چکامه عشق روایت منظوم واقعه کربلا

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : صابونی ، محمدکریم ، - 1339ق .

عنوان و نام پدیدآور : چکامه عشق: روایت منظوم واقعه کربلا= .An ode of love : A versifiedmarrative of the tragic event of karbela/ تالیف محمدکریم صابونی ؛ به کوشش علی اوجبی .

مشخصات نشر : تهران : وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، سازمان چاپ و انتشارات ، 1386.

مشخصات ظاهری : 74ص.

فروست : ادبیات: Literature

شابک : 11000ریال: 978-964-422-714-1

وضعیت فهرست نویسی : فاپا

یادداشت : نمایه.

موضوع : شعر عرفانی -- قرن 14

موضوع : شعر فارسی -- قرن 14

شناسه افزوده : اوجبی ، علی ، 1343 -

شناسه افزوده : سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

رده بندی کنگره : PIR8131/الف284ل501 1386

رده بندی دیویی : 8فا1/62

شماره کتابشناسی ملی : 1106488

خیراندیش دیجیتالی: انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان

ویراستار کتاب: خانم عسل بی غم

اشاره

LITERATURE

صابونی، محمدکریم، - 1339 ق.

لسان الغيب في تمييز الصحه عن العيب برگزیده.

چکامه عشق: (روایت منظوم واقعه کربلا) / نویسنده کمال الدین محمد کریم صابونی؛ به کوشش علی اوجبی .. تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی؛ سازمان چاپ و انتشارات، 1386.

چهار، 76 ص.

فهرست نویسی بر اساس اطلاعات فییا.

ISBN 978-964-422-714-1

پشت جلد به انگلیسی:

An Ode of Love: A Versified Narrative of the Tragic

Event of Karbela

چاپ اول و دوم: 1386.

نمایه.

1. شعر عرفانی - قرن 14. 2. شعر فارسی - قرن 14. الف اوجبی، علی، 1343 - مصحح. ب. ایران. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی؛ سازمان چاپ و انتشارات.

501 ل 284 الف/ 131 PIR

1386

کتاب خانه ملی ایران

1/62 فا 8

1106488

چکامه عشق

روایت منظوم واقعهٔ کربلا

An Ode of Love: A Versified Narrative of the Tragic Event of Karbela

تأليف: محمد کریم صابونی

به کوشش: علی اوجبی

تهران 1386

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سازمان چاپ و انتشارات

چکامه عشق

روایت منظوم واقعه کربلا

An Ode of Love: A Versified Narrative of the

Tragic Event of Karbela

تأليف: محمدکریم صابونی

به کوشش: علی اوجبی

طرح روی جلد: حمید مصدق

حروف چین: مریم غضنفری

نمونه خوان: منیژه معزز

ناظر چاپ: علی فرازنده خالدی

لیتوگرافی، چاپ و صحافی: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سازمان چاپ و انتشارات

چاپ دوم: زمستان 1386

شمارگان: 1500 نسخه

تمامی حقوق چاپ و نشر این اثر در انحصار سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است.

شابک -1 - 714-422 - 964- 978

ISBN 978-964-422-714-1

چاپ خانه:

کیلومتر 4 جاده مخصوص کرج - نبش سه راه شیشه مینا - تهران 1397815311 تلفن: (چهار خط) 44513002 نمابر: 44514425

انتشارات و پخش:

میدان حسن آباد - خیابان امام خمینی - نبش خیابان شهید میردامادی (استخر) - تهران 1137913145 انتشارات: 66706842 پخش: 66700153 نمابر پخش: 66707924

فروشگاه شماره یک:

میدان حسن آباد - خیابان امام خمینی - نبش خیابان شهید میردامادی (استخر) - تهران 1137913145 - تلفن: 66702606

فروشگاه شماره دو:

نشر کارنامه - خیابان شهید باهنر (نیاوران) روبروی کامرانیه شمالی - شهر کتاب - تلفن: 22285963

نشانی سایت اینترنتی:

www.ershadprint.gov.ir

فهرست

مقدمه ... 5

اوّلِ این دفتر عنبر شمیم ... 11

در بیانِ کیفیتِ عشقِ اصحابِ سيّد الشهداء و سبب... 12

در بیان این که سببِ اختصاصِ شهادت به آن جماعت از ... 14

در بیانِ حلِّ بیعت نمودن حضرت سيّدالشهداء از اصحاب و ... 15

مکالمات اصحابِ خاصِ آن حضرت با یک دیگر در شبِ عاشورا بعد از ... 16

در بیانِ مطالبِ واقعه در صبح روز عاشورا ... 17

در بیانِ فرمایشاتِ حضرت سیّدالشهداء با اصحابِ اَطیابِ خود در ... 18

در بیانِ مقالاتِ اصحاب آن حضرت در جوابِ آن سرور به ... 20

در بیانِ فرمایشاتِ امامِ انام - علیه السلام - در مقامِ اِذنِ جنگ دادن به ... 21

در بیان مبارزتِ اصحابِ اَطیابِ امام - علیه السلام - بعد از ... 23

در بیانِ پیوستنِ حُرّ بن یزید ریاحی به مُعسکرِ حضرت سيّدالشهداء در ... 24

در بیان مبارزتِ اصحابِ والامقامِ آن امامِ اَنام به طریق اجمال و اشاره ... 26

در بیانِ تزویج نمودنِ آن حضرتِ عُليا فاطمه دختر خود را به ... 27

در بیانِ اسرارِ عروسی قاسم به روایت مفید که عقد نمودن فاطمه ...

در بیانِ عطشِ اهل بیتِ آن حضرت و طلب نمودنِ آب از برای ایشان ...

در بیان رفتنِ حضرت عبّاس به شریعۀ فرات از برای آوردِ آب که ...

در ذکرِ عطشِ علی اصغرِ رضیع و طلبِ آب نمودنِ حضرت سيّدالشهداء از ...

در بیان این که عطشِ خودِ حضرت سیّدالشهداء - عليه السلام - در ...

در بیان موضعِ دوم و سیّم که عطش تأثیر بی اندازه در آن نموده بود

در بیان وداعِ حضرت با اهل بیت عصمت و طهارت

در بیانِ فرمایشاتِ امامِ اَنام با سکینه خاتون در آن اشعار که نسبت به ...

در مقالاتِ حضرت سیّدالشهداء به آن زینب مظلومه و...

در بیانِ سپردنِ وصیّت نامه و صحیفه که در آن ودایع امامت بود به ...

در مقالاتِ حضرت سيّد الشهداء - سلام الله عليه - با حضرت...

در طلب نمودنِ امام مظلوم - علیه السلام - ذوالجناح [را] از برای ...

در بیان مصائبِ وارده بر اُمّ المصائب - زینب مظلومه - از بعد میدان ...

در بیان التجا نمودن عُليا مخدّرة عقيلة النساء - زينب خاتون - به...

ذكرِ مقالاتِ حضرت سیّدالشهداء در قتل گاه با عُلیا مخدّره زینب

آمدنِ عبدالله الحسن - علیه السلام - به قتل گاه و مقالات و شهادتِ آن ...

آمدنِ عبدالله فرزند سیّد الشهداء - عليه السلام - بنابر بعض روایات به ...

در بیانِ غارت نمودنِ خیمه ها و آتش زدنِ آن ها بعد از شهادتِ آن حضرت

در ذکرِ اسیریِ اهل بیت عصمت و طهارت و عبور دادنِ ایشان به قتل گاه

در ذکرِ ورودِ اهل بیت به قتل گاه و وداع زينب نعشِ امام مظلوم را ...

ذكر مقالاتِ عقيلة النّساء زینب خاتون در قتل گاه

در مقالاتِ زینب - سلام الله علیها - با حضرت سیّدالسّاجدین

اشاره به وقایعِ ورودِ اهل بیت به کوفه

رجوع به مقالاتِ اسیران با شهدا در هنگام حرکت به سوی کوفه و ذکر ... 57

رجوع به ورودِ اهل بیت عصمت و طهارت به کوفه خراب و ذکر ... 59

ذكرِ ورودِ اهل بیت عصمت و طهارت به مجلس ابن زیاد و ... 60

ذکرِ مقالاتِ ابن زیاد با حضرت سیّد سجّاد سلام الله عليه ... 62

ذکر فرستادنِ ابن زیادِ بد بنیاد اهل بیتِ عصمت و طهارت را به ... 63

ذکرِ ورودِ اهل بیت - عليهم السلام - به مجلس یزید و ... 65

رجوع به مطلب سابق و بیان این که مقصود از ذکرِ مصائبِ کربلا و ... 67

نمایه ... 69

مقدمه

بررسی تاریخ، هماره به حوادث و شخصیت های برجسته ای برمی خوریم که در روند آینده جوامع تأثیرگذار بوده اند. سیره پیامبران الهی و برخوردهای صاحبان زر و زور و تزویر با آنان که همیشه درس آموز بوده، از آن جمله است.

امّا در میان تمامی شخصیت های برجسته و حوادث و رویدادهای مهم تاریخی، امام حسین (علیه السلام) و قیام وی در برابر نظامِ استبدادیِ به ظاهر دينيِ يزيد و شهادت مظلومانه وی به همراه 72 تن از یارانش در سرزمین کربلا، از ویژگی های منحصر به فردی برخوردار است. شاهد آن این که پس از گذشت قرن ها، هنوز هم چون خورشیدی فرا روی جویندگان هدایت است و شعلهٔ عشق و دلدادگی به ساحت مطهّرش در درون تمامی دین باوران، فروزان است. واقعه ای که هم اوج فضایل انسانی و زیبایی ها و اوصاف خدایی در آن به چشم می خورد و هم نهایت پلشتی ها، زشتی ها و پلیدی ها.

اهمیت و تأثیر هدایت بخش قیام کربلا از همان آغاز، محقّقان دل داده را بر آن داشته تا هر یک در حدّ توان خویش به ترسیم و تبیین آن بپردازند. حتّی علمای

اهل سنّت چون طبری نیز از این مهم غافل نبوده اند معرفی و ارزیابی آثار بی شمار که در این حوزه به رشته تحریر درآمده اند مجالی واسع و تحقیقی مستقل می طلبد.

نکته مهم این که مسلمانان از همان آغاز به دلیل اهمیت این واقعه و در امان ماندنِ آن از تحریف، دست به کار شدند. برخی که خود در صحنه کارزار حضور داشتند. اولین آثار ارزشمند را به یادگار گذاردند. اصحاب و تابعین نیز از پرداختن این موضوع غفلت نورزیدند. از میان آثار ایشان می توان به مقتل ابی مخنف و کلبی که از سوی دو تن از شاگردان امام صادق (علیه السلام) تألیف شده اشاره کرد. تلاش برای حفظ تاریخی حادثه کربلا و نقل سینه به سینهٔ آن، به نظم درآوردن روایت رویداد مهم تاریخ اسلام است.

یکی از زیباترین سروده ها در این باب فرازهایی از مثنوی لسان الغيب كمال الدین محمّد کریم صابونی است که اینک فرا روی شما قرار دارد.

صابونی از عرفای گمنام اوایل سده چهاردهم هجری است که به دلیل صفات طهارت باطنی از معرّفی خود دوری جسته:

از خجالت داشتن از ذولباب *** نام خود پنهان نمودم در حجاب

نام من شایسته تذکار نیست *** نامه ام هم قابلِ گفتار نیست

از این رو اطّلاعات چندانی از او در اختیار نیست جز این که:

•

در تهران به دنیا آمده و در کوچهٔ غریبان سکونت داشته. (1)

•

معاصر با احمدشاه قاجار بوده.

•

در سال 1339 ه. ق در زادگاه خویش چشم از جهان فرو بسته؛ (2)و در ری


1) رک: مجله نامه کانون شعرا، ش 2، 23 فروردین 1313 ه.ش، ص 6 و الذریعة، ج ص 1162.

2) رک: توحید کمالی، ص 2 و الذريعة، ج 18، ص 310.

•

در قبرستان ابن بابویه مدفون شده. (1)

•

خانواده اش اهل علم و دانش و تقوا بوده اند. (2)

•

از هوش و ذکاوت بالایی برخوردار بوده. شاهد آن این که در سنّ 14 سالگی ید کمالی را نگاشته. (3)

•

«پنج سال متوالی در مدارس جدیده، تحصیل علوم از فارسی و عربی و منطق، رياضيات و غیره، خود را در اطاق پنجم به مقام شایسته رسانیده و سنّ او بالغ به ارده گردیده.» (4)

•

به پیشه تجارت اشتغال داشته. (5)

•

برادری داشته محمّد رضا نام، معروف به صابونچی که وصیّ اش بوده و برخی آثارش را پس از او به چاپ رسانیده. (6)

•

در شعر به «ناظم» تخلّص می کرده.

در مجلّه نامه کانون شعرا که در فاصله اندکی پس از درگذشت ناظم منتشر شده، اطّلاعات جالبی دربارهٔ وی به چاپ رسیده که خالی از فایده نخواهد بود.

از این رو عين عباراتش را نقل می کنیم:

«مرحوم حاجی محمّد کریم صابونی - نورالله مضجعه - متخلّص به ناظم که ند و محلّ سکونتش در طهران بوده است. این شخص بزرگ را می توان یکی از قرن اخیر به شمار آورد. زیرا به طوری که از آثار و افکار آن فقید سعید مشهود است، فوق التصوّر دارای عزّت نفس و واجد استغنای طبع بوده است و بالاترین شاهد ما در اثبات این مدّعا طرز افکار و خطّ مشی خود آن مرحوم است و اینک ل آن که افکار قائلین محترم را کاملاً به طرز زندگانی و مشی و رفتار این مرد بزرگ


1) رك: الذريعة، ج 9/4، ص 116.

2) رک: توحید کمالی، ص 2.

3) همان.

4) همان.

5) رک: اخلاق کمالی، ص 2.

6) رک: اخلاق کمالی، ص 2.

آشنا سازیم، مختصری از اسلوب و روش ایشان را می نگاریم.

آن مرحوم قریب بیست سال قبل از این که دعوت حق را لبیّک بگوید، در حالتی که به تمام جهات، وسایل خوشی برای او فراهم بوده است، از کلّیه زندگانی و موقعیت خود صرف نظر و انزوا را اختیار نمود و در این مدّت تمام همّ خود را مصروف به نگارش چند جلد کتاب که موسوم به لِسَانُ الغیب وَ بیان الغیب وَ نیاح الْغَيْبِ وَ آدَابِ السلوک وَ توحید کمالی و اخلاق کمالی فرموده که در حقیقت کتب و تألیفات ایشان هر کدام در حدّ خود مستغنی از توصیف است.

و بزرگ ترین فتوّت و جوان مردی این شخص همان بس که در هیچ یک از کتب خود نامی از خود نبرده است و البتّه چنان چه کسی به نظر دقّت و حقیقت قضاوت نماید، تصدیق خواهد نمود که این گونه عزّت نفس در اشخاص نادر است.» (1)

با یک مطالعۀ گذرا می توان دریافت که از حیث محتوا آثار وی دو دسته اند:

1. نخست آثاری که در اوانِ جوانی نوشته که در مرتبه نازل تری قرار دارند:
•

توحید کمالی: نخستین اثر وی حاوی پرسش های اعتقادی که در سنّ 14 سالگی با آن ها روبه رو شده و پاسخ های استاد وی.

•

اخلاق کمالی: دومین اثر وی، مجموعهٔ پرسش و پاسخ های میان او و استادش دربارهٔ افعال آدمی، افعال الهی، نسبت افعال به آفریده و آفریدگار و شماری از مباحث اخلاقی.

2. دسته دوم، آثاری که در سنین بالاتر و در سال های پایان حیات خویش؛ یعنی در مرتبه پختگی و در اوج حالات عرفانی و جذبه های معنوی به رشته تحریر درآورده که از عمق و غنای بیشتری برخوردارند:
•

آداب السلوک: آداب سیر و سلوک

•

بیان الغیب: منظومۀ فارسی در معارف دینی در استقبال از غزلیات حافظ و به


1) مجله نامه کانون شعرا، ش 2، پنج شنبه، 23 فروردین ماه سال 1313 ه . ش، ص 6.

ترتیب حروف قافيه.

•

نياح الغيب: منظومۀ فارسی در مصائب و مراثی اهل بيت (عليهم السلام).

•

لسان الغیب: ناظم در ابیات پایانی به وجه تسمیه این مثنوی چنین تصریح می کند:

چون من گمنام بودم پُر زعیب *** نسبتِ گفتار را دادم به غیب

پس لسان الغیب خواندم نامِ او *** تا ز غیب آید شرف در کامِ او

این منظومه در قالب مثنوی در بحر رمل مسدّس و وزنِ «فاعلاتن فاعلاتن فاعل» در 20235 بیت سروده شده و متأثّر از مثنوی معنوی مولانا می باشد.

مهم ترین ویژگی این اثر آن است که مضامین مهم و بغرنج فلسفی و کلامی و آیات و روایات اعتقادی را به نیکویی در قالب نظم آورده تا فهم و فراگیری آن برای مخاطبان آسان گردد، به ویژه مباحثی که در قالب برهان نیز درکِ آن ها دشوار می نماید.

