ghaemiyeh.com
درس خارج کلام
بررسی مبانی و مسائل مهدویت
با محوریت کتب اربعه
جلسات 42 تا 79
بررسی روایات احکام جدید
در دوران ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
آیت الله طبسی دامت برکاته
سال تحصیلی 94-1393
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: مرضیه محمدی سرپیری
بسم الله الرحمن الرحيم
یکی از چیز هائی که به شیعه نسبت می دهند، اعتقاد به این است که امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف احکام جدید، سنت جدید، شریعت جدید یا قرآن جدیدی می آورد؛ در صورتی که حتی یک روایت هم که بیان کننده این مطلب باشد، وجود ندارد.
البته روایاتی از ائمه علیهم السلام در مورد بعضی از احکام در زمان ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و نوع حکومت و برخورد آن حضرت با مخالفان نقل شده است که نیاز به بررسی توضیح و توجیه دارد مانند:
اعدام مانع زکات و اعدام زانی، کسانی که در عالم ذر اخوت داشته اند، در این دنیا از یکدیگر ارث ببرند یعنی
تغییر در قانون ارث، حکم اعدام و قتل کسانی که در تشیع و ایمانشان دروغگو هستند. عدم دریافت جزیه از اهل کتاب در زمان امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در حالی که قرآن می فرماید:حَتّی یُعْطُوا اَلْجِزْیَهَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ (1).
ممنوع بودن حکم ربح بر مومن در معاملات (یعنی جنسی را ده تومان بخرند و به مومن پانزده تومان بفروشند.)، وجوب کمک به برادران و تجهیز یکدیگر وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى (2).
مساله قطائع پادشاهان: زمینه ای وسیعی که پادشاهان برای خودشان ثبت می کنند یا به برخی هدیه می کنند. آیا این قطائع یا قطیعه در دوران امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ممنوع و حرام است؟
کسی که گنجی پیدا می کند با قطع نظر از قوانین حکومت قوانین خاص خود را دارد که اگر خمسش را بدهد مال خودش می شود آیا در دوران امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز حکم به همین منوال است؟ یا این که هر چه پیدا کرد باید تحویل امام علیه السلام دهد.
تغییر قبله در مسجد کوفه: امام علیه السلام به نقل روایتی قبله را تعدیل می کند منظور چیست؟ آیا منظور این است که الآن مردم کوفه رو به قبله نماز نمی خوانند؟
دستور تخریب یک سری از مساجد آیا این تخریب مشروع و درست است یا خیر؟ این که ایشان منارات را تخریب می کند آیا «المناره» اشاره به یک مناره خاص بوده و «ال» آن عهد است و یا کل منارات منظور است؟ اصلا المنائر است یا المنابر؟ مناره است یا منبر است؟
بحث پیرامون این که ایشان به چه انگیزه ای مسجد الحرام یا کعبه را به اساس و حدود اصلی خودش بر می گرداند.
آیا در بحث قضاوت چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا مسیر قضاوت طبق بعضی روایات تغییر می کند؟ آیا شهود لازم است یا ایشان با علم خود قضاوت می کند؟
یقینا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف دین جدید و سنت جدیدی ندارند سنت ایشان همان سنت پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ است. ایشان قرآن جدیدی نمی آورند و بلکه همین قرآن است ولی باید گفت که روایاتی مشاهده می شود که ایهام دارد به این که امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف احکام و دین جدید می آورد ما اولا سند این روایات را بررسی می کنیم و بعد از نظر دلالی بحث خواهیم کرد.
امثال این روایات دست آویز بدخواهان شده و بدون بررسی و تحقیق در مورد سند روایت، متن و فهم روایت، معارضات روایات، بیانات فقهای شیعه در زمینه نص و دلالت آن روایت، به ایجاد شبهه و تخریب چهره مکتب اهل بیت علیهم السلام در شبکه های ماهواره ای و غیره می پردازند.
بررسی روایات انحرافات در جامعه ی قبل از ظهور:
قبل از بررسی این روایات، توجه به این نکته که در روایات هم به آن اشاره شده است، ضروری می باشد و آن این که جامعه و مردم در آخر الزمان چقدر از سنت پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و از تعالیم اسلام فاصله گرفته اند؟ آیا سنت های حضرت سنت های جدیدی است یا این که در اثر تغییر یافتن سنت ها و احکام اسلامی و دور شدن جامعه از واقعیات اسلامی وقتی حضرت همان حکم اسلام را بیاورد برای جامعه، جدید به نظر می رسد؟ لذا باید روایاتی که مربوط به تحریف و انحرافات جامعه است را بطور دقیق بررسی کنیم تا مسئله احکام جدید برایمان روشن شود.
روایت اول:
الف) متن روایت
رجال الكشى حَمْدَوَيْهِ بْنُ نُصَيْرٍ عَنِ الْيَقْطِينِي عَنْ يُونُسَ عَنْ عَبْدِاللهِ بْنِ زُرَارَةَ وَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ قُولَوَيْهِ وَ الْحُسَيْنُ بْنُ الْحَسَنِ مَعَا عَنْ سَعْدٍ عَنْ هَارُونَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ بْنِ زُرَارَةَ بْنِ عَبْدِاللَّهِ بْنِ زُرَارَةَ وَ ابْنَيْهِ الْحَسَنِ
وَ الْحُسَيْنِ عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ زُرَارَةَ قَالَ: قَالَ لِى أَبُو عَبْدِاللَّهِ علیه السلام:... (1عَلَیْكُمْ بِالتَّسْلِیمِ وَ الرَّدِّ إِلَیْنَا وَ انْتِظَارِ أَمْرِنَا وَ أَمْرِكُمْ وَ فَرَجِنَا وَ فَرَجِكُمْ فَلَوْ قَدْ قَامَ قَائِمُنَا عَجَّلَ اللَّهُ فَرَجَهُ وَ تَكَلَّمَ بِتَكَلُّمِنَا ثُمَّ اسْتَأْنَفَ بِكُمْ تَعْلِيمَ الْقُرْآنِ وَ شَرَائِعِ الدِّينِ وَ الْأَحْكَامِ وَ الْفَرَائِضِ كَمَا أَنْزَلَهُ اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَم لَأَنْكَرَ أَهْلُ التَّصَابُرِ فِيكُمْ ذَلِكَ الْيَوْمَ إِنْكَاراً شَدِيداً ثُمَّ لَمْ تَسْتَقِيمُوا عَلَى دِينِ اللَّهِ وَ طَرِيقَتِهِ إِلَّا مِنْ تَحْتِ حَدِّ السَّيْفِ فَوْقَ رِقَابِكُمْ إِنَّ النَّاسَ (2)بَعْدَ نَبِيِّ اللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَم رَكِبَ اللَّهُ بِهِ سُنَّةَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ فَغَيَّرُوا وَ بَدَّلُوا وَ حَرَّفُوا وَ زَادُوا فِي دِينِ اللَّهِ وَ نَقَصُوا مِنْهُ فَمَا مِنْ شَيْءٍ عَلَيْهِ النَّاسُ الْيَوْمَ إِلَّا وَ هُوَ مُحَرَّفٌ عَمَّا نَزَلَ بِهِ الْوَحْيُ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ أَجِبْ يَرْحَمُكَ اللَّهُ ...﴾ (3)
عبدالله بن زراره گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمودند: به پدرت سلام مرا برسان و بگو اگر گاهی از تو در جلسات عیب جویی می کنم برای حفظ توست که حکومت روی تو حساس نشود زیرا مردم و دشمنان به هر کسی که به ما نزدیک باشد حمله می کنند و هر کسی که ما او را ستایش کنیم و جایگاهش را تثبیت کنیم فورا او را اذیت می کنند. آن هایی که مورد توجه ما هستند دشمن برای آن ها مشکل ایجاد می کند و به خاطر نزدیک بودنش با ما او را اذیت می کند. او را آماج تبلیغات قرار می دهند و او را از پا در می آورند.
اما هر کسی را که ما عیب جویی کردیم او را حمد می کنند (4)اگر من گاهی پشت سر تو حرف زدم چاره ای ندارم زیرا تو مردی هستی که به ارتباط با ما مشهور هستی و به ما تمایل داری و به خاطر همین دوستی مورد مذمت مردم هستی پس دوست داشتم که تو را عیب جویی کنم تا این که بفهمند که از تو بدگویی کردم و آن ها از تو تعریف کنند تا به این وسیله شر این ها را از تو دور کنم که خداوند عز و جل می فرماید:«اما کشتی از آن بینوایانی بود که در دریا کار می کردند خواستم آن را معیوب کنم [چرا که] پیشاپیش آنان پادشاهی بود که هر کشتی [بی عیبی] را به زور می گرفت». من هم به خاطر این که تو را از من نگیرند و نکشند، عیب جویی کردم.
بر شما باد که تسلیم امر ما باشید و مطالب را به ما برگردانید و منتظر امر ما و امر خود و فَرَج ما و فَرَج خود باشید. و اگر قائم ما قیام کرد و سخنگوی ما سخن گفت تعلیم قرآن و شرائع دین و احکام و واجبات را از نو شروع می کند و از نو یاد می دهد به همان گونه ای که خداوند بر پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ نازل کرد.
1) در ابتدای این روایت این عبارات آمده است:﴿اقْرَأْ مِنِّی عَلَی وَالِدِکَ السَّلَامَ وَ قُلْ لَهُ إِنِّی أَعِیبُکَ دِفَاعاً مِنِّی عَنْکَ فَإِنَّ النَّاسَ وَ الْعَدُوَّ یُسَارِعُونَ إِلَی کُلِّ مَنْ قَرَّبْنَاهُ وَ حَمِدْنَا مَکَانَهُ لِإِدْخَالِ الْأَذَی فِیمَنْ نُحِبُّهُ وَ نُقَرِّبُهُ وَ یَذُمُّونَهُ لِمَحَبَّتِنَا لَهُ وَ قُرْبِهِ وَ دُنُوِّهِ مِنَّا وَ یَرَوْنَ إِدْخَالَ الْأَذَی عَلَیْهِ وَ قَتْلَهُ وَ یَحْمَدُونَ کُلَّ مَنْ عَیَّبْنَاهُ نَحْنُ وَ إِنْ یُحْمَدُ أَمْرُهُ فَإِنَّمَا أَعِیبُکَ لِأَنَّکَ رَجُلٌ اشْتَهَرْتَ بِنَا وَ بِمَیْلِکَ إِلَیْنَا وَ أَنْتَ فِی ذَلِکَ مَذْمُومٌ عِنْدَ النَّاسِ غَیْرُ مَحْمُودِ الْأَثَرِ بِمَوَدَّتِکَ لَنَا وَ لِمَیْلِکَ إِلَیْنَا فَأَحْبَبْتُ أَنْ أَعِیبَکَ لِیَحْمَدُوا أَمْرَکَ فِی الدِّینِ بِعَیْبِکَ وَ نَقْصِکَ وَ یَکُونَ بِذَلِکَ مِنَّا دَفْعُ شَرِّهِمْ عَنْكَ یَقُولُ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ أَمَّا السَّفِینَةُ فَكانَتْ لِمَساكِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ یَأْخُذُ كُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً هَذَا التَّنْزِیلُ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ صَالِحَةٌ لَا وَ اللَّهِ مَا عَابَهَا إِلَّا لِكَیْ تَسْلَمَ مِنَ الْمَلِكِ وَ لَا تَعْطَبَ عَلَی یَدَیْهِ وَ لَقَدْ كَانَتْ صَالِحَةً لَیْسَ لِلْعَیْبِ فِیهَا مَسَاغٌ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ فَافْهَمِ الْمَثَلَ یَرْحَمُكَ اللَّهُ فَإِنَّكَ وَ اللَّهِ أَحَبُّ النَّاسِ إِلَیَّ...)
2) مراد از ناس معمولا دگر اندیشان هستند.
3) معجم احاديث الامام المهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف، ج 5، ص 130 - بحار الانوار، ج 2، 247
4) همواره روش این گونه بوده و امروزه نیز چنین است از هر کس که دفاع کنید دشمن او را تخریب می کند و هر کسی را که رد کنید دشمن از او دفاع می کند.
وقتی که امام از نو قرآن تعلیم دهد و از نو تفسیر بگوید، اهل تصابر (یعنی کسانی که یک رتبه علمی دارند و می گویند ما مفسر و محقق و فقیه و متخصصیم در معارف اسلامی)، در مقابل بیان حضرت موضع شدیدی می گیرند (چون آن ها طور دیگری فهمیدند و طور دیگری بیان می کنند).
خداوند بر این مردم همان سنن امت های قبل را بار کرده است پس تغییر دادند تحریف کردند و زیاد کردند و کم کردند پس آن چه امروز مردم بر آن هستند، ز آن چه از جانب خداوند وحی به آن نازل شد، منحرف است.
ب) توضیح روایت
لَأَنْكَرَ أَهْلُ اَلتَّصَابُرِ فِيكُمْ ذَلِكَ اَلْيَوْمَ إِنْكَاراً شَدِيداً: الآن وهابي ها در مکه و مدینه دانشگاه هایی دارند که در آن صد ها و بلکه هزاران نفر فارغ التحصیل می شوند ولی خروجی آن مسلمان کشی است در حالی که قرآن می فرماید: أشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَهً لِلَّذِینَ آمَنُوا الیَهُودَ وقتی به آنان گفته می شود دشمن اهل ایمان یهود است چرا با آن ها درگیر نمی شوید؟ می گویند: قَاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفَّارِ یعنی شیعه به قول ابن عباس این ها مانند خوارج اند بلکه خود خوارج اند که آیاتی که مربوط به کفار است را بر مسلمین تطبیق می دهند. سؤال می کنیم: ملاک کجا است و نزدیک تر به کجا؟ به سعودی، افغانستان، اردن، لبنان، سوریه یا...؟
آن ها قرآن می خوانند ولی طوری تفسیر می کند که اصلا ضرری برای یهود و نصاری نداشته باشد اما کشور مسلمانی مانند سوریه و عراق را ویران می کنند.
آن ها شریعت را طوری تفسیر می کنند و توضیح می دهند که پیرو آن، به جای این که به جنگ غاصبان و اشغالگران صهیونیسم برود؛ به جنگ مسلمان می رود. لذا وقتی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف می آیند قرآن را از نو تعلیم می دهند چون آن ها تفسیر قرآن را غلط فهمیدند و تفسیری اشتباه از آن ارائه دادند.
بحث و مذاکره ی جالبی بین ابن عباس و معاویه است که نشان می دهد تفکر امروز وهابیان همان تفکر اموی است:
عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ قَالَ: قَدِمَ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ حَاجّاً فِي خِلَافَتِهِ فَاسْتَقْبَلَهُ أَهْلُ الْمَدِينَةِ... ثُمَّ إِنَّ مُعَاوِیَةَ مَرَّ بِحَلْقَةٍ مِنْ قُرَیْشٍ فَلَمَّا رَأَوْهُ قَامُوا إِلَیْهِ غَیْرَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ - فَقَالَ لَهُ یَا ابْنَ عَبَّاسٍ مَا مَنَعَکَ مِنَ الْقِیَامِ کَمَا قَامَ أَصْحَابُکَ إِلَّا لِمَوْجِدَةِ أَنِّي قَاتَلْتُكُمْ بِصِفِّينَ، فَلَا تَجِدْ مِنْ ذَلِكَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ! فَإِنَّ عُثْمَانَ قُتِلَ مَظْلُوماً!قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: فَعُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ قَدْ قُتِلَ مَظْلُوماً؟ قَالَ: عُمَرُ قَتَلَهُ كَافِر.
قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَمَنْ قَتَلَ عُثْمَانَ قَالَ قَتَلَهُ الْمُسْلِمُونَ. قَالَ فَذَاکَ أَدْحَضُ لِحُجَّتِکَ. قَالَ فَإِنَّا قَدْ کَتَبْنَا فِی الْآفَاقِ نَنْهَی عَنْ ذِکْرِ مَنَاقِبِ عَلِیٍّ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ فَکُفَّ لِسَانَکَ فَقَالَ یَا مُعَاوِیَهُ أَ تَنْهَانَا عَنْ قِرَاءَةِ الْقُرْآنِ؟ قَالَ لَا-. قَالَ أَ تَنْهَانَا
عَنْ تَأْوِیلِهِ؟ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَنَقْرَؤُهُ وَ لَا نَسْأَلُ عَمَّا عَنَی اللَّهُ بِهِ ثُمَّ قَالَ فَأَیُّهُمَا أَوْجَبُ عَلَیْنَا قِرَاءَتُهُ أَوِ الْعَمَلُ بِهِ؟ قَالَ الْعَمَلُ بِهِ.
قَالَ كَیْفَ نَعْمَلُ بِهِ وَ لَا نَعْلَمُ مَا عَنَی اللَّهُ؟ قَالَ سَلْ عَنْ ذَلِكَ مَنْ یَتَأَوَّلُهُ عَلَی غَیْرِ مَا تَتَأَوَّلُهُ أَنْتَ وَ أَهْلُ بَیْتِكَ. قَالَ إِنَّمَا أُنْزِلَ الْقُرْآنُ عَلَی أَهْلِ بَیْتِی أَ نَسْأَلُ عَنْهُ آلَ أَبِی سُفْیَانَ یَا مُعَاوِیَةُ أَ تَنْهَانَا أَنْ نَعْبُدَ اللَّهَ بِالْقُرْآنِ بِمَا فِیهِ مِنْ حَلَالٍ وَ حَرَامٍ فَإِنْ لَمْ تَسْأَلِ الْأُمَّةُ عَنْ ذَلِكَ حَتَّی تَعْلَمَ تَهْلِكُ وَ تَخْتَلِفُ. قَالَ اقْرَءُوا الْقُرْآنَ وَ تَأَوَّلُوهُ وَ لَا تَرْوُوا شَیْئاً مِمَّا أَنْزَلَ اللَّهُ فِیكُمْ وَ ارْوُوا ما سِوی ذلِکَ. قالَ : فَإِنَّ اللّهَ یَقولُ فِی القُرآنِ يُريدون أن يُطْفِؤُواْ نُورَ اللهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلا أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ - قَالَ: يَا ابْنَ عَبَّاسٍ ارْبَعْ عَلَى نَفْسِكَ وَ كُفَّ لِسَانَكَ. (1)
در کتاب احتجاج از سلیم بن قیس روایت می کند که گفت: معاویه در زمان خلافت خود پس از این که حج بجای آورد راهی مدینه طیبه شد اهل مدینه از وی استقبال نمودند... سپس معاویه به گروهی از قریش برخورد که نشسته بودند عموم ایشان از جا برخاستند ولی ابن عباس از جای خود برنخاست! معاویه به او گفت برای چه
برنخاستی؟ مگر کینه ای از جنگ صفین در دل داری ناراحت مباش پسر عموی ما عثمان به ستم کشته شد.
ابن عباس گفت: عمر هم کشته شد پس چرا خون او را مطالبه نمی کنی؟ معاویه که محکوم شده بود، گفت: عمر را. شخص کافری کشت. ابن عباس: عثمان را چه کسی کشت؟ معاویه: مسلمانان او را کشتند. ابن عباس همین
دلیل برای سکوت تو کافی خواهد بود.
معاویه گفت: ما به عموم گماشتگان خود نوشته ایم: باید مردم از ذکر فضائل و مناقب علی بن ابی طالب خود داری نمایند، تو نیز باید خود داری کنی ابن عباس گفت: ما را از خواندن قرآن جلوگیری می کنی!؟ معاویه گفت: نه.
ابن عباس: ما را از تفسیر و معنا کردن قرآن نهی می کنی؟ معاویه گفت: آری ابن عباس گفت: قرآن بخوانیم و از معنای آن سوال نکنیم خواندن قرآن واجب تر است یا عمل کردن به آن؟ معاویه گفت: عمل کردن به قرآن ابن عباس قرآنی را که معنای آن را ندانیم چگونه به آن عمل کنیم؟ معاویه گفت: معنا و تأویل قرآن را از کسی جویا شو که غیر از اهل بیت تو باشد. ابن عباس گفت: قرآن بر اهل بیت من نازل شده، آیا جا دارد که معنای آن را از آل ابو سفیان جویا شوم؟ ای معاویه! آیا جا دارد که ما را از عمل کردن به حلال و حرام قرآن باز داری اگر این امت از معانی قرآن پرسش نکنند دچار اختلاف و هلاک خواهند شد!! معاویه قرآن را بخوانید و تأویل هم بکنید، ولی آن آیاتی را که در شأن شما نازل شده برای مردم روایت نکنید موضوعات دیگری را روایت کنید. ابن عباس
1) الاحتجاج طبرسی، ج 2، ص 293
گفت: خدا می فرماید: می خواهند نور خدا را خاموش کنند اما خدا نور خود را کامل می کند؛ اگر چه کفار را خوش نیاید.
معاویه گفت: ای ابن عباس! آرام باش، جلو زبان خود را بگیر! اگر هم [فضائل علی علیه السلام را] می گوئی در خفا بگو، آشکارا مگو موقعی که معاویه وارد منزل شد، مبلغ صد هزار درهم برای ابن عباس فرستاد، تا شاید جلو زبان خود را بگیرد.
از ابتدا سیاست محاربه با فرهنگ شیعه و حق و آتش زدن کتب بوده است، به خاطر همین سیاست ها بوده است که فرهنگ شیعه که فرهنگ اسلام ناب است به صورت علنی و همه جانبه مشاهده نمی شود.
بحث ما راجع به بررسی روایات احکام جدید در عصر ظهور است این که آیا واقعا امام زمان احکام جدید و سنت جدیدی می آورند و بیان کردیم که یک روایت هم نداریم که حضرت قرآن جدید و کتابی غیر از قرآن می آورد. حتى یک روایت هم نداریم که امام سنت جدیدی می آورد. البته روایاتی وجود دارد که یک سری از احکام را امام انجام می دهند و ما باید این روایات را بررسی می کنیم. همچنین بیان شد که قبل از این بحث که آیا امام احکام جدید می آورند، باید بحث شود که آیا جامعه قبل از ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف تابع سنت است یا خیر؟ آیا مردم این جامعه خودشان مجری احکام اسلام هستند و با احکام اسلام آشنائی دارند یا خود فرسنگ ها از احکام اسلام فاصله دارند؟ و چون از اسلام فاصله گرفتند نتیجه این می شود که امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف وقتی آن مردم را به سوی احکام اسلام دعوت می کند فکر می کنند که جدید است.
برای اثبات این امر روایتی از امام صادق علیه السلام بیان کردیم که در آن امام علیه السلام فرمودند: امام زمان وقتی که می آیند از نو قرآن و تفسیر آن را به جامعه می آموزند و شرایع دین و احکام و فرائض را همان طور که خداوند بر پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ نازل کرده بود به مردم تعلیم می دهند پس معلوم است که مردم فاصله گرفته اند. سپس امام علیه السلام می فرماید: چون امام مردم را به شریعت برگرداند کسانی به شدت انکار می کنند و موضع گیری می کنند زیر بار حق نمی روند و تعالیم اسلام و طریق دین خدا را قبول نمی کنند مگر وقتی که شمشیر روی سرشان باشد آن گاه ناچارا قبول می کنند.
امام فرمودند: خداوند بر این مردم همان سنن امت های قبل را بار کرده است. پس تغییر دادند تحریف کردند و خودشان زیاد و کم کردند. هر چیزی که حکومت ها بر آن اصرار داشتند را تحریف کردند لذا آن چه می گویند با آن چیزی که وحی شده است فرق دارد.
بنابراین قبل از این که این سوال را جواب دهیم که آیا امام علیه السلام احکام جدید می آورد باید به این سوال بپردازیم که آیا جامعه تابع احکام شرع بوده است یا خودش فاصله گرفته است؟
ج) منابع روایت
رجال کشی ص 127 و 130
وسائل الشیعه، حر عاملی، ج 3، ص 560 از کشی نقل می کند.
بحار الانوار، ج 2، ص 246 علامه مجلسی این روایت را در جلد های مربوط به مهدویت نیاورده است.
عوالم، مرحوم بحرانی، ج 3، ص 558.
د) بررسی سند روایت
این روایت نیازی به بررسی سندی ندارد چون شواهد و مؤیدات زیادی بر آن هست، حتی از خود اهل سنت هم برآن شواهد وجود دارد؛ ابودرداء بعد از رحلت پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ گفت: اگر الآن پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ ظاهر شود و به اعمال شما نگاه کند، می بیند که همه چیز را عوض کرده اید. گفتند حتی نماز؟ گفت: حتی نماز. (1)
حتى وضو (2)را تغییر دادند ابتدا خلیفه ی دوم تغییر داد و خلیفه سوم آن تغییر را رسمی کرد و این که الان انجام می دهند وضوی پیامبر نیست؛ شواهد بر این تغییر هم بسیار است در کتاب ابن قدامه مغنی و کتاب محلی ابن حزم، باب وضو تصریح می کند که امام علی پای خود را مسح می کشید نه غسل ابن عباس و جند نفر دیگر را هم اسم می برد و اصرار بر این معنا هم داشتند.
در کتاب النص و الاجتهاد شرف الدین می گوید که شستن پا اجتهاد است.
علامه حلی رحمه الله در شرح تجرید ایراداتی را نقل می فرماید: متعه حج و متعه نساء و حی علی خیر العمل در زمان پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ بوده است ولی پس از رحلت ایشان تغییر یافته است. قوشچی می پذیرد و می گوید: اشکالی ندارد. پیامبر مجتهد بود، خلیفه هم مجتهد بود، مخالفت مجتهد با مجتهد اشکالی ندارد! یعنی برای توجیه کار خلفا، پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ را از مقام وحی تا رتبه اجتهاد پائین آوردند و تحت پوشش و عنوان اجتهاد که به آن بسیار بها می دهند خیلی از مسائل را عوض کرده اند.
پس قبل از بحث از این که آیا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف سنت جدید می آورد باید بحث کنیم که اصلا سنتی مانده است یا این که از اسلام جز نام و از قرآن جز رسم آن باقی نمانده است؟
آیت الله صافی حفظه الله این روایت را که «الاسلام غریبا و سیعود غریبا» چنین معنی می کنند غریب یعنی:
جدید است هنگام بعثت حرف جدیدی داشت و سیعود غریبا یعنی: دوباره جدید وارد می شود چون مردم فاصله گرفته اند (3).
روایت دوم:
الف) متن روایت
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزٍ عَنْ بُرَيْدِ بْنِ مُعَاوِيَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عبدالله لا يَقُول:
... ثُمَّ قَالَ یَا بُرَیْدُ! لَا وَ اللهِ مَا بَقِیَتْ لِلَّهِ حُرْمَةٌ إلَّا انْتُهِکَتْ، وَ لَا عُمِلَ بِکِتَابِ اللهِ، وَ لَا سُنَّةِ نَبِیِّهِ فِی هَذَا الْعَالَمِ وَ لَا أُقِیمَ فِی هَذَا الْخَلْقِ حَدٌّ مُنْذُ قَبَضَ اللهُ أمِیرَالْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللهِ وَ سَلَامُهُ عَلَیْهِ، وَ لَا عُمِلَ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْحَقِّ إلَی یَوْمِ النَّاسِ هَذَا ثُمَّ قَالَ: أمَا وَ اللهِ لَا تَذْهَبُ الْأیَّامُ وَ اللیَالِی حَتَّی یُحْیِیَ اللهُ الْمَوْتَی وَ یُمِیتَ الْأحْیَاءَ، وَ یَرُدَّ اللهُ الْحَقَّ إلَی أهْلِهِ وَ یُقِیمَ دِینَهُ الَّذِی ارْتَضَاهُ لِنَفْسِهِ وَ نَبِیِّهِ، فَأبْشِرُوا ثُمَّ أبْشِرُوا، ثُمَّ أبْشِرُوا، فَوَ اللهِ مَا الْحَقُّ إلَّا فِی أیْدِیکُمْ (1) امام صادق علیه السلام فرمودند: ای برید به خدا حریم های خدا شکسته شد و به کتاب خدا و سنت پیامبر او عمل نمی شود. و از زمانی که امیر المومنین (2)علیه السلام به شهادت رسیدند نه در جامعه حدی اقامه شد و نه به هیچ یک از احکام تا امروز عمل شد. (3)اما به خدا قسم روز ها و شب ها نمی گذرد مگر این که خداوند مردگان را زنده کند و زنده ها را بمیراند و حق را به اهل خودش برگرداند و دینی که مورد رضایت خودش و پیامبرش است را اقامه کند. پس بشارت دهم شما را پس بشارت دهم شما را که حق پیش شما است.
ب) بررسی سند روایت
مرحوم مجلسی (4)در ملاذ الاخبار (5)در شرح این روایت آن را از حیث سند بررسی می کند و می فرماید: روایت حسن است.
ج) دلالت روایت
1) تهذيب الاحکام، ج 4، ص 97
2) پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فرمودند انا لم امت و علی فیکم تا زمانی که امیر المومنین در بین شماست من نمرده ام.
3) اگر امام این کلام را اول امامت هم فرموده باشد یعنی سال 118 مردم از احکام الهی و از قرآن فاصله گرفته بودند پس امام زمان اگر در روایت دارد که احکام جدید می آورند یعنی بر مردم جدید است چون مردم فاصله گرفته اند
4) کسی می خواهد به مقام علمی علامه پی ببرد مرآة العقول را نگاه کند که ایشان به عنوان یک کارشناس قوی وارد می شود و به زحمت روایات را می پذیرد خیلی از روایات را زیر سوال می برد از کافی خیلی به اسناد کافی گیر می دهد.
5) ملاذ الاخبار شرح تهذیب است.
وَ لَا أَقِيمَ فِى هَذَا الْخَلْقِ حَلٌّ مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام: مرحوم مجلسی در توضیح روایت می فرماید: (1)این عبارت که از زمانی که امیر المومنین علیه السلام شهید شدند دیگر حدی اجرا نشده است اشاره به این است که زمینه اقامه حد برای امام حسن علیه السلام را فراهم نشد. البته یکی دو مورد در ابتدای امامت و خلافت حضرت شد که جاسوسانی که معاویه فرستاده بود را اعدام کردند و به نماینده خود در بصره پیام دادند که جاسوس معاویه در بصره را اعدام کند. زمینه برای امام علیه السلام را فراهم نبوده است. بعد هم نامه تندی برای معاویه نوشت که تو دنبال چه هستی؟! (2)
همه این ها نشأت گرفته از این است که پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ را یک فرد عادی می دانند. اگر مقام پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ را همانی که خدا فرموده است قطعا تعیین جانشینان حضرت با رای و انتخاب و شورا و... نمی تواند باشد بلکه باید با اراده و نظر خدا باشد.
یحْيِيَ اللَّهُ الْمَوْتَى: اشاره ی به رجعت است. وَ يُميت الْأحْيَاءَ: اشاره است به کفاری که حاضر نیستند رو به حق بیاورند. فَوَ اللَّهِ مَا الْحَقُّ إِلَّا فِي أَيْدِيكُم: چون تابع کسی هستید که پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فرمود که علی مع الحق و الحق مع على يدور الحق حيث ما دار یعنی محور علی است. در مسند احمد نقل شده است: (3)
قال أبو عيسى هذا حديث حسن، إنما نعرفه من حديث عمرو بن أبي عمرو. و خرّج الإمام أحمد من حديث عبد الملک بن عمرو حدثنا كثير بن زيد عن داود بن أبي صالح قال: «أقبل مروان يوما فوجد رجلا واضعا وجهه على القبر، فقال: أ تدرى ما تصنع ؟ فأقبل عليه فإذا هو أبو أيوب، فقال: نعم، فجئت رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و لم آت الحجر، سمعت رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ يقول: لا تبكوا على الدين إذا وليه أهله، ولكن أبكوا عليه إذا وليه غير أهله»
مروان وارد بر مرقد شریف پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ شد مردی را دید که صورت روی قبر پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ گذاشته است مروان یقه او را گرفت و گفت که چه می کنی؟ مرد سر خود را بلند کرد دید که ابو ایوب انصاری است. گفت: من به
زیارت سنگ نیامدم بلکه به زیارت پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ آمدم از پیامبر شنیدم که فرمودند: نگران دین نباشید اگر متولیانش اهل باشند و لکن گریه کنید بر دین زمانی که متولی آن نااهل باشد.
در طول تاریخ حاکمان امت اسلام اهل،نبودند انحرافات و تبدیل و... در تعالیم دینی بوده و کسی هم منکر نشده است لذا با این دید به احکام جدید و سنت جدید اگر در روایت آمد نگاه کنیم.
روایت سوم:
الف) متن روایت
وَ رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ عَجْلَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ علیه السلام قَالَ: إِذَا قَامَ الْقَائِمُ (علیه السلام دَعَا النَّاسَ إِلَی الْإِسْلَامِ جَدِیداً وَ هَدَاهُمْ إِلَی أَمْرٍ قَدْ دُثِرَ فَضَلَّ عَنْهُ الْجُمْهُورُ وَ إِنَّمَا سُمِّی الْقَائِمُ مَهْدِیّاً لِأَنَّهُ یَهْدِی إِلَی أَمْرٍ قَدْ ضَلُّوا عَنْهُ وَ سُمِّی بِالْقَائِمِ لِقِیَامِهِ بِالْحَق) امام صادق علیه السلام فرمودند: هنگامی که امام زمان علیه السلام قیام می کند مردم را دوباره به دین اسلام دعوت می کند. (نه این که به اسلام جدیدی) و مردم را به سوی امری هدایت می کند که پا مال شده است و اکثر مردم از آن فاصله گرفته اند. همانا قائم مهدی نامیده شد چون به امری که مردم از آن گمراه شدند هدایت می کند و قائم نامیده شد به جهت قیام به حقی که دارد.
چنین مضامینی از اهل سنت هم نقل شده است در کتاب القول المختصر از پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ نقل می کند:
لا یَتْرُکُ بِدْعَةً إِلَّا اَزالَها وَ لا سُنَّةً إِلَّا اَقامَها (1) ب) منابع روایت
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج 2، ص 383
روضه الواعظین ابن فتال نیشابوری، ج 2، ص 264
اعلام الوری، طبرسی، ص 461
1) القول المختصر
بحث راجع به احکام جدیدی بود که طبق بعضی از روایات در عصر ظهور مطرح است در جواب بیان کردیم:
جواب اول:
فاصله و دوری مردم از احکام الهی باعث جدید پنداری آن است و از روایاتی که نقل کردیم به این نتیجه رسیدیم که علت دوری مردم از احکام اسلام، بدعت ها و تحریف ها و تبدیل هایی است که توسط حکام انجام گرفته است.
جواب دوم:
بر فرض صحت صدور روایاتی که دلالت بر احکام جدید و بالاخره تعلیمات جدید و سنت جدید دارد، گوئیم بعضی از این احکام الهی از جانب خداوند وضع شده بود و مرحله اقتضا و انشاء و حتی مرحله فعلیت را گذرانده است ولی به مرحله تنجّز نرسیده اند، تنجّز آن به وجود زمینه بستگی داشته است و زمینه ی آن تا قبل از ظهور امام زمان علیه السلام را فراهم نشده است، بلکه در دوران امام زمان علیه السلام فراهم می شود لذا آن احکام را ایشان به مردم اعلام و تنفیذ می کند.
شبهه ای پیرامون خمس:
مرحوم خوئی شبهه ای را پیرامون خمس بیان و از آن جواب می دهند که یکی از جواب ها مربوط به بحث احکام جدید نیز می باشد: (1)
نعم هاهنا اشكال معروف قد تداول على الألسن و لا سيما في الآونة الأخيرة و حاصله ان الآية لو كانت مطلقة و كان هذا النوع من الخمس ثابتا في الشريعة المقدسة فلما ذا لم يعهد أخذه من صاحب الشرع حيث لم ينقل لا في
صلى الله كتب الحديث و لا التاريخ ان النبى الأعظم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ أو أحدا من المتصدين بعده حتى وصيه المعظم في زمن خلافته الظاهرية تصدى لأخذ الأخماس من الأرباح والتجارات كما كانوا يبعثون العمال لجباية الزكوات، بل قد جعل سهم خاص للعاملين عليها فإنه لو كان ذلك متداولا كالزكاة لنقل إلينا بطبيعة الحال.
1) المستند في شرح العروة الوثقى، الخمس، ص: 196
و ان تعجب فعجب انه لم يوجد لهذا القسم من الخمس عين و لا أثر في صدر الإسلام إلى عهد الصادقين علیهما السلام حيث ان الروايات القليلة الواردة في المقام كلها برزت و صدرت منذ هذا العصر، اما قبله فلم یکن منه اسم و لا رسم بتاتا حسبما عرفت.
و الجواب: اما بناء على ما سلكناه من تدريجية الاحكام و جواز تأخير التبليغ عن عصر التشريع بإيداع بيانه من النبى الى الامام ليظهره في ظرفه المناسب له حسب المصالح الوقتية الباعثة علی ذلك بل قد يظهر من بعض
النصوص ان جملة من الاحكام لم تنشر لحد الان و انها مودعة عند ولى العصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و هو المأمور بتبليغها متى ما ظهر و ملأ الأرض قسطا و عدلا . فالأمر على هذا المبنى - الحاسم لمادة الإشكال- ظاهر لا سترة عليه.
بیان اشکال:
اشکالی سر زبان ها مطرح است و حاصلش این است که اگر آیه خمس وَ اعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَئٍ.. مطلق باشد و خمس موونه هم ثابت باشد چرا در شریعت ما معهود نیست که پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ خمس زائد بر موونه را از کسی گرفته باشد؟ نه در کتب حدیث و نه در کتب تاریخ نیامده که پیامبر صی الله علیه و اله و سلم و یا احدی از متصدین بعد ایشان خمس بگیرند. اگر خمس ارباح بوده است پس چرا پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ راه کسی را برای جمع آن نمی فرستادند؟
جواب از اشکال:
مرحوم خوئی به این اشکال چهار جواب می دهند که جواب زیر مربوط به بحث ما هم می باشد:
نبی مکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ احکام را که تشریع شده است نزد امام معصوم علیه السلام به ودیعت می گذارد که تا طبق مصالح در زمان مناسبش اظهار کند. از یک سری روایات استفاده می کنیم که جمعی از احکام تشریع شده ولی تبلیغ نشده است آن احکامی که تشریع شده است نزد حضرت ولی عصر علیه السلام، امانت سپرده شده و او مامور است که زمانی که ظهور کرد و زمین را پر از عدل و داد نمود تبلیغ کند پس امر بنابراین مبنا (مبنائی که ریشه اشکال را قطع می کند) ظاهر است.
اما این که چرا پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ کسی را نفرستاد که خمس ارباح را بگیرد؟ جواب این است که احکام تشریع شده است اما تدریجی است و تبلیغ آن منوط به شرائط است خمس تشریع شده است اما این که چرا زمان صادقین علیهما السلام مطرح شده است به خاطر آن است که تا آن زمان زمینه اش فراهم نشده است.
مبنای ما هم همین است که احکام تدریجی است و زمان تبلیغ می خواهد پس بر فرض که این روایات صحیح باشد و امام زمان علیه السلام چنین اوامری را مطرح کنند جواب آن این است که حکم جدید و شریعت جدید نیست، بلکه همان تشریع قبل است که شرائط برای تبلیغ آن نبوده است.
جواب های دیگر مرحوم خوئی در مورد شبهه ی خمس:
جواب دوم:
و اما مع الغض عن ذلك فبإبداء الفرق بين الزكاة و الخمس نظرا الى ان الأول ملك للفقراء و حق يصرف في صل الله مصالح المسلمين و هو صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ مأمور بالأخذ قال تعالى (خُذْ مِنْ أمُولُ الِهِمْ صَدَقَةً إلخ) فمقدمة للأخذ الواجب عليه لا محيص له صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ من بعث العمال لجباية الزكوات. و اما الخمس فهو حق له صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و لأ قربائه فيشبه الملک الشخصی حيث لا تعود فائدته لعامة المسلمين و من ثم لم يؤمر فى مورده الا بمجرد التبليغ كما في سائر الاحكام من الصلاة و الصيام دون الأخذ فلم يكن ثمة باعث على جبايته، بل قد لا يناسب ذلك شأنه و جلالته كما لا يخفى. فلا مجال لقياس الخمس على الزكاة فإنه مع الفارق الواضح حسبما عرفت.
این که بین خمس و زکات فرق می کند. زکات ملک فقر است. و حقی است که در مصالح مسلمین مصرف می شود و پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ مامور به اخذ است (خذ من اموالهم صدقه) پس فرستادن افراد برای گرفتن زکات مقدمه ی واجب است لذا رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ افرادی را می فرستد ولی خمس حق خدا و رسول است این مثل ملک شخصی است، لذا در خمس امر به گرفتن نشده است، فقط امر کرده است که تبلیغ کن پس انگیزه ای برای فرستادن مامور و گرفتن این خمس نیست بلکه مناسب شأن ایشان نیست. پس مجالی برای قیاس خمس به زکات باقی نمی ماند و قیاس آن قیاس مع الفارق است.
جواب سوم:
کيف و وجوب الخمس في الركاز مما اصفقت عليه العامه و رووا فيه روايات كثيرة.
چه کسی گفته است که خمس فقط در غنائم جنگی است و پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ از آن جا می گیرد؟ وجوب خمس در معادن و... هم هست. روایات زیادی هم از عامه است که می گویند خمس در آن هست ولی پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ هرگز کسی را نفرستاد که خمس آن را بگیرد.
جواب چهارم:
على ان العامة قد رووا هذا الخمس عن النبي صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فقد ورد في صحيح البخارى والترمذى ان رجلا من بني عبد قيس جاء إلى النبي صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فلما أراد الانصراف امره صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ بالصلاة و الصيام و الزكاة و إعطاء الخمس مما غنم. فان من الواضح عدم ارادة الخمس من غنائم دار الحرب لعدم فرض قتال أو غزو، بل المراد خمس الأرباح والمتاجر كما لا يخفى.
روایاتی از پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ که دستور به خمس ارباح هم داده است در صحیح بخاری و صحیح ترمزی نقل شده است: شخصی از بنی قیس پیش پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ آمد وقتی خواست برود پیامبر به او دستور داد که نماز بخواند، روزه بگیرد و خمس آن چه سود می برد را هم بدهد و روشن است که مراد از خمس، خمس غنائم جنگی نیست چون بحث جنگ نبوده بلکه خمس متاجر است.
پاسخ علامه طبرسی:
مرحوم طبرسی در ارتباط با احکام جدید شبهه ای را مطرح می کند و جواب می دهد: (1)
قالوا: إذا حصل الإجماع على أن لا نبي بعد رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، و أنتم قد زعمتم أن القائم إذا قام لم يقبل الجزية من أهل الكتاب و أنّه يقتل من بلغ العشرين و لم يتفقه فى الدين و يأمر بهدم المساجد و المشاهد، و أنه يحكم بحكم داود علیه السلام لا يسأل عن بينه و أشباه ذلك مما ورد فی آثار کم و هذا يكون نسخا للشريعة، و إبطالا لأحكامها، فقد أثبتم معنى النبوة وإن لم تتلفظوا باسمها، فما جوابكم عنها؟
الجواب: أنا لا نعرف ما تضمنه السؤال من أنه علیه السلام لا يقبل الجزية من أهل الكتاب و أنه يقتل من بلغ العشرين و لم يتفقه في الدين، فإن كان ورد بذلك خبر فهو غير مقطوع به و أما هدم المساجد و المشاهد فقد يجوز أن يختص بهدم ما بنى من ذلك على غیر تقوی الله تعالى و على خلاف ما أمر الله سبحانه به و قد فعله النبي صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ. و أما ما روى من أنه علیه السلام يحكم بحكم داود لا يسأل عن بينة فهذا أيضا غير مقطوع به، و إن صح فتأويله: أنه يحكم بعلمه فيما يعلمه، و إذا علم الإمام أو الحاكم أمرا من الامور فعليه أن يحكم بعلمه و لا يسأل البينة، و ليس فى هذا نسخ للشريعة.
بیان شبهه:
گفتند: هنگامی که اجماع حاصل است بر این که پیامبری بعد از رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ نیست و شما گمان کردید که قائم هنگامی که قیام کند جزیه از اهل کتاب قبول نمی کند و کسانی که بیست سال دارند و متفقه در دین نشدند را می کشد و این که امر به خراب کردن مساجد و مشاهد (زیارتگاه ها) می دهد و این که او حکم می کند به حکم
1) اعلام الوری، ج 2، ص 311
داود از بینه سوال نمی کند و مانند آن از آن چه در آثار شما وارد شده است این نسخ شریعت و باطل کردن احکام شریعت می باشد.
جواب:
ما نمی شناسیم آن چه متضمن سوال است از این که امام علیه السلام از اهل کتاب جزیه قبول نمی کند و این که کسانی که بیست ساله باشند و در دین فقیه نباشند را می کشد و اگر روایتی هم در آن وارد شده باشد، معتبر نیست.
و امّا خراب کردن مساجد و مشاهد پس به تحقیق که جایز است اختصاص آن به آن چه بر غیر تقوای خداوند تعالى بنا شده و بر خلاف آن چه خداوند سبحان به آن امر کرده بنا شده است و این مشروع است و پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ هم انجام دادند (خراب کردن مسجد ضرار).
اما آن چه روایت شده که ایشان به حکم داود علیه السلام حکم می کند و از بینه سوال نمی کند پس این هم معتبر نیست و اگر صحیح هم باشد پس تأویل آن این است که در آن چه به آن علم دارد حکم می کند و هنگامی که امام یا حاکم به امری از امور علم داشته باشد پس بر او است که به علم خود حکم کند و از بینه سوال نکند و ایننسخ شریعت نیست.
«لأن النسخ هو ما تأخر دليله عن الحكم المنسوخ و لم يكن مصطحبا فأما إذا اصطحب الدليلان فلا يكون ذلك ناسخا لصاحبه و إن كان مخالفه في المعنى، و لهذا اتفقنا على أن الله سبحانه لو قال ألزموا السبت إلى وقت كذا ثم لا تلزموه لا يكون نسخا لأن الدليل الرافع مصاحب للدليل الموجب للدليل الموجب و إذا صحت هذه الجملة و كان النبي صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قد أعلمنا بأن القائم من ولده يجب اتباعه و قبول أحكامه، فنحن إذا صرنا إلى ما يحكم فينا و إن خالف بعض الأحكام المتقدمة غير عاملين بالنسخ لأن النسخ لا يدخل فيما يصطحب الدليل.» (1)
فرض کنید که خدا امر کند که روز شنبه فلان کار را تا فلان وقت انجام دهید و پس از آن لازم نیست. آیا این ناسخ می شود؟ این ناسخ نیست بلکه از اول موقت است چون دلیلی که حکم اولی را رفع کند همراه دلیلی است
که حکم سبت را ثابت می کند. پس ماهیت نسخ این است که دلیلش متاخر از منسوخ باشد.
بر فرض این که روایات احکام جدید عصر مهدوی صحیح باشد پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ که این احکام را آورد، به ما فرمود که در آخر الزمان فرزند من میآید و واجب است از احکامی که می آورد تبعیت کنید (از اول پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ هر دو دلیل را فرموده است) اگر ما دوران امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را درک کردیم و دیدیم احکام دیگری بودند، ما دیگر به نسخ عمل نمی کنیم چون نسخ شامل جایی که دلیل ناسخ و منسوخ با هم باشند نمی شود.
مرحوم محقق داماد مطلبی می فرماید که گویا می خواهد بپذیرد که امام زمان علیه السلام دین جدید می آورد، درحالی که حتی یک روایت هم نداریم که امام زمان علیه السلام دین جدید می آورند و نیازی نیست که به چنین مطلبی ملتزم
شویم بعد مجبور شویم توجیه کنیم البته نسبت به «این محیی معالم الدین» می گوئیم امام زمان علیه السلام معالم دین را احیا می کند، یعنی میرانده شده آن را احیا می کند نه این که امام زمان علیه السلام یک دین جدیدی را بیاورد.
بیان مرحوم محقق داماد:
و أقصى ما يستدلّ له هو ما رواه عن عمرو بن جميع قال: سألت أبا عبدالله علیه السلام عن الصلاة في المساجد المصوّرة؟ فقال: اكره ذلك ولكن لا يضركم ذلك اليوم، و لو قد قام العدل لرأيتم كيف يصنع في ذلك. و فيه: بعد الغض عن ضعف السند ب «ابن جميع» أنه لو لم يكن ظاهر قوله: «اكره» فى الكراهة المصطلح عليها في الفقه، لما كان له ظهور في الحرمة، كما أنه لا شهادة للذيل على ذلك أيضا، إذ لم يدل دليل على أن القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف و لا يرد و لا يردع عن المكروهات، بل في الروايات شواهد عديدة على أنه علیه السلام يأتي بدين جديد عند الناس، و يعمل بالواقع لا بالأيمان و البينات و يهدم الشرف للمساجد و الميزاب و يوسع الشوارع، و ما إلى ذلك من الأعمال التي لا يجوز ارتكابها حسب الأدلة التي يدور الفقه مدارها، لأنّ الظواهر و الأصول العملية التى تكون ملتحدا لنا في غير واحدة من المسائل لما كان لها شأن حينذاك فلا مجال للتوهم بأنه كيف يصنع بما صار وقفا للمسجد؟ (1)
ایشان در ارتباط با صور مساجد منقوش می فرماید:
این هم مشکل دارد اما چون شهرت در این فرع (نقش مساجد) به مقدار شهرت در فرع قبلی نیست در این جا جزم به حرمت نکرده اند و اگر چه در آن احتیاط کردند مهمترین دلیلی که می توانیم برای مرجوحیت نقش مساجد نقل کنیم روایتی است که عمر بن جمیع از امام صادق علیه السلام نقل می کند گوید: از امام صادق علیه السلام در مورد نماز در مساجد منقوش سوال کردم؟ امام علیه السلام فرمود من كراهت دارم لكن امروز مشکلی ندارد و اگر حکومت عدل اقامه شد (اشاره به حکومت امام زمان علیه السلام) ما خواهید دید که با مساجدی که نقش دارد چگونه بر خورد خواهد کرد.
بر فرض چشم پوشی از ضعف سند آن به ابن،جمیع اگر قول امام (من کراهت دارم) ظهور در کراهت اصطلاحی نداشته باشد ظهور در حرمت هم ندارد همچنان که ذیل آن شهادت در حرمت نیست چون دلیلی نداریم که امام زمان علیه السلام فقط با محرمات برخورد می کند و با مکروهات مخالفت نمی کند، بلکه در روایات شواهد عدیده داریم که امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف با دینی که مردم می گویند جدید است می آید. و طبق واقع عمل می کند نه طبق شاهد و قسم و آن هائی که بر خانه های دیگران مشرف است و ناودان ها را از بین می برند، و خیابان ها را توسعه
1) كتاب الصلاة (للمحقق الداماد)، ج 3، ص: 160
می دهند و غیر آن از اعمالی که ارتکاب آن حسب ادله ای که فقه بر مدار آن می چرخد جائز نیست چون ظواهر و اصول عملیه که داریم شامل چنین مواردی نمی شود پس مجالی برای تو هم این که چطور امام با مساجد این طور برخورد می کند باقی نمی ماند.
شاهد ما این بخش از بیان مرحوم محقق داماد است: (بلکه در روایات شواهد عدیده داریم که امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریفو با دینی که مردم می گویند جدید است می آید) ایشان ادعا می کنند روایات زیادی در تغییر دین و آوردن دین جدید داریم. در حالی که چنین نیست حتی یک روایت هم نداریم که امام علیه السلام دین جدید می آورند لذا این طور کلمات هست که باید یا تصحیح و یا توجیه شود و بگوییم مردم چنین می پندارند که حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دین جدید می آورد.
باز در کلمات بعضی از فضلای معاصر آمده است:
در مورد امام زمان علیه السلام مشهور است موقعی که حضرت می آید به دین جدید می آید. امام زمان دین تازه می آورند همه تعجب می کنند و می گویند پیامبر است که دین جدید می آورد نه امام امام جانشین پیامبر است و
دین جدید نمی آورد چرا ایشان دین جدید آورده است؟ این قدر ما به احکام الهی عمل نکردیم، به قدری فراموش شده که الآن که حضرت دوباره بیان می فرماید به نظر دین جدید می اید.
ایشان ادعا می فرمایند: مشهور است که وقتی حضرت می آید به دین جدید می آید!! در حالی که حتی یک روایت ضعیف هم نداریم شاید منظور ایشان از مشهور مشهور در السنه عوام باشد مانند کلام شیخ انصاری که در مورد «إذا اجتهد الحاكم فأصاب فله أجران و إن أخطأ فله أجر واحد» می فرماید: بر سر زبان ها مشهور است. بله این عبارت مشهور است اما هیچ مدرکی ندارد در تمام بحار الانوار فقط در یک مورد این عبارت نقل شده که آن هم از کلمات سید مرتضی و در مقام احتجاج با عامه است که آن ها این روایت را قبول دارند ولی در منابع شیعه چنین مطلبی نمی باشد و راوی آن عمرو عاص است و عامه هم آن را برای توجیه کار خلفا و امویین به کار می برند.
البته توجیه ایشان درست است امام زمان احیاگر معالم دین (این محیی معالم دین) است نه این که موجد و محدث باشند. امام زمان علیه السلام دینی ایجاد نمی کند بلکه همان دینی است که معالم آن مندرس شده است و امام علیه السلام آن را زنده می کند.
ظاهرا یک چنین فرمایشی هم در بیانات استاد معظم ما هم آمده است:
السؤال 1698: روى عن الإمام الصادق علیه السلام انه قال: «حين يظهر القائم علیه السلام فانه يأتى بأمر جديد كما جاء النبي صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ بجديد بظهور الإسلام و بما أننا ننظر إلى المجتهدين نظرة من يحفظ الدين من التحريف في كل عصر و نراجعهم لتحصيل الأحكام الصحيحة يرجى بيان التفسير الصحيح لهذا الحديث.
الجواب: المقصود هو ان دین الله و المفاهيم الدينية تتعرض إلى البدع و التحريفات و حين يظهر المنتظر عجل الله تعالی فرجه الشریف يحارب تلك التحريفات و البدع حتى يظن البعض انه يأتى بدين جديد.» (1)
از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرموند: هنگامی که قائم ظهور کند پس بدرستی که به امر جدیدی می آید. همان طوری که پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ یک امر جدیدی آورده اند و ما به مجتهدین نظر داریم نظر کسی که در هر عصری دین را از تحریف حفظ می کند و به آن ها برای فراگیری احکام صحیح رجوع می کنیم لذا تفسیر صحیح این حدیث را بیان بفرمائید؟
مقصود دین خداوند و مفاهیم دینی است که تحریف و بدعت گذاری کرده اند، و هنگامی که امام علیه السلام ظهور کنند با آن تحریف ها و بدعت ها مبارزه می کند تا اینکه بعضی گمان می کنند که ایشان به دین جدید می آید.
البته این بیان با بیان قبل (بیان آیت الله ناصری) فرق می کند کلام قبل تصریح داشت که دین جدید شهرت دارد در حالیکه شهرت نداشت اما در این بیان آمده که بعضی گمان می کنند و به روایت نسبت نداده است.
پس سخن از احیای دین است نه آوردن دین و شریعت جدید.
بررسی روایات دال بر احکام جدید در زمان ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
روایت اول:
الف) متن روایت
عِدَّهُ عَنْ سَهْلٍ عَنِ اِبْنِ شَمُّونٍ عَنِ اَلْأَصَمِّ عَنْ مَالِکِ بْنِ عَطِیَّهَ عَنِ اِبْنِ تَغْلِبَ قَالَ: قَالَ لِی أَبُو عَبْدِاَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ دَمَانِ فِی اَلْإِسْلاَمِ حَلاَلٌ مِنَ اَللَّهِ لاَ یَقْضِی فِیهِمَا أَحَدٌ حَتَّی یَبْعَثَ اَللَّهُ قَائِمَنَا أَهْلَ اَلْبَیْتِ فَإِذَا بَعَثَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قَائِمَنَا أَهْلَ اَلْبَیْتِ حَکَمَ فِیهِمَا بِحُکْمِ اَللَّهِ لاَ یُرِیدُ عَلَیْهِمَا بَیِّنَهً اَلزَّانِی اَلْمُحْصَنُ یَرْجُمُهُ وَ مَانِعُ اَلزَّکَاهِ یَضْرِبُ عُنُقَهُ (2)
امام صادق علیه السلام فرمود: ریختن دو خون از جانب خدا در اسلام حلال شمرده شده است اما کسی به حکم خدا در این دو خون قضاوت نکرده است تا این که خدا قائم ما اهل بیت را مبعوث کند. پس هنگامی که خداوند عز و جل قائم ما اهل بیت را مبعوث کند، در این دو خون حکم می کند به حکم الله و نیازی به بینه ندارد و دستور می دهند که زانی محصن را سنگسار کنند و مانع زکات را گردن بزنند.
ب) منابع روایت
محاسن برقی، ص 87، ح 28 بخشی از روایت را (فاذا بعث الله..) نقل نکرده است و سهل بن زیاد هم در طریق آن نمی باشد.
کمال الدین و تمام النعمه، ج 2، ص 671 همان نص کافی
من لا يحضره الفقیه، ج 2 ص 6
ثواب الاعمال صدوق، همان نص محاسن
خصال صدوق، با کمی اختلاف
روضه الواعظین نیشابوری، ج 2 ص 357
الکافی، ج 3 ص 503
مختصر بصائر الدرجات
وسائل الشيعه ج 6 ص 19 هم نقل صدوق را در فقیه و هم نقل کلینی را آورده است و به نقل صدوق در ثواب
الاعمال و محاسن برقی اشاره کرده است
اثبات الهداه، ج 3 در شش جا می آورد.
حلية الابرار ج 6 ص 316
بحار الانوار، ج 52 ص 325
بشارة الاسلام
معجم احادیث الامام المهدی، ج 5 ص 325
در تمام این منابع روایت از ابان بن تغلب نقل شده است. البته در طریق آن ها تفاوت هایی دیده می شود و گاهی افرادی کم و زیاد شده اند اما همه از ابان ابن تغلب نقل می کنند.
ج) بررسی سندی روایت
این روایت به دو طریق در کتاب کافی شریف نقل شده است که مرحوم مجلسی در مقام بررسی سندی می فرماید:
«ضعيف على المشهور و آخره مرسل و السند الآخر ضعيف» (1)
ظاهرا اشکال ایشان به سهل بن زیاد است هر چند مشهور هم به ایشان اشکال گرفتند اما به نظر ما سهل مشکلی ندارد ایشان بیش از دو هزار روایت در کتب اربعه دارد در کتاب هائی که بر اساس حجت بودن آن نزد مولف و خداوند نوشته شده و به انگیزه جمع آوری نبوده در یک چنین کتاب هائی از یک شخص ضعیف دو هزار روایت نقل نمی کنند.
ما با این طریق کشف می کنیم که ایشان فوق وثاقت است البته این فقط مبنای ما نیست بلکه از معاصرین هم
کسانی هستند که این نظر را دارند.
ابان بن تغلب
ایشان هیچ مشکلی ندارد و یکی از رواتی است که مورد اتفاق شیعه و سنی می باشد. حتی ذهبی متعصب در مورد ایشان می گوید: «شیعی جلد و لنا صدقه و علیه بدعته» از شیعه های محکم است که صدق و بدعت او برای ما روشن است.
منظور او از بدعت همان تشیع است!! و تشیع نزد آنان یعنی: «هو محبه علی بن ابی طالب علیه السلام و تفضيله على الصحابه الا الشيخين» (2)محبت علی بن ابی طالب و اعتقاد به برتری او بر صحابه مگر شیخین، آن ها همین مقدار را هم تحمل نمی کنند و می گویند که بدعت است.
البته مثل ابراهيم بن یعقوب جوزجانی که اصلا به حساب نمی آید و از نواصب است، آبان را تضعیف می کند و می گوید منحرف است.
ابان کسی است که ریشه فکری او در قال الصادق و قال الباقر علیهما السلام است. سی هزار حدیث از اهل بیت حفظ بوده است. (وسایل الشیعه 30 جلد است و با مکررات 36000 حدیث دارد.) و وقتی هم که رحلت کرد امام دست بر قلب و سینه مبارک خود گذاشته و فرمودند: ان موته اوجع قلبی (3)از رحلت ایشان قلبم به درد آمد. و وقتی که به مدینه می آمد، امام به ایشان علیه السلام می فرمود: برو سخنرانی کن و چون سخنرانی می کرد، همه ی مساجد دیگر از جمعیت خالی می شد و ایشان سوالات را که معمولا مربوط به خلافت و ولایت بود جواب مستدل می داد.
عامه کسی را که محبت علی علیه السلام را داشته باشد و معتقد به برتری ایشان بر همه ی صحابه مگر شیخین باشد را بدعت گذار می دانند و اگر معتقد به برتری امیر المومنین علیه السلام بر همه ی صحابه حتی شیخین باشد او را غالی می دانند در حالی که این از اعتقادات ما است و شکی نداریم که امیر المومنین علیه السلام نفس رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ بوده و محبوبترین خلق نزد خداوند و نزد رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، علی بن ابی طالب علیه السلام است.
مرحوم مجلسی اول در روضه المتقين (شرح كتاب فقیه) می فرماید:
«.. موافقا للحق و إلا فأبوبكر قاتل مانعى الزكاة و منعه،عمر، و لم يسمع قوله (أو) يحمل على أن أبابكر لم يقاتلهم لترك الزكاة مطلقا فإنهم و منهم مالك بن نويرة قالوا لا نؤدى إليك بل نؤدى إلى من خلفه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم على الناس في غدیر خم. فبعث خالد بن الوليد مع جماعة من الأشرار لقتالهم و قتلوا منهم جماعة كثيرة و سلبوا نساءهم و ذراريهم (أو) يكون المراد أنه عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يحكم بعلمه فيهما و لا يحتاج إلى الشهود كما في سائر قضاياه و يكون التخصيص للاهتمام، والحاصل أن منع الزكاة ليس بكفر و إن جاز القتال به إلا أن يكون مستحلا فكفره ظاهر إلا إذا ادعى الشبهة المحتمله و سيجيء في باب الحدود حكم المحصن و إن المراد به من كان له زوج رجلا كان أو امرأة. (1)»
توجیه اول:
منظور روایت این است که کسی قبل از ایشان که موافق و مطابق حق عمل کند، نبوده است مگر نه ابوبکر هم قاتل زکات را کشت، و عمر مخالفت کرد، و به قول او عمل نکرد.
اشکال توجیه اول :
ریختن دو خون در اسلام از جانب خداوند عز و جل مباح است اما در این دو مورد احدی تا زمان امام زمان علیه السلام قضاوت نکرده است این یعنی پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و امیر المومنين علیه السلام هم حکم نکردند در حالی که در مورد زنای محصن دستور رجم دادند.
پس در توجيه لاَ یَقْضِی بِحُکْمِ اَللَّهِ می توان گفت:
1) روضة المتقين، ج 3، ص 18
اللّهمّ العن بني أُميّة قاطبة حال اگر یک نفر خوب در میان شان باشد تخصصا خارج است. یا مولی به عبدش بگوید که همسایه های مرا اکرام کن اگر یکی مرده یا کافر باشد از حکم مولا خارج است و به حكم عقل تخصیص می خورد. در این جا هم بگوییم که دو خون منصرف از این دو معصوم است. امام علیه السلام خواهد به حکومت های بعد از این دو بزرگوار تعریض داشته باشد و می خواهند از حکومت امام زمان علیه السلام که مجری احکام الله است تعریف کند.
روایت می خواهد قضاوت هایی که در باره این دو خون اتفاق افتاده است را محکوم کند.
توجیه دوم:
یا حمل کنیم بر این که ابوبکر آن ها را به خاطر ترک زکات نکشت و از جمله ی آن ها مالک بن نویره بود که گفتند: ما زکات را به تو نمی دهیم بلکه به کسی که رسول الله او را به عنوان جانشین به مردم در روز غدیر خم معرفی کرد می دهیم پس خالد بن ولید را همراه جمعی از اشرار برای جنگ با آن ها فرستاد و از آن ها جماعت کثیری را کشتند و زنان و فرزندانشان را به اسیری گرفتند.
(از سر های آن ها برای طبخ غذا سه پایه درست کردند و از جمله سر مالک ابن نویره بود و خودشان (1)می گویند که تنها سری که نسوخت سر مالک بوده است و همان شب به خانواده مالک تجاوز کردند.
تاریخ را نگاه کنید؛ آیا به خاطر ترک زکات با این ها جنگیدند. آیا این ها مرتد شدند؟ اگر ما بگوییم ارتد الناس بعد رسول الله الا اربع بر ما اشکال می کنند باید این وقایع را نگاه کنند که آیا آن ها واقعا با مرتدین جنگیدند و یا جنگ آن ها با مسلمان هایی بود که زیر بار سقیفه نرفته و گفتند: ما غدیری هستیم نه سقیفه ای.
توجیه سوم:
مراد این است که امام زمان علیه السلام فقط و فقط در این دو مورد به علم خود حکم می کنند و این که کسی قبل از امام حکم نکرده است منظور به علم است (پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و امیر المومنین علیه السلام به علمشان عمل نکردند بلکه یا به شهادت و یا به اقرار بوده است.) همان طور که نسبت به قضایای دیگر هم شهود نمی خواهد (در پرونده ها و قضایای دیگر همین روش را دارد) و اختصاص در این روایت برای اهتمام این دو می باشد (یکی مساله فروج است و یکی مسائل مالی است.) حاصل این که مانع زکات کافر نیست. و اگر چه قتال با او جائز است مگر این که قائل به عدم
1) قاموس الرجال
وجوب زکات باشد (منکر زکات بشود) پس در این صورت کفر او ظاهر است مگر این که ادعا کند که بر او شبهه شده بود.
این توجیه خوب است و طبق آن روایت قابل قبول است.
«عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْحَسَنِ بْنِ شَمُّونٍ عَنْ عَبْدِاَللَّهِ بْنِ عَبْدِاَلرَّحْمَنِ عَنْ مَالِکِ بْنِ عَطِیَّهَ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ»
سهل بن زیاد: بیان شد که مشکلی نداد.
محمّد بن حسن بن شمّون:
نظر مرحوم نجاشی: (1)
«أبوجعفر، بغدادي، واقف، ثم غلا، و كان ضعيفا جدا، فاسد المذهب و أضيف إليه أحاديث في الوقف، و قيل فيه. فأما من ذكره فإن أبا عبدالله بن عياش حكى عن أبي طالب الأنباري أنه قال: حدثنى الحسين بن القاسم بن محمد بن أيوب بن شمون قال: حدثنی محمد بن الحسن قال: سمعت أبا الحسن موسى عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يقول: من أخبرك أنه مرضنی و غسلنی و حنطنی و کفننی و الحدنى و قبرنی و نفض يده من التراب فكذبه و قال: من سأل عنى فقل حی و الحمد الله. لعن الله من سئل عنى فقال مات و عاش محمد بن الحسن بن شمون مائة و أربع عشرة سنة. و قيل: إنه روى عن ثمانين رجلا من أصحاب أبي عبدالله عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ. و قيل: إنه سمع من أبي الحسن عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ حدیثین و مات محمد بن الحسن سنة ثمان و خمسین و مائتین و قيل: إن آل الرضا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ مولانا أبا جعفر و أبا الحسن و أبا محمد عليهم السلام يعولونه و يعولون أربعين نفسا كلهم عياله و أخبرنا أبو الحسن بن الجندى قال: حدثنا أبو على بن همام قال حدثنا عبيدالله بن العلاء المذارى عن محمد بن الحسن بن شمون قال: ورد داود الرقى البصرة بعقب اجتياز أبى الحسن موسى عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بها في سنة تسع و سبعین و مائة فصار بي أبى إليه و سأله عنهما فقال: سمعت أبا عبدالله عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يقول: سواء على الناصب صلى أم زنى »
ابوجعفر بغدادی و از واقفه بود سپس جزء غلات شد و جدا ضعیف است و مذهب او فاسد است احادیثی در واقفه بودن دارد بعد مطالبی را نقل می کند که گفته است از امام کاظم علیه السلام شنیدم که فرمود: کسی که به تو خبر داد که مرا پرستاری کرده و مرا غسل داده و حنوط کرده و کفن کرده و مرا دفن کرده و خاک های دستش را
1) رجال النجاشی، ص 335
تکانده پس او را تکذیب کن. و ابن شمون گفت: اگر کسی از من سوال کرد پس بگو زنده است شکر خدا. خدا لعنت کند کسی از من سوال کند پس بگوید فوت کرد و محمد بن حسن بن شمون 114 سال زندگی کرد. و از 80 نفر از اصحاب امام صادق علیه السلام روایت دارد از امام کاظم علیه السلام هم شنیده است و (در سال 258 در دوران امام عسگری علیه السلام که هنوز غیبت صغری هم نشده است) فوت شده است و روایتی را نقل می کند امام صادق فرمودند: ناصبی (کسی که با اهل بیت دشمنی دارد) فرقی نمی کند نماز بخواند یا زنا بکند.
نظر مرحوم شیخ طوسی: غالی است.
نظر ابن غضائری:
محمد بن الحسن بن شمون، أصله بصرى،واقف ثم غلا، ضعيف متهافت لا يلتفت إليه ولا إلى مصنفاته، و سائر ما ينسب إليه.
اگر چه مشکل سند روایت حل نمیشود اما به نظر ما ابن شمون مشکلی ندارد، زیرا:
بعضی روات از باور هایی که امروز جز اعتقادات ما است دم می زدند و به آن اعتقاد داشتند، لذا به آن ها برچسب غالی می زدند.
بعید است که ایشان واقفی باشد چون نامه هایی برای امام عسکری علیه السلام می نویسد و امام عسکری علیه السلام را قبول داشته است. امام عسگری علیه السلام را مرجع خودش می داند و سؤالات حتی جزئیات و بیماری ها را از امام سؤال می کند. کسی که واقفی است به امام عسکری علیه السلام مراجعه نمی کند.
ایشان 140 روایت در کتب اربعه دارد یعنی کثرت نقل مشایخ ثلاثه از ایشان کسی که ضعیف باشد از او 140 روایت در کتب اربعه نقل نمی شود. (در کتاب کامل الزیارات هم اسمش آمده است که قبلا به این مبنا قائل بودیم ولی الان برگشتیم.)
نمونه روایات او نشان از اعتقادات شیعی او به ائمه معصومین علیهم السلام دارد:
مَا رَوَى سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ شَمُونٍ قَالَ: کَتَبْتُ إِلَیْهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ أَشْکُو اَلْفَقْرَ ثُمَّ قُلْتُ فِی نَفْسِی أَ لَیْسَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ اَلْفَقْرُ مَعَنَا خَیْرٌ مِنَ اَلْغِنَی مَعَ غَیْرِنَا وَ اَلْقَتْلُ مَعَنَا خَیْرٌ مِنَ اَلْحَیَاهِ مَعَ غَیْرِنَا فَرَجَعَ اَلْجَوَابُ أَنَّ اَللَّهَ مَحَّصَ أَوْلِیَاءَهُ إِذَا تَکَاثَفَتْ ذُنُوبُهُمْ بِالْفَقْرِ وَ قَدْ یَعْفُو عَنْ کَثِیرٍ وَ هُوَ کَمَا حَدَّثْتَ نَفْسَکَ اَلْفَقْرُ مَعَنَا خَیْرٌ مِنَ اَلْغِنَی مَعَ غَیْرِنَا وَ نَحْنُ کَهْفٌ لِمَنِ اِلْتَجَأَ وَ نُورٌ لِمَنِ اِسْتَضَاءَ بِنَا وَ عِصْمَهٌ لِمَنِ اِعْتَصَمَ مَنْ أَحَبَّنَا کَانَ مَعَنَا
اَلسَّنَامِ اَلْأَعْلَی وَ مَنِ اِنْحَرَفَ عَنَّا فَإِلَی اَلنَّارِ، قَالَ، قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ : تَشْهَدُونَ عَلَی عَدُوِّکُمْ بِالنَّارِ وَ لاَ تَشْهَدُونَ لِوَلِیِّکُمْ بِالْجَنَّهِ ! مَا یَمْنَعُکُمْ مِنْ ذَلِکَ إِلاَّ اَلضَّعْفُ (1) برای امام عسگری نامه نوشتم و به او در مورد فقرم شکایت کردم و با خود می گفتم که مگر امام صادق علیه السلام نفرمودند فقر همراه ما از بی نیازی همراه دشمنان ما بهتر است؟ مرگ در کنار ما بهتر از حیات همراه دشمنان ما است؟
امام علیه السلام جواب دادند: خداوند اولیای ما را با فقر امتحان می کند و اگر گناهانشان زیاد شد در اثر فقر گناهانشان را پاک می کند و گاهی از خیلی از آن ها می گذرد و از آن چه با خودت حدیث کردی که فقر همراه ما از بی نیازی همراه دشمنان ما بهتر است ما پناهگاهیم برای کسی که به ما پناه بیاورد و نور هستیم برای کسی که بخواهد از ما کسب نور کند و عصمت هستیم برای کسی که به ما پناه آورد و کسی که ما را دوست داشته باشد همراه ما در رتبه های بالای بهشت خواهد بود و کسانی که از ما فاصله گرفتند پس به سمت جهنم هستند و ابو عبدالله علیه السلام فرمودند: می گویید که دشمنان اهل بیت جهنمی هستند و نمی گویید که دوستان اهل بیت بهشتی هستند، چه شما را از آن منع می کند مگر ضعف.
روایت فوق روایتی است که ایشان نقل می کند و گویا معتقد به علم غیب امام است، ائمه علیهم السلام علم غیب دارند امّا نه به استقلال بلکه به افاضه خداوند متعال.
برای امام نوشتم که برای من دعا کند هنگامی که نامه ها را فرستادم. گفتم ای کاش نوشته بودم که دوایی برای چشمم بنویسد جواب نامه آمد در حالی که برای سلامتم دعا کرده بود و بعد نوشته بود که تو اراده کرده بودی که من داوریی برایت بنویسم... نسخه برایش نوشتند .. او می گوید دارو را استفاده کردم و خوب شدم.
چون این نمونه روایات را نقل می کند به غلو متهم شده است.
در کامل الزیارات روایت مَنْ زَارَ الْحُسَیْن بِکَرْبَلاَ کَمَنْ زَارَ الله فِی عَرْشِهِ از ایشان نقل شده است و چنین روایتی از امام رضا علیه السلام هم نقل شده است. این روایت به معنای این نیست که خدا جسم باشد و در جایی باشد. بلکه به معنای اینست که خدا به زوار امام حسین علیه السلام لطف و عنایت خاصی دارد.
اگرچه مرحوم خوئی در مورد ابن شمون قبل از برگشت از مبنایشان راجع به کامل الزیارات فرمودند: حکم به وثاقت او به جهت قول نجاشی ممکن نیست و حرف نجاشی هم به قول ابن غضائری تأیید شده است، ولی با توجه به کثرت روایات ایشان و نامه هایی که برای امام عسکری علیه السلام می نویسد که دلالت بر نفی واقفه بودن ایشان دارد لذا در تضعیف ایشان باید تامل کرد و نمی توان روایات او را یکجا رد کرد.
