ghaemiyeh.com
دبیر جشنواره: حجة الاسلام والمسلمین احمد شرفخانی (معاون فرهنگی )
مدیر اجرایی جشنواره :حجة الاسلام والمسلمین ناصر جوانبخت (مدیرکل انتشارات مسئول دبیرخانه و کمیته اجرایی جشنواره: سید حسن جنتی (رئیس اداره فرهنگی وقف )کارشناسان اجرایی :جشنواره بهنام نوری هاشم مختاری علی عباسی فر همکاران اجرایی :حسین ،ژولیده مرتضی ،مقدوری، محمد مهرابی امیر فیضی، محمد احسانی مرتضی یحیی پور محمد لباس دوخت جعفر حسن زاده سرکار خانم حاتمی و سرکار خانم قبادی
ناشر:معاونت فرهنگی سازمان اوقاف و امور خیریه
چاپ: اسوه
نوبت چاپ :اول - بهار 1391
شمارگان: 3000 نسخه
آدرس: تهران خ نوفل لوشاتو سازمان اوقاف و امور خیریه معاونت فرهنگی
تلفن: 64871166 - 021 نمابر: 64872613-021
سایت سازمان:www.awqaf.ir
سایت معاونت:www.mfso.ir
سایت مجتمع فرهنگی: www.mfpo.ir
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم»
چِشمه تَجّلی
مقام معظم رهبری(مدظله العالی):فرهنگ و تاريخ ،ما وامدار واقفانی است که جهان را به دور از فقر و جهل ومحرومیت میخواستند.
دومین جشنواره سراسری فرهنگی، هن-ری
چِشمہ همیشه جاری
وقف
آخرین مهلت ارسال آثار به دبیرخانه های استانی 1390/1830 مکان ارسال آثاره ادارات کل اوقاف و امور خیریه استان ها جهت کسب اطلاعات بیشتر به سایت های زیر مراجعه فرمایید:www.awqaf.ir www.mfso.ir
| خوشنویسی |شکسته نسخ نستعلیق ثلث.
| ادبیات داستانی | شعر داستان کوتاه قطعه ادبی.
سازمان تورهای اسمونی معاونت فرهنگی
چشمه تجلی
دبیر جشنواره: حجة الاسلام والمسلمین احمد شرفخانی (معاون فرهنگی )
مدیر اجرایی جشنواره :حجة الاسلام والمسلمین ناصر جوانبخت (مدیرکل انتشارات مسئول دبیرخانه و کمیته اجرایی جشنواره: سید حسن جنتی (رئیس اداره فرهنگی وقف )کارشناسان اجرایی :جشنواره بهنام نوری هاشم مختاری علی عباسی فر همکاران اجرایی :حسین ،ژولیده مرتضی ،مقدوری، محمد مهرابی امیر فیضی، محمد احسانی مرتضی یحیی پور محمد لباس دوخت جعفر حسن زاده سرکار خانم حاتمی و سرکار خانم قبادی
ناشر:معاونت فرهنگی سازمان اوقاف و امور خیریه
چاپ: اسوه
نوبت چاپ :اول - بهار 1391
شمارگان: 3000 نسخه
آدرس: تهران خ نوفل لوشاتو سازمان اوقاف و امور خیریه معاونت فرهنگی
تلفن: 64871166 - 021 نمابر: 64872613-021
سایت سازمان:www.awqaf.ir
سایت معاونت:www.mfso.ir
سایت مجتمع فرهنگی: www.mfpo.ir
شعر، در شکل گیری فرهنگ این سرزمین و تعالی مردمان با فرهنگ آن،هنری بی همتا و ستاره ای بی بدیل است که بیشترین سهم را در ثبت و ضبط میراث اعتقادی و ملی ما داشته است. هویت ملی ،که امروزه، به عنوان یکی از مبانی زیر ساختی مقوله فرهنگ در هر جامعه مطرح است ارتباطی تنگانگ با شعر دارد و به همین سبب نقش شاعران در فرهنگ سازی و به دنبال آن در هویت سازی، اهمیت ویژه دارد. شعر به عنوان هنر ملی ماایرانیان،توانسته در طول تاریخ پر فراز و نشیب این سرزمین، همچون مادری مهربان از زبان، هویت، اعتقادات و ارزشهای دینی و میهنی ما پاسداری کند. امروز نیز جریان شعر فارسی به طور عام،و شعر آیینی یا مکتبی در نگاه خاص ،از همان جایگاه تاریخی خود نزد ایرانیان برخوردار است و باید همان نقش محوری در دفاع از ارزشها و زنده نگه داشتن اصول را ایفا نماید. جامعه جوان امروز ما که گنجینه ای از آثار ادبی شاعران بزرگ را به عنوان عقبه و پشتوانه، خود دارد نیازمند بهره گیری دوباره و هرچه بیشتر از این ظرفیت عظیم است و شاعران جوان باید با بهره گیری از این پشتوانه دین خود را به فرهنگ و ملت ما ادا نمایند. بحمدالله بارقه های امید هر روز روشن از قبل آسمان ادبیات این مرز و بوم را نورباران می کند تا آنجا که رهبر فرهیخته و دانشمند،انقلاب حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای نوید اوج گیری دوباره شعر را داده ،می فرمایند:ان شاء الله در دوران ما یک بنای رفیعی به وجود خواهد آمد که یادآور دورانهای اوج شعر در کشور ماست؛چون شعر در دوران های تاریخی ،پستی و بلندی داشته؛در بعضی از دوران ها، شعر اوج داشته. ما ان شاء الله در آینده نه چندان دوری این را خواهیم داشت.با نگاه به بخش دیگری از فرمایشات امام خامنه ای، میتوان به تکلیفی که امروز بر دوش شاعران به عنوان یک وظیفه دینی و ملی قرار دارد پی برد:« این قریحه ،یک نعمت بزرگی است که خدا به کسی عطا میکند؛این نعمت را نباید کفران کرد. شکرانه ی این نعمت این است که انسان با این قریحه یک چیزی بیاورد وسط و به انسانها و افکار عرضه کند که برای آنها مفید باشد».
از مهترین عرصه ها که در حوزه شعر آیینی کمتر مورد توجه قرار گرفته، پرداختن به ارزش والای اسلامی انسانی وقف است که می طلبد با عزمی راسخ و همتی جهادی از طرف شاعران انقلاب ،و نقیصه برطرف شده و عمل نیکوی وقف هرچه بیشتر و بهتر معرفی و احیا شود. در این راستا ،معاونت فرهنگی سازمان اوقاف و امور خیریه به عنوان طلایه دار ترویج سنت حسنه وقف،فتح باب نموده و در سال 1390 اولین جشنواره سراسری فرهنگی هنری وقف چشمه همیشه جاری را برگزار نمود با همت این معاونت و بارهنمودهای نماینده محترم ولی فقیه و سرپرست سازمان ،امسال نیز دومین دوره از این جشنواره برگزار شده است.در بخش ادبی که در دو رده سنی نوجوانان وبزرگسالان برگزار گردید، مجموعا 1751 اثر به دبیرخانه استانی رسیده و پس از داوری و تعیین نفرات برتر استانی 378 اثر به مرحله کشوری راه یافتند. که به تفکیک 145 اثر در رشته داستان کوتاه (بزرگسالان 117 و نوجوانان 28 اثر) 93 اثر در رشته قطعه ادبی (بزرگسالان 80 و نوجوانان 13 اثر و 140 اثر) در رشته شعر (بزرگسالان 125 و نوجوانان 15 اثر )می باشند .کتاب حاضر، نتیجه اثرات برگزیده است. از خدای تبارک و تعالی مدد می جوییم که ما را در انجام وظیفه خطیرمان (احیا سنت حسنه وقف )و به ثمر رساندن نیت خیرین و واوقفان حمایت و پشتیبانی نماید. ان شاء الله
معاونت فرهنگی سازمان اوقاف و امور خیریه
استاد محمد علی مجاهدی
آیینه میشویم که دیدارمان کنند
از جلوه مکاشفه سرشارمان کنند
ای کاش اگر به بهت تماشا نمی رسیم
مهمان ته پیاله دیدارمان کنند
از چشمه تجلی این جلوه زارها
یک جرعه کاش سهم شب تارمان کنند
پیداست از پریدن پلک ستاره ها
هنگام آن رسیده که بیدارمان کنند
در نور آفتابیشان گم شویم باز
روزی اگر چو ذره پدیدارمان کنند داروندار، وقف خدا کرده اند و خلق
تا باخبر ز لذت ایثارمان کنند
نشناخته است سنگ محک هم عیارشان
کردارمان نبوده که معیارمان کنند
باید عبور کرد از این سنگلاخ ها
تا در مسیر حادثه هموارمان کنند
بالی نداشتیم ،که پروازمان دهند
بذری نکاشتیم ،که بسیارمان کنند
ای کاش در ادامه این راه ناگزیر
در انتخاب عاطفه، ناچارمان کنند
روزی که مثل فطرت سبز بهاره ها
از برگهای زرد سبکبارمان کنند
از راست قامتی به همین قدر قانعیم
چیزی اگر شبیه سپیدارمان کنند(1)
1) استاد محمد علی مجاهدی در 2 فروردین 1323 در قم متولد شد.او فارغ التحصیل رشته حقوق قضایی از مدرسه عالی حقوق قضایی قم می باشد مجاهدی مسئولیت انجمنهای ادبی محیط» و «حرم قم را به عهده داشته است و مدیر انجمن شعر و قصه استان قم نیز می باشد وی در طول فعالیت ادبی خود با صدا و سیمای قم و شبکه های اول و دوم سیمای جمهوری اسلامی ایران همکاری کرده است آثار سیری در ملکوت»، یک صحرا جنون فغان دل یک قطره از دریا»،در انتظار موعود»، «گریه اشک»، «بر بال سبز قنوت»، «دریای «شعله ور» یاس کبود»، «خوشههای طلایی تذکره» سخنوران «قم» و.... وی در مجموع 71 عنوان کتاب منتشر کرده است.
عالیه مهرابی / نفر اول بخش بزرگسالان / یزد
ابرهای دست تو هر قدر بارانی ترند
باغ ها انگورهایی تازه تر می آورند!
بیگمان گل از گل هر شاخه ای خواهد شکفت
چشمه های تا خدا جاری ،گلستان پرورند
شاخه های وقف حتی در زمستانهای سرد
آبروی رفته تقویم ها را می خرند
میوه های در زمینش، خوشه اردیبهشت
سیبهای در بهشتش، غرق عطری دیگرند
میروند و خاطرات باغ را پر می کنند
عطرها هر چند از پیراهن گل می پرند!!
خط نستعلیق عشقت بر زمین حک میشود
دستهایت،خوشنویسی بیدوات و جوهرند!!
