درس خارج کلام بررسی مبانی و مسائل مهدویت با محوریت کتب اربعه نفس زکیه جلسات 54 تا 67

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

حوزه علمیه قم مرکز تخصصی مهدویت

درس خارج کلام

بررسی مبانی و مسائل مهدویت (با محوریت کتب اربعه)

نفس زکیه

استاد: آیت الله طبسی (دامت برکاته)

سال تحصیلی: 1389 - 1388 (جلسات: 54 تا 67)

خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

ویراستار کتاب: الهه صالحی

فهرست جلسات:

جلسه 54 - 1389/2/4...3

جلسه 55 - 1389/2/5...7

جلسه 56 - 1389/2/6...11

جلسه 57 - 1389/2/11...15

جلسه 58 - 1389/2/12...18

جلسه 59 - 1389/2/13...21

جلسه 60 - 1389/2/18...24

جلسه 61 - 1389/2/19...27

جلسه 62 - 1389/2/20...30

جلسه 63 - 1389/3/1...33

جلسه 64 - 1389/3/2...38

جلسه 65 – 1389/3/3...41

جلسه 66 - 1389/3/8...44

جلسه 67 - 1389/3/9...47

جلسه 54 - 1389/2/9

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين سیما امام زماننا روحی و ارواح من سواه لتراب مقدمه الفداه.

قبل از این که وارد بحث نفس زکیه شویم، مقدمتاً چند نکته را عرض می کنیم:

نکته اول: روایاتی که درباره نفس زکیه است، طبق استقصاء اولیه تقریبا هفده روایت است که سه روایت از مصادر اهل سنت است، و هیچ کدام به پیامبر صلی الله علیه و آله منتهی نمی شود. آری روایت سومی از عمار است اگر سندش درست باشد می گوئیم شأن عمار این نیست که از جانب خود مطلبی نقل کند، حتما از معصوم شنیده و روایت می کند. از این سه روایت معلوم می شود که نفس زکیه هم در کتب اهل سنت به طور محدود و کم رنگ مطرح هست؛ اما عمده روایات در كتب شیعه هست.

نکته دوم: غالب این روایات از جانب امام صادق است البته از ائمه دیگر هم چون امام باقر هست ولی به ندرت.

نکته سوم: طبق روایات، نفس زکیه در مکه کشته می شود اما طبق یک روایت مرسله، نفس زکیه در کوفه کشته می شود. آیا دو نفس زکیه وجود دارد یا یکی؟ یا اشتباه در نقل است؟

نکته چهارم: طبق بعضی از روایات قتل نفس زکیه از علامات حتمی است اما در غالب روایات به عنوان علامت حتمی مطرح و نقل نشده است.

نکته پنجم: طبق بعضی از روایات، زمان قتل نفس زکیه پانزده روز قبل از قیام حضرت ذکر شده است، طبق این نقل قتل نفس زکیه از علامات ظهور محسوب می شود، اما طبق برخی دیگر از روایات قتل نفس زکیه بعد از خروج حضرت ذکر شده است. اکنون باید با این تعارض چه کار کرد؟ آیا خروج را غیر از ظهور بگیریم تا قتل نفس زکیه جزو علامات شود

مخصوصا با توجه به برخی از روایات که قتل نفس زکیه را بعد از خروج و قبل از نداء آسمانی ذکر کرده اند، که در این صورت جزو علامات ظهور حضرت خواهد شد، ولی این مطلب با روایتی که می گوید قتل نفس زکیه قبل از نداء می باشد سازگار نیست زیرا این روایات می گویند نداء آسمانی در ماه رمضان در شب 23 یا شب 24 است و چون ظهور امام در ماه محرم و روز عاشورا گفته شده است لذا اگر طبق برخی روایات قتل نفس زکیه را قبل از صیحه بدانیم پس دیگر 15 روز فاصله ای که روایت مذکور می گوید محقق نمی شود.

نکته ششم: در برخی روایات نفس زکیه از نسل سيد الشهداء حسين بن علی علیهما السلام شمرده شده است ولی در روایات دیگر، از نسل امام حسن علیه السلام گفته شده است.

نکته هفتم: نفس زکیه در برخی روایات سفیر حضرت قلم داد شده است اگر این مطلب صحیح باشد مربوط به بعد از قیام و ظهور حضرت می شود و در این صورت دیگر علامت ظهور حضرت نخواهد بود.

نکته هشتم: از این تعداد روایاتی که درباره نفس زکیه وجود دارد، برخی صحیح اند و ظاهرا جای بحث ندارند، ولی غالب

آن ها مشکل سندی دارند، با این وجود اگر ما مبنای مرحوم خوئی - استفاضه - را قبول کنیم دیگر ما از بررسی سندی احادیث بی نیاز خواهیم شد، در غیر این صورت باید بگوئیم ما دو سه تا روایت صحیح السند راجع به نفس زکیه بیشتر نداریم که با آن ها فقط اصل نفس زکیه و علامت بودن او اثبات می شود، اما در مورد تفصیلاتش که آیا قبل از ظهور است یا بعد از ظهور؟ از نسل امام حسن علیه السلام است یا امام حسین علیه السلام؟ در کوفه کشته می شود یا در مکه؟ نیاز به دلیل محکم و بیان روشن داریم.

اینک به بررسی یک یک روایات می پردازیم؛

روایت اول: اولین روایت راجع به نفس زکیه از کتاب کافی شریف است، چون محوریت بحث ما کتب اربعه می باشد.

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَلَى بْنِ الْحَكَم عَنْ أَبِي أَيُّوبَ الْخَزَازِ عَنْ عُمَرَ بْن حَنْظَلَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْد الله علیه السلام يَقُولُ خَمْسُ عَلَامَات قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ الصَّيْحَةُ وَ السُّفْيَانِيُّ وَ الْخَسْفُ وَ قَتْلُ النَّفْسِ الزَّكَيَّةِ وَ الْيَمَانِيُّ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنْ خَرَجَ أحد مِنْ أهْل بَيْتِكَ قَبْلَ هَذِهِ الْعَلَامَات أَنَخْرُجُ مَعَهُ (1قَالَ لَا فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَدِ تَلَوْتُ هَذِهِ الآيَةَ إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ منَ السَّمَاءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْنَاتُهُمْ لَها خاضِعِينَ (2)فَقُلْتُ لَهُ أَ هىَ الصَّيْحَةُ فَقَالَ أَمَا لَوْ كَانَتْ خَضَعَتْ أَعْنَاقُ أَعْدَاء اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ) (3). نکاتی را پیرامون این روایت بیان می کنیم؛

نکته اول: آیه ای که در این روایت ذکر شد، یازده بار در یازده روایت به مناسبت های مختلف از ائمه طاهرین علیهم السلام به آن استناد شده و تطبیق داده شده بر آیات و علامات ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف.

نکته دوم: مساله قیام های قبل از ظهور است که ظاهرش محکوم کردن همه قیام هاست ولی بر فرض که بپذیریم باید در دلالتش دقت کرد که می گوید: من اهل بیتک، و در این صورت باید بگوئیم همه قیام ها از جمله قیام مختار و امثال آن همه محکوم است در حالی که ائمه چنین مطلبی را نگفته اند؛ بلکه مختار و بعضی از قیام ها را تأیید کرده اند.

نکته سوم: از این روایت حتمیت علامت قتل نفس زکیه استفاده نمی شود. آن چه که در این روایت آمده جمله خمس علامات است بدون اشاره به حتمیت آن.

نکته چهارم: از این روایت تفصیلات مربوط به نفس زکیه استفاده نمی شود، فقط همین مقدار که نفس زکیه کشته می شود اثبات می شود ولی این که اوچه کسی است؟ و در کجا کشته می شود از آن به دست نمی آید.

نکته پنجم: درباره سند این روایت، نقاد در این فن، علامه مجلسی که خیلی ایراد به اسناد کافی شریف می گیرند وقتی به این حدیث می رسد می گوید: حسنٌ کالصحیح، اگر ایرادی وجود داشته باشد نسبت به عمر بن حنظله است که آن هم مرتفع


1) قیام های زیادی در زمان حضرت امام صادق علیه السلام انجام می شد و حضرت می فرمودند هر کس قیام کند مخارج اهل و عیالش با من است چون حکومت عباسیین باید متزلزل شود. حال بحثی است راجع به قیام های آخر الزمان که آیا قیام های قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف مورد تایید است یا خیر؟ برخی در صدد مخدوش کردن قيام ها مخصوصا انقلاب مقدس اسلامی به استناد بعضی روایت مثل روایت کل راية ترفع هستند، که این روایت هم از نظر سند مشکل دارد و هم از نظر دلالت جای بحث دارد و از جمله روایاتی که به آن استناد می کنند همین روایت است که اکنون این مورد بحث ما نیست.

2) شعراء /4

3) کافی، ج 8 ص 310، ح 483، حديث الفقهاء و العلماء.

است لذا می فرماید كالصحيح.

بعد علامه مجلسی می فرماید: شهید ثانی این روایت را صحیح شمرده است. و مراد از این کلام راوی که گفت:

أهى الصيحة؟ الظاهر أنه علیه السلام قرره على أن المراد بها الصيحة و بين أن الصيحة تصير سببا لخضوع أعناق أعداء الله . (خلاصه بيان مرحوم مجلسی) (1).

مرحوم ملا صالح مازندرانی در ج 12 ص 435 می فرماید: قوله خمس علامات؛ العلامات كثيرة و قد مرت هذه الخمسه وعده اخرى قبل ذلك شاهد بحث ما این جاست، لعل المراد بالنفس الزكيه الحسنى المذكور سابقا، این روایت را در بحث حسنی مطرح کردیم و مشکل سندی نداشت. (2)

المراد من الصيحه المنادى الاول ملک و المنادى الثانى الشيطان (3)و يفرق بينهما من كان يومن بولاية صاحب الامر و من شاء الله ان يهديه. به نظر من اگر به دنبال تفصیلات نفس زکیه نباشیم همین روایت برای اثبات اصل نفس زکیه کفایت می کند.

روایت دوم:روایتی است که مرحوم مجلسی آن را در بحار الانوار از کتاب سرور اهل ایمان (4)نقل می کند؛

این روایت سه مدرک بیشتر ندارد.

سرور اهل الایمان

بحار الانوار به نقل از سرور اهل ایمان

اثبات الهداة (5)به نقل از بحار الانوار تنها با ذکر ابتدای روایت که مورد بحث است.

اما روایت:

وَ بِالْإِسْنَادِ يَرْفَعُهُ إِلَى أَبِي بَصِير عَنْ أَبِي جَعْفَر علیه السلام فِي حَدِيث طَوِيلٍ إِلَى أَنْ قَالَ يَقُولُ الْقَائم علیه السلام لأصْحَابه يَا قَوْمِ إِنَّ أَهْلَ مَكَّةَ لَا يُرِيدُونَنِي وَ لَكنّى مُرْسَلُ إِلَيْهِمْ لاَحْتَجَّ عَلَيْهِمْ بمَا يَنْبَغى لِمِثلِى أن يَحْتَجَّ عَلَيْهِمْ فَيَدْعُو رَجُلًا من أصْحَابهِ (6فَيَقُولُ لَهُ امْض إلَى أَهْل مَكَّةَ فَقُلْ يَا أَهْلَ مَكَّةَ أَنَا رَسُولُ فُلان إِلَيْكُمْ وَ هُوَ يَقُولُ لَكُمْ إِنَّا أَهْلُ بَيْت الرَّحْمَةِ وَ مَعْدنُ الرِّسَالَةِ وَ الْخلَافَة وَ نَحْنُ ذُرِّيَّةٌ مُحَمَّد وَ سُلَالَةُ النَّبِيِّينَ وَ إِنَّا قَدْ ظُلَمْنَا وَ اضطُهِدْنَا وَ قُهرنَا وَ ابْتَرَ مِنَّا حَقْنَا مُنْذُ قُبض نَبِيُّنَا إِلَى يَوْمِنَا هَذَا فَنَحْنُ نَسْتَنْصِرُكُمْ فَانْصُرُونَا فَإِذَا تَكَلَّمَ هَذَا الْفَتَى بِهَذَا الْكَلَامِ أَتَوْا إِلَيْهِ فَذَبَحُوهُ بَیْنَ الرُّکْنِ الْمَقَامِ وَ هِيَ النَّفْسُ الزَّكِيَّةُ فَإِذَا بَلَغَ ذَلِكَ الْإِمَامَ قَالَ لِأَصْحَابِهِ أَلَا أَخْبَرْتُكُمْ (7)أَنَّ أَهْلَ مَكَةَ لَا يُرِيدُونَنَا فَلَا يَدْعُونَهُ حَتَّى يَخْرُجَ (8)


1) مرآة العقول، ج 26 ص 406، ح 483.

2) شرح اصول کافی، 435/12.

3) مراد از شیطان یا ابلیس است و یا انسان های شیطان صفت. هر دو ی این ها صیحه است و هر دو این ها به گوش همه می رسد.

4) در مورد کتاب سرور اهل ایمان قبلا بحث شد که آیا همان کتاب غیبت است یا کتاب منتخب الانوار المضيئه؟

5) ج 3 ص 582

6) در کتاب سرور اهل ایمان بجای این کلمه، منهم دارد.

7) در کتاب سرور اهل ایمان به جای آن، الا اخبرکم دارد.

8) ادامه روایت بحار الانوار:)فَیَهْبِطُ مِنْ عَقَبَةِ طُوًی فِی ثَلَاثِمِائَةٍ وَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ رَجُلًا عِدَّةِ أَهْلِ بَدْرٍ حَتَّی یَأْتِیَ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ فَیُصَلِّی فِیهِ عِنْدَ مَقَامِ إِبْرَاهِیمَ أَرْبَعَ رَكَعَاتٍ وَ یُسْنِدُ ظَهْرَهُ إِلَی الْحَجَرِ الْأَسْوَدِ ثُمَّ یَحْمَدُ اللَّهَ وَ یُثْنِی عَلَیْهِ وَ یَذْكُرُ النَّبِیُّ صلی اللّٰه علیه و آله وَ یُصَلِّی عَلَیْهِ وَ یَتَكَلَّمُ بِكَلَامٍ لَمْ یَتَكَلَّمْ بِهِ أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ فَیَكُونُ أَوَّلُ مَنْ یَضْرِبُ عَلَی یَدِهِ وَ یُبَایِعُهُ جَبْرَئِیلَ وَ مِیكَائِیلَ وَ یَقُومُ مَعَهُمَا رَسُولُ اللَّهِ وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ فَیَدْفَعَانِ إِلَیْهِ كِتَاباً جَدِیداً هُوَ عَلَی الْعَرَبِ شَدِیدٌ بِخَاتَمٍ رَطْبٍ فَیَقُولُونَ لَهُ اعْمَلْ بِمَا فِیهِ وَ یُبَایِعُهُ الثَّلَاثُمِائَةِ وَ قَلِیلٌ مِنْ أَهْلِ مَكَّةَ ثُمَّ یَخْرُجُ مِنْ مَكَّةَ حَتَّی یَكُونَ فِی مِثْلِ الْحَلْقَةِ قُلْتُ وَ مَا الْحَلْقَةُ قَالَ عَشَرَةُ آلَافِ رَجُلٍ جَبْرَئِیلُ عَنْ یَمِینِهِ وَ مِیكَائِیلُ عَنْ شِمَالِهِ ثُمَّ یَهُزُّ الرَّایَةَ الْجَلِیَّةَ وَ یَنْشُرُهَا وَ هِیَ رَایَةُ رَسُولِ اللَّهِ صلی اللّٰه علیه و آله السَّحَابَةُ وَ دِرْعُ رَسُولِ اللَّهِ صلی اللّٰه علیه و آله السَّابِغَةُ وَ یَتَقَلَّدُ بِسَیْفِ رَسُولِ اللَّهِ صلی اللّٰه علیه و آله ذِی الْفَقَارِ وَ فِی خَبَرٍ آخَرَ: مَا مِنْ بَلْدَةٍ إِلَّا یَخْرُجُ مَعَهُ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ إِلَّا أَهْلَ الْبَصْرَةِ فَإِنَّهُ لَا یَخْرُجُ مَعَهُ مِنْهَا أَحَدٌ. بحار الانوار، ج 52 ص 307

برای توضیح بیشتر این قسمت روایت دیگری را از امام باقر علیه السلام به نقل از ابو خالد کابلی بیان می کنیم:﴿و بالْإسْنَادِ إلَى الْكَابُلَى عَنْ أَبي جَعْفَر علیه السلام قَالَ يُبَايَعُ الْقَائمُ بمَكَّةَ عَلَى كتاب الله وَ سُنَّة رَسُوله و يَستَعْمَلُ عَلَى مَكَّةَ ثُمَّ يَسِيرُ نَحْوَ الْمَدِينَة فَيَبْلُغُهُ أَنَّ عَامِلَهُ قُتلَ (1فَيَرْجِعُ إِلَيْهِمْ (2)فَيَقْتُلُ الْمُقَاتِلَةَ وَ لَا يَزِيدُ عَلَى ذَلكَ) (3) سپس مولف بیان می کند و می گوید مراد از لا یزید شیئا یعنی این که کسی را به اسارت نمی برد.

این که روایت می گوید: امام فقط مقاتلین را می کشد تنها در این نقل آمده است، در صورتی که این روایت را کتب دیگری مثل: ارشاد، اعلام الوری، روضه، کشف الغمه، صراط مستقيم و مختصر هم نقل می کنند ولی در آن ها این گونه نقل شده که حضرت يقتل ثلاثة آلاف من قريش.

و الحمد لله رب العالمين.


1) از این فراز روایت معلوم می شود این جریان مربوط به بعد از ظهور حضرت است.

2) به سوی اهل مکه.

3) بحار الانوار، ج 52 ص 309

جلسه 55 - 1389/2/5

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين سیما امام زماننا روحی و ارواح من سواه لتراب مقدمه الفده.

در جلسه قبل چند نکته را به عنوان مقدمه بحث مطرح کردیم، در این جلسه چند نکته دیگر را نیز به عنوان تتمه مطرح کرده تا وقتی وارد روایات می شویم با آگاهی بیشتری با متون روایات برخورد کنیم.

نکته اول: نفس زکیه یعنی چه؟ و آیا مراد شخص خاصی است یا این که کلمه نفس زکیه کنایه از جمعی است که موصوف به وصف پاک دامنی «زکیه» شده اند؟

معنای زکیه در لغت از کلمه «زکی» به معنای نمو و پاک گرفته شده و به معنای اینست که انسانی دارای نفس پاک و طیب باشد.

در این که مراد از نفس زکیه چیست؟ دو احتمال گفته شده است؛

احتمال اول: مراد شخص خاصی است که دارای این ویژگی است. طبق این احتمال مراد انسانی کامل یا در مسیر تکامل است و در علم و اخلاص و جهاد در جامعه منشا اثر است. هنگامی که چنین شخصی کشته می شود، طبیعی است که شهادت او در جامعه موج ایجاد کرده و تاثیر می گذارد.

احتمال دوم: زکیه یعنی بریء طبق این احتمال مراد از نفس زکیه فردی است که بی گناه در مکه کشته می شود (1). در قرآن هم در جریان حضرت خضر و حضرت موسی علیه السلام به این معنا اشاره شده است:

فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أقَتَلْتَ نَفْساً زَكَيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً (2) آیا مراد از نفس زکیه احتمال اول است یا احتمال دوم؟

اگر احتمال دوم مراد باشد، باید آن را بر یک معنای وسیع و کنائی حمل کنیم به این بیان که بگوئیم در دوران آخر الزمان انسان های بی گناه زیادی کشته می شوند و جریان کشته شدن نفس زکیه حکایت از فتنه های آن زمان دارد.

اما اگر احتمال اول را انتخاب کردیم، با روایت مذکور سازگاری و تناسب بیشتری دارد، چرا که قتل او در بین جامعه تاثیر و انعکاس ایجاد می کند.

نکته دوم: آیا نفس زکیه در بین رکن و مقام کشته می شود یا در جای دیگر؟ درمورد مکان و محل کشته شدن او در روایات هم بين رکن و مقام نقل شده و هم ظهر الكوفه در عراق، لذا باید بررسی سندی کرد تا معلوم شود کدام یک از این دو نقل ترجیح سندی دارد و قابل اعتماد است.


1) مثلا همانند مرحوم میرزا ابوطالب یزدی. او شخصی بود بی گناه که در حال احرام و در هنگام طواف دچار حالت تهوع می شود، وهابیون او را متهم می کنند به این که می خواسته کعبه و مسجد الحرام را نجس کند، و به این اتهام او را اعدام می کنند. به خاطر این قضیه موج عجیبی به راه می افتد تا جائی که مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی سه سال مردم را از رفتن به مکه منع کردند.

2) کهف 74

نکته سوم: آیا جریان قتل نفس زکیه اتفاق افتاده یا این که اتفاق می افتد؟ به عبارت دیگر آیا مراد از نفس زکیه همان محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب است که در زمان منصور قیام کرد و در احجار الزيت به شهادت رسید؟ ظاهرا شهید سید محمد صدر اصرار دارند بر این که این جریان اتفاق افتاده و نفس زکیه کسی غیر از محمد بن عبدالله علوی نیست.

و لعمرى إن هناك ما يدل على هذا الانطباق، فلو استطعنا أن ننفى القرائن الدالة على نفيه تعين الالتزام باثباته و ان النفس الزكية المقصودة، هو هذا الثائر العلوى.... اذن فالنفس الزكية ليست الا ذلك الثائر العلوى، و لعمرى إنها علامة مهمة و ملفتة للنظر، حيث اتسعت ثورته، حتى خاف منها المنصور، كما يتضح لمن راجع المقاتل و لا نريد أن ندخل في تفاصيله (1).

حال سوال ما از ایشان اینست:

آیا صرف نفی قرائنی که بر عدم تطبیق نفس زکیه بر علوی قائم شده می توان اثبات تطبیق کرد؟ یا این که باید بر مدعایتان که تطبیق نفس زکیه بر سید علوی است شاهد و دلیل بیاورید؟

البته ایشان دلائلی بر انطباق بیان می کنند ولی این دلائل خیلی قوی نیستند، بلکه دلائل نفی قوی تر است، زیرا قرائنی در این زمینه وجود دارد که عبارتند از؛

قرینه اول: نفس زکیه ای که در روایات آمده بین رکن و مقام کشته می شود در حالی که این شخص علوی میان رکن و مقام شهید نشده بلکه در احجار الزيت کشته شده است.

قرینه دوم: عمده روایاتی که راجع به نفس زکیه آمده، از امام صادق علیه السلام است که متاخر از قیام علوی بوده، لذا نمی تواند منطبق بر قیام علوی شود. البته یک سری از این روایات از جانب امام باقر علیه السلام است و امام باقر هم قبل از علوی بوده است پس این قرینه، قرینیت ندارد.

در جریان قیام محمد بن عبدالله، امام صادق علیه السلام بحثی داشتند با عبدالله بن الحسن پدر نفس زکیه، امام به او فرمود:

إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ وَ اللَّهِ لَيْسَ إِلَيْكَ وَ لَا إِلَى ابْنَيْكَ وَ إِنَّمَا هُوَ لِهَذَا يَعْنِي السَّفَاحَ ثُمَّ لِهَذَا يَعنى الْمَنْصُورَ ثُمَّ لولده بَعْدَهُ لَا يَزَالُ فِيهِمْ (2حَتَّى يُؤَمَرُوا الصَّبْيَانَ وَ يُشَاوِرُوا النِّسَاءَ فَقَالَ عَبْدُ الله و الله يَا جَعْفَرُ مَا أَطْلَعَكَ اللَّهُ عَلَى غَيْبه وَ مَا قُلْتَ هَذَا إِلَّا حَسَداً لابْنَى فَقَالَ لَا وَ اللَّهِ مَا حَسَدْتُ ابْنَيْكَ وَ إِنَّ هَذَا يَعْني أَبَا جَعْفَر يَقْتُلُهُ عَلَى أَحْجَار الزَّيْتِ ثُمَّ يَقْتُلُ أَخَاهُ بَعْدَهُ بالطُّفُوف وَ قَوَائِمُ فَرَسَه فِي مَاء (3)ثُمَّ قَامَ مُغْضَباً یَجُرُّ رِدَاءَهُ فَتَبعَهُ أَبُو جَعْفَر وَ قَالَ أَ تَدْرِى مَا قُلْتَ يَا أَبَا عَبْد الله علیه السلام قَالَ اى وَ اللهِ أدريه وَ إِنَّهُ لَكَائِنُ قَالَ فَحَدَّثَنِي مَنْ سَمِعَ أَبَا جَعْفَر يَقُولُ فَانْصَرَفْتُ لِوَقْتِي فَرَتَبْتُ عُمَّالِي وَ مَيَّرْتُ أُمُورِى تَمْشِيرَ مَالِكِ لَهَا قَالَ فَلَمَّا وَلِى أَبُو جَعْفَرِ الْخِلَافَةَ سَمَّى جَعْفَراً الصَّادِقَ وَ كَانَ إِذَا ذَكَرَهُ قَالَ قَالَ لِيَ)


1) تاريخ الغيبة الكبري، ص511

2) مدت حکومت عباسیان تقریبا در حدود 525 سال به طول انجامید.