نتیجه این که در تضعیف ایشان تامل داریم البته این نظر ما مشکل سندی روایت را حل نمی کند.
عبدالله بن عبدالرحمن:
نظر مرحوم خوئی: (1)
قال النجاشي: عبدالله بن عبد الرحمن الأصم المسمعی بصری، ضعیف غال ليس بشيء، روی عن مسمع کردین و غيره له كتاب المزار سمعت ممن رآه فقال لى هو تخليط و له كتاب الناسخ و المنسوخ. أخبرناه غير واحد عن أحمد بن محمد بن یحیی، عن سعد، عن محمد بن عیسی بن عبيد عنه·
و قال ابن الغضائری: عبدالله بن عبد الرحمن الأصم المسمعى. أبو محمد ضعيف مرتفع القول و له كتاب في الزيارات ما يدل على خبث عظيم و مذهب متهافت و كان من كذابة أهل البصرة. روى عن مسمع بن عبدالملک و روى عنه عبدالله بن حماد البصري كامل الزيارات فى قول رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: إن الحسين تقتله أمته من بعده، الحديث 2.
أقول: ظاهر كلام النجاشى أنه ليس بشيء أنه ضعيف في الحديث فيعارض توثيق ابن قولويه فلا اعتماد على رواياته.
نجاشی می گوید: مسمعی ضعیف و غالی است و ارزشی هم ندارد.
از ابن الغضائری هم نقل شده است که ضعیف و مرتفع القول و برای او کتابی در زیارات است که دلالت بر خباثت و بر مذهب متهافت ایشان است و از دروغگویان بصره است.
سپس مرحوم خوئی روایت ایشان را از کامل الزیارات نقل می کند ان الحسین تقتله.. و می فرماید: ظاهر کلام مرحوم نجاشی که می گوید انه لیس بشی یعنی در حدیث هم ضعیف است و این با (توثیق ابن قولویه توثيق عام
در کامل الزیارات) معارض است نتیجه این که اعتمادی بر روایات او نیست.
1) معجم رجال الحدیث، ج 10، ص 242
البته این تعارض قبل از برگشتن مرحوم خوئی از مبنایشان در مورد کامل الزیارات استو. بعد که ایشان از مبنای خود در مورد کامل الزیارات برگشتند دیگر این تضعیف تعارضی ندارد؛ زیرا از نظر نجاشی تضعیف دارد و توثیقی ندارد.
البته ما حرف ابن الغضائری را نمی پذیریم چون معلوم نیست که کتاب از ایشان باشد.
نتیجه این که این شخص ضعیف است و شاید مرحوم مجلسی به لحاظ این شخص قائل به تضعیف روایت شده اند.
حمل روایت حکم اعدام مانع زکات بر تفصیل مرحوم علامه حلی:
بیان علامه حلی در مورد حکم مانع زکات:
«و أجمع المسلمون كافّة على وجوبها في جميع الأعصار، و هي أحد أركان الإسلام الخمسة إذا عرفت هذا، فمن أنكر وجوبها ممن ولد على الفطرة و نشأ بين المسلمين فهو مرتد يقتل من غير أن يستتاب و إن لم يكن عن فطرة، بل أسلم عقيب كفر استتيب مع علم وجوبها ثلاثا فإن تاب و إلا فهو مرتد وجب قتله و إن كان ممن يخفى وجوبها عليه لانه نشأ بالبادية او كان قريب العهد بالإسلام عرف وجوبها و لم يحكم بكفره. هذا كلامه -رحمه الله- و هو جيد و على ما ذكره من التفصيل تحمل رواية أبان بن تغلب.» (1)
اجماع همه ی مسلمین (شیعه و سنی) در همه دوره ها بر وجوب زکات بوده است و آن یکی از ارکان پنجگانه اسلام است هنگامی که این معنا را،شناختی پس کسی که علی الفطره مسلمان بوده و در بین مسلمانان رشد نموده وجوب زکات را که مورد اجماع مسلمین است انکار کند مرتد است و کشته می شود و نوبت به توبه دادنش نمی رسد.
اما اگر مرتد فطری نبود از اول کافر بود بعد مسلمان شد و بعد منکر شد در صورتی که علم به وجوب زکات داشته باشد سه روز او را توبه می دهند اگر توبه کرد چیزی بر او نیست اما اگر توبه نکرد پس او مرتد است و قتل او واجب است و اگر کسی باشد که حکم بر او مخفی مانده چون در صحرا بزرگ شده یا تازه مسلمان است، اعدامش نمی کنند برای او توضیح می دهند و حکم به کفرش نمی شود.
این بیان مرحوم علامه حلی رحمه الله است و بیان بسیار متینی است و روایت ابان بن تغلب را بر تفصیل ایشان حمل می کنیم.
1) تذکره الفقهاء ج 5 ص 7
علامه مجلسی می فرماید: روایت اعدام مانع زکات را باید بر تفصیل علامه حلی (صورت اول یا صورت دوم بعد از استتابه)، حمل کنیم.
به هر جهت بیان شد که این روایت قابل توجیه است ولی اگر از عهده توجیه بر نیامدیم گوئیم روایت مشکل سندی دارد.
روایت دوم
الف) متن روایت
حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَی رَضِیَ اَللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا حَمْزَهُ بْنُ اَلْقَاسِمِ اَلْعَلَوِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِاَللَّهِ بْنِ عِمْرَانَ اَلْبَرْقِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ اَلْهَمْدَانِیُّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ أَبِی عَبْدِاَللَّهِ وَ أَبِی اَلْحَسَنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَالاَلَوْ قَدْ قَامَ اَلْقَائِمُ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ لَحَکَمَ بِثَلاَثٍ لَمْ یَحْکُمْ بِهَا أَحَدٌ قَبْلَهُ: یَقْتُلُ اَلشَّیْخَ اَلزَّانِیَ، وَ یَقْتُلُ مَانِعَ اَلزَّکَاهِ، وَ یُوَرَّثُ اَلْأَخَ أَخَاهُ فِی اَلْأَظِلَّهِ (1)
فرمودند: وقتی که امام زمان علیه السلام قیام کرد سه حکم می فرمایند که قبل از امام زمان علیه السلام احدی این حکم را انجام نداده است بزرگسال مسن زانی را می کشد و مانع زکات را می کشد و کسانی که خداوند در عالم ذر بینشان اخوت قرار داده است در این عالم در دوران امام زمان علیه السلام از همدیگر ارث می برند.
آیا حکم زنا همیشه اعدام است؟
شهید اول در لمعه و شارح لمعه، هشت حکم برای زنا مطرح می فرماید، اینطور نیست که فقط حكم زنا اعدام باشد. گاهی سنگسار، گاهی شلاق، گاهی شلاق و تبعید و گاهی گردن زدن است. در این روایت می فرماید:بزرگسالی که زنا کند اطلاق لفظی است یعنی هر قسم آن که باشد حتی اگر این بزرگسال مجرد باشد و محصن
هم نباشد - حکمش اعدام است در حالی که طبق فقهی که از آل محمد علیهم السلام به ما رسیده است، حکم زنا همیشه اعدام نیست.
ب) بررسی سند روایت
مرحوم صدوق این روایت را در کتاب «من لایحضره الفقیه» نقل نکردند شاید به این جهت که: در مقدمه ی این کتاب فرموده است: هر آن چه در «من لایحضره الفقیه» می آورم بین من و خدایم حجت آورم بین من و خدایم حجت است و بر اساس آن
1) الخصال، ج 1، ص 169 - اثبات الهداه ج 3 ص 495
فتوی می دهم و چون این روایت از جهت اعتبار در رده آن روایات که در فقیه آورده نمی باشد لذا این روایت را نیاورده است و یا از این جهت که حکم شرعی از آن در دوران غیبت استفاده نمی شود.
به نظر ما جهت عدم نقل ایشان همین دلیل دوم باشد، ایشان معمولا روایات فقهی را می آورد و از این روایت حکم فقهی در دوران غیبت استفاده نمی شود بلکه از قوانینی است که امام زمان علیه السلام در عصر حضور اجرا خواهند کرد.
«حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَى رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا حَمْزَةُ بْنُ الْقَاسِمِ الْعَلَوِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِاللَّهِ بْنِ عِمْرَانَ الْبَرْقِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الْهَمْدَانِيُّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ.»
حمزة بن القاسم العلوی: ایشان ثقه بوده و شخصیت بزرگی است. (1)
محمد بن علی همدانی:
گفته اند ایشان با محمد بن علی بن ابراهیم متحد است که اگر این باشد کسی توثیقش نکرده است.
مرحوم خوئی فرموده است: محتمل است محمد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر باشد، یعنی از احفاد امام موسی کاظم علیعه السلام است و از واقفه می باشد.
اگر وثاقت داشته باشد مشکلی ندارد ولی توثیق هم نشده است پس این شخص از کسانی است که مشکل دارد چون توثیق ندارد.
علی بن ابی حمزه بطائنی:
اظهار نظر در مورد ایشان طبق مبانی فرق می کند او از سران واقفه است. برای همین او را تضعیف کرده اند، ولی به نظر ما مشکل اعتقادی او با صدوق بودن و وثاقت منافات ندارد ایشان در کتب اربعه بیش از 500 روایت دارد و یک چنین کسی که اکثار حدیث در کتب اربعه دارد بعید است که وثاقت نداشته باشد.
پس مشکل سندی به لحاظ ایشان نیست بلکه از جهت همدانی می باشد.
ج) دلالت روایت
در مورد اعدام شیخ زانی جای بحث است چون به صورت مطلق بیان شده و شامل غیر محصن هم می شود به خلاف روایت قبل که در آن حکم سنگسار را برای زانی محصن بیان می کرد که الآن نیز چنین است. و اگر گفته
1) تنقيح المقال ج 24 ص 258
شود حکومتها هم اجرا کرده اند گوئیم آن ها به حق نبوده و در مورد پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و امیر المومنین علیه السلام هم گوئیم که روایت از معصومین علیهم السلام منصرف است.
نسبت به مانع زکات هم بیان کردیم که روایت را بر طبق همان بیان علامه حلی تفسیر می کنیم مانع زکات یعنی کسی که منکر است و کسی هم که منکر است مرتد است و حکمش اعدام است.
ارث بردن کسانی که در عالم ذر برادر بوده اند از یکدیگر:
اما در مورد ارث بردن برادران در عالم ذر در این دنیا، حداقل سه روایت داریم که امام زمان علیه السلام روایت داریم که امام زمان حکم به ارث بردن کسانی که در عالم ذر با هم نسبت برادری داشتند، می کند.
دو روایت دیگر در مورد ارث بردن برادران عالم ذر:
أَخْبَرَنِی أَبُو اَلْحُسَیْنِ، عَنْ أَبِیهِ، عَنِ اِبْنِ هَمَّامٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا سَعْدَانُ بْنُ مُسْلِمٍ، عَنْ جَهْمِ بْنِ أَبِی جَهْمَهَ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا اَلْحَسَنِ مُوسَی (عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ یَقُولُ: «إِنَّ اَللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی خَلَقَ اَلْأَرْوَاحَ قَبْلَ اَلْأَبْدَانِ بِأَلْفَیْ عَامٍ، ثُمَّ خَلَقَ اَلْأَبْدَانَ بَعْدَ ذَلِکَ، فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا فِی اَلسَّمَاءِ تَعَارَفَ فِی اَلْأَرْضِ، وَ مَا تَنَاکَرَ مِنْهَا فِی اَلسَّمَاءِ تَنَاکَرَ فِی اَلْأَرْضِ، فَإِذَا قَامَ اَلْقَائِمُ (عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ)، وَرَّثَ اَلْأَخَ فِی اَلدِّینِ، وَ لَمْ یُوَرِّثِ اَلْأَخَ فِی اَلْوِلاَدَهِ، وَ ذَلِکَ قَوْلُ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی کِتَابِهِ: ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ) (1)
خداوند دو هزار سال قبل از این که بدن ها را خلق کند این ارواح را خلق کرد پس از خلق ارواح ابدان را خلق کرد (این ارواح با هم انس و رفت و آمد داشتند)، آن هایی که در آسمان ها همدیگر را می شناختند در زمین هم همدیگر را می شناسند و کسانی که در آسمان ها با هم رابطه ای نداشته اند در زمین هم ارتباطی ندارند. وقتی که امام زمان علیه السلام قیام کنند (قانون ارث تغییر می کند) برادران دینی از هم ارث می برند (این اشاره به عالم ارواح دارد البته تصریح ندارد ولی با قرائن معلوم می شود که مراد کسانی است که در آن عالم اخوت داشتند، در این عالم از همدیگر ارث می برند)، و برادران در ولادت (برادرانی که از یک پدر و مادرند) از همدیگر ارث نمی برند و این قول خداوند در کتابش است که فرمود: پس آن گاه که در صور دمیده شود [دیگر] میانشان نسبت خویشاوندی وجود ندارد و از [حال] یکدیگر نمی پرسند.
1) دلائل الإمامة (ط - الحديثة)، ص 484 معجم احادیث الامام المهدى ج 7 ص 387
امام صادق علیه السلام فرمودند: خداوند عز و جل در عالم ارواح اخوت بین ارواح قرار داد دو هزار سال قبل از این که این اجساد را خلق کند پس اگر قائم ما اهل بیت علیهم السلام قیام کند برادر از برادری که بین آن ها در عالم ارواح پیوند برادری بوده ارث می برد و برادر در ولادت ارث نمی برد.
1) من لا يحضره الفقیه، ج 4، ص 352
بحث ما بررسی روایاتی بود که مفاد آن احکام جدید در دوران امام زمان علیه السلام بود روایاتی نقل کردیم که مفاد آن تغییر قانون ارث بود به این که تقسیم ارث به ولادت و نسب نیست بلکه به اخوت در عالم ذر است روایت اول از این بخش از امام صادق علیه السلام از کتاب خصال بود که بیان شد که مشکل سندی دارد روایت دوم را مرحوم طبری امامی در کتاب خود نقل می فرماید. این روایت صراحت به برادران در عالم ذر و اشباح ندارد اما از این که ارث در ولادت را نفی می کند یعنی وضع و قانون موجود را نفی می کند می توان از آن استفاده کرد.
منابع روایت جهم بن ابی جهمة:
دلائل الامامه، ص 260
البرهان مرحوم بحرانی، ج 3، ص 120
المهجة فى ما نزل فی الحجه، ص 146
الشيعة و الرجعة، ج 1 ص 402
معجم احاديث الامام المهدى علیه السلام، ج 7 ص 387
بررسی سند روایت جهم بن ابی جهمه:
وَ أَخْبَرَنِي أَبُوالْحُسَيْنِ، عَنْ أَبِيهِ، عَنِ ابْنِ هَمَّامٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا سَعْدَانُ بْنُ مُسْلِمٍ، عَنْ جَهْمِ بْنِ أَبِي جَهْمَةَ قَالَ:
ابوالحسين (محمد بن هارون تلعکبری):
ایشان از مشایخ آقای طبری است ما توثیق خاصی را جز ترحم مرحوم نجاشی نیافتیم. (1)البته ایشان جزء مشایخ نجاشی است و مشایخ بلاواسطه نجاشی همه ثقه هستند. پس ابوالحسین مشکلی ندارد.
ابیه (یعنی هارون): ایشان ثقه است. (2)
ابن همام:
ایشان غیر مسلمان بوده و بعد مسلمان شده و خانوادگی پیرو مکتب اهل بیت علیهم السلام شدند.
نظر مرحوم نجاشی: (1)
شيخ أصحابنا و متقدمهم له منزلة عظيمة كثير الحديث.
استاد اساتید است و از همه جلوتر است شخصیت بزرگی است و احادیث بسیاری نقل می کند.
سعدان بن مسلم:
تنها چیزی که نسبت به ایشان از قدما نقل شده است کلام مرحوم شیخ الطائفه است: (2)له اصل و اخبرنا به جماعه او صاحب اصل است و عده ای این اصل را برای من نقل کرده اند.
آیا صاحب اصل بودن موجب توثیق است یا نه؟ باید گفت ممکن است که بعضی این مبنا را قبول داشته باشند ولی به نظر ما اصل داشتن دلالتی بر ثقه بودن ندارد.
و طریق داشتن شیخ طوسی به ایشان هم نمی تواند دلیل برای وثاقت او باشد البته ممکن است که حدیثش محفوف به قرائن باشد و قرائن موجب اطمینان به صدور حدیث باشد.
مرحوم نجاشی هم ایشان را توثیق نمی کند و فقط می فرماید: او از امام صادق و امام کاظم علیهما السلام روایت نقل کرده و عمر طولانی داشته است و کتاب او را نقل می کند.
مرحوم ابن داود هم در قسم اول کتابشان ایشان را نقل می کند. (3)
ولی علامه حلی ایشان را نقل نمی کند.
نظر مرحوم سبزواری:
و في موضع من الذخيرة إنّه: ضعيف. و فى موضع آخر منه أنه غير موثق فى كتب الرجال، لكن له أصل يرويه جماعة من الثقات، منهم: صفوان ابن یحیی. انتهى. و ظاهر هذه العبارة الميل إلى العمل بخبره. (4)
مرحوم سبزواری در الذخیره در یک جا تصریح می کند که ایشان تضعیف شده است البته ما کسی که ایشان را تضعیف کرده باشد نیافتیم. اما در جای دیگر بیان می کند در کتب رجال توثیق نشده است و همین طور هم هست توثیق نشده است و این معنا اعم از این است که تضعیف شده باشد. (5)
و می فرماید: ایشان اصل دارد که جمعی از ثقات آن را نقل کردند که از جمله ی آن ها صفوان بن یحیی است.
از این عبارت صاحب ذخیره استفاده می شود که ایشان به عمل کردن به روایات سعدان تمایل دارد و او کتابش را معتبر می داند.
نظر مرحوم میرداماد (1):
و قال السيّد الداماد: سعدان بن مسلم، شیخ کبیر القدر، جليل المنزلة، له أصل، رواه عنه جماعه الثقات الأعيان كصفوان بن يحيى و غيره مما هو معدود في الفهرست. انتهى.
سعدان بن مسلم شیخ دارای جایگاه بزرگ و منزلت جلیل است برای او اصلی است که جماعتی از ثقات و بزرگان مانند صفوان بن یحیی و غیر او نقل کردند.
این حرف متاخر متاخرین است که حدسیات است. متاخر متاخرین خیلی به ایشان بها می دهند. مرحوم وحید بهبهانی نیز همین نظر را دارند و مرحوم مامقانی هم می پذیرد.
نظر مرحوم وحید بهبهانی: (2)
و قال المولى الوحيد (رحمه الله) - و لنعم ما قال - : إن في رواية هؤلاء الأعاظم عنه شهادة على كونه ثقة، سيما و فيهم صفوان و يشهد عليه أيضا رواية ابن أبي عمير عنه و أن القميّين رووا روايته سيما أحمد بن محمد ابن عیسی و ابن الوليد منهم، و أنّ الأصحاب- حتى المتأخرين ربّما يرجحون روايته على رواية الثقة الجليل، بل و على رواياتهم منه فى تزويج الباكرة الرشيدة بغير إذن أبيها، و الأعاظم غير المذكورين أيضا رووا عنه مثل: الحسن ابن محبوب، و محمد بن علی بن محبوب، و يونس ابن عبد الرحمن .. و غيرهم. و يؤيده أنه كثير الرواية، و أنّ رواياته أكثرها (3)مقبوله مفتی بها و کتابه يرويه جماعه و أنه صاحب أصل و أنّ للصدوق إليه طريقا، و هو في طريقه إلى جهم بن جهيم. انتهى.
خوب فرمودند: بدرستی که روایت نقل کردن بزرگان از او دلیل بر وثاقت او است به خصوص که در بین آن ها صفوان است و همچنین نقل روایت ابن ابی عمیر و این که قمی ها روایات او را نقل می کردند شهادت بر وثاقت او است و اصحاب حتى متأخرین روایت او را بر روایت ثقهی جلیل ترجیح می دهند و مقدم می کنند. و بزرگان دیگری که از ایشان روایت نقل کردند که آن ها را ذکر نکردیم و وثاقت ایشان را تأیید می کند کثیر الروایه بودن او و این که اکثر روایات او مقبول بوده و طبق آن فتوا دادند و کتاب او که جماعتی آن را نقل کردند و این که او صاحب اصل است و این که صدوق به ایشان طریق دارد.
نظر مرحوم مامقانی:
و ما ذكره موجه متين، فإنّ من تأمل في ذلك كله وأنصف حصل له من مجموع ما ذكروه الاطمئنان بوثاقة الرجل، وحيث إنّ كونه إماميا لا شبهة فيه، يكون حديثه من الصحيح و إن أبيت إلا الجمود على لفظ (ثقة)، فسمه حسنا معتمدا كالصحيح.
کلام ایشان متین است و کسی که در همه ی آن چه بیان کردند تأمل کند و به دیده انصاف بنگرد، برای او از همه ی آن چه ایشان ذکر کردند اطمینان به وثاقت ایشان حاصل می شود و از آن جائی که ایشان امامی بودند، شکی نیست که حدیث او از احادیث صحیح است و اگر جمود بر لفظ ثقه باشد حداقل حدیث او به منزله حَسَن مورد اعتماد است که به منزله صحیح است.
روایت قمی ها اهمیت دارد چون آنها هر روایتی را نمی پذیرند لذا از نقل آن ها کشف می کنیم که این شخص معتبر و ثقه است مخصوصا در بین قمی ها احمد بن محمد بن عیسی و ابن ولید هستند که نقل آن ها از ایشان
دلالت بر اعتبار و وثاقت او دارد ایشان روایت نقل می کند که در باکره رشیده اذن پدر شرط نیست و این را مقدم می کنند.
روایات اعاظم از ایشان اگر دلیل نباشد همراه عدم تضعیف مؤیدی قوی بر روایات شخص است.
نظر فرزند مرحوم مامقانی:
من احاط بما نقله المولف و الحقه في ذيل الترجمه و تامل فى الكثرة الكثير من ثقات الرواة الذين رووا عنه و روى عنهم يحصل له الوثوق و الاطمينان بوثاقه المترجم و مع التنزل عنها فلا محيص عده في اعلى مراتب الحسن فعليه تعد رواياته حسنا كالصحيحه
کسی که به آن چه که مولف نقل کردند احاطه داشته باشد و ملحق کند او را در ذیل ترجمه و تأمل کند در کثرت ثقاتی که از او روایت نقل کردند و او از آن ها روایت نقل کرده است برای او اطمینان به وثاقت مترجم حاصل میشود و در صورت تنزل از وثاقت چاره ای نیست جز این که او را در اعلی مراتب حسن بشماریم، پس روایات او حسن مانند صحیح است.
به نظر ما هم اگر سعدان را موثق ندانیم لااقل حسن است.
جَهْمِ بْنِ أَبِي جَهْمَةً (جرهم بن ابی جهنه)
ایشان مهمل است. (در کتب رجالی متعرض او نشده اند.)
فرزند مرحوم مامقانی به این معنی اشاره دارد که او مهمل است. (1)
1) تنقيح المقال، ج 4 ص 346
مرحوم نمازی تصریح می کند: (1)«لم یذکروه» یعنی در سه کتاب تنقیح المقال، معجم مرحوم خوئی و جامع الرواة نام ایشان نیامده و اگر در این سه کتاب نیامده باشد در هیچ کتابی نیامده است.
پس مشکل سند روایت جهم بن ابیجهمه است که هیچ توثیقی نسبت به او وجود ندارد پس اگر توانستیم مشکل سندی روایت را به طرق دیگر مانند طریق قوت متن و یا قرائن حل کنیم نوبت به توجیه روایت می رسد و الا روایت مشکل سندی دارد.
بررسی منبع روایت جهم بن ابی جهمة:
منبع اصلی و تنها منبع این روایت کتاب دلائل الامامه است. در مورد کتاب دلائل الامامه بحث است که آیا این کتاب از مرحوم طبری امامی است یا از شخص دیگری است البته معروف و مشهور این است که کتاب از خود مرحوم طبری امامی است.
مرحوم آغا بزرگ تهرانی می فرماید: (2)
بطلان ما زعمه بعض من أن دلائل الإمامة من موضوعات القرن السابع و انما وضعه بعض الغلاة و نسبه إلى محمد بن جرير، و إنه لقصوره فى فن التاريخ و الرجال رتب أسانيد روايات الكتاب بحيث يصير المؤلف - محمد بن جرير - في بعض الأسانيد من رجال القرن الخامس وفي بعضها من القرن الرابع و في بعضها في القرن الثالث. و ذلك لشهاده متن الكتاب أنه من تأليفات أوائل القرن الخامس و كان قد بقى في زوايا الخمول حتى وصلت نسخته التامة إلى السيد ابن طاوس في القرن السابع، فعرف قدره و استخرج منه أنواع رواياته و أدرجها في تصانيفه، و من المؤسف أن بعد عصر ابن طاوس ضاعت تلک النسخة التامة كما ضاعت عنا كثير من الكتب التي كانت مصادر لتأليفات ابن طاوس و هى فى هذا الحكم سواء، و منها الدعاء و الزيارة لمحمد بن على الطرازي المذكور في (ص 195) و لا طريق لنا إلى إثبات وجود تلك الكتب الا من وجود مضامينها في تصانيف ابن طاوس، خریط صناعه معرفة الكتب.
بطلان آن چه که بعضی گمان کردند که این کتاب جعلی بوده و از جعلیات قرن هفتم است که بعضی از غلات آن را جعل کردند و به محمد بن جریر طبری نسبت داده اند. مرحوم آغابزرگ تهرانی با قدرت و تحقیق وارد می شود و این زعم را باطل می کند که کسی که این گمان را کرده است منشأ این را کوتاهی جاعل در فن تاریخ و رجال می داند. منشأ شبهه از جایی است که این کتاب در زمان ابن طاووس دست ما افتاده و تا قرن هفتم یا ششم از آن
خبری نبوده است این که چرا امثال صاحب فهرست و نجاشی صحبتی از این کتاب نکرده اند را آغا بزرگ جواب می دهد.
دلائل الإمامة أو دلائل الأئمة كما أشرنا إليه آنفا). لأبي جعفر محمد بن جریر بن رستم الطبري الأملى (المازندرانى) المتأخر عن محمد بن جرير الطبري الكبير و المعاصر للشيخ الطوسي (المتوفی 460) و النجاشی (المتوفى 450) و الشاهد على ذلك أمور،(الأول) روايته في كتابه دلائل الإمامة هذا عن كثير من مشايخهما: (منهم) أبو عبدالله الحسين بن إبراهيم بن على (عيسى خ ل) المعروف بابن الخياط القمى من مشايخ الشيخ الطوسي: (و منهم) محمد بن هارون بن موسى التلعكبرى المتوفى (387) الذي يروى النجاشي عنه عن والده التلعكبرى كما يروى الشيخ الطوسي عن أخيه الحسين بن هارون بن موسى عن والده (و منهم) أبو المفضل الشيبانى (المتوفى 385) الذى أدركه النجاشى أيضا ولكنه امتنع عن الرواية عنه الا بالواسطة لرعاية الاحتياط (و منهم) أبو عبدالله الحسين بن الغضائري.
(و الثاني) روايته عن جمع ممن يروون عن الصدوق أبو جعفر بن بابويه كما يروى الشيخ و النجاشي عن جمع ممن يروون عن الصدوق أيضا (و الثالث) أن الشيخ الطوسي و النجاشي و صاحب الدلائل هذا يروون جميعا عن جمع ممن يروون عن التلعكبرى.
و (الرابع) أنه ألف الدلائل هذا بعد (411) الذي توفى فيها ابن الغضائري الذي هو شيخهم جميعا، فإنه عند ذكر معجزه صاحب الزمان علیه السلام (ص 300 من المطبوع) [قال أنقلت هذا الخبر من أصل بخط شيخنا أبي عبدالله الحسين بن الغضائری رحمه الله]. فيظهر وفاته قبل النقل عن خطه (1)
اسم این کتاب یا دلائل الامامه یا دلائل الائمه است. البته می گویند به دلیل اینکه در مورد همه ائمه علیهم السلام است بهتر است دلائل الائمه گفته شود مولف آن محمد بن جریر بن رستم الاملی شیعی (م 460) است. او از آمل بوده و از محمد بن جریر طبری عامی (م 310) متاخر است و شاید معاصر نجاشی و طوسی باشد.
و شواهد بر آن:
ابوعبدالله حسین بن ابراهیم بن علی معروف به ابن خیاط قمی از مشایخ شیخ طوسی محمد بن هارون بن موسی تلعکبری (م 387) که نجاشی از او از پدرش نقل می کند شیخ طوسی هم از برادر او از پدرش نقل می کند،
1) الذريعة إلى تصانيف الشیعه، ج 8، ص: 242
ابومفضل شیبانی (م 385) که نجاشی او را درک کرده است لکن از نقل روایت از او امتناع می کند مگر به واسطه آن هم به جهت رعایت احتیاط ابو عبد الله حسین بن غضائری
از کسانی نقل می کند که آن ها از صدوق نقل می کنند یعنی از شاگردان صدوق بدون واسطه نقل می کند همچنان که نجاشی و شیخ از شاگردان صدوق بدون واسطه نقل می کند و این یعنی این که با هم معاصر هستند.
شیخ طوسی و نجاشی و صاحب دلائل همه از کسانی نقل می کنند که آن ها از تلعکبری نقل می کنند که باز معاصر بودن را می رساند.
او کتاب دلائل را بعد از 411 تألیف کرده است در همان سالی که ابن غضائری که استاد همه ی آن ها بوده فوت کرده است او هنگام نقل معجزه صاحب الزمان می گوید:(این خبر را از اصل به خط استاد ما ابي عبدالله حسین بن غضائری نقل کردم). از این رو ظاهر می شود که وفات او قبل از نقل از خط ابن غضائری می باشد.
بحث پیرامون بررسی روایاتی بود که مفاد آن احکام جدید در دوران مهدویت می باشد. به روایتی از امام کاظم علیه السلام رسیدیم که مفادش این بود که در دوران حکومت امام زمان علیه السلام قانون ارث تغییر کرده و نسب مراعات نمی شود.
ادامه بررسی استناد کتاب دلائل الامامه به طبری:
روایت امام کاظم علیه السلام را جرهم بن ابی جهنه نقل می کند که او مجهول است. منبع این روایت تنها کتاب دلائل الامامه مرحوم طبری است که در ارتباط با این مولف و این کتاب چند نظر است.
نظرات پیرامون کتاب دلائل الامامه:
1: مولف کتاب دلائل الامامه همان مولف کتاب المسترشد است که ترجمه و شرح حالشان را مرحوم طوسی و دیگران مطرح کرده و معاصر شیخ طوسی است.(نظر سید هاشم بحرانی)
2: ایشان در قرن پنجم بوده در حالی که صاحب المسترشد در قرن چهارم است. هر دو به نام طبری و محمد بن جریر بن رستم هستند اما صاحب المسترشد معاصر طبری صاحب تاریخ بوده است ولی مؤلف دلائل الامامه قرن پنجم و معاصر شیخ طوسی بوده است.(نظر آقا بزرگ تهرانی و مرحوم مامقانی (1))
3: دلائل الامامه از جعلیات است و در قرن هفتم وضع شده است. واضع آن هم بعضی از غلات هستند و به ابن جریر نسبت داده اند.
البته مرحوم آقا بزرگ تهرانی این قول را رد می کند می فرماید: شخصی که این نظر را دارد به علم تاریخ و علم رجال آشنایی ندارد.
قائلین به جعل شاید دلیلشان این باشد که این کتاب تا مدت ها نبوده و اولین کسی که این کتاب را مطرح کرده، ابن طاووس (م 664) است. البته خود ابن طاووس چنین ادعایی نکردند که این کتاب موضوع باشد. گاهی از آن تعبیر دلائل الائمه و گاهی دلائل الامامه نموده اند.
1) تنقيح المقال، ج 2
بعضی اشکال می کنند: اگر چنین شخصیتی بوده و معاصر شیخ طوسی و نجاشی هم بوده است چرا این دو بزرگوار از این شخصیت اسمی نیاورده اند ؟
ایشان در جواب می فرماید: «اگر آن ها در مقام استقصاء تام بودند و نیاوردند شاید اشکال قابل پذیرش باشد. ولی چنین نیست چون شخصیت های دیگری از اجلا هستند که شیخ طوسی و نجاشی از آن ها اسمی نیاورده اند مانند: مرحوم کراکی (م 449) مرحوم سلار بن عبدالعزیر دیلمی شاگرد شیخ مفید (م 413)، و صاحب كتاب المراسم العلويه، قاضی عبدالعزیز بن براج شاگرد شریف مرتضی، شیخ محمد بن على ترازى صاحب الدعا و الزیاره. این افراد کسانی هستند که شیخ منتجب الدین (585 م) در فهرست نقل کرده است.
سپس ایشان به ارزیابی کتاب و بیان چگونگی نقل روایت توسط مرحوم طبری می پردازد می فرماید: چند صورت است گاهی می فرماید: اخبرنا و سندی که ذکر می کند و مشایخی که نقل می کند همان مشایخ نجاشی و یا شیخ طوسی هستند که بیان کننده این مطلب است که هم عصر بوده اند گاهی احادیث مرفوعه را نقل می کند و از شخص معینی روایت را نقل می کند (مانند: روی جمیل، روی ابراهیم بن هاشم، روی حسین بن علی... )، گاهی نیز روایت را با اصطلاح قال الصفواني، قال المرزبانى و قال ابو جعفر، بیان می کند. (ابو جعفر یا همان طبری است که غالبا سفیان بن وکیع و دیگران از او نقل می کنند و یا مراد از ابو جعفر طبری معاصر امام عسکری علیه السلام است و یا مراد صاحب تاریخ است).»
به هر حال کتاب اعتبار خود را دارد و مولف نیز اعتبار خود را دارد؛ مخصوصا سید هاشم بحرانی که از متاخرین است از او بسیار تجلیل می.کند مولف کتاب محمد بن جریر بن رستم طبری است که در قرن پنجم بوده است معاصر شیخ طوسی و نجاشی بوده است مشایخ او هم اساتید این بزرگواران هستند و ایشان هم غیر از صاحب المسترشد است و ادعایی هم که بعضی کردند که کتاب موضوع است و وضعش از غلات است ادعای نادرستی است. اما این که گفته شد که این کتاب زمان سید بن طاووس پیدا شده، گوئیم که ایشان کتابخانه بزرگی داشتند، کتاب های خطی پیدا شده است و ایشان فرمودند که نویسنده آن طبری است؛ اما این که گفته شد که چرا شیخ طوسی و نجاشی نقل نکردند گوئیم نقل اعم از این است که شخص معتبر نباشد.
البته مشکل سند روایت به راوی آخر باقی می ماند.
روایت سوم:
الف) متن روایت
قَالَ اَلصَّادِقِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ إِنَّ اَللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی آخَی بَیْنَ اَلْأَرْوَاحِ فِی اَلْأَظِلَّهِ، قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ اَلْأَجْسَادَ بِأَلْفَیْ عَامٍ، فَلَوْ قَدْ قَامَ قَائِمُنَا أَهْلَ اَلْبَیْتِ وَرَّثَ اَلْأَخَ اَلَّذِی آخَی بَیْنَهُمَا فِی اَلْأَظِلَّهِ، وَ لَمْ یُوَرِّثِ اَلْأَخَ مِنَ اَلْوِلاَدَهِ (1)
امام صادق علیه السلام فرمودند: خداوند عز و جل در عالم ارواح اخوت بین ارواح قرار داد دو هزار سال قبل از اینکه این اجساد را خلق کند پس اگر قائم ما اهل بیت علیهم السلام قیام کند برادر از برادری که بین آن ها در عالم ارواح پیوند برادری بوده ارث می برد و برادر در ولادت ارث نمی برد.
ب) منابع روایت
من لا يحضره الفقیه، ج 4، ص 352
الهدايه،الكبرى حصینی، ص 64
مختصر البصائر، ص 396
روضه المتقين، ج 11، ص 415
بحار الانوار ج 6، ص 249
الوافی، ج 25 ص 957
این روایت را هر کسی که نقل کرده است بیانی ندارد البته مرحوم مجلسی بیانات مشروحی را در ارتباط با عالم ذر دارد و روایات عالم ذر را زیر سوال می برد.
مرحوم صدوق در نقل این روایت سند بیان نکرده است. البته به دلیل وجود مشیخه در آخر کتاب، توقع نقل سند در کتاب شریف فقیه نیست و همان اسم راوی و یا صاحب کتاب کفایت می کند مثلا وقتی که می گوید: عن یونس بن عبدالرحمان در آخر مشیخه می گوید و ما رویته عن يونس بن عبدالرحمان فهو .. و طريقش را به او بیان می کند. اما در این روایت اسمی از راوی نمی برد روایت مرسله است و روایت را به امام صادق علیه السلام نسبت می دهد...
در مراسیل صدوق بحث است که آیا معتبر است یا نه؟ و آیا صدوق کمتر از ابن ابی عمیر است که علی المبنی مراسیل او را قبول می کنیم؟ مرحوم تفرشی، بحر العلوم، بهاء الدین عاملی و داماد بیاناتی دارند و گویا می خواهند مراسیل صدوق را بپذیرند ولی شاید پذیرفتن مراسیل ایشان جای تأمل داشته باشد.
مرحوم تفرشی می فرماید:
1) من لا يحضره الفقیه، ج 4، ص 352
الاعتماد على مراسيله ينبغي ان لا يقصر عن الاعتماد على مسانيده حيث حكم بصحة الكل، و قد قيل في ترجيح المرسل: ان قول العدل: قال رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، يشعر باذعانه بمضمون الخبر، بخلاف ما لو قال: حدثني فلان.
اعتماد بر مراسیل صدوق شایسته است که دست کمی از اعتماد بر مسانید او نداشته باشد چون حکم به صحت همه ی روایات کرده است. ایشان در مقدمه فرموده است که هر چه می آورم بین من و خدای من حجت است.
بعضی گفته اند: مراسیل ایشان ترجیح دارد چون اگر شخصیت عادلی مانند صدوق بفرماید: «قال رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ» این اشعار به این دارد که ایشان بدون تأمل اعتقاد به مضمون خبر دارد به خلاف آن جائی که بفرماید: «حدثنی فلان صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ» منظور ایشان این است که اگر مرحوم صدوق گفت:«قال رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ» و یا «حدثنی»، آن «قال رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ» که صدوق مرسلا نقل می کند از «حدثنی» قوی تر است چون آن را بدون تأمل به معصوم نسبت می دهد.
مرحوم بحرالعلوم نیز همین را می فرماید: (1)
إن مراسيل الصدوق في الفقيه كمراسيل ابن عمير في الحجية والاعتبار. و إنّ هذه المزية من خواص هذا الكتاب.
همانا مراسیل صدوق در فقیه در حجیت و اعتبار مانند مراسیل ابن عمیر است این مسئله را نمی توان به مراسیل دیگران سرایت داد بلکه به ایشان اختصاص دارد.
شیخ بهاء الدین در شرح فقیه می فرماید: (2)
قال قدس الله روحه: و قال الصادق جعفر بن محمد علیهما السلام: کُلُّ مَاءٍ طَاهِرٌ حَتَّی تَعْلَمَ أَنَّهُ قَذِرٌ
[أقول:] هذا الحديث كتاليه من مراسيل المؤلف رحمه الله، و هي كثيرة فى هذا الكتاب تزيد على ثلث الأحاديث الموردة فيه، و ينبغى أن لا يقصر الاعتماد عليها من الاعتماد على مسانيده من حيث تشريكه بين النوعين من كونه ممّا یفتی به و یحکم بصحته، و يعتقد أنه حجه بینه و بین الله سبحانه بل ذهب جماعة من الاصوليين إلى ترجيح
مراسيل العدل على مسانیده محتجين بأن قول العدل: «قال رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ كذا» يشعر بإذعانه بمضمون الخبر، بخلاف ما لو قال:«حدثنى فلان عن فلان أنه قال صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ كذا». و قد جعل أصحابنا- قدس الله أرواحهم - مراسيل
محمد بن أبي عمیر رحمه الله كمسانيده فى الاعتماد عليها؛ لما علموا من عادته أنه لا يرسل إلا عن ثقة، فجعل مراسيل المؤلّف - طاب ثراه - كمراسيله نظرا إلى ما قدره في صدر الكتاب، جار على نهج الصواب.
این حدیث از مراسیل مولف است و احادیث مرسل در این کتاب زیاد است شاید بیش از یک سوم فقیه مراسیل است و شایسته است که اعتماد بر مراسیل صدوق دست کمی از اعتماد بر مسانید او نداشته باشد، چون هر دو نوع آن در حکم به صحت مشترک هستند؛ از آن جهت که طبق این روایات فتوا داده است، و حکم به صحت آن ها کرده است و معتقد بوده که هر چه می آورد بین او و خداوند حجت است.
بعضی گفته اند: مراسیلی که یک عدل نقل کرده است از مسانید او بهتر است چون شخص عادلی که بگوید: «قال رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ» اشعار به این است که اعتقاد دارد (اگر اعتقاد نداشت سند را ذکر می کرد که بر عهده ی راوی بیفتد. و به تحقیق که علمای ما مراسیل ابن ابی عمیر مانند مسانید او در اعتبار قرار دادند چون می دانند که مرسل نقل نمی کند مگر از ثقه.
مرحوم میرداماد تفصیل می دهد: (1)
إذا كان الإرسال بالإسقاط رأسا و الإسناد جزما، كما لو قال المرسل: قال النبي صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، أو قال الإمام علیه السلام ذلك، و ذلک مثل قول الصدوق، عروة الإسلام رضی الله عنه في الفقيه، قال علیه السلام:«الماء يطهر و لا يطهر إذ مفاده الجزم، أو الظنّ بصدور الحديث عن المعصوم، فيجب أن تكون الوسائط عدولا في ظنّه، و إلا كان الحكم الجازم بالإسناد هادما لجلالته و عدالته بخلاف ما لو التزم العنعنه و أبهم الواسطة كقوله عن رجل أو عن صاحب لي، أو عن بعض أصحابه مثلا به نظر ایشان وسائط باید همه عدل باشند و الا اگر عدل نباشند اگر طرق مشکل داشته باشد و جز ما «عن الصادق» بگوید خود این جزم مخل به عدالت ایشان است.
پس چهار قول بیان شد در تأیید این که مراسیل صدوق معتبر است و روایت ارث بردن برادران عالم ذر در این دنیا هم جزء همین مراسیل است باید طبق مبنا آن را پذیرفت یا رد کرد نه می توان گفت چون مرسل است آن را کنار بگذاریم و نه می توان گفت که باید آن را قبول کنیم طبق مبنا مراسیل مشکل دارد ولی اگر شخصی مثل صدوق در مقدمه می گوید این روایات بین من و خداوند حجت است و از طرفی بیش از یک سوم آن روایات مرسل است کشف می کنیم که ایشان یقین یا لااقل ظن به این روایات دارد.
1) الرواشح السماويه، ص 174
در مراسیل صدوق آخرین حرفی که می توان زد این است که ایشان جزم و یا اطمینان به صدور روایت از معصوم پیدا کرده است لذا حذف سند می کند و با قاطعیت «قال» می گوید. اما آیا جزم ایشان به صدور روایت، اقتضای عدالت راوی را دارد؟
جزم مرحوم صدوق به متن به هیچ وجه ملازم با جزم به وثاقت سند نیست ممکن است منشأ جزم او قرائن خاصی باشد که از آن قرائن قطع به صدور خبر پیدا کرده است.
ایشان طبق قرائنی به صدور روایت جزم پیدا کرد پس اگر این قرائن برای ما هم جزم آور شد روایت را می پذیریم ولی اگر جزم آور نشد پذیرفته نمی شود پس قضیه شخصیه است.
نتیجه: به نظر ما سند روایت سوم که می گوید ارث تغییر می کند، دارای اشکال سندی است.
بحث پیرامون روایاتی بود که مفادش احکام جدید در دوران امام زمان علیه السلام است روایتی را بیان کردیم که مرحوم طبری شیعی آن را نقل کرده بود و مفادش این بود که قانون ارث تغییر می کند. این روایت را بررسی کردیم و بیان نمودیم که سند آن مورد اشکال است.
روایت دیگری که بیان شد روایتی بود که مرحوم صدوق در من لا یحضره الفقیه آورده اند که از مراسیل صدوق است و تعبیر «قال الصادق علیه السلام» دارد. و بعضی گفته اند که این تعبیرات از مرحوم صدوق حکایت از اطمینان و علم به صدور این روایت از امام معصوم را دارد لذا ایشان سند نقل نمی کند و به طور مستقیم به امام نسبت می دهد. بالاخره طبق مبنای این علما خیلی از روایات مرسله من لا یحضر اعتبار پیدا می کند البته به نظر ما نمی توان گفت که مراسیل صدوق مثل مسانید و بلکه بالاتر از آن باشد ولی به هر جهت این حرف، حرف علمی است و از طرفی این روایت مؤیداتی هم دارد یعنی روایات دیگری هم داریم که این روایت را تایید کند.
د) دلالت روایت سوم
إِنَّ اللَّهَ آخَی بَیْنَ الْأَرْوَاحِ وَ الْأَظِلَّةِ: بحث ارواح و عالم ذر پیش می آید و این که مراد از اظله چیست؟ مرحوم طریحی در مجمع البحرین در این زمینه بحث مشروحی دارد، می فرماید:
و كان المراد فى الأظلَّة عالم المجردات فإنها أشياء و ليست بأشياء كما في الظل.
قَولُهُ ثُمَّ بَعَثَهُمْ في الظَّلال. أى فى عالم الذر و التعبير بعالم الذر و عالم المجردات واحد و إنما عبر عنه بذلك لأنه شيء لا كالأشياء فكأنه لذمامته كالظلال المجرد شيء ليس بشيء، و لما لم تصل أذهان أكثر الناس إلى إدراك الجواهر المجردة عبروا علیه السلام عن عالم المجردات بالظلال ليفهم الناس قصدهم من ذلك أن موجودات ذلك العالم مجردة عن الکثافه الجسمانية كما أن الظل مجرد عنها. فهو شيء لا كالأشياء المحسوسة الكثيفة. (1)
1) مجمع البحرین، ج 5، ص 417
مراد از اظله عالم مجردات،است چون آن عالم اشیاء است و گویا اشیاء نیست مثل سایه که هست ولی نیست
به اعتبار این که ظل است برای ذی ظل خودش چیزی نیست و به اعتبار دیگر خودش بالاخره شیء و وجودی است قول «بعثهم فى الظلال» اشاره به عالم ذر دارد و تعبیر به عالم ذر و عالم مجردات واحد است. از آن تعبیر به ظل کرد چون آن بالاخره چیزی است و بهره ای از وجود دارد اما مانند اشیاء دیگر نیست.
چون ذهن بیشتر مردم به درک مجردات نمی رسد از آن به سایه و ظل تعبیر کرده اند تا این که مردم بفهمند که موجودات در آن عالم کثافت جسمانی وجودی که الان از آن برخوردارند را ندارند همان طور که سایه مجرد از کثافت جسمانی است.
بیان مرحوم مجلسی در مورد عالم ذر:
و أقول أما تشنيعه على الصدوق رحمه الله بالقول بسبق الأرواح فسيأتى فى كتاب السماء و العالم أخبار مستفيضة فی ذلک و لا استبعاد فيه و لم يقم برهان تام على نفيه و ما ذكره من أنه لا بد أن يذكر الإنسان تلك الحالة فغير مسلم مع بعد العهد و تخلل حالة الجنينية و الطفوليه و غيرهما بينهما و لا استبعاد في أن ينسيه الله تعالى ذلك لكثير من المصالح مع أنا لا نذكر أكثر أحوال الطفولية فأى استبعاد في نسيان ما قبلها و أما القول ببقاء الأرواح فقد قال رحمه الله به في بعضها فأى استبعاد في القول بذلك في جميعها و ما ذكره من الأخبار لا يدل على فناء الأرواح الملهو عنهم بل على عدم إثابتها و تعذيبها و إن كان الطعن على الصدوق في أنه يتضمن كلامه أنه لا يفنى الله الأرواح فى وقت من الأوقات فليس كلامه مصرحا بذلك مع أن فى إفنائها أيضا كلاما سيأتي في موضعه. (1)
اما اشکال بر مرحوم صدوق به قول به سبق ارواح پس به زودی در کتاب سماء و عالم اخبار مستفیضه ای در این زمینه خواهد آمد و هیچ استبعادی در آن نیست.
و بر نفی عالم ذر نمی توان دلیلی اقامه کرد زیرا ادله و روایاتی داریم که عالم دیگری بوده است، اما این که بعضی اشکال کرده اند که اگر قبل از این عالم در عالم دیگری بوده ایم باید آن را به یاد داشته باشیم حال این که هیچ کس آن عالم را به یاد ندارد پس این غیر مسلم است چه تلازمی دارد با توجه به این که فاصله زمانی آن زیاد است و بین این دوران و آن،دوران عالم جنینیت و در رحم بودن فاصله انداخته و استبعادی ندارد که خداوند به خاطر مصالح، بشر را به فراموشی وادار کرده باشد همان طور که از عالم طفولیت چیزی به یاد نداریم، پس چه استبعادی دارد که قبل آن را فراموش کرده باشیم.
1) بحار الأنوار، ج 6، ص 255
ایشان عالم اظله را توضیح می دهند که عالم اظله و عالم ارواح چیست؛ خداوند عز و جل عالمی به نام عالم ارواح داشته و در آن عالم ارواح را دوهزار سال قبل از بدن آفریده است و در آن عالم بین ارواح اخوت و برادری قرار داده است. لذا اخوت در آن عالم موضوع بعضی از احکام در دوران ظهور امام زمان علیه السلام ماده می شود. و دیگر آن قانون توارثی که باید نسبی باشد ملاک نیست و ملاک آن عالم است.
نتیجه:
این روایت از نظر سند مورد اشکال است چون از مراسیل صدوق بوده و قبول این مراسیل على المبنى است. لذا اگر گفته شود این روایت در کتاب های شما آمده است گوئیم اگر چه این روایت در کتاب های ما ذکر شده ولی قبول آن على المبنى است و ما همه ی روایات ذکر شده را نمی پذیریم و بر فرض قبول روایت معنای آن این است که امام زمان علیه السلام قانون ارث را تغییر می دهند و تغییر قانون ارث با آیات و روایات ظاهرا منافات دارد، منتها اگر خود پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ از جانب خدا قانون ارث را بیاورد و خود پیامبر برای این قانون مدت (تا آمدن فرزندم مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف) تعیین کند اشکال و منافاتی ندارد چون هر دوی آن حکم از جانب پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ که از جانب خداوند عز و جل است می باشد.
کسانی که روایت را می پذیرند و به مفاد آن ملتزم می شوند ممکن است این طور توجیه کنند یا این که مانند مرحوم خویی که فرق می گذارند (في شرح العروة الوثقى، ج 25، ص: 198) بین تشریع و تبلیغ احکام تشریع شده ولی تبلیغ آن منوط به زمان امام زمان علیه السلام است یعنی خود پیامبر صلی الله علسه و اله و سلم این حکم را نزد امام به امانت گذاشته تا زمان امام زمان علیه السلام که زمان تبلیغ آن است.
البته ما اصراری بر پذیرش این روایت و مضمون آن نداریم. ولی اگر کسی روایت را بپذیرد توجیه آن چنین است چون سه روایت به این مضمون داریم.
دین حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف همان دین اسلام و شریعت پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ است. و حضرت رسول شریعت را در دوران خود تشریع کرده و تبلیغ آن منوط به زمان ظهور است.
پس هر سه روایت پیرامون تغییر قانون ارث مشکل سندی دارد.
روایت چهارم
الف) متن روایت
حَمْدَوَیْهِ ، قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَی، عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِاَلرَّحْمَنِ، عَنْ یَحْیَی اَلْحَلَبِیِّ، عَنِ اَلْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ یَقُولُ:لَوْ قَامَ قَائِمُنَا بَدَأَ بِکَذَّابِی اَلشِّیعَهِ فَقَتَلَهُمْ (1)
شنیدم امام صادق علیه السلام می فرماید: اگر قائم ما قیام کند از دروغگویان شیعه شروع می کند پس آن ها را می کشد. احتمالا در این روایت اضافه اسم فاعل به مفعول است که در این صورت معنای آن این می شود از کسانی که شیعه را خیلی تکذیب می کنند یعنی از نواصب شروع می کند.
نواصب با تشیع مخالف هستند یعنی با غدیر مخالف اند در ابتدا نظر ما این بود که ابن تیمیه با شیعه مخالف است و نهایتا با امیر المومنین علیه السلام مخالف است، دیدم که بزرگان ما مثل مرحوم مظفر در دلائل الصدق، جلد 5، می فرماید: ابن تیمیه با شخص پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ مخالف است. کسانی که با شخص پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ مخالف هستند همان یهود و نصارا هستند و امام علیه السلام همان طور که با یهود و نصارا برخورد کنند، با آن ها نیز برخورد خواهند کرد.
در بعضی از کتاب هایی که نواصب چاپ می کنند و به دنبال رد تشیع هستند می گویند که امام زمان علیه السلام با شیعه مخالف است و حال آن که امام با کسانی که شیعه را تکذیب می کنند یعنی نواصب و افراد لجوج و مخالف اند و روایت متعددی هم در قتل نواصب داریم.
وقتی امام زمان علیه السلام ظهور می کند مامور به اجرای احکام اند و اولین برخوردشان با همین نواصب و افراد لجوج است.
ب) منابع روایت
رجال الكشي - إختيار معرفة الرجال، النص، ص 299
اثبات الهداه، ج 3، ص 521
معجم احادیث الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، ج 5 ص 133
ج) بررسی سند روایت
حَمْدَوَیْهِ ، قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَی، عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِاَلرَّحْمَنِ، عَنْ یَحْیَی اَلْحَلَبِیِّ، عَنِ اَلْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ یَقُولُ
1) رجال الکشی، ص 299
مرحوم کشی:
مرحوم نجاشی می فرماید: (1)فهو محمد بن عمر بن عبد العزيز الكشى ابو عمرو كان ثقة، عينا، و روى عن الضعفاء كثيرا و صحب العياشي و أخذ عنه و تخرج عليه و في داره التي كانت مرتعا للشيعة و أهل العلم. له كتاب الرجال كثير العلم، و فيه أغلاط كثيرة. أخبرنا أحمد بن على بن نوح و غیره، عن جعفر بن محمد، عنه بكتابه.
او از بزرگان ما بود و روایات زیادی از ضعفا نقل می کند و او همراه عیاشی (2)و شاگرد ایشان بوده و فارغ التحصیل مدرسه و خانه عیاشی است خانه عیاشی محل رفت آمد اهل علم بود کشی صاحب کتاب رجال است.
پس جناب کشی مشکلی ندارد و مشکل او نقل روایت از ضعفا است.
حمدویه (ابن نصیر الشاهي):
ایشان هم ثقه است. و شیخ طوسی او را توثیق کرده است این شخص بلا اشکال ثقه است. (3)
محمد بن عیسی:
نسبت به روایات ایشان از یونس بحث است و همین مقدار در اشکال به سند روایت کافی است. (4)
یونس بن عبدالرحمان:
ایشان مورد اختلاف است رویات مادحه و هم روایات ذامه دارد اما به نظر ما یونس ابن عبدالرحمان هیچ اشکالی ندارد.
یحیی الحلبی: (5)
مراد عمران بن علی است که ثقه و صحیح الحدیث است.
نظر مرحوم نجاشی: (6)
ثقة، ثقة، صحيح الحديث له كتاب يرويه جماعة و هذا الكتاب يرويه عدة كثيرة من أصحابنا
مرحوم نجاشی فرموده است: ثقه ثقه یعنی اگر روایت فقط به اعتبار ایشان باشد صحیح اعلائی است.
مفضل بن عمر:
1) رجال النجاشي، ص 372
2) عیاشی از عامه بوده و بعد پیرو مکتب اهل بیت علیهم السلام شد. او از پدرش اموال زیادی به ارث می برد و همه را برای مکتب اهل بیت علیهم السلام خرج کرد و حتی خانه اش حوزه علمیه بود و عده ای در آن مشغول درس و عده ای مشغول استنساخ بودند.
3) معجم رجال الحديث، ج 6 ص 254 و تنقیح المقال، ج 24 ص 451
4) معجم رجال الحدیث، ج 17 ص 116
5) او تاجر بوده و معمولا حلب می رفته است تاجر بود و این قدر از او تجلیل می شود
6) معجم رجال الحدیث، ج 20 ص 72
ایشان مورد بحث و تضعیف شده است ولی به نظر ما ثقه و جلیل است ایشان علیرغم شخصیت هایی مثل زراره با نسل جوان و با نسل جدید ارتباط فراوانی داشت و مریدان زیادی داشت.
نظر مرحوم خوئی:
مرحوم خویی در جلد 18 فرموده است: (1)ثقه جلیل ولی در ج 17 ایشان را تضعیف می کند، شاید نظر ایشان برگشته است.
نتیجه این که این روایت از نظر سند اشکال ندارد الا روایت محمد بن عیسی از یونس که در آن تامل است.
1) معجم رجال الحديث، ج 18 ص 304
بحث پیرامون روایت مرحوم کشی بود که امام زمان علیه السلام هنگامی که ظهور می فرمایند از کسانی که تکذیب کننده شیعه هستند شروع می کند و آن ها را به قتل می رساند.
ادامه بررسی سند روایت چهارم
ظاهرا سند این روایت اشکالی ندارد مگر روایت محمد بن عیسی از یونس که محل اشکال است.
ادامه بررسی شخصیت مفضل بن عمر
نقل بعضی از فضلا این است که در سند مفضل بن عمر است و او مورد اشکال است ولی ظاهرا مفضل بن عمر اگر چه روایات متعارضی راجع به ایشان وجود دارد ولی او بی اشکال و معتبر است.
نظر مرحوم خوئی:
و الذي يتحصل مما ذكرنا أن نسبة التفويض و الخطابية إلى المفضل بن عمر لم تثبت فإن ذلك و إن تقدم عن ابن الغضائرى إلا أن نسبة الكتاب إليه لم يثبت كما مرت الإشارة إليه غير مرة و ظاهر كلام الكشى و إن كان أن المفضل كان مستقيما ثم صار خطابيا إلا أن هذا لا شاهد عليه. و يؤكد ذلک کلام النجاشي حيث قال: وقيل إنه كان خطابيا فإنه يشعر بعدم ارتضائه . و أنه قول قاله قائل.
و أما ما تقدم من الروايات الواردة في ذمه فلا يتعد بما هو ضعيف السند منها، نعم إن ثلاث روايات، منها تامه السند إلا أنه لا بد من رد علمها إلى أهلها فإنها لا تقاوم ما تقدم من الروايات الكثيرة المتضافرة التي لا يبعد دعوى العلم بصدورها من المعصومين إجمالا على أن فيها ما هو الصحيح سندا، فلا بد من حملها على ما حملنا عليه ما ورد من الروايات في ذم زرارة و محمد بن مسلم و یزید بن معاوية و أضرابهم ... (1)
نسبت تفویض و خطابی بودن و انحراف عقیده به او داده شده است که این را ابن غضائری فرموده است و در انتساب این کتاب به ایشان محل بحث و تامل است هر چند مرحوم کشی هم به این نکته اشاره کرده است اعتقاد
او درست بود بعد مشکل پیدا کرد اما شاهدی بر فرمایش مرحوم کشی نداریم و مؤید ما برای این که فرمایش کشی
1) معجم رجال الحديث، ج 19، ص 328
بدون دلیل و بدون شاهد،است تعبیر مرحوم نجاشی است که فرموده اند: «قيل انه كان خطابیا». از این که فرمودند قیل فهمیده می شود که خود نجاشی این قول را نمی پذیرد و این قولی است که قائلی گفته و او نپذیرفته است.
اما در مورد روایاتی که در ارتباط با مذمت ایشان وارد شده روایات ذامه از نظر سند مشکل دارد مگر سه روایت از روایات ذامه که مشکل سندی نداشته و دلالت بر مذمت او می کند اما این سه روایت نمی تواند مقاومت کند با آن حجم کثیری از روایاتی که در مدح ایشان است و از تضافر این روایات علم پیدا می کنیم که این ها از امام صادر شده است البته علم اجمالی پیدا می شود که از امام صادر شده است و بعضی از این روایات صحیح هم است.
اما سه روایت صحیحی بر مذمت ایشان وارد شده است پس چاره ای نیست جز این که آن ها را حمل کنیم بر آن چه حمل کردیم روایات وارده در مذمت زراره و محمد بن مسلم و یزید بن معاویه و مانند آن ها.
پس مفضل بن عمر ظاهرا مشکلی نداشته باشد.
روایتی در مدح مفضل بن عمر
روایتی از امام صادق علیه السلامدر مورد ایشان رسیده است که جزء روایات مادحه قرار داده شده است هر چند این روایت از نظر سند مرفوعه است ولی جزء روایات مادحه است و این روایت خیلی هم مقام مدح ایشان است:
قَالَ نَصْرُ بْنُ اَلصَّبَّاحِ ، رَفَعَهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ : أَنَّ عِدَّهً مِنْ أَهْلِ اَلْکُوفَهِ کَتَبُوا إِلَی اَلصَّادِقِ (عَلَیْهِ السَّلاَمُ فَقَالُوا إِنَّ اَلْمُفَضَّلَ یُجَالِسُ اَلشِّطَارَ وَ أَصْحَابَ اَلْحَمَّامِ وَ قَوْماً یَشْرَبُونَ اَلشَّرَابَ، فَیَنْبَغِی أَنْ تَکْتُبَ إِلَیْهِ وَ تَأْمُرَهُ أَلاَّ یُجَالِسَهُمْ، فَکَتَبَ إِلَی اَلْمُفَضَّلِ کِتَاباً وَ خَتَمَ وَ دَفَعَ إِلَیْهِمْ، وَ أَمَرَهُمْ أَنْ یَدْفَعُوا اَلْکِتَابَ مِنْ أَیْدِیهِمْ إِلَی یَدِ اَلْمُفَضَّلِ ، فَجَاءُوا بِالْکِتَابِ إِلَی اَلْمُفَضَّلِ ، مِنْهُمْ زُرَارَهُ وَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ بُکَیْرٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ وَ أَبُو بَصِیرٍ وَ حُجْرُ بْنُ زَائِدَهَ ، وَ دَفَعُوا اَلْکِتَابَ إِلَی اَلْمُفَضَّلِ فَفَکَّهُ وَ قَرَأَهُ، فَإِذَا فِیهِ بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِیمِ اِشْتَرِ کَذَا وَ کَذَا وَ اِشْتَرِ کَذَا، وَ لَمْ یَذْکُرُ قَلِیلاً وَ لاَ کَثِیراً مِمَّا قَالُوا فِیهِ، فَلَمَّا قَرَأَ اَلْکِتَابَ دَفَعَهُ إِلَی زُرَارَهَ وَ دَفَعَ زُرَارَهُ إِلَی مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ حَتَّی دَارَ اَلْکِتَابُ إِلَی اَلْکُلِّ فَقَالَ اَلْمُفَضَّلُ مَا تَقُولُونَ قَالُوا هَذَا مَالٌ عَظِیمٌ حَتَّی نَنْظُرَ وَ نَجْمَعَ وَ نَحْمِلَ إِلَیْکَ لَمْ نُدْرِکْ إِلاَّ نَرَاکَ بَعْدُ نَنْظُرُ فِی ذَلِکَ، وَ أَرَادُوا اَلاِنْصِرَافَ، فَقَالَ اَلْمُفَضَّلُ حَتَّی تَغَدَّوْا عِنْدِی، فَحَبَسَهُمْ لِغَدَائِهِ وَ وَجَّهَ اَلْمُفَضَّلَ إِلَی أَصْحَابِهِ اَلَّذِینَ سَعَوْا بِهِمْ، فَجَاءُوا فَقَرَأَ عَلَیْهِمْ کِتَابَ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ (عَلَیْهِ السَّلاَمُ) ، فَرَجَعُوا مِنْ عِنْدِهِ وَ حَبَسَ اَلْمُفَضَّلُ هَؤُلاَءِ لِیَتَغَدَّوْا، عِنْدَهُ فَرَجَعَ اَلفتیان وَ حَمَلَ کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ عَلَی قَدْرِ قُوَّتِهِ أَلْفاً وَ أَلْفَیْنِ وَ أَقَلَّ وَ أَکْثَرَ، فَحَضَرُوا أَوْ أَحْضَرُوا أَلْفَیْ دِینَارٍ وَ عَشَرَهَ آلاَفِ دِرْهَمٍ قَبْلَ أَنْ یَفْرُغَ هَؤُلاَءِ مِنَ اَلْغَدَاهِ، فَقَالَ لَهُمُ اَلْمُفَضَّلُ : تَأْمُرُونِّی أَنْ أَطْرُدَ هَؤُلاَءِ مِنْ عِنْدِی، تَظُنُّونَ أَنَّ اَللَّهَ تَعَالَی یَحْتَاجُ إِلَی صَلاَتِکُمْ وَ صَوْمِکُمْ) (1)
1) رجال الكشي - إختيار معرفة الرجال، ص 326
از محمد بن سنان نقل شده است که عده ای از اهل کوفه به امام صادق علیه السلام نامه ای (شکایتی) نوشتند و گفتند: مفضل با انسان های لاابالی و منحرف و کبوتر باز ها و قومی که شراب خوارند مجالست دارد (1)، پس شایسته است که نامه ای به ایشان نوشته و امر کنید که با چنین کسانی مجالست نکند پس امام علیه السلام نامه ای برای او نوشته و آن را مهر کرده و به آن ها داده و امر کردند که نامه را از دستانتان به دست مفضل برسانید (به آن عمل کنید و به دست مفضل برسانید) پس با نامه به نزد مفضل آمدند و در بین آن ها زراره عبدالله بن بکیر، محمد بن مسلم، ابوبصیر و حجر بن زائده بودند و نامه را به مفضل دادند. او نامه را باز کرد و خواند.
پس در آن نامه چنین بود: بسم الله الرحمن الرحیم فلان چیز و فلان چیز را بخر و فلان چیز را بخر، و در آن از آن چه آن ها گفته بودند، ذکری نکردند پس چون نامه را خواند آن را به زراره داد و زراره هم به محمد بن مسلم داد تا این که نامه بین همگی آن ها دست به دست گشت پس مفضل گفت: چه می گوئید: گفتند: این مبلغ سنگینی است؛ باید فکری کنیم و آن را جمع کنیم و به تو تحویل دهیم الآن که نمی توانیم تا بعد در آن نظر کنیم و اراده کردند که برگردند، مفضل به آنان گفت تا ظهر مهمان من باشید پس آن ها را نگه داشت.
و دنبال همان اصحابی فرستاد که او را از مجالست با آن ها باز می داشتند آن ها آمدند و مفضل نامه ی امام صادق علیه السلام را برایشان خواند. آن ها رفتند و مفضل شکایت کنندگان را نزد خود برای صرف غذا نگه داشت، دیری نپایید که آن جوانمردان برگشتند و هر کدام بر طبق توان خود آن چه توانسته بود آورد پس قبل از این که غذای شکایت کنندگان تمام شود دو هزار دینار و ده هزار درهم درخواستی جمع کردند و تحویل دادند. مفضل به شکایت کنندگان گفت اینان کسانی هستند که شما مرا به طرد آنان امر کردید! گمان می کنید خداوند به نماز و روزه ی شما نیاز دارد!
در این جا مرحوم مامقانی تعلیقه ای دارد: (2)
«انظر یرحمک الله تعالى الى اعمال الصادق علیه السلام حكمه عملیه و فهم المفضّل مراد المعصوم و اعماله ايضا حکمهٔ عمليّة و ذلك أنّهم لما عابوا على المفضّل مجالسة السفلة و الانذال اراد الامام علیه السلام ان يبين لهم سر الا ان يبين لهم سر تلك المجالسة فكتب الكتاب و ارسله مع الجماعة و كلف المفضّل بشراء اشياء له علیه السلام يتوقف شرائها على مال خطير و النقد
1) چنین تهمتی هم به پدر علامه زدند که ایشان چون با صوفی ها دمخور بوده صوفی بوده است و علامه مجلسی پسر این مطلب را به شدت رد کرده و توضیح می دهد: این که پدرم با این افراد رفت و آمد داشته برای جذب بوده است ولی وقتی که متوجه شد این ها کسانی نیستند که از انحراف دست بردارند پدرم از آن ها دست برداشت.
2) تنقيح المقال في علم الرجال (رلی)، ج 3، ص 239
المفضّل الى ان سرّ ارساله علیه السلام الكتاب مع هؤلاء الجماعة مع كفاية واحد لحمل الكتاب ان يتبين لهم سر مجالسة الإنذال و الفسقة فكلّف الجماعة الحاملين للكتاب بتهيئة مال لشراء ما طلبه ابو عبدالله فاعتذروا بان المال خطير و استهملوا التهيئة فحبسهم للغداء و ارسل خلف السفله و اراهم کتاب ابی عبدالله علیه السلام فهيؤا المال قبل فراغهم من الغداء فارى المفضّل الجماعة بفعله ان مجالسة مع هؤلاء انّما هو من باب مصاحبة الصيّاد للكلب و انه انما تحمل فضيحة مجالسة هؤلاء لأيصال الصيد الى امامه و مراده بقوله تظنّون ان الله يحتاج الى صلوتكم وصومكم انّ بصلوتكم وصومكم لا ترفع حاجة الإمام علیه السلام و...» (1)
نظر کن (خداوند تو را رحمت کند) به اعمال صادق علیه السلام که یک حکمت عملیه است و مفضل هم فهمید که منظور امام چیست (پول نمی خواستند بلکه می خواستند به آن ها بفهمانند که این کار مفضل بن عمرو ارتباط او با جوان ها صحیح است و آن ها را هدایت می کند) و چون بر مفضل عیب جوئی کردند، امام اراده کردند که سر مجالست را برای آنان آشکار کند پس نامه را دست آنان داد و دستور داد به مفضل که چیزی بخرد که خرید آن به مبلغ زیادی متوقف است مفضل هم متوجه این نکته بود لذا به آن ها گفت که نامه را بخوانند و از آنان مضمون نامه را بخواهد و آن ها عذر خواهی کنند که ما یک چنین پولی نداریم پس مفضل آن ها را برای نهار دعوت کند در این حین آن جوان ها را خبر کند که بیایند و آن جوان ها را در جریان مضمون نامه امام قرار دهد و آن ها قبل از این که منتقدین از نهار فارغ شوند آن مال را تهیه کنند پس مفضل با این کار خواست به آنان بفهماند که مجالست او با آن ها از باب مجالست صیاد با کلب است و او فضیحت مجالست با آنان را تحمل کرد برای رساندن صید به امام خود و مراد به قول او «گمان می کنید خداوند به نماز و روزه های شما نیازمند است» این بود که نماز و روزه های شما حاجت امام علیه السلام را رفع نمی کند و ...
علی رغم این که مطالبی از کشی و ابن غضائری در مورد مفضل است ولی با توجه به حجم روایات مادحه در مورد ایشان و علم اجمالی به صدور این روایات نمی توان به این اقوال اعتماد کرد لذا طبق این روایات او را موثق و معتبر می دانیم. و روایات ذامه در مقابل این روایات قابلیت مقاومت را ندارد لذا روایات ذامه را توجیه می کنیم.
پس روایتی که فرمود: هنگامی که امام زمان علیه السلام ظهور می کند از تکذیب کنندگان شیعه شروع می کند، اگر از نظر سند اشکالی داشته باشد، اشکال آن در مورد مفضل نیست بلکه اشکال آن روایت محمد بن عیسی از یونس است.
د) دلالت روایت چهارم:
1) مامقانی، عبدالله تنقيح المقال في علم الرجال (رحلي)، 3 جلد، [بی نا] - [بی جا]، چاپ: 1.
ظاهر روایت این است که امام زمان علیه السلام درغگویان از شیعه را به قتل می رساند ولی احتمال دیگری هم هست که بگوئیم عبارت «کذابی الشیعه» اضافه اسم فاعل به مفعول می باشد در شرح ابن عقیل در بحث اسم فاعل، در ذیل این بیت چنین آمده است: (1)
و قد يضاف ذا إلى اسم مرتفع *** معنی کمحمود المقاصد الورع در مورد اضافه اسم فاعل به معمول و مفعول سه وجه متصور است:
گاهی قاصر است و فعلش لازم است
گاهی معتدی به واحد است
گاهی متعدی به دو تا است.
آن جا که متعدی به واحد است می فرماید:
يجوز اضافته لمرفوعه ان لم يلتبس فاعله بمفعوله. اگر بین فاعل و مفعول اشتباه نشود اضافه ایرادی ندارد.
در این روایت هم محتمل است که اضافه اسم فاعل به مفعول باشد که در این صورت معنا چنین می شود: امام علیه السلام از کسانی که عقاید شیعه را تکذیب می کنند شروع می کند و حال آن که عقاید شیعه برگرفته شده از اسلام ناب و از شخص پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و از ائمه علیهم السلام است و کسانی که با این عقاید مشکل دارند نواصب هستند. البته ما در روایات داریم که برخورد امام علیه السلام با نواصب چگونه است که یا باید به اسلام برگردند و یا از شهر بیرون رفته و یا جزیه بدهند. مرحوم مجلسی همین جا می فرماید: شاید قضیه جزیه در اول قیام باشد و الا از نواصب جزیه گرفته نمی شود یا این که اسلام واقعی را قبول کنند یا حکم شان قتل است. و در روایت حکم کسی که با امام علی علیه السلام دشمنی کند، آمده و مسئله جدیدی نیست که بگوییم امام علیه السلام اجرا می کند.
آیا قتل نواصب و کسانی که دشمنی می کنند و در دشمنی با امام علی علیه السلام تجاهر می کنند، حکمی جدید است!؟
نظر عامه نسبت به منتقدین و مخالفین خلفا و صحابه:
در کتب اهل سنت نسبت به مخالفین خلفا و کسانی که به بعضی از صحابه خورده می گیرند چنین آمده است:
سرخسی در کتاب اصول خود می گوید:
من طعن فيهم فهو ملحد منابذ الاسلام دوائه السيف ان لم يتب.
کسی که برای صحابه نقطه ضعف بتراشد پس او ملحد بوده و از اسلام خارج است و اگر توبه نکند دوایش شمشیر است.
1) شرح ابن عقیل، ج 2، ص 122
قرطبی می گوید:
فمن نقص واحدا منهم أو طعن فيهم أو طعن عليه في روايته فقد ردّ على الله رب العالمين و ابطل شرائع الاسلام.
کسی که یکی از این ها را تنقیص کند و طعنه ای به آن ها بزند و حرف این ها را رد کند، حرف خدا را رد کرده است و دین خدا را باطل کرده است.
فاریابی طبق نقل ابن عابدین در رسائل گوید:
کسی که به اولی ناسزا بگوید، پس او کافر است و بر او نماز نمی خوانم گفتم پس چه کار می کنید، این که لا اله الا الله می گوید گفت اگر مرد دست هم به او نزنید او را روی چوب بگذارید تا به قبر وارد شود.