صابونی در آغاز این مثنوی دربارۀ انگیزه اش از سرودن این ابیات می گوید:

بشنوید ای دوستان! این داستان *** که به معنی شرحِ حال ماست آن

چند گاهی از بیان، لب دوختم *** تا سخن از شاهِ جان آموختم

مدّتی از گفتگو بودم خموش *** پای تا سر گشته بودم جمله گوش

دیدم از گفتارِ اهلِ روزگار *** حاصلی ناید به کف کآید به کار

گفتگوها جمله چون نقش و مثال *** جسم بی جان بود و صِرفِ قیل و قال

غیرِ دنیاشان نبُد دیگر سخن *** مست و محوِ مال جمله مرد و زن

مانده در ظاهر همه پیر و جوان *** غير ما ومن نَبُدشان در میان

سال ها بودم درین رنج و مِحَن *** جان به تن نالان ولی لال از سخن

ناله ها بس در درون جانم نمود *** لطف شاهِ جان زبانم را گشود

چون که شاهِ جان زبانم باز کرد *** طوطیِ طبعم سخن آغاز کرد

طوطیِ طبعم ز هندُستانِ جان *** خواهد آرد این زمان شرحی بیان

چون که کوتاه ست دست از دادرس *** در درونِ سینه تنگ آمد نَفَس

همزبانی نیست جوید دردِ من *** نکته دانی نیست تا یابد سخن

تا بگویم شرحِ محنت های جان *** در محافل از برای این و آن

خواستم هر چند پنهان دارمش *** دردهایِ دل درون بگذارمش

چاره ام از دست شد آخر چو شاه *** رازِ دل گفتم ولیکن سر به چاه

صابونی از بیت 18246 تا 19359 به شرح واقعه کربلا پرداخته که اینک در قالب اثری مستقل با عنوان چکامه عشق به شیفتگان حضرت اباعبدالله (علیه السلام) تقدیم می شود.

بمنّه وكرمه

نیازمند رحمت پروردگار غنیّ

علی اوجبی

اوّل این دفتر عنبر شمیم *** هست بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ اَلْرَحیمْ

اولیا چون از خودی بیگانه اند *** شمع روی یار را پروانه اند

خوش دل اند از سوختن چون از حق است *** زین رضا بازارشان را رونق است

محوِ رویِ يار باشند آن چنان *** که نبینند آن خوشی را در میان

در رضایِ دوست، فانی گشته اند *** آن چه غیر از اوست، او را هِشته اند

محو و ماتِ دوست از پا تا به سر *** از سر و پاشان شده قطعِ نظر

بی مَحابا خویش را پروانه وار *** اندر آتش افکند از عشقِ یار

از مَیِ عشقِ وصالش سرخوش اند *** بر خودیِّ سرخوشی هم بی هُش اند

از شرابِ عشقِ او مدهوش وار *** از رضا بنهاده از کف اختیار

آن چه می گویم به تکرارِ بیان *** تا مگر مطلب تو را گردد عیان

باز می بینم که مطلب باز نیست *** رازِ پنهان است و کشفِ راز نیست

تا نگردد مطلبم چون آفتاب *** گر از این جا بگذرم نبوَد صواب

هرچه گویم از رضایِ اولیا *** بِالعيان مطلب نبینی ای کیا!

وصفِ ایشان هرچه آرم در میان *** روی مطلب را نمی بینی عیان

از رضا مقصد نیاید بر ملا *** تا نیارم داستانِ کربلا

تانگویم شرحِ حالاتِ حسین *** سِبطِ پیغمبر، شَهِ بدر و حُنین

تا نگویم حالِ آن لب تشنه را *** آن ذبیح اللهِ خون آغشته را

آن که از مستی پیِ دلخواهِ دوست *** داد هر هستیِّ خود در راه دوست

آن که اندر راهِ جانان سر بداد *** بودِ خود اندر رهِ داور بداد

آن که جسم و جان و فرزند و تبار *** در رهِ معشوق بنموده نثار

تا نگویم حالتِ اَحبابِ او *** آن به خون آغشتگان، اصحابِ او

تا نگویم حالِ آن قربانیان *** که چه سان در راه حق دادند جان

که چه سان اندر رضایِ دادگر *** درگذشتند از شَعَف از جان و سر

مقصدِ من را نیابی بِالتّمام *** می نگردی زین بیان مَقضِى المرام

پس بگویم داستانِ کربلا *** آن که خود میدانِ کَرب است و بلا

اندرین میدان کسی در ما مَضى *** پای ننهاده ست از رویِ رضا

غیر اصحابِ حسین در کربلا *** هیچ کس عاشق نبوده بر بلا

هیچ کس جولان در این میدان نکرد *** هیچ عشقی این چنین طغیان نکرد

شد رضاشان برتر از كُلّ الرضا *** هم ز حال و بعد و هم از ما مَضى

در بیانِ کیفیتِ عشقِ اصحابِ سيّدالشهداء و سببِ اختصاصِ آن حال به ایشان

بشنو اکنون شمّه ای از حالشان *** که از آن حل آمد آن افعالشان

عشقبازانِ شَهِ گلگون قَبا *** رویِ حق دیدند در شَه برملا

عشقِ حق در مَکمَنِ دل داشتند *** لیک چندانش نمی پنداشتند

چشمِ حق بین شان به ظاهر تار بود *** گرچه روشن باطن و بیدار بود

روي حق دیدند، آن سو تاختند *** خویشتن را ناگهان در باختند

چون نمایان گشت از شَه رویِ حق *** بُرد از خودداریِ ایشان رَمَق

روی حق دیدند، بس مفتون شدند *** عاشقِ معشوق چون مجنون شدند

روي حق دیدند در مِرآتِ حق *** از خودی رستند اندر ذاتِ حق

مَظهرِ حق با جمالِ ذوالجلال *** روزِ عاشورا چو بنمود آن جمال

بِالعیان دیدند ایشان رویِ دوست *** لُبَّ معني ها برون آمد ز پوست

نورِ خورشیدِ حقیقت شد پدید *** دیدۀ خفّاش نورش را ندید

کی شود از نورِ خور آگاه کور *** دیدۀ خفّاش کی دیده ست نور

الغرض ایشان که چشمی داشتند *** دیده را زان نورِ حق انباشتند

دیده شان بر نور حق چون چیره شد *** از جمال و طلعتِ حق خیره شد

«نحن وجه الله» بر آن قومِ کِرام *** آشکارا گشت در بین اَنام

آشکارا شد بر ایشان آن جمال *** که بدیدندش جمالِ ذو الجلال

پس به وجه اللّهی اش مُذعِن شدند *** پس به عشقِ رویِ او مُعلِن شدند

در حضورش صف زدند از یک طرف *** در نثارش جان به کف با صد شَعَف

در حضورِ شاه با صد اِبتهال *** ایستاده صف به صف محوِ جمال

ایستاده بهرِ فرمان منتظر *** تا چه فرماید عزیزِ مقتدر

در بیان این که سببِ اختصاصِ شهادت به آن جماعت از بین تمام اصحاب و تخلّف نمودنِ باقی به جهت این بود که ایشان منظورِ نظرِ امام بودند و باقی منظورِ نظر نشدند به سببِ فقدانِ شرطِ قبول در این ها

شاه در محضر چو جمعِ نور دید *** در تجلّی نورِ حق در طور دید

دید جمعی هر یکی چون نخل طور *** که در او کرده تجلّی ذاتِ نور

هر یکی را دید شَه مِرآتِ حق *** که اندر او باشد نمایان ذاتِ حق

اندر آن آیینه هایِ بی غبار *** در تجلّی دید عکسِ روی یار

اندر ایشان چون ظهورِ یار دید *** نورِ حق ظاهر در آن انوار دید

لاجَرَم منظورِ آن شَه آمدند *** شاه را مقبول و همره آمدند

آن که منظورِ نظر زایشان نشد *** نورِ حق اندر جبینِ او نبُد

شاه او را چون عدویِ یار دید *** رویِ او سویِ رخِ آغيار دید

لاجَرَم اِعراض کرد از روی شان *** کز سیه رویی بماندشان نشان

شَه به سویِ غیرِ حق راهی نداشت *** غیرِ حق جو را به حالِ خود گذاشت

چون بُرید از غیرِ حق پیوندِ خویش *** قطع کرد از مُعرضِ از حق بندِ خویش

در شبِ عاشور صوتِ آن امام *** زد به گوشِ صالح و طالح تمام

استماعِ قول آن شَه همرهان *** جمله بنمودند و آمد امتحان

در بیانِ حلِّ بیعت نمودن حضرت سيّدالشهداء از اصحاب و همرهان لِيَمِيزَ اللهُ الخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ و اشاره به تفسیر آیه شریفه

گفت: ما اهلِ خَدیعت نیستیم *** بر صراطِ صافِ حق می ایستیم

چون که باشد این زمینِ کربلا *** قسمتم نبوَد به جز كَربُ و بلا

من ذبیحم، این مُنای کویِ یار *** جان کنم این جا نثارِ روی یار

من خلیلم، این زمین آتشکده *** آتشِ حرب است این جا موقده

هر که با من ماند اندر این زمین *** قسمتش چون من بلا باشد یقین

اکبرم صد پاره از خنجر شود *** کُشته تیرِ ستم اصغر شود

دستِ عبّاسم شود از تن جدا *** قاسمم بندد به کف از خون حنا

عون و عبدالله و جعفر در بَرَم *** خون طپان گردند، من خود بنگرم

عاقبت این قومِ خون خوار از جفا *** رأس پاکم را بِبُرّند از قَفا

اهلِ بیتم را کُنند آنگه اسیر *** عابدِ بیمار گردد دستگیر

الغرض ای قوم! زین قومِ پلید *** بر من این جا ظلم ها خواهد رسید

حلِّ بیعت از شما کردم کنون *** زین مهالک خود بَرید اکنون بُرون

هر کسی بر حالِ خود بگذاشتم *** رقَّ بیعت از شما برداشتم

هر که می خواهد که از این جا رود *** تا خلاص از ظلم و محنتها شود

مانع از رفتن ندارد تا شب است *** رفتنِ شب خالی از تاب و تب است

ظلمتِ شب مانع از شرم و حیاست *** حلَّ بیعت کردنش با ما رواست

قوم هم جز با من و یارانِ من *** نیست ایشان را به کس اصلاً سخن

هر که می خواهدرود، وقت است وقت *** صبحِ فردا، كارِ من سخت است سخت

هرکه با ما آمده در بندگی *** تا شود او را نشاط و زندگی

گویمش بی مکر و تزویر و فریب *** که در این جا جز بلا نبوَد نصيب

اندر این جا جز شهادت هیچ نیست *** راهِ رفتن باز و در او هیچ نیست

هر که می خواهد ز کُشتن وارَهد *** اندر این ظلماتِ شب زین جا رود

چون که بشنیدند زان شَه این حدیث *** مایز آمد بین طیّب با خبیث

این تمییز آید به هر جا صورتی *** بر سعادت گاه و گه بر شَقوتی

این کلامِ شَه شَقی را دور کرد *** از دخول جنتش مهجور کرد

جایِ دیگر، یک سخن گفت آن عزیز *** که سعیدان را در آن جا شد تمییز

سی نفر از جُندِ بِن سعدِ لعین *** که سعادت بود با ایشان قرین

چون شنیدند آن سخن زان مقتدا *** از خبیثان خویش کردندی جدا

سوي جُند الله مَركب تاختند *** خویشتن را در بهشت انداختند

مِیز بین حقّ و باطل ای پسر! *** این زمان بگذار تا وقتِ دگر

مقصدم این بود کِان اصحابِ خاص *** که بر ایشان داشت مطلب اختصاص

چون به سویِ حق پرستی تاختند *** از نگاهی خویش را در باختند

از خودی رَستند قومِ حق پرست *** حق پرست اوّل زبودِ خویش رست

لاجَرَم در شاه چون دیدند حق *** هر یکی بر دیگری جُستی سَبَق

مکالماتِ اصحابِ خاصِ آن حضرت با یک دیگر در شبِ عاشورا بعد از رفتنِ باقیِ همرهانِ حضرت

آن سخن چون یافت زان شَه اِختتام *** از حضورِ شَه شدند اندر خِیام

پس گروهی پنج و ده یا بیشتر *** رو به ره کردند پنهان بی خبر

دسته دسته از خِیَم برخاستند *** رخت و برگِ رفتنی آراستند

رفتنی ها جمله رفتند از هوس *** عاشقانِ رویِ شَه ماندند و بس

اعتکافِ کوی او چون خواستند *** مجلسی از بهرِ خود آراستند

شورِ عاشورا به شوراشان کشید *** تا که تعیینی شود اوّل شهید

گفت آن یک: کی گذارم نصرتش *** گرچه نصرت می نخواهد قدرتش

جانِ خود اندر رهش قربان کنم *** آن چه از من می سزاید آن کنم

آن یکی گفتا: اگر صد باره ام *** تیغِ اَعدایش کُند تن پاره ام

باز برگردم به حالِ اوّلم *** چون بوَد اندر حضورش خوش دلم

دیگری گفت: از بسوزندم کِرار *** بازگردم زنده، سوزم زان شرار

صد هزاران کَرّتم این سان کنند *** آتشِ عشقِ مرا سوزان کنند

دیگری گفت: این بوَد شرطِ وفا *** که شوم همراه در روز جفا

روزِ شادی همرهی خودخواهی است *** روزِ غم هنگامِ این همراهی است

تا نریزد خونِ ماها یَک به یَک *** بر بنی هاشم نمی باشد کمک

تا یکی از ما به دنیا زنده است *** کُشته گر اکبر شود، شرمنده است

ما غلامانیم و ایشان سرورند *** با وجودِ ما چرا محنت برند؟!

در شهادت گر سَبَق زیشان بریم *** در غلامی فخرِ خود را می خریم

پس بنی هاشم سخن گو آمدند *** بهرِ خود زیشان سَبَق جو آمدند

گفتگوها را چه گویم چند شد *** هر کسی بر سِبقتش حَسبند شد

شورِ عشقِ جان نثاری شان به سر *** در سخن بودند تا وقتِ سحر

پس برفتند و به شوقِ صبح باز *** در مناجات آمدند و در نماز

در بیانِ مطالبِ واقعه در صبح روز عاشورا

صبح عاشورا چو از مشرق دمید *** شعلهٔ ماتم به خشک و تر رسید

چون برآمد خورز بحرِ قیرگون *** شد روان از چشمِ گیتی جویِ خون

شد دگرگون جمله اجزایِ جهان *** ریخت اشکِ غم ز چشمِ آسمان

خیلِ موجودات از بالا و زیر *** گشت در زنجیرِ حُزن و غم اسیر

کرد صبّاغِ قَدَر از خُم برون *** جامه دیبای گردون نیلگون

خاکِ غم را بیخت معمارِ قضا *** بر سَرِ عالم به نحوِ اقتضا

سوخت از آن غم فؤادِ خاکیان *** شعله اش زد بر همه افلاکیان

بارگاهِ قدس پُر شد از ملال *** سر به زانو قدسیان از انفعال

خیلِ سبّوحی و کرّوبی ز غم *** در فلک گشتند هم ناله به هم

ماسِوا مغروقِ بحرِ غم همه *** مانده اندر لُجّه ماتم همه

بوالعجب تر آن که چون خور بردمید *** نوبتِ شادیَّ اهلِ حق رسید

اندر آن هنگامِ پُر حُزن و كَرَب *** گشت جُندالله را وقتِ طَرَب

بر مزاح و خوش دلی برخاستند *** بر جهادِ خصم خود آراستند

تیغ ها بر کف به لب دندان همه *** کرده اِغماض از سر و از جان همه

طایرانِ لامکان پرّان شدند *** در گریز از عالمِ امکان شدند

دل زجان و از جهان برداشتند *** در حضورِ شاه قد افراشتند

گوش بر فرمان همه در انتظار *** تا چه فرمان آید از آن شهریار

در بیانِ فرمایشاتِ حضرت سیّدالشهداء با اصحابِ اَطیابِ خود در هنگامی که ایشان را مستعدِّ شهادت دید به زبان حال و مَقال

شاه دین چون دید یارانِ صفا *** جان به کف بهرِ نثارش از وفا

مستعد بهر شهادت با شتاب *** تا چه فرمانی رسد از آن جناب

جمله از دل قیدِ جسم و جان زده پشتِ پا بر عالمِ امکان زده

از مَیِ عشقش همه مستانه وار *** هم چو پروانه همی جویند نار

نَردِ عشقِ حق تمامی باختند *** از خودی بیگانه خود را ساختند

از نشاطِ وصلِ جانان در طَرَب *** بی خبر از آن طَرَب از هر کَرَب

آن چنان مخمور و مست و بی هُش اند *** که همی خواهند خود خود را کُشند

گر رسدشان تیر یا زخم سِتان *** از نشاطِ دل خرند او را به جان

چون به این حالت بُدَند آن مَهوشان *** از صفاتِ حق شد ایشان را نشان

جلوه گر از رویِ ایشان یار دید *** آشکار از هر یکی دلدار دید

صوتِ یار از نخلِ طورش شد عَیان *** لاجَرَم اقبالش آمد سویِ آن

چون در ایشان چشمِ حق بین دید یار *** کرد در دل مِهرِ ایشان استوار

همزبانِ خود در آن هنگام یافت *** بلبل آسا سویِ نغمه خود شتافت

گفت: یاران صبح شد شامِ فِراق *** آمد اَيّامِ وصال و اشتياق

دوستان! هنگامِ جانبازی رسید *** موسمِ کوچ و سبک تازی رسید

روزِ موعود است آن وعده اَلَست *** از جهان امروز باید شست دست

در اَلَست آن عهد كِان بستیم ما *** برسرِ تنجیزِ آن هستیم ما

صادق الوعدیم با صدق و صفا *** حين بباید وعده را کردن وفا

عهدِ سابق را وفا وقت است وقت *** رفتنِ حق از میان سخت است سخت

گشته از یومِ سقیفه دین نهان *** زین شهادت بایدش کردن عیان

حق ز خلق از آن سپس بربسته رو *** نیستش کس در خیال و جستجو

چشم ها از دیدِ واقع کور شد از نظرها رویِ حق مستور شد

وقتِ آن آمد که بهرِ کشفِ حق *** زین شهادت، حق بگردانَد وَرَق

حق شود از این شهادت آشکار *** جانِ ما بر مَقدمش گردد نثار

چون که ما خلقِ جهان را رهبریم *** وارثِ این کار از پیغمبریم

رهنما باید به گُمگشته شویم *** یا به کُشتن یا که خود کُشته شویم

دینِ حق را ما به خلقِ روزگار *** باید از کوشش نماییم آشکار

هرچه بارَد تیر از شصتِ قضا *** بایدش جان در بها داد از رضا

آن چه شمشیر آمد از دستِ قَدَر *** بر دمش باید نهیم از شوق سر

عید قربان است امروز الصّلا *** هرکه دارد بخت فیروز الصّلا

الصّلا اى عشقبازان! الصّلا *** الصّلا اى سر فرازان! الصّلا

الصّلا اى سالکانِ راهِ عشق! *** الصّلا كِاين است قربانگاهِ عشق

الوحا کِاینک بوَد وقتِ شتاب *** العَجَل کِاکنون ز حق آید خطاب

کِای نفوسِ مطمئنّه! إرجِعُوا *** می شوید اکنون به مقصد رو به رو

العَجَل یک گام بردارید پیش *** تا رسید این دم به منزل گاهِ خویش

در بیانِ مقالاتِ اصحابِ آن حضرت در جوابِ آن سرور به زبانِ حال و مَقال

آن خطابِ شَه چو بر پایان رسید *** پیکِ وصلی بود کز جانان رسید

چون که وعده وصل آمدشان به گوش *** خونشان زد در عروق از شوق جوش

زان بشارت گشت آن دشتِ كَرَب *** در بَرِ ایشان همه وجد و طَرَب

پس بگفتندش که ای سلطانِ دین! *** ای جمالت وجهِ ربّ العالمين!