3) برخی اصرار دارند که بگویند برخی ائمه مذاهب اهل سنت شیعه و طرفدار اهل بیت علیهم السلام بوده اند و برای دوستی اهل بیت زندان رفتند و در این میان از ابو حنیفه اسم می برند. ولی باید بدانیم اگر در تاریخ ثبت است که طرفداری از جانب او صورت گرفته در مورد عبدالله پدر نفس زکیه بوده است. قیامی که حضرت او را نهی و نفی کرد و حرکتی که بدون اذن امام بود. اگر امثال ابو حنیفه حبس و زندان شدند در راستای همین جریان انحرافی بود که صد در صد از جانب امام مردود بوده است. لذا به گونه ای نباشد که برخی حقائق را وارونه جلوه دهیم.

الصَّادقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّد كَذَا وَ كَذَا فَبَقِيَتْ عَلَيْه (1) قرینه سوم: نفس زکیه به معنای نفس طیب، پاک و طاهر است اما شخصی که قیام کرد این گونه نبود بلکه منحرف بود و ادعای مهدویت داشت. هم پدرش در چند مورد چنین ادعائی کرد و هم خودش کرارا این ادعا را مطرح می کرد که، مهدی من هستم. از وقتی که او کوچک بود برای مردم نامه می نوشت و مردم را به سوی خویش دعوت می کرد. و يسمى نفسه المهدى (2).

و یا این که در جای دیگر بعد از این که امام چند بار او را از قیام نهی کرد به امام می گوید: ما از قبل شنیده بودیم که هنگامی که حکومت اموی از بین رفت حکومت به دست ما می افتد: و قد علمتم انا لم نزل نسمع أن هؤلاء القوم إذا قتل بعضهم بعضا خرج الامر من أيديهم، فقد قتلوا صاحبهم – يعنى الوليد بن يزيد - فهلم نبايع محمدا، فقد علمتم أنه المهدى (3).

با این وجود چگونه می توان نفس زکیه را بر او تطبیق داد. اما این که به او نفس زکیه گفته شده دلیل بر زکی بودن او نیست و این لقبی بوده که مردم به او نسبت داده اند. بلکه پدرش و خودش مدعی شده اند.

قرینه چهارم: روایات قتل نفس زکیه را پانزده روز قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ذکر می کنند: لَیْسَ بَیْنَ قِیَامٍ اَلْقَائِمِ وَ بَیْنَ قَتْلِ اَلنَّفْسِ اَلزَّکِیَّهِ إِلاَّ خَمْسَ عَشْرَهَ لَیْلَهً ،

حال زمان منصور و زمان امام صادق بوده که او به قتل می رسد. لذا با این قرائن نمی توان نفس زکیه را بر او تطبیق دهیم. البته مرحوم صدر هم ادله ای از کتاب مقاتل نقل می کند که مخدوش است و در آخر هم ایشان این تطبیق را می پذیرد.

ادامه روایت دوم از جلسه قبل؛

...يَقُولُ الْقَائِمُ علیه السلام لِأَصْحَابِهِ يَا قَوْمِ إِنَّ أَهْلَ مَكَّةَ لَا يُرِيدُونَنِي وَ لَكِنِّي مُرْسِلُ إِلَيْهِمْ لِأَحْتَجَّ عَلَيْهِم بِمَا يَنبَغِي لِمَثْلِى أَن يَحْتَجَ عَلَيْهِمْ فَيَدْعُو رَجُلًا مِنْ أَصْحَابِهِ... فَإِذَا تَكَلَّمَ هَذَا الْفَتَى بِهَذَا الْكَلَامِ أَتَوْا إِلَيْهِ فَذَبَحُوهُ بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَامِ وَ هِيَ النَّفْسُ الزَّكِيَّةُ فَإِذَا بَلَغَ ذَلِكَ الْإِمَامَ قَالَ لأصْحَابه أَلَا أَخْبَرْتُكُمْ أَنَّ أَهْلَ مَكَّةَ لَا يُرِيدُونَنَا فَلَا يَدْعُونَهُ حَتَّى يَخْرُجَ فَيَهْبطُ مِنْ عَقَبَة طُوًى فى ثَلَاثِمِائَةٍ وَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ رَجُلًا عِدَّةَ أَهْل بَدْرٍ حَتَّی يَأْتِي الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ فَيُصَلِّى فِیهِ عِنْدَ مَقَامِ إِبْرَاهِیمَ أَرْبَعَ رَكَعَاتٍ وَ یُسْنِدُ ظَهْرَهُ إِلَی الْحَجَرِ الْأَسْوَدِ ثُمَّ يَحْمَدُ اللهَ وَ يُثْنى عَلَيْهِ وَ يَذْكُرُ النَّبي صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ يُصَلَّى عَلَيْهِ وَ يَتَكَلَّمُ بكَلَام لَمْ يَتَكَلَّمْ به أحَدٌ مِنَ النَّاس فَيَكُونُ أَوَّلُ مَنْ يَضْرِبُ عَلَى يَدِهِ وَ يُبَايِعُهُ جَبْرَئِيلَ وَ ميكائيل (4وَ يَقُومُ مَعَهُمَا رَسُولُ الله وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (5)فَيَدْفَعَان إِلَيْهِ كتاباً جديداً هُوَ عَلَى الْعَرَبِ (6)شَدِيدٌ بِخَاتَمٍ رَطبٍ فَيَقُولُونَ لَهُ أَعْمَلْ بِمَا فِيهِ و يُبَايِعُهُ الثَّلَاثُمانَة وَ قَلِيلٌ مِنْ)


1) بحار الأنوار ج : 47 ص : 161، ب 5، ذیل ح 227، مقاتل الطالبيين ص 172، (کتاب خانه دیجیتالی الشامله)

2) مقاتل الطالبيين ص 189 چاپ وزیری.

3) مقاتل الطالبيين ص 171 (الشامله)

4) مردم جبرئیل را کرارا به قیافه های مختلف دیده اند. مثلا زمان حرکت امام حسین علیه السلام از مکه به کربلا ابن عباس می گوید دیدم جبرئیل با امام حسین علیه السلام بیعت کرد. که در کتاب های شیعه و سنی نقل شده است و مثلا جبرئیل در چهره دحیة کلبی دیده شده است. مراجعه کنید به کتاب سیر اعلام النبلاء که یکی از زنان پیامبر به عنوان یکی از افتخارات خود دیدن جبرئیل بیان می کند. حال اگر ما بگوئیم حضرت فاطمه یا حسنین جبرئیل را دیده اند، می گویند شما قائل به نزول جبرئیل و وحی هستید!!!

5) نکته ای که این روایت دارد رجعت کردن پیامبر و علی علیهما السلام است که در ابتدای ظهور است. نکته دیگری که باید توجه داشت این که اصل رجعت از ضروریات مذهب شیعه است و تنها در جزئیاتش اختلاف وجود دارد.

6) شاید کنایه از حکومت های عرب باشد.

أهْل مَكَّةَ ثُمَّ يَخْرُجُ مِنْ مَكَّةَ (1حَتَّى يَكُونَ في مثل الْحَلْقَة قُلْتُ وَ مَا الْحَلْقَةُ قَالَ عَشَرَةُ آلَاف رَجُل جَبْرَئِيلُ عَنْ يَمِينه وَ مِيكَائِيلُ عَنْ شمَالِهِ ثُمَّ يَهُزُّ الرَّايَةَ الْجَليَّةَ وَ يَنْشُرُهَا وَ هيَ رَآيَةُ رَسُول الله صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ السَّحَابَةُ (2)وَ دِرعُ رَسُول الله صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ السَّابِغَةُ وَ يَتَقَلَّدُ بسَيْف رَسُول الله صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ذِى الْفَقَارِ) (3)و (4). اگر از سند این روایت که مرفوعه است چشم پوشی کنیم با نظر در این متن باید گفت که شهادت نفس زکیه چند روز قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است و فاصله بسیار کوتاه است. عرض کردیم که اصل این روایت را کتاب سرور نقل کرده است و غیر از بحار و اثبات الهداه کسی آن را نقل نکرده است.

سند این روایت در کتاب سرور به شیخ مفید بر می گردد ولی شیخ و سائط و طریق روایت را ذکر نمی کند لذا این روایت مرفوعه بوده و ضعیف می شود؛ ولی متن آن قوی است. و الحمد لله رب العالمين.


1) در مورد نفس زکیه باید همان بیان مرحوم مجلسی را که بین خروج و ظهور فرق گذاشته قبول کنیم.

2) این پرچم اگر باز شود صاحب آن بر نمی گردد مگر با فتح و پیروزی.

3) چرا می گویند ذو الفقار؟ به این دلیل که به هر کس برخورد کند دوچار دو فقر دنیوی و اخروی می شود فقر دنیوی او را از دنیا کوتاه می کند و در آخرت هم از رحمت الهی محروم می کند و کسی نمی تواند در مقابل او دفاع کند.

4) بحار الانوار، ج 52 ص 307، ب 26، ح 81.

جلسه 56 - 1389/2/6

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرین سیما امام زماننا روحی و ارواح من سواه لتراب مقدمه الفداه.

بحث راجع به بررسی روایات نفس زکیه بود. انصافا روایات در این زمینه متعدد است، در مراجعه قبلی به هفده روایت دست یافتم اما پس از مراجعه مجدد معلوم شد که در حدود بیست و هفت روایت در منابع فریقین وجود دارد. لذا در اصل نفس زکیه جای بحث نیست آن چه جای بحث دارد:

مساله حتمی بودن او؟

مکانی که او به قتل می رسد؟

فاصله زمانی قتل او تا ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف قبلیت و یا بعدیت قتل نسبت به ظهور حضرت؟ (1)

از فرزندان امام حسن علیه السلام است یا امام حسین علیه السلام؟

آیا او همان سید حسنی است یا عنوان دیگری غیر از اوست؟

آیا نفس زکیه آمده یا خواهد آمد؟ (2)

روایت سوم:

اشاره

عَنِ الثَّمَالِيِّ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السلام إِنَّ أَبَا جَعْفَر علیه السلام كَانَ يَقُولُ خُرُوجُ السُّفْيَانِى مِنَ الْمَحْتُومِ وَ النَّدَاء مِنَ الْمَحْتُومِ وَ طُلُوعِ الشَّمْسِ مِنَ الْمَغْرِبِ مِنَ الْمَحْتُومِ وَ أَشْيَاءُ كَانَ يَقُولُهَا مِنَ الْمَحْتُومِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام وَ اخْتِلَافُ بَنِي فَلَان مِنَ الْمَحْتُومِ وَ قَتْلُ النَّفْسِ الزَّكِيَّةِ مِنَ الْمَحْتُومِ (3وَ خُرُوجُ الْقَائِمِ مِنَ الْمَحْتُومِ قُلْتُ وَ كَيْفَ يَكُونَ النَّدَاءُ قَالَ يُنَادِي مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ أَوَّلَ النَّهَارِ يَسْمَعُهُ كُلُّ قَوْمِ بِأَلْسِنَتِهِمْ أَلَا إِنَّ الْحَقِّ فِي عَلِيٍّ وَ شِيعَتِهِ ثُمَّ يُنَادِى إِبْلِیسُ فِی آخِرِ اَلنَّهَارِ مِنَ اَلْأَرْضِ أَلاَ إِنَّ الْحَقَّ فِي عُثْمَانَ وَ شِيعَته فَعِنْدَ ذَلكَ يَرْتَابُ الْمُبْطِلُونَ) (4) اولین کسی که این روایت را نقل کرده فضل بن شاذان با نقل شیخ مفید در ارشاد و شیخ طوسی در غیبت است.

اولین کتابی که این روایت را نقل کرده شیخ صدوق در کمال الدین است (5).

بررسی سندی روایت:

مرحوم شیخ صدوق می گوید: حدثنا محمد بن موسى بن المتوكل قال حدثنا عبدالله بن جعفر الحميري عن احمد بن محمد بن عيسى عن الحسن بن محبوب عن ابى حمزه ثمالى قال قلت لابي عبدالله...

این روایت از حیث سندی هیچ مشکلی ندارد و باید از نظر سند آن را پذیرفت. البته در مورد ابن المتوكل شاید توثیق خاصی از


1) برخی اصرار دارند بر این که این اتفاق در 25 ذي الحجة پيش خواهد آمد، چون از طرفی ظهور امام را در دهم محرم بطور مسلم می دانند و از طرفی این روایت قتل نفس زکیه را پانزده روز قبل از ظهور حضرت بیان می کند، لذا تاریخی که قتل صورت می گیرد می شود 25 ذي الحجة.

2) چون برخی می گویند منطبق است بر همان نفس زکیه در دوران منصور دوانقی، اگر این باشد، مثبت بودن چهره او نه تنها محرز نیست بلکه محرز است که چهره منفی دارد.

3) از این روایت حتمیت قتل نفس زکیه استفاده می شود ولی آیا از آن موارد دیگری مثل زمان و مكان قتل و ساير موارد استفاده نمی شود.

4) بحار الأنوار ج : 52 ص : 289، ب 26، ح 27.

5) كمال الدين، ج 2 ص 652 باب 57 ح 14

جانب قدماء نداشته باشد لکن قرائنی وجود دارد که می شود به آن ها برای قبول ابن متوکل اعتماد کرد:

اکثار روایت صدوق از ایشان تا جائی که گفته شده 48 مورد از او نقل روایت کرده است.

اعتماد صدوق بر ایشان

توثیقات متاخرین

ابن طاووس در فلاح السائل (1)می گوید: متفق على وثاقته

مرحوم خوئی می فرمايد: الرجل لا ينبغي التوقف في وثاقته (2)

اما در مورد حمیری:

شيخ القميين است و صاحب کتاب قرب الاسناد است که در جلالت و وثاقت او هیچ جای بحثی نیست.

اما در مورد ابن عیسی نکته ای نسبت به ایشان است که باید دقت کرد چون ممکن است برخی به این نکته استناد کرده و سند را از اعتبار بیاندازند. اشکال اینست:

مرحوم خوئی در این باره می گوید: ما کان احمد يروى عن ابن محبوب، من اجل ان اصحابنا يتهمون ابن محبوب في روايته عن ابی حمزه (3)

اشکال اینست که اصلا روایات احمد بن محمد بن عیسی از ابن محبوب صحیح نیست زیرا ابن محبوب اصلا از ابو حمزه روایت نقل نمی کند به این علت که روایات ابن محبوب از ابی حمزه را مشکل می دانند. لذا روایاتی را که ابن عیسی از ابن محبوب از ابو حمزه نقل کرده نمی پذیریم.

در جواب از این اشکال باید گفت، بله مبنای ابن محبوب همین بوده که از ابو حمزه نقل نکند ولی بعد ها توبه کرد و از عقیده اش برگشت. لذا روایات ابن محبوب را از ابو حمزه می پذیریم.

ضمناً به این روایت هم اعتنا شده است. این روایت را ارشاد از ابو حمزه مستقیما از امام باقر علیه السلام نقل می کند: قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ خُرُوجُ اَلسُّفْیَانِیِّ مِنَ اَلْمَحْتُومِ قَالَ نَعَمْ وَ اَلنِّدَاءُ مِنَ اَلْمَحْتُومِ وَ طُلُوعُ اَلشَّمْسِ مِنْ مَغْرِبِهَا مَحْتُومٌ وَ اِخْتِلاَفُ بَنِی اَلْعَبَّاسِ فِی اَلدَّوْلَهِ مَحْتُومٌ وَ قَتْلُ اَلنَّفْسِ اَلزَّکِیَّهِ مَحْتُومٌ وَ خُرُوجُ اَلْقَائِمِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ مَحْتُومٌ قُلْتُ لَهُ وَ کَیْفَ یَکُونُ اَلنِّدَاءُ قَالَ یُنَادِی مُنَادٍ مِنَ اَلسَّمَاءِ أَوَّلَ اَلنَّهَارِ أَلاَ إِنَّ اَلْحَقَّ مَعَ عَلِیٍّ وَ شِیعَتِهِ ثُمَّ یُنَادِی إِبْلِیسُ فِی آخِرِ اَلنَّهَارِ مِنَ اَلْأَرْضِ أَلاَ إِنَّ اَلْحَقَّ مَعَ عُثْمَانَ وَ شِیعَتِهِ فَعِنْدَ ذَلِکَ یَرْتَابُ اَلْمُبْطِلُونَ (4)

عبارت همان عبارت روایت قبل است ولی با اختلاف کم.

منابعی که به ترتیب این روایت را نقل کرده اند:


1) فلاح السائل فصل 19 ص؟

2) معجم رجال الحدیث، ج 17 ص 285

3) معجم رجال الحدیث، ج 2 ص 297 ، 86/3، رقم الترجمه 902، ذیل ترجمه احمد بن محمد بن عیسى الأشعری قمی، البته در چندین مورد ذکر نموده است: 298/4، رقم و ترجمه 960؛ 3079/98/6، حسن بن عبدب و....

4) الإرشاد، باب ذكر العلامات القيام) ج : 2 ص : 371.

الارشاد شیخ مفید به نقل از فضل بن شاذان ولی بدون ذکر سند (1).

شیخ طوسی از فضل بن شاذان از امام صادق علیه السلام نقل می کند لکن در آن اختلاف بنی فلان دارد نه بنی عباس و شاید به خاطر تقیه ای بوده که در آن زمان وجود داشته است.

اعلام الوری ص 426

الخرائج و الجرائح ص 286 با نقل قسمتی از روایت.

کشف الغمه ج 3 ص 249.

طراط المستقيم ج 2 ص 248.

اثبات الهداة ج 3 در پنج جا.

بحار الانوار در ج 52 ص 206 در چهار جا.

منتخب الاثر. ص 457، ف 6، ب 6، ح 17.

معجم احادیث امام مهدی، چاپ جدید، ج 4 ص 426

این روایت در منابع اهل سنت نقل نشده است. و این روایت - سوم - فقط محتوم بودن نفس زکیه را ثابت می کند.

روایت چهارم:

اشاره

این روایت را به گفته شیخ مفید، فضل بن شاذان نقل می کند و اولین کتابی که این روایت را نقل کرده، کتاب کمال الدين است با این سند:

حدثنا محمد بن الحسن بن احمد (ابن وليد) حدثنا محمد بن الحسن الصفار عن العباس بن المعروف عن على بن مهزیار عن عبدالله بن محمد الحجال عن ثعلبة بن ميمون عن شعيب الحذاء مشكل عن صالح مولى بنى العذراء قال سمعت ابا عبد الله الصادق علیه السلام يقول... با همان نقل و متن ارشاد شیخ مفید.

بررسی سندی روایت چهارم:

از نظر سند تنها شخصی که جای بحث دارد، صالح مولى بني العذراء است که مجهول است، البته در نقل ارشاد صالح مولی بنی عذراء نیست بلکه صالح بن میثم است. اگر بن میثم باشد که همان فرزند میثم تمار است (2).

اگر مراد از صالح او باشد در موردش این توثیقات وجود دارد:

کشی او را توثیق کرده است.

از رجال کامل الزیارات است.

از رجال تفسیر قمی است.

امام باقر علیه السلام طبق نقلی که خود ابن میثم دارد به او فرموده: إنّي أحبّك و أحبّ أباك حبّاً شديداً (3).البته این دلیل آخر قدری


1) الارشاد ،371/2 باب ذكر العلامات قيام....

2) اکثر فرزندان او اهل فضل بوده اند به نظرم رسید که وقتی پرونده فرزندان شهدا را بررسی کنم برخی از آن ها از مفسرین و بزرگان بوده اند که فرزند میثم تمار یکی از آن هاست.

3) میثم تمار بیست روز قبل از شهادت امام حسین به شهادت رسید در حالی که از عمره بر می گشت. تعجب من اینست که چرا او را جزء شهدای کربلا ذکر نمی کنند. چون او در همان ایام به قتل رسید.

مشکل دارد زیرا راوی این روایت خودش است لذا نمی توان به آن استناد کرد، مگر به عنوان موید.

به هر حال روایت چهارم را علماء مورد اعتنا قرار داده اند و در کتاب های خود آن را نقل کرده اند که عبارتند از:

كمال الدين شيخ صدوق، ج 2 ص 649

الارشاد شیخ مفید، ص 360

الغيبة طوسى ص 445 عن صالح بدون ذکر پسوند

اعلام الوری ص 427

كشف الغمة، ج 3 ص 250

الطراط المستقيم، ج 2 ص 249

اثبات الهداة ج 3 ص 731

بحار الانوار، ج 52 ص 203

منتخب الاثر در دو جا؟

معجم احادیث امام مهدی، ج 4 ص 426

اما از اهل سنت کسی این روایت را نقل نکرده است. از این روایت تنها چیزی که استفاده می شود زمان قتل نفس زکیه است.

و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.

جلسه 57 - 1389/2/11

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين سيما امام زماننا روحی و ارواح من سواه لتراب مقدمه الفداه.

قبل از شروع بحث نکته ای را عرض می کنم.

درباره وثاقت محمد بن موسی المتوکل که در اسناد کمال الدین (در بحث نفس زکیه) آمده است، اشکال شده و از مرحوم تستری در کتاب قاموس نقل می کنند که ابن متوکل سه روايت كذب و جعلى نقل کرده که این مطلب باعث سقوط او از وثاقت می شود.

مرحوم تستری در کتاب قاموس در این باره می گوید:

توثيق الخلاصه - للعلامة الحلى - له لم يعلم مستنده و اما توثيق ابن داود له فالظاهر انه تبع الخلاصه، حيث لم يرمز لمستنده كما هو دأبه فيما ياخذ، هذا و يوجد فى اخباره اخبارٌ مضامينها غير قوية بل يوجد فيها اخبار موضوعة منها في باب من شاهد المهدى علیه السلام فی خبر 19 فروى فيه عنه مشتملا على وجود اخ له مسمى بموسى غاب معه مع انه خلاف اجماعنا (1)و مشتملا على ابقاء ابراهيم بن مهزیار اوان خروجه، و مشتملا على انه امر ابراهيم بمسارعته مع اخوانه اليه و هو امر واضح البطلان. و مشتملا على ان وقت ظهور القائم يذهب (2)مع رايات الصفر بين الحطيم و زمزم و يبعث الناس ببيعتهم اليه مع انه دلت الاخبار المتواتره على كون ظهوره بنحو آخر و لعل الخبر مما دُس في الاكمال و كان الاعداء يفعلون ذلك قديما و كان يونس بن عبد الرحمان لا يعمل بكل خبر، لدس اصحاب المغيرة بن سعيد (3). (4)

درباره ابن مهزیار در کتاب تا ظهور (5)تألیف این جانب بحث شده است، که در مورد او چهار نقل وجود دارد و آن ها را بررسی سندی و دلالی کرده و به اشکالاتی که در کتاب قاموس و كتاب اخبار الدخيله مطرح شده پاسخ داده اشده است.

اشکالاتی که ذکر شد، سبب نمی شود که یک شخص به عنوان و ضاع و کذاب از رده راویان موثق خارج شود و این مطالبی که مرحوم تستری بیان فرموده اند ادعایی است که اثبات نشده است و جای بحث و تامل دارد، ولی ما به تبع مرحوم خوئی ابن متوکل را توثیق می کنیم (6).

اما در ارتباط با روایت سرور اهل ایمان که روایت مفصلی بود و در آن امام شخصی را به مکه می فرستد و او را می کشند، جای یک مقدار بررسی در مورد کتاب و روایت وجود دارد، البته نه این که بخواهیم در آن تشکیک کنیم، چون این روایت را مرحوم مجلسی از سید علی بن عبدالحميد نقل می کند و معلوم نیست کتاب سید علی بن عبد الحميد همین كتاب سرور اهل ایمان است یا کتاب دیگر؟ و آیا سرور اهل ایمان منتخب و خلاصه کتاب دیگری است یا این که تالیف خود عبد


1) نکته این جاست که ایشان ابتدا می فرماید این روایات موضوعه و جعلی است ولی در این جا می فرماید خلاف اجماع است. آیا اگر خلاف اجماع بود موضوع می شود؟ لذا این مطلب جای بحث دارد.

