مجله مکتب وحی سال ششم - شماره هجدهم - آذر ماه 1393

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

بسم الله الرحمن الرحیم

قال الامام على علیه السلام

ما عُبِدَ اللهُ بِشَيْءٍ اَفْضَلَ مِنَ الْعَقْل وَ ما تَمَّ عَقْلُ امْرِىء حَتّى يَكُونَ فيهِ خِصالٌ شَتّى: اَلْكُفْرَ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأمونانِ وَ الرُّشْدُ وَ الْخَيْرُ مِنْهُ مَأًمولانِ وَ فَضْلُ مالِهِ مَبْذولٌ وَ فَضْلُ قَوْلِهِ مَكفوفٌ وَ نَصيبُهُ مِنَ الدُّنْيَا القوتُ، لا يَشْبَعُ مِنَ الْعِلْمِ دَهْرَهُ، اَلذُّلُّ اَحَبُّ اِلَيْهِ مَعَ اللهِ مِنَ العِزِّ تَمامُ الأَمْرِ؛ خداوند با چیزی بهتر از عقل عبادت نشده است و عقل کسی کامل نشود، مگر در او چند خصلت باشد: کفر و بدی از او انتظار نمی رود، رشد و خوبی در او امید می رود، زیادی ثروتش بخشوده و زیادی سخنش نگه داشته شده است، بهره او از دنیا تنها غذای روزانه است، در طول زندگی از دانش سیر نمی شود، خواری را با خداوند از عزّت با دیگران، بیش تر دوست دارد، عقل و عاقل نزد او دوست داشتنی تر از شرف و بزرگی است، خوبیِ کم دیگران را بسیار و خوبی بسیار خود را کم می شمرد، همه مردم را از خودش بهتر و خود را نزد خویش از همه بدتر می داند و این مهم ترین خصلت است.

کافی، ج1، ص18، حدیث 16

خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

ویراستار کتاب: لیلا کریمی

اشاره

مکتب وحی

سال ششم/ شماره هجدهم/ آذر ماه 1393

سر نوشتار- شاهد رسالت... 3 سر دبیر

بینونت یا سنخیت یا عینیت؟... 15 آیت الله سیّد جعفر سیّدان

نبوت در نهج البلاغه... 29 حجّت الاسلام جعفر فاضل

سیری در فضایل حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها... 51 استاد روح الله اسماعیلی روشناوند

بررسی علل کشته شدن عثمان... 77 استاد علی اصغر ایمان دوست

آیین زندگی... 109 حجّت الاسلام جعفر فاضل

خاتمیت از منظر آیه 40 سوره احزاب... 157 حجّت الاسلام علی اصغر علیدوست

منابع معرفت از دیدگاه شیخ مفید رحمه الله علیه... 179 استاد عبدالهادی اعتصامی

ادبیات و اهل بیت علیهم السلام... 197

سیری در افکار و عقاید ابن عربی... 225 مرحوم استاد عباس سعیدی

تأملی در مدح مولی الموحدین علیه السلام در اشعار مولوی... 261 حجّت الاسلام محمّد مهدی قربانی

سیری در آیات اقتصادی قرآن... 275 حجّت الاسلام عبدالله شمس آبادی

اهل بیت علیهم السلام و حقیقت عصمت آن ها... 317 علامه سیّد جعفر مرتضی عاملی

حسن ختام- حرّ بن یزید ریاحی... 339 سر دبیر

نشانی: مشهد مقدّس- بلوار میثاق- میثاق 49

بعد از فرعی اول، سمت راست، پلاک 44

موسسه مکتب وحی نبوی- کد پستی: 9186175864

شماره تماس با ما: 09157001433

www.maktabvahy.com

maktabvahy 2009 @gmail.com

سر نوشتار- شاهد رسالت

اشاره

با ظهور پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در شبه جزیزه عربستان، موج عظیمی از مخالفت و عناد در مقابل رسول گرامی صلی الله علیه و آله شکل گرفت و البته این امر به خودی خود امری طبیعی بود ولی آن چه که طبیعی نبود این بود که برخی با وجود برهان و استدلال بر حقّانیت اسلام، از لجاج و عناد دست بر نداشته و با افتخار بر طبل گمراهی خود می کوبیدند. واکنش مشرکین و نیز مسیحیان و یهودیان در برابر ادّعای رسالت حضرت محمّد بن عبدالله صلی الله علیه و آله به شکل های مختلفی بروز کرد. آنان یک صدا، رسالت حضرتش را انکار می کردند و لذا لازم بود از سوی خدا جلّ جلاله و رسول صلی الله علیه و آله پاسخی قاطع و محکم به آنان داده شود. آیه 43 سوره رعد در واقع همان پاسخ در خور بود:

وَ يَقُولُ الَّذینَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْني وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ کافران می گویند: تو فرستاده [خدا] نیستی. بگو: کافی است که خدا و کسی که دانش کتاب نزد اوست، میان من و شما گواه باشند.

