفة الرجال، ص419؛ خلاصة الاقوال في معرفة الرجال، ص83؛ من لا یحضره الفقیه، ج4، ص441؛ مجالس المؤمنین، ج1، ص347.
(به خدا سوگند هر آینه خداوند او را بین رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)و امیر المؤمنین(علیه السلام)قرار داد.)
مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)در ادامه نگاشته است: اولاد و احفاد بکیر، اهل حدیث بودهاند، و از برای آن جناب، در بیرون شهر دامغان، بقعه و مزار معروفی است. و عبد الرحمن بن أعین، همان است که مشایخ، شهادت بر استقامت او دادهاند. و عبد الملک بن أعین، همان میباشد، که حضرت صادق(علیه السلام)بر او ترحم فرموده، و قبر او را در مدینه، با اصحاب خود زیارت کردند. و او عارف به علم نجوم بوده، و فرزندش، ضریس بن عبد الملک، از ثقات روات است.(1)
صفوان بن مهران جمال أسدیصفوان بن مهران، اهل کوفه، و مکنّی به أبو محمّد، و بسیار ثقه و جلیل القدر است.(2)
او از کسانی میباشد، که از حضرت صادق(علیه السلام)روایت نقل کرده است.(3)
و نقل شده، که صفوان ایمان خود، دربارهٔ ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)را، به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرضه نمود، و حضرت به او فرمودند: رحمک اللّه.(4)
مرحوم کشی (قدس سره)، از حسن بن علیّ بن فضال، از صفوان بن مهران، نقل نموده است: شتران خود را، به هارون الرشید، به جهت سفر حجّ، کرایه داده بودم. پس وقتی خدمت حضرت امام کاظم(علیه السلام)رسیدم، حضرت به من فرمودند:
ای صفوان ! همهٔ کارهای تو خوب است، مگر یکی از آنها، عرض کردم: فدای شما شوم کدامیک؟ حضرت فرمودند: اینکه شترهای خود را به این مرد - یعنی هارون - کرایه میدهی، عرض کردم: به خدا سوگند که من به جهت سفر معصیت، و لهو و لعب، شترها را کرایه ندادهام،
بلکه آنها برای راه مکه کرایه دادهام، و خود من هم در هنگام کار، همراه آنها نیستم، و کار به دست غلامان من است. حضرت به من فرمودند:
«یَا صَفْوَانُ! أیَقَعُ کِراؤُکَ عَلَیهِم؟ قُلْتُ: نَعَمْ جُعِلْتُ فِدَاکَ. قَالَ: فَقَالَ لِی: أتُحِبُّ بَقَائَهُمْ حَتَّی یَخْرُجَ کِرَاؤُکَ؟ قُلتُ: نَعَمْ. قالَ: فَمَنْ أحَبَّ بَقَائَهُم، فَهُوَ مِنْهُمْ، وَ مَنْ کَانَ مِنْهُمْ کَانَ وَرَدَ النَّارَ.»
( ای صفوان! آیا کرایه از آنها طلب داری؟ عرض کردم: بله، فدای شما شوم! بعد حضرت به من فرمودند: آیا دوست داری آنها باقی بمانند، تا کرایه تو را پرداخت کنند؟ عرض کردم: بله، فرمودند: کسیکه بقاء آنها را دوست داشته باشد، پس او از آنها است، و کسی که از آنها باشد، با آنان وارد آتش میشود.)صفوان میگوید: پس رفتم، و همهٔ شترهایم را تا نفر آخر آنها فروختم، لذا وقتی خبرش به هارون الرسید، مرا طلب نمود و به من گفت: ای صفوان! به من خبر رسیده که تو شترهایت را فروختهای؟ به او گفتم: بله، گفت: برای چه؟ گفتم: چون پیر شدهام و غلامانم نیز درست به کارها رسیدگی نمیکنند. هارون گفت:
«هَيْهَاتَ، أَيْهَاتَ! إِنِّي لَأَعْلَمُ مَنْ أَشَارَ عَلَيْكَ بِهَذَا، مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ، قُلْتُ: مَا لِي وَ لِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ، فَقَالَ: دَعْ هَذَا عَنْكَ، فَوَ اَللَّهِ لَوْ لَا حُسْنُ صُحْبَتِكَ لَقَتَلْتُكَ.»(1)
(بعید است، بعید است! همانا من میدانم موسی بن جعفر(علیهما السلام)به تو اشارهای در این مورد کرده است. گفتم: مرا چه به موسی بن جعفر(علیهما السلام). گفت: از این حرفها نزن، به خدا قسم! اگر حسن صحبت تو نبود، هر آینه تو را میکشتم.)
و این صفوان، همان شخصی است که زیارت روز اربعین امام حسین(علیه السلام)را، از حضرت صادق(علیه السلام)روایت کرده است. و همچنین زیارت وارث، و دعای معروف به «علقمه»، که بعد از زیارت عاشورا میخوانند را نیز از آن حضرت نقل نموده است. صفوان مکرر، حضرت صادق
1) . اختيار معرفة الرجال، ص740؛ عنه البحار، ج72، 376.
(علیه السلام)را از مدینه، به کوفه آورد، و با آن حضرت، به زیارت تربت حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)نائل گشته، و از مکان قبر آن حضرت، [که تا زمان حضرت امام صادق(علیه السلام)مخفی بوده،] به خوبی اطلاع داشته است.(1)
و مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)، از کتاب «کامل الزّیارة»، روایت کرده است: صفوان بن مهران مدّت بیست سال به زیارت تربیت مطهرهٔ حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)میرفت، و نماز خود را در نزد آن حضرت به جای میآورد. و او جدّ ثقهٔ جلیل، و فقیه نبیل، شیخ طایفهٔ امامیه، ابو عبد اللّه صفوانی است، که در محضر سیف الدوله حمدانی، با قاضیموصل، در امامت مباهله کرد. به نحویکه وقتی قاضی موصل از مجلس برخاست، تب کرد، و آن دستش که در مباهله بلند کرده بود، سیاه شد، و ورم کرد، و روز بعد هلاک شد.(2)
عبد اللّه بن ابی یعفور
عبد اللّه، ثقه و بسیار جلیل القدر، و کنیهاش أبو محمّد بود، و همیشه در مسجد کوفه، به درس قرآن و تلاوت آن، اشتغال داشت.(3)او در زمرهٔ اصحاب ائمه(علیهم السلام)و از حواریین صادقین (علیهما السلام)به شمار میرفت. و بسیار محبوب حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بوده است، و حضرت از او رضایت داشتهاند. چون در مقام اطاعت، و امتثال امر آن حضرت، و قبول فرمایشات ایشان، خیلی ثابت قدم بوده است.(4)
چنانچه مرحوم کشی (قدس سره)، از ابن أبی عمیر، از جمعی از اصحاب، روایت کرده است:
«کَانَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ(علیه السلام)یَقُولُ: مَا وَجَدْتُ أَحَداً یَقْبَلُ وَصِیَّتِی، وَ یُطِیعُ أَمْرِی، إِلاَّ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ أَبِی یَعْفُورٍ.»(5)
(حضرت امام صادق(علیه السلام)میفرمودند: من هیچکس را نیافتم که وصیّت مرا قبول کند، و از امر من اطاعت کند، مگر عبد اللّه بن ابی یعفور.)
عبد اللّه بن أبی یعفور، به نحوی مطیع اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)بود، که روزی به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کرد:«وَ اَللَّهِ لَوْ فَلَقْتَ رُمَّانَةً بِنِصْفَیْنِ، فَقُلْتَ: هَذَا حَرَامٌ، وَ هَذَا حَلاَلٌ. لَشَهِدْتُ أَنَّ اَلَّذِی قُلْتَ حَلاَلٌ، حَلاَلٌ. وَ أَنَّ اَلَّذِی قُلْتَ حَرَامٌ، حَرَامٌ. فَقَالَ: رَحِمَکَ اَللَّهُ، رَحِمَکَ اَللَّهُ.»(1)
(به خدا سوگند! اگر شما اناری را نصف کنید، و به من بفرمائید: این نصف، حرام است. و این نصف، حلال میباشد. من شهادت میدهم، که آنچه را شما فرمودید، حلال است، حلال میباشد. و آنچه را که شما فرمودید، حرام است، حرام میباشد! در این هنگام حضرت فرمودند: خدا تو را رحمت کند، خدا تو را رحمت کند.)
عبد اللّه بن أبی یعفور همان کسی است، که دین خود را بر حضرت امام صادق(علیه السلام)عرضه کرده است. و همان کسی میباشد، که حضرت صادق(علیه السلام)بر او سلام فرستاده،(2)
و او را به صدق حدیث، و اداء امانت، وصیّت کردند.(3)
عبد اللّه بن أبی یعفور، در زمان حیات حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، و در سالی که طاعون آمده بود، وفات کرد.(4)
و بعد از فوت او، حضرت اما صادق(علیه السلام)، برای مفضل بن عمر نامهای نوشتند، و در آن نامه، او را ستودند. و این نامه دلالت میکند، حضرت از او رضایت داشتهاند، و نشان دهندهٔ جلالت شأن او میباشد. و متن آن نامه، این چنین است :
«یَا مُفَضَّلُ! عَهِدْتُ إِلَیْکَ عَهْدِی کَانَ إِلَی عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ أَبِی یَعْفُورٍ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَیْهِ، فَمَضَی صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَیْهِ مُوفِیاً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِإِمَامِهِ بِالْعَهْدِ اَلْمَعْهُودِ لِلَّهِ، وَ قُبِضَ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَی رُوحِهِ مَحْمُودَ اَلْأَثَرِ مَشْکُورَ اَلسَّعْیِ مَغْفُوراً لَهُ مَرْحُوماً بِرِضَا اَللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِمَامِهِ عَنْهُ، فَوِلادَتِی مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ(صلی الله علیهو آله و سلم)مَا کَانَ فِی عَصْرِنَا أَحَدٌ أَطْوَعَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِإِمَامِهِ مِنْهُ، فَمَا زَالَ کَذَلِکَ حَتَّی قَبَضَهُ اَللَّهُ إِلَیْهِ بِرَحْمَتِهِ وَ صَیَّرَهُ إِلَی جَنَّتِهِ، مُسَاکِناً فِیهَا مَعَ رَسُولِ اَللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)وَ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام)، أَنْزَلَهُ اَللَّهُ بَیْنَ اَلْمَسْکَنَیْنِ، مَسْکَنِ مُحَمَّدٍ(صلی الله علیه و آله و سلم)، وَ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام)، وَ إِنْ کَانَتِ اَلْمَسَاکِنُ وَاحِدَةً وَ اَلدَّرَجَاتُ وَاحِدَةً! فَزَادَهُ اَللَّهُ رِضًی مِنْ عِنْدِهِ، وَ مَغْفِرَةً مِنْ فَضْلِهِ، بِرِضَایَ عَنْهُ.»(1)
(ای مفضل! عهد و پیمانی را كه، با عبد اللّه بن أبی یعفور(علیه السلام)داشتم، به تو واگذار میكنم. درود خدا بر او باد، در حالی از دنیا رفت، که به عهدی که با خداوند عزّ و جلّ، و رسول(صلی الله علیه و آله و سلم)، و امامش بسته بود، وفا کرد. عبد اللّه ابی یعفور درود خدا بر روح او، از دنیا رفت، در حالیکه دارای كار و آثار ستوده و خوبی بود. و تلاشی که از خود نشان داد، همه قبول شده بود، و خداوند همهٔ گناهانش را آمرزید. و به خاطر رضایت و خشنودی خداوند، و رسول او، و امامش، مورد رحمت قرار گرفت. به ولادتم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)سوگند، در زمان ما، مطیعتر از او، برای خداوند و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)و امامش وجود نداشت. همیشه همینگونه بود، تا اینکه خداوند به رحمت خویش، او را به سوی خود خواند، و او را به بهشت خود منتقل نمود؛ جایگاهیکه در آنها با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)و امیر المؤمنین(علیه السلام)به سر میبرد. خدا او را بین دو خانهٔ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)و امیر الؤمنین(علیه السلام)ساکن نمود. هر چند آن خانهها،
1) . اختيار معرفة الرجال، ص518.
یکی هستند، و درجهها یکسان میباشند. پس خداوند،به سبب رضایتی که من از او دارم، به رضایت خود از او، و به بخشش از فضلش، به او بیفزاید.)
عمران بن عبد اللّه، چونان برادرش عیسی، از اجلاء اهل قم، و هر دو از دوستان حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، و از افراد مورد علاقهٔ حضرت بودهاند. و حضرت، ایشان را خیلی دوست داشتند، و هر وقت در مدینه به آن حضرت وارد میشدند، از آنها تفقد میفرمودند. و احوال خانواده، و اقوام، و بستگان آنها را میپرسیدند.(1)
مرحوم کشی (قدس سره)از حَماد ناب روایت نموده است: که او گفت: ما گروهی نزد امام صادق(علیه السلام) بودیم، که عمران بن عبد اللّه قمی، نزد حضرت آمد. و آن حضرت از او احوالپرسی کردند، و به او خوش آمد گفتند، و به جهت دیدن او، اظهار خوشحالی نمودند. وقتی برخاست، من به حضرت عرض کردم: این شخص چه کسی بود، که با او چنین خوشرفتاری کردید؟ حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:
«هَذَا مِنْ أَهْلِ بَیْتِ اَلنُّجَبَاءِ، مَا أَرَادَهُمْ جَبَّارٌ مِنَ اَلْجَبَابِرَةِ، إِلاَّ قَصَمَهُ اَللَّهُ.»(2)
(او از خاندان نجباء بود، که هیچ زورگویی قصد آنها را نمیکند، مگر آنکه خداوند او را خرد میکند.)
و این عمران، همان شخصی است که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از او خواسته بودند، چند خیمه در منی، برای آن حضرت، درست کند. چنانچه از موسی بن طلحه، از مردی کوفی نقل شده است: در منی بودم، که عمران بن عبد اللَّه قمی آمد، و چند خیمه، از خیمههای مردانه، و زنانه نیز با خود آورد، که درب آنها پرده داشت.
پس آن خیمهها را در محل مخصوص خیمههای حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، بر زمین نصب نمود. مدّت زمانی بیشتر نگذشته بود، که حضرت صادق(علیه السلام)، با خانواده خود آمدند، و
فرمودند: اینها کجا بوده است؟ عرض کردم: فدای شما شوم! این خیمهها را عمران بن عبد اللَّه قمی، برای شما زده است. پس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در یکی از آن خیمهها فرود آمدند، و به غلام خود فرمودند:
عمران بن عبد اللَّه را نزد من بیاور. پس وقتی عمران خدمت حضرت آمد. عرض کرد: ای مولای من، فدای شما شوم! اینها همان خیمههایی است، که دستورش را داده بودید، آنها را درست کنم. حضرت فرمودند: چقدر شد؟ عرضکرد: ای مولای من! کرباسهای آن را خودم بافتهام، و با دست خودم اینها را مهیا کردهام، و دوست داشتم از من به عنوان هدیه قبول کنید. لذا آن پولی که به من داده بودید را رد کردم. پس حضرت دست او را گرفتند، و فرمودند:
«أَسْأَلُ اَللَّهَ أَنْ یُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ ، وَ أَنْ یُظِلَّکَ وَ عِتْرَتَکَ یَوْمَ لاَ ظِلَّ إِلاَّ ظِلُّهُ»(1)
(از خدا درخواست میکنم که بر محمّد و آل محمّد درود بفرستد، و آنکه تو و عترتت را، در روزی که جز سایهٔ خدا، سایهای نباشد، در سایه رحمت خود قرار دهد.)
و پسر عمران، "مرزبان" نیز، صاحب کتاب میباشد. و از راویان، و اصحاب حضرت امام رضا(علیه السلام)است. و روزی خدمت آن حضرت عرض کرد: از شما، در مورد مهمترین امور، در نزد خودم، سؤال میکنم، آیا من از شیعیان شما هستم؟ حضرت فرمودند: بله، عرض کرد: آیا اسم من، نزد شما مکتوب است؟ حضرت فرمودند: بله.(2)
همان گونه که قبلاً نیز نگاشته شد، عیسی بن عبد اللّه، چونان برادرش عِمران، از اجلاء اهل قم، و هر دو نفر، از دوستان حضرت صادق(علیه السلام)و از محبوبین آن حضرت بودهاند. و حضرت،
ایشان را خیلی دوست داشتند، و هر وقت در مدینه به آن حضرت وارد میشدند، از آنها تفقد میفرمودند. و احوال خانواده، و اقوام، و بستگان آنها را میپرسیدند.(1)
و مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)از کتاب «مجالس» مرحوم شیخ مفید (قدس سره)روایت کرده: که یونس بن یعقوب گفته است:
در مدینه بودم، که در بین بازار با حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)برخورد کردم، پس حضرت به من فرمودند: ای یونس! به خانه برو، چرا که در مقابل درب خانه، مردی منتظر است، که او از ما اهل بیت میباشد. لذا به در خانهٔ حضرت صادق(علیه السلام)رفتم، و دیدم عیسی ابن عبد اللَّه نشسته است. پس به او گفتم: تو چه کسی هستی؟ گفت: من مردی از اهالی قم هستم. چیزی نگذشت که امام صادق(علیه السلام)، در حالیکه سوار بر اُلاغ بودند، آمدند. و با همان الاغ وارد خانه شدند، سپس به ما توجه نمودند، فرمودند: داخل شوید. بعد به من فرمودند:
«یَا یُونُسُ! أَحْسَبُ أَنَّكَ أَنْكَرْتَ قَوْلِی لَكَ، إِنَّ عِیسَی بْنَ عَبْدِ اللَّهِ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ؟ قَالَ: إِی وَ اللَّهِ جُعِلْتُ فِدَاكَ، لِأَنَّ عِیسَی بْنَ عَبْدِ اللَّهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ قُمَّ، فَكَیْفَ یَكُونُ مِنْكُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ؟ قَالَ: یَا یُونُسُ! عِیسَی بْنُ عَبْدِ اللَّهِ رَجُلٌ مِنَّا، حَیّ [حَیّاً] وَ هُوَ مِنَّا مَیّت [مَیِّتاً].»(2)
(ای یونس! گمان میکنم این حرف مرا که گفتم عیسی بن عبد اللَّه از ما اهل بیت است را قبول نداری؟ عرض کردم: بله، خدا جان مرا فدای شما کند، زیرا عیسی بن عبد اللَّه، مردی از اهالی قم است، چگون امکان دارد، از شما اهل بیت باشد؟ فرمودند: ای یونس! عیسی بن عبد اللَّه، در زندگی و پس از مرگ، مردی از ما است.)
فضیل بن یسار، ثقهٔ جلیل القدر، و از روات و فقهاء اصحاب صادقین(علیهما السلام)، و از اصحاب اجماع است. یعنی از کسانی میباشد، که بزرگان و علماء، بر تصدیق او، اتفاق نظر نمودهاند، و
به فقهاهت او اقرار کردهاند.(1)
و روایت شده است، که هرگاه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)او را میدیدند، میفرمودند:
«(بَشِّرِ الْمُخْبِتینَ(2))، مَن أَحَبَّ أَن یَنظُرَ رَجُلاً مِن أَهلِ الجَنَّةِ، فَلیَنظُر إِلی هذا.»(3)
(«متواضعان و مطیعان را (به سعادت ابدی) بشارت ده». هر کس دوست دارد که به مردی از اهل بهشت نگاه کند، پس به این مرد نگاه نماید.)
و حضرت میفرمودند: فضیل، از اصحاب پدر من است، و من آن آدمی را که اصحاب پدرم را دوست داشته باشد، دوست میدارم.(4)
و فضیل در زمان حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از دنیا رفت. و مرحوم کشی (قدس سره)، از رِبعی بن عبد اللّه نقل کرده است: از آن کسی که فضیل بن یسار را غسل داده بود، شنیدم:
«إِنِّی لَأَغْسِلُ اَلْفُضَیْلَ بْنَ یَسَارٍ وَ إِنَّ یَدَهُ لَتَسْبِقُنِی إِلَی عَوْرَتِهِ، فَخَبَّرْتُ بِذَلِکَ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ(علیه السلام)قَالَ لِی: رَحِمَ اَللَّهُ اَلْفُضَیْلَ بْنَ یَسَارٍ، وَ هُوَ مِنَّا أَهْلَ اَلْبَیْتِ.»(5)(همانا وقتی فضیل بن یسار را غسل میدادم، دست او زودتر از من به سوی عورتش میرفت. پس هنگامیکه حضرت صادق(علیه السلام)را از این ماجرا باخبر نمودم، حضرت به من فرمودند: خداوند فضیل بن یسار را رحمت کند، او از ما اهل بیت بود.)
و در روایت دیگری مرحوم کشی (قدس سره)، از فضیل بن عثمان روایت نموده است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:
1) . منتهی الآمال، ج2، ص260.
2) . سورهٔ یونس، آیهٔ 2.
3) . اختيار معرفة الرجال، ص473.
4) . منتهی الآمال، ج2، ص260. و مرحوم کشی (قدس سره)نیز روایت نموده است: کان أبو عبد اللّه(علیه السلام)اذا نظر الی الفضیل بن یسار مقبلاً قال: بَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ. و کان یقول: ان فضیلاً من أصحاب أبی، و أنی لأحب الرجل أن یحب أصحاب أبیه. (اختيار معرفة الرجال، ص473).
5) . اختيار معرفة الرجال، ص473؛ عنه البحار، ج66، ص272.
«إِنَّ اَلْأَرْضَ لَتَسْکُنُ إِلَی اَلْفُضَیْلِ بْنِ یَسَارٍ.»(1)
(هر آینه زمین به برکت فضیل به یسار آرام میگیرد.)
پسران فضیل بن یسار: قاسم و علاء، و نوهٔ او، محمّد بن قاسم، همگی از اجلاء، و ثقات اصحاب میباشند. رضوان اللّه علیهم اجمعین.(2)
فیض بن المختار، اهل کوفه، ثقه، و از کسانی است، که از حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)و حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)و حضرت امام کاظم(علیه السلام)روایت نقل کرده بود.(3)
وی خدمت حضرت صادق(علیه السلام)اصرار کرد، که حضرت او را، از امام بعد از خود، باخبر نمایند. از این رو، او نقل کرده است: روزی محضر حضرت امام صادق(علیه السلام)عرض نمودم:
«ارْحَمْ سَیِّدِی فَإِنَّمَا هِیَ النَّارُ، وَ إِنِّی وَ اللَّهِ لَوْ طَمِعْتُ أَنْ أَمُوتَ قَبْلَکَ لَمَا بَالَیْتُ، وَ لَکِنِّی أَخَافُ الْبَقَاءَ بَعْدَکَ.»(مولای من! به من رحم کنید! همانا [آگاه نبودن از امر امامت] آتش جهنم است، به خدا سوگند، که اگر میدانستم، قبل از شما، از دنیا میروم، باکی نداشتم، ولی میترسم، بعد از شما هم باقی باشم.)
لذا حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، به من فرمودند: در جای خودت بمان. سپس برخاستند، و نزد پردهای که در خانه ایشان بود، رفتند. و آن را بالا زدند، و داخل شدند. و بعد از اندک زمانی، مرا صدا زدند، و فرمودند: ای فیض! داخل شو. پس داخل شدم، و دیدم حضرت، در محل نمازشان، نماز خوانده، و از قبله برگشتهاند. پس من، در مقابل ایشان نشستم. در این هنگام
أبا الحسن، حضرت امام کاظم(علیه السلام)نیز وارد شدند. در حالیکه در آن زمان، پنج سال داشتند، و در دست مبارکشان، شلاقی بود.
پس حضرت صادق(علیه السلام)، ایشان را روی زانوی خود نشاندند، و به ایشان فرمودند: پدر و مادرم فدای شما شوند! این شلاق چیست، که در دست شما است؟ عرض کردند: از کنار برادرم علیّ عبور میکردم، که این شلاق در دست او بود، و با آن چارپایان را میزد، لذا آن را از دست او گرفتم. حضرت صادق(علیه السلام)فرمودند:
ای فیض! همانا صحف ابراهیم و موسی(علیهما السلام)، به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)رسید، و حضرت آنها را به حضرت علیّ(علیه السلام)امانت دادند، حضرت علیّ(علیه السلام)هم آنها را به امام حسن(علیه السلام)امانت دادند، و ایشان نیز آنها را به امام حسین(علیه السلام)سپردند، و امام حسین(علیه السلام)هم آنها را به حضرت علیّ بن الحسین(علیه السلام)، و ایشان نیز، آنها را به حضرت محمّد بن علیّ(علیه السلام)امانت دادند. و پدرم هم، آنها را به من سپردند، و آنها هماکنون نزد من بود. و من هم آنها را به این پسرم، با همین سن کمش، سپردم. و آن الواح هماکنون نزد او میباشد. پس من منظور حضرت را متوجه شدم، و به ایشان عرض کردم: فدای شما شوم! بیشتر بفرمائید.
حضرت فرمودند: ای فیض! همانا وقتی پدرم میخواستند، دعایشان مستجاب شود، مرا در طرف راست خود مینشاندند، و دعا میکردند، و من آمین میگفتم. از این رو همیشه دعایایشان مستجاب میشد. من هم نسبت به این پسرم، همین کار را میکنم. دیروز در موقف، به یاد تو بودیم، و ذکر خیر تو را کردیم. به حضرت عرض کردم: ای مولای من! بیشتر بفرمائید.
حضرت فرمودند: ای فیض! همانا پدرم، هنگامیکه در سفری بودند، که من هم با ایشان بودم، وقتی حالت خواب به ایشان دست میداد، مرکب سواری خود را، نزدیک مرکب ایشان میبردم، و ساعد خود را، متکای ایشان قرار میدادم. یک یا دو میل، به من تکیه میکردند، تا استراحت نیمروزی ایشان، تمام میشد. این پسرم نیز، نسبت به من، همان کار را میکند. عرض کردم: فدای شما شوم! بیشتر بفرمائید. حضرت فرمودند:
«إِنِّی لَأَجِدُ بِابْنِی هَذَا مَا کَانَ یَجِدُ یَعْقُوبُ بِیُوسُفَ، قُلْتُ: یَا سَیِّدِی! زِدْنِی، قَالَ: هُوَ صَاحِبُکَ الَّذِی سَأَلْتَ عَنْهُ، فَأَقِرَّ لَهُ بِحَقِّهِ.»
(هر آینه همان احساسی که یعقوب، نسبت به یوسف داشت، من نیز نسبت به این پسرم دارم. عرض کردم: ای مولای من! بیشتر بفرمائید! حضرت فرمودند: این فرزندم، همان امام تو هستند، که دربارهٔ ایشان سؤال کردی، پس به حقّ ایشان اقرار کن.)
پس برخاستم، تا آنکه سر مبارک ایشان را بوسیدم، و برای ایشان از خداوند طلب خیر کردم. پس حضرت صادق(علیه السلام)فرمودند: اوّلش اجازه نداده بودند، که این مسأله را برای تو آشکار کنم. عرض کردم: آیا میتوانم به کسی این خبر را بگویم؟ فرمودند: به خانواده، و فرزندان، و رفقایت بگو. و در آن سفر، خانواده و فرزندانم نیز همراه من بودند، و از دوستانم نیز، یونس بن ظبیان با من بود. وقتی جریان را به آنها گفتم، برای این نعمت، خیلی حمد خداوند را نمودند.
ولی یونس بن ظبیان، که در بین آنها، مردی عجول بود، گفت: نه به خدا قسم، من باید این مطلب را، از خود حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بشنوم. لذا بیرون رفت، و من هم دنبال او رفتم. پس وقتی به درب خانهٔ حضرت رسیدم، او که از من سبقت گرفته بود، زودتر از من وارد خانهٔ حضرت شد، لذا از بیرون خانه، شنیدم، که حضرت صادق(علیه السلام)به اوفرمودند: امر همان است، که فیض به تو گفته است. یونس هم عرض کرد: شنیدم، و اطاعت کردم.(1)
کنیهٔ محمّد بن علیّ بن نعمان کوفی، أبو جعفر، و معروف به "مؤمن الطّاق"، و همچنین "أحول" بوده است. و مخالفین شیعه، به او "شیطان الطّاق" میگفتند. او در کوفه، در مکانی معروف به "طاق المحامل"، دکانی داشت، و در زمان او، پول تقلّبی پیدا شده بود، که کسی فرق آنها را متوجه نمیشد. چرا که بر خلاف ظاهر، باطن آن پولها تقلبی بود. ولی همین که آنها را به دست او میدادند، متوجه میشد، و از بین سکهها، تقلبیها را بیرون میآورد. به همین بهانه، مخالفین به او، "شیطان الطّاق" میگفتند.(2)
او یکی از متکلمین میباشد، و چند کتاب تصنیف کرده، از جملهٔ کتابهای او، کتاب احتجاج، در امامت حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)است، و کتابی نیز دربارهٔ مجالسی که او با أبو حنیفه و مرجئه داشته، نوشته است. و کتابی هم در ردّ خوارج نگاشته است. و کتاب دیگری به نام «افعل لا تفعل» دارد.(1)احتجاج او با زید، فرزند امام زین العابدین(علیه السلام)معروف میباشد. و همچنین مناظرات او با خوارج، و گفتگوهای او با أبو حنیفه مشهور است .چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)روایت نموده است: روزی أبو حنیفه به وی گفت: شما شیعیان اعتقاد به رجعت دارید؟ او گفت: بله، لذا ابو حنیفه گفت:
«فَأَعْطِنِی الآنَ أَلْفَ دِرْهَمٍ حَتَّی أُعْطِیَكَ أَلْفَ دِینَارٍ إِذَا رَجَعْنَا، قَالَ الطَّاقِیُّ لِأَبِی حَنِیفَةَ: فَأَعْطِنِی كَفِیلاً بِأَنَّكَ تَرْجِعُ إِنْسَاناً وَ لَا تَرْجِعُ خِنْزِیراً.»(2)(پس اکنون هزار درهم نقره به من قرض بده، تا در رجعت که به دنیا برگشتم هزار دینار طلا به تو برگردانم. مؤمن الطاق به أبو حنیفه فرمود: برای من کفیلی بیاور، که ضمانت کند، تو به صورت انسان برگردی، و به صورت میمون برنمیگردی.)
و همچنین روایت شده است: هنگامیکه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رحلت فرمودند، ابو حنیفه به مؤمن الطّاق گفت: ای ابا جعفر! امام تو وفات کرد، مؤمن گفت:
«لکِن امامُکَ مِنَ المُنْظَرین اِلی یَوْمِ الْوَقْتِ المَعْلُومِ.»(3)
([اگر امام من وفات نمود] امام تو [که شیطان است] تا روز قیامت نمیمیرد.)
و خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)نگاشته است: در کتاب «مجالس المؤمنین» آمده است: روزی أبو حنیفه با اصحاب خود در مجالسی نشسته بود، که ابو جعفر از دور پیدا شد، و به طرف آنها رفت، و چون أبو حنیفه نگاهش به مؤمن الطاق افتاد، از روی تعصب، و عناد، به مؤمن الطّاق اشاره نمود، و به اصحاب خود گفت:
«قَدْ جاءَکُمُ الشِّیْطانُ.»
(همانا شیطان به سوی شما آمد.)
از این رو أبو جعفر - یعنی مؤمن الطّاق - وقتی این سخن را شنید، نزدیک آنها که رسید، این آیه را خطاب به أبو حنیفه، و اصحابش خواند:
(اِنّا اَرْسَلْنَا الشَّیاطِینَ عَلَی الْکافِرینَ تَؤُزُّهُمْ اَزّا(1))
(آیا ندیدی که ما شیاطین را بر سر کافران فرستادیم، تا سخت آنها را تحریک کنند.)(2)و در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)نقل کرده است: روزی أبو حنیفه، به جناب مؤمن الطاق عرض کرد:
«لِمَ لَمْ یُطَالِبْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ بِحَقِّهِ بَعْدَ وَفَاةِ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)إِنْ كَانَ لَهُ حَقٌّ، فَأَجَابَهُ مُؤْمِنُ الطَّاقِ، فَقَالَ: خَافَ أَنْ تَقْتُلَهُ الْجِنُّ كَمَا قَتَلُوا سَعْدَ بْنَ عُبَادَةَ بِسَهْمِ الْمُغِیرَةِ بْنِ شُعْبَةَ.»(3)
(اگر علیّ بن ابی طالب(علیه السلام)حقّی در خلافت داشت، چرا بعد از وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)حقّ خود را مطالبه نکرد؟ مؤمن طاق در جواب او فرمود: ترسید جنیان او را بکشند، چنانچه جنیان سعد بن عباده را با تیر مغیره بن شعبه کشتند.)
1) . سورهٔ مریم، آیهٔ 83.
2) . منتهی الآمال، ج2، ص263؛ مجالس المؤمنین، ج1، ص354.
3) . بحارالأنوار، ج47، ص399. بعد از آنکه اهل سقیفه، خلافت را از امیر المؤمنین(علیه السلام)غصب کردند، جمعی که، با آنها مخالفت کرده بودند را، به انحاء مختلف سرکوب نمودند. در این میان، آنها به مغیره بن شعبه دستور دادند، که سعد بن عباده، که از بزرگان اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)بود را، به وسیلهٔ تیر، مخفیانه به شهادت برساند. و بعد همه جا وانمود کردند، که جنها، سعد بن عباده را، به جهت مخالف، و بیعت نکردن با خلیفه، با تیر کشتهاند. لذا جناب مؤمن الطاق، با کنایهای که به حقّ، بلیغتر از تصریح است، در حضور أبو حنیفه، و اطرافیانش، به همگان فهماندند، که اگر حضرت علیّ (علیه السلام)نیز سکوت نمیکردند، هر آینه ایشان را نیز، چونان سعد بن عباده، به شهادت میرساندند.
و مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)نقل کرده است: هنگامیکه ضحاک شاری، که یکی از خوارج بود، در کوفه خروج نمود، و نام خود را امیر المؤمنین نهاد، و مردم را به مذهب خود دعوت میکرد، مؤمن الطاق نزد او رفت، پس همینکه یاران، و اصحاب ضحاک، او را دیدند، از جای خود حرکت کردند، و او را گرفتند، و نزد ضحاک ساری بردند. پس مؤمن الطاق به ضحّاک گفت: من مردی هستم که در دین خود بصیرتی دارم، و شنیدهام که تو عادل و منصف هستی، لذا دوست دارم که در زمرهٔ اصحاب تو باشم.
پس ضحاک به اصحاب خود گفت: اگر این مرد با ما همراه شود، کار ما رواج و گسترش پیدا خواهد کرد. آنگاه مؤمن الطاق به ضحاک گفت: چرا از علیّ بن أبیطالب(علیهالسلام)تبری، و اظهار بیزاری میکنید، و کشتن و جنگیدن با او را حلال میدانید؟ ضحاک گفت: چون او در دین حَکم، و داور قرار داد. و هر کس در دین حَکم، و داور قرار دهد، از او بیزاری میجوئیم، و کشتن و جنگ کردن با او را حلال میشماریم؟ مؤمن الطاق گفت:
پس مرا از اصول دین خود آگاه کن، تا با تو مناظره کنم، و هرگاه حجّت تو، بر حجّت من غالب آمد، در سلک اصحاب تو درآیم. البته اگر من با تو مناظره کردم، و دلیل من بر تو غالب شد، یا دلیل تو بر من غالب گردید، آیا کسی هست که داوری کند؟ و بگوید: حرف فلانی صحیح است، و آن دیگری اشتباه گفته یا نه؟ بالاخره باید یک نفر بین ما داور باشد. ضحاک به یکی از یاران خود اشاره نموده گفت: این مرد بین من و تو داور باشد. چرا که او در امور دینی فقیه است، و مرد آگاه و مطّلعی میباشد.
مؤمن الطاق گفت: هم اکنون تو خودت در دین حَکم، و داور قرار دادی. گفت: درست است. مؤمن طاق روی به اصحاب ضحاک نموده گفت: ملاحظه کردید، رئیس شما خودش در دین، داور قرار داد، هر معاملهای میخواهید با او بکنید. از این رو آنها ضحاک را هدف شمشیرهای خود قرار دادند، تا ساکت شد.(1)
1) . منتهی الآمال، ج2، ص263؛ مجالس المؤمنین، ج1، ص357؛ اختيار معرفة الرجال، ص427؛ عنه البحار، ج47، ص405.
یکی دیگر از اصحاب حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، أبو جعفر، محمّد بن مسلم بن رَباح(1)
طحّان ثقفی کوفی میباشد. که او از مخبتین، و أورع، و أفقه مردم، و از وجوه اصحاب کوفه بوده است. او از بزرگانی میباشد، که چهار سال در مدینه اقامت نمود، و محضر حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)، و حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را درک کرده است.(2)
و او گفته: سی هزار حدیث از حضرت باقر(علیه السلام)و شانزده هزار حدیثاز امام جعفر صادق(علیه السلام)اخذ کردهام.(3)
چنانچه مرحوم کشی(علیه السلام)هم از حَریز روایت نموده است: محمّد بن مسلم گفت:
«مَا شَجَرَ فِی رَأْیِی شَیْءٌ قَطُّ إِلاَّ سَأَلْتُ عَنْهُ أَبَا جَعْفَرٍ(علیه السلام)حَتَّی سَأَلْتُهُ عَنْ ثَلاَثِینَ أَلْفَ حَدِیثٍ وَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ(علیه السلام)عَنْ سِتَّةَ عَشَرَ أَلْفَ حَدِیثٍ.»(4)
(هرگز هیچ آشفتگی و اشکالی در نظر من به وجود نمیآمد، مگر اینکه آن را از حضرت باقر(علیه السلام)سؤال میکردم، تا آنجا که سی هزار حدیث از ایشان پرسیدم، و از حضرت صادق(علیه السلام)شانزده هزار حدیث پرسیدم.)
و خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)دربارهٔ أبو جعفر محمّد بن مسلم بن رَباح، نگاشته است:
«وَ هُوَ مِمَّنِ اجْتَمِعَتِ الْعَصابَةُ عَلی تَصْحیح ما یَصِحُّ عَنْهُ وَ عَلی تَصْدیقِهِ وَ الاِنْقِیاد لَهُ بِالْفِقْهِ.»(5)
1) . در برخی از نسخ به جای رباح، ریاح گفته شده است. (منتهی الآمال، ج2، ص264).
2) . منتهی الآمال، ج2، ص264.
3) . منتهی الآمال، ج2، ص264.
4) . اختيار معرفة الرجال، ص507.
5) . منتهی الآمال، ج2، ص264؛ و همچنین مرحوم کشی (قدس سره)دربارهٔ او گفته است: اجمعت العصابة علی تصدیق هؤلاء الاوّلین من اصحاب أبی جعفر(علیه السلام)و أبی عبد اللّه(علیه السلام)و انقادوا لهم بالفقه، فقالوا: أفقه الاولین ستة: زرارة، و معروف بن خربوذ، و برید، و أبو بصیر الاسدی، و الفضیل بن یسار، و محمّد بن مسلم الطائفی، قالوا: و أفقه الستة زرارة، و قال بعضهم مکان أبی بصیر الاسدی أبو بصیر المرادی و هو لیث بن البختری. (اختيار معرفة الرجال، ص507).
(محمّد بن مسلم از کسانی میباشد، که شیعیان بر صحّت احادیثی که، به سند صحیح، از وی روایت شود، اتفاق نظر دارند. و همچنین شیعیان بر تصدیق، و پیروی نمودن از او در فقه اجماع دارند.)و ثقهٔ جلیل القدر، عبد اللّه بن ابی یعفور روایت نموده است: خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم: برای من امکان ندارد، که همیشه خدمت شما برسم، و حال آنکه گاهی مردی از اصحاب ما، نزد من میآید، و از من دربارهٔ مسألهای سؤال میکند، و نزد من، جواب هر سؤالی که آنها از من میپرسند، نیست. در این صورت چه کاری باید انجام دهم؟ حضرت صادق (علیه السلام)فرمودند:
«فَمَا یَمْنَعُکَ مِنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ اَلثَّقَفِیِّ، فَإِنَّهُ قَدْ سَمِعَ مِنْ أَبِی، وَ کَانَ عِنْدَهُ وَجِیهاً.»(1)
(چه چیزی مانع تو میباشد، که آن را از محمّد بن مسلم ثقفی سؤال کنی، پس همانا او از پدرم [مطالب بسیاری را] شنیده، و نزد ایشان اعتبار داشته است.)
و در روایت دیگری، مرحوم کشی (قدس سره)، از ابن بُکیر نقل نموده است: محمّد بن مسلم گفت: همانا شبی در پشت بام خوابیده بودم، که صدای در خانه بلند شد، پس گفتم چه کسی است؟ گفت: شریک هستم، خدا تو را رحمت کند. لذا از بالای پشت بام نگاه نمودم، دیدم که زنی است، پس به من گفت: دختری تازه عروس داشتم، که درد زایمان او را فراگرفت، پس آن درد زایمان ادامه یافت، تا آنکه بالاخره از دنیا رفت. ولی بچه در شکم او زنده است، و در دل او حرکت میکند، چکار باید بکنم؟
پس گفتم: ای کنیز خداوند! از حضرت امام باقر(علیه السلام)مثل همین سؤال را پرسیدند، آن حضرت فرمودند: باید شکم مرده را شکافت، و فرزند را بیرون آورد. ای کنیز خداوند! تو هم مثل این کار را انجام بده. بعد به او گفتم: ای کنیز خداوند! من مخفی زندگی میکنم، چه کسی تو را به نزد من
1) . اختيار معرفة الرجال، ص383.
راهنمایی کرده؟ گفت: خدا تو را رحمت کند، به نزد ابو حنیفه، که خود صاحب فتوی میباشد، مراجعه کردم، او به من گفت؟
«مَا عِنْدِی فِیهَا شَیْءٌ، وَ لَکِنْ عَلَیْکِ بِمُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ الثَّقَفِیِّ، فَإِنَّهُ یُخْبِرُکِ، فَمَا أَفْتَاکِ بِهِ مِنْ شَیْءٍ، فَعُودِی إِلَیَّ، فَأَعْلِمْنِیهِ.»(من در این مورد چیزی نمیدانم، ولی بر تو با که نزد محمّد بن مسلم ثقفی بروی، او تو را از جواب سؤالت آگاه خواهد کرد. پس هر جوابی که داد، نزد من برگرد، و مرا از آن آگاه نما.)
پس به آن زن گفتم: برو به سلامت، ولی هنگامیکه فردا صبح به مسجد رفتم، دیدم که ابو حنیفه همین مسأله را مطرح کرده بود، و از اصحاب خود میپرسید. لذا سرفهای کردم، پس گفت: خداوندا! خطاهای ما را بپوشان، [بعد خطاب به من گفت:] بگذار زندگی کنیم.(1)
و مرحوم کشی (قدس سره)، از عبد اللّه بن بکیر، از جناب زراره روایت شده است: وقتی أبو کُرَیبه ازدی، و محمّد بن مسلم ثقفی برای ادای شهادتی نزد شریک، قاضی کوفه رفتند. شریک، مدّت زمانی در صورت ایشان تأمل نمود، و با دقّت نگاهی به چهرهٔ آنها کرد، پس وقتی آثار صلاح و تقوی و عبادت را در صورت ایشان دید، گفت:
«جَعْفَرِیَّانِ فَاطِمِیَّانِ! فَبَکَیَا، فَقَالَ لَهُمَا: مَا یُبْکِیکُمَا؟ قَالاَ لَهُ: نَسَبْتَنَا إِلَی أَقْوَامٍ، لاَ یَرْضَوْنَ بِأَمْثَالِنَا أَنْ یَکُونُوا مِنْ إِخْوَانِهِمْ لِمَا یَرَوْنَ مِنْ سُخْفِ وَرَعِنَا، وَ نَسَبْتَنَا إِلَی رَجُلٍ لاَ یَرْضَی بِأَمْثَالِنَا أَنْ یَکُونُوا مِنْ شِیعَتِهِ، فَإِنْ تَفَضَّلَ وَ قَبِلَنَا فَلَهُ اَلْمَنُّ عَلَیْنَا وَ اَلْفَضْلُ.»
(هر دو نفر شما از شیعیان حضرت جعفر و فاطمه هستند! پس آن دو نفر گریه نمودند، لذا شریک به آن دو گفت: شما برای چه گریه میکنید؟ به او فرمودند: برای اینکه ما را به خانوادهای نسبت دادی، که راضی نمیشوند، امثال ما برادران آنها
1) . اختيار معرفة الرجال، ص385؛ عنه البحار، ج47، ص410؛ منتهی الآمال، ج2، ص264.
باشند، به جهت آنچه از سخافت و کمی ورع ما مشاهده میکنند. و ما را نسبت دادی به مردی که، راضی نمیشود که امثال ما، از شیعیان او باشیم، پس اگر ایشان تفضل نمودند، و ما را قبول فرمودند، پس همانا بر ما منّت نهاده، و به ما تفضل فرمودهاند.)در این هنگام شریکِ قاضی لبخندی زد، و گفت: اگر کسی ارادتمند، و پیرو دارد، ای کاش! پیرو او، افرادی مانند شما دو نفر باشد. ای ولید! هماکنون شهادت آنها را، این مرتبه قبول کن، برای مرتبه بعد، شهادت آنها را نمیپذیریم، دیگر شهادت نخواهند داد. زراره در ادامه میگوید: ما برای انجام مناسک حجّ، به مکه رفتیم، و خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رسیدیم، و جریان را برای ایشان نقل نمودیم، حضرت فرمودند:
«مَا لِشَرِیکٍ شَرِکَهُ اَللَّهُ یَوْمَ اَلْقِیَامَةِ بِشِرَاکَیْنِ مِنْ نَارٍ.»(1)
(وای بر شریک، خداوند روز قیامت او را با دو زنجیر از آتش میبندد.)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «اختصاص» مرحوم شیخ مفید (قدس سره)روایت کرده: محمّد بن مسعود، از پدر خود نقل نموده است: از عبد اللَّه بن محمّد بن خالد، راجع به محمّد بن مسلم، سؤال کردم، او گفت: محمّد بن مسلم مردی شریف، و ثروتمند بود. پس حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)به او فرمودند:
«تَوَاضَعْ، یَا مُحَمَّدُ!»
(ای محمّد! تواضع کن.)
لذا وقتی به کوفه برگشت، یک زنبیل خرما با ترازو برداشت، و کنار درب مسجد جامع نشست، و شروع کرد به فریاد زدن، و خرما فروختن، تا آنکه اقوام او آمدند، و به او گفتند: با این کار ما را رسوا کردی. ولی محمّد بن مسلم به آنها گفت:
1) . اختيار معرفة الرجال، ص384؛ اختصاص، ص214؛ عنه البحار، ج47، ص393.
«إِنَّ مَوْلَایَ أَمَرَنِی بِأَمْرٍ، فَلَنْ أُخَالِفَهُ، وَ لَنْ أَبْرَحَ، حَتَّی أَفْرُغَ مِنْ بَیْعِ مَا فِی هَذِهِ الْقَوْسَرَةِ.»(همانا مولایم برای کاری به من امر فرموده است. لذا با دستور ایشان مخالفت نمیکنم، و از جای خود حرکت نخواهم کرد، تا اینکه از فروش آنچه در این زنبیل است، فارغ شوم.)
از این رو اقوامش به او گفتند: اگر از برخاستن إبا میکنی، مگر اینکه مشغول خرید و فروش شوی، پس لا اقل در بازار آسیابانها بنشین، و مشغول آسیاب کردن شو. و بعد برای او سنگ آسیاب، و شتری مهیا کردند، که گندم و جو آرد کند، و بفروشد. محمّد بن مسلم هم قبول کرد.(1)
و أبو محمّد، عبد اللَّه بن محمّد بن خالد برقی گفته است:
«أَنَّهُ کَانَ مَشْهُوراً فِی الْعِبَادَةِ وَ کَانَ مِنَ الْعُبَّادِ فِی زَمَانِهِ.»(2)
(همانا محمّد بن مسلم، در عبادت مشهور بود، و از عُباد زمان خودش بهشمار میرفت.)
از آنجائیکه محمّد بن مسلم، مدّتی از عمر خود را گندم و جو آسیاب میکرد، به او «طحّان» نیز میگفتند، او در سال صد و پنجاه هجری وفات کرد.(3)
معاذ بن کثیر، از شیوخ اصحاب حضرت امام صادق(علیه السلام)، و از ثقات است. و او همان کسی میباشد، که حضرت، حالش را پرسیدند، و وقتی به ایشان عرض کردند: تجارت را ترک کرده است، امام فرمودند: ترک تجارت عمل شیطان میباشد، و هر کس آن را ترک کند، دو ثلث
عقلش میرود.(1)چنانچه شیخ الطایفه، مرحوم شیخ طوسی (قدس سره)، از أسباط بن سالم روایت نموده است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، دربارهٔ معاذ، که تجارت کرباس مینمود، سؤال کردند، در حالیکه من نزد ایشان بودم. پس به حضرت گفته شد: او تجارت را ترک کرده است. حضرت فرمودند:
«عَمَلُ اَلشَّيْطَانِ، مَنْ تَرَكَ اَلتِّجَارَةَ ذَهَبَ ثُلُثَا عَقْلِهِ. أَ مَا عَلِمَ أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)لَمَّا قَدِمَتْ عِیرٌ مِنَ اَلشَّامِ، فَاشْتَرَی مِنْهَا، وَ اِتَّجَرَ، وَ رَبِحَ فِیهَا مَا قَضَی دَیْنَهُ.»(2)
(ترک تجارت، عمل شیطان است. کسیکه تجارت، و کاسبی نمودن را ترک کند، دو سوّم عقلش میرود. آیا نمیداند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، از کاروان شتری که از شام آمد، و نزد آن حضرت رسید، کالاهایی خریدند، و تجارت کردند، و در تجارت خود، سود نمودند، و قرض خود را ادا کردند.)
معاذ بن کثیر، از جمله راویانی میباشد، که فرمایشات حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را، که در آنها، تصریح به امامت حضرت امام کاظم(علیه السلام)، بعد از خود نمودهاند را نقل کرده است. چنانچه مرحوم شیخ مفید (قدس سره)در اینباره نگاشته است:
«فَمِمَّنْ رَوَی صَرِیحَ اَلنَّصِّ بِالْإِمَامَةِ مِنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ اَلصَّادِقِ(علیه السلام)، عَلَی اِبْنِهِ، أَبِی اَلْحَسَنِ مُوسَی(علیه السلام)، مِنْ شُیُوخِ أَصْحَابِ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ(علیه السلام)، وَ خَاصَّتِهِ، وَ بِطَانَتِهِ، وَ ثِقَاتِهِ اَلْفُقَهَاءِ اَلصَّالِحِینَ رِضْوَانُ اَللَّهِ عَلَیْهِمْ، اَلْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ اَلْجُعْفِیُّ، وَ مُعَاذُ بْنُ کَثِیرٍ وَ عَبْدُ اَلرَّحْمَنِ بْنُ اَلْحَجَّاجِ، وَ اَلْفَيْضُ بْنُ اَلْمُخْتَارِ، وَ يَعْقُوبُ اَلسَّرَّاجُ، وَ سُلَيْمَانُ بْنُ خَالِدٍ، وَ صَفْوَانُ اَلْجَمَّالُ، وَ غَيْرُهُمْ مِمَّنْ يَطُولُ بِذِكْرِهِمُ اَلْكِتَابُ.»(3)
(پس از جمله افرادیکه از بزرگان اصحاب حضرت صادق(علیه السلام)، و خواص حضرت، و صاحبان اسرار ایشان، و فقهاء صالح مورد اطمینان رضوان اللّه علیهم، که روایت نمودهاند، آن حضرت، تصریح به امامت فرزندشان، موسی بن جعفر(علیه السلام)کردهاند، عبارتند از: مفضل بن عمر جعفی، و معاذ بن کثیر، و عبد الرحمن بن حجاج، و فیض بن مختار، و یعقوب سراج، و سلیمان بن خالد، و صفوان جمال، و غیر ایشان که بردن نام آنها باعث طولانی شدن کتاب میگردد.)
و همچنین در روایت دیگری، در مورد معاذ بن کثیر، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از حماد بن أبی طلحه روایت نموده است: معاذ بن کثیر میگوید: در أیّام حجّ، به محل وقوف مردم، نگاه میکردم، درحالیکه عدّهٔ فراوانی به زیارت خانهٔ خدا آمده بودند. پس به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نزدیک شدم، و به حضرت عرض کردم: همانا امسال عدّهٔ زیادی به موقف آمدهاند. لذا در این هنگام، حضرت نگاه مبارکشان را به طرف مردم کردند، و نگاه خود را در بین آنها چرخاندند. آنگاه فرمودند:
«ادْنُ مِنِّی یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ! غُثَاءٌ یَأْتِی بِهِ الْمَوْجُ مِنْ کُلِّ مَکَانٍ. لَا وَ اللَّهِ مَا الْحَجُّ إِلَّا لَکُمْ، لَا وَ اللَّهِ مَا یَتَقَبَّلُ اللَّهُ إِلَّا مِنْکُمْ.»(1)
(نزدیک من بیا، ای ابا عبد اللّه! [بعد فرمودند:] این خار و خاشاک، و کفی است که موج از هر طرف میآورد. نه، به خدا قسم، حجّ نخواهد بود، مگر برای شما شیعیان، نه به خدا قسم، خداوند به غیر از شما شیعیان، حجّ کسی را نمیپذیرد.)
یکی دیگر از اصحاب حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، معلی بن خنیس میباشد، که خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)دربارهٔ او نگاشته است:
1) . الکافی، ج8، ص237؛ بحارالأنوار، ج27، ص172.
«از روایات استفاده می شود که مُعلی بن خُنَیس، از اولیاء اللّه، و از اهل بهشت بوده است. و حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او علاقمند بودند، و او را دوست داشتند، و او وکیل حضرت، و قیمِ بر نفقات عیال آن حضرت بوده است.»(1)
مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)در همانجا، در ادامه کلام خود، در مورد معلی بن خنیس نوشته: شیخ الطایفه، مرحوم شیخ طوسی (قدس سره)در «کتاب غیبت» فرموده است:
«معلی بن خنیس از ممدوحین است، و از خدمتگزاران وجود مقدّس امام صادق(علیه السلام)بود. و به همين دليل داوود بن علىّ، او را به قتل رسانيد. ايشان در نزد امام صادق(علیه السلام)مورد تأييد و ستايش بود، و با اعتقاد به ولايت حضرت، از دنيا رفت كه مسأله ايشان معروف و مشهور است.»(2)
و در روایت دیگری، شیخ الطایفه، مرحوم شیخ طوسی (قدس سره)، در «کتاب غیبت»، از ابا بصير نقل کرده است: زمانىكه داوود بن علىّ، معلى بن خنيس را به قتل رساند، و او را به دار آويخت، اين امر بر وجود مقدّس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، خيلى سنگين، و گران تمام شد. و غم از دست دادن او، براى حضرت شديد بود؛ لذا حضرت به داوود بن علیّ فرمودند:
«یَا دَاوُدُ! عَلَی مَا قَتَلْتَ مَوْلاَیَ وَ قَیِّمِی فِی مَالِی وَ عَلَی عِیَالِی، وَ اَللَّهِ إِنَّهُ لَأَوْجَهُ عِنْدَ اَللَّهِ مِنْکَ.»(3)
(اى داوود! به چه دليلى دوست و وکیل و خدمتكارم در امور مالى و خانوادگىام را كشتى؟ به خدا قسم كه در نزد پروردگار عالم، او از تو آبرومندتر است.)
شیخ الطایفه، مرحوم شیخ طوسی (قدس سره)، در همانجا، در ادامه نوشته است: در روايت ديگری آمده است:
«أَنَّهُ قَالَ: أَمَا وَ اَللَّهِ لَقَدْ دَخَلَ اَلْجَنَّةَ.»(1)
(حضرت به داوود فرمودند: بدانكه به خدا قسم او داخل بهشت شد.)
و همچنین، در روایت دیگری، در شأن معلی بن خنیس، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «مناقب» ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)نقل نموده است: أبو بصیر گفت: شنیدم که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بعد از آنکه در مورد معلی بن خنیس سخن گفته شد، فرمودند: ای أبو محمّد! آنچه در مورد معلی به تو میگویم را پنهان کن. عرض کردم: هر چیزی را که دربارهٔ او بفرمائید، از دیگران پنهان میکنم. حضرت فرمودند:
«أَمَا إِنَّهُ مَا كَانَ یَنَالُ دَرَجَتَنَا إِلَّا بِمَا كَانَ یَنَالُ مِنْهُ دَاوُدُ بْنُ عَلِیٍّ قُلْتُ وَ مَا الَّذِی یُصِیبُهُ مِنْ دَاوُدَ؟ قَالَ یَدْعُو بِهِ فَیَأْمُرُ بِهِ فَیُضْرَبُ عُنُقُهُ وَ یَصْلِبُهُ وَ ذَلِكَ قَابِلٌ.»
(همانا معلی بن خنیس، به درجه و مرتبه ما نمیرسد، مگر آنکه به شکنجه داوود مبتلا شود. عرض کردم: داوود بن علیّ با او چه خواهد کرد؟ فرمودند: گردنش را میزند، و بدنش را به دار آویزان میکند، و این اتفاق در سال آینده رخ میدهد.)
أبو بصیر میگوید: سال بعد داوود بن علیّ، فرماندار مدینه شد، تصمیم به کشتن معلی گرفت، لذا او را احضار نمود، و نام اصحاب حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را از او جویا شد، ولی معلی نام آنها را پنهان کرد، داوود گفت: از من مخفی میکنی، اگر پنهان کنی تو را خواهم کشت!! لذا معلی نیز به او گفت: مرا از کشته شدن میترسانی، اگر اصحاب امام زیر پایمباشند، پایم را برنمیدارم، تا آنها را ببینی. اگر مرا بکشی، سعادتمند خواهم شد، و تو بدبخت میشوی.
1) . متن و ترجمه کتاب الغیبة، ص603؛ عنه البحار، ج47، ص342.
أبو بصیر در ادامه نقل کرده است: وقتی داوود بن علیّ میخواست معلی بن خنیس را به شهادت برساند، معلی به او گفت: مرا نزد مردم ببر، زیرا چیزهای زیادی دارم، که باید برای آنها شاهد بگیرم. وقتی او را به بازار بردند، و مردم جمع شدند، به آنها گفت:
«أَیُّهَا النَّاسُ اشْهَدُوا أَنَّ مَا تَرَكْتُ مِنْ مَالٍ عَیْنٍ أَوْ دَیْنٍ أَوْ أَمَةٍ أَوْ عَبْدٍ أَوْ دَارٍ أَوْ قَلِیلٍ أَوْ كَثِیرٍ فَهُوَ لِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ(علیهما السلام)، فَقُتِلَ.»(1)
(ای مردم! شاهد باشید که آنچه از مال خودم یا قرض یا کنیز یا غلام یا خانه، کم یا زیاد به جا گذاشتهام، متعلق به امام صادق(علیه السلام)است. و بعد کشته شد.)
در ضمن روایتی که مرحوم علامهٔ مجلسی(علیه السلام)، از مرحوم کشی (قدس سره)، از ولید بن صبیح، روایت نموده، آمده است: وقتی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از مکه تشریف آوردند، نزد داوود بن علیّ رفتند، و به او فرمودند:
«قَتَلْتَ رَجُلاً مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ.»
(مردی از اهل بهشت را به قتل رساندی.)
عرض کرد: من نگشتم، حضرت فرمودند: چه کسی او را کشت؟ عرض کرد: سیرافی او را کشت، و حال آنکه سیرافی مسئول شهربانی داوود بود، حضرت فرمودند: او را قصاص میکنیم، لذا وقتی سیرافی را گرفتند تا او را قصاص نمایند، در آن هنگام فریاد میزد: ای مسلمانها! به من دستور میدهند مردم را برایشان بکشم، ولی وقتی آنها را برای ایشان به قتل رساندم، بعد قصد میکنند مرا به قتل برسانند.(2)
خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)، از معتّب روایت نموده است: در آن شبی که داوود بن علیّ به درک واصل شد، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)،آن شب را در سجده و قیام بودند، و در آخر شب، به داوود بن علیّ نفرین کردند، به خدا سوگند هنوز حضرت سر از سجده
بر نداشته بودند، که صدای صیحه شنیدم، و مردم گفتند: داوود بن علیّ وفات کرد. در این هنگام حضرت صادق(علیه السلام)فرمودند:
«همانا من خدا را به دعا خواندم، تا آنکه خداوند به سوی او ملکی را فرستاد، که عمودی بر سر او زد، که [تا] مثانهٔ او را شکافت.»(1)
و بسیاری از اعاظم امامیه روایت نمودهاند: حفص أبیض تمّار گفته است: در آن روزها که معلّی بن خُنَیس را کشته بودند، و او را به دار آویخته بودند، بر حضرت امام جعفر صادق (قدس سره)وارد شدم، پس حضرت به من فرمودند:
«یَا حَفْصُ! إِنِّی نَهَیْتَ الْمُعَلَّی عَنْ أَمْرٍ فَأَذَاعَهُ فَقُوبِلَ بِمَا تَرَی، قُلْتُ لَهُ: إِنَّ لَنَا حَدِیثاً مَنْ حَفِظَهُ حَفِظَ اللهُ عَلَیْهِ دِینَهُ وَ دُنْیَاهُ، وَ مَنْ أَذَاعَهُ عَلَیْنَا سَلَبَهُ اللهُ دِینَهُ .یَا مُعَلَّی! لَا تَکُونُوا أَسْرَی فِی أَیْدِی النَّاسِ بِحَدِیثِنَا، إِنْ شَاءُوا مَنُّوا وَ إِنْ شَاءُوا قَتَلُوکُمْ .یَا مُعَلَّی! إِنَّهُ مَنْ کَتَمَ الصَّعْبَ مِنْ حَدِیثِنَا جَعَلَهُ اللهُ نُوراً بَیْنَ عَیْنَیْهِ، وَ رَزَقَهُ الْعِزَّ فِی النَّاسِ .یَا مُعَلَّی! مَنْ أَذَاعَ الصَّعْبَ مِنْ حَدِیثِنَا لَمْ یَمُتْ حَتَّی یَعَضَّهُ السِّلَاحُ أَوْ یَمُوتَ بِحَبْلٍ. إِنِّی رَأَیْتُهُ یَوْماً حَزِیناً، فَقُلْتُ: مَا لَکَ أَ ذَکَرْتَ أَهْلَکَ وَ عِیَالَکَ؟ فَقَالَ: نَعَمْ، فَمَسَحْتُ وَجْهَهُ، فَقُلْتُ: أَنَّی تَرَاکَ؟ فَقَالَ: أَرَانِی فِی بَیْتِی مَعَ زَوْجَتِی وَ عِیَالِی، فَتَرَکْتُهُ فِی تِلْکَ الْحَالِ مَلِیّاً، ثُمَّ مَسَحْتُ وَجْهَهُ، فَقُلْتُ: أَیْنَ تَرَاکَ؟ فَقَالَ: أَرَانِی مَعَکَ فِی الْمَدِینَةِ، فَقُلْتُ لَهُ: احْفَظْ مَا رَأَیْتَ وَ لَا تُذِعْهُ، فَقَالَ لِأَهْلِ الْمَدِینَةِ: إِنَّ الْأَرْضَ تُطْوَی لِی، فَأَصَابَهُ مَا قَدْ رَأَیْتَ.»(2)
(ای حفص! من معلّی بن خُنیس را از کاری نهی کردم، ولی او آن را فاش کرد. به همین دلیل، چنانکه دیدی، گرفتار شد. به معلی گفتم: همانا برای ما احادیثی است، که هر کس آنها را از نااهلان پنهان کند، خدا دین و دنیای او را حفظ میکند. و هر کس آنها را فاش کند، خداوند او را از دین بیبهره نماید. ای معلّی! مبادا خود را به واسطهٔ حدیث ما، اسیر در دست مردم کنی، [تا] اگر خواستند منّت بر شما بگذارند، [و آن را قبول کنند.] و اگر خواستند شما را [به جهت آنکه نتوانستهاند آن را درک کنند،] بکشند. ای معلّی! هر کس حدیث مشکل ما را پنهان کند، خداوند آن را به صورت نور، در پیشانیش قرار میدهد، و به او در بین مردم عزّت میدهد. ای معلّی! هر کس حدیث مشکل ما را افشا کند، نخواهد مُرد، مگر با ضربات شمشیر، یا با ریسمان به دار آویخته میشود. همانا یک روز معلی را در حالیکه محزون بود دیدم، گفتم: چه شده، آیا به یاد خانواده، و زن و فرزندانت افتادهای؟ گفت: بله. پس صورتش را دست کشیدم، و گفتم: خود را کجا میبینی؟ پس گفت: میبینم در خانهام، با همسر و فرزندانم هستم. پس مدّتی در آن حال او را رها کردم، آنگاه به صورتش دست کشیدم، و گفتم: خود را کجا میبینی؟ گفت: خود را با شما در مدینه میبینم. به او گفتم: آن چیزهایی که دیدی را (پیش خود) نگهدار و آن را فاش نکن، ولی او به مردم مدینه گفت: همانا [به برکت امام صادق(علیه السلام)] من طیّ الأرض نمودم، از این رو به آن مصائبی که دیدی مبتلا شد.)
جمعی از اکابر امامیه روایت کردهاند، مردی خدمت حضرت صادق(علیه السلام)آمد، و مدعی شد، من از معلی بن خنیس طلبکار هستم. و به حضرت عرض کرد: معلی حقّ مرا از بین بُرده است. امام صادق(علیه السلام)به او فرمودند:
«ذَهَبَ بِحَقِّکَ الَّذِی قَتَلَهُ، ثُمَّ قَالَ لِلْوَلِیدِ: قُمْ إِلَی الرَّجُلِ، فَاقْضِهِ مِنْ حَقِّهِ، فَإِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُبَرِّدَ عَلَیْهِ جِلْدَهُ الَّذِی کَانَ بَارِداً.»(1)
(حقّ تو را آن کسیکه او را کشت، از بین بُرد. سپس به ولید فرمودند: برخیز نزد آن مرد برو، و حقّ او را بده، همانا قصد دارم، بدن معلی را خنک نمایم، گرچه پیکر او خنک و آسوده است.)
و در روایت دیگری، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از ولید بن صبیح نقل کرده است: روزی بر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)وارد شدم، پس حضرت لباسهایی را به من دادند، و فرمودند: ای ولید! اینها را تا بِزَن. لذا در برابر حضرت ایستاده بودم، [و مشغول انجام دستور ایشان بودم،] که امام صادق(علیه السلام)به من فرمودند:
«رَحِمَ اللَّهُ الْمُعَلَّی بْنَ خُنَیْسٍ، فَظَنَنْتُ أَنَّهُ شَبَّهَ قِیَامِی بَیْنَ یَدَیْهِ، بِقِیَامِ الْمُعَلَّی بَیْنَ یَدَیْهِ، ثُمَّ قَالَ: أُفٍّ لِلدُّنْیَا، أُفٍّ لِلدُّنْیَا، إِنَّمَا الدُّنْیَا دَارُ بَلَاءٍ، یُسَلِّطُ اللَّهُ فِیهَا عَدُوَّهُ، عَلَی وَلِیِّهِ، وَ إِنَّ بَعْدَهَا دَاراً، لَیْسَتْ هَکَذَا. فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ! وَ أَیْنَ تِلْکَ الدَّارُ، فَقَالَ: هَاهُنَا، وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَی الْأَرْضِ.»(2)
(خداوند، مُعلّی بن خُنیس را رحمت کند. پس من گمان نمودم که حضرت ایستادن مرا در مقابلشان به ایستادن معلّی در برابر خود تشبیه کردهاند، و به یاد او افتادهاند. سپس فرمودند: اُف بر دنیا، اُف بر دنیا! همانا دنیا، سرای بلائی است، که خداوند در آن دشمن خود را، بر دوست خود، مسلّط مینماید، و همانا بعد از دنیا، سرایی است، که اینگونه نمیباشد. عرض کردم: فدای شما شوم، آن سرا کجا میباشد؟ پس حضرت با دست خود به زمین اشاره کردند، و فرمودند: اینجا.)
مرحوم ملا محمّدصالح مازندرانی (قدس سره)، در شرح عبارت، «وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَی الْأَرْضِ»، در پایان این روایت شریف، نگاشته است:
«"الإشارة إلى الأرض"، إشارة إلى القبر و البرزخ، لأن الجنة في السماء السابعة. كما نطقت به الأخبار و صرح بذلك أيضا بعض الأفاضل.»(1)
("اشاره به زمین"، اشاره به قبر و عالم برزخ میباشد، زیرا بهشت در آسمان هفتم است. کما اینکه روایات به این مطلب دلالت میکند، و برخی از فضلاء نیز به این مطلب تصریح کردهاند.)
و مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)نیز کتاب ارزشمند «مرآة العقول»، در توضیح این عبارت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نوشته است:
«"وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَی الْأَرْضِ" أي القبر أو جنة الدنيا و نارها اللتان تكون فيهما أرواح المؤمنين، و الكفار في البرزخ، أو الأرض في زمن القائم أو أرض القيامة و لا يخفي بعد الأوّلين.»(2)
("و با دست خود به زمین اشاره کردند"، یعنی قبر، یا بهشت و دوزخ دنیا، که در عالم برزخ، روح مؤمنین و کفار در آن قرار دارند. یا مقصود زمین در زمان حضرت قائم (علیه السلام)، یا زمین قیامت است. و به نظر میرسد که دو وجه اوّل، دور از واقعیت باشد.)
به هر ترتیب، در شأن، و جلالت معلی بن خنیس، در روایت دیگری، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از عُقبة بن خالد روایت نموده است: من، و معلی، و عثمان بن عمران، خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)مشرف شدیم، همینکه حضرت ما را دیدند، فرمودند:
«مَرْحَباً مَرْحَباً بِکُمْ وُجُوهٌ تُحِبُّنَا وَ نُحِبُّهَا، جَعَلَکُمُ اللَّهُ مَعَنَا فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ.»(3)
(مرحبا به شما، مرحبا به شما! صورتهائی که ما را دوست دارند، و ما نیز آنها را دوست داریم. خداوند شما را در دنیا و آخرت با ما قرار دهد.)
و در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم کشی (قدس سره)، دربارهٔ معلی بن خنیس، روایت کرده است: معلی بن خنیس (رحمه الله)، هر وقت روز عید میشد، با حالتی درهم، و با موهائی پریشان و غبار آلود، چونان مصیبتزدگان به بیابان میرفت. و هنگامیکه خطیب به منبر قرار میگرفت، او دستهایش را به طرف آسمان بلند میکرد، و میگفت:
«اَللَّهُمَّ هَذَا مَقَامُ خُلَفَائِکَ وَ أَصْفِیَائِکَ، وَ مَوْضِعُ أُمَنَائِکَ اَلَّذِینَ خَصَصْتَهُمْ بِهَا اِبْتَزُّوهَا، وَ أَنْتَ اَلْمُقَدِّرُ لِمَا تَشَاءُ لاَ یُغْلَبُ قَضَاؤُکَ، وَ لاَ یُجَاوَزُ اَلْمَحْتُومُ مِنْ تَدْبِیرِکَ کَیْفَ شِئْتَ وَ أَنَّی شِئْتَ، عِلْمُکَ فِی إِرَادَتِکَ، کَعِلْمِکَ فِی خَلْقِکَ، حَتَّی عَادَ صَفْوَتُکَ وَ خُلَفَاؤُکَ مَغْلُوبِینَ مَقْهُورِینَ مُسْتَتِرِینَ، یَرَوْنَ حُکْمَکَ مُبَدَّلاً وَ کِتَابَکَ مَنْبُوذاً، وَ فَرَائِضَکَ مُحَرَّفَةً عَنْ جِهَاتِ شَرَائِعِکَ، وَ سُنَنَ نَبِیِّکَ صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ مَتْرُوکَةً، اَللَّهُمَّ اِلْعَنْ أَعْدَاءَهُمْ مِنَ اَلْأَوَّلِینَ وَ اَلْآخِرِینَ وَ اَلْغَادِینَ وَ اَلرَّائِحِینَ وَ اَلْمَاضِینَ وَ اَلْغَابِرِینَ، اَللَّهُمَّ وَ اِلْعَنْ جَبَابِرَةَ زَمَانِنَا وَ أَشْیَاعَهُمْ وَ أَتْبَاعَهُمْ وَ أَحْزَابَهُمْ وَ أَعْوَانَهُمْ، إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ.»(1)
(خداوندا! این جایگاه خلفاء و برگزیدگان تو است، و این مقام امناء تو، افرادی که تو این مقام را به آنها اختصاص دادهای، میباشد. که غصب شده، و به زور بر آن تکیه زدهاند. و تقدیر آنچه را اراده نمائی، به دست تو است. کسی نمیتواند بر قضاء تو غالب گردد، و تصمیم تو را در هم بشکند، و تدبیر قطعی تو، هر طور اراده کنی،و هر زمان که بخواهی، رد نمیگردد. علم تو، در ارادهٔ تو، مانند علم تو، در آفرینش تو میباشد، و [کار این غاصبین به جائی رسیده، که] حتّی برگزیدگان و خلفاء تو،
1) . اختيار معرفة الرجال، ص679؛ عنه البحار، ج47، ص363.
شکست خورده و مقهور و از حقّ خود محروم شدهاند، در حالیکه حکم تو را تغییر یافته، و کتاب تو را کنار گذاشته، و واجبات تو را از شرایع تو، تحریف شده، و سنّتهای پیامبر تو را ترک شده، میبینند. خداوندا! دشمنانِ برگزیدگان و خلفاء خود را، از اوّلین و آخرین آنها، و افرادی که صبح و شام به در خانهٔ این غاصبین رفت و آمد میکنند، و آنهائیکه مردهاند، و آنها که میآیند، و بازماندگان ایشان را، لعنت فرما. خداوندا! ستمکاران زمان ما، و پیروان آنها، و کسانیکه از آنها تبعیت میکنند، و احزاب، و یاران آنان را، لعنت فرما، همانا تو بر هر کاری توانا هستی.)
هشام بن محمّد سائب کلبی، از علماء بزرگ زمان خود میباشد. لذا مرحوم علامهٔ حلی (قدس سره)، دربارهٔ او نوشته است:
«الناسب المشهور، العالم المشهور بالعلم والفضل، العارف بالأيام، كان مختصاً بمذهبنا.»(1)
(نسب شناس، دانشمند مشهور به فضل و دانش، و آشنا به تاريخ، و از علماء مذهب ما بود.)
و در همانجا مرحوم علامهٔ حلی (قدس سره)، از هشام بن محمّد سائب کلبی، در مورد یکی از معجزات حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نقل کرده: که او گفته است:
«اعتللت علة عظيمة نسيت علمي، فجلست إلى جعفر بن محمّد(علیهما السلام)فسقاني العلم في كأس، فعاد إلي علمي.»(2)
(به بيمارى سختى مبتلا شدم تا جايىكه علم خود را فراموش کردم، پس خدمت حضرت امام صادق(علیه السلام)رفتم، و محضر ایشان نشستم، حضرت با كاسهاى مرا سيراب نمودند، كه در آن دانش بود، و علم من برگشت .)
حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به هشام بن محمّد، عنایت ویژهای داشتند. چنانچه مرحوم علامهٔ حلی (قدس سره)، در ادامهٔ کلام خود در شأن أبو منذر، هشام بن محمّد سائب کلبی نگاشته است:
«و كان أبو عبد اللّه(علیه السلام)يقربه و يدنيه و يبسطه.»(1)
(حضرت امام صادق(علیه السلام)، او را نزدیک خود مینشاندند، و با گشادهرویی با او صحبت میفرمودند، و مورد احترام حضرت بود.)
او کتابهای بسیاری در انساب، و فتوحات، و مثالب، و مقاتل، و غیره تألیف کرده است. و هشام بن محمّد، همان کلبی، نسابه معروف میباشد. و پدرش، محمّد بن سائب کلبی کوفی، از اصحاب حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)و از علماء و صاحب تفسیر است.(2)
از سمعانی نقل شده که در شرح حال محمّد بن سائب، پدر هشام، گفته است:
«اِنَّهُ صاحِبُ التَّفْسیرِ، کانَ مِنْ اَهْلِ الْکُوفَةِ، وَ قَائِلاً بِالرَّجْعَةِ، وَ ابْنُهُ هِشامُ ذَا نَسَبٍ عَالٍ، وَ فِی التَّشَیُّع غَالٍ.»(3)(همانا محمّد بن سائب کلبی، صاحب تفسیر، و از مردم کوفه است، و معتقد به رجعت میباشد. و فرزند او هشام، صاحب نسب عالی، و در مذهب تشیع غالی است.)
به هر صورت، تعداد اصحاب حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بیشتر از آن است، که در این نوشتار مختصر، مجال بررسی شرح حال همهٔ آنها باشد. ولی به شرح حال برخی از آنان پرداخته
شد. امّا جا دارد، که از باب نمونه، مناظرهٔ تعدادی از آن بزرگواران، در محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، در این نوشتار آورده شود.
مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، در اینباره از یونس بن یعقوب روایت کرده است: من در محضر حضرت امام صادق(علیه السلام)بودم، که مردی شامی خدمت حضرت آمد، و عرض کرد: من مردی آگاه به علم کلام، و فقه، و فرائض هستم، و برای مناظره با اصحاب شما به اینجا آمدهام. حضرت صادق(علیه السلام)فرمودند: سخنان تو از فرمایشات رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)است، یا آنچه میگوئی از نزد خودت میباشد؟ عرض کرد: از فرمایشات رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، و از حرفهای خودم است.
حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او فرمودند: پس تو شریک رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)هستی؟ گفت: نه. حضرت فرمودند: آیا از طرف خداوند عزّ و جلّ به تو وحی میشود، و خداوند تو را آگاه مینماید؟ عرض کرد: نه. حضرت فرمودند: آیا اطاعت از تو، مانند اطاعت از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) واجب است؟ عرض کرد: نه. آنگاه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به من رو کردند، و فرمودند: ای یونس بن یعقوب! این شخص قبل از آنکه سخن بگوید، خودش را محکوم کرد. سپس فرمودند: ای یونس! کاش علم کلام را به خوبی میدانستی، و با او گفتگو میکردی.
یونس میگوید: عرض کردم: افسوس که از این علم آگاهی ندارم. سپس عرض کردم: جانم فدای شما! من از شما شنیدم، که از آموختن علم کلام نهی میکردید، و میفرمودید: وای بر اصحاب کلام که میگویند: این پذیرفتنی است، و این نه نیست. آن روا است، و آن ناروا میباشد. این را میفهمیم، و آن را نمیفهمیم. حضرت به من فرمودند: من گفتم: وای بر آنان! اگر گفتار مرا رها کنند، و به سوی آنچه میخواهند، بروند. سپس به من فرمودند: بیرون برو، و نگاه کن، و کسانیکه از علم کلام آگاهی دارند، را به اینجا بیاور.
یونس میگوید: من حمران بن اعین را آوردم، چرا که علم کلام را خوب میدانست. و احول را آوردم، چون او هم از علم کلام آگاه بود. و هشام بن سالم را آوردم، زیرا او نیز در علم کلام تبحر داشت. و قیس ماصر را آوردم، که به نظر من بهترین کلام دان بود، و علم کلام را از حضرت امام سجّاد(علیه السلام)آموخته بود. پس وقتی مجلس برقرار شد، حضرت امام صادق(علیه السلام)سر مبارکشان را از
چادر بیرون آوردند - چرا که حضرت چند روزی قبل از أیّام حجّ، در کوهی کنار حرم، در چادری که برای ایشان برپا میشد، سکونت میکردند - پس ناگاه شتری را دیدند، که میدود. آنگاه حضرت فرمودند: به خدای کعبه، او هشام است.
یونس میگوید: ما گمان کردیم، منظور حضرت از هشام، آن مردی که از فرزندان عقیل است، میباشد. که او خیلی حضرت را دوست داشت، ولی معلوم شد، که مقصود ایشان، هشام بن حکم است. یونس در ادامه گفت: آنگاه هشام بن حکم آمد، در حالیکه تازه خطّ موی صورتش سبز شده بود، لذا در میان ما کسی نبود، که از او بزرگتر نباشد. یونس میگوید: وقتی رسید، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)برای هشام بن حکم جا باز کردند، و فرمودند:
«نَاصِرُنَا بِقَلْبِهِ، وَ لِسَانِهِ، وَ یَدِهِ.»
(هشام، یاور ما، با دل، و زبان، و دستش میباشد.)
سپس حضرت فرمودند: ای حمران! با آن مرد شامی، گفتگو کن؛ پس او، با وی، مشغول گفتگو شد، و بر او غلبه کرد. بعد حضرت فرمودند: ای مؤمن الطاق! تو با او گفتگو نما. و او نیز مشغول سخن گفتن شد، و بر او چیره گشت. سپس حضرت فرمودند: ای هشام بن سالم! تو با او صحبت کن. پس وقتی با او وارد مناظره گشت، با هم مسادی و برابر شدند. بعد حضرت بهقیس ماصر فرمودند: تو هم با او صحبت نما. پس او نیز مشغول صحبت شد. امّا حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از سخنان او به خنده افتادند، چرا که آن شامی را گیر انداخته بود، و آن شامی گرفتار او شده بود. آنگاه حضرت به آن مرد شامی فرمودند: با این جوان - یعنی هشام بن حکم - گفتگو کن. او عرض کرد: چشم. و بعد به هشام بن حکم گفت:
ای جوان! دربارۀ امامت این مرد - یعنی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)- از من سؤال کن. هشام از این کلام، خشمگین شد، به نحویکه بدنش به لرزش افتاد. و بعد به آن مرد شامی گفت: ای مرد! آیا پروردگار تو، بهتر صلاح مخلوقاتش را میداند، یا خود مردم؟ مرد شامی گفت: همانا پروردگارم بهتر صلاح مردم را میداند. هشام گفت: خداوند به صلاح دید خود، برای مردم، در مورد دین، چه کاری انجام داده است؟ گفت: برای آنها حجّت، و نشانههای قرار داده است، تا
پراکنده نشوند، یا بین آنها اختلاف پیدا نشود. و آنها را جمع نماید، و خطاهای آنها را اصلاح کند، و آنها را از واجبات پروردگار با خبر نماید.
هشام گفت: و او چه کسی است؟ شامی گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)است. هشام گفت: و بعد از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)کیست؟ گفت: کتاب و سنّت میباشد. هشام گفت: آیا کتاب و سنّت برای برطرف کردن اختلافهای ما امروز فایده دارد؟ شامی گفت: بله. او گفت: پس چرا من و تو با هم اختلاف داریم، و تو از شام به خاطر وجود اختلافهائی که با هم داریم، نزد ما آمدهای؟ راوی میگوید: پس آن مرد شامی ساکت شد. آنگاه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به آن مرد شامی فرمودند: برایت چه اتفاقی افتاد، که سخن نمیگویی؟ مرد شامی عرض کرد:
اگر بگویم اختلافی نداریم، دروغ گفتهام. و اگر بگویم کتاب و سنّت اختلاف میان ما را برطرف میکند، حرف باطلی گفتهام؛ زیرا در این صورت، دو احتمال قابل تصور میشود، که هر دو کلام مرا نقض میکند. و اگر بگویم: با هم اختلاف داریم، و هر کدام از ما ادّعای میکنیم، که حقّ هستیم، در این صورت کتاب و سنّت برای ما فایده نداشته است. جز اینکه همین استدلال به علیه من نیز هست. حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند: از هشام سؤال کن، چرا که او را سرشار از معارف خواهی یافت.پس مرد شامی گفت: ای مرد! آیا پروردگار بهتر صلاح مخلوقاتش را میداند، یا خود مردم؟ هشام گفت: خداوند بهتر از مردم، صلاح کار آنها را میداند. شامی گفت: و آیا خداوند برای آنان کسی را قرار داده که سخن آنها را یکی کند، و خطاهای آنها را اصلاح نماید، و آنها را از حقّ و باطلی که فرموده، آگاه کند؟ هشام گفت: در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، یا اکنون؟ مرد شامی گفت: در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، ایشان حجّت خداوند بودند، اکنون چه کسی امام و حجّت خداوند است؟
هشام به حضرت امام صادق(علیه السلام)اشاره کرد، و گفت: همین آقائیکه اینجا نشستهاند، مولائی که کاروانها به طرفشان رهسپار شده، و از اخبار آسمان و زمین، به سبب ارثی که از پدر، و جدّشان به ایشان رسیده، ما را باخبر میکنند. مرد شامی گفت: من چگونه آن را متوجه شوم؟ هشام گفت: آنچه به نظرت میرسد، را از ایشان سؤال کن. مرد شامی گفت: عذر من را از بین بردی، پس باید سؤال کنم. آنگاه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او فرمودند:
«یَا شَامِیُّ! أُخْبِرُکَ کَیْفَ کَانَ سَفَرُکَ، وَ کَیْفَ کَانَ طَرِیقُکَ؟ کَانَ کَذَا وَ کَذَا، فَأَقْبَلَ اَلشَّامِیُّ، یَقُولُ: صَدَقْتَ، أَسْلَمْتُ لِلَّهِ اَلسَّاعَةَ، فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ(علیه السلام): بَلْ آمَنْتَ بِاللَّهِ اَلسَّاعَةَ، إِنَّ اَلْإِسْلاَمَ قَبْلَ اَلْإِیمَانِ، وَ عَلَیْهِ یَتَوَارَثُونَ، وَ یَتَنَاکَحُونَ، وَ اَلْإِیمَانُ عَلَیْهِ یُثَابُونَ.»
(ای شامی! به تو خبر بدهم که سفر تو چگونه بوده، و راه تو چگونه بوده است؟ [پس حضرت به او فرمودند که] برای تو چنین و چنان اتفاقهائی رخ داد! لذا مرد شامی رو به جانب حضرت نمود، و گفت: راست گفتید، اکنون در محضر خداوند اسلام آوردم. حضرت صادق(علیه السلام)به او فرمودند: بلکه اکنون به خداوند ایمان آوردی، چرا که اسلام پیش از ایمان است. با اسلام، از همدیگر ارث میبرند، و با یکدیگر ازدواج میکنند. ولی با ایمان است، که پاداش میگیرند.)مرد شامی عرض کرد: درست میفرمائید. من هماکنون شهادت میدهم که خدائی به غیر اللّه نیست، و همانا محمّد فرستادۀ خداوند است، و به درستیکه شما جانشینِ جانشینِ محمّد، هستید. آنگاه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)صورت خود را به طرف حمران کردند، و فرمودند: تو سخن را دنبال حدیث میبری - یعنی مربوط سخن میگوئی - و به حقّ میرسی. و بعد به هشام بن سالم التفات نمودند، و به او فرمودند: دنبال اخبار وارده میگردی، ولی به خوبی آنها را نمیشناسی. سپس به أحول التفات کردند و فرمودند: تو خیلی در کلام خود قیاس به کار میبری، و از شاخهای به شاخهٔ دیگر میپری، و سخن باطل را، با سخن باطل در هم میشکنی، ولی سخن باطلی که میآوری روشنتر است.
سپس صورت خود را به قیس ماصر نمودند، و فرمودند: تو سخن را چنان ادا میکنی که هر چه به خبر وارده، از رسول خدا(علیه السلام)نزدیکتر باشد، از آن دورتر میگردد. و حقّ را با باطل در هم میآمیزی، و حال آنکه اندکی از حقّ، از انبوهی ناحقّ کافی است. و تو و احول، مانند دو گنجشک پرجست و خیز ماهر هستید. یونس میگوید: به خدا قسم گمان کردم، حضرت برای هشام بن حکم نیز مطلبی شبیه به آنچه برای آن دو نفر فرموده بودند، خواهند گفت. امّا حضرت
رو به جانب او کردند، و فرمودند: ای هشام! تو با دو پای به هم پیچیده، روی زمین نمیافتی. چون وقتی میخواهی به زمین برسی، پرواز میکنی. شخصی چون تو باید با مردم سخن بگوید و مذهب را تبلیغ کند، تو از لغزش خود را نگهدار، که انشاء اللّه شفاعت دنبال آن است.(1)
یکی از مسلمات مذهب حقّهٔ تشیع این است، که باید پیامبران عظام(علیهم السلام)، و اهل بیت نبوّت (علیهم السلام)دارای معجزه باشند. چرا که همین معجزات، خود نشانهٔ حقانیت آن بزرگواران، و انتصاب آن انوار الهی، از جانب ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی میباشد. گر چه آن بزرگواران همانگونه که قبلاً نیز در این نوشتار، نگاشته شده است. هیچگاه ازمعجزات خود، استفادهٔ شخصی نمیکنند. زیرا در غیر این صورت، حجّت در پیشگاه خداوند متعال، برای دیگر مخلوقات باقی خواهد ماند. و چه بسیار افرادی که در روز قیامت ادعا خواهند نمود، که اگر ما نیز صاحب کراماتی بودیم، چونان حضرات معصومین(علیهم السلام)هیچگاه مرتکب خطائی نمیشدیم.
بلکه در روز حساب، این ذات مقدّس باری تعالی خواهد بود، که در مقابل همهٔ مخلوقات خود، به وجود نازنین ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)مباهات خواهد نمود. که با اینکه آن بزرگواران صاحب همهٔ معجزات انبیاء و اولیاء(علیهم السلام)بودند، و حتّی معجزاتی فزرونتر از آنها داشتند، و با اینکه تحت ظلمها، و ستمهای بیشمار قرار گرفتند، ولی مع ذلک، هیچ زمانی از آن معجزات، بهرهٔ شخصی، و خصوصی نبردند. و با این همه معجزه، بیش از همگان متحمل سختیهای کسب روزی، و امرار معاش شدند. و حتّی در مقابل کسانی نیز که قصد به شهادت رساندن آنان را داشتند، از معجزات خود، استفادهٔ شخصی و خصوصی ننمودند.
و در این بین آنچه آدمی را بیش از هر چیز حیران، و دو صد چندان متحیر میکند، معجزات بیشمار اهل بیت نبوّت(علیهم السلام)است. آن چنانکه در برخی از روایات تصریح شده، اگر انس و جن، دست به دست هم دهند، و در صدد احصاء و شمارش معجزات حضرات معصومین(علیهم السلام)بر آیند، قادر نخواهند بود. چنانچه بسیاری از علماء اهل سنّت، و علماء جهان تشیع، از وجود نازنین
1) . الکافی، ج1، ص171.
حضرت خاتم الأنبیاء(صلی الله علیه و آله و سلم)، دربارهٔ معجزات، و مناقب، و فضائل حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) نقل کردهاند:
«لَوْ أَنَّ اَلْغِيَاضَ، أَقْلاَمٌ، وَ اَلْبَحْرَ، مِدَادٌ، وَ اَلْجِنَّ، حُسَّابٌ، وَ اَلْإِنْسَ، كُتَّابٌ، مَا أَحْصَوْا فَضَائِلَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ، عَلِیِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(علیه السلام).»(1)(اگر تمام درختان، قلم، و دریاها، مركب، و همهٔ جنیان، شمارشگر، و همهٔ انسانها، نویسند شوند. قادر به شمارش فضائل حضرت امیر المؤمنین، علیّ ابن ابیطالب (علیه السلام)نخواهند بود.)
حال با توجه به این روایت شریف، به خوبی میتوان تفسیر این آیهٔ شریفهٔ قرآن را متوجه شویم، که میفرماید:
(وَ لَوْ أَنَّمَا فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ(2))
«و اگر هر درختِ روی زمین قلم شود، و آب دریا به اضافهٔ هفت دریای دیگر مرکب گردد، باز نگارش کلمات خداوند ناتمام میماند.»
و به خوبی آگاه میشویم، که منظور از «کلمات اللّه» در این آیهٔ شریفهٔ قرآن، که همگان از پی بردن به حقیقت آن عاجز هستند، و قادر نخواهند بود، فضائل و مناقب آن را شمارش کنند، وجود نازنین حضرات معصومین(علیهم السلام)میباشند. چنانچه محدّث بزرگوار عالم تشیع، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «تحف العقول» نقل کرده است:
1) . إرشاد القلوب دیلمی، ج2، ص209؛ میزان الإعتدال، ج6، ص54؛ فرائد السمطین، ج1، ص16؛ تذکرة الخواص، ج1، ص168؛ کنز الفوائد، ج1، ص280؛ مئة منقبة من مناقب أمیر المؤمنین(علیه السلام)و الأئمة من ولده(علیهم السلام)، ص95؛ بحارالأنوار، ج40، ص70؛ لسان المیزان، ج5، ص62؛ کفایة الطالب، ج1، ص390.
2) . سورهٔ لقمان، آیهٔ 27.
«أَمَّا قَوْلُهُ: (وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ، وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ، ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ)، فَهُوَ كَذَلِكَ لَوْ أَنَّ أَشْجَارَ الدُّنْیَا أَقْلَامٌ، وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ، وَ انْفَجَرَتِ الْأَرْضُ عُیُوناً، لَنَفَدَتْ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ اللَّهِ، وَ هِیَ عَیْنُ الْكِبْرِیتِ، وَ عَیْنُ النَّمِرِ، وَ عَیْنُ الْبَرَهُوتِ، وَ عَیْنُ طَبَرِیَّةَ، وَ حَمَّةُ مَاسَبَذَانَ، وَ حَمَّةُ إِفْرِیقِیَةَ یُدْعَی لِسَان، وَ عَیْنُ بحرون، وَ نَحْنُ كَلِمَاتُ اللَّهِ الَّتِی لَا تَنْفَدُ، وَ لَا تُدْرَكُ فَضَائِلُنَا.»(1)(امّا اينكه خداوند مىفرمايد: «و اگر هر درختِ روی زمین قلم شود، و آب دریا به اضافهٔ هفت دریای دیگر مرکب گردد، باز نگارش کلمات خداوند ناتمام میماند.» در واقع همينگونه است، اگر همهٔ درختان دنيا قلم شوند، و هفت درياى ديگر، به درياى زمين اضافه شود. و همهٔ چشمههاى زمين جوشان شوند. پيش از اتمام كلمات خدا، درياها تمام مىشوند، و آن چشمهها عبارتند از: چشمهٔ گوگرد، چشمهٔ نمر، برهوت، طبريه، آب گرم ماسبذان، آب گرم آفريقا كه نامش زبان است، و چشمهٔ بحرون. امّا ما اهل بیت، آن كلمات خداوند هستیم، كه پايانى ندارد، و فضايل ما درك نمىشود.)
به هر تقدیر، جا دارد، برخی از معجزات حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، در این نوشتار آورده شود، تا بدین سبب، قدری به معرفت، و شناخت خود، نسبت به این امام بزرگوار، بیفزائیم. و با دانستن گوشهای از معجزات این امام بزرگوار، آگاه گردیم، که آن حضرت، چه مقام، و منزلتی در پیشگاه ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی دارند، که خداوند متعال چنین معجزاتی را، به ایشان عنایت کرده است. معجزاتی که نزد همهٔ حضرات انبیاء عظام(علیهم السلام)بوده است، و اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)، وارث همهٔ معجزات پیامبران(علیهم السلام)میباشند.
1) . متن و ترجمه تحف العقول، ص877؛ عنه البحار، ج10، ص389.
مرحوم محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)، از قیس بن خالد روایت کرده است:
«رَأَيْتُ الصَّادِقَ(علیه السلام)وَ قَدْ رَفَعَ مَنَارَةَ النَّبِیِّ(صلی الله علیه و آله و سلم)بِيَدِهِ الْيُسْرَى، وَ حِيطَانُ الْقَبْرِ بِيَدِهِ الْيُمْنَى، ثُمَّ بَلَغَ بِهِمَا عَنَانَ السَّمَاءِ ثُمَّقَالَ(علیه السلام): أَنَا جَعْفَرٌ، أَنَا النَّهَرُ الْأَزْخَرُ، أَنَا صَاحِبُ الْآيَاتِ الْأَقْمَرِ، أَنَا ابْنُ شَبِيرٍ وَ شَبَرٍ.»(1)
(روزی امام صادق(علیه السلام)را دیدم، در حالیکه با دست چپ خود گلدستهها، و با دست راست خود، دیوارهای مرقد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)را گرفته بودند، و آن را به طرف آسمان بلند کردند، سپس حضرت فرمودند: من جعفر هستم، من دریای خروشان میباشم. من صاحب نشانهها و معجزات روشن هستم. من فرزند حسن و حسین میباشم.)
محدّث جلیل القدر، و بزرگوار جهان تشیع، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)در کتاب «کافی»، از هیثم نَهّدی نقل نموده است:
«شَكَا رَجُلٌ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)الْأُبْنَةَ، فَمَسَحَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)عَلَى ظَهْرِهِ، فَسَقَطَتْ مِنْهُ دُودَةٌ حَمْرَاءُ، فَبَرَأَ.»(2)
(مردی به امام صادق(علیه السلام)، از تمایلش به مفعول واقع شدن شکایت کرد. در این هنگام حضرت کمر آن شخص را دست کشیدند، لذا از او کرم سرخ رنگی خارج گشت، و خوب شد.)
یکی از گناهانی که در پیشگاه خداوند متعال، در روایات، غیر قابل بخشش توصیف شده است، همجنسگرائی، و تمایل به لواط دادن میباشد. چنانچه در روایتی، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از عمرو، از حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)روایت نموده است:«أَقْسَمَ اللَّهُ عَلَى نَفْسِهِ، أَنْ لَا يَقْعُدَ عَلَى نَمَارِقِ الْجَنَّةِ، مَنْ يُؤْتَى فِي دُبُرِهِ.»
(خداوند به ذات خود سوگند یاد کرده، که ننشیند بر بالشهای بهشت، مردی که از پشت، با او آمیزش میکنند.)
راوی میگوید: در این هنگام به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم: فلانی شخص عاقلی است، ولی خداوند متعال او را به دردی مبتلا کرده، که مردم را برای لواط، به سوی خود میخواند. حضرت فرمودند: این کار را در مسجد جامع انجام میدهد؟ عرض کردم: نه. حضرت فرمودند: پس این کار را در مقابل درب خانهاش انجام میدهد؟ عرض کردم: نه. حضرت فرمودند: پس این کار را کجا انجام میدهد؟ عرض کردم: وقتی خلوت میکند. در این هنگام حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:
«فَإِنَّ اللَّهَ لَمْ يَبْتَلِهِ هَذَا مُتَلَذِّذٌ لَا يَقْعُدُ عَلَى نَمَارِقِ الْجَنَّةِ.»(1)
(پس بهدرستیکه خداوند او را به این کار مبتلا نکرده، این شخص شهوتران است، که بر بالشهای بهشت نخواهد نشست.)
مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)، از اسحاق و اسماعیل و یونس، فرزندان عمار نقل کرده است: در بین فرزندان عمار، در اثر بیماری، صورت یونس، به رنگ سفیدی، تغییر رنگ پیدا کرده بود. پس هنگامیکه وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)صورت او را دیدند، دو رکعت
1) . الکافی، ج5، ص550.
نماز خواندند، و بعد حمد، و ثناء خداوند متعال را نمودند، و بر حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)صلوات فرستادند، سپس فرمودند:
«يَا اَللَّهُ يَا اَللَّهُ يَا اَللَّهُ يَا رَحْمَانُ يَا رَحْمَانُ يَا رَحْمَانُ يَا رَحِيمُ يَا رَحِيمُ يَا رَحِيمُ يَا أَرْحَمَ اَلرَّاحِمِينَ يَا سَمِيعَ اَلدَّعَوَاتِ يَا مُعْطِیَ اَلْخَيْرَاتِ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ عَلَى أَهْلِبَيْتِهِ اَلطَّاهِرِينَ اَلطَّيِّبِينَ وَ اِصْرِفْ عَنِّي شَرَّ اَلدُّنْيَا وَ شَرَّ اَلْآخِرَةِ وَ أَذْهِبْ عَنِّي مَا بِي فَقَدْ غَاظَنِي ذَلِكَ وَ أَحْزَنَنِي.»
بعد از این دعائیکه حضرت امام صادق(علیه السلام)کردند، راوی میگوید:
«فَوَ اَللَّهِ مَا خَرَجْنَا مِنَ اَلْمَدِينَةِ حَتَّى تَنَاثَرَ عَنْ وَجْهِهِ مِثْلَ اَلنُّخَالَةِ وَ ذَهَبَ.»
(به خدا قسم، هنوز از مدینه خارج نشده بودیم، که آن سفیدیها، مثل پوست گندم، در صورت او پخش شد، و از بین رفت.)
حَکیم بن مِسکین نیز، که قبل از این معجزهٔ حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، صورت یونس بن عمار را دیده بوده، در این مورد گفته است:
«وَ رَأَيْتُ اَلْبَيَاضَ بِوَجْهِهِ، ثُمَّ اِنْصَرَفَ، وَ لَيْسَ فِي وَجْهِهِ شَیْءٌ.»(1)
(من آن سفیدی را در صورت او دیده بودم، وقتی برگشت، در صورت او اثری از آن نبود.)
و همچنین در روایت دیگری، در مورد شفاء پیدا کردن افراد، به برکت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، شیخ الطایفه، مرحوم شیخ طوسی (قدس سره)، از سدیر صیرفی روایت کرده است: زنی محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رسید، و به حضرت عرض کرد: فدای شما شوم! همانا پدر و مادر، و خانوادهٔ من، دوستدار شما هستند. در این هنگام حضرت به او فرمودند:
1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج2، ص232؛ عنه البحار، ج47، ص133.
راست میگویی، چه حاجت، و درخواستی داری؟ آن زن به حضرت عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! در بازوی من برص - یعنی خوره - پیدا شده، از خداوند متعال بخواهید این بیماری از من برطرف شود. لذا وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، دست به دعا بلند کردند، و فرمودند:«اَللَّهُمَّ إِنَّكَ تُبْرِئُ اَلْأَكْمَةَ، وَ اَلْأَبْرَصَ، وَ تُحْيِي اَلْعِظَامَ، وَ هِیَ رَمِيمٌ، أَلْبِسْهَا عَفْوَكَ وَ عَافِيَتَكَ مَا تَرَى أَثَرَ إِجَابَةِ دُعَائِي. فَقَالَتِ اَلْمَرْأَةُ: وَ اَللَّهِ قُمْتُ، وَ مَا بِي مِنْهُ لاَ قَلِيلٌ وَ لاَ كَثِيرٌ.»(1)
(خداوندا همانا تو كور و بیماری برص را شفا مىدهى، و استخوانهاى پوسيده را زنده مىگردانى، اگر اجابت دعاى مرا صلاح مىدانى، جامۀ عفو و عافيتت را بر او بپوشان. آن زن گفته است: به خدا سوگند من در حالى برخاستم، كه هيچ چيزى از آن بیماری، چه کم و چه زیاد در من نبود.)
و همچنین در روایت دیگری، دربارهٔ شفاء یافتن افراد، به برکت وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)، از معاویه بن وهب نقل نموده است: یکی از اهالی مرو، فرزندش دیوانه شد. از این رو او نزد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، به خاطر بیماری فرزندش شکایت نمود، حضرت فرمودند: او را نزدیک من بیاور. راوی میگوید:
«فَمَسَحَ عَلَى رَأْسِهِ، ثُمَّ قَالَ: (إِنَّ اَللّهَ يُمْسِكُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ أَنْ تَزُولا ۚ وَ لَئِنْ زٰالَتٰا إِنْ أَمْسَكَهُمٰا مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ(2))، فَبَرَأَ بِإِذْنِ اَللَّهِ.»(3)
(پس حضرت دست روی سر او کشیدند، و بعد فرمودند: «همانا خداوند آسمانها و زمین را از اینکه از جای خود بلغزند نگاه میدارد، و اگر رو به لغزش و انحراف
از مسیر خود پیدا نمایند، به غیر از خداوند هیچکس نمیتواند آنها را حفظ کند»، پس آن پسر به اذن خداوند خوب شد.)
مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از مفضل بن عمر روایت نموده است: منصور دوانیقی شخصی را پیش والی خود، حسن بن زید، که حاکم مکه و مدینه بود، فرستاد.
«أَنْ أَحْرِقْ عَلَی جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ(علیهما السلام)دَارَهُ، فَأَلْقَی النَّارَ فِی دَارِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)، فَأَخَذَتِ النَّارُ فِی الْبَابِ وَ الدِّهْلِیزِ، فَخَرَجَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)یَتَخَطَّی النَّارَ، وَ یَمْشِی فِیهَا، وَ یَقُولُ: أَنَا ابْنُ أَعْرَاقِ الثَّرَی،(1)أَنَا ابْنُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلِ اللَّهِ(علیه السلام).(2)»(3)
(تا خانهٔ جعفر بن محمّد(علیهما السلام)را به آتش بکشد، پس او خانهٔ حضرت صادق(علیه السلام)را به آتش کشید، به نحویکه آتش به در خانه و راهرو سرایت کرد. امام صادق(علیه السلام)در حالیکه روی آتش پا میگذاشتند، و بر روى آتش راه ميرفتند، خارج شدند، و میفرمودند: من پسر ریشههای زمین هستم، من پسر ابراهیم خلیل اللَّه(علیه السلام)هستم.)
آری، همانگونه که آتش، اذیت و آزاری به حضرت ابراهیم(علیه السلام)نرساند، به طریق اُولی، بر بدن نازنین، و مطهر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نیز، نباید اثر نماید. چرا که اساساً اگر آتش برای حضرت ابراهیم(علیه السلام)گلستان شد، به برکت توسل ایشان، به وجود نازنین اهل بیت عصمت و
1) . برخی از اعاظم گفتهاند: أعراق الثری، لقب حضرت ابراهیم (علیه السلام) است. لذا جملهٔ بعد آن را تفسیر میکند. ولی برخی دیگر گفتهاند: اعراق الثری، لقب حضرت اسماعیل (علیه السلام) است، لذا فرمایش حضرت، به این معنا است، که من پسر اسماعیل(علیه السلام)هستم.
2) . این روایت در کتاب «الثاقب فی المناقب» با قدری اختلاف، به این نحو روایت شده است: لَمَّا أَمَرَ اَلدَّوَانِيقِیُّ اَلْحَسَنَ بْنَ زَيْدٍ، وَ هُوَ وَالِيهِ عَلَى اَلْمَدِينَةِ، بِإِحْرَاقِ دَارِ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ(علیه السلام)بِأَهْلِهَا، فَأَضْرَمَ فِيهَا اَلنَّارَ وَ قَوِيَتْ، خَرَجَ(علیه السلام)مِنَ اَلْبَيْتِ، وَ دَخَلَ اَلنَّارَ، وَ وَقَفَ سَاعَةً فِي مُعْظَمِهَا، ثُمَّ خَرَجَ مِنْهَا، وَ قَالَ: أَنَا اِبْنُ أَعْرَاقِ اَلثَّرَى. (الثاقب فی المناقب، ص137؛ عنه المدینة معاجز، ج5، ص295).
3) . الکافی، ج1، ص473؛ بحارالأنوار، ج47، ص136؛ مدینة معاجز، ج5، ص294.
طهارت(علیهم السلام)بوده است. چنانچه مرحوم قطبالدّین راوندی (قدس سره)، از علیّ بن حسن بن فضال، از پدرش نقل کرده است: حضرت امام رضا(علیه السلام)فرمودند:
«لَمَّا أَشْرَفَ نُوحٌ(علیه السلام)عَلَی الْغَرَقِ دَعَا اللَّهَ بِحَقِّنَا، فَدَفَعَ اللَّهُ عَنْهُ الْغَرَقَ. وَ لَمَّا رُمِیَ إِبْرَاهِیمُ(علیه السلام)فِی النَّارِ دَعَا اللَّهَ بِحَقِّنَا، فَجَعَلَ النَّارَ عَلَیْهِ بَرْداً وَ سَلَاماً. وَ إِنَّ مُوسَی(علیه السلام) لَمَّا ضَرَبَ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ دَعَا اللَّهَ بِحَقِّنَا، فَجَعَلَهُ یَبَساً. وَ إِنَّ عِیسَی(علیه السلام)لَمَّا أَرَادَ الْیَهُودُ قَتْلَهُ دَعَا اللَّهَ بِحَقِّنَا، فَنَجَّاهُ مِنَ الْقَتْلِ فَرَفَعَهُ إِلَیْهِ.»(1)
(وقتی نوح(علیه السلام)در آستانه غرق شدن قرار گرفت، خداوند را به حقّ ما اهل بیت قسم داد، و خدا او را از غرق شدن نجات داد. و زمانیکه ابراهیم(علیه السلام)در آتش افکنده شد، خداوند را به حقّ ما اهل بیت خواند، پس آتش را بر او سرد و گلستان نمود. و همانا موسی(علیه السلام)وقتی میخواست راهی در دریا ایجاد نماید، خداوند را به حقّ ما خواند، پس خدا دریا را برای او خشک کرد. و همانا وقتی یهودیان قصد داشتند عیسی(علیه السلام)را به قتل برسانند، خداوند را به حقّ ما خواند، پس خدا او را از مرگ نجات داد، و به طرف خود بالا برد.)
آری حضرت ابراهیم(علیه السلام)، به تمام معنا، از ارادتمندان، و دوستداران اهل بیت نبوّت(علیهم السلام)بوده است. به نحویکه، یکی از دلائلی که موجب شده، خداوند متعال، ایشان را به عنوان خلیل؛ و دوست خود برگزیند، کثرت صلوات فرستادن ایشان، به اهل بیت(علیهم السلام)، ذکر شده است. کما اینکه شیخ أقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره)، از سیّدنا الکریم، حضرت عبد العظیم حسنی(علیه السلام)، روایت نموده است: شنیدم حضرت امام هادی(علیه السلام)میفرمودند:
1) . قصص الأنبیاء، ص106؛ عنه البحار، ج11، ص69.
«إِنَّمَا (اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلاً(1))، لِکَثْرَةِ صَلَاتِهِ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ.»(2)
(همانا «خداوند ابراهیم را دوست خود قرار داد»، به دلیل آنکه بر محمّد و اهل بیت ایشان(علیهم السلام)، بسیار صلوات میفرستاد.)
به هر تقدیر، از آنجائیکه به اذن ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، وجود نازنین اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)، صاحب ولایت تکوینی هستند، آتش نیز، چونان تمام ذرات عالم امکان، مطیع و فرمانبردار ایشان میباشد. و ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)، به اذن خداوند متعال میتوانند، ماهیت و ذات همهٔ اشیاء، و ذرات، و چیزها را تغییر دهند. از این رو مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)، از مأمون رقی، روایت نموده است: نزد مولایم، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، که سهل بن حسن خراسانی، بر حضرت داخل شد، و به ایشان سلام کرد، و سپس نشست، و به حضرت عرض نمود:
یا ابن رسول اللَّه! شما مهربان و بخشنده و اهل بیتِ امامت هستید، چه چیز مانع شده، که با اینکه صاحب حقّ امامت هستید، نشستهاید، و از حقّ خود دفاع نمیکنید. و این در صورتی است، که شما، در بلاد اسلامی، بیش از صد هزار شیعهٔ شمشیر زن دارید. حضرت به او فرمودند: بنشین ای خراسانی! خدا حقّ تو را رعایت کند. سپس به کنیز خود فرمودند: ای حنفیه! آتش تنور را روشن کن. سپس همینکه آتش تنور افروخته شد، به نحویکه چونان آتش گداخته گردید، و قسمت بالای آن سفید شد، حضرت فرمودند:
«يَا خُرَاسَانِیٌّ! قُمْ، فَاجْلِسْ فِي التَّنُّورِ.»
(ای خراسانی! برخیز، و برو داخل تنور بنشین.)
آن مرد خراسانی عرض کرد: ای مولای من! یا ابن رسول اللَّه! مرا با آتش عذاب نکنید، از جرم من درگذرید، خداوند از شما بگذرد، حضرت فرمودند: تو را بخشیدم. پس در همین هنگام
هارون مکی آمد، در حالیکه یک کفش خود را با انگشت گرفته بود، و عرض کرد: السلام علیک یا ابن رسول اللَّه. حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او فرمودند:
«أَلْقِ النَّعْلَ مِنْ يَدِكَ وَ اجْلِسْ فِي التَّنُّورِ.»
(نعلین را از دستت بیانداز و برو داخل تنور بنشین.)
راوی میگوید: پس نعلین را از دست خود انداخت، و بعد داخل تنور نشست. و امام شروع به صحبت کردن، با آن مرد خراسانی، در مورد ماجراهای خراسان شدند، به نحویکه گویا خود حضرت، شاهد آن اتفاقات، در خراسان بودهاند. سپس به او فرمودند:
«قُمْ، يَا خُرَاسَانِیُّ! وَ انْظُرْ مَا فِي التَّنُّورِ؟
(برخیز ای خراسانی! و ببین در تنور چه خبر است؟)
آن مرد خراسانی میگوید: برخاستم، و به طرف تنور رفتم، پس دیدم هارون مکی، چهار زانو در تنور نشسته است. پس از تنور خارج شد، و نزد ما آمد، و به ما سلام کرد. در این هنگام حضرت به آن مرد خراسانی فرمودند:
«كَمْ تَجِدُ بِخُرَاسَانَ مِثْلَ هَذَا؟ فَقُلْتُ: وَ اللَّهِ وَ لاَ وَاحِداً، فَقَالَ: لاَ وَ اللَّهِ وَ لاَ وَاحِداً، أَمَا إِنَّا لاَ نَخْرُجُ فِي زَمَانٍ لاَ نَجِدُ فِيهِ خَمْسَةً مُعَاضِدِينَ لَنَا، نَحْنُ أَعْلَمُ بِالْوَقْتِ.»(1)
(چند نفر مثل این مرد در خراسان یافت میشود؟ عرض کردم: به خدا یک نفر هم نیست. حضرت فرمودند: نه، به خدا یک نفر پیدا نمیشود. و ما در زمانیکه پنج نفر پیدا نکنیم، که یاور ما باشند، قیام نخواهیم کرد، ما زمان مناسب را بهتر میدانیم.)
1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص237؛ عنه البحار، ج47، ص123؛ و المدینة معاجز، ج6، ص114.
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم شیخ مفید (قدس سره)و مرحوم شیخ طوسی (قدس سره)نقل نموده است: حنان بن سدیر گفته، از پدرم سدیر صیرفی شنیدم، که میگفت: در عالم رؤیا، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را در حالیکه در مقابلشان طبقی سرپوشیده بود، مشاهده نمودم. پس نزدیک حضرت شدم، و به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)سلام نمودم، ایشان نیز جواب سلام مرا دادند، سپس حضرت سرپوش را از طبق برداشتند، پس دیدم داخل آن خرما بود.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)مشغول خوردن، از آن خرماها شدند. لذا نزدیک حضرت رفتم، و عرض کردم: ای رسول خدا! یکی از آن خرماها را به من عنایت فرمائید. پس حضرت یک خرما به من دادند، من آن را خوردم، و دوباره عرض کردم: ای رسول خدا! خرمای دیگری به من عنایت کنید، از این رو حضرت، خرمای دیگری به من دادند، و من آن را هم خوردم. به همین نحو هر خرمائی را که میخوردم، تقاضای خرمای دیگری میکردم، تا آنکه ایشان هشت خرما به من عنایت فرمودند، و من آنها را میخوردم. سپس از حضرت درخواست کردم که یک خرمای دیگر به من بدهند. در این هنگام حضرت به من فرمودند: بس است، و بعد از خواب بیدار شدم.
پس، فردا صبح، خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رفتم، و همانگونه که در خواب نیز دیده بودم، که طبقی در مقابل رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)است، به همان صورت، مشاهده کردم، طبقی با سرپوش، در مقابل حضرت امام صادق(علیه السلام)میباشد. پس به حضرت سلام عرض نمودم، ایشان نیز جواب سلام مرا دادند، سپس همانگونه که در عالم رؤیا، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)سرپوش را از طبق برداشته بودند، امام صادق(علیه السلام)هم سرپوش را از طبق برداشتند، پس به ناگاه دیدم در آن طبق، خرما قرار دارد.
حضرت امام صادق(علیه السلام)مشغول خوردن از آن خرماها شدند. به همین خاطر تعجب کردم، و بعد به حضرت عرض کردم: جانم فدای شما! یک خرما هم به من عنایت فرمائید،حضرت نیز یک خرما به من لطف کردند، پس آن را خوردم. سپس خرمای دیگری از حضرت درخواست نمودم، امام نیز به من دادند، و آن را هم خوردم، تا آنکه هشت عدد از آن خرماها را خوردم. سپس از حضرت درخواست کردم که خرمای دیگری به من عنایت کنند، ولی در این هنگام حضرت به من فرمودند:
«لَوْ زَادَکَ جَدِّی رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)لَزِدْنَاکَ، فَأَخْبَرْتُهُ الْخَبَرَ، فَتَبَسَّمَ تَبَسُّمَ عَارِفٍ بِمَا کَانَ.»(1)
(اگر جدّم رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)به تو بیشتر داده بودند، من هم به تو بیشتر میدادم. لذا حضرت را از خوابم باخبر نمودم، پس ایشان، چونان کسیکه آگاهی دارد، از آنچه [در خوابم] اتفاق افتاده، لبخندی زدند.)
این روایت علاوه بر اینکه نشان دهندهٔ آن میباشد، که ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)، به واسطهٔ علم غیبی که خداوند متعال به آنها ارزانی نموده، از خواب افراد آگاهی دارند. دلالت میکند که وجود نازنین اهل بیت(علیهم السلام)، به منزلهٔ نفس و جان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)نیز میباشند. کما اینکه آیهٔ مباهله، و روایات بسیاری نیز بر این مطلب دلالت میکند. از این رو آن افرادی که ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)را مورد آزار و اذیتهای خود قرارد، دادند، کأنه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)آزار رساندند.
و همچنین در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از خواب افراد، در روایت دیگری، مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)، از محمّد بن کثیر کوفی روایت کرده است: من نمازم را تمام نمیکردم، و نمازم را شروع نمینمودم، مگر اینکه به آن دو نفر لعنت میکردم. تا اینکه در خوابم کبوتری را دیدم، که با آن کبوتر، ظرف کوچکی از جواهر بود. و داخل آن ظرف، مایع قرمز رنگی شبیه عطر وجود داشت.
پس آن کبوتر وارد حرم رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)شد، و بعد آن دو نفر را از ضریح حضرت خارج کرد، و گونههای آن دو را با آن مایعِ عطر آگین، معطر نمود. سپسآنها را دو مرتبه به ضریح حضرت، و درون قبرشان بازگرداند، و بعد آن کبوتر برگشت، در حالیکه به طرف آسمان اوج میگرفت. پس در عالم رؤیا، از افرادی که در اطرافم بودند سؤال کردم: این پرنده کیست؟ و این عطر چیست؟ یک نفر به من گفت:
1) . بحارالأنوار، ج47، ص63؛ مدینة معاجز، ج5، ص466.
«هَذَا مَلَکٌ یَجِیءُ فِی کُلِّ لَیْلَةِ جُمُعَةٍ یُخَلِّقُهُمَا، فَأَزْعَجَنِی مَا رَأَیْتُ، فَأَصْبَحْتُ لاَ تَطِیبُ نَفْسِی بِلَعْنِهِمَا، فَدَخَلْتُ عَلَی اَلصَّادِقِ(علیه السلام)فَلَمَّا رَآنِی ضَحِکَ، وَ قَالَ: رَأَیْتَ اَلطَّائِرَ؟»
(این کبوتر، ملکی میباشد، که در هر شب جمعه میآید، آن دو را معطر میکند. پس از دیدن این خواب ناراحت شدم، لذا صبح، دیگر در وجودم از لعن کردن آنها احساس خوبی نداشتم. تا اینکه خدمت حضرت صادق(علیه السلام)رفتم، پس همینکه حضرت مرا دیدند، لبخندی زدند، و فرمودند: آن پرنده را دیدی؟)
پس محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم: بله، ای مولای من! آن پرنده را در خواب دیدم. در این هنگام حضرت به من فرمودند:
«اِقْرَأْ: (إِنَّمَا اَلنَّجْوی مِنَ اَلشَّیْطانِ لِیَحْزُنَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ لَیْسَ بِضارِّهِمْ شَیْئاً إِلاّ بِإِذْنِ اَللّهِ(1)) فَإِذَا رَأَیْتَ شَیْئاً تَکْرَهُ، فَاقْرَأْهَا، وَ اَللَّهِ مَا هُوَ مَلَکٌ مُوَکَّلٌ بِهِمَا لِإِکْرَامِهِمَا، بَلْ هُوَ مُوَکَّلٌ بِمَشَارِقِ اَلْأَرْضِ وَ مَغَارِبِهَا إِذَا قُتِلَ قَتِیلٌ ظُلْماً أَخَذَ مِنْ دَمِهِ فَطَوَّقَهُمَا بِهِ فِی رِقَابِهِمَا لِأَنَّهُمَا سَبَبُ کُلِّ ظُلْمٍ مُذْ کَانَا.»(2)
(این آیه را بخوان: «همانا آن نجوا از طرف شیطان میباشد، تا افرادی که ایمان آوردهاند را ناراحت و دلتنگ نمایند، در صورتیکه هیچ زیانی به آنها نمیرسد مگر آنکه امر خدا باشد» پس هر زمان چیزی را دیدی، که از آن کراهت داشتی، همین آیه را قرائت کن. به خدا قسم آن کبوتر که در خواب مشاهده نمودی، ملکی برایاکرام آن دو نفر نیست، بلکه آن کبوتر، ملکِ موکل به شرق و غرب زمین میباشد، و هر زمان که بناحقّ کسی کشته شود، از خون او برمیدارد، و به گردن آن دو نفر طوقی میکشد، چرا که آن دو نفر، از ابتدا باعث هر ظلم و ستمی میباشند.)
مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)، از سدیر صیرفی نقل کرده است: با حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در سرزمین عرفات بودم. که مشاهده انبوه جمعیتِ در حال نیایش و دعا، مرا در اندیشه فرو برد، و با خودم گفتم: آیا همهٔ اینها [که امامت اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)را قبول ندارند،] گمراه هستند، و اهل عذاب میباشند؟ در این هنگام، حضرت امام صادق(علیه السلام)مرا صدا زدند، و فرمودند:
«تَأَمَّلْ، فَتَأَمَّلْتُهُمْ، فَإِذَا هُمْ قِرَدَهٌ وَ خَنَازِیرُ.»(1)
(دقت کن، پس [با تصرف حضرت] به آنها دقت کردم، ناگاه دیدم همگی میمون و خوک هستند.)
مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)، از داوود رقی نقل کرده است: دو برادرِ من، که قصد داشتند به زیارت بروند، از شهر خارج شدند. در بین راه، یکی از آنها گرفتار تشنگی شدیدی شد، بطوریکه حتّی از روی اُلاغ افتاد. برادر دیگر از ترس، از مرکب پایین آمد، و مشغول نماز خواندن شد، و دعا نمود، و خداوند متعال، و حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)، و امیر المؤمنین(علیه السلام)، و ائمه اطهار (علیهم السلام)را، یکی بعد از دیگری، تا آخرین آنها، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نام برد، و از آن بزرگورار دائم درخواست کمک مینمود، و به ایشان پناه میبرد. در این هنگام، ناگهان دید مردی در مقابلشایستاده، و میگوید: چه اتفاقی برای تو افتاده است؟ پس ماجرای برادرش را برای او بیان کرد. لذا آن مرد، قطعه چوبی به او داد، و گفت:
«ضَعْ هَذَا بَيْنَ شَفَتَيْهِ، فَفَعَلَ ذَلِكَ، فَإِذَا هُوَ قَدْ فَتَحَ عَيْنَيْهِ، وَ اِسْتَوَى جَالِساً، وَ لاَ عَطَشَ بِهِ.»
1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص234؛ عنه المدینة المعاجز، ج6، ص113.
( این را بین دو لب او قرار بده، پس همینکه این کار را انجام داد، ناگهان برادرش چشمانش را باز کرد، و نشست، و تشنگی او برطرف شد.)
پس از آن، هر دو برادر به راه خود ادامه دادند، تا آنکه زیارتشان را انجام دادند، امّا وقتیکه میخواستند دو مرتبه به کوفه برگردند، آن برادری که دعا کرده بود، به مدینه رفت، و خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رسید. پس همینکه بر حضرت وارد شد، امام به او فرمودند:
«اِجْلِسْ، مَا حَالُ أَخِيكَ؟ أَيْنَ اَلْعُودُ؟»
(بنشین، حال برادرت چطور میباشد؟ آن چوب کجا است؟)
پس به حضرت عرض کرد: ای مولای من! همانا من، هنگامیکه برادرم، به آن حال افتاد، آنچنان اندوهگین شدم، که وقتی خداوند روح او را برگرداند، و زنده شد، از شدّت شادی، آن چوب را فراموش کردم. پس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او فرمودند:
«أَمَا إِنَّهُ سَاعَةَ صِرْتَ إِلَى غَمِّ أَخِيكَ، أَتَانِي أَخِي اَلْخَضِرُ، فَبَعَثْتُ إِلَيْكَ عَلَى يَدَيْهِ قِطْعَةَ عُودٍ مِنْ شَجَرَةِ طُوبَى. ثُمَّ اِلْتَفَتَ إِلَى خَادِمٍ لَهُ، فَقَالَ لَهُ: عَلَیَّ بِالسَّفَطِ، فَأَتَى بِهِ، فَفَتَحَهُ، وَ أَخْرَجَ مِنْهُ اَلْقِطْعَةَ اَلْعُودَ بِعَيْنِهَا، ثُمَّ أَرَاهَا إِيَّاهُ حَتَّى عَرَفَهَا، ثُمَّ رَدَّهَا إِلَى اَلسَّفَطِ.»(1)
(همانا در آن زمانیکه تو به غم برادرت مبتلا شدی، برادرم خضر نزد من آمده بود، پس بهوسیلهٔ او، تکه چوبی را که از درخت طوبی بود، برای تو فرستادم. سپس حضرت به غلام خود نگاه کردند، و به او فرمودند: آن زنبیل را برای من بیاور، پس او زنبیل را آورد، و حضرت آن را گشودند، و از داخل آن، همان تکه چوب را خارج نمودند، و بعد به او نشان دادند، تا آنکه آن را شناخت، سپس حضرت آن چوب را به داخل زنبیل برگرداندند.)
1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص240؛ عنه البحار، ج47، ص138؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص117.
همانگونه که ملاحظه میکنید، در این روایت تصریح شده، که بهوسیلهٔ تکه چوبی که از درخت طوبی بوده، شخصی به اعجاز حضرت، از مرگ نجات پیدا کرده است. کما اینکه قوم حضرت موسی(علیه السلام)نیز بهواسطهٔ تکه سنگی، به اعجاز ایشان، تشنگی خود را رفع نمودند. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، در ذیل آیهٔ شریفهٔ (وَ إِذِ اسْتَسْقَىٰ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ ۖ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا ۖ قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَشْرَبَهُمْ ۖ كُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَ لَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ(1))، در اینباره نگاشته است:
پس حقّ تعالى فرمود: (وَ إِذِ اِسْتَسْقى مُوسى لِقَوْمِهِ)، امام(علیه السلام)فرمودند: يعنى بنى اسرائيل را ياد كنيد، و آن وقت را که موسى(علیه السلام)براى قوم خود، طلب آب كرد، در وقتىكه آنها در تيه تشنه شدند، و فريادكنان و گريهكنان به نزد موسى(علیه السلام)آمدند، و گفتند: به سبب تشنگى هلاك شديم. پس موسى(علیه السلام)گفت:
«الهى بهحقّ محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)سيّد انبياء، و بهحقّ علىّ(علیه السلام)سيّد اوصياء، و بهحقّ فاطمه(علیها السلام)سيّدة نساء، و بهحقّ حسن(علیه السلام)بهترين اولياء، و بهحقّ حسين(علیه السلام) افضل شهداء، و بهحقّ عترت و خليفههاى ايشان(علیهم السلام)، كه بهترين ازكيا و پاكان هستند، تو را سوگند مىدهم، كه اين بندگان خود را آب دهى.»
(فَقُلْنَا اِضْرِبْ بِعَصاكَ اَلْحَجَرَ)؛ پس خداوند به موسى(علیه السلام)وحى فرمود: عصاى خود را بر سنگ بزن، (فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اِثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً)؛ چون عصا را بر سنگ زد، از آن دوازده چشمه جارى شد، (قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ)، امام(علیه السلام) فرمودند: هر قبيله، از اسباط اولاد يعقوب (علیه السلام)، محلّ آب خوردن خود را میدانستند، كه با قبيله، و سبط ديگر، براى آب خوردن مزاحمه، و منازعه نكنند. پس خداوند خطاب به ايشان فرمود: (كُلُوا وَ اِشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اَللّهِ)؛ يعنى: از روزى كه خدا به شما عطا فرموده است، بخوريد و بياشاميد، (وَ لا تَعْثَوْا فِي اَلْأَرْضِ مُفْسِدِينَ)؛ و سعى مكنيد در زمين و حال آنكه شما مفسد و عاصى باشيد.(2)
پس اگر خداوند متعال، از تکه سنگی، برای قوم بنی اسرائیل، به اعجاز حضرت موسی(علیه السلام)، آن هم به برکت اهل بیت(علیهم السلام)، و وقتیکه خداوند را به حقّ ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)قسم میدهد، آب گوارای جاری مینماید. هیچ تعجبی ندارد، اگر خداوند متعال، به اعجاز حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نیز، از تکه چوبی که از درخت طوبی میباشد، آب گوارای برای نجات یکی از شیعیان حضرت، جاری نماید.
و همچنین دربارهٔ رفع عطش، به اعجاز حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، در روایت دیگری، مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)، از داوود نیلی روایت نموده است: برای انجام مناسک حجّ، با حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، از شهر خارج شدم. پس همینکه نزدیک ظهر شد، حضرت به من فرمودند: ای داوود! با ما از راه به کناری بیا، تا آماده نماز شویم. عرض کردم: فدای شما شوم! مگر ما در سرزمین بیآب و علفی، که آب در آن وجود ندارد، نیستیم؟ حضرت به من فرمودند: تو کاری به خشک بودن زمین نداشته باش. داوود نیلی در ادامه گفته است:
«فَسَكَتُّ، وَ عَدَلْنَا عَنِ اَلطَّرِيقِ، فَنَزَلْنَا فِي أَرْضٍ قَفْرٍ لاَ مَاءَ فِيهَا، فَرَكَضَهَا بِرِجْلِهِ، فَنَبَعَ لَنَا عَيْنُ مَاءٍ يُسَيَّبُ كَأَنَّهُ قِطَعُ اَلثَّلْجِ، فَتَوَضَّأَ، وَ تَوَضَّيْتُ، ثُمَّ أَدَّيْنَا مَا عَلَيْنَا مِنَ اَلْفَرْضِ.»(پس من سکوت کردم، و از راه، در زمین خشکی که در آن آبی نبود، کناره گرفتیم. در این هنگام حضرت با پای مبارک خود به زمین زدند، پس چشمهٔ آب روانی برای ما جوشید، که مانند یخ سرد بود. و حضرت وضو گرفتند، و من هم وضو گرفتم، سپس نمازهای خود را خواندیم.)
پس هنگامیکه قصد داشتیم به مسیر خود ادامه دهیم، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)متوجه یک شاخهٔ خرما شدند، که روی زمین افتاده بود، و به من فرمودند:
«يَا دَاوُدُ! أَ تُحِبُّ أَنْ أُطْعِمَكَ مِنْهُ رُطَباً؟ فَقُلْتُ: نَعَمْ، قَالَ: فَضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَى اَلْجِذْعِ، فَهَزَّهُ، فَاخْضَرَّ مِنْ أَسْفَلِهِ إِلَى أَعْلاَهُ. قَالَ: ثُمَّ اِجْتَذَبَهُ اَلثَّانِيَةَ، فَأَطْعَمَنَا اِثْنَيْنِ وَ ثَلاَثِينَ
نَوْعاً مِنْ أَنْوَاعِ اَلرُّطَبِ، ثُمَّ مَسَحَ بِيَدِهِ عَلَيْهِ، فَقَالَ: عُدْ نَخْلاً(1)
بِإِذْنِ اَللَّهِ تَعَالَى. قَالَ: فَعَادَ كَسِيرَتِهِ اَلْأُولَى.»(2)
(ای داوود! آیا دوستداری از این شاخه، تو را با خرما اطعام کنم؟ پس عرض کردم: بله. داوود نیلی میگوید: در این هنگام حضرت با دست خود، به چوبِ درخت خرما زدند، و آن را تکان دادند، پس از پایین شروع به سبز شدن کرد، تا به بالای آن رسید. داوود نیلی میگوید: سپس در مرتبه دوّم، آن را به طرف خود تکان دادند، که ناگاه سی و دو نوع خرما [در آن به وجود آمد]، و ما از آن اطعام شدیم، بعد حضرت دستی بر آن کشیدند، و فرمودند: به اذن خداوند متعال همانگونه که بودی، خشک شو. داوود نیلی میگوید: پس دوباره مانند حالت اوّلش گردید.)
آری همانگونه که خداوند متعال به حضرت مریم(علیها السلام)وحی فرمود: (وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيْكِ رُطَبًا جَنِيًّا(3))؛ «و شاخهٔ درخت خرما را به طرف خود حرکتبده تا برایت خرمای تازه و از درخت بریزد»، برای اصحاب حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نیز، به اعجاز ایشان، خرماهای تازه و رسیده شده را مهیا فرمود. کما اینکه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در این مورد، از حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)نقل کرده است:
«زنان تازه زائيده استشفا نمىكند، به چيزى كه بهتر از رطب باشد. زيرا كه خدا آن را طعام مريم(علیها السلام)بعد از زائيدن گردانيد. و بعد حضرت فرمودند: آن درخت خشك شده بود، و ميوه نداشت. زيرا كه اگر ميوه مىداشت، احتياج نبود كه مريم(علیها السلام)را امر كنند كه درخت را حركت دهد، خود خواهش كرد، در فصل
زمستان بود و در هيچ درخت رطب نبود پس خدا براى ظهور اعجاز او در همان ساعت بر درخت برگ رويانيد و رطب رسانيد.»(1)
مرحوم ابن حمزه طوسی (قدس سره)، در کتاب «الثاقب فی المناقب»، از أبو صامت نقل کرده است: به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم:
«أَعْطِنِي شَيْئاً أَزْدَادُ بِهِ يَقِيناً، وَ أَنْفِي اَلشَّكَّ مِنْ قَلْبِي، قَالَ لِي: هَاتِ مَا مَعَكَ، وَ كَانَ فِي كُمِّي مِفْتَاحٌ، فَنَاوَلْتُهُ، فَإِذَا اَلْمِفْتَاحُ أَسَدٌ، فَفَزِعْتُ مِنْهُ، ثُمَّ قَالَ: أَنِحْ وَجْهَكَ عَنِّي، فَفَعَلْتُ، فَعَادَ مِفْتَاحاً.»(2)(چیزی به من عطا کنید تا به وسیلهٔ آن یقینم زیاد شود، و شکّ از قلبم بیرون رود، حضرت به من فرمودند: آنچه همراه تو میباشد را به من بده، و حال آنکه کلیدی در آستین من بود، پس آن را به حضرت دادم، ناگاه آن کلید، تبدیل به شیری شد، که من از او بیمناک شدم، سپس حضرت فرمودند: صورت خود را از من برگردان، پس چنین کردم، پس آن شیر دوباره تبدیل به کلید شد.)
این معجزه، نشان از ولایت تکوینی اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)دارد. و چونان آن معجزهٔ حضرت موسی(علیه السلام)میباشد، که وقتی عصای خود را بر زمین میانداخت، تبدیل به اژدها میشد. چنانچه خداوند متعال در اینباره میفرماید:
1) . حیوة القلوب (تاریخ پیامبران(علیهم السلام))، ج2، ص1079.
2) . الثاقب فی المناقب، ص154؛ عنه المدینة المعاجز، ج6، ص126؛ این روایت را مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، به این نحو نقل نموده است: «وَ عَنْ أَبِي اَلصَّامِتِ الحلاوني [اَلْحُلْوَانِیِّ] قَالَ: قُلْتُ لِلصَّادِقِ(علیه السلام)أَعْطِنِي شَيْئاً يَنْفِي اَلشَّكَّ عَنْ قَلْبِي، قَالَ اَلصَّادِقُ(علیه السلام): هَاتِ اَلْمِفْتَاحَ اَلَّذِي فِي كُمِّكَ، فَنَاوَلْتُهُ، فَإِذَا اَلْمِفْتَاحُ شِبْهُ أَسَدٍ، فَخِفْتُ، قَالَ: خُذْ وَ لاَ تَخَفْ، فَأَخَذْتُهُ، فَعَادَ مِفْتَاحاً كَمَا كَانَ.» - (الخرائج و الجرائح، ج1، ص306؛ عنه البحار، ج47، ص117).
(قَالَ أَلْقِهَا يَا مُوسَىٰ(19)فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِیَ حَيَّةٌ تَسْعَىٰ(1))
«خداوند فرمود ای موسی! آن را بیفکن؛ پس موسی آن (عصا) را انداخت، که ناگهان اژدهائی شد که به هر سو میشتافت.»
شیخ أقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره)نقل کرده است: موسی با شعیب(علیه السلام)وعده نمود، که ده سال اجیر او باشد. چون موسى(علیه السلام)وعدهٔ خود با شعیب(علیه السلام)را تمام كرد، با همسرش به طرف بيت المقدس روانه شد، ولی در تاریکی شب راه خود را گم كرد، ناگاه در آن حالت، آتشى را از راه دور ديد، از این رو به خانوادهٔ خود گفت: در اينجا بمانيد، كه من آتشى را ديدم، شاید بتوانم برای شما شعلهای، و يا خبرى از راه، برای رسیدن به مقصد پیدا نمایم.
امّا وقتی موسی(علیه السلام)به آن آتش رسيد، درختی را ديد، كه از پائين تا بالاى آن را آتش فراگرفته بود. وقتی نزديك آن رفت، آتش از او دور شد، پس موسى(علیه السلام)که در نفس خود خوفى احساس كرده بود، برگشت. امّا درخت به او نزديك شد، و از آن درخت، از جانب راست وادى، در بقعهاى مباركه، به او ندا رسيد:«ای موسی! همانا من خدای ربّ العالمین هستم، و عصایت را بیفکن، پس وقتی موسی(علیه السلام)دید، که آن عصا، چونان جنّی، به حرکت در آمد، روی برگردانید و رفت، و آن را دنبال نکرد، که ناگاه اژدهائی مثل تنهٔ درخت خرما گشت، و دندانهايش صدای عظیمی داشت، که از آن مثل شعلهٔ آتش خارج میشد.»
چون موسى اين حال را مشاهده كرد، ترسيد، و فرار نمود. پس به او ندا رسيد: برگرد. وقتی موسی(علیه السلام)برگشت، بدنش مىلرزيد، و از ترس زانوهايش به يكديگر مىخورد. لذا حضرت موسی(علیه السلام)عرض کرد:
«إِلَهِی! هَذَا الْكَلَامُ الَّذِی أَسْمَعُ كَلَامُك؟»
(خداوندا! اين کلامى كه مىشنوم كلام تو است؟)
1) . سورهٔ طه، آیهٔ 19 و 20.
خداوند متعال فرمود: بله، پس نترس. وقتی اين خطاب به او رسيد، ايمن گرديد، و پای خود را بر دم اژدها گذاشت، و آن را گرفت، پس به حالت اوّل خود برگشت، و همان عصائی که قبلاً بود، شد. در این حال نگاه به موسی(علیه السلام)خطاب رسيد:
(فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوَىٰ(1))
«نعلين خود را بکن، بدرستىكه تو در وادى مقدّس "طوى" هستی.»(2)
در روايتى وارد شده است، كه خداوند متعال به خاطر آنكه پوست نعلین حضرت موسی(علیه السلام) از پوست خر مرده بود، به او امر نمود تا نعلینهای خود را بکند. و در روايت ديگری وارد شده است، كه مقصود از «فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ؛ نعلين خود را بکن»، دور نمودن دو ترس، از حضرت موسی (علیه السلام)است، كه در دل او وجود داشت: يكى ترس از نابودشدن خانوادهاش، و يكى ترس از فرعون. پس خداوند متعال، او را، با دو معجزه: يكى «ید بیضاء؛ دست نورانى»، و دیگرى «عصا»، به رسالت، به سوى فرعون، و یاران او فرستاد.(3)
و در روایت دیگری شیخ أقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره)، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نقل کرده است، که ایشان به برخى از اصحاب خود فرمودند:
«كُنْ لِمَا لَا تَرْجُو أَرْجَی مِنْكَ لِمَا تَرْجُو، فَإِنَّ مُوسَی بْنَ عِمْرَانَ(علیه السلام)خَرَجَ لِیَقْتَبِسَ لِأَهْلِهِ نَاراً، فَرَجَعَ إِلَیْهِمْ وَ هُوَ رَسُولٌ نَبِیٌّ، فَأَصْلَحَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی أَمْرَ عَبْدِهِ وَ نَبِیِّهِ مُوسَی(علیه السلام)فِی لَیْلَةٍ وَ كَذَا یَفْعَلُ اللَّهُ تَعَالَی بِالْقَائِمِ الثَّانِیَ عَشَرَ مِنَ الْأَئِمَّةِ(علیهم السلام)، یُصْلِحُ اللَّهُ أَمْرَهُ فِی لَیْلَةٍ، كَمَا أَصْلَحَ اللَّهُ أَمْرَ مُوسَی(علیه السلام)وَ یُخْرِجُهُ مِنَ الْحَیْرَةِ وَ الْغَیْبَةِ إِلَی نُورِ الْفَرَجِ وَ الظُّهُورِ.»(4)
(به آنچه ناامیدی، امیدوارتر از آنچه به آن امیدداری باش، زیرا موسی بن عمران (علیه السلام)رفت تا برای خانواده خود شعلهٔ آتشی بیاورد، امّا به نزد ایشان آمد در حالیکه رسول و پیامبر بود، و خدای تعالی کار بنده و پیامبرش موسی(علیه السلام)را در یک شب اصلاح فرمود و با امام قائم دوازدهمین ائمّه(علیهم السلام)نیز چنین کند، در یک شب کارش را اصلاح فرماید، همچنان که کار پیامبرش موسی(علیه السلام)را در شبی اصلاح فرمود، و او را از حیرت و غیبت به روشنائی فرج و ظهور در آورد.)
مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)روایت نموده است: ابراهیم بن مهاجر گفت: به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم: فلانی، و همچنین فلانی و فلانی، به شما سلام رساندند، حضرت فرمودند: سلام بر آنها. عرض کردم: از شما التماس دعا داشتند، حضرت فرمودند: چه اتفاقی برای آنها رخ داده است؟ عرض کردم: منصور آنها را زندانی کرده است. حضرت فرمودند: آنها با منصور چه کاری دارند، و منصور چه کاری با آنها دارد (یعنی چرا نزد منصور رفتهاند)؟ عرض کردم: برای او کار میکردند، که - مسألهای رخ داد و - آنها را زندانی کرد. حضرت فرمودند:
«وَ مَا لَهُمْ، وَ مَا لَهُ؟ أَ لَمْ أَنْهَهُمْ؟ أَ لَمْ أَنْهَهُمْ؟ أَ لَمْ أَنْهَهُمْ؟ هُمُ النَّارُ، هُمُ النَّارُ، هُمُ النَّارُ. قَالَ: ثُمَّ قَالَ: اللَّهُمَّ اخْدَعْ عَنْهُمْ سُلْطَانَهُمْ. قَالَ: فَانْصَرَفْتُ مِنْ مَکَّةَ، فَسَأَلْتُ عَنْهُمْ، فَإِذَا هُمْ قَدْ أُخْرِجُوا بَعْدَ هَذَا الْکَلَامِ بِثَلَاثَةِ أَیَّامٍ.»(1)
(آنها با منصور چه کاری دارند، و منصور چه کاری با آنها دارد (یعنی چرا نزد منصور رفتهاند)؟ آیا آنها را [از ارتباط با بنی عبّاس] نهی نکرده بودم؟ آیا آنها را نهی نکرده بودم؟ آیا آنها را نهی نکرده بودم؟ حکام بنی عبّاس آتش هستند، حکام بنی عبّاس آتش هستند، حکام بنی عبّاس آتش هستند. سپس فرمودند: خداوندا!
1) . الکافی، ج5، ص107؛ عنه البحار، ج47، ص158؛ و مدینة معاجز، ج5، ص308.
نیرنگ و سلطهٔ آنها را از این افراد برطرف فرما [یعنی خداوندا! آنها را نجات بده]. راوی میگوید: پس از مکه بازگشتیم، و دربارهٔ آنها سؤال کردم، فهمیدیم که آنها سه روز بعد از دعای حضرت از زندان آزاد شدهاند.)
و همچنین در مورد استجابت دعای حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم علیّ بن عیسی اربلی (قدس سره)، و مرحوم ابن شهرآشوب (قدس سره)روایت کرده است: هنگامیکه به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)خبر رسید، که حکیم بن عبّاس کلبی این اشعار را سروده است:
صَلَبْنَا لَکُمْ زَیْداً عَلَی جِذْعِ نَخْلَةٍ *** وَ لَمْ أَرَ مَهْدِیّاً عَلَی الْجِذْعِ یُصْلَبُ
وَ قِسْتُمْ بِعُثْمَانَ عَلِیّاً سَفَاهَةً *** وَ عُثْمَانُ خَیْرٌ مِنْ عَلِیٍّ وَ أَطْیَبُ
ما زید را برای شما بر شاخهٔ درخت خرما به دار آویختیم. مهدی را ندیدیم که بر شاخ خرما بدار کشیده شود.
و شما از روی نادانی عثمان را با علىّ [(علیه السلام)] مقایسه کردید، در حالیکه عثمان از علیّ [(علیه السلام)] بهتر و پاکتر است.
پس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)دستهای خود را، در حالیکه میلرزید، به طرف آسمان بلند کردند، و فرمودند:
«اللَّهُمَّ إِنْ کَانَ عَبْدُکَ کَاذِباً فَسَلِّطْ عَلَیْهِ کَلْبَکَ، فَبَعَثَهُ بَنُو أُمَیَّهَ إِلَی الْکُوفَةِ، فَبَیْنَمَا هُوَ یَدُورُ فِی سِکَکِهَا إِذَا افْتَرَسَهُ الْأَسَدُ، وَ اتَّصَلَ خَبَرُهُ بِجَعْفَرٍ(علیه السلام)فَخَرَّ لِلَّهِ سَاجِداً، ثُمَّ قَالَ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنْجَزَنَا مَا وَعَدَنَا.»(1)
(خداوندا اگر این بندهٔ تو دروغ میگوید، پس سگ خود را بر او مسلط گردان. در این هنگام بنی امیه او را به کوفه فرستادند. پس یک روز او بین بازار کوفه حرکت میکرد که ناگاه شیری او را پاره پاره نمود. وقتی این خبر به حضرت امام صادق(علیه السلام)
1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص234؛ کشف الغمة، ج3، ص238؛ عنهما البحار، ج47، ص136؛ با اندکی اختلاف در دلائل الإمامة، ص115؛ مدینة المعاجز، ج5، ص422 و 423.
رسید، حضرت به سجده افتادند، و فرمودند: سپاس خداوند را که به وعدهای که خود به ما داده بود، وفا فرمود.)
و همچنین در روایت دیگری، دربارهٔ استجابت دعاهای حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، مرحوم سیّد هاشم بحرانی (قدس سره)، از کتاب «دلائل الإمامة»، از عبد الحمید، که از دوستان محمّد بن عبد اللّه بن علیّ بن حسین بود، روایت کرده است: أبو جعفر منصور دوانیقی، عبد الحمید را گرفته بود، و مدّت زمانی او را در زندانی زیر زمین حبس کرده بود. پس در همین أیّام محمّد بن عبد اللّه به حجّ رفت، و زمانیکه روز عرفه شد، وجود نازنینحضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را در موقف ملاقات نمود، پس حضرت به او فرمودند:
«يَا مُحَمَّدُ! مَا فَعَلَ صَدِيقُكَ عَبْدُ الْحَمِيدِ؟»
(ای محمّد! دوستت عبد الحمید چه میکند؟
محمّد بن عبد اللّه بن علیّ بن حسین، خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کرد: أبو جعفر منصور دوانیقی مدّتی است او را گرفته، و در زندانی زیر زمین حبس نموده است.
«فَرَفَعَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)يَدَهُ، فَدَعَا سَاعَةً، ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَیَّ، وَ قَالَ: يَا مُحَمَّدُ! قَدْ وَ اللَّهِ خُلِّیَ سَبِيلُ صَاحِبِكَ. قَالَ مُحَمَّدٌ: فَسَأَلْتُ عَبْدَ الْحَمِيدِ: أَيَّ سَاعَةٍ أَخْرَجَكَ أَبُو جَعْفَرٍ؟ قَالَ: أَخْرَجَنِي يَوْمَ عَرَفَةَ بَعْدَ الْعَصْرِ.»(1)
(آنگاه امام صادق(علیه السلام)دست خود را بلند نمودند، و ساعتی دعا کردند، بعد به طرف من توجه نمودند، و فرمودند: ای محمّد! همانا به خدا سوگند دوستت از زندان آزاد شد. محمّد گفته است: من از عبد الحمید پرسیدم:
أبو جعفر منصور دوانیقی چه زمانی تو را از زندان آزاد کرد؟ گفت: در روز عرفه، بعد از عصر او مرا آزاد نمود.)
1) . دلائل الإمامة، ص119؛ عنه المدینة المعاجز، ج5، ص426؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص234؛ با اختلاف اندکی در کشف الغمة، ج3، ص216؛ عنه البحار، ج47، ص143.
و در روایت دیگری، در مورد استجابت دعای حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از طَرخان نَخّاس روایت کرده است: به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در حالیکه به حیره آمده بود، برخورد کردم. پس حضرت به من فرمودند: کار تو چیست؟ عرض کردم: فروشنده چهارپایان میباشم. لذا حضرت فرمودند: برایمن یک قاطر فَضْحاء پیدا کن. عرض کردم: فدای شما شوم! فضحاء چیست؟ فرمودند: قاطر سیاه رنگی است، که شکم، و بین پاها، و پوزهٔ آن سفید میباشد.
راوی میگوید: پس عرض کردم: به خدا قسم قاطری با این اوصاف را ندیدهام. و بعد از محضر آن حضرت برگشتم، و در همان ساعتی که داخل خندق شدم، ناگهان غلامی را دیدم، که سوار بر قاطری با همین اوصاف میباشد. لذا از آن غلام سؤال کردم: این قاطر مال کیست؟ گفت: از مولایم است. گفتم: آن را میفروشد؟ گفت: نمیدانم. از این رو به دنبال او رفتم، تا نزد مولای او رسیدم، و قاطر را از او خریدم، و آن را نزد حضرت آوردم. و در این هنگام حضرت فرمودند: منظورم قاطری با همین اوصاف بود. عرض کردم: فدای شما شوم! برای من از خداوند دعایی کنید، پس فرمودند:
«أَکْثَرَ اللَّهُ مَالَکَ وَ وَلَدَکَ، قَالَ: فَصِرْتُ أَکْثَرَ أَهْلِ الْکُوفَةِ مَالاً وَ وَلَداً.»(1)
(خداوند مال و فرزند تو را زیاد نماید. طرخان میگوید: پس من ثروتمندترین و فرزنددارترین اهل کوفه شدم.)
و در روایت دیگری، دربارهٔ استجابت دعاهای حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)روایت نموده است: حُماد بن عیسی، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)درخواست کرد، که حضرت برای او دعا کنند، تا خداوند حجّهای زیاد، و باغی خوب، و خانهای نیکو، و همسری از خانوادههای صالح، و فرزندانی نیکوکار و شایسته، روزی او فرماید. از این رو حضرت دست به دعا برداشتند، و گفتند:
1) . الکافی، ج6، ص537؛ عنه البحار، ج61، ص199؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص9.
«اللَّهُمَّ ارْزُقْ حَمَّادَ بْنَ عِیسَی، مَا یَحُجُّ بِهِ خَمْسِینَ حَجَّةً، وَ ارْزُقْهُ ضِیَاعاً وَ دَاراً حَسَناً، وَ زَوْجَةً صَالِحَةً مِنْ قَوْمٍ كِرَامٍ، وَ أَوْلَاداً أَبْرَاراً.»(خداوندا! به حماد بن عیسی، پنجاه سال حجّ خانهٔ خدا، و باغ و خانهای عالی، و همسری پرهیزگار از خانوادهای گرامی، و فرزندانی نیکوکار عنایت فرما.)
یکی از کسانی که در آن زمان، در آنجا حاضر بوده، گفته است: بعد از چندین سال از این ماجرا به خانهٔ حماد بن عیسی در بصره رفتم، که ناگاه حماد بن عیسی به من گفت: به یاد میآوری دعاهائی را که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به من نمودند؟ گفتم: بله، گفت:
«هَذِهِ دَارِی لَیْسَ فِی الْبَلَدِ مِثْلُهَا، وَ ضِیَاعِی أَحْسَنُ الضِّیَاعِ، وَ زَوْجَتِی مَنْ تَعْرِفُهَا مِنْ كِرَامِ النَّاسِ، وَ أَوْلَادِی تَعْرِفُهُمْ، وَ قَدْ حَجَجْتُ ثَمَانِیاً وَ أَرْبَعِینَ حَجَّةً.»
(این خانه من است که در شهر مثل آن وجود ندارد، و باغ من از بهترین باغها میباشد، همسرم را که میشناسی از خانوادههای گرامی است، و فرزندان من را هم که میشناسی، و همانا تاکنون چهل و هشت مرتبه به حجّ رفتهام.)
راوی میگوید: حماد دو بار دیگر بعد از گفتن این قضیه به من، به حجّ رفت. ولی هنگامیکه برای مرتبه پنجاه و یکم به حجّ مشرف شد، وقتی به جحفه رسید، و میخواست احرام ببندد، برای آنکه غسل کند، داخل رودخانه شد، که ناگاه سیل او را برد، پس برای آنکه غلامانش به او کمک کنند، دنبال او رفتند، ولی مرده او را از آب خارج کردند. لذا او را حُماد، غریق جحفه، نامیدند.(1)
1) . الخرائج و الجرائج، ج1، ص304؛ عنه البحار، ج47، ص117؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص74؛ کشف الغمة، ج3، ص232.
مرحوم محمّد بن جریر طبری آملی امامی (قدس سره)، از أبو خالد کابلی نقل کرده است: روزی بر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)وارد شدم، پس حضرت به من فرمودند:
«یَا أبَا خَالِدٍ! خُذْ رُقْعَتِی، فَأْتِ غَیْضَةً قَدْ سَمَّاهَا، فَانْشُرْهَا، فَأَیُّ سَبُعٍ جَاءَ مَعَکَ، فَجِئْنِی بِهِ.»
(ای أبو خالد! نامهٔ مرا بگیر و آن را به بیشهای، که نامش را گفتند، بِبر، و در آنجا نامه را باز نما، پس هر حیوان درندهای که با تو آمد را، نزد من بیاور.)
أبو خالد کابلی میگوید: خدمت حضرت عرض کردم: فدای شما شوم! مرا از این کار معاف فرمائید. حضرت به من فرمودند: برو ای أبو خالد! او میگوید: با خود گفتم: ای أبو خالد! اگر ظالم سنگدلی به تو امری مینمود، و تو با امر او مخالفت میکردی، در آن هنگام چه حالی داشتی؟
أبو خالد میگوید: دستور حضرت را انجام دادم، تا آنکه به آن بیشه رسیدم، و در آنجا نامه را باز نمودم، ناگاه یکی از آن حیواناتی که در آنجا بود، همراه من آمد. پس زمانیکه در برابر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رسیدم، دیدم آن حیوان درنده، به نحوی در مقابل حضرت ایستاده که در بین موهایش، یک تار موی خود را هم تکان نمیدهد. پس در آن وقت، حضرت با زبانی به آن اشاره کردند، که من آن زبان را متوجه نشدم.
أبو خالد میگوید: پس نزد حضرت ماندم، در حالیکه از بیحرکت بودن آن حیوان درنده، در مقابل حضرت، شگفت زده شده بودم. پس حضرت به من فرمود: ای أبو خالد! چه شده که در فکر فرو رفتهای؟ عرض کردم: از اینکه آن حیوان، با حرکت نکردن خود، شما را اینچنین تکریم نمود، در فکر فرو رفتم.
أبو خالد کابلی میگوید: سپس آن حیوان درنده رفت، ولی مدّت زمان اندکی بیشتر در آنجا توقف نکرده بودم، که آن حیوان درنده، دو مرتبه ظاهر شد، در حالیکه با آن حیوان کیسهای بود،
که در دهان خود نگه داشته بود. عرض کردم: فدای شما شوم! همانا این چیز عجیبی است!! حضرت فرمودند:«ای أبو خالد! این کیسهای است، که فلانی فرزند فلانی، با مفضّل بن عمر آن را برای من فرستادهاند، و من به آن چیزی که داخل آن میباشد، احتیاج دارم، و راه نیز [به سبب کارگزاران حاکم] خطرناک است، لذا این حیوان درنده را فرستادم، تا آن را برای من بیاورد.»
أبو خالد کابلی میگوید: با خودم گفتم: به خدا قسم آرام نمیگردم، تا اینکه مفضّل بن عمر بیاید، و به وسیلهٔ او، به حقیقت این مطلب پی ببرم. پس در این هنگام امام صادق(علیه السلام)خندیدند، و به من فرمودند:
«آری ای أبو خالد! آرام نمیگیری، تا اینکه مفضّل بیاید.»
أبو خالد کابلی میگوید: به خدا قسم از این فرمایش حضرت حیرتی بر من وارد شد، سپس عرض کردم: مرا عفو کنید، فدای شما شوم! پس چند روزی ماندم، تا اینکه بعد از مدّتی مفضّل آمد، و نزد حضرت رفت. پس مفضّل عرض کرد: خداوند مرا فدای شما نماید! همانا فلانی برای من کیسهای فرستاد، که در آن پولی بود، ولی زمانیکه به مکانی که چنین و چنان بود، رسیدم، حیوان درندهای آمد، و بین ما و وسايلمان قرار گرفت، پس وقتیکه آن حیوان درنده رفت، در بین بارها دنبال کیسه گشتم، ولی آن را پیدا نکردم. حضرت امام صادق(علیه السلام)فرمودند: ای مفضّل! آیا کیسه را میشناسی؟ عرض کرد: بله، خداوند جانم را فدای شما نماید.
لذا حضرت به کنیز خود فرمودند: ای کنیز! کیسه را برای من بیاورد، پس آن کنیز هم کیسه را آورد، پس هنگامیکه مفضّل چشمش به آن کیسه افتاد، عرض کرد: بله، این همان کیسه میباشد. سپس حضرت فرمودند: ای مفضّل! آیا آن حیوان درنده را میشناسی؟ عرض کرد: بله، خداوند جان مرا فدای شما نماید!
أبو خالد کابلی میگوید: در آن هنگام، در دل من وحشتی به وجود آمد. پس حضرت فرمودند: نزدیک من بیا. وقتی نزدیک حضرت امام صادق(علیه السلام)رفتم، امام دست خود را بر من قرار دادند، و بعد به من فرمودند:«امْضِ بِرُقْعَتِی إِلَی الْغَیْضَةِ، فَأْتِنَا بِالسَّبُعِ.»
( با نوشته من به بیشه برو، و آن حیوان درنده را نزد ما بیاور.)
زمانیکه به بیشه رفتم، آنچه حضرت فرموده بودند را مثل مرتبه اوّل، انجام دادم، پس دوباره آن حیوان درنده با من آمد، و وقتی در مقابل حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رسید، نگاه کردم، که چونان مرتبه قبل، آن حیوان درنده، حضرت را تکریم مینماید، لذا در دلم استغفار کردم. سپس حضرت فرمودند: ای مفضّل! این همان میباشد؟ عرض کرد: بله، خداوند جان مرا فدای شما نماید! حضرت فرمودند:
«یَا مُفَضِّلُ! أَبْشِرْ فَأَنْتَ مَعَنَا.»(1)
(ای مفضّل! بشارت، که تو با ما هستی.)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «بصائر الدرجات»، از مفضل بن عمر روایت کرده است: اموالی به وسیلهٔ دو نفر از اصحاب حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، از خراسان، برای حضرت فرستاده شد، و آن دو نفر، در طول راه، دائم از آن امورال مراقبت میکردند، تا به ری رسیده بودند، پس در ریّ هم، مردی از دوستان آن دو نفر، کیسهای که در آن هزار درهم بود، به آنها داده بود، تا برای حضرت بیاورند.
آن دو نفر، دائم به آن اموال، به خصوص آن کیسهای که در ری به آنها داده بودند، سرکشی میکردند. تا اینکه نزدیک مدینه شدند، در آنجا یکی از آنها به دیگری میگوید: بیا نگاه کنیم، و ببینیم اموال هست، پس وقتی نگاه میکنند، میبینند، همهٔ آن اموال، به غیر از کیسهای که در
1) . دلائل الإمامة، ؛ عنه البحار، ج62، ص74.
ری به آنها داده بودند، هست، ولی آن کیسه نیست. لذا یکی از آن دو میگوید: خدا کمک کند، هماکنون به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)چه بگوئیم؟ دیگری جواب میدهد:«إِنَّهُ(علیه السلام)کَرِیمٌ، وَ أَنَا أَرْجُو أَنْ یَکُونَ عَلِمَ مَا نَقُولُ عِنْدَهُ.»
(همانا امام(علیه السلام)شخص کریمی هستند، امیدوارم آنچه را که ما به ایشان خواهیم گفت، بدانند.)
پس زمانیکه آن دو نفر وارد مدینه شدند، محضر حضرت رفتند، و آن اموال را تقدیم حضرت نمودند. در آن هنگام حضرت به آن دو نفر فرمودند: کیسهٔ آن مردی که اهل ری است، کجا میباشد؟ لذا ماجرا را خدمت ایشان عرض کردند، پس حضرت به آنها فرمودند: اگر آن کیسه را ببینید، آن را میشناسید؟ عرض کردند: بله. حضرت به کنیز خود فرمودند: ای کنیز! آن کیسه که چنین و چنان بود را برای من بیاور. وقتی کنیز کیسه را آورد، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)آن را به آن دو نفر دادند، و فرمودند:
«أَ تَعْرِفَانِهِ؟ قَالَا: هُوَ ذَاكَ، قَالَ: إِنِّی احْتَجْتُ فِی جَوْفِ اللَّیْلِ إِلَی مَالٍ، فَوَجَّهْتُ رَجُلاً مِنَ الْجِنِّ مِنْ شِیعَتِنَا، فَأَتَانِی بِهَذَا الْكِیسِ مِنْ مَتَاعِكُمَا.»(1)
(آیا این را میشناسید؟ عرض کردند: این همان کیسه است. حضرت فرمودند: من در دل شب به پول احتیاج پیدا کردم، لذا مردی از جن را که از شیعیان ما میباشد را فرستادم، پس او این کیسه را از بین وسایل شما برای من آورد.)
و همچنین در روایت دیگری، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از أبو حمزه ثمالی روایت نموده است: من در بین راه مکه و مدینه همراه امام صادق(علیه السلام)بودم. در این هنگام حضرت به طرف چپ خود، که سگی فوق العاده سیاه بود، توجه کردند. و فرمودند:
1) . بصائر الدرجات، ج1، ص210؛ عنه البحار، ج47، ص65؛ الخرائج و الجرائح، ج2، ص778.
«مَا لَكَ قَبَّحَكَ اللَّهُ، مَا أَشَدَّ مُسَارَعَتَكَ؟ وَ إِذَا هُوَ شَبِيهٌ بِالطَّائِرِ، فَقُلْتُ: مَا هَذَا جُعِلْتُ فِدَاكَ؟ فَقَالَ: هَذَا غُثَيْمٌظ، بَرِيدُ الْجِنِّ، مَاتَ هِشَامٌ السَّاعَةَ، وَ هُوَ يَطِيرُ يَنْعَاهُ فِي كُلِّ بَلْدَةٍ.»(1)(چه شده، خداوند تو را زشت کند! چقدر سرعت تو زیاد است؟ و حال آنکه آن سگ مثل پرنده بود. پس عرض کردم: فدای شما شوم! این چیست؟ حضرت فرمودند: این غثیم، پیک جنها میباشد. هماکنون هشام مُرد، و این سگ پرواز مینماید، و خبر آن را در هر شهری پخش میکند.)
و همچنین در مورد اطاعت جنیان از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «بصائر الدرجات» روایت نموده: أبو حنیفه، سرپرست حجّاج، از مردی از اصحاب نقل کرده است: خدمت امام صادق(علیه السلام)رسیدم، و عرض کردم: من نیز تا زمان حرکت شما در اینجا توقف کنم [تا با هم حرکت کنیم]؟ حضرت فرمودند: نه، برو تا اینکه أبو الفضل سدیر نزد ما بیاید. پس در صورتیکه برخی از کارهایی که داریم، مهیا شد، برای تو نامه مینویسم.
راوی میگوید: پس دو روز و دو شب حرکت کردم. تا اینکه در بین راه مرد بلند قدِ گندمگونی نامهای برای من آورد، که هنوز مهر و مرکب آن نامه تَر بود. پس وقتی آن را خواندم، دیدم نوشته است: همانا أبو الفضل نزد ما آمد، و ما نیز إن شاء اللَّه حرکت میکنیم. پس حرکت نکن، تا اینکه به تو برسیم. راوی میگوید: وقتی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نزد من آمدند، خدمت حضرت عرض کردم:
«جُعِلْتُ فِدَاكَ، إِنَّهُ أَتَانِی الْكِتَابُ رَطْباً وَ الْخَاتَمُ رَطْباً، قَالَ: فَقَالَ: إِنَّ لَنَا أَتْبَاعاً مِنَ الْجِنِّ، كَمَا أَنَّ لَنَا أَتْبَاعاً مِنَ الْإِنْسِ، فَإِذَا أَرَدْنَا أَمْراً بَعَثْنَاهُمْ.»(2)
(فدای شما شوم! همانا او وقتی نامه را برای من آورد، نوشته و مهر آن تَر بود. حضرت فرمودند: همانا ما پیروانی از جن داریم، همانگونه که هر آینه پیروانی از بین انسانها داریم، و هر زمانیکه قصد انجام کاری را داشته باشیم، آنها را میفرستیم.)و در روایت دیگری، در مورد اطاعت جنیان از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، مرحوم أبو جعفر محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)، از معتب، غلامِ امام صادق(علیه السلام)روایت کرده است: همانا من در روز ترویهای، بیرون شهر مدینه بودم، که مردی نزد من آمد. و نامهای از طرف حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، که مُهرش هنوز تَر بود، به من داد. در حالیکه در آن زمان، حضرت برای انجام مناسک حجّ، به مکه رفته بودند.
پس نامه را باز کردم، و آن را خواندم، و دیدم در آن نوشته شده بود: «فردا که شد، چنین و چنان کن»، در این هنگام به آن مرد نگاه کردم، تا از او سؤال نمایم، چه زمانی نزد حضرت بودهای، که هنوز مُهر نامه تازه است، ولی کسی را ندیدم. از این رو هنگامیکه حضرت امام صادق(علیه السلام)از مکه برگشتند، از ایشان در مورد آن مرد سؤال کردم؛ حضرت فرمودند:
«ذَلِكَ مِنْ شِیعَتِنَا مِنْ مُؤْمِنِی الْجِنِّ، إِذَا كَانَتْ لَنَا حَاجَةٌ مُهِمَّةٌ أَرْسَلْنَاهُمْ فِیهَا.»(1)
(او یکی از شیعیان ما، از مؤمنین جن بود. زمانیکه کار مهمی برای ما رُخ دهد، آنها را به دنبال آن کار میفرستیم.)
توضیح: مسئله وجود جن، امری قابل خدشه نمیباشد، و تردیدی بین شیعیان و اهل سنّت، در اینکه در این عالم موجودی به نام جن وجود دارد، نیست. کما اینکه در قرآن سورهای به نام آنها وجود دارد. و آیات متعددی از قرآن نیز در مورد آنان است. و آن آیات حتّی دلالت میکنند، که جنیان در تسخیر حضرت سلیمان(علیه السلام)نیز بودهاند. چنانچه خداوند متعال در قرآن مجید در اینباره میفرماید:
1) . دلائل الإمامة، ص132؛ عنه البحار، ج60، ص64؛ و المدینة المعاجز، ج5، ص450.
(وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ ۖ وَ مَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِيرِ(1))«و گروهی از جن به اذن پروردگارش نزد سلیمان کار می کردند، و هر کدام از آنان از فرمان ما سرپیچی میکرد از عذاب سوزان به او میچشاندیم.»
پس با توجه به اینکه انکار جنها ممکن نیست، و آیاتی دلالت بر وجود، و تسخیر شدن آنها مینماید. باید گفت: این معجزاتی که در مورد خدمتگزاری آنها به اهل بیت(علیهم السلام)نقل شده، و وجود دارد، مطابق با کلام اللّه مجید میباشد. و اطاعت آنها از انبیاء و اوصیاء الهی(علیهم السلام)امری مسبوق به سابقه است.
جمعی از اعاظم، و علماء مکتب حقهٔ امامیه، از ابراهیم بن محمّد اشعری روایت نمودهاند: که أبو کهمس گفت: در مدینه، در خانهای که دختر زیبائی نیز در آنجا بود، سکونت داشتم، و شیفتهٔ او شده بودم. پس یک شب که به خانه برگشتم، وقتی در زدم، همان دختر در را برای من باز نمود، در آن هنگام دست دراز کردم، و با دستم، سینههایش را گرفتم. پس زمانیکه صبح فردا، خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رسیدم، حضرت به من فرمودند:
«یَا أَبَا کَهْمَسٍ! تُبْ إِلَی اللَّهِ مِمَّا صَنَعْتَ الْبَارِحَةَ.»(2)
(ای ابا کهمس! نزد خداوند از کاری که دیشب انجام دادی توبه کن.)
و همچنین در روایت دیگری، دربارهٔ آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از غیب، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «بصائر الدرجات»، از ابراهیم بن مهزم روایت نموده است: شبی برای خواب، از خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)مرخص شدم، و به خانهٔ خودم در مدینه
رفتم. در آن هنگام مادرم نیز با من بود، پس بین من و او صحبتی واقع شد، و من به مادرم درشتی کردم. فردا که بعد از نماز صبح، محضر حضرتامام جعفر صادق(علیه السلام)رفتم، همینکه بر حضرت وارد شدم، ایشان بدون مقدمه به من فرمودند:
«یَابْنَ مِهْزَمٍ! مَا لَکَ وَ لِلْوَالِدَةِ أَغْلَظْتَ فِی کَلَامِهَا الْبَارِحَةَ؟ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ بَطْنَهَا مَنْزِلٌ قَدْ سَکَنْتَهُ؟ وَ أَنَّ حَجْرَهَا مَهْداً قَدْ غَمَزْتَهُ؟ وَ ثَدْیَهَا وِعَاءٌ قَدْ شَرِبْتَهُ؟ قَالَ: قُلْتُ: بَلَی، قَالَ: فَلَا تُغْلِظْ لَهَا.»(1)
(ای فرزند مهزم! تو را چه شده، و چرا با مادرت دیشب، در هنگام سخن گفتن درشتی کردی؟ مگر نمیدانی که هر آینه شکم او، محل سکونت تو بوده؟ و دامان او گهوارهای بود که تو را در آن به سختی میخواباند؟ و سینههایش ظرف غذای بود که تو را با آن سیر مینمود؟ راوی میگوید: عرض کردم: بله، فرمودند: پس مبادا با او درشتی کنی.)
همچنین در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از غیب، در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)روایت کرده است: همانا ابن ابی العوجاء و چند نفر از دهری مذهبها، که اعتقاد دارند خدائی وجو ندارد، با همدیگر در مکه متحد شدند، که هر کدام در مقابل قرآن، یک چهارم از خودشان به آن اضافه کنند [و به این نحو قرآن را تحریف نمایند]. و قرار گذاشتند، که سال آینده، که دو مرتبه به مکه برمیگردند، نوشتههای خود را بیاورند.
پس وقتی یک سال گذشت، آنها در مقام ابراهیم(علیه السلام)جمع شدند، و یکی از آنها گفت: من وقتی به آیهٔ (یا أَرْضُ ابْلَعِی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعِی وَ غِیضَ الْماءُ(2)) رسیدم. دست از نوشتن برداشتم. دیگری گفت: من هم وقتی به آیهٔ (فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیّاً(3)) رسیدم. از نوشتن معارضی برای قرآن مأیوس شدم. روای میگوید: آنها این حرفها را مخفیانه،و آهسته با خود
میگفتند، که در همین هنگام حضرت امام صادق(علیه السلام)در حالیکه از کنارشان عبور میکردند، صورت خود را به آنها نمودند، و این آیه را خواندند:
«(قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ(1)) فَبُهِتُوا.»(2)
(«ای پیامبر بگو: اگر انس و جن جمع شوند، تا مانند این قرآن را بیاورند، مثل آن را نخواهند آورد» پس آنها [از این فرمایش حضرت] مبهوت شدند.)
همچنین در روایت دیگری، دربارهٔ آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از غیب، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم ابن شهرآشوب (قدس سره)، و مرحوم علیّ بن عیسی إربلی (قدس سره)، نقل کرده: شهاب بن عبد ربه گفته است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به من فرمودند:
«كَیْفَ أَنْتَ، إِذَا نَعَانِی إِلَیْكَ مُحَمَّدُ بْنُ سُلَیْمَانَ؟»
(چگونه خواهی بود، وقتی محمّد بن سلیمان خبر درگذشت مرا به تو بدهد؟)
خدمت حضرت عرض کردم: به خدا سوگند من محمّد بن سلیمان را نمیشناسم، و نمیدانم او کیست. شهاب بن عبد ربه میگوید: سپس بعد از مدّتی مال من زیاد شد، و ثروتمند شدم، و تجارتم را به کوفه و بصره نیز گسترش دادم. پس در این دوران، همانا روزی در بصره، نزد محمّد بن سلیمان، حاکم بصره بودم. که نامهای را به طرف من انداخت، و به من گفت:
«یَا شِهَابُ أَعْظَمَ اللَّهُ أَجْرَكَ وَ أَجْرَنَا فِی إِمَامِكَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ(علیهما السلام). قَالَ: فَذَكَرْتُ الْكَلَامَ، فَخَنَقَتْنِی الْعَبْرَةُ، فَخَرَجْتُ، فَأَتَیْتُ مَنْزِلِی وَ جَعَلْتُ أَبْكِی عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام).»(3)
(ای شهاب! خدا اجر تو و ما را در فوت امام تو، جعفر بن محمّد(علیهما السلام)زیاد کند. شهاب میگوید: ناگاه به یاد فرمایش حضرت افتادم، لذا گریه گلویم را گرفت، و به خانهام رفتم، و شروع به گریه کردن برای امام صادق(علیه السلام)نمودم.)
دربارهٔ آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از غیب، در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «بصائر الدرجات» روایت نموده: حارث بن حصیره گفته است: مردی از اهالی کوفه، به خراسان رفت، و مردم را به امامت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) دعوت نمود، لذا مردم سه دسته شدند، و گروهی اطاعت نمودند، و قبول کردند. و برخی او را تکذیب نمودند، و منکر شدند. عدهای هم از روی تقوی توقف کرده، و نه پذیرفتند، و نه رد نمودند. سپس به نمایندگی از هر دسته، یک نفر خدمت حضرت امام صادق(علیه السلام)آمدند. راوی میگوید:
پس از بین این سه گروه، همان کسی که نماینده آنهائی بود، که از روی تقوی، توقف کرده بودند، و سخنگوی آنها هم بشمار میرفت، در بین راه، با کنیزی که همراه آنها بود، در خلوت عمل نامشروع انجام داد. پس وقتی محضر حضرت امام صادق(علیه السلام)رسیدند، همان مرد شروع به صحبت کردن، نمود، و خدمت حضرت عرض کرد: خداوند امر شما را اصلاح فرماید! مردی از اهالی کوفه نزد ما آمد، و ما را به پیروی، و قبول ولایت شما دعوت نمود. پس گروهی از ما پذیرفتند، و برخی منکر شدند، و عدهای نیز از روی تقوی توقف کردند. حضرت فرمودند:«فَمِنْ أَیِّ الثَّلَاثِ أَنْتَ؟ قَالَ: أَنَا مِنَ الْفِرْقَةِ الَّتِی وَرِعَتْ وَ وَقَفَتْ، قَالَ: فَأَیْنَ کَانَ وَرَعُکَ لَیْلَةَ کَذَا وَ کَذَا [مَعَ الْجَارِيَةِ]؟ قَالَ: فَارْتَابَ الرَّجُلُ.»(1)
(تو از کدامیک از این سه دسته هستی؟ عرض کرد: من از گروهی هستم، که از روی تقوی توقف کردند. حضرت فرمودند: پس در شبی که با آن کنیز، فلان و فلان کار را انجام دادی، تقوای تو کجا رفت؟ راوی میگوید: پس آن مرد مردد شد.)
و همچنین در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از غیب، در روایت دیگری، مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از سعد اسکاف نقل کرده است: روزی در محضر حضرت امام جعفر
1) . بصائر الدرجات، ج1، ص477؛ عنه البحار، ج47، ص72؛ و المدینة معاجز، ج5، ص314.
صادق(علیه السلام)بودم، که مردی از اهالی کوهستان با هدایا، و لطفی بر حضرت وارد شد. و در بین هدیههای که برای حضرت آورده بود، خیکی از گوشت حیوانات وحشی، که قرمه شده بود، نیز وجود داشت. لذا حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)آن خیک گوشت را باز نمودند، و آنها را پخش کردند، و بعد فرمودند:
اینها را بگیر، و به سگها بده، و آنها را با این گوشتها سیر نما. آن مرد عرض کرد: برای چه؟ حضرت فرمودند: حلال نیستند. آن مرد عرض کرد: این گوشتها را از مرد مسلمانی خریدم، که او به من گفت: حلال میباشد. در این هنگام حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)آنها را به داخل خیک برگرداندند، و شروع کردند، با زبانی صحبت نمودند، که ما متوجه نمیشدیم، آن چه زبانی بود. سپس به آن مرد فرمودند: برخیز، و هماکنون آنها را داخل آن اتاق ببر. راوی میگوید: هر آنچه حضرت دستور داده بودند، را آن مرد انجام داد، پس در آن هنگام شنید، که گوشتهای قرمه شده به او میگویند:
«یَا عَبْدَ اللَّهِ! لَیْسَ مِثْلِی یَأْکُلُهُ الْإِمَامُ وَ لَا أَوْلَادُ الْأَنْبِیَاءِ، لَسْتُ بِذَکِیٍّ.»
(ای بندهٔ خدا! مثل ما را امام، و اولاد پیامبران نباید بخورند. من حلال نیستم، [و به دستور شرع ذبح نشدهام].)پس آن مرد، خیک گوشتها را برداشت، و از اتاق بیرون آمد. در این هنگام حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او فرمودند: چه چیزی گفتند؟ عرض کرد: همانگونه که شما به من فرموده بودید، این گوشتها نیز همان را به من گفتند، همانا اینها حلال و تذکیه شده، نیستند. پس امام صادق(علیه السلام)فرمودند:
«مَا عَلِمْتَ یَا أَبَا هَارُونَ! إِنَّا نَعْلَمُ مَا لَا یَعْلَمُ النَّاسُ. قَالَ: فَخَرَجَ، وَ أَلْقَاهُ عَلَی کَلْبٍ لَقِیَهُ.»(1)
1) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص606؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص222؛ عنهما البحار، ج47، ص95؛ الهدایة الکبری، ص250؛ دلائل الإمامة، ص130؛ عنه المدینة المعاجز، ج5، ص447؛ الثاقب فی المناقب، ص415.
(دانستی ای ابا هارون! که همانا ما چیزهایی را میدانیم، که مردم نمیدانند. راوی میگوید: پس او بیرون رفت، و خیک گوشتها را پیش سگی که با آن برخورد کرد، انداخت.)
و در روایت دیگری، دربارهٔ آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از غیب، بسیاری از علماء بزرگوار مذهب حقهٔ جعفری، از شعیب عَقَرقُوفی روایت نمودهاند: مردی همراه من هزار درهم برای حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرستاد، و گفت: همانا دوست دارم، که برتری مقام حضرت را نسبت به سایر بستگان ایشان بدانم. سپس گفت: پنج درهم از این اموال را بردار، و آنها را در جیب پیراهنت قرار بده، و به جای آن پنج درهم تقلبی، که ظاهر آن مثل نقره است، بگذار. همانا به زودی از فضیلت و مقام حضرت آگاه میشوی. راوی میگوید:
«فَأَتَیْتُ بِهَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)، فَنَشَرَهَا، وَ أَخَذَ الْخَمْسَةَ، فَقَالَ: هَاکَ خَمْسَتَکَ، وَ هَاتِ خَمْسَتَنَا.»(1)(پس من درهمها را خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بردم، ولی حضرت آنها را روی زمین پخش کردند، و آن پنج درهم را [از بین آنها] برداشتند، و فرمودند: پنج درهم خود را بگیر، و پنج درهم ما را بده.)
همچنین در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از غیب، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از أبو صباح کنانی نقل نموده است: به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم: همانا ما همسایهای از همدان، به نام جَعْد بن عبد اللّه داریم، که او با ما رفت و آمد دارد. هنگامیکه ما از حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)و فضایل آن حضرت سخن میگوییم، او به آن حضرت ناسزا میگوید. آیا به من اجازه میدهید او را به قتل برسانم؟
حضرت به من فرمودند: ای أبو صباح! آیا این کار را انجام میدهی؟ عرض کردم: بله، به خدا قسم! اگر دربارهٔ او به من اذن دهید، مخفیانه او را رصد میکنم، و در کمین او مینشینم. پس
1) . بصائر الدرجات، ج1، ص482؛ عنه البحار، ج47، ص73؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص228؛ عنه المدینة المعاجز، ج5، ص320؛ الثاقب فی المناقب، ص412؛ الخرائج و الجرائح، ج2، ص630؛ دلائل الإمامة، ص124.
هرگاه موقعیت فراهم شد، با شمشیرم غافلگیرش مینمایم، و به شدّت به او ضربه میزنم، تا آنکه او را بکشم. حضرت فرمودند:
«یَا أَبَا الصَّبَّاحِ! هَذَا الْفَتْکُ، وَ قَدْ نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)عَنِ الْفَتْکِ. یَا أَبَا الصَّبَّاحِ! إِنَّ الْإِسْلَامَ قَیَّدَ الْفَتْکَ، وَ لَکِنْ دَعْهُ، فَسَتُکْفَی بِغَیْرِکَ.»
(ای أبا صباح! این کار، قتل غافلگیرانه میباشد. و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)از آن نهی کردهاند. ای أبا صباح! همانا اسلام قتل غافلگیرانه را منع نموده است، ولی او را رها کن، پس به زودی کار او به وسیلهٔ غیر تو تمام میشود.)
أبو صباح میگوید: پس هنگامیکه از مدینه به کوفه برگشتم، بیش از هجده روز در آنجا اقامت نکرده بودم، که وقتی برای خواندن نماز صبح، و انجام تعقیبات نماز، به مسجد رفتم. مردی مرا با پایش حرکت داد، و گفت: ای أبا صباح! مژده، گفتم: خداوند تو را به خیر بشارت دهد، برای چه؟ گفت:«إِنَّ الْجَعْدَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ، بَاتَ الْبَارِحَةَ فِی دَارِهِ الَّتِی فِی الْجَبَّانَةِ، فَأَیْقَظُوهُ لِلصَّلَاةِ، فَإِذَا هُوَ مِثْلُ الزِّقِّ الْمَنْفُوخِ مَیِّتاً، فَذَهَبُوا یَحْمِلُونَهُ فَإِذَا لَحْمُهُ یَسْقُطُ عَنْ عَظْمِهِ، فَجَمَعُوهُ فِی نَطْعٍ فَإِذَا تَحْتَهُ أَسْوَدُ، فَدَفَنُوهُ.»(1)
(همانا جعد بن عبد اللّه دیشب در خانهاش، در جبّانه، خواب بوده، که وقتی او را برای نماز بیدار میکنند، میبینند در حالیکه مثل خیک باد کرده، مرده است. پس همینکه میخواستهاند او را ببرند، ناگاه گوشت بدنش از استخوانش جدا میشود، و میافتاد. لذا بدن او را در پوستی جمع مینمایند، و [میبینند] ماری سیاه در زیر بدنش است. پس او را [با همان حال] دفن مینمایند.)
و همچنین در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از غیب، مرحوم أبو جعفر محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)، در کتاب «دلائل الإمامة»، از یزید بن عبد الملک روایت کرده است:
1) . الکافی، ج7، ص376؛ مدینة معاجز، ج6، ص11.
من دوستی داشتم که هر کسی را که معتقد بود، ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)از غیب آگاهی دارند، به شدّت رد میکرد. پس روزی به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)وارد شدم، و ایشان را از ماجرای او باخبر نمودم. حضرت به من فرمودند: به او بگو:
«إِنِّي وَ اللَّهِ لَأَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا وَ مَا دُونَهُمَا.»(1)
(به خدا سوگند همانا من به آنچه در آسمانها و زمین، و آنچه بین این دو، و زیر این دو میباشد، علم دارم.)
و در اینباره، در روایت دیگری، مرحوم أبو جعفر محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)، از یونس نقل کرده است: با حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از کوهی عبور میکردیم، که در آنجا کِرمهایی وجود داشت. حضرت فرمودند:«أَعْرِفُ مَنْ يَعْلَمُ إِنَاثَ هَذَا الدُّودِ مِنْ ذُكْرَانِهِ، وَ كَمْ عَدَدُهُ. ثُمَّ قَالَ: نَعْلَمُ ذَلِكَ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ، فَإِنَّ فِي كِتَابِ اللَّهِ تِبْيَانَ كُلِّ شَیْءٍ.»(2)
(من کسی را میشناسم، که تعداد این کِرمها را میداند، و از تعداد مؤنثهای آنها از مذکرشان آگاهی دارد. سپس فرمودند: علم به این مطالب را از کتاب خداوند باخبر شدهام؛ همانا در کتاب خداوند بیان همه چیز وجود دارد.)
دربارهٔ آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از غیب، در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «بصائر الدرجات»، از أبو عمر دماری نقل کرده است: مردی که برادری جارودی مذهب(3)
داشت، خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رسید. در آن هنگام حضرت به او فرمودند: برادرت چطور است؟
عرض کرد: جانم فدای شما! وقتی میآمدم خوب بود، حضرت فرمودند: از نظر دینی چطور است؟ عرض کرد: همهٔ کارهای او رضایت بخش میباشد، و آدم خیر خواهی است، به غیر از
اینکه معتقد به امامت شما نیست، حضرت فرمودند: چه چیز مانع شده، که معتقد به امامت ما نباشد؟ عرض کرد: جانم فدای شما! به خاطر تقوائی که در نظر دارد، از این کار خودداری میکند. حضرت به من فرمودند: هنگامیکه نزد او برگشتی، از طرف من به او بگو:
«أَیْنَ کَانَ وَرَعُکَ لَیْلَةَ نَهَرِ بَلْخَ أَنْ تَتَوَرَّعَ؟»
(اگر پرهیزکاری، در شب نهر بلخ پرهیزکاری تو کجا بود؟)
راوی میگوید: وقتی به خانهٔ برادرم رفتم، به او گفتم: قضیهٔ تو در شب نهر بلخ چیست؟ که به خاطر خدا، از اعتقاد به امامت جعفر(علیه السلام)پرهیز میکنی، ولی از انجام آن عمل، در شب نهر بلخ پرهیز نکری؟! گفت: چه کسی این ماجرا را به تو خبر داد؟ گفتم: همانا حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از من دربارهٔ حال تو سؤال کردند، به ایشان عرض کردم: همانااو به خاطر تقوائی که دارد، از اعتقاد به امامت شما خودداری میکند. لذا حضرت به من فرمودند: از قول من به او بگو: اگر پرهیزکاری، در شب نهر بلخ پرهیزکاری تو کجا بود؟
برادرش گفت: ای برادر! شهادت میدهم که ایشان فلان است.(1)
(بحارالانوار، ج47، ص76).
و کلامی را نسبت به حضرت گفت، که جایز نیست ذکر شود. به او گفتم: وای به حال تو، از خداوند پرهیز کن، ساکت باش، ایشان آنگونه که تو میگوئی نیستند. گفت: پس از کجا آن جریان را فهمیده، با اینکه جز من، و خداوند، و آن کنیز هیچکس دیگری اطلاع نداشت. گفتم: ماجرای تو چه بوده است؟ گفت: من از ما وراء النهر خارج شدم، در حالیکه تجارت من تمام شده بود، و قصد داشتم به طرف بلخ بروم. پس در آن هنگام، با مردی که کنیز زیبائی داشت، همسفر شدم.وقتی از نهر بلخ گذشتیم، و شب فرارسید، آن مرد، که صاحب آن کنیز بود، به من گفت: یا تو اینجا نگهبان وسایل ما باش، تا من بروم، و چیزی تهیه کنم، و وسایلی برای روشن کردن آتش بیاورم. و یا من اینجا میمانم، و تو برو. گفتم: من اینجا هستم تو برو. پس آن مرد رفت، و در آن
1) . مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)بعد از نقل این روایت، در توضیح این عبارت: «شهادت میدهم که ایشان فلان است؛ إنه کان کذا»، نگاشته است: عبارت: «إنه کذا؛ حضرت فلان میباشد» در این روایت، احتمال دارد، اشاره به این باشد، که او نسبت سحر و جادوگری به امام(علیه السلام)داده است. و عبارت: «کل ذا» در این روایت، یعنی آیا تو اینچنین گمان میکنی، و این نسبتها را به حضرت میدهی. و احتمال دارد که او به امام(علیه السلام)نسبت ربوبیت داده باشد. لذا به همین خاطر، راوی به او گفته است: آیا چنین حرفی در مورد حضرت میزنی، و غلو میکنی.» -
هنگام ما در کنار درختهائی که انبوه و زیاد بود، توقف کرده بودیم. از این رو دست آن کنیز را گرفتم، و او را بین آن درختها بردم، و با او نزدیکی کردم، و بعد به جای خود برگشتیم. سپس صاحب آن کنیز آمد، پس شب را خوابیدیم، تا اینکه در نهایت به عراق رسیدیم، و هیچکس جز خداوند از این ماجرا آگاه نبود.
راوی میگوید: برادرم، در نهایت از آن غلو و زیادروی، که نسبت به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)کرده بود، دست برداشت. و سپس قائل به امامت حضرت شد. و سال بعد، با هم به زیارت خانهٔ خدا رفتیم، و او را خدمت حضرت بردم. پس جریان را برای حضرتنقل کرد. و حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند: استغفار کن، مبادا دیگر مرتکب آن کار شوی. و او در نهایت از ارادتمندان آن حضرت شد.(1)
و در روایت دیگری، که شبیه همین روایت قبلی میباشد، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)دربارهٔ آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از غیب، از کتاب «الخرائج و الجرائج» نقل کرده: داوود بن کثیر رقی گفته است: من و ابو الخطاب و مفضل و ابو عبد اللَّه بلخی، نزد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودیم، که کثیر النّوّا(2)
وارد مجلس شد، و عرض کرد: همانا أبو الخطاب به آن سه نفر ناسزا میگوید، و از آنها بیزاری میجوید.
پس در این هنگام حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به أبو الخطاب توجه نموده، و فرمودند: ای محمّد! چه میگویی؟ عرض کرد: به خدا سوگند دروغ میگوید، او هرگز دشنامی از من نسبت به آنها نشنیده است. در این هنگام حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند: همانا او قسم خورد، و او قسم دروغ نمیخورد.
1) . بصائر الدرجات، ج1، ص487؛ عنه البحار، ج47، ص75؛ و المدینة معاجز، ج5، ص352.
2) . کثیر النواء: أبو اسماعیل، کثیر بن قاروند [و یا کاروند] النواء الکوفی. (رجال شیخ طوسی، ص274) و او از سران بتریة میباشد. (اختيار معرفة الرجال المعروف به رجال الكشي، ص499) و نسبت به حضرت امام باقر(علیه السلام) عداوت داشته است. چنانچه از محمّد بن یحیی روایت شده است: به کثیر النواء گفتم: «ما أشد استخفافک بأبی جعفر(علیه السلام) قال: لأنی سمعت منه شیئاً لا أحبه أبداً، سمعته یقول: ان الارض السبع تفتح بمحمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)و عترته(علیهم السلام)؛ چرا این قدر امام باقر(علیه السلام)را کوچک میشماری؟ گفت: زیرا از او چیزی شنیدم که به هرگز آن را دوست ندارم، از او شنیدم، میفرمود: زمین هفتم به برکت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)و عترتش(علیهم السلام)گشوده میشود.» - (اختيار معرفة الرجال المعروف به رجال الكشي، ص511).
کثیر النوا عرض کرد: راست میگوید، من از او ناسزا نشنیدم، ولی شخصی مورد اطمینانی برای من نقل کرده، که او به آنها ناسزا گفته است. حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند: همانا کسیکه مورد اطمینان باشد، چنین حرفی را نقل نمیکند. پس هنگامیکه کثیر النّوّا خارج شد، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:«أَمَا وَ اللَّهِ لَئِنْ کَانَ أَبُو الْخَطَّابِ ذَکَرَ مَا قَالَ کَثِیرٌ لَقَدْ عَلِمَ مِنْ أَمْرِهِمْ مَا لَمْ یَعْلَمْهُ کَثِیرٌ وَ اللَّهِ لَقَدْ جَلَسَا مَجْلِسَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام)غَصْباً فَلَا غَفَرَ اللَّهُ لَهُمَا وَ لَا عَفَا عَنْهُمَا.»
(به خدا سوگند اگر أبو الخطاب چنین حرفی را که کثیر گفت، زده باشد، همانا به این جهت است، که او چیزهایی از آنها میداند، که کثیر النّوّا از آن باخبر نیست. به خدا سوگند همانا آن دو نفر جایگاه امیر المؤمنین(علیه السلام)را غصب نمودند، خدا آنها را نیامرزد و از آنها نگذرد.)
پس با شنیدن این فرمایشات حضرت، دربارهٔ اوّلی و دوّمی، ابو عبد اللَّه بلخی مبهوت شد، در حالیکه با تعجب به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نگاه میکرد. لذا حضرت به او فرمودند: با حرفهایی که دربارهٔ آن دو نفر شنیدی، مخالف هستی، و از آن تعجب کردی؟ عرض کرد: همینطور است. حضرت فرمودند:
«فَهَلَّا کَانَ الْإِنْکَارُ مِنْکَ لَیْلَةَ دَفَعَ إِلَیْکَ فُلَانُ بْنُ فُلَانٍ الْبَلْخِیُّ، جَارِیَتَهُ فُلَانَةَ لِتَبِیعَهَا، فَلَمَّا عَبَرْتَ النَّهَرَ افْتَرَشْتَهَا فِی أَصْلِ شَجَرَةٍ.»
(پس چرا انکار نکردی در شبی که فلان بن فلان بلخی، فلان کنیز خود را به تو داد، تا او را بفروشی، بعد هنگامیکه از آن نهر آب عبور کردی، با آن کنیز در زیر آن درخت همبستر شدی.)
مرد بلخی عرض کرد: به خدا سوگند از آن ماجرا بیش از بیست سال گذشته است، و من در پیشگاه خداوند از آن کار توبه کردهام. حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند: همانا تو توبه
نمودهای، ولی خداوند توبهٔ تو را نپذیرفته است. و همانا خداوند به خاطر صاحب آن کنیز از تو خشمگین میباشد.(1)
سپس حضرت سوار مرکب شدند، در حالیکه آن مرد بلخی نیز همراهایشان بود، در این زمان هنگامیکه صدای الاغی بلند شد، حضرت صادق(علیه السلام)فرمودند:
«إِنَّ أَهْلَ النَّارِ یَتَأَذَّوْنَ بِهِمَا وَ بِأَصْوَاتِهِمَا کَمَا تَتَأَذَّوْنَ بِصَوْتِ الْحِمَارِ.»
(همانا اهل جهنم از آن دو نفر، و شنیدن صدای آنها اذیت میشوند، همانگونه که شما از شنیدن صدای این الاغ آزرده میشوید.)
پس زمانیکه وارد بیابان شدیم، به ناگاه به چاه بزرگی رسیدیم. سپس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به طرف آن مرد بلخی توجه کردند، و به او فرمودند: ما را از این چاه سیراب کن، لذا آن مرد بلخی نزدیک چاه رفت، ولی بعد به حضرت عرض کرد: این چاه خیلی عمیق میباشد، و من آبی در آن نمیبینم. لذا حضرت جلو رفتند، و فرمودند:
«أَیُّهَا الْجُبُّ السَّامِعُ الْمُطِیعُ لِرَبِّهِ! اسْقِنَا مِمَّا جَعَلَ اللَّهُ فِیکَ مِنَ الْمَاءِ بِإِذْنِ اللَّهِ، فَنَظَرْنَا الْمَاءَ یَرْتَفِعُ مِنَ الْجُبِّ، فَشَرِبْنَا مِنْهُ.»
(ای چاه شنوا و مطیع پروردگار خود، به اذن خداوند ما را از آبی که خداوند در تو قرار داده است، سیراب نما. پس نگاه کردیم، و دیدیم آب از چاه بالا آمد، و از آن آشامیدیم.)
سپس حرکت نمودیم، تا آنکه به مکانی رسیدیم، که در آنجا درخت خرمای خشکی وجود داشت. پس وقتی به آن نزدیک شدیم، حضرت خطاب به آن فرمودند:
«أَیَّتُهَا النَّخْلَةُ! أَطْعِمِینَا مِمَّا جَعَلَ اللَّهُ فِیکِ، فَانْتَثَرَتْ رُطَباً جَنِیّاً.»
(ای درخت خرما! از آنچه خداوند در تو قرار داده است، ما را اطعام نما. پس ناگاه خرمای تر و تازه از درخت فرو ریخت.)
1) . الخرائج و الجرائج، ج1، ص297؛ عنه البحار، ج47، ص111؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص57؛ با قدری اختلاف در مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص245.
راوی میگوید: بعد از مدّتی که به آن درخت خرما توجه کردیم، دیگر چیزی در آن ندیدیم، و در آن چیزی باقی نمانده بود. پس به راه خود ادامه دادیم، تا آنکه به یک آهو رسیدیم، که پیش آمد، درحالیکه با تکان دادن دم خود، اظهار عجز و احتیاج میکرد. بعد همانا نزد حضرت امامجعفر صادق(علیه السلام)رفت، در حالیکه با صدائی که نشان از درخواست نمودن داشت، با ایشان گفتگو مینمود. پس حضرت فرمودند: ان شاء اللَّه انجام میدهم، لذا آن آهو برگشت. پس آن مرد بلخی عرض کرد: همانا امروز چیز عجیبی دیدیم، آن آهو چه چیزی از شما درخواست نمود؟ حضرت به او فرمودند:
«اسْتَجَارَ بِیَ الظَّبْیُ وَ أَخْبَرَنِی أَنَّ بَعْضَ مَنْ یَصِیدُ الظِّبَاءَ بِالْمَدِینَةِ، صَادَ زَوْجَتَهُ، وَ أَنَّ لَهَا خِشْفَیْنِ صَغِیرَیْنِ، وَ سَأَلَنِی أَنْ أَشْتَرِیَهَا وَ أُطْلِقَهَا إِلَیْهِ، فَضَمِنْتُ لَهُ ذَلِکَ.»
(آن آهو به من پناه آورد، و به من خبر داد، همانا یکی از صیادهائی مدینه، که آهو صید میکند، همسرش را صید کرده ، و آن آهو، دو بره آهوی کوچکِ تازه متولد شده دارد، و از من درخواست کرد، همسرش را بخرم، و آن را آزاد کنم، من هم این امر را برایش ضمانت کردم.)
بعد حضرت رو به قبله نمودند، و مشغول دعا شدند، و فرمودند: ستایش بسیار خداوند را، به اندازهای که او شایسته آن میباشد، و استحقاق آن را دارد. و حضرت این آیه را تلاوت نمودند: (أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ؛(1)بلكه به مردم (پیامبران و اهل بیت) براى آنچه خدا از فضل خويش به آنان عطا كرده حسد مى ورزند)، بعد حضرت فرمودند:
«نَحْنُ وَ اللَّهِ الْمَحْسُودُونَ.»
(به خدا سوگند ما مورد حسد قرار گرفتیم.)
سپس امام برگشتند، و ما نیز همراه حضرت بازگشتیم، و بعد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، آن آهوی ماده را خریدند، و آزادش کردند، و آنگاه فرمودند:
1) . سورهٔ نساء، آیهٔ 54.
«لَا تُذِیعُوا سِرَّنَا، وَ لَا تُحَدِّثُوا بِهِ عِنْدَ غَیْرِ أَهْلِهِ، فَإِنَ الْمُذِیعَ سِرَّنَا أَشَدُّ عَلَیْنَا مِنْ عَدُوِّنَا.»(1)(اسرار ما را فاش نکنید، و اسرار ما را نزد غیر اهلش بیان نکنید، همانا شخصی که اسرار ما را فاش کند، برای ما ضررش بیشتر از دشمنان ما میباشد.)
و همچنین در روایت دیگری، مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از ابا صلت هروی روایت نموده است: حضرت امام رضا(علیه السلام)فرمودند: پدرم، حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام)برای من نقل کردند: من در محضر پدرم، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نشسته بودم، که یکی از دوستان ما بر ایشان وارد شد، و عرض کرد: درِ خانه، سواران زیادی ایستادهاند، و قصد دارند بر شما وارد شوند. لذا پدرم به من فرمودند: ببین چه کسی درِ خانه میباشد. پس دیدم شترهای زیادی است، که بر آنها صندوقهایی وجود دارد، و مردی نیز سوار بر اسب، در آنجا منتظر میباشد. گفتم: چه کسی هستی؟ گفت: مردی از سند و هند هستم، که قصد دارم خدمت حضرت امام جعفر بن محمّد(علیهما السلام)برسم. پس پدرم را از این قضیه آگاه نمودم. ناگاه پدرم فرمودند:
«لَا تَأْذَنْ لِلنَّجِسِ الْخَائِنِ.»
(به این نجسِ خیانتکار اجازهٔ [ورود] نده.)
از این رو مدّت زمانی بسیار طولانی جلوی در خانه ایستاد، و به او اجازه شرفیابی خدمت حضرت داده نشد، تا آنکه بالاخره یزید بن سلیمان و محمّد بن سلیمان شفاعت نمودند، و برای او اجازه گرفتند. پس مرد هندی وارد شد، و در مقابل حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)دو زانو نشست، و عرض کرد:
خداوند امور امام را نیکوتر فرماید، من مردی از هند هستم، که از طرف پادشاه آنجا آمدهام. ایشان بهوسیلهٔ من، نامهٔ سربستهای را برای شما فرستاده است، ولی اکنون یک سال میباشد، که بر در خانهٔ شما، اجازه ورود میخواهم، ولی به من اجازه ندادید. گناه من چه بوده؟ آیا فرزندان انبیاء باید اینگونه رفتار نمایند؟
1) . الخرائج و الجرائج، ج1، ص297؛ عنه البحار، ج47، ص111؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص57.
حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام)میفرمایند: در این هنگام، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)سر خود را بزیر انداختند، و سپس فرمودند: (وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ؛(1)
و (شما منکرین) قطعاً بعد از مدّتی خبر آن را خواهید دانست.) حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام)در ادامه میفرمایند: پس پدرم به من امر کردند که نامه را بگیرم، و آن را باز کنم. که دیدم در نامه نوشته شده است:
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
«از طرف پادشاه هند، به حضرت جعفر بن محمّد(علیهما السلام)، که پاکیزه از هر آلودگی است. امّا بعد؛ همانا خداوند مرا به دست شما هدایت نموده، و همانا خداوند کنیزی به من عنایت کرده، که زیباتر از او را تاکنون ندیدهام، و به غیر از شما، کسی را نیافتم که شایستهٔ او باشد. از این رو آن کنیز را به همراه مقداری زیور آلات و جواهر و عطر برای شما فرستادم. و بدین منظور وزیران خود را جمع کردم، و از میان آنها هزار نفر را که شایسته امانتداری بودند، انتخاب نمودم. و از بین آن هزار نفر، صد نفر را انتخاب کردم، و از بین آن صد نفر، ده نفر را برگزیدم، و از بین آن ده نفر، یک نفر را انتخاب نمودم، که او، میزاب بن حباب است، که مورد اطمینانتر از او ندیدهام. و بعد این کنیز را همراه او نزد شما فرستادم.»
پس در این هنگام حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به آن مرد هندی فرمودند: ای خائن! برگرد. من آن کنیزی را که آوردهای قبول نمیکنم. زیرا در آن چیزیکه تو را در آن امین دانستهاند، خیانت کردهای. پس آن مرد هندی قسم خورد، که خیانت نکرده است. حضرت فرمودند: اگر یکی از لباسهای تو شهادت به خیانت تو بدهد، شهادت میدهی که به غیر ازخداوند یکتا، خدائی نیست، و حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)فرستاده خداوند میباشد؟
1) . سورهٔ ص، آیهٔ 88.
آن مرد هندی عرض کرد: مرا از این کار عفو کنید. حضرت فرمودند: برای پادشاه و صاحب اختیارت بنویس که چه کاری انجام دادهای. مرد هندی عرض کرد: اگر چیزی میدانید، شما بنویسید. در آن زمان، مرد هندی یک پوستین بر تن داشت، لذا حضرت به آن مرد هندی دستور دادند آن را در بیاورد. سپس امام ایستادند، و دو رکعت نماز خواندند، و بعد از نماز به سجده رفتند. حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام)فرمودند: شنیدم پدرم در سجده میگویند:
«اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَعَاقِدِ الْعِزِّ مِنْ عَرْشِکَ، وَ مُنْتَهَی الرَّحْمَةِ مِنْ کِتَابِکَ، أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ عَبْدِکَ، وَ رَسُولِکَ، وَ أَمِینِکَ فِی خَلْقِکَ، وَ آلِهِ، وَ أَنْ تَأْذَنَ لِفَرْوِ هَذَا الْهِنْدِیِّ أَنْ یَنْطِقَ بِفِعْلِهِ، وَ أَنْ یَحْکُمَ بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ، یَسْمَعُهُ مَنْ فِی الْمَجْلِسِ مِنْ أَوْلِیَائِنَا، لِیَکُونَ ذَلِکَ عِنْدَهُمْ آیَةً مِنْ آیَاتِ أَهْلِ الْبَیْتِ، فَیَزْدَادُوا إِیماناً مَعَ إِیمانِهِمْ. ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ، فَقَالَ: أَیُّهَا الْفَرْوُ تَکَلَّمْ بِمَا تَعْلَمُ مِنَ الْهِنْدِیِّ.»
(خداوندا! به پایههای عزیز عرشت، و به مُنتهای رحمت از کتابت، از تو درخواست میکنم، که بر محمّد، بنده و فرستاده و امین خودت در بین مردم، و بر خاندان ایشان درود بفرستی، و به پوستین این مرد هندی، اجازه بدهی، که کار او را بیان کند، و با زبان عربی آشکار حکم نماید، بهطوریکه همهٔ دوستان ما که در این مجلس حاضر هستند، بشنوند. تا این قضیه نزد آنها معجزهای از معجزههای ما اهل بیت باشد. و ایمان آنها بیشتر گردد. سپس حضرت سر خود را بلند نمودند، و فرمودند: ای پوستین! دربارهٔ آنچه از این مرد هندی میدانی، صحبت کن.)
حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام)فرمودند: همینکه دعای پدرم تمام شد، به ناگاه پوستین جمع شد، و مثل گوسفند گشت، و خدمت امام صادق(علیه السلام)عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! سلطان هند، او را نسبت به این کنیز، و هر آنچه با آن کنیز بود، امین خود قرارداد. و دربارهٔ نگهداری از آنها، به این مرد، سفارش نمود، تا اینکه به بیابانی رسیدیم، و باران گرفت، و هر چه همراه ما بود، همگی خیس شد.
بعد از مدّتی باران متوقف شد، و خورشید طلوع نمود، این مرد، خادمی را که همراه این کنیز بود، و کارهای او را انجام میداد، و به او بشیر میگفت، صدا زد، و به بشیر دستور داد، به شهری که نزدیک آنجا بود، برود. و مقداری غذا تهیه کند، و بیاورد، و به این خاطر، مقداری درهم نیز در اختیار او گذاشت. و بعد از اینکه آن غلام به طرف شهر رفت، میزاب به آن کنیز گفت:
تا از محملی که جایگاه مخصوصش بود، خارج شده، و به خیمهای که در مقابل آفتاب زده شده بود، برود. امّا وقتی کنیز بیرون آمد، از آنجائیکه زمین، به سبب بارش باران، گِلآلود شده بود، لباس خود را بالا گرفت، و به این خاطر ساقهای پای او ظاهر شد، و نگاه این خائن، به ساق پاهای کنیز افتاد، و فریفته او گردید، و او را به آن كار ناروا دعوت نمود، کنیز هم راضی شد. پس با کنیز نزدیکی کرد، و به شما خیانت نمود.
پس وقتی آن مرد هندی این معجزه را دید، خود را به زمین انداخت، و به حضرت عرض کرد: به من رحم کنید، همانا خطا کردم، و بعد به آن کاری که انجام داده بود، اقرار کرد. سپس پوستین به حالت اوّل خود برگشت، و همان لباسی که بود، گشت. بعد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به آن مرد هندی دستور دادند، که آن را بپوشد.
«فَلَمَّا لَبِسَهَا، انْضَمَّتْ فِی حَلْقِهِ، وَ خَنَقَتْهُ حَتَّی اسْوَدَّ وَجْهُهُ.»
(پس همینکه آن را پوشید، به ناگاه پوستین جمع شد، و گلوی او را گرفت، و فشار داد، تا آنکه صورتش سیاه شد.)
در این هنگام حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند: ای پوستین! او را رها کن، تا نزد سلطان خود برگردد، سلطان هند نسبت به ما سزاوارتر است، که با او چه کار کند. لذا پوستین از اطراف گردن او باز شد. مرد هندی عرض کرد: به خدا، به خدا دربارهٔ من (عنایتی کنید)، همانا اگر شما این هدیه را رد کنید، میترسم سلطان مرا به این خاطر انکار و رد نماید، و متوجه کار من شود. چراکه او در این موارد، افراد را به شدّت کیفر مینماید. پس حضرت به او فرمودند:
«أَسْلِمْ أُعْطِکَ الْجَارِیَةَ، فَأَبَی. فَقَبِلَ الْهَدِیَّةَ وَ رَدَّ الْجَارِیَةَ.»
(مسلمان شو، تا این کنیز را به تو ببخشم. ولی آن مرد هندی قبول نکرد. از این رو حضرت هدایا را پذیرفتند، ولی کنیز را قبول نکردند.)
حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام)میفرمایند: هنگامیکه آن مرد هندی نزد سلطان خود بازگشت، بعد از چند ماه، نامهای از طرف پادشاه هند، برای پدرم، حضرت امام صادق(علیه السلام)آمد. که در آن نوشته شده بود:
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
«به امام جعفر بن محمّد(علیهما السلام)، از طرف پادشاه هند. امّا بعد؛ همانا برای شما هدایائی را فرستادم، ولی شما چیزهائی را که ارزش نداشت، قبول کردید، و آن کنیز را رد نمودید. لذا از این کار شما مشکوک شدم. و از آن جائیکه میدانستم انبیاء، و فرزندان آنها دارای فراست خاصی هستند، پس متوجه شدم که فرستادهٔ من، خیانتی کرده است. از این رو یک نامهٔ جعلی نوشتم، و وانمود کردم که شما نامهای برای من نوشتهاید، به این مضمون که او خیانت کرده است. و نزد آن مرد قسم خوردم، که جز صداقت، چیزی باعث نجاتش نخواهد شد. پس در اینهنگام به هر کاری که کرده بود، اقرار نمود. و آن کنیز نیز همانند او اقرار کرد، و مرا از قضیهٔ پوستین هم باخبر نمود، و به این خاطر خیلی شگفتزده شدم. و بعد گردن کنیز و آن مرد را زدم، و هماکنون شهادت میدهم که خدائی جز خداوند یگانهای که شریکی ندارد، نیست. و شهادت میدهم که همانا محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)بنده و فرستادهٔ خداوند میباشد. من بعد از این نامه، به زودی خدمت شما خواهم آمد.»
راوی در ادامه میگوید: پس آن پادشاه، بعد از مدّت زمان اندکی، حکومت هند را رها کرد، و مسلمان شد، و اسلامی نیکو داشت.(1)
و همچنین دربارهٔ آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از غیب، در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «بصائر الدرجات»، از سعد بن أبو الاصبغ نقل کرده است: در محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نشسته بودم، که حسن بن سری کرخی، بر حضرت وارد شد، پس در این هنگام او از حضرت دربارهٔ مطلبی سؤال نمود. و حضرت پاسخ او را فرمودند، ولی او به حضرت عرض کرد: اینگونه نیست. لذا دو مرتبه حضرت فرمودند: آن مطلب چنین میباشد. و بعد چندین مرتبه این کلام را برای او تکرار نمودند، و در هر مرتبه حضرت میفرمودند: آن مطلب چنین است، و او عرض میکرد: نه. تا اینکه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:
«أَ تَرَی مَنْ جَعَلَهُ اللَّهُ حُجَّةً عَلَی خَلْقِهِ یَخْفَی عَلَیْهِ شَیْءٌ مِنْ أُمُورِهِمْ؟»(2)
(آیا گمان میکنی، کسیکه خداوند او را حجّت بر مخلوقاتش قرار داده، چیزی از امور آنها را از او مخفی مینماید؟)
فرمایش حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، که در انتهای این روایت، به شخص سؤال کننده میفرمایند: "آیا گمان میکنی، کسیکه خداوند او را حجّت بر مخلوقاتش قرار داده، چیزی از امور آنها را از او مخفی مینماید؟" اشاره به آن است که «عقلاً»، اگر امام از غیب خبر نداشته باشد، "نقض غرض" لازم میآید. و موجب میگردد، که امام معصوم(علیه السلام)نتواند به وظایف خود عمل نماید، و "قبح نقض غرض" از بدیهیات میباشد.
به بیان دیگر، نقض غرض؛ یعنی انجام عمل، یا ترک کاری که فرد را از رسیدن به وظیفهٔ او باز دارد. مثلاً اگر فردی قصد دارد، که جمعی از دوستانش را به خانهٔ خود دعوت کند، برای اینکه دوستانش به دعوت او پاسخ مثبت دهند، باید آدابی را رعایت نماید. حال اگر آن فرد، برخی از آن آداب را رعایت نکند، خودش قصد و غرضش را نقض کرده، و موجب میشود، کهدوستانش دعوت او را اجابت نکنند. و این دعوت کردن از دوستان، با توجه به مهیا نکردن شرایط
آن آداب، لغو خواهد بود. و کار لغو، از انسان عاقل صادر نمیشود، چه رسد به ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، که خالق عقل میباشد.
و یا فی المثل، اگر خداوند متعال، پیامبرش را برای هدایت مخلوقاتش به رسالات مبعوث نماید، ولی آن پیامبر، زبان آن مخلوقات را نداند. موجب میشود، که قصد، و غرض ذات مقدّس ربوبی جلّ جلاله، از مبعوث نمودن آن پیامبر به رسالت، نقض شود. لذا مقارن با مبعوث نمودن پیامبرش، باید زبان همهٔ آن مخلوقات را نیز، به او آموزش بدهد.
حال در مورد آگاهی از غیب نیز به همین نحو میباشد. یعنی اگر خداوند متعال، شخصی را به امامت منصوب نماید، ولی از غیب آگاه نباشد، تا بتواند، پاسخهای پیروان خود را جواب بدهد، "نقض غرض" لازم میآید، و مردم گمان میکنند، او جاهل میباشد، و هیچکس از انسان جاهل پیروی نخواهد کرد. و "قُبح نقض غرض"، از بدیهیات است. چرا که موجب لغویت خواهد بود، و انجام کار لغو، در شأن خداوندی که حکیم علی الاطلاق میباشد، نیست.
و همچنین در روایت دیگری، در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از غیب، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از رُفَید، غلامِ یزید بن عمرو بن هبیره روایت نموده است: ابن هبیره، که والی عراق، از طرف مروان بن محمّد بود. بر من غضب نمود، و برای کشتن من قسم یاد کرد. از این رو من از نزد او فرار کردم، و به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)پناه بردم، و ماجرای خودم را به حضرت عرض نمودم. حضرت به من فرمودند: نزد ابن هبیره برگرد، و سلام مرا به او برسان، و به او بگو:
«إِنِّی قَدْ آجَرْتُ عَلَیْکَ مَوْلَاکَ رُفَیْداً، فَلَا تَهِجْهُ بِسُوءٍ.»
(من غلام تو رفید را از خشم تو در پناه گرفتم، مبادا به او آسیبی برسانی.)
رفید میگوید: من به حضرت عرض کردم: جانم فدای شما! او یک شامی بد عقیده است. حضرت فرمودند: همان گونه که به تو گفتم، نزد او برو. پس حسب فرمایش حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، به جانب حاکم عراق حرکت کردم، ولی در بین راه، وقتی به بیابانی رسیدم، مرد عربی رو به من کرد، و به من گفت:
«أَیْنَ تَذْهَبُ؟ إِنِّی أَرَی وَجْهَ مَقْتُولٍ! ثُمَّ قَالَ لِی: أَخْرِجْ یَدَکَ، فَفَعَلْتُ، فَقَالَ: یَدُ مَقْتُولٍ، ثُمَّ قَالَ لِی: أَبْرِزْ رِجْلَکَ، فَأَبْرَزْتُ رِجْلِی، فَقَالَ: رِجْلُ مَقْتُولٍ، ثُمَّ قَالَ لِی: أَبْرِزْ جَسَدَکَ، فَفَعَلْتُ، فَقَالَ: جَسَدُ مَقْتُولٍ، ثُمَّ قَالَ لِی: أَخْرِجْ لِسَانَکَ، فَفَعَلْتُ، فَقَالَ لِیَ: امْضِ فَلَا بَأْسَ عَلَیْکَ، فَإِنَّ فِی لِسَانِکَ رِسَالَةً لَوْ أَتَیْتَ بِهَا الْجِبَالَ الرَّوَاسِیَ، لَانْقَادَتْ لَکَ.»
(کجا میروی؟ من صورت مردی را میبینم، که کشته میشود! سپس به من گفت: دستت را خارج کن، پس آنچه گفت را انجام دادم. و گفت: دست مردی که کشته میشود میباشد. سپس به من گفت: پای خود را به من نشان بده، لذا پای خود را نشان دادم، گفت: پای مردی است که کشته میشود، بعد به من گفت: بدن خود را نشان بده، پس انجام دادم. پس گفت: بدن مقتول میباشد. سپس به من گفت: زبانت را بیرون بیاور، وقتی زبانم را بیرون آوردم، به من گفت: برو، برای تو اتفاقی رخ نمیدهد، چرا که هر آینه در زبان تو یک پیغامی است، که اگر آن را برای کوههای بلند ببری، مطیع تو میشوند.)
رفید میگوید: رفتم، تا بر در خانۀ ابن هبیره ایستادم، و اجازۀ ورود گرفتم، پس همینکه به او وارد شدم، به خودش گفت: خائن با پای خود نزد تو آمده است. ای غلام! سفرۀ چرمی، با شمشیر را بیاور. سپس دستور داد کتفها و سر مرا بستند، و جلاّد بالای سر من ایستاد، تا گردن مرا بزند. من به او گفتم:
ای امیر! تو به زور به من دسترسی پیدا نکردی، و همانا من خودم نزد تو آمدم، و در این بین مطلبی برایت ذکر میکنم، سپس تو خود، هر کاری میدانی انجام بده. ابن هبیره گفت: بگو، گفتم: مطلب محرمانه است، باید در خلوت بگویم. لذا دستور داد همۀ حاضرین بیرون بروند، بعد به او گفتم: جعفر بن محمّد(علیه السلام)به تو سلام رساندند، و فرمودند: من غلام تو رفید را از خشم تو در پناه گرفتم، مبادا به او آسیبی برسانی. پس گفت:
«وَ اللَّهِ لَقَدْ قَالَ لَکَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ [(علیهما السلام)] هَذِهِ الْمَقَالَةَ، وَ أَقْرَأَنِی السَّلَامَ؟»
(تو را به خدا قسم، جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)] این کلام را به تو فرمودند، و به من سلام رساندند؟)
پس برای او قسم خوردم، که حضرت صادق(علیه السلام)اینچنین فرمودند، و او تا سه مرتبه، این جمله را تکرار کرد، سپس کتف مرا باز نمود، و گفت: این کار مرا قانع نمیکند، مگر اینکه همان کاری را که من با تو انجام دادم، تو هم با من انجام بدهی. گفتم: دست من به این کار نمیرود، و دلم به این کار راضی نمیشود. گفت: به خدا من قانع نمیشوم، مگر به این کار. پس آنچه با من انجام داده بود را، نسبت به او انجام دادم، و بعد او را باز کردم. سپس او مهر خود را به من داد، و گفت: همۀ کارهای من به دست تو است، و هرگونه میخواهی آنها را اداره کن.(1)
اگر چه ابن هبیره، والی عراق بوده، امّا با توجه به عملکرد او، به نظر میرسد، از شیعیان بوده باشد. و به دستور حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، برای حفظ جان، و مال، و عِرض شیعیان، و از روی تقیه، چونان علیّ بن یقطین، به امر حکومت نمودن، مشغول بوده است.
و همچنین در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از غیب، در روایت دیگری، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از یونس بن یعقوب، از عمر، برادر عُذافِر نقل کرده است: شخصی ششصد، یا هفتصد درهم به من داد، که متعلق به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) بود. و آن در خورجین من قرار داشت. ولی هنگامیکه به حَفیره(2)رسیدم، شکافته شد، و با هر آنچه در آن بود از بین رفت.
در آن هنگام من با حاکم مدینه، در آنجا برخورد کردم. پس به من گفت: تو همان کسی هستی که خورجینت شکافته شد، و با هر چه در آن بود از بین رفت؟ گفتم: بله. گفت: وقتی به مدینه رسیدی، نزد ما بیا، تا عوض آن را به تو بدهم.
راوی در ادامه میگوید: هنگامیکه به مدینه رسیدم، خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) مشرف شدم، پس حضرت به من فرمودند: ای عمر! خورجین تو پاره شد، و با آنچه داشتی از بین رفت، عرض کردم: بله. پس حضرت به من فرمودند:
«مَا أعْطَاكَ اَللَّهُ خَيْرٌ مِمَّا أُخِذَ مِنْكَ.»(1)
(آنچه خداوند [از دین حقّ و ولایت اهل بیت(علیهم السلام)] به تو عطا کرده، بهتر از آنچه از تو گرفت میباشد.)
سپس حضرت در ادامه فرمودند: همانا رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)شترشان گم شد، پس مردم در اینباره گفتند: چگونه است که ایشان از آسمان به ما خبر میدهند، ولی به ما خبر نمیدهند، که شترشان کجا گم شده است! در همین هنگام جبرئیل(علیه السلام)بر آن حضرت نازل شد، و عرض کرد: ای محمّد! شتر شما در فلان بیابان میباشد، و افسار آن به فلان درخت پیچیده شده است. حضرت در ادامه فرمودند: در این هنگام رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)به منبر رفتند، و حمد و ثناء خداوند متعال را نمودند، و فرمودند:
«یَا أَیُّهَا النَّاسُ! أَکْثَرْتُمْ عَلَیَّ فِی نَاقَتِی، أَلَا وَ مَا أَعْطَانِی اللَّهُ خَیْرٌ مِمَّا أُخِذَ مِنِّی، أَلَا وَ إِنَّ نَاقَتِی فِی وَادِی کَذَا وَ کَذَا، مَلْفُوفٌ خِطَامُهَا بِشَجَرَةِ کَذَا وَ کَذَا. فَابْتَدَرَهَا النَّاسُ، فَوَجَدُوهَا کَمَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم).»
(ای مردم! شما در غیاب من دربارهٔ شترم حرفهای زیادی گفتید، امّا آگاه باشید که آنچه خداوند [چونان نبوّت] به من عطا کرده، بهتر از آنچه از من گرفته است، میباشد. بدانید که همانا شتر من در فلان بیابان است، و افسار آن به فلان درخت پیچیده شده است. پس مردم به سرعت به طرف مکانی که حضرت فرموده بودند،رفتند. و آن شتر را همانگونه که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرموده بودند، یافتند.)
1) . دلائل الإمامة، ص139؛ عنه المدینة المعاجز، ج5، ص453.
راوی در ادامه میگوید: سپس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او فرمودند: اکنون نزد حاکم مدینه برو، تا به عهدش با تو وفا کند. همانا این چیزی است که خداوند تو را به آن خوانده، و تو از او درخواست نکردهای.(1)
و همچنین دربارهٔ آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از غیب، در روایت دیگری، مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدس سره)، از سدیر صیرفی نقل کرده است: بر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) وارد شدم، در حالیکه مقداری از اموال حضرت نزد من جمع شده بود، و دوست داشتم آن اموال را به ایشان برگردانم. در آن هنگام یکی از آن دینارها را نزد خودم نگه داشتم، تا با این کار، از حرفهای مردم، دربارهٔ حضرت، [که میگفتند: ایشان امام هستند، و علم غیب دارند] آگاهی پیدا نمایم. و به این صورت حضرت را آزمایش کنم. لذا وقتی محضر امام صادق(علیه السلام)رسیدم، آن اموال را در مقابل ایشان قرار دادم، و آن یک دینار را نیز نزد خودم نگه داشتم. ناگاه حضرت به من فرمودند:
«يَا سَدِيرُ! خُنْتَنَا، وَ لَمْ تُرِدْ بِخِيَانَتِكَ إِيَّانَا قَطِيعَتَنَا.»
(ای سدیر! به ما خیانت کردی، امّا از این خیانت قصد سوئی نسبت به ما نداشتی.)
پس [برای آنکه اطمینان پیدا کنم،] محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم: فدای شما شوم! آن خیانت چیست؟ حضرت به من فرمودند:
«أَخَذْتَ شَيْئاً مِنْ حَقِّنَا، لِتَعْلَمَ كَيْفَ مَذْهَبُنَا.»
(مقداری از حقّ ما را برداشتی، تا ببینی مذهب [و راه و روش] ما چگونه است.)
به حضرت عرض کردم: جان من فدای شما شود! راست میفرمائید، همانا من قصد داشتم از صحبتهای دوستانم در مورد شما آگاهی پیدا کنم، و به این نحو شما را آزمایش نمایم. پس حضرت به من فرمودند:
1) . الکافی، ج8، ص221؛ عنه المدینة المعاجز، ج6، ص179؛ و با اختلاف اندکی در دلائل الإمامة، ص139؛ عنه المدینة المعاجز، ج5، ص453.
«أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ كُلَّ مَا يُحْتَاجُ إِلَيْهِ نَعْلَمُهُ، وَ عِنْدَنَا ذَلِكَ. أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ اَللَّهِ تَعَالَى: (وَ كُلَّ شَیْءٍ أَحْصَيْنٰاهُ فِي إِمٰامٍ مُبِينٍ(1))، اِعْلَمْ أَنَّ عِلْمَ اَلْأَنْبِيَاءِ مَحْفُوظٌ فِي عِلْمِنَا، مُجْتَمِعٌ عِنْدَنَا، وَ عَلِمُنَا مِنْ عِلْمِ اَلْأَنْبِيَاءِ، فَأَيْنَ يُذْهَبُ بِكَ؟ قُلْتُ: صَدَقْتَ جُعِلْتُ فِدَاكَ!»(2)
(مگر نمیدانی که همانا ما به هر چیزی نیاز باشد، آگاهی داریم. و علم آن نزد ما میباشد. مگر نشنیدهای فرمایش خداوند متعال را که میفرماید: «و در امام مبین هر چیزی را به شماره آوردهایم»، بدان که علم انبیاء در علم ما محفوظ است، و نزد ما مجتمع میباشد. و علم ما از علم انبیاء است. حال چه گمان میکنی؟ عرض کردم: درست میفرمائید، فدای شما شوم!)
حال که سخن به آیهٔ شریفهٔ (وَ كُلَّ شَیْءٍ أَحْصَيْنٰاهُ فِي إِمٰامٍ مُبِينٍ(3))، رسید، جا دارد برخی از روایاتی که در تفسیر این آیه نقل شده است، بیان گردد. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)نیز از تفسیر علیّ بن ابراهیم قمی روایت نموده است: ابن عبّاس گفته است: حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) فرمودند:
«أَنَا وَ اللَّهِ الْإِمَامُ الْمُبِینُ، أُبَیِّنُ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ، وَرِثْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم).»(4)(به خدا قسم من "إِمَامٍ مُّبِین" هستم، من حقّ را از باطل متمایز میکنم، این را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)ارث بردهام.)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در ادامه، از شیخ أقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره)، از حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)، از پدر ایشان، از جدّ بزرگوارشان(علیهم السلام)روایت نموده است: وقتی آیهٔ شریفهٔ: (وَ
کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فیِ إِمَامٍ مُّبِین)، نازل شد، ابوبکر و عمر از جای خود برخاستند، و خدمت حضرت عرض کردند:
یا رسول اللّه! مقصود از (إِمَامٍ مُّبِین)، در این آیه، تورات است؟ حضرت فرمودند: نه، آنها عرض کردند: پس منظور انجیل میباشد؟ حضرت فرمودند: نه، عرض کردند: پس مقصود از (إِمَامٍ مُّبِین)، قرآن است؟ حضرت فرمودند: نه. حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)در ادامهٔ فرمایش خود میفرمایند:
«فَأَقْبَلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام)، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم): هُوَ هَذَا، إِنَّهُ الْإِمَامُ الَّذِی أَحْصَی اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فِیهِ عِلْمَ کُلِّ شَیْءٍ.»(1)
(ناگاه امیر المؤمنین(علیه السلام)وارد شدند، پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند: مقصود از (إِمَامٍ مُّبِین)، ایشان میباشد، همانا ایشان همان إمامی هستند که خداوند تبارک و تعالی، علم هر چیزی را در وجودشان احصا نموده است.)
آری مقصود از (إِمَامٍ مُّبِین)، در آیهٔ شریفهٔ: (وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فیِ إِمَامٍ مُّبِین)، وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)، و فرزندان بزرگوارشان(علیهم السلام)، تا وجود أقدس و نازنین حضرت بقیة اللّه الأعظم(علیه السلام)میباشد. چنانچه مرحوم علامهٔمجلسی (قدس سره)، در همانجا از کتاب ارزشمند «احتجاج» نقل کرده: در خطبهٔ غدیر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)آمده است:
«مَعَاشِرَ النَّاسِ! مَا مِنْ عِلْمٍ إِلَّا وَ قَدْ أَحْصَاهُ اللَّهُ فِیَّ، وَ کُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُهُ، فَقَدْ أَحْصَیْتُهُ فِی الْمُتَّقِینَ مِنْ وُلْدِهِ، وَ مَا مِنْ عِلْمٍ إِلَّا وَ قَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِیّاً وَ هُوَ الْإِمَامُ الْمُبِینُ.»(2)
(ای مردم، هیچ علمی نیست مگر اینکه خداوند آن را در من احصا نموده است، و هر علمی که به من آموخته شد، آن را در فرزندان پرهیزکار علیّ(علیه السلام)ودیعه قرار دادم،
و هیچ علمی نیست، مگر اینکه علیّ(علیه السلام)را از آن آگاه نمودم، و ایشان إمام مبین هستند.)
محدّث بزرگوار جهان تشیع، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از محمّد بن فیض روایت کرده است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند: نزد أبو جعفر، منصور دوانقی بودم، که بستهای را برای او آوردند. پس آن را باز کرد، و در آن نگاه نمود، و چیزی را از آن بیرون آورد، و به من گفت: ای ابا عبد اللَّه! میدانید این چیست؟ گفتم: آن چیست؟ گفت: این چیزی میباشد، که آن را از پُشت آفریقا، مکانی به نام طنجه یا طبنه(1)
میآورند. (تردید دربارهٔ طنجه یا طبنه، از راوی این حدیث، محمّد بن فیض است.) گفتم: مگر آن، چه چیزی میباشد؟ منصور گفت:
«جَبَلٌ هُنَاكَ یَقْطُرُ مِنْهُ فِی السَّنَةِ قَطَرَاتٌ فَتَجْمُدُ، وَ هُوَ جَیِّدٌ لِلْبَیَاضِ یَكُونُ فِی الْعَیْنِ، یُكْتَحَلُ بِهَذَا فَیَذْهَبُ بِإِذْنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.»(آنجا کوهی است که در سال، چند قطره از آن میچکد، و بعد منجمد میشود. و آن برای سفیدهٔ چشم خوب میباشد. با آن به چشم میکشند، و به اذن خداوند عزّ و جلّ بیماری از بین میرود.)
به منصور گفتم: بله، آن را میشناسم، و اگر مایلی نام، و اوصاف آن را به تو بگویم. حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در ادامهٔ فرمایشات خود میفرمایند: منصور دوانیقی، از نام آن کوه، از من سؤال نکرد. و گفت: حال و اوصاف آن چگونه است؟ پس گفتم:
«هَذَا جَبَلٌ كَانَ عَلَیْهِ نَبِیٌّ مِنْ أَنْبِیَاءِ بَنِی إِسْرَائِیلَ هَارِباً مِنْ قَوْمِهِ، یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَیْهِ، فَعَلِمَ بِهِ قَوْمُهُ، فَقَتَلُوهُ، فَهُوَ یَبْكِی عَلَی ذَلِكَ النَّبِیِّ، وَ هَذِهِ الْقَطَرَاتُ مِنْ بُكَائِهِ. وَ
1) . طَنْجَةَ: بالفتح ثمّ السکون و الجیم، بلد بساحل بحر المغرب و هی أحد حدود إفریقیه من جهه المغرب. و طُبْنَةَ: بالضم ثمّ السکون و نون مفتوحه، بلده فی طرف إفریقیه ممّا یلی المغرب. (حاشیة الکافی، ج8، ص383).
لَهُ مِنَ الْجَانِبِ الْآخَرِ عَیْنٌ تَنْبُعُ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ بِاللَّیْلِ وَ النَّهَارِ، وَ لَا یُوصَلُ إِلَی تِلْكَ الْعَیْنِ.»(1)
(این کوهی میباشد که در حالیکه پیامبری از أنبیاء بنی اسرائیل از قوم خود گریخته بود، بر آن رفت. و در آن خداوند را عبادت میکرد، پس قوم او از مکانش با خبر شدند، و او را به قتل رساندند. از این رو آن کوه برای آن پیامبر گریه مینماید، و این قطرهها، از گریههای آن کوه است. و در طرف دیگر آن کوه، چشمهای وجود دارد، که شبانهروز از آن آب (اشکها) میجوشد، و دسترسی به آن چشمه وجود ندارد.)
شیخ الطایفه، مرحوم شیخ طوسی (قدس سره)، از مرحوم شیخ مفید (قدس سره)، از داوود بن کثیر رقی روایت کرده است: در خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نشسته بودم، که ناگاه حضرت، ابتدا به کلام نمودند، و فرمودند:«یَا دَاوُدُ! لَقَدْ عُرِضَتْ عَلَیَّ أَعْمَالُكُمْ یَوْمَ الْخَمِیسِ، فَرَأَیْتُ فِیمَا عُرِضَ عَلَیَّ مِنْ عَمَلِكَ صِلَتَكَ لِابْنِ عَمِّكَ فُلَانٍ، فَسَرَّنِی ذَلِكَ، إِنِّی عَلِمْتُ أَنَّ صِلَتَكَ لَهُ، أَسْرَعُ لِفَنَاءِ عُمُرِهِ، وَ قَطْعِ أَجَلِهِ.»
(ای داوود! همانا در روز پنجشنبه اعمال شما بر من عرضه شد. در بین آنچه از عمل تو بر من عرضه شد، صلهٔ رحمی را مشاهده کردم، که برای پسر عمویت، فلانی انجام داده بودی. پس آن صلهٔ رحم مرا خوشحال نمود. چرا که همانا دانستم این دیدار تو با او، باعث میشود عمر او زودتر پایان یابد، و مهلتش تمام گردد.)
داوود در ادامه گفته است: من یک پسر عموی معاند، و ناصبی، و خبیثی داشتم. که به من خبر رسیده بود، او و خانوادهاش وضعیت بدی دارند. از این رو قبل از آنکه به طرف مکه حرکت
1) . الکافی، ج8، ص383؛ عنه البحار، ج59، ص149؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص13.
کنم، مقداری پول، برای خرج زندگانی او فرستادم. پس هنگامیکه به مدینه رسیدم، حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)خبر آن را (به علم امامت) به من دادند.(1)
توضیح: این روایت شریف، مشتمل بر نکاتی است. که در این نوشتار، به برخی از آنها اشاره میشود. نکته اوّل: از این روایت به خوبی دانسته میشود، که اگر وجود نازنین ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)در مواردی به ما، در مورد مراعات حال مخالفین امری کردهاند، و فی المثل فرمودهاند: در نماز و یا تشییع جنازهٔ آنها حاضر شوید. به این جهت نیست که آنان در پیشگاه خداوند متعال، ارج و قرب و منزلتی دارند. بلکه امر آن بزرگواران، علّتهای مختلفی میتواند داشته باشد. لذا از روی تقیه، و برای حفظ جان، و عرض، و ناموس شیعیان خود، اینچنین امر فرمودهاند.
چنانچه در این روایت، به صلهٔ رحم، که یکی از موارد آنها میباشد، تصریح شده است. زیرا ترک صلهٔ رحم، عمر را کوتاه میکند. خاصه اگر ترک صلهٔ رحم، مقرون با استمرار و ادای این حقّ، از طرف دیگر باشد. لذا حضرت امام صادق(علیه السلام)در این روایت شریف، تصریحمیفرمایند، از آنجائیکه صلهٔ رحم تو، و ترک این حقّ، از طرف پسر عمویت، موجب شد، عمر یکی از دشمنان ما کم شود، و أجلش فرا برسد، خوشحال شدم.
بنابراین اگر از جانب اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)به ما امر شده، که برخی از احکام شریعت را نسبت به مخالفین مراعات نمائیم. به این جهت میباشد، که مراعات این مسائل از روی تقیه، نه تنها جان و عرض و ناموس شیعه را حفظ میکند. بلکه ممکن است در مواری چونان آنچه در این روایت، به آن تصریح شده، موجب نابودی آنان گردد.
و بهراستی چقدر آدمی باید از رحمت خداوند متعال دور شود، که حتّی به جهت آنکه یکی از اقوامش، از دوستان حضرت علیّ(علیه السلام)میباشد، حاضر گردد واجبی از واجباب الهی را ترک نماید، گر چه به سبب ترک کردن آن واجب، خودش نیز متضرر گردد. به نحویکه حتّی جان خود را هم از دست بدهد، و از دنیا برود. اینجاست که آدمی به یاد فرمایش حضرت علیّ(علیه السلام)میافتد، که میفرمایند:
1) . أمالی شیخ طوسی، ج2، ص60؛ عنه البحار، ج23، ص339؛ و المدینة المعاجز، ج5، ص468؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص227.
«لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ اَلْمُؤْمِنِ بِسَيْفِي هَذَا، عَلَى أَنْ يُبْغِضَنِي، مَا أَبْغَضَنِي. وَ لَوْ صَبَبْتُ اَلدُّنْيَا بِجُمْلَتِهَا عَلَى اَلْمُنَافِقِ، عَلَى أَنْ يُحِبَّنِي، مَا أَحَبَّنِي. وَ ذَلِكَ أَنَّهُ قُضِیَ، فَانْقَضَى عَلَى لِسَانِ اَلنَّبِیِّ اَلْأُمِّیِّ أَنَّهُ قَالَ: لاَ يُبْغِضُكَ مُؤْمِنٌ وَ لاَ يُحِبُّكَ مُنَافِقٌ.»(1)
(اگر با این شمشيرم بر بينی مؤمن بزنم، تا با من دشمنی نماید، هرگز با من دشمنی نمیکند. و اگر تمام دنيا را در اختيار منافق قرار دهم، تا من را دوست بدارد، هرگز مرا دوست نخواهد داشت. همانا اين مقدّر شده، و بر زبان پيامبر اُمّی جاری گشته است، که ایشان فرمودند: ای علیّ! مؤمن با شما دشمنی نمیکند، و منافق شما را دوست نمیدارد.)
لذا از این فرمایش حضرت علیّ(علیه السلام)دانسته میشود، که اگر گفته شده، جایز است، به مخالفین اهل بیت(علیهم السلام)، از باب «مؤلفة قلوبهم» زکات داده شود، مقصود مستضعفین آنها میباشند. یعنی افرادی که به سبب جهل، و عدم آگاهی، تحت تأثیر اقوال وافکار علماء خود قرار گرفتهاند. و یا به این جهت است، که آزاری به شیعیان نرسانند. و به این خاطر نیست، که امیدی به اصلاح آنها وجود دارد، و احتمال هدایت آنها داده میشود.