2) یعنی ابراهیم بن مهزيار، يراجع المصدر الظاهر لاوجه لهذا الكلام هنا.

3) این شخص به قدری روایت جعل کرده بود که خودش در هنگام اعدام گفته بود که من پنج هزار روایت در روایات شیعه وارد کرده ام.

4) قاموس الرجال، ج 9 ص 614، الاخبار الدخيلة

5) تا ظهور، ج 1، ص292.

6) نکته ای که در ارتباط با مباحث مهدویت از کلام مرحوم تستری استفاده می شود، این که ایشان برخی روایات کتاب کمال الدین مرحوم صدوق را به دلیل وجود و ضاعين و جعل آن ها زیر سوال می برد، این مطلب اگر چه قطع آور هم نباشد ولی لا اقل برای ما جای تامل دارد که در ارتباط با روایات مهدویت دست به عصا حرکت کنیم و هر روایتی را در هر کتابی مسلّم و قطعی تلقی نکنیم.

الحمید است؟ به هر صورت در باب این که کتاب سرور اهل ایمان از چه کسی است؟ مرحوم تهرانی در الذریعه می گوید:

سرور اهل ایمان فی علامات ظهور صاحب الزمان يظهر من صدر الكتاب انه منتخب من كتاب الغيبة للسيد بهاء الدين المذكور الذي كان مفصلا... و كتبه بخطه و لم يسمه باسم و لما و جد بعض الافاضل الكتاب بخط السيد استنسخه عن خطه بعينه و سماه بهذ الاسم و اصل كتابه الغيبة... رتبتها على ما و جدتها بخطه و سميتها سرور اهل الايمان في علائم ظهور صاحب الزمان (1).

مهم اینست که صاحب کتاب می گوید: مطالبی که در کتاب آمده مشکل سندی ندارد و روایات آن صحیح است.

این روایت چندین نقل و طریق دارد (2)که باید یک به یک بررسی شود:

روایت پنجم:

أخبَرَنا أحمَدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ سَعیدٍ،قالَ:حَدَّثَنا عَلِیُّ بنُ الحَسَنِ،عَن یَعقوبَ بنِ یَزیدَ،عَن زِیادٍ القَندِیِّ،عَن غَیرِ واحِدٍ مِن أصحابِهِ،عَن أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام، أنَّهُ قالَ:قُلنا لَهُ:السُّفیانِیُّ مِنَ المَحتومِ؟فَقالَ:نَعَم،و قَتلُ النَّفسِ الزَّکِیَّهِ مِنَ المَحتومِ،وَ القائِمُ مِنَ المَحتومِ،و خَسفُ البَیداءِ مِنَ المَحتومِ وَ کَفٌّ تَطْلُعُ مِنَ السَّمَاءِ مِنَ الْمَحْتُومِ وَ النِّدَاءُ مِنَ السَّمَاءِ مِنَ الْمَحْتُوم فقلت و أيّ شيء يكون النّداء؟ فقال: مناد ينادي باسم القائم و اسم أبيه عليه السّلام (3).

از این روایت استفاده می شود که قتل نفس زکیه از علائم حتمی است.

اگر چند روایت در کنار هم به حد تواتر یا استفاضه برسند، حتمیت قتل نفس زکیه اثبات می شود ولی اگر آن روایات به حد تواتر یا استفاضه نرسند و مشکل سندی داشته باشند، فقط می توان اصل قتل نفس زکیه را جزء علامات دانست ولی حتمیت قتل او را نمی توان از علائم حتمی به حساب آورد. اما کسانی که این روایت را نقل کرده اند عبارتند از:

مرحوم نعمانی در الغیبه که اولین ناقل این روایت است.

مرحوم حر عاملی در اثبات الهداه به نقل از کتاب غیبت مرحوم نعمانی (4).

آیت الله صافی در منتخب الاثر به نقل از غیبت نعمانی (5).

عجیب این که این روایت را بحار با این متن و سند ذکر نکرده است. و از قرن چهارم و پنجم تا قرن دوازدهم کسی آن را نقل


1) سرور اهل ايمان في علامات ظهور صاحب الزمان قال في البحار و صرح ايضا في الرياض، بانه للسيد النسابة بهاء الدين على بن عبدالكريم بن عبدالحميد النجفى النيلي اقول يظهر من صدر الكتاب انه منتخب من كتاب "الغيبة" للسيد بهاء الدين المذكور الذى كان مفصلا فانتخب السيد نفسه من كتابه الغيبة هذا الكتاب و كتبه بخطه و لم يسمه باسم و لما و جد بعض الافاضل الكتاب بخط السيد استنسخه عن خطه بعينه و سماه بهذا الاسم و اصل كتابه الغيبة كما يأتي في حرف الغين مختصر من كتاب "الانوار المضيئة" في احوال المهدى تأليف السيد علم الدين على بن عبدالحميد بن مختار بن معد الموسوى كما فصلناه فی ج 2 ص 442 و ذكرنا ان علم الدين كان من مشايخ السيد تاج الدين محمد بن القاسم ابن معية الحسنى الديباجي الذي توفى 776 و كان هو من مشايخ الشهيد الاول محمد بن مكى. اول الكتاب ما لفظه و بعد فهذه اخبار منقولة من خط السيد الكامل السعيد السيد على بن عبدالحميد من كتاب الغيبة رتبتها على ما و جدتها بخطه و سميتها "سرور اهل الايمان فى علائم ظهور صاحب الزمان" راجيا بها لى و له رجوح الميزان يوم تشيب فيه الولدان. فأقول و بالله العصمة و عليه التكلان. و جدت بخطه اول لفظه، قال رحمه الله: فمن ذلك ما صحلى روايته الى آخر كلامه. الذريعة الى اصول تصانيف الشيعة، ج 12 ص 172 و 173

2) معجم احادیث الامام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، ج 5 صفحات 167 ، 168، 169، 187، 191، 197، 229، 232، ج 7 ص 425

3) الغيبة للنعماني، ص 257، ح 15

4) اثبات الهداة، ج 3 ص 736

5) منتخب الاثر، ص455، ح 4

نکرده است.

بررسی سندی؛ از نظر سندی این روایت دو اشکال دارد:

اشکال اول:

اشکال اول در مورد زیاد قندی است که نمی توان مشکل او را به خاطر کثرت روایات حل کرد چون 13 روایت بیشتر در کتب اربعه ندارد و این سیزده روایت را نمی توان اکثار روایت نامید. این شخص جزء رؤوس و سران واقفه است و به گفته نجاشی و دیگران از کسانی بوده که از امامت امام رضا علیه السلام توقف کرده است. مرحوم شیخ در کتاب الغیبة می گوید:

وَ أَمَّا مَا رُوِیَ مِنَ الطَّعْنِ عَلَی رُوَاهِ الْوَاقِفَهِ فَأَکْثَرُ مِنْ أَنْ یُحْصَی وَ هُوَ مَوْجُودٌ فِی کُتُبِ أَصْحَابِنَا نَحْنُ نَذْکُرُ طَرَفاً مِنْهُ.

روایاتی در تضعیف واقفه و از جمله همین شخص نقل می کند (1)

قال الحسن بن محبوب فلم نزل نتوقع لزياد دعوة أبى إبراهيم عليه السلام حتى ظهر منه أيام الرضا علیه السلام ما ظهر و مات زندیقا. الغيبة للطوسی ص : 68

.

مرحوم خوئی نیز در این باره می گوید:

أقول: لا ريب فى و قف الرجل و خبثه و أنه جحد حق الإمام على بن موسى علیه السلام مع استيقانه فى نفسه فإنه بنفسه قد روى النص على الرضا علیه السلام كما مر.

اما مرحوم خوئی در انتها روایت او را قبول می کند و می فرماید:

و قد عده الشيخ المفيد – قدس سره - في الإرشاد ممن روى النص على الرضا على بن موسى علیه السلام بالإمامة من أبيه و الإشارة إليه منه بذلک من خاصته و ثقاته و أهل الورع و العلم و الفقه من شيعته إذا فالرجل من الثقات و إن كان قد جحد حق الإمام علیه السلام و خانه طمعا في مال الدنيا.

فإن قلت إن شهادة الشيخ المفيد راجعة إلى زمان روايته النص على الرضا علیه السلام و لذا قد وصفه بالورع فلا أثر لهذه الشهادة بالنسبة إلى زمان انحرافه.

قلت: نعم إلا أن المعلوم بزواله من الرجل هو ورعه و أما و ثاقته فقد كانت ثابتة و لم يعلم زوالها، هذا و في شهادة جعفر بن قولويه بوثاقته غنى و كفاية (2).

البته مرحوم خوئی از مبنایش در مورد کتاب کامل الزیارات برگشتند، لذا نمی توان از این طریق وثاقت او را ثابت کرد. از طرفی برخی درصددند تمام روایات زیاد قندی را قبل از انحراف موثق بدانند، که در این صورت بعد از انحراف جهتی برای صدور روایت از او نخواهد بود. اگر این مطلب صحیح باشد روایاتی که سندش به زیاد قندی برسد مشکل ندارد ولی باید راوی قبل و بعدش را بررسی کرد. و الحمد لله رب العالمين.


1) و روى ابن عقدة عن على بن الحسن بن فضال عن محمد بن عمر بن يزيد و على بن أسباط جميعا قالا قال لنا عثمان بن عيسى الرواسي حدثنی زیاد القندى و ابن مسكان قالا كنا عند أبى إبراهيم علیه السلام إذ قال يدخل عليكم الساعة خير أهل الأرض فدخل أبو الحسن الرضا علیه السلام و هو صبي فقلنا خير أهل الأرض ثم دنا فضمه إليه فقبله و قال يا بنى تدرى ما قال ذان قال نعم يا سيدى هذان يشكان في قال على بن أسباط فحدثت بهذا الحديث الحسن بن محبوب فقال بتر الحديث لا و لكن حدثنى على بن رئاب أن أبا إبراهيم علیه السلام قال لهما إن جحدتماه حقه أو خنتماه فعليكما لعنة الله و الملائكة و الناس أجمعين يا زياد لا تنجب أنت و أصحابك أبدا قال على بن رئاب فلقيت زياد القندى فقلت له بلغني أن أبا إبراهيم علیه السلام قال لك كذا و كذا فقال أحسبک قد خولطت فمر و ترکنی فلم أكلمه و لا مررت به

2) معجم رجال الحديث ج : 7 ص : : 319 و 318، 330/8، رقم 4811 ذیل ترجمه زیاد بن مروان.

جلسه 58 - 1389/2/12

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين سيما امام زماننا روحى و ارواح من سواه لتراب مقدمه الفداه.

بحث پیرامون بررسی روایات قتل نفس زکیه بود، گفتیم اصل این جریان از مسلمات است یعنی در علائم ظهور قطعا یکی از علامات قتل نفس زکیه است. و این مطلب مستند است به روایات کثیری از اهل بیت علیه السلام و اهل سنت. لذا در بحث نفس زکیه به خاطر تفنن در بحث، از رجال اسناد بحث می کنیم.

مساله ای که اینک بررسی می کنیم اینست که آیا در مورد نفس زکیه همان گونه که اصلش از علامات است آیا قتل او از حتميات است یا یکی از علامات ظهور است؛ همانند ده ها علامت دیگر.

چهار روایت در این زمینه وجود دارد که به حتمیت این قتل اشاره دارد:

روایت اول از ابو حمزه ثمالی است که کتاب های الارشاد، کمال الدین و الغیبه همگی از او نقل می کنند.

روایت دوم که دوطریق دارد، روایتی است که نعمانی از عبدالله بن سنان و عن غير واحد من اصحابنا نقل می کند، ولی راوی آن زیاد قندی است که باید طبق مبنای رجالی از آن بحث کرد.

روایت سوم از مرحوم نعمانی به نقل از حمران بن اعین.

روایت چهارم از مرحوم شیخ طوسی به نقل از عمر بن حنظله.

در مجموع چهار روایت داریم که اشاره به حتمیت قتل نفس زکیه دارد. حال اگر از این چهار روایت استفاضه استفاده شود مشکل سندی حل می شود و علاوه بر این حتمیت آن نیز ثابت می شود، ولی اگر استفاضه ثابت نشود، در حتمیت این قتل جای تامل وجود خواهد داشت، البته همان گونه که نفس زکیه از علامات است، حتمیت قتل او هم از علامات است.

البته در مسائلی همانند محل قتل، زمان قتل و تعداد نفس زکیه و... بحث های وجود دارد که بعد از جمع بندی مباحث باید به آن ها پرداخته شود.

روایت ششم:

أخبرنا أحمد بن محمد بن سعيد (1)بإسناده (2)عن هارون بن مسلم عن أبي خالد القماط عن حمران بن أعين (3)عن أبي عبد الله علیه السلام أنه قال من المحتوم الذى لا بد أن يكون من قبل قيام القائم خروج السفیانی و خسف بالبيداء و قتل النفس الزكية و المنادى من السماء (4)

از زمان نعمانی تا زمان مرحوم مجلسی (5)و تا امروز کسی غیر از آیت الله صافی این روایت را نقل نکرده است. این روایت حتمیت قتل نفس زکیه را بیان می کند که باید به سایر روایات حتمی در این بحث ضمیمه شود.


1) ابن عقده را مرحوم نعمانی و دیگران توثیق می کنند.

2) اگر بخواهیم خیلی دقیق بررسی کنیم، باید سند ابن عقده به هارون را نیز بررسی کنیم.

3) همه رجال این سند ثقه هستند.

4) الغيبة للنعماني ص : 264 باب 14 ح 26

5) بحار الانوار ج 52 ص 294، منتخب الاثر ص 455، معجم احادیث الامام المهدی علیه السلام، ج 5 ص 168

روایت هفتم:

أخبَرَنا أحمَدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ سَعیدٍ،قالَ:حَدَّثَنَا القاسِمُ بنُ مُحَمَّدٍ قالَ: حَدَّثَنا عُبَیسُ بنُ هِشامٍ،قالَ:حَدَّثَنا عَبدُ اللّهِ بنُ جَبَلَهَ،عَن أبیهِ،عَن مُحَمَّدِ بنِ الصّامِتِ،عَن أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قُلتُ لَهُ:ما مِن عَلامَهٍ بَینَ یَدَی هذَا الأَمرِ (1)فَقَالَ بَلَى قُلْتُ وَ مَا هِيَ قَالَ هَلَاكُ الْعَبَّاسِيِّ (2)وَ خُرُوجُ السُّفْيَانِيِّ وَ قَتْلُ النَّفْسِ الزَّكِيَّةِ وَ الْخَسْفُ بِالْبَيْدَاءِ وَ الصَّوْتُ مِنَ السَّمَاءِ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَخَافُ أَنْ يَطُولَ هَذَا الْأَمْرُ فَقَالَ لَا إِنَّمَا هُوَ كَنِظَامِ الْخَرَزِ (3)يَتْبَعُ بَعْضُهُ بَعْضاً (4)

از این روایت حتمیت قتل نفس زکیه استفاده نشد زیرا تنها اشاره به علامت بودن آن دارد.

سند این روایت را بررسی نمی کنیم ولی فقط به ناقلین این روایت اشاره می کنیم. این روایت را مرحوم مجلسی در بحار الانوار (5)از کتاب الغیبه مرحوم نعمانی نقل کرده است و غیر از کتاب ملحقات احقاق الحق (6)کسی آن را نقل نکرده است، که نقل ملحقات هم از کتاب عقد الدرر است. مبنا و روش احقاق الحق اينست که روایات را از کتب اهل سنت می آورد.

اما ناقلین این روایت از اهل سنت:

سفارینی در لوائح به نقل از عقد الدرر (7)

عقد الدرر (8)به نقل از محمد بن صامت

همان متن روایات مذکور در این کتاب نیز هست اما شاهد مطلب که عبارت قتل نفس الزکیه بود، در این نقل نیست، لذا این روایت شاهدی برای بحث ما نخواهد بود.

متقی هندی در کتاب برهان ص 114 با متن عقد الدرر

فرائد السمطین با نقل عبارت عقد الدرر

بنابراین متن روایت غیبت نعمانی از امام صادق علیه السلام در کتب عامه نیامده است و اگر آمده بدون نفس زکیه که شاهد بحث است آمده و از كتب ما فقط مرحوم مجلسی آن را نقل می کند (9).

روایت هشتم:

اشاره

أَخْبَرَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ اَلْبَنْدَنِیجِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عُبَیْدُ اَللَّهِ بْنُ مُوسَی اَلْعَلَوِیُّ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ زِیَادِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ أَنَّهُ قَالَ: اَلنِّدَاءُ مِنَ اَلْمَحْتُومِ وَ اَلسُّفْیَانِیُّ مِنَ اَلْمَحْتُومِ وَ اَلْیَمَانِیُّ مِنَ اَلْمَحْتُومِ وَ قَتْلُ اَلنَّفْسِ اَلزَّکِیَّهِ مِنَ اَلْمَحْتُومِ وَ کَفٌّ یَطْلُعُ مِن


1) مراد از امر قیام قائم است.

2) آیا این شخص است یا جریان است؟ روایاتی وجود دارد که عباسیان قبل از ظهور روی کار آمده ولی حکومت شان منقرض می شود.

3) خرز به معنای دانه های تسبیح است.

4) الغيبة للنعماني، ص 262 باب 14 ح 21

5) بحار الانوار ج 52 ص235

6) ملحقات احقاق الحق، ج 29 ص 537

7) لوائح ج 2 ص 8

8) قلت لابی عبدالله (الحسین بن علی)...استاد: به نظر من از جانب محقق کتاب اشتباهی شده و ابو عبدالله در اصطلاح روایات را بر امام حسین علیه السلام داده است. البته عقد الدرر روایات زیادی از امام حسین علیه السلام نقل می کند ولی در این جا مراد از ابا عبدالله امام صادق علیه السلام است.

9) معجم احاديث الامام مهدی ج 5 ص 168

اَلسَّمَاءِ مِنَ اَلْمَحْتُومِ قَالَ وَ فَزْعَهٌ (1)فِی شَهْرِ رَمَضَانَ تُوقِظُ اَلنَّائِمَ وَ تُفْزِعُ اَلْیَقْظَانَ وَ تُخْرِجُ اَلْفَتَاهَ مِنْ خِدْرِهَا (2). (3)

ناقلین این روایت از منابع شیعی عبارتند از:

اثبات الهداة ج 3 ص 735 به نقل از غیبت نعمانی بدون ذکر جمله «و اليماني من المحتوم»

مرحوم مجلسی ج 52 ص 233 به نقل از غیبت بدون ذکر عبارت «و الیمانی»

مرحوم کاظمی در بشارة الاسلام ص 415

محتوای روایت حتمیت قتل نفس زکیه است لکن چون روایاتی می خواهیم که اوصاف و ویژگی ها را بیان کند باید این ویژگی ها به حد تواتر یا استفاضه برسد و الا اگر در حد اخبار آحاد باشد، مستغنی از بررسی سندی نیستیم. و چون این روایت حتمیت را که از ویژگی های مورد نظر است بیان می کند لذا سند آن را بررسی می کنیم.

بررسی سندی:

على بن احمد بندنیجی:

ابن الغضائری: ضَعِیْفٌ مُتَهافِت، لا یُلْتَفَتُ إلیه (4). اگر ما به کتاب ابن الغضائری اعتماد کنیم نتیجه تضعیف این شخص است و الا شخص مجهول است. البته مرحوم خوئی نیز در ج 11 ص256 کتاب معجم رجال متعرض ایشان شده است.

عبید الله بن موسى علوی: مجهول است.

يعقوب بن يزيد: ثقه

زیاد بن مروان: مشکل دارد

پس سه نفر در این سند وجود دارند که مبتلا به اشکال اند.

روایت نهم:

أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ قَالَ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ اَلْحَسَنِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیَارَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی عَنِ اَلْحُسَیْنِ بْنِ اَلْمُخْتَارِ قَالَ حَدَّثَنِی اِبْنُ أَبِی یَعْفُورٍ قَالَ: قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ أَمْسِکْ بِیَدِکَ (5)هَلاَکَ اَلْفُلاَنِیِّ اِسْمُ رَجُلٍ مِنْ بَنِی اَلْعَبَّاسِ وَ خُرُوجُ اَلسُّفْیَانِیِّ وَ قَتْلُ اَلنَّفْسِ (6)وَ جَیْشُ اَلْخَسْفِ وَ اَلصَّوْتُ قُلْتُ وَ مَا اَلصَّوْتُ أَ هُوَ اَلْمُنَادِی فَقَالَ نَعَمْ وَ بِهِ یُعْرَفُ صَاحِبُ هَذَا اَلْأَمْرِ ثُمَّ قَالَ اَلْفَرَجُ کُلُّهُ هَلاَکُ اَلْفُلاَنِیِّ مِنْ بَنِی اَلْعَبَّاسِ (7)

ص: 258 ح 16

تتمه مطلب در جلسه بعد انشاء الله. و الحمد لله رب العالمين.


1) معلوم می شود فزعة غیر از نداء است.

2) مرحوم طریحی در مجمع البحرين الخدر ستر اعد للجارية البكر في ناحية البيت، و الجمع الخدور، جارية مخدرة اذا الزمت الخدر.

3) الغيبة للنعماني ص : 252، ح 11

4) ابن الغضائری ج : 1 ص : 82

5) یعنی بشمار

6) آیا مراد بی حرمتی به خون است یا این که مراد شخص خاصی است.

7) الغيبة للنعماني

جلسه 59 - 1389/2/13

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرین سیما امام زماننا روحی و ارواح من سواه لتراب مقدمه الفداه.

برای تکمیل بحث رجالی در مورد زیاد بن مروان قندی و این که آیا او ثقه هست یا خیر؟ اقوال موجود در این زمینه و دلائل هر یک را بیان می کنیم. اقوال موجود در بحث:

قول اول: احادیث زیاد بن مروان از اساس مردود است. علت عدم قبول روایات او این است که این شخص به خاطر رسیدن به اموال و مطامع دنیا، امامت امام رضا علیه السلام را انکار کرد. شخصیتی مثل علامه حلی درمورد او می فرماید:

روى عن أبي عبد الله علیه السلام و أبي الحسن علیه السلام و وقف في الرضا علیه السلام قال: الكشي عن حمدويه قال: حدثنا الحسن ابن موسى قال: زياد هو أحد أركان الوقف و بالجملة فهو عندى مردود الرواية (1)

ص: 224 و 223

. و به این صورت تمام روایات او را زیر سوال می برد. و یا شخصیتی مثل سید بن طاووس که کتاب ملاحم وفتن دارد، توجهی به این شخص نکرده و او را تضعیف می کند. افراد دیگری مثل صاحب کتاب تحریر طاووسی، و مرحوم جزائری در کتاب حاوی همین مبنا را اختیار کرده اند.

قول دوم: تمام احادیث این شخص مقبول است، به این دلیل که زیاد بن مروان هر چند از خط امامت منحرف شد، اما در حديث ثقه است و صدق مخبری دارد. مرحوم مجلسی در کتاب الوجيزه همین نظر را دارند.

مرحوم بحرانی در کتاب بُلغة المحدثين نظیر این گفته را دارد، اما در ادامه می گوید: موثق على المشهور و فيه نظر.

قول سوم: شیخ عبدالنبی کاظمی در تكملة الرجال تفصیل داده بین روایاتی که زیاد قبل از وقف و انحراف نقل کرده و بین روایاتی که بعد از وقف و انحراف نقل کرده است (2).

در ادامه ایشان بیانی دارند و می فرمایند: اعلم انه لم يوثقه احد من الرجاليين الا المفيد من ثقاة الكاظم فيكون ثقه في حياة الامام فغاية ما تثبت به الوثاقه فى ذلك الزمان فيكون حادثا و متاخرا عن الوثاقه فالحديث الذى ينقله ينبغى ان ينظر فيه و يجعل حجة اذا كان نقله في زمن و ثاقته و ليس بحجة في غيره، و مع الجهل ففي التعلق به اشكال (3).