بنابر این مطابق مفاد آیه برای رسالت نبی گرامی اسلام صلی الله علیه و آله دو شاهد قوی و مستحکم وجود دارد. شاهد اول خود پروردگار است که نحوه شهادت خداوند به دین قرار است که به رسول خود قدرتی مافوق بشر می دهد که همان قدرت اعجاز است و در واقع معجزات پیامبر صلی الله علیه و آله به نوعی شهادت خدا بر حقّانیت ایشان است که از مهم ترین آن ها قرآن کریم است. چه زیبا خداوند شهادت می دهد آن جا که می فرماید:

إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ * عَلى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ (1) حقّا ای رسول، تو از پیمبران و فرستادگان ما هستی به سوی بشر در راه مستقیم.

و امّا شاهد دوم بر رسالت نبی گرامی صلی الله علیه و آله، شخصی است که دارای علم کتاب است و بدون تردید آن شخصی باید کسی غیر از خداوند عزّوجلّ و رسول صلی الله علیه و آله باشد. در سوره هود نیز به شاهد رسالت نیز اشاره رفته است:

أَفَمَنْ كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّنْ رَّبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدُ مِّنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتَابُ مُوسَى إَمَامًا وَ رَحْمَةً... (2) آیا کسی که از جانب پروردگارش بر حجّتی روشن است و شاهدی از [خویشان] او پیرو آن است و پیش از وی [نیز] کتاب موسی راهبر و مایه رحمت بوده است... .


1) یس، 3و4.

2) هود، 17.

از این آیه نیز فهمیده می شود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله علاوه بر آیات روشن و براهینی که از کتر طرف پروردگارش دارد، به همراه خود شاهدی از جانب خویش دارد! و این مطلب برای کسانی که با مفاهیم قرآنی آشنایند باعث تعجّب نیست زیرا که در کنار حضرت موسی علیه السلام کسی از خانواده او یعنی برادرش او را تأیید می نمود:

هَارُونَ أَخِي * اشْدُدْ بِهِ أَزْرِى (1) هارون برادرم را * پشتم را به او استوار کن.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خطاب به امیر المؤمنین علیه السلام فرمودند:

أَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى. (2) تو برای من به منزله هارون برای موسی هستی.

مطابق روایات متعدّد و کاملاً معتبر که در منابع فریقین وجود دارد آن که در آن عصر مصداق مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَاب بود شخصیت بی نظیر امیر مومنان علی بن ابیطالب علیه السلام است که اینک به برخی از آن ها اشاره می گردد:

علی بن ابراهیم قمی با سند صحیح از امام صادق علیه السلام نقل می کند که فرمودند:

آن کسی که علم کتاب در نزد او است، امیر المومنین علیه السلام می باشد. (3)

محمّد بن حسن صفار در بصائر الدّرجات با سند صحیح از امام باقر علیه السلام نقل می کند به این که:

مصداق این آیه ما اهل بیت هستیم که اول و افضل و بهترین ما بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام می باشد. (4)

برید بن معاویه گفته است: به امام باقر علیه السلام عرض کردیم آیه ی «بگو خدا و کسی که علم کتاب نزد اوست، برای گواهی میان من و شما کافی است» درباره کیست، فرمودند:

مقصود ما اهل بیت هستیم و علی علیه السلام بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله اول ما و افضل ما و بهتر ما خاندان است.

شیخ صدوق رحمه الله علیه نیز در کتاب امالی با سند صحیح از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

آن که شاهد رسالت من است علی بن ابیطالب علیه السلام است. (5)


1) طه، 30،31.

2) صحیح مسلم، ج7، ص120.

3) تفسیرالقمی، ج7، ص 367.

4) بصائرالدرجات، ص236.