جان چه باشد تا دهیم اندر ره ات *** نیست سر قابل به خاکِ درگه ات

این سرِ ناقابل و جانِ ملول *** منّتی بر ما بِنَه، فرما قبول

اِذن فرما تا که جانبازی کنیم *** رخصتی دِه تا سبک تازی کنیم

چون تویی فرماندهِ اقلیمِ جان *** از تو اِذن است و ز ما تسلیم جان

گرچه جان را باشد از هجران خروش *** لیک بر آمرت همه چشم ایم و گوش

رخصتی ای سرورِ اهل یقین! *** تا برآید دستِ جان از آستین

رخصتی تا اسبِ همّت زین کنیم *** دشت را از خونِ خود رنگین کنیم

رخصتی تا جامِ عشرت سرکشیم *** مرگ را چون زندگی در برکشیم

رخصتی تا در رهِ اِحیایِ دین *** کُشته گردیم از دمِ شمشیرِ کین

رخصتى اى مَظهرِ وجهِ خدا! *** تا به اظهارِ حق آید جان فدا

رخصتی دهِ تا که چون شیرِ ژیان *** مُنهزم سازیم خیلِ روبهان

چشمشان در خاک از زین افکنیم *** روحشان در قعرِ سِجّین افکنیم

ما همه گوشیم بر فرمانِ تو *** منتظر بر امر و بر اِعلانِ تو

در بیانِ فرمایشاتِ امامِ اَنام - علیه السلام - در مقامِ اِذنِ جنگ دادن به اصحابِ اَطیاب به زبان حال و مَقال

گفت با ایشان شَهِ دنیا و دین: *** بر شما از حق هزاران آفرین

بر آفرین بر حُسن و اخلاصِ شما *** آفرین بر همّتِ خاصِ شما

دفعِ صد چون این سِیَه آسان بوَد *** در کفم ارواحِ اِنس و جان بوَد

لیک باشد غیرِ این فرمانِ حق *** کی ز فرمانِ حقم باشد سَبَق

دوست ما را غرقه در خون خواسته *** این قَبا بر قدّ ما آراسته

گر شهادت ثبت شد فرمانِ ما *** از ازل قربان آمد جانِ ما

هر که اندر عزمِ خود آرد ثَبات *** که مصمّم گشته بر قطعِ حیات

این زمانش می رسد بانگِ رَحیل *** از سویِ دادارِ او، ربَّ جليل

گوشِ جان را جملگی سازید باز *** کِاین خطاب آید شما را از فراز

«اِرْكَبُوا خِيلَ الله» از حق بر شما *** می رسد از جانبِ اَعدای ما

ار چه ابن سعد گوید این ندا *** بر زبانش جاری آید از خدا

حزبِ شیطانند این قومِ غَبِی *** که به عُدوانند با سِبطِ نبی

«اِرْكَبُوا خِیلَ الله» از آن دونِ پست *** جُندِ خود را بر خلافِ مقصد است

این ندا در او نهاده کردگار *** که شما گردید فوراً گرم کار

همّتی زین دار فانی بگذرید *** تا مقام قُربِ حق را بنگرید

رو کنید از این فنا سوی بقا *** تا شوید از آن بقا محوِ لقا

ثبت شد بهرِ شهیدان از اَزل *** زندگیِّ سرمدیِّ لَمْ يَزَل

مُرده است آن زنده کز حق غافل است *** این حیاتِ عاریت هم آفل است

کی سزاید این حیاتِ با اُفول *** کش نماید کس به میلِ خود قبول

مِهرِ غیرِ حق ز دل بایست دور *** چشم از دیدارِ غیرش بادکور

تن پرستان رویِ دل شان دلشان بر تن است *** حق پرستان حق پرستی شان فن است

تن پرستی از شما معهود نیست *** غیرِ حق جویی دگر محمود نیست

بلبلانِ گلشنِ جانانه اید *** طایرِ قُدسید، زان کاشانه اید

باده نوش از ساغرِ یاریم ما *** از سِوایِ دوست بیزاریم ما

در مقام قُربمان مأوا بوَد *** کی به خاکِ تیره ما را جا بوَد

آن که را مأواست اندر آن دیار *** کی بوَد رویِ دلش بر خاکِ تار

آن که مَی خورده ست از خُمّ اَلَست *** جان او پیوسته زان مَی هست مست

چون که مستِ رویِ دلداریم ما *** عاشق و دیوانه یاریم ما

در بلا باید چو مستان رو کنیم *** رو ز هر سو سویِ آن بی سو کنیم

هر که از این جسمِ ناسوتی بِرَست *** در بساطِ اُنسِ لاهوتى نشست

باید این زندانِ تن ویرانه کرد *** بر نجاتِ جان، خراب این خانه کرد

سر بباید بر دمِ شمشیر داد *** تن بباید برسِنان و تیرداد

تن به بحرِ خاک و خون باید فکند *** تاشود پامال آن سُمِّ سمند

تا نه افتد این تنِ خاکی به خاک *** کی به عِلّیّین رود جان های پاک

آن چه گفتید ای نکو یارانِ من! *** راست گفتیدای وفادارانِ من!

گرچه در دعوایِ یاری صادقید *** فى الحقيقة بر شهادت عاشقید

لیک در هنگامِ روزِ امتحان *** می شود تصديق صدقِ عاشقان

اندرین میدانگهِ محنت نشان *** امتحان تیر است و شمشیر و سِنان

امتحان این جا بوَد جان باختن *** هم چو پروانه بر آتش تاختن

هان هر آن کس را که این دعوی بوَد *** اندرین میدانِ جانبازی رود

رخصتِ جان باختن دادیم ما *** راهِ وصلِ دوست بگشادیم ما

در بیانِ مبارزتِ اصحابِ اَطیابِ امام - علیه السلام - بعد از اجازه آن سرور در حملهٔ اوّل روز عاشورا پس از تصفیهٔ صفوفِ طرفَین

چون شنیدند اِذنِ جنگ از آن جناب *** از فَرَح بر جانشان آمد شتاب

یکسر از جان و جهان برخاستند *** پس صفوفِ حرب را آراستند

ابتدا کردند خیلِ مشرکین *** بر قِتالِ یاورانِ شاهِ دین

ابن سعدِ بی حیا تیری زکین *** کرد پرّان سویِ خيلِ شاهِ دین

گفت: باشیدم گواهای جُندِ حق! *** که مرا در این عمل بوده سَبَق

ناگهان پرّان شد از قومِ لعین *** تیرها سویِ امام المتّقين

چون چنین شد، امر فرمود آن امام *** که کنون بایست دفعِ این لئام

چون که بشنیدند امرِ آن جناب *** راست بنشستند بر روی رکاب

رو به میدانِ شهادت تاختند *** تن به انبوهِ بلا انداختند

خُود و خِفتان از سر و تن ریختند *** با تنِ عریان به خصم آویختند

حمله ور بر جُندِ شيطان، جُندِ حق *** گشت و شد اوراق زان لشکر ورق

چین بر ابروها و دندان ها به لب *** موی بر تن چون سِنانشان از غضب

کفر و دین با یک دگر آمد قرین *** شد ملائک، اَهرمَن را همنشین

آن دو لشکر چون به هم آویختند *** رشته های جان بسی بگسیختند

جویِ خون گردید از هر سو روان *** دامنِ آن دشت شد چون ارغوان

الْحَذَر گویان شدند آن قومِ دون *** بس که از ایشان ززین شد سرنگون

چون که اندر حرب شیطان شد فرار *** جُندِ حق بر جای خود شد استوار

لیک از آن جمع جمعی كُشته شد *** در رهِ جانان به خون آغشته شد

ظاهر آمد قِلّتِ اصحابِ شاه *** ز آن چه شد افتاده بر خاکِ سیاه

انکساری یافت حالِ شاهِ دین *** کش اثر در صورت آمد مُستبین

گفت در آن حال با صوتِ حزین: *** «هَلْ لَنا مِنَ ناصِرٍ؟ هَلْ مِنْ مَعِينٍ؟»

عاشقانِ رویِ حق را زین ندا *** دعوتِ مخفی بُدش سویِ خدا

استغاثت داشت لیکن در نهان *** نغمه خوانی داشت بهر عاشقان

حُر که اندر خیلِ ابن سعد بود *** این نوایِ عاشقی را چون شِنُود

بیان پیوستنِ حُرّ بن یزید ریاحی به مُعسکرِ حضرت سیّدالشهداء در هنگامِ شنیدنِ اِستغاثه آن سرور را که می فرمود: «أَمَّا مَنِ مُغِيثٍ يغيثنا لِوَجْهِ اللَّهِ ؟ أَمَّا مَنِ ذَاتِ يَذُبُّ عَنْ حَرَّمَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ؟»

آتشِ پنهانِ عشقش شعله زد *** چون که بودش فطرتِ اصلی رَشَد

ناله مستانه اش آمد به گوش *** در عروقش خون زوجد آمد به جوش

نغمه مستانه بلبل شنید *** از گلستان بویِ عِطرِ گل شميد

چون که طیرِ قدس بُد پر باز کرد *** سویِ گلزارِ چِنان پرواز کرد

از قفس بگریخت سویِ گلستان *** راند از دوزخ سویِ باغِ جِنان

چون شنید این استغاثت را ز شاه *** راند اسبِ خود سویِ آن دین پناه

گفت: شاها! من نگویم یاورم *** گر قبولت افتد اَدنی چاکرم

چون سرِ راهت نخستین آمدم *** مانعت از رفتنِ کوفه شدم

توبه ام اکنون اگر افتد قبول *** جان نثاری می کنم یَا ابن الرسول!

در رکابت باشم اوّل جان نثار *** رخصتی گر باشدم ای شهریار!

شاهِ دین گفتا که هِی هِی آشنا *** که به جانت می خری رنج و عنا

نامت اندر دفترِ ما ثبت بود *** حق قرینت در اَزَل با ما نمود

از اَزَل بودی تو از انصارِ ما *** گرچه بربستی رهِ رفتارِ ما

تو قبولِ درگهی پیش از همه *** چون تو را زان فعل باشد واهمه

چون همی ترسی تو از آن کارِ بد *** معترف گردیده ای بر ذنبِ خود

رحمتِ حق آیدت از آن نَدَم *** این گناهِ کرده گردد چون عدم

حُر شد از آن مژده اندر انبساط *** از قبولِ شاهش آمد صد نشاط

پس به میدانِ شهادت پا نهاد *** دادِ مردی در میانِ قوم داد

این قَدَر کوشید در جنگِ عدو *** کآمدش پیکِ شهادت رو به رو

هر چه گفتندش امانت می دهیم *** گر بیایی عزّ و شانت می دهیم

بگذر از یاریِ شاهِ کم سپاه *** تا رهی از قتل بدهیمت پناه

آتشِ عشقش فرو شد دم به دم *** نامدش از قتل و فعلِ خود نَدَم

کوششی می کرد با شوق و شتاب *** تا شهیدِ ظلم و کین شد آن جناب

چون شهادت داشت ذاتش اقتضا *** تن به کُشتن داد با شوق و رضا

الغرض زان استغاثه آن جناب *** آتشی شد بر فؤادِ شیخ و شاب

زان شرر اصحاب و انصارِ کِبار *** از خودیِّ خود شدندی بر فرار

یک یک از بی طاقتی گریان شدند *** بی تحاشی واردِ میدان شدند

جدّ و جهدی هر یکی در پیش داشت *** سِبقتی از بهر قتلِ خویش داشت

در بیانِ مبارزتِ اصحابِ والامقامِ آن امامِ اَنام به طریق اجمال و اشاره

عشقشان بس از خودی کردی بری *** جُست سِبقت هر یکی بر دیگری

که چرا جانبازی اش تأخیر شد *** خود به خود می گفت: کارت دیر شد

مادرِ آن یک دویدش از قفا *** که کنون است ای پسر! وقتِ وفا

زوجه آن یک پی تشجیعِ آن *** با عمودِ خیمه با وی شد روان

داد شمشیر آن یکی دستِ پسر *** گفت: مادر برنگردی زین سفر

مادرِ آن دو کفن آورد پیش *** گفت: بشتابید بهرِ قتلِ خویش

با برادر سویِ میدان تاختند *** کُشته ها برکُشته ها انداختند

دیگری گفتا: برادر العجل *** سر بده در راهِ سلطانِ اَزَل

سِبطِ پیغمبر غریب و بی کس است *** مبتلا بر این همه خار و خس است

پشت بر پشتم بده در کارزار *** تا برآرم زین خَسان اینک دَمار

آن یکی با دیگری گفت: ای حبیب! *** من وصیّت دارمت بر این غریب

دست ازین مظلومِ بی کس بر مدار *** نصرتش را واجبِ عینی شمار

پاسخش گفت: ای رفیقِ باوفا! *** تو بروکِت آیم اینک از قَفا

دیگری گفتا که جان ناید به کار *** جزکه اندر راهِ دین گردد نثار

بوالعجبتر این که در این گیر و دار *** چون که قاسم کرد عزمِ کارزار

در بیانِ تزویج نمودنِ آن حضرتِ عُليا فاطمه دختر خود را به قاسم بن الحسن المجتبى

بهرِ اِستر خاص آمد نزد شاه *** تا رود با اذنِ شَه در حَربگاه

شاه او را رخصتِ میدان نداد *** ز آن چه مخفی بود او را در نهاد

یک وصیّت کرده بود او را حَسَن *** آن امامِ مقتدای مؤتمن

آن وصیّت در نهان بودش به یاد *** داشت بر تنفیذِ آن بس اجتهاد

لیک بهرِ وقت بودش انتظار *** منعِ قاسم کرد از آن شهریار

تا که تنفيذِ وصیّت آورد *** پرده از اسرارِ مخفی بر درد

قاسم از منعِ عمو افسرده شد *** چون گُلِ نسرین دلش پژمرده شد

یافت بر بازوش عوذه کشف هم *** برگرفت و خواند بهر دفعِ غم

دید بنوشته در او کِای نورِ عین! *** باش اندر کربلا یارِ حسین

هرچه منعت آورد آن مقتدا *** بیشتر اِلحاح كن بهر فدا

این قَدَر اِلحاح کن تا اذنِ جنگ *** یابی و از خون کنی رخساره رنگ

دست از عزمِ شهادت بر مدار *** تا تو را رخصت دهد آن شهریار

سخت شو، سستی مکن در همّ خویش *** تا کنی جان را نثارِ عمّ خویش

این وصیّت دید از خطِّ پدر *** عشقِ او شد بر شهادت بیشتر

نامه را آورد نزد آن جناب *** تا شود او را ز نامه فتحِ باب

شاهِ دین چون دید خطّ آن امام *** بر سر و رویش کشید از احترام

پس بگفت: ای نورِ دیده مجتبی *** همسفر گشتی تو با ما مرحبا

لیک من هم یک وصیّت باشدم *** از برادر کش عمل می بایدم

بایدت داماد سازمای ای جوان! *** گرچه می دانم نگردی کامران

بایدت داماد سازم با شتاب *** گرچه از خون بینمت اکنون خَضاب

بایدت از جورِ چرخِ آبنوس *** نعشت اندر حجله گه بیند عروس

فاطمه مظلوم را بهر صلاح *** بایدت اینک بیارم در نکاح

سرّ چندی اندرین دامادی است *** که شده جزءِ شهادت در اَلَست

در بیانِ اسرارِ عروسی قاسم به روایت مفید که عقد نمودن فاطمه مظلومه از برای آن حضرت بود و ظاهر این است زفافی واقع نشده باشد

این وصيّت زان امام و مقتدا *** بوده بر آن شاه از حکمِ خدا

تا که تنفیذش بر آن شاهِ جهان *** باشد از سویِ خدایش امتحان

هر بلا چون بود اندر کربلا *** خواست حق کِاین عیش هم باشد بلا

از بلا این عیش صد سر بدتر است *** کی چنین عیشی کسی را درخور است

آن که مقتول است یار و یاورش *** بر زمین افتاده نعشِ اکبرش

آن که دشمن راه بر او بسته تنگ *** می شود مقتول دامادش به جنگ

آن که می داند که در این ساعت است *** کز علم دارش بیفتد هر دو دست

آن که می داند که شِمر پُر جفا *** می بُرد رأسِ شریفش از قفا

آن که می بیند حریمش را اسیر *** عابدِ بیمارِ خود را دستگیر

این چنین کس را چه جای شادی است؟! *** کی چنین داماد را دامادی است؟!

کی توان گفتن که عیش است این بلا *** کس در این عالم ندید این اِبتلا

این چنین عیشی در این عالم نشد *** بر کسی این سان بلا مُبرم نشد

الغرض از آن وصیّت آن جناب *** بست عقدی بین مَه با آفتاب

مِهر خاور را به مَه تزویج کرد *** حزنِ اهل البیت را تهییج کرد

من نمی گویم تو مطلب را بیاب *** که چه آمد بر حریمِ آن جناب

اندر آن وقتی که گفتا شاهِ دین *** خواهرش را کِای گرفتار و حزین!

