ghaemiyeh.com
فطرت وکمال انسانی
جلداول:
فریاد خاموش درون
مولف وشاعر:دکترعلی بابایی خورزوقی
با همکاری: دکتر مجتبی بابایی(عضو هیات علمی دانشگاه صنعتی اصفهان)
و
اکرم ترک (از طلاب حوزه علمیه قم)
سرشناسه:بابایی، علی، 1342 -
عنوان و نام پديدآور:فطرت و کمال انسانی/ مولف، سخنران و شاعر علی بابایی؛ با همکاری مجتبی بابابی، پریناز سجادیان ، اکرم ترک.
مشخصات نشر:اصفهان: نشر دارخوین، 1398.
مشخصات ظاهری:[338] ص.: مصور.
شابک:180000 ریال978-600-380-867-6 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص. 333 - [338].
موضوع:فطرت
Constitution (Philosophy)
انسانشناسی
Anthropology
شناسه افزوده:بابایی، مجتبی، 1365 -، [ دکتر ]
شناسه افزوده:سجادیان، پرنیا، 1367 -
شناسه افزوده:ترک، اکرم، 1367 -
رده بندی کنگره:BP216/5
رده بندی دیویی:297/42
شماره کتابشناسی ملی:5784963
بسم الله الرحمن الرحیم
همراهانی که به دنبال گمشده فطرت خود و طالب آرامش واقعی در زندگی و سعادت حقیقی در دنیا و آخرت می باشند حتما این کتاب را بخوانند
(کلیه اشعار موجود در کتاب توسط مولف سروده شده است)
«در ضمن کلیه در آمد حاصل از فروش کتب مولف صرف ترویج معارف اهل بیت(ع) می شود»
سرشناسه:بابایی، علی، 1342 -
عنوان و نام پديدآور:فطرت و کمال انسانی/ مولف، سخنران و شاعر علی بابایی؛ با همکاری مجتبی بابابی، پریناز سجادیان ، اکرم ترک.
مشخصات نشر:اصفهان: نشر دارخوین، 1398.
مشخصات ظاهری:[338] ص.: مصور.
شابک:180000 ریال978-600-380-867-6 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص. 333 - [338].
موضوع:فطرت
Constitution (Philosophy)
انسانشناسی
Anthropology
شناسه افزوده:بابایی، مجتبی، 1365 -، [ دکتر ]
شناسه افزوده:سجادیان، پرنیا، 1367 -
شناسه افزوده:ترک، اکرم، 1367 -
رده بندی کنگره:BP216/5
رده بندی دیویی:297/42
شماره کتابشناسی ملی:5784963
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا
نام كتاب: فطرت و کمال انسانی
شاعرو مولف:دکتر علي بابايي خورزوقی
با همکاری: دکتر مجتبی بابایی خورزوقی(عضو هیات علمی دانشگاه صنعتی اصفهان) و....
ناشر: انتشارات دارخوین
شمارگان: 2000
نوبت چاپ: چاپ چهارم 1402
طرّاحي جلد: مرکز حال خوب، گروه مینیاتور
فهرست نويسي: بر اساس اطلاعات فيپا
شابك: 978-600-380-867-6
قیمت:65000 تومان
اشاره: 4
طلیعه. 6
نیازهای
مشترک.. 9
مقدمه. 11
فطرت چیست و چه تفاوتی با طبیعت و غریزه دارد؟. 14
بحران معرفتی ایسمها نسبت به تفکر و شناخت خود واقعی چگونه است؟. 25
ویژگی های فطری انسان کدام است؟. 34
شناخت های فطری چیست و جایگاه انسان از منظر صوری و باطنی چگونه است؟. 55
آیا دین و شناخت خدا فطری است؟. 73
کم و کیف رشد، انحراف و مسخ فطرت چگونه است؟. 87
چه شواهدی برای فطرى بودن دين قابل طرح است؟. 95
فطرت از دیدگاه فلاسفه غرب و اندیشمندان غیر مسلمان از چه جایگاهی برخوردار است؟. 105
چرا انسان با توجه به شناخت نسبي، باز هم دنبال اعمال غيرفطري و گناه می رود؟. 118
کدام دين واقعا به نداي فطرت پاسخ مثبت می دهد؟. 137
شاکله، فطرت، هویت و انتخاب چه جایگاهی در شناخت دارد؟. 143
موانع شکوفایی فطرت کدام است؟. 172
نقش فطرت درتربیت انسان چگونه است؟. 185
چه رابطه ای بین دین و فطرت وجود دارد؟. 194
علم انسان شناسی با فطرت چه ارتباطی دارد؟. 200
چرا فقط یک دین بر حق و نجات بخش فطرت است؟. 206
چرا فریاد خاموش فطرت آدمی طالب اسلام است؟. 217
چه ارتباطی بین گناه و گرایش های فطری انسان وجود دارد؟. 248
چه رابطه ای بین فطرت، عبادت و ميل به بينهايت طلبي وجود دارد؟. 273
خلاصه و نتيجهگيري.. 292
منابع. 294
اشاره: درآغازکتاب جا دارد جهت استحضارحضرتعالی به موارد زیر اشاره شود:
مولف همانند پدر بزرگوارشان با خدا عهد بسته اند تا زمانی که قدرت و توان دارند برای رضای یار، در محافل و مجالس مذهبی و علمی که برای خنثی سازی افکار روانشناسان مادی دعوت می شوند بدون هر گونه انتظار و منّت سخنرانی نموده و بابت آن هیچ گونه مبلغ، هدیه و...دریافت نکنند. در این راستا یکی از ائمه جمعه در همایشی فرموده اند:که خداوند متعال در سخنرانی و بیان نعمت را بر ایشان تمام کرده است. همچنین مقرر شده که کلیه در آمد حاصل از فروش کتب مولف صرف نشر معارف اهل بیت عصمت و طهارت (ع) شود.
کلیه اشعار این کتاب توسط مولف با تخلص حقیر در قالبهای مختلف سروده شده است.
عناوین و مطالب این کتاب بعضا از بین سوالات
مستمعین در جلسات آموزش خانواده، کارگاهای آموزشی، مجامع هم اندیشی و بحث و انتقاد که بصورت پرسش و پاسخ، توسط مولف پاسخ داده، استخراج و با استفاده از منابع مختلف به این صورت که ملاحظه می فرمایید، به لطف الهی تدوین گردید. انشاا.. که بتواند مورد رضایت یار قرار گیرد.
در خاتمه یادآور می شود که مولف از نظر علمی در کلاسهای خارج فقه (معادل دکترا) در حوزه شرکت و در دو رشته متفاوت دانشگاهی تحصیل و در مقطع دکترای تخصصی phd در رشته فلسفه تعلیم و تربیت ادامه تحصیل داده است.... مجتبی بابایی
(سوره فجر)
(مکی،30 آیه، سوره 89، صفحه593)
1- می خورد بر فجر صبحگاهی قسم ***2- بر همان ده شب که می دانی قسم
3- هم به زوج و هم به فرد حق،قسم ***4- هم به شب، وقتی کند سیری قسم
5- بر تمام این امور، ای با خرد ***دان که سوگند عظیم است، تا ابد
(ذات حق، با این همه سوگند راد ***می کند حتماٌ عذاب اهل فساد)
6- دان ندیده ای، چه کرد، با قوم عاد ***7- یا چه شد، شهر اِرم، درآن بلاد
8- شهر معروفی که خود بوده به نام ***مثل و مانندی، نداشته در قوام
9- یا که با قوم ثمودِ خیره سر ***آن که سنگها را بریده بهر چتر
10- یا که با فرعون و میخهای بلند ***با همان اصحاب دور از هر گزند
11- می کنند طغیان، درون هر دیار ***12- با فساد و هم تباهی، بی شمار
13- در چنین حالی همان پروردگار *** کرد عذابی سخت برای آن شعار
14- مفسدان را درکمین است کردگار *** تا کند خوار و ذلیل، در هر مدار
15- آدمی را گر کند امر خدا ***مبتلا بر درد و مشکل، در قضا
بعد از آن، گردد گرامی در زمان ***نعمتی گیرد، ز یار مهربان
درچنین حالی، همی گوید خدا ***تو مرا اکرام و کردی در فضا
16- گرکه این آدم،شود آزمون سخت *** با فقیری و نداری، هم به بخت
خواند و گوید، که آن پروردگار *** کرده من را، هم فقیر و خوار و زار
17- گرچه این پندار، بُود هردم خطا ***در قلوبی که، شوند ایتام فدا
18- یا که ترغیبی ندارید بر طعام *** بهرمسکین و فقیر، در صبح و شام
19- یا که میراث را،خورید با شور و حال *** گر چه مشکوک است،حرام است یاحلال
20- چون بُود عاشق پول، از عمق جان ***می رود با جسم و روح، سویش چنان
21- درهمان اوضاع، زمین نازنین ***می شود کوبیده، پی در پی یقین
22- امرحق آرد به محشر، صف به صف ***هم ملائک هم فرشته، جان به کف
23- درچنین روزی، جهنم شد پدید ***آدمی با جان و دل،حق را که دید
می شود واقف، ز اسرار مبین *** گرچه بی سود است، برای او همین
24- با خودش گوید چرا ؟ ! از قبل و پیش ***من نکردم، کاری بر عقبای خویش
25- پس کند، او را عذابی بی مثل *** 26- می کشد،دربند و گردد چون دغل
27- این طرف، گوید که ای آرامه جان ***ای که بودی،مطمئنه در جهان
28- باز و گرد،سوی حبیب انس و جان *** چون که او،خشنود و تو خشنود از آن
29- پس بیا، اندر میان بندگان *** 30- در بهشتم، داخل و قدرت بدان
فطرت آدم، بود در هر زمان***مثل اول، در همه کون و مکان
مشترک باشد نیازش، در بصر***از اذل تا به ابد، از هر نظر
درک خوبی از سرای زندگی***شد نیاز آدمی در بندگی
گر هدف گردد مشخص، بر بشر***می کند با جان و دل، سویش سفر
تا کند آینده را، پر شور و حال***در مسیری که رود، بي قیل و قال
فهم عالم در نهاد این جهان***پرتو افشانی کند در باغ جان
راه راست زندگی از عمق جان***می برد بالا تو را در آسمان
در درونت آن سرشت آشنا***می زند هر دم صدا، جانم بیا
میل نیکی در تو باشد، کن نگاه***زشتی و پستی کند، جان را تباه
پس درونت می رود، دنبال خوب***از بدی بیزار و نفست در غروب
با کمال میل، نما جان را فدا***غیر حق را کن برون، از هر کجا
می کند فریاد قلبت بی صدا***عاشقم من بر دو عالم ای خدا
روح من باشد،چو یک آتشفشان***می کند قلبم مذاب، در دو جهان
جامعه پر می شود از عدل و داد***روح آدم پر کشد با ذکر و یاد
رشد و هم بالندگی در این جهان***می برد جان را به سوی عرشیان
اضطراب و دلهره، در هر زمان***می زند آتش به جان و دل، بدان
کشف راه زندگی در عصر ما***راه حق است و رهایی از فنا
چونکه وجدان و درون، خواند تو را***سوی محبوبی که باشد آن، خدا
عقل تو غوغا کند در جان و سر***بهر عقبایی که بوده در بصر
عاقل عاشق، رود با پای جان***جانب حقّی، که هستش در نهان
تا سعادت را کند خود اختیار***با خلوصی که بود یک افتخار
این بود راه رهایی از درون***در سرایی که برد جان را برون
عاقبت خواند تو را سوی بقا***جایگاه روح ناب، در آن سرا
آخرت باشد سرایی جاودان***بر تمام انس و جن این جهان
نام خدا بر همه جا حاکم است***روح خدا پيکر هر حاتم است
فطرت و جان راه کمال است به حق***هر چه که خواهد ز آن ناعم است
فطرت در لغت به معنای نوعی خاصی از خلقت است و فطرت الهی به معنای سرشته شدن بر توحید و شناخت خداوند است. یکی از مهم ترین مسائل انسان شناسی این است که آیا گرایش ها و بینش های انسان محصول تعاملات او با خارج است یا ریشه آن گرایش ها و بینش ها در خمیر مایه آدمی نهاده شده است؟ به عبارتی دیگر آیا در انسان چیزی به نام فطرت وجود دارد یا خیر؟ اگر انسان فطرت دارد، چه چیزهائی فطری انسان هستند؟
به بیانی«فطرت» به عنوان یکی از بنیادیترین مباحث انسان شناسی اسلامی و نظام تربیتی اسلامی، همواره مورد توجه اندیشمندان، فیلسوفان و مربیان مسلمان قرار داشته است. با این همه، با توجه به تفاوت منظر و موضعی که هر اندیشمند اتخاذ نموده، تفاسیر متنوع و تا حدی متفاوت از فطرت ارائه شده است؛ لذا تعریف، قلمرو و انواعی که برای فطرت در نظر گرفته میشود، تأثیر مستقیمی در الگوی ارائه شده در مورد ساختار روانی
انسان از منظر اسلام خواهد داشت. آری فطرت، سنگ زيرين معارف الهي و گوهر مباحث انسانشناسي است؛ به گونهاي كه اگر مفهوم فطرت را از مباحث انسانشناسي حذف كني، كل ساختمان اين دانش فرو ميريزد و از اينروست كه استاد مطهّري فطرت را «ام المعارف مسائل انساني» دانستهاند. مباحث فطرت اگرچه از هنگام نزول قرآن كريم مطمح نظر بوده و لغتشناسان و مفسّران به بحث دربارة آن پرداختهاند، توجه ويژه بدان را ميتوان مربوط به زمان معاصر دانست؛ چراكه اهميت انسان و انسانشناسي و پرسشهاي مربوط به آن، برآمده از نگاه نوين انسان معاصر به انسان است. که متاسفانه انسان جدید، به علل گوناگونی همچون پیشرفتهای علمی و فلسفی، ضعف مراجع دینی (یهودی و مسیحی) در پاسخگویی به نیازهای فکری و عملی او، رفتار نامناسب کلیسا با اهل اندیشه و رشد فزایندۀ سرمایهداری ومصرفگرایی، دچار بحران انکار فطرت و به دنبال آن تعبدگریزی شده است. مع الوصف پوچی و بیمعنایی و به دنبال آن، اندوه، دلهره و نومیدی در زندگی فردی از یکسو و ناامنی و بیعدالتی در زندگی اجتماعی و جهانی از سوی دیگر، پیامدهای گریزناپذیر تعبدگریزی و انکار فطرت بودهاند. در این راستا باید با تمام وجود اعتراف و تاکید کرد که، آنچه مغفول مانده، ساختار ماهوی و فطری در انسان است. آری انسان جدید، ماهیت و فطرت را انکار کرد تا با پشتکردن به فطرت و معنویت، ضمن جفا و ستم در حق سالم ترین پیام الهی؛ بالاترین ظلم را در حق فطرت بشری و نفس انسانی خود مرتکب شود.
در هر حال ای عزیز بزرگوار، مهم ترين تفاوت و وجه امتياز انسان بر ساير مخلوقات، يكی قوهی تعليم وتعلّم(رشد) و ديگری روح و نفخهی خاص الهى است كه با خود فطرت الهی را به همراه دارد، فطرتى كه نقش الهام گر دروني را ايفاء نموده و ضمن سوق دادن انسان به سمت خداوند، با الهامات الهى خود؛ او را از مرتبهی حيوانيّت بالا برده و با تعلیم و تعلّم و تخلّق به اخلاقی الهی به مرتبه والای مظهر جمیع اسماء و صفات الهی نائل می گرداند.
مهمترين پرسش و بحث بنيادين در باب معرفت فطرت اين است كه آيا هنگامي كه انسان پاي به قلمرو گيتي مينهد، معارفي در او تعبيه شده يا اينكه ظرف وجودش از هرگونه معرفتي تهي است؟ همچنين در باب ويژگيها و گرايشهاي فطري، پرسش اصلي اين است كه آيا آنچه «انسانيت» ناميده و به منزلة مجموعة ملاكهاي انساني شناخته ميشود، اكتسابي است يا غيراكتسابي؟ آيا آن ملاكها از بيرون بر انسان تحميل شدهاند يا از ذات انسان ميجوشند؟ در همين راستا لازم به نظر مي رسد كه این بعد از ابعاد انسانی بیشتر شناخته شود و عوامل انحراف و از کارافتادگی فطرت الهی انسان مورد مطالعه و بررسی قرار گیرد. کتاب حاضر پس از معنای مختصری از واژهی فطرت، به فطری بودن دین و حسّ پرستش پرداخته و در ادامه به برخی از اموری که باعث عدم شکوفایی فطرت الهی انسان می شود، اشاره خواهد کرد.
گر تو باشي در مسيرت با خدا***بهتر از آن است كه باشي ناخدا
پس نما با فطرتت بر جان نگاه***تا شوي تو ناخدايي با خدا
وفق رباعی مزبور اگر انسان بخواهد خدایی شود؛ راهی جز این ندارد که با معرفت و بصیرت در مسیر فطرت الهی خود گام بردارد. فطرتی که در حقیقت همه قوا از جمله طبیعت و غرائز مختلف به نوعی باید بستر شکوفایی آن را برای رسیدن به سعادت و خوشبختی واقعی انسان فراهم کنند. توضیح بیشتر در خصوص فطرت اینکه کلمه فطرت از جمله مفاهیمی است که برای اولین بار قرآن آن را در مورد انسان به کار برده است. برای درک ماهیت فطرت باید به تبیین آن در زبان آیات قرآنی پرداخت. «فطرت» از ریشه «فطر» و به معنای شکافتن چیزی از طول است.(1)و هم به معنای خلق و ایجاد و ابداع است.(2)یعنی ناظر به معنای خلقت(3)آمده و همچنین به معنای آغاز و اختراع(4)
یعنی اختراع و آفرینشی که بدون سابقه و بدون الگوگیری از دیگری است. و در برخی از آیات قرآن(5)به معنای خلقت و آفرینش و «فاطر» به معنای خالق و آفریدگار آمده است. بنابراین، کلمه «فطرت» بر وزن «فعلت»، بیانگر بنای «نوع خلقت» است و در آیه 30 سوره روم نیز به معنای «نوعی از خلقت»
است که در واقع اشاره به همان خلقت و سرشت خاص انسانی است.گاهی فطریات را به سه شاخه فطریاتِ شناختی (ادراکی)، گرایشی و توانشی تقسیم کردهاند: 1. فطریات شناختی، مانند گزارههای بدیهی یا قضایای اولیه، گزارههای اخلاقی و خداشناسی؛ 2. فطریات گرایشی، مانند حقیقتجویی (علمطلبی)، خیرخواهی اخلاقی، زیباییطلبی، عشق و پرستش، اجتماعطلبی، جاودانگیطلبی، آزادیخواهی و کمالمطلقخواهی؛ 3. فطریات توانشی، مانند تواناییهای یادگیری، غلبه بر نفسانیات، نوآوری (خلاقیت)، سخنگویی و تفهیم و تفاهم (زبان) و تقرب به خداوند.(1)
آری فطرت و فطریات اقسام مختلف و اصطلاحهای متعددی دارد؛ اما آن چه منظور است، نحوه خاص آفرینش انسان است: «انسان فطرت دارد» به این معنی است که انسان مانند لوح سفید یا خمیر شکل یافتهای، به دنیا نمیآید؛ بلکه از آغاز بینشها و گرایشهای خدادادی خاصی را به همراه دارد که انتخابها و افعال او را در طول زندگی جهت میدهد و منظور از «فطری بودن توحید» این است که انسان نسبت به تعالیم انبیاء، لااقتضاء و خنثی نیست، بلکه در سرشت انسان، فطرت و تقاضایی است که بعثت انبیا پاسخگوی آن است و پیامبران الهی چیزی را عرضه داشتهاند که بشر طبق سرشت خود در جست و جوی آن است.(2)
درنهایت، به تبع این معانی باید گفت که مراد از «امور
فطری»، اموری است که به اقتضای خلقت انسان، بین انسانها مشترک و ثباتپذیر است. فطرت در ماهیت و حقیقت خود، بر دو گونه است: 1) فطرت عقل 2) فطرت دل. فطرت عقل، همان ادراکات بدیهی و طبیعی عقل را گویند که عقل، با توجه به ساختمان اصلی خویش بگونه ای ذاتی دارای یک سلسله ادراکات طبیعی و غیر اکتسابی ( اعم از تصوری و تصدیقی) است و فطرت دل عبارت است از علم حضوری انسان نسبت به برخی از حقایق که انسان با توجه به ساختار روحی خود آنها را واجد می داند.بزرگان از فطرت با تعابیر مختلفی چون: آگاهی، دریافت، علم، ادراک، گرایش، جذبه، کشش، دانش فطری، معرفت فطری، تمایل فطری و عشق یاد کرده اند.و با دقت در اصل فطرت و کلمات بزرگان می توان فهمید که فطرت در این باره نیز، بر دو گونه است، فطرت آگاهی و فطرت عشق و پرستش که اولی (آگاهی فطری) از مقوله ی دانش و دومی (تمایل فطری) از مقوله ی جذبه و گرایش است به این معنی که انسان به گونه ای فطری و حضوری، هم خداشناس و خدا آشناست و هم دارای عشق و تمایل به او است. علامه جوادی عاملی در این باره می گویند: «انسان، تا نداند، نمی خواهد و تا نشناسد، عشق نمی ورزد و تا نیابد نمی پرستد.» یعنی در سرشت انسان هم آگاهی فطری و هم عشق برای شناخت کمال مطلق وجود دارد.(1)
به بیانی فطرت در لغت به معنای خلقت و آفرینش و دردیدگاه فلاسفه و متکلمان مسلمان به این معنا است که خداوند متعال بینشها و گرایشهای
1) جوادی آملی، عبدالله، تبیین براهین اثبات وجود خدا، نشر اسرا، قم، چاپ اول، بی تا
خاصی را همراه آفرینش در خمیر مایه وجودی انسان به ودیعت نهاده است. اما طبیعت در مورد اشیاء بی جان و امور جسمانی به کار برده می شود و غریزه بیشتر در مورد حیوانات و تمایلاتی که در خدمت ارضاء نیازهای جسمانی است کاربرد دارد، لکن فطرت گرچه مانند طبیعت و غریزه یک امر تکوینی است اما فرا جسمانی است و در مورد بینشها و گرایش هایی که در نهاد انسان تعبیه شده و در خدمت تمایلات روحی و گرایش های متعالی انسان است به کار برده می شود. توجه به این فطریات است که انسان را فراتر از جماد و نبات و حیوان قرار می دهد و برعکس بی توجهی به اینها سبب سقوط انسان به ردیف حیوانات و بلکه پایین تر می شود. شهید مطهری تفاوت بین فطرت و غریزه را اینگونه بیان می کنند: «بدون شک همان گونه که دلائل عقلی و منطقی به انسان جهت می دهد، در درون جان او نیز کشش ها و جاذبه هایی وجود دارد که گاهی آگاهانه يا ناخودآگاه برای او تعیین جهت می کند؛ این کشش ها و جاذبه ها بر دو گونه است: بعضی ناآگاه است یعنی نیاز به وساطت عقل و شعور ندارد،همان گونه که حیوان بدون نیاز به تفکر به سوی غذا و جنس مخالف جذب می شود. اما گاهی تأثیر آن به صورت آگاهانه است، یعنی این جاذبهی درونی در عقل و اندیشه اثر می گذارد و او را وادار به انتخاب طریق می کند. معمولا قسم اول را غریزه و قسم دوم را فطرت می نامند.»
به نوعی فطرت، غريزه و طبيعت به لحاظ كاربردي گاهي بر يك چيز اطلاق ميشود و ميتوان به جاي كلمه غريزه از كلمة فطرت استفاده نمود و بالعكس، همانطور كه كلمة طبيعت هم بر جانداران به لحاظ شباهتشان با اشياي بيجان به كار برده ميشود؛ امّا به لحاظ غيركاربردي طبيعت هيچ
شباهتي با دوتاي ديگر ندارد و بعضي از فرقهاي غريزه و فطرت اين است كه اولاً غريزه خود به خود شكوفا ميشود ولي فطرت را بايد شكوفا ساخت و ثانياً فطرت زيربنا و منشأ كمالات انساني انسان است درحالي كه غرايز چنين نيست.
فطرت خاص(فطرت انسانی)با ارزش و قداست همراه است.یعنی آنچه در قلمرو هدایت فطری قرار دارد، از قداست و ارزش برخوردار است. اصول فطریات انسانی همانهاست که در روانشناسی به عنوان تمایلات عالی انسان معرفی شده، و عبارتند از:1-حس راستی یا کنجکاوی 2-حس زیبایی خواهی 3-حس اخلاقی 4-حس مذهبی(1).دانش، هنر، اخلاق و مذهب، صبغه ارزشی و قدسی دارند و از معیارهای رشد و کمال انسانی به شمار میروند، مگر آن که کسی از آنها بهره نامشروع و ناپسند ببرد، که در این صورت، قبح و ناپسندی امری عارضی و ثانوی خواهد بود، نه ذاتی و اوّلی. منشأ این قداست و ارزش را باید در حیات عقلانی انسان جستجو کرد که فصل ممیّز او از دیگر موجودات طبیعی است.و همین ویژگی است که فطرت را از طبیعت و غریزه ممتاز میسازد. جنس مشترک این سه، هدایت تکوینی و آفرینشی است. قوانین طبیعی(در جمادات و گیاهان) و تمایلات غریزی(در حیوانات)و دریافتها و احساسهای فطری(در انسان)همگی جلوههایی از هدایت تکوینی و آفرینشیآفریدگار حکیماند، و فصل ممیّز آنها به مراتب و درجات وجودی آنها باز میگردد.در یک مرتبه، شعور و ادراک یا نیست و یا ناچیز و اندک
1) حس مذهبی یا بعد چهارم روح انسانی، تانهگی دوکه نه تن، ترجمه مهندس بیانی، ص 31-32.
است(جمادات و گیاهان)و در مرتبه دیگر، شعور و ادراک غریزی و غیرعقلانی است(حیوانات)و در مرتبهای شعور و ادراک عقلانی است(انسان) فطرت مانند طبیعت و غریزه، یک امر تکوینی است؛یعنی جزء سرشت انسان است، و اکتسابی نیست، و از غریزه آگاهانهتر است. انسان آنچه را که میداند میتواند بداند که میداند؛یعنی انسان یک سلسله فطریات دارد و میداند که چنین فطریاتی دارد.»(1)
شایان ذکر است که انسان در عین برخورداری از ویژگیهای فطری، از ویژگیهای طبیعی و غریزی نیز برخوردار است؛ بدینجهت، قوانین طبیعی و خواص غریزی نیز(متناسب با حیات انسانی او) در وی یافت میشود. این مطلب که فطرت از ویژگیهای تکوینی انسان و مربوط به حیات عقلانی او است، از آیات قرآن و روایات اسلامی به روشنی بهدست میآید.در قرآنکریم از دین حنیف به عنوان تمایلی فطری که در سرشت و آفرینش انسان ریشه دارد یاد شده است. به اینگونه که لغت فطرت در قرآن در مورد انسان و رابطه او با دین آمده است: «فاقم وجهک للدّین حنیفاً فطره الله التی فطَر الناس علیها لا تبدیلِ لخلق الله»(2)توجه خود را به سوی دین بدار، سرشت خدایی که خدا همه انسانها را بر آن سرشته است و هیچ تغییری در این آفرینش خدا نیست. این آیه در مقام بیان این حقیقت است که انسان به گونهای خاص آفریده شده است و خلقتش ابداعی و اختراعی است و دارای ویژگیهای خاص در اصل خلقت است. مثلاً به نوعی از سرشت و طبیعت آفریده شده است که برای پذیرش
دین آمادگی دارد و اگر به حال خود و به حال طبیعی رها شود، همان راه را انتخاب میکند، مگر آن که عوامل خارجی و جبری او را از راهش منحرف کند.(1)
بنابراین فطرت به معنای سرشت خاص و آفرینش ویژه انسان است و امور فطری، یعنی آن چه که نوع خلقت و آفرینش انسان اقتضای آن را داشته و مشترک بین همه انسانها باشد(2)و انبیاء در دعوت انسانها به توحید و پرستش خداوند با موجوداتی بیتفاوت رو به رو نبودهاند؛ بلکه در ذات و سرشت همه انسانها، یک نوع شناخت و بینش نسبت به خدا و پرستش آن بوده که یک تمایل و کشش خاص قلبی را به سوی خدا و توحید و دین به همراه داشته است. چنان که در حدیث نبوی معروف، براین که آیین توحید مقتضای فطرت انسان است و هر کودکی با چنین فطرتی به دنیا میآید، تأکید شده است:«کلّ مولود یولد علی الفطرة...»(3)
فطریات اخلاقی نیز همینگونهاند:چنان که قرآن کریم آنجا که از آفرینش نفس انسانی سخن گفته، یادآور شده است که درک پلیدیها و خوبیها به صورت الهامی الهی در سرشت او نهاده شده است:«و نفس و ما سوّاها، فألهمها فجورها و تقواها» امام علی(ع)آنجا که درباره فلسفه نبوت و رسالت پیامبران الهی سخن گفته است، از تجدید میثاق فطری و برانگیختن عقول آدمیان به عنوان دو رسالت آنان یاد کرده است:«لیستأدوهم میثاق فطرته...و لیثیروا لهم دفائن العقول»(4)به بیانی فطرت در اصطلاح به
معنای غریزه معنوی هر انسان می باشد، بصورتی که انسان دارای دو نوع غریزه می باشد: 1. غرایز مادی که برای تأمین احتیاجات مادی در درون انسان نهفته است مانند حب ذات، تشنگی، گرسنگی، ترس، امید و... 2. غرایز معنوی مانند کمال طلبی، نوع دوستی، ایثار و از خود گذشتگی، احسان و شفقت، و بالاخره وجدان اخلاقی، که این غرایز در وجود انسان برای عبور از مرز حیوانیت و رسیدن به کمال واقعی نهاده شده است. غریزه معنوی یا فطرت یعنی آنچه را انسان خود می یابد و نیاز به فراگیری درمورد آن ندارد. فطرت یکی از منابع الهام بخش معرفت و شناخت است، گاهی از این منبع شناخت به قلب نیز تعبیر می شود و با عقل که مرکز تفکر و ادراکات نظری است؛ تفاوت روشنی دارد و همه اینها شاخه های یک درخت و ثمره های شجره مبارکه روح انسان هستند. این فطرت معنوی در وجود هر انسانی هست فقط گاهی حجاب های ظلمانی مانع بروز آن می شود و بعثت انبیاء و آمدن امامان معصوم برای رفع این حجاب ها و رشد این فطرت الهی بوده است وگرنه هر انسانی با فطرت پاک توحیدی به دنیا می آید.
به بیانی قرآن فرموده است: «وَ لَوْ أَنّ َأَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ»(1)
براساس گفتۀ علامه طباطبایی در این آیه «ایمان به خدا» و «تقوا و پرهیزکاری» دو امر فطری است که به فطرت خداشناسی و خداپرستی و فطرت خیرخواهی و یا شناخت و گرایش به اخلاقیات اشاره دارد؛ بنابراین،
1) اعراف، 96
نزول برکات آسمانی و زمینی در گروی پایبندی به فطریات است و تکذیب آنها به نقمت و عذاب و مصیبت منجر خواهد شد. پس علاوه بر التزام به قوانین طبیعی و غریزی، التزام به مقتضیات فطری نیز باعث حفظ حیات معنوی انسان و سامانبخشیدن به امور مادی و معنوی انسان و سعادت او خواهد شد.(1)از بیان علامه بهدست میآید که مصائب ناشی از ترک فطریات از دو راه طبیعی و فراطبیعی فراهم میآیند. راه طبیعی به این معنا است که ترک فضائل اخلاقی و ابتلاء به رذائل اخلاقی بیشک باعث گسترش ظلم و فقر و جهل در زندگی اجتماعی بشر میشود و ترک خداپرستی علاوه بر پیدایش خلأهای معنوی و دامنزدن به اضطراب و دلهره و پوچگرایی و بیمعناشدن زندگی، باعث بیپشتوانهشدن اخلاقیات و درنتیجه ترک فضائل اخلاقی میشود. مراد از راه غیرطبیعی این است که طبق مفاد آیه مذکور و مشابه آن، از سنتهای الهی در عالم، نزول عذابهای آسمانی در اثرترک ایمان به خدا و ترک پرهیزکاری و تقواست؛ عذابهایی که در قرآن به تکرار دربارۀ اقوام پیامبرانی مانند نوح، لوط، صالح، شعیب، موسی و... به چشم میخورد.
آری ای عزیز بزرگوار، به بیان دیگر متکلمین و حکماء و کارشناسان علوم انسانی (اعم از اسلامی و غیر اسلامی)(2)
برای اثبات وجود خدا یکی از براهین مهم و راهگشایی که در این زمینه ارائه دادهاند؛ برهان فطرت است. که طریق تبیین آن مختلف است که در اینجا به دو طریق به طور اختصار اشاره می شود:
طریق اول: بینش شهودی و گرایش حضوری نسبت به هستی محض و کمال نامحدود، در وجود و سرشت همه انسانها تعبیه شده و تمامی افراد بشر یک نوع شناخت و گرایش و تمایلی به وجود و کمالی برتر دارند تا خود را به آن مقام نزدیک کنند تا هم منافع و نیازهای درونی و بیرونی خود را مرتفع کنند و هم از ضرر و زیانهای مهم، خود را برهانند، لذا در برابر چنین کمالی نامحدود و مدبّری حکیم، کشش شاهدانه و پرستش خاضعانه دارند. پس وقتی چنین شناخت و گرایشی در وجود تمامی انسانها باشد؛ حتماً مستلزم آن است که این کمال مطلق و نامحدود وجود داشته باشد که او همان خداوند است و الا تمامی این بینشها و تمایلات لغو و عبث خواهد بود.
به طور خلاصه چنین میتوان گفت: 1. انسان فطرتاً کمال جو و کمال خواه است. 2. شواهد مربوط به زندگی خود انسان و دیگران گویای این حقیقت است که کمالهای محدود انسانها را ارضاء نمیکند، پس فطرت انسان خواهان کمال بی کران و غیر متناهی است. 3. وجود چنین احساس و شناخت و عشق و گرایشی در انسان به کمال برتر و نامحدود، مسلتزم وجود کمال مطلق است. پس کمال مطلق وجود دارد و او همان خداوند است.(1)
طریق دوم. این روش که برگرفته از طریق قرآن و اهل بیت - علیهم السّلام - است. چنین تبیین میشود: برای افراد بشر پیش میآید که درمواجهه با برخی بلاها و مصائب و سختیها که دیگر هیچ امیدی به اسباب وسائل مادی و انسانی ندارند، برای نجات خود از مهلکه یک بارقه ی امیدی در دلشان
1) شاه آبادی، رشحات البحار، کتاب الانسان و الفطره.
روشن میشود و ناخودآگاه به وجود قدرتی مافوق و برتر درخود که آنها را دستگیر میکند پی میبرند. سخن آخر اين كه: مظاهر حيات مادي و مشاهده اسباب و مسببات در زندگي توأم با هوي و هوسهاي شيطاني، تار نسيان بر فطرت خداشناسي و خداجويي انسان تنيده و تبلور و جلاي آن را كمتر ميسازد و آن را دچار ركود ميكند و لازمه فطري بودن امري، اين نيست كه در همه ي افراد به طور مداوم و بي وقفه ظهور و بروز كند. ولي آن گاه كه احساس كرد خطر نابودي او را تهديد ميكند و دست او از اسباب ظاهري و مادي كوتاه است از فطرت گردزدايي شده و زنگ الحاد زدوده مي شود، صفاي ضمير پديدار ميگردد و آشكارا خدا را به ديده دل مي بيند. بیشک مقصد و معنای زندگی سعادتمندانه باید متناسب با ساختار طبیعی و غریزی انسان در همین راستا تنظیم شود. فیالمثل ساختار طبیعی بدن انسان مستلزم حفظ دمای 37 درجه و ساختار غریزی انسان مستلزم تأمین مواد غذایی مناسب و کافی برای اوست؛ در غیر این صورت، سلامت و حتی حیات او به خطر خواهد افتاد. مسئلۀ اصلی این است که نوع انسان، فطرت یا روان مشترک و ثابتی دارد که مستلزم «معنای زندگی» مشترک، واحد و ثابتی است. نتیجه اینکه با قبول فطرت مشترک در آدمیان، معنای زندگی آنان مشترک خواهد بود و آن معنا و هدف باید مُلهَم از آن فطرت و همسو با آن لحاظ شود. آری:
با خدا باش و خدا را کن اطاعت از نهان***تا شوی فارغ ز اغیار درون اندر جهان
این همان راز سعادت بوده باشد در عیان***بهر فطرتهایی که رفتند مسیر روح و جان
با تفكر جان و دل را كن شريف***تا شوي با نفس دون خود حريف
ساعتي گر تو كني فكر حنيف***دشمنت سالها شود خوار و خفيف
در ابتدا باید به این حقیقت تلخ اعتراف کرد که خود واقعی و شناخت و معرفت صحیح نسبت به کمّ و کیف آن از جمله بحران های معرفتی بشر در بین اندشمندان و فلاسفه معاصر در جهان غرب است. بدون تردید خود واقعی؛ همان چیزی است که فطرت پاک بشری و فریاد خاموش درون آدمی؛ تشنه شناخت و بهره مندی درست از آن است. ولی در نهایت تاسف ایسم های مختلف مادی نه تنها از فهم و درک خود واقعی عاجزند. بلکه در برابر بسترها و زمینه های معرفت واقعی نسبت به شناخت کم و کیف ابعاد و چارچوب واقعی و الهی آن ایستاده اند. و با ترویج راه های غلط و نا نسبت به انسان و خود واقعی؛ مشروع که منجر به نگرانی، اضطراب و افسردگی و در یک کلام انحراف بیشتر افراد بشر از خود واقعی می شود؛ بالاترین ظلم و جنایت را در حق نفس خود و بشریت روا نموده اند. تاسف بارتر اینکه در اوج بی معرفتی تازه خود را با این بینش های ناقص و ضعیف نسبت به انسان و خود واقعی؛ متمدن و مدرن فرض می کنند.
با توجه به مطالب مزبور باید اشاره شود که (إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ) (خداوند سرنوشت هیچ قوم و ملتی را تغییر نمی دهد مگر
اینکه خود را تغییر دهند.) تغییر رفتار افراد مستلزم تغییر بینش و تفکرات درونی آنهاست. با تغییر افکار فرد در می یابی که مشکلاتی که در گذشته سبب اضطراب او می شد، به آن اندازه که او تصور می کرده، حائز اهمیت نبوده و بدین طریق می آموزد که به جای فرار از مشکلات با تغییر دید خود نسبت به آنها از شدت اضطرابش کم گردد. آن هنگام که فرد در زندگی با مشکلات مواجه می گردد، نوع نگرش وی در سازگاری با آنها مؤثر است؛ با اجتناب ناپذیر دانستن مشکلات فرد خود را برای مقابله با آنها آماده می کند. چنانچه تعالیم اسلامی نیز بر این مسئله تأکید دارد، مردم در زندگی دنیوی در پی آسایش کامل اند، اما این امر در آخرت حاصل خواهد شد، نه در دنیا. بعلاوه فرد با وقوف بر حکمت سختیها و باور به اینکه وجود فشارها بر تکامل فردی و اجتماعی اوضروریست، بهتر با آنها مقابله می نماید."چه بسا امری را خوش نمی دارید، اما خداوند در آن مصلحت فراوان قرار داده است."
از طرفی ای اهل اندیشه و تغکر بدان و هشیار باش که ریشه همه آثار معنوی، اخلاقی و اجتماعی که در عبادت مطرح مي باشد، در یک چیز خلاصه مي شود و آن تفکر در باره حق و غیر او را از یاد بردن است. در قرآن مسئله ای به نام «خود فراموشی» آن هم خودفراموشی مذموم مطرح است. در مقابل، خودیادآوری است: ای انسان! خود را بیاد آور، که «خودیادآوری» هم جز با «خدایادآوری» امکان ندارد، یعنی در منطق قرآن این دو از یکدیگر جدا نیست. خدا را به یاد داشتن، خود را به یاد داشتن نیز هست. این حقیقتی است که همان بازیافتن و پیدا کردن «خود» است اما نه این خودحیوانی بلکه آن خود
حقیقی و خود ملکوتی که فلاسفه غرب و ایسم های مختلف از درک واقعی آن غافل هستند. مع الوصف:
ای خدا کن تو مرا از خود رها***خود نه این خود آن خود پر مدّعا
آن خودی که می کند بر خود جفا***روز و شب خود را کند دور از وفا
داد خاموش خودت گوید بجا***خود همی خواهد ز خود از خود خدا
دان که خود بوده درون خود دو تا***آن خود خوب و خودی که هست بلا
آن خود لوّامه و دور از خطا***می کند خود را رها در هر کجا
وان خود امّاره با صدها ادا***فطرت خود را کند هر دم فدا
گر خدا خواهی نما خود را جدا***از خود پست و لعین با هر ندا
کن تو قربانی خودت را با دعا***چون که قربانی دهد خود را صفا
مادر بتها خود است ای بی نوا***با بصیرت خود شناس دون هوا
چون شناختی خود شود دردت دوا***از غم و درد و بلای فتنه ها
می شوی آرام و گردی با حیا***روح و جان خود شود اهل وفا
پس تو بشکن خود که گردی پر بها***این شکستن می دهد خود را جلا
چون شکستی گو تو با بانگ رسا***اصل و ذات خود کنم من چون طلا
در چنبن حالی بکو خود با خدا***خود منم و من خودم در دو سرا
آنکه پاسخ می دهد روز جزا***آن خود اصل است که هست درجان ما
پس حقیر گوید به خود در این سرا***گر سعادت خواهی شو از خود رها
در بندگی و تفکر است که انسان، خود را پیدا می کند، خود را واقعا باز می یابد. بنابراین یکی از شرایط باز یافتن خود، شناختن و باز یافتن علت و خالق و موجد خود است. یعنی محال است که انسان بتواند خود را جدا از علت و آفریننده خود به درستی درک کند و بشناسد. علت واقعی هر موجود مقدم بر وجود او است."و نحن اقرب الیه من حبل الورید" و ما از رشته رگ ها به او
نزدیک تریم."(1)و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه" و بدانید که خدا میان انسان و دل او حایل می گردد. "(2)نکته بسیار جالبی که از تعبیرات قرآن کریم استفاده می شود اینست که انسان آنگاه خود را دارد و از دست نداده که خدا را داشته باشد. آنگاه خود را به یاد دارد و فراموش نکرده که از خدا غافل نباشد و خدا را فراموش نکند. خدا را فراموش کردن ملازم است با خود فراموشی"و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم" و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند پس خدا هم خودشان را از یادشان برد.(3)
گر کنی ، راه خدا را انتخاب ***می شوی آرامه، اندر دو جهان
روح آرامی که اندر زمین می برد*** از یاد تو، درد و فغان
به تعریف کورت گلداشتاین(4)خود شکوفایی، توانایی نیرومند ذاتی موجود در هر فرد می باشد که موجب شکوفا شدن استعداد های مثبت او می گردد. او معتقد بود کهبرای آن که انسان به موفقیت های بزرگ دست یابد باید با محیط اطراف و زندگی خود به بهترین نحو ممکن کنار بیاید و چنانچه محیط و زندگی هر روز ضربه سنگین تری بر پیکره انسان وارد کردند، انسان باید سعی در بهبود روش مقابله خود با این قبیل مشکلات بنماید، تا بدین ترتیب به
مرزهای خود شکوفایی نزدیک شود. همچنین به عقیده مزلو خودشکوفایی بالاترین و برترین نیاز انسان می باشد که پس از ارضاء نیازهای پایین تر مطرح می شود.
انسان واقعی وقتی روی به درگاه الهی می کند و با یاد خدا محشور می شود، خود واقعی خویش را نیز که پرتوی از عالم ربوبی است؛ باز می یابد و هرچه بیشتر مشغول یاد خدا می گردد، به همان اندازه بیشتر با خود آشنا می شود و زمانی که خدا را فراموش می کند و ارتباط خود را با خدا که خود واقعی او را تشکیل می دهد فراموش می کند؛ آنچه برجای می ماند همان خود حیوانی اوست که به یک معنی خود نیست بلکه ناخود است. کسیکه خدا وارتباط خود را با خدا به دست فراموشی می سپارد خود حیوانی را به جای خود واقعی می گذارد و در نتیجه به خود فراموشی می افتد.در چنین حالی مشکلات روحی، روانی برایش بوجود می آید و اگر کسی با خود حقیقتی خویش آشنا شود و به حقیقت آن که جزء ارتباط با عالم ربوبی چیز دیگری نیست توجه داشته باشد و معرفت حاصل کند؛ همین معرفت مستقیماً و بلا واسطه او را به معرفت ذات حق می رساند. به تعبیر دیگر اگر کسی حقیقت نفس خود را دریابد این دریافت به طور مستقیم او را به دریافت خداوندمتعال نیز می رساند. زیرا حقیقت نفس تعلق به خدا به عنوان یک نفخه ی الهی دارد و زمانی که حایل های نفسانی کنار رفته و این حقیقت مورد شهود قرار گیرد؛ از دریچه ی آن، ذات الهی نیز در همان محدوده مورد شهود واقع خواهد شد و چون مراتب و درجات نفس در جریان سیر تکامل روحی متفاوت است هر چه
مرتبه نفس بالاتر رود؛ شهود ذات الهی نیز از طریق معرفت نفس بیشتر و کاملتر می شود. با توجه به این حقیقت است که در تعالیم اسلامی به معرفت نفس به عنوان کاملترین راه معرفت خداوندی نظر شده و در این خصوص روایات فراوانی از پیشوایان اسلام رسیده است که معروفتر از همه عبارتی است که حضرتامیرالمومنین (ع) فرموده اند « مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَهُ » خداوند در قرآن مومنین را به تفکر و شناخت و معرفت نفس دعوت فرموده است. در چنین حالی مشکلات روحی، روانی از بین می رود و انسان به یک آرامش واقعی می رسد و دیگر اضطراب و افسردگی برایش معنایی نخواهد داشت.
مي شود روزي كه وقت نازنين *** چون طلا گردد عزيز و هم وزين
با تامل كن تو صيدش اي عزيز ***تا روي سوي سعادت در يمين
در هر حال ای عزیز بزرگوار، همانگونه که اشاره شد بر خلاف دیدگاه ایسم های مختلف مادّی؛ فطرت یا همان حقیقت وجود خود واقعی تو کتابى است که شارح آن جز آفریدگار هستى نمیتواند باشد؛ اگر انسان فطرت و حقیقت خود واقعی اش را براى شرح به خدا نسپارد؛ دیگران از جمله فلاسفه معاصر غرب با دید محدود بشری او را شرح کرده و بر اساس انسانشناسى ناقص؛ وی را تفسیر میکنند. یا همانند کتب آسمانى پیشین، دست به تحریف و تفسیر به رأى میزنند و ضمن کتمان برخی از اسرار نهانى انسان، امورى بیگانه را به عنوان خواستههایش بر او تحمیل مینمایند و به نوعی خواستههاى حقیقى خود واقعی او و آنچه مایه حیات قلب و روشنائی فطرت و
دل آدمی است را جا به جا میکنند و این نقص بزرگ و عیب مهم در طول تاریخ مخصوصا در اندیشه ها و معارف غرب پیرامون شرح فطرت و حقیقت انسان وجود دارد. از اینجا معلوم می شود که چرا شناخت واقعی خود و خدا مایه حیات قلب است، مایه روشنائی دل است، مایه آرامش روح است، موجب صفا و رقت و خشوع و بهجت ضمیر آدمی است، باعث بیداری و آگاهی و هوشیاری انسان است و این همان معرفت حقیقی نسبت به فطرت و خود واقعی است که ایسم های مختلف از درک و فهم آن عاجز و ناتوانند. در این راستا این نکته هم قابل تامل و تدبر است که آیا کیفیت این فطرت و ذات، بالا و پایین نمی شود یعنی درجه فطرت و خود واقعی انسان های قرن گذشته با انسان های قرن حاضر تفاوت دارد ؟پاسخ منفی است و این در مقام فعلیت درست است. در مقام فعلیت درجه بندی معنا دارد. در مقام استعداد درجه بندی جایی ندارد؛ بلکه فقط استعداد محض است و موقعی که به فعلیت رسید می توانی بگویی که 30 درصد یا 20 درصد یا 100 درصد است. به فعلیت رسیدن دست خود انسان هست. به همین دلیل است که عده ای از انسان ها دیندار نیستند و خدا را قبول ندارند. معنای آن این است که آن استعداد به فعلیت نرسیده. این که چرا آن استعداد به فعلیت نرسیده قابل بحث و بررسی است وموانع چه بوده یا کوتاهی ها، نقائص چه بوده بحث دیگری است. آیه فطرت و آیات میثاق بر همین مطلب دلالت دارد.
از این آیات بر می آید که فطرت و خود واقعی همه انسان ها ولو مشرکین
وکفار این ندای خداخواهی و خداباوری را در درون خود دارند؛ منتها در شرایط عادی این ندا و مقتضای فطرت را انکار می کنند؛ ولی در شرایط سخت دیگر نمی توانند انکار بکنند؛ زیرا ندا آنقدر قوی است که آنها هم تسلیم می شوند.
خلاصه اینکه بر خلاف نظر ایسم های مختلف؛ همه انسان ها در درون خود واقعی خویش، گرایش به دین خدا یعنی اسلام دارند. کیفیت این فطرت و ذات در مقام استعداد ثابت است؛ اما به فعلیت رسیدن آن توسط خود انسان است. مادامی که انسان هست این دین باوری، دینداری و خداگرائی هست. به همین دلیل همه پیامبران بشر را به یک دین دعوت کردند. لذا درد و دل و خطاب بشریت به خویشتن خویش اینگونه قابل طرح می باشد:
لحظه ای کردم مرور اعمال خویش***تا که دیدم هیچم اندر نزد خویش
در جهان دیدم همه را غیر خویش***هر که را برتر بدیدم من ز خویش
گر چه مغرور و همی گویم که خویش***برترم از جن و انس در فکر خویش
با همین فکر پلید دان خود ز خویش***گشته ام محروم ز فیض حق به خویش
در صراط و محضر مولای خویش***نادم و هستم پشیمان من ز خویش
وان همی باشد نشان بر عزم خویش***با همان داد درون خود به خویش
پس نما کار را شروع از خود به خویش***تا شوی فارغ ز خود با همّ خویش
این حقیر گوید برو تو سوی خویش***ازهمه ایسم های دون با داد خویش
فطرت آدم، بود در هر زمان***مثل اول، در همه کون و مکان
مشترک باشد نیازش، در بصر***از اذل تا به ابد، از هر نظر
درک خوبی از سرای زندگی***شد نیاز آدمی در بندگی
در درونت آن سرشت آشنا***می زند هر دم صدا، جانم بیا
میل نیکی در تو باشد، کن نگاه***زشتی و پستی کند، جان را تباه
پس درونت می رود، دنبال خوب***از بدی بیزار و نفست در غروب
کشف راه زندگی در عصر ما***راه حق است و رهایی از فنا
چونکه وجدان و درون، خواند تو را***سوی محبوبی که باشد آن، خدا
عقل تو غوغا کند در جان و سر***بهر عقبایی که بوده در بصر
عاقل عاشق، رود با پای جان***جانب حقّی، که هستش در نهان
تا سعادت را کند خود اختیار***با خلوصی که بود یک افتخار
این بود راه رهایی از درون***در مسیر فطرت و داد برون
در درون هر موجودی، ذاتیاتی وجود دارد که او را از سایر موجودات متمایز میکند. به عبارتی، وقتی انسان اثرات گوناگونی از موجودات مختلف را
مشاهده کرد به این نتیجه می رسد که درون هر موجودی خصوصیتی وجود دارد که موجب تمایز او از بقیه موجودات میگردد. این خصوصیات را در هر مرتبهای از جمادات، نباتات، حیوانات و انسان میتوان ملاحظه کرد. به عنوان مثال؛ موجودات بیجان، خصوصیاتی دارند که مختص به خودشان است، مثلاً گفته میشود خصوصیت نمک این است که شوری دارد، خصوصیت آب، تری است و... که از آن به «طبیعت» یا «طبع» تعبیر میشود. در حیوانات نیز خصوصیاتی وجود دارد که نباتات آن خصوصیات را ندارند، خصوصیت بارز حیوان «غریزه» است. هر حیوانی برای خود غرائزی دارد که موجب تداوم حیات او می شود؛ مثلاً مورچه برای تأمین غذای خود کارهایی انجام میدهد که از کسی یاد نگرفته و در ذات او نهفته است. همچنین در انسان خصوصیاتی مثل خیرخواهی و کمالطلبی و... وجود دارد که مختص به خودش است و در مراحل پایینتر از او وجود ندارند. بنابراین فطرت که امری سرشتی و ذاتی است، ویژگیهایی دارد که همه آنها از تحلیل خود فطرت به دست می آیند و اثبات آن برای فطرت به دلیل (واسطه در اثبات) نیاز ندارد. حال به چهار ویژگی فطرت اشاره می شود:
1- فطرت از غریزه آگاهانه تر است. غریزه به حکم اینکه یک میل است، با آگاهی همراه است، یعنی حیوان به میل خود نوعی آگاهی دارد، ولی دیگر به آگاهیخود علم ندارد، ولی انسان آنچه را می داند، می تواند بداند که می داند.2 - فطریات ماوراء حیوانی اند و ملاکهای انسانیت به شمار می روند.3- فطریات انتخابگرانه اند و با خود محوری قابل توجیه نیستند4- فطریات، از نوعی قداست برخوردارند و ملاک تعالی انسان می باشند.
با این توضیحات، گفته میشود که فطرت چند معنا دارد و یکی از معانی آن فطری به معنای ذاتی است. این اطلاق از آن باب است که قرآن کریم فِطرَة» را به معنای گونه خاصی از آفرینش بهکار برده است، اگر ما براى انسان یک سلسله ویژگیها در اصل خلقت قائل باشیم، این ویژگیها، مفهوم فطرت را مىدهد.(1)با این حال، هر موجودی برای خود ذاتیاتی دارد که در انسان به برخی از آن ذاتیات، فطرت گفته میشود، چراکه انسان موجودی کامل بوده و تمام مراحل و ذاتیات مراحل قبل خود را دارد، لذا ممکن است برخی از ذاتیات انسان همان چیزی باشد که در حیوان وجود دارد که در این موارد به آن غریزه گفته میشود. پس، خصوصیات یک امر فطری در انسان عبارت است از: 1) ذاتی بودن؛ به این معنا که در پیدایش خود معلول اسباب بیرونی نیستند و آمیخته با آفرینش انسان هستند.2) از نوعی قداست برخوردار بودن.3) جنبه روحانی داشته و به رفع نیازهای روحی پرداختن، بر خلاف غریزه که تماماً مرتبط با جسم است و نیازهای مادی را برطرف میکند. 4)کلیت و عمومیت داشتن (همگانیاند. 5) ثابت و پایدار بودن (همیشگیاند. 6) انسان به آن علم حضوری دارد و میتواند به آن علم حصولی نیز پیدا کند.(2)
به بیانی دیگر امور فطری دارای ویژگی ها و مشخّصاتی می باشند که به برخی از آنها اشاره می شود:
علی رغم تفاوت میزان آگاهی و معرفت انسان ها، امور فطری برای همه به نحو وجدانی قابل درک و فهمند؛
به تبع اختلاف مناطق جغرافیایی و شرائط اقلیمی تفاوت نمی کنند؛
اختلاف مکتب ها و آیین ها و نیز عادات و فرهنگ ها موجب اختلاف آنها نمی شود؛
با وجود اختلاف در استعدادها و قوای فکری و توانمندی های ذهنی و عقلی بشر؛ امور ثابتی هستند و تغییر و تبدّل به آنها راه نمی یابد؛
بدیهی هستند و به اثبات کردن و نیز تعلیم و تعلّم نیازی ندارند؛
بالقوه هستند و برای شکوفا شدن نیازمند توجه و تنبّه و تربیت هستند.(1)
فطریات، در دو ناحیه دریافتها و خواستها مورد بررسی قرار میگیرند. در ناحیه دریافت و شناخت، بحث در این است که آیا انسان معلوماتی ذاتی و غیر اکتسابی دارد یا خیر؟ یعنی آیا انسان از بدو تولد به چیزی علم دارد و یا اینکه هیچ چیز نمیداند و به مرور زمان کسب میکند؟ در اینجا نیز دیدگاههای مختلفی وجود دارد، که خارج از محل بحث ما است. بهطور کلی، نظر حکما این است که اصول اولیه تفکر در انسان، فطری است اما نه به آن معنا که قبل تولد میدانسته و بعداً فراموش کرده است و بعد دوباره یاد آوری میکند، بلکه به این معنا که وقتی به انسان قضیهای مانند «کل بزرگتر از جزء است» داده میشود بدون نیاز به استدلال آنرا تصدیق میکند.(2)
اما بخشی که مربوط به بحث است؛ ناحیه خواستها و گرایشها است. آیا درون ذات انسان میل و گرایشی ذاتی (نه اکتسابی) که انسان را ملزم به کاری کند وجود دارد یا خیر؟ اینجا است که به اعتباری، خواستهای درونی به دو قسم تقسیم میشوند:خواستهایی که تماماً مربوط به جسم بوده و برطرف کننده نیازهای مادی و حیوانیاند؛ مثل احساس گرسنگی، شهوت و... که با غذا خوردن و ارضای شهوت این احساس برطرف میشود که اینها را معمولاً امور غریزی میگویند و قسم دیگر خواستهای روحی انسان میباشد؛ مانند قدرتطلبی، حقیقتجویی، علم و دانایی و... که هیچ وقت این احساس برطرف و سیر نمیشود بر خلاف حس گرسنگی که با غذا خوردن برطرف میشود.(1)
بنابراین، گرایشهایی که برطرف کننده نیازهای روحی انسان باشد را گرایش فطری مینامند که اساس اخلاق در اسلام بر پایه همین گرایشها بنا شده است. لذا فطرت شامل تمام گرایشهای درونی نمیشود و باید آنها را از هم تفکیک کرد.
در خصوص اینکه كلام وحي چه ويژگيهايي را براي فطرت الهي بيان نموده است. حكيم متأله جوادي آملي ميفرمايد: «فطرت از ديدگاه قرآن سه ويژگي دارد:الف. خداشناس، خداجو و دين طلب است.ب. فراگير است، كافر، مسلمان، مؤمن و فاسق و... همه داراي فطرت الهياند.ج. تبديل پذير نيست.
1) همان، ص 59.
يعني انسان از آغاز تولد با فطرت الهي زاده ميشود و با همان فطرت از دنيا ميرود».(1)در ادمه توجه جنابعالی به توضیح برخی از ویژگیهای فطرت جلب می گردد:
الف) تغيير پذيري فطرت: يكي از چيزهايي كه باعث لغزش در فهميدن مطالب ميشود دقت نكردن به معاني كلمات است، چه بسا انسان يك واژة را به جاي كلمة ديگر به كار ميبرد كه معنايش مغاير با آن است، دو واژه ي تبديل و تغيير نيز چنين است، تبديل يعني چيزي بدل به چيز ديگري شود كه غير از شيء اول باشد. مثلاً هيزم در اثر سوختن تبديل به خاكستر گردد.امّا تغيير، گستره و شمول بيشتري دارد.به هر نوع دگرگوني، تغيير گفته ميشود، خواه شيء، مغاير با شيء اول باشد يا نه، مانند همان هيزم سوخته و كاغذ پاره پاره شده كه كاغذ بعد از پاره شدن باز هم كاغذ است به هر دو نوعدگرگوني، تغيير گفته ميشود».(2)به بيان ديگر، تغيير شبيه تغييرات فيزيكي در اجسام است كه شيء بعد از تغيير، ويژگيهاي اولي خود را از دست نمي دهد ولي تبديل به تغيير شيميايي ميماند كه شيء بعد از تغيير، همة ويژگيهاي اولي خود را از دست مي دهد.
تغيير پذيري فطرت اگر به معناي تبديل باشد قابل قبول نيست و اين كه قرآن كريم يكي از ويژگيهاي فطرت را تغييرناپذيري دانسته، اشاره به همين مطلب است.قرآن در اين باره با روشني تمام ميفرمايد: لا تبديل لخلق الله(3)
يعني هيچ گونه تبديلي در آفرينش الهي راه ندارد (با توجه به حرف لا كه براي نفي جنس است) و فطرت الهي آفريدة اوست و در جاي ديگر فرموده است لا تبديل لكلمات الله(1)فطرت انساني و دين الهي هر دو از كلمات خداوند است و دگرگوني در آن راه ندارد.امّا اگر تغيير پذيري فطرت نه به معناي تبديل بلكه به معناي هر نوع دگرگوني باشد مثل اين كه فطرت گاهي قوي است و گاهي ضعيف يا در برخي افراد، شديد و شفاف است و در برخي ديگر ضعيف و تيره. با اعتقاد راسخ ميتوان گفت كه چنين تغييري، اشكالي به تبديل ناپذيري فطرت وارد نميكند، تغيير فطرتي كه در آيات قرآن آمده اشاره به همين نوع است.جالب اينجاست كه تغيير بدين معنا به دست خود انسان و به اختيار خود او صورت ميگيرد، از جمله عواملي كه باعث تضعيف فطرت الهي ميشود، غفلت از وجود چنين نعمت بزرگ الهي است، علامة طباطبايي (ره) در ذيل آية سوم سورة روم ميفرمايد:«فكر هميشه ماندن در زمين و روي آوردن به دنيا و فرو رفتن بيش از حد در ماديات، فطرت انساني را به فراموشي ميافكند ولي تبيين حقايق ديني، او را متوجه فطرتش مينمايد».(2)
ب) ناسازگاري فطرت با گناهان: آنچه كه در اين بخش بايد مورد توجه قرار گيرد، ساختار وجود انسان است، وجود انسان، معجوني است از فطرت الهي و طبيعت حيواني كههر كدام خواستههاي ويژة خود را دارد، انسان بر اساس فطرت الهي اش موجودي است خداشناس، خداجوي، دين طلب، عدالتخواه،
ظلم ستيز و... ولي بر اساس طبيعت حيوانياش موجودي است شهوت پرست، خودخواه، و...بايد به ياد داشته باشيم كه اصل وجود اين دو جنبه، بدون اختيار در نهاد ما قرار داده شده است. امّا نقش آنها در مقام عمل چگونه است؟ اين سؤال مهمي است كه پاسخ به آن روشنگر مشكل ناسازگاري فطرت و گناه است. اگر بگوييم انسان در مقابل فطرت از خود هيچ نقشي ندارد و بايد بر اساس خداجويي كه در سرشت او نهاده شده است، عمل نمايد، در اين صورت ارتكاب گناه از وي توجيه ناپذير است و اگر بگوييم انسان در مقابل غرايز و طبيعت حيواني خود، اختياري ندارد، در آن صورت فطرت الهي بيفايده و اساساً بيمعنا و عبث است ولي خوشبختانه، نه اين است و نه آن، بلكه انسان در مقام عمل، كاملاً مختار است، نه تحت فرمان فطرت الهي است و نه مجبور طبيعت حيواني. خداوند ميفرمايد: «و هديناه النجدين.»(1)ما راه حق و باطل و خير و شر را به انسان نشان داديم حال اين كه كدام راه را انتخاب نمايد، آزاد است.«از آن جا كه انسان داراي دو جنبة آسماني و حيواني است كه هر يك او را به سوي خواستههاي خود ميكشاند در قرآن شريف دو دسته آيات وجود دارد:آياتي كه انسان را نكوهش ميكنند كه در واقع هشداري است به انسان تا خواستههاي طبيعي خود را تعديل كند و آياتي كه انسان را تكريم ميكند».(2)بنابراين فطرت الهي هرگز تغيير پذير نيست و بر اساس آفرينش اولي خود كاملاً شفاف ميباشد.
امّا پيروي از خواستههاي نفساني اين چراغ پر فروغ را كم نور و ضعيف ميكند و پيامبران الهي براي زدودن گرد و غبار و بيدار كردن فطرت الهي برانگيخته ميشوند. (1)
امّا منشأ گناهان آن جنبة حيواني است كه در وجود انسان نهفته شده است، و در عين حال خداوند راههاي اشباع درست آن را بيان فرموده است تا انسان آن را اصلاح نموده و ازافراط و تفريط در آن خودداري نمايد، گمان نشود كه وجود غرايز و طبيعت حيواني، انسان را اجباراً وادار به گناه ميكند. بلكه انسان كاملاً اختيار دارد همان گونه كه در مقابل پيروي از فطرت يا مخالفت با آن اختيار داشت. پس فطرت الهي تبديل پذير نيست هر چند بر اثر گناهان تضعيف مي شوند.