فرصت باران شدن را از خودت هرگز مگیر
ابرها چشم و چراغ دشتهای قمصرند
میروند اوقات تلخ باغ را شیرین کنند
شاخه هایی که پر از انگورهای نوبرند(1)
1) عالیه مهرابی متولد 1359 شهرستان یزد است ایشان دانشجوی رشته روانشانسی می باشد .
محمد کامرانی اقدام / نفر دوم بخش بزرگسالان / قم
مانند قطره وقف رسیدن به آسمان
مانند ابر وقف رسیدن به رود باش
دریا کنار ساحل از خود گذشتگی ست
وقتی نمانده است برای تو، زود باش
دنیای کوچکی که تو را می کند بزرگ
باور نمیکنی که مجالت نمی دهد
امضا نمی کند سندی را به غیر مرگ
دنیا به شک و شبهه وکالت نمی دهد
آیینه را بگیر به دستان ساده ات
بنگر که کار آینه ها دستگیری است
تنها دلیل ساده که تو در صف حضور
فردا بایستی سر پا دستگیری است
بنویس پشت دلهره های قباله وقف
مگذار تا که لرزش دستت خطا کند
بگذار تا که گوش به حرف دلت کنی
بگذار تا که عشق دلت را صدا کند
مثل همین قلم که به دستت گرفته ای
وقف سرودن غزلی ماندگار باش
ساحل برای آبی دریای دوردست
دریا برای ساحل دور از کنار باش
این دستهای ساده چه ها که نمی کنند
از مهربانیات به شکفتن کمی ببخش
بر زخمهای فاصله افزای زندگی
با دستهای مرحمتت مرهمی ببخش
مگذار تا شکسته شود قلب آینه
مگذار تا ترک بخورد سقف آسمان
بی وقفه باش مثل سحر وقف پنجره
بی وقفه باش پنجره ای وقف آسمان
این دستهای ساده تو را می برد به اوج
تنها به شرط آنکه ببری دل از خودت
با خویش حل کنی همه مشکلات را
باور کنی که هست فقط مشکل از خودت
شاید که در حوالی لبخندهای تو
عمری برای پنجره باقی نمانده است
سر در بغل بگیر و ببین روی دامنت
تنها گلایول است اقاقی نمانده است
شاید که دور از نظرت مانده آسمان
شاید که در فواصل دستت کسی گریست
برخیز تا به شاید دیگر نخورده ای
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ایثار و مهربانی و لطف و گذشت کن
الگو در این زمینه علی مقتدا علی ست
قفلی که دستهای تو را بسته غفلت است
تنها کلید واژه این کار یا علی ست
مانند چشمه باش خودت را فقط نبین
افتاده دور از تب تو جاده از نفس
از خود گذشته باش و ببین زیر پای تو
پایین کوه منظره افتاده از نفس
از سنگ های سرزنش پیش رو نترس
دل را به آستانه دریا شدن ببر
با عشق قلب گمشدۀ خویش را بیاب
دل را به سوی مقصد پیدا شدن ببر
مانند دانه باش بزن ریشه زیر خاک
سر بر در اور از دل سرسبز خوشه ها
تردید بذر آفت این بذل و بخشش است
از شک بترس از علف هرز خوشه ها
وقتی تمام پنجره ها بسته می شوند
کِل می کشند دور تو دیوارها بلند
در کارنامه ای که به دست تو می دهند
فریاد می زنند نمودارها بلند
آن نامه ای که مهر تو خورده ست پای آن
فردا به دست های تو آن نامه می رسد
وقف تو می شوند تمام امیدها
از دوردست لطف امان نامه می رسد
دل را بزن به آبی دریای عاطفه
دل را رها کن از غم وابستگی به غیر
از خود گذشته باش که انسان نمی شود
در راه عافیت طلبی عاقبت بخیر
بگذار زیر سایهٔ طبع بلند تو
سرو فروتنی سحری سر برآورد
بگذار زیر پا دل غرق غرور را
تا شوق آسمانی تو پر درآورد
چشم از نگاه آبی آیینه برندار
آیینه می دهد به تو آینده را نشان
آیینه می دهد به دل سنگی غرور
خورشید مهربانی تابنده را
بگذار تا به بار نشیند نهال وقف
در زیر سایه اش بنشیند مسافری
بگذار تا که میوه لطف و گذشت را
از مهربانی تو بچیند مسافری
بگذار بار خستگی تو سبک شود
بگذار دست پر برود گریه های تو
بردار تا که چشمه شود قلب سنگی ات
بگذار تا نفس بکشد زیر پای تو
بگذار نام وقف بپیچد به پای کوه
این چشمه تا همیشه بجوشد به یاد تو
بگذار سر برآورد از دامنت بهار
همواره خاک تشنه بنوشد به یاد تو(1)
1) محمد کامرانی اقدام متولد 1352 شهرستان قم است.
تقدیم به واقفان؛وارثان مهربانی
علیرضا کاشانی / نفر سوم بخش بزرگسالان / کاشان
دست هایت بدایت سحرست فاتح روشنای صبح پگاه
سینه ات وقف نور وقف،طلوع چشمهایت چراغ تازه راه
چون قلم تکدرخت سبزی باش رسته بر سطرهای بی حاصل
تا برآرد به سایه سارتو را ،«عشق» پاشیده بذر «مهرگیاه»
دست هایت کلید- قفل سترگ- می گشاید دریچه های بزرگ
رو به سویی که پر گل پرده ست گوشه تا گوشه باغ های نگاه
«چشمهٔ باقیات» جاری کن با سرانگشت زندگی سازت
آب و آیینه بر لبت بینند طرح لبخند خاک را،آنگاه
می توانی دوباره بشنوی از عمق تاریخ روشن علوی
چون طنین صدا که پیچیده ست حلقه در حلقه در میانه چاه(1)
های !دارایی جهان این ست طرفه مایملک زمان این ست
فاطمه زاهدمقدم / نفر اول بخش نوجوانان / قم
دل او مدت زیادی بود
آرزوی زیارتش را داشت
و برای حیاط و ایوانش
توی گلدان فرش گل می کاشت
کل داروندار زندگی اش
فقط این دار بود و این قالی
با سرانگشت خسته اش می بافت
بهترین نقش و بهترین قالی
با خودش بعد هر گره می گفت
بافتم ،یا علی قبولش کن
دستهایم کبود و بی جان است
شرم دارم ولی قبولش کن
روز موعود هم رسید از راه
پیرزن راهی نجف شده بود
تا رسید اشک چشم او به ضریح
دل بی تاب او تلف شده بود
گفت من آمدم که وقف کنم
چیز ناقابلی برای شما
تا بیفتد به روی قالی من
رد انگشت های پای شما
فرش او پهن شد کنار ضریح
پیرزن هم ضریح را بوسید
کسی انگار از ضریح آمد
روی گلهای فرش دست کشید(1)
1) فاطمه زاهدمقدم متولد 1375 شهر مشهد است .ایشان هم اکنون در پایهٔ اول دبیرستان در شهر مقدس قم مشغول تحصیل می باشند.
نرگس نادری / نفر دوم بخش نوجوانان / دشتستان
از شهر آمده ام
در حالی که
هیچ خونی
در رگ روستا
باقی نمانده
در انتهای خیال
قحط سالی
بیداد می کند
لب های کودکان/ تشنه
و دستهای مادران/ پرپینه
هیچ امیدی به هیچ ابری نیست
و زمستان هم
سردرگم روزهای بی باران است
در این برهوت شور
امیدها
به آب انبار پیر/ گره خورده
هر روز/ دست سطلی امیدوار
به آب بوسه می زند
و لبخندی پرمعنی
از گورستان ده
برمی خیزد
پنجشنبه شب
پیرزنی بلندگفت:
«برای شادی روح کربلایی رضا
اجماعا صلوات!» (1)
1) نرگس نادری متولد دشتستان می باشد.
به خیّرینی که در روستاها خانه می سازند
سیده ناهید هاشمی / نفر سوم بخش نوجوانان / رودبار
اسمت آبادی است و ویرانی، زیر سقفِ تو خوابها دیده
روستای همیشه بارانی زیر چترِ تو خوب خوابیده
می دوم در حیاط خانۀمان، مادرم گریه میکند از شوق
و دعا میکند کسی را که:« عوضش رو خدا بهش می ده»
این اتاق من است یا قصر است؟ خبر روزنامهٔ عصر است:
کفش های مبارکِ خود را سیندرلای قصه پوشیده
جای آن چکه های باران که جای آن گریه فراوان که...
به تو لبخند می زند پدرم ،مادرم هم بلند خندیده
دستهای کریم تو سقف است ،خانه های قشنگِ ما وقف است
تحصیل می باشد گرچه مادربزرگ می گوید معنی وقف را نفهمیده (1)
1) سیده ناهید هاشمی تکلیمی متولد سال 1374 شهرستان رودبار است. او هم اکنون در دبیرستان مشغول تحصیل می باشد.
به انان که چشمهٔ همیشه جاری وقف را به دیگران ارزانی می دارند
آرزو شیرین زبان - بجنورد
مانند خورشیدی که با خود آسمان داری
دریایی و قلبی بزرگ و بی کران داری
باران مهرت در تمام لحظه ها جاریست
همواره می باری به هرجا تا توان داری
ای فرصت تکثیر لبخند زلال وقف
برشاخسار ماندگاری آشیان داری
خورشید را تقسیم کردی بین ما آری
بی انتهایی، دستهایی مهربان داری
دیگر زمین در حسرت باران نمی ماند
وقتی که از ابر بهاری سایبان داری
تو اتفاقی ساده ای،مانند بارانی
بعد از صدای ،شرجی ات، رنگین کمان داری
دیگر سکوت سفره ها خالی نمی ماند
تا در زلال چشم هایت عطر نان داری
ای وسعت بی انتها، ای مهربان من
در سینه ات ،آوازهایی جاودان داری(1)
الهیات و معارف اسلامی می باشند .
1) آرزو شیرین زبان متولد 1353 شهر بجنورد است. ایشان فارغ التحصیل رشته
تقدیم به دستان با سخاوت
هوشنگ دیناروند - شوش
باز کن پنجره را حس بکنی دیدن را
ابر شو، درک کنی لذت باریدن را
چشم ازآیهٔ مغضوب عليهم بردار
باز از حفظ بخوان ،سوره فهمیدن را
مثل خورشید به جان شب بی رحم بتاب
دور کن از سر خود فکر نتابیدن را
هر که از خویش گذر کرده، رسیده به خدا
و نشان داده به او روح پرستیدن را
هر که از مال خودش دل نکند عاشق نیست
وقف کن ،تا بچشی لذت بخشیدن را
آسمانی شو از خاک به معراج درآ
تا تماشا بکنی فصل غزل چیدن را(1)
1) هوشنگ دیناروند متولد 1353 شهر شوش است. ایشان فارغ التحصیل رشتهٔ مدیریت و در دادگستری شهرستان شوش مشغول خدمتند.