رو ازان صندوق رختِ مجتبی *** حاضر آور یک عمامه و یک قبا

رختِ دامادیِّ قاسم را بیار *** فاطمه مظلومه را بر او سپار

لیک ای خواهر! همین ساعت بوَد *** کِاین قَبا او را کفن بر تن شود

دستِ او از خون او گردد خضیب *** نو عروسش زین حنا دارد نصیب

چون بدرّد گوش او از گوشوار *** دستِ او از خون او گیرد نگار

حجله گاهِ او بوَد مَحمل به راه *** حجله قاسم شود در قتلگاه

خواهرا! این عیش خاصه کربلاست *** که سراسر تار و پودش از بلاست

خواهرا! باید تو بر این عیش و سور *** چون مصیباتِ دگر باشی صبور

خواهرا! این عیش نوعِ دیگر است *** از مصیبت ها همه بالاتر است

هر مصیبت چون تو را باشد نصیب *** باید از این عیش هم صبر و شکیب

خواهرا! از راهِ تسلیم و رضا *** تن بباید داد بر حکمِ قضا

زینبِ غمدیده از حکمِ امام *** رختِ دامادیش آورد از خِیام

رختِ دامادی چو پوشید آن جوان *** خون شد از چشمِ حریمِ شَه روان

اندر این هنگامه اندوهمند *** «هل مبارز؟» از مخالف شد بلند

«هل مبارز؟» گفت خصمِ بدمَنش *** صبرِ قاسم شد ز کف زان سرزنش

گفت با سوز و نوا با نو عروس *** کِت بماند بر قیامت دیده بوس

این بگفت و سویِ میدان شد روان *** خیره شد از دیدنش چشمِ جهان

مِهرِ خاور زان افق خود را نمود *** کور شد از دیدنش چشمِ حسود

گویا آمد به میدان مجتبی *** زان جمال و زان عمامه و زان قبا

آن چنان رزمی نمود آن نوجوان *** کز شجاعان نسخ شد نام و نشان

لب دگر بربندم از انجامِ کار *** خود تو آن انجام دانی آشکار

پس چه گویم من دگر از حالِ او *** چون تو خود آن حال می دانی نکو

مقصدم از گفتگوی ما مضى *** التفاتِ توست بر حالِ رضا

حین بگویم حالتِ لب تشنگان *** تا فراموشت شوند آن کُشتگان

در بیانِ عطشِ اهل بیتِ آن حضرت و طلب نمودنِ آب از برای ایشان دفعات عدیده و ذکرِ عطش خود آن بزرگوار

گویمت از تشنگیِ اهل حرم *** تا بسوزد جانت از اندوه و غم

از شبِ هفتم که قحطِ آب شد *** از عطش هردم یکی بی تاب شد

تا شبِ عاشر که از سوزِ عطش *** جمله ای از کودکان کردند غش

«العطش» زان تشنگان شد بر فلک *** سوخت آن ناله سَما را تا سَمَک

اندر آن نیمه شبِ پُر اضطراب *** کودکان را وِرد بودی ذکرِ آب

جمله بر زینب هجوم آور شدند *** تا مگر آبی از او حاصل کنند

شورشی افتاد از آن ازدحام *** در میانِ یاورانِ آن امام

سوختند از سوزِ آهِ کودکان *** مستعد گشتند بهر ترکِ جان

مستعد گشتند با آن اضطراب *** کز شَریعه نیمه شب آرند آب

چند تن زان مردم نیکو خصال *** رو به ره کردند همراهِ هلال

بر شریعه چون هلال آمد فرود *** این خبر بر میرِ لشکر رفت زود

اِذنِ خوردن داد ایشان را تمام *** منع کرد از آب بُردن در خِیام

مَشکِ آبی را که همره داشتند *** آب پُر کرده، عَلَم افراشتند

دیدبانان با خبر از آن شدند *** از برای منعِ ایشان آمدند

جنگ در پیوست در آن نیمه شب *** کوششی کردند از جدّ طلب

مَشک را بر دوش بگرفته بُرَیر *** همّت خود داشت اندر جدّ سیر

تا مگر آن آب آرد تا خیام *** کودکان نوشند از وی هر کدام

ناگهان تیریش بر گردن رسید *** خون به دامانش ز زخمِ آن چکید

در گمانش این که آبِ مَشک ریخت *** ز انفعالش رشته عمرش گسیخت

چون عیان گردید مَشک آسوده است *** دامنش زان زخم خون آلوده است

شکر حق می کرد از روی شَعَف *** گردنش شد تیرِ اعدا را هدف

الغرض آن مَشک را آن نیک نام *** با کمک آورد تا دربِ خِیام

مَشک را بگذاشت، گفت: این است آب *** آمدندش کودکان با صد شتاب

از عطش خود را به مَشک انداختند *** بر دفاع یک دگر پرداختند

بندِ آن مَشک از کشاکش باز شد *** آب بر خاک آمد و انباز شد

ناله سر کردند کِاینک آب ریخت *** رشته سربند این قِربه گسیخت

ناله ایشان دگر سودی نداشت *** پس یکی آن مَشک بر اِشکم گذاشت

دیگری بگذاشت اِشکم روی خاک *** دیگری گفت: از عطش گشتم هلاک

دیگری زان خاکِ نمناکِ زمین *** بر شکم بگذاشت با آه و آنین

رفته رفته آن عطش بالا گرفت *** دود از او بر چشمِ خون پالا گرفت

روزِ عاشورا در آن هنگامِ جنگ *** که دگر شد کارِ بی اندازه تنگ

آن چنان سوز و نوازان تشنگان *** بر فلک شد کز مَلَک پُر شد فغان

ناله شان از پورِ حیدر تاب بُرد *** صد هزاران تیر از یک ناله خورد

در بیان رفتنِ حضرت عبّاس به شریعهٔ فرات از برای آوردِ آب که به تشنگان اهل حرم برساند

میرِ لشکر آن علمدارِ رشید *** ناله اهل حرم را چون شنید

طفل ها را دید در قُربِ تلف *** از عطش شد طاقت و صبرش ز کف

غیرتِ شیرِ خدا یعنی علی *** شد ز عبّاسِ دلاور مُنجلى

راست شد اندر جبینش عِرقِ خشم *** آن چنان کز زندگی پوشیده چشم

گفت: باید اوّل از جان بگذرم *** تا مگر یک مشک آبی آورم

همّتی باید که آب این جا رسد *** یا که آب این جا رسد یا جان رود

با خود اوّل عهدِ خود کرد استوار *** مَشکِ خالی برگرفت و شد سوار

تا شَریعه راند مَرکب با شتاب *** مَشک را پُر کرد از آن آبِ ناب

لیک با آن تشنگی اینش عجب *** که برون شد از شَریعه خشک لب

یادش آمد از لبِ خشکِ حسین *** کز عطش بودش دو لب چون عودَتَین

گفت: نبوَد در وفاداری صواب *** تشنه لب باشد حسین، نوشی تو آب

از شَریعه شد برون با مَشکِ آب *** هی به مَرکب زد که پَرگیر ای عقاب!

تا مگر آبی رسد بر تشنگان *** بر تن از این آب آیدشان روان

کوششی می کرد کِان آب آورد *** تا به جانِ تشنگان تاب آورد

حمله ور گشتند بر وی قومِ دون *** تا بریزندش یکی از آب و خون

او به حفظِ آب و خصمش فکرِ جنگ *** تا برآرند آب از کامِ نهنگ

هر دو دستش عاقبت از تن فتاد *** باز مَشکِ آب را از کف نداد

مَشک را بگرفت بر دندانِ خویش *** پا به مَرکب می زد و سر داشت پیش

تیر بارانش نمودند از دَعا *** رو نگردانید اصلاً از وَغا

تیرِ خصم از هر طرف بر تن خرید *** ناگهان تیرِ قضا مَشکش درید

آبِ مَشکش چون به روی خاک ریخت *** رشته امّیدواری اش گسیخت

پس به جایِ خویش ساکت ایستاد *** از رضا تن بر هلاکِ خویش داد

کوششم بر جنگ بود از بهر آب *** تا شوند آل الله از آن کامیاب

چون که از آبم شده قطعِ امید *** عشقِ رویِ داورم گشته مَزید

قاتلا! ای آلتِ وصلِ حبیب! *** کوششی کن که ز من رفته شکیب

قاتلا! تعجیل کن انجام کار *** آلتِ وصلی تو و من بی قرار

زین مقوله گفتگو با خویش داشت *** لیک از حالِ حسین تشویش داشت

لب ببندم باز زانجامِ کلام *** بس بوَد این داستان تا این مقام

باز گویم شرحِ احوالِ عطش *** که علی اصغر چه سان بنموده غش

در ذکرِ عطشِ علی اصغرِ رضیع و طلبِ آب نمودنِ حضرت سيّدالشهداء از برای آن طفل

اصغرِ بی شیر، آن طفلِ رَضيع *** که نبُد حملِ عطش را مُستطیع

از نبودِ شیر و از فرطِ عطش *** بر سرِ دامانِ مادر کرد غش

بود اندر حالِ غش کآمد امام *** بهر تودیعِ حرم نحوِ خِیام

زینب آن طفلِ رضيعِ خشک لب *** کرد حاضر نزد آن میرِ عرب

گفت: ای سِبطِ رسولِ ذوالجلال! *** بین چه سان پژمرده گشت این نونهال

هیچ در پستانِ مامش شیر نیست *** سوخت جانش، از عطش تدبیر چیست؟

قطره آبی بر لبِ خشکش رسان *** پیش از آنَش کز تن آید مرغِ جان

گر نه آبی بر لب خشکش رسد *** مرغ جانش این دم از تن می پَرد

آه و واویلا که سلطانِ جهان *** گشت سائل بهر آب از کوفیان

حکمرانِ كُلِّ اقلیمِ وجود *** که گدایِ درگهش هر شاه بود

از برای قطره آبِ بی بها *** شد گدایِ کوفیانِ بی حیا

خواست آبی زان گروهِ دین تباه *** بهر آن طفلِ صغیرِ بی گناه

گفت: ای قوم! این علیّ اصغر است *** زادۀ سِبطِ رسولِ اَطهر است

رفت از فرطِ عطش زین طفل تاب *** مرغِ جانش زین شرر گشتی کباب

گر گنهکاریم ما بر زَعمتان *** بر رَضیع و طفل آید رحمتان

فضلِ این طفلِ من است ای قومِ دون! *** از فصیلِ ناقة صالح فزون

گر شما را هست این خوفِ شدید *** کِان بیاشامم اگر آبم دهید

خود بَرید این طفل و سیرابش کنید *** رحم بر حالِ وی و بابش کنید

خود دهید انصاف کِاین ظلمِ فزون *** هست از قانون هر کیشی برون

بنگرید او را چه سان در آتش است *** ز التهابِ تشنگی اندر غش است

هرچه گفت آن مقتدایِ مستمند *** هیچ گفتارش نیامد سودمند

یک نفر زایشان نگفت او را جواب *** گویی ایشان را نبود از شَه خطاب

نیستم اندر بیانم یک دله *** تا بگویم شرحِ تیرِ حَرمَله

تا بگویم حالِ آن فخرِ امام *** کِش چه حالی بود کِآمد در خِیام

یا بگویم زانفعال از مادرش *** کرد پنهان پشتِ خیمه اصغرش

یا بگویم که ز خونِ آن گلو *** کرد آن مظلوم تجديدِ وضو

پس دگر زین داستان هم بگذرم *** وز عطش هایِ حسین یاد آورم

در بیان این که عطشِ خودِ حضرت سيّدالشهداء - عليه السلام - در سه موضع از بدن حضرت تأثیر بی اندازه نموده بود

هرچه گویم زان عطش، کم گفته ام *** ور دهم تفصیل، مبهم گفته ام

هر چه اسبابِ عطش، در عالم است *** که به افراطِ عطش بس مُبرم است

جمله حاضر از برای شاه بود *** پس ز افراطش خدا آگاه بود

کوششِ بسیار و گرمیِّ هوا *** گفتگویِ زائد از حدّ و حِصا

تابشِ خورشید و سوزِ آفتاب *** حزن و اندوهی که ناید در حساب

گریه بسیار و زخمِ اشکبار *** سینه سوزان و قلبِ داغدار

هر یکی فرطِ عطش را علّت است *** چون کند آن کس کِش این ها جمله هست

این عطش اندر وجودِ آن هُمام *** در سه موضع داشت تأثیرِ تمام

در زبان و چشم و قلبِ طاهرش *** که هماره بود جایِ داورش

چون سخن گفتی، زبانش در دهان *** هم چو چوبِ خشک بودی نی زبان

هم چو لب های ز گُل نازک ترش *** که نبود آب اندکی سازد تَرَش

گر دو چوبِ خشک را بر هم زنند *** جز صدایی زان میان کی بشنوند

چون سخن می گفت زین ره آن امام *** جز صدا مفهوم از او نامد کلام

زین سبب چون اوفتاد از زین به خاک *** غشوه ای شد عارضِ آن نور پاک

کوفیان رفتند سویِ خیمه گاه *** چشمِ خود بگشود زان هنگامه شاه

گفت: از نبوَد شما را کیش و دین *** بی حمیّت کی عرب بوده چنین

سویِ من آیید از سویِ حَرَم *** این حَرَم را حق نموده محترم

فهمِ گفتارش نکردی شِمرِ دون *** جز صدا چون نامدش از لب برون

گفت: گوییدم چه می گوید رجل؟ *** پس جوابش گفت آن هادی سُبُل

که بیایید اوّل و زارم کُشید *** من به کُشتن راضی ام، خوارم کُشید

الغرض از شدّتِ خشکیِّ کام *** کس نمی کردش نکو فهمِ کلام

در بیان موضعِ دوم و سیَم که عطش تأثیر بی اندازه در آن نموده بود

جای دیگر کش اثر بود از عطش *** بی نهایت بود چشمِ ظاهرش

وصفِ آن را بهر آدم جبرئیل *** کرده پیشاپیش از ربِّ جلیل

گفت با آدم: اگر بینی حسین *** کز عطش رفته ست از او نورِ عین

که چو دودی حایل آید از عطش *** بینِ او تا آسمانِ منتقش

این سخن نبوَد کنایه و نه مجاز *** شرحِ آن گویم که گردد کشفِ راز

از حرارت قلبِ انسان بر هم است *** پس کبد پژمرده و اندر هم است

آب او را زنده و تازه کند *** چون که حالِ قلب اندازه کند

گر حرارت قلب را شد بیشتر *** بیشتر گردد از او سوز جگر

زین سبب آن را که اندر تن تب است *** روزِ روشن در برش هم چون شب است

چون حرارت قلب بر هم دوخته *** پس کبد را از شرارش سوخته

چون شرر سوزاند آن چیزی که بود *** لاجرم برخیزد از محروق دود

دودِ محروقِ کبد اى مؤتمن! *** راهِ بیرون رفتنش باشد دهن

چون که آید دود بیرون از دهان *** حایل آمد بین چشم و آسمان

قلبِ آن شَه داشت از فرطِ عطش *** آتشی افزون ز اندازه حَدَش

چون اثر از قلب آمد بر جگر *** پس جگر تفدیده شد از آن شرر

لاجرم آن دود آمد از دهان *** گشت حایل بینَ شَه با آسمان

زین سبب وصفِ عطش چون کرد سر *** بس شکایت بودش از سوزِ جگر

چند گویم وصفِ امرِ دیدنی *** که نباشد گفتنی بشنیدنی

این قَدَر گویم که در عالَم تمام *** تشنگی این سان نیاید والسّلام

اندر این جا این سخن کوته کنم *** گفتگویی از وداع شَه کنم

در بیانِ وداعِ حضرت با اهل بیت عصمت و طهارت -

چون نماند او را یکی از یاوران *** نه برادر، نه پسر، نه دیگران

یک نگاهی کرد سویِ قتلگاه *** دید غلطان گشته در خون مِهر و ماه

هر چه چشم انداخت، جسمِ خسته دید *** آینه روی خدا بشکسته دید

از تقاضای دوارِ چرخِ دون *** دید اجسادِ مطهّر غرقِ خون

پس ندا درداد یک یک را بخواند *** نام هر یک بر زبانِ خویش راند

چون جوابی نامدش از آن جناب *** گفت: چون است این که ندهیدم جواب؟!

پس به سویِ خیمه ها شد آن جناب *** بهر تودیعِ حریمِ مستطاب

گفت با ایشان: «عليكنّ السّلام» *** مرحمت ها کرد با یک یک به نام

کِای سکینه! وی رقیّه! ای رباب! *** ای ستمکش خواهرِ پُر اضطراب!

می روم اکنون من از نزد شما *** تا به قربانگاهِ معبودِ سَما

می روم از بهرِ قربانی شدن *** بازگشتی نیست دیگر بهرِ من

می روم در نزدِ این اهلِ شَقا *** تا فرستندم سویِ شهرِ لِقا

دل ازین دیرم بسی سیر است سیر *** هرچه زود آید آجل، دیر است دیر

سوزد از هجرانِ جانان جانِ من *** باشد این قربان شدن درمانِ من

باید این تن را به خون غلطان نمود *** تا علاجِ هجر رنجِ جان نمود

گرچه این خود آتشِ سوزان بوَد *** لیک سوزِ هجر را درمان بوَد

سوی این آتش خلیل آسا روم *** دوست چون راضی ست، بی پروا روم

من ذبیحم، کربلا دشتِ مِناست *** اصلِ قربانی شدن ما را مُناست

جسم و جانِ خویش را در راه یار *** در مُنای دوست می سازم نثار

می روم اکنون که نایم بازپس *** هم شما را حق بوَد فریادرس

نیست باکی چون شوید از من جدا *** هست همراهِ شما حفظِ خدا

زاستماعِ این کلامِ جان سِتان *** از حَرَم برخاست غوغا و فغان

چون سکینه رو به رو با باب شد *** زاستماعِ این سخن بی تاب شد

ناله و فریادِ او از حد گذشت *** پُر نمود از ضجّه اش آن پهن دشت

در بیانِ فرمایشاتِ امامِ اَنام با سکینه خاتون در آن اشعار که نسبت به آن حضرت داده شده: «سیطول بعدى يا سكينة فَاعْلَمِي»

یا سکینه! گفت شاهِ دین حسین *** این قَدَر مویه مکن ای نورِ عین!