بنابر دیدگاه مشهور، فطريّات انسان را می توان به دو دسته کلی بینش های فطری و گرایش های فطری تقسیم کرد.
ألف) بينش های فطری شناخت ها وعلومي هستند كه نيازمند تعليم وتعلّم نبوده وهر كسي از آن آگاه مي باشد، مانند علم به مصاديق حسن وقبح وعلم به برخي علوم عقلي بدون نياز به تفكر وتأمل.
ب. گرايش های فطری گرایش هایی در وجود انسان می باشد که از بدو تولّد در وجود انسان به ودیعه نهاده می شود و انسان فطرتاً به سمت آنها تمایل دارد، مثل گرايش به خوبي وتنفّر از بدى. این گرایش ها که بعضاً از آنها به «حسّ»
1) نهج البلاغه.
تعبیر می شود. در هر حالگرایشات و جلوه های فطرت انسان را در موارد زیر می توان مطرح کرد:
1- حقیقت جویی و حس کنجکاوی: انسان
در پرتو اندیشه، حق را می فهمد و در پرتو فطرت آنرا دوست دارد. دلیل فطری بودن آن نیز وجدان است و هر کسی با مراجعه به وجدان خود حق دوستی را می یابد و از همین رو است که انسانهای ظالم و بدکار، تلاش می کنند روی کارهای زشت خود پرده بکشند و یا آن را توجیه کرده و لباس حق بپوشانند و در صورت امکان، ندامت و پشیمانی خود را اعلام کنند.(1)در روان شناسی از این فطرت به حسّ حقیقت جویی یا حسّ کاوش تعبیر می شود.(2)شیطان درون (هوی) با همدستی شیطان بیرون (ابلیس) با حقیقت مبارزه می کند. گاهی این دو بر انسان چنان چیره می شوند که خرد و اندیشه او را به خدمت خویشمی گیرند و فطرت حق خواهی را چنان زبون می سازند که به توجیهات و وارونه کردن حق و باطل راضی می شود.
بنابر این از جمله گرایش های ذاتی انسان است که وی را به سمت یافتن حقیقت سوق می دهد و به همین جهت زمینه و بستر علوم و همه معارف و شناخت های انسان می باشد. چرا که در انسان به طور فطری گرایشی به نام حقیقت جویی، دانایی یا مقوله دریافت جهان خارج وجود دارد. یعنی انسان می خواهد جهان و هستی اشیا را چنان که هستند دریابد. این گرایش را روانشناسان حس حقیقت جویی یا حس کاوش می گذارند و گفته اند این
همان چیزی است که در کودکان از سن دو یا سه سالگی پیدا می شود که در نتیجه آن بچه ها کنجکاوی زیادی پیدا کرده و در مورد چیزهای اطراف خود سؤالات زیادی می کنند این حس کم و بیش در همه افراد بشر وجود دارد ولی شدت و ضعف دارد و بستگی دارد انسان چه اندازه آن را پرورش دهد. حس کنجکاوی و یا حس راستی از روز نخست فکر بشر را به بحث و بررسی پیرامون مسائل مهم و مجهول وادار می کند.
2- خداشناسی و خداپرستی:
خداشناسی فطری است؛ یعنی، هر انسانی که دارای فطرت سالم و دست نخورده باشد، می داند که در جهان موجود برتری وجود دارد که خالق اوست وبر همین اساس به جستجوی او می پردازد (خداجویی). او این شناخت را از کسی کسب نکرده و به دنبال دلیل آن نیست. بشر از دیرباز به مفهوم علیت و معلولیت پی برده و همین کافی است که متوجه مبدء کل شده باشد. کنکاش از علت پدیده ها فطری بشر است و این فطرت در مورد بحث از خالق هستی نیز جاری است.(1)
اگر خداشناسی و خداجویی حاصل تلقین و آموزش می بود، باید هنگام ترس شدید و هجوم غمهای گران و خطرهای جانی، فراموش می شدند؛ حال آنکه در چنین لحظاتی فطرت خداشناسی وخداجویی بیدار می شود.(2)
«وَ إِذا مَسَّ النّاسَ ضُرٌّ دَعَوا رَبَّهُم مُنیبینَ اِلَیهِ»(3)«هنگامی که رنج و زیانی به مردم برسد، پروردگار خود را می خوانند و توبه کنان بسوی او باز
می گردند» آیات و روایات دیگری نیز همین حقیقت را تأیید می کنند، به عنوان نمونه قرآن می فرماید: «قُل لِمَنِ الأَرضُ وَ مَن فیها إِن کُنتُم تَعلَمُون، سَیقُولُونَ لِلهِ أَفَلا تَذَکَّرُون»(1)«بگو زمین و آنچه در آن است از آن کیست؛ اگر شما می دانید؟ به زودی می گویند: از آن خدا است. آیا متذکر نمی شوید؟» جمله آخر (آیا متذکر نمی شوید؟) بیانگر این نکته است که خدا را می شناسند و تنها یادآوری کافی است و یاد دهی و استدلال لازم نیست. امام باقر علیه السلام فرمودند: «فَطَرَهُم عَلی مَعرِفَهِ أَنَّهُ رَبُّهُم؛(2)
آنها را بر شناخت اینکه او پروردگارشان است آفرید»
آری ای عزیز خداپرست، فطرت شما و همه انسانها به پرستش و خداگرایی تمایل دارد. هر کس در درون خود می یابد که به چیزی یا کسی علاقه دارد و گویی همواره روان او را مانند مغناطیس نیرومندی به سوی خود می-کشاند. (3)باستان
شناسان و جامعه شناسان اعتراف دارند که در ادوار تاریخ، جامعه بی پرستش و بی خدا نبوده است. ساموئیل کینگ جامعه شناس مشهور می گوید: «اساساً در جهان طایفه یا جامعه بدون باور و مذهب وجود نداشته است. ویل دورانت در تمام جوامع بشری نوعی پرستش را ثابت میداند.(4)شکوفایی
این فطرت در گرو شناخت درست محبوب و معبود است. قرآن کریم ضمن پذیرش فطری بودن خداپرستی، خبر از اقوامی می دهد که
در اثر انحراف، محبوب ساختگی را بجای محبوب حقیقی می پرستیدند.» وَ مِنَ النّاسِ مَنیتَّخِذُ مِن ذُونِ اللهِ أَنداداً یحِبُّونَهُم کَحُبِّ اللهِ وَ الَّذینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبّاً لِله»(1)
«بعضی از مردم معبودهای غیر از خدا برای خود انتخاب می کنند و آنها را همچون خدا دوست می دارند، اما آنها که ایمان دارند، عشق شان به خدا شدیدتر است»
علامه مجلسی در تفسیر سخن امام علی علیه السلام - که اخلاص و توحید را فطری معرّفی می کند«وَ کَلِمَهُ الاِخلاصِ فَاِنَّهَا الفِطرَهُ.» (2)- می گوید: در سرشت انسان یکتاپرستی نهاده شده است، لذا از هر کس پرسیده شود چه کسی تو را آفریده، پاسخ می دهد: خدا. روایات زیادی آیه فطرت را به فطرت توحیدی تفسیر کرده اند و این آیه شریفه را شاهد آورده اند.(3)«وَ لَئِن سَأَلتَهُم مَن خَلَقَ السَّماواتِ وَ ا لأَرضَ لَیقُولُنَّ اللهُ»(4)
«هر گاه از آنان بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را آفرید؟ مسلماً می گویند الله» توحید از اصول مهم ادیان الهی است و انحراف از آن خروج از فطرت الهی است. مهمترین عامل خاموشی فطرت توحیدی، اعتماد و توکل نداشتن به خدای یگانه است. عدم شناخت قدرت خداوند و ناآگاهی از برقراری ارتباط با آن وجود یگانه موجب شده است برخی به شرکِ در عبادت روی آورند.
حس مذهبی که باعث می شود هر فردی از افراد انسان، فطرتاً خدا خواه و خداجو بوده و یک نوع تمایل و کشش به ماوراء طبیعت داشته باشد و آنرا بر وجود خود و جهانی که در آن زندگی می نماید حاکم ببیند و هستی خود را فرعی از هستی او قلمداد کند و او را دارای قدرتی بداند که می تواند گرفتاری ها و بدبختی های او را برطرف سازد.(1)آری در انسان زمینه ای وجود دارد که آن را عشق می نامند. عشق چیزی ورای محبتاست. محبت در حد معمول در هر انسانی وجود دارد و انواع گوناگونی دارد. مثلا محبت و علاقه بین دو دوست و بین دو همسر و بین پدر و مادر و فرزندان اما عشق چیز دیگری است. پرستش و پیشانی بندگی در مقابل خداوند بر زمین ساییدن و اظهار خضوع و خاکساری در پیشگاه با عظمت الهی و نیاز به پرستش و عبادت از اموری فطری و اصیل در درون همه انسان هاست. فطرت خدا داده انسان اگر به حال اولیه خود بماند و گرد و غبار تعلقات مادی و گناهان آن را نپوشاند و دفن نکند به طور طبیعی این گرایشات در آن وجود دارد و در جاده بندگی به سوی تکامل و تعالی حرکت می کند. ولی دلباختگی به دنیا و عالم ماده و آلوده شدن به گناهان و معاصی، این چراغ روشن را در وجود انسان از درخشش باز می دارد و انسان را از مسیر بندگی منحرف می گرداند. برای شکوفایی فطرت باید با تلاش و کوشش و ریاضت و عبادات خالصانه و توبه واقعی از خطاها و گناهان، گرد و غبارهایی که آینه فطرت را تیره و تار ساخته
1) سبحانی، جعفر، منشور جاوید، جلد 2، ص 53- 52 و نیز ر.ک. تفسیر نمونه، ج 16، ص 450- 448
اند جارو کرد و زمینه تبلور و ظهور را برای فطرت فراهم کرد و این همان کاری است که هدف اصلی انبیا و اولیای الهی بوده است.
3- خیر اخلاقی: گرایش خیر اخلاقی از مقوله فضیلت است. همان چیزی که ما در روابط بین خود اخلاق می نامیم. یعنی انسان به یک سری چیز هایی گرایش دارد که منفعت نیست بلکه فضیلت است، خیر است و خیر عقلانی. این غیر از گرایش به چیزی به دلیل منفعت مادی آن است. منفعت خیر حسی است اما فضیلت خیر عقلانی. مثلا گرایش انسان به راستی از جهت راستی بودن آن است و نیز تنفر انسان از دروغ به خاطر دروغ بودن آن است. گرایش به تقوا، صداقت، پاکی از گرایش های فضیلتند. حس نیکی پدید آورنده اخلاق و تکیه گاه فضائل و سجایای انسانی و صفات عالی روانی است و در انسان یک نوع گرایش فطری و ذاتی به اخلاق نیک و تنفّر از روش ها و صفات بد پدید مى آورد. پس عامل شکوفایی فطرت حق طلبی، شناخت حق و به خدمت گرفتن خرد در راه حصول حقیقت است.
4- شکر منعم:
ای خداوندی که هستی در درون قلب ما***از همه غم های عالم جان ما را کن رها
یا بده آرامشی در بهر طوفان و بلا***تا شویم آسوده از هر نوع مصیبت بی خطا
گر چنین کردی نمی دانم چه گویم ای خدا***از برای لطف بی پایان تو در این سرا
من همی دانم که نیستم لایقت ای باصفا***با زبان بی زبانی می کنم شکر تو را
گر پذیری شکر من از لطف تو باشد خدا***با چنین حالی بدون شک شوم اهل ولا
شکر تو خواهد برای خود ز من شکری جدا***دان که آن شکر هم عزیز شکر دگر خواهد ز ما
بهر هر شکری در این عالم شوی اهل وفا***آن وفایی که دهد آرامش اندر هر کجا
آن که گیرد فاصله از شکر تو بی هر صدا***می کند بر روح و جان خود همی ظلم و جفا
چون که این شکردرخودش دارد هزار ویک ندا***هر ندا داد خموش است از درون تا ماورا
هر که را شکرش دهی گردد جدا از ماسوا***این همان لطف تو باشد بهر جان در هر فضا
منّت شکر در ره جان فوق چون است و چرا***شامل هرکس شود آن افتخاری است پربها
پس حقیر گوید عزیزم روز و شبها تو نما***بندگی ی و شکر حق را در فضایی بی ریا
از جمله امور فطری انسان، حق شناسی و بجای آوردن سپاس و شکر منعم است. هر انسان دارای فطرت سالمی هنگامی که مورد احسان شخصی قرار گرفت، پیوسته در این فکر است که به خاطر این احسان به نحوی از وی سپاس گذاری کند. قرآن کریمدر آیاتی از جمله آیات14- 9 سورهی زخرف(1)از فطرت «حق شناسی» انسان به عنوان یک عامل تربیتی استفاده کرده و با هشیار کردن و تحریک کردن و جهت دادن آن، شخصیّت انسان را پرورش داده و به کمال می رساند.
1) «اَلَّذي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْدًا وَ جَعَلَ لَكُمْ فيها سُبُلًا لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ همان كسى كه اين زمين را براى شما گهوارهاى گردانيد و براى شما در آن راهها نهاد، باشد كه راه يابيد.»زخرف/10
از طرفی امیر مؤمنان(ع) در بخشی از خطبه اول نهج البلاغه می فرماید: «خداوند پیامبرانش را یکی پس از دیگری میان مردم فرستاد تا از مردم وفای به عهدی را که در فطرتشان بخواهند و نعمت های فراموش شده خداوند را به یاد آنها بیاورند و با تبلیغ و رساندن پیام الهی حجت را بر مردم تمام کنند و گنج های عقل پنهان شده را برای آنان آشکار سازند». یعنی در وجود انسان چیزی است که خداوند از مردم درباره اش پیمان گرفته بود ولی آنها فراموش کردند و نعمت های فراوانی به آنها بخشیده که از آن غافل شده اند و در اعماق ضمیر آنها گنج های ارزشمندی قرار داده که گرد و غبار غفلت و معاصی آنها را پوشیده است. کار انبیا(ع) یادآوری آن عهد ازلی و آن نعمت ها و گنج های فراموش شده است که همان گوهر فطرت انسان باشد. یعنی پیامبران(ع) چیز نو و تازه ای برای بشر نیاورده اند، همه چیز در درون بشر وجود دارد ولی مورد غفلت قرار گرفته و پوشیده شده و انبیا با موعظه و سفارش و هدایت و تعالیم آسمانی می خواهند آن گنج نهان را عیان سازند و آن پیمان الهی را به انسان یادآوری کنند.
5- میل تقرّب به کمال مطلق: انگیزه دیگری كه می تواند انسان را وادار به تلاش در مسیرشناخت حق کند، تمایل به تقرّب و نزدیک شدن به یک مقام بلند مرتبه و یک موجود کامل قدرتمند است. این در واقع جزء خواسته های فطری انسان است و از حبّ ذات و حبّ کمال وی منشعب می شود. حال اگر یک موجود، فوق همه موجودات و کامل مطلق باشد، قطعا تقرب به او با تقرب به موجودات دیگر به هیچ وجه قابل قیاس نخواهد بود.
6- معاد باوری: عشق به جاودانگی و تنفر ازنابودی، در نهاد هر انسانی وجود دارد. بشر در طول تاریخ، مرگ را پایان هستی نمی دانست. از وسایل و ابزاری که درگورستانهای گوناگون از زمانهای بسیار قدیم بدست آمده است، این باور عمومی بدست می آید که بشر مرگ را دروازه ورود به سرای دیگر می دانسته است. معاد در اکثر آیات به معنی برگشت به خداوند است و این معنی فطری انسانها است.(1)و حکمای اسلامی به تحلیل فطری بودن معاد پرداخته اند.(2)شیطان با آگاهی از این فطرت به حضرت آدم علیه السلام پیشنهاد زندگی جاوید را داد. «هل أَدُلُّکَ عَلی شَجَرَهِ الخُلدِ وَ مُلکٍ لا یبلی»(3)«آیا تو را به درخت زندگی جاوید و ملکی بی زوال راهنمائی کنم؟» مجله «ریداز ایجست» از قول «نورمان فلنست بیل» دانشمند سرشناس می نویسد: «ایمان و اعتقاد فطری به زندگی پس از مرگ، بهترین و نیرومندترین دلیل برای تحقیق و واقعیت چنین جهان و زندگی ای است. هرگاه خداوند بخواهد بشر را نسبت به موضوعی قانع سازد، عوامل و اسباب ایمان به آن را در غریزه و فطرت او قرار می دهد....»(4)
آن گاه که انسان دریای وجودی خود را بر برکه دنیایی و خواهشهای تنگ جسمانی اسیر می-کند، کدورت جلوه این فطرت را می پوشاند و می گوید: «أَ أِذا
کُنّا تُراباً وَ آباؤُنا أَ إِنّا لَمُخرَجُون»؛(1)
«آیا هنگامی که ما و پدرانمان خاک شدیم [زنده می شویم] و از دل خاک بیرون می آییم؟»و هر گاه در خود اندیشه کند، در می یابد که همان خدایی که نخستین بار او را آفرید، توان دارد بار دیگر او را از دل خاک بیرون آورد؛ بلکه زنده ساختن مجدد (معاد) بسیار آسان تر از آفرینش ابتدایی او است«قُل یحییهَا الَّذی أَنشَأَها أَوَّلَ مَرَّهٍ»؛(2)«بگو همان کسی آن را زنده می-کند که نخستین بار آن را آفرید»
7- حس زیبایی: در انسان گرایش به جمال و زیبایی به معنای مطلق وجود دارد؛ حال چه به معنای زیبایی دوستی و یا زیبا آفرینی که نامش هنر است. عامل
اصلی شکوفایی این فطرت، آسایش و فرصت است تا انسان مجال بروز این فطرت را بیابد.(3)
یکی از جهات اعجاز قرآن، زیبایی آن است. (فصاحت و بلاغت)(4)لذا یکی از بزرگترین عامل های جهانی شدن قرآن عامل زیبایی و فصاحت و بلاغت فوق العاده آن است. در این روزگار که آسایش نسبی فراهم شده است، صحنه هایی از توجه بشر به هنر و زیبایی و جمال دیده می شود. مهم ترین مسئله، پربار شدن و جهت دهی این فطرت است، تا سراب بجای آب و مجاز بجای حقیقت عرضه نشود. فطرت سالم از زیباییهای پیرامون خود به سازنده آنها می اندیشد و زیبایی حقیقی را در اخلاق و عفاف و معنویت می یابد که «اَلمَجازُ قَنطَرَهُ الحقیقَه؛ مجاز پل ورود به حقیقت است. در هر حال
هیچ انسانی نیست که از این حس خالی و خارج باشد. انسان در لباسی هم که می پوشد کوشش می کند تا جایی که ممکن است وضع زیباتری برای خود به وجود آورد. انسان ساختمان را در درجه اول برای حفظ از سرما و گرما می سازد ولی این انگیزه را با حس زیبایی خود مخلوط می کند و سعی می کند آن را زیبا بسازد. انسان زیبایی های طبیعت را دوست دارد؛ آب صاف و زلال و دریا را دوست دارد و از آن لذت می برد. خط زیبا و نقاشی جالب و جذاب را می پسندد و به آن گرایش دارد. مع الوصف حس زیبایی پدید آورنده هنر است و سبب تجلّی أنواع ذوقیّات بشر می باشد.8- خلاقیت و ابداع: در انسان این گرایش وجود دارد که می خواهد چیزی را که نبوده است بیافریند. بچه ای که چیزی را خلق و ایجاد می کند، در خود احساس شخصیت و سرور و شادی می کند. به طور کلی در ابتکارها اعم از طرح های اجتماعی، مملکت داری، طرح های شهرسازی، برنامه ریزی ها، روش تدریس، نویسندگی و تألیف کتاب این میل و گرایش در انسان وجود دارد که طرح و روش جدیدی ارائه دهد.
9- منفعت طلبی و خود دوستی: از دیدگاه فلسفه و علم النّفس یکی از فروع حبّ نفس، خودخواهی و خود دوستی است که گاهی نیز از آن به کرامت خواهی تعبیر می شود. نتیجهی این گرایش فطری آن است که انسان به شدّت خواهان آن است که انسانیّتش حفظ شود و با حیوانات فرق داشته باشد. انسان فطرتاً به دنبال جلب منفعت و دفع ضرر از خود می باشد. این دو انگیزه وسیع و در عین حال عمیق و مؤثر در اکثریت افراد، عامل وادار کردن ایشان به تلاش و پژوهش نسبت به
آخرت و عاقبت خویش بوده و آنها را نسبت به تأمل و تحقیق دو مورد وعده و وعیدهای ادیان آسمانی سوق می دهد. به همین جهت است که قرآن کریم نیز وجود انگیزه «منفعت طلبی» و «رنج گریزی» را در انسان پذیرفته است و در حد وسیعی از وجود آن دو برای پرورش و تربیت انسان در سطوح مختلف و موارد گوناگون استفاده می کند.
10- میل به رفاه: از جمله عوامل انگیزه ساز در وجود آدمی، میل به آسایش و آرامش روانی است. هر انسانی ذاتاً به دنبال رفاه و آسایش است و در راه رسیدن به آن تلاش می کند. همین میل در حدّ بالایی می تواند زمینه ساز گرایش به دینداری و تقرّب به ذات پروردگار باشد، چرا که اعتقاد به خدا و انس گرفتن با وی بالاترین آرامش روحی را برای شخص مؤمن به ارمغان می آورد(1)و لذا این میل درجاى خود انگیزه مهمی برای انسان هایی می تواند باشد که به دنبال این گمشده یعنی آرامش روانی درتلاش و جست وجو هستند تا در این مسیر گام بردارند و خدای آرامش بخش را جست وجو کنند و در شناخت و معرفت وی همت ورزند.(2)
11- میل به قدرت: توانایی بر انجام هر کاری و تصرف در موجودات دیگر نیز ریشه در فطرت انسان دارد. دست و پا زدن نوزادان، برتری خواهی کودکان بر همدیگر و آرزوی رسیدن به مناصب مهم در بزرگان، وجود چنین فطرتی را مسلم می کند. قدرت طلبی تا مادامی که مزاحم حقوق دیگران نباشد و در سایه عقل و نقل کار کند، با ارزش است، اما اگر از محدوده انسانی
خود خارج شود، دیگر حد و مرز نمی شناسد؛ بلکه تا آنجا پیش می رود که انسان برتری خود را به قیمت نابودی دیگران می خواهد و این افول فطرت است. قدرت طلبی انسان محدود به ابزار محسوس نمی شود، بلکه او به دنبال تسخیر جن و ارواح و سحر و... نیز می رود. اگر انسان قدرت طلب بداند که حول و قوه نهایی، تنها از آن خداوند است، و قدرت او به تبع وجودش محدود و ناچیز است و نیز تمام انسانها و موجودات زنده حق حیات و بهره گیری از قدرت خود را دارند، این فطرت خداداد را در مسیر صحیح آن به کار می برد.
قلب انسان در درون جسم و جان***مرکز خوب و بد است تا آن کران(1)
وفق آیات خدا خرد و کلان***با قلوب پاک همی گیرند امان
ای که هستی صاحب قلب جوان***دان قلوب آدمی اندر جهان
یا شکور است و صبور و مهربان***یا گنه کار است و غافل چون بدان
قلب غافل روز و شب در هر مکان***روح و جان را می کند هر دم خزان
قلب شاکر در زمین و آسمان***می کند غوغا به پا در ملک جان
1) [1] بر اساس آیات و روایات. در ضمن یاد آورمی شود که بیست آیه با صراحت در خصوص قلب سالم و مریض نازل شده و کلمه قلب در آنها آمده است.
گر که می خواهی شوی در هر زمان***راحت و آرام چو موسی و شبان
کن خدا را یاد و با عشق نهان***با همان قلب سلیم و پر توان
قلب سالم با هزار و یک نشان***از تو می خواهد خدا را بی گمان
پس عزیزم قلب خود را همچنان***پاک و سالم کن تو با ذکر و اذان
داد خاموش قلوب با یک زبان***حرف فطرت باشد و راه جنان
هر که را راهی رود غیر از همان***ظلم وافر کرده بر روح و روان
قلب خود را کن تو چون پیر مغان***تا شوی راحت ز شرّ این و آن
ای که داری قلبی چون آتش فشان***دان که با ذکر خدا گیری امان
این حقیر گوید بدون هر بیان***با خدا گردد روا هر نوع فغان
آری ای عزیز بزرگوار، همه مطالب این سوال و به نوعی این کتاب و فراتر از آن مجموعه چندین جلدی "فریاد خاموش درون" که توسط مولف منتشر شده است در این بیت خلاصه می شود: داد خاموش قلوب با یک زبان - حرف فطرت باشد و راه جنان. و اما در همین راستا و پاسخ به سوال مزبور، قبول فطرت به این معنا است که در خلقت و آفرینش او ساختار خاصی وجود دارد که باعث شناختها و گرایشهای ویژهای در او میشود و همین ساختار است که او را برای زندگی سعادتمندانه هدایت میکند. معنای شناخت های
فطری عبارت است از شناخت هایی که مانند سایر ویژگیهای فطری از آغاز آفرینش انسان همراه او بوده است. یعنی همان طور که سفیدی و سیاهی یک انسان از آغاز آفرینش با او بوده است شناخت فطری از همان آغاز در سرشت و نهاد او بوده است.در اینجا یک سؤال مطرح می شود و آن اینکه آیا اصولاً امکان دارد که انسان دارای چنین شناخت هایی باشد یا خیر ؟ در جواب می توان گفت که اگر مقصود از شناخت، شناخت بالقوه باشد، بله انسان می تواند داشته باشد ولی اگر مقصود از شناخت، شناخت بالفعل باشد، خیر و منظور از شناختهای فطری، شناخت بالقوه است.
توضیح اینکه شناخت بالقوه، شناختهایی هستند که فعلاً وجود ندارد؛ ولی زمینه پیدایش آنها در انسان وجود دارد. شناخت بالفعل هم شناختهایی هستند که در حال حاضر وجود ندارند. بنابراین وقتی که می گوییم که شناخت های فطری از آغاز آفرینش در وجود انسان است مقصود این است که شناخت های ویژه ای به صورت قوه و استعداد از آغاز آفرینش، به طور طبیعی، در انسان وجود دارد که در شرایط خاصی این استعداد شکوفا می شود و فعلیت می یابد.(1)شناخت های فطری را می توان به سه دسته تقسیم کرد:
1- شناخت های فطری حسّی که عبارت است از تمایلات و خواستهایی که بنابر نیازهای جسمی انسان، به طور طبیعی، در او وجود دارد. از این تمایلات تعبیر به غرایز می شود. مانند غریزه تشنگی. این امور ادراکات واحساساتی است که در ارتباط جسم و حواس ظاهر است و سایر حیوانات نیز با انسان
1) ربانی گلپایگانی، علی، فطرت دومین، مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر، تهران، چاپ اول، 1380
مشترکند. تمایلات جنسی یکی از شناختهای فطری حسی است که از آغاز آفرینش با انسان بوده ولی به صورتبالقوه. و انسان پس از بلوغ، اگر بیماری جنسی نداشته باشد، این استعداد در او شکوفا می شود و این شناخت فطری فعلیت می یابد.
2- شناخت های فطری عقلی که همان شناخت های بدیهی هستند. به این معنی که شناخت های بدیهی در فطرت و سرشت و طبیعت عقل وجود دارد، و این شناخت ها به صورت قوه واستعداد از آغاز آفرینش همراه انسان بوده و با تحقق شرایط شکوفایی استعداد مذکور آن شناخت ها فعلیت می یابد. به بیان ساده تر، انسان طوری آفریده شده که وقتی مفهوم هستی و مفهوم نیستی را درک می کرد خود به خود می فهمد که جمع بین هستی و نیستی امکان ندارد. در برای فهم مطلب لازم است که شناخت بدیهی را توضیح دهیم. شناخت های عقلی به دو دسته تقسیم می شوند: شناخت های بدیهی که عبارتند از شناخت هایی که خود به خود معلوم است، و انسان برای معلوم شدن آنها نیاز به فکر و برهان ندارد، بلکه عقل بدون برهان آن شناخت ها را در می یابد و نوع دوم شناختهای عقلی، شناخت های نظری هستند که عبارت است از شناخت هایی که عقل بدون دلیل نمی تواند آنها را باور کند و عقل جز در پرتو اندیشه و جز براساس دلیل و برهان نمی تواند آنها را بپذیرد. بنابراین شناخت های فطری عقلی همان شناخت های بدیهی است زیرا برای شناخت آنها عقل احتیاج به برهان و دلیل ندارد.
3- شناخت های فطری قلبی که به شناخت هایی می گویند که در فطرت و سرشت قلب، یعنی هرگز شناخت های غیرحسی و غیر عقلی انسان، قرار دارد مانند علاقه به فرزند. هر کس در جان خود این معنی را ادارک کند که به بقای نسل و داشتن فرزند علاقه دارد. این شناخت از راه حواس پنجگانه و یا از طریق عقل برای او حاصل نشده است، بلکه این شناخت به قلب و دل و جان انسان مربوط می شود. و دیگری مثل: احساس برتری جویی، حقیقت خواهی است.
با توجه به این تعاریف، درباره تفاوت میان شناخت های فطری عقلی و قلبی می توان گفت که بین اینها دو تفاوت وجود دارد، یکی تفاوت در مرکز رابطه و دیگری،تفاوت در نحوه شناخت است.(1)
حال که به انواع شناخت های فطری اشاره شد لازم است که توجه جنابعالی به چگونگی شناخت خود فطرت نیز جلب گردد: از سه راه می توان به وجود فطرت در انسان پی ببرد:
1- از طریق آزمایش ها و تجربه های گوناگون، با توجه به ویژگی های فطرت. 2- توجه به افکار اندیشمندان و صاحب نظران، و استفاده از تحقیقات و مطالعات آنان. 3- توجه به موارد اضطراری و زندگی انسان و نگرش به جلوه گاههای حساس
1) جوادی آملی، عبدالله، تبیین براهین اثبات وجود خدا، نشر اسرا، قم، چاپ اول، بی تا
فطرت. 4- دقت و کنجکاوی در منطق وحی و احادیث انبیاء و اولیاء و ائمه معصومین.(1)
حال با عنایت به آنچه گذشت نظر حضرتعالی به جایگاه صوری و باطنی انسان معطوف می گردد: از منظر صورت و ظاهر تجربی، پاسخ اسلام به پرسش از جایگاه انسان، تا حدود زیادی با پاسخ علوم تجربی و زیستی و حتی پاسخ مادی اندیشان قابل مقایسه است، یعنی انسان موجودی است با برتری های نسبی و امتیازاتی در قیاس با سایر موجودات، جز این که در این دیدگاه این خداست که این امتیاز را به انسان داده است. در دیدگاه اسلام، انسان از این حیث، یکی از جانداران بوده و، البته، امتیازات قابل ملاحظه ای در میان موجودات طبیعی دارد. خدا با اعطای همین امتیازات به انسان، جهان را تا حدود زیادی به تسخیر او درآورده و، به همین گونه، او را بر بسیاری از مخلوقات برتری بخشیده است. در قرآن می فرماید: «و لَقَد کرَّمنْا بنی آدم و حَمَلناهُم فی البرِّ و البَحر و رَزقناهم من الطَّیبات و فضَّلناهم علی کثیرٍ ممَّن خلقنا تفضیلاً» یعنی «و حقیقتاً ما بنی آدم را گرامی داشته و آنان را در خشکی و دریا سوار کرده ایم و از نعمت های خوشگوار روزی آنها کرده ایم و آنان را بر بسیاری از مخلوقات خویش برتری قاطعی بخشیده ایم»(2)از طرفی این موجود دارای ضعف ها و معایبی نیز هست که برخی ذاتی اوست و همواره با او می ماند، و برخی در آفرینش اولیة او وجود دارد و با طی
مراتب انسانیت کم کم برطرف می شود ( البته وجود این معایب خود حکمت هایی دارد که در جای مناسبی باید از آن بحث شود)
بنابراین، می توان گفت، انسان، به لحاظ صوری، دارای برتری و مزیت آشکاری بر دیگر موجودات است. چنان که قران در سوره تین می فرماید: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في أَحْسَنِ تَقْويمٍ» یعنی «براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم» اما، این برتری اولاً نسبی و به نحو کلی است. ثانیاً، این برتری فقط در بُعد صورت و طبیعت، و فقط بر موجودات طبیعی است، و چنین نیست که از همة جهات و بر همة موجودات باشد. بدیهی است چنین مزیتی را نمی توان برتری مطلق و از همة جهات تلقی کرد. شاید این آیه اشاره به همین دو گانگی باشد که می فرماید: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْانسَانَ فىِ أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ إِلَّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيرُ ممَ نُونٍ»(1)یعنی « براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پستترين [مراتب] پستى بازگردانيديم. مگر كسانى را كه گرويده و كارهاى شايسته كردهاند، كه پاداشى بىمنّت خواهند داشت.»
و اماجایگاه باطنی انسان چگونه است. اسلام، مانند دیگر ادیان و مکتب های معنویت گرا، انسان را تنها از حیث صورت ظاهری و طبیعت مادی ارزیابی نمی کند، بلکه برای انسان باطنی فوق طبیعی و جوهری معنوی قائل است. به لحاظ وجودشناختی و از منظر باطنی، در نظرگاه اسلام، انسان دارای مزیتی باز هم بیشتر، و البته مشروط است. چنان که یاد شد، انسان می تواند در مدارج
1) تین، 4-6
وجود و مراتب کمال، از پایین ترین تا بالاترین مراتب را احراز کند. با داشتن عقل و اختیار، انسان بر هر موجود مخلوق دیگری که می شناسیم، حتی ملایکه، امتیاز یافته است. از رسول اکرم(ص) نقل است که فرمود: «ما من شیء اکرم علی الله من بنی آدم. قیل یا رسول الله! و لا الملائکه؟! قال: الملائکهمجبورون، بمنزلة الشمس و القمر» یعنی «هیچ چیز نزد خدا گرامی تر از فرزندان آدم نیست. گفتند: حتی ملایکه هم چنین نیستند؟! فرمود: ملایکه مجبورند، چونان خورشید و ماه.»(1)
و از امام صادق(ع) نیز نقل است که: «هنگامی که رسول خدا(ص) را به معراج سیر دادند وقت نماز شد. پس جبرئیل اذان گفت و ایستاد و گفت: ای محمد جلو بایست. پیامبر خدا گفت: تو جلو بایست ای جبرئیل. جبرئیل به او پاسخ داد: ما از زمانی که به سجده بر آدم(ع) امر شده ایم بر آدمیان جلو نمی ایستیم.» (2)
بنابراین، انسان از این حیث دارای مزیتی اختصاصی و بی نظیر است. اما، چنان که اشاره شد، نباید تصور کرد که این مزیتی عمومی، مطلق و یا بی قید و شرط است؛ انسان با وجود آن که انسان با برخورداری از عقل و اختیار بر ملایکه و بر همة مخلوقات برتر است، اما این صرفاً در مرحلة امکان، به صورت بالقوه، و به نحو مشروط است، و نه به طور مطلق و بی قید وشرط. تحقق برتری وجودی انسان بر ملایکه و دیگر مخلوقاتِ خدا، مشروط به بهره برداری از این عقل و آن اختیار در جهت محقق کردن حقایق ادراک شده در نفس است. به
عبارت دیگر، اگر خدا انسان را بر همة مخلوقات برتری داده و گرامی داشته است، فقط در مورد مؤمنان یعنی دلدادگان و سرسپردگان به حق و حقیقت صدق می کند، نه هر انسانی که از مادر متولد می شود. در منابع اسلامی، در کنار روایاتی که حاکی از برتری بنی آدم بر همة مخلوقات، حتی ملایکه است، روایاتی نیز هست که از شرط یا قیدی در این حکم حکایت می کند. برای نمونه از امام باقر(ع) نقل است که فرمود: «ما خلق الله عزَّ و جلَّ خلقاً اکرم علی الله عزَّ و جلَّ من مؤمن؛ لأنَّ الملایکه خدّام المؤمنین...» یعنی «خدای عز و جل هیچمخلوقی را که از مؤمن نزد وی گرامی تر باشد نیافرید؛ چرا که ملایکه خادمان مؤمنانند.»(1)
در این روایت، برتری انسان بر ملایکه را برای انسان به وصف ایمان اعلام کرده اند. همچنین در روایتی که پیش تر یاد کردیم آمده بود که «ما چیزی را که هزار بار از همانند خودش بهتر باشد نمی شناسیم، مگر انسان مؤمن را»(2)پس، اگر انسان را برتر از همة مخلوقات دانسته اند، این مشروط و مقید به آن است که آدمی به درک حقایق نایل گشته، به مقتضای آن حقایق عمل کند، و آنها را در نفس خویش محقق سازد.(3)
از طرفی، همین ویژگی، برخورداری از مزیت
1) مجلسی، بحار، 69، 19؛ به نقل از کلینی، کافی
2) متقی هندی، کنز العمال، 722
3) از امامان معصوم به این مضمون مکرر روایت شده که ایمان عبارت است از اعتقاد قلبی، اقرار زبانی، و عمل به اقتضای آن اعتقاد. برای نمونه از رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) است که فرمود: « الْإِيمَانُ عَقْدٌ بِالْقَلْبِ وَ قَوْلٌ بِاللِّسَانِ وَ عَمَلٌ بِالْأَرْكَان» یعنی «ایمان، اعتقاد قلبی، گفتن به زبان، و عمل با اعضاست.» (مجلسی، بحار، 74، 162؛ و نیز بنگرید به: همان، جلد 66، صفحات 73، 71، 69، 65، و جلد 65، صفحة 291، و... )
عقل و مکّرم شدن به چنین کرامتی نزد خداوند، این امکان را نیز ایجاد می کند که با سرباز زدن از حق و حقیقت، انسانِ برخوردار از چنین فرصت و مزیتی را در مراتب وجود و کمال به پایین ترین درجه فرو اندازد.
بنابراین، در پاسخ به پرسش از جایگاه انسان در میان موجودات می توان گفت که اسلام در این باره پاسخی تفصیلی و مشروط داده است؛ به این معنا که به لحاظ صورت و ظاهر تجربی، انسان را برخوردار از مزیتی نسبی بر موجودات طبیعی می داندکه خدا آن را به وی عطا کرده است. اما از حیث باطن و به لحاظ وجودی نیز انسان را دارای نوعی برتریِ بالقوه، مشروط و مقید بر همة مخلوقات می شمارد، که این به برکت عقل و اختیار و مشروط به ایمان و، به عبارت دیگر، مشروط به تحقق حقیقت در وی است. و بالاخره این در نهایت و در عمل است که جایگاه هر انسان معلوم می گردد.اما نباید انکار کرد که همین قوه و امکان دستیابی به این مرتبه از کمال وجودی، و نیز برخورداری از فطرت و رنگ الهی، خود مزیتی است که در ارزش گذاری وجودی میان موجودات نمی توان از آن چشم پوشید. همین حقیقت سبب شده است که اسلام در مجموع و در کل، مزیت و کرامت انسان را بالاترین سطح بداند.
در تکمیل مطالب مزبور بویژه در خصوص مزیت و کرامت انسان از منظر اسلام یاد آور می شود که در کتاب وحی، انسان موجودی است خاکی و خدایی. خداوند او را از خاک آفریده و هم از روح خود در او دمیده است. از سویی خلافت انسان، کرامت او و فضیلتش بر بسیاری از موجودات را از لحظ
صوری و باطنی مشاهده نمودی. آیات زیر نشانگر جمال اوست: اسراء: 70، تین: 5، مؤمنون: 14، لقمان: 20، بقره: 29. و این آیات بیانگر انحطاط او: نساء: 28، معارج: 19، ابراهیم: 34، احزاب: 34، اعراف: 179، تین: 6.(1)
از مجموع نکته هاى موجود در آیات قرآن، بر دو نکته تأکید می شود: نکته اول، قرآن تصریح می کند: غیر از بدنى که ابتدا از گِل آفریده شده است، چیز دیگرى نیز به آن اضافه شده است که روح نامیده می شود. پس آدمى غیر از آفرینش مادى، داراى روح الهى نیز هست. نکته دوم، اینکه برخلاف جسم، روح گم نمی شود، بلکه هنگام مرگ روح او گرفته می شود، در جایگاه امنى محفوظ می ماند تا به سوى خدا بازگردد. پس اولاً، وجود انسان منحصر به ماده نیست، بلکه روح هم دارد. ثانیاً، روح بعد از مرگ بدن باقى می ماند و انسانیت انسان به همان روح اوست.
و نیز از تعریف هستی بخش انسان دربارة آدمی، این بهره را میتوان گرفت که انسان را بودی است و نمودی، ذاتی و صفاتی. از دو استعداد و دو فعلیت برخوردار است؛ کمال و زوال. کمال بالقوه (ذاتی) و بالفعل (اکتسابی) و زوال بالقوه و بالفعل و از آنجا که موجودی مختار و صاحب اراده است، هر قوه را بخواهد تحقق میبخشد و همان میشود. قلة کرامت را فتح میکند یا در درة رذالت سقوط می کند.انسان از نظر اسلام مورد تکریم است چون بطور کلی طبق آیات قرآن از کرامت بالقوه یا ذاتی و کرامت بالفعل، اکتسابی یا اختیاری برخوردار است.
1) مطهری، ص253؛ گروه نویستدگان، 1377، ص77
انسان کرامت ذاتی دارد، چون انسان طبق فرمودۀ خداوند، بزرگ مرتبه و مسلط بر کائنات شمرده شده است. که ضمن تاکید بر مطالب مزبور؛ بصورت جزیی تر در مورد کرامت ذاتی انسان در قرآن میتوان به نکات زیر اشاره نمود:
خالق انسان ها به فرزندان آدم در تکوین، کرامت داده و آنها را به مرکب برّ و بحر سوار کرده و از هر غذای پاکیزه روزیشان ساخته است و آنان را بر بسیاری از مخلوقات خود برتری بخشیده است: «و لقد کرّمنا بنی آدم و حملنا هم فی البرّ و البحر و رزقناهم من الطیباتِ و فضّلناهُم علی کثیرٍ ممن خلقنا تفضیلاً» (اسراء، 70)؛
و از روح خود در انسان دمیده است: «و نفخت فیه من روحی» (ص، 72)؛
3.خود و ملائکه اش بر انسان ها درود فرستاده و آنان را از تاریکی به نور هدایت کرده است: «هوالذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمات الی النور و کان بالمومنین رحیما» (احزاب،43)؛
4- نعمت های زمین همه برای او آفریده شده است: «هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعاً» (بقره، 29)؛
هر آنچه در آسمان ها و زمین قرار دارد، مسخّر انسان است: «سخر لکم ما فی السماوات و ما فی الارض» (لقمان، 20)؛
مسجود ملائکه است: «و اذا قلنا للملائکه اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس» (بقره، 34)؛
امانت دار خدا در زمین است: « اِنا عرضنا الامانه علی السماوات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها واشفقن منها و حملها الانسان» (احزاب، 72)؛
خلیفه خدا در زمین است: «و هو الذی جعلکم خلائف الارض» (انعام، 165)؛9. در قبول دین، برایش اجبار وجود ندارد، (زیرا) راه راست از راه انحرافی روشن شده است: «لا اکراه فی الدین قد تبیین الرشد من الغّی» (بقره، 256)؛ «اَفاَنت تکره الناس حتی یکونوا مؤمنین» (یونس، 99)؛
حقّ از سوی پروردگار برایش نازل شده است؛ هر کس میخواهد ایمان بیاورد و هرکس بخواهد کافر گردد! «وقل الحقّ من ربّکم فمن شاء فلیؤمن ومن شاء فلیکفر» (کهف، 29)؛
خداوند راه را به انسان نشان داده است، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس: «انّا هدیناه السبیل امّا شاکراً وامّا کفوراً» (انسان، 3)؛
و در دین(اسلام) تکلیف سنگین و سختی برای انسان قرار نداده است: «و ما جعل علیکم فی الدین من حرج» (حج، 78)؛
پیامبران نیز جز (به عنوان) بشارت دهنده و بیم دهنده برای انسان ها، نیستند: «وما نرسل المرسلین الّا مبشرین و منذرین» (انعام، 48)؛
پیامبران نگهبان انسان ها (و مأمور اجبارشان) نیستند؛ وظیفة آنان ابلاغ رسالت و تذکر است: «فان اعرضوا فما ارسلناک علیهم حفیظاً ان علیک الّا البلاغ» (شوری، 48)؛ «فذکّر انّما انت مذکّر، لست علیهم بمصیطر» (غاشیه، 21-22)؛
و (رسول امّی) آمده است تا بارهای سنگین و زنجیرهای تحمیل شده بر دوش و گردن انسان ها را بردارد: «ویضع عنهم اصرهم والاغلال الّتی کانت علیهم» (اعراف، 157)؛
پرستش غیر خدا و نظام ارباب - رعیتی را برای انسان ها ممنوع کرده است: «قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمهْ سواءٍ بیننا و بینکم الاّنعبدَ الاّ الله و لا نشرک به شیئاً و لا یتخذَ بعضنا ارباباً من دون الله» (آل عمران، 64).
نیز مقصود از کرامت بالفعل، اکتسابی یا اختیاری، دستیابی به کمال هایی است که انسان در پرتو ایمان و عمل صالح اختیاری خود بدان دست مییازد. این کرامتکه به واقع انتخابی است، مشروط به کسب ایمان، علم، تقوا، جهاد و عمل صالح است. آیات قرآنی زیر به روشنی گویای این نوع از کرامت است:
«یرفع الله الذین آمنوا منکم و الذین اوتوا العلم درجات» خداوند مقام اهل ایمان و صاحبان علم را به درجات بالا میبرد (مجادله، 11).
«اِنَّ اکرمکم عندالله اتقیکم» همانا گرامی ترین شما نزد خدا، با تقواترین شماست (حجرات، 13).
«فَضّل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً» خداوند مجاهدان را بر قاعدان برتری و پاداش بزرگ داده است (نساء، 95-96).
«اِنّ الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم باَنَّ لهم الجنّهْ یقاتلون فی سبیل الله فَیقتُلون و یقتَلُونَ وعداَ علیه حقّاً فی التوراهْ و الانجیلِ و القرآنِ و من اَوفی بعهده من اللهِ فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به و ذلک هو الفوز
العظیم» خدا جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده، آنها در راه خدا جهاد میکنند که دشمنان دین را به قتل رسانند و یا خود کشته شوند. این وعدة قطعی خداوند، حقی است در تورات و انجیل و قرآن و از خدا باوفاتر به عهد کیست؟! ای اهل ایمان شما به خود در این معامله بشارت دهید که آن همان پیروزی بزرگ است. (توبه، 111).
بی گمان خدا و رسول کریم هیچ گاه خواهان فرومایگی بالفعل کسی نیستند و جز خیر و برکت و عظمت و کرامت برای انسانها نمی خواهند. در والایی جایگاه کرامت همین بس که در اولین سورة نازل شده بر پیامبر(ص)، خداوند از کرامت خود سخن می گوید: «اقرأ و ربّک الاکرم» (علق، 3).
همچنین خداوند پیامبرانش را برای تحقق کرامت انسان فرستاده است و در میان انبیاء عظام، رسول اعظم، محمد مصطفی(ص) از همه به این نکته سزاوارتر است: «لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریصٌ علیکم و بالمؤمنین رئوف رحیم» (توبه، 128).همانا رسولی از جنس شما برای هدایت خلق آمد که از فرط محبّت و نوع پروری، فقر و پریشانی و جهل و فلاکت شما بر او سخت میآید و بر آسایش و نجات شما بسیار حریص و به مؤمنان رئوف و مهربان است.«و یحِلُّ لهم الطیبات و یحَرِّمُ علیهم الخبائث و یضَعُ عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم» (اعراف، 15). و بر آنان هر طعام پاکیزه را حلال و هر پلید منفور را حرام میگرداند و بارهای گران را از دوش مردم وا مینهد و زنجیرهای بسته بر دست و گردنهایشان را برمیدارد.
از منظر رسول اعظم، محمد مصطفی(ص) نیز هیچ موجودی در پیشگاه خداوند چون انسان از کرامت برخوردار نیست. این امتیاز ویژه را حتی ملائکة مقرّب ندارند، آنجا که فرمود: ما شیءٌ اَکرَمَ علی الله من ابن آدم. قیل یا رسول الله و لا الملائکهُ؟! قال: الملائکهُ مجبورون بمنزلهْ الشمس و القمر. هیچ چیز نزد خدا گرامی تر از فرزند آدم نیست. عرض شد: ای پیامبر خدا! حتی فرشتگان؟ فرمود: فرشتگان بسان مهر و ماه، مجبورند.(1)
همة آنچه گفته شد تنها به تمایز انسان از دیگر موجودات عالم طبیعت مربوط می شود. بنابراین، هنوز این پرسش باقی است که میان انسان و دیگر موجودات، از جمله ملایکه، چه تمایزی وجود دارد؟ در نظام انسان شناسی اسلام، اگرچه تمایز اصلی انسان از دیگر موجودات همین عقل اوست، اما این عقل چون با «اختیار» و انتخاب گری وی درمی آمیزد، موجودی کاملاً متمایز می آفریند. وجود قدرت انتخاب و اختیار در انسان، سبب می شود که او تنها موجودی باشد که می تواند ماهیت خویش را خود تعیین کند. از طرفی، وجود «انگیزش ها» و تمایلاتی که از ناحیة صورت و طبیعت حیوانی در او هست، موجب می گردد که هر گونه توفیق یا عدم توفیق انسان در احراز مراتب کمال در هستی، با درنظر گرفتن امکانات نوعی و شخصی که دارد،ضریبی متفاوت از حیوانات و ملایکه داشته باشد؛ یعنی، هم در جنبة کمال برتر از ملایکة هم تراز خویش قرار گیرد (چرا که ملایکه را کشش های بی امان شهوت حیوانی نیست و آنها بر آنچه هستند مقهورند) هم در جهت نقص در قبال حیوانات هم
1) ری شهری، 1379: ج1، ص426، حدیث 1547
تراز خویش فروتر و شقی تر شماره شود (زیرا حیوانات از عقل آدمی بهره ندارند). به بیانی انسان کامل، جامع بین مرتبه جمع و تفصیل بوده و محیط بر همه اموری است که در سلسله نظام هستی تحقق دارد. پس هویت خداوند سبحان در چنین مظهر تجلی کرده است. فرشتگان الهی چون مقام معینی دارند نمی توانند از آن بالاتر روند. از این رو، جامه خلافت الهی برای قامت آنان بلند است، اما انسان کامل در هیچ مقامی توقف ندارد و استعداد صعود به بلندای کمال را دارا است. بدین جهت جامه زرین خلافت برای قامت بلند او دوخته است. و در مجموع از نظر اسلام، انسان عصاره هستی است و باید به نحو احسن تعلیم و تربیت یابد. انبیا از طرف خدای تبارک و تعالی برای تربیت بشر و انسان سازی آمده اند. تمام کتب انبیاء به ویژه قرآن کریم قصد تربیت انسان را دارند. در هر حال:
ای عزیز با خدا، قدرت بدان ***چون تویی والاتر از، هفت آسمان
می توانی از ملک، برتر شوی ***چون نبی و هم امام، در لا مکان
یا که از حیوان دون، پست تر شوی***در سرای زندگی، در هر زمان
پس تو کن، خود، راه خود را انتخاب ***چون که مسئولی، در این کون و مکان
راه حق، راه نبی است و امام ***روح حق، در کالبد توست ای جوان
آری ای عزیز با کرامت، با بهره گیری از آیات وحی و احادیث نبوی(ص)، می توان به این نتیجه رسید که انسان در نزد خدا و پیامبر اعظم(ص) و ائمه اطهار(ع) از کرامت ذاتی برخوردار است و با کوشش خود میتواند از عالی ترین مراتب کرامت اکتسابی نیز برخوردار شود. پس اگر انسانی در مرتبة وجود و کمالْ معدّلی هم تراز با ملکی از ملایکه به دست آورد، ارزش وجودی او برتر از آن ملک خواهد بود، و بالعکس، اگر معدّلی هم رتبة یکی از حیوانات کسب کرد، ارزشی بسیار فروتر از آن حیوان را به دست آورده است. به همین سبب است که علی (علیه السلام) فرموده است: «إنَّ الله عزَّ و جَلَّ رکّب فی الملائکةِ عقلاً بِلا شهوةٍ، و رکَّب فی البهائم شهوةً بِلا عقلٍ، و رکَّب فی بنی آدم کِلْتَیهما؛ فَمَن غَلَب عقلُه شهوتَه فَهُو خیرٌ من الملائکة، و مَن غَلَب شهوتُه عقلَه فهو شرٌّ من البَهائم» یعنی «خدای عز و جل در ملایکه عقل را بدون شهوت قرار داد، و در جانوران شهوت را بدون عقل قرار داد، و [اما] در بنی آدم هردو را با هم قرار داد؛ پس کسی که عقلش بر شهوتش غلبه کند او از ملایکه برتر است، و کسی که شهوتش بر عقلش غالب آید از جانوران بدتر خواهد بود.»(1)
1) مجلسی، بحار، 60، 299
با پند آن قرآن حق*** گویم حکایت تا که خلق
گیرند همه عبرت ز آن***در هر زمان و هر مکان
پس خوان و درسی گیر از آن***از یوسف جان جهان(1)
آن که رود پیش خدا***با صد دعا و يك صدا
گوید که ای خدای تن*** یعقوب جان را ده به من
یا که تو کن مرا دلیر***تا که کنم نفس را اسیر
عشق من آن اسارت است *** چون که رموز طاعت است
با عشق تو کنم صفا***با رمز تو شود روا
آرزوی من گدا***در این دیار پر جفا
چشمهای من دارند نگاه*** با اشکهای پر از گناه
اشک مرا بده صفا***با لطف خود تو کن روا
تا که با آن سوز و دعا***هر دو جهان کنم رها
1) بعد سوره یوسف بخوان
گیرم ز آن کنعان جان***پیراهن پر از نشان
با بوی خوب آن لباس*** گوید دلم به جن و ناس
گر عشق حق اندر نهان***در هر سرا و هر زمان
با هر لباس و هر مرام***دارد برای ما پیام
اشک خوبی که با صفا*** آید ز چشم پاک ما
گوید که چون صافی آب*** آرد برای ما ثواب
پس ای عزیز احمدی***کن رو به کوی سرمدی
با سوز و آه گو به خدا***داد درون را بی صدا
قلب من و صدای تو***اشک من و دوای تو
روح من و ندای تو***درد من و شفای تو
کن تو مرا از خود رها***از غصه های پر بلا
با لطف خود تو کن روا***حاجت هر شب مرا
نعمت تو در دو جهان***بُوده عیان و هم نهان
ای خالق و محبوب من*** گویم همی با تو سخن
شرمنده جان و دلم***از کار خود من خجلم
طاعت من به زعم خود***ریا بوده بزرگ و خرد
کارهای من همه ریّاست***اخلاص من خدا کجاست
دانم نکرده ام ثواب***در این دیار پر عقاب
با این همه درد و گناه***گویم که باز تویی پناه
یاری نمودی جان ما***با اولیا و راهنما
با خون اهل بیت ناب***با عقل پر رمز و خطاب
با آن همه عبرت و پند***با اشک و سوز و آهی چند
باز هم شده تیره و تار***یوسف قلب من زار
دانی که در جان و سرم***یوسف نبوده به برم
با بی وفایی های من***با غفلت و جفای تن
کلبه جان این حقیر*** گشته خزان در این مسیر
یوسف گم گشته جان***خواند مرا با این بیان
ای همره و رفیق ما***بهر چه گشتی بی وفا
تا کی کنی مرا به چاه***تا کی روی به اشتباه
گر که کند رفیق بد***با کینه و حرص و حسد
یا که درون خیره سر***جان را برد به پشت در
با مکر و حیله و دغل*** خامم کند تا به اجل
با پول و مال و پست و جاه***یوسف من كند به چاه
پس ای عزیز دل و جان*** گو تو به آن کنعانیان
یعقوب قلب من چرا*** گشته خموش و بی صدا
باید که با اشک و ندا*** گوید خدای من خدا
از دوست و یار بی وفا***از غفلت و مکر و ریّا
از هر نساء پر نگار***از شهوت و هر نوع شعار
از دام خوش خطّ جهان***از نام پر رنگ و عیان
از پست و هر نوعی مقام***از مال و آنچه در عوام
با نفس بی تاب و قرار***در این سرا و روزگار
با آنچه همچو یک حجاب*** کرده درونِ من خراب
توبه کنم توبه ی ناب***پاره کنم زنجیر خواب
شاید کند محبوب و یار***رحمی به این حقیر زار
چشمان ظاهرم اگر***شسته شود با این بصر
با آن شناخت جان و سر***در این سرای پر خطر
دانی حصار جان و تن *** گردد رها از این بدن
یوسف جان شود رها***از حصر هر درد و بلا
یعقوب ذات بی مثل*** گیرد چو یوسف به بغل
گوید خداوند جهان***گردید سعادتم عیان
آرامه ی جان و دلم***آمد به کوی و محفلم
با آن کنم عشق و صفا***در این شناخت پر ثنا
افسردگی و اضطراب***هرگز نباشد چون سراب
دلهره و خوفی ز دام*** دیگر نیاید به قوام
فریاد خاموش درون***فطرت خالی از جنون
قرب و رضا خواهد ز او***لطفی دگر از خوان او
روح و روانم در نهان***برتر رود از دو جهان
یعقوب و یوسف همه جا***داد خموش است بی صدا
داستان یوسف خدا***عبرت بود بر من و ما
پس ای عزیز این مسیر***غفلت نکن چو این حقیر
غفلت، کند روح و روان***ضایع در این عصر و زمان
دوری ز عبرت جهان*** جان را کند پیر و فغان
عبرت بگیر در هر زمان***از یوسف و یعقوب جان
از حضرت رسول و آل***از عقل و فطرت چو دو بال
از این همه شناخت و درس***در این جهان چون قفس
الهام تو گیر از هر نظر***تا که روی بالای سر
اوجی چو گیری در فلک***گردی فراتر از مَلَک
وقتی گفته می شود دین فطری است یا توحید، فطری است، گاهی به این معناست که ازنظر شناخت و درک فطری است و گاهی به این معناست که گرایش و حسّ پرستش در انسان ها فطری است، یعنی توجه به خدا وحتّی توجه به دستورهای دین به گونه ای است که احساسات انسان، او را به سوی خدا و به سوی دین می کشاند، لذا گاهی اوقات صحبت از آن است که انسان
بالفطره خدا را درک می کند و یک وقت می گوییم انسان بالفطره به سوی خدا گرایش و کشش دارد و جذب می شود.(1)
امّا در مورد اوّل یعنی خداشناسی فطری باید گفت بر طبق دیدگاه برخی بزرگان این طریق راهی در مقابل راه برهان و استدلال است. توضیح اینکه در مورد شناخت خداوند از دو راه می توان سخن گفت: 1) راه فطرت و دل 2) راه برهان و استدلال.منظور از راه فطرت این است که انسان بدون دلیل و برهان و بدون آن که تحت تأثیر تعلیم یا تبلیغ کسی قرار گیرد، خود به خود به سوی خدا کشیده می شود و مقصود ازراه دوم یعنی راه برهان این است که انسان از راه دلیل و استدلال و از طریق براهین عقلی و فلسفی راهی به سوی خدا پیدا بکند و راهنمای او به سوی وجود خدا همین براهین باشد و بس.(2)
با این حال و با مشاهدهی آثار بزرگان می توانی مشاهده فرمایی که از براهینی برای اثبات خداوند، به برهان فطرت یاد شده است. حال باید گفت جمع بین این دو دیدگاه بستگی به این دارد که شما برهان یا «راه دل» را چگونه تعریف می کنی. اگر مراد از «راه»، طریق پی بردن به وجود خدا باشد، هم فطرت و هم تعقل و تفکر، دوابزار و دو مسیر برای پی بردن به وجود الله اند؛ و اگر مراد از برهان، چینش مقدمات برای وصول به نتیجه باشد نیز، هم داده های فطرت و هم داده های فکر، قابلیّت آن را دارند که به صورت مقدمات برهانی چینش شوند؛ تا شما را به نتیجه اثبات صانع برسانند. اگر
در بیانات امام و استاد مطهری نیز دقت شود در می یابی که هر دو به نوعی فطرت را در قالب برهان ارائه نموده اند. به عبارت دیگر از راه وجود کشش وعشق درونی و فعلی بر وجود جاذب و معشوق عینی و فعلی استدلال نموده اند. در ادامه توجه جنابعالی به برخی از براهینی که به نام برهان فطرت بر وجود خداوند اقامه شده، معطوف می گردد.
از جلمه براهینی که بر وجود خداوند اقامه شده برهان فطرت است. در این برهان سعی می شود تا با استناد به یک میل فطری که در نهاد انسان قرار داده شده، مصداق آن در عالم خارج جستجو شود و در نهایت نتیجه گرفته می شود که مصداق حقیقی آن، ذات باری تعالی است. در ادامه به چند تقریر از این برهان اشاره ای خواهیم داشت.1- اثبات از طریق میل به کمال: مرحوم امام(ره) برهانی را بر وجود خداوند با تکیّه بر امر فطری یعنی میل به کمال اقامه کرده اند که تقریر آن به شرح ذیل می باشد:
«یکی از فطرت هایی که جمیع سلسله بنی الانسان مخمّر بر آن هستند، فطرت عشق به کمال است، اگرچه در تشخیص کمال و آن که کمال در چیست و محبوب و معشوق در کجاست مردم کمال اختلاف را دارند. هر یک معشوق خود را در چیزی یافته و گمان کرده و کعبه آمال خود را در چیزی توهم کرده و متوجه به آن شده اند، از دل و جان آن را خواهان است. ولی بباید دانست که با همهی این اوصاف، هیچ یک از آنها عشقشان و محبتشان راجع به آن چه گمان کردند نیست؛ زیرا هر کس به فطرت خود رجوع کند می یابد
که قلبش به هرچه متوجه است، اگر مرتبه بالاتری از آنرا بیابد، فورا قلب او از اوّلی منصرف شود و به دیگری که کامل تر است متوجه می گردد و وقتی که به آن کامل تر رسید، به اکمل از آن متوجه گردد؛ بلکه آتش عشق و سوز و اشتیاق او روز افزون گردد و قلب در هیچ مرتبه از مراتب و در هیچ حدّی از حدود رحل اقامت نیندازد. پس تمام قلوب سلسله بشر بالفطره متوجّه به کمالی است که نقصی ندارد و عاشق جمال و کمالی هستند که عیب ندارد و علمی که جهل در او نباشد. حال آیا موجودی که کمال مطلق و جمال مطلق داشته باشد جز ذات مقدس مبدأ عالم جلّت عظمته سراغ دارید ؟ پس این عشق فعلی شما معشوق فعلی می خواهد و لازمه عشق به کامل مطلق وجود کامل مطلق است»(1)
2- اثبات از طریق درک نیاز ذاتی: انسان در مشاهده حضوری که از نفس، قوا و افعال خود دارد، معنای علیّت را وجداناً دریافته است. وی در باطن ذات مشاهده می کند که قوا و افعال نفس موجوداتی هستند که نیارمند و وابسته به نفس اند و بدون او نمی توانند تحقق داشته باشند و نفس خود را تأمین کننده نیاز آن ها می داند ؛ هم چنیناین مطلب را به طور کلی دریافته است که هر وجود وابسته ای نیاز به علت دارد، به همین جهت در جهان خارج برای یافتن علّت حوادث کنجکاوی و تلاش می کند و برای هر پدیده وابسته ای در جست و جوی علّت است. از طرف دیگر انسان در مقام ذات، واقعیت نفس خود را که موجودی است وابسته، نیازمند و غیر مستقلّ مشاهده می کند و حضوراً درک
1) امام خمینی(ره)، شرح چهل حدیث، 185- 182 و نیز ر.ک. جوادی آملی، عبدالله، تبیین براهین اثبات وجود خدا، ص 294 - 284
می کند که مالک وجود خود نیست و در رفع نیارمندی هایش به وجود مستقلّ و غیر وابسته ای نیاز دارد. انسان به خوبی درک می کند که مالک وجود خود نیست و قدرت حفظ و نگهداری آن را ندارد و هم چنین می داند که نمی تواند جلوی مرگ خود را بگیرد و از آلام و مصائب پیشگیری کند. انسان می داند که خود کفا نیست و در رفع نیازهایش ناچار است از خارج کمک بگیرد. با توجّه ثانوی به این حقیقت پی می برد که اشخاص و اشیاء خارج نیز مانند خودش هستند. از همین طریق به آفریدگار انسان و جهان که وجودی است مستقلّ، غنیّ و خودکفا پی برده و به وجودش اعتراف می کند.(1)نه تنها خداشناسی، بلکه دین و آیین به طور کلّی و در تمام ابعاد، یک امر فطری است و باید هم چنین باشد. زیرا مطالعات توحیدی به انسان می گوید میان دستگاه «تکوین» و «تشریع» هماهنگی لازم است. آنچه در شرع وارد شده، حتماً ریشه ای در فطرت دارد و آنچه در تکوین و نهاد آدمی است، مکملی برای قوانین شرع خواهد بود. به تعبیر دیگر، تکوین و تشریع دو بازوی نیرومندند که به صورت هماهنگ در تمام زمینه ها عمل می کنند. ممکن نیست در شرع دعوتی باشد که ریشۀ آن در اعماق فطرت آدمی نباشد. و ممکن نیست چیزی در اعماق وجود انسان باشد و شرع با آن مخالفت کند. بدون شک شرع برای رهبری فطرت حدود و قیود و شرایطی تعیین می کند تا در مسیرهای انحرافی نیفتد، ولی هرگز با اصل خواسته فطری مبارزه نمی کند، بلکه از طریق مشروع آن را هدایت خواهد کرد؛ وگرنه در میان تشریع و تکوین تضادی پیدا خواهد شد که
1) امینی، ابراهیم، اسلام و تعلیم و تربیت، صفحه 52-50
با اساس توحید سازگار نیست.به عبارت روشنتر، خدا هرگز کارهای ضد و نقیض نمی کند که فرمان تکوینیش بگوید انجام بده و فرمان تشریعش بگوید انجام نده.