خدابخش صفادل - نیشابور
پدر از خانه می رود بیرون
می رود از بهار سر بزند
با قدم های خسته اش، شاید
عاشقی را دوباره در بزند
در و دیوار خانه را هر روز
با دعاهای خویش گل می زد
بین خود تا خدای خود ،انگار
با هزار اشتیاق پل می زد
خانه مال پدربزرگم بود
همه را وقف این اهالی کرد
دل اندوهناک مردم را
مثل صبح از ملال خالی کرد
پیش از اینها پدربزرگم ،نیز
گر چه هرگز ندیده ام او را
وقف ده کرده بود آن ایام
چند اصله درخت گردو را
روی کاغذ نوشته تا بدهند
میوه اش را به کودکان یتیم
مطمئنم گرفته مزدش را
سال ها پیش ،از خدای رحیم
وقف، در ذهن مردم این شهر
داستانی بلند و شیرین است
تا که نامی بماند از آن ها
رسم این شهر از قدیم این است
قسمتی از قنات را گاهی
-خوانده بودم که در گذشته دور-
وقف در راه خیر می کردند
در خراسان به ویژه نیشابور
آب انبار شهرمان ،هر چند
توی این عصر خالی از آب است
این بنا ،،با تمام کهنگی اش
از همان گنج های کمیاب است
مثل آن دیگ کهنه در مسجد
-در نگاه من آسمانی بود -
دیده بودم به چشم خود آن را
وقف آیین روضه خوانی بود
در همین روستا دو باغ بزرگ
هر دو وقف مسافران بودند
هر کسی می گذشت از این راه
سر این سفره میهمان بودند
دعوت از هر مسافری در شب
یکی از رسم های زیبا بود
در بلندای خانه یا برجی
آتشی تا همیشه بر پا بود ...
میشد ای کاش وقف می کردیم
مثل یک باغ مهربانی را
یا به هم،گاه هدیه می کردیم
عشق، این روح زندگانی را(1)
رشته ادبیات فارسی هستند.
1) خدابخش صفادل متولد 1332 نیشابور است. ایشان فارغ التحصیل
سید اسماعیل شکروی خراسان جنوبی
می لغزد از این بام روزی پای خورشید
یک روز هم خط میخورد سیمای خورشید
آخر کتاب عمر میبینی ورق خورد
تو ماندهای و یک شبح از جای خورشید
گم می شود کم کم میان یک شب سرد
لبخندهای صورت زیبای خورشید
افسوس می ماند میان دست خیس ات
با خاطرات سربی دنیای خورشید
باور نمی کردی،حقیقت داشت...دیدی؟
یخ میزنی در آتش سرمای خورشید
یک شعله ی روشن بیا وقف خودت کن
حالا که می دانی تو از فردای خورشید
در این هوای تازه نفس وقف می کنم
آزاد میشوم و هوس وقف می کنم
می گردم و برای سبکبال تر شدن
محض ثواب مرغ قفس وقف می کنم
خاکی شده نگاه خریدار آینه
اما مگو که عبس وقف می کنم
دیگر مپرس چونکه جوابی نمی دهم
اصلا چرا ... برای چه کس وقف می کنم
وقتی پسند دلم می شود غزل
دلم می کنم و ... سپس وقف می کنم
از من فقط نفسی مانده بود و بس
حالا ببين ببین که نفس وقف می کنم
گفته ای و می دانم قصد یک سفر دارم
از حکایت رفتن گفتی و خبر دارم
مقصدی پر از اما، در میان راهی سخت
با تمام این اوصاف توشه مختصر دارم
در درخت نوبارم نوبرانه هرگز نیست
از درخت بی حاصل چشم یک ثمر دارم
شاکیم از آنها که قاتل درختان اند
غافلم که خود عمری با خودم تبر دارم
تا هوای پاییزی شاخه را نوازش داد
دانه دانه می ریزد هر چه را به بردارم
مثل یک درختم که،می رسد به پایانش
در غروب پایانم خواهش سحر دارم
عابری که یک روزی زیر سایه ام بوده
رد شد و چنین میگفت وقف مستمر دارم
کاظم نظری بقا-اردبیل
وقف رودی است که اکسیر حیات اش جاری است
آفتابی است که نور برکات اش جاری است
هر که در روشنی وقف شناور باشد
چشمه در چشمه سلام و صلوات اش جاری است
منّ و سلواش رسد از سر خوان دگری
هر که در خانهٔ خورشید صلات اش جاری است
نخل زاری است که بر تشنگی سرمدی اش
تا ابد آینهٔ آب فراتاش جاری است
دست غیبی است که بیرون کشد از سیل فنا
معجز کشتی نوح است و نجات اش جاری است
وقف باغی است پر آیینه که فواره کنان
تا به سرچشمهٔ خورشید قنات اش جاری است
هر که در شعشعهٔ وقف بشوید تن و روح
هر سحر بر لب سجاده برات اش جاری است
شجر طیبه ای هست که از هر ورق اش
شاخه شاخه کرم شاخ نبات اش جاری است(1)
1) کاظم نظری بقا متولد سال 1348 اردبیل است ایشان کارشناس ارشد در رشته ادبیات فارسی می باشند .
مریم اسکندری گندمانی - گندمان بروجن
در دل بریز احساس لبخندی بهاری را
رو کن شکوه آفتابی را که داری را
با دست های روشنت وا کن به روی عشق
صد پنجره گل کردن چشم انتظاری را
شکرانه نوری که در جان تو روئیدست
بردار ازاین ،چشم های تشنه تاری را
دریاترین باش و صبورانه بگیر از مهر
از موج های خسته گاهی بی قراری را
وقف رسیدن کن بهار عمر را شاید
پیدا کنی در خود کلید ماندگاری را
برخیز تو از نسل بارانی بجوشان باز
وقف،این زلال روشن پیوسته جاری را(1)
1) مریم اسکندری گندمانی متولد 1357 در بروجن است. ایشان فارغ التحصیل کارشناسی ارشد رشته ادبیات فارسی می باشند.
هادی فردوسی - شیراز
در بیابان عطش، چشمۀ جاری وقف است
در خزان بخشش گل های بهاری وقف است
هرکجا فکر عطا کردن مال افتادی
به خداوند اگر دل بسپاری وقف است
وقف را کم شدن مال ندان ای دهقان
دانه ای را که تو در خاک بکاری وقف است
معنی واژهٔ انفاق به جز احسان نیست
گل شدن در نظر باغچه ،آری وقف است
واقفان بارش باران غنیمت هستند
روی دیوار زمان، آینه کاری وقف است
گاه با نیکی و با نیت احسان کردن
گاه در کار جهان لحظه شماری وقف است
در دل باغ و چمن رودروان انفاق است
در قفس جوشش آواز قناری وقف است
از سخاوت، شب تاریک سحر خواهد شد
در بیابان عطش چشمه جاری وقف است(1)
1) هادی فردوسی متولد 1365 شهرستان سروستان است ایشان فارغ التحصیل رشته ادبیات فارسی می باشند.
مرتضی حیدری آل کثیر – شوشتر
از کوه خواب و درۀ رؤیا جدا شدم
باران گرفته بود ،که از صبح، پا شدم
با انعکاس نور، رکوعم تمام شد
آیینه وار ،صاحب یک انحنا شدم
این گونه بود که تپشم را شناختم
این گونه با حقیقت خود آشنا شدم
این تازه یک تراوش ناچیز ماجراست
بگذر از اینکه غرق چه بودم چها شدم
باران به وجد آمده بود از نیاز من
از بس که چون کویر به او مبتلا شدم
دیروز مقصدم هیجانهای ساده بود
امروز را به جستجوی نور، پا شدم
از دستم انتظار چه دارید، واژه ها؟
من کیستم که شاعر جمع شما شدم؟
روز درخت بودم و دل کندم از زمین
تا اینکه درب چوبی یک روستا شدم
در مسجدی عزیز مرا وقف کرده اند
شادم که وقف - رد شدن - اشک ها شدم(1)
1) *مرتضی حیدری آل کثیر متولد 1362 شهرستان شوشتر است ایشان کارشناس ارشد رشته ادبیات فارسی می باشند.
محمد زارعی - دلیجان
به کام تشنه لبی هر که آب هدیه کند
خدا به او عوضش آفتاب هدیه کند
خوش آن کسی که برای تو انتخاب کند
وخوش تر آن که به تو انتخاب هدیه کند
بدان که باغ -اگر باغ -در زمستان هم
به جای گل که ندارد گلاب هدیه کند
به یاد دُور زمانی که جام خالی داشت
وظیفه است که ساقی شراب هدیه کند
خدا کند کسی از پای دار برگردد
به یوسف دل چاهی طناب هدیه کند!
به یک نفر گاهی یک قلم که هدیه کنی
به یک جهان شاید یک کتاب هدیه کند
به اوج فکر کن و از درون کبوتر باش
که آسمان به تو بال عقاب هدیه کند
که آسمان به درختان جنگلی باران...
که آسمان به بیابان سراب هدیه کند
گذشته از همه هستی خودش شاعر
اگر به دست تو یک شعر ناب هدیه کند
گل اگر بوی خوشی دارد، گلابش بیشتر
چشمه ای که بیشتر جوشید آبش بیشتر
فکر کن معشوق راضی باشد از دست کسی
زلف در باد موافق پیچ و تابش بیشتر
جام وقتی خالی از می گشت از مستی پراست
در دل این کاخ گنج و در خرابش بیشتر
چون دعای می پرستان را اجابت می کند
ساقی از باقی دعای مستجابش بیشتر
سقفشان را می دهند و آسمان را می خرند
هر که سقفش آسمان بود آفتابش بیشتر
لطف پنهانی چنان خورشید پشت ابرها
دیدنی تر میشود هر چه حجابش بیشتر
دست بخشنده به دست هیچ کس محتاج نیست
چشمه هر چه بیشتر جوشید آبش بیشتر (1)
1) محمد زارعی متولد 1365 شهرستان کاشان است.
زهرا اسپید - بندر عباس
به هوایی که دلت را بکنی دیوانه
می روی نام خودت را بگذاری باران
دل ببندد به صدای قدمت هر دانه
در تو پرواز کند قاصدکی سمت خدا
چشم هایت بشود مثل کبوترخانه
بشوی باد رها از من در پیرهنت
بکشی ساده به گیسوی یتیمی شانه
می روی غرق شوی در نفس شب بوها
که خودت را بکنی وقف پر پروانه
میتوانی درخت باشی
بایستی زیر باران
با همین کت و شلوار راه راه
و کفش چرمی
خیس خیس
چترت را وقف گنجشک ها کنی.