نکته دوّم: دربارهٔ توضیح، و معنای کلمهٔ "ناصبی"، که در این روایت نیز آمده است. و اینکه به چه شخصی ناصبی گفته میشود، بین فقهاء امامیه، انظار متفاوتی وجود دارد. از این رو گفته شده است:
«ناصِبی کسی میباشد، که با یکی از اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)و یا شیعیان ایشان، به جهت اینکه از موالیان اهل بیت(علیهم السلام)هستند، دشمنی نماید. و فضایل اهل بیت(علیهم السلام)را انکار کرده، و آن بزرگواران را لعن و سب نماید.»
حال با توجه به این مطلب، و آنچه دربارهٔ معنای ناصبی بودن گذشت، و اینکه به چه شخصی ناصبی میگویند. برخی از بزرگان فرمودهاند:
1) . مجمع البیان، ج6، ص823.
«چون اکثر مخالفین شیعهٔ دوازده امامی، از دشمنان اهل بیت(علیهم السلام)نمیباشند، و به نوعی محبّت آن بزرگواران را نیز دارند، از مصادیق نواصب به شمار نمیروند. اگر چه بگوئیم محبِ دشمنانِ آن بزرگواران نیز هستند.»
در مقابل محدّث بزرگوار جهان تشیع، مرحوم شیخ یوسف بحرانی (قدس سره)، بر این باور است، که طبق روایاتیکه از ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)به دست ما رسیده، ناصبی کسی میباشد، که دیگران را بر حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)مقدم کند، و معتقد به امامت آنان نباشد. مگر اینکه از مستضعفین بوده، و از حقیقت امر مطلع نشده باشد.(1)
چنانچه ایشاندر کتاب «الحدائق الناضرة في أحكام العترة الطاهرة»، به تبع مرحوم شهید ثانی (قدس سره)در کتاب «روض الجنان» و نه دیگر کتب ایشان، نگاشته است:
«فإن مجرد التقديم عليهم في الإمامة بغض لهم كما اعترف به شيخنا الشهيد الثاني.»(2)
(همانا همینکه شخصی، کسی را در امامت، به اهل بیت(علیهم السلام)مقدم نماید، برابر با دشمنی و بغض داشتن نسبت به آن بزرگواران میباشد. کما اینکه شهید ثانی به این امر اقرار نموده است.)
به هر ترتیب در این زمینه، بحثهای مفصلی را علماء حقّهٔ امامیه مطرح نمودهاند. که نه این مختصر، مجال بیان آن بحثهای مفصل علمی را دارد. و نه در بضاعت نگارنده است، که به این بحث ورود نماید. چرا که اساساً در مورد چونان نگارندهای سروده شده است:
ایمگس عرصهٔ سیمرغ نه جولانگه توست *** عِرض خود میبری و زحمت ما میداری
امّا مع الوصف باید گفت: اگر برای کسی ثابت شود، که خداوند متعال، حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)، و فرزندان آن بزرگوار(علیهم السلام)را، جانشین بلا فصل حضرت خاتم الأنبیاء(صلی الله علیه و آله و سلم)قرار داده
است. و بعد آن شخص، با اینکه این مطلب برایش ثابت شده، آن را انکار نماید. در این صورت، در عالم امکان، هیچ منصفی گر چه از ادیان دیگر باشد، او را تسلیم اوامر ذات مقدّس ربوبی نخواهد دانست. و چنین شخصی قطعاً در زمرهٔ مسلمانان باقی نخواهد ماند.
و اگر کسی جاهل مقصّر باشد؛ یعنی برای او ثابت نشده، که حقّ با چه کسی است. امّا توانایى تحقیق، و جستجو، و پرسش در این زمینه را داشته است. ولی از رویِ تنبلی، و بیتفاوتی، و یا دنیاپرستی، از تحقق دربارهٔ حقیقت ماجرا، شانه خالی کرده، تا مبادا حقیقت امر برای او واضح شود. و با تقلید کورکورانه، راه پدران خود را رفته است. در این صورت واضح خواهد بود،که چنین فردی در پیشگاه خداوند متعال عذری نخواهد داشت. و او نیز مسلمان نخواهد بود. چرا که اساساً همانگونه که در باب فروعات نیز آمده، جهل چنین افرادی، قابل پذیرش نیست، و عذر پسندیدهای نخواهد بود. و این افراد نیز از زمرهٔ مسلمانان بیرون هستند.
امّا اگر کسی مستضعف، و جاهل قاصِر باشد؛ یعنى از آن افرادی است، که به علماء، و دانشمندان دسترسى ندارند، و از انظار متفاوت مسلمانان بیخبر میباشد، و تاکنون به ذهنش خطور نکرده، که فلان اعتقادش ممکن است، اشتباه باشد. و اگر از حقیقت امر آگاهی پیدا نماید، قطعاً از آن پیروی میکند. چنین فردی در پیشگاه ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، جهلش، عذر خواهد بود.
بنابراین، اینکه برخی هرگونه جهلی را از جانب مخالفین، به منزلهٔ عذری پسندیده دانستهاند، قابل پذیرش نخواهد بود. چرا که برای اثبات خلافت بلا فصل حضرت علیّ(علیه السلام)، کافی است آدمی به مآخذ اهل سنت مراجعه نماید. که این کار را برای اتمام حجّت، مدافع حریم امامت و ولایت، مرحوم علامهٔ امینی (قدس سره)و یا دیگر بزرگان امامیه، چونان مرحوم میر حامد حسین (قدس سره)، برای آسان بودن کار آنها، به نحو شایستهای انجام دادهاند.
تا جائیکه یک مسیحی عرب منصف را آنچنان به وجد میآورد، که خود مشتاقانه دربارهٔ حضرت علیّ(علیه السلام)دست به قلم میبرد، و کتاب مستقلی را به رشته تحریر در میآورد. و با صدائی رسا، از سویدای سینهٔ خود فریاد میزند: «الأمام علیّ(علیه السلام)صوت العدالة الإنسانیة؛ امام علیّ (علیه السلام)صدای عدالت انسانیت». از این رو باید در مورد این بحث مفصل و دقیق، گوش جان سپرد به آن روایتی که میفرماید:
«قِیلَ لِلصَّادِقِ(علیه السلام): إِنَّ فُلاَناً یُوَالِیکُمْ إِلاَّ أَنَّهُ یَضْعُفُ عَنِ اَلْبَرَاءَةِ مِنْ عَدُوِّکُمْ. فَقَالَ: هَیْهَاتَ کَذَبَ مَنِ اِدَّعَی مَحَبَّتَنَا وَ لَمْ یَتَبَرَّأْ مِنْ عَدُوِّنَا.»(1)
(به حضرت صادق(علیه السلام)عرض کردند: فلان کس شما را دوست دارد، ولی در بیزاری نمودن از دشمنان شما ضعیف است. حضرت فرمودند: هرگز، دروغمیگوید کسی که ادعا میکند ما را دوست دارد، ولی از دشمنان ما بیزاری نمیجوید.)
نکته سوّم: در این روایت شریف تصریح شده است که در پنجشنبهها اعمال مردمان بر اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)عرضه میشود. و طبق آیات قرآن کریم، خداوند تبارک و تعالی، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، و ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)، که در قرآن از ایشان به مؤمنین تعبیر شده، از اعمال و کردار بندگان خداوند متعال، آگاه هستند. چنانچه خداوند متعال در اینباره میفرماید:
(وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ(2))
«بگو: عمل کنید! زیرا خداوند و رسول خدا و مؤمنون، اعمال شما را میبینند! و به زودی، به سوی عالم غیب و آشکار، بازگردانده میشوید. و در آنجا شما را به آنچه عمل میکردید، باخبر میکنند.»
طبق روایاتی که در منابع شیعه وارد شده است، مقصود از کلمهٔ "المؤمنون" در این آیهٔ شریفه، وجود نازنین حضرات معصومین(علیهم السلام)میباشد. چنانچه مرحوم صفار (قدس سره)و همچنین مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)نقل کردهاند:
«سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: (اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ)، قَالَ: هُمُ الْأَئِمَّةُ(علیهم السلام).»(3)
(از امام صادق(علیه السلام)دربارهٔ آیهٔ (فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ) سؤال کردم، حضرت فرمودند: آنها ائمه اطهار(علیهم السلام)هستند.)و همچنین در روایت دیگری، مرحوم صفار (قدس سره)، از معلّی بن خنیس روایت نموده است: از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)دربارهٔ تفسیر فرمایش خداوند تبارک و تعالی، که میفرماید: (اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ) نقل شده، که حضرت فرمودند:
«هُوَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)وَ الْاَئِمَّةُ(علیهم السلام)، تُعْرَضُ عَلَیْهِمْ اَعْمَالُ الْعِبَادِ کُلَ خَمِیسٍ.»(1)
(مؤمنون، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)و ائمه اطهار(علیهم السلام)هستند، که اعمال بندگان هر روز پنجشنبه بر آنها عرضه میشود.)
و صد البته، اینکه در این روایت، نقل شده، که اعمال بندگان، در هر روز پنجشنبه بر آن بزرگواران عرضه میشود، دلالت نمیکند، که در باقی اوقات، و أیّام هفته، اعمال مردمان بر آن حضرات عرض نمیگردد. بلکه حضرت در این روایت، مصداقی از آن را بیان نمودهاند، و ممکن است، در روایات دیگری، متعرض مصادیق دیگری از آن شوند.
و به تعبیر دیگر "اثبات شییء، نفی ما عدا نمیکند"؛ یعنی اینکه در یک روایت میفرماید: در روز پنجشنبه، اعمال مردمان بر اهل بیت(علیهم السلام)عرضه میشود، دلالت نمیکند، که در روزهای دیگر، اعمال بندگان خداوند متعال، بر آن بزرگواران عرضه نخواهد شد. چنانچه در روایت دیگری، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)روایت کرده است:
«تُعْرَضُ الْاَعْمَالُ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)، اَعْمَالُ الْعِبَادِ کُلَّ صَبَاحٍ اَبْرَارُهَا وَ فُجَّارُهَا، فَاحْذَرُوهَا، وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَی: (اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ) وَ سَکَتَ.»(2)
(همه اعمال بندگان، چه اعمال خوب، و چه اعمال بد آنها، در هر صبح بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)عرضه میشود، پس مراقب اعمال خود باشید، و این است معنای فرمایش خداوند متعال که میفرماید: (اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ) و حضرت صادق(علیه السلام)ساکت شدند.)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از طریق علماء شیعه، و اهل سنّت، از محمّد بن طلحه نقل کرده: لیث بن سعد گفته است: در سال صد و سیزده، برای انجام اعمال حجّ، به مکه رفتم. پس هنگامیکه نماز عصر را خواندم، به کوه ابو قبیس رفتم. ناگاه دیدم مردی نشسته، و دعا میکند. و میگوید: یا ربّ یا ربّ، تا نفسش قطع شد. بعد گفت: ربّ ربّ، تا نفسش قطع شد. سپس گفت: یا اللَّه یا اللَّه، تا اینکه نفسش قطع شد. بعد گفت: یا حیّ یا حیّ، تا آنکه باز نفسش قطع شد. سپس گفت: یا رحیم یا رحیم، تا آنکه نفسش قطع شد. بعد گفت: یا ارحم الراحمین، تا آنکه هفت مرتبه نفسش قطع شد. سپس گفت:
«اللَّهُمَّ إِنِّی أَشْتَهِی مِنْ هَذَا الْعِنَبِ، فَأَطْعِمْنِیهِ. اللَّهُمَّ وَ إِنَّ بُرْدَیَّ قَدْ أَخْلَقَا.»
(خداوندا! من از این انگور میخواهم، پس مرا با آن اطعام فرما، خداوندا! این دو بُرد(1)من کهنه شده است.)
لیث میگوید: به خدا قسم هنوز کلام ایشان تمام نشده بود، که دیدم سبدشان، پر از انگور شده است. در حالیکه در آن زمان، بر روی زمین انگور پیدا نمیشد، و هنوز فصل انگور نشده بود. و همچنین دو بُرد نو، جدا جدا در مقابل ایشان نهاده شد. پس در این هنگام همینکه میخواستند شروع به خوردن انگورها کنند، به ایشان گفتم: من هم با شما شریک هستم. از من پرسیدند: به چه دلیل؟ عرض کردم: برای اینکه شما دعا کردید، و من آمین گفتم. پس به من فرمودند: جلو بیا و بخور، ولی چیزی از آن را ذخیره نکن.
1) . بُرد پارچهای است که در حال احرام میپوشند، و شبیه کرباس میباشد.
پس حسب فرمایش ایشان جلو رفتم، و شروع به خوردن مقداری از آن نمودم، آنقدر طعم خوبی داشت، که هرگز مثل آن را نخورده بودم، و انگوری بیدانه بود. لذا آنقدر خوردم، تا سیر شدم. امّا مع ذلک چیزی از سبد کاسته نشد. سپس به من فرمودند: یکی از این دو بُرد را تو بردار، عرض کردم: احتیاجی به بُرد ندارم. بعد به من فرمودند: خود را از من پنهان نما، تا من این دو بُرد را بپوشم.
از این رو خود را از ایشان پنهان کردم. پس یک بُرد را لنگ نمودند، و به کمر خود بستند. و بُرد دیگر را بر شانهٔ خود افکندند. سپس دو بُرد کهنهٔ قبلی را که پوشیده بودند، به دست خود گرفتند، و از کوه پایین آمدند. پس من به دنبال ایشان رفتم، تا آنکه به کوه صفا و مروه رسیدند. در این هنگام مردی با ایشان ملاقات نمود، و عرض کرد: خداوند شما را بپوشاند، مرا بپوشان. لذا هر دو بُرد را به او دادند. پس من به دنبال آن مرد فقیر رفتم، و از او پرسیدم: این شخص کیست؟ به من گفت:
«هَذَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ(علیهما السلام). قَالَ اللَّیْثُ: فَطَلَبْتُهُ لِأَسْمَعَ مِنْهُ، فَلَمْ أَجِدْهُ، فَیَا لِهَذِهِ الْكَرَامَةِ مَا أَسْنَاهَا، وَ یَا لِهَذِهِ الْمَنْقَبَةِ مَا أَعْظَمَ صُورَتَهَا وَ مَعْنَاهَا.»(1)
(ایشان جعفر بن محمّد(علیهما السلام)هستند. لیث میگوید: پس به جستجوی ایشان رفتم، تا از ایشان مطلبی بشنوم و بیاموزم، ولی دیگر ایشان را پیدا نکردم. عجبا از این كرامت كه چه اندازه بلند است، و عجبا از این منقبت كه صورت و معناى آن تا چه حدّ عظمت دارد.)
در عظمت این معجزه، باید گفت: همانگونه که خداوند عزّ و جلّ، در شب معراج، حضرت خاتم الأنبیاء(صلی الله علیه و آله و سلم)را مهمان نمود، در کوه أبو قیس نیز، فرزندایشان، وجود نازنین حضرت امام صادق(علیه السلام)را اطعام کرد. چنانچه رسول اللّه(صلی الله علیه و آله و سلم)دربارهٔ شب معراج فرمودهاند:
1) . کشف الغمة، ج3، ص160؛ عنه البحار، ج47، ص141؛ دلائل الإمامة، ص131؛ عنه المدینة المعاجز، ج5، ص448؛ با اندکی اختلاف در مطالب السؤول، ص288؛ و المختار من مناقب الأخیار، ج2، ص44؛ و صفة الصفوة، ج2، ص117؛ الصواعق المحرقة، ص235؛ تذکرة الخواص، ج2، ص449؛ و با اختصار در مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص232.
«أَبِیتُ عِنْدَ رَبِّی یُطْعِمُنِی وَ یَسْقِینِی.»(1)
(نزد پروردگارم شب را صبح نمودم، در حالیکه مرا طعام داده و سیراب میگرداند.)
امّا این معجزهٔ حضرت امام صادق(علیه السلام)، علاوه بر آن ظاهر، که مهمان خداوند متعال بودند، باطنی نیز دارد، لذا در عظمتِ معناى این اعجاز حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، همین بس كه خداوند تبارک و تعالی، در این روایتیکه دلالت بر یکی از معجرات حضرت مینماید، اتصال ارادهٔ آن حضرت را، به ارادهٔ خود نشان داده است. و همگان نیک میدانند، که ارادهٔ خداوند متعال به چه نحو میباشد. و در قرآن مجید، دربارهٔ ارادهٔ خداوند متعال آمده است: (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ(2)اين است و جز اين نيست كه هرگاه اراده كند چيزى را مىگويد براى آن باش، پس خواهد بود).
به بیان دیگر، ذات مقدّس ربوبی هر آنچه را اراده نماید، بلافاصله ایجاد میگردد، حال وقتی خداوند متعال، خواسته، و دعای حضرت امام صادق(علیه السلام)را استجابت میفرماید، به این معنا خواهد بود، که اتصال ارادهٔ آن حضرت را، به ارادهٔ خود نشان میدهد. و گوئی خواست اهل بیت (علیهم السلام)، از خواست ذات مقدّس ربوبی جدا نیست، و غیر قابل تفکیک میباشد.
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «بصائر الدرجات»، از علیّ بن سَری کرخی نقل کرده است: نزد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، که پیرمردی در حالیکه پسرش نیز همراهش بود، بر حضرت وارد شد. پس پیرمرد به حضرت عرض کرد: فدایشما شوم! آیا من از شیعیان شما هستم؟ در این هنگام حضرت صادق(علیه السلام)صحیفهای که مثل ران شتر بود را بیرون آوردند، و آن را به آن پیرمرد دادند، سپس به او فرمودند:
«أَدْرِجْ، فَأَدْرَجَهُ حَتَّی أَوْقَفَهُ عَلَی حَرْفٍ مِنْ حُرُوفِ الْمُعْجَمِ، فَإِذَا اسْمُ ابْنِهِ قَبْلَ اسْمِهِ، فَصَاحَ الِابْنُ فَرَحاً: اسْمِی وَ اللَّهِ، فَرَحِمَ الشَّیْخَ، ثُمَّ قَالَ لَهُ: أَدْرِجْ، فَأَدْرَجَ، ثُمَّ أَوْقَفَهُ أَیْضاً عَلَی اسْمِهِ کَذَلِکَ.»(1)
(ورق بزن! پس پیرمرد آن را ورق زد، تا به یکی از حروف هجا رسید، پس اسم پسرش قبل از اسم او بود. وقتی پسر [نام خود را دید] از شادی فریاد زد: به خدا اسم من میباشد! پس پیرمرد اظهار مهربانی نمود. سپس حضرت به او فرمودند: ورق بزن! پس پیرمرد ورق زد، بعد همانگونه که حضرت، نام فرزندش را به او نشان داده بودند، نام خودش را هم نشانش دادند.)
و همچنین دربارهٔ آگاهی حضرت امام صادق(علیه السلام)از نام شیعیان خود، در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «بصائر الدرجات» روایت کرده: حبابهٔ والبیه گفته است: به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم:
«إِنَّ لِیَ ابْنَ أَخٍ، وَ هُوَ یَعْرِفُ فَضْلَکُمْ، وَ إِنِّی أُحِبُّ أَنْ تُعْلِمَنِی أَ مِنْ شِیعَتِکُمْ؟ قَالَ: وَ مَا اسْمُهُ؟ قَالَتْ: قُلْتُ: فُلَانُ بْنُ فُلَانٍ، قَالَتْ: فَقَالَ: یَا فُلَانَةُ! هَاتِ النَّامُوسَ، فَجَاءَتْ بِصَحِیفَةٍ تَحْمِلُهَا کَبِیرَةٍ، فَنَشَرَهَا، ثُمَّ نَظَرَ فِیهَا، فَقَالَ: نَعَمْ، هُوَ ذَا اسْمُهُ وَ اسْمُ أَبِیهِ هَاهُنَا.»(2)
(همانا پسر برادری دارم، که او از فضل شما آگاه میباشد. و من هر آینه دوست دارم بدانم، آیا از شیعیان شما است؟ حضرت فرمودند: نام او چیست؟ عرض کردم: فلان بن فلان. حبابهٔ والبیه میگوید: حضرت فرمودند: ای فلانی! ناموس را به منبده، پس او با صحیفهای آمد، و حال آنکه آن را با احترام حمل میکرد. پس حضرت
آن را باز نمودند، سپس به آن نگاه کردند، و فرمودند: بله، این نام او و نام پدرش میباشد، که اینجا [نوشته شده] است.)
در روایت دیگری، در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از نام شیعیان، مرحوم محمّد بن حسن صفار (قدس سره)، از ابو حمزه روایت کرده است: روزی با ابو بصیر بیرون رفتم، و او را نزد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بردم. در آن هنگام به من گفت: صحبتی نکن، و هیچ حرفی نزن، پس وقتی با او به درب خانهٔ حضرت رسیدیم، أبو بصیر سرفهای کرد. پس شنیدم حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به کنیز خود میفرمایند:
ای فلانی! برای أبو محمّد درب را باز کن، وقتی داخل خانه شدیم، چراغ، و یک خورجین که گشوده شده بود، در مقابل حضرت قرار داشت. در آن هنگام ناگاه لرزهای بر من عارض شد، و بدنم به لرزه افتاد. پس ایشان سر خود را به طرف من بلند کردند، و فرمودند: آیا تو بزّاز هستی؟ عرض کردم: بله، فدای شما شوم! پس ایشان ملافهای را که روی بالش بود به من دادند، و فرمودند: این را جمع کن! من هم آن را جمع نمودم. دو مرتبه در حالیکه به نوشتهای نگاه میکردند، به من فرمودند: آیا تو بزاز هستی؟ پس لرزش من بیشتر شد. لذا وقتی بیرون آمدیم، من گفتم:
«یَا أَبَا مُحَمَّدٍ! مَا رَأَیْتُ كَمَا مَرَّ بِی اللَّیْلَةَ، إِنِّی وَجَدْتُ بَیْنَ یَدَیْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) سَفَطاً قَدْ أَخْرَجَ مِنْهُ صَحِیفَةً فَنَظَرَ فِیهَا، فَكُلَّمَا نَظَرَ فِیهَا أَخَذَتْنِی الرِّعْدَةُ. قَالَ: فَضَرَبَ أَبُو بَصِیرٍ یَدَهُ عَلَی جَبْهَتِهِ، ثُمَّ قَالَ: وَیْحَكَ أَلَّا أَخْبَرْتَنِی؟ فَتِلْكَ وَ اللَّهِ الصَّحِیفَةُ الَّتِی فِیهَا أَسَامِی الشِّیعَةِ وَ لَوْ أَخْبَرْتَنِی لَسَأَلْتُهُ أَنْ یُرِیَكَ اسْمَكَ فِیهَا.»(1)
(ای أبو محمّد! آنچه امشب برای من اتفاق افتاد را تا به حال ندیده بودم. همانا من در مقابل حضرت خورجینی را دیدم که از داخل آن نوشتهای را بیرون آورده بودند،و هر گاه به آن نگاه میکردند، بر بدن من لرزه میافتاد. پس ابو بصیر با دست خود به پیشانیش زد، و سپس گفت: وای بر تو! چرا در آن موقع به من خبر ندادی؟ به خدا
1) . بصائر الدرجات، ج1، ص501؛ عنه البحار، ج26، ص123؛ و المدینة معاجز، ج5، ص333.
قسم آن نوشتهای بود، که در آن نام شیعیان وجود داشت. اگر به من خبر داده بودی، از حضرت درخواست میکردم، که نامت را در آن به تو نشان بدهند.)
و در روایت دیگری، در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از نام شیعیان، مرحوم علیّ بن عیسی إربلی (قدس سره)، در کتاب «کشف الغمة»، از أبو بصیر روایت نموده است: روزی در محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نشسته بودم، که حضرت فرمودند:
«یَا أَبَا مُحَمَّدٍ! هَلْ تَعْرِفُ إِمَامَکَ؟»
(ای ابا محمّد! آیا امامت را میشناسی؟)
عرض کردم: بله، سوگند به خداوندی که جز او خدایی نیست، شما امام من هستید، و دست خودم را روی زانو یا ران حضرت قرار دادم. در این هنگام حضرت فرمودند:
«صَدَقْتَ قَدْ عَرَفْتَ فَاسْتَمْسِکْ بِهِ.»
(راست گفتی، همانا امامت را شناختی، پس به دامنش چنگ بزن.)
عرض کردم: میل دارم علامت و نشانهٔ امام را به من نشان دهید. حضرت فرمودند: ای ابا محمّد! بعد از شناخت امام، دیگر علامتی لازم نمیباشد. عرض کردم: ایمان و یقینم افزایش پیدا میکند. حضرت فرمودند:
«یَا أَبَا مُحَمَّدٍ! تَرْجِعُ إِلَی الْکُوفَةِ وَ قَدْ وُلِدَ لَکَ عِیسَی، وَ مِنْ بَعْدِ عِیسَی مُحَمَّدٌ، وَ مِنْ بَعْدِهِمَا ابْنَتَانِ، وَ اعْلَمْ أَنَّ ابْنَیْکَ مَکْتُوبَانِ عِنْدَنَا فِی الصَّحِیفَةِ الْجَامِعَةِ مَعَأَسْمَاءِ شِیعَتِنَا وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ وَ أُمَّهَاتِهِمْ وَ أَجْدَادِهِمْ وَ أَنْسَابِهِمْ وَ مَا یَلِدُونَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ، وَ أَخْرَجَهَا، فَإِذَا هِیَ صَفْرَاءُ مُدْرَجَةٌ.»(1)
(ای ابا محمّد! هنگامیکه به کوفه بازگردی، همانا پسری برای تو به نام عیسی متولد شده است، و پس از عیسی، پسر دیگری به اسم محمّد پیدا میکنی، و بعد از این
1) . کشف الغمة، ج3، ص214؛ عنه البحار، ج47، ص143؛ دلائل الإمامة، ص122؛ عنه المدینة المعاجز، ج5، ص435.
دو پسر، دو دختر پیدا خواهی نمود. بدان که همانا نام دو پسرت در صحیفهٔ جامعه همراه با نام پدر و مادرها و اجدادشان و منسوبین به آنها و آنچه تا روز قیامت از این دو نفر متولد میشود، جزو اسماء شیعیان ما نوشته شده است. و بعد حضرت آن صحیفه را به من نشان دادند، پس زرد رنگ و خط کشی شده بود.)
و همچنین در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از نام شیعیان، در روایت دیگری، مرحوم شیخ مفید (قدس سره)، از عبد اللَّه بن فضل هاشمی روایت نموده است: در محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، که مفضل بن عمر وارد شد. پس همینکه چشم حضرت به او افتاد، خوشحال شدند، و خندیدند، و سپس فرمودند:
«إِلَیَّ یَا مُفَضَّلُ! فَوَ رَبِّی إِنِّی لَأُحِبُّکَ وَ أُحِبُّ مَنْ یُحِبُّکَ، یَا مُفَضَّلُ! لَوْ عَرَفَ جَمِیعُ أَصْحَابِی مَا تَعْرِفُ، مَا اخْتَلَفَ اثْنَانِ.»
(ای مفضل! نزد من بیا، قسم به پروردگارم، همانا تو را دوست دارم، و کسیکه تو را دوست داشته باشد را هم دوست دارم. ای مفضل! اگر همهٔ اصحاب من، آنچه تو میدانی را میدانستند، دو نفر با هم اختلاف پیدا نمیکردند.)
لذا مفضل به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! همانا گمان میکنم مرا در جایگاهی غیر از آن جایگاهی که در آن میباشم، قرار دادید. و مرا بالا بردید. حضرت فرمودند: نه، بلکه تو را در همان مقامی که خداوند تو را در آن قرار داده، قرار دادم. پس در این هنگام مفضل به حضرت عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! منزلت جابر بن یزیددر نزد شما چگونه است؟ حضرت فرمودند: منزلت سلمان نسبت به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را نزد من دارد. مفضل سؤال کرد: پس منزلت داوود بن کثیر رقّیّ در پیشگاه شما چگونه است؟ حضرت فرمودند: به منزلهٔ مقداد نسبت به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)میباشد. آنگاه حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)به من - یعنی عبد اللَّه بن فضل هاشمی - توجه نمودند، و فرمودند:
«یَا عَبْدَ اللَّهِ بْنَ الْفَضْلِ! إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی خَلَقَنَا مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ، وَ صَنَعَنَا بِرَحْمَتِهِ، وَ خَلَقَ أَرْوَاحَکُمْ مِنَّا فَنَحْنُ نَحِنُّ إِلَیْکُمْ، وَ أَنْتُمْ تَحِنَّونَ إِلَیْنَا، وَ اللَّهِ لَوْ جَهَدَ أَهْلُ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ أَنْ یَزِیدُوا فِی شِیعَتِنَا رَجُلاً أَوْ یَنْقُصُوا مِنْهُمْ رَجُلاً، مَا قَدَرُوا عَلَی ذَلِکَ، وَ إِنَّهُمْ لَمَکْتُوبُونَ عِنْدَنَا بِأَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ وَ عَشَائِرِهِمْ وَ أَنْسَابِهِمْ. یَا عَبْدَ اللَّهِ بْنَ الْفَضْلِ! وَ لَوْ شِئْتَ لَأَرَیْتُکَ اسْمَکَ فِی صَحِیفَتِنَا.»
(ای عبد اللَّه بن فضل! همانا خداوند تبارک و تعالی ما اهل بیت را از نور عظمت خود خلق نموده، و ما را به رحمت خود سرشته است. و ارواح شما شیعیان را از ما آفریده است. پس ما به شما مایل هستیم، و شما نیز به ما علاقمند هستید. به خدا سوگند اگر همهٔ اهل مشرق تا مغرب بکوشند، که یک نفر به شیعیان ما زیاد نمایند، یا یک نفر از آنها کم کنند، نمیتوانند. همانا نام آنها، و نام پدرانشان، و قبیلهٔ آنها، و نسبهای آنها، در نزد ما اهل بیت نوشته شده است. ای عبد اللّه بن فضل! اگر دوست داشته باشی نام تو را در کتابی که نام شیعیان ما در آن است را به تو نشان بدهم.)
عبد اللَّه بن فضل هاشمی میگوید: سپس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، از اطرافیان خود کتابی را خواستند، و آن را گشودند، پس در آن کتاب، صفحات سفیدی را دیدم، که اثری از کتابت در آن نبود. لذا عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! من در این کتاب اثری از نوشته نمیبینم. پس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)با دست مبارک خود بر روی آنکشیدند، از این رو به برکت دست مبارک حضرت، در آن کتاب، نوشتههائی را دیدم. و در پایین آن، نام خود را مشاهده کردم. لذا برای خداوند به سجده رفتم، و شکر نمودم.(1)
1) . اختصاص مفید، ص216؛ عنه البحار، ج47، ص395؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص35.
مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)روایت نموده، ابو بصیر گفته است: وارد مدینه شدم، در حالیکه کنیزم نیز همراه من بود. پس در این هنگام با او همبستر شدم، و بعد برای رفتن به حمام از خانه خارج شدم. ولی در بین راه، برخی از دوستانم که شیعه بودند را دیدم، که به خانهٔ حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)میرفتند. پس از آنجائیکه میترسیدم آنها بروند، و من نتوانم با آنها خدمت حضرت برسم، من هم با ایشان همراه شدم، و به طرف خانهٔ حضرت رفتم، تا اینکه با آنها وارد خانه شدم. ولی همینکه مقابل حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رسیدم، ایشان نگاهی به من کردند، و بعد به من فرمودند:
«یَا أَبَا بَصِیرٍ! أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ بُیُوتَ الْأَنْبِیَاءِ وَ أَوْلَادِ الْأَنْبِیَاءِ، لَا یَدْخُلُهَا الْجُنُبُ؟»
(ای ابا بصیر! مگر نمیدانی که همانا جنب نباید وارد خانهٔ انبیاء و اولاد انبیاء شود؟)
پس در این هنگام خجالت کشیدم، و عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! همانا در بین راه دوستانمان را ملاقات نمودم، که قصد داشتند خدمت شما برسند، پس ترسیدم نتوانم با آنها خدمت شما برسم، و دیگر هرگز چنین کاری را نخواهم نمود.(1)
و همچنین در اینباره مرحوم محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)نقل کرده: که ابو بصیر گفته است: بر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)وارد شدم، در حالیکه مایل بودم، ایشان چونان پدر بزرگوارشان، أبو جعفر، حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)، نشانهو علامتی بر اثبات امامت خود، به من نشان دهند. از این رو هنگامیکه محضر ایشان رسیدم، ایشان به من فرمودند:
«يَا أَبَا مُحَمَّدٍ! مَا كَانَ لَكَ فِيمَا كُنْتَ فِيهِ شُغُلٌ؟! تَدْخُلُ عَلَى إِمَامِكَ وَ أَنْتَ جُنُبٌ؟!»
(ای ابا محمّد! تو را چه شده که چنین کاری کردی؟! در حالیکه جنب هستی نزد امامت میآیی؟!)
1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص226؛ عنه البحار، ج47، ص129.
ابو بصیر گفته است: در این هنگام خدمت حضرت عرض کردم: فدای شما شوم! این کار را انجام ندادم، مگر از روی عمد. حضرت فرمودند: مگر به امامت من ایمان نداری؟ عرض کردم: بله ولی میخواستم اطمینان قلبی پیدا کنم. حضرت فرمودند: ای ابا محمّد! برخیز، و غسل نما. ابو بصیر در ادامه میگوید: غسل نمودم، و دوباره خدمت حضرت بازگشتم، و در این هنگام، به این صورت یقین پیدا کردم، که ایشان امام میباشند.(1)
مرحوم محمّد بن حسن صفار (قدس سره)، از سلیمان بن خالد روایت نموده است: من و أبو عبد اللَّه بلخی، همراه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، در حال حرکت بودیم، تا اینکه به نخل خرمای خشک شدهای رسیدیم. پس در آن هنگام حضرت خطاب به آن نخل فرمودند:«أَیَّتُهَا النَّخْلَةُ السَّامِعَةُ الْمُطِیعَةُ لِرَبِّهَا، أَطْعِمِینَا فِیْمَا جَعَلَ اللَّهُ فِیکِ. قَالَ: فَتَسَاقَطَ عَلَیْنَا رُطَبٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ، فَأَکَلْنَا حَتَّی تَضَلَّعْنَا. فَقَالَ الْبَلْخِیُّ: جُعِلْتُ فِدَاکَ! سُنَّةٌ فِیکُمْ کَسُنَّةِ مَرْیَمَ.»(2)
(ای نخل خرمائی که شنوا و مطیع پروردگارت هستی، ما را از آنچه خداوند در تو قرار داده اطعام کن. راوی گفت: پس به ناگاه از آن نخل، خرماهائی که رنگهای مختلفی داشت، برای ما فروریخت، و ما از آنها تناول نمودیم، تا سیر شدیم. پس مرد بلخی عرض کرد: فدای شما شوم! کار و سیرهای که در شما میباشد، مثل کار و سیره مریم است.)
دربارهٔ سبز شدن درخت خشکیده به اعجاز امام صادق(علیه السلام)، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، در روایت دیگری، از مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)، از داوود نیلی روایت کرده است: با حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به زیارت خانهٔ خدا میرفتم، پس همینکه نزدیک ظهر شد، حضرت به من فرمودند: ای داوود! از راه به کناری برو، تا آمادهٔ نماز شویم. عرض کردم: فدای شما شوم! آیا ما در سرزمین خشکی نیستیم، که آب در آن وجود ندارد؟ حضرت به من فرمودند: تو چه کار به خشکی زمین داری. داوود نیلی میگوید: پس سکوت کردم، و با هم از راه خارج شدیم، و در زمین خشک، و بدون آبی فرود آمدیم.
«فَرَکَضَهَا بِرِجْلِهِ، فَنَبَعَ لَنَا عَیْنُ مَاءٍ یَسِیبُ کَأَنَّهُ قِطَعُ الثَّلْجِ، فَتَوَضَّأَ وَ تَوَضَّیْتُ.»
(پس حضرت امام صادق(علیه السلام)با پای خود به زمین زدند، به ناگاه برای ما چشمهٔ آبی مثل یخ جاری نمودند، پس حضرت وضو گرفتند، و من نیز وضو گرفتم.)سپس آن عباداتی که بر ما واجب بود را انجام دادیم. و بعد از آن، هنگامیکه میخواستیم به مسیر خود ادامه دهیم، حضرت امام صادق(علیه السلام)متوجهٔ یک شاخهٔ خرما شدند، پس حضرت به من فرمودند: ای داوود! دوست داری تو را از این شاخه، با خرما اطعام کنم؟ عرض کردم: بله. داوود نیلی در ادامه میگوید:
«فَضَرَبَ بِیَدِهِ إِلَی الْجِذْعِ، فَهَزَّهُ، فَاخْضَرَّ مِنْ أَسْفَلِهِ إِلَی أَعْلَاهُ، قَالَ: ثُمَّ اجْتَذَبَهُ الثَّانِیَةَ، فَأَطْعَمَنَا اثْنَیْنِ وَ ثَلَاثِینَ نَوْعاً مِنْ أَنْوَاعِ الرُّطَبِ، ثُمَّ مَسَحَ بِیَدِهِ عَلَیْهِ، فَقَالَ: عُدْ نَخِلاً بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَی، قَالَ: فَعَادَ کَسِیرتِهِ الْأُوْلَی.»(1)
(ناگاه حضرت صادق(علیه السلام)با دست خود به آن شاخهٔ خرما زدند، و آن را تکانی دادند، پس به ناگاه از پایین تا بالای آن سبز شد. داوود میگوید: سپس برای مرتبه دوّم آن را حرکت دادند، پس [با آن شاخهٔ خشکیدهای که سبز شده بود] ما را با سی و دو نوع
1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص241؛ عنه البحار، ج47، ص139؛ دلائل الإمامة، ص143؛ مدینة معاجز، ج5، ص457.
از انواع خرماها اطعام فرمودند، سپس دست خود را بر آن کشیدند، و فرمودند: به اذن خداوند متعال خشک شو، داوود میگوید: پس مانند حالت اوّلش شد.)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم محمّد بن جریر طبری امامی آملی (قدس سره)روایت نموده: مفضّل بن عمر نقل کرده است: در خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، در حالیکه حضرت سوار مرکب بودند، و من نیز همراه ایشان راه میرفتم. پس در آن زمان ما از کنار عبد اللّه بن حسن، در حالیکه او هم سوار مرکبش بود، عبور کردیم. ولی هنگامیکه نگاهش به ما افتاد، شلاق کشید، که با آن، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را بزند.«فَأَوْمَأَ إِلَیْهَا الصَّادِقُ(علیه السلام)فَجَفَّتْ یَمِینُهُ وَ الْمِقْرَعَةُ فِیهَا، فَقَالَ لَهُ: یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ! بِالرَّحِمِ إِلَّا عَفَوْتَ عَنِّی، فَأَوْمَأَ إِلَیْهِ بِیَدِهِ، فَرَجَعَتْ یَدُهُ.»
(پس حضرت صادق(علیه السلام)به او اشارهای کردند، و دست راستش، در حالیکه در آن شلاق بود، خشک شد. در این هنگام عبد اللّه بن حسن به حضرت عرض نمود: ای أبا عبد اللَّه! قسم به آن خویشاوندی که بین ما است، مرا ببخش. از این رو حضرت با دست مبارکشان به او اشاره کردند، و دست او به حال خودش برگشت.)
سپس در حالیکه مارمولک بزرگی از کنار ما عبور میکرد، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به من نگاه کردند، و فرمودند: ای مفضل! مردم دربارهٔ این مارمولک چه چیزی میگویند؟ عرض کردم: مردم میگویند:
«إِنَّهَا حَمَلَتِ الْمَاءَ، فَأَطْفَأَتْ نَارَ إِبْرَاهِیمَ(علیه السلام)، فَتَبَسَّمَ، ثُمَّ قَالَ: یَا مُفَضَّلُ! وَ لَکِنْ هَذَا عَبْدُ اللَّهِ وَ وُلْدُهُ وَ إِنَّمَا یَرِقُّ النَّاسُ عَلَیْهِمْ لِمَا مَسَّهُمْ مِنَ الْوِلَادَةِ وَ الرَّحِمِ.»(1)
1) . دلائل الإمامة، ص145؛ عنه البحار، ج62، ص299؛ و المدینة معاجز، ج5، ص458.
(همانا اینها آب بردند، تا آتش ابراهیم(علیه السلام)را خاموش کنند. پس حضرت لبخندی زدند، سپس فرمودند: ای مفضل! ولی این عبد اللَّه، و فرزندان او است، که مردم به سبب خویشاوندی و ولادت از [پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)] برای آنها دلسوزی مینمایند.)
همانگونه که از فرمایش مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در توضیح این روایت شریف نیز دانسته میشود.(1)به نظر میرسد مقصود حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در پایان این روایت این باشد، که این مارمولک، با وجود اینکه حیوان میباشد، معرفتش نسبت به حجّتخداوند متعال بیشتر از امثال عبد اللّه میباشد. چرا که این حیوان برای حفظ جان حضرت ابراهیم(علیه السلام)نهایت کوشش خود را کرد، و از ایشان فاع نمود. امّا عبد اللّه، و فرزندانش با اینکه با ما خویشاوند، و از نسل رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)هستیم، با من اینچنین رفتار میکنند. و حال آنکه اگر مردم به آنها توجه میکنند، و به آنها احترام میگذارند، به خاطر همین قرابت و خویشاوندی است، که با اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)دارند.
به هر ترتیب، عبد اللّه بن حسن، همان شخصی است، که در زمان حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)ادعای امامت نمود. چنانچه مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از کلبی نسابه، در روایتی که مشتمل بر معجزهای از حضرت صادق(علیه السلام)میباشد، نقل نموده است: روزی وارد مدینه شدم، در حالیکه چیزی دربارهٔ اعتقادات مذهب شیعه نمیدانستم. پس به مسجد رفتم، و در آنجا با گروهی از قریش برخورد کردم. و به آنها گفتم:
«در مورد عالمِ اهل بیتِ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)به من خبر دهید؟»
پس آنها گفتند: عالمِ اهل بیتِ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)هماکنون عبد اللَّه بن حسن است. از این رو به خانهٔ او رفتم، و اجازهٔ ورود خواستم. پس شخصی نزد من آمد، که گمان کردم غلام او میباشد. به او گفتم: از مولایت برای من اجازهٔ ورود بگیر. لذا داخل خانه رفت، و بعد از خانه خارج شد، و به من گفت: داخل شو.
1) . بحارالانوار، ج62، ص230.
وقتی داخل خانه شدم، پیرمردی را دیدم، که با جدیّت مشغول عبادت میباشد. پس به او سلام کردم، او نیز به من گفت: تو چه کسی هستید؟ گفتم: من کلبی نسابه هستم. گفت: چه کاری داری؟ گفتم: آمدهام از شما سؤال نمایم. گفت: آیا با پسرم محمّد برخورد نکردی؟ گفتم: اوّل نزد شما آمدم. گفت: سؤال کن.
گفتم: مرا آگاه کنید، از وظیفهٔ شرعی مردی که به زن خود گفته است: تو را به اندازهٔ ستارههای آسمان طلاق دادم. به من گفت: به شمارهٔ رأس الجوزاء از او جدا میشود - یعنی از آن جائیکهجوزا برج سوّم سال میباشد، با این حرف آن مرد، سه طلاق واقع میگردد - و بقیهٔ ستارهها برای او گناه، و عقوبت خواهد بود.
با خودم گفتم: این سؤال اوّل، که او نتوانست پاسخ آن را بهدرستی بگوید. به او گفتم: شیخ دربارهٔ مسح کشیدن بر روی کفش، چه میگوید؟ گفت: همانا جمعی از مردم صالح، بر روی کفش مسح کشیدهاند، ولی ما اهل بیت بر روی کفش مسح نمیکشیم.
با خودم گفتم: این دوّمین سؤال، که نتوانست پاسخ بدهد. به او گفتم: دربارهٔ خوردن مار آبی چه میفرمائید، آیا خوردن آن حلال است، یا حرام میباشد؟ گفت: حلال است، ولی ما اهل بیت از خوردن آن صرف نظر کردیم.
با خودم گفتم: این سوّمین سؤال، که از او نمودم، ولی پاسخ صحیح نداد. به او گفتم: دربارهٔ آشامیدن نبیذ - یعنی شرابی که از انگور، و خرما، و گندم، و جو مهیا میشود - چه میفرمائید؟ گفت: حلال میباشد، ولی ما اهل بیت نمیآشامیم. پس با شنیدن این پاسخ، برخاستم، و از نزد او رفتم، در حالیکه با خودم میگفتم: این گروه، به اهل بیت نبوّت(علیهم السلام)دروغ میبندند.
پس دو مرتبه وارد مسجد شدم، و گروهی از قریش، و جمعیکه از قریش نبودند را دیدم، و به آنها سلام کردم، سپس به آنها گفتم: أعلم اهل بیت(علیهم السلام)چه کسی است؟ گفتند: عبد اللَّه بن حسن میباشد. به آنها گفتم: همانا نزد او رفتم، ولی چیزی از علم و دانش نزد او نیافتم. در این هنگام یک نفر از بین آنها سرش را بلند کرد، و گفت:
«نزد جعفر بن محمّد(علیه السلام)برو، چرا که ایشان، أعلم از همهٔ اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) میباشند.»
در این هنگام، یکی از حاضرین، آن مرد را سرزنش کرد. لذا با خودم گفتم: همانا این مردم به جهت حسادتی که دارند، از اوّل، مرا به نزد آن حضرت راهنمائی نکردند. از این رو به آن مرد گفتم: وای به حال تو، من از همان ابتدای امر منظورم آن حضرت بود. بعد از نزد آنها رفتم، تا آنکه به در خانهٔ حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رسیدم، وقتی در خانهٔ حضرت را زدم، غلام ایشان بیرون آمد، و بدون اینکه من صحبتی نمایم، و خود را معرفی کنم، به من گفت:«ادْخُلْ، یَا أَخَا کَلْبٍ! فَوَ اللَّهِ لَقَدْ أَدْهَشَنِی فَدَخَلْتُ وَ أَنَا مُضْطَرِبٌ.»
(ای برادر کلبی! داخل شو. پس به خدا قسم [از شنیدن این سخن غلام، که بدون هیچ پیش زمینهای از نام من آگاهی داشت،] هراسان شدم، و در حالیکه اضطراب داشتم، داخل خانه شدم.)
و دیدم پیرمردی روی جایگاه نماز خود، بدون تکیهگاه، و زیراندازی نشسته است. بعد از آنکه به حضرت سلام کردم، ایشان شروع به سخن گفتن با من نمودند، و به من فرمودند: تو چه کسی هستی؟ با خودم گفتم: سبحان اللَّه! غلام ایشان، بر در خانه، به من گفت: داخل شو، ای برادر کلبی! ولی مولای او از من سؤال میکند، تو چه کسی هستی؟ به ایشان عرض کردم: من کلبی نسابه هستم. پس در این هنگام با دست خود بر پیشانی مبارکشان زدند، و فرمودند:
«کَذَبَ الْعَادِلُونَ بِاللَّهِ وَ ضَلُّوا ضَلالاً بَعِیداً وَ خَسِرُوا خُسْراناً مُبِیناً، یَا أَخَا کَلْبٍ! إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ: (وَ عاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحابَ الرَّسِّ وَ قُرُوناً بَیْنَ ذلِکَ کَثِیراً(1)) أَ فَتَنْسُبُهَا أَنْتَ؟»
(دروغ گفتند کسانیکه برای خداوند شریکی گرفتند، و به گمراهی دوری افتادند، و زیان آشکاری نمودند، ای برادر کلبی! همانا خداوند عزّ و جلّ میفرماید: «و [نیز] قوم عاد و ثمود و اصحابِ رَسّ و ملّتهایِ زیادی بین این نسلها را [هلاک
1) . سورهٔ فرقان، آیهٔ 38.
کردیم].» [تو که خود را عالم به علم انساب میدانی]، میتوانی نسب آنها را بیان کنی؟)
عرض کردم: نه، جانم فدای شما! حضرت به من فرمودند: میتوانی نسب خودت را بیان کنی؟ عرض کردم: بله، من فلان پسر فلان فرزند فلان هستم، و تا چندین پشت بالا رفتم. پس به من فرمودند: توقف کن، وای بر تو، اینچنین که گفتی درست نیست. میدانی فلان پسر فلان کیست؟ عرض کردم: بله، او، فلان فرزند فلان شخص میباشد.حضرت به من فرمودند: همانا فلان فرزندِ فلان پسر فلان، چوپان کُردی بوده است. و بهدرستیکه آن چوپان کُرد، در کوههایی که متعلق به آل فلان بود، چوپانی میکرد. پس در آن هنگام او، نزد فلانه، زنِ فلان مرد، که اهل آن کوهستان بود، و در آن کوه چوپانی میکرد، رفت. و او را با مقداری غذا اطعام نمود، و بعد با او همبستر شد، سپس از آن زن، فلان شخص متولد شد. و فلان بن فلان، که یکی از اجداد تو است، فرزند فلانه زن، و فلان بن فلان - یعنی آن چوپان کُرد - میباشد. سپس حضرت فرمودند:
«أَ تَعْرِفُ هَذِهِ الْأَسَامِیَ؟ قُلْتُ: لَا وَ اللَّهِ، جُعِلْتُ فِدَاکَ! فَإِنْ رَأَیْتَ أَنْ تَکُفَّ عَنْ هَذَا فَعَلْتَ، فَقَالَ: إِنَّمَا قُلْتَ، فَقُلْتُ.»
(آیا این اسامی را میشناختی؟ عرض کردم: نه، به خدا سوگند، فدای شما شوم! اگر صلاح میدانید از گفتگو دربارهٔ این موضوع خودداری کنیم. فرمودند: همانا تو گفتی [من از علم انساب آگاهی دارم]، پس من نیز چنین گفتم.)
عرض کردم: همانا من دیگر این سخن را نمیگویم، حضرت فرمودند: من نیز دیگر در اینباره چیزی نمیگویم. اکنون آن چیزی را که به خاطر آن آمدهای را سؤال کن. به حضرت عرض کردم: مرا از حکم مردی که به زن خود گفته: تو را به تعداد ستارههای آسمان طلاق دادم، باخبر نمائید؟ حضرت فرمودند: مگر سورهٔ طلاق را نخواندهای؟ عرض کردم: بله، فرمودند: پس آن را بخوان، لذا من خواندم:
(فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ(1))
«زنان را وقتیکه میتوانند عدّه نگاه دارند، طلاق دهید. و زمان عدّه را (مدّت سه پاکی) بشمارید.»
بعد [بدون آنکه من حرفی دربارهٔ عبد اللَّه بن حسن، و رفتن خود نزد او، و سؤال نمودن از او، و پاسخ او بزنم] حضرت به من فرمودند: آیا در این آیه، ستارههای آسمان هست؟ عرض کردم:نه. در ادامه عرض کردم: پس مردی که به زن خود بگوید: تو را سه بار طلاق دادم، چه حکمی دارد؟ حضرت فرمودند: به کتاب خداوند، و سنّت پیامبرش(صلی الله علیه و آله و سلم)برمیگردد (یعنی یک طلاق به حساب میآید). بعد حضرت فرمودند: طلاق صحیح نیست، مگر در ایّام پاکی زن، و در صورتیکه شوهرش با او نزدیکی نکرده باشد، و هنگام طلاق نیز دو شاهد عادل وجود داشته باشد.
در این هنگام با خودم گفتم: این سؤال اوّل، که پاسخ آن را صحیح فرمودند. سپس حضرت فرمودند: سؤال کن. عرض کردم: دربارهٔ مسح کشیدن روی کفش چه میفرمائید؟ پس لبخندی زدند، و بعد فرمودند: هنگامیکه روز قیامت میشود، خداوند هر چیزی را به اصلش برمیگرداند، و چرم کفش را نیز به گوسفند برمیگرداند، در آن زمان افرادی که بر روی کفش مسح کشیدهاند، خواهند دید وضوی آنها کجا میرود (یعنی کسانیکه روی پوست پای خود مسح کشیدهاند، اثر آن بر اعضایشان باقی میماند. ولی افرادیکه بر روی کفش مسح کشیدهاند، اثری از آن باقی نخواهد ماند، چرا که چرم کفش، به گوسفند ملحق خواهد شد).
با خودم گفتم: این دوّمین سؤال، که جوابش را صحیح فرمودند. سپس حضرت به من توجه نمودند، و فرمودند: سؤال نما. عرض کردم: مرا از حکم خوردن مار آبی، آگاه فرمائید؟ حضرت فرمودند: همانا خداوند عزّ و جلّ گروهی از بنی اسرائیل را مسخ فرمود، پس هر کدام از آنها که وارد دریا شدند، تبدیل به مار آبی، و مارماهی، و ماهی بدون فلس و غیر اینها شدند. و هر کدام از آنها که وارد صحرا شدند، میمون، و خوک، و موش صحرایی، و سوسمار، و به شکلهای دیگر درآمدند.
1) . سورهٔ طلاق، آیهٔ1.
به خودم گفتم: این هم سؤال سوّم، که درست پاسخ دادند. سپس حضرت به طرف من التفات نمودند، و فرمودند: سؤال نما، و برخیز. عرض کردم: دربارهٔ حکم خوردن نبیذ (آبی که خرما در آن بریزند) چه میفرمائید؟ حضرت فرمودند: حلال است. عرض کردم: همانا ما شراب میگیریم، و در آن روغن زیتون، و چیزهای دیگری میریزیم، و آن را میآشامیم. حضرت فرمودند: أه، أه، آنکه شراب بد بو است. پس به حضرت عرض کردم: جان من فدای شما! پس مقصود شما چه نبیذ چه میباشد؟حضرت فرمودند: همانا اهل مدینه از تغییر نمودن طعم آب، و فاسد شدن مزاج خود به سبب آن، به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)شکایت نمودند، لذا آن حضرت، به مردم مدینه دستور دادند، که چند دانه خرما در آب بیندازند، و بعد آن را بنوشند. از این رو مردم مدینه، به خادم خود امر میکردند، یک مشت خرما، در مشک آب بریزند، و از آن میآشامید، و با آن وضو میگرفتند.
عرض کردم: تعداد خرماهائی که به دست میگرفتند، چند عدد بوده است؟ حضرت فرمودند: به اندازهٔ گنجایش یک مشت، عرض کردم: یک مشت میریختند، یا دو مشت؟ حضرت فرمودند: گاهی یک مشت، و گاهی دو مشت بوده است. عرض کردم: آن مشک چه مقدار گنجایش داشته است؟ حضرت فرمودند: بین چهل تا هشتاد رطل عراقی.(1)
سماعه، که راوی این حدیث میباشد، نقل کرده: کلبی نسابه گفته است: سپس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از جای خود حرکت کردند، و برخاستند. لذا من هم برخاستم، و از خانهٔ حضرت خارج شدم، در حالیکه من با یک دست خودم، بر روی دست دیگرم میزدم، و با خودم میگفتم: اگر چیزی باشد، در اینجا است. و کلبی نسابه همیشه با محبّت اهل بیت(علیهم السلام)، خداوند را پرستش میکرد، تا آنکه از دنیا رفت.(2)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب ارزشمند «بصائر الدرجات» نقل نموده: أبو اُسامه زید گفته است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به من فرمودند: ای زید! چند سال عمر کردهای؟ محضر حضرت عرض کردم: جانم فدای شما! فلان سال از عمر من گذشته است. حضرت فرمودند: ای أبو اُسامه! عبادت پروردگارت را تجدید کن، و توبه نما. دراین هنگام من گریهام گرفت. لذا حضرت به من فرمودند: ای زید! چرا گریه میکنی؟ عرض کردم: شما خبرِ از دنیا رفتن مرا دادید، به همین جهت گریهام گرفت. حضرت فرمودند:
«یَا زَیْدُ! أَبْشِرْ، فَإِنَّکَ مِنْ شِیعَتِنَا، وَ أَنْتَ فِی الْجَنَّةِ.»(1)
(ای زید! به تو بشارت میدهم که همانا تو از شیعیان ما، و اهل بهشت هستی.)
و در روایت دیگری، دربارهٔ آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از غیب، مرحوم صفار (قدس سره)در کتاب «بصائر الدرجات» ، از احمد بن محمّد بن ابی نصر روایت نموده است: مردی که اهل پل بابل بود، برای من گفته است: در روستائی بودم، که پیوسته مردی مرا اذیت میکرد. و دائم به من میگفت: ای رافضی! و به من دشنام میداد. مردم نیز به او لقبِ "قِرْدُ الْقَرْیَةِ؛ یعنی میمون روستا" داده بودند.
یک سال برای انجام اعمال حجّ رفتیم، و بر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)وارد شدم، در آن هنگام حضرت بدون مقدمه به من فرمودند: "قوفه ما نامت" که این جمله، به زبان نبطی، که زبان محلی ما بود، به معنی "میمون روستا مُرد" میباشد. از این رو به حضرت عرض کردم: فدای شما شوم! او چه زمانی از دنیا رفت؟! حضرت به من فرمودند: همین الآن.
راوی میگوید: پس آن روز، و ساعتی را که حضرت خبر مرگ او را به من دادند، نوشتم. پس وقتی در راه بازگشت از مراسم حجّ، به کوفه وارد شدم، در آنجا با برادرم برخورد کردم، و از او
1) . بصائر الدرجات، ج1، ص496؛ عنه البحار، ج47، ص77؛ دلائل الإمامة، ص133؛ عنه المدینة معاجز، ج5، ص362؛ با مقداری اضافات و مفصلتر در الخرائج و الجرائح، ج2، ص718؛ و مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص223.
دربارهٔ افراد روستا، که در طول این مدّت از دنیا رفته بودند، و کسانیکه هنوز زنده هستند، سؤال کردم. پس به من گفت:«قوفه ما نامت، وَ هِیَ بِالنَّبَطِیَّةِ: قِرْدُ الْقَرْیَةِ مَاتَ. فَقُلْتُ لَهُ: مَتَی؟ فَقَالَ لِی: یَوْمَ كَذَا، فِی وَقْتِ کَذَا، فَكَانَ فِی الْوَقْتِ الَّذِی أَخْبَرَنِی بِهِ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام).»(1)
(قوفه ما نامت، که به زبان نبطی یعنی: میمون روستا مُرده است. پس از او سؤال کردم: چه زمانی؟ به من گفت: فلان روز، و در فلان زمان. پس (دیدم زمان مرگ او) در همان وقتیکه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به من فرموده بودند، میباشد.)
و همچنین در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از زمان مرگ افراد، مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از حسین بن ابی العلاء نقل نموده است: در محضر حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)بودم، که مردی، یا غلام آن مرد، خدمت حضرت شرفیاب شد، و از رفتار، و بد اخلاقی همسرش شکایت نمود. حضرت فرمودند: با او نزد من بیا. پس وقتی با همسرش نزد حضرت آمد، امام جعفر صادق(علیه السلام)به آن زن فرمودند:
«مَا لِزَوْجِکِ یَشْکُوکِ؟»
(چرا شوهرت از تو شكايت مىكند؟)
آن زن به حضرت عرض کرد: خداوند با او چنین و چنان کند، يعنى خداوند او را بكشد. حضرت به آن زن فرمودند:
«إِنْ ثَبَتِّ عَلَی هَذَا، لَمْ تَعِیشِی إِلَّا یَسِیراً. قَالَتْ: مَا أُبَالِی أَنْ لَا أَرَهُ أَبَداً. فَقَالَ لَهُ: خُذْ بِیَدِ زَوْجَتِکَ فَلَیْسَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهَا إِلَّا ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ، فَلَمَّا کَانَ الْیَوْمُ الثَّالِثُ، دَخَلَ
1) . بصائر الدرجات، ج2، ص137؛ عنه البحار، ج47، ص81، و المدینة المعاجز، ج5، ص410؛ با اندکی اختلاف در الثاقب فی المناقب، ص413؛ و دلائل الإمامة، ص137.
عَلَیْهِ الرَّجُلُ، فَقَالَ(علیه السلام): مَا فَعَلَتْ زَوْجَتُکَ؟ قَالَ: قَدْ وَ اللَّهِ دَفَنْتُهَا السَّاعَةَ. قُلْتُ: مَا کَانَ حَالُهَا؟ قَالَ: کَانَتْ مُعْتَدِیَةً، فَبَتَرَ اللَّهُ عُمُرَهَا، وَ أَرَاحَهُ مِنْهَا.»(1)
(اگر بر همین حال باقی بمانی، بیش از مدّت اندکی زنده نخواهی ماند. آن زن عرض کرد: ترسى ندارم، كه هرگز او را نبينم. حضرت به شوهر آن زن فرمودند: دست همسرت را بگیر [و برو، او زیاد زنده نخواهد ماند]، بین تو و همسرت بیشتر از سه روز باقی نمانده است. پس چون روز سوّم فرارسید، آن مرد بر حضرت وارد شد. در این هنگام حضرت به او فرمودند: همسرت چه میکند؟ عرض کرد: همانا به خدا قسم هماكنون او را دفن نمودم. راوى مىگويد: به حضرت عرض کردم: حال آن زن چگونه بود؟ حضرت فرمودند: آن زن ظالم بود، از این رو خداوند عُمر او را قطع کرد، و اين مرد را از دست آن زن راحت نمود.)
مرحوم شیخ مفید (قدس سره)در کتاب «اختصاص»، از عروة بن موسی جعفی روایت کرده است: روزی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، در حالیکه ما در محضر ایشان مشغول گفتگو بودیم، به ما فرمودند:
«الْیَوْمَ انْفَقَأَتْ عَیْنُ هِشَامِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِکِ فِی قَبْرِهِ، قُلْنَا: وَ مَتَی مَاتَ؟ فَقَالَ: الْیَوْمُ الثَّالِثُ. فَحَسَبْنَا مَوْتَهُ، وَ سَأَلْنَا عَنْ ذَلِکَ، فَکَانَ کَذَلِکَ.»(2)
(امروز چشمهای هشام بن عبد الملک در قبرش ترکید. عرض کردیم: چه وقت مرده است؟ حضرت فرمودند: امروز سه روز است. پس ما زمان مرگ او را حسابکردیم، و بعد از زمان مرگ او سؤال کردیم، پس دیدیم زمان مرگ او، همان زمانی میباشد، که امام فرموده بودند.)
1) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص611؛ عنه البحار، ج47، ص97؛ دلائل الإمامة، ص130، عنه المدینة المعاجز، ج5، ص445؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص224.
2) . اختصاص مفید، ص315؛ عنه البحار، ج26، ص152؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص20؛ و با اختلاف اندکی در بصائر الدرجات، ج2، ص262؛ و مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص226؛ و إعلام الوری، ص280؛ عنهما البحار، ج47، ص151.
در روایات، آگاهی از زمان مرگ افراد، از مصادیق علم مَنَایا و بَلایا میباشد. و معنای این علم، آگاهی اهل بیت نبوّت(علیهم السلام)، از رخدادهایی است، که برای افراد، در آینده روی میدهد. این اتفاقها در علم منایا، در مورد مرگ، و چگونگی، و زمان آن میباشد. و در علم بلایا، دربارهٔ حوادث و گرفتاریهای افراد است. به عبارت دیگر، منایا، جمع منیّه، و به معنای مرگومیر است. و بلایا، جمع بلیّه، و به معنی رنجها و گرفتاریها میباشد. و ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)این علم را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)آموختهاند. چنانچه مرحوم شیخ مفید (قدس سره)از اصبغ بن نباته نقل کرده است: شنیدم حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)میفرمودند:
«إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)عَلَّمَنِی أَلْفَ بَابٍ مِنَ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ مِمَّا کَانَ وَ مِمَّا هُوَ کَائِنٌ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ، کُلُّ بَابٍ مِنْهَا، یَفْتَحُ أَلْفَ بَابٍ، فَذَلِکَ أَلْفُ أَلْفِ بَابٍ، حَتَّی عَلِمْتُ عِلْمَ الْمَنَایَا، وَ الْبَلَایَا، وَ فَصْلَ الْخِطابِ.»(1)
(همانا رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)به من هزار درب از حلال و حرام، از آنچه قبلاً بوده، و آنچه تا روز قیامت خواهد آمد، آموختند. که از هر درب، هزار درب گشوده میشد، که آنها میشود هزار هزار درب، تا آنجا که من از علم منایا و بلایا، و جدا نمودن حقّ از باطل آگاه شدم.)
و همچنین در کتاب «بصائر الدرجات»، از جناب سلمان فارسی(علیه السلام)نقل شده است: شنیدم حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)میفرمودند:
«عِنْدِی عِلْمُ الْمَنَایَا وَ الْبَلَایَا وَ الْوَصَایَا وَ الْأَنْسَابِ وَ الْأَسْبَابِ وَ فَصْلُ الْخِطَابِ وَ مَوْلِدُ الْإِسْلَامِ وَ مَوْلِدُ الْكُفْرِ أَنَا صَاحِبُ الْمِیسَمِ وَ أَنَا الْفَارُوقُ الْأَکْبَرُ وَ أَنَا صَاحِبُ الْكَرَّاتِ وَ دَوْلَةِ الدُّوَلِ فَسَلُونِی عَمَّا یَكُونُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ.»(2)
(نزد من علم منایا، و بلایا، و وصایای پیامبر، و علم انساب، و اسباب، و جدا نمودن حقّ از باطل، و مکان تولد اسلام و کفر میباشد. من صاحب وسیلۀ علامت گذاری، و تمیز دهندهٔ اعظم، و پیروز در حملههای جنگی، و صاحب دولت دولتها هستم. پس از من راجع به آنچه تا قیامت پیش میآید، سؤال کنید.)
علم منایا و بلایا از کتاب جفر گرفته شده است. چنانچه شیخ أقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره)، در ضمن روایتی از سَدیر صَیْرَفی، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نقل کرده است:
«نَظَرْتُ فِی کِتَابِ اَلْجَفْرِ صَبِیحَةَ هَذَا اَلْیَوْمِ، وَ هُوَ اَلْکِتَابُ اَلْمُشْتَمِلُ عَلَی عِلْمِ اَلْمَنَایَا وَ اَلْبَلاَیَا وَ الرَّزَایَا، وَ عِلْمِ مَا کَانَ وَ مَا یَکُونُ إِلَی یَوْمِ اَلْقِیمَةِ، اَلَّذِی خَصَّ اَللَّهُ بِهِ مُحَمَّداً(صلی الله علیه و آله و سلم)وَ اَلْأَئِمَّهَ مِنْ بَعْدِهِ(علیهم السلام).»(1)
(صبح امروز در کتاب جفر مینگریستم، و آن کتابی است که مشتمل بر علم منایا و بلایا، و مصائب عظیمه، و آگاهی از آنچه بوده، و آنچه در آینده تا روز قیامت رخ میدهد وجود دارد. همان کتابی که خداوند متعال آن را به محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)و ائمّه بعد از او(علیهم السلام)اختصاص داده است.)
البته اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)، علم منایا و بلایا را به برخی از اصحاب و یاران نزدیک خود، که مورد اطمینان آن بزرگواران بودند نیز آموختند. و فی المثل جنابسلمان(علیه السلام)از این علم آگاهی کامل داشت. کما اینکه مرحوم شیخ مفید (قدس سره)روایت نموده است: حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند:
«فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی قَدْ أَمَرَنِی أَنْ أُطْلِعَهُ عَلَی عِلْمِ الْمَنَایَا وَ الْبَلَایَا وَ الْأَنْسَابِ وَ فَصْلِ الْخِطَابِ.»(2)
(پس همانا خداوند تبارک و تعالی مرا امر کرد که سلمان را از علم منایا و بلایا، و علم انساب، و فصل الخطاب آگاه کنم.)
مرحوم صفار (قدس سره)، در کتاب «بصائر الدرجات»، از فضل بن یسار روایت کرده است: محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، که نگاهم به یک جفت کبوتر افتاد، که نزد حضرت بودند. در این هنگام کبوتر نر، برای کبوتر ماده، بغبغو نمود. از این رو حضرت به من فرمودند: میدانی کبوتر نر چه میگوید؟ عرض کردم: نه. حضرت فرمودند، این کبوتر میگوید:
(یَا سَکَنِی وَ عِرْسِی! مَا خُلِقَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْکِ إِلَّا أَنْ یَکُونَ مَوْلَایَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ(علیهما السلام).»(1)
(ای همسرم! خداوند کسی را نزد من محبوبتر از تو نیافریده، مگر مولایم جعفر بن محمّد(علیهما السلام).)
و مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «مناقب» مرحوم ابن شهرآشوب (قدس سره)، در روایتی شبیه به این حدیت، نقل نموده است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در خانهٔ [شخصی به نام] مُغیث بودند، که ناگاه او دید حضرتمیخندند، لذا به امام عرض کرد: فدای شما شوم، نمیدانم خوشحالی و سرور من برای کدامیک بیشتر میباشد، از اینکه در خانهٔ من نشستهاید، یا از اینکه میخندید. حضرت فرمودند:
«إِنَّهُ هَدَرَ الْحَمَامُ الذَّكَرُ عَلَی الْأُنْثَی فَقَالَ: أَنْتِی سَكَنِی وَ عِرْسِی وَ الْجَالِسُ عَلَی الْفِرَاشِ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْكِ فَضَحِكْتُ مِنْ قَوْلِهِ.»(2)
(همانا این کبوتر نر، صدایش را برای ماده خود در گلو انداخته بود، و میگفت: تو همسر و عروس من هستی، امّا این شخصی که روی تشک نشسته است را از تو بیشتر دوست دارم، لذا از حرف او خندیدم.)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در ادامه این حدیث، از مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدس سره)نقل کرده است: و در روایت دیگری میگوید: کبوتر نر به ماده خود گفت:
«یَا سَكَنِی وَ عِرْسِی مَا خَلَقَ اللَّهُ خَلْقاً أَحَبَّ إِلَیَّ مِنْكِ وَ مَا حِرْصِی عَلَیْكِ هَذَا الْحِرْصُ إِلَّا طَمَعاً أَنْ یَرْزُقَنِیَ اللَّهُ وُلْداً مِنْكِ یُحِبُّونَ أَهْلَ الْبَیْتِ(علیهم السلام).»(1)
(ای همسر و عروس من! خداوند کسی را خلق نکرده، که بیشتر از تو، او را دوست داشته باشم، این علاقه شدید من به تو نیست، مگر به خاطر آنکه خداوند از تو فرزندانی به من روزی کند، که اهل بیت(علیهم السلام)را دوست داشته باشند.)
و همچنین دربارهٔ آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از زبان حیوانات، در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم صفار (قدس سره)و مرحوم شیخ مفید (قدس سره)، از بزنطی، از برخی از شیعیان نقل نموده است: به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، فاخته،(2)ورشان(3)و پرندهٔ راعبی(4)هدیه دادند. پس حضرت فرمودند:
1) . مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص217؛ عنه البحار، ج47، ص125؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص90.
2) . مرغی است خاکستری رنگ مطوق به طوق سیاه. به جهت آوازش آن را کوکو نیز گویند. (لغت نامهٔ دهخدا، ج2، ص2082).
3) . پرندهای که به فارسی به آن مرغ إلاهی میگویند،(لغت نامهٔ دهخدا، ج2، ص2671). نوعی کبوتر صحرایی تیره رنگ که بالای دمش سفید است.
4) . نوعی کبوتر که گویند لعن بر قاتلین امام حسین کند. (لغت نامهٔ دهخدا، ج1، ب2، ص1434).
«أَمَّا الْفَاخِتَهُ فَتَقُولُ: "فَقَدْتُکُمْ فَقَدْتُکُمْ"، فَافْقِدُوهَا قَبْلَ أَنْ تَفْقِدَکُمْ، فَأَمَرَ بِهَا، فَذُبِحَتْ. وَ أَمَّا الْوَرَشَانُ فَیَقُولُ: "قُدِّسْتُمْ قُدِّسْتُمْ"، فَوَهَبَهُ لِبَعْضِ أَصْحَابِهِ. وَ الطَّیْرُ الرَّاعِبِیُّ یَکُونُ عِنْدِی أُسَرُّ بِهِ.»(1)
(امّا فاخته میگوید: "شما را از بین بردم، شما را از بین بردم"، پس فاخته را از بین ببرید قبل از آنکه او شما را از بین ببرد. لذا حضرت امر فرمودند تا آن را ذبح کنند. و امّا ورشان میگوید: "شما را مقدّس کردند، شما را مقدّس کردند"، لذا آن را به یکی از اصحاب خود هدیه دادند. و [دربارهٔ کبوتر راعبی فرمودند:] وقتی پرنده راعبی نزد من است، با بودن آن خوشحال میشوم.)
همچنین در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از زبان پرندگان، در روایت دیگری، مرحوم صفار (قدس سره)، از بَیاع زُطی نقل نموده است: به همراه چند نفر در باغی که متعلق به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بود، قرار داشتیم، که گنجشکها شروع به خواندن نمودند، در این هنگام حضرت فرمودند: آیا میدانید چه میگویند؟ عرض کردیم: فدای شما شوم! نه، به خدا قسم ما نمیدانیم چه میگویند. حضرت فرمودند: آنها میگویند:«اللَّهُمَّ إِنَّا خَلْقٌ مِنْ خَلْقِکَ، لَا بُدَّ لَنَا مِنْ رِزْقِکَ، فَأَطْعِمْنَا وَ اسْقِنَا.»(2)
(خداوندا همانا ما آفریدهای از آفریدههای تو هستیم، ما ناچاریم از روزی تو بخوریم، پس ما را اطعام نما و سیراب کن.)
و همچنین دربارهٔ آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از زبان حیوانات، در روایت دیگری، از کتاب «بصائر الدرجات»، از عبد اللَّه بن فرقد نقل شده است: با حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)
به طرف مکه حرکت میکردیم، تا آنکه به سَرِف(1)
رسیدیم، که ناگاه کلاغی نزدیک ما آمد، و در مقابل حضرت شروع به غارغار نمودن کرد. در این هنگام حضرت فرمودند:
«مُتْ جُوعاً، مَا تَعْلَمُ شَیْئاً إِلَّا وَ نَحْنُ نَعْلَمُهُ إِلَّا أَنَّا أَعْلَمُ بِاللَّهِ مِنْکَ. فَقُلْنَا: هَلْ کَانَ فِی وَجْهِهِ شَیْءٌ؟ قَالَ: نَعَمْ، سَقَطَتْ نَاقَةٌ بِعَرَفَاتٍ.»(2)
(از گرسنگی بمیری، تو چیزی را نمیدانی مگر آنکه ما از آن آگاه هستیم، و جز اینکه ما از تو خدا شناستر میباشیم. پس عرض کردیم: آیا خبری داشت؟ حضرت فرمودند: بله، شتری در عرفات سقط شده است.)
و همچنین در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از زبان حیوانات، مرحوم محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)، از عمرو بن میثم، از برخی از شیعیان نقل کرده است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)با برخی از اصحاب خود، به طرف زمینی کشاورزی که متعلق به آن حضرت بود، میرفتند. ناگاه در زمانیکه آنان در حال رفتن بودند، گرگی به طرف حضرت آمد. وقتی غلامان حضرت دیدند آن گرگ به طرف ایشان میآید،امام صادق(علیه السلام)به آنها فرمودند: این گرگ را آزاد بگذارید، و به آن آسیبی نرسانید، که حاجتی دارد.
پس گرگ به حضرت نزدیک شد، تا آنکه دستهای خود را بر چهارپای امام گذاشت، و با این کار افسار حیوان را گرفت. و حضرت نیز سر خود را پایین آوردند، و گرگ با زبانی که کسی متوجه نمیشد، با حضرت گفتگو کرد. و امام نیز به همان زبان، جواب آن گرگ را دادند. و بعد گرگ با شتاب برگشت. پس اصحاب، خدمت ایشان عرض کردند: چیز عجیبی دیدیم، حضرت به آنها فرمودند:
«إِنَّهُ أَخْبَرَنِی أَنَّهُ خَلَّفَ زَوْجَتَهُ خَلْفَ هَذَا الْجَبَلِ فِی کَهْفٍ وَ قَدْ ضَرَبَهَا الطَّلْقُ وَ خَافَ عَلَیْهَا فَسَأَلَنِی الدُّعَاءَ لَهَا بِالْخَلَاصِ وَ أَنْ یَرْزُقَهُ اللَّهُ ذَکَراً یَکُونُ لَنَا وَلِیّاً وَ مُحِبّاً فَضَمِنْتُ لَهُ ذَلِکَ.»
(آن گرگ به من خبر داد که همانا جفتش را پشت این کوه، درون غاری گذاشته است، و هماکنون آن را درد زایمان گرفته، از این رو این گرگ برای جفت خود ترسیده، لذا از من درخواست نمود، تا برای خلاص شدن جفتش از سختی زایمان دعا کنم، و دعا کنم خداوند پسری که دوست و محب ما اهل بیت باشد، روزی آن کند. و من هم، این را برای او ضمانت کردم.)
راوی میگوید: بعد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)راه افتادند، و ما نیز با ایشان به سمت آن زمین کشاورزی حرکت میکردیم. که حضرت فرمودند:
«إِنَّ الذِّئْبَ قَدْ وُلِدَ لَهُ جِرْوُ ذَکَراً.»
(همانا هماکنون برای گرگ تولهٔ نری به دنیا آمد.)
راوی در ادامه میگوید: ما یک ماه در زمین کشاورزی حضرت، با ایشان ماندیم. سپس آن حضرت با اصحاب خود بازگشتند، که ناگاه در حال بازگشت، آن گرگ و جفت و تولهاش نزد حضرت آمدند، و برای ایشان زوزه کشیدند، حضرت نیز با زبان خودِ آنها جوابشان را دادند. واصحاب حضرت نیز آنها را دیدند، و دانستند که فرمایش حضرت، به آنان، دربارهٔ آن حیوان، درست بوده است. بعد حضرت به اصحاب خود فرمودند: آیا متوجه شدید آنها چه گفتند؟ اصحاب عرض نمودند: نه. امام فرمودند:
«کَانُوا یَدْعُونَ اللَّهَ لِی وَ لَکُمْ بِحُسْنِ الصَّحَابَةِ، وَ دَعَوْتُ لَهُمْ بِمِثْلِهِ، وَ أَمَرْتُهُمْ أَنْ لَا یُؤْذُوا لِی وَلِیّاً وَ لَا لِأَهْلِ بَیْتِی، فَضَمِنُوا لِی ذَلِکَ.»(1)
1) . دلائل الإمامة، ص119؛ عنه البحار، ج62، ص73؛ و المدینة المعاجز، ج5، ص427.
(آنها از خداوند برای من و شما، دوستی خوب و نیکوئی را خواستند، و من هم برای آنها همین دعا را نمودم، و به آنها امر نمودم، دوستان من و اهل بیت من را اذیت نکنند، و آنها نیز این امر را برای من ضمانت نمودند.)
و همچنین در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از زبان حیوانات، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «بصائر الدرجات» و «اختصاص» نقل کرده است: سلیمان بن خالد روایت نموده است: وقتی أبو عبد اللَّه بلخی و ما، در محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودیم. ناگهان آهویی را دیدیم که صدا مینمود، و دم خود را حرکت میداد. پس حضرت امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«أَفْعَلُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ.»
(ان شاء اللَّه انجام میدهم.)
راوی میگوید: سپس حضرت به طرف ما آمدند، و فرمودند: میدانید این آهو چه گفت؟ عرض کردیم: خداوند متعال، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، و فرزند پیامبر بهتر میدانند. حضرت صادق (علیه السلام)به ما فرمودند: همانا آن آهو نزد من آمد، و به من خبر داد، که برخی از اهالی شهر مدینه برای مادهٔ او، دامی قرار داده، و او را صید کرده، و گرفتهاند. در حالیکه آن ماده آهو، دو بچه دارد، که کوچک میباشند، و مستقل نشدهاند، و هنوز آن قدر بزرگ نشدهاند، که قدرت چریدن داشته باشند.
لذا آن آهو از من درخواست نمود، که از آنها بخواهم، آن ماده آهو را آزاد کنند. و بعد نزد من ضامن شد، که اگر صیادان فرصت دهند، تا ماده آهو برگردد، و بچههایش را شیر دهد، تا آن بچهها قوی شوند، و بتوانند خود به تنهائي بچرند، آن ماده آهو را نزد آنها برمیگرداند. حضرت در ادامه فرمودند: من آن آهو را به جهت انجام این کار قسم دادم، لذا آن آهو برای من قسم خورد، و گفت:
«بَرِئْتُ مِنْ وَلَایَتِکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنْ لَمْ أَفِ، وَ أَنَا فَاعِلٌ ذَلِکَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ. فَقَالَ الْبَلْخِیُّ: سُنَّةٌ فِیکُمْ، کَسُنَّةِ سُلَیْمَانَ(علیه السلام).»(1)
(از ولایت شما اهل بیت بیزار باشم، اگر به این شرط وفا نکنم، و ان شاء اللَّه من هم این کار را انجام خواهم داد. مرد بلخی گفت: این سنّتی در بین شما اهل بیت است، مثل سنّت سلیمان(علیه السلام).)
و در روایت دیگری، در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از غیب، مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از صفوان بن یحیی، از جابر نقل کرده است: در محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، که با حضرت به مردی برخورد کردیم، که بزغالهای را خوابانده بود، تا آن را ذبح نماید. ناگاه بزغاله صدایی کرد، لذا حضرت امام صادق(علیه السلام)فرمودند:
«كَمْ ثَمَنُ هَذَا اَلْجَدْیِ؟»
(قیمت این بزغاله چقدر است؟)
آن مرد عرض کرد: چهار درهم، پس حضرت از جیب خود چهار درهم بیرون آوردند، و به او دادند، و فرمودند: آزادش کن. جابر میگوید: پس حرکت کردیم، تا اینکه در بین راه به بازی برخورد کردیم، که به پرندهای حمله کرده بود، پس پرنده صدائی نمود. در این هنگام حضرت امامجعفر صادق(علیه السلام)به باز اشاره نمودند، لذا دست از آن پرنده برداشت. پس به حضرت عرض کردم: همانا از شما کارهای عجیبی دیدم. حضرت فرمودند:
«نَعَمْ، إِنَّ اَلْجَدْيَ لَمَّا أَضْجَعَهُ اَلرَّجُلُ لِيَذْبَحَهُ وَ بَصُرَ بِي، قَالَ: أَسْتَجِيرُ بِاللَّهِ وَ بِكُمْ أَهْلَ اَلْبَيْتِ مِمَّا يُرَادُ بِي. وَ كَذَلِكَ قَالَتِ اَلدُّرَّاجَةُ. وَ لَوْ أَنَّ شِيعَتَنَا اِسْتَقَامَتْ، لَأَسْمَعْتُهُمْ مَنْطِقَ اَلطَّيْرِ.»(2)
(بله، همانا وقتی آن مرد، بزغاله را خواباند، تا آن را ذبح کند، بزغاله نگاهی به من نمود، و گفت: به خداوند و شما اهل بیت پناه میبرم، از قصدی که این مرد در مورد من دارد. همانگونه که پرنده هم همین را گفت. و همانا اگر شیعیان ما استقامت نمایند، آنها را از زبان پرندگان آگاه میکنم.)
صحبت کردن اهل بیت(علیهم السلام)با حیوانات، امر عجیبی نیست. و قبل از ایشان، گفتگو کردن انبیاء(علیهم السلام)با حیوانات امری مسبوق به سابقه بوده است. و روایات و آیات قرآن دلالت میکند، که انبیاء عظام(علیهم السلام)، چونان حضرت سلیمان(علیه السلام)با حیوانات سخن گفتهاند. چنانچه خداوند متعال در قرآن مجید از زبان حضرت سلیمان(علیه السلام)میفرماید:
(وَ قَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ(1))
«و گفت: ای مردم، به ما زبان پرندگان را آموختند.»
از این رو در سورهٔ مبارکهٔ نمل، دربارهٔ سخن گفتن حضرت سلیمان(علیه السلام)، با هدهد، آیاتی وجود دارد. و خداوند متعال میفرماید:
(فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطْتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ (23) إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَیْءٍ وَ لَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ(2))
«پس از اندک زمانی، هدهد حاضر شد، و به سلیمان(علیه السلام)گفت: من به چیزی که تو از آن آگاه نشدهای، خبر یافتم، و از ملک سبا برای تو خبری راست، و مهم آوردم. همانا در آنجا زنی را یافتم، که بر مردم آن کشور پادشاهی داشت، و به آن زن، هر نوع دولت و نعمت عطا شده بود، و تخت با عظمتی داشت.»
و همچنین در همین سورهٔ مبارکه، دربارهٔ صحبت نمودن حضرت سلیمان(علیه السلام)، با رئیس گروهی از مورچهها، آیاتی وجود دارد، و در اینباره خداوند متعال میفرماید:
(حَتَّىٰ إِذَا أَتَوْا عَلَىٰ وَادِ النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لَا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لَا يَشْعُرُونَ (18) فَتَبَسَّمَ ضَاحِكاً مِنْ قَوْلِهَا وَ قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلَىٰ وَالِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ وَ أَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ(1))
«تا چون به وادی مورچگان رسید مورچهای گفت: ای مورچهها، همه به خانههای خود روید، مبادا سلیمان و سپاهیانش ندانسته شما را پایمال کنند. سلیمان از گفتار آن مورچه خندید، و گفت: پروردگارا، مرا توفیق شکر نعمت خود، که به من، و پدر و مادرم عطا فرمودی عنایت فرما و مرا به عمل صالح خالصی که تو بپسندی موفق بدار و مرا به لطف و رحمت خود در صف بندگان خاص شایستهات داخل گردان.»
و از آن جائیکه حضرت سلیمان نبیّ(علیه السلام)از زبان حیوانات آگاهی داشت، و با آنها صحبت مینمود، حافظ شیرازی نیز در اینباره میگوید:
نظر کردن به درویشان، مُنافیِّ بزرگی نیست *** سلیمان با چُنان حشمت، نظرها بود با مورش
محدّث بزرگوار جهان تشیع، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از یونس بن ظبیان، و مفضّل بن عمر، و أبو سلمۀ سرّاج، و حسین بن ثویر بن أبو فاخته، روایت نموده است: ما نزد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودیم، که حضرت فرمودند:
«عِنْدَنَا خَزَائِنُ الْأَرْضِ وَ مَفَاتِیحُهَا، وَ لَوْ شِئْتُ أَنْ أَقُولَ بِإِحْدَی رِجْلَیَّ أَخْرِجِی مَا فِیکِ مِنَ الذَّهَبِ، لَأَخْرَجَتْ.»
1) . سوره نمل، آیهٔ 18 و 19.
(گنجینههای زمین و کلیدهای آن نزد ما اهل بیت است. و اگر بخواهم، میتوانم با به زمین زدن یکی از پاهایم، به آن بگویم، هر چه طلا درون خود داری را خارج نما، و زمین هم آنها خارج مینماید.)
راوی میگوید: سپس حضرت با یکی از پاهای خود بر زمین خطّی کشیدند، و به زمین خطاب فرمودند، پس زمین شکافته شد. بعد با دست خود اشاره کردند، و شمش طلائی که به اندازۀ یک وجب بود را از آن بیرون آوردند. سپس فرمودند:
«انْظُرُوا حَسَناً، فَنَظَرْنَا، فَإِذَا سَبَائِکُ کَثِیرَةٌ بَعْضُهَا عَلَی بَعْضٍ، یَتَلَأْلَأُ، فَقَالَ لَهُ بَعْضُنَا: جُعِلْتُ فِدَاکَ، أُعْطِیتُمْ مَا أُعْطِیتُمْ، وَ شِیعَتُکُمْ مُحْتَاجُونَ. قَالَ: فَقَالَ: إِنَّ اللَّهَ سَیَجْمَعُ لَنَا وَ لِشِیعَتِنَا الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةَ، وَ یُدْخِلُهُمْ جَنَّاتِ النَّعِیمِ، وَ یُدْخِلُ عَدُوَّنَا الْجَحِیمَ.»(1)
(خوب نگاه کنید! وقتی نگاه کردیم، شمشهای فراوانِ درخشانی را که بر روی هم بودند را دیدیم. پس یکی از ما، به حضرت عرض کرد: جانم فدای شما! به شما دادهشده، آنچه داده شده است - یعنی به شما چه نعمتهای فوق العادهای عنایت شده است - ولی شیعیان شما نیازمند هستند. حضرت فرمودند: همانا خداوند به زودی برای ما، و شیعیان ما، دنیا و آخرت را جمع خواهد کرد، و آنها را به بهشت پر نعمت میبرد، و دشمنان ما را داخل دوزخ میکند.)
مرحوم محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)، از داوود بن کثیر رقی روایت کرده است: روزی به مدینه رفتم، و خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رسیدم، پس همینکه در مجلس نشستم، به
1) . الکافی، ج1، ص474؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص244؛ مدینة معاجز، ج5، ص297.
ناگاه گریه نمودم، لذا حضرت فرمودند: ای داوود! چرا گریه میکنی؟ عرض کردم: ای پسر رسول خدا! همانا گروهی به ما میگویند:
«خداوند هیچ چیزی را به شما شیعیان اختصاص نداده، مگر اینکه آن را به دیگران هم عنایت کرده است. و هیچ فضیلتی را به شما نداده، مگر اینکه آن را به دیگران نیز عنایت کرده است. و شما هیچ برتری بر ما ندارید، و با دیگران یکسان هستید.»
در این هنگام حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند: آن ملعونها دروغگو میباشند. سپس حضرت برخاستند، و پای خود را بر زمین زدند، و بعد فرمودند:
«كُونِي بِقُدْرَةِ اللَّهِ، فَإِذَا سَفِينَةٌ مِنْ يَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ، وَسَطُهَا دُرَّةٌ بَيْضَاءُ، وَ عَلَى أَعْلَى السَّفِينَةِ رَايَةٌ خَضْرَاءُ، عَلَيْهَا مَكْتُوبٌ، لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، يَقْتُلُ الْقَائِمُ (علیه السلام)الْأَعْدَاءَ، وَ يَبْعَثُ الْمُؤْمِنُونَ، وَ يَنْصُرُهُ اللَّهُ بِالْمَلاَئِكَةِ.»
(به قدرت خداوند ایجاد شو، پس ناگاه کشتی قرمز رنگی نمایان شد، و در وسط آن درّی سفید بود، و بر بالای کشتی پرچم سبزی وجود داشت، که روی آن نوشته شدهبود: خدائی جز اللّه نیست، محمّد رسول خدا است، قائم آل محمّد(علیهم السلام)دشمنان را خواهد کشت، و خداوند مؤمنین را (به جهت قائم(علیه السلام)) مبعوث میکند، و قائم آل محمّد(علیه السلام)را بهوسیلهٔ ملائکه یاری مینماید.)
پس در این هنگام، چهار صندلی، که از انواع جواهرات بود، در وسط کشتی دیدم. پس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)روی یکی از صندلیها نشستند، و من هم روی یکی از آنها نشستم، و فرزندشان حضرت موسی کاظم(علیه السلام)نیز روی یکی دیگر از آنها نشستند، و فرزند دیگر حضرت، اسماعیل هم روی یکی از آنها نشست.
سپس حضرت خطاب به کشتی فرمودند: به برکت خداوند عزّ و جلّ حرکت کن. پس کشتی در بین دریائی که سفیدتر از شیر، و شیرینتر از عسل بود، حرکت کرد، تا رسیدیم به کوههائی که
از دُرّ و یاقوت بود. تا آنجا که به جزیرهای برخورد کردیم، که وسط آن گنبدهائی از دُرّ سفید وجود داشت، که ملائکه در آنجا جمع شده بودند، و با صدای بلند میگفتند: خوش آمدید، خوش آمدید، یا ابن رسول اللّه!
بعد حضرت فرمودند: این گنبدها متعلق به أئمهای که از آل محمّد(علیهم السلام)هستند، میباشد. و هر وقت، یک نفر از آنها از دنیا برود، وارد یکی از آنها خواهد شد، تا زمانی فرا برسد، که خداوند متعال دربارهٔ آن فرموده است:
(ثُمَّ رَدَدْنَا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَ أَمْدَدْنَاكُمْ بِأَمْوَالٍ وَ بَنِينَ وَ جَعَلْنَاكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً(1))
«شما [اهل بیت رسالت] را مرتبهای دیگر به عالم دنیا باز میگردانیم، و بر آنها غلبه میدهیم، و به وسیلهٔ مال و فرزندان شما را مدد خواهیم کرد، و عدّهٔ شما را بیشتر از دشمن میگردانیم.»داوود بن کثیر رقی، که راوی این روایت ارزشمند میباشد، در ادامه این حدیث شریف نقل کرده است:
«ثُمَّ ضَرَبَ يَدُهُ إِلَى أَسْفَلِ الْبَحْرِ، فَاسْتَخْرَجَ مِنْهُ دُرّاً وَ يَاقُوتاً، فَقَالَ: يَا دَاوُدُ، إِنْ كُنْتَ تُرِيدُ الدُّنْيَا فَخُذْهَا. فَقُلْتُ: لاَ حَاجَةَ لِي فِي الدُّنْيَا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ. فَأَلْقَاهُ فِي الْبَحْرِ، ثُمَّ اسْتَخْرَجَ مِنْ رَمْلِ الْبَحْرِ، فَإِذَا مِسْكٌ وَ عَنْبَرٌ وَ اشْتَمَّهُ وَ اشْتَمَمْنَاهُ، ثُمَّ رَمَى بِهِ فِي الْبَحْرِ.»
(سپس حضرت دست مبارک خود را به کف دریا زدند، و مقداری درّ و یاقوت از آن خارج نمودند. و فرمودند: ای داوود! اگر طالب دنیا هستی، این جواهرات را بگیر. عرض کردم: من حاجتی در دنیا ندارم، یا ابن رسول اللّه! از این رو حضرت آنها را به دریا ریختند، و سپس مقداری از شنهای کف دریا را بیرون آوردند، که ناگاه دیدم
1) . سورهٔ اسراء، آیهٔ 6.
مُشک و عَنبر است، و حضرت آنها را استشمام نمودند، و ما هم آنها را استشمام کردیم، سپس حضرت آنها را به دریا ریختند.)
و بعد حضرت امام صادق(علیه السلام)فرمودند: برخیزید، تا به امیر المؤمنین، علیّ بن ابیطالب(علیه السلام)، و أبو محمّد، حسن بن علیّ(علیه السلام)، و أبو عبد اللّه، حسین بن علیّ(علیه السلام)، و أبو محمّد، علیّ بن الحسین(علیه السلام)، و أبو جعفر، محمّد بن علیّ(علیه السلام)، سلام کنیم. پس به امر حضرت حرکت کردیم، تا به گنبدی، که در بین آن گنبدها بود، رسیدیم.
بعد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)پردهٔ آن را بلند نمودند. پس ناگاه امیرالمؤمنین، علیّ بن أبیطالب(علیه السلام)را دیدیم، که در آنجا نشسته بودند، و بر حضرت سلام کردیم. سپس به قبّهٔ امام حسن(علیه السلام)رفتیم، و به ایشان سلام کردیم، و خارج شدیم. بعد به قبّهٔ امام حسین(علیه السلام)رفتیم، و به ایشان هم سلام نمودیم، و خارج شدیم. سپس به قبهٔ امام سجّاد(علیه السلام)رفتیم، و به ایشان نیز سلام نمودیم، و خارج شدیم. بعدبه قبهٔ امام باقر(علیه السلام)وارد شدیم، و به ایشان نیز سلام کردیم، و بیرون آمدیم. سپس حضرت صادق(علیه السلام)فرمودند:
«انْظُرُوا عَلَى يَمِينٍ الْجَزِيرَةِ. فَإِذَا قِبَابٌ لاَ سُتُورَ عَلَيْهَا، قَالَ: هَذِهِ لِي، وَ لِمَنْ يَكُونُ مِنْ بَعْدِي مِنَ الْأَئِمَّةِ. ثُمَّ قَالَ: انْظُرُوا إِلَى وَسَطِ الْجَزِيرَةِ، هَذِهِ لِلْقَائِمِ(علیه السلام)مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ(صلی الله علیه و آله و سلم)، ثُمَّ قَالَ: ارْجِعُوا، فَرَجَعْنَا، ثُمَّ قَالَ: كُونِي بِقُدْرَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، فَإِذَا نَحْنُ فِي مَجْلِسِنَا كَمَا كُنَّا.»(1)
(به طرف راست جزیره نگاه کنید، پس ناگاه گنبدهائی را دیدیم که بر آنها پردهای نبود، حضرت فرمودند: اینها متعلق به من، و أئمهای که بعد از من میآیند، میباشد. و بعد فرمودند: به وسط جزیره نگاه کنید؛ این قبّه متعلق به قائم آل محمّد(علیهم السلام)است. و سپس فرمودند: بازگردید، پس برگشتیم. بعد خطاب به کشتی
1) . دلائل الإمامة، ص141؛ عنه المدینة معاجز، ج5، ص301.
فرمودند: به قدرت خداوند حرکت کن، پس ناگهان به همان مکانی که قبلاً بودم، برگشتیم.)
مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از محمّد بن مسلم روایت نموده است: در خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، که معلی بن خنیس با گریه بر حضرت داخل شد. لذا حضرت به او فرمودند:
«وَ مَا یُبْكِیكَ؟»
(چرا گریه میکنی؟)
عرض نمود: پشت در گروهی هستند، که معتقدند شما نسبت به ما فضیلتی ندارید، و شما و آنها مساوی میباشید. پس حضرت مدّتی سکوت کردند، بعد از اطرافیان خود، طبق خرمائی طلب نمودند.
«فَحَمَلَ مِنْهُ تَمْرَةً فَشَقَّهَا نِصْفَیْنِ وَ أَكَلَ التَّمْرَ وَ غَرَسَ النَّوَی فِی الْأَرْضِ، فَنَبَتَتْ، فَحَمَلَتْ بُسْراً، وَ أَخَذَ مِنْهَا وَاحِدَةً، فَشَقَّهَا، وَ أَخْرَجَ مِنْهُ وَرَقاً وَ دَفَعَهُ إِلَی الْمُعَلَّی، وَ قَالَ: اقْرَأْهُ، فَإِذَا فِیهِ: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ عَلِیٌّ الْمُرْتَضَی، الْحَسَنُ، وَ الْحُسَیْنُ، وَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ، وَاحِداً وَاحِداً إِلَی الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ وَ ابْنِهِ(علیهم السلام).»(1)
(پس یک خرما از آن برداشتند، و آن را نصف کردند، و خرما را تناول فرمودند، و دانه آن را در زمین کاشتند. پس در همان وقت بزرگ شد، و درخت خرما بار آورد، و یکی از آن خرماها را چیدند، و آن را شکافتند، و از داخل آن ورقهای را خارج
1) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص624؛ عنه البحار، ج47، ص102؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص50.
کردند، و به معلی دادند، و فرمودند: آن را بخوان، در آن نوشته شده بود: بسم اللَّه الرحمن الرحیم، لا إله إلا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، علیّ المرتضی، و الحسن، و الحسین، و علیّ بن الحسین، یکی یکی، تا حسن بن علیّ، و فرزندشان [حضرت مهدی](علیهم السلام)در آن نوشته شده بود.)
مرحوم علیّ بن عیسی إربلی (قدس سره)،(1)از ابراهیم بن عبد الحمید روایت نموده است: به قُبا رفتم، تا درخت خرما خریداری کنم. که در بین راه با حضرت امام جعفرصادق(علیه السلام)، در حالیکه وارد مدینه میشدند، ملاقات کردم. پس حضرت پرسیدند؟ قصد داری به کجا بروی؟ عرض کردم: شاید نخلی خریداری کنم. لذا حضرت فرمودند:
«أَ وَ أَمِنْتُمُ الْجَرَادَ؟ فَقُلْتُ: لَا، وَ اللَّهِ لَا أَشْتَرِی نَخْلَةً. فَوَ اللَّهِ مَا لَبِثْنَا إِلَّا خَمْساً حَتَّی جَاءَ مِنَ الْجَرَادِ، مَا لَمْ یَتْرُکْ فِی النَّخْلِ حِمْلاً.»(2)
(آیا از حمله ملخها اطمینان داری؟ عرض کردم: نه، به خدا سوگند نخل نخواهم خرید. پس به خدا قسم از این ماجرا بیشتر از پنج روز نگذشته بود، که ملخها حملهور شدند، و در درختها، خرمائی باقی نگذاشتند.)
یکی از معجزات شگفت انگیزی که برخی از انبیاء(علیهم السلام)نیز داشتهاند، احیاء اموات؛ و زنده شدن مردگان میباشد. به عبارتی دیگر، همانگونه که به اذن خداوند متعال، در آستانهٔ قیامت،
حضرت اسرافیل(علیه السلام)در صور میدمد، و همگان میمیرند. و بعد دو مرتبه، در آن میدمد، همه زنده، و برانگیخته میشوند.
ذات مقدّس ربوبی جلّ جلاله، به برخی از حضرات انبیاء عظام(علیهم السلام)، و به وجود نازنین چهارده معصوم(علیهم السلام)هم این قدرت را عنایت فرموده، که چونان حضرت اسرافیل(علیه السلام)، آن بزرگواران هم بتوانند مردگان را زنده نمایند. گرچه سالها از مرگ شخصی گذشته باشد. کما اینکه خداوند متعال به حضرت عزائیل(علیه السلام)نیز قدرت قبض روح نمودن انسانها را عنایت فرموده است. از این رو دربارهٔ زندن نمودن آن چهار پرنده، به دست حضرت ابراهیم(علیه السلام)، در کلام اللّه مجید آمده است:
(وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَىٰ ۖ قَالَ أَوَ لَمْ تُؤْمِنْ ۖ قَالَ بَلَىٰ وَلَٰكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي ۖ قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَىٰ كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا ۚ وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ(1))
«و چون ابراهیم گفت: پروردگارا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده خواهی کرد؟ خداوند فرمود: مگر باور نداری؟ گفت: آری، لیکن میخواهم (با مشاهده زنده شدن مردگان) اطمینان قلبی پیدا کنم. خداوند فرمود: پس چهار پرنده بگیر، و گوشت آنها را در نزد خود با هم درآمیز، آنگاه هر قسمتی از گوشتها را بر سر کوهی قرار بده، سپس آن پرندگان را بخوان، که شتابان به سوی تو میآیند؛ و بدان که خداوند (بر همه چیز) توانا و دانا میباشد.»
همانگونه که در این آیهٔ شریفه نیز تصریح شده، حضرت ابراهیم(علیه السلام)، به اذن خداوند متعال، آن چهار پرنده را بعد از آنکه ذبح کرد، و گوشت و پوست و استخوان آنها را با هم مخلوط نمود، آنها را خواند، پس به اذن خداوند متعال، و به اعجاز حضرت ابراهیم(علیه السلام)، آن پرندگان زنده شدند.
1) . سورهٔ بقره، آیهٔ 260.
چنانچه حضرت عیسی(علیه السلام)هم، به اذن ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، قادر بود مردگان را زنده نماید. کما اینکه در قرآن به این مطلب تصریح شده، و خداوند متعال در اینباره، در آیهای از قرآن مجید میفرماید:
(وَ أُحْيِي الْمَوْتَىٰ بِإِذْنِ اللَّهِ(1))
«و مردگان را به امر خداوند زنده میکنم.»
پیامبران الهی که جای خود دارند، حتّی به اذن خداوند متعال به وسیلهٔ جزئی از بدن گاو قوم بنی اسرائیل نیز مردهای زنده شده است. آن هم وقتی قوم بنی اسرائیل، در مورد قاتل شخصی کهاو را کشته بودند، از حضرت موسی(علیه السلام)سؤال نمودند، خداوند متعال به ایشان وحی فرمود؛ گاوی که دارای مشخصات فوق العاده، و ویژهای است را ذبح نماید، و دُم آن را به متوفی بزند، تا مقتول زنده شده، و قاتل خود را معرفی نماید. چنانچه در قرآن مجید در این مورد آمده است:
(فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا ۚ كَذَٰلِكَ يُحْيِي اللَّهُ الْمَوْتَىٰ(2))
«پس دستور دادیم بعضی از اعضاء گاو را بر بدن مقتول بزنید (تا زنده شود و قاتل خود را معرفی کند). اینگونه خداوند مردگان را زنده مینماید.»
به هر ترتیب همانگونه که به اذن ذات مقدّس ربوبی جلّ جلاله، مَلکی از ملائکه خداوند متعال قادر است مردگان را زنده نماید، به اذن خداوند متعال، با دُم گاوی نیز مرده زنده میگردد. از این رو تشکیک در این معجزهٔ اهل بیت(علیهم السلام)، یا از روی جهل، و یا از روی عناد و دشمنی میباشد. که افرادی که از روی عناد، معجزات اولیاء الهی را انکار میکنند، چونان افرادی هستند، که خود را به خواب زدهاند. لذا انسان خواب را میتوان بیدار کرد، ولی کسی که خود را به خواب زده، از خواب دشمنی و عناد بیدار نمیشود. و چنین افرادی مصداق این آیه شریفه میباشند، که خداوند متعال دربارهٔ آنها فرموده است:
(فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً ۖ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ(1))
«در دلهای آنها بیماری [عناد] است، لذا خداوند [با دور کردن آنها از رحمت خویش] بر بیماری آنها بیفزاید، و برای آنها عذابی دردناک خواهد بود، به سبب آنکه (آیات خداوند را) تکذیب مینمودند.»
به هر ترتیب یکی از معجزاتی که چونان برخی از حضرات انبیاء عظام(علیهم السلام)، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نیز به منسه ظهور رسیده است، معجزهٔ احیاءاموات؛ و زنده شدن مردگان میباشد. چنانچه مرحوم صفار (قدس سره)، در کتاب ارزشمند «بصائر الدرجات»، از داوود بن کثیر رقّی روایت کرده است:
یکی از شیعیان و دوستان ما، اعمال حجّ را انجام داد، و خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رسید. و عرض کرد: پدر و مادرم فدای شما شوند! همانا همسرم فوت شده است، و من تنها ماندهام. حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او فرمودند:
«أَ فَکُنْتَ تُحِبُّهَا؟ قَالَ: نَعَمْ، جُعِلْتُ فِدَاکَ! قَالَ: ارْجِعْ إِلَی مَنْزِلِکَ، فَإِنَّکَ سَتَرْجِعُ إِلَی الْمَنْزِلِ، وَ هِیَ تَأْکُلُ شَیْئاً. قَالَ: فَلَمَّا رَجَعْتُ مِنْ حَجَّتِی، وَ دَخَلْتُ مَنْزِلِی، رَأَیْتُهَا قَاعِدَةً وَ هِیَ تَأْکُلُ.»(2)
(آیا او را دوست داشتی؟ عرض کرد: بله، فدای شما شوم! حضرت فرمودند: به خانهات برگرد، همانا تو به زودی به خانهات برمیگردی، در حالیکه او مشغول غذا خوردن است. آن مرد گفته: زمانیکه از مکه برگشتم، و داخل خانهام شدم، دیدم او نشسته است، و غذا میخورد.)
و در روایت دیگری، دربارهٔ احیاء اموات؛ و زنده شدن مردگان، بهوسیلهٔ حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از جمیل بن دراج نقل کرده است: در محضر حضرت
امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، که زنی خدمت حضرت رسید، و گفت: پسر خود را در حالی ترک کرده، که او از دنیا رفته، و ملافهای بر رویش کشیده است. پس حضرت به آن زن فرمودند:«لَعَلَّهُ لَمْ يَمُتْ، فَقُومِي، فَاذْهَبِي إِلَى بَيْتِكِ، فَاغْتَسِلِي، وَ صَلِّي رَكْعَتَيْنِ، وَ اُدْعِي وَ قُولِي: يَا مَنْ وَهَبَهُ لِي، وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً، جَدِّدْ هِبَتَهُ لِی، ثُمَّ حَرِّكِيهِ، وَ لاَ تُخْبِرِي بِذَلِكَ أَحَداً. قَالَتْ: فَفَعَلَتُ، فَحَرَّکْتُهُ، فَإِذَا هُوَ قَدْ بَکَی.»(1)
(شاید او نمرده باشد، لذا برخیز، و هماکنون به خانهات برو، و بعد غسل کن، و دو رکعت نماز بخوان، و دعا کن، و بگو: ای خداوندی که این فرزند را به من عنایت کردی، در حالیکه فرزندی نداشتم، بر من لطف کرده، دو مرتبه فرزندم را به من برگردان، سپس او را حرکت بده، و کسی را از این قضیه باخبر نکن. آن زن میگوید: آنچه حضرت فرمودند را انجام دادم، و بعد او را حرکت دادم، پس همانا او گریه نمود [و دو مرتبه زنده شد].)
همچنین دربارهٔ احیاء اموات؛ و زنده شدن مردگان، توسط حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، در روایت دیگری، مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از حضرت امام رضا(علیه السلام)، از پدر بزرگوارشان، حضرت امام کاظم(علیه السلام)روایت کرده است:
مردی خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)آمد، و عرض کرد: جان خود را نجات بدهید، چرا که فلانی فرزند فلان شخص، دربارهٔ شما نزد منصور دوانیقی سخن چینی نموده، و گفته است: همانا شما از مردم برای خود بیعت میگیرید، تا بر علیه بنی عبّاس قیام کنید. در این هنگام حضرت امام صادق(علیه السلام)تبسمی کردند، و فرمودند:
«يَا [أَبَا] عَبْدِ اَللَّهِ! لاَ تَرُعْ، فَإِنَّ اَللَّهَ إِذَا أَرَادَ إِظْهَارَ فَضِيلَةٍ كُتِمَتْ أَوْ جُحِدَتْ أَثَارَ عَلَيْهَا حَاسِداً بَاغِياً يُحَرِّكُهَا حَتَّى يُبَيِّنَهَا.»
1) . الکافی، ج3، ص479؛ با اختلاف اندکی در الثاقب في المناقب، ص395؛ و مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص239؛ و دلائل الإمامة، ص131؛ عنه المدینة معاجز، ج5، ص368؛ و بصائر الدرجات، ج2، ص22؛ عنه البحار، ج47، ص79.
(ای [أبا] عبد اللّه! نگران نباش، زیرا هرگاه خداوند اراده نماید، فضیلتی که پنهان یا انکار شده را ظاهر نماید، حسودِ سرکشی را برمیانگیزاند، که [با حسادت خود،] آن فضیلت را تکان دهد، تا آشکار گردد.)
بعد حضرت فرمودند: اکنون کنار من بنشین تا دنبال من بیایند، آنگاه با من به آنجا بیا، تا شاهد جریان قدرت خداوند باشی؛ قدرتی که با وجود آن، هیچ چیز نمیتواند آن را از مؤمن بگرداند. پس بعد از مدّتی فرستاده منصور نزد حضرت آمد، و عرض کرد: امیر المؤمنین - یعنی منصور دوانیقی - شما را طلب نموده است.
لذا حضرت امام صادق(علیه السلام)از آنجا خارج شدند، و نزد منصور دوانیقی که فوق العاده خشمگین و ناراحت بود، رفتند. وقتی منصور دوانیقی حضرت را دید به ایشان عرض کرد: تو کسی هستی که برای خودت از مسلمانها بیعت گرفتهای، و قصد داری جمع آنها را متفرق نمائی، و برای نابودی آنان سعی میکنی، و آنان را به جان هم میاندازی؟ حضرت امام صادق(علیه السلام) به منصور دوانیقی فرمودند:
«مَا فَعَلْتُ شَيْئاً مِنْ هَذَا.»
(من هیچیک از این کارها را انجام ندادهام.)
منصور دوانیقی عرض کرد: فلان شخص میگوید، که همانا تو این کار را انجام دادهای، و او، یکی از افرادی میباشد، که تو از آنها خواستهای همگی با تو بیعت نمایند. حضرت فرمودند: او دروغ میگوید. منصور عرض کرد: همانا من او را قسم میدهم، اگر قسم خورد، خودم را از تو آسوده میکنم. حضرت امام صادق(علیه السلام)فرمودند:
«إِنَّهُ إِذَا حَلَفَ كَاذِباً بَاءَ بِإِثْمٍ.»
(اگر قسم دروغ یاد کند، گناهش به او باز خواهد گشت، و به کیفر گناهش میرسد.)
پس منصور دوانیقی به دربان خود گفت: این مرد را دربارهٔ آن چیزهائی که دربارهٔ ایشان - یعنی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)- گفته، قسم بده. پس دربان به آن مرد گفت: بگو: قسم به خداوندی که معبودی جز او نیست، و او را قسمهای شدیدی داد. در این هنگام، حضرت امام
جعفر صادق(علیه السلام)به او فرمودند: او را به این نحو قسم نده. چرا که شنیدم پدرم از قول جدّم حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)میفرمودند:
«إِنَّ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَحْلِفُ كَاذِباً، فَيُعَظِّمُ اَللَّهَ فِي يَمِينِهِ وَ يَصِفُهُ بِصِفَاتِهِ اَلْحُسْنَى، فَيَأْتِي تَعْظِيمُهُ لِلَّهِ عَلَى إِثْمِ كَذِبِهِ وَ يَمِينِهِ، فَيُؤَخِّرُ عَنْهُ اَلْبَلاَءَ.»
(همانا برخی از مردم هستند که قسم دروغ میخورند، و در قسم خود از خداوند به بزرگی یاد مینمایند، و او را با صفات نیکویش توصیف میکنند، و این بزرگ شمردن خداوند، بر دروغ و قسم او غالب میشود، و عذاب از او به تأخیر میافتد.)
در ادامه حضرت به او فرمودند: به من اجازه بده، او را به سوگندی قسم بدهم، که پدرم آن را از جدّم، از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)برای من نقل کرده است. و آن اینکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند: هر کس به دروغ، به این نحو قسم بخورد، گناهش به او باز خواهد گشت، و به کیفر گناهش میرسد. از این رو منصور دوانیقی عرض کرد: ای جعفر! پس شما او را قسم بدهید. لذا حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به آن مرد فرمودند:
«قُلْ: إِنْ كُنْتُ كَاذِباً عَلَيْكَ، فَقَدْ بَرِئْتُ مِنْ حَوْلِ اَللَّهِ وَ قُوَّتِهِ وَ لَجَأْتُ إِلَى حَوْلِي وَ قُوَّتِي. فَقَالَهَا اَلرَّجُلُ. فَقَالَ اَلصَّادِقُ(علیه السلام): اَللَّهُمَّ إِنْ كَانَ كَاذِباً فَأَمِتْهُ. فَمَا اِسْتَتَمَّ كَلاَمَهُ حَتَّى سَقَطَ اَلرَّجُلُ مَيِّتاً، وَ اُحْتُمِلَ، وَ مَضَى بِهِ، وَ سُرِّيَ عَنِ اَلْمَنْصُورِ، وَ سَأَلَهُ عَنْ حَوَائِجِهِ.»
(بگو: اگر به شما دروغ بسته باشم، پس همانا از قدرت خداوند، بیزار میباشم، و به قدرت خودم پناه میبردم. پس آن مرد، همینکه این جمله را گفت، حضرت امام صادق(علیه السلام)فرمودند: خداوندا! اگر دروغ میگوید، او را بمیران. پس هنوز فرمایش حضرت تمام نشده بود، که آن مرد افتاد، و مُرد، و جنازهاش را برداشتندو بردند. و خشم منصور برطرف شد، و از نیازهای حضرت سؤال کرد [تا حوائج ایشان را برآورده نماید].)
در این هنگام حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به منصور دوانیقی فرمودند: من به غیر از خداوند از هیچکس درخواست و حاجتی ندارم، و فقط زودتر مرا به خانوادهام برسان، چرا که دلهای آنها به من وابسته است. منصور به حضرت عرض کرد: اختیار با شما است، هر کار میخواهید انجام بدهید. پس حضرت با احترام از نزد او رفتند، در حالیکه منصور از حضرت و کارهای ایشان متحیر شده بود.
در این بین، برخی میگفتند: مگر چه اتفاقی افتاده است؟ شخصی ناگهان فوت نموده، و این چیزها زیاد اتفاق میافتد. و مردم از کنار آن شخصِ مرده عبور میکردند، و به او نگاه مینمودند، پس وقتی او را داخل تابوت گذاشتند، مردم در مورد او صحبت میکردند، و برخی از آنها او را شماتت میکردند، و بعضی هم او را ستایش مینمودند، که ناگهان آن مَرد مُرده، در تابوت خود نشست، و کفنش را از صورتش کنار زد، و گفت:
«يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ! إِنِّي لَقِيتُ رَبِّي بَعْدَكُمْ، فَلَقَّانِي اَلسَّخَطَ وَ اَللَّعْنَةَ وَ اِشْتَدَّ غَضَبُ زَبَانِيَّتِهِ عَلَیَّ لِلَّذِي كَانَ مِنِّي إِلَى جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ اَلصَّادِقِ، فَاتَّقُوا اَللَّهَ وَ لاَ تَهْلِكُوا فِيهِ كَمَا هَلَكْتُ. ثُمَّ أَعَادَ كَفَنَهُ عَلَى وَجْهِهِ وَ عَادَ فِي مَوْتِهِ. فَرَأَوْهُ لاَ حَرَاكَ بِهِ وَ هُوَ مَيِّتٌ، فَدَفَنُوهُ، وَ بَقُوا حَائِرِينَ فِي ذَلِكَ.»(1)
(ای مردم! همانا من بعد از شما، پروردگارم را ملاقات نمودم، پس عذاب، و لعنت، و غضب شدیدی مرا به خاطر آن کاری که با جعفر بن محمّد صادق انجام دادم، فراگرفت. پس از خداوند بترسید، و در مورد آن حضرت خود را به هلاک نیندازید، همانگونه که من هلاک شدم. سپس دوباره کفنش را بر صورتش کشید، و به مرگخود بازگشت. پس مردم دیدند که دیگر هیچ حرکتی نمیکند، و مُرده است، لذا مردم او را دفن کردند، و از این ماجرا متحیر شدند.)
1) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص763؛ عنه البحار، ج47، ص173؛ و با حذف ابتدای روایت در مدینة معاجز، ج6، ص87.
در کتاب «الثاقب فی المناقب»،(1)مرحوم عماد الدّين، أبي جعفر، محمّد بن علیّ الطوسي (قدس سره)، معروف به ابن حمزه، نقل نموده: أبو هاشم، اسماعیل بن محمّد حمیری گفته است: محضر وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)شرف یاب شدم، و خدمت ایشان عرض کردم:
ای فرزند رسول خدا! به من خبر رسیده، که شما دربارهٔ من فرمودهاید: سیّد حمیری بر چیزی نیست، و در راه صحیح قرار ندارد. و حال آنکه من عمرم را در محبّت شما گذراندم، و در موارد مختلف، با اشعارم دشمنان شما را هجو کردم. لذا حضرت به او فرمودند: آیا تو معتقد به امامت محمّد بن حنفیّه نیستی؟ و دربارهٔ او نگفتهای:
حَتَّى مَتَى؟ وَ إِلَى مَتَى؟ وَ كَمِ اَلْمَدَى؟ *** يَا اِبْنَ اَلْوَصِیِّ وَ أَنْتَ حَیٌّ تُرْزَقُ
تُثْوَى بِرَضْوَى لاَ تَزَالُ وَ لاَ تُرَى! *** وَ بِنَا إِلَيْكَ مِنَ اَلصَّبَابَةِ أَوْلَقُ؟!
یعنی تا کی؟ و تا چه زمانی؟ و چه مدّت؟ ای پسر وصیّ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)تو زنده باشی، و روزی بخوری.
و دائم در کوه رضوی اقامت داشته باشی، و دیده نشوی، و حال آنکه از ذوق و عشق تو دیوانه باشم.
آیا معتقد نیستی که محمّد بن حنفیه در شعب رضوی میباشد. در حالیکه یک شیر در طرف راست، و پلنگی در سمت چپ او قرار دارد، و صبح و شام روزیش میرسد. وای به حال تو، همانا رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، و حضرت علیّ، و امام حسن، و امام حسین(علیهم السلام)، بهتر از محمّد بن حنفیه بودند، و مع ذلک طعم مرگ را چشیدند. سیّد حمیری به حضرت عرض کرد: آیا برای این فرمایش شما، که میفرمائید: محمّد بن حنفیه از دنیا رفته است، دلیلی وجود دارد؟ حضرت امام صادق(علیه السلام)به او فرمودند:
1) . و همچنین مرحوم ابن شهر آشوب (قدس سره)نیز این روایت را با اندکی اختصار به این نحو نقل کرده است: «بَلَغَ السَّیِّدُ الْحِمْیَرِیُّ أَنَّهُ ذُكِرَ عِنْدَ الصَّادِقِ(علیه السلام)فَقَالَ: السَّیِّدُ كَافِرٌ، فَأَتَاهُ، وَ قَالَ: یَا سَیِّدِی! أَنَا كَافِرٌ، مَعَ شِدَّةِ حُبِّی لَكُمْ، وَ مُعَادَاتِی النَّاسَ فِیكُمْ. قَالَ: وَ مَا یَنْفَعُكَ ذَاكَ، وَ أَنْتَ كَافِرٌ بِحُجَّةِ الدَّهْرِ، وَ الزَّمَانِ، ثُمَّ أَخَذَ بِیَدِهِ، وَ أَدْخَلَهُ بَیْتاً، فَإِذَا فِی الْبَیْتِ قَبْرٌ، فَصَلَّی رَكْعَتَیْنِ، ثُمَّ ضَرَبَ بِیَدِهِ عَلَی الْقَبْرِ، فَصَارَ الْقَبْرُ قِطَعاً، فَخَرَجَ شَخْصٌ مِنْ قَبْرِهِ، یَنْفُضُ التُّرَابَ عَنْ رَأْسِهِ وَ لِحْیَتِهِ، فَقَالَ لَهُ الصَّادِقُ(علیه السلام): مَنْ أَنْتَ؟ قَالَ: أَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْمُسَمَّی بِابْنِ الْحَنَفِیَّةِ، فَقَالَ: فَمَنْ أَنَا؟ قَالَ: جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ [(علیهما السلام)] حُجَّةُ الدَّهْرِ وَ الزَّمَانِ، فَخَرَجَ السَّیِّدُ یَقُولُ: تَجَعْفَرْتُ بِاسْمِ اللَّهِ فِیمَنْ تَجَعْفَرَا»- (مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص245؛ عنه البحار، ج47، ص320).