5) الأمالی، الشیخ الصدوق، ص 659.

رویکرد مفسّرین عامه درباره مصداق مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَاب یعنی همان شخصی که شاهد رسالت است متفاوت است. برخی مصداق این آیه را عبدالله بن سلام و برخی جبرائیل علیه السلام و برخی سلمان دانسته اند امّا این رویکرد ها هیچ کدام از دلیل محکم و قطعی برخوردار نیست و روایاتی که برای تأیید این رویکرد ارائه گردیده یا مشکل دلالی دارد و یا مشکل سندی. بخصوص که عبدالله بن سلام (1)در هنگام نزول این آیه هنوز اسلام نیاورده بود و از منکرین رسالت بود و شعبی نقل می کند که درباره عبدالله چیزی از قرآن نازل نشده است (2)و شهادت جبرییل علیه السلام نیز با همان شهادت خدا در قرآن، تفاوتی ندارد که جزو شاهد اول قرار می گیرد و حضرت سلمان نیز خود چنین ادّعایی نداشت. خالی از لطف نیست که بدانید در روایات عامه نیز تصریح شده است که مصداق آیه حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام است.

ثعلبی مقصود ازمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَاب را حضرت امیر علیه السلام دانسته و روایتی را از حضرت ابی جعفر علیه السلام ذکر می کند که منظور از این آیه امیر المومنین علیه السلام می باشد، در این باره می نویسد: از ابی جعفر علیه السلام درباره آیه سوال گردید که مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَاب در این آیه عبدالله بن سلام است؟ امام باقر علیه السلام فرمودند:

خیر، کسی که علم کتاب در نزد او است علی علیه السلام می باشد. (3)

حاکم حسکانی در شواهد التنزیل نیز چندین روایت را نقل می کند که مراد از کسی که علم کتاب در نزد او است، حضرت علی علیه السلام می باشد. حال به برخی از این روایت اشاره می گردد.

حاکم از طریق ابن عباس و محمّد حنفیه روایتی را نقل می کند به این که آیه ای مزبور مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَاب درباره امیر المومنین علیه السلام نازل شده و در این باره می نویسد:

از ابن عباس و ابن حنفیه راجع به آیه مزبور سوال شد گفت:

کسی که علم کتاب در نزد او است علی بن ابی طالب علیه السلام می باشد.


1) به عنوان مثال سیوطی سنی در تفسیر مشهور خود به نام الدّر المنثور نقل می نماید از سعید بن منصور و ابن جریر و ابن المنذر و ابن ابی حاتم و نحاس در کتاب ناسخش که عده ای گمان نموده اند مراد از (مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَاب) عبدالله بن سلام است این مسأله از سعید بن جبیر سوال شد، او در جواب گفت: هرگز، چگونه این طور باشد و حال این که این سوره مکی است. یعنی سوره رعد در مکه نازل شد و حال آن که عبدالله بن سلام در مدینه اسلام آورده است!

2) زاد المسیر، ج4، ص 16؛ الدر المنثور، ج6، ص30.

3) تفسیر الثعلبی، ج5، ص303.

امام صادق علیه السلام فرمود:

مراد از مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَاب علی ابن ابی طالب و ائمّه هدی علیهم السلام است.

برید بن معاویه از امام صادق علیه السلام نقل می کند که:

منظور از این آیه ما اهل بیت علیهم السلام هستیم که اول و افضل ما بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله، امیر المومنین علیه السلام می باشد.

و در ادامه می نویسد:

مویّد این مطلب روایت شعبی است که فرمود:

هیچ کس دانا تر از علی علیه السلام به کتاب خدا بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله نیست. (1)

سلیمان قندوزی از ابی سعید خدری در تفسیر آیه مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَاب روایتی را نقل می کند که مراد از این آیه علی علیه السلام بوده وی در این باره می نویسد:

ابی سعید خدری گوید از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) راجع به آيه مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَاب سؤال کردم، فرمود: او وصی برادرم سلیمان بن داود بوده است: گفتم: یا رسول الله در گفتار دیگر خدای عزّوجل «بگو بس است بخدا گواه میان من و شما و کسی که نزد او است علم کتاب» فرمود مقصود از آن برادرم علی بن ابی طالب (علیه السلام) است. و نیز در روایتی که از طریق متعدّد آمده نقل می کند به این که در روایتی دیگری آمده است، که آیه مزبور درباره امیر المومنین (علیه السلام) نازل شده است. (2)علاوه بر آن چه گذشت، روایاتی دیگری نیز درباره جایگاه علمی امام علی علیه السلام در منابع روایی عامه وجود دارد مویّد این مطلب است که مصداق قطعى مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَاب امیر المومنین علیه السلام است. حاکم نیشابوری روایتی را از ابن عباس نقل می کند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

من شهر علم هستم و علی (علیه السلام) دروازه آن است و هر کسی بخواهد وارد این شهر گردد باید از دروازه آن وارد گردد.