اصلا می توانی
مزرعه ای باشی پر از هندوانه
قاچ های سرخ و شیرینت را
وقف عصرهای گرم کنی.
می توانی
فرشته شانهٔ راستت را سر ذوق بیاوری
گنجشکها که بر شانه ات آشیانه می سازند
یا مورچه ها
که دانه های هندوانه را به لانه می برند
تنها اگر
درخت باشی یا مزرعه.
بوی ماهی کباب شده هدیهٔ خداوند است
سوپ قارچ
گل های کاغذی
و
خنده های قرمز بچه ها.
زندگی بهشت کوچکی است
تو
پروانه ای با بال های نقره ای.
خیابان ها دوستت دارند
سرسره ها
چراغهایی که شهر را روشن می کنند
و
خداوند
که هدیه دادن را دوست دارد.(1)
رشته کشاورزی می باشند .
1) زهرا اسپید متولد 1361 شهر بندر عباس می باشد. ایشان فارغ التحصیل
به قلی سرداری خیر مسجد ساز
داوود مالکی - شوشتر
تو رفته ای
نه این آسمان بوی کبوتر می دهد
و نه اردیبهشت بی لک لک به درد بهار می خورد
خزر از بی موجی به سکسکه افتاده
و موج های دیوانه توی رادیو داد می زنند:
«کسی به فکر ماهی ها نیست»
این دستمال
غبار پشت شیشه را
پاک نمی کند
بعد تو!
کسی به بلیط های دوسره قطارها اعتماد نمی کند
و گنجشک های مضطرب از سوت قطار می ترسند
این قهوه سرد شده
و پیراهنت با دهان باز
حرف های مرا تکذیب خواهد کرد
کتاب هایش را
مدادهایش را
و نیمکتش را
مدیون مردی بود
که نامش را سر در مدرسه
که نامش را جلد روزنانه
که نامش اخبار محلی
که نامش...بود
به زلف علی فراهانی خیّر مسجد ساز
دست هایش را
بارها دوست دارم
قدم هایش را بسیار دوست دارم
دفترم
کلاسم و حتی مسجد محل هم
او را ...
خودش را قایم می کرد
از تابلو مدرسه
از اخبار ساعت چهارده
او همین که قایم است
دوست داشتنی تر است
فردا تکان دهنده ترین خبرها را
باد در دهان دره ها گم می کند
و ما مجبور
به بطالت شناسنامه هامان می شویم
فردا
دکمه های من باز باشد
یا بسته؟
دستت نیست
دستت نیست
و من تنها
تنهایی ام را چنگ می زنم
فردا گمات می کنم
و چقدر شبیه پرنده ای هستم که آن قدر نپرید
تا اهلی اش کردند
اگر بغل ات کنم
می ترکم
و برادرم را که قول داده بیاید
نمی بینم
تو عروسک خوبی نیستی
الکی می خندی
بعد همه را
به کشتن می دهی(1)
1) داود مالکی متولد 1365 شهرستان شوشتر است. ایشان فارغ التحصیل رشته الکترونیک می باشند .
لعيا محمدی قزوین
تو داری مال دنیاتو می بخشی
که از کارت خدا راضی بمونه
می خوای با دستای خالی از اینجا
بری و هر چی می سازی بمونه
یقینا با نگینی که تو داری
تموم آسمونا زیر پاتن
همینه دست شیطونا رو بستی !
اجنه توی زنجیر چشاتن
شنیدم توی این دنیای خِسَت
شده اوقاف تو ورد زبونا
به پاس نذر املاک زمینی
سند خورده به نامت کهکشونا
تو می خواستی یه مضمونی بسازی
فضاها توی تصویرش بمونن
یه خوابی واسه آیندت ببینی
كتابا توی تعبیرش بمونن
تو رو از ردپاهات می شناسم
همون دردآشنای بینشونه
که پای این همه شهرت نمی خوای
کسی اسم حقیقیتو بدونه
میدونم پرده ها روتو پوشوندن
واسه آئینه ها روح الامینی
تو کارت غیر خوبی راه نداره
سفیر حسن نیت رو زمینی
الهی خیر کاراتو ببینی
به خیر خوبیا خوش عاقبت شی
برای نیت خیری که داری
سعادتمند دنیا آخرت شی
بهشتی که می سازی توی دنیا
تو چشمای قیامت تا نداره
واسه اینه که مشکوکم به دستات
نگو که سر اعطینا نداره
نشون مادرت زهرا رو داری
تو رو از ریشه کوثر گرفتن
يقينا اولیات این افتخاور
یه روز از دست پیغمبر گرفتن
شبیه اشتیاق گریه هامی
شبیه استغاثه تو صدامی
نذاشتی روی سختی رو ببینم
تو حکم قطعی هر چی بخوامی
واست بیچاره ها فرقی ندارن
چه من باشم چه هر بی سایبونی
نمیدونم کجای این زمینی
تویی که تا قیامت بی نشونی(1)
1) لعیا محمدی متولد سال 1363 در شهر قزوین است ایشان فارغ التحصیل رشته کارشناسی ارشد کامپیوتر می باشند.
به اولین و بزرگترین واقف اسلام حضرت خدیجه کبری (سلام الله علیها)(1)
مصطفی شمسی زارع - همدان
ای که در دامن خود حضرت زهرا داری
سایه عشق به روی سر طاها داری
وقف عشق است همه دار و ندارت ،بانو!
شوق انفاق به اندازهٔ دنیا داری
خانه با بودن تو عطر بهشتی دارد
بس که در چادر خود غنچه طوبا داری
دانش آموخته محضر تو ایوب است
1) آقای امیر اکبرزاده غزلی دارد با همین ردیف و قافیه برای امام حسن مجتبی (ع) آن قدر زیبا بود که نتوانستم تأثیر نپذیرم.
قامتی سروی و در شعب، تماشا داری
به پرستاری تو حضرت کلثوم آمد
دید بالای سرت دسته حورا داری
تو در آیینه نظر کردی و حوا، گل کرد
بی جهت نیست که در چشم نبی جا داری
می شود مریم و آیینه به کف می آید
نظری نیز اگر سوی زلیخا داری (1)
1) مصطفی شمسی زارع متولد 1374 همدان .است ایشان در اول متوسطه مشغول تحصیل می باشند.
فاطمه نجار - دیر
خورشید خندید
امواج خنده اش رازی سرود ...
باغبان خندید
شعله خورشید
و چترها که باران م یشود
سکوتی فریاد می زند
هزاران بار مردم
ولی به کفن نرسیدم
کفش های واقف پیر میان باغ ها
برهنه راه می روند
و سایه اش...
میان نخلستان
چه می گوید؟
چه می گوید؟
و بر بال فرشتگان برفی نگاه کن
من کجا رسیده ام؟
تو می دمی و آفتاب می شود (1)
1) فاطمه نجار متولد سال 1373 در شهرستان دیر است ایشان هم اکنون در پایه سوم دبیرستان مشغول تحصیل می باشند.
عادل پیشه ور - بیرجند
غافل شدیم و پیلهٔ دنیا تنیده شد
آن روشنی به ظلمت ایام چیده شد
آن قدر، نفس به ما فخر هدیه کرد
که این پیلهٔ عظیم بر این تن تنیده شد
باد صبا که از گل و گلشن پیام داشت
تنها صدای مبهمی از او شنیده شد
حالا که بند تن به تن روح، چنگ زد
از عمق روح ،نالهٔ سردی شنیده شد
باید عبور کرد از این جسم بی رمق
با روح رفت و همسفر شرح سینه شد
باید درید سینه این پیله را و رفت
از شب گذشت و همدم صبح و سپیده شد
شوق پریدن از پر پرواز برتر است
باید پرید و پیله درید و پرنده شد
دنیا اسیرمان نکند آشنای من
جایی رسیده است که باید شنیده شد
نرخ بهشت روح مصفا به بندگی ست
باید شکسته گشت و در این دهر بنده شد
پروانه ای که پیلهٔ تن را دریده است
شمعی چو دید ،بر حرمش، عبد و بنده شد
خواهی اگر که در دل تاریخ جا شوی
ازجان گذر، که در گذرش روح زنده شد
پا از گلیم مال پرستی برون گذار
همچون پرنده ای که به پرواز، زنده شد
از روزگار همین بس که بی وفاست
هر کس گذشت، تا ابدالدهر زنده شد
خواهی که زنده مانی و باقی ماندگار
لطفی نما و از کرمت بر زمین ببار
آنان که لطفشان همه را مستفیض کرد
جسم اسیرشان، اثر یک پرنده شد
گر بر دیار قبرنشینان گذر کنی
خواهی شنید آنچه نگفتند و گفته شد
با چشم دل اگر نظری سویشان کنی
می بینی آن جمال و جلالی که خفته شد
جاری بماند چشمه جوشان روزگار
آنجا که غنچه ای به نگاهی شکفته شد
تا دست، یاریت کند و قلب همره است
وقفی نما که نامهٔ اعمال بسته شد
هان آشنا!زمنزل دنیا همین بس است
آن سنتی که ماند و به دل نقش بسته شد
واقف اگرچه رفت و از این دهر دل برید
نامش نکوست ،بابت وقفی که زنده شد
باد آمد،
باران باریدن گرفت،
و چشمه بی رحم شد!
درخت بزرگ و تنها،
شلاق آسمان را خورد و ننالید!
سال ها سیلی خور سیل بود،
و ماه ها روزی خور زمین!
اما این بار،
سیل بی رحم کمرش را شکست
و درخت همسفر سیل شد
بی خبر از ریشه هایی که در خاک ماند
و در اندیشهٔ پرواز، به خود میبالید!
کمتر از سالی بعد،
ریشه ها، جای خود را به نهالی نو داد!
و زمین،
همچنان مادر آن دانهٔ سیبی بود،
که دار و ندار پیرمرد بود!
پیرمرد رفت،
ولی یادش ماند!
سال ها رفت و درخت،
سایه گستر شده بود.
میوه می داد،
و با چشمه برادر شده بود(1)
1) عادل پیشه ور متولد 1375 شهرستان بیرجند .است ایشان هم اکنون در دوم دبیرستان مشغول تحصیل می باشند .
اعظم حسینی / نفر سوم بخش بزرگسالان(1)/ شیراز
چقدر شبیه فره های نورانی میشوی آنگاه که می بخشی تا داشته باشی.
که خواب دیدی در آن مهتابی ترین شب ،مردابی را که آب بود... و تشنگی باغ همسایه را از بیم قحطی در انتظار جرعه هایش پیر کرده بود و مرداب شده بود پیش از آن که باغ بخشکد و ترسیدی از خاطرات مرداب و جاری شدن.