«نَعَمْ، إِنَّ أَبِي أَخْبَرَنِي أَنَّهُ كَانَ قَدْ صَلَّى عَلَيْهِ وَ حَضَرَ دَفْنَهُ، وَ أَنَا أُرِيكَ آيَةً، فَأَخَذَ بِيَدِهِ، فَمَضَى بِهِ إِلَى قَبْرٍ، وَ ضَرَبَ بِيَدِهِ عَلَيْهِ، وَ دَعَا اَللَّهَ تَعَالَى، فَانْشَقَّ اَلْقَبْرُ عَنْ رَجُلٍ أَبْيَضِ اَلرَّأْسِ وَ اَللِّحْيَةِ، فَنَفَضَ اَلتُّرَابَ عَنْ رَأْسِهِ وَ وَجْهِهِ، وَ هُوَ يَقُولُ: يَا أَبَا هَاشِمٍ، تَعْرِفُنِي؟ قَالَ: لاَ. قَالَ: أَنَا مُحَمَّدُ بْنُ اَلْحَنَفِيَّةِ، إِنَّ اَلْإِمَامَ بَعْدَ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِیٍّ، عَلِیُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ، ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ، ثُمَّ هَذَا.»
(بله، همانا پدرم به من خبر دادند، که ایشان به بدن محمّد بن حنفیه نماز خوانده، و در هنگام دفن او حاضر بودهاند. و من به تو در این مورد معجزهای را نشان میدهم. پس حضرت دست او را گرفتند، و با او به طرف قبری رفتند، و با دست خود، در حالیکه خداوند متعال را میخواندند، بر آن قبر زدند. پس قبر از مردی که موهای سر، و محاسن او سفید بود، شکافته شد، و [هنگامیکه آن مرد از قبر بیرون آمد] خاک را از سر و صورت خود میریخت، در حالیکه میگفت: ای أبو هاشم! مرا میشناسی؟ سیّد حمیری گفت: نه. او گفت: من محمّد بن حنفیه هستم، همانا امامِ بعد از حسین بن علیّ(علیهما السلام)، علیّ بن الحسین(علیهما السلام)میباشند، و بعد محمّد بن علیّ (علیهما السلام)امام هستند، و سپس ایشان - یعنی امام صادق(علیه السلام)- امام میباشند.)بعد از این گفتگو محمّد بن حنفیه سرش را داخل قبر خود کرد، و قبر دو مرتبه به هم رسید، و بسته شد. در این وقت سیّد حمیری (رحمه الله)این اشعار را سرود، و گفت:
تَجَعْفَرْتُ بِسْمِ اَللَّهِ وَ اَللَّهُ أَكْبَرُ *** وَ أَيْقَنْتُ أَنَّ اَللَّهَ يَعْفُو وَ يَغْفِرُ
وَ دِنْتُ بِدِينٍ غَيْرِ مَا كُنْتُ دَائِناً *** بِهِ وَ نَهَانِي سَيِّدُ اَلنَّاسِ جَعْفَرٌ
فَقُلْتُ لَهُ هَبْنِي تَهَوَّدْتُ بُرْهَةً *** وَ إِلاَّ فَدِينِي دِينُ مَنْ يَتَنَصَّرُ
وَ لَسْتُ بِغَالٍ مَا حَيِيتُ وَ رَاجِعاً *** إِلَى مَا عَلَيْهِ كُنْتُ أُخْفِي وَ أُظْهِرُ
وَ لاَ قَائِلاً قَوْلاً لِكِيسَانَ بَعْدَهَا *** وَ إِنْ عَابَ جُهَّالٌ مَقَالِي وَ أَكْثَرُوا(1)
به نام خدا جعفرى شدم و خدا بزرگ است. و يقين دارم خداوند بهخاطر گذشتهام مرا عفو مىكند، و مىآمرزد.
و به دینی غیر از آن دینی که داشتم، گرویدم، و سرور همهٔ مردم جعفر مرا از اعتقاد به آن دین نهی فرمود.
پس به آن حضرت عرض کردم: فرض کن که من مدّتی بر دین یهود بودهام، و اگر یهودی نبودهام، دین من دین نصرانیان بوده است.
پس تا زندهام به غلوّ نخواهم گرایید و به سوی آنچه بودم و بر آنکه پنهان میکردم و در درون خود نهان میداشتم، بازگشت نخواهم کرد.
و از این پس قائل به قول کیسان نخواهم بود، هرچند نابخردان بر گفته من خرده گرفته و بسیار بدگویی کنند.
لیکن هرکس از دنیا برود، در بهترین حالت، دیگران راه او را میروند (یعنی همه میمیرند).
نکته: از اینکه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، سیّد حمیری را در صدر این روایت، به جهت اینکه اعتقاد به امامت جناب محمّد بن حنفیه داشته، شماتت میکنند. دانسته میشود، که در بین همهٔ مذاهب اسلامی، مسلمان واقعی، شیعهٔ دوازده امامی میباشد. و اسلام کسی که معتقد به دوازده امام معصوم(علیهم السلام)نباشد، در پیشگاه خداوند متعال پذیرفته نیست. گر چه امامت حضرت امام حسن(علیه السلام)، و امام حسین(علیه السلام)را نیز قبول داشته باشد.
لذا از این روایت شریف، ضعف گفتار افرادیکه، دیگر فرق اسلامی را در زمرهٔ نجات یافتگان، و در شمار مسلمانها دانستهاند، به خوبی فهمیده میشود. چرا که با آنکه سیّد حمیری حتّیقائل به امامت حضرت سیّد الشهداء(علیه السلام)بود، امام صادق(علیه السلام)او را مورد نگوهش قرار دادهاند، چه رسید به پیروان دیگر مذاهب اسلامی، که نه تنها امامت هیچیک از ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)را قبول ندارند، بلکه قاتلین و دشمنان حضرت زهرا(علیها السلام)را پیشوای خود میدانند.
اسم او، سیّد اسماعیل بن محمّد بن یزید بن ربیعه، معروف به سیّدحمیری میباشد.(2)و کنیهٔ او، أبو هاشم یا أبو عامر است. در سال 105 ه.ق. در عَمّان به دنیا آمد. او مقیم بصره بود، و سپس
رهسپار بغداد شد،(1)و در سال 173 ه.ق. در بغداد از دنیا رفت.(2)مادرش لقب وی را «سیّد» نهاد،(3)از این رو او از سادات، و خاندان نبوّت(علیهم السلام)نمیباشد.
جدّش یزید بن ربیعه، شاعری مشهور بود، که زیاد بن ابیه، و خاندان او را هجو مینمود.(4)
سیّد حمیری (رحمه الله)مردی گندمگون، بلندقد، زیبا، و سیّد شعراء بود.(5)ابن معتز دربارهٔ او میگوید: او از ماهرترین شاعران زمان خویش بود، و احادیث، اخبار، و مناقب را به زبان شعر بیان میکرد. و هیچ فضیلت معروفی برای حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل نشده، مگر اینکه او، آن فضیلت را به نظم در آورده است.(6)به نحویکه روزی سیّد حمیری (رحمه الله)در کوفه گفت:
«من أتانی بفضیلة لعلیّ بن أبی طالب ما قلت فیها شعراً، فله دینار.»(7)(هر کس فضیلتی در شأن حضرت علیّ بن أبیطالب(علیه السلام)برای من بیاورد، که من برای آن فضیلت، شعری نسروده باشم، به او یک دینار، [به عنوان جایزه میدهم].)
سیّد حمیری (رحمه الله)نسبت به وجود نازنین اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)ارادت ویژهای داشت. از این رو بیشتر اشعار او، یا در ستایش اهل بیت نبوّت(علیهم السلام)است. و یا در نکوهش مخالفان، و دشمنان آن بزرگواران میباشد. چنانچه ابنحجر عسقلانی، یکی از علماء، و بزرگان اهل سنّت، سیّد حمیری (رحمه الله)را رافضی دانسته، و دربارهٔ او، از دار القطنی نقل کرده است:
«کان یسب السلف فی شعره، و یمدح علیاً.»(8)
1) . تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج11، ص158.
2) . اعیان الشیعة، ج3، ص405
3) . اختیار معرفة الرجال، ص573.
4) . الأغانی، ج7، ص167.
5) . تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج11، ص158.
6) . طبقات الشعراء، ص32.
7) . الأغانی، ج7، ص187.
8) . لسان المیزان، ج1، ص436. ابن حجر عسقلانی در همانجا، در عبارت دیگری، در مورد سیّد حمیری (رحمه الله)نوشته است: «و قال أبو الفرج: كان شاعرا مطبوعا مكثرا إنما مات ذكره، و هجر الناس شعره، لإفراطه في سب بعض الصحابة و إفحاشه في شتمهم و الطعن عليهم.»
(او در اشعارش سلف را سب مینمود، و به مدح حضرت علیّ(علیه السلام)میپرداخت.)
پدر و مادرِ سیّد حمیری (رحمه الله)از خوارج أباضیه، و از دشمنان حضرت علیّ(علیه السلام)بودند.(1)خود وی در اینباره میگوید:
«طالما سبّ أمير المؤمنين(علیه السلام)في هذه الغرفة.»(2)
(چه بسیار در این خانه نسبت به امیر المؤمنین(علیه السلام)ناسزا میگفتند.)لذا سیّد حمیری از پدر و مادر خود فاصله گرفت، که این مسأله باعث شد، آنها در صدد قتل او باشند.(3)
از این رو مردم هر موقع به او میگفتند، چه شد، که شیعه شدی، با آنکه در خانوادهای ناصبی مذهب به دنیا آمدی، در پاسخ آنها میگفت:
«غاصت علیّ الرحمة غوصاً.»(4)
(رحمت خداوند مرا فرا گرفت، چه فرا گرفتنى.)
البته سیّد حمیری (رحمه الله)نیز چونان پدر و مادر خود، در آغاز زندگی، و در دوران جوانی، از خوارج بود، و خمر هم مینوشید. ولی همانگونه که از روایتی که در این نوشتار نیز گذشت، بعد از مدّتی او به مذهب کیسانیّه(5)گرایش پیدا کرد. ولی سرانجام با دیدن معجزات فراوان، از وجود نازنین امام به حقّ ناطق، حضرت جعفر بن محمّد الصادق(علیه السلام)، از شیعیان، و ارادتمندان خاص، و مورد توجه آن حضرت گشت، و از اعمال گذشته خود توبه نمود. چنانچه روایت شده است:
روزى سیّد حمیری (رحمه الله)با كوزهاى شراب، در کوچههای مدینه حرکت مىکرد. ناگهان در بین راه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را ملاقات نمود. پس از آن جائیکه او نمیتوانست برگردد، و
1) . الأغانی، ج7، ص168.
2) . الأغانی، ج7، ص168.
3) . الأغانی، ج7، ص168.
4) . الأغانی، ج7، ص168.
5) . کیسانیه گروهی بودند، که بعد از شهادت امام حسین(علیه السلام)، قائل به امامت فرزندِ حضرت علیّ(علیه السلام)، جناب محمّد بن حنفیه شدند. او برادر کوچکتر حضرت سیّد الشهداء(علیه السلام)میباشد. و گرچه خود جناب محمّد بن حنفیه، ادعای امامت نکرده بود، و این مطلب را انکار مینمود، ولی برخی از مسائل باعث گردید، عدهای گمان کنند، او امام است.
از اينكه شراب همراهش بود، خجالت میکشید، در فكر بود كه چه كند، كه ناگاه آن حضرت به او فرمودند:
«يَا حِمْيَرِى! مَا فِى إِبْرِيقِكَ؟»
(اى حميرى! چه چیزی در كوزه دارى؟)عرض كرد: ای فرزند رسول خدا! همانا در آن شير میباشد. پس حضرت دست مبارك خود را مقابل کوزه گرفتند، و به او فرمودند:
«صَبّ فِى كَفِّى مِنْ الْلَّبَنِ.»
(مقدارى از شير را در دست من بريز.)
سيّد اسماعيل حميرى (رحمه الله)به ناچار سر كوزه را به سمت دست مبارک آن حضرت خم كرد، ولی به ناگاه دید شير از كوزه بر دست مبارک امام ريخته میشود. در این هنگام حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او فرمودند:
«مَنْ إمَامَ زَمَانِكَ؟ فَقَالَ: الَذِی حَوَّلَ الْخَمْرِ لَبَناً.»(1)
(امام زمان تو كيست؟ سیّد حمیری عرض كرد: امام من كسى است كه شراب را به شير تبديل مى كند.)
یکی دیگر از معجزاتی که سیّد حمیری (رحمه الله)، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)دید. در زمانی بود، که بیمار گشت، به نحوی که زبان او بند آمد، و حتّی نزدیک بود که از دنیا برود. چنانچه در کتاب «اختیار معرفة الرجال»، از محمّد بن نعمان روایت شده است:
به عیادت سیّد حمیری رفتم، و او به جهت کارهائی که انجام داده بود، صورتش سیاه، و چشمانش برگشته بود، و به شدّت تشنه شده بود. و حال آنکه در این هنگام معتقد به امامت محمّد بن حنفیه بود، و از اصحاب او به شمار میرفت، شراب هم میخورد.
1) . تنقیح المقال فی علم الرجال، ج10، ص313.
پس از آن، خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رفتم، که به تازگی از نزد منصور دوانیقی برگشته، و وارد کوفه شده بودند. و به حضرت عرض کردم: فدای شما شوم! همانا من از نزد سیّد حمیری میآیم، صورتش سیاه شده، و چشمانش برگشته، و در آن حال، به شدّت تشنه شده بود، و قدرت صحبت کردن نداشت.
حضرت فرمودند: الاغ مرا زین کنید، پس همینکه آن را زین نمودند، حضرت سوار شدند، و به طرف خانهٔ او حرکت کردند. من هم با ایشان رفتم، تا اینکه وارد خانهٔ سیّد حمیری شدیم، درحالیکه جماعتی اطراف بستر او را گرفته بودند. پس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)کنار سر او نشستند، و صدا زدند: ای سیّد! در این هنگام سیّد حمیری چشمانش را باز کرد، و نگاهی به حضرت نمود، در حالیکه نمیتوانست صحبت کند، و صورتش سیاه شده بود.
پس شروع به گریه کردن نمود، و در حالیکه نگاهش به حضرت بود، نمیتوانست حرف بزند. کاملاً آشکار بود که میخواهد صحبت کند، ولی نمیتواند. در این هنگام دیدیم که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)لبهای او را حرکت دادند، و به برکت حضرت، سیّد حمیری شروع به سخن گفتن نمود، و عرض کرد:
«جَعَلَنِیَ اَللَّهُ فِدَاکَ! أَ بِأَوْلِیَائِکَ یُفْعَلُ هَذَا؟ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ(علیه السلام): یَا سَیِّدُ! قُلْ بِالْحَقِّ یَکْشِفُ اَللَّهُ مَا بِکَ وَ یَرْحَمُکَ وَ یُدْخِلُکَ جَنَّتَهُ اَلَّتِی وَعَدَ أَوْلِیَاءَهُ، فَقَالَ فِی ذَلِکَ: تَجَعْفَرْتُ بِسْمِ اَللَّهِ وَ اَللَّهُ أَکْبَرُ. فَلَمْ یَبْرَحْ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ(علیه السلام)حَتَّی قَعَدَ اَلسَّیِّدُ عَلَی اِسْتِهِ.»(1)
(خداوند مرا فدای شما کند! آیا با دوستان شما چنین میکنند؟ پس امام صادق(علیه السلام) فرمودند: ای سیّد! اقرار به حقّ کن، تا خداوند این سختی را از تو برطرف نماید، و تو را بیامرزد، و وارد بهشتی که به دوستان خود وعده داده، نماید. لذا سیّد به این جهت گفت: «تجعفرت بسم اللَّه و اللَّه اکبر» پس هنوز حضرت از خانهٔ او خارج نشده بودند، که سیّد بر جایگاه خود نشست.)
1) . اختیار معرفة الرجال، ص572؛ عنه البحار، ج47، ص327.
صاحب کتاب «اختیار معرفة الرجال» نگاشته است: روایت شده که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)روزی سیّد حمیری را ملاقات کردند، و به او فرمودند:
«سَمَّتْکَ أُمُّکَ سَیِّداً، وَ وُفِّقْتَ فِی ذَلِکَ، وَ أَنْتَ سَیِّدُ الشُّعَرَاءِ.»
(مادرت تو را سیّد نامید، و تو در این راه توفیق پیدا کردی، و تو سرور شاعران هستی.)سپس مرحوم سیّد حمیری، با شنیدن این فرمایش حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، در همین زمینه، این اشعار را سرود:
وَ لَقَدْ عَجِبْتُ لِقَائِلٍ لِی مَرَّةً *** عَلَّامَةٌ فَهِمٌ مِنَ الْفُقَهَاءِ
سَمَّاکَ قَوْمُکَ سَیِّداً صَدَقُوا بِهِ *** أَنْتَ الْمُوَفَّقُ سَیِّدُ الشُّعَرَاءِ
مَا أَنْتَ حِینَ تَخُصُّ آلَ مُحَمَّدٍ *** بِالْمَدْحِ مِنْکَ وَ شَاعِرٌ بِسَوَاءٍ
مَدَحَ الْمُلُوکُ ذَوِی الْغِنَی لِعَطَائِهِمْ *** وَ الْمَدْحُ مِنْکَ لَهُمْ بِغَیْرِ عَطَاءٍ
فَأَبْشِرْ فَإِنَّکَ فَائِزٌ فِی حُبِّهِمْ *** لَوْ قَدْ وَرَدْتَ عَلَیْهِمْ بِجَزَاءٍ
مَا یَعْدِلُ الدُّنْیَا جَمِیعاً کُلَّهَا *** مِنْ حَوْضِ أَحْمَدَ شَرْبَةً مِنْ مَاءٍ(1)
در شگفتم از فقیه بسیار دانای فهمیدهای که یکبار به من فرمود:
خاندانت تو را سیّد نامیدهاند، و راست گفتهاند، چرا که تو، به سیّد الشعرائی توفیق یافتی.
و آنگاه که به مدح خاندان محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)ویژگی پیدا میکنی، با دیگر شاعران برابر نخواهی بود.
چه آنان از صاحبان ملک و ثروت برای عطایشان ستایش میکنند، و مدح تو از اهل بیت(علیهم السلام)بدون چشم داشت عطا است.
پس تو را مژده باد که در مهر آنان چنان کامیابی که چون به گرفتن پاداش به نزدشان درآئی.
همه دنیا و نعمتهای آن، با یک بار نوشیدن از حوض کوثر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، برابری نمیکند.
نقل شده که سیّد حمیری (رحمه الله)به خاطر ارتکاب برخی از اعمال منهیهای که قبلاً انجام داده بود، هنگامیکه در حال احتضار قرار گرفت، رنج میبرد. ولی حضرت علیّ(علیه السلام)را ملاقات کرد،
1) . اختیار معرفة الرجال، ص572؛ عنه البحار، ج47، ص327.
و در آن لحظات با آرامش، و با چهرهای گشاده، و نورانی، از دنیا رفت. چنانچه أبو فرج اصفهانی، که از علماء اهل سنّت بوده، دربارهٔ لحظات آخر عمر او نقل کرده است:«فتح عینیه فنظر إلی ناحیة القبلة، ثم قال: یا امیر المؤمنین! أ تفعل هذا بولیک؟ قالها ثلاث مرّات، مرّة بعد أخری. قال: فتجلی و اللّه فی جبهته عرق بیاض، فما زال یتّسع، و یلبس وجهه حتّی صار کلّه کالبدر، و توفی.»(1)
(سیّد حمیری چشمانش را باز نمود، و به قسمتی از طرف قبله نگاه کرد، و گفت: یا امیر المؤمنین! آیا با محبّ خود این چنین رفتار میکنید؟ و این جمله را سه مرتبه، پشت سر هم تکرار نمود. راوی میگوید: پس به خدا سوگند بهناگاه رَگ سفید رنگی در پیشانی او ظاهر شد، و پیوسته گسترش پیدا کرد، تا آنکه همهٔ صورت او را فراگرفت، به نحویکه همهٔ صورتش مثل ماه تمام شد، و از دنیا رفت.)
صاحب کتاب «الثاقب فی المناقب»، از محمّد بن راشد، از پدرش روایت نموده است: نزد برخی از آل محمّد(علیهم السلام)رفتم، تا دربارهٔ مسألهای از آنها سؤال نمایم. از این رو از آنها سؤال کردم که اعلم شما کیست؟ پس مرا به محمّد بن عبد اللّه بن حسن راهنمائی نمودند، لذا من در اینباره از او سؤال نمودم، ولی او گفت: همانا من نمیدانم این چیست. پس به او گفتم: مگر از جانب شما نرسیده است، که شما در بین خود میگوئید: همانا شما از همهٔ علوم آگاهی دارید؟
گفت: همانا هیچکس، به غیر از امام، از همهٔ علوم آگاهی ندارد، و من امام نیستم. به او گفتم: پس من از کجا میتوانم پاسخ سؤالم را پیدا کنم. گفت: نزد جعفر بن محمّد(علیهما السلام)برو، همانا پاسخ تو نزد ایشان میباشد، و شکی در ایشان نیست. پس نزد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رفتم. ولی به من گفتند: سیّد حمیری فوت کرده، و حضرت به تشییع جنازهٔ او رفتهاند. از این رو در قبرستان نزد ایشان رفتم، و سؤالم را از حضرت پرسیدم، وایشان نیز جواب مرا دادند. ولی همینکه
1) . الأغانی، ج7، ص202.
خواستم برخیزم، ایشان لباس مرا گرفتند، و مرا به سمت خود کشیدند، سپس فرمودند: شما اخباریها علم را ترک کردهاید. پس به ایشان عرض کردم:
«يَرْحَمُكَ اَللَّهُ، أَنْتَ إِمَامُ هَذَا الزَّمَانِ؟ فَقَالَ: نَعَمْ وَ اَللَّهِ، إِنِّي إِمَامُ هَذَا اَلزَّمَانِ.»
(خدا شما را رحمت کند، آیا شما امام این زمان هستید؟ حضرت فرمودند: به خدا سوگند، بله، همانا من امام این زمان هستم.)
عرض کردم: دلیل و علامتش چیست؟ حضرت فرمودند: از هر چیزی که میخواهی از من سؤال کن، ان شاء اللَّه تو را از آن باخبر میکنم. عرض کردم: من برادری داشتم که از دنیا رفت، و همانا او را در همین قبرستان دفن کردم، پس امر کن که زنده شود. حضرت به من فرمودند: تو شایسته این کار نیستی، ولی برادرت چه نام داشت؟ عرض کردم: احمد. پس حضرت (نزدیک قبر او رفتند و) فرمودند:
«يَا أَحْمَدُ! قُمْ بِإِذْنِ اَللَّهِ تَعَالَى، وَ بِإِذْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ. فَقَامَ وَ اَللَّهِ، وَ هُوَ يَقُولُ: يَا أَخِي اِتَّبِعْهُ. وَ حَلَّفَنِي بِالطَّلاَقِ وَ اَلْعَتَاقِ أَلاَّ أُخْبِرَ أَحَداً.»(1)
(ای احمد! به اذن خداوند متعال، و به اذن جعفر بن محمّد برخیز. راوی میگوید: پس به خدا سوگند برخاست، در حالیکه میگفت: ای برادر من! از امام صادق(علیه السلام) پیروی کن. بعد حضرت مرا به جدائی و آزاد نمودن کنیزهایم قسم دادند، که هیچکس را از این ماجرا باخبر نکنم.)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از عیسی بن مهران نقل کرده است: مرد ثروتمندی که از محبین اهل بیت(علیهم السلام)بود،هر سال از ما وراء النهر خراسان، برای
1) . الثاقب فی المناقب، ص397، عنه المدینة المعاجز، ج5، ص416.
انجام مناسک حجّ به مکه میرفت. و در هر سال وظیفه خود میدانست، که از مال خود، هزار دینار برای حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)ببرد.
همسر او نیز دختر عمویش بود، که با او از نظر مالی و دیانت مساوی بود. یک سال همسرش به او گفت: مرا هم برای انجام مناسک حجّ، امسال به همراه خود ببر. او نیز درخواست همسرش را قبول کرد. از این رو آن زن آماده مراسم حجّ شد، و برای زنان و دختران حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)هم بهترین لباسهای خراسان، و جواهرات و اشیاء قیمتی زیادی تهیه نمود. شوهرش نیز هزار دینار هر سال را آماده کرد، و آنها را در یک کیسه، در صندوقچهای که جواهرات و عطر بود، قرار داد، و به طرف مدینه حرکت کردند.
وقتی وارد مدینه شدند، آن مرد خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رفت، و به حضرت سلام نمود، و به ایشان خبر داد، که با همسرش به حجّ آمده است. و از امام برای ملاقات همسرش با اهل و عیال حضرت، و دادن آن هدایا به آنها، کسب اجازه نمود. پس وقتی امام صادق(علیه السلام)به همسر او اجازه دادند، آن زن خدمت اهل و عیال امام رفت، و هدیههای خود را بین آن بزرگواران تقسیم نمود، و یک روز هم نزد خانوادهٔ حضرت ماند، و بعد (قبل از آنکه با حضرت امام صادق (علیه السلام)ملاقات کند،) به اقامتگاه خود برگشت، (و به ملاقات حضرت نرفت).
فردا صبح شوهرش به او گفت: از داخل صندوقچه، که در فلان مکان گذاشتهام، آن کیسه دینارها را بیاور، تا هزار دینار را خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)ببرم. از این رو آن زن به آنجا رفت، و قفل صندوقچه را باز نمود، ولی اگرچه جواهرات و لباسها بود، امّا هر چه تفحص نمود، دینارها را پیدا نکرد.
از این رو آن مرد، جواهرات همسرش را رهن گذاشت، و هزار دینار از همشهریان خودش قرض نمود، و خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رفت. امّا در آن هنگام حضرت به آن مرد فرمودند: آن هزار دینار به ما رسید. لذا آن مرد خدمت حضرت عرض کرد: ای مولای من! چطور چنین چیزی امکان دارد، با اینکه به غیر از من، و همسرم، کسی از آنها خبر نداشت. حضرت به او فرمودند:
«مَسَّتْنَا ضَیْقَةٌ، فَوَجَّهْنَا مَنْ أَتَی بِهَا مِنْ شِیعَتِی مِنَ الْجِنِّ، فَإِنِّی کُلَّمَا أُرِیدُ أَمْراً بِعَجَلَةٍ أَبْعَثُ وَاحِداً مِنْهُمْ.»
(در مضیقهٔ مالی قرار گرفتم، لذا یکی از شیعیان خود، که از طایفهٔ جن بود را فرستادم، تا آن دینارها را بیاورد، همانا من هر وقت نسبت به کاری عجله داشته باشم، یکی از آنها را میفرستم.)
این امر باعث شد که بصیرت آن مرد نسبت به حضرت زیادتر شود، و خوشحال گردید. و بعد جواهرات همسر خود را از نزد کسیکه به رهن گذاشته بود، پس گرفت، و سپس به خانهاش برگشت، که دید همسرش در حال جان دادن است. لذا از خدمتکار همسرش سؤال کرد، چه شده؟ خدمتکار گفت: دچار دردی در قلبش شد، و در این حال قرار گرفت.
پس آن مرد، همسرش را رو به قبله نمود، و پارچهای روی او انداخت، و چانهاش را بست. و مشغول فراهم نمودن سایر چیزهائی که نیاز بود، از قبیل کفن، و تهیه کافور، حفر نمودن قبر برای او، شد. و بعد خدمت حضرت امام صادق(علیه السلام)رسید، و به حضرت خبر داد، که همسرش از دنیا رفته است. و از ایشان درخواست نمود، که لطف فرموده، بر پیکر او نماز بخواندند. در این هنگام حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)دو رکعت نماز خواندند، و بعد از نماز دعا کردند. سپس به آن مرد فرمودند:
«انْصَرِفْ إِلَی رَحْلِکَ، فَإِنَّ أَهْلَکَ لَمْ تَمُتْ، وَ سَتَجِدُهَا فِی رَحْلِکَ تَأْمُرُ وَ تَنْهَی، وَ هِیَ فِی حَالِ سَلَامَةٍ.»
(به اقامتگاه و نزد همسر خود برگرد، همانا همسر تو از دنیا نرفته، وقتی برگردی همسرت را در اقامتگاهت در حالیکه [برای انجام کارها به خدمتکارها] امر و نهی میکند، خواهی یافت، و او در سلامت کامل است.)
وقتی آن مرد، حسب فرمایش حضرت، برگشت، دید همسرش همانگونه که امام فرموده بودند، سالم میباشد. از این رو برای انجام مناسک حجّ، به طرف مکه رهسپار شدند. حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نیز برای انجام مناسک حجّ، به مکه رفتند. که ناگاه آن زن،در حالیکه
مشغول طواف خانهٔ خدا بود، چشمش به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)افتاد، که مردم اطرافشان را گرفته بودند. از این رو به شوهرش گفت: این مرد کیست؟ او گفت: حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)هستند. آن زن به شوهرش گفت:
«هَذَا وَ اللَّهِ الرَّجُلُ الَّذِی رَأَیْتُهُ یَشْفَعُ إِلَی اللَّهِ حَتَّی رَدَّ رُوحِی فِی جَسَدِی.»(1)
(به خداوند سوگند ایشان همان مردی هستند که [در هنگامیکه مرده بودم] از خداوند درخواست کردند تا روح مرا به جسدم برگرداند.)
و در روایت دیگری، در مورد زنده نمودن اموات، توسط حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از داوود رقی روایت کرده است: در محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، که جوانی گریهکنان وارد شد. و عرض کرد: نذر کرده بودم، که با همسرم اعمال حجّ را انجام دهیم، ولی هنگامیکه وارد مدینه شدیم، همسرم از دنیا رفت.
امام(علیه السلام)فرمودند: برگرد، همانا او نمرده است. عرض کرد: همسرم از دنیا رفت، و من خودم او را با پارچه پوشاندم. حضرت فرمودند: تو برو. لذا حسب فرمایش حضرت، آن جوان رفت، ولی بلافاصله در حالیکه لبخند میزد، برگشت. و عرض کرد: به همسرم وارد شدم، در حالیکه او نشسته است. داوود رقی میگوید: حضرت به من فرمودند: ای داوود! آیا ایمان نمیآوردی؟ عرض کردم: بله! امّا میخواستم اطمینان قلبی پیدا کنم.
پس وقتی روز ترویه فرارسید، حضرت امام جعفر صاق(علیه السلام)به من فرمودند: همانا مشتاق زیارت خانهٔ پروردگارم هستم. عرض کردم: ای مولای من! اینجا عرفات است. حضرت فرمودند: هنگامیکه نماز عشاء را خواندم، شترم را آماده کن، و زمامش را ببند. پس آنچه حضرت فرموده بودند، را انجام دادم.
وقتی حضرت از خانه خارج شدند، قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ و سورهٔ یس را قرائت نمودند، و بعد سوار ناقه شدند، من را نیز پشت سر خود سوار کردند، پس پاسی از شب حرکت کردیم، و در بین راه
1) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص627، عنه البحار، ج47، ص103؛ و مدینة معاجز، ج5، ص386؛ الثاقب فی المناقب، ص178.
اعمالی را که در برخی از مواضع سزاوار بود، انجام دهند را حضرت انجام دادند. و یک وقت فرمودند: این خانهٔ خدا است.
و بعد حضرت اعمالی را که سزاوار بود در آنجا انجام دهند، انجام دادند. پس هنگامیکه وقت اذان صبح شد، برخاستند، و اذان و اقامه گفتند، و مرا سمت راست خود قرار دادند، و در رکعت اوّل نماز خود، سورهٔ حمد و الضحی، و در رکعت دوّم حمد و قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را قرائت نمودند، سپس قنوت نماز را خواندند، و آنگاه سلام نماز را دادند، و نشستند.
«فَلَمَّا طَلَعَتِ الشَّمْسُ مَرَّ الشَّابُّ وَ مَعَهُ الْمَرْأَةُ، فَقَالَتْ لِزَوْجِهَا: هَذَا الَّذِی شَفَّعَ إِلَی اللَّهِ فِی إِحْیَائِی.»(1)
(پس همینکه خورشید طلوع کرد، آن جوان در حالیکه همسرش با او بود، از آنجا عبور نمود. ناگاه زن به شوهر خود گفت: ایشان همان کسی هستند که برای زنده شدن من در پیشگاه خداوند شفاعت نمودند.)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «الخرائج و الجرائح»، از صفوان بن یحیی نقل کرده است: عبدی به من گفت: روزی همسرم به من گفت: زمانی طولانی است که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را ندیدهایم، اگر امکان داشت به حجّ برویم، و حضرت را زیارت کنیم، خوب بود. به او گفتم: به خدا سوگند هماکنون مال و یا چیز دیگری ندارم، تا با آن به حجّ برویم. همسرم گفت: مقداری لباس، و زیور آلات داریم. آنها را بفروش، و با پول آن، خرج سفر را تهیه کن. لذا همین کار را کردم، و حرکت کردیم.
ولی همینکه به نزدیک مدینه رسیدیم، همسرم به شدّت بیمار شد. به نحویکه در حالت مرگ قرار گرفت. پس وقتی وارد مدینه شدیم، در حالیکه از زنده ماندن او مأیوس شده بودم، از نزدش
1) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص629؛ عنه البحار، ج47، ص104؛ الثاقب فی المناقب، ص162؛ عنه المدینة المعاجز، ج5، ص390.
به بیرون رفتم، و خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)مشرف شدم. و حال آنکه حضرت در آن زمان لباسی قرمز رنگ پوشیده بودند. پس به حضرت سلام کردم، ایشان نیز جواب سلام مرا دادند و از من دربارهٔ همسرم سؤال کردند. لذا جریان بیماری او را خدمت حضرت عرض کردم، و گفتم: من در حالی از خانه خارج شدم، که از زنده ماندن او ناامید شده بودم.
از این رو حضرت مدّتی طولانی سر خود را به زیر انداختند، سپس فرمودند: ای عبدی! آیا تو به خاطر او محزون هستی؟ عرض کردم: بله. حضرت فرمودند: ترسی به جهت او نداشته باش، همانا من دعا کردم، که خداوند متعال او را شفا دهد. و بعد حضرت به من فرمودند: هماکنون نزد همسرت برگرد. همانا وقتی نزدش برگشتی، خواهی دید، که او نشسته است، و خادمش به او طبرزد(1)میدهد.
عبدی میگوید: بلافاصله از محضر حضرت، به نزد همسرم برگشتم، و در کمال ناباوری دیدم بهوش آمده، و در حالیکه نشسته است، خادمش به او طبرزد میدهد. به او گفتم: حالت چطور است؟ گفت: خداوند مرا شفا داد، و به این شِکر اشتها پیدا کردم. به همسرم گفتم: در حالیکه از زنده ماندن تو مأیوس شده بودم، از نزد تو، خدمت امام جعفر صادق(علیه السلام)رفتم، و هنگامیکه حضرت، دربارهٔ تو از من سؤال کردند، ایشان را از حال تو باخبر نمودم. لذا حضرت فرمود: اتفاقی برای او رخ نمیدهد، نزد او برگرد، که وقتی به آنجا برسی، مشغول خوردن شکر میباشد. همسرم گفت:
«خَرَجْتَ مِنْ عِنْدِی وَ أَنَا أَجُودُ بِنَفْسِی، فَدَخَلَ عَلَیَّ رَجُلٌ عَلَیْهِ ثَوْبَانِ مُمَصَّرَانِ، قَالَ: مَا لَكِ؟ قُلْتُ: أَنَا مَیِّتَةٌ، وَ هَذَا مَلَكُ الْمَوْتِ، قَدْ جَاءَ یَقْبِضُ رُوحِی. فَقَالَ: یَا مَلَكَ الْمَوْتِ! قَالَ: لَبَّیْكَ أَیُّهَا الْإِمَامُ! قَالَ: أَ لَسْتَ أُمِرْتَ بِالسَّمْعِ وَ الطَّاعَةِ لَنَا؟ قَالَ: بَلَی، قَالَ: فَإِنِّی آمُرُكَ أَنْ تُؤَخِّرَ أَمْرَهَا عِشْرِینَ سَنَةً، قَالَ: السَّمْعَ وَ الطَّاعَةَ. قَالَ: فَخَرَجَ هُوَ، وَ مَلَكُ الْمَوْتِ، فَأَفَقْتُ مِنْ سَاعَتِی.»(2)
(از نزد من رفتی، در حالیکه من داشتم جان میدادم، پس ناگاه شخصی که دو جامهٔ قرمز رنگ پوشیده بود، بر من وارد شد. و فرمود: چه اتفاقی برایت افتاده؟ عرض کردم: در حال مردن هستم، و ایشان ملک الموت میباشند، که برای قبض روح من آمدهاند. آن مرد به ملک الموت فرمود: ای ملک الموت! عرض کرد: لبیک ای امام من! فرمود: مگر تو مأمور نیستی که از ما اطاعت کنی؟ ملک الموت عرض کرد: بله. فرمود: من به تو امر میکنم که بیست سال مرگ او را بتأخیر بیندازی. عرض کرد: سمعاً و طاعتاً. آن زن میگوید: در این هنگام آن شخص، و ملک الموت خارج شدند، و در همان لحظه حال من خوب شد.)
مرحوم محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)، از ابراهیم بن سعید روایت کرده است: روزی یک ماهی، که پوستش کنده شده بود را برای حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)آوردند.
«فَمَسَحَ يَدَهُ عَلَى سَمَكَةٌ، فَمَشَتْ بَيْنَ يَدَيْهِ، ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَى الْأَرْضِ، فَإِذَا دِجْلَةُ وَ الْفُرَاتُ تَحْتَ قَدَمَيْهِ، ثُمَّ أَرَانَا سُفُنَ الْبَحْرِ، ثُمَّ أَرَانَا مَطْلَعَ الشَّمْسِ وَ مَغْرِبَهَا بِأَسْرَعَ مِنْ لَمْحِ الْبَصَرِ.»(1)
(پس حضرت دست خود را بر آن ماهی کشیدند، ناگاه به برکت امام صادق(علیه السلام)زنده شد، و در بین دست حضرت به حرکت افتاد. سپس حضرت با دست خود به زمین زدند، پس به یکباره دیدیم دجله و فرات در کنار پاهای ایشان است. سپس کشتیها را در دریا به ما نشان دادند. بعد جای طلوع و غروب خورشید را درکمتر از چشم بههمزدنی، به ما نشان دادند [یعنی در اندک زمانی به شرق و غرب عالم رفتیم].)
1) . دلائل الإمامة، ص113؛ عنه المدینة معاجز، ج5، ص213.
زنده شدن گاو به اعجاز امام صادق(علیه السلام)
مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از مفضل بن عمر روایت کرده است: همراه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در مکه، یا منی راه میرفتم، که عبورمان به زنی افتاد، که در مقابل او گاو مردهای قرار داشت. و حال آنکه زن با دخترش به این خاطر گریه میکردند. پس حضرت به او فرمودند: چه اتفاقی برایت افتاده است؟ آن زن عرض کرد: من و دخترانم از شیر این گاو زندگی میکردیم، حال این گاو مرده است، از این رو در کارم متحیرم شدهام. حضرت فرمودند:
«أَ فَتُحِبِّینَ أَنْ یُحْیِیَهَا اللَّهُ لَكِ؟ قَالَتْ: أَ وَ تَسْخَرُ مِنِّی مَعَ مُصِیبَتِی؟ قَالَ: كَلَّا مَا أَرَدْتُ ذَلِكِ، ثُمَّ دَعَا بِدُعَاءٍ، ثُمَّ رَكَضَهَا بِرِجْلِهِ، وَ صَاحَ بِهَا، فَقَامَتِ الْبَقَرَةُ مُسْرِعَةً سَوِیَّةً. فَقَالَتْ: عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ. فَدَخَلَ الصَّادِقُ(علیه السلام)بَیْنَ النَّاسِ، فَلَمْ تَعْرِفْهُ الْمَرْأَةُ.»(1)
(آیا دوست داری خداوند گاو را برایت زنده کند؟ آن زن عرض کرد: آیا مرا با این مشکلی که دارم، مسخره میکنی؟! حضرت فرمودند: هرگز چنین قصدی ندارم. سپس حضرت با دعائی، خداوند را خواندند، آنگاه با پای خود به گاو زدند، و فریاد بر آن زدند، پس گاو به سرعت، در حالیکه سالم بود بلند شد. آن زن [که دید گاوش زنده شده] فریاد زد: به خدای کعبه ایشان عیسی بن مریم هستند. در این وقت حضرت بین مردم رفتند، و آن زن، امام را نشناخت.)
زنده نمودن چهار پرنده چونان حضرت ابراهیم(علیه السلام)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «الخرائج و الجرائح» مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از یونس بن ظبیان نقل کرده است: با گروهی از شیعیان، در محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)
1) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص294؛ عنه البحار، ج47، ص115؛ و المدینة المعاجز، ج5، ص392؛ کشف الغمة، ج3، ص230.
بودم. پس در این هنگام، از حضرت، دربارهٔ فرمایش خداوند متعال، که به حضرت ابراهیم(علیه السلام) فرموده است: (فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَ؛(1)چهار پرنده را بگیر، و اعضاء آنها را به هم مخلوط کن)، سؤال نمودم، و به حضرت عرض کردم: آیا آن چهار پرنده، همگی از یک جنس بودند، یا اینکه هر کدام از آنها، از پرندههای مختلف بودند؟ ناگاه حضرت فرمودند:
«أَ تُحِبُّونَ أَنْ أُرِیَكُمْ مِثْلَهُ؟»
(آیا دوست دارید مثل معجزهٔ ابراهیم(علیه السلام)را به شما نشان بدهم.)
همگی خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردیم: بله، دوست داریم معجزهٔ حضرت ابراهیم(علیه السلام)را از شما نیز ببینیم، و آن معجزه را به ما هم نشان دهید. در این هنگام ناگاه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)صدا زدند: ای طاووس! پس یک طاووس به سوی حضرت پرواز نمود، و در مقابل حضرت به زمین نشست. سپس حضرت صدا زدند: ای کلاغ! پس ناگاه کلاغی در مقابل حضرت فرود آمد. بعد حضرت فرمودند: ای باز! پس یک باز شکاری نیز در مقابل حضرت به زمین قرار گرفت. آنگاه ایشان فرمودند: ای کبوتر! پس کبوتری هم در برابر حضرت به زمین نشست.
«ثُمَّ أَمَرَ بِذَبْحِهَا كُلِّهَا، وَ تَقْطِیعِهَا، وَ نَتْفِ رِیشِهَا، وَ أَنْ یُخْلَطَ ذَلِكَ كُلُّهُ بَعْضُهُ بِبَعْضٍ. ثُمَّ أَخَذَ بِرَأْسِ الطَّاوُسِ، فَرَأَیْنَا لَحْمَهُ وَ عِظَامَهُ وَ رِیشَهُ یَتَمَیَّزُ مِنْ غَیْرِهَا،حَتَّی أُلْصِقَ ذَلِكَ كُلُّهُ بِرَأْسِهِ، وَ قَامَ الطَّاوُسُ بَیْنَ یَدَیْهِ حَیّاً، ثُمَّ صَاحَ بِالْغُرَابِ كَذَلِكَ، وَ بِالْبَازِی وَ الْحَمَامَةِ كَذَلِكَ، فَقَامَتْ كُلُّهَا أَحْیَاءً بَیْنَ یَدَیْهِ.»(2)
(سپس حضرت دستور دادند تمام آن چهار پرنده را ذبح کنند، و آنها را قطعه قطعه کرده، و پرهای آنها را بکنند، و همهٔ آنها را با یکدیگر مخلوط نمایند. بعد حضرت سر طاووس را گرفتند، پس در اینهنگام دیدیم، گوشت، استخوان و پرهای طاووس،
از بقیهٔ پرندهها جدا شد، تا آنکه همهٔ اجزاء آن به سر طاووس چسبید، و در مقابل حضرت در حالیکه زنده شده بود، ایستاد. سپس امام کلاغ را به همین نحو صدا زدند، و بعد از آن، باز و کبوتر را به همین صورت صدا نمودند. پس همهٔ آنها در حالیکه زنده شده بودند، در مقابل حضرت ایستادند.)
مرحوم محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)در کتاب «دلائل الإمامة»، از پیرمردی که از شیعیان بوده، روایت کرده است: من نزد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، که مردی خدمت حضرت رسید، و به ایشان عرض کرد:
جان من به فدای شما! همانا پدرم از دنیا رفته، در حالیکه ناصبی، و از دشمنترین مردم نسبت به شما اهل بیت بود. به نحویکه به سبب دشمنی و بغضی که نسبت به شما اهل بیت داشت، مالش را در زمان حیات، و بعد از وفاتش، از من، به جهت اینکه شیعهٔ شما بودم، پنهان نمود. و حال آنکه یقین دارم، پدرم اموال زیادی از خود باقی گذاشته است.
پس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او فرمودند: به خداوند قسم تو مورد تهنیت هستی، و من سفری را (برای تو) قصد کردهام. پس آن مرد به حضرت عرض کرد: جان من فدایشما! هر آنچه دارم متعلق به شما است. و حضرت به او فرمودند: نه، تو را راهنمائی میکنم، ولی میزی را برای من آماده نما.
پس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)یک انگشتر گِلی را با مهر خود، برای او مهر نمودند، و به او فرمودند: با این انگشتر به صحرای برهوت برو، همانا روح پدرت به صحرای برهوت رفته است. و بعد نامِ صاحبِ صحرای برهوت را به او گفتند، و در نهایت به او فرمودند: به آنجا برو، و صاحبِ صحرای برهوت را با نامش، سه مرتبه صدا بزن، همانا او پاسخ تو را خواهد داد.
از این رو آن مرد به صحرای برهوت رفت، و در آنجا سه مرتبه صاحب برهوت را با نامش صدا زد. پس در مرتبه سوّم، صاحب صحرای برهوت، پاسخ او را، با «لبیک» داد، و در مقابلش ظاهر
شد. پس آن انگشتر گِلی، که حضرت به او داده بودند را به صاحب برهوت داد. او نیز انگشتر را گرفت، و آن را بوسید، و بر چشمانش قرار داد. و بعد صاحب برهوت به آن مرد گفت:
«جِئْتَ مِنْ عِنْدِ مَنْ فَضَّلَهُ اللَّهُ وَ أَمَرَ بِطَاعَتِهِ، مَا حَاجَتُكَ؟»
(از نزد کسی آمدهای، که خداوند او را به دیگران فضیلت و برتری داده، و امر به اطاعت نمودن از او کرده است. هماکنون چه درخواستی داری؟)
آن مرد در ادامه این روایت نقل کرده است: ماجرا را برای صاحب صحرای برهوت بیان کردم. پس او به من گفت: هماکنون پدر تو، به شکلی غیر از صورت اصلی خود، نزدت خواهد آمد. و برای من صورت زشتی را ترسیم نمود. پس بعد از مدّتی، در حالیکه زنجیرها به گردن او بود، او را نزد من آورد. ولی وقتی پدرم را نزد من آورد، متوجه نشدم که او پدرم میباشد.
بعد پدرم گفت: ای پسرم! و گریه نمود، پس همینکه صحبت کرد، پدرم را شناختم. به پدرم گفتم: چقدر به تو میگفتم، و تو را از آنچه در آن بودی، نهی نمودم. پدرم به من گفت: این بدبختی به سر من آمده است. سپس به من گفت: چه حاجتی داری؟ گفتم: حاجت من جای اموالی است، که از خود باقی گذاشتی. گفت:
«فِي الْمَسْجِدِ الَّذِي كُنْتَ تَرَانِي أُصَلِّي فِيهِ، احْفِرْ حَتَّى تَبْلُغَ قَدْرَ ذِرَاعَيْنِ أَوْ ثَلاَثَةٍ، فَإِنَّ فِيهِ أَرْبَعَةَ آلاَفِ دِينَارٍ. قُلْتُ لَهُ: لَعَلَّكَ تَكْذِبُنِي. فَقَالَ لِي: هَيْهَاتَ، هَيْهَاتَ، لَقَدْ جِئْتَ مِنْ عِنْدِ مَنْ مَلَّكَهُ اللَّهُ، وَ أَمْرُهُ أَعْظَمُ مِمَّا تَذْهَبُ إِلَيْهِ.»
(آن اموال در مسجدی میباشد، که مرا در آن دیده بودی، که نماز میخواندم. آنجا را به اندازهٔ دو یا سه ذراع حفر نما، همانا در آنجا چهار هزار دینار است. به پدرم گفتم: شاید به من دروغ بگوئی. به من گفت: به هیچ وجه، به هیچ وجه، همانا تو از نزد کسى آمدهاى که خداوند او را مالک [جهان] قرار داده است، و امر او بزرگتر از آن چیزی میباشد، که تو [گمان میکنی و] به سوى آن مىروى.)
آن مرد در ادامه این روایت نقل کرده است: صاحب صحرای برهوت به من گفت: آیا مرا به چیزی سفارش، و توصیه میکنی؟ گفتم: به شما توصیه میکنم، که عذاب پدرم را دو چندان کنید. پس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به آن مرد فرمودند:
«أَمَا لَوْ رَقَقْتَ عَلَيْهِ، لَنَفَعَهُ اللَّهُ بِهِ، وَ خَفَّفَ عَنْهُ الْعَذَابَ.»(1)
(امّا اگر به حال پدر خود رقّت [و احسان] میکردی، خداوند به سبب آن، او را از آن بهرهمند مینمود، و عذابش را کمتر مینمود.)
مرحوم محمّد بن حسن صفار (قدس سره)، از عبید بن عبد الرحمان نقل کرده است: وجود نازنین أبو إبراهیم، حضرت امام کاظم(علیه السلام)فرمودند: با پدرم، حضرت اما جعفر صادق(علیه السلام)، برای رسیدگی به برخی از اموال ایشان، از شهر خارج شدیم. پس همین که به یکی از مزارع رسیدیم، پیرمردی با مو و ریش سفید را دیدیم، که به سمت پدرم میآمد، ودر مقابل ایشان قرار گرفت. از این رو پدرم با احترام به آن پیرمرد سلام نمودند، و بعد از آنکه از مرکب خود پیاده شدند، به طرف ایشان رفتند، در حالیکه شنیدم، پدرم همواره به آن پیرمرد میگویند:
«جُعِلْتُ فِدَاکَ! ثُمَّ جَلَسَا، فَتَسَاءَلَا طَوِیلاً، ثُمَّ قَامَ الشَّیْخُ، وَ انْصَرَفَ، وَ وَدَّعَ أَبِی، وَ قَامَ یَنْظُرُ فِی قَفَاهُ، حَتَّی تَوَارَی عَنْهُ، فَقُلْتُ لِأَبِی: مَنْ هَذَا الشَّیْخُ الَّذِی سَمِعْتُکَ تَقُولُ لَهُ مَا لَمْ تَقُلْهُ لِأَحَدٍ؟ قَالَ: هَذَا أَبِی.»(2)
(فدای شما شوم! سپس نشستند، و مدّتی طولانی با هم سخن گفتند، بعد آن پیرمرد برخاستند، و پدرم با ایشان وداع کردند، و آن پیرمرد رفتند، در حالیکه پدرم ایستاده بودند، و از پشت سر، به آن پیرمرد نگاه میکردند، تا آنکه ناپدید شدند. در این
هنگام به پدرم عرض کردم: این پیرمردی که شنیدم، با ایشان به گونهای صحبت میکردید، که با هیچکس دیگری، چنین گفتگو نمیکردید، چه کسی بود؟ فرمودند: ایشان پدرم - امام باقر(علیه السلام)- بودند.)
مرحوم عماد الدّين، أبي جعفر، محمّد بن علیّ الطوسي (قدس سره)، معروف به ابن حمزه، در کتاب ارزشمند «الثاقب فی المناقب»، از عبد الرحمن بن حجاج روایت نموده است: در بین راه مکه و مدینه، با حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، و حال آنکه حضرت بر استری سوار بودند، و من سوار الاغ بودم، و هیچکس با ما نبود. در این هنگام من خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) عرض کردم:«یَا سَیِّدِی! مَا عَلَامَةُ الْإِمَامِ؟ قَالَ: یَا عَبْدَ الرَّحْمَنِ! لَوْ قَالَ لِهَذَا الْجَبَلِ: سِرْ، لَسَارَ. فَنَظَرْتُ وَ اللَّهِ إِلَی الْجَبَلِ یَسِیرُ، فَنَظَرَ إِلَیْهِ، فَقَالَ: إِنِّی لَمْ أَعْنِك، فَوَقَفَ.»(1)
(ای مولای من! نشانهٔ امام چیست؟ حضرت فرمودند: ای عبد الرحمن! امام اگر به این کوه بگوید: حرکت کن، همانا حرکت خواهد کرد. راوی میگوید: در این هنگام به خدا سوگند به کوه نگاه کردم، دیدم دارد حرکت میکند. پس حضرت نگاهی به کوه نمودند، و فرمودند: همانا منظورم تو نبود. پس کوه توقف کرد.)
و همچنین در روایت دیگری، مرحوم شیخ مفید (قدس سره)، از حسن بن عطیه روایت کرده است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در کوه صفا ایستاده بودند. که عَبّاد بصری عرض کرد: حدیثی را از شما روایت میکنند، آیا شما آن حدیث را فرمودهاید. حضرت به او فرمودند: آن حدیث چیست؟ راوی میگوید: به حضرت عرض کردم: میگویند شما فرمودهاید:
1) . الثاقب فی المناقب، ص156؛عنه المدینة المعاجز، ج6، ص38؛ الخرائج و الجرائح، ج2، ص621؛ عنه البحار، ج47، ص101.
«حُرْمَةُ الْمُؤْمِنِ أَعْظَمُ مِنْ حُرْمَةِ هَذِهِ الْبَنِیَّةِ. قَالَ: قَدْ قُلْتُ ذَلِکَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَوْ قَالَ لِهَذِهِ الْجِبَالِ أَقْبِلِی أَقْبَلَتْ. قَالَ: فَنَظَرْتُ إِلَی الْجِبَالِ قَدْ أَقْبَلَتْ. فَقَالَ لَهَا: عَلَی رِسْلِکِ إِنِّی لَمْ أُرِدْکِ.»(1)
(حرمت و مقام مؤمن از این بنا - یعنی کعبه - بیشتر میباشد. حضرت فرمودند: بله من این مطلب را گفتهام، اگر مؤمن به این کوهها بگوید جلو بیایید، جلو میآیند. راوی میگوید: بهناگاه دیدم کوه جلو آمدند [و به طرف حضرت حرکت کردند]. لذا امام به آن فرمودند: در جای خود بمان، من تو را اراده نکردم.)
مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از عبد اللَّه بن یحیی کاهلی روایت نموده است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به من فرمودند: وقتی حیوان درندهای را میبینی، به آن، چه میگویی؟! عرض کردم: نمیدانم چه بگویم. حضرت فرمودند:
«إِذَا لَقِيتَهُ فَاقْرَأْ فِي وَجْهِهِ آيَةَ اَلْكُرْسِیِّ، وَ قُلْ عَزَمْتُ عَلَيْكَ بِعَزِيمَةِ اَللَّهِ وَ عَزِيمَةِ رَسُولِهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)وَ عَزِيمَةِ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ وَ عَزِيمَةِ عَلِیٍّ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام)وَ اَلْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ(علیهم السلام)إِلاَّ تَنَحَّيْتَ عَنْ طَرِيقِنَا وَ لَمْ تُؤْذِنَا، فَإِنَّا لاَ نُؤْذِيكَ، فَإِنَّهُ يَنْصَرِفُ عَنْكَ.»
(هر زمان با درندهای برخورد کردی، در مقابل آن آیة الکرسی را بخوان، و بگو تو را به خداوند، و حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)و حضرت سلیمان بن داود(علیه السلام)و حضرت علیّ، امیر المؤمنین(علیه السلام)و امامان بعد از ایشان(علیهم السلام)قسم میدهم، که از سر راه ما کنار
1) . اختصاص مفید، ص325؛ عنه البحار، ج47، ص90؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص16.
بروی، و ما را اذیت نکنی، همانا ما نیز به تو آزاری نمیرسانیم. اگر این کار را انجام بدهی، از نزد تو میرود.)
عبد اللَّه بن یحیی کاهلی در ادامهٔ این روایت گفته است: بعد از این ماجرا به کوفه رفتم، و با پسر عمویم، به طرف روستائی رفتیم. ناگاه در راه درندهای متعرض ما شد، از این رو من آیه الکرسی را روبرویش خواندم، و گفتم: تو را به خداوند، و حضرت محمّد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، و سلیمان بن داوود(علیه السلام)، و حضرت علیّ امیر المؤمنین(علیه السلام)، و امامان بعد از ایشان(علیهم السلام)قسم میدهم که از سر راه ما برو، و ما را اذیت نکن، همانا ما به تو کاری نداریم.
عبد اللَّه بن یحیی کاهلی در ادامه روایت میگوید: در این هنگام به او نگاه کردم، دیدم سرش را به زیر انداخت، و دم خود را بین دو پای خود قرار داد، و به راهی که آمده بود رفت، و از همانجا که آمده بود، برگشت. پس پسر عمویم به من گفت: تا به حال کلامی نیکوتر از این کلامی که اکنون از تو شنیدم، نشنیده بودم.به او گفتم: هر کلامی که هماکنون از من شنیدی، از فرمایشات حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) است. پس با اینکه پسر عمویم، از امر امامت حضرت هیچ اطلاعی نداشت، گفت: شهادت میدهم که ایشان امامی هستند، که اطاعت از ایشان واجب میباشد. عبد اللَّه بن یحیی کاهلی در ادامه میگوید: سال بعد خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رسیدم، و این ماجرا را محضر حضرت عرض کردم، ایشان فرمودند:
«تَرَى أَنِّي لَمْ أَشْهَدْكُمْ بِئْسَمَا رَأَيْتَ؟! ثُمَّ قَالَ: إِنَّ لِي مَعَ كُلِّ وَلِیٍّ أُذُناً سَامِعَةً، وَ عَيْناً نَاظِرَةً، وَ لِسَاناً نَاطِقاً. ثُمَّ قَالَ: يَا عَبْدَ اَللَّهِ! أَنَا وَ اَللَّهِ صَرَفْتُهُ عَنْكُمَا، وَ عَلاَمَةُ ذَلِكَ أَنَّكُمَا كُنْتُمَا فِي اَلْبَرِّيَّةِ عَلَى شَاطِئِ اَلنَّهَرِ، وَ اِسْمُ اِبْنِ عَمِّكَ لَمُثْبَتٌ عِنْدَنَا، وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُمِيتَهُ حَتَّى يَعْرِفَ هَذَا اَلْأَمْرَ.»
(گمان میکنی من شاهد نبودم، که چه چیز وحشتناکی را مشاهده کردید؟! سپس فرمودند: همانا برای من، با هر دوستی، گوشی شنوا، و چشمی بینا، و زبانی گویا میباشد. بعد فرمودند: ای عبد اللّه! به خدا قسم من آن درنده را از شما دو نفر دور
کردم، و علامت آن این است که شما [در آن هنگام که با شیر روبرو شدید] در بیابان، در کنار نهر آبی بودید، و نام پسر عموی تو نزد ما نوشته شده است، و خداوند نمیخواست او را بدون شناخت امر امامت از دنیا ببرد.)
عبد اللَّه بن یحیی کاهلی در ادامه میگوید: بعد از آنکه از محضر حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)مرخص شدم، به کوفه برگشتم، و نزد پسر عمویم رفتم، و او را از فرمایش حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)باخبر نمودم. پسر عمویم خیلی خوشحال شد، و با شنیدن این ماجرا، و دیدن آن معجزه، از حقیقت امر آگاه شده، و همیشه بر این عقیده بود، تا از دنیا رفت.(1)
مرحوم محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)، از أبی قناقب صّدوجی روایت کرده است: روزی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را دیدم، و سؤالی از حضرت پرسیدم. پس ایشان از پرسش من خشمگین شدند، و بدین سبب، جمعیت زیادی در مسجد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)جمع شدند.
«وَ بَلَغَ أُفُقَ السَّمَاءِ، وَ هَاجَتْ لِغَضَبِهِ رِيحٌ سَوْدَاءُ حَتَّى كَادَتْ تَقْلَعُ الْمَدِينَةَ، فَلَمَّا هَدَأَ، هَدَأَتْ لِهُدُوئِهِ، فَقَالَ(علیه السلام): لَوْ شِئْتُ لَقَلَبْتُهَا عَلَى مَنْ عَلَيْهَا، وَ لَكِنْ رَحْمَةُ اللَّهِ وَسِعَتْ كُلَّ شَیْءٍ.»(2)
(و آثار غضب ایشان به آسمان رسید، و به ناگاه از غضب حضرت طوفان سیاهی رُخ داد، [و همه جا از آن طوفانِ سیاه، تاریک شد]. به نحویکه نزدیک بود مدینه نابود شود. پس زمانیکه حضرت آرام شدند، آن طوفان نیز آرام شد. سپس فرمودند: اگر میخواستم تمام زمین، و آنچه در آن است، را ویران میکردم، ولی رحمت خداوند متعال بر همه چیز گسترده شده است.)
مرحوم محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)، از عُمارة بن زید روایت کرده است: که ابراهیم بن سعد گفت: به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم:
«أَ تَقْدِرُ أَنْ تُمْسِكَ الشَّمْسَ بِيَدِكَ؟ فَقَالَ(علیه السلام): لَوْ شِئْتُ لَحَجَبْتُهَا عَنْكَ. فَقُلْتُ: افْعَلْ. قَالَ: فَرَأَيْتُهُ وَ قَدَ جُرَّهَا كَمَا یُجَرُّ الدَّابَّةُ بِعِنَانِهَا، فَاسْوَدَّتْ وَ انْكَسَفَت، وَ ذَلِكَ بِعَيْنِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ كُلِّهِمْ حَتَّى رَدَّهَا.»(1)(آیا میتوانید با قدرت خود خورشید را متوقف کنید؟ حضرت فرمودند: اگر دوست داری میتوانم حتّی آن را از تو پنهان کنم. عرض کردم: انجام بدهید. راوی میگوید: آنگاه ديدم امام صادق(علیه السلام)[با اشارهای] آن را كشاندند، همانطور كه يك نفر، افسار چهارپائى را مىگيرد و مىكشاند. پس خورشید سياه شد، و پوشيده گشت، و اين معجزه در مقابل ديدگان همهٔ اهل مدینه انجام گرفت، و سپس امام(علیه السلام)آن را به حال اوّلش برگرداندند.)
این حدیث ارزشمند، که دلالت مینماید، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، بر عالم ناسوت، من جمله خورشید، ولایت دارند. چونان معجزهٔ ردّ الشمش، برای حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) میباشد. و معجزهٔ ردّ الشمس، يكى از معجزاتى میباشد، كه در بسیاری از منابع روايى شيعى، و حتّی سنی مذهب نیز نقل شده است. از این رو مدافع حریم امامت و ولایت، مرحوم علّامه امينى (قدس سره)در كتاب «الغدير» نام بسيارى از علماى عامّه را آورده است، كه حديث "ردّ الشّمس" را نقل كردهاند.(2)و مرحوم سيّد اسماعيل طبرسى (قدس سره)بعد از نقل کردن ماجرای "ردّ الشمس"، در اینباره مىفرمايد:
«اين مطلب - یعنی ردّ الشمس - از معجزات باهره و قضاياى مشهورۀ آن افضل اتقيا و سرور اولياست كه مؤالف و مخالف آنرا بهكرات نقل نمودهاند. و قريب به سى روايت در اين باب علماء عامه ذكر كردهاند. و چهارده مرتبه ردّ شمس از براي حضرت امير المؤمنين(علیه السلام)شده است. و علماء عامه تعدد ردّ شمس را قبول نمودهاند. و بعضى از اكابر شانزده مرتبه ردّ شمس را براي آن حضرت نقل نمودهاند.»(1)
به هر تقدير یکی از معجزات حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)، معجزهٔ "ردّ الشمس" میباشد. که نویسندهٔ سطور، در یکی از کتابهای خود، با عنوان «سیّد الساجدین»؛ که سیریدر زندگانی و فضائل حضرت امام زین العابدین(علیه السلام)است، در ذیل روایتی که دلالت بر "ردّ الشمس" داشتن این امام بزرگوار میکند،(2)توضیحات نسبتاً کاملی را در این زمینه ارائه داده، که آن توضیحات حتّی دلالت مینماید، که به تصریح شیعیان و اهل سنّت، خورشید برای یکی از مادحین حضرت علیّ(علیه السلام)هم برگشته است.(3)
لا تغربی یا شمس حتّی ینقضی *** مدحی لآل محمّد و لنسله
و اثنی عنانک إن أردتی ثناءهم *** أنسیت إذ کان الوقوف لأجله
إن کان للمولی وقوفک فلیکن *** هذا الوقوف لفرعه و لنجله
«فطلعت الشمس و حصل فی ذلک المجلس اُنس کثیر و سرور عظیم انتهی من درر الأصداف.» -( نور الابصار، ص233).
از این رو میتوان گفت: با توجه به تصریح بزرگان پیروان مکتب اهل بیت(علیهم السلام)، و همچنین علماء اهل سنت، شکی برای بازگشت خورشید برای امیر المؤمنین(علیه السلام)نمیباشد. به هر تقدیر
1) . كفاية الموحّدين، ج2، ص412.
2) . قال شهدت علیّ بن الحسين(علیهما السلام)يقول: أنا أول من خلق اللّه و آخر من يهلكها. فقلت: يا ابن رسول اللّه! و ما آية ذلك؟ قال: آية ذلك، أن أرد الشمس من مغربها إلى مشرقها و من مشرقها إلى مغربها. فقيل له: افعل ذلك، ففعل.» - (دلائل الإمامة، ص85).
3) . «و حکی أن بعض الوعاظ أطنب فی مدح آل البیت الشریف و ذکر فضائلهم حتی کادت الشمس أن تغرب فالتفت إلی الشمس و قال مخاطباً لها:»
مرحوم علّامه مجلسى (قدس سره)نیز دربارهٔ یکی از موارد "ردّ الشمس"، به نقل از کتاب «شرح شفاء»، از طریق شیعه و سنی، نقل کرده است: که أسماء بنت عمیس گفت:
«أَنَّ النَّبِیَّ(صلی الله علیه و آله و سلم)کَانَ یُوحَی إِلَیْهِ وَ رَأْسُهُ فِی حِجْرِ عَلِیٍّ(علیه السلام)، فَلَمْ یُصَلِّ الْعَصْرَ حَتَّی غَرَبَتِ الشَّمْسُ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم): أَ صَلَّیْتَ یَا عَلِیُّ؟ قَالَ: لَا، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم): اللَّهُمَّ إِنَّهُ کَانَ فِی طَاعَتِکَ وَ فِی طَاعَةِرَسُولِکَ، فَارْدُدْ عَلَیْهِ الشَّمْسَ. قَالَ أَسْمَاءُ: فَرَأَیْتُهَا غَرَبَتْ، ثُمَّ رَأَیْتُهَا طَلَعَتْ بَعْدَ مَا غَرَبَتْ، وَ وَقَعَتْ عَلَی الْأَرْضِ وَ ذَلِکَ بِالصَّهْبَاءِ فِی خَیْبَرَ.»(1)
(به درستیکه سر مبارک نبىّ خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)در دامان حضرت علىّ(علیه السلام)بود، که ناگاه بر حضرت وحى نازل شد، پس حضرت علىّ(علیه السلام)نماز عصر خود را نخواندند، تا اینكه آفتاب غروب كرد. وقتی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)برخاستند، فرمودند: آيا نمازت را خواندهاى يا علىّ؟ حضرت عرض كردند: نه، پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند: خداوندا! به درستىكه علىّ در طاعت تو و طاعت رسول تو بوده است، پس خورشيد را براى او بازگردان تا نمازش را بخواند. اسماء گفته است: پس ديدم خورشيد غروب كرد، سپس ديدم بعد از اينكه خورشيد غروب كرده بود، طلوع نمود و نورش بر زمين تابيد و اين اتّفاق در صهباءِ خيبر افتاد.)
مرحوم محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)، از عبد الرزاق روایت کرده است: که مهلب بن قیس گفت: به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم: چگونه عبد میتواند، امام خود را بشناسد؟ حضرت فرمودند:
1) . بحارالانوار، ج17، ص389؛ با اندکی تفاوت فی الطرائف فى معرفة مذاهب الطّوائف، ج1، ص84؛ ينابيع المودّة، ج1، ص415.
«أَنْ يَفْعَلَ كَذَا. وَ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى حَائِطٍ، فَإِذَا الْحَائِطُ ذَهَبَ، ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى الْأُسْطُوَانَةٍ فَأَوْرَقَتْ لِسَاعَتِهَا، ثُمَّ قَالَ: بِهَذَا یَعْرِفُ الْإمَامُ.»(1)(هر کس قادر به این کار باشد امام است. و دست مبارک خود را روی دیوار قرار دادند، پس آن دیوار تبدیل به طلا شد. سپس دست خود را به ستونی که در کنار ایشان بود، نهادند، پس بلا فاصله آن ستون برگ در آورد. سپس فرمودند: به این کارها امام شناخته میشود.)
مرحوم محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)از عُمارة بن زید روایت کرده است: که ابراهیم بن سعد گفت:
«كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرٍ الصَّادِقِ(علیه السلام)وَ قَدْ أَظَلَّتْنَا هَاجِرَةٌ صَعْبَةٌ، فَأَظْهَرَ لَنَا ثَلْجاً وَ عَسَلاً وَ نَهَراً يَجْرِي فِي دَارِهِ بِالْمَدِينَةِ مِنْ غَيْرِ حَفْرٍ، حَيْنَ لاَ ثَلْجَ وَ لاَ عَسَلَ وَ لاَ مَاءَ جَارِياً.»(2)
(در نزدیکیهای ظهر در نزد امام صادق(علیه السلام)با جمعی از دوستان نشسته بودیم، که ناگاه حضرت برای ما یخ، و عسل، و نهری در خانهٔ خود در مدینه، ظاهر نمودند، بدون اینکه زمین را حفر نمایند. در حالیکه در آنجا نه یخی بود، و نه عسلی، و نه آبی که جاری باشد.)
مرحوم محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)، از أعمش روایت کرده است: که ابراهیم بن وهب گفت: روزی برای حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)برهٔ لاغر، و نازائی آوردند:
«فَمَسَحَ ضَرْعَهَا، فَدَرَّتْ لَبَناً، وَ اسْتَوَتْ.»(1)
(پس امام صادق(علیه السلام)دست مبارک خود را به پستان آن بره کشیدند، پس شیردار گردید، و خوب شد.)
این روایت شریف، و یا دو روایت قبل آن، نشان از ولایت تکوینی ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)دارد. و در آنها لفظی وجود ندارد، که دلالت کند، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)دعائی کرده، یا خوانده باشند، که آن دعا، موجب جاری شدن نهری، و یا خوب شدن آن حیوان شده باشد. از این رو باید گفت: به برکت رسیدن دست مبارک حضرت، به زمین خانهٔ خود، و یا به بدن آن حیوان، چنین معجزههائی ظاهر شده است. و این دلالت مینماید، که تماس بدن مبارک اهل بیت نبوّت(علیهم السلام)برکات غیر قابل وصف، و فوق العادهای دارد. و صرف تماس پیدا نمودن جزئی از بدن مبارک، و مطهر، و منور آن بزرگواران، خود منشاء برکات بیشماری میباشد.
کما اینکه مردم از آب وضوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)طلب استشفاء مینمودند، و به برکت آب وضوی آن حضرت شفاء پیدا میکردند.(2)و یا قسمتی از عبائی که حضرت امام رضا(علیه السلام)، به عنوان صله، به دعبل خزائی مرحمت نمودند، موجب شفاء پیدا نمودن جمع کثیری، من جمله، کنیز دعبل، که بینائیش را از دست داده بود، شد.(3)و مواردی از این قبیل، در بین روایاتی که دربارهٔ معجزات ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)است، به قدری زیاد میباشد، که این مختصر، گنجایش بیان آنها را ندارد، و ذکر برخی از آنها، کتاب مستقلی، در چندین جِلد را طلب میکند.
و بلکه در همهٔ این موارد، و معجزاتی که دلالت بر ولایت تکوینی ائمهٔ اطهار(علیه السلام)میکند، باید گفت: از آنجائی که ارادهٔ اهل بیت نبوّت(علیهم السلام)، در طول ارادهٔ خداوند متعال میباشد، صرف
اینکه اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)، اراده کنند، که امری به وقوع بپیوندد، به اذن ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، آن امر محقّق میگردد. چنانچه در مورد کیفیت ولادت جناب محمّد بن حنفیه، مرسلاً از سلمان فارسی نقل شده است:
«إنّ مولانا أمير المؤمنين(علیه السلام)دخل على الحنفيّة ذات يوم، قامت إليه و قالت: يا مولاي! إنّي أشتهي ولداً يكون خلفاً من بعدي. قال: فأمرّ أمير المؤمنين(علیه السلام)يده على كتفها، و قال: احملي محمّداً، فحملت، ثمّ قال لها: ضعي محمّداً، فوضعت بأسرع من طرفة عين.»(1)
(همانا مولای ما امیر المؤمنین(علیه السلام)روزی بر حنفیه وارد شدند، که حنفیه در مقابل حضرت ایستاد، و عرض کرد: ای مولای من! بهدرستیکه من دوست دارم فرزندی داشته باشم، که بعد از من خلفی مانده باشد. سلمان گفته است: پس امیر المؤمنین (علیه السلام)دست خود را بر شانهٔ حنفیه کشیدند، و فرمودند: به محمّد باردار شد، لذا حامله کشت، سپس به حنفیه فرمودند: محمّد را به دنیا بیاور، پس در کمتر از چشم بر همزدنی وضع حمل نمود.)
مرحوم محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)، از أعمش روایت کرده است: که قبیضة بن وائل گفت: روزی با حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، که ناگهانحضرت به آسمان رفتند، تا جائیکه از من غائب شدند. سپس بعد از مدّتی برگشتند، در حالیکه در دست مبارکشان شاخهٔ رطب تازهای بود، و فرمودند:
1) . المناقب ينقل عنه العلامة المجلسي رحمه الله بعنوان: کتاب عتيق، ص53؛ الدمعة الساکبة، ج2، 269؛ طوالع الانوار، ج3، ص96؛ الانوار العلویة، ص438.
«كَانَتْ رِجْلِي الْيُمْنَى عَلَى كَفِ جَبْرَئِيلَ، وَ الْيُسْرَى عَلَى كَفِ مِيكَائِيلَ، فَصِرْتُ إلَی النَّبِیِّ، وَ عَلِیٍّ، وَ فَاطِمَةَ، وَ الْحَسَنِ، وَ الْحُسَيْنِ، وَ عَلِیٍّ، وَ أَبِي(علیهم السلام)، فَحَبَوْنِي بِهَذَا لِي وَ لِشِيعَتِي.»(1)
(پای راستم به دست جبرئیل، و پای چپم به دست میکائیل بود، تا آنکه به نزد پیامبر، و علیّ، و فاطمه، و حسن، و حسین، و علیّ بن الحسین، و پدرم(علیهم السلام)رفتم. پس آن بزرگواران این شاخهٔ رطب را به من و شیعیانم هدیه فرمودند.)
این روایت شریف، مشتمل به نکاتی است. نکته اوّل: اینکه در این روایت شریف، تصریح به ملاقات حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، با آباء بزرگوار خود(علیهم السلام)در عالم برزخ شده است. چراکه به حسب ظاهر آن بزرگواران، چونان همهٔ افرادی که از زمان حضرت آدم(علیه السلام)، تا زمان حاضر از دنیا رفتهاند، هماکنون در عالم برزخ میباشند. از این رو باید گفت: امام معصوم(علیه السلام)با عالم برزخ در ارتباط میباشد، و همانگونه که امام معصوم(علیه السلام)بر این کرهٔ خاکی، بلکه بر عالم ناسوت احاطهٔ کامل دارد، بر عالم برزخ نیز احاطهٔ کامل دارد.
نکته دوّم: این روایت دلالت میکند، که ملائکهٔ مقرب خداوند متعال، چنانچه از روایات دیگر نیز استفاده میشود، خدمتگزار اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)میباشند. به نحوی که برای رفتن به آسمان، و یا برای انتقال از عالمی، به عالم دیگر، چونان خاکی، برای پاهای مبارک اهل بیت نبوّت(علیهم السلام)هستند. و اینکه حضرت تصریح میفرمایند، یک پای خود را بر دست جبرئیل، و پای دیگر خود را بر دست میکائیل قرار دادم، نشان از منزلت آن امام بزرگوار، در پیشگاه ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، و افضل بودن ایشان، بر ملائکهٔ مقرب الهی دارد.
نکته سوّم: از اینکه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، آن شاخهٔ رطب را، از طرف آباء بزرگوار خود(علیهم السلام)، برای شیعیان، به عنوان هدیه آورده بودند. استفاده میشود که برکات و عنایات وجود نازنین ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)، در عالم برزخ نیز شامل حال شیعیان خود میگردد. که در این روایت، به یک مورد از آنها، اشاره شده است.
1) . دلائل الإمامة، ص113؛ عنه المدینة معاجز، ج5، ص215.
مرحوم محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)، از ابراهیم بن سعید روایت کرده است: که لیث بن ابراهیم گفت:
«صَحِبْتُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ(علیه السلام)حَتَّى أَتَى الْغَرِيَّ فِي لَيْلَةٍ مِنَ الْمَدِينَةِ، وَ أَتَى الْكُوفَةَ فَمَشَى عَلَى الْمَاءِ، وَ عَادَ إِلَى الْمَدِينَةِ وَ لَمْ يَنْقَضِ مِنَ اللَّيْلَةِ شَیْءٌ.»(1)
(شبی همراه امام صادق(علیه السلام)بودم، که ناگاه دیدم حضرت از مدینه، به نجف آمدند. و بعد به کوفه آمدند، و روی آب راه رفتند، و به مدینه منوره بازگشتند، در حالیکه چیزی از آن شب کم نشده بود.)
توضیح: این روایت مشتمل به نکاتی میباشد. نکته اوّل: این حدیث شریف دلالت بر طیّ الارض نمودن حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)میکند. که نشان دهندهٔ آن است، که ایشان چونان اجداد، و اسلاف معصوم خود(علیهم السلام)، بر این کرهٔ خاکی احاطه دارند.
نکته دوّم: این معجزه دلالت بر احاطهٔ وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، بر زمان میکند. از این رو در این حدیث شریف تصریح شده است، که حضرت، شهرهای مختلفی را طی فرمودند، بدون اینکه چیزی از شب، کم شده باشد. لذا یکی از نامهای اهل بیت نبوّت(علیهم السلام)، صاحب العصر و الزمان است.
نکته سوّم: راه رفتن بر روی آب، یکی از معجزات حضرت عیسی(علیه السلام)نیز بوده است. از این رو این معجزهٔ حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، امری مسبوق به سابقه است. و نه تنها ایشان، که همهٔ ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)از این معجزه برخوردار بودهاند.بلکه باید گفت: از آن جائیکه اهل بیت نبوّت(علیهم السلام)، وارث انبیاء عظام(علیهم السلام)میباشند، همهٔ معجزات آن بزرگوران، نزد اهل بیت(علیهم السلام)هم موجود است. به هر ترتیب مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، در اینباره، از داوود رقّی نقل کرده است: شنیدم حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:
1) . دلائل الإمامة، ص114؛ عنه المدینة معاجز، ج5، ص217.
تقوای الهی داشته باشید، و برخی از شما، به بعضی دیگر حسادت نکنید. همانا یکی از سنّتهای عیسی بن مریم(علیه السلام)مسافرت در شهرهای مختلف بود. پس یک مرتبه، او در یکی از مسافرتهای خود، از شهر خارج شد، در حالیکه مردی از یارانش، که کوتاه قد، و در بیشتر اوقات نیز کنار عیسی(علیه السلام)بود، او را همراهی میکرد. تا اینکه عیسی(علیه السلام)در بین راه خود، به دریا رسید.
«قَالَ: بِسْمِ اللَّهِ، بِصِحَّةِ یَقِینٍ مِنْهُ، فَمَشَی عَلَی ظَهْرِ الْمَاءِ.»
(حضرت عیسی(علیه السلام)با یقین درست گفت: بسم اللّه، و بر روی آب راه رفت.)
پس مرد کوتاه قامت نیز وقتی به عیسی(علیه السلام)نگاه کرد، که از دریا عبور کرد، او هم با یقین درست گفت: "بسم اللّه"، و بر روی آب به راه افتاد، و خود را به عیسی(علیه السلام)رساند. امّا در این هنگام، به خود مغرور شد، و [اگر چه راه رفتن او، بر روی آب، به برکت حضرت عیسی(علیه السلام)بود، ولی با خود] گفت:
«هَذَا عِیسَی رُوحُ اللَّهِ یَمْشِی عَلَی الْمَاءِ، وَ أَنَا أَمْشِی عَلَی الْمَاءِ، فَمَا فَضْلُهُ عَلَیَّ؟»
(این عیسی، روح خداوند است، که بر روی آب راه میرود، و من هم دارم روی آب راه میروم، پس چه فضیلتی او بر من دارد؟)
حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در ادامهٔ این روایت میفرمایند: پس [به مجرد اینکه این فکر را از ذهن خود گذراند،] در آب فرو رفت، و شروع به استغاثه، و کمک خواستن از عیسی(علیه السلام) کرد. پس عیسی(علیه السلام)او را گرفت، و از آب خارج نمود. سپس به او فرمود: ای مرد کوتاه قد! چه گفتی؟ عرض کرد: با خود گفتم:
«هَذَا رُوحُ اللَّهِ، یَمْشِی عَلَی الْمَاءِ، وَ أَنَا أَمْشِی عَلَی الْمَاءِ، فَدَخَلَنِی مِنْ ذَلِکَ عُجْبٌ.»
(این عیسی، روح خداوند است، که بر روی آب راه میرود، و من هم دارم روی آب راه میروم، لذا به این دلیل به خودم مغرور شدم.)
پس حضرت عیسی(علیه السلام)به او فرمود: همانا خود را در غیر جایگاهی، که خداوند تو را در آن قرار داده است، قرار دادی. از این رو با آنچه گفتی، خداوند از تو بیزار شد. پس در پیشگاه خداوند عزّ و جلّ، از آنچه گفتی، توبه کن. حضرت امام صادق(علیه السلام)در ادامه فرمودند:
«فَتَابَ الرَّجُلُ، وَ عَادَ إِلَی مَرْتَبَتِهِ الَّتِی وَضَعَهُ اللَّهُ فِیهَا. فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لَا یَحْسُدَنَّ بَعْضُکُمْ بَعْضاً.»(1)
( پس آن مرد توبه کرد، و دوباره به مرتبهای که خداوند برای او قرار داده بود، برگشت. [حضرت صادق(علیه السلام)در ادامه فرمودند:] پس شما نیز تقوای الهی پیشه نمائید، و برخی نسبت به بعضی دیگر حسادت نکنید.)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «بصائر الدرجات» روایت کرده است: که ابن سنان گفت: در زمانیکه داوود بن علیّ، دنبال معلی بن خنیس فرستاد، و او را کشت، در مدینه بودیم. به همین خاطر حضرت امام صادق(علیه السلام)در خانه نشستند، و یک ماه نزد او نرفتند. لذا داوود بن علیّ، به دنبال حضرت فرستاد، که نزد او بروند، ولی ایشان امتناع نمودند. از این رو داوود، پنج نفر از مأموران را روانه کرد، و به آنها گفت: ایشان را نزد من بیاورید، و اگر امتناع نمودند، سرشان را برای من بیاورید.وقتی مأمورین آمدند، امام صادق(علیه السلام)مشغول نماز بودند، و ما هم نماز ظهر را با حضرت خوانده بودیم، که مأمورین به ایشان عرض کردند: داوود بن علیّ را اجابت نما، که شما را خواسته. حضرت فرمودند: اگر نیایم چه میکنید؟ عرض کردند: او به ما دستور داده سر شما را ببریم، حضرت فرمودند: گمان نمیکنم که شما پسر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را به قتل برسانید، عرض کردند: ما متوجه نمیشویم شما چه میگوئید، و فقط از او اطاعت میکنیم.
1) . الکافی، ج2، ص307؛ عنه البحار، ج14، ص254.
حضرت فرمودند: بازگردید، چرا که برای دنیا و آخرت شما خوب میباشد. ولی آنها به حضرت عرض کردند: به خدا قسم برنخواهیم گشت، تا این شما با ما بیائید، یا ما با سر شما میرویم. راوی میگوید: هنگامیکه حضرت مطمئن شدند، که آنها برنمیگردند، مگر با بردن سر ایشان، و قصد داشتند، که حضرت را به قتل برسانند. به ناگاه دیدیم: همانا حضرت دستهای خود را بلند نمودند، و روی شانهٔ خود گذاشتند، بعد دستهای خود را باز کردند، و با انگشت سبّابهٔ خود دعا نمودند، پس در این هنگام شنیدیم، حضرت میفرمایند:
«السَّاعَةَ السَّاعَةَ، فَسَمِعْنَا صُرَاخاً عَالِیاً، فَقَالُوا لَهُ: قُمْ، فَقَالَ لَهُمْ: أَمَّا إِنَّ صَاحِبَکُمْ قَدْ مَاتَ، وَ هَذَا الصُّرَاخُ عَلَیْهِ، فَابْعَثُوا رَجُلاً مِنْکُمْ، فَإِنْ لَمْ یَکُنْ هَذَا الصُّرَاخُ عَلَیْهِ، قُمْتُ مَعَکُمْ.»
(همین الآن، همین الآن، پس ناگهان شنیدیم صدای فریادی بلند شد. پس مأمورها به حضرت عرض کردند: برخیزید، ولی حضرت به آنها فرمودند: همانا حاکم شما مُرد، و این فریادها برای او میباشد، یکی نفر از خودتان را بفرستید، اگر این فریادها به خاطر مرگ او نبود، من برمیخیزم، و با شما میآیم.)
راوی میگوید: در این وقت آنها یک نفر از خودشان را روانه کردند، پس طولی نکشید، که برگشت، و به آنها گفت: همانا حاکم شما مُرده است، و این سر و صدا برای او است. لذا آنها بازگشتند. پس در این هنگام به حضرت عرض کردم: خدا جان ما را فدای شما نماید! ماجرای آنها چه بود؟ حضرت فرمودند: داوود بن علیّ، دوست من، مُعلی بن خُنیس را کشت. لذا منهم یک ماه نزد او نرفتم، پس او این افراد را هماکنون به دنبال من فرستاد، که من نزد او بروم. ولی وقتی نزد او نرفتم، این افراد قصد داشتند به دستور او گردن مرا بزنند.
«فَدَعَوْتُ اللَّهَ بِاسْمِهِ الْأَعْظَمِ، فَبَعَثَ اللَّهُ إِلَیْهِ مَلَکاً بِحَرْبَةٍ، فَطَعَنَهُ فِی مَذَاکِیرِهِ، فَقَتَلَهُ.»
(لذا خداوند را به اسم اعظمش خواندم، پس خداوند فرشتهای را با حربهای نزد او فرستاد، و با آن شکمش را پاره کرد، و او را کشت.)
به حضرت عرض کردم: چرا دستهای خود را بلند کردید؟ فرمودند: با این کار نزد خداوند متعال زاری نمودم. عرض کردم: چرا دو دست را اول جمع کردید، بعد گشودید؟ فرمودند: این کار نیز نوعی تضرع در پیشگاه خداوند متعال میباشد. عرض کردم: چرا انگشت خود را بلند کردید؟ فرمودند: با این کار هم نزد خداوند متعال التماس نمودم.(1)
قبلاً در شرح حال معلی بن خنیس، که یکی از اصحاب حضرت امام صادق(علیه السلام)میباشد، روایت دیگری نگاشته شد، که دلالت میکرد، که حتّی از شب قبل، حضرت صادق(علیه السلام)، به داوود بن علیّ، به خاطر کشتن معلی، نفرین کرده بودند. لذا وقتی داوود قصد جان حضرت را هم میکند، امام از خداوند میخواهد که دعایشان را در همان زمان، اجابت نمایند. و حتّی اگر داوود بن علیّ، کسی را به خانهٔ حضرت هم نفرستاده بود، به جهت آن دعا و نفرین حضرت امام صادق(علیه السلام)از دنیا میرفت، و به درک واصل میشد.
مرحوم عماد الدّين، أبي جعفر، محمّد بن علیّ الطوسي (قدس سره)، معروف به ابن حمزه، در کتاب «الثاقب فی المناقب»، از ربیع، حاجب و دربان منصور دوانیقی نقل کرده است: منصور دوانیقی هفتاد نفر از ساحران بابل را طلبید، و چون به حضور وی حاضر شدند، به آنان گفت: وای به حال شما! شما گمان میکنید، وارث علمِ سحر از زمان پدرانتان، در أیّام موسی بنعمران(علیه السلام) هستید. و علم سحر به شما ارث رسیده، به نحویکه میتوانید بین زن و مرد جدائی بیندازید. و همانا أبا عبد اللّه، جعفر بن محمّد [(علیه السلام)] نیز مانند شما ساحر میباشد. از اینرو اگر شما بتوانید عملی از سحر انجام دهید، که او را مبهوت، و مغلوب سازید، من هم جایزه، و مال فراوانی به شما خواهم داد.
1) . بصائر الدرجات، ج1، ص424؛ عنه البحار، ج47، ص66؛ دلائل الإمامة، ص114؛ مدینة معاجز، ج5، ص217.
پس آنان حاضر شدند که آنچه او میخواهد را انجام دهند. از این رو برخاستند، و در همان قصر و محل جلوس منصور دوانیقی هفتاد صورت، از صورتهای درندگان را نقش نمودند. آنگاه هر یک از آنها کنار نقشی که خود ترسیم نموده بود، نشستند. و منصور هم روی تخت خود نشست، و تاج سلطنتش را بر سر گذاشت، و به حاجب خود گفت:
کسی را دنبال ابا عبد اللّه(علیه السلام)روانه کن، تا ایشان را هماکنون بیاورد. پس وقتی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)آمدند، به منصور و ساحران، و به آن نقشهائی که برای آزار حضرت، آماده کرده بودند، نگاه فرمودند، و دست خود را به طرف آسمان بلند فرمودند، سپس جملاتی را فرمودند، که برخی از آن جملات را بلند، و برخی از آنها را آهسته میفرمودند، سپس خطاب به ساحران کرده، و فرمودند:
«وَيْلَكُمْ، أَ تَعْرِفُونِّي؟! أَنَا حُجَّةُ اَللَّهِ اَلَّذِي أَبْطَلَ سِحْرَ آبَائِكُمْ فِي أَيَّامِ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ. ثُمَّ نَادَى بِرَفِيعِ صَوْتِهِ: أَيَّتُهَا اَلصُّوَرُ اَلْمُتَمَثِّلَةُ! لِيَأْخُذْ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْكُمْ صَاحِبَهُ، بِإِذْنِ اَللَّهِ تَعَالَى.»
(وای بر شما! آیا مرا میشناسید؟! من آن حجّت خداوندی هستم، که سحر پدران شما را در زمان موسی بن عمران(علیه السلام)باطل کرد. سپس حضرت با صدای بلند فرمود: ای صورتهای ساخته شده! هر یک از شما صاحب خود را به اذن خداوند متعال بگیرد.)
راوی میگوید: ناگاه [آنها تبدیل به حیوان درنده شدند، و] هر یک از آن درندگان بر روی سازنده خود پرید، و آنها را در جای خود پاره کرد، و در همان مکان بلعید. پس منصور دوانیقیچون این صحنه را دید، در حالیکه بیهوش شده بود، از روی تخت خود به پایین افتاد. پس وقتی به هوش آمد، خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض میکرد:
«اَللَّهَ، اَللَّهَ يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ! اِرْحَمْنِي وَ أَقِلْنِي، فَإِنِّي تُبْتُ تَوْبَةً لاَ أَعُودُ إِلَى مِثْلِهَا أَبَداً.»
(تو را به خدا قسم، تو را به خدا قسم یا ابا عبد اللّه! به من رحم کن، و از من بگذر، چرا که من توبه کردم، و توبهای که هرگز چنین عملی را انجام نمیدهم.)
حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او فرمودند: از تو گذشتم. سپس منصور دوانیقی خدمت حضرت عرض کرد: ای مولای من! به این درندگان امر فرما، که آنچه را خوردهاند، برگردانند. حضرت به او فرمودند:
«هَيْهَاتَ! إِنْ أَعَادَتْ عَصَا مُوسَى سَحَرَةَ فِرْعَوْنَ، فَسَتُعِيدُ اَلسِّبَاعُ هَذِهِ اَلسَّحَرَةَ.»(1)
(هیهات! اگر عصای حضرت موسی(علیه السلام)آنچه را که خورده بود برگردانده بود، این درندگان هم آنچه را که خوردهاند، برمیگرداندند.)
معجزه تبدیل شدن تصویر، به شیر درنده، در زمان حضرت امام هادی(علیه السلام)، وقتی متوکل عبّاسی قصد جسارت محضر حضرت را داشت، نیز رخ داده است.(2)کما اینکه در زمان حضرت امام کاظم(علیه السلام)هم وقتی هارون الرشید قصد داشت، حضرت را بهوسیلهٔ برخی از شعبده بازهای هندی مسخره نماید، چنین معجزهای اتفاق افتاده است.(3)
چنانچه مأمون عبّاسی نیز وقتی قصد داشت، استخفافی به مقام و منزلت وجود نازنین حضرت امام رضا(علیه السلام)، بهوسیلهٔ برخی از مرتاضهای هندی وارد نماید، چنین معجزهای را با چشم خود دید، و او نیز چونان پدرش هارون الرشید بیهوش شد.(4)به هر صورت، این روایت که دلالت میکند، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)با اشارهای، تصاویر شیرهای درنده را تبدیل به موجود زنده کردهاند، دارای نکاتی میباشد. نکته اوّل: آنکه وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، اگر چه حسب ظاهر، سالها بعد از بعثت انبیاء عظام(علیهم السلام)متولد شدهاند، ولی نور آن بزرگوار، چونان بقیهٔ ائمهٔ اطهار(علیهم السلام)، در عالم انوار، قبل از همگان خلق شده بوده است. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «محتضر» در اینباره نقل کرده است: مفضل میگوید: به مولایمان حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم:
«مَا كُنْتُمْ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ؟ قَالَ: كُنَّا أَنْوَاراً نُسَبِّحُ اللَّهَ تَعَالَی وَ نُقَدِّسُهُ حَتَّی خَلَقَ اللَّهُ الْمَلَائِكَةَ، فَقَالَ لَهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: سَبِّحُوا، فَقَالَتْ: أَیْ رَبَّنَا لَا عِلْمَ لَنَا. فَقَالَ لَنَا: سَبِّحُوا، فَسَبَّحْنَا، فَسَبَّحَتِ الْمَلَائِكَةُ بِتَسْبِیحِنَا. أَلَا إِنَّا خُلِقْنَا أَنْوَاراً، وَ خُلِقَتْ شِیعَتُنَا مِنْ شُعَاعِ ذَلِكَ النُّورِ، فَلِذَلِكَ سُمِّیَتْ شِیعَةً، فَإِذَا كَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ الْتَحَقَتِ السُّفْلَی بِالْعُلیَا. ثُمَّ قَرَّبَ مَا بَیْنَ إِصْبَعَیْهِ.»(1)
(شما قبل از خلقت آسمانها و زمین کجا بودید؟ حضرت فرمودند: ما نورهائی بودیم که خداوند متعال را تسبیح و تقدیس مینمودیم، تا اینکه خداوند ملائکه را خلق کرد، و به آنها فرمود: [خداوند را] تسبیح کنید، عرض کردند: پروردگارا! ما در اینباره علمی نداریم. لذا خداوند به ما اهل بیت فرمود: [خداوند را] تسبیح کنید، پس ما [خداوند را] تسبیح کردیم، و ملائکه از تسبیح ما اهل بیت، [آموختند که خداوند را] تسبیح نمایند. آگاه باشید، که همانا ما اهل بیت نورهائی آفریده شدیم، و شیعیان ما از شعاع این نور خلق شدند. به همین دلیل شیعه نامیده گشتند. پس وقتی روز قیامت گردد، پایین [یعنی شیعیان]، به بالا [یعنی اهل بیت] ملحق میشود. بعد حضرت دو انگشت خود را به هم نزدیک نمودند.)
به هر تقدیر همانگونه که در این روایت نیز تصریح شده است، وجود نازنین اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)، قبل از همگان، در عالم انوار خلق شدهاند. و آن بزرگواران به اذن ذات مقدّس باری تعالی، در هر عالمیکه باشند، قادر هستند وارد عالمهای دیگر شوند.(2)از این رو زمانیکه در عالم انوار بودند، میتوانستند به این کرهٔ خاکی، و یا عالم برزخ بروند. همانگونه که قدرت آن را دارند، که از عالم برزخ، به این دنیای فانی وارد شوند، و یا بالعکس میتوانند از این دنیای فانی،
به عالم برزخ وارد گردند. لذا در ضمن روایات، گزارشهای زیادی وجود دارد، که حضرت علیّ (علیه السلام)، در عصر انبیاء عظام(علیهم السلام)دیده شدهاند.
نکته دوّم: در این روایت، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)تصریح میکنند، آن کسیکه در زمان حضرت موسی(علیه السلام)، سحر ساحران را در حضور فرعون باطل نموده، ایشان میباشند. یعنی علاوه بر اینکه اهل بیت(علیهم السلام)، در عصر پیامبران(علیهم السلام)حضور داشتهاند، آن بزرگواران را به طرق مختلف، یاری هم نمودهاند. لذا با توجه به روایات فراوانیکه در این زمینه وجود دارد، میتوان گفت: اهل بیت(علیهم السلام)، در طول تاریخ، و در ادوار مختلف، حضرات انبیاء عظام(علیهم السلام)را، در موقعیتهای حساس، و شدائد دوران، یاری میفرمودهاند. چنانچه مرحوم سیّد نعمت اللّه جزایری (قدس سره)نقل کرده است: نگارندۀ کتاب «قدسیات» میگوید: عالماء اهل سنّت گفتهاند: جبرئیل(علیه السلام)به حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)عرض کرد:
«إِنَّ اَللَّهَ بَعَثَ عَلِیّاً مَعَ اَلْأَنْبِیَاءِ بَاطِناً وَ بَعَثَهُ مَعَکَ ظَاهِراً.»(1)(همانا خداوند علیّ(علیه السلام)را در باطن با همۀ پیامبران همراه نمود، و ایشان را با تو در ظاهر مبعوث کرد.)
و در روایت دیگری مرحوم سیّد نعمت اللّه جزایری (قدس سره)روایت نموده است: فردی از حضرت علیّ(علیه السلام)دربارهٔ فضل، و برتری حضرت، بر انبیاء(علیهم السلام)سؤال نمود، و عرض کرد: آنان به نهایت اعجاز رسیده بودند، چنانچه خداوند متعال، ابراهیم(علیه السلام)را از آتش نمرود نجات داد، و آتش را بر او سرد و سلامت کرد. و نوح(علیه السلام)را از غرق شدن نجات داد. و موسی(علیه السلام)را از فرعون در امان نگاه داشت، و به او تورات را عنایت کرد، و علم به آن را به او تعلیم نمود. و عیسی(علیه السلام)را در حالیکه در گهواره بود، به نبوّت رساند، و او را به حکمت و پیامبری ناطق کرد. و باد و جن و انسان و همۀ مخلوقات را مسخر سلیمان(علیه السلام)نمود. در این هنگام حضرت به او فرمودند:
1) . الانوار النعمانیة، ج1، ص28؛ و ابن ابی جمهور، با اندکی تفاوت نقل کرده است: «ما من نبیّ الّا و بعث معه علیّ باطناً و معی ظاهراً؛ هیچ پیامبری نبود مگر اینکه علیّ در باطن با او همراه بود، و با من در ظاهر بود.» - (مجلي مرآة المنجي في الکلام و الحکمتين و التصوف، ص368).
«وَ اللَّهِ قَدْ كُنْتُ مَعَ إِبْرَاهِیمَ فِي الْنَاْرِ، وَ أَنَا الَّذِی جَعَلْتُهَا بَرْداً وَ سَلَاْماً. وَ کُنْتُ مَعَ نُوحٍ فِی الْسَفِيْنَةِ، فَأنْجَيْتُهُ مِنْ الْغَرِقِ. وَ کُنْتُ مَعَ مُوْسَى، فَعَلَّمْتُهُ الْتُورَيةَ. وَ أَنْطَقْتُ عِیْسَی فِی اَلْمَهْدِ، وَ عَلَّمْتُهُ الْإِنْجِیلَ. و کُنْتُ مَعَ یُوسُفَ فِي الْجُبِ، فَأنْجَيْتُهُ مِنْ كَيْدِ إخْوَتِهِ. وَ كُنْتُ مَعَ سُلَيْمَاْنَ عَلَی اَلْبِسَاطِ، وَ سَخَّرْتُ لَهُ اَلرِّیَاحَ.»(1)
(به خدا قسم من با ابراهیم(علیه السلام)در آتش بودم، و من آن کسی بودم که آتش را بر او سرد و سلامت قرار داد. و من با نوح(علیه السلام)در کشتی بودم، و او را از غرق شدن نجات دادم. و من با موسی(علیه السلام)بودم، و تورات را به او آموزش دادم. و من کسی بودم که عیسی(علیه السلام)را در گهواره به زبان آوردم، و انجیل را به او آموزش دادم. و من کنار یوسف(علیه السلام)در چاهبودم، و او را از مکر برادرانش نجات دادم. و من همراه سلیمان (علیه السلام)بر بساط بودم، و باد را مسخر او نمودم.)
بسیاری از اعاظم و علماء امامیه، از صفوان بن یحیی نقل کردهاند: جعفر بن محمّد بن اشعث گفت: آیا میدانی، ما به چه دلیلی در این امر دخول نمودیم، و به امامت حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)معتقد شدیم؟ در حالیکه نزد ما نامی از حضرت نبود، و شناختی در اینباره، به آن نحویکه در بین مردم متداول است، از ایشان نداشتیم. به او گفتم: دلیلش چه بود؟
گفت: همانا روزی منصور دوانیقی، به پدرم محمّد بن اشعث گفت: ای محمّد! برای من مرد عاقلی را پیدا کن، که بتواند کاری را برای من انجام دهد. پدرم به او گفت: همانا چنین شخصی را برای تو پیدا کردم، فلان بن مهاجر، که دایی من است. گفت: او را نزد بیاور. لذا پدرم دایی خود را نزد او آورد. پس منصور به او گفت: این اموال را بگیر، و به مدینه برو، در آنجا نزد عبد اللَّه بن
1) . الانوار النعمانیة، ج1، ص28.
حسن بن حسن، و تعدادی از اقوام او، از جمله جعفر بن محمّد - یعنی حضرت امام صادق(علیه السلام)- برو، و به آنها بگو:
«من مردی غریب از اهالی خراسان هستم، و در آنجا تعدادی از شیعیان شما میباشند، و آنها این اموال را برای شما فرستادهاند. به شرط اینکه بر علیه خلیفه قیام کنید، و بعد به هر کدام، مبلغی از این اموال را بده، و چون پولها را گرفتند، با آنها بگو: من فرستادۀ مردم هستم، و مایلم رسیدی به خط شما، با من باشد.»
پس دائی پدرم اموال را گرفت، و به مدینه رفت. بعد از مدّتی که او برگشت، نزد منصور رفت، در حالیکه پدرم، محمّد بن اشعث نیز آنجا بود. منصور دوانیقی به او گفت: چه اتفاقی افتاد؟ گفت: نزد آنها رفتم، و این رسیدهائی است که آنها به خط خودشان نوشتهاند، به جز جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)]، که وقتی نزد ایشان رفتم، در مسجد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)نماز میخواندند. پس پشت سر ایشان نشستم، و با خود گفتم: بعد از اینکهایشان نماز خود را تمام کردند، همان حرفهائی را که به اقوام ایشان گفتم، به ایشان هم میگویم. امّا ایشان نماز خود را به سرعت تمام کردند، سپس صورت خود را به طرف من نمودند، و فرمودند:
«یَا هَذَا! اتَّقِ اللَّهَ وَ لَا تَغُرَّنَّ أَهْلَ بَیْتِ مُحَمَّدٍ(صلی الله علیه و آله و سلم)وَ قُلْ لِصَاحِبِکَ: اتَّقِ اللَّهَ وَ لَا تَغُرَّنَّ أَهْلَ بَیْتِ مُحَمَّدٍ(صلی الله علیه و آله و سلم)، فَإِنَّهُمْ قَرِیبُوا الْعَهْدِ بِدَوْلَةِ بَنِی مَرْوَانَ وَ کُلُّهُمْ مُحْتَاجٌ، قَالَ: فَقُلْتُ: وَ مَا ذَا أَصْلَحَکَ اللَّهُ؟ فَقَالَ: ادْنُ مِنِّی، فَأَخْبَرَنِی بِجَمِیعِ مَا جَرَی بَیْنِی وَ بَیْنَکَ، حَتَّی کَأَنَّهُ کَانَ ثَالِثَنَا. قَالَ: فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ: یَا ابْنَ مُهَاجِرٍ! اعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِ النُّبُوَّةِ إِلَّا وَ فِیهِمْ مُحَدَّثٌ، وَ إِنَّ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ مُحَدَّثٌ الْیَوْمَ. فَکَانَتْ هَذِهِ دَلَالَةً أَنَّا قُلْنَا بِهَذِهِ الْمَقَالَةِ.» (1)
1) . بصائر الدرجات، ج1، ص480؛ عنه البحار، ج47، ص74؛ الخرائج و الجرائح، ج2، ص720؛ الکافی، ج1، ص475.
( ای فلانی! از خداوند بترس، و اهل بیت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)را فریب نده، به دوست خود هم بگو: از خداوند پرهیز نما، اهل بیت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)را فریب ندهد، آنها به دولت مروانیان نزدیک هستند، تازه از آنها آسوده شدهاند، همهٔ آنها محتاج میباشند. عرض کردم: خداوند امر شما را اصلاح نماید، موضوع چیست؟ فرمودند: نزدیک من بیا، و بعد مرا از آنچه میان من و تو واقع شده بود، با خبر نمودند، به نحویکه من خیال کردم ایشان نفر سوّم ما بوده است. منصور گفت: ای پسر مهاجر! بدان که هیچ خاندان نبوّتی نیست، جز آنکه در بین آنها یک محدّث و امام وجود دارد، و همانا امروز جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)] محدّث ما است. جعفر بن محمّد بن اشعث گفت: پس به این دلیل ما به امامت حضرت معتقد شدم.)در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از نیّت افراد، در روایت دیگری، مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از مهاجر بن عمار خزاعی نقل کرده است: منصور دوانیقی مال فراوانی به من داد، و مرا با آن، به مدینه فرستاد. و به من دستور داد برای اهل این بیت فروتنی کنم، و صحبتهای آنها را (برای جاسوسی) حفظ نمایم. از این رو من در گوشهای، که نزدیک قبر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بود، مینشستم، و حتّی در وقت نماز هم، نه در شب، و نه در روز، از آنجا حرکت نمیکردم، و به افرادی که در اطراف قبر حضرت بودند، و درخواست کمک میکردند، پول میدادم. و به تدریج به کسانیکه بالاتر از آنها بودند نیز اموالی را پرداخت میکردم.
به نحویکه به جوان و پیر از اولاد امام حسن(علیه السلام)نیز کمک مینمودم، تا اینکه بالاخره با من اُنس گرفتند، من هم با آنها در اسرار اُنس گرفتم. و هرگاه به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)هم نزدیک میشدم، با ملاطفت با من برخورد میکردند، و به من احترام میگذاشتند. تا اینکه روزی از روزها، در حالیکه حضرت نماز میخواندند، به ایشان نزدیک شدم. پس وقتی ایشان نماز خود را تمام کردند، صورت خود را به طرف من نمودند، و فرمودند:
«تَعَالَ، یَا مُهَاجِرُ! وَ لَمْ أَکُنْ أَتَسَمَّی وَ لَا أَتَکَنَّی بِکُنْیَتِی، فَقَالَ: قُلْ: لِصَاحِبِکَ، یَقُولُ لَکَ جَعْفَرٌ: کَانَ أَهْلُ بَیْتِکَ إِلَی غَیْرِ هَذَا مِنْکَ أَحْوَجَ مِنْهُمْ إِلَی هَذَا. تَجِیءُ
إِلَی قَوْمٍ شَبَابٍ مُحْتَاجِینَ، فَتَدُسُّ إِلَیْهِمْ، فَلَعَلَّ أَحَدَهُمْ یَتَکَلَّمُ بِکَلِمَةٍ، تَسْتَحِلُّ بِهَا سَفْکَ دَمِهِ، فَلَوْ بَرَرْتَهُمْ وَ وَصَلْتَهُمْ وَ أَغْنَیْتَهُمْ، کَانُوا أَحْوَجَ مَا تُرِیدُ مِنْهُمْ. قَالَ: فَلَمَّا أَتَیْتُ أَبَا الدَّوَانِیقِ، قُلْتُ: جِئْتُکَ مِنْ عِنْدِ سَاحِرٍ کَذَّابٍ کَاهِنٍ مِنْ أَمْرِهِ کَذَا وَ کَذَا، قَالَ: صَدَقَ وَ اللَّهِ کَانُوا إِلَی غَیْرِ هَذَا أَحْوَجَ وَ إِیَّاکَ أَنْ یَسْمَعَ هَذَا الْکَلَامَ مِنْکَ إِنْسَانٌ.»(1)(ای مهاجر! بیا، و این در صورتی بود، که من اسم و کنیهٔ واقعی خودم را به کسی نگفته بودم، و بعد فرمودند: به دوستت بگو: جعفر به تو گفت: اهل بیت تو، به غیر این کار، بیشتر به تو محتاج هستند، تا این کار. نزد جوانان محتاج میآیی، و آنها را فریب میدهی، تا شاید یک نفر از آنها کلمهای بگوید، و تو با این کلمه، ریختن خون او را حلال کنی. اگر به آنها نیکی میکردی، و با آنها مصاحبت مینمودي، و آنها را بینیاز میکردی، متوجه میشدی، که آنها، به آنچه تو از آنها میخواهی، نیازمندتر هستند. مهاجر گفت: وقتی نزد منصور دوانیقی رفتم، گفتم: من از نزد ساحری دروغگو و کاهن میآیم که چنین و چنان میگفت. منصور گفت: به خدا قسم، راست گفته است، آنها به غیر این کار، محتاجتر هستند، مبادا احدی این سخن را از تو بشنود.)
دربارهٔ آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از نیّت افراد، در روایت دیگری، مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از عبد العزیز نقل کرده است: من قائل به ربوبیت اهل بیت(علیهم السلام)بودم. پس روزی خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رفتم. در آن هنگام حضرت به من فرمودند:
1) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص647؛ عنه البحار، ج47، ص172.
«یَا عَبْدَ الْعَزِیزِ! ضَعْ مَاءً أَتَوَضَّأْ. فَفَعَلْتُ، فَلَمَّا دَخَلَ یَتَوَضَّأُ، قُلْتُ فِی نَفْسِی: هَذَا الَّذِی قُلْتُ فِیهِ مَا قُلْتُ، یَتَوَضَّأُ، فَلَمَّا خَرَجَ، قَالَ لِی: یَا عَبْدَ الْعَزِیزِ! لَا تَحْمِلُ عَلَی الْبِنَاءِ فَوْقَ مَا یُطِیقُ، فَیَهْدِمَ، إِنَّا عَبِیدٌ مَخْلُوقُونَ لِعِبَادَةِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.»(1)
(ای عبد العزیز! آبی بیاور وضو بگیرم. پس آب را آوردم، ولی هنگامیکه حضرت داخل شدند، تا وضو بگیردند. با خودم گفتم: ایشان همان شخصی هستند، که من دربارهٔ ایشان، چنین حرفی میزدم، آنگاه ایشان وضو میگیردند. پس وقتی حضرتخارج شدند، به من فرمودند: ای عبد العزیز! بیشتر از توان ساختمان، بر روی آن، چیزی را قرار نده، چرا که ویران میگردد، همانا ما اهل بیت، بندگانی هستیم، که برای عبادت خداوند عزّ و جلّ خلق شدهایم.)
و همچنین در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از نیّت افراد، در روایت دیگری، جمعی از اعاظم و علماء مکتب امامیه، از حسین بن موسی روایت نمودهاند، که او گفته است: من، و جمیل بن دراج، و عائذ احمسی برای انجام مناسک حجّ از شهر خود خارج شدیم. حسین بن موسی میگوید: در بین راه عائذ به ما میگفت: من سؤالی دارم که قصد کردهام آن را از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)سؤال نمایم. راوی میگوید: پس وقتی بر حضرت وارد شدیم، و در محضر ایشان نشستیم، حضرت قبل از هر سؤالی به ما فرمودند:
«مَنْ أَتَی اللَّهَ بِمَا افْتَرَضَ عَلَیْهِ، لَمْ یَسْأَلْهُ عَمَّا سِوَی ذَلِکَ.»
(هر کس کارهائی را که خداوند بر او واجب نموده را انجام دهد، دربارهٔ چیزهای دیگر از او سؤال نخواهد شد.)
راوی میگوید: پس ما به عائذ اشاره نمودیم، که سؤالت را بگو، ولی او چیزی نگفت. از این رو وقتی برخاستیم، به او گفتیم:
1) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص636؛ عنه البحار، ج47، ص107؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص55؛ کشف الغمة، ج3، ص217.
«مَا حَاجَتُکَ؟ قَالَ: الَّذِی سَمِعْنَا مِنْهُ، إِنِّی رَجُلٌ لَا أُطِیقُ الْقِیَامَ بِاللَّیْلِ، فَخِفْتُ أَنْ أَکُونَ مَأْثُوماً مَأْخُوذاً بِهِ فَأَهْلِکَ.»(1)
(سؤالت چه بود؟ گفت: همان چیزی که از ایشان شنیدیم، همانا من مردی هستم، که طاقت شبزندهداری را ندارم، [و نمیتوانم نماز شب بخوانم،] لذا به این خاطر ترس داشتم که گناهکار باشم، و به این جهت مرا مؤاخذه نمایند، و هلاک گردم.)و در روایت دیگری، در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از نیّت افراد، مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از یکی از اصحاب روایت نموده است: من مالی را برای حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بردم، و حال آنکه در نزد خودم آن اموال را زیاد میدانستم. لذا وقتی خدمت حضرت رسیدم، امام، غلام خود را صدا زدند، و از او خواستند که طشتی را که در آخر خانه بود، بیاورد.
«ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلَامٍ، لَمَّا أَتَی بِالطَّشْتِ، فَانْحَدَرَ الدَّنَانِیرُ مِنَ الطَّشْتِ، حَتَّی حَالَتْ بَیْنِی وَ بَیْنَ الْغُلَامِ، ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَیَّ وَ قَالَ: أَ تَرَی نَحْتَاجُ إِلَی مَا فِی أَیْدِیكُمْ، إِنَّمَا نَأْخُذُ مِنْكُمْ مَا نَأْخُذُ لِنُطَهِّرَكُمْ.»(2)
(سپس حضرت، همینکه غلام طشت را آورد، چند جمله فرمودند، که از اطراف آن طشت، سکههای طلا شروع به ریختن نمود، به نحویکه بین من و غلام قرار گرفت. در این هنگام حضرت صورت خود را به طرف من نمودند، و فرمودند: آیا گمان میکنی ما به آن چیزهائی که دستهای شما میباشد، احتیاج داریم. همانا ما هر آنچه را از شما میگیریم، برای آن است که شما را پاکیزه نمائیم.)
و در روایت دیگری، دربارهٔ آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از نیّت افراد، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «إعلام الوری» روایت نموده: عائذ أحمسی گفته است: بر حضرت امام
جعفر صادق(علیه السلام)وارد شدم، در حالیکه قصد داشتم از حضرت، دربارهٔ نماز شب سؤال نمایم، ولی فراموش کردم. پس خدمت ایشان عرض کردم: سلام بر شما ای فرزند رسول خدا! و حضرت نیز به من فرمودند:
«أَجَلْ وَ اَللَّهِ إِنَّا وُلْدُهُ، وَ مَا نَحْنُ بِذِی قَرَابَةٍ، مَنْ أَتَی اَللَّهَ بِالصَّلَوَاتِ اَلْخَمْسِ اَلْمَفْرُوضَاتِ لَمْ یُسْأَلْ عَمَّا سِوَی ذَلِکَ، فَاکْتَفَیْتُ بِذَلِکَ.»(1)(درست گفتی به خدا قسم هر آینه ما فرزند رسول خدا هستیم، و فقط خویشاوند ایشان نمیباشیم. هر کس نمازهای واجب پنجگانه را بخواند، از اعمال دیگر او سؤال نمیشود. پس به این فرمایش حضرت اکتفا کردم، و دیگر سؤالی نپرسیدم.)
دربارهٔ آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از نیّت افراد، در روایت دیگری، مرحوم محمّد بن جریر طبری آملی امامی (قدس سره)، از جعفر بن هارون زیّات روایت نموده است: مشغول طواف کعبه بودم، که در آن حال حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نیز طواف مینمودند. پس به حضرت نگاه کردم، و با خودم گفتم:
«هَذَا حُجَّةُ اللَّهِ؟! وَ هَذَا الَّذِي لاَ يَقْبَلُ اللَّهُ شَيْئاً إِلاَّ بِمَعْرِفَتِهِ؟!»
(آیا ایشان حجّت خداوند هستند؟! و آیا همان شخصی میباشند، که خداوند هیچ عملی را قبول نمیکند، مگر به سبب شناخت ایشان؟!)
راوی میگوید: پس هر آینه در این مورد فکر میکردم، که ناگاه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) از پشت سر به من نزدیک شدند، و دست خود را به شانهٔ من زدند، سپس فرمودند:
1) . إعلام الوری، ص278؛ عنه البحار، ج47، ص150؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص225؛ با اندکی اختلاف الکافی، ج3، ص487؛ و عنه المدینة معاجز، ج5، ص342. مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در روایت دیگری از امالی شیخ طوسی (قدس سره)از عائذ أحمسی نقل کرده است: «دَخَلْتُ عَلَی سَیِّدِی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)فَقُلْتُ: السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! فَقَالَ: وَ عَلَیْکَ السَّلَامُ، وَ اللَّهِ إِنَّا لَوُلْدُهُ، وَ مَا نَحْنُ بِذَوِی قَرَابَتِهِ. ثُمَّ قَالَ لِی: یَا عَائِذُ! إِذَا لَقِیتَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِالصَّلَوَاتِ الْخَمْسِ الْمَفْرُوضَاتِ لَمْ یَسْأَلْکَ اللَّهُ عَمَّا سِوَی ذَلِکَ. قَالَ: فَقَالَ لَهُ أَصْحَابُنَا: أَیُّ شَیْءٍ کَانَتْ مَسْأَلَتُکَ حَتَّی أَجَابَکَ بِهَذَا؟ قَالَ: مَا بَدَأْتُ بِسُؤَالٍ، وَ لَکِنِّی رَجُلٌ لَا یُمْکِنُنِی قِیَامُ اللَّیْلِ، وَ کُنْتُ خَائِفاً أَنْ أُوخَذَ بِذَلِکَ فَأَهْلِکَ، فَابْتَدَأَنِی(علیه السلام)بِجَوَابٍ مَا کُنْتُ أُرِیدُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنْهُ.» - (امالی شیخ طوسی، ج1، ص496؛ بحارالأنوار، ج79، ص288).
(أَ بَشَراً مِنّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنّا إِذاً لَفِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ(1))(2)
«آیا باید پیرو یک نفر از خودمان باشیم، همانا ما چه گمراه و بدبخت هستیم».