عامه چنین دیدگاهی درباره کسی که نسبت به بعضی از صحابه نظر منفی داشته باشد دارند، حال اگر ما گفتیم کسی که امیر المومنین علیه السلام را نعوذ بالله سب کند حکم او قتل است حکم جدیدی نیست و حکمی است که در کتب خود عامه نیز می باشد.
نظر علمای شیعه نسبت به نواصب:
مرحوم صدوق می فرماید: (1)
وَ مَنِ اسْتَحَلَّ لَعْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ وَ الْخُرُوجَ عَلَی الْمُسْلِمِینَ وَ قَتْلَهُمْ حُرِّمَتْ مُنَاکَحَتُهُ لِأَنَّ فِیهَا الْإِلْقَاءَ بِالْأَیْدِی إِلَی التَّهْلُکَةِ وَ الْجُهَّالُ یَتَوَهَّمُونَ أَنَّ کُلَّ مُخَالِفٍ نَاصِبٌ وَ لَیْسَ کَذَلِکَ صدوق می فرماید کسی که لعن امير المومنین و خروج و قتل مسلمین را حلال بشمارد (همین کاری که امروز تکفیری ها انجام می دهند) نکاح با آن ها حرام است چون در آن خود را با دست خود به هلاکت انداختن است و جهال گمان می کنند که هر مخالف و غیر شیعه ای ناصبی است در حالیکه این اشتباه است و اهل سنت ناصبی نیستند چون این اهل سنت امیر المومنین را لعن نمی کنند و خون مسلمین را حلال نمی دانند.
مرحوم محقق حلی می فرماید: (2)
لا يصح نكاح الناصب المعلن بعداوة اهل البيت علیهم السلام.
همچنین ایشان در باب صید و ذباحه می فرماید: (3)
«لا يصح ذباحة المعلن بالعداوة لأهل البيت علیهم السلام كالخارجي و إن أظهر الإسلام» ذبح کسی که دشمنی علنی با اهل بیت علیهم السلام دارد باطل بوده مانند خوارج گر چه اظهار اسلام هم داشته باشند.
علامه حلی در کتاب تذکرة الفقهاء می فرماید: (1)
الناصب - و هو من يتظاهر ببغضة أحد من الأئمة علیهم السلام - نجس. ناصبی کسی است که بغض خود را نسبت به یکی از ائمه آشار می کند، او نجس است.
همچنین در قواعد می فرماید:
لا يحل لو ذبح الناصب و هو الملعن للعداوة لاهل البيت علیهم السلام كالخوارج.
ذبیحه ناصبی حلال نیست و او کسی است که دشمنی خود با اهل بیت علیهم السلام را آشکار می کند؛ مانند خوارج.
مرحوم شهید می فرماید: (2)
النواصب هم الملعنون بالعداوة لاهل البيت علیهم السلام. آشكارا عداوت کنند و یا چیزی بگویند که لازمه آن همین
باشد.
ابن تیمیه ناصبی میباشد و نقل حرف های او برای ما سخت است و او کسی است که (نعوذ بالله) امیر المومنين علیه السلام را با فرعون مقایسه می کند.
مرحوم شهید می فرماید: (3)
بل متى عرف منه البغض لأهل البيت عليهم السلام فهو ناصبي و إن لم يعلن به كما نبه عليه في خبر عبدالله بن سنان. و على التقديرين فهذا أمر عزيز فى المسلمين الآن لا يكاد يتفق إلا نادرا، فلا تغتر بمن يتوهم غير ذلك.
کسی که بدانیم مبغض اهل بیت است پس او ناصبی است و اگر چه آشکار نکند همچنان که در خبر عبدالله بن سنان به آن و بر هر دو فرض الآن ناصبی در بین مسلمانان کم است پس فریب کسانی که غیر این توهم دارند را
نخور.
مرحوم اردبیلی می فرماید: (4)
و أما الناصب بمعنى المبغض و العدو لأهل البيت علیهم السلام فهو كافر اما ناصبی به معنای کسی است که بغض و دشمنی نسبت به اهل بیت دارد پس او کافر است.
علامه حلی می فرماید: (1)
و الدليل إنّما ينهض فى الناصب؛ لأنّه كافر و نعنی به من يظهر العداوة و الشنآن لأمير المؤمنين عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ و الأئمة عليهم السلام من بعده، و ينسبهم إلى ما يقدح في العدالة كالخوارج و من ضارعهم.
ناصب کافر است و او کسی است که نسبت به امیر المومنین و ائمه اظهار دشمنی می کند، و چیز هائی که به عدالت ضرر می زند را به آن ها نسبت می دهد مانند خوارج.
مرحوم صدوق می فرماید: (2)
أن المراد بالناصب من يعتقد جواز حرب الأئمة علیهم السلام ، و هم الخوارج و كذا غيرهم ممن لا يعتقد برأيهم، لكنهم يعادون الأئمة الذين أوجب الله طاعتهم و ولایتهم و مودتهم و مطلق العامه ليسوا کذلک،
مراد از ناصبی کسی است که اعتقاد به جواز حرب با ائمه دارد، (3)و آن ها خوارج هستند و همچنین غیر آن ها از کسانی معتقد به نظر آن ها نیستند لکن با ائمه دشمنی می کنند و مطلق عامه چنین نیستند.
نتیجه:
بر فرض قبول این روایت اولا باید آن را به قرینه روایات دیگر بر نواصب حمل کنیم و از اضافه فاعل به مفعول است یعنی «الذین یکذبون الشيعه». و ثانيا حمل بر نواصب می کنیم کسانی که بغض و دشمنی نسبت به اهل بیت دارند و خون آن ها را مباح می دانند و این حکم ممکن است که اجرا نشده باشد، در دوران امام زمان علیه السلام حكم آن ها اجرا می شود. ولی عامه این حکم را اجرا کردند و فتوی دادند که کسی که با صحابه مشکل داشته باشد خونش هدر است.
الف) متن روایت
حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ السِّنَانِى وَ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الدَّقَاقَ وَ الْحُسَيْنُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ هِشَامِ الْمُكَتِّبُ وَ عَلِيُّ بْنُ عَبْدِاللَّهِ الْوَرَاقُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ قَالُوا حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا بَكْرُ بْنُ عَبْدِاللَّهِ بْنِ حَبِيبٍ قَالَ حَدَّثَنَا تَمِيمُ بْنُ بُهْلُولٍ قَالَ حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ حُكَيْمٍ عَنْ ثَوْرِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ مَكْحُولٍ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبِ عَلَیْهِ السَّلَامُ:لَقَدْ عَلِمَ الْمُسْتَحْفَظُونَ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِیِّ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ أَنَّهُ لَیْسَ فِیهِمْ رَجُلٌ لَهُ مَنْقَبَةٌ إِلَّا وَ قَدْ شَرِكْتُهُ فِیهَا وَ فَضَلْتُهُ، وَ لِی سَبْعُونَ مَنْقَبَةً لَمْ یَشْرَكْنِی فِیهَا أَحَدٌ مِنْهُمْ قُلْتُ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ! فَأَخْبِرْنِی بِهِنَّ فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: إِنَّ أَوَّلَ مَنْقَبَةٍ لِی أَنِّی لَمْ أُشْرِكْ بِاللَّهِ طَرْفَةَ عَیْنٍ، وَ لَمْ أَعْبُدِ اللَّاتَ وَ الْعُزَّی وَ الثَّانِیَةُ: أَنِّی لَمْ أَشْرَبِ الْخَمْرَ قَطُّ...
وَ أَمَّا الثَّالِثَةُ وَ الْخَمْسُونَ فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَنْ یَذْهَبَ بِالدُّنْیَا حَتَّی یَقُومَ مِنَّا الْقَائِمُ یَقْتُلُ مُبْغِضِینَا وَ لَا یَقْبَلُ الْجِزْیَةَ وَ یَکْسِرُ الصَّلِیبَ وَ الْأَصْنَامَ وَ یَضَعُ الْحَرْبُ أَوْزارَها وَ یَدْعُو إِلَی أَخْذِ الْمَالِ فَیَقْسِمُهُ بِالسَّوِیَّةِ وَ یَعْدِلُ فِی الرَّعِیَّةِ وَ... (1) مکحول گوید: حضرت علی علیه السلام فرمود حافظین اصحاب پیغمبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ را می دانند که در میان آن ها کسی نیست که فضیلتی داشته باشد جز آن که من با او شریکم و بر او برتری دارم ولی من هفتاد منقبت دارم که هیچ کدام از آنان را در او شرکتی نیست (2)عرض کردم یا امیر المؤمنین مرا از آن ها آگاه کن فرمود:
1- حتی به مقدار زمان یک چشم بهم زدن هم مشرک به خدا نبودم و لات و عزی را نپرستیدم.
2- هرگز شراب ننوشیدم. (1)
و اما ویژگی پنجاه و سوم: براستی خدای تبارک و تعالی دنیا را از میان نبرد تا قائم خاندان ما ظهور کند مبغضين و دشمنان ما را بکشد جزیه نپذیرد صلیب ها و بت ها را بشکند و جنگ جهان را به پایان رساند و اموال را ضبط کند و برابر تقسیم نماید و در میان رعایا به عدالت رفتار کند.
ب) منابع روایت
الخصال، ج 2، ص 579
بحار الانوار، ج 31، ص 432
اثبات الهداه، ج 3، ص 496
ج) بررسی سند روایت
این روایت نیاز به بررسی سندی ندارد در بحث کلام این مطلب را متعرض شده و بیان کردیم که در دورانی که نقل فضائل امیر المومنین علیع السلام در اثر حاکمیت نواصب جرم بوده و ناقل تحت تعقیب قرار می گرفته و حتی محکوم به اعدام می شده است انگیزه ای برای جعل حدیث نیست لذا کشف می شود که احادیثی که در فضائل امير المومنين علیه السلام نقل شده است مخصوصا آن هائی که در منابع صحیح است قابل رد نیست.مرحوم مظفر در دلائل الصدق (2)این مطلب را آورده و استدلال آن را به زیبایی بیان می کند.
علاوه بر این که راوی این روایت مکحول است که در شرح حال او چنین آمده است:
«كان من المبغضين لعلى بن ابى طالب» (3)از کسانی که نسبت به حضرت بغض می ورزید، یک چنین شخصی روایت را نقل می کند و علاوه بر این متن شواهد صدق دارد.
طرقی که ما برای اطمینان به صدور روایت به آن توجه می کنیم و ثاقت راوی یا این که روایت در کتب معتبر مکرر نقل شده باشد و یا این که شهرت فتوایی و عملی مطابق آن باشد و یا این که شواهد متعددی مطابق آن باشد.
اما راجع به این روایت روایات متعددی داریم که این متن را تائید می کند؛ لذا نیازی به بررسی و بحث سندی نسبت به این متن نمی باشد
د) دلالت روایت
اشکال:
ظاهر متن این روایت این است که امام زمان علیه السلام از اهل کتاب جزیه نمی پذیرد و این خلاف آیه شریفه حَتّی یُعْطُوا اَلْجِزْیَهَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ است.
جواب:
اولا: در صورت وجود این اشکال اختصاص به این روایت ندارد و روایات دیگری هم وجود دارد.
ثانیا: با قطع نظر از آن روایات خصوص این روایت را که متنش را پذیرفتیم چون قوت متن داشت در این روایت ندارد که از اهل کتاب جزیه نمی پذیرد.
پذیرش جزیه در فقه اسلامی از اهل کتاب است و از غیر اهل کتاب پذیرفته نیست. مراد از عدم پذیرش جزیه در این روایت عدم پذیرش جزیه از غیر اهل کتاب است به قرینه عبارت قبل «يقتل مبغضينا» که منظور از آن
مبغضين و نواصب هستند نواصب و خوارج حظی از اسلام ندارند و نواصب غیر از اهل سنت هستند. نواصب بسیار نادر و محدودند و آن ها کسانی هستند که «یستحل سفك دم اهل البیت علیهم السلام» آن ها با اهل بیت علیهم السلام دشمنی دارند و سعی در تنقیص امیر المومنین علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام دارند. در دوران امام زمان علیه السلام از آن ها جزیه پذیرفته نمی شود چون آن ها موضوع برای جزیه نبوده و اهل کتاب نیستند لذا یا باید اسلام را بپذیرند و یا تسلیم نابودی شوند.
اما ادامه این روایت که می فرماید «یکسر الصليب» مشکلی ندارد خود پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ وقتی که هیئت نصاری خدمتشان می رسیدند دست می بردند و صلیب را که مظهر شرک است می شکستند.
روایت ششم
الف) متن روایت
قال رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ:يخرج المهدى حكما عدلا فيكسر الصليب و يقتل الخنزير و يطاف بالمال في أهل الحواء فلا يوجد أحد يقبله (1)
پیامبر خدا صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ می فرماید: «حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را به عنوان فرمانروایی دادگر ظهور می کند و صلیب ها را می شکند و خنزیر را می کشد و دستور می دهد کارگزارانش مال و ثروت را برداشته در شهر ها بگردند تا هر کس نیازمند است از آن بردارد؛ ولی کسی پیدا نمی شود که اظهار نیازمندی کند.
در شرح حال حضرت ابوذر آمده که بعد از ظلم هائی که به ایشان کردند و او را به ربذه تبعید کردند، حاکم مدینه کسی را همراه پولی پیش او فرستاد که از او دلجویی کند ابوذر گفت: من چه نیازی به مال دارم و امروز از غنی ترین مردم هستم. آن مأمور گفت تو در جائی که نشستی تکه پارچه ای بیشتر نداری؟ ابوذر گفت: زیر همین پارچه را نگاه کن چند تکه نان خشک است که چند روز است که آن جاست و هنوز آن را مصرف نکردم، مگر چقدر می خواهم بمانم همان مرا کفایت می کند. مأمور رفت و برگشت به او گفت خلیفه می گوید به خدا قسم این از ملک شخصی خود من است و این مال از بیت المال نیست ابوذر گفت: او به همه افراد چنین پولی را داده یا برای من فرستاده است؟ گفت فقط برای توست ابوذر گفت: نه نمی خواهم.
به نظر ما در دوران ظهور امام زمان علیه السلام قبل از این که مسائل مالی را حل کنند مشکلات اخلاقی را رسیدگی می کند «وضع يده على روس العباد و کملت عقولهم احلامهم اخلاقهم»، دست بر سر بندگان خداوند می گذارد پس عقول و آرزو ها و اخلاق آنان کامل می شود. امروز مشکل جامعه دوری از اخلاق و معنویت است و در اثر این دوری، غیر اخلاقی می شود امروز بسیاری از افراد دنبال آنند که به هر قیمتی به منافع خود برسند. برای منافع و نفت ده میلیون از جمعیت 24 ملیونی سوریه را آواره می کند یا این که مازاد گندم را در دریا می ریزند تا قیمت آن پایین نیاید. این ها مشکلات بشرند و گام اول امام زمان علیه السلام این است که این مشکل را حل می کند، بعد از آن اعلام می کند اگر کسی پول می خواهد بیاید که به غیر یک نفر کسی نمی آید و آن یک نفر به مکان مشخصی می رود و به او می گویند که دامن را باز کن و با بیل طلا در دامنش می ریزند يَحْذُو الْمَالَ حَشْواً وَ لَا يَعُدُّهُ عَدا دامنش پر پول می شود پس از این که بیرون می آید با خود فکر می کند که آیا کسی غیر از من نبود که اعلام نیاز کند؟ لذا وجدانش را ملامت می کند و بر می گردد و می گوید پول را نمی خواهم و به او می گویند که پول داده شده پس گرفته نمی شود و این عطایای آل محمد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ است.
1) عقد الدرر، ص 166
باید بر این نکته تاکید شود وقتی که این مسئله حل شد واضح می گردد که چطور یطاف بالمال، و فلا يوجد احد يقبله. یعنی واقعا در خانه همه چیز است و یا نه احساس بی نیازی می کند؟
حضرت امام امیر المومنین علی علیه السلام یک تکه کدو را پخته بودند و مصرف کردند بعد دست روی شکم مبارک گذاشتند و فرمودند: شکمی که با یک تکه کدو سیر شود این شکم انسان را به جهنم بکشاند!
امام زمان علیه السلام قبل از این که به مسائل مالی بپردازد مسائل اخلاقی را حل می کند و به معنویت جامعه می پردازد. جامعه ای که بزرگ به کوچک رحم نمی کند و کوچک به بزرگ احترام نمی گذارد همسایه فکر همسایه نیست، معنویتی نیست و نتیجه آن می شود کسی که پنج بچه دارد می گوید که ای کاش چهار بچه داشتم و کسی که سه بچه دارد می گوید که ای کاش دو تا داشتم و آن کسی که بچه ای ندارد می گوید ای کاش خانه و زن نداشتم تا جایی که می رود کنار قبر برادرش و می گوید ای کاش جای تو بودم این ها اثرات دوری از مسائل معنوی است که مرده شده است و دوران امام زمان علیه السلام دوران احیای مسائل معنوی است.
به نظر ما این روایت به جز بحث قتل خنزیر مشکلی ندارد که آن هم شاید کنایه از این باشد که امروز خنزیر گوشت مصرفی غیر مسلمین است که جلوی این منکر را می گیرد شکستن صلیب هم که شخص پیامبر اکرم صلی الله عليه و اله و سلم انجام می دادند.
ب) منابع روایت
عقد الدرر سلمی (از علمای قرن هفتم) ص166 (1)
القول المختصر، احمد بن حجر الهيثمى ولی اصل آن از البعث و النشور بیهقی است پس روایت عامی است.
این روایت در کتب شیعه نیست ولی به نظر نمی رسد متن آن ایرادی داشته باشد.
1) كتاب عقدالدرر اولین بار در مصر چاپ شد و هر کسی که آن را چاپ کرده کپی چاپ مصر است.
الف) متن روایت:
حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ اَلْهَمَذَانِیُّ قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ عَبْدِاَلسَّلاَمِ بْنِ صَالِحٍ اَلْهَرَوِیِّ، قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی اَلْحَسَنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی اَلرِّضَا عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ یَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ، مَا تَقُولُ فِی حَدِیثٍ رُوِیَ عَنِ اَلصَّادِقِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ، أَنَّهُ قَالَ:إِذَا قَامَ اَلْقَائِمُ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ قَتَلَ ذَرَارِیَّ قَتَلَهِ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ بِفَعَالِ آبَائِهَا فَقَالَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ: هُوَ کَذَلِکَ قُلْتُ: فَقَوْلُ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ لا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْری مَا مَعْنَاهُ فَقَالَ:صَدَقَ اَللَّهُ فِی جَمِیعِ أَقْوَالِهِ، لَکِنَّ ذَرَارِیَّ قَتَلَهِ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ یَرْضَوْنَ أَفْعَالَ آبَائِهِمْ، وَ یَفْتَخِرُونَ بِهَا، وَ مَنْ رَضِیَ شَیْئاً کَانَ کَمَنْ أَتَاهُ، وَ لَوْ أَنَّ رَجُلاً قُتِلَ فِی اَلْمَشْرِقِ فَرَضِیَ بِقَتْلِهِ رَجُلٌ فِی اَلْمَغْرِبِ، لَکَانَ اَلرَّاضِی عِنْدَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ شَرِیکَ اَلْقَاتِلِ، وَ إِنَّمَا یَقْتُلُهُمْ بِالْقَائِمِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ إِذَا خَرَجَ؛ لِرِضَاهُمْ بِفِعْلِ آبَائِهِمْ قَالَ: فَقُلْتُ لَهُ: بِأَیِّ شَیْءٍ یَبْدَأُ اَلْقَائِمُ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ فِیهِمْ إِذَا قَامَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: یَبْدَأُ بِبَنِی شَیْبَهَ وَ یَقْطَعُ أَیْدِیَهُمْ، لِأَنَّهُمْ سُرَّاقُ بَیْتِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ (1)
عبد السلام بن صالح هروی گوید: به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم: نظرتان درباره این حدیث که از امام صادق علیه السلام روایت شده است چیست که حضرت فرموده اند: زمانی که قائم قیام کند، فرزندان قاتلان حسین علیه السلام را به خاطر کردار پدرانشان خواهد کشت؟ حضرت فرمودند همین طور است
عرض کردم: پس معنی این آیه چیست: وَ لا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْری هیچ کس بار گناه دیگری را به دوش نخواهد کشید انعام 164)؟ فرمودند: خداوند در تمام گفتار هایش درست گفته است لکن فرزندان قاتلان حسین علیه السلام از کردار پدرانشان راضی هستند و به آن افتخار می کنند و هر کس از کاری راضی باشد مثل کسی است که آن را انجام داده و اگر کسی در مشرق کشته شود و دیگری در مغرب از این قتل راضی باشد نزد خدا با قاتل شریک خواهد بود، و قائم علیه السلام در هنگام قیام خود به خاطر رضایتشان از کردار پدران ایشان را خواهد کشت عرض کردم: وقتی قائم شما علیه السلام قیام کند از چه کاری شروع می کند؟ فرمودند: در آغاز دستان بنی شیبه را قطع می نماید زیرا آنان دزدان خانه خدا هستند.
1) علل الشرائع، ج 1، ص 229
این روایت یکی از روایاتی که ظاهر آن این است که امام عصر علیه السلام احکام جدیدی را خواهند داشت که طبق این روایت امام علیه السلام از ذریه قاتلان سيد الشهداء علیه السلام انتقام می گیرد.
ب) منابع روایت
علل الشرايع، ج 1، ص 219، باب 164
عيون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 273 به همان سند علل الشرائع
بحار الانوار، ج 52، ص 313
اثبات الهداه، ج 3، ص 455
ج) بررسی سند روایت
این روایت را مرحوم صدوق (1)در علل الشرائع نقل کرده اند و مبنای تالیف ایشان نقل روایاتی (با قطع نظر از صحت و سقم) که در آن تعلیل آمده است خواه علت باشد یا حکمت خواه علت تامه باشد یا علت ناقصه، لذا
نمی توان هر روایتی با هر سند و محتوائی که باشد به عنوان نظر مرحوم صدوق بیان کرد بلکه نظر ایشان همانی است که در فقیه فرموده است، «حجت است بین من و بین خداوند است» همچنان که خصال را بر اساس عدد جمع کرده است و تعهدی هم نکرده که روایات آن صحیح باشد.
ما در ادامه قبل از این که به بررسی سند روایت بپردازیم به بررسی مفاد روایت می پردازیم و بعد از آن روایت را از جهت سند بررسی می کنیم.
د) دلالت روایت
«راضون بفعل آبائهم»
1) مرحوم صدوق در ابتدای جوانی وارد بغداد شد و کرسی تدریس داشت و مورد اقبال و توجه مردم قرار گرفت ایشان 300 کتاب نوشت است در زمانی که نه امکاناتی و نه حمایتی برای او بود بلکه تهدید و سلب امنیت و... داشته است و خودش می گوید که اکثر کتاب هایش را خودش چاپ کرده است و در خراسان پخش شده است.
هنگامی که امام زمان علیه السلام این ذریه را می کشد بخاطر این است که به فعل پدرانشان راضی بودند. و لازم هم نیست که فقط از ذریه باشد امام علیه السلام قاعده دادند که «من قتل بالمغرب و رضى من فی المشرق» دارد. لذا لازم نیست که ذریه باشد.
شواهد تأیید کننده ی این روایت:
قبائلی در شام بودند که بدون این که کار بکنند از طرف حکومت بنی امیه ماه به ماه پول به حسابشان واریز می شد آن ها عشائر بنوا النعل، بنوا القضيب، بنوا الفتح، بنوا الطست بودند بنوا الفتح کسانی بودند که وقتی که سر امام حسین علیه السلام را از تن جدا کردند پدرشان سوره فتح را خواند. بنوا النعل کسانی بودند که وقتی که خواستند به بدن امام بتازند نعل اسب را عوض کردند و نعل نو به اسب ها بستند و بر بدن مطهر تاختند، بنوا السنان کسانی بودند که پدرشان سر مقدس امام علیه السلام را روی نیزه روی نیزه گذاشته و وارد شام شد بنوا الطست کسی بود که طشت آورد که سر امام عالم علیه السلام را در طشت بگذارند و تحویل یزید لعنة الله عليه بدهد، بنوا القضیب کسی که چوب به دست یزید داد و گفت: بزن به لب و دندان امام حسین علیه السلام
این ها به خاطر این جنایاتشان حقوق بگیر بودند (کار نمی خواهد بکنید برایتان می فرستیم) این ذریه ها کسانی بودند که به این کار ها راضی و خوشحال بودند و افتخار می کردند.
مرحوم مجلسی در بحار الانوار (2)عنوانی دارد: «العله التي من اجلها اخر الله العذاب عن قتلة الحسين علیه السلام و العلة التي من اجلها يقتل اولاد قتله الحسين علیه السلام الله و ان الله ينتقم له فى زمن المهدی علیه السلام» که ذیل آن سه روایت نقل می کند که روایت اول آن را بیان کردیم که همان روایت عیون و علل است دو روایت دیگر یکی از تفسیر امام حسن عسگری علیه السلام و دیگری را از احتجاج مرحوم طبرسی نقل می کند:
وَ قَالَ اَلْبَاقِرُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فَلَمَّا حَدَّثَ عَلِیُّ بْنُ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِمَا السَّلاَمُ بِهَذَا اَلْحَدِیثِ قَالَ لَهُ بَعْضُ مَنْ فِی مَجْلِسِهِ یَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ کَیْفَ یُعَاقِبُ اَللَّهُ وَ یُوَبِّخُ هَؤُلاَءِ اَلْأَخْلاَفَ عَلَی قَبَائِحَ أَتَاهَا أَسْلاَفُهُمْ وَ هُوَ یَقُولُ وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَهٌ وِزْرَ أُخْریٰ ؟ فَقَالَ زَیْنُ اَلْعَابِدِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ إِنَّ اَلْقُرْآنَ نَزَلَ بِلُغَهِ اَلْعَرَبِ فَهُوَ یُخَاطِبُ فِیهِ أَهْلَ اَللِّسَانِ بِلُغَتِهِمْ یَقُولُ اَلرَّجُلُ اَلتَّمِیمِیُّ قَدْ أَغَارَ قَوْمُهُ عَلَی بَلَدٍ وَ قَتَلُوا مَنْ فِیهِ أَغَرْتُمْ عَلَی بَلَدِ کَذَا وَ فَعَلْتُمْ کَذَا وَ یَقُولُ اَلْعَرَبِیُّ نَحْنُ فَعَلْنَا بِبَنِی فُلاَنٍ وَ نَحْنُ سَبَیْنَا آلَ فُلاَنٍ وَ نَحْنُ خَرَّبْنَا بَلَدَ کَذَا لاَ یُرِیدُ أَنَّهُمْ بَاشَرُوا ذَلِکَ وَ لَکِنْ یُرِیدُ هَؤُلاَءِ بِالْعَذْلِ وَ أُولَئِکَ بِالاِفْتِخَارِ إِنَّ قَوْمَهُمْ فَعَلُوا کَذَا- وَ قَوْلُ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی هَذِهِ اَلْآیَاتِ إِنَّمَا هُوَ تَوْبِیخٌ لِأَسْلاَفِهِمْ وَ تَوْبِیخُ اَلْعَذْلِ عَلَی هَؤُلاَءِ اَلْمَوْجُودِینَ لِأَنَّ ذَلِکَ هُوَ اَللُّغَهُ اَلَّتِی نَزَلَ بِهَا اَلْقُرْآنُ وَ اَلْآنَ هَؤُلاَءِ اَلْأَخْلاَفُ أَیْضاً رَاضُونَ بِمَا فَعَلَ أَسْلاَفُهُمْ مُصَوِّبُونَ لَهُمْ فَجَازَ أَنْ یُقَالَ أَنْتُمْ فَعَلْتُمْ أَیْ إِذْ رَضِیتُمْ قَبِیحَ فِعْلِهِمْ (1)
در تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام روایت می کند که یکوقت حضرت علی بن الحسین علیه السلام حال آن گروهی از بنی اسرائیل که مسخ شدند را شرح می داد وقتی به آخر داستان آنان رسید فرمود خدا آن گروه را به علت این که در روز شنبه ماهی صید کردند مسخ کرد پس جنایت و حال آن افرادی که فرزندان پیامبر خدا صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ را کشتند نسبت به آن حضرت هتک حرمت نمودند چگونه خواهد بود؟ اگر چه خدا ایشان را در دنیا مسخ نکرد ولی آن عذابی که خدا در عالم آخرت برای آنان آماده کرده است ده ها برابر از مسخ شدن سخت تر خواهد بود.
1) الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسی)، ج 2، ص 312
به حضرت سجاد گفته شد: یا ابن رسول الله! ما این حدیث را از شما شنیدیم ولی بعضی از ناصبی ها به ما می گویند: اگر قتل حسین خطا و باطل باشد پس بزرگتر است از صید ماهی در روز شنبه پس چرا خدا آن طور که بر صياد ماهیان غضب کرد بر قاتلین امام حسین غضب ننمود؟
حضرت سجاد علیه السلام فرمود: در جواب آنان بگو: اگر نافرمانی شیطان از آن اشخاصی که بوسیله اغوای شیطان کافر شدند بزرگتر باشد پس چرا خدا گروهی از آنان را از قبیل قوم نوح و فرعون هلاک نمود ولی شیطان را هلاک نکرده در صورتی که شیطان برای هلاکت سزاوارتر بود پس چرا خدا آن گروه را با این که کفر و نافرمانی ایشان به قدر شیطان نبود نابود کرد و ابلیس را با این که برای کشف اعمال زشت فعالیت می کند باقی نهاد. آیا خدا در تدبیر و حکم خود که بعضی را هلاک می نماید و بعضی را زنده می گذارد حکیم نیست؟ پس آن صیاد های ماهیان و کشندگان امام حسین علیه السلام نیز همین حال را خواهند داشت. خدای علیم درباره این دو دسته مردم عملی انجام می دهد که عین صواب و حکمت است خدا راجع به عملی که انجام می دهد مسئول نیست ولی بندگانش مسئولیت خواهند داشت.
حضرت امام محمد باقر علیه السلام می فرماید: هنگامی که امام سجاد علیه السلام این حدیث را فرمود بعضی از آن افرادی که در مجلس آن بزرگوار بودند گفتند: یا ابن رسول الله چگونه می شود خدا نسل آینده آن اشخاصی را که این اعمال شنیع را انجام داده اند مورد عتاب و توبیخ قرار دهد. در صورتی که در قرآن می فرماید هیچ کسی بار گناه دیگری را بدوش نخواهد کشید؟
امام سجاد علیه السلام در جوابش فرمود: چون قرآن به لغت عرب نازل شده لذا طبق زبان و اصطلاح خودشان با آنان سخن می گوید مثلا به زبان قبیله تمیم در موقع نکوهش به مردی که قبیله او شهر را غارت و مردم آن را کشته باشند می گویند شما فلان شهر را به تاراج بردید نیز عرب می گوید ما با قبیله فلان چنین کردیم و فلان شهر را خراب نمودیم. منظور آنان از این سخنان این نیست که خودشان شخصا این اعمال را انجام داده باشند. بلکه منظورشان نکوهش دیگران است و دسته دیگر منظورشان این است که به قبیله خود افتخار نمایند.
منظور خدا در این آیه این است که گذشتگان آنان را مورد توبیخ و خودشان را در معرض نکوهش قرار داده باشد زیرا این همان لغت و اصطلاحی است که قرآن طبق آن نازل شده از طرفی هم نسل آنان به رفتار آباء و اجداد خود راضی می باشند و اعمال ایشان را تصویب می نمایند. پس جایز است که به ایشان گفته شود: شما این اعمال را انجام داده اید زیرا شما به رفتار زشت آنان راضی هستید.
ادامه شواهد تأیید کننده این روایت:
بحثی در اصول مطرح است به نام بحث تجری که این مباحثی که این جا مطرح می شود ریشه اش در آن مباحث است که بالاخره متجری عقاب دارد یا ندارد و عقاب او بر فعلش هست و یا بر نیتش است.
«نعم، لو كان التجرى على المعصية بالقصد إلى المعصية فالمصرح به في الأخبار الكثيرة العفو عنه، و إن كان يظهر من أخبار أخر العقاب على القصد أيضا مثل : قوله صلوات الله عليه:«نيّة الكافر شرّ من عمله» و قوله:«إنّما يحشر الناس على نياتهم» و ما ورد من تعليل خلود أهل النار في النار و خلود أهل الجنة في الجنة بعزم كل من الطائفتين على الثبات على ما كان عليه من المعصية و الطاعة لو خلدوا في الدنيا و ما ورد (:من أنه إذا التقى المسلمان بسيفهما فالقاتل والمقتول في النار قيل يا رسول الله هذا القاتل فما بال المقتول قال لأنه أراد قتل صاحبه) و ما ورد فى العقاب على فعل بعض المقدمات بقصد ترتب الحرام كفارس الخمر و الماشى لسعاية مؤمن و فحوى ما دل على أن الرضا بفعل كالفعل مثل (قوله عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ الراضى بفعل قوم كالداخل فيه معهم و على الداخل إثمان إثم الرضا و إثم الدخول) و يؤيده قوله تعالى إِنْ تُبْدُوا ما فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اَللّهُ. و ما ورد من أن (:من رضى بفعل فقد لزمه و إن لم يفعل). و ما ورد فی تفسیر قوله تعالى فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ من أن نسبة القتل إلى المخاطبين مع تأخرهم عن القائلين بكثير لرضاهم بفعلهم و يؤيده قوله تعالى تِلْكَ الدّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ و قوله تعالى إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفَاحِشَةُ فِى الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ (2)
بله اگر تجری بر معصیت به سبب قصد بر معصیت باشد پس آن چه به آن در روایات بسیار تصریح شده است عفو از آن است و اگر چه آن چه از روایات دیگر ظاهر است عقاب بر قصد هم است مانند:
فرمایش پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ:«نیت کافر بدتر از عمل او است»
و «مردم بر نیاتشان محشور می شوند» نه فقط اعمال آن ها نیت ها هم مورد حساب است.
آن چه وارد شده در تعلیل خلود اهل آتش در آتش و اهل بهشت در بهشت به این که تصمیم هر یک از این دو گروه این بود که همان راه را بروند معصیت کار تصمیم بر این داشت که بر همین را معصیتش ادامه دهد و مومن هم تصمیم بر این داشته که راه ایمان را طی کند اگر در دنیا همیشه باشند و خداوند بر همین تصمیم این ها را در بهشت یا جهنم خالد قرار می دهد.
آن چه وارد شده از این که اگر دو مسلمان با سلاح به جان هم بیفتند کسی که می کشد جهنمی است و مقتول هم در جهنم است گفته شد یا رسول الله صلی الله عیه و اله و سلم مقتول چرا؟ فرمودند چون او هم تصمیم داشت که صاحب خودش را بکشد. پس جنهم و مواخذه بر قصد شد البته تمام این روایات بحث دارد این روایت مربوط به موارد خاصی است که به سبب دیگری هم از بین می رفتند جهنمی بودند این ها عنوان مشیر است نه این که قائده کلی باشد مانند: علیک بهذا الجالس که عنوان مشیر است نه این که هر کسی که این جا نشست.
آن چه وارد شده در مورد مواخذه بر انجام بعضی از مقدمات گناه که اگر کسی انجام دهد مورد مواخذه است، مانند: کسی که درخت انگور می کارد به قصد این که شراب درست کند رفتن به قصد این که سعایت مومن کند.
و فحوای (قیاس اولویت) آن چه دلالت می کند بر این که کسی که راضی به فعلی است مانند کسی است که آن فعل را انجام داده است مانند فرمایش امام علیه السلام کسی که راضی به فعل قومی است مانند کسی است که داخل در آن همراه آن ها است و بر داخل دو گناه است گناه راضی بودن و گناه داخل بودن و قول خداوند تعالی آن را تأیید می کند که فرمودند به قیاس اولویت کسی که به کار کسی رضایت داشته باشد گویا خود او این کار را انجام است. پس کسی که خودش نیت کار خلاف داشته باشد به طریق اولی مشکل دارد.
آن چه وارد شده که کسی که راضی به فعلی باشد بالاخره در پرونده اش ثبت می شود و اگر چه آن را انجام نداده است.
این متن امام رضا علیه السلام شواهد و روایات زیادی دارد و در اصول هم مطرح شده است و قائل هم دارد. لذا اگر این روایت مورد قبول نباشد و تجری هم قبول نباشد روایات دیگری هم داریم ولی اگر بخواهیم باز ایراد گرفته شود گوئیم شاید «الراضون بفعل آبائهم» مشیر به این است که این ها نواصب و دشمنان پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ هستند و روایات متعددی داریم که دشمن خدا و رسول در حکومت حضرت جایگاهی ندارد یا باید برگردد یا حکمش اعدام است.
ج) بررسی سند روایت هفتم
حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِيَادِ بْنِ جَعْفَرِ الْهَمَدَانِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِالسَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِيٌّ قَالَ
احمد بن زیاد بن جعفر همدانی
بعضی گویا می خواهند بگویند که توثیق خاص ندارد ولی ایشان توثیق خاص دارد.
نظر مرحوم صدوق:
مرحوم صدوق در کتاب کمال الدین در روایات «ما روی عن الكاظم في النص على المهدى علیه السلام»، نقل مى کند:
حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ اَلْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اَللَّهُ عَنْهُ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ اِبْنِ هَاشِمٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ أَبِی أَحْمَدَ مُحَمَّدِ بْنِ زِیَادٍ اَلْأَزْدِیِّ، قَالَ: سَأَلْتُ سَیِّدِی مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ عَلَیْهِمَا السَّلاَمُ عَنْ قَوْلِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَهً وَ باطِنَهً فَقَالَ اَلنِّعْمَهُ اَلظَّاهِرَهُ اَلْإِمَامُ اَلظَّاهِرُ وَ اَلْبَاطِنَهُ اَلْإِمَامُ اَلْغَائِبُ فَقُلْتُ لَهُ وَ یَکُونُ فِی اَلْأَئِمَّهِ مَنْ یَغِیبُ قَالَ نَعَمْ یَغِیبُ عَنْ أَبْصَارِ اَلنَّاسِ شَخْصُهُ وَ لاَ یَغِیبُ عَنْ قُلُوبِ اَلْمُؤْمِنِینَ ذِکْرُهُ وَ هُوَ اَلثَّانِی عَشَرَ مِنَّا یُسَهِّلُ اَللَّهُ لَهُ کُلَّ عَسِیرٍ وَ یُذَلِّلُ لَهُ کُلَّ صَعْبٍ وَ یُظْهِرُ لَهُ کُنُوزَ اَلْأَرْضِ وَ یُقَرِّبُ لَهُ کُلَّ بَعِیدٍ وَ یُبِیرُ بِهِ کُلَّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ وَ یُهْلِکُ عَلَی یَدِهِ کُلَّ شَیْطَانٍ مَرِیدٍ ذَاکَ اِبْنُ سَیِّدَهِ اَلْإِمَاءِ اَلَّذِی یَخْفَی عَلَی اَلنَّاسِ وِلاَدَتُهُ وَ لاَ یَحِلُّ لَهُمْ تَسْمِیَتُهُ حَتَّی یُظْهِرَهُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَیَمْلَأَ بِهِ اَلْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً (2)
ایشان شخصی است که می گوید از امام موسی بن جعفر علیه السلام از این آیه وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَ باطِنَةً سوال کردم حضرت فرمود نعمت ظاهر امام ظاهر و نعمت باطن امام غایب است پس سوال می کند در میان ائمه علیهم السلام کسی است که غایب شود؟ حضرت می فرماید: بله شخص او از چشم ها غایب است ولی از قلوب مومنین غایب نیست. او دوازدهمین از ما است و خداوند هر سختی را برای او آسان می گرداند و هر مشکلات را ذلیل او قرار می دهد و خدا گنج های زمین را برای او ظاهر می کند و هر بعیدی را برای او نزدیک می کند. و هر سرکشی را سر جای خودش می نشاند و به دست امام هر شیطان را از بین می برد. او پسر سرور کنیزان است، که ولادتش مخفی است، (ناس یعنی دگر اندیشان.) و جائز نیست که اسم او را ببرید تا این که خداوند عزوجل او را ظاهر کند پس زمین را پر از قسط و عدل می کند همچنان که پر از ظلم و جور شده است.
نکته: از این روایت استفاده می شود که حرمت تسمیه تا زمان ظهور است. با جمع بین روایات متعدد این قول فصل است که در جلد اول بحث دوم کتاب تا ظهور این بحث آمده است.
روایت را صدوق از احمد بن زیاد نقل می کند و می گوید:
«لم أسمع هذا الحديث إلا من أحمد بن زياد بن جعفر الهمدانی رضی الله عنه بهمدان عند منصرفي من حج بيت الله الحرام و كان رجلا ثقة دينا فاضلا رحمة الله عليه و رضوانه»
من در همدان این حدیث را از ایشان شنیدم در زمانی که از حج بر گشته بودم ایشان حدیث را برای من خواندند و او مردی ثقه متدین و فاضل بود رحمت و رضوان خداوند بر او باد.
پس ایشان توثیق مرحوم صدوق را دارد لذا این که می گویند ایشان توثیق ندارد صحیح نیست و مرحوم صدوق هم صراحتا ایشان را توثیق می کنند، ترحم نیست که به آن اشکال شود. مرحوم خویی ترحم را اعم می داند اگر چه معصوم ترحم کند، چون بر فاسق هم ترحم داریم. البته پذیرش این مبنا برای ما سخت است. ایشان وقتی ترحم امام را دلیل بر وثاقت نمی پذیرد به طریق اولی ترحم امثال صدوق را نمی پذیرند و مثال سید حمیری را می زند ولی سید حمیری کسی بود که توبه کرد.
خلاصه ایشان هم ترحم دارد و هم ترضی دارد و ترضی امثال صدوق را اگر اماره و دلیل بر وثاقت ندانیم لااقل شاهدی هست ولی ما به ترحم و ترضی اعتماد نکردیم چون مرحوم صدوق به صراحت می فرماید که ایشان ثقه است.
نظر مرحوم مامقانی: (1)
عده العلّامة رحمه الله في القسم الأول من الخلاصة و قال كان رجلا ثقة دينا فاضلا رضی الله عنه. انتهى. و قال ابن داود إنّه لم يرو عنهم عليهم السلام ثقة. انتهى. و عن الصدوق فى إكمال الدين أنه كان رجلا ثقة دينا فاضلا عليه رحمه الله ورضوانه انتهى و قد أكثر الصدوق رحمه الله الرواية عنه بغير واسطة و مر في إبراهيم بن رجاء نقل ذكر الشيخ رحمه الله له مترضيا. و وثقه فى الوجيزة و البلغه و مشتركات الطريحي و الكاظمي أيضا.
التمييز يعرف الرجل برواية أحمد بن عبدون، و أبي عبدالله بن العباس، عنه:
علامه حلی ایشان را در قسم اول آورده است یعنی ثقه است ولی علامه به این اکتفا نکرده است و فرموده «كان رجلا ثقة دينا فاضلا رضى الله عنه» که به نظر ما همان حرف صدوق است.
ابن داوود هم ایشان را نقل کرده و توثیق کرده است.
مرحوم صدوق هم توثیق کرده است علاوه بر این در کتاب هایش زیاد از ایشان بدون واسطه روایت نقل می کند (لذا اکثار شخصیتی مثل صدوق از شخصی نشانه اعتبار آن فرداست علاوه بر این که ایشان توثیق کرده است.)
مجلسی در الوجیزه صاحب بلغه و صاحب مشترکان طریحی و کاظمی همه ایشان را توثیق کرده اند.
به نظر ما نیز این شخص فوق وثاقت است.
فرزند مرحوم مامقانی می فرماید: (2)
إن اتفاق أعلام الجرح والتعديل على توثيق المترجم لا تدع مجالا للتشکیک فی وثاقته و جلالته، فهو ثقه بلا ريب.
اتفاق اعلام جرح و تعدیل بر توثیق مترجم مجالی برای شک در وثاقت و جلالت او باقی نمی گذارد پس او بدون هیچ شکی ثقه است.
على بن ابراهيم
ایشان در جلالت و عظمت کالشمس است.
ابراهیم بن هاشم
مرحوم شیخ انصاری اگر در سند روایتی ایشان باشد و همه روات دیگر آن روایت هم عدول باشند می فرماید: روایت حسنه است و دیگران هم همین طور بیان می کنند چون ایشان توثیق خاصی ندارد. اما به نظر ما مرحوم
ابراهيم بن هاشم فوق وثاقت است. اگر بر فرض کلمه ثقه در کتب رجالی راجع به ایشان نباشد برای این است که ایشان فوق این عبارت و اعتبار است کلمه ثقه برای ایشان کم است ولی توثیق هم دارد، فرزند ایشان (علی بن ابراهیم) پدر را توثیق کرده است.
استاد ما این مطلب را از آیت الله سید احمد خوانساری نقل کرده اند که اگر توثیق خاصی ندارد بخاطر این است که ایشان فوق وثاقت است.
علامه حلی روایات را چهار قسم می کنند صحیح و موثق و حسن و ضعیف صحیح به اعتبار این که تمام روات عدول باشد. موثق به اعبار این که عامی باشد ولی صدوق باشد و حسن حسن الحال است و مدح دارد ولی توثیق خاص ندارد و این را بر ابراهیم بن هاشم تطبیق می دهند اما می گوئیم ایشان اگر توثیق نشده است به خاطر این است که ایشان فوق وثاقت است ولی توثیق هم دارد مانند این است که به عنوان مثال زینب کبری علیها السلام را بگوییم که ثقه است ایشان تالی تلو عصمت است. مرحوم مامقانی به عصمت حضرت زینب تصریح دارد در ذیل کتاب وافی در بحث تهمت ازدواج ام کلثوم با خلیفه مرحوم شعرانی بیانی دارد و گویا زینب کبری را معصوم می داند. لذا کلمه ی ثقه دور از شان زینب کبری است.
شخصیت و کثرت روایات ابراهیم بن هاشم ما را به این مطلب می رساند که اگر در مورد ایشان ثقه نگفتند به این جهت بوده که کلمه ثقه برای ایشان کوچک است.
عبدالسلام بن صالح هروی
ایشان از اصحاب امام رضا علیه السلام است، شیخ طوسی می فرماید: (1)ایشان عامی است حدس ما این است که این سهو القلم از این بزرگوار باشد. البته نمی خواهیم کلام مرحوم تستری را بپذیریم که کتاب الرجال شیخ طوسی یاداشت هایی بوده است (به عنوان کتاب مطرح نکردند) لذا نمی شود نظر نهایی شیخ را از کتاب رجال شان بگیریم.
1) رجال الطوسي، ص 360
دلائل بر عامی نبودن عبدالسلام هروی:
ثُمَّ قالَ: يا عَبدَ السَّلامِ أ مُنكِرٌ أنتَ لِما أوجَبَ اللّهُ تَعالى لَنا مِنَ الوِلايَةِ كَما يُنكِرُهُ غَيرُكَ قُلتُ: مَعاذَ اللّهِ بَل أنَا مُقِرٌّ بِوِلايَتِكُم (1) امام رضا علیه السلام به او فرمودند: ای عبدالسلام آیا تو منکر آن چه خداوند تعالی برای ما از ولایت واجب کرده، هستی همچنان که غیر تو آن را انکار کردند گفتم: پناه بر خدا بلکه من به ولایت شما مقر هستم.
و عن الأنساب للسمعانى قال أبو حاتم هو رأس مذهب الرافضة و قال الدارقطني أبو الصلت كان خبيثا رافضيا، و قال: روى عن جعفر بن محمد عن آبائه عن النبي صلى الله عليه و سلم أنه قال: الإيمان إقرار بالقول و عمل بالجوارح الحديث، و هو متهم بوضعه لم يحدث به إلا من سرقه منه، فهو الابتداء فى هذا الحديث، و حكى أنه قال: كلب للعلوية خير من جميع بني أمية، فقيل فيهم عثمان؟ فقال: فيهم عثمان.
سمعانی در انساب در مورد ایشان گفته است: «إنّه رأس مذهب الرافضه» او رئيس مذهب رافضه است و این نشان می دهد که کلام در عامی بودن ایشان صحیح نیست.
دار قطنی می گوید شنیدم از اباالصلت پرسیدند نظرتان در مورد امویان چیست؟ گفت که سگی که در خانه علویین می نشیند از تمام بنی امیه بهتر است به او گفتند در بین آن ها عثمان است پس گفت: عثمان در بینشان است.
عامه از او خیلی ناراحت هستند و یک چنین کسی نمی تواند عامی باشد.
به نظر ما ایشان هم فوق وثاقت است لذا روایت از نظر سند هیچ اشکالی ندارد.
1) عيون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 184
ادامه بررسی شخصیت هروی:
در بیان شواهد عامی نبودن عبدالسلام هروی دو دلیل را آوردیم بعضی گویا می خواهند بگویند که وثاقت ایشان مورد اختلاف است ولی ظاهرا مورد اختلاف نیست و اگر اختلافی باشد در اعتقادات و مذهب او است که به نظر ما در آن هم اختلافی نیست ولی در وثاقت و اعتبار ظاهرا بین شیعه و حتی عامه (مگر نادر از عامه که خودشان اعتبار ندارند) معتبر است.
اما در مورد مذهب که گفته شده است عامی مذهب است که در بعضی از کتاب های شیخ طوسی آمده است در مقام جواب گفته اند که سهو القلم است و او از خواص است.
بعضی هم در مقام توجیه بر آمده اند که ایشان یک سنخ روایاتی را نقل می کند و در لابلای آن روایات مدح بعضی از خلفا را می کند و این را دلیل بر عامی بودن ایشان قرار داده اند.
مرحوم کشی نقل می کند:
حدثني أبوبكر أحمد بن ابراهيم السنسنی رحمه الله قال حدثني أبو أحمد محمد بن سليمان، من العامة، قال: حدثنى العباس الدوری قال: سمعت یحیی بن نعيم يقول : أبوالصلت نقی الحدیث و رأيناه يسمع ولكن كان شديد التشيع و لم ير منه الكذب.
قال أبوبكر: حدثني أبو القاسم طاهر بن على بن أحمد ذكر أن مولده بالمدينة قال سمعت بركة بن الحسن الاسفرائنى، يقول: سمعت أحمد ابن سعيد الرازى، يقول ان أبا الصلت الهروى ثقة مأمون على الحديث الا أنه يحب آل رسول الله صلّى الله عليه و آله و کان دینه و مذهبه. (1)
1) رجال الكشي، ص 616
محمد بن سلیمان گفته است او از عامه است و عباس دوری گفت از یحیی بن نعیم (معین) شنیدم که می گوید: ابوالصلت نقی الحدیث است و ما ایشان را دیده ایم و اباصلت شیعه بود و خیلی معتقد بود (این را یک نقطه ضعف می شمارند) و از او دروغ دیده نشد.
احمد بن سعید راضی می گوید: اباصلت هروی ثقه و در نقل حدیث مامون است مگر این که او آل رسول صلی الله عليه و اله و سلم را دوست داشت و این دین و مذهبش بود این را عیب می دانند ولی اگر مثل ابن حزم اندلسی اعتقاد به امامت کل امویین داشته باشد آن مشکل ندارد ولی این که حب اهل بیت علیهم السلام را دارد مشکل دارد.
ذهبی می گوید: «انه خادم علی بن موسی الرضا علیه السلام شیعی متهم» متهم است به شیعی تشیع را گناهی می بینند که طرف به آن متهم است. او در سال 236 هم فوت شده است.
جعفی از طرفداران شجره ملعونه است می گوید:«انه رافضی خبیث»
دارقطنی می گوید: رافضی متهم.
سمعانی از ابو حاتم نقل می کند: انه رأس مذهب الرافضه.
ابوصلت هروی یک فرد معمولی نبوده است خادم امام رضا علیه السلام بوده است. (1)
پس عامه نظر منفی نسبت به اقوال ایشان و اخبارش ندارند و اگر با او مشکلی دارند نسبت به عقیده اش است.
الهروى روى عن الرضا علیه السلام ثقة صحيح الحديث. له كتاب وفاة الرضا علیه السلام.
هروی از امام رضا علیه السلام روایت می کرد و ثقه و صحیح الحدیث است و کتاب وفات رضا علیه السلام برای او است.
روش مرحوم نجاشی این است که اگر غیر شیعه بود نقل می کرد.
الف. قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُالسَّلَامِ بْنُ صَالِحِ الْهَرَوِيُّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا عَنْ أَبِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله عَليه و اله و سلم مَا خَلَقَ اللَّهُ خَلْقاً أَفْضَلَ مِنِّى وَ لَا أَكْرَمَ عَلَيْهِ مِنّى قَالَ عَلَى علیه السلام فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَأَنْتَ أَفْضَلُ أَمْ جَبْرَئِيلُ فَقَالَ صلی الله عَليه و اله و سلم يَا عَلِيُّ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَضَّلَ أَنْبِيَاءَهُ الْمُرْسَلِينَ عَلَى مَلَائِكَتِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ فَضَّلَنى عَلَى جَمِيعِ النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ الْفَضْلُ بَعْدِي لَكَ يَا عَلِيُّ وَ لِلْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِكَ وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَخُدَّامُنَا وَ خُدَّامُ محبّنَا .. (1)
عبدالسلام بن صالح هروی از علی بن موسی رضا علیه السلام از پدرانشان از امیر المومنین علیه السلام که فرمودند: پیامبر اکرم صلی الله علسه و اله و سلم را فرمودند: خداوند خلقی برتر و گرامی تر از من نزد خود خلق نکرده است علی بن ابی طالب علسه السلام به پیامبر صلی الله علسه و اله و سلم عرض کرد: شما برتر هستید یا جبرئیل؟ پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فرمودند: خداوند پیامبران را بر ملائکه مقرب فضیلت داده است، و من را بر تمام انبیاء برتری داده است فضل و برتری بعد از من از آن تو است و ملائکه خادم ما و خادم شیعیان ما هستند.
ب). حَدَّثَنَا عَبْدُالْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُبْدُوسِ النَّيْسَابُورِيُّ الْعَطَّارُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَيْبَةَ عَنْ حَمْدَانَ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِيِّ قَالَ... فَعَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَا وَقَعَ فِی نَفْسِهِ فَنَادَاهُ ارْفَعْ رَأْسَکَ یَا آدَمُ وَ انْظُرْ إِلَی سَاقِ الْعَرْشِ فَرَفَعَ آدَمُ رَأْسَهُ فَنَظَرَ إِلَی سَاقِ الْعَرْشِ فَوَجَدَ عَلَیْهِ مَکْتُوباً لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ زَوْجَتُهُ فَاطِمَهُ سَیِّدَهُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّهِ (2)
عبدالسلام بن صالح هروی گوید:
و خداوند، آن چه را در درون آدم گذشته بود دانست او را صدا زد که ای آدم سرت را بلند کن و به پایه عرش بنگر آدم سرش را بلند کرد و به پایه عرش نگریست و این نوشته را در آن جا یافت:(معبودی جز الله نیست محمد رسول خداست و علی بن ابی طالب امیر مؤمنان است و همسرش فاطمه سرور زنان جهان است و حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشت هستند)
او این سنخ روایات را نقل می کند که عامه در مورد او می گویند رأس في الرافضه و شديد المحبة لاهل بيت.
علت متهم شدن هروی به عامی بودن:
اما جهت این که بعضی ها ایشان را به عامی بودن متهم کرده اند این است که بسیار با عامه اختلاط داشت و روایاتشان را نقل می کرد و این اختلاط ایشان با عامه مثل اربلی سبب شد که بر شیخ طوسی امر مشتبه شود و بفرماید که ایشان عامی است و مرحوم علامه حلی هم ظاهرا در این سهو القلم افتاده اند.
کسانی که حکم به عامی بودن ایشان،کردند نظرشان به این کلام خطیب بغدادی که از احمد بن سیار نقل می کند:
كان عبدالسلام يردّ على أهل الأهواء من المرجئة و الجهمية و الزنادقة و القدرية و كلّم بشر المريسي غير مرة بحضرة،المأمون و غيره من أهل الكلام و في كلّ ذلك كان الظفر له . و كان يعرف كلام الشیعة، فناظرته فی ذلک لاستخراج ما عنده فلم اره يفرط و رأيته يقدّم أبا بكر و عمر، و يترحم على على و عثمان، و لا يذكر اصحاب النبي إلا بالجميل و سمعته يقول: هذا مذهبى الذى أدين الله به إلا أن ثم أحاديث يرويها فى المثالب، و سألت إسحاق ابن إبراهيم عن تلك الأحاديث و هي أحاديث مروية نحو ما جاء في أبي موسى و ما روي في معاوية، فقال: هذه أحاديث قد رويت قلت فتکره کتابتها و روایتها و الرواية عمن يرويها؟ فقال: أما من يرويها على طريق المعرفة فلا أكره ذلك، و أما من يرويها ديانه و یرید عیب القوم فاني لا أرى الرواية عنه،
عبدالسلام با مرجئه جهمیه زنادقه و قدریه بحث می کرد چندین بار با بشر مریسی (1)و غیر او از اهل کلام نزد مأمون بحث کرد و در تمام آن پیروزی با او بود. و معروف بود که تخصص ایشان کلام شیعه است، با او بحث کردم تا ببینم عقائد شیعه چیست نمی ترسید و حرفها را می گفت و دیدم او را که ابوبکر و عمر مقدم می کرد و بر علی و عثمان ترحم می کرد و از همهی صحابه به خوبی یاد می کرد و شنیدم می گفت دین من این است مگر این که یک سری روایات در تنقیص بعضی نقل می کرد.
از اسحاق بن ابرهیم پرسیدم نظرت در مورد این احادیث چیست؟ و آن احادیثی در تنقیص ابو موسی اشعری و در تنقیص معاویه بود. گفت این احادیثی است که نقل شده گفتم این ها را می نویسی و نقل می کنی؟ گفت: کسی که به عنوان علم نقل کند پس آن را کراهت ندارم و اما اگر به عنوان دین نقل کند و عیب قوم را اراده کرده باشد
من از او روایت نقل نمی کنم.
1) بشر مریسی از آزاد شده های آل زید بن خطاب (برادر عمر بن خطاب) است، پدر او یهودی بود و او تفکرات عجیبی دارد برای شرح حال او رجوع شود سیر اعلام النبلا، ج 10، ص 200
پس طبق حرف سیار مشکل ایشان تنقیص شد ولی ایشان عامی است و این منشأ اشتباه شیخ الطائفه شده است.
و عن البرقاني عن الزبيبي عن القطان عن أبي الصلت عن ابن نمير عن سفیان عن شریک، عن أبي إسحاق، عن زيد بن تبيع، عن حذيفة، قال: ذكرت الإمارة - أو الخلافة - عند النبي - صلى الله عليه و آله و سلّم - فقال: إن ولّيتموها أبابكر وجدتموه ضعيفا في بدنه قويّا في أمر الله و إن وليتموها عمر وجدتموه قويا في أمر الله قويًا في بدنه، و إن وليتموها عليا وجدتموه هادیا مهدیا یسلک بکم على الصراط المستقيم (1)
حذیفه گفت: نزد پیامبر خدا صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ از خلافت و امارت سخن به میان آمد پس فرمود اگر ابوبکر را خلیفه قرار دهید او را در امر خداوند قوی و از جهت جسمی ضعیف می یابید و اگر عمر را بر این کار بگمارید، او را قوی و امین می یابید و اگر علی را امیر قرار بدهید او را هدایت کننده هدایت شده می یابید و شما را به سوی راه راست می برد.
این یکی از روایاتی است که ایشان نقل می کند و این روایت ابوبکر و عمر را تأیید می کند و دلالت التزامی دارد که این ها باید باشند و این منشأ اشتباه شده است. البته این دو روایت را خطیب بغدادی از احمد بن سیار نقل می کند.
آقای تستری می فرماید: (2)
إلا أن قوله ذاک و روایته تلک کانا تقيّة؛ فنقل الخطيب عن البرقاني، قال: حكى لنا أبوالحسن الدارقطني أنه سمع أباالصلت يقول: كلب للعلوية خير من جميع بنی امیه فقيل فيهم عثمان؟ فقال: فيهم عثمان! (3)و لذا ضعفه العامة. و عن إبراهيم بن يعقوب الجوزجانی قال: كان أبوالصلت زائغا عن الحق مائلا عن القصد. (4)
هذا، و روى العيون في باب ما جاء عن الرضا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ في الإيمان عن محمد بن طاهر، قال: كنت واقفا عند رأس أبي و عنده أبوالصلت الهروى و إسحاق بن راهويه و أحمد بن محمد بن حنبل؛ فقال أبي: ليحدثني
كلّ واحد منكم بحديث، فقال أبو الصلت الهروى: حدثنى على بن موسى الرضا عليه السّلام - و كان و الله رضى كما سمّى- عن عن أبيه موسى بن جعفر عن أبيه جعفر بن محمد، عن أبيه محمد بن على، عن أبيه على بن الحسين عن أبيه الحسين بن على، عن أبيه على بن أبى طالب عليهم السّلام قال: قال رسول الله - صلى الله عليه آله سلّم -:«الإيمان قول و عمل» فلما خرجنا قال أحمد بن محمد بن حنبل: ما هذا الإسناد؟ فقال له أبى هذا سعوط المجانين إذا سعط أفاق (1). و روى عن أبي حاتم (بعد أن نقل رواية داود بن سليمان عن الرضا عن آبائه - عليهم السّلام - عن النبي - صلى الله عليه و آله و سلّم - أن الإيمان إقرار باللسان و معرفه بالقلب و عمل بالأركان) قال: و قد روى هذا الحديث عن أبي الصلت الهروى عن الرضا - عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ - باسناده مثله، قال أبو حاتم: لو قرئ هذا الإسناد على مجنون لبرئ (2).
این قول و روایت او از باب تقیه بوده است چون ایشان گاهی صریح حرف می زند می گوید کلب علویه بهتر از جميع بنی امیه است گفتم: عثمان هم در بین آن ها است، گفت: بله در بین آن ها عثمان است. لذا اگر کسی ایشان را تضعیف می کند از این بابت است.
ابراهيم بن یعقوب جوزجانی (3)می گوید: ابوصلت منحرف از حق بود.(حق این جا یعنی «امویین» ایشان از امویین منحرف بوده است.)
عیون اخبار جریانی را نقل می کند: محمد بن عبدالله بن طاهر می گوید: نزد پدرم ایستاده بودم ابوصلت هروی و اسحاق بن راهويه و احمد بن حنبل هم ایستاده بودند پدرم گفت: هر کدام یک حدیث بخوانید پس ابوالصلت هروی گفت: امام رضا علیه السلام از قول پدران بزرگوار خود از علی بن ابی طالب علیهم السلام نقل فرمودند که حضرت رسول صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فرمود: ایمان عبارتست از معرفت و شناخت قلبی اقرار با زبان و عمل با اعضاء و جوارح، پس چون از بین ما رفت، احمد بن حنبل گفت: این چه سندی است؟ (خود احمد احادیثش از اصم و اکرمه و ضحاک و مانند این ها بوده است) پدرم گفت: این دارویی برای بیماران است که اگر این اسم ها بر این ها خوانده شود خوب می شوند.
مرحوم خویی می فرماید: (4)
بقى هنا شيء و هو أن عبد السلام بن صالح أبا الصلت لا إشكال فى وثاقته و لعلها من المتسالم عليه بين المؤالف و المخالف و لم يضعفه إلا الشاذ من العامة كالجعفى و العقیلی قال ابن حجر في تقريبه عبد السلام بن صالح بن سليمان أبو الصلت الهروی مولی قریش نزل نيسابور صدوق له مناكير و كان يتشيع و أفرط العقيلي فقال كذاب إنما الإشكال فى مذهبه فالمشهور و المعروف تشيعه و هو ظاهر عبارة النجاشي لكن عرفت من الشيخ أنه عامی و الظاهر أنه سهو من قلمه الشريف فإن أبا الصلت مضافا إلى تشيعه كان مجاهرا بعقيدته أيضا و من هنا تسالم علماء العامة على أنه شيعي صرح بذلک ابن حجر و غیره.
و او عبدالسلام بن صالح أباصلت هیچ اشکالی در وثاقت او نیست و شیعه و سنی ایشان را قبول دارند و او را تضعیف نکرده است مگر شاذ از عامه مانند: جعفی و عقیلی (و مثل ابراهیم یعقوب جوزجانی) و ابن حجر في تقریبش گفته است:«عبدالسلام بن صالح بن سليمان أبوصلت هروی آزاد شده قریش بود که به نیشابور آمد، او
صادق است و برای او منکراتی است و شیعه بود و عقیلی در مورد او افراط کرده است پس گفته است: او کذاب است.»
إشكال در مذهب او است پس مشهور و معروف شیعه بودن او است و این ظاهر عبارت نجاشی است لکن از شیخ هم شناختیم که او عامی است و ظاهر این که آن سهو از قلم شریف ایشان باشد پس بدرستی که اباصلت علاوه بر شیعه بودن همچنین عقاید خود را اظهار می کرد و به همین جهت علمای عامه اتفاق بر شیعی بودن او دارند، و ابن حجر و غیر او به این مطلب تصریح کردند و آن چه از کشی بیان کردیم آن را تأکید می کند
در مورد شیخ در خود معجم آمده و می گوید که نظیر ایشان در تاریخ نیامده است.
نتیجه:
این روایت از نظر سند هیچ مشکلی ندارد از نظر دلالت هم بیان کردیم که این ها شریک هستند چون قاتل فقط مباشر نیست راضی هم در لسان شرع جزء قاتلین است و اگر این را هم نپذیریم گوئیم این عنوان مشیر است به این که اینها ناصبی و دشمن پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ اهل بيت عليهم السلام هستند.
روزی ام السلمه بعضی ها را احضار کرد (چون شنیده بود که بعضی کنار زمزم به امیر المومنین علیه السلام جسارت و سب می کنند) و گفت کدامین از شما به خدا فحش می دهد؟ گفتند کسی نبوده گفت کدامین از شما به رسول خدا فحش می دهد؟ گفت: کدامین از شما به علی فحش می دهد؟ گفتند: ما گفت: شنیدم که رسول خدا صلی الله عَليه و اله و سلم فرمودند: هر کسی که سب علی کند مرا سب کرده است و هر کسی مرا سب کند خدا را سب کرده است.
حضرت ام سلمه ام المومنین می خواست استدراج کند و می خواست از ایشان اقرار بگیرد که این ها (نعوذ بالله) امیر المومنین را سب کردند و می خواست این قائده را برای آن ها بگوید شما اشتباه نکنید علی بن ابی طالب را سب نکردید بلکه شما خدا را سب کردید.
پس این که در این روایت بیان می کند که امام ذریه قاتلین امام حسین علیه السلام را می کشد به جهت این است که این ها ناصبی هستند و نواصب یعنی کسانی که خداوند و پیامبر او را سب می کنند و حکم سب کننده پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و اهل بيت عليهم السلام در فقه قتل است.
ذهبی در تاریخ الاسلام در شرح حال ادهم بن محرز نقل می کند: (1)
قال هشيم عن أبى ساسان، حدثني أبى الصيرفی: سمعت عبدالملك بن عمير يقول أتيت الحجاج و هو يقول لرجل: أنت همدان مولی علی؟ فقال: سبّه، قال ما ذاک جزاؤه،منی ربّانی و أعتقني قال فما كنت تسمعه يقرأ من القرآن؟ قال: كنت أسمعه في قيامه و قعوده و ذهابه و مجیئه يتلو: فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا به فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً 44:6 الآية. قال: فابرأ منه. قال: أما هذه فلا، سمعته يقول: تعرضون على سبى فستونی و تعرضون على البراءة منّى، فلا تبرءوا منّى فإنّى على الإسلام قال: أما ليقومن إليك رجل يتبرأ منک و من مولاک یا أدهم بن محرز قم فاضرب عنقه، فقام يتدحرج كأنه جعل و هو يقول: يا ثارات عثمان، فما رأيت رجلا كان أطيب نفسا بالموت منه فضربه فندر رأسه. إسناده صحيح.
عبدالملک بن عمیر (2)می گوید: نزد حجاج آمدم و دیدم که حجاج به یک نفر از طائفه ی همدان می گوید: تو دوستار على هستی؟ گفت بله گفت همین الان دشنامش بده گفت این جزای او از طرف من نیست، کوچک بودم علی مرا بزرگ کرد، عبد بودم آزادم کرد گفت آیا علی قرآن را می خواند؟ گفت بله گفت چه از قرآن می خواند؟ گفت: همیشه قرآن می خواند و این آیه را می خواند «پس چون آن چه را که بدان پند داده شده بودند فراموش کردند در های هر چیزی از [نعمت ها] را بر آنان گشودیم تا هنگامی که به آن چه داده شده بودند شاد گردیدند ناگهان گریبان آنان را گرفتیم و یکباره نومید شدند» گفت از او بیزاری بجوی. گفت اما بیزاری نمی جویم، گفت: چرا؟ گفت: شنیدم که امام علیه السلام می فرماید از شما خواهند خواست که به من دشنام دهید و از شما می خواهند که از
من بیزاری بجوئید پس بیزاری نجوئید، پس بدرستی که من بر اسلام هستم (برائت از علی علیه السلام برائت از اسلام است در زیارت امام هادی علیه السلام می فرماید: «اشهد انک دین الله القيوم و صراطه المستقيم»)
حجاج گفت: الآن کسی را می فرستم که تو را بکشد که از تو و مولای تو تبری می جوید ای ادهم بن محرز بلند شو، گردن او را بزن، پس با حالت افتخار بلند شد و با حالت ورجه ورجه می گفت: ای لثارات عثمان و همین طور طرف او می رفت پس مردی را از او آرام تر نسبت به مرگ ندیدم و تا به او رسید ضربه ای زد و سرش را از تن جدا کرد.
این ادهم بن محرز قاتل امام حسین علیه السلام نبود اما روحیاتش حکایت از این دارد که دست کمی از قتله ندارد و شریک است.
پس روایت امام رضا علیه السلام از نظر سندی مشکلی ندارد و از نظر دلالی هم اشکالی به نظر نمی رسد چون این ها که راضی به کار گذشتگان خود هستند شریک در قتل هستند و یا اشاره به این دارد که این ها ناصبی هستند.
بحث ما بررسی روایاتی بود که مفادش این است که در دوران حکومت امام زمان علیه السلام احکام جدیدی مطرح می شود.
روایت دیگری که در این باب مطرح است روایتی است که مفادش این است که در دوران ظهور در معاملات سود و ربح حرام است البته بحث ربا مراد نیست و آن از اول حرام بود آن چه از روایات ظاهر می شود این است که در معاملات نباید جنسی را که می خواهد بفروشد سود بگیرد و این در دوران امام زمان علیه السلام حرام است.
روایت هشتم
الف) متن روایت
و - رَوَى أَبُوالْحُسَيْنِ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرِ الْأَسَدِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ عَنْ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ النَّخَعِيِّ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ النَّوْفَلِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ:سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ عَنِ الْخَبَرِ الَّذِی رُوِیَ أَنَّ مَنْ کَانَ بِالرَّهْنِ أَوْثَقَ مِنْهُ بِأَخِیهِ الْمُؤْمِنِ فَأَنَا مِنْهُ بَرِیءٌ فَقَالَ ذَلِکَ إِذَا ظَهَرَ الْحَقُّ وَ قَامَ قَائِمُنَا أَهْلَ الْبَیْتِ قُلْتُ فَالْخَبَرُ الَّذِی رُوِیَ أَنَّ رِبْحَ الْمُؤْمِنِ عَلَی الْمُؤْمِنِ رِبًا مَا هُوَ قَالَ ذَاکَ إِذَا ظَهَرَ الْحَقُّ وَ قَامَ قَائِمُنَا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ أَمَّا الْیَوْمَ فَلاَ بَأْسَ بِأَنْ یَبِیعَ مِنَ الْأَخِ الْمُؤْمِنِ وَ یَرْبَحَ عَلَیْهِ (1).
على بن سالم می فرماید: که از پدرم شنیدم که گفت: از امام صادق علیه السلام از خبری که روایت شده که کسی که اعتمادش بر رهن و گرو بیش از اعتمادش بر مومن باشد پس من از او بری هستم پس فرمودند: این در زمانی است که حق ظاهر شود و قائم ما اهل بیت قیام کند گفتم پس خبری که روایت شده که ربح مومن بر مومن ربا
1) من لا يحضره الفقیه، ج 3، ص 313
است (نباید سود بگیرد) معنای این خبر چیست؟ پس فرمودند: این در زمانی است که حق ظاهر شود و قائم ما اهل بیت قیام کند و اما امروز اشکالی ندارد که به برادر مومنش بفروشد و سودی هم بگیرد.
مفاد این روایت حرمت گرو در معاملات یا حرمت سود در معاملات در دوران امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است. ظاهرا آن چه که در این روایت مطرح بوده است ارتکازی بوده که کسی که اعتمادش بر رهن و گرو بیشتر از اعتمادش بر مومن باشد مومن نیست.
این روایت در سه کتب از کتب اربعه آمده است.
ب) منابع روایت
من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 313، ح 4119
التهذیب شیخ طوسی، ج 7، ص 178 باب 15 ح 42 به همان نص و سند فقیه با کمی اختلاف فيه: ذاک ربا ما هو و فيه: عن عمه علی بن الحسين بن يزيد
الاستبصار، ج 3، ص 70، باب 42، بعضی روایت را نقل کرده است.
کسی این روایت را تا زمان شیخ حر عاملی نقل نکرده است شاید به خاطر این است که اگر استنباط فقهی هم از آن بشود مربوط به دوران ظهور است و استنباط های فقهی فقها مربوط به دوران غیبت است.
روضه المتقین، ج 7، ص 375
ملاذ الاخیار، ج 11 ص 315
اثبات الهداه، ج 3 ص 455 به نقل از تهذیب و می فرماید: رواه الصدوق في الفقيه
وسائل الشيعه، ج 17، ص 396 و در ج 13، ص 123
هداية الامه، ج 6، ص 117
معجم احادیث الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، ج 5 ص 251
ج) دلالت روایت
مرحوم مجلسی اول در روضه المتقین می فرماید: (1)
«في القوى كالصحيح، و يدل على أن الأخبار المتقدمة فى كراهة الربح على المؤمن و أنه ربا لا مبالغة فيها، و يمكن أن يكون في زمان القائم عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ حراما و الآن مکروها»
این روایت دلالت دارد بر این که روایات قبل در کراهت داشتن سود گرفتن از مومن است و این که آن ربا است و هیچ مبالغه ای در آن نیست و ممکن است که در زمان قائم علیه السلام حرام باشد و الآن مکروه است.
مرحوم مجلسی دوم می فرماید: (2)
الحديث الثاني والأربعون:مجهول قوله عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ ذاك إذا ظهر الحق لعل الحرمة في الموضعين مقيدة بذلک.
سند آن مجهول است شاید حرمت در این دو مورد (رهن و سود گرفتن) مقید به زمان ظهور باشد. یعنی ایشان هم می پذیرد که در زمان ظهور رهن گرفتن و ربح گرفتن حرام است.
پس موضوع یا متعلق موضوع مومن است حرمت ربح از مومن است و هر دو بزرگوار هم نظر دادند که در دوران ظهور است.