چه زیباست استحاله به آفتاب که بی دریغ می پاشد و افتادن در چرخهٔ باران که بی مضایقه می بارد! چقدر در شهر تو کودک کال آویزان است ازشاخه های در آستانهٔ خشکیدن وانتظار دستان سبزی که رؤیای بهاریشان شود. ترک های این زمین ،نهال می شود اگر دستان تو باشد.
و چقدرکودک با بال نرسته در آستانه کوچی ناگزیرند اگر مهربانیت لانه نباشد و خدا تو را برگزیده است تادستی باشی که آباد می کند.
1) لازم به توضیح است که این بخش حائز رتبه اول و دوم نداشته است.
خدایی شدن نزدیک است، چقدر نزدیک!...همین جا... پشت غرور بغض آلود مردی که آشیانه ندارد .
کنار سردی انگشتان کودکی که آغازین گام های آموختنش را در پاییز اتاقکی بی خبر ازخورشید،تجربه می کند.
درون نگاه پریشان مادری که تا رسیدن به دست آرامش طبیب ،راهی دراز پیش رو دارد.
نترس از خُردی دانه؛ در هزاره ای دیگر شاید ،میوه هایی ریشه شان را از اکنون دست های تو تمنا می کنند .
و تو چقدر خدایی می شوی آنگاه که می بخشی تا داشته باشی.(1)
1) اعظم حسینی متولد سال 1359 درشهرستان کازرون می باشد ایشان دانشجوی دوره دکتری در رشته ادبیات عرفانی می باشد.
حسین ژولیده - کرمانشاه
اگر لحظه ای سر از خاک برگیری و به آسمان دل ببندی ،گوشه ی چشمی از زیبایی بی نظیر جمع واقفان را نشانت می دهند. آن وقت است که واله و شیدا خواهی شد. جا دارد که دیگر میلی به ماندن نداشته باشی. تنها همان نیم نگاه بس است تا دل از انسان برباید و او را بی قرار رفتن و عروج کند. عجیب است تماشای آن سدرة المنتهی که خوبان عالم همه جمعند و مولای خویش را چون نگین در برگرفته اند و جمالش را نظاره گرند. چه لذتی می برند این خیل مستان که این گونه گرد مقتدایشان جمع گشته اند.
تماشای این صحنه هر صاحب دلی را بی قرار می کند. می خواهی بال بگشایی و بی درنگ خود را به خیل مستان برسانی اما پرواز را از کجا باید شروع کرد؟ از کدام قله باید به طیران در آیی؟ کدامین سکو و منزل است که تو را به آن افق شورانگیز برساند؟
آن رندان مست از کدامین سبو جرعه ای سر کشیده اند که گرداگرد چنین نگینی حلقه زده اند؟ بین حلقه و نگین باید تناسب و شباهتی باشد تا در کنار هم جمع گردند. اگر نگین خیل واقفان امیرالمؤمنین است که تمام وجود خویش را وقف اسلام کرد، چرا حلقه نشینان کوی دوست چنین نباشند؟
آرى،وقف راه اتصال به حلقه واقفانی است که نگینش شاه عالمین است.وقف سکوی عروجی است که ویژگی ماندگاریش،توانی به انسان می بخشد که تا ملکوت پیش رود. دوام آثار و پاداشش، مدام به مدد واقف می آید تا اوج و عروجش را به کمال برساند.
ثمرهٔ وقف کردن دو بال است که در عوض دو چشم عطایت می کنند. یکی را به خاطر چشم بستن ازدنیا و دیگری را به خاطر چشم دوختن به عقبا .از یک سو باید از زنجیرهای تعلق آزاد گردی تا سبکبال گردی و از دیگر سو باید هدف و جهتی داشته باشی تا سرگردان نشوی وقتی تعلقات مادی را از پای طلب بگشایی و تنها
چشم به رضا و عطای محبوب بدوزی،پر پروازت می دهند تا به آسمان ها عروج کنی و جمال یار را به تماشا بنشینی و آنجا دو رکعت عشق به مولای واقفان على عليه السلام اقتدا کنی و چه شیرین است این اقتدا!
راه این وصال را نیز برای همه مشتاقان همچنان گشوده نگاه داشته اند و هر کس به فراخور موقعیت،شغل،توان و درآمد خود میتواند تکبیر عشق گویان دست خود را به دامان مولایش رساند.
سخن که به اینجا رسیده است و اشتیاقت، تو را جان به لب کرده، حتما می خواهی بدانی از دست تو چه برمی آید و تو چگونه می توانی خلعت زیبای واقف بودن را بر تن نمایی؟
لحظه ای در مقابل تو زانوی تلمذ می زنم. تو که اهل علم و فرهنگ و اندیشه ای. تو که اهل تعلیم تربیتی. تو که جانت را چراغ راه دیگران می کنی. ذره ذره می سوزی و آب می شوی تا دیگران در ضلالت گمراهی نسوزند.
تو که خود بیش از دیگران تأثیر علم و تزکیه را در ترقی و به بار نشستن نهال ها را می دانی. تو که بیش از دیگران نیاز به فضای آموزشی را آگاهی تو که هر از گاهی یاد دانش آموزان مناطق محروم میافتی خاطرت می سوزد و جانت به لب می رسد حق هم
داری. نگاه کردن به چهره دخترکان معصوم آتش گرفته در مدرسه ای مخروبه هر جوانمردی را از پا در می آورد. آن هم فقط به جرم زیستن در منطقه ای محروم، که فرسوده بودن تجهیزات گرماییش باغچه کلاسشان را به آتش بی مهری سوزانده است. تو خوب می دانی که چه سخت است در هوای سرد زمستان دانش آموزان ابتدایی در برف و کولاک با پای پیاده تا روستای دیگر می روند یعنی چه؟ تو نیاز به مدرسه و تجهیز مراکز آموزشی را بیش از هر کسی درک می کنی.
حال که چنین است بیا. جایگاه تو آنچنان رفیع است که میتوانی در دایره وقف پرگار باشی. تو می توانی از همان دبستان شروع کنی و گل های صالح بهشتی را با این چشمه همیشه جاری آشنا کنی.
تو می توانی دانشجویانت را به فکر کردن و اداری تا درباره وقف، این فضیلت پرارزش اما نسبتا فراموش شده بیشتر بخوانند و تحقیق کنند ،تا راه کارهای جدید و آسان در اختیار همگان قرار دهند و خود نیز بکوشند تا از همان دانشگاه با ایجاد موقوفاتی راه را برای آیندگان هموار سازند.
تو که جانت را وقف پرورش استعدادها کرده ای میتوانی از مالت نیز بخشی را وقف نمایی. تا دیگر کودکان مجبور به تحصیل در ویرانه ها نباشند.
تو می توانی با مدد علم و تجربه ات دیگران را به این فضیلت پرارزش فراخوانی و حتی برای آن همگان را بسیج نمایی.
روی سخنم با توست!تو که بازاری و کاسب هستی و حبیب خدا! تو که هر وقت خبر ناگواری از زلزله، سیل،قحطی و... به گوشت می رسید بی درنگ هر آنچه در توانت بود را در طبق اخلاص می گذاشتی و پس از آن آبرویت را متاع می کردی تا از بازار و هم کیشان خود برای آن رفع آن مشکل و یاری آن یاری طلبان،آذوقه و مایحتاجشان را جمع کنی و آنگاه خودت را به آنجا می رساندی تا از نزدیک نیازهایشان را درک کنی تا بهتر به یاریشان به پاخیزی،یا هر وقت به تو خبر
فقر و بی خانمانی یتیمانی را برایت بازگو میکردند آتش حزن جانت را می سوزاند و برای رفع نیازشان می شتافتی ،یا...
تو که این گونه ای، بیا و به این فداکاری ها و ایثارهایت رنگ جاودانگی بده و با وقف نمودن تکبیر اقتدا را تا ابد به صدا درآور. می توانی برای یتیمانی که حتی سال های بعد از خودت نیازمندت منزل و مأوایی می شوند خانه ای را وقف کنی ،می توانی ملکی را برای زلزله زدگان تمام کسانی که به نحوی گرفتار قهر طبیعت گردیده اند وقف کنی که تا ابد هر وقت آتش حادثه ای خرمن کسانی را سوزاند سود حاصل از موقوفه ات قبل از هر امدادی و اعلامی دستگیر آنان باشد.
حال روی سخنم با توست که با علم و درایت خود توانسته ای کارخانه و کارگاهی را بپا کرده ای تا از سویی چرخ صنعت کشورت پر رونق تر و پرشتاب تر به چرخش خود ادامه دهد و از سوی دیگر پای بیگانه ای را از کشورت قطع کنی!
تو که تاب شنیدن عقب ماندگی کشورت را در هیچ زمینه ای نداری و دلت میخواهد مملکت اسلامی ات سر و گردنی بالاتر از کشورهای دیگر داشته باشد تو که ازسوی دیگر نمی توانی ببینی که آتش بیکاری به جان جوانان این مرز و بوم افتاده و می رود تا آنان را
به انواع سرطان های کشنده از فساد گرفته تا اعتیاد از دزدی گرفته تا بی بندوباری، مبتلا کند، چرا نیایی تا استعداد و صنعتت را با عاطفه و نوع دوستی پیوند دهی و آنگاه به آن رنگ جاودانگی بدهی و با وقف بخشی از صنعت خود برای رفع مشکل بیکاری و ایجاد موقعیت جوانان به مولای متقیان اقتدا کنی؟
و اما تو که جانت را وقف جان مخلوفات خدا کرده ای و با طبابت خویش درپی علاج اشرف مخلوقات خالق خویشی! تو که یک تب ساده کودکان تو را از خواب و خوراک می اندازد! تو که آه هر بیماری تیشه ای به استخوان هایت می زند و با درد هر دردمندی شعله میگیری و می سوزی تو که به دنبال تسکینی؛ اما نه تسکین درد خود که درد بیماران باعث شده درد خود را از یاد ببری و مسکن خود را در مداوای بیمارانت می جویی !
تو که از همه درد آگاه تری ،تو که بیش از دیگران این واقعیت را درک کرده ای که بهترین و بالاترین نعمت مادی سلامتی است، بهتر از هر کسی می دانی که نبودن یک بیمارستان درمانگاه آمبولانس و یا تجهیزات پزشکی در یک منطقه محروم چه خطراتی را برای مردم آن منطقه به بار می آورد و دنبال درمان رفتن چه پر هزینه و پرمشقت است.