حاكم تصریح به صحت این روایت نموده است. (3)عبدالبر نیز می نویسد:

عمر بن خطاب گفته است که علی (علیه السلام) از همه صحابه در مقام داوری و بیان مقرّرات الهی آگاه و داناتر است.(4)

جناب جوینی نیز روایتی را از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کند که حضرت صلی الله علیه و آله در جمع صحابه فرمودند: علی (علیه السلام) از همه ی شما آگاه تر به داوری و قضاوت است و من شهر علم هستم و علی (علیه السلام) دروازه آن. (5)


1) شواهد التنزیل، الحاکم الحسکانی، ج1، ص402.

2) ینابیع الموة، القندوزی، ج1، ص307.

3) المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص126.

4) الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج3، ص1102.

5) کتاب التخصیص فی أصول الفقه، ج3، ص12.

علاوه بر همه این ها احدی از صحابه نگفت «سلوني عن كتاب الله تعالى قبل ان تفقدونی» مگر مفتضح شد جز امیر مومنان علیه السلام که در این باره بلاذری روایتی را از امیر مومنان علی علیه السلام نقل کر می کند که حضرت علیه السلام فرمودند:

سَلُوني عَنْ كِتَابِ اللّهِ تَعالَي فَوَ اللّهِ مَا مِنْ آيَةٍ إِلا وَ أَنَا أَعْلَمُ أَ بْلِيلَ نَزَلَتْ أَمْ بِنَهارٍ أَ فِي سَهْلٍ أَوْ فِي جَبَل. از کتاب خدا از من سوال کنید. قسم به خدا که هیچ آیه ای وجود ندارد که من آگاهی به آن نداشته باشم چه در شب نازل شده باشد و چه در روز چه در کوه نازل شده باشد و چه در سطح. و نیز از مسیب نقل می کند که گفت تا کنون کسی مثل علی (علیه السلام) نبوده که بگوید: از من بپرسید. برای عطا گفته شد که آیا در بین اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله کسی از امیر المومنین علیه السلام اعلم و آگاه تر است؟ عطا گفت: نه قسم به خدا. (1)

ابن طفیل روایتی از امیر المومنین علیه السلام نقل می کند که حضرت علیه السلام فرمودند:

هیچ آیه ای نازل نشده مگر این که به درستی می دانم که چه زمانی نازل شده و در مورد چه کسی نازل گردیده و بدرستی پروردگارم قلب فهیم و زبان گویا برایم بخشیده است. (2)

یحیی بن معین از ابی سعید نقل می کند به این که هیچ کسی از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) نبوده که بگوید: از من بپرسید به جز علی (علیه السلام). (3)و ابن حنبل نیز همین مضمون در کتاب فضائل الصحابه آورده است. (4)تاکنون مشخص شد که شاهد دوم بر رسالت نبی اکرم صلی الله و علیه و آله، حضرت امیر مومنان علیه السلام است که به عنوان مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَاب از ایشان یاد شده است. تقریباً همه مفسّران مراد از کتاب را قرآن دانسته اند گرچه شاهدی بر آن اقامه نکرده اند. البته این نظر که منظور از کتاب را قرآن بدانیم از جهتی درست است و از جهتی درست نادرست. از جهتی صحیح به نظر نمی رسد زیرا باید بین دانستن قرآن و شهادت بر رسالت، طبق قاعده ی "ذکر الوصف مشعر بالعليه " ارتباطی علّت و معلولی باشد و چنین ارتباطی به دور از ذهن است و صرف دانستن قرآن نمی تواند مثبت صحت شهادت باشد و دلیلی هم بر پذیرش شهادت ایشان از سوی منکرین وجود ندارد و از جهتی صحیح است و آن در صورتی است که ما مراد از کتاب را حقایق هستی بدانیم و بطور قطع تمامی حقایق هستی به صورت مکتوبش در قرآن جمع شده است. امّا به چه دلیل مراد از "کتاب" حقایق هستی است؟


1) انساب الاشراف، ص338.