مراد از مؤمن در روایت:
مراد از مومن شیعه اثنی عشری است آیا در دوران ظهور غیر از شیعه اثنی عشری هم هست؟
آیا دوران امام زمان علیه السلام همه ی مردم پیرو مکتب اهل بیت علیهم السلام خواهند شد؟ یعنی نه تنها این که وحدت دین می شود بلکه وحدت مذهب هم می شود؟ البته این مسامحه است چون مذهب تشیع همان دین مبین اسلام است. «ان الدين عند الله الاسلام» یعنی همان دینی که تکمیل آن به ولایت است.
عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَى الْحَلَبِيِّ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام:يَكُونُ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ غَيْبَةٌ. فَيُصْبِحُ بِمَكَّةَ فَيَدْعُو النَّاسَ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةَ نَبِيِّهِ ع فَيُجِيبُهُ نَفَر يَسِيرٌ وَ يَسْتَعْمِلُ عَلَى مَكَّةَ ثُمَّ يَسِيرُ فَيَبْلُغُهُ أَنْ قَدْ قُتِلَ عَامِلُهُ فَيَرْجِعُ إِلَيْهِمْ فَيَقْتُلُ الْمُقَاتِلَةَ لَا يَزِيدُ عَلَى ذَلِكَ شَيْئاً يَعْنِي السَّبْى ثُمَّ يَنْطَلِقُ فَيَدْعُو النَّاسَ إِلَى كِتَابِ اللهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ عَلَيْهِ وَآلِهِ السَّلَامُ وَ الْوَلَايَةِ لعَلىّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام وَ الْبَرَاءَةِ مِنْ عَدُوِّهِ وَ لَا يُسَمِّى أَحَداً حَتَّى يَنْتَهِيَ إِلَى الْبَيْدَاءِ فَيَخْرُجُ إِلَيْهِ جَيْسُ السُّفْيَانِي فَيَأْمُرُ
اللهُ الْأَرْضِ فَيَأْخُذُهُمْ مِنْ تَحْت أَقْدَامهم... (1)فيدخل المدينةَ ثُمَّ يَنْطَلِقُ فَیَدْعُو اَلنَّاسَ یَعْنِی اَلْقَائِمَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ إِلَی کِتَابِ اَللَّهِ، وَ سُنَّهِ نَبِیِّهِ، وَ اَلْوَلاَیَهِ لِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ، وَ اَلْبَرَاءَهِ مِنْ عَدُوِّهِ... مرحوم عیاشی این روایت را در تفسیر خود نقل می کند و در تفسیر قمی هم به همان متن عیاشی با اندک اختلاف نقل شده است و سند آن نیز مشکلی ندارد.
امام باقر علیه السلام می فرماید: برای صاحب این امر غیبتی است...
پس از مکه شروع میکند پس مردم را به کتاب خدا و سنت پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ دعوت می کند پس تعداد کمی او را اجابت می کنند و یک نفر را از طرف خودشان در مکه قرار می دهند پس از مکه خارج می شوند، پس به حضرت خبر می رسانند که عامل ایشان را کشته اند، پس به سوی آن ها بر می گردند و آن کسانی که در این فتنه دست داشتند را می کشد و بیش از این نیست یعنی (2)اسیر نمی گیرد. سپس سخنرانی می کنند پس مردم را به کتاب خدا و سنت پیامبر و ولایت علی بن ابی طالب و برائت از دشمنان او دعوت می کند. (3)و اسم کسی را نمی برد. تا این که به بیداء می رسند که لشکر سفیانی به قصد او خروج می کند پس خداوند زمین را امر می کند پس لشکر سفیانی به زمین فرو می رود...
پس وارد مدینه می شود پس مردم را به کتاب خدا و سنت پیامبر و ولایت علی بن ابی طالب و برائت از دشمنان او دعوت می کند... طبق این روایت امام زمان علیه السلام مردم را به ولایت امیر المومنین علیه السلام و برائت از دشمنان ایشان دعوت می کند.
آیا در کل عالم این دعوت انجام می گیرد یا این دعوت مخصوص به مکه و مدینه است؟ ظاهر این روایت حجاز است، و ایشان در مکه و مدینه این درخواست را دارند. اگر دعوت به ولایت امیر المومنین علیه السلام باشد که ظاهر آن ن نیز همین است همه باید مومن باشند و غیر مومن نمی ماند در این صورت «ربح المومن على المومن» معنای آن این می شود که به طور کلی بازار اسلامی در دوران ظهور امام زمان علیه السلام منهای سود است و اگر بیشتر از مخارج بگیرد حرام است اما اگر بگوییم این دعوت در مکان خاص است جایی است که بیشتر اظهار عداوت می کردند پس غیر مومنی هم وجود دارد که در این صورت معنای آن این نیست که بازار منهای ربح باشد بلکه معنای آن
این است که اگر در بازار خریدار مومن باشد از او نباید سود گرفت ولی ظاهر مطلب این است که دعوت عام است و همه باید مومن باشند در نتیجه کلا اقتصاد و بازار مهدوی علیه السلام بدون سود است.
نتیجه
در ارتباط با متن اگر گفتیم که همه مومن هستند لازمه اش این است که سود از بازار حذف می شود و اگر گفتیم که غیر مومن (اهل کتاب و..) هم هستند ربح بر آن ها ایرادی ندارد.
بحث در مورد بررسی روایاتی بود که ظهور در احکام جدید در دوران حکومت حضرت مهدی علیه السلام داشت. روایتی را از کتاب شريف من لا يحضر نقل كردیم که مضمون آن این بود که هنگامی که امام زمان علیه السلام ظهور کند، دیگر رهن گرفتن از مومن حرام است و از آن مهم تر ربح نیز حرام است. یعنی بازار اسلامی در دوران امام زمان علیه السلام منهای سود است در ادامه به بررسی سندی این روایت می پردازیم.
د) بررسی سند روایت هشتم
أبُوالْحُسَيْنِ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرِ الْأَسَدِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ عَنْ مُوسَی بْنُ عِمْرَانَ اَلنَّخَعِیُّ عَنْ عَمِّهِ اَلْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ اَلنَّوْفَلِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِیهِ سند تهذیب نیز همین،است با این تفاوت که نخعی از علی بن حسین بن یزید نوفلی نقل می کند. ظاهرا سند مشکل دارد علی بن سالم مشکل دارد. سالم، سالم نیست موسی بن عمران نخعی توثیق ندارد، محمد بن جعفر اسدی طریقش مشکل دارد یعنی ما نمی توانیم سند را صحیح بدانیم حال طبق همان سند فقیه حرکت می کنیم.
الحسين بن يزيد النوفلي
مرحوم مامقانی می فرماید: (1)
عده الشيخ رحمه الله في رجاله من أصحاب الرضا علیه السلام قائلا: الحسين بن يزيد النخعي يلقب ب: النوفلي. و قال في الفهرست الحسين بن يزيد النوفلي له كتاب أخبرنا به عدة من أصحابنا، عن أبي المفضّل، عن ابن بطة، عن أحمد بن أبي عبدالله عنه. انتهى.
1) تنقيح المقال، ج 23، ص 153
وقال النجاشي: الحسين بن يزيد بن محمد بن عبد الملک،النوفلي نوفل النخع، مولاهم كوفى أبو عبدالله علیه السلام، كان شاعرا أديبا و سكن الری و مات بها و قال قوم من القميين إنّه غلا في آخر عمره و الله أعلم. و ما روينا له رواية تدل على هذا له كتاب التقيه أخبرنا ابن شاذان، عن أحمد بن محمد بن یحیی، قال: حدثنا الله عبدالله بن جعفر الحميري قال: حدثنا إبراهيم بن هاشم عن الحسين بن يزيد النوفلی، به و له كتاب السنة. و مثله .. إلى قوله و الله أعلم في القسم الثاني من الخلاصة ثم قال: قال النجاشي و ما رأينا له رواية تدلّ على هذا. و أما عندى توقف في روايته لمجرد ما نقله عن القميين و عدم الظفر بتعديل الأصحاب .له. انتهى.
و ذکره ابن داود تارة في القسم الأوّل و لقبه ب المتطبب،النوفلي و نسب إلى رجال الشيخ أنه من أصحاب الرضا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، ثم قال: روى عن السكونى مهمل انتهى و اخرى في القسم الثاني، و نقل عن الكشى أنه رمى بالغلو، ثم نقل عن النجاشي عدم رؤية رواية له تدلّ عليه و نقل في التكملة عن شرح التهذيب أنه قال: إن ضعفه أظهر من أن يذكر. ثم اعترض عليه بقوله : و لا أعلم من أين أخذ هذا الضعف مع ادعائه الوضوح. انتهى.
و أقول: قد ذكرنا غير مرة أنّ رمى القدماء رجلا بالغلو لا ينبغى الاعتناء به؛ لأنّ جمله ممّا هو الآن من ضروريات المذهب كانوا يعدونها غلوا مع أنّ الغلو في آخر عمره غير مضر فى رواياته التي رواها حال الاستقامة، كما أوضحناه في مقدمة الكتاب. مع أنّ غلوه لم ينطق به إلا النجاشي نقلا عن قوم من القميّين، مشيرا إلى توقفه فيه بقوله: و الله أعلم و برده له بعدم وجدان رواية له تدلّ على غلوه و عدم الوجدان دليل عدم الوجود .. و حينئذ فبعد كون الرجل إماميا بلا شبهة ألحقه المدائح التي نطقوا بها فيه بالحسان و ذلک ککونه ذا،کتاب و کثیر الرواية، و سدید الرواية، و مقبول الرواية و رواية جمع من القميين عنه، وإكثارهم من الرواية عنه، فالحق أن الرجل من الحسان.
و تضعيفه كما صدر من بعضهم - لا وجه له، كما لا وجه لإهمال آخرين منهم: الفاضل المجلسي في الوجيزة إياه. لقد أجاد السيّد الداماد حيث قال: (1)و کذلک النوفلي الذي يروى عن السكونى و اسمه الحسين بن يزيد بن محمد بن عبد الملک النوفلي نوفل النخع، مولاهم،الكوفى أبو عبدالله، فإنّه ليس بضعيف،اتفاقا، قد ذكره الشيخ في (ست) و قال له كتاب عن السكوني أخبرنا به من أصحابنا، عن أبى المفضّل، عن ابن بطة، عن أحمد بن أبي عبدالله، عنه.
و ذكره أيضا في كتاب الرجال في أصحاب أبى الحسن الرضا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ من غير إيراد طعن و غمز فيه .. إلى أن قال: و بالجملة؛ إنّما النوفلى المجروح بالضعف الحسن بن محمد بن سهل النوفلي .. إلى أن قال: و أما النوفلي هذا صاحب الرواية عن السكونى فلم يقدح فيه أحد من أئمة الرجال و ما ينقل عن بعض القميين مما لا يوجب مغمزا
1) مرحوم مامقانی خلاصه بیان مرحوم سید داماد را نقل می کنند و چون استاد متن کامل رواشح را بیان و بررسی می کنند لذا در این جا متن کامل قول سید داماد از رواشح السماویه را آوردیم
فيه، كما في كثير من الثقات الفقهاء الأثبات كيونس بن عبد الرحمن .. و غيره، و المحقق نجم الدين بن سعيد أبو القاسم مع تبالغه في الطعن في الأسانيد بالضعف قد تمسک فی المعتبر و غيره من كتبه و رسائله و مسائله في كثير من الأحكام بروايات السكونى و عمل بها و النوفلي هذا في الطريق، و كذلك الشيخ و غيره من غيره من عظماء الأصحاب قد عملوا بها و اعتمدوا عليها و جعلوها من الموثّقات. فإذن هذا الرجل مقبول الرواية و إن لم يكن حديثه معدودا من الصحاح و قول العلّامة في (صه) عندى توقف في روايته بمجرد ما نقل عن القميين و عدم الظفر بتعديل الأصحاب له خارج عن مسلک الصحة و الاستقامة.
شیخ طوسی رحمه الله در رجالشان او را از اصحاب امام رضا علیه السلام شمرده و می گوید: حسین بن یزید نخعی معروف به نوفلی است و در فهرست گفته است: حسین بن یزید،نوفلی برای او کتابی است که عده ای از اصحاب ما از آن خبر داده اند از ابی مفصل از ابن بطه از احمد بن ابی عبدالله از او ایشان هیچ توثیق و تضعیفی نقل نکرده اند.
اما مرحوم نجاشی فرموده اند او شاعر و ادیب بود و ساکنری بود و در ری از دنیا رفت عده ای از قمی ها گفته اند: او در آخر عمرش غالی شد و الله اعلم. نجاشی نظر قمیها بر غالی شدن ایشان در آخر عمر را نه تائید می کند و نه رد می کند. کسی برای ما از برای او روایتی نقل کرده است که دلالت بر غلو او کند. ابن شاذان برای او کتاب تقیه نقل کرده است و برای او کتاب سنت است.
علامه حلی در خلاصه حرف نجاشی را نقل کرده و می فرماید: برای او روایتی که دلالت بر غلو او کند، ندیدیم. و اما در روایات نوفلی توقف می کنم به جهت مطلبی که نجاشی از قمی ها نقل کرده است و تعدیل هم پیدا نکردیم
(جرح دارد و تعدیل هم ندارد) پس علامه حلی در روایاتش توقف دارد ولی مرحوم نجاشی می خواهد تلویحا می خواهد او را تائید کند.
ابن داوود ایشان را در قسم اول نقل کرده است و فرموده است: او مهمل است و در قسم دوم هم نقل کرده است و از کشی نقل کرده است که او به غلو رمی شده است سپس از نجاشی نقل کرده است که چیزی که دال بر غلو داشته باشد ندیدیم. نوه دختری شهید در شرح تهذیب فرموده است ضعف ایشان روشن تر از این است که ما ذکر کنیم.
صاحب تکمله به ایشان اشکال می کند: ضعف را از کجا آوردید که ادعای وضوح می کنید.
گویم: چندین بار گفتیم که به رمی قدما اعتنایی نیست زیرا خیلی از آن چه امروز از ضروریات مذهب ما است، روزی غلو شمرده می شد استاد ما مطلبی را از صاحب جواهر نقل کردند که فرمودند: اگر یک اعتقادی را قدما یک طور
عقیده داشتند و متاخرین طوری دیگر ملاک حرف متاخرین است. علاوه بر این غلو در آخر عمر او مضر به روایاتی که در حال استقامت و صحت اعتقاد نقل کرده نیست همچنان که در مقدمه کتاب توضیح دادیم. (1)البته ما در جواب دوم ایشان تاملی داریم که از کجا احراز کنیم که این روایات را در حال استقامت نقل کرده است کبری درست ولی شبهه در صغری است. غلاوه غلو را فقط نجاشی گفته است، آن هم به نقل از قومی از قومی ها، و خود ایشان هم در این نسبت توقف دارد و این از کلمه «والله اعلم» معلوم است
البته از کلمات ابن داوود ظاهر می شود که کشی هم همین مطلب را نسبت داده است. نقل ابن داوود در کتابش از کشی که او رمی به غلو شده است پس اختصاص به نجاشی ندارد کشی هم گفته است ولی این اشکال حل است زیرا کشی هم از خودشان نمی گویند، می گوید: روایت شده است اتهام به غلو را رد می کند و می گوید: نیافتیم روایتی که دلالت بر غلو داشته باشد و عدم الوجدان دليل عدم الوجود. پس بعد بودن ایشان امامی بدون هیچ شبهه ای مدائحی که نسبت به ایشان است ایشان را به حسان ملحق می کند مانند ایشان صاحب کتاب است زیاد از ایشان نقل روایت کرده اند روایاتش محکم است روایاتش مقبول است عده ای از قمی ها از ایشان روایت نقل کردند و اکثار روایت قمی ها از او پس حق این که ایشان از حسان است و تضعیف او همچنان که از بعضی صادر شده و جهی ندارد همچنان که وجهی برای اهمال دیگران نیست مانند فاضل مجلسی
سید داماد (در رواشح السماويه) می فرماید: و همچنین نوفلی که سکونی از او روایت نقل می کند، عدم ضعفش مورد اتفاق است و شیخ هم در فهرست فرموده است که ایشان کتاب دارد و طریقش را هم می فرماید و همچنین در کتاب رجال از ایشان نام برده است بدون اینکه ذکر ایراد یا طعنی برای او بکند و بالجمله نوفلی که به ضعف جرح شده است حسن بن محمد بن سهل نوفلی است اما نوفلی که از سکونی روایت نقل می کند، هیچ کسی نگفته است که او ضعیف است و آن چه از بعضی قمی ها نقل می شود قمی ها از این قبیل حرف ها نسبت به خیلی از ثقات هم زده اند مانند یونس بن عبدالرحمان و غیر او جای تعجب است که مجلسی ایشان را تضعیف می کند با این که خودشان با صدوق درگیر است که با این روشی که صدوق پیش می گیرید کسی نمی ماند...
و محقق حلی با این که ایشان در طعن اسانید به ضعف خیلی مبالغه و دقت می کند، در معتبر و در غیر آن از کتب و رسائل اش در بسیاری از احکام به روایات سکونی و نوفلی تمسک می جوید و این نوفلی در طریق است و همچنین شیخ و غیر او از بزرگان اصحاب به روایات او عمل کردند و بر آن روایات اعتماد کردند و آن روایات را از موثقات قرار داده اند بنابراین روایت ایشان مقبول است اگر چه از صحاح شمرده نشود و بیان علامه: نزد من توقف
1) مراجعه شود فوائد رجالیه، ج 1 ص 217
در روایت او است به جهت آن چه از قمی ها نقل شده و عدم وجود تعدیل اصحاب برای او خارج از مسلک صحت و استقامت است.
فرزند مرحوم مامقانی می فرماید: (1)
قد ذكرت مرارا بأن القميين كانوا سريعي الرمي للرواة بالضعف أو الغلو، و كانوا في عصر الدعاوى الباطلة مثل النيابة الخاصة، ثم الإمامة، ثم ارتقى بعضهم إلى دعوى الألوهية، و ربما مبادرتهم للرمى بالغلو كان بدافع سد طريق الانحراف و إلّا كيف يمكن توجيه قول الصدوق بسهو النبي صلى الله عليه و آله و سلّم مع صراحة الكتاب العزيز بأنه:ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى. و من هنا لا يعتمد على دعاوى القميين بالغلو إلا بدليل واضح. حصيلة البحث الإنصاف أن الاعتماد على روايته و عده حسنا أقل ما يوصف به.
ما کرارا گفتیم که قمی ها سریع الرمی به ضعف بودند. و در دوران ادعا های باطل بوده اند مانند: نیابت خاص، امامت، الوهیت، مبادرت آن ها به رمی به غلو به جهت مسدود کردن راه انحراف و حفظ اساس و اعتقادات شیعه بوده است. و الا چطور امکان دارد توجیه قول صدوق به سهو النبی و حال این که قرآن صراحت دارد که پیامبر از روی هوا های نفسانی کلام نمی گوید و کلام او کلام خداوند و وحی است لذا نمی توانیم دعاوی قمی ها را بپذیریم مگر به دلیل روشن.
نتیجه این که انصاف در این است که اعتماد بر روایت او و او را حسن شمردن کمترین چیزی است که به آن توصیف می شود.
ابوالحسين محمد بن جعفر اسدی
در مورد ایشان دو اشکال وجود دارد. یکی این که خود ایشان توثیق ندارد و اشکال دیگر این که طریق صدوق به ایشان مورد اشکال است.
نظر مرحوم خویی: (2)
و طريق الصدوق إليه على بن أحمد بن موسى و الحسين بن إبراهيم بن أحمد بن هاشم المؤدب و محمد بن أحمد السناني رضى الله عنهم عن أبي الحسين محمد بن جعفر الأسدى الكوفي
و الطريق غير صحيح لأن مشايخ الصدوق لم يرد فيهم توثيق.
مرحوم خویی توثیقی برای ایشان نقل نمی کند و می فرماید: که طرق صدوق به این شخص، علی بن احمد بن موسی، و حسین بن ابراهيم بن احمد بن هاشم مودب، و محمد بن احمد سنانی است که این ها از محمد بن جعفر
اسدی نقل کرده اند و طریق صحیح نیست چون مشایخ صدوق توثیق ندارند، و این ها مشایخ صدوقند که از اسدی نقل می کنند و اسدی از نوفلی نقل می کند.
پس با وجود حل اشکال نوفلی باز طریق به سند مشکل دارد.
موسی بن عمران نخعی
موسى بن عمران نخعی راوی زیارت جامعه کبیره است و ما در صدور این زیارت از معصوم و این که سخن معصوم است، شک و تردیدی نداریم ولی این ملازمه ای با توثیق موسی بن عمران نخعی ندارد.
یکی از دوستان فاضل ما که ثقه و عادل است فرمودند: از امام خمینی رحمه الله در مورد زیارت جامعه ی کبیره سوال کردم، فرمودند: سند آن مشکل دارد، ولی قطع به صدور مضمون داریم، و ما در سه جلسه خدمت استادمان (سه نیمه شعبان) در مورد زیارت جامعه سوال می پرسیدیم و ایشان هم همین را فرمودند.
پس اگر نخعی را تضعیف کردیم، هیچ خللی به متن روایت وارد نمی شود. مگر این که این مبنی را بپذیریم که هر کسی که نام او در اسناد کامل الزیارات آمده است ثقه است اما اگر این مبنی را نپذیرفتیم این راوی هم مشکل دارد.
علی بن سالم
همین علی بن ابی حمزه بطائنی است که ما روایات او را قبول داریم او کسی است که بیش از 500 روایت در
کتب اربعه دارد.
سالم
نظر مرحوم بهبهانی به نقل مرحوم خویی: (1)
ثم إن الوحيد ذكر في التعليقة ما نصه و حکم جدی رحمه الله باتحاد ابن سالم هذا مع البطائنى السابق فتأمل (انتهى) أقول: إن والد على بن أبي حمزة و إن كان اسمه سالم إلا أنه غير معروف بهذا الاسم و إنما يعرف بعلي بن
1) معجم رجال الحديث، ج 12 ص 234
أبي حمزة على أن الشيخ ذكر على بن أبى حمزة البطائنى قبل هذا بفصل قليل و وصف الثاني بالكوفي فكيف يمكن الحكم باتحادهما؟
جد من (مرحوم مجلسی اول) حکم کرد به اتحاد ابن سالم با بطائنی (علی بن حمزه بطائنی) گویم: اسم پدر علی بن ابی حمزه اگر چه اسم او سالم بوده است مگر این که او به این اسم معروف نبوده است و به علی بن ابی حمزه
معروف بوده علاوه بر این که شیخ علی بن ابی حمزه بطائنی را قبل از این ذکر کرده و و دومی را به کوفی بودن متصف کرده است پس چگونه ممکن است که حکم به اتحاد آن دو کنیم.
اگر علی بن سالم همان علی بن ابی حمزه ی بطائنی باشد به نظر ما روایتش مقبول است اما اگر ایشان نباشد مجهول است. پس علی بن سالم بین این که مجهول باشد یا همان علی بن حمزه بطائنی باشد، مردد است. در مورد سالم نیز در کتب رجالی مطلبی نمی باشد لذا این روایت به طریق مرحوم صدوق مشکل دارد و اشکال آن هم قابل حل نیست. اما در سند تهذيب «عمه على بن الحسين بن يزيد نوفلی» است (سند فقيه «حسين بن يزيد
نوفلی» بود) که اگر این هم باشد، توثیق ندارد، و از نظر سند مشکل دارد.
الف) متن روایت
الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الأَشْعَرِیُّ عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَائِذٍ عَنْ أَبِی خَدِیجَهَ:عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ عِلیه السلام أَنَّهُ سُئِلَ عَنِ الْقَائِمِ فَقَالَ کُلُّنَا قَائِمٌ بِأَمْرِ اللَّه وَاحِدٌ بَعْدَ وَاحِدٍ حَتَّی یَجِیءَ صَاحِبُ السَّیْفِ فَإِذَا جَاءَ صَاحِبُ السَّیْفِ جَاءَ بِأَمْرٍ غَیْرِ الَّذِی کَانَ (1)
شخصی از امام صادق علیه السلام از قائم سوال کرد امام علیه السلام فرمود: همه ی ما صفت قیام به امر الله را داریم یکی پس از دیگری تا این که صاحب شمشیر بیاید پس هنگامی که صاحب سیف بیاید به امری (برنامه یا حکومت) غیر آن چه بوده می آیند.
ب) منابع روایت
الکافی، ج 1، ص 536
الغیبه، مرحوم شیخ طوسی، ص 473، ح 494 با کمی اختلاف (مختصر بیان می کنند)
ج) بررسی سند روایت
سند کافی
الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدِ الْأَشْعَرِى عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَاءِ (حسن بن زياد عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَائِذٍ عَنْ أَبِي خَدِيجَةَ (سالم بن مكره) عَنْ أَبِي عَبْدِالله علیه السلام) سند الغيبة:
عن فضل بن شاذان عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِى هَاشِمٍ وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ (وشاء عَنْ أَبِي خَدِيجَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ علیه السلام)
1) الكافي، ج 1، ص 536
حسین بن محمد اشعری
ایشان همان «حسین بن محمد قمی» است که توثیق خاصی ندارد ولی 859 روایت در کتب اربعه دارد اما طبق مبنای ما کسی که قریب هزار روایت در کتب اربعه داشته باشد را نمی توان گفت که توثیق نشده است.
معلی بن محمد
ایشان همان «محمد بن معلی بصری» است و 712 روایت در کتب اربعه دارد مرحوم خویی ایشان را توثیق کرده اند. (1)
حسن بن زياد (وشاء)
مرحوم خوئی از نجاشی نقل می کند: (2)
«من وجوه الطائفه» این عبارت خود توثیق است.
احمد بن عائذ احمسی
نظر مرحوم نجاشی: (3)
مولى ثقة كان صحب أبا خديجة سالم بن مكرم و أخذ عنه و عرف به و كان حلالا (شیرج، شغل روغن کنجد فروشی)
مرحوم علامه حلی و ابن داوود ایشان را در قسم اول نقل کرده اند و او را توثیق کردند.
و در الوجیزه بلغه و مشترکات کاظمی و طریحی هم توثیق شده است.
فرزند مرحوم مامقانی می فرماید:
ان من امعن النظر في ترجمه الرجل و روایته ايقن بوثاقته فهو ثقه من دون غمز فيه.
کسی که شرح حال ایشان را نگاه بکند یقین به وثاقت او پیدا می کند پس او هیچ تأملی ثقه است.
مرحوم مامقانی هم ایشان را به توثیق بزرگان، توثیق کردند. (4)
مرحوم خویی هم همان حرف نجاشی را نقل کرده اند.
پس ایشان مشکلی ندارد و طریق او نیز مشکلی ندارد و روایات ایشان هم بیش از 63 روایت است.
سالم بن مکرم (ابو خدیجه)
مرحوم نجاشی می گوید: ثقه ثقه.
گفته اند که چون امام علیه السلام می خواستند از مدینه به مکه تشریف ببرند، سالم بن مکرم جمال امام علیه السلام بوده است. ولی ظاهرا یک سری اعتقادات غلطی هم در کوفه داشته است و جزء گروه ابوالخطاب و اباحه گری ها بوده است. آن ها گروهی بودند که همه چیز را مباح می دانستند از طرف حکومت به آن ها در مسجد حمله کردند و همه آن ها را کشتند جزء ایشان که خود را در لابلای کشته ها انداخته بود و نجات پیدا کرد.
سالم بن مکرم روایات متعددی دارد و توثیق شده است. بعضی که تاملی در وثاقت ایشان دارند به جهت تشابه اسمی او با رواجنی است که او هم ابو خدیجه است و مشکل دارد.
مرحوم کشی نقل می کند: (1)
و روی الکشی عن محمد بن مسعود قال: سألت أبا الحسن على بن الحسن عن اسم أبي خدیجه؟ فقال: سالم بن مکرم فقلت له: ثقه؟ فقال:
صالح، و كان من أهل الكوفة و كان جمالا . و ذكر أنه حمل أبا عبدالله عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ من مكة إلى المدينة. و كان سالم من أصحاب أبى الخطاب و كان في المسجد يوم بعث عيسى بن موسى بن علی بن عبدالله بن العباس- و كان عامل المنصور على الكوفة - إلى أبى الخطاب، لما بلغه أنهم قد أظهروا الإباحات و دعوا الناس إلى نبوة أبى الخطاب و أنهم يجتمعون في المسجد، و لزموا الأساطين يرون الناس أنهم قد لزموها للعبادة، و بعث إليهم رجلا فقتلهم جميعا، فلم يفلت منهم إلا رجل واحد، و أصابته جراحات فسقط بين القتلى يعد فيهم، فلما جنّه الليل خرج من بينهم، فتخلّص، و هو أبو سلمة سالم بن مكرم الجمال الملقب ب أبي خديجة، فذكر بعد ذلك أنه تاب، و كان ممن يروى الحديث انتهى.
1) تنقيح المقال في علم الرجال، ج 30، ص 98
محمد بن مسعود گوید: از ابوالحسن علی بن حسن بن فضال در مورد اسم ابو خدیجه سوال کردم؟ گفت: سالم بن مکرم گفتم او ثقه است؟ گفت صالح است و او از اهل کوفه بود و جمال بود و امام صادق علیه السلام را از مکه به مدينه همراهی کردند.
سالم از اصحاب ابوالخطاب بود و او روزی که عیسی بن علی بن عبدالله بن عباس (او عامل منصور در کوفه بود) نیرو به سوى ابوالخطاب فرستاد، در مسجد بود.
چون به او رسیده بود که آن ها اظهار اباحه گری می کنند و مردم را به نبوت ابوالخطاب دعوت می کنند و آن ها معمولا در مسجد اجتماع می کنند به نوعی نفاق هم داشتند. کنار ستون ها می ایستادند و منافقانه عبادت می کردند، ولی دنبال نشر اعتقادات فاسد خودشان بودند. پس کسی را فرستاد و او همه ی این ها را کشتند، این یک نفر خود را نجات داد جراحات بسیاری به او رسید او بین کشته ها افتاد و خیال کردند که این هم کشته شده است. وقتی که شب شد فرار کرد و این همان سالم بن مکرم جمال ملقب به ابو خدیجه بود. پس ذکر شده که او بعد از این واقعه توبه کرد و جزء راویان حدیث شد.(عقائدش را بر امام عرضه کرد و امام هم تصحیح عقائد کرد.)
مرحوم مامقانی می فرماید: (1)
قد مضى في ترجمة خالد البجلى روايته عن أبي سلمة الجمال أن خالدا عرض على أبي عبدالله عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ و عقيدته في الله و النبى صلى الله عليه و آله و الأئمة عليهم السلام و تصحيحه عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عقيدته. فإن روايته لذلك تكشف عن اعتقاده بما اعتقد به خالد و عده العلّامة في الخلاصة في القسم الثاني و نقل تضعيف الشيخ إياه في الفهرست، ثم نقل عنه توثيقه في موضع آخر، ثم نقل عبارة الكشى إلى أبى الخطاب و لم يشر إلى باقى ما ذكره الكشى المتضمن لتوبته، ثم نقل توثيق النجاشي إيّاه، ثم قال و الوجه عندى التوقف فيما يرويه لتعارض الأقوال فيه. انتهى و أفرط ابن داود حيث عدّه في القسم الثاني و اقتصر على نقل التضعيف في الفهرست من دون إشارة إلى توثيق النجاشي و الشيخ رحمه الله في موضع آخ و تنقيح المقال: أن للأصحاب في الرجل أقوالا:
أحدها: الضعف - وقد سمعته من الشيخ في الفهرست، و ابن داود نظرا إلى كونه من أصحاب أبى الخطاب.
1) تنقيح المقال في علم الرجال، ج 30، ص 99
ثانيها: أنه ثقه و هو صريح ما سمعته من النجاشي مع تکریر،الثقه و به جزم السيد الداماد قدس الله سره حيث قال فيما حكى عنه: أبو خديجة سالم بن مكرم قد اختلفت الأقوال فيه، والأرجح عندى فيه الصلاح كما رواه الكشي و الثقة كما حكم به الشيخ رحمه الله في موضع و تبعهما الميرزا فى المنهج، حيث قال: لا يخفى أن ظاهر ما تقدّم من الكشى أن روايته الحديث بعد هذه الواقعة و التوبة و هو الذي يقتضيه التوثيق و القول بالصلاح، و وثقه في المشتركاتين أيضا، و جعل فى البلغة توثيقه أظهر، و جعله في الحاوى أرجح
ثالثها التوقف إن كان قولا و هو خيرة التحرير،الطاوسي و الخلاصة، لتعارض الأقوال فيه، و هو في بادئ النظر أحوط، لكنّه عند التأمل خلاف الاحتياط؛ إذ كما أن التعديل يستعقب أثرا، و هو الأخذ بأخباره، فكذا التوقف له أثر، و هو ترك أخباره، و الرجوع إلى الاصول و القواعد و الوقوع في مهلکه خلاف ما يلزم التعبد به ظاهرا، لما قد آل الأمر بي إلى هنا عثرت على كلام للفاضل الجزائري، أوجب تشكرى منه أن أنقله، قال رحمه الله - بعد عنوان الرجل في الثقات و نقل كلماتهم و الذي يظهر لى أن الأرجح عدالته؛ لتساقط قولى الشيخ رحمه تكافؤهما و عبارة الكشى لا تقتضى القدح فيه، على أن الذي يظهر منها على ما في كتاب الكشي أن القائل بأنه أصحاب أبى الخطاب ابن فضال، و ذكر أنّه تاب و رجع فیبقی توثیق النجاشی و شهادة علی ابن الحسن له بالصلاح خاليين عن المعارض، على أنّه لم يبعد تقديم قول النجاشي في الجرح والتعديل على قول الشيخ رحمه لتأخره، و عدم خفاء مثل هذا الضعف عليه. فقد ذكر الشهيد الثاني رحمه الله أنه أضبط من الشيخ رحمه أعرف بأحوال الرجال . و يؤيد ما ذكرنا حكم العلّامة رحمه الله فى المختلف في بحث الخمس بصحه روایهٔ سالم ابن .مکرم انتهى و هو کلام متین و جوهر ثمين يليق أن يكتب بالنور على و جنات الحور.
در ترجمه ی خالد،بجلی روایت خالد از ابو سلمهی جمال گذشت: که خالد عقائدش در مورد خداوند و پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و ائمه علیهم السلام را بر امام صادق علیه السلام عرضه کرد و امام علیه السلام عقائد او را تصحیح کرد این که ایشان این روایت را نقل کرده که خالد عرض عقاید کرد و امام علیه السلام را پذیرفت، کشف می کند که اعتقاد او همان اعتقاد خالد بوده است.
علامه حلی در خلاصه در قسم دوم ایشان را آورده است و تضعیف مرحوم شیخ در فهرست را نقل کرده است سپس توثیق شیخ را در موضع دیگر نقل کرده است سپس عبارت کشی را نقل کرده است، و به باقی آن چه کشی
ذکر کرده که متضمن توبه ی او است اشاره نکرده است. سپس توثیق نجاشی را نقل کرده است پس گوید: از نظر من در روایات او باید توقف نمود؛ چرا که اقوال در موردش متعارض است.(مانند بعضی روایات او در ولایت ولایت فقیه و مهدویت؛ که یکی از آن ها همین روایت است)
مرحوم ابن داوود افراط کرده و فقط تضعیف را نقل کرده است؛ بدون این که اشاره ای به توثیق نجاشی و شیخ در موضع دیگر داشته باشد.
تنقیح المقال آورده نسبت به این شخص چند قول است:
قول اول: تضعیف ایشان حرف طوسی در فهرست و ابن داوود چون او از اصحاب ابوالخطاب بوده است.
قول دوم: ایشان ثقه است این صریح حرف نجاشی است و مرحوم داماد هم به این جزم دارد، آن جا که گفت: ابو خدیجه سالم بن مکرم اقوال نسبت به او مختلف است و ارجح نزد من این است که او صالح است همچنان که کشی روایت کرد و ثقه است همچنان که شیخ در موضع دیگر به آن حکم کرد میرزا هم در منهج المقال همین را
پذیرفته اند ایشان در مشترکات کاظمی و طریحی و بلغۀ نیز توثیق شده است.
قول سوم: توقف است، توقف قول نیست، همان قول علامه حلی است. شیخ بهائی و مرحوم علامه همین نظرشان است چون اقوال متعارض است و این قول در ابتدا احوط به نظر می رسد، لکن با تامل در آن به دست می آید که خلاف احتیاط است. نباید در ایشان تامل کنید بلکه باید قبول کنیم. زیرا همچنان که تعدیل شخص اثری به دنبال دارد و آن اخذ به اخبار او است همچنین توقف برای آن اثری است و آن ترک اخبار شخص و رجوع به اصول و قواعد است و وقوع در مهلکه خلاف آن چیزی که تعبد به آن لازم است.
مرحوم جزائری می فرماید: آن چه برای من ظاهر است این که ارجح عدالت او است، به جهت تساقط کردن دو قول شیخ (تضعیف و توثیق) و عبارت کشی اقتضای قدح ندارد علاوه بر این که بنا بر همان چیزی در کتاب کشی آمده، قائل خطابی بودن او ابن فضال است که خود او گفته است که او توبه کرد و برگشت پس توثیق نجاشی و شهادت ابن فضال بر صلاح او بدون معارض باقی می ماند علاوه بر این که مقدم داشتن قول نجاشی بر قول شیخ در جرح و تعديل بعید نمی باشد به جهت تاخر شیخ و عدم مخفی بودن ضعف بر نجاشی شهید ثانی ذکر کرده است که نجاشی اضبط و اعرف به احوال رجال است. و تایید می کند آن چه ذکر کردیم حکم علامه در مختلف در بحث خمس به صحت روایات او. این کلامی متین و جوهری ثمین است که شایسته است با نور بر و جناه الحور نوشته شود.
فرزند مرحوم مامقانی می فرماید: (1)
1) تنقيح المقال في علم الرجال، ج 30، ص 108
إن التأمل فى كلمات الأعلام و دراسة ما قيل في المترجم، توجب الوثوق و الاطمئنان بوثاقته و جلالته، و تضعیفه ناشئ من تصور اتحاده مع الرواجنى المكنّى ب أبي خديجة أيضا الذي هو مسلّم ضعفه.
تامل در کلمات اعلام و آن چه در مورد مترجم گفته شد، موجب وثوق و اطمینان به وثاقت و جلالت او می شود، و تضعیف او تاشی از تصور اتحاد او با رواجنی است که او هم کنیه ابو خدیجه دارد که ضعفش مسلم است.
نظر مرحوم خوئی: (1)
و الظاهر أن الصحيح هو ما ذكره النجاشي، لاعتضاده بما صرح به البرقی و ما رواه الکشی و کذلک ابن قولویه فی كامل الزيارات على ما عرفت الثالث أن النجاشی وثق سالم بن مکرم و قال علی بن الحسن [بن فضال]: صالح، و نسب العلامة إلى الشيخ توثيقه في موضع إلا أنك قد عرفت أنه قال فی الفهرست،ضعیف، و لأجل ذلك وقع فيه الكلام و الإشكال ذكر بعضهم أن تضعيف الشيخ يعارض بتوثيقه نفسه فیبقی توثیق النجاشی بلا معارض و هذا كلام غريب، فإنه إذا ثبت أن الشيخ وثقه فى موضع فلا يمكن شمول دليل حجية الخبر له و لإخباره بالضعف معا، و لا يمكن اختصاصه بأحدهما لعدم الترجيح وهذا كما يجرى فى خبرى الشيخ يجرى بين خبره بالضعف و خبر النجاشي بالوثاقة.
نجاشی و ابن قولویه و ابن فضال ایشان را توثیق کرده اند و علامه هم به شیخ نسبت توثیق داده است اما در فهرست تضعیف کرده است و این سبب اشکال شده است بعضی ذکر کرده اند که تضعیف شیخ با حرف خودش
تعارض دارد پس توثیق نجاشی بلامعارض می ماند و این کلام غریب است زیرا اگر گفتید که خبر ثقه حجت است شیخ طوسی هم ثقه است و او هم می گوید ثقه است و هم می گوید ضعیف است و باید هر دو قول او را
قبول کرد و امکان اختصاص او به یکی از دو قول نیز نمی باشد چون ترجیحی نیست و این همانطور که در دو خبر شیخ جاری است بین خبر شیخ به ضعف و خبر نجاشی به وثاقت نیز جاری است زیرا هم نجاشی و هم شیخ ثقه هستند.
1) معجم رجال الحدیث، ج 9، ص 24
بسم الله الرحمن الرحيم
بحث ما بررسی روایات احکام جدید در دوران حکومت امام زمان علیه السلام بود به روایت ابوخدیجه به نقل از کافی شریف رسیدیم که امام زمان علیه السلام وقتی قیام کنند برنامه ای غیر از برنامه ای که بوده است ارائه میکند مرحوم شیخ طوسی همین مضمون را به سند دیگر از ابوخدیجه نقل کرده است در ارتباط با سند بیان کردیم که سند ظاهرا تا ابوخدیجه مشکلی ندارد اما ابوخدیجه مورد اختلاف است بعضی او را تضعیف و بعضی توقف و بعضی توثیق کرده اند.
ادامه بررسی وجاهت ابوخدیجه:
مرحوم مامقانی ایشان را توثیق کردند.
مرحوم شیخ طوسی در جائی توثیق می کند و در جائی دیگر به نقل علامه حلی تضعیف می کند.
مرحوم نجاشی هم توثیق می کند.
ابن فضال هم می گوید: صالح.
این جا تعارض بین اقوال پیش می آید مرحوم جزائری و مرحوم مامقانی از این طریق وارد شدند که تضعیف و توثیق شیخ طوسی با هم تعارض و تساقط می کند و توثیق نجاشی بلامعارض می ماند.
مرحوم خوئی هم ایشان را توثیق می کند اما طریق مرحوم جزائری و مرحوم مامقانی را نمی پذیرند.
نظر مرحوم خوئی: (1)
الثالث: أن النجاشي وثق سالم بن مکرم و کذلک ابن قولویه و قال علی بن الحسن (بن فضال): صالح، و نسب العلامة إلى الشيخ توثيقه فى موضع إلا أنك قد عرفت أنه قال في الفهرست ضعيف. و لأجل ذلك وقع فيه الكلام و الإشكال ذكر بعضهم أن تضعيف الشيخ يعارض بتوثيقه نفسه فیبقی توثیق النجاشي بلا معارض.
و هذا كلام غريب فإنه إذا ثبت أن الشيخ وثقه فى موضع فلا يمكن شمول دليل حجية الخبر له و لإخباره بالضعف معا، و لا يمكن اختصاصه بأحدهما لعدم الترجيح و هذا كما يجرى فى خبرى الشيخ يجرى بين خبره بالضعف و
1) معجم رجال الحديث، ج 9، ص 24
خبر النجاشى، بالوثاقة فإنا نعلم إجمالا بكذب خبر الشيخ بضعف سالم أو بكذب خبر النجاشي و الشيخ بوثاقته فلا وجه لجعل المعارضة بين خبرى الشيخ و الأخذ بخبر النجاشي بدعوى أنه بلا معارض و نظير ذلك كثير في أبواب الفقه فإذا فرضنا رواية عن زرارة دلت على حرمه شیء و دلت رواية أخرى عنه و عن محمد بن مسلم مثلا على
خلاف الأولى، فهل يمكن أن يقال إن روایتی زرارة تتعارضان فيؤخذ برواية محمد بن مسلم؟ لا يمكن ذلك أبدا المقام من هذا القبيل و الصحيح أن يقال: إن تضعيف الشيخ لا يمكن الأخذ به في نفسه في المقام فشهادة النجاشی و ابن قولویه و علی بن الحسن بلا معارض.
بيان ذلك أن سالم بن أبي سلمة المتقدم قد عرفت قول النجاشي فيه أن حديثه ليس بالنقى و أن ابن الغضائري ضعفه، و قد ذكر النجاشي أن له كتابا أخبرنا بها عدة من أصحابنا بالسند المتقدم في ترجمته و مع ذلك لم يتعرض له الشيخ حتى فى رجاله مع أن موضوعها أعم مما في الفهرست أ فهل يمكن أن العدة المخبرين للنجاشي بكتاب سالم بن أبي سلمة لم يخبروا الشيخ فلم يعلم الشيخ لا بنفسه ليذكره في رجاله و لا بكتابه ليذكره في فهرسته؟ فينحصر سر عدم تعرضه له في تخيله أنه هو سالم بن مكرم فإنه اعتقد أن مكرما كنيته أبو سلمة، و قد تعرض له في الفهرست و الرجال و عليه فيكون تضعيفه لسالم بن مکرم مبنيا على أنه متحد مع سالم بن أبي سلمه الذي مر كلام النجاشی و ابن الغضائري فيه و حيث إنه - قدس سره – أخطأ في ذلك – فإن سالم بن أبي سلمة رجل آخر غیر سالم بن مكرم - فالتضعيف لا يكون راجعا إلى سالم بن مكرم الذي ليس بابن أبي سلمة بل هو نفسه مكنى بأبي سلمه فتوثیق النجاشی و ابن قولویه و مدح ابن فضال يبقى بلا معارض
و كيف كان فطريق الصدوق إليه محمد بن على ماجيلويه رحمه الله عن عمه محمد بن أبي القاسم، عن محمد بن على الكوفي، عن عبد الرحمن بن أبي هاشم، عن أبي خديجة سالم بن مكرم الجمال و الطريق ضعيف و لا أقل من جهة محمد بن على الكوفى و أما طريق الشيخ إليه فصحيح.
نجاشی و ابن قولویه و ابن فضال ایشان را توثیق کرده اند و علامه هم به شیخ نسبت توثیق داده است اما در فهرست تضعیف کرده است و این سبب اشکال شده است بعضی ذکر کرده اند که تضعیف شیخ با حرف خودش تعارض دارد پس توثیق نجاشی بلامعارض می ماند و این کلام غریب است زیرا اگر گفتید که خبر ثقه حجت است، شیخ طوسی هم ثقه است و او هم می گوید ثقه است و هم می گوید ضعیف است و باید هر دو قول او را
قبول کرد و امکان اختصاص او به یکی از دو قول نیز نمی باشد چون ترجیحی نیست همان طور که ادله ی حجیت خبر عدل نمی تواند دو خبر شیخ را بگیرد نمی تواند خبر شیخ و نجاشی را بگیرد به عبارت دیگر ادله حجیت خبر ثقه موارد تعارض را شامل نمی شود.
نمی توان از این طریق وارد شد چون نظائر زیادی در فقه دارد فرض کنید که خبری را زراره نقل می کند که فلان چیز حرام است و باز زراره خبر دیگری را نقل می کند که حلال است و کسی دیگر مانند ابوبصیر نقل می کند که همان چیز حلال است. آیا می توانید بگویید که دو خبر زراره با هم تعارض می کند و خبر ابوبصیر بدون تعارض می ماند!؟
مثلا اگر زراره بگوید که لحم ارنب حرام است و همان زراره در نقل دیگر می گوید که لحم ارنب حلال است ابو بصیر هم نقل می کند که لحم ارنب حلال است. طبق مبنای مرحوم جزائری و مامقانی دو قول زراره که یک جا گفته حلال و یک جا گفته حرام تعارض و تساقط می کند لذا قول ابو بصیر بدون معارض می ماند. قطعا در تعارض این سخن را نمی گوییم تعارض بین دو طائفه روایات است. پس بر طبق مبنای مرحوم خویی این نحوه جمع درست نیست. ایشان می فرماید در این جا اصلا نمی توانیم به تضعیف شیخ عمل کنیم چون اصلا مصداق تضعیف شیخ غیر از سالم بن مکرم است دو تا «سالم» داریم یکی سالم بن ابی سلمه است و یک سالم بن مکرم است، شخصی که مورد اشکال است که نجاشی گفته است «حديثه ليس بالنقى» حدیث او پاک نیست و کتابی دارد و ابن الغضائری گفته است ضعیف است.
مرحوم شیخ طوسی اصلا متعرض این شخص (سالم بن ابی سلمه) نشده است نه در رجال و نه در فهرست. و سر این که متعرض او نشده اند اشتباهشان بوده است توهم فرموده اند که «سالم بن مکرم» همان «سالم بن ابی سلمه» است، لذا یک جا تضعیف کرده است. آن جائی که تقویت کرده است همان ابن مکرم است و آن جا که تضعیف کرده اند ابن ابی سلمه است. و از آن جائی که در آن اشتباه کردند (چون سالم بن ابی سلمه غیر از سالم بن مکرم است)، پس تضعیف ایشان راجع به ابن مکرم نمی باشد و توثیق نجاشی و ابن قولویه و مدح ابن فضال بدون معارض باقی می ماند.
نتیجه:
پس این روایت از جهت سند مشکلی ندارد بر فرض که ما نتوانستیم این مبنای مرحوم خویی که شیخ الطائفه سهو فرمودند را بپذیریم و قائل شدیم که شیخ طوسی دو رای دارد در این صورت اصلا ادله حجیت خبر واحد موارد تعارض را نمی گیرد لذا قائل به توقف می شویم به نظر ما ابو خدیجه مشکلی ندارد چه از طریق مبنای مرحوم خویی وارد شویم و چه از طریق مبنای مرحوم جزائری وارد شویم.
مرحوم شیخ طوسی این روایت را به طریق دیگری نقل می کند که آن هم به ابوخدیجه منتهی می شود.
نقل این روایت از فضل بن شاذان (طریق شیخ طوسی)
مرحوم شیخ طوسی(م 460) این روایت را از فضل بن شاذان نقل می کند فضل بن شاذان در دوران امام رضا علیه السلام بوده است. لذا باید طریق شیخ طوسی به ابن شاذان را ملاحظه کرد مرحوم شیخ طوسی به ابن شاذان چند طریق دارد که بعضی از آن ضعیف است ولی یک طریقی در مشیخه دارد که آن طریق صحیح است. پس مشکل طریق حل شد. (1)
فضل بن شاذان هم از عبدالرحمان بن ابی هاشم و حسن بن علی بن زیاد نقل می کند.
عبدالرحمان بن ابی هاشم
عبدالرحمان بن ابی هاشم در دو جا نام ایشان آمده است در یک جا به عنوان عبدالرحمان بن ابی هاشم و در جای دیگر به عنوان عبدالرحمان بن محمد بن ابی هاشم.
اگر «عبدالرحمان بن ابی هاشم» باشد ظاهرا توثیقی ندارد اما مشکلی هم ندارد چون در کتب اربعه حدود 50 روایت دارد اما مرحوم خویی می فرماید ظاهرا ایشان با عبدالرحمان ابن محمد بن ابی هاشم یکی است اگر این باشد ایشان «ثقه ثقه له کتاب النوادر» دو بار توثیق شده است.
اگر متحد باشند که توثیق دارد و اگر دو نفر باشند که کثرت روایت دارد و علاوه بر آن روایاتش هم از سلامت برخوردار است.
نمونه هایی از روایات عبدالرحمان بن هاشم
ابو بصیر از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:«همانا اصحاب طالوت به رودخانه ای که خدای تعالی فرمود:مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ - الآية «به زودی شما را به رودی خواهیم آزمود» مورد آزمایش قرار گرفتند، و اصحاب قائم علیه السلام نیز به همانند آن آزمایش مبتلا خواهند شد.
حُکَیْمِ بْنِ سَعْدٍ قَالَ:سَمِعْتُ عَلِیّاً عَلَیْهِ السَّلاَمُ یَقُولُ: إِنَّ أَصْحَابَ اَلْقَائِمِ شَبَابٌ لاَ کُهُولَ فِیهِمْ إِلاَّ کَالْکُحْلِ فِی اَلْعَیْنِ أَوْ کَالْمِلْحِ فِی اَلزَّادِ وَ أَقَلُّ اَلزَّادِ اَلْمِلْحُ (1)
حکیم بن سعد گوید: شنیدم علی علیه السلام می فرمود: همانا یاران قائم همگی جوانند و پیر در میانشان نیست مگر به اندازه سرمه در چشم یا به قدر نمک در توشه راه و کمترین چیز در توشه راه نمک است.
ابو خدیجه از امام صادق علیه السلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: همانا علی علیه السلام فرمود: مرا چنین حقی بود که فراری ها را تعقیب کنم و مجروحان را بکشم و لکن من به ملاحظه آینده نگری برای یاران و شیعیانم این کار را نکردم که چون مجروح شدند کشته نشوند (و می دانستم که فشار بر شیعه زیاد است و اگر من امروز بکشم، فردا این ها با شیعیان من همین کار را می کردند و به کار من استناد می کردند)، ولی قائم علیه السلام می تواند فراری ها (کسانی که به هیچ صراطی مستقیم نیستند) را بکشد و کار مجروحین را یکسره سازد.
چون اگر معالجه شوند باز دست به سلاح می برند و می جنگند و بعد از امام زمان دیگر حکومتی تا قبل از قیامت نیست و آن هم حکومت آل محمد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ است لذا دیگر خوف بر آزار و اذیت شیعیان در کار نیست.
این روایت هم از نظر متن مشکلی ندارد البته دقت شود که حضرت مهدی علیه السلام حق و اختیار دارد نه این که حتما این کار را می کند بلکه ممکن است که این کار را بکند که اگر چنین کرد از اختیارات خودش استفاده کرده است اگر این کار را نکرد هم لطف حضرت است.
پس اگر متحد است که توثیق دارد و اگر اتحاد را نپذیرفتیم از کثرت روایت و سلامت روایات او را توثیق می کنیم.
فَیَصِیرُ سِتِّینَ ذِرَاعاً وَ یَهْدِمُ کُلَّ مَسْجِدٍ عَلَی اَلطَّرِیقِ وَ یَسُدُّ کُلَّ کُوَّهِ إِلَی اَلطَّرِیقِ وَ کُلَّ جَنَاحٍ وَ کَنِیفٍ وَ مِیزَابٍ إِلَی اَلطَّرِیقِ (1) از ابوبصیر ضمن حدیثی که آن را مختصر کرده گفته است: هرگاه قائم بپاخیزد وارد کوفه شود، دستور می دهد مساجد چهارگانه ویران گردد تا به اساس آن ها برسد و آن ها را مانند سایبان موسی علیه السلام خواهد ساخت و تمام مساجد را وسعت داده و بلندی ها را از بین می برد (بدون سقف قرار می دهند) به همان ترتیبی که در زمان پیغمبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ بوده قرار می دهد و راه ها را وسعت می دهد که شصت ذراع خواهد شد و هر مسجدی که بر سر راه باشد خراب می کند و هر منفذی که به سمت راه عبور مردم و فاضلاب و ناودانی را که به طرف راه عمومی می بندد،
تکفیری ها قبل و بعد روایت را حذف می کنند و در ماهواره ها می گویند که امام زمان علیه السلام شیعه امر به هدم مساجد می کند.
پس طریق شیخ به ابن شاذان مشکلی ندارد و ابن شاذان هم مشکلی ندارد و عبدالرحمان هم به نظر ما مشکلی ندارد.
حسن بن علی بن زیاد
بر فرض این که عبدالرحمان هم مشکل داشته باشد راوی دیگر حدیث حسن بن علی بن زیاد است که او از شخصیت های بزرگ است.
نظر علما در مورد حسن بن علی بن زیاد
مرحوم نجاشی:
قال النجاشي: خير من أصحاب الرضا علیه السلام و كان من وجوه هذه الطائفة او خیر و از اصحاب امام رضا علیه السلام و از چهرهای سرشناس مذهب بود.
مرحوم خوئی
مرحوم خویی می فرماید: (2)به عنوان «حسن بن على بن زياد وشاء» 218 روایت داریم.
به نظر ما ایشان با این کثرت روایت در کتب اربعه مشکلی نمی تواند داشته باشد.
دو قضیه در مورد ایشان نقل می کند: (3)
ایشان جریان جدش الیاس را نقل می کند: وقتی جدم در حال جان کندن بود در آن حال به ما گفت: شهادت بدهید بر من و این لحظه، لحظه دروغ گفتن نیست شنیدم از امام صادق علیه السلام می فرماید: به خدا قسم کسی که خدا را دوست داشته باشد و رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ را دوست داشته باشد و پیرو اهل بیت علیهم السلام باشد هرگز آتش سراغ او نخواهد آمد و بدون این که ما به ایشان بگوییم سه بار بیان کردند.
احمد بن محمد بن عیسی می گوید که از شهر خود به طرف کوفه برای طلب کردن حدیث حرکت کردم، در کوفه به حسن بن على وشاء رسیدم گفتم کتاب علا و ابان را برای نسخه برداری می خواهم او به من داد گفتم اجازه روایت هم می خواهم که از این دو نفر روایت کنم. گفت: خدا تو را رحمت کند چرا این قدر عجله داری برو آن دو را بنویس بعد از این که نسخه برداری کردی به تو اجازه می دهم گفتم من از حوادث در امان نیستم گفت: اگر می دانستم که این حدیث این قدر طالب دارد تکثیر می کردم در همین مسجد من نهصد نفر را دیدم که همه می گویند: حدثنی جعفر بن محمد علیه السلام، محور بحث هایشان احادیث امام صادق علیه السلام بوده است.
پس این بزرگوار هم مشکلی ندارد. پس طریق شیخ طوسی هم مشکلی ندارد به نظر ما این روایت به سه طریقش که دو طریق شیخ داشت و کلینی یک طریق داشت هیچ کدام مشکلی نداشت.
د) دلالت روایت
مرحوم مجلسی ابتدا روایت را تضعیف می کنند می فرماید:«ضعيف على المشهور» سپس در مورد دلالت روایت می فرماید:
1) معجم رجال الحديث ج 1 ص 38
غير الذي كان من الخروج بالسيف و الحكم بعلمه و قتل مانع الزكاة و قطع أيدى بني شيبة، و المنع عن الميازيب و سائر ما يضر بالطريق و هدم المنارات و المقاصیر و سائر ما ورد أنه عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يفعله عند ظهوره. (1)
«غير الذي كان» از خروج با شمشیر (ائمه علیهم السلام بعد از امام حسین علیه السلام خروج به سیف نداشتند، پس «کان» عدم خروج به سیف بوده است اما امام علیه السلام که می آیند به «غیر الذی کان» یعنی به خروج با شمشیر قیام می کنند) و حکم به علم (پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و ائمه ی معصوم علیهم السلام بین مردم توسط شاهد و قسم حکم می کردند «انما اقضی بينكم بالبينات و الایمان» اما امام زمان علیه السلام طبق علم خودشان عمل می کنند) و کشتن مانع زکات (قبلا اشاره کردیم که اشاره به ارتداد است) و قطع دستان بنی شیبه (این ها اولاد شیبه بن عثمان حجبی هستند که در جاهلیت و در اسلام تا روز فتح مکه کلید کعبه در دست آن ها بود کلید دست عثمان بن طلحه بود، پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ کلید را از ایشان خواستند و او کلید را به پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ داد و ایشان وارد کعبه شدند و بت را شکستند و بیرون انداختند سپس دم درب ایستادند و این دعا را خواندند «لا اله الا الله وحده..» پس او را خواندند و فرمودند: این کلید تو ای عثمان امروز روز نیکی و وفا است. (این ها خائنین حرم هستند که امروز نیز مصداقش همین مجرمین حاکم بر حرمین شریفین هستند.)
و منع از ناودان ها و سائر آن چه به راه ها ضرر می زند و هدم منارات و سائر آن چه که وارد شده که امام علیه السلام هنگام ظهور آن ها را انجام می دهد.
گویا ایشان یک سیاست جدیدی دارند ولی از این بیان مرحوم مجلسی استفاده نمی شود که امام زمان علیه السلام احكام این جدیدی می آورند.
1) مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج 6، ص 242
الف) متن روایت
وَ عَنْهُ، عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ زِيَادٍ، عَنْ جَعْفَرٍ، عَنْ أَبِيهِ:أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ أَمَرَ بِالنُّزُولِ عَلَی أَهْلِ اَلذِّمَّهِ ثَلاَثَهَ أَیَّامٍ وَ قَالَ إِذَا قَامَ قَائِمُنَا اِضْمَحَلَّتِ اَلْقَطَائِعُ فَلاَ قَطَائِعَ (1)
امام صادق علیه السلام از امام باقر علیه السلام که فرمودند: پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ دستور دادند که سه روز بر اهل ذمه وارد شوید، و فرمودند: هنگامی که قائم ما قیام کند، دیگر قطائعی نیست.
معنای قطائع:
القطائع: جمع القطيعه و هى الارض الزراعيه او غيره. زمین مزروعی یا غیر مزروعی که از اموال بیت المال است حکومت ها آن زمین ها را به نزدیکان خود می دهند.
مرحوم طریحی در مجمع البحرین (2)معنای اقطاع و قطیعه را بیان کرده اند:
و أقْطَعْتُهُ قَطيعةً: أى طائفة من أرض الخراج
و الْإِقْطَاعُ: إعطاء الإمام قِطْعَةً من الأرض و غيرها و يكون تملیکا و غیر تملیک. و فِی الْحَدِيثِ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى آدَمَ وَ أقْطَعَهُ الدُّنْيَا قَطيعةً. و القَطَائع اسم لما لا ينقل من المال كالقرى والأراضى والأبراج والحصون و منه الْحَدِيثُ قَطَائِعُ الْمُلُوكِ كُلُّهَا لِلإِمَامِ (3)
اقطاع این است که امام قطعه زمین یا غیر آن را یا به عنوان تملیک و یا غیر تملیک به کسی بدهند، و در حدیث آمده است خداوند عز و جل حضرت آدم را آفرید و همه دنیا را به عنوان قطیعه تحویل حضرت آدم داد و قطائع
اسمی است که وضع شده برای اموال غیر منقوله مثل زمین ها و روستا ها و ساختمان ها و دژ ها روایت شده است تمام آن چه پادشاهان به کسی واگذار می کنند به امام بر می گردد (تصرفاتشان باطل است.)
مرحوم علامه امینی درکتاب الغدیر (1)لیست اموالی که حکومت ها به نزدیکانشان داده اند را می آورد، امیر المومنین علیه السلام می فرماید:یَخْضَمُونَ مَالَ اَللَّهِ خَضْمَ اَلْإِبِلِ نِبْتَهَ اَلرَّبِیعِ مال خدا را چنان می بلعند که شتران گیاه بهاری را
در روایت است که هر چه را که ملوک تحویل کسی دادند به امام بر می گردد، امام علی علیه السلام هم در همان روزی که زمام امور به دست گرفتند، به این نکته اشاره فرمودند: در آن خطبه ی معروفشان فرمودند: همه ی اموال را بر می گردانم حتی اگر با آن کنیزی خریده باشید به بیت المال بر می گردانم عمروعاص به معاویه نوشت که «لقد قشرک ابن ابی طالب علیه السلام» ای معاویه به فکر خود باش که همانطور که پوست میوه را می کنند هر چه داری از تو می گیرد.
و أقْطَعْتُهُ قَطيعَةً أى طائفة من أرض الخراج يعنى زمین های خراجی را به کسی واگذار می کنند و «القطيعة» محال ببغداد أقطعها المنصور أناسا من أعيان دولته ليعمروها و يسكنوها
و قطیعه اسم خانه های مسکونی و محله هایی در بغداد است که منصور دوانقی آن ها را بین بزرگان دولتش تقسیم کرد تا آن را بسازند و در آن سکنی گزینند.
پس معنای قطائع اموال غیر منقول و زمین هائی است که خلیفه و حاکم به نزدیکان خود بخشیده است.
دوران امام زمان علیه السلام جلوی چنین کار هائی گرفته می شود و اموال غیر منقول و زمین هایی که حکومت ها به افراد بخشیدند را به بیت المال بر می گرداند. البته اگر امام معصوم چنین کند قول و فعل و تصرف او برای ما حجت است و در زمان پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ نیز بوده است پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ به شخصی فرمودند یک مرتبه اسبت را بزن که بدود تا هر جا که توقف کرد آن زمین مال تو باشد، او هم یک بار زد و پس از دویدن اسب یک جا توقف کرد، باز طمع کرد و چوب را پرت کرد که پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ تبسم فرمودند.
ظاهر مطلب این است که قطائعی که امام زمان علیه السلام جلوی آن را می گیرند آن قطائعی نیست که معصوم واگذار کرده باشد. پس اگر مراد پس گرفتن اموال است اشاره به این است که تصرفات از ناحیه حکومت های غیر مشروع بوده است و اگر مقصود از این روایت این باشد که امام معصوم این واگذار شده ها را پس می گیرد، این دیگر حکم جدید نیست لذا نمی توان این روایت را به عنوان روایاتی که در سلسله احکام جدید است بیاوریم و باید بر تصرفات عدوانی و ظالمین حمل کنیم که امام علی علیه السلام با بازستانی چنین اموالی قطائع را برگرداند.
1) الغدير، ج 8، ص 284
اگر جریان جمل را ریشه یابی کنیم که چه شد که مردم را به جنگ کشاندند و حکومت امام علی علیه السلام را متزلزل کردند و خون بیش از سی هزار نفر ریخته شد و صحنه گردان ها چه کسانی بودند به این نتیجه می رسیم که صحنه گردان ها معمولا طرفداران رژیم قبل و مسئولین حکومت قبل بودند که بالاخره هم نسبت به آینده و هم نسبت به اموالی که اختلاس کرده بودند احساس خطر می کردند، لذا اموالی که دست شان بود را خرج فتنه کردند. استاندار مکه 600 هزار دینار خرج فتنه گران کرد و هیچ کدام انگیزه خدائی نداشتند و در این جنگ بود که شخصیت های بزرگی مثل زید بن صوحان شهید شدند امام علیه السلام کنار بالینش نشست و اظهار تاسف کردند و فرمودند:«رحمک الله یا زيد كنت قليل الموونه کثیر المعونه». ای زید تو خیلی کمک می کردی و درخواستی هم نداشتی و چقدر مانند او به شهادت رسید.
اما طرف مقابل نسبت به دنیای خودشان احساس خطر کردند. وقتی هم که به بصره حمله کردند، عده ی زیادی را در مسجد کشتند و امام جماعت آن را هم کشتند و غارت کردند عده ای را فریب دادند و عده ای هم سکوت کردند در صورتی که در برابر امام علی علیه السلام که حق است نباید سکوت کرد بلکه باید کنار او قرار گرفت.
پس اگر منظور روایت این باشد که امام اموال را مسترد می کند این حکم جدیدی نیست. امیرالمومنین علیه السلام هم این کار را کرده اند و طبق اصل و موازین است که اموال مسلمین از دست ظالمین بیرون آید. اما شامل مواردی که معصوم (پیامبر یا امام) این کار را انجام داده اند نمی شود و امام نقض حکم امام قبل را نمی کند. و اگر مقصود این باشد دیگر چنین برنامه ای نخواهد بود و امام هرگز در برنامه هایشان چیزی به عنوان قطیعه و اقطاع (هر چند به حق باشد) نیست هر چند به حف باشد ظاهر آن این است که حکم جدیدی است.
ب) منابع روایت
قرب الاسناد ص 54
بحار الانوار، ج 52 ص 309 و ج 97 ص 57
اثبات الهداه مرحوم حر عاملی، ج 3 ص 523 و 584
4 بشارة الاسلام، ص 234
ج) بررسی سند روایت
و عَنْهُ اى (عن هارون بن مسلم) عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ زِيَادٍ، عَنْ جَعْفَرٍ، عَنْ أبيه، (جهت این که قرب الاسناد می گویند این است که سند های کوتاه دارد)
هارون بن مسلم
نظر مرحوم نجاشی: (1)
قال النجاشي:«هارون بن مسلم بن سعدان الكاتب السرمن رآئى كان نزلها و أصله الأنبار، يكنى أبا القاسم، ثقة وجه و كان له مذهب في الجبر و التشبيه لقى أبا محمد علیه السلام و أبا الحسن علیه السلام. له كتاب.» ایشان ساکن سامرا بوده است و اصل او از شهر انبار است ثقه و یکی از سران مذهب است البته در جبر و تشبیه اعتقادات خاصی داشته است.
نکته: اگر بخواهیم به صرف اینکه کسی اعتقادی بر خلاف داشته است را کنار بگذاریم باید خیلی ها را کنار بگذاریم مرحوم مامقانی در کتاب فوائد الرجالیه نام ده ها نفر از بزرگان را می برد که یک اعتقاد خلاف داشته اند
بر مانند این که مرحوم صدوق اعتقاد به «سهو النبی» داشته است (البته ما آن را قبول نداریم سهو نیست بلکه اسهاء است و اگر سهو هم باشد سهوالصدوق اولى من سهو النبی) می فرماید: ما اگر بخواهیم به جهت این اعتقادات شاذ مواخذه کنیم باید بسیاری از بزرگان را کنار بگذاریم در حالی که کنار یک اعتقاد شاذ 99 اعتقاد صحیح دارد. اما اگر کسی اعتقاد شاذها را از این و آن بگیرد و مجمع الشواذ شود و بگوید اعتقاد من این است، چنین کسی دیگر جزء شیعه نیست.
نظر مرحوم خوئی درباره هارون بن مسلم:
بقى هنا شيء: و هو أنك قد عرفت من النجاشى أن هارون بن مسلم له مسائل لأبى الحسن الثالث علیه السلام و عرفت من البرقى و الشيخ عده من أصحاب العسكرى علیه السلام و روى الصدوق (قدس سره) مكاتبه إلى صاحب الدار علیه السلام، الفقيه الجزء، باب العقيقة و التحنیک و التسمیه، الحدیث (1535).
هذا و قد روی هارون بن مسلم عن جملة من أصحاب الصادق، فقد تقدم روايته کتاب مسعده بن زیاد و مسعدة بن صدقه و مسعدة بن الفرج و مسعدة بن اليسع و روی عن الحسن بن موسى و روى عن الحسن بن موسی الحناط و الحسين بن علوان و عبید بن زراره و علی بن حسان و القاسم بن عروة و كلهم من أصحاب الصادق علیه السلام و لازم ذلك أن هارون بن مسلم لا أقل أنه قد أدرك الرضا علیه السلام، إذ من البعيد جدا أن يبقى هؤلاء بأجمعهم إلى زمان الهادي علیه السلام، بل إنه روى عن بريد بن معاوية الكافى: الجزء (5) باب أن الله تبارک و تعالی خلق للناس شكلا (19)، الحدیث 1 الجزء (6)
1) معجم رجال الحديث، ج 20، ص 251
باب التجمل و إظهار النعمة (1) الحدیث 15 و الروضة الحديث 35. و برید بن معاویه مات في حياة الصادق علیه السلام كما مر فى ترجمته و عليه فلا بد و أن يكون عمر هارون بن مسلم قريبا من مائة و ثلاثين سنه. و الله العالم.
ایشان از اصحاب امام دهم و یازدهم یعنی ابا محمد علیه السلام و ابا الحسن علیه السلام بوده ولی معمولا روایاتش از اصحاب امام صادق علیه السلام است. یعنی از کسانی نقل می کند که در دوران امام صادق علیه السلام رحلت کرده اند به عنوان مثال از «برید بن معاویه» که قبل از شهادت امام صادق علیه السلام فوت کرده است امام صادق در سال 120 هجری بوده درحالی که دوران امام هادی علیه السلام سال 220 هجری است. او باید جزء معمرین باشد و الا در روایاتش شبهه ارسال پیش می آید.
پس هارون بن مسلم مشکلی ندارد
مسعده بن زیاد
نظر مرحوم نجاشی: (1)
مسعدة بن زياد الربعي: ثقه عین ثقه و جزء وجوه و چهره های سرشناس طائفه است.
البته ایشان با چند اسم دیگر مشترک است.
ایشان هم مشکلی ندارد.
پس روایت از نظر سند مشکلی ندارد از نظر دلالت هم بیان شد که طبق یک احتمال اصلا حکم جدید نیست و آن باز پس گیری اموال بیت المال است و به یک احتمال دیگر ممکن است که حکم جدیدی باشد که شرح آن گذشت
روایت یازدهم:
الف) متن روایت:
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ مُعَاذِ بْنِ كَثِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللَّهِ علیه السلام يَقُولُ مُوَسَّعٌ عَلَى شِيعَتِنَا أَنْ يُنْفِقُوا مِمَّا فِي أَيْدِيهِمْ بِالْمَعْرُوفِ فَإِذَا قَامَ قَائِمُنَا حَرَّمَ عَلَى كُلِ ذِي كَنْزٍ كَنْزَهُ حَتَّى يَأْتِيَهُ بِهِ فَيَسْتَعِينَ بِهِ عَلَى عَدُوِّهِ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ (2)
معاذ بن کثیر گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمودند هر چه الآن دارید در راه خیر مصرف کنید اما هنگامی که امام زمان علیه السلام قیام کردند کسی که اموالی یا گنجی دارد دیگر حق تصرف ندارد و باید تحویل امام بدهد تا بر علیه دشمنش استفاده کند و این قول خداوند است:«و کسانی که زر و سیم می اندوزند و آن را در راه خدا هزینه نمی کنند ایشان را از عذابی دردناک خبر ده.»
معنای ظاهری روایت همین است که اندوخته و پس انداز در زمان حال مشکلی ندارد به شرطی که حقوق خدا پرداخته شود ولی در عصر ظهور پس اندازی نیست هر کس هر چه دارد باید تحویل دهد.
ب) منابع روایت:
الکافی، ج 4 ص 61
التهذیب، ج 4 ص 143 به همین سند ولی قبل از معاذ بن کثیر، عن حماد بن طلحه است.
تفسیر عیاشی، ج 2 ص 87
المهجه، ص 89
تفسیر صافی، ج 2، ص 341
بحار الانوار، ج 73، ص 143
وسائل الشیعه، ج 9 ص 547
معمولا مفسرین شیعه ذیل این آیه شریفه این روایت را نقل کرده اند.
ج) بررسی سند روایت
مُحَمَّد بن يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ مُعَاذِ بْنِ كَثِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللَّهِ علیه السلام يَقُولُ
مرحوم علامه مجلسی این روایت را تضعیف می کند می فرماید: (1)ضعیف على المشهور دليل تضعیف را بیان نمی کنند به نظر ما شاید مشکل محمد بن سنان باشد.
همین روایت را ایشان در ملاذ الاخیار نقل می کند و می فرماید: (2)ضعیف.
محمد بن سنان
بر خلاف مشهور به نظر ما ایشان ضعیف نیست و در بحث های فقهی به آن پرداختیم
معاذ بن كثیر
معاذ بن کثیر کیسه فروش بود ایشان توثیق خاصی از مرحوم نجاشی و مرحوم کشی ندارد او روایات متعددی در کتاب های ما دارد. تنها کسی که نسبت به او نظر داده است مرحوم شیخ مفید است: (1)
و عدّه المفيد من شيوخ و بزرگان أصحاب أبي عبدالله علیه السلام، و خاصته و بطانته و ثقاته الفقهاء الصالحين.
شیخ مفید او را از شیوخ و بزرگان اصحاب امام صادق علیه السلام و خواص امام و مورد اعتماد امام و از فقهای صالح شمرده است.
مرحوم شیخ مفید در ارشاد در باب ذکر امام مهدی علیه السلام می فرماید روایتی از ایشان نقل شده است که نص بر امام موسی بن جعفر علیه السلام دارد.