بیان ادله هر یک از اقوال:

چون مستند کسانی هم چون مرحوم طباطبائی در باب مردود بودن روایات زیاد، متین و قوی است، لذا ابتدا مستند کسانی که روایت مروان قندی را مقبول می دانند نقل و بررسی می کنیم:

تنها مستندی که این گروه دارند، کلام شیخ مفید در کتاب ارشاد است، او می گوید:

فَمِمَّنْ رَوَی اَلنَّصَّ عَلَی اَلرِّضَا عَلِیِّ بْنِ مُوسَی عَلَیْهِ السَّلاَمُ بِالْإِمَامَهِ مِنْ أَبِیهِ وَ اَلْإِشَارَهِ إِلَیْهِ مِنْهُ بِذَلِکَ مِنْ خَاصَّتِهِ وَ ثِقَاتِهِ وَ أَهْلِ اَلْوَرَعِ وَ اَلْعِلْمِ وَ اَلْفِقْهِ مِنْ شِیعَتِهِ دَاوُدُ بْنُ کَثِیرٍ اَلرَّقِّیُّ وَ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ وَ عَلِیُّ بْنُ یَقْطِینٍ وَ نُعَیْمٌ اَلْقَابُوسِیُّ وَ اَلْحُسَیْنُ بْنُ اَلْمُخْتَارِ وَ زِیَادُ بْنُ مَرْوَانَ وَ


1) رجال العلامة - خلاصة الأقوال،

2) تكملة الرجال، ج 1 ص 488

3) یعنی اگر ندانیم روایتی را در زمان صحت نقل کرده یا در زمان انحراف نمی توانیم آن را بپذیریم.

اَلْمَخْزُومِیُّ وَ دَاوُدُ بْنُ سُلَیْمَانَ وَ نَصْرُ بْنُ قَابُوسَ وَ دَاوُدُ بْنُ زُرْبِیٍّ وَ یَزِیدُ بْنُ سَلِیطٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ سِنَانٍ (1).

بدین وسیله شیخ مفید زیاد را توثیق می کند، و چون این مطلب از جانب شیخ شهادتی بر وثاقت این شخص محسوب می شود، لذا به عنوان مستند مورد قبول قرار گرفته است.

بعد از شیخ هرکس که استنادی کرده به این کلام شیخ بوده است. البته مرحوم مامقانی مستند دیگری نیز پیدا کرده اند و آن این روایت است:

أَبُو الْقَاسِمِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُولَوَيْهِ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامِ بْنِ سَهْلٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِكٍ الْفَزَارِيِّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ حُمْرَانَ الْمَدَائِنِيُّ عَنْ زِيَادٍ الْقَنْدِيِّ قَالَ قَالَ أَبُو الْحَسَنِ علیه السلام يَا زِيَادُ أُحِبُّ لَكَ مَا أُحِبُّهُ لِنَفْسِي وَ أَكْرَهُ لَكَ مَا أَكْرَهُ لِنَفْسِي أَتِمَّ الصَّلَاةَ فِي الْحَرَمَيْنِ وَ بِالْكُوفَةِ وَ عِنْدَ قَبْرِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ علیه السلام (2)

خود مرحوم مامقانی بر این مطلب اشکال می کند و می فرماید: إلاّ أن يجاب كونه الراوي هو فلايكون حجّة في مدحه فتأمّل.

شاید نکته ای که ایشان در فتامل در نظر داشته، اشاره به اشعاریت این روایت بر مطلوب باشد که با توجه به اشکال دوری (3)که این روایت دارد نمی تواند به عنوان دلیل پذیرفته شود.

مرحوم مامقانی نه تنها در وثاقت زیاد اشکالی ندارد، بلکه حرف عجیبی می زند که ما در واقفی بودن ایشان بحث داریم و ایشان اصلا واقفی نیست: إنّ وقف الرجل حقيقة ممنوع.

پس عمده مستند قائلین به قبول، کلام شیخ مفید در ارشاد است که روایت استبصار را نیز موید قرار داده اند.

اما مستند و دلیل کسانی که می گویند زیاد بن مروان مردود الروایه است، قوی تر است، زیرا روایاتی در مذمت زیاد آمده که نمی توان به سادگی از آن ها گذشت. (4)

روایت اول:

عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ: مَاتَ أَبُو إِبْرَاهِيمَ علیه السلام وَ لَيْسَ مِنْ قُوَّامِهِ أَحَدٌ إِلَّا وَ عِنْدَهُ الْمَالُ الْكَثِيرُ وَ كَانَ ذَلِكَ سَبَبَ وَ قْفِهِمْ وَ جَحْدِهِمْ مَوْتَهُ طَمَعاً فِي الْأَمْوَالِ كَانَ عِنْدَ زِيَادِ بْنِ مَرْوَانَ الْقَنْدِيِّ سَبْعُونَ أَلْفَ دِينَارٍ وَ عِنْدَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ ثَلَاثُونَ أَلْفَ دِينَارٍ (5)فَلَمَّا رَأَيْتُ ذَلِكَ وَ تَبَيَّنْتُ الْحَقَّ وَ عَرَفْتُ مِنْ أَمْرِ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام مَا عَلِمْتُ تَكَلَّمْتُ وَ دَعَوْتُ النَّاسَ إِلَيْهِ فَبَعَثَا إِلَيَّ وَ قَالا مَا يَدْعُوكَ إِلَى هَذَا إِنْ كُنْتَ تُرِيدُ الْمَالَ فَنَحْنُ نُغْنِيكَ وَ ضَمِنَا لِى عَشَرَةَ آلَافِ دِينَارٍ وَ قَالا لِي كُفَّ. فَأَبَيْتُ وَ قُلْتُ لَهُمَا إِنَّا رُوِّينَا عَنِ الصَّادِقِينَ علیه السلام أَنَّهُمْ قَالُوا إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فَعَلَى الْعَالِمِ أَنْ يُظْهِرَ عِلْمَهُ فَإِنْ لَمْ يَفْعَلْ سُلِبَ نُورَ الْإِيمَانِ وَ مَا كُنْتُ لِأَدَعَ الْجِهَادَ وَ أَمْرَ اللَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ فَنَاصَبَانِي وَ أَضْمَرَا لِيَ الْعَدَاوَةَ (6).


1) الإرشاد ج : 2 ص : 248 و 247

2) الاستبصار ج 2 ص 335، ح 2 ، تنقیح المقال، ج 29، ص46.

3) بیان دور: اثبات وثاقت زیاد با روایتی که خود او در مورد خودش بیان کرده است.

4) تنقيح المقال، ج 29، ص 40.

5) هر دینار تقریبا معادل پنج گرم طلا بوده است.

6) الغيبة للطوسي، ص 64

روایت دوم:

وَ رَوَی ابْنُ عُقْدَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ بْنِ یَزِیدَ وَ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ جَمِیعاً قَالا قَالَ لَنَا عُثْمَانُ بْنُ عِیسَی الرَّوَّاسِیُّ حَدَّثَنِی زِیَادٌ الْقَنْدِیُّ وَ ابْنُ مُسْكَانَ قَالا: كُنَّا عِنْدَ أَبِی إِبْرَاهِیمَ علیه السلام إِذْ قَالَ یَدْخُلُ عَلَیْكُمُ السَّاعَةَ خَیْرُ أَهْلِ الْأَرْضِ فَدَخَلَ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام وَ هُوَ صَبِیٌّ فَقُلْنَا خَیْرُ أَهْلِ الْأَرْضِ ثُمَّ دَنَا فَضَمَّهُ إِلَیْهِ فَقَبَّلَهُ وَ قَالَ یَا بُنَیَّ تَدْرِی مَا قَالَ ذَانِ قَالَ نَعَمْ یَا سَیِّدِی هَذَانِ یَشُكَّانِ فِیَّ قَالَ عَلِیُّ بْنُ أَسْبَاطٍ فَحَدَّثْتُ بِهَذَا الْحَدِیثِ الْحَسَنَ بْنَ مَحْبُوبٍ فَقَالَ بَتَرَ الْحَدِیثَ لَا وَ لَكِنْ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ رِئَابٍ أَنَّ أَبَا إِبْرَاهِیمَ علیه السلام قَالَ لَهُمَا إِنْ جَحَدْتُمَاهُ حَقَّهُ أَوْ خُنْتُمَاهُ فَعَلَیْكُمَا لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِینَ یَا زِیَادُ وَ لَا تَنْجُبُ أَنْتَ وَ أَصْحَابُكَ أَبَداً قَالَ عَلِیُّ بْنُ رِئَابٍ فَلَقِیتُ زِیَادَ الْقَنْدِیِّ فَقُلْتُ لَهُ بَلَغَنِی أَنَّ أَبَا إِبْرَاهِیمَ علیه السلام قَالَ لَكَ كَذَا وَ كَذَا فَقَالَ أَحْسَبُكَ قَدْ خُولِطْتَ فَمَرَّ وَ تَرَكَنِی فَلَمْ أُكَلِّمْهُ وَ لَا مَرَرْتُ بِهِ قَالَ الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ فَلَمْ نَزَلَ نَتَوَقَّعُ لِزِیَادٍ دَعْوَةَ أَبِی إِبْرَاهِیمَ علیه السلام حَتَّی ظَهَرَ مِنْهُ أَیَّامَ الرِّضَا علیه السلام مَا ظَهَرَ وَ مَاتَ زِنْدِیقاً (1).

روایت سوم:

غط، [الغیبة للشیخ الطوسی] ابْنُ الْوَلِیدِ عَنِ الصَّفَّارِ وَ سَعْدٍ مَعاً عَنِ ابْنِ یَزِیدَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ قَالَ: مَضَی أَبُو إِبْرَاهِیمَ وَ عِنْدَ زِیَادٍ الْقَنْدِیِّ سَبْعُونَ أَلْفَ دِینَارٍ وَ عِنْدَ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی الرَّوَّاسِیِّ ثَلَاثُونَ أَلْفَ دِینَارٍ وَ خَمْسُ جَوَارٍ وَ مَسْكَنُهُ بِمِصْرَ فَبَعَثَ إِلَیْهِم أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام أَنِ احْمِلُوا مَا قِبَلَكُمْ مِنَ الْمَالِ وَ مَا كَانَ اجْتَمَعَ لِأَبِی عِنْدَكُمْ مِنْ أَثَاثٍ وَ جَوَارٍ فَإِنِّی وَارِثُهُ وَ قَائِمٌ مَقَامَهُ وَ قَدِ اقْتَسَمْنَا مِیرَاثَهُ وَ لَا عُذْرَ لَكُمْ فِی حَبْسِ مَا قَدِ اجْتَمَعَ لِی وَ لِوُرَّاثِهِ قِبَلَكُمْ أَوْ كَلَامٌ یُشْبِهُ هَذَا فَأَمَّا ابْنُ أَبِی حَمْزَةَ فَإِنَّهُ أَنْكَرَهُ وَ لَمْ یَعْتَرِفْ بِمَا عِنْدَهُ وَ كَذَلِكَ زِیَادٌ الْقَنْدِیُّ وَ أَمَّا عُثْمَانُ بْنُ عِیسَی فَإِنَّهُ كَتَبَ إِلَیْهِ أَنَّ أَبَاكَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ لَمْ یَمُتْ وَ هُوَ حَیٌّ قَائِمٌ وَ مَنْ ذَكَرَ أَنَّهُ مَاتَ فَهُوَ مُبْطِلٌ وَ اعْمَلْ عَلَی أَنَّهُ قَدْ مَضَی كَمَا تَقُولُ فَلَمْ یَأْمُرْنِی بِدَفْعِ شَیْ ءٍ إِلَیْكَ وَ أَمَّا الْجَوَارِی فَقَدْ أَعْتَقْتُهُنَّ وَ تَزَوَّجْتُ بِهِنَ (2)

این روایات را ببینید بعد خودتان جمع بندی کنید که آیا می توان به روایات یک چنین افرادی اعتنا کرد یا خیر؟ بنابراین استناد به کلام این گونه اشخاص جای تامل دارد، و کسانی که راجع به مهدویت می خواهند بحث کنند باید از میزان اعتبار این گونه روات آگاه باشند. و الحمد لله رب العالمين.


1) الغيبة للطوسي، ص : 68

2) بحار الأنوار ج : 48 ص : 253 و 252، ح 4.

جلسه 60 - 1389/2/18

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرین سیما امام زماننا روحی و ارواح من سواه لتراب مقدمه الفداه.

زیاد بن مروان قندی که در سند برخی از روایات نفس زکیه و غیر آن بود از حيث وثاقت مورد بحث است و تا مشکل این شخص حل نشود روایاتی را که از او نقل می شود قابل اعتماد نیست، مگر این که یا مضمون آن روایت قوی باشد و به عبارتی قوت متن داشته باشد، و یا این که آن روایت به حد تواتر یا استفاضه برسد و یا این که آن روایت را به عنوان موید قرار دهیم، در غیر این سه صورت نمی توان به روایات او اعتماد کرد، مخصوصا با توجه به فرمایش علامه حلی در «خلاصة الاقوال» که او را مردود الروایه می داند.

مرحوم خوئی بین ورع و وثاقت شخص فرق گذاشته و می فرماید:

أن المعلوم بزواله من الرجل هو ورعه و أما و ثاقته فقد کانت ثابته و لم یعلم زوالها، و فی شهاده إبن قولویه بوثاقته غنی و کفایه (1).

البته همان گونه که قبلا گفته شد، ایشان از مبنایشان در مورد کتاب کامل الزیارات برگشتند و در این صورت زیاد بن مروان قندی حتی بر مبنای مرحوم خوئی هنوز بر مشکلی که داشت باقی می ماند.

مرحوم مامقانی در این باره تحقیقی دارد، ایشان در صدد جمع بین قول به قبول روایات او قبل از انحراف و وقف و بين قول به مردود بودن روایات او می باشد و لذا تفصیل می دهد بین روایات زیاد قبل از انحراف و بعد از انحراف.

این کلام، کلام خوبی است لکن در صورتی که احراز شود این روایات قبل از انحراف نقل شده است، ولی بحث در این احراز است. ایشان اصرار دارد که بعد از انحراف، نقل روایتی از جانب زیاد وجود نداشته است، ایشان در این باره می گوید:

تحقيق الحال أن يقال: إنّ وقف الرجل حقيقة ممنوع. لكشف قوله:و يحك (2)فتبطل هذه الأحاديث التي روينا ها عن اعتقاده بإمامة الرضا عليه السلام بسبب سماعه التنصيص عليه من الكاظم عليه السلام، نعم لا شبهة في فسقه بغصبه أموال الكاظم عليه السلام و عدم تسليمه إيّاها إلى مولانا الرضا عليه السلام. كما لا ينبغي الشبهة في عدالته في زمان الكاظم عليه السلام و مما ذکرنا یظهر فی وصف الفاضل المجلسی ایاه بالموثقیة لا نه فی زمان الکاظم ثقة بشهادة الشيخ المفيد.

و قبل از آن فرمود: فرواياته التي رواها في زمان الكاظم عليه السلام محكومة بالصحّة. لصدور ها منه في حال الاعتدال و عروض الزندقة لا يسقطها عن الحجيّة و الظاهر أنّه لا رواية له بعد وفاة الكاظم بل باع دينه بدنياه جزافاً و إِن اتفقّت له رواية عن الکاظم بعد وفاته لم یندرج فی الصحيح و لا الموثق لفقد الوثاقة المعتبرة... نعم يكون خبره من القوى (3).

نتیجه این که زیاد در دوران امام رضا قطعا فاسق بوده و در دوران امام کاظم قطعا عادل بوده است و این که ایشان تظاهر به


1) معجم رجال الحديث، ج 7، ص 319.

2) روایتی است که زیاد راجع به امامت امام رضا از امام کاظم نقل می کند و خود این روایت کاشف از قبول این روایت است.

3) تنقيح المقال، ج29، ص 44.

واقفی بودن می کرده و در واقع امامت امام رضا را قبول داشته و تحرز از کذب داشته است. شاهد این مطلب اینست که از او می پرسند آیا این روایت راجع به امام رضا ست؟ و او در جواب این مطلب را تایید می کند.

پس نتیجه این که روایات قبل از انحراف مقبول و روایات بعد از انحراف ممکن است قوی باشد اما موثق نیست لذا اگر احراز کردیم روایتی مربوط به قبل از انحراف است همان فرمایش مرحوم مامقانی خواهد بود و الا قبول روایات او مشکل خواهد بود و باید از طریق یکی از طرق ثلاثه فوق از روایاتش استفاده کنیم.

روایت دهم:

أخبَرَنا عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ یَحیَی العَطّارُ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ حَسّانَ الرّازِیُّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ الکوفِیِّ قالَ: حَدَّثَنا عَبْدُ اللَّهِ بن جَبَلَهَ عَنْ عَلِیِّ بن أَبِی حَمْزَهَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ مَتَی خُرُوجُ الْقَائِمِ علیه السلام قَالَ: یَا ابا مُحَمَّدٍ إنّا أهلُ بَیتٍ لا نُوَقِّتُ و قَد قالَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله کَذَبَ الوَقّاتونَ یا أبا مُحَمَّدٍ إنَّ قُدّامَ هذَا الأَمرِ خَمسَ عَلاماتٍ اُولاهُنَّ النِّداءُ فی شَهرِ رَمَضانَ و خُروجُ السُّفیانِیِّ و خُروجُ الخُراسانِیِّ و قَتلُ النَّفسِ الزَّکِیَّهِ و خَسفٌ بِالبَیداءِ ثُمَّ قالَ یا أبا مُحَمَّدٍ إنَّهُ لا بُدَّ أن یَکونَ قُدّامَ ذلِکَ الطّاعونانِ الطّاعونُ الأَبیَضُ وَ الطّاعونُ الأَحمَرُ قُلتُ: جُعلِتُ فِداکَ و أَیُّ شَیءٍ هُما فَقالَ أمَّا الطّاعونُ الأَبیَضُ فَالمَوتُ الجارِفُ (1)و أَمَّا الطّاعونُ الأَحمَرُ فَالسَّیفُ (2)و لا یَخرُجُ القائِمُ حَتّی یُنادی بِاسمِهِ مِن جَوفِ السَّماءِ فی لَیلَهِ ثَلاثٍ و عِشرینَ فی شَهرِ رَمَضانَ لَیلَهِ جُمُعَهٍ قُلتُ: بِمَ یُنادی قالَ: بِاسمِهِ وَ اسمِ أبیهِ ألا إنَّ فُلانَ بنَ فُلانٍ قائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ فَاسمَعوا لَهُ و أَطیعوهُ فَلا یَبقی شَیءٌ خَلَقَ اللّهُ فیهِ الرّوحَ إلّا یَسمَعُ الصَّیحَهَ فَتوقِظُ النّائِمَ و یَخرُجُ إلی صَحنِ دارِهِ و تُخرِجُ العَذراءَ مِن خِدرِها و یَخرُجُ القائِمُ مِمّا یَسمَعُ و هِیَ صَیحَهُ جَبرَئیلَ علیه السلام (3)

آیا مراد از «اولاهن» در روایت، اولای زمانی است؟ از این که حضرت فرمود، پنج علامت است که اولاهن النداء، ظاهر این است که حضرت در مقام بیان ترتب به حسب زمان است که اولین آن ها صیحه آسمانی است. اگر این مطلب درست باشد با روایات دیگر تعارض پیدا می کند؛ زیرا در روایات دیگر خروج سفیانی در ماه رجب گفته شده و خروج سفیانی و خراسانی و یمانی را در سایر روایات كنظام الخَرَز (پشت سر هم) توصیف شده است. و اگر روایتی که خروج سفیانی را ماه رجب می داند، مشکل نداشته باشد، باید خروج خراسانی و یمانی هم در ماه رجب باشد، در حالی که طبق روایت دهم بعد از صیحه آسمانی بیان شده که البته ممکن است در ماه رجب یا ماه های دیگر قبل از محرم باشد. بنابراین بين صيحه و ظهور حضرت کمتر از چهار ماه فاصله خواهد بود. و روایاتی وجود دارد که فاصله بین سفیانی و ظهور را به اندازه حمل امرئه دانسته اند (4).

شاهد كلام در عبارت و قتل النفس الزكيه است. در مقدار فاصله این علامت که بعد از صیحه آسمانی قرار دارد تا


1) وقتی سیل می آید هر آن چه سر راهش باشد با خود می برد جارف نیز به این معناست یعنی موتی است که هر کس در راهش قرار گیرد با خود می برد.

2) سیف نماد جنگ و در گیری است.

3) الغيبة للنعمانی، ص 290 و 289

4) در مورد میزان حمل امرئه نظر شیعه با اهل سنت فرق دارد تنها برخی از علمای شیعه همانند مرحوم مجلسی دوم حمل را تا دو سال هم گفته اند که البته نظر شاذی است و نظر مشهور نه ماه و یک سال است. اما عامه تا هفت سال نیز گفته اند. از مالک پرسیدند می شود انسان تا بیش از یک سال در رحم مادر باشد؟ او در جواب می گوید: من خودم تا سه سال در رحم مادرم بوده ام. البته قرافی در فروق این بحث را مطرح کرده و تعارض اصل و ظاهر را هم مطرح کرده و مراد از هفت سال را بیان کرده است. مساله حمل امرئه اگر طبق مبانی ما باشد، نه ماه تا یک سال بین سفیانی و ظهور بیشتر فاصله نخواهد بود، ولی اگر آن چه که در روایات آمده اقل حمل امرئه باشد، اقل حمل شش ماه می شود.

ظهور بحثی نیست، چون برخی از روایات فاصله آن را تا ظهور تنها 15 روز گفته اند.

این روایت قوت متن دارد و شواهد زیادی بر صحت این روایت وجود دارد ولی بحث سندی مختصری در این باره می کنیم:

این روایت را اولین بار مرحوم نعمانی نقل می کند، بعد از ایشان مرحوم مجلسی در بحار الانوار (1)نقل می کند. در فاصله زمانی بین مرحوم نعمانی و مجلسی کسی این روایت را نقل نکرده است. بعد از آن دو مرحوم کاظمی در كتاب بشارة الاسلام (2)به نقل از الغیبه مرحوم نعمانی و بعد مرحوم قمی در كتاب الانوار البهية (3)و بعد از آن آیت الله صافی گلپایگانی در کتاب منتخب الاثر (4)و (5)از کتاب غیبت نعمانی نقل می کند. از نظر فنی این روایت مبتلا به اشکال سندی است.

در مورد ابوبصیر و عبد الله بن جبل بحثی نیست که ثقه هستند. در مورد علی بن ابی حمزه به نظر ما روایاتش مقبول است زیرا در حدود 700 روایت در کتب اربعه دارد. و این کثرت روایت دلیل بر اعتماد صاحبان این کتب به علی بن ابی حمزه می باشد.

اما اشکال در سند مربوط به دو نفر است:

1.

محمد بن علی کوفی: نجاشی در مورد او می گوید: محمد بن علي بن إبراهيم بن موسي أبو جعفر القرشي، مولاهم صيرفي: ابن أخت خلاد المقرئ و هو خلاد بن عيسي و كان يلقب محمد بن علي أبا سمينة، ضعيف جدا، فاسد الاعتقاد، لا يعتمد في شي ء و كان و رد قم و قد اشتهر بالكذب بالكوفة و نزل علي أحمد بن محمد بن عيسي مدة، ثم تشهر بالغلو فخفى و أخرجه أحمد بن محمد بن عيسى عن قم و له قصة (6)

2.

ابن حسان رازی: نجاشی درباره او می گوید: محمد بن حسان الرازي أبو عبد الله الزينبي (الزبيبي) يعرف و ینکر، بین، بین، يروى عن الضعفاء كثيرا (7)توضیح این عبارت در جلسه بعد انشاء الله. و الحمد لله رب العالمين.


1) بحار الانوار، ج 52، ص 119

2) بشارة الاسلام، ص 150

3) الانوار البهية، ص 367

4) منتخب الاثر، ص 452

5) معجم، ج 5، ص 197

6) معجم الرجال، رجال نجاشی، 332، رقم 894، ذیل ترجمه محمد بن علی بن ابراهیم بن موسی، ج 16، ص 297 ، 319/17، رقم 11286، ذیل ترجمه محمد بن على بن ابراهيم بن موسى.

7) همان، ج 15، ص 191

جلسه 61 - 1389/2/19

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرین سیما امام زماننا روحی و ارواح من سواه لتراب مقدمه الفداه.