گریه کم کن ای انیسِ باوفا! *** گریه ها باشد تو را اندر قَفا

گریه کم تر کن، دلم را سوختی *** ز آب چشمت آتشم افروختی

گریه کم تر کن، مرنجان جانِ من *** تا مرا جانی بوَد اندر بدن

چون رود جانم ز تن ای نیک زن! *** هرچه خواهی بر سر و بر سینه زن

گریه ها کز این سپس آید تو را *** هرچه باشد خود سزا باشد تو را

ساعتِ دیگر ببینی واژگون *** زینِ اسبم را به یالِ پُر ز خون

ساعتِ دیگر سرم بر نی رود *** پیکرم غلطیده در خون می شود

ساعتِ دیگر بود کِاین مشرکین *** تاخت بر جسمم نمایند اسبِ کین

خیمه ها را بعد ازان غارت کنند *** پس بر آن ها آتشِ کین افکنند

عابدِ بیمار می گردد اسیر *** خود شوی با خواهرانت دستگیر

زان سپس یک سر شما را این لِئام *** می برند می برند از کربلا تا شهرِ شام

بس ستم بینی تو زین قومِ عَنيد *** تا برندت شام در بزمِ یزید

جورها بینی در آن جا ای عزیز! *** خواهرت را خواهد آن شامی کنیز

پس یزیدِ بی محابایِ عَنود *** قصدِ قتلِ عمّه ات خواهد نمود

دست از من برندارد آن لعین *** تانکوبد بر لبانم چوبِ کین

ز آن چه گفتم در پسِ هر دیدنی *** ای سکینه! باشدت گرییدنی

زآن چه آید بر شما در شهرِ شام *** کی ز یک یک گفتنش گردد تمام

پس نباشد گریه هایت را شمار *** بایدت گریید در لیل و نهار

در مقالاتِ حضرت سيّدالشهداء به آن زینب مظلومه و وصایایِ آن حضرت به آن مخدّره

با سکینه چون سخن انجام داد *** سویِ زینب کرد روی آن نامُراد

گفت: خواهر تو شریکی در بلا *** با منِ اندوهگینِ مبتلا

می روم اکنون که گیرم ترکِ سر *** بایدت گشتن مهیّایِ سفر

می روم اکنون به خون غلطان شوم *** در بَرِ جدّ و پدر مهمان شوم

تو به کوفه می روی ای نامُراد! *** بس ستم ها بینی از ابن زیاد

در مَضیفِ کوفه بس خرما و نان *** کوفیان آرند بهرِ کودکان

می روم من تشنه لب، گردم قَتيل *** در جِنان نوشم ز آبِ سلسبیل

سر برهنه می برندت این لئام *** با سرِ من گه به کوفه، گه به شام

سر برهنه می برندت ای عزیز! *** تا به بزمِ آن پلیدِ بی تمییز

تا نبینی جانِ خواهر بر سِنان *** رأسِ پاکم را مکن آه و فغان

جانِ خواهر صبر کن در فُرقتم *** گر چه من از فُرقتت در حِرقتم

خواهر! اهل زمین و آسمان *** جمله را مرگ آید از دور جهان

کی بقا باشد کسی را غیرِ دوست *** جملگی فانی و باقی وجهِ اوست

جدّ و باب و عمّ و مامِ أطهرم *** زین جهان رفتند سویِ داورم

آن همه پاکیزه جانان رفته اند *** زیرِ بارِ خاکِ تیره خفته اند

جانِ خواهر بردباری پیشه کن *** ترکِ بی تابی ز هر اندیشه کن

می سپارم کودکانِ مُضطرم *** بر رعایاتِ تو جانِ خواهرم

کعبِ نی یا سیلیِ شِمر و سِنان *** چون ببینی می رسد بر کودکان

تا توانی منع کن زآزارشان *** باش در هر محنتی غم خوارشان

جانِ خواهر عابدین از تابِ تب *** نیستش طاقت به این رنج و تَعَب

بر تنِ نازک تر از آن برگِ گُل *** با علیلی کی سزد زنجیر و غُل

لیک او را کوفیان در غُل کنند *** کعبِ نی چون گرید او را می زنند

حفظِ او کن جانِ خواهر زالتجا *** که بماند نسلِ پیغمبر به جا

هر چه بتوانی به حفظِ او بکوش *** لیک با آرامی و ترکِ خروش

چون شنیدی این وصیّت هایِ من *** در عمل می کوش و در حفظِ سخن

جانِ خواهرهان بباید رفتنم *** گفتمت هر آن چه باید گفتنم

حین برو ای یادگارِ مادرم! *** جامه کهنه بیاور در بَرَم

جامه ای که رغبتِی کس نایدش *** کس لباسِ کسوتی ننگاردش

تا بپوشم آن لباسِ کهنه را *** زیر پیراهن که آن مانَد مرا

چون مرا عریان کنند این قومِ دون *** پیکرم غلطد میانِ خاک و خون

تا سه روزم نعش مانَد بر زمین *** نیست کس تا نعشِ من سازد دفین

شایدم آن پیرهن ساتر شود *** مانع از دیدارِ هر ناظر شود

نیست نعشم را چو کافور و کفن *** چون کفن باشد مرا آن پیرهن

زینبش آورد یک پیراهنی *** کز عتیقی داشت روزن روزنی

شاه مرغوبیِّ او را چاره کرد *** چند جایش را به دستش پاره کرد

زیرِ پیراهن بپوشید آن جناب *** آن لباس کهنه را با صد شتاب

تا که شاید واگذارد دشمنش *** بر بدن آن مُندرس پیراهنش

یا بپوشد ز آفتابش زخمِ تن *** یا به جسمِ اَطهرش باشد کفن

لیک آخر آن لباسِ بی بها *** از تنش بُردند قومِ بی حیا

الغرض فرمانِ زینب شد تمام *** فاطمه مظلومه را خواند آن امام

در بیانِ سپردنِ وصیّت نامه و صحیفه که در آن ودایعِ امامت بود به فاطمه مظلومه دختر بزرگ خود

نامه ای دادش بگفت: این را بگیر *** حفظِ این با توست چون گردید اسیر

چون علی بیمار و زار و مضطر است *** جانش از تابِ تبش در آذر است

عمّه ات زینب هم از خوف و هراس *** باشدش هردم به دشمن التماس

بینوا خود غرقه در بحرِ غم است *** آن چه گویم زابتلائاتش کم است

این وصیّت نامه را با خود بدار *** حافظِ او باش تا هنگام کار

چون که برگردید از شامِ خراب *** عابدین فارغ شود از اضطراب

این ودیعت را به دستِ او سپار *** چون به كُل او حجّت است از کردگار

آن چه تکلیفات بر هر حجّت است *** از خدا در این صحیفه مُثبَت است

این صحیفه می رود از ید به ید *** تا به دستِ قائم ما می رسد

این ودیعت جانِ بابا نیک دار *** در زمانش بر امامِ خود سپار

این امانت می سپارم با شما *** من به حفظِ خالقِ ارض و سَما

این بگفت آن مقتدایِ خاص و عام *** پس برون شد مِهرآسا از خیام

بارِ دیگر آمد آن سلطانِ دین *** نزدِ بیمارِ علیلش عابدین

در مقالاتِ حضرت سيّدالشهداء - سلام الله عليه - با حضرت سیّد سجاد - علیه السلام - و سپردنِ و دایعِ امامت به آن حضرت

آن که جِدّی در عبادت می کند *** هم مریضان را عیادت می کند

روزِ عاشورا شَهِ گردون مقام *** داشت بر كُلِّ عبادات اهتمام

از نماز و روزه و حجّ و جهاد *** وز قضایِ حاجتِ هر نامُراد

وز نوازش کردنِ طفلِ یتیم *** وز تسلّی دادنِ اهلِ حريم

وز جنایز را به تشییع آمدن *** وز برای اهلِ حق گریان شدن

وز تسلّی دادنِ شخصِ مُصاب *** وز بلایا صبر کردن ز احتساب

هر عبادت چون به خود تسجیل کرد *** لاجرم پس بندگی تکمیل کرد

الغرض بهرِ عیادت آن خلیل *** آمد و بنشست در نزدِ علیل

بر سرِ بالینِ بیمار آن طبیب *** آمد و بنشست و گفتا کِای حبیب!

كَيفَ حالُک؟ كَيْفَ أَصْبَحتَ المسا؟ *** هان منم بابِ تو زاصحابِ کَسا

چون شنید آن بینوا صوتِ پدر *** چشم را بگشود از بهرِ نظر

رفت تا خیزد ز جا، طاقت نداشت *** سر ز ضعفش باز بر بالین گذاشت

گفت: بابا چون شدت انجامِ کار؟ *** گفت: آخر شد بنا بر کارزار

هرچه خواندم آن جماعت را به حق *** باز برگرداند شیطانشان ورق

گشت مستولی بر ایشان آن لعین *** پس عَلَم افراشتند از رویِ کین

هر چه گفتم: زاده پیغمبرم *** هست زهرا نامِ مامِ اَطهرم

هرچه گفتم: بابِ من باشد علی *** که از او دینِ خدا شد مُنجلی

هر چه گفتم: حمزه باشد عمّ من *** جعفرم عمّ و برادر هم حَسَن

هر چه گفتم: آن «ذوی القربی» که گفت *** مصطفى من بودمش اندر نهفت

جمله گفتندم: شناسیمت ولی *** می کُشیمت از رهِ بُغضِ علی

هرچه گفتم: نامه ها بنوشته اید *** عهدها در نامه هاتان هِشته اید

هان چه شد تکریمِ مهمانِ شما؟! *** هان چه شد آن عهد و پیمانِ شما؟!

من نمی گویم مرا یاری کنید *** یا ز اعدایم مددکاری کنید

ره دهید ای قومِ بی ناموس و ننگ! *** با عیالاتم روم سوی فرنگ

ره دهیدم سوی ترکستان روم *** یا سوی رُوم و فرنگستان روم

پاسخم گفتند از روی عِناد *** که چنین چیزی گمان هرگز مباد

کی رهایی یابی از افعالِ ما *** بند گشته چون به تو چنگالِ ما

هر چه گفتم من خود ای قومِ عَنید! *** گر دهیدم ره، روم سوی یزید

یا به همراهِ شما آیم به شام *** تا یزید از من شود مَقضى المرام

زان سپس ما حالِ خود را بنگریم *** آن چه گردد مقتضی بر آن سریم

پاسخم دادند کِاین باشد محال *** یا به بیعت کوش یا جنگ و جدال

لاجرم چون کار بر من گشت تنگ *** مشتعل گردید در ما نارِ جنگ

چون سخن این جا رسید از آن امام *** شد به یک باره از او قطع کلام

گفت: بابا کو حبيب؟ و كو بُرَير؟ *** چون شده مسلم؟ کجا رفته زُهیر؟

گفت: بابا کُشته گشتند این کسان *** از عِناد و ظلمِ این خار و خَسان

گفت: عابس را چه شد حال ای پدر؟ *** گفت: اندر خونِ خود شد غوطه ور

گفت: نافع چون شد؟ و شودب کجاست؟ *** گفت: نعشِ این دو هم در خیمه هاست

هر چه از اصحاب پرسید آن جناب *** شاه گفتش: «کُشته شد» اندر جواب

گفت: عبّاسِ علمدارت چه شد؟ *** آن مُعین و ناصر و یارت چه شد؟

گفت: دستش قطع شد از تیغِ کین *** شد قتیلِ ظلم و جورِ مشرکین

گفت: چون شد قاسمِ نو کد خدا؟ *** گفت: از خون بسته بر دستش حنا

گفت: برگو حالِ اکبر ای هُمام! قطع شد از گریه گفتارِ امام

بعدِ چندی گفت: در خیمه دگر *** جز من و تو نیست مردی ای پسر!

جملگی بستند بار از این دیار *** سوی اقلیمِ بقا در قُربِ یار

نوبت رفتن رسید اکنون به من *** من هم اکنون می روم ای مؤتمن!

تو پس از من گرچه می گردی اسیر *** مؤمنان را لیک می باشی امیر

هرچه ظلم و جور بینی از لِئام *** صبر کن کز صبر می یابی مرام

پس به وی اسرار پنهانی سپرد *** رفت و آه و ناله از دنبال برد

در طلب نمودنِ امام مظلوم - علیه السلام - ذوالجناح [را] از برای سوار شدن و رفتن به میدان

عزمِ رفتن سوی میدان چون نمود *** وز کلامش جمله دل ها خون نمود

چون که هرگاهی که شَه می شد سوار *** بود او را پیش و پس انصار و یار

آن یکی بوسید و بگرفتش رکاب *** دیگری بگرفت دستِ آن جناب

غاشیه آن یک به دوش آویخته *** دیگری عنبر در آتش ریخته

آن دگر در کف لجام اسب داشت *** بر سرش آن دیگری رایت فراشت

با چنین سَطوت شدی آن شَه به راه *** دورِ او یاران چو پروین گِردِ ماه

دید می خواهد سوار اکنون شود *** نیست یک کس کِان سمندش آورد

آهِ حسرت از جگر بیرون کشید *** اشک اندر دیدگانش شد پدید

«مَن يُقَدِّم لی جوادی؟» گفت شاه *** تیره کرد از آهِ حسرت مِهر و ماه

یعنی اینک داشتم انصار و یار *** چه زاصحاب و چه از خویش و تبار

حین ندارم کس که اسبم آورد *** یا که اندوهی مرا از دل بَرَد

زینبِ مظلومه چون آن حال دید *** بهر این خدمت سراسیمه دوید

ذوالجناحِ شاه را با صد شتاب *** نزد شَه آورد و بگرفتش رکاب

شد چو آن مظلوم بر مَرکب سوار *** مِهرِ خاور بر فلک شد استوار

جلوه از نورِ رخ خورشید بُرد *** حسرت رویش هر آن کس دید مُرد

یک نگاه حسرتی زینب نمود *** آن چه گویم اندر آن یک نَظره بود

یعنی اسبِ مرگ دیده یک نفر *** کِآورد خواهر برادر را به بر

لیک چون باشد رضای حق در آن *** سهل باشد این عمل بر عاشقان

عاشقِ خوشنودیِ حق هر که شد *** غیر تحصیلِ رضا کارش نبُد

عاشق حقّيم و خوشنودیِّ او *** نیست ما را ز آن چه آید گفتگو

نیست عاشق را به دل جز مِهرِ دوست *** خوش بوَد از آن چه خاطرخواهِ اوست

الغرض شد شاه بر مَرکب سوار *** سویِ ميدان رفت بهرِ کارزار

شرحِ میدان رفتنش را پیش ازین *** گفته ام، پس بازگرد او را ببین

بازگویم حالِ زینب بعد ازان *** که چه آمد بر سرش زان ناکسان

در بیان مصائبِ وارده بر أمّ المصائب - زینب مظلومه - از بعد میدان رفتن حضرت سیّدالشهداء تا خروج از شام نافرجام

شاه رفت و چشمِ زینب از قَفا *** دیده بانی داشت از راهِ وفا

بُرد آرام از کفش هجرانِ شاه *** لیک واقف بود اندر خیمه گاه

گاه اندر خیمه شد، گاهی برون ز اضطرابش بود دل غرقابِ خون

گه تسلّی داد اطفال از عطش *** گاه می دید آن علیلش کرده غش

هر کجا می رفت، گوش و چشمِ او *** سویِ میدان بود و بانگِ های و هو

هر کجا می رفت و هر سو می دوید *** بانگِ تکبیرِ برادر می شنید

خود به خود می گفت: سالارِ سرم *** بار دیگر باز می آید برم

هم چو اسماعیل شاید از خدا *** از شهادت آیدش اکنون ندا

اندرین اندیشه بود و این خیال *** گه تسلّی داشت با خود، که جدال

انتظاری داشت لیکن در خِتام *** منقطع شد بانگِ تکبیرِ امام

هر چه زینب گوش داد از صبر و هوش *** بانگِ تکبیرش دگر نامد به گوش

رفت بر بالای تَل با اضطراب *** تا مگر یابد خبر از آن جناب

دید برقا برقِ شمشیر سپاه *** عالی و سافل بوَد در قتلگاه

در بيان التجا نمودن عُليا مخدّره عقيلة النساء - زينب خاتون - به عُمر بن سعد و مأیوسی از آن ملعون و التجا نمودن به لشکریان