توضیح: راوی این حدیث شریف، در فکر این بوده است، که آیا حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)، همان امام و حجّت خداوند میباشند، که قبول شدن اعمال آدمی، مشروط به قبول ولایت ایشان است. و اینکه چگونه امکان دارد، خداوند متعال، اطاعت از یک نفر، مثل خودمان را، بر ما واجب کرده باشد. از این رو حضرت، با خواندن این آیهٔ شریفه، که دلالت میکند، اهل دوزخ و کفار، این امر را انکار میکنند، از مکنونات قلبی او خبر میدهند.
و گوئی به او میفرمایند، اگر چه آن یک نفری که خداوند متعال، اطاعت او را بر همگان واجب کرده، در ظاهر مثل دیگران است. ولی در واقع، با دیگران فرق دارد، به نحویکه، نه تنها از اخبار غیبی، که در خارج تحقق پیدا کرده، باخبر میباشد. بلکه حتّی از مکنونات قلبی افراد، که ماهیت خارجی هم ندارد، باخبر است.
به عبارت دیگر، اگر چه اهل بیت نبوّت(علیهم السلام)، در ظاهر بشری چونان دیگران هستند، ولی این تفاوت بزرگ را با بقیهٔ افراد دارند، که از علوم الهی بهرمند میباشند. و بر خلاف علم ما، که به نحو علم حصولی است. علم آن بزرگواران، به نحو علم حضوری میباشد، و علم خود را مستقیم از جانب خداوند متعال دریافت مینمایند. و این تفاوت بزرگ، و قابلیت دریافت وحی، و یا قابلیت دریافت علوم الهی، که خداوند در وجود اهل بیت(علیهم السلام)قرار داده است. بین ما، و آن بزرگواران، فاصلهٔ معنوی فوق العادهای ایجاد میکند. به نحویکه قرب و منزلت آن بزرگواران، به خداوند متعال، قابل مقایسه، با قرب و منزلت ما، به خداوند متعال نمیباشد.
و همچنین در روایت دیگری، دربارهٔ آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از نیّت افراد، مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)، از عبد الرحمن بن سالم، از پدرش روایت نموده است: زمانیکه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نزد منصور دوانیقی رفته بودند، أبو حنیفه به یکی از
اصحاب خود گفت: با ما بیا، که نزد امام رافضیها برویم، تا از ایشان سؤالاتی نمائیم، که متحیر شود. پس همینکه آنها بر حضرت امام صادق(علیه السلام)داخل شدند، قبل از آنکه صحبتی کنند، حضرت نگاهی به أبو حنیفه کردند، و به او فرمودند:«أَسْأَلُكَ بِاللَّهِ یَا نُعْمَانُ! لَمَّا صَدَّقْتَنِی عَنْ شَیْءٍ أَسْأَلُكَ عَنْهُ، هَلْ قُلْتَ لِأَصْحَابِكَ مُرُّوا بِنَا إِلَی إِمَامِ الرَّافِضَةِ فَنُحَیِّرَهُ؟ فَقَالَ: قَدْ كَانَ ذَلِكَ، قَالَ: فَاسْأَلْ مَا شِئْتَ الْقِصَّةَ.»(1)
(ای نعمان! تو را به خداوند قسم میدهم، که دربارهٔ چیزی که از تو سؤال میکنم، راست بگوئی. آیا تو به اصحابت نگفتی، بیائید با ما نزد امام رافضیها برویم، تا از او سؤالاتی نمائیم، که متحیر شود؟ أبو حنیفه عرض کرد: همانا ماجرا همینگونه بود. حضرت فرمودند: هماکنون از هر چیزی که میخواهی سؤال نما.)
و در روایت دیگری، در مورد آگاهی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از نیّت افراد، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از شیخ أقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره)، از عبد الجبار بن کثیر تمیمی یمانی نقل کرده است: که وی گفت: از محمّد بن حرب هلالی، امیر مدینه شنیدم که میگفت: از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)سؤال کردم: و محضر ایشان عرض نمودم: ای فرزند رسول خدا! در ذهن من سؤالی است، که دوست دارم، از شما دربارهٔ آن سؤال کنم. حضرت فرمودند:
«إِنْ شِئْتَ أَخْبَرْتُکَ بِمَسْأَلَتِکَ قَبْلَ أَنْ تَسْأَلَنِی، وَ إِنْ شِئْتَ فَاسْأَلْ.»
(اگر می خواهی قبل از اینکه سؤال کنی، جواب آن را بگویم، و اگر هم مایلی، سؤال کن، تا جواب را بعد از پرسش بگویم.)
محمّد بن حرب میگوید: خدمت حضرت عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! به سبب چه چیزی، قبل از آنکه من سؤال نمایم، از آنچه در وجود و نفس من میباشد، آگاه شدید؟ حضرت فرمودند:
1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص226؛ عنه البحار، ج47، ص130؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص105.
«بِالتَّوَسُّمِ وَ التَّفَرُّسِ، أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ: (إِنَّ فِی ذلِکَ لآیَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ(1)) وَ قَوْلَ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم): اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ، فَإِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ.»
(با فراست متوجه سؤالت شدم، مگر فرمایش خداوند عزّ و جلّ را نشنیدهای: «همانا در این عذاب برای افراد با فراست عبرت میباشد». و نیز فرمایش رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) که میفرماید: از فراست مؤمن بر حذر باش، زیرا با نور خدایی میبیند.)
محمّد بن حرب میگوید: محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! آیا به من از سؤالم خبر میدهید؟ حضرت فرمودند: میخواستی از من دربارهٔ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)سؤال کنی، که چرا حضرت علیّ(علیه السلام)با آن همه قدرت و صلابت، و آن کارهای عجیب و فوق العادهای که از ایشان دیده شده، مثل کندن در قلعهٔ خیبر، و چهل ذراع پشت سر خود پرتاب کردنِ دری را که چهل نفر قدرت حمل آن را نداشتند، پس چگونه هنگام انداختن بتها از بام کعبه، نتوانستند رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را بر شانه خود حمل کنند، در حالیکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)بر شتر و اسب و الاغ سوار میشدند، و در شب معراج نیز بر براق سوار شدند، و این در صورتی میباشد، که قدرت و استقامت این حیوانات، از حضرت علیّ(علیه السلام)کمتر است.
محمّد بن حرب میگوید: به حضرت عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! به خدا سوگند سؤال من از همین موضوع بود، پس اکنون پاسخ این سؤال را به من بفرمائید. حضرت فرمودند: همانا حضرت علیّ(علیه السلام)بهوسیلهٔ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)شرافت یافتند، و به برکت ایشان، مقامشان بالا رفت. و بهواسطه آن حضرت، به این رتبه رسیدند، که آتش شرک را خاموش نموده، و هر معبودی به غیر از خداوند عزّ و جلّ را باطل نمایند. حال اگرپیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)به خاطر انداختن بتها، بر شانهٔ حضرت علیّ(علیه السلام)بالا رفته بودند، و این رسالت را خود به پایان میرساندند، صحیح بود، گفته شود: پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)بهوسیلهٔ حضرت علیّ(علیه السلام)مقامشان بالا رفت، و رفعت پیدا نمودند. و در این صورت حضرت علیّ(علیه السلام)افضل از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)میبود، مگر نمیبینی وقتی حضرت علیّ (علیه السلام)بر شانهٔ حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)بالا رفت، و قرار گرفت، فرمود:
1) . سورهٔ حجر، آیهٔ 75.
«شُرِّفْتُ وَ ارْتَفَعْتُ حَتَّی لَوْ شِئْتُ أَنْ أَنَالَ السَّمَاءَ لَنِلْتُهَا.»
(شرافت و رفعت پیدا کردم، به نحویکه اگر بخواهم به آسمان برسم، حتماً خواهم رسید.)
سپس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به محمّد بن حرب فرمودند: آیا نمیدانی که همانا چراغ وسیلهٔ هدایت شدن در تاریکی میباشد، و فرع آن، از اصلش نشأت میگیرد؟ و همانا به همین جهت حضرت علیّ(علیه السلام)فرمودند:
«أَنَا مِنْ أَحْمَدَ(صلی الله علیه و آله و سلم)، کَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ.»
(من از احمد(صلی الله علیه و آله و سلم)، مانند نور از نور هستم [یعنی نور من، از نور حضرت منشعب شده است].)
بعد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به محمّد بن حرب فرمودند: آیا نمیدانی که همانا حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)، و حضرت علیّ(علیه السلام)، هر دو، نوری بودند، در مقابل خداوند عزّ و جلّ، که دو هزار سال قبل از خلق شدن همهٔ مخلوقات آفریده شده بودند. و همانا ملائکه هنگامیکه این نور را دیدند، متوجه شدند، این نور، اصلی داشته است، که از آن شعاعی درخشان منشعب شده است. در این هنگام ملائکه به خداوند عرض کردند: پروردگارا! و مولای ما! این نور چیست؟ پس خداوند تبارک و تعالی به آنها وحی فرمود:«هَذَا نُورٌ مِنْ نُورِی، أَصْلُهُ نُبُوَّةٌ وَ فَرْعُهُ إِمَامَةٌ، أَمَّا النُّبُوَّةُ، فَلِمُحَمَّدٍ عَبْدِی وَ رَسُولِی، وَ أَمَّا الْإِمَامَةُ، فَلِعَلِیٍّ حُجَّتِی وَ وَلِیِّی، وَ لَوْلَاهُمَا مَا خَلَقْتُ خَلْقِی.»
(این نوری، از نور من است، اصل آن نور، نبوّت، و فرعش امامت میباشد. امّا نبوّت، متعلّق به بنده، و رسول من، محمّد است. و امّا امامت، متعلّق به علیّ، حجّت، و ولیّ من میباشد، و اگر این دو نفر نبودند، هرگز مخلوقات را نمیآفریدم.)
سپس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، به محمّد بن حرب فرمودند: آیا نمیدانی که همانا حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)در روز غدیر خم، دست حضرت علیّ(علیه السلام)را بالا بردند، تا جائیکه
سفیدی زیر بغل هر دو بزرگوار را مردم دیدند. و در همان روز، حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)را، مولای همهٔ مسلمانها، و امام ایشان قرار دادند. و همچنین رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، در روز حظیرهٔ بنی النجّار، امام حسن و امام حسین(علیهما السلام)را، بر شانهٔ خود سوار نمودند، و هنگامیکه یکی از اصحاب ایشان، به حضرت عرض کرد: یکی از این دو بزرگوار را به من بدهید، حضرت فرمودند:
«نِعْمَ الرَّاکِبَانِ وَ أَبُوهُمَا خَیْرٌ مِنْهُمَا.»
(این دو نفر خوب سوارهایی میباشند، و پدر ایشان از آنها بهتر است.)
و نیز روزی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)با اصحاب خود نماز میخواندند، و یکی از سجدههای خود را طولانی نمودند، پس هنگامیکه سلام نماز را دادند، به حضرت عرض شد:
«یَا رَسُولَ اللَّهِ! لَقَدْ أَطَلْتَ هَذِهِ السَّجْدَةَ؟ فَقَالَ(صلی الله علیه و آله و سلم): إِنَّ ابْنِی ارْتَحَلَنِی، فَکَرِهْتُ أَنْ أُعَاجِلَهُ حَتَّی یَنْزِلَ. وَ إِنَّمَا أَرَادَ بِذَلِکَ رَفْعَهُمْ وَ تَشْرِیفَهُمْ، فَالنَّبِیُّ(صلی الله علیه و آله و سلم)، إِمَامٌ نَبِیٌ، وَ عَلِیٌّ(علیه السلام)، إِمَامٌ، لَیْسَ بِنَبِیٍّ وَ لَا رَسُولٍ، فَهُوَ غَیْرُ مُطِیقٍ لِأَثْقَالِ النُّبُوَّةِ.»(ای رسول خدا! چرا این سجده را طولانی کردید؟ حضرت فرمودند: همانا فرزندم مرا مرکب خود قرار داده بود، و من کراهت داشتم ایشان را پائین بیاورم، [از این رو صبر نمودم] تا خودش فرود آید. و منظور حضرت از این کار آن بود که ایشان را رفعت و شرافت ببخشند. زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، هم امام، و هم نبیّ بودند، ولی حضرت علیّ(علیه السلام)امام بودند، و نبیّ و رسول نبودند، لذا طاقت حمل بار سنگین نبوّت، بر شانهٔ خود را نداشتند.)
محمّد بن حرب هلالی میگوید: خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! دربارهٔ این معارف برای من بیشتر بفرمائید. حضرت فرمودند: همانا تو برای زیادتر از این دانستن، اهلیّت داری. بدان که همانا رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، حضرت علیّ(علیه السلام)را بر شانهٔ خود سوار نمودند، و قصد حضرت از این کار آن بود، که به همگان بفرمایند:
«أَنَّهُ أَبُو وُلْدِهِ، وَ إِمَامَةُ الْأَئِمَّةِ مِنْ صُلْبِهِ، کَمَا حَوَّلَ رِدَاءَهُ فِی صَلَاةِ الِاسْتِسْقَاءِ، وَ أَرَادَ أَنْ یُعْلِمَ أَصْحَابَهُ بِذَلِکَ، أَنَّهُ قَدْ تَحَوَّلَ الْجَدْبُ خِصْباً.»
(همانا حضرت علیّ، پدر فرزندان ایشان است، و امام ائمّه، از صلب ایشان میباشند. چنانچه در نماز بارانی که خواندند، عباء مبارک خود را وارونه کردند، و قصد ایشان از این کار این بود تا اصحابشان بدانند، همانا خشکی به بارندگی و وفور نعمت تبدیل میشود.)
محمّد بن حرب هلالی میگوید: محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)دوباره عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! بیشتر برای من بفرمائید. پس حضرت فرمودند:
«احْتَمَلَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)عَلِیّاً(علیه السلام)، یُرِیدُ بِذَلِکَ أَنْ یُعْلِمَ قَوْمَهُ أَنَّهُ هُوَ الَّذِی یُخَفِّفُ عَنْ ظَهْرِ رَسُولِ اللَّهِ مَا عَلَیْهِ مِنَ الدَّیْنِ وَ الْعِدَاتِ وَ الْأَدَاءِ عَنْهُ مِنْ بَعْدِهِ.»(رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)حضرت علیّ(علیه السلام)را بر شانهٔ خود حمل نمودند، و قصد حضرت از این کار آن بود که به قوم خود بفهمانند، حضرت علیّ(علیه السلام)همان کسی میباشند، که ذمّهٔ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را از بدهیها و وعدههایی که دادهاند سبک مینماید، و از طرف آن حضرت، آنها را پرداخت میکند.)
محمّد بن حرب هلالی میگوید: محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)باز هم عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! بیشتر برای من بفرمائید. پس حضرت فرمودند:
«احْتَمَلَهُ لِیُعْلِمَ بِذَلِکَ، أَنَّهُ قَدِ احْتَمَلَهُ وَ مَا حَمَلَ إِلَّا لِأَنَّهُ مَعْصُومٌ لَا یَحْمِلُ وِزْراً، فَتَکُونُ أَفْعَالُهُ عِنْدَ النَّاسِ حِکْمَةً وَ ثَوَاباً وَ قَدْ قَالَ النَّبِیُّ(صلی الله علیه و آله و سلم)لِعَلِیٍّ: یَا عَلِیُّ! إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی حَمَلَنِی ذُنُوبَ شِیعَتِکَ ثُمَّ غَفَرَهَا لِی وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ: (لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ(1)) وَ لَمَّا أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ:
1) . سورهٔ فتح، آیهٔ2.
(عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ(1)) قَالَ النَّبِیُّ(صلی الله علیه و آله و سلم): أَیُّهَا النَّاسُ عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ وَ عَلِیٌّ نَفْسِی وَ أَخِی أَطِیعُوا عَلِیّاً، فَإِنَّهُ مُطَهَّرٌ مَعْصُومٌ، لَا یَضِلُّ وَ لَا یَشْقَی، ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیَةَ: (قُلْ أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَیْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَیْکُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا وَ ما عَلَی الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِینُ(2)).»
(پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)حضرت علیّ(علیه السلام)را حمل کردند، تا با این کار به مردمان بفرمایند: همانا چون حضرت علیّ(علیه السلام)معصوم هستند، ایشان را حمل نمودهاند، و الاّ هرگز حضرت، حامل گناهو گناهکار نمیشوند. تا به این نحو نشان دهند، که همهٔ کارهای ایشان از روی حکمت و ثواب است. و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند: یا علیّ! خداوند تبارک و تعالی گناهان شیعیان شما را بر شانهٔ من نهاد، و سپس آنها را به خاطر من آمرزید. و همین است معنای فرمایش خداوند که میفرماید: «تا خداوند گناهان گذشته و آینده امّت تو را بیامرزد». و هنگامیکه خداوند عزّ و جلّ این آیه را نازل فرمود: «ای اهل ایمان! شما خود را محکم نگاه دارید»، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند: ای مردم! بر شما باد نفسهایتان یعنی مواظب خود باشید، که وقتی هدایت شدید، گمراه شدن دیگران، ضرری به شما نمیرساند. و حضرت علیّ(علیه السلام)نفس، و برادر من میباشد، از علیّ(علیه السلام)اطاعت نمائید. چرا که ایشان مطهّر و معصوم هستند، و ضلالت، و شقاوت به ایشان نخواهد رسید. سپس پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)این آیه را تلاوت فرمودند: «ای رسول ما! بگو: از فرمان خداوند و رسول خدا اطاعت کنند، و اگر اطاعت نکردند، بر عهدهٔ آنها تکالیف خود، و بر عهدهٔ شما آنچه موظف شدهاید، میباشد. و اگر
خدا را اطاعت کنند، هدایت خواهند شد، و بر رسول جز ابلاغ آشکار تکلیفی نیست.)
محمّد بن حرب هلالی میگوید: سپس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند: ای امیر! اگر تو را آگاه کنم، از آن چیزهائی که به خاطر آنها، در زمان انداختن بتها از روی بام کعبه، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، حضرت علیّ(علیه السلام)را بر شانهٔ خود قرار داد، و از معانی دقیقی که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)آنها را قصد فرموده بودند، قطعاً خواهی گفت: همانا جعفر بن محمّد(علیهما السلام)مجنون میباشد. لذا همین مقدار که شنیدی برای تو کافی است. محمّد بن حرب هلالی میگوید: من در این هنگام به طرف حضرت برخاستم، و سر و دست مبارک حضرت امام صادق(علیه السلام)را بوسیدم،و عرض کردم: (اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ؛(1)
خداوند متعال میداند رسالت خود را کجا قرار دهد).(2)
مرحوم محمّد بن جریر طبری آملی امامی (قدس سره)، از مفضل بن عمر روایت کرده است: منصور دوانیقی، وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را به کوفه فرستاد. پس هنگامیکه منصور به حضرت اجازهٔ بازگشت [به مدینه] داد. امام به من فرمودند: ای مفضل! آیا مایل هستی با من همراه شوی؟ عرض کردم: بله، جانم به فدای شما! لذا حضرت فرمودند: پس هنگامیکه شب شد، نزد من بیا. مفضل میگوید: پس هنگامیکه نیمه شب شد، حضرت امام صادق(علیه السلام)[از خانه] خارج شدند، و من نیز با ایشان بیرون آمدم.
«فَإِذَا أَنَا بِأَسَدَیْنِ مُسْرَجَیْنِ مُلْجَمَیْنِ. قَالَ: فَخَرَجْتُ، فَضَرَبَ بِیَدِهِ إِلَی عَیْنَیَ، فَشَدَّهَا. ثُمَّ حَمَلَنِی رَدِیفاً، فَأَصْبَحَ بِالْمَدِینَةِ، وَ أَنَا مَعَهُ فَلَمْ یَزَلْ فِی مَنْزِلِهِ حَتَّی قَدِمَ عِیَالَهُ.»(3)
(پس در آن هنگام با دو شیرِ زین، و افسار شده، روبهرو شدم. مفضل میگوید: پس [از خانه] خارج شدم، و حضرت با دست خود بر چشم من زدند، و آن را بستند. سپس مرا پشت خود، [بر شیر] سوار نمودند، و صبح به مدینه رسیدیم، و من پیوسته با حضرت، در خانهٔ ایشان بودم، تا اینکه خانوادهٔ حضرت وارد شدند.)
مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از داوود بن کثیر رقی روایت کرده است: بر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)وارد شده بودم، که پسر بزرگوارشان حضرت موسی بن جعفر(علیهما السلام)بر ایشان داخل شدند، در حالیکه از سرما میلرزیدند. حضرت صادق(علیه السلام)به فرزند خود فرمودند: شب را چگونه صبح کردید (یعنی حال شما چطور است)؟
ایشان به پدر خود عرض کردند: شب را در کنف خداوند متعال، در حالیکه در رحمت خداوند غوطهور بودهام، صبح نمودهام. و هماکنون هوس یک خوشهٔ انگور جُرشی، و یک انار تازه کردهام. داوود میگوید: من عرض کردم: سبحان اللَّه در این زمستان، چگونه انار پیدا میشود؟! حضرت امام صادق(علیه السلام)به من فرمودند:
«یَا دَاوُدُ! إِنَّ اللَّهَ قَادِرٌ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ، ادْخُلِ الْبُسْتَانَ. فَدَخَلْتُهُ، فَإِذَا شَجَرَةٌ عَلَیْهَا عُنْقُودٌ مِنْ عِنَبٍ جُرَشِیٍ، وَ رُمَّانَةٌ خَضْرَاءَ، فَقُلْتُ: آمَنْتُ بِسِرِّکُمْ وَ عَلَانِیَتِکُمْ فَقَطَعْتُهَا وَ أَخْرَجْتُهَا إِلَی مُوسَی فَقَعَدَ یَأْکُلُ، فَقَالَ: یَا دَاوُدُ! وَ اللَّهِ لِهَذَا فَضْلٌ مِنْ رِزْقٍ قَدِیمٍ خَصَّ اللَّهُ بِهِ مَرْیَمَ بِنْتَ عِمْرَانَ مِنَ الْأُفُقِ الْأَعْلَی.»(1)
(ای داوود! همانا خداوند بر هر کاری قادر میباشد، داخل باغ شو. داوود میگوید: پس داخل باغ شدم، و در آنجا درختی دیدم، که یک خوشه انگور جُرشی و انار تازه بر آن بود. و گفتم: به پنهان و آشکار شما ایمان دارم، پس خوشهٔ انگور و انار را جدا
1) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص617؛ عنه البحار، ج47، ص100؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص51.
کردم، و برای موسی بن جعفر(علیهما السلام)آوردم، ایشان نیز نشستند، و شروع به خوردن آن نمودند. امام صادق(علیه السلام)فرمودند: ای داوود! به خدا قسم این لطفی از رزق خدا است، که بسیار قدیمی و با سابقه میباشد. و خداوند به مریم دختر عمران نیز، از افق اعلی، چنین لطفی را اختصاص داد.)وقتی حضرت زکریا(علیه السلام)، سرپرستی حضرت مریم(علیها السلام)را برعهده گرفت، و ایشان را به معبد، که جایگاه عبادت خداوند متعال بود، برد. هرگاه بر ایشان وارد میشد، در کنار محراب عبادت حضرت مریم(علیها السلام)، غذاهای بهشتی را مشاهده میکرد. چنانچه خداوند متعال، در قرآن مجید در اینباره میفرماید:
(كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقًا ۖ قَالَ يَا مَرْيَمُ أَنَّىٰ لَكِ هَٰذَا ۖ قَالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ ۖ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ(1))
«هر وقت زکریّا به محراب [و مکان] عبادت مریم داخل میشد، نزد او رزق شگفت آوری مییافت، گفت: ای مریم! این روزی از کجا برای تو میرسد؟ جواب داد: این از طرف خدوند است، همانا خداوند به هر کس بخواهد روزی بیحساب دهد.»
بنابراین با توجه به این آیه، باید گفت: نزول غذاهای بهشتی، امری مسبوق به سابقه میباشد، و در آیات قرآن نیز به آن تصریح شده است. لذا خدشهای در امکان وقوع آن وجود ندارد. و با توجه به روایت فوق، و روایات متعدد دیگری که در این زمینه وجود دارد، دانسته میشود، که این امر اختصاص به حضرت مریم(علیها السلام)ندارد. و خداوند متعال برای اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)نیز غذاهای بهشتی نازل فرموده است. که در این روایت، به یکی از موارد آن، دربارهٔ نزول نعمات بهشتی، برای حضرت امام کاظم(علیه السلام)، به اعجاز پدر بزرگوارشان، تصریح شده است.
1) . سورهٔ آل عمران، آیهٔ 37.
مرحوم محمّد بن جریر طبری (قدس سره)روایت کرده: که یونس بن ظبیان گفته است: از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)اجازه ورود گرفتم، لذا معتّب - خادم حضرت - از خانهٔ ایشان بیرون آمد، و به من اذن ورود داد. پس داخل خانهٔ حضرت شدم، ولی او بر خلافزمانهای دیگر با من وارد خانه نشد. پس هنگامیکه وارد خانهٔ امام شدم، چشمم به مردی افتاد، که به شکل حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بود. لذا همانگونه که همیشه به حضرت سلام میکردم، به او نیز سلام نمودم. ولی او گفت: ای مرد! تو چه کسی هستی؟ کافر هستی یا مؤمن؟
در این هنگام، دو مرد، روبروی آن شخص بودند، که گویا روی سر آن دو نفر، پرندهای بود.(1)
پس آن مردی که شبیه حضرت بود، به من گفت: داخل شو، لذا داخل اتاق دوّم شدم، و به ناگاه مرد دیگری را دیدم، که آن مرد هم، مثل مرد اوّل، شبیه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بود. و در مقابلش افراد زیادی بودند، که تمام آنها شکل یکسانی داشتند، و مثل هم بودند. پس به من گفت: چه قصدی داری؟ گفتم: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را میخواهم. گفت: همانا برای امر بزرگی وارد شدهای، که یا کفر است، و یا ایمان میباشد.(2)
سپس از اتاق، مردی بیرون آمد، که پیری در او ظاهر شده بود.(3)پس دست مرا گرفت، و مرا در آستانهٔ درب آن اتاق نگه داشت، که در این هنگام حجابی از نور چشم مرا فرا گرفت، که [با دیدن آن نور احساس کردم، که این مرتبه در محضر حضرت امام صادق(علیه السلام)هستم، لذا] عرض کردم:
1) . مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در توضیح عبارت: «کَأَنَّ عَلَی رُءُوسِهِمَا الطَّیْرَ؛ گویا روی سر آن دو نفر، پرندهای بود»، نوشته است: «أی: لا یتحرکان؛ یعنی: دو مرد، روبروی آن شخص بودند، که حرکت نمیکردند». (بحار الأنوار، ج56، ص197).
2) . مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در توضیح عبارت: «علی کفر أو إیمان؛ یا کفر است، و یا ایمان میباشد»، نوشته است: «أی إن أنکرت ما رأیت کفرت و إن قبلت آمنت. یعنی: یا به جهت عرض ادب نسبت به آنچه میبینی، آمدهای، که مؤمن هستی. و یا برای انکار آن آمدهای، که کافر خواهی بود». (بحار الأنوار، ج56، ص197).
3) . در کتاب بحار الانوار، این عبارت، به این نحو آمده: «ثُمَّ خَرَجَ مِنَ الْبَیْتِ رَجُلٌ حِینَ بَدَأ بِهِ الْبِیْت»، ولی در مأخذ این روایت، این عبارت، به این نحو آمده است: «ثُمَّ خَرَجَ مِنَ الْبَیْتِ رَجُلٌ حِینَ بَدَأ بِهِ الشَّیْبُ»، به همین خاطر نویسندهٔ سطور، روایت را طبق آنچه در مأخذ آمده، معنا کرده است.
«السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا بَيْتَ اللَّهِ وَ نُورَهُ وَ حِجَابَهُ. فَقَالَ: وَ عَلَيْكَ السَّلاَمُ يَا يُونُسُ!»
(سلام بر شما ای خانهٔ خدا! و ای نور خدا! و ای حجاب خدا! پس حضرت فرمودند: و بر تو سلام باد، ای یونس!)بعد داخل اتاق شدم، و دیدم در مقابل حضرت، دو پرنده، که سخن میگفتند، هستند. که من فرمایشات حضرت امام صادق(علیه السلام)را متوجه میشدم، ولی سخن آن دو پرنده را نمیفهمیدم. پس وقتی آن دو پرنده بیرون رفتند، حضرت فرمودند:
«یَا یُونُسُ! سَلْ، نَحْنُ مَحَلُّ النُّورِ فِی الظُّلُمَاتِ، وَ نَحْنُ الْبَیْتُ الْمَعْمُورُ الَّذِی مَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِناً، نَحْنُ عِتْرَةُ اللَّهِ وَ کِبْرِیَاؤُهُ.»
(ای یونس! سؤال کن، ما اهل بیت، جایگاه نور، در همهٔ تاریکیها هستیم. و ما همان بیت المعمور هستیم، که هر کسیکه وارد آن شد، ایمن گردید. ما عترت خداوند، و عظمت او هستیم.)
یونس میگوید: به حضرت عرض کردم: جانم فدای شما! چیز عجیبی را مشاهده کردم، مردی را دیدم، که شبیه شما بود. حضرت فرمودند:
«یَا یُونُسُ! إِنَّا لَا نُوصَفُ، ذَلِکَ صَاحِبُ السَّمَاءِ الثَّالِثَةِ، یَسْأَلُ أَنْ أَسْتَأْذِنَ اللَّهَ لَهُ، أَنْ یَصِیرَ مَعَ أَخٍ لَهُ فِی السَّمَاءِ الرَّابِعَةِ.»
(ای یونس! همانا ما را نمیتوان وصف نمود. آن مرد، اهل آسمان سوّم بود، و از من درخواست می کرد، که از خداوند اذن بگیرم، تا همراه با برادری که دارد، به آسمان چهارم برود.)
یونس میگوید: در این هنگام خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم: پس این کسانیکه در خانه بودند، چه میباشند؟ حضرت فرمودند:
«هَؤُلَاءِ أَصْحَابُ الْقَائِمِ(علیه السلام)مِنَ الْمَلَائِکَةِ. قَالَ: قُلْتُ: فَهَذَانِ؟ قَالَ: جَبْرَئِیلُ وَ مِیکَائِیلُ، نَزَلَا إِلَی الْأَرْضِ، فَلَنْ یَصْعَدَا حَتَّی یَکُونَ هَذَا الْأَمْرُ إِنْ شَاءَاللَّهُ، وَ هُمْ خَمْسَةُ آلَافٍ. یَا یُونُسُ! بِنَا أَضَاءَتِ الْأَبْصَارُ، وَ سَمِعَتِ الْآذَانُ، وَ وَعَتِ الْقُلُوبُ الْإِیمَانَ.»(1)
(اینها اصحاب حضرت قائم(علیه السلام)از فرشتگان بودند. یونس میگوید: عرض کردم: آن دو پرنده چه بودند؟ فرمودند: جبرئیل و میکائیل بودند، که به زمین نازل شدهاند، و بالا نمیروند تا انشاء اللّه این کار واقع شود، و آنها پنج هزار فرشته میباشند. ای یونس! روشنایی چشمها به سبب ما اهل بیت است، و به برکت ما گوشها میشنود، و قلوب ایمان را قبول مینماید.)
و در روایت دیگری، مرحوم صفار (قدس سره)در کتاب «بصائر الدرجات» در اینباره از مِسْمع کِردین روایت کرده است: به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم: همانا من بیمارم، و هنگامیکه نزد شخصی غذا میخورم، به سبب آن بیماری اذیت میشوم. امّا وقتی از غذای شما تناول میکنم، به سبب خوردن غذا، از آن بیماری، هیچ ناراحتی برای من پیش نمیآید. حضرت به من فرمودند:
«إِنَّکَ لَتَأْکُلُ طَعَامَ قَوْمٍ تُصَافِحُهُمُ الْمَلَائِکَةُ عَلَی فُرُشِهِمْ. قَالَ: قُلْتُ: وَ یَظْهَرُونَ لَکُمْ؟ قَالَ: هُمْ أَلْطَفُ بِصِبْیَانِنَا مِنَّا.»(2)
(همانا تو غذای خانوادهای را میخوری که ملائکه بر روی فرشهای آنها، با آن خانواده مصافحه میکنند. مسمع میگوید: عرض کردم: آیا ملائکه برای شما آشکار میشوند؟ فرمودند: آنها به بچههای ما، از ما، مهربانتر هستند.)
آری افتخار ملائکه، همنشینی، و مجالست با اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)میباشد. و اینگونه روایات، مطابق با کلام نورانی ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی است. چنانچه خداوند متعال، در این مورد، در قرآن مجید میفرماید:(إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَ لَا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ(1))
(همانا کسانی که گفتند، پروردگار ما خداوند میباشد، سپس ایستادگی کردند، فرشتگان بر آنان نازل میشوند، و میگویند: بیم نداشته باشید، و غمین نباشید، و به بهشتی که به شما وعده داده شده، شاد باشید.)
کما اینکه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، در تفسیر این آیهٔ شریفه، از کتاب «بصائر الدرجات»، از أبو الیَسع نقل کرده است: حُمران بن أعین، خدمت حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)رسید، و محضر مبارک حضرت عرض کرد:
«جُعِلْتُ فِدَاكَ! یَبْلُغُنَا أَنَّ الْمَلَائِكَةَ تَنَزَّلُ عَلَیْكُمْ. فَقَالَ: إِنَّ الْمَلَائِكَةَ وَ اللَّهِ لَتَنَزَّلُ عَلَیْنَا وَ تَطَأُ فُرُشَنَا أَ مَا تَقْرَأُ كِتَابَ اللَّهِ تَعَالَی: (إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی كُنْتُمْ تُوعَدُونَ).»(2)
(فدای شما شوم! به ما رسیده است، که همانا ملائکه بر شما نازل میشوند. حضرت فرمودند: به خدا سوگند همانا ملائکه بر ما نازل میشوند، و پا بر فرشهای ما اهل
1) . سورهٔ فصلت، آیهٔ 30.
2) . بصائر الدرجات، ج1، ص193؛ عنه البحار، ج26، ص352؛ و قطب الدّین راوندی (قدس سره)این روایت را به این نحو نقل کرده است: عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام): فِی قَوْلِهِ تَعَالَی: (إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَهُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا) فَقَالَ: أَمَا وَ اللَّهِ لَرُبَّمَا وَسَّدْنَاهُمُ الْوَسَائِدَ فِی مَنَازِلِنَا، قِیلَ: الْمَلَائِکَهُ تَظْهَرُ لَکُمْ؟ فَقَالَ: هُمْ أَلْطَفُ بِصِبْیَانِنَا مِنَّا بِهِمْ وَ ضَرَبَ بِیَدِهِ إِلَی مَسَاوِرَ فِی الْبَیْتِ، فَقَالَ: وَ اللَّهِ لَطَالَ مَا اتَّکَأَتْ عَلَیْهِ الْمَلَائِکَهُ وَ رُبَّمَا الْتَقَطْنَا مِنْ زَغَبِهَا.» - (الخرائج و الجرائح، ج2، ص851؛ عنه البحار، ج56، ص186).
بیت میگذارند. مگر این آیه کتاب خدا را نخواندهای: «همانا کسانیکه گفتند، پروردگار ما خداوند است، سپس ایستادگی کردند، فرشتگان بر آنان نازل میشوند،و میگویند: بیم نداشته باشید، و غمگین نباشید، و به بهشتی که به شما وعده داده شده، شاد باشید».)
مرحوم صفار (قدس سره)، در روایت دیگری در این مورد، از حسین بن أبی العلاء، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نقل نموده است، که حضرت فرمودند:
«یَا حُسَیْنُ! بُیُوتُنَا مَهْبِطُ الْمَلَائِکَةِ، وَ مَنْزِلُ الْوَحْیِ. وَ ضَرَبَ بِیَدِهِ إِلَی مَسَاوِرَ فِی الْبَیْتِ، فَقَالَ: یَا حُسَیْنُ! مَسَاوِرُ وَ اللَّهِ طَالَ مَا اتَّکَتْ عَلَیْهَا الْمَلَائِکَةُ وَ رُبَّمَا الْتَقَطْنَا مِنْ زَغَبِهَا.»(1)
(ای حسین! خانههای ما محل هبوط ملائکه، و جایگاه وحی میباشد. و با دست خود بر چند پشتی که در اتاق بود، زدند، و فرمودند: ای حسین! به خدا قسم اینها پشتیهایی است، که بسیار اتفاق افتاده، ملائکه بر آنها تکیه کردهاند، و بسیار شده، که نرمهٔ پر و بال آنها، اینجا ریخته شده است.)
و در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب ارزشمند «بصائر الدرجات» و کتاب «الخرائج و الجرائح»، از حسن بن بره اصم، از عبد اللّه ابن بکیر روایت کرده است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)میفرمودند:
«إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَتَنَزَّلُ عَلَیْنَا فِی رِحَالِنَا، وَ تَتَقَلَّبُ عَلَی فُرُشِنَا، وَ تَحْضُرُ مَوَائِدَنَا، وَ تَأْتِینَا مِنْ كُلِّ نَبَاتٍ فِی زَمَانِهِ، رَطْبٍ وَ یَابِسٍ، وَ تُقَلِّبُ عَلَیْنَا أَجْنِحَتَهَا، وَ تُقَلِّبُ أَجْنِحَتَهَا عَلَی صِبْیَانِنَا، وَ تَمْنَعُ الدَّوَابَّ أَنْ تَصِلَ إِلَیْنَا، وَ تَأْتِینَا فِی وَقْتِ كُلِّ صَلَاةٍ
1) . بصائر الدرجات، ج1، ص193؛ عنه البحار، ج26، ص352؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص71؛ کشف الغمة، ج3، ص211؛ و ثقة الإسلام کلینی (قدس سره) این روایت را اینگونه نقل کرده است: «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)قَالَ: قَالَ: یَا حُسَیْنُ! وَ ضَرَبَ بِیَدِهِ إِلَی مَسَاوِرَ فِی الْبَیْتِ، مَسَاوِرُ طَالَ مَا اتَّکَتْ عَلَیْهَا الْمَلَائِکَةُ، وَ رُبَّمَا الْتَقَطْنَا مِنْ زَغَبِهَا.» - (الکافی، ج1، ص393).
لِتُصَلِّیَهَا مَعَنَا، وَ مَا مِنْ یَوْمٍ یَأْتِی عَلَیْنَا، وَ لَا لَیْلٌ إِلَّا وَ أَخْبَارُ أَهْلِ الْأَرْضَ عِنْدَنَا، وَمَا یَحْدُثُ فِیهَا، وَ مَا مِنْ مَلِكٍ یَمُوتُ فِی الْأَرْضِ وَ یَقُومُ غَیْرُهُ إِلَّا وَ تَأْتِینَا بِخَبَرِهِ، وَ كَیْفَ كَانَ سِیرَتُهُ فِی الدُّنْیَا.»(1)
(به درستیکه ملائکه بر جایگاه ما اهل بیت نازل میشوند. و بر روی فرشهای ما مینشینند، و بر سر سفره ما حاضر میشوند. و هر نوع گیاهی را در زمان خودش، چه تر و چه خشک باشد، برای ما اهل بیت میآورند. و بال خود را بر ما، و فرزندان ما میگشایند. و از اینکه جنبندهها به ما برسند، جلوگیری میکنند. و در موقع هر نمازی، نزد ما میآیند. تا آن نماز را با ما بخوانند. هیچ روز و شبی نیست، مگر اینکه آنها برای رساندن اخبار زمین نزد ما می آیند. و هیچ پادشاهی نیست، که در زمین مرده باشد، و شخص دیگری جانشین او شده باشد، مگر اینکه خبرش را برای ما میآورند، و کیفیت رفتارش را در دنیا برای ما بیان میکنند.)
مرحوم محمّد بن جریر طبری امامی (قدس سره)روایت کرده: که مفضل بن عمر گفته است: به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم: فدای شما شوم! ابلیس چه تسلطی دارد؟ حضرت فرمودند: میتواند در قلوب مردم وسوسه ایجاد نماید. عرض کردم: ملک الموت چه تسلطی دارد؟ حضرت فرمودند: روح مردم را قبض میکند. عرض کردم: آیا آن دو، بر هر کسیکه در بین شرق و غرب عالم باشد، تسلط دارند؟ حضرت فرمودند: بله. عرض کردم:
1) . بصائر الدرجات، ج1، ص198؛ الخرائج و الجرائح، ج2، ص852؛ عنهما البحار، ج26، ص356؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص73.
«فَمَا لَکَ أَنْتَ جُعِلْتُ فِدَاکَ مِنَ السُّلْطَانِ؟ قَالَ: أَعْلَمُ مَا فِی الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ، وَ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ، وَ مَا فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ، وَ عَدَدَ مَا فِیهِنَّ، وَ ذَلِکَ لَا لِإِبْلِیسَ وَ لَا لِمَلَکِ الْمَوْتِ.»(1)
(فدای شما شوم! شما چه ولایت و تسلطی بر عالم دارید؟ حضرت فرمودند: از آنچه در شرق و غربِ عالم، و از آنچه در آسمانها و زمین میباشد، و از آنچه در خشکی و دریا است، و تعداد آنچه در همهٔ آنها میباشد، آگاهی دارم. و این تسلط و ولایت، نه برای ابلیس، و نه برای ملک الموت، وجود ندارد.)
مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از حفص بن غیاث نقل نموده است: حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)را دیدیم، از بین نخلستانهای کوفه بیرون میآمدند، که به درخت خرمائی رسیدند، پس کنار آن درخت خرما وضو گرفتند، و بعد مشغول رکوع و سجده شدند. پس شمردم، در سجده خود پانصد مرتبه تسبیح گفتند. سپس به آن درخت خرما تکیه دادند، و مشغول دعاهائی شدند، آنگاه حضرت فرمودند:
«یَا أَبَا حَفْصٍ! إِنَّهَا وَ اللَّهِ النَّخْلَةُ الَّتِی قَالَ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ لِمَرْیَمَ(علیها السلام): (وَ هُزِّی إِلَیْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَیْكِ رُطَباً جَنِیًّا(2)).»(3)
(ای حفص! همانا به خدا سوگند این نخل همان درخت خرمائی میباشد، که خداوند جلّ و عزّ به حضرت مریم(علیها السلام)فرمود: «و شاخهٔ درخت خرما را به طرف خود تکان بده، تا خرمای تازه برای تو بریزد».)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «اختصاص» شیخ مفید (قدس سره)، و کتاب «بصائر الدرجات» مرحوم صفار (قدس سره)، از أبان بن تغلب نقل کرده است: در خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، که مردی از اهالی یمن بر حضرت وارد شد. حضرت به او فرمودند:
«یَا أَخَا أَهْلِ الْیَمَنِ! عِنْدَكُمْ عُلَمَاءُ؟ قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: فَمَا بَلَغَ مِنْ عِلْمِ عَالِمِكُمْ؟ قَالَ: یَسِیرُ فِی لَیْلَةٍ مَسِیرَةَ شَهْرَیْنِ، یَزْجُرُ الطَّیْرَ، وَ یَقْفُو الْأَثَرَ. فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام): عَالِمُ الْمَدِینَةِ أَعْلَمُ مِنْ عَالِمِكُمْ، قَالَ: فَمَا بَلَغَ مِنْ عِلْمِ عَالِمِ الْمَدِینَةِ؟ قَالَ: یَسِیرُ فِی سَاعَةٍ مِنَ النَّهَارِ مَسِیرَةَ الشَّمْسِ سَنَةً حَتَّی یَقْطَعَ اثْنَیْ عَشَرَ أَلْفَ عَالَمٍ مِثْلَ عَالَمِكُمْ هَذَا، مَا یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ وَ لَا إِبْلِیسَ، قَالَ: فَیَعْرِفُونَكُمْ؟ قَالَ: نَعَمْ مَا افْتَرَضَ عَلَیْهِمْ إِلَّا وَلَایَتَنَا وَ الْبَرَاءَةَ مِنْ عَدُوِّنَا.»(1)
(ای برادر اهل یمن! آیا نزد شما علماء هم وجود دارد؟ عرض کرد: بله. حضرت فرمودند: علم عالم شما به چه چیز میرسد؟ عرض کرد: در یک شب مسیر دو ماه را حرکت میکند، و با پرنده فال میگیرد، و رد پا را دنبال مینماید. حضرت امام صادق(علیه السلام)فرمودند: عالم مدینه از عالم شما داناتر میباشد. عرض کرد: علم عالم مدینه به چه چیز میرسد؟ حضرت فرمودند: در یک ساعت از روز، مسیر یک سال خورشید را حرکت مینماید، تا آنجا که دوازده هزار عالم، مانند این عالم شما را میپیماید. در حالیکه مردمان آن شهرها نمیدانند، خداوند آدم، یا ابلیس را خلق کرده است. عرض کرد: آیا آنها شما را میشناسند؟ حضرتفرمودند: بله، چیزی جز ولایت ما اهل بیت، و بیزاری از دشمنان ما، بر آنها واجب نشده است.)
1) . اختصاص، ص319؛ بصائر الدرجات، ج2، ص270؛ عنهما البحار، ج25، ص369؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص84.
توضیح: اگر سؤال شود، که چطور امکان دارد، یک نفر بتواند، چنین مسیری را، در چنین زمان اندکی طیّ نماید؟! لازم است به ماجرای حضرت سلیمان(علیه السلام)، و جناب آصف بن برخیا(علیه السلام) مراجعه نماید. که ایشان در چشم بر همزدنی، تخت و بارگاه بلیقس را، در محضر حضرت سلیمان (علیه السلام)حاضر نمود. از این رو روایاتی از این قبیل مطابق با آیات قرآن مجید میباشد. کما اینکه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از علىّ بن ابراهيم روايت كرده است:
چون فرستاده، و رسول بلقيس، نزد او برگشت، عظمت و شوكت و قوّت سليمان(علیه السلام)را براى او بيان كرد. از این رو بلقیس متوجه شد، كه تاب برابرى و مقاومت در برابر سلیمان(علیه السلام)را ندارد. لذا بلقیس از روى انقياد و اطاعت، به جانب آن حضرت روانه شد.
وقتی حقّ تعالى به سلیمان(علیه السلام)خبر داد، كه بلقیس حرکت کرده، و نزدیک او رسیده، و به زودی نزد او مىآيد. آن حضرت، به جنّيان و شياطينی كه در خدمتش بودند، فرمود: مىخواهم قبل از آنكه بلقيس، داخل شهر ما شود، تخت او را، که در شهر سبأ است، و از ما دور میباشد را، در نزد من حاضر کنيد. چنانچه خداوند متعال در اینباره مىفرمايد:
(قَالَ يا أَيُّهَا اَلْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ(1))
«سليمان گفت: اى گروه اشراف و بزرگان لشكر من! كداميك از شما تخت او را به نزد من مىآورد، پيش از آنكه بيايند انقياد كنندگان و اسلام آورندگان؟»
از این رو در بین افرادی زیادی که ملازم حضرت سلیمان(علیه السلام)بودند، و در محضر ایشان حضور داشتند.
(قَالَ عِفْرِيتٌ مِنَ اَلْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ(2))
«خبيث متمرّد صاحب قوّتى از جنّيان گفت: من آن را براى شما مىآورم، پيش از آنكه از جاى خود برخيزى، بدرستىكه من بر برداشتن آن تخت توانا و امين هستم.»
ولی حضرت سليمان(علیه السلام)به آنها فرمود: مىخواهم زودتر از این مدّت، تخت بلقیس را نزد من حاضر کنید.
(قَالَ اَلَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ(1))
«آن كسى كه نزد او علمى از كتاب بود، گفت: من آن تخت را براى شما مىآورم، قبل از آنكه چشم خود را بر هم بزنى.»
این شخص، که در چشم بر همزدنی، تخت بلقیس را در محضر حضرت سلیمان(علیه السلام)حاضر نمود، آصف بن برخيا(علیه السلام)، وزير حضرت سلیمان(علیه السلام)میباشد. که به سبب آنکه اسم اعظم را مىدانست، قادر بود، آن تخت را از کیلومترها فاصله، در چنین زمان اندکی، حاضر نماید. لذا وقتی حضرت سلیمان(علیه السلام)خواستهٔ خود را مطرح کرد، حضرت آصف بن برخیا(علیه السلام)، خداوند متعال را به اسم اعظمش خواند، و پيش از آنکه حضرت سلیمان(علیه السلام)، چشم خود را بر هم بزند، تخت بلقيس را، از زير تخت حضرت سليمان(علیه السلام)بيرون آورد. چنانچه در قرآن میفرماید:
(فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِیٌّ كَرِيمٌ(2))«پس چون سليمان دید تخت بلقیس نزدش قرار گرفته است، گفت: اين از فضل و احسان پروردگار من است، تا مرا امتحان نمايد، كه آيا او را شكر مىكنم، يا كفران نعمت او را مىنمايم، و هر كسی که خداوند را شكر كند، پس شكر نكرده است مگر از براى نفس خود، و هر كسی که نعمت خداوند را کفران کند، پس بدرستىكه پروردگار من از شكر او بىنياز است. و همانا پروردگار من صاحب كرم و بزرگوارى میباشد.»(3)
آری جناب آصف برخیا(علیه السلام)، نزدش (عِلْمٌ مِنَ اَلْكِتابِ) بود. و به تعبیر روایات، یک حرف از اسم اعظم را میدانست. از این رو بدین خاطر میتوانست، از کیلومترها فاصله، تخت و بارگاه بلقیس را نزد حضرت سلیمان(علیه السلام)حاضر نماید. حال وجود نازنین اهل بیت(علیهم السلام)، که هفتاد و دو حرف، از هفتاد و سه حرف اسم اعظم را میدانند، و به تعبیر قرآن (مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ(1)) میباشند، چه منزلتی در این عالم، در پیشگاه ذات مقدّس ربوبی دارند؟! لذا آدمی حیران میگردد، که آن بزرگواران، از چه قدرتهائی بهرمند میباشند. مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در اینباره، از مرحوم صفار (قدس سره)، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)روایت کرده است:
«إِنَّ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ عَلَی ثَلَاثَةٍ وَ سَبْعِینَ حَرْفاً، كَانَ عِنْدَ آصَفَ مِنْهَا حَرْفٌ وَاحِدٌ، فَتَكَلَّمَ بِهِ فَخُسِفَ بِالْأَرْضِ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ سَرِیرِ بِلْقِیسَ، ثُمَّ تَنَاوَلَ السَّرِیرَ بِیَدِهِ ثُمَّ عَادَتِ الْأَرْضُ كَمَا كَانَ، أَسْرَعَ مِنْ طَرْفَةِ عَیْنٍ. وَ عِنْدَنَا نَحْنُ مِنَ الِاسْمِ اثْنَانِ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً، وَ حَرْفٌ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَی اسْتَأْثَرَ بِهِ فِی عِلْمِ الْغَیْبِ الْمَكْتُوبِ عِنْدَهُ.»(2)(همانا اسم اعظم خداوند بر هفتاد و سه حرف است، که یکی از آن حروف نزد آصف بود، و به وسیلهٔ آن تکلم کرد، پس زمینِ ما بین خود، و تخت بلقیس را شکافت، آنگاه تخت را با دستش گرفت، و سپس زمین، در کمتر از یک چشم برهم زدن، به حالت اوّلیه خود برگشت. و نزد ما اهل بیت، هفتاد و دو حرف، از حروف اسم اعظم وجود دارد، و یک حرف نیز در علم غیب مکتوب، نزد خداوند وجود دارد، که آن را مخصوص ذات مقدّس خویش گردانده است.)
1) . سورهٔ رعد، آیهٔ 43.
2) . بصائر الدرجات، ج1، ص412؛ عنه البحار، ج14، ص114؛ و مرحوم کلینی (قدس سره)با اندکی تفاوت، روایاتی را در این زمینه نقل کرده، و باب مستقلی را به این مطلب اختصاص داده، و در اوّلین روایت از این باب از حضرت امام باقر(علیه السلام)نقل نموده است: «إِنَّ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ عَلَی ثَلَاثَهٍ وَ سَبْعِینَ حَرْفاً- وَ إِنَّمَا کَانَ عِنْدَ آصَفَ مِنْهَا حَرْفٌ وَاحِدٌ فَتَکَلَّمَ بِهِ فَخُسِفَ بِالْأَرْضِ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ سَرِیرِ بِلْقِیسَ حَتَّی تَنَاوَلَ السَّرِیرَ بِیَدِهِ ثُمَّ عَادَتِ الْأَرْضُ کَمَا کَانَتْ أَسْرَعَ مِنْ طَرْفَهِ عَیْنٍ وَ نَحْنُ عِنْدَنَا مِنَ الِاسْمِ الْأَعْظَمِ اثْنَانِ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً وَ حَرْفٌ وَاحِدٌ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَی اسْتَأْثَرَ بِهِ فِی عِلْمِ الْغَیْبِ عِنْدَهُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ.» - (الکافی، ج1، ص230).
وجود نازنین اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)، از همهٔ زبانهای انسانها، بلکه موجودات عالم، آگاهی کامل دارند، و قادر هستند به تمام زبانها صحبت نمایند. و اساساً اگر آن بزرگواران زبان همگان را ندانند، عقلاً نقض غرض لازم میآید. که نسبت به خداوند متعال، بلکه عموم مردم این کرهٔ خاکی، قطعاً محال میباشد.
چرا که خداوند متعال، آن بزرگواران را خلیفه، و جانشین خود در عالم امکان قرار داده، و ایشان را، راه هدایت مردمان این گستره، معرفی نموده است. حال اگر ایشان نتوانند با مخلوقات ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، گفتگو و صحبت کنند، چگونه قادر خواهند بود، مردمان را هدایت نمایند؟!
لذا آن غرضی که خداوند متعال، ایشان را برای آن، خلیفهٔ خود قرار داده، که هدایت مردم باشد، خود به خود نقض خواهد شد. و نقض غرض حتّی در شأن مردم عادی نیز نمیباشد، چه رسد به مدبر این گیتی، و عالم سرشار از حکمت. به هر تقدیر مرحوم صفار (قدس سره)، از عمار ساباطی روایت کرده است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)با زبان نبطی(1)به من فرمودند:«یَا عَمَّارُ! أبو مسلم فظلّله فكساه فكسحه بساطورا.»
در این هنگام من خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم:
«جُعِلْتُ فِدَاكَ! مَا رَأَیْتُ نَبَطِیّاً أَفْصَحَ مِنْكَ، فَقَالَ: یَا عَمَّارُ! وَ بِكُلِّ لِسَانٍ.»(2)
(فدای شما شوم! من هیچ فرد نبطی را ندیدهام که فصیحتر از شما به زبان نبطی صحبت کند. پس فرمودند: ای عمار! به همهٔ زبانها همینگونه صحبت میکنم.)
و همچنین در روایت دیگری، دربارهٔ صحبت کردن حضرت امام صادق(علیه السلام)به زبان فارسی، و آگاهی ایشان از همهٔ زبانها، محدّث نامدار جهان تشیع، مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از
احمد بن فارس، از پدرش نقل کرده است: عدهای از مردم خراسان خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رسیدند، پس قبل از هر سؤالی، حضرت به زبان عربی به آنها فرمودند:
«مَنْ جَمَعَ مَالاً یَحْرُسُهُ عَذَّبَهُ اللَّهُ عَلَی مِقْدَارِهِ.»
(هر کس ثروت جمع نماید، خداوند به همان اندازه او را عذاب میکند.)
در این هنگام آنها به حضرت صادق(علیه السلام)عرض کردند: ما زبان عربی را متوجه نمیشویم. لذا حضرت به زبان فارسی به آنها فرمودند:
«هر که دِرم اندوزد جزایش دوزخ باشد.»
سپس وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، در ادامهٔ فرمایشات خود، که دلالت میکند ایشان از همهٔ زبانها آگاهی دارند، به آنها فرمودند:
«إِنَّ لِلّهِ مَدِینَتَیْنِ، إِحْدَاهُمَا بِالْمَشْرِقِ، وَ الْأُخْرَی بِالْمَغْرِبِ، عَلَی کُلِّ مَدِینَةٍ سُورٌ مِنْ حَدِیدٍ فِیهَا أَلْفُ أَلْفِ بَابٍ مِنْ ذَهَبٍ، کُلُّ بَابٍ بِمِصْرَاعَیْنِ، وَ فِی کُلِّ مَدِینَةٍسَبْعُونَ أَلْفَ لِسَانٍ مُخْتَلِفَاتِ اللُّغَاتِ، وَ أَنَا أَعْرِفُ جَمِیعَ تِلْکَ اللُّغَاتِ، وَ مَا فِیهِمَا وَ مَا بَیْنَهُمَا حُجَّةً غَیْرِی وَ غَیْرُ آبَائِی وَ غَیْرُ أَبْنَائِی بَعْدِی.»(1)
(همانا برای خداوند دو شهر است، که یکی از آن دو شهر، در مغرب، و دیگری در مشرق میباشد. و هر شهری حصاری از آهن، و یک میلیون درب از طلا دارد. و هر درب آن، دارای دو لنگه است. و در هر شهر، هفتاد هزار نفر زندگی میکنند، که آنها دارای زبانهای مختلف هستند، و من به تمام آن زبانها صحبت میکنم، و همه را میدانم. و در آن دو شهر، و بین آن دو شهر، امامی غیر از من و پدرانم و فرزندان بعد از من وجود ندارد.)
1) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص753؛ عنه البحار، ج47، ص119؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص81.
و همچنین در روایت دیگری، که مانند حدیث قبل، دلالت میکند، وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به زبان فارسی نیز صحبت کردهاند، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم صفار (قدس سره)، و مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدس سره)نقل کرده است: گروهی از اهل خراسان خدمت حضرت امام صادق(علیه السلام)رسیدند، پس بدون مقدّمه، و قبل از اینکه آنها سؤال کنند، حضرت به آنها فرمودند:
«مَنْ جَمَعَ مَالاً مِنْ مَهَاوِشَ أَذْهَبَهُ اللَّهُ فِی نَهَابِرَ.»
آنها به حضرت عرض کردند: فدای شما شویم! ما این کلام را متوجه نشدیم - یعنی از زبان عربی آگاهی نداریم - لذا حضرت، به زبان فارسی، به آنها فرمودند:
شیخ أقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره)، از أبان بن تَغلِب روایت نموده است: نزد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، که مردی از اهالی یمن بر حضرت وارد شد، و خدمت ایشان سلام نمود، و آن حضرت نیز جواب سلام او را دادند، [و بدون آنکه از قبل با حضرت ملاقاتی داشته باشد،] امام به او فرمودند: آفرین بر تو ای سعد! آن مرد یمنی به حضرت عرض کرد: مادرم مرا به این اسم نامیده است، و افراد اندکی مرا با این نام میشناسند، و این نام مرا میدانند. حضرت به او فرمودند: راست گفتی ای سعد مولی! آن مرد عرض کرد: فدای شما شوم! این هم لقب من میباشد، [و کسی از آن باخبر نبود]. حضرت امام صادق(علیه السلام)به او فرمودند:
«لاَ خَيْرَ فِي اَللَّقَبِ، إِنَّ اَللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَقُولُ فِي كِتَابِهِ: (وَ لاٰ تَنٰابَزُوا بِالْأَلْقٰابِ بِئْسَ اَلاِسْمُ اَلْفُسُوقُ بَعْدَ اَلْإِيمٰانِ(1)) مَا صِنَاعَتُكَ يَا سَعْدُ؟»
(در لقب خیری نیست، همانا خداوند تبارک و تعالی در کتاب خود میفرماید: «و به یکدیگر لقبهای زشت ندهید، نام زشت پس از ایمان پسندیده نمیباشد.» ای سعد! شغل تو چیست؟)
عرض کرد: فدای شما شوم! همانا ما از خانوادهای هستم، که به ستارگان نظر میکنیم، و منجم هستیم. و نمیگوییم در یمن، کسی از ما در علم نجوم داناتر است. حضرت صادق(علیه السلام)به او فرمودند: آیا از تو دربارهٔ نجوم سؤال نمایم؟ آن مرد یمنی عرض کرد: از هر چه میخواهید دربارهٔ نجوم از من سؤال کنید، که از روی آگاهی به شما پاسخ خواهم داد. لذا حضرت به او فرمودند:
«كَمْ ضَوْءُ اَلشَّمْسِ عَلَى ضَوْءِ اَلْقَمَرِ دَرَجَةً؟»
(روشنایی خورشید نسبت به روشنایی ماه چند درجه است؟)آن مرد یمنی خدمت حضرت عرض کرد: نمیدانم، در این هنگام حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)به او فرمودند:
«صَدَقْتَ، فَكَمْ ضَوْءُ اَلْقَمَرِ عَلَى ضَوْءِ اَلزُّهَرَةِ دَرَجَةً؟»
(راست گفتی، روشنایی ماه نسبت به روشنایی زهره چند درجه میباشد؟)
این بار نیز آن مرد یمنی خدمت حضرت عرض کرد: نمیدانم، پس حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)به او فرمودند:
«صَدَقْتَ، فَكَمْ ضَوْءُ اَلزُّهَرَةِ عَلَى ضَوْءِ اَلْمُشْتَرِي دَرَجَةً؟
(درست گفتی، پس نور زهره نسبت به نور مشتری چند درجه است؟)
1) . سورهٔ الحجرات، آیهٔ 13.
این بار هم آن مرد یمنی خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کرد: نمیدانم، لذا حضرت به او فرمودند:
«صَدَقْتَ، فَكَمْ ضَوْءُ اَلْمُشْتَرِي عَلَى ضَوْءِ عُطَارِدٍ دَرَجَةً؟»
(درست گفتی، پس بگو نور مشتری نسبت به نور عطارد چند درجه میباشد؟)
مجدداً آن مرد یمنی خدمت حضرت عرض کرد: نمیدانم، لذا حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) به او فرمودند:
«صَدَقْتَ، فَمَا اِسْمُ اَلنَّجْمِ اَلَّذِي إِذَا طَلَعَ هَاجَتِ اَلْبَقَرُ؟»
(صحیح گفتی، پس نام آن ستارهای که اگر طلوع کند، گاو به هیجان درمیآید، چیست؟)
باز هم آن مرد یمنی خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کرد: نمیدانم، از این رو حضرت به او فرمودند:
«صَدَقْتَ، فَمَا اِسْمُ اَلنَّجْمِ اَلَّذِي إِذَا طَلَعَ هَاجَتِ اَلْإِبِلُ؟»(درست گفتی، پس نام آن ستارهای که وقتی طلوع میکند شتر به هیجان درمیآید، چیست؟)
در این مرتبه هم آن مرد یمنی خدمت حضرت عرض کرد: نمیدانم، از این رو حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او فرمودند:
«صَدَقْتَ، فَمَا اِسْمُ اَلنَّجْمِ اَلَّذِي إِذَا طَلَعَ هَاجَتِ اَلْكِلاَبُ؟»
(راست گفتی، پس اسم آن ستارهای که هرگاه طلوع میکند، کلاغها به هیجان درمیآیند، چه میباشد؟)
باز هم آن مرد یمنی خدمت حضرت عرض کرد: نمیدانم، از این رو حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)به او فرمودند:
«صَدَقْتَ فِي قَوْلِكَ لاَ أَدْرِي، فَمَا زُحَلُ عِنْدَكُمْ فِي اَلنُّجُومِ؟»
(در این سخنت که گفتی نمیدانم، درست گفتی. پس زحل در علم نجوم، نزد شما چگونه میباشد؟)
آن مرد یمنی خدمت حضرت عرض کرد: ستارهٔ نحسی میباشد، از این رو حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)به او فرمودند:
«مَهْ، لاَ تَقُولَنَّ هَذَا، فَإِنَّهُ نَجْمُ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام)وَ هُوَ نَجْمُ اَلْأَوْصِيَاءِ(علیهم السلام)وَ هُوَ اَلنَّجْمُ اَلثّٰاقِبُ اَلَّذِي قَالَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي كِتَابِهِ.»
(ساکت باش، و اینچنین مگو، چرا که همانا آن، ستارهٔ امیر المؤمنین(علیه السلام)و ستارهٔ اوصیاء(علیهم السلام)میباشد، و آن، همان ستارهٔ ثاقب و شکافندهای است، که خداوند عزّ و جلّ در کتابش از آن یاد نموده است.)
در این هنگام آن مرد یمانی از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)سؤال کرد: ثاقب چیست؟ لذا حضرت به او فرمودند:«إِنَّ مَطْلِعَهُ فِي اَلسَّمَاءِ اَلسَّابِعَةِ وَ إِنَّهُ ثَقَبَ بِضَوْئِهِ حَتَّى أَضَاءَ فِي اَلسَّمَاءِ اَلدُّنْيَا، فَمِنْ ثَمَّ سَمَّاهُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اَلنَّجْمَ اَلثَّاقِبَ. يَا أَخَا اَلْيَمَنِ! عِنْدَكُمْ عُلَمَاءُ؟»
(همانا محل طلوع آن، در آسمان هفتم میباشد، و همانا با نور خود [تاریکیها را] میشکافد، تا آنکه در آسمان دنیا، نور افشانی میکند، و به همین خاطر خداوند آن را ستارهٔ ثاقب نامیده است. ای برادر یمنی! آیا نزد شما علمائی وجود دارند؟)
پس مرد یمنی عرض کرد: بله، فدای شما شوم! همانا در یمن گروهی هستند، که در علم خود، مانند مردم دیگر نمیباشند. حضرت فرمودند: علم عالم آنها تا به چه اندازه میرسد؟ مرد یمنی خدمت حضرت عرض کرد: همانا عالم آنها فال پرنده میزند، و در یک لحظه ردّ پا را از مسافت یک ماه سوارکار تندرو دنبال میکند. حضرت صادق(علیه السلام)فرمودند: پس همانا عالم مدینه
داناتر از عالم یمن میباشد. لذا مرد یمنی عرض کرد: علم عالم مدینه به چه مقدار میرسد؟ حضرت صادق(علیه السلام)فرمودند:
«عِلْمُ عَالِمِ اَلْمَدِينَةِ يَنْتَهِي إِلَى حَيْثُ لاَ يَقْفُو اَلْأَثَرَ وَ يَزْجُرُ اَلطَّيْرَ، وَ يَعْلَمُ مَا فِي اَللَّحْظَةِ اَلْوَاحِدَةِ مَسِيرَةَ اَلشَّمْسِ تَقْطَعُ اِثْنَیْ عَشَرَ بُرْجاً، وَ اِثْنَیْ عَشَرَ بَرّاً، وَ اِثْنَیْ عَشَرَ بَحْراً، وَ اِثْنَیْ عَشَرَ عَالَماً. قَالَ: فَقَالَ لَهُ اَلْيَمَانِیُّ: جُعِلْتُ فِدَاكَ! مَا ظَنَنْتُ أَنَّ أَحَداً يَعْلَمُ هَذَا، أَوْ يَدْرِي مَا كُنْهُهُ. قَالَ: ثُمَّ قَامَ اَلْيَمَانِیُّ، فَخَرَجَ.»(1)
(علم عالم مدینه به آنجا میرسد، که ردیابی و فال گیری نمیکند. ولی در یک لحظه مسافت حرکت آفتاب را در دوازده برج، و دوازده بیابان، و دوازده دریا، و دوازده عالم میداند. راوی میگوید: مرد یمنی عرض کرد: فدای شما شوم! همانا گمان نمیکردم که هیچکس این را بداند، و یا بداند که کُنه آن چیست. روای میگوید: سپس مرد یمنی برخاست، و خارج شد.)
مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)، از صفوان جمال نقل کرده است: من در حیره، در خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، که ربیع، حاجب - یعنی دربان - منصور دوانیقی، نزد حضرت آمد، و عرض کرد: دعوت امیر المؤمنین - یعنی منصور دوانیقی - را اجابت کنید. مدّت زمانی بیشتر نگذشته بود، که امام برگشتند. عرض کردم: ای مولای من! چه زود برگشتید. حضرت فرمودند: خلیفه سؤالی از من نمود، ولی دربارهٔ جزئیات آن سؤال، از ربیع سؤال کن.
صفوان جمال میگوید: بین من، و بین ربیع، یک سابقه دوستی بود، از این رو نزد ربیع رفتم، و جریان را از او سؤال کردم. ربیع گفت: تو را از ماجرای عجیبی باخبر میکنم، و آن این است، که همانا عربها برای جمع آوری یک نوع قارچ، به نام دنبلان کوهی، به طرف بیابان رفته بودند، که در صحرا، به موجود عجیبی، که روی زمین افتاده بوده است، برخود کردهاند. لذا آن را نزد من
1) . خصال صدوق، ج2، ص489؛ عنه البحار، ج55، ص269.
آوردند، و من هم آن را برای خلیفه بردم. پس همینکه خلیفه آن را دید، گفت: آن را فوراً ببر، و جعفر بن محمّد(علیهما السلام)را دعوت نما. پس من هم به دنبال حضرت رفتم، و ایشان را دعوت نمودم. وقتی حضرت نزد خلیفه آمدند، او از حضرت سؤال کرد: ای أبا عبد اللّه! به من خبر دهید، که در آسمان چیست؟ حضرت صادق(علیه السلام)فرمودند:
«فِي اَلْهَوَاءِ مَوْجٌ مَكْفُوفٌ.»
(در هوا موجی مستور [و خوددار] است.)
خلیفه به حضرت عرض کرد: آیا در هوا موجودی که ساکن آن باشد، هست؟ حضرت به او فرمودند: بله. منصور سؤال کرد: ساکنین هوا چه نوع موجوداتی هستند؟ ایشان فرمودند:
«خَلْقٌ أَبْدَانُهُمْ، أَبْدَانُ اَلْحِيتَانِ، وَ رُءُوسُهُمْ، رُءُوسُ اَلطَّيْرِ، وَ لَهُمْ أَعْرِفَةٌ، كَأَعْرِفَةِ اَلدِّيَكَةِ، وَ نَغَانِغُ، كَنَغَانِغِ اَلدِّيَكَةِ، وَ أَجْنِحَةٌ، كَأَجْنِحَةِ اَلطَّيْرِ، مِنْ أَلْوَانٍ أَشَدَّ بَيَاضاً مِنَ اَلْفِضَّةِ اَلْمَجْلُوَّةِ.»(موجوداتی که بدن آنها مثل ماهی، و سر آنها مانند پرندگان میباشد، و تاجی همانند خروس، و آویزی در زیر گلو چونان خروس دارند. و دارای بالهائی مانند پرندگان، از رنگهای مختلف هستند، که از نقرهٔ جلا داده شده، سفیدتر است.)
پس در این هنگام خلیفه - یعنی منصور دوانیقی - گفت: طشت را بیاورید. پس طشتی که آن موجودات در آن بودند را آوردم، در طشت همان موجوداتی بود، که اوصاف آن را حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بیان کرده بودند. پس همینکه چشم حضرت به آن افتاد، فرمودند: این همان موجودی است که در موج مستور [و خوددار] هوا ساکن میباشد. پس منصور به حضرت اجازه بازگشت داد، ولی هنگامیکه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)از نزد منصور بازگشتند. خلیفه گفت: وای به حال تو ای ربیع! این شخصی که - یعنی امام صادق(علیه السلام)- وجودش چونان استخوانی در گلوی من گیر کرده، از داناترین مردم است.(1)
1) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص640؛ عنه البحار، ج47، ص338؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص52.
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «غیبة نعمانی»، از داوود بن کثیر نقل نموده است: در مدینه بر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)وارد شدم، پس حضرت به من فرمودند: ای داوود! چه باعث شده دیر نزد ما بیایی؟ عرض کردم: حاجتی که در کوفه به وجود آمد، حضرت فرمودند: در کوفه چه چیزی را پشت سر گذاشتهای؟
عرض کردم: جانم فدای شما شود! در آنجا عموی شما زید را ترک کردم، در حالیکه بر اسبی سوار بود، و شمشیری بسته بود، و با بلندترین صدایش، ندا سر میداد، که از من سؤال کنید، از من سؤال کنید، قبل از آنکه مرا از دست بدهید، در قلب من علم فراوانی وجود دارد، همانا من از ناسخ و منسوخ، و مثانی، و قرآن عظیم آگاهی دارم، من پرچمی بین خدا و شما هستم. در این هنگام حضرت به من فرمودند: ای داوود! همانا سراغ مذاهبی رفتهای، سپس صدا زدند:
«یَا سَمَاعَةَ بْنَ مِهْرَانَ! ائْتِنِی بِسَلَّةِ الرُّطَبِ، فَتَنَاوَلَ مِنْهَا رُطَبَةً، فَأَكَلَهَا، وَ اسْتَخْرَجَ النَّوَاةَ مِنْ فِیهِ، فَغَرَسَهَا فِی أَرْضٍ. فَفُلِقَتْ وَ أَنْبَتَتْ وَ أَطْلَعَتْ وَ أَعْذَقَتْ، فَضَرَبَبِیَدِهِ إِلَی بُسْرَةٍ مِنْ عَذْقٍ، فَشَقَّهَا، وَ اسْتَخْرَجَ مِنْهَا رِقّاً أَبْیَضَ، فَفَضَّهُ، وَ دَفَعَهُ إِلَیَّ، وَ قَالَ: اقْرَأْهُ.»
(ای سماعه بن مهران! سبد خرما را برای من بیاور، پس خرمائی از آن برداشتند، و آن خرما را خوردند، و هستهٔ آن را بیرون آوردند، و آن هسته را در زمین کاشتند. پس هسته شکافته شد، و ریشه داد، و رشد کرد، و بزرگ گشت، و شاخه و میوه داد. سپس حضرت با دست خود، به خرمائی که بر یکی از شاخهها بود، زدند، و آن خرما را جدا کردند، و ورق سفیدی را از آن درآورد، و آن ورق را باز کردند، و به من دادند، و فرمودند: آن را بخوان.)
سماعة بن مهران میگوید: آن را خواندم، دیدم در آن دو سطر میباشد، در سطر اوّل نوشته شده بود:
«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ.»
و در سطر دوّم آن نوشته شده بود:
«(إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِی کِتابِ اللَّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ(1))، أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ، الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ، الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ، عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ، مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ، جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ، عَلِیُّ بْنُ مُوسَی، مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ، عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ، الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ، الْخَلَفُ الْحُجَّهُ.»
سپس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:«یَا دَاوُدُ! أَ تَدْرِی مَتَی كُتِبَ هَذَا؟ قُلْتُ: اللَّهُ أَعْلَمُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنْتُمْ، قَالَ: قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ اللَّهُ آدَمَ بِأَلْفَیْ عَامٍ.»(2)
(ای داوود! آیا میدانی این نوشته چه زمانی نوشته شده است؟ عرض کردم: خداوند، و رسولش، و شما آگاهتر هستید. فرمودند: هزار سال قبل از آنکه خداوند حضرت آدم را خلق نماید.)
و در روایت دیگری، مرحوم شیخ مفید (قدس سره)، از محمّد بن حسن بن زیاد عطار، از پدر خود نقل کرده است: وقتی [در زمان خلافت هشام بن عبد الملک] زید بن علیّ بن الحسین، خروج کرد، و به کوفه وارد شد، مطالبی در مورد قیام او در دلم خطور کرد، و بیقرار شدم. از این رو به سوی مکّه خارج شدم، و گذارم به مدینه افتاد، و خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)رسیدم، و حال آنکه حضرت بیمار بودند. و بر روی تختی، به پشت خوابیده، و شدیداً نحیف، و لاغر گشته بودند. پس عرض کردم: میل دارم دین خود را بر شما عرضه کنم. لذا امام بر پهلوی خود
غلطیدند، و بعد نگاهی به من انداختند و فرمودند: ای حسن! تو را بینیاز از این کار میدانم. سپس فرمودند: بگو. عرض کردم:
«أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ، وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً(صلی الله علیه و آله و سلم)رَسُولُ اَللَّهِ.»
(گواهی میدهم که معبودی جز اللّه نیست، و محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)رسول خدا است.)
حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند: من نیز همین را میگویم. بعد خدمت حضرت عرض کردم:
«وَ أَنَا مُقِرٌّ بِجَمِیعِ مَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم).»(و من به آنچه محمّد بن عبد اللّه(صلی الله علیه و آله و سلم)از جانب خداوند آورده اقرار میکنم.)
راوی میگوید: در این هنگام حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)سکوت نمودند. پس من خدمت حضرت عرض کردم:
«وَ أَشْهَدُ أَنَّ عَلِیّاً(علیه السلام)إِمَامٌ بَعْدَ رَسُولِ اَللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)فُرِضَ طَاعَتُهُ، مَنْ شَکَّ فِیهِ کَانَ ضَالاًّ، وَ مَنْ جَحَدَهُ کَانَ کَافِراً.»
(و شهادت میدهم که علیّ(علیه السلام)بعد از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)امام است، و اطاعت ایشان واجب میباشد، هر کس دربارۀ ایشان تردید داشته باشد، گمراه است، و هر کس ایشان را انکار نماید، کافر میباشد.)
راوی میگوید: در این هنگام حضرت امام صادق(علیه السلام)باز هم سکوت نمودند. عرض کردم: شهادت میدهم که امام حسن(علیه السلام)و امام حسین(علیه السلام)، به منزلهٔ حضرت علیّ(علیه السلام)هستند، و جانشین ایشان میباشند. و بعد یکیک امامان را نام بردم، تا به خود حضرت صادق(علیه السلام)رسیدم. و عرض کردم: گواهی میدهم که شما جانشین، و به منزلهٔ امام حسن(علیه السلام)و امام حسین(علیه السلام)، و امامان(علیهم السلام)پیش از خودتان هستید. حضرت فرمودند:
«کُفَّ، قَدْ عَرَفْتُ اَلَّذِی تُرِیدُ، مَا تُرِیدُ إِلاَّ أَنْ أَتَوَلاَّکَ عَلَی هَذَا. قَالَ: قُلْتُ: فَإِذَا تَوَلَّیْتَنِی عَلَی هَذَا، فَقَدْ بَلَغْتُ اَلَّذِی أَرَدْتُ، قَالَ: قَدْ تَوَلَّیْتُکَ عَلَیْهِ.»
(بس است، خواستۀ تو را دانستم، قصدی نداری جز اینکه به خاطر همین عقیده، تو را دوست بدارم. عرض کردم: اگر مرا به خاطر این عقیده دوست داشته باشید، همانا به خواستۀ خود رسیدهام. فرمودند: تو را بهخاطر این عقیده دوست دارم.)
پس عرض کردم: فدای شما شوم! تصمیم دارم که در همین شهر بمانم. حضرت فرمودند: چرا؟ عرض کردم: اگر زید و یارانش پیروز شوند، چون آنها را یاری نکردیم، هیچکس نزد آنهاروزگارش بدتر از ما نخواهد بود. و اگر بنی امیّه پیروز شوند، ما نزد آنها همان حال زید را خواهیم داشت. راوی میگوید: در این هنگام امام صادق(علیه السلام)به من فرمودند:
«اِنْصَرِفْ، لَیْسَ عَلَیْکَ بَأْسٌ مِنْ أُولَی وَ لاَ مِنْ أُولَی.»(1)
(به شهر خویش باز گرد، که هیچ آسیبی از طرفین به تو نخواهد رسید.)
در زمان حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، گروهی به وجود آمده بودند، که با دیدن معجزات حضرت، برخی از روی جهل، و بعضی به جهت عوام فریبی، قائل به ربوبیت حضرت شده بودند، و نسبت به ایشان غلو میکردند. که این گروه، با عتاب، و مخالفت شدید حضرت مواجه شدند، و حضرت، آنها را به شدّت از این اعتقاد، باز میداشتند. چنانچه مرحوم سیّد هاشم بحرانی (قدس سره)، از مرحوم کشی (قدس سره)، از صالح بن سهل روایت کرده است: من قائل به ربوبیت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)شده بودم، تا اینکه خدمت ایشان رسیدم، پس همینکه محضر حضرت وارد شدم، [بدون اینکه در این مورد با ایشان صحبتی کرده باشم، گوئي به علم امامت، متوجه انحراف عقیدهٔ من شده بودند، لذا] نگاهی به من نمودند، و فرمودند:
1) . امالی مفید، ص44؛ عنه المدینة المعاجز، ج6، ص30؛ بحارالأنوار، ج47، ص348.
«یا صالِحُ! إنّا وَ اللّهِ عَبیدٌ مَخلوقونَ، لَنا رَبٌّ نَعبُدُهُ، وَ إنْ لَم نَعبُدهُ عَذَّبَنا.»(1)
(ای صالح! به خدا سوگند ما بندههائي خلق شده هستیم، و خدایی داریم که او را میپرستیم، و اگر او را عبادت نکنیم، ما را عذاب خواهد کرد.)
و در روایت دیگری، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از مفضّل بن عمر نقل نموده است: من، و شریکم قاسم، و نجم بن حُطیم، و صالح بن سهل در مدینه، در مورد ربوبیّتاهل بیت(علیهم السلام)، مناظره و بحث میکردیم. مفضّل میگوید: پس یک نفر از ما به بقیه گفت: چرا در این مورد بحث میکنید، ما نزدیک حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)هستیم، و ایشان هم از ما تقیّه نمیکنند، پس برخیزید تا با هم، محضر حضرت برویم، و از ایشان سؤال نمائیم. مفضّل میگوید:
«فَقُمْنَا فَوَ اللَّهِ مَا بَلَغْنَا الْبَابَ إِلَّا وَ قَدْ خَرَجَ عَلَیْنَا بِلَا حِذَاءٍ وَ لَا رِدَاءٍ قَدْ قَامَ کُلُّ شَعْرَهٍ مِنْ رَأْسِهِ مِنْهُ وَ هُوَ یَقُولُ: لَا لَا، یَا مُفَضَّلُ وَ یَا قَاسِمُ وَ یَا نَجْمُ! لَا لَا، (بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ(26)لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ(2)).»(3)
(پس ما برخاستیم، و به خدا قسم هنوز به در خانۀ حضرت نرسیده بودیم، که ایشان بدون کفش و قبا و در حالیکه موهای همهٔ بدن مبارکشان راست شده بود، نزد ما آمدند، و حال آنکه ایشان [قبل از هر صحبتی در اینباره] به ما میفرمودند: نهنه، ای مفضّل و ای قاسم و ای نجم! نهنه، «بلکه بندگانی گرامی هستند، که در گفتار به خداوند پیشی نمیگیرند، و به دستور او عمل میکنند».)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «کامل الزیارات»، از عبد اللَّه بن بکر ارجانی نقل کرده است: در راه مدینه به مکه، همراه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، پس در منزلگاهی که به آن عسفان میگفتند، فرود آمدیم. سپس از کنار کوه وحشتناک سیاهی که در طرف چپ راه بود، عبور کردیم. لذا من خدمت حضرت عرض کردم:ای فرزند رسول خدا! چقدر این کوه وحشتناک است! من تا به حال مثل این کوه، در راه ندیده بودم. پس حضرت به من فرمودند: ای فرزند بکر! آیا میدانی این چه کوهی است؟ عرض کردم: نه، حضرت فرمودند:
«هَذَا جَبَلٌ یُقَالُ لَهُ: الْکَمَدُ، وَ هُوَ عَلَی وَادٍ مِنْ أَوْدِیَةِ جَهَنَّمَ، وَ فِیهِ قَتَلَةُ أَبِیَ الْحُسَیْنِ(علیه السلام).»
(این کوهی است، که به آن کَمد میگویند. این کوه در درهای، از درههای جهنم میباشد، و در آن قاتلان پدرم امام حسین(علیه السلام)قرار دارند.)
حضرت در ادامه فرمودند: آنها در این کوه جای داده شدهاند، و از زیر آنها آبهای جهنم جاری است. که آن آبها عبارتند از: غِسلین،(1)و صَدید،(2)و حَمیم،(3)و آبی که از چاه حوی خارج میشود. و آبی که از فلق بیرون میآید. و آبی که از أثام خارج میگردد. و آبی که از گِل فاسد بیرون میآید. و آبی که از جهنم روان است. و آبی که از لَظی بیرون میآید، و آبی که از حُطمه خارج میگردد. و آبی که از سَقر، و از حَمیم، و هاویه و سَعیر خارج میگردد.
«وَ مَا مَرَرْتُ بِهَذَا الْجَبَلِ فِی سَفَرِی فَوَقَفْتُ بِهِ إِلَّا رَأَیْتُهُمَا یَسْتَغِیثَانِ إِلَیَّ وَ إِنِّی لَأَنْظُرُ إِلَی قَتَلَةِ أَبِی، فَأَقُولُ لَهُمَا: هَؤُلَاءِ إِنَّمَا فَعَلُوا مَا أَسَّسْتُمَا، لَمْ تَرْحَمُونَا إِذْ وُلِّیتُمْ وَ قَتَلْتُمُونَا وَ حَرَمْتُمُونَا، وَ وَثَبْتُمْ عَلَی حَقِّنَا، وَ اسْتَبْدَدْتُمْ بِالْأَمْرِ دُونَنَا، فَلَا رَحِمَ اللَّهُ
مَنْ یَرْحَمُکُمَا، ذُوقَا وَبَالَ مَا قَدَّمْتُمَا، وَ مَا اللَّهُ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ، وَ أَشَدُّهُمَا تَضَرُّعاً وَ اسْتِکَانَةً الثَّانِی، فَرُبَّمَا وَقَفْتُ عَلَیْهِمَا لِیَتَسَلَّی عَنِّی بَعْضُ مَا فِی قَلْبِی، وَ رُبَّمَا طَوَیْتُ الْجَبَلَ الَّذِی هُمَا فِیهِ وَ هُوَ جَبَلُ الْکَمَدِ.»(در هر سفری از این کوه گذر نمیکنم، مگر اینکه کنار آن میایستم، و میبینم که آن دو نفر از من کمک میخواهند، و نیز به قاتلهای پدرم نگاه میکنم، و به آن دو نفر میگویم، اینها کارهائی را کردند، که شما آنها را بنیانگذاری کردید. وقتی امور را به دست گرفتید، به ما رحم نکردید، و ما را به شهادت رساندید، و ما را از حقوق خود محروم کردید، و به حقّ ما حملهور شدید، و امور را طبق نظر خود، بدون نظرخواهی از ما اهل بیت انجام دادید. خداوند به کسیکه به شما دو نفر رحم میکند، رحم نکند! وبال کارهائي را که قبلاً انجام دادهاید را بچشید، و خداوند بر بندگان خود ستم نمیکند. و در بین آن دو نفر، دوّمی بیشتر ناله و زاری میکند. پس گاهی نزد آن دو نفر توقف میکنم، و تماشا مینمایم، تا مقداری از ناراحتیهای قلبی خود را تسلی دهم. و گاهی مقداری از کوهی که آن دو نفر در آن هستند را بالا میبروم؛ و آن کوه، همان کوه کمد است.)
عبد اللَّه بن بکر ارجانی میگوید: به حضرت صادق(علیه السلام)عرض کردم: فدای شما شوم! وقتی از این کوه بالا میروید، چه میشنوید؟ حضرت فرمودند:
«أَسْمَعُ أَصْوَاتَهُمَا یُنَادِیَانِ: عَرِّجْ عَلَیْنَا نُکَلِّمْکَ، فَإِنَّا نَتُوبُ، وَ أَسْمَعُ مِنَ الْجَبَلِ صَارِخاً یَصْرُخُ بِی، أَجِبْهُمَا وَ قُلْ لَهُمَا: اخْسَؤُا فِیها وَ لا تُکَلِّمُونِ.»
(صدای آن دو نفر را میشنوم، که صدا میزنند: نزد ما بالا بیا، تا با تو گفتگو نمائیم، پس همانا ما توبه کردهایم. و فریادی از کوه میشنوم، که به من میگوید: جواب آن دو نفر را بده، و به آن دو نفر بگو: در این کوه ساکت باشید، و حرف نزنید.)
به حضرت عرض کردم: فدای شما شوم! چه کسانی همراه آن دو نفر میباشند؟ فرمودند: هر فرعونی که بر خداوند طغیان کرده، و خداوند کارهای آنها را از زبانشان نقل کرده است، و هر شخصی که به بندگان کفر آموخته باشد. عرض کردم: آنها چه کسانی هستند؟ حضرت امام صادق(علیه السلام)فرمودند: آنها افرادی چونان بُولس هستند، که به یهود آموخت:«أَنَّ (یَدَ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ(1)).»
(همانا «دست خدا بسته است».)
در آنجا افرادی مانند نَسطور میباشند، که به نصاری آموخت:
«أَنَّ (الْمَسِیحَ ابْنُ اللَّهِ(2))، وَ قَالَ لَهُمْ: هُمْ ثَلَاثَةٌ.»
(همانا «مسیح پسر خداوند است»، و به آنها گفت: سه خدا وجود دارد.)
و همچنین آنها افرادی همانند فرعون زمان حضرت موسی(علیه السلام)میباشند، که میگفت:
(أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی(3))
«من پروردگار بزرگ شما هستم.»
کما اینکه در آنجا افرادی مانند نمرود هستند، که میگفت:
«قَهَرْتُ أَهْلَ الْأَرْضِ، وَ قَتَلْتُ مَنْ فِی السَّمَاءِ.»
(من بر اهل زمین غالب شدم، و هر کس در آسمان بود را کشتم.)
و همچنین در آنجا قاتل امیر المؤمنین(علیه السلام)، و قاتل فاطمه(علیها السلام)، و قاتل محسن(علیه السلام)، و قاتل حسن(علیه السلام)، و حسین(علیه السلام)میباشند. امّا در بین آنها، معاویه و عمر امیدی به خلاص شدن خود ندارند. و همراه آنها، هر شخصی که با ما اهل بیت دشمنی کرده، وجود دارد. و همچنین هر کسی که با زبان، و دست، و مال خود، دشمنان ما را یاری نموده است، با آنها میباشد. در این
هنگام به حضرتامام صادق(علیه السلام)عرض کردم: فدای شما شوم! شما تمام اینها را میشنوید، و هراسی ندارید؟ حضرت فرمودند:
«یَا ابْنَ بَکْرٍ! إِنَّ قُلُوبَنَا غَیْرُ قُلُوبِ النَّاسِ، إِنَّا مُصَفَّوْنَ مُصْطَفَوْنَ، نَرَی مَا لَا یَرَی النَّاسُ، وَ نَسْمَعُ مَا لَا یَسْمَعُونَ، وَ إِنَّ الْمَلَائِکَةَ تَنْزِلُ عَلَیْنَا فِی رِحَالِنَا، وَ تَقَلَّبُ عَلَی فُرُشِنَا، وَ تَشْهَدُ وَ تَحْضُرُ مَوْتَانَا، وَ تَأْتِینَا بِأَخْبَارِ مَا یَحْدُثُ قَبْلَ أَنْ یَکُونَ، وَ تُصَلِّی مَعَنَا، وَ تَدْعُو لَنَا، وَ تُلْقِی عَلَیْنَا أَجْنِحَتَهُمْ، وَ تَتَقَلَّبُ عَلَی أَجْنِحَتِهَا صِبْیَانُنَا، وَ تَمْنَعُ الدَّوَابَّ أَنْ تَصِلَ إِلَیْنَا، وَ تَأْتِینَا مِمَّا فِی الْأَرْضِ مِنْ کُلِّ نَبَاتٍ فِی زَمَانِهِ، وَ تَسْقِینَا مِنْ مَاءِ کُلِّ أَرْضٍ نَجِدُ ذَلِکَ فِی آنِیَتِنَا، وَ مَا مِنْ یَوْمٍ وَ لَا سَاعَةٍ وَ لَا وَقْتِ صَلَاةٍ إِلَّا وَ هِیَ تُنَبِّهُنَا لَهَا، وَ مَا مِنْ لَیْلَةٍ تَأْتِی عَلَیْنَا إِلَّا وَ أَخْبَارُ کُلِّ أَرْضٍ عِنْدَنَا، وَ مَا یَحْدُثُ فِیهَا، وَ أَخْبَارُ الْجِنِّ، وَ أَخْبَارُ أَهْلِ الْهَوَاءِ مِنَ الْمَلَائِکَةِ، وَ مَا مَلِکٌ یَمُوتُ فِی الْأَرْضِ، وَ یَقُومُ غَیْرُهُ إِلَّا أُتِینَا بِخَبَرِهِ، وَ کَیْفَ سِیرَتُهُ فِی الَّذِینَ قِبَلَهُ، وَ مَا مِنْ أَرْضٍ مِنْ سِتَّةِ أَرَضِینَ إِلَی السَّابِعَةِ إِلَّا وَ نَحْنُ نُؤْتَی بِخَبَرِهِمْ.»
(ای پسر بکر! همانا دلهای ما اهل بیت، همانند دلهای مردم نیست، ما خالص از هر آلودگى، و برگزيدهٔ بارى تعالى میباشیم. ما چیزهایی را میبینیم که مردم نمیبینند، و چیزهایی را میشنویم، که مردم آنها نمیشنوند. همانا ملائکه بر اسباب و وسائل ما نازل میشوند، و روی فرشهای ما حرکت میکنند، و حاضر میشوند. بر مردگان ما حاضر میگردند، اخبار و رخدادهایی که هنوز اتفاق نیفتاده را برای ما میآورند. با ما نماز خوانده، و برای ما دعا میکنند. بالهای خود را برای ما پَهن مینمایند، و فرزندان ما بر روی بالهای آنها حرکت میکنند. مانع اذیت و آزار ما، بهوسیلهٔ جنبندگان میشوند. از تمام گياهانى كه در زمين مىرويند، در فصلشان براى ما مىآورند. از آبهای مختلف روی زمین ما را سیراب میکنند، و ما آن آبها را در ظروف خود مییابیم. هیچ روز، و ساعت، و وقت نمازی نیست،
مگر اینکه آنها ما را از آن آگاه میکنند. و هیچ شبی بر ما فرا نمیرسد، مگر اینکه اخبار همهٔ زمین نزد ما میباشد، و خبر آنچه در حال روی دادن در روی زمین است، نزد ما است. و نیز اخبار جنها و اهل آسمان از ملائکه، و هر پادشاهی که در زمین میمیرد، و شخص دیگری جانشین او میشود را خبرش را برای ما میآورند، و چگونگی رفتار او با گذشتگانش را برای ما بیان میکنند. و هيچ زمينى از شش طبقهٔ زمين، تا طبقهٔ هفتم نيست، مگر آنكه خبر آنها را به ما مىدهند.)
در این هنگام به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم: فدای شما شوم! انتهای این کوه کجا است؟ فرمودند: تا طبقهٔ ششم زمين ادامه دارد، و در آنجا دوزخى است، كه بیابانى از وادىهاى جهنم مىباشد. و تعداد نگهبانان آنجا بیشتر از ستارههای آسمان، و قطرههای باران، و آنچه در دریاها، و آنچه در آسمانها میباشد، است. و هر كدام از اين فرشتگان، موكّل بر امرى بوده، كه مراقب آن هستند، و از آن تخلّف نمىكنند. به حضرت عرض کردم: فدایتان شوم! آیا به همهٔ شماها خبرها را میرسانند؟ حضرت امام صادق(علیه السلام)فرمودند:
«لَا، إِنَّمَا یُلْقَی ذَاکَ إِلَی صَاحِبِ الْأَمْرِ، وَ إِنَّا لَنَحْمِلُ مَا لَا یَقْدِرُ الْعِبَادُ عَلَی الْحُکُومَةِ فِیهِ، فَنَحْکُمُ فِیهِ، فَمَنْ لَمْ یَقْبَلْ حُکُومَتَنَا، جَبَرَتْهُ الْمَلَائِکَةُ عَلَی قَوْلِنَا، وَ أَمَرَتِ الَّذِینَ یَحْفَظُونَ نَاحِیَتَهُ أَنْ یُقْسِرُوهُ، فَإِنْ کَانَ مِنَ الْجِنِّ مِنْ أَهْلِ الْخِلَافِ وَ الْکُفْرِ أَوْثَقَتْهُ وَ عَذَّبَتْهُ حَتَّی تَصِیرَ إِلَی مَا حَکَمْنَا بِهِ.»
(نه، فقط به كسى كه صاحب امر ولايت و امامت است، میرسانند. ما حامل چيزى هستيم كه بندگان قدرت حكومت در آن را ندارند. پس ما در آن حكومت مىنمائيم، و كسى كه حكومت ما را نپذيرد، ملائکه او را بر قبول کلام ما مجبور مىكنند. و امر مىكنند به كسانى كه حافظ آن ناحيه هستند، كه بندگان را بر کلام و حكومت مامجبور نمایند. و اگر جنّى از اهل خلاف و كفر باشد، او را به بند میكشند، و آن قدر عذابش مىكنند، تا حکم ما را بپذیرد.)
به حضرت عرض کردم: فدای شما شوم! آیا امام معصوم(علیه السلام)هر چیزی که بین مشرق و مغرب است را میبیند؟ حضرت فرمودند:
«یَا ابْنَ بَکْرٍ! فَکَیْفَ یَکُونُ حُجَّةً عَلَی مَا بَیْنَ قُطْرَیْهَا وَ هُوَ لَا یَرَاهُمْ وَ لَا یَحْکُمُ فِیهِمْ؟ وَ کَیْفَ تَکُونُ حُجَّةً عَلَی قَوْمٍ غُیَّبٍ لَا یَقْدِرُ عَلَیْهِمْ وَ لَا یَقْدِرُونَ عَلَیْهِ؟ وَ کَیْفَ یَکُونُ مُؤَدِّیاً عَنِ اللَّهِ وَ شَاهِداً عَلَی الْخَلْقِ وَ هُوَ لَا یَرَاهُمْ؟ وَ کَیْفَ یَکُونُ حَجَّةً عَلَیْهِمْ وَ هُوَ مَحْجُوبٌ عَنْهُمْ؟ وَ قَدْ حِیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَهُ أَنْ یَقُومَ بِأَمْرِ رَبِّهِ فِیهِمْ، وَ اللَّهُ یَقُولُ: (وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلَّا کَافَّةً لِلنَّاسِ(1)) یَعْنِی بِهِ مَنْ عَلَی الْأَرْضِ وَ الْحُجَّةُ مِنْ بَعْدِ النَّبِیِّ یَقُومُ مَقَامَهُ، وَ هُوَ الدَّلِیلُ عَلَی مَا تَشَاجَرَتْ فِیهِ الْأُمَّةُ، وَ الْآخِذُ بِحُقُوقِ النَّاسِ وَ الْقِیَامُ بِأَمْرِ اللَّهِ، وَ الْمُنْصِفُ لِبَعْضِهِمْ مِنْ بَعْضٍ، فَإِذَا لَمْ یَکُنْ مَعَهُمْ مَنْ یَنْفُذُ قَوْلُهُ؟ وَ هُوَ یَقُولُ: (سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ(2))، فَأَیُّ آیَةٍ فِی الْآفَاقِ غَیْرُنَا أَرَاهَا اللَّهُ أَهْلَ الْآفَاقِ؟ وَ قَالَ: (ما نُرِیهِمْ مِنْ آیَةٍ إِلَّا هِیَ أَکْبَرُ مِنْ أُخْتِها(3))، فَأَیُّ آیَةٍ أَکْبَرُ مِنَّا؟ وَ اللَّهِ إِنَّ بَنِی هَاشِمٍ وَ قُرَیْشاً لَتَعْرِفُ مَا أَعْطَانَا اللَّهُ، وَ لَکِنَّ الْحَسَدَ أَهْلَکَهُمْ، کَمَا أَهْلَکَ إِبْلِیسَ، وَ إِنَّهُمْ لَیَأْتُونَّا إِذَا اضْطُرُّوا وَ خَافُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ فَیَسْأَلُونَّا فَنُوَضِّحُ لَهُمْ فَیَقُولُونَ نَشْهَدُ أَنَّکُمْ أَهْلُ الْعِلْمِ ثُمَّ یَخْرُجُونَ فَیَقُولُونَ مَا رَأَیْنَا أَضَلَّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَؤُلَاءِ وَ یَقْبَلُ مَقَالاتِهِمْ.»
(ای فرزند بَکر! پس چگونه میتواند امام حجّت خداوند باشد، بر آنچه بين دو قطر عالم - یعنی شرق و غرب - است، در حاليكه آنها را نمىبيند، و در بين آنها فرمانروائى ندارد؟ و چگونه حجّت است، بر مردمى كه از او غايب میباشند، و توانائى ديدن آنها را ندارد، و آنها نیز نمیتوانند او را ببینند؟ و چگونه امام، فرامین
را از طرف خداوند اداء نماید، و شاهد بر خلق باشد، در حالىكه آنها را نمىبيند؟ و چگونه امام، حجّت بر مردم باشد، در حالیکه از نظر آنها پنهان است؟ و حال آنكه امام، به امر خداوند بين مردم نصب شده، تا واسطهٔ بين خداوند و بندگانش باشد، و خداوند مى فرمايد: «و ما تو را نفرستادیم، مگر برای تمام مردم»، یعنی منظور از «كَافَّةً لِلنّاسِ»، همهٔ افرادى میباشند، كه روى زمين هستند. و حجّت بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)جانشین و قائم مقام او خواهد بود، و او راهنمای مردمان در هنگام به وجود آمدن اختلاف در امّت میباشد. و حقوق مردم را ادا مینماید، و امر خداوند را به پا میکند، و داد برخى را، از بعضى ديگر میستاند. پس اگر امام با آنها نباشد، چه کسی امر خداوند را بین آنها اجرا میکند؟ در حالیکه خداوند میفرماید: «به زودی نشانههای خود را که در آفاق و دلهایشان میباشد، به آنها نشان خواهیم داد»، و کدام آیه و نشانهای در آفاق، به غیر ما هست، که خدا به اهل زمین نشان دهد؟ و فرموده: «و ما به آنها هیچ آیهای نشان ندادیم، مگر اینکه آن نشانه، از نشانهای که شبیه اوست، بزرگتر بود»، پس چه آیه و نشانهای بزرگتر از ما اهل بیت سراغ دارید؟ به خدا قسم همانا بنی هاشم و قریش به چیزهایی که خداوند به ما اهل بیت عطا کرده است، آگاهی دارند. ولی حسد، همانگونه که شیطان را هلاک کرد، موجب هلاک شدن آنها نیز گردید. و همانا آنها هنگامیکه مضطر شوند، و بر جان خود بترسند، نزد ما اهل بیت میآیند، و از ما سؤال میکنند. و ما نیز برای آنها توضیح میدهیم، و مشکل آنها را برطرف میکنیم، و در آنهنگام خودشان میگویند: ما شهادت میدهیم شما اهل علممیباشید، سپس وقتی [از نزد ما] میروند، نزد دیگران میگویند: ما گمراهتر از کسانی که از ایشان پیروی میکنند، و سخن آنها را قبول مینمایند، ندیدیم.)
پس در این هنگام به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم: فدای شما شوم! به من از حضرت امام حسین(علیه السلام)خبر دهید، اگر قبر ایشان را نبش کنند، آیا چیزی در قبر ایشان پیدا میکنند؟ حضرت فرمودند:
«یَا ابْنَ بَکْرٍ! مَا أَعْظَمَ مَسَائِلَکَ؟ الْحُسَیْنُ(علیه السلام)مَعَ أَبِیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَخِیهِ الْحَسَنِ(علیهم السلام)فِی مَنْزِلِ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)یَحْیَوْنَ کَمَا یَحْیَا، وَ یُرْزَقُونَ کَمَا یُرْزَقُ، فَلَوْ نُبِشَ فِی أَیَّامِهِ، لَوُجِدَ، فَأَمَّا الْیَوْمَ، فَهُوَ حَیٌّ عِنْدَ رَبِّهِ، یَنْظُرُ إِلَی مُعَسْکَرِهِ، وَ یَنْظُرُ إِلَی الْعَرْشِ، مَتَی یُؤْمَرُ أَنْ یَحْمِلَهُ، وَ إِنَّهُ لَعَلَی یَمِینِ الْعَرْشِ مُتَعَلِّقٌ یَقُولُ: یَا رَبِّ! أَنْجِزْ لِی مَا وَعَدْتَنِی، وَ إِنَّهُ لَیَنْظُرُ إِلَی زُوَّارِهِ، وَ هُوَ أَعْرَفُ بِهِمْ، وَ بِأَسْمَائِهِمْ، وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ، وَ بِدَرَجَاتِهِمْ، وَ بِمَنْزِلَتِهِمْ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ أَحَدِکُمْ بِوَلَدِهِ، وَ مَا فِی رَحْلِهِ، وَ إِنَّهُ لَیَرَی مَنْ یَبْکِیهِ، فَیَسْتَغْفِرُ لَهُ رَحْمَةً لَهُ، وَ یَسْأَلُ آبَاءَهُ الِاسْتِغْفَارَ لَهُ، وَ یَقُولُ: لَوْ تَعْلَمُ أَیُّهَا الْبَاکِی! مَا أُعِدَّ لَکَ، لَفَرِحْتَ أَکْثَرَ مِمَّا جَزِعْتَ، وَ یَسْتَغْفِرُ لَهُ رَحْمَةً لَهُ کُلُّ مَنْ سَمِعَ بُکَاءَهُ مِنَ الْمَلَائِکَةِ فِی السَّمَاءِ، وَ فِی الْحَائِرِ، وَ یَنْقَلِبُ، وَ مَا عَلَیْهِ مِنْ ذَنْبٍ.»(1)
(ای پسر بکر! چه سؤال بزرگی نمودی؟ امام حسین(علیه السلام)، با پدر و مادر و برادرش حسن(علیهم السلام)، در خانهٔ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)هستند، و مثل آن بزرگواران زنده میباشند، و همانند رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)به ایشان نیز روزی داده میشوند. و اگر در ایّام ایشان، قبر مطهرشان نبش میشد، البته آن حضرت را در آن مىيافتند، ولی امروز، پسایشان نزد پروردگار خود زنده میباشند، و به محل لشکر خود نگاه میکنند، و به عرش مینگرند، که در چه وقت امر میشود، كه آن را حمل كند. و همانا آن حضرت در سمت راست عرش ايستادهاند، و مىفرمایند: ای پروردگارا! به وعدهای که به من دادی، عمل کن. و همانا ایشان به زوّار خود نگاه میکنند، در حالیکه آن حضرت،
1) . کامل الزیارات، ص326؛ عنه البحار، ج25، ص372؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص142؛ الاختصاص، ص344.
به آنها، و به نام آنها، و نام پدرانشان، و درجات آنان، و مراتب آنها نزد خداوند، از شما، نسبت به فرزندتان و آنچه در منزل داريد، آگاهتر میباشند. آن حضرت، کسی را که برای ایشان گریه میکند را میبینند، و برای او، از رحمت و مهربانی، استغفار مینمایند. و از پدران خود نیز میخواهند برای او استغفار کنند. در حالیکه میفرماید: ای کسی که گریه میکنی! اگر بدانی خداوند برای تو چه چیزی فراهم کرده، هر آینه خوشحالی تو از گریهات بیشتر خواهد شد. و هر کدام از ملائکه آسمان و ملائکه حرم حسین(علیه السلام)که صدای گریه او را بشنوند، از روی رحمت و مهربانی، برای او استغفار میکند. و در حالی از زیارت بازمیگردد، که گناهی برای او نمانده است.)
دربارهٔ وجود نازنین حضرت مهدی(علیه السلام)، روایات بسیاری از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به دست ما رسیده است. که از باب نمونه، چند روایت، در این نوشتار نقل میگردد. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «غیبت نعمانی» روایت نموده است: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) میفرمایند:
«إِنَّ الْقَائِمَ(علیه السلام)إِذَا قَامَ، یَقُولُ النَّاسُ: أَنَّی ذَلِکَ، وَ قَدْ بَلِیَتْ عِظَامُهُ.»(1)(همانا زمانیکه قائم(علیه السلام)قیام مینماید، مردم میگویند: چگونه ایشان ظهور نمایند، و حال آنکه استخوانهای ایشان پوسیده شده است.)
این روایت شریف دلالت میکند، آن چنان غیب حضرت ولی عصر(علیه السلام)طولانی میگردد، که حتّی عدهای گمان میکنند، آن حضرت از دنیا رفتهاند. کما اینکه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از
1) . بحارالأنوار، ج51، ص148.
شیخ الطایفه، مرحوم شیخ طوسی (قدس سره)، از مفضل بن عمر روایت کرده است: شنیدم حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)میفرمودند:
«إِنَّ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ غَیْبَتَیْنِ: إِحْدَاهُمَا تَطُولُ حَتَّی یَقُولَ بَعْضُهُمْ: مَاتَ، وَ یَقُولَ بَعْضُهُمْ: قُتِلَ، وَ یَقُولَ بَعْضُهُمْ: ذَهَبَ حَتَّی لَا یَبْقَی عَلَی أَمْرِهِ مِنْ أَصْحَابِهِ إِلَّا نَفَرٌ یَسِیرٌ، لَا یَطَّلِعُ عَلَی مَوْضِعِهِ أَحَدٌ مِنْ وُلْدِهِ وَ لَا غَیْرِهِ إِلَّا الْمَوْلَی الَّذِی یَلِی أَمْرَهُ.»(1)
(همانا برای صاحب این امر، دو غیبت وجود دارد؛ یکی از آنها آن چنان طولانی میشود تا اینکه بعضی میگویند: ایشان مرده، و برخی میگویند: کشته شده است. عدهای میگویند: ایشان رفته است، به نحویکه به غیر از اندکی از یارانشان، کسی بر اعتقاد به وجود و ظهور ایشان باقی نمیماند. هیچ کس، نه فرزندان ایشان، و نه دیگران، به غیر خداوندی که ظهور ایشان به دست او میباشد، از مکان ایشان آگاه نیست.)
و همچنین در اینباره، در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب ارزشمند «غیبت نعمانی»، از مفضل بن عمر روایت کرده است: به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کردم:«مَا عَلَامَةُ الْقَائِمِ(علیه السلام)؟ قَالَ: إِذَا اسْتَدَارَ الْفَلَکُ، فَقِیلَ: مَاتَ، أَوْ هَلَکَ، فِی أَیِّ وَادٍ سَلَکَ؟ قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ! ثُمَّ یَکُونُ مَا ذَا؟ قَالَ: لَا یَظْهَرُ إِلَّا بِالسَّیْفِ.»(2)
(علامت ظهور قائم(علیه السلام)چیست؟ حضرت فرمودند: زمانیکه جهان دچار تغییرات شود، و بگویند: ایشان مردهاند، یا هلاک شدهاند، [و اگر زنده هستند] در کدامین بیابان زندگی میکند؟ عرض کردم: فدای شما شوم! سپس چه خواهد شد؟ حضرت فرمودند: ایشان قیام نمیکنند، مگر با شمشیر.)
با توجه به اینکه در صدر اسلام، و دوران امامت حضرت امام صادق(علیه السلام)به غیر از شمشیر، و اسلحههای ابتدائی آن روزگار، وسیلهٔ دیگری برای جنگ وجود نداشته است، این تأکید حضرت که از استثناء استفاده میشود. و حضرت میفرمایند: «لَا یَظْهَرُ إِلَّا بِالسَّیْفِ؛ قیام نمیکنند، مگر با شمشیر»، نشان دهندهٔ آن است، که قیام حضرت ولی عصر(علیه السلام)، با اسلحههای مدرن این روزگار، که هر روز به شدّت تخریب آن افزوده میشود، نخواهد بود.
چرا که سلاحهائی که در زمان ما وجود دارد، استفاده از آنها مستلزمِ کشتار دسته جمعی مردمان میباشد. و کاربرد آنها موجب میشود، که حتّی کودکان، و افراد بسیاری که از مخالفین حضرت به شمار نمیآیند نیز کشته شوند. و کشتار افراد بیگناه، گر چه به جهت هدفی پسندیده، آن هم تشکیل دولت جهانی حضرت باشد، منافات با عدالت ایشان دارد. از این رو علماء جهان تشیع معتقدند، وجود نازنین حضرت حجّت بن حسن(علیهما السلام)در قیام خود، از سلاحهای متداول این روزگار استفاده نخواهند نمود. و حتّی بسیاری از اعاظم امامیه در این زمینه، دست به قلم شده، و کتابهائی را نیز نگاشتهاند.
به هر ترتیب وجود اقدس و نازنین امام زمان، حضرت ولی عصر(علیه السلام)آن چنان عظمتی دارند، که مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب ارزشمند «غیبت نعمانی»نقل کرده است: وقتی از امام به حقّ ناطق، حضرت جعفر بن محمّد الصادق(علیه السلام)سؤال شد:
«هَلْ وُلِدَ الْقَائِمُ(علیه السلام)؟»
(آیا حضرت قائم(علیه السلام)متولد شدهاند؟)
حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، که گوئی چونان شیعیان و ارادتمندان هجران کشیدهٔ آن امام بزرگوار، منتظر ظهورِ موفور السُرور آن ذخیرهٔ الهی، و سَرور کائنات، و خاتم اوصیاء(علیه السلام)بودند، با قلبی آکنده از حزن فرمودند:
«لَا، وَ لَوْ أَدْرَکْتُهُ لَخَدَمْتُهُ أَیَّامَ حَیَاتِی.»(1)
(نه، اگر ایشان را درک میکردم، طول عمرم به ایشان خدمت مینمودم.)
1) . بحارالأنوار، ج51، ص148.
و در روایت دیگری، مرحوم شیخ مفید (قدس سره)، از أبو بصیر نقل نموده است: در محضر حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بودم، در حالیکه نزد آن حضرت، مردی از اهالی خراسان نشسته بود. و حضرت با زبانی، با آن مرد خراسانی صحبت میکردند، که من آن زبان را متوجه نمیشدم. سپس صحبت آن حضرت، به مطلبی منتهی شد، که فرمایش حضرت را متوجه شدم. و شنیدم وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:
«ارْکُضْ بِرِجْلِکَ الْأَرْضَ، فَإِذَا بَحْرُ تِلْکَ الْأَرْضِ عَلَی حَافَتَیْهَا فُرْسَانٌ قَدْ وَضَعُوا رِقَابَهُمْ عَلَی قَرَابِیسِ سُرُوجِهِمْ، فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام): هَؤُلَاءِ أَصْحَابُ الْقَائِمِ (علیه السلام).»(1)
(با پای خود به زمین بزن، پس [وقتی به زمین زد، شکافته شد،] ناگهان دیدم در دو طرف آن زمین، اسب سوارانی وجود دارند، که همانا گردنهای خود را بر کوههٔ زیناسبهایشان قرار دادهاند. در این هنگام حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند: اینها اصحاب حضرت قائم(علیه السلام)هستند.)
و همچنین در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از کتاب «منتخب البصائر»، و «المحتضر»، از محمّد بن مسلم نقل نموده است: از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)سؤال کردم، که اندازهٔ میراث علم چقدر است؟ آیا اموری کلی است، یا شرح هر آن چیزی میباشد، که ما دربارهٔ آن سخن میگوییم؟ حضرت فرمودند:
همانا خداوند عزّ و جلّ دو شهر دارد، که یکی در مشرق، و دیگری در مغرب میباشد. در آن دو شهر، مردمی هستند، که ابلیس را نمیشناسند، و از خلق شدن او آگاه نیستند. در هر زمان ما آنها را ملاقات میکنیم، به هر چیزی که نیاز دارند، از ما سؤال مینمایند. و از ما دربارهٔ دعا نمودن، سؤال میکنند، و ما به آنها میآموزیم. و از ما سؤال میکنند، قائم ما(علیه السلام)چه زمانی ظهور مینمایند. در بین آنها عبادت کنندگانی وجود دارند، و در خداپرستی تلاش میکنند. آن شهر دربهايي دارد، که بين هر يک از لنگههاي آن صد فرسنگ فاصله میباشد. تمجید و دعاء و
1) . اختصاص مفید، ص325؛ عنه البحار، ج47، ص89؛ و المدینة المعاجز، ج6، ص15.
کوشش سختی در عبادت دارند. اگر شما آنها را ببینید، اعمال خود را ناچیز میشمرید. وقتی یکی از آنها نماز میخواند، یک ماه سرش را از سجدهٔ نمازش بر نمیدارد. خوراکشان تسبیح، و جامهٔ آنها برگ میباشد، و صورتهای آنها از نور، تابان است.
«إِذَا رَأَوْا مِنَّا وَاحِداً لَحَسُوهُ، وَ اجْتَمَعُوا إِلَیْهِ، وَ أَخَذُوا مِنْ أَثَرِهِ مِنَ الْأَرْضِ، یَتَبَرَّكُونَ بِهِ. لَهُمْ دَوِیٌّ إِذَا صَلَّوْا كَأَشَدَّ مِنْ دَوِیِّ الرِّیحِ الْعَاصِفِ. مِنْهُمْ جَمَاعَةٌ لَمْ یَضَعُوا السِّلَاحَ مُنْذُ كَانُوا یَنْتَظِرُونَ قَائِمَنَا(علیه السلام)یَدْعُونَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یُرِیَهُمْ إِیَّاهُ.»
(هنگامیکه یکی از ما اهل بیت را ببینند، حریصانه از او سؤال میکنند، و اطرافش را میگیرند، و از خاک زیر پایش برمیدارند، و به آن تبرک میجویند. وقتی نماز میخوانند بانگی بلند دارند، شدیدتر از بانگ و صدای گردباد. عدهای از آنها، از زمانیکه انتظار ظهور قائم ما(علیه السلام)را دارند، اسلحه خود را به زمیننگذاشتهاند، و از خداوند عزّ و جلّ میخواهند، حضرت قائم(علیه السلام)را به آنها نشان دهد.)
عمر هر کدام هزار سال است، و اگر شما آنها را ببینید، در صورت آنها خشوع و خداجوئی و طلب تقرب به خداوند عزّ و جلّ را خواهید دید. وقتي نزد آنان نميرويم، ميپندارند ما از آنها خشنود نيستيم، و زماني را که ما به ديدارشان ميرويم، در نظر ميگيرند، و در همان زمان به انتظار ما مينشينند، و هرگز از کار خسته نميشوند. قرآن را همانگونه که به آنها آموختهایم قرائت میکنند، و همانا در تعلیم ما مطالبی میباشد، که اگر برای مردم خوانده شود، به آن کافر میشوند، و قطعاً آن را انکار خواهند کرد.
وقتی با متشابهات قرآن روبرو شوند، از ما اهل بیت سؤال میکنند، و زمانیکه آنها را از توضیح آن متشابهات با خبر میکنیم، از آنچه از ما میشنوند، شرح صدر پیدا میکنند، و خوشحال میشوند. و از خداوند متعال برای ما عمر طولانی میخواهند، و از خداوند عزّ و جلّ درخواست میکنند، ما را از دست ندهند. و همانا میدانند آنچه ما به آنها میآموزیم، منّت، و نعمت بزرگی از جانب خداوند متعال میباشد، که به آنها عطا شده است.
«وَ لَهُمْ خَرْجَةٌ مَعَ الْإِمَامِ إِذَا قَامَ یَسْبِقُونَ فِیهَا أَصْحَابَ السِّلَاحِ وَ یَدْعُونَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یَجْعَلَهُمْ مِمَّنْ یَنْتَصِرُ بِهِمْ لِدِینِهِ.»
(و هنگامیکه حضرت قائم(علیه السلام)قیام مینمایند، آنها با حضرت خروج میکنند. و از ديگر سپاهيان امام پيشي ميگيرند، و از خداوند عزّ و جلّ میخواهند، آنها را از کسانیکه برای دین خدا، حضرت را یاری مینمایند، قرار دهد.)
در بین آنها پیران و جوانانی هستند، و اگر يک جوان، پيري را ببيند، به احترام او همانند غلام مينشيند، و بدون اجازهٔ او از جا برنميخيزد. از راهي که خودشان بهتر ميدانند، بر انديشههاي امام(علیه السلام)آگاه ميشوند. و زمانیکه امام(علیه السلام)به آنها فرمانی میدهد، بر آن ایستادگی میکنند، تا آنکه امام(علیه السلام)آنها را به کار دیگری امر نماید.اگر به جنگ مردم شرق و غرب عالم بروند، همه را در یک ساعت نابود ميکنند. آهن و شمشیر در آنها اثر نمیکند. شمشیرهایی از آهن دارند، غیر این آهنهای معمولی، و اگر یکی از آنها با شمشیرش به کوهی بزند، آن را دو نیم میکند. امام(علیه السلام)با کمک آنها با هند و دیلم، و گروه روم و بربر و فارس نبرد میکند.