مع الوصف دین، به صورت خالص و پاک از هر گونه آلودگی، در درون جان آدمی وجود دارد و انحرافات یک امر عارضی است. لذا وظیفۀ پیامبران این است که این امور عارضی را زایل کنند و به فطرت اصلی انسان امکان شکوفایی دهند... بنابراین اسلام در تعالیم حیاتبخش خود اصل فطرت و خلقت را تکمیل می کند؛ در ژرفنای فطرت جا دارد، یعنی خود در درون بشر یک خواسته و میل باطنی است و لذا با دستگاه عظیم و حیرت انگیز جهان آفرینش کاملاً منطبق است.
این مطلب مورد قبول پاره ای از اسلام شناسان غربی هم هست که به عنوان نمونه، توجه جنابعالی به نظریۀ مستر ویلر، نویسندۀ بزرگ انگلیسی، معطوف می گردد: «دیانت حقّی که من آن را با مدنیت همدوش و همراه یافتم، تنها دین اسلام است و اگر کسی بخواهد چیزی از آن بشناسد باید قرآن و نظریات علمی و قوانین و نظامات اجتماعی آن را بخواند. قرآن کتابی است دینی، علمی، اجتماعی، تهذیبی، اخلاقی و تاریخی و بیشتر از نظامها و قوانین آن تا زمان ما به کار رفته و تا پایان جهان هم باقی خواهد ماند. اگر کسی حدود اسلام را از من بپرسد، من در تحدید آن می گویم: اسلام همان مدنیت است. آیا کسی از افراد انسان می تواند دوری از ادوار زندگی را به من
نشان بدهد که اسلام مغایر با مدنیت بوده و پیشاهنگ آن نبوده باشد؟ خلاصه آنکه قرآن در هر زمان و دوری تازه و دلکش است.(1)
«شکی نیست که تک تک قوانین اسلام، جزء نظام آفرینش و با آن هماهنگ است و در جهان، قانونی، طبیعی تر و به حقیقت و واقعیت نزدیکتر، از قوانین اسلام یافت نمی شود، به تعبیر رساتر قوانین و تعالیم اسلام عین واقعیت است. لذا اگر دین اسلام طبیعی و فطری نبود، مسلماً در جزر و مدّ حوادث جهان هضم شده ویکسره نابود می گردید و اینکه تا به امروز باقی مانده، با اینکه هیچ علل مادی برای بقای خود نداشته و ندارد و بلکه تاکنون موجبات سقوط آن هم به طور کامل در هر عصر موجود بوده و هست، و سرّ اینکه این حدّ پیشرفت آن درخشان و فوق العاده است حتی دانشمندان بزرگ غرب را هم به حیرت انداخته است، آن است که چون دین اسلام یک آیین فطری و طبیعی است و قوانینش جزء ناموس جهان است، تا جهان باقی است آن نیز باقی خواهد ماند»(2)
حتّی با یک نگرش سطحی به بعضی از احکام فردی و اجتماعی اسلام، هماهنگی آن احکام با فطرت انسانی، بوضوح درک می شود. مثلاً دروغگویی که در شریعت کلید پلیدیها و زشتیها معرفی شده است و خداوند آن را
مغضوب دانسته است، (فنجعل لعنة الله علی الکاذبین)(1)
از احکامی است که طبع انسانی آن را می پذیرد و دروغ را زشت می شمارد. چون دروغ زمینۀ خیانت است. و عقل حاکم به قبح خیانت است. همین طور در مورد غضب، تهمت و افترا و غیبت، که خداوند متعال در مورد غیبت، فطرت بشری را مورد خطاب قرار می دهد و از آن سؤال می کند: «أیحبّ احدکم ان یاکل لحم اخیه»(2)در واقع، خداوند متعال می فرماید: همان گونه که طبع انسانی نمی پذیرد گوشت برادر مرده اش را بخورد، به همان نحو راضی به غیبت نیست. در مورد خمر و شرابخواری هم که در کلام الهی منصوص است،(3)خوشبختانه دانش امروزی به مفاسد این سم مهلک پی برده است و زیانهای زیانبار بی شمار آن را برای بی خبران گوشزد نموده است و با آوای بلند و به طور قطعی می گوید الکل سبب بیماریهای گوناگون جسمی، از قبیل مری، معده، ریه، کبد و اعصاب و... وبیماریهای روحی و اجتماعی، مثل قتل و خودکشی و خیانت و دزدی و هتک حرمت و ناموس فروشی و... می گردد. بنابراین می بینی که چگونه حکم ممنوعیت شرب خمر با خلقت بشری سازگار است. از جمله قوانین اسلام، احکام حدود و قصاص و دیات است که بررسی هر یک از آنها احتیاج به رساله ای جداگانه دارد. خوشبختانه امروز رشد علمی و فرهنگی جوامع انسانی به حدّی رسیده است که هماهنگی اکثر آن قوانین الهی با مقتضای ذات بشری به آسانی درک می شود و نیاز به ارائه دلیل و برهانی
نیست. مع الوصف فطری بودن دین اسلام، طبق یک تفسیر، به معنای تطابق و سازگاری و هماهنگی اصول اخلاقی و احکام عملی آن با فطرت و سرشت انسانی است. اسلام انسانها را به عدالت، آزادی، برادری، نشر علم و تمدن، پرهیز از اخلاق ناپسند و کارهای زشت، روی آوردن به فضایلی چون راستگویی و وفای به عهد، ازدواج و هزاران حکم شرعی دیگر که به برخی دیگر از آنها در چند سطر قبل اشاره شد؛ فرا میخواند که همگی با فطرت انسان مطابقت و هماهنگی کامل دارند.
و در بیانی دیگر به این معناست که کلیات و اصول اعتقادات دینی، دستورهای اخلاقی و احکام عملی اسلام در عمق سرشت انسان نهاده شده است که به صورت نوعی شناخت و آگاهی و یا گرایش دورنی و غیراکتسابی نمود پیدا میکند؛ مانند خداجویی و خداشناسی، گرایش به پرستش و عدالت و فضیلت خواهی. علامه طباطبایی تفسیر اخیر از فطری بودن دین اسلام را منطبق بر قانون عام هدایت تکوینی میداند که همه موجودات عالم طبیعت و از جمله انسان را شامل میشود. به مقتضای این قانون خداوند برای هدایت انسان به سوی سعادت و کمال شایستهاش، با قرار دادن برخی آگاهیها و گرایشها (همچون شناخت خدا و گرایش به پرستش او و یا حس فضیلت خواهی) او را تجهیز نموده برای این که بتواند راه کمال خود را پیدا کند و آن را بپیماید.(1)
1) طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان، ج16، ص178.
خلاصه اینکه اسلام برای پرورش و شکوفایی فطرت انسانی نازل شده و فطرت انسان امری ثابت و تغییر ناپذیر است؛ چنانکه فطرت اصیل همۀ انسانها متحد است. آنچه در زندگی انسان محل تغییر و تحول است، آداب و رسومی است که متعلق به طبیعت و زندگی مادی اوست؛ امّا ساختار درونی و روحی انسان که امری خداخواه و خداطلب است، ثابت و مشترک بین همگان است. پس دینی که برای تربیت فطرت انسانها تنظیم می شود، ثابت و مشترک است.(1)بنابراین چون اسلام تمام سرشت و کیان بشر را، آن طوری که هست و چنانکه خداوند آفریده، مورد توجه قرار می دهد، به تمام خواسته های فطری و غریزی بشر عمیقاً توجه کرده است. و همان گونه که در قانونگذاری اسلام «انسان فطری» در نظر گرفته شده. درموضوعات احکام نیز طبیعت و واقعیت آنها ملاحظه شده است. و گفته می شود که احکام تابع یک سلسله مصالح و مفاسد واقعی است و این خود نشانۀ هماهنگی احکام و تعلیمات اسلامی با فطرت است.
آيا فطرت امكان رشد دارد؟ اگر امكان رشد دارد، اين رشد فطرت كاملاً خودبهخودي و طبيعي است، يا نه، آیا فطريات در انسان صد درصد بالقوهاند و هيچ ظهور و بروزي ندارند؛ به گونهاي كه جز با عوامل و شرايط تربيتي شكوفا نميشوند؟ از سوي ديگر، آيا فطرت امكان انحراف نيز دارد؟ همچنين آيا فطرت ممكن است مسخ، و به ضد خود بدل شود؟
1) مرتضی مطهری، اسلام و مقتضیات زمان، ج1، ص16- 12
الف) رشد فطرت: با مشاهدة افراد گوناگون متوجه می شوی كه اميال و استعدادهاي افراد، متفاوت است. يكي ميل شديدي به تعلم دارد و ديگري گويا اساساً چنين تمايلي در او نيست. يكي تمايل به هنر دارد و ديگري هيچ گرايشي به هنر از خود نشان نميدهد. علل اين تفاوتها در اميال فطري چيست؟ آيا تفاوت افراد در استعدادها، مربوط به تفاوتوجود استعدادهاست، يا نه، همة افراد در اصل وجود استعدادها برابراند، ولي در بروز و ظهور استعدادها با هم متفاوتاند؟
پاسخ اين است كه همة افراد بشر همة استعدادها را دارند؛ يعني اگر براي نمونه ده نوع استعداد را براي بشر فطري بدانيم، چنين نيست كه يك فرد نُه استعداد و فرد ديگر هشت استعداد داشته باشد؛ بلكه در نهاد همة انسانها همان ده نوع استعداد وجود دارد؛ با اين تفاوت كه استعدادهاي افراد، شدت و ضعف دارند؛ يعني اگرچه همة افراد از استعداد هنري برخوردارند، برخي افراد از ده درصد اين استعداد و برخي از 50 درصد آن. بنابراين فرضي كه تفاوت افراد را در رابطه با استعدادها به تفاوت در وجود و عدم استعدادها مربوط ميسازد، از نگاه استاد مطهّري باطل است.
در این خصوص استاد مطهّري معتقد است كه تفاوت موجود ميان افراد، تفاوت در «ظهور» استعدادهاست، نه در «وجود» آنها؛ يعني براي نمونه اگر افراد انسان در استعدادي مانند هنر متفاوتاند، دليل نميشود كه بگوييم يكي استعداد هنري دارد و ديگري ندارد؛ بلكه اين استعداد در يكي بروز و ظهور يافته و در ديگري بنا به علل و عواملي، مجال ظهور نيافته و اگر اين فرد هم
در همان شرايط قرار بگيرد، استعداد هنرياش بروز و ظهور خواهد يافت؛ اگرچه به دليل تفاوت استعدادها در شدت و ضعف، ميزان بروز و ظهور استعدادها در شرايط يكسان نيز متفاوت خواهد بود. استاد مطهّري رسالت انبيا را مراقبت از انسان ميدانند تا از مسير فطرتش خارج نشود:
مطابق نظرية فطرت، انسانيت يك طرح و يك الگو و يك برنامهاى دارد كه انسان و انسانيت اولاً به حسب فطرت خودش به آن سو حركت مىكند؛ با يك نيروى درونى ديناميكى به آن سو تلاش مىكند. پيامبران آمدهاند و اسلام آمده است براى اينكه مراقب باشد [كه از اين مسير خارج نشود.] در واقع تمام اين دستورها مراقبت و كمك كردن به اين است كه اين موجود همان مسير فطرى و طبيعى خودش را طى كند.(1)
ب) انحراف فطرت: مسئلة انحراف و مسخ فطرت بيشتر در تعابير ديني به كار ميرود تا در نوشتههاي فلسفي و.... در اينجا اين پرسش مطرح ميشود كه آيا ممكن است فطرت از مسير اصلي خود منحرف شود؟ شهید مطهری می گوید: این فطرت نيست كه منحرف ميشود؛ بلكه انسان است كه از فطرت منحرف ميشود.(2)انسان وقتي از عوامل درونياي مانند نفس اماره و عوامل بيرونياي مانند شرايط محيطي و اجتماعي تأثير ميپذيرد، از فطرت اوليهاش انحراف مييابد.
ج) مسخ فطرت: در تعابير ديني از مفهومي به نام مسخ سخن گفته شده است. آيا فطرت مسخ ميشود؟ اساساً هنگامي كه مسخ روي ميدهد، انسان چه هويتي مييابد؟ نخست بايسته است تا تفاوت و ترابط انحراف و مسخ و معناي آن دو روشن، و مشخص شود كه انحراف و مسخ در چه صورتي و چگونه روي ميدهند. وقتي انسان به وسيلة عواملي از فطرت پاك اوليهاش منحرف ميشود، در اين حالت انحراف صورت گرفته است؛ ولي هنوز اين تغيير و انحراف از فطرت در انسان تثبيت نشده است و هر لحظه امكان بازگشت به فطرت اوليه هست. حال اگر فرد در اين مسير انحرافي، گامهايي عملي بردارد؛ مدتها در اين مسير سلوك كند و بر تصميم خود اصرار و لجاجت ورزد، اين انحراف تثبيت ميشود؛ كمكم فطرت در زير غبار غفلت مدفون ميگردد و در اين صورت، مسخ تحقق مييابد.
بنابراين آنچه سبب مسخ انسان ميشود، پويش در مسير انحراف، و تكرار اعمالي است كه با اصل فطرت در تضاد و تنافي است. در متون اخلاقي اسلام، اين اعمال مخالف فطرت، كباير (گناهان كبيره) ناميده ميشوند، كه اصرار بر آنها و تكرارشان موجب مسخ انسان و دفن فطرت ميشود.(1)البته اين بدان معنا نيست كه گناهان صغيره بر فطرت انسان اثري ندارند؛ بلكه اصرار بر گناه صغيره، آن را تبديل به گناه كبيره ميكند. در واقع گناه صغيره، هم محصول انحراف از فطرت است و هم سبب انحراف از فطرت ميشود، واصرار بر آن و تكرارش آن را تبديل به گناه كبيره ميكند. اگر بر گناه كبيره نيز اصرار
1) آشنايي با قرآن، ج5،ص177.
ورزيده شود، رفته رفته انسان مسخ ميشود و هويتش تغيير مييابد. در اين صورت اين انسان، چه هويت و ماهيتي پيدا ميكند؟ همچنانكه گفتيم، فصل انسان و حيوان، فطرت اوست؛ يعني وجه مميزة انسان از حيوان و آنچه كه انسان را از حيوان ممتاز و متمايز كرده، همان خلقت و ساختار ويژة او، يعني فطرت اوست. پس بنا بر آنچه گفته شد، اگر انسان به جاي اينكه بر مقتضاي فطرتش عمل كند، برخلاف آن گام بردارد و به كارهاي متضاد آن بپردازد، در اين صورت فطرتش كه تنها وجه امتياز او از موجود پستتر از خود (حيوان) است، بياثر ميشود و صورت باطني او به حيوان تبدل مييابد.
به بيان ديگر، شخصيت (به تعبير قرآن شاكله در آية «كل يعمل علي شاكلته») و هويت انسان را اعمال او شكل ميدهند؛ اما شرط اين اعمال آن است كه به طور مكرر و مداوم از انسان سر بزنند؛ چراكه اعمال مقطعي و گذرا، اثري پايدار بر فرد نميگذارند و تأثيرشان بهسرعت زايل ميشود؛ لذا در تكوين شخصيت انسان تأثير چنداني ندارند. به همين دليل در احاديث و روايات اسلامي تأكيد بر دوام انجام عمل صالح شده است، تا به قول علماي اخلاق تبديل به ملكه، يعني صفت ثابت و راسخ نفساني شوند. همين صفات ثابتاند كه شخصيت انسان را شكل ميدهند و هويت انسان را ميسازند. اگر اين ملكات موافق فطرت انسان باشند، شخصيت و شاكلة انسان منطبق و هماهنگ با فطرتش خواهد بود و اگر اعمالي قبيح و برخلاف مسير فطرت باشند، پس از چندي شخصيت ديگري را براي انسان رقم ميزنند. اين شخصيت و شاكله كه بر اساس اعمال خلاف فطرت شكل پذيرفته، در واقع شخصيتي منحط و غيرانساني است كه برخلاف مسير انسانيتش (فطرت)
تكون يافته و به تعبير احاديث شريفه، بسته به اينكه انسان كدام اعمال غيرانساني را ملكة روحش كرده باشد، با صورت همان حيواني كه مقتضاي ذاتش انجام اين عمل است، مشابهت و مسانخت مييابد.
در هر صورت، شخصيت و شاكله كه محصول اعمال و نيات انسان است، امري اكتسابي و البته عرضي است؛ در مقابل فطرت كه امري ذاتي و سرشتي است و در صورتي كه موافق اميال و گرايشهاي فطري نضج نگيرد، مدفون ميشود و ديگر فعاليتي درساختار شخصيت و نقشي در نيت و اعمال انسان نخواهد داشت. اين همان معناي دفن فطرت و مسخ شدن انسان است.
استاد مطهّري معتقدند كه حتي فرعون نيز (به منزلة انساني مسخشده) در درون خود فطرت دارد. اينكه حضرت موسي(ع) ماموريت مييابند كه به سراغ فرعون بروند، به اين دليل است كه فرعون هم در درون خود، فطرتي انساني دارد كه توسط خود فرعون، اين انسان فطري به بند كشيده شده است.(1)
اساساً فلسفة بعثت انبيا اين است كه گرد غفلت را كه توسط خود فرد بر چهرة فطرتش نشسته، بزدايند. مخاطب انبيا فطرت انسانهاست. اگر فطرت امكان تبديل شدن داشته باشد و از بين برود و بميرد، مخاطب انبيا كدام بعد انسان خواهد بود؟ مقصود از فطرت، همان گرايشهاي مقدس بشرياند كه از بعد متعالي وجود انسان سرچشمه گرفتهاند و در صورت ناهماهنگي با شخصيت و شاكله به صورت هرچند ضعيف باقي خواهند ماند؛ اگرچه به خاطر عدم رشد و فعليت، هيچ نقشي در صحنة شخصيت بازي نميكند.
1) مقدمهاي بر جهانبيني اسلامي(5): جامعه و تاريخ، ص189.
به بیانی شاکله فطرت با عنایت به این نکات قابل تغییر نمی باشد: نکته اول اینکه همه انسان ها در درون خود گرایش به دین خدا دارند. به تعبیر دیگر خداوند انسان ها را طوری آفریده که از درون و فطرت به سوی دین الهی که همان اسلام باشد گرایش دارند. نکته دوم اینکه باید این گرایش فطری را استوار وپا برجا کرد و برای استوار نگه داشتن این گرایش باید سرمایه گذاری و برنامه ریزی کرد. به تعبیر ساده تر گرچه بذرهای دین داری و خداشناسی و خداگرایی در درون انسان هست؛ اما این بذرها نیاز به شکوفائی و رشد دارند و این خود انسان است که باید آگاهانه این بذرها را شکوفا بکند. نکته سوم اینکه دین تغییر نخواهد کرد چون ذات انسان تغییر نمی کند. مادامی که انسان هست این دین باوری، دینداری و خداگرائی هست و به همین دلیل هم در طول تاریخ آنچه که همه انبیاء گفتند یک چیزبیشتر نبوده. به تعبیر ساده تر همه پیامبران بشر را به یک دین دعوت کردند و همه آنها اسلام را تبلیغ می کردند. از حضرت آدم تا خاتم همه خود مسلمان بودند و مردم را هم به اسلام دعوت می کردند. اگرچه دین یکی بوده اما شریعتها فرق می کرده. چون فطرت انسان ها یکی است و ذات انسان ها متفاوت نیست به همین دلیل هم در اصول دین و در اموری که به فطرت انسان مربوط می شود هیچ تغییری پیش نخواهد آمد. همان گونه که دو دو تا چهار تا عوض نمی شود علاقه انسان به دین، اعتقاد انسان به خدا و باور انسان نسبت به خدا هم عوض نمی شود. انسان فطرت و ذاتش ثابت است. چون ذات ثابت است گرایش به دین و خدا هم تا روزقیامت ثابت است.
خلاصة مطلب اينكه فطرت در انسان ضمن اینکه قابل تغییر نیست؛ امكان رشد دارد و اگرچه خود داراي رشدي ضعيف و مبهم است، و از حداقل فعليت برخوردار است؛ ولي براي اينكه به آن فعليتي برسد كه در شخصيت انسان نقش اصلي را بازي كند، بايد از عوامل و شرايط تربيتي بهرهمند شود و به رشد و شكوفايي برسد. فطرت، انحراف و مسخ نيز ندارد. وقتي انسان برخلاف مسير فطرتش دست به ارتكاب گناهان كبيره ميزند، در واقع از فطرتش منحرف شده است و اگر بر اين مسير انحرافي اصرار و لجاجت بورزد، مسخ ميشود. در انحراف و مسخ، فطرت هم باقي است و هم سالم؛ يعني نه از بين رفته و نه به ضد خود تبديل و نه بيمار شده است؛ بلكه فعليت نيافته و از رشدي كه ميتوانست و ميبايست داشته باشد، دور مانده است.مع الوصف:
از خود و اعمالم اندر این جهان***گشته ام مایوس عزیزم از نهان
با تو گویم درد خود را ای خدا***از همان عمق وجود روح و جان
بر ضمیر و فطرتم کردم جفا***ظلم وافر من نمودم بر روان
با گناه و غفلت و صدها ریا***من ستم کردم به خود بی هر گمان
منحرف گشتم و کردم من خطا***دان پشیمانم ز کردار و بیان
نادم و حیران و پر درد و بلا***از پشیمانی کشم آه و فغان
می کنم اذعان که من گشتم جدا***از مسیر فطرتم در این زمان
بوده ام از خاک و خاک خواند مرا***کن رها دنیا و مافیهای آن
ردّ پای یار همی دارد ندا***با سر و جان رو تو سویش همچنان
داد خاموش درون خواهد تو را***ای خدایی که عیانی و نهان
عیب من مخفی نما تو در سرا***چون که هستی ساتر سرّ و عیان
آنچه من دارم بود لطف خدا***لطف حق باشد همیشه جاودان
جسم و جان این حقیر با صد صدا***گوید و خواهد ز تو باغ خبان
شواهد گوناگونی در قرآن و روایات و... در دست است که فطری بودن خداگرایی و بلکه مذهب را در تمام اصولش روشن می کند. در اینجا نظرجنابعالی به برخی از آنها معطوف می گردد:
1) روم/30
در این آیه فطرت خداجوی بشر و بعضی از ویژگی های آن بیان شده است. طبق این آیه، یکتاپرستی و خداجوئی جزء آفرینش انسان ها است. و طبیعت انسان اقتضا می کند تا در برابر مبداء غیبی که ایجاد، بقا و سعادت او را به دست دارد، خضوع کند و شؤون زندگیش را با قوانین واقعی جاری در عالم هستی، هماهنگ نماید. دین فطری که مورد تاکید قرآن و سایر کتب آسمانی است، همان خضوع و همین هماهنگی است.(1)همچنین طبق این آیه، همراهی و ملازمت انسان با آفرینش و خلقت خود، - همان آفرینشی که خداوند همه انسان ها را بر آن نوع آفریده است - با توجه کامل به دین مساوی و برابر است.(2)دینی که خداوند توجه به آن را از انسان می خواهد، تشریع مبتنی بر تکوین است.
روز رستاخیز نگویید که ما از آن بیخبربودیم. یا نگویید که پدران ما از پیش شرک آوردند و ما فرزندانی از پس آنان بودیم، آیا ما را به سزای آن چه کجروان و تبهکاران، کافران، کردند، هلاک میکنی؟» ظاهر آیه این است که خداوند برای اتمام حجت بر انسانها، از آنها بر ربوبیت خویش عهد و میثاقی گرفته است، تا کافران در قیامت،
هیچ عذر و بهانهای نداشته باشند. با توجه به روایات ذیل این آیه، میتوان آن را همسو با آیه فطرت و دلیل بر سرشت خداجوئی انسان قرار داد. زراره،
راوی معروف، روایتی از امام صادق(ع) نقل کرده است که این آیه را به قرار دادن معرفت در قلبهای بنی آدم تفسیر کرده است: «قال ثبت المعرفه فی قلوبهم»(1)از سوی دیگر، از امام باقر(ع) نیز در تفسیر آیه فطرت چنین نقل شده است: «فطرهم علی معرفته انه ربهم...»(2)از این دو روایت استفاده میشود که مفاد آیه میثاق همان مفاد آیه فطرت است و منظور آیه میثاق از این تعبیرات، معرفت فطری انسان به خالق خویش است. روایتهای دیگری نیز این نظریه را تایید میکند.(3)
به جز آیه فطرت و آیه میثاق از آیات متعدد دیگری نیز می توان بحث فطرت را استفاده کرد، مانند 10/ابراهیم - 25/لقمان - 138/بقره آیات تذکر مانند 54/مدثر - 21/غاشیه - 55/ذاریات و... آیات نسیان مانند 19/حشر و همچنین 65/عنکبوت - 33/لقمان - 53/نحل - 177/آل عمران و...
و در برخی از فطرت به اسلام تفسیر شده است.(3)همچنین در روایاتی، نبوت و امامت و در بعضی ولایت و در برخی توحید در خالقیت و در بخشی توحید در ربوبیت، در تفسیر فطرت ذکر شده است.(4)در نهج البلاغه آمده است: «لما بدل اکثر خلقه عهد الله الیهم فجهلوا حقه و اتخذوا الانداد معه و... فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیائه لیستادوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسی نعمته...(5)
(و این هنگامی بود که بیشتر آفریدگان از فطرت خویش بگردیدند و طومار عهد در نوردیدند، و حق او را نشناختند و برابر او خدایانی ساختند و... پس هر چند گاه پیامبرانی فرستاد و به وسیله آنان به بندگان هشدار داد تا حق میثاق الست را بگذارند و نعمت فراموش کرده را بیاد آرند)
از عبارت «لیستادوهم میثاق فطرته» استفاده می شود که کار پیامبران ایجاد خداشناسی، و خداجوئی در انسان نیست. آن ها نمی خواهند انسان را خداشناس کنند بلکه میثاق فطری انسان را که از آن غافل شده است به او
1) محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، دار الاضواء، بیروت، ج 2، ص 12 و 13 حدیث 14.
2) محمد باقر مجلسی، همان، ص 277، حدیث 4، 5 و 6 و همچنین ر. ک: محمد بن یعقوب کلینی، همان، حدیث 3، ص 12
3) همان، ص 278، حدیث 7، و همچنین ر. ک: محمد بن یعقوب کلینی، همان، ص 12، حدیث 2،
4) همان، ص 280، حدیث 18 و ص 277، حدیث 2 و ص 279، حدیث 11 و ص 278، حدیث 10 و 13.
5) نهج البلاغه، دکتر صبحی صالح، بیروت، چاپ اول، 1387 ق، ص 43، خطبه اول
یادآوری می کنند و او را به آنچه در درون دارد، رهنمون می شوند. محتوای کلی این احادیث شریف این است که انسان به گونه ای آفریده شده است که با این مسائل بیگانه نیست و اگر در شرایط مساعد قرار گیرد و آن فطرت الهی بالفعل شود، این معارف را می یابد. البته می توان گفت این روایات هر یک مصداقی از مصادیق فطرت را بیان کرده اند;پس این موارد با یکدیگر منافاتی نداشته، قابل جمعند; به این معنی که همه این موارد در خلقت انسان نهاده شده است.(1)
دوام اعتقاد مذهبی و ایمان به خدا در طول تاریخ پر ماجراى بشر خود نشانه ای بر فطری بودن آن است، چرا که اگر فطری نبود نه جنبه عمومی و همگانی داشت و نه دائمی و همیشگی بود.
کشفیات اخیر روانکاوان و روانشناسان در زمینه ابعاد روح انسانی نشان می دهد که یک بُعد اصیل آن «بُعد مذهبی» یا به تعبیر آنها « قدسی» و «یزدانی» است و گاه این بُعد مذهبی را سرچشمه ابعاد سه گانه دیگر یعنی بُعد راستی و نیکویی و زیبایی دانسته اند.
علاوه بر آیات که مطرح شد در قرآن مجید در آیات متعددی از شدائد و مشکلات و حوادث دردناکی که در زندگی انسان روی می دهد به عنوان زمینه ساز شکوفایی حسّ مذهبی یاد شده است، از جمله می گوید: « فإذا رکبوا فی الفلک دعوا الله مخلصین له الدین فلمّا نجّاهم إلی البرّ إذا هم یشرکون ؛ وقتي كه در كشتي سوار مي شوند خدا را مخلصانه مي خوانند، اما
1) امام خمینی، شرح چهل حدیث، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ سوم، تهران، 1372، ص 179- 187
همين كه برخشكي نجات يافتند، آنگاه مشرك مي شوند»(1).
از اینرو پناه بردن انسان در شدائد و سختی ها به یک نیروی مرموز ماوراء طبیعی و تقاضای حلّ مشکلات و فرو نشستن طوفان های سخت زندگی را می توان شاهدی بر فطری بودن دین قلمداد کرد.(2)
بشر پیوسته نو خواه و نوجو بوده و خاصیت تغییر و تحول پذیری داشته است و بر اثر عوامل طبیعی و شرائط محیطی و نژادی، صدها رفورم و دگرگونی در زندگی خود ایجاد نموده و اموری را که روزگاری آن را به سر حدّ جان دوست می داشت، ازقاموس زندگی حذف کرده است. اما در این میان تنها یک مسأله در قاموس حیات او باقی بوده و در حفظ و صیانت آن، بلکه پرورش و گسترش آن پیوسته کوشا بوده است و آن مسأله دین و توجه به فراسوی ماده است که هیچ گاه از این توجه خسته نگردیده و از آن روی گردان نشده است. این قدمت و اصالت حاکی از آن است که توجه به دین و مذهب یکی از عناصر تشکیل دهنده ذات او بوده و ار غرائز بنیادی و خواسته های روحی و روانی او است که پیوسته با او همراه بوده و روح رفورم و نوجویی به آن راه نیافته است.(3)
دلیل فلسفی: انسان موجودی مجرد است و هر موجود مجردی، علت و خالق خود را به صورت حضوری درک میکند، در نتیجه انسان فطرتا خداشناس است، مجرد بودن انسان به این معناست که آنچه انسانیت انسان و
هویت واقعی او را تشکیل میدهد، همان که از آن به «روح» تعبیر میشود و با «خود» یا «من» به آن اشاره میگردد، موجودی مجرد (غیر مادی) است و از خصوصیات ماده خالی است؛ هر چند از ابزار مادی مانند چشم و گوش و... استفاده میکند و بر جسم مادی تاثیر میگذارد و از آن اثر میپذیرد. منظور از این روح، همان است که شاد یا غمگین میشود. هم چنین تفکر، استنتاج و اراده نیز پدیدههای روحی هستند. دلایل عقلی و نقلی و شواهد تجربی متعددی بر تجرد روح وجود دارد که در برخی کتب به تفصیل آمده است. (برای نمونه توجه جنابعالی به دو دلیل معطوف می گردد:
الف) اثبات شخصیت؛ یعنی حقیقتی که با واژه «من» یا «خود» از آن یاد میشود، در طول عمر، واحد است و با وجود اینکه هر چند سال یک بار همه سلولهای بدن به تدریج جای خود را به سلولهای جدید میدهند و در طول چند سال، ممکن است بدن شخص تغییرات زیادی کند، حتی ممکن است بخشی از بدن قطع یا فلجشود، باز هم مشارالیه «من» همان حقیقت نخستین است و هیچ تغییری نمیکند،
پس «من» به این جسم مادی یا بخشی از آن اشاره نمیکند، به موجودی مجرد و فرامادی نظر دارد.
ب) نداشتن ویژگیهای ماده: ماده و مادیات خواصی مانند احتیاج به مکان، قابل قسمتبودن و... دارد ولی روح انسان از این خواص خالی است. وقتی ما در خود تامل میکنیم، به علم حضوری درمییابیم که آن «خود» بعد ندارد و از مکان بینیاز است و فضا را اشغال نمیکند. نمیتوان برای روح، مکانی در بدن یا خارج از بدن تعیین کرد. همچنین نمیتوان آن را به دو نیمه قسمت کرد. اما اگر جسم و مادی تصور شود، قابل قسمت است. پدیدههای
روحی مانند غم و شادی، تفکر و اراده و... نیز چنین هستند. و چیزی که خواص ماده را ندارد، مجرد و غیر مادی است.
در توضیح مقدمه دوم دلیل فلسفی (هر موجود مجردی، علت و خالق خود را به صورت حضوری درک میکند) باید گفت: از نظر فلسفی معلول، عین ربط به علت خود است و وجود و استقلال معلول به وجود و استقلال علت است و معلول از خود استقلالی ندارد، نسبت معلول به علت، شبیه نسبت شعاع نور به منبع نور است که با قطع اتصال، شعاع معدوم میشود، چنین معلول مجردی نمیتواند غایب از علت باشد و همیشه در محضر علت خود است و در حد خودش عالم به علتش است.(1)
از این دو مقدمه نتیجه گرفته می شود که انسان فطرتا خداشناس است.
1) طباطبائی، محمدحسین، نهایة الحکمه، ج1، ص318.
خودت متوجه و آگاه شوی، اگر همین علم را ادامه دهی و عمیقتر کنی، متوجه علم حضوری به خداوند خواهی شد.«من عرف نفسه فقد عرف ربه»(1)البته فطرت خداشناسی انسان مانند بعضی فطریات دیگر بالقوه و ضعیف است و در شرایط خاصی بالفعل و قوی میشود، همانطور که حتی غرایزی مانند غریزه جنسی نیز بالقوه است و در شرایط خاصی بالفعل و قوی میشود و در شرایطی نیز خاموش یا سرکوب میشود، در مورد فطرت خداشناسی، تعلقات انسان به دنیا و امور مادی و جسم خودش، حجابهایی است که مانع بالفعل شدن، شکوفائی و رشد این فطرت میشود.(2)
گاهی غفلت به حدی است که شخص منکر این فطرت میشود. اما اگر شخص اختیارا یا اضطرارا از این وابستگیها جدا شود، خداوند را به روشنی مییابد. کسی که با ریاضتهای شرعی و دستورات عرفانی، به تصفیه درون میپردازد، اختیارا خود را از این وابستگیها جدا کرده است و کسی که در شرایطی قرار گرفته که امیدش از اسباب مادی قطع شده، و خود را بیپناه و ناامید یافته است، بیاختیار حجابها از روی فطرت اصیل و خداشناس او کنار میرود و ارتباط وجودی خود را با ذات مبداء متعال مییابد.(3)پس یافت و شهود خداوند نیز دلیلی بر وجود این گرایش و شناخت است. و چون این یافت غیر اکتسابی است، پس فطری است.
ب) میل به کمال مطلق: دلیل شهودی دوم میل انسان به کمال مطلق است. شما میتوانی به راحتی این گرایش را در خود تجربه کنی که همواره در همه زندگی، متوجه و مایل به کمال هستی؛ بصورتی که همه فعالیتهایت در این راستا قرار گیرد، اماغالبا در اثر انس با اشیاء مادی و محدود، کمال را در اشیاء محدود تصور میکنی و آن را هدف و غایت خود میپنداری و پس از رسیدن به آن متوجه میشوی که کمال خواهی شما اشباع نشده و به آرامش نرسیدهای. از اینرو کمال را در مرتبه بالاتری میبینی و آن را هدف غایی قرار میدهی و پس از رسیدن به آن باز هم متوجه میشوی که کمالخواهی شما ارضاء نشده است و خواهان کمال بالاتری هستی و این سلسله ادامه دارد. پس نتیجه میگیری که انسان همواره به دنبال کمال مطلق و منبع و مبداء همه کمالات یعنی ذات باریتعالی است. و بطور فطری متمایل به آن سرچشمه است و تا به آن نرسد، تشنه و طالب است؛ اما در مصداق آن اشتباه میکند و چون این میل هیچ عاملی جز آفرینش ندارد و غیر اکتسابی است نتیجه این می شود که انسان دارای فطرت خداجویی است.(1)وقتی دل انسان به دنبال خدا باشد، میداند که چه میخواهد یعنی خداجویی مسبوق به خداشناسی است و این گرایش، متعلق خود را نیز نشان میدهد، پس باید نتیجه بگیری که خداشناسی فطری است. البته این نکته حایز اهمیت است که اگر چه این فطرت عامل گرایش و شناخت خداست، اما
1) شاه آبادی، محمدعلی، رشحات البحار، ص35- 37، کتاب الانسان و الفطره، نهضت زنان مسلمان، تهران، 1360.(با کمی تغیر)
انسان را از عقل و شرع و تذکردهنده بینیاز نمیکند. از اینرو قرآن نیز بر تفکر و تدبر و تعقل تاکید کرده است و همچنین بدون وجود پیامبر اکرم (ص) حجت را بر انسان تمام شده نمیداند و استضعاف فکری را از جمله عوامل به ثمر نرسیدن فطرت میداند.
انسان جدید، به علل گوناگونی همچون پیشرفتهای علمی و فلسفی، ضعف مراجع دینی (یهودی و مسیحی) در پاسخگویی به نیازهای فکری و عملی او، رفتارنامناسب کلیسا با اهل اندیشه و رشد فزایندۀ سرمایهداری و مصرفگرایی، دچار بحران تعبدگریزی و آزادیخواهی شده است. پوچی و بیمعنایی و به دنبال آن، اندوه، دلهره و نومیدی در زندگی فردی از یکسو و ناامنی و بیعدالتی در زندگی اجتماعی و جهانی از سوی دیگر، پیامدهای گریزناپذیر تعبدگریزی و آزادیخواهی بودهاند. در این میان، آنچه مغفول مانده، ساختار ماهوی و فطری در انسان است. انسان جدید، ماهیت و فطرت را انکار کرد تا با پشتکردن به سنّت، به آزادی در فکر و عمل دست یابد. بنابراین در این موضوع دیدگاهها درباره انسان به سه دیدگاه اصلی تقسیم میشود: 1. نیکسرشتی؛ 2. دیوسرشتی؛ 3. بیسرشتی.(1)نیکسرشتی عبارت دیگری برای طرفداران امور فطری یا شناختها و گرایشهای ویژه انسانی است. دیوسرشتی به معنای قبول شناختها و گرایشهای منفی یا غریزیِ
1) گرامی، 1389: 108- 113
صرف در انسان است. بیسرشتی به همان معنای مدّنظر لاک و فیلسوفان اگزیستانس و مارکسیست است که انسان را در ابتدای تولد «لوح نانوشته» و خالی از شناختها و گرایشهای بالفعل مثبت یا منفی میدانند. در این دیدگاه، انسان بهتدریج در طول زندگی خود با انتخاب و ارادۀ خود و یا با تأثیر از محیط و تعاملات اجتماعی بهسوی خوبیها یا بدیها سوق مییابد و ماهیت و ذات خود را شکل میدهد. بهطورکلی، ادعا میشود هر یک از سه گروه فوق به اقتضای دیدگاه خود دربارۀ فطرت و سرشت انسان، معنای زندگی را همسو با نحوه سرشت انسان میدانند. طرفداران نیکسرشتی یا فطرتگرایی معتقدند سعادت انسان در این است که معنا و هدف زندگیاش را شکوفایی هرچه بیشتر شناختها، گرایشها و توانشهای فطری قرار دهد. طرفداران دیوسرشتی، سعادت انسان را در حرکت بهسوی اشباع غرائز حیوانی انسان میدانند و طرفداران بیسرشتی، برخی سعادت انسان را در انتخاب فردی او به هر یک از دو سوی خوبی یا بدی میدانند (مانند برخی از فیلسوفان اگزیستانس) و برخی او را مجبور بهتبعیت از محیط اجتماعی میدانند که خود تابع وضعیت تولیدی و اقتصادی است (مانند مارکسیستها).
توضیح بیشتر اینکه در فلسفه جدید غرب؛ در میان تجربهگرایان، نخستینبار، فیلسوف انگلیسی جان لاک(1)بهطور مشخص و مفصل، موضوع فطرت را مطرح و دلایل فطرتگرایانی مانند دکارت و لایبنیتز را رد کرد. او نظریۀ فطرت را نادرست و دفاعنشدنی و برای آزادیِ تفکر و تحقیق در علم،
1) John Locke،1632- 1704
اخلاق، دین و سیاست خطرناک میدانست. لاک، بنیانگذار لیبرالیسم و مدافع آزادی و حقوق فردی بود و نظریۀ فطرت را ابزاری دروغی برای مخالفت با اصلاحات و مقابله با جریان روشنفکری و آن را بهانهای برای توجیه تنبلی در کار پژوهش میدانست. تعبیر لاک برای انسان، «کاغذ سفید» و تعبیر شارحانش، «لوح نانوشته» است.(1)
در دورۀ جدید غرب، مارکسیستها و اگزیستانسیالیستها و چهرههایی همچون دورکیم و... نیز با ذاتگرایی و فطرتگرایی مخالفت کردهاند. تفاوت این عده با لاک و امثال او این است که اینان برخلاف لاک با قبول ذات در غیر انسان مخالفتی ندارند؛ بلکه تنها با قبول ذات یا فطرت در انسان مخالفت کردهاند. گروه دیگری مانند فرویدگرایان، توماس هابز (1588-1679)، جان استوارت میل (1806- 1873) و جرمی بنتام (1748- 1832) به سرشت بد در انسان قائل اند؛ البته کسانی مانند روسو، آبراهام مزلو و اریک فروم همچون ذاتگرایان و فطرتگرایان سنتی، به فطرت یا سرشت نیک معتقد هستند. اگزیستانسیالیسم به ایده یا فلسفهای گفته میشود که به نظامهای علمی و فلسفی رایج اعتنایی ندارد؛ زیرا مدعی است این فلسفهها به دلیل پرداختن به مباحث انتزاعی و عقلیِ صرف، از مسائل اساسی و دغدغههای واقعی انسان غفلت کردهاند. کرکگور یک فیلسوف اگزیستانسیالیست است. چنین فیلسوفی دغدغهها و مایههای اصلیافکارش را مسائل وجودی یا باطنی شکل میدهد. وی معتقد است: وجود انسان بر ماهیت او تقدم دارد؛ بنابراین او
1) نک. لاک، 1381: 29- 59؛ خندان، 1383: 213- 216؛ ملکیان، 1377: 3/ 25- 26
ماهیت یا ذات و فطرت خاص در انسان را انکار میکند و منکر ذاتگرایی در انسان است؛ گرچه به ظاهر با ذاتگرایی در غیرانسان مخالفتی نشان نمیدهد. پس انسان، شناخت فطری در تشخیص خوب و بدِ سرنوشت خویش ندارد. آری او به دلیل انکار ذات و فطرت مشترک در انسانها، سرنوشت سعادتبار یا شقاوتبار مشترک را نیز رد میکند.
مسئلۀ اصلی کرکگور در آثارش این است که معنای زندگی چیست. او در آثار ادبیاش میکوشید تا تصویری از زندگی انسانی دلتنگ و غمگین، پوچ و عبث، جانآزاد و دلخراش و بیمعنا ارائه دهد.(1)
به عبارت دیگر، آثارش بیان کنندۀ اضطراب و دلهره فرد در جهان معاصر است که میکوشد معنایی در زندگی بیابد.(2)
یکی از مباحث انتزاعی دربارۀ انسان، تعریف انسان با توجه به ذات و ماهیت خاص اوست. این برداشت از انسان که او را دارای ذات یا ماهیت خاص میداند، از نظر فیلسوفان اگزیستانس باعث تحدید و تهدید آزادی و انتخاب انسان در هدف و معنای زندگی است. کلمۀ اگزیستانسیالیسم را گاه به «اصالت وجود انسانی» ترجمه کردهاند. وجه تسمیه این عنوان این است که از نظر اینان آنچه در انسان اصالت و اهمیت نخست را دارد، «وجود» اوست، نه «ماهیت». آنان انسان را فاقد ماهیت و ذات از پیش تعیین شده میدانند. آنچه نزد آنان اصالت دارد، «وجود» انسان است که آزادانه و به مرور «ماهیت» خود را شکل میدهد.
از نگاه نویسندگان اگزیستانسیالیست، «تأکید بر «وجود» به این معنا است که ما نمیتوانیم «فطرت» یا «ماهیت»ی برای انسان قائل شویم و سپس درباره او استنباطاتی بکنیم»(1)
سارتر مینویسد: «بشر هیچ نیست، مگر آنچه از خود میسازد.این اصل اول اگزیستانسیالیسم است»(2)«انسان در نظر اصالت وجودیها درخور تعریف نیست؛ چون در بدو امر هیچ است... مفهوم طبیعت انسانی منتفی است... »(3)
البته سارتر بعدها شکست فلسفه خود را اعلام کرد؛ زیرا وقتی ماهیت انسان کنار گذاشته شود، مسیر بحث اصالت اگر نه بسته، بسیار دشوار میشود؛ چون معلوم نیست الگوی این اصالت چیست.(4)
به عبارت دیگر، نفی فطرت یا ماهیت جایی برای زندگی اصیل باقی نمیگذارد. زندگی اصیل وقتی معنا دارد که اصل و ریشهای در نهاد انسان باشد تا انسان بهسوی تحقق و به ثمرنشاندن آن گام بردارد.
همچنین کرکگور به دلیل انکار ذات و فطرت مشترک، انسان را در ابتدا موجودی هیچ، توخالی، هیولای بیشکل و امکان محض میداند؛ بنابراین، به نظر او، در انتخاب معنای زندگی، محدودیتی نیست و هرکس از میان راههای سهگانه زندگی(بلهوسانه، اخلاقی و دینی)، یکی را معنای زندگی خود قرار میدهد و در همان جهت حرکت میکند. این آن چیزی است که از موضع مشهور و اولیۀ کرکگور و تفسیر بسیاری از شارحان نظریات او برمیآید؛
اما او بیانات متعدد و پراکندهای هم دارد که به اشاره یا صراحت، انسان را صاحب «ذات» و «فطرت» اولیه میداند؛ ازجمله اینکه او در شرح ویژگیهای انسان به صفاتی غیراکتسابی مانند جسمانیت، جنسیت، رنگ پوست، صفات ارثی، سطح تعقل، تأثیرپذیری از محیط،(1)
عشق آغازین به کمال مطلق، استعداد فطری و ذوق ذاتی در زنان،(2)عشق به خدا و خیرات اخلاقی، ایمان، شور،(3)
فطرت حقیقتجویی،(4)
و ذاتیبودنِ سوبژکتیویته،(5)
اذعاندارد. این همان تناقض غیرقابل چشمپوشی در دیدگاه کرکگور است که بیثباتی او را در مبحث فطرت و تزلزل او را در تعیین معنای زندگی درپی آورده است. به بیانی کرکگور در موضع نخست خویش به هیچ امر فطری در انسان قائل نیست و او را خالی از هر نقش و حتی خالی از فطرت خداپرستی میداند؛ اما او در موضع دوم و نامنسجم خود به برخی از ذاتیات بالفعل و اولیۀ انسان اعتراف میکند. مثلا وی با تصدیق اخلاق از راه انفسی، درواقع به شناخت و گرایش فطری نسبت به اخلاقیات اعتراف میکند و اخلاقی زیستن را معبری بهسوی ایمان به خدا و دیندارزیستن میداند.(6)
و نیز می گوید بلهوسانه یا غریزیزیستن و حتی زیستن در سپهر اخلاقی (اخلاق منهای دین)، آدمی را ناکام و ناامید
خواهد گذاشت. او دربارۀ عصر و زمانه خود متأسف است؛ زیرا اوج دوران ماتریالیسم و مدرنیسم و پشتکردن به دینداری و غفلت از نیازهای معنوی و روحانی انسان بوده است.(1)
او از متن تمدن جدید و از دل دنیای روشنفکری غرب سر برآورد و با اعلام شکست نظامهای فلسفی و علمی جدید، بار دیگر پرچم دینداری و معرفت به خدا را برافراشت.(2)
و با صدایی رسا فریاد زد: «نیاز انسان به خدا برترین کمال مطلوب اوست»(3)
سم کین در شرح دیدگاه یکی از فیلسوفان الهیِ اگزیستانس به نام گابریل مارسل فرانسوی (1889- 1973) نوشته است: «در طی تاریخ، آدمی همیشه مسائلی دربارۀ سرشت و سرنوشت خود طرح کرده است؛ اما تنها در عصر جدید است که یقینش را نسبت به ماهیت خود از دست داده و با خود بیگانه شده است. دیگر خودرا «حیوان ناطق» یا «فرزند خدا» تعریف نمیکند و راه خود را گم کرده است»(4)
در ضمن فیلسوفان مهمی در برابر غیرذاتگرایان و دیدگاه معروف کرکگور و سایر اگزیستانسیالیستها صفآرایی کردهاند. که در اینجا توجه جنابعالی تنها به سه نمونه از این مخالفتها معطوف می گردد:
تعهد میکنند. برلین البته این ادعا را رد کرده و معتقد است مقیاسی برای سنجش ارزشها وجود دارد که سرشت ذاتی بشر را تشکیل میدهد. ساختار جسمانی، فیزیولوژیک و عصبی، اندامهای خاص، ویژگیهای روانی، توان اندیشه، خواستن و احساسکردن و برخی ویژگیهای اخلاقی از خصائل انسانی است و هرکس اینها را نداشته باشد، حیوان یا فرد بیجان و مرده شمرده میشود. برلین بهویژه بر اصول اخلاقی تأکید کرده است و پذیرش آنها را ناگزیر و ضروری میداند؛ زیرا ما انسان هستیم.(1)
1) نک. برلین، 1385: 282- 286
ما هم میشود. باید از سلطهجویی بر دنیای مادی و همچنین بر دیگران و خودمان هم دست برداریم.(1)
مع الوصف نباید با نام آزادی از واقعیت ماهوی و فطری انسان غفلت کرد؛ بلکه باید آزادانه، مقتضای ماهیت و فطرت بشری را دنبال کرد و زندگی سعادتمندانهای را آدمی رقم زد.
البته ای عزیز بزرگوار، بسیاری از دانشمندان جهان معترفاند که خداشناسی از درون آدمی جوشیدن میگیرد و از نهان بر میخیزد: «سرچشمه زندگی مذهبی، دل است و قبول هم داریم که فرمولها و دستورالعملهای فلسفی، مانند مطلب ترجمه شدهای است که متن اصلی آن، به زبان دیگری است»(3)برخی از دانشمدان و روانشناسان غیر مسلمان نیز کم و بیش متوجه
فطرت انسان شده اند، از جمله کارل گوستاویانگ،(1)
عوامل موثر در رشد روانی انسان را فطری می داند و در کتاب «رواشناسی و دین » می نویسد« این یک واقعیت است که بعضی افکار [یعنی افکار دینی] تقریبا در همهجا و در همه زمان ها یافت می شوند و حتی می تواند به نحوی خود به خود به وجود آیند یعنی مطلقا بدون اینکه از محلی به محلی دیگر سرایت کرده یا از سینه به سینه منتقل شده باشند. این افکار ساخته و پرداخته افراد نیستند...»(2)
گوردون آلپورت به نوعی فطرت کمال مطلق خواهی انسان را قبول دارد.(3)ابراهام مزلو و کارل راجرز که دارای نظریه های انسان گرایانه هستند، به نیازهای فطری انسان(4)قائل شده اند همچنین ردولف اتو، دینداری و گرایش به امر قدسی را امری ساختاری و ذاتی می داند که ریشه در سرشت و فطرت آدمی دارد و امری عارضی و صوری و تحمیلی و بیرونی نیست.(5)پل ادواردز می نویسد: فیلسوفان و روان شناسان با نفوذی هستند که یا اصلا اعتقادی به خدا ندارند یا اینکه در هر صورت به مستحکم کردن اعتقاد به خدا
1) Carl Gustav Jung (1875_1961)
2) کارل گوستاویونگ، روان شناسی و دین، ترجمه فؤاد روحانی، شرکت سهامی کتابهای جیبی، تهران، چاپ سوم، 1370، ص 1 به بعد.
3) دوآن شولتس، روانشناسی کمال الگوهای شخصیت سالم، ترجمه گیتی خوشدل، نشر نو، تهران، 1369، ص 40
4) دوآن شولتس، همان، ص 111
5) رودلف اتو، مفهوم امر قدسی، ترجمه دکتر همایون همتی، نقش جهان، تهران، چاپ اول، 1380، ص 218
با براهین توجهی نداشته اند اما با این وجود می خواهند ادعا کنند که انسان ها بالطبع دینی هستند یعنی به گفته «ماکس شلر» انسان ها «خداجو» هستند.(1)
البته در خاتمه به این نکته اشاره می شود که در الهیات مسیحی باورهای عقل ستیز وجود دارد، مانند: تثلیث، گناه جبلّی، فداء، عشاء ربانی و.... از آنجا که چنینعقائدی تبیین عقلی ندارند، گروهی از مسیحیان تلاش کرده اند تا مبنا و تکیه گاهی فراسوی عقل برای آن پیدا کنند؛ لذا به طرح احساس و فطرت و راه دل پرداخته اند.(2)فطرت
در فرهنگ دینی امروز مسیحیت، یعنی چیزی و یا دریافتی در برابر عقل. بسیاری از مباحث جدید کلامی و دین پژوهی غرب، مانند: قرائتها، گوهر یا صدف دین، پلورالیزم، سکولاریزم و... ناشی از عقلانی نبودن و بشری بودن دین تحریف شده آنها می باشد که در حوزه اسلام اصلاً موضوعیت ندارد. به اعتقاد علامه طباطبایی رحمه الله فطری بودن دین یعنی اینکه اصول دین به گونه ای است که انسان با ساختمان ویژه وجودی خود به سوی آن توجه دارد. آن اصول استدلالی اند؛ منتها چندان دور از توان بشر نیست که نتواند به آن برسد.(3)
بنابراین، فطرت در الهیات اسلامی با فطرت در الهیات مسیحی تفاوت جوهری دارد.
در مجموع ای عزیز بزرگوار آگاه باش که فلاسفه و اندیشمندان غرب نسبت به کم و کیف روح و فطرت در بحث انسان شناسی با یک مشکل و بحران جدی روبرو هستند... لذا توجه جنابعالی به قصیده زیر معطوف می گردد. لطفا به تک تک ابیات آن با دقت و تامل توجه فرما. در ضمن متذکر می گردد که این قصیده را مولف در پایان درس فلسفه معاصر و آرای تربیتی در مقطع دکترای تخصصی رشته فلسفه تعلیم و تربیت در نقد انسان شناسی در فلسفه غرب سروده و آن را بصورت کنفرانس ارائه نموده که کنفرانسهای مزبور ضبط و فیلم آنها موجود می باشد.
با تو دارم این سخن در وصف روح با صد یقین***در خصوص نقد افکاری که کرد شبهه به دین
از فلاسف تا به ایسم های قدیم و هم جدید***هر کدام کردند بشر را دور از آن حق مبین
با خدا و بی خدا رفتند رهی دور از رحیل***این همان بحران انسانی بود آن را ببین
واقعیت دون هر افراط و تفریطی قبیح***ذات پاک آدمیست بر طبق قول آخرین
دان که انسان جانشین خالق است اندر زمین***روح حق با جسم و جان وی همی گشته عجین
چون نفخت فیه من روحی چو یک رکن رکین***می کند غوغا به پا و باقی است در ملک طین
آنچه موجود است در این عالم ز الطاف نعیم***از برای رشد روح بوده چو مقیاسی وزین
این همان رمزیست که ایسم ها غافلند از درک دین***چون نمی دانند که چون است و همی گویند چنین
معنویت پوچ و روح توام نبوده با جنین***آدمی اصل است و دنیا بوده بر وی چون نگین
مادّه و دنیا و لذّتهای آن گشته اصیل***از برای هر چه ایسم است اندر این سطح زمین
هر گدام جزیی ز اوصاف بشر را مثل فیل***گرده تعریفی ضعیف و گفته کن بر آن یقین
با تصورهای ناقص از بشر با صد دلیل***هر کدام کردند درون را دور از آن داد جبین
یا شناخت جزیی و محدود ز ابعاد وسیع***کرده گمره آدمی را از همان فکر برین
گر چه هر یک راه حق را گفته اند باشد همین***با چنین فکری شود انسان فدای مکر و کین
لیبرال و مثل آن جان را کنند بی شک غمین***چون نمی دانند که چون است راه حق و آن یمین
با ظرافت هر یک از ایسم ها ز عقل آدمی***بهره ها بردند برای انحراف از اصل دین
عقل و علم آدمی رفته برون از اصل خویش***چون شده صرف حواسی همچو چشم و انگبین
در نبات و ذات حیوانی ّ همه گشتند اسیر***با وجودی که حواس آرد غم و حزنی حزین
بهر رشد مادیّ و حیوانی با عقل ظریف***کرده اند ظلمی عجیب بر روح و جان در هر سنین
از فلاح و رستگاری و همان داد ضمیر***گشته اند غافل و گویند حرف ما باشد همین
داد خاموش درون گوید رهایم کن ز ایسم***تا کنم خنثی تمام ظلم آنها را چو مین
این همان راهیست که فطرت خواهد از تو ای عزیز***گر گزینی غیر از آن را می شوی تو بدترین
فکر غرب و آن مکاتب داده اند جان را فریب***کن حقایق را تو کشف گر چه روی تا عمق چین
دون هر گونه تعصب دان که فطرت بهر چیست***تا کنی جان را مبرّا از همان فکر لعین
پس عزیزم کن عبور از مرز ایسم های فقیر***تا که بینی دست خود را در همان حبل المتین
این حقیر گوید درون خواهد ز تو معنا و دین***در مسیر فطرت و راهی که باشد برترین
ای فکر چاره ساز، به کجا می بری مرا*** بنگر که از کجا، به کجا می بری مرا
من مانده ام اسیر خود و دورم از خدا ***ای نفس فتنه گر، به کجا می بری مرا
فریاد اندرونم و داد پیمبران ***با این خطاب پاک، به کجا می بری مرا
شاه و گدا همه بر گرد این سرا ***در حیرتند تا به کجا می بری مرا
با شمع و شاهد و قلم ناب معرفت ***پروانه ی دلم، به کجا می بری مرا
درد فراغ خویش، به که گویم ز عمق جان ***با این دل خراب، به کجا می بری مرا
ای نفس خوب،چرا سرزنش کنی مرا ***بهر وصال یار، به کجا می بری مرا
با أین تذهبون، به کجا می روی عزیز ***از جاده های کج، به کجا می بری مرا
با عشق ناب،همسفری، شمه ای بخوان ***بهر صفای جان، به کجا می بری مرا
داری ز عقل و وحی و حکایت همه بگو ***با هشت و چار و دو، به کجا می بری مرا
با سنّت و ولّی، شده حجّت همه تمام ***با حجّت تمام، به کجا می بری مرا
رهبر به غیبت گل زهرا، ولی ماست(1)***من با ولایتم، به کجا می بری مرا
در وادی ولایتم و دیده بر رهش***در اوج انتظار، به کجا می بری مرا
ای بی خبر،به بی خبران می دهی خبر***با این همه خبر، به کجا می بری مرا
بر گرد انس وجن، همه شور خدا به پاست ***در شور عاشقی، به کجا می بری مرا
گر خاموشست داد درونم، نظاره کن (2)***داد درون خداست، به کجا می بری مرا
من عاشق حسینم و جانم، فدای اوست ***در عشق زینبم، به کجا می بری مرا
با آن همه نهایت لطف و کرم مرا *** دان غرق نعمتم، به کجا می بری مرا
با انقلاب روح خدا، گشته ام عجین***از این ره هدی، به کجا می بری مرا
همچون بسیجیان ولایت، نخفته ام ***سر را کنم فدا، به کجا می بری مرا
با آن شهید کوی ولایت، کنم وداع***آمال لاله ها، به کجا می بری مرا
با سوز و گدازی، همه جا می کنم دعا ***با آل عبایم، به کجا می بری مرا
این انقلاب الهی، امانت خداست ***با این امانتم، به کجا می بری مرا
آرامش جهانی و هردم به غمزه ای ***ای عشق باقی ام، به کجا می بری مرا
من تشته ولایتم و حامی علی(ع) ***اینگونه عاشقم، به کجا می بری مرا
بر آل عبا و حجّت حق، می کنم سلام ***با آل پیمبرم، به کجا می بری مرا
کی می بری مرا، به سراهای آن جهان ***ای چرخ سر فراز، به کجا می بری مرا
گم گشته ی دلم، ز حقیر می کند سوال*** با این همه جواب، به کجا می بری مرا
ای عزیز فکور، همانگونه که اشاره شد یکی از مباحث انسان شناسی این است که آیا چیزی به نام فطرت، در نهاد آدمی وجود دارد یا خیر؟ فریاد خاموش تک تک ابیات قصیده مزبور بیانگر این است که انسان بر اساس فطرت الهی باید به آنجایی برود که بخاطرش خلق شده است. در همین راستا باید اذعان کرد که نظریه وجود فطرت، توجه اندیشمندان معاصر را بیشتر از گذشته به خود جلب کرده است؛ چون پذیرش یا ردّ آن در سرنوشتِ مباحثِ بنیادینِ حوزه دین پژوهی مانند: خاستگاه دین و اخلاق، منشأ دین، تکامل تاریخ و... اثر گذار است. و نیز باید اعتراف کرد که هدایت و معرفت فطری، یکی از برجستهترین اصول و معارفی است که در فرهنگ اسلامی مطرح و پایهگذار آن، قرآن کریم است. مع الوصف آنچه مقبول آیات، روایات و بیشتر
دانشمندانِ اسلامی و غیر اسلامی است، وجود فطرت در نهاد آدمی است و اینکه خداشناسی و آموزه های دینی بر اساس اصل فطرت سالم انسانی است. به گونه ای که معرفت فطری به خداوند عمومیت داشته و مؤمن و کافر از آن برخوردارند. بدینجهت، حجّت خداوند بر همگان تمام است و در این باره عذر جهالت و غفلت از کسی پذیرفته نیست. این مطلب در گرو دو چیز است: یکی این که معرفت فطری فعلیت داشته باشد، و دیگری این که امری موهبتی و آفرینشی باشد؛ به گونهای که عنصر اختیار و اکتساب در آن نقشی نداشته باشد. زیرا اگر معرفتی وابسته به عقل و اندیشهورزی باشد، اراده و اختیار انسان در به کارگیری عقل و اندیشه دخالت خواهد داشت، و در این صورت، حصول معرفت مشروط و تخلّفپذیر خواهد بود. بدیهی است مشروط و تخلفپذیر بودن معرفت، با عمومیت و حتمیت آن منافات دارد. از طرفی، تقریر و تفسیر معرفت فطری وابسته به عقل و اندیشه انسان است؛ یعنی اگر انسان از گوهر عقل و اندیشه خود به صورت درست استفاده کند، در وجود خداوند و کمالات ذاتی او تردیدی نخواهد کرد، ولی هر گاه از عقل و اندیشه خود بهره نبرد، معرفت فطری تحقق نخواهد یافت و در نتیجه، عمومیت و فعلیت آن، خدشهپذیر خواهد شد.راه حل این مشکل این است که نکاتی را مورد توجه و تأمل قرار دهی: الف) معرفت فطری مخصوص انسان است، و از سنخ هدایت غریزی یا طبیعی که در حیوانات و موجودات طبیعی یافت میشود، و یا معرفت حضوری و شهودی مخصوص عقول و فرشتگان (مجردات تامّه) نیست. بنابراین، نباید معرفت فطری را با هیچیک از اقسام یاد شده مقایسه نمود. ب) معرفت فطری
مبنای احتجاج خداوند بر مکلّفان است، و برخورداری از درک عقلی، پیششرط تکلیف است. بنابراین، در مورد کودکان و افرادی که از درک عقلی بیبهرهاند، معرفت فطری فعلیت ندارد، هر چند قابلیت آن در آنان موجود است.