روایت دهم را بحث کردیم و گفتیم که اصل این روایت در کتاب غیبت نعمانی است و گفتیم در سند آن دو نفر وجود دارند که از حیث وثاقت مبتلا به اشکال اند. یکی از آن ها محمد بن علی است، مراد از این شخص محمد بن علی بن ابراهيم بن موسى معروف به ابوسمینه است. برای این شخص توثیقی در برابر تضعیفات مکررش نیافتم، تضعیفاتی از قبیل کلام مرحوم نجاشی که فرمود: ضعیف جدا، فاسد الاعتقاد لا يعتمد في شيء. (1)

یا مرحوم شیخ طوسی که در باره او می گوید: يكنى أبا سمينة له كتب و قيل: إنها مثل كتب الحسين بن سعيد. أخبرنا جماعة عن محمد بن على بن الحسين عن أبيه و محمد بن الحسن و محمد بن على ما جيلويه عن محمد بن أبي القاسم عن محمد بن على الصيرفي إلا ما كان فيها من تخليط أو غلو أو تدليس أو ينفرد به و لا يعرف من غير طريقه (2)، و شايد به همین دلیل باشد که این روایت را مرحوم شیخ در کتاب غیبت نیاورده است، البته ممکن است بگوئیم این روایت از متفردات نیست و نظائر دارد.

یا مرحوم کشی، که درباره او می گوید:

قَالَ حَمْدَوَیْهِ ، عَنْ بَعْضِ مَشِیخَتِهِ : مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ رُمِیَ بِالْغُلُوِّ ...وَ ذَکَرَ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَیْبَهَ اَلنَّیْسَابُورِیُّ ، عَنِ اَلْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ ، أَنَّهُ، قَالَ : کِدْتُ أَنْ أَقْنُتَ عَلَی أَبِی سُمَیْنَهَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ اَلصَّیْرَفِیِّ ، قَالَ، فَقُلْتُ لَهُ وَ لِمَ اِسْتَوْجَبَ اَلْقُنُوتَ مِنْ بَیْنِ أَمْثَالِهِ قَالَ إِنِّی لَأَعْرِفُ مِنْهُ مَا لاَ تَعْرِفُهُ. وَ ذَکَرَ اَلْفَضْلُ فِی بَعْضِ کُتُبِهِ : اَلْکَذَّابُونَ اَلْمَشْهُورُونَ أَبُو اَلْخَطَّابِ وَ یُونُسُ بْنُ ظَبْیَانَ وَ یَزِیدُ اَلصَّائِغُ وَ مُحَمَّدُ بْنُ سِنَانٍ وَ أَبُو سُمَیْنَهَ أَشْهَرُهُمْ (3).

البته بنده برخلاف نظر بسیاری، محمد بن سنان را قبول دارم.

ابن الغضائری: ابن أخت خلاد المقرى أبو جعفر الملقب بأبي سمينة كوفى. كذاب غال. دخل قم و اشتهر أمره بها و نفاه أحمد بن محمد بن عيسى الأشعري رحمه الله عنها. و كان شهيرا في الارتفاع لا يلتفت إليه و لا يكتب حديثه (4).

البته ما در باره کتاب او بحث داریم. در برابر این همه تضعیفات فقط یک توثیق می توانیم برای این شخص ذکر کنیم و آن وجود نام او در اسناد کتاب کامل الزیارات است، البته معلوم نیست آن شخص که در اسناد کامل الزیارات ذکر شده خود ایشان باشد، چون در آن جا نام محمد بن علی قرشی آمده که دائر بین دو نفر است و محرز نیست که این شخص مورد نظر ما باشد. البته مبنای ما تا دو سه روز قبل همان مبنای قبلی مرحوم خوئی نسبت به کامل الزیارات بود ولی در این روز های اخیر در مطالعاتم یک مقدار نظرم نسبت به توثیقات کامل الزیارات برگشته است. خلاصه این که در مقابل این همه تضعیفات تنها توثیق کامل الزیارات است که آن هم معلوم نیست در مورد ایشان باشد، لذا مرحوم خوئی می فرماید: لا ينبغي الشك في


1) رجال نجاشی، 332، رقم الترجمه ،894، ذیل ترجمه محمد بن علی بن ابراهيم بن موسى.

2) الفهرست، ص412

3) رجال الكشي، ص 546

4) رجال ابن الغضائری، ج 1، ص 95

ضعفه. (1)

برای ضعف سندی این روایت تضعیف همین شخص کفایت می کند مگر این که از راه دیگری که بیان شد وارد شویم. اما نسبت به نفر دوم که محمد بن حسان رازی است، علمای رجال این گونه گفته اند؛

ابن الغضائري: ضعيف.

مرحوم خوئی به نقل از مرحوم نجاشی: یعرف و ينكر بين بين يروى عن الضعفاء كثيرا. سپس مرحوم خوئی به بیان مرحوم وحید بهبهانی که از متاخر متاخرین است پرداخته می گوید:

و قال الوحيد (قدس سره): محمد بن حسان الرازی وصفه الصدوق بخادم الرضا علیه السلام و هو في طريقه إلى محمد بن مسلم، و يروى عنه محمد بن أحمد بن يحيى و لم يستثن روايته و هو دليل على عدالته و يؤيده رواية الأجلة عنه، مثل محمد بن يحيى العطار و أحمد بن إدريس و الصفار و غیره (انتهى).

أقول: أما توصيف الصدوق إياه بخادم الرضا علیه السلام فلا أصل له و إنما ذكر رواية عن محمد بن زيد الرزامي خادم الرضا علیه السلام في طريقه إلى محمد بن أسلم الجبلي (2).

نتیجه این که مرحوم خوئی می گوید: روایت اجلاء حُسن و وثاقت او را ثابت نمی کند، هر چند ضعف او نیز بر ما ثابت نشده است. او در ادامه می گوید: کلام نجاشی دلالت بر ضعف خود شخص نمی کند و تنها دلالت بر ضعف روایت او دارد. البته اگر روایت حسان رازی از اجلاء ثابت شود به نظر ما دلیل بر وثاقت می تواند باشد.

درمورد جمله «يعرف و ينکر» که نجاشی در مورد حسان گفته بود، مرحوم مامقانی در کتاب مقباس الهداية ج 7 ص 519 در بخش نتائج این اصطلاح را آورده و اقوال مختلف را در مورد این جمله بیان می کند، او می گوید:

برخی گفته اند این ها از الفاظ ذم است نسبت به احادیث و فى افادتها للقدح فلا، نتیجه این که به روایت او نمی توان عمل کرد.

برخی گفته اند یعنی یوخذ به تاره و لا یوخذ به تاره که اگر این باشد مراد از آن قدح نیست.

برخی گفته اند مراد از آن اینست که برخی از علماء به روایاتش اخذ می کنند و برخی اخذ نمی کنند. به خاطر ضعف در روایات یا به خاطر ضعف در خود او.

برخی گفته اند مراد از منکر ذکر اعاجیب است.

برخی دیگر مراد از آن را مضطرب دانسته اند.

برخی گفته اند به این معناست که گاهی عقل و ظاهر کتاب احادیثش را می پذیرد و گاهی نمی پذیرد.

مرحوم مامقانی بعد از ذکر این اقوال این گونه نتیجه می گیرد که ما روایات او را به عنوان شاهد و نه دلیل می توانیم قبول کنیم.


1) معجم الرجال، 321/17، رقم 11286، فی ذیل ترجمه محمد بن على بن ابراهيم بن موسى.

2) معجم الرجال، ج 15، ص 191، و ج 203/16، رقم الترجمه، 1047.

روایت یازدهم:

حدثنا صفوان بن يحيى – رضي الله عنه - قال : حدثنا محمد بن حمران قال : قال الصادق جعفر بن محمد عليه السلام: إن القائم منا منصور بالرعب، مؤيد بالنصر، تطوى له الأرض، و تظهر له الكنوز ،كلها و يظهر الله تعالى به دينه على الدين كله و لو كره المشركون، و يبلغ سلطانه المشرق و المغرب، و لا يبقى فى الأرض خراب إلا عمر، و ينزل روح الله عيسى بن مريم (عليه السلام) فيصلى خلفه. قال ابن حمران: قيل له يا ابن رسول الله متى يخرج قائمكم ؟ قال: إذا تشبه الرجال بالنساء، و النساء بالرجال، و اكتفى الرجال بالرجال، و النساء بالنساء، و ركبت ذوات الفروج السروج، و قبلت شهادة الزور وردت شهادة العدل، و استخف الناس بالدماء و ارتكاب الزنا و أكل الربا و الرشا، و استيلاء الأشرار على الأبرار، و خروج السفياني من الشام، و اليماني من اليمن، و خسف بالبيداء، و قتل غلام من آل محمد صلى الله عليه و آله بين الركن و المقام اسمه محمد بن الحسن و لقبه النفس الزكية، و جاءت صيحة من السماء بأن الحق مع على و شيعته، فعند ذلک خروج قائمنا (عليه السلام) . فإذا خرج أسند ظهره إلى الكعبة و اجتمع عنده ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا، و أول ما ينطق به هذه الآية: بقية الله خير لكم إن كنتم مؤمنين، ثم يقول : أنا بقية الله و حجته و خليفته عليكم، فلا يسلم عليه مسلم إلا قال: السلام علیک یا بقیة الله في أرضه، فإذا اجتمع له العقد و هو أربعة آلاف رجل خرج من مكة، فلا يبقى في الأرض معبود دون الله عزوجل من صنم و غيره إلا و قعت فيه نار فاحترق، و ذلك بعد غيبة طويلة (1)

مصادر این روایت:

الغيبة فضل بن شاذان - على ما في مستدرک الوسائل،

إثبات الرجعة، الفضل بن شاذان - على ما في إثبات الهداة.

مختصر إثبات الرجعة : ص 216 - 217 ح 18

إثبات الهداة : ج 3 ص 570 باب- 32 ف- 44 ح- 686

أربعون الخاتون آبادی : ص 182 – 183 ح 30

مستدرک الوسائل : ج 12 ص 335 ب- 39 ح 6 و در : ج 14 ص 354 ب- 20 ح كشف النوري : ص 222

ما نمی توانیم این روایت را با روایت قبل معارض بدانیم زیرا این روایت در مقام بیان ترتیب زمانی نیست و تنها در مقام بیان علائم حتمی و غیر حتمی است.

این روایت را بررسی سندیی نمی کنیم زیرا قبلا کتاب مختصر اثبات الرجعه را بحث کرده ایم. به این ترتیب روایات این باب تمام می شود، تنها سه روایت از طرق عامه باقی می ماند که ظاهرا این روایت ها به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم هم نسبت داده نشده و سه روایت هم استدراکاتی است از حضرت علی علیه السلام که در جلسات بعد به آن ها اشاره می شود. و السلام عليكم و رحمة الله.


1) معجم أحاديث الإمام المهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف، جمع من المحققين، ج 3، ص 494-493.

جلسه 62 - 1389/2/20

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرین سیما امام زماننا روحی و ارواح من سواه لتراب مقدمه الفداه.

روایت اول (دوازدهم):

اولین روایت که استدراکی است از روایات حضرت علی علیه السلام روایتی است که آن را مرحوم نعمانی در کتاب غیبت به سند خودش از عبایه بن ربعی اسدی نقل می کند؛

أخبَرَنا أحمَدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ سَعیدٍ،قالَ:حَدَّثَنی عَلِیُّ بنُ الحَسَنِ،عَن عَلِیِّ بنِ مَهزِیارَ،عَن حَمّادِ بنِ عیسی،عَنِ الحُسَینِ بنِ المُختارِ عَنْ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ سَیَابَهَ عَنْ عِمْرَانَ بْنِ مِیثَمٍ عَنْ عَبَایَهَ بْنِ رِبْعِیٍّ اَلْأَسَدِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ وَ أَنَا خَامِسُ خَمْسَهٍ وَ أَصْغَرُ اَلْقَوْمِ سِنّاً (1)فَسَمِعْتُهُ یَقُولُ حَدَّثَنِی أَخِی رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ أَنَّهُ قَالَ إِنِّی خَاتَمُ أَلْفِ نَبِیٍّ وَ إِنَّکَ خَاتَمُ أَلْفِ وَصِیٍّ وَ کُلِّفْتُ مَا لَمْ یُکَلَّفُوا (2)فَقُلْتُ مَا أَنْصَفَکَ اَلْقَوْمُ یَا أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ لَیْسَ حَیْثُ تَذْهَبُ بِكَ الْمَذَاهِبُ یَا اِبْنَ أَخِی وَ اَللَّهِ إِنِّی لَأَعْلَمُ أَلْفَ (3)کَلِمَهٍ لاَ یَعْلَمُهَا غَیْرِی وَ غَیْرَ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ إِنَّهُمْ لَیَقْرَءُونَ مِنْهَا آیَهً فِی کِتَابِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هِیَ وَ إِذا وَ قَعَ اَلْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّهً مِنَ اَلْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ اَلنّاسَ کانُوا بِآیاتِنا لا یُوقِنُونَ (4)وَ مَا یَتَدَ بَّرُونَهَا حَقَّ تَدَبُّرِهَا أَ لاَ أُخْبِرُکُمْ بِآخِرِ مُلْکِ بَنِی فُلاَنٍ (5)قُلْنَا بَلَی یَا أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ قَالَ قَتْلُ نَفْسٍ حَرَامٍ فِی یَوْمٍ حَرَامٍ فِی بَلَدٍ حَرَامٍ عَنْ قَوْمٍ مِنْ قُرَیْشٍ (6)وَ اَلَّذِی فَلَقَ اَلْحَبَّهَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَهَ مَا لَهُمْ مُلْکٌ بَعْدَهُ غَیْرَ خَمْسَ عَشْرَهَ لَیْلَهً قُلْنَا هَلْ قَبْلَ هَذَا مِنْ شَیْءٍ أَوْ بَعْدَهُ فَقَالَ صَیْحَهٌ فِی شَهْرِ رَمَضَانَ تُفْزِعُ اَلْیَقْظَانَ وَ تُوقِظُ اَلنَّائِمَ وَ تُخْرِجُ اَلْفَتَاهَ مِنْ خِدْرِهَا (7)

این روایت، روایت قبلی (روایت دهم) را که می گفت، اولاهن الصیحه تایید می کند. برخی اشکال می کنند که در برخی دیگر از روایات خروج سفیانی ماه رجب گفته شده و این منافات دارد با این روایتی که این علامات را ماه رمضان بیان می کند؟

در جواب این اشکال توجیهی گفته شده مبنی بر این که، منافاتی بین این دو دسته روایات وجود ندارد، به این ترتیب که بگوئیم اولین علامت صیحه آسمانی است و در ماه رمضان و در رجب سال بعد خروج سفیانی اتفاق می افتد که در این صورت فاصله بین خروج سفیانی تا ظهور حضرت با روایاتی که فاصله را حمل امرئه دانسته اند منطبق می شود. مگر این که بگوئیم


1) این شخص به دلیل صغر سن از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نمی تواند باشد.

2) مخاطب این عبارت یا حضرت علی است و یا سایر پیامبران. البته احتمال دوم صحیح تر به نظر می رسد.

3) احتمال دارد این کلمه کنایه از کثرت باشد.

4) نمل، آیه 82، به این آیه در باب مهدویت زیاد اشاره شده و در حدود دوازده یا سیزده مورد است که برخی از آن ها را حضرت به خودشان نسبت می دهند.

5) به نظر من این بنی فلان ناشی از تصرف برخی از روات در برخی شرایط همانند ترس است و یا ناشی از تعصب است همانند بخاری که در چندین مورد اسم افراد را نمی اورد. مثلا مغيرة بن شعبه حرام فروشی می کرد و پیه مردار و شراب می فروخت خبر به خلیفه رسید خلیفه او را لعنت کرد. بخاری اسم او را نمی آورد ولی شراح همه می گویند مراد مغیره است. عبایه شخصیتی بود از مریدان حضرت که دوران عباسیان را درک نکرد و بعید است که خودش تصرف کرده باشد. مطلب دیگر این که باید بدانیم مراد از ملک بنی فلان چیست؟ آیا مراد ملک بنی عباس است و یا بنی امیه؟

6) این قیودی که اضافه شده جریان را از کلی بودن خارج می کند و این مطلب را روشن می کند که مراد از قتل نفس زکیه استباحه دماء و کشتار بی گناهان نیست.

7) الغيبة للنعمانی، ص 258

فاصله زمانی صیحه تا ظهور حضرت را روایات چهار ماه و اندی گفته اند که در این صورت این توجیه کار ساز نخواهد بود.

این روایت را عبایة بن ربعی نقل می کند. در مورد عبایة ذهبی می گوید:

روى عنه موسى بن الطريف كلاهما من غلاة الشيعة.

در نزد اهل سنت غالی شیعه به کسی می گویند که نه تنها نسبت به علی علیه السلام حب دارد بلکه به مقدم بودن حضرت على علیه السلام بر دیگران نیز اعتقاد دارد. ذهبی علت این که او را از غلاه شیعه می داند اینست که او روایتی که حضرت علی علیه السلام راقسيم النار معرفی می کند را نقل کرده است. (1)پس هر کس حدیثی در فضائل نقل کند می شود غالی.

شیخ طوسی در رجالش او را جزء اصحاب امیر المومنین نقل می کند. مبنای شیخ در رجال معاصرت است، به این معنا که هر کس معاصر با یکی از ائمه بود جزء اصحاب آن امام شمرده می شود. لذا ایشان زیاد بن ابیه را جزء اصحاب امام على علیه السلام و عمر بن سعد را از اصحاب امام حسین علیه السلام داند. لذا نمی توان به گفته ایشان مبنی بر صحابی بودن عبایه اعتماد کرد. (2)اما برخی دیگر عبایه را از خواص اصحاب علی علیه السلام دانسته اند، و این مطلب مهمی است. عبایه روایتی را از حبابه نقل می کند او می گوید:

و روی مُحَمَّدِ بْنِ اَلْحُسَیْنِ عَنْ مُوسَی بْنِ سَعْدَانَ عَنْ عَبْدِ اَللَّه بْنِ اَلْقَاسِمِ عَنْ صَبَّاحٍ اَلْمُزَنِیِّ عَنْ صَالِحِ بْنِ مِیثَمٍ اَلْأَسَدِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ أَنَا وَ عَبَایَهُ بْنُ رِبْعِیٍّ عَلَی اِمْرَأَهٍ فِی بَنِی وَ الِبَهَ قَدِ اِحْتَرَقَ وَ جْهُهَا مِنَ اَلسُّجُودِ فَقَالَ لَهَا عَبَایَهُ یَا حَبَابَهُ هَذَا اِبْنُ أَخِیکِ قَالَتْ وَ أَیُّ أَخٍ قَالَ صَالِحُ بْنُ مِیثَمٍ فَقَالَتْ اِبْنُ أَخِی وَ اَللَّهِ حَقّاً یَا اِبْنَ أَخِی أَ لاَ أُحَدِّثُکَ حَدِیثاً سَمِعْتُهُ مِنَ اَلْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام قَالَ قُلْتُ بَلَی یَا عَمَّهِ قَالَتْ کُنْتُ زَوَّارَهَ لِلْحُسَیْنِ... فَقَالَ یَا حَبَابَهُ نَحْنُ وَ شِیعَتُنَا عَلَی اَلْفِطْرَهِ وَ سَائِرُ اَلنَّاسِ مِنْهَا بِرَاءٌ (3).

من توثيق خاصی برای عبایه پیدا نکردم ولی می خواهیم از طریق نقل روایات او به این نتیجه برسیم که او فرد مثبتی است، مضافا به این که ذهبی او را از غلات شیعه دانسته و این مطلب خود جای تامل دارد و بدانید که هر کس را که ذهبی و امثال او بالمره رد می کنند باید در او تامل کرد.

مطلب دیگری را که عبایه نقل می کند این است:

كَانَ عَلَى أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام كَثِيراً مَا يَقُولُ سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَوَ اَللَّهِ مَا مِنْ أَرْضٍ مُخْصِبَهٍ وَ لاَ مُجْدِبَهٍ وَ لاَ فِئَهٍ تُضِلُّ مِائَهً أَوْ تَهْدِی مِائَهً إِلاَّ وَ أَنَا أَعْلَمُ قَائِدَهَا وَ سَائِقَهَا وَ نَاعَقَهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ (4).

این نمونه مطالبی ایست که عبایه با اعتقاد، آن ها را نقل می کند.

ابن طاووس در کتاب فرحة الغری به نقل از حبه عرنی می گوید: خرجت مع على الى الظهر فوقف بوادي السلام كانه مخاطب لاقوام.

مدتی که حضرت به عراق آمده بودند تنها یا با برخی از افراد خاص کرارا به وادی السلام نجف می رفتند و با ارواح صحبت می کردند (5).


1) ميران الاعتدال، 387/2 ، رقم 4188 و لسان المیزان، 247/3، رقم 1082.

2) رجال شیخ طوسی 72، رقم 656، باب عين.

3) دلائل الإمامة، ص 77

4) بحار الأنوار، ج 40، ص 131

5) قصه صافی صفا این گونه بوده که حضرت در وادی السلام قدم می زدند دیدند شخصی سوار بر شتر جنازه ای حمل می کند، حضرت از او پرسید که او کیست و از کجا آمده؟ عرض کرد: من از یمن آمده ام، پدرم وصیت کرده که او را در ظهر الکوفه دفن کنم. حضرت علت وصیت پدرش را پرسید. او در جواب گفت: چون پدرم گفته شخصی آن جا دفن می شود که یدخل بشفاعته مثل مضر و ربیع (این دو طائفه از طوایف پر جمعیت عرب بودند که وقتی می خواستند مثال به جمعیت زیاد بزنند به این دو طایفه مثال می زدند) . فرمود: می دانی او کیست؟ به خدا قسم آن شخص من هستم. تا می توانید فضائل اهل بیت را نقل کنید و از متهم شدن به غلو توسط آن ها ابا نداشته باشید.

به نظر من عبايه مشکلی ندارد و مشکلش تنها کلام ذهبی در مورد او است که گفته: من غلاث الشيعه.

این متن متن قوی است و لذا نیاز به بررسی سندی ندارد.

روایت دوم از استدراکات (سیزدهم):

إن بني أمية لا يزالون يطعنون فى مسجل ضلالة و لهم فى الأرض أجل حتى يهريقوا الدم الحرام فى الشهر الحرام و الله لكأني أنظر إلى غرنوق من قريش يتشحط في دمه فإذا فعلوا ذلك لم يبق لهم في الأرض عاذر و لم يبق لهم ملك على وجه الأرض بعد خمس عشره لیلة. (1)

و الغُرْنُوقُ و الغِرْنَوقُ و الغِرْنَيْقُ و الغِرْنِيقُ و الغِرْناق و الغُرَانِق و الغَرَوْنَق، كله: الأَبْیَضُ الشَّابُّ الناعِمُ الجَمِیلُ؛ (2)

مصادر این روایت:

ابن قتیبه در غریب الحديث ج 1 ص 370

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ج 19 ص 131

مرحوم نمازی مستدرک سفینه، ج 4 ص 363

این روایت مرسل است ولی موید روایت قبل است و روشن است که قاتل این شخص بنی امیه است (3).

سومین روایت از استدراکات (چهاردهم):

حدثنا أبو معاوية عن الأعمش عن عمرو بن مرة عن أبى البخترى عن على رضى الله عنه قال و ددت أن النفس التي يذل الله عند قتلها قريشا و يخزيها قد قتلت. (4)

قریشی ها با علی علیه السلام سر جنگ داشته و دارند به تاریخ قریش در برخورد با حضرت مراجعه کنید که حضرت چگونه از دست آن ها شکایت می کند و می فرماید: مالی و قریش.

مصادر این روایت:

فتن ابن حماد ص 301 ح 1159

نهج الخلاص فتلاوی ص 537

این روایاتی بود که اکثرا در کتب خاصه وجود داشت باقی می ماند روایاتی که از پیامبر اکرم در این زمینه نقل شده و جمع بندی آن ها.

و السلام عليكم و رحمة الله.


1) نهج الخلاص، ص 537، ح 1164.

2) لسان العرب، ج 10، ص 286 و مجمع البحرین، ج 5، ص 222 و شرح نهج البلاغه، 131/19.

3) تاریخ آل سعود نوشته ناصر سعید که بعد او را توسط جناح عرفات - فلسطینی ها - گرفته و کشتند. اشاره به آل سعود کرده که ریشه آن ها همان مرحب یهودی است و این را ثابت کرده است.