نیزه و شمشیر و چوب سنگ و تیر *** دید در یک موضعی آید به زیر

صبرش از کف شد چو آن هنگامه دید *** پا برهنه جانبِ میدان دوید

دید آن حزبِ لعينِ نشأتين *** مجتمع گشتند بر قتلِ حسین

ابن سعدِ بی حیایِ نابکار *** ایستاده زیرِ چترِ زرنگار

التجا آورد سویِ آن پلید *** آن چنان کِش آن چه می گفت او شنید

گفت: یا ابن السّعد! می بینی چنین *** می کُشند این سرور و سالارِ دین

منع کن از کُشتنِ این بی گناه *** که بوَد محبوبِ محبوبِ اِله

آن لعین بگریست وز وی تافت رو *** گفت: راحت کردنش باشد نکو

روي آن بی شرم چون معکوس شد *** بی نوا زینب ازو مأیوس شد

رو به لشکر کرد بهرِ التجا *** گفت با ایشان به عنوانِ رجا

که مسلمان در میانتان هیچ نیست *** که چنین بر یک نفر دارید زیست

یک نفر را چند کس قاتل بوَد *** مقصد ار قتل است کِان حاصل بوَد

این حسین را زخمِ یک خنجر بس است *** بلکه یک داغِ علی اکبر بس است

می کُشد او را عطش بی زخمِ نی *** کی بوَد حاجت به این انبوه، کی

ره دهیدم تا ببندم چشمِ او *** یا مگر بینم دگر بارش نکو

باورم ناید که جانی باشدش *** یا اگر باشد، توانی باشدش

حال بگذارید با خود یک دمش *** ره دهیدم تا شوم من همدمش

الغرض راهی نمود او جستجو *** تا به نزدیکِ برادر آمد او

بانگ زد: جانِ برادر زینبم *** که ازین حالِ تو در تاب و تبم

چشمِ بگشا یک سخن با من بگو *** باشد این دل جوییِ خواهرِ نکو

ای برادر! بهر ذاتِ کردگار *** یک سخن گو با منِ زارِ فَگار

ای برادر! حقَّ باب و مادرم *** چشم بگشا، بنگر این چشمِ تَرَم

یک سخن با من بگو، دل خوش شوم *** تا به امّیدی سویِ خيمه روم

ذکرِ مقالاتِ حضرت سیّدالشهداء در قتلگاه با عُلیا مخدّره زینب

چشم بگشود و بگفت: ای خواهرم! *** جانِ من برگرد اکنون از بَرَم

بازگرد اکنون به خیمه از بَرَم *** تا نبینی زیرِ خنجر حنجرم

بازگرد اکنون سویِ اطفالِ من *** تا نبینی اضطرارِ حالِ من

بازگرد اکنون، دلم رنجه مکن *** با خیالم پنجه در پنجه مکن

بازگرد اکنون به سویِ آن علیل *** واگذارم کن به خلوت با خلیل

بازگرد اکنون مرا با خود گذار *** کِاین زمان مُستغرقم در حُسنِ یار

بازگرد اکنون که مانَد یار و من *** تا به قربانیش سازم جان و تن

این زمانم خلوتی باشد به یار *** بازگرد اکنون مرا با او گذار

آلتِ فصلی تو بین ما و دوست *** رو از نزدم ز آن که وصلم آرزوست

گرچه تو محبوبِ محبوبِ منى *** لیک مشغولم ز وصلش می کنی

بازگرد و با وی ام دمساز کن *** عاشق و معشوق را هم راز کن

رو به خیمه تا بیاید قاتلم *** کِآن چه می خواهم شود او حاصلم

رو به سوی خیمه و آماده باش *** کِاین دمت آید ز دشمن ارتعاش

رو به سوی خیمه جانِ خواهرم *** کِآیدم شِمر و جدا سازد سرم

تا نبینی دشمنم را شادمان *** سویِ خيمه خواهرا! اینک بِران

رو به سوی خیمه اکنون خواهرا! *** تا نبینی وقتِ جان کندن مرا

از ازل از حکمتِ حق ای فتی! *** قسمتی داری تو و من قسمتی

قسمتِ تو باشد اندر خیمه گاه *** جورها بینی ز انبوهِ سپاه

قسمتِ من هین به خون غلطیدن است *** قسمتِ تو شام و کوفه دیدن است

قسمتِ من روی خاک افتادن است *** قسمتِ تو تن به طعنه دادن است

قسمتِ من تشنه جان بسپردن است *** قسمتِ تو زجرِ دشمن بُردن است

جسمِ من گردد لگدکوبِ ستور *** چشمِ تو بیند ز دشمن صد فجور

الغرض مظلومه از فرمانِ شاه *** قهقرا برگشت سویِ خیمه گاه

رفت زینب، ظالمی با تیغِ کین *** آمد از ره بر سَرِ سلطانِ دین

اندر این هنگام عبدالله رسید *** دید ظالم را که تیغ کین کشید

آمدنِ عبدالله الحسن - علیه السلام - به قتلگاه و مقالات و شهادتِ آن بزرگوار به بعض روایات

مضطرب شد چون که آن شمشیر دید *** بی مَحابا سویِ عمّویش دويد

در بغل بگرفت او را شاهِ دین *** گفت: چون شد کِآمدی در دشتکین؟!

نیست در این جا مگر تیر و سِنان *** رحم نبوَد بر دلِ این کوفیان

گفت: من هم ای عمو! چون بلبلم *** عاشقِ این جور از بهر گُلم

آمدم قربانیِ داور شوم *** پَر گشایم، جانبِ اصغر روم

من هم از این جام خواهم جرعه ای *** من هم از این فال جویم قرعه ای

این زمان، این قرعه بر نامِ من است *** هر کجا باشی تو، آن جا مأمن است

من كجا و طاقتِ هجرانِ تو *** جانِ من بادا فدای جانِ تو

پس به اَبجر بانگ زد یا بن الخبیث! *** می کُشی عمّ مرا با این حثيث

بی محابا دستِ خود آن نیکزاد *** بهرِ حفظِ عم دمِ شمشیر داد

آن لعین شرمی نکرد از مصطفی *** دستِ آن کودک ز مِرفق شد جدا

بانگ زد: عمو ببین دستم فتاد *** شکر الله آن که حاصل شد مراد

خویش را افکند در آغوشِ عم *** گشت فارغ از شَعَف از همّ و غم

حَرمَله بی رحمِ بی دینِ شریر *** زد در آغوشِ حسین او را به تیر

چشم بر روی عمویش باز کرد *** مرغِ روحش از جهان پرواز کرد

چشمِ شاه از دیدنش پُر آب شد *** گشت از خود بی خود و بی تاب شد

آمدنِ عبدالله فرزند سيّدالشهداء - عليه السلام - بنابر بعض روایات به قتلگاه و شهید شدنِ آن مظلوم

بود اندر خیمه زاولادِ امام *** طفلِ دیگر که بُد عبدالله نام

بی خبر آمد برون از خیمه گاه *** عشق او را راند تا نزدیکِ شاه

شاه بر پهلو فتاده روی خاک *** خصم حاضر تا کند او را هلاک

آمد عبدالله در آغوشِ پدر *** چشمِ شَه شد باز و بگرفتش به بر

ناگهان یک ظالمی آمد پدید *** طفل را زآغوشِ بابایش کِشید

بُرد او را چند گامی دورتر *** بر زمینش زد به پهلویِ پدر

دست بُرد و خنجرِ بُرّان کشید *** در حضورِ شَه سرِ او را بُرید

شاه را یارای جنبیدن نبود *** آن شقی این ظلمِ بی حد را نمود

شاه مظلومان رخ از وی باز تافت *** چاره ای چون غیر رخ تابی نیافت

زان سپس دیگر نمی گویم چه شد *** زآن که می دانی تمامش را تو خود

این قَدَر می گویمت ای هوشیار! *** شمر آمد بر سرِ آن شهریار

خود تو می دانی چه کرد آن دونِ پست *** شد وفا بر عهد و پیمانِ اَلَست

شمر آمد چون برون از قتلگاه *** دست بر غارت عَلَم شد زان سپاه

در بیانِ غارت نمودنِ خیمه ها و آتش زدنِ آن ها بعد از شهادتِ آن حضرت

بهرِ غارت سوی خیمه تاختند *** شورشی در خیمه ها انداختند

خیمه ها تاراج کردند آن چه بود *** هر کسی از بهرِ خود چیزی ربود

نه به خیمه فرش ماند و نه لباس *** جمله را بُردند قومِ بی اساس

ظالمی آمد به خیمه آن علیل *** سيّدِ سجّاد، آن خیرِ سلیل

می کشید از زیرِ او فرش و فراش *** در تن از تب بود او را ارتعاش

آن چنان آن را کشید آن بد نهاد *** که ز جا غلطان شد و بر رو فتاد

آن چنان افکند او را روی خاک *** گر نبودش حفظِ حق، می شد هلاک

چون ربودند آن چه بود از اَمتعه *** دستِ ظلم آمد به سویِ مقنعه

دستِ ظلمِ کوفیان هر جا رسید *** مقنعه آل رسول از سر کشید

بُرد زان یک مقنعه، زان یک خِمار *** زان یکی خلخال، زان یک گوشوار

شد بلند از هر طرف، دستِ طلب *** شد بلند از هر طرف، دستِ سلب

رشته این کار همواره کشید *** تا به سلبِ شاهِ مظلومان رسید

تا کنند عریان تنِ آن دین پناه *** تاخت آوردند سویِ قتلگاه

آن یکی بُردش زره، آن یک عبا *** آن دگر پیراهن و آن یک قبا

آن یکی چکمه ز پایش می کشید *** بهرِ خاتم آن یک انگشتش بُرید

آه و واویلا چه سان گوید زبان *** که چه کرد آخر به آن شَه ساربان

شد چنان کاری از آن کافر پدید *** که نباید زان سخن گفت و شنید

الغرض اموال چون اندوختند *** آتشِ کین در خِیام افروختند

شعله ور شد آتشِ کین در خِیام *** مشتعل گردید خیمه آن امام

سر به صحرا هر کسی از سوزِ نار *** کرد و بود او را ازان آتش فرار

لیک آن بیمارِ زارِ ناتوان *** بود اندر خیمه آتش فشان

زینب مظلومه چون آن حال دید *** مستمندانه سویِ آتش دويد

تا مگر بیرون کشد بیمار را *** تا نسوزد آتش آن تبدار را

عاقبت از خیمه اش بیرون کشید *** پس سراسیمه سویِ دیگر دوید

دید طفلی آتش اندر دامنش *** سویِ هامون می رود از مأمنش

ظالمی اندر قَفایش می رود *** طفل هم از ترسِ ظالم می دود

گرچه آتش عاقبت خاموش شد *** لیک طفل از ترسِ آن مدهوش شد

زینب آمد بر سرِ بالینِ او *** از شفقّت داشت با وی گفتگو

چشم چون بگشود، زینب را بدید *** مستمندانه ز دل آهی کشید

گفت: ای عمّه! سرم بی مِعجَر است *** معجرم بخشا گرت اندرخور است

گفت زینب: عمّه ات مثلِ تو است *** پرده پوشی می کند، امّا به دست

خیمه ها را آتشِ کین چون بسوخت *** دورِ گردون آتش دیگر فروخت

دستِ کین شد بر سرِ ایشان دراز *** حکم شد کِآرند اُشتُر بی جهاز

در ذکرِ اسیریِ اهل بیت عصمت و طهارت و عبور دادنِ ایشان به قتلگاه

ساربان با اُشتُرانِ بی قَتَب *** آمد و شِمرِ لعین با صد غضب

گفت: اینک با همه تعجیلِ تام *** باید اوّل رفت کوفه بعد شام

العجل! گردید بر اُشتُر سوار *** زود کِاینک می رود از دست کار

گفت زینب با زبانِ التماس: *** این زنان را از شما باشد هراس

گر روند این اَجنبی ها بر کنار *** می کنم من یک یک این ها را سوار

بانویِ اهلِ حرم با صد شتاب *** کرد زن ها را سوار از اضطراب

چون سواری نوبت بیمار شد *** روزگار و چشمِ زینب تار شد

بر سواری چون نبود او را توان *** قتلِ او شد زار نزدِ کوفیان

بانگ زد زینب بر ایشان کِای لئام! *** چند خوش باشید از قتلِ امام؟!

بس بوَد خون ها که از ما ریختید *** وِزرِ خون هامان به خود آویختید

نیست ما را مَحرمی جز این علیل *** کی سزد کِاین بینوا گردد قَتیل

کس نکُشته مضطرِ بیمار را *** بی سبب ننهاده بر خود عار را

چون شنید آن قصّه را آن سعدِ دون *** گفت: این رای است رایِ واژگون

زنده باید بُرد او را سویِ شام *** تا که خدمت بریزید آید تمام

رایِ نیکو این بوَد در نزدِ من *** که ببندیدش به زنجیر و رَسَن

باغُل و زنجیر بندید استوار *** دست و پایش را که ماند بر قرار

بر شتر بندید پایش از دو سو *** افکنید از ثِقلِ غُل او را به رو

الغرض بر بند و غُل آن خسته شد *** بر بَعیرِ بی جهازی بسته شد

کوچ کرد آن قافله از کربلا *** سویِ کوفه با دو صد کَرب و بلا

حکم شد از میرِ لشکر از عِناد *** یا به استدعایِ زینب این مراد

كِان اسیران بر شهیدان بگذرند *** چون که مشتاقِ لقایِ آخرند

در ذکرِ ورودِ اهل بیت به قتلگاه و وداعِ زینب نعشِ امام مظلوم را بر سبیل اجمال

پس به حکمِ میرِ لشکر آن سپاه *** روی بنمودند سویِ قتلگاه

ناگهان چشمِ اسیرانِ فَگار *** دید نعشِ کُشتگانِ گُلعِذار

جسمِ آن قربانیانِ راهِ دوست *** هر یکی بشناخت کِاین مقصود اوست

یعنی آن یک دید جسمِ شوهرش *** یافت لیلا جسمِ پاکِ اکبرش

آن یکی جسمِ برادر، آن پسر *** دید و آن یک دیگری جسمِ پدر

از شترها چون ستاره ریختند *** هر یکی بر کُشته ای آویختند

اُمّ ليلی باز نوحه سر گرفت *** نوجوانش را چو جان در بر گرفت

بر سر نعشِ علمدار حسین *** خواهرش کلثوم را بُد شور و شین

اندر آن هنگامه چرخِ آبنوس *** بُرد بر بالینِ داماد آن عروس

مادرِ اصغر که بر دل داشت داغ *** بودش از طفلِ رضیعِ خود سراغ

زینب آمد بر کنارِ قتلگاه *** کاندر آن موضع خبر یابد ز شاه

چشمش اوّل کُشته او را ندید *** جستجویش را به هر سو می دوید

با دو چشمِ خونفشان هر سو شتافت *** عاقبت او را در آن گودال یافت

خار و خاشاکِ زمینِ کربلا *** تیر و نی بشکسته دشت بلا

جمله را بر روی نعشِ شاه دید *** که همی آورده بادش چون وزید

ناله و افغانِ او بی اختیار *** بر فلک شد با دو چشمِ اشکبار

ذکرِ مقالاتِ عقيلة النّساء زینب خاتون در قتلگاه

گفت: آیا تو برادرِ منی؟! *** نورِ چشمِ باب و مادرِ منی؟!

گر برادرِ منی، پس کو سرت؟! *** پاره پاره از چه گشته پیکرت؟!

ساعتی نگذشته من دیدم تو را *** چون شدستت آمده این ماجرا؟!

کاش چشمم کور می شد پیش ازین *** که نمی دیدم تو را هرگز چنین

کاش پیشاپیش مرگم آمدی *** تا نمی دیدم تو را کِاین سان شدی

هی برادر گفت و هی گریید زار *** تا مگر دردِ دلش گیرد قرار

شعله نارِ درونش شد مزید *** چاره ای جز ناله و افغان ندید

رو به سویِ قبرِ پیغمبر نمود *** بارِ دیگر نوحه کردن سر نمود

گفت: ای جدَّ عزیزِ تاجدار! *** کِت هماره رحمت است از کردگار

این حسینِ توست اندر این هَمون *** کِاین چنین افتاده آغشته به خون

این حسینِ توست در دشتِ عَراء *** که از او بُردند عمامه و رداء

این حسینِ توست *** کز جور و جفا *** رأسِ پاکش را بُریدند از قَفا

سر ز قبر ای جدَّ اَمجد! بازگیر *** دخترانت را ببین گشته اسیر

ای گرامی جد! ببین ما را چه سان *** خوار و بی مقدار کرده ناکسان

زین مقوله آن چه با جد خواست گفت *** باز زنگِ غم ز دل یک سر نرُفت

با برادر باز آمد در خطاب *** نوحه کرد آن سان که شد دل ها کباب

گریه کرد از گریه جانسوزِ او *** هر که بشنید از صدیق و از عدو

پس توجّه کرد با آن حالِ زار *** باز سوی حضرتِ پروردگار

گفت: یا رب! کن قبولِ درگه ات *** این همه قربانیان اندر ره ات

سهل باشد آن چه بر ما می رسد *** گر چه بر گردن بوَد حَبلُ المَسَد

چون توآش می بینی و باشی رضا *** «ما سیأتی» سهل شد چون «ما مضی»

خوش دلم از آن چه آید بر سرم *** چون تواَش بینی و هستی در برم

می شود بر ناقه عریان سوار *** آل طه چون اسیرانِ تَتار

عابدِ بیمار با حالِ خراب *** غُل به گردن بسته، پا در اضطراب

جمله را می بینم و زین خوش دلم *** که تویی در جمع شمع محفلم

جمله را می بینی و در داوری *** ز آن چه اندر و هم آید بهتری

ناله کرد و با خدا در راز بود *** گریه اش با ناله اش آنباز بود

خواست بوسد دست هایِ شاهِ دین *** چون نبودش سر به تن از جورِ کین

دست های اَطهرش بُبریده دید *** ناله و افغان و آهش شد مزید

لاجرم بوسید بُبریده گلو *** تا به کف آورده باشد آرزو

پس ز جا برخاست آن دُختِ علی *** نعش را بگذاشت با آن خون دلی

اندرین حالت که بودش اوفتاد *** دیده اش بر صورتِ زین العباد

دید حالش واژگون است و نَزار *** گوییا او راست حالِ احتضار

در مقالاتِ زینب - سلام الله علیها - با حضرت سیّدالسّاجدین

مضطرب شد حالتش از حالِ او *** خواست مصروفش کند با گفتگو

بیم آن بودش که از افراطِ همّ *** جان سپارد آن وجودِ مغتنم

صرف کرد از همّ و غمّش با سخن *** گفت با او کِای امامِ مؤتمن!