ج) عقل و فطرت بسان آیینهای است که سیمای حقیقت در آن نمایان میگردد. البته اگر غبار غفلت و حجابهای وهم و خیال و شهوت آن را فرا گیرد، سیمای حق را نمیتوان در آن یافت. بدینجهت، باید با تذکر و تنبّه، موانع مزبور را برطرف ساخت؛ و فلسفه ارسال پیامران در باب توحید همین بوده است. د) از آنجا که زدودن این غبارها و دریدن آن حجابها در توان و اختیار همگان است. بنابراین، معرفت فطری نسبت به مکلّفان عمومیت دارد...(1)
در این راستا باید گفت: انسان موجودی است با دو بُعد «طبیعی و دنیایی» و «ملکوتی و الهی» یا بُعد نورانی و بُعد ظُلُمانی یا بُعد انسانی و بُعد حیوانی. و به تَبَع این دو بُعد، دو گونه کمالات نیز برای انسان تعریف می شوند ؛ کمالات روحی و ملکوتی و الهی و کمالات طبیعی و حیوانی و دنیایی. لذا نفس انسان (روح او ) نیز دارای دو گونه گرایش سرشتی به سمت کمال می باشد ؛ یکی گرایشهای انسانی، نورانی، ملکوتی و الهی که گرایشهای خالص روحی می باشند و انسان را به سمت ملکوت و باطن عالم و به سوی خدا سوق می دهند و اصطلاحاً به آنها گرایشات فطری گفته می شوند و دیگری گرایشهای حیوانی، ظُلُمانی، طبیعی، دنیایی و ناظر به بدن، که از یک طرف بند به روح و از طرف دیگر بند به دنیا وبدن می باشند و انسان را به سمت
1) کیهان اندیشه 1378 شماره 84 علی ربانی گلپایگانی
تحصیل کمالات طبیعی و حیوانی می کشانند و اصطلاحاً به آنها گرایشات غریزی گفته می شوند.
وجود هر دوی این گرایشات در انسان، حکیمانه بوده و لازم و ضروری می باشند. چون اگر چه اصل در وجود انسان، همان گرایشات فطری است، لکن روح بدون بدن قادر به کسب کمالات خویش نیست ؛ یا به تعبیری حیثیّت انسانی بشر، همانند گیاهی است که باید از خاک تیره ی طبیعت و حیوانیّت او سر بر آورده و رشد نماید. بر همین اساس بود که فرمودند:« الدّنيا مزرعة الآخرة -- دنیا مزرعه ی آخرت است»؛ یعنی دنیا مزرعه ای است که انسان در آن رشد می کند تا در آخرت به بار نشیند. باز به تعبیر دیگر، جنبه ی دنیایی انسان نسبت به جنبه ی ملکوتی او، همچون مغازه و تجارتخانه است نسبت به تاجر ؛ لذا امیر مومنان (ع) فرمودند: «... إِنَّ الدُّنْيَا... مَتْجَرُ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ اكْتَسَبُوا فِيهَا الرَّحْمَةَ وَ رَبِحُوا فِيهَا الْجَنَّة همانا دنیا تجارتخانه ی اولیای خدا است که در آن رحمت خدا را کسب می کنند و بهشت را سود می برند»(1)پس همانگونه که برای داشتن گیاه مرغوب و بالنده باید مزرعه را هم آباد نگه داشت و به آن رسیدگی نمود، و برای سود بیشتر بردن، باید مغازه و تجارتخانه را نیز حفظ و نگهداری و تزئین نمود، برای رشد و ترقّی جنبه ی ملکوتی انسان، باید نیازهای طبیعی بدن مادّی و دنیایی نیز بر آورده شود. همچنین جنبه ی حیوانی بشر، همانند مَرکب برای جنبه ی ملکوتی اوست ؛ لذا برای اینکه سوار به مقصد خود برسد، باید نیازهای مرکب خود را هم فراهم سازد.
1) نهج البلاغة، حکمت 131
پس اگر چه اصل در وجود انسان، همان گرایشهای فطری و ملکوتی می باشند، امّا وجود گرایشهای غریزی، طبیعی، دنیایی و حیوانی نیز لازمه ی آن هستند. لذا دین نیز نیامده است تا گرایشات غریزی را سرکوب نماید، بلکه آمده تا آنها را در چهارچوب مخصوص خودشان حفظ نماید تا طغیان نکنند. چون مشکل زمانی به وجود می آید که جای اصل و فرع عوض می شود ؛ و به جای اینکه گرایشات غریزی درخدمت گرایشات فطری باشند، روح انسانی در خدمت حیوانیّت بشر قرار می گیرد. به جای آنکه روح سوار مرکب بدن شود، مرکب بدن سوار روح ملکوتی می شود. به جای آنکه تاجر از مغازه سود ببرد، عمر خود را صرف می کند تا هر چه به دست آورد خرج عمران و آبادی مغازه نماید. آری:
قّصه پر غّصه اندر این خطاب***می کند روح و روانم را کباب
آن شبیخونی که دشمن کرد به پا***وارد هر خانه شد با صد شتاب
گفته با ناتو بدون هر صدا***می زنم بر قلب مومن بی خشاب
با چت و اینترنت و صدها بلا***غیرت و دین را کنم هر دم خراب
یا که با موّاد برم سوی خطا***زندگی را می کنم همچون سراب
می کنم هر دم فساد را من رها***در حریم خانه ها با صد نقاب
گر که می خواهی شوی از شر جدا***کن توسل بر ولایت ای خباب
با بصیرت رو تو سوی آن ولا***تا شوی راحت ز شرّ هر عقاب
مومن مخلص شود اهل خدا***با همان ایمان شود همچون عقاب
مکر دشمن می رود از این سرا***با توسل بر رسول و هم کتاب
دان حقیر با سوز و دل گفت قّصه را***با درایت غّصه ها گردد نداب
از احادیث مربوط به هدایت و معرفت فطری بهدست میآید که این هدایت و معرفت عمومیت دارد و بدینجهت حجت الهی در باب توحید و شرک بر همگان تماماست، خواه مؤمن باشد یا کافر، پارسا و عادل باشند، یا گنهکار و فاسق. هدایت و معرفت فطری در وجود انسان دو مرکز و کانون دارد: یکی قلب(دل و روان)است و دیگری عقل و خرد. از برخی روایات بهدست میآید که معرفت و هدایت فطری مرکز و خاستگاه دیگری نیز دارد و آن قلب و روان انسان است. یعنی هدایت فطری از آن که از مقوله معرفت عقلانی باشد، از مقوله احساس و شهود درونی و قلبی است. در مجموع آنچه مهم است و همواره باید مد نظر حضرتعالی باشد این است که مسأله هدایت و دینداری در عصر حاضر با هدایت و دینداری در گذشته تفاوت ندارد.
به عبارت دیگر خطوط و اصول کلی عقاید و اخلاق و احکام در تمام زمانها و مکانها یکی است. توجه ویژه دانشمندان به مسأله توحید و خدا، چنانچه در ادیان الهی مطرح است نشان از همین مسأله دارد که توحید درسرشت آدمیان است بشر امروزی پس از چهار صد سال تلاش و مبارزه
بیهوده با دین، مجددا روی به دین آورده است و سعی در تجزیه و تحلیل مفاهیم دینی و بازگشت به سنت دینی دارد.
چه بسا فطرت آدمی در پس گناهان یا خرافات پنهانی پوشیده میشود و انسان دچار انحراف از فطرت میگردد. این که در برخی جوامع و انسانها ملاحظه میشود که تلقی نادرستی از دین و دینداری دارند نه به این دلیل است که فطرت با گذشت زمان تغییر کرده است و نه به این دلیل است که دینداری در عصر حاضر با دینداری در گذشته متفاوت است. بلکه به دلیل انحراف از فطرت است. متأسفانه در دنیای غرب پس از رنسانس و شکست مسیحیت تحریف شده؛ تلقی از دین دچار انحراف شد و سعی شد که دین به کناری نهاده شود. اما در واقع این کار، مبارزه با دین است نه تلقی جدید از دین و امروزه میبینی که کسان بسیاری پس از انحراف چهارصد ساله سعی به بازگشت به عمق و باطن دین دارند و اگر دین چنانچه هست و همانگونه که قرآن و اسلام مطرح میکند برای آنها تشریح شود. بدان روی میآورند.
بنابراین نه تنها دینداری در گذشته و حال به یک معناست و اصول و خطوط کلی آن فطری است، بلکه دین مفهومی واحد است که در بطن و متن آفرینش با سرشت آدمی آمیخته است و اگر فطرت انسانی آلوده و منحرف نشود؛ همه مردمان سر تعظیم در برابر آن فرود می آورند. توجه به این نکته نیز ضروری است که منظور از دین، دینی است که از تحریف مصون مانده است و آن اسلام است. اما ادیانی چون یهودیت و مسیحیت و زرتشتیگری از اصل و مبدأ خود تحریف شدهاند و دین واقعی الهی نیستند و از اصل و معنای دین
فاصله گرفتهاند و برخی از مشکلات در تلقی از دین به تلقی از ادیان تحریف شده باز میگردد.
البته فطری بودن دین به این معنا نیست که فطرت علیت تامه برای مسلمان و متدین بودن افراد باشد به نحوی که آنها را مجبور به دینداری کند؛بلکه فطری بودن دین به این معنا است که یک شناخت و گرایش و میل باطنی بسوی ارکان اساسی دین مانند تصدیق بر وجود خداوند و میل به کرنش در مقابل کمال به نحو مقتضی در وجود تمام انسانها تعبیه شده که اگر عواملی سد و مانع این اقتضاءآت نشوند، آنها به فعلیت می رسند اما اگر موانعی سد راه آنها شود آنها به فعلیت نخواهند رسید و این به فعلیت نرسیدن منافات با فطری بودن آنها ندارد
نکته اساسی این است که فطری بودن دین مستلزم این نیست که همه یا اکثر انسانها بوجود خداوند و ارکان اساسی دین تصدیق داشته باشند. چون گاهی این معرفت فطری انسان به خداوند به دلیل وابستگی شدید او به عالم طبیعت در پس پرده قرار می گیرد, نورفطرت کم فروغ می گردد و گاه وجود برخی شبهات در ذهن افراد موجب می شود که حتی انسان در بدیهی ترین امور مثل محال بودن اجتماع نقیضین و وجود حقایق خارجی تردید کنند و روشن است که این نحوه تردیدها موجب خروج بدیهیات از بدیهی بودن, و فطریات از فطری بودن نمی شود. که اگر این موانع اقتضاء فطرت از بین برود یعنی ذهن افراد مسبوق به شبهه نباشد و دستشان از مظاهر طبیعت کوتاه شود و در شرائط بحرانی قرار گیرند و خود را در چند قدمی مرگ بیابند
حتی اگر فرعون هم باشند معرفت فطری خفته در عمق جانشان بیدار می شود و خدا را از سر اخلاص می خوانند.آری همانطور که در سوالات قبل اشاره شد در انسان میل و گرایشهای فطری زیادی وجود دارد مانند گرایش به حقیقت جویی, زیبایی خواهی, میل به جاودانگی که یکی از اینها گرایش به کمال مطلق است و چون کمال مطلق همان خداوند متعال است, پس در وجود هر انسانی حب و عشق به خدای متعال مغروس است و چون هر محبی در مقابل محبوب خضوع وتواضع دارد؛ آدمی هم اگر موانع مانع نشوند نهایت خضوع و کرنش را که همان پرستش باشد در مقابل کمال مطلق دارد.لذا میل به پرستش هم یک امر فطری در انسانها است و اما اینکه چرا در ظاهر بسیاری از مردم ظاهرا عشق به خدا ندارند و او را پرستش نمی کنند. علاوه بر مطالبی که ارائه شد حضرت امام(ره) به پاسخ دیگری اشاره دارند و می فرمایند, در تشخیص کمال مطلق و آن که کمال در چیست و محبوب و معشوق در کجاست مردم کمال اقتدار را دارند هر یک معشوق خود را در چیزی یافته و کعبه آمال خود را در چیزی توهم کرده و متوجه آن شده است اهل دنیا کمال را در دارایی گمان کردند و معشوق خود را در آن یافتند... ولی باید دانست که با همه وصف, هیچ یک از آنها عشقشان و محبشان راجع به آنچه گمان کردند نیست. زیرا هر کس به فطرت خود رجوع کند می یابد که قلبش به هر چه متوجه است اگر مرتبه بالا ترین آنرا بیابد فورا قلب از اولی منصرف گردد و به دیگری که کامل تر است متوجه شود و وقتی به کامل تر رسید بر اکمل از آن متوجه گردد... پس این نور
فطرت ما را هدایت کرد به اینکه تمام قلوب سلسله بشر از قاره نشینان اقصی بلاد آفریقا تا اهل ممالک متمدن عالم و از طبیعیین و مادیین گرفته تا اهل کتاب و آیین بالفطره قلوبشان متوجه کمال است که نقصی ندارد و تمام موجودات و عائله بشری با زبان فصیح یک دل و یک جهت گویند ما عاشق کمال هستیم. پس اینکه افراد ملحد و بی دین می شوند و یا در جامعه به ارزشها عمل نمی کنند به هیچ نحو منافاتی با فطری بودن دین ندارد, چون یا موانعی از قبیل_ وراثت و یا محیط خانوادگی و تربیت بد و یا محیط اجتماعی فاسد سبب می شود که آن فطرت به فعلیت نرسد. و چنانچه گفته شد فطرت به نحو مقتضی برایپذیریش ارکان اساسی دین است نه به نحو علیت تامه و الا دیگر جایی برای اختیار و تکلیف باقی نخواهند ماند. علاوه بر این کسانی که درجامعه به ارزشها عمل نمی کنند اگر از آنها در رابطه با اعتقاد به وجود خداوند متعال وارکان اساسی دین و گرایش بسوی خداوند سئوال شود آنها یقینا در ظاهر هم به این ها اعتراف می کنند گر چه در مقام عمل بخاطر وسواس شیطانی و لذات زود گذر دنیایی و عادات منفی بر خلاف اعتقاد و گرایشات عمل می کنند مانند یک پزشک متخصص که هم یقین به مضر بودن سیگار دارد و هم گرایش به صحیح و سالم بودن. لکن در مقام عمل بر خلاف بینش و گرایش عمل می کند و سیگار می کشد.
منکران وجود خداوند و دین ستیزان، معمولا در جوامعی به سر می بردند و می برند که دین راستین به آنها عرضه نشده است، مانند: دهریون صدر اسلام و کمونیستها و برخی نحله هایی که در دامن مسیحیت رشد کرده اند. بنابراین، بیشتر این عده، منکر دین راستین الهی که موافق فطرت عمومی انسانهاست،
نمی باشند. از آنجا که یهودیت و مسیحیت امروز دست ساخته بشرند، لذا عقاید و احکامی بشری دارند، نه الهی و در مواردی خرافات و مسائل عقل ستیز دارند، همچون دیگر ادیان بشری (هندوئیزم و کنفسیوس و...)؛ عقایدی، مانند: چرخه ارواح، رسیدن به نیروانا، تثلیث مسیحی، عشاء ربانی، فداء، و... که موجب نفرت هر فطرت سلیمی خواهد شد.
از طرفی حقیقت فطرت هر چند تبدیل و دگرگون نمی شود، اما دستخوش شدت و ضعف می گردد؛ به این معنی که آموزش، پرورش، محیط و... اگر در راستای فطرت خدادادی باشند، موجب شکوفایی و تقویت فطرت اند، اما اگر در برابر آن باشند، فطرت سلیم را معیوب، سست و بی اثر می کنند: «وَلا تَتَّبِعِ الْهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ»(1)از هوای نفس پیروی نکن؛ زیرا تو را از راه خدا منحرف می کند. «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاهافَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَکّیها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّیها»(2)قسم به نفس که [خدا] آن را نیکو آفرید، سپس راه خیر و شر را به آن الهام کرد، هر کسی آن را پاکیزه کرد، رستگار شد و هر کس آن را پلید کرد، زیانکار شد.
و لذا رسول اکرم صلی الله علیه و آله در ادامه همان حدیث معروف فرمودند: «[حَتّی] اَبَواهُ یُهَوِّدانِهِ اَوْ یُنَصِّرانِهِ اَوْ یُمَجِّسانِهِ؛(3)تا اینکه پدر و مادرش او را یهودی یا نصرانی یا مجوسی می سازند.» یعنی فطرت کارساز است، مگر اینکه پدر و مادر آن مولود را یهودی یا نصرانی یا مجوسی کنند. امام علی علیه
السلام فرمود: «خداوند پیامبران را یکی پس از دیگری فرستاد تا از مردم وفای به پیمانی را که در فطرتشان است، بخواهند و نعمتهایی را که مورد غفلت و فراموشی آنها قرار گرفته است، را یادشان آورند»(1)یعنی فطرت الهی توحیدی به واسطه غفلت و فراموشی، کم اثر می شود. ابن اثیر در شرح حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله می گوید: «هر مولودی بر جبلّتی آفریده شده است که آمادگی پذیرش دین را دارد که اگر بر همان فطرت و جبلّت رها شود، آمادگی اش پایدار می ماند»(2)یعنی اگر مزاحمتها بیاید، آمادگی را نابود می کند.
عشق و دوستی فرزند، فطری همه انسانهاست، اما واقعیت تاریخی صدر اسلام نشان می دهد که این فطرت تحت تأثیر ناهنجاریهای محیط، بی اثر شده است و عرب جاهلی فرزندان دختر خود را زنده به گور می کردند. همین که اسلام موانع را برطرف و آنها را متوجه ساخت، همه حکم فطری را رعایت کردند، و دیگر کسی آن جنایت را مرتکب نشد.به عبارت دیگر، آثار و پی آمدهای فطرت به نحو اقتضاء است؛ یعنی فطرت انسانی مادامی که مزاحم و مانعی در کار نباشد، انسان را به سوی خداشناسی و دین الهی جهت می دهد و هر گاه گناه و عوامل منافی فطرت زیاد شود، جلوی کارآیی آن را می گیرد.
بنابراین، خداشناسی و دین گرایی اقتضاء فطرت انسانی است و هر جا این فطرت دگرگون و بی اثر شد، باید دنبال مانع و نیروی باز دارنده رفت.
همچنین وجود فطرت غیر از آثار و فوائد آن است. برخی از منکران خدا و دین الهی، واجد فطرت هستند، اما ثمرات آن را از دست داده اند، مانند: کسانی که قلب و عقل دارند، ولی از آن استفاده نمی کنند؛ «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها»(1)آنان را دلهایی است که به وسیله آنها درک نمی کنند. و لازمه مختار بودن انسان همین است که فطرت او را مجبور نمی سازد، بلکه به کارگیری آن در اختیار انسان گذاشته شده است؛ «اِنّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ اِمّا شاکِرا وَ اِمّا کَفُورا»(2)ما راه را به او نشان دادیم، یا سپاس گزار و یا ناسپاس است.
مرحوم شهید مطهری پرسش انکار وجود خدا و یا مخالفت با دین الهی از جانب گروهی؛ منافات با فطری بودن خداشناسی و دین الهی ندارد؛ چون انکار و مخالفت آنان بیشتر متوجه ادیان ساخته بشر است و یا اینکه فطرت آنان به واسطه گناهان و غفلت، ضعیف و ناکارآمد شده است. مورد بحث را چنین پاسخ داده اند: اولاً، لازمه فطری بودن یک بحث این نیست که همه اوقات افراد را بگیرد؛ هم چنانکه هیچ علاقه طبیعی دیگر نیز چنین نیست. علاقه به هنر و زیبایی یک علاقه فطری است، اما چنان نیست که یگانه سرگرمی بشر محسوب شود.... ثانیا، چون امور موردعلاقه فطری بشر متعدد است، طبعا سرگرمی به بعضی علایق از علایق دیگر می کاهد و احیانا آنها را به بوته فراموشی می سپارد... (3)
حاصل کلام اینکه انسان دو گونه گرایش دارد ؛ و درباره ی هر دو نیز شناختهایی دارد و هر دو را نیز باید داشته باشد و رشد دهد ؛ امّا جایگاه هر کدام باید حفظ گردد و فرع، جای اصل را نگیرد ؛ و دین آمده تا با دو ابزار معرفت و عبادت عملی یا تعلیم و تزکیه یا حکمت و موعظه این اعتدال را حفظ نماید. لذا فرمود:« ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي هِيَ أَحْسَن» با حكمت و موعظه ی نیکو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن!(1)و فرمود: « لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي ضَلالٍ مُبين» خداوند بر مؤمنان منّت نهاد[ نعمت بزرگى بخشيد] هنگامى كه در ميان آنها، پيامبرى از خودشان برانگيخت؛ كه آيات او را بر آنها بخواند، و آنها را تزکیه کند و كتاب و حكمتشان بياموزد؛ هر چند پيش از آن، در گمراهى آشكارى بودند.(2)
پس راه غلبه دادن گرایشات فطری بر گرایشات غریزی و سوار نمودن فطرت بر غریزه و ایجاد عدالت در مملکت وجود انسان، آن است که آدمی اوّلاً در پرتو وحی و حکمت، حقایق هستی را به خوبی بشناسد و بر وجود و حقیقت اسماء خدا آنگونه که شایسته است عارف گردد. حقیقت عالم خلقت و هندسه ی هستی را بداند. نسبت ملک و ملکوت و دنیا و آخرت را به درستی و به نحو عمیق ادراک کند. جایگاه وجودی انسان کامل و مراتب نوری او و نقش او در بسط حقیقت و تزکیه ی نفوس را دریابد ؛ و در نهایت، حقیقت وجودی خویش
و مراتب هستی خود و قوا و شئونات و گرایشات وجود خویش و معایب نفسانی خود را بشناسد. ثانیاً آدمی باید در سایه سار وحی وعقل، که حجّت باطنی و معدن حکمت است، دائماً خود را موعظه نماید و در معرض اندرز موعظه گران قرار دهد ؛ و مدام آنچه را که آموخته است، به خود تذکّر دهد تا حیوانیّت آدمی رام انسانیّت او گردد.
در این میان اهل بیت (ع) بر چند ابزار موعظه تأکید ویژه نموده اند که در رام نمودن گرایشات عریزی اثری بسزا دارند. یکی یاد خداست، به این معنی که انسان دائماً به خود تلقین کند که خدا حاضر و ناظر بوده و می بیند ؛ و چه بهتر که مدام این آیه را تلاوت نماید که: « أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرى - آيا ندانسته است كه يقينا خدا مىبيند؟!»(1)همچنین خود را ملزم نماید که هر کاری خواست انجام دهد، بگوید: « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم » ؛ چون انسان نمی تواند کار خلاف و حیوانی را با نام خدا آغاز نماید ؛ لذا فرمودند حتّی غذا خوردن شما و حتّی نزدیکی با همسر را هم با« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم » شروع کنید تا این کارها نیز صورت الهی یابند تا شخص به مرز حیوانیّت سقوط نکند. موعظه ی دوم یاد قیامت و مرگ است ؛ به این نحو که انسان هر کاری خواست انجام دهد به خود تذکّر دهد که چه بسا در حال این عمل یا بلافاصله بعد از آن بمیرم ؛ همچنین توصیه نمودن که انسان در قبرستانها حاضر شود و مردگان را یاد نماید و خطاب به آنها بگوید: کجا رفتید ای زیبا رویان؟ کجایید ای ثروت اندوزان و قدرتمندان؟ کجا کوچ کردید ای سرخوشان؟ اهل و عیال
1) علق:14
و مال و مقامتان را به که واگذاشتید؟ از این دنیا چه با خود بردید؟ و الآن در چه حالید؟ منتظر باشید که من نیز به زودی به شما ملحق خواهم شد و زن و فرزند و مال و مقام را به اهل دنیا خواهم سپرد. ای مردگان زنانتان شوهر کردند ؛ فرزندان مالتان را خورده اند و از شما یادی نمی کنند ؛ دوستان فراموشتان نموده اند. انگار نه انگار که شما نیز روزی بر روی این زمین قدم می زدید. آری اگر مرگ با این تصویرش در پیشگاه انسان ایستاده باشد، دیگر فرصتی برای عرض اندام نفس حیوانی پیش نمی آید ؛ امّا اهل دنیا برای مردگان حلوا می پزند و ماشین می آرایند و گل آرایی می کنند و ازتشیع جنازه اش فیلم می گیرند و... تا مبادا پندی از مردن او بگیرند و لحظاتی یاد قبر و قیامت بیفتند «... زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ - شيطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داده، و آنها را از راه بازداشته؛ و از اين رو هدايت نمىشوند »(1).
موعظه ی سوم این است که انسان خود را همواره در محضر انسان کامل ببیند؛ لذا لازم است آدمی مدام از امام زمانش یاد نماید و آن عین الله الناظره را ناظر اعمال خویش ببیند و بداند که هر چه می کند به محضر مبارک انسان کامل عرضه می گردد. سخن آخر اینکه از آیات و روایات مربوط به بحث فطرت، روشن می شود که عمده رسالت انبیاء و پیشوایان دین، حفظ، پویایی و شکوفا ساختن فطرت انسانی است. در عصر حاضر نیز رسالت عمده مبلغان دین، زدودن زنگارهای دنیایی از روی فطرت افراد جامعه است، و این مهم در گرو شناخت دقیق فطرت، قلمرو، موانع و
1) النمل:24
عوامل شکوفایی آن است. چرا که همه انسان ها در درون خود گرایش به دین خدا یعنی اسلام دارند کیفیت این فطرت و ذات در مقام استعداد ثابت است؛ اما به فعلیت رسیدن آن توسط خود انسان است. مادامی که انسان هست این دین باوری، دینداری و خداگرائی هست. به همین دلیل همه پیامبران بشر را به یک دین دعوت کردند. نتیجه اینکه انکار وجود خدا و یا مخالفت با دین الهی از جانب گروهی، منافات با فطری بودن خداشناسی و دین الهی ندارد؛ چون انکار و مخالفت آنان بیشتر متوجه ادیان ساخته بشر است و یا اینکه فطرت آنان به واسطه گناهان و غفلت، ضعیف و ناکارآمد شده است. در خاتمه این بحث ابیات زیر را باید همواره زمزمه کرد:
زمین و آسمان بهر تو عالیست***درون قلب من جای تو خالیست
همه داد خموش فطرت من***سراسر سوی تو، بهر تعالیست
اگرچه ظاهر دنیا عجیب است***به ظاهر ماه و همچون نقش قالیست
ولیکن بهر آن افکار فانی***برای فکر خام گویا که مالیست
یکی پول و یکی پست و یکی نام***خموش و بی صدا، خود قیل و قالیست
روند با تیشه سوی فکر شب تاب***زنند بر ریشه اش گر چه نهالیست
عجب رسمی بود در بزم پستی***تماماً مکر و پر از خط و خالیست
بنابر این تو ای جانانه ی من***نکن جان را فدای آنچه خالیست
زمانی می شود رستم هویدا***به جان ما که همچون پیر زالیست
قلوب آدمی در دار دنیا***اگر چه عالی و حالی به حالیست
هجوم غرب و آن شیطان جانی***شبیخون در کمین هر عیالیست(1)
جهادی کن تو با آن ناتوی پست***چرا که ذات تو بهر جمالیست
خلوص دل بود راه رهایی***اگر چه اندک و ماهی و سالیست
برای هر بصیر با درایت***درون هر نوع فتنه چند سواليست
حقیر گوید که فطرت سر به راه است***همان راهی که در اوج کمالیست
راه آرامش بود راه ولا***غیر از آن آرد هزار و یک بلا
گر که خواهی گردی از غمها رها***راه اسلام را برو در این سرا
داد خاموش درون گوید به ما***راه فطرت بوده راه انبیا
1) شبیخونی وسیع بر هر عیالیست
عقل و شرع خواند تو را با صد ندا***سوی محبوبی که هست در ماورا
آن خداوندی که با صدها صدا***خواست روح و جسم توست بهر لقا
با خدا گردی تو شاد و با وفا***می شوی آرام و گیری صد نوا
یک وجب از آسمان و آن بالا***بهر خوبان است و پاکان در فضا
حزن و اندوه و دلی پر ماجرا***می کند غوغا و بلواها به پا
استرس و اضطراب و هر خطا***با خدا گردد مداوا ای هما
پست و مال و هر نوع جنس پربها***کی دهد آرامش و مهر و سخا
دار دنیا با خدا دارد صفا***بی خدا گردد همه ماتم سرا
هر که از مولا شود روزی جدا***بر خودش کرده هزار و یک جفا
دان که ایمان و خلوص در هر کجا***می دهد امراض روح و جان شفا
چون که لا خوف علیهم با دعا***باب آرامش بود تا منتها
از همان روز نخست و ابتدا***با خدا رو تو به اوج و انتها
پس عزیزم با خدا شو با خدا***چون حقیر کن تو به مولا اقتدا
ای عزیز بزرگوار بدون تردید می دانی که انسان موجودی عاقل، متفکر و حقیقتجوست؛ به این معنا که او در برخورد با محیط پیرامون خود، از خود
سوالات متعددی میپرسد و هر چه رشد کرده و عقل او شکوفا میشود، این سوالات نیز عمیقتر و پربارتر میشوند. یکی از مهمترین دغدههای بشر از ابتدای خلقت تا به حال، فهم درست هستی و چرایی وجود است؛ اینکه از کجا آمده است، آمدنش بهر چه بوده و به کجا میرود؛ این سه سوال از اساسیترین سوالات بشر هستند که از قدیمالایام ذهن بشر را به خود مشغول کرده و آدمی همیشه کوشیده است پاسخی مناسب و تسکینبخش برای آنها بیابد و تا به آنها پاسخ مناسب ندهد، هرگز به آرامش نخواهد رسید.
اگر به دین مبین اسلام و مذهب شیعه و آیات قرآن دقت کنی، خواهی دید بیش از 80 درصد آیات قرآن کریم و شمار زیادی از روایات معصومین(علیهمالسلام) به بیان اصول دین و پاسخ به این سه سوال اساسی اختصاص داشته است و مهمترین فلاسفه زمان مثل فارابی، ابن سینا، سهروردی، ملاصدرا و... تمام افتخارشان این بوده است که در نهایت توانستهاند با عقل و کندوکاو علمی به آن نتیجهای برسند که قرآن، سالیان قبل بیان کرده است.دین، در واقع پاسخی مناسب و تسکین بخش به این سوالات است، و تا انسان پاسخی مناسب و آرامشبخش را برای این سوالات نیابد، هرگز روی آرامش را به خود نخواهد دید و در بسیاری از انسانها به پوچگرایی و عبث بودن زندگی میانجامد. اسلام، در واقع پاسخی مناسب به ندای فطرت آدمی است که از درون خود، خداوند متعال و تمام خوبی ها را صدا میزند، اسلام دستور میدهد به حقوق دیگران باید احترام گذاشت، یک حاکم باید عدالت اجتماعی را رعایت کند و هرگز کسی را بدون استحقاق مقدم نکند، حق یتیم
را باید رعایت کرد، به پدر و مادر باید نیکی کرد، ظلم و ستم باید ترک شود، نسبت به دیگران نباید کینه داشت، مومنان همه با هم برادراند، نباید غبیت کسی را کرد، دروغ نباید گفت، نباید به کسی تهمت زد، با همسر و فرزندان باید مهربان بود، زنان نباید از ارث محروم گردند، نباید به ناموس مردم چشم داشت، دزدی ممنوع است، حتی در این دین گفته میشود، حیوانات هم دارای حقوق هستند و نباید آنها را آزار داد، حتی درختان و طبیعت هم دارای حق هستند و آدمی نباید به آنها آسیب بزند و هزاران دستور اخلاقی دیگر که زندگی انسان را متحول کرده و او را از یک حیوان به انسان مبدل ساخت؛ این دستورات ندای فطرت آدمی است، ندای درونی انسان است که با صدای بلند، گمشده خود را جستجو میکند.
حال اگر کسی از روی نادانی و جهل یا از روی غرض، دین را حاصل خرافات و اوهام یا ترس معرفی کند، قطعا خود او دچار خرافات گشته و نادانی و جهالت خود را بیان کرده است؛ کجای این دستورات عالی و بلند مرتبه، خرافات و اوهام است؟ آیا در تمام جوامع عدالت مطلوب نیست؟ آیا رعایت حقوق مردم عالی نیست؟ آیا مهربانی با زن و فرزندان خرافات است؟ آیا عبادت خداوند متعال وهم و خرافه است؟ اگر این سخن درست باشد باید دینداران جامعه و در راس آنان امامان و پیامبران الهی، از بدترین افراد و گرفتار وهم و خرافات میبودند؛ در حالیکه وقتی به زندگی امامان معصوم نگاه میکنیم، خواهیم دید در هر زمان، برترین انسان زمان خود بودهاند و سخنانی رابیان کردهاند که بعد از گذشت حدود 1400 سال هنوز عمق آنها
فهمیده نشده است و هر ساله نکات جدیدی از سخنان آنان بر علمای فن روشن میشود.
مع الوصف باید از این افراد پرسید کجای اسلام خرافات و اوهام است؟ چرا بدون علم و دانش صحبت میکنند؛ بدون آگاهی از دستورات بلند اسلام، همه ادیان را متهم به وهم میکنند، بله وفق حقایق موجود هر انسان منصفی میپذیرد که در دین «مسیحیت» و «یهود» خرافات و اوهام زیادی است، چرا که آنها دچار تحریف شده و به انحراف رفتند، ولی نباید اسلام را با آنها قیاس کرد، در اسلام، کتاب آسمانی بدون هیچگونه تحریف و تغییری در دست بشر است و اکثر دستورات آن که توسط ائمه اطهار(علیهمالسلام) بیان شده بود، نیز موجود است؛ شاید برخی از احادیث جعلی و نادرست باشد که آن هم توسط علمای اسلام شناسایی و به دور انداخته میشود.
همچنین اگر کسی از روی نادانی و جهل یا از روی غرض، دین را با مسائل و کالاهای اقتصادی مقایسه کرده و دین را تنها ابزار کار سیاستمردان بداند و آنرا مانند کالاهای اقتصادی محصول عرضه و تقاضا بداند، نشانه این است که اصلاً دین را نفهمیده است و نمیداند دین، چه میگوید و دستورات آن برای سامان بخشیدن به کدام نیاز بشر آمده است؛ دین، نشانه نیاز انسان به معنویت و خالق خود است، دین پاسخ به نیاز و تشنگی نسبت به خوبیها و دوری از بدیهاست.
دین ندای فطرت و نیاز دورنی در همه دورانها بوده است و هیچگاه از انسان جدا نمیشود، دین در واقع پاسخگوی این ندای همیشگی تاریخ بشریت است؛ حال ممکن است که در برخی انسانها به علت روی آوردن به گناه و
معصیت و دنیا گرایی و لذتهای نامشروع، کمرنگ شده باشد، اما هرگز خاموش نمیشود، چنین کسی هم در شرایط غیر عادی که قرار بگیرد و دستش از تمام دنیا کوتاه شود، از درون خدای خویش را صدا خواهد زد و از درون تمنای دین را خواهد داشت.
در مجموع علامه طباطبایی انسان را مفطور به فطرتی خداآشنا و خداگرا، حقشناس و حقطلب، خیرآشنا و خیرخواه و زیباشناس و زیباطلب میداند. سعادت او را دردنبالکردن همین امور و به شکوفایی و کمالرساندن آن و درنهایت معرفتِ ربّ و فنای افعالی، صفاتی و ذاتی میداند.(1)فایدۀ این وصل و فنا، برخورداری از «زندگی پاک» و سالم و بلکه «پاکترین زندگی» در دنیا و بهویژه در حیات واپسین است؛ زیرا چنین معنا و سبکی در زندگی، او را از هر رنج، اندوه، دلهره، بیهودگی و نومیدی رها میکند و بهترین نوع روابط اجتماعی را رقم خواهد زد. لوازم و مقدمات این سیر و سلوک در آموزههای اسلام و تشیع که منطبق با ساختار فطری انسان است، بیش از سایر ادیان و مذاهب فراهم شده است؛ بنابراین، هر انسانی باید معنای زندگی خود را در تعبد و بندگی نسبت به این دین و مذهب قرار دهد. سایر ادیان راههایی ناقص و نارسا و مکاتب بشری از آنها هم ناقصتر و نارساتر و بلکه بسیاری از آنها متضاد با سعادت بشرند.(2)
بنابراین اگر کسی بدون غرض و به نیت پیدا کردن راه حقیقت، به مطالعه اسلام ناب و شیعه اثنی عشری بپردازد، قطعاً به ارزش و حقانیت و الهی بودن آن اعتراف خواهد کرد و از درون، شیفتهی دستورات آن و اخلاق کریمانه پرچم داران این دین خواهد شد.
ای خدا کن تو مرا از خود رها***خود نه این خود آن خود پر مدّعا
آن خودی که می کند بر خود جفا***روز و شب خود را کند دور از وفا
داد خاموش خودت گوید بجا***خود همی خواهد ز خود از خود خدا
دان که خود بوده درون خود دو تا***آن خود خوب و خودی که هست بلا
آن خود لوّامه و دور از خطا***می کند خود را رها در هر کجا
وان خود امّاره با صدها ادا***فطرت خود را کند هر دم فدا
گر خدا خواهی نما خود را جدا***از خود پست و لعین با هر ندا
کن تو قربانی خودت را با دعا***چون که قربانی دهد خود را صفا
مادر بتها خود است ای بی نوا***با بصیرت خود شناس دون هوا
چون شناختی خود شود دردت دوا***از غم و درد و بلای فتنه ها
می شوی آرام و گردی با حیا***روح و جان خود شود اهل وفا
پس تو بشکن خود که گردی پر بها***این شکستن می دهد خود را جلا
چون شکستی گو تو با بانگ رسا***اصل و ذات خود کنم من چون طلا
در چنبن حالی بکو خود با خدا***خود منم و من خودم در دو سرا
آنکه پاسخ می دهد روز جزا***آن خود اصل است که هست درجان ما
پس حقیر گوید به خود در این سرا*** گر سعادت خواهی شو از خود رها
در ابتدا باید عرض شود که برخی میان شاکله که خداوند در آیه 84 سوره اسراء آورده و فرموده است: قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ ؛ بگو هر کسی بر اساس شاکله خودش عمل می کند، با فطرت که در آیه 30 سوره روم آمده و خداوند می فرماید: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا؛ فطرت خدایی که مردم را بر آن فطرت آفریده است، فرقگذاشته اند. از نظر آنان، فطرت الهی همان نفس تسویه شده و ملهم به الهامات الهی است.(1)که هیچ تغییر و تبدیلی در آن راه نمی یابد؛ چون خداوند در ادامه آیه 30 سوره روم فرموده است: لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ؛ تبدیلی در خلقت الهی نیست. خداوند در آیات سوره شمس روشن می کند که گناه و فجور موجب می شود که آن فطرت دفن و دسیسه شود، ولی هرگز تغییر و تبدیلی در آن راه نمی یابد و با آن که مدفون است و فتیله چراغ فطرت و هدایت پایین آمده، ولی در آن زیر زنده است. همین زنده بودن فطرت با آن که شخص شاکله خودش را تغییر داده، موجب می شود که
1) شمس، آیات 7 تا 10
شخص در دوزخ از عذاب رنج ببرد؛ زیرا با وجود فطرت انسانی اش، ماهیت دیگری گرفته و چارپا شده و یا سنگ و گیاه دوزخی شده است.
البته ای عزیز، شاکله انسان تغییر خواهد کرد. به این معنا که انسان را خداوند بر اساس شاکله و ساختار درست و راستی آفریده است؛ اما این شخص با گناه کم کم آن حالت الهی را تغییر می دهد و شکل و ماهیت دیگری به خود می گیرد. در مرحله نخست این امور حال و سپس ملکه و در نهایت فصل مقوم می شود. این گونه است که «انسان گاو» می شود، یعنی از نظر فطری انسان است ولی از نظر شاکله و ماهیت و ساختاری که خودش ایجاد کرده؛ گاو شده است. خداوند می فرماید برخی از انسانها به سبب این گناه شاکله خودشان را تغییر می دهند و ماهیت چارپایان را می گیرند و خر و اسب و سگ می شوند. این همان انسان سگ و انسان خر و انسان گرگ و مانند آن هاست. آن که ابلیس می گوید من کاری می کنم که این خلق الله تغییر کند: وَلأُضِلَّنَّهُمْ وَلأُمَنِّیَنَّهُمْ وَلآمُرَنَّهُمْ فَلَیُبَتِّکُنَّ آذَانَ الأَنْعَامِ وَلآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ وَمَن یَتَّخِذِ الشَّیْطَانَ وَلِیًّا مِّن دُونِ اللّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُّبِینًا؛ و آنان را سخت گمراه و دچار آرزوهاى دور و دراز خواهم کرد و وادارشان مىکنم تا گوشهاى دامها را شکاف دهند ووادارشان مىکنم تا آفریده خدا را دگرگون سازند ولى هر کس به جاى خدا شیطان را دوست خدا گیرد قطعا دستخوش زیان آشکارى شده است.(1)
1) نساء، آیه 119
منظورش همان شاکله و شخصیت و ماهیت و ساختار انسانی است، نه اصل فطرت انسان که قابل تغییر و تبدیل نیست.(1)پس به یک معنا باید گفت که فطرت همان زیربنای وجود آدمی است و شاکله همان روبنا است. این شاکله و روبنا، عین ذات یا جزو ذات آدمی نیست. این شاکله دست ساز انسان است و با قضا و قدر حتمی الهی ساخته نشده است. این انسان با کارهای خودش و با وسوسه و تشویق ابلیس و شیاطین می آید این شاکله و روبنا را تغییر می دهد و کاری می کند که نخست ملکه او این شاکله شده و سپس به شکل فصل مقوم او در می آید و این گونه است که «انسان خوک» یا «انسان شتر گاو پلنگ » می شود. این که گفته می شود انسان جنس عالی است نه نوع سافل برای همین است؛ زیرا انسان در دنیا در حال شدن است و ماهیت و شاکله شخصیتی خودش را شکل می دهد تا مشخص شود که انسان متاله یا انسان سگ و یا انسان گاو خواهد شد. مع الوصف باید اینگونه زمزمه کرد:
غير از خدا چيزي در اين عالم ندارم***با اين وجود حرف دلم را مي نگارم
هر چند تو بر اسرار پنهانم گواهي*** گويم كه من غير از تو را خوارش شمارم
یا:
من دراین دنیا ندارم غیر تو یار دگر***پس محیایم نما بهر همین دید و نظر
تا شوم راحت ز مکر وشر این دنیای دون***با همان داد خموش روح و جان در این سفر
1) روم، آیه 30
با همان داد خموش روح و جان در این سفرو اما در خصوص خودشناسي باید گفت: خودشناسي نه تنها ممكن است، بلكه ضروري است، زيرا بدون شناختن حقيقت انسان و ارزش واقعي او،ديگر بحثها و تلاشها بيهوده است. اصراري كه اديان آسماني و پيشوايان ديني و علماي اخلاق، بر خودشناسي و به خودپردازي دارند، همگي ارشادي است به همين حقيقت فطري و عقلي. قرآن شريف، فراموش كردن نفس را لازمه فراموش كردن خدا و به منزله عقوبت اين گناه معرفي ميفرمايد: وَ لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللهَ فَاَنْسُاهُمْ اَنْفُسَهُمْ: مانند كساني نباشيد كه خدا را فراموش كردند خدا هم خودشان را از يادشان برد. و در جاي ديگر ميفرمايد: عَلَيْكُمْ اَنْفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ اِذَا اهْتَدَيْتُمْ: به خويشتن پردازيد، كسي كه گمراه شد، به شما زيان نزند اگر هدايت يافتيد.(1)
گاندي ميگويد: «در دنيا فقط يك حقيقت وجود دارد و آن شناسايي ذات (نفس = خود) است. هركس خود را شناخت، خدا و ديگران را شناخته است؛ هركس خود را نشناخت، هيچ چيز را نشناخته است. در دنيا فقط يك نيرو و يك آزادي و يك عدالت وجود دارد و آن نيروي حكومت بر خويشتن است. هركس بر خود مسلّط شد، بر دنيا مسلّط شده است».(2)
خودشناسى ارزشمندترين شناختها و رساننده به خداشناسى است. در روايتى از اميرالمومنين(ع) آمده است كه فرمود: معرفة النفس انفع المعارف. اكنون در اين زمينه به دو نوع مطالعه نياز است: الف) مطالعه علمى: درباره
خودشناسى نوعى و به تعبير ديگر «انسان شناسى» (اومانولوژى) است. بهترين سخن در اين رابطه را در قرآن مجيد و سپس در كلمات و احاديث پيشوايان مكتب مىتوان يافت.(1)ب) مطالعه عينى: يعنى تفكّر و تامل در وجود خويشتن، شناخت معايب و محاسبه نفس خويش. يقيناً هر چه آدمىبيشتر در خود فرو رود و به اخلاق و كردار خود بينديشد، بيشتر خود را خواهد شناخت. در اين رابطه انسان چون طبيبى حاذق بايد بيمارىهاى نفس خويش را دريابد و با مهارت و جديت به درمان آن بپردازد. اين گونه خودشناسى اساسىترين ركن خودسازى و عروج به مقامات بلند معنوى است؛ زيرا كسى كه فاقد آن باشد عمرى را در غفلت و بىخبرى سپرى خواهد كرد و چه بسا عمرى با ملكات رذيله زندگى كند وبه سراى آخرت بشتابد بدون آن كه ره توشهاى به همراه داشته باشد.در اين رابطه كتابهاى اخلاقى تا حدود زيادى مىتواند راهنماى انسان باشد.(2)
مراد از خودشناسي، شناخت خود واقعي انسان يا همان روح انساني است که گوهري و حقيقتي وراي ماده و فوق آن و وجودي مجرد و فراتر از جسم و جسمانيات است و سايه اي از وجود حق تعالي و خداوند متعال است و بهترين و آسان ترين راه شناخت خداوند است و روايت مشهور:«من عرف نفسه فقد
1) براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر. ك: 1- انسان و ايمان، شهيد مطهرى. 2- انسان در قرآن، شهيد مطهرى. 3- خودشناسى براى خودسازى، محمد تقى مصباح يزدى. 4- جامع السعادات، مولى مهدى نراقى. 5- محاسبة النفس، سيد بن طاووس
2) براى آگاهى بيشتر ر. ك: 1- چهل حديث، امام خمينى(ره). 2- المراقبات، ميرزا جواد ملكى تبريزى. 3- پرواز در ملكوت، امام خمينى(ره).
عرف ربه؛ هر که خود را بشناسد، خدايش را شناخته است» بر اين مطلب دلالت دارد. براي شناخت خود، بايد انسان در دو وادي سير و گردش نمايد: 1- وادي فکر و انديشه: برهان هاي فراواني توسط بزرگان فلسفه و عرفان درباره تجرد نفس بيان گرديده است. ولي انسان با تأمل کوچکي مي تواند بفهمد که حقيقت او غير از بدن اوست. حقيقت انسان همان چيزي است که از وقتي خود را شناخته با کلمه «من» به آن اشاره مي کرده و پس از گذشت سال ها و سپري شدن ايام کودکي و نوجواني و جواني و پيري باز آن حقيقت را مي يابد و با همان کلمه «من» از آن تعبير مي کند با اين که بدن و جسم او دستخوش تغييرات فراواني گشته و اگر حقيقت انسان، جسم و بدن او مي بود و منظور از «من» همان جسم او بود بايد من کودکي غير از من نوجواني و اين دو غير از من جواني و همه اينها غير از من زمان پيري باشد. انسان حتي بدن و اعضاي بدنش را به آن حقيقتش نسبت مي دهد و مثلا مي گويد: بدن من، دست من، چشم من و روشن است که بايد بدن چيزي و «من» چيزي ديگري باشد تا بتوانبدن را به من نسبت داد. پس يکي از راه هاي خودشناسي غور و انديشه و مطالعه و استدلال و برهان است.
لحظه ای کردم مرور اعمال خویش***تا که دیدم هیچم اندر نزد خویش
در جهان دیدم همه را غیر خویش***هر که را برتر بدیدم من ز خویش
گر چه مغرور و همی گویم که خویش***برترم از جن و انس در فکر خویش
با همین فکر پلید دان خود ز خویش***گشته ام محروم ز فیض حق به خویش
در صراط و محضر مولای خویش***نادم و هستم پشیمان من ز خویش
وان همی باشد نشان بر عزم خویش***با همان داد درون خود به خویش
پس نما کار را شروع از خود به خویش***تا شوی فارغ ز خود با همّ خویش
این حقیر گوید برو تو سوی خویش***از خود پست و لعین با داد خویش
کاستن از خوردن و خوابيدن و جنبه حيوانيت و تقويت جنبه معنويت و روحانيت و جلوگيري از پراکندگي و تفرقه خاطر و تمرکز بر ياد و ذکر و مراقبه حق و استمرار و دوام آن و فاصله گرفتن از اهل هوا و هوس و گناه و نداشتن ارتباط و تماس بيش از حد نياز با افراد جامعه و نپرداختن بيش از حد ضرورت به کارهاي دنيوي کليد شناخت خود معرفت نفس است که ثمره آن شناخت پروردگار است. البته اين کاري دقيق و طولاني است و پس از سال ها بندگي و عبادت و عمل به دستورات الهي و مراقبت و مواظبت حاصل مي گردد.البته بهترين راه براى خودشناسى، «فكر در خود» است؛ همان راهى كه قرآن كريم به آن دعوت و بر آن تأكيد مىكند. اين موضوع خود به دو گونه است: يك«فكر در خود» به معناى فكر در خصوصيات وجودى صفات خود؛ به صورتى كه به آثار وجودى بسيار عميق خويش پى ببرد و از طريق آن، اسرار ژرف توحيد و حقايق عالى هستى را بيابد. دو. فكر در «خود» به معناى سفر در «خود» و سير در آن، به صورتى كه از همه چيز منقطع و منصرف شود و
به حقيقت خود برگردد و حقيقت نورى او تجلّى كند و باب معرفت و شهود به رویش باز شود.اين فكر، همان فكر مخصوص و راهگشا است كه از امور بسيار مهم، در سلوك به شمار مىآيد.
توضیح بیشتر اینکه ای عزیز با هویت، براستی در طول روزها، هفتهها، ماهها و سالیانی که میگذرد، تا کنون چند بار فارغ از چیزهای دیگر، تنها و تنها به خود و مسیری که در زندگی میپیمایی، فکر کردهای؟ حقیقتاً در طول عمری که تاکنون سپری نمودهای، چند بار تنهای تنها به حقیقت و هویت اصلی خویش اندیشیدهای؟ گاهی اوقات هنگامی که انسان به خود میاندیشد و کارهای خود را مرور میکند و یا حتی زمانی که در کنار خواستهای که برای رسیدن به آن بسیار تلاش نموده، قرار دارد و به آن دست یافته است، احساس میکند که بر روی دایرهای بسته در حرکت است و مرتباً یک مسیر را دور میزند. گویی در یک چرخه به دام افتادهاست، "کار میکند و غذا میخورد و به تفریح میپردازد تا زندگی کند، ولی زندگی... مرتب از خود میپرسد که آیا زندگی جز خستگی و تکرار، مسیر دیگری نیز دارد؟ برای چه دائما یک مسیر را دور میزنم و روز و شبم رنگی جز کهنگی به خود ندارد؟ واقعاً من که هستم؟ و چه میکنم؟ و به کجا میروم؟
آری اگر به موجودات مختلفی که در اطرافت قرار دارند، خوب توجه فرمایی، متوجه خواهی شد که آنان نوعاً در زندگی خویش در یک مسیر طبیعی حرکت میکنند. یک گل زیبا از همان آغاز که بذر آن کاشته میشود، به طور طبیعی یک راه را میپیماید و سرانجام روزی میشکفد و زیبایی خویش را به رخ دیگران خواهد کشید. گرگ درنده نیز، خواه کسی به او بیاموزد و خواه
آموزگاری نداشته باشد، ازلحظه تولد، گرگ است و درندگی، جزئی از وجود اوست. شما نیز به عنوان یک انسان، برخی از خصوصیاتت مانند میل به غذا، شهوت... این گونه است و از آغاز، به طور غریزی به همراهت است. تمام این امور از تیررس انتخاب و اختیارت خارج است و هرگز نیاز نیست تا تصمیم بگیری این میلها را در خویش ایجاد کنی. این، مسیر طبیعی زندگی است و غریزه ناخودآگاه، در آن حرکت خواهد داد.
ولی آیا همین مسیر طبیعی میتواند تمام خواستههایت را تأمین کند؟ آیا کسانی که در اوج لذت بسر میبرند یا آنانی که از امکانات مالی فراوانی برخوردارند، خود را خوشبخت میدانند و دیگر به چیزی نمیاندیشند؟ گاهی اوقات که پای صحبت این افراد مینشینی و به درد دل آنان گوش میدهی، درمییابی که با وجود تمام کامجوییهایشان، انگار هنوز گمشدههایی دارند. نکند شما نیز به آن چیزهایی که نیاز داری؛ نرسی و یا آنها را ناقص تشخیص داده باشی؟ شاید خلأهای مختلفی که آنها را احساس میکنی نیز ریشه در همین جا داشته باشد...
اگر کمی خود را زیر ذرهبین جستجو قرار دهی، در مییابی که حقیقتجویی و میل به دانستن، گرایشی انکارناپذیر در وجودت است؛ گرایشی که هیچگاه زندانی زمان و مکان نبوده است، لذا خواستههای دیگری نیز داری و هرگز راضی نیستی که تن به حصارها و زنجیرهای موجود بسپاری. مع الوصف نه تنها فکر کردن به جاودانگی و بینهایت شدن برایت لذتبخش است، بلکه با
تمامی وجود و از صمیم قلب میخواهی که زندگیت همیشگی باشد و لذا مرگ برای بسیاری از افراد واقعیتی اجتنابناپذیر، اما تلخ به حساب میآید.
بنابر این دو ویژگی عمده در درونت وجود دارد که هرگز نمیتوانی آنها را نادیده بگیری؛ یکی علم که همان آگاهی و بینشی است که هرگز رنگ محدودیت نمیپذیرد و به دنبال تلاش جمعی بشر مرتباً در زمینه های گوناگون در حال تکامل است و دیگری گرایشات و خواستههای متعالی بشر، که شما و سایر انسانها دل در گروی آنها دارید. برخی اندیشمندان از این نیازهای برتر بشر با عنوان ایمان تعبیرمیکنند. لذا علاوه بر آنچه که سایر جانداران به دنبال آن هستند، از آن جهت که شما انسانی، نیازهای دیگری نیز داری و طبیعی است که حتی اگر بهترین شرایط زندگی را نیز داشته باشی، اما از زیبایی، محبت و عدالت در زندگی خود اثری وجود نداشته باشد به هیچ وجه از خود راضی نیستی و یا اگر با وجود تمامی خوشیها، زندگیّت محدود به همین چند سال باشد و در آخر، برای همیشه نابود شوی، بدیهی است که احساس نیاز و کمبود کنی...
اما براستی، آیا به تمامی خواستههایی که داری؛ میپردازی؟ همانگونه که ذکر شد، برخی از کارهایی که در زندگی خود انجام میدهی، فعالیتهایی است که از انجام آنها، احساس لذت میکنی و انگیزه آنها نیز لذتجویی است. غذا خوردن، به دنبال لباس زیبا و مناسب رفتن، خواب راحت داشتن، عمل جنسی و... همه در این گروه جای دارند. فعالیتهای لذتجویانه، به فرمان و تحریک غرایز انجام میپذیرند و هدف آنها تأمین نیازهای اولیه زندگی و ادامه حیات است که به بهانه کسب لذت، بدست آوردن سود و یا رهایی از رنج و
ضرر صورت میپذیرد. هنگامی که غذا میخوری، میخواهی رنج گرسنگی خود را از بین ببری و در کنار آن از غذا خوردن نیز احساس لذت میکنی.
انجام این کارها که لذت نیز همراه و در کنار آنهاست، ضرورتی انکارناپذیر در زندگی است و شما برای ادامه زندگی، قطعاً به انجام تمامی این کارها نیازمندی. اما آیا شما به قدری محدود هستی که اگر تنها این نیازهای اولیه خود را برطرف کنی، دیگر جا برای چیز دیگری باقی نماند؟ گاهی اوقات که انسان به زندگی برخی از اطرافیانش دقت میکند، احساس میکند که انگار تنها در زندگی، به دنبال لذت خویش هستند و به جز لذتجویی، به هیچ چیز و به هیچ کس توجهی ندارند. گویی تنها خود را میبینند. در حالیکه افقی بسیار وسیعتر از این را در پیش روی دارند ولی نه تنها خود را دست کم گرفتهاند، بلکه اگر با همین شتاب نیز پیش روند، تبدیل به هیولایی بسیار وحشتناک میشوند که تنها به لذت خویش میاندیشد و حاضر است برای دستیابی به آن، حتی دیگران را نیز قربانی کند. چنین افرادی چه بسا تلاشزیادی می کنند تا بتوانند به لذت خویش دست یابند؛ به امید آنکه برای همیشه از آن بهرهمند گردند، اما...
نکند شما نیز همین مسیر را طی می کنی؟ اگر گاهی اوقات احساس میکنی که از خود راضی نیستی و یا به هر دری میکوبی و به هر جا سر میزنی که درون آشفته خویش را آرام کنی؛ اما نمیتوانی، شاید ریشه در همینجا دارد؛ چرا که هنوز نتوانستهای هویت حقیقی و نیازهای خود را به طور
کامل ارضا کنی. آیا بجز این نیاز و لذتهایی این گونه، لذتی دیگر وجود ندارد؟ آیا تمامی لذتها، عمقی کم دارند و سرانجام روزی پایان میپذیرند؟
در زندگی بشر نوع دیگری از کارها نیز کما بیش به چشم میخورد که از آنها با عنوان "کارهای تدبیری" تعبیر میکنند. فعالیتهای تدبیری برای دستیابی به هدف و مصلحتی است که در دوردست قرار دارد؛ بدین ترتیب که ابتدا انسان مقصد و یا مصلحتی را که در دوردست وجود دارد، میشناسد، سپس به آن دل میبندد و راه رسیدن به آن را تشخیص میدهد و نهایتاً به سوی آن حرکت میکند تا به آن دست یابد. در این مسیر آنچه محرک انسان است، اراده و کششی است که به سمت مقصد خویش دارد و اگر چه که در ابتدا ممکن است این حرکت همراه لذت و راحتی نباشد، اما هنگامی که به مقصد و مطلوب خود رسید، به لذت و رضایتی والاتر دست مییابد و بسیار عمیق تر، طعم لذت را در کام خویش احساس میکند.
ای عزیز بزرگوار شما از آن جهت که انسانی، به قدم گذاردن در این مسیر نیاز داری و باید با این فعالیت تدبیری به زندگی خود معنا دهی؛ چرا که بوسیله آن میتوانی نیاز و خواستههای برتر خویش را بدست آوری و حقیقتاً انسان باشی و همانند انسانی کامل زندگی کنی. تمامی موجودات هیچگاه جز اهدافی که غریزه و مسیر طبیعی زندگیشان به آنان نشان میدهد، نه چیزی را میشناسند و نه مقصدی دیگر را میتوانند برای خویش برگزینند. لذا همین مسیر طبیعی، آنها را به هویت حقیقیشان میرساند. ولی انسان اگر میخواهد به هویت اصلیش برسد و انسان واقعی بودن را لمس کند، راهی جز انتخاب آگاهانه مقصد و حرکت در مسير آن برایش وجود ندارد. لذا این که شما که
باشی و چگونه زندگی کنی، کاملا در دست خود شماست. هرچه بیشتر و کاملتر به فعالیتهای تدبیری بپردازی، هویت و حقیقت وجودت را بیشتر میتوانی دریابی و عطش انسانیت خود را بیشتر میتوانی سیراب کنی؛ چرا که غریزه تمام وجود انسان نیست و لذا خواستههای غریزی تنها بخشی از آن چیزهایی است که شما به آنها نیاز داری. حقیقتاً اگر در زندگی هدف و مقصدی معین نداشته باشی و به دنبال چیزی نباشی، آیا تنها دلگرمی به خوشیهایی گذرا، میتواند روح آزاد و ابدیتخواه شما را ارضا کند؟ البته در این دنیا، هدفهای فراوانی وجود دارد و هر کس به دنبال چیزی میدود و خواستهای دارد. حال شما در این بین و از میان این همه هدفها، چگونه میتوانی بهترین و زیباترین هدف را انتخاب کنی تا به وسیله آن بتوانی خود را بیابی؟ معیار و ملاک افراد دیگر برای انتخابشان چیست؟ چرا همه یک راه را نمیروند؟
اگر خوب بنگری، مشاهده میکنی که علت تفاوت انگیزهها و گرایشات افراد گوناگون در زندگی، اختلاف معیارهای آنهاست و آن چیزی که معیارها و ارزشهای یک فرد را مشخص مینماید، نگرش و بینش او نسبت به خویشتن و جهانی است که در آن زندگی میکند و ساختار عقیدهای است که آن را پذیرفته و دل به آن سپرده است. در حقیقت عینکی که به وسیله آن خود را میبیند و از پشت آن به جهان مینگرد، هدف او را در زندگی معین میکند.
شما نیز اگر بخواهی هدف و مقصد خویش را در زندگی تعیین کنی و سپس مسیر آن را تشخیص داده و به سوی آن حرکت نمایی، باید تواناییهای مختلف خویش و زوایای گوناگون زندگی خود را دریابی و ناگزیر از آنی که هستی و
جهان پیرامونت را بشناسی و بدانی از کجا آمده و سرانجام آن به کجا منتهی میشود؟ باید بدانی که رابطه و جایگاه شما در این نظام هستی در کجاست؟ آیا تمامی هستی تنها آن چیزهایی است که با چشم میبینی و با دست لمس میکنی؟ یا چیزی غیر از آنها نیز وجود دارد؟ نکند حقیقتی وجود داشته باشد و از آن غافل باشی؟اینها همه، مسائل اساسی مکاتب و عقاید مختلف است که هر کدام پاسخی برای آنها ارائه میدهند. گاهی اوقات که انسان نگرش عقاید مختلف را بررسی میکند، مشاهده میکند که اکثراً دارای تضاد و تناقض با یکدیگر هستند. ولی با این حال، از یک سو شما برای آنکه انسانی حقیقی باشیم، باید در این مسیر قدم گذاریم و به جستجوی مقصد خویش بپردازی و از جانب دیگر، قطعاً نمیتوانی در زندگی خویش تمامی این مسیرها را تجربه کنی و تنها باید یک راه را انتخاب نمایی. بنابر این بدیهی است حال که تنها یک انتخاب داری، جستجو کنی تا بهترین پاسخ را برگزینی و بر اساس آن، هدف و مقصد زندگی خود را انتخاب کنی. پس باید یک عقیده را پذیرفت و در مسیری که آن مشخص میکند، قدم گذارد و در حقیقت این عقیده است که هدف و مقصد را در زندگی تعیین میکند و وسیله و مسیر دستیابی به آن را به انسان نشان میدهد.
اما برترین عقیده را چگونه باید شناخت؟ آیا کسی میتواند شما را مجبور کند تا همانند او بیاندیشی؟ و آیا پرداختن به عقیده، یعنی جای گرفتن در چهارچوبی خشک و تنگ؟ درست است که شما باید خود به دنبال عقیده خویش بروی و خود عقیدهات را انتخاب کنی، ولی از سوی دیگر هیچ مکتب و
مرامی نیز نمیتواند بینش خویش را به شما تحمیل کند، چرا که پذیرفتن عقیده، عملی برخواسته از قلب و درون انسان است و بر این اساس، عقیده، پذیرفتنی و جذبشدنی است، نه اجباری و تحمیلی.
عقیدهای که انسان دل به آن میسپارد، باید دو ویژگی اساسی داشته باشد: در ابتدا باید نوعی جهانبینی و نگرش نسبت به انسان و جهان ارائه دهد که محکم، استوار، منطقی و معقول باشد و بتواند عقل انسان و درون او را قانع و راضی کند. سپس در مرحله دوم باید بتواند با توجه به آن نگرش، اهداف و خواستههایی را برای انسان مشخص نماید که به آن اهداف، از صمیم دل عشق بورزد و به سوی آنها کشش داشته باشد. پس باید جستجو کنی تا چنین نظام عقیدتی که دارای دو پایه تعقل و عشق باشد رابیابی و با علم و یقین و آگاهی آن را برای خود، انتخاب نمایی و سپس زندگی خویش را با آن تطبیق دهی. اگر این گونه انتخاب کنی، واقعاً شیرینی و لذت ایمان به عقیدهای دوستداشتنی و استوار را با تمام وجود میتوانی احساس کنی.