تو بیش از کسی گریه بیماران نیازمند را در غربت دیده ای؛تو بیش از دیگران نیاز آنان را با تمام وجود حس کرده ای تو بیش از همه درد هزینه تحمیل شده هجرت و مسافرت برای مداوا را که بر دوش محرومین سنگینی میکند را درک کرده ای،تو بیشتر از دیگران هجرت درد را می فهمی، تو بیش از هر کس بیمارانی از مناطق محروم را دیده ای که برای با وجود بیماریهای سخت و دردهای طاقت فرسا ،درد غریبی و کم بضاعتی را نیز به ناچار متحمل شده اند که اگر در همان مناطق می توانستند به مداوای بیماران خود بپردازند چه قدر آسوده ترمی بودند!
حال که چنین است جا دارد که بیایی و با آن قلب رئوفت به یاری آنان بشتابی و
به فکر ساخت و یا تجهیز مرکزی درمانی برای آنان باشی و با وقف نمودن آن مرکز و تجهیزات علاوه بر جاودانه نمودن عمل نیکو و زیبای خویش برای همیشه روح متلاطمت آسوده و مرغ خیالت آرام گیرد که دیگر بیماری از آن منطقه درد را با خود به سوی دیاری دگر نکشاند. دیگر کسی دردش دو چندان نگردد، دیگر خانواده ای به خاطر در دسترس نبودن یک مرکز درمانی داغ فرزندشان دودمانشان را به باد ندهد. دیگر کودکی به خاطر عدم یک آمبولانس پدرش را از دست ندهد و دیگر ...
آری همه می توانیم این گونه باشیم و این گونه به مولایمان اقتدا کنیم . پس تا نفسی می آید و کاری از دستمان ساخته ،باید یاعلی گویان به مولایمان اقتدا کنیم و قامت وقف را عاشقانه به او ببندیم .
حسین ژولیده - کرمانشاه
قدم می زد و با خود حرف می زد. راه می رفت و با خود نجوا می کرد. آخر دریچه ای،راهی، چاره ای.به که می توانست بگوید.که چه در سر دارد .می خواست گلستانی را برای پروانگان عاشق به پا کند ،تا آنان که دل به پنجره فولاد خورشید مهربانی گره زده اند، بتوانند چند صباحی به پابوس مولای خویش آیند.
آخر با یک گل که نمی شود گلستانی را به پا نمود تا کودکان یتیم مهر پدر خویش را در آن بجویند. نمی توان با این دست کوچک میخانه ای به پا کرد تا آنان که از یک سو شوق زیارت جانشان را به لب آورده و از دیگر سو زنجیر فقر پای رفتنشان رابسته،بتوانند شهد شیرین وصال راجرعه جرعه سر کشند و مستانه رضا(علیه السلام )رضا(علیه السلام )چاره چیست؟
اگر خارها نمی گذارند که دست کوچک و نحیفش بیش از یک گل را وقف باغچه زندگی کند، چه باک ،که دستهای دیگر او را به یاری خواهند آمد و بارانی از گل را وقف کویر فقر و حرمان می کنند تا دیگر ،کودکی با لبانی تشنه و با رؤیای آب گوارا سر بر بالین نگذارد.
وقتی باغبانان مهربان ،با دست های روشنشان هر کدام گلی را در قسمتی از کویر زندگی بکارند، گلستانی پدید می آید که قلب ها را تسخیر و جان ها را حیاتی دوباره می بخشد. چرا نشود گلستانی از مهر و صفا خلق کرد وقتی واقفان کم بضاعت ،دل های به وسعت دریاییشان را به هم گره زدهاند و همه با هم سرود جاودانگی سرمی دهند.
اگر خیل واقفان عاشق دستان گرم یکدیگر را بفشارند پنجره ای از امید فراروی خیرخواهان گشوده خواهد شد. غصه و اندوه بی بضاعتی رخت برمی بندد و امید به کسب مدال پرافتخار واقف بودن در دل هر نیک اندیشی غنچه می کند و راه پیوستن به خیل واقفان را نشانه می رود.
عطا قادری - سنندج
وقف جزیره ای است که در بیکران ناخشکی ها فریادرس است .جزیره که می شوی، باید برای سهمت از آسمان و دریا تصمیم بگیری.
آسمان تو می شود نگاه هم عرض مساحت خودت بر نزدیکترین صفحات موازی تو .آسمان کوتاه و محدودی که سقف چشمانت می شود. سهم تو از دریا هم درست به اندازه مرز مشترکی است با موج ،شن ،صدف ،ماهی، خرچنگ و ماهی خوار ،که نامش را ساحل می گذاری.
نه عمق معنایی دارد ،نه اوج برای جزیره ای که مجبور است به سهم خود از محور عمود قناعت کند. جزیره هم می تواند عاشق باشد. اما عشق او حداکثر به اندازه دنیای محدودش بال می گستراند.
وقتی نمی توانی سیال باشی، ناگزیری به فرو رفتن در خویش .مرزها چنان احاطه ات می کنند که حتی درحریم دایره ای که «من» می خوانی اش ،آرامشت حقیقی نیست.
می ترسی از بادهایی که بوی طوفان می دهند، از موج هایی که نمی توانی آغوششان را حدس بزنی. از ابرهایی که رقص ناآرامشان را بر سقف روی سرت نمی فهمی. می ترسی از شهاب هایی که یکی شدنشان با تو ،ویرانت می کند می ترسی ...می ترسی...
از لحظه ای که دیگر در میانه بی کران ،هستی نتوانی خودت را از پس زمینه ای که از تو جدا بود ،تشخیص دهی،پس ،برای ماندن، استراتژی می اندیشی.
لایه لایه میشوی. آنچه را خود خودت می دانی، در مرکز میگذاری و به دورش حصار می چینی. حصار دور حصار. تمام جزیره ات می شود تکرار دایره وار دیوار.
کم کم آن مرکز رمزآلود چنان برای خودت هم دور و غریب می شود که یادت می رود، دیوار جزئی از تو نیست. یادت می رود آن گوهر مخفی ارزشمند ،درست از جنس فضایی است که در بیرون
از دیوارها زندگی می کند. یادت می رود که آنچه قلبت را می فشارد، هجوم بیرون به مرزهای تو نیست. فشار دیوارهاست بر گوهر نامتناهی که سعی در محافظتش داری .و...نمی دانی این سایه تاریک غمگین کیست که لذت نفس کشیدن را از خاک حاصلخیز درونت گرفته...تمام لحظه هایت پر می شوند از آرزو گریز از زندان خودت می دانی که این تو نیستی. انگار خواب غم انگیز طولانی است که شجاعت بیدار شدن می خواهد.
گاه یادت می افتد روزگاری جزیره ای بدون دیوار بودی که سهمت از شگفتی بسیار بیشتر از سایه بلند دیواربود. آه بلندی می کشی ...
گاه جرقه ای تصویر ماهی بالداری را بر چشمانت می نگارد که در بیکرانی دریا و آسمان معلق است.
نقطه ای در دوردست قلبت می لرزد. لبخند تلخی می زنی که ماهی کوچک برهنه که در برابر عظمت مرزهای من هیچ ندارد. سرگردان در سیالی آبی رنگ بدون گذشته. بدون آینده. چه زندگی حماقت باری! تمام هیجان و شادی ماهی کوچک در نظرت ابلهانه جلوه می کند اما... هنوز صدای بالا و پایین پریدن موجودی ناشناخته در مرکز جزیره ات از خواب بیدارت می کند.
تو! یک جزیره بزرگ و باوقار، چرا باید همیشه از دیدن خواب ماهی های بالدارحقیر ،چشمانش خیس شوند؟ از خودت می پرسی تا کی باید به جزیره بودن تظاهر کنی؟ وقتی می دانی این دریا و آسمان هم خود تو هستند. سخت است جزیره بودن. اما، تعریف جاریت از «من» را با چه چیز دیگری می توانی عوض کنی؟ آیا آن «خود» چنان ارزشمند است که به خاطرش تمام این دیوارها را فرو بریزی؟ برای ویرانی بیرونی ترین دایره که تصمیم می گیری، درد فرو ریختن تک تک آجرها را حس می کنی. مطمئن نیستی که دیوار خود تو نباشد. دیوارهای باشکوه ،حاصل عمرت هستند. می ترسی که بعد از ویرانی آنها، چیزی از تو باقی نماند.
اما...تصميت را گرفته ای...برای جزیره نبودن ،اول باید از دیوارهایت رها شوی. درد اینجاست که چنان به وجودشان عادت کرده ای که نمیتوانی پیدایشان کنی .شک میکنی کدام دیوار است؟ کدام من هستم؟
همزمان، عقل فرمان میدهد که تغییراتت را مخفی نگه داری. سردرگم میشوی آزادی ،مستلزم رهایی از دیوار است و پنهان کاری نیازمند بلندتر شدن دیوار...خوب! بیرونی ترین دیوار را میگذارم برای آخر بماندکه ویرانی درون را پنهان کند.کدام دیوار، بیرونی ترین دیوار است در این مارپیچ ناآرام؟ شاید اولین دیواری باشد که روزگاری بنا کردی... اولین دیوار کدام بود؟ دومین دیوار؟... تعداد و ترتیب دیوارهایت در هیچ منطق عددی نمی گنجد حتی نمیتوانی باور کنی که زمانی خود بنایشان کردهای آن قدر در هم پیچیده اند که انتخاب را از تو میگیرد ترتیب خراب کردنشان .
ساده ترین و سریعترین ،راه شاید زلزله باشد؛ اما اگر خود من ،زلزله بیافرینم برای زیر و رو کردن هستی ام، کدام عقل میپذیرد؟ چه تضمینی هست که زلزله ویران کننده دیوارها چیزی از خود من باقی بگذارد؟ همه نابودی جزیره را خواهند دید. میان دیوارها گردباد عجیبی از دوگانگی میوزد میخواهی به دنبال رؤیایت بروی... ماهی بالدار آزاد و بیکران... دریا شدن...آسمان بودن...
اما ،نمیخواهی جزیره ات را از دست بدهی. ماهیت عینی ،اشیا، هر طلوع دلخوشت می کنند که این من ،هستم این مرز متعلق به من است من در حریم دایره ام .خوشبختم گاه محتاطانه به پرنده ای پناه میدهی گاه خانه خرچنگها میشوی که لطف کرده باشی به سهم کوچکشان از دنیا گاه خاکت را با دانه های مهاجر قسمت میکنی و رویششان بر قلمروت سرشارت میکند از خنکی بالندگی. از لبخند .
و...قسمت کردن روزهایت با عبور ملایم ،زندگی دلخوشت میکنند به اینکه همین جزیره بودن برای من کافیست.
و باز...غروب،یادت می اندازد که جزیره خیلی کوچکتر از دریاست...
بغض میکنی. آه میکشی که چه کسی تضمین می کند که اگر جزیره نباشم، خود دریا خواهم شد؟ اصلا...دریا و آسمان وجود دارند؟ یا توهم ذهم من آنها را آفریده است؟
اما...هیچ فکری، هیچ جمله ای...هیچ تصویری...آن موجود اسیر در مرکز قلعه ات را آرام نمی کند.