معاذ بن کثیر نقل می کند:
روی محمد بن یعقوب بسنده عن معاذ بن كثير قال: نظر إلى الموقف و الناس فيه كثير فدنوت إلى أبي عبدالله علیه السلام فقلت له: إن أهل الموقف لكثير قال فصرف ببصره فأداره فيهم ثم قال: ادن منى يا أبا عبدالله غثاء يأتى به الموج من كل مكان لا والله ما الحج إلا لكم لا والله ما يتقبل الله إلا منكم.
به موقف نگاه کردم و مردم در آن زیاد بودند خدمت امام صادق علیه السلام رفتم به امام عرض کردم اهل موقف زیادند، امام علیه السلام یک نگاهی به جمعیت انداخت فرمود جلو بیا این ها کف و خار و خاشاک روی آب هستند که موج از هر مکانی آن ها را آورده به خدا قسم حج نمی باشد مگر برای شما و به خدا قسم خداوند قبول نمی کند مگر از شما. امام علیه السلام به ایشان اشاره می کند یعنی فکر او صحیح بوده است.
لذا این تعبیرات نسبت به این بزرگوار برای ما کفایت می کند.
و الله ما الحج إلا لكم لا و الله ما يتقبل الله إلا منكم:
وَ فِي الْعِلَلِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَاتِمٍ عَنْ حُمَيْدِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ محمد بن سَمَاعَةَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثَّمَالِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی أَبِی جَعْفَرٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ وَ هُوَ جَالِسٌ عَلَی اَلْبَابِ اَلَّذِی إِلَی اَلْمَسْجِدِ، وَ هُوَ یَنْظُرُ إِلَی اَلنَّاسِ یَطُوفُونَ فَقَالَ یَا أَبَاحَمْزَهَ بِمَا أُمِرَ هَؤُلاَءِ فَلَمْ أَدْرِ مَا أَرُدُّ عَلَیْهِ فَقَالَ إِنَّمَا أُمِرُوا أَنْ یَطُوفُوا بِهَذِهِ اَلْأَحْجَارِ ثُمَّ یَأْتُونَّا فَیُعْلِمُونَّا وَلاَیَتَهُمْ
1) معجم رجال الحديث، ج 18، ص 186
ابو حمزه ثمالی گوید بر امام باقر علیه السلام وارد شدم و او کنار دری که به سمت مسجد بود، نشسته بود و به جمعیت طواف کننده می نگریستند. پس فرمودند به چه این ها امر شده اند گفتم: نمی دانم فرمود: امر شده اند که دور کعبه طواف کنند و بعد به طرف ما بیایند و ولایتشان را اعلام دارند.
سند روایت در کافی:
مُحَمد بن يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ مُعَاذِ بْنِ كَثِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللَّهِ علیه السلام يَقُولُ
سند روایت در تهذیب:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحَسَنِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبِ وَ حَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ وَ مُحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ بَنِ يُوسُفَ جَمِيعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ طَلْحَةَ صَاحِبِ السَّابِرِئَ عَنْ مُعَاذِ بْنِ كَثِيرٍ بَيَّاعِ الْأَكْسِيَةِ عَنْ
محمدبن سنان
محمد بن سنان در هر دو طریق کافی و تهذیب می باشد ایشان هم تضعیف و ذم دارد و هم مدح دارد:
نظر مرحوم خوئی: (1)
«المتحصل من الروايات: أن محمد بن سنان كان من الموالين و ممن يدين الله بموالاة أهل بيت نبيه صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، فهو ممدوح، فإن ثبت فيه شيء من المخالفة فقد زال ذلک و قد رضى عنه المعصوم، و لأجل ذلك عده الشيخ ممن كان ممدوحا حسن الطريقة و لو لا أن ابن عقدة و النجاشي و الشيخ و الشيخ المفيد و ابن الغضائری ضعفوه و أن الفضل بن شاذان عده من الكذابين لتعين العمل برواياته و لكن تضعيف هؤلاء الأعلام يسدنا عن الاعتماد عليه، و العمل برواياته ولأجل ذلك لا يمكن الاعتماد على توثيق الشيخ المفيد إياه،
حيث عده ممن روى النص على الرضاع من أبيه خاصته من و ثقاته و أهل الورع و العلم و الفقه من شيعته الإرشاد: باب ذكر الإمام القائم بعد أبي الحسن علیه السلام من ولده فصل ممن روى النص على الرضا على بن موسى علیهما السلام من أبيه و لا على توثيق ابن قولويه إياه، فقد وقع في أسناد كامل الزيارات: روى عن محمد بن علی و روی أحمد بن إدريس عمن ذكره عنه كامل الزيارات الباب 1 فى ثواب زیاره رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و زيارة أمير المؤمنين و الحسن و الحسين عليهم السلام الحديث 3 .
1) معجم رجال الحديث، ج 16، ص 160
و لا على توثيق على بن إبراهيم إياه، فقد وقع في أسناد تفسيره روى عن أبي خالد القماط و روى عنه الحسين بن سعید تفسیر القمی، سورة الأنعام في تفسير قوله تعالى (و أن هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل
فتفرق بكم عن سبيله).
و من ذلك ظهر فساد ما ذكره صاحب الوسائل فى رجاله الجزء 20 خاتمة الكتاب باب الميم رقم 1049 حيث قال: محمد بن سنان أبوجعفر الزاهرى وثقه المفيد و روى الكشى له مدحا جليلا يدل على التوثيق وضعفه النجاشي و الشيخ ظاهرا والذى يقتضيه النظر أن تضعيفه أنما هو من ابن عقدة الزيدي و في قبوله نظر، و قد صرح النجاشی بنقل التضعيف عنه و كذا الشيخ و لم يجز ما يضعفه على أنهم ذكروا وجهه و هو أنه قال عند موته: أنه قال عند موته كلما رويته لكم لم يكن لى سماعا و إنما وجدته و هو لا يقتضى الضعف إلا بالنسبة إلى أهل الاحتياط التام في الرواية و قد تقدم ما يدل على جوازه و وثقه أيضا ابن طاوس و الحسن بن علی بن شعبه و غیرهما و رجحه بعض مشايخنا و هو الصواب و اختاره العلامة في بحث الرضا علیه السلام من المختلف و غیره و وجه الذم المروى ما مر في زرارة بل ورد فيه و في صفوان نص خاص يدل على زوال موجبه و ذکره ابن طاوس فى فلاح السائل و رجح مدحه و توثیقه و روی فيه عن ابی جعفر علیه السلام أنه كان يذكر محمد بن سنان بخير و يقول رضی الله عنه برضائي عنه، فما خالفنى برضائي عنه، فما خالفني و لا خالف أبي قط (انتهى).
بقى هنا أمران: الأول: قد يقال إن محمد بن سنان لا بد من الاعتماد على رواياته لروايات الأجلة عنه، كما تقدم عن الكشي فلا مناص من حمل التضعيف في كلام من ضعفه على التضعيف من جهة نسبة الغلو إليه، لا من جهة الضعف في نفسه و أما عد الفضل محمد بن سنان من الكذابين المشهورين فلا يمكن تصديقه، إذ كيف يجتمع ذلک مع رواية الأجلاء عنه وكيف يمكن أن يروى الأجلاء عمن هو مشهور بالوضع و الكذب؟ أقول: حمل التضعيف في كلامهم على ما ذكر خلاف ظاهر كلماتهم
بل هو خلاف ما صرح به الشيخ في التهذيبين كما مر و أما رواية الأجلاء عمن هو معروف بالكذب و الوضع فليست بعزيزة، فقد روى عن محمد بن على الكوفى الصيرفى أبى سمينة غير واحد من الأجلاء على ما يأتي في ترجمته كأحمد بن أبي عبدالله و والده محمد بن خالد و محمد بن أبي القاسم ماجیلویه و محمد بن أحمد بن داود بن خاقان و غيرهم.
آن چه از روایات به دست می آید این که محمد بن سنان ولایت مدار بوده و دینش پیروی از آل محمد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ بوده است پس او ممدوح است و اگر مواضعی از او که مخالف با امام معصوم است ثابت شده باشد زائل شده است و ائمه از او راضی شده اند و به همین جهت شیخ او را جزء ممدوحین و حسن الطریق شمرده است
ولکن اگر تضعیف ایشان توسط ابن عقده و نجاشی و شیخ طوسی و شیخ مفید و ابن غضائری نبود و چنین نبود که فضل بن شاذان او را جزء دروغگویان شمرده است عمل به روایات او متعین،بود لكن تضعیف ایشان راه اعتماد بر او و عمل به روایات او را بر روی ما می بندد و به همین جهت نمی توان بر توثیق شیخ مفید او را اعتماد کرد.
آن جائی که او را از کسانی شمرده که روایات نص بر امامت امام رضا علیه السلام را از امام کاظم علیه السلام نقل کرده است و او را از خواص امام رضا علیه السلام و مورد اعتماد امام و اهل ورع و علم و فقه و از شیعیان او شمرده است
و بر توثیق ابن قولویه هم نمی توان اعتماد کنیم و بر توثیق علی بن ابراهیم هم نمی توانیم اعتماد کنیمو از این جا فساد آن چه صاحب وسائل ذکر کرده در رجالش در خاتمه کتاب در ترجمه محمد بن سنان ظاهر می شود آن جا که گفته است محمد بن سنان را شیخ مفید توثیق کرده است و مرحوم کشی برای او مدح جلیلی نقل کرده که دلالت بر توثیق او دارد و نجاشی و ظاهرا شیخ او را تضعیف کردند به نظر ما که تمام این تضعیفات به ابن عقده زیدی برمی گردد و در قبول او اشکال است و نجاشی هم تصریح کرده است به نقل تضعیف از او و همچنین شیخ و این دو بزرگوار جزم به ضعفش پیدا نکردند و وجهش را هم بیان کردند
در مورد علت تضعیف گفته اند او در آخر عمرش گفته:«هر چه گفتم عن فلان این ها بی سند است این ها سماع نبوده است خودم از این افراد نشنیدم و گفته اند که این سخن دلالت بر ضعف او می کند. صاحب وسائل می گوید: این دلالت بر منتهای احتیاط او می کند. و دلیل اینست که او انسان متقی بوده است.
و به تحقیق آن چه دلالت بر جواز آن دارد مقدم شد و همچنین ابن طاوس و حسن بن علی بن شعبه و غیر آن دو او را توثیق کردند و بعض اساتید ما او را ترجیح دادند و این صواب است و علامه در بحث رضا علیه السلام در کتاب مختلف و غیر علامه این را اختیار کردند آن چه در مذمت او وارد شده مانند آن چیزی است که در مذمت زراره و صفوان وارد شده است و ابن طاوس او را در فلاح المسائل ذکر کرده و مدح او و توثیق او را ترجیح داده است و در آن از ابی جعفر علیه السلام روایت کرده که امام از محمد بن سنان به خوبی یاد می کردند و می فرمودند: خداوند از او راضی باشد به رضایت من از او، او با من و پدرم هیچ مخالفت نمی کرد.
دو امر باقی ماند: اول: گفته شده است محمد بن سنان چاره ای از اعتماد بر روایات او نیست به جهت روایات اجلا از او همچنان که از کشی هم مطالبی نقل شد پس چاره ای نیست از حمل تضعیف در کلام کسانی که او را
تضعیف کردند بر تضعیف از جهت نسبت غلوی که به ایشان داده شده است نه از جهت ضعف در خود او، اما این که فضل او را از کذابین شمرده است پس امکان تصدیق او نیست زیرا چطور حرف او با روایات اجلا از او جمع می شود و چطور ممکن است اجلا از کسی که مشهور به وضع و کذب است روایت نقل کنند؟
گویم: حمل تضعیف بر آن چه ذکر شد خلاف ظاهر کلمات بزرگان است بلکه آن خلاف آن چیزی است که شیخ در تهذیبین به آن تصریح کرده است همچنان که گذشت و اما روایت اجلا از کسی که معروف به کذب و وضع است پس کم نیست پس به تحقیق بیش از یک نفر از اجلا از محمد بن علی کوفی صیرفی ابی سمینه روایت کردند بنا بر آن چه در ترجمه او می آید مانند احمد بن ابی عبدالله و والد او محمد بن خالد و محمد بن ابی القاسم ماجيلويه و محمد بن احمد بن داود و محمد بن احمد بن خاقان و غیر آن ها.
اما طبق تحقیق و تتبعی که ما،داشتیم دریافتیم که این طور نیست که اجلا از کسی معروف به کذب باشد، نقل کنند گاهی اسم مشترک است و خود ایشان هم نقل می کند ولی معلوم نیست که این همان ضعیف باشد. گاهی آن شخص را معروف به کذب نمی داند و گاهی به عنوان موید نقل می کند نه این که بر او اعتماد کند. لذا این کلام
مرحوم خوئی جای تامل دارد.
پس به نظر مرحوم آقای خویی این شخصیت قابل اعتماد نیست.
با عنوان «محمد بن سنان» در هشتصد سند از اسناد کتب اربعه آمده است لذا نمی توان گفت که او از مشهورین به کذب است و این نقل هشتصد مورد کشف از این میکند که این حرف درستی نیست.
وجوهی که دلالت بر اعتماد به محمد بن سنان می کند:
روایات دلالت بر مذمتش ندارد.
روایات مادحه در مورد او قوی است.
بسیاری از روایات ذامه مورد اشکال است و سند آن مخدوش است.
کثرت روایات ایشان
روایات اجلاء از او
تصریح شیخ مفید در الارشاد
جای تعجب از مرحوم خویی است که ایشان چندین مرتبه فرمودند به کتاب ابن الغضائری اعتمادی نیست!؟ اما در این جا اعتماد کردند یا لااقل به عنوان تایید آورده است!
نظر مرحوم شوشتری: (1)
أمّا تحقيق حاله فالظاهر أنه لما كان مائلا إلى تعلّم المشكلات كما يدلّ عليه قوله: «و من أراد المعضلات فإلى» و قول صفوان فيه: «لقد هم أن يطير غير مرّة فقصصناه حتى ثبت معنا» تعلّق به الغلاة فرووا عنه أخبارا منكرة كما عرفت من نقل الكشي عن كتاب دورهم فى خبر أنّ الجواد قال له:«أهدى بک من أشاء، بک و اضل بك من أشاء» و أنّ
1) قاموس الرجال، ج 9 ص 314
ابن سنان أجابه:«تفعل بعبدک یا سیدی ما تشاء إنّك على كلّ شيء قدير» و نسبوا إليه أيضا تأليف كتب منكرة كما عرفت من المفيد في جوابه عن سؤال أخبار الأشباح - فصار سببا لاتهامه عند كثير منهم، لا أنه تحقق غمز فيه.
مع أنا لم نقف على من ضعفه قولا واحدا سوى ابن الغضائرى فى ما وصل إلينا، و لعله أيضا فى كتابه الآخر - الذي لم يصل - رجع. و إلا فحمدويه لم ينكر صحة أحاديثه، و إنّما أنكر روايته لها و كذلك أيوب ابن نوح أنكر روايته لها، لأن ابن سنان قال: إن ما حدثهم لم يكن سماعا بل وجدانا.
و أما الفضل فروى عنه نفسه و أجاز لآخرين رواية أحاديثه بعده.
و أمّا الكشى ففى عنوانه الثاني و الرابع اقتصر على أخبار مدحه.
و أما النجاشي فقال في آخر كلامه يدلّ خبر صفوان على زوال اضطرابه.
و أمّا المفيد و إن ضعفه في عدديته و أجوبته، إلا أنه وثّقه في إرشاده.
و أمّا الشيخ و إن ضعفه في التهذيبين و فهرسته و رجاله، إلا أنه عده في غيبته من ممدوحى أصحابهم عليهم السّلام و روى أخبار مدحه. و إن أبيت عن حسنه في نفسه فأخباره معتبرة
اما تحقیق حال او پس ظاهر این است چون ایشان دنبال علوم غریبه و مشکل بود همان طور که قول خود او بر این مطلب دلالت دارد:«کسی که دنبال علوم مشکل و غریب هست نزد من بیاید و کسی که علم به حلال و حرام را اراده کرده، پس نزد شیخ برود» غلات از ایشان سوء استفاده کرده و از او اخبار منکرات را نقل کردند.
همچنان که شناختی از نقل کشی از کتاب «دور» آن ها در خبری امام جواد علیه السلام به او فرمود: کسی که بخواهد توسط تو هدایت می شود، و کسی که بخواهد توسط تو گمراه می شود. این که ابن سنان جواب داد انجام بده به عبدت ای سرورم آن چه میخواهی که بدرستی که شما بر هر چیزی توانائی و همچنین تالیف کتاب منکره را به او نسبت دادند همچنان که از جواب مفید از سوال اخبار اشباح شناختی- پس این سبب اتهام او نزد کثیری از آن - ها شد
تفعل بعبدک ما تشاء: البته این عبارت او هم مشکلی ندارد چون ما در اطاعت خداوند بنده ی شما اهل بیت علیهم السلام هستیم نه این که ما واقعا بنده ی ائمه علیهم السلام باشیم در اطاعت تسلیم محض هستیم کسی خدمت امام رسید و گفت: اگر شما سیبی را نصف کنید و بگویید که نصف آن حلال است و نصف دیگر حرام است من قبول دارم ما به این معنا تسلیم ائمه علیهم السلام هستیم. خود ائمه علیهم السلام هم بندگان خداوند هستند از ائمه علیهم السلام بالاتر نبی مکرم
صلى الله عليه و اله و سلم ولی در تشهد نماز قبل از این که اقرار به رسالت ایشان شود اقرار به عبودیت ایشان است:اشْهَدْ انَّ مُحَمَّدٍ عَبْدُهُ وَ رَسُولَهُ پس اگر جایی عبد آمده است حمل بر طاعت شود و آن ها به این سنخ روایات استناد کرده اند.
مرحوم شوشتری می فرماید: تضعیف صریحی از کسی نسبت به ایشان ندیدم غیر از ابن غضائری در آن چه بدست ما رسیده است (مرحوم خویی کتاب ابن غضائری را اصلا قبول ندارد. ولی ایشان قبول دارد ایشان می گوید او چند کتاب داشته است. کتابی که ضعفاء را نقل کرده و کتابی که ممدوحین را نقل کرده است) و شاید در کتاب دیگر او که بدست ما نرسیده از این نظرش برگشته است.
اما حمدویه نگفته است که احادیث او ضعیف است گفته این احادیث را نشنیده است و علی بن نوح هم از راوی نشنیده است چون ابن سنان گفته است که روایت را یافتم نه این که شنیدم (و این منتهای تقوای او را می رساند)
اما فضل بن شاذان که گفته بود او کذاب مشهور است این سخن از ایشان عجیب است زیرا خود فضل از ایشان روایت نقل می کند و اجازه ی روایت می دهد که روایت من را از ایشان نقل کنید.
اما مرحوم کشی در یک جا ذم می کند ولی در دو عنوان دیگر فقط اخبار مدح را نقل می کند.
اما مرحوم نجاشی در آخر کلامش می فرماید: خبر صفوان دلالت می کند که ایشان از حرف های قبل خود دست برداشته است و مشکل اعتقادی او زائل شده است.
اما مفید اگر چه در دو جا او را تضعیف کرده است اما در ارشاد او را توثیق کرده است.
اما شیخ طوسی در تهذیبین و در فهرست و رجال تضعیف کرده اما در کتاب الغیبه مدح کرده است.
اگر پافشاری کنید و بگویید که شخص او حسن نیست ولیکن اخبار ایشان معتبر است.
ادامه بررسی وجاهت محمد بن سنان:
ادامه بیان و نظر مرحوم شوشتری: (1)
و إن أبيت عن حسنه في نفسه فأخباره معتبرة، حيث إن الشيخ في الفهرست روى أخباره إلا ما كان فيها غلوّ أو تخليط؛ و كذا روى عنه جمع من العدول و الثقات من أهل العلم كيونس بن عبدالرحمن، و الحسين بن سعيد الأهوازى و أخيه، و الفضل بن شاذان و أبيه، و أيوب بن نوح و محمد بن الحسين بن أبى الخطاب و غيرهم كما مرّ عن الكشي فلا بد أنهم رووا عنه السليم دون السقيم فإنّهم كانوا نقاد الآثار. و أما الأخبار: فقد عرفت أن فيها مادحة كما فيها،دامه و عمدة الذامة ما اشتمل على ذمّ صفوان بن يحيى معه و هو يكفيها و هنا، فجلاله صفوان
مسلمة.
و أما قول المصنف: إن رميهم له بالغلو لروايته ما هو اليوم من ضروريات المذهب كنفى السهو عنهم عليهم السلام ففى غاية السقوط فإماميّة اليوم إمامية الأمس و الغلاة عندهم من لا يصلّى و يبيح المحرمات اعتمادا على كفايه معرفة الأئمة عليهم السّلام فقد عرفت من خبر فلاح ابن طاوس أنّ الحسين المالكي لمّا قال لابن ملیک الکرخی بأن ابن سنان يقال فيه الغلو أجابه ببراءته لأنه علمه الطهور و علمه حبس العيال و كان نفسه متعبدا؛ ثم أين روى نفى السهو عنهم عليهم السلام؟ بل هو ممن روى سهو النبي صلّى الله عليه و اله فراجع أخباره
اگر پا فشاری کنید و بگویید که شخص او حسن نیست پس اخبار ایشان معتبر است چون شیخ طوسی در فهرست اخبار او را روایت کرده مگر آن هائی که در بردارنده ی غلو و تخلیط بوده است؛
و همچنین عده ای از عدول و ثقات از اهل علم از او نقل کرده اند، مانند: یونس بن عبدالرحمان، و حسین بن سعید اهوازی و برادر او فضل بن شاذان و پدرش و ایوب بن نوح و محمد بن حسین بن ابی خطاب و غیر آن ها
همچنان که از کشی گذشت پس چاره ای نیست که چنین افرادی که عادل اند از انسان سالمی نقل کنند و از کسی که مشهور به کذب است نقل روایت نکنند آن ها اهل نقد آثار بودند. (پس نقل این افراد از این شخصیت
کاشف از حسن این شخص و یا لااقل قبول اعتبار روایات او است.)
1) قاموس الرجال، ج 9، ص 315
اما اخبار: به تحقیق شناختی که هم روایت مادحه و هم روایت ذامه دارد (ولی به روایات دامه نمی توان توجه کرد) زیرا عمده روایات ذامه روایاتی است که مشتمل بر مذمت ایشان و صفوان بن یحیی است و همین مقدار برای ضعف این روایات کافی است چون هرگز نمی توانیم از صفوان رفع ید کنیم و شکی در جلالت صفوان نداریم.
و امّا قول مصنف (مرحوم مامقانی): بدرستی که رمی به غلو ایشان به جهت روایاتی است که ایشان نقل می کند که در برگیرنده مطالبی است که در گذشته غلو و امروز جز ضروریات اعتقادات ماست مانند نفی سهو از ائمه علیهم السلام،این دفاع در غایت سقوط است زیرا شیعه امروز همان شیعه دیروز است (ما دو اعتقاد و تشیع نداریم.) و غلات نزد آن ها کسی که نماز نخواند و محرمات را مباح بشمارد به دلیل اعتماد بر کفایت معرفت ائمه علیهم السلام (به این افراد غالی می گفتند.)
ایشان در ادامه به خبر ابن طاوس در فلاح السائل استناد می کند که حسین مالکی می گوید: به ابن ملیک گفتم: در مورد ابن سنان گفته می شود که ایشان غالی است او گفت: ایشان از غلو مبرا است زیرا او خود به من وضو را یاد داد. او اهل نماز بود؛ در کدام روایت ابن سنان نفی سهو را نقل کرده است (که بگوییم به این جهت به او نسبت غلو داده اند)، بلکه ایشان جز کسانی است که سهو نبی را نقل کرده است.
عرض ما این است که شاید مرحوم مامقانی در مقام ذکر مثال بوده نه این که در مقام بیان خصوص مورد باشد یعنی روایاتی را نقل می کرده است مثل نفی سهو که دیروز غلو بوده است و امروز جزء اعتقادات ما است. مرحوم شوشتری از محمد بن سنان دفاع کرده و ایشان را می پذیرند.
بررسی روایات مادحه و ذامه ی محمد بن سنان:
ابن صلت قمی گوید: در آخر عمر امام جواد علیه السلام نزد ایشان رفتم. پس شنیدم که می فرماید: خدا به صفوان بن یحیی و محمد بن سنان و زکریا بن آدم جزای خیر دهد. واقعا وفاداری کردند و اسم سعد بن سعد را نبرد، گفتم اسم سعد را نبردید؟ پس فرمودند: خدا به صفوان بن یحیی و محمد بن سنان و زکریا بن آدم و سعد بن سعد جزای خیر دهد. واقعا وفاداری کردند.
مرحوم خویی می فرماید این روایت صحیح است.
امام جواد علیه السلام فرمودند: از این دو نفر پیروی کن، که از این دو راضی شدم.
مرحوم خویی می فرماید: الروایه صحیحه على الاظهر.
البته به نظر ما این روایت مشکل دارد و اشکال آن احمد بن هلال عبرتائی (2)است که فاسد المذهب بوده و چند لعن و تبری از امام معصوم نسبت به ایشان وارد شده است ولی نظر آقای خویی این است که ایشان ثقه است هر چند فاسد المذهب باشد.
شنیدم امام جواد علیه السلام صفوان بن یحیی و محمد بن سنان را به خوبی یاد کرد و فرمود: خداوند از آن دو راضی باشد به رضای من از آن دو هیچ با من و پدرم مخالفت نکردند.
مرحوم خویی این روایت را تضعیف می کند.
حمدویه می گوید: ایوب بن نوح دفتری به او داد که در آن احادیث محمد بن سنان بود پس برای ما گفت: اگر می خواهید آن را بنویسید، بنویسید زیرا من از محمد بن سنان نوشتم ولی من چیزی برای شما از او نقل نمی کنم چون خود او قبل از رحلتش گفت: هر چه که نقل کردم همه را یافتم نه این که خودم شنیده باشم.
به نظر ما این روایت اگر دلیل بر مدح نباشد دلیل بر ذم هم نیست.
ابن حمدویه گوید: شنیدم فضل بن شاذان می گوید: از او روایت کنم و در بعضی از کتاب هایش گفته که ابن سنان از کذابین مشهور است (به این حرف فضل جواب داده شد که چطور می گوئی از کذابین مشهور است و حال آن که خود شما از او روایت نقل می کنی)
ابن شاذان می گوید: چند نفر از کذابین هستند که یکی از آن ها ابن سنان است منظورم عبدالله نیست. بعضی گفته اند مراد ایشان محمد بن سنان برادر عبدالله بن سنان است نه محمد بن سنان مورد بحث. اگر این احتمال
باشد نمی توانیم این را دلیل برای تضعیف قرار دهیم.
مرحوم خوئی این احتمال را نمی پذیرد و می فرماید: این احتمال بعید است.
از این هم استفاده ذم نمی شود زیرا اگر ضعیف است، قبل و بعد از مرگ او ضعیف است و فرقی نمی کند از طرفی لا احب دارد.
مرحوم کشی می فرماید: فضل، و پدرش، و یونس، و محمد بن عیسی عبیدی، و محمد بن حسين بن أبي الخطاب، و حسن و حسین دو فرزند سعید اهوازی، و دو فرزند دندان، و أيوب بن نوح و غیر آن ها از عدول و ثقات از اهل علم از ایشان روایت نقل کرده اند.
يقول: إن عبدالله بن محمد بن عيسى الأشعرى الملقب ببنان قال كنت مع صفوان بن يحيى بالكوفة في منزل، إذ دخل علينا محمد بن سنان فقال صفوان: هذا ابن سنان لقد هم أن يطير غير مرة، فقصصناه حتى ثبت معنا.
عبدالله بن محمد بن عیسی اشعری می گوید: در کوفه با صفوان بودم که ابن سنان وارد شد، صفوان گفت: این ابن سنان است که قصد بلند پروازی داشت و ما بال او را چیدیم که همراه ما ثابت باشد.
این روایت دلالت بر مدح او است.
همچنین نقل می کند: وارد مسجد کوفه شدیم دیدیم محمد بن سنان منبر می رود به ما نگاه کرد و گفت: اگر از معضلات می خواهید پیش من بیایید، و اگر احکام شرعی می خواهید سراغ صفوان بروید.
نَصُّ آخَرُ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ اَلْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اَللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ:دَخَلْتُ عَلَی أَبِی اَلْحَسَنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَبْلَ أَنْ یُحْمَلَ إِلَی اَلْعِرَاقِ بِسَنَهٍ وَ عَلِیٌّ اِبْنُهُ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ بَیْنَ یَدَیْهِ فَقَالَ لِی یَا مُحَمَّدُ فَقُلْتُ لَبَّیْکَ قَالَ إِنَّهُ سَیَکُونُ فِی هَذِهِ اَلسَّنَهِ حَرَکَهٌ فَلاَ تَجْزَعْ مِنْهَا ثُمَّ أَطْرَقَ وَ نَکَتَ بِیَدِهِ فِی اَلْأَرْضِ وَ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَیَّ وَ هُوَ یَقُولُ وَ یُضِلُّ اَللّهُ اَلظّالِمِینَ وَ یَفْعَلُ اَللّهُ ما یَشاءُ قُلْتُ وَ مَا ذَاکَ جُعِلْتُ فِدَاکَ قَالَ مَنْ ظَلَمَ اِبْنِی
هَذَا حَقَّهُ وَ جَحَدَ إِمَامَتَهُ مِنْ بَعْدِی کَانَ کَمَنْ ظَلَمَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ حَقَّهُ وَ جَحَدَ إِمَامَتَهُ مِنْ بَعْدِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ فَعَلِمْتُ أَنَّهُ قَدْ نَعَی إِلَیَّ نَفْسَهُ وَ دَلَّ عَلَی اِبْنِهِ فَقُلْتُ وَ اَللَّهِ لَئِنْ مَدَّ اَللَّهُ فِی عُمُرِی لَأُسَلِّمَنَّ إِلَیْهِ حَقَّهُ وَ لَأُقِرَّنَّ لَهُ بِالْإِمَامَهِ وَ أَشْهَدُ أَنَّهُ مِنْ بَعْدِکَ حُجَّهُ اَللَّهِ تَعَالَی عَلَی خَلْقِهِ وَ اَلدَّاعِی إِلَی دِینِهِ فَقَالَ لِی یَا مُحَمَّدُ یَمُدُّ اَللَّهُ فِی عُمُرِکَ وَ تَدْعُو إِلَی إِمَامَتِهِ وَ إِمَامَهِ مَنْ یَقُومُ مَقَامَهُ مِنْ بَعْدِهِ فَقُلْتُ مَنْ ذَاکَ جُعِلْتُ فِدَاکَ قَالَ مُحَمَّدٌ اِبْنُهُ قَالَ قُلْتُ فَالرِّضَا وَ اَلتَّسْلِیمُ قَالَ نَعَمْ کَذَلِکَ وَجَدْتُکَ فِی کِتَابِ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ أَمَا إِنَّکَ فِی شِیعَتِنَا أَبْیَنُ مِنَ اَلْبَرْقِ فِی اَللَّیْلَهِ اَلظَّلْمَاءِ ثُمَّ قَالَ یَا مُحَمَّدُ إِنَّ اَلْمُفَضَّلَ کَانَ أُنْسِی وَ مُسْتَرَاحِی وَ أَنْتَ أُنْسُهُمَا وَ مُسْتَرَاحُهُمَا حَرَامٌ عَلَی اَلنَّارِ أَنْ تَمَسَّکَ أَبَداً (1) محمد بن سنان گوید: یک سال قبل از این که امام کاظم علیه السلام را به عراق ببرند روزی بر ایشان وارد شدم فرزندشان «علی» نیز مقابل حضرت بود امام کاظم علیه السلام به من فرمودند: محمد عرض کردم: بفرمائید، فرمودند:
امسال تحرکاتی پیش خواهد آمد مواظب باش با آن ها حرکت نکنی سپس سکوت کردند و با دست به زمین زدند، سپس رو به من کرده و فرمودند:«خداوند ظالمین را گمراه می کند و هر کاری بخواهد انجام می دهد. (2)»
عرض کردم: قربانت گردم! قضیه چیست؟ فرمودند: هر کس به این فرزندم ظلم کند و حق او را ندهد و امامت او را بعد از من انکار کند مثل کسی خواهد بود که به علی بن ابی طالب علیه السلام ظلم کرده و حق او را نداده و امامت او را بعد از حضرت محمد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ منکر شده است راوی گوید: فهمیدم که حضرت با این سخنان می خواهند از مرگ خود و امامت فرزندشان خبر دهند.
پس عرض کردم: بخدا اگر خداوند به من طول عمر عنایت کند حق ایشان را خواهم داد و امامتشان را قبول خواهم نمود و شهادت می دهم که ایشان بعد از شما حجت خداوند متعال بر مردم بوده دعوت کننده به دین الهی می باشند. حضرت فرمودند: محمّد خداوند به تو طول عمر خواهد داد و تو مردم را به امامت او و امامت امام بعد از او دعوت خواهی کرد. عرض کردم: قربانت گردم امام بعد از ایشان کیست؟ فرمودند: پسرش «محمد». عرض کردم: به روی چشم! فرمودند: بله من تو را این گونه در کتاب امیر المؤمنین علیه السلام یافته بودم. تو در بین شیعیان ما از برق در شب ظلمانی روشن تر و آشکارتر هستی. سپس فرمودند:
ای محمد! مفضّل مایه انس و راحتی و آرامش من بود و تو انس و آرامش آن دو (امام رضا و امام جواد) خواهی بود. بر آتش حرام است که تو را لمس کند.
این روایت جلالت ایشان را می رساند.
اشکال مرحوم خویی:
راوی این روایت خود او است. کسی که روایتی را نقل کند که دلالت بر مدح خودش داشته باشد، مستلزم دور است (در شرح حال ابراهیم مهزیار می فرماید: من المضحكات.) (1)
مرحوم امام خمینی رحمه الله می فرماید کسی که روایتی را نقل بکند که مدح خودش باشد سوء گمان نسبت به او پیدا می شود.
البته به طور کلی ممکن است که دور و سوء ظن باشد ولی این بیان نسبت به دوران سختی که محبت اهل بیت و ولایت نسبت به امیر المومنین علیه السلام امتیازی برای شخص نبوده بلکه به خطر می افتاد و از طرفی دوران امام کاظم علیه السلام دوران شدت تقیه بوده و همین کفایت می کرد که بگویند او با امام ارتباط داشته است، نمی تواند درست باشد در چنین دورانی دلیلی ندارد چیزی را جعل کند که نه تنها نفعی نداشته باشد بلکه برای او ضرر هم داشته باشد. لذا نقل این سنخ افراد نه تنها مایه سوء ظن به آن ها نیست بلکه دلیل بر این است که ایشان جز موالیان بوده و از این تهدیدات و جو آن زمان ترسی نداشته است. او در دوران هارون الرشیدی بود که او امیر المومنین علیه السلام را به عنوان خلیفه چهارم هم قبول نداشته است. در چنین دورانی شخصی بگوید که در صحیفه امیر المومنین علیه السلام آمده است که من جزء دوستان اهل بیت علیهم السلام هستم چنین مطلبی برای او پر هزینه است و حتی ممکن است سبب اعدام او و سلب امتیازات اجتماعی از او شود.
لذا بر خلاف فرمایش مرحوم خویی که مستلزم دور است ما این روایت را می پذیریم و این روایت دلیل بر مدح و حسن او می باشد.
كثيرا.
1) معجم الرجال الحديث 16:158. قاموس الرجال، ج 9، ص 306
محمد بن سنان گوید: بر امام جواد علیه السلام وارد شدم فرمودند: ای محمد چگونه خواهد بود حال تو اگر من تو را لعن کنم و از تو بیزاری بجویم و تو را محنت برای عالمین قرار دهم هدایت کنم به تو کسی را که بخواهم و گمراه شود به تو کسی را که بخواهم؟ گفتم آن چه می خواهی با عبدت انجام بده ای سرور من شما بر هر کاری توانائی.
سپس فرمودند: ای محمد تو بنده ای که برای خداوند خود را خالص کردی
مرحوم خویی می فرماید: این روایت هم ضعیف است و روایت را هم خودش نقل می کند.
محمد بن سنان گوید: به حضرت رضا علیه السلام شکایت از درد چشم کردم نامه ای که کوچکتر از کف دستی بود برداشت و برای حضرت جواد علیه السلام نوشت.
نامه را به خادم سپرد و به من دستور داد با او بروم و فرمود این مطلب را کتمان کن خدمت آن جناب رسیدم خادم ایشان را در آغوش داشت و نامه را برایش گشود حضرت جواد علیه السلام نگاه به نامه می کرد و سر به آسمان بلند کرده می گفت خوب شدی چندین مرتبه تکرار کرد تمام ناراحتی های چشم من بر طرف شد.
به حضرت جواد علیه السلام عرض کردم خدا ترا رهبر این امت قرار دهد همان طوری که عیسی بن مریم رهبر بنی اسرائیل شد بعد عرض کردم: ای شبیه دوست فطرس.
گفت: مراجعت کردم حضرت رضا علیه السلام به من فرموده بود مطلب را پنهان بدارم. چشمم مدت ها خوب بود تا جریان اعجاز حضرت جواد را در مورد چشم خود به دیگران گفتم باز مبتلا بدرد چشم شدم.
به نظر ما نقل این سنخ روایات سبب شده است که بعضی تحمل نکنند و او را متهم به غلو کنند.
1) بحار الأنوار، ج 50، ص 66
نتیجه:
روایت کنز (گنج) از نظر سند مشکلی ندارد مشکل و ایراد در همین محمد بن سنان است که ایشان هم با توجه به این که بیش از 800 روایت در کتب اربعه دارد و ثقات و عدول از فقها از ایشان روایت نقل می کنند لذا ما نمی توانیم از کنار او به سادگی بگذریم. لذا ایشان معتبر و یا حداقل روایات ایشان معتبر است.
بحث ما بررسی روایاتی بود که مفاد آن احکام جدید در دوران امام زمان علیه السلام است به روایت معاذ بن کثیر منتهی شدیم که در این روایت آمده است که نگه داری کنز در دوران امام زمان علیه السلام نامشروع نیست و باید اموال را به امام عصر تحویل دهیم روایت را از جهت سندی بررسی کردیم و بیان کردیم که ظاهرا از نظر سندی مشکلی ندارد بر فرض قبول سند باید ببینیم معنای آن چیست.
د) دلالت روایت یازدهم
معنای کنز:
مرحوم قمی در سفینه البحار نقل می کند: (1)
«كان فيما أوصى به رسول الله صلی الله عليه و اله و سلم مسلمان أن أكثر من قول لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم فانّها كنز من كنوز الجنة. الكنز الذي كان عيسى علیه السلام في طلبه و هو الغلام الذی ترک الملک و السلطنه و لازم خدمه عیسی علیه السلام في قول النبي صلی الله عليه و اله و سلم لعلى (عليهما و آلهما السلام) يا على ان لك كنزا في الجنة و أنت ذو قرنيها، قال الصدوق: فهذا الكنز هو المفتاح و ذلک انّه قسيم الجنة ... الى أن قال: و قد سمعت بعض المشايخ يذكر ان هذا الكنز هو ولده المحسن و هو السقط الذي ألقته فاطمه علیها السلام لما ضغطت بين البابين.
پیامبر اکرم صلی الله عليه و اله و سلم به سلمان وصیت کردند که بسیار ذکر لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم بگو که آن گنجی از گنج های بهشت است. گنجی که حضرت عیسی علیه السلام طلب آن بود آن غلامی بود که ملک و سلطنت را ترک کرد و ملازم حضرت عیسی علیه السلام شد.
در قول پیامبر صلی الله عليه و اله و سلم به حضرت علی علیه السلام: ای علی برای تو کنزی در بهشت است مرحوم صدوق فرموده است: این گنج آن کلید بهشت است چون ایشان قسیم الجنه است.... شنیدم از بعضی از مشایخ که فرمودند: این گنج فرزند ایشان محسن است و او فرزند سقطی است که چون فاطمه علیها السلام بین بابین قرار گرفت.
1) سفينة البحار، ج 7، ص: 542
بحث لغوی:
معجم مقائیس للغه ابن فارس: (1)الكاف والنون و الزاء أصيل صحيح يدلُّ على تجمُّع في شيء من ذلك ناقه کنار اللحم، أي مجتمعه.
او کلمه را به اصل بر می گرداند می گوید هر انباشته شده ای را کنز می گویند شتری که فربه شده باشد را ناقه کناز اللحم گویند یعنی گوشت هایش روی هم انباشته شده است.
کنز به معنای انباشته شده است.
پس لسان العرب: (2)الكَنْزُ : اسم للمال إذا أحرز في وعاء و لما يحرز فيه، و قيل: الكَنْزُ المال المدفون، و جمعه کُنُوز. تسمى العرب كل كثير مجموع يتنافس فيه كنزا كَنَزَ الانسان، مالا و كنزت السقاء اى ملأته ابن عباس في قوله تعالى في الكهف: وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما؛ قال: ما كان ذهباً و لا فضة و لكن كان علماً و صُحُفاً. عن علی علیه السلام قال: اربعة آلاف و ما دونها نفقه و ما فوقها كنز الكنز في الاصل المال المدفون تحت الارض. فاذا اخرج منه الواجب عليه لم يبق كنزا و ان كان مكنوزا و هو حكم شرعی تجوز فيه عن الاصل.
معنای اول: کنز اسمی است برای اموالی که در جایی نگه داری کرده اند. (وعا یعنی صندوق)
معنای دوم: همان ظرف و مکانی که این مال را در آن گذاشته اند را کنز گویند
معنای سوم: مالی که زیر خاک نهفته شده است.
حال با توجه به این سه اطلاق معنای کنز در روایت کدام است؟
عرب هر چیز فراوان که انباشته و جمع شده و مورد رقابت (یعنی هر کسی می خواهد آن را برای خود داشته باشد) را کنز گوید. پس کنز اختصاص به اموال به معنای اخص و گنج ندارد یعنی هر چیزی که در انحصار عده ای پس معنای روایت این می شود که هر چیزی که در انحصار عده ای است باید از انحصار بیرون بیاید. (این هم یکی از معانی است) کسی که مشک کند، می گویند: کنزت السقاء.
ابن عباس در مورد قول خداوند در سوره کهف و زیر آن کنزی برای آن دو بود؛ گفت طلا و نقره نبود و لکن علم و صحف بود. پس کنز بر کتاب ارزشی و صحف هم اطلاق می شود.
امام علی علیه السلام فرمودند: کسی که چهار هزار (دینار یا درهم به نظر می رسد که در هم باشد چون اگر دینار باشد زیاد است) و کمتر این داشته باشد نفقه است. و اگر بیش از این داشته باشد گنج است. پس کنز یکی از موارد استعمال آن بیش از نیاز است.
کنز در اصل مالی که در زمین دفن شده است پس هنگامی که خمس آن را پرداخت کرد دیگر گنج نیست و اگر چه به جای اولش برگرداند،
نتیجه: کنز موارد استعمال زیادی دارد ولی ظاهرا در یک معنی مشترک باشد و آن این است: شئ مجتمع انباشته ولی مورد رقابت.
مراد روایت از حرمت کنز:
آیا به معنای این است که در آن زمان مطلق پس انداز کردن و انباشته کردن اموال حتی اگر خمس آن را داده باشد ممنوع است و یا مراد همان مالی است که مدفون است و خمس آن را نداده باشد که اگر خمس آن را داده
باشد طبق روایت این دیگر کنز نیست. و یا به طور کلی هر شی مورد تنافس و جمع شده مراد است.
ظاهر آن این است که همان معنای اولی «مال مدفون تحت الارض» مراد باشد. اگر این مراد باشد در دست غالب مردم نیست و نادر است لذا این حکم باید حمل بر مورد نادر شود ممکن است مراد این باشد ولی این خلاف آن چیزی است که متبادر است پس گنج تحت الارض مراد نیست چون حمل بر فرد نادر است.
دلیل دیگر این که طبق روایاتی «اخرجت الارض..» در دوران امام زمان علیه السلام گنجی در زیر زمین باقی نمی ماند و ظاهرا موضوعا متنفی است و همه در اختیار امام قرار می گیرد.
پس این روایت را باید حمل کنیم بر مال انباخته یعنی در ابتدای ظهور امام زمان علیه السلام جهاد در رکاب امام زمان علیه السلام واجب است نه فقط با جان بلکه با مال «باموالهم و انفسهم» به مقداری که مورد نیاز است. شاید مراد این باشد.
اما این که بگویید که مراد این است که هیچ چیز انحصاری نخواهد بود (هر شی جمع شده که مورد تنافس دیگران باشد) همه را باید در اختیار حکومت امام قرار دهند این بعید است.
به نظر ما همین معنای دوم مراد است یعنی کسانی که اموال دارند باید بدهند وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَي التَّهْلُكَةِ و عدم خرج کردن موجب تسلط دشمنان می شود و امنیت مالی و جانی را از شما می گیرد.
البته انبياء و ملائکه و اجنه برای یاری امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف می آیند ولی هیچ یک از این ها رفع تکلیف از مومنین نمی کند. و مومنین باید جهاد کنند و کسی که در رکاب امام زمان علیه السلام به جهاد برود اگر شهید شود اجر دو شهید دارد و اگر دشمن را بکشد و سالم برگردد اجر بیست شهید را خواهد داشت.
سوال اول:
اسلام با کدام یک مخالف است؟ سرمایه، سرمایه دار یا نظام سرمایه داری؟
اسلام با نظام سرمایه داری مخالف است. شهید صدر در مقدمه ی فلسفتنا مکتب های مختلف سیوسیالیسم، کمونیسم و... را مطرح و بررسی می کند و معایب هر کدام را بیان می کند و مکتب اسلام را که راه حل است مطرح می کند.
ما در اول انقلاب بحثی با یکی از منحرفین داشتیم آن ها می گفتند: کسی نباید سرمایه دار باشد و اسلام با سرمایه مخالف است؛ گفتم اسلام با سرمایه مخالف نیست. اسلام نمی خواهد که جامعه صدقه پذیر باشد اسلام دست فقیر را می گیرد ولی به ثروتمند می گوید حقوق خدا و مستحبات و واجبات را ادا کن.
هیچ کدام از ائمه ی معصوم ما فقیر نبودند البته سعی می کردند که حال دیگران را مراعات کنند و مواسات داشته باشند. امام باید طوری رفتار کند که فقیر از وضعیت خودش به تنگ نیاید لذا هنوز موقوفات امام علی علیه السلام بیرون مدینه وجود دارد.
سوال دوم:
پس اگر اسلام با سرمایه و پول به شرطی که حقوق را بدهد مخالف نیست پس چطور طبق این روایت در دوران امام زمان علیه السلام اندوختن حرام است؟
بر فرضی که این معنی را بپذیریم و این ها احکامی است که قبل از امام زمان علیه السلام نبوده است و دوران امام زمان علیه السلام هست همان سخنی که در مباحث قبل بیان کردیم که یک سری احکام است که تبلیغ آن منوط به زمان خاص خود بوده است و به بیان مرحوم خویی حکم شرعی بوده ولی تبلیغ آن منوط به زمان خودش بوده است و چون زمان ایجاب نمی کرده عمل نشده است.
مرحوم خوئی بین عصر تشریع و عصر تبلیغ فرق گذاشتند که احکام تشریع شده و نزد امام به ودیعت گذاشته شده تا در زمان خاص خودش آن را تبلیغ کند طبق بیان مرحوم خوئی ممکن است این طور بگوییم که این حکم حرمت اندوختن اموال در دوران امام زمان علیه السلام تشریع شده است ولی تا زمان امام زمان علیه السلام تبلیغ نشده است . پس این طور نیست که حکمی بوده و امام زمان علیه السلام خلاف آن عمل کند بلکه از ابتدا این طور تشریع شده است.
مرحوم خویی می فرماید: از جمله ای از روایات استفاده می شود که تبلیغ یک سری از احکام در دوران امام زمان علیه السلام می باشد اگر این وجه را بپذیریم مشکل حل می شود.
روایات تواتر معنوی دارد که یک سری از احکام تغییر می کند و حال آن که حلال محمد حلال الى يوم القيامه و حرامه حرام الی یوم القیامه که از مسلمات است جمع این دو به همان چیزی است که مرحوم خویی فرمودند:
دوران امام زمان علیه السلام دوران تبلیغ است نه تشریع.
الف) متن روایت:
عَنْهُ عَنْ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی هَاشِمٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْأَبِی جَعْفَرٍ فِی حَدِیثٍ لَهُ اِخْتَصَرْنَاهُ قَالَ: إِذَا قَامَ اَلْقَائِمُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ دَخَلَ اَلْکُوفَهَ وَ أَمَرَ بِهَدْمِ اَلْمَسَاجِدِ اَلْأَرْبَعَهِ حَتَّی یَبْلُغَ أَسَاسَهَا وَ یُصَیِّرُهَا عَرِیشاً کَعَرِیشِ مُوسَی وَ تَکُونُ اَلْمَسَاجِدُ کُلُّهَا جَمَّاءَ لاَ شُرَفَ لَهَا کَمَا کَانَتْ عَلَی عَهْدِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ یُوَسِّعُ اَلطَّرِیقَ اَلْأَعْظَمَ فَیُصَیِّرُ سِتِّینَ ذِرَاعاً وَ یَهْدِمُ کُلَّ مَسْجِدٍ عَلَی اَلطَّرِیقِ وَ یَسُدُّ کُلَّ کُوَّهٍ إِلَی اَلطَّرِیقِ وَ کُلَّ جَنَاحٍ وَ کَنِیفٍ وَ مِیزَابٍ إِلَی اَلطَّرِیقِ وَ یَأْمُرُ اَللَّهُ اَلْفَلَکَ فِی زَمَانِهِ فَیُبْطِئُ فِی دَوْرِهِ حَتَّی یَکُونَ اَلْیَوْمُ فِی أَیَّامِهِ کَعَشَرَهٍ مِنْ أَیَّامِکُمْ وَ اَلشَّهْرُ کَعَشَرَهِ أَشْهُرٍ وَ اَلسَّنَهُ کَعَشْرِ سِنِینَ مِنْ سِنِیکُمْ ثُمَّ لاَ یَلْبَثُ إِلاَّ قَلِیلاً حَتَّی یَخْرُجَ عَلَیْهِ مَارِقَهُ اَلْمَوَالِی بِرُمَیْلَهِ اَلدَّسْکَرَهِ عَشَرَهَ آلاَفٍ شِعَارُهُمْ یَا عُثْمَانُ یَا عُثْمَانُ فَیَدْعُو رَجُلاً مِنَ اَلْمَوَالِی فَیُقَلِّدُهُ سَیْفَهُ فَیَخْرُجُ إِلَیْهِمْ فَیَقْتُلُهُمْ حَتَّی لاَ یَبْقَی مِنْهُمْ أَحَدٌ ثُمَّ یَتَوَجَّهُ إِلَی کَابُلَ شَاهٍ وَ هِیَ مَدِینَهٌ لَمْ یَفْتَحْهَا أَحَدٌ قَطُّ غَیْرُهُ فَیَفْتَحُهَا ثُمَّ یَتَوَجَّهُ إِلَی اَلْکُوفَهِ فَیَنْزِلُهَا وَ تَکُونُ دَارُهُ وَ یُبَهْرِجُ سَبْعِینَ قَبِیلَهً مِنْ قَبَائِلِ اَلْعَرَبِ تَمَامَ اَلْخَبَرِ (1)
ابو بصير ضمن حدیثی که آن را مختصر کرده گفته است: امام باقر علیه السلام فرمودند: هرگاه قائم علیه السلام قیام کند وارد کوفه شود دستور می دهد مساجد چهارگانه منهدم گردد (2)تا به اساس آن ها برسد و آن ها را مانند سایبان موسی علیه السلام خواهد ساخت (3)و تمام مساجد را وسعت داده و بلندی ها را از بین می برد به همان ترتیبی که در زمان پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ بوده قرار می دهد و بزرگراه ها را وسعت می دهد که شصت ذراع خواهد شد و هر مسجدی که بر سر راه باشد خراب می کند و هر منفذی که به سمت راه عبور مردم و هر بالکن و فاضلاب و ناودانی را که به طرف راه عمومی است می بندد و خداوند در زمان او به فلک دستور می دهد آهسته بچرخد تا آن جا که یک روز در زمان او همچون ده روز و یک ماه مانند ده ماه و یک سال همچون ده سال از سال های شما می شود. (4)
1) الغيبة (للطوسي)، ص 475
2) چهار مسجد نه مساجد کل دنیا و نه مساجد عراق و کوفه
3) نه این که ویران می کنند بلکه نمای آن را تغییر می دهند ظاهر آن این است که این مطلب اختصاص به این چهار مسجد ندارد.
4) اگر این روایت درست باشد بسیاری از مسائل حل می شود دوران حکومت امام زمان علیه السلام در روایت بیان شده که هفت یا نه سال است طبق این روایت هفتاد سال شود. البته به نظر ما امام زمان علیه السلام هنگامی که ظهور کنند تا چهل روز قبل از قیامت هستند و این با مسئله ی رجعت ائمه علیهم السلام منافات ندارد، ائمه حتما رجوع می کنند ولی این که برای حکومت و یا برای تشریفات حکومت امام زمان علیه السلام باشد نیاز به بررسی دارد.
سپس چندی نمی گذرد که سرکشان خوارج در رمیله الدسکره خروج می کنند ده هزار نفر شعارشان یا عثمان یا عثمان است پس آن حضرت یکی از موالی را فرا می خواند و شمشیرش را به او می دهد آن گاه او به سویشان می رود و آن ها را می کشد و احدی از آنان را باقی نمی گذارد.
آن گاه به سوی کابل شاه می رود و آن شهری است که هیچ کس پیش از او آن را فتح نکرده، پس را فتح می نماید، سپس به کوفه روان می شود و در آن فرود می آید که منزلش در آن خواهد بود و هفتاد قبیله از قبائل عرب را از بین می برد. (1)
ب) منابع روایت:
الغیبه شیخ طوسی، ص 475 ح 498، و ص 486 ح 499
نوادر الاخبار فیض کاشانی ص 272 مرسلا از غیبت طوسی
منتخب الانوار المضيئه ص 194 همان متن طوسی با اندکی تفاوت که بجای یا عثمان «یا 51457» آورده شده است که شاید اشاره به دوران تقیه بوده و به حساب ابجد نقل کرده است.
اثبات الهداة، ج 3 ص 517 ب 32 ح 374 بعض این روایت را از الغیبه آورده است.
بحار الانوار، ج 52 ص 333 از الغیبه و ج 83 ص 353 از الغیبه.
مستدرک الوسائل، ج 3، ص 368
معجم الاحاديث الامام المهدی علیه السلام، ج 4 ص 488 نص غیبت طوسی را با نص فقیه ادغام نمودیم.
ج) بررسی سند روایت
مرحوم شیخ طوسی این روایت را از فضل بن شاذان نقل می فرماید. شیخ طوسی متوفای 460 و فضل بن شاذان متوفای 262 است حدود 200 سال فاصله است پس باید شیخ طوسی به کتاب فضل بن شاذان طریق داشته باشد. پس بحث در چند محور است:
خود فضل بن شاذان که چقدر اعتبار دارد
طریق شیخ طوسی به کتاب فضل بن شاذان معتبر است یا نه
فضل بن شاذان از چه کسی نقل می کند. فضل بن شاذان روایت امام باقر علیه السلام را نقل می کند و حال آن که او دوران امام باقر علیه السلام را درک نکرده است دوران امام هادی علیه السلام بوده است پس باید واسطه باشد.
1) درست است که خداوند امام زمان علیه السلام را به عنوان غیاث فرستاده است ولی لازمه ی کمک به این جامعه این است که موانع برداشته شود و این سنخ قبائل جز موانع هستند. تا این موانع بر طرف نشود سلامت کامل و امنیت و آسایش به جهان باز نمی گردد. این مطلب هیچ منافاتی با رافت امام ندارد. سیاست امام، سیاست پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ است و خود پیامبر هم با یهود بنی قریضه جنگیدند. مقتضای رحمت این است که: ترحم بر پلنگ تیز دندان *** ستمکاری بود بر گوسفندن
فضل بن شاذان
نظر مرحوم نجاشی:
مرحوم نجاشی از ایشان تمجید کرده است و می فرماید: (1)
روى عن أبي جعفر الثاني و قيل [عن] الرضا أيضا علیهما السلام و كان ثقة أحد أصحابنا الفقهاء و المتكلمين و له جلاله في هذه الطائفة و هو في قدره أشهر من أن نصفه و ذكر الكنجى أنه صنف مائة و ثمانين كتابا وقع إلينا
از امام جواد علیه السلام روایت نقل کرده است و گفته شده است از امام رضا علیه السلام هم روایت کرده است و ثقه و یکی از اصحاب فقیه و متکلم شیعه بود و در بین شیعه جایگاه دارد مقامش بالاتر از این است که بخواهیم از او تعریف کنیم. این شخص اهل قلم بوده است و به قول کشی 180 کتاب تالیف کرده است.
نظر شیخ طوسی:
فقیه، متكلم، جليل القدر، له مصنفات و در کتاب رجالشان ایشان را از اصحاب امام هادی و امام عسگری علیهما السلام نقل فرمودند.
روایت متعارضی در مورد ایشان نقل شده است روایاتی از ایشان مدح کرده و ترحم کرده است و روایاتی داریم که ایشان را زیر سوال کرده است.
سَعْدُ بْنُ جَنَاحٍ اَلْکَشِّیُّ ، قَالَ سَمِعْتُ مُحَمَّدَ بْنَ إِبْرَاهِیمَ اَلْوَرَّاقَ اَلسَّمَرْقَنْدِیَّ ، یَقُولُ،خَرَجْتُ إِلَی اَلْحَجِّ، فَأَرَدْتُ أَنْ أَمُرَّ عَلَی رَجُلٍ کَانَ مِنْ أَصْحَابِنَا مَعْرُوفٌ بِالصِّدْقِ وَ اَلصَّلاَحِ وَ اَلْوَرَعِ وَ اَلْخَیْرِ، یُقَالُ لَهُ بُورَقٌ اَلْبُوسَنْجَانِیُّ ، قَرْیَهٌ مِنْ قُرَی هَرَاهَ ، وَ أَزُورَهُ وَ أُحْدِثَ عَهْدِی، بِهِ قَالَ، فَأَتَیْتُهُ، فَجَرَی ذِکْرُ اَلْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ رَحِمَهُ اَللَّهُ، فَقَالَ بُورَقٌ : کَانَ اَلْفَضْلُ بِهِ بَطَنٌ شَدِیدُ اَلْعِلَّهِ، وَ یَخْتَلِفُ فِی اَللَّیْلَهِ مِائَهَ مَرَّهٍ إِلَی مِائَهٍ وَ خَمْسِینَ مَرَّهً، فَقَالَ لَهُ بُورَقٌ خَرَجْتُ حَاجّاً فَأَتَیْتُ مُحَمَّدَ بْنَ عِیسَی اَلْعُبَیْدِیَّ ، وَ رَأَیْتُهُ شَیْخاً فَاضِلاً فِی أَنْفِهِ عِوَجٌ وَ هُوَ اَلْقَنَا ، وَ مَعَهُ عِدَّهٌ رَأَیْتُهُمْ مُغْتَمِّینَ مَحْزُونِینَ، فَقُلْتُ لَهُمْ مَا لَکُمْ قَالُوا إِنَّ أَبَا مُحَمَّدٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَدْ حُبِسَ، قَالَ بُورَقٌ : فَحَجَجْتُ وَ رَجَعْتُ ثُمَّ أَتَیْتُ مُحَمَّدَ بْنَ عِیسَی ، وَ وَجَدْتُهُ قَدِ اِنْجَلَی عَنْهُ مَا کُنْتُ رَأَیْتُ بِهِ، فَقُلْتُ مَا اَلْخَبَرُ قَالَ قَدْ خُلِّیَ عَنْهُ، قَالَ بُورَقٌ : فَخَرَجْتُ إِلَی سُرَّ مَنْ رَأَی وَ مَعِی کِتَابُ یَوْمٍ وَ لَیْلَهٍ ، فَدَخَلْتُ عَلَی أَبِی مُحَمَّدٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ وَ أَرَیْتُهُ ذَلِکَ اَلْکِتَابَ، فَقُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنْ رَأَیْتَ أَنْ تَنْظُرَ فِیهِ! فَلَمَّا نَظَرَ فِیهِ وَ تَصَفَّحَهُ وَرَقَهً وَرَقَهً: وَ قَالَ: هَذَا صَحِیحٌ یَنْبَغِی أَنْ یُعْمَلَ بِهِ، فَقُلْتُ لَهُ: اَلْفَضْلُ بْنُ شَاذَانَ شَدِیدُ اَلْعِلَّهِ، وَ یَقُولُونَ إِنَّهَا مِنْ دَعْوَتِکَ بِمَوْجِدَتِکَ عَلَیْهِ، لِمَا ذَکَرُوا عَنْهُ: أَنَّهُ قَالَ إِنَّ وَصِیَّ إِبْرَاهِیمَ خَیْرٌ مِنْ وَصِیِّ مُحَمَّدٍ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ، وَ
1) رجال النجاشی، ص 307
لَمْ یَقُلْ، جُعِلْتُ فِدَاکَ هَکَذَا کَذَبُوا عَلَیْهِ، فَقَالَ: نَعَمْ رَحِمَ اَللَّهُ اَلْفَضْلَ ، قَالَ بُورَقٌ : فَرَجَعْتُ فَوَجَدْتُ اَلْفَضْلَ قَدْ تُوُفِّیَ فِی اَلْأَیَّامِ اَلَّتِی، قَالَ أَبُو مُحَمَّدٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ رَحِمَ اَللَّهُ اَلْفَضْلَ (1) محمد بن ابراهیم سمرقندی می گوید: حج رفتم. در مسیر گفتم که به دیدار یکی از علما بروم که معروف به صدق صفا و خیر است که به او بورق البوشنجانی می گفتند: آن جا صحبت فضل بن شاذان شد بورق گفت: فضل دل درد داشت گاهی شبی صد تا صد و پنجاه مرتبه بیرون می رفت بورق به او گفت: در مسیرم دیدار آقای عبیدی
رفتم که شیخ فاضلی بود که دیدم ناراحت اند گفتم: چه شده؟ گفتند: ابو محمد امام عسگری علیه السلام را زندان کرده اند بورق گفت: از حج که برگشتم دیدم مثل قبل نیستند پرسیدم گفتند: ایشان را آزاد کردند بورق می گوید به سامرا آمدم کتابی دستم بود خدمت امام عسکری رسیدم و کتابی که دستم بود نشان امام دادم گفتم فدایت شوم به این کتاب نگاه کنید امام نگاه کردند و ورق زدند و فرمودند: این کتاب خوبی است شایسته است که به آن عمل شود گفتم: فضل بن شاذان بیماری سختی دارد مردم این طور می گویند که شما او را نفرین کردید و از او
عصبانی هستید، به جهت آن چه از او نقل کردند وصی حضرت ابراهیم بهتر از وصی حضرت محمد است و فدایت شوم چنین نگفته است بر او دروغ بسته اند پس فرمودند: بله بر او دروغ بسته اند خداوند فضل را رحمت کند خداوند فضل را رحمت کند برگشتم دیدم فضل بن شاذان فوت شده است در ایامی که امام فرمودند: خداوند فضل را رحمت کند.
روایات در مدح ایشان متعدد است و بعضی از روایات است که ایشان را از نظر فکری تابع خلفاء می داند.
ذَكَرَ أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ الْمُنْدَقِيُّ النَّيْسَابُورِى:أَن لَفَضْلَ بْنَ شَاذَانَ بْنِ الْخَلِيلِ نَفَاهُ عَبْدُاللَّهِ بْنُ طَاهِرٍ عَنْ نَيْسَابُورَ، بَعْدَ أَنْ دُعِيَ بِهِ وَ اسْتَعْلَمَ كُتُبَهُ وَ أَمَرَهُ أنْ يَكْتُبَهَا، قَالَ فَكَتَبَ تَحْتَهُ: الْإِسْلَامُ الشَّهَادَتَانِ وَ مَا يَتْلُوهُمَا، فَذَكَرَ: أَنَّهُ يُحِبُّ أَنْ يَقِفَ عَلَى قَوْلِهِ فِي السَّلَفِ فَقَالَ أَبُو مُحَمَّدٍ: أَتَوَلَّى أَبا بَكْرٍ وَ أَتَبَرأَ مِنْ عُمَرَ، فَقَالَ لَهُ: وَ لِمَ تَتَبَرَّأَ مِنْ عُمَرَ فَقَالَ: لِإِخْرَاجِهِ الْعَبَّاسَ مِنَ السُّورَى، فَتَخَلَّص مِنْهُ بذلك (2)
می گوید: عبدالله بن طاهر فضل بن شاذان را تبعید کرد بعد از این که او را فرا خواندند و کتاب های او را زیر و رو کردند و از او خواستند اعتقاداتش را بنویسد گفت: پس زیر آن نوشت اسلام شهادتان است، پس ذکر کرد که او دوست دارد نظرش در مورد خلفا بداند؟ گفت: از ابوبکر پیروی می کنم و از عمر پیروی نمی کنم، پس به او گفت: چرا از عمر پیروی نمی کنی؟ گفت: چون عباس را (جد شما را) از شورا خارج کرد پس از او بواسطه ی این حرف رهائی یافت.
مرحوم خویی می فرماید: (1)
أقول إن أمارة التقية فى قول الفضل ظاهرة و يؤكد ذلك أنه لا يوجد في المسلمين من يتولى أبا بكر و يتبرأ من عمر.
اماره ی تقیه در قول فضل ظاهر است و آن را تاکید می کند اینکه در بین مسلمین کسی یافت نمی شود که پیرو ابوبکر و بیزار از عمر باشد.
مرحوم خوئی روایات دیگری را نقل می کند روایتی دیگری است که بیانگر مشکل عقیدتی او نسبت به مقامات پیامبر اکرم و ائمه است که مرحوم خوئی می فرماید: علی بن محمد بن قتیبه در سند این روایت است که اصلا توثیق ندارد پس این روایت بر آن اعتماد نمی شود.
روایت دیگری که در سال 260 از امام زمان در مذمت ایشان توقیع رسیده است مرحوم خویی این توقیع را هم رد می کند و می فرماید: قطعا این توقیع را به امام زمان نسبت دادند چون مگر می شود دو ماه بعد از فوتش توقیعی نسبت به ایشان صادر بشود.
نتیجه:
به نظر ما فضل بن شاذان مشکلی ندارد و در وثاقت ایشان بحثی نیست. چگونه در وثاقت کسی بحث کنیم که
قریب 800 روایت در کتب اربعه دارد.
1) معجم رجال الحديث، ج 13، ص 294
فضل بن شاذان:
طریق شیخ طوسی به فضل بن شاذان:
مرحوم شیخ طوسی در مشیخه در آخر كتاب تهذيب الاحكام (1)طریقش را بیان می کند و به فضل بن شاذان طریق صحیح دارد. (2)
عبدالرحمن بن ابی هاشم: اگر شیخ طوسی مستقیما از عبدالرحمن بن ابی هاشم نقل می کرد طریق شیخ طوسی به او ضعیف است. (3)ولی ایشان به واسطه ی محمد بن یعقوب از علی بن ابراهیم از پدرش و محمد بن اسماعیل از فضل نقل می کند.
اما ایشان اگر با همین عنوان باشد ظاهرا توثیقی ندارد ولی اگر مقصود عبدالرحمن بن محمد بن ابی هاشم باشد ایشان توثیق دارد. (4)
ظاهرا این دو یکی باشند لذا سند روایت مشکلی ندارد.
د) دلالت روایت
در این روایت چنین نقل شده که امام زمان علیه السلام دستور به تخریب چهار مسجد می دهند البته روایات دیگری داریم که امام علیه السلام نسبت به نوع بنا و سقف مساجد دیگر نظر دیگری دارند که در واقع همان نظر پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ است یعنی سقف های آن ها را بر می دارد و اگر مشرف باشد، بلندی های آن ها را بر می دارد و تخریب می کند.
حال این سوال پیش می آید که آیا این مساجدی که در طول تاریخ ساخته شده و وجود داشته به سبک معماری اسلامی بوده است یعنی به خواست و نظر معصوم ساخته شده است یا نه مساجدی است که با معماری امویین و عباسین ساخته شده است؟
ظاهر این روایت این است که زمانی که امام علیه السلام ظهور کنند دستور به تخریب چهار مسجد داده که به اساس برسد و تنها یک سایبانی برای مسجد می گذارند و این مشکلی ندارد و کار جدیدی نیست تخریب مسجد در زمان خود پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ بوده و ایشان دستور تخریب مسجد ضرار را دادند:
روایات مساجد غیر مبارکه:
قال الطبرسي قدس الله روحه في قوله تعالى وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً: قال المفسرون إن بني عمرو بن عوف اتخذوا مسجد قباء و بعثوا إلى رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ أن يأتيهم فأتاهم فصلى فيه فحسدهم جماعة من المنافقين من بنى غنم بن عوف فقالوا نبنى مسجدا نصلى فيه ولا نحضر جماعة محمد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و كانوا اثنى عشر رجلا و قيل خمسه عشر رجلا منهم ثعلبة بن حاطب و معتب بن قشیر و نبتل بن الحارث فبنوا مسجدا إلى جنب مسجد قباء فلما فرغوا منه أتوا رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و هو يتجهز إلى تبوک فقالوا يا رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ علوا إنا قد بنينا مسجدا لذى العلة و الحاجة و الليلة المطيرة و الليلة الشاتية و إنا نحب أن تأتينا فتصلى لنا فيه و تدعو بالبركة فقال صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ إنى على جناح السفر و لو قدمنا أتيناكم إن شاء الله فصلينا لكم فلما انصرف رسول الله من تبوک نزلت عليه الآية في شأن المسجد ضراراً.
فَوَجَّهَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ عِنْدَ قَدُومِهِ مِنْ تَبُوكَ عَاصِمَ بْنَ عَوْفِ الْعَجْلَانِی وَ مَالِكَ بْنَ الدُّخْشُمِ وَ كَانَ مَالِكَ مِنْ بَنِي عَمْرِو بْنِ عَوْفِ فَقَالَ لَهُمَا انْطَلِقَا إِلَى هَذَا الْمَسْجِدِ الظَّالِمِ أَهْلَهُ فَاهْدِمَاهُ وَ حَرِّقَاهُ وَ رَوِيَ أَنَّهُ بَعَثَ عَمَّارَ بنَ يَاسِرٍ وَ وَحْشِيَّاً فَحَرَّقَاهُ وَ أَمَرَ بِأَنْ يُتَّخَذَ كُنَاسَةً تُلْقَى فِيهِ الْجِيَفُ. ثم نهى الله نبيه أن يقوم فى هذا المسجد فقال لا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً أى لا تصل. (1) طائفه بنی عمرو در محله قبا مسجدی ساختند و از پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ خواستند که برای افتتاح آن تشریف بیارند. پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ آمدند و در آن نماز خواندند پس جماعتی از منافقین از بنی غنم بن عوف بر آن ها حسادت کردند پس گفتند: ما هم مسجد می سازیم و در آن نماز می خوانیم و در جماعت محمد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ حاضر نمی شویم و دوازده نفر بودند و گفته شده است که پانزده نفر بودند، و ثعلبه بن حاطب و معتب بن قشیر و نبتل بن حارث از آنان بودند پس مسجدی در کنار مسجد قباء ساختند چون از آن فارغ شدند نزد رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ آمدند و ایشان برای رفتن به تبوک آماده می شدند گفتند: ای پیامبر خدا صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ ما مسجدى بنا کردیم برای کسانی که بیمارند و حاجتی و شب های بارانی و شب های سرد زمستانی و دوست داریم که تشریف بیاورید و در آن نماز بخوانید و به برکت
دعا کنید پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فرمودند: من الآن مسافر هستم و اگر آمدم نزد شما می آیم انشاء الله پس برای شما نماز بخوانم پس چون پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ از تبوک برگشتند، آیه در شأن مسجد ضرار نازل شد:وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً.
پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ وقتی که از تبوک برگشتند عاصم بن عوف عجلانی و مالک بن دخشم را فرستادند و فرمودند: به سوی این مسجدی روید که اهل آن ظالم هستند آن را ویران کنید و آتش بزنید و روایت شده که پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ عمار بن یاسر و وحشی را فرستاد و دستور دادند که آن را محل زباله دان کنند. سپس خداوند پیامبرش را از این که در این مسجد نماز خوانده شود نهی کرد. مساجدی هم که امام زمان صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ دستور به تخریب آن خواهند داد از این قبیل مساجد می باشد و روایت صحیح السند از امام باقر علیه السلام نیز این مطلب را تایید می کند:
1) بحار الأنوار، ج 21، ص 252
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ بْنِ عَبْدِاللَّهِ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ هِشَامٍ عَنْ سَالِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: جَدِّدَتْ أَربَعَةً مَسَاجِدَ بِالْكُوفَةِ فَرَحاً لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ علیه السلام - مَسْجِدُ الْأَشْعَثِ وَمَسْجِدُ جَرِيرٍ وَ مَسْجِدٌ سِمَاك و مَسْجِدُ شَبَكِ بْنِ رِبْعِى لَعَنَهُمُ اللَّهُ. (1)
امام باقر علیه السلام فرمودند: چهار مسجد در کوفه تجدید بنا شد به جهت اظهار شادی و خوشنودی در شهادت امام حسین علیه السلام مسجد اشعث و مسجد جریر و مسجد سماک و مسجد شبث بن ربعی لعنت خداوند بر آن ها (باد این کلمه لعنت از متن روایت است.)
پس امام علیه السلام یک دید کلی نسبت به مساجد دارد که مسقف نباشد و مشرف نباشد ولی معنای این روایت این نیست که امام دستور تخریب همه ی مساجد را بدهد در این روایت اشاره به چهار مسجد است و «ال» در «المساجد» ال عهد است یعنی همین مساجدی که برای اظهار سرور و شادی در قتل امام حسین علیه السلام تجدید بنا شدند و چنین کاری (تجدید بنا برای اظهار خوشنودی قتل فرزند رسول خدا) جز از منافق سر نمی زند (2)و حکم مساجدی هم که به دست منافقین ساخته شده باشد، در زمان پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ مشخص و روشن است و آن تخریب و به آتش کشیدن آن است همچنان که در مورد مسجد ضرار بیان شد.
حال کسی که مسجد برای اظهار شادی از قتل امام حسین علیه السلام بسازد از اشد نواصب و منافقین است و چنین مسجدی، مسجدی نیست که بر اساس تقوا ساخته شده باشد بلکه این همان مسجد ضرار است پس تخریب مسجد طبق همان سنت پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ است و دستور الهی است.
پس این روایت اصلا بیانگر حکم جدیدی نیست بلکه همان سنت رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ است و برای این که مشخص شود که امام علیه السلام مساجد چه کسانی را تخریب می کنند به شرح حال جریر می پردازیم.