4) الغارات، ص 393، چاپ دار الاضواء.

جلسه 63 - 1389/3/1

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين سیما امام زماننا روحی و ارواح من سواه لتراب مقدمه الفداه.

روایت پانزدهم:

على بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوب عَنْ عَلى بن أبي حَمْزَةَ عَن أبي بصير قَالَ كُنْتُ مَعَ أبي جعفر علیه السلام جالساً في المسجد إِذْ أَقْبَلَ دَاوُدُ بْنُ عَلَى وَ سُلَيْمَانُ بْنُ خَالِدٍ وَ أَبُو جَعْفَرٍ عَبْدُ اللَّهِ جَعْفَرٍ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّد أَبُو الدَّوَانِيقِ فَقَعَدُوا نَاحِيَةً مِنَ الْمَسْجِد فَقِيلَ لَهُمْ هَذَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلَى جَالس فَقَامَ إِلَيْهِ دَاوُدُ بْنُ عَلَى وَ سُلَيْمَانُ بْنُ خَالِد وَ قَعَدَ أبو الدَّوَانِيقِ مَكَانَهُ حَتَّى سَلَّمُوا عَلَى أبي جَعْفَر لا فَقَالَ لَهُمْ أبو جَعْفَر الا مَا مَنَعَ جَبَّارَكُمْ مِنْ أَنْ يَأْتِيَنى فَعَذَرُوهُ عِنْدَهُ فَقَالَ عِندَ ذَلكَ أَبُو جَعْفَر مُحَمَّدُ بْنُ عَلَى لا أمَا وَ الله لَا تَذْهَبُ اللَّيَالِي وَ الْأَيَّامُ حَتَّى يَمْلكَ مَا بَيْنَ قُطْرَيْهَا ثُمَّ لَيَطَأَنَّ الرِّجَالُ عَقَبَهُ ثُمَّ لَتَدْلَنَّ لَهُ رَقَابُ الرِّجَالِ ثُمَّ لَيَمْلكَنَّ مُلْكَاً شديداً فَقَالَ لَهُ دَاوُدُ بْنُ عَلَى وَ إِنَّ مُلْكَنَا قَبْلَ مُلْككُمْ قَالَ نَعَمْ يَا دَاوُدُ إِنَّ مُلْكَكُمْ قَبْلَ مُلْكنَا وَ سُلْطَانَكُمْ قَبْلَ سُلْطَانِنَا فَقَالَ لَهُ دَاوُدُ أَصْلَحَكَ اللَّهُ فَهَلْ لَهُ مِنْ مُدَّةَ فَقَالَ نَعَمْ يَا دَاوُدُ وَ اللَّهُ لَا يَمْلِكُ بَنُو أُمَيَّةَ يَوْماً إِنَّا مَلَكْتُمْ مِثْلَيْه وَ لَا سَنَةً إِنَّا مَلَكْتُمْ مِثْلَيْهَا وَ لَيَتَلَقَّفُهَا الصِّبْيَانُ مِنْكُمْ كَمَا تَلَقَّفُ الصَّبْيَانُ الْكُرَةَ فَقَامَ دَاوُدُ بْنُ عَلى من عند أبي جعفر الا فرحاً يُرِيدُ أَنْ يُخْبرَ أَبَا الدوانيق بذلك فَلَمَّا نَهَضَا جَميعاً هُوَ وَ سُلَيْمَانُ بْنُ خَالِد نَادَاهُ أَبُو جَعْفَر الا من خَلْفه يَا سُلَيْمَانَ بْنَ خَالِد لَا يَزَالُ الْقَوْمُ في فُسْحَة من مُلْكهمْ مَا لَمْ يُصيبُوا مِنَّا دَماً حَرَاماً وَ أوْماً بيده إلَى صَدْره فَإِذَا أَصَابُوا ذَلكَ الدَّمَ فَبَطنُ الْأَرْضِ خَيْرٌ لَهُمْ مِنْ ظَهْرهَا فَيَوْمَئِذٍ لَا يَكُونُ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ نَاصِرُ وَ لَا فِي السَّمَاءِ عَادْرُ ثُمَّ انْطَلَقَ سُلَيْمَانُ بْنُ خَالِد فَأَخْبَرَ أَبَا الدوانيق فَجَاءَ أَبُو الدَّوانيق إلَى أَبي جَعْفَر فَسَلَّمَ عَلَيْهِ ثُمَّ أَخْبَرَهُ بمَا قَالَ لَهُ دَاوُدُ بْنُ عَلَى وَ سُلَيْمَانُ بْنُ خَالِدٍ فَقَالَ لَهُ نَعَمْ يَا أَبَا جَعْفَر دَولَتُكُمْ قَبْلَ دَولَتَنَا وَ سُلْطَانُكُمْ قَبْلَ سُلْطَانَنَا سُلْطَانُكُمْ شَدِيدٌ عَسِر لَا يُسْرَ فِيهِ وَ لَهُ مُدَّةٌ طَوِيلَةٌ وَ اللَّه لَا يَمْلِكُ بَنُو أُمَيَّةَ يَوْماً إِنَّا مَلَكتُم مثلَيْه و لَا سَنَةً إِلَّا مَلَكْتُمْ مِثْلَيْهَا وَ لَيَتَلَقَّفُهَا صِبْيَانُ مِنْكُمْ فَضْلًا عَنْ رِجَالِكُمْ كَمَا يَتَلَقَّفُ الصَّبْيَانُ الْكُرَةَ أَفَهَمْتَ قَالَ لَا تَزَالُونَ في عُنْفُوَان الْمُلْک تَرْغُدُونَ فيه مَا لَمْ تُصِيبُوا مِنَّا دَماً حَرَاماً فَإِذَا أَصَبْتُمْ ذَلكَ الدَّمَ غَضِبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْكُمْ فَذَهَبَ بِمُلْككُمْ وَ سُلْطَانكُمْ وَ ذَهَبَ بريحكُمْ وَ سَلَّطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْكُمْ عَبْداً من عبيده أعورَ وَ لَيْس بأعور من آل أبي سُفْيَانَ يَكُونُ اسْتِيصَالُكُمْ عَلَى يَدَيْهِ وَ أَيْدِى أَصْحَابهِ ثُمَّ قَطَعَ الْكَلَام (1) شاهد بحث این جمله است که امام می فرماید: حکومت عباسیان در رفاه و بسط قلمرو و به اصطلاح اقتدار هستند تا زمانی که «لَمْ یُصِیبُوا مِنَّا دَماً حَرَاماً» از ما خون به ناحقی را نریزید، و سپس به سینه مبارک خود اشاره فرمود و ادامه دادند فَإِذَا أَصَابُوا ذَلِکَ... .

برخی خواسته اند به این روایت استناد کنند و آن را جزو روایات نفس زکیه قرار دهند. البته از نظر سند معتبر است و مرحوم مجلسی از آن چنین تعبیر کرده اند: «حسنٌ أو موثقٌ علي الأظهر» . (2)

ولی به نظر ما:

اولا: این روایت دلالت ندارد بر این که مراد نفس زکیه است،


1) الكافي، ج 8، ص 212-210، ح 256.

2) مرآة العقول، ج 26، ص 128 ، ح 256.

ثانیا: ما برای اثبات قتل نفس زکیه به این قبیل روایاتی که به صراحت دارد و نه ظهور نیاز نداریم، چون روایات روشن تر و صریح تری در بحث وجود دارد.

ثالثا: شارحین کافی شریف هم وقتی به این روایت می رسند، توجیهاتی بیان می کنند که در هیچ یک از آن ها اشاره ای به نفس زکیه نشده است. مثلا مرحوم مجلسی می فرماید، در مراد از دم حرام چند احتمال است:

احتمال اول: و المراد قتل اهل البيت علیهم السلام و ان كان بالسم مجازا و يكون قتل الائمة علیهم السلام سببا لسرعة زوال ملک کل واحد منهم فعل ذلک» منظور شهادت امامان شیعه به دست عباسیان است؛ یعنی شهادت هر یک از آنان سبب زوال حکومت و خلافت آن قاتل می شود.

احتمال دوم: أو قتل السادات الذين قتلوا في زمان ابى جعفر الدوانيقى (1)، و في زمان الرشيد... و كذا ما قتلوا في الفخ من السادات (2). و محتمل است مراد شهادت سادات بنى الزهراء در زمان منصور و هارون و شهادت جوانان بنی الزهراء در فخ باشد.

احتمال سوم: أن یکون إشاره إلی قتل رجل من العلویین قتلوه مقارنا لانقضاء دولتهم.

هر یک از این احتمالات باشد، بر نفس زکیه انطباق ندارد؛ چون طبق این روایت، قتل نفس و ریختن خون بنى الزهراء اتفاق افتاده است. مگر این که با توجه به روایات دیگر بگوئیم مراد این است که این ها قبل از ظهور امام علیه السلام دوباره عباسیان روی کار آمده و مراد از علوی مثلا همان نفس زکیه معروف است. (3)

روایت شانزدهم:

اشاره

روایتی است که در کتب عامه نقل شده است. ابن حماد در فتن روایتی نقل می کند و بدون این که به پیامبر منتهی شود به عمار یاسر ختم می شود:

حدثنا رشدين عن ابن لهيعة قال حدثني أبو زرعة عن عبد الله بن زرير عن عمار ابن ياسر رضى الله عنه قال إذا قتل النفس الزكية و أخوه يقتل بمكة ضيعة (4)نادى مناد من السماء إن أمير كم فلان و ذلك المهدى الذى يملأ الأرض حقا و عدلا (5).

در روایات ما اسمی از برادر نفس زکیه نیامده و تنها نفس زکیه است، ولی در این جا می گوید برادرش را هم می کشند، البته نقل دیگری به همین سند وجود دارد ولی بدون ذكر نفس زكيه.


1) جریان منصور را مطالعه کنید و ببینید قبل از این که حکومت را به دست بگیرد چه وضع رقت باری داشت، او کسی بود که نه امنیت جانی داشت و نه وضع مالی، و این که روستا به روستا می رفت و خودش را به عنوان مداح اهل بیت علیه السلام قلمداد می کرد، تا به این طریق هم به وضع مالی او رسیدگی شود و هم در امنیت قرار بگیرد. همین شخص وقتی روی کار آمد افراد زیادی از اهل بیت را شخصا به قتل رسانید. مرحوم صدوق بخث مفصلی راجع به کشتار بنی الزهراء توسط منصور دوانقی و هارون الرشید دارد (عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 108، ب 9، ح 1).

2) عجیب است ذهبی اعتراف دارد: تمام سادات عالم از ذریه فاطمه زهرا هستند و پیغمبر اکرم صلى الله عليه و آله وسلم ذریه ای جز از حضرت زهرا علیا السلام ندارد. ولی این همه از نواصب و دشمنان بنی الزهراء طرفداری می کند.

3) مرأة العقول، 130/26، ذیل حدیث 256.

4) اى أماتوه و لم يعبئوا به (مجمع البحرین، ج 4، ص 366)

5) كتاب الفتن، نعيم بن حماد المروزي، ص 209

بررسی سند

1.

رشدین و ابن لهيعه: رشدین را مراجعه کنید آن ها دو سه خانواده بودند در مصر امویین تلاش کردند که اعتقادات مردم را نسبت به اهل بیت علیهم السلام تغییر دهند و در این زمینه خیلی تلاش کردند و فکر بسیاری را عوض کردند و به اصطلاح شستشوی مغزی دادند؛ به غیر از دو سه خانواده از جمله رشدين و ابن لهيعه.

2.

عبد الله بن زریر: چیزی نسبت به او پیدا نکردیم الا این که عبد الملک مروان با او درگیر بود و علت درگیری هم این بوده که او دوست دار علی است (1). اهل سنت درباره او می گویند: مصری تابعی ثقه، ولی می گویند یک مشکل دارد و آن دوست داشتن مولی الموحدین است.

روزی عبد الملک او را احضار می کند و به او می گوید: تو چون اعرابی (2)هستی علی علیه السلام را دوست داری، او در جواب گفت: و الله قد قرات القرآن قبل ان يجتمع ابواك. (3)

وفات این شخص در سال 81 است، لذا او می تواند از عمار نقل کند زیرا عمار در سال 37 به شهادت رسید.

اصل قضیه نفس زکیه مسلم است اما این روایت را من ندیده ام از قدماء کسی غیر از شیخ طوسی نقل کرده باشد. ایشان این روایت را مفصل تر از فتن ابن حماد در ص 463 کتاب الغیبة با ذکرسند از شخصی به نام قرقاره که در اصل یعقوب بن نعیم است با همان سند از ابن لهيعه نقل می کند با این تفاوت که به جای عبدالله بن زریر عبدالله بن رزین قرار دارد (4).

بعد از شیخ طوسی کسی این متن را تا زمان ابن طاووس نقل نکرده است. ابن طاووس این روایت را در دو جا و با هر دو نقل فتن یعنی از عبدالله بن زریر و عبدالله بن رزین نقل می کند (5). بعد از ابن طاووس این روایت را تنها مرحوم مجلسی نقل کرده حتى مرحوم شیخ حر عاملی هم که در کتاب اثبات الهداه از صد ها کتاب استفاده کرده و حدود هفتاد هزار سند و چندین هزار روایت دارد، این روایت را نقل نمی کند ولی مرحوم مجلسی در ج 52 ص 207 و ص 212 این روایت را بیان می کند ولی نه از کتاب فتن ابن حماد چون ایشان به این کتاب هیچ اعتنائی نمی کند، بلکه این روایت را از غیبت طوسی نقل می کند. بعد از ایشان مرحوم نوری در کشف الاستار ص 174 و از معاصرین جناب آقای صافی در کتاب منتخب الاثر ص 451 این روایت را نقل


1) تهذيب الكمال، ج 10، ص 142

2) اشاره به آیه: الاعراب اشد كفرا و نفاقا

3) تهذيب الكمال، 142/10، دارالفکر، بیروت.

4) قَرقارَهُ،عَن نَصرِ بنِ اللَّیثِ المَروَزِیِّ،عَنِ ابنِ طَلحَهَ الجَحدَرِیِّ قالَ: حَدَّثَنا عَبدُ اللّهِ بنُ لَهیعَهَ، عَن أبی زُرعَهَ، عَن عَبدِ اللّهِ بنِ رَزینٍ، عَن عَمّارِ بنِ یاسِرٍ، أنَّهُ قالَ: إنَّ دَولَهَ أهلِ بَیتِ نَبِیِّکُم فی آخِرِ الزَّمانِ، و لَها أماراتٌ، فَإِذا رَأَیتُم فَالزَمُوا الأَرضَ و کُفّوا حَتّی تَجیءَ أماراتُها. فإِذَا استَثارَت عَلَیکُم الرُّومُ وَ التُّرکُ، و جُهِّزَتِ الجُیوشُ، و ماتَ خَلیفَتُکُمُ الَّذی یَجمَعُ الأَموالَ، وَ استُخلِفَ بَعدَهُ رَجُلٌ صَحیحٌ، فَیُخلَعُ بَعدَ سِنینَ مِن بَیعَتِهِ، و یَأتی هَلاکُ مُلکِهِم مِن حَیثُ بَدَأَ، و یَتَخالَفُ التُّرکُ وَ الرّومُ، و تَکثُرُ الحُروبُ فِی الأَرضِ و یُنادی مُنادٍ مِن سورِ دِمَشقَ: وَیلٌ لِأَهلِ الأَرضِ مِن شَرٍّ قَدِ اقتَرَبَ، و یُخسَفُ بِغَربِیِّ مَسجِدِ ها حَتّی یَخِرَّ حائِطُها، و یَظهَرَ ثَلاثَهُ نَفَرٍ بِالشّامِ کُلُّهُم یَطلُبُ المُلکَ: رَجُلٌ أبقَعُ، و رَجُلٌ أصهَبُ، و رَجُلٌ مِن أهلِ بَیتِ أبی سُفیانَ یَخرُجُ فی کَلبٍ، و یُحضِرُ النّاسَ بِدِمَشقَ، و یَخرُجُ أهلُ الغَربِ إلی مِصرَ. فَإِذا دَخَلوا فَتِلکَ أمارَهُ السُّفیانِیِّ، و یَخرُجُ قَبلَ ذلِکَ مَن یَدعو لِآلِ مُحَمَّدٍ علیهم السلام، و تَنزِلُ التُّرکُ الحیرَهَ، و تَنزِلُ الرّومُ فِلَسطینَ، و یَسبِقُ عَبدُ اللّهِ عَبدُ اللّهِ حَتّی یَلتَقِیَ جُنودُهُما بِقَرقیسِیاءَ عَلَی النَّهرِ، و یَکونُ قِتالٌ عَظیمٌ، و یَسیرُ صاحِبُ المَغرِبِ فَیَقتُلُ الرِّجالَ و یَسبِی النِّساءَ، ثُم یَرجِعُ فی قَیسٍ، حَتّی یَنزِلَ الجَزیرَهَ السُّفیانِیُّ، فَیَسبِقُ الیَمانِیَّ فَیَقتل و یَحوزُ السُّفیانِیُّ ما جَمَعوا. ثُمَّ یَسیرُ إلَی الکوفَهِ، فَیَقتُلُ أعوانَ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، و یَقتُلُ رَجُلاً مِن مُسَمَّیهِم ثُمَّ یَخرُجُ المَهدِیُّ عَلی لِوائِهِ شُعَیبُ بنُ صالِحٍ و إذا رَأی أهلَ الشّامِ قَدِ اجتَمَعَ أمرُ ها عَلَی ابنِ أبی سُفیانَ التَحَقوا بِمَکَّهَ فَعِندَ ذلِکَ تُقتَلُ النَّفسُ الزَّکِیَّهُ و أَخوهُ بِمَکَّهَ ضَیعَهً فَیُنادی مُنادٍ مِنَ السَّماءِ أیُّهَا النّاسُ إنّ أمیرَ کُم فُلانٌ و ذلِکَ هُوَ المَهدِیُّ الَّذی یَملَأُ الأَرضَ قِسطاً و عَدلاً کَما مُلِئَت ظُلماً و جَوراً.

5) الملاحم و الفتن، ص 128و ص 132

می کنند (1).

نکته: شخصی را این جا نام بردیم که مرحوم شیخ از او نقل می کند او قرقاره نام دارد که اسم اصلی او يعقوب ابن نعيم است مرحوم نمازی تلاش دارد که ایشان را به عنوان فردی ثقه معرفی نماید: كان رجلا جليلا في اصحابنا ثقه في الحديث بالاتفاق (2).

با مراجعه به کتاب مرحوم خوئی متوجه می شویم ظاهرا یک اشتباهی صورت گرفته ایشان می فرماید:

قال ابن داود (1698) من القسم الأول: يعقوب بن نعيم بن قرقارة الكاتب أبو يوسف، كان جليلا في أصحابنا، (ض) (كش)، ثقة. و قال العلامة (4) من الباب (5) من حرف الياء من القسم الأول: يعقوب بن نعيم قرقارة الكاتب أبو يوسف، كان جليلا، في أصحابنا، ثقة في الحديث، روى عن الرضا علیه السلام. و قال الميرزا في رجاله الكبير: و في (جش) يعقوب بن نعيم قرقارة أبو يوسف، كان جليلا في أصحابنا، ثقة في الحديث، روى عن الرضا علیه السلام.

و قال السيد التفريشي (20) : يعقوب بن نعيم بن قرقارة الكاتب أبو يوسف، كان جليلا في أصحابنا، ثقة في الحديث (ضا) و صنف كتبا في الإمامة، روى عنه أبو نعيم نصر بن عصام (جش) . و قال المولى القهبائي (جش) : يعقوب بن نعيم بن قرقارة الكاتب أبو يوسف، كان جليلا في أصحابنا، ثقة في الحديث، روى عن الرضا علیه السلام، و صنف كتابا في الإمامة، أخبرنا الحسين بن عبيد الله قال: حدثنا محمد بن عبد الله، قال: حدثنا أبو نعيم نصر بن عصام بن المغيرة الفهرى أحد بنى محارب بن فهر، عن يعقوب.

أقول: الظاهر أن جميع هؤلاء استندوا فيما ذكروه إلى نسخة ابن طاوس، و هذه الترجمة غير موجودة في بقية نسخ النجاشي حتى النسخة الموجودة عندنا المصححة على نسخة صحيحة قريبة من عصر النجاشي، و الله العالم بالحال (3).

بنابراین اولاً: آن که مورد توثیق ابن طاووس و نجاشی قرار گرفته ابن قرقارة است، نه «قرقارة» .

ثانياً: توثيق ابن طاووس مستند به کتاب نجاشی است؛ در حالی که ما این توثیق را در کتاب نجاشی نیافتیم. (4)پس سند روایت از این جهت نیز مورد خدشه است.

اما در ارتباط با نصر بن لیث مروزی باید گفت، عامه هیچ اشاره ای به او نکرده اند و در کتب ما هم چیزی نسبت به ایشان وجود ندارد الا این که در کتاب امالی شیخ طوسی یکی روایت نبوی وجود دارد که این شخص در سند آن قرار دارد، روایت این است:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو اَلطَّیِّبِ اَلْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مَاهَانَ ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو مَنْصُورٍ نَصْرُ بْنُ اَللَّیْثِ ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُخَوَّلٌ ، قَالَ: حَدَّثَنَا یَحْیَی بْنُ سَالِمٍ ، عَنْ أَبِی اَلْجَارُودِ زِیَادِ بْنِ اَلْمُنْذِرِ ، عَنْ أَبِی اَلزُّبَیْرِ اَلْمَکِّیِّ ، عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْأَنْصَارِیِّ ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ (صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) : حَقُّ عَلِیٍّ عَلَی هَذِهِ اَلْأُمَّهِ کَحَقِّ اَلْوَالِدِ عَلَی اَلْوَلَدِ (5).


1) معجم احاديث الامام المهدي عجل الله تعالی فرجه، ج 2، ص 106

2) مستدرک علم الرجال، ج 8، ص279

3) معجم رجال الحدیث، ج 20، ص 146

4) رجال نجاشی، ص 450، رقم الترجمه، 1213.

5) الأمالي للطوسي، ص 54؛ مستدرکات علم الرجال، ج 8، ص 575 .

روایت هفدهم:

حدثنا عبد الله بن مروان عن أرطاة عن تبيع عن كعب قال تستباح المدينة حينئذ وتقتل النفس الزكية (1).

این روایت را کعب نقل می کند، کعب را نه عامه قبول دارند و نه خاصه. قبل از کعب ارطاه قرار دارد که در نزد ما اعتباری ندارد ولی احمد بن حنبل و يحيى بن معين و ابو حاتم هر سه او را توثیق کرده اند. البته وثاقت سند مشکلی را برای ما حل نمی کند چون روایت به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم منتهی نمی شود.

روایت هجدهم:

حدثنا رشدين عن ابن لهيعة عن عبد العزيز بن صالح عن على بن رباح عن ابن مسعود قال يبعث جيش إلى المدينة فيخسف بهم بين الجماوين و يقتل النفس الزكية (2).

و الحمد لله رب العالمين.


1) كتاب الفتن، نعيم بن حماد مروزی، ص 199

2) کتاب الفتن، نعيم بن حماد مروزی ص 203 معجم احاديث الامام المهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف ج 2، ص 349

جلسه 64 - 1389/3/2

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرین سیما امام زماننا روحی و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه.