از چه با جانِ خودت داری جدال؟! *** حجّةاللّها! تو را چون است حال؟

از چه جانبازی کنی ای جانِ من؟! *** بر قضای حق باید داد تن

سر به تسلیم و رضا باید نهاد *** چون قضا حتم است از ربّ العباد

قسمتِ آلِ پیمبر از اَلَست *** کُشته گشتن اندرین بیغوله است

عهدِ حق بوده ست با خیرالاَنام *** که بر اولادش بَلا ریزد مدام

اُمّ اَيمن زو خبر را داده است *** کی شود کِآید به عهدِ حق شکست

پس حدیثِ اُمّ اَیمن بازگفت *** روی آن سرور چو گل از هم شکفت

نکته ای باشد در آن فعلِ امام *** واندر آن گفتارِ زینب بِالتّمام

لااقلّ معلوم شد زین گفتگو *** فضلِ زینب در بَرِ خِیلِ عدو

هر کسی دانست كِان عُليا جناب *** مَظهرِ حقّی بوَد از جَدّ و باب

اشاره به وقایعِ ورودِ اهل بیت به کوفه

زین سبب چون واردِ کوفه شدند *** با چنان حالی که اندر آن بُدَند

دید اهل کوفه را گریان همه *** خواست خوانَد خطبه برایشان همه

تا صدا درداد که «اَن اُسكُتُوا» *** شد نَفَس در سینه مردم فرو

سینه ها شد بر نفس ها چون قفس *** بی صدا شد یک سره زنگ و جرس

در سخن آمد چو گفتارِ علی *** کرد مخفی ها به مردم مُنجلی

گفت: یا اهل الكوفه! يا اهل الحيل! *** که سراپا مکر هستید و خَلَل

نقضِ عهد خویش کردید و کنون *** اشک می ریزید بر ما از جنون

چون زنی که رشته خود باز کرد *** بعد از آن که رِشتنش آغاز کرد

ای بدا بر فعل و کردارِ شما *** تا اَبَد این فعل شد عارِ شما

هیچ کارِ خویش نیکو دیده اید *** كز رسولِ حق جگر بُبریده اید؟!

هیچ می دانید خونش ریختید *** ننگِ خونریزی به خود آویختید؟!

بهرِ خوشنودی اولادِ زیاد *** عهدِ پیغمبر شکستید از عناد

گر نبی پرسد شما را زین عمل *** کی پذیرد از شما مكر و دَغَل؟!

از برای او چه دارید از جواب *** کِان نباشد در بَرِ او ناصواب؟!

آن چنان کار قبیحی کرده اید *** که شکن در آسمان افکنده اید

عارِ دنیا و عذاب آن سزا *** بهرِ خود آماده کردید هر دو را

این قدَر گفت آن حزینه خوش بیان *** تا فغان بر چرخ شد از کوفیان

پیرمردی زان میان گریان شده *** زاستماع خطبه اش حیران شده

گفت: جانِ ما به قربانِ شما *** برگزیده خالقِ ارض و سما

پیرتان بهتر ز پیران در خصال *** هم جوان هاتان همه خير الرّجال

زاده تان نسلِ کریم و خیرِ نسل *** فضل تان فضلِ عظيم و كُلِّ فضل

زان سپس فخرِ أُمَم زين العباد *** منطقه خطبه سرایی برگشاد

گفت: هر کس می شناسد کیستم *** داند از اهل ضلالت نیستم

و آن که نشناسد، به او گویم نَسَب *** تا بدانندم به احمد مُنتسب

من پیمبر زاده ام ای کوفیان! *** از ذوی القُربی مرا باشد نشان

در لبِ شطِّ فراتِ بی کنار *** تشنه لب کُشتید بابم را نزار

بهرِ بابم نامه ها بنوشته اید *** عهد و پیمان ها در آن ها هِشته اید

بر شما وارد نگشته میهمان *** قصدِ وی کردید با تیغ و سنان

پای ننهاده در این جا بابِ من *** تا نخواندیدش به صد تزویر و فن

او مگر فرزندِ پیغمبر نبود *** یا نژادِ ساقیِ کوثر نبود

یا حلالی از خدا کرد او حرام *** یا حرامی را حلالش کرده نام

بی سبب خونِ شریفش ریختید *** وِزرِ خونش را به خود آویختید

بئسما قدّمتموا ای کوفیان! *** از عذابِ حقّ کجا یابید امان

با کدامین چشمِ باید بنگرید *** روی پیغمبر چو سوی او روید؟!

گوید: از چه عترتم را کُشته اید *** جسم پاکش را به خون آغشته اید؟!

از چه بنمودید هتکِ حرمتش *** در اِزایِ احترامِ حضرتش؟!

از چه رو خونش به ناحق ریختید *** بر حریمش خاکِ محنت بیختید؟!

چون اسیرانِ فرنگ و زنگبار *** می برید این بی گناهان را نَزار

پاسخِ او را چه دارید از جواب *** که به زعمِ خویش بینیدش صواب؟!

زین مقوله گفتگو کرد آن امام *** تا فغان برخاست از مردم تمام

قصّۀ تودیع قتلا باز ماند *** باز باید سویِ آن گفتار راند

رجوع به مقالاتِ اسیران با شهدا در هنگام حرکت به سوی کوفه و ذکر گفتگوی سکینه مظلومه با جدّ بزرگوارش

از سکینه گویم و از قتلگاه *** و آن چه بر او آمد از قومِ تباه

گفتگو زینب چو با سجّاد داشت *** پیکرِ پاکِ برادر را گذاشت

پس سکینه بي نوایِ خون جگر *** گشت هم آغوش با نعشِ پدر

دید بابش سر ندارد در بدن *** پیکرش را نیست کهنه پیرهن

زخمِ تیر و نیزه اش از حد فزون *** غوطه ور گردید در دریای خون

گفت: بابا که یتیمم کرده است *** از جوارت بی نصیبم کرده است؟!

در دلش رحمی نبوده اندکی *** بی پدر کرده مرا در کوچکی

ریشت از خونِ سرت کرده خضاب *** بی خبر از کیفرِ یوم الحساب

که بُریده از تو رگ های گلو؟! *** بِالیقین دانم مسلمان نیست او

شب چو شد تاریک ما را ای پدر! *** کیست دارنده ز خصمِ بدگُهَر؟

کی رعایت می کند از حالِ ما؟ *** خصمِ بد کردار و بد افعالِ ما

زین مقوله گفتگو بودش همی *** که ز سوزِ دل بیاساید دمی

شعلهٔ آتش به جانش می فزود *** چاره ای او را ازان آتش نبود

پس موکَّل بر مسیرِ آن اسیر *** بانگ زد کِاکنون بوَد وقتِ مسیر

العجل ای دخترک! می شو سوار *** کِت شتر بایست باشد در قطار

گفت آن مظلومه با صد التجا: *** تو برو زینجا بمانم من به جا

پس قسم دادش که او را واهِلد *** تا به نزد بابِ خود جان بسپرد

آن لعین، بی باک از قهرِ یتیم *** بی تحاشی از خداوندِ علیم

تازیانه از ر بیرون کشید *** زد بر آن مظلومه آن شومِ پلید

جسمِ شاهِ دین که بودش در بغل *** بر زمین ننهاد ازان فعل و عمل

مجتمع گشتند بر وی چند تن *** تا کشیدندش ز روی آن بدن

از پدر آخر نمودندش جدا *** یا ابا يابه بوَد او را ندا

لاجرم کردند او را آن شرار *** از ستم بر ناقه عریان سوار

پس به آن شکلِ فضیع و حالِ زار *** رو به ره کردند با آن نابکار

رو به سویِ کوفه ره کردند طی *** هم چو شخصی کِش اَجَل باشد ز پی

ناقه عریان و طفل ناتوان *** جسم بیمار ضعیفِ خسته جان

چون توانَد ره به این شدّت رود *** اُفت و خیزی لابد او را می شود

بر زمین گر یک کس از ایشان فتاد *** بود او را ضربت و شتمِ زیاد

حالشان این بود تا کوفه خراب *** با فغان و آه و سوز و اضطراب

رجوع به ورودِ اهل بیت عصمت و طهارت به کوفه خراب و ذكر بعض وقایع واقعه در آن حال

چون به کوفه قافله ماتم رسید *** بر عقیله محنتِ عالم رسید

اوّلاً رأسِ برادر را بدید *** بر سرِ نی باد بر وی می وزید

دید آن رأسِ مُطهّر مُغبر است *** بلکه تأثیریش از خاکستر است

ریشِ پُرخونِ حسین را دید راست *** از هوا در جنبش است از چپّ و راست

حُزنِ زینب بردش از کف اختیار *** صبر شد معزول از اصلاحِ کار

زد چنان بر چوبه مِحمل سرش *** که روان شد خون ز زیر مِعجرش

«ليتنى عميا» بگفت از سوز دل *** ناقه اش از گریه اش شد پا به گِل

دشمن آن سر را همی برد از عِناد *** رو به روی زینب و زین العباد

یک زنی گفت: این اسیران کیستند؟ *** از کجایند؟ اهل این جا نیستند

از مجوسند و نصارا یا یهود *** این اسیری بر مسلمانان نبود

گفت زینب در جوابش کِای ندیم! *** ما اسیران ز اهل بیتِ احمدیم

بر محمّد می رسد ما را نَسَب *** جدّ ما باشد علیّ میرِ عرب

این سرِ اَنور که بر نِی پیشِ روست *** از حسین است آن که نورِ چشمِ اوست

آن زن ایشان را به حدّ خود شناخت *** پس به سوی خود شد بتاخت

مِعجری آورد از بهرِ زنان *** نان و خرمایی ز بهرِ کودکِان

خون جگر شد زینب از گفتارِ او *** نان و خرما دادن و رفتارِ او

روی خود بنمود سوی مَهوشان *** نان و خرما را گرفت از دستشان

گفت با ایشان به مِهر آن نیکنام *** حق تصدّق را به ما کرده حرام

گریه و افغانِ مردم شد بلند *** ساکت ایشان را نمود آن ارجمند

خطبه او را شنیدی پیش ازین *** باز برگرد و دوبار او را ببین

الغرض بن سعدِ بی دین از عِناد *** بُردشان تا مجلسِ ابن زیاد

در ذکرِ ورودِ اهل بیت عصمت و طهارت به مجلس ابن زیاد و مقالات ایشان

بارِ عامی داده بود آن دونِ خام *** بر تماشا مردمان را خاص و عام

جمع اندر مجلسش گَبر و یهود *** وز سرِ آن کوفیان هر کس که بود

رأسِ پاکِ شاه دین اندر طَبَق *** در بَرِ آن کافرِ مردودِ حق

چوب دستی بود اندر دستِ او *** که به او بازی همی کردی چوگو

بر لبانِ شاهِ دین آن بی رشاد *** چوب دستِ خویشتن را می نهاد

با لبِ خندان به گفتار آمدی *** کِای حسین! بس خوش لب و دندان بُدی

زید اَرقم گفت با چشمِ پُر آب: *** چوب بردار از لبانِ این جناب

این لبی کز برگِ گُل نازک تر است *** بوسه گاهِ حضرتِ پیغمبر است

بی حیا شرمی نکرد از کردگار *** در غضب بر زید شد آن نابکار

طعن و سبّی داشت بر زید آن لعین *** خویش را بهتر شمرد از شاهِ دین

خواست تصدیقِ کلام آن بی سداد *** در همه مردم ز قیس بن عباد

گفت: برگو که من از وی بهترم *** یا بوَد او به ز من یا همسرم؟

گفت قیسش: گر حسین دارد بدی *** شافعی دارد، علیّ و احمدی

جدّ و بابِ او شفیعش می شوند *** پس به جنّت مجتمع با هم روند

گر تو بد باشی، شفیعت جدّ و باب *** کی توانَد شد در آن یوم الحساب؟

پس شرف باشد حسین را لاجرم *** افتخارِ خود بِنهِ ای محترم!

زان سپس آن مستِ خمر و عزّ و ناز *** قصدِ آزار اسیران کرد باز

زینبِ مظلومه در بین زنان *** با لباسِ کهنه خود کرده نهان

پرده پوشش بود دست و آستین *** سر به زانو با غم و آه و اَنین

چشمِ آن کافر به زینب اوفتاد *** در کمان تیری بر آزارش نهاد

گفت: گوییدم که با این کبر کیست *** کِاو به من این گونه غیر مُعتنی ست؟!

پاسخش گفتند: دُختِ حیدر است *** زینب کبری، حسین را خواهر است

چون لعین او را به سالاری شناخت *** اوّل اسبِ کینه را بر وی بتاخت

گفت: زینب دیدی آخر کارِ حق *** که حسین را کُشت و برگشت آن ورق

می کنم من شکر و حمدِ کردگار *** کِاین چنین رسوا شدید و خوار و زار

عاقبت زینب، یزیدِ با فروغ *** کرد ظاهر از شما لاف و دروغ

عاقبت غالب نمود او را خدا *** شد ز پیکر این همه سرها جدا

مفتضح گشتید بین خاص و عام *** عزّت دیرینه تان گشتی تمام

پاسخش گفتا ز روی پُر دلی *** با فصاحت مظهرِ خشمِ على

یا ابن مرجانه! نمی گوید دروغ *** غیر فاسق، آن لعینِ بی فروغ

شکر و حمدِ حق که ما را برگزید *** بر قدِ ما خلعتِ عزّت بُرید

از وجود خاتمِ پیغمبران *** در دو گیتی حق شرف بخشیدمان

کی شهادت افتضاحِ ما بوَد *** ارتِ ما از افتتاحِ ما بوَد

نسبتِ كذب و دروغ ای بی فروغ! *** نیست غیر از فِریه و کذب و دروغ

خود دروغ و کذب کارِ فاسق است *** چون که او هر معصیت را شایق است

غیر ما دارای فسقند و فجور *** یا ابن مرجانه! چه گویی از غرور

مادرت در ماتمت زاری کند *** حق نصیبت ذلّت و خواری کند

در غضب شد از کلامش آن لعین *** گشت ظاهر خشمش از چینِ جَبین

گفت: حق دردِ مرا داده شفا *** آرمیدم ز آن چه بود اندر خفا

در دلم بیمی ز اولادِ علی *** بود و شد تبدیل غم بر خوش دلی

خاطرم آسوده شد زان سرکشان *** جانشان تیرِ قضا را شد نشان

گفت: خونِ سرورانم ریختی *** اصل و فرعم را به خون آمیختی

گر شفای دردت این خونریزی است *** پس شفای درد آوردی به دست

پس از کلامِ زینبِ خونین جگر *** خشم آن اصلِ شقا شد بیشتر

عمر و گفتش با لطافت کِای امیر! *** بر زنِ دلسوخته خورده مگیر

بر زنِ افسرده حال و بی نوا *** طعن و دق این قدر کی باشد روا

آن لعین از آن عقیله دیده راند *** پس علیلِ بی نوا را بازخواند

ذکرِ مقالاتِ ابن زیاد با حضرت سیّد سجّاد سلام الله عليه

گفت: نامت چیست ای بیمارِ زار؟! *** گفت: همنامم به جدّ تاجدار

من علىّ بن الحسین ام ای امیر! *** کِاین چنین گشتم اسیر و دستگیر

با تنِ تب دار و رنج و علّتم *** در غُل و زنجیر با این ذلّتم

گفت: می گویند مردم بر ملا *** که علی را کُشته حق در کربلا

گفت: آری یک برادر داشتم *** کوفیان کُشتند او را از ستم

نامِ او بودی علی چون نامِ من *** کُشته شد از بختِ بدفرجامِ من

ابن سعدش کُشته از کین و حدا *** نسبتِ فعلش مکن از وی جدا

شربت مرگ هر که از جامی چشد *** في الحقيقة خود خدایش می کشد

لیک کُشتند این علی را کوفیان *** گرچه از حق می شود تقلیبِ جان

در غضب شد آن لعینِ بدنهاد *** که سخن از جرئت ات گویی زیاد

گفت: جرئت می کنی بر پاسخم *** من وجودت را به حکمی ناسخم

این بگفت و خواست فرّاشِ غضب *** گفت: این بیمار باشد در تَعَب

کُشتنش از بودنش اولی تر است *** راحتی از کُشتنش آید به دست

مضطرب شد زینب خونین جگر *** تیغ کین دیدش چو بر بالایِ سر

خویش را انداخت بر رویِ علیل *** گفت: من را هم بکُش با این خلیل

خونِ ما را چند می ریزی به خاک *** مردهای ما شد از ظلمت هلاک

یک برادرزاده از من باقی است *** محرمی جز او نمی آرم به دست

گر ز قتلش نگذری بهرِ عناد *** پس مرا با وی بکُش یا ابن زیاد!