2) الطبقات الکبری، ج2، ص338.

3) تاریخ ابن معین «روایة الدوری»، ج 3، ص143.

4) فضائل الصحابة، ج2، ص646.

پاسخ این مسئله را باید در آیه 40 سوره نمل که درباره آصف بن برخیا است جستجو کرد:

قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرًا عِندَهُ قَالَ هَذَا مِن فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِى أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَن كَفَرَ فَإِنّ رَبِّي غَنِيٌ كَرِيمٌ کسی که نزد او دانشی از کتاب [الهی] بود گفت من آن را پیش از آن که چشم خود را بر هم زنی برایت می آورم پس چون [سلیمان] آن [تخت] را نزد خود مستقر دید گفت این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که آیا سپاسگزارم یا ناسپاسی می کنم و هر کس سپاس گزارد تنها به سود خویش سپاس می گزارد و هر کس ناسپاسی کند بی گمان پروردگارم بی نیاز و کریم است.

بنابر این آصف توانست تخت بلقیس را در کم تر از لحظه ای بر اساس علمی که به کتاب داشت حاضر سازد بی شک با توجّه به عصر حضرت سلیمان علیه السلام، این علم نمی تواند قرآن کریم باشد و با توجّه به قاعده ذکر الوصف مشعر بالعلیه مشخّص می شود که قدرت اعجاز ریشه در علم به کتاب دارد و چون اعجاز تصرّف در خلقت است با توجّه به قاعده لزوم تناسب حکم و موضوع، مشخّص است این علم همان علم به حقایق اشیا است.

تاکنون مشخّص شد که ریشه قدرت اعجاز علم به کتاب است و بر همین منوال هر کسی که علمش به کتاب بیش تر باشد قدرت اعجازش بیش تر می شود و از آن جا که مطابق آیه قرآن و روایات، حضرت امیر علیه السلام علم به تمامی کتاب داشت، لذا قدرت اعجاز ایشان نسبت به آصف که تنها به مقدار قطره ای از کتاب را می دانست، غیر قابل تصوّر است.

حضرت امیر علیه السلام بر اساس علم به کتاب دارای قدرت اعجاز کامل است و همین قدرت اعجاز است که شاهد صدق شهادت ایشان بر رسالت رسول خداست و ذکر شاهد دوم بعد از شاهد اول که خدای تعالی است تنها از باب شرافت دادن به حضرت علیه السلام و تاکید نیست بلکه لازم و ضروری است زیرا قرآن کتابی است که می تواند مورد دست برد معنوی و تفسیر به رأی قرار گیرد، لذا همواره باید شخصی با قدرت اعجاز در کنار قرآن برای حفظ مفاهیم آن و جلوگیری از فتنه و تفسیر به رأی باشد تا مکمّل شاهد اول قرار گیرد.

بهر حال مشخّص شد که شاهد بر رسالت رسول گرامی صلی الله علیه و آله حضرت امیر مؤمنان علیه السلام است مضاف بر این، لازمه شهادت شهود است؛ یعنی تنها کسی می تواند بر امری شهادت بدهد که خود شاهد و ناظر آن باشد و به اتفاق مورّخین آن گاه که نبی گرامی صلی الله علیه و آله در غار حرا مبعوث گردید تنها حضرت امیر علیه السلام حضور داشته و شاهد بر این امر بودند. بنابر این بردن نام کسانی که نه در ظاهر و نه در باطن، شاهد این امر نبوده اند را به عنوان شاهد، عاقلانه نیست.