روایت نوزدهم:

روایتی است که مرحوم عیاشی آن را از جابر جعفی از امام باقر علیه السلام نقل می کند. این روایت دارای تفصیلاتی است و قبلا آن را در بحث سید حسنی مطرح کردیم و گفتیم که روایات عیاشی مشکل ارسال دارد - البته این ارسال از ناحیه خودش نبوده و دیگران برای این که کار نسخه برداری را زودتر به پایان برسانند اسناد آن را حذف کرده اند. البته برخی از شاگردان ما تلاش کرده اند که اسناد روایات عیاشی را پیدا کنند. روایت مفصل است و از این جا شروع می شود که امام به جابر می فرماید:

عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ (1عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام یَقُولُ: الْزَمِ الْأَرْضَ لَا تُحَرِّکَنَّ یَدَکَ وَ لَا رِجْلَکَ أَبَداً حَتَّی تَرَی عَلَامَاتٍ... مَا اَشْکَلَ عَلیکُمْ فَلَمْ یُشْکِلْ عَلیکُمْ عَهْدُ نَبِیِّ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَ رَایَتُهُ ، وَ سِلاَحُهُ ، وَ النَّفْسُ الزَّکِیَّهُ مِنْ وُلْدِ الْحُسینِ علیه السلام فَإِنْ أَشْکَلَ عَلَیْکُمْ هَذَا فَلاَ یُشْکِلُ عَلَیْکُمْ اَلصَّوْتُ مِنَ اَلسَّمَاءِ بِاسْمِهِ وَ أَمْرِهِ و إیّاک و شذّاذ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ فَإِنَّ لِآلِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِیٍّ رَایَهً، وَ لِغَیْرِهِمْ رَایَاتٍ فَالْزَمِ اَلْأَرْضَ، وَ لاَ تَتَّبِعْ مِنْهُمْ رَجُلاً أَبَداً حَتَّی تَرَی رَجُلاً مِنْ وُلْدِ اَلْحُسَیْنِ، مَعَهُ عَهْدُ نَبِیِّ اَللَّهِ وَ رَایَتُهُ وَ سِلاَحُهُ) (2). شاهد کلام در این جاست که امام علیه السلام نفس زکیه را در کنار مواردی که در آن جای هیچ شبهه نیست قرار می دهد. این روایت فقط جریان نفس زکیه را بدون اشاره به شهادت او مطرح می کند. البته در این روایت اضافه ای است که در روایات دیگر نیست، و آن این که می گوید نفس زکیه من ولد الحسين برخلاف سایر روایات که او را من ولد الحسن خوانده اند. بنابراین در مورد زمان ظهور او، تحرک او، مکان قتل او و... اشاره ای نشده است.

سند این روایت به جابر منتهی می شود. جابر مبغوض عامه است. در مورد جابر روایاتی را از اهل سنت نقل می کنیم:

روایت اول: کتاب مسلم در مقدمه 5 بابی تحت این عنوان دارد: باب بیان ان الاسناد من الدين و ان الرواية لا تكون الا عن الثقاث و ان جرح الرواة بما هو فيهم جائزبل واجب و ليس من الغيبة المحرمة. این شخص در مورد صحابه می گوید راجع به آن ها چیزی نباید گفت اما احادیث شان را نقل می کند، اما وقتی به جابر می رسد، چیزی نقل نمی کند و می گوید: لقيت جابر فلم اكتب عنه كان يومن بالرجعة (هو ما تقوله الرافضة و تعتقده بزعمها الباطل ان عليا في السحاب و يخرج مع ولده) . سپس از مسعر نقل می کند که حدثنا عن جابر قبل ان يحدث ما احدث (3).

روایت دوم: سفیان ثوری می گوید: کان الناس يحملون عن جابر قبل ان يظهر ما اظهر فلما اظهر اتهمه الناس في حديثه و تركه بعض


1) جابر جعفی می گوید: من هفتاد هزار روایت می دانم که همه اش از پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم است و در جائی دیگر می گوید همه این ها را از امام باقر علیه السلام شنیده ام. شما مقدمه پنجم مسلم را مراجعه کنید، مبنای مسلم را ببینید که از چه کسی نقل می کند و از چه کسی نقل نمی کند. مسلم در آن جا اسم جابر را می برد و می گوید از او نقل روایت می شد تا زمانی که اظهر ما اظهر یعنی تا زمانی که او منحرف شد. علت انحراف او اعتقاد به رجعت بود. اعتقاد به رجعت این قدر سنگین است که حاضراند که هفتاد هزار روایت جابر را به خاطرش کنار بگذارند. طبق بیان ابن حجر جابر در رتبه چهارم قرار دارد، رتبه یک: تشیع، رتبه دو: رافضی، رتبه سه: غلو در رفض، رتبه چهارم: اشد غلوا یعنی کسی که قائل به رجعت است.

2) کتاب التفسیر (عیاشی)، ج 1، ص 65 و بحار الأنوار، 222/52، ب 25، ح 87.

3) صحیح مسلم، ج 1، ص 20، چاپ دار الفکر

الناس فقيل له ما اظهر قال الايمان بالرجعة. (1)

روایت سوم: جراح بن ملیح می گوید: سمعت جابرا يقول عندى سبعون الف حديث عن أبي جعفر عن النبي كلها، يعنى تقريبا دو برابر کتاب و سائل الشيعه، البته و سائل برخی روایات را تقطیع کرده ولی در عین حال 35 هزار روایت در آن وجود دارد. (2)

جابر می گوید از دو لب امام باقر شنیدم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود (امام باقر علیه السلام تعمد داشتند وقتی نقل روایت می کنند بفرمايند عن النبي صَلَى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آله وَ سَلَم) .

وقتی امام باقر به شهادت رسید ظاهرا هشام در مورد حضرت گفت: الحمد الله مات من لم يرى النبي و يروى عن النبى صَلَى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آله وَ سَلَم و يقول قال رسول الله، خبر به امام صادق علیه السلام رسید. منبر رفت و فرمود: قال الله. این حديث در کافی شريف است. چگونه دیگران که اصلا پیامبر را ندیده اند احادیث شان را از پیامبر صَلَى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آله وَ سَلَم قبول می کنید؛ اما احادیث امام باقر و امام صادق را قبول نمی کنید.

روایت چهارم: زهیر بن حرب که عامه از او به امیر المومنین در حدیث تعبیر می کنند: ان عندی لخمسين الف حديث ما حدثت منها بشيء ثم حدث يوما حديثا و قال هذا من الخمسين الف. (3)

روایت پنجم: ابو الولید می گوید: سمعت جابراً يقول عندى خمسون الف حديث عن النبي بالاخره جابر مقدار زیادی روایت داشته که در مسلم به آن اشاره شده ولی هیچ کدام از آن ها را نقل نمی کنند. اما مرحوم خوئی چنین می فرماید: (4)

قال النجاشي: جابر بن يزيد... لقى أبا جعفر و أبا عبد الله علیه السلام و مات في أيامه، سنة ثمان و عشرين و مائة، روى عنه جماعة غمز فيهم و ضعفوا منهم:... و كان فى نفسه مختلطا و كان شيخنا أبو عبد الله: محمد بن محمد بن النعمان رحمه الله، ينشدنا أشعارا كثيرة فى معناه، يدل على الاختلاط، ليس هذا موضعا لذكر ها و قل ما يورد عنه شيء في الحلال و الحرام، له كتب،... و هذا عبد الله بن محمد يقال له: الجعفي، ضعيف... و قال الشيخ (158) : جابر بن يزيد الجعفى، له أصل،... و عده في رجاله في أصحاب الباقر علیه السلام (6) ،...

و عده البرقي في أصحاب الباقر و الصادق علیه السلام. و عده المفيد في رسالته العددية، ممن لا مطعن فيهم، و لا طريق لذم واحد منهم. و عده ابن شهر آشوب من خواص أصحاب الصادق علیه السلام... و قال العلامة في الخلاصة،... عن الحسين بن أبي العلاء، أن الصادق علیه السلام ترحم عليه، و قال: إنه كان يصدق علينا. و قال ابن عقدة: عن زياد بن أبي الحلال: أن الصادق علیه السلام ترحم على جابر، و قال: إنه كان يصدق علينا، و لعن المغيرة و قال: إنه كان يكذب علينا. و قال ابن الغضائري: إن جابر بن يزيد الجعفى الكوفى، ثقة، في نفسه، و لكن جل من روى عنه ضعيف، فممن أكثر عنه الضعفاء... أقول: الذى ينبغى أن يقال: إن الرجل لا بد من عده من الثقات الأجلاء لشهادة ابن قولويه و على بن إبراهيم و الشيخ المفيد في رسالته العددية و شهادة ابن الغضائري على ما حكاه العلامة و لقول الصادق علیه السلام في صحيحة زياد إنه كان يصدق علينا، و لا يعارض ذلك، قول النجاشي إنه كان مختلطا، و إن الشيخ المفيد، كان ينشد أشعارا تدل على الاختلاط، فإن فساد العقل – لو سلم ذلك في جابر، و لم يكن تجننا كما صرح به فيما رواه الكليني في الكافي: الجزء ،1، كتاب الحجة 4... لا ينافي الوثاقة و لزوم الأخذ برواياته، حين اعتداله و سلامته.... ثم إن


1) ح 161، باب الكشف عن معايب رواة الحديث.

2) صحيح مسلم، باب الكشف عن معايب رواة الحديث و نقلة الأخبار...، ح 63.

3) ح 63 مسلم ،باب عن معايب رواة الحديث.

4) ح 64 مسلم.

النجاشي ذكر أنه قل ما يورد عنه شيء في الحلال و الحرام، و هذا منه غريب، فإن الروايات عنه في الكتب الأربعة كثيرة رواها المشايخ، و لعله – قدس الله نفسه – يريد بذلك أن أكثر رواياته لا يعتنى بها، لأنه رواها الضعفاء - كما قال: روى عنه جماعة غمز فيهم، و ضعفوا – فيبقى ما روته عنه الثقات، و هي قليلة في أحكام الحلال و الحرام (1).

همان گونه که ملاحظه نمودید همه علماء او را توثیق کرده اند و تنها کسی که جابر را تضعیف کرده نجاشی است و جالب این که ابن الغضائری او را توثیق کرده است، اگر ما کتاب ابن الغضائری را بپذیریم و بگوئیم ایشان سخت گیر بوده است، نتیجه این می شود که اگر شخص سخت گیر کسی را توثیق کند معلوم می شود که او در منتهای وثاقت قرار دارد. البته تنها ایرادی که ابن الغضائری می گیرد ضعف کسانی است که از او نقل روایت کرده اند نه خودش، پس سزاوار است بگوئیم او از ثقاتی است که جای بحث در آن ها نیست. نتیجه این که اگر ارسال روایت عیاشی را حل کنیم جابر هیچ مشکل و ایرادی ندارد و این روایت می شود جزو روایاتی که در ارتباط با نفس زکیه است. البته دلالت واضحی بر نفس زکیه ندارد مگر با کمک روایات دیگر.

روایت بیستم:

مرحوم حسن بن سليمان حلی از علمای قرن هشتم است. او می گوید:

خص، [منتخب البصائر] وَ قَفْتُ عَلَی كِتَابِ خُطَبٍ لِمَوْلَانَا أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام وَ عَلَیْهِ خَطُّ السَّیِّدِ رَضِیِّ الدِّینِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی بْنِ طَاوُسٍ مَا صُورَتُهُ هَذَا الْكِتَابُ ذَكَرَ كَاتِبُهُ رَجُلَیْنِ بَعْدَ الصَّادِقِ علیه السلام فَیُمْكِنُ أَنْ یَكُونَ تَارِیخُ كِتَابَتِهِ بَعْدَ الْمِائَتَیْنِ مِنَ الْهِجْرَةِ لِأَنَّهُ علیه السلام انْتَقَلَ بَعْدَ سَنَةِ مِائَةٍ وَ أَرْبَعِینَ مِنَ الْهِجْرَةِ وَ قَدْ رَوَی بَعْضَ مَا فِیهِ عَنْ أَبِی رَوْحٍ فَرَجِ بْنِ فَرْوَةَ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ بَعْضَ مَا فِیهِ عَنْ غَیْرِهِمَا ذَكَرَ فِی الْكِتَابِ الْمُشَارِ إِلَیْهِ خُطْبَةً لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام تُسَمَّی الْمَخْزُونَ: وَ هِیَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَحَدِ الْمَحْمُودِ الَّذِی تَوَحَّدَ بِمُلْكِهِ وَ عَلَا بِقُدْرَتِهِ... وَ لِذَلِکَ آیَاتٌ وَ عَلاَمَاتٌ أَوَّلُهُنَّ إِحْصَارُ اَلْکُوفَهِ بِالرَّصَدِ وَ اَلْخَنْدَقِ وَ تَحْرِیقُ اَلزَّوَایَا فِی سِکَکِ اَلْکُوفَهِ وَ تَعْطِیلُ اَلْمَسَاجِدِ أَرْبَعِینَ لَیْلَهً وَ تَخْفِقُ رَایَاتٌ ثَلاَثٌ حَوْلَ اَلْمَسْجِدِ اَلْأَکْبَرِ یُشْبِهْنَ بِالْهُدَی اَلْقَاتِلُ وَ اَلْمَقْتُولُ فِی اَلنَّارِ وَ قَتْلٌ کَثِیرٌ وَ مَوْتٌ کَثِیرٌ ذَرِیعٌ وَ قَتْلُ اَلنَّفْسِ اَلزَّکِیَّهِ بِظَهْرِ اَلْکُوفَهِ (2)فِی سَبْعِینَ وَ اَلْمَذْبُوحُ بَیْنَ اَلرُّکْنِ وَ اَلْمَقَامِ وَ قَتْلُ اَلْأَسْبُعِ اَلْمُظَفَّرِ صَبْراً فِی بِیعَهِ اَلْأَصْنَامِ مَعَ کَثِیرٍ مِنْ شَیَاطِینِ اَلْإِنْسِ وَ خُرُوجُ اَلسُّفْیَانِیِّ بِرَایَهٍ خَضْرَاءَ (3)وَ صَلِیبٍ مِنْ ذَهَبٍ... (4)

خطب زیادی هم چون تطنجیه، نورانیه، البیان داریم از این خطبه تعبیر شده به خطبه المحزون که خطبه تکان دهنده ای است، شاید ده صفحه باشد که تقریباً در حدود دو ساعت سخنرانی است.

و الحمد لله رب العالمين.


1) معجم رجال الحدیث، ج 4، ص 26-18.

2) برخی آن را بر مرحوم شهید حکیم تطبیق داده اند که تطبیق مشکل است.

3) گفته شده در برخی نسخ به جای رایت خضراء رایت حمراء وجود دارد البته در این جا هیچ پاورقی و نسخه بدلی را هم نقل نکرده است و بحار همین متن را به همین صورت بیان می کند.

4) بحار الأنوار، ج 53، ص 78، و مختصر بصائر الدرجات، ص443، چاپ دارالمفید بیروت

جلسه 65 - 1389/3/3

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرین سیما امام زماننا روحی و ارواح من سواه لتراب مقدمه الفداه.

روایت بیستم از کتاب مختصر بصائر درجات که تحت عنوان خطبه محزون امیر المومنین علیه السلام است این خطبه بیش از ده صفحه راجع به علامات و حوادثی است که اتفاق می افتد تا جائی که حضرت به بیان علاماتی که در کوفه اتفاق می افتد می رسند و می فرمایند: وَ قَتْلُ النَّفْسِ الزَّکِیَّهِ بِظَهْرِ الْکُوفَهِ (1فی سَبْعِینَ (2)وَ الْمَدْبُوحُ بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَام) . با توجه به روایات فراوانی که

وجود دارد، اگر بخواهیم به این روایت استناد کنیم باید به فراز دوم که می فرمايد: وَ الْمَذْبُوحُ بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَامِ استناد کنیم نه جمله وَ قَتْلُ النَّفْسِ الزَّکِیَّهِ بِظَهْرِ الْکُوفَهِ، زيرا اين فراز (المذبوح...) مطابقت بیشتری با روایات مذکور در این باب دارد.

این قدیمی ترین مدرکی است که خطبه محزون در آن آمده و انصافا محقق آن تتبع کرده است.

روایاتی را که قبلا از کتاب نهج الخلاص نقل کردیم سه روایت بود:

روایت اول، مختصرا از ابن حماد بود: وددت ان النفس التي يذل الله عند قتله قریشا، این روایت را صاحب کتاب نهج الخلاص که از علمای معاصر است در ص 537 از کتاب فتن ابن حماد ص 301 نقل می کند.

روایت دوم، روایتی است که ابن ابی الحدید به نقل از ابن قتیبه نقل می کند. ابن ابی الحدید روایت را در شرح نهج البلاغه نقل می کند تحت عنوان: نبذ من غريب الكلام الامام على و شرحه لا بن قتیبه، می آورد:

إن بني أمية لا يزالون يطعنون فى مسجل ضلالة، و لهم فى الأرض أجل حتى يهريقوا الدم الحرام فى الشهر الحرام، و الله لكأني أنظر إلى غرنوق من قريش يتخبط في دمه، فإذا فعلوا ذلك لم يبق لهم في الأرض عاذر ، و لم يبق لهم ملک، على وجه الأرض. قال ابن قتيبة : هو من قولک : ركب فلان مسجله، إذا جد فى أمر هو فيه كلاما كان أو غيره (3)، و هو من السجل و هو الصب. و الغرنوق : الشاب. قلت: و الغرنوق: القرشي الذي قتلوه (4)، ثم انقضى أمرهم عقيب قتلهم إبراهيم الامام، و قد اختلفت الرواية في كيفية قتله، فقيل : قتل بالسيف، و قيل :خنق فى جراب فيه نورة (5)، و حديث أمير المؤمنين عليه السلام يسند الرواية الأولى (6).

ابن ابی الحدید در مورد کیفیت قتل ایشان می گوید: روایت حضرت مورد اول را تایید می کند در هر صورت اگر دم الحرامی که در این روایت ذکر شده اشاره باشد به جریانی که اتفاق افتاده و نتیجه اش برچیده شدن بساط بنی امیه است دیگر نباید به عنوان روایات نفس زکیه مطرح شود، آن گونه که امثال فتلاوی در نهج الخلاص مطرح کرده اند، و اگر ما به این روایات استناد کنیم همان کلام مرحوم صدر ثابت می شود که یک جریانی بوده و تمام شده است و دیگر از علامات قیام امام


1) برخی آن را بر مرحوم شهید حکیم تطبیق داده اند که تطبیق مشکل است.

2) کنایه از کثرت است.

3) شتاب و خیز برداشتن در کاری که مشغول است، کلام باشد یا غیر کلام.

4) اگر این باشد دیگر ربطی به بحث ما نخواهد داشت.

5) برخی کیفیت قتل او را به این شکل گفته اند کیسه ای که در آن آهک بوده به دهانش بسته و کیسه را آن قدر تکان داده اند تا او کشته شده است.

6) شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد، ج 19، ص 131

زمان علیه السلام نیست.

ملاحظه: چون در این روایت بحث از شخصی به نام ابراهیم شد، در این مورد باید عرض کنم که مرحوم نمازی در ج 1 ص 198 و هم چنین علامه مجلسی در ج 47 ص 277 (مفصلا) نقل کرده اند که ابراهیم اصلا از اهل بیت نبوده است او پسر محمد پسر علی پسر عبدالله بن عباس است یعنی نوۀ عباس بن عبدالمطلب و برادر سفاح و منصور است. این شخص برای انقلاب و قیام علیه امویین به منطقه ای در نزدیکی مدینه در محلی به نام ابواء که افرادی برای قیام علیه امویین جمع شده بودند، ملحق شد.

این روایت با این مشخصات جزو روایات نفس زکیه نیست.

روایت سوم، از کتاب نهج الخلاص به نقل از نعمانی (1)، روایتی بود از عبایة بن ربعی اسدی که نقل کردیم که در ذیل آن این عبارت بود: و قتل نفس حرام في بلد حرام في شهر حرام.

محقق کتاب غیبت نعمانی وقتی این روایات را نقل می کند یک پاورقی دارد که حاصلش اینست: اصلا این موارد ربطی به علامات ظهور امام زمان علیه السلام ندارند. این ها در واقع همان تنبوات و پیش گوئی هائی است که امیر المومنین علیه السلام داشته اند، او می گوید: هذه الاخبار (2)و ما شابهها اخبار عما سيكون فى طيلة الزمان من الحوادث الكائنة و ليس المراد منها علامات ظهور القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف بعد می گوید: چون تالیف این کتاب در اواسط خلافت بني العباس؟ و انقراض حکومت بنی العباس به دست خراسانی در قرن هفتم بوده، لذا تمام روایاتی که در این جا آمده معجزات و پیش گوئی های امیر المومنین علیه السلام است. سپس در ادامه می گوید:

لابد ان يملك بنو العباس فاذا ملكوا و اختلفوا و تشتت امرهم خرج عليهم الخراساني و السفياني و خراسانی را بر هلاکو تطبیق می دهد در حالی که سفیانی هم در کنار اوست، اگر خراسانی همان هلاکو باشد پس روایاتی که می گوید کنظام الخرز پس باید بعد از آن امام ظهور کند در حالی که چنین اتفاقی نیافتاده است. سپس یک نظیری می آورد که البته مطلب خوبی است ولی خیلی به مدعای او ارتباطی ندارد، ایشان روی نفس زکیه دست گذاشته و علامیت آن را قبول نمی کند. سپس جریانی از و فیات الاعیان نقل می کند که روزی امیر المومنین علیه السلام قبل از این که وارد نماز ظهر شوند برگشتند نگاهی به صفوف کردند ببینند چه کسی آمده و چه کسی نیامده است. ایشان دیدند عبدالله بن عباس نیامده حضرت ناراحت شده اعتراض کرد و فرمود: ما بالُ أبِی العَبّاسِ لَمْ یَحْضُرِ اَلصَّلاَهَ؟ فورا شخصی به آقا عرض کرد وُلِدَ لَهُ مَولودٌ . فَلَمّا صَلّی عَلِیٌّ علیه السلام قالَ : امضوا بِنا إلَیهِ فَأَتاهُ فَهَنّأَهُ فَقالَ: شَکَرتُ الواهِبَ و بورِکَ لَکَ فِی المَوهوبِ ما سَمَّیتَ ؟ قالَ : أ وَ یَجوزُ لی أن اُسَمِّیَهُ حَتّی تُسَمِّیَهُ ؟ فَأَمَرَ بِهِ فَاُخرِجَ إلَیهِ فَأَخَذَهُ وَ حَنَّکَهُ و دَعا لَهُ ثُمَّ رَدَّهُ إلَیهِ و قالَ : خُذهُ إلَیکَ أبَا الأَملاکِ قَد سَمَّیتُهُ عَلِیّا و کَنَّیتُه أبَا الحَسَنِ . البته تتمه ایی وجود دارد که در این جا نیامده است: جریان تمام شد علی بزرگ شد و روزی در حالی که دو تا از نوه هایش همراهش بودند به دیدن هشام اموی رفت، هشام او را احترام کرد و از مشکلش پرسید او گفت: فلان مقدار قرض دارم. هشام دستور داد این مقدار را به او


1) نهج الخلاص، ص 258، ب 14، ح 18.

2) خبر محزون و عبايه

بدهید. علی تشکر کرد و همین طور که می آمد بیرون هشام او را غیبت کرده و به حاضرین گفت: قد اختل و اسن و خلط فصار يقول ان هذا الامر سينقل الى ولده. او اگر قاطی نکرده باشد این گونه حرف نمی زند. فسمعه على و قال: و الله ليكونن ذلك و ليملكن هذا.

ابن الوردي مطلب دیگری را نیز نقل می کند او می گوید: برخی از خلفای امویین از علی بن عبدالله بن عباس شنیدند که گفته: ان الخلافه تصير الى ولده، فامر الاموى بعلی بن عبدالله فحمل على جمل فسیر به و ضرب و كان يقال عند ضربه هذا جزا من يفترى و يقول إن الخلافة في ولدى و لا تزال فيهم حتى ياتيهم العلج (1)،بعد می فرماید: حکومت عباسی به دست سفیانی و خراسانی برچیده می شود. از طرفی در روایات داریم که خروج سفیانی و خراسانی در یک سال و تقریبا هم زمان با هم اند، لذا به طور قطع نمی توانیم بگوئیم که خراسانی همان هلاکو است ولی می توانیم بگوئیم که مراد از عجل همان هلاکو است.

دو تا روایت در کافی شریف نقل شده که به آن ها اشاره (2)می شود:

روایت اول (بیست و یکم):

روایت مفصل است و واقعا خواندن دارد.