بنابراین آنچه که باعث تمایز بین انسانها میشود، باور و عقیده آنهاست؛ این عقیده شماست که معین میکند که هستی؟ آیا انسانی واقعی و حقیقی و یا هیولایی هستی که تنها صورتی انسانی دارد؟ اما یک سؤال دیگر هنوز باقی است؛ اگر شما از تمامی مزایای برگزیدن و دلسپردن به عقیده و انتخاب آزادانه باور خود؛ چشمپوشی کردی، آیا اینگونه بودن تنها باعث میشود تا از حرکت به سوی زندگی بهتر بازمانی و در جای خود متوقف شوی؟ یا آنکه اگر از اختیار و انتخاب خویش استفاده نکردی، آن را به دیگران سپردهای تا آنان
برایت تصمیم بگیرند؟ انتخاب بشر، مانند انتخاب انسانی است که به او پیشنهاد میشود تا شنا کردن را یاد بگیرد؛ ولی او با تمام مزایایی که آموختن شنا دارد، طوری عمل میکند که در طول زندگی، هرگز با دریا مواجه نشود، یا آنکه همانند شخصی هست که در وسط اقیانوسی عمیق قرار دارد و اگر او خود شنا نکند، یا در عمق آبها غرق میشود و یا امواج سهمگین اقیانوس، او را بازیچه خویش قرار میدهند و به این سو و آن سو میکشانند. واقعاً شما در زندگی خویش در کدامین شرایط قرار داری؟
بارها و بارها، چه به هنگام شکستها و سختیها و چه در طول زندگی، برایت اتفاق افتاده است که از کار و عملکرد خود پشیمان شده و حقیقتاً از خود پرسیده باشی که من چرا این کار را کردم و یا برای چه دست به چنین عملی زدم؟ اما گاهی جواب پرسش خود را میتوانی پیدا کنی و چه بسا در بسیاری از مواقع نیز، سؤالت بیپاسخ باقی میماند و هرچه فکر میکنی نمیتوانی انگیزه خود را از انجام آن کار مشخص کنی. ولی حقیقت اینست که هیچ یک از کارهای بیشماری که در طول زندگی، آنها را انجام میدهی، خالی از هدف و انگیزه نیست. اما چگونه؟ پس چرا گاهی نمیتوانی انگیزه خود را مشخص کنی؟ اما نکته مهم آنست که پس از گذشت 10 سال، 20 سال، 50 سال و یا هر مقدار دیگر، در کجا هستی و در مقابل این سالیانی از عمرخود که از دست دادهای، چه چیزی بدست آورده ای؟ آیا از زندگی خود راضی هستی یا اینکه خود را فردی زیان دیده و یا حسرت کشیده میدانی...
گاهی اوقات که انسان به اطراف خود نگاه میکند و زندگی اشخاص مختلف را از نزدیک میبیند، با افرادی مواجه میشود که احساس میکند
کاملا سرگشته و حیران هستند؛ انگار در کلاف زندگی، گم شدهاند و هیچ مسیر خاصی را در زندگی دنبال نمیکنند. اگر چه تک تک کارهایی که انجام میدهند، هدفمند است، ولی زندگی آنها نتیجه و هدف خاصی ندارد. خوب که نگاه میکنی، متوجه میشوی کارهایی را انجام میدهند که اهداف آنها کاملا متفاوت و در خلاف جهت یکدیگر است؛ امروز به چیزی دل میبندند و آن را همه چیز خود میدانند ولی فردا از آن دلزده میشوند و مقصد دیگری را میپسندند. زندگی برای آنها هدیهای جز احساس خستگی و درماندهشدن ندارد و بدتر از همه، گاهی با تمام وجود نسبت به زندگی و عمر خود احساس پوچی دارند و زندگی را همچون جملهای بیمعنا میدانند.
اما در مقابل، گاهی نیز با افرادی روبرو میشوی که با شرایطی کاملا متفاوت زندگی میکنند و زندگی را نردبان پیشرفت خود میدانند. آنها در زندگی خویش مسیری معین را طی میکنند و اهداف خاصی دارند که میخواهند به آنها دست یابند. لذا براین اساس و متناسب با هدف خود، برخی کارها را انجام میدهند و از انجام برخی دیگر چشمپوشی میکنند و کارهایی را که در مسیر زندگی خود انجام میدهند، نظمی خاص دارد، هر عملی را به دنبال هر عمل دیگر به انجام نمیرسانند. اگر خوب دقت کنی، با تمام تفاوتها و گوناگونیهایی که در اهداف گروههای مختلف آنان وجود دارد، میتوانی آنچه را که آنان به دنبال آن هستند، دو خواسته عمده بدانی؛ یکی تأمین نیازهای زندگی و دیگری رسیدن به سعادت و خوشبختی. اینگونه افراد، برای آنکه بتوانند به این دو هدف خود دست یابند، اعمال و فعالیتهای خویش را با
و بایدها و نبایدهای خاصی تطبیق داده و خود را در آن چهارچوب قرار میدهند. اما به خوبی میدانی که ریشه و اساس تمامی این قوانین، اعتقاد و جهانبینی خاصی است؛اینکه چرا باید این کار را انجام داد و یا نباید نسبت به انجام فلان کار اقدام کرد، نتیجه آنست که به خود و جهان پیرامونشان چگونه نگاه میکنند، حقیقت را چگونه تشخیص داده و سعادت را در چه میدانند؟
این چنین افرادی که در زندگی بیهوده نمیدوند و هدفی را جستجو میکنند، اگر چه زندگیشان سمت و سو دارد؛ اما همه یکسان نیستند. عدهای در این میان، خودشان آگاهانه عقیده و هدف خویش را انتخاب میکنند و میدانند که از زندگی خویش چه میخواهند و با انتخاب خود در مسیر سرنوشت خویشتن قدم میگذارند؛ اما برخی دیگر زمام کارهای خود را عملا به دست دیگران سپردهاند و این دیگران هستند که بر اساس باورها و عقاید خود، آنها را حرکت میدهند؛ دیگرانی که خود فکر کردهاند و عقیده و هدفشان را خود انتخاب کرده اند... آنان شبیه اتومبیلی هستند که راننده، آن را به هر کجا بخواهد، خواهد برد. اما واقعاً انسان حتی هنگامی که تصور میکند که این چنین باشد و آزادی او بازیچه دست ایسم های مختلف گردد، نفرت و تلخی شدیدی در کام او مینشیند و از اینکه حکم بردهای را پیدا کند که در دستان شرایط و روزگار و مقاصد دیگران اسیر است؛ ولی از اسارت خویش گاه لذت نیز میبرد، واقعاً با تمام وجود بیزاری میجوید.
به راستی شما در کدامین گروه قرار داری؟ چه کسی هدف و مسیر زندگی شما را تعیین میکند؟ آیا خود سرنوشت خود را رقم میزنی و یا اینکه گرفتار و
در بند تبلیغات و القای دیگران هستی و کورکورانه از آنها تقلید میکنی. واقعاً چه کسی ارزشها و باورهایت را مشخص میکند؟
بنابر این، تک تک اعمال شما دارای هدف خاص خود هستند و مجموعه آنها مسیر زندگی شما را تعیین میکند و لحظه به لحظه، نیازمند تعیین مقصد خویش هستی. لذا انتخاب آگاهانه باور و عقیده، در دورترین زوایای زندگی شما نیز ضرورتی انکارناپذیر است و مبنای تصمیم گیریها، انتخابها و کارهای گوناگون شما خواهد بود. جالب است که حتی اگر خود نیز آگاه نباشی، باز هم عملی را که انجام میدهی، متفکرین با ساختار عقیدهای خاص مرتبط میدانند. لذا همانند شخصی هستی که دراقیانوس بیکران زندگی قرار دارد و این عقیده اوست که شنا کردن و انتخاب مسیر را به او میآموزد. اگر خود شنا کردن را فرا نگیرد و عقیده خویش را آزادانه انتخاب نکند، امواج عقاید دیگر متناسب با جهت خود، او را به این سو و آن سو میکشند و یا آنکه در این اقیانوس متلاطم، گرفتار سرگشتگی میگردد و عاقبت غرق میشود. پس خود را با معرفت و بصیرت لازم دریاب و آزادانه، بهترین باور و برترین مسیر زندگی را برای خویش برگزین.
در حقیقت اگر خوب دقت کنی، این نوع نیاز از آغاز در زندگی بشر وجود داشته است و مختص دیروز و امروز نیست، اما نیاز انسان برای دل سپردن به یک ساختار عقیدتی مبتنی بر عشق و رضایت، به مرور زمان بیشتر و عمیقتر گشته است و امروزه مخصوصا در جاهلیت نوین این نیاز را بیش از پیش در زندگی خود میتوانی احساس کنی، چرا که بشر اولیه را مسائل نژادی و قومی
و قبیلهای به یکدیگر پیوند میداد و به آنها وحدت و یگانگی میبخشید. آنها بدین وسیله در کنار یکدیگر قرار میگرفتند و در این چهارچوب با یکدیگر ارتباط برقرار میکردند، اما امروزه چطور؟ با گذشت زمان و شکل گرفتن شهرها و پیچیده شدن جوامع انسانی، آدمی نیاز به این داشت تا روابط و مسؤولیتهای او در چهار چوب زندگی اجتماعیش را مرجعی تعیین کند و مشخص نماید که جایگاه او در جامعه کجاست و حقوق او به چه میزان است؟ او در قبال دیگران چه وظیفهای دارد و دیگران برای او چه باید بکنند؟ و هر دو در کنار هم چگونه باید چرخ زندگی اجتماعی را به گردش درآورند. همچنین امروزه بر خلاف دید و نظر ایسم های مختلف مادی انسان نیاز دارد تا عاملی الهی او و دیگر انسانها را به یکدیگر پیوند دهد و همه را به صورت یک پیکره واحد درآورد. لذا اینها نیز یک نیاز ساده و ابتدایی نیست که هر کسی از عهده آنها برآید، زیرا که انسان به خودی خود زوایای مبهم و ناشناخته بسیاری دارد و بدیهی است که جامعه انسانی نیز به مراتب پیچیدهتر و ناشناختهتر خواهد بود. از سوی دیگر پیشرفت علوم مختلف، به صورت طبیعی احساسات و پیوندها را ضعیفتر و فردیت را تقویت میکند. آری در خصوص برداشت ناقص ایسم های مختلف از انسان اینگونه باید زمزمه کرد:
آنچه مفقود است درون فلسفه در این زمان***دوری از روح است و معنای حقیقی بی گمان
هر یک از ایسم های غرب با دید محدود بشر***کرده تعریفی ضعیف از داد خاموش نهان
چون تصور بوده ناقص بهر درک روح و جان***دون شک تصدیق آن گمره کند خرد و کلان
فهم ناقص می کند هر لحظه ی ناب را تباه***چون کند دور آدمی را از مسیر کهکشان
تا تصور ناقص است ونقص درک باشد همان***عزم جدی خواهد و رفعش بود درّ گران
گر تصورها شود اصلاح در این عصر و زمان***ذات پاک آدمی گردد هویدا و عیان
داد خاموش درون گشته فدای فکر خام***با همان دیدی که غرب دارد به فطرت دربیان
فلسفه با این نگاه دانی که دوراست از روان***چون که معنا را نمی داند که چون است در جهان
از روان آدمی و داد خاموش نهان***غافل است افکار غرب اندر زمین و آسمان
در خصوص روح و ذات آدمی صدها سوال***مانده مجهول ندارند پاسخی را بهر آن
اینکه روح چیست و روانها بهر چه آمد پدید***یا که مبدا و معاد چون است برای جسم و جان
هر کدام ایسم ها به زعم خود همی دادند جواب***آن جوابی که کند روح و روانها را خزان
با تو گویم اندکی از آنچه گفتند بر زبان***تا کنی آن را قیاس با گفته پیغمبران
آدمی اصل است و معیار تمام نیک و بد***مادّه و دنیای دون گویند همی آرد امان
ازمعادومعنویت غافل ونسبی بوداخلاق ناب***آنچه را فطرت بود بی زار ز آن تا آن کران
هر یکی گفتند به افراط و به تفریط همچنان(1)***ذات انسان بوده چون گرگ یا فراتر از توان
1) بشریت بیش از 25 قرن سخنان فلاسفه، روانشناسان و سایر متفکران را در مورد انسان در پیش رو دارد که از غایت افراط آغاز شده تا نهایت تفریط ادامه می یابد. انسان در این دیدگاهها؛ گاهی چنان تصویر می شود که پروتاگوراس فیلسوف قرن پنجم پیش از میلاد او را معیار همه چیز معرفی می کند (افلاطون، 1367، ج3، 1377) و گاهی هم تا آن حد تنزل مقام پیدا می کند که هابز حقیقت انسان را به گرگ تشبیه می کند (فروغی، همان، ج2، 120) ونیچه آلمانی هم او را حیوانی ناتمام معرفی می کند. (همان، 223) و نیز در نگاه لیبرالیسم و خیلی از ایسم های دیگر زندگی وی با مرگ پایان می پذیرد و.....
دان که ادیان بشر اندر فضای ماورا***ظلم وافر کرده بر تعلیم موسی و شبان
چون تفکر از علوم و حسّ و مادّه شد عیان***روح آرام بشر گردید فدای این و آن
دان تفکرهای نو و هم مدرن با صد توان***جام حقّ و ماورای هستی را کردند نهان
آن که تاریخی گری را می کند اصل و اساس***می شود غافل ز تطبیق گذشته بی گمان
چون گذشته با خودش دارد هزار و یک نشان***گر پدیداری شود حاصل ز عمق روح و جان
یا که از ظاهر اگر بالا رود عقل و حواس***باطن حق را پدیدار و رود راه مغان
دان که اعراض از مفاهیم در امور کل و خاص***با رجوع بر انضمامیات و ملموس و عیان
یا که تعلیم و به تبعش تربیت در فکر غرب***می کند گمره درون پیروانش را بدان(1)
دان دگرگون کرده ارزشها و باید گفت چنان***هر کدام باشد نشانی از نشانهای همان
با چنین فکری سعادت می شود از جان جدا***راه حقّ و رستگاری کی شود راه روان
گر بشر خواهد شود آزاد از این ظلم تمام***راه معنا را رود آن سو تر از حسّ و گمان
1) می کند گمره درون و بر بشر آرد خزان
در نگاه واقعی ذات تو گفته این چنین***فطرت ا...التی باشد ندای روح و جان
فطرت آدم دهد جان را تعالی در جهان***طبق آنچه گفته خالق با هزار و یک نشان
دان بشر با دین حق گردد رها از هر فغان***چون که دین باشد عجین با خون هر پیر و جوان
این حقیر گوید نما روشن طریق غرب و شرق***تا بشر واقف شود برروح و معنا و جنان
بنابراین اگر زندگی افراد بشر، حیاتی اجتماعی است و باید در کنار یکدیگر باشند، قطعا نیازمند عاملی الهی و وحدت بخش هستند که به آنها رنگ یگانگی و خدایی بخشد و بتواند آنها را به یکدیگر پیوند دهد و مسیر و جهت زندگی اجتماعی را تعیین کند. یکی از بهترین عواملی که میتواند به بشر در این زمینه کمک کند و برای انسانهای گوناگون با تمام تفاوتهای فراوانی که با یکدیگر دارند، یک آرمان مشترک تعیین کند، یک باور و ساختار عقیدتی آگاهانه و منطقی در قالب اسلام ناب محمدی(ص) برای زندگی است. و این باور الهی است که میتواند میزان خیر و شر و باید و نباید باشد. همچنین این عقیده معنوی بهترین وسیله ایست که میتواند انسان را دلبسته به حقایقی کند که در ماورای منافع شخصی و فردیش قرار دارد. البتهدر این عقیده و سیر الهی آنچه اصل است بصیرت همراه با خلوص نیّت است. مع الوصف خدا نکند که انسان از خلوص محروم و بی بصیرت باشد؛ اگر چه داشتن بصیرت و اخلاص واقعا مشکل می باشد. چرا که:
لحظه ای گردم مرور احوال خویش *** از خلوص محروم بدیدم حال خویش
هر که را برتر ز خود دیدم عزیز *** غیر از این خود که همی هست مال خویش
در هر حال با عنایت به مطالب مبسوطی که گذشت؛ انسان باید ضمن شناخت هویت واقعی خود برای رسیدن به عقیده و ایمان درست؛ سالک الی الحق شود. آنچه در اين رويكرد براى انسان سودمند است، خود شناسی همراه با بصیرت است؛ از اين رو توجه به اين مطلب بايسته است كه سفر در «خود» و سير در آن؛ نزديكترين راه دررسیدن به هویت واقعی و سلوك الى الله است.در اين انديشه - كه به شيوه مخصوص و با كيفيت ويژه انجام مىگيرد - سالك از همه چيز منقطع و منصرف مىشود و به حقيقت هویت خود برمىگردد و حقيقت نورى وى تجلّى مىكند. آن گاه باب معرفت و شهود به روى وى باز مىشود و سير شروع مىگردد و آن پيش مىآيد كه در گفته نمىآيد. اين انديشه، در حقيقت، سير مخصوص در «خود» است؛ سيرى كه منتهى به شهود مىشود و به همين جهت سالك باید، آمادگى خاصى داشته و از لحاظ روحى استعداد لازم را كسب كرده باشد. این همان نیاز لذت بخش بشر است که فریاد خاموش فطرت هر انسانی طالب آن است.
در هر صورت اگر عنايات ربوبى، دستت را بگيرد و در اين «فكر» آن چنان كه بايد، موفق گردی؛ در سفر «الى الحق» نزديكترين راه به رویت باز خواهد شد و علاوه بر آن، با حقايق بىشمار و با اسرار شگفتى مواجه خواهی گشت. چرا که نزديكترين راه در «خودِ» انسان است و راه نزديكتر را بايد در «خود» جويا بود. به عبارت ديگر، نزديكترين راه به سوى حضرت حق، همين «خود» است وبايد قدم در «خود» نهاد و سير در آن نمود، تا بالاخره به
مقصد نايل آید. آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْأَنْفُسَكُمْ...»(1)
به همين معنا اشاره دارد. تركيب ولحن خاصى كه در آن وجود دارد، مىگويد: از «خود» غفلت نكن و به سير در آن بپرداز كه نزديكترين راه وصول به مقصد است. البته در مقام «سير» و در مقامِ «فكر» بايد نخست از خارج از خود، (از عالم طبيعت)، به سوى «خيال» (يعنى «مثال خويش») سفر كني و برگردي. سپس از «خيال» يا «مثال» به سوى «عالم عقلانى» خود سفر كن و به نورانيت خويش برگرد؛ كه مرحله شروع «شهود» است. سپس با ادامه سير و گذر از عالم عقلانى، فنا و بقا حاصل خواهد شد. در اين مقام حقايقى هست كه براى اصحاب «سير در نفس» دانستن آنها پرفايده و بايسته است و بصيرتهايى را به دنبال خواهد آورد. در اینجا توجه جنابعالی به برخی از حقايق مورد نظر معطوف می گردد:
الف) خلوت تنهايى: وقتى به «خود» برگشتي و در «خود» فكر كردي، خواهي ديد كه تنها هستي و بريده از همه آنچه خود را با آنها مىدانستي؛ و خواهي ديد كه هميشه در يك «خلوت خاص تنهايى» قرار داري و فقط «خود» هستي و آنچه در «خود» داري. اينجا است كه حقايق بعضى از آيات قرآن برایت تا حدودى روشن مىگردد؛ اينكه «تنها» هستي وليكن به آن توجه نداري و به هنگام مرگ و ورود به محضر پروردگار، در قيامت خواهي فهميد. آياتى از قبيل: «وَ يَأْتِينا فَرْداً»(2)و او تنها به سوى ما بازآيد«وَ كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ
الْقِيامَةِ فَرْداً»(1)
و همه آنها كه در آسمانها و زمين هستند در روز قيامت تنها به محضر خداى متعال آيند.«وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ وَ ما نَرى مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ»(2)و به هنگام مرگ گفته شود تنها به سوى ما آمدهايد، بدانگونه كه شما را در اصل خلقت آفريديم و همه آنچه را كه در اختيار شما قرار دادهبوديم، ترك كردهايد و نمىبينيم با شما آنهايى را كه براى خود به گمان باطل خويش يار و ياور مىديديد و حقيقت اين است كه ميان شما و آنها جدايى سخت افتاده و آنچه خيال مىكرديد، از ميان برخاسته است. و بالاخره آيات ديگر و اشاراتى كه در آنها هست و خبر از اين معنا مىدهد كه انسان «تنها» و از خارج از «خود» منقطع است. اين «تنهايى» براى وى به وقت مرگ و نيز در قيامت - كه حقيقتها به ظهور مىرسد - روشن خواهد شد و هر كس به «تنهايى» خويش پى خواهد برد و خيال واهى - كه در حيات دنيوى داشت و خودرا با اين و آن مىدانست - از ميان خواهد رفت.
ب)خلوت با حضرت حق: در خلوت تنهايى، فقط خود را با «قيّوم» خود خواهي ديد؛ يعنى با آنكه «خالق» و «مدبّر» و «قوام بخشِ» شما است، خواهي ديد فقط با او هستي و با او سخت در ارتباط. هميشه در حال «خلوت» با حضرت او بوده و فقط او با شما است و نه غير او.«هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»(3)
«او» را با «خود» و «خود» را با «او» و ارتباط را بسيار محكم و نسبت را بسيار نزديك خواهي يافت.مگر نه اين است كه او خالق و قيّوم همه چيز و هر مخلوقى است؟ مگر نه اين است كه حقيقتِ انسان، يعنى، آنچه با كلمه «من» به آن اشاره مىكني، آفريدهاى از مخلوقات او است؟ او قيّومِ حقيقت انسان نيز هست و «من» از او نشأت مىگيرد و با او است؟ در اين مقام، اگر در سير فكرى خود موفق باشي، نور توحيد شروع به تجّلى در باطنت مىكند، بساط شرك متزلزل مىگردد، احكام ايمان به ميدان مىآيد، حجابها از روى حقيقت كنار مىرود و بيدار مىشوي. جز او، كسى را «ولى» و «مدبّر» خويش نمىبيني.
همه سود و زيانها را از او دانسته، حكم را مخصوص او مىيابي. جمال و جلال مطلق را براى او ديده، او را معبود خود مىداني. در اين مقام، (در خلوت با حق)، هر چه در سير فكرى خود بينديشي، به همان اندازه راههاى حقايق شهودى، به رویت باز شده و به همان مقدار اسرار آيات برایت كشف خواهد شد؛ به خصوص آياتى كه مىگويد: جز خداى متعال «ولى» و «نصير» و جز او «معبود» نيست و انسانها به خيال باطل خويش،غير او را براى خود «ولى» و «نصير» شمرده و براى خود «معبود» اتخاذ كرده و راه گمراهى در پيش گرفتهاند. آياتى از اين قبيل:«أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ»(1)آيا نمىدانى كه ملك آسمانها و زمين مخصوص خداى متعال است و براى شما غير از خدا ولى و
1) بقره، آيه 107
نصير نيست؟» اينكه آيات الهى و قرآن در انسان اثر نمىكند، به اين دليل است كه انسان از حقايق غافل است. مواجه شدن با قرآن، و تلاوت يا شنيدن آيات و ممارست با آنها و در عين حال بيدار نگشتن و به خود نيامدن، متأثر نگشتن، در غفلت بودن و عمر خود را به غفلت سپرى كردن، افتادن در فريب دامنهدار حيات، سراب را حقيقت پنداشتن، بازماندن از حقيقت، فرو رفتن در تعلقات و هواها، اسير شدن در حجابهاى ظلمانى و به سوى حرمان و خسران در حركت بودن؛ يا بر اثر عدم تدبر لازم در آيات قرآنى است. «كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ»(1)
و يا بر اثر قفل هايى است كه به دست خود انسانها بر دلهاى آنان زده شده است.«أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها»(2)آری ای عزیز بزرگوار نهایت تلاش را باید به خرج دهی تا از اصل خویش جدا نشوی؛!!! چرا که:
هر که را ماند جدا از اصل خویش***می شود خوار و ذلیل و مات و کیش
داد خاموش درون گوید چنین***از خدایی ای عزیز با هر نوع کیش
با بصیرت کن عبور ای نازنین***با همان لطف خدا از پس و پیش
گر چنین کردی روی در راه دین***راه فطرتهای پاک بی کم و بیش
در چنین راهی بود صد بمب و مین***از هر آنچه فتنه است با هر نوع دیش
یا که با مواد و الکل در جبین***می کنند معتاد به انواع حشیش
پس نما خود را رها از مکر و کین***تا شوی راحت ز هر نوع زهر و نیش
این مسیر گردد محقق در زمین***گر بجنبانی عزیز من تو ریش
داد خاموش حقیر گوید چنین***با بصیرت رو نه همچون گاو و میش
گشته ام محزون و مفلوک و فغان***با گناه و غفلت و مثل همان
در چنین حالی چه گویم ای خدا***از غم و اندوه و آن داد نهان
لحظه ها را کن شکار در هر مکان***تا شوی فارغ ز شرّ این و آن
دار دنیا با هوسهای نهان***بهر عمر باشند چو سمّ شوکران
سستی و جهل با هزار و یک نشان***مانع اند بر رشد تو در هر زمان
خواب وغفلت دان که بی شک همچنان***هر کدام مانع رشدند در عیان
امروز و فردا نمودن ای جوان***آفت فرصت بود تا بی کران
غفلت از یاد خدای مهربان***می کند ویران همه روح و روان
مرگ و عقبا گر شود مغفول بدان***می شوی دور از خدا چون ملحدان
دان موانع یک به یک اندر جهان***می کنند روح و روانت را خزان
گر شوی تسلیم هر یک بی گمان***می شوی خوار و ذلیل و ناتوان
پس عزیزم قدر فرصت را بدان***تا نگردی اهل حسرت چون بدان
گرچنین کردی شوی دوراز فغان***با خلوص و ذکر زیبای اذان
خدمت خلق خدا و دیگران***خود بود بابی سوی باغ جنان
این حقیر گوید که گر خواهی امان***لحظه ها را کن شکار چون آن شبان
با توجه به توضیحاتی که گذشت روشن شد که انسان فطرتاً خداجو و خداگرا است، اکنون این سؤال رخ می نماید که پس چرا خیل عظیم انسان ها دچار شرک یا الحادند؟ توضیح مختصر اینکه گرچه انسان فطرتا خداجوست ولی گاهی به خاطر موانعی که در ادامه به برخی از آنها اشاره خواهد شد؛ این فطرت شکوفا نمیشود. اصولا آلودگی به گناهان، دل را از خدا دور میکند و پاکی و لطافت نخستین آن را از بین میبرد. فطرت چنین انسانی نمیتواند شکوفا شود.
هم چنین آلوده بودن محیط و غرق شدن جامعه درشهوتپرستی و هوای نفس، تحریک شهوات و تنپروری و حیوان صفتی از عوامل انحراف و یا بیاثر شدن فطرت الهی انسان است. فلوطین (204-270 م.) عارف نوافلاطونی دراینباره میگوید: چرا مردم با اینکه اصلشان الهی و فطرتشان خدایی است، از این امر غفلت می کنند.... بهنظر او، تعلقات باعث بیگانگی از خویش و گناه، مقراض بریدن بالهای روح میشود. تعلق به محسوس،
خاطرات ازلی را از ذهن و خمیره می روبد و غفلت، وجودآدمی را اسیر موجودات می کند.(1)پس او نیز انس با مادیات را عامل فراموشی و غفلت از فطرت میداند. قدیس آگوستین (354- 430 م.) از عرفا و حکمای مسیحی در مقام مناجات با خدا نوشته است: «آن جانی که با هواهای پست نفسانی نابینا شده، از تو مهجور است و به دیدار تو قادر نیست»(2)
او علاوه بر گناهان غریزی، برخی خصلتها و رذائل اخلاقی مانند عجب، غرور و تکبر را مانع معرفت فطری و قلبی و برعکس فضائل اخلاقی ای مانند پارسایی و تهذیب نفس را عامل معرفت می داند.(3)
دراینجا توجه جنابعالی به برخی از موانع شکوفایی فطرت جلب می گردد.
الف) جهل و عدم شناخت: علم و معرفت چه در بعد نظری و چه در بعد عقل عملی دو عامل مهمّ شکوفایی فطرت می باشند و انبیاء(ع) نیز با بهره گیری از این دو عنصر تأثیرگذار گنجینه های عقلی و فطری انسان را شکوفا می ساختند. در مقابل جهل نظری و علمی و و نیز سوء اخلاق و تبهکاری مانع شکوفایی فطرت است. درحقیقت می توان تبهکاری را نیز ناشی از نوعی جهل نسبت به خوبی ها به حساب آورد همانگونه که در قرآن از عصیان و تبهکاری، ناشی از جهالت دانسته شده است « إنّما التّوبة علی الله للّذین یعملون السّوء بجهالة »(4)
آری ای عزیز عالم، عدم آگاهی از خویشتن و محدودیتهای وجودی
خود و نیز ناآگاهی نسبت به ابعاد معنوی موجب می شود که انسان خود را حیوانی محدود در دنیا و خواهشهای حیوانی بپندارد و تا آنجا پیش رود که خود را محور هستی قلمداد کرده و تمام برنامه ها را در جهت تأمین نیازها و لذتهای حیوانی خود تنظیم کند. برداشت چنین انسانی از دنیا این است که: «إِن هِی إلّاحَیاتُنَا الدُّنیا وَ ما نَحنُ بِمَبعُوثین»(1)«چیزی جز این دنیای ما نیست و ما مبعوث نمی شویم»
جهل به خود موجب جهل به خالق می شود که نتیجه آن انکار خالق یا شرک است. قرآن می-گوید: «قُل أغیر الله تَأمُرونّی أعبُدُ اَیها الجَاهِلُونَ»(2)«بگو آیا به من دستور می دهید که غیر خدا را بپرستم؟ ای جاهلان» یهود از حضرت موسی علیه السلام خواستند که خداوند را به آنها نشان دهد؛ ولی پاسخ حضرت این بود که «اِنَّکُم قَومٌ تَجهَلُونَ»(3)«شما جمعیتی نادان هستید» بت پرستی قریش، سرزمین هند و... نیز همه معلول جهل است.(4)خلاصه عدم آگهی از خود و خدا، بسیاری از فطرتهای انسان را به خاموشی می کشاند.آری:
با شناخت است که شوی آقا و سر***گر شناخت تو رود برتر ز سر
آن شناختی که نیاز است بر بشر***می کند غوغا ز پایین تا به سر
می کند روشن مسیر را چون قمر***آنچه فطرت طالب است از مغز و سر
گر که دانی آن شناخت باشد چو زر***چون نیاز فطرت است سر تا به سر
بر خلاف ایسم ها هر نظر***راه فطرت را همی گیری ز سر
راه و رسم آن شناخت آرد ظفر*** بهر روح و جان تو از عمق سر
با علوم نافعی دور از شرر***کن عبوراز فتنه ها در جام سر
طبق دین و شرع شناخت آرد ثمر***چون که اصل است در اصول با داد سر
دان حقیر گوید به هر دخت و پسر***با شناخت و معرفت گردی تو سر
ب) غفلت: از جمله موانع نظری خمودی فطرت غفلت از خویش و خدای خویشتن است. حضرت علی (ع) غفلت را مایهی لغزش نفوس دانسته و می فرمایند: «الغفلة ضلال النّفوس» غفلت از خود موجب اشتغال به بیرون از خود می شود و انسانی که به بیرون از خویش مشغول شد، به خود نمی پردازد و موجبات شکوفایی خود را فراهم نمی کند. از این رو انسان صاحبدل، راه مراقبت از نفس خویش را در پیش گیرد و با بی اعتنایی به وسوسه های شیطانی که قصد غافل کردن او از یاد خدا را دارند این مانع بزرگ بر مسیر کمال خویش را از سر راه بردارد.
در حدیث است که «اگر نبود اين كه شيطانها برگرد دلهای آدميان میگردند، هر آينه انسانها ملكوت را میديدند»(1)شیطان دشمن انسان است،
1) [1] بحارالأنوار، ج 56، ص 163
از این رو در مسیر او کمین می کند تا او را بفریبد و اغوا کند. شیطان نخست شهود، آن گاه اندیشه و سپس عمل را منحرف می کند. خدای سبحان انسان را با سرمایه شهود آفریده و قلب او را بیدار و بینا ساخته است، اما شیطان با القائات باطل او را مشغول می کند تا او از مشاهده حق باز ماند.
ج) تعلّق به دنیا:
من ز اين دنيا شده ام سير سير*** گر چه روحم را نموده آن اسير
گو چه گويم من از اين دنياي كين***آن كه گشته در درون من چو شير
داد خاموشش همي گويد كه دين***حرف حق را مي زند بر هر ضمير
گر كه تو خواهي شوي اندر زمين***همچو مولايي كه بوده چون سفير
از درون فتنه هايي همچو مين***با درايت كن عبور چون يك بصير
داد و فرياد درون گويد چنين***باطن دنيا همي زشت است و پير
واي و بر هر كه رود سوي همين***سوي نفس دون و دنيايي فقير
در چنين حالي همي باشد غمين***مضطرب و نادم اندر اين مسير
خالق يكتا چو ياري نازنين*** گفته دنيا فاني و عيبش كثير
صحنه لهو و لعب بر هر سنين***با فريب خود كشد جان را به زير
دان كه با پست و مقام و ملك تين***مي زند بر قلب پاك تو سه تير
يا كه با اهل و عيال و خادمين***مي كند نيرنگي با دامي كبير
كن ولايت اختيار با صد يقين***تا شوي همراه مولا در غدير
حرف مولا بوده با جانت عجين***در رهش با جان و دل رو چون حقير
آری ای عزیز، تعلّق به دنیا و محبّت به آن از موانع اساسی شکوفایی فطرت است، به همین دلیل در روایات آمده است: «حبّ الدّنیا رأس کلّ خطيئة»(1)
محبّتدنیا همان طور که مانع اصلاح عملی انسان است، موجب تباهی و فساد علمی انسان نیز می شود. تلاش شیطان و نفس امّاره آن است که انسان را به دنیا سر گرم کنند. در حقیقت تمام موانع شکوفایی فطرت را می توان به همین مانع که جامع همه آن ها است ارجاع داد، هرچند لازم است چنین دنیایی را به همان معنای معهود نزد أهل معرفت تفسیر کرد که هر چه انسان را از یاد خدا باز می دارد، دنیا است.
د) پیروی از حس و تجربه: حسّیون خیال می کنند که تمام هستی در همین دنیای مادی خلاصه شده و بیرون از آن چیزی وجود ندارد. پیشرفتهای علوم تجربی نیز موجب غرور بیشتر آنها شده تا آنجا که می گویند: «آنچه در تجربه مادی نگنجد پذیرفتنی نیست» و بر این اساس با فطرت انسانی به مبارزه برخواسته اند. مطالعه روی یک ماشین یا یک کار هنری، دست سازنده آن را می نمایاند، از این رو دانشمندان معروف تجربی که فطرت خود را بدست
1) [1] بحار الأنوار، ج70، ص 59
تجربه و حس نداده اند، اعتراف دارند که: چون ماده نمی تواند قوانین حاکم بر خود را بیافریند، ناچار عامل غیر مادی در کار است.(1)
و) هواپرستی و گناه: یکی از موانع شکوفائی فطرت خداجوی انسان، آلودگی روح به گناهان است. اصولا آلودگی گناهان دل را از خدا دور می کند و پاکی و لطافت نخستین آن را از بین می برد. فطرت چنین انسانی نمی تواند شکوفا شود. همچنین آلوده بودن محیط و غرق شدن جامعه در شهوت پرستی و هوای نفس، تحریک شهوات و تن پروری و حیوان صفتی از عوامل انحراف و یا بی اثر شدن فطرت الهی انسان است. استاد مطهری می نویسد: اینها با هر گونه احساس تعالی اعم از مذهبی یا اخلاقی یا علمی یا هنری، منافات دارد، آدم شهوت پرست حتی احساس عزت و شرافت و سیادت و شهامت و شجاعت را از دست می دهد و اسیر شهوت می شود و جاذبه های معنوی او را نمی کشد همانطور که خداوند می فرماید: «ان الله لایهدی القوم الفاسقین»(2)آری ای عزیز بزرگوار، یکی ازموانع شکوفایی فطرت و شناخت حقیقت، هواپرستی و کسب سیئّات و انجام معاصی است. انجام معاصی و کارهای ناشایست باعث زنگار بستن دل می شود. همانگونه که در قرآن کریم آمده است: «کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون»(3)امام علی علیه السلام
فرمود: «پیروی از هوای نفس مانع راه حق است.»(1)از نظر قرآن کریم نیز پیروی از هوا موجب انحراف از راه خدا می شود. «وَ لا تَتَّبِع الهوَی فَیضِلُّکَ عَن سبیلِ الله»(2)و در این مسیر انسان تا آنجا پیش می رود که هوا را به جای خدا می نشاند. «اَفَرَءَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إلَهَهُ هَواهُ»؛ «آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده است.(3)
از جمله گناهان غرور و خود خواهی است که چنان پرده ای روی فطرت می کشاند که انسان با وجود علم و آگاهی از حق، با آن مبارزه و مخالفت می کند. قرآن می فرماید: «وَ جَحَدُوا بِها وَ استَیقَنَتها أَنفُسُهُم ظُلماً وَ عُلُوًّا.»(4)«و آن (آیات الهی) را از روی ظلم و سرکشی انکار کردند، در حالی که در دل به آن یقین داشتند» تکبر و غرور فرعون را به طغیان کشید تا آنجا که مهم ترین موارد فطری را فراموش کرد؛ خداوند می فرماید: «[ای موسی] به سوی فرعون برو که طغیان کرده است... و [فرعون] گفت من پروردگار برتر شما هستم.» «إِذهَب إِلی فِرعَونَ إِنَّهُ طَغی... فَقالَ أَنَا رَبُّکُمُ الأَعلی» (5)
ه) محیط نامناسب: عامل دیگری که ممکن است مانع هدایت فطری انسان شود، محیط نامناسب است. در جامعه ای که عقیده رسمی، ماتریالیسم
است، شنیدن ندایفطرت و پاسخ درست به آن، مانند حرکت برخلاف جهت رودخانه است و ممکن است باعث از دست دادن موقعیت های اجتماعی شود.
ی) بیان نادرست مفاهیم: بیان نادرست مفاهیم دین به صورت ایجاد تصور نامعقول و غیر علمی از خدا و صفات او یا ایجاد تعارض میان دین و سایر فطریات و تمایلات طبیعی بشر نیز از عوامل سرکوبی فطرت مذهبی است.(1)
سرّ این که عدّه ای بر فطرت خود سرپوش گذاشته اند و حقائق را نمی بینند آن است که جان آنان را پردهی گناه و زنگاردل فرا گرفته است. آیینه اگر غبار آلوده شود، هرگز نور حقّ در آن نمی تابد و او چیزی را نشان نمی دهد، حتیّ اگر آن آیینه توان مشاهده خود را داشته باشد، پس از غبار گرفتن قدرت دیدن خویش را هم ندارد؛ زیرا آیینه گرد گرفته، حجاب قرار می گیرد و انسان محجوب، از دیدن حق و گرایش به آن محروم است. انسانی که محجوب شده، نه به شهود جمال حق نائل می شود و نه فضائل اخلاقی را در زندگی جامه عمل می پوشاند. در پایان باید گفت آن چه موجب زدودن این موانع می شود، بعد از آگاهی و بیداری، عبارت است از توبه، زهد، ریاضت، مراقبه، محاسبه، تقوای الهی.(2)بدون تردید بعضی عوامل، فطرت و امور فطری را تقویت می کنند; عواملی چون: پاک بودن از گناه و معنوی بودن جامعه و محیط و بیان عالمانه و صحیح مفاهیم دین. با وجود این عوامل، فطرت خداجوی انسان به راحتی انسان را هدایت می کند و او نیز به ندای فطرت پاسخ می دهد. ترویج فساد و لهو و لعب بین جوانان و... از سوی دشمنان
به منظور خاموشی و یا انحراف همین فطرت پاک صورت می گیرد.آری ای عزیز بزرگوار باید اینگونه موانع شکوفایی فطرت خود را مرور فرمایی:
با وجودی که تو داری در نهان***عزم پاکی و فلاح در دو جهان
رشد جان و دل در این عصر و زمان***با شناخت آرد امان بر هر روان
منبع هر نوع شناخت در روح و جان***نزد خالق بوده در سرّ و عیان(1)
آنچه باشد در زمین و آسمان***واقف است بر آن خدای مهربان
دان شهود و غیب هر خرد و کلان***آشکار است نزد حق بی هر گمان(2)
گر که می خواهی شوی عالم به آن***رمز آن را در علوم حق بخوان
بهر کشف هر کدام گفته خدا***معرفت باشد ز ما علمتنا(3)
حاصل این معرفت در این سرا***می برد بالا تو را تا ماورا
مانع این نوع شناخت در هر مکان***دو به دو باشد عزیز، آن را بدان
«نفس دون» و «جهل بر حق مبین»***«غفلت و سستی» و «شیطان لعین»
هر کدام مانع شود، بر رشد جان***دون هر نوعی شناخت آرند فغان
نفس دون تو برد، جان را به چاه***عقل و وجدان را کند، هر دم تباه
دشمن سرسخت تو، در این جهان***خصم دون رشد تو، در هر زمان
جنگ وی با تو بود، در جان و سر***بهر نابودی تو، از هر نظر
وسوسه، هی می کند با هر نگاه***تا برد، چشم تو را سوی گناه
جهل تو سر چشمه هر نوع کژی***مانع تشخیص خوبی از بدی
فرد جاهل، حرف حق را نشنود***راه باطل، در سرش شیرین شود
جام خوشبختی، نگیرد در بغل***چون هوس ها، می کند هردم دغل (1)
غفلت از یاد خدای انس و جان***خود بود مانع رشد هر جوان
چون شناخت او دهد دل را، امان***آن که از یادش بود غافل، بدان
در مسیری که رود، بی یاد یار***می کند جان را تباه، در آن دیار
دلهره و اضطراب و ترس حاد***بهر غفلت می دهد جان را به باد
غافل از عقبا، نشو در هر زمان***آخرت باشد، سرایی جاودان
مانعی دیگر بود، غفلت از آن***بر سر رشد و شناخت، باشد همان
1) [4] چون هوس ها، می کنند مکر و دغل
کن تو باور، آخرت را در نهان***تا شوی همچون همه پیغمبران
دام شیطان لعین، در قلب و جان***مانع دیگر بود، در هر زمان
جنگ وی با تو، مدام است ای بشر ***دشمنی ها می کند، با خیر و شر
يا كه زیبا می کند، زشتی و پست***يا كه پنهان می کند، روز الست
يا كه از راه خدا، وارد شود***يا كه در جام جهان، ظاهر شود
می دهد جان را، فریب اندر فریب***با فریب خود کند، دل را غریب
مکر و نیرنگ و دغل از هر طرف***حمله ور گردد به عقل و هم شرف
در چنین جنگی، شناخت باشد اساس***بهر احیای قلوب و هم حواس
نقش انسان در شناخت این مسیر***می کند غوغا اگر گردد بصیر
گر که خواهی با فریب دیو و دد***جنگ طولانی کنی، تو تا ابد
نفس دون خود، تو کن از دل جدا***جهل و غفلت را، نما از خود رها
دام شیطان را برون کن از درون*** مکر و نیرنگ درون را کن برون
با شناخت هر دم، روی سوی کمال***رشد تو گردد محیّا، چون نهال
گر که می خواهی، فلاح اندر دو جا***راه فطرت را، برو در این سرا
راه رشد این بوده باشد، در نهان***پس تو گیر از این حقیر، آن را ز جان
هر چه کردم در تکاپوی زمان***بهر فطرت بود و آن داد نهان
داد خاموشی که اندر هر مکان***از تو خواهد تربیت را بی گمان
تربیت باشد اساس ملک جان***با همان گردد مسیر رشد عیان
آن مسیری که کند حق را بیان***بهر فطرت در زمین و آسمان
ارزش تو بوده والا در جهان***تربیت آن را دهد بی شک نشان
طبق سنّت تربیت هست در فشان***می برد بالا تو را سوی جنان
انبیاء و اولیا با صد توان***نیک و بد را بر تو گفتند ای فلان
حرف ناب انبیاء بر هر روان***بوده برتر زانچه آید بر زبان
نکته های تربیت را خوب بخوان***وانگهی کن تو عمل وفق همان
تربیت باشد همان بار گران***از برای فطرت و روح و روان
نغمه های تربیت بهر کسان***بوده در قرآن ناب یک ارمغان
ارمغانی که به عشق دیگران***می کند آرام تو را در کهکشان
با همان آرامش همچون دلبران***می کنی برخورد خوب با همرهان
دان یزکیهم بود خواست نهان***چون که با آن می شوی دور از فغان
با نوای گرم ذکر و هم اذان***تربیت را کن عجین با روح و جان
زندگی شیرین شود در این جهان***با اصولی که بگفت پیر مغان
هر که گردد دور ز موسی و شبان***می شود خوار و زبون او همچنان
گر که می خواهی همی گیری امان***راه فطرت را برو تا آن گران
در چنین راهی حقیر گوید بدان***می شوی راحت ز شرّ این و آن
در پاسخ به این پرسش ابتدا لازم است توجه جنابعالی به نکات زیر مطوف گردد:
الف) فرهنگ اسلام برای انسان، دو زندگی همگام قائل است؛ یکی مادی و حیوانی که استمرار آن با بهره مندی از مادیات مانند نور، هوا، غذا و... میسر است، و دیگری معنوی و انسانی که ریشه آن فطرت و سرشت خدادادی و استمرار آن با تقویت و شکوفایی فطرت است.(1)علم و صنعت، ابزار و وسایل مادی را اختراع کرده و بر جاذبه دنیا افزوده است، نیروی چموش برق و اتم را مهار کرده، اما نیروهای خطرناک شیطانی را فراموش کرده است. از این رو
1) شکوفایی فطرت، محمد رضا بحرینی، چاپ اوّل، اسماعیلیان، ص 15
برای آنهایی که هنوز فطرت شان خاموش نشده است، نمایاندن راه برگشت لازم است.
ب) تربیت یعنی رشد دادن و پرورش دادن و این مبنی بر پذیرفتن استعدادهایی در انسان است که وظیفه تربیت، بارور ساختن آنها است. فطرت با تربیت خویشاوندی خاصی دارد.(1)مانند هستهای که استعداد درخت شدن و میوه دادن در نهاد او است، وشکوفایی آن نیازمند پرورشهای دهقان با تجربه است. بنابراین تربیت که نیاز جامعه انسانی است، چیزی غیر از شکوفایی فطرت نیست.
ج) انسان موجودی مختار است و بر سر دو راهی سعادت و شقاوت قرار دارد. فطرت از درون او را بسوی سعادت راهنمایی می کند و شریعت از بیرون. در بیشتر موارد انبیاء و پیشوایان الهی یادآورنده (مُذَکَّر) میثاقهای فطریاند و در برخی موارد - که فطرت به آنها راه ندارد - آموزنده (معلّم) اند؛(2)
چنانکه راهنمای او به سوی شقاوت نیز یا درونی (هوی و نفس اماره) و یا بیرونی (شیطان) است. پس تربیت و شکوفایی فطرت، از انسان مختار، موجودی با کمال و سعادت می سازد. قرآن مجید همین واقعیت را گوش زد میفرماید: «وَ نَفسٍ وَ ما سَوّاها، فَأَلهَمَها فُجُورَها وَ تَقواها، قَد أَفلَحَ مَن زَکّاها، وَ قَد خابَ مَن دَسّاها» و قسم به جا آدمی و آن که او را منظم ساخته، سپس فجور و تقوا (شر و خیر) را به او الهام کرده است. هر کس نفس خود را پاک و تزکیه کرده
رستگار شده و آنکس که نفس خود را با گناه آلوده ساخته، نومید و محروم گشته است.(1)
حال ای عزیز بزرگوار، اگر فطرت و فطریات انسان را بپذیری، آن فطریات باید در تربیت او در نظر گرفته شود. اساسا واژه «تربیت » به معنی رشد و پرورش دادن است و پرورش دادن وقتی معنی پیدا می کند که وجود یک سلسله استعدادها و ویژگی ها را در انسان پذیرفته باشی. معلم و مربی مانند باغبان است نه مانند صنعتگر یا نجار، باغبان گل و درخت را «پرورش » می دهد اما صنعتگر، مصنوعات خود را می سازد. مربی استعداد عقلانی و فکری انسان را رشد می دهد. استعداد خداجوی انسان را پرورش می دهد و احیانا هدایت می کند.(2)پس فطرت با تربیت ارتباط دارد.اما از نظر فلاسفه اسلامی مخصوصا ابن سینا تعلیم و تربیت عبارت است از برنامه ریزی و فعالیت محاسبه شده در جهت رشد، سلامت و تدبیر امور فردی و شئون اجتماعی برای وصول انسان به کمال دنیوی و سعادت جاویدان الهی. دانشمندان و فلاسفه مسلمان معتقدند مفهوم سازی تربیت عبارت از شکوفا نمودن فطرت و یا جلوگیری از آن می باشد. البته مفهومی که منتهی به ایجاد یک دید الهی شود:
پنجره در پنجره با دید حق زیباستی***دیدن با چشم و هم با چشم دل زیباستی
داد هر دیدن بود دید همان زیبایی ها***دید با دید ولا در هر کجا زیباستی
دانشمندان و فلاسفه مسلمان هدف غايي تعليم وتربيت را قرب الهي و رسيدن به سعادت مي دانند. مثلا ابن سینا مهمترین و اصلی ترین هدف تعلیم و تربیت را رسیدن فرد و جامعه به سعادت و کمال می داند. به طور کلی اهداف تعلیم و تربیت از نظر ابن سینا شامل ایمان، اخلاق نیکو و عادات پسندیده، تندرستی، سواد، پیشه و هنر می باشد. در یک کلام ایجاد دانایی و ایمان است:
گر که دانا باشی تو اندر جهان*** می شوی مومن بدون هر گمان
آن که نادان بوده بر سرّ و عیان*** ظلم وافر کرده بر روح و روان
همچنین اصول حاکم بر تعلیم و تربیت را عبارت می دانند از؟ الف - اصل خدامحوری یا اخلاص ب - تقدم اصلاح خود بر اصلاح دیگران ج - اعتماد به نفس د - دوری از سخت گیریهای بی مورد و - تکیه بر عقلانی بودن نظام تعلیم و تربیت ز - گزینش علوم و تربیتهای سازنده ح - ایجاد حکومت تعلیمی و تربیتی.
در نظر ابن سینا اصول تعلیم و تربیت از لحظه تولد آغاز می شود و حتی قبل از آن از لحظه ای که انسان همسری انتخاب می کند که منشاء اخلاقی و فکری او بر کودکی که قرار است به دنیا بیاید؛ عمیقاً تأثیر خواهد گذاشت. او همچنین بر نقش همسرو مادر در بارآوردن کودکان و سهمی که در تعلیم و تربیت اولیه آنها دارد، تأکید می کند.
ديده ات را شستشو ده با بصيريت كن نگاه***تا شوي فارغ ز امّا و اگر در هر پگاه
راه حق و آن اصول باشد همان راه رسول غير از آن باشد تباهي و روي در عمق چاه(1)
گر شوی آگه ز اسرار وجود و ماورا***راه حق برتوشودهردم نمایان درنگاه
اهداف تربیت از دید گاه ابن سینا در دو بعد خلاصه می شود: الف) اهداف فردی: وصول انسان به سعادت در دنیا و پس از مرگ- خودشناسی و تربیت و اصلاح نفس- شکوفایی عقل و ادراکات- ارضای نیازهای روحی فرد- اشتغال و درآمد از راه حلال- آمادگی برای ازدواج و تشکیل خانواده پس از اشتغال- احساس کرامت و عزت نفس )تدبیر منزل( مهم ترین هدف فردی تربیت ایجاد عادت به تفکر در انسان ها است.
ب( اهداف اجتماعی: - سعادت جامعه - پایداری و تقویت بنیان خانواده - معاشرت صحیح و عقلانی در جامعه )تدبیر منزل)
در مورد روش های تربیت مي توان گفت كه برخي از دانشمندان به برخي روشها اهميت بيشتري داده اند و برخي ديگر كمتر.در مجموع اکثر فلاسفه روشهايي مانند: تمرين و تكرار، تقليد، الگوسازي، تشويق وتنبيه را مطرح كرده اند. البته خواجه نصير به روش هاي بيشتري در امر تربيت اشاره كرده است. از نظر ابن سینا مهمترین نوع آموزش و پرورش، آموزش عقلی است که در حقیقت پرورش ذهن انسان است. همانی که پس از صدها سال الان تحت عنوان تربیت مغز با آب و تاب مطرح می کنند. او تعلیم و تربیت را رشد عقل و
1) ديده گان را شستشو و با بصيريت كن نگاه تا شوي فارغ ز امّا و اگر در هر نگاه
راهی برای رسیدن به خدا می دانست. ابن سینا به انواع روش های آموزشی توجه داشت و آنها را به کار می برد. او در درس از روش های املا،بحث و مذاکره، توضیح مطالعه و تحقیق استفاده می کرد و تنبیه بدنی را در حکم آخرین راهکار تربیتی، مفید می دانست.
يک کلام می گويم از صدق و صفا***از برای فلسفه در این فضا
راه فیلسوفان بود راه خدا***با روشهای الهی در سرا
روش های تربیت اخلاقی از منظر ابن سینا عبرت است از:- زیبا گویی و عفت کلام- روش اعتدال )پرهیز از افراط و تفریط( - روش دوست یابی خردمندانه - شناخت کامل نفس و خصوصیات آن - روش محبت - روش الگوبرداری از الگوهای خوب - آموزش روش های پیشگیرانه مانند دقت در انتخاب های مهم زندگی- تشویق، ترغیب و تنبیه- نصیحت - رقابت در کارهای نیک - روش تدبیر در امور مختلف) که ابن سینا بیشتر به تدبیر منزل اشاره داشته است) آموزش انفاق برای حل مشکلات مالی و اقتصادی افراد جامعه - آموزش حرفه و صنعت برای کسب درآمد از راه حلال - آموزش روش ازدواج صحیح و مناسب برای داشتن زندگی سالم - روش عرفانی و عارفانه - آموزش گروهی به جای انفرادی - همزمانی تربیت اخلاقی و آموزش علمی - تدریس متناسب با شرایط و استعداد و علاقه شاگردان
حال چه محتوایی در حوزه یادگیری برای شکوفایی فطرت باید مد نظر قرار گیرد؟ در برنامه تربيت، قرآن و احاديث را در برنامه شان مدنظر قرار داده
اند.ابن سينا و خواجه نصير، علوم را به دو دسته حكمت عملي و نظري طبقه بندي كرده و اخلاق، سياست مدن و تدبير منزل را جزء دسته محتوایی علوم به شمار آورده اند. ابن سينا به تنظيم برنامه تربيت براساس مراحل رشد تاكيد دارد و ابن خلدون و خواجه نصير، به اصول تدريج در اصل آموزش محتوا و سير آموزش از ساده به مشكل اشاره دارند. بطور خلاصه به اصول زیر اذعان دارند:
الف) اعتقاد به محتوایی که منجر به پیشگیری و دور کردن از رذیلت های اخلاقی شود.
ب) آموزش آداب دینی و شرعی و اشعاری که حاوی نکات پندآموز و محاسن اخلاقی باشد.آری:
آنچه بوده محتوا اندر ره فقه و کلام***آنچه کرده بر بني آدم همه حجّت تمام
نعمت عقل درون وحجّت وحرف رسول*** مي کند دل را قوي و مي دهد جان را قوام
از طرفی همانطور که گفته شد امور فطری بالقوه و ضعیف هستند و به کمک عواملی بالفعل و قوی می شوند و عواملی نیز می توانند آن ها را خاموش یا منحرف سازند. معلمان، مربیان و مسؤولان تربیت و تبلیغ، از جمله مدیران آموزشی و برنامه ریزان صدا و سیما با مطالعه و آگاهی از عوامل تقویت و تضعیف امور فطری می توانند برای رسیدن به آرمان های تربیتی، از ابزار مهم و قوی فطرت استفاده کرده و در طراحی و برنامه ریزی برای تربیت افراد با اخلاق و بصیر اقدام نمایند. در مجموع آنچه را فطرت و فریاد خاموش درون
در بحث تربیت بدنبال آن است؛ اخلاق نیکو و خوش اخلاقی می باشد. مع الوصف ای عزیز با تربیت:
دان خوش اخلاقی بود درّ گران***بهر انسان در زمین و آسمان
با خوش اخلاقی شوی دور از عذاب***از فشار قبر و صد درد و فغان
بر تو آرد روز و شب صدها ثواب***می کند آرام همی روح و روان
در چنین حالی شوی دور از عقاب***می شوی آرام و شاد با صد نشان
دلهره و استرس و اضطراب***با خوش اخلاقی روند بیرون ز جان
خانه و اهل و عیال بی هر نقاب***از خوش اخلاقی برند سود کلان
داد خاموش درون با صد خطاب***از تو می خواهد خوش اخلاقی همان
با بد اخلاقی کنی جان را مذاب***ظلم وافر می کنی بر خود چنان
در زناشویی بدان تو ای جناب***لذّتش با خلق خوب گردد عیان
خلق نیکو در حدیث و هم کتاب***لحظه لحظه بهر تو آرد امان
می کند آرام به بیداری و خواب***قدر آن را ای عزیزم خوب بدان
الگوی ما در خوش اخلاقی ی ناب***رسم مولا بوده بی هر نوع گمان
این حقیر گوید به هر اهل حساب***با خوش اخلاقی شوی اهل جنان
داد خاموش درون بی هر گمان***از تو می خواهد خدا را هر زمان
ذرّه ذرّه گوشت و خون وپوست و جان***دادشان باشد خدای مهربان
گر دهی تو پاسخش را از نهان***می شود شاد و همی دور از فغان
غیر از این پاسخ بود دردی گران***حزن و اندوهش بود فوق بیان
ظلم وافر می کند بر نفس و جان***آن که دور است از خداوند جهان
دان که ذکرش در قلوب و هم زبان***می کند غوغا به پا اندر روان
چون که با یاد خدا در هر مکان***می شوی آرام و شاد و پر توان
گر چه خواست فطرت پیر و جوان***بوده عشق خالق هفت آسمان
پس حقیر گوید به هر خرد و کلان***با خدا باش و خدایی شو چنان
تا حدودی ابیات مزبور به اساسيترين پرسشهای انسان درباره دين پاسخ می دهد. پرسشهای اساسی انسان اين است كه دين چه فايده و چه لزومي دارد؟ چرا بايد ديندار بود؟ رابطه دين و انسان چگونه رابطهاي است؟ آيا زندگي بدون دين امكانپذير است و در اين صورت، ديني زيستن بهتر است يا زندگي منهاي دين؟ پس از روشن شدن چرايي و ضرورت دين اين سئوال پديد ميآيد كه آيا ميتوان به هر ديني پايبند؟ آيا همه اديان با هم برابرند و گزينش هر
ديني كاملاً شخصي و سليقهاي است؟ يا در ميان اديان موجود حق و باطل، نيك و بد يا خوب و خوبتر وجود دارد و لاجرم و به حكم خرد بايد برترين را برگزيد؟
دین در اصلاح فرد و جامعه تأثیری عمیق دارد، بلکه تنها وسیله سعادت و نیکبختی است. جامعه ای که به دین پایبند نباشد واقع بینی و روشنفکری را از دست می دهد و عمر گرانمایه خود را در گمراهی و ظاهربینی و غفلت می گذراند، عقل را زیر پا گذاشته چون حیوانات کوتاه نظر و بی خرد زندگی می کند. دچار زشتی اخلاق و پستی کردار می شود و بدین ترتیب، به کلی امتیازات انسانی را از دست می دهد. چنین جامعه ای گذشته از این که به سعادت ابدی و کمال نهایی خود نمی رسد، در زندگانی کوتاه و زودگذر این جهان نیز نتایج شوم و آثار ناگوار انحرافات و کجروی های خود را دیده، و دیر یا زود چوب غفلت خود را خواهد خورد و به روشنی خواهد فهمید که تنها راه سعادت همان دین و ایمان به خدا بوده است و سرانجام از کردار خود پشیمان خواهد شد. خدای متعال در کلام خود می فرماید: "قد افلح من زکاها وقدخاب من دساها"(1)یعنی کسی که خود را از آلودگی ها حفظ کند رستگار است و آن کس که به هر ناروایی نزدیک شود به هدف خود یعنی به خوشبختی و رستگاری نخواهد رسید.
البته باید دانست که آنچه سعادت انسان و نیکبختی فرد و جامعه وابسته به آن است به کار بستن دستورات دینی است و گرنه تنها نام گذاری فایده
1) شمس، 9
ندارد؛ زیرا آنچه که ارزش دارد خود حقیقت است نه ادعای حقیقت. کسی که خود را مسلمان می خواند و با درون تیره و اخلاق پست و کردار زشتی که دارد انتظار فرشته سعادت را می کشد درست مانند بیماری است که نسخه پزشک را در بغل گذاشته توقع بهبودی دارد و مسلما با چنین فکری به سر منزل مقصود نخواهد رسید. خدای متعال می فرماید: "از میان کسانی که مسلمان یا یهودی یا صائبی(1)یا نصرانی نامیده می شوند، آنان که به راستی به خدا و روز قیامت ایمان آورده اند و کردار شایسته دارند پیش خدا دارای پاداش نیک خواهند بود"(2)
ممکن است تصور شود که بنا به مضمون این آیه، کسانی که به خدا و روز قیامت ایمان آورده اند و دارای عمل صالح هستند اگرچه همه پیغمبران یا بعضی از آنان را قبول نداشته باشند رستگار خواهند بود، ولی باید دانست که در سوره نساء(3)خداوند کسانی را که به پیغمبران یا به بعضی از آنان ایمان ندارند، کافر دانسته است. آن جا که می فرماید: "کسانی که به خدا و پیامبرانش کفر می ورزند و می خواهند بین خدا و پیامبرانش جدایی بیندازند و می گویند به بعضی از پیامبران ایمان می آوریم و به بعض دیگر کافر می شویم و می خواهند به این که میان آن کفر و ایمان راهی را فراگیرند آنان به حقیقت کافرانند". (مانند یهود که عیسی و محمد (ص) را منکر شدهاند و مانند مسیحیان که محمد (ص) را انکار کرده اند. بنابراین، کسی از ایمان خودش
بهره مند خواهد شد که به همه پیغمبران ایمان آورده و دارای عمل صالح باشد.
حال براي يك مسلمان يا كسي كه به اسلام دعوت ميشود اين سئوال پديد ميآيد كه آيا دين برتر همان اسلام است؟ كدامين دليل پشتيبان اين مدعاست و چگونه ميتوان آن را با سنجههاي عقلي آزمود؟ اكنون به ياري خداوند با رعايت اختصار توجه جنابعالی به بررسي پرسشهاي مورد نظر جلب می گردد.