می دانی که می توانی تا پایان جزیره بمانی .حتی اگرآتشفشان و طوفان و شهاب هم احاطه ات کنند،تا وقتی که بخواهی،هنوز هم جزیره ای .هر شکل و اندازه ای که داشته باشی.
نمی دانی، این حقیقت شادی آور است یا غم انگیز...اما...گاه تمام طوفان ها و امواج و شهاب های ترسناک را آرزو می کنی تا با انجام کاری که خودت شجاعتش را نداری، آزادترت کنند.
و گاه...خودت را از نسیم هایی که بوی «کن فیکون» می دهند مخفی می کنی. یادت می اندازند که فاصله بین تو و خودت، فقط خودت هستی.
نسیمهایی که پرند از صدای ماهی های بالدار که در جست و خیز شادشان می خوانند: چه سخت است جزیره بودن... چه سخت است جزیره بودن... چه سخت است جزیره بودن ...(1)
1) عطا قادری .
مهدیه مهرابی - یزد
ابر باش تا ناگزیر از باریدن ، بر تشنگی درختان ببار و بر کویر تشنه، چشمه ای از آبی مهربانیات را جاری کن. خورشید باش و عطر نورت را وقف لبخندهای سرخ گل ها کن تا زیباییشان را در بهار مهربانی ها به تماشا بنشینی.
خورشید باش که هر صبح گرمای دست هایت در رگ های درختان بجوشد و سیب های مهربانی را به باغچه ها تعارف کند.
سرو باش، سایه ات را وقف کن تا رهگذران،کوله بارخستگی شان را در زیر سایه شاخه هایت به زمین بگذارند، سروها در چهار فصل سال ،سربلند ایستاده اند.
چشمه باش و روشنایی ات را به قریه های منتظر هدیه کن،چشمه های وقف که از قله های بلند مهربانی سرچشمه می گیرند تا روز ابد از جریان نمی افتد.ردپایشان را که دنبال کنی به بهاری ترین اوقات زمین خواهی رسید.
آسمان که باشی دلت آن قدر بزرگ است که برای باریدن کم نمی آوری، پس برخیز و بر فراز این کویر تشنه ببار، باریدن مرام ابرهای پرسخاوت است.
بگذار از انگشت هایت ،عطر ماه چکه کند و خاموشی،کلبه ها را مهمان روشنایی سازد و کودکی در زیر نورش، مشق عشق را بنویسید .
وقتی از گلدسته های دستت ،اذان مهربانی چون کبوتری عاشق برخیزد، تماشای آسمان، لطف دیگری دارد(1)
1) مهدیه مهرابی متولد سال 1370 در شهر یزد است. ایشان فارغ التحصیل پس چشم های زمین را میهمان آسمانی پر از رشته ژنتیک می باشد کبوتر کن.
عادل پیشه ور - بیرجند
به نام یکتایی که شریک ندارد،تنهایی که نیاز به همدم و مونس ندارد.یاری کننده ای که یاور بی منت بی پناهان است،بخشنده ای که صاحب شوکت و جلال بی پایان است و مهربانی که سایه گستر مهربانان است.
آری،همان ذات مستقلی که همهٔ وابستگی ها به اوست و همان معبودی که عبد بودنش گناه نیست و بنده بودنش بد و بیراه !آری به نام خدا .
تا زمانی که تپش های قلب،نزدیک تر بودن خدا از رگ گردن به انسان را نشان می دهد و دم و بازدم ها از هم پیشی نگرفته اند ،یا چشمان انسان ندیدن را بر دیدن ترجیح نداده اند و گوش هایش تسلیم نشنیدن نشده اند و غبار روزگار را در دل راه نداده اند و یا دستان او هماهنگ با سایر اعضا و جوارحش از مغز فرمان می گیرند و هنوز حیات اجاره نشین جسم خاکی اوست؛ فرشتگان چشم به راه هدیه خلیفهٔ خداوند در زمین و اشرف مخلوقات پروردگار کائنات اند.
آماده اند و به درگاه با عظمت الهی آمده اند تا ببینند آن چه را خداوند می دانست و آنان از آن غافل بودند!ببینند چیست که از عبادت شبانه روزی آنان به پیشگاه معبود با عظمت تر است و کدام حقیقت ،موجودی خاکی را این قدر بالا برده است که آفریدگارش پیوسته به آفرینشش مباهات می کند و شیطان رانده شده به عظمتش غبطه می خورد.آری، فرشتگان سراپا نگاهند تا با چشم دل ببینند آنچه را که عظمتی بالاتر از وسعت آسمانها و زمین دارد و به خاطر بسپارند حقیقتی را که رنگ و بوی رؤیا دارد و واقعیتی را که بسان آرمان و آرزوست .
از عرش به فرش می نگرند تا نظاره کنند و در خاطر بگنجانند عظمت عملی به نام وقف را و ثبت کنند نام بنده ای به عنوان واقف را!
آری !وقف که هدیه ای است گرانبها به خداوند آسمان ها و زمین بدون شک وسیله ای است برای جاودانه ساختن انسان فانی و به عرش بردن موجودی
فرش نشین! تلنگری است بزرگ بر قامت سرد جامعه ای که تلاش و تکاپو را از یاد برده است و یادآوری است برای انسانی که گرد غفلت بر دل و جانش نشسته، و درد آشنایی است برای نیازمندی که پر و بال پروازش شکسته و کشتی زندگی اش به مرداب نشسته !
وقف،شاید بشود گفت چشمه است،شاید هم دریاچه و چه بسا اقیانوس! چشمه است از آن روی که جاری است زلال است و اسیر شوره زارها نمی شود. راهش را می رود تا درختی را سیراب کند، کودکی را از تشنگی برهاند و یا زمین خشکیده ای را سرو سامان بخشد. از خاک سرد کینه به دل نمی گیرد و مغلوب سنگ ها و سنگ ریزه ها نمی شود؛ گرچه گاهی شاید سنگریزه ای دل صاف چشمه را گل آلود کند؛ اما چشمه نه از سنگ کینه به دل می گیرد و نه به گل و لای امان ماندن می دهد؛ بلکه زلال، صاف و روشن به راهش ادامه می دهد.
وقف، هم همین گونه است!جریان دارد و جاری شدن را به دیگران می آموزد.شاهرگی است عظیم بر پیکرهٔ جامعه که تپش های پیاپی قلب را به دورترین نقاط مخابره می کند و کمبودها را سر و سامان می بخشد.وقف ،دریاچه است از آن روی که عظمت دارد و هزاران چشمه و چشمه سار مقصدشان به آن ختم می شود. با وجود این همه عظمت دریاچه، وقف، باز هم عظیم تر است و عظمت آفرینتر و در عین حال جاری و پابرجا!
شاید هم بشود گفت وقف اقیانوسی است با کرانهای ناپیدا و نامعلوم!اما بیش از همه وقف به چشمه می ماند با همان عظمت و بزرگی دائمی اش و با همان یکرنگی، زلالی و روانی همیشگی اش .
آری!وقف چشم های است همیشه جاری، معدنی است همواره غنی، هم اکنون در دوم پرونده ای است پیوسته گشوده به خیر و نیکی، دورازه ای است برای عبور از دنیا به آخرت و گذرگاهی برای صعود به اوج قله انسانیت! به راستی که وقف، وقف است؛ جاری ،پاینده ،جاودان و همیشگی!(1)
1) عادل پیشه رو متولد 1375شهرستان بیرجند است . ایشان هم اکنون در دوم دبیرستان مشغول تحصیل می باشند.
زینب عابدینی - مشهد
خدایا!اینان که سرمایه های وجودشان را در طبق اخلاص می گذارند و خالصانه و خاشعانه به درگاه تو هدیه می کنند؛ راز کدامین زمزمه تو را شنیده اند؟
اینان که چون نسیم در لابلای درختان باغ می وزند و چونان ابر بهاری به کویر تشنه میبارند؛راز بزرگترین آیات تو را خوانده اند.
معبودا!اینان ،در خود جوانه زده اند و به گل هایی که قرن هاست در باغ ملکوت تو می شکفد، نگریسته اند و راهی آنجایند. اینان با فصل شکفتن خویش فاصله ای ندارند.
تو را آنقدر حس کرده اند که بهار در وجودشان ریشه دوانیده است و ناگاه تا ابرها قد کشیده اند. ماهی سرخ دل هایشان آن قدر بزرگ شده که از تنگ زمین به دریای کهکشان تو پریده اند.
انسان های وارسته ای که در عنایت خالص تو غرق شده اند و از این مرداب دنیایی با زورق سبز رحمت تو به سرمنزل رسیده اند و در کشتی نجات تو جای گرفته اند تا به ساحل رستگاری برسند. شیرینی دوستی و محبت تو را چشیده اند و به سوی قرب تو و قرابت دوستانت به پرواز درآمده اند.
آری!چشم به لطف و عنایت تو دل خوش کرده اند و زمین را جز قفس نمی دانند.پرنده دلشان را به پرواز واداشته اند و با دو بال اخلاص به سوی تو شتافته اند.عظمت تو را آموخته اند. بارها و بارها قدم در وادی عشق تو نهاده اند و سربلند به سر منزل قرب تو رسیده اند. امانتی را که تو در اختیارشان نهادهای جز امتحانی سخت برای خود و از جانب تو نمی دانند. تلاش و کوشش می کنند از این امتحان الهی سربلند آیند و خوشا به حال آنان...
خوشا به حال آنان که این سربلندی برایشان چونان «چشمه همیشه جاری» تا فردای قیامت جاری بیرون می شود و زمین تشنه را که منتظر قطره آبی است، سیراب میکند. گل های فراوان با نوشیدن آب برگزیده بخش نوجوانان می شکفنند و پرندگان ،تشنه سیراب می شوند و نغمه شادی سر می دهند. خیر و برکت در زمین گسترده می شود و رحمت الهی جاری...(1)
1) زینب عابدینی متولد 1375 در شهر مقدس مشهد است .ایشان هم اکنون در پایه دوم دبیرستان مشغول تحصیل می باشند.
عاطفه پیشه ور - بیرجند
چشمه تا زمانی که جاریست،زیباست و زیبایی تا زمانی پابرجاست که حرکت چشمه به سوی دریاست! سر و کار چشمه آنگاه که به شوره زار افتد،از ارزش و اعتبار می افتد.گاهی دریاچه ای با آب اندک ولی گوارایش کاری می کندکه دریایی با آن همه عظمت، ولی با آب شور و ناگوار عاجز می ماند! چشمه تا زمانی که جاریست، جاری بودن را به دیگران می آموزد و سنگریزه های ناامید را امیدوار به حرکت و جنب و جوش می کند. آری؛ باید از چشمه زلال بودن را، یکرنگ بودن را، کم ولی تأثیر گذار بودن را و جاری ولی متواضع بودن را آموخت.