اگر کسی در روایات به خصوص روایات خلقت نوری و نیز حدیث مؤاخاه دقّت کند به خوبی می یابد که اتصال و همراهی حضرت امیر علیه السلام با رسول گرامی صلی الله علیه و آله همیشه بوده و همیشه خواهد بود و این شهود دائمی است. در این جا سزاست به حدیث ابی برده سلمی توجّه دهیم بسیار زیبا و دلنشین است او می گوید از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که این چنین حضرت علی علیه السلام را مخاطب قرار می داد: یا علی؛ خداوند متعال در هفت مورد تو را با من شاهد قرار داد:

1- شبی که به معراج رفتم جبرئیل به من گفت: برادرت کجاست؟ گفتم: او را ورای خودم جانشین قرار دادم. جبرئیل گفت: خداوند را بخوان پس در هنگام خواندن مثال تو همراه من بود. در این هنگام دسته ای از ملائکه را دیدم که به صف ایستاده اند! گفتم: ای جبرئیل! اینان کیستند که به صف ایستاده اند؟ گفت: اینان کسانی هستند که روز قیامت به خاطر وجود تو خداوند را مباهات می کنند. پس نزدیک آنان شدم و از آن چه بوده و تا روز قیامت خواهد شد با آنان حرف زدم، در حالی که مثال تو همراه من بود.

2- وقتی برای دومین مرتبه به معراج رفتم، جبرئیل نیز باز به من گفت: برادرت کجاست؟ و من هم گفتم: او را ورای خودم جانشین قرار دادم.

جبرئیل گفت: خداوند را بخوان، پس در هنگام خواندن مثال تو همراه من بود. تا این که حقیقت آسمان ها برایم مکشوف شد و من در هفت آسمان ساکنین آن، خانه ها و موضع هر ملکی را در جایگاه خودش دیدم. (در حالی که مثال تو همراه من بود و همه چیز را می دید)

3- هنگامی که بر اجنّه مبعوث شدم، جبرئیل به من گفت: علی علیه السلام کجاست؟ گفتم: او را ورای خودم جانشین قرار دادم. جبرئیل گفت: خداوند را بخوان پس من خدا را خواندم در حالی که تو همراه من بودی و من هیچ کلامی با خدا نگفتم و هیچ جوابی نشنیدم، مگر این که تو آن را شنیدی.

4- خداوند من و تو را به شب قدر اختصاص داده و غیر از من و تو کسی دیگر چنین نیست.

5- من خداوند را در مورد تو خواندم و هر آن چه خداوند به من عطا کرده است به تو نیز عطا کرده است، مگر نبوّت را.

6- چون شب معراج به آسمان ها رفتم خداوند تمام پیامبران را جمع کرد و من بر آن ها اقامه ی نماز کردم در حالی که مثال تو پشت سر من بود. (و با من نماز می خواند).

7- هلاكت تمام حزب ها و گروه ها بدست ماست.

دو سند و طریق برای این روایت در کتب روایی بیان شده است. طریق اول از علی بن ابراهیم قمی است که در کتاب تفسیری خودش، آورده است و طریق دوم از شیخ طوسی که در کتاب امالی است و هر دو سند معتبر و قابل اعتماد است. مضاف بر این، مؤيّدات روایی فراوانی این روایت را تایید می کند و کتب متعدّدی آن را ذکر کرده اند. (1)

همان طور که از متن حدیث هویدا است حضور امیر مومنان علیه السلام در عرش با بدن مثالی بوده است، امّا این بدن مثالی چیست؟ ممکن است منظور از بدن مثالی همان بدنی باشد که برای همه انسان ها وجود دارد و گویا در همین بدن خاکی مستتر است و با خروج روح از بدن خاکی همراه روح خواهد بود و روح با آن بدن مثالی که لطیف است و شبیه همین بدن خاکی است عالم برزخ را طی می کند و گویا خروج روح از بدن در خواب نیز با همان بدن مثالی است و ممکن است مراد از بدن مثالی در این جا، خلقت صورتی شبیه توسط پروردگار باشد. همان طور که امام صادق علیه السلام از قول اجداد طاهرینشان علیهم السلام نقل می کنند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: شبی که به آسمان ها برده شدم، در آسمان پنجم نگاهم به حضرت علی علیه السلام افتاد. پس گفتم: ای جبرئیل، دوست من، این صورت کیست؟ جبرئیل گفت: ای محمّد! چون ملائکه شوق زیادی به دیدن حضرت علی علیه السلام داشتند، به خداوند عرضه داشتند که:

رَبَّنَا إنَّ بَنِي آدَمَ فِي دُنْيَاهُمْ يَتَمَتَّعُونَ غُدْوَةً وَ عَشيَّةً بِالنَّظَرِ إلى على بن أَبي طَالِبٍ عَلیهِ السلام حَبِيبِ حَبِيبِكَ مُحَمَّدٍ صَلی الله علیهِ