دان که انسان در زوایای نهان***بهر آرامش رود تا آن کران
از غم و افسردگی و مثل آن***پاک و گرداند همه روح و روان
گرايش انسان به دين امري ذاتي، عميق و ريشهدار است. دين نه تنها تأمين كننده بسياري از نيازهاي انسان، بلكه خود نيازي بنيادين و نهفته در ژرفاي وجود آدمي است. «تا نه گي دو كه نه تن» مينويسد: «حس مذهبي يكي از عناصر اوليه ثابت و طبيعي روح انساني است. اصليترين و ماهويترين قسمت آن به هيچ يك از رويدادهاي ديگر قابل تبديل نيست، بلكه نحوه ادراك فطري وراي عقلي است كه يكي از چشمههاي آن از ژرفاي روان ناخودآگاه فوران ميكند و نسبت به مفاهيم زيبايي مربوط به هنر و نيكي مربوط به اخلاق و راستي مربوط به علم (مفهوم ديني)، يا به طور صحيحتر، مفهوم مقدس، مقوله چهارمي است كه داراي همان اصالت و استقلال سه مفهوم ديگر است»«آلكسيس كارل» نيز بر آن است كه: «احساس عرفاني [ديني] جنبشي است كه از اعماق فطرت سرچشمه گرفته است و يك غريزه
اصلي است» وي در جايي ديگر مينويسد: «فقدان احساس اخلاقي و عرفاني در ميان اكثريت عناصر فعال يك ملت، زمينه زوال قطعي ملت و انقياد او را در بند بيگانه تدارك ميبيند؛ سقوط يونان قديم معلول چنين عاملي بود. در نگاه «تولستوي» نيز «ايمان آن چيزي است كه انسان با آن زندگي ميكند.» استاد مطهري در توضيح اين سخن ميگويد: «يعني ايمان مهمترين سرمايه زندگي است». به نظر وي مردم به برخي از سرمايههاي زندگي مانند سلامت،امنيت، ثروت و رفاه و... توجه دارند، اما به يك سرمايه بزرگ كه نامش ايمان است توجه ندارند؛ چرا كه آنان اصولاً محسوسات و ماديات را بيش از معقولات و معنويات ميشناسند. در نظر «ويل دورانت» نيز دين روح زندگي است، او ميگويد: «زندگي بدون، دين ملالانگيز و پست است، مانند جسدي است بيروح» قريب به اين مضمون را در سخن «ويليام جيمز» ميتوان يافت. او مدعي است: «ايمان يكي از قوايي است كه بشر به مدد آن زندگي ميكند، فقدان كامل آن در حكم سقوط بشر است»
از آنچه گذشت روشن ميشود كه نياز انسان به دين امري جاودان و زوالناپذير است. لازمه ذاتي بودن دينورزي اين است كه دين همچون ديگر غرايز و نيازهاي ذاتي انسان همپاي حيات بشر بپايد و آينده بشريت را همچون گذشته در نوردد. لاجرم گسست بين انسان و دين را هرگز نميتوان و نبايد انتظار داشت. «ارنست رنان» در پايندگي و ژرفايي تأثير دين در نهاد انسان ميگويد: «ممكن است روزي هر چه را دوست ميدارم نابود و از هم پاشيده شود و هر چه را كه نزد من لذت بخشتر و بهترين نعمتهاي حيات است از
ميان برود، و نيز ممكن است آزادي به كار بردن عقل و دانش و هنر بيهوده گردد، ولي محال است كه علاقه به دين متلاشي يا محو شود، بلكه همواره و هميشه باقي خواهد ماند و در كشور وجود من شاهدي صادق و گواهي ناطق بر بطلان ماديت خواهد بود» همه آنچه گفته آمد را در يك آيه زيباي قرآن که در جای جای این کتاب و نیز مجموعه "فریاد خاموش درون" از مولف آمده؛ ميتوان يافت كه رمز دينگرايي انسان را چنين ترسيم كرده است: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَه اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا؛ پيوسته رو به سوي دين پاك خداوند داشته باش كه انسانها را بر آن سرشته است و آفرينش الهي دگرگون نخواهد شد» در هر حال:
هر چه کردم در تکاپوی زمان***بهر فطرت بود و آن داد نهان
داد خاموشی که اندر هر مکان***از تو خواهد تربیت را بی گمان
تربیت باشد اساس ملک جان***با همان گردد مسیر رشد عیان
آن مسیری که کند حق را بیان***بهر فطرت در زمین و آسمان
ارزش تو بوده والا در جهان***تربیت آن را دهد بی شک نشان
طبق سنّت تربیت هست در فشان***می برد بالا تو را سوی جنان
انبیاء و اولیا با صد توان***نیک و بد را بر تو گفتند ای فلان
حرف ناب انبیاء بر هر روان***بوده برتر زانچه آید بر زبان
نکته های تربیت را خوب بخوان***وانگهی کن تو عمل وفق همان
تربیت باشد همان بار گران***از برای فطرت و روح و روان
نغمه های تربیت بهر کسان***بوده در قرآن ناب یک ارمغان
ارمغانی که به عشق دیگران***می کند آرام تو را در کهکشان
با همان آرامش همچون دلبران***می کنی برخورد خوب با همرهان
دان یزکیهم بود خواست نهان***چون که با آن می شوی دور از فغان
با نوای گرم ذکر و هم اذان***تربیت را کن عجین با روح و جان
زندگی شیرین شود در این جهان***با اصولی که بگفت پیر مغان
هر که گردد دور ز موسی و شبان***می شود خوار و زبون او همچنان
دان که ایسم ها با ظرافت همچنان***می کنند روح و روانت را خزان
گر که می خواهی همی گیری امان***راه فطرت را برو تا آن گران
در چنین راهی حقیر گوید بدان***می شوی راحت ز شرّ این و آن
بشنو از معصوم جواب هر سوال***تا شوی فارغ ز انواع ملال
چون که واقف بوده اندر این جهان***بر همه سرّ و عیوب و هم کمال
هرچه می خواهی بپرس با هر بیان***از اصول و هم فروع با شور و حال
آنچه فطرت طالب است ازعمق جان***بر تو گوید از حرام و هم حلال
کن سوال از آنچه بوده در نهان***از زناشوئی و هم اهل و عیال
می نماید راه را بر تو عیان***تا روی در راه فطرت چون نهال
دان که حرف وی بود بی هر گمان***حرف خالق دون هرنوع قیل و قال
پس عزیزم گر تو خواهی یک نشان***تابع حق باش و گیر از آن مجال
راه عصمت باشد آن راه امان***غیر آن باشد سرابی تا شمال(1)
گر که تو خواهی روی سوی جنان***در عمل شو رهرو تا گیری مدال
فطرت ا...التی خواهد چنان***راه قرآن و رسول بی هر جدال
در چنین حالی به تو گوید همان***می روم راهی که هست راه جمال
از گناه و معصیّت و مثل آن***باز و می دارد تو را همچون پدال
گر روی در راه آن صاحب زمان***می شوی شاد و همی نیکو خصال
1) سمت چپ ضد یمین و نیز به معنی شوم، نامبارک، بد یمن و به تعبیرقرآن بدکادان و دوزخیان که نامه عملشان به دست چپشان داده می شود "اصحاب شمال"(فرهنگ عمید ص 177 و 1321)
این حقیر گوید عزیز این را بدان***غیر راه حق کند جان را زوال
انسان شناسي (Anthropology) را مي توان بدين گونه تعريف کرد: دانشي که به مطالعه علمي انسان در تمامي ابعاد يا بعدي از ابعاد وجودی انسان مي پردازد. و از آنجا که ابعاد وجودي انسان بسيار زياد و پيچيده است حوزه کاري آن نيز بسيار وسيع مي باشد و لذا انسان شناسي کوشش انسان در مطالعه و فهم خود در تمامي زمانها و تمامي مکان هاست. از اين رو انسان شناسي فرهنگي يا انسان شناسي اجتماعي تنها بخشي از اين کوشش است. واژه آنتروپولوژي را نخستين بار ارسطو به کار برد. و منظور او علمي بود که در شناخت انسان بکوشد. اين اصطلاح را گاهي مردم شناسي نيز ترجمه مي کنند که ظاهرا درست نيست و بايد ميان انسان شناسي و مردم شناسي فرق قائل شد.به هر حال توجه به انسان شناسي از آغاز تفکر بشر وجود داشته است حتي آنگاه که سقراط از سه اصل خود حرف مي زند و يکي از آنها؛ اصل «خودت را بشناس» و ديگري اصل «خودت را بهتر کن» است. در واقع صحبت از بررسي و شناخت انسان و بهتر کردن آن مي کنند. چنين توجهي را در طول تاريخ تفکر بشري ملاحضه مي کنيم اما اين که به عنوان يک علم مستقل در آيد و در مجامع علمي تدريس شود از دستاوردهاي دوره جديد است هر چند بذرهايي آن از سال هاي بسيار دور پاشيده شده بود. در يک کلام مي توان گفت هدف انسان شناسي، شناخت آدمي است. هدف آن تحليل و تفسير و
توصيف شوؤن گوناگون زندگي بشري است. تا از اين طريق هم خود را بهتر بشناسد و هم گذشته خود را و نيز براي آينده تصميمات دقيقي بگيرد.
در جهان امروزه که سازمان هاي سياسي در پيشرفت سطح زندگي مادي و فرهنگي جوامع مي کوشند؛ بايد از زمينه هاي ابتدايي رشد و توسعه مادي جوامع آگاه باشند، محقق انسان شناسي خصوصيات سازمان هاي توليدي، تغذيه، مسکن، پوشاک، داد و ستد و غيره را بررسي مي نمايد، و بر اساس آن، جهت تحقق هدف هاي مورد نظر برنامه ريزي مناسب مي کند. اين امر فايده و کاربرد مادي انسان شناسي است. مطالعه درباره انسان از آنجا که پديده اي تازه نيست و تاريخي کهن است. در هر حال در هر دوره اي بر روي مفاهيم خاصي تکيه شده است که اغلب اين تاکيد خود را در تعاريفي که از انسان ارائه مي کنند؛ ظاهر مي شود. مثلا ارسطو، انسان را «حيوان اجتماعي» ناميد. زماني انسان را اشرف مخلوقات مي خوانند و آفرينش همه عالم را به خاطر او مي دانند.
با وجودی که تو داری در نهان***عزم پاکی و فلاح در دو جهان
رشد جان و دل در این عصر و زمان***با شناخت آرد امان بر هر روان
منبع هر نوع شناخت در روح و جان***نزد خالق بوده در سرّ و عیان(1)
آنچه باشد در زمین و آسمان***واقف است بر آن خدای مهربان
1) سوره ملک آیه26
دان شهود و غیب هر خرد و کلان***آشکار است نزد حق بی هر گمان(1)
گر که می خواهی شوی عالم به آن***رمز آن را در علوم حق بخوان
بهر کشف هر کدام گفته خدا***معرفت باشد ز ما علمتنا(2)
حاصل این معرفت در این سرا***می برد بالا تو را تا ماورا
بر خلاف شناخت و معرفتی که در ابیات مزبور آمده، برخی از مکاتب غربی و ایسم های مادی تنها ابزار شناخت را حس و تجربه حسی می دانند و آنچه را به چنگ حس و تجربه نمی آید، انکار می کنند و به تعبیری، عالم را با پدیده های زمانمند و مکانمند برابر می دانند و امور غیر مادی را که با ابزار حسی، شناختنی نیستند؛ انکار می کنند. آنان می کوشند روش مکانیکی و علمی را که هر حادثه مادی را بر حسب حادثه مادی پیشین تبیین می کند به شناخت همه حقایق سرایت دهند. این روش بر محدودیت شناخت در حوزه تجربه حسی و تعمیمات برگرفته از آن تاکید می کند و در نتیجه واقعیتی را که در خور این روش نباشد، بر نمی تابد. لازمه این روش آن است که امور غیر مادی از دایره شناخت انسانی بیرون بمانند و نتیجه چنین نگاهی به ابزار شناخت مادی گرایی است.
گروهی دیگر مانند برخی عارفان بیشتر به ابزار شهود عرفانی توجه نموده اند و از دو ابزار دیگر غفلت ورزیده اند. اگر آدمی به درستی در خود تامل کند،
در می یابد که ابزار حسی و تجربی تنها ابزار شناخت نیست، بلکه قوه عقلانی و شهود عرفانی نیز گونه ایدیگر از ابزار شناخت هستند. انسان با کمک قوه عقلانی می تواند از امور محسوس به امور نامحسوس راه یابد و با کمک شهود عرفانی بی واسطه امور غیرحسی را مشاهده نماید. بنابراین، محدود کردن ابزار شناخت به حس،عقل و یا شهود عرفانی،ناشی از عدم شناخت واقعی انسان است.انسان باید هر سه ابزار شناخت را معتبر بداند و قلمروهای خاص هر یک را در شمار حوزه های شناخت لحاظ کند.
همچنین هنگامی که انسان به فریاد خاموش درون خود بنگرد و به روح غیر مادی خویش توجه نماید،عالم را منحصر به ماده نخواهد دانست، بلکه به واقعیتی غیر مادی نیز اذعان می کند. از این رو، نمی توان با یک ابزار شناخت مانند ابزارحس که اختصاص به قلمرو خاصی از شناخت دارد،همه قلمروهای شناخت را بررسی و تنها گزاره هایی را معنادار دانست که صحت آنها در تجربه به اثبات می رسد و یا ابطال می گردد.
در هر حال انسان شناسي در ابتدا جنبه فردي داشت بدين گونه که انسان شناسي مطالعه اي بيشتر ذهني و انتزاعي بود با مطالعه و بررسي بعد يا ابعادي از انسان فهمي دست مي يافت تا بتواند انساني بهتر باشد. همان طور که سقراط مي گفت: خودت را بشناس، خودت را بهتر کن، اما رفته رفته انسان شناسي، داراي حوزه هاي شناخته شده تري شد و در مسائل مربوط به جامعه، سياست و امور اجتماعي بيشتر خود را نشان داد و از انسان شناسي طبيعي و فيزيکي فاصله گرفت.
با تو دارم یک سخن در این جهان***تا که حق گردد هویدا و عیان
یستمع را کن مدار هر بیان***تابع احسن شو در کون و مکان
حرف ناب را گیر و از خرد و کلان *** چون که آن باشد نیاز هر روان
`پس نما خود را مهیّای همان***در فضای روح و جان با صد توان
گر خدا گردد برون از فکر و جان***می شوی خوار و زبون تا آن کران
داد خاموش درون در هر زمان***از تو می خواهد خدا را بی گمان
غیر حق با صد هزار نام و نشان ***می کند روح و روانت را خزان
گر روی سوی خدای مهربان***می شوی راحت ز شّر این و آن
چون که باشد این همان داد نهان***داد خاموش زمین و آسمان
در چنین حالی شوی تو شادمان***بر اساس گفته پیغمبران
از غم و افسردگی و مثل آن***یا که از خوف و همان حزن و فغان
با همان دین نبی(ص) گیری امان***در فضای جسم و جان با هر زبان
ای عزیز با خدا قدرت بدان***چون تویی والا تر از هر کهکشان
این حقیر گوید به هر پیر و جوان ***دین حق باشد همان خواست روان
تاکید و سفارش مولف در غزل مزبور بر اساس آیات قرآن این است که شما به عنوان انسان باید هر قول و گفته ای را با دقت و تامل لازم بشنوی و در نهایت با معرفت و بصیرت بهترین قول را انتخاب و از آن تبعیت و پیروی نمایی. در همین راستا به نظر می رسد بهتر است جهت روشن شدن سوال صدر الاشاره ابتدا با پلوراليسم ديني و اینکه آیا همه ادیان بر حقند؛ بیشتر آشنا شوی. پلوراليسم ديني را ميتوان مشتمل بر گمانههاي زير دانست:1) منظور از حقانيت اديان اين است كه اولاً اعتقادات همه آنها به طور نسبي صادق است و هيچ ديني از حقانيت مطلق برخوردار نيست. (پلوراليسم نسبي صدق)
پذيرش و تعبد به هر ديني جايز بوده و هيچ ترجيحي براي پذيرش ديني نسبت به دين ديگر وجود ندارد. (پلوراليسم اعتبار)
همة اديان از نظر سعادت و رستگاري پيروانشان تأثير برابر دارند. (پلوراليسم نجات)
منظور از حقانيت اديان، بر حق بودن عَرْضي و همزمان است؛ نه در طول زمان. به عبارت ديگر ادعا اين نيست كه آيين هر پيامبري در زمان خود بر حق بوده است؛ بلكه اديان گوناگون در همه زمانها و در عرض يكديگر بر حقند.
حقانيت اديان، به طور مساوي است؛ نه داراي مراتب تشكيكي. به عبارت ديگر براساس اين انگاره، نميتوان «بر حق بودن» را درجه بندي كرد
تا در پرتو آن، ديني، بهرهمندي بيشتري از حقيقت كسب كند و دين ديگر، در رتبه فروتر از آن قرار گيرد. بر اساس اين انگاره، هيچ فرقي بين اسلام، يهوديت، مسيحيت و يا ديگر اديان بزرگ نيست.
عقل و تكثّرگرايى ديني(پلوراليسم): ژرفكاويهاي عقلي بر بطلان پلوراليسم ديني گواهي ميدهد اين مسئله دلايل متعددي دارد از جمله:
الف - استلزام تناقض: اديان موجود داراي آموزههايي هستند كه بعضي از آنها با آموزهها و عقايد ديگر اديان در تضاد و يا تناقض ميباشد. بنابراين حقانيت همه آنها، مستلزم جمع ضدين و يا جمع نقيضين است و چنين چيزي محال است. به عنوان مثال آيين اسلام، بر يكتايي خداوند و توحيد در همه مراتب آن اعم از توحيد ذاتي و صفاتي و توحيد در فاعليت تأكيد دارد. در مقابل، مسيحيت قائل به «تثليث» - يعني، خداي پدر، خداي پسر و خداي روح القدس - است! زرتشتيگري نيز به «ثنويت» و دوگانهانگاري منشأ خلقت گرايش دارد! هر يك از اين آموزهها، نافي ديگري است. بنابراين اگر هر سه دين، بر حق باشند، بايد هم يكتاپرستي صحيح باشد، هم دوگانهپرستي و هم سهگانهپرستي. چنين چيزي به تناقض ميانجامد و محال است؛ زيرا يگانگي خداوند، مساوي با نفي دو يا سه انگاري اوست. در حالي كه ثنويت و امثال آن،
به خدايي بيش از يكي، اقرار دارد. بنابراين حقانيت همه آنها؛ يعني اينكه خدا هم بيش از يكي است و هم نيست و اين تناقض است و محال.
ب - خودستيزي: حقانيت همة اديان، خودستيز است؛ زيرا به طور معمول هر ديني آموزههاي مخالف در دينهاي ديگر را نفي كرده و يا به طور كلي دين ديگر را باطل ميانگارد. بنابراين هر يك از اين اديان - اگر بر حق باشند - بايد اين ادعايشان نيز بر حق بوده و مورد قبول قرار گيرد. بنابراين از حقانيت هر دين، بطلان ديگر اديان به دست ميآيد و پلوراليسم ديني؛ حقانگاري هر ديني بطلان ديگر اديان را نتيجه ميدهد. در نتيجه پلوراليسم ديني، خود برانداز است و همان چيزي را نتيجه ميدهد كه درصدد نفي آن بوده است.
ج - استلزام بطلان همه اديان: پنداره پلوراليسم سرانجامي جز بطلان همه اديان ندارد؛ زيرا اين انگاره از سويي، به حقانيت همه اديان حكم ميكند و از ديگر سو، اديان موجود معمولاً حقانيت عرضي يكديگر را نفي ميكنند! نتيجه اين تعارض چيزي جز باطل انگاري همه اديان و شكاكيت و سرگرداني نيست.
د - پيشفرض بنيادين و زيرساخت تئوريك انگاره پلوراليسم نسبيت معرفت و يا نسبيت حقيقت است. بر اساس اين گمانه هيچ حقيقت مطلق و پايداري وجود ندارد و اگر وجود داشته باشد قابل شناخت نيست. چنين پندارهاي از جهاتي چند آسيبمند و ويرانگر بنيادي معرفت ميباشد. از جمله ايرادات وارد بر آن خودشمولي و بدين وسيله خويش براندازي است، چرا كه:
همين مدعا خود امري نسبي و زوالپذير است و بازوال آن انگاره رقيبش يعني وجود واقعياتي مطلق تحقق خواهد يافت. پس در هر صورت واقعياتي مطلق و پايدار وجود خواهند داشت.
اكنون جاي آن دارد كه از منظر درون ديني نيز مسئله حقانيت اديان کنکاش و منطق قرآن مجيد در اين باره مورد بررسي قرار گیرد:
قرآن و تكثّرگرايى ديني(پلوراليسم): قرآن حقانيت طولى شرايع انبياى الهى را مى پذيرد و همه آنها را در عصر خود اسلام به معناي واقعي كلمه مى داند؛ اما حقانيت عرضى اديان را نمى پذيرد. آيات قرآنى علاوه بر دلالت بر انحصار دين حق در اسلام و نفى پلوراليسم و تكثّرگرايى دينى، به صراحت با بعضى از اصول و مبانى پلوراليسم، مخالف است و آن را ابطال مى كند. آياتى كه در اين زمينه وجود دارد، به چند بخش تقسيم مى شود:
الف) امكان رسيدن به حقيقت: آياتى از قرآن با مبناى شكاكيت و نسبيت گرايى و عدم امكان دستيابى به حقيقت - كه از مبانى و پيش فرض هاى پلوراليسم دينى است - در تضاد و تقابل است و نشان مى دهد كه از ديدگاه قرآن، به هيچ وجه شكاكيت و نسبيّت در دين، مورد پذيرش نيست و رسيدن به «حقيقت» امكان پذير است. برخي از اين آيات عبارتند از:
آياتى كه شك ورزان را مورد سرزنش قرار مى دهد.
آياتى كه ادله پيامبران را روشن و آشكار و ترديد شكاكان را بى وجه معرفى مى كند. براى مثال در رابطه با آشكار بودن حقيقت اسلام مى فرمايد: «لا إِكْراهَ فِى الدِّينِ قَدْتَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ؛ هيچ اكراهى در دين نيست؛ به درستى كه راه هدايت از گمراهى، روشن گرديد»
آياتى كه امر به تبعيت از علم و يقين و نهى از پيروى ظن و گمان دارد.
ب) عدم قبول غير اسلام: اين آيات با صراحت، اسلام را تنها دين حق و صراط مستقيم معرفى مى كند و پيروي از ديگر اديان را باطل دانسته، به پيروى از اسلام دعوت مى كند: - «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ؛ و هر كس جز اسلام، دينى [ديگر] جويد، هرگز از وى پذيرفته نشود و وى در آخرت از زيانكاران است». البته اسلام همه پيامبران الهى را راهبر به سوى «حقيقت» دانسته و دين همه را اسلام مى داند. بنابراين پيروى از پيامبران خدا، در عصر رسالتشان، همان اسلام است و مصداق آن در زمان رسالت حضرت ختمى مرتبت، پيروى از آيين حضرت محمد(ص) است.- «وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصارى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذِى جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ ؛ هرگز يهوديان و ترسايان از تو راضى نمى شوند، مگر آنكه از كيش آنان پيروى كنى. بگو: در حقيقت، تنها هدايت خداست كه هدايت [واقعى]است و چنانچه پس از علمى كه تو را حاصل شد، از هوس هاى آنان پيروى كنى، در برابر خدا سرور و ياورى نخواهى داشت»- «وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ
بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ؛ و يهود گفتند: عُزَير، پسر خداست و نصارا گفتند: مسيح، پسر خدا است! اين سخنى است [باطل]كه به زبان مى آورند، و به گفتار كسانى كه پيش از اين كافر شده اند، شباهت دارد. خدا آنان را بكشد؛ چگونه [از حق] بازگردانده مى شوند؟!»آيات فراوان ديگرى از اين سنخ وجود دارد كه شما را به تأمّل و تدبّر بيشتر در آنها ارجاع مى نماید.
ج) دين همه انسان ها: بسيارى از آيات قرآن، همه انسان ها را مخاطب قرار داده و به دين اسلام دعوت نموده و قرآن و پيامبر اسلام را هادى همه انسان ها معرفى كرده است. از جمله اينكه مى فرمايد: «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً؛ و ما تو رانفرستاديم، مگر براى همه مردم تا [آنها را به پاداش الهى ] بشارتدهى و [از عذاب او] بترسانى...». در جاى ديگر مى فرمايد: «قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّى رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً؛ بگو: اى مردم! من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم». در رابطه با همگانى بودن قرآن در موارد مختلفى مى فرمايد: «إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ؛ آن كتاب )قرآن) نيست، مگر تذكرى براى همه جهانيان»
د) فراخوانى اهل كتاب به اسلام: قرآن مجيد اهل كتاب را به اسلام فرا خوانده و روى گردانى از آن را كفر و حق پوشى تلقى نموده و به شدت از آن توبيخ مى كند:«اى اهل كتاب! پيامبر ما به سوى شما آمد؛ در حالى كه بسيارى از حقايق كتاب [ آسمانى ] را كه شما مخفى داشتيد، روشن مى سازد و از بسيارى از آنها صرف نظر مى كند. آرى از جانب خدا به سوى شما نور
و كتاب آشكارى آورد. خداوند به بركت آن، كسانى كه خشنودى او را پيروى كنند، به راه هاى سلامت هدايت مى كند و به فرمان خود، از تاريكى ها به سوى روشنايى مى برد و آنها را به راه راست هدايت مى كند» قرآن در جاى ديگر مى فرمايد: «يا اهل الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ؛ اى اهل كتاب! چرا به آيات خدا كافر مى شويد، در حالى كه [بر درستى آن ] گواهيد» در اين زمينه آيات فراوان ديگرى وجود دارد كه بر بطلان پلوراليسم دينى، به گونه هاى مختلف دلالت دارد و همگان را به بررسى و شناخت اسلام و پيروى از آن فرا مى خواند. چكيده ديدگاه اسلام پيرامون حقانيت و اعتبار دین عبارت است از:
ü دين حق، تنها اسلام است. اسلام همان آيين توحيدى به معناى كامل كلمه و در همه ابعاد آن است كه دين همه پيامبران الهى بوده و آنان، همگان را به سوى آن دعوت كرده اند. بنابراين آموزه هايى چون تثليث، ثنويت و... هرگز بنياد و اساس درستى ندارد.
از نظر اسلام، شريعت داراى كثرت طولى است ؛ يعنى، آنچه در طول تاريخ تغيير كرده، شريعت الهى بوده است و هر پيامبر صاحب شريعتى، شريعت پيشين را نسخ نموده و شريعتي كامل تر، متناسب با رشد بشر و مقتضيات زمان عرضه كرده است. بنابراين تكثّر طولى - نه عرضى - شريعت وجود داشته است و با شريعت خاتم همهü شرايع پيشين نقض شده و تنها دين مقبول، توحيد ناب و شريعت محمدى(ص) است.
اكنون اين سؤال رخ مينمايد كه با توجه به انحصار حقانيت در دين توحيدي اسلام و شريعت آسماني محمدي(ص) يهوديان، مسيحيان،
زرتشتيان و پيروان ديگر اديان چه وضعي خواهند داشت؟ آيا همه آنان به جهت بطلان دينشان اهل دوزخ و شقاوتند يا اهل نجات و رستگاري؟(1)در برابر اين پرسش سه رويكرد وجود دارد:
الف) انحصارگرايي سختگيرانه: بر اساس اين گمانه در ميان همه اهل زمين تنها پيروان دين و مذهب و فرقه واحدي اهل نجات و رستگارياند. به عنوان مثال تنها مسلمان شيعه دوازده اماميِ پايبند به همه اصول مذهب و احكام شريعت امكان رستگاري دارد و ديگران همه نارستگارانند. چنين نگرشي نه مبناي خردپذيري دارد و نه با منطق اسلام تلائم دارد. از نظر عقلي اين گمانه مغاير با اصل غلبه خير بر شر است و از نظر ديني با غلبه رحمت خدا و هدف اساسي خلقت انسان و ملاكها و معيارهاي رستگاري و نارستگاري ناسازگاري دارد.
ب) تكثرگرايي نجات: براساس اين گمانه، همه پيروان اديان اهل نجات و رستگارياند. به عبارت ديگر شرط نيك فرجامي فقط دينداري است و بس، اما اينكه كدامين دين را برگزينيم هيچ نقشي در اين زمينه ندارد. اين گمانه مبتني بر پلوراليسم ديني است كه بطلان و ناراستي آن از نظر عقل و دين مورد بررسي واقع شد.
1) جهت آگاهي بيشتر ر.ك: الف) محمدحسن، قدردان قراملكي، قرآن و پلوراليزم ديني(تهران: مؤسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر؛ ب) مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه علميه، پلوراليسم ديني؛ ج) علي، رباني گلپايگاني، تحليل و نقد پلوراليسم ديني؛ د) كتاب نقد، ش 4. شهيد مطهري، مجموعه آثار، ج 1، صص 292-289 و 326-295 ؛ ج 5، ص 61-56 ؛ علامه طباطبايي، الميزان، ج 5، ص 61-56. محمدحسن، قدردان قراملكي، قرآن و پلوراليزم، ص 117- 136
ج) قرآن و نجاتگرايي اعتدالي: قرآن در باب نجات نه سختگيري انحصارگرايانه را بر ميتابد و نه كثرتگراييِ حق و باطل يكسان انگار. را در نگاه قرآن كفر و انحراف ازدين حق دو گونه است:الف) كفر عناد و لجاجت(جحود)؛ كسي كه داراي چنين كفري است از نظر اسلام قطعاً مستحق عقوبت است. ب) كفر جهالت و ناداني؛ چنين كفري اگر ناشي از تقصير و كوتاهي عمدي شخص نباشد، بلكه صاحب آن از سويداي دل جوياي حقيقت و پيرو آن در حدي كه با آن آشناست باشد، و با قلب سليم و تسليم قلبي در برابر حق، خدا را ملاقات كند؛ خداوند او را معذب نميسازد؛ چراكه عذاب خدا تابع حجتهايي است كه بر بندگان تمام كرده و واكنشهاي منفي آگاهانه و حقستيزانه آنها در برابر حجج الهي. قرآن ضمن آنكه تنها دين حق و صراط نجات را آيين اسلام ميداند، به نكات مهمي در كنار اين مسئله پيرامون شرايط نجات و رستگاري اشاره ميكند از جمله:- درباره قيامت ميفرمايد: «يَوْمَ لا يَنْفَعُ مَالٌ وَلا بَنُونَ * إِلا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ؛ روزي كه مال و پسران سود نبخشد جز اينكه كسي با قلب سليم نزد خدا بيايد. قلب سليم نيز قلب تسليم در برابر خدا و حقيقت است.»- از طرف ديگر قرآن ميفرمايد: «وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولا؛ ما چنين نيستيم كه رسول نفرستاده )بدون اتمام حجت) كسي را عذاب كنيم.»- در جاهاي ديگر قرآن يادآور شده است كه «إِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ ؛ خدا هرگز پاداش نيكوكاران را تباه نميسازد.» از آنچه گذشت روشن ميشود كه سعادت اخروي در گرو عوامل متعددي است از جمله:
1- حسن فعلي يا گزينش راه درست 2- حسن فاعلي يعني سلامت و پاكي درون و تسليم امر حق بودن 3- برقراري حجت الهي و چگونگي برخورد و واكنشهاي انسان در برابر آن. انگاره فوق خرد پذيرترين انگاره است؛ در اين انگاره از سويي مسئوليت انسان در جستجو و گزينش راه حق محفوظ است و از ديگر سو هيچ انساني صرفاً به جهت عدم دستيابي غير ارادي به راه حق و حقيقت مورد عذاب و شقاوت قرار نميگيرد. لذا باید از فرصتها نهایت استفاده را کرد و با دلی محزون گفت:
گشته ام محزون و مفلوک و فغان***با گناه و غفلت و مثل همان
در چنین حالی چه گویم ای خدا***از غم و اندوه و آن داد نهان
دان موانع یک به یک اندر جهان***می کنند روح و روانت را خزان
گر شوی تسلیم هر یک بی گمان***می شوی خوار و ذلیل و ناتوان
دار دنیا با هوسهای نهان***بهر عمر باشند چو سمّ شوکران
سستی و جهل با هزار و یک تشان***مانع اند بر رشد تو در هر زمان
خواب وغفلت دان که بی شک همچنان***هر کدام مانع رشدند در عیان
امروز و فردا نمودن ای جوان***آفت فرصت بود تا بی کران
غفلت از یاد خدا در هر مکان***می کند ویران همه روح و روان
مرگ و عقبا گر شود مغفول بدان***از حقیقت می شوی دور ای فلان
لحظه ها باشد چو لطفی در فشان***بهر روحت با هزار و یک نشان
فکر و ذهن را گر کنی با هر توان***وقف خوبیها چو ذکر و هم اذان
لحظه ها را کن شکار اندر جهان***تا شوی فارغ ز شرّ این و آن
این بود خواست همه خرد و کلان***از حقیر گیر و برو تا دیگران
با تو گويم اي عزيز از عمق جان***از همان قرآن و عترت گير امان
حيف قرآن و احاديث در جهان***چون كه مظلوم گشته اند تا اين زمان
آنچه فطرت طالبش بوده همان***جمع در قرآن و عترت بي گمان
پس عزيزم قدر هر يك را بدان***چون كه بي منّت كنند جان را جوان
گر چه آن ذات خداوند جنان***او كه هست داناي سرّ و هم عیان
چون كه ايماني نهد بر قلب و جان***با صراحت گويد اي جانان جان
گر دهم دنيا و ما فيهاي آن***بر كس و ناكس به هر عصر و زمان
دون منّت باشد و هر نوع بيان***چون كه فاني گردد و دارد فغان
ليك و بر مومن كند منّت عيان***بهر ايمان و سعادت در جهان
چون لياقت خواهد و شور و توان***تا كند جان را مهيّا بهر آن
هيچ و اجباري ندارد بر كسان***تا روند راه خداي مهربان
چون كه لا اكراه في الدينش چنان***در نورديده زمين و آسمان
داد فطرت داد دين است در نهان***پس نما آن را فراگیر و عيان
بي نياز است ذات حق در دو جهان***از عبادتهاي دست و هم زبان
گر روي راه رسول(ص) با صد توان***لطف حق با تو شود بي هر گمان
چون كه توفيق خداي لا مكان***بهر خوبان است عزيزم نه بدان
بي گمان توفيق حق چون ارمغان***هديه مولا بود در هر زمان
پس اگر خواهي شوي اهل جنان***تابع قرآن و عترت شو چنان
هر كه را راهي رود در غير آن***ظلم وافر كرده بر روح و روان
پس عزيزم قدر خود را خوب بدان***چون تويي والاتر از هفت آسمان
در یکی از ابیات این قصیده آمده است که: "آنچه فطرت طالبش بوده همان - جمع در قرآن و عترت بي گمان" آری ای عزیز بزرگوار واقعا آنچه را فطرت به دنبال آن است تنها در قرآن و عترت که همان اسلام ناب
محمدی(ص) است؛ وجود دارد. لذا خوشا بر احوال انسانی که بر خلاف افکار مادی ای که توسط ایسم های مختلف در جهان غرب و قرون اخیر بر بشریت حاکم شده با شناخت و معرفت در مسیر اسلام و آنچه فریاد خاموش فطرتش طالب آن است؛ با یقین و باور گام بر می دارد.
آری بنابر ادله عقلی و نقلی طبق حقایق موجود بدون هر گونه تعصب باید پذیرفت که، تنها دین اسلام است که می تواند در همه ی زمان ها و در تمامی اعصار کارکردهای مثبت داشته باشد؛ زیرا اسلام دین خاتم و کاملترین دین الهی است. از این رو، باید در تمامی زمان ها و در همه ی حوزه های فردی و اجتماعی زندگی انسان، دارای نظر و برنامه باشد و رهنمودهای کلی ارایه کند. از طرف دیگر حوزه ی کارکرد دین از حوزه ی کارکرد علم و تکنولوژی کاملاً متمایز است. ولی به هیچ وجه دین(اسلام ناب محمدی)با پیشرفتهای علم و تکنولوژی مخالف نیست. بلکه با پیش رفت تکنولوژی دامنه ی برنامه ریزی و قانون گذاری دین گسترش می یابد و از طریق اجتهاد و استنباط از منابع غنی فقه اسلام، احکام موضو عات جدید روشن می گردد. توضیح اینکه اسلام در سه بخش؛ ارتباط انسان با خود، ارتباط انسانبا دیگران (طبیعت و جامعه)و ارتباط انسان با خدا، براى همه افراد بشر از گهواره تا گور برنامه دارد و پاسخ گوی تمام نیازهای هدایتی بشر از طریق شیوه ای که اهل بیت (ع) پایه گذاری کرده اند و از آن به اجتهاد نام برده می شود، می باشد. به بیانی اسلام به تمام نیازهای بشر و به فریاد خاموش درون پاسخ مثبت داده و در هیچ جایی انسان را با بن بست و مشکل روبرو نخواهد کرد و آرامش و سعادت حقیقی را برای انسان در دنیا و آخرت به ارمغان خواهد آورد.
توضیح بیشتر اینکه بر خلاف دیدگاه ایسم های مختلف مادّی؛ حقیقت وجود تو کتابى است که شارح آن جز اسلام ناب محمدی(ص) نمیتواند باشد؛ اگر انسان حقیقت خود را براى شرح به اسلام نسپارد دیگران از جمله فلاسفه معاصر غرب با دید محدود بشری او را شرح کرده و بر اساس انسانشناسى ناقص؛ وی را تفسیر میکنند. یا همانند کتب آسمانى پیشین، دست به تحریف و تفسیر به رأى میزنند و ضمن کتمان برخی از اسرار نهانى انسان، امورى بیگانه را به عنوان خواستههایش بر او تحمیل مینمایند و به نوعی خواستههاى حقیقى او را جا به جا میکنند و این نقص بزرگ و عیب مهم در طول تاریخ مخصوصا در اندیشه ها و معارف غرب پیرامون شرح حقیقت انسان وجود دارد.
بخاطر همین است که مولای متقیان حضرت علی(ع) فرموده اند: خداوند دین اسلام را برای خود برگزید... و این دین هیچگاه ارتباطش قابل قطع نیست و حلقه های (محکم آن) شکست پذیر نیست. اساس اسلام چنین خاصیتی را دارد که قابل ویرانی نیست و ستونهای آن زوال نمی پذیرد و درخت آن قابل قطع نمی باشد. مدت آن همیشگی است، نه مقررات آن قابل نابودی است و نه شاخه های آن بریده می شود. در راهها و روشهای این دین تنگی دیده نمی شود و... خداوند با عزت دادن به محمد(ص) ادیان دیگر را خانه نشین کرد و آداب و رسوم را با برافراشتن اسلام بی ارزش ساخت. دشمنان اسلام را با عظمت دادن به اسلام بی اعتبار گردانید و مخالفین خود
را با پیروزی محمد(ص) ذلیل ساخت و استوار ساختن اسلام، ارکان ضلالت را متلاشی گردانید.
اسلام آیینی است که ریشه های آن در حق استوار است و اساس آن ثابت... خداوند، منتهای خشنودی خود و مهار اطاعت خویش را در اسلام قرار داد. به این ترتیب احترام اسلام را در نظر داشته باشید و از آن پیروی کنید و حق آن را ادا کنید و مقررات آن را حفظ کنید.(1)
پس از بیانات مزبور؛ توجه جنابعالی به شاخص هاي اساسي حقانيت يك دين معطوف می گردد. شاخصه هاي اساسي حقانيت چهار امر است:
الف) بنياد الهي: اصل الهي بودن يك دين از راه هاي زير قابل بررسي است:
1- آموزه هاي دين: با مراجعه به آموزه هايي كه هر ديني براي خود دارد - چه اين آموزه ها در قالب كتاب مقدس باشد يا گفتارهاي پيامبر آن دين - مي توان پي برد كه آيا يك دين، واقعاً دين حق الهي است يا خير؟ در اينجا معقول و منطقي بودن، داشتن هماهنگي و انسجام، پاسخ گويي به نيازهاي ابدي و اساسي انسان، وجود نظام اعتقادي، ارزشي و عبادي، هدفمندي و مطابقت با سير و سرشت جوهري انسان، بهترين شاخص هايي است كه مي تواند ما را به حق بودن يك دين رهنمون شود.
2- تأييد دين قبلي يا بعدي: از آنجا كه اديان آسماني، با يكديگر پيوند عميقي دارند و هر ديني مؤيد و تكميل كننده دين قبلي است، مي توان با
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج9- 10، دار احیاء التب العربیه، چاپ دوم، 1967.
مراجعه به نصوص معتبر رسيده از پيامبري كه حق بودن دينش براي ما به اثبات رسيده است، كشف كرد كه آيا اديان ديگر، به تأييد اين دين رسيده اند يا نه. اين روش از جايگاه ويژه اي برخوردار است كه كمتر بدان توجه شده است. از طريق اين روش عدم حقانيت همه اديانِ ادعاييِ پس از پيامبر خاتم نيز اثبات مي شود.
3- اعجاز: معجزه پيامبر يكي از دلايل اثبات صدق نبي و بنياد الهي دين اوست. معجزه پيامبر بايد به طور قطعي اثبات شود. بنابراين كسي كه در حقانيت ديني تحقيق ميكند بايد خود آن معجزه را مشاهده كند و يا از طريق نقلي كه صدق آن قطعي و غيرقابل ترديد است با آن آشنا شود. مورد نخست تنها در مورد حاضرين در محضر پيامبر امكان پذير است و غايبان از آن بي بهره اند، جز در مورد قرآن كه معجزه زنده و ابدي است و همگان مي توانند با اين سند رسالت ارتباط مستقيم برقرار كنند و اعجاز آن را تجربه كنند. 4- روش تاريخي: با رجوع به گزارش هاي مستند، معتبر و كافي تاريخي، مي توان فهميد كه آيا دين خاصي داراي ويژگي ها و خصايصي كه بيان شد هست يا خير؟ تاريخ در اين باره، يكي از منابع شناخت ما در اديان مطابق با واقع است. اين چهار روش در عين مجزّا بودن از يكديگر، در پاره اي موارد مي توانند مكمل يكديگر در اثبات حقانيت يك دين باشند.
5- ادعاي خود دين: ادعاي خود دين نسبت به بنياد الهي به سه صورت قابل تصور است: - يا ديني ادعاي الهي و وحياني بودن دارد. - يا ديني ادعا
دارد که از سوي خداي هستي نازل نشده. - يا ديني نسبت به اين مسئله ساکت است.
در مورد اول بايد صدق مدعا را از طريق راه هاي پيشين آزمود. اما اگر ديني ادعاي الهي بودن نداشته يا عکس آن را داشته باشد، مانند اديان ابتدايي و قديم همچون آنيميسم، فتيشيسم، ميترانيسم، هندوئيسم، برهمنيسم، جنيسيم، و اديان تركيبي مانند سيكيسم و يا اديان فلسفي چون بوديسم و کنفوسيونيسم و بسياري از اديان قديم آميخته به شرك مثل تثليث بابلي، تثليث رومي، تثليث هندي و... کاملاً از مجراي بحث خارج مي شوند و حوزه تحقيقات، منحصر به اديان مدعي الهي بودن چون اسلام، مسيحيت، يهوديت و زرتشتي گري مي شود.
ب) تحريف ناشدگي: صرف بنياد الهي در اصل نخستين يك دين براي اثبات حقانيت فعلي آن كافي نيست؛ بلكه بايد وثاقت كتاب آسماني آن از جهت مصون بودن از تحريف و دستكاري هاي بشري نيز اثبات شود.براي اثبات وثاقت كتاب آسماني، يعني استناد قطعي آن به پيامبر و تحريف نشدن آن، مي توان از روش هاي 1 -1 و 2 -1 و 4 -1استفاده نمود. در خصوص قرآن به لحاظ اعجاز بودنش روش 3 -1 نيز كاربرد دارد. ج) نسخ ناشدگي: نسخ شدن يا نشدن يك دين از دو طريق به دست مي آيد:
1- عدم پيدايش شريعت حقه پسين: براساس اين ضابطه تا زماني كه شريعت الهي جديدي نازل نشود شريعت قبلي باقي است و با پيدايش شريعت جديد منسوخ خواهد شد. اين روش نسخ نشدن را به طور موقت ثابت مي كند و با آمدن شريعت جديد براي هميشه شريعت پيشين منسوخ شناخته مي شود. از
اين رو با آمدن شريعت اسلامي همه شرايع پيشين براي هميشه منسوخ خواهند بود.
2- ادعاي خاتميت: ديني كه اصل الهي بودن و تحريف ناشدگي كتاب آسماني آن اثبات شده باشد اگر ادعاي خاتميت كند، به لحاظ صدق قطعي اين ادعا نسخ ناپذيري آن براي هميشه ثابت مي شود و ملاكي براي كشف كذب و عدم حقانيت همه اديان ادعايي بعدي خواهد شد. بنابراين خاتميت اسلام به تنهايي دليل قاطع بر كذب و بطلان همه اديان بعد از آن همچون آيين سميك و بهائيت مي باشد. بر اين اساس حقانيت براي هميشه اختصاص به دين مبين اسلام دارد.
د) خردپذيري: بررسي تطبيقي اديان براساس اين مسئله، تحقيقي گسترده مي طلبد. در عين حال به طور فشرده و كوتاه، نظر جنابعالی به اشاراتي در مقايسه چند دين بزرگ معطوف می گردد:
1- مهم ترين ركن اساسي يك دين، «خداشناسي» آن است. در اين راستا آموزه «توحيد» در اسلام، خردپذيرترين آموزه است و ادله متقن بسياري بر آن گواهي مي دهد. اثبات توحيد به خودي خود، ابطال كننده آموزه «تثليث» و «ثنويت» است. بنابراين همين مسئله، به تنهايي براي اثبات عدم حقانيت اديان غير توحيدي كافي است.
2- بسياري از اديان، به رغم دارا بودن پيشينه الهي، در طول تاريخ دچار تحريفات چشمگيري شده و اصالت خود را از دست داده اند. همين مسئله باعث شده كه آموزه هاي خردستيز بسياري در اين اديان رخ نمايد. اكنون از
باب نمونه تنها به چند نمونه ازتحريفات عهدين اشاره مي شود. گفتني است عهد عتيق كتاب مقدس يهوديان و مسيحيان، هر دو است، و عهد جديد كتاب مقدس مسيحيان مي باشد.
تحريفات عهدين الف) تناقضات: ارنست رنان درباره كتاب مقدس مي نويسد: «هيچ تناقضي نبايد در آن كتاب وجود داشته باشد. اكنون با توجه به مطالعه دقيقي كه در كتاب مقدس انجام داده ام، در عين حال كه گنجينه هايي تاريخي و زيباشناختي بر من نمايان شد، اين نكته نيز براي من اثبات شد كه اين كتاب همچون ديگر كتب قديمي از تناقضات، اشتباهات و خطاها مستثنا نيست. در اين كتاب داستان هاي دروغين، افسانه ها و آثاري كه كاملاً نگارش يافته انسان است، وجود دارد»
ب) اتهامات ناروا به پيامبران: علاوه بر رسوخ تحريفات بنيادي و اعتقادي در كتاب مقدس، پاره اي از اتهامات ناروا و غيراخلاقي به برخي از پيامبران نسبت داده شده است كه قلم از بيان آن شرم دارد!! در عهد قديم درباره حضرت لوط(ع) آمده است كه دخترانش وي را شراب نوشانده، مست كردند و با او همبستر شدند. همچنين داستان شرم آوري درباره حضرت داوود(ع) در عهد قديم (كتاب دوم سموئيل) آمده است. براساس اين داستان، وي از پشت بام زن زيباي «اوريا» را ديد كه در حال شست و شوي خود بود. حضرت داوود(ع) به آن زن علاقه مند شد و به گونه اي، اسباب فرستادن اوريا به جنگ و كشته شدن وي را فراهم ساخت و پس از گذشت مدت ماتم فقدان اوريا، همسر او را به خانه خود برد.
ج) وجود افسانه ها:وجود افسانه هاي بي پايه در كتاب مقدس، يكي ديگر از جنبه هاي تحريف آن است؛ از جمله مي توان به كشتي گرفتن حضرت يعقوب با خدا و غلبه او بر خدا، اشاره كرد!!«اوريگن» برجسته ترين عضو مكتب تفسيري اسكندريه در رابطه با وجود افسانه هاي غيرعقلاني در عهدين مي نويسد: «حتي اناجيل، مملو از چنين عباراتي است؛ مانند اين جمله كه «وقتي كه شيطان عيسي را بالاي كوهي بلند مي برد تا از آنجا قلمرو كل جهان و عظمت آن را به او نشان دهد»... خواننده دقيق صدها عبارت مشابهديگر در اناجيل مي يابد؛ مطالبي كه او را متقاعد خواهند ساخت كه حوادثي كه اصلاً رخ نداده اند داخل گزارش حوادثي شده اند كه به راستي رخ داده اند.
د) انسان شناسي بدبينانه: مسيحيان معتقدند: آدم در بهشت به گناه آلوده و اين گناه به حساب همة فرزندان او نوشته شده است؛ يعني، انسان ذاتاً با به دوش كشيدن بار گناه، به دنيا مي آيد! حتي اگر پس از آمدن به دنيا هيچ گناهي مرتكب نشود از طرف ديگر هرگونه تلاش و عمل او در رهايي از اين خطا، سودي نخواهد بخشيد و تصليب و تنها به دار كشيده شدن حضرت عيسي، كفّاره گناه ذاتي و جبلي انسان است! پس انسان نه با اختيار خويش گنهكار و پليد گشته و نه با گزينش اختياري خود پاك مي شود.
و) تقويت ظلم:يكي ديگر از آموزه هاي نامعقول كتاب مقدس، توجيه ظلم و ستم و دعوت به سكوت در برابر حاكمان ظالم، به بهانه اين است كه آنان، حاكم و سايه خدا در زمينند!!
ه) علم و معرفت ستيزي:ستيز با دانش و آگاهي بشر هم در بن مايه عقايد مسيحي نهفته است و هم در سيره ارباب كليسا در نگرش مسيحي آنچه آدم را از بهشت بيرون راند تناول درخت ممنوعه دانايي بود (شرح بيشتر اين مسئله در مطالب بعدي خواهد آمد.) وجود آموزه هاي غيرعقلاني، در كنار طرح مسئله تثليث و تجسيم و وجود تناقض هاي متعدد در متن كتاب مقدس، دليل روشني بر عدم حقانيت يهوديت و مسيحيت امروزي در برابر اسلام است.
ی) تحقيقات علمي و زبان شناختي، بر عدم وثاقت متون مقدس گواهي داده است: توماس ميشل - استاد الهيات مسيحي مي نويسد: «اكثر متفكران كاتوليك، ارتدوكس و پروتستان عصر حاضر عصمت لفظي كتاب مقدس را مردود مي دانند»
امتيازات اسلام بر ديگر اديان:
الف) خردپذيري و خردپروري: از جمله امتيازات مهم اسلام، عقلانيت، خردپذيري و بالاتر از آن خردپروري آموزه هاي آن است. اين مسئله در امور مختلفي نمودار است؛ از جمله:1- نظام فكري و عقيدتي اسلام: (مانند خداشناسي، هستي شناسي، انسان شناسي، راهنماشناسي و فرجام شناسي)؛2- نظام اخلاقي اسلام؛3- نظام رفتاري و قوانين و دستورات عملي؛4- دعوت به تحقيق و پرسشگري در انتخاب دين. خردپذيري آموزه هاي اسلام، از چنان وضوح و روشني برخوردار است كه قرآن مجيد، آدميان را به بررسي هوشمندانه و انتخاب خردمندانه دين دعوت كرده و هر گونه تحميل و اجبار و پذيرش كوركورانه دين را نهي
مي كند: «فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ؛ پس بشارت ده بندگانم را، آنان كه به سخنان [مختلف] گوش فرا داده و برترين را بر مي گزينند» و «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَينَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَي؛ هيچ گونه تحميل و اجبار در امر دين روا نيست؛ [زيرا] به خوبي راه هدايت از ضلالت روشن شد». اما مسيحيت كنوني به علت قرار گرفتن در تنگناهاي شديد معرفتي و ناتواني در حل رابطه تثليث و توحيد و تجسد و خداانگاري مسيح، به جداسازي و گسست ايمان از معرفت فتوا داده و دين و ايمان را با عقل و خرد بيگانه ساخته است! پروفسور لگنهاوزن مي گويد: «چيزي كه در اسلام بيش از همه، براي من جاذبه داشت، اين بود كه چقدر اين دين از پرسش هاي انسان استقبال مي كند و همواره دعوت به تحقيقات بيشتر در تعاليم دين مي كند». همو مي گويد: «وقتي از كشيش ها مي پرسيدم كه من نمي فهمم چه طور خدا يكي است و سه شخص است؟ در اكثر موارد جواب مي گفتند كه ما نمي توانيم به درك اين آموزه برسيم. تنها خدا مي داند كه حقيقت اين امر چيست. اين رمزي است كه فقط خدا آن را مي داند و عقل در اينجا به بن بست مي رسد! از جمله چيزهايي كه براي بنده خيلي جالب بود، اين بود كه در اسلام نگفته اند اصول دين را چشم و گوش بسته بپذير؛ بلكه دعوت كرده اند كه بپرس. مخصوصاً اين خصلت در ميان شيعيان خيلي بيشتر است»
خانم مارگريت ماركوس (مريم جميله) نيز در اين زمينه مي نويسد: «پس از آنكه عقايد همه كيش هاي بزرگ را مورد بررسي قرار دادم، به اين نتيجه رسيدم كه به طور كلي مذهب هاي بزرگ يكي بودند؛ ولي به مرور زمان فاسد
شده اند. بت پرستي، فكر تناسخ و اصول طبقه بندي در كيش هندويي سرايت كرد. صلح جويي مطلق و انزوا از مشخصاتكيش بودايي شد. پرستش آبا و اجداد جزء عقايد كنفسيوسي، عقيده اصالت گناه و تثليث و در نتيجه آن مفهوم خدايي مسيح و شفاعت به استناد مرگ ادعايي عيسي بر روي دار در مسيحيت، انحصارطلبي ملت برگزيده يهود و... نتيجه اين انحرافات است. هيچ يك از اين انديشه هايي كه مرا منزجر ساخته بود، در اسلام پيدا نمي شد؛ بلكه به صورت روزافزوني احساس مي كردم كه تنها اسلام آن مذهب اصيلي است كه طهارت خودش را حفظ كرده است. ساير مذهب ها فقط و فقط بعضي اجزاي آن، مقرون با حقيقت است؛ ولي فقط اسلام است كه تمام حقيقت را حفظ كرده است»
ب) اسلام و علم: به رغم آنچه در تعارض و ناسازگاري مسيحيت با علم و معرفت بيان شد، دين اسلام با دانش و معرفت، پيوندي نزديك و ناگسستني دارد. وفاق و آشتي دين و دانش در اسلام در سه حوزه چشمگير و در خور توجه است:
يك) تشويق به فراگيري دانش: در اين عرصه اسلام گوي سبقت از هر مكتب و آئيني را ربوده است و از اين هم فراتر رفته و كسب دانش هاي لازم در جهت تأمين نيازمندي هاي دنيوي و اخروي را ضروري دانسته است؛ چنان كه پيامبر اكرم( ص) فرمود: «ان طلب العلم فريضة علي كل مسلم؛ همانا علم آموزي بر هر مسلماني واجب است» و نيز آمده است: عالمي كه از دانش او بهره برند از هفتاد هزار عابد برتر است. در كتاب هاي روايي و نصوص ديني ابواب مفصلي در اين زمينه وجود دارد.
دو) تقويت روحيه علمي:اسلام روحيه پژوهشگري را ارج مي نهد و در مسير حقيقت يابي و معرفت اندوزي هيچ مانعي نمي نهد. قرآن مجيد آواي تحقيق و جست وجوي آزاد و گزينش رهاورد معقول پژوهش را صلا داده و فرموده است: «بشارت ده بندگاني را كه به سخنان گوش فرا داده و برترين آنها را برمي گزينند»
سه) دارا بودن مضامين علمي:نصوص ديني اسلام آكنده از مضامين و مطالب علمي است. در اين عرصه اسلام هم در بردارنده مباني و پيش فرض هاي عام و متافيزيكي علوم است و هم دارنده بسياري از گزاره هاي علمي، به گونه اي كه يكي از وجوه اعجاز كتاب آسماني اسلام اعجاز علمي آن شناخته شده تا آنجا كه دانشمندان مسلمان و غيرمسلمان صدها كتاب در باب رهاوردهاي علمي قرآن به نگارش درآورده اند. از جهت سازگاري با علم و دانش بشري نيز اسلام كارنامه درخشاني دارد. موريس بوكاي، دانشمند فرانسوي، به دو امتياز اساسي در اين رابطه اشاره مي كند:
1- غناي فراوان قرآن در حوزه مسائل علمي؛ در حالي كه عهد قديم (تورات) و عهد جديد (انجيل) نسبت به بسياري از آنها ساكت و فاقد اطلاعات و داده هاي مشخصي هستند.
2- استواري و توافق داده هاي قرآن با دستاوردهاي متقن و معتبر علوم روز؛ در حالي كه عهد عتيق و اناجيل به تعارضات آشتي ناپذيري در اين زمينه مبتلا هستند. بوكاي مي نويسد: «من بدون سبق ذهن و با عينيت كامل، ابتدا
به قرآن توجه كردم و خواستم درجه سازگاري اين متن را با معلومات علمي امروز بسنجم... در پايان كار بر من مسلّم شد كه قرآن، به ايجاب و اثبات هيچ مطلبي نمي پردازد كه در اين دوره معاصر، بتوان آن را از نظر گاه علمي محل انتقاد و ترديد قرار داد.براساس همين روش عيني، عهد عتيق و اناجيل را نيز مطالعه كردم. در مورد عهد عتيق به هيچ وجه نيازي نبود كه پا را از كتاب نخست آن؛ يعني، سفر تكوين (پيدايش) فراتر بگذارم، تا به تأكيداتي آشتي ناپذير، با معلومات متقن علمي اين روزگار برخورد كنم!در همان صفحه اول انجيل نيز، شجره و نسب عيسي(ع) ما را دچار اشكال مي كند؛ زيرا در اين باب متن انجيل متي با متن انجيل لوقا آشكارا در تناقض است. درباره تاريخ ظهور بشر بر روي زمين نيز مطالب انجيل لوقا با معارف امروزي كاملاً ناسازگار است»
البته اسلام در اين باره، امتياز اساسي ديگري نيز بر مسيحيت دارد و آن نوع نگاه اسلام به علم و دانش است. اسلام ديني است كه به گسست ناپذيري علم، عقل، ايمان، معرفت و رستگاري فتوا مي دهد. اما به اعتقاد رسمي مسيحيت شجره ممنوعه - كه آدم و حوا به جرم خوردن آن از بهشت رانده شدند و به تبع آن همه انسان ها مورد خشم الهي قرار گرفته و گنهكار شدند - چيزي جز شجره معرفت و دانش نيك و بد نبوده است: «پس گرفته خداوند پروردگار آدم را در بهشت عدن قرار داد تا او را رستگار و مورد عنايت خودسازد و آدم را امر نموده، چنين گفت: آنچه از درختان خواهي بخور؛ اما مبادا كه از درخت معرفت نيك و بد بخوري كه هر گاه از آن بخوري خواهي مرد»
در باب سوم مي گويد: خداوند پس از تخلف آدم چنين گفت: «اكنون انسان مانند يكي از ما شده كه نيك و بد را تميز مي دهد و اكنون است كه دست دراز كند و از درخت حيات نيز بخورد و تا ابد زنده بماند؛ پس او را از بهشت عدن بيرون كرد» بر اساس اين آموزه، جست وجوي دانش و معرفت در تعارض با رستگاري و خلود انسان در بهشت است. به عبارت ديگر، چنين وانمود مي كند كه يا بايد رستگاري در بهشت را برگزيد و يا در جست وجوي دانش و معرفت برآمد. پس آنكه بهشت و رستگاري مي خواهد، بايد از پيمودن طريق دانش و معرفت فاصله گيرد و آنكه دانش و معرفت مي جويد، بايد بهاي سنگين خروج از بهشت و سعادت جاودان را بپردازد! استاد مطهري در اين باره مي نويسد: «بر اساس اين برداشت همه وسوسه ها، وسوسه آگهي است؛ پس شيطان وسوسه گر همان عقل است»
ج) كتاب معصوم الهي: يكي از مهم ترين امتيازات اسلام بر ديگر اديان، «كتاب آسماني» آن است. قرآن مجيد، از چند جهت بر كتاب هاي ديگر اديان امتياز دارد. برخي از اين جهات عبارت است از:
1- كلام الهي؛ قرآن مجيد كتابي است كه تماماً از سوي خداوند، بر پيامبر(ص) نازل شده و تمام الفاظ و كلمات به كار رفته در آن، عيناً كلام الهي است. به ديگر سخن، اسلام تنها ديني است كه مستقيماً كلام خدا را در دسترس بشر قرار مي دهد و انسان را با سخن او آشنا مي سازد؛ در حالي كه ديگر اديان، از چنين امر مهمي تهي بوده و حتي ادعاي آن را ندارند.دكتر موريس بوكاي مي نويسد: «فرق اساسي ديگر ميان مسيحيت و اسلام - در
مورد كتاب هاي مقدس - اين است كه مسيحيت متني ندارد كه از طريق وحي نازل شده و تثبيت گرديده باشد؛ اما اسلام قرآن را دارد كه با ضابطه بالا مي خواند. قرآن بيان و گزاره وحياني است كه از طريق جبرئيل به محمد(ص) رسيده است. بر خلاف اسلام، اصول مذهبي مبتني بر وحي در مسيحيت، بر پايه گواهي هاي متعدد و غيرمستقيم افراد انساني استوار است و بر خلاف تصور بسياري از مسيحيان، هيچگونه قولي در دست نيست كه واسطه نقل آن، يك شاهد عيني زندگاني عيسي(ع) باشد» توماس ميشل - استاد الهيات و كشيش مسيحي - مي نويسد: بر خلاف قرآن، كتاب مقدس مجموعه اي بين 66 تا 73 كتاب است كه در طول 1500 سال تأليف شده و شمار بزرگي از مؤلفان - كه تاريخ نام بسياري از آنها را فراموش كرده - براي تهيه آن به عمليات پيچيده اي پرداخته اند.او همچنين مي گويد: «اصولاً مسيحيان نمي گويند خدا كتاب هاي مقدس را بر مؤلفان بشري املا كرده است؛ بلكه معتقدند او به ايشان براي بيان پيام الهي به شيوه خاص خودشان و همراه با نگارش مخصوص و سبك نويسندگي ويژه هر يك، توفيق داده است». ميشل اشاره مي كند كه نويسندگان كتاب هاي مقدس، معصوم نبوده و دچار محدوديت هاي علمي و تنگناهاي زباني بوده و به رنگ زمان خود در آمده بودند و لاجرم خطاهايي نيز در كتاب مقدس به يادگار نهاده اند: «گاهي اين نويسنده بشري، نظريات غلط يا اطلاعات اشتباه آميزي دارد كه اثر آن در متن كتاب باقي مي ماند».رابرت ا. هيوم نيز مي نويسد: «اسلام، از اين جهت كه متن مقدس آن صريحاً وحي
خداوندي به يك فرد خاص - بنيانگذار اين دين - است، در ميان همه اديان جهان منحصر به فرد است. در قرآن سخنگوي اصلي خداست...».
2- تحريفناپذيري؛ قرآن كتابي است تحريف ناپذير كه همواره اصالت و عصمت خود را در طي قرون حفظ و دست بشر را از دستبرد تحريف كوتاه كرده است؛ در حالي كه هيچ يك از اديان موجود، از اين ويژگي برخوردار نيست. «عصمت» امري افزون بر اصل الهي بودن پيام قرآن است و براي آن مي توان مراحل زير را ذكر كرد:
اول) عصمت از ناحيه نازل كننده (خداوند)؛ دوم) عصمت از ناحيه حاملان وحي و فرشتگان رساننده به پيامبر(ص) ؛ سوم) عصمت در دريافت وحي از سوي پيامبر(ص)؛ چهارم) عصمت در ابلاغ وحي به مردم از سوي پيامبر(ص)؛ پنجم) عصمت در بقا و استمرار تاريخي وحي در ميان بشر تا پايان تاريخ. به اعتقاد مسلمانان، كتاب هاي آسماني نازل شده بر پيامبران پيشين نيز از نظر عصمت در چهار مرحله نخست با قرآنمجيد همتا و همپ هستند؛ ليكن مرحله پنجم عصمت (تحريف ناپذيري ابدي در ميان مردم) از اختصاصات قرآن است.