شخصیت جریر بن عبد الله بجلی:
مرحوم مامقانی می فرماید: (3)
قد عده الشيخ رحمه الله تارة: من أصحاب رسول صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قائلا جرير بن عبدالله أبو عمرو، و يقال أبو عبدالله البجلي سكن الكوفة، و قدم الشام برسالة أمير المؤمنين علیه السلام إلى معاوية و أسلم في السنة التي قبض فيها النبي صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و قيل: إن طوله كان ستة أذرع، ذکره محمد بن إسحاق انتهى و اخرى؛ من أصحاب أمير المؤمنين علیه السلام، قائلا جرير بن عبدالله البجلي. انتهى. و قال في القسم الأوّل من الخلاصة: جرير بن عبدالله البجلي قدم الشام برسالة أمير المؤمنين علیه السلام إلى معاوية. انتهى.
1) تهذيب الأحكام، ج 3، ص 250 - ملاذ الاخيار، ج 5، ص 471 مرحوم مجلسی می فرماید صحیح
2) در مورد حکم صوم روز عاشورا بحث است، نظر ما بر حرمت صوم در این روز است، مرحوم خوئی در موسوعه در بحث های استدلالی شان قائل به استحباب هستند و می فرماید: منظور ما از استحباب این نیست که کسی از باب اظهار شادی قتل امام حسين علیه السلامروزه بگیرد و کسی که چنین کاری بکند از اشد نواصب است.
3) تنقيح المقال في علم الرجال، ج 14، ص 318
و قال الشهيد الثاني رحمه الله في تعليقته على الخلاصة معترضا عليه أن رسالة أمير المؤمنين علیه السلام و إن دلّت على مدح أولا، لكن مفارقته له السلام و لحوقه بمعاوية ثانيا - كما هو معلوم مشهور - يدفع ذلك المدح و يخرجه عن هذا القسم و سیرته و تخریب علی علیه السلام داره بالكوفة بعد لحوقه بمعاوية لعنه الله مشهور. انتهى. و هو اعتراض موجه متين و منها: روايته عن النبي صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ رؤية الله سبحانه، و قد خلط فى أواخر عمره. و منها ما مرّ فى الأشعث بن قيس الكندى من أنّه و جريرا بايعا ضبا بعد ندائهما إياه بأبى الحسن و منها: ما حكاه فى البحار عن ابن أبى الحديد أنه حكى عن جماعة من مشايخه البغداديين أن جرير بن عبدالله البجلي كان يبغض عليا علیه السلام و هدم على علیه السلام داره. و منها ما رواه ابن أبى الحديد عن الحارث بن الحصين أن النبي صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ دفع إلى جرير بن عبد الله نعلين من نعاله و قال:«احتفظ بهما فإن ذهابهما، ذهاب دینک!» فلما كان يوم الجمل ذهبت إحداهما، فلما أرسله على علیه السلام إلى معاوية ذهبت الأخرى، ثم فارق عليا علیه السلام و اعتزل الحرب. و منها: ما رواه في الخصال في الصحيح، عن صفوان [بن يحيى] عمّن ذكره، عن أبي عبدالله علیه السلام قال: إن أمير المؤمنين علیه السلام نهى عن الصلاة فى خمسة مساجد بالكوفة مسجد الأشعث بن قيس [الكندى]، و مسجد جرير بن عبدالله البجلی و مسجد سماک بن مخرمه و مسجد شبث ابن ربعی و مسجد تيم. قال و كان أمير المومنین علیه السلام إذا نظر إلى مسجدهم، قال: «هذه بقعه تیم» و معناه أنّهم قعدوا عنه، لا يصلّون معه عداوة [له] و بغضا. فتبين من ذلك كلّه أن الرجل ضعيف غاية الضعف، ملعون لا يعتمد على روايته بوجه.
شیخ طوسی او را از اصحاب پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ شمرده است و فرموده است: او ساکن کوفه بود پیام کتبی امیر المومنین علیه السلام را برای معاویه برد اسلام او سال رحلت پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ بود. (1)دارای قد بلندی بود.
مرحوم شهید ثانی در اشکال بر علامه حلی که چرا نام او را در قسم اول آورده است می فرماید: او نامه رسان امام علیه السلام بود هر چند بگوئیم نامه رسان بودن امام علیه السلام دلالت بر مدح دارد لکن جدا شدن او از امام علیه السلام و ملحق شدنش به معاویه آن مدح را از بین می برد و او را از این قسم (عدول) خارج می کند و روش او و تخریب خانه ی او در کوفه توسط امیر المومنين علیه السلام بعد از ملحق شدنش به معاویه مشهور است.
و این اعتراضی متین و موجه است جریر از پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ دیدن خداوند را نقل می کند. در مورد اشعث کندی و جریر گفته شده است این دو بعد از این که فراخوانده شدند به ابوالحسن علیه السلام با یک سوسمار بیعت کردند و او را خطاب قرار دادند که (نعوذ بالله) تو ابوالحسنی بیا با تو بیعت کنیم.
اشعث بن قیس کندی و جریر بن عبدالله بجلی بغض علی علیه السلام را داشتند و علی علیه السلام خانه ی جریر را خراب کرد. در حالی که پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فرمودند: بغض تو را ندارد مگر منافق پس او منافق بود و حکم مسجدی که منافق بنا کند نیز روشن است. و اسماعیل بن جریر گفت: علی علیه السلام دو بار خانه ی ما را خراب کرد و حارث بن حصین روایت کرده است: رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ به جریر بن عبدالله نعلین دادند و فرمودند: این دو را حفظ کن پس بدرستی که از دست دادن این دو از دست رفتن دین تو است پس روز جمل یکی
1) علمای عامه او را که چهل روز قبل از رحلت پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ اسلام آورد را صحابی عادل می دانند و حال آن که حضرت ابوطالب علیه السلام که سال ها، قریب پنجاه سال از پیامبر حمایت کردند و از بعثت تا دو سال قبل هجرت را درک کرد را نعوذ بالله کافر می دانند.
از این دو از دستش رفت پس چون علی علیه السلام او را نزد معاویه فرستاد دیگری از دست او رفت سپس از علی علیه السلام جدا شد. پس فاصله گرفتن از علی بن ابی طالب علیه السلام فاصله گرفتن از دین است در زیارت غدیر به سند معتبر از امام هادی علیه السلام نقل شده که می فرماید:السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دِينَ اللَّهِ الْقَوِيمَ وَ صِرَاطَهُ الْمُسْتَقِيمَ أشْهَدُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَنَّ الشَّاكَ فِيكَ مَا آمَنَ بِالرَّسُولِ الْأَمِينِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ (1)
در خصال صدوق از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمودند: امیر المومنین علیه السلام از نماز در پنج مسجد نهی کردند مسجد اشعث بن قیس و مسجد جریر و مسجد سماک و مسجد شبث بن ربعی و مسجد تیم. هر گاه امیر المومنین علیه السلام به مسجد جریر نگاه می انداختند می فرمودند: این بقعه ی تیم است. و معنای آن این است که آن ها جزء حزب قاعدین بودند همراه علی علیه السلام نماز نمی خواندند به جهت دشمنی و بغضی که نسبت به ایشان داشتند.
پس از همه ی آن چه نقل کردیم ظاهر می شود که او در نهایت ضعف و ملعون است و به هیچ وجه نمی توان بر روایت او اعتماد کرد.
مرحوم میرزا می فرماید: (2)
قلت: و ذم مسجده و أنّه من المساجد الملعونة و ممّا بنى فرحا بقتل الحسين عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ!.. في التهذيب و الكافي مذكور، مع أنّ فى دلالة مطلق الارسال على المدح إشكال.
ذم مسجد جریر و اینکه آن از مساجد ملعونه است. و از آن مساجدی است که برای اظهار خشنودی از قتل حسین علیه السلام بنا شد. این مطلب در کافی و تهذیب ذکر شده است علاوه بر این حکم بر این که هر پیام رسانی ممدوح است مورد اشکال است.
ابن ابی الحدید نقل می کند: (3)
و ممن فارقه علیه السلام حنظلة الكاتب خرج هو و جرير بن عبدالله البجلى من الكوفة إلى قرقيسيا و قالا لا نقيم ببلدة يعاب فيها عثمان. و أما هذا الأكثف عند الجاهلية يعنى جرير بن عبدالله البجلي فهو يرى كل أحد دونه و يستصغر كل أحد و يحتقره قد ملئ نارا هو مع ذلك يطلب رئاسة و يروم إمارة و هذا الأعور يغويه و يطغيه إن حدثه كذبه و إن قام دونه نكص عنه فهما كالشيطان:إِذْ قالَ لِلإنْسانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخافُ اللَّهَ رَبَّ العَالَمِینَ (4)
او به همراه حنظله از کوفه به عنوان اعتراض و نارضایتی از حکومت امیر المومنین علیه السلام به طرف قرقیسیا بیرون رفتند، گفتند: ما در شهری که به عثمان عیب می گیرند نمی مانیم امیر المومنین علیه السلام فرمودند: این شخص در دوران جاهلیت یعنی جریر بن عبد
الله بجلی پس او هر کسی را پائین تر از خود می بیند و هر کسی را کوچک می کند و تحقیر می کند درونش مملو از آتش حقد و کینه است و با این وجود ریاست را می طلبد و این اعور (مراد اشعث است) او را گمراه می کند پس این دو مانند شیطان هستند.
امیر المومنين علیه السلام چند نفر را برای دستگیری شخصی،فرستاد او را دستگیر کردند آوردند که در راه به رئیس پلیس برخورد کردند گفت: این جا حوزه استحفاظی من است او را رها کنید گفتند: ما طبق دستور امیر المومنین علیه السلام او را دستگیر کردیم گفت او را رها کنید تا با من هماهنگی شود آن ها هم نزد امام علیه السلام برگشتند امام علیه السلام فرمود: چه شد؟ گفتند: دستگیرش کردیم، این رئیس پلیس مانع از آوردن او شد فرمودند خود او را بیاورید او را آوردند امام علیه السلام فرمودند: چرا آزادش کردی؟ شلاقش بزنید، چند شلاقی که به او زدند نگاهی به امیر المومنین علیه السلام انداخت و گفت نمی دانم با شما چه کار کنم اگر کنار شما بمانم در اجرای قانون همه ی افراد با هر رتبه ای نزد تو یکسان هستند و اگر از تو جدا شوم کافر شده ام امام علیه السلام فرمود: آزادش کنید. (الغارات)
و قال فی طبقات ابن سعد 21/6 بسنده: .. عن زياد بن علاقة قال: سمعت جریر ابن عبدالله حين مات المغيرة بن شعبة يقول: استغفروا لأميركم فإنه كان يحب العافية. (1)
وقتی مغیره به هلاکت رسید جریر گفته است برای امیرتان طلب استغفار کنید او عافیت طلب بود.
فرزند مرحوم مامقانی می فرماید: (2)
إنّ المترجم له من أعداء أمير المؤمنين و إمام المتقين و خلیفهٔ رسول رب العالمين عليه أفضل الصلاة والسلام، فهو ببيعته للضب و عدائه و نصبه لسيد الوصيين علیه السلام زندیق کافر فعلیه و علی من شاكله لعنة الله و الملائكة و الناس أجمعين.
همانا مترجم (جریر) از دشمنان امیر المومنین علیه السلام و امام متقین و خلیفه ی رسول رب العالمین که بر او بهترین سلام و صلوات باد بوده است پس بیعت او با سوسمار و دشمنی او با سید الوصیین علیه السلام او را از زنادقه و کفار قرار داده پس لعنت خداوند و ملائکه و مردم بر او و مانند او باد.
مرحوم شوشتری می فرماید: (3)
كما أن قوله: «إنّه و الأشعث بايعا ضبا بعد ندائهما إياه بأبي الحسن غلط. فقد عرفت ثمّة أنهما نادياه أبا حسل» و أبو حسل كنيه الضب. هذا، و قال المسعودی خرج جرير إلى بلاد قرقيسيا، و كتب إلى معاوية يعلمه ما نزل به و أنّه أحب مجاورته و المقام في داره، فكتب إليه معاوية بالمسير إليه و ذكر مثله سبط ابن الجوزي في تذكرته
قول مصنف که جریر و اشعث با سوسمار بیعت کردند بعد از این که آن را ابوالحسن صدا زدند غلط است آن دو صدا زدند: ابا حسل و ابو حسل کنیه ی سوسمار است.
مسعودی گفته است: جریر به سوی قرقیسیا بیرون رفت و نامه ای به معاویه نوشت که او را از آن جهت که از کوفه خارج شده است و بر این که همجواری و مقام در حکومت او را دوست دارد آگاه کند، پس معاویه نامه به او نوشت که به سوی او بیاید و مانند این مطلب را سبط بن جوزی در تذکره اش ذکر کرده است.
پس مساجدی که امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف دستور به تخریب آن می دهند دارای یک چنین سابقه ای و از یک چنین افرادی با نیات پلید که داشتند، می باشد و مساجدی است که منافقین ساختند و تخریب مساجد منافقین سابقه داشته است و خود پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ مسجد ضرار را تخریب کردند.
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُذَافِرٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ أَوْ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ:إِنَّ بِالْكُوفَةِ مَسَاجِدَ مَلْعُونَةً وَ مَسَاجِدَ مُبَارَكَةً فَأَمَّا الْمُبَارَكَةُ فَمَسْجِدُ غَنِيٍّ وَ اللَّهِ إِنَّ قِبْلَتَهُ لَقَاسِطَةٌ وَ إِنَّ طِينَتَهُ لَطَيِّبَةٌ وَ لَقَدْ وَضَعَهُ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ وَ لَا تَذْهَبُ الدُّنْيَا حَتَّي تَفَجَّرَ مِنْهُ عَيْنَانِ وَ تَكُونَ عِنْدَهُ جَنَّتَانِ وَ أَهْلُهُ مَلْعُونُونَ وَ هُوَ مَسْلُوبٌ مِنْهُمْ وَ مَسْجِدُ بَنِي ظَفَرٍ وَ هُوَ مَسْجِدُ السَّهْلَةِ وَ مَسْجِدٌ بِالْخَمْرَاءِ وَ مَسْجِدُ جُعْفِيٍّ وَ لَيْسَ هُوَ الْيَوْمَ مَسْجِدَهُمْ قَالَ دَرَسَ فَأَمَّا الْمَسَاجِدُ الْمَلْعُونَةُ- فَمَسْجِدُ ثَقِيفٍ وَ مَسْجِدُ الْأَشْعَثِ وَ مَسْجِدُ جَرِيرٍ وَ مَسْجِدُ سِمَاكٍ وَ مَسْجِدٌ بِالْخَمْرَاءِ بُنِيَ...عَلَي قَبْرِ فِرْعَوْنٍ مِنَ الْفَرَاعِنَةِ (1)
امام باقر علیه السلام فرمودند: برای کوفه مساجد ملعونه و مساجد مبارکه است اما مساجد مبارکه پس مسجد غنا طایفه ای از قطفان به خدا قسم قبله ی آن راست است و طینت آن پاک است و مردی مومن آن را ساخته است و دنیا از میان نخواهد رفت مگر این که کنار آن مسجد دو چشمه خواهد جوشید و کنار آن دو بوستان بوجود خواهد آمد. ولی اهل آن مسجد نفرین شده اند و سعادت حضور در آن از ایشان سلب شده است دیگر مسجد بنی ظفر و آن مسجد سهله است و مسجد حمراء و مسجد جعفی است که امروز دیگر مسجد ایشان نیست گویند از بین رفته است.
اما مساجد نفرین شده عبارت است از: مسجد ثقیف، مسجد اشعث، مسجد جریر بجلی و مسجد سماک و مسجدی در ناحیه حمراء که بر روی گور فرعونی از فرعون های روزگار ساخته شده است. این مساجد ملعون های است که امام علیه السلام به آن ها اشاره کرده اند.
عن أبي عبدالله علیه السلام [قال:] إن أمير المؤمنين علیه السلام نهى عن الصلاة في خمسة مساجد بالكوفة: مسجد الأشعث بن قيس [الكندى] و مسجد جریر بن عبدالله البجلی و مسجد سماک بن مخرمه و مسجد شبث ابن ربعی و مسجد تیم.
از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمودند: امیر المومنین علیه السلام از نماز در پنج مسجد نهی کردند مسجد اشعث بن قیس و مسجد جریر و مسجد سماک و مسجد شبث بن ربعی و مسجد تیم.
1) الكافي، ج 3، ص 489
با بررسی شخصیت کسانی که در این روایت نام برده شدند، مشخص می شود که این اشخاص از منافقین بودند که یا از اول از منافقین بودند یا این که بعدا در دام و حلقه ی منافقین افتادند.
شخصیت سماک بن مخرمه هالکی اسدی:
مرحوم مامقانی می فرماید: (1)حاله مجهول
مرحوم شوشتری می فرماید: (2)
قال: عده أبو عمر و أبو موسى فى أصحاب رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و حاله مجهول أقول: بل هو معلوم الذم، فقال البلاذري في فتوحه: «هرب من على علیه السلام من الكوفة و نزل الرقه» و قال الصادق علیه السلام: نهى أمير المؤمنين - علیه السلام - بالكوفة عن الصلاة في خمسه مساجد: مسجد الأشعث إلى أن قال و مسجد سماک بن مخرمه و فى الأغانى - في الاقيشر - أن عليا علیه السلام لم يصل في مسجده، و أهل الكوفة إلى اليوم يجتنبونه بناه في أيام عمر، و كان عثمانيا و عده الأغانى من السبعين الذين شهدوا على حل دم حجر و أصحابه. و في صفّين :نصر: لما بلغ الضحاك و كان على ما في سلطان معاوية من أرض الجزيرة - أنّ الأشتر خرج إليه، بعث إلى أهل الرقة، فأمدوه، و كان جلّ أهلها يومئذ عثمانية، فجاءوا و علیهم سماک بن مخرمه و فى الجزري أن عمر دعا له و قال: اللهم أسمک به الإسلام. قلت: و لا بد أنه من أثر دعائه صار معادى أمير المؤمنين علیه السلام - .
حال او مجهول است. گویم: بلکه او معلوم الذم است پس بلاذری در کتاب فتوح گفته است او از حکومت علی علیه السلام از کوفه فرار کرد و به رقه (رقه مجمع فراری ها و طرفداران حکومت عثمان بود) رفت. از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمودند: امیر المومنین علیه السلام از خواندن نماز در پنج مسجد نهی کردند: مسجد اشعث بن قیس و مسجد جریر و مسجد سماک و مسجد شبث بن ربعی و مسجد تیم. و در اغانی درباره «اقیشر» آمده است که امیر المومنین علیه السلام در مدتی که در کوفه بودند در مسجد او نماز نخواندند و اهل کوفه تا امروز از نماز خواندن در آن اجتناب می کردند و سماک آن مسجد را در زمان عمر ساخت و او عثمانی بود. عثمانی ها امير المؤمنین علیه السلام را به قتل عثمان متهم می کردند به پیروی از معاویه در حالی که خود معاویه در قتل عثمان نقش داشت امویین در قتل هر سه نقش داشتند حتی در قتل خلیفه اول نقش داشتند چون گفته شده که خلیفه ی اول مسموم شده است و در قتل خلیفه ی دوم هم نقش داشتند (3)و نقش آنان در قتل عثمان هم بسیار بود و می خواستند که او کشته شود و آن را دستاویز مقاصد شوم خود قرار دهند و اغانی او را از هفتاد نفری شمرده که شهادت بر حلال بودن خون حجر و اصحاب او دادند. و در صفين وقتی ضحاک (استاندار معاویه در جزیره بود) مطلع شد که مالک اشتر به سمت او می آید نزد اهل رقه فرستاد تا او را کمک کنند و اکثر اهل رقه عثمانی بودند آن ها آمدند و فرمانده آنان سماک بن مخرمه بود جزری میگوید که عمر برای او دعا کرد، گفت قطر اسلام را به او زیادتر کن گویم از اثر دعای عمر او از دشمنان امیر المومنین علیه السلام گشت.
فرزند مرحوم مامقانی می فرماید: (4)
1) تنقيح المقال في علم الرجال، ج 33، ص 370
2) قاموس الرجال، ج 5، ص 310
3) رجوع شود شرح حال عبدالله بن ذکوان در سیر اعلام نبلا در آن بیان می کند که ابو لؤلؤ چه کسی بود او خادم همسر عثمان بود این طور که خودشان نقل می کنند جریان را امویین طرح ریزی و پشتیبانی می کردند.
4) تنقيح المقال في علم الرجال، ج 33، ص 3
أقول: اتضح من المصادر المذكورة أن المترجم له كان عثمانيا مواليا لمعاوية و معاديا لأمير المؤمنين علیه السلام حتى أن مسجده عد من المساجد الملعونة. و احتمل بأن يكون سماک آخر غير المترجم؛ لأنّ المترجم له هالكي أسدى و الذي ذكره ابن عساكر نسبه إلى تميم، فلا بد أن يكون غيره، بل عندى تعدّدهما متيقن و المترجم له شريب للخمر متجاهر به و لا بد أن يكون عدوا لأمير المؤمنين علیه السلام كذلك حصيلة البحث المترجم ملعون خبيث، معاد لأمير المؤمنين علیه السلام و لشيعته الأبرار، فهو ضعيف خبيث حقير.
از مصادر مذکور روشن شد که این شخص،عثمانی موالی معاویه و دشمن امیر المؤمنین علیه السلام بود به گونه ای که مسجد او از مساجد ملعونه شمرده شده است. ایشان مطلبی را از وافی بالوفیات نقل می کند او نسبت به امیر المومنین علیه السلام شناخت داشت و نسبت به معاویه مشکل داشت این حرف غریبی است ممکن است شخص دیگری باشد اما او معلوم الحال است. او دائم الخمر بود و علنی شرب خمر می کرد. ملعون و خبیث و دشمن برای امیر المومنین علیه السلام و شیعیان او می باشد پس او ضعیف و خبیث و حقیر است.
پس این یکی از مساجد ملعونه است که امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف آن را تخریب می کند.
شخصیت شبث بن ربعی:
مرحوم مامقانی می فرماید: (1)
عده الشيخ رحمه الله في رجاله من أصحاب أمير المؤمنين علیه السلام و قال رجع إلى الخوارج و بمثله عبر فى الخلاصة و المراد برجوعه إلى الخوارج صيرورته خارجيّا، لا عوده إليهم ثانيا، كما لعلّه يوهم ذلك لفظ الرجوع؛ لأنه لم يعهد منه صيرورته خارجيا مرتين تخلّلهما صحبة لعلى علیه السلام و إن كانت تلك الصحبة مسبوقة و ملحوقة بما هو أسوأ من ذلك كما تشهد به متفرقات التاريخ التي أشار إليها ابن حجر في تقريبه إذ قال: شبث - بفتح أوله و الموحدة، ثم مثلثة - ابن ربعي التميمى اليربوعي أبو عبدالله الكوفي مخضرم كان مؤذن سجاح، ثم أسلم، ثم كان فيمن أعان على عثمان [ثم صحب عليّا] ثم صار من الخوارج [عليه]، ثم تاب، ثم حضر قتل الحسين علیه السلام، ثم كان ممن يطلب بدم الحسين علیه السلام مع المختار..! و كان ولى شرطته، ثم حضر قتل المختار، و مات بالكوفة في حدود الثمانين. انتهى.
بيان: المخضرم: من أدرك الجاهلية و الإسلام، كما بيناه في مقباس الهداية و سجاح على وزن سحاب امرأة ادعت النبوة في زمن النبي صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فاستجاب لها قوم، ثم اجتمعت بمسيلمة الكذاب المدعى للنبوة فتزوجها، فتركت دعوتها لأجله ثم إن ما ذكره ابن حجر مجمل ما فصله التاريخ من حال هذا المنافق و من أراد التفصيل وقف عليه في محاله، و کفی فی خبثه و زندقته أنه أحد أصحاب المساجد الأربعة الملعونة التي جدّدت بالكوفة فرحا و استبشارا بقتل الحسين علیه السلام، روی ذلک فی الکافی و التهذيب عن أبي جعفر علیه السلام في باب ما يستحب و ما يكره فيه الصلاة من المساجد و لعل المراد بذلك تجديد، عمارتها أو كثرة الجلوس فيها- بعد قتله
1) تنقيح المقال في علم الرجال، ج 34، ص 326
علیه السلام - استبشارا بذلك لما مرّ فی :ترجمه جرير بن عبدالله البجلي؛ أن أمير المؤمنين علیه السلام نهى عن الصلاة في خمسه مساجد، أحدها: مسجد شبث بن ربعی.
و ببالى أنّ شبثا هذا هو أحد الخمسة أو السبعة الذين بايعوا الضب خارج الكوفة بدلا عن بيعه أمير المؤمنين علیه السلام بها، و قالوا: إنّهما سواء، و أنّهم لما وردوا علیه السلام، قال: «ليحشرن قوم من امة محمد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ إمامهم ضب يقودهم إلى النار». ذکر ذلك الديلمي في إرشاده و عدّ منهم: الأشعث بن قيس الكندي و عمرو بن حريث المخزومي. ثمّ إنّ هذا الرجل على تقلبه فى الرأي و الاعتقاد يظهر من بعض الآثار أنه من العارفين بحق على علیه السلام و فضله، و أن عليها علیه السلام أرسله إلى معاوية فيمن أرسلهم له ليسألوه عما يطلب، و يحتجوا عليه و لمّا رأى الجماعة تعلّق معاوية بدم عثمان و طلب قتلته قال له شبث بن ربعي هذا يا معاوية! إنّه و الله لا يخفى علينا ما تطلب إنّك لم تجد شيئا تستغوی به الناس و تستميل به أهواءهم و تستخلص به طاعتهم إلا قولك: قتل إمامكم مظلوما، فنحن نطلب،بدمه و قد علمنا أنك أبطأت عنه بالنصر، و أحببت له القتل لهذه المنزلة التي تطلب و رب متمنّى أمر يحول الله دونه، و ربما أوتى المتمنّى فوق أمنيته .. و و الله مالك في واحدة منهما خير و الله إن أخطأك ما ترجو إنك لشر العرب حالا و لئن أصبت ما تتمناه لا تصيبه حتى تستحق صلى النار، فاتق الله يا معاوية و دع ما أنت عليه، و لا تنازع الأمر أهله.
هذا كلامه نقلا عن ابن الأثير في تاريخه، و البيهقي في المحاسن و المساوى و إنما نقلته بطوله عظة و عبرة، نعوذ بالله من سوء الخاتمة. و لا يبعد أن يكون إرساله علیه السلام إياه مع أن فى أصحابه الخلّص غنى عنه - لشدّة جرأة هذا الخبيث و إقدامه، أو لموضعه من بنی تمیم فی الحماية و المنعة، بحيث لا يقدر معاوية على ردّ کلامه و الاستهانه به
شیخ طوسی در کتاب رجال او را از اصحاب امیر المومنین علیه السلام بر شمرده و فرموده است: به خوارج رجوع کرد و به مانند آن علامه حلی در خلاصه تعبیر کرده است مراد از رجوع او به خوارج این است که او خارجی گشت نه این که دوباره به خوارج برگشت، چون معهود نیست که او دو بار خاجی شده باشد و در بین آن دو همراه علی علیه السلام بوده است و اگر چه قبل و بعد از همراهی او با امام علیه السلام جنایات و انحرافاتی داشته که کمتر از خارجی شدن نبوده است.
همچنان که متفرقات تاریخ بر آن شاهد است و ابن حجر در کتاب تقریب به آن اشاره کرده است گوید شبث بن ربعی تمیمی يربوعى ابو عبدالله کوفی هم جاهلیت و هم اسلام را درک کرد او موذن سجاح بود سپس اسلام آورد سپس جزء کسانی بود که علیه عثمان قیام کرد سپس جزء یاران علی علیه السلام شد سپس از خوارج گشت سپس توبه کرد، سپس در قتل حسین علیه السلام حاضر شد، سپس از کسانی شد که همراه مختار به خونخواهی امام حسین علیه السلام قیام کرد و رئیس پلیس او شد سپس در قتل مختار حاضر شد، و در کوفه به هلاکت رسید مخضرم: (1)کسی است که جاهلیت و اسلام درک کرده است و سجاح زنی است که ادعای نبوت در زمان پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ کرد و گروهی او را اجابت کردند سپس همراه مسیلمه کذاب مدعی نبوت شد؛ پس او را به ازدواج درآورد و به خاطر او ادعایش را ترک کرد!
آن چه ابن حجر ذکر کرده مجمل آن چیزی است که تاریخ به تفصیل در مورد حال این منافق بیان کرده است کسی تفصیل آن را می خواهد به تاریخ مراجعه کند در خباثت و زندقه بودن او همین بس که او یکی از اصحاب مساجد چهارگانه ی ملعونه ای است که
1) مرحوم صدر، در تعریف مخضرم مي نويسد:«مخضرمين کساني هستند، که مصاحبت پیامبر را درك نكرده اند و از نظایر خود جدا شده باشند؛ يعني معاصر پیامبر بوده اند؛ ولي به مصاحبت نایل نیامده اند و جاهليت را نيز درك كرده باشند.
در کوفه تجدید بنا شدند به جهت ابراز شادمانی به قتل حسین علیه السلام و این روایت در کافی و تهذیب از امام باقر علیه السلام نقل شده است.
شاید مراد به «جددت» تجدید عمارت آن است یا کثرت جلوس در آن رونق پیدا کرد بعد از قتل حسین علیه السلام به جهت ابراز شادمانی به آن به جهت آن چه در ترجمه ی جریر بن عبدالله بجلی گذشت که امیر المومنین علیه السلام از نماز در پنج مسجد نهی کردند که یکی از آن ها مسجد شبث ربعی است. گمان می کنم که شبث یکی از پنج نفر یا هفت نفر است که بیرون کوفه با سوسمار بیعت کردند بدل بیعت امیر المومنین علیه السلام و گفتند: آن دو مساوی اند و چون بر امام علیه السلام وارد شدند امام علیه السلام فرمودند: همانا قومی از امت محمد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ محشور می شوند که امام آن ها سوسمار است که آن ها را به طرف آتش می برد این را دیلمی در ارشادش ذکر کرده و از آن ها شمرده است اشعث بن قیس کندی و عمرو بن حریث مخزومی.
این رجل خیلی در رأی و اعتقاد متقلب بود از بعضی آثار ظاهر می شود که او از عارفین به حق علی علیه السلام و فضل او بوده است و این که علی علیه السلام او را همراه هیئتی نزد معاویه فرستاد تا از آن چه طلب کرده سوال کنند و بر او احتجاج کنند و چون این جماعت دیدند که معاویه دم از خونخواهی عثمان می زند شبث بن ربعی به او گفت:
ای معاویه! به خدا قسم بر ما مخفی نیست که هدف تو چیست چیزی نداری که سر مردم کلاه بگذاری و آن ها را به طرف خود بکشانی، و آن ها را مطیع خودت کنی الا قولت: قتل امام شما مظلوما پس ما خون او را می طلبیم و ما می دانیم که تو نزدیکی مدینه آمدی و به دفاع او نرفتی و قتل او را دوست داشتی برای این منزلت که طلب می کنی چه آروزه ها که داشته باشی اما خدا نگذارد و گاهی بیش از آن چه متمنی آرزو داشته باشد به او بدهد و به خدا قسم برای تو نیست در یکی از این دو خیر و به خدا قسم اگر اشتباه بکنی بدترین عرب ها هستی و اگر به حکومت برسی به آن نمی رسی مگر این که مستحق آتش شوی، پس از خدا بترسای معاویه و آن چه بر آنی را رها کن و در امر حکومت بت اهل آن نزاع نکن.
این کلام او نقل از ابن اثیر در تاریخش و بیهقی در محاسن و مساوی است و آن را با طولانی بودنش نقل کردم از جهت عبرت و موعظه به خداوند پناه می بریم از بد عاقبتی و بعید نمی باشد این که امام علیه السلام او را فرستاد با وجود این که در بین اصحابش خالصین بودند به جهت شدت جرأت این خبیث و اقدام او یا به جهت این که طایفه او در حمایت از او قوی بودند به گونه ای که معاویه جرأت در گیری با او را نداشت.
فرزند مرحوم مامقانی می فرماید: (1)
المعنون ممن لا دين له و لا يستحق أن يذكر و ذلك لتقلبه في الضلالة، فعليه و على كل منافق لعنة الله و لعنة اللاعنين.
1) تنقيح المقال في علم الرجال، ج 34، ص 330
ایشان از کسانی است که دین ندارد و لیاقت نام بردن را ندارد و این به جهت تقلب او در ضلالتش بود پس بر او و بر هر منافق دیگری لعنت خداوند و لعنت لاعنین باد.
پس این شخص هم جزو منافقین است و مسجدی هم که ساخته جزو مساجد ضرار و نفاق است و اگر امام زمان علیه السلام این مسجد را چنان چه بعد ها تجدید بنا شود تخریب کنند؛ طبق سیره رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ عمل کردند.
شخصیت اشعث بن قیس:
با نگاهی به سابقه و زندگی او معلوم میشود که او از اشد منافقین است از همان ابتدا با اسلام و پیامبر اسلام صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و امیر المومنين علیه السلام مشکل داشت و خانواده و قبیله ی او نیز چنین بودند تروریسم بودند و از کسانی بودند که در قتل رهبران و معصومین دست داشتند.
مرحوم مامقانی می فرماید: (1)
و قد عدّ الشيخ رحمه الله الرجل من أصحاب (2)الرسول صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قائلا: أشعث بن قيس الكندى أبو محمد سكن الكوفة اسر بعد النبي صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ في ردّة أهل ياسر و زوجه أبو بكر اخته أم فروة و كانتذعوراء، فولدت له محمد. انتهى. ثم عده من أصحاب على علیه السلام قائلا: أشعث بن قيس الكندى، ثم صار خارجيًا ملعونا. انتهى . و ذكر في القسم الثانى من الخلاصة مثل عبارة رجال الشيخ رحمه الله الأولى و ألحقها بما أفادته العبارة الثانية، فقال: و كان من أصحاب على علیه السلام ثم صار خارجيا ملعونا انتهى و لكنه أبدل (أسر) ب: (ارتد) و نسخ رجال الشيخ رحمه الله: (أسر)، و الظاهر أن الأول هو الأصح لعدم تعقل تزويج أبى بكر إياه بعد ردّته. كما أن ما في بعض النسخ من أبدال (و كانت عوراء) ب: (عذراء) غلط كما نبه على ذلک ابن داود بقوله و كانت عوراء، و وهم بعض المصنفين فكتب: كانت عذراء، و هو وهم. انتهى و روی فی ترتیب اختيار الكشى عن محمد بن الحسن و عثمان بن حامد عن محمد بن يزداد، عن الحسن بن موسی الخشاب، عن بعض أصحابنا أن رجلين من ولد الأشعث استأذنا على أبي عبدالله علیه السلام فلم يأذن لهما، فقلت: إن لهما ميلا و مودة لكم، فقال:«إن رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ لعن أقواما فجرى اللعن فيهم و فى أعقابهم إلى يوم القيامة». انتهى. و عن الخرائج أن الأشعث بن قيس استأذن على على علیه السلام فرده قنبر فأدمى أنفه فخرج على علیه السلام فقال: «مالی و لک یا أشعث» و زاد علی ذلک فی محکی مرآة العقول و قد روى فى أخبار كثيرة أن هذا الملعون بايع ضبا مع جماعة منهم عمرو بن حريث و شبث بن ربعي خارج الكوفة و سمّوه: أمير المؤمنين..!! كذا استهزأ هذا الملعون به.
و في البحار عن شرح النهج: روى يحيى البرمكى، عن الأعمش أن جريرا و الأشعث خرجا إلى جبانة بالكوفة، فمرّ بهما ضب يعدو - و هما في ذمّ أمير المؤمنين على علیه السلام فناديا: يا أبا الحسن هلم یدک نبایعک بالخلافة، فبلغ عليا علیه السلام قولهما فقال: «إنّهما يحشران يوم القيامة و إمامهما الضب». و قد أعان هذا الملعون على قتله علیه السلام كما ذكره الشيخ المفيد رحمه الله في كتاب الإرشاد، و غيره، و ذلک:
أن ابن ملجم و شبيب بن بحیرهٔ و وردان بن مجالد كمنوا لقتله و جلسوا مقابل السدة التي كان منها يخرج أمير المؤمنين علیه السلام و واطأهم على ذلك و حضر الأشعث بن قيس في تلك الليلة لمعونتهم على ما اجتمعوا عليه و كان حجر بن عدى رحمه الله بائتا في المسجد، و سمع الأشعث يقول: يا بن ملجم النجا...! النجا بحاجتک فقد فضحک الصبح، فأحس حجر بما أراد الأشعث، فقال: قتلته يا أعور! و خرج مبادرا ليمضى إلى أمير المؤمنين علیه السلام ليخبره الخبر و يحذره من القوم، و خالفه أمير المؤمنين علیه السلام في الطريق، فدخل المسجد، فسبقه ابن ملجم لعنه الله فضربه بالسيف و أقبل حجر و الناس يقولون : قتل أمير المؤمنين علیه السلام.
و يكفي في خبث هذا الخبيث نهى أمير المؤمنين علیه السلام عن الصلاة في المسجد الذي بناه، بل عده الباقر علیه السلام من المساجد الملعونة. و يأتى الخبر في: شبث بن ربعی و غیره و عن رجال المقدسي: أن أشعث بن قيس مات بعد مقتل على علیه السلام بأربعين ليله، و دفن بداره بالكوفة و قيل: مات قبله بیسیر و قيل سنة اثنتين و أربعين روى عنه البخاری و مسلم و أبو داود و الترمذي والنسائي و ابن ماجه انتهى و فى اسد الغابة أنه كان الحسن بن على علیهما السلام تزوج ابنته فقيل: هي التي سقت الحسن علیه السلام السم فمات منه. انتهى. و عليها و على أبيها لعنه الله تعالى
مرحوم شیخ او را از اصحاب رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ شمرده فرموده اشعث بن قیس کندی ابو محمد ساکن کوفه شد، بعد از پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ جزء مرتدین بود و ابوبکر خواهرش ام فروه را به ازدواج او در آورد او یک چشمی بود پس او را جزو اصحاب امیر المومنين علیه السلام شمرده، فرموده اشعث بن قیس کندی پس خارجی ملعون گشت.
مرحوم علامه حلی در خلاصه مانند عبارت شیخ را ذکر کرده پس فرموده او از اصحاب علی علیه السلام بود سپس خارجی ملعون گشت. ولکن به جای کلمه ی «اسر»، «ارتد» آورده است و ظاهرا همان «اسر» اصح است چون تزويج ابوبکر او را بعد از مرتد شدنش معقول نیست. این کلام مرحوم مامقانی مورد اشکال است در ارتداد او شکی نیست مرتد شد و اسیر شد این مطلب در استیعاب اسد الغابه و اصابه و در ده ها کتاب دیگر عامه آمده است.
بعضی گفتند: عوراء در حالی که عذراء (یعنی ازدواج نکرده) بوده است. ولی این حرف هم اشتباه است و همان عوراء بوده است.
مرحوم کشی از بعض اصحابنا نقل می کند: دو نفر از فرزندان اشعث اذن گرفتند که با امام صادق علیه السلام ملاقات کنند پس به آن دو اذن ندادند پس گفتم: بدرستی برای آن دو میل و مودتی نسبت به شما هست پس فرمودند: رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ اقوامی را لعن کرده است پس لعن در آن ها و در فرزندان آنان تا روز قیامت جاری است.
راوندی در خرائج نقل کرده است اشعث بن قیس از علی علیه السلام اذن ملاقات خواست پس قنبر او را رد کرد و به صورت او زد و دماغ او را خونی کرد پس علی علیه السلام بیرون آمدند فرمودند: تو چه از جان من می خواهی! مرحوم مجلسی در مرآة العقول می فرماید: در روایات بسیاری روایت شده که این ملعون همراه جماعتی (که از آن ها بود عمرو بن حریث و شبث بن ربعی) بیرون کوفه با سوسمار بیعت کردند و آن را امیر المومنین نامیدند!! همچنین این ملعون استهزاء کرد.
و در بحار از اعمش نقل می کند: جریر و اشعث به قبرستان کوفه رفتند پس سوسماری بر آن دو گذشت و تند تند حرکت می کرد و آن دو در حال مذمت امیر المومنين على علیه السلام بودند پس ندا دادند: ای ابوالحسن! بیا با تو بیعت کنیم که تو خلیفه هستی پس قول این دو به علی علیه السلام رسید پس فرمودند: آن دو روز قیامت محشور می شوند در حالی که امام آن دو سوسمار است.
و این ملعون بر قتل امیر المومنین علیه السلام کمک کرد همان طور که شیخ مفید رحمه الله در ارشاد ذکر کرده است و غیر ایشان و آن: ابن ملجم و شبیب بن بحیره و وردان بن مجالد کمین کردند برای قتل امام علیه السلام و مقابل دری که امیر المومنین علیه السلام از آن می آمدند اشعث بن قیس در آن شب برای کمک کردن آن ها آمد و حجر بن عدی در مسجد بیتوته کرده بود و شنید که اشعث می گوید: ای ابن ملجم به صبح نرسد، زود تمامش کن پس حجر به آن چه اشعث اراده کرده بود آگاه شد، پس فرمود: او را کشتی ای اعور و فوراً خارج شد تا امیر المومنین علیه السلام را با خبر کند و او را از این قوم بر حذر کند، اما امیر المومنین علیه السلام از راه دیگری رفته بودند پس داخل مسجد شدند پس ابن ملجم بر ایشان ضربه ی شمشیر وارد کردند و حجر آمد در حالی که مردم می گفتند: امیر المومنين علیه السلام کشته شد.
و در خباثت این خبیث کفایت می کند نهی امیر المومنین علیه السلام از نماز در مسجدی که او بنا کرده بود بلکه امام باقر علیه السلام آن را از مساجد ملعونه شمرده است و از رجال مقدسی اشعث بن قیس چهل شب بعد از شهادت علی علیه السلام مرد و در خانه اش به خاک سپرده شد و گفته شده قبل شهادت امام علیه السلام مرد و گفته شده است سال چهل و دو، بخاری و مسلم و ابوداود و ترمذی و نسائی و ابن ماجه از او حدیث نقل می کنند. و در اسد الغابه: حسن بن علی با دختر او ازدواج کرد پس گفته شده است او همان زنی است که به حسن زهر نوشاند و ایشان را به شهادت رساند بر او و بر پدرش لعنت خداوند.
پس خود اشعث در قتل امیر المومنین علیه السلام این شرکت داشته و دختر او عهده دار قتل امام حسن علیه السلام بود و دو پسر او یکی در شهادت مسلم بن عقیل و دیگری هم در شهادت امام حسین علیه السلام شرکت داشتند.
كان أمير المؤمنين إذا نظر إلى مسجدهم قال : هذه بقعهٔ تیم و معناه إنّهم قعدوا عنه لا يصلّون معه عداوة له و بغضا لعنهم الله، قال المعلّق على هذا الخبر: لا يقال إن هذه المساجد قد أحدثت بعد أمير المؤمنين فكيف يستقيم نهيه عن الصلاة فيها، لأنا نقول: هذه المساجد بنیت،قبل و درست و جدّدت بعد كما في خبر عبیس بن هشام. (1)
هر گاه امیر المومنین علیه السلام به مسجد آن ها نگاه می انداختند می فرمودند: این بقعهی تیم است. و معنای آن این است که آن ها جزء حزب قاعدین بودند، همراه علی علیه السلام نماز نمی خواندند به جهت دشمنی و بغضی که نسبت به ایشان داشتند. معلق بر این خبر گوید: گفته نشود این مساجد بعد امیر المومنين علیه السلام احداث شدند پس چطور نهی از نماز در آن ها می تواند درست باشد، چون گوئیم: این مساجد قبلا ساخته شده بودند و بعد تجدید بنا شدند همان طور که در خبر عبیس بن هاشم است.
1) تنقيح المقال في علم الرجال، ج 11، ص 108
فرزند مرحوم مامقانی می فرماید: (1)
لقد استجمع المترجم خصال الكفر والزندقة، فإن ارتداده فى زمن أبي بكر، ثم تدليسه على عمر بن الخطاب، ثم نفاقه في زمن أمير المؤمنين علیه السلام و مبايعته لضب، و ثلبه لسيد الوصيين و سبّه له .. تنزله إلى الدرك الأسفل، فهو زنديق لا يؤمن بيوم الحساب، و هذا أحد الصحابة الذين قدسه و وثقه علماء العامة باختلافهم الحديث: أصحابي كالنجوم .. فلعن الله مثل هذه النجوم التي خانت الله رسوله و أمير المؤمنين صلوات الله و سلامه عليه و من أمعن النظر في تاريخ حياة المترجم يتضح له مدى صحة الحديث المشار إليه، و قيمته من الصحة، و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون.
در ایشان خصال کفر و زنادقه جمع است پس ارتداد او در زمان ابو بکر فریب عمر بن خطاب سپس نفاق او در زمان امیر المؤمنين علیه السلام و بیعت او با سوسمار و بد گوئی او نسبت به سید الوصیین و سب ایشان او را در درک اسفل قرار می دهد پس او زندیق است که به روز حساب ایمان ندارد و این یکی از صحابه ای است که علمای عامه آن ها را تقدیس کرده و توثیق کردند به جعل حدیث اصحاب من مانند نجوم هستند پس لعن خداوند بر مانند این نجومی که به خداوند و رسول خدا و امیر المومنین خیانت کردند، و هر کسی با دقت در تاریخ حیات مترجم بنگرد برای او صحت حدیث مورد اشاره و قیمت آن از صحت آشکار می شود.
مرحوم صدوق نقل می کند: (2)
عن جابر بن عبدالله الأنصاري، قال: خطبنا على بن أبي طالب علیه السلام فحمد الله و أثنى عليه ثم قال: «أيها الناس: إن قدام منبركم هذا أربعة رهط من أصحاب محمد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، منهم أنس بن مالک و البراء بن عازب و الأشعث بن قيس الكندى، و خالد بن یزید البجلى ..»، ثم أقبل على أنس فقال : يا أنس! إن كنت سمعت رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ يقول :«من كنت مولاه فهذا على مولاه» ثم لم تشهد لى اليوم بالولاية، فلا أماتک الله يبتليک ببرص لا تغطّيه العمامة، و أما أنت يا أشعث فإن كنت سمعت رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ يقول:«من کنت مولاه فهذا على مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه..» ثم لم تشهد لى اليوم بالولاية فلا أماتك الله إلا ميته جاهليه و أما أنت يا براء بن عازب فإن كنت سمعت رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ يقول: «من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» ثم لم تشهد لى اليوم بالولاية فلا أماتك الله إلا حيث هاجرت منه».
قال جابر بن عبدالله الأنصارى: و الله لقد رأيت أنس بن مالک و قد ابتلی ببرص يغطّيه بالعمامة فما تستره، و لقد رأيت الأشعث بن قیس و قد ذهبت كريمتاه و هو يقول: الحمد لله الذي جعل دعاء أمير المؤمنين على بن أبى طالب على بالعمى في الدنيا، و لم يدع على بالعذاب في الآخرة فاعذب و أما خالد بن يزيد فإنّه مات فأراد أهله أن يدفنوه و حفر له في منزله فدفن، فسمعت بذلک کنده فجاءت بالخيل و الإبل، فعقرتها على باب منزله فمات میته جاهلية و أمّا البراء بن عازب فإنّه ولّاه معاوية اليمن، فمات بها، و منها كان هاجر.
جابر بن عبدالله انصاری گوید: امام علی علیه السلام برای ما خطبه خواند خدا را ستود و بر او ثنا گفت فرمود: ای مردم جلو همین منبر جمعی از بزرگان اصحاب محمد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ هستند که انس بن مالک؛ و براء بن عازب و اشعث بن قیس و خالد بن یزید بجلی در شمار آن ها است سپس رو به انس کرد و فرمود: ای انس اگر از رسول خدا شنیدی می فرمود: هر کس را من مولا و آقای او هستم این علی مولا و آقای او است و امروز به پیشوائی من گواهی ندهی خدا جانت را نگیرد تا چنان تو را گرفتار پیسی کند که عمامه آن را نپوشاند اما تو ای اشعث اگر از رسول خدا شنیدی می فرمود هر کس را من مولا و آقا هستم این علی مولا و آقا است و امروز به پیشوائی من گواهی ندهی خدا تو را نمی راند تا از دو چشم کورت کند و اما تو ای خالد بن یزید اگر از رسول خدا شنیدی می فرمود هر کس را من مولا و آقا هستم این علی مولا و آقاست خدایا یار او را یار باش و دشمن او را دشمن و امروز به پیشوائی من گواهی ندهی خدا تو را بمیراند مردن زمان جاهلیت اما تو ای براء بن عازب اگر شنیدی رسول خدا می فرمود: کسی که من مولا و آقای او هستم این علی مولا و آقای اوست خدایا دوستدار دوست او را و دشمن دار و دشمن او را و امروز به پیشوائی من گواهی ندهی خدا تو را نمیراند مگر همان جا که از آن مهاجرت کردی.
جابر بن عبد الله انصاری گوید: به خدا انس بن مالک را دیدم که گرفتار پیسی شده بود و هر چه می خواست آن را با عمامه خود بپوشد پوشیده نمی شد و اشعث بن قیس را دیدم دو چشمش کور شده بود و می گفت حمد خدا را که نفرین علی را کوری من در دنیا قرار داد و به من نفرین عذاب در آخرت را نکرد تا معذب باشم و اما خالد بن یزید چون مرد و کسانش خواستند او را در منزلش بخاک سپارند و گورش را کندند قوم کنده خبر دار شدند و اسب و شتر بسیاری آوردند در خانه اش و به رسم جاهلیت پی کردند و مردن او به رسم زمان جاهلیت برگذار شد اما براء بن عازب به دستور معاویه والی یمن شد و در همان جا مرد که از آن مهاجرت کرده بود.
اشعث نزد امام علیه السلام آمد و مطلبی را مطرح کرد، امام علیه السلام به او فرمودند: تو چی می فهمی، خوب و بدت را از کجا تشخیص می دهی. روزی اشعث به مسجد آمده و با بی ادبی پا به منبر کوبید و گفت این ایرانی ها پول و امکانات دارند آن ها را از کوفه بیرون کنید امام علیه السلام فرمود: تعجب می کنم شما تا ظهر می خوابید و این ها از اول صبح برای کار می روند حال که به آب و نانی رسیدند می گوئید: اموالشان را مصادره کنید و به ما بدهید و از کشور بیرونشان کنید! به شما بگویم همانطوری که شما این ها را زدید تا مسلمان بشوند در آینده آن ها به خاطر این که شما مسلمان بشوید با شما درگیر خواهند شد.
اشعث در جریان تحکیم موضع گرفت امام علیه السلام فرمودند: من اشتر را می فرستم اولین کسی که در برابر اشتر موضع گرفت او بود، گفت: این آتش را چه کسی جز اشتر روشن کرد و آیا ما در حکم غیر اشتر هستیم؟ امام علیه السلام در مورد او فرمودند: منافق فرزند کافر. اشعث برای خواستگاری دختر امام نزد امیر المومنین علیه السلام آمده بود امام علیه السلام با تندی با او برخورد کرد و فرمود: او خواهرش را به تو داد فکر کردی کسی هستی.
اشعث جزء کسانی بود که مردم را علیه امیر المومنین علیه السلام تحریک می کرد و از رفتن به جبهه آن ها را باز می داشت.
پس مساجدی که امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف تخریب می کنند مساجد امثال این افراد است که از دشمنترین دشمنان امیر المومنين علیه السلام استو پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فرمودند: بغض تو را ندارد مگر منافق بلکه او با خود اسلام مشکل داشت و سابقه ی ارتداد دارد و امام علیه السلام همان سنت پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ در برخورد با منافقین عمل می کنند.
بحث ما پیرامون مساجدی بود که امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در زمان ظهور دستور تخریب آن ها را می دهند قبل از بررسی مسجد پنجم، دو نکته را بیان کنیم.
نکته ی اول:
مساجد نامبارکه در کوفه متعدد بود مانند مسجد تیم مسجد بنی صید مسجد بنی عبدالله، مسجد بنی رزام که در ضمن این ها همین مساجد اربعه است. مساجد نامبارکه اعم از مساجد ملعونه است یعنی در بین این مساجد نامبارکه امام زمان علیه السلام این چهار مسجد را انتخاب کرده و دستور تخریب می فرمایند و خصوصیت این چهار مسجد یا این است که چون تجدید شده است به شکرانه شهادت امام حسین علیه السلام یا این که علت اصلی آن این است که بانیانش منافقین بودند یا این که هر دو جزء علت هستند به هر حال بانیان این مساجد منافقین بودند و تخریب مساجد منافقین در زمان پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ سابقه داشته است.
نکته ی دوم:
محل این مساجد مرحوم براقی (م 1332) در تاریخ کوفه (1)، بحثی در مورد این مساجد دارد می فرماید: مسجد اشعث میان مسجد سهله و کوفه قرار داشته است و (دوران خود براقی) دیوار قبله و گلدسته ای از آن باقی مانده است و به آن مسجد جواشن می گویند. اشعث آن را به سبب کینه ای که از حضرت امیر المومنین علیه السلام در دل داشت بنا کرد.
مسجد سماک بن مخرمه نزدیک کارگاه آهنگران است که به این مسجد، مسجد حوافر هم می گویند.
مسجد شبث در بازار آخر درب الحجاج بوده است.
مسجد حمراء (یکی از مساجد غیر مبارکه اما امام علیه السلام آن را تخریب نمی کند) مسجدی است که روی قبر یکی از فرعون ها در محل نجارین ساخته شده است.
ادامه بررسی شخصیت اشعث بن قیس:
نظر ابن هلال ثقفی در مورد اشعث:
ابراهیم بن محمد بن سعيد بن هلال معروف به ابن هلال ثقفی (م 283) نویسنده ی کتاب الغارات می باشد ایشان نوه ی برادر مختار ثقفی است شخصیت مهمی می باشد وقتی از عراق خارج شد اهل قم از او دعوت کردند که در قم درس بگوید، ظاهرا ایشان نپذیرفت و اصفهان را اختیار کرد.
1) تاریخ کوفه ص 93، چاپ دوم
ایشان در این کتاب مطالبی را در مورد اشعث و مسجد او نقل می کند:
عنِ الْأَعْمَشِ عَنْ عَطِيَّةَ قَالَ: قَالَ لَهُمْ عَلَى عَ عَنْ خَالِدِ بْنِ عَرْعَرَةَ قَالَ:سَمِعْتُ عَليّاً أمير المؤمنينَ علیه السلام يَقُولُ: «وَ اللَّهِ لَتَفْعَلُنَ مَا تُؤْمَرُونَ أوْ لَتَرْكَبَنَّ أَعْنَاقَكُمُ الْيَهُودُ وَالنَّصَارَى إِنَّ بِالْكُوفَةِ مَسَاجِدَ مُبَارَكَةً وَ مَسَاجِدَ مَلْعُونَةً فَأَمَّا الْمُبَارَكَةً فَإِنَّ مِنْهَا مَسْجِدَ غَنِيٌّ وَ هُوَ مَسْجِدٌ مُبَارَكَ وَ اللَّهِ إِنَّ قِبْلَتَهُ لَقَاسِطَةً وَ لَقَدْ أَسَّسَهُ رَجُلٌ مُؤْمِنْ وَ إِنَّهُ لَفِى سُرَةِ الْأَرْضِ وَ إِنَّ بَقْعَتَهُ لَطَيِّبَةً وَ لَا تَذْهَبُ اللَّيَالِي وَ الْأَيَّامُ حَتَّى تَنْفَجِرَ فِيهِ عَيْنٍ وَ حَتَّى تَكُونَ عَلَى جَنْبَيْهِ جَنَّتَانِ وَ أَهْلَهُ مَلْعُونُونَ وَ هُوَ مَسْلُوبٌ مِنْهُمْ وَ مَسجِد جُعْفِي مَسْجِدٌ مُبَارَكَ وَ رَبَّمَا اجْتَمَعَ فِيهِ أَنَاسٌ مِنَ الْغَيْبِ يُصَلُّونَ فِيهِ وَ مَسْجِد ابْنِ ظَفَرٍ مَسْجِدٌ مُبَارَكَ وَ اللَّهِ إِنَّ أَطْبَاقَهُ لَصَخْرَةً خَضْرَاءُ مَا بَعَثَ اللَّهُ مِنْ نَبِيٍّ إِنَّا فِيهَا تِمْثَالُ وَجْهِهِ وَ هُوَ مَسْجِدُ السَّهْلَهِ وَ مَسْجِدُ الْحَمْرَاءِ وَ هُوَ مَسْجِدُ يُونُسَ بْن مَتَى علیه السلام وَ لَتَنْفَجرَنَّ فِيهِ عَيْنٌ تَظْهَرُ عَلَى السَّبَخَهُ وَ مَا حَوْلَهُ وَ أَمَّا الْمَسَاجِدَ الْمَلْعُونَةُ فَمَسْجِدَ الْأَشْعَثِ بنِ قَيْسٍ وَمَسْجِدُ جَرِيرِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ الْبَجَلِی وَ مَسجِد ثَقِيف وَ مَسْجِدٌ سِمَاك بَنِي عَلَى قَبْرِ فِرْعَوْنِ مِنَ الْفَرَاعِنَةِ» (1).
عطیه گوید: حضرت علی علیه السلام (به اهل کوفه) می گفت:«یا گوش به فرمان رهبری دهید و تابع امام خود باشید یا منتظر سلطه ی یهود و نصارا باشید در کوفه مسجد هایی است مبارک و مسجدهایی است لعنت شده از مساجد مبارک مسجد قبیله غنی است. به خدا سوگند که در قبله اش کژی نیست مردی مؤمن آن مسجد بنا کرده است جای آن در ناف زمین است سرزمینش لطیف است، شبی و روزی نمی گذرد جز آن که چشمه ای در آن جا گشوده میشود. در دو جانبش دو باغ است اهل مسجد ملعون اند (2)و از آن مسجد بی بهره.
دیگر مسجد جعفی، مسجدی است مبارک بسا که مردمی از غیب در آن جا گرد آیند و نماز خوانند دیگر مسجد ابن ظفر، مسجدی است مبارک به خدا سوگند در زیر آن صخره سبزی است که هر پیامبری که خدا مبعوث کرده تصویرش در آن صخره نقش است. و آن مسجد سهله است.
دیگر مسجد حمراء که مسجد یونس بن متی علیه السلام است (بعد از کوفه منطقه ای است که به آن جزم گویند کنار آب فرات آن جا قبر حضرت یونس علیه السلام که الآن هم آن را بازسازی می کنند آن جا را امام علیه السلام از آن تعبیر به مسجد حمراء می کند)، خداوند چشم های در آن پدید آورده که بر نمک زار و حوالی آن جاری است.
اما مساجد لعنت شده مسجد اشعث بن قیس است و مسجد جرير بن عبدالله بجلی و مسجد ثقیف و مسجد سماک که بر روی قبر یکی از فرعونان بنا شده.»
عَنْ جُنْدَبِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ الْأَزْدِي أَنَّ عَلِيّاً علیه السلام اسْتَنْفَرَهُمْ أَيَّاماً فَلَمْ يَنْفِرُوا فَقَامَ فِي النَّاسِ فَقَالَ ... فَقَامَ إِلَيْهِ الْأَشْعَثُ بْنُ قَيْسِ فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَهَلَّا فَعَلْتَ كَمَا فَعَلَ ابْنُ عَفَّانَ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ علیه السلام:«يَا عُرْفَ النَّارِ وَ يْلَكَ إِنَّ فِعْلَ ابْنِ عَفَّانَ لَمَخْزَاةٌ عَلَى مَنْ لَا دِينَ لَهُ وَ لَا حُجَّةَ مَعَهُ فَكَيْفَ وَ أَنَا عَلَى بَيِّنَهُ مِنْ رَبِّي وَ الْحَقُّ فِي يَدَيَّ وَ اللَّهِ إِنَّ امْرَأَ يُمَكِّنُ عَدُوَّهُ مِنْ
نَفْسِه يَخْذَعُ لَحْمَهُ و يهشم عَظْمَهُ وَ يَفْرِى جِلْدَهُ وَ يَسْفِكُ دَمَهُ لَضَعِيفٌ مَا ضَمَّتْ عَلَيْهِ جَوَانِحَ صَدْرِهِ أَنْتَ فَكُنْ كَذَلِكَ إِنْ أَحْبَبْتَ فَأَمَّا أَنَا فَدُونَ أَنْ أُعْطِىَ ذَلِكَ ضَرْباً بِالْمَشْرَفِي يَطِيرُ مِنْهُ فِرَاسُ الْهَامِ وَ تَطِيحُ مِنْهُ الْأَكْفُ وَ الْمَعَاصِمَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ بَعْدُ ما يَشاءُ». (1) جندب بن عبدالله ازدی گوید: علی علیه السلام چند روز آنان را فراخواند که برای رفتن به جنگ در حرکت آیند ولی آنان از جای نجنبیدند. پس بر خاست و برای مردم چنین سخن راند... اشعث بن قیس بر خاست و سخن آغاز کرد که یا امیر المؤمنین چرا چنان نکردی که عثمان بن عفان کرد (یعنی الآن که مردم نمی آیند در خانه بنشین و بگذار که دشمن بیاید و همان کاری که با عثمان کردند با تو بکند). علی علیه السلام پاسخش داد که «ای سردسته ی دوزخیان (این ضرب المثل یمنی ها است و آن را برای کسی گویند که اهل خیانت است) وای بر تو آن چه عثمان بن عفان کرد رسوایی بود و آن در حق کسی بود که نه او را دین بود و نه حجتی در دست من چگونه چنان توانم کرد و حال آن که به مقتضای بینتی از سوی پروردگارم عمل می کنم و حق در دست من است به خدا سوگند کسی که دشمن را واگذارد تا بر او چیره شود همان دشمن گوشتش را تکه تکه کند و استخوانش را خرد نماید و پوستش را بر درد و خونش را بریزد چنین کسی را دلی است سست و ضعیف تو اگر دوست داری چنان باش اما من نه چنانم. مرا شمشیری است برآن که از ضربت آن کاسه های سر به اطراف پرانده شوند و دست ها و ساعد ها بریزند و خدا هر چه خواهد چنان کند.»
مرحوم شوشتری نقل می کند: (2)
قال المسعودى لما بلغ عليا علیه السلام ما كان من أمر أبي موسى و عمرو قال: إنّى كنت تقدمت إليكم في هذه الحكومة و نهيتكم عنها فأبيتم إلا عصياني فكيف رأيتم عاقبة أمركم؟ و الله إنّي لأعرف من يحملكم على خلافى و الترك لأمرى، و لو أشاء أخذه لفعلت، لكن الله من ورائه يريد بذلك الأشعث و عن الطبرى كان المسلمون يلعنون الأشعث و يلعنه الكافرون إلا أن الطبرى روى أن بن الأشعث لمّا كان أعطى الأمان ل مسلم و لم یف به فقتله ابن زياد، قال الحسين علیه السلام يوم الطف لأخيه «قيس بن الأشعث» لما قال له علیه السلام «أو لا تنزل على حكم بني عمک؟ فانّهم لن يروك إلا ما تحب و لن يصل إليك منهم مكروه»:«أنت أخو أخيك أ تريد أن يطلبك بنو هاشم بأكثر من دم مسلم بن عقيل؟».
و في النهج: و من كلام له علیه السلام قاله للأشعث و هو على منبر الكوفة يخطب فمضى في بعض كلامه شیء اعترضه الأشعث؛ فقال: هذه علیک لا لک! فخفض علیه السلام إليه بصره، ثمّ قال: ما يدريك ما على ممّا لي؟ علیک لعنة الله و لعنة اللاعنين حائک بن حائک! منافق بن کافر و الله لقد أسرك الكفر مرّة و الاسلام اخرى فما فداك من واحدة منهما مالک و لا حسبک و إن امرأ دلّ على قومه السيف و ساق إليهم الحتف لحرى أن يمقته الأقرب و لا يأمنه الأبعد. وروى الكافي عن الباقر علیه السلام قال السدير: بلغني عن نساء أهل الكوفة جمال و حسن تبعّل فابتغ لى امرأة ذات جمال في موضع ؛ فقال: قد أصبتها جعلت فداک فلانه بنت فلان بن محمد بن الأشعث بن قيس؛ فقال: يا سدير! إن النبي صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ لعن أقواما فجرت اللعنة فى أعقابهم إلى يوم القيامة و أنا أكره أن يصيب جسدى جسد أحد من أهل النار.
مسعودی گوید: چون به حضرت علی علیه السلام خبر ابو موسی و عمرو رسید فرمودند: اول به شما هشدار دادم و از آن نهیتان کردم پس به سرپیچی و مخالفت و نافرمانی مرا کردید پس چطور ببینم عاقبت امرتان را به خدا قسم من می دانم چه کسی شما را بر علیه من و ترک دستورم تحریک می کند و اگر می خواستم او را بگیرم انجام می دادم و لکن او را من به خدا سپردم! امام علیه السلام به این کلام اشعث را اراده کرده بود.
طبری گوید: مسلمانان اشعث را لعن می کردند و کافرون هم او را لعن می کردند. طبری گوید محمد بن اشعث به حضرت مسلم امان نامه داد ولی وفا نکرد پس ابن زیاد او را به شهادت رساند امام حسین علیه السلام روز عاشورا به برادرش قیس بن اشعث هنگامی که به امام علیه السلام گفت: آیا بر حکم پسر عمت نمی آیی؟ پس آن ها به جر آن چه دوست داری بر تو نکنند و از آن ها بدی به تو نرسد. امام علیه السلام فرمودند: تو برادر برادرت هستی آیا اراده کردی بیش از خون مسلم بن عقیل را از بنی هاشم بریزی؟
امام بر منبر کوفه سخنرانی می فرمود در ضمن گفتارش مطلبی را عنوان کرد که اشعث بر آن حضرت اعتراض نموده گفت یا امير المؤمنین این مطلب به زیان توست نه به سودت امام نگاهش را به او دوخت و فرمود: تو را به سود و زیان من چه کسی خبر داد؟ لعنت خدا و لعنت کنندگان بر تو باد ای بافنده پسر بافنده، منافق کافر زاده! به خدا سوگند یک بار در زمان کفر اسیر شدی و بار دیگر در اسلام و در هر مرتبه نه ثروتت تو را سودی داد و نه تبارت به دادت رسید. مردی که عشیره خود را به دم شمشیر بسپارد و مرگ را به سوی آنان کشاند حق اوست که نزدیکانش با او دشمنی ورزند و بیگانگان از او ایمن نباشند.
امام باقر علیه السلام به سدیر فرمودند: شنیدم زن های اهل کوفه هم از زیبائی برخوردارند و هم خوب شوهر داری می کنند پس برای من زنی اختیار کنی پس گفت: فدایت شوم همینطور است فلانه دختر فلان پسر محمد بن اشعث بن قیس، پس فرمودند: ای سدیر! پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ اقوامی را لعن کردند پس لعن در نسل آنان تا قیامت جاری است و من نمی خواهم بدنم با بدن کسی که اهل آتش است برخورد کند.
پس مسجد اشعث که امام زمان دستور تخریب آن را می دهند بر نفاق تاسیس و بنا شده و خود اشعث هم به فرمایش امیر المومنین علیه السلام منافق فرزند کافر است و لعنت خداوند و لعنت لاعنین شامل او می شود البته الآن اثری از آن نیست و ممکن است که در آینده کسانی آن را تجدید بنا کنند.
الف) متن روایت
عَنْهُ عَنْ عَبْدِالرَّحْمَنِ عَنِ ابْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ علیه السلام قَالَ:الْقَائِمُ يَهْدِمُ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ حَتَّى يَرُدَّهُ إِلَى أَسَاسِهِ وَ مَسْجِدَ الرَّسُول صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ إِلَى أَسَاسِهِ وَ يَرُدُّ الْبَيْتَ إِلَى مَوْضِعِهِ وَ أَقَامَهُ عَلَى أَسَاسِهِ وَ قَطَعَ أَيْدِي بَنِي شَيْبَةَ السُّرَّاقِ وَ عَلَّقَهَا عَلَى الْكَعْبَةَ (1)
امام صادق علیه السلام می فرماید: حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف، ساختمان مسجد الحرام را ویران می کند و آن را به ساختمان نخستین و اندازه اصلی اش بازمی گرداند. مسجد پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ را نیز پس از ویران کردن به اندازه اصلی اش بازمی گرداند و کعبه را در جایگاه اصلی اش می سازد و دست های طایفه بنی شیبه را که دزد و سارق هستند می برد و بر دیوار کعبه آویزان می کند.
توضیح روایت:
اما این که امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف کعبه را ویران می کند و دوباره می سازد ما این جمله را آورده ایم که اذا قام یرد بيت الله الى حجمه السابق ظاهرا این روایت نمی باشد البته بر فرض این که این روایت باشد و روایت آن هم صحیح باشد اینکه خانه ی خدا را به محدوده ی سابق بر می گرداند محدوده ی سابق به چه معنا است توسعه می دهند یا تضییق؟ محدوده ی کعبه بیش از این بوده است و شامل حجر اسماعیل هم می شود و از اطراف آن هم مقداری قبلا جزء کعبه بوده است لذا گفته شده است که موقع طواف با کمی فاصله انجام شود و وارد حجر نشوید تا طواف حول کعبه باشد نه در داخل کعبه کعبه را چندین بار سیل برده است، ساکنین مکه می رفتند سنگ ها را می آوردند و دوباره کعبه را می ساختند یکبار که آن را سیل برد آن ها رفتند که سنگ ها را پیدا کنند بیاورند مقداری از سنگ ها را پیدا نکردند گفتند یا باید از ارتفاع کعبه کم کنیم یا از مساحت و حجم آن کم کنیم و تصمیم آن ها بر این شد که از حجم کم کنند و کم کردند و کعبه که دو درب داشت برای آن یک درب قرار دادند و در که پائین بود، آن را بالا بردند. بر فرض که چنین روایتی باشد که امام زمان علیه السلام کعبه را به اساس آن برمی گرداند معنای آن این است که آن را بزرگتر می کند و توسعه می دهد و همان دو در را برای آن و همان دو در را برای آن می گذارند و در ها را روی زمین قرار می دهد همچنین بر فرض وجود چنین روایتی این مطلب در کتاب های خود علمای عامه هم است و این آرزوی پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ بود ولی زمینه ی آن فراهم نبود روایت آن هم در صحیح بخاری نقل شده است: (2)
و مِنْ لَفْظِ الْبُخَارِيِّ، عَنْ جَرِيرٍ، عَنْ يَزِيدَ بْنِ رُومَانَ، عَنْ عُرْوَةَ، عَنْ عَائِشَةَ:أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ لَهَا: يَا عَائِشَةُ! لَوْ لَا أَنَّ قَوْمَكِ حَدِيثُ عَهْدِ بِالْجَاهِلِيَّةِ لَأَمَرْتُ بِالْبَيْتِ فَهْدِمَ فَأدْخَلْتُ فِيهِ مَا أُخْرِجَ مِنْهُ، وَ الْزَقْتَهُ بِالْأَرْضِ وَ جَعَلْتُ لَهُ بَابَيْنِ بَاباً شَرْقِيَّاً وَ بَاب غَرْبِيّاً، فَبَلَغْتُ به أسَاسَ إِبْرَاهِيمَ
از عائشه از پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: ای عائشه اگر فامیل تو جدید الاسلام نبودند و قریب به عهد جاهلیت نبودند دستور می دادم خانه ی کعبه را ویران کنند پس آن مقداری که جزء بیت بود و از آن کم شده را به آن بر می گردانم و در بر زمین قرار می دادم و برای آن دو درب قرار می دادم درب شرقی و درب غربی و آن را به همان اساسی که حضرت ابراهیم علیه السلام ساختند، می رساندم.
و مانند این روایت در صحیح مسلم و در صحیح ابن ماجه ی قزوینی است و سوال کرد چرا این ها درب را بالا بردند؟ گفت: برای این که هر کسی وارد آن نشود و فقط خودشان وارد آن شوند.
ب) منابع روایت
ارشاد مفید، ج 2، ص 288 مرسلا
غیبه طوسی، ص 472 مسند
اعلام الوری ص 431
کشف الغمه، ج 3، ص 255
اثبات الهداه، ج 3، ص 516
بحار الأنوار، ج 52، ص 338
مستدرک الوسائل، ج 12 و ج 18
این روایت در کتب اربعه نقل نشده است.
ج) بررسی سند روایت
عَنْهُ (فضل بن شاذان) عَنْ عَبْدِالرَّحْمَنِ عَنِ ابْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِى بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِالله علیه السلام
عبدالرحمن
ایشان یا عبدالرحمن بن ابی هاشم است که اگر این باشد توثیق ندارد یا اینکه عبدالرحمن بن محمد بن ابی هاشم که اگر این باشد ثقه است طبق مبنای مرحوم خوئی که این دو عنوان یک نفر هستند ایشان ثقه است.
البته این مشکل باقی است که اگر قائل به وحدت هم شویم عبدالرحمن تعریف به ابن ابی هاشم نشده است لذا اصلا معلوم نیست که او چه کسی است.
ابن ابی حمزه بطائنی
به نظر ما روایات ایشان مقبول است کسی که بیش از پانصد روایت در کتب اربعه دارد را نمی توان گفت که او مشکل دارد، مشکل اعتقادی هم داشته باشد در گفتار صدوق است.
طریق شیخ به فضل بن شاذان:
مرحوم شیخ طوسی(م 460) این روایت را از فضل بن شاذان نقل می کند فضل بن شاذان در دوران امام رضا علیه السلام بوده است. لذا باید طریق شیخ طوسی به کتاب ابن شاذان را ملاحظه کرد مرحوم شیخ طوسی به کتاب ابن شاذان سه طریق دارد که دو طریق آن را در فهرست نقل می کند که هر دو طریق آن ضعیف است در طریق اول ایشان علی بن محمد ابن قتیبه است و در طریق دوم حمزه بن محمد است و هر دوی این ها مشکل دارد شیخ طوسی در فهرست می فرماید: (1)
أخبرنا (برواياته و كتبه) أبو عبدالله حمد بن على بن الحسين عن محمد بن الحسن عن أحمد بن إدريس، عن على بن محمد بن قتيبه عن الفضل و رواها محمد بن علی بن الحسين، عن حمزة بن محمد العلوى، عن أبي نصر قنبر بن علی بن شاذان، عن أبيه، عن الفضل.
مرحوم خوئی می فرماید: (2)کلا طريقي الشيخ ضعيفولی یک طریقی در مشیخه دارد که آن طریق صحیح است:
و من جمله ما ذكرته عن الفضل ما رويته بهذه الأسانيد عن محمد بن يعقوب عن على بن إبراهيم عن أبيه، و عن محمد بن إسماعيل عن الفضل بن شاذان.
مرحوم خوئی می فرماید: طریق الشيخ بفضل بن شاذان في المشيخة صحيح پس ظاهرا سند روایت بی اشکال می باشد.
بحث ما بررسی روایاتی بود که گفته شده است مفاد آن احکام جدید در زمان ظهور امام زمان علیه السلام است روایتی را از امام صادق علیه السلام بیان کردیم که مفاد آن این بود که امام زمان علیه السلام هنگام ظهور مسجد الحرام را به اساس اولیه اش بر می گرداند و همچنین مسجد پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ را به اساس اولیه اش بر می گرداند. اما در مورد هدم کعبه در روایات ما هدم کعبه نیامده است بلکه هدم کعبه را به عنوان کار کسانی که با توحید و اسلام مشکل دارند بیان شده است بلکه در فرهنگ اهل سنت آمده است که یکی از آرزو های پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ هدم کعبه و برگرداندن آن به اساس اولیه اش بود.