«وَ بَیْنَ جَابَرْسَا إِلَی جَابَلْقَا وَ هُمَا مَدِینَتَانِ وَاحِدَةٌ بِالْمَشْرِقِ وَ وَاحِدَةٌ بِالْمَغْرِبِ لَا یَأْتُونَ عَلَی أَهْلِ دِینٍ إِلَّا دَعَوْهُمْ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِلَی الْإِسْلَامِ وَ الْإِقْرَارِ بِمُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم)وَ التَّوْحِیدِ وَ وَلَایَتِنَا أَهْلَ الْبَیْتِ، فَمَنْ أَجَابَ مِنْهُمْ، وَ دَخَلَ فِی الْإِسْلَامِ، تَرَكُوهُ، وَ أَمَّرُوا عَلَیْهِ أَمِیراً مِنْهُمْ. وَ مَنْ لَمْ یُجِبْ، وَ لَمْ یُقِرَّ بِمُحَمَّدٍ(صلی الله علیه و آله و سلم)وَ لَمْ یُقِرَّ بِالْإِسْلَامِ وَ لَمْ یُسْلِمْ، قَتَلُوهُ حَتَّی لَا یَبْقَی بَیْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ مَا دُونَ الْجَبَلِ أَحَدٌ إِلَّا آمَنَ.»(1)
(و بین جابرسا تا جابلقا، که دو شهر میباشند، یکی در شرق، و دیگری در غرب، اهل هر دینی را به خداوند عزّ و جلّ، و اسلام، و اقرار به پیامبری محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)، و
1) . مختصر البصائر، ص76؛ المحتضر، ص184؛ عنهما البحار، ج54، ص332؛ مدینة المعاجز، ج6، ص25.
توحید، و ولایت ما اهل بیت دعوت میکنند، پس هر کسیکه از آنها بپذیرد، و مسلمان شود، او را رها میکنند، و امیری از خودشان بر او میگمارند. و هر کسیکه نپذیرد، و اقرار به رسالت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)و اسلام نکند، و تسلیم نشود، او را میکشند، تا آنکه در بین مشرق و مغرب، و پائین کوه، کسی باقی نمیماند، مگر آنکه ایمان آورنده باشد.)
منصور دوانیقی چندین مرتبه، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را احضار کرد، و در هر مرتبه، قصد داشت حضرت را به شهادت برساند. یکی از آن موارد، هنگامی بوده، کهمنصور به قصد زیارت خانهٔ خدا، به مکه آمده بود، و بعد به مدینه آمد، و دستور داد حضرت را شبانه احضار نمایند.(1)و همچنین دوّمین مرتبهای که حضرت را احضار نمود، زمانی بود، که از مکه به مدینه آمده بود.(2)و امّا سوّمین مرتبهای که منصور دوانیقی، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را احضار نمود، در ربذه بوده است.(3)
و چهارمین باری نیز که دستور داد، حضرت را احضار نمایند، هنگامی بوده، که حضرت در مدینه بودهاند، و ایشان را به کوفه احضار نمود.(4)و پنجمین مرتبهای که منصور دوانیقی، حضرت را احضار، کرد. زمانی بوده، که دستور داد، حضرت از مدینه به بغداد بروند.(5)ششمین باری نیز که حضرت را احضار نمود، دستور داد، برای دوّمین مرتبه، حضرت به بغداد بروند.(6)هفتمین
مرتبه، آن زمانی بوده، که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در مدینه بودهاند، و منصور دستور داد، تا حضرت به بغداد بیایند.(1)
هشتمین مرتبه نیز زمانی بوده، که منصور دو نفر را روانه کرده بود، تا حضرت را به همراه فرزندشان اسماعیل، به قتل برساند، و در آن زمان حضرت در حیره بودهاند.(2)
و نهمین باری که منصور قصد داشت، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را به شهادت برساند، زمانی بوده، که حضرت در مدینه بودهاند، و منصور، شخصی را به آنجا روانه میکند، تا ایشان را به همراه حضرت امام کاظم(علیه السلام)به قتل برساند.(3)
به هر تقدیر، منصور دوانیقی در موارد متعددی در صدد به شهادت رساندن حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بوده است. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم سیّد بن طاووس (قدس سره)، از یاسر، غلام ربیع روایت نموده است: شنیدم که ربیعِ حاجب میگفت: زمانیکه منصور به حجّ رفت، و بعد شب هنگام وارد مدینه شد، مرا خواند، و گفت: ای ربیع! هماکنون با نهایت فروتنی، و نرمش حرکت کن، و اگر میتوانی به تنهائی بروی، تنها برو، تا خود را به أبو عبد اللّه جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)] برسانی. و به ایشان بگو: پسر عموی شما، سلام رسانده، و به شما میگوید: هر چند خانهٔ شما دور میباشد، و موقعیت هم تغییر نموده است، امّا خویشاوندی بین ما، از دست راست، به دست چپ، و از کفش، به بند کفش، نزدیکتر است.
لذا او از شما درخواست کرده، هماکنون به نزدش بروید. پس اگر همراه تو آمد، با ایشان متواضعانه رفتار کن، و اگر با بهانه، یا بدون هر بهانهای، از آمدن با تو خودداری نمودند، کار را به ایشان واگذار کن. پس اگر به تو، دستور به رفتن، در آرامش را داند، بر ایشان آسان بگیر، و نسبت به ایشان سختگیری نکن، و عفو را قبول کن، و در گفتار و کردار درشتی نکن.
ربیع میگوید: پس به در خانهٔ حضرت رفتم، و ایشان را در خانهٔ خودشان تنها یافتم، پس بدون اجازه، بر حضرت وارد شدم، و دیدم ایشان صورت خود را بر خاک گذاشتهاند، با پشت دستان زاری میکند، و آثار خاک در صورت، و پیشانی ایشان باقی میباشد. در آن هنگام برای من سخت بود که چیزی بگویم، تا اینکه از نماز و دعاء خود فارغ شدند.
سپس صورت خود را به طرف من کردند، من نیز در این هنگام خدمت ایشان عرض نمودم: السلام علیک یا ابا عبد اللّه. حضرت هم در جواب من فرمودند: و علیک السلام ای برادر! چه چیزی باعث شده به اینجا بیایی؟ لذا پیغام منصور دوانیقی را به ایشان عرض نمودم. در این هنگام به من فرمودند: وای به حال تو ای ربیع! و بعد این آیه را تلاوت فرمودند:
(أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ(1))«آیا زمان آن نرسیده که دلهای مؤمنان برای یاد خدا، و آنچه از حقّ نازل کرده، فروتن گردد، و مانند کسانی نباشد، که در گذشته به آنان کتاب آسمانی داده شد، سپس زمانی طولانی بر آنان گذشت، و قلبهایشان قساوت پیدا کرد.»
سپس بلافاصله حضرت، به من فرمودند: وای به حال تو ای ربیع!
(أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرَىٰ أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنَا بَيَاتًا وَ هُمْ نَائِمُونَ، أَوَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُرَىٰ أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنَا ضُحًى وَ هُمْ يَلْعَبُونَ، أَ فَأَمِنُوا مَكْرَ اللَّهِ ۚ فَلَا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ(2))
«آیا مردم آبادیها ایمن هستند از اینکه عذاب ما شبانه، و در خواب به سراغشان بیاید؟ آیا اهل آبادیها ایمن هستند از اینکه عذاب ما در روز، و در حالیکه مشغول
بازی هستند به سراغشان آید؟ آیا آنها خود را از مکر الهی در امان میدانند؟ در حالیکه تنها زیان کاران خود را از مکر خداوند ایمن میدانند.»
بعد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به من فرمودند: از طرف من به او بگو: بر امیرالمومنین سلام و رحمت و برکات خداوند. سپس دو مرتبه مشغول نماز خود شدند، و صورت خود را از من برگرداندند. لذا به حضرت عرض کردم: آیا به غیر از سلام، عتاب یا جوابی برای او دارید؟ فرمودند: بله، به او بگو:
(أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّىٰ، وَ أَعْطَىٰ قَلِيلًا وَ أَكْدَىٰ، أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ فَهُوَ يَرَىٰ، أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِمَا فِي صُحُفِ مُوسَىٰ، وَ إِبْرَاهِيمَ الَّذِي وَفَّىٰ، أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ، وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ، وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَىٰ(1))«آیا دیدی آن کس را که روی گردان شد؟ و کمی عطا کرد، و از بیشتر خودداری نمود؟ آیا او از غیب آگاه است و میبیند؟ آیا از آنچه در صحف موسی نازل شده باخبر نگردیده است؟ و ابراهیم که وظیفه خود را به طور کامل ادا کرد. که هیچ کسی بار گناه دیگری را به دوش نمیکشد، و برای انسان بهرهای جز سعی و کوشش او نیست، و اینکه تلاش او دیده میشود.»
به خدا قسم ای امیر المؤمنین! ما از تو ترسیدیم، و از ترس ما، زنانی هم که تو به آنها آگاهتر هستی، ترسیدند، و ما هم چارهای جز توضیح آن نداریم. پس اگر دست نگهنداری، روزی پنج بار به هنگام نماز، نام تو را نزد خداوند عزّ و جلّ میبریم. و خود تو، از پدرت، از جدّت، روایت کردهای که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند:
«أَرْبَعُ دَعَوَاتٍ لَا یُحْجَبْنَ عَنِ اللَّهِ تَعَالَی؛ دُعَاءُ الْوَالِدِ لِوَلَدِهِ، وَ الْأَخُ لِظَهْرِ الْغَیْبِ لِأَخِیهِ، وَ الْمَظْلُومُ، وَ الْمُخْلِصُ.»
1) . سورهٔ نجم، آیهٔ 33 تا 40.
(دعای چهار نفر از خداوند متعال پوشیده نمیماند؛ دعای پدر، برای فرزندش. و دعای برادر، زمانیکه در نبودن برادرش، برای او دعا کند. و دعای مظلومی [که مورد ستم قرار گرفته باشد]. و دعای کسی که اخلاص دارد.)
ربیع گفت: سخنان حضرت به پایان نرسیده بود، که فرستادگان منصور به دنبال من آمدند، و در اینباره از من خبر میگرفتند. پس بازگشتم، و منصور را از آنچه رخ داده بود، آگاه کردم. پس گریست، و گفت: به سوی ایشان بازگرد، و به ایشان بگو: دربارهٔ دیدار با شما، و نیامدن نزد ما، اختیار با شما میباشد. امّا زنانیکه گفتید، پس سلام بر آنان باد، و خداوند ترس، و اندوه آنان را برطرف کند.
ربیع در ادامه این روایت نقل کرده است: پس به نزد حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بازگشتم، و صحبتهای منصور دوانیقی را خدمت ایشان عرض کردم. پس حضرتفرمودند: خداوند تو را رحمت کند، و خیر ببینی. سپس چشمان مبارک حضرت پر از اشک گردید، تا آنکه اشکهای مبارکشان بر زمین ریخت...(1)
مورد دیگری که منصور دوانیقی، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را احضار نمود، تا ایشان را به شهادت برساند. زمانی بوده، که منصور پس از بازگشت از مکه، به مدینه آمد، و برای دوّمین بار حضرت را فراخواند. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در اینباره، از مرحوم سیّد بن طاووس (قدس سره)نقل کرده است: أبو محمّد، حسن بن محمّد بن نوفلی گفت: ربیع، دوستِ أبو جعفر، منصورِ دوانیقی برای من روایت نموده است:
به همراه أبو جعفر، منصور دوانیقی، به حجّ رفتم، پس زمانیکه در بین راه بودیم، منصور به من گفت: ای ربیع! وقتی به مدینه رسیدیم، جعفر بن محمّد بن علیّ بن حسین بن علیّ(علیهم السلام)را به یاد من بیاور، پس به خداوند عظیم قسم، کسی به غیر از من، ایشان را نخواهد کشت. بترس از آنکه فراموش کنی، که مرا به یاد ایشان بیندازی.
1) . مهج الدعوات، ص231؛ عنه البحار، ج91، ص270.
ربیع میگوید: پس هنگامیکه به مدینه رسیدیم، خداوند عزّ و جلّ یادآوری این موضوع را از یاد من برد. پس زمانیکه به مکه رسیدیم، منصور به من گفت: ای ربیع! مگر به تو امر نکرده بودم، وقتی وارد مدینه شدیم، مرا به یاد جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)] بیندازی؟ گفتم: ای امیر المؤمنین! آن را فراموش کردم، به من گفت: زمانیکه به مدینه برگشتیم، آن را به من یادآوری کن، چرا که چارهای جز کشتن ایشان ندارم. و اگر انجام ندهی، همانا گردن تو را میزنم.
پس به منصور گفتم: بله، ای امیر المؤمنین! سپس به غلامها، و اصحابم گفتم: زمانیکه انشاء اللّه وارد مدینه شدیم، مرا به یاد جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)] بیندازید. پس غلامها، و اصحاب من، دائم، در هر زمان، و منزلگاهی که وارد میشدیم، و فرود میآمدیم، مرا به یاد ایشان می انداختند، تا آنکه به مدینه رسیدیم، پس وقتی در مدینه مستقر شدیم، نزد منصور رفتم، و در مقابل او ایستادم، و به او گفتم: ای امیر المؤمنین! جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)].پس منصور خندید، و به من گفت: بله، ای ربیع! برو، و ایشان را نزد من بیاور، و ایشان را نزد من نمیآوری، مگر کشانکشان. پس به او گفتم: ای امیر المؤمنین! به جهت محبّت، و شأن تو، من این کار را برای اطاعت از امر تو انجام میدهم. سپس در حالیکه به خاطر انجام این کار، حالم فوق العاده بود، برخاستم. و نزد جعفر بن محمّد الصادق [(علیهما السلام)] رفتم، و حال آنکه ایشان در وسط خانهٔ خود نشسته بودند. پس به ایشان عرض کردم: جانم فدای شما شود! همانا امیر مؤمنین شما را نزد خود خوانده است.
پس حضرت به من فرمودند: سمعاً و طاعةً، سپس برخاستند، و با من راه افتادند. پس در بین راه به حضرت عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! منصور دوانیقی به من امر کرده، شما را نزد او نبرم، مگر کشانکشان. لذا حضرت امام صادق(علیه السلام)فرمودند: ای ربیع! هر دستوری که به تو داده است را انجام بده.
ربیع میگوید: پس گوشهٔ آستین حضرت را گرفتم، و ایشان را به سوی منصور بردم، پس زمانیکه حضرت را بر او وارد کردم، منصور را دیدم که بر روی تختش نشسته است، و گرزی از آهن، در دستش گرفته، و قصد دارد با آن، حضرت را به قتل برساند. در آن هنگام به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نگاه کردم، و دیدم لبهای مبارک ایشان حرکت میکند، و شک نداشتم که منصور، حضرت را به قتل میرساند. و حال آنکه در آن زمان متوجه نمیشدم، آن کلامیکه
حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، با گفتن آن، لبهای مبارکشان حرکت میکند، چیست. پس ایستادم، در حالیکه به امام صادق(علیه السلام)و منصور نگاه میکردم.
ربیع میگوید: پس زمانیکه حضرت به او نزدیک شدند، منصور به ایشان عرض کرد: ای پسر عمو! نزدیک من بیا، و صورتش از خوشحالی روشن شد، و حضرت را به خود نزدیک کرد، تا جائیکه ایشان را با خود بر روی تخت نشاند. سپس گفت: ای غلام! آن ظرف را به من بده. پس غلام، ظرف را برای منصور آوردند، و در آن ظرف، قدح عطری بود. و بعد با دست خود، حضرت را خوشبو کرد. سپس حضرت را بر استری سوار نمود، و دستور داد به ایشان کیسهای درهم و دینار، و لباس بدهند. و بعد اجازه داد حضرت بازگردند.ربیع میگوید: هنگامیکه حضرت از نزد منصور برخاستند، من همراه ایشان رفتم، تا به خانهٔ خود رسیدند. پس به ایشان عرض کردم: پدر و مادرم فدای شما شوند، ای فرزند رسول خدا! همانا من شک نداشتم، که به محض آنکه شما بر او وارد شوید، شما را به قتل میرساند. ولی وقتی بر او وارد میشدید، شما را دیدم، که لبهای مبارکتان حرکت میکند، در آن زمان چه میفرمودید؟ حضرت به من فرمودند: بله، ای ربیع! بدان که من میگفتم:
«حَسْبِیَ الرَّبُّ مِنَ الْمَرْبُوبِینَ، حَسْبِیَ الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ، حَسْبِی مَنْ لَمْ یَزَلْ حَسْبِی، حَسْبِیَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، عَلَیْهِ تَوَكَّلْتُ، وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ، حَسْبِیَ الَّذِی لَمْ یَزَلْ حَسْبِی حَسْبِی حَسْبِی حَسْبِیَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِیلُ، اللَّهُمَّ احْرُسْنِی بِعَیْنِكَ الَّتِی لَا تَنَامُ، وَ اكْنُفْنِی بِرُكْنِكَ الَّذِی لَا یُرَامُ، وَ احْفَظْنِی بِعِزِّكَ، وَ اكْفِنِی شَرَّهُ بِقُدْرَتِكَ، وَ مُنَّ عَلَیَّ بِنَصْرِكَ وَ إِلَّا هَلَكْتُ وَ أَنْتَ رَبِّی، اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَجَلُّ وَ أَخْیَرُ مِمَّا أَخَافُ وَ أَحْذَرُ، اللَّهُمَّ إِنِّی أَدْرَأُ بِكَ فِی نَحْرِهِ، وَ أَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّهِ، وَ أَسْتَعِینُكَ عَلَیْهِ، وَ أَسْتَكْفِیكَ إِیَّاهُ، یَا كَافِیَ مُوسَی فِرْعَوْنَ، وَ مُحَمَّدٍ(صلی الله علیه و آله و سلم)الْأَحْزَابَ الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً، وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِیلُ، أُولئِكَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ،
وَ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ، لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ، وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً، وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً، فَأَغْشَیْناهُمْ، فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ.»(1)
(پروردگار برای من از پروردگارها بس است. آفریدگار برای من از آفریدهها بس است. آن کس که همواره برایم کافی بوده، برایم بس است. خداوندی برایم بس است، که معبودی جز او نیست، و به او توکل کردم، و او پروردگار عرش بزرگ است.آن کس که همواره برایم کافی بوده، برایم بس است. برایم بس است، برایم بس است، خدا برایم بس است، و او بهترین جانشین میباشد. خداوندا! با چشمت که هرگز به خواب نمیرود، نگهبان من باش. و با پشتوانهات، که خمیده نمیشود، مرا حمایت کن. و با عزّت خود، مرا حفظ کن. و با قدرتت، شرّ او را از من دور گردان. با یاریات، بر من منّت گذار، که اگر چنین نکنی نابود میشوم، و تو پروردگار منی. خداوندا! تو بزرگتر و بهتری از آنچه از آن میترسم و نگرانم. خداوندا! با کمک تو، او را از خود دور میکنم، و از شرّ او به تو پناه میبرم، و در برابر او، از تو یاری میجویم، و از تو کفایت میطلبم. ای کفایت کنندهٔ موسی(علیه السلام)از شرّ فرعون، و محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)از احزاب، کسانیکه مردم به آنها گفتند: همانا مردم برای جنگ با شما گرد هم آمدهاند، پس از ایشان بترسید، و این سخن بر ایمانشان افزود و گفتند: خداوند برای ما بس است، و او بهترین جانشین میباشد. آنها کسانی هستند که خداوند، بر دلها و گوشها و دیدههایشان مهر زده، و آنها همان غافلان هستند. شکی نیست که در آخرت، آنها همان زیان کارانند. و از مقابل ایشان مانعی قرار دادیم، و از پشت سرشان هم مانعی، و آنها را پوشانیدیم، بنابراین نمیبینند.)
1) . مهج الدعوات، ص243؛ عنه البحار، ج91، ص281.
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم سیّد بن طاووس (قدس سره)بعد از نقل این دعا، روایت کرده است: پس از این دعا، به نقل از ربیع، چیزی به نام عوذهٔ - یعنی پناه - مولای ما جعفر صادق(علیه السلام) دیدم، زمانیکه منصور ایشان را فراخواند، و آن به این نحو است:
«بِاللَّهِ أَسْتَفْتِحُ وَ بِاللَّهِ أَسْتَنْجِحُ وَ بِرَسُولِهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)وَ بِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ أَتَشَفَّعُ وَ بِالْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِمَا أَتَقَرَّبُ اللَّهُمَّ لَیِّنْ لِی صُعُوبَتَهُ وَ سَهِّلْ لِی حُزُونَتَهُ وَ وَجِّهْ سَمْعَهُ وَ بَصَرَهُ وَ جَمِیعَ جَوَارِحِهِإِلَیَّ بِالرَّأْفَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ أَذْهِبْ عَنِّی غَیْظَهُ وَ بَأْسَهُ وَ مَكْرَهُ وَ جُنُودَهُ وَ أَحْزَابَهُ وَ انْصُرْنِی عَلَیْهِ بِحَقِّ كُلِّ مَلَكٍ سَائِحٍ فِی رِیَاضِ قُدْسِكَ وَ فَضَاءِ نُورِكَ وَ شَرِبَ مِنْ حَیْوَانِ مَائِكَ وَ أَنْقِذْنِی بِنَصْرِكَ الْعَامِّ الْمُحِیطِ جَبْرَئِیلُ عَنْ یَمِینِی وَ مِیكَائِیلُ عَنْ یَسَارِی وَ مُحَمَّدٌ(صلی الله علیه و آله و سلم)أَمَامِی وَ اللَّهُ وَلِیِّی وَ حَافِظِی وَ نَاصِرِی وَ أَمَانِی فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ اسْتَتَرْتُ وَ احْتَجَبْتُ وَ امْتَنَعْتُ وَ تَعَزَّزْتُ بِكَلِمَةِ اللَّهِ الْوَحْدَانِیَّةِ الْأَزَلِیَّةِ الْإِلَهِیَّةِ الَّتِی مَنِ امْتَنَعَ بِهَا كَانَ مَحْفُوظاً إِنَّ وَلِیِّیَ اللَّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْكِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ.»
(از خداوند گشایش میجویم و از خداوند پیروزی میخواهم و از پیامبرش(صلی الله علیه و آله و سلم)و امیر المؤمنین(علیه السلام)شافعت میخواهم و از حسن و حسین صلی اللّه علیهما نزدیکی میخواهم. پروردگارا! دشواری آن را بر من آسان گردان و اندوهش را برایم ساده کن و گوش و چشم و همه اعضای او را با مهربانی و رحمت به من متوجه گردان، و خشمش را از من دور کن و آسیبش را و حیله و سربازان و گروههایش را از من دور گردان، و مرا بر او پیروز کن به حقّ هر فرشتهای که در باغهای قدسیات و فضای نورانیات در گردش است و از آب جاودانگیات مینوشد. و با یاری همه گیرت مرا نجات بده. جبرئیل از سمت راستم و میکائیل از سمت چپم و محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)در مقابلم و خداوند سرپرست و نگهدارم و یاری رسانم و امانم، پس به راستی که گروه خداوند پیروزمندان هستند. خود را پنهان کردم و پوشاندم و بازداشتم و عزیز گرداندم
با کلمهٔ یگانگی و ازلی و الهی خداوند که هر کسی با آن خود را بپوشاند، حفظ میشود. همانا سرپرست من خداوندی است که کتاب آسمانی را فرو فرستاد و او سرپرست شایستگان است.)ربیع گفته است: پس آن عوذه را در کاغذی نوشتم، و در حمایل شمشیرم قرار دادم. و به خدا سوگند پس از آن هرگز از منصور نترسیدم.(1)
دفعهٔ دیگری که منصور دوانیقی، تصمیم داشت، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را به شهادت برساند، زمانی بوده که منصور، حضرت را به ربذه احضار نمود. و این سوّمین مرتبهای بود، که منصور دوانیقی، حضرت را فراخواند. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم سیّد بن طاووس (قدس سره)نقل کرده است: ابراهیم بن جبله روایت نموده، که مکرمه [مخرمه] کندی، گفت: وقتی أبو جعفر منصور دوانیقی به ربذه رسید، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نیز در آن هنگام، در آنجا بودند. پس در آن وقت منصور دوانیقی گفت:
جعفر - یعنی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)- با محمّد بن عبد اللّه بن حسن، که بر علیه من قیام کرده بود، موافق است. ولی در ظاهر با او مخالفت میکند، و از او اظهار بیزاری مینماید. سپس به ابراهیم بن جبله توجه کرد، و گفت: ای ابن جبله! برخیز، به طرف جعفر - یعنی امام صادق(علیه السلام)- برو، و لباس او را به گردنش بپیچ، سپس او را کشانکشان نزد من بیاور.
ابراهیم گفته است: پس از نزد منصور خارج شدم، تا به خانهٔ حضرت رسیدم، ولی ایشان آنجا نبودند. لذا در جستجوی حضرت به مسجد ابوذر رفتم، و ایشان را مقابل در مسجد یافتم. وقتی میخواستم ایشان را نزد منصور ببرم، حیا کردم، که آنچه را منصور به من دستور داده بود را انجام دهم. لذا آستین حضرت را گرفتم، و عرض کردم: امیر المؤمنین را اجابت کنید. پس حضرت
1) . مهج الدعوات، ص241؛ عنه البحار، ج91، ص279.
فرمودند: إنا للّه و إنا إلیه راجعون، اجازه بده تا دو رکعت نماز بخوانم. سپس در حالیکه من پشت سر ایشان بودم، از خوف خداوند گریهٔ شدیدی کردند. سپس این دعا را خواندند:«اللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِی فِی كُلِّ كَرْبٍ وَ رَجَائِی فِی كُلِّ شِدَّةٍ وَ أَنْتَ لِی فِی كُلِّ أَمْرٍ نَزَلَ بِی ثِقَةٌ وَ عُدَّةٌ فَكَمْ مِنْ كَرْبٍ یَضْعُفُ عَنْهُ الْفُؤَادُ وَ تَقِلُّ فِیهِ الْحِیلَةُ وَ یَخْذُلُ فِیهِ الْقَرِیبُ وَ یَشْمَتُ بِهِ الْعَدُوُّ وَ تُعْیِینِی فِیهِ الْأُمُورُ أَنْزَلْتُهُ بِكَ وَ شَكَوْتُهُ إِلَیْكَ رَاغِباً فِیهِ إِلَیْكَ عَمَّنْ سِوَاكَ فَفَرَّجْتَهُ وَ كَشَفْتَهُ وَ كَفَیْتَنِیهِ فَأَنْتَ وَلِیُّ كُلِّ نِعْمَةٍ وَ صَاحِبُ كُلِّ حَسَنَةٍ وَ مُنْتَهَی كُلِّ حَاجَةٍ فَلَكَ الْحَمْدُ كَثِیراً وَ لَكَ الْمَنُّ فَاضِلاً. أَقُولُ وَ وَجَدْتُ زِیَادَةَ هَذَا الدُّعَاءِ عَنْ مَوْلَانَا الرِّضَا(علیه السلام): بِنِعْمَتِكَ اللَّهُمَّ تَتِمُّ الصَّالِحَاتُ یَا مَعْرُوفاً بِالْمَعْرُوفِ یَا مَنْ هُوَ بِالْمَعْرُوفِ مَوْصُوفٌ أَنِلْنِی مِنْ مَعْرُوفِكَ مَعْرُوفاً تُغْنِینِی بِهِ عَنْ مَعْرُوفِ مَنْ سِوَاكَ بِرَحْمَتِكَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.»
(پروردگارا، تو در هر اندوهی پشتیبان منی، و در هر سختی امیدم هستی. و تو در هر کاری که برایم پیش آید پشتوانه و مورد اطمینان من هستی. پس چه بسیار اندوهی که قلبها از تحمل آن ناتوانند، و چارهها در آن اندک میشوند و نزدیک را خوار میکند و دشمن را شاد میسازد و کارها را بر من دشوار میکند، آن را بر تو عرضه کردم و از آن به تو شکایت آوردم، در آن به تو توجه کردم و از دیگران نومید شدم، پس آن را برطرف نمودی و گشایش دادی و مرا از آن بینیاز کردی. پس تو صاحب هر نعمت و پاداشی و نهایت هر حاجتی هستی. سپاس فراوان و منّت برتر از آن توست. میگویم: بقیهٔ این دعا را از مولایمان امام رضا(علیه السلام)یافتم: پروردگارا! نیکیها با نعمت تو کامل میشوند، ای آنکه با نیکی شناخته شده و با نیکی وصف میشود، از نیکیهایت به من ببخش آن چنان که مرا از نیکیهای دیگران بینیاز گرداند. به مهربانیات ای مهربانترین مهربانان.)
سپس حضرت به من فرمودند: هر کاری را که به تو دستور دادهاند، انجام بده. پس عرض کردم: به خدا قسم آن کارها را انجام نمیدهم، اگر چه مرا به قتل برساند. بعد دست ایشان را گرفتم، و با حضرت نزد منصور رفتم. و حال آنکه به خدا قسم، هیچ شکی نداشتم که منصور،حضرت امام صادق(علیه السلام)را به قتل میرساند. پس هنگامیکه به پردهٔ درب خانهٔ منصور رسیدیم، حضرت این دعا را خواندند:
«یَا إِلَهَ جَبْرَئِیلَ وَ مِیكَائِیلَ وَ إِسْرَافِیلَ وَ إِلَهَ إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْمَاعِیلَ وَ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ مُحَمَّدٍ(صلی الله علیه و آله و سلم)تَوَلَّ فِی هَذِهِ الْغَدَاةِ عَافِیَتِی وَ لَا تُسَلِّطْ عَلَیَّ فِی هَذِهِ الْغَدَاةِ أَحَداً مِنْ خَلْقِكَ بِشَیْ ءٍ لَا طَاقَةَ لِی بِهِ.»
(ای معبود جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و خدای ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)، در این روز عافیت مرا بر عهده گیر و هیچ یک از بندگانت را با چیزی که بر آن توانایی ندارم بر من مسلط نساز.)
بعد ابراهیم گفت: سپس زمانیکه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را بر منصور وارد کردم، نشستند، و بعد همان سخن را تکرار کردند. پس منصور به حضرت گفت: یک پایت را پیش میگذاری، و دیگری را پس میکشی، به خداوند قسم، همانا تو را خواهم کشت. پس حضرت به او فرمودند: ای امیر المؤمنین! دست از من بردار، و با من مهربان باش، به خدا سوگند از زمان همراهی من با تو، زمان زیادی باقی نمانده است.
پس منصور وقتی شنید، که بین او، و حضرت، به زودی به وسیلهٔ مرگ جدائی خواهد افتاد، به ایشان عرض کرد: برگردید. سپس منصور، به عیسی بن علیّ توجه کرد، و به او گفت: ای أبا عبّاس! خود را به ایشان برسان، و از ایشان سؤال کن، آیا این جدائی، با مرگ من میباشد، یا با مرگ ایشان است؟
لذا عیسی به سرعت از آنجا خارج شد، تا اینکه خود را به حضرت رساند، و عرض کرد: یا ابا عبد اللّه! امیر المؤمنین میگوید: آیا این جدائی، با مرگ شما است، یا با مرگ او؟ حضرت فرمودند: نه، بلکه با مرگ من. پس منصور گفت: ایشان راست گفتند. ابراهیم میگوید: وقتی از
نزد منصور رفتم، دیدم حضرت منتظر من ایستادهاند. تا به خاطر کاری که من برای ایشان انجام دادم، از من تشکر کنند، و دیدم خداوند را شکر میکنند، و میگویند:«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَدْعُوهُ فَیُجِیبُنِی وَ إِنْ كُنْتُ بَطِیئاً حِینَ یَدْعُونِی وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَسْأَلُهُ فَیُعْطِینِی وَ إِنْ كُنْتُ بَخِیلاً حِینَ یَسْتَقْرِضُنِی وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی اسْتَوْجَبَ الشُّكْرَ عَلَیَّ بِفَضْلِهِ وَ إِنْ كُنْتُ قَلِیلاً شُكْرِی وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی وَكَلَنِی النَّاسُ إِلَیْهِ فَأَكْرَمَنِی وَ لَمْ یَكِلْنِی إِلَیْهِمْ فَیُهِینُونِی فَرَضِیتُ بِلُطْفِكَ یَا رَبِّ لُطْفاً وَ بِكِفَایَتِكَ خَلَفاً اللَّهُمَّ یَا رَبِّ مَا أَعْطَیْتَنِی مِمَّا أُحِبُّ فَاجْعَلْهُ قُوَّةً لِی فِیمَا تُحِبُّ اللَّهُمَ وَ مَا زَوَیْتَ عَنِّی مِمَّا أُحِبُّ فَاجْعَلْهُ قَوَاماً فِیمَا تُحِبُّ اللَّهُمَّ أَعْطِنِی مَا أُحِبُّ وَ اجْعَلْهُ خَیْراً لِی وَ اصْرِفْ عَنِّی مَا أَكْرَهُ وَ اجْعَلْهُ خَیْراً لِی اللَّهُمَّ مَا غَیَّبْتَ عَنِّی مِنَ الْأُمُورِ فَلَا تُغَیِّبْنِی عَنْ حِفْظِكَ وَ مَا فَقَدْتُ فَلَا أَفْقِدُ عَوْنَكَ وَ مَا نَسِیتُ فَلَا أَنْسَی ذِكْرَكَ وَ مَا مَلَكْتُ فَمَا أَمَلُّ شُكْرَكَ عَلَیْكَ تَوَكَّلْتُ حَسْبِیَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِیلُ.»(1)
(سپاس خداوندی را سزاست که او را خواندم و پاسخ مرا داد، هرچند هنگامیکه او مرا خواند کندی نمودم. و سپاس خداوندی را سزاست که چون از او درخواست کردم به من عطا کرد، هر چند به هنگام قرض گرفتن او از من بخیل بودم. و سپاس مخصوص خداوندی است که سپاس از لطفش بر من واجب شده هرچند سپاس من از او اندک بوده است. و سپاس مخصوص خدایی است، که مردم مرا به او واگذار کردند و او مرا گرامی داشت، و مرا به آنها واگذار نکرد، تا خوارم کنند. پس در میان لطفها به لطف تو و به کفایت تو برای جانشینی راضی شدم. بارالها، ای پروردگارم! آنچه را دوست داشتم، و به من بخشیدی، نیرویی برای انجام آنچه تو دوست داری قرار بده. خداوندا! و آنچه را دوست داشتم و به من نرسید، وسیلهٔ پایداری در آنچه
1) . مهج الدعوات، ص244؛ عنه البحار، ج91، ص282.
دوست داری قرار بده. خداوندا! آنچه را دوست دارم، به من عطا کن، و آن را برایم خیر قرار بده. و آنچه را دوست ندارم، از من دور گردان، و آن را برایم خیر قرار بده.خدایا! هر کاری را که از من پنهان شده، پس مرا از حفظ خودت پنهان نگردان. و هر چه را از دست دادم، پس یاری تو را از دست نمیدهم. و آنچه را فراموش کردم، پس یادت را فراموش نمیکنم. و آنچه را مالک شدم پس از شکر تو خسته نمیشوم. بر تو توکل نمودم و خداوند برایم کافی است و او بهترین جانشین است.)
چهارمین مرتبهای که منصور دوانیقی، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را احضار نموده بود، تا ایشان را به قتل برساند، وقتی میباشد، که منصور دوابیقی، حضرت را از مدینه، به کوفه فراخواند. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم سیّد بن طاووس (قدس سره) روایت نموده است: أبو ربیعِ حاجب گفت: منصور دوانیقی، ابراهیم بن جبله را به مدینه فرستاد، تا حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را همراه خود به کوفه بیاورد. پس ابراهیم بعد از آوردن حضرت به من گفت: زمانیکه بر ایشان وارد شدم، و پیغام منصور را به حضرت دادم، شنیدم که میگفتند:
«اللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِی فِی كُلِّ كَرْبٍ وَ رَجَائِی فِی كُلِّ شِدَّةٍ وَ اتِّكَالِی فِی كُلِّ أَمْرٍ نَزَلَ بِی عَلَیْكَ ثِقَةٌ وَ بِكَ عُدَّةٌ فَكَمْ مِنْ كَرْبٍ یَضْعُفُ فِیهِ الْقُوَی وَ تَقِلُّ فِیهِ الْحِیلَةُ وَ تَعْیَا فِیهِ الْأُمُورُ وَ یَخْذُلُ فِیهِ الْقَرِیبُ وَ یَشْمَتُ فِیهِ الْعَدُوُّ وَ أَنْزَلْتُهُ بِكَ وَ شَكَوْتُهُ إِلَیْكَ رَاغِباً فِیهِ إِلَیْكَ عَمَّنْ سِوَاكَ فَفَرَّجْتَهُ وَ كَشَفْتَهُ فَأَنْتَ وَلِیُّ كُلِّ نِعْمَةٍ وَ مُنْتَهَی كُلِّ حَاجَةٍ لَكَ الْحَمْدُ كَثِیراً وَ لَكَ الْمَنُّ فَاضِلًا»
(پروردگارا، در هر اندوه تو مورد اطمینان من هستی، و در هر سختی تو امید منی، و در هر بلایی که به من رسد تو تکیهگاه من هستی، اطمینان و نیروی من به توست. پس چه بسیار اندوهی که نیروها در آن ناتوان میشوند و چارهها اندک میگردد و
نزدیک را خوار میکند و دشمن را به شماتت وادار میکند، آن را به تو عرضه کردم و شکایت آن را به درگاهت آوردم، به تو روی آوردم و از غیر تو بریدم، پس آن را برطرف نمودی و گشایش دادی. تو سرپرست هر نعمت و منّتهای هر حاجتی هستی سپاس فراوان و منّت برتر برای توست.)
پس هنگامیکه مرکب حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را آوردند، و برای سوار شدن بیرون رفتند، شنیدم که حضرت میگفتند:
«اللَّهُمَّ بِكَ أَسْتَفْتِحُ وَ بِكَ أَسْتَنْجِحُ وَ بِمُحَمَّدٍ(صلی الله علیه و آله و سلم)أَتَوَجَّهُ اللَّهُمَّ ذَلِّلْ لِی حُزُونَتَهُ وَ كُلَّ حُزُونَةٍ وَ سَهِّلْ لِی صُعُوبَتَهُ وَ كُلَّ صُعُوبَةٍ وَ ارْزُقْنِی مِنَ الْخَیْرِ فَوْقَ مَا أَرْجُو وَ اصْرِفْ عَنِّی مِنَ الشَّرِّ فَوْقَ مَا أَحْذَرُ فَإِنَّكَ تَمْحُو مَا تَشَاءُ وَ تُثْبِتُ وَ عِنْدَكَ أُمُّ الْكِتَابِ.»
(خداوندا! از تو گشایش و پیروزی میطلبم، و بهوسیلهٔ محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)به تو توجه میکنم. خداوندا! اندوه آن را و هر اندوهی را برایم رام گردان، و دشواری آن را و هر دشواری را برایم آسان کن و از خیر به من روزی بده بیشتر از آنچه که به آن امیدوارم و بدیها را از من برطرف کن بیش از آنچه از آن میترسم، پس همانا تو هر چه را بخواهی ناپدید میکنی و پایدار میگردانی و امّ الکتاب نزد توست.)
راوی گفته است: پس هنگامیکه وارد کوفه شدیم، حضرت از مرکب خود پیاده شدند، و دو رکعت نماز خواندند، سپس دست خود را به طرف آسمان بلند کردند، و گفتند:
«اللَّهُمَّ رَبَّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ مَا أَظَلَّتْ وَ رَبَّ الْأَرَضِینَ السَّبْعِ وَ مَا أَقَلَّتْ وَ الرِّیَاحِ وَ مَا ذَرَأَتْ وَ الشَّیَاطِینِ وَ مَا أَضَلَّتْ وَ الْمَلَائِكَةِ وَ مَا عَمِلَتْ وَ أَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَرْزُقَنِی خَیْرَ هَذِهِ الْبَلْدَةِ وَ خَیْرَ مَا فِیهَا وَ خَیْرَ أَهْلِهَا
وَ خَیْرَ مَا قَدِمْتُ لَهُ وَ أَنْ تَصْرِفَ عَنِّی شَرَّهَا وَ شَرَّ مَا فِیهَا وَ شَرَّ أَهْلِهَا وَ شَرَّ مَا قَدِمْتُ لَهُ.»
(خداوندا، ای پروردگار! آسمانهای هفت گانه و آنچه بر آن سایه افکنده و پروردگار زمینهای هفت گانه و آنچه بر آن قرار گرفته، و بادها و آنچه پراکنده است، و شیطانها و آنچه گمراه نمودهاند، و فرشتگان و آنچه انجام دادهاند. و از تو درخواست میکنم بر محمّد و خاندان محمّد درود فرستی و خوبی این شهر را و ساکنان آن را و آنچه برای آن پیش داشتهای نصیبم کنی، و شرّ آن را و آنچه در آن است و هر چه برای آن پیش داشتهای از من برطرف سازی.)
ربیع گفته است: پس زمانیکه با حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، به خانهٔ منصور دوانیقی رسیدیم، من قبل از ایشان، داخل شدم، و منصور را از آمدن جعفر بن محمّد(علیهما السلام)، و فرزندشان، ابراهیم(علیه السلام)با خبر کردم. پس منصور، مسیب بن زهیر ضبی را فراخواند، و شمشیری به او داد، و به او گفت: هنگامیکه جعفر بن محمّد - یعنی حضرت صادق(علیه السلام)- وارد شدند، و من با ایشان مشغول گفتگو شدم، و به تو اشاره کردم، گردن ایشان را بزن، و مشورت نکن.
پس از نزد منصور، به طرف امام خارج شدم، و از آن جائیکه با ایشان دوست بودم، و هنگامیکه به حجّ میرفتم با حضرت رفت و آمد، و معاشرت داشتم، خدمت حضرت عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! این ستمگر، دربارهٔ شما، امر به کاری کرده است، که کراهت دارم به شما بگویم. از این رو اگر نزد شما مطلبی هست، و سخن یا وصیّتی دارید، به من بفرمائید. پس حضرت فرمودند: این مطلب تو را نترساند، همانا اگر من را ببیند، همهٔ اینها از بین میرود. سپس پردهها را گرفتند، و این دعا را خواندند:
«یَا إِلَهَ جَبْرَئِیلَ وَ مِیكَائِیلَ وَ إِسْرَافِیلَ وَ إِلَهَ إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْمَاعِیلَ وَ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمْ تَوَلَّنِی فِی هَذِهِ الْغَدَاةِ وَ لَا تُسَلِّطْ عَلَیَّ أَحَداً مِنْ خَلْقِكَ بِشَیْءٍ لَا طَاقَةَ لِی بِهِ.»
(ای خدای جبرئیل و میکائیل و إسرافیل و خدای ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و محمّد صلی اللّه علیه و علیهم، در این روز سرپرست من باش و هیچ یک از بندگانت را با آنچه توانایی ندارم بر من مسلط نگردان.)
بعد حضرت بر منصور وارد شدند، در حالیکه لبهای مبارک خود را برای گفتن چیزی که من متوجه نمیشدم، حرکت میدادند. در این هنگام، وقتی به منصور دوانیقی نگاه کردم، دیدم او مثل آتشی، که آب بر آن ریخته باشند، خاموش شده است. سپس خشم او فرو نشست، تا جائیکه جعفر بن محمّد(علیه السلام)به او نزدیک شدند، و بعد حضرت نزدیک تخت او رفتند. پس منصور دوانیقی ایستاد، و دست حضرت را گرفت، و ایشان را بر تخت خود نشاند، و بعد به حضرت عرض کرد:
ای أبا عبد اللّه! خستگی شما برای من سخت و گران است، و همانا شما را احضار نمودم، تا نزد شما، فقط از اقوامتان شکایت کنم. چرا که آنها خویشاوندی با من را بریده، و قطع کردهاند، و نسبت به دین من عیبجوئی میکنند، و مردم را نسبت به من دچار شک و تردید مینمایند. و حال آنکه اگر کسی به غیر من، حکومت را در دست داشت، که در خویشاوندی هم، نسبتشان با او، دورتر از من بود، هر آینه از او اطاعت میکردند.
پس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به او فرمودند: ای امیر المؤمنین! چه چیزی باعث شده از سیرهٔ نیاکان صالح خودت عدول کنی؟ همانا ایوب(علیه السلام)مبتلا شد، و صبر کرد. و به درستیکه به یوسف(علیه السلام)ظلم شد، و او بخشید. و هر آینه به سلیمان(علیه السلام)عطا شد، و او شکر کرد. پس منصور عرض کرد: همانا من نیز صبر میکنم، و میبخشم، و شکر مینمایم. سپس عرض نمود: یا أبا عبد اللّه! حدیثی دربارهٔ صلهٔ رحم برای ما بگوئيد. حضرت فرمودند: بله، پدرم، از جدّم نقل نمودند، که ایشان فرمودند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودهاند:
«الْبِرُّ، وَ صِلَةُ الْأَرْحَامِ، عِمَارَةُ الدُّنْیَا وَ زِیَادَةُ الْأَعْمَارِ.»
(نیکوکاری و صلهٔ رحم باعث آبادی دنیا، و طول عمر میشود.)
منصور به حضرت عرض کرد: این آن نیست [یعنی دوست دارم حدیث دیگری نیز بفرمائيد]. حضرت امام صادق(علیه السلام)، به منصور فرمودند: بله، پدرم، از جدّم، برای من روایت نمودند، که ایشان فرمودند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودهاند:
«مَنْ أَحَبَّ أَنْ یُنْسَی فِی أَجَلِهِ وَ یُعَافَی فِی بَدَنِهِ فَلْیَصِلْ رَحِمَهُ.»
(هر کسی مایل است اجلش به دست فراموشی سپرده شود، و سلامت باشد، صله رحم کند.)
منصور دوانیقی مجدداً به حضرت عرض کرد: این آن نیست [یعنی میل دارم روایت دیگری نیز بفرمائيد]. حضرت به او فرمودند: بله، پدرم، از جدّم، برای من روایت نمودند، که ایشان فرمودند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودهاند:
«رَأَیْتُ رَحِماً مُتَعَلِّقاً بِالْعَرْشِ، یَشْکُو إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَاطِعَهَا، فَقُلْتُ: یَا جَبْرَئِیلُ! کَمْ بَیْنَهُمْ؟ فَقَالَ: سَبْعَةُ آبَاءٍ.»
(خویشاوندی را دیدم که به عرش آویخته، و از کسی که او را بریده به خدا شکایت میکند. پس گفتم: ای جبرئیل، میان آنها چند نسل فاصله وجود دارد؟ عرض کرد: هفت پدر.)
منصور دوانیقی باز هم به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)عرض کرد: این آن نیست [یعنی دوست دارم حدیث دیگری نیز بفرمائيد]. حضرت به او فرمودند: بله، پدرم، از جدّم، برای من روایت نمودند، که ایشان فرمودند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودهاند:
«احْتَضَرَ رَجُلٌ بَارٌّ فِی جِوَارِهِ رَجُلٌ عَاقٌّ، فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِمَلَکِ الْمَوْتِ: یَا مَلَکَ الْمَوْت!ِ کَمْ بَقِیَ مِنْ أَجَلِ الْعَاقِّ؟ قَالَ: ثَلَاثُونَ سَنَةً، قَالَ: حَوِّلْهَا إِلَی هَذَا الْبَارِّ.»
(مردی نیکوکار که در همسایگی او مرد عاق شدهای که قطع صلهٔ رحم کرده بود، در بستر مرگ افتاد. خداوند به فرشتهٔ مرگ فرمود: ای فرشتهٔ مرگ! چه قدر تا زمان
مرگ مرد عاق شده مانده است؟ گفت: سی سال، فرمود: آن را به این مرد نیکوکار بده.)
بعد منصور گفت: ای غلام! عطرها را برای من بیاور، پس آن را برای او آورد. بعد با دستان خود حضرت را خوشبو کرد، و سپس چهار هزار دینار به ایشان داد، و در نهایت مرکب خود را خواست، وقتی آن را برایش آوردند. پس میگفت: پیش بیا، پیش بیا، تا آنکه مرکب را نزدیک تختش آوردند. و بعد جعفر بن محمّد(علیه السلام)را سوار آن کرد، در حالیکه من مقابل ایشان میدویدم، و میشنیدم حضرت در آن حال میگویند:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَدْعُوهُ فَیُجِیبُنِی وَ إِنْ كُنْتُ بَطِیئاً حِینَ یَدْعُونِی وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَسْأَلُهُ فَیُعْطِینِی وَ إِنْ كُنْتُ بَخِیلًا حِینَ یَسْأَلُنِی وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی اسْتَوْجَبَ مِنِّی الشُّكْرَ وَ إِنْ كُنْتُ قَلِیلًا شُكْرِی وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی وَكَلَنِی النَّاسُ إِلَیْهِ فَأَكْرَمَنِی وَ لَمْ یَكِلْنِی إِلَیْهِمْ فَیُهِینُونِی یَا رَبِّ كَفَی بِلُطْفِكَ لُطْفاً وَ بِكِفَایَتِكَ خَلَفاً.»
(سپاس خداوندی را سزاست که او را خواندم و پاسخ مرا داد، هرچند هنگامیکه او مرا خواند کندی نمودم. و سپاس خداوندی را سزاست که چون از او درخواست کردم به من عطا کرد، هر چند به هنگام قرض گرفتن او از من، بخیل بودم. و سپاس مخصوص خداوندی است، که سپاس از لطفش بر من واجب شده، هر چند سپاس من از او اندک بوده است. و سپاس مخصوص خدایی است که مردم مرا به او واگذار کردند، و او مرا گرامی داشت و مرا به آنها واگذار نکرد تا مرا خوار کنند. پروردگارا! در میان لطفها، برای من، لطف تو کافی میباشد، و کفایت تو در جانشینی من بس است.)
پس به حضرت عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! همانا این ستمگر برای هر کار کوچکی شمشیر میکشد. و قبل از ورد شما نیز مسیب بن زهیر را فراخوانده، و شمشیری به او داده، و به او دستور داده بود، گردن شما را بزند. و من زمانیکه وارد میشدید، دیدم لبهای شما، به مطلبی
که من متوجه نمیشدم، حرکت میکرد. پس حضرت فرمودند: اینجا جای این سؤال نیست. لذا شب هنگام، نزد حضرت امام صادق(علیه السلام)رفتم. ایشان به من فرمودند: بله، پدرم، از جدّم، برای من روایت نمودند، که ایشان فرمودند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودهاند:
هنگامیکه یهودیان و فزاره و غطفان به جنگ ایشان رفتند، که خداوند دربارهٔ آن فرموده است: (إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا(1)هنگامیکه از بالا و پایین بر شما وارد شدند، و چشمها از شدّت وحشت خیره شده، و جانها به لب رسیده بود، و گمانهای گوناگونی به خدا بردید.) و آن روز از سختترین روزها برای رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)بود، و حضرت دائم بیرون میرفتند، و داخل میشدند، و به آسمان نگاه میکردند، و میفرمودند:
«ضَیِّقِی، تَتَّسِعِی.»
(سخت بگیر، [تا] گشایش بدهی.)
سپس در قسمتی از شب، از مکان خود خارج شدند، و مردی را از راه دور مشاهده کردند، که پیاده به طرف ایشان حرکت میکند. لذا به حذیفه فرمودند: نگاه کن و ببین او چه کسی است؟ پس عرض کرد: ای رسول خدا! ایشان علیّ بن أبی طالب(علیه السلام)هستند. پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)به حضرت علیّ(علیه السلام)فرمودند:
«یَا أَبَا الْحَسَنِ! أَ مَا خَشِیتَ أَنْ تَقَعَ عَلَیْکَ عَیْنٌ؟ قَالَ: إِنِّی وَهَبْتُ نَفْسِی لِلَّهِ، وَ لِرَسُولِهِ، وَ خَرَجْتُ حَارِساً لِلْمُسْلِمِینَ فِی هَذِهِ اللَّیْلَةِ، فَمَا انْقَضَی کَلَامُهُمَا، حَتَّینَزَلَ جَبْرَئِیلُ(علیه السلام)وَ قَالَ: یَا مُحَمَّدُ! إِنَّ اللَّهَ یُقْرِئُکَ السَّلَامَ، وَ یَقُولُ لَکَ: قَدْ رَأَیْتُ مَوْقِفَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ(علیه السلام)مُنْذُ اللَّیْلَةِ، وَ أَهْدَیْتُ لَهُ مِنْ مَکْنُونِ عِلْمِی کَلِمَاتٍ لَا یَتَعَوَّذُ بِهَا عِنْدَ شَیْطَانٍ مَارِدٍ، وَ لَا سُلْطَانٍ جَائِرٍ، وَ لَا حَرَقٍ، وَ لَا غَرَقٍ، وَ لَا هَدْمٍ، وَ لَا رَدْمٍ، وَ لَا سَبُعٍ ضَارٍ، وَ لَا لِصٍّ قَاطِعٍ، إِلَّا آمَنَهُ اللَّهُ مِنْ ذَلِکَ.»
1) . سوره احزاب، آیهٔ 10.
(ای أبو الحسن! آیا نمیترسی چشمی به تو بیفتد؟ علیّ(علیه السلام)گفت: همانا من جان خودم را به خداوند، و پیامبرش(صلی الله علیه و آله و سلم)بخشیدهام، و در این شب برای نگهبانی از مسلمانها بیرون آمدهام. پس هنوز سخن حضرت علیّ(علیه السلام)تمام نشده بود که جبرئیل(علیه السلام)نازل شد و عرض کرد: ای محمّد! همانا خداوند به شما سلام میرساند و به شما میفرماید: همانا جایگاه علیّ بن ابی طالب(علیه السلام)را از اوّل شب دیدم، و کلماتی را به ایشان از علم مکنون خودم هدیه کردم، که اگر به آن پناه ببرد، هیچ شیطان سرکش، و هیچ حاکم ستمگر، و هیچ آتش سوزان، و هیچ غرق شدن، و هیچ خرابی، و هیچ آواری، و هیچ حیوان درندهای، و هیچ دزدی وجود ندارد، مگر اینکه خداوند علیّ بن أبی طالب(علیه السلام)را از آنها ایمن گردانده است.)
ربیع، راوی این روایت، میگوید: سپس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به من فرمودند: و آن دعا این است که بگوید:
«اللَّهُمَّ احْرُسْنَا بِعَیْنِكَ الَّتِی لَا تَنَامُ وَ اكْنُفْنَا بِرُكْنِكَ الَّذِی لَا یُرَامُ وَ أَعِزَّنَا بِسُلْطَانِكَ الَّذِی لَا یُضَامُ وَ ارْحَمْنَا بِقُدْرَتِكَ عَلَیْنَا وَ لَا تُهْلِكْنَا فَأَنْتَ الرَّجَاءُ رَبِّ كَمْ مِنْ نِعْمَةٍ أَنْعَمْتَ بِهَا عَلَیَّ قَلَّ لَكَ عِنْدَهَا شُكْرِی وَ كَمْ بَلِیَّةٍ ابْتَلَیْتَنِی بِهَا قَلَّ لَكَ عِنْدَهَا صَبْرِی فَیَا مَنْ قَلَّ عِنْدَ نِعْمَتِهِ شُكْرِی فَلَمْ یَحْرِمْنِی وَ یَا مَنْ قَلَّ عِنْدَ بَلِیَّتِهِ صَبْرِی فَلَمْ یَخْذُلْنِییَا ذَا الْمَعْرُوفِ الدَّائِمِ الَّذِی لَا یَنْقَضِی أَبَداً وَ یَا ذَا النَّعْمَاءِ الَّتِی لَا تُحْصَی عَدَداً أَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ وَ أَدْرَأُ بِكَ فِی نُحُورِ الْأَعْدَاءِ وَ الْجَبَّارِینَ اللَّهُمَّ أَعِنِّی عَلَی دِینِی بِدُنْیَایَ وَ عَلَی آخِرَتِی بِتَقْوَایَ وَ احْفَظْنِی فِیمَا غِبْتُ عَنْهُ وَ لَا تَكِلْنِی إِلَی نَفْسِی فِیمَا حَضَرْتُهُ یَا مَنْ لَا تَنْقُصُهُ الْمَغْفِرَةُ وَ لَا تَضُرُّهُ الْمَعْصِیَةُ أَسْأَلُكَ فَرَجاً عَاجِلًا وَ صَبْراً جَمِیلًا وَ رِزْقاً وَاسِعاً وَ الْعَافِیَةَ مِنْ جَمِیعِ الْبَلَاءِ وَ الشُّكْرَ عَلَی الْعَافِیَةِ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ»
(پروردگارا! با چشمت، که هرگز به خواب نرود، نگهدار ما باش. و با پشتوانهات، که خمیده نگردد، ما را حمایت کن. و با سلطنتت، که مورد ستم قرار نمیگیرد، ما را عزیز دار. و با قدرتت، بر ما رحم نما، و ما را نابود نکن، که تو امید ما هستی. پروردگارا! چه بسیار نعمتی که به من عطا کردی، و شکر من در آن کم بود. و چه بسیار بلایی که مرا با آن آزمودی، و صبرم در آن اندک بود. پس ای آنکه شکر من، در نعمتهایش کم بود، و او مرا محروم نساخت، و به هنگام بلا صبرم اندک بود، و او مرا خوار نکرد. ای دارای نیکی همیشگی، که هرگز به پایان نمیرسد. و ای صاحب نعمتهایی که تعداد آن به شماره نیاید، از تو درخواست میکنم بر محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)و خاندان پاک او درود فرستی. بهوسیلهٔ تو دشمنان، و ستمگران را از خود را دور میگردانم. خداوندا! بهوسیلهٔ دنیایم، مرا در دینم یاری کن، و با پرهیزکاری در آخرت یاریام نما، و در آنچه از آن غایب هستم، مرا حفظ کن، و در آنچه نزد خود دارم، مرا به خودم وامگذار. ای آنکه آمرزش، چیزی از او نمیکاهد، و نافرمانی به او زیانی نمیرساند. از تو گشایش نزدیک، و صبری زیبا، و روزی گسترده، و عافیت از هر بلا، و شکر در عافیت میخواهم، ای مهربانترین مهربانها.)ربیع گفته است: به خدا قسم، منصور تاکنون سه مرتبه مرا فراخوانده، و قصد کشتن مرا داشته است، و من بهوسیلهٔ کلمات این دعا به خداوند متعال پناهنده بردهام، و خداوند بین او، و کشتن من، مانع شده است.(1)
مرحوم سیّد بن طاووس (قدس سره)، دربارهٔ پنجمین مرتبهای که منصور دوانیقی، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را به شهر بغداد، احضار نمود، از محمّد بن ربیع حاجب روایت کرده است: روزی منصور دوانیقی در قصر سبز خود، که به آن «کاخ حمراء؛ کاخ قرمز» میگفتند، قبل از کشته
1) . مهج الدعوات، ص246؛ عنه البحار، ج91، ص284.
شدن محمّد و ابراهیم، فرزندان عبد اللّه بن حسن، نشسته بود. و برای منصور روزی وجود داشت، که در آن روز، در کاخ حمراء خود مینشست، و آن روز را «یوم الذبح؛ روز کشتار» مینامید.
پس منصور، به دنبال حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرستاده بود، تا ایشان را از مدینه بیاورند، در حالیکه همهٔ روز خود را در کاخ حمراء بسر برده بود، تا جائیکه شب شده، و بیشتر شب نیز گذشته بود. در این موقع پدرم ربیع را خواست، و به او گفت: ای ربیع! همانا تو جایگاه خود را نسبت به ما میدانی، به نحویکه من خبرهائی دارم، که همسرانم از آن اطلاع ندارند. ولی از تو دربارهٔ آنها چارهجویی میکنم. پدرم به او گفت: ای امیر المؤمنین! این از لطف خداوند، و امیر المؤمنین، نسبت به من است. و من نهایت خیرخواهی را نسبت به شما مینمایم.
منصور به او گفت: همینگونه است، هماکنون نزد جعفر پسر محمّد فرزند فاطمه(علیهم السلام)برو، و او را در هر حالیکه بود، بدون اینکه چیزی را تغییر دهد، نزد من بیاور. پدرم خود گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ. به خدا قسم این واقعاً موقعیت بدی است. اگر من حضرت را با این خشمی که از منصور، نسبت به ایشان میبینم، بیاورم، حضرت را خواهد کشت، و آخرتم از بین میرود. اگر حضرت را نزد او نیاورم، و با دستورش مخالف کنم، من، و فرزندانم را خواهدکشت، و اموالم را غصب خواهد کرد. پس بین دنیا و آخرت قرار گرفتم، ولی نفس من متمایل به دنیا گردید.
محمّد بن ربیع میگوید: پدرم ربیع، مرا خواست، در حالیکه من سختگیرترین فرزندش، و بیرحمترین آنها بودم، و به من گفت: نزد جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)] برو، و بعد بدون اینکه درب خانهٔ ایشان را بزنی، از دیوار خانهٔ بالا برو، و در آن وقت، مبادا اجازه دهی لباس خود را تغییر دهند، بلکه ناگهان بر ایشان وارد شو، و ایشان را در همان حالیکه بودند، نزد منصور بیاور.
محمّد بن ربیع میگوید: وقتی رفتم که به جز اندکی از شب چیزی از آن باقی نمانده بود، پس دستور دادم نردبان را قرار دهند، و با آن از دیوار بالا رفتم، و از دیوار وارد خانه ایشان شدم. وقتی وارد شدم، ایشان را مشغول نماز یافتم، در حالیکه پیراهنی بر تن داشتند، و پارچهای به کمر خود بسته بودند. پس همینکه سلام نمازشان را دادند، عرض کردم: دستور امیر المؤمنین را اجابت کن که شما را میخواهد. فرمودند: بگذار دعائی بخوانم، و لباسهایم را بپوشم. گفتم: به من
اجازه ندادهاند، فرمودند: اجازه بده خود را تطهیر کنم. گفتم: برای این کار هم فرصت نداری، نفس خود را مشغول نکن، چرا که من نمیگذارم وضع خود را کوچکترین تغییری بدهید.
محمّد بن ربیع میگوید: پس ایشان را با همان سر و پای برهنه، و همان پیراهن و پارچهای که به کمر خود بسته بودند، از خانه خارج نمودم، در حالیکه آن وقت بیش از هفتاد سال از عمر شریف ایشان گذشته بود. از این رو مقداری که راه رفتند، به جهت کثرت سن ضعف کردند، و از راه رفتن باز ماندند. لذا دلم به حال ایشان سوخت، و به ایشان عرض کردم: سوار شوید. پس سوار قاطر یکی از افرادی که همراه من بود، شدند. تا اینکه پیش پدرم ربیع رفتیم، پس در این هنگام شنیدم منصور به پدرم ربیع میگوید: ای ربیع! وای به حال تو، آن مرد - یعنی حضرت صادق(علیه السلام)- دیر کرد، و دائم او را به عجله کردن وادار مینمود. پس همینکه چشم ربیع، به جعفر بن محمّد(علیه السلام)، در حالیکه در آن حال بود، افتاد، گریهاش گرفت. چرا که ربیع مردی شیعه مذهب بود.
لذا امام صادق(علیه السلام)به او فرمودند: ای ربیع! من از میل تو به ما اهل بیت آگاه هستم، پس بگذار دو رکعت نماز بخوانم، و دعا کنم. عرض کرد: اختیار دارید، هر آنچه مایلهستید انجام دهید. پس دو رکعت نماز مختصر خواندند، و بعد از نماز دعایی کردند، که ما متوجه نشدم چه دعائی است، ولی دعایی طولانی بود. و منصور هم پیوسته در این مدّت ربیع را سرزنش میکرد، و او را به عجله نمودن، وادار مینمود. همینکه از دعائی خود، با آنکه طولانی بود، فارغ شدند، ربیع بازوی حضرت را گرفت، و نزد منصور برد. پس زمانیکه حضرت وارد صحن ایوان شدند، ایستادند، سپس لبهایشان به گفتن چیزی حرکت کرد، که من نفهمیدم آن چیست. بعد ایشان را وارد کرد، و حضرت مقابل منصور ایستادند.
پس همینکه نگاه منصور به ایشان افتاد، عرض کرد: شما ای جعفر! چرا از حسد، و ستمگری و فساد، نسبت به این خانواده، که از بنی عبّاس هستند، دست بر نمیدارید. خداوند دائم شما را گرفتار شدّت حسد و رنج مینماید، و به آنچه میخواهید، نخواهید رسید. پس حضرت به او فرمودند: به خدا قسم، ای امیر المؤمنین! من هیچیک از کارهائی که میگویی را انجام ندادهام. همانا در زمان حکومت بنی امیه که بودم، و تو میدانی آنها، با ما و شما بیشترین دشمنی را
داشتند، و آنها هیچ حقّی در حکومت نداشتند، ولی با این حال، به خدا سوگند من بر علیه آنها آشوب نکردم، و با وجود ستمی که به من روا داشتند، از طرف من گزندی به آنها نرسید.
اکنون چگونه چنین کاری بکنم، با اینکه تو پسر عموی من، و نزدیکترین خویشاوند من هستی، و به من رحم میکنی، و از همه بیشتر به من عطا و نیکی کردهای. پس منصور در حالیکه روی نمدی نشسته بود، لحظاتی سر خود را به زیر انداخت. و در آن زمان، در طرف چپش بالشی از خز بود، و زیر نمدی که روی آن نشسته بود نیز شمشیری دو سر قرار داده بود، که هر وقت در آن کاخ مینشست از آن جدا نمیشد. و بعد به حضرت گفت: اشتباه میکنید، و دروغ میگوئید، سپس گوشهٔ پشتی را بلند کرد، و از آن کیفی را که در آن نامههایی بود را به طرف امام انداخت. و گفت: این نامههای تو است، که برای اهل خراسان نوشتهای، و در آنها مردم را به نقض بیعت من دعوت کردهای، و از آنان خواستهای با تو بیعت کنند.
حضرت فرمودند: یا امیر المؤمنین! به خدا من چنین کاری را نکردهام، و این کار را حلال نمیدانم، و این مذهب و روش من نیست. من از کسانی هستم که معتقدم اطاعت تو در هر حالی لازم است. و به سنی رسیدهام، که حتّی اگر قصد چنین کاری را هم داشته باشم، دیگر توان چنین کاری را ندارم. اگر باور نداری، مرا به همراه برخی از سپاهیان خود بفرست، تا زمانیکه مرگ منفرا برسد. چرا که دیگر چیزی از عمر من باقی نمانده است. منصور گفت: نه، دیگر به تو لطفی نمیکنم، سپس سر خود را به زیر انداخت، و با دستش شمشیر را برداشت، و به اندازهٔ یک وجب آن را از غلاف خارج کرد، لذا با خود گفتم: إِنَّا لِلَّهِ این مرد را خواهد کشت.
سپس شمشیر را دوباره به غلاف برگردانید. و بعد گفت: ای جعفر! آیا با وجود این پیری، و با وجود این نسبتی که با پیامبر داری، از دروغ گفتن، و اختلاف انداختن بین مسلمانها حیا نمیکنی؟ میخواهی خون ریزی شود، و بین رعیت و ارباب آشوب به پا کنی؟ حضرت فرمودند: نه به خدا سوگند، یا امیر المؤمنین! من کارهائی را که میگویی را انجام ندادهام، و نه اینها نامههای من است، و نه خط و نه مهر من بر روی آنها میباشد. پس منصور این بار به اندازهٔ نیم متر شمشیر را از غلاف خارج کرد، از این رو با خودم گفتم: إِنَّا لِلَّهِ، این مرد - یعنی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)- را خواهد کشت، و با خودم گفتم:
اگر برای کشتن ایشان، منصور به من دستوری بدهد، اطاعت نمیکنم. چرا که گمان میکردم منصور به من امر خواهد کرد، که شمشیر را بگیرم، و با آن، به جعفر(علیه السلام)بزنم. لذا با خودم گفتم: اگر چنین دستوری به من داد، منصور را میکشم، گر چه باعث کشتن خود، و فرزندانم شود. و از کارهای قبل خود نزد خداوند توبه میکنم. پس منصور دائم حضرت را با عتاب سرزنش میکرد، و امام صادق(علیه السلام)نیز عذر خواهی مینمودند، تا آنکه شمشیر را کشید، و بعد برای لحظاتی سر خود را به زیر انداخت، سپس سر خود را بلند کرد، و گفت: گمان میکنم تو راست میگویی. و گفت: ای ربیع! جامهدان مرا از جای خود در قصر بیاور.
پس آن را برایش آوردم، او هم گفت: دست خود را در آن کن، و محاسن ایشان را عطرآگین نما. لذا دست خود را داخل آن نمودم، و حال آنکه جامهدان پر از عطر بود، و محاسن حضرت که سفید شده بود را عطر زدم، بنحویکه از آنها سیاه شد. و به من گفت: ایشان را بر یکی از بهترین مرکبهای من سوار کن، و ده هزار درهم نیز به ایشان بده، و ایشان را تا منزلشان با احترام مشایعت کن. وقتی به خانه رسیدند، ایشان را مخیر نما، که به خواست خود، با احترام نزد ما بمانند، یا اگر مایل نبودند، به شهر جدّ خود، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)برگردند.پس ما از نزد منصور خارج شدیم، و به سبب آنکه حضرت از دست منصور جان سالم به در بردند، من خیلی خوشحال بودم. و از تصمیمی که منصور گرفت، تعجب نمودم، که در نهایت امر به اینجا رسید. لذا وقتی با حضرت به حیاط خانه رسیدیم، به حضرت عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! من از تصمیمی که او در مورد شما گرفت، تعجب کردم، و اینکه چگونه خداوند شما را کفایت نمود، و از دست او نجات داد. همانا شنیدم بعد از دو رکعت نمازی که خواندید، دعایی طولانی نمودید، که من متوجه نشدم، چه دعائی بود. و در هنگام وارد شدن به حیاط هم دیدم لبهای شما حرکت میکند، و دو مرتبه دعایی خواندید که نفهمیدم آن هم چه دعائی بود.
حضرت به من فرمودند: دعای اوّل دعایی میباشد که در هنگام ناراحتی و سختی خوانده میشود، و تاکنون آن دعا را برای هیچکس نخوانده بودم. پس آن دعا را به جای دعاهای زیادی که پس از نماز میخواندم، خواندم. چرا که دوست ندارم دعاهایی که بعد از نماز میخواندم، ترک شود. امّا آن دعایی که لبهای خود را برای خواندن آن حرکت میدادم، همان دعایی بود، که حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)آن را در جنگ احزاب خواندند. چنانچه پدرم، از پدر خود، از جدّشان،
از امیر المؤمنین(علیه السلام)، از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)نقل نمودند، که آن دعا، در روز جنگ مدینه، برای مسلمانان، چونان تاجی بود، در بین لشکر مشرکین، چنانچه خداوند دربارهٔ آنها فرموده است:
(إِذْ جَاءُوكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا،هُنَالِكَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِيداً(1))
«(یاد آرید) وقتی که (در جنگ احزاب) لشکر کفار از بالا و زیر بر شما حملهور شدند، و آنگاه که چشمها حیران شد، و جانها به گلو رسید، و به وعدهٔ خداوند گمانهای مختلف بردید، (و مؤمنان حقیقی به وعدهٔ حقّ و فتح اسلام، خوشگمان، و دیگران بدگمان، و ترسان بودند). در آنجا مؤمنان امتحان شدند، و (ضعیفان در ایمان) سخت متزلزل گردیدند.»پس در آن هنگام رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)با خواندن آن، دست به دعا برداشتند. و امیر المؤمنین(علیه السلام) نیز هرگاه از امری محزون میشدند، این دعا را میخواندند. و آن دعا چنین است:
«اَللَّهُمَّ اُحْرُسْنِی بِعَیْنِکَ اَلَّتِی لاَ تَنَامُ، وَ أکْنُفْنُی بِرُکْنِکَ اَلَّذِی لاَ یُضَامُ، وَ اِغْفِرْ لِی بِقُدْرَتِکَ عَلَیَّ رَبِّ لاَ أَهْلِکُ وَ أَنْتَ اَلرَّجَاءُ، اَللَّهُمَّ أَنْتَ أَعَزُّ وَ أَکْبَرُ مِمَّا أَخَافُ وَ أَحْذَرُ، بِاللَّهِ أَسْتَفْتِحُ وَ بِاللَّهِ أَسْتَنْجِحُ وَ بِمُحَمَّدٍ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ أَتَوَجَّهُ، یَا کَافِیَ إِبْرَاهِیمَ نُمْرُودَ، وَ مُوسَی فِرْعَوْنَ اِکْفِنِی مَا أَنَا فِیهِ، اَللَّهُ اَللَّهُ رَبِّی لاَ أُشْرِکُ بِهِ شَیْئاً، حَسْبِیَ اَلرَّبُّ مِنَ اَلْمَرْبُوبِینَ، حَسْبِیَ اَلْخَالِقُ مِنَ اَلْمَخْلُوقِینَ، حَسْبِیَ اَلْمَانِعُ مِنَ اَلْمَمْنُوعِینَ، حَسْبِی مَنْ لَمْ یَزَلْ حَسْبِی، حَسْبِی مُذْ قَطِّ [حَسْبِیَ] حَسْبِیَ اَللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ، عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ اَلْعَرْشِ اَلْعَظِیمِ.»
(خداوندا! با چشمت که به خواب نمیرود نگهبان من باش، و با پشتوانهات که خمیده نشود، حمایتم کن، و با قدرتت مرا بیامرز. پروردگارا! نابود نشوم در حالیکه
1) . سوره احزاب، آیهٔ 10 و 11.
تو امیدم هستی. پروردگارا! تو عزیزتر و بزرگتری از آنچه از آن میترسم و بر حذر میباشم. از خداوند گشایش میطلبم و پیروزی میخواهم و به محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)توجه میکنم، ای کفایت کنندهٔ ابراهیم در برابر نمرود، و موسی از فرعون، مرا از آنچه در آن هستم کفایت کن. خداوند پروردگار من است و چیزی همراه او نیست. پروردگار برای من، از پروردهها کافی است، آفریدگار برایم از آفریدهها بس است. بازدارنده برایم از بازدارندهها کافی است. آن کس برایم بس است، که همواره برایم کافی بوده است. خداوندی که معبودی جز او نیست، برایم بس است. بر او توکل کردم، و او پروردگار عرش بزرگ است.)
سپس حضرت به ربیع فرمودند: اگر ترس از امیر المؤمنین - یعنی منصور - نبود، هر آینه این مال را به تو میدادم، ولی تو قبلاً از من خواسته بودی که زمینی را که در مدینه دارم، به مبلغ دههزار دینار به تو بفروشم، امّا من به تو نفروخته بودم، ولی اکنون آن زمین را به تو هدیه نمودم. عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! همانا من مایل بودم دعای اوّل و دوّم را از شما یاد بگیرم، اگر این دعاها را به من ارزانی کنید، کمال لطف را به من نمودهاید، و هماکنون احتیاج به آن زمین ندارم. حضرت فرمودند: ما خانوادهای هستیم که بخشش خود را پس نمیگیریم. لذا نسخهٔ دعا را به تو میدهیم، زمین را نیز به تو بخشیدیم. بیا با من به خانه برویم.
وقتی به خانهٔ حضرت رفتیم، سند زمین را برای من نوشتند، و دعای اوّل و دوّم را هم برای من املاء فرمودند. عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! همانا منصور خیلی عجله داشت، در حالیکه شما بعد از خواندن دو رکعت نماز، با حال خشوع، مشغول تلاوت آن دعای طولانی بودید، گویا شما از منصور ترسی نداشتید. حضرت به من فرمودند: بله، من همیشه دعایی را بعد از نماز صبح میخواندم، و آن دو رکعت هم نماز صبح بود، که مختصر خواندم. و با خواندن این دعا، بعد از نماز صبح، از خداوند درخواست نمودم. عرض کردم: از منصور و آنچه برای شما مهیا نموده بود، نترسیدید. حضرت فرمودند: ترس از خداوند، بر ترس از منصور مقدم میباشد، خداوند عزّ و جلّ در دل من، بزرگتر از منصور است .
ربیع گفته است: به خاطر تغییر حالتیکه منصور نسبت به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) داشت. و آن خشم و غضبی که در لحظاتی تبدیل به احترام شد، که گمان نمیکردم، نسبت به کسی انجام دهد، تصمیم گرفتم علّت آن را بدانم. لذا همینکه با منصور تنها شدم، و او را خوشحال یافتم، گفتم: یا امیر المؤمنین! از شما چیز عجیبی دیدم، گفت: آن چیز چیست؟ گفتم: دیدم بر جعفر [(علیه السلام)]، به نحوی غضب نمودی، که بر هیچکس، مثل عبد اللَّه بن حسن، و غیر او، و همهٔ مردم، چنین غضب نکرده بودی، تا جائیکه گمان کردم ایشان را با شمشیر به قتل میرسانی، و حتّی اوّل، به اندازه یک وجب، شمشیر را از غلاف بیرون آوردی، سپس شمشیر خود را غلاف کردی.
و بعد با عتاب ایشان را سرزنش کردی، سپس به اندازهٔ نیم متر، شمشیر خود را خارج نمودی، بعد دو مرتبه با عتاب ایشان را سرزنش دیگری، بعد همهٔ شمشیر را به غیر از مقدار اندکی از آن را از غلاف خارج کردی، که در این هنگام دیگر شک در کشتن ایشان نداشتم. سپس همهٔ آن غضب و ناراحتیها برطرف گردید، و از ایشان خشنود شدی، به نحویکه به من دستور دادی باعطرهای مخصوص خود، محاسن ایشان را معطر کنم. و حال آنکه حتّی به فرزند، و ولی عهد خویش مهدی، و عموهای خود هم چنین اجازهای نمیدادی. و بعد به ایشان جایزه دادی، و سوار بر مرکب نمودی، و به من امر کردی ایشان را با احترام مشایعت کنم.
پس منصور گفت: وای به حال تو، ای ربیع! سزاوار نیست که برای تو، در اینباره حرفی بزنم، و پنهان نمودن آن بهتر است. چرا که دوست ندارم علّت آن را فرزندان فاطمه [(علیهم السلام)] متوجه شوند، و بر ما فخر نمایند، و ما را ناچیز بدانند، همین گرفتاری که در آن هستم، برای ما بس است. ولی از تو چیزی را پنهان نمیکنم، نگاه کن، و هر کسی در خانه است را خارج کن. ربیع گفته است: پس هر کسی را که در خانه بود، بیرون کردم. سپس منصور به من گفت: دوباره برگرد، و نگاه کن، مبادا کسی را در خانه باقی گذاشته باشی، پس این کار را انجام دادم. بعد از آنکه تفحص کردم، که کسی در خانه باقی نمانده باشد، منصور به من گفت: اکنون دیگر کسی جز من و تو نیست، و به خدا قسم اگر آنچه به تو میگویم را از کسی بشنوم، تو و فرزندان و خانوادهات را به قتل میرسانم، و اموالت را هم خواهم گرفت.
به منصور دوانیقی گفتم: یا امیر المؤمنین! از شما به خدا پناه میبرم. منصور به من گفت: ای ربیع! همانا قصد داشتم جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)] را به قتل برسانم. و تصمیم داشتم که هیچ سخنی را از ایشان نشنوم، و از ایشان عذری را نپذیرم، با اینکه از امر ایشان آگاه بودم، و ایشان از کسانی نبود که با شمشیر بر علیه من قیام کند. ولی ایشان نزد من مهمتر از عبد اللَّه بن حسن است، و خشم من نیز از او بیشتر میباشد. همانا من در زمان بنی امیه، او و پدرانش را شناخته بودم، که اهل آشوب نیستند.
«فَلَمَّا هَمَمْتُ بِهِ فِی الْمَرَّةِ الْأُولَی تَمَثَّلَ لِی رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)فَإِذَا هُوَ حَائِلٌ بَیْنِی وَ بَیْنَهُ بَاسِطٌ كَفَّیْهِ حَاسِرٌ عَنْ ذِرَاعَیْهِ قَدْ عَبَسَ وَ قَطَّبَ فِی وَجْهِی عَنْهُ، ثُمَّ هَمَمْتُ بِهِ فِی الْمَرَّةِ الثَّانِیَةِ، وَ انْتَضَیْتُ مِنَ السَّیْفِ أَكْثَرَ مِمَّا انْتَضَیْتُ مِنْهُ فِی الْمَرَّةِ الْأُولَی، فَإِذَا أَنَا بِرَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)قَدْ قَرُبَ مِنِّی وَ دَنَا شَدِیداً وَ هَمَّ لِی أَنْ لَوْ فَعَلْتُ لَفَعَلَ، فَأَمْسَكْتُ، ثُمَّتَجَاسَرْتُ، وَ قُلْتُ: هَذَا بَعْضُ أَفْعَالِ الرَّئِیِّ، ثُمَّ انْتَضَیْتُ السَّیْفَ فِی الثَّالِثَةِ، فَتَمَثَّلَ لِی رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)، بَاسِطَ ذِرَاعَیْهِ، قَدْ تَشَمَّرَ وَ احْمَرَّ وَ عَبَسَ وَ قَطَّبَ حَتَّی كَادَ أَنْ یَضَعَ یَدَهُ عَلَیَّ، فَخِفْتُ وَ اللَّهِ لَوْ فَعَلْتُ، لَفَعَلَ، وَ كَانَ مِنِّی مَا رَأَیْتَ وَ هَؤُلَاءِ مِنْ بَنِی فَاطِمَةَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ لَا یَجْهَلُ حَقَّهُمْ إِلَّا جَاهِلٌ لَا حَظَّ لَهُ فِی الشَّرِیعَةِ، فَإِیَّاكَ أَنْ یَسْمَعَ هَذَا مِنْكَ أَحَدٌ.»
(پس در آن زمان همینکه در مرتبه اوّل تصمیم گرفتم ایشان را به قتل برسانم، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را دیدم که بین من و ایشان فاصله شدند، و دستهای خود را گشوده، و تا آرنج بالا زدند، و با غضب به من نگاه میکردند، پس صورتم را از ایشان برگرداندم. سپس برای بار دوّم قصد ایشان را نمودم، و شمشیر را بیش از آنچه بار اوّل بیرون آورده بودم، بیرون کشیدم. پس دیدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)به من نزدیک شدند، در حالیکه بسیار خشمگین هستند، و حضرت چنان بودند، که اگر من کاری میکردم، حضرت نیز مرا میکشتند، پس دست نگه داشتم. ولی جسارت کردم، و با خودم
گفتم: اینها از کارهای جن است. سپس برای بار سوّم شمشیر را کشیدم، پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را دیدم که آستینها را بالا زده، و برافروخته شده بودند، و اخم تندی میکنند، و نزدیک است دستشان به من برسد، پس ترسیدم، و به خدا قسم اگر کاری میکردم، ایشان نیز میکردند. و با آنچه من از فرزندان فاطمه(علیهم السلام)دیدم، تنها نادانی که هیچ بهرهای از اسلام نبرده است، حقّ آنها را نادیده میگیرد. برحذر باش از اینکه کسی اینها را از تو بشنود.)
محمّد بن ربیع گفته است: پدرم این جریان را پس از مرگ منصور دوانیقی، برای من نقل کرد، من نیز پس از مرگ مهدی، و موسی، و هارون، و کشته شدن محمّد امین، آن را نقل کردم.(1)
در مورد ششمین مرتبهای که منصور دوانیقی، قصد داشت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را به شهادت برساند، و این دوّمین مرتبهای بود، که منصور، حضرت را به بغداد احضار کرده بود، مرحوم سیّد بن طاووس (قدس سره)از صفوان بن مهران جمال روایت کرده است: مردی از قریش، که از قبیلهٔ بنی مخزوم بود، بعد از کشته شدن محمّد و ابراهیم، پسران عبد اللّه بن حسن، نزد منصور دوانیقی، از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)سخن چینی کرد. و گفت:
جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)]، غلام خود معلی بن خنیس را برای جمع آوری اموال، نزد شیعیان خود میفرستد، و محمّد بن عبد اللَّه نیز برای این کار به او کمک میکرد. منصور با شنیدن این کلام از شدّت خشم نزدیک بود دست خود را گاز بگیرد. لذا نامهای به عموی خود، داوود بن علیّ، که در آن زمان حاکم مدینه بود، نوشت. که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را نزد او بفرستد، و به حضرت اجازه تأخیر ندهد. پس داوود هم نامه منصور را خدمت حضرت امام صادق(علیه السلام) فرستاد، و به حضرت عرض کرد: فردا مهیای حرکت، نزد امیر المؤمنین باشید، و مبادا در حرکت کردن، تأخیر بیندازید.
1) . مهج الدعوات، ص251؛ عنه البحار، ج47، ص199؛ و البحار، ج91، ص288.
صفوان میگوید: در آن هنگام من در مدینه بودم، که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به دنبال من فرستادند، وقتی خدمت حضرت رفتم، به من فرمودند: شترهای خود را برای حرکت ما آماده کن، ان شاء اللَّه فردا صبح عازم عراق هستم. و حضرت همان وقت از جا حرکت کردند، و من نیز با ایشان، به مسجد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)رفتم. و این ماجرا بین نماز ظهر و عصر اتفاق افتاد، پس حضرت امام صادق(علیه السلام)چند رکعت نماز خواندند، سپس دستهای خود را بلند نمودند، و این دعا را خواندند:
«یَا مَنْ لَیْسَ لَهُ اِبْتِدَاءٌ وَ لاَ اِنْقِضَاءٌ، یَا مَنْ لَیْسَ لَهُ أَمَدٌ وَ لاَ نِهَایَةٌ وَ لاَ مِیقَاتٌ وَ لاَ غَایَةٌ، یَا ذَا اَلْعَرْشِ اَلْمَجِیدِ وَ اَلْبَطْشِ اَلشَّدِیدِ، یَا مَنْ هُوَ فَعّالٌ لِما یُرِیدُ، یَا مَنْ لاَتَخْفَی عَلَیْهِ اَللُّغَاتُ وَ لاَ تَشْتَبِهُ عَلَیْهِ اَلْأَصْوَاتُ، یَا مَنْ قَامَتْ بِجَبَرُوتِهِ اَلْأَرْضُ وَ اَلسَّمَاوَاتُ، یَا حَسَنَ اَلصُّحْبَةِ، یَا وَاسِعَ اَلْمَغْفِرَةِ، یَا کَرِیمَ اَلْعَفْوِ، صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اُحْرُسْنِی فِی سَفَرِی وَ مَقَامِی وَ فِی حَرَکَتِی وَ اِنْتِقَالِی بِعَیْنِکَ اَلَّتِی لاَ تَنَامُ، وَ اُکْنُفْنِی بِرُکْنِکَ اَلَّذِی لاَ یُرَامُ. اَللَّهُمَّ إِنِّی أَتَوَجَّهُ إِلَیْکَ فِی سَفَرِی هَذَا بِلاَ ثِقَةٍ مِنِّی لِغَیْرِکَ وَ لاَ رَجَاءٍ یَأْوِی لِی إِلاَّ إِلَیْکَ، وَ لاَ قُوَّةٍ لِی أَتَّکِلُ عَلَیْهَا وَ لاَ حِیلَةٍ أَلْجَأُ إِلَیْهَا إِلاَّ اِبْتِغَاءَ فَضْلِکَ وَ اِلْتِمَاسَ عَافِیَتِکَ وَ طَلَبَ فَضْلِکَ وَ إِجْرَائِکَ لِی عَلَی أَفْضَلِ عَوَائِدِکَ عِنْدِی. اَللَّهُمَّ وَ أَنْتَ أَعْلَمُ بِمَا سَبَقَ لِی فِی سَفَرِی هَذَا مِمَّا أُحِبُّ وَ أَکْرَهُ، فَمَهْمَا أَوْقَعْتَ عَلَیْهِ قَدَرَکَ فَمَحْمُودٌ فِیهِ بَلاَؤُکَ مُنْتَصِحٌ فِیهِ قَضَاؤُکَ، وَ أَنْتَ تَمْحُو مَا تَشَاءُ وَ تُثْبِتُ وَ عِنْدَکَ أُمُّ اَلْکِتَابِ. اَللَّهُمَّ فَاصْرِفْ عَنِّی فِیهِ مَقَادِیرَ کُلِّ بَلاَءٍ وَ مَقْضِیَّ کُلِّ لَأْوَاءٍ، وَ اُبْسُطْ عَلَیَّ کَنَفاً مِنْ رَحْمَتِکَ وَ لُطْفاً مِنْ عَفْوِکَ وَ تَمَاماً مِنْ نِعْمَتِکَ حَتَّی تَحْفَظَنِی فِیهِ بِأَحْسَنِ مَا حَفِظْتَ بِهِ غَائِباً مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ خَلَّفْتَهُ فِی سَتْرِ کُلِّ عَوْرَةٍ وَ کِفَایَةِ کُلِّ مَضَرَّةٍ وَ صَرْفِ کُلِّ مَحْذُورٍ وَ
هَبْ لِی فِیهِ أَمْناً وَ إِیمَاناً وَ عَافِیَةً وَ یُسْراً وَ صَبْراً وَ شُکْراً وَ أَرْجِعْنِی فِیهِ سَالِماً إِلَی سَالِمِینَ یَا أَرْحَمَ اَلرَّاحِمِینَ.»
(ای کسی که آغاز و پایانی ندارد، ای کسی که حد و کرانهای ندارد، ای صاحب عرش بزرگ و انتقام سخت، ای کسی که بر هر کار که بخواهد تواناست. ای آنکه هیچ سخنی از او پوشیده نیست، و صداها بر او مشتبه نمیشوند. ای آنکه آسمانها و زمین با قدرت او برافراشته شدهاند، ای نیکو همنشین، ای آمرزنده و ای بخشنده، بر محمّد و خاندانش درود فرست و در سفر و جایگاهم، و در حرکت و جابجاییام با دیدهات که به خواب نمیرود نگهدار من باش، و با پشتوانهات که مورد ظلم قرار نمیگیرد مرا پشتیبانی کن. بارالها! در این سفر به تو توجه دارم و به کسی جز تواطمینان ندارم و امیدم تنها به سوی توست که پناهم دهی. و نیرویی برای تکیه دادن و چارهای برای پناهنده شدن ندارم به جز درخواست بخشش تو و خواهش از عافیت و لطف تو و پاداشی که با بهترین نیکیات به من بدهی. خداوندا! تو به آنچه در این سفرم بر من گذشت از آنچه دوست داشتم یا ناپسند دانستم آگاهتر هستی، پس هرچه به تقدیر تو بوده، آزمایشت در آن نیکو است و فرمانت خیرخواهانه است و تو آنچه را بخواهی ناپدید میکنی و آنچه را بخواهی پایدار میگردانی و اُمّ الکتاب در نزد تو است. خدایا! هر آسیب و بلایی را از من دور گردان و یاوری از مهربانی خود بر من بگمار و لطفی از گذشت خود و کامل کنندهٔ نعمتهایت را بر من ببخش تا به بهترین شکلی که مؤمنی را در نبودش نگهداری کردهای و بدیهایش را پوشانده و او را از آسیب حفظ نمودهای، مرا حفظ کنی و در این سفر به من امنیت و ایمان و بهبودی و آسایش و شکیبایی و سپاسگزاری عطا کن و مرا در سلامت به سالمان بازگردان ای مهربانترین مهربانها.)
صفوان میگوید: من از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)درخواست کردم این دعا را دو مرتبه برای من تکرار کنند، پس حضرت باز آن را خواندند، و من هم آن را نوشتم. و فردا صبح شترها را برای حضرت آماده کردم، و به طرف عراق حرکت کردیم، تا آنکه وارد شهر منصور شدیم. پس حضرت از او اجازه ورود خواستند، او هم به ایشان اجازه داد.
صفوان میگوید: برخی از افرادی که در نزد منصور شاهد این ماجرا بودند، برایم نقل کردند: زمانیکه چشم منصور به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)افتاد، ایشان را با احترام نزدیک خود نشاند، سپس قضیهای را که برای او گفته بودند، برای حضرت بیان نمود، و عرض کرد: به من خبر دادهاند معلی بن خنیس، غلام جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)]، اموال زیادی را از همهٔ شهرها جمع نموده، و برای شما میآورد. و در این امر محمّد بن عبد اللّه نیز به او یاری مینماید.
حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند: ای امیر المؤمنین! از چنین کاری به خدا پناه میبرم. منصور به حضرت عرض کرد: قسم میخورید که چنین کاری نکردهاید؟ حضرتفرمودند: بله، به خدا قسم میخورم، که چنین چیزی نبوده است. منصور عرض کرد: نه، بلکه باید به طلاق زنها، و آزادی بندگان خود قسم بخورید. حضرت فرمودند: تو راضی نیستی که به خداوندی که به غیر او خدائی نیست، قسم بخورم؟! منصور عرض کرد: برای من اظهار فقاهت نکنید. حضرت فرمودند: ای امیر المؤمنین! پس فقه کجا میرود، و چه فایدهای دارد؟!
منصور دوانیقی به حضرت عرض کرد: این سخنان را رها کنید، من هماکنون بین شما، و بین مردی که این حرفها را دربارهٔ شما زده، جمع میکنم، تا با او مواجه شوید. پس آن مرد را آوردند، و در حضور حضرت صادق(علیه السلام)از او سؤال کردند، او گفت: بله، ایشان جعفر بن محمّد هستند، و آنچه دربارهٔ ایشان برای شما گفتم، صحیح است، و همانگونه میباشد، که بیان کردم. حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمودند:
«تَحْلِفُ أَیُّهَا الرَّجُلُ أَنَّ هَذَا الَّذِی رَفَعْتَهُ صَحِیحٌ.»
(ای مرد! قسم بخور که آنچه گفتهای صحیح است.)
آن مرد عرض کرد: چشم، و سپس شروع کرد به قسم خوردن، و گفت: «وَ اللَّهِ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الطَّالِبُ الْغَالِبُ الْحَیُّ الْقَیُّومُ؛ سوگند به خداییکه معبودی جز او نیست، و او توانا، و غالب،
و زنده، و پایدار است.» در این هنگام حضرت امام صادق(علیه السلام)فرمودند: نه، در قسم خوردن، عجله نکن، همانا آنگونه که من میگویم قسم بخور. منصور عرض کرد: اینگونه قسم خوردن چه عیبی دارد؟ حضرت فرمودند:
«إِنَّ اللَّهَ حَیِیٌّ كَرِیمٌ یَسْتَحْیِی مِنْ عَبْدِهِ إِذَا أَثْنَی عَلَیْهِ أَنْ یُعَاجِلَهُ بِالْعُقُوبَةِ لِمَدْحِهِ لَهُ، وَ لَكِنْ قُلْ یَا أَیُّهَا الرَّجُلُ: أَبْرَأُ إِلَی اللَّهِ مِنْ حَوْلِهِ وَ قُوَّتِهِ وَ أَلْجَأُ إِلَی حَوْلِی وَ قُوَّتِی إِنِّی لَصَادِقٌ بَرٌّ فِیمَا أَقُولُ.»
(همانا خداوند متعال زنده و کریم میباشد، و هنگامیکه بندهاش او را ستایش کند، به جهت اینکه او را مدح کرده، شرم مینماید، که او را فوراً عقوبت کند. ولی ای مرد! بگو: در سخن خود راستگو و نیکوکردار هستم، [و اگر اینگونه نباشد] از نیرو و قدرت خداوند بیزارم، و متکی به قدرت و نیروی خودم هستم.)از این رو منصور دوانیقی به آن مرد قریشی گفت: همانگونه که ابا عبد اللَّه [(علیه السلام)] میگویند قسم بخور. پس آن مرد همان طور که حضرت فرموده بودند، قسم خورد.
«فَلَمْ یَسْتَتِمَّ الْكَلَامَ حَتَّی أَجْذَمَ وَ خَرَّ مَیِّتاً.»
(امّا هنوز کلام او تمام نشده بود، که به جذام مبتلا شد، و در حالیکه مرده بود، به زمین افتاد.)
پس در اینهنگام منصور ترسید، و بدنش بلرزه افتاد. عرض کرد: ای ابا عبد اللّه! اگر مایل هستید، همین فردا به حرم جدّ خود برگردید، و اگر میل دارید اینجا بمانید، که اگر ماندن نزد ما را انتخاب نمائید، در احترام و نیکی نمودن به شما فروگذار نخواهیم کرد. به خدا سوگند از این پس، هرگز سخن هیچکس را دیگر دربارهٔ شما نمیپذیرم.(1)
1) . مهج الدعوات، ص257 تا 260؛ عنه البحار ج91، ص294.
هفتمین مرتبهای که منصور دوانیقی، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را احضار نمود، زمانی بود، که او، حضرت را از مدینه، به شهر بغداد فراخواند. چنانچه مرحوم سیّد بن طاووس (قدس سره)در اینباره، از محمّد بن عبد اللّه اسکندری نقل کرده است: من از خدمتگزاران نزدیک أبو جعفر، منصور دوانیقی بودم، و از میان همهٔ نزدیکان او، من صاحب سر، و رازدارش بودم. پس روزی بر او وارد شدم، و دیدم اندوهگین میباشد، و آه سردی میکشد. از این رو به منصور گفتم: به چه چیزی فکر میکنی، ای امیر المؤمنین؟
پس به من گفت: ای محمّد! همانا تاکنون صد نفر یا بیشتر از این تعداد، از فرزندان فاطمه (علیها السلام)را به قتل رساندهایم. ولی با این حال، پیشوا و امام آنها هنوز زنده است. به او گفتم: او چه کسی است؟ گفت: جعفر بن محمّد الصادق [(علیه السلام)]. در این هنگام بهاو گفتم: ای امیر المؤمنین! همانا ایشان مردی هستند، که از شدّت عبادت، پوست و استخوانی شدهاند، و به جای طلب خلافت و مُلک، به خداوند مشغول میباشند.
پس گفت: ای محمّد! همانا میدانم که تو قائل به ایشان، و امامتشان هستی، ولی المُلک عقیم،(1)
و بهدرستیکه من به جان خودم قسم خوردهام، که یا امروزم را به شب نرسانم، و یا اینکه از ایشان خلاص شوم، و ایشان را به قتل برسانم. محمّد میگوید: به خدا سوگند از این کلام او، همانا زمین با همهٔ وسعتش، بر من تنگ شد. بعد جلادی را احضار کرد، و به او گفت: هنگامیکه أبو عبد اللّه صادق [(علیه السلام)] را حاضر کردم، و با ایشان مشغول گفتگو شدم، و کلاه خود را از سرم برداشتم، این علامتی بین من، و تو است، پس بلا فاصله گردن ایشان را بزن.
سپس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را در همان ساعت احضار نمود، و ایشان را در اتاقی قرار داد، در حالیکه لبهای مبارک حضرت، حرکت میکرد. ولی من نمیدانستم ایشان چه چیزی قرائت میکنند. پس به ناگاه دیدم قصر مانند کشتی در بین امواج دریاها در تلاطم است. بعد أبو جعفر منصور را دیدم که با پای برهنه در برابر حضرت راه میرود، در حالیکه سرش نیز
1) . المُلک عقیم؛ یعنی حکومت نازا میباشد، و وارث ندارد. و هر کس از راه برسد، ممکن است آن را تصرف کند. از این رو امر حکومتداری، فرزند هم نمیشناسد، تا چه رسد به چیز، یا کس دیگری. لذا چه بسا پدر برای پادشاهی خودش، پسرش را میکشد.
برهنه میباشد، و دندانهایش به هم میخورد، و بدنش میلرزد، چهرهاش گاهی سرخ، و گاهی زرد میگردد، و بعد بازوی حضرت صادق(علیه السلام)را گرفت، و حضرت را بر تخت خود نشاند، و مانند بندهای که مقابل مولای خود زانو میزند، در برابر حضرت بر زمین افتاده است.
سپس عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! چه چیزی باعث شده، که در این زمان به اینجا بیائید؟ حضرت فرمودند: ای امیر المؤمنین! برای اطاعت نمودن از خداوند عزّ و جلّ، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، و امیر المؤمنین - یعنی منصور - که خداوند عزّتش را پایدار نماید، نزد تو آمدهام. عرض کرد: من شما را دعوت نکردم، و فرستاده اشتباه کرده است. سپس به حضرت عرض کرد: هماکنون که تشریف آوردهاید، حاجت خود را بخواهید. پس حضرت فرمودند: از تو درخواست میکنم، وقتی با من کاری نداری، مرا دعوت نکنی.سپس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)به سرعت بازگشتند، و من هم از این بابت، خیلی خداوند عزّ و جلّ را شکر کردم. و بعد أبو جعفر منصور دوانیقی لحافی خواست، و خوابید، و بیدار نشد، مگر در نیمههای شب. پس زمانیکه بیدار شد، من بالای سر او نشسته بودم، لذا او از این کار من خوشحال شد، و به من گفت: جائی نرو تا من نمازم را که قضا شده، بخوانم، و بعد حدیثی را برای تو بیان کنم. پس وقتی منصور دوانیقی نمازش را قضا کرد، صورتش را به طرف من کرد، و گفت:
«لَمَّا أَحْضَرْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقَ [(علیه السلام)]، وَ هَمَمْتُ بِهِ مَا هَمَمْتُ مِنَ السُّوءِ، رَأَیْتُ تِنِّیناً قَدْ حَوَی بِذَنَبِهِ جَمِیعَ دَارِی وَ قَصْرِیْ، وَ قَدْ وَضَعَ شَفَتَیْهِ الْعُلْیَا فِی أَعْلَاهَا، وَ السُّفْلَی فِی أَسْفَلِهَا، وَ هُوَ یُكَلِّمُنِی بِلِسَانٍ طَلْقٍ ذَلْقٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ: یَا مَنْصُورُ! إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی جَدُّهُ قَدْ بَعَثَنِی إِلَیْكَ، وَ أَمَرَنِی إِنْ أَنْتَ أَحْدَثْتَ فِی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ [(علیه السلام)] حَدَثاً، فَأَنَا أَبْتَلِعُكَ وَ مَنْ فِی دَارِكَ جَمِیعاً، فَطَاشَ عَقْلِی، وَ ارْتَعَدَتْ فَرَائِصِی، وَ اصْطَكَّتْ أَسْنَانِی.»
(هنگامیکه أبا عبد اللّه الصادق(علیه السلام)را احضار نمودم، و آنچه از بدی قصد کرده بودم، که نسبت به ایشان انجام دهم، ناگهان اژدهایی را دیدم، که با دُم خود، همهٔ
خانه و قصر مرا در برگرفته است، و لب بالای خود را در بالاترین مکان خانهٔ من گذاشته، و لب پائین خود را در پایینترین مکانش قرار داده، و با زبان عربی فصیح، به صورت واضح و آشکار به من میگوید: ای منصور! همانا خداوند متعال مرا نزد تو فرستاده، و به من امر کرده، اگر حادثهای برای أبو عبد اللّه صادق(علیه السلام)به وجود آوری، من، تو و هر کسی که در خانهٔ تو است را ببلعم. لذا عقل از سرم پرید، و بدنم به لرزه افتاد، و دندانهایم به هم میخورد.)
محمّد بن عبد اللّه اسکندری میگوید: به منصور گفتم: ای امیر المؤمنین! این چیز عجیبی نیست، چرا که أبو عبد اللّه [(علیه السلام)]، وارث علم پیامبر(صلی الله علیه و آلهو سلم)، و جدّشان امیر المؤمنین، علیّ بن أبیطالب [(علیه السلام)] هستند. و نزد ایشان، اسمهای خداوند متعال، و دعاهای دیگرِ آنچنانهای وجود دارد، که اگر آنها را بر شب بخوانند، هر آینه مثل روز، روشن میشود. و اگر آنها را بر روز بخوانند، هر آینه مثل شب، تاریک میگردد. و اگر آنها را به موجهای دریاها بخوانند، همانا آرام میگیرند.
محمّد میگوید: بعد از چند روز به منصور گفتم: ای امیر المؤمنین! آیا به من اجازه میدهی به زیارت أبو عبد اللّه صادق [(علیه السلام)] بروم؟ پس جواب مثبت داد، و مانع نشد. لذا خدمت حضرت رفتم، و بعد از آنکه به ایشان سلام نمودم، به حضرت عرض کردم: ای مولای من! به حقّ جدّ بزرگوارتان حضرت محمّد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، از شما درخواست میکنم، دعایی را که هنگام وارد شدن بر أبو جعفر منصور خواندید را به من تعلیم کنید.
حضرت فرمودند: آن را به تو میدهم. سپس به من فرمودند: ای محمّد! این دعاء، حرزی با ارزش، و دعای عظیمی میباشد، که آن را از پدران گرامی خود(علیهم السلام)گرفتهام. و این دعاء، حرزی میباشد، که از کتاب خداوند عزّ و جلّ، استخراج، و به دست آمده است. کتابی که نه از مقابل آن، و نه از پشت آن، باطلی در آن راه نخواهد داشت، و از طرف خداوند حکیم، و پسندیده نازل شده است. بعد به من فرمودند: من میخوانم، و تو آن را بنویس، و بعد آن را برای من املاء کن، تا ببینم خطائی رخ نداده باشد. و آن حرزی باارزش، و دعاء عظیم، و بابرکتی میباشد، که مستجاب است.
به هر تقدیر هنگامیکه أبو مخلد، عبد اللّه بن یحیی، برای آوردن پیغامی از بغداد، به خراسان آمد، و نزد امیر أبو حسن، نصر بن احمد در بخارا رفت، این حرز، در دفتری که کاغذهای آن از نقره بود، و با آب طلا نوشته شده بود، و از شیخ أبو الفضل، محمّد بن عبد اللّه بلعمی آن را گرفته بود، به دست ما رسید، و گفت: این از باارزشترین هدیهها است. و هر کسی که خداوند، برای خواندن این دعا، به او توفیق بدهد، و آن را صبحِ هر روز قرائت نماید، خداوند او را از همه بلاها حفظ میکند. و خداوند او را از شرّ جنها، و انسانها، و شیاطین، و حُکام ستمگر، و درندگان، و از شرّ بیماریها، و آفتها، و همهٔ اندوهها محافظت مینماید. و این دعا مجرب است، مگر اینکه برای خداوند عزّ و جلّ با خلوص قرائت نکرده باشد. و این اوّل دعا میباشد:«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَبَداً حَقّاً حَقّاً لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِیمَاناً وَ صِدْقاً لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تَعَبُّداً وَ رِقّاً لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تَلَطُّفاً وَ رِفْقاً لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حَقّاً حَقّاً لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ أُعِیذُ نَفْسِی وَ شَعْرِی وَ بَشَرِی وَ دِینِی وَ أَهْلِی وَ مَالِی وَ وُلْدِی وَ ذُرِّیَّتِی وَ دُنْیَایَ وَ جَمِیعَ مَنْ أَمْرُهُ یَعْنِینِی مِنْ شَرِّ كُلِّ مَنْ یُؤْذِینِی أُعِیذُ نَفْسِی وَ جَمِیعَ مَا رَزَقَنِی رَبِّی وَ مَا أُغْلِقَتْ عَلَیْهِ أَبْوَابِی وَ أَحَاطَتْ بِهِ جُدْرَانِی وَ جَمِیعَ مَا أَتَقَلَّبُ فِیهِ مِنْ نِعَمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِحْسَانِهِ وَ جَمِیعِ إِخْوَانِی وَ أَخَوَاتِی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ وَ بِأَسْمَائِهِ التَّامَّةِ الْكَامِلَةِ الْمُتَعَالِیَةِ الْمُنِیفَةِ الشَّرِیفَةِ الشَّافِیَةِ الْكَرِیمَةِ الطَّیِّبَةِ الْفَاضِلَةِ الْمُبَارَكَةِ الطَّاهِرَةِ الْمُطَهَّرَةِ الْعَظِیمَةِ الْمَخْزُونَةِ الْمَكْنُونَةِ الَّتِی لَا یُجَاوِزُهُنَّ بَرٌّ وَ لَا فَاجِرٌ وَ بِأُمِّ الْكِتَابِ وَ فَاتِحَتِهِ وَ خَاتِمَتِهِ وَ مَا بَیْنَهُمَا مِنْ سُورَةٍ شَرِیفَةٍ وَ آیَةٍ كَرِیمَةٍ مُحْكَمَةٍ وَ شِفَاءٍ وَ رَحْمَةٍ وَ عُوذَةٍ وَ بَرَكَةٍ وَ بِالتَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الزَّبُورِ وَ الْقُرْآنِ الْعَظِیمِ وَ بِصُحُفِ إِبْرَاهِیمَ وَ مُوسَی وَ بِكُلِّ كِتَابٍ أَنْزَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ بِكُلِّ رَسُولٍ أَرْسَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ بِكُلِّ بُرْهَانٍ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ بِآلَاءِ اللَّهِ وَ عِزَّةِ اللَّهِ وَ قُدْرَةِ اللَّهِ وَ جَلَالِ اللَّهِ وَ قُوَّةِ اللَّهِ وَ عَظَمَةِ اللَّهِ وَ سُلْطَانِ اللَّهِ وَ مَنَعَةِ اللَّهِ وَ مَنِّ اللَّهِ وَ حِلْمِ اللَّهِ وَ عَفْوِ اللَّهِ وَ غُفْرَانِ اللَّهِ وَ
مَلَائِكَةِ اللَّهِ وَ كُتُبِ اللَّهِ وَ أَنْبِیَاءِ اللَّهِ وَ رُسُلِ اللَّهِ وَ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ صلی اللّٰه علیه و آله. وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ غَضَبِ اللَّهِ وَ عِقَابِهِ وَ سَخَطِ اللَّهِ وَ نَكَالِهِ وَ مِنْ نَقِمَتِهِ وَ إِعْرَاضِهِ وَ صُدُودِهِ وَ خِذْلَانِهِ وَ مِنَ الْكُفْرِ وَ النِّفَاقِ وَ الْحَیْرَةِ وَ الشِّرْكِ وَ الشَّكِّ فِی دِینِ اللَّهِ وَ مِنْ شَرِّ یَوْمِ الْحَشْرِ وَ النُّشُورِ وَ الْمَوْقِفِ وَ الْحِسَابِ وَ مِنْ شَرِّ كِتَابٍ قَدْ سَبَقَ وَ مِنْ زَوَالِ النِّعْمَةِ وَ حُلُولِ النِّقْمَةِ وَ تَحَوُّلِ الْعَافِیَةِ وَ مُوجِبَاتِ الْهَلَكَةِ وَ مَوَاقِفِ الْخِزْیِ وَ الْفَضِیحَةِ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ مِنْ هَوًی مُرْدٍ وَ قَرِینِسَوْءٍ مُكْدٍ. وَ جَارٍ مُوذٍ وَ غِنًی مُطْغٍ وَ فَقْرٍ مُنْسٍ وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ مِنْ قَلْبٍ لَا یَخْشَعُ وَ صَلَاةٍ لَا تَنْفَعُ وَ دُعَاءٍ لَا یُسْمَعُ وَ عَیْنٍ لَا تَدْمَعُ وَ بَطْنٍ لَا یَشْبَعُ وَ مِنْ نَصَبٍ وَ اجْتِهَادٍ یُوجِبَانِ الْعَذَابَ وَ مِنْ مَرَدٍّ إِلَی النَّارِ وَ سُوءِ الْمَنْظَرِ فِی النَّفْسِ وَ الْأَهْلِ وَ الْمَالِ وَ الْوَلَدِ وَ عِنْدَ مُعَایَنَةِ مَلَكِ الْمَوْتِ علیه السلام. وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ مِنْ شَرِّ كُلِّ دَابَّةٍ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ ذِی شَرٍّ وَ مِمَّا أَخَافُ وَ أَحْذَرُ وَ مِنْ شَرِّ فَسَقَةِ الْعَرَبِ وَ الْعَجَمِ وَ مِنْ شَرِّ فَسَقَةِ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الشَّیَاطِینِ وَ مِنْ شَرِّ إِبْلِیسَ وَ جُنُودِهِ وَ أَشْیَاعِهِ وَ أَتْبَاعِهِ وَ مِنْ شَرِّ السَّلَاطِینِ وَ أَتْبَاعِهِمْ وَ مِنْ شَرِّ ما یَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما یَعْرُجُ فِیها وَ مِنْ شَرِّ ما یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ ما یَخْرُجُ مِنْها وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ سُقْمٍ وَ آفَةٍ وَ غَمٍّ وَ هَمٍّ وَ فَاقَةٍ وَ عُدْمٍ وَ مِنْ شَرِّ مَا فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مِنْ شَرِّ الْفُسَّاقِ وَ الْفُجَّارِ وَ الذُّعَّارِ وَ الْحُسَّادِ وَ الْأَشْرَارِ وَ السُّرَّاقِ وَ اللُّصُوصِ وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ دَابَّةٍ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ اللَّهُمَّ إِنِّی أَحْتَجِزُ بِكَ مِنْ شَرِّ كُلِّ شَیْءٍ خَلَقْتَهُ وَ أَحْتَرِسُ بِكَ مِنْهُمْ وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ مِنَ الْحَرَقِ وَ الْغَرَقِ وَ الشَّرَقِ وَ الْهَدْمِ وَ الْخَسْفِ وَ الْمَسْخِ وَ الْحِجَارَةِ وَ الصَّیْحَةِ وَ الزَّلَازِلِ وَ الْفِتَنِ وَ الْعَیْنِ وَ الصَّوَاعِقِ وَ الْجُنُونِ وَ الْجُذَامِ وَ الْبَرَصِ وَ الْأَمْرَاضِ وَ الْآفَاتِ وَ الْمُصِیبَاتِ وَ
الْعَاهَاتِ وَ أَكْلِ السَّبُعِ وَ مِیتَةِ السَّوْءِ وَ جَمِیعِ أَنْوَاعِ الْبَلَایَا فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ مِنْ شَرِّ مَا اسْتَعَاذَ مِنْهُ الْمَلَائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ الْأَنْبِیَاءُ الْمُرْسَلُونَ وَ خَاصَّةً مِمَّا اسْتَعَاذَ مِنْهُ بِهِ مُحَمَّدٌ عَبْدُكَ وَ رَسُولُكَ صلی اللّٰه علیه و آله أَسْأَلُكَ أَنْ تُعْطِیَنِی مِنْ خَیْرِ مَا سَأَلُوا وَ أَنْ تُعِیذَنِی مِنْ شَرِّ مَا اسْتَعَاذُوا وَ أَسْأَلُكَ مِنَ الْخَیْرِ كُلِّهِ عَاجِلِهِ وَ آجِلِهِ مَا عَلِمْتُ مِنْهُ وَ مَا لَمْ أَعْلَمْ بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ اعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ وَ أَلْجَأْتُ ظَهْرِی إِلَی اللَّهِ وَ ما تَوْفِیقِی إِلَّا بِاللَّهِ وَ ما شاءَ اللَّهُ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِیإِلَی اللَّهِ وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ مَا صَبْرِی إِلَّا بِاللَّهِ وَ نِعْمَ الْقَادِرُ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْمَوْلَی اللَّهُ وَ نِعْمَ النَّصِیرُ اللَّهُ وَ لَا یَأْتِی بِالْحَسَنَاتِ إِلَّا اللَّهُ وَ لَا یَصْرِفُ السَّیِّئَاتِ إِلَّا اللَّهُ وَ لَا یَسُوقُ الْخَیْرَ إِلَّا اللَّهُ وَ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ بِیَدِ اللَّهِ وَ أَسْتَكْفِی اللَّهَ بِاللَّهِ وَ أَسْتَغْنِی بِاللَّهِ وَ أَسْتَقِیلُ اللَّهَ وَ أَسْتَغِیثُ بِاللَّهِ وَ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ وَ عَلَی أَنْبِیَاءِ اللَّهِ وَ عَلَی رُسُلِ اللَّهِ وَ مَلَائِكَةِ اللَّهِ وَ عَلَی الصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِ اللَّهِ إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ وَ أْتُونِی مُسْلِمِینَ كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ لا یَضُرُّكُمْ كَیْدُهُمْ شَیْئاً إِنَّ اللَّهَ بِما یَعْمَلُونَ مُحِیطٌ وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِیًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِیراً إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ یَبْسُطُوا إِلَیْكُمْ أَیْدِیَهُمْ فَكَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنْكُمْ وَ اللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْكافِرِینَ كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ قُلْنا یا نارُ كُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ وَ زادَكُمْ فِی الْخَلْقِ بَصْطَةً فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِیراً وَ قَرَّبْناهُ نَجِیًّا وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِیًّا سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا وَ أَلْقَیْتُ عَلَیْكَ مَحَبَّةً مِنِّی وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنِی
إِذْ تَمْشِی أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلی مَنْ یَكْفُلُهُ فَرَجَعْناكَ إِلی أُمِّكَ كَیْ تَقَرَّ عَیْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّیْناكَ مِنَ الْغَمِّ وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلی لا تَخافُ دَرَكاً وَ لا تَخْشی لا تَخافا إِنَّنِی مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَری لا تَخَفْ ... إِنَّا مُنَجُّوكَ وَ أَهْلَكَ وَ یَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً وَ مَنْ یَتَوَكَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَیْءٍ قَدْراً فَوَقاهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذلِكَ الْیَوْمِ وَ لَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً وَ یَنْقَلِبُ إِلی أَهْلِهِ مَسْرُوراً وَ رَفَعْنالَكَ ذِكْرَكَ یُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَی الْقَوْمِ الْكافِرِینَ الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِیلُ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذابَها كانَ غَراماً إِنَّها ساءَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقاماً رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَكُنْ لَهُ شَرِیكٌ فِی الْمُلْكِ وَ لَمْ یَكُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ وَ كَبِّرْهُ تَكْبِیراً وَ ما لَنا أَلَّا نَتَوَكَّلَ عَلَی اللَّهِ وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلی ما آذَیْتُمُونا وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ فَسُبْحانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ أَ وَ مَنْ كانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ هُوَ الَّذِی أَیَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ وَ أَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً ما أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِیزٌ حَكِیمٌ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِیكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً فَلا یَصِلُونَ إِلَیْكُما بِآیاتِنا أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ عَلَی اللَّهِ تَوَكَّلْنا رَبَّنَا افْتَحْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَیْرُ
الْفاتِحِینَ إِنِّی تَوَكَّلْتُ عَلَی اللَّهِ رَبِّی وَ رَبِّكُمْ ما مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ فَسَتَذْكُرُونَ ما أَقُولُ لَكُمْ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ حَسْبِیَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّی كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ الم اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَالْحَیُّ الْقَیُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ وَسِعَ كُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ لا إِكْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی لَا انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِی الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِكَ الْخَیْرُ إِنَّكَ عَلی كُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ تُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِی اللَّیْلِ وَ تُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْكُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی نَجَّانا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَكُورٌ الَّذِی أَحَلَّنا دارَ
الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لا یَمَسُّنا فِیها نَصَبٌ وَ لا یَمَسُّنا فِیها لُغُوبٌ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی فَضَّلَنا عَلی كَثِیرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِینَ فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّماواتِ وَ رَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعالَمِینَ وَ لَهُ الْكِبْرِیاءُ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ فَسُبْحانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ وَ حِینَ تُصْبِحُونَ وَ لَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ عَشِیًّا وَ حِینَ تُظْهِرُونَ یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُالْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ فَسُبْحانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ وَ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ الَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ وَ الَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَ یَسْقِینِ وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ وَ الَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ وَ الَّذِی أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ رَبِّ هَبْ لِی حُكْماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ وَ اجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ وَ اجْعَلْنِی مِنْ وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِیمِ وَ اغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ كانَ مِنَ الضَّالِّینَ وَ لا تُخْزِنِی یَوْمَ یُبْعَثُونَ یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ ثُمَّ الَّذِینَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا فَالزَّاجِراتِ زَجْراً فَالتَّالِیاتِ ذِكْراً إِنَّ إِلهَكُمْ لَواحِدٌ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ رَبُّ الْمَشارِقِ إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا
بِزِینَةٍ الْكَواكِبِ وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ لا یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی وَ یُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ یُرْسَلُ عَلَیْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا أُولِی أَجْنِحَةٍ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ یَزِیدُفِی الْخَلْقِ ما یَشاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلی كُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ما یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها وَ ما یُمْسِكْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ إِنَّ الْفَضْلَ بِیَدِ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ. وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَیْنَكَ وَ بَیْنَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً وَ جَعَلْنا عَلی قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلی أَدْبارِهِمْ نُفُوراً أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ أُولئِكَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ: وَ ما تَوْفِیقِی إِلَّا بِاللَّهِ عَلَیْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ لا تَكُ فِی ضَیْقٍ مِمَّا یَمْكُرُونَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْیَوْمَ لَدَیْنا مَكِینٌ أَمِینٌ وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْساً فَسَیَكْفِیكَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ إِنِّی تَوَكَّلْتُ عَلَی اللَّهِ رَبِّی وَ رَبِّكُمْ ما
مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ خالِقُ كُلِّ شَیْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلی كُلِّ شَیْءٍ وَكِیلٌ قُلْ هُوَ رَبِّی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَیْهِ مَتابِ یا أَیُّهَا النَّاسُ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْكُمْ هَلْ مِنْ خالِقٍ غَیْرُ اللَّهِ یَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّی تُؤْفَكُونَ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَتَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ هُوَ الْحَیُّ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ رَبُّ الْمَشْرِقِوَ الْمَغْرِبِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكِیلًا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَی الْقَوْمِ الْكافِرِینَ لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَكَّرُونَ هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِكُونَ هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی یُسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ إِذا وَقَبَ وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثاتِ فِی الْعُقَدِ وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ مَلِكِ النَّاسِ إِلهِ النَّاسِ مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ اللَّهُمَّ مَنْ أَرَادَ بِی شَرّاً أَوْ بِأَهْلِی شَرّاً أَوْ بَأْساً أَوْ ضَرّاً فَاقْمَعْ رَأْسَهُ وَ اصْرِفْ عَنِّی سُوءَهُ وَ مَكْرُوهَهُ وَ اعْقِدْ عَنِّی لِسَانَهُ وَ احْبِسْ كَیْدَهُ وَ ارْدُدْ عَنِّی إِرَادَتَهُ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا هَدَیْتَنَا بِهِ مِنَ الْكُفْرِ أَفْضَلَ مَا صَلَّیْتَ عَلَی أَحَدٍ مِنْ خَلْقِكَ
وَ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا ذَكَرَكَ الذَّاكِرُونَ وَ اغْفِرْ لَنَا وَ لآِبَائِنَا وَ لِأُمَّهَاتِنَا وَ ذُرِّیَّاتِنَا وَ جَمِیعِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِمَاتِ الْأَحْیَاءِ مِنْهُمْ وَ الْأَمْوَاتِ وَ تَابِعْ بَیْنَنَا وَ بَیْنَهُمْ بِالْخَیْرَاتِ إِنَّكَ مُجِیبُ الدَّعَوَاتِ وَ مُنْزِلُ الْبَرَكَاتِ وَ دَافِعُ السَّیِّئَاتِ إِنَّكَ عَلی كُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَوْدِعُكَ دِینِی وَ دُنْیَایَ وَ أَهْلِی وَ أَوْلَادِی وَ عِیَالِی وَ أَمَانَتِی وَ جَمِیعَ مَا أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَیَّ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ فَإِنَّهُ لَا تَضِیعُ صَنَائِعُكَ وَ لَا تَضِیعُ وَدَائِعُكَ وَ لَا یُجِیرُنِی مِنْكَ أَحَدٌ اللَّهُمَ رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیاحَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ إِلَی هُنَا وَ الزِّیَادَةُ عَلَی هَذَا مِنَ الْكِتَابِ فَإِنِّی أَرْجُوكَ وَ لَا أَرْجُو أَحَداً سِوَاكَ فَإِنَّكَ اللَّهُ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ اللَّهُمَّ أَدْخِلْنِی الْجَنَّةَ وَ نَجِّنِی مِنَ النَّارِ بِرَحْمَتِكَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.»(1)
(معبودی جز اللّه نیست. به راستی و برای همیشه، معبودی جز اللّه نیست. از روی ایمان و راستی، معبودی جز اللّه نیست. از روی پرستش و بندگی، معبودی جز اللّه نیست. از روی مهربانی و لطف، معبودی جز اللّه نیست. به حقیقت و درستی معبودی جز اللّه نیست، و محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)فرستاده اوست. خودم را و مو و پوستم و دین و خانواده و مال و فرزندان و نسلم را به او پناهنده میسازم. از هر آنچه مرا به رنج و سختی اندازد یا آزارم دهد. خودم را، و هر آنچه را پروردگارم به من بخشیده، به او پناه میدهم. و هر آنچه را که پشت درهایم قرار گرفته، و دیوارهایم آن را در برگرفتهاند، و هر نعمت و لطفی که از جانب خداوند بزرگ و بلندمرتبه به من میرسد، خود را و همهٔ برادران و خواهران مؤمن خود را به خداوند والا و بزرگ پناه میدهم. و به نامهای کامل و درست و بلندمرتبه و بزرگ و با شرافت و شفابخش و بزرگوار و پاکیزه و برتر و بابرکت و پاک و پاک شده و بزرگ و پنهان شدهٔ خداوند، که هیچ نیکوکردار و هیچ
1) . مهج الدعوات، ص260 تا 272؛ عنه البحار ج91، ص298.