حالِ زینب را چو بر آن گونه دید *** رقّتی بر حالِ او کرد آن پلید

گفت: باشد بس عجب امرِ رحم *** زین رحم شد امرِ عالم منتظم

دوست دارد کُشته گردد پیش ازو *** تا نبیند کُشته اش را رو به رو

پس ز قتلِ وی گذشت آن سنگ دل *** گفت با سیّافِ خود کو را بِهِل

دست از و بردار ای میرِ غضب! *** خود نمانَد این جوان با این تَعَب

این مرض خود دشمنِ جانِ وی است *** عفو کردیمش، از و بردار دست

پس اشارت کرد آن میرِ ضلال *** بر امیرِ لشکرِ بی اعتدال

که بباید رفت اینک سویِ شام *** تا که خدمت بر یزید آید تمام

در فرستادنِ ابن زیادِ بد بنیاد اهل بیتِ عصمت و طهارت را به سوی شامِ بد انجام

کوچ کردند آن سپاهِ کفر و کین *** سوی شام از کوفه محنت قرین

کوچ دادند اهلِ بیتِ مصطفی *** سویِ شام آن ناکسانِ بی وفا

کاروان با قافله سالار عشق *** راه طی کردند تا شهرِ دمشق

چون اسیرانِ فرنگ و زنگ بار *** ره سپردند آلِ طه خوار و زار

ز ابتدایِ کوفه تا شامِ خراب *** طیّ ره کردند بی سَتر و حجاب

با تنِ تبدار و بیمار و علیل *** غُل به گردن، بسته پا، در آن سبیل

دخترانِ شاهِ دین با حالِ زار *** سر برهنه، ناقه عریان سوار

کودکان از جوع و از سوزِ عطش *** گاه اندر راه و افغان، گاه غش

گر فتادی کودکی از اُشتُرش *** ظالمی با نیزه آمد بر سرش

زینب و کلثوم اندر حفظشان *** در جدال و التماس از ظالمان

کعب نی برجسمشان بس خورده بود *** تابِ همراهی از ایشان بُرده بود

آن چه گویم از بلایا و مِحَن *** بودشان از گردشِ چرخِ کهن

با چنان حالی که ناید در بیان *** تا به شامِ غم روان شد کاروان

كاروانِ حزن و غم با اضطراب *** طیّ ره کردند تا شامِ خراب

چون نزولِ آل یس شد به شام *** محشری شد ز اجتماعِ خاص و عام

بر درِ دروازه شامِ خراب *** مجتمع گشتند خلق از شیخ و شاب

مُطربان در رقص و وجد و انبساط *** کف زنان در خنده مردم از نشاط

در سر هر معبر و هر رهگذر *** خلقِ بی اندازه نظّاره گر

آن یکی می گفت: این ها طاغی اند *** بر خلیفه وقت، خصم و یاغی اند

آن یکی می گفت: شکر ای کردگار! *** کِاین جماعت را نمودی خوار و زار

آن یکی می گفت: راحت شد بلاد *** بعد قتلِ این جماعت از فساد

الغرض از کثرتِ قال و مقال *** منفعل شد زینبِ افسرده حال

گفت با شِمرِ شریرِ بدسِيَر *** کِاین رئوس از بین ما بیرون ببر

بلکه مردم رو سویِ سرها کنند *** از نظر کردن به ما پروا کنند

دیده نظّاره بس ما را بدید *** کارِ ما آخر به رسوایی کشید

التماسش هیچ سود او را نداد *** بلکه افزون کرد اظهارِ عِناد

با چنین حالی که ناید در بیان *** شام شد منزل گهِ آن بی کسان

اهل بيتِ مصطفى را فى المَآل *** در خرابه شد مکان با سوء حال

در خرابه بی حجاب از آفتاب *** شد مکانِ آل یس بی حجاب

نه به شب روپوشی از سرمای شان *** نه به روز از بهر ایشان سایبان

جمله از جوع و عطش در اضطراب *** نه به روز آرامشان، نی شب به خواب

بزمِ عیش آراست بهر خود یزید *** بارِ عامی داد هم چون روزِ عید

مجلسی آراست آن پستِ لعین *** گبر و ترسا اندر آن کُرسی نشین

یک طرف گسترده آلات قمار *** یک طرف مینایِ مَی با چنگ و تار

یک طرف خوانِ طعامِ رنگ رنگ *** یک طرف بنشسته ایلچیِّ فرنگ

تکیه زن بر تختِ زر یا آبنوس *** مُلحد و زندیق و ترسا و مجوس

مجتمع لَجّارگان از هر طرف *** اندر آن محفل ز هر سو بسته صف

خود به عزّ و ناز بر تختی فراز *** گشت و گفت: آرید اسیرانِ حجاز

ذكرِ ورودِ اهل بیت - عليهم السلام - به مجلس یزید و بعض وقایع واقعه در آن مجلس

گفت: نقصی نیست اندر بزمِ ما *** جز حضورِ رأسِ پاک خصم ما

با اسیرانِ کمندِ قهرِ ما *** که همی جستند مِلک و شهرِ ما

هان بیاریدم اسیران و سران *** که همی خواندند خود را سروران

هان بیاریدم علیل و زار را *** غُل به گردن، عابدِ بیمار را

هان بیاریدم اخترِ برجِ شَرف *** اهل بیتِ مصطفی را صف به صف

تا که نقصِ عیش ما زایل شود *** آن چه در دل داشتم حاصل شود

پس به حكمِ آنِ لعينِ نشأتين *** در برش بنهاده شد رأسِ حسین

رأس شاهِ تشنه در طشت طلا *** در برش بگذاشتند اندر ملا

پس امامِ مؤتمن با چند تن *** ز اهل بیتش بسته شد در یک رَسَن

با چنان حالی که ناید در بیان *** وارد مجلس شدند آن بی کسان

پشتِ تختِ آن لعینِ بی حیا *** ایستادند آلِ پیغمبر به پا

زیر زنجیرِ گران سجّاد زار *** چون اسیرانِ فرنگ و زنگ بار

زینب و کلثوم در آه و فغان *** رو گشاده، بسته دست از ریسمان

کودکان از دهشت و از اضطراب *** دست بر دامانِ آن عُليا جناب

چون کبوتربچّه از آن جملگی *** از هراس و خوف گریان جملگی

رویشان از ضربِ سیلی نیلگون *** چشمشان از اشکِ خونین طشتِ خون

ناگهان برخاست شخصی بی تمییز *** کرد ازان ناکس تمنّای کنیز

فاطمه مظلومه را درخواست کرد *** صبر و طاقت را ازان مظلوم برد

گفت با زینب که ای عمّه عزیز! *** با یتیمی کی سزد گردم کنیز؟!

زینبش گفتا که عمّه غم مخور *** بندِ قلبم را ز بی تابی مَبُر

نیست از بهرِ یزید این فعلِ زشت *** جز که گردد فاش از اهل کُنشت

در غضب شد زان سخن آن دونِ خام *** گفت: گر خواهم، مرا باشد به کام

زینبش گفتا: خدایت این نداد *** گر مسلمان باشی و اهل سَداد

گر برون گردی ز دینِ مسلمین *** می توانی این عمل کردن یقین

اشتدادی یافت حِقدِ باطنش *** موی سر در کرد از پیراهنش

ناسزا گفت آن لعینِ پُر غرور *** زینبش گفتا که ای ز انصاف دور!

تو امیری، من اسیرِ مستمند *** همین مگو اقوالِ زشتِ ناپسند

حاكمِ عادل به روز واپسین *** بین ما حكمى به عدل آرد یقین

سیّدِ سجّاد گفتا کِای یزید! *** بس کن این هتّاکی و گفت و شنید

چیست ظنّت بر رسولِ تاجدار *** گر ببیندمان چنین با حالِ زار

غُل به گردن، ایستاده دستگیر *** نزدِ نامحرم حریمش بی سَتیر

پاسخت چِبوَد اگر گوید تو را *** کِاین چنین کردی به اولادم چرا؟!

آه ازان ساعت که آن شومِ پلید *** چوب می زد بر لبِ شاهِ شهید

بر لبِ شَه چون رسید آن خیزران *** از زمین تا عرش پُر شد از فغان

گفت زینب کِای لعینِ نشأتين! *** چوب بردار از لبِ خشکِ حسین

شر می ای ظالم! از پیغمبر نما *** عترتش را خون جگر کم تر نما

ای لعین! بردار این چوب جفا *** از محلَّ بوسه گاهِ مصطفی

شرم کن از کردگار ذوالمِنَن *** چوبِ کین بر این لب و دندان مزن

منزجر گردید زان فعلِ شنیع *** هر که دیدش از شریف و از وضیع

هر کسی تشنیع کرد آن قَلتَبان *** تا مگر شرمی کند از حاضران

ایلچی روم و فرنگش طعن و رد *** داشت زان کردارِ ناشایست و بد

منع و ردّ کس نگشتش سودمند *** داشت بر گفتارِ ایشان ریشخند

از غرور و کبر و نخوت، آن عنید *** چوبِ کین زد بر لبِ شاهِ شهید

الغرض آن بدتر از نَمرودیان *** کرد بیدادی که ناید در بیان

مشتهر شد در جهان ظلمِ یزید *** بس در آن مجلس جفا کرد آن پلید

بس جلافت کرد و فعلِ زشت و بد *** ماند تأثیرش به دل ها تا ابد

سیّدِ سجّاد آن فخر اَنام *** داشت تا آخر شکایت ها ز شام

بس کنم دیگر ز شرحِ ظلمِ او *** که ندارد منتها این گفتگو

بازگردم سوی مقصودِ قدیم *** تا نمایم بر تو راهِ مستقیم

رجوع به مطلب سابق و بیان این که مقصود از ذکرِ مصائبِ کربلا و کوفه و شام، بیان مقام رضای آن بزرگواران است که متحمّل آن مصائب و بلایا گردیدند و هیچ گاه شکوه و جزع ننمودند

قصد از ذکرِ بلای کربلا *** تا به شام و کوفه وان رنج و بلا

بود ذکرِ سالکِ راهِ رضا *** سر به کف بگرفته در حکمِ قضا

تا که از اهلِ رضا آگه شوی *** وز کمال سِلم شان واله شوی

تا ببینی حالِ مردانِ خدا *** که چه سان گشتند در آهش فدا

سر نهادند از رهِ سِلم و رضا *** با نشاط و وجد بر حکمِ قضا

هر چه بر ایشان رسید از رنج و غم *** هیچ بر ابرو نیاورند خم

نه جزع کردند، نه شکوه ازان *** نی دعا کردند بر دفعش نهان

چون نمی جستند جز مرضاتِ حق *** بر رضایش بود ایشان را نَطَق

زین سبب بیگانه زالحاح و دعا *** رهسپر گشتند سوی مدّعا

از دعا لب بسته امّا در نهان *** متّحد بودند با مدعوّشان

حالِ ایشان را شنو از مولوی *** که ستود آن قوم را در مثنوی

زاولیا اهلِ دعا خود دیگرند *** که همی دوزند و گاهی می درند

قومِ دیگر می شناسم زاولیا *** که دهانشان بسته باشد از دعا

از رضا که هست رامِ آن کِرام *** جستنِ دفعِ قضاشان شد حرام

در قضا ذوقی همی بینند خاص *** کفرشان آید طلب کردن خلاص

کفر باشد نزدشان کردن دعا *** کِای اله: از ما بگردان این قضا

گرچه بِالکُلّ این دعا بی حاصل است *** ذكرِ حقِّ محض او را طائل است

یعنی اصلاً نیست سودی در دعا *** از برای نیلِ اصل مدّعا

نمایه

آ

آدم (علیه السلام) 35

آل الله 32، - پیغمبر 55، 65، - رسول، 50، - طه 54، 63، - یس 64

ا

اَبجر 48

ابن الرسول، 24

ابن زیاد 59، 60 ، 63

ابن مرجانه 61

احمد - محمد (صلی الله علیه و آله)، پیامبر اسلام

ارواح جان 21

اسماعیل 45

اسیران 57، 59، 60، 65

اسیرانِ تنار 54، - حجاز 65، - فرنگ، 57، 63، 65

اصحاب 12، 14 - 16، 18، 20، 21، 23 - 26، 43، 44

اصحابِ کسا 41

اعداد 21، 30، 42

افلا کیان 18

اقلیم بقا 43

اَلَست 22، 49، 55

اُمّ المصائب 44

امام المتّقین 23

امامِ انام 21، 26، 37، 67

امام حَسن (علیه السلام)، امام دوم 27 - 29، 42

امام حسین (علیه السلام)، امام سوم 12، 15، 18، 24، 27، 32 - 35، 37، 38، 41،

43 - 46، 48، 49، 52، 53، 59، 60، 65، 66

امام سجاد (علیه السلام)، امام چهارم 41، 49، 54، 55، 57، 62، 65 - 67

امام علی (علیه السلام)، امام اول 31، 40، 42، 54، 55، 59، 60، 61

امام مظلوم - امام حسین (علیه السلام) امام سوم

اُمّ اَیمن 55

ام كلثوم 52، 63، 65

اُمّ ليلى، 52

اِنس 21

انصار 44

اولادِ امام 49، - زیاد 56

اولیا 11، 68

آهرمَن 23

اهل بیت 15، 28، 30، 36، 51، 52، 55، 59، 60، 63 - 65

اهل حرم 30، 31، 51، - حريم 28، 41، - حق، 18، 41، - دعا 68، - رضا 67، - سَداد 66، - شَقا 37، - رضا 56، - كُنشت 66، - یقین 20 ایلچیِّ فرنگ، 65

ب

بُرَیر 30، 42

بلبلانِ گلشنِ جانانه 22

بنی هاشم 17

بیمارِ زار 50

پ

پروین 43

پورِ حیدر 31

پیغمبر، - محمد (صلی الله علیه و آله)، پیامبر اسلام

ت

تبدار 50

ترسا 65

ترکستان 42

تشنگان 30، 31

ج

جبرئیل، 35

جعفر 15، 42

جُند الله 16، 18

جُندِ حق، 23، 24

جهاد 41

ح

حبیب 42

حجّ 41

حرّ بن یزید ریاحی 24، 25

حَرَم 35

حَرمَله 34

حضرت سیّد السّاجدين - امام سجاد (علیه السلام)، امام چهارم

حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) 41

حق پرستان 22

حمزه 42

خ

خاتمِ پیغمبران 61

خاکیان 18

خصم 18، 32

خلیل 15، 37، 41

خورشید 44

خیر الاَنام 55

د

داماد 28

دمشق 63

دیدبانان 30

ذ

ذبیح الله 12

ذو الجناح 43، 44

ذوی القربی 42، 56

ر

رباب 36

رسول الله - محمد (صلی الله علیه و آله)، پیامبر اسلام

رسولِ تاجدار 66

رقیّه 36

روزه 41

رُوم 42، 67

ز

زنان 60

زند 65

زنگبار 57، 63، 65

زهرا (سلام الله علیها) 42

زُهير 42

زین العباد - امام سجّاد (علیه السلام)، امام چهارم

زینب (سلام الله علیها) 29، 30، 33، 38، 40، 44 - 47، 50 - 53، 55، 57، 59، 60، 66

س

سالکانِ راهِ عشق 20

سِبطِ پیغمبر 26، - رسولِ 33، - نبی 21

سپاه 47، 49

سپاهِ کفر 63

سقیفه 19

سكینه 36 - 38، 57

سلطانِ جهان 33، - دین 20، 41

سیّاف، 63

سيّد الشهداء - امام حسین (علیه السلام)، امام سوم

ش

شام 19، 38، 39، 40، 42، 44، 47، 51، 52، 63، 64، 67

شاه دین 13، 14، 21، 24، 27، 28، 35، 47، 60، - شهید 66، 67، -

مظلومان 49، 50

شب عاشور 14

شجاعان 29

شَریعه 30، 32

شطِّ فرات 56

شِمر 28، 35، 39، 47، 49، 51، 64

شودب 42

شهدا 57

شهریار 27

شهیدان 22

شیطان 21، 23، 24، 41

ص

صالح 14، 33

ط

طایرانِ لامکان 18

طور14

ظ

ظالمان 63

ع

عابدِ بیمار 15، 28، 38، 54، 65

عابدین - امام سجاد (علیه السلام)، امام چهارم

عابس 42

عاشقانِ رویِ حق 24

عاشورا 13، 16، 17، 23، 31، 41

عالمِ امکان 18

عام 60، 61، 64

عبّاس (علیه السلام) 15، 31، 43

عدو 55

عرب 35

عقیله 59، 62

عقيلة النساء، 45

علمدار 28، 31

علىّ بن الحسين - امام سجاد (علیه السلام)، امام چهارم

علی اصغر 15، 32 - 34، 48، 52

علی اکبر 15، 17، 28، 43، 46، 52

علیل 41

عُمر بن سعد 16، 21، 23، 24، 45، 51 ،59 ، 62

عمرو 62

عون 15

عید قربان 20

ف

فاطمه 27 - 29، 40، 66

فرات 31

فرّاشِ غضب 62

فرنگ 42

فرنگستان 42

فلک 44

ق

قائم - حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

قاسم بن الحسن المجتبى 15، 26 - 29، 43

قومِ بی ناموس 42، - حق پرست 16، - دون 23، 32، 33، 40، - عَنيد 38، 42، - لعین 23

قیس بن عباد 60

ک

کربلا 12، 15، 27 - 29، 37، 38، 52، 53، 62، 67

کودکان 30، 31، 38، 39، 59

کوفه 24، 38، 39، 47، 51، 52، 55، 57 - 59، 63، 67

کوفیان 33، 35، 38، 39، 48، 50، 51، 56، 57، 62

گ

گَبر 60

ل

لئام 38، 39، 43

لَجّارگان 65

لشکر 45، 46، 63

م

مثنوی 68

مجتبی - امام حسن (علیه السلام)، امام دوم

مجوس 59

محمّد (صلی الله علیه و آله)، پیامبر اسلام 12، 19، 24، 39، 42، 48، 56، 57، 59، 60، 63 - 66

مردانِ خدا 67

مسلم بن عقیل 42

مسلمانان 59

مشرکین 23، 38

مصر 55

مصطفى - محمد (صلی الله علیه و آله)، پیامبر اسلام

مُطربان 64

مقتدایِ خاص و عام 41

ملائک 23

مُلحد 65

مولوی 68

میرِ عرب 33، 59، - غضب 63، - لشكر 30

لشکر 30

ن

نافع 42

ناکسان 44

نصارا 59

نفوسِ مطمئنّه 20

نماز 41

و

و عده اَلَست 19

ی

یاران 19، 22

یاوران 30، 36

یاورانِ شاهِ دین 23

یزید 38، 42، 52، 56، 61، 63 - 67

یهود 59، 60

سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر کرده است

بر آستان حضرت دوست: ترجمه عرفانی نماز

تأليف: ملا محسن فیض کاشانی

به کوشش: علی اوجبی

رقعی، 110 صفحه، چاپ اول 1386

قاموس عدالت: بررسی مبانی نظری و عملی مفهوم عدالت در کلام مقام معظم رهبری

تدوین و تنظیم: مجتبی جاویدی

وزیری، 696 صفحه، چاپ دوم 1386، برگزیده کتاب سال دانشجویی در بخش ویژه

گزیده مثنوی

به کوشش: دکتر توفیق. ه سبحانی

وزیری، 340 صفحه، چاپ اول 1386

پرسمان های کلامی: پنج رسالهٔ کوتاه کلامی از شیخ مفید، فخر المحققین، شیخ طوسی، سید مرتضی

به کوشش و ترجمه: علی اوجبی

رقعی، 172 صفحه، چاپ اول 1386

سکوت جایز نیست: مقابله با برداشت های نادرست امریکاییان از اسلام

نویسنده: پاول فایندلی

مترجم: لیدا کاووسی

رقعی. 456 صفحه. چاپ اول 1386

نیایش ها

نویسنده: شهید دکتر مصطفی چمران

به کوشش: مهدی چمران

رقعی، 136 صفحه، چاپ اول و دوم 1386