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْن مُحَمَّد عَنْ بَعْض أَصْحَابه وَ عَلَى بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أبيه عَن ابْن أبي عُمَيْر جَميعاً عَنْ مُحَمَّد بْن أَبي حَمْزَةَ عَنْ حُمْرَانَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْد الله علیه السلام وَ ذُكرَ هَوَلَاء عندَهُ وَ سُوءُ حَالَ الشَّيعَة عِنْدَهُمْ فَقَالَ إِنّى سرْتُ مَعَ أَبي جَعْفَر المَنْصُورٍ وَ هُوَ فِي مَوْكِبه وَ هُوَ عَلَى فَرَس وَ بَينَ يَدَيْهِ خَيْلُ وَ مِنْ خَلْفِهِ خَيْلٌ وَ أَنَا عَلَى حِمَارٍ إِلَي جَانِبِهِ فَقَالَ لِي يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ قَدْ كَانَ فَيَنْبَغِي لَكَ أَنْ تَفْرَحَ بِمَا أَعْطَانَا اللَّهُ منَ الْقُوَّةَ وَ فَتَحَ لَنَا مِنَ الْعَزوَ لَا تُخْبرَ النَّاسَ أَنَّكَ أَحَقُّ بهَذَا الأمر منَّا وَ أَهْلَ بَيْتِكَ فَتُغْرِينَا بک و بهمْ قَالَ فَقُلْتُ وَ مَنْ رَفَعَ هَذَا إِلَيْكَ عَنِّى فَقَدْ كَذَبَ فَقَالَ لى أ تَحْلِفُ عَلَى مَا تَقُولُ قَالَ فَقُلْتُ إِنَّ النَّاسِ سَحَرَةُ يَعْنى يُحبُّونَ أَنْ يُفْسِدُوا قَلْبَكَ عَلَى فَلَا تُمَكِّنْهُمْ مَنْ سَمْعَكَ فَإِنَّا إِلَيْكَ أَحْوَجُ مِنْكَ إِلَيْنَا فَقَالَ لِي تَذْكُرُ يَوْمَ سَأَلْتُكَ هَلْ لَنَا مُلْكَ فَقُلْتَ نَعَمْ طَوِيلُ عَرِيضُ شَدِيدٌ فَلَا تَزَالُونَ فِي مُهْلَةٍ مِنْ أَمْرِكُمْ وَ فُسْحَةٍ مِنْ دُنْيَاكُمْ حَتَّى تُصيبُوا مِنَّا دَماً حَرَاماً في شَهْر حَرَام فى بَلَد حَرَامٍ (3)فَعَرَفْتُ أَنَّهُ قَدْ حَفِظَ الْحَدِيثَ فَقُلْت... (4)

سند این روایت مشکل ندارد و مرحوم مجلسی که به اسناد ایراد می گیرد سند این روایت را حسن می داند.

جواب امام به منصور در جلسه بعد انشاء الله.

و الحمد لله رب العالمين.


1) الرجل الضخم من كفار العجم برخی به طور کلی بر هر کافر اطلاق علج می کنند. البته حمار وحشی را نیز علج می گویند. حضرت علی علیه السلام می فرماید: الناس ثلاثة عربي، و موالي و علج و نحن العرب و شيعتنا الموالى و من لم يكن على مثل ما نحن فيه فهو علج. علجی که در این جا آمده مراد خراسانی است (مجمع البحرين، ص319) .

2) البته روایت اولی کافی را در جلسه قبل مطرح کردیم.

3) شاهد بحث در این قسمت است.

4) کافی، ج 8، ص 28

جلسه 66 - 1389/3/8

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين سیما امام زماننا روحی و ارواح من سواه لتراب مقدمه الفداه.

آخرین روایتی (بیست و یکم) که در جلسه قبل مطرح کردیم روایتی بود از کتاب کافی شریف این روایت از نظر سند مشکل ندارد. امام صادق علیه السلام در جمعی بودند صحبت از حکومت عباسیان به میان آمد، سپس حضرت فرمودند:

﴿قَالَ أَبُو عَبْد الله علیه السلام و ذكرَ هَؤلاء عندَهُ وَ سُوءُ حَالَ الشَّيعَة عِنْدَهُمْ فَقَالَ إِنِّى سرْتُ مَعَ أَبي جَعْفَر المَنْصُور وَ هُوَ فِي مَرْكبه (1)وَ هُوَ عَلَى فَرَس وَ بَينَ يَدَيْهِ خَيْلٌ وَ مِنْ خَلْفِهِ خَيْلُ وَ أَنَا عَلَى حِمَارِ إِلَى جانبه فَقَالَ لى يَا أَبَا عَبْد اللَّه قَدْ كَانَ فَيَنْبَغِى لَكَ أَنْ تَفْرَحَ بِمَا أَعْطَانَا اللَّهُ مَنَ الْقُوَّةَ وَ فَتَحَ لَنَا مِنَ الْعَزُو لَا تُخْبرَ النَّاسَ أَنَّكَ أَحَقُّ بِهَذَا الْأمْرِ مِنَّا وَ أَهْلَ بَيْتِكَ فَتُغْرِينَا بِكَ وَ بِهِمْ قَالَ فَقُلْتُ بک وَ مَنْ رَفَعَ هَذَا إِلَيْكَ فَقَدْ كَذَبَ فَقَالَ لِى أَ تَحْلِفُ عَلَى مَا تَقُولُ قَالَ فَقُلْتُ إِنَّ النَّاسَ سَحَرَةُ يَعنى يُحِبُّونَ أَن يُفْسِدُوا قَلْبَكَ عَلَى فَلَا تُمَكِّنْهُمْ مِنْ سَمْعَكَ فَإِنَّا إِلَيْكَ أَحْوَجُ منْكَ إِلَيْنَا فَقَالَ لِي تَذْكُرُ يَوْمَ سَأَلْتُكَ هَلْ لَنَا مُلْكُ فَقُلْتَ نَعَمْ طَوِيلٌ عَرِيضُ شَدِيدٌ فَلَا تَزَالُونَ فِى مُهْلَة مِنْ أَمْرِكُمْ وَ فُسْحَة من دُنْيَاكُمْ حَتَّی تُصِيبُوا مِنَّا دَماً حَرَاماً في شَهْرٍ حَرَامٍ في بَلَدٍ حَرَامٍ (2)فَعَرَفْتُ أَنَّهُ قَدْ حَفَظَ الْحَدِيث فَقُلْت... در این روایت حضرت به بیان علامات ظهور پرداخته و علامات زیادی را در حدود 50 تا 60 مورد بیان کرده و می فرمایند:... فَكُنْ عَلَى حَذَر وَ اطْلُبْ إِلَى اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ النَّجَاةَ وَ اعْلَمْ أَنَّ النَّاسَ فِی سَخَطِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِنَّمَا یُمْهِلُهُمْ لِأَمْرٍ یُرَادُ بِهِمْ فَکُنْ مُتَرَقِّباً وَ اجْتَهِدْ لِیَرَاکَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی خِلَافِ مَا هُمْ عَلَیْهِ فَإِنْ نَزَلَ بِهِمُ الْعَذَابُ وَ کُنْتَ فِیهِمْ عُجِّلْتَ إِلَی رَحْمَةِ اللَّهِ وَ إِنْ أُخِّرْتَ ابْتُلُوا وَ کُنْتَ قَدْ خَرَجْتَ مِمَّا هُمْ فِیهِ مِنَ الْجُرْأَةِ عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ وَ إِنَّ رَحْمَةَ اللَّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِین (3).

استدلال کرده اند به این روایت بر قتل نفس زکیه ولی ما با مراجعه به فرمایشات بزرگان در می یابیم مطلب غیر از این بوده و این روایت ربطی به جریان نفس زکیه ندارد همان گونه که در جلسات قبل گفتیم مرحوم مجلسی در ج 25 ص 82 كتاب مرآة العقول در مورد دم حرام احتمالاتی را مطرح می کند (4)

تا لله ما فعلت امية مثلما *** معشار ما فعلت بنو العباس

مقدمه کتاب موطا مالک را ببینید در مقدمه این کتاب یکی از علمای اهل سنت می گوید، سیاست بنی عباس در تنقیص امیر المومنین و ایجاد نا امنی برای شیعیان با بنی امیه هیچ فرقی نمی کند، بلکه بدتر نیز می باشد.

. از جمله این که احتمال داده اند که ممکن است مراد از دم حرام شهادت خود امام صادق علیه السلام باشد، که البته اگر این احتمال را مطرح کنیم در این جا این سوال مطرح می شود که در متن روایت کشته شدن دم حرام در شهر حرام ذکر شده در حالی که می دانیم شهادت امام صادق علیه السلام در 25 شوال است؟ این اشکال بر این احتمال وارد است مگر این که بگوئیم شهادت حضرت در غیر از شوال در یکی از ماه های حرام بوده است که نیاز به بررسی دارد.

1) موکب به معنای گروهی است که همراه شاه حرکت می کنند.

2) شاهد بحث در این قسمت است.

3) کافی،ج 8، ص38، ح 7، حدیث ابی عبد الله مع منصور في موكبه.

4) بعد از این که متوکل دستور به ویرانی قبر شریف دادند، بر دیوار های بغداد علیه متوکل شعار نوشتند و شعراء اشعار زیادی را در این رابطه گفتند، همانند این شعر معروف:

احتمال دیگری که ایشان مطرح می کنند اینست که مراد از دم حرام کشته شدن سادات باشد. در مورد این دو احتمال باید گفت هر یک از این دو احتمال که باشد ربطی به نفس زکیه که از علامات ظهور امام زمان علیه السلام است، نخواهد داشت.

روایاتی داریم که امام علیه السلام نفی می کند قتل نفس زکیه را به دست سفیانی و در همه جا تعبیر به بنی فلان یا بنی العباس می کند. بنابراین در مورد این روایات یا باید همان توجیهات مرحوم مجلسی را بگوئیم یعنی بگوئیم کشته شدن نفس زکیه قبل از انقراض حکومت عباسیان است و ربطی به علامات ظهور ندارد و یا بگوئیم حکومت بنی العباس دوباره بر می گردد، که اثبات آن نیاز به بررسی بیشتر دارد.

اما مرحوم ملا صالح مازندرانی ذیل روایت خمسٌ قبل قيام القائم علیه السلام می فرماید: علامات زیادی وجود دارد به این معنا که این پنج تا علی وجه الحصر نیست. سپس ایشان می فرماید: در این روایت کلمه نفس زکیه آمده که، لعل المراد بالنفس الزكيه الحسنى المذكور لذا طبق نظر ایشان نفس زکیه یک عنوان دیگری غیر از حسنی نیست. پس نتیجه بیان مرحوم صالح مازندرانی این شد که نفس زکیه یک عنوان مستقلی نیست بلکه همان سید حسنی است. که ما در مورد او در بحث های گذشته نتوانستیم به یک نتیجه نهائی برسیم.

روایت بیست و دوم

اشاره

روایت دیگری که در غیبت نعمانی آمده است که به آن اشاره می شود:

وَ أَخْبَرَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ حَدَّثَنَا عُبَیْدُ اَللَّهِ بْنُ مُوسَی اَلْعَلَوِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ حَمَّادٍ الْأَنْصَارِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَلَاءِ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام حَدَّثَ عَنْ أَشْيَاءَ تَكُونُ بَعْدَهُ إِلَى قِيَامِ الْقَائِمِ فَقَالَ الْحُسَيْنُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَتَى يُطَهِّرُ اللَّهُ الْأَرْضَ مِنَ الظَّالِمِينَ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام لَا يُطَهِّرُ اللَّهُ الْأَرْضَ مِنَ الظَّالِمِينَ حَتَّى يُسْفَكَ الدَّمُ الْحَرَامُ ثُمَّ ذَكَرَ أَمْرَ بَنِي أُمَيَّةَ وَ بَنِي الْعَبَّاسِ فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ ثُمَّ قَالَ إِذَا قَامَ الْقَائِمُ بِخُرَاسَانَ وَ غَلَبَ عَلَى أَرْضِ كُوفَانَ (1)وَ مُلْتَانَ (2)وَ جَازَ جَزِيرَةَ بَنِي كَاوَانَ (3)وَ قَامَ مِنَّا قَائِمٌ بِجِيلَانَ (4)وَ أَجَابَتْهُ الْآبُرُ (5)وَ الدَّيْلَمَانُ (6)وَ ظَهَرَتْ لِوَلَدِي رَايَاتُ التُّرْكِ مُتَفَرِّقَاتٍ فِي الْأَقْطَارِ وَ الْجَنَبَاتِ وَ كَانُوا بَيْنَ هَنَاتٍ وَ هَنَاتٍ إِذَا خَرِبَتِ الْبَصْرَةُ وَ قَامَ أَمِيرُ الْإِمْرَةِ بِمِصْرَ فَحَكَى علیه السلام حِكَايَةً طَوِيلَةً ثُمَّ قَالَ إِذَا جُهِّزَتِ الْأُلُوفُ وَ صُفَّتِ الصُّفُوفُ وَ قَتَلَ الْكَبْشُ الْخَرُوفَ (7)هُنَاكَ يَقُومُ الْآخِرُ وَ يَثُورُ الثَّائِرُ وَ يَهْلِكُ الْكَافِرُ ثُمَّ يَقُومُ الْقَائِمُ الْمَأْمُولُ وَ الْإِمَامُ الْمَجْهُولُ لَهُ الشَّرَفُ وَ الْفَضْلُ وَ هُوَ مِنْ وُلْدِكَ يَا حُسَيْنُ لَا ابْنَ مِثْلُهُ يَظْهَرُ بَيْنَ الرُّكْنَيْنِ فِي دَرِيسَيْنِ (8)بَالِيَيْنِ يَظْهَرُ عَلَى الثَّقَلَيْنِ وَ لَا يَتْرُكُ فِي الْأَرْضِ دَمَيْنِ (9)طُوبَى لِمَنْ أَدْرَك زَمَانَهُ وَ لَحِقَ أَوَانَهُ وَ شَهِدَ أَيَّامَهُ (10).


1) عراق

2) شهری در هند است.

3) مرا صد الاطلاع: جزیره بزرگی در بحر فارس بین عمان و بحرین، مراصد حدود هشتصد سال پیش بوده است.

4) در مورد خراسانی تعبیر به منا در مورد قائم ندارد ولی در مورد گیلان این تعبیر را حضرت به کار می برد که جای دقت و تامل دارد.

5) روستائی نزدیک به استر آباد

6) گرگان

7) الذكر من اولاد الظان. شاهد مثال. البته این مورد خیلی دلالت ندارد و مهم همان مورد اول است.

8) لباس کهنه و ...

9) یا عبارت: الادنین، یا عبارت شرا، یا عبارت: دینین، یا عبارت: مین یعنی دروغ یا عبارت: بلامين: يعني بلاحرث و لازراعة...

10) الغيبة للنعماني، ص 275

بررسی سندی:

معِلق این کتاب سعی بر این دارد که بگوید صحیح در سند آن نام ابراهيم بن عبدالحميد بن العلا است و نه ابن عبیدالله.

ابن الغضائری در مورد إبراهيم بن عبيد الله بن العلاء می گوید: إبراهيم بن عبيد الله بن العلا المدنى لا يعرف إلا بما ينسب إليه عبد الله محمد البلوى، و ينسب إلى أبيه عبید الله بن العلا عمارة بن زيد، و ما يسند إليه إلا الفاسد المتهافت و أظنه اسماً موضوعاً على غير واحد (1).

مرحوم علامه حلی می فرماید: و هذا لا أعتمد على روايته لوجود طعن هذا الشيخ فيه مع أنى لم أقف له على تعديل من غيره (2).

حاوى جزائرى: الرجل مجهول الحال.

سعد بن عبدالله: ادرك الرضا علیه السلام و لم يسمع منه و تركتُ روايته

مرحوم مامقاني: الرجل من المجاهيل فرزند ایشان می فرماید: اذا اعتمدنا على تضعيف ابن الغضائرى فالمترجم ضعيف و الا فهو مجهول الحال (3)

نتیجه این که اگر این روایت قوت مضمون داشته باشد یا به عنوان تایید باشد، آن را می پذیریم و قبول است ولی اگر به عنوان دلیل باشد مورد تأمل است. و الحمد لله رب العالمين.


1) معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 256، شماره 207.

2) خلاصة الاقوال، ص 199.

3) تنقیح المقال، ج 4، ص 170، شماره 148.

جلسه 97 - 1389/3/9

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرین سیما امام زماننا روحی و ارواح من سواه لتراب مقدمه الفداه.

در مقام جمع بندی و نتیجه گیری روایات نفس زکیه هستیم. این روایات را مطرح کرده و اکثر آن ها را بررسی سندی و دلالی کردیم. روایاتی را که مهم به نظر می رسید و به درد بحث می خورد تقریبا در حدود 21 روایت شد.

در جلسات قبل اشاره شد که آیا نفس زکیه اشاره به قتل شخص خاصی است؟ یا کنایه از بی حرمتی نسبت به دماء محترمه است؟ عرض شد احتمال دوم بعید به نظر می رسد. روایات دیگری داریم که متکفل این معنا (احتمال دوم) هستند که قبل از ظهور یکی از علامات مساله نا امنی و ریخته شدن به ناحق خون ها است. اما روایات نفس زکیه اشاره به شخص خاص دارند، این شخص خاص چنان که از خود روایات استفاده می شود چهره مثبت دارد نه منفی. اما در مورد تفاصیل که این نفس زکیه از اولاد امام حسن علیه السلام است یا امام حسین علیه السلام؟ در هر دو مورد روایت وجود دارد. درباره این که او در مکه کشته می شود یا مدینه یا عراق؟ در هر سه مورد روایت دارد. آیا از حتمیات است یا از علائم؟ در جمع بندی خواهید دید از حتميات است. در مورد زمان قتل در برخی روایات 15 روز قبل از ظهور امام زمان علیه السلام بیان شده است.

مروری اجمالی بر روایات نفس زکیه و نتیجه گیری نهائی:

روایت اول: از روضه کافی بود، که این روایت از نظر سند معتبر بوده و از آن استفاده حتمیت هم می شود، اما سائر تفصیلات از آن استفاده نمی شود.

روایت دوم: از کتاب سرور اهل ایمان، این روایت از نظر سند مشکل دارد و از نظر دلالت حاوی تفاصیلی می باشد.

روایت سوم: از کتاب کمال الدین، که این روایت از نظر سند مشکل دارد و از نظر دلالت حتمیت را بیان می کند.

روایت چهارم: از کتاب کمال الدین، با ضعف در سند ولی بیان حتمیت در دلالت.

روایت پنجم: از کتاب غیبت مرحوم نعمانی، که به دلیل ارسال درسند، ضعیف بوده ولی حتمیت را بیان می کند.

روایت ششم: از غیبت نعمانی، با مشکل در سند ولی بیان حتمیت.

روایت هفتم: از غیبت نعمانی، سند این روایت را بررسی نکردیم چون شواهد و نظائر زیادی داشت، این روایت اصل نفس زکیه و حتمیت آن را بیان می کند.

روایت هشتم: از غیبت نعمانی، به خاطر زیاد بن مروان قندی ضعف در سند دارد ولی حتمیت را بیان می کند.

روایت نهم: از غیبت نعمانی، که به همان دلیل فوق بررسی سندی نکردیم این روایت تنها اصل علامیت را بیان می کند.

روایت دهم: از نعمانی که مشکل سندی دارد ولی حتمیت را بیان می کند.

روایت یازدهم: از مختصر اثبات الرجعه که ضعف در سند دارد ولی حتمیت و نام نفس زکیه در آن آمده است.

روایت دوازدهم: از نعمانی که به خاطر شخصی به نام عبایه مشکل در سند دارد و صراحت در حتمیت هم ندارد.

روایت سیزدهم: از ابن قتیبه است که در منابع ما نیامده و حتمیت را به همراه برخی تفصیلات بیان می کند لکن به دلیل ضعف در سند پذیرفته نمی شود.

روایت چهاردهم: از فتن ابن حماد که علاوه بر ضعف سندی دلالت بر حتمیت هم ندارد.

روایت پانزدهم: از کتاب کافی شریف، سند مشکل ندارد غیر از علی بن ابی حمزه که طبق مبنای ما روایات او قبول است.

روایت شانزدهم: از ابن حماد است که به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم منتهی نمی شد. در این روایت از برادر نفس زکیه اسمی به میان آمد.

روایت هفدهم: از کتاب فتن، اصل این روایت را قبول داریم.

روایت هجدهم: از کتاب فتن ابن حماد بود.

روایت نوزدهم: از عیاشی که سندش مشکل ارسال دارد و به همین دلیل تفاصیل ذکر شده در آن مورد قبول نیست.

روایت بیستم: از مختصر بصائر الدرجات تحت عنوان خطبه محزون که ممکن است قوت متن داشته باشد ولی با روایات مشهور منافات دارد لكن ما تنها اصل نفس زکیه را از آن قبول می کنیم.

روایت بیست و یکم: از کافی شریف، این روایت مخصوصا با بیان مرحوم مجلسی و دو احتمال ایشان، ربطی به بحث ما ندارد.

روایت بیست و دوم: این روایت خیلی صراحت در قتل نفس زکیه ندارد نهایت به عنوان موید قرار گیرد.

نتیجه این که اصل قتل نفس زکیه و علامیت آن برای ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف از مسلمات است. مستند ما در این مدعا تواتر روایات است. حال یا تواتر معنوی و یا تواتر اجمالی، یا یک مرحله پائین تر از تواتر، بگوئیم مستفیض است؛ اما آیا این علامت از حتمیات است؟ چندین روایت وجود دارد که اشاره به حتمیت دارد و روایات دیگر که اشاره به حتمیت ندارند نفی حتمیت نمی کنند. در مباحث اصول این دو دسته روایت را مثبتین گویند که تعارضی باهم ندارند، زیرا دسته ای از روایات اصل نفس زکیه را اشاره دارند و دسته دیگر اصل نفس زکیه و حتمیت آن را بیان می کنند و بیش از ده روایت می باشد، لذا با هم تعارض ندارند. اما در مورد سائر تفصیلات درباره اثبات شان نیاز به روایات صحیح و معتبر داریم. در غیر این صورت تنها همان اصل نفس زکیه و حتمیت آن مورد قبول است.

بررسی روایات مربوط به خراسانی؛

یکی دیگر از علاماتی که نقل شده خراسانی است که مباحثی درباره او مطرح است از جمله این که:

آیا خراسانی از علامات حتمیه است یا غیر حتمیه؟ آیا او سید است یا غیر سید؟ از خراسان است یا خیر؟ چهره مثبت دارد یا خیر؟ آمده یا خواهد آمد (1)؟ آیا روایات خراسانی در کتاب های ما هم مطرح است یا فقط در کتب عامه آمده است؟


1) برخی بر هلاکو تطبیق داده اند.

یکی از مباحث مهم در باب علائم خروج خراسانی است. خراسانی سفیانی و یمانی تقریبا با هم خروج می کنند و در مورد زمان خروج آن ها تعبیر به کنظام الخرز در روایات آمده است. این شخص در روایات ما و روایات اهل سنت آمده است. خیلی در این موضوع به تفصیل بحث نمی کنیم زیرا روایاتش با روایات یمانی که مورد بحث قرار گرفت مشترک است. بنابراین فقط اشاره ای به آن ها می کنیم:

روایاتی که راجع به ایشان آمده عمدتا در کتاب غیبت نعمانی است.

اولین روایت در این کتاب در ص 289 آمده است. این روایت را مفصلا بحث سندی و دلالی کردیم، روایت این بود:

عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَالَ: قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ مَتَی خُرُوجُ الْقَائِمِ علیه السلام فَقَالَ: یَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّا أَهْلُ بَیْتٍ لاَ نُوَقِّتُ، وَ قَدْ قَالَ مُحَمَّدٌ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ کَذَبَ الْوَقَّاتُونَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّ قُدَّامَ هَذَا الْأَمْرِ خَمْسَ عَلَامَاتٍ أُولَاهُنَّ النِّدَاءُ فِی شَهْرِ رَمَضَانَ وَ خُرُوجُ السُّفْیَانِیِّ وَ خُرُوجُ الْخُرَاسَانِیِّ وَ قَتْلُ النَّفْسِ الزَّکِیَّهِ وَ خَسْفٌ بِالْبَیْدَاء... (1)

این روایت از نظر سند مبتلا به اشکال بود.

روایت دوم:

روایت بعدی را کتاب مختصر اثبات الرجعه از امام صادق علیه السلام نقل می کند:

عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَالَ : خُرُوجُ اَلثَّلاَثَهِ اَلْخُرَاسَانِیِّ وَ اَلسُّفْیَانِیِّ وَ اَلْیَمَانِیِّ فِی سَنَهٍ وَاحِدَهٍ فِی شَهْرٍ وَاحِدٍ فِی یَوْمٍ وَاحِدٍ وَ لَیْسَ فِیهَا رَایَهٌ بِأَهْدَی مِنْ رَایَهِ اَلْیَمَانِیِّ یَهْدِی إِلَی اَلْحَقِّ (2).

باقی روایات در جلسه بعد انشاء الله و الحمد لله رب العالمين.


1) معجم احاديث الامام المهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف، ج 5، ص197

2) بحار الانوار، ج 52، ص 210، ب ،25، ح 52 .