سرکشی از آن نمیگذرد. و به اُمّ الکتاب و آغاز و پایان آن و آنچه میان آنهاست از سورههای شریف و آیههای کریمه و استوار آن و شفاء و رحمت و پناه و برکت؛ و به تورات و انجیل و زبور و قرآن بزرگ، و به صحف ابراهیم و موسی و به همهٔ کتابهایی که خداوند بزرگ و والا فروفرستاده است، و به همهٔ پیامبرانی که خداوند بزرگ فرستاده است، و به همهٔ نشانههایی که آشکار کرده است، و به نعمتهای خداوند و عزّت او، و قدرت و شکوه و توانایی و بزرگی و سلطه او، و به ارجمندی و منّت و بردباری و گذشت و آمرزش خداوند و به فرشتگان و کتابها وپیامبران و فرستادگان خداوند و محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)فرستاده خداوند پناه میدهم. و به خدا پناه میبرم، از خشم او و مجازات و ناخشنودی و عقوبت و کینهجویی و روی گردانی و خوار کردن و کفر و نفاق و سرگردانی و شرک و شک در دین خداوند، و از بدی روز برانگیخته شدن و برخاستن و جایگاه توقف و حساب و از شرّ نامهای که از پیش فرستاده شده و از پایان نعمت و رسیدن بلا و دگرگونی عافیت و اسباب نابودی و جایگاه های خواری و رسوایی در دنیا و آخرت به او پناه میبرم. و پناه میبرم به خدا، از امیال سرکش و همراه بد و حیلهگر و همسایه آزار دهنده و داراییهایی که به نافرمانی کشاند و فقری که به فراموشی وادار کند. و به خدای بزرگ پناه میبرم، از قلبی که فروتن نشود و نمازی که سودی نداشته باشد و دعایی که شنیده نشود و چشمی که نمیگرید و شکمی که سیر نمیشود و از زحمت و کوششی که باعث عذاب شود و از بازگشت به سوی آتش و ظاهر بد، در خویش و خانواده و فرزندان و به هنگام دیدن فرشته مرگ .و پناه میبرم به خداوند بزرگ از شرّ هر جنبندهای که جانش به دست اوست و از شرّ هر صاحب شرّی و شرّ هرچه از آن پرهیز دارم و میترسم و از شرّ فاسقان عرب و عجم و فاسقان جن و انسان و شیطانها و از شرّ ابلیس و سربازانش و پیروان و همراهانش و از شر حاکمان و پیروان آنها و از شرّ هر چه از آسمان نازل میشود و به سوی آن بالا میرود و از شرّ هر چه در زمین فرو میرود و از آن بیرون میآید و از شرّ هر بیماری و آسیب و غم و اندوه و
نداری و نبودی و از شرّ هر چه در خشکی و دریاست و از شرّ گنهکاران و ستمگران و ترسندگان و حسودان و بدکاران و دزدان و از شرّ هر جنبندهای که جانش در اختیار خداست. همانا پروردگارم در مسیر درست است. خداوندا! من از شرّ هر آنچه آفریدهای به وسیلهٔ تو خود را نگاه میدارم و حفظ می کنم و به خداوند بزرگ پناه میبرم از سوختن و غرق شدن و شکاف و فرو ریختن و فرو بردن زمین و تغییر صورت و سنگ و عذاب و زلزله و فتنهها و چشمزخم و رعد و برق و دیوانگی و جذام و پیسی و بیماریها وآسیبها و مصیبتها و اندوهها و خورده شدن توسط درندگان و مرگ بد و همهٔ بلاها در دنیا و آخرت. و به خدا پناه میبرم از شرّ هر آنچه فرشتگان مقرب خداوند از آن پناه بردهاند و هر چه پیامبران و فرستادگان خداوند از آن به او پناه بردهاند و به ویژه از شرّ هر چه محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)بنده و فرستاده تو از آن به تو پناهنده شده است. از تو درخواست میکنم بهترین چیزهایی را که آنها از تو درخواست کردهاند به من ببخشی و از شرّ هر آنچه آنها از آن پناهنده شدهاند مرا پناه دهی و از همهٔ خوبیهای دنیا و آخرت، هر آنچه من میدانم و هر چه از آن آگاهی ندارم به من عطا کنی. به نام خداوند و به یاری او، و سپاس مخصوص خداوند است و من به او متوسل شدهام و به او پناهنده شدهام و توفیقی ندارم مگر از جانب خداوند و آنچه او بخواهد و کارم را به او واگذار میکنم و پیروزی تنها از جانب اوست و شکیباییام تنها برای خداوند است و چه نیکو توانایی است چه نیکو مولا و یاری رسانی است و کسی جز او نیکی نمیکند و تنها اوست که بدیها را برطرف میکند و تنها او به سوی خیر راهنمایی میکند و همهٔ کارها به ارادهٔ خداست و از خداوند کفایت میخواهم و از او بینیازی میجویم و از او طلب بخشش کرده و پناه میجویم و آمرزش میخواهم و درود خداوند بر محمّد فرستادهاش و تمامی پیامبران و فرستادگان و فرشتگان او باد و بر بندگان او. این از جانب سلیمان است و به نام خداوند بخشنده مهربان است که بر من برتری نجویید و با تسلیم به سوی من آیید، خداوند چنین نوشته است، که من و فرستادگانم پیروز
میشویم، به راستیکه خداوند عزیز و توانا است. حیله آنان آسیبی به شما نمیرساند، همانا خداوند به آنچه انجام میدهند احاطه دارد. و از سوی خود برای ما یاوری قرار ده، در آن هنگام که گروهی از ایشان خواستند دستهایشان را به سوی شما دراز کنند، پس دستهای آنها را از شما بازداشت و خداوند تو را از مردم حفظ میکند، همانا خداوند گروه کافران را هدایت نمیکند. هرگاه آتشی برای جنگ برافروختند، خداوند آن را فرونشاند. گفتیم ای آتش، برایابراهیم سرد و سلامت باش، و در آفرینش به شما وسعت و افزونی داد، پس نعمتهای خداوند را به یاد آرید، باشد که رستگار شوید. او فرشتگانی دستهدسته دارد که شب و روز فرود آیند و به فرمان خداوند او را حفظ میکنند. بارالها! مرا از ورودی درست، وارد کن، و از خروجی درست، خارج گردان، و برای من از سوی خودت نیروی یاری کنندهای قرار ده. و او را نزدیک گردانده و نجات دادیم و به جایگاه بلندی برتری دادیم، خداوند مهربان برای آنها دوستی و محبّتی قرار خواهد داد، و از جانب خود محبّتی بر تو افکندم تا در مقابل دیدگان من بزرگ شوی، هنگامیکه خواهرت راه میرفت، و میگفت: آیا کسی را به شما نشان دهم، که سرپرستی او را به عهده بگیرد؟ پس تو را به مادرت بازگرداندیم تا دیدگانش روشن شود و غمگین نباشد، و تو کسی را به قتل رساندی، پس از اندوه نجاتت دادیم، و به آزمونهایی، تو را آزمایش کردیم. نترس که از گروه ستمگر نجات یافتی، نترس که تو برتری، از پایان هیچ چیز نمیترسی و هراسان نمیشوی، نترسید که من با شما دو نفر هستم، میبینم و میشنوم، نترس که ما تو را و خانوادهات را نجات میدهیم. و خداوند پیروزی با عزّتی به تو میدهد، و هر کس به خداوند توکل کند خدا برایش کافی است. به راستی خداوند فرمانش را اجرا میکند و همانا خداوند برای هر چیز اندازهای تعیین کرده است. پس خداوند آنها را از شرّ آن روز نگه داشت و به آنها شادمانی و خوشنودی عطا کرد و شادمان به سوی خانوادهاش بازمیگردد. و نام تو را بلندمرتبه گرداندیم، او را دوست میدارند مانند دوستی خداوند، و کسانی که ایمان آوردهاند
خدا را بیشتر دوست دارند. پروردگارا! بر ما شکیبایی فرو ریز و گامهایمان را استوار گردان و ما را بر گروه کافران پیروز گردان. کسانی که مردم به آنها گفتند: به راستی مردم علیه شما جمع شدهاند پس از آنها بترسید، پس این سخن ایمانشان را بیشتر کرد و گفتند: خداوند برای ما کافی است. پس با نعمت و بخششی از جانب خداوند بازگشتند و هیچ بدی به آنها نرسید. پروردگارا! ما به خود ستم روا داشتیم و اگر تو ما را نبخشی و به ما رحم نکنی به یقیناز زیان کاران خواهیم بود. خداوندا! عذاب جهنم را از ما دور گردان که همانا عذاب آن هلاک کننده است، به راستی که آن بد جایگاه و محل قرار گرفتنی است. خداوندا! اینها را بیهوده نیافریدی، تو پاک و منزهی و ما را از عذاب آتش نگاهدار. و بگو سپاس مخصوص خداوندی است که فرزندی ندارد و در پادشاهی شریکی برای او نیست و کسی او را یاری نمیکند و او را به بزرگی یاد کن. و چرا به خدا تکیه نکنیم در حالیکه او ما را به راههایمان هدایت کرده و ما بر آزارهای شما شکیبایی میکنیم و مؤمنان بایستی بر خدا تکیه کنند. فرمان او تنها اینگونه است که وقتی چیزی را بخواهد به آن میگوید: باش، پس میشود. پس منزه است کسی که توانایی همه چیز به دست اوست و به سوی او باز میگردید. و کسی که مرده بوده و او را زنده گردانیدیم و نوری به او بخشیدیم که با آن در میان مردم راه برود. اوست آن کس که با پیروزی خود و مؤمنان تو را یاری کرد و دلهای آنان را به هم نزدیک گرداند. اگر همه آنچه را در زمین است بخشش میکردی نمیتوانستی دلهای آنان را مهربان گردانی، امّا خداوند دلهایشان را به یکدیگر نزدیک گرداند، به راستی او عزیز و دارای حکمت است. بازوی تو را به وسیلهٔ برادرت محکم میکنیم و برای شما نیرویی قرار میدهیم، پس آنها با نشانههای ما به شما نخواهند رسید، و شما، و هر کسیکه از شما پیروی کند، پیروز خواهید بود. به خدا تکیه کردیم، پرودگارا میان ما و مردمان ما با حقّ گشایش کن که تو بهترین گشایندگانی. من به خداوند توکل کردم، پروردگار من و شما، هیچ جنبندهای نیست مگر اینکه جانش به دست خداوند متعال است، همانا
پروردگارم در راه راست است. پس به یاد خواهید آورد آنچه را به شما میگویم و من کارم را به خداوند واگذار میکنم که همانا او بر بندگانش بینا است. خداوند برای ما کافی است، معبودی جز او نیست، به او توکل نمودم و او پروردگار عرش بزرگ است. همانا مصیبتی به من رسیده است و تو مهربانترین مهربانها هستی، معبودی جز تو نیست، منزهی و من از ستمکاران بودم. به نام خداوند بخشنده مهربان، الف لام میم، معبودی جز خداوند زنده و پایدارنیست. الف لام میم، آن کتابی است که هیچ شکی در آن نیست و هدایتی برای پرهیزکاران است، کسانی که به غیب ایمان دارند و نماز را به پا میدارند. خداوندی که معبودی جز او نیست، زنده و پاینده است و چرت و خواب او را درنمییابند. آنچه در آسمانها و زمین است برای اوست، کیست که بدون اجازهٔ او شفاعت کند؟ هرچه مقابل آنهاست یا پشت سرشان است را میداند و آنها به چیزی از دانش او احاطه ندارند مگر آنچه را که او بخواهد. پادشاهیاش آسمانها و زمین را در برگرفته و کسی جز او آنها را نگاه نمیدارد و او بزرگ و بلند مرتبه است. اجباری در دین نیست، چرا که فهم از گمراهی آشکار شده است، پس هر کسیکه به طاغوت کافر شود و به خداوند ایمان آورد، همانا به ریسمان محکمی چنگ زده که جدا شدنی نیست و خدا شنوا و داناست. خداوند گواه است که معبودی جز او نیست و فرشتگان و دانشمندانی که با عدالت رفتار میکنند، معبودی جز اللّه نیست و او دارای عزّت و حکمت است. به راستیکه دین در نزد خداوند اسلام است. بگو ای خداوند و مالک حکومت که آن را به هر کسیکه بخواهی میبخشی، و از هر کسیکه بخواهی باز پس میگیری، و هر کسی را که بخواهی بزرگ میگردانی و هر کسی را که بخواهی خوار میکنی، خوبیها به اراده توست و همانا تو بر هر کار توانایی. شب را در روز وارد میکنی و روز را داخل در شب میگردانی و زنده را از مرده بیرون میآوری و مرده را از زنده خارج میکنی و به هر کسی را که بخواهی بیحساب روزی میدهی. بارالها! پس از آنکه ما را هدایت کردی دلهایمان را به زنگار آلوده نگردان و از سوی
خودت رحمتی بر ما فرست، بهراستیکه تو بسیار بخشندهای. همانا پیامبری از خودتان به سوی شما آمد، که زحمت شما برایش سخت است و به شما مشتاق است و با مؤمنان مهربان و دلسوز است. پس اگر سرپیچی کردند، پس بگو خداوند برای من کافی است، معبودی جز او نیست و به او تکیه کردم و او پروردگار عرش بزرگ است. سپاس مخصوص خدایی است که ما را از گروه ستمکار نجات داد. سپاس مخصوص خدایی است که اندوه رااز ما برداشت. بهراستیکه پروردگار ما آمرزنده و سپاسگزار است. آن کس که از بخشش خود ما را در جایگاه امنی قرار داد که در آن به ما سختی نمیرسد و خستگی در آن احساس نمیکنیم. سپاس از آن خدایی است که ما را به این امر هدایت کرد، و اگر او ما را هدایت نمیکرد، ما هرگز هدایت نمیشدیم. سپاس مخصوص خدایی است، که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری داد. پس گروه ستمگر را از ریشه کند و حمد مخصوص خداوند پروردگار عالمیان است. پس سپاس برای پروردگار آسمانها و زمین است و او دارای عزّت و حکمت است. خداوند منزه است آن هنگام که شبانگاه بر شما میرسد و هنگامیکه صبح میکنید و سپاس از آن اوست در شامگاهان و آن هنگام که پردهها را برمیدارید. زنده را از مرده بیرون میآورد و زمین را پس از مرگ آن زنده میگرداند و این چنین شما را بیرون میآورد. منزه است خدایی که توانایی همه چیز به دست اوست و به سوی او باز میگردید. همانا پروردگار شما خداوندی است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید و سپس بر عرش خود قرار گرفت. شب را به روز میپوشاند و شتابان از پی آن میرود و خورشید و ماه و ستارگان تحت فرمان او هستند. همانا آفرینش و دستور ازجانب اوست و مبارک است خداوند، پروردگار عالمیان. پروردگارتان را به التماس و پنهانی بخوانید، بهدرستیکه او تجاوزکاران را دوست ندارد. و پس از آبادانی زمین، در آن فساد نکنید و او را از روی ترس و طمع بخوانید، بهدرستیکه مهربانیاش به نیکوکاران نزدیک است. همان کس که مرا آفرید و اوست که هدایتم میکند و همان
کس که به من خوراک داده و سیرابم میکند و چون بیمار میشوم بهبودیام میبخشد و آن کس که مرا میمیراند سپس زندهام میکند و همان کس که طمع دارم در روز قیامت گناهان مرا ببخشد. پروردگارا! به من دانشی عطا کن و مرا به نیکوکاران ملحق گردان و زبان راستگویی با دیگران به من ببخش و مرا از وارثان بهشت پر نعمت قرار ده و پدرم را ببخش که او از گمراهان بوده است. و در آن روز که برانگیخته شوند مرا خوار نکن، روزیکه مال و فرزندانسودی ندارد مگر آن کسیکه با قلب سلیم نزد خداوند آید. به نام خداوند بخشنده مهربان، سپاس مخصوص خدایی است که آسمانها و زمین را آفرید و روشنایی و تاریکی را قرار داد، سپس کافران از پرورگار خود منحرف شدند. به نام خداوند بخشنده مهربان، قسم به فرشتگان صف در صف، و قسم به فرشتگان منع کننده باران، و قسم به تلاوت کنندگان قرآن، همانا معبودتان یگانه است، پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان آنهاست و پروردگار مشرقها. همانا آسمان را با زیور ستارگان آراستیم و از هر شیطان سرکشی آن را حفظ کردیم. آنها به عالم بالاتر گوش نمیسپارند و از هر سو به آنها سنگ پرتاب شده و رانده میشوند و عذابی همیشگی برایشان است. مگر کسیکه برباید پس او را با سنگ سوراخ کنندهای دنبال میکنیم. ای گروه جنیان و انسانها، اگر میتوانید در لایههای آسمانها و زمین نفوذ کنید، چنین کنید. نخواهید توانست مگر بهوسیله نیروی خداوند. پس کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را دروغ میشمارید؟ شعلهای از آتش و دود بر شما میفرستد و کسی یاریتان نمیکند. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. سپاس مخصوص خداوندی است که آسمانها و زمین را شکافت و برای فرشتگان دو یا سه و یا چهار بال قرار داد، هر چه بخواهد در آفرینش خود میافزاید، بهراستی خداوند بر هر چه بخواهد تواناست. اگر خدا برای مردم رحمتی بفرستد، کسی نمیتواند آن را بازگیرد و آنچه را که او مانع شود، کسی نمیتواند پس از او بفرستد و او دارای بزرگی و دانش است. لطف و بخشش در اختیار خداست، به هر که بخواهد عطا میکند و او بزرگ و
داناست.
هر کسی را که بخواهد با رحمت خود مخصوص میگرداند، و خداوند صاحب بخشش بزرگ است. و در قرآن شفا و رحمتی برای مؤمنان فرو فرستادیم، و هنگامیکه قرآن میخوانی میان تو و کسانی که به آخرت ایمان ندارند، پرده پوشیدهای قرار دادیم، و بر دلهای آنان پردههایی قرار دادیم، که مانع فهمیدن آنها شود، و گوشهای آنان را نیز سنگین کردیم. و هنگامیکه تو پروردگار را به تنهایی در قرآن یاد میکنی با نفرت روی میگردانند. آیادیدی آن کسی را که میل خود را، به عنوان معبود میپرستد. و خداوند او را با آگاهی گمراه نموده و بر گوش و قلبش مهر زده و دیدهاش را نابینا کرده، پس چه کسی پس از خدا او را هدایت میکند، آیا پند نمیگیرید؟ آنها کسانی هستند که خدا بر دلها و گوش و دیدههایشان مهر زده و آنها غافلان هستند. و در مقابلشان و پشت سرشان مانعی قرار دادیم، که آنها را پوشانده، پس آنها نمیبینند. توفیقی جز از سوی خداوند ندارم و به او توکل کرده و به درگاه او پناهنده میشوم. بر آنها اندوهگین نشو و از حیلههایشان دلتنگ نباش، همانا خداوند همراه کسانی است که تقوا دارند و نیکوکارند. و پادشاه گفت: او را نزد من بیاورید تا برای خود خالصش گردانم. پس هنگامیکه با او سخن گفت، گفت: امروز تو نزد ما محترم و امین هستی. و صداها برای خداوند مهربان فروتن شده است، پس چیزی به جز نجوایی آهسته نمیشنوی. پس خداوند تو را در برابر آنها کفایت خواهد کرد و او شنوای بیناست. من به خداوند، پروردگار خودم، و شما تکیه کردهام. جنبندهای نیست مگر اینکه جانش در دست اوست و همانا پروردگارم در راه راست قرار دارد. معبودتان خداوند یگانهای است که خدایی جز او نیست و او بخشنده و مهربان است. پروردگار شما چنین است و او آفریدگار همه چیز است، پس او را بپرستید و او هر چیز را بر عهده گرفته است. بگو او پروردگار من است که معبودی جز او نیست و به او تکیه کردهام و به سوی او باز میگردم. ای مردم! نعمت خدا را بر خودتان به یاد آرید، آیا آفریدگاری جز او هست که شما را از آسمان و زمین روزی دهد؟ معبودی جز او نیست
پس چگونه دروغ میبندید؟ پروردگار شما چنان است، پس مبارک است خداوند، پروردگار عالمیان. او زنده است معبودی جز او نیست، پس با اخلاص او را بخوانید که دین برای اوست، سپاس مخصوص پروردگار عالمیان، پروردگار مشرق و مغرب است. معبودی جز او نیست، پس کار خود را به او واگذار. خداوندا! بر ما شکیبایی فروریز و گامهایمان را استوار گردان و بر گروه کافران پیروزمان کن. اگر این قرآن را بر کوه نازل میکردیم،میدیدی که از فروتنی و ترس از خدا شکاف میخورد، و اینها مثلهایی است که برای مردم میزنیم، باشد که اندیشه کنند. اوست خداوندی که معبودی جز او نیست و آگاه بر پیدا و پنهان است، اوست بخشنده مهربان، اوست خدایی که معبودی جز او نیست و حاکم و مالک اصلی اوست، از هر عیب پاک و منزه است، به کسی ستم نمیکند، امنیت بخش است، مراقب همه چیز و قدرتمندی شکست ناپذیر است که با ارادهٔ نافذ خود همه چیز را اصلاح میکند و شایستهٔ عظمت است. خداوند از آنچه برای او شریک قرار میدهند منزه است. او خالق و آفرینندهای بیسابقه است و صورتگری بیمانند که نامهای نیک برای اوست، آنچه در آسمانها و زمین است تسبیح او را میگویند و دارای عزّت و حکمت است. به نام خداوند بخشنده مهربان، بگو اوست خدای یکتا، خدایی که بینیاز است ، نه زاده و نه زاییده شده و نه همتایی دارد. به نام خداوند بخشنده مهربان، بگو پناه میبرم به خداوند سپیده دم، از شرّ هر آنچه آفریده است، و از شرّ هر موجود شرور که شبانه وارد میشود، و از شرّ افسونگرانی که در گرهها میدمند و از شرّ حسود، هنگامیکه حسد میورزد. به نام خداوند بخشنده مهربان، بگو پناه میبرم به پروردگار مردم، پادشاه مردم، معبود مردم، از شرّ وسوسهگر پنهانکار، که درون سینههای انسانها وسوسه میکند، از جنیان و انسانها. خداوندا! هر کس برای من بدی خواسته یا برای خانوادهام بدی و آسیب و زیانی خواسته است، پس سرش را قطع کن و بدی او را از من بازدار و زبانش را درباره من ببند و حیلهاش را بگیر و ارادهاش را از من برگردان. خداوندا! برترین درودهایی را
که بر بندگانت فرستادهای، بر محمّد و خاندانش فرست، هم چنان که بهوسیله او ما را از کفر هدایت کردی. و بر محمّد و خاندانش درود فرست چنان که ذکر کنندگان تو را یاد کردند. و ما و پدران و مادران و فرزندان ما را بیامرز، و همهٔ مردان و زنان مؤمن و مسلمان را، زندگان و مردگان را بیامرز و میان ما و آنها نیکیهای پی در پی قرار بده. همانا تو برآورده کننده دعاها و نازل کننده برکتها و برطرف کنندهٔ بدیها هستی و توبر هر کار توانایی. خداوندا! دینم و دنیایم را و خانواده و فرزندان و همسرم و امانتهایم را و همه آنچه را که در دنیا و آخرت به من نعمت دادهای را به تو میسپارم، به راستیکه تو کار خود را ضایع نمیکنی و امانتهای خود را نابود نمیکنی و کسی مرا از تو پناه نمیدهد. خداوندا! در دینا و آخرت به ما نیکی عطا کن و از عذاب آتش ما را نگهدار. پس من به تو امید بستهام و به کسی جز تو امیدی ندارم، پس بهراستیکه تو خداوند آمرزنده و مهربانی. خداوندا! مرا وارد بهشت گردان و با مهربانیات از آتش نجاتم بده، ای مهربانترین مهربانها.)
هشتمین مرتبهای که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، از شرّ منصور دوانیقی، نجات پیدا کردند، زمانی بوده، که حضرت با فرزندشان اسماعیل در حیره بودند، که منصور دوانیقی، ایشان را احضار نمود.(1)چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره)روایت نموده است: أبو خدیجه، از مردی از قبیلهٔ کنده، که جلّاد بنی عبّاس بود، نقل کرده است:
وقتی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را، به همراه اسماعیل(علیه السلام)، فرزند حضرت، به نزد منصور دوانیقی آوردند. در حالیکه آن دو بزرگوار را در خانهای زندانی نموده بودند، دستور داد آنها را به قتل برسانند. لذا آن مرد کندیِ ملعون، در شبی نزد حضرت صادق(علیه السلام)رفت، و حضرت را از زندان بیرون آورد، و آنقدر با شمشیر به حضرت ضربه زد، تا آنکه ایشان را به قتل رساند. و بعد
1) . مهج الدعوات و منهج العنایات، ص274.
برای آنکه اسماعیل(علیه السلام)را نیز به قتل برساند، گرفت. که در این هنگام اسماعیل(علیه السلام)با او درگیر شد، و در نهایت بعد از لحظاتی درگیری، اسماعیل(علیه السلام)را هم به قتل رساند. سپس به نزد منصور دوانیقی رفت.پس منصور به او گفت: چه کاری انجام دادی؟ گفت: همانا آن دو نفر را به قتل رساندم، و تو را از جانب آنها آسوده نمودم. امّا صبح فردا که آمدند، مشاهده نمودند، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، با اسماعیل(علیه السلام)، هر دو نشستهاند، و اجازهٔ ورود، برای دیدن منصور میخواهند. از این رو منصور دوانیقی به آن مرد کندی گفت: مگر تو نگفتی که آن دو نفر را گشتهام؟ گفت: بله، همانا همانگونه که تو را میشناسم، آنها را هم میشناسم، و یقین دارم، آنها را به قتل رساندم. لذا منصور گفت:
«فَاذْهَبْ إِلَی الْمَوْضِعِ الَّذِی قَتَلْتَهُمَا فِیهِ، فَجَاءَ فَإِذَا بِجَزُورَیْنِ مَنْحُورَیْنِ قَالَ: فَبُهِتَ، وَ رَجَعَ فَنَکَسَ رَأْسَهُ، وَ قَالَ: لَا یَسْمَعَنَّ مِنْکَ هَذَا أَحَدٌ. فَکَانَ کَقَوْلِهِ تَعَالَی فِی عِیسَی: (وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ(1)).»(2)
(به همان مکانی که آنها را در آن به قتل رساندی، برو [تا معلوم شود ماجرا چیست]. پس وقتی به آنجا رفت، دید، دو شتر کشته روی زمین افتاده است. راوی میگوید: پس مبهوت شد، و در حالیکه سر خود را به زیر انداخته بود، بازگشت. و منصور به او گفت: مبادا این ماجرا را کسی از تو بشنود. راوی میگوید: همانا این جریان، شبیه ماجرای حضرت عیسی(علیه السلام)است، که خداوند میفرماید: «و حال آنکه آنها او را نکشتند، و او را به صلیب نکشیدند، لیکن امر بر آنان مشتبه شد».)
نهمین مرتبهای که منصور دوانیقی قصد داشت، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را به شهادت برساند، شبیه هشتمین مورد میباشد. با این تفاوت که در هشتمین مورد،فرستاده منصور گمان میکرده، امام صادق(علیه السلام)و فرزندشان اسماعیل(علیه السلام)را به قتل رسانده، ولی در نهمین مورد گمان میکرده، امام صادق(علیه السلام)را به همراه فرزندشان امام کاظم(علیه السلام)، به قتل رسانده است. به هر ترتیب دربارهٔ نهمین مرتبهای که منصور دوانیقی قصد داشته، حضرت امام صادق(علیه السلام)را به شهادت برساند، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم سیّد بن طاووس (قدس سره)، از قیس بن ربیع روایت نموده است: پدرم ربیع، برای من نقل کرد، که منصور مرا احضار نمود، و به من گفت:
آیا میبینی از این حبشی چه خبری به من رسیده است؟ به منصور گفتم: ای مولای من! چه کسی را میگوئی؟ به من گفت: جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)] را میگویم، به خدا ریشهٔ ایشان را قطع میکنم. بعد یکی از فرماندهان خود را احضار نمود، و به او گفت: هماکنون با هزار مرد به مدینه برو، و به جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)] هجوم ببر، و سر او، و پسرش موسی بن جعفر [(علیهما السلام)] را برای من بیاور.
پس فرمانده همان وقت حرکت کرد، تا اینکه به مدینه رسید. امّا در این هنگام به جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)] خبر داده شد، که منصور چه دستوری داده است. لذا حضرت امر کردند، دو شتر بیاورند، و آنها را جلوی در خانهٔ ایشان ببندند. و بعد حضرت در حالیکه در محراب نشسته، و مشغول زمزمهٔ نمودن دعا بودند، فرزندان خود، موسی(علیه السلام)، و إسماعیل، و محمّد، و عبد اللّه را فراخوانده، و آنها را جمع کردند.
أبو نصر گفته است: و مولایم حضرت موسی بن جعفر(علیهما السلام)برای من نقل فرمودند: همانا فرماندهٔ منصور به ایشان هجوم برد. پس در این هنگام پدرم را دیدم، که دعائی را زمزمه میکردند. پس آن فرمانده، و همهٔ افرادی که با او بودند، نزدیک آمدند، که او به آنها گفت: سر این دو نفری که ایستادهاند را جدا کنید. لذا افرادش سر آنها را بریدند، و برای منصور بردند. امّا وقتی بر منصور وارد شدند، او توبرهای را که سرها در آن بود را گشود، و دید سر دو شتر در آن است.
لذا منصور گفت: این چیست؟ گفت: ای مولای من! من با سرعت به خانهای که جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)] در آن بودند، داخل شدم. امّا در آن زمان سرم گیج رفت، و دیگرروبهروی خودم
را ندیدم. پس در آن حالت دو نفر را مشاهده کردم، که مقابل من ایستادهاند، لذا گمان کردم آنها جعفر [(علیه السلام)] و فرزندشان موسی [(علیه السلام)] هستند، پس سرشان را جدا کردم.
در این هنگام منصور دوانیقی گفت: این حادثه را مخفی نگهدار. پس با کسی در این مورد سخن نگفتم، تا زمانیکه او مرد. ربیع گفته است: از موسی بن جعفر(علیهما السلام)پرسیدم: آن دعا چه بود؟ حضرت فرمودند: من از پدرم سؤال کردم، ایشان فرمودند: این دعای حجاب از همهٔ دشمنان است.(1)
و آن دعا چنین میباشد:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً. وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى أَدْبارِهِمْ نُفُوراً اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِالاِسْمِ الَّذِي بِهِ تُحْيِي وَ تُمِيتُ وَ تَرْزُقُ وَ تُعْطِي وَ تَمْنَعُ يَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ اللَّهُمَّ مَنْ أَرَادَنَا بِسُوءٍ مِنْ جَمِيعِ خَلْقِكَ فَأَعْمِ عَنَّا عَيْنَهُ وَ أَصْمِمْ عَنَّا سَمْعَهُ وَ اشْغَلْ عَنَّا قَلْبَهُ وَ اغْلُلْ عَنَّا يَدَهُ وَ اصْرِفْ عَنَّا كَيْدَهُ وَ خُذْهُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ وَ مِنْ تَحْتِهِ وَ مِنْ فَوْقِهِ يَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ.»(2)
(به نام خداوند بخشنده مهربان. و هنگامیکه قرآن میخوانی میان تو و کسانیکه به آخرت ایمان ندارند، حجابی پوشیده قرار میدهیم، و بر دلهای آنان پردههایی میاندازیم تا نفهمند و گوشهای آنها را سنگین میکنیم. و هنگامیکه خداوند را به یگانگی در قرآن یاد میکنی، پشت کرده، و با نفرت باز میگردند. پروردگارا! از تو درخواست میکنم بهنامیکه با آن زنده میگردانی، و میمیرانی، و روزی میدهی، و میبخشی، و منع میکنی، ای صاحب شکوه و بزرگواری. خداوندا! هر کس ازآفریدگان تو که اراده بدی برای ما داشت، چشم او را از ما نابینا گردان، و گوش او را
از ما ناشنوا قرار بده، و قلبش را از ما مشغول کن، و دستش را از ما بازدار، و حیلهاش را از ما بازگیر، و او را از مقابل و پشت سرش، و از سمت راست و چپش، و از زیر پا و بالای سرش بگیر، ای صاحب شکوه و بزرگی.)
همانگونه که قبلاً نیز اشاره شد، قبل از آنکه منصور دوانیقی لعنة اللّه علیه، حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را مسموم نماید، و ایشان را با زهر به شهادت برساند. چندین مرتبه قصد داشت، خون حضرت را بریزد، و ایشان را به قتل برساند. ولی در هر مرتبهای، که اقدام بر این امر میکرد، با دیدن معجزات فوق العادهای از آن امام بزرگوار، وحشت تمام وجود او را احاطه مینمود. و به جهت ترس، و خوفی که پیدا کرده بود، از این کار صرف نظر میکرد. چنانچه محدّث نامدار جهان تشیع، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، در اینباره از مفضل بن عمر روایت کرده است:
«أَنَّ الْمَنْصُورَ قَدْ کَانَ هَمَّ بِقَتْلِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)غَیْرَ مَرَّةٍ، فَکَانَ إِذَا بَعَثَ إِلَیْهِ، وَ دَعَاهُ لِیَقْتُلَهُ، فَإِذَا نَظَرَ إِلَیْهِ هَابَهُ، وَ لَمْ یَقْتُلْهُ، غَیْرَ أَنَّهُ مَنَعَ النَّاسَ عَنْهُ، وَ مَنَعَهُ مِنَ الْقُعُودِ لِلنَّاسِ، وَ اسْتَقْصَی عَلَیْهِ أَشَدَّ الِاسْتِقْصَاءِ.»
(همانا منصور چندین مرتبه تصمیم به کشتن حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)گرفت. امّا هر زمانیکه ایشان را احضار میکرد، و قصد مینمود حضرت را به قتل برساند، همینکه چشمش به حضرت میافتاد، میترسید، و از تصمیم خود صرف نظر میکرد. ولی دیگر اجازه نداد، احدی خدمت ایشان برسد، و حضرت را از نشستن با مردم نیز منع کرد. ولی این مطلب را به نحو فوق العادهای پیگیری میکرد.)
منع ملاقات مردم با حضرت، تا آنجا پیش رفت، که اگر مسألهای برای یکی از شیعیان، دربارهٔ دین او پیش میآمد، ازدواج، یا طلاق، و یا اموری از این قبیل، و کسی هم از آن آگاهی نداشت، و قادر هم نبودند خود را به امام برسانند، به ناچار مرد از همسر، و اهل خود جدا میشد. پساین ماجرا، برای شیعیان خیلی مشقت به وجود آورد، و برای آنها سخت بود. تا آنکه خداوند عزّ و جلّ به دل منصور دوانیقی انداخت، که از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)هدیهای درخواست کند، که مثل آن، نزد هیچکس دیگری نباشد.
لذا حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، یک چوبدستی کوچکی که متعلق به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)بود، و نیم متر نیز طول داشت را برای منصور فرستادند. که به سبب آن خیلی خوشحال شد، و دستور داد، آن را برایش چهار قسمت نمایند، و هر قسمتی از آن را در یک مکانی قرار داد. سپس منصور به حضرت امام جعفرصادق(علیه السلام)عرض کرد: در مقابل این هدیه، پاداش شما در نزد من چیزی نیست، مگر اینکه شما را آزاد نمایم، تا علم خود را به شیعیان خویش ارزانی کنید، و کسی هم متعرض شما و آنها نشود. پس بدون ترس، مجلسی بر پا کنید، و برای مردم فتوی بدهید. ولی این کار را در شهری انجام بدهید، که من در آنجا نباشم. از این رو علوم، به برکت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نشر پیدا نمود.(1)
البته پر مسلم است، که منصور دوانیقی، هیچگاه از فکر به شهادت رساندن حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)بیرون نیامد. بلکه کمتر حضرت را در هر لحظه، و گاه و بیگاه احضار نمینمود. چنانچه حضرت خود فرمودهاند:
«قَرَأْتُ، إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ، حِينَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ، وَ هُوَ يُرِيدُ قَتْلِي، فَحَالَ اللَّهُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ ذَلِكَ.»
(سورهٔ قدر را زمانیکه بر أبو جعفر، منصور دوانیقی وارد شدم، قرائت نمودم، در حالیکه او میخواست مرا به قتل برساند. پس خداوند متعال میان من، و او مانعی به وجود میآورد.)
راوی میگوید: هنگامیکه حضرت آن را میخواندند، منصور به حضرت نگاه میکرد، و ایشان از نزد منصور خارج نشدند، مگر اینکه او به حضرت مهربانی میکرد. پس به ایشان گفته شد:چگونه خود را حفظ کردید؟ حضرت فرمودند: با عنایت خداوند، و با خواندن سورهٔ قدر، و سپس این دعا را خواندم:
1) . بحارالأنوار، ج47، ص180.
«یَا اللَّهُ یَا اللَّهُ سَبْعاً إِنِّی أَتَشَفَّعُ إِلَیْكَ بِمُحَمَّدٍ(صلی الله علیه و آله و سلم)مِنْ أَنْ تُقَلِّبَهُ لِی. فَمَنِ ابْتُلِیَ بِمِثْلِ ذَلِكَ، فَلْیَصْنَعْ بِمِثْلِ صُنْعِی، وَ لَوْ لَا أَنَّنَا نَقْرَؤُهَا وَ نَأْمُرُ بِقِرَاءَتِهَا شِیعَتَنَا، لَتَخْطَفُهُمُ النَّاسُ، وَ لَكِنْ هِیَ وَ اللَّهِ لَهُمْ كَهْفٌ.»(1)
(بعد از هفت بار یا اللّه، گفتم: خداوندا! همانا من بهوسیلهٔ محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)از تو درخواست شفاعت میکنم، که [شرّ] او را از من برگردانی، پس هر کس بهمانند آن گرفتاری دچار شد، باید مثل آنچه من انجام دادم را انجام دهد. و اگر چنین نبود، که ما آن را میخواندیم، و شیعیانمان را به خواندن آن دستور میدادیم، مردم آنان را میربودند، امّا به خدا سوگند این پناهگاه آنها میباشد.)
مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از علیّ بن میسر نقل کرده است: هنگامیکه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، نزد منصور دوانیقی رفتند، منصور قبل از ورود حضرت، به غلام خود، که جایگاه خاصی نزدش داشت، دستور داده بود: زمانیکه ایشان بر من وارد شد، گردنش را بزن. امّا وقتی حضرت صادق(علیه السلام)داخل شدند، به منصور نگاهی کردند، و با خود ذکری گفتند، که کسی متوجه نشد، چه ذکری میباشد. سپس حضرت آشکارا فرمودند:
«یَا مَنْ یَکْفِی خَلْقَهُ کُلَّهُمْ، وَ لَا یَکْفِیهِ أَحَدٌ، اکْفِنِی شَرَّ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِیٍّ.»
(ای کسیکه تمام مخلوقات را کفایت میکنی، و احدی او را کفایت نمیکند، شرّ عبد اللَّه بن علیّ - یعنی منصور دوانیقی - را از من دفع کن.)
و آنگاه چنان شد، که نه منصور غلامش را میدید، و نه غلام قادر بود منصور را ببیند. پس منصور گفت: ای جعفر بن محمّد! در این گرما شما را به زحمت انداختم، برگردید. و امام صادق(علیهالسلام)از نزدش بیرون آمدند. آنگاه منصور به غلامش گفت: چرا آنچه به تو دستور داده بودم را انجام ندادی [و گردن ایشان را نزدی]؟ غلام او گفت:
1) . مهج الدعوات، ص244؛ عنه البحار، ج91، ص281.
«لَا وَ اللَّهِ مَا أَبْصَرْتُهُ وَ لَقَدْ جَاءَ شَیْءٌ فَحَالَ بَیْنِی وَ بَیْنَهُ. فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ: وَ اللَّهِ لَئِنْ حَدَّثْتَ بِهَذَا الْحَدِیثِ أَحَداً لَأَقْتُلَنَّکَ.»(1)
(به خدا قسم او را ندیدم، همانا چیزی آمد، و بین من و ایشان قرار گرفت. پس منصور به او گفت: به خدا قسم اگر این ماجرا را برای کسی بیان کنی، تو را خواهم کشت.)
و در روایت دیگری، مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از ظریف بن ناصح روایت نموده است: هنگامیکه منصور دوانیقی به دنبال امام جعفر صادق(علیه السلام)فرستاد، حضرت دستهای مبارک خود را به سوی آسمان بلند کردند، و فرمودند:
«اللَّهُمَّ إِنَّکَ حَفِظْتَ الْغُلَامَیْنِ بِصَلَاحِ أَبَوَیْهِمَا، فَاحْفَظْنِی بِصَلَاحِ آبَائِی مُحَمَّدٍ وَ عَلِیٍّ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، اللَّهُمَّ إِنِّی أَدْرَأُ بِکَ فِی نَحْرِهِ، وَ أَعُوذُ بِکَ مِنْ شَرِّهِ.»
(خداوندا! همانا تو آن دو پسر را برای نیکی پدر و مادرش حفظ کردی، پس مرا نیز برای نیکی پدرانم محمّد، و علیّ، و حسن، و حسین، و علیّ بن حسین، و محمّد بن علیّ(علیهم السلام)حفظ فرما. خداوندا! من به سبب تو کشتار او را دفع میکنم [من تو را به مقابله او میفرستم]، و از شرّ او به تو پناه میبرم.)
سپس به شتربان فرمودند: حرکت کن. هنگامیکه ربیعِ حاجب، بر در قصر منصور دوانیقی، به استقبال حضرت رفت، به ایشان عرض کرد: ای ابو عبد اللّه! چقدر او نسبت به شما سختدل است، شنیدم که منصور میگوید: به خدا قسم نخلی را برای آنها باقی نمیگذارم، مگر آنکههمگی را قطع میکنم. و مالی برای آنان باقی نمیگذارم، مگر آنکه همه را غارت مینمایم. و فرزندی برای آنها باقی نخواهم گذاشت، مگر آنکه همگی را به اسیری میگیرم.
1) . الکافی، ج2، ص559؛ عنه المدینة معاجز، ج5، ص234.
راوی گفته: پس امام زیرلب چیزی فرمودند، و لبهای مبارکشان را تکان دادند. پس وقتی داخل شدند، سلام کردند، و نشستند. منصور سلام حضرت را جواب داد، سپس عرض کرد: به خدا قسم تصمیم گرفتهام که نخلی را برای تو باقی نگذارم، مگر آنکه آن را قطع نمایم. هیچ مالی باقی نگذارم، مگر آنکه آن را از تو بگیرم. در این هنگام حضرت امام صادق(علیه السلام)فرمودند:
ای امیر المؤمنین! خداوند ایوب را گرفتار کرد، و او صبر نمود. به داوود نعمت داد، و او شکر کرد. و به یوسف قدرت انتقام عنایت نمود، و او بخشید. و تو از این نژادی، و این نژاد کاری جز آنچه به کار او شبیه باشد، انجام نخواهد داد. منصور گفت: راست گفتید، و من نیز شما را عفو نمودم. بعد حضرت به او فرمودند:
«یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ! إِنَّهُ لَمْ یَنَلْ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ أَحَدٌ دَماً، إِلَّا سَلَبَهُ اللَّهُ مُلْکَهُ. فَغَضِبَ لِذَلِکَ، وَ اسْتَشَاطَ، فَقَالَ: عَلَی رِسْلِکَ، یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ! إِنَّ هَذَا الْمُلْکَ کَانَ فِی آلِ أَبِی سُفْیَانَ، فَلَمَّا قَتَلَ یَزِیدُ حُسَیْناً، سَلَبَهُ اللَّهُ مُلْکَهُ، فَوَرَّثَهُ آلَ مَرْوَانَ، فَلَمَّا قَتَلَ هِشَامٌ، زَیْداً، سَلَبَهُ اللَّهُ مُلْکَهُ، فَوَرَّثَهُ مَرْوَانَ بْنَ مُحَمَّدٍ، فَلَمَّا قَتَلَ مَرْوَانُ، إِبْرَاهِیمَ، سَلَبَهُ اللَّهُ مُلْکَهُ، فَأَعْطَاکُمُوهُ، فَقَالَ: صَدَقْتَ، هَاتِ أَرْفَعْ حَوَائِجَکَ، فَقَالَ: الْإِذْنُ، فَقَالَ: هُوَ فِی یَدِکَ مَتَی شِئْتَ، فَخَرَجَ. فَقَالَ لَهُ الرَّبِیعُ: قَدْ أَمَرَ لَکَ بِعَشَرَةِ آلَافِ دِرْهَمٍ، قَالَ: لَا حَاجَةَ لِیَ فِیهَا، قَالَ: إِذَنْ تُغْضِبَهُ، فَخُذْهَا، ثُمَّ تَصَدَّقْ بِهَا.»(1)
(ای امیر المؤمنین! هیچکس از ما اهل بیت خونی نریخته، مگر آنکه خداوند حکومت را از او گرفته است. منصور از این سخن حضرت غضب کرد، و برافروخته شد. لذا حضرت به او فرمودند: آرام باش، ای امیر المؤمنین! همانا این حکومت درخاندان ابو سفیان بود، پس زمانیکه یزید، حسین(علیه السلام)را کشت، خداوند حکومت را از او گرفت، و آن را به آل مروان داد. وقتی هشام، زید را کشت، خداوند حکومت را از او گرفت، و به مروان بن محمّد داد. وقتی مروان، ابراهیم را کشت، خداوند
1) . الکافی، ج2، ص563؛ عنه المدینة معاجز، ج5، ص236.
حکومت را از او گرفت، و به شما داد. منصور عرض کرد: راست گفتی. بزرگترین حاجت خود را طلب نما. حضرت فرمودند: اذن برگشتن میخواهم. منصور عرض کرد: آن در دست شما است، هر زمانکه بخواهید. در این هنگام حضرت خارج شدند. و ربیع به حضرت عرض کرد: منصور دستور داده که ده هزار درهم به شما بدهیم. حضرت فرمودند: به آن احتیاجی ندارم. ربیع عرض کرد: در این صورت او بر شما غضب میکند. آنها را بگیرید، سپس صدقه بدهید.)
و در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)روایت نموده است: ربیع، وزیر دربارِ منصور دوانیقی گفت: به حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)خبر دادم، و عرض کردم: منصور دربارهٔ شما گفته است: که شما را خواهم کشت، و خانواده شما را قتل عام خواهم کرد، به نحویکه از آنها روی زمین، به اندازهٔ تازیانهای باقی نخواهد ماند. و همانا مدینه را ویران خواهم نمود، تا جائیکه یک دیوار مستقیم در آن باقی نماند. لذا حضرت فرمودند: از حرفهای او نترس، بگذار هر چه میخواهد سرکشی کند.
پس همینکه امام را بین دو پردهٔ کاخ منصور آوردم، شنیدم منصور میگوید: زود ایشان را بر من وارد کنید. پس حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را بر منصور وارد کردم. ولی همینکه چشم منصور به حضرت افتاد، خدمت ایشان عرض کرد: مرحبا به پسر عموی نسبدار، و آقائیکه به ما نزدیک است. سپس دست ایشان را گرفت، و حضرت را روی تخت خود نشاند، و به ایشان توجه نمود، و سپس عرض کرد: میدانید چرا به دنبال شما فرستادم؟ حضرت فرمودند: از کجا علم غیب دارم. منصور عرض کرد: سراغ شما فرستادم، تا این اموال را که ده هزار دینار میباشد، بین اقوام خود تقسیم کنید.
حضرت فرمودند: این کار را به شخص دیگری غیر من واگذا نما. ولی منصور عرض کرد: یا ابا عبد اللّه! شما را قسم میدهم، که این دینارها را خودتان بین اقوام فقیری که دارید، تقسیم فرمائید. سپس حضرت را با دست خود به آغوش گرفت، و بعد از آنکه به ایشان خلعتی بخشید، اجازه داد، حضرت برگردند. و به من هم گفت: ای ربیع! چند نفر را مأمور نما، تا ایشان را تا مدینه همراهی کنند. ربیعِ حاجب میگوید: بعد از رفتن حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، به منصور
گفتم: ای امیر المؤمنین! همانا تو از خشمگینترین افراد نسبت به ایشان بودی، چه چیز تو را از او خشنود کرد؟ منصور گفت:
«یَا رَبِیعُ! لَمَّا حَضَرْتُ الْبَابَ، رَأَیْتُ تِنِّیناً عَظِیماً یَقْرِضُ بِأَنْیَابِهِ، وَ هُوَ یَقُولُ بِأَلْسِنَةِ الْآدَمِیِّینَ: إِنْ أَنْتَ أَشَکْتَ ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ، لَأَفْصِلَنَّ لَحْمَکَ مِنْ عَظْمِکَ، فَأَفْزَعَنِی ذَلِکَ، وَ فَعَلْتُ بِهِ مَا رَأَیْتَ.»(1)
(ای ربیع! زمانیکه ایشان را نزد درب حاضر نمودم، اژدهای بزرگی را دیدم، که نیشهای خود را بیرون آورده بود، در حالیکه به زبان انسانها میگفت: اگر آزاری به فرزند رسول خدا برسانی، همانا گوشتهای بدنت را از استخوان جدا میکنم. لذا از آن وحشت کردم، و آن کاری را که دیدی، انجام دادم.)
حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)در سال صد و چهل و هشت هجری قمری، به وسیلهٔ زهری که منصور دوانیقی به ایشان خوراند، به شهادت رسیدند.(2)برخی زمان شهادت ایشان را در روز دوشنبه، پانزدهم ماه رجب ذکر کردهاند. ولی مشهور شهادت حضرت را در ماه شؤال دانستهاند.(3)و چنانچه خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)، ازکتاب ارزشمند «جنات الخلود» نقل کرده است، ایشان در روز بیست و پنجم ماه شؤال به شهادت رسیدند.(4)کما اینکه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، و همچنین مرحوم بحرانی (قدس سره)، از مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره)در اینباره نقل کردهاند:
«قُبِضَ فِی شَوَّالٍ سَنَةَ ثَمَانٍ وَ أَرْبَعِینَ وَ مِائَةٍ، وَ قِیلَ یَوْمَ الْإِثْنَیْنِ النِّصْفَ مِنْ رَجَبٍ.(1)
وَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ الْقُمِّیُّ: سَمَّهُ الْمَنْصُورُ، وَ دُفِنَ فِی الْبَقِیعِ، وَ قَدْ کَمَلَ عُمُرُهُ خَمْساً وَ سِتِّينَ سَنَةً.(2)وَ یُقَالُ: کَانَ عُمُرُهُ خَمْسِینَ سَنَةً.»(3)
(حضرت امام صادق(علیه السلام)در ماه شوال سال صد و چهل و هشت هجری به شهادت رسیدند. و گفته شده: ایشان در روز دوشنبه، نیمهٔ ماه رجب وفات کردند. و أبو جعفر قمی گفته است: منصور ایشان را مسموم کرد. و حضرت در بقیع به خاک سپرده شدند. و حضرت در آن زمان پنجاه و پنج سال را کامل کرده بودند. و گفته شده: عمر ایشان پنجاه سال بوده است.)
البته مرحوم شیخ مفید (قدس سره)، عمر شریف حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را در زمان شهادت، شصت و پنج سال ذکر کرده، و در این مورد نوشته است:
«وَ مَضَی(علیه السلام)فِی شَوَّالٍ مِنْ سَنَةِ ثَمَانٍ وَ أَرْبَعِینَ وَ مِائَةٍ، وَ لَهُ خَمْسٌ وَ سِتُّونَ سَنَةً، وَ دُفِنَ بِالْبَقِیعِ مَعَ أَبِیهِ وَ جَدِّهِ وَ عَمِّهِ اَلْحَسَنِ(علیهم السلام).»(4)
(و حضرت امام صادق(علیه السلام)در شوّال سال صد و چهل و هشت از دنیا رفتند، و ایشان در آن زمان شصت و پنج سال داشتند، و در بقیع در کنار پدر و جدّشان و عمویشان امام حسن(علیهم السلام)دفن شدند.)
مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)نیز سن حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)را در هنگام شهادت شصت و پنج سال دانسته، و در اینباره نقل نموده است:
«وَ مَضَی(علیه السلام)فِی شَوَّالٍ مِنْ سَنَةِ ثَمَانٍ وَ أَرْبَعِینَ وَ مِائَةٍ، وَ لَهُ خَمْسٌ وَ سِتُّونَ سَنَةً، وَ دُفِنَ بِالْبَقِیعِ فِی الْقَبْرِ الَّذِی دُفِنَ فِیهِ أَبُوهُ وَ جَدُّهُ وَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ(علیهم السلام).»(1)
(و حضرت امام صادق(علیه السلام)در شوّال سال صد و چهل و هشت شصت از دنیا رفتند، و ایشان در آن زمان شصت و پنج سال داشتند، و در بقیع در مرقدی که پدر و جدّشان و حضرت حسن بن علیّ(علیهم السلام)دفن شده بودند، دفن گردیدند.)
مرحوم طبرسی (قدس سره)در کتاب «مشکاة الأنوار» دربارهٔ لحظات پایانی عمر شریف حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)نقل کرده است:
«دَخَلَ بَعْضُ أَصْحَابِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)فِی مَرَضِهِ الَّذِی تُوُفِّیَ فِیهِ إِلَیْهِ، وَ قَدْ ذَبَلَ فَلَمْ یَبْقَ إِلَّا رَأْسُهُ، فَبَكَی. فَقَالَ: لِأَیِّ شَیْءٍ تَبْكِی؟ فَقَالَ: لَا أَبْكِی وَ أَنَا أَرَاكَ عَلَی هَذِهِ الْحَالِ؟! قَالَ: لَا تَفْعَلْ، فَإِنَّ الْمُؤْمِنَ تَعَرَّضَ كُلَّ خَیْرٍ؛ إِنْ قُطِعَ أَعْضَاؤُهُ كَانَ خَیْراً لَهُ، وَ إِنْ مَلَكَ مَا بَیْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ كَانَ خَیْراً لَهُ.»(2)
(یكى از اصحاب امام صادق(علیه السلام)، در همان بيمارى كه بر اثر آن امام از دنيا رفتند، نزد حضرت رفت، و امام را در حالى ديد كه به قدرى ضعيف شده بودند، گويا فقط سر مبارك آن حضرت باقى مانده بود، لذا گريه كرد. امام فرمودند: چرا گريه مىكنى؟ عرض کرد: گريه نكنم در حالىكه شما را به اين حال مىبينم؟حضرت فرمودند: اين كار را نكن، مؤمن در معرض خير است، اگر اعضايش قطع شود براى او خير است، و اگر هم مالك بين شرق و غرب شود، باز هم براى او خير است.)
آری زهر از بدن نازنین حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، پوست و استخوانی باقی گذاشته بود. و حضرت به این خاطر در حالت اغماء قرار میگرفتند. ولی مع الوصف در همان حالت بیماری، که زهر بدن مبارک ایشان را در تب میسوزاند، به مقتضای «عادتکم الإحسان و سجیتکم الکرم»
در فکر انفاق به اطرافیان و فقراء بودند. چنانچه مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره)، در اینباره از شیخ الطایفه، مرحوم شیخ طوسی (قدس سره)، از سالمه، کنیز حضرت روایت کرده است:
«در وقت احتضار حضرت امام صادق(علیه السلام)نزد ایشان بودم، که حال اغماء پیدا کردند، چون به حال خود آمدند، فرمودند: به حسن بن علیّ بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب، که افطس باشد، هفتاد اشرفی بدهید و به فلان و فلان، فلان مقدار بدهید، من عرض کردم: به مردی عطا میکنید، که با کارد به شما حمله کرد، و میخواست شما را بکشد؟ فرمودند: میخواهی من از آن کسان نباشم، که خداوند ایشان را به خاطر صله رحم کردن، مدح کرده است. و در وصف آنان فرموده است:
(وَ الذّینَ یَصِلُونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِهِ اَنْ یوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخافُونْ سُوءَ الْحِسابِ)(1)
«و آنچه را خدا به پیوند آن فرمان داده، پیوند می دهند، و از [عظمت و جلال] پروردگارشان همواره در هراس هستند و از حساب سخت و دشوار بیم دارند.»سپس حضرت فرمودند: ای سالمه! بهدرستیکه حقّ تعالی بهشت را خلق کرد، و آن را خوشبو گرانید، به نحویکه بوی آن تا دو هزار سال به مشام میرسد، ولی عاق والدین، و قطع کنندهٔ رحم بوی آن را استشمام نمیکند.»(2)
شیخ اقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدس سره)، دربارهٔ لحظات پایانی عمر شریف حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، از أبو بصیر نقل کرده است: خدمت حضرت اُمّ حمیده رسیدم، تا به مناسبت شهادت حضرت صادق(علیه السلام)به ایشان تسلیت بگویم. ولی ایشان به ناگاه شروع به گریه کردن نمودند، به
نحویکه من هم از گریهٔ ایشان اشکم جاری شد. بعد اُمّ حمیده به من فرمودند: اگر حضرت امام صادق(علیه السلام)را در لحظهٔ شهادت ایشان میدیدی، چیز عجیبی را مشاهده میکردی. چرا که حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)چشمهای خود را در لحظات پایانی عمر شریفشان باز کردند، و سپس فرمودند:
«اِجْمَعُوا لِي، كُلَّ مَنْ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ قَرَابَةٌ. قَالَتْ: فَلَمْ نَتْرُكْ أَحَداً إِلاَّ جَمَعْنَاهُ، قَالَتْ: فَنَظَرَ إِلَيْهِمْ ثُمَّ قَالَ: إِنَّ شَفَاعَتَنَا لاَ تَنَالُ مُسْتَخِفّاً بِالصَّلاَةِ.»(1)
(هر کس بین من و او نسبت خویشاوندی وجود دارد، کنار من بیاید. اُمّ حمیده میگوید: پس هیچ کسی باقی نماند، مگر اینکه همه را جمع کردیم، پس در این هنگام امام صادق(علیه السلام)نگاهی به آنها نمودند، سپس فرمودند: همانا شفاعت ما اهل بیت به کسیکه نماز خود را سبک شمارد، نخواهد رسید.)
به هر تقدیر، بعد از شهادت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، وجود نازنین حضرت امام کاظم (علیه السلام)، مشغول تجهیز پدر بزرگوار خود شدند. چنانچه مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از یونس بن یعقوب نقل کرده است: شنیدم أبو الحسن اوّل، حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام)فرمودند:«أَنَا کَفَّنْتُ أَبِی فِی ثَوْبَیْنِ شَطَوِیَّیْنِ کَانَ یُحْرِمُ فِیهِمَا وَ فِی قَمِیصٍ مِنْ قُمُصِهِ وَ فِی عِمَامَةٍ کَانَتْ لِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ(علیه السلام)وَ فِی بُرْدٍ اشْتَرَاهُ بِأَرْبَعِینَ دِینَاراً.»(2)
(من پدرم را در دو پارچۀ شطوی،(3)که در آن محرم میشدند، و در پیراهنی از پیراهنهای ایشان، و در عمامۀ حضرت امام سجّاد(علیه السلام)، و بردی که آن را چهل دینار خریده بودند، کفن کردم.)
و آنچنان غم شهادت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، بر فرزند بزرگوارشان، حضرت امام کاظم(علیه السلام)، گران و سخت بود، که به جهت زنده نگاه داشتن یاد و نام و خاطره پدر بزرگوار خود، ایشان، خانهٔ حضرت صادق(علیه السلام)را روشن نگاه میداشتند. کما اینکه حضرت امام صادق(علیه السلام)نیز بعد از شهادت پدر بزرگوارشان، حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام)، به این کار اهتمام داشتند. چنانچه مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)، از جمعی از شیعیان روایت کرده است:
«لَمَّا قُبِضَ أَبُو جَعْفَرٍ(علیه السلام)، أَمَرَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)بِالسِّرَاجِ فِی الْبَیْتِ الَّذِی کَانَ یَسْکُنُهُ حَتَّی قُبِضَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)، ثُمَّ أَمَرَ أَبُو الْحَسَنِ(علیه السلام)بِمِثْلِ ذَلِکَ، فِی بَیْتِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)حَتَّی خَرَجَ بِهِ إِلَی الْعِرَاقِ، ثُمَّ لَا أَدْرِی مَا کَانَ.»(1)
(هنگامیکه امام محمّد باقر(علیه السلام)از دنیا رفتند، امام صادق(علیه السلام)دستور دادند در آن خانهای که امام محمّد باقر(علیه السلام)سکونت داشتند چراغ روشن کنند، تا زمانیکه حضرت صادق(علیه السلام)از دنیا رفتند، سپس حضرت امام کاظم(علیه السلام)نیز امر فرمودند، که همان کار را در خانهٔحضرت امام صادق(علیه السلام)انجام دهند، تا اینکه حضرت امام کاظم(علیه السلام)را به طرف بغداد بردند، سپس دیگر من متوجه نشدم چه شد.)
بعد از شهادت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، منصور دوانیقی قصد داشت، هر کسی را که ایشان به عنوان وصیّ خود معین کردهاند، به شهادت برساند. تا به این نحو، دیگری اثری از اصل اساسی امامت باقی نماند. ولی حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)، که به علم امامت، از مکنونات قلبی منصور دوانیقی، آگاهی کامل داشتند، در کنار فرزند خود، حضرت امام کاظم(علیه السلام)، چند نفر دیگر را، که منصور دوانیقی نیز در زمرهٔ آنها بود، به عنوان وصیّ خود، معین نمودند. مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدس سره)در اینباره، از أبو ایّوب نحوی نقل کرده است:
1) . الکافی، ج3، ص251؛ عنه البحار، ج47، ص7.
أبو جعفر، منصور دوانیقی، در نیمه شبی، شخصی را دنبال من فرستاد، و مرا احضار نمود. پس نزد او رفتم، و بر او داخل شدم، درحالیکه بر تختی نشسته بود، و در روبهروی او شمعی روشن بود، و در دستش نامهای وجود داشت. أبو ایّوب نحوی در ادامه میگوید: پس وقتی به منصور سلام کردم، درحالیکه گریه میکرد، نامهای را به طرف من انداخت، و گفت: این نامۀ محمّد بن سلیمان، حاکم مدینه است، که به ما خبر داده، جعفر بن محمّد [(علیهما السلام)] از دنیا رفتهاند. و بعد سه مرتبه گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، کجا مثل جعفر [(علیه السلام)] دیگر یافت میشود؟ سپس منصور به من گفت: بنویس. من آغاز نامه را نوشتم. أبو ایّوب نحوی میگوید: سپس گفت: بنویس:«إِنْ کَانَ أَوْصَی إِلَی رَجُلٍ وَاحِدٍ بِعَیْنِهِ، فَقَدِّمْهُ وَ اضْرِبْ عُنُقَهُ. قَالَ: فَرَجَعَ إِلَیْهِ الْجَوَابُ، أَنَّهُ قَدْ أَوْصَی إِلَی خَمْسَةٍ، وَاحِدُهُمْ أَبُو جَعْفَرٍ الْمَنْصُورُ، وَ مُحَمَّدُ بْنُ سُلَیْمَانَ، وَ عَبْدُ اللَّهِ، وَ مُوسَی [(علیه السلام)]، وَ حَمِیدَهُ.»(1)
(اگر جعفر بن محمّد [(علیه السلام)] به یک شخص معیّنی وصیّت کرده، او را احضار کن و بگیر، و گردنش را بزن. أبو ایّوب نحوی میگوید: پس پاسخ نامهٔ او چنین آمد، که همانا ایشان به پنج نفر وصیّت کردهاند، که یکی از آنها أبو جعفر منصور است، و دیگر محمّد بن سلیمان، حاکم شهر مدینه، و عبد اللّه و موسی [(علیه السلام)] و حمیده.)
محدّث بزرگوار جهان تشیع، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)بعد از نقل این روایت، در توضیح آن نوشته است:
«حضرت به علم امامت میدانستند، که آن ملعون چنین ارادهای خواهد کرد. لذا آن جماعت را به حسب ظاهر، در وصیّت شریک کرده بودند، و اوّل نام آن لعین را نوشته بودند. ولی در باطن امام موسی(علیه السلام)مخصوص به وصیّت بودند، و
1) . الکافی، ج1، ص310.
از این وصیّت نیز اهل علم میدانستند، که وصایت و امامت مخصوص آن حضرت است.»(1)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)در ادامهٔ گفتار خود، در توضیح روایت قبل میفرماید: چنانچه روایت کردهاند: یک مرد اعرابی، نزد أبو حمزه ثمالی، که از اکابر اصحاب ائمّه اطهار(علیهم السلام)است، و به خدمت حضرت امام زین العابدین(علیه السلام)رسیده بود، رفت. ابو حمزه ثمالی از آن مرد اعرابی پرسید: چه خبری داری؟ گفت: امام جعفر صادق(علیه السلام)از دنیا رفتند.أبو حمزه از استماع این خبرِ وحشت اثر، نعرهای زد، و بیهوش شد. چون به هوش آمد، سؤال کرد: حضرت چه کسی را وصیّ خود قرار دادهاند؟ گفت: سه نفر را وصیّ خود کردهاند: عبد اللَّه افطح، و موسی کاظم [(علیه السلام)] و أبو جعفر منصور. أبو حمزه تبسّم کرد، و گفت: الحمد للَّه که حضرت صادق(علیه السلام)ما را به سوی حق هدایت کردند. به أبو حمزه گفت: حقّ را از کجا دانستی؟ گفت:
«وصیّت منصور ظاهر است، و برای تقیّه میباشد، که وصیّ او را به قتل نرساند. و فرزند کوچک خود را، که امام موسی(علیه السلام)است، با فرزند بزرگتر که عبد اللَّه میباشد، در وصیّتنامه ذکر کردند، تا مردم بدانند، که عبد اللَّه قابل امامت نیست. چرا که اگر فرزند بزرگ، علّتی - یعنی نقصان - در بدن و دین نداشته باشد، میباید که او امام باشد. و عبد اللَّه در بدن فیل پا بود، و همچنین دینش هم ناقص است، و به احکام شریعت هم جاهل میباشد. اگر او علّتی نمیداشت حضرت در وصیّت خود، به او اکتفا میکردند. پس از آنجا دانستم که حضرت موسی(علیه السلام)امام هستند، و ذکر افراد دیگر در وصیّت، برای مصلحت است.»(2)
و صاحب کتاب «مقتضب الأثر في النصّ على الأئمة الإثنی عشر(علیهم السلام)»، از عیسی بن دأب روایت کرده است:
«لَمَّا حُمِلَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ(علیه السلام)عَلَى سَرِيرِهِ، وَ أُخْرِجَ إِلَى اَلْبَقِيعِ لِيُدْفَنَ، قَالَ: أَبُو هُرَيْرَةَ:»(1)(وقتی بدن حضرت صادق(علیه السلام)را روی تابوت ایشان نهادند، و حمل کردند، تا در بقیع دفن نمایند، ابو هریره عجلی این اشعار را گفت:)
أَقُولُ وَ قَدْ رَاحُوا بِهِ يَحْمِلُونَهُ *** عَلَى كَاهِلٍ مِنْ حَامِلِيهِ وَ عَاتِقٍ
أَ تَدْرُونَ مَا ذَا تَحْمِلُونَ إِلَى اَلثَّرَى *** ثَبِيراً ثَوَى مِنْ رَأْسِ عَلْيَاءَ شَاهِقٍ
غَدَاةَ حَثَى اَلْحَاثُونَ فَوْقَ ضَرِيحِهِ *** تُرَاباً وَ أَوْلَى كَانَ فَوْقَ اَلْمَفَارِقِ
أَيَا صَادِقَ اِبْنَ اَلصَّادِقِينَ أَلِيَّةً *** بِآبَائِكَ اَلْأَطْهَارِ حَلْفَةَ صَادِقٍ
لَحَقّاً بِكُمْ ذُو اَلْعَرْشِ قَسَّمَ فِي اَلْوَرَى *** فَقَالَ تَعَالَى اَللَّهُ رَبُّ اَلْمَشَارِقِ
نُجُومٌ هِيَ اِثْنَا عَشْرَةَ كُنَّ سُبَّقاً *** إِلَى اَللَّهِ فِي عِلْمٍ مِنَ اَللَّهِ سَابِقٍ(2)
مىگويم ، در حالىكه حاملان، پيكر ایشان را بر شانههايشان به سوى قبرستان مىبرند:
آيا مىدانيد چه شخصيتى را به سوى خاك حمل میكنيد؟ كوهسارى بلند كه از اوج به نشيب آمده ، در قبرى مدفون مىشود.
بامدادان، خاك ريزان بر مرقد او خاك خواهند ريخت، در حالىكه سزاوار است بر سر خويش خاك بريزيم.
اى صادق فرزند پيشوايان راستگو! سوگند صادقانه به پدران پاك تو؛
1) . منظور از أبو هريره در این روایت، أبو هريره، آن صحابهٔ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، كه به دروغگوئى و جعل روایت معروف میباشد، نيست. بلكه منظور از أبو هریره در این روایت، أبو هريره عجلى است، كه در شمار شاعران خاندان رسالت(علیهم السلام) میباشد، و آشكارا دربارۀ مقام آنها، شعر مىسرود. و ابو بصير مىگويد: امام صادق(علیه السلام)فرمودند: كيست كه شعر أبو هريره را براى ما بخواند، عرض كردم: فدايت شوم، او شراب مىخورد، فرمود: «خدا او را رحمت كند، خداوند هر گناهى را - اگر همراه دشمنى با علىّ(علیه السلام)نباشد - (سرانجام) مىآمرزد.» - (ترجمه انوار البهیه، ص272).
2) . مقتضب الأثر في النصّ على الأئمة الإثنی عشر(علیهم السلام)، ص52؛ عنه البحار، ج47، ص333؛ المناقب، ج4، ص278.
به حقيقت، شما صاحب عرش هستيد و در ميان مردم سوگند ياد مىكنم و مىگويم: بلندمرتبه است پروردگار مشارق .
آرى، آنان دوازده ستاره بودند كه از هر پيشى گيرنده، به سوى خداوند متعال پيشى گرفتهاند.
و چه زيبا سروده است؛ مرحوم سيّد صالح قزوينى (رحمه الله)آنجا كه در مرثیهٔ حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)میگويد:
وَ لِلّهِ اَفْلاكُ الْبَقِيْعِ فَكَمْ بِهَا *** كَوَاكِبُ مِنْ آلِ النَّبِىِّ غَوَاْرِبُ
حَوَتْ مِنْهُم مَا لَيْسَ تَحْوِيهِ بُقْعَةٌ *** وَ نَالَتْ بِهِمْ مَا لَمْ تَنَلْهُ الْكَوَاكِبُ
فَبُوْرِكْتِ اَرْضاً كُلَّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ *** تَطُوْفُ مِنَ الْاَمْلَاكِ فِيْكِ كَتَائِبُ
وَ فِيْكَ الْجِبَالُ الْشُّمُّ حِلْماً هَوَامِدُ *** وَ فِيْكَ الْبُحُوْرُ الْفُعْمُ جُوْداً نَوَاضِبُ
مَنَاقِبُهُمْ مِثْلُ الْنُّجُومِ كَاَنَّهَا *** مَصَائِبُهُمْ لَمْ يُحْصِهَا الْدَّهْرُ حَاسِبُ
وَ هُمْ لِلْوَرى اِمّا نَعِيْمٌ مَؤَبَّدٌ *** وَ اِمَّا عَذَابٌ فِىْ الْقِيَامَةِ وَاصِبٌ(1)
و چقدر از براى خدا خير فراوان است در فرازهاى آسمان بقيع، و براستى چه بسيار ستارگانى از خاندان پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)كه در آسمان بقيع غروب كردند (و در خاك پنهان شدند).
خاك بقيع، آن ستارگان را در برگرفت كه هيچ بقعهاى چنين ستارگانى را در بر نگرفته است، و به خاطر آنها به مقامى رسيد كه ستارگان جهان به آن مقام نرسيدند.
اى سرزمين بقيع! كه آنچنان در شب و روز داراى بركت مىشوى و فرشتگان، گروه گروه برگرد تو به طواف مىپردازند.
اى بقيع! تو داراى كوههاى بلند بردبار و استوار هستى، و در تو درياهاى سرشار از جود و كرم، فرود آمده است.
فضائل آنها همانند ستارگان درخشان است، مصائب آنها به قدرى زياد است كه از شمارش روزگار خارج مىباشد.
1) . ترجمه انوار البهیه، ص271.
آنان براى مردم يا مايۀ نعمت ابدى هستند (يعنى نسبت به پيروان نيكشان) و يا در قيامت، عذاب ريزان (نسبت به دشمنان) خواهند بود.
نگارندهٔ سطور نیز به یاد مظلومیت امام به حقّ ناطق، حضرت جعفر بن محمّد الصادق(علیه السلام)، در مقام انشاء مرثیهای نگاشته است:
ز منصور و ز جور او به مولا *** بسوزد شیعه همچون عرش أعلا
گهی آتش زند با صد شقاوت *** به بیت مظهر ربّ با دنانت
گهی احضار بنماید به کرّات *** جنابش را به قصد قتل و لذّات
گهی همراه بنماید به کوچه *** جنابش را به خود مانند نوچه
به هر گاهی کند صد فتنه منصور *** همی با حضرت صادق چه مغرور
ولی با زهر خود بر جمله افلاک *** به یکباره شرر افکنده چون خاک
چه زهری سوخت از آن قلب زهرا *** به یکباره ز پا افتاده در جا
امام ما در آن جور زمانه *** ز مکر آن لعین بی هر نشانه
ز تب سوزد جنابش آه و صد آه *** در آن بیهوشی و اغماءِ جانکاه
چه زهری مانده از جسم جنابش *** همی بر استخوان پوستی چو بابش
چه زهری برده طاقت از تن شاه *** نموده عالم اندر غُصه ناگاه
که از آن سیّد «سجّاد» هرگاه *** بسوزد همچو هستی هم چنان ماه
«مؤلف»
مرحوم شیخ مفید (قدس سره)، و همچنین مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدس سره)، در باب پاداش زيارت مرقد حضرت امام صادق(علیه السلام)مىنويسد: روايت شده امام صادق(علیه السلام)فرمودند:
«مَنْ زَارَنِی غُفِرَتْ لَهُ ذُنُوبُهُ وَ لَمْ یَمُتْ فَقِیراً.»(1)
(كسى كه مرا زيارت كند، گناهانش آمرزيده شود، و فقير نمىميرد.)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از شیخ الطایفه، مرحوم شیخ طوسی (قدس سره)، و در کتاب «المقنعة»، مرحوم شیخ مفید (قدس سره)، نقل کردهاند: حضرت امام حسن عسكرى(علیه السلام)فرمودند:«مَنْ زَارَ جَعْفَراً وَ أَبَاهُ، لَمْ یَشْكُ عَیْنَهُ، وَ لَمْ یُصِبْهُ سُقْمٌ، وَ لَمْ یَمُتْ مُبْتَلًی.»(2)
(كسىكه امام جعفر صادق(علیه السلام)، و پدر بزرگوارشان را زيارت كند، به چشم درد مبتلا نمىشود، و بيمار نمىگردد، و در حال گرفتاری و پريشانى از دنيا نمىرود.)
مرحوم شیخ مفید (قدس سره)روایت نموده است: شخصى از حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)سؤال کرد: پاداش كسى كه یک نفر از شما اهل بیت را زيارت كند چيست؟ حضرت فرمودند:
«یَکُونُ کَمَنْ زَارَ رَسُولَ اَللَّهِ.»(3)
(مانند آن كسى است كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را زيارت نموده است.)
«قَالَ(علیه السلام): مَنْ أَنْصَفَ اَلنَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ رُضِیَ بِهِ حَکَماً لِغَیْرِهِ.»
(هركس نسبت به مردم انصاف داشته باشد، مردم داورى او را درباره ديگران مىپذيرند.)
«قَالَ(علیه السلام): إِذَا کَانَ اَلزَّمَانُ زَمَانَ جَوْرٍ وَ أَهْلُهُ أَهْلَ غَدَرٍ فَالطُّمَأْنِینَهُ إِلَی کُلِّ أَحَدٍ عَجْزٌ.»
(وقتى زمان، زمانه ستم و مردم آن فريبكار باشند، انسان نمىتواند به كسى اطمينان كند.)
«قَالَ(علیه السلام): إِذَا أُضِیفَ اَلْبَلاَءُ إِلَی اَلْبَلاَءِ کَانَ مِنَ اَلْبَلاَءِ عَافِیَةٌ.»
(اگر بلاها پشت سر هم بيايند، عافيت به دنبال آن مىآيد.)«قَالَ(علیه السلام): إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ صِحَّةَ مَا عِنْدَ أَخِیكَ فَأَغْضِبْهُ فَإِنْ ثَبَتَ لَكَ عَلَی الْمَوَدَّةِ فَهُوَ أَخُوكَ وَ إِلَّا فَلَا.»
(اگر خواستى ميزان و درستى برادرى برادرت را درباره خود بدانى، او را خشمگين كن، اگر بر دوستى تو ثابت ماند، برادر توست و در غير اين صورت نه.)
«قَالَ(علیه السلام): لَا تَعْتَدَّ بِمَوَدَّةِ أَحَدٍ حَتَّی تُغْضِبَهُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ.»
(كسى را دوست خود ندان مگر اين كه پس از سه مرتبه خشمگين كردنش.)
«قَالَ(علیه السلام): لَا تَثِقَنَّ بِأَخِیكَ كُلَّ الثِّقَةِ فَإِنَّ صَرْعَةَ الِاسْتِرْسَالِ لَا تُسْتَقَالُ.»
(در همۀ مسائل به برادرت اطمينان مكن؛ زيرا در صورت افتادن، جبران آن سخت است.)
«قَالَ(علیه السلام): الْإِسْلَامُ دَرَجَةٌ وَ الْإِیمَانُ عَلَی الْإِسْلَامِ دَرَجَةٌ وَ الْیَقِینُ عَلَی الْإِیمَانِ دَرَجَةٌ وَ مَا أُوتِیَ النَّاسُ أَقَلَّ مِنَ الْیَقِینِ.»
(اسلام درجهاى دارد و ايمان درجۀ بالاترى از اسلام قرار دارد و يقين درجه بالاتر از ايمان قرار دارد. و به مردم درجهاى پايينتر از يقين داده مىشود.)
«قَالَ(علیه السلام): إِزَالَةُ الْجِبَالِ أَهْوَنُ مِنْ إِزَالَةِ قَلْبٍ عَنْ مَوْضِعِهِ.»
(لغزش كوه آسانتر از لغزش قلب از جايگاه خود است.)
«قَالَ(علیه السلام): الْإِیمَانُ فِی الْقَلْبِ وَ الْیَقِینُ خَطَرَاتٌ.»
(ايمان در قلب است و يقين الهام است.)
«قَالَ(علیه السلام): الرَّغْبَةُ فِی الدُّنْیَا تُورِثُ الْغَمَّ وَ الْحَزَنَ. وَ الزُّهْدُ فِی الدُّنْیَا رَاحَةُ الْقَلْبِ وَ الْبَدَنِ.»
(اشتياق به دنيا، غم و اندوه به ارث مىگذارد. و زهد در دنيا آرامش قلب و بدن را به دنبال دارد.)
«قَالَ(علیه السلام): مِنَ الْعَیْشِ دَارٌ یُكْرَی خُبْزٌ یُشْرَی.»
(از جمله زندگى، خانهاى است كه كرايه شود و نانى كه خريده شود.)
«قَالَ(علیه السلام): لِرَجُلَیْنِ تَخَاصَمَا بِحَضْرَتِهِ أَمَا إِنَّهُ لَمْ یَظْفَرْ بِخَیْرٍ مَنْ ظَفِرَ بِالظُّلْمِ. وَ مَنْ یَفْعَلِ السُّوءَ بِالنَّاسِ فَلَا یُنْكِرِ السُّوءَ إِذَا فُعِلَ بِهِ.»
(امام(علیه السلام)به دو نفر كه در محضر ايشان ستيزه مىكردند، فرمود: آنكه با ستم پيروز شود، پيروزىاش به نيكى نبود. و هر كه به مردم بدى كند نبايد از بدى آنها ناراحت شود.)
«قَالَ(علیه السلام): التَّوَاصُلُ بَیْنَ الْإِخْوَانِ فِی الْحَضَرِ التَّزَاوُرُ وَ التَّوَاصُلُ فِی السَّفَرِ الْمُكَاتَبَةُ.»
(ارتباط ميان دوستان، وقتى همگى حاضر هستند، ملاقات و در سفر، نامه نگارى است.)
«قَالَ(علیه السلام): لَا یَصْلُحُ الْمُؤْمِنُ إِلَّا عَلَی ثَلَاثِ خِصَالٍ، التَّفَقُّهِ فِی الدِّینِ، وَ حُسْنِ التَّقْدِیرِ فِی الْمَعِیشَةِ، وَ الصَّبْرِ عَلَی النَّائِبَةِ.»
(مؤمن جز به سه صفت اصلاح نشود: فقاهت در دين، نيكو مصرف كردن، صبر بر سختىها.)
«قَالَ(علیه السلام): الْمُؤْمِنُ لَا یَغْلِبُهُ فَرْجُهُ وَ لَا یَفْضَحُهُ بَطْنُهُ.»
(عورت مؤمن بر او پيروز نمىشود و شكمش او را رسوا نمىكند.)
«قَالَ(علیه السلام): صُحْبَةُ عِشْرِینَ سَنَةً قَرَابَةٌ.»
(همنشينى بيست ساله، خويشاوندى است.)
«قَالَ(علیه السلام): لَا تَصْلُحُ الصَّنِیعَةُ إِلَّا عِنْدَ ذِی حَسَبٍ أَوْ دِینٍ وَ مَا أَقَلَّ مَنْ یَشْكُرُ الْمَعْرُوفَ.»
(نيكى جز بر عيالوار و ديندار نيكو نيست و شكر نيكو چه اندك است.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنَّمَا یُؤْمَرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یُنْهَی عَنِ الْمُنْكَرِ مُؤْمِنٌ فَیَتَّعِظُ أَوْ جَاهِلٌ فَیَتَعَلَّمُ فَأَمَّا صَاحِبُ سَوْطٍ وَ سَیْفٍ فَلَا.»
(مؤمن وقتى امر به معروف و نهى از منكر مىشود، پند مىگيرد، جاهل ياد مىگيرد، امّا جنگجو نمىپذيرد.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنَّمَا یَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَی عَنِ الْمُنْكَرِ مَنْ كَانَتْ فِیهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ: عَالِمٌ بِمَا یَأْمُرُ عَالِمٌ بِمَا یَنْهَی عَادِلٌ فِیمَا یَأْمُرُ عَادِلٌ فِیمَا یَنْهَی رَفِیقٌ بِمَا یَأْمُرُ رَفِیقٌ بِمَا یَنْهَی.»
(هركه سه خصلت در آن باشد مىتواند امر به معروف و نهى از منكر كند: نسبت به آنچه امر و نهى مىكند عالم باشد عادل باشد و مهربانانه چنين كند.)
«قَالَ(علیه السلام): مَنْ تَعَرَّضَ لِسُلْطَانٍ جَائِرٍ فَأَصَابَتْهُ مِنْهُ بَلِیَّةٌ لَمْ یُؤْجَرْ عَلَیْهَا وَ لَمْ یُرْزَقِ الصَّبْرَ عَلَیْهَا.»
(هركس به پادشاه ستمگرى تعرض كند، اگر از جانب سلطان بلايى به او مىرسد، نه اجرى نصيبش مىشود نه صبر بر آن بلا روزيش مىشود.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنَّ اللَّهَ أَنْعَمَ عَلَی قَوْمٍ بِالْمَوَاهِبِ فَلَمْ یَشْكُرُوهُ فَصَارَتْ عَلَیْهِمْ وَبَالاً، وَ ابْتَلَی قَوْماً بِالْمَصَائِبِ فَصَبَرُوا فَكَانَتْ عَلَیْهِمْ نِعْمَةً.»
(مردمى كه شكر بخششهايى را كه خداوند به آنها داده به جا نياورند، آن نعمت را بر ايشان تبديل به گرفتارى مىكند و مردمى كه نسبت به مصيبتى كه گرفتارش شدهاند، صبر كنند، آن مصيبت براى آنها تبديل به نعمت مىشود.)
«قَالَ(علیه السلام): صَلَاحُ حَالِ التَّعَایُشِ وَ التَّعَاشُرِ مِلْءُ مِكْیَالٍ ثُلُثَاهُ فِطْنَةٌ وَ ثُلُثُهُ تَغَافُلٌ.»
(مصلحت اجتماع و جامعه، همچون پرى است كه دو سومش زيركى و يك سومش خود را به غفلت زدن و نديدن است.)«قَالَ(علیه السلام): مَا أَقْبَحَ الِانْتِقَامَ بِأَهْلِ الْأَقْدَارِ.»
(چيزى قبيحتر از انتقام از بينوايان نيست.)
«قِیلَ لَهُ: مَا الْمُرُوَّةُ؟ فَقَالَ: لَا یَرَاكَ اللَّهُ حَیْثُ نَهَاكَ وَ لَا یَفْقِدُكَ مِنْ حَیْثُ أَمَرَكَ.»
(به حضرت صادق(علیه السلام)عرض شد: جوانمردى چيست؟ فرمود: در محرمات تو را نبيند و در اوامر به دنبالت نباشد.)
«قَالَ(علیه السلام): اشْكُرْ مَنْ أَنْعَمَ عَلَیْكَ وَ أَنْعِمْ عَلَی مَنْ شَكَرَكَ فَإِنَّهُ لَا إِزَالَةَ لِلنِّعَمِ إِذَا شُكِرَتْ وَ لَا إِقَامَةَ لَهَا إِذَا كُفِرَتْ وَ الشُّكْرُ زِیَادَةٌ فِی النِّعَمِ وَ أَمَانٌ مِنَ الْفَقْرِ.»
(نعمتدهندهات را شكر كن و به كسى كه از تو سپاسگزارى كند، نعمت ده؛ زيرا تا زمانىكه سپاسگزارى كنى، نعمتها نيز از ميان نمىروند، و همينكه ناسپاسى كنى باقى نمىمانند. شكر، نعمت را زياد و از فقر محافظت مىكند.)
«قَالَ(علیه السلام): فَوْتُ الْحَاجَةِ خَیْرٌ مِنْ طَلَبِهَا مِنْ غَیْرِ أَهْلِهَا وَ أَشَدُّ مِنَ الْمُصِیبَةِ سُوءُ الْخُلُقِ مِنْهَا.»
(برآورده نشدن حاجت بهتر از طلب كردن آن از كسى است كه اهل برآوردن آن نيست و مصيبت شديدتر، بدخلقى اوست.)
«وَ سَأَلَهُ رَجُلٌ: أَنْ یُعَلِّمَهُ مَا یَنَالُ بِهِ خَیْرَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ لَا یُطَوِّلَ عَلَیْهِ؟ فَقَالَ: لَا تَكْذِبْ.»
(مردى از امام خواست كه خلاصه و مفيد به او چيزى ياد دهد او را به خير دنيا و آخرت برساند. فرمود: دروغ مگو.)
«قِیلَ لَهُ: مَا الْبَلَاغَةُ؟ فَقَالَ(علیه السلام): مَنْ عَرَفَ شَیْئاً قَلَّ كَلَامُهُ فِیهِ. وَ إِنَّمَا سُمِّیَ الْبَلِیغَ، لِأَنَّهُ یَبْلُغُ حَاجَتَهُ بِأَهْوَنِ سَعْیِهِ.»(به حضرت عرض شد: بلاغت (شيوايى سخن) چيست؟ فرمود: انسان آگاه به مسألهاى، كلامش در آن مسأله كوتاه مىشود و به اين خاطر بليغ مىگويند كه با كمترين تلاش به مقصود خود مىرسد.)
«قَالَ(علیه السلام): الدَّیْنُ غَمٌّ بِاللَّیْلِ وَ ذُلٌّ بِالنَّهَارِ.»
(قرض موجب غمگينى شب و ذلت روز است.)
«قَالَ(علیه السلام): إِذَا صَلَحَ أَمْرُ دُنْیَاكَ فَاتَّهِمْ دِینَكَ.»
(همين كه دنيايت اصلاح شد به دينت تهمت بزن.)
«قَالَ(علیه السلام): بَرُّوا آبَاءَكُمْ یَبَرَّكُمْ أَبْنَاؤُكُمْ وَ عِفُّوا عَنْ نِسَاءِ النَّاسِ تَعِفَّ نِسَاؤُكُمْ.»
(به پدرانتان نيكى كنيد كه فرزندان شما به شما نيكى مىكنند. و با زنان مردم به عفت رفتار كنيد تا زنان شما نيز عفت داشته باشند.)
«قَالَ(علیه السلام): مَنِ ائْتَمَنَ خَائِناً عَلَی أَمَانَةٍ لَمْ یَكُنْ لَهُ عَلَی اللَّهِ ضَمَانٌ.»
(هر كه امانتى را به دست خائنى بدهد، خدا ضمانتى بر آن ندارد.)
«قَالَ(علیه السلام)لِحُمْرَانَ بْنِ أَعْیَنَ: یَا حُمْرَانُ! انْظُرْ مَنْ هُوَ دُونَكَ فِی الْمَقْدُرَةِ وَ لَا تَنْظُرْ إِلَی مَنْ هُوَ فَوْقَكَ فَإِنَّ ذَلِكَ أَقْنَعُ لَكَ بِمَا قَسَمَ اللَّهُ لَكَ وَ أَحْرَی أَنْ تَسْتَوْجِبَ الزِّیَادَةَ مِنْهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اعْلَمْ أَنَّ الْعَمَلَ الدَّائِمَ الْقَلِیلَ عَلَی الْیَقِینِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الْعَمَلِ الْكَثِیرِ عَلَی غَیْرِ یَقِینٍ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَا وَرَعَ أَنْفَعُ مِنْ تَجَنُّبِ مَحَارِمِ اللَّهِ وَ الْكَفِّ عَنْ أَذَی الْمُؤْمِنِینَ وَ اغْتِیَابِهِمْ وَ لَا عَیْشَ أَهْنَأُ مِنْ حُسْنِ الْخُلُقِ وَ لَا مَالَ أَنْفَعُ مِنَ الْقَنَاعَةِ بِالْیَسِیرِ الْمُجْزِی وَ لَا جَهْلَ أَضَرُّ مِنَ الْعُجْبِ.»
(حضرت صادق(علیه السلام)به حمران بن أعين فرمود: اى حمران! به پايينتر از خود كه بر آنها قدرت دارى نگاه كن و به بالا دست خود نگاه مكن. اگر چنين كنى به تقسيم روزىاىكه خداوند نصيبت كرده راضى مىشوى و روزى را از جانب خداوند بيشتر مىكند. و بدان عمل اندك كه همراه با يقين باشد نزد خدا با فضيلتتر از عمل بسيارى است كه بدون يقين باشد. و بدان كه هيچ پرهيزكارىاى سودمندتر از دورى از حرامهاى الهى و آزار نرساندن به مردم و غيبت ننمودن آنها نيست. هيچ زندگىاى خوشتر و بهتر از خوشاخلاقى نيست و هيچ مالى سودمندتر از قناعت كردن به مقدار اندك و اندازه نيست و هيچ جهلى زيانبارتر از عجب نيست.)
«قَالَ(علیه السلام): الْحَیَاءُ عَلَی وَجْهَیْنِ فَمِنْهُ ضَعْفٌ وَ مِنْهُ قُوَّةٌ وَ إِسْلَامٌ وَ إِیمَانٌ.»
(حیاء دو گونه است: یکی از سر ضعف و سستی، و دیگری برخاسته از قدرت و اسلام و ایمان است.)
«قَالَ(علیه السلام): تَرْكُ الْحُقُوقِ مَذَلَّةٌ وَ إِنَّ الرَّجُلَ یَحْتَاجُ إِلَی أَنْ یَتَعَرَّضَ فِیهَا لِلْكَذِبِ.»
(ترك حقوق، ذلّت به بار مىآورد و انسان ناچار مىشود كه دراينباره به دروغ اعتراف كند.)
«قَالَ(علیه السلام): إِذَا سَلَّمَ الرَّجُلُ مِنَ الْجَمَاعَةِ أَجْزَأَ عَنْهُمْ وَ إِذَا رَدَّ وَاحِدٌ مِنَ الْقَوْمِ أَجْزَأَ عَنْهُمْ.»
(اگر يك نفر از ميان جمعيت سلام كند، كفايت مىكند و جواب سلام نيز از يك نفر از گروه نيز كافى است.)
«قَالَ(علیه السلام): السَّلَامُ تَطَوُّعٌ وَ الرَّدُّ فَرِیضَةٌ.»
(سلام مستحب و جواب آن واجب است.)
«قَالَ(علیه السلام): مَنْ بَدَأَ بِكَلَامٍ قَبْلَ سَلَامٍ فَلَا تُجِیبُوهُ.»
(هركه پيش از سلام كردن سخن بگويد، جوابش را ندهيد.)«قَالَ(علیه السلام): إِنَّ تَمَامَ التَّحِیَّةِ لِلْمُقِیمِ الْمُصَافَحَةُ وَ تَمَامَ التَّسْلِیمِ عَلَی الْمُسَافِرِ الْمُعَانَقَةُ.»
(تحيت و درود كامل بر فردى كه مقيم است، با وى دست دادن است و سلام كامل بر انسان مسافر، در آغوش گرفتن اوست.)
«قَالَ(علیه السلام): تَصَافَحُوا فَإِنَّهَا تَذْهَبُ بِالسَّخِیمَةِ.»
(دست بدهيد زيرا كينه را از ميان مىبرد.)
«قَالَ(علیه السلام): اتَّقِ اللَّهَ بَعْضَ التُّقَی وَ إِنْ قَلَّ وَ دَعْ بَیْنَكَ وَ بَیْنَهُ سِتْراً وَ إِنْ رَقَّ.»
(تقواى الهى پيشه كن هرچند اندك باشد. و پردهاى ميان خود نگهدار هر چند نازك باشد.)
«قَالَ(علیه السلام): مَنْ مَلَكَ نَفْسَهُ إِذَا غَضِبَ وَ إِذَا رَغِبَ وَ إِذَا رَهِبَ وَ إِذَا اشْتَهَی حَرَّمَ اللَّهُ جَسَدَهُ عَلَی النَّارِ.»
(كسى كه هنگام خشم، رغبت، ترس و شهوت خود را كنترل كند، خداوند بدنش را بر آتش حرام مىكند.)
«قَالَ(علیه السلام): الْعَافِیَةُ نِعْمَةٌ خَفِیَّةٌ إِذَا وُجِدَتْ نُسِیَتْ وَ إِذَا عُدِمَتْ ذُكِرَتْ.»
(سلامتى نعمت پنهانى است هنگامى كه هست فراموش مىشود و هرگاه نباشد، ياد مىشود.)
«قَالَ(علیه السلام): لِلَّهِ فِی السَّرَّاءِ نِعْمَةُ التَّفَضُّلِ وَ فِی الضَّرَّاءِ نِعْمَةُ التَّطَهُّرِ.»
(خداوند از روى فضل در شادمانى نعمت مىدهد و براى پاكى گناهان در سختىها نعمت مىدهد.)
«قَالَ(علیه السلام): كَمْ مِنْ نِعْمَةٍ لِلَّهِ عَلَی عَبْدِهِ فِی غَیْرِ أَمَلِهِ وَ كَمْ مِنْ مُؤَمِّلٍ أَمَلًا الْخِیَارُ فِی غَیْرِهِ وَ كَمْ مِنْ سَاعٍ إِلَی حَتْفِهِ وَ هُوَ مُبْطِئٌ عَنْ حَظِّهِ.»(چه بسیار نعمت خداداد که برای بنده غیر منتظره است، و چه آرزومندانی که خیرشان در چیزی دیگر نهفته است، و چه بسیار افرادی که به مرگ خود در شتابند و [نسبت] به سعادت خود سست و کاهلند.)
«قَالَ(علیه السلام): قَدْ عَجَزَ مَنْ لَمْ یُعِدَّ لِكُلِّ بَلَاءٍ صَبْراً وَ لِكُلِّ نِعْمَةٍ شُكْراً وَ لِكُلِّ عُسْرٍ یُسْراً أَصْبِرْ نَفْسَكَ عِنْدَ كُلِّ بَلِیَّةٍ وَ رَزِیَّةٍ فِی وَلَدٍ أَوْ فِی مَالٍ فَإِنَّ اللَّهَ إِنَّمَا یَقْبِضُ عَارِیَتَهُ وَ هِبَتَهُ لِیَبْلُوَ شُكْرَكَ وَ صَبْرَكَ.»
(هر کس که از برای هر بلا صبری، و برای هر نعمت شکر و سپاسی، و برای روزگار تهیدستی و بینوایی دارایی و توشه ای آماده نسازد، عاجز و درمانده خواهد شد. هنگام گرفتاری و در داغ فرزند خویشتن دار باش، زیرا جز این نیست که خدا عاریت و بخشش خود را بازستانده، تا میزان شکر و صبر تو را بیازماید.)
«قَالَ(علیه السلام): مَا مِنْ شَیْءٍ إِلَّا وَ لَهُ حَدٌّ. قِیلَ: فَمَا حَدُّ الْیَقِینِ؟ قَالَ(علیه السلام): أَنْ لَا تَخَافَ شَیْئاً.»
(هيچ چيز نيست مگر اينكه براى او حد و اندازهاى است. عرض شد: مرز يقين چيست؟ فرمود: با بودن خدا از چيزى نترسى.)
«قَالَ(علیه السلام): یَنْبَغِی لِلْمُؤْمِنِ أَنْ یَكُونَ فِیهِ ثَمَانُ خِصَالٍ وَقُورٌ عِنْدَ الْهَزَاهِزِ، صَبُورٌ عِنْدَ الْبَلَاءِ شَكُورٌ عِنْدَ الرَّخَاءِ قَانِعٌ بِمَا رَزَقَهُ اللَّهُ، لَا یَظْلِمُ الْأَعْدَاءَ وَ لَا یَتَحَمَّلُ الْأَصْدِقَاءَ بَدَنُهُ مِنْهُ فِی تَعَبٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِی رَاحَةٍ.»
(شايسته است مؤمن داراى هشت ويژگى باشد: سنگينى در هجوم سختىها، صبر هنگام بلا، شكر در راحتى، قانع شدن به روزى خدا، ستم نكردن به دشمنان، سربار دوستان نبودن، اهل كار و زحمت بودن و مردم از شرّ او در امان باشند.)«قَالَ(علیه السلام): إِنَّ الْعِلْمَ خَلِیلُ الْمُؤْمِنِ وَ الْحِلْمَ وَزِیرُهُ وَ الصَّبْرَ أَمِیرُ جُنُودِهِ وَ الرِّفْقَ أَخُوهُ وَ اللِّینَ وَالِدُهُ.»
(علم، دوست مؤمن، بردبارى و وزير او، صبر فرماندۀ سربازانش و مهرورزى برادرش و نرمرفتارى پدرش مىباشد.)
«قَالَ أَبُو عُبَیْدَةَ:(1)
ادْعُ اللَّهَ لِی أَنْ لَا یَجْعَلَ رِزْقِی عَلَی أَیْدِی الْعِبَادِ. فَقَالَ(علیه السلام): أَبَی اللَّهُ عَلَیْكَ ذَلِكَ إِلَّا أَنْ یَجْعَلَ أَرْزَاقَ الْعِبَادِ بَعْضَهُمْ مِنْ بَعْضٍ وَ لَكِنِ ادْعُ اللَّهَ أَنْ یَجْعَلَ رِزْقَكَ عَلَی أَیْدِی خِیَارِ خَلْقِهِ فَإِنَّهُ مِنَ السَّعَادَةِ وَ لَا یَجْعَلَهُ عَلَی أَیْدِی شِرَارِ خَلْقِهِ فَإِنَّهُ مِنَ الشَّقَاوَةِ.»
(ابو عبيده به امام صادق(علیه السلام)عرض كرد: دعا كنيد كه خدا روزى مرا در دست بندگان قرار ندهد. حضرت فرمود: خداوند چنين كارى انجام نمىدهد بلكه روزى بندگان را در دست همديگر قرار داده است. امّا از خدا بخواه تا روزى تو را در دست بندگان نيكش قرار دهد كه
1) . الظاهر أنّه أبو عبیدة الحذاء زیاد بن عیسی الكوفیّ من أصحاب الباقر و الصادق(علیهما السلام)و مات فی زمان الصادق(علیه السلام). (حاشیهٔ بحارالأنوار، ج75، ص244).
اين مايه خوشبختى است نه اينكه در دست بندگان شرور قرار دهد كه مايه شقاوت و بدبختى است.)
«قَالَ(علیه السلام): الْعَامِلُ عَلَی غَیْرِ بَصِیرَةٍ كَالسَّائِرِ عَلَی غَیْرِ طَرِیقٍ فَلَا تَزِیدُهُ سُرْعَةُ السَّیْرِ إِلَّا بُعْداً.»
(عملكنندۀ بىبصيرت مانند روندهاى است كه غير از مسير مىرود و سرعت رفتن او تنها موجب دورى او مىشود.)«قَالَ(علیه السلام): فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ: (اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ(1)) قَالَ: یُطَاعُ فَلَا یُعْصَی وَ یُذْكَرُ فَلَا یُنْسَی وَ یُشْكَرُ فَلَا یُكْفَرُ.»
(درباره اين كلام خداوند متعال كه مىفرمايد: «تقواى الهى را آن گونه كه شايسته است، به جا آوريد.» فرمود: اطاعت مىشود امّا معصيت نمىشود. ياد مىشود و فراموش نمىشود. سپاسگزارى مىشود اما ناسپاسى نمىشود.)
«قَالَ(علیه السلام): مَنْ عَرَفَ اللَّهَ خَافَ اللَّهَ وَ مَنْ خَافَ اللَّهَ سَخَتْ نَفْسُهُ عَنِ الدُّنْیَا.»
(كسى كه خدا را شناخت، از خدا مىترسد و هر كه خداترس باشد، زاهد مىشود.)
«قَالَ(علیه السلام): الْخَائِفُ مَنْ لَمْ تَدَعْ لَهُ الرَّهْبَةُ لِسَاناً یَنْطِقُ بِهِ.»
( ترسیده کسی است که ترس زبانش را بند آورده و مجال هر سخنی را از او گرفته.)
«قِیلَ لَهُ(علیه السلام): قَوْمٌ یَعْمَلُونَ بِالْمَعَاصِی وَ یَقُولُونَ نَرْجُو فَلَا یَزَالُونَ کَذَلِکَ حَتَّی یَأْتِیَهُمُ الْمَوْتُ فَقَالَ: هَؤُلَاءِ قَوْمٌ یَتَرَجَّحُونَ فِی الْأَمَانِیِّ کَذَبُوا لَیْسَ یَرْجُونَ إِنَّ مَنْ رَجَا شَیْئاً طَلَبَهُ وَ مَنْ خَافَ مِنْ شَیْءٍ هَرَبَ مِنْهُ.»
(به امام(علیه السلام)عرض شد: برخى گناه مىكنند و مىگويند: ما اميدواريم و اينگونه از دنيا مىروند. امام فرمود: آنان مردمى هستند كه ترجيح مىدهند در آرزو به سر ببرند. آنها دروغ
1) . سورهٔ آل عمران، آیهٔ 97.
مىگويند و اميدوار نيستند، اميدوار كسى است كه چيزى را طلب مىكند و هر كه از چيزى بترسد، از آن فرار مىكند.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنَّا لَنُحِبُّ مَنْ کَانَ عَاقِلًا عَالِماً فَهِماً فَقِیهاً حَلِیماً مُدَارِیاً صَبُوراً صَدُوقاً وَفِیّاً، إِنَّ اللَّهَ خَصَّ الْأَنْبِیَاءَ(علیهم السلام)بِمَکَارِمِ الْأَخْلَاقِ فَمَنْ کَانَتْ فِیهِ فَلْیَحْمَدِ اللَّهَ عَلَی ذَلِکَ وَ مَنْ لَمْ تَکُنْ فِیهِ فَلْیَتَضَرَّعْ إِلَی اللَّهِ وَ لْیَسْأَلْهُ إِیَّاهَا. وَ قِیلَ لَهُ(علیه السلام):وَ مَا هِیَ؟ قَالَ(علیه السلام): الْوَرَعُ وَ الْقَنَاعَهُ وَ الصَّبْرُ وَ الشُّکْرُ وَ الْحِلْمُ وَ الْحَیَاءُ وَ السَّخَاءُ وَ الشَّجَاعَهُ وَ الْغَیْرَهُ وَ صِدْقُ الْحَدِیثِ وَ الْبِرُّ وَ أَدَاءُ الْأَمَانَهِ وَ الْیَقِینُ وَ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ الْمُرُوَّهُ.»
(ما هر كه را عاقل، عالم، فهميده، فقيه، بردبار، مداراكننده، صبور، راستگو و وفادار باشد دوست داريم. زيرا خدا پيامبران(علیهم السلام)را با مكارم اخلاق ويژه گردانده پس هر كه داراى مكارم اخلاق باشد، خداوند را به خاطر اين عنايتى كه نصيبش كرده، سپاس مىگويد. و هر كه داراى مكارم اخلاق نباشد، به درگاه خداوند تضرع مىكند و آن را از او طلب مىكند. خدمت حضرت عرض شد: مكارم اخلاق چيست؟ حضرت فرمود: پرهيزكارى، قناعت، و صبر، و شكر، و بردبارى، و حيا، و بخشندگى، و شجاعت، و غيرت، و راستگويى، و نيكى، و اداى امانت، و يقين، و خوشاخلاقى، و مردانگى.)
«قَالَ(علیه السلام): مِنْ أَوْثَقِ عُرَی الْإِیمَانِ أَنْ تُحِبَّ فِی اللَّهِ وَ تُبْغِضَ فِی اللَّهِ وَ تُعْطِیَ فِی اللَّهِ وَ تَمْنَعَ فِی اللَّهِ.»
(از مطمئنترين دستگيرههاى ايمان، اين است كه در راه خدا دوست داشته باشى، در راه خدا خشمگين شوى، در راه خدا عطا كنى و در راه خدا مانع شوى.)
«قَالَ(علیه السلام): لَا یَتْبَعُ الرَّجُلَ بَعْدَ مَوْتِهِ إِلَّا ثَلَاثُ خِلَالٍ صَدَقَةٌ أَجْرَاهَا اللَّهُ لَهُ فِی حَیَاتِهِ فَهِیَ تَجْرِی لَهُ بَعْدَ مَوْتِهِ وَ سُنَّةُ هُدًی یُعْمَلُ بِهَا وَ وَلَدٌ صَالِحٌ یَدْعُو لَهُ.»
(سه موردى كه پس از مرگ به دنبال شخص مىآيد: صدقهاى كه در زمان حياتش داده و پس از مرگ آثار آن بر او جارى مىشود. روش و سنت نيكويى كه به آن عمل مىشود و فرزند صالحى كه براى او دعا مىكند.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنَّ الْكَذِبَةَ لَتَنْقُضُ الْوُضُوءَ إِذَا تَوَضَّأَ الرَّجُلُ لِلصَّلَاةِ وَ تُفَطِّرُ الصِّیَامَ. فَقِیلَ لَهُ: إِنَّا نَكْذِبُ؟ فَقَالَ(علیه السلام): لَیْسَ هُوَ بِاللَّغْوِ وَ لَكِنَّهُ الْكَذِبُ عَلَی اللَّهِ وَعَلَی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْأَئِمَّةِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ. ثُمَّ قَالَ: إِنَّ الصِّیَامَ لَیْسَ مِنَ الطَّعَامِ وَ لَا مِنَ الشَّرَابِ وَحْدَهُ إِنَّ مَرْیَمَ (علیها السلام)قَالَتْ: (إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً(1))، أَیْ صَمْتاً فَاحْفَظُوا أَلْسِنَتَكُمْ وَ غُضُّوا أَبْصَارَكُمْ وَ لَا تَحَاسَدُوا وَ لَا تَنَازَعُوا فَإِنَّ الْحَسَدَ یَأْكُلُ الْإِیمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ.»
(دروغ، وضويى را كه براى نماز گرفته شده، باطل مىكند و باعث افطار روزه مىشود. عرض شد: ما دروغ مىگوييم. فرمود: منظور دروغ لغو و بيهوده نيست. بلكه دروغ بستن به خدا و رسول و امام(علیهم السلام)است. سپس فرمود: روزه تنها نخوردن و ننوشيدن نيست. مريم(علیها السلام)گفت: «من براى خداوند رحمان روزه نذر كردهام.» يعنى روزه سكوت. پس زبان را نيز حفظ كنيد و چشمانتان را بپوشانيد. حسادت مكنيد و ستيزه مجوييد. زيرا حسد ايمان را مىخورد همانگونه كه آتش هيزم را مىخورد.)
«قَالَ(علیه السلام): مَنْ أَعْلَمَ اللَّهَ مَا لَمْ یَعْلَمْ اهْتَزَّ لَهُ عَرْشُهُ.»
(هر كه چيزى را كه در علم خداوند نيست، به او نسبت دهد، عرش خداوند به لرزه درمىآيد.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنَّ اللَّهَ عَلِمَ أَنَّ الذَّنْبَ خَیْرٌ لِلْمُؤْمِنِ مِنَ الْعُجْبِ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ مَا ابْتَلَی اللَّهُ مُؤْمِناً بِذَنْبٍ أَبَداً.»
(خداوند مىداند كه گناه كردن انسان مؤمن بهتر از عجب (بزرگبينى) است. و اگر عجب وجود نداشت خدا هرگز مؤمنى را به گناه مبتلا نمىكرد.)
1) . سورهٔ مریم، آیهٔ 27.
«قَالَ(علیه السلام): مَنْ سَاءَ خُلُقُهُ عَذَّبَ نَفْسَهُ.»
(هر كه بدخلق باشد، خودش را عذاب مىدهد.)«قَالَ(علیه السلام): الْمَعْرُوفُ كَاسْمِهِ وَ لَیْسَ شَیْ ءٌ أَفْضَلَ مِنَ الْمَعْرُوفِ إِلَّا ثَوَابُهُ وَ الْمَعْرُوفُ هَدِیَّةٌ مِنَ اللَّهِ إِلَی عَبْدِهِ وَ لَیْسَ كُلُّ مَنْ یُحِبُّ أَنْ یَصْنَعَ الْمَعْرُوفَ إِلَی النَّاسِ یَصْنَعُهُ وَ لَا كُلُّ مَنْ رَغِبَ فِیهِ یَقْدِرُ عَلَیْهِ وَ لَا كُلُّ مَنْ یَقْدِرُ عَلَیْهِ یُؤْذَنُ لَهُ فِیهِ فَإِذَا مَنَّ اللَّهُ عَلَی الْعَبْدِ جَمَعَ لَهُ الرَّغْبَةَ فِی الْمَعْرُوفِ وَ الْقُدْرَةَ وَ الْإِذْنَ فَهُنَاكَ تَمَّتِ السَّعَادَةُ وَ الْكَرَامَةُ لِلطَّالِبِ وَ الْمَطْلُوبِ إِلَیْهِ.»
(نيكى مانند اسمش است، هيچ چيز باارزشتر از معروف نيست جز ثواب آن. معروف هديهاى از جانب خدا به بنده است. انجام كار نيك دلبخواهى و رغبتى نيست كه دست خود انسان باشد. بلكه خداوند بر بنده منّت مىنهد و او را مشتاق به امر نيك مىكند و به او قدرت و اجازه آن را مىدهد. پس در اين صورت است كه خوشبختى براى طلبكننده و طلبشده كامل مىشود.)
«قَالَ(علیه السلام): لَمْ یُسْتَزَدْ فِی مَحْبُوبٍ بِمِثْلِ الشُّكْرِ وَ لَمْ یُسْتَنْقَصْ مِنْ مَكْرُوهٍ بِمِثْلِ الصَّبْرِ.»
(هيچ چيز مانند شكر، موجب زيادى محبّت ميان محبوب و حبيب نمىشود و هيچ چيز مانند صبر موجب كاهش كراهت نمىشود.)
«قَالَ(علیه السلام): لَیْسَ لِإِبْلِیسَ جُنْدٌ أَشَدُّ مِنَ النِّسَاءِ وَ الْغَضَبِ.»
(ابليس سربازانى قوىتر از زنان و خشم ندارد.)
«قَالَ(علیه السلام): الدُّنْیَا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ الصَّبْرُ حِصْنُهُ وَ الْجَنَّةُ مَأْوَاهُ وَ الدُّنْیَا جَنَّةُ الْكَافِرِ وَ الْقَبْرُ سِجْنُهُ وَ النَّارُ مَأْوَاهُ.»
(دنيا زندان مؤمن و صبر درب آن و بهشت جايگاه اوست؛ اما دنيا بهشت كافر و قبر زندان و آتش جايگاه اوست.)
«قَالَ(علیه السلام): وَ لَمْ یَخْلُقِ اللَّهُ یَقِیناً لَا شَكَّ فِیهِ أَشْبَهَ بِشَكٍّ لَا یَقِینَ فِیهِ مِنَ الْمَوْتِ.»
(خداوند در مورد مرگ، يقين (كامل و صددرصدى) كه هيچ شكى در آن نيست شبيهتر به شكى كه هيچ يقينى در آن نيست نيافريده است.)
«قَالَ(علیه السلام): إِذَا رَأَیْتُمُ الْعَبْدَ یَتَفَقَّدُ الذُّنُوبَ مِنَ النَّاسِ نَاسِیاً لِذَنْبِهِ فَاعْلَمُوا أَنَّهُ قَدْ مُكِرَ بِهِ.»
(هرگاه بندهاى را ديديد كه به دنبال گناهان مردم است و گناهان خويش را فراموش كرده، بدانيد او فريفته شده است.)
«قَالَ(علیه السلام): الطَّاعِمُ الشَّاكِرُ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ الصَّائِمِ الْمُحْتَسِبِ وَ الْمُعَافِی الشَّاكِرُ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ الْمُبْتَلَی الصَّابِرِ.»
(آنكه غذا مىخورد و شكر مىكند، اجرش مانند كسى است كه روزهدار است و پاداش مىگيرد و فرد سالمى كه شكر نعمت سلامتى را به جا مىآورد، اجرش مانند بيمارى است كه صبر مىكند.)
«قَالَ(علیه السلام): لَا یَنْبَغِی لِمَنْ لَمْ یَكُنْ عَالِماً أَنْ یُعَدَّ سَعِیداً وَ لَا لِمَنْ لَمْ یَكُنْ وَدُوداً أَنْ یُعَدَّ حَمِیداً وَ لَا لِمَنْ لَمْ یَكُنْ صَبُوراً أَنْ یُعَدَّ كَامِلًا وَ لَا لِمَنْ لَا یَتَّقِی مَلَامَةَ الْعُلَمَاءِ وَ ذَمَّهُمْ أَنْ یُرْجَی لَهُ خَیْرُ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ یَنْبَغِی لِلْعَاقِلِ أَنْ یَكُونَ صَدُوقاً لِیُؤْمَنَ عَلَی حَدِیثِهِ وَ شَكُوراً لِیَسْتَوْجِبَ الزِّیَادَةَ.»
(شايسته نيست آنكه عالم نيست، خوشبخت شمرده شود و آنكه مهربان نباشد، شايسته مدح و ثنا نيست و آنكه صبور نيست شايسته نيست او را انسان كاملى دانست و آنكه خود را از سرزنش و نكوهش علما دور نكند نبايد به خير دنيا و آخرت اميدوار باشد. بنابراين شايسته است انسان عاقل راستگو باشد تا سخنش پذيرفته شود و سپاسگزار تا موجب فراوانى (نعمت) شود.)
«قَالَ(علیه السلام): لَیْسَ لَكَ أَنْ تَأْتَمِنَ الْخَائِنَ وَ قَدْ جَرَّبْتَهُ وَ لَیْسَ لَكَ أَنْ تَتَّهِمَ مَنِ ائْتَمَنْتَ.»
(شايسته نيست به خيانتكارى كه تجربه شده، اطمينان كرد و نبايد فردى را كه به او اطمينان كردى، متهم كنى.)
«قِیلَ لَهُ: مَنْ أَكْرَمُ الْخَلْقِ عَلَی اللَّهِ؟ فَقَالَ(علیه السلام): أَكْثَرُهُمْ ذِكْراً لِلَّهِ وَ أَعْمَلُهُمْ بِطَاعَةِ اللَّهِ. قُلْتُ: فَمَنْ أَبْغَضُ الْخَلْقِ إِلَی اللَّهِ؟ قَالَ(علیه السلام): مَنْ یَتَّهِمُ اللَّهَ. قُلْتُ: أَحَدٌ یَتَّهِمُ اللَّهَ؟ قَالَ(علیه السلام): نَعَمْ، مَنِ اسْتَخَارَ اللَّهَ فَجَاءَتْهُ الْخِیَرَةُ بِمَا یَكْرَهُ فَیَسْخَطُ فَذَلِكَ یَتَّهِمُ اللَّهَ. قُلْتُ: وَ مَنْ؟ قَالَ (علیه السلام): یَشْكُو اللَّهَ. قُلْتُ: وَاحِدٌ یَشْكُوهُ؟ قَالَ(علیه السلام): نَعَمْ، مَنْ إِذَا ابْتُلِیَ شَكَا بِأَكْثَرَ مِمَّا أَصَابَهُ. قُلْتُ: وَ مَنْ؟ قَالَ(علیه السلام): إِذَا أُعْطِیَ لَمْ یَشْكُرْ وَ إِذَا ابْتُلِیَ لَمْ یَصْبِرْ. قُلْتُ: فَمَنْ أَكْرَمُ الْخَلْقِ عَلَی اللَّهِ؟ قَالَ(علیه السلام): مَنْ إِذَا أُعْطِیَ شَكَرَ وَ إِذَا ابْتُلِیَ صَبَرَ.»