هدف چشمه شاید سیراب کردن درختی تشنه باشد یا صیقل دادن سنگی درشت و وامانده،یا رفع عطش پرنده ای کوچک و در راه مانده و یا پر کردن سبوی کودکی که به امید آب به استقبال چشمه آمده است. چشمه از باتلاق شدن هراس دارد. باتلاق، چشم های بوده که غرور را بر تواضع، سکون را بر تحرک بی هدفی را بر هدفمند بودن و زشت بودن را بر زیبا بودن ،به سبب غفلتش ترجیح داده است. وقف مثل چشمه است؛جاری ،زلال ،یکرنگ و باصفا! اما با یک تفاوت؛ وقف چشمه ای نیست که اسیر باتلاق شود و به تسخیر شوره زار درآید. وقف چشمه ای است همیشه جاری! آری وقف چشم های است که با قدرت پیش می رود و سنگریزه های فقر و تنگدستی را از بسترش می راند، نهال مهرورزی را آبیاری می کند، سبوی کودکان یتیم و بی خانمان را آب انبار میکند و پسرک کوچک و سرگشته را به سان پرنده ای تشنه ،سیراب می کند. وقف، عمری به درازای عمر آدم دارد و عظمتی به وسعت تاریخ زندگانی پیامبران. چشمه ای که از آدم گرفته تا خاتم سیراب کنندۀ تاریخ بوده است و یادگاری که ماندگاری اش در دل تاریخ جا خوش کرده است.
وقف حقیقتی است که مال و اموال ناپایدار دنیا را پایدار و ماندگار می کند و بقای انسان را جایگزین فنای او می کند. انسان خاکی را تا عرش بالا می برد و حرص و طمع را سرنگون می سازد .آری ،خار و خاشاک چشمه ،وقف حرص و طمع به مال
و اموالند که توان مقابله با ارادهٔ پولادین چشمه سار وقف را نداشته و ندارند؛ چرا که از ابتدای تاریخچهٔ وقف تاکنون این خارها نتوانسته اند و نخواهند توانست سد راه چشمه جوشان، زلال و با عظمت وقف شوند؛ اگرچه گاهی از سرعت آن کاسته اند و یا گل و لایی بر آن افزوده اند، اما عمر این ناپاکی به چند لحظه هم نرسیده و نخواهد رسید!
به راستی که وقف چشمه ساری است که از آسمان سرچشمه می گیرد و درونمایه اش پاکی، صداقت و یکرنگی است .وقفی که بستر تاریخ را شسته و پا به شوره زارهای بخل، حرص و حسد نگذاشته است. عظمتش را از بزرگانی چون حسین (علیه السلام) گرفته و آن هم به واسطهٔ خونی که وقف احیای دین شد و یا صبر مردانی چون اباالفضل (علیه السلام) که چشم، دست و دندان فدای اسلامی کرد که چیزی نمانده بود محو تظاهر به دینداری مردانی شود که از فقط نماز و روزهای ریاکارانه فهمیده بودند و زر دین و زور فریبشان داده بود.
به راستی که وقف همچون خون در پیکره تاریخ جریان داشته ،دارد و خواهد داشت؛ تا زمانی که مردانی حیدر نشان، زنانی فاطمی نسب و فرزندانی حسینی منش، انتظار آخرین منجی بشریت، قلب تپنده تاریخ باشند! آرى!وقف، چشمه های پرصلابت، عظیم و پرتلاطم است و حقیقتی است پایدار، ماندگار و پابرجا.(1)
1) عاطفه پیشه ور متولد1377 شهرستان بیرجمد است.ایشان هم اکنون در دوره ی راهنمایی مشغول تحصیل می باشند.
قدر شناسی از واقفان خیر اندیش
مریم رحمتی - ملایر
چه سخت است سخن گفتن؛ اینجا که ذهن خالی از دنیا می شود و وجود آدمی مهمان ترنم بهاری که سعادت اخروی را به دنبال دارد. فرصت ها را مغتنم می شماری؛ بر چهره خویش می نگری و همه چیز را نیک می بینی. لحظات سرشار از برکت
می شود. قدم برمی داری. به نتیجه ای می رسی که موعد امتحان اخلاص است .
فرصتی می یابی که از همه چیز بگذری. از آنچه دوست داری تا آدم های دیگر از آنچه که خودت دوست داری بهره مند شوند. به انتهای بزرگی و کمال می رسی. اینجا که دنیا با هم زیور و زرش در برابر چشمان تو ارزنی نمی ارزد.
وقف که تک تک پله هایش را می پیمایی تا به اوج عزت و عظمت برسی و خداوند قدم هایت را استوارتر می کند و دستان سخاوتگر و بخشنده ات را نوازش می دهد. می دانی چقدر در قرآن و کتاب نهج البلاغه آیه و خطبه های نورانی در این خصوص به چشم میخورد؟ وقتی که آیات و خطبه های زیبا کتاب الهی و نهج البلاغه را می خوانی و به عمق این آیات در خصوص وقف پی می بری وجودت سراسر می شود از عشق که باید یا علی گفت و عشق آغاز کرد.
اینجا دیگر دست خودت نیست. دستها را اختیاری نیست و چشم ها را نیز به قول شاعر چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید. دل می تپد،گام ها جسم را به جلو می کشاند. تن فروتنی پیشه می کند و روح به پرواز در می آید. قلبت از عشق درنگی می کند و در خیالت فرشته ای را می بینی که به سویت می آید تا مژده رحمت پروردگار را به تو هدیه کند که چه زیباست انفاق تو!
اینجا وقف برایت دنیایی می شود و قرب الهی و فانوسی برای هدایت تو به سوی بهشتی که پروردگارت مژده اش را به تو داده.
امید قلب های ناامید می شوی .ذهنت خالی از دنیا می شود و وجودت از هوی تهی .به شوق هوای بهشتی جلو می روی، تا نزدیک خدا و لبخند خدا را می بینی و چه مجذوبیتی دارد این اتصال دل! شیطان ضجه می زند و تو لبخند از این که از دنیای واهی گذشتی و به اوج خدا رسیدی .
چه غوغایی! خشنودی خدا روحت را نوازش می دهد
اکنون در دریای بی پایان رحمت الهی غرق می شوی .دست های دعا برایت بالا رفته اند. آنجا که دستان کودکی یتیمی با لبخند کودکانه اش برایت میطلبد رحمت و مغفرت را.
آنجا که زوج جوانی بغضشان می شکند و تو را چقدر زیباست که جهیزیه دختری را تهیه کنی و آبروی پدری و اشک های مادری را بخری... و تو افتخاری می شوی برای شهر؛ برای چشم های منتظر؛ نامت بلند میشود.
برای فهم تمام اینها؛ ناشنوایی را هم یارای شنیدن است و نابینا را نیز توان دیدن. حالا که گوشه نشین خلوت خود شده ای؛ اکنون که فرصتی برای رسیدن به خود یافته ای و از میان تمام هیاهوی دنیا قطعه ای از بهشت را برای خودت برگزیده ای؛ اکنون که بر سر سفره معنویت نشسته ای؛ نوعی محاسبه کشیدن از خود را می طلبی برخیز! تو را خوانده اند تا به قدر تشنگی و توان در حد ظرفیت وجودی از چشمه رحمت الهی بنوشی و از جان جامه عشق بشویی.بدان که این صحنه ها را خدایت برایت گذاشته تا پشت پای محکمی به تمام دنیا و مال و منال بزنی و با مهربانی و بدون منت دست ناتوان بگیری و عصای محکمی باشی که در تمام سختی ها بتوانی بر آن تکیه کنی. برخیز و اموالت را در راه خدا وقف کن؛ راه بی پایان است .کفش هایم کو؟ باید امشب بروم (1)
1) مریم رحمتی متولد 1375 شهرستان ملایر است. ایشان هم اکنون در پایه ی اول دبیرستان مشغول تحصیل می باشند.
محمدمهدی نیکویی-قم
سلام می کنم .سلامی به وسعت روح بلندت و به گرمی گرمای وجودت که هنوز پس از گذشت سال ها آن را به خوبی حس می کنم .کنار تو ایستاده ام. مهمان سکوت پر رمز و راز تو گشته ام و میزبان گویایی نگاهت؛ مزارت را می نگرم و به قداست خاکی که پیکر مقدس ات را در برگرفته می اندیشم.
تو گوش می کنی و من به رسم همیشه برایت سورۀ «یس» می خوانم و در هر آیه آن نگاه های عمیق تو از ذهنم می گذرد. خودت گفته بودی که دوست داری درجایی دفن شوی که طالبان علم و دانش هر روز از کنار تو عبور کنند و اینجا دفن شدی؛اینجا گنجینه ای است که برای آن، سال ها زحمت کشیده ای!
از خودت اجازه می گیرم تا به گنجینه ات راه یابم .چقدر با عظمت، چقدر با ابهت! کتاب ها رامی نگرم و نوشته های کنار آنها. را نوشته اند که این کتاب را با پول نماز استیجاری خریده ای و برای خریدن آن یکی دو ماه روزه استیجاری گرفته ای. می اندیشم که هر کدام از این کتاب های قدیمی روزگاری در دست ادیبی یا فقیهی یا شاید حتی پیرمردی بوده است و تو با عشقی عجیب تمام آنها را در اینجا گردآوری کرده ای.
انگار هنوز هم نشسته ای! مثل همان عکس، آرام نشسته ای و هنوز کتاب می خوانی. لب هایت از عطش خشکیده است؛ اما درون باغ دلت چشم های به زلالی چشمه های بهشت جاری شده و تو امروز چه سخاوتمندانه این چشمه را وقف کردی تا تشنگان علم و دانش از زلال آن سیراب شوند!
آری اینجا گنجینه توست، چشمه همیشه جاری تو کتابخانه آیت الله نجفی مرعشی (ره)!
ای عالم بزرگ ،ای یگانه دانشمند فقیه شهر قم، حرف امامم را نثار تو میکنم که امام مهدی (عج) در رثای یکی از فقها فرمود: «آوای مرثیه خوان بر فقدان تو بلند نگردد که روز مرگت بر خاندان پیامبر نیز بزرگ است !».اگرچه در دل خاک پنهان گشته ای؛ اما درون تو دانش و معرفت حق اقامت گزیده است.(1)
1) محمد مهدی نیکویی متولد سال 1376 در شهر مقدس قم است . ایشان هم اکنون در پایه ی اول دبیرستان مشغول تحصیل می باشد.