آن چه در روایات ما آمده این است که خانه ی خدا را به آن اساس و موضع اولیه اش برمی گرداند و با توضیحی که در روایات و در تاریخ بنای کعبه و نحوه بنای آن آمده است معلوم می شود که امام علیه السلام مساحت کعبه را توسعه می دهد. اما کلمه ی هدم در روایات اهل سنت آمده است.
هدم کعبه در روایات اهل سنت:
اسود می گوید ابن زبیر به من گفت: عائشه خیلی از اسرار را به تو می گفت، در مورد کعبه به تو چه گفت؟ اسود می گوید گفتم: عائشه به من گفت پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فرمود: ای عائشه اگر فامیل تو جدید الاسلام نبودند و قریب به عهد جاهلیت نبودند، خانه ی کعبه را ویران می کردم (1)و برای آن دو درب قرار می دادم دری که مردم به آن داخل شوند و دری که از آن خارج شوند و ابن زبیر این کار را کرد.
پس این روایت صراحت دارد در این که پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ می خواستند که کعبه را ویران کنند و آن را به اساس اولیه اش بر گردانند.
1) الآن تکفیری ها زمینه سازی می کنند برای هدم کعبه به استناد صدر این روایت که خود پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ هم می خواسته کعبه را خراب کند و دنباله روایت را دیگر نمی خوانند.
عایشه گوید: پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فرمودند: آیا نمی بینی قوم تو هنگامی که کعبه را ساختند از پایه هائی که حضرت ابراهیم قرار داده بود، کم گذاشتند پس گفتم: ای پیامبر خدا آیا بر نمی گردانی بر قواعد ابراهیم فرمودند اگر قومت جدید الاسلام نبودند و تازه از کفر دست بر نداشته بودند این کار را می کردم.
عایشه گوید: از پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ در مورد اطراف و دیوار های کعبه سوال کردم که آیا از بیت بود؟ فرمودند بله جزء کعبه است گفتم: پس چرا آن داخل در بیت قرار ندادند؟ فرمودند پول کم آوردند گفتم: چرا درب بالا است؟ فرمودند برای این که هر کسی را که بخواهند داخل کنند و از ورود هر کسی که بخواهند ممانعت کنند و اگر نبود که قوم تو قریب به عهد جاهلیت هستند و خوف این که قلوب آن ها انکار کند جدر را داخل بیت قرار می دادم و درب را روی زمین قرار می دادم.
عایشه گوید: پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فرمودند: اگر قوم تو قریب به عهد کفر نبودند خانه را ویران می کردم سپس آن بر همان اساس ابراهیم بنا می کردم پس قرشی بناء آن را کم کردند و برای آن دربی گذاشتند.
نتیجه:
پس اولا در روایات ما نسبت به کعبه کلمه ی «ردّ (باز گرداندن)» هست و نه کلمه ی «هدم» و ثانیا بر فرض این که هدم هم باشد، امام زمان آرزوی پیامبر را که در منابع خود عامه بیان شده به انجام می رساند و ثالثا ایشان توسعه می دهند و به اساس اولیه ی آن بر می گرداند در روایت امام صادق سه مطلب بیان شده است: 1. برگرداندن مسجد الحرام به اساس اولیه اش 2. برگرداندن مسجد الرسول به اساس اولیه اش 3. قطع دستان بنی شیبه ی دزد و آویزان کردن آن بر دیوار کعبه.
ما در ادامه به بررسی علت حکم قطع دست برای بنی شیبه می پردازیم.
علت حکم قطع دست بنی شیبه:
این قبیله از همان ابتدا با اهل بیت موضع گیری منفی داشتند:
الْحِجْرِ فَنَادِ هَلْ مِنْ مُنْقَطَعِ بِهِ وَ هَلْ مِنْ مُحْتَاجِ مِنْ زُوَّارِهَا فَإِذَا أَتَوْكَ فَسَلْ عَنْهُمْ وَ أَعْطِهِمْ وَ اقْسِمْ فِيهِمْ ثَمَنَهَا قَالَ فَقُلْتُ لَهُ إِنَّ بَعْضَ مَنْ سَأَلْتُهُ أَمَرَنِى بِدَفْعِهَا إِلَى بَنِي شَيْبَةَ فَقَالَ أمَا إِنَّ قَائِمَنَا لَوْ قَدْ قَامَ لَقَدْ أَخَذَهُمْ وَ قَطَعَ أَيْدِيَهُمْ وَ طَافَ بِهِمْ وَ قَالَ هَوْلاءِ سُرَّاقُ اللَّهِ (1) سعيد بن عمرو جعفی از مردی از اهل مصر نقل می کند که گفت: برادرم وصیت کرد به من که کنیز آوازه خوان او را به عنوان هدیه برای کعبه ببریم پس به مکه رفتم و سوال کردم به چه کسی آن را تحویل دهم گفتند: آن را به بنی شیبه بده و بعضی غیر آن ها را گفتند پس امر بر من مختلف شد پس مردی از اهل مسجد به من گفت: آیا راهنمائیت نکنم به کسی که تو را در این امر به حق راهنمائی کند گفتم بله گفت: اشاره کرد به شخصی که در مسجد نشسته بودند پس گفت این جعفر بن محمد علیهما السلام است، از او سوال کن پس نزد ایشان آمدم و سوال کردم و قصه را برای ایشان نقل کردم پس فرمودند کعبه نمی خورد و نمی آشامد و آن چه برای آن هدیه می شود برای زوار آن است جاریه را بفروش و کنار حجر بایست و اعلام کن ای زوار کسی است که خرج او تمام شده باشد پس اگر آمدند سوال کن از آنان که چقدر نیاز داری پس بین آن ها تقسیم کن پس گفتم: از بعضی از کسانی که سوال کردم می گفتند: آن را به بنی شیبه بده فرمودند: قائم ما اگر قیام کند آنها را دستگیر می کند و دست های آن ها را قطع می کند و آن ها را می چرخاند و گوید: این ها دزد های حرم هستند.
بِقَوْلِ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام فَقَالُوا هَذَا ضَالَّ مُبْتَدِعْ لَيْسَ يُؤْخَذَ عَنْهُ وَ لَا عِلْمَ لَهُ وَ نَحْنُ نَسْأَلُكَ بِحَقِّ هَذَا وَ بِحَقِّ كَذَا وَ كَذَا لَمَّا أَبْلَغْتَهُ عَنَّا هَذَا الْكَلَامَ قَالَ فَأَتَيْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام فَقُلْتُ لَهُ لَقِيتُ بَنِي شَيْبَةَ فَأَخْبَرْتُهُمْ فَزَعَمُوا أَنَّكَ كَذَا وَ كَذَا وَ أَنَّكَ لَا عِلْمَ لَكَ ثُمَّ سَأَلُونِي بِالْعَظِيمِ إِلَّا بَلَغْتُكَ مَا قَالُوا قَالَ وَ أَنَا أَسْأَلُكَ بِمَا سَأَلُوكَ لَمَّا أَتَيْتَهُمْ فَقُلْتَ لَهُمْ إِنَّ مِنْ عِلْمِي أَنْ لَوْ وَلَّيتُ شَيْئاً مِنْ أَمْرِ الْمُسْلِمِينَ لَقَطَعْتُ أَيْدِيَهُمْ ثُمَّ عَلَقْتُهَا فِي أَسْتَارِ الْكَعْبَةِ ثُمَّ أَقَمْتُهُمْ عَلَى الْمِصْطَبَةِ ثُمَّ أَمَرْتُ مُنَادِياً يُنَادِى أَلَا إِنَّ هَوْلاءِ سُرَّاقُ اللَّهِ فَاعْرِفُوهُمْ (2) امام باقر علیه السلام فرمودند: روزی گروهی از مصر برای حج آمدند شخصی از آنان که هزار درهم برای کعبه وصیت کرده بود، فوت کرد. چون وصی او به مکه آمد، سؤال کرد. او را به بنی شیبه راهنمائی کردند. او نزد آن ها آمد و آنان را از آنچه رخ داده بود آگاه کرد. گفتند: ذمه ی خود را بری الذمه کردی آن را به ما بده. پس او بلند شد و از مردم سوال کرد او را به ابو جعفر محمد بن علی علیه السلام راهنمائی کردند امام باقر علیه السلام فرمودند نزد من آمد و سوال کرد گفتم: کعبه از این بی نیاز است نگاه کن کسانی که برای حج آمده اند چه کسی در راه مانده و مخارج او تمام شده یا پول او را دزدیده اند یا مرکبش را گم کرده یا از برگشتن به اهلش عاجز است. پس آن را به این ها که نام بردم .بده پس آن مرد نزد بنی شیبه آمد و آن ها را از فرمایش امام باقر علیه السلام با خبر کرد. پس گفتند: این گمراه و بدعت گذار است از او اخذ نمی شود و علمی هم ندارد و ما از تو می خواهیم به حق این و به حق کذا و کذا پیام
ما را به ایشان برسان پس نزد امام باقر علیه السلام آمدم و گفتم: بنی شیبه را ملاقات کردم و آن ها را با خبر کردم. گمان کردند که تو کذا و کذا هستی و علم نداری و مرا به خدا قسم دادند که پیام شان را به شما برسانم امام علیه السلام فرمود: به همان خدائی که آن ها تو را به او قسم دادند، من هم تو را قسم می دهم که پیام مرا به آن ها برسانی پس به آن ها بگو از علم من این است که اگر حکومت به دست من برسد دست های شما را قطع می کنم و از کعبه آویزان می کنم و آن ها را سوار بر مرکب می کنم و در شهر می چرخانم سپس امر می کردم به منادی که ندا دهد این ها دزدان خداوند هستند پس آن ها را بشناسید!
سدیر صیرفی از مردی از اهل جزیره نقل می کند که او کنیزی را به نذر بر خویشتن واجب کرده بود که به خانه خدا دهد و او را به مکه آورده بود آن شخص گوید: من پرده داران خانه را ملاقات کردم و ایشان را از خبر آن کنیز آگاه ساختم و چنان شد که برای کسی از ایشان موضوع را بیان نمی کردم مگر این که به من می گفت او را نزد من بیاور که خدا نذرت را خواهد پذیرفت.
پس وحشت شدیدی از این موضوع به من راه یافت و آن ماجرا را به یکی از یاران خودمان که اهل مکه بود گفتم، او به من گفت: آیا از من می پذیری؟ گفتم آری پس گفت: بنگر به مردی که رویاروی حجر الأسود نشسته است و مردم گرد او جمع هستند و او ابو جعفر محمد بن علی بن الحسين علیهم السلام است نزد او برو و او را از این امر آگاه کن ببین به تو چه می گوید، و به آن عمل کن، گوید: نزد او رفتم و :گفتم خدا تو را رحمت کند من مردی از اهل جزیره ام و همراه من کنیزی است که در سوگندی که به عهده من بود او را برای خانه خدا بر خود نذر کرده ام و اکنون او را آورده ام و آن جریان را به پرده داران گفته ام و مواجه شدم به این که هیچ کس را ملاقات نمی کنم مگر آن که می گوید کنیز را نزد من بیاور خداوند نذرت را قبول می کند و از این واقعه وحشتی شدید به من دست داده است پس فرمود ای بنده خدا همانا خانه نه چیزی می خورد و نه می آشامد پس کنیز خود را بفروش و جستجو
1) الغيبة (للنعمانی)، ص 236
کن و به همشهریانت که به زیارت این خانه آمده اند بنگر پس هر که از ایشان که از خرجی اش درمانده است (پولش تمام شده) آن مبلغ را به او بده تا قادر به بازگشت به شهر خود باشد من نیز همان کار را کردم و بعد هیچ یک از پرده داران را ملاقات نمی کردم مگر این که می گفت با آن کنیز چه کردی؟ من هم ایشان را به آن چه امام باقر علیه السلام فرموده بود آگاه نمودم و آنان به من می گفتند: او مردی دروغگو و ناآگاه است که نمی داند چه می گوید من گفته آنان را به امام باقر علیه السلام عرض کردم و آن حضرت فرمود: تو سخن آنان را به من گفتی آیا اکنون از من نیز به ایشان خواهی گفت؟ عرض کردم آری پس فرمود: به ایشان بگو که:
ابو جعفر علیه السلام به شما پیغام داد چگونه خواهید بود اگر دست ها و پا های تان بریده شود و در کعبه آویخته گردد، سپس به شما گفته شود: فریاد کنید که ما دزدان کعبه ایم؛ پس هنگامی که خواستم برخیزم فرمود: البته من خود آن کار را نمیکنم بلکه آن را مردی از خاندان من انجام خواهد داد».
خلاصه مطلب این که:
اگر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف دستان بنی شیبه را قطع و بر کعبه آویزان می کند به جهت آن است که آن ها دزدان خانه ی خدا هستند و برای ائمه ی قبل از ایشان شرائط و زمینه اجرای این حکم نبوده است پس این حکم جدیدی نیست.
بحث ما بررسی روایاتی بود که گفته شده است مفاد آن صدور احکام جدید در زمان ظهور امام زمان علیه السلام است، روایتی را از امام صادق علیه السلام بیان کردیم که مفاد آن این بود که امام زمان علیه السلام هنگام ظهور مسجد الحرام را به اساس و حدود اولیه اش برمی گرداند و همچنین مسجد پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ را به اساس اولیه اش برمی گرداند.
در ادامه به بررسی اساس اولیه ی کعبه و مسجد الرسول می پردازیم.
اساس کعبه در روایات:
و امام صادق علیه السلام فرمود: اساس و پی خانه از هفتمین طبقه زمین است از آن سوی زیرین تا هفتمین طبقه آن از سوی بالا.
و اسماعیل بن همام از امام رضا علیه السلام روایت کرده است که از مردی پرسید سکینه نزد شما به چه معنی است، (2)پس کسانی که در آن جا بودند ندانستند که چه چیز است همه گفتند خدا ما را بقربانت کند آن چیست؟ امام علیه السلام
1) من لا يحضره الفقیه، ج 2، ص 246
2) بعضی سوالات که اهل بیت علیهم السلام مطرح می کردند مانند این سوال ظاهر ساده و آسان دارند اما در حقیقت امام علیه السلام با طرح چنین سولاتی می خواهند به حق و حقیقتی اشاره کنند مانند آن جا که امام باقر علیه السلام از ابوحمزه ثمالی سوال می کنند که این زوار کعبه به چه چیز امر شده اند؟ که در حقیقت می خواهند در ضمن این سوال و جوابی که خود می فرمایند به جایگاه امامت را تبیین کنند.
فرمود: سکینه نسیمی خوش است که از بهشت به بیرون می وزد و صورتی به مانند صورت انسان دارد و در مصاحبت پیامبران است و این همان نسیمی است که چون ابراهیم علیه السلام کعبه را بنیاد نهاد، بر او نازل شد، و یک جا مستقر شد و ابراهیم علیه السلام اساس کعبه بر روی آن بنهاد.
و امام صادق علیه السلام فرمود: طول کعبه نه ذراع بود و سقف نداشت پس قریش آن را به اندازه هجده ذراع مسقف ساختند. سپس حجاج آن را بر ابن الزبیر بشکست و از نو بنا کرد و آن را بیست و هفت ذراع قرار داد.
مرحوم مجلسی اول می فرماید:
الظاهر أن المراد ببناء عبد الله بن الزبير تسقيفها و هدم الحجاج الكعبة من قبل عبد الملک بن مروان لما خرج ابن الزبير وادعى الإمامة بعد زوال ملک بنی سفیان و استولى على العراقين عشر سنین و خطب باسمه على المنابر فبعث الحجاج بجند عظيم إليه فتحصن ابن الزبير بالمسجد الحرام فوضع المنجنيق عليه حتى هدم الكعبة و غلب الحجاج فأخذه و صلبه سنين حتى شفعت له أمه أسماء ذات النطاقين بنت أبى بكر فأنزله و دفنه و قتل جماعهٔ کثیرة بسبب خروجه.
ظاهرا منظور از بناء عبدالله بن زبیر اشاره به سقف گذاشتن برای آن است و حجاج بن یوسف کعبه را به فرمان عبدالملک بن مروان ویران کرد و این به هنگامی بود که عبدالله بن زبیر پس از زوال ملک بنی سفیان خروج کرد و مدعی مقام خلافت و امامت شد و مدت ده سال بر عراقین تسلط یافت و بر فراز منابر به نام او خطبه خواندند (1)پس حجاج سپاهی عظیم بسوی او اعزام کرد و ابن الزبیر در مسجد الحرام متحصن شد، و حجاج منجنیق را بر ضد او به کار گرفت تا کعبه را ویران کرد و بر ابن الزبیر غالب شد و او را دستگیر کرد و بدار آویخت، و پیکر او سال ها همچنان بردار بماند تا مادرش اسماء ذات النطاقين دختر ابو بکر نزد حجاج شفاعت کرد، تا او را پایین آورد، و دفن کرد. و جمع کثیری به سبب خروج ابن زبیر در این میان کشته شدند.
1) عبدالله بن زبیر یک سال نماز جمعه در مکه خواند ولی حتی یک با نام پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ را در خطبه نبرد به او که گفتند: چرا نام پیامبر را نمی بری؟ :گفت چون خاندان بدی دارد، می خواهم احساس غرور و سرافرازی نکنند که من اسم جدشان را می برم. (العقد الفرید)
پس در روایات بیان شده است که کعبه اساسی داشته است و حضرت ابراهیم علیه السلام کعبه را روی همان اساس ساخته است لذا هنگامی که امام زمان علیه السلام ظهور کنند آن را به همان اساس اولیه اش بر می گردانند.
حدود مسجد پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ
محمد بن حسن بن زباله در مورد اساس مسجد پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ می گوید:
وردت أربع روايات فى ذرع المسجد الأولى: سبعون ذراعا في ستين أو يزيد و الثانية مائة ذراع في مائة، و أنه مربع و الثالثة: أنه أقل من مائة ذراع، و هذا صادق بالأولى فليحمل عليها الرابعة أنه بناه أولا أقل من مائة في مائة، ثم بناه و زاد عليه مثله في الدور (1)و قد ذكر ابن زباله و يحيى من طريقه نقلا عن غير واحد من أهل العلم تحديد المسجد الشريف من هذه الجهة فقالا: وعلامته في القبلة حروف المرمر الذى المنبر،وسطه و علامته من الشام أربعة طيقان من ناحية المشرق و المغرب و علامة الطيفان الأربع أنهن مخضرات الأجواف بالفسيفساء كلهن. (2)و قد روی ابن زباله و يحيى من طريقه أشياء في تحديد المسجد و ذرعه يقتضى أن جدار المسجد الشريف في زمنه صلى الله عليه و سلّم من جهة المشرق لم ينته إلى حائز عمر بن عبد العزيز، بل الحائز و بعض ما يليه من المغرب في موضع حجره عائشه (3)
چهار روایت در ذرع مسجد وارد شده است:
سی و پنج متر در سی متر یا کمی بیشتر
پنجاه متر در پنجاه متر
کمتر از صد ذراع
پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ اول در کمتر از صد ذراع در صد ذراع بنا کرد سپس آن را توسعه دادند خانه های اطراف را خریدند و به همان اندازه اضافه کردند.
ابن زباله و یحیی از غیر واحد از اهل علم حدود مسجد شریف از جهت قبله را ذکر کردند گفتند و علامت آن از جهت قبله حروف مرمری است که منبر وسط آن است و علامت آن از جهت شام چهار طاق از جهت مشرق و مغرب، علامت آن طاق ها این است که به رنگ سبز است. و ابن زباله و یحیی چیز هائی را در تحدید مسجد و ذرع آن روایت کردند که اقتضا دارد که دیوار مسجد شریف در زمان پیامبر از جهت مشرق به دیوار عمر بن عبدالعزيز منتهی نمی شده است بلکه دیوار و بعض آن چه کنار آن است در حجره ی عائشه بوده است.
ایشان بحث مفصلی نسبت به حدود مسجد دارد و اقوال را نقل می کند و گویا خودشان هم نتوانستند حدود مسجد پیامبر اکرم را تبیین کنند. پس این که امام زمان علیه السلام مسجد نبوی را ویران می کند به این معنا است که مسجد را به اساس اولیه ی آن بر می گرداند و حدود اولیه همان چیزی است که اهل سنت هم به دنبال آن هستند و در کتب شان به آن اشاره کرده اند اما نتوانستند که آن را تشخیص بدهند.
روایت چهاردهم:
الف) متن روایت
عن أبي هاشم الجعفري قال كنت عند أبي محمد علیه السلام فقال: إذا قام القائم أمر بهدم المنارة و المقاصير التي في المساجد فقلت في نفسي: لأى معنى هذا ؟ فأقبل على فقال: معنى هذا أنها محدثة مبتدعة، لم يبنها نبى و لا حجة.
ابو هاشم جعفری می گوید: خدمت امام حسن عسکری علیه السلام بودم که ایشان فرمود:
هنگامی که حضرت قائم قیام کند دستور می دهد مناره ها و مقصوره هایی (1)که در مساجد است ویران شود. با خود گفتم چرا حضرت چنین می کند؟ امام عسکری علیه السلام رو به من کرد و فرمود: چون این ها بدعت و نوآوری هایی است که پیامبر و امامی آن را نساخته است.
أمر بهدم المناره: در نقل اثبات الوصية المنابر آمده است بعضی می گویند همان المنابر بوده و ال آن ال عهد است و اشاره به بدعتی است که بنی امیه بنا نهادند که بر منابر امیر المومنین علیه السلام را سب کنند.
ب) منابع روایت
1) محلی از مسجد که برای خلیفه یا امام جماعت می ساختند تا در حال نماز در آن جا بایستند و از دسترس دشمن دور باشند؛ فرهنگ فارسی عمید.
إثبات الوصیة، ص 215
غيبه الطوسی، ص 206 ح 175
إعلام الوری ص 355
الخرائج و الجرائح، ج 1 ص 453 مرسلا به همان نص غیبۀ طوسی
مناقب ابن شهر آشوب، ج 4 ص 437
كشف الغمة، ج 3 ص 208 همان متن غیبۀ طوسی
نوادر الأخبار، ص 272 ح 7 از غیبهٔ طوسی.
إثبات الهداة، ج 3 ص 412 از غیبهٔ طوسى و إعلام الورى، و الخرائج، و کشف الغمه، و کتاب ورام بن أبي فراس، ولی ما این مطلب را در کتاب ورام نیافتیم.
و ص 506 از غیبۀ طوسی.
و ص 526 از إعلام الورى.
و ج 52 ص 323 از غیبهٔ طوسی.
و ج 83 ص 376 از کشف الغمه
و ص 384 از الغیبه، و إثبات الوصية.
و ص 460 از مستدرک الوسائل
ج) سند روایت
روی سعد بن عبدالله عن داود بن قاسم الجعفرى قال
سعد بن عبدالله اشعری
در جلالت و بزرگی ایشان بحثی نیست، او بیش از هزار و دویست روایت در کتب اربعه دارد.
طریق شیخ طوسی (م 460) به سعد بن عبدالله اشعری:
سعد بن عبدالله اشعری معاصر امام حسن عسگری علیه السلام می باشد لذا شیخ طوسی نمی تواند از سعد اشعری نقل کند پس باید به کتاب او طریق داشته باشد و طریق شیخ به ایشان صحیح است.
داود بن قاسم جعفری:
نظر مرحوم نجاشی: (1)
عظيم المنزلة عند الائمه علیهم السلام و شریف القدر، ثقه روی ابوه عن ابی عبدالله علیه السلام
او منزلتی عظیم نزد ائمه علیه السلام داشت و مورد عنایت ائمه علیهم السلام بود، ثقه است پدر او از امام صادق علیه السلام روایت کرده است.
نظر شیخ طوسی: (2)
داود بن القاسم الجعفري يكنى أبا هاشم من أهل بغداد جلیل القدر، عظيم المنزلة عند الأئمة علیهم السلام و قد شاهد جماعة منهم، منهم: (الرضا و الجواد و الهادى و العسكرى و صاحب الأمر علیهم السلام، و قد روى عنهم كلّهم علیهم السلام، و له أخبار و مسائل و له شعر جيد فيهم)، و كان مقدما عند السلطان.
داود بن قاسم جعفری، کنیه او ابو هاشم بود، از اهل بغداد بود، جلیل القدر، او منزلتی عظیم نزد ائمه علیه السلام داشت و چند امام معصوم را درک کرده است رضا و جواد و هادی و عسکری و صاحب الأمر علیهم السلام و از همه ی آنان روایات نقل می کند برای اخبار و مسائلی بود و مداح اهل بیت علیهم السلام بود و اشعار قوی در شأن ائمه علیهم السلام داشته است و نزد سلطان جایگاهی داشت (1)
و عن ربيع الشيعة أنه من السفراء و الأبواب المعروفين الذين لا يختلف الشيعة القائلون بإمامة الحسن بن على علیهما السلام فيهم. (2)
ابن طاووس در ربیع الشیعه فرموده است: او از سفیران و رابطین امام علیه السلام و مردم بود و معروف بود و قائلین به امامت امام حسن عسگری علیه السلام اختلافی در شخصیت ایشان نداشتند
روى الكليني في الكافي: الجزء 1. كتاب الحجه 4 باب مولد أبي جعفر محمد بن على الثاني علیه السلام 122، الحدیث 5، بسند فيه سهل بن زياد عن داود بن القاسم الجعفري قال: دخلت على أبي جعفر علیه السلام، و معى ثلاث رقاع غير معنونه و اشتبهت علی،فاغتممت فتناول إحداها و قال هذه رقعه زياد بن شبيب ثم تناول الثانية، فقال هذه رقعه فلان فبهت أنا، فنظر إلى فتبسم فقلت: جعلت فداك إنى لمولع بأكل الطين فادع الله لى فسكت، ثم قال (لي) بعد ثلاثة أيام ابتداء منه: يا أبا هاشم قد أذهب الله عنك أكل الطين قال أبو هاشم فما شيء أبغض إلى منه اليوم. (3)
داود بن قاسم جعفری گوید: خدمت امام جواد علیه السلام رسیدم و سه نامه بی آدرس همراه من بود که بر من مشتبه شده بود و اندوهگین بودم حضرت یکی از آن ها را برداشت و فرمود: این نامه زیاد بن شبیب است دومی را برداشت و فرمود: این نامه فلانی است من مات و مبهوت شدم حضرت لبخندی زد.
1) آية الله مروج صاحب منتهى الدرایه قضییه ای را در مورد یکی از علمای نجف نقل کردند که ایشان هر وقت به کربلا می رفت سر مزار حضرت حر می رفت و پاشنه ی در حرم حضرت حر را می بوسید و صورتش را روی پاشنه ی در می گذاشت و با حر صحبت می کرد می گفت ای حر تو چقدر زرنگ بودی در دنیات که یک شخصیت بزرگی بودی با یک چرخش آخرتت را هم آباد کردی. بعضی چنین هستند که هم دنیای آن ها آباد است و هم مرد رضایت معصومین علیهم السلام هستند.
2) معجم رجال الحديث، ج 8، ص 123
3) معجم رجال الحدیث، ج 8، ص 123
عرض کردم: قربانت گردم، من به خوردن گل آزمند و حریصم در باره من دعا کن و از خدا بخواه، حضرت سکوت کرد و بعد از سه روز دیگر فرمود:
ای ابا هاشم! خدا گل خوردن را از تو دور کرد ابو هاشم گوید از آن روز چیزی نزد من مبغوض تر از گل نبود.
نظر مرحوم کشی:
أبو هاشم داود بن القاسم الجعفري: قال أبو عمرو: له منزلة عالية عند أبي جعفرعلیه السلام، و أبي الحسن علیه السلام، و أبى محمد علیه السلام، و موقع جليل على ما يستدل بما روى عنهم فى نفسه و روایته و تدل روایته على ارتفاع في القول
او منزلت عالی ای نزد امام جواد علیه السلام، امام رضا علیه السلام، و امام هادی علیه السلام، و امام عسگری علیه السلام داشت، و موقعیتی جلیل بنابر آن چه روایت کرده در مورد خودش و روایاتش از ائمه علیهم السلام و روایت او دلالت بر ارتفاع در قول او دارد.
مرحوم خوئی می فرماید: (1)
أقول: عبارة الكشى من أن روايته تدل على ارتفاع في القول لا بد من أن يكون فيها تحريف أو أنه أريد بها معنى غير ما هي ظاهرة فيه، و ذلك لأنه ذكر أن له موقعا جليلا في نفسه و روايته على ما يستدل بما روى عنهم علیهم السلام فكيف يمكن أن يقال: إن روايته تدل على ارتفاع في القول وكيف كان فلا إشكال في وثاقة الرجل و جلالته.
عبارت کشی: که روایت او دلالت بر ارتفاع در قول دارد چاره ای نیست از این که یا بگوئیم این عبارت تحریف شده است یا بگوئیم غیر از معنای ظاهر را اراده کرده است چون ایشان ذکر می کند که او موقعیتی جلیل نزد ائمه علیهم السلام دارد پس چطور ممکن است غالی باشد به هر حال اشکالی در وثاقت و جلالت او نیست و طریق شیخ به او ضعیف است.
اما ما این روایت را از شیخ از ایشان نقل نمی کنیم از سعد بن عبد الله اشعری نقل می کنیم و طریق شیخ به سعد ضعیف نیست.
1) معجم رجال الحدیث، ج 8، ص 124
الف) متن روایت
أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ قَالَ حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ زَكَرِيَّا بْنِ شَيْبَانَ قَالَ حَدَّثَنَا يُوسُفُ بْنُ كُلَيْبٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ الْحَنَّاطِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثَّمَالِيٍّ قَالَ:سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ علیه السلام يَقُولُ لَوْ قَدْ خرج قائم آل مُحَمَّدٍ علیهم السلام ثُمَّ قَالَ يَقُومُ بِأَمْرٍ جَدِيدٍ وَ سُنَّةِ جَدِيدَةٍ وَ قَضَاءِ جَدِيدٍ عَلَى الْعَرَبِ شَدِيدٌ لَيْسَ شَأْنُهُ إِلَّا الْقَتْلَ وَ لَا يَسْتَتِيبُ أَحَداً وَ لَا تَأْخُذُهُ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِم.
از أبی حمزه ثمالی روایت شده که گفت شنیدم امام باقر علیه السلام می فرماید: هر گاه قائم آل محمد علیهم السلام خروج کند... سپس آن حضرت فرمود او به امری نوین و سنّت و طریقه ای جدید و قضایی تازه قیام خواهد نمود که بر عرب گران باشد. (1)کار او جز کشتار (معاند) نیست و توبه هیچ کس را نمی پذیرد (2)و در کار خدا از سرزنش هیچ خرده گیری باک ندارد.
ب) منابع روایت
الغيبه نعمانی، ص 234، ب 13، ح 22
مختصر بصائر الدرجات، ص 213
اثبات الهداه، ج 3، ص 505
حلیه الابرار، ج 5، ص 319 و 357
1) على العرب شدید: مقصود سردمداران ظلم و کسانی که مسبب این همه جنایت هستند؛ نه مردم عرب با آن ها با قاطعیت برخورد می کند و الا بیشتر عرب ها و مردم همراه امام زمان علیه السلام هستند.
2) لايستتيب احدا سه معنا در آن احتمال دارد: 1. توبه ی کسی را قبول نمی کند 2. از کسی طلب نمی کند که توبه کند. 3. ممکن هم است لایستنیب بوده یعنی در مسائل شخصا فرماندهی می کنند. البته باب توبه تا زمانی که عالم تکلیف باشد باز است لذا روایت را در این زمینه باید بررسی کنیم.
بحار الانوار، ج 52، ص 348
بشارة الاسلام مرحوم کاظمی
معجم الاحاديث الامام المهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف، ج 4، ص 386
این روایت به سند دیگر (عاصم از ابوبصیر) نیز نقل شده است که ممکن است در آن جلسه که امام علیه السلام این روایت را فرمودند، ابوبصیر و ابوحمزه ثمالی با هم حضور داشتند.
وَ أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِى نَصْرٍ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدِ الْحَنَّاطِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام: يَقُومُ الْقَائِمُ بِأَمْرٍ جَدِيدٍ وَ كِتَابِ جَدِيدٍ وَ قَضَاءِ جَدِيدٍ عَلَى الْعَرَبِ شَدِيدٌ لَيْسَ شَأْنُهُ إِلَّا السَّيْفَ لَا يَسْتَتِيبُ أَحَداً وَ لَا يَأْخُذُهُ فِي اللهِ لَوْمَةُ لَائم (1)
این روایاتی است که می فرماید قضاوت در دوران امام زمان علیه السلام جدید است روایات دیگری هست که مراد از احکام جدید را بیشتر روشن و معلوم می کند به این که مراد احکام و قضاوت هائی است که در زمان حضرت داود علیه السلام و حضرت سلیمان علیه السلام بوده است:
روایت دوم:
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِى عُمَيْرٍ عَنْ مَنْصُورٍ عَنْ فَضْلِ الْأَعْوَرِ عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ الْحَذَاءِ قَالَ ثُمَّ قَالَ يَا أَبَا عُبَيْدَةَ إِذَا قَامَ قَائِمٌ آلِ مُحَمَّدِ علیهم السلام حَكَمَ بِحُكْمِ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ لَا يَسْأَلُ بَيِّنَةً (2)
سپس ابوجعفر علیه السلام فرمودند: ای ابوعبیده هنگامی که قائم آل محمد علیهم السلام قیام کند به حکم داود و سلیمان حکم کند و از بینه سوال نمی کند (طبق علم خودش حکم می کند.)
مرحوم مجلسی می فرماید: حسن الصحیح (1)
روایت سوم:
الف) متن روایت
وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ علیه السلام: سَيَأْتِي فِي مَسْجِدِكُمْ ثَلَاثُمِائَةَ وَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ رَجُلًا يَعْنِي مَسْجِدَ مَكَّةَ يَعْلَمُ أَهْلُ مَكَّةَ أَنَّهُ لَمْ يَلِدْهُمْ آبَاؤُهُمْ وَ لَا أَجْدَادُهُمْ عَلَيْهِمُ السُّيُوفُ مَكْتُوبٌ عَلَى كُلِّ سَيْفِ كَلِمَةً تَفْتَحُ أَلْفَ كَلِمَةِ فَيَبْعَثُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى رِيحاً فَتَنَادِى بِكُلِّ وَادٍ هَذَا الْمَهْدِيُّ يَقْضِي بِقَضَاءِ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ علیه السلام وَ لَا يُرِيدُ عَلَيْهِ بینه (2)
ابان بن تغلب گوید امام صادق علیه السلام فرمودند: در همین مسجد شما یعنی در مکه بزودی سیصد و سیزده مرد می آیند که اهل مکه بخوبی می دانند آن ها را پدران و نیاکان آنان نزائیده اند بر دست آن ها شمشیر ها باشد و بر شمشیری کلمه نوشته باشد که از آن هزار کلمه گشوده گردد پس خدای تبارک و تعالی بادی فرستد تا هر در وادی ندا دهد این مهدی است که به روش داود و سلیمان قضاوت کند و گواه بر حکم خود نطلبد.
ب) منابع روایت
بصائر الدرجات، ص 311
الغيبه، مرحوم نعمانی، ص 327
خصال، مرحوم صدوق، ج 2، ص 649، ح 43 متن بصائر الدرجات
معجم الاحاديث المهدى علیه السلام، ج 5، ص 254
نقل روایت ابا بصیر در توضیح:سَيَأْتِي فِي مَسْجِدِكُمْ ثَلَاتُمِائَةَ وَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ رَجُلًا يَعْنِي مَسْجِدَ مَكَّةَ يَعْلَمُ أَهْلُ مَكَّةَ أَنَّهُ لَمْ يَلدُهُمْ آبَاؤُهُمْ وَ لَا أَجْدَادُهُمْ
عَنْ أَبِي بَصِيرٍ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللهِ علیه السلام، قَالَ:قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ هَلْ كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام يَعْلَمُ أَصْحَابَ الْقَائِمِ لا كَمَا كَانَ يَعْلَمُ عِدَّتَهُمْ؟ قَالَ أَبُو عَبْدِاللهِ علیه السلام: حَدَّثَنِي أبي علیه السلام، قَالَ: وَ اللَّهِ لَقَدْ كَانَ يَعْرِفُهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ وَ قَبَائِلِهِمْ رَجُلًا فَرَجُلًا و مَوَاضِعَ مَنَازِلِهِمْ وَ مَرَاتِبِهِمْ، وَ كُلٌّ مَا عَرَفَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام فَقَدْ عَرَفَهُ الْحَسَنُ علیه السلام، وَ كُلُّ مَا عَرَفَهُ الْحَسَنُ علیه السلام فَقَدْ عَرَفَهُ الْحُسَيْنُ علیه السلام، وَ كُلُّ مَا عَرَفَهُ الْحُسَيْنُ علیه السلام فَقَدْ عَرَفَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ علیه السلام، و كُلٌّ مَا عَلِمَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ علیهما السلام فَقَدْ عَلِمَهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ علیهما السلام، وَ كُلٌّ مَا عَلِمَهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ علیهما السلام فَقَدْ عَلِمَهُ وَ عَرَفَهُ صَاحِبُكُمْ (يَعْنى نَفْسَهُ علیه السلام. (1))قَالَ أَبُوبَصِيرٍ: قُلْتُ: مَكْتُوب؟ قَالَ: فَقَالَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ علیه السلام: مَكْتُوبٌ فِي كِتَابِ مَحْفُوظٌ فِي الْقَلْبِ، مُثْبَتٌ فِي الذِّكْرِ لَا يُنْسَى قَالَ: قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ، أَخْبِرْنِي بِعَدَدِهِمْ وَ بُلْدَانِهِمْ وَ مَوَاضِعِهِمْ، فَذَاكَ يَقْتَضِي مِنْ أَسْمَائِهِمْ؟ قَالَ: فَقَالَ علیه السلام: إِذَا كَانَ يَوْمُ الْجُمُعَةِ بَعْدَ الصَّلَاةِ فَاثْتِنِي. قَالَ: فَلَمَّا كَانَ يَوْمُ الْجُمُعَةِ أَتَيْتُهُ، فَقَالَ: يَا أَبَابَصِيرٍ، أَتَيْتَنَا لِمَا سَأَلْتَنَا عَنْهُ؟ قُلْتُ: نَعَمْ، جُعِلْتُ فِدَاكَ. قَالَ: إِنَّكَ لَا تَحْفَظُ، فَأَيْنَ صَاحِبُكَ الَّذِي يَكْتُبُ لَكَ؟قُلْتُ: أَظُنُّ شَغَلَهُ شَاغِلٌ، وَ كَرِهْتُ أَنْ أَتَأخَرَ عَنْ وَقْتِ حَاجَتِي، فَقَالَ لِرَجُلِ فِي مَجْلِسِهِ اكْتُبْ لَهُ:هَذَا مَا أَمْلَاهُ رَسُولُ صلى الله علیه و اله و سلم عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام وَ أَوْدَعَهُ إِيَّاهُ مِنْ تَسْمِيَةِ أصْحَابِ الْمَهْدِئَ علیه السلام، و عِدَّةَ مَنْ يُوَافِيهِ مِنَ الْمَفْقُودِينَ فُرْشِهِمْ وَ قَبَائِلِهِمْ السَّائِرِينَ فِى لَيْلِهِمْ وَ نَهَارِهِمْ إِلَى مَكَهُ يَجْمَعُهُمُ اللَّهُ إِلَى مَكَّةَ فِي لَيْلَةٍ وَاحِدَةً، وَ هِيَ لَيْلَةً الْجُمُعَةَ، فَيَتَوَافَوْنَ فِي صَبِيحَتِهَا إِلَى الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ، لَا يَتَخَلَّفُ مِنْهُمْ رَجُلٌ وَاحِدٌ، وَ يَنْتَشِرُونَ بِمَكَّةَ فِي أَزِقَتِهَا، يَلْتَمِسُونَ مَنَازِلَ يَسْكُنُونَهَا، فَيُنْكِرُهُمْ أهْلُ مَكَّةَ، وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ لَمْ يَعْلَمُوا بِرِفْقَهِ دَخَلَتْ مِنْ بَلَدِ مِنَ الْبُلْدَانِ لِحَجِّ أَوْ عُمْرَةِ وَ لَا لتجَارَةَ، فَيَقُولُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ إِنَّا لَنَرَى فِى يَوْمِنَا هَذَا قَوْماً لَمْ نَكُنْ رَأَيْنَاهُمْ قَبْلَ يَوْمِنَا هَذَا، لَيْسُوا مِنْ بَلَدٍ وَاحِدٍ وَ لَا أَهْلِ بَدْءٍ، وَ لَا مَعَهُمْ إِبِلٌ وَ لَا دَوابٌ فَبَيْنَا هُمْ كَذَلِكَ، وَ قَدِ ارْتَابُوا بِهِمْ إِذْ يُقْبِلُ رَجُلٌ مِنْ بَنِي مَحْزُومٍ يَتَخَطَّى رِقَابَ النَّاسِ حَتَّى يَأْتِيَ رَئِيسَهُمْ فَيَقُولَ: لَقَدْ رَأَيْتُ لَيْلَتِي هَذهِ رُؤْيَا عَجِيبَةً وَ إِنِّى مِنْهَا خَائِفٌ، وَ قَلْبِي مِنْهَا وَجِلٌ فَيَقُولُ لَهُ: اقْصُصْ رُؤْيَاكَ فَيَقُولُ: رَأَيْتُ كَبَّةَ نَارٍ انْقَضَّتْ مِنْ عَنَانِ السَّمَاءِ، فَلَمْ تَزَلْ تَهْوِي حَتَّى انْحَطَّتْ عَلَى الْكَعْبَةِ، فَدَارَتْ فِيهَا، فَإِذَا هِيَ جَرَادُ ذَوَاتُ أَجْنِحَهُ خُضْرٍ كَالْمَلَاحِفِ، فَأَطَافَتْ بِالْكَعْبَةِ مَا شَاءَ اللَّهُ، ثُمَّ تَطَايَرَتْ شَرْقاً وَ غَرْباً، لَا تَمُرُّ بِبَلَدِ إِلَّا أَحْرَقَتْهُ، وَ لَا بِحِصْنِ إِلَّا حَطَمَتْهُ، فَاسْتَيْقَظَتُ وَ أَنَا مَدْعُورُ الْقَلْبِ وَ جِلْ.فَيَقُولُونَ: لَقَدْ رَأَيْتَ هَؤُلَاءِ، فَانْطَلِقُ بِنَا إِلَى الْأَقَيْرِعِ لِيُعَبِّرَهَا، وَ هُوَ رَجُلٌ مِنْ ثَقِيفِ، فَيَقُصُّ عَلَيْهِ الرُّؤْيَا، فَيَقُولُ الْأَقَيْرِعُ: وَ هُوَ لَقَدْ رَأَيْتَ عَجَباً، وَ لَقَدْ طَرَقَكُمْ فِي لَيْلَتِكُمْ جُنْدٌ مِنْ جُنُودِ اللَّهِ لَا قُوَّةَ لَكُمْ بِهِمْ فَيَقُولُونَ: لَقَدْ رَأَيْنَا فِي يَوْمِنَا هَذَا عَجَباً
1) (3) في «ط»: فقد صار علمه إلى.
وَ يُحَدِّثُونَهُ بِأَمْرِ الْقَوْمِ. ثُمَّ يَنْهَضُونَ مِنْ عِنْدِهِ وَ يَهُمُونَ بِالْوَتُوبِ عَلَيْهِمْ، وَ قَدْ مَلَأَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ مِنْهُمْ رُعْباً وَ خَوْفاً، فَيَقُولُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ، وَ هُمْ يَتَامَرُونَ بِذَلِكَ يَا قَوْمِ لَا تَعْجَلُوا عَلَى الْقَوْمِ، إِنَّهُمْ لَمْ يَأْتُوكُمْ بَعْدُ بِمُنْكَرِ، وَ لَا أَظْهَرُوا خِلَافاً، وَ لَعَلَّ الرجُلَ مِنْهُمْ يَكُونُ فِى الْقَبِيلَةِ مِنْ قَبَائِلِكُمْ، فَإِنْ بَدَا لَكُمْ مِنْهُمْ شَرٌّ فَأَنْتُمْ حِينَئِذٍ وَ هُمْ، وَ أَمَّا الْقَوْمُ فَإِنَّا نَرَاهُمْ مُتَنَسِّكينَ وَ سيمَاهُمْ حَسَنَةً،وَ هُمْ فِي حَرَمِ اللَّهِ تَعَالَى الَّذِي لَا يُبَاحُ مَنْ دَخَلَهُ حَتَّى يُحْدِثَ بِهِ حَدَثاً وَ لَمْ يُحْدِثِ الْقَوْمُ حَدَثاً يوجب مُحَارَبَتَهُمْ.فَيَقُولُ الْمَحْرُومِيُّ، وَ هُوَ رَئِيسُ الْقَوْمِ وَ عَمِيدُهُمْ: إِنَّا لَا نَأْمَنُ أَنْ يَكُونَ وَرَاءَهُمْ مَادَّةً لَهُمْ، فَإِذَا الْتَأْمَتْ إِلَيْهِمْ كَشَفَ رَهُمْ وَعَظُمَ شَأنهُمْ، فَتَهْضِمُوهُمْ وَهُمْ فِي قِلَّهُ مِنَ الْعَدَدِ وَ غُرْبَهُ فِى الْبَلَدِ قَبْلَ أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَادَّةُ، فَإِنَّ هَؤُلَاءِ لَمْ يَأْتُوكُمْ مَكَّةَ إِلَّا وَ سَيَكُونُ لَهُمْ شَأْنٍ، وَ مَا أَحْسُبُ تَأْوِيلَ رُؤْيَا صَاحِبِكُمْ إِلَّا حَقَّاً، فَخَلُّوا لَهُمْ بَلَدَكُمْ وَ أَجِيلُوا الرَّأْيَ، وَ الْأَمْرُ مُمكن.فَيَقُولُ قَائِلُهُمْ: إِنْ كَانَ مَنْ يَأْتِيهِمْ أمْثَالُهُمْ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ مِنْهُمْ، فَإِنَّهُ لَا سِلَاحِ لِلْقَوْمِ وَ لَا كُرَاعَ وَ لَا حِضْنَ يَلْجَئُونَ إِلَيْهِ، وَ هُمْ غُرَبَاءُ مُحْتَوَون، فَإِنْ أَتَى جَيْسٌ لَهُمْ نَهَضْتُمْ إِلَى هَؤلاء أولا، وَ كَانُوا كَشَرْبَةِ الظُّمْآن. فَلَا يَزَالُونَ فِي هَذَا الْكَلَامِ وَ نَحْوِهِ حَتَّى يَحْجُزَ اللَّيْلُ بَيْنَ النَّاسِ، ثُمَّ يَضْرِبُ اللَّهُ عَلَى آذَانِهِمْ وَ عُيُونِهِمْ بِالنَّوْمِ، فَلَا يَجْتَمِعُونَ بَعْدَ فِرَاقِهِمْ إِلَى أَنْ يَقُومَ الْقَائِمُ علیه السلام، وَ إِنَّ أَصْحَابَ الْقَائِمِ علیه السلام يَلْقَى بَعْضُهُمْ بَعْضاً كَأَنَّهُم بَنُو أب و أم، وَ إِنْ افْتَرَقُوا عِشَاءَ الْتَقَوْا غُدْوَةً، ذَلِكَ تَأْوِيلُ هَذِهِ الْآيَةَ:﴿فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللهُ جَمِيعاً. قَالَ أَبُوبَصِيرٍ: قُلْتُ:جَعِلْتُ فِدَاكَ، لَيْسَ عَلَى الْأَرْضِ يَوْمَئِذٍ مُؤْمِنٌ غَيْرُهُمْ؟ قَالَ: بَلَى، وَ لَكِنْ هَذِهِ [الْعِدَّةُ] الَّتِي يُخْرِجُ اللَّهُ فِيهَا الْقَائِمَ علیه السلام هُمُ التَّجَبَاءُ وَالْقُضَاةُ وَ الْحُكَّامُ وَ الْفُقَهَاءُ فِي الدِّينِ، يَمْسَحُ بُطُونَهُمْ وَ ظُهُورَهُمْ فَلَا يَشْتَبِهُ عَلَيْهِمْ حکم﴾ (1)
ابوبصیر گوید: به امام صادق علیه السلام عرضه داشتم فدایتان گردم آیا امیر المؤمنین علیه السلام اصحاب قائم علیه السلام را می شناخت؛ همچنان که شمار آنان را می دانست؟
حضرت صادق علیه السلام فرمود:«پدرم برایم حدیث گفت و فرمود: به خدا سوگند آنان را با نام های خودشان و نام های پدران و قبیله هاشان یک به یک می شناخت و منزلگاه ها و مراتبشان را می دانست و هرچه را امیر المؤمنین علیه السلام می دانست امام حسن علیه السلام نیز آن را می شناخت و هر چه را امام حسن علیه السلام می شناخت امام حسین علیه السلام هم آن را می شناخت و هرچه را امام حسین علیه السلام ، شناخت علی بن الحسين علیهما السلام آن را دانست و هرچه را علی بن الحسین
1) دلائل الإمامة، ص 554
علیهما السلام می دانست به محمد بن علی علیهما السلام انتقال یافت و هرچه را محمد بن علی علیهما السلام می دانست، صاحب شما (منظور خود آن حضرت صلوات الله علیه است) آن را شناخت و دانست.»
ابوبصیر گوید: عرضه داشتم نوشته شده است؟
حضرت ابو عبدالله صادق علیه السلام فرمود: «در کتابی که در دل محفوظ و در ذکر ثبت گردیده - که فراموش نمی شود - نوشته و مسطور است.» ابوبصیر گوید عرض کردم فدایتان شوم تعداد آنان و شهر ها و جایگاه های شان را برایم بفرمایید که لازمه ی نام بردن از ایشان است. آن حضرت فرمود:«چون روز جمعه شود بعد از نماز، نزد من آی.»
ابوبصیر گوید: پس چون روز جمعه شد به خدمت آن حضرت رفتم.
فرمود: «ابوبصیر به جهت آن چه سؤال کرده بودی آمدی؟» گفتم: آری فدایتان شوم.
فرمود: «تو این همه را که به یاد نمی سپاری آن دوستت که برایت می نوشت کجاست؟» عرضه داشتم گمان می کنم کاری او را مشغول داشته است. من هم خوش نداشتم که از وقت خواسته ام عقب بیفتم. پس آن حضرت به مردی که در مجلس بود فرمود:
برایش بنویس این است آن چه رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ آن را بر امیر المؤمنین علیه السلام املا فرمود و آن را نزد او به ودیعت سپرد از نام های اصحاب مهدی علیه السلام... خداوند در یک شب ایشان را در مکه جمع خواهد کرد و آن شب جمع هاست. صبح آن شب همه ی آن ها در مسجد الحرام خواهند بود هیچ یک از آنان عقب نمی ماند. در کوچه های مکه پراکنده می شوند و در پی فراهم کردن منازلی برای خود می روند که اهل مکه آنان را ناشناس می بینند؛ چون کاروان خاصی را ندیده اند که از شهر معینی به قصد حج یا عمره یا تجارت آمده باشد لذا به یکدیگر می گویند: امروز ما گروهی را می بینیم که پیشتر ندیده ایم اهل یک شهر نیستند و از بادیه نشینان هم نیستند نه شتری دارند و نه مرکبی.
در همین حال که از وضع آن گروه به تردید افتاده اند مردی از بنی مخزوم می آید مردم را عقب می زند تا به نزد رئیسشان می رسد می گوید من دیشب خواب عجیبی دیده ام که از آن ترسانام و دلم از آن می لرزد رئیس به او می گوید خوابت را تعریف کن او این چنین بیان می کند دیدم انبوهی آتش از آسمان کنده شد و آن قدر پایین آمد تا این که دور کعبه را گرفت در آن نگریستم دیدم ملخ هایی است با بال های سبز مانند چادر مقدار زیادی دور
کعبه طواف کردند سپس به سوی مشرق و مغرب به پرواز درآمدند به هر شهری رسیدند آن را آتش زدند و هر دژی را ویران ساختند.
پس از این خواب من دل پریش و ترسان از جای جستم و بیدار شدم.
مردم به او می گویند: همین ها را در خواب دیده ای؟ بیا نزد اقرع برویم تا خوابت را تعبیر کند. اقرع مردی از خاندان ثقیف است. نزد او می روند آن مرد خوابش را تعریف می کند. اقرع پاسخ می دهد خواب عجیبی دیده ای البته دیشب یکی از لشکر های خداوند بر شما وارد شده اند که نمی توانید آن ها را از خود برانید مردم می گویند: امروز ما چیز عجیبی دیده ایم و ماجرای آن گروه را برای اقرع بیان می کنند. سپس از نزد او بیرون می آیند و در صدد یورش بردن بر آن گروه برمی آیند؛ در حالی که خداوند دل هایشان را از رعب و ترس آنان پر کرده است.
وقتی برای انجام آن کار با هم مشورت می کنند بعضی از آن ها به دیگران میگویند در این کار عجله مکنید؛ زیرا که این گروه هنوز عمل ناشایستی نسبت به شما مرتکب نشده و خلافی آشکار نکرده اند و شاید کسی از آنان به یکی از قبایل شما منسوب باشد. پس اگر شری از ایشان برایتان معلوم گشت آن وقت شما دانید و آن ها از این گذشته ما این گروه را اهل عبادت می بینیم و آثار خوبی را در چهره هایشان مشاهده می کنیم و ایشان در حرم خدای تعالی هستند که هر کس در آن داخل گشت روا نیست به او آسیب رسد؛ مگر این که خلافی از او صادر شود [و اینان کاری نکرده اند] که موجب جنگیدن با ایشان گردد.
در این جا مخزومی که رئیس و رهبر آن هاست می گوید ما ایمن نیستیم از این که اینان نیروی کمکی در پشت نداشته باشند که اگر به ایشان پیوندند مقصودشان آشکار گردد و کارشان بالا بگیرد. پس حالا که هنوز سر شمارشان اندک و در دیار غربت اند آنان را سرکوب کنید؛ پیش از آن که نیروی کمکی به آن ها برسد؛ چون این ها به مکّه نیامده اند مگر برای این که در آتیه ی نزدیک رخ داد مهمی داشته باشند و من تعبیر خواب دوست شما را جز حق نمی دانم،بنابراین تا می توانید شهرتان را از آنان خالی کنید.
کسی از میان مردم می گوید اگر کسانی که به اینان ملحق خواهند شد مانند همین ها باشند ترسی از ایشان بر شما نیست؛ زیرا که نه اسلحه ای با خود دارند و نه مرکب های سواری و نه پناهگاه و دژی که به آن پناه برند این ها جمعی غریب اند که چیره شدن بر آنان سهل و آسان است و اگر لشکری برای آنان آمد به پا خواهید خاست و هم اینان و هم آنان را همچون آب خوردنی که به تشنه لبی داده شود همه را از پای در می آورید.
پس (مردم مکّه) پیوسته چنین حرف هایی را می زنند تا این که شب دامن خویش را بر مردم می گستراند. سپس خداوند خواب را بر گوش ها و چشم هایشان چیره می سازد و پس از جدا شدنشان از یک دیگر جمع نخواهند شد تا آن گاه که حضرت قائم علیه السلام قیام فرماید و یاران آن حضرت چنان با یکدیگر برخورد.
می کنند که گویی از یک پدر و مادرند شب (ها) از هم جدا می شوند و روز (ها) با هماند و این است تأویل این آیه:(پس در کار های نیک از هم پیشی گیرید؛ هر جا باشید خداوند خواهد آوردتان).»
ابوبصیر گوید: من گفتم: فدای شما شوم آن روز جز آن ها هیچ مؤمنی بر روی زمین نیست؟ فرمود:«چرا؛ ولی این آن گروهی است که خداوند از میان شان حضرت قائم علیه السلام را آشکار فرماید و آنان نجبا و قضات و حکام و فقهای در دین اند. آن حضرت بر دل ها و پشت هایشان دست می کشد پس هیچ حکمی برایشان مشتبه نخواهد شد.»
وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ ابْنُ حُمْرَانَ الْمَدَائِنِي، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطِ، عَنِ
الْحَسَنِ بْنِ بَشِيرٍ، عَنْ أَبِي الْجَارُودِ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام، قَالَ:سَأَلْتُهُ، مَتَى يَقُومُ قَائِمُكُمْ؟ قَالَ: يَا أَبَا الْجَارُودِ، لَا تُدْرِكُونَ. فَقُلْتُ: أَهْلَ زَمَانِهِ، فَقَالَ: وَ لَنْ تُدْرِكَ أَهْلَ زَمَانِهِ، يَقُومُ قَائِمُنَا بِالْحَقِّ بَعْدَ إِيَاسٍ مِنَ الشَّيْعَةِ، يَدْعُو النَّاسَ ثَلَاثَاً فَلَا يُجِيبُهُ أَحَدٌ... فَقَالَ: إِنَّ الْقَائِمَ علیه السلام لَيَمْلِكُ ثَلَاثَمِائَةَ وَ تِسْعَ سِنِينَ كَمَا لَبِثَ أَصْحَابُ الْكَهْفِ فِي كَهْفِهِمْ، يَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ قسْطاً كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً، وَ يَفْتَحُ اللَّهُ عَلَيْهِ شَرْقَ الْأَرْضِ وَ غَربَهَا يُقْتَلُ النَّاسُ حَتَّى لَا يُرَى إِلَّا دَينُ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، يَسِيرُ بِسِيرَةِ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ علیه السلام يَدْعُو الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ فَيُجِيبَانِهِ، وَ تُطْوَى لَهُ الْأَرْضِ فَيُوحِى اللَّهُ إِلَيْهِ، فَيَعْمَلُ بِأَمْرِ الله (1)
ابو جارود گوید: از امام صادق علیه السلام سوال کردم قائم شما چه وقت قیام می کند؟
فرمودند: ای ابو جارود او را درک نمی کنید پس گفتم اهل زمان او.
پس فرمودند: و اهل زمان او هم درک نمی کنند قائم ما بعد از مأیوس شدن شیعه قیام می کند، مردم را سه بار دعوت می کند پس احدی او را اجابت نمی کند...
قائم سیصد و نه سال حکومت می کند به همان مقدار که اهل کهف در غار ماندند زمین را پر می کند از عدل و قسط چنان که از ظلم و ستم پر شده باشد خداوند برای او شرق و غرب زمین را می گشاید و مردم را می کشد (ال در الناس، ال عهد می باشد و اشاره به عده ی خاصی است) تا این که جز دین محمد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ باقی نماند و سیره ی
1) دلائل الإمامة، ص 455
ایشان سیره ی سلیمان بن داوود است به خورشید و ماه اشاره می کند او را جواب می دهند و زمین برای او نوردیده شود و به او وحی می رسد (1)پس به امر الهی به وحی عمل می کند.
از این روایت استفاده می شود که سیره و روش (قضائی و غیر قضائی) امام زمان علیه السلام همان سیره و روش حضرت سلیمان علیه السلام است.
روایت پنجم:
وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ:يَقْضِي الْقَائِمُ بِقَضَايَا يُنْكِرُهَا بَعْضُ أَصْحَابِهِ مِمَّنْ قَدْ ضَرَبَ قُدَّامَهُ بالسيف وَ هُوَ قَضَاءُ آدَمَ علیه السلام فَيُقَدِّمُهُمْ فَيَضْرِبُ أعْنَاقَهُمْ ثُمَّ يَقْضِى الثَّانِيَةَ فَيُنْكِرُهَا قَوْمٌ آخَرُونَ مِمَّنْ قَدْ ضَرَبَ قُدَّامَهُ فَيُقَدِّمُهُمْ فَيَضْرِبُ أَعْنَاقَهُمْ ثُمَّ يَقْضِى الثَّالِثَةَ فَيُنْكِرُهَا قَوْمٌ آخَرُونَ مِمَّنْ قَدْ ضَرَبَ قُدَّامَهُ بِالسَّيْفِ وَ هُوَ قَضَاءُ دَاوُدَ علیه السلام فَيُقَدِّمُهُمْ فَيَضْرِبُ أَعْنَاقَهُمْ ثُمَّ يَقْضِى الثَّالِثَةَ فَيُنْكِرُهَا قَوْمٌ آخَرُونَ مِمَّنْ قَدْ ضَرَبَ قُدَّامَهُ بِالسَّيْفِ وَ هُوَ قَضَاءُ ابراهیم علیه السلام فَيُقَدِّمُهُمْ فَيَضْرِبُ أَعْنَاقَهُمْ ثُمَّ يَقْضِي الرَّابِعَةَ وَ هُوَ قَضَاءُ محمد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فَلَا يُنْكَرُهَا أَحَدٌ علیه (2)
ابی بصیر گوید که امام باقر علیه السلام فرمود:
قائم علیه السلام به قضاوت هایی حکم می کند بعضی از اصحابش که در جلوی او شمشیر زده و به حضرتش ایمان داشتند آن را انکار می کند دستور می دهد که او را به قتل برسانند در حالی که آن حکم قضاوت آدم ها است. همچنین در مرتبه دوم قضاوتی می کند باز عده دیگری از کسانی که در جلویش شمشیر می زنند، آن را انکار می کنند باز گردن زده می شوند در حالی که آن قضاوت داود علیه السلام بود و در مرتبه سوم نیز حکم می کند باز دسته دیگر انکار نمایند باز گردن زده می شوند با این که آن حکم قضاوت ابراهیم علیه السلام بود. در مرتبه چهارم حکم می کند و آن هم قضاوت محمد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ است دیگر کسی انکار و اعتراض نمی کند.
نکاتی که از این روایت استفاده می شود:
قضاوت های انبیای قبل از جهت شکل و ماهیت با قضاوت های پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فرق داشته است.
قضاوت امام زمان علیه السلام فقط طبق قضاوت حضرت داود نمی باشد بلکه طبق قضاوت حضرت آدم و حضرت ابراهیم علیهما السلام هم است.
روایت ششم:
وَ قَدْ قَالَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ علیه السلام:إِنَّ فِي صَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ سُنَنَا مِنَ الْأَنْبِيَاءِ عَلَى نَبِيِّنَا وَ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ سُنَّةَ مِنْ نُوحٍ وَ هُوَ طُولُ عمره و ظهور دولتِه وبَسْطُ يَدِهِ فِي هَلَاكِ أَعْدَائِهِوَ سُنَّةً مِنْ مُوسَى لَمَّا كَانَ خَائِفاً يَتَرَقَبُ وَ سُنَّةً مِنْ عِيسَى فَإِنَّهُ يُقَالُ فِيهِ مَا قِيلَ فِى عِيسَى وَ سُنَّةً مِنْ يُوسُفَ بِالسِّتْرِ يَجْعَلُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْخَلْقِ حِجَاباً يَرَوْنَهُ وَ لَا يَعْرِفُونَهُ وَ سُنَّةً مِنْ مُحَمَّدِ ص يَهْتَدِى بِهَدَاهُ وَ يَسِيرُ بِسِيرَتِهِ يَخْرُجُ بِالسَّيْفِ كَمَا خَرَجَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ وَ سُنَّةً مِنْ دَاوُدَ وَ هُوَ حُكْمُهُ بِالْإِلْهَام (1)
امام صادق علیه السلامفرمودند: در صاحب این امر چند سنّت از سنن پیغمبران است یک سنت از حضرت نوح علیه السلام و آن طول عمر او و ظهور دولت او و باز بودن دستش در هلاکت دشمنانش و یک سنت از حضرت موسی علیه السلام و آن ترس و غیبت و یک سنت از حضرت عیسی و آن اختلافی که مردم درباره او دارند و یک سنت از یوسف و آن این که خداوند بین او و خلق حجابی قرار می دهد که او را می بینند و نمی شناسند و یک سنّت از حضرت محمد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و آن این که به سیره ی پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ عمل می کند و با شمشیر قیام می کند همان طور که پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ با شمشیر قیام کردند و یک سیره از حضرت داود علیه السلام و آن حکم به الهام است.
روایت هفتم:
حَدَّثَنَا يَعْقُوبُ بْنُ يَزِيدَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مَنْصُورٍ عَنْ فُضَيْلِ الْأَعْوَرِ عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ الْحَذَاءِ قَالَ:كُنَّا زَمَانَ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام حِينَ قُبِضَ علیه السلام نَتَرَدَّدُ كَالْغَنَمِ لَا رَاعِيَ لَهَا فَلَقِينَا سَالِمَ بْنَ أَبِي حَفْصَةَ فَقَالَ يَا أَبَا عُبَيْدَةَ مَنْ إِمَامُكَ قُلْتُ أَئِمَّتِى مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ علیهم السلام فَقَالَ هَلَكْتَ وَ أَهْلَكْتَ أ ما سمعته [سَمِعْتَ] وَ أَنْتَ مَعِى أَبَا جَعْفَرٍ وَ هُوَ يَقُولُ مَنْ مَاتَ وَ
1) الخرائج و الجرائح، ج 2، ص936
لَيْسَ عَلَيْهِ إِمَامٌ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً أَ مَا تَعْرِفُ أَنَّهُ قَدْ خَلَّفَ وَلَدَهُ جَعْفَراً إِمَاماً عَلَى الْأُمَّةِ قُلْتُ بَلَى لَعَمْرِي قَدْ رَزَقَنِي اللهُ الْمَعْرِفَةَ قَالَ فَقُلْتُ لِأَبِي عَبْدِاللهِ علیه السلام بَعْدَ مَا لَقِيتُهُ إِنَّ سَالِمَ بْنَ أَبِي حَفْصَةَ قَالَ لِى كَذَا وَ كَذَا قَالَ لِي يَا أَبَا عُبَيْدَةَ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّهُ لَمْ يَمُتْ مِنَّا مَيِّت حَتَّى يُخَلَّفَ مِنْ بَعْدِهِ مَنْ يَعْمَلُ مِثْلَ عَمَلِهِ وَ يَسِيرُ بِمِثْل سِيرَتِهِ وَ يَدْعُو لى [إِلَى] مثل الَّذِي دَعَا إِلَيْهِ يَا أَبَا عُبَيْدَةَ إِنَّهُ لَمْ يُمْنَعْ مَا أَعْطِيَ دَاوُدَ أَنْ أَعْطِيَ سُلَيْمَانَ قَالَ ثُمَّ قَالَ يَا أَبَا عُبَيْدَةَ إِنَّهُ إِذَا قَامَ قَائِمٌ آلِ مُحَمَّدِ علیهم السلام حَكَم بِحُكْمِ آلِ دَاوُدَ وَ كَانَ سُلَيْمَانُ لَا يَسْأَلُ النَّاسِ بَيِّنَةً (1) ابی عبیده حذاء گوید: در دوران امام باقر علیه السلام هنگامی که وفات کرد ما شیعه چون گله بی چوپان سر گردان بودیم و به سالم بن ابی حفصه بر خوردیم او به من گفت ای ابی عبیده امامت کیست؟
گفتم: امامان من آل محمد علیهم السلام هستند گفت هلاک شدی و هلاک می کنی آیا من و تو از امام باقر نشنیدیم که می فرمود هر که بمیرد و بالای سرش امامی نباشد به مردن جاهلیت مرده است فرزندم جعفر را امام بعد از خودم قرار دادم
گفتم: آری به جان،خودم و معرفت آن حضرت به امامت به من روزی شده بود از طرف خدا، من به امام صادق علیه السلام گزارش دادم که سالم به من چنین و چنان گفت: فرمود: ای ابا عبیده آیا نمی دانی امامی از ما نمیرد تا به جای خود گذارد کسی که مانند او کار کند و به روش او برود و بدان چه او مردم را می خواند بخواند ای ابا عبیده به راستی مطلب این است که آن چه به داود علیه السلام داده شد جلو گیر نشد از آن چه به سلیمان علیه السلام دادند.
سپس فرمود: ای ابا عبیده چون قائم آل محمد علیهم السلام قیام کند به حکم داود و سلیمان قضاوت کند و گواه نخواهد.
روایت هشتم:
إِسْحَاقَ قَالَ حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ ظَرِيفِ قَالَ:اخْتَلَجَ فِي صَدْرِى مَسْأَلَتَانِ أَرَدْتُ الْكِتَابَ فِيهِمَا إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ علیه السلام فَكَتَبْتُ أَسْأَلْهُ عَنِ الْقَائِمِ علیه السلام إِذَا قَامَ بِمَا يَقْضِي وَ أَيْنَ مَجْلِسُهُ الَّذِي يَقْضِي فِيهِ بَيْنَ النَّاسِ وَأَرَدْتُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنْ شَيْءٍ لِحُمَّى الرِّبْعِ فَأَغْفَلْتُ خَبَرَ الْحُمَّى فَجَاءَ الْجَوَابُ سَأَلْتَ عَنِ الْقَائِمِ فَإِذَا قَامَ قَضَى بَيْنَ النَّاسِ بِعِلْمِهِ كَقَضَاءِ دَاوُدَ علیه السلام لَا يَسْأَلُ
1) الكافي، ج 1، ص 397 - بصائر الدرجات، ج 1، ص 259
الْبَيِّنَةَ وَ كُنْتَ أَرَدْتَ أَنْ تَسْأَلَ لِحُمَّى الرِّبْعِ فَأَنْسِيتَ فَاكْتُبْ فِي وَرَقَةٍ وَ عَلَّقْهُ عَلَى الْمَحْمُومِ فَإِنَّهُ يَبْرَأُ بِإِذْنِ اللَّهِ إِنْ شَاءَالله - ﴿يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْرَاهِيمَ فَعَلَقْنَا عَلَيْهِ مَا ذَكَرَ أبو مُحَمَّدِ علیه السلام فَأَفَاقَ﴾ (1) حسن بن ظریف گوید: دو مسأله در دل من ایجاد شد که قصد کردم آن دو را در نامه ای نوشته و به سوی حضرت امام حسن عسکری علیه السلام بفرستم و از آن حضرت پاسخ بخواهم نامه را نوشته و از آن حضرت درباره قائم علیه السلام پرسیدم که آن هنگام که قیام کند بر چه اساس قضاوت خواهد کرد؟
و مکانی که آن حضرت برای قضاوت در میان مردم در آن جا می نشیند کجاست؟ و می خواستم که از آن حضرت چیزی هم درباره درمان تب نوبه (تبی که هر چهار روز یک بار عود می کند) بپرسم اما فراموش کردم که چیزی در این رابطه بنویسم جواب از آن حضرت بدین گونه آمد که:
از این مسأله سؤال کردی که چون قائم در میان مردم قیام نماید بر چه اساس قضاوت می کند. او در میان مردم مانند داود پیامبر علیه السلام به علم خود قضاوت می کند و از بینه سؤال نمی کند. و می خواستی درباره تب نوبه سؤال کنی و فراموش کردی ورقه ای بردار و در آن بنویس یا نار كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلَى إِبْراهیم؛ ای آتش، برای ابراهیم سرد و بی آسیب باش و آن را به گردن شخص تبدار بیاویز که به اذن خداوند متعال إن شاء الله سالم می شود.
من نیز چنین کاغذی را نوشته و بر گردن شخص تبدار آویختم این مداوا افاقه نموده و بیمار از بیماری رهایی
یافت.
روایت نهم:
و قوله: وَ لَقَدْ آتَيْنا دَاوُدَ إلى قوله الْمُبِينُ قال: أعطى داود وسليمان ما لم يعط أحدا - من أنبياء الله من الآيات علمهما مَنْطِقَ الطَّيْر و ألان لهما الحديد و الصفر من غير نار و جعلت الجبال يسبحن مع داود و أنزل الله عليه الزبور فيه توحید و تمجید و دعاء - و أخبار رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و أمير المؤمنين
ع و الأئمة ع من ذريتهما ع - و أخبار الرجعة و القائم ع لقوله وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِى الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبادِيَ الصَّالِحُونَ (2)
گفت: به داود و سلیمان نشانه ها و آیاتی داده شد که به احدی از انبیاء داده نشد علم ایشان به زبان پرندگان و نرم شدن آهن در دست داود بی آتش و تسبیح کوه ها با وی و انزال زبور بر وی که در اوست بسیاری از مواعظ و توحید و تمجید و دعوات و اخبار رسول صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و امیر المؤمنین علیه السلام و باقی ائمه و احوال رجعت و قائم علیه السلام به جهت قول خداوند متعال و همانا ما پس از تورات در زبور نوشتیم که زمین را بندگان شایسته ما به میراث می برند.
از این روایت استفاده نمی شود که قضاوت امام زمان طبق قضاوت حضرت داود است اما مقام حضرت داود از این روایت معلوم شد.
بیان سه نکته:
در روایت است که هیچ معجزه ای برای هیچ پیامبری ثبت نشده مگر همان معجزه را حضرت مهدی علیه السلام خواهد داشت.
امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و به سیره حضرت داود عمل می کنند یعنی همان ویژگی های حضرت داود را دارند.
حضرت مهدی علیه السلام میراث سلیمان و داود را دارد یعنی تصرف تکوینی دارد و این تصرفات تکوینی را خود پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ هم داشته اند در شب هجرت به مدینه خاک بر چهره ی کفار پاشیدند و فرمودند: «شاهت الوجوه» و از بین آن ها عبور کردند در حالی که هیچ کدام از آن ها متوجه نشدند البته هم جا استفاده نمی کردند تا گاهی پیروزی و گاهی شکست باشد تا بندگان گمان نکنند که او رب است.
محمد بن يحيى عَنْ أَحْمَدَ بنِ مُحَمدِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبَان قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدالله علیه السلام يَقُولُ:لَا تَذْهَبُ الدُّنْيَا حَتَّى يَخْرُجَ رَجُلٌ مِنِّى يَحْكُمُ بِحُكُومَهُ آلِ دَاوُدَ وَ لَا يَسْأَلُ بَيِّنَةً يُعْطِي كُلَّ نَفْسٍ حَقَّهَا (1)
ابان گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام می فرماید: دنیا به پایان نمی رسد تا این که یک نفر از نسل من قیام می کند، طبق حکومت و قضاوت آل داود حکم می کند و از بینه سوال نمی کند و حق هر کسی را به او می دهد.
روایت یازدهم:
الف) متن روایت
وَ رَوَى عَبْدُاللَّهِ بْنُ عَجْلَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ علیه السلام قَالَ:إِذَا قَامَ قَائِمٌ آلِ مُحَمَّدٍ علیهم السلام حَكَمَ بَيْنَ النَّاسِ بِحُكْمِ دَاوُدَ لَا يَحْتَاجُ إِلَى بَيِّنَةٍ يُلْهِمُهُ اللهُ تَعَالَى فَيَحْكُمُ بِعِلْمِهِ وَ يُخْبِرُ كُلَّ قَوْمٍ بِمَا اسْتَبْطَنُوهُ وَ يَعْرِفُ وَلِيَّهُ مِنْ عَدُوِّهِ بِالتَّوَسُمِ قَالَ اللهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى ﴿إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتِ لِلْمُتَوَسِّمِينَ وَ إِنَّها لَبِسَبِيلٍ مُقِيم﴾ (2)
عبدالله بن عجلان از امام صادق علیه السلام روایت می کند که فرمودند:
وقتی قائم آل محمد علیهم السلام قیام کند بین مردم همانند حضرت داوود علیه السلام حکم کند. احتیاج به شاهد و دلیل ندارد خداوند احکام واقعی را به او الهام می کند. پس به علم واقعی حکم می کند و از هر چه که مردم در دل های
خود پنهان کرده اند آن حضرت خبر می دهد دوستانش را از دشمنانش با نگاه به چهره افراد تشخیص می دهد جدا می کند خداوند می فرماید به راستی در این نشانه هایی است برای هوشمندان آنان که در راه راست پایدارند.