(به حضرت صادق(علیه السلام)عرض شد: گرامىترين مخلوقات نزد خدا كيست؟ فرمود: آنان كه بسيار به ياد خدا بوده و بيشتر مطيع او باشند. عرض كردم: مبغوضترين فرد نزد خدا كيست؟ فرمود: كسى كه خدا را متهم كند. عرض كردم: (مگر) كسى هست كه خدا را متهم كند؟ فرمود: بله، آن کسیكه از خدا طلب خير كرده، وقتى خير به سراغش رفته، از آن خير خوشش نمىآيد و خشمگين مىشود و به همين خاطر خدا را متهم مىكند. عرض كردم: ديگر چه كسى؟ فرمود: آن كه از خدا شكايت كند. عرض كردم: كسى هست كه از خدا شكايت كند؟ فرمود: بله، فردى كه دچار مصيبتى مىشود و بيش از مقدار آن مصيبت شكايت مىكند. عرض كردم: ديگر چه كسى؟ فرمود: كسى كه به او عطا شود، امّا شكر آن را بهجا نياورد. و هنگام بلا صبر نكند، عرض كردم: گرامىترين مردم نزد خدا كيست؟ فرمود: كسى كه وقتى به او عطا شد، سپاسگزارى كرده، وقتى مبتلا شد صبر مىكند.)«قَالَ(علیه السلام): لَیْسَ لِمَلُولٍ صَدِیقٌ وَ لَا لِحَسُودٍ غِنًی وَ كَثْرَةُ النَّظَرِ فِی الْحِكْمَةِ تَلْقَحُ الْعَقْلَ.»
(انسان راستگو، زودرنج نيست و حسود، بىنياز نيست، دقت بسيار در حكمت موجب بارور شدن عقل مىشود.)
«قَالَ(علیه السلام): كَفَی بِخَشْیَةِ اللَّهِ عِلْماً وَ كَفَی بِالاغْتِرَارِ بِهِ جَهْلاً.»
(علم در ترس از خدا و جهل در مغرور شدن به خدا كفايت مىكند.)
«قَالَ(علیه السلام): أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ الْعِلْمُ بِاللَّهِ وَ التَّوَاضُعُ لَهُ.»
(بافضيلتترين عبادت، علم به خدا و تواضع براى اوست.)
«قَالَ(علیه السلام): عَالِمٌ أَفْضَلُ مِنْ أَلْفِ عَابِدٍ وَ أَلْفِ زَاهِدٍ وَ أَلْفِ مُجْتَهِدٍ.»
(عالم برتر از هزار عابد، هزار زاهد و هزار انسان پرتلاش (در عبادت) است.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنَّ لِكُلِّ شَیْءٍ زَكَاةً وَ زَكَاةُ الْعِلْمِ أَنْ یُعَلِّمَهُ أَهْلَهُ.»
(براى هر چيزى زكاتى است و زكات علم اين است كه به اهل علم ياد دهى.)
«قَالَ(علیه السلام): الْقُضَاةُ أَرْبَعَةٌ ثَلَاثَةٌ فِی النَّارِ وَ وَاحِدٌ فِی الْجَنَّةِ رَجُلٌ قَضَی بِجَوْرٍ وَ هُوَ یَعْلَمُ فَهُوَ فِی النَّارِ وَ رَجُلٌ قَضَی بِجَوْرٍ وَ هُوَ لَا یَعْلَمُ فَهُوَ فِی النَّارِ وَ رَجُلٌ قَضَی بِحَقٍّ وَ هُوَ لَا یَعْلَمُ فَهُوَ فِی النَّارِ وَ رَجُلٌ قَضَی بِحَقٍّ وَ هُوَ یَعْلَمُ فَهُوَ فِی الْجَنَّةِ.»
(قاضىها چهار دستهاند، كه سه دستۀ آن در آتش و تنها يك گروه از آن در بهشتند: يك دسته با آگاهى به ستم قضاوت مىكنند، كه در آتش هستند. دستهاى نادانسته به ستم قضاوت مىكنند كه اين دسته نيز در آتش هستند. دستهاى مىخواهند قضاوت از روى ستم كنند، امّا بدون توجه، قضاوت به حقّ مىكنند كه جايگاهشان آتش است. و برخى آگاهانه قضاوت به حقّ مىكنند، كه در بهشت هستند.)«وَ سُئِلَ عَنْ صِفَةِ الْعَدْلِ مِنَ الرَّجُلِ؟ فَقَالَ(علیه السلام): إِذَا غَضَّ طَرْفَهُ عَنِ الْمَحَارِمِ وَ لِسَانَهُ عَنِ الْمَآثِمِ وَ كَفَّهُ عَنِ الْمَظَالِمِ.»
(پرسيده شد: عدالت مرد از كجا دانسته مىشود؟ فرمود: چشمش را از حرام بپوشاند، زبانش را از گناه باز دارد و ستم نكند.)
«قَالَ(علیه السلام): كُلُّ مَا حَجَبَ اللَّهُ عَنِ الْعِبَادِ فَمَوْضُوعٌ عَنْهُمْ حَتَّی یُعَرِّفَهُمُوهُ.»
(احكامى كه خداوند از بندگان پوشيده داشته تا زمان روشن شدن براى آنان، از آنها برداشته شده است.)
«قَالَ(علیه السلام)لِدَاوُدَ الرَّقِّیِ: تُدْخِلُ یَدَكَ فِی فَمِ التِّنِّینِ إِلَی الْمِرْفَقِ خَیْرٌ لَكَ مِنْ طَلَبِ الْحَوَائِجِ إِلَی مَنْ لَمْ یَكُنْ لَهُ وَ كَانَ.»
(امام صادق(علیه السلام)به داوود رقّى فرمود: فرو بردن دست تا آرنج در دهان اژدها بهتر از دست دراز كردن به طرف نو كيسه است.)
«قَالَ(علیه السلام): قَضَاءُ الْحَوَائِجِ إِلَی اللَّهِ وَ أَسْبَابُهَا بَعْدَ اللَّهِ الْعِبَادُ تَجْرِی عَلَی أَیْدِیهِمْ فَمَا قَضَی اللَّهُ مِنْ ذَلِكَ فَاقْبَلُوا مِنَ اللَّهِ بِالشُّكْرِ وَ مَا زُوِیَ عَنْكُمْ مِنْهَا فَاقْبَلُوهُ عَنِ اللَّهِ بِالرِّضَا وَ التَّسْلِیمِ وَ الصَّبْرِ فَعَسَی أَنْ یَكُونَ ذَلِكَ خَیْراً لَكُمْ فَإِنَّ اللَّهَ أَعْلَمُ بِمَا یُصْلِحُكُمْ وَ أَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ.»
(خداوند حاجتها را برآورده مىكند و پس از خدا، بندگان وسيلۀ برآورده شدن حاجت هستند. حاجتهايى را كه برآورده شده شكرش را به جا آوريد و هر چه برآورده نشد با رضايت، فرمانپذير بوده، صبر آن را بپذيرد. به اميد اينكه اين برآورده نشدن براى شما بهتر از برآورده شدن باشد؛ زيرا خداوند به مصلحت شما داناتر است و شما نمىدانيد.)«قَالَ(علیه السلام): مَسْأَلَةُ ابْنِ آدَمَ لِابْنِ آدَمَ فِتْنَةٌ إِنْ أَعْطَاهُ حَمِدَ مَنْ لَمْ یُعْطِهِ وَ إِنْ رَدَّهُ ذَمَّ مَنْ لَمْ یَمْنَعْهُ.»
(درخواست كردن انسانها از همديگر، فتنهانگيز است. اگر عطا كند، ستايش از آن كسى است كه عطا نكرده و اگر خواستهاش را رد كند، سرزنش آن نصيب كسى است كه منع نكرده است.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنَّ اللَّهَ قَدْ جَعَلَ كُلَّ خَیْرٍ فِی التَّزْجِیَةِ.»
(خداوند همه خيرها را در عجله نكردن قرار داده است.)
«قَالَ(علیه السلام): إِیَّاكَ وَ مُخَالَطَةَ السَّفِلَةِ فَإِنَّ مُخَالَطَةَ السَّفِلَةِ لَا تُؤَدِّی إِلَی خَیْرٍ.»
(از همنشينى با انسانهاى پست بپرهيز زيرا هيچ خيرى در آن نيست.)
«قَالَ(علیه السلام): الرَّجُلُ یَجْزَعُ مِنَ الذُّلِّ الصَّغِیرِ فَیُدْخِلُهُ ذَلِكَ فِی الذُّلِّ الْكَبِیرِ.»
(گاهى بىتابى كردن از ذلّت كوچك موجب افتادن در ذلّتى بزرگتر مىشود.)
«قَالَ(علیه السلام): أَنْفَعُ الْأَشْیَاءِ لِلْمَرْءِ سَبْقُهُ النَّاسَ إِلَی عَیْبِ نَفْسِهِ وَ أَشَدُّ شَیْءٍ مَئُونَةً إِخْفَاءُ الْفَاقَةِ وَ أَقَلُّ الْأَشْیَاءِ غَنَاءً النَّصِیحَةُ لِمَنْ لَا یَقْبَلُهَا وَ مُجَاوَرَةُ الْحَرِیصِ وَ أَرْوَحُ الرَّوْحِ الْیَأْسُ مِنَ النَّاسِ لَا تَكُنْ ضَجِراً وَ لَا غَلِقاً وَ ذَلِّلْ نَفْسَكَ بِاحْتِمَالِ مَنْ خَالَفَكَ مِمَّنْ هُوَ فَوْقَكَ وَ مَنْ لَهُ الْفَضْلُ عَلَیْكَ فَإِنَّمَا أَقْرَرْتَ لَهُ بِفَضْلِهِ لِئَلَّا تُخَالِفَهُ وَ مَنْ لَا یَعْرِفُ لِأَحَدٍ الْفَضْلَ فَهُوَ الْمُعْجَبُ بِرَأْیِهِ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَا عِزَّ لِمَنْ لَا یَتَذَلَّلُ لِلَّهِ وَ لَا رِفْعَةَ لِمَنْ لَا یَتَوَاضَعُ لِلَّهِ.»
(سودمندترین چیزها برای آدمی توجّه به عیوب خود پیش از پرداختن به عیوب مردم است، و سخت ترین چیز پنهان نمودن فقر و تهیدستی است. و اندرز به کسی که نمی پذیرد، و همسایگی با حریص، ناچیزترین چیز می باشد. و بهترین رفاه و آسایش، ناامیدی از مردم است. نه بی حوصله باش و نه تندخو، نفس خود را در برابر مخالفی که از تو برتر و بالاتر است رام و مطیع ساز، چرا که تو به برتری و فضیلت او اعتراف کردی که مخالفتش نکنی. زیراهر کس که برای دیگران قایل به فضلی نباشد او خودبین و خودپسند است؛ و بدان، کسی که برای خدا فروتنی و تواضع نکند فاقد عزّت و سربلندی است.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنَّ مِنَ السُّنَّةِ لُبْسَ الْخَاتَمِ.»
(انگشتر به دست كردن مستحب است.)
«قَالَ(علیه السلام): أَحَبُّ إِخْوَانِی إِلَیَّ مَنْ أَهْدَی إِلَیَّ عُیُوبِی.»
(محبوبترين دوستان من كسانى هستند كه مرا به عيبهايم آگاه كنند.)
«قَالَ(علیه السلام): لَا تَكُونُ الصَّدَاقَةُ إِلَّا بِحُدُودِهَا فَمَنْ كَانَتْ فِیهِ هَذِهِ الْحُدُودُ أَوْ شَیْءٌ مِنْهُ وَ إِلَّا فَلَا تَنْسُبْهُ إِلَی شَیْءٍ مِنَ الصَّدَاقَةِ فَأَوَّلُهَا أَنْ تَكُونَ سَرِیرَتُهُ وَ عَلَانِیَتُهُ لَكَ وَاحِدَةً وَ الثَّانِیَةُ أَنْ یَرَی زَیْنَكَ زَیْنَهُ وَ شَیْنَكَ شَیْنَهُ وَ الثَّالِثَةُ أَنْ لَا تُغَیِّرَهُ عَلَیْكَ وِلَایَةٌ وَ لَا مَالٌ وَ الرَّابِعَةُ لَا یَمْنَعُكَ شَیْئاً تَنَالُهُ مَقْدُرَتُهُ وَ الْخَامِسَةُ وَ هِیَ تَجْمَعُ هَذِهِ الْخِصَالَ أَنْ لَا یُسْلِمَكَ عِنْدَ النَّكَبَاتِ.»
(دوستى وجود ندارد جز با مرزهاى آن، پس دوست كسى است كه داراى همه آن مرزها يا مقدارى از آن مرزها باشد و در غير اين صورت دوستى وجود ندارد. شرط نخست آن، اين است كه در ظاهر و نهانش با تو يك جور باشد. دوّم اينكه زينت تو را زينت خود و زشتى تو را زشتى خود بداند. سوّم اينكه رتبه و مال سبب نشود كه رفتارش با تو دگرگون شود. چهارم اينكه تو را از چيزى كه قدرتش را دارد، منع نكند. و پنجم كه شامل همۀ آنها مىشود اين است كه در سختىها تو را رها نكند.)
«قَالَ(علیه السلام): مُجَامَلَةُ النَّاسِ ثُلُثُ الْعَقْلِ.»
(خوشرفتارى با مردم يك سوّم عقل است.)
«قَالَ(علیه السلام): ضِحْكُ الْمُؤْمِنِ تَبَسُّمٌ.»(خندۀ مومن تبسم است.)
«قَالَ(علیه السلام): مَا أُبَالِی إِلَی مَنِ ائْتَمَنْتُ خَائِناً أَوْ مُضَیِّعاً.»
(سپردن امانت به خيانتكار يا نابودكننده، فرقى برايم نمىكند.)
«قَالَ(علیه السلام): لِلْمُفَضَّلِ أُوصِیكَ بِسِتِّ خِصَالٍ تُبْلِغُهُنَّ شِیعَتِی. قُلْتُ: وَ مَا هُنَّ یَا سَیِّدِی؟ قَالَ (علیه السلام): أَدَاءُ الْأَمَانَةِ إِلَی مَنِ ائْتَمَنَكَ وَ أَنْ تَرْضَی لِأَخِیكَ مَا تَرْضَی لِنَفْسِكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ لِلْأُمُورِ
أَوَاخِرَ فَاحْذَرِ الْعَوَاقِبَ وَ أَنَّ لِلْأُمُورِ بَغَتَاتٍ فَكُنْ عَلَی حَذَرٍ وَ إِیَّاكَ وَ مُرْتَقَی جَبَلٍ سَهْلٍ إِذَا كَانَ الْمُنْحَدَرُ وَعْراً وَ لَا تَعِدَنَّ أَخَاكَ وَعْداً لَیْسَ فِی یَدِكَ وَفَاؤُهُ.»
(امام صادق(علیه السلام)به مفضّل فرمود: تو را به شش صفت سفارش مىكنم كه به شيعيانم نيز برسانى. عرض كردم: آقايم! آنها چه هستند؟ فرمود: اداى امانت كسى كه تو را امين دانسته است. آنچه براى خود مىپسندى براى برادرت نيز بپسندى. و بدانى كه كارها پايانى دارند پس از سرانجام آن بترس. در امور غافلگيرىهايى است، از آن بر حذر باش. از بالا رفتن كوهى كه رفتن آن آسان و پايين آمدنش سخت است، بپرهيز. و به برادرت وعدهاى كه توان انجام آن را ندارى مده.)
«قَالَ(علیه السلام): ثَلَاثٌ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لِأَحَدٍ مِنَ النَّاسِ فِیهِنَّ رُخْصَةً بِرُّ الْوَالِدَیْنِ بَرَّیْنِ كَانَا أَوْ فَاجِرَیْنِ وَ وَفَاءٌ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ أَدَاءُ الْأَمَانَةِ إِلَی الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ.»
(خداوند اجازه انجام خلاف سه كار را نداده است: نیکی نمودن به پدر و مادر؛ چه خوب باشند و چه بد. وفا نمودن به عهد؛ چه برای نیکوکار و چه برای تبهکار. پس دادن امانت به صاحبش؛ چه خوب باشد و چه بد.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنِّی لَأَرْحَمُ ثَلَاثَةً وَ حَقٌّ لَهُمْ أَنْ یُرْحَمُوا عَزِیزٌ أَصَابَتْهُ مَذَلَّةٌ بَعْدَ الْعِزِّ وَ غَنِیٌّ أَصَابَتْهُ حَاجَةٌ بَعْدَ الْغِنَی وَ عَالِمٌ یَسْتَخِفُّ بِهِ أَهْلُهُ وَ الْجَهَلَةُ.»(سه گروهى كه رحم كردن به آنها حقّ است و من نيز به آنها رحم مىكنم (عبارتند از): بزرگى كه خوار شده، بىنيازى كه نيازمند گشته، عالمى كه جاهلان و نزديكانش او را كوچك مىشمارند.)
«قَالَ(علیه السلام): مَنْ تَعَلَّقَ قَلْبُهُ بِحُبِّ الدُّنْیَا تَعَلَّقَ مِنْ ضَرَرِهَا بِثَلَاثِ خِصَالٍ هَمٍّ لَا یَفْنَی وَ أَمَلٍ لَا یُدْرَكُ وَ رَجَاءٍ لَا یُنَالُ.»
(هر كس قلبش به دوستى دنيا وابسته باشد، سه ضرر متوجه او مىشود: اندوه بىپايان، آرزويى كه به آن دست نمىيابد، و اميدى كه به آن نمىرسد.)
«قَالَ علیه السلام: الْمُؤْمِنُ لَا یُخْلَقُ عَلَی الْكَذِبِ وَ لَا عَلَی الْخِیَانَةِ وَ خَصْلَتَانِ لَا یَجْتَمِعَانِ فِی الْمُنَافِقِ سَمْتٌ حَسَنٌ وَ فِقْهٌ فِی سُنَّةٍ.»
(دروغ و خيانت از جمله اخلاق مؤمن نيست و دو ويژگى در منافق جمع نمىشود: نيكرويى و سنّتشناسى.)
«قَالَ(علیه السلام): النَّاسُ سَوَاءٌ كَأَسْنَانِ الْمُشْطِ وَ الْمَرْءُ كَثِیرٌ بِأَخِیهِ وَ لَا خَیْرَ فِی صُحْبَةِ مَنْ لَمْ یَرَ لَكَ مِثْلَ الَّذِی یَرَی لِنَفْسِهِ.»
(مردمان همچون دندانههای شانه برابرند. و آدمی همراه برادرش بسیار میشود. در رفاقت کسی که آنچه برای خود میخواهد برای تو نخواهد، خیری نیست.)
«قَالَ(علیه السلام): مِنْ زَیْنِ الْإِیمَانِ الْفِقْهُ وَ مِنْ زَیْنِ الْفِقْهِ الْحِلْمُ وَ مِنْ زَیْنِ الْحِلْمِ الرِّفْقُ وَ مِنْ زَیْنِ الرِّفْقِ اللِّینُ وَ مِنْ زَیْنِ اللَّیِّنِ السُّهُولَةُ.»
(فقه، زينت ايمان، حلم زينت فقه، مهربانى زينت حلم، نرمخويى زينت مهربانى و آسان گرفتن زينت نرمخويى است.)«قَالَ(علیه السلام): مَنْ غَضِبَ عَلَیْكَ مِنْ إِخْوَانِكَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَلَمْ یَقُلْ فِیكَ مَكْرُوهاً فَأَعِدَّهُ لِنَفْسِكَ.»
(اگر ديدى دوستت سه مرتبه از تو خشمگين شد ولى سخن ناپسندى دربارۀ تو نگفت، او را براى خودت نگهدار.)
«قَالَ(علیه السلام): یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ لَیْسَ فِیهِ شَیْءٌ أَعَزَّ مِنْ أَخٍ أَنِیسٍ وَ كَسْبِ دِرْهَمٍ حَلَالٍ.»
(روزگارى مىآيد كه بزرگترين (دغدغه) مردم يافتن دوستى كه با او انس بگيرند و درآمد حلال است.)
«قَالَ(علیه السلام): مَنْ وَقَفَ نَفْسَهُ مَوْقِفَ التُّهَمَةِ فَلَا یَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ وَ مَنْ كَتَمَ سِرَّهُ كَانَتِ الْخِیَرَةُ فِی یَدِهِ وَ كُلُّ حَدِیثٍ جَاوَزَ اثْنَیْنِ فَاشٍ وَ ضَعْ أَمْرَ أَخِیكَ عَلَی أَحْسَنِهِ وَ لَا تَطْلُبَنَّ بِكَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَخِیكَ سُوءاً وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیْرِ مَحْمِلًا وَ عَلَیْكَ بِإِخْوَانِ الصِّدْقِ فَإِنَّهُمْ عُدَّةٌ عِنْدَ الرَّخَاءِ وَ جُنَّةٌ عِنْدَ الْبَلَاءِ وَ شَاوِرْ فِی حَدِیثِكَ الَّذِینَ یَخَافُونَ اللَّهَ وَ أَحْبِبِ الْإِخْوَانَ عَلَی قَدْرِ التَّقْوَی وَ اتَّقِ شِرَارَ النِّسَاءِ وَ كُنْ مِنْ خِیَارِهِنَّ عَلَی حَذَرٍ وَ إِنْ أَمَرْنَكُمْ بِالْمَعْرُوفِ فَخَالِفُوهُنَّ حَتَّی لَا یَطْمَعْنَ مِنْكُمْ فِی الْمُنْكَرِ.»
(در صورت ورود به جايى كه مورد اتهام قرار مىگيرى، بدگمانى خود را نبايد نكوهش كنى. امّا آنكه راز خود را برملا نكند، آقاى خودش است. سخنى كه از دو نفر فراتر رود، همه جا مىپيچد. رفتار دوست خود را به نيكوترين صورت حمل كن و در صورت توان سخن او را حمل به خوبى كن و به بدى حمل مكن، دوستان راستگو را برگزين. زيرا آنان در آسايش، ذخيره و در سختىها، سپر مصيبت هستند. در كار خود با خداترسها مشورت كن و برادران را به مقدار تقوايشان دوست داشته باش و از زنان بد دورى كن و نسبت به زنان نيك نيز دورىكن. اگر دستور نيك دادند، انجام نده تا طمع نكنند. شما در كارهاى بد هم دستورشان را انجام مىدهيد.)
«قَالَ(علیه السلام): الْمُنَافِقُ إِذَا حَدَّثَ عَنِ اللَّهِ وَ عَنْ رَسُولِهِ كَذَبَ وَ إِذَا وَعَدَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أَخْلَفَ وَ إِذَا مَلَكَ خَانَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فِی مَالِهِ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: (فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِی قُلُوبِهِمْ
إِلی یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما كانُوا یَكْذِبُونَ(1)) وَ قَوْلُهُ: (وَ إِنْ یُرِیدُوا خِیانَتَكَ فَقَدْ خانُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ فَأَمْكَنَ مِنْهُمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَكِیمٌ(2)).»
(منافق به دروغ از خدا و رسولش سخن و حديث نقل مىكند و نسبت به وعده خود به خدا و رسول پشت مىكند و اگر مالدار شود در مالش به خدا و رسول خيانت مىكند و اين كلام خداست كه مىفرمايد: «اين عمل، (روح) نفاق را تا روزى كه خدا را ملاقات كنند، در دلهايشان برقرار ساخت. اين به خاطر آن است كه از پيمان الهى تخلّف جستند و به خاطر آن است كه دروغ مىگفتند». و خداوند فرموده است: «امّا اگر بخواهند با تو خيانت كنند، (تازگى ندارد) آنها پيش از اين (نيز) به خدا خيانت كردند و خداوند (شما را) بر آنها پيروز كرد خداوند دانا و حكيم است».)
«قَالَ(علیه السلام): كَفَی بِالْمَرْءِ خِزْیاً أَنْ یَلْبَسَ ثَوْباً یُشَهِّرُهُ أَوْ یَرْكَبَ دَابَّةً مَشْهُورَةً، قُلْتُ: وَ مَا الدَّابَّةُ الْمَشْهُورَةُ؟ قَالَ(علیه السلام): البَلْقَاءُ.»
(پوشيدن لباس شهرت يا سوار شدن بر مركب مشهور براى رسوا شدن كافيست. عرض كردم: مركب مشهور چيست؟ فرمود: ابلق و دو رنگ.)
«قَالَ(علیه السلام): لَا یَبْلُغُ أَحَدُكُمْ حَقِیقَةَ الْإِیمَانِ حَتَّی یُحِبَّ أَبْعَدَ الْخَلْقِ مِنْهُ فِی اللَّهِ وَ یُبْغِضَ أَقْرَبَ الْخَلْقِ مِنْهُ فِی اللَّهِ.»
(هيچ انسانى به ايمان واقعى دست نمىيابد مگر اينكه بيگانهترين فرد را كه خدا از او راضى است در راه خدا دوست داشته باشد و نزديكترين شخص نسبت به خود را در صورت خشم خدا در راه رضاى خدا دشمن بدارد.)
«قَالَ(علیه السلام): مَنْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ نِعْمَةً فَعَرَفَهَا بِقَلْبِهِ وَ عَلِمَ أَنَّ الْمُنْعِمَ عَلَیْهِ اللَّهُ فَقَدْ أَدَّی شُكْرَهَا وَ إِنْ لَمْ یُحَرِّكْ لِسَانَهُ وَ مَنْ عَلِمَ أَنَّ الْمُعَاقِبَ عَلَی الذُّنُوبِ اللَّهُ فَقَدِ اسْتَغْفَرَ وَ إِنْ لَمْ یُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَهُ وَ قَرَأَ: (إِنْ تُبْدُوا ما فِی أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ(1)).»
(وقتى خداوند به فردى نعمتى عطا كرد و آن شخص از اعماق دل نعمت دهنده را شناخت و دانست كه نعمتدهنده او خداست، پس به حقيقت بايد شكرش را ادا كند اگر چه به زبان نباشد و كسى كه بداند خداوند كيفردهندۀ گناهان اوست، پس بايد استغفار كند هر چند به زبان نباشد، و اين آيه را خواندند: «اگر آنچه در دلهاى خود داريد آشكار يا پنهان كنيد».)
«قَالَ(علیه السلام): خَصْلَتَیْنِ مُهْلِكَتَیْنِ: تُفْتِی النَّاسَ بِرَأْیِكَ أَوْ تَدِینُ بِمَا لَا تَعْلَمُ.»
(دو ويژگى هلاككننده است: بر اساس نظر خود فتوا دادن، پذيرفتن دينى كه ناآگاهانه باشد.)
«قَالَ(علیه السلام)لِأَبِی بَصِیرٍ: یَا أَبَا مُحَمَّدٍ! لَا تُفَتِّشِ النَّاسَ عَنْ أَدْیَانِهِمْ فَتَبْقَی بِلَا صَدِیقٍ.»
(امام صادق(علیه السلام)به ابا بصير فرمود: اى ابا محمّد! از اعتقادات مردم پرسوجو مكن (چون) دوستى برايت باقى نمىماند.)
«قَالَ(علیه السلام): الصَّفْحُ الْجَمِیلُ أَنْ لَا تُعَاقِبَ عَلَی الذَّنْبِ وَ الصَّبْرُ الْجَمِیلُ الَّذِی لَیْسَ فِیهِ شَكْوَی.»
(گذشت زيبا، كيفر نكردن بر گناه است و صبر زيبا، صبرى است كه در آن گلهاى نباشد.)«قَالَ(علیه السلام): أَرْبَعٌ مَنْ كُنَّ فِیهِ كَانَ مُؤْمِناً وَ إِنْ كَانَ مِنْ قَرْنِهِ إِلَی قَدَمِهِ ذُنُوباً: الصِّدْقُ وَ الْحَیَاءُ وَ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ الشُّكْرُ.»
(چهار صفت است كه در هر كه باشد، مؤمن است اگرچه سر تا پايش گناه باشد: صداقت، حياء، خوشخلقى و شكر.)
1) . سورهٔ بقره، آیهٔ 284.
«قَالَ(علیه السلام): لَا تَكُونُ مُؤْمِناً حَتَّی تَكُونَ خَائِفاً رَاجِیاً وَ لَا تَكُونُ خَائِفاً رَاجِیاً حَتَّی تَكُونَ عَامِلاً لِمَا تَخَافُ وَ تَرْجُو.»
(مؤمن نيستى مگر اينكه ترسان و اميدوار باشى و ترسان و اميدوار نيستى مگر اينكه عملكننده به چيزى باشى كه مىترسى و اميد دارى.)
«قَالَ(علیه السلام): لَیْسَ الْإِیمَانُ بِالتَّحَلِّی وَ لَا بِالتَّمَنِّی وَ لَكِنَّ الْإِیمَانَ مَا خَلَصَ فِی الْقُلُوبِ وَ صَدَّقَتْهُ الْأَعْمَالُ.»
(ايمان، به آراستگى و آرزو نيست. ايمان، آن چيزى است كه در قلبها خالص است و اعمال آن را تصديق مىكند.)
«قَالَ(علیه السلام): إِذَا زَادَ الرَّجُلُ عَلَی الثَّلَاثِینَ فَهُوَ كَهْلٌ وَ إِذَا زَادَ عَلَی الْأَرْبَعِینَ فَهُوَ شَیْخٌ.»
(زمانیکه مردى از سن سى سالگى عبور کند، ميانسال است. و اگر از سن چهل سالگى بگذرد پير است.)
«قَالَ(علیه السلام): النَّاسُ فِی التَّوْحِیدِ عَلَی ثَلَاثَةِ أَوْجُهٍ مُثْبِتٍ وَ نَافٍ وَ مُشَبِّهٍ فَالنَّافِی مُبْطِلٌ وَ الْمُثْبِتُ مُؤْمِنٌ وَ الْمُشَبِّهُ مُشْرِكٌ.»
(در توحيد مردم بر سه دسته تقسيم مىشوند: گروهى توحيد را اثبات مىكنند، كه مؤمنين هستند، و گروهى آن را انكار و نفى مىكنند كه باطل هستند، و گروهى اهل تشبيه هستند كه مشركين مىباشند.)«قَالَ(علیه السلام): الْإِیمَانُ إِقْرَارٌ وَ عَمَلٌ وَ نِیَّةٌ وَ الْإِسْلَامُ إِقْرَارٌ وَ عَمَلٌ.»
(از نشانههاى ايمان اقرار، عمل و نيت است و نشانههاى اسلام اقرار و عمل است.)
«قَالَ(علیه السلام): لَا تُذْهِبِ الْحِشْمَةَ بَیْنَكَ وَ بَیْنَ أَخِیكَ وَ أَبْقِ مِنْهَا فَإِنَّ ذَهَابَ الْحِشْمَةِ ذَهَابُ الْحَیَاءِ وَ بَقَاءَ الْحِشْمَةِ بَقَاءُ الْمَوَدَّةِ.»
(حرمت ميان خود و دوستت را از بين نبر و آن را باقى بگذار؛ زيرا از بين رفتن حرمت موجب از بين رفتن حيا مىشود و باقى ماندن حرمت، موجب باقى ماندن مهربانى مىشود.)
«قَالَ(علیه السلام): مَنِ احْتَشَمَ أَخَاهُ حَرُمَتْ وُصْلَتُهُ وَ مَنِ اغْتَمَّهُ سَقَطَتْ حُرْمَتُهُ.»
(كسى كه به برادرش آزار برساند، ارتباطشان به هم مىخورد و با غمگين كردنش، حرمتش از بين مىرود.)
« قِیلَ لَهُ خَلَوْتَ بِالْعَقِیقِ وَ تَعَجَّلْتَ الْوَحْدَةَ؟ فَقَالَ(علیه السلام): لَوْ ذُقْتَ حَلَاوَةَ الْوَحْدَةِ لَاسْتَوْحَشْتَ مِنْ نَفْسِكَ. ثُمَّ قَالَ(علیه السلام): أَقَلُّ مَا یَجِدُ الْعَبْدُ فِی الْوَحْدَةِ [أَمْنُ] مُدَارَاةِ النَّاسِ.»
(به امام صادق(علیه السلام)عرض شد: چرا به عقیق (وادی عقیق) خلوت گزیدهاید، مگر از تنهایی خشنود هستید؟ فرمودند: اگر تو هم طعم شیرین تنهایی را بچشی از خودت نیز گریزان شوی، سپس حضرت افزودند: کمتر نصیبی که بنده از تنهایی می یابد، آسودگی از مدارا نمودن با مردم است.)
«قَالَ(علیه السلام): مَا فَتَحَ اللَّهُ عَلَی عَبْدٍ بَاباً مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا فَتَحَ عَلَیْهِ مِنَ الْحِرْصِ مِثْلَیْهِ.»
(خداوند درى از دنيا به روى بنده باز نمىكند مگر اينكه دو در از حرص را به روى او باز مىكند.)«قَالَ(علیه السلام): الْمُؤْمِنُ فِی الدُّنْیَا غَرِیبٌ لَا یَجْزَعُ مِنْ ذُلِّهَا وَ لَا یَتَنَافَسُ أَهْلَهَا فِی عِزِّهَا.»
(مؤمن در دنيا غريب است (و مردم او را نمىشناسند)، از سختىها بىتابى نمىكند و براى رسيدن به بزرگى در دنيا، با دنياپرستان مسابقه نمىدهد.)
(وَ قِیلَ لَهُ: أَیْنَ طَرِیقُ الرَّاحَةِ؟ فَقَالَ(علیه السلام): فِی خِلَافِ الْهَوَی. قِیلَ: فَمَتَی یَجِدُ الرَّاحَةَ؟ فَقَالَ (علیه السلام): عِنْدَ أَوَّلِ یَوْمٍ یَصِیرُ فِی الْجَنَّةِ.»
(به امام صادق(علیه السلام)عرض شد: آسايش در كدام مسير است؟ حضرت فرمود: در مخالفت با هواى نفس. عرض شد: چه هنگام بنده به آسايش دست پيدا مىكند؟ حضرت فرمود: اوّلين روزى كه وارد بهشت شود.)
«قَالَ(علیه السلام): لَا یَجْمَعُ اللَّهُ لِمُنَافِقٍ وَ لَا فَاسِقٍ حُسْنَ السَّمْتِ وَ الْفِقْهَ وَ حُسْنَ الْخُلُقِ أَبَداً.»
(اين (سه خصلت) هرگز در يك زمان در منافق و فاسق جمع نمىشود: خوشرويى، خوشفهمى و خوشخلقى.)
«قَالَ(علیه السلام): طَعْمُ الْمَاءِ الْحَیَاةُ وَ طَعْمُ الْخُبْزِ الْقُوَّةُ وَ ضَعْفُ الْبَدَنِ وَ قُوَّتُهُ مِنْ شَحْمِ الْكُلْیَتَیْنِ وَ مَوْضِعُ الْعَقْلِ الدِّمَاغُ وَ الْقَسْوَةُ وَ الرِّقَّةُ فِی الْقَلْبِ.»
(مزۀ آب، خرّمى و مزه نان نيرو گرفتن است. سرچشمه ضعف يا نيرومندى بدن از چربى كليهها است. جايگاه عقل، مغز است. و جايگاه سختى و نرمى در قلب است.)
«قَالَ(علیه السلام): الْحَسَدُ حَسَدَانِ حَسَدُ فِتْنَةٍ وَ حَسَدُ غَفَلَةٍ فَأَمَّا حَسَدُ الْغَفْلَةِ فَكَمَا قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ حِینَ قَالَ اللَّهُ: (إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُفِیها وَ یَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ(1))، أَیِ اجْعَلْ ذَلِكَ الْخَلِیفَةَ مِنَّا وَ لَمْ یَقُولُوا حَسَداً لآِدَمَ(علیه السلام)مِنْ جِهَةِ الْفِتْنَةِ وَ الرَّدِّ وَ الْجُحُودِ وَ الْحَسَدُ الثَّانِی الَّذِی یَصِیرُ بِهِ الْعَبْدُ إِلَی الْكُفْرِ وَ الشِّرْكِ فَهُوَ حَسَدُ إِبْلِیسَ فِی رَدِّهِ عَلَی اللَّهِ وَ إِبَائِهِ عَنِ السُّجُودِ لآِدَمَ(علیه السلام).»
(دو گونه حسد داريم: حسد انتقام و حسد بىخبرى. حسادت از روى بىخبرى مانند سخن ملائكه است كه در جواب پروردگار كه فرمود: «من در روى زمين جانشينى قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند: آيا كسى را در آن قرار مىدهى كه فساد و خونريزى كند؟ ما تسبيح و حمد تو را به جا مىآوريم و تو را تقديس مىكنيم.» يعنى از ميان ما جانشينى انتخاب كن و حسادت آنها نسبت به آدم(علیه السلام)از روى گمراهى، انكار و رد كردن نبود. دوّمين حسد، حسدى است كه
1) . سورهٔ بقره، آیهٔ 28.
بنده را كافر و مشرك مىگرداند. حسد ابليس در نپذيرفتن فرمان خدا و سرباز زدن از سجده بر آدم(علیه السلام)بود.)
«قَالَ(علیه السلام): النَّاسُ فِی الْقُدْرَةِ عَلَی ثَلَاثَةِ أَوْجُهٍ رَجُلٍ یَزْعُمُ أَنَّ الْأَمْرَ مُفَوَّضٌ إِلَیْهِ فَقَدْ وَهَّنَ اللَّهَ فِی سُلْطَانِهِ فَهُوَ هَالِكٌ وَ رَجُلٍ یَزْعُمُ أَنَّ اللَّهَ أَجْبَرَ الْعِبَادَ عَلَی الْمَعَاصِی وَ كَلَّفَهُمْ مَا لَا یُطِیقُونَ فَقَدْ ظَلَّمَ اللَّهَ فِی حُكْمِهِ فَهُوَ هَالِكٌ وَ رَجُلٍ یَزْعُمُ أَنَّ اللَّهَ كَلَّفَ الْعِبَادَ مَا یُطِیقُونَهُ وَ لَمْ یُكَلِّفْهُمْ مَا لَا یُطِیقُونَهُ فَإِذَا أَحْسَنَ حَمِدَ اللَّهَ وَ إِذَا أَسَاءَ اسْتَغْفَرَ اللَّهَ فَهَذَا مُسْلِمٌ بَالِغٌ.»
(ديدگاه فكرى مردم دربارۀ قدرت سه گونه مىباشد: برخى اعتقاد دارند كه كارها به بندگان واگذار شده است و سلطنت خدا را سست مىپندارند. (اين ديدگاه موجب) هلاك شدن فرد مىشود، برخى قائلند كه خداوند بندگانش را بر گناهان مجبور كرده و آنان را تكليف بيش از حد توان كرده است، (اين گروه) به خدا ستم كرده، پس هلاك مىشوند. برخى اعتقاد دارند كه خداوند بندگان را به كارهايى امر كرده كه طاقت انجام آن را دارند و آنان را امر به تكليفسخت و دشوار نكرد، چنين افرادى هرگاه كار نيكى انجام دهند، خدا را ستايش مىكنند و اگر خطا كنند، استغفار مىنمايند. اين گروه مسلمان كامل هستند.)
«قَالَ(علیه السلام): الْمَشْیُ الْمُسْتَعْجِلُ یَذْهَبُ بِبَهَاءِ الْمُؤْمِنِ وَ یُطْفِئُ نُورَهُ.»
(با شتاب راه رفتن، ارزش مؤمن را مىبرد و نورش را خاموش مىكند.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنَّ اللَّهَ یُبْغِضُ الْغَنِیَّ الظَّلُومَ.»
(خداوند توانگر ستمكار را دشمن مىداند.)
«قَالَ(علیه السلام): الْغَضَبُ مَمْحَقَةٌ لِقَلْبِ الْحَكِیمِ وَ مَنْ لَمْ یَمْلِكْ غَضَبَهُ لَمْ یَمْلِكْ عَقْلَهُ.»
(خشم، قلب حكيم را از بين مىبرد. و هر كه مالك خشمش نشود مالك عقلش نمىگردد.)
«قَالَ الْفُضَیْلُ بْنُ الْعِیَاضِ:(1)قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)أَ تَدْرِی مَنِ الشَّحِیحُ؟ قُلْتُ: هُوَ الْبَخِیلُ، فَقَالَ(علیه السلام): الشُّحُّ أَشَدُّ مِنَ الْبُخْلِ، إِنَّ الْبَخِیلَ یَبْخَلُ بِمَا فِی یَدِهِ، وَ الشَّحِیحَ یَشُحُّ عَلَی مَا فِی أَیْدِی النَّاسِ، وَ عَلَی مَا فِی یَدِهِ حَتَّی لَا یَرَی فِی أَیْدِی النَّاسِ شَیْئاً إِلَّا تَمَنَّی أَنْ یَكُونَ لَهُ بِالْحِلِّ وَ الْحَرَامِ، لَا یَشْبَعُ وَ لَا یَنْتَفِعُ بِمَا رَزَقَهُ اللَّهُ.»
(فضيل بن عيّاض مىگويد: امام صادق(علیه السلام)به من فرمود: از شحيح چه مىدانى؟ عرض كردم: همان بخيل است. حضرت فرمود: شح شديدتر از بخل است. انسان بخيل نسبت به دارايى خود بخل مىورزد اما شحيح هم نسبت به دارايى خود و هم مردم خساست مىورزد و دارايى مردم را نمىبيند مگر اين كه آرزو مىكند آن دارايى چه از راه حلال و چه حرام به او برسد. هرگز سير نمىشود و از روزى خدا سودى نمىبرد.)«قَالَ(علیه السلام): إِنَّ الْبَخِیلَ مَنْ كَسَبَ مَالًا مِنْ غَیْرِ حِلِّهِ وَ أَنْفَقَهُ فِی غَیْرِ حَقِّهِ.»
(بخيل كسى است كه مالى را در غير حلال آن به دست آورد. و آن را در غير مسيرش خرج كند.)
«قَالَ(علیه السلام)لِبَعْضِ شِیعَتِهِ مَا بَالُ أَخِیكَ یَشْكُوكَ فَقَالَ یَشْكُونِی أَنِ اسْتَقْصَیْتُ عَلَیْهِ حَقِّی فَجَلَسَ (علیه السلام)مُغْضَباً، ثُمَّ قَالَ: كَأَنَّكَ إِذَا اسْتَقْصَیْتَ عَلَیْهِ حَقَّكَ لَمْ تُسِئْ أَ رَأَیْتَكَ مَا حَكَی اللَّهُ عَنْ قَوْمٍ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ أَ خَافُوا أَنْ یَجُورَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ لَا وَ لَكِنْ خَافُوا الِاسْتِقْصَاءَ فَسَمَّاهُ اللَّهُ سُوءَ الْحِسَابِ فَمَنِ اسْتَقْصَی فَقَدْ أَسَاءَ.»
(امام صادق(علیه السلام)به يكى از شيعيانش فرمود: چرا برادرت از تو گله مىكند. عرض كرد: چون حقم را كامل از تو گرفتم. امام(علیه السلام)با حالت عصبانى نشست سپس فرمود: فكر مىكنى كه با گرفتن كامل حقت، كار بدى مرتكب نشدهاى. آيا تاكنون مردمى را ديدهاى كه از بدى حساب
1) . هو أبو علیّ الفضل بن عیاض بن مسعود بن بشر التمیمی الفندینی الزاهد الصوفی المشهور أحد رجال الطریقة ولد بأبیورد من بلاد خراسان و قیل: بسمرقند و نشأ بأبیورد من أصحاب الصادق علیه السلام ثقة عظیم المنزلة قیل: لكنه عامی.
يا از ستم خدا دربارۀ آنها بترسند. نه به خدا قسم آنها از حساب كامل مىترسند. خداوند آن را بدى حساب ناميد. بنابراين كسى كه چنين حسابرسى كند، بدى كرده است.)
«قَالَ(علیه السلام): كَثْرَةُ السُّحْتِ یَمْحَقُ الرِّزْقَ.»
(زياد حرام خوردن روزى را از بين مىبرد.)
«قَالَ(علیه السلام): سُوءُ الْخُلُقِ نَكِدٌ.»
(بدخلقى موجب فقر مىشود.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنَّ الْإِیمَانَ فَوْقَ الْإِسْلَامِ بِدَرَجَةٍ وَ التَّقْوَی فَوْقَ الْإِیمَانِ بِدَرَجَةٍ وَ بَعْضَهُ مِنْ بَعْضٍ فَقَدْ یَكُونُ الْمُؤْمِنُ فِی لِسَانِهِ بَعْضُ الشَّیْءِ الَّذِی لَمْ یَعِدِ اللَّهُ عَلَیْهِ النَّارَ وَ قَالَاللَّهُ: (إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَیِّئاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلًا كَرِیماً(1)) وَ یَكُونُ الْآخَرُ: وَ هُوَ الْفَهِمُ لِسَاناً وَ هُوَ أَشَدُّ لِقَاءً لِلذُّنُوبِ وَ كِلَاهُمَا مُؤْمِنٌ وَ الْیَقِینُ فَوْقَ التَّقْوَی بِدَرَجَةٍ وَ لَمْ یُقْسَمْ بَیْنَ النَّاسِ شَیْءٌ أَشَدُّ مِنَ الْیَقِینِ إِنَّ بَعْضَ النَّاسِ أَشَدُّ یَقِیناً مِنْ بَعْضٍ وَ هُمْ مُؤْمِنُونَ وَ بَعْضَهُمْ أَصْبَرُ مِنْ بَعْضٍ عَلَی الْمُصِیبَةِ وَ عَلَی الْفَقْرِ وَ عَلَی الْمَرَضِ وَ عَلَی الْخَوْفِ وَ ذَلِكَ مِنَ الْیَقِینِ.»
(درجه ايمان بالاتر از درجه اسلام است. درجه تقوا بالاتر از ايمان است (و خود ايمان نيز مراتبى دارد كه) برخى بالاتر از برخى ديگر است. پس مؤمن چيزى به زبان مىآورد كه خداوند وعده ورود به دوزخ را نداده و مىفرمايد: «اگر از گناهان بزرگى كه از آن نهى مىشويد پرهيز كنيد، گناهان كوچك شما را مىپوشانيم و شما را در جايگاه خوبى وارد مىكنيم» و مؤمن ديگر با زبانش سنجيده سخن مىگويد؛ امّا با گناهان بزرگتر ملاقات مىكند. هر دوى آنها مؤمن هستند و درجه يقين بالاتر از تقوى است تاكنون هيچ چيز باارزشتر از يقين، ميان مردم تقسيم نشده است. (از اينرو مىبينيم) برخى از مردم يقينشان از برخى ديگر بيشتر است و
1) . سورهٔ نساء، آیهٔ 35.
آنها مؤمنانند. و برخى مردم در گرفتارىها، فقر، مريضى و ترس، از ديگران صبورتر هستند. و اين نشانۀ يقين است.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنَّ الْغِنَی وَ الْعِزَّ یَجُولَانِ فَإِذَا ظَفِرَا بِمَوْضِعِ التَّوَكُّلِ أَوْطَنَاهُ.»
(بىنيازى و عزت سرگردانند. پس همين كه به توكل دست يابند از سرگردانى خارج شده و سكونت مىكنند.)
«قَالَ(علیه السلام): حُسْنُ الْخُلُقِ مِنَ الدِّینِ وَ هُوَ یَزِیدُ فِی الرِّزْقِ.»
(خوشخلقى بخشى از دين است و موجب فراوانى رزق مىشود.)«قَالَ(علیه السلام): الْخُلُقُ خُلُقَانِ أَحَدُهُمَا نِیَّةٌ وَ الْآخَرُ سَجِیَّةٌ. قِیلَ: فَأَیُّهُمَا أَفْضَلُ؟ قَالَ(علیه السلام): النِّیَّةُ لِأَنَّ صَاحِبَ السَّجِیَّةِ مَجْبُولٌ عَلَی أَمْرٍ لَا یَسْتَطِیعُ غَیْرَهُ وَ صَاحِبَ النِّیَّةِ یَتَصَبَّرُ عَلَی الطَّاعَةِ تَصَبُّراً فَهَذَا أَفْضَلُ.»
(اخلاق دو دسته است: يكى نيت و ديگرى سجايا. عرض شد: كدام با ارزشتر است؟ فرمود: نيت؛ زيرا صاحب سجاياى اخلاقى، نسبت به امرى مجبور است و توان امر ديگرى را ندارد؛ ما صاحب نيت بر اطاعت صبر مىكند و اين باارزشتر است.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنَّ سُرْعَةَ ائْتِلَافِ قُلُوبِ الْأَبْرَارِ إِذَا الْتَقَوْا وَ إِنْ لَمْ یُظْهِرُوا التَّوَدُّدَ بِأَلْسِنَتِهِمْ كَسُرْعَةِ اخْتِلَاطِ مَاءِ السَّمَاءِ بِمَاءِ الْأَنْهَارِ وَ إِنَّ بُعْدَ ائْتِلَافِ قُلُوبِ الْفُجَّارِ إِذَا الْتَقَوْا وَ إِنْ أَظْهَرُوا التَّوَدُّدَ بِأَلْسِنَتِهِمْ كَبُعْدِ الْبَهَائِمِ مِنَ التَّعَاطُفِ وَ إِنْ طَالَ اعْتِلَافُهَا عَلَی مِذْوَدٍ وَاحِدٍ.»
(قلبهاى نيكان هنگام ديدار اگرچه دوستى خود را به زبان نياورند؛ مانند سرعت ريخته شدن آبهاى آسمان يا آب رودخانههاست. به قطع دورى دلهاى گناهكاران از هم هر چند نسبت به هم اظهار دوستى مىكنند، مانند دور شدن چهارپايان از يكديگر است هرچند، مدت طولانى از يك آخور علف مىخوردند.)
«قَالَ(علیه السلام): السَّخِیُّ الْكَرِیمُ الَّذِی یُنْفِقُ مَالَهُ فِی حَقِّ اللَّهِ.»
(انسان بخشنده، بزرگوارى است كه مالش را در راه خدا انفاق مىكند.)
«قَالَ(علیه السلام): یَا أَهْلَ الْإِیمَانِ وَ مَحَلَّ الْكِتْمَانِ تَفَكَّرُوا وَ تَذَكَّرُوا عِنْدَ غَفَلَةِ السَّاهِینَ.»
(اى مؤمنان و كتمانكنندگان، انديشه كنيد و هنگام بىخبرى فراموش كنندگان، شما (خدا را) به ياد آوريد.)«قَالَ الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)عَنِ الْحَسَبِ؟ فَقَالَ(علیه السلام): الْمَالُ. قُلْتُ: فَالْكَرَمُ؟ قَالَ(علیه السلام): التَّقْوَی. قُلْتُ: فَالسُّؤْدُدُ؟ قَالَ(علیه السلام): السَّخَاءُ، وَیْحَكَ أَ مَا رَأَیْتَ حَاتِمَ طَیٍ كَیْفَ سَادَ قَوْمَهُ وَ مَا كَانَ بِأَجْوَدِهِمْ مَوْضِعاً.»
(مفضل بن عمر مىگويد: از امام صادق(علیه السلام)درباره حسب پرسيدم. فرمود: مال. عرض كردم: پس كرم چيست؟ فرمود: تقوى. عرض كردم: ارجمندى چيست؟ فرمود: بخشش. واى بر تو! آيا حاتم طايى را نديدى كه چگونه (با بخششهاى خود) آقاى قومش شد در حالى كه منصبى در ميان آنها نداشت.)
«قَالَ(علیه السلام): الْمُرُوَّةُ مُرُوَّتَانِ مُرُوَّةُ الْحَضَرِ وَ مُرُوَّةُ السَّفَرِ فَأَمَّا مُرُوَّةُ الْحَضَرِ فَتِلَاوَةُ الْقُرْآنِ وَ حُضُورُ الْمَسَاجِدِ وَ صُحْبَةُ أَهْلِ الْخَیْرِ وَ النَّظَرُ فِی التَّفَقُّهِ وَ أَمَّا مُرُوَّةُ السَّفَرِ فَبَذْلُ الزَّادِ وَ الْمِزَاحُ فِی غَیْرِ مَا یُسْخِطُ اللَّهَ وَ قِلَّةُ الْخِلَافِ عَلَی مَنْ صَحِبَكَ وَ تَرْكُ الرِّوَایَةِ عَلَیْهِمْ إِذَا أَنْتَ فَارَقْتَهُمْ.»
(جوانمردى دو دسته است: يكى در سفر و ديگرى در وطن. جوانمردى در وطن، تلاوت قرآن و حاضر شدن در مسجد و همنشينى با نيكوكاران و موشكافى در مسائل است. اما جوانمردى در سفر بخشش توشه خود، مزاح در جايى كه خشم خدا نباشد، كم مخالفت كردن با همسفرت و داستان نبافتن عليه آنها پس از جدايى.)
«قَالَ(علیه السلام): اعْلَمْ أَنَّ ضَارِبَ عَلِیٍّ(علیه السلام)بِالسَّیْفِ وَ قَاتِلَهُ لَوِ ائْتَمَنَنِی وَ اسْتَنْصَحَنِی وَ اسْتَشَارَنِی ثُمَّ قَبِلْتُ ذَلِكَ مِنْهُ لَأَدَّیْتُ إِلَیْهِ الْأَمَانَةَ.»
(بدان، (ابن ملجم) كه علىّ(علیه السلام)را با شمشير زخمى نمود و شهيد كرد اگر مرا مورد اطمينان خود بداند و از من خيرخواهى كند و مشورت طلبد و من نيز بپذيرم، حتما امانتش را به او برمىگردانم.)«قَالَ سُفْیَانُ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام): یَجُوزُ أَنْ یُزَكِّی الرَّجُلُ نَفْسَهُ؟ قَالَ(علیه السلام): نَعَمْ، إِذَا اضْطُرَّ إِلَیْهِ أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ یُوسُفَ: (اجْعَلْنِی عَلی خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ)(1)وَ قَوْلَ الْعَبْدِ الصَّالِحِ: (أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِینٌ(2)).»
(سفيان مىگويد: به امام صادق(علیه السلام)عرض كردم: مىتوانيم از خودمان تعريف كنيم؟ فرمود: بله. وقتى ناچار شديد. آيا كلام يوسف را شنيدى: «مرا سرپرست خزاين سرزمين (مصر) قرار ده، كه نگهدارنده و آگاهم» و سخن هود بنده صالح: «من براى شما خيرخواهى امينم».)
«قَالَ(علیه السلام): أَوْحَی اللَّهُ إِلَی دَاوُدَ(علیه السلام)، یَا دَاوُدُ! تُرِیدُ وَ أُرِیدُ فَإِنِ اكْتَفَیْتَ بِمَا أُرِیدُ مِمَّا تُرِیدُ كَفَیْتُكَ مَا تُرِیدُ وَ إِنْ أَبَیْتَ إِلَّا مَا تُرِیدُ أَتْعَبْتُكَ فِیمَا تُرِیدُ وَ كَانَ مَا أُرِیدُ.»
(خداوند به داوود(علیه السلام)وحى كرد: اى داود! تو مىخواهى من نيز مىخواهم، پس اگر خواسته مرا به خواسته خود ترجيح دهى و بسنده كنى هرچه بخواهى برايت فراهم مىكنم، و اگر پيرو خواسته خود باشى در رسيدن به آن تو را به سختى مىاندازم و همان مىشود كه من مىخواهم.)
«قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ قَیْسٍ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)عَنِ الْفِئَتَیْنِ یَلْتَقِیَانِ مِنْ أَهْلِ الْبَاطِلِ أَبِیعُهُمَا السِّلَاحَ فَقَالَ(علیه السلام): بِعْهُمَا مَا یَكُنُّهُمَا الدِّرْعَ وَ الْخَفْتَانَ وَ الْبَیْضَةَ وَ نَحْوَ ذَلِكَ.»
(محمّد بن قيس مىگويد: از امام صادق(علیه السلام)درباره دو گروه باطل كه با هم مىجنگند پرسيدم: آيا به آن دو گروه مىتوانم سلاح بفروشم؟ امام(علیه السلام)فرمود: سلاحهايى را كه از آن دو محافظت مىكند مانند زره، جوشن، كلاهخود و مانند اينها.)
«قَالَ(علیه السلام): أَرْبَعٌ لَا تَجْرِی فِی أَرْبَعٍ الْخِیَانَةُ وَ الْغُلُولُ وَ السَّرِقَةُ وَ الرِّیَاءُ لَا تَجْرِی فِی حَجٍّ وَ لَا عُمْرَةٍ وَ لَا جِهَادٍ وَ لَا صَدَقَةٍ.»
(چهار چیز در چهار مورد جایز نیست: [مالی که از] خیانت؛ دستبرد به غنایم؛ دزدی؛ و ربا به دست آید، در راه سفر حجّ؛ عمره؛ در جنگ؛ و در صدقه دادن.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنَّ اللَّهَ یُعْطِی الدُّنْیَا مَنْ یُحِبُّ وَ یُبْغِضُ وَ لَا یُعْطِی الْإِیمَانَ إِلَّا أَهْلَ صَفْوَتِهِ مِنْ خَلْقِهِ.»
(خداوند دنيا را به دوست و دشمن مىدهد. ما ايمان را جز به مخلوقات برگزيدهاش عطا نمىكند.)
«قَال(علیه السلام): مَنْ دَعَا النَّاسَ إِلَی نَفْسِهِ وَ فِیهِمْ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ فَهُوَ مُبْتَدِعٌ ضَالٌّ.»
(كسى كه مردم را به سوى خود بخواند در حالى كه فرد داناترى در آن جمع حضور دارد، دعوتكننده بدعتگذار و گمراه است.)
«قِیلَ لَهُ: مَا كَانَ فِی وَصِیَّةِ لُقْمَانَ؟ فَقَالَ(علیه السلام): كَانَ فِیهَا الْأَعَاجِیبُ وَ كَانَ مِنْ أَعْجَبِ مَا فِیهَا أَنْ قَالَ لِابْنِهِ: خَفِ اللَّهَ خِیفَةً لَوْ جِئْتَهُ بِبِرِّ الثَّقَلَیْنِ لَعَذَّبَكَ، وَ ارْجُ اللَّهَ رَجَاءً لَوْ جِئْتَهُ بِذُنُوبِ الثَّقَلَیْنِ لَرَحِمَكَ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام): مَا مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَ فِی قَلْبِهِ نُورَانِ نُورُ خِیفَةٍ وَ نُورُ رَجَاءٍ لَوْ وُزِنَ هَذَا لَمْ یَزِدْ عَلَی هَذَا وَ لَوْ وُزِنَ هَذَا لَمْ یَزِدْ عَلَی هَذَا.»
(به امام(علیه السلام)عرض شد: در وصيت لقمان چه چيزهايى بود؟ فرمود: وصيت حيرتانگيزى بود. و از همه عجيبتر اين بود كه به فرزندش سفارش كرده بود: از خداوند بهگونهاى بترس كه اگر همۀ خوبىهاى انسان و جن را انجام داده باشى باز تو را عذاب مىكند. و به گونهاى به
خدا اميدوار باش كه اگر گناهان جن و انس را مرتكب شده باشى به تو رحم مىكند. سپس امام صادق(علیه السلام)فرمود: هيچ بندۀ مؤمنى نيست مگر اين كه در قلبش دو نور است: نور ترس و نور اميد. كه وزن آن دو مساوى است و وزن هيچكدام بر ديگرى سنگينتر نيست.)
«قَالَ أَبُو بَصِیرٍ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)عَنِ الْإِیمَانِ؟ فَقَالَ(علیه السلام): الْإِیمَانُ بِاللَّهِ أَنْ لَا یُعْصَی، قُلْتُ: فَمَا الْإِسْلَامُ؟ فَقَالَ(علیه السلام): مَنْ نَسَكَ نُسُكَنَا وَ ذَبَحَ ذَبِیحَتَنَا.»
(ابو بصير مىگويد: از امام صادق(علیه السلام)دربارۀ ايمان پرسيدم؟ فرمود: ايمان به خدا، نافرمانى نكردن از دستورات اوست. عرض كردم: پس اسلام چيست؟ فرمود: كسى كه به شيوه ما عبادت و قربانى كند.)
«قَالَ(علیه السلام): لَا یَتَكَلَّمُ أَحَدٌ بِكَلِمَةِ هُدًی فَیُؤْخَذُ بِهَا إِلَّا كَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ مَنْ أَخَذَ بِهَا وَ لَا یَتَكَلَّمُ بِكَلِمَةِ ضَلَالَةٍ فَیُؤْخَذُ بِهَا إِلَّا كَانَ عَلَیْهِ مِثْلُ وِزْرِ مَنْ أَخَذَ بِهَا.»
(سخن نيكى كه موجب عمل شود، گوينده برابر عملكننده ثواب مىبرد. و سخن گمراهكنندهاى كه موجب گمراهى بشود گوينده همچون عملكننده گناه نصيبش مىشود.)
«قِیلَ لَهُ: إِنَّ النَّصَارَی یَقُولُونَ: إِنَّ لَیْلَةَ الْمِیلَادِ فِی أَرْبَعَةٍ وَ عِشْرِینَ مِنْ كَانُونَ. فَقَالَ(علیه السلام): كَذَبُوا بَلْ فِی النِّصْفِ مِنْ حَزِیرَانَ وَ یَسْتَوِی اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ فِی النِّصْفِ مِنْ آذَارَ.»
(عرض شد: مسيحيان مىگويند: شب ميلاد (حضرت مسيح) در بيست و چهارم كانون (دسامبر) است فرمود: دروغ مىگويند؛ بلكه در نيمۀ خريران (ژوئن) است و شب و روز در نيمۀ آذر با هم مساوى است.)
«قَالَ(علیه السلام): كَانَ إِسْمَاعِیلُ أَكْبَرَ مِنْ إِسْحَاقَ بِخَمْسِ سِنِینَ، وَ كَانَ الذَّبِیحُ إِسْمَاعِیلَ(علیه السلام)أَ مَا سَمِعَ قَوْلَ إِبْرَاهِیمَ(علیه السلام): (رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ(1)) إِنَّمَا سَأَلَ رَبَّهُ أَنْ یَرْزُقَهُ غُلَاماً مِنَ
1) . سورهٔ صافات، آیهٔ 98.
الصَّالِحِینَ، فَقَالَ فِی سُورَةِ الصَّافَّاتِ: (فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِیمٍ(1)) یَعْنِی إِسْمَاعِیلَ، ثُمَّ قَالَ: (وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحِینَ(2)) فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ إِسْحَاقَ أَكْبَرُ مِنْ إِسْمَاعِیلَ فَقَدْ كَذَّبَ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْقُرْآنِ.»
(اسماعيل پنج سال از اسحاق بزرگتر بود. (كسى كه قرار بود) ذبح شود اسماعيل بود. آيا كلام ابراهيم را نشنيدى كه فرمود: «خدايا! فرزندى شايسته به من عطا كن.» از خداوند درخواست فرزند صالحى كرد. خداوند در سوره صافات مىفرمايد: «ما به او پسرى بردبار بشارت داديم» يعنى اسماعيل. سپس مىفرمايد: «ما به او مژده اسحاق، پيامبرى از صالحين را داديم» بنابراين با توجه به آيات قرآن، آن كه بگويد اسحاق از اسماعيل بزرگتر است، دروغ گفته است.)
«قَالَ(علیه السلام): أَرْبَعَةٌ مِنْ أَخْلَاقِ الْأَنْبِیَاءِ(علیهم السلام)الْبِرُّ وَ السَّخَاءُ وَ الصَّبْرُ عَلَی النَّائِبَةِ وَ الْقِیَامُ بِحَقِّ الْمُؤْمِنِ.»
(چهار چيز از اخلاق پيامبران است: نيكى، بخشش، صبورى در گرفتارىها، قيام كردن براى حقّ مؤمن.)
«قَالَ(علیه السلام): لَا تَعُدَّنَّ مُصِیبَةً أُعْطِیتَ عَلَیْهَا الصَّبْرَ وَ اسْتَوْجَبْتَ عَلَیْهَا مِنَ اللَّهِ ثَوَاباً بِمُصِیبَةٍ إِنَّمَا الْمُصِیبَةُ أَنْ یَحْرُمَ صَاحِبُهَا أَجْرَهَا وَ ثَوَابَهَا إِذَا لَمْ یَصْبِرْ عِنْدَ نُزُولِهَا.»
(مصيبتى را كه در برابر آن صبر و ثواب به تو داده شده، مصيبت مدان. مصيبت آن است كه انسان با بىصبرى از اجر و ثواب آن محروم بماند.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً مِنْ خَلْقِهِ فِی أَرْضِهِ یُفْزَعُ إِلَیْهِمْ فِی حَوَائِجِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ- أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا آمِنُونَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَلَا وَ إِنَّ أَحَبَّ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی اللَّهِ مَنْ أَعَانَ الْمُؤْمِنَ الْفَقِیرَ مِنَ الْفَقْرِ فِی دُنْیَاهُ وَ مَعَاشِهِ وَ مَنْ أَعَانَ وَ نَفَعَ وَ دَفَعَ الْمَكْرُوهَ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ.»
(بندگان خدا در زمين، حاجتهاى دنيا و آخرت را از او درخواست مىكنند. آنان مؤمنان واقعى هستند كه به روز قيامت ايمان دارند. آگاه باشيد: محبوبترين مؤمنان نزد خداوند كسانى هستند كه به مؤمن در فقر دنيا و كمبودهاى زندگيش كمك كنند و همين طور هر كسى كه كمك كند و سود رساند و چيز ناخوشايندى را از مومنان دور كند.)
«قَالَ(علیه السلام): إِنَّ صِلَةَ الرَّحِمِ وَ الْبِرَّ لَیُهَوِّنَانِ الْحِسَابَ وَ یَعْصِمَانِ مِنَ الذُّنُوبِ فَصِلُوا إِخْوَانَكُمْ وَ بَرُّوا إِخْوَانَكُمْ وَ لَوْ بِحُسْنِ السَّلَامِ وَ رَدِّ الْجَوَابِ.»
(ارتباط خويشاوندى و نيكى، حسابرسى (روز قيامت را) آسان مىكند. و موجب دورى انسان از گناه مىشود. بنابراين ارتباط خود را با برادرانتان و نيكى به آنها را گرچه با يك سلام و جواب آن باشد، برقرار كنيد.)
«قَالَ سُفْیَانُ الثَّوْرِیُّ: دَخَلْتُ عَلَی الصَّادِقِ(علیه السلام)فَقُلْتُ لَهُ: أَوْصِنِی بِوَصِیَّةٍ أَحْفَظُهَا مِنْ بَعْدِكَ. قَالَ(علیه السلام): وَ تَحْفَظُ یَا سُفْیَانُ! قُلْتُ: أَجَلْ یَا ابْنَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ! قَالَ(علیه السلام): یَا سُفْیَانُ! لَا مُرُوَّةَ لِكَذُوبٍ وَ لَا رَاحَةَ لِحَسُودٍ وَ لَا إِخَاءَ لملوك [لِمَلُولٍ] وَ لَا خُلَّةَ لِمُخْتَالٍ وَ لَا سُؤْدُدَ لِسَیِّئِ الْخُلُقِ. ثُمَّ أَمْسَكَ(علیه السلام)، فَقُلْتُ: یَا ابْنَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ! زِدْنِی، فَقَالَ(علیه السلام): یَا سُفْیَانُ! ثِقْ بِاللَّهِ تَكُنْ عَارِفاً وَ ارْضَ بِمَا قَسَمَهُ لَكَ تَكُنْ غَنِیّاً صَاحِبْ بِمِثْلِ مَا یُصَاحِبُونَكَ بِهِ تَزْدَدْ إِیمَاناً وَ لَا تُصَاحِبِ الْفَاجِرَ فَیُعَلِّمَكَمِنْ فُجُورِهِ وَ شَاوِرْ فِی أَمْرِكَ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ. ثُمَّ أَمْسَكَ(علیه السلام)، فَقُلْتُ: یَا ابْنَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ! زِدْنِی، فَقَالَ(علیه السلام): یَا سُفْیَانُ! مَنْ أَرَادَ عِزّاً بِلَا سُلْطَانٍ وَ كَثْرَةً بِلَا إِخْوَانٍ وَ هَیْبَةً بِلَا مَالٍ فَلْیَنْتَقِلْ مِنْ ذُلِّ مَعَاصِی اللَّهِ إِلَی عِزِّ طَاعَتِهِ ثُمَّ أَمْسَكَ (علیه السلام)، فَقُلْتُ: یَا ابْنَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ! زِدْنِی، فَقَالَ(علیه السلام): یَا سُفْیَانُ! أَدَّبَنِی أَبِی(علیه السلام)بِثَلَاثٍ وَ
نَهَانِی عَنْ ثَلَاثٍ فَأَمَّا اللَّوَاتِی أَدَّبَنِی بِهِنَّ، فَإِنَّهُ قَالَ لِی: یَا بُنَیَّ! مَنْ یَصْحَبْ صَاحِبَ السَّوْءِ لَا یَسْلَمْ وَ مَنْ لَا یُقَیِّدْ أَلْفَاظَهُ یَنْدَمْ وَ مَنْ یَدْخُلْ مَدَاخِلَ السَّوْءِ یُتَّهَمْ، قُلْتُ: یَا ابْنَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ! فَمَا الثَّلَاثُ اللَّوَاتِی نَهَاكَ عَنْهُنَّ، قَالَ(علیه السلام): نَهَانِی أَنْ أُصَاحِبَ حَاسِدَ نِعْمَةٍ وَ شَامِتاً بِمُصِیبَةٍ أَوْ حَامِلَ نَمِیمَةٍ.»
(سفيان ثورى مىگويد: خدمت امام صادق(علیه السلام)رسيدم، عرض كردم: مرا سفارشى كنيد تا از آن محافظت كنم. فرمود: اى سفيان! آن را نگاه مىدارى؟ عرض كردم: بله. اى فرزند دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم). فرمود: اى سفيان! دروغگو جوانمرد نيست و حسود آرامش ندارد و پادشاهان برادرى ندارند و فريبكار دوستى ندارد و بداخلاق را آقايى نيست. سپس سكوت كرد. عرض كردم: بيشتر بفرماييد؟ فرمود: اى سفيان! به خدا اطمينان كن تا عارف باشى و به آنچه به تو داده راضى باش تا بىنياز شوى. با ديگران دوستى كن همانگونه كه ديگران تو را دوست خود مىشمرند تا ايمانت زياد گردد. با گناهكاران همنشينى مكن كه گناه خود را به تو مىآموزد. و با آنان كه از خدا مىترسند، مشورت نما. سپس سكوت فرمود. عرض كردم: بر آن بيفزاى. فرمود: اى سفيان! هركه بخواهد به عزت بدون سلطان، زيادى بدون برادران و هيبت بدون مال برسد بايد از ذلت نافرمانىها به بزرگى اطاعت خدا كوچ كند. سپس سكوت فرمود. عرض كردم: بيشتر بفرماييد. فرمود: پدرم مرا به سه چيز ادب كرد و از سه چيز بر حذر داشت. آن سه چيزى كه مرا به آن ادب كرد اين بود كه به من فرمود: پسرم! هركه با بدكار دوست شود، ايمن نمىماند. و كسى كه سخنش را به دست نگيرد پشيمان مىشود. و هر كه به محل بدى وارد شود، متهم مىگردد. عرضكردم: آن سه چيزى كه شما را از آن نهى كرد چه بود؟ فرمود: همنشينى با انسان حسود به اموال مردم. همنشينى با آن كه در مصيبت ديگران شاد مىشود و همنشينى با سخنچين.)
«قَالَ(علیه السلام): سِتَّةٌ لَا تَكُونُ فِی مُؤْمِنٍ الْعُسْرُ وَ النَّكَدُ وَ الْحَسَدُ وَ اللَّجَاجَةُ وَ الْكَذِبُ وَ الْبَغْیُ.»
(شش چيز در مؤمن نيست: سختگيرى، بىخيرى، حسادت، لجبازى، دروغ گفتن و ستم كردن.)
«قَالَ(علیه السلام): الْمُؤْمِنُ بَیْنَ مَخَافَتَیْنِ ذَنْبٍ قَدْ مَضَی لَا یَدْرِی مَا یَصْنَعُ اللَّهُ فِیهِ وَ عُمُرٍ قَدْ بَقِیَ لَا یَدْرِی مَا یَكْتَسِبُ فِیهِ مِنَ الْمَهَالِكِ فَهُوَ لَا یُصْبِحُ إِلَّا خَائِفاً وَ لَا یُمْسِی إِلَّا خَائِفاً وَ لَا یُصْلِحُهُ إِلَّا الْخَوْفُ.»
(مؤمن ميان دو ترس است: گناهان پيشين كه نمىداند خداوند با او چگونه رفتار مىكند. و عمر باقيمانده كه نمىداند در چه مهلكههايى مىافتد. او روز و شب را با ترس سپرى مىكند و او را جز ترس اصلاح نمىكند.)
«قَالَ(علیه السلام): مَنْ رَضِیَ بِالْقَلِیلِ مِنَ الرِّزْقِ قَبِلَ اللَّهُ مِنْهُ الْیَسِیرَ مِنَ الْعَمَلِ وَ مَنْ رَضِیَ بِالْیَسِیرِ مِنَ الْحَلَالِ خَفَّتْ مَئُونَتُهُ وَ زَكَتْ مُكْتَسَبُهُ وَ خَرَجَ مِنْ حَدِّ الْعَجْزِ.»
(هركه به كمى روزى از جانب خدا راضى باشد، خداوند عمل اندك او را مىپذيرد و هر كه به روزى اندك حلال خود راضى باشد، هزينههاى زندگيش كاسته مىشود و درآمدش پاك و از ناتوانى بيرون مىرود.)
«قَالَ سُفْیَانُ الثَّوْرِیُّ: دَخَلْتُ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)فَقُلْتُ: كَیْفَ أَصْبَحْتَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ؟ فَقَالَ(علیه السلام): وَ اللَّهِ إِنِّی لَمَحْزُونٌ وَ إِنِّی لَمُشْتَغِلُ الْقَلْبِ. فَقُلْتُ لَهُ: وَ مَا أَحْزَنَكَ وَ مَا شَغَلَ قَلْبَكَ؟ فَقَالَ(علیه السلام)لِی: یَا ثَوْرِیُّ! إِنَّهُ مَنْ دَاخَلَ قَلْبَهُصَافِی خَالِصِ دِینِ اللَّهِ شَغَلَهُ عَمَّا سِوَاهُ. یَا ثَوْرِیُّ! مَا الدُّنْیَا؟ وَ مَا عَسَی أَنْ تَكُونَ؟ هَلِ الدُّنْیَا إِلَّا أَكْلٌ أَكَلْتَهُ؟ أَوْ ثَوْبٌ لَبِسْتَهُ؟ أَوْ مَرْكَبٌ رَكِبْتُهُ؟ إِنَّ الْمُؤْمِنِینَ لَمْ یَطْمَئِنُّوا فِی الدُّنْیَا وَ لَمْ یَأْمَنُوا قُدُومَ الْآخِرَةِ، دَارُ الدُّنْیَا دَارُ زَوَالٍ وَ دَارُ الْآخِرَةِ دَارُ قَرَارٍ، أَهْلُ الدُّنْیَا أَهْلُ غَفْلَةٍ، إِنَّ أَهْلَ التَّقْوَی أَخَفُّ أَهْلِ الدُّنْیَا مَئُونَةً وَ أَكْثَرُهُمْ مَعُونَةً، إِنْ نَسِیتَ ذَكَّرُوكَ وَ إِنْ ذَكَّرُوكَ أَعْلَمُوكَ فَأَنْزِلِ الدُّنْیَا كَمَنْزِلٍ نَزَلْتَهُ فَارْتَحَلْتَ عَنْهُ، أَوْ
كَمَالٍ أَصَبْتَهُ فِی مَنَامِكَ فَاسْتَیْقَظْتَ وَ لَیْسَ فِی یَدِكَ شَیْءٌ مِنْهُ، فَكَمْ مِنْ حَرِیصٍ عَلَی أَمْرٍ قَدْ شَقِیَ بِهِ حِینَ أَتَاهُ، وَ كَمْ مِنْ تَارِكٍ لِأَمْرٍ قَدْ سَعِدَ بِهِ حِینَ أَتَاهُ.»
(سفيان ثورى مىگويد: خدمت امام صادق(علیه السلام)رسيدم. عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! چگونه صبح كردى؟ فرمود: به خدا قسم من غمگينم و دلم مشغول است. عرض كردم: چرا ناراحتيد؟ چه چيز قلب شما را مشغول كرده؟ فرمود: اى ثورى! هر كس دين خالص و پاك خدا وارد قلبش شود، مشغول چيزهاى ديگر نمىشود. اى ثورى! (به نظرت) دنيا چيست و اميد دارى كه چه باشد؟ آيا دنيا جز خوراكى براى خوردن يا لباسى براى پوشيدن يا مركبى براى سوار شدن است؟ مؤمنان به دنيا اطمينان نمىكنند. و از سفر آخرت، خود را ايمن نمىدانند، خانه دنيا خانه نيستى است و خانه آخرت، خانه هميشگى است. دنياپرستان غافلند و متقين خرجيشان نسبت به دنياپرستان كمتر است. اگر تو آنها را فراموش كنى، آنها تو را فراموش نمىكنند كه در اين صورت تو را آگاه مىكنند. دنيا را مانند منزلى بدان كه بايد از آنجا كوچ كنى. يا دارايى كه در خوابت به دست مىآورى و همين كه از خواب بيدار مىشوى مىبينى هيچ چيزى از آن دارايى در دستت نيست. پس چه بسيار انسانهاى حريص بدكارى كه چون به آن دست يافتند بدبخت مىشوند و چه بسيار افرادى كه چون كارى را ترك مىكنند همين كه آن نصيبش مىشود، خوشبخت مىشوند.)
«قِیلَ لَهُ: مَا الدَّلِیلُ عَلَی الْوَاحِدِ؟ فَقَالَ(علیه السلام): مَا بِالْخَلْقِ مِنَ الْحَاجَةِ.»
(عرض شد: دليل بر واحد (بودن خدا) چيست؟ فرمود: نياز مخلوقات.)«قَالَ(علیه السلام): لَنْ تَكُونُوا مُؤْمِنِینَ حَتَّی تَعُدُّوا الْبَلَاءَ نِعْمَةً وَ الرَّخَاءَ مُصِیبَةً.»
(هرگز مؤمن نمىشويد مگر اين كه بلا را نعمت و راحتى را مصيبت بدانيد.)
«قَالَ(علیه السلام): الْمَالُ أَرْبَعَةُ آلَافٍ وَ اثْنَا عَشَرَ أَلْفَ دِرْهَمٍ كَنْزٌ وَ لَمْ یَجْتَمِعْ عِشْرُونَ أَلْفاً مِنْ حَلَالٍ وَ صَاحِبُ الثَّلَاثِینَ أَلْفاً هَالِكٌ وَ لَیْسَ مِنْ شِیعَتِنَا مَنْ یَمْلِكُ مِائَةَ أَلْفِ دِرْهَمٍ.»
(چهار هزار درهم دارايى به شمار مىآيد. دوازده هزار درهم گنج است. بيست هزار درهم از راه حلال به دست نمىآيد. صاحب يك هزار درهم هلاك مىشود. و آن كه صد هزار درهم داشته باشد شيعۀ ما نيست.)
«قَالَ(علیه السلام): مِنْ صِحَّةِ یَقِینِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ لَا یُرْضِیَ النَّاسَ بِسَخَطِ اللَّهِ وَ لَا یَحْمَدَهُمْ عَلَی مَا رَزَقَ اللَّهُ وَ لَا یَلُومَهُمْ عَلَی مَا لَمْ یُؤْتِهِ اللَّهُ فَإِنَّ رِزْقَهُ لَا یَسُوقُهُ حِرْصُ حَرِیصٍ وَ لَا یَرُدُّهُ كُرْهُ كَارِهٍ وَ لَوْ أَنَّ أَحَدَكُمْ فَرَّ مِنْ رِزْقِهِ كَمَا یَفِرُّ مِنَ الْمَوْتِ لَأَدْرَكَهُ رِزْقُهُ قَبْلَ مَوْتِهِ كَمَا یُدْرِكُهُ الْمَوْتُ.»
(صحّت و درستى يقين مسلمان اين است كه حاضر نشود براى راضى كردن مردم، خشم خدا را بر خود بخرد. و به خاطر روزيىاى كه خدا به او داده، ديگران را ستايش نكند. و ديگران را به خاطر آنچه خداوند به آنها نداده، ملامت نكند. زيرا حرص ورزيدن زيادهجو، روزى را به سوى او سرازير نمىكند. نخواستن بدخواه موجب بازگرداندن روزى او نمىشود. اگر از روزى فرار كنيد به روزى خود دست مىيابيد. همانگونه كه اگر كسى از مرگ فرار كند، پيش از مرگش به مرگ دست پيدا مىكند.)
«قَالَ(علیه السلام): مِنْ شِیعَتِنَا مَنْ لَا یَعْدُو صَوْتُهُ سَمْعَهُ، وَ لَا شَحْنُهُ أُذُنَهُ، وَ لَا یَمْتَدِحُ بِنَا مُعْلِناً، وَ لَا یُوَاصِلُ لَنَا مُغْضَباً، وَ لَا یُخَاصِمُ لَنَا وَلِیّاً، وَ لَا یُجَالِسُ لَنَا عَائِباً. قَالَ لَهُ مِهْزَمٌ: فَكَیْفَ أَصْنَعُ بِهَؤُلَاءِ الْمُتَشَیِّعَةِ؟ قَالَ(علیه السلام): فِیهِمُ التَّمْحِیصُ وَ فِیهِمُ التَّمْیِیزُ وَ فِیهِمُ التَّنْزِیلُ. تَأْتِی عَلَیْهِمْ سِنُونَ تُفْنِیهِمْ وَ طَاعُونٌ یَقْتُلُهُمْ وَ اخْتِلَافٌ یُبَدِّدُهُمْ. شِیعَتُنَا مَنْ لَایَهِرُّ هَرِیرَ كَلْبٍ، وَ لَا یَطْمَعُ طَمَعَ الْغُرَابِ، وَ لَا یَسْأَلُ وَ إِنْ مَاتَ جُوعاً. قُلْتُ: فَأَیْنَ أَطْلُبُ هَؤُلَاءِ ؟ قَالَ(علیه السلام): اطْلُبْهُمْ فِی أَطْرَافِ الْأَرْضِ أُولَئِكَ الْخَفِیضُ عَیْشُهُمْ الْمُنْتَقِلَةُ دَارُهُمْ، الَّذِینَ إِنْ شَهِدُوا لَمْ یُعْرَفُوا، وَ إِنْ غَابُوا لَمْ یُفْتَقَدُوا، وَ إِنْ مَرِضُوا لَمْ یُعَادُوا، وَ إِنْ خَطَبُوا لَمْ یُزَوَّجُوا، وَ إِنْ رَأَوْا مُنْكَراً أَنْكَرُوا، وَ
إِنْ خَاطَبَهُمُ جَاهِلٌ سَلَّمُوا، وَ إِنْ لَجَأَ إِلَیْهِمْ ذُو الْحَاجَةِ مِنْهُمْ رَحِمُوا، وَ عِنْدَ الْمَوْتِ هُمْ لَا یَحْزَنُونَ لَمْ تَخْتَلِفْ قُلُوبُهُمْ، وَ إِنْ رَأَیْتَهُمْ اخْتَلَفَتْ بِهِمُ الْبُلْدَانُ.»
(شيعيان ما چنين صفاتى دارند: صدايش از گوشش فراتر نمىرود. دشمنىاش از خودش فراتر نمىرود. دشمنان ما را مدح نمىكند، و با دوستان ما خصومت نمىورزد. با عيبجوى ما همنشين نمىشود. مهزم عرض كرد: پس ما با اين شيعه نماها چه كار كنيم؟ فرمود: آنان آزمايش در حال تشخيص است. در خشكسالى، طاعون بر آنان هجوم مىآورد. و آنان دچار اختلاف و پراكندگى مىشوند. شيعيان ما مانند سگ، زوزه نمىكشند و مانند كلاغ طمع نمىورزند. اگر از گرسنگى هم بميرند، گدايى نمىكنند.)
«قَالَ(علیه السلام): مَنْ أَرَادَ أَنْ یُطَوِّلَ اللَّهَ عُمُرَهُ فَلْیُقِمْ أَمْرَهُ وَ مَنْ أَرَادَ أَنْ یَحُطَّ وِزْرَهُ فَلْیُرْخِ سِتْرَهُ وَ مَنْ أَرَادَ أَنْ یُرْفَعَ ذِكْرُهُ فَلْیُخْمِلْ أَمْرَهُ.»
(هر كه خواهان عمر طولانى از جانب خداست بايد امر خدا را برپا دارد. و هركه خواهان كم شدن گناهانش است بايد پردۀ حيا را پايين اندازد. هركه خواهان شهرت است بايد كار نيك را در پنهانى انجام دهد.)
«قَالَ(علیه السلام): ثَلَاثُ خِصَالٍ هُنَّ أَشَدُّ مَا عَمِلَ بِهِ الْعَبْدُ إِنْصَافُ الْمُؤْمِنِ مِنْ نَفْسِهِ وَ مُوَاسَاةُ الْمَرْءِ لِأَخِیهِ وَ ذِكْرُ اللَّهِ عَلَی كُلِّ حَالٍ قِیلَ لَهُ فَمَا مَعْنَی ذِكْرُ اللَّهِ عَلَی كُلِّ حَالٍ قَالَ(علیه السلام): یَذْكُرُ اللَّهَ عِنْدَ كُلِّ مَعْصِیَةٍ یَهُمُّ بِهَا فَیَحُولُ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْمَعْصِیَةِ.»(سه خصوصيت كه عمل كردن به آن براى بندگان سخت است عبارتند از: مؤمن خود انصاف را رعايت كند. و خود را با ديگران مساوى بداند و ياد خدا در همه حالتها. عرض شد: معنى ياد خدا در همه حالتها چيست؟ فرمود: به ياد خدا بودن در هر گناهى كه قصد ارتكاب آن را دارد كه خداوند ميان او و گناه حائل مىشود.)
«قَالَ(علیه السلام): الْهَمْزُ زِیَادَةٌ فِی الْقُرْآنِ.»
(همزه در قرآن زائد است.)
«قَالَ(علیه السلام): إِیَّاكُمْ وَ الْمِزَاحَ فَإِنَّهُ یَجُرُّ السَّخِیمَةَ وَ یُورِثُ الضَّغِینَةَ وَ هُوَ السَّبُّ الْأَصْغَرُ.»
(از شوخى كردن بپرهيزيد كه موجب دشمنى و كينه مىشود و مزاح دشنام كوچك است.)
«قَالَ الْحَسَنُ بْنُ رَاشِدٍ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام): إِذَا نَزَلَتْ بِكَ نَازِلَةٌ فَلَا تَشْكُهَا إِلَی أَحَدٍ مِنْ أَهْلِ الْخِلَافِ وَ لَكِنِ اذْكُرْهَا لِبَعْضِ إِخْوَانِكَ فَإِنَّكَ لَنْ تُعْدَمَ خَصْلَةً مِنْ أَرْبَعِ خِصَالٍ إِمَّا كِفَایَةً وَ إِمَّا مَعُونَةً بِجَاهٍ أَوْ دَعْوَةً مُسْتَجَابَةً أَوْ مَشُورَةً بِرَأْیٍ.»
(حسن بن راشد مىگويد: امام صادق(علیه السلام)فرمود: هرگاه مصيبتى بر تو نازل شد، شكايت آن را نزد هيچ يك از مخالفين نبر. بلكه پيش از آن شكايت نزد دوستان ببر كه از يكى از اين چهار ويژگى خالى نيست: يا تو را كفايت مىكند، يا با مقام خود كمكت مىكند، يا دعا مىكند كه مستجاب مىشود يا به تو مشورت مىدهد و نظر خود را به تو مىگويد.)
«قَالَ(علیه السلام): لَا تَكُونَنَّ دَوَّاراً فِی الْأَسْوَاقِ وَ لَا تَكُنْ شَرَّاءَ دَقَائِقِ الْأَشْیَاءِ بِنَفْسِكَ فَإِنَّهُ یُكْرَهُ لِلْمَرْءِ ذِی الْحَسَبِ وَ الدِّینِ أَنْ یَلِیَ دَقَائِقَ الْأَشْیَاءِ بِنَفْسِهِ إِلَّا فِی ثَلَاثَةِ أَشْیَاءَ شِرَاءِ الْعَقَارِ وَ الرَّقِیقِ وَ الْإِبِلِ.»
(كاسب دورهگرد مباش و چيزهاى كوچك خريد و فروش مكن؛ زيرا بر انسان ديندار و باشرف مكروه است كه در كار خريد و فروش اشياء كوچك باشد مگر در سه چيز: زمين، برده و شتر.)«قَالَ(علیه السلام): لَا تَكَلَّمْ بِمَا لَا یَعْنِیكَ وَ دَعْ كَثِیراً مِنَ الْكَلَامِ فِیمَا یَعْنِیكَ حَتَّی تَجِدَ لَهُ مَوْضِعاً فَرُبَّ مُتَكَلِّمٍ تَكَلَّمَ بِالْحَقِّ بِمَا یَعْنِیهِ فِی غَیْرِ مَوْضِعِهِ فَتَعِبَ وَ لَا تُمَارِیَنَّ سَفِیهاً وَ لَا حَلِیماً فَإِنَّ الْحَلِیمَ یَغْلِبُكَ وَ السَّفِیهَ یُرْدِیكَ وَ اذْكُرْ أَخَاكَ إِذَا تَغَیَّبَ بِأَحْسَنِ مَا تُحِبُّ أَنْ یَذْكُرُكَ بِهِ إِذَا تَغَیَّبْتَ عَنْهُ فَإِنَّ هَذَا هُوَ الْعَمَلُ وَ اعْمَلْ عَمَلَ مَنْ یَعْلَمُ أَنَّهُ مَجْزِیٌّ بِالْإِحْسَانِ مَأْخُوذٌ بِالْإِجْرَامِ.»
(گزافهگويى مكن و سخنان مناسب بگو اما نه بسيار بلكه در جاى خود. چه بسا در جاى نامناسب صحبت از حق كنى و خود را به زحمت مياندازى. با نادانان و بردباران جدل مكن؛
زيرا انسان بردبار بر تو پيروز مىشود و نادان سخن تو را رد مىكند. در نبود دوست به بهترين صورتى كه دوست دارى او از تو ياد كند، ياد كن. زيرا اصل همين است. و همچون كسانى باش كه مىدانند در احسان پاداش مىبرند و در صورت گناه، توبيخ مىشوند.)
«قَالَ لَهُ(علیه السلام)یُونُسُ: لَوَلَائِی لَكُمْ وَ مَا عَرَّفَنِی اللَّهُ مِنْ حَقِّكُمْ أَحَبُ إِلَیَّ مِنَ الدُّنْیَا بِحَذَافِیرِهَا. قَالَ یُونُسُ: فَتَبَیَّنْتُ الْغَضَبَ فِیهِ، ثُمَّ قَالَ(علیه السلام): یَا یُونُسُ! قِسْتَنَا بِغَیْرِ قِیَاسٍ مَا الدُّنْیَا وَ مَا فِیهَا هَلْ هِیَ إِلَّا سَدُّ فَوْرَةٍ أَوْ سَتْرُ عَوْرَةٍ وَ أَنْتَ لَكَ بِمَحَبَّتِنَا الْحَیَاةُ الدَّائِمَةُ.»
(يونس به امام عرض كرد: شما و حقّ شما كه خداوند به من شناسانده براى من از همه دنيا محبوبتر است. يونس مىگويد: ديدم امام ناراحت شد. سپس فرمود: يونس! ما را مقايسه ناصحيح كردى. دنيا و آنچه در آن است چيست (كه ما را با آن مقايسه كردى) آيا دنيا غير از جلوگيرى از سرما، گرما و پوشاندن عورت است؟! در حالىكه تو با دوستى و محبّت ما به زندگى جاودان دست پيدا كردى.)«قَالَ(علیه السلام): یَا شِیعَةَ آلِ مُحَمَّدٍ! إِنَّهُ لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یَمْلِكْ نَفْسَهُ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ لَمْ یُحْسِنْ صُحْبَةَ مَنْ صَحِبَهُ وَ مُرَافَقَةَ مَنْ رَافَقَهُ وَ مُصَالَحَةَ مَنْ صَالَحَهُ وَ مُخَالَفَةَ مَنْ خَالَفَهُ یَا شِیعَةَ آلِ مُحَمَّدٍ اتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ.»
(اى شيعيان آل محمّد! آن كه در خشم، قدرت كنترل خود را نداشته باشد، يا با همنشين خود به نيكى رفتار نكند، مدارا نكند، سازش نكند و با مخالفان به نيكى مخالفت نورزد، از شيعيان ما نيست. تا آنجا كه مىتوانيد تقواى الهى پيشه كنيد. لا حول و لا قوة الا باللّه.)
«قَالَ عَبْدُ الْأَعْلَی: كُنْتُ فِی حَلْقَةٍ بِالْمَدِینَةِ فَذَكَرُوا الْجُودَ، فَأَكْثَرُوا، فَقَالَ رَجُلٌ مِنْهُمْ یُكَنَّی أَبَا دُلَیْنٍ: إِنَّ جَعْفَراً وَ إِنَّهُ لَوْ لَا أَنَّهُ ضَمَّ یَدَهُ فَقَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام): تُجَالِسُ أَهْلَ الْمَدِینَةِ؟ قُلْتُ: نَعَمْ، قَالَ(علیه السلام): فَمَا حُدِّثْتَ بَلِّغْنِی؟ فَقَصَصْتُ عَلَیْهِ الْحَدِیثَ. فَقَالَ(علیه السلام): وَیْحَ أَبِی دُلَیْنٍ إِنَّمَا مَثَلُهُ مَثَلُ الرِّیشَةِ تَمُرُّ بِهَا الرِّیحُ فَتُطَیِّرُهَا. ثُمَّ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم): كُلُّ
مَعْرُوفٍ صَدَقَةٌ وَ أَفْضَلُ الصَّدَقَةِ صَدَقَةٌ عَنْ ظَهْرِ غِنًی. وَ ابْدَأْ بِمَنْ تَعُولُ وَ الْیَدُ الْعُلْیَا خَیْرٌ مِنَ السُّفْلَی. وَ لَا یَلُومُ اللَّهُ عَلَی الْكَفَافِ أَ تَظُنُّونَ أَنَّ اللَّهَ بِخَیْلٌ وَ تَرَوْنَ أَنَّ شَیْئاً أَجْوَدُ مِنَ اللَّهِ إِنَّ الْجَوَادَ السَّیِّدَ مَنْ وَضَعَ حَقَّ اللَّهِ مَوْضِعَهُ وَ لَیْسَ الْجَوَادُ مَنْ یَأْخُذُ الْمَالَ مِنْ غَیْرِ حِلِّهِ وَ یَضَعُ فِی غَیْرِ حَقِّهِ أَمَا وَ اللَّهِ إِنِّی لَأَرْجُو أَنْ أَلْقَی اللَّهَ وَ لَمْ أَتَنَاوَلَ مَا لَا یَحِلُّ بِی وَ مَا وَرَدَ عَلَیَّ حَقُّ اللَّهِ إِلَّا أَمْضَیْتُهُ وَ مَا بِتُّ لَیْلَةً قَطُّ وَ لِلَّهِ فِی مَالِی حَقٌّ لَمْ أَرُدَّهُ.»
(عبد الاعلى مىگويد: در مجلسى در مدينه نشسته بودم كه سخن از بخشش به ميان آمد. مردى كه كنيهاش ابادگين بود. گفت: جعفر (بخشنده است) و اگر او نبود، دستش را بست (يعنى بخشش معنا نداشت). امام صادق(علیه السلام)به من فرمود: چه شنيدى؟ داستان آن مجلس را عرض كردم. فرمود: واى بر ابادگين كه حكايتش، حكايت پرى است كه چون بادى بوزد، آن را به پرواز درمىآورد. سپس فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم)فرمود: هر كار نيكى صدقه است و باارزشترين صدقه، صدقه انسان بىنياز است و از خانوادۀ خود آغاز كن. صدقهدهنده بهتر از صدقهگيرنده است. خداوند كسى را كه خرج زندگى خود را ذخيره مىكند، ملامت نمىكند. آيا فكر مىكنيد خداوند بخيل است؟ آيا بخشندهتر از خداوند ديدهايد؟ بخشنده كسى است كه حق خدا را در جاى خود قرار داده و بخشنده، آن نيست كه از راه حرام درآمد كسب كند، و آن را در غير جاى خود قرار دهد. به خدا قسم! اميدوارم خدا را ملاقات كنم و حق خدا بر عهدۀ من نباشد مگر اين كه آن را انجام داده باشم و شبى نگذشته باشد كه خدا نسبت به دارايى من حقى داشته باشد كه آن را ادا نكرده باشم.)
«قَالَ(علیه السلام): لَا رَضَاعَ بَعْدَ فِطَامٍ وَ لَا وِصَالَ فِی صِیَامٍ وَ لَا یُتْمَ بَعْدَ احْتِلَامٍ وَ لَا صَمْتَ یَوْمٍ إِلَی اللَّیْلِ وَ لَا تَعَرُّبَ بَعْدَ الْهِجْرَةِ وَ لَا هِجْرَةَ بَعْدَ الْفَتْحِ وَ لَا طَلَاقَ قَبْلَ النِّكَاحِ وَ لَا عِتْقَ قَبْلَ مِلْكٍ وَ لَا یَمِینَ لِوَلَدٍ مَعَ وَالِدِهِ وَ لَا لِمَمْلُوكٍ مَعَ مَوْلَاهُ وَ لَا لِلْمَرْأَةِ مَعَ زَوْجِهَا وَ لَا نَذْرَ فِی مَعْصِیَةٍ وَ لَا یَمِینَ فِی قَطِیعَةٍ.»
(پس از شيرخوارگى كودك، شير دادن معنى ندارد، روزه پشت سرهم (و بدون افطارى خوردن) وجود ندارد، يتيمى پس از بلوغ معنى ندارد. روزه سكوت از صبح تا شب، روزه نيست، پس از هجرت، بيابانگردى نيست. و پيش از ازدواج، طلاق و پيش از مالك شدن برده، آزادى برده معنا ندارد. ميان فرزند با پدر، غلام با مولى و زن با وجود شوهرش سوگندى نيست. در گناه نمىتوان نذر كرد و بر قطع كردن رابطه (خويشاوندى) سوگند صحيح نيست.)
«قَالَ(علیه السلام): لَیْسَ مِنْ أَحَدٍ وَ إِنْ سَاعَدَتْهُ الْأُمُورُ بِمُسْتَخْلِصٍ غَضَارَةَ عَیْشٍ إِلَّا مِنْ خِلَالِ مَكْرُوهٍ وَ مَنِ انْتَظَرَ بِمُعَاجَلَةِ الْفُرْصَةِ مُؤَاجَلَةَ الِاسْتِقْصَاءِ سَلَبَتْهُ الْأَیَّامُ فُرْصَتَهُ لِأَنَّ مِنْ شَأْنِ الْأَیَّامِ السَّلْبَ وَ سَبِیلَ الزَّمَنِ الْفَوْتُ.»(هيچ كس به كاميابى نرسد، هر چند كارها بر وفق مرادش باشد، جز آن كه از ميان سختىها به دست آورده باشد و هركه به انتظار فرصتى بهتر، فرصت را از دست بدهد، روزگار فرصت بهتر را نيز از او بگيرد. چرا كه از نشانههاى روزگار فرصتربايى است و راه و رسم زمانه، از دست دادن فرصت است.)
«قَالَ(علیه السلام): الْمَعْرُوفُ زَكَاةُ النِّعَمِ وَ الشَّفَاعَةُ زَكَاةُ الْجَاهِ وَ الْعِلَلُ زَكَاةُ الْأَبْدَانِ وَ الْعَفْوُ زَكَاةُ الظَّفَرِ وَ مَا أَدَّیْتَ زَكَاتَهُ فَهُوَ مَأْمُونُ السَّلْبِ.»
(زكات نعمت، كار نيك است، زكات مرتبه و مقام، شفاعت است، زكات جسم، بيمارى است و زكات پيروزى، بخشش است. پس آسوده خاطر باشيد هر نعمتى كه زكاتش پرداخت شود، باقى مىماند.)
«كَانَ(علیه السلام)یَقُولُ عِنْدَ الْمُصِیبَةِ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَجْعَلْ مُصِیبَتِی فِی دِینِی وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَوْ شَاءَ أَنْ تَكُونَ مُصِیبَتِی أَعْظَمَ مِمَّا كَانَتْ كَانَتْ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی الْأَمْرِ الَّذِی شَاءَ أَنْ یَكُونَ وَ كَانَ.»
(امام(علیه السلام)هنگام مصيبت مىفرمود: حمد مخصوص خدايى است كه مصيبت مرا در دينم قرار نداد. و ستايش مخصوص خدايى است كه اگر بخواهد مصيبتى بزرگتر از آن نصيب من مىكند. و حمد مخصوص خدايى است كه هرچه بخواهد، فراهم مىشود.)
«قَالَ(علیه السلام): یَقُولُ اللَّهُ مَنِ اسْتَنْقَذَ حَیْرَانَ مِنْ حَیْرَتِهِ سَمَّیْتُهُ حَمِیداً وَ أَسْكَنْتُهُ جَنَّتِی.»
(امام صادق(علیه السلام)مىفرمايد: هر كس شخص سرگردانى را از سرگردانى نجات دهد، او را حميد مىنامم او را در بهشت جاى مىدهم.)
«قَالَ(علیه السلام): إِذَا أَقْبَلَتْ دُنْیَا قَوْمٍ كُسُوا مَحَاسِنَ غَیْرِهِمْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ سُلِبُوا مَحَاسِنَ أَنْفُسِهِمْ.»(همين كه دنيا به گروهى رو كند، نيكى و محاسن مردم را به آنان مىپوشاند. و همين كه پشت كرد محاسن خودشان را از آنان مىگيرد.)
«قَالَ(علیه السلام): الْبَنَاتُ حَسَنَاتٌ وَ الْبَنُونَ نِعَمٌ فَالْحَسَنَاتُ تُثَابُ عَلَیْهِنَّ وَ النِّعْمَةُ تُسْأَلُ عَنْهَا.»
(دختران حسنه و پسران نعمتاند، به حسنات پاداش داده مىشود و از نعمتها سؤال مىشود.)(1)
1) . متن و ترجمه تحف العقول، ص653 تا 701؛ عنه البحار، ج75، ص239 تا 269.
اتعاظ الحنفا بأخبار الائمة الفاطمیین الخلفا، مقریزی، احمد بن علیّ، جمهوریة مصر العربية. وزارة الاوقاف. المجلس الاعلی للشئون الاسلامية. لجنة احياء التراث الاسلامي، قاهره، 1416ق.
اثبات الوصیة، مسعودی، علیّ بن حسن، انصاریان، قم، 1417ق.
اخبار الدول و آثار الأوّل فی التاریخ، قرمانی، احمد بن یوسف، عالم الکتب، بیروت، 1412ق.
الأختصاص، مفید، محمّد، دار المفید، بیروت، 1414ق.
اختیار معرفة الرجال، کشی، محمّد، مؤسسة آل البیت لإحیاء التراث، قم، 1404ق.
إرشاد القلوب، دیلمی، حسن بن محمّد، الشریف الرضی، قم، 1412ق.
الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد، مفید، محمّد، المؤتمر العالمی لألفیة الشیخ المفید، قم، 1413ق.
أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ابن اثیر، علیّ بن محمّد، دار الفکر، بیروت، 1409ق.
اعلام الوری، طبرسی، فضل، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1424ق.
أعیان الشیعة، امین، سیّد محسن، دار التعارف للمطبوعات، بیروت، 1403.
الأغانی، أبو الفرج اصفهانی، علیّ، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، 1415ق.
الدمعة الساکبة في أحوال النبي(صلی الله علیه و آله و سلم)و العترة الطاهرة، بهبهانی، محمّدباقر، مکتبة العلوم العامة، منامه، 1408ق.
الأمالی، ابن بابویه، محمّد بن علیّ، مترجم: کمرهای، کتابچی، تهران، 1376ش.
الأمالی، طوسی، محمّد، مترجم: حسنزاده، صادق، اندیشه هادی، قم، 1388ش.
الامام الصادق(علیه السلام)من المهد إلی اللحد، قزوینی، محمّدکاظم، دار العلوم، بیروت، 1429ق.الانوار العلویة، النقدی، جعفر، المطبعة الحیدریة، نجف، 1381ق.
الانوار النعمانیة، جزایری، سیّد نعمت اللّه، دار القاریء، بیروت، 1429ق.
بحارالانوار، مجلسی، محمّدباقر، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1440ق.
بصائر الدرجات الکبری، صفار، محمّد، المکتبة الحیدریة، قم، 1384ش.
پاسخ جوان شیعی به پرسشهای وهابیان، طبری، محمّد، نشر مشعر، تهران، 1386ق.
تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ذهبی، محمّد بن احمد، دار الکتب العربی، بیروت، 1409ق.
تاریخ الاُمم و الملوک (تاریخ طبری)، طبری، محمّد بن جریر، [بینا]، بیروت.
تاریخ الخمیس، دیار بکری، حسن، دار صادر، بیروت.
تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، احمد بن علیّ، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1417ق.
تاریخ خلیفة بن خیاط، ابی عمرو خلیفة بن خیاط بن ابی هبیرة، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1415ق.
تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، علیّ بن حسن، دار الفکر، بیروت، 1415ق.
تتمة المنتهی در تاریخ خلفاء، قمی، عبَاس، دلیل ما، قم، 1387ش.
تحفة الأحوذی، مبارکفوری، محمّد عبد الرحمن بن عبد الرحیم، دار الحدیث، قاهره، 1421ق.
تحفة الأزهار و زلال الأنهار، ضامن بن شدقم، کتابخانهٔ تخصصی تاریخ اسلام و ایران، تهران، 1420ق.
تذکرة الخواص، ابن جوزی، یوسف، المجمع العالمی لاهل بیت، قم، 1426ق.
ترجمه تفسیر المیزان، طباطبائی، سیّد محمّدحسین، مترجم: مکارم شیرازی، ناصر، بنیاد علمی فرهنگی علامه طباطبائی، قم، 1367ش.
ترجمه و متن امالی، مفید، محمّد بن محمّد، مترجم: استادولی، حسین، آستان قدس رضوی، بنیاد پژوهشهای اسلامی، مشهد، 1364ش.ترجمه و متن تحف العقول، ابن شعبه، حسن بن علیّ، مترجم: میرزائی، علیّاکبر، صالحان، قم، 1389ش.
التعديل و التجريح لمن خرج عنه البخاري في الجامع الصحيح، باجی، سلیمان بن خلف، المملکة المغربیة. وزارة الأوقاف و الشؤون الإسلامیة، رباط، مغرب، 1411ق.
تفسیر القمی، قمی، علیّ بن ابراهیم، دار الکتاب، قم، 1404ق.
تفسیر نور الثقلین، حویزی، عبدعلیّ، اسماعیلیان، قم، 1415ق.
تنقیح المقال فی علم الرجال، مامقانی، عبداللّه، مؤسسة آل البیت لإحیاء التراث، قم، 1381ش.
تهذیب الأحکام، طوسی، محمّد، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1365ش.
تهذیب الأسماء و اللغات، نووی، یحیی بن شریف، دار الرسالة العالمیة، دمشق، 1430ق.
تهذيب الکمال في أسماء الرجال، افظ مزی، یوسف بن عبد الرحمن، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1406ق.
توحید مفضل، مفضل بن عمر، مکتبة الداوری، قم.
الثاقب فی المناقب، ابن حمزه، محمّد بن علیّ، مؤسسة انصاریان، قم، 1412ق.
ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ابن بابویه، محمّد، کتبی نجفی قم، و مکتبة الصدوق، تهران.
جلاء العیون، مجلسی، محمّدباقر، سرور، قم، 1380ش.
جمهرة انساب العرب، ابن حزم، علیّ، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1403ق.
الحدائق الناظره فی احکام العترة الطاهرة(علیهم السلام)، بحرانی، یوسف، جامعة المدرسین فی الحوزة العلمیة بقم، مؤسسة النشر الإسلامی، قم، 1363ش.
حمیدة(علیها السلام)، مادر امام کاظم(علیه السلام)(زنان اُسوه)، اصغر نژاد، محمّد، نشر مشعر، تهران، 1389ش.
حیوة القلوب (تاریخ پیامبران(علیهم السلام))، مجلسی، محمّدباقر، سرور، قم، 1384ش.الخصال، ابن بابویة، محمّد بن علیّ، جامعة المدرسین فی الحوزة العلیة بقم، مؤسسة النشر الإسلامی، قم، 1416ق.
خلاصة الأقوال فی معرفة الرجال، علامه حلی، حسن بن یوسف، نشر الفقاهة، 1417ق.
دلائل الإمامة، طبری آملی، محمّد بن جریر، منشورات حیدریة، نجف، 1383ق.
رجال طوسی، طوسی، محمّد بن حسن، جامعة المدرسین فی الحوزة العلمیة بقم، مؤسسة النشر الإسلامی، قم، 1427ق.
رجال نجاشی، نجاشی، احمد بن علیّ، جامعة المدرسین، قم، 1365ش.
روضات الجنات، خوانساری، سیّد محمّٔدباقر، دار الإحیاء التراث العربی، بیروت، 1425ق.
روضة الواعظین، فتال نیشابوری، محمّد، الشریف الرضی، قم، 1375ش.
ریاض الأبرار، جزایزی، سیّد نعمت اللّه، مؤسسة التاریخ العربی، بیروت، 1427ق.
سیر اعلام النبلاء، ذهبی، محمّد بن احمد، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1414ق.
سیرهٔ پیشوایان، پیشوائي، مهدی، مؤسسة امام صادق(علیه السلام)، قم، 1397ش.
سیرهٔ معصومان، امین، سیّد محسن، مترجم: حجتی کرمانی، علیّ، و وجدانی حسین، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، انتشارات سروش، 1376ش.
شرح اصول کافی، مازندرانی، محمّدصالح، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 2008م.
شکست اوهام، ضیائی، رحمت اللّه، [بی نا]، [بی جا]، [بی جا]، 1391ش.
الصحیح من سیرة الإمام علیّ(علیه السلام)، عاملی، سیّد جعفرمرتضی، المرکز الإسلامی للدراسات، بیروت، 1430ق.
الصحیح من سیرة النبیّ الأعظم(صلی الله علیه و آله و سلم)، عاملی، سیّد جعفرمرتضی، مؤسسة علمی فرهنگی دار الحدیث، قم، 1385ق.
الصحیفة السجادیة الکاملة، علیّ بن الحسین(علیهما السلام)، نشر مشعر، قم، 1419ق.
صفة الصفوة، ابن جوزی، جمال الدّین أبی الفرج، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1423ق.الصوارم المُهرقة فی نقد الصواعق المُحرقة، شوشتری، نور اللّه بن شریف الدّین، مصحح: الحسینی، جلال الدّین، [بی نا]، [بی جا]، [بی جا].
الصواعق المحرقة، ابن حجر هیثمی، احمد بن محمّد، [بینا]، تهران.
طب الأئمة(علیهم السلام)، ابن بسطام، عبد اللّه، و ابن بسطام، حسین، المطبعة الحیدریة، نجف، 1385ق.
طبقات الشعراء، ابن معتز، عبد اللّه، دار المعارف، مصر.
الطبقات الکبری، ابن سعد، محمّد بن سعد، دار بیروت، بیروت، 1405ق.
الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، ابن طاووس، علیّ، مطبعة الخیام، قم، 1400ق.
طوالع الانوار فی مناقب و فضائل و معاجز النبیّ(صلی الله علیه و آله و سلم)و الأئمة الاطهار(علیهم السلام)، موسوی تنکابنی، سیّد محمّدمهدی بن سیّد محمّدجعفر، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت.
العدد القویة، حلیّ رضی الدّین علیّ، کتابخانهٔ عمومی آیة اللّه مرعشی نجفی، قم، 1408ق.
علل الشرایع، ابن بابویه، محمّد، منشورات المکتبة الحیدریة، نجف، 1385ق.
عمدة الطالب فی أنساب آل أبی طالب(علیهم السلام)، ابن عنبة، احمد بن علیّ، مؤسسة انصاریان، قم، 1417ق.
عوالم العلوم و المعارف و الأحوال من الآیات و الأخبار و الأقوال، بحرانی، عبد اللّه، مدرسة الإمام المهدي(علیه السلام)، قم، 1415ق.
الغدیر، امینی نجفی، عبد الحسین، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1374ش.
الغیبة، نعمانی، محمّد بن ابراهیم، مکتبة الصدوق، تهران، 1397ق.
الفائق فی رواة و اصحاب الامام صادق(علیه السلام)، شبستری، عبد الحسین، جامعة المدرسین فی الحوزة العلمیة، قم، 1418ق.
الفتح المبين في المشيخة البلدانية، ضیاء الدّین مقدسی، محمّد بن عبد الواحد، دار البشائر، دمشق، 1427ق.فرائد السمطین، حموی جوینی، ابراهیم، مؤسسة المحمودی، بیروت، 1398ق.
فرحة الغری فی تعیین قبر امیر المؤمنین، علیّ بن أبی طالب(علیه السلام)، ابن طاووس، عبد الکریم، الشریف الرضی، قم.
فرق الشیعة، نوبختی، حسن، دار الأضواء، بیروت، 1404ق.
الفصل في الملل و الأهواء و النحل، ابن حزم، علیّ بن احمد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1416ق.
الفصول المهمة، ابن صباغ، علیّ، مؤسسة علمی فرهنگی دار الحدیث، قم، 1422ق.
فضائل الشیعة، ابن بابویه، محمّد، مترجم: فشاعی، حسین، أعلمی، تهران.
فلاح السائل، ابن طاووس، علیّ، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیة قم، مرکز انتشارات، قم، 1406ق.
قرب الاسناد، حمیری، عبد اللّه بن جعفر، مؤسسة آل البیت لإحیاء التراث، قم 1413قم.
قصص الأنبیاء، قطب الدّین راوندی، سعید، آستان قدس رضوی، بنیاد پژوهشهای اسلامی، مشهد، 1409ق.
الکافی (الاصول، فروع، روضة)، أبی جعفر، کلینی، محمّد بن یعقوب، دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1407ق.
کامل الزیارت، ابن قولویه، جعفر، المطبعة المبارکة المرتضویة، نجف، 1356ق.
کشف الغمة فی معرفة الأئمة(علیهم السلام)، إربلی، علیّ بن عیسی، المجمع العالمی لاهل البیت(علیهم السلام)، [بیجا]، 1433ق.
الکشکول، آقا بزرگ تهرانی، محمّدمحسن، کربلاء، 1431ق.
کفایة الأثر، خزاز رازی، علیّ بن محمّد، بیدار، قم، 1401ق.
کفایة الطالب، گنجی، محمّد، مجمع احیای فرهنگ اسلامی، قم، 1431ق.
کفایة الموحدین، نوری طبرسی، اسماعیل، علمیه اسلامیة، تهران.
کنز الفوائد، کراجکی، محمّد بن علیّ، دار الذخائر، قم، 1410ق.لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی، احمد، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1406ق.
لغت نامه، دهخدا، علیّاکبر، دانشگاه تهران، مؤسسة انتشارات و چاپ، تهران، 1390ش.
متن و ترجمه کتاب الغیبة، طوسی، محمّد، مترجم: عزیزی، مجتبی، مسجد مقدس جمکران، قم، 1387ش.
متن و ترجمه کمال الدّین و تمام النعمة، ابن بابویه، محمّد بن علیّ، مترجم: منصور پهلوان، مؤسسة علمی فرهنگی دار الحدیث، سازمان چاپ و نشر، قم، 1382ش.
مجالس المؤمنین، شوشتری، سیّد نور اللّه، اسلامیه، تهران، 1377ش.
مجلي مرآة المنجي في الکلام و الحکمتين و التصوف، ابن أبی جمهور، محمّد، مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ايران، تهران، 1387ش.
مجمع البیان، طبرسی، فضل، دار المعرفة، بیروت، 1408ق.
المحتضر، حلی، حسن بن سلیمان، انتشارات المکتبة الحیدریة، قم، 1424ق.
المختار من مناقب الأخیار، ابن أثیر، مبارک، مرکز زاید للتراث و التاریخ، العین، امارات، 1424ق.
مختصر البصائر، فارسی و عربی، حلی، حسن، مترجم: زکیزاده رنانی، علیرضا، انتشارات زائر، قم، 1391ش.
مرآة الجنان و عبرة الیقظان، یافعی، عبد اللّه بن اسعد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1417ق.
مرآة العقول، مجلسی، محمّدباقر، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1389ش.
مروج الذهب، مسعودی، علیّ بن حسین، مؤسسة دار الهجرة، قم، 1409ق.
المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، محمّد، دار التاصیل، بیروت، 1435ق.
مستدرکات علم الرجال الحدیث، نمازی شاهرودی، علیّ، فرزند مؤلف - علی تفقة حسینیة عمادزاده - اصفهان، المطبعة شفق، تهران، 1414ق.
المسترشد فی امامة امیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب(علیه السلام)، طبری، محمّد بن جریر، مؤسسة الثقافة الإسلامیة لکوشانپور، تهران، 1415ق.مسند احمد بن حنبل، ابن حنبل، احمد، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1416ق.
مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار، طبرسی، علیّ، مؤسسة علمی فرهنگی دار الحدیث، قم، 1431ق.
مطالب السؤول، نصیبی، محمّد بن طلحة، مطبعة الآداب، بیروت، 1419ق.
المعقبون من آل أبی طالب(علیهم السلام)، رجائی، سیّد مهدی، مؤسسة عاشوراء، قم، 1427ق.
مقاتل الطالبیین، أبو الفرج اصفهانی، علیّ، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1419ق.
مقتضب الأثر فی النصّ علی الأئمة الإثنی عشر(علیهم السلام)، جوهری، احمد، مکتبة الطباطبائي، قم.
المقنعة، مفید، محمّد، جامعة المدرسین فی الحوزة العلمیه بقم، مؤسسة النشر الإسلامی، قم، 1410ق.
من لا یحضره الفقیه، ابن بابویه، محمّد بن علیّ، جامعة المدرسین، قم، 1404ق.
المناقب ينقل عنه العلامة المجلسي (رحمه الله)بعنوان: کتاب عتيق، علوی، محمّد بن علیّ، دلیل ما، قم، 1386ش.
المناقب، ابن شهر آشوب مازندرانی، محمّد، علامه، قم.
المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ابن جوزی، عبد الرحمن بن علیّ، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1412 و 1413ق.
منتهی الآمال، قمی، عبّاس، باقر العلوم، تهران، 1384ش.
منتهی السؤل علی وسائل الوصول إلی شمائل الرسول(صلی الله علیه و آله و سلم)، لحجی، عبد اللّه بن سعید، دار المنهاج، جده، 1426ق.
مهج الدعوات و منهج العنایات، ابن طاووس، علیّ، مؤسسة شمس الضحی، تهران، 1430ق.
مئة منقبة من مناقب امیر المؤمنین و الأئمة من ولده(علیهم السلام)، ابن شاذان، محمّد، مجمع احیای فرهنگ اسلامی، قم، 1435ق.میزان الإعتدال، ذهبی، محمّد بن احمد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1416ق.
نگاهی بر زندگی چهارده معصوم(علیهم السلام)، ترجمه انوار البهیه، قمی، عبّاس، مترجم: محمّدی اشتهاردی، محمّد، ناصر، قم، 1380ش.
نور الأبصار في مناقب آل بیت النبي المختار(صلی الله علیه و آله و سلم)، شبلنجی، مؤمن، الشریف الرضی، قم.
الهدایة الکبری، خصیبی، حسین، مؤسسة البلاغ، بیروت، 1419ق.
الوافی بالوفیات، صفدی، خلیل بن ایبک، دار إحياء التراث العربي، بیروت، 1420ق.
ینابیع المودة لذوی القربی، قندوزی، سلیمان، منظمة الاوقاف و الشئون الخیریة، دار الاسوة للطباعة و لنشر، قم، 1416ق.