3- معجزه جاويد و سند رسالت؛ پيامبران براي اثبات رسالت خود، معجزه آورده اند؛ ليكن كتاب آسماني آنها، غير از معجزه و سند رسالتشان بوده است. اما قرآن خود معجزه است؛ يعني هم كتاب رسالت است و هم برهان صدق آن. از طرف ديگر اين كتاب معجزه اي جاودان و باقي و سندي زنده بر رسالت است كه قرن ها و عصرها را در مي نوردد و همگان را به تحدّي مي طلبد. در
حالي كه معجزات پيامبران پيشين، فقط نزد حاضرين مشهود بوده و اثري از آن باقي نيست و جوامع بشري از مشاهده آن محرومند. افزون بر آن كتاب آسماني اسلام، امتيازات بيشماري از جهت محتوايي دارد كه بررسي آنها مجالي فراخ تر مي طلبد. البته در اینجا فقط به عنوان نمونه به برخی از اثرات تلاوت قرآن آنهم بصورت کاملا گذرا اشاره می شود:
هر انسانی باید سعي کند در هر فرصتي آيات قرآن را با توجه به معاني و مفاهيم آن قرائت نماید. بیشك انس با قرآن، تلاوت، تدبر و تفكر در مضامين آن، خود شفاى هر دردى است كه به سرعت كار هر پريشانى را رو به سامان میبرد و زخمهاى پنهان را التيام مىدهد و همتها را تا آسمانها بالا مىبرد و بشر را از فرو رفتن در عالم حيوانیت نجات میبخشد. اميرمؤمنان(ع) میفرمايند: " قرآن را فرا گيريد زيرا قرآن بهار دلهاست و از نور آن بر مرضها و دردهاى خود مرهم بگذاريد زيرا آن داروى شفابخش سينههاست و آن را نيكو تلاوت كنيد كه به يقين سودمندترين قصههاست"(1)بنابر این ای اهل دین حق:
تا توانی ای عزیز قرآن بخوان***راه قرآن را مسیر جان بدان
چون كه قرآن در قلوب دلبران***بوده برتر از حدیث دیگران
مثل گنجی پر ز درّهاي گرانآمده سوی تو چون آتش فشان(2)
گر تدبّر تو کنی در بطن آن***می كند غوغا درون جسم و جان
فیض آن را هر که در حدّ توان***مي برد در سینه هر پير و جوان
نافع روح و روان است در جهان***داد خاموش درون است بي گمان
گشته نازل دفعتا در یک زمان***بر وجود خاتم پیغمبران
در شب قدری که تقدیر جهان***می شود روشن برای هر روان
یا که تدریجی شده نازل همان***لحظه لحظه فیض آن گشته روان
گر که می خواهی شوی آرامه جان***روز و شب قرآن بخوان در هر مکان
انس با قرآن کند روح را چنان***شاد و آرام در زمین و آسمان
گنج و در گنج است پیام آن بدان***دور و گرداند تو را از هر فغان
منبع فیض عظیم است و کلان***می برد هر آن تو را تا کهکشان
هر چه تو خواهی چو یار مهربان***می کند آن را مهیّا و عیان
آنچه آری ذرّه ذرّه بر زبان***فيض خالق بوده در لفظ و بیان
رمز و راز آفرینش در جهان***جمع در قرآن احمد چون اذان
راه حق را می کند بر مومنان***راحت و آسان و هم امن و امان
معجزه ی بي بديل خاوران***بوده قرآن با هزار و يك نشان
آیه آیه بهر تو چون ارمغان***لطف حق باشد بدون هر خزان
می کند هر دم هدایت روح و جان***در مسیر فطرت و خواست روان
آن كه بوده خود شفابخش نهان***مي رهاند جان و دل از شوكران
عترت احمد(ص) بود همراه آن***تا رسي بر حوض كوثر در جنان
اين حقير گويد كه قدر آن بدان***چون تو را بالا برد تا بي کران
د) جامع بودن: از ديگر ويژگي هاي اسلام در برابر ديگر اديان، جامع بودن آن است. اسلام برنامه تكاملي بشر تا پايان تاريخ را به ارمغان آورده است. جان ديون پورت مي نويسد: «... قرآن مطابق تحقيقات كومب با انجيل فرق دارد؛ زيرا انجيل داراي مكتب و روش فقاهتي نيست؛ بلكه به طور كلي محتويات آن مركب است از قصص و روايات و بيانات تحريض و ترغيب بشر در نشر عواطف و احساسات عالي و فداكاري و... ولي هيچ نوع عامل و رابطه منطقي جالب و جاذبي كه اين معاني را با يكديگر ربط دهد، در انجيل وجود ندارد. از اين گذشته قرآن مانند اناجيل نيست كه فقط به عنوان ميزان و شاخصي درباره عقايد ديني و عبادت و عمل درباره آن شناخته شده است؛ بلكه داراي مكتب و روش سياسي نيز هست؛ زيرا تخت و تاج يا به تعبير ديگر اساس دستگاه و سازمان سياسي، روي اين شالوده ريخته شده و هر نوع قانوني براي
اداره امور كشور، از اين منبعگرفته مي شود. و بالاخره كليه مسائل حياتي و مالي با اجازه همين منبع و مصدر قانون گذاري، حل مي شود.
و) نظام حقوقي اسلام: از جمله امتيازات انحصاري اسلام بر ديگر اديان، نظام حقوقي اصيل آن است. اين مسئله بسياري از انديشمندان غرب را به تحسين و اعجاب وا داشته است. اگر چه اين مسئله در ذيل نظام رفتاري و بحث از «جامعيت اسلام» قابل بررسي است، ليكن به جهت اهميت ويژه اي كه دارد به طور مستقل مورد بررسي قرار مي گيرد. اولين نكته قابل توجه، نقش بي بديل اسلام در بنيان گذاري و توسعه حقوق بين الملل است. مارسل بوازار پژوهشگر انستيتوي تحقيقات عالي حقوق بين الملل در ژنو، مي نويسد: «در قرون وسطي هر وقت ركودي در قوانين مسيحيت روي مي داد صاحب نظران از حقوق اسلامي استفاده مي كردند. در قرن سيزده ميلادي در چند دانشگاه اروپا، مباني فقه اسلامي مورد پژوهش قرار گرفت. اگر فلسفه تأسيس دانش حقوق بين الملل را دگرگوني در روابط ملت ها و جلوگيري از تجاوز زورمندان و توانگران و برابري و برادري انسان ها بدانيم؛ بايد اذعان كنيم كه پيغمبر اسلام صلي الله عليه وآله بنيانگذار حقوق بين الملل بوده است»
اصول حقوق بشر در اسلام: حقوق بشر و يا حقوق بين الملل اسلامي داراي اصولي چند است؛ از جمله:1- اصل حرمت و كرامت انسان؛2- اصل عدالت، برابري و نفي تبعيض؛3- اصل صلح و همزيستي مسالمت آميز؛4-
اصل وفاي به عهد؛5- اصل تفاهم و رواداري؛6- اصل مشاركت و همكاري هاي بين المللي؛7- اصل حمايت از ملل تحت ستم و....
اصول ياد شده در نگاه انديشمندان غربي، مورد توجه قرار گرفته است. مارسل بوازار در مورد اصول همزيستي مسالمت آميز و تفاهم مي نويسد: «در مورد پيروان اديان الهي بايد گفت اصولاً اسلام، آنها را مورد حمايت خود قرار داده و امنيت كاملي در جامعه اسلامي دارند. آنان مي توانند طبق دستورات ديني خود آزادانه عمل كنند، به خصوص كه در قرآننيز رعايت حقوق آنان توصيه شده است. اين تساهل ديني در مسيحيت و يهود، مطلقاً وجود نداشته و به ويژه پيروان دين يهود، ناگزير از انجام فريضه هاي بسيار سخت و توان فرسا بوده اند».وي مي نويسد: «در ديانت يهود، برتري نژادي وجود دارد و در برادري مسيحيت، رابطه الهي بر جنبه هاي عملي آن در زندگي اجتماعي غلبه يافته و در شرايط امروز قابل اجرا نيست. اما در ديانت اسلام اين افراط و تفريط به چشم نمي خورد... اين تفكر كه از قرآن نشأت مي يابد، به ديانت اسلام سوداي جهانشمولي مي بخشد. اسلام به دنبال ساختن جهاني است كه همه مردم - حتي آنان كه به دين سابق خويش وفادار مانده اند - با تفاهم، همكاري، برادري و برابري كامل زندگي كنند»
ه) خاتميت: اسلام دين خاتم است و اين خاتميت، اركان و لوازمي دارد؛ از جمله: 1- نسخ شرايع پيشين؛ هر پيامبري كه شريعتي به ارمغان آوَرْد، شريعت پيشين را نسخ كرد و اسلام - به عنوان آخرين شريعت و برنامه كامل سعادت بشر از سوي خداوند - ناسخ همه شريعت هاي پيشين است.
2- نسخ ناپذيري؛ دين و شريعت اسلامي به لحاظ خاتم بودنش، از پايايي و ماندگاري برخوردار است. اين دين هرگز نسخ نخواهد شد و شريعت ديگري جايگزين آن نمي شود.
3- همگاني بودن؛ لازمه ناسخ بودن و پويايي اسلام، آن است كه اين دين، بديل ناپذير، همگاني و يگانه پرچمدار دعوت به سوي توحيد و وحدت بخش همه آدميان تحت لواي توحيد و يگانه شريعت و قانون سعادت آفرينِ خداوند باشد. ويژگي هاي ديگري نيز در باب جاذبه هاي اسلام و امتيازات معارف آن وجود دارد كه به جهت اختصار از ذكر آنها خودداري مي شود.
ی) نفي نيست انگاري: يكي از امتيازات اساسي اسلام، در برابر برخي از ديگر اديان به ويژه مسيحيت، پيراستگي آن از درون مايه هاي نيست انگارانه و نفي زمينه گرايش به نيهيليسم (نيست انگاري) است. به تعبير پروفسور فلاطوري، در اسلام عنصري يافت نمي شود كه بهانه به دست نيست انگاري چون نيچه دهد تا در اين حوزه فرهنگي، حكم به نيست انگاري كند. توضيح اينكه نيچه؛ نيهيليسم را مفهومي دو پهلو مي داند كه يكي ازوجوه آن نيست انگاري به معناي قدرت روح و به تعبير وي «نيهيليسم فعال» است و ديگري نيست انگاري به معناي سقوط و زوال قدرت روح (نيهيليسم منفعل). نيست انگاري منفعل، از تباه شدن قوه خلاّقه و از بي هدفي و آنچه معناي حيات و ارزش هاي واقعي را تشكيل مي دهد، ناشي مي شود.
نيهيليسم فعال، بر ملا كننده بيهودگي مطلق و به تعبير ديگر افشاگر نيهيليسم منفعل است. نيست انگاري منفعل، به گذشته فرهنگ مغرب زمين
تعلق دارد و بنياد آن از نظر نيچه، تصور متافيزيكي افلاطوني و باور ديني مسيحيت است. عمده ترين عنصر مسيحي - افلاطوني مورد توجه وي، نگاه منفي به جهاني است كه ما در آن زندگي مي كنيم. باور افلاطوني و ايمان مسيحي، اين جهان را كه ما در آن زندگي مي كنيم، جهاني خيالي و ساختگي، غير واقعي و دروغين و بد و زشت مي پندارد. او مسيحيت را مذهبي نيست انگارانه مي خواند و مي گويد: آري، نيست انگاري و مسيحيت هم قافيه اند و نه تنها هم قافيه كه برازنده هم هستند.
در مقابل، دو عنصر اساسي در تعاليم اسلامي وجود دارد كه راه را بر بسياري از انتقادات وارد بر مسيحيت و يهوديت - از جمله اين نگرش نيچه - مي بندد. آن دو عنصر عبارت است از: 1. يكتا پرستي مطلق كه مضمون و محتواي اصلي ايمان ديني اسلام را تشكيل مي دهد. 2. نگرش مثبت به جهان به عنوان اصل و مبناي حيات. در اين نگرش، پيامبر، داراي ذات و قلمروي الهي - به معناي قلمروي حقيقي و واقعي كه در برابر جهان غير واقعي و در مقابل جهان ظاهر قرار گرفته است - نمي باشد. در دين اسلام بين جهان بود و نُمود، انفصال نيست و جهان نمود، به اندازه جهان بود، واقعي است. بنابراين تعاليم اسلام بهانه به دست كسي نمي دهد تا بر آن انگ نيست انگاري زند و همين مسئله باعث مي شود كه نيچه نيز در ضمن نفي مسيحيت - به عنوان مذهبي نيست انگارانه كه حيات را نابود مي سازد و علم و فرهنگ را به تباهي مي كشاند - از اسلام تعريف و تمجيد كند.او مي نويسد: «مسيحيت، ما را از ثمرات تمدن عهد باستان و بعدها از دستاوردهاي تمدن اسلامي محروم كرد. فرهنگ و تمدن اسلامي در دوران حكمرانان مسلمان
اندلس- كه در اساس با ما خويشاوندتر از يونان و روم بوده و در معنا و مفهوم و ذوق و سليقه گوياتر از آنها است -، لگدمال شد؛ چرا اين تمدن لگدمال شد؟ براي آنكه اصالت داشت... براي آنكه به زندگي آري مي گفت...»
ن) عدم حاجت به عصري كردن دين: نبود نص الهي در اديان ديگر و تعارض آموزه هاي كتب مقدس با ره آوردهاي علمي و حاجات عصري، انديشمندان و متألهان غرب را بر آن داشت كه به عصري كردن دين، روي آورند؛ زيرا نه چشم پوشي از دستاوردهاي نوين علمي و نيازهاي عصري امكان پذير مي نمود و نه با تعارض مي توان زيست و نه متون مقدس از چنان اعتبار و وثاقت و درونمايه اي بر خوردار بود كه بر علم پيشي گيرد. از اين رو يا بايد با دين معارض عقل و علم، خداحافظي كرد و يا براي جمع بين دينداري و زيستن در زمان حال، دين را به رنگ زمانه درآورد و اين گزينه مقبول انديشمندان غربي شد.
منظور از عصري كردن دين، جايگزين ساختن دين يا كتاب هاي آسماني جديد و تغيير پياپي آنها، همگام با تحولات عصري نيست؛ بلكه تغيير فهم و ارائه قرائت هاي گوناگون از دين به تناسب تحولات فكري، فرهنگي و تاريخي است.به عبارت ديگر، اگر كتاب مقدس سخن خدا نباشد و نويسندگان آن برداشت خود از پيام الهي را نگاشته باشند، - برداشتي كه تابع فرهنگ زمان و علوم و دانسته هاي آن زمان بوده و عاري از خطا و اشتباه نمي باشد - هيچ دليل منطقي بر تعبّد در برابر نص نخواهد ماند و هر كس مي تواند دين را مطابق پسند و فرهنگ حاكم بر زمان خود - بدون داوري و سنجش كتاب
مقدس - فهم و تفسير كند؛ زيرا آنچه در كتاب مقدس است، كلام مستقيم الهي نيست؛ بلكه فهمي از آن است، بدون آنكه نويسنده آن و فهم او از پيام خدا، برتر از فهم انسان امروزي باشد.
چنين چيزي در نهايت به آنارشيزم معرفتي خواهد انجاميد و راه هرگونه ارزش داوري در باب بسياري از برداشت هاي گوناگون را مسدود خواهد ساخت؛ زيرا در اينجا نه مي توان «نص محور» بود و نه «مؤلف محور»، زيرا نصي الهي وجود ندارد و آنچه هست تفاسير و تجربه هاي مؤلفان بشري است، و چون نص الهي در ميان نيست، راهي به سوي فهم مراد شارع نيز وجود ندارد. پس تنها يك راه مي ماند و آن «مفسّر محوري» است. بنابراين، دين امري كاملاً شخصي و عصري مي شود؛ زيرا چنين ديني، چيزي جز معرفت ديني و برداشت مفسر نيست و هيچ نص و متن نهايي وجود ندارد كه بتوان معرفت ديني را با آن موزون كرد و مورد سنجش قرار داد.
اما در اسلام، مسئله كاملاً برعكس است. در دسترس بودن متن وحي، جامعيت دين، هماهنگي اسلام با علم و عقل، اجتهاد زنده و پويا، هماهنگي دين با فطرت ثابت بشري، وجود قوانين ثابت براي نيازهاي ثابت و قوانين متغير براي نيازهاي متغير و بسياري از عوامل ديگر، حاجت به عصري شدن و لجام گسيختگي در تفسير دين را مسدود مي سازد. آنچه در اينجا لازم است تنها شناخت نيازهاي نو شونده در طول زمان و عرضه آنها بر منابع ديني و گرفتن پاسخ از دين بر اساس متدلوژي فهم دين است. اگر چه در اين عرصه نيز گاه برداشت هاي متفاوتي رخ مي نمايد؛ اما چند تفاوت اساسي در اينجا وجود دارد؛ از جمله: 1- وجود برداشت هاي متفاوت، تنها در پاره اي از آموزه
هاي ديني؛ يعني، برخي از امور ظني است نه همه آنها و شامل امور يقيني و ضروري نمي شود. 2- نص معتبر و خدشه ناپذيري وجود دارد كه ملاك و معيار سنجش است و لاجرم هرگز به آنارشيزم معرفتي نمي انجامد.
نتیجه اینکه چه در مورد جامعیت محتوایی و چه در زمینه های جهان شمولی و جاودانگی اسلام، این است که از آنجا که مقصود اصلی شریعت رشد و تعالی انسان و به تعبیر رساتر، تربیت انسان در مسیر حرکت او به سوی حق است، هر آنچه مورد نیاز این هدف و غایت باشد، در شریعت مقدس اسلام پیش بینی شده است و دست نیافتن بر آنها، دلیل بر عدم وجود نیست. بنابراین اسلام در تمامی ابعاد انسان برنامه دارد و دو جنبۀ مادی و معنوی انسان را رشد و تعالی می دهد. البته تفصیل و تطبیق هر حکمی با مکانیزم خاص پیش بینی شده و در شریعت می باشد. لذا اولاً همۀ نیازها به طور خام و مواد اوّلیه به صورت کلّی آمده است، ثانیاً طریقۀ استخراج وکاربرد هدایتها و به کارگیری مواد و مکانیزمها از سوی متولّیان شریعت ابلاغ شده است. در مجموع ای عزیز بزرگوار در اینجا با استفاده از صفحات 63 تا 66 یکی از کتابهای مولف با نام« تنها راه سعادت درپرتو بهترين نوع ولايت ومديريت» از باب اهمیت به یکی از ابعاد جامعیت محتوایی در زمینه های جهانشمولی و جاودانگی اسلام در قالب یک سوال تحت عنوان«چرا اسلام برضرورت تشکیل حکومت درجامعه تاكيددارد؟» پرداخته می شود:
خوش به حال آن کسی که، غالب بر هر فضا است ***در صراط مستقیم، مانع ز تاثیر هوا است
روز و شب مومن تر و گویی که در اوج صفا است ***چون که باور کرده، راه اولیا راه خدا است
این بود یک رستگاری، با همان اسلام جاوید
حال با عنایت به آنچه گذشت، آیا می خواهی بدانی بنا بر چه دلایلی دین اسلام معتقد است که در جامعه انسانی باید حکومت الهی تشکیل گردد؟ اگر طالب آنی به موارد زیر با دقت لازم توجه نما ؟ !
زمین و آسمان و ماه شب تاب *** به چشم دل همه آیین آفتاب
ره مولا کنند هر دم ههیّا*** ز اسلام نبی، مافوق مهتاب
1_ جامعیت اسلام: اسلام دین جامع و کاملی است یعنی برای ریز ترین و کوچکترین برنامه های فردی و اجتماعی در جهت سعادتمند کردن بشر از قبل از تولد تا پس از مرگ دستور دارد و از بیان هیچ مسئله ای فروگذار ننموده و انسان و جامعه بشری را با بن بست روبه رو نکرده است، حال آیا امکان دارد در باره مسئله بسیار مهم،حساس و استراتژیکی همچون حکومت، برنامه و دستور نداشته و از آن غفلت کرده باشد ؟ آری ای عزیز:
آنچه خواهد فطرتت ای با شعور
جمع در اسلام و باشد همچو نور
2_ جاودانگی احکام اسلامی: از آنجا که احکام اسلام بنا بر نیاز فطرت تبیین گردیده است به زمان و مکان خاصی محدود نمی شود یعنی احکام
اسلام هیچگاه تعطیل بردار نخواهد بود و تکلیف در هیچ برهه ای از زمان از انسان ساقط نخواهد شد. بنابر این احکام اسلام همواره باید اجرا شود چرا که فریاد خاموش فطرت بخاطر جاوید بودن آثار و پیام آن با تمام وجود به دنبال آن است؛ لذا بدیهی است که برای اجرای احکام مورد نظر، تشکیل حکومت ضرورت دارد.آری ای موجود جاوید:
داد فطرت بوده اسلامی چو زر*** چون که جاوید است پیامش بر بشر
3_ کیفیت احکام و قوانین اسلام: عمق، گستردگی و ماهیت بیشتر احکام و قوانین اسلامی بدون تشکیلات حکومتی محقق نمی شود. وجود حکومت است که زمینه و بستر مناسبی را برای اجرای بخش وسیعی از فقه اسلامی که مربوط به احکام حقوقی، جزایی، اجتماعی، دفاعی و امنیتی است را فراهم می نماید. آری اجرای احکام مربوط به قضا، حدود، قصاص، دیّات، ازدواج و دفاع از جان و مال و مقابله با تجاوز دشمنان در زمره امور و شئون حکومتی است و بدون تشکیل حکومت اسلامی امکان ندارد.
به بیانی در اجرای احکام مزبور سه حالت قابل فرض است: الف) از اجرای آنها در زمان غیبت معصوم (ع) خود داری شود. ب) هر فردی به صورت انفرادی آنها را اجرا نماید. ج) تشکیلات و نهادی به نام حکومت عهده دار اجرای آنها گردد. روش نخست به تعطیلی احکام خدا می انجامد و روش دوم به هرج و مرج در جامعه منتهی می شود،بنا بر این تنها راه معقول و منطقی
روش سوم است. ُیعنی تشکیل حکومت در پرتو ولایت الهی. لذا باید اعتراف کرد که:
ولایت فارغ از هر دو جهان است*** ز لطف ایزدی سوی جنان است
چه گویم من که خود غرق جهانم*** جهانی در وجود او نهان است
مع الوصف ای عزیز بزرگوار یقین داشته باش که تنها اسلام است که در همۀ زمینه های فردی و اجتماعی قادر به راهنمایی بشر است و لاغیر. همچنین باید گفت که رسالت شریعت مقدس اسلام عمومی و همگانی است و اختصاص به یک قوم و یک قبیلۀ خاص ندارد و بهترین دلیل بر این مدّعا، وقایع جهان اسلام، از صدر اسلام تاکنون، مثل ارسال نامه های حضرت رسول به سران امپراتوریهای آن عصر است. البته آنچه در اسلام اصل و ستون فقرات دین و نیاز فطری انسان است؛ امامت و ولایت است. لذا همواره هر انسانی باید با معرفت و بصیرت بدون عقب و جلو افتادن؛ فقط تابع آن باشد. مع الوصف:
گر که گشتی از ولایت پیش و سر***می شوی خوار و ذلیل و دربدر
با ولی کن تو عبور از هر گذر***تا رسی راحت به مقصد در سفر
گر چنین کردی شوی اهل ظفر***چون که این داد درون است بر بشر
گر بشر خواهد شود آقای دهر***یا که گردد پیروز و دور از خطر
بی شک و تردید ولایت چون سپر***می کند محفوظ بنی آدم ز شر
دان بشر با هر نوعی دید و نظر***وفق داد دختر و هم هر پسر
در زمان غیبت صاحب امر***با فقاهت می رود سوی قمر
با ظهور معصوم و خورشید و زر***کن ز غیر آن عزیز من حذر
گر ز عصمت گردی دور با هر نگر***می زنی بر نفس و جان خود ضرر
راه مولا بوده مملو از گوهر***بهر شیعه با دو صد داد دگر
هر چه دیر آیی بسوی این خبر***ظلم وافر کرده ای بر جان و سر
از ولایت جان و دل گیرد اثر***چون که آن باشد عظیم و پر ثمر
این همان خواست حقیر است تا به سر***از من و ما تا همان جدّ و پدر
خوش دارم، تا که شود، وجود من وقف خدا***تار و پود من شود فدای آن،عشق خدا
خوش دارم،فدا کنم، هستی خود را بی صدا***تا برند با پای جان قلب مرا،پیش خدا
خوش دارم،که شوق حق، درون من کند ندا***بی صدا و با صدا، صدا زند،لطف خدا
خوش دارم،تا که شود روز و شبم همچو گدا***آن گدای بی نوا که می برد، نام خدا
خوش دارم،رها کنم پست و مقام را بی ریّا***با خلوصی که کند کار مرا،صرف خدا
خوش دارم،که شرّ و زشتی نیاید به جان ما***قلب ما شود مهیّا تا شود، مال خدا
خوش دارم،دعای حقّ مادران در همه جا***مستجاب شود برای من و ما، نزد خدا
خوش دارم،معلّم عزیز و پر سوز و صفا***گویدم حرفی ز حق، تا که روم راه خدا
خوش دارم،که فطرت پاک درون آدما***داد خاموش برون را بکند، داد خدا
خوش دارم،که انتظار شود درون ما به پا***وارث زمین شویم احیا کنیم،حکم خدا
خوش دارم،شبهه های ولایتی شود روا***تا که با جان برویم در ره مولا و خدا
خوش دارم،بسیجی باآن همه ی صدق وصفا***تابع محض ولیّ گردد و عاشق خدا
خوش دارم،ولیّ حق فرمانده کل قوا***در غیاب یار شود حجّت بر،خلق خدا
خوش دارم،نوجوان دلیر و هم بی ادّعا***داد خاموش درون را بشنود،از ناخدا
خوش دارم، دختران عفیف وخوب و با حیا***در ره فطرت خود روند زیر چتر خدا
خوش دارم،مرد و زن غیور و با شور و نوا***راه حق را هی روند با آن همه پند خدا
خوش دارم،همسرا در کون و مکان دو سرا***عاشق و تسکین هم باشند در آن،بزم خدا
خوش دارم،خانه و خانواده در ملک فتی***محکم و بی حرف و نقل همی کنند، شکر خدا
خوش دارم، رایانه وار عمل کنند بی هر صدا***همسرانی که همیشه می روند، راه خدا
خوش دارم،کاسب و قصّاب و تمام حرفه ها*** کسب حق پیشه و آن کیل درست، کیل خدا
خوش دارم،که صهیونیست رها کند قدس ما را***با قیام مردم مظلوم آن، شهر خدا
خوش دارم،که سکولار کمی کند از خود حیا***با حقیقت مانوس و گوید همی،حرف خدا
خوش دارم،که لیبرال با دست خود کند رها***نظم پوشالی را و رود کمی،سوی خدا
خوش دارم،که ملحدین با فطرت های بی صدا***پرده ها زنند کنار و بشوند اهل خدا
خوش دارم،که کافری رود از این صحن و سرا***آدمی پاک و شود از همه ی غیر خدا
خوش دارم،غرب وهمان شیطان پر مکر و بلا***در جهان رسوا شود با قدرت و اذن خدا
خوش دارم،مستکبر ظالم و پست و پر خطا***درعیان شود ذلیل، چون که بوده، ضد خدا
خوش دارم،محروم و مستضعف کل این سرا***حاکم بر سرنوشت و وارث ارض خدا
خوش دارم،نظم نوین به اذن حق گردد به پا***در سرایی که بود مامنی بر، اهل خدا
خوش دارم،مهدی ی موعود با پیام انبیّا***در جهان ظاهر و حاکم بکند، دین خدا
خوش دارم،دروغ و حرف بد رود از دل ما***جای آن صدق و صفا برون کند،خشم خدا
خوش دارم، کینه وخشم بنده ها شود دوا***تا که دوستی ها شود سر شار از، یاد خدا
خوش دارم،حرص و حسدشود رها از سر ما***در فضایی که بود فضای دوستی ی خدا
خوش دارم،غیبت و هر تهمتی در بین ما ها***جان ما رها کند تا که شویم،عین خدا
خوش دارم،هر نوع گناهی که زند بر جان ما***پست و بی ارزش شود در راه زیبای خدا
خوش دارم،رها کنیم غیر خدا را همه جا***تا شویم جدا ز بند دد و دیو، بهر خدا
خوش دارم،پول حرام که هست همیشه بی بها***ذات هیچ کس را نگیرد که برد،مهر خدا
خوش دارم، فریب دنیا نخوریم با صد ادا***مومن و مخلص و هم غنی شویم،شکر خدا
خوش دارم، که دین ناب احمدی و کربلا***با حقیر شود عجین با لطف و منّت خدا
آری ای عزیز بزرگوار، بدون تردید تمام گناهان اکتسابي و اختياري اند و هر انساني اگر بخواهد همانطور که در قصیده مزبور آمده است؛ قدرت بر ترک آنها را دارد. همانگونه كه مي داني شهوت جنسي غريزه اي نيرومند است، كه اگر هدايت نشود و در معرض محرك هاي محيطي مثل ديدن فیلم های مبتذل، صحنه هاي هوس انگيز و رفقای لاابالی و فاسد قرار گيرد، تحريك شده و تمام قواي انساني را مقهور خويش مي سازد. يعني نيروي جسماني و مغز و اعصاب را به سرعت رو به تضعيف مي برد و ذهن را مسموم، انديشه را مغشوش و قدرت تصميم گيري و اراده را تباه مي كند و در يك كلمه انسان را از انسانيت ساقط مي كند. به طوري كه كنترل آن مشكل و خطر آن براي انسان بسيار شديد مي گردد. البته بيان اين نکته لازم است که کنترل غريزة جنسي به صورتي که منطبق با فطرت انساني باشد، امري ممکن و در عين حال پيچيده و دشوار است. آنهايي که از مباني اخلاقي و معنوي محکمی برخوردارند و نيز از شرايط خانوادگي خوب و مطلوبي از حيث ارزشهاي اخلاقي بهرهمند هستند و ارادة قوي دارند، به خوبي ميتوانند با تلاش و اراده ي مردانه از پيامدهاي منفي آن مصون باشند.
البته در زمينه غريزة جنسي، گناه و انحراف عملي و زمينه هاي آن مي توان گفت: انحراف در غرائز و انجام گناه ريشه در ناآگاهي، دنيا پرستى يعني گرايش افراطى به لذتهاى مادى و طبيعى و در ضعف تعقل و ايمان انسان دارد. در روايت است كه دوستي دنيا سرآمد هر خطا است. بنابراين اگر بخواهی دلت را از گناه خالى كنی، بايد با ريشه هاي آن بجنگی و بكوشی كه شدت محبت دنيا را از درون فطرت و وجودت خارج کنی و گرايش به لذتهاى طبيعى را در نفس خويش تعديل نمايی و در جهت تقويت آگاهي و عقلانيت خود بكوشی. اگر چنين كنی، با استعانت از خداى متعال، مىتوانی وجودت را از گناه خالى كنی و به جاى آن محبت خداى بزرگ و اولياى او را جايگزين نمايی. در این راستا بدان و آگاه باش که علماى اخلاق مى گويند: منشا و انگيزه ى گناهان (انحراف در غرائز و انجام گناه)، سه قوه است: قوه شهويّه، قوه غضبيّه، قوه وهميّه.
قوه شهويّه، انسان را به افراط در لذت خواهى نفسانى، مى كشاند، كه سرانجامش، غرق شدن در فحشا و زشتى ها است.قوهّ غضبيّه، انسان را به ظلم، طغيان، آزار رسانى و تجاوز، وادار مى كند.قوهّ وهميّه، برترى طلبى، انحصار جويى، تكبر و روح خودخواهى را در انسان زنده مى كند و او را به گناهان بزرگى وارد مى نمايد.
مع الوصف اگر با دقت بررسى كني در مى يابي که اكثر گناهان (شاید همه ى گناهان ) به اين سه قوه باز مى گردند. اين سه قوه در وجود انسان لازم است، ولى اگر كنترل وتعديل نشود و به افراط و تفريط كشانده شود، سرچشمه ى گناهان بسيار خواهد شد.
براى توضيح بيشتر لطفا به اين مثال توجه فرما: آب، در عين حال كه مايه ى حيات تمامي جانداران از انسان، حيوان و گياه مى باشد، اگر مهار نشود به صورت سيلابي جريان مي يابد و باعث نابودي حيات بشر مي شود؛ بنابراين حتي اين پديده حيات بخش نيز نياز به سد سازي و مهار دارد و در صورتي براي بشر مفيد خواهد بود كه به هنگام نياز در كانال كنترل شده خاصي قرار گيرد و از دريچه مخصوصي، به مقدار نياز، جريان يابد، در
غير اين صورت طغيان مي كند و به باغ ها و كشتزارها و خانه ها سرازير شده و همه را ويران خواهد ساخت.
در مورد انسان نيز، نيروى غضب براى دفاع و شهوت براى بقاى نسل لازم است، ولى اگر اين دو غريزه بر اثر افسار گسيختگى طغيان كنند، موجب بروز جنايات ويرانگر و انحرافات جنسى و بى عفتى خواهند شد. در نتيجه اگر بخواهي جامعه را از لوث گناه پاك سازي، و يا وجود خويش را از آلودگى گناه، حفظ كني، راهي جز كنترل و تعديل غرايز و تمايلات نفسانى نداري. البته علاوه بر هواي نفس و نيروهاي غريزي دروني كه زمينه افراط و انحراف عمل و گناه را فراهم مي كند، عوامل بيروني همچون شيطانهاى انس و جن، جاذبههاى فريبنده دنيا، اطاعت از طاغوتها و سد كنندگان راه خدا و همنشينى با منحرفان نيز در تحريك انسان به سمت گناه نقش دارند.
لذا ای عزیز بزرگوار، از ورود به محیطی که میل ارتکاب به گناه را بیشتر می کند، اجتناب کن. اساسا انسان خوب است گاهی در زندگی خود انقلاب کند و شرائط نامساعد خود را عوض نماید. تغییر دوستانی که در حفظ تقوا بی مبالاتند، به دوستانی که تقوا دارند؛ رفت و آمد به محافل دینی و مراوده با مردم مؤمن و سالم و با تقوا و... بدون تردید محيط آلوده و محرکهاي شهواني، يکي از علل و عوامل انحرافات جنسي و به طور کل انحرافات اخلاقي است. محيط ناسالم از طريق وارد نمودن عناصر محرک در گرايشهاي انحرافي، منجر به طغيان غريزة جنسي در انسان ميشود. شايد براي برخي از افراد يادآوري و تذکر مسايل ديني و اخلاقي چيزي بيهوده و غير ضروري تلقي شود، زيرا آنها نه در فکر سلامت خويش هستند و نه مسايل اخلاقي و ديني را ميپذيرند، اما براي شما عزیز بزرگوار که روحية مذهبي قوي داري و همين مسأله باعث شده تا نگران آينده خود باشي، گفتن اين مسايل مهم و ضروري است. مع الوصف اگر واقعاً مي خواهي از عمرت به خوبي استفاده کني و در راه درست و سالم گام برداري، باید سعي کني از محيطهاي آلوده و ديدن عوامل تحريک کننده، جداً پرهيز نمايي. مثلا در خصوص شیطان باید گفت:
آدمي تا از كف شيطان به دل جان بر گرفت***ناي خود را در بهارستان عشق از سر گرفت
مكر و نيرنگ و دغل شد حمله ور از يك طرف***غفلت و سستي ز سوي ديگري سنگر گرفت
حمله دشمن ز بام و هم هوا از هر جهت***با شبيخوني وسيع و ناتو و اينتر گرفت
عاقلي در جنگ جهل و غافلي در فتح دهر***آن يكي ايمان فزود و آن دگر اختر گرفت
عشق صوري در نظر شد جلوه گر بر نفس زار***دل ز سيم و زرِّ شيطان، ياري و ياور گرفت
قلب دون گرديده بر گرد گناهان روز و شب***مشعل عشق درون را دود و خاكستر گرفت
تا كه پيمان در ره دادار و گردید برقرار***جان به سوي عرشيان گویی که بال و پر گرفت
بام عالم در مسير عشق كوچك بود و تار***جان ز جانان در حريم دل شكوه و فر گرفت
آن كه در بام حقيقت در حقيقت غور و كرد***از كرم آب بقاء از ساقي كوثر گرفت
بهر حق بر كند لباس خود نمايي را زجان***همچو خاصّان از ره دل زينت و زيور گرفت
در بهار وصل رهايي از جهان شد كار وي***وز غم و شادي جداگشت وبه جان دلبر گرفت
آن كه در بحر جواني غوطه ور شد در معاني***مرحم امن و امان از لطف آن مصدر گرفت
از گذشته غم به دل هرگز ندارد اي عزيز***چون كه در اوج جواني رسم پيغمبر گرفت
هر چه كرده بر خودش كرده و ليكن عاقبت***داد خاموش درون را آنطرف در بر گرفت
با بصيرت چون كه كرد خود را رها از هر هوس***تابع محض وليّ و شافع محشر گرفت
مهر خود را اي خدا بر اين حقير افزون نما*** چون ز مهر تو، نهان را وجهاي برتر گرفت
حال براي حل مشكل مورد نظر یعنی جلو گیری از انحراف در غرائز و انجام گناه به چه صورت باید عمل فرمایی. در پاسخ معروض می دارد: در درجه اول بايد به اين نكته واقف باشي كه ترك گناه و رعايت تقوي يك فرايند تدريجي و دراز مدت است، راهي است كه بايد با استقامت و تحمل فراوان طي نمود و اينگونه نيست كه بتوان يك شبه آن را پيمود و در درجه بعدي بدان كه راه اصلي آن تقويت مبادي اختيار؛ يعني آگاهي و آزادي در انسان است و بدون آگاهي و اراده قوي و آزاد، كنترل نهايي نفس براي انسان ممكن نيست. و اما اینکه چرا معصومین دچار گناه نمي شوند؟
اگر كمي تامل نمايي در خواهي يافت كه راز عصمت و عدالت، اولا در بينش و آگاهي قطعي و يقيني و ثانيا در ايمان قوي و ثالثا در آزادي آنها از عوامل اسارت بخش و بيماري هاي اخلاقي و رابعا در عنايت خاص الهي به ايشان نهفته است، آنها به اين دليل معصوم بودند كه عالم بودند و خويش را از بند هوا و شيطان رها ساخته بودند. البته مقام عصمت مطلقه خاص معصومين (ع) است و كسي را ياراي اين مقام نيست، ولي مكانيزم دست يابي به مراتبي از آن اختصاص به ايشان ندارد، هر كس قادر است به مقدار اختيار؛ يعني آگاهي، آزادي و ايمان خود از عنايت الهي و صفت عدالت و عصمت برخوردار شود.
در اين زمينه اساسي ترين و مهمترين كاري كه بايد انجام دهي، تقويت مبادي اختيار است. اگر موفق شوی كه گزينش هاي خود را از روي آگاهي و آزادي انجام دهی، و به حقانيت و كارايي دين اسلام براي به سعادت رساندن انسان، ايمان داشته باشی، به راحتي خواهی توانست با حاكم نمودن عقل و شرع بر كشور وجودي خويش، نفس را تحت كنترل در آورده و از لغزش و گناه آن را مصون نمایی.
در اینجا توجه جنابعالی به روش های اساسي مبارزه با گناه جلب می گردد: 1- گناه شناسي: مبارزه مستقيم با گناه از طريق شناخت گناهان و تفكر در آثار و عواقب دنيوي و اخروي آنها. 2- گناه ستيزي: مبارزه اساسي وغير مستقيم با گناه از طريق مبارزه با زمينه هاي گناه. به طور كلي زمينه هاي گناه عبارتند از:
الف. ضعف شناختي: ريشه تمامي ضعفها ي گرايشي، اسارتها، رزايل اخلاقي و گناهان عملي تا حدود زيادي در ضعف شناختي و عقلاني انسان نهفته است، به همين دليل راه اصلي اصلاح و تكامل انسان از شناختن و كسب آگاهي و تقويت عقل آغاز مي شود. قرآن كريم مي فرمايد: انما يخشي الله من عباده العلماء. تنها عالمان از خداوند پروا دارند.
ب. ضعف گرايش ديني: باورهاي غلط، بي ايماني يا ضعف ايمان و گرايش اعتقادي، زمينه ضعف گرايش عملي و درنتيجه گناه و نافرماني خواهد شد. مع الوصف، ترك زمينه گناه سهم به سزايى در ترك فكر گناه دارد. ازاينرو هر چه بيشتر و دقيقتر زمينه گناه ترك شود؛ فكر گناه كمتر به سراغ انسان مىآيد. اين ضعف گرايش ديني و فكر گناه است كه شوق در انسان ايجاد مىنمايد. مسلما تا ضعف گرايش ديني نباشد؛ شوق و ميل نسبت به گناه ایجاد نمی شود و تا این میل بوجود نیاید انسان مرتكب گناه نخواهد شد. پس از هر غفلت و اشتباهی نیز باید سریعاً توبه کرد، و با عبادت و اطاعت مضاعف آن را جبران نمود. پرهيز از فكر و ترسيم صحنههاى محرك در ذهن و خيال یک تکلیف و وظیفه الهی است. عبدالله بن سنان از امام صادق(ع) نقل مىكند كه حضرت(ع) فرمود: عيسى(ع) به اصحاب خود گفت:... موسى به شما دستور داد كه زنا نكنيد و من به شما دستور مىدهم كه فكر زنا هم در سر نپرورانيد تا چه رسد به اين كه زنا كنيد؛ زيرا كسى كه خيال زنا كند مانند كسى است كه در خانهاى نقش و نگار شده دود و آتش به پا كند. چنين كارى گرچه خانه را نمىسوزاند ولى زينت و صفاى آن را مكدر كرده و فاسد مىكند. (1)آری ای عزیز:
ساعتي گر تو كني فكری حنيف***دشمنت سالها شود خوار و خفيف
کن غرایز را مهار با فکر دین***تا شوي با نفس دون خود حريف
1) وسائلالشيعه، ج 14، ص 240
در ضمن فراموش نکن که هیچ گاه خداوند رابطه خود را با بنده اش قطع نمی کند. این بنده است که خود را از خدا دور کرده و به غیر خدا مشغول می شود. خداوندی که به تعبیر برخی روایات، عاشق بنده اش است و اگر بنده یک قدم به طرف او برود او چندین قدم به طرف بنده اش می آید.(1)
پ. رذايل اخلاقي: رذايل اخلاقي مانند حسد، كبر، خود خواهي، غرور، خود پسندي، ماهواره و مشاهده عکس و فیلمهای مستهجن و مانند آن در بسياري از موارد زمينه گناه را فراهم مي كند. بايد از شنيدنىهايى كه ممكن است به حرام منجر شوند و زمينهساز حرام باشند، پرهيز نمایی. مانند موسيقى های مبتذل، صداى شهوتانگيز نامحرم و... بنابر این باید مراقب گوش و چشم خود باشي. چرا که هر چه كه انسان مي بيند در او اثر مي گذارد. دقت کن که انسان با يک لطيفه ي خنده دار مي خندد و با شنيدن يک ناسزا عصباني مي شود، آري ديدن و شنيدن مطالب جنسي در قلب و جان آدمي اثري زهر آلود دارد. در حديثى از حضرت صادق(ع) آمده است: مردى از آن حضرت درباره شنيدن آواز محرك پرسيد. حضرت از آن نهى كرده و اين آيه را خواندند: «ان السمع والبصر والفؤاد كلّ اولئك كان عنه مسؤولاً»(2)
«به يقين گوش و چشم و دل هر يك مورد سؤال خواهند بود» و فرمود: گوش از آنچه شنيده و قلب از آنچه بدان دل بسته و چشم از آنچه ديده است بازخواست خواهند شد.(3)در هر حال مسايلي از قبيل بدحجابي، روابط ناسالم و آزاد دختر و پسر، برخي از سريالهاي تلويزيوني و فيلمهاي خارجي مخصوصا ماهواره و هم چنين استفادة نادرست از اينترنت در تحريک شهوت و غريزة جنسي مؤثر است. در خصوص آسیبهای ماهواره لطفا به غزل زیر توجه فرما:
داشتن ماهواره كي باشد برايت افتخار***آن كه نابود و كند روح و رواني بي شمار
دشمن نادان در اين دنيا نموده حمله اي***بر زن و فرزند و ناموس و همه ايل و تبار
غرب و استعمار پير هر يك شدند با هم يكي***ناتوي فرهنگي را كردند درون كار و زار
اينتر و چت هم بود در دست شيطان بزرگ***ساتر حقّ است و هر آن مي كند صدها شكار
ناتوي سختي شده بعد از شبيخون وسيع***جامع شر گشته در جام ظريف روزگار
مصدر صدها گنه گشته براي هر جوانباعث گمراهي آدم شده در شوره زار(1)
اعتقاد و دین ما را می کند هر دم ضعیف***با شعار خوش خط و خالش بدون هر نوار
دامن غيرت كند نابود و اندر اين جهان***مسلخ پاكي و عفّت در صراط ماندگار
با بیان ظن و تحریف و نگاهی شبهه ناک***می کند نابود تمام هستی و دار و ندار
فتنه و افساد آن گردد نمايان بر بشر***فطرت ناب درون هر دم كند از آن فرار
مجمع خوب است وبد در وادي روح و روان***گر چه اینک بوده چون تیغی به دست نابکار
در همه جا می کنند خدعه و نیرنگ و کلک***حمله آن ناكسان باشد وسيع همچون ضرار
بي شك و ترديد هدف باشد جوانان عزيز***سنگر هر يك نماز است در ديار زرنگار
مومن مخلص كند خنثي تمام مكرشان***ظالم بي دين اگرچه غافل است از كردگار
حافظ روح و روان بي شك بود ايمان ناب***دافع هر نوع ضرر باشد همان پروردگار
1) منبع هر نوع گوشي گشته ز فيلم هاي خرابقابل حمل است و دائم مي شود ديد اي خمار
اين حقير گويدمواظب باش عزیزم هر زمان***تابع حق باش و كن خود را رها از هرشعار
ت. ضعف آزادي: اسارت دنيا، لذت طلبي افراطي، هواي نفس، شيطان، عادت هاي مذموم، دوست بد، تجمل گرايي، مد گرايي افراطي و مانند آن اراده را ضعيف، شهوت را تحريك و زمينه گناه را در انسان فراهم مي آورد. البته اينها از مهمترين زمينههاى گناه هستند كه بايد ترك شوند ولى كلاً هر چيزى كه زمينه گناه را فراهم مىكندبايد ترك شود. مثلا دوستانى كه باعث مىشوند انسان گناه را مزمزه كند، در واقع دشمن هستند و بايد از آنها پرهيز كرد. افرادی که روابط نامطلوب و ناسالم دارند و با افراد منحرف و بيبند و بار دوست و رفيق هستند، کم کم به انحراف کشيده ميشوند و تحت تأثير امور شهواني قرار ميگيرند. مخصوصا تاثیرپذيري جوانان از دوستان و همسالانشان بيش از ساير گروهها است. چرا که در سنين بلوغ صحبتهاي آهسته و در گوشي بين نوجوانان بيشتر ميشود و محور اين گفتگوها، غالباً مسايل جنسي و امور شهواني است که به صورت مخفيانه و به دور از انظار بزرگترها طرح ميشود. بنابر این باید از مراوده و ارتباط با افراد لاابالي و بي بند و بار پرهيز و در عوض با افراد مؤمن و ارزشي رابطه دوستي برقرار شود. اجتناب شديد از گفتگوهاى دوستانه و نشستهاى غفلتزا و معاشرت با دوستان ناباب و گوش سپردن به سخنان تحريكآميزباید در دستور کار قرار گیرد. از حضرت امام باقر(عِ اينگونه روايت شده است: "هر كس به سخن گويندهاى گوش فرا دهد او را بندگى كرده است، پس اگر ناطق از خدا بگويد شنونده، خداوند را بنده شده و اگر از شيطان و سخنان شيطانى بر زبانش جارى كند قطعا بندگى شيطان كرده است"(1)مع الوصف ای عزیز بزرگوار، براي پيشگيري از انحرافات اخلاقي از دوستيهاي آلوده و مشکوک جداً پرهيز نموده و با افراد سالم و مذهبي ارتباط برقرار و رفت و آمد فرما. از امام سجاد(ع) نقل شده: حضرت از همراهى و سخن گفتن و رفيق بودن با پنج كس را نهى فرموده اند: كذاب،
1) وسائلالشيعه، چاپ ايران، كتابفروشى اسلاميه، ج 12، ص 236
گناهكار، بخيل، احمق و كسى كه قطع رحم كرده است».در همین خصوص یعنی در ارتباط با دوست و رفیق خوب و بد نظر جنابعالی به قصیده زیر معطوف می گردد:
وفق سنّت با تو گويم اين ندا***بهر دوست خوب و بد در اين سرا
همنشيني با گل و گل واژه ها***مي كند خوشبو درون خانه را
گر كه مومن باشد و اهل دعا***با همان ايمان كند غوغا به پا
دوست مخلص اندر اين دار فنا***مي دهد روح و روانت را شفا
دان رفيق خوب بود همچون طلا***مي كند از تو برون صدها بلا
عيب تو گويد بدون هر ادا***تا شوي پاك از عيوب و افترا
در تمام سختي هاي هر بنا***با وفاي خود دهد دل را صفا
يا كه باشد برتر از صدها عصا***از همان گام نخست تا انتها
حرف و بحثي را نگويد ناروا***بهر دوست خود همي گويد ثنا
از خيانت مي كند خود را جدا***چون كه قلبش سالم است از ماسوا
بر جمالش گر كني اي با وفا***يك نظر از عمق جان در هر كجا
ياد حقّ و آخرت بي هر صدا***مي شود با روح و جانت آشنا
دون ترديد مي شوي اهل بقا***ذات حق گردد برايت پر بها
دوست دانا در حريم كبريا***مي برد بالا تو را تا ماورا
بعد آن گويم نكاتي را به جا***بهر دوست بد درون هر فضا
همنشين تو در اين صحن و سرا*** گر كه باشد يك رفيق بي حيا
مي كند هر دم خيانت يا جفا***بر رفيق و دوست خود اندر خفا
از حرام و شبهه كي دارد ابا***چون كه ايماني ندارد در قفا
مي زند كيد و كند دوست را فدا***در مسير نفس دون با صد هوا
همچو مار و كژدم و درد وبا***مي كند پر خون درون را چون عزا
نيش وي نابود و گرداند تو را***زهر آن بدتر ز زهر اژدها
كار او باشد خطا اندر خطا***چون كه غافل بوده از بحث قضا
اين حقير گويد كه اي دوست خدا***با رفيق خوب شوي از بد رها
در يك نگرش كلي و كلان مي توان به اين نتيجه رسيد كه زمينه گناه در انسان چيزي جز ضعف شناخت و اراده نيست، بنابر اين در صورتي كه انسان موفق شود مبادي اختيار؛ يعني آگاهي و آزادي را در خويش تقويت نمايد، خواهد توانست توسط آن هم ضعف عقلاني خود را جبران نمايد و هم كنترل قواي نفساني خود را در دست گيرد و جسم و جان خويش را از آلودگي و گناه حفظ نمايد، در غير اين صورت راه هايي كه به طور معمول ارائه مي شود، چندان كار ساز نخواهد بود.
1- تقويت شناخت، باور و عقلانيت: در زمينه خود شناسي و دين شناسي و هستي شناسي( خدا و جهان) و معاد شناسي. با طرح سوال هاي كوتاه و پاسخ آنها به گشودن راه كمك مي گردد: الف- چرا بايد خودت را بشناسي؟ چون اگر استعداد بي نهايت و ارزش هاي وجودي خود را نشناسي، هرگز حركتي نخواهي كرد، تمام حركت تكاملي انسان بسته به نوع و عمق شناخت انسان نسبت به ارزشهاي وجودي خود است.
ب- چرا بايد هستي را بشناسي ؟ چون انسان خلاصه هستي است و با هماهنگ و همراه شدن با هستي و قرب به خداي هستي و رنگ خدايي گرفتن به كمال مي رسد، اگر هستي را نشناسد نمي داند چه بايد كند به عبارت ديگر انسان قانون كمال را از هستي فرا مي گيرد.
پ- نقش دين در زندگي انسان چيست؟ اگر چه انسان از هستي مي آموزد و بايد كتاب تكويني حق را مطالعه و مشاهده كند‘ ولي براي مطالعه آن كتاب نياز به شناخت فراواني دارد. مشاهده كتاب تكوين كار هر كسي نيست، خصوصا در ابتداي راه آدمي با زبان هستي آشنا نيست و نياز به مترجم دارد. دين ترجمان هستي است و به نحو بسيار ظريفي انسان را به رنگ هستي در مي آورد. تمام دين در جهت به خدا رسيدن و قرب الهي برنامه ريزي شده است.
ت- در نهايت دانستن سرنوشت انسان در حيات اخروي و معاد چه كمكي به انسان مي كند؟ معاد و قيامت فرداي زندگي انسان است، فردايي كه بايد آن را بسازد و تا ابديت در آن بماند، بايد بداند ره سپار كدام وادي و مسافر كدام اقليم وجود است، بايد براي فرداي خود چه توشه اي فراهم كند و چه مقدار به كار و كوشش بپردازد. ببيند با چه كسي مي خواهد همراه و همنشين شود از همين نشئه با او آشنا و همراه شود تا در قيامت با مشكل روبرو نگردد. آری يكى از چيزهاى بسيار مفيد كه فكر گناه را يا از بين مىبرد و يا كم مىكند فكر مرگ است. اگر انسان با اين واقعيت انس بگيرد و مردن را
باور دل سازد؛ نقشى سازنده و بالا برنده برای جلو گیری از شهوت پرستی دارد. قال اميرالمؤمنين على(ع): «اذكروا هادم اللذات و منغص الشهوات و داعى الشتات؛ ياد كنيد (مرگ را) درهم كوبنده لذات را و تيره و تلخ كننده شهوات را و دعوت كننده جدايىها را». (1)ياد مرگ دل را از تعلق به شهوات جدا مىسازد و انسان را از گناه و فكر گناه باز مىدارد. مثلاً يكى از بزرگان چنين مىفرمود: تمام خاطرات تلخ و شيرين گذشته را در حد امكان مثل يك فيلم از ذهن بگذراند و به خود بباوراند كه همه اينها گذشت و چند روز باقى مانده عمر هم مىگذرد. آری ای عزیز از اعماق جان باید گفت:
اي كه رفتي از جهان بده به من تو يك پيام***جان من تشنه و تو يكي دو تا بگو برام
از همان برزخ و وعده خداوند جنان***تا كه عبرتم شود ز نفس دون گيرم زمام
مع الوصف:
اي كه در اشعار و خطم مي كني الان نظر***هيچ و مي داني شده فرصت تمام در اين سفر
كوله بارم خالي و دستم تهيست از كار نيك***عمر من گرديد تمام و روز و شب كردم ضرر
پس عزيزم قدر خود را دان دراين دنياي دون***تا كه فرصت داري از فرصت نكن آني گذر
مي شود عمر تو و هر مرد و زن روزي تمام***با چنين فكري چرا غفلت كني اي در به در
1) (الغرر والدرر، باب الموت، به نقل از سرالاسراء، استاد على سعادتپرور، ج 2، ص 159)
گو چه كردي با خودت در عمر محدود حيات***يا چه بردي تو ز فرصت هاي نيك و پر ثمر
گر بخواهي يا نخواهي فرصتت باشد چو شمع***لحظه لحظه سوزد و گردي همي بي بال و پر
پس ببر از نور آن تا مي تواني توشه اي***عاقل خوش فكر كند جان را مبرّا از خطر
كن كمي انديشه تو در آنچه تا اينك گذشت***تا كه بيني در كجايي و كمي گيري اثر
دام شيطان مي شود هر لحظه پهن در پيش تو***كن رها دام و ز فتنه كن عبور اي باهنر
جان تو آرام و آرامش همي آرد به تن***از همه افسردگي گردي رها اي خونجگر
راه حقّ و فطرتت را كن مشخص در اصول***تا شوي فارق ز مكر و فتنه و هر درد و سر
داد خاموش درونت اين بخواهد روز و شب***پس تو كن آن را اجابت تا شوي اهل ظفر
بهر عقبا شو مهيّا در سراي زندگي***تا سعادت سويت آيد در دو عالم اي بشر
دان که با اخلاص همی گویم به افکار ذبون***من در این دنیا ندارم غیر تو یاری دگر
راه خوشبختي يكي باشد در اين دنيا عزيز***وان همان راهيست كه قرآن گفته بر اهل بصر
بي شك و ترديد همان راه علي(ع)وآل اوست***پس نما تو انتخاب تا كه شوي بيمه ز شر
چون حقير داني همه دنيا بود لهو و لعب***غير آنكه بهر حق خالص كني در جان و سر
هر که جز حق می شود روزی تباه ***مال و جاه و چهره های همچو ماه
پس نبند هرگز به دونی جان و دل ***چون شوي بي شك اسیر و بي پناه
مع الوصف اگر با تقويت ايمان و نيروي اراده، باورها و اعتقادات خود را تقويت کنی، بدون شک بخشي از مشکلاتت به ويژه در زمينة مسايل اخلاقي، شهوانی و غريزة جنسي درمان ميشود. اگر از ته دل باور نمایی که تمام اعمال و رفتارت را خدا ميبيند و بر اساس عملکردت به آنها پاداش ميدهد و اساساً سعادت و خوشبختي انسان به دست خودش ميباشد، در اين صورت احتمال اينکه مرتکب گناه نشوی؛ بسيار زياد است.. در هر حال در باره ي آثار زيانبار دنيوي و خصوصا اُخروي پيروي از شهوات مطالعه و فكر كن و عذاب هايي را كه خداوند به گناهكاران وعده داده است را در نظر آور تا بدينوسيله باورهاي مذهبي در وجودت تقويت شود و این رباعی را با خود زمزمه کن:
يقين داشته باش، تا زماني که نيروي ايمان و تقوا در وجودت بارور و تقويت نگردد، هيچ ضمانتي برای جلو گیری از شهوت و انحرافات اخلاقي برایت وجود ندارد. به خصوص در وضعيت کنوني که عوامل تحريک کنندة بسيار زياد است. بنابراين قبل از هر چيزي سعي کن نيروي ايمان و تقوا را در وجود خويش بارور کني.
اين که انسان «حيا» را سرلوحه افکار و اعمال خود قرار دهد از مهمترين اهداف تربيتي اسلام شمرده مي شود. خداوند در اولين آيات نازل شده بر پيامبر( صلي الله عليه و آله) روي اين اصل تربيتي تاکيد بسيار نموده، آنجا که مي فرمايد: آيا انسان نمي داند ( و حيا نمي کند) از اين که خدا او را مي بيند؟ مومن با اين ويژگي در مصاف با اهريمن درون و بيرون که او را به هوي فرا مي خواند و بساط هوس را را به روي او مي گشايد، (بر آنها) پيروز مي شود به طوري که براي دفع هر خطر آلودگي به گناه محفوظ مي ماند يا براي رفع گناه مرتکب شده، تائبانه کوشش مي کند. از سوي ديگر شيطان که عامل نسيان و غفلت از حق است با ذکر خدا رانده مي شود. پس ذکر و ياد خدا يکي از دو اثر مثبت را خواهد داشت: يکي آن که مانع غفلت است و به اصطلاح جنبه دفع خطر دارد و ديگر آنکه نسيان پديد آمده را به توجه تبديل مي کند و به تعبيري جنبه رفع خطر دارد.نکته مهمي که درباره ذکر خدا بايد مراعات شود استمرار آن است. شيطان هرگز از تعدي نسبت به انسان صرف نظر نمي کند، بنابراين بايد عامل دفع يا رفع آن نيز استمرار داشته باشد. از اين رو به «ذکر کثير» امر شده است. اي مومنان خداي را بسيار ياد كنيد.
از اذکار اکبر نماز است. اگر فکر و ذهنت با خواندن نماز متوجه خدا گردد و هميشه نماز خود را اول وقت اقامه نمایی، خداوند شما را ياري ميکند تا از هر گناهي مصون بماني و تحت تأثير شهوت و غريزة جنسي قرار نگيري. خداوند متعال در قرآن کريم ميفرمايد: «ان الصلوة تنهي عن الفحشاء و المنکر» به درستي که نماز انسان را از هر گونه آلودگي و عمل زشت و گناه دور نگه ميدارد. نماز واقعي نه تنها والاترين عامل کنترل شهوت و دفاع در برابر هجوم انحرافات اخلاقي تلقي ميشود، بلکه عامل
تهاجمي عليه انحرافات و شهوتها نيز محسوب ميگردد. مع الوصف نماز با توجه و در اول وقت را همواره عادت همیشگی خود قرار ده. التزام به نماز با توجه ودر اول وقت، در انسان احساس دلبستگی و ارتباطی به خدا ایجاد می کند که در ایجاد همت ترک گناه بسیار یاور است. آری ای عزیز اهل نماز اول وقت:
کن شتاب بهر نماز اندر جهان***تا شوی آرام و گیری صد امان
داد خاموش درون بی هر گمان***از تو می خواهد نماز در وقت آن
وقت خاصّ هر نماز را قدر بدان***چون که اسرارش بود فوق بیان
می کند فارغ تو را از هر فغان***سود آن برتر بود با صد نشان
استرس و اضطراب و مثل آن***می کند دور از تو تا باغ جنان
ذکرو افعالش شفاست بر روح و جان***می دهد آرامش اندر هر زمان
پس ادا کن روز و شب در هر مکان***با خلوص خاصّی در سرّ و عیان
هر که محروم گردد از وقت اذان***ظلم وافر کرده بر روح و روان
آنچه خواهی ای عزیز پر توان***در نماز است و به وقت آن را بخوان
فطرت و ذات بشر با هر زبان***از نماز گیرد امان اندر نهان
این حقیر گوید به هر پیر و جوان***با نماز بالا روی تا آن کران
بنابراین:
ميخانه به رو يم چو شود باز، به هنگام نماز*** گويم خدايا تو بده، باده ز پيغام نماز
تا روح من خسته شود صاف، ز اذ کار نماز***در اوج وفا همي شوم پاك، ز انجام نماز
البته ای بزرگوار، انتظار نداشته باش همه چیز معجزه وار و یک شبه حل شود، بلکه نیاز به تمرین و صبر دارد. این راهی است که انسان برای رسیدن به کمال بایستی بپیماید و بصورت تدریجی هم حاصل می شود. علاوه بر توکل بر خدا، توسل به اهل بیت و به خصوص حضرت زهرا(س) را هم فراموش نکن و از آن ناامید نشو.
اميد است با رعايت اين نکات که فریاد خاموش فطرت هر انسانی به دنبال آن است به خصوص توجه به تقوا و نماز بتواني غريزة جنسي و حس شهوت را در خويش کنترل و مهار نمايي. در مجموع ای عزیز بزرگوار باید همواره این رباعی را با خود زمزمه کنی:
چشم دل ديده گشا تا نبرد خواب مرا***داد خاموش درون داد بزن تا به خدا
با همان ديده شوم شاد در اين صحن و سرا***اضطراب و صد گناه هر يك شونداز من جدا
اضطراب و صد گناه هر يك شونداز من جدادر هر حال ای عزیز بزرگوار، خلاصه مطلب اين كه: راه حل دين در خصوص نوع مقابله و مواجهه با غريزه جنسى نخست ازدواج و نكاح مشروع است و در صورت عدم امكان، كنترل مثبت با شرحى كه بيان شد و سپس كنترل منفى با وجود همه زيانهاى آن، ولى هيچگاه به بىبند و بارى و افسارگسيختگى و آلودگى به گناه رضايت نمىدهد و زيان آن را به مراتب خسارتبارتر و ويرانگرتر از ضرر كنترل منفى مىداند.
مع الوصف اي عزيزمومن، اگر کسی انتظار داشته باشد که هر شب در برابر برنامه جنسی و فیلمهای مستهجن باشد و قسمت مهمی از وقت گرانبهای خود را به مطالعه رمانهای عشقی و دیدن ماهواره بپردازد و در کوچه و خیابان به اندام دختران و زنان نگاه کند و با این حال بخواهد که هیچ گونه آلودگی پیدا نکند؛ سخت در اشتباه است. این گونه تحریکات مصنوعی که هیچ گونه ضرورتی ندارد؛ مسیر فکری هر جوانی را از مسائل اصولی تغییر می دهد و به سوی مسائل جنسی حاد می کشاند. این تحریکات دائمی بهترین فصول زندگی یعنی دوران جوانی را بر باد می دهد و اعصاب جوانان را در هم می کوبد. پس لازم است که همه بشدت از این امور بپرهیزند و از دیدن این فیلمها و عکسها و مشاهده ماهواره و مطالعه رمانها و چشم چرانی های بی مورد و عمدی اجتناب کنند و اعصاب نیرومند خود را تضعیف نکنند. و برای این کار لازم است همانطور كه اشاره شد خود را به کارهای دیگری مثل ورزش، مطالعه، و… سرگرم کنند. در مجموع به این مهم از باب تاکید اشاره می شود که در بحث تهاجم یا به فرموده مقام معظم رهبری شبیخون فرهنگی؛ باید متوجه باشی که یکی از ابزارهای این شبیخون ترویج فساد، برهنگی و اشاعه فیلم های مستهجن از طریق ماهواره و فضاهای مجازی است. چرا که ای عزیز بزرگوار:
دیدن سکس و کمی فیلم خراب***می کند روح و روانت را کباب
جسم و اعصاب و همه روح و روان***از همان گیرد اثر با یک جواب
ذهن و جانت را درون این جهان***می کند خوار و خفیف با صد نقاب
گر روی سویش بدون هر گمان***می شوی وابسته اش تو ای جناب
در قیاس آنچه در فیلم است بدان***همسر و مهرش شود همچون حباب
طبق تحقیقی در این دور و زمان***این چنین فیلم ها کنند جان را مذاب
فیلم خود را بهر سود سازند چنان***صوری باشد نقش هر یک با خضاب
در درون زندگی دانی همان***غیر آن باشد که خواندی در کتاب
آنکه مظلوم گشته در دید و بیان***دختر و خانم بود در این رکاب
رویت سکسی حرام در هر مکان***بر تو آرد روز و شب صدها عذاب
نوع رفتارت شود با صد نشان***دور از ایمان و خدا و راه ناب
در مسیر دین و آن داد نهان***مانعیست برعقل وحکمت چون شراب
فطرتت را می برد از عمق جان***سوی غفلت با همان موج سراب
زندگی را می کند دور از امان***با تو گوید یک جواب با صد خطاب
همسر و فرزند و هم امثال آن***با چنین فیلم ها شوند دور از حجاب
بر تو آرند روز و شب درد و فغان***لحظه ها گردد برایت پر عقاب
فیلم مستهجن و مبتذل چنان***زندگی را می کند پر پیچ و تاب
گر چه در ظاهر برد تا کهکشان***لیک و آن باشد برایت همچو خواب
این حقیر گوید شوی با آن خزان***کن رها آن را ز دوران شباب
در خاتمه با عنایت به مطالب مزبور؛ توجه جنابعالی به چند توصيه در خصوص موضوع این بحث معطوف می گردد:
يك) هيچ گناهي را كوچك نشمار.
دو) در ابتداي روز با خداي متعال شرط كن كه گناه نكنی و در طول روز مراقب اعمال و رفتار خود باشي و در پايان روز از خويش حساب بكشي. اگر از عملكرد خويش راضي بودي، خداي را شكر کن و در صورتي كه راضي نبودي، بر خويش سخت بگير.
سه). بدان كه همواره در محضر خداي بزرگ هستي، او بر سراسر وجودت اشراف دارد و از ظاهر و باطن شما آگاه است.
چهار) از خداوند با دعا و نيايش استعانت و استمداد بجوي.
پنج) اعمال و عادات نيكو را جايگزين رفتار ناپسند نما; مانند شركت در نماز جماعت، نماز شب، زيارت اهل قبور و دعا.
شش) مطالعه پيرامون زندگي پارسايان و زاهدان و مطالعه كتب اخلاقي را فراموش نكن.
لطفا در راستای موارد مزبور به راهكارهاي کاربردی و عملی زیر با توکل بر خدا اهتمام لازم را معمول فرما:
✔ مراقب نگاهت باش.
✔ از خلوت با نامحرم، سخن گفتن و شوخي کردن با آنها جداً خودداري کن.
✔ از فکر کردن، تصور و تخيل جنس مخالف و مسايل جنسي خودداري کن.
✔ از نگاه کردن به تصاوير و فيلمهاي تحريک کننده جداً خودداري کن.
✔ از شوخيهاي جنسي و محرک پرهيز کن.
✔ براي تعديل نيروي جنسي خود حتماً ورزش و تحرک جسماني و کار فيزيکي و بدني و نیز غذای مناسب را در زندگي روزمره خود لحاظ کن.
✔ همواره به دعا، توسل و روزه براي نگهداري ايمان و رفع مشکلاتت توجه فرما.
✔ سعي کن در طول روز با وضو باشي و از نورانيت آن استفاده نمایی.
من همی کردم جفا بر نفس و جان***با گناه و غفلت و مثل همان
در چنین حالی شدم دور از نهان***مضطر و سرگشته اندر این جهان
گشته ام محروم در این دور و زمان***از حلاوت های ذکر با صد نشان
چون که نیستم مثل موسی یا شبان***دورم از لطف خدای مهربان
روح من دارد گله با صد بیان***بهر آنچه کرده ام اندر عیان
داد خاموش درونم همچنان***از خدا خواهد خدا را بی گمان
دان حلاوت های یاد با هر زبان***لطف یار باشد برای هر روان(1)
1) دان عبادت های ما با هر زبان می دهد آرامشی بر هر روان
گر حلاوت های ذکر و هم اذان***لحظه ای گردد نمایان و عیان
ارزش و قدرش عزیز والا بدان***چون نباشد برتر از آن در جهان
آن که محروم است زاین لطف گران***بوده بدبخت در زمین و آسمان
پس عزیز جان و دل با صد توان***کن مهیّای حلاوت روح و جان
گر روی در راه معشوق ای جوان***می شوی بی شک به دور از هر فغان
یاد و ذکر حق چو یک آتش فشان***می برد بالا تو را تا آن کران
این حقیر گوید به این و هم به آن***با حلاوت ها همی گیرید امان
در یکی از ابیات این غزل آمده است: " داد خاموش درونم همچنان - از خدا خواهد خدا را بی گمان"آری ای عزیز بزرگوار واقعا خوشا بر احوال انسانی که بر خلاف افکار مادی ای که توسط ایسم های مختلف در جهان غرب مخصوصا در قرون اخیر بر بشریت حاکم شده با شناخت و معرفت در مسیر عبادت و بندگی و نیز در راستای آنچه فریاد خاموش فطرتش طالب آن است؛ با یقین و باور گام بر می دارد.
ای عزیز اهل عقل و معنویت، بصورت مستدل می توان اثبات کرد که صفت بندگی و پرستش وخدا خواهی یک امر و خواست فطری است و با تار و پود انسان عجین شده به گونه ای که هر کسی نسبت به آن کم توجهی نماید و راهی جز آن را برای رسیدن به آرامش دنبال کند، بدون تردید به فطرت خود بالاترین ظلم را کرده ویقیناً سعادت دنیا و آخرت و آرامش روحی و روانی اش را با مشکل روبرو خواهد کرد.
چرا که یكى از عوامل مؤثر در رشد روحى و معنوى انسان، عبادت و ارتباط با سرچشمه كمال هستى است. زيبايى عبادت به اين است كه انسان با برترين وجود، يعنى
كمال بىنهايت و سرمنشأ هستى مرتبط مى شود و بدون هيچ مشكلى با او سخن مى گويد و اين، ارزش والايى است كه خداوند در اختيار همگان گذاشته است. لذا چنین باید گفت:حالا
كه قلب من، سراسر بهر يار است*** يك قطره اشك من،نمي در خشكه زار است
گرمای شوق وصل یار، دانی که ناب است*** با عشق مولا، جان من همچون بهار است
بعضى كارهاى انسان بر اساس عادت است و برخى بر پایه فطرت؛ آنچه عادت است هم مىتواند با ارزش باشد، مثل عادت به ورزش و هم مىتواند بىارزش باشد، مانند عادت به سیگار. اما اگر امرى فطرى شد، یعنى بر اساس فطرت و سرشتِ پاكى كه خداوند در نهاد هر بشرى قرار داده انجام شد، همواره با ارزش است. امتیاز فطرت بر عادت آنست كه زمان و مكان، جنس و نژاد، سنّ و سال در آن تأثیرى ندارد و هر انسانى از آن جهت كه انسان است آن را دارا مىباشد؛ مانند علاقه به فرزند كه اختصاص به نسل و عصر خاصّى ندارد و هر انسانى فرزندش را دوست مى دارد. اما مسائلى مانند شكل و فرم لباس یا غذا، از باب عادت است و در زمانها و مكانهاى مختلف، متفاوت است. در بعضى مناطق، چیزى مرسوم است كه در جاهاى دیگر رسم نیست.
عبادت و پرستش نیز یكى از امور فطرى است و لذا قدیمىترین، زیباترین و محكمترین آثار ساختمانىِ بشر، مربوط به معبدها، مسجدها، بتكدهها و آتشكده هاست. البتّه در شكل و نوع پرستشها تفاوتهاى زیادى دیده مى شود. یكى تفاوت در معبودها كه از پرستشِ سنگ و چوب و بتها گرفته تا خداوند یکتا، و یكى در شكل و شیوه عبادت كه از رقص و پایكوبى گرفته تا عمیقترین و لطیفترین مناجاتهاى اولیاى خدا تغییر مى كند. هدف انبیا نیز ایجاد روح پرستش در انسان نبوده، بلكه اصلاح پرستش در مورد شخص معبود و شكل عبادت بوده است. هزینههاى سنگینى كه در ساختمان كلیساها، كنیسهها، معابد هندوها و مساجد صرف مىشود، مقدس شمردنِ پرچم، وطن و
قهرمانان ملّى، ستایش كمالات و ارزشهاى افراد و حتى اشیاء، همه و همه جلوههایى از روح پرستش در وجود آدمى است.پرستش در انسان یك ریشه عمیق فطرى دارد؛ گرچه انسان خود از آن غافل باشد، خداوند حكیم هر میل و غریزهاى را در انسان قرار داده، وسیله ارضاء و تأمین آن را نیز در خارج ایجاد كرده است. اگر تشنگى در انسان پیدا مىشود، آب آفریده و اگر گرسنگى هست، غذا نیز هست. اگر غریزه جنسى در انسان قرار داده، براى او همسر خلق كرده و اگر قوّه شامّه آفرید، بوئیدنى ها را نیز آفرید. یكى از احساسات عمیق انسان میل به بىنهایت، عشق به كمال و علاقه به بقاست و رابطه با خداوند و پرستش او، تأمین كننده این تمایلات فطرى است. نماز وعبادت، رابطه انسان با سرچشمه كمالات، اُنس با محبوب واقعى وپناهندگى به قدرت بى نهایت است.(1)مع الوصف:
ميخانه به رويم چو شود باز، به هنگام نماز(2)***گويم خدايا تو بده، باده ز پيغام نماز
تا روح من خسته شود صاف، ز اذ کار نماز*** در اوج وفا همي شوم پاك،ز فرجام نماز
آری ای عزیز بزرگوار با عنایت به مطالب مزبور؛ هدف از زندگي انسان رسيدن به قرب الهي يا همان رسيدن به كمال مطلق است. چرا رسيدن به كمال مطلق براي يك انسان ارزش است و هدف زندگي انسان را در بر ميگيرد؟ آيا بايد گفت که انسان فقط به خاطر ارضا كردن يك ميل فطري در وجودش كه همان ميل به بينهايت طلبي و جاودانگي است زندگي ميكند و خدا را عبادت مينماید؟
يقينا سنجش و ارزيابي هرچيزي با توجه به غايت و فرجامي است که آن امر دارد. و اصولا کاري به بي فرجام و بي هدف، کاري عبث و بيهوده است. انسان همواره هر گاه بخواهد امور را تعيين ارزش کند به غايت آن مي نگردد و با توجه به هدف و مقصد آن
عمل و مقدار نزديکي خود به آن و برآورده شدن آن بدان کار امتياز دهي مي کند. انسان همواره در مورد امور و حضور اشياء و افراد از خود سؤال مي کند که چرا آنها اينجايند، چرااينگونه اند و اصلا قرار است چه کار کنند. در واقع او پيوسته در پي يافتن هدف و مقصد افعال و اشياست. و هدف داشتن را امر عقلاني براي هر پديده اي مي شمارد به طوري که اگر امري، هدفي را در برنداشته باشد؛ آن را بيهوده و عبث مي خواند و از آن اجتناب مي نمايد.
حال در اينجا خود انسان نيز آنگاه که به خود نگاه مي کند يکي از مهم ترين اموري که در پي يافتن آن است هدف و مقصودي است که قرار است آن را برآورده و بسويش حرکت کند. انسان دائما از خود مي پرسد که چرا اينجايم، چه کار قرار است بکنيم و به کجا خواهم رفت. در واقع جواب همه اين سؤالات و سؤالاتي از اين دست، يافتن هدف زندگي و خلقت او نهفته است. چون انسان در يابد که هدفش از زندگي چيست، مسيرش را مي يابد و وسايل و امکانات برآورنده آن را مي جويد. انسان موجودي است که مبدأ حرکتش از جايگاهش بس رفيع و والابوده است. مبدأيی که همه خوبي ها و نيکوئي ها در آن جمع شده است. سرآغازي که حد و محدوديتي در آن نبوده است. انسان از اين سرآغاز شروع به حرکت کرده و پا به اين جهان خاکي گذاشت تا خود را بشناسد و وجودش را از ناپاکي ها پاک سازد. و چون خود را شناخت، آفريننده خود را بشناسد و اين شناخت او را به جايگاهي برساند که لايق و سزاوار آن شود که با تمام وجود بگوید:
اي خدا جان و جهانم، همه ديوانه توست***اي شها روح و روانم، همه پروانه توست
مي و مستان، همه دردي کش ميخانه توست*** جامِ شادي و طرب، از ره خمخانه توست
آری ای عزیز، با عنایت به محتوای رباعی مزبور؛ چون به آفرینش بيشتر فکر کني مي ببيني که انسان در مسيري دايره اي قرار گرفته است که مبدأ و مقصد آن موجودي است با تمام خوبي ها و نيکويي ها، آفريدگاري است مهربان و پناهگاهي است امن و بي خطر، مقصدي است که انسان با تمام وجودش بدان سو مي رود، و تمام اجزاء وجودي اش شوق
رسيدن به او را دارند. اين گونه نيست که مثلا در انسان چيزي است، نيروي است همانند تشنگي که فقط مربوط به بخشي از وجود او -يعني جسم او- مي شود و او را وادار ميکند تا بسوي آب گام بردارد، بلکه آنچه در اينجا شگفت انگيز است اين امر است که تمام وجود انسان، تمام ذرات انسان بدان سو در حرکت است، خواه انسان بداند خواه نداند، و در واقع او هم چون جاذبه اي است پر قدرت؛ که انسان را به سوي خود مي کشد. هر چند که ممکن است در اين مسير انسان به دليل اختيارش ترجيح دهد؛ وجودش را از ناخالصي ها پاک گرداند و یا طلاي وجودش را خالص نگرداند و از اين رو به خاطر وجود ناخالصي، کمي مسير خود را دور و دشوار کند. اما آنچه قابل تأمل است حرکتي است که نه تنها در انسان بلکه در تمام موجودات اين عالم در جريان است حرکتي بسوي جاذبه اي بي نهايت، که همان ذات باری تعالی یعنی کمال مطلق است. حرکتي که سرانجام مسير اين آفرينش و فرجام اين کائنات را مشخص مي کند. فرجامي که در ابتدا با پراکندگي موجودات و آفرينش آنان آغاز گرديد و پس از آن با جمع شدن آنان در يک نقطه به اوج خود مي رسد. اين که انسان خواستار بهترين هاست بدين معناست که تمام وجودش چنين تقاضا دارد. اگر خوبي را مي بيند با تمام وجود بسويش جذب مي شود؛ گويا خوبي و کمال به هر شکل که در مي آيد به شکل زيباي، دانايي، قدرت و... انسان را به سوي خود مي کشاند. و او آنگاه که براي يافتن آنها به اين دنيا توجه کند جايي که همه خوبي ها، زيبايي ها، قدرت ها و رحمت ها و... يک جا جمع شده است. بنابراين آنچه او را به سوي خود مي کشد؛ اين چنين موجودي است، آفريننده اي که تمام جاذبه ها در او جمع شده است و هر چند غير خود را بسوي خود مي کشاند. بدین جهت باید خوب به فریاد خاموش درونت گوش جان بسپاری که اینگونه زمزمه می کند:
ای خالق جان، گو که نهان را چه کنم***در پرتو عشقت، دگران را چه کنم
عاشق کني و روحیّ و روانم بخشي***در مستي وصل، روح و روان را چه کنم
حال با توجه به محتوای رباعی مذکور؛ انسان چون چنين نيروي را بشناسد راحتر و آسانتر بسويش گام بر مي دارد و او را در آغوش مي گيرد. و تلاش خواهد کرد تا خود را در مسير اين جاذبه قرار دهد و حرکتش را بدان سو سرعت بخشد. از اين رو قرب الهيهمان رسيدن به کمال مطلق است جايگاهي که انسان با تمام وجود بسويش کشيده شيده و حرکت کرده است. اين مقصد از آن رو که هدف او را تشکيل مي دهد و هدف هدايت کننده و جهت دهنده به تمام افکار و اعمال و وسايل آدمي است براي او ارزشمند است و پيوسته سعي مي کند هدفي را برگزيند که ارزش صرف وقت و هزينه هايي چنين گزاف و هنگفت را داشته باشد. و چون اين جا آنچه هزينه مي شود عمر و زندگي انسان است لذا بايد هدف و مقصد، چيزي بسيار ارزشمند باشد. از اين روست که چنين هدفي يعني رسيدن به کمال مطلق تمام زندگي او را در بر مي گيرد و آن را از آن خود مي گرداند.
در اين جا بحث ارضا نيست، هم چون رفع تشنگي که چون فرد تشنه آب نوشيد، تشنگي اش رفع و ارضا گردد و ديگر ميلي به آب خوردن ندارد، بلکه آنچه در اين جا حيرت آور و شگفت انگيز است اين مسئله است که چون هر قدر بدان نزديک تر شويم عطشمان و ميل مان بيشتر مي شود و چون در آن غرق گشتيم ديگر ميلي براي جدايي از آن را در خود نمي يابيم چرا که ذره ذره وجودمان با او پيوند مي خورد هم چون عاشقي که به معشوق خود مي رسد که اين رسيدن سرآغاز ماندن و جدانشدن است چونان فلزي که چون در مقابل آهن ربا قرار گيرد براي ارضاي چيزي بسوي آهن ربا مي شتابد اما چنين نيست آن فلز با تمام وجودش بسوي آهن ربا مي رود و آهن ربا نيز با تمام وجود او را سوي خودش مي کشد و هر چه اين فاصله کمتر مي شود جاذبه بيشتر مي گردد تا حدي که اگر قدرت آهن ربا بسيار زياد باشد چون به يکديگر رسيدند از هم ممکن نيست جدا شوند.
انسان در راه برآوردن اين هدف و قرار گرفتن در مسير درست اين جاذبه جهان شمول همواره در تلاش است که کامل ترين و باشکوه ترين و بهترين راه را برگزيند و آن راه همان مسير بندگي و پرستش اوست. که او غرق درمعبود و معشوق گشته و غير او ديگري
را به ذهن نمي آورد. او معبود حقيقي را عبادت مي کند چرا که اين معبود او را به سوي عبادت خود مي کشاند و انسان با خلقتش در اين جاذبه قرار گرفته است از اين رو در اينزندگي به هر چيزي که خود را به شکل او در آورد جذب مي شود، گاهي زيبايي او را مي فريبد و جذب مي کند، گاهي قدرت، گاهي... و گاهي...اینچنین باید زمزمه کرد:
من اگر مستم و مستي هم فناست***چه کنم معشوقه ام در اين فضاست
به قضا و قدرش من دل خوشم*** چون که روحم طالب همين غذاست
آری وفق مصراع آخر این رباعی انسان هم چون شب پره اي است که نور ماه در شب؛ او را به سوي خود جذب کرده است و او مستانه بسويش پرواز مي کند و در مستي راه ممکن است نور لامپي که خود را شبيه او ساخته است؛ گمراهش کند. اما اين جذبه و کشش همه به خاطر آن نوري است که از سوي ماه اين آتش را در دل پروانه افکنده است. در اين مسير مطئمن؛ شفاف ترين راه، عبادت و بندگي خداوند است و ديدن بزرگي او و چشم بستن بر هر آنچه غير اوست. در حالیکه مکاتب غرب و ایسمهای مختلف بر خلاف این جریان عظیم آفرینش و حرکت فطرت؛ در نهایت تاسف منکر این واقعیت ارزشمند الهی شده است؛ واقعیت و حقیقتی که فریاد خاموش درون با تمام وجود طالب آن بوده و برای همیشه تاریخ طالب آن خواهد بود. در هر حال جا دارد در ادامه در خصوص بحران معرفتی فلاسفه غرب وایسم های مختلف در جاهلیت نوین؛ نسبت به معنویت و فطرت و کلا معنا دار بودن زندگی مطالبی مطرح گردد. ابتدا باید:
چشم دل را شستشو و ديده را خوب وا نما(1)***تا كه بيني جان چه مي فهمد ز اسرار خدا
بي شك آنچه بوده اندر عالم و هم ماسوا***داد خاموش درون است و همي خواند ترا
در چه حالي ای عزیز و تو چرا گشتي رها***از هر آنچه بوده با روح و روانت آشنا
گر كه داني از گجا گشتی پدید در اين فضا***يا كه داني در كجاها مي روي در آن سرا
بهر چه گشتی پدید در اين ديار پر بلا***يا چرا بايد روي از اين جهان بي وفا
لحظه و آني نمي گشتي رها از ناخدا***تا رسي در اوج و با عزّت زني او را صدا(2)
گر سعادت خواهي و آرامشي در هر كجا***راه فطرت را برو با حجّتين تا ماورا
حجّت باطن همان عقل است درون جان ما***حجّت ظاهر بود حرف تمام انبيا
پس حقير گويد عزيزم در سراي پر خطا***راز خوشبختي همين است كه روي راه هدا(3)
نهضتهای توحیدی مخصوصا اسلام در جریان تاریخ برای معنا بخشیدن به زندگی و نجات انسان از اسارت شیطان و مظاهر دل فریب طبیعت، و نیز برای رساندن انسان به قلّه توحید و تقوا، جهاد و تلاشهای مخلصانه و خستگی ناپذیر داشته اند، علی رغم مخالفتها و جنگ و ستیزها، هماره پیروز بوده اند و در سایه الطاف الهی به هدایت و نجات بشریت همت گمارده و به ابعاد مختلف زندگی آنها معنا و مفهوم بخشیده اند.
آینده نگری وحی و بینش تاریخی قرآن نیز مخالفتهای مخالفانِ دعوتهای توحیدی را ناپایدار می شناسد و بر این اندیشه است که سنگرهای پوشالی و دخمه های عنکبوتی آنان طبق وعده تخلف ناپذیر خدا فرو خواهد ریخت، و حاکمیت آزادمنشانه پیامبران و ائمه(ع) بر تمامی قلبها و جانها تحقق خواهد یافت؛ این یکی از سنتهای محتوم و تبدیل ناپذیر خداست که در آیات متعددی از کتاب پرشکوه او نمایان شده است: «ِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَاوَ الَّذِینَ ءَامَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الأَشْهادُ»(1)ما به یقین پیامبران خود و کسانی را که ایمان آورده اند، در زندگی دنیا و روزی که گواهان به پا می خیزند یاری می دهیم! در آیات مختلف خداوند بر پیروزی مومنین و معنادار بودن زندگی و هدفمند بودن حیات بشری تاکید می فرماید. این موضوع مهم که قرآن کریم در آیات مختلف بر آن صحه می گذارد و روایات متعدد آنرا ترسیم می کند؛ همان حقیقتی است که در نهایت تاسف ایسم های مختلف در دوران معاصر از آن غافل مانده و نسبت به واقعیت آن گرفتار یک بحران معرفتی گشته اند.
لذا جهت روشن شدن موضوع و رفع این بحران معروض می دارد که معناداری و یا پوچ انگاری زندگی انسان ارتباط مستقیم با کیفیت شناخت او از انسان دارد. به این معنا که اگر تصویر شما از انسان به عنوان موجودی دارای هدفِ معقول باشد که در طول حیات دنیوی خود به سوی آن هدف در حرکت است و با اختیار و اراده خود این توانایی را دارد که سرنوشت خود را رقم بزند، در این صورت زندگی انسان هدفمند خواهد بود، در حالی که اگر تصویر شما از انسان به این صورت باشد که او را موجودی بدون اراده و اختیار قلمداد کنی که در زندگی خود محکوم به جبر زیستی، تاریخی، اجتماعی و حتی الهی است و خود هیچ دخالتی در تعیین سرنوشت خویش ندارد، در این صورت زندگی او یک زندگی بی معنا و پوچ خواهد بود. پوچ گرايي علائم و نشان هاي ذيل را با خود دارد:
1) سوره غافر (40) آیه 50.
درهم پاشيدگي واقعيات و قوانين و روابط حاکم بر آن واقعيات که در روان پوچ گرايان صورت مي گيرد. در نظر اينان زيباييها و زشتيها بي اساس هستند و شايدها و بايدها در حد خيالات می باشند.
همواره موقعيتهاي لحظه اي است که روان انسان پوچ گرا را تحت تأثير قرار مي دهد و با سپري شدن همان لحظه، يکي از دو راه پيش روي اوست: يا مي انديشد و امانتيجه اي جز شوراندن واحدهاي ناراحت کننده دروني نمي بيند، و يا با کوششي زياد خود را از هوشياري و احساس «من » رها مي سازد.
سقوط ارزشها و مخلوط شدن عظمتها و پستيها است که دامنگير روانهاي پوچ گرا مي شود.(1)
در هر حال دچار شدن برخي از انسانها در هر زمان و جامعه اي به اين بيماري، مسلماً براي انسانهاي ديگر هم زيانبار است؛ زيان بار تر از آن هم اين است که اين بيماري را به شکل فلسفه و مکتب عرضه مي کنند و تعليم و تربيت را مرتبط با آن مکتب و فلسفه برنامه ريزي مي کنند واين براي جامعه بشري بحران ساز است.در هر حال ای عزیز بزرگوار آیا واقعا می دانی برای چه زندگی می کنی و نیز آیا بشریت می داند که هدف از زندگی کردنش چیست؟!!! لطفا با دقت و تامل غزل زیر را ملاحظه فرما:
از تو دارم من عزیزم این سوال***بهر چه رفتی کلاس در طول سال
در جواب گویی که ای والا مقام***میم مدرک هست برایم چون مدال
دان که مدرک در نگاه خاص و عام***بوده بهر کسب و آن رزق حلال
مدرک و هم کسب و کار آرد مقام***از برای آدم و هم بر عیال
1) نقل با تصرف از جعفري، فلسفه و هدف زندگي، ص21-22
وان مقام و همسر و فرزند و جام***می شوند روزی فنا بی هر قتال
زندگی بهر چه باشد در خیام***با تمام سختی های بی مثال
پس عزیزم زندگی با هر طعام***می شود فانی چو آبهای زلال
گر که گویی بوده پوچ و بی دوام***با چنین فکری شوی دور از وصال
گر که دنیا پوچ و پوچی هست مدام***بهر چه با خود کنی هر روز جدال
با تو دارم یک سخن ای با مرام***دار دنیا می شود بی شک زوال
کار تو گردد بدون شک تمام***با هزار و یک پیام پر ملال
می شوی هیچ و ز هیچ آید پیام***بهر چه گشتی تو دور از آن جمال
ذات تو گوید به تو هر روز و شام***تا ابد باقی ام و پر سوز و حال
از فنا بی زار و روحم با قوام***با تو دارد صد سخن بی قیل و قال
با نفخت فیه من روحی چو مام***می شوی اصل و اساس بی هر زوال
دان مقام و پست و آنچه هست به نام***می شود روزی فنا با هر جلال
جز همان که بهر حق آری به کام***با خلوص گردد برایت چون نهال
غیر حق نابود و می گردد تمام***چون که فانی و فنا گردد چو مال
دار دنیا بهر عقباست والسلام***پس نما آن را محیّای کمال
از جمله پرسش های انسان شناسانه ای که لازم است هر دین و مذهب و مکتبی بدان پاسخ دهد پرسش از فلسفه و هدف زندگی است؛ اینکه چرا آمده ام؟ و چرا زندگی می گذرانم؟ و به کدام سو می روم؟ از مهم ترین دغدغه های هر انسان خردمندی بوده و هست. پرواضح است که اینها پرسش های تازه ای نیست. اما در روزگار ما این پرسش هارا به گونه ای متفاوت، و با ادبیاتی که از غرب برآمده است، مطرح می کنند. البته موضوع فقط تغییر ادبیات نیست، بلکه با این ادبیات، زوایای بیشتری از این پرسش ها را نیز درنظر می گیرند و همه را تحت عنوان «پرسش از معنای زندگی» درج می کنند. اما، موضوع معنای زندگی (Meaning of Life)، در عین وضوح، خودْ نیازمند معنا کردن است.
به بیانی مسئلة معنای زندگی، در عین وضوح، خودْ نیازمند معنا کردن است. شاید بهتر باشد با استفاده از همة تعاريف و مفاهيم گفت: معنای زندگی عبارت است از «نگرشي که زندگي را قابل فهم مي کند» و، در عین حال، افزود که عوامل چنين نگرشي شاملِ هدفمندي، توجيه پذيري، و ارزشمنديِ زندگي است. بنابراين، زندگي هریک از ما وقتي معنادار است که هدفي ارزشمند، روندي توجيه پذير، و فلسفه ای قابل درک داشته باشد. در اینجا مسئلة انسان شناختیِ مهم این است که نحوة زندگی هریک از افراد بشر به عنوان انسان چگونه و با چه مقصد و هدفی و با کدامین معیار توجیه پذیر و ارزشمند می شود؟
با این توضیح، مسئلة معنای زندگی برای هر یک از افراد این گونه مطرح می شود که: آنچه در سرتاسر زندگی من، از فراز و فرود، دارایی و ناداری، سلامتی و بیماری، شادی و رنج، تلاش و نتیجه، و... رخ داده و خواهد داد چه حکمتی دارد؟ و، به عبارت دیگر، این زندگی روزمره و هفتگی و ماهانه و سالانه را آیا طرح و برنامه ای حکیمانه به هم می پیوندد، یا نه؟ آن چیست؟ هدف و آرمان زندگی من چیست؟ من به کجا باید
بروم؟ و آیا به همان جا که باید، می روم؟ و، بالأخره اینکه، آیا نتیجة این همه رنج و محنت و کار و تلاش به قدری ارزنده هست که در پایان رضایت باطنی ایجاد کند؟
با این اوصاف، تردیدی نیست که مسئلة معنای زندگی از مهم ترین مسایل بشر بوده و هست. به قول آلبر کامو، معنای زندگی فوری و فوتی ترین مسئله است.(1)اما همین مسئله امروز، و به ویژه در دنیای ماشینی و جهان مقهورِ تکنولوژی، جدی تر از همیشه رخ نموده، و چون نه تنها پاسخی درخور نیافته، بلکه مجالی برای اندیشیدن به آن باقی نماندهاست، مگر آن گاه که دیگر جز حسرت بر این زندگی کاری نمی توان کرد. چنان می نماید که این مسئله اکنون به بحرانی مبدل گشته باشد، تا جایی که برخی مهم ترین بحران بشر امروز را بحران معنا می انگارند. در پاسخ به مسئلة معنای زندگی گرایش های مختلف پاسخ های متفاوت و البته متناسب با نوع گرایش خویش داده و می دهند. به لحاظ نظری، برجسته ترین گرایش ها در این باره چهار گرایش است که به تَبَع، چهار نوع پاسخ را به بار می آورد:
ندانم گویی: کسانی ممکن است در پاسخ به این پرسش و برخی پرسش ها از این دست، بگویند: نمی دانیم. به عبارت دیگر، زندگی قطعه ای از کتابی بی سر و ته، یا کلاف سردرگمی است که معلوم نیست چه معنایی دارد و به کجا می رود، و انسان نیز پاسخ به چنین مسئله ای عاجز است. اینان در این مورد ندانم گو (agnostic) شماره می شوند، و اگر این موضع را در موارد مشابه هم اتخاذ کنند، می توان گفت آنان به ندانم گویی (agnosticism) گرایش دارند. به عبارت دیگر، عقیده به بی معنا بودن زندگی یا عدم توانایی بشر برای حل این گونه مسایل را باید صورت یا مصداقی از ندام گویی به شمار آورد.
پوچ انگاری: امکان دارد کسانی در پاسخ به پرسش از معنای زندگی، به سادگی بگویند: هیچ؛ زندگی ما انسان ها نه که معنایی دارد و ما نمی دانیم، بلکه اصولاً هیچ
1) (Stevens, Collected Poems, 786
معنایی ندارد. این نگرش به نیهیلیزم (nihilism) نامبردار است و در بسیاری از سنت های دینی و فرهنگی کسان یا جریاناتی را با این گرایش یافت می توان کرد.
1-3. لذت گروی: بر پایه نگرشِ لذت گروانه (hedonism)، لذت برابر است با خیر. بنابراین، لذت گروان (hedonists) ممکن است در پاسخ به پرسش از معنای زندگی بگویند: هدف و آرمان زندگی، و آنچه زندگی ما را قابل درک می کند، به دست آوردن لذت هرچهبیشتر است. زندگی من آن وقت معنادار است که در سمت و سوی کسب لذتِ قابل قبولی جریان داشته باشد. البته لذت گروی صورت های مختلفی دارد. مهم ترین اَشکال آن سه تاست: لذت گروی روان شناختی (psychological hedonism)، لذت گروی ارزشی (evaluative hedonism)، و لذت گروی تأملی (reflective hedonism). در مسئلة معنای زندگی، هیدونیزم ارزشی است که ارزشمند بودن زندگی را با ملاک لذت می سنجد و تفسیر می کند.
2-3. جامعه گرایی: این گرایش در پاسخ به پرسش از معنای زندگی می تواند بگوید: زندگی آن وقت معنادار است که در جهت خیر و صلاح جامعه باشد. کسانی که در بحث از اصالت فرد یا اجتماع اصالت را به اجتماع می دهند، می توانند به چنین معیاری از معناداری زندگی بیندیشند.
1-4. آخرت اندیشی: معنویت گرایان ممکن است در پاسخ به مسئلة معنای زندگی و فلسفة این همه فراز و فرود و رنج و شادی، همه را با ثواب و عقاب اُخروی و بهره مندی در سرای دیگر تفسیر و توجیه کنند. بر این پایه، زندگی هر فرد را میزان اعمال او در آخرت معنا می کند.
2-4. کمال اندیشی: این رویکرد به معنویت، می تواند مسئلة معنای زندگی را به گونه ای نقداندیشانه و با تکیه بر معیار کمال انسانی پاسخ گوید. بر این پایه، زندگی هر فرد وقتی معنادار است که در جهت کمال او باشد. البته این که کمال انسانی را چگونه و به چه معنا کنیم، خود منشأ بروز صورت های متنوع و فرعی تری از این نوع معنویت گرایی می شود. برای مثال، جریانات باطن گرا در بیشتر سنت های دینی، کمال مطلوب رادر تحقق بخشیدن به تمام ساحت های الوهی می انگارند؛ به گفتة هیوستن اسمیت، از لحاظ آفاقي و از منظر الاهي، معناي زندگي انساني عبارت است از: متحقّق ساختن و به کمال رساندن عدم تناهي خدا، از اين طريق که در اين عدم تناهي نوعي از موجودات را مندرج کنيم که، به رغم تناهيشان، همة چهار مرتبة عمدة عالم واقع را، البتّه با وضوحي که هرچه از سوي بدن به طرف روح مي رويم کاهش مي يابد، در خود جاي مي دهند و مي توانند همة آنها را تجربه کنند. مراد وی از این چهار مرتبه، عوالم شهود، غیب، الوهیت شخصی و الوهیت فراشخصی است.(1)البته اسمیت تقریری نادر از این دیدگاه را ارائه می دهد و تقریرهای دیگری نیز برای این دیدگاه هست.(2)
به نظر می رسد اسلام در این جغرافیا در زمرة آخرین گروه، معنویت گرایی از نوع کمال اندیش، قرار می گیرد. اما، در عین حال، کمالی که اسلام برای فرد انسانی در نظر
1) معنای زندگی در ادیان، ترجمة مصطفی ملکیان، نقد و نظر، شمارة 31و 32، زمستان 1382
2) در باب معنای زندگی و دیگر تبیین ها در این باره، رک: لوک، فری، انسان و خدا با معنای زندگی، ققنوس؛ پویا، اعظم، معنای زندگی (مجموعه مقالات)، نشر ادیان؛ جوادی، محسن، مقالة «آثار جدید در بارة معنای زندگی»؛ مصدق، علی رضا، معنای زندگی: تأملی بر دیدگاه دین و مکاتب بشری، انتشارات کانون اندیشه.
دارد، در مجموعْ کمالی معرفتی است. در لسان روایات مویداتی بر این برداشت می توان یافت مثلا روایت مشهور علوی (ع): «رحم الله امرأً علم من این؟ و فی این؟ و الی این؟» یعنی «خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجاست؟ در کجاست؟ و به سوی کجاست؟» همچنین اگرآیاتی مانند: « اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلاد...» یعنی «بدانيد كه زندگى دنيا، در حقيقت، بازى و سرگرمى و آرايش و فخرفروشىِ شما به يكديگر و فزونجويى در اموال و فرزندان است...»(1)را در نظر گیریم، می توان موضوع را بهتر درک کرد)پاسخ روشنی که بر پایة قرآن و روایات می توان به این پرسش داد این است که با توجه به حقایق زیر، ملاک معناداری زندگی انسان معرفتی است که او در این زندگی کسب می کند، معرفت به حقیقت، و شریف ترین حقیقت، یعنی حقیقت وحدانی هستی:
با توجه به این که بُعد جوهرین (ساحتِ اصلی و اصیل) آدمی آگاهی یا عقل اوست،
و با توجه به این که حکمت و سبب آفرینش انسان عبودیت عارفانة او یا، به عبارتی، تحقق به حقیقت بندگی است،
و با توجه به این که کمال هر موجودی در تکامل بُعد اصلی و اصیل وجود اوست،
و با توجه به این حقیقت که، کل آسمان ها و زمین و هرچه در آنهاست برای انسان ساخته شده است،
پس فلسفه و معنای زندگی انسان، یعنی آنچه زندگی انسان را واقعاً فهم پذیر می کند (معنایی که اسلام برای زندگی به دست می دهد) همانا دست یابی به معرفت تحققی به خویش، خدا، و نسبت میان خود و خدا، یعنی حقیقت وحدانی هستی است. در روایت است که «... ما أقبَح بالرجل یأتی علیه سبعون سنة أو ثمانون سنة یعیش فی مُلک الله و یأکل من نعمه، ثمَّ لایعرف الله حق معرفته...» یعنی «چقدر برای انسان ناپسند است که بر او هفتاد یا هشتاد سال بگذرد که در مُلک خدا می زید و از نعمت های او می خورد، آن
1) حدید، 20
گاه خدا را چنان که باید نشناخته است.»(1)از آنجا که این معرفت، حیات و موجودیت حقیقی انسان را می سازد،(2)می توان گفت که معنای زندگی انسان در نظر اسلام، ارتقای سطح حیات و زندگی حقیقی اوست. به عبارتی دیگر، بهترین ملاک برای معناداری زندگی (آنچه زندگی را حقیقتاً قابل درک، یعنی دارای هدفی ارزشمند و درخور احترام و افتخارمی کند) این است که سطح حیات انسان، هر روز از روز پیش متعالی تر باشد، و از آنجا که میان میزان زنده بودن با حقیقت داشتن رابطة مستقیمی برقرار است، تعالی سطح حیات، جز با ارتقای سطح حقیقت در انسان ممکن نیست. به این ترتیب، زندگی هریک از من و شما آن گاه معنادار (هدفمند، ارزشمند و درخور احترام) خواهد بود که:
فلسفة زندگی را به درستی درک کرده باشیم، و بدانیم که زندگی کلاس درسی الاهیست، که معلم آن خدا، شاگرد آن انسان، دفتر آن عقل، و دوره های آن مراحل و وقایع زندگی است.
در هر ماجرا و واقعه ای که پروردگار عالم بر سر راه ما می نهد، عبرتی یا حقیقتی هست که تحمل و تجربة آن ماجرا و واقعه را ارزشمند و توجیه پذیر می سازد. (بنابراین، هیچ حادثه ای در این راه گزافه تلقی نباید شد.)
زندگی ای درخور ارزش و احترام است که انسان در هر روزِ آن عارف تر از روز پیش باشد. و، متقابلاً، اگر به سببی، مانند غفلت، معرفت امروز او کمتر از دیروز، یا حتی مساوی با دیروز باشد، زندگی او از معنای شایستة خود دور شده است. از امام صادق نقل است که: «من استوی یوماه فهو مغبون... و من لم یَرَ الزیادة من نفسه فهو الی النّقصان، و من کان الی النُّقصان فالموت خیرٌ له من الحیاة» یعنی «کسی که دو روزش مساوی باشد
1) مجلسی، بحار، 36، 406
2) مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (نحل، 97) یعنی «هر كس- از مرد يا زن- كار شايسته كند و مؤمن باشد، قطعاً او را با زندگى پاكيزهاى، حياتِ [حقيقى] بخشيم، و مسلماً به آنان بهتر از آنچه انجام مىدادند پاداش خواهيم داد.»
زیان دیده است... و کسی که در خود فزونی نیابد او رو به کاستی است، و کسی که رو به کاستی باشد مرگ برای او بهتر از زندگی است.»(1)
در هر حال یکی از مشخصههای دوران جدید، جست و جوی مشتاقانهی انسان متجدّد برای یافتن معناست. این پدیدهی جست و جو برای یافتن معنا، گاه موجب شده است افراد بسیاری در دام فلسفه ها و ادیان جدید و ساختگی و یا در دام عرفانهای کاذب بیفتند و از دریافت پیامهای معنوی و حیات بخش توحیدی، بخصوص اسلام محروم بمانند. این در حالی است که فقط دین حقّ الهی، که جنبههای فردی و اجتماعی و مادی حیات را به نحو معقولی مورد توجه قرار میدهد، میتواند در ساختن فرهنگ و اندیشه وحیات معنوی جامعهی جدید مؤثر باشد و بشر عصر حاضر را از خطر نیهیلیسم، نسبی گرایی و بحران معنا نجات دهد. بنابراین، نیاز بشر به خدا و معنویت چنان مهم و سرنوشت ساز است که فقدان آن در زندگی انسان، با وجود همهی امکانات و شرایط مادی، زندگی را بی معنا و تلخ میکند. به قول کارل یونگ بیماری قرن ما بیماری مذهبی است. بشر قرن بیستم در اثر فناوری علمی و جمود و کوته نظری و تعصّب، لامذهب و سرگشته شده و در جست و جوی آرامش روحی است، و تا وقتی مذهب نیابد، آرامش ندارد. بی مذهبی موجب احساس پوچی و بی معنا بودن زندگی میشود، و داشتن مذهب و آرمان به زندگی مفهوم و معنا میبخشد.
شاید بار دیگر لازم به یاد آوری نباشد که معرفتی ملاک کمال است که در نفس محقق شده و آثار آن در زندگی و در عمل آشکار شده باشد. معرفت های ذهنی اگرچه بی اهمیت نیست، اما تنها از آن رو مهم تلقی می شود که می تواند در صورت عمل، مبدل به معرفت های تحققی گردد. این را هم پیش تر خواندیم که عواملی چند در کسب و تقویت معرفت و تبدیل آن به معرفت تحققیِ رسوخ یافته مؤثر است. از جملة آنها، مداومت بر عمل به آنچه درک شده است، تذکر مکرر و مداوم، تلقین، تأمل و تمرکز و درون نگری، و به ویژه، مراقبه، به معنای پاسبانی بر در دل است.
1) حر عاملی، وسائل الشیعه، 16، 94
درمجموع راجع به آفرینش انسان و هدف از خلقت او باید گفت که قرآن کریم طی آیات زیادی چند هدف را برای خلقت انسان بیان می دارد: اول عبادت، دوم آزمون الهی، سوم رسیدن به رحمت الهی و چهارم رسیدن به قرب الهی؛ همه این موارد قابل جمع هستند به این صورت که همه اهداف در جهت یک هدف عالی است و آن قرب به خداست که همان سعادت ابدی می باشد زیرا سعادت که بالاترین حد کمال است همان رسیدن انسان به مرتبه قرب الهی است.
اندر این خانه ی دل يک گوهري بود تو را***فکر خاموشِ درون بهر کسي بود تو را
فطرتت گر همه جا در غم دوران سوزد***در سرا پرده ی آن داد رسي بود تو را
فطرت از نظر لغوي به معناي «نحوة خاص خلقت يا همان خلق از عدم»، و با مفاهيمي چون حنيف، غريزه و طبيعت متفاوت است. فطرت در اصطلاح قرآن در ارتباط با دين مطرح شده است و به معناي شناخت الله و گرايش به او در انسان است. فطرت دو بعد ادراكي (شناختي) و احساسي (عاطفي) دارد، كه بعد ادراكي آن نيز به دو قسم تصورات و تصديقات تقسيمپذير است. در باب فطرت ادراكي، استاد مطهّري معتقدند كه انسان تصورات فطري ندارد؛ ولي تصديقات فطري به معناي تصديق بديهي اولي دارد.
بعد ديگر فطرت، فطرت احساسي است كه گرايشهاي انساني و مافوق حيواني انسان را در بر ميگيرند؛ گرايشهايي فطري همچون گرايش به پرستش، خلاقيت و دين. از نظر استاد مطهّري همة گرايشهاي فطري شعبهها و شاخههاي گرايش اصلي فطرتاند و آن «گرايش به كمال مطلق و فرار از نقص» است. اگر انسان به دنبال امور ديگر ميرود، به خاطر اين است كه در آن امور كمالي مييابد و اگر از چيزي فرار ميكند، بدان سبب است كه در آنها نقص ميبينيد.
امور فطري، امكان رشد دارند؛ يعني اموري بالقوهاند كه اگر از شرايط و عوامل دروني و بيروني بهره جويند، شكوفا ميشوند و به فعليت ميرسند. فطرت (ديني) منحرف و مسخ
نميشود؛ بلكه انسان است كه از فطرت منحرف و مسخ ميشود. آدمي وقتي رفتاري را انجام ميدهد كه با فطرتش مخالف است، رفتهرفته از فطرتش منحرف ميشود و اگر بر اين مسير لجاجت و اصرار بورزد، مسخ ميشود. در چنين صورتي فطرت از بين نرفته؛ بلكه فراموش شده و فعليت نيافته است.
بنابراين، نظريه فطرت در مفهوم اسلامى آن،به اين معنى نيست كه انسان در بدو تولد، پاره اى از ادراكات يا گرايشها را بالفعل دارد، همچنان كه به اين معنى نيز نيست كه انسان در آغاز تولد پذيرا و منفعل محض است و هر نقشى به او داده شود، مى پذيرد، بلكه انسان موجودى ذو مراتب است كه در هر مرحله از مراحل رشد وشكوفايى اش، در مرتبه اى از مراتب انسانى واقع مى شود ومتناسب با آن مرتبه، لوازم آن مرتبه را دارا مى گردد. بدين ترتيب، گرايش به علم، خير اخلاقى، جمال و زيبايى، تقديس و پرستش و امثال آن از جمله گرايشات انسانى است كه در مراحل گوناگون رشد و نمو انسان، به تدريج و البته متناسب با معرفت انسان درباره متعلق هريك از اين گرايشات، شكوفا مى شود تا انسان به معرفت عقلانى نايل آيد و فارق ديگر انسان از ساير موجودات، يعنى قدرت تعقل و دورانديشى، پا به ميدان گذارد و او را از نفوذ جبرى اين گرايشها و ميلهاى مادى و طبيعى، مانند ميل به غذا، خواب، امور جنسى....، آزاد نمايد و همه آنها را تحت فرمان عقل قرار دهد و انسان را به آزادى واقعى و مقام خليفة اللهى نزديك گرداند.
بنابراين، اينكه مى بيني در قرآن از سويى، انسان به عنوان خليفه خدا در زمين، داراى فطرتى خداآشنا، آزاد، مستقل، امانت دار و ملهم به الهام فطرى فجور و تقوى معرفى شده است و از سوى ديگر، ظلوم، جهول، طغيانگر و عجول توصيف شده نه به اين دليل است كه انسان موجودى دوسرشتى است كه نيمى از آن متعالى و ستودنى ونيمى ازآن پست ونكوهيدنى است، بلكه به اين جهت است كه انسان كمالات مذكور را بالقوه دارد و اين خود اوست كه بايد سازنده و معمار آنها باشد و شرط اصلى وصول انسان به آن كمالات ايمان، تقوى و عمل صالح است. پس انسان بر اساس فریاد خاموش درونش بدون تردید منهاى ايمان، ناقص، حريص، ظالم، نادان، بخيل و گاهى از حيوان پست تر است. دراين
صورت، واضح است كه انسانيت زيست شناسى و بيولوژيكى ملاك انسان بودن نيست. در انتها باید با معرفت و بصیرت اینچنین زمزمه کرد:
ای خالق جان، گو که نهان را چه کنم***در پرتو عشقت، دگران را چه کنم
عاشق کني و روحیّ و روانم بخشي*** در مستي وصل، روح و روان را چه کنم
• قرآن كريم
• نهج البلاغه، ن: فيض الاسلام، مركز نشر آثار فيض الاسلام، تهران، 1368، چاپ دوم• المعجم المفهرس لاحاديث بحارالانوار، تهران، مؤسسه الطباعه و النشر وزاره الثقافه و الارشاد الاسلامي، 1373
• ابن ابي الحديد، عبدالحميد بن هبه الله، شرح نهج البلاغه، ابوالفضل ابراهيم، محمد (مصحح)، 1387ق، دار احياء الكتب العربيه
• ابن بابويه، محمد بن علي، (1362ش)، الخصال، الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي، غفاري، علي اكبر: مصحح، انتشارات اسلامي، قم
• ابن ابی جمهور، محمدبن علی بن ابراهیم، عوالی اللئالی، انتشارات سیدالشهداء قم، چ 2، 1386
•ابن شعبه، حسن بن علی، تحف العقول، ترجمه احمد جنتی عطایی، تهران، انتشارات علمیه اسلامی، 1363
• ابو محمد احمدبن داوود الدینوری، ارشاد القلوب، ناشر احیاءالکتب العربیه قاهره. چ 1، 1380
•احمدی، بابک، (1380)، سارتر که می نوشت، تهران، نشر مرکز، چاپ دوم.
•اندرسون، سوزان لی، (1387)، فلسفه کیرکگور، ترجمۀ خشایار دیهیمی، تهران، طرح نو، چاپ دوم.
• الاحسائي، ابن ابي جمهور، عوالي اللئالي، تقديم: السيد شهاب الدين النجفي المرعشي، تحقيق: مجتبي العراقي، الطبعه الاولي، 1403، نشر السيد الشهداء - قم
• ارفع، سيد كاظم، ترجمه نهج البلاغه، مؤسسه تحقيقاتي و انتشاراتي فيض كاشاني، چاپ دوم، 1379ش، تهران
•امینی، ابراهیم، اسلام و تعلیم و تربیت، انجمن اولیاء و مربیان، 1387
•بابایی، علی، جزء سی قران بصورت منظوم،، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول(1389)
• بابایی، علی، دیوان حقیر، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول (1389) چاپ دوم 94 انتشارات دارخوین
•بابایی، علی، تنها راه سعادت...، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول (1389) چاپ دوم 94 انتشارات دارخوین
•بارت، ویلیام، (1362)، اگزیستانسیالیسم چیست؟، ترجمۀ منصور مشکین پوش، تهران، آگاه، چاپ دوم.
•براندت، فریتیهوف، (1373)، کییرکهگور (زندگی و آثار)، ترجمۀ جاوید جهانشاهی، اصفهان، نشر پرسش، چاپ اول.
•برگمن، گریگوری، (1388)، کتاب کوچک فلسفه، ترجمۀ کیوان قبادیان، تهران، کتاب آمه، چاپ هشتم.
• برازش، علي رضا، المعجم المفهرس لالفاظ غرر الحكم و دررالكلم، انتشارات اميركبير، تهران، ايران، چاپ اول، 1371
•بهشتی، سید محمد حسين، خدا از دیدگاه قرآن، تهران: بعثت، 1353
• تميمي آمدي، عبدالواحد 1366، غررالحكم و دررالكلم، مصحح: ميرجلال الدين حسيني ارموي، تهران، انتشارات دانشگاه تهران،
• تميمي آمدي، عبدالواحد (1382) گفتار اميرالمؤمنين علي (عليه السلام)، م: حسين شيخ الاسلامي، قم، ر: انصاريان 1382
• جوادی آملی، عبدالله، تفسیر تسنیم، اسراء، قم، چ 1، 1378 ونیز فطرت در قرآن، قم: اسراء، 1388
• حر عاملی، محمد بن حسن، وسایل الشیعه، قم، موسسه آل البیت (ع)، چاپ دوم. 1405 ه. ق. جهاد با نفس، کتاب جهاد وسائل الشیعه، مترجم: علی افراسیابی، انتشارات نهاوندی، چ 3، 1382
•حسين زاده، محمد، مبانى معرفت دينى، )قم: مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، چاپ دوم 1380)، صص 87 – 120
•خمينى، سيد روح الله، توضیح المسائل(مُحَشّی)، تحقیق سيد محمد حسين بنى هاشمى خمينى، قم، دفتر انتشارات اسلامى، چاپ هشتم، 1424ق.
•خمینی، روح الله، شرح چهل حدیث، مؤسسه نشر و تنظیم آثار امام خمینی، 1385
• رباني، هادي، 1383، گزيده غررالحكم و دررالكلم، م: سيد محسن موسوي، انتشارات دارالحديث، قم
•ربانی گلپایگانی، علی، عقاید استدلالی، ج 1، ص 32، مرکز نشر هاجر(وابسته به مرکز مدیریت حوزه های علمیه خواهران)، قم، 1388ش
• زين الدين، الشيخ محمد امين، كلمه ي التقوي، بي جا، بي تا
• دیلمی، حسن بن محمد، اعلام الدین، دار إحیاء التراث العربی، بیروت. انتشارات دار العلم، چ 2، 1385
• ساروقي، محمدعلي ابوالقاسم، مديريت زمان و موفقيت، مجله توسعه مديريت، آذر 1383 - شماره 62
• سبحانی، جعفر، منشور جاوید، دارالقرآن، 1401
• سبحاني، محمد، رمزهاي موفقيت از نگاه امام علي (عليه السلام) مجله مبلغان، شماره 45، مهر 1382
• سليمانى اردستانى، عبدالرحيم، درآمدى برالهيات تطبيقى اسلام و مسيحيت، )قم: طه، 1382، چاپ اول
• الشهيد الثاني، زين الدين بن علي، منيه المريد في آداب المفيد و المستفيد، رضا المختاري مكتب الاعلام الاسلامي، بي جا
•صابر، غلام، (1388)، کییرکگارد و اقبال، ترجمۀ محمد بقایی ماکان، تهران، یادآوران، چاپ اول.
• صدوق، ابی جعفر محمد بن الحسین ابنبابویه قمی، من لایحضره الفقیه، تهران، مکتبة الصدوق، بی جا،1302 ه..ق.
• صدوق، ابن بابویه، خصال، جامعه مدرسین، قم. انتشارات مهر صادق، چ 3، 1385
• طباطبايي، محمد حسین، معنويت تشيع؛ محمد جواد رودگر، عرفان اسلامي، تهران، كانون انديشه جوان، )مجموعه چلچراغ حكمت).
•طباطبایی،
سیدمحمدحسین، (بیتا)، اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج5، پاورقی مرتضی مطهری، تهران، صدرا.
• طوسی، ابوجعفر محمد بن الحسن، الأمالی، دارالثقافه، قم. انتشارات آرام دل، چ 3، 1388
• عاملي، محمد بن حسين الحر، وسائل الشيعه ي، مؤسسه ي آل البيت (عليهم السلام) لاحياء التراث، الطبعه ي الثانيه ي، 1414، مهر، قم، مؤسسه ي آل البيت (عليهم السلام) لاحياء التراث
• علي بن الحسين (عليه السلام)، امام چهارم، 1413، صحيفه سجاديه، اشراف الموحد الابطحي الاصفهاني، قم: مؤسسه الامام المهدي (عليه السلام)
• فلسفی، گفتارها، خلاصه کتاب جوان، تلخیص حسین سوزنچی، نشربین الملل،1386
• فلین، توماس، (1391)، اگزیستانسیالیسم،
ترجمۀ حسین کیانی، تهران، بصیرت، چاپ اول.
• فیض کاشانی، محسن، محجه البیضاء فی تهذیب الاحیاء، تصحیح: علی اکبر غفاری، چاپ دوم، 1361.
• قطب راوندي، سعيد بن هبه الله، (بي تا) سلوه الحزين و تحفه العليل المعروف باالدعوات، قم، مدرسه الامام مهدي
• قمي، عباس، 1375 كليات مفاتيح الجنان، تهران، انتشارات نبوغ
• قمی، شیخ عباس، سفینه البحار، تحقیق: مجمع البحوث الاسلامیه، خراسانی، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی قدس رضوی، 1416 ه. ق.
• گذشته، ناصر، «اصول دین»، دانشنامه جهان اسلام، ج1، تهران، مؤسسه دایرة المعارف الفقه الاسلامی، 1374ش
• كفعمي، تقي الدين ابراهيم، جنه الامان الواقيه و جنه الايمان الباقيه المعروف باالمصباح، 1403ق، بيروت، مؤسسه الاعلمي
• کلینی، محمد بن یعقوب (م 328 ق)، الکافی، تصحیح علیاکبر غفاری، دارالاضواء، بیروت، بی جا، 1405.
•کین، سم، (1375)، گابریل مارسل، ترجمۀ مصطفی ملکیان، تهران، گرّوس، چاپ اول.
• مازندراني، مولي محمد صالح، 1421، شرح اصول الكافي، مع تعاليق ميرزا ابوالحسن شعراني، مصحح: سيد علي عاشور، بيروت، دار الحياء التراث العربي
• مالکی اشتری، ورام بن ابی فراس، تنبیه الخواطر و نزهه النواظر، فقیه، قم. انتشارات پیام آزادی، چ 4، 1385
• متقی هندی، علاء الدین، کنز العمال، الرساله، بیروت. انتشارات نور الهدی، چ 4، 1382
• مجلسي، محمد باقر، 1403ق، بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار، بيروت، داراحياء التراث العربي
• محدثي، جواد، 1383، گهر عمر، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوي
• المحمودي، محمد باقر (1396ق)، نهج السعاده في مستدرك نهج البلاغه، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات
• محمدي ري شهري، 1416ق، محمد، ميزان الحكمه، قم، دار الحديث
• محمدی، سیف الدین، «اصول دین: بررسی تعریف و مصادیق آن از دیدگاه متکلمان»، تحقیقات اسلامی، ش101و102، 1373ش.
• مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش عقاید، تهران، امیرکبیر، چاپ هجدهم، 1384ش.
• مصباح، محمد تقی، اخلاق در قرآن، قم: مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی، 1387
• مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، چ مکرر، 1377
• مطهری، مرتضی، حکمتها و اندرزها، انتشارات صدرا، چاپ فجر، چ 17، 1383
• مطهری، مرتضی، فطرت، انتشارات صدرا، 1388
• مکارم شیرازی، ناصر و همکاران، تفسير نمونه، دارالکتب الاسلامیة، چاپ اول 1374
• المظفر، محمدرضا، (1408)، المنطق، قم، فیروزآبادی، چاپ هشتم.
• معین، محمد، (1375)، فرهنگ فارسی، تهران، امیرکبیر، چاپ نهم.
•میرزای قمی، ابوالقاسم، قوانین المحکمه فی الاصول، قم،احیاء الکتب الإسلامیه، چاپ اول، 1430ق
• موريس، بوكاى، عهدين، قرآن و علم، ترجمه حسن حبيبى: )تهران: حسينيه ارشاد، بىچا، بىتا)، صص 145 - 151؛ د.
•میبدی، رشیدالدین، کنز الأنوار تلخیص کشف الأسرار، به کوشش محمدکاظم بصیری، انتشارات الهادی، 1380.
• نوري، حسين، مستدرك الوسائل، بيروت، مؤسسه آل البيت(ع) لاحياء التراث - 1988م، بيروت، لبنان
• واعظى، احمد، تحول فهم دين، )تهران، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر(149)
• نمازي شاهرودي، علي، 1419، مستدرك سفينه البحار، تحقيق و تصحيح: الشيخ حسن بن علي النمازي، 1419، قم، مؤسسه النشر الاسلامي
• سایت های مختلف از جمله سايت پرسمان اخلاق http://akhlagh.
porsemani. ir/node/162
کتابهای زیر تا کنون از این شاعر و مولف چاپ و منتشر شده است:
1)جزء سی قران بصورت منظوم،، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول(1389)
2)دیوان حقیر، انتشارات برترین اندیشه،چاپ اول (1388) چاپ دوم 94 انتشارات دارخوین
3)تنها راه سعادت در پرتو بهترین نوع مدیریت، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول (1389)
4)کلیات آنچه همسران باید بدانند، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
5)بهترین روش زناشویی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1394).
6)منظومه همسرداری، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1394)
7)بهترین راه انتخاب همسر، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1394).
8)بهترین روش برای دوران خوب نامزدی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1394).
9)تنها راه خوشبختی در همسرداری، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1394).
10)ارزشمندترین لحظه ها استفاده از فرصتها، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1396)
11)معنا درمانی(درمان افسردگی و.. بدون استفاده ازداروهای شیمیایی)چاپ دوم،اصفهان، انتشارات دارخوین (1395)
12)عطر یاد، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول(1385)
13)نه گفتار، انتشارات برترین اندیشه، چاپ اول(1389)
14)فطرت و کمال انسانی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1396)
15)پرستش، کاملترین پاسخ به عالیترین نیاز، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1396)
16)سالمترین پیام برای سعادت واقعی بشر، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1396)
17)مقصد نهایی انسان، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1396)
18)نقش عجیب مذهب در ایجاد آرامش همسران، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1394)
19)بصیرت افزایی رمز و راز ولایت مداری وسعادت، چاپ اول،اصفهان، انتشارات دارخوین (1395)
20)بحرانهای مکاتب و فلاسفه غرب در حوزه های انسان شناسی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین (1397)
21)غزلیات حقیر، چاپ اول، اصفهان، انتشارات دارخوین(1397)
22)قرآن، تنها کتاب نجات بخش، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)
23)حجاب، فریاد خاموش فطرت، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)
24)نقش حجاب در بهداشت روانی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)
26)توفیق انجام کار خیر و عمل صالح، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
27)صفات ناب برای فطرتهای پاک، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
28)رباعیات حقیر اصفهانی، چاپ اول، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)
29)دوبیتی های حقیر اصفهانی، چاپ اول، اصفهان، انتشارات دارخوین(1398)
30)کلیات آنچه والدین باید بدانند، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
31)آنچه والدین باید قبل از تولد فرزند بدانند،(فرزند پروری1) چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
32)بهترین روش تربیت فرزند درهفت سال اول، (فرزند پروری2) چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
33)بهترین روش تربیت فرزند در هفت سال دوم، (فرزند پروری3) چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
34)آنچه والدین باید درهفت سال سوم بدانند، (فرزند پروری4) چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
35)منظومه تربیتی(فرزند پروری)، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
37)گام دوم انقلاب شکوهمند اسلامی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
38)اقتصاد و توسعه سالم در اسلام، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
40)حال خوب، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
41)بحران معرفتی غرب نسبت به عرفان واقعی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
42)بحرانهای معرفتی غرب نسبت به معنویت و ارزشهای واقعی بشر، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
43)فطرت، بشریت و تمدن سازی اسلامی، چاپ اول، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
44)بحرانهای معرفتی غرب نسبت به نبوت، امامت و ولایت، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
45)بحران معرفتی غرب نسبت به ادیان، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1401)
46)بحرانهای معرفتی غرب نسبت به عقل و علم، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
47)بحران معرفتی غرب نسبت به تربیت واقعی و ارزشهای خانوادگی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1399)
48)ویژگی های دوران بلوغ و نوجوانی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1401)
49)بچه زرنگ واقعی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1400)
50)بحران معرفتی غرب نسبت به شادیها و لذّتهای حقیقی، چاپ سوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1401)
51)قانون جذب حقیقی «بحران معرفتی غرب نسبت به قانون جذب»، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1401)
52)منظومه حال خوب، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
53)رمز و رازهای کوتاه یا طولانی شدن عمر، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
54)منظومه تندرستی و طولانی تر شدن عمر، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
55)تعالی روح و روان با زیبایی های کربلا، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
56)منظومه زیبایی های کربلا، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
57)کتاب شکوفایی فطرت با مناسک حج، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
58)کم و کیف استرس، اضطراب و افسردگی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
59)منظومه بچه زرنگ واقعی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
60)کتاب امامت و ولایت جلوه ای از نعمت و محبت الهی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
62)فطرت و عبرت پذیری، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
64)تربیت جنسی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
65)تبین جایگاه زن، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
66)فلسفه خاتمیت پیامبر(ص)، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
67)آسیب شناسی جامعه نبوی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
68)اسرار و فلسفه وجودی نماز شب، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
69)مبانی اخلاق در پزشگی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
70)تولی و تبری و فلسفه آن، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
71)فوت و فن های مدیریتی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
72)نکات مهم و کاربردی تربیتی در هفت سال اول، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
73)رمز و راز پیاده روی اربعین حسینی، چاپ دوم، اصفهان، انتشارات دارخوین(1402)
همچنین دهها مقاله در مجلات تخصصی دانشگاهی و روزنامه های داخلی و بین المللی منتشر کرده است.