ب) منابع روایت
الارشاد، ج 2، ص 386
روضه الواعظین، ص 266
إعلام الوری ص 433
الصراط المستقیم، ج 2 ص 254
کشف الغمه، ج 3 ص 256
البرهان، ج 2 ص 351
بحار الانوار، ج 52 ص 339
نور الثقلين، ج 3 ص 24
ينابيع المودة، ص 177
معجم الأحاديث الإمام المهدى، ج 7، ص 300
روایت دوازدهم:
وَ رَوَى عَلِيُّ بْنُ عُقْبَةَ عَنْ أَبِيهِ قَالَ:إِذَا قَامَ الْقَائِمُ علیه السلام حَكَمَ بِالْعَدْلِ وَ ارْتَفَعَ فِي أَيَّامِهِ الْجَوْرُ وَ آمَنَتْ بِهِ السُّبُلُ وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ بَرَكَاتِهَا وَ رُدَّ كُلُّ حَقٌّ إِلَى أَهْلِهِ وَ لَمْ يَبْقَ أَهْلُ دِينِ حَتَّى يُظْهِرُوا الْإِسْلَامَ وَ يَعْتَرِفُوا بِالْإِيمَانِ أَ مَا
سَمِعْتَ اللهَ تَعَالَى يَقُولُ ﴿وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَالْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ (1)وَ حَكَمَ بَيْنَ النَّاسِ بِحُكْمِ دَاوُدَ علیه السلام وَ حُكْمِ مُحَمَّدِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ...﴾ (2) و روایت کند علی بن عقبه از پدرش که گفت: هر گاه قائم علیه السلام ظهور کند به عدل حکم کند و جور در ایام او برطرف شود و راه ها به دولت او امن گردد و زمین برکات خود را بیرون آرد و هر حق را به اهل آن بر می گرداند و باقی نماند اهل دینی تا ظاهر گرداند اسلام را و معترف شود به ایمان (ولایت آل محمد علیهم السلام)، آیا نشنیده ای قول حق جل و علا را که «آیا جز دین خدا را می جویند با آن که هر که در آسمان ها و زمین است خواه و ناخواه سر به فرمان او نهاده است و به سوی او بازگردانیده می شوید» و حکم کند در میان مردم به حکم داود نبی علیه السلام حکم محمد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ ...
آن چه وهابی ها جوسازی می کنند که قضاوت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف شیعه طبق قضاوت حضرت داود علیه السلام است، اشکالی بر ما نیست قضاوت حضرت داود علیه السلام قضاوت از جانب خداوند است و این نقطه ی ضعف نیست بلکه نقطه ی قوت است یعنی تمام جزئیات حکومت امام زمان الهام از جانب خداوند است.
این روایت مرسل است و عبارت (سألته) هم ندارد تا مضمره باشد لذا نمی توان آن را به عنوان روایت از امام قبول کرد مگر این که قرائن و شواهدی بر نقل آن از امام باشد.
مضمرات: در مورد مضمرات هم بحث است بعضی از مضمرات در اصل تقطیع است و اصلا مضمره نیست مثلا على بن جعفر (در مسائل علی بن جعفر) یک بار می گوید از امام کاظم علیه السلام سوال کردم و در روایات دیگر تنها می گوید سئلته مانند این اصلا مضمرات نیستند. اما آن جا که روایت مضمره باشد سه نظر در مورد مضمرات است:
مضمرات همه ی ثقات مقبول است.
هیچ مضمرهای اعتبار ندارد.
با توجه به این روایت که در زمان امام زمان علیه السلام جور بر طرف می شود و امنیت کامل برقرار می گردد امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف شهید می شوند یا به مرگ طبیعی از دنیا می روند؟
به نظر ما امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به مرگ طبیعی از دنیا می روند رحلت ایشان هیچ منافاتی با مقام حضرت ندارد البته مقام شهادت را دارند؛ چون کسی که بر ولایت ایشان بمیرد شهید از دنیا رفته است؛ چه رسد به خود ایشان کسی راجع به شهادت و نحوه ی شهادت امام عجل الله تعالی فرجه الشریف بحث نمی کند؛ مگر در کتاب هائی که از قرن دوازده به بعد نگارش یافته است:
یکی از آن ها کتاب آقای احسائی،است که هم مشکل اعتقادی دارد و هم مدرک ارائه نمی دهد (که زنی حضرت
را با هاون می کشد.) بعد از او صاحب الزام الناصب شهادت را نقل می کند و ایشان هم مدرک ارائه نمی دهد. بعد هم مرحوم صدر در تاریخ ما بعد الظهور از همین منابع نقل می کند ما هم در کتاب نشانه هایی از دولت موعود از همین منابع نقل و رد کردیم.
مرحوم حر عاملی در کتابشان الایقاظ می فرماید: روایات زیادی داریم (1)که امام عجل الله تعالی فرجه الشریف شهید می شوند؛ در حالی که ما یک روایت هم پیدا نکردیم بله در کتاب فتن ابن حماد نقل می کند که حضرت در درگیری با اروپائی ها (روم) همراه با دو هزار نفر از فرماندهانشان شهید می شوند؛ در حالی که روایتی داریم که بیان می کند که امام زمان به مرگ طبیعی از دنیا می روند امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف تا چهل روز قبل از قیامت می باشند و روایات صحیح السند این مطلب را بیان می کند و به قول مرحوم شیخ مفید و مرحوم طبرسی قطع داریم و اگر این باشد، چهل روز قبل از قیامت دوران قیامت و بعث و نشور است.
نظر ما این است که امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف تا آخر دنیا هستند و این هیچ منافات با رجعت ائمه علیهم السلام ندارد. پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ و أئمه علیهم السلام بر می گردند؛ ولی لازمه رجوع و بازگشت این نیست که تشکیل حکومت بدهند چون حکومت برقرار است برگشت آنان یا برای حکومت یا برای تشریفات یا امر دیگری است که حقیقت آن را ما نمی دانیم مدت حکومت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف تا چهل روز قبل از قیامت می باشند.
روایت سیزدهم
1) الايقاظ
وَ بِإِسْنَادِهِ رَفَعَهُ إِلَى جَابِرٍ عَنْ أَبِي جعفر علیه السلام قَالَ:أوّل ما يبدأ القائم علیه السلام بِأَنْطَاكِيَةَ فَيَسْتَخْرِجُ مِنْهَا التَّوْرَاةَ مِنْ غَارِ فِيهِ عَصَا مُوسَى وَ خَاتَمُ سُلَيْمَانَ قَالَ وَ أَسْعَدُ النَّاسِ بِهِ أَهْلُ الْكُوفَةِ وَ قَالَ إِنَّمَا سُمِّيَ الْمَهْدِى لِأَنَّهُ يُهْدَى إِلَى أَمْرٍ خَفِى حَتَّى إِنَّهُ يُبْعَثُ إِلَى رَجُلٍ لَا يَعْلَمُ النَّاسُ لَهُ ذَنْباً فَيَقْتُلُهُ حَتَّى إِنَّ أَحَدَهُمْ يَتَكَلَّمُ فِي بَيْتِهِ فَيَخَافُ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْهِ الْجِدَارُ (1)
علامه مجلسی نیز از سید علی بن عبدالحمید و او از جابر نقل کرده است که حضرت باقر علیه السلام فرمود: مهدی علیه السلام از آن رو مهدی نامیده شده است که به کاری پنهانی هدایت می کند تا آن جا که کسی را می فرستد که مردی را بکشد در حالی که مردم او را بی گناه می شمرند و کسی در خانه اش سخنی می گوید ولی می ترسد که دیوار علیه او گواهی دهد.
1) بحار الأنوار، ج 52، ص 390
رویات متعددی را در مورد شیوه ی قضاوت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نقل کردیم در این روایات تاکید شده بود که حضرت مهدی علیه السلام به شیوه ی حضرت داود علیه السلام حکم می کند. در این روایات تاکید بر این نکته شده است که بینه را مطالبه نمی کند داوری ایشان بر اساس علم است و مستند قضاوت الهام خداوند است و امور پنهان را آشکار می کند.
امتیازات حضرت سلیمان و داود علیهما السلام در قرآن:
قرآن کریم نسبت به حضرت سلیمان و حضرت داود امتیازات و جایگاه و مراتبی را قائل است:
وَ لَقَدْ آتَيْنَا دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ عِلْمًا وَ قَالَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنَا عَلَى كَثِيرٍ مِّنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ (نمل/ 15) و به راستی به داوود و سلیمان دانشی عطا کردیم و آن دو گفتند ستایش خدایی را که ما را بر بسیاری از بندگان با ایمانش برتری داده است.
وَ وَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ وَ قَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عَلَّمْنَا مَنطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتِينَا مِن كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ (نمل / 16) سلیمان از داوود میراث یافت و گفت ای مردم ما زبان پرندگان را تعلیم یافته ایم و از هر چیزی به ما داده شده است راستی که این همان امتیاز آشکار است
فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمَانَ وَ كُلًّا آتَيْنَا حُكْمًا وَ عِلْمًا وَسَخَرْنَا مَعَ دَاوُودَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ وَ كُنَّا فَاعِلِينَ (انبياء / 79) پس آن [داوری] را به سلیمان فهماندیم و به هر یک [از آن دو] حکمت و دانش عطا کردیم و کوه ها را با داوود و پرندگان به نیایش واداشتیم و ما کننده [این کار] بودیم.
اصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَ اذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُودَ ذَا الْأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ (ص/ 17)
بر آن چه می گویند صبر کن و داود بنده ما را که دارای امکانات [متعدد] بود به یاد آور آری او بسیار بازگشت کننده [به سوی خدا] بود.
مراد از تشبیه قضاوت های امام زمان علیه السلام به قضاوت های حضرت داود علیه السلام:
ممکن است این طور گفته شود که قضاوت های سلیمان و داود یک نوع قضاوت های ویژه ی آنان بوده است و از این نظر بر دیگران امتیاز داشتند و قضاوت آن ها بر مبنای یکی از این دو بوده است:
علم غیب الهی
فنون و شگرد های بازجوئی که نتیجه آن علم است.
البته هیشه قضاوت های ایشان این طور نبوده و معمولا بر مبنای همان قسم و بینه بوده است ولی گاهی از این شیوه استفاده می کردند.
بعضی می خواهند این را بگویند که در تشبیه قضاوت های امام علیه السلام و به قضاوت های سلیمان و داود علیهما السلام، مراد یکی از این دو است:
خداوند به حضرت مهدی علیه السلام توانایی ماورائی و غیبی اعطا می کند که واقعیت ها برای ایشان کشف می شود و اجازه دارد بر اساس همان واقعیت ها حکم بکند و نیازی هم به بینه ندارد و این برای ائمه دیگر علیهم السلام بوده اما اذن به قضاوت بر اساس آن را در این عالم نداشتند.
محتمل است محتوای این روایات تعبیر و نشانه از رشد دانش انسانی در دوران حضرت مهدی علیه السلام داشته باشد امروزه از راه هائی برای کشف جرم استفاده میشود که قبلا نبوده است مانند: انگشت نگاری، چهره نگاری، تجزیه و تحلیل ژن و دیگر اجزای بدن که بوسیله ی این ها به آسانی به نتائج می رسند و بر اساس آن می توان قضاوت کرد، در دوران امام زمان علیه السلام این رشد علمی به بالاترین سطح خودش می رسد و راه های سریعتر و آسانتر برای بشر کشف می شود و امام علیه السلام از این راه ها استفاده می کنند.
اما احتمال اول نادر است چون اولا در همان زمان حضرت داود علیه السلام هم کم بوده ثانیا جامعه تحمل آن را ندارد لذا باید احتمال دوم را ترجیح بدهیم چون آن سازگارتر و طبیعی تر است.
احتمال دوم دو امتیاز دارد: اول این که اقناعی است و همه ی مردم می پذیرند دیگر این که احتمال قابل تعمیم است. یعنی علاوه بر امام زمان علیه السلام و قضاتی هم که از طرف حضرت مسئولیت قضا دارند را شامل می شود.
ما منکر پیشرفتهای علمی در دوران امام علیه السلام نمی شویم اما این تفسیر دوم یک تفسیر مادی محض است و لازمه ی این تفسیر این است که همه ی بشر از یک چنین ویژگی (قضاوت بر طبق واقع) برخوردار باشند و برای همه واقعیات مکشوف می شود.
نمونه ای از قضاوت های حضرت سلیمان و داود علیهم السلام:
از ابن محبوب از ابوحمزه از ابوجعفر علیه السلام نقل کرده که حضرت فرمود:
1) مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج 24، ص 291
داود علیه السلام از خداوند تقاضا کرد که یکی از حکم ها و قضاوت های آخرتی را به وی نشان دهد خطاب آمد ای داود من به احدی از بندگانم را مطلع نکردم و نباید کسی غیر از من به آن ها آگاه باشد. پس آن مانع نشد که داود علیه السلام درخواست خود را تکرار کند پس از خداوند متعال درخواست نمود تا یکی از حکم ها و قضاوت های آخرتی را به وی نشان دهد تا این که جبرئیل علیه السلام نازل شد و به داود گفت:
ای داود تو از خداوند چیزی را خواسته ای که تاکنون احدی از پیامبران خداوند چنین درخواست را نکرده اند و سزاوار هم نیست که کسی غیر از خداوند به قضایا آگاه شود ولی خداوند دعوت تو را اجابت کرد و آن چه را که خواسته بودی به تو عنایت کرده است ای داود فردا صبح دو نفر به نزد تو می آیند تا در میان آن ها قضاوت کنی که قضیه ی آنان از قضایای آخرت است.
هنگامی که صبح شد و داود علیه السلام در مجلس قضاوت نشست پیرمردی از در وارد شد و با خود جوانی را می کشید و در دست آن جوان یک خوشه انگور بود. پیرمرد به داود گفت: ای پیامبر خدا این جوان داخل تاکستان من شده و انگور های مرا خراب کرده و بدون اجازه ی من از آن خورده و این خوشه انگور را بدون اجازه من برداشته است.
داود علیه السلام رو به جوان کرده گفت: در مقابل ادعای این پیرمرد چه می گویی؟ جوان اقرار کرد که این کار را کرده است.
در همان هنگام خداوند به داود وحی فرمود: ای داود من یکی از قضایای آخرت را برای تو کشف می کنم من در این قضیه حکمی صادر می کنم که قوم تو نمی پذیرند و قبل از تو هم تحمل نمی کردند ای داود این شیخ را بکش ای داود این پیرمرد شاکی، مدتی قبل به باغ پدر این جوان تجاوز کرد و پدرش را در همان باغ کشت و باغ پدر او را غصب کرد و چهل هزار درهم پول از او گرفت و او را در کنار همان باغ دفن نمود. پس شمشیر به دست این جوان بده و به او امر کن گردن این پیرمرد را بزند و بعد برود فلان محل باغ را بکند و مالش را هم از آن جا در بیاورد.
حضرت فرمود: داود از این وحی به وحشت افتاد، علما و یاران خود را دور هم جمع کرد و وحی خداوند را به آنان گفت و ماجرا را هم طبق دستور خداوند انجام داد.
مرحوم مجلسی در مورد این روایت می فرماید: حسن کالصحیح
پس این که امام زمان طبق قضاء حضرت داود حکم می کند به این معنا است که طبق واقع حکم می کند یعنی عالم کشف است «يوم تبلى السرائر».
حضرت داود علیه السلام زیاد دعا می کرد که خدا قضاوت بین مردم را آن طور که نزد خدا بر حق است به آن حضرت الهام فرماید خدا به آن بزرگوار وحی کرد که مردم تحمل این موضوع را ندارند به همین زودی خواسته تو عملی می شود.
بعد از آن دو نفر مرد خدمت داود آمدند و یکی از آنان بر علیه دیگری از حضرت داود طلب یاری کرد و حضرت داود امر کرد آن مردی که بحسب ظاهر مجرم و ستمکار بود بلند شود و گردن آن مردی را که طلب یاری می کرد بزند او هم اطاعت امر کرد ولی این موضوع بنظر بنی اسرائیل بزرگ و ناپسند آمد و گفتند: مرد مظلومی (نزد حضرت داود) آمد و از مرد دیگری که در حق او ظلم کرده بود دادخواهی کرد و حضرت داود علیه السلام دستور داد که آن مرد ظالم گردن آن شخص مظلوم را زد.
1) بحار الأنوار، ج 14، ص 5
داود علیه السلام گفت: پروردگارا مرا از این ورطه خلاص کن زیرا که من امر تو را اطاعت کردم خدا بآن حضرت وحی کرد تو از من درخواست کردی که قضاوت بین مردم را آن طور که نزد من بر حق است بتو الهام نمایم بدان که این شخصی که از تو طلب یاری می کرد و بنظر مردم مظلوم می آمد پدر آن شخص ظالم را مخفیانه کشته بود و او به نظر مردم ظالم می آمد (ولی در واقع مظلوم بود) که به تو فهماندم تا از او تقاص کردی و آن شخص مقتول در زیر فلان دیوار و فلان درخت مدفون شده است.
اسم او را بخوان تا تو را از قصه خود خبردار کند داود علیه السلام را راه و فرجی نصیب شد و وحی خدا را به بنی اسرائیل فرمود و بطرف آن موضع رفته آن مقتول را صدا زد او در جواب گفت: لبیک یا نبی الله فرمود: چه کسی تو را کشت؟ گفت فلان شخص مرا کشت بعد از آن بنی اسرائیل بحضرت داود علیه السلام می گفتند: یا نبی الله ولی قبلا بآن حضرت می گفتند: یا خلیفهٔ الله. پس خدای تعالی بحضرت داود علیه السلام وحی کرد که مردم تحمل غیر از ظاهر (احکام را) ندارند تو از مدعی شاهد بخواه و مدعا علیه را به قسم خوردن به نام من دستور بده.
پس طبق واقع حکم کردن در زمان حضرت داود علیه السلام قابل تحمل نبود و به ندرت بود اما در دوران حضرت مهدی علیه السلام قابل تحمل است چون سطح فرهنگ بالا می رود.
بحث ما در مورد شیوه ی قضاوت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در دوران ظهور بود بیان کردیم که طبق روایت قضاوت حضرت طبق قضاوت حضرت داود علیه السلام است به این مطلب منتهی شدیم که شیوه ی قضاوت حضرت داود علیه السلام چگونه است آیا حضرت داود علیه السلام همیشه این شیوه را به کار می بردند و آیا انبیاء دیگر پیامبر اکرم صلى الله عليه و اله و سلم این شیوه را به کار بردند؟ بیان کردیم که قضاء حضرت داود علیه السلام به علم بوده است طبق واقعیت بوده نه به بینه و شهود، طبق بعضی روایات قضاء حضرت داود علیه السلام استفاده از یک ابزار و از یک شیوه های خاص رسیدن به حقیقت بوده است و حضرت داود علیه السلام از خداوند درخواست کرد که این شیوه را به او الهام کند و بعد درخواست کرد که این شیوه از او گرفته شود چون مردم تحمل آن را نداشتند و پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ هم که به این شیوه عمل نکردند به جهت این بوده که جامعه تحمل نمی کرد امیر المومنين علیه السلام طبق بعضی از روایات به شیوه ی قضای داود قضاوت فرمودند البته منظور این روایات قضای به علم نیست بلکه از شیوه هائی که حضرت داود علیه السلام به کار می گرفت شیوه هائی که منجر به علم می شود استفاده کردند و حقیقت را برای مردم کشف کردند.
نمونه ای از شیوه ی قضاوت امیر المومنین علیه السلام:
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: دَخَلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام المَسْجِدَ فَاسْتَقْبَلَهُ شَابٌ يَبْكِي وَ حَوْلَهُ قَوْمٌ يُسْكِتُونَهُ فَقَالَ عَلِيٌّ علیه السلام مَا أَبْكَاكَ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنَّ شُرَيْحاً قَضَى عَلَى بِقَضِيَّةَ مَا أَدْرِى مَا هِىَ إِنَّ هَؤُلَاءِ النَّفَرَ خَرَجُوا بِأَبِي مَعَهُمْ فِي السَّفَرِ فَرَجَعُوا وَ لَمْ يَرْجِعْ أَبِي فَسَأَلْتُهُمْ عَنْهُ فَقَالُوا مَاتَ فَسَأَلْتُهُمْ عَنْ مَالِهِ فَقَالُوا مَا تَرَكَ مَالًا فَقَدَّمْتَهُمْ إِلَى شُرَيْحٍ فَاسْتَحْلَفَهُمْ وَقَدْ عَلِمْتُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَنَّ أَبِى خَرَجَ وَ مَعَهُ مَالٌ كَثِيرٌ فَقَالَ لَهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام ارْجِعُوا فَرَجَعُوا وَ الْفَتَى مَعَهُمْ إِلَى شُرَيْحٍ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنينَ علیه السلام يَا َشريحٌ كَيْفَ قَضَيْتَ بَيْنَ هَؤُلَاءِ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ادَّعَى هَذَا الْفَتَى عَلَى هَؤُلَاءِ النَّفَرِ أَنَّهُمْ خَرَجُوا فِى سَفَرٍ وَ أَبُوهُ مَعَهُمْ فَرَجَعُوا وَ لَمْ يَرْجِعْ أبوهُ فَسَأَلْتُهُمْ عَنْهُ فَقَالُوا مَاتَ فَسَأَلْتُهُمْ عَنْ مَالِه فَقَالُوا مَا خَلَّفَ مَالا
فَقُلْتُ للفَتَى هَلْ لَكَ بَيِّنَةٌ عَلَى مَا تَدَّعِى فَقَالَ لَا فَاسْتَحْلَفْتُهُمْ فَحَلَفُوا فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام هَيْهَاتَ يَا شُرَيْحُ هَكَذَا تَحْكُمُ فِي مِثْلِ هَذَا فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَكَيْفَ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام وَ اللَّهِ لَأَحْكُمَنَّ فِيهِمْ بِحُكْمِ مَا حَكَمَ بِهِ خَلْقُ قَبْلِى إِلَّا دَاوُدُ النَّبِيُّ علیه السلام يَا قَنبَرُ ادْعُ لِى شُرْطَةَ الْخَمِيسِ فَدَعَاهُمْ فَوَكَّلَ بِكُلِّ رَجُلٍ مِنْهُمْ رَجُلًا مِنَ الشَّرْطَةِ ثُمَّ نَظَرَ إِلَى وُجُوهِهِمْ فَقَالَ مَا ذَا تَقُولُونَ أ تَقُولُونَ إِنِّى لَا أَعْلَمُ مَا صَنَعْتُمْ بِأَبِى هَذَا الْفَتَى إِنِّى إِذا لَجَاهِلٌ ثُمَّ قَالَ فَرِّقُوهُمْ وَ غَطُّوا رُءُوسَهُمْ قَالَ فَفَرِّقَ بَيْنَهُمْ وَ أَقِيمَ كُلُّ رَجُلٍ مِنْهُمْ إِلَى أَسْطُوَانَهُ مِنْ أَسَاطِينِ الْمَسْجِدِ وَ رُءُوسُهُمْ و مغطاة بثيابهم ثُمَّ دَعَا بِعَبَيْدِ اللهِ بْنِ أَبِى رَافِعِ كَاتِبِهِ فَقَالَ هَاتِ صَحِيفَةً وَ دَوَاةً وَ جَلَسَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ فِى مَجْلِسِ الْقَضَاء وَ جَلَسَ النَّاسُ إِلَيْهِ فَقَالَ لَهُمْ إِذَا أَنَا كَبَّرْتُ فَكَبِّرُوا ثُمَّ قَالَ لِلنَّاسِ اخْرُجُوا ثُمَّ دَعَا بِوَاحِدٍ مِنْهُمْ فَأَجْلَسَهُ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ كَشَفَ عَنْ وَجْهِهِ ثُمَّ قَالَ لِعُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي رَافِعِ اكْتُبْ إِقْرَارَهُ وَ مَايَقُولُ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَيْهِ بِالسُّؤَالِ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام فِى أَى يَوْمٍ خَرَجْتُمْ مِنْ مَنَازِلِكُمْ وَ أَبُو هَذَا الْفَتَى مَعَكُمْ فَقَالَ الرَّجُلُ فِي يَوْمِ كَذَا وَ كَذَا قَالَ وَ فِي أَيِّ شَهْرٍ قَالَ فِي شَهْرِ كَذَا وَ كَذَا قَالَ فِي أَيِّ سَنَةٍ قَالَ فِي سَنَةِ كَذَا وَ كَذَا قَالَ وَ إِلَى أَيْنَ بَلَغْتُمْ فِي سَفَرِكُمْ حَتَّى مَاتَ أَبُو هَذَا الْفَتَى قَالَ إِلَى مَوْضِعِ كَذَا وَكَذَا قَالَ وَ فِي مَنْزِلِ مَنْ مَاتَ قَالَ فِي مَنْزِلِ فُلَانِ بْنِ فَلَانٍ قَالَ وَ مَا كَانَ مَرَضُهُ قَالَ كَذَا وَ كَذَا قَالَ وَ كَمْ يَوْماً مَرِضَ قَالَ كَذَا وَ كَذَا قَالَ فَفِي أَيِّ يَوْمٍ مَاتَ وَ مَنْ غَسْلَه و من وَ مَنْ كَفَّنَهُ وَ بِمَا كَفَّنْتُمُوهُ وَ مَنْ صَلَّى عَلَيْهِ وَ مَنْ نَزَلَ قَبْرَهُ فَلَمَّا سَأَلَهُ عَنْ جَمِيعِ مَا يُرِيدُ كَبَّرَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام وَ كَبَّرَ النَّاسُ جَمِيعاً فَارْتَابَ أُولَئِكَ الْبَاقُونَ وَ لَمْ يَشُكُوا أَنَّ صَاحِبَهُمْ قَدْ َأقَرَّ عَلَيْهِمْ وَ عَلَى نَفْسِهِ فَأَمَرَ أَنْ يُغَطَّى رَاسُهُ وَ يُنْطَلَقَ بِهِ إِلَى السِّجْنِ ثُمَّ دَعَا بِآخَرَ فَأَجْلَسَهُ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ كَشَفَ عَنْ وَجْهِهِ ثُمَّ قَالَ كَلَّا زَعَمْتُمْ أَنِّي لَا أَعْلَمُ مَا صَنَعْتُمْ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَا أَنَا إِلَّا وَاحِدٌ مِنَ الْقَوْمِ وَ لَقَدْ كُنْتُ كَارِها لِقَتْلِهِ فَأَقَرَّ ثُمَّ دَعَا بواحد بَعْدَ وَاحد كُلُّهُمْ يُقر بِالْقَتْلِ وَ أَخْذِ الْمَالِ ثُمَّ رَدَّ الَّذِي كَانَ أَمَرَ بِهِ إِلَى السِّجْنِ فَأَقَرَّ أَيْضاً فَأَلْزَمَهُمُ الْمَالَ وَالدَّمَ فَقَالَ شُرَيحَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ كَيْفَ حَكَمَ دَاوُدُ النَّبِيُّ علیه السلام فَقَالَ إِنَّ دَاوُدَ النَّبِيَّ علیه السلام مَرَّ بِغِلْمَهُ يَلْعَبُونَ وَيُنَادُونَ بَعْضَهُمْ بِيَا مَاتَ الدِّينُ فَيُجِيبُ مِنْهُمْ غُلَامٌ فَدَعَاهُمْ دَاوُدُ علیه السلام فَقَالَ يَا غُلَامُ مَا اسْمُكَ قَالَ مَاتَ الدِّينُ فَقَالَ لَهُ دَاوُدُ علیه السلام مَنْ سَمَّاكَ بِهَذَا الاسْمِ فَقَالَ أُمِّي فَانْطَلَقَ دَاوُدُ علیه السلام إِلَى أُمِّهِ فَقَالَ لَهَا يَا أَيَّتُهَا الْمَرْأَةُ مَا اسْمُ ابْنِكِ هَذَا قَالَتْ مَاتَ الدِّينُ فَقَالَ لَهَا وَ مَنْ سَمَّاهُ بِهَذَا قَالَتْ أَبُوهُ قَالَ وَ كَيْفَ كَانَ ذَاكِ قَالَتْ إِنَّ أَبَاهُ خَرَجَ فِي سَفَرٍ لَهُ وَ مَعَهُ قَوْمٌ وَ هَذَا الصَّبِيُّ حَمْلُ فِي بَطْنِي فَانْصَرَفَ الْقَوْمُ وَ لَمْ يَنْصَرِفْ زَوْجِي فَسَأَلْتُهُمْ عَنْهُ فَقَالُوا مَاتَ فَقُلْتُ لَهُمْ فَأَيْنَ مَا تَرَكَ قَالُوا لَمْ يُخَلَّفُ شَيْئاً فَقُلْتُ هَلْ أَوْصَاكُمْ بِوَصِيَّةٍ قَالُوا نَعَمْ زَعَمَ أَنَّكِ حُبْلَى فَمَا وَلَدْتِ مِنْ وَلَدٍ جَارِيَةٍ أَوْ غُلَامٍ فَسَمِّيهِ مَاتَ الدِّينُ فَسَمَّيْتُهُ قَالَ دَاوُدُ عِ وَ تَعْرِفِينَ الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُوا خَرَجُوا مَعَ زَوْجِكِ قَالَتْ نَعَمْ قَالَ فَأَحْيَاءٌ هُمْ أَمْ أمْوَاتٌ قَالَتْ بَلْ أَحْيَاءٌ قَالَ فَانْطَلِقِي بِنَا إِلَيْهِمْ ثُمَّ مَضَى مَعَهَا فَاسْتَخْرَجَهُمْ مِنْ مَنَازِلِهِمْ فَحَكَمَ بَيْنَهُمْ بِهَذَا الْحُكْمِ بِعَيْنِهِ وَ أَثْبَتَ عَلَيْهِمُ الْمَالَ وَ الدَّمَ وَ قَالَ لِلْمَرْأَةِ سَمّى
ابْنَكِ هَذَا عَاشَ الدِّينُ ثُمَّ إِنَّ الْفَتَى وَ الْقَوْمَ اخْتَلَفُوا فِى مَالِ الْفَتَى كَمْ كَانَ فَأَخَذَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام خَاتَمَهُ وَ جَمِيعَ خَوَاتِيمٍ مَنْ عِنْدَهُ ثُمَّ قَالَ أَجِيلُوا هَذَا السِّهَامَ فَأَيُّكُمْ أَخْرَجَ خَاتَمِي فَهُوَ صَادِقٌ فِي دَعْوَاهُ لِأَنَّهُ سهم الله و سهم اللَّهِ لَا يَخيب (1) و از امام باقر علیه السلام روایت شده که فرمود: علی علیه السلام وارد مسجد شد با جوانی روبرو شد که در حال گریستن بود و عده ای او را ساکت می کردند حضرت پرسید چرا گریه می کنی؟ گفت یا علی شریح قاضی حکمی کرده که من نمی دانم با آن چه کنم؟ پدر من با جماعتی به سفر رفت و همگی آن ها سالم از سفر بازگشتند و پدرم بازنگشت من سراغ پدرم را از آن ها گرفتم گفتند در راه فوت کرد از اموالش پرسیدم گفتند چیزی باقی نگذاشت من آن ها را نزد شریح بردم شریح
هم ایشان را قسم داد همگی قسم یاد کردند و من می دانم که پدرم هنگام رفتن مال بسیاری بهمراه داشت. حضرت فرمود: همه را بازگردانید نزد شریح در حالی که جوان هم با آن ها بود حضرت پرسید چگونه میان این ها حکم نمودی؟ جواب داد: یا علی این جوان ادعا کرد که این جماعت با پدرش بسفر رفته و همه بازگشته اند جز پدر او از آن ها سؤال کردم گفتند از دنیا رفت از اموالش پرسیدم گفتند چیزی باقی نگذاشت به جوان گفتم تو شاهدی داری یا دلیلی با تو هست که پدرت مالی داشته است؟ گفت:
نه، من آن ها را قسم دادم همگی قسم خوردند که مالی نداشته است حضرت علیه السلام فرمود:
هیهات!! آیا در چنین قضیهای این طور حکم می کنند؟ شریح پرسید: پس چگونه باید حکم کرد؟ حضرت علیه السلام فرمود: من به زودی حکمی می کنم میان آنان که تاکنون جز داود پیغمبر علیه السلام چنان حکمی نکرده باشد، بعد فرمود: ای قنبر (2)مأمورین مخصوص را خبر کن و هر یک از این افراد را به یکی از آن ها بسیار قنبر فرمان را اجرا و بر هر یک نفر از آنان یک مأمور مسلح گماشت. سپس حضرت علیه السلام رو به آنان کرده فرمود: چه می گوئید؟ آیا فکر می کنید من نمی دانم با پدر این جوان چه کرده اید؟ اگر چنین باشد که من سخت کوتاه فکر خواهم بود، آن گاه فرمود: آن ها را از یک دیگر جدا کنید و چشمان شان را ببندید همین کار را کردند و هر یک را در پشت و یا کنار یکی از ستون های مسجد نگه داشتند و سر و صورت شان را با لباس های شان پوشاندند.
آن گاه کاتب خویش عبیدالله بن ابی رافع (1)را طلبید و فرمود: دوات و کاغذی حاضر ساز، و خود در محل قضا و کرسی داوری قرار گرفت مردم در اطرافش گرد آمده بودند. حضرت علیه السلام فرمود: هر گاه من تکبیر گفتم شما هم بگوئید سپس به مردم فرمود بیرون بروید و بعد یک نفر از آنان را صدا زد و در مقابل خود نشاند صورت را باز کرد و به عبیدالله بن ابی رافع گفت: آن چه او اقرار می کند بنویس بعد سؤالات را شروع کرده پرسید: هنگامی که با پدر این جوان از منزل خارج شدید چه روزی بود؟ مرد گفت: در فلان روز و فلان ساعت فرمود در چه ماهی بود؟ گفت در فلان ماه فرمود: تا کجا رسیده بودید که مرگ او فرا رسید؟
گفت: در فلان مکان فرمود: در کدامین منزل؟ گفت: در خانه فلان بن فلان فرمود مرضش چه بود؟ جواب داد: فلان بیماری یا درد. فرمود: چند روز مرضش طول کشید؟ گفت این مدت چه کسی پرستاری او را می کرد و در
چه روزی مرد؟ چه کسی او را غسل داد؟ چه کسی او را کفن کرد؟ چه کفنی بر او پوشاندند؟ چه کسی بر او نماز خواند؟ و چه کسی او را در قبر نهاد؟
بعد از شنیدن جواب این سؤالها حضرت علی علیه السلام تکبیر گفت و همه حاضران تکبیر گفتند. از این ماجرا همسفران دیگر همه به شک افتادند و فکر کردند که آن چه اتفاق افتاده رفیقشان همه را گفته و راز آشکار شده است و عليه خود و ایشان اقرار کرده پس حضرت علیه السلام فرمود: سر و روی او را بپوشانید و به بازداشتگاه اولش ببرید؛ آن گاه یکی دیگر از آن ها را طلبید و در مقابل خود نشانید و روی او را باز کرد و فرمود تو فکر می کنی که من از ماجرا آگاه نیستم گفت یا امیر المؤمنين من یکی از این جماعت بودم و کشتنش را هم خوش نداشتم و بدین کلام اقرار کرد. بعد حضرت علیه السلام یکی یکی را خواست و همه اقرار کردند که او را کشته اند سپس حضرت همه مال را گرفت و اولین کسی که بازداشت شده بود و اقرار نکرده بود نیز اقرار کرد خون بهای مقتول و اموالش را از ایشان بستد و به صاحبانش داد.
شریح توضیح قضیه داود علیه السلام را از حضرت خواست و حضرت علیه السلام فرمود: داود پیغمبر علیه السلام به کودکانی در راه گذر کرد که به بازی مشغول بودند و بعضی اسم دیگری را «مات الدین» صدا می زد حضرت داود علیه السلام آن طفل را که به مات الدین نام خوانده می شد صدا زد و گفت نام تو چیست؟ گفت: مات الدین. داود پرسید چه کسی بر تو این نام را نهاده است؟
1) ایشان كاتب امیر المومنين علیه السلام بود و در مدتی که در خدمت حضرت بودند نه تنها اندوخته ای نداشته بلکه در راه حضرت خرج هم کردند و وقتی هم که امام به شهادت رسیدند، به مدینه برگشتند در حالی که خانه ای که در آن سکنی گزیند نداشت لذا امام حسن علیه السلام خانه ی خود را با ایشان تقسیم کرد.
گفت: مادرم داود به مادرش مراجعه کرده گفت: اسم فرزندت چیست؟ جواب داد مات الدین فرمود: چه کسی این اسم را برای او انتخاب کرده گفت پدرش پرسید چرا؟ زن گفت: پدر این کودک در حالی که من او را حامله بودم با رفقایش به سفر رفت جماعت برگشتند و پدر این کودک نیامد و چون جویای حال او شدم گفتند: از دنیا رفت گفتم اموالش چه شد؟ گفتند: مالی باقی نگذاشت پرسیدم آیا وصیتی کرد؟ گفتند: آری، گمان داشت که آبستن هستی وصیت کرد چنان چه خدا فرزندی از عیالم به من داد به او بگوئید نامش را چه دختر باشد چه پسر «مات الدین» بگذارد و من نام این فرزند را بنا به وصیت پدرش مات الدین نهادم داود علیه السلام از زن سؤال کرد: آیا رفقایش را که با او همسفر بودند می شناسی؟ زن گفت: آری فرمود مرده اند یا زنده گفت همه زنده هستند، گفت:
مرا نزد آن ها ببر، با یک دیگر به پیش آن ها رفتند و داود علیه السلام همه آن ها را از خانه هایشان بیرون کشید و چنین حکمی بین آن ها جاری نمود سپس مال و خون بها را گرفته به همسر و فرزند مقتول داد آن گاه داود علیه السلام به آن زن فرمود: از این پس فرزندت را عاش الدین بنام،
سپس جوان و قوم در مقدار مال جوان اختلاف کردند پس امیر المومنین علیه السلام انگشتر او و همه ی انگشتر های کسانی که نزد ایشان بود را گرفته پس فرمودند این سهام را به هم بزنید پس هر کدام از شما که انگشتر مرا خارج کند پس او در ادعایش صادق است چون آن سهم خداوند است و سهم خداوند
مرحوم والد علامه نسبت به این کلام امام علیه السلام فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ لا هَيهَاتَ يَا شُرَيْحُ هَكَذَا تَحْكُمُ فِي مِثْلِ هَذَا چهار احتمال در معنای آن می فرماید: (1)
قوله علیه السلام: " هكذا تحكم " قال الوالد العلامة رحمه الله: أى كان يجب عليك أن تسألني في أمثال تلك الوقائع حتى أحكم بالواقع كما اشترطت عليك فى القضاء أو لما كان موضع التهمة كان يجب عليك السؤال و التفتيش أو لما ادعوا موته و أنه ما خلف مالا كان يمكنك طلب الشهود و التفريق حتى يتبين الحق، أو لما خرج معهم كان يجب عليهم أن يردوه أو يثبتوا موته، و أنه لم يخلف شيئا كما تدل عليه أخبار كثيرة.
1) مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج 24، ص 204
چون این مورد موضع اتهام است بر تو بود سوال و جستجو کنی،
چون ادعا کردند مرگ او را و مالی هم از خودش به جای نگذاشته برای تو ممکن بود که از آن ها شاهد بطلبی و بین آن ها جدائی اندازی تا این که حق بر تو روشن شود،
چون پدر او با آنها خارج شده است بر آن ها واجب بود که او را برگردانند یا موت او را اثبات کنند و روایات به این معنا داریم
شرطة الخميس:
و قال في القاموس الشرطة بالضم واحدة الشرط و هم أول كتيبه تشهد الحرب و تتهيأ للموت و واحد من أعوان الولاة و قال: الخميس: الجيش لأنه خمس فرق المقدمة و القلب و الميمنة و الميسرة و الساقة، (1)
نیرو هائی بودند که امام علیه السلام با آن ها شرط کرده بود که تا پای جان حضور داشته باشند و امام هم در مقابل به آن ها تعهد داده بود که بدون آن ها به بهشت نرود تعداد آن ها را بعضی 6000 نفر گفته اند و بعضی 60000 نفر گفته اند و خمیس از آن جهت گفته می شود که چون لشکر پنج قسمت می شد: مقدم، ساق، میمنه، میسره و قلب
قوله علیه السلام: لأنه سهم الله أى القرعة أو خاتمه عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ و لعله حكم فى واقعة لا يتعداه، و على المشهور بين الأصحاب ليس هذا موضع القرعة، بل عندهم أن القول قول المنكر مع اليمين. (2)
قول امام علیه السلام چون آن سهم خداوند است یعنی قرعه یا انگشتر حضرت سهم خداوند است و شاید آن حکمی در واقعه بوده که از آن واقعه تجاوز نمی کند و مشهور بین اصحاب این است که این مورد موضع قرعه نمی باشد، بلکه نزد آن ها در چنین موردی پذیرش قول منکر همراه با قسم است.
شیوه ی قضاوت حضرت مهدی علیه السلام در دادگاه ها شیوه ی حضرت داود علیه السلام است پیامبر اکرم و ائمه ی دیگر این علم را داشتند اما مأمور به قضاوت بر طبق این شیوه نبودند.
بحث ما در مورد شیوه ی قضاوت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در دوران ظهور بود بیان کردیم که طبق روایت قضاوت حضرت طبق قضاوت حضرت داود علیه السلام است. اکنون این بحث مطرح می شود که آیا امام خود به تنهائی همه ی قضاوت ها را به عهده دارند یا این که قضاتی از طرف ایشان مأمور به امر قضاء هستند و در صورت دوم آیا قضاتی که از طرف امام مأمور به امر قضاء هستند نیز به همین شیوه عمل می کنند.
روایتی در این زمینه که قضات هم در زمان حضرت مهدی علیه السلام به شیوه ی قضاوت حضرت داود عمل کنند، نمی باشد البته روایاتی نقل شده که قضات هم در آن زمان نسبت به کار خود مهارت دارند و حل و قضاوت برای آن ها آسان است حال این مهارت و آسانی در امر قضاء برای قضات در اثر چه چیزی است آیا از این جهت که امام برای آن ها تبیین کرده است یا ارتباطات آن ها با امام خیلی سریع و راحت است یا این که از لحاظ علمی در سطح بالائی هستند در روایت چنین بیان شده که عهدنامه و دستور العمل و قانون در کف دست آنان است و این کنایه است از این که مسلط هستند و خیلی برای آنان روشن است.
محمد بن جعفر بن محمد علیهما السلام از پدر خود امام (صادق علیه السلام) روایت کرده که فرمود: «هنگامی که قائم قیام کند در اقالیم روی زمین کسانی را بر می انگیزد در هر سرزمین یک نفر را و به او می گوید فرمان تو در کف دست تو است هر گاه کاری برای تو پیش آمد که آن را نفهمیدی و ندانستی چگونه در آن حکم کنی، به کف خود بنگر و به آن چه در آن (مکتوب) است عمل کن فرمود و سپاهی به قسطنطنیه گسیل می دارد و چون آنان به کنار خلیج بر سند بر قدم های خویش چیزی نویسند و بر روی آب روان شوند پس چون رومیان ایشان را بنگرند که بر آب راه می روند گویند: اینان که اصحاب اویند این چنین بر آب گام بر می دارند پس او خود چگونه خواهد بود؟ در این هنگام دروازه های شهر را برای آنان می گشایند و آنان داخل آن شهر می شوند و در آن جا آن چه بخواهند دستور می دهند.
امام باقر علیه السلام فرمودند: هنگامی که قائم قیام کند در اقالیم روی زمین کسانی را بر می انگیزد، در هر سرزمین یک نفر را و به او می گوید فرمان تو در کف دست تو است عمل کن به آن چه در آن می بینی.
از این روایات استفاده می شود که قضات در زمان امام طبق یک دستورالعمل و عهدنامه ای که در اختیار آنان است قضاوت می کنند اما این که آن دستور العمل همان شیوه ی قضاوت حضرت داود است، از این دو روایت
استفاده نمی شود.
قاضیان حضرت مهدی علیه السلام چه کسانی هستند؟
بحث بعدی که در مورد وضعیت قضاء در دوران امام زمان مطرح است این که امام چه کسانی را به عنوان قضات تعیین می کند. از روایات استفاده می شود که قضاتی را که حضرت تعیین می کند افراد شناخته شده و با سابقه هستند مانند: ابو دجانه، مالک اشتر، سلمان فارسی، مومن آل فرعون، یوشع وصی موسی، اصحاب کهف، بیست و هفت نفر که از کنار کعبه رجعت می کنند پانزده نفر از قوم موسی.
الف) متن روایت
عن المفضل بن عمر عن أبي عبدالله علیه السلام قال:إذا قام قائم آل محمد علیه السلام استخرج من ظهر الكعبة سبعة و عشرين رجلا خمسة عشر من قوم موسى الذين يقضون ﴿بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ و سبعة من أصحاب الكهف، و يوشع وصى موسی و مؤمن آل فرعون و سلمان الفارسي و أبا دجانة الأنصارى، و مالك الأشتر﴾ (1)
مفضل بن عمر از امام صادق علیه السلام روایت کند: که فرمود از پشت کعبه بیست و هفت مرد همراه حضرت قائم علیه السلام بیرون آیند، پانزده تن آنان از قوم حضرت موسی می باشند که «بحق هدایت کنند و بدان دادگری نمایند» (اشاره به آیه 159 از سوره اعراف است) و هفت تن آنان از اصحاب کهف هستند (و دیگر) یوشع بن نون، مؤمن آل فرعون، سلمان فارسی، ابو دجانه انصاری، مالک اشتر، می باشند. مقداد و عبارت «پس این ها یاران و حکمرانان او هستند» در نقل دیگر این روایت می باشد.
محل رجعت این 27 نفر از مکه خواهد بود «ظهر الکعبه» یعنی هنگامی که رحلت کردند ملائکه ی نقاله آن ها را به مکه منتقل کرده اند. مرحوم شیخ طوسی می فرماید خداوند هفتاد هزار ملک مأمور نقل اموات در جای مناسب با آن ها دارد.
مؤمن آل فرعون جزو انبیا است و در روایت از ایشان تعبیر به صدیق شده است:
1) تفسير عیاشی، ج 2، ص 32
پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ می فرماید: صدیقون سه نفر هستند حبیب نجار و مؤمن آل فرعون و علی بن ابی طالب و علی افضل آنان است.
سبط بن جوزی در کتابش تذکرة الخواص، این روایت را نقل کرده و به آن به برتری امیر المومنین علیه السلام بر تمام انبیاء استناد می کند.
ب) منابع روایت
تفسير العياشي ج 2 ص 32 ح 90 عن المفضّل بن عمر عن أبي عبد الله عليه السّلام قال:
دلائل الإمامة، ص 247 (463 ح 444) با کمی اختلاف «إذا ظهر القائم من ظهر هذا البيت بعث الله معه سبعة و عشرين ... أربعة عشر ... و ... و ثمانية».
الإرشاد، ص 365- قال: و روی المفضّل بن عمر، عن أبي عبدالله علیه السّلام با کمی اختلاف:«يخرج مع القائم عليه السّلام من ظهر الكوفة سبعة و عشرون رجلا خمسه عشر من قوم موسى عليه السّلام الذين كانوا يهدون بالحق و به یعدلون، و سبعة من أهل الكهف و یوشع بن نون و سلمان، و أبو دجانة الأنصاري، و المقداد، و مالک الأشتر، فيكونون بين يديه أنصارا و حكّاما».
إعلام الورى، ص 433 همان متن ارشاد: «يخرج إلى القائم من ظهر الكوفة».
كشف الغمة، ج 3 ص 256 - از إرشاد: «يخرج القائم من ظهر الكوفة».
البرهان، ج 2 ص 41 ح 2 - از تفسیر عیاشی با کمی تفاوت: «و سفرة أصحاب الكهف».
بحار الانوار، ج 52 ص 346 ب 27 ح 92 - از تفسیر عیاشی و إرشاد، با کمی تفاوت: «... خمسة و عشرين من قوم موسى».
ملحقات إحقاق الحق، ج 29 ص 458- 459- عن كتاب الملحمة ص 122 مخطوط
معجم الأحاديث الإمام المهدى علیه السلام، ج 7، ص 183
ج) بررسی شخصیت قاضیان حضرت:
پس قضاتی که حضرت مهدی تعیین می کنند شخصیت های شناخته شده و با سابقه هستند ما در ادامه به بررسی شخصیت بعضی از آنان می پردازیم.
ابو دجانه:
عده ابن عبد البر، و ابن منده و أبو نعيم من الصحابة، و قالوا: إنّه مشهور
بكنيته يعنى أبا دجانه شهد بدرا و احدا و جميع المشاهد مع رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، و أعطاه رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ سيفه يوم احد، و قال صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: «من يأخذ هذا السيف بحقه؟» فأحجم القوم، فقال أبو دجانة: أنا آخذه بحقه، فدفعه رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ إليه، ففلق به هام المشركين و كان من الشجعان المشهورين بالشجاعة و كانت له عصابة حمراء يعلم بها في الحرب. (1)
ابن عبدالبر و ابن منده و ابو نعیم او را از صحابه شمرده و گفتند: او مشهور به کنیه اش ابو دجانه بود و بدر و احد و تمام جنگ ها همراه رسول الله بود و پیامبر شمشیر خود را در روز احد به او دادند و فرمودند: چه کسی است که حق این شمشیر را به جا بیاورد؟ پس کسی نتوانست حرف بزند پس ابو دجانه گفت: من حق آن را بجا می آورم پس پیامبر شمشیر را به او دادند پس سر های مشرکین را فرود می آورد و دو نیم می کرد و او از شجاعان و مشهور به شجاعت بود و برای او دستمال سرخ بود که به آن در جنگ شناخته می شد.
در مورد ایشان در علل الشرائع چنین آمده است: (2)
حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِيَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِى نَصْرِ الْبَزَنْطِي وَ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ جَمِيعاً عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ علیه السلام قَالَ:
لَمَّا كَانَ يَوْمُ أَحَدٍ انْهَزَمَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ حَتَّى لَمْ يَبْقَ مَعَهُ إِلَّا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِب علیه السلام وَ أَبُو دُجَانَةَ سِمَاك بْنُ خَرَشَةَ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ يَا أَبَا دُجَانَةَ أَ مَا تَرَى قَوْمَكَ قَالَ بَلَى قَالَ الْحَقِّ بِقَوْمِكَ قَالَ مَا عَلَى هَذَا بَايَعْتُ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ قَالَ أَنْتَ فِي حِلٌّ قَالَ وَ اللَّهِ لَا تَتَحَدَّثُ قُرَيْسُ بِأَنِّى خَذَلْتُكَ وَ فَرَرْتُ حَتَّى أذُوقَ مَا تَذُوقُ فَجَزَاهُ النَّبِيُّ خَيْراً ...
ابان بن عثمان از حضرت ابی عبدالله علیه السلام نقل کرده که آن حضرت فرمودند:
در روز جنگ احد اصحاب و یاران رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ از صحنه کارزار گریختند و با آن حضرت غیر از علی بن ابی طالب علیه السلام و ابو دجانه سماک بن خرشه احدی باقی نماند پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فرمودند: ای ابا دجانه آیا قوم خود را نمی بینی؟
عرضه داشت: آری. حضرت فرمودند: به قوم خود ملحق شو عرض کرد با خدا و رسولش این طور بیعت نکرده ام. حضرت فرمودند بیعتم را از تو برداشتم و اجازه ات دادم بروی.
عرض کرد: به خدا سوگند نمی گذارم که قریش بگویند من تو را رها کرده و فرار نمودم بلکه می ایستم تا بچشم آن چه تو می چشی پیامبر او را دعا نمود و فرمود خدا به تو جزای خیر دهد...
همچنین نقل شده است که شمشیر او در جنگ شکست پیامبر شمشیر خویش را به او داد و در روایتی دیگر نقل شده که پیامبر شمشیر ندادند بلکه چوبی دادند که به معجزه تبدیل به شمشیر شد.
نظر مرحوم مامقانی:
و الأكثر على أنه قتل يوم اليمامة بعد ما أبلى فيها بلاء عظيما و قيل: بل عاش حتى شهد صفين مع أمير المؤمنين علیه السلام و على كل حال فإنى أعتبر الرجل حسن الحال لثباته و عدم فراره حین فرّ غیره.
بیشتر روات نقل کرده اند که ایشان در جنگ یمامه کشته شد پس از آن که گرفتاری های بسیاری را متحمل شد البته بعضی هم گفته اند ایشان در جنگ صفین به شهادت رسید. به هر حال ایشان را حسن می دانم چون ثبات داشت و فرار نکرد.
روایتی را شیخ مفید در ارشاد نقل می کند که بیانگر فرار ایشان در جنگ احد است: (1)
قَالَ الرَّاوِى لِلْحَدِيثِ وَ هُوَ زَيْدُ بْنُ وَهْبٍ قَلْتُ لِابْنِ مَسْعُودٍ انْهَزَمَ النَّاسُ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ حَتَّى لَمْ يَبْقَ مَعَهُ إِنَّا عَلَى بْنُ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام وَ أَبو دُجَانَةَ وَ سَهْلُ بْنُ حُنَيْفٍ قَالَ انْهَزَمَ النَّاسُ إِلَّا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام وحده و وَ تَابَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ نَفَرٌ وَ كَانَ أَوَّلَهُمْ عَاصِمُ بْنُ ثَابِت وَ أَبو دُجَانَةَ وَ سَهْلِ بْنُ حُنَيْفٍ وَ لَحِقَهُمْ طَلْحَةً بْنُ عُبَيْدِاللهِ. فَقُلْتُ
1) الارشاد، ج 1، ص 84
لَهُ فَأَيْنَ كَانَ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ. قَالَ كَانَا مِمَّنْ تَنَحَّى قَالَ قُلْتُ فَأَيْنَ كَانَ عُثْمَانُ. قَالَ جَاءَ بَعْدَ ثَلَاثَةٍ مِنَ الْوَقْعَةِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ لَقَدْ ذَهَبْتَ فِيهَا عَرِيضَةً . قَالَ فَقُلْتُ لَهُ فَأَيْنَ كُنْتَ أَنْتَ. قَالَ كُنْتُ مِمَّنْ تَنَجَّى. قَالَ فَقُلْتُ لَهُ فَمَنْ حَدَّثَكَ بِهَذَا قَالَ عَاصِمٌ وَ سَهْلُ بْنُ حُنَيْفٍ قَالَ قُلْتُ لَهُ إِنَّ تُبُوتَ عَلَى علیه السلام فِي ذَلِكَ الْمَقَامِ لَعَجَبْ فَقَالَ إِنْ تَعَجَّبْتَ مِنْ ذَلِكَ لَقَدْ تَعَجَبَتْ مِنْهُ الْمَلَائِكَةُ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ جَبْرَئِيلَ قَالَ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ وَ هُوَ يَعْرُجُ إِلَى السَّمَاءِ لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَى إِلَّا عَلِيٌّ فَقُلْتُ لَهُ فَمِنْ أَيْنَ عُلِمَ ذَلِكَ مِنْ جَبْرَئِيلَ. فَقَالَ سَمِعَ النَّاسُ صَائِحاً يَصِيحُ فِي السَّمَاءِ بِذَلِكَ فَسَأَلُوا النَّبِي صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ عَنْهُ فَقَالَ ذَاكَ جَبْرَئِيل زيد بن وهب است گوید به عبدالله بن مسعود گفتم: همه مردم از گرد رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ گریختند و کسی جز علی بن ابی طالب علیه السلام و ابو دجانه و سهل بن حنیف بجای نماند؟
گفت: همه مردم فرار کردند جز علی بن ابی طالب علیه السلام(که او به تنهائی بجای ماند) سپس برخی از یاران آن حضرت بازگشتند که پیشاپیش آنان عاصم بن ثابت و ابو دجانه و سهل بن حنیف بودند و طلحه نیز به آنان
پیوست.
به او گفتم پس ابوبکر و عمر کجا بودند؟ گفت از آن ها بودند که فرار کردند گفتم عثمان کجا بود؟ گفت: پس از سه روز آمد (و معلوم نبود کجا گریخته بود که تا سه روز باز نگشت) و هنگامی که آمد رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ به او فرمود: (ای عثمان) مسافت و زمان دوری رفتی!
راوی حدیث گوید: به عبدالله بن مسعود گفتم: تو خودت کجا بودی؟ گفت من از کسانی بودم که گریختند، به او گفتم: پس این ها را که گفتی از که شنیدی؟ گفت: از عاصم بن ثابت و سهل بن حنیف به او گفتم راستی ثبات و
استقامت علی علیه السلام به تنهائی در آن هنگامه بسیار شگفت انگیز است؟!
گفت: اگر تو از این جریان شگفت کنی فرشتگان نیز به شگفت شدند آیا نمی دانی که جبرئیل در آن روز به آسمان بالا می رفت و فریاد می زد: لا سیف الا ذوالفقار و لا فتى الا علی؟ (یعنی نیست شمشیری جز ذوالفقار، و نیست جوانمردی جز علی)
گفتم: از کجا دانسته شد که این گفتار جبرئیل علیه السلام بود؟ گفت: مردم شنیدند که کسی در آسمان چنین فریادی می زند از پیغمبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ پرسیدند گوینده آن که بود؟ فرمود او جبرئیل علیه السلام بود.
علامه مجلسی در ذیل روایاتی که در کافی شریف در ارتباط با حکم ائمه علیهم السلام به حکم داود است می فرماید: (1)
و اعلم أن الظاهر من هذه الأخبار أن القائم علیه السلام إذا ظهر يحكم بما يعلم في الواقعة لا بالبينة، و أما من تقدمه من الأئمة علیهم السلام فقد كانوا يحكمون بالظاهر، و قد كانوا يظهرون ما كانوا يعلمون من باطن الأمر بالحيل، كما كان أمير المؤمنين علیه السلام يفعله في كثير من الموارد، و هذا الاختلاف في سيرهم علیهم السلام ليس من قبيل النسخ حتى يرد أن لا نسخ بعد نبينا، بل إما
باعتبار التقية في بعضها، أو اختلاف الأوضاع و الأحوال في الأزمان فإنه يمكن أن يكون النبي صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ أمر الإمام بالحكم بالواقع إذا لم يصر سببا لتفرق الناس و رجوعهم عن الحق و بالحكم بالظاهر إذا صار سببا لذلك، أو يقال أنه علیه السلام أمر بأمر الله سبحانه كل إمام بحكم يخصه كما مر في خبر الصحيفة النازلة من السماء فإذا كان جميع ذلك بأخبار النبي صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فى وقت واحد لم يكن نسخا و إنما النسخ تجدد حكم يوجب رفع حكم ظاهره الاستمرار.
بدان ظاهر از این اخبار این است که قائم علیه السلام هنگامی که ظهور کند طبق علم به واقع خویش حکم کند نه به بینه و اما آن چه مقدم شد که ائمه علیهم السلام به ظاهر حکم می کنند گاهی هم طبق واقع عمل می کردند ولی آن را اظهار می کردند به گونه ای که گویا به بینات و ایمان حکم کردند همچنان که امیر المومنین علیه السلام در موارد بسیاری این گونه عمل کردند و این اختلاف در سیره ائمه علیهم السلام از قبیل نسخ نیست تا این که گفته شود بعد از پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ نسخی نخواهد بود.
1) مرآة العقول، ج 4، ص 301
بلکه یا بعضی از موارد از باب تقیه است یا این که وضعیت و شرائط طوری بود که حضرت به واقع عمل بکنند پس ممکن است پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ امام علیه السلام را امر به حکم به واقع کرده بوده به شرطی که موجب تفرقه در بین مردم نشود و موجب بازگشت آنان از حق نشود و به ظاهر حکم کند هنگامی که سبب آن شود. یا گفته شود: امام علیه السلام دستور از جانب خداوند دارند که هر کدام طبق وضعیت و شرائط عمل بکنند همچنان که در خبر صحیح گذشت پس هنگامی که تمام آن به دستور پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ باشد دیگر نسخ نیست نسخ این است که حکمی بیان شده که ظاهر آن استمرار تا قیامت است و حکم دیگر بیاید و آن را بردارد.
قضات حضرت جزو سیصد و سیزده نفرند:
عن أبي بصير، عن ابی عبدالله علیه السلام قال: ...
فهؤلاء ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا يجمعهم الله عز و جل بمكة في ليلة واحدة
فقال أبو بصير: جعلت فداك ليس على ظهرها مؤمن غير هؤلاء قال: بلى و لكن هذه العدة التي يخرج فيها القائم علیه السلام و هم النجباء و الفقهاء و هم الحكام و هم القضاة الذين يمسح بطونهم و ظهورهم فلا يشكل عليكم حكم. (1)
ابو بصیر از امام صادق علیه السلام می پرسید: فدایت شوم آیا جز این گروه (سی صد و سیزده نفر) افراد دیگری در روی زمین نیستند؟ حضرت فرمود «آری مؤمنان دیگری نیز هستند؛ ولی این گروه که امام با آنان قیام می کند و آن ها نجیب ها و فقها، نخبگان حاکمان و قاضیانی خواهند بود که پیش رو (سینه) و پشت سرشان را حضرت دست می گذارد و مسح می کند و در پی آن هیچ قضاوتی بر آنان دشوار نخواهد بود.
[تفسير العياشي] عَنْ عَبْدِالْأَعْلَى الْحَلَبِيِّ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام:
ثُمَّ يَرْجِعُ إِلَى الْكُوفَةِ فَيَبْعَثُ الثَّلَاثَمِائَةِ وَالْبِضْعَةَ عَشَرَ رَجُلًا إِلَى الْآفَاقِ كُلَّهَا فَيَمْسَحُ بَيْنَ أَكْتَافِهِمْ وَ عَلَى صُدُورِهِمْ فَلَا يَتَعَايَوْنَ فِي قَضَاء (2)
عیاشی به سند خود از عبدالاعلی حلبی آورده است که گفت: حضرت ابو جعفر امام باقر علیه السلام فرمود: ... سپس آن حضرت به کوفه بازمی گردد و آن سی صد و ده و چند نفر را به تمامی جا ها می فرستد. میان شانه ها و بر روی سینه های ایشان دست می کشد؛ چنان که در هیچ حکمی درمانده و عاجز نمی شوند.
پس طبق این روایت سی صد و اندی نفر جزء قضات هستند و با روایاتی که بیست و هفت نفر را می گفت، تعارضی ندارد. اما در مورد شناخت خود این افراد، این سیصد و سیزده نفر معمولا مجهول هستند و به نظر ما اسم های آن ها هم اسمهای رمزی و مستعار است اما بعضی از روایات مشخص می کند که قضات چه کسانی هستند. روایات قبل اشاره داشت که از قضات سلمان فارسی و مالک اشتر است.
حضرت عیسی علیه السلام:
و الذي نفسي بيده ليوشكن أن ينزل فيكم ابن مريم حكما عدلا مقسطا (1)
قسم به آن که جانم در دست او است عیسی بن مریم به زودی از آسمان به عنوان حاکم عادل می آید.
قال رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: فيكون عيسى بن مريم في امتى حكما عادلا (2)
در مورد ایشان در روایات چنین آمده است که ایشان بعد از ظهور از آسمان فرود می آید، روایات عامه تاکید دارد که محل فرود ایشان بیت المقدس است ولی ظاهرا همان مسجد الحرام می باشد چون تا فرود می آیند، مشغول طواف و اعمال می شوند در حالی که بیت المقدس طواف و اعمال ندارد.
اصل مهدویت از زمان پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ مطرح بود به طوری که قابل انکار نبود از این رو معاویه که دشمن اهل بيت عليهم السلام بود، سعی می کرد که مسیر آن را عوض کند و این حدیث جعلی «لا مهدى الا عیسی» از ایشان است،
تلاش می کرد که آن مهدی موعود که قابل انکار هم نیست ربطی به اهل بیت ندارد و آن یکی از انبیاء است و به تبع او دشمنان اهل بیت عليهم السلام نیز چنین کردند آن چنان به کار های حضرت عیسی عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ در زمان ظهور را بزرگ جلوه می دهند که گویا محوریت با حضرت عیسی عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ است و حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در حاشیه است، همه کار دست ایشان است.
عن رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قال : ينزل عيسى بن مريم عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ
و يقبض أموال القائم عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ و يمشى خلفه اهل الكهف و هو الوزير الايمن للقائم علیه السلام و حاجبه و نائبه.
عمر بن ابراهیم اوسی در کتاب خود از رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ نقل می کند که فرمودند: حضرت عیسی علیه السلام هنگام طلوع فجر صادق از آسمان نازل می شوند...
ایشان مسئول امور مالی امام علیه السلام است اهل کهف هم پشت سر حضرت عیسی علیه السلام هستند و او وزیر دست راست حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است و دربان (رئیس دفتر ایشان) و نائب خاص حضرت می باشد.
پس طبق نقل عامه یکی از کسانی که جزء قضات و حکام و بلکه حاکم مطلق است حضرت عیسی علیه السلام است ولی طبق روایات ما حضرت عیسی علیه السلام چنین مسئولیتی ندارد مسئولیت ایشان وزارت حاجب و نائب و مسئولیت امور مالی با ایشان است.
حضرت سلمان علیه السلام:
رجال الكشى جَبْرَئِيلُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزِ عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: قَالَ لِي تَرْوِي مَا يَرْوِي النَّاسُ أَنَّ عَلِيّاً ع قَالَ فِي سَلْمَانَ أَدْرَكَ عَلِمَ الْأَوَّلِ وَ عِلْمَ الْآخِرِ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ فَهَلْ تَدْرِي مَا عَنَى قَالَ قُلْتُ يَعْنِي عِلْمَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ عِلْمَ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ فَقَالَ لَيْسَ هَكَذَا وَ لَكِنْ قَالَ فَقَالَ لَيْسَ هَكَذَا وَ لَكِنْ عِلْمَ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ وَ عِلْمَ عَلَى علیه السلام وَ أَمْرَ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ وَ أمْرَ عَلَى صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِمَا (1)
و منها ما فى رجال الكشي عن الفضل بن شاذان، أنه قال: ما نشأ فى الإسلام رجل من كافة الناس كان أفقه من سلمان الفارسي. (2)
فضل بن شاذان گوید: رشد نکرد در اسلام از همه مردم کسی که افقه از سلمان فارسی باشد.
مالک اشتر:
وَ لَيْتَ فِيكُمْ مِثْلَهُ اثْنَيْنِ بَلْ لَيْتَ فِيكُمْ مِثْلَهُ وَاحِداً ای کاش در میان شما دو تن چون او می بودند بلکه کاش در میان شما یک تن می بود.
قال الكشي: ذكر أنه لما نعى الأشتر مالک بن الحارث النخعى إلى أمير المؤمنين علیه السلام تأوه حزنا و قال:رحم الله مالکا و ما مالک عز علی به هالكا لو كان صخرا لكان صلدا و لو كان جبلا لكان فندا و كأنه قد منی قدا
کشی می گوید: هنگامی که خبر شهادت مالک به امیر المؤمنین علیه السلام رسید آه کشید و فرمودند: خدا مالک را رحمت کند و شهادت هیچ و شهادت هیچ کس همچون مالک برای من سخت نبود اگر سنگ بود سنگ سخت بود و اگر کوه بود از آن کوه های عظیم بود.
و قال فيه بعد موته رحم الله مالكا فلقد كان لى كما كنت لرسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَامير المؤمنين علیه السلام بعد از شهادت مالک فرمودند: خدا مالک را رحمت کند برای من چنان بود که من برای رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ بودم.
ابن قتیبه گوید: شخصی مالک اشتر را مذمت کرد پس او گفت: ساکت شو! کسی را بدگویی می کنی که تا زنده بود شامی ها متحمل فرار و شکست و عقب نشینی بودند و زمانی هم که شهید شد عراقی ها شکست را پذیرفتند.
مالک اشتر در ساقط کردن حکومت عثمان نقش داشت و از انقلابیون بود و وقتی حکومت قبل ساقط شد، در کوفه سخنرانی کرد و مردم را به امیر المؤمنین علیه السلام دعوت می کرد و می گفت: ای مردم این وصی اوصیاء و وارث علم انبیاء است. کسی که کتاب خدا به ایمان او شهادت داده است و پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ بهشت و رضوان الهی را برای او شهادت داده است در او فضائل کامل است و هیچ کس در سوابق و علم و فضیلت او شک نمی کند.
أمَّا بَعْدُ فَإِنَّكَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى إِقَامَةِ الدِّينِ وَ أَقْمَعُ بِهِ نَحْوَةَ الْأَثِيمِ وَ أَسُدُّ بِهِ التَّغْرَ الْمَخُوف اما بعد، تو از کسانی هستی که در بر پای داشتن دین پشتیبانیش را می جویم و گناهکارانی را که باد غرور در سر دارند به او فرو می کوبم و رخنه های مرزهای ملک را که از آن ها بیم تجاوز دشمن است به او فرو می بندم.
وقتی که خبر به معاویه رسید که امیر المؤمنین علیه السلام ایشان را برای مصر فرستاده است پس به یکی از اهل خراج پیام داد که مالک را زهر بده من از تو مالیات نمی گیرم پس او هم به مالک زهر داد و مالک شهید شد، خبر که به معاویه رسید سخنرانی کرد: علی علیه السلام دو بازو داشت که یکی از آن دو در روز صفین قطع شد و دومی آن امروز قطع شد.
فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَيْكُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللهِ لَا يَنَامُ أَيَّامَ الْخَوْفِ وَ لَا يَنْكُلِّ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ أَشَدَّ عَلَى الْفُجَّارِ مِنْ حَرِيقِ النَّارِ وَ هُوَ مَالِكُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَدْحِجِ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ َأطِيعُوا أَمْرَهُ فِيمَا طَابَقَ الْحَقَّ فَإِنَّهُ سَيْفٌ مِنْ سُيُوفِ اللَّهِ لَا كَلِيلُ الظُّبَةِ وَ لَا نَابِي الشَّرِيبَةِ فَإِنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا وَ إِنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تُقِيمُوا فَأَقِيمُوا فَإِنَّهُ لَا يُقْدِمُ وَ لَا يُحْجِمُ وَ لَا يُؤَخِّرُ وَ لَا يُقَدِّمُ إِلَّا عَنْ أَمْرِى وَ قَدْ آتَرْتُكُمْ بِهِ عَلَى نَفْسِي لِنَصِيحَتِهِ لَكُمْ وَ شِدَّةِ شَكِيمَتِهِ عَلَى عَدُوِّكُم پس از ستایش پروردگار! من بنده ای از بندگان خدا را به عنوان استاندار به سوی شما فرستادم که در روز های وحشت نمی خوابد و در لحظه های ترس از دشمن روی نمی گرداند بر بدکاران از شعله های آتش تندتر است، او مالک پسر حارث مذحجی است.
آن جا که با حق است سخن او را بشنوید و از او اطاعت کنید او شمشیری از شمشیر های خداست که نه تیزی آن کند می شود و نه ضربت آن بی اثر است اگر شما را فرمان کوچ کردن داد، کوچ کنید، و اگر گفت بایستید، بایستید که او در پیشروی و عقب نشینی و حمله بدون فرمان من اقدام نمی کند.
مردم مصر! من شما را بر خود برگزیدم که او را برای شما فرستادم زیرا او را خیر خواه شما دیدم و سر سختی او را در برابر دشمنانتان پسندیدم.
پیامبر اکرم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ به ایمان و صلاحیت او شهادت دادند.
حَدَّثَنِي عُبَيْدُ بْنُ مُحَمَّدِ النَّخَعِيُّ الشَّافِعِيُّ السَّمَرْقَنْدِيُّ، عَنْ أَبِي أَحْمَدَ الطَّرْسُوسِي، قَالَ حَدَّثَنِي خَالِدُ بْنُ طُفَيْلِ الْغِفَارِيُّ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ حَلَامِ بْنِ أَبِي ذَرِّ الْغِفَارِي، وَ كَانَتْ لَهُ صُحْبَةً، قَالَ:مَكَتَ أَبو ذَرِّ رَحِمَهُ اللهُ بِالرَّبَدَةِ حَتَّى مَاتَ فَلَمَّا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ قَالَ لِامْرَأَتِهِ اذْبَحِي شَاةً مِنْ غَنَمِكِ وَ اصْنَعِيهَا فَإِذَا نَضَجَتْ فَاقْعُدِى عَلَى قَارِعَةِ الطَّرِيقِ، فَأَوَّلُ رَكْبٍ تَرَيْنَهُمْ قُولِى يَا عِبَادَ اللَّهِ الْمُسْلِمِينَ هَذَا أَبو ذَرٍّ صَاحِبُ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَدْ قَضَى نَحْبَهُ وَ لَقِيَ رَبَّهُ فَأَعِينُونِي عَلَيْهِ وَ أجِيبُوه فَإِنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ أخْبَرَنِى أَنَّى أُمُوتُ فِي أَرْضِ غُرْبَهِ وَ أَنَّهُ يَلِى غُسْلِى وَ دَفْنِي وَ الصَّلَاةَ عَلَيَّ رِجَالٌ مِنْ أَمَّتى صَالِحُونَ
1) تاريخ طبری، ج 5، ص 96
و روایت شده است که ابوذر در ربذه مدتی تبعید بود و همان جا درگذشت چون مرگش فرا رسید به همسرش گفت: گوسفندی از گوسفندانت را ذبح کن و آن را بپز و چون پخته شد بر کنار راه بنشین نخستین سواران (کاروانی) که دیدی به ایشان بگو ای بندگان صالح خداوند این ابوذر صحابی پیامبر خداست که در گذشت و به دیدار خدای خود شتافت بر من برای تجهیز او کمک کنید و دعوتش را بپذیرید که رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ به من خبر داده است من در زمین غربت میمیرم و گروهی از صالحان امت آن حضرت عهده دار غسل و کفن و دفن من می شوند.
قضاوت عادلانه امام زمان علیه السلام:
در نهایت باید گفت که قضاوت حضرت به هر شکلی باشد قطعا عدالت را برقرار خواهد کرد و حق را به حقدار خواهد رساند. آن چه مردم از یک حاکم عادل می خواهند همین است اما این که از چه راهی حقوق رعایت شود؛ بستگی به شرایط دوران حضرت دارد.
امام باقر علیه السلام فرمودند: مهدی علیه السلام قیام می کند حقی از کسی ترک نمی کند مگر این که آن را بر می گرداند.
جعفر بن سیار شامی گوید باز پس گیری حقوق مردم در دادگاه های حضرت مهدی به حدی است که اگر حتی حق کسی زیر دندان کسی باشد آن را بگیرد تا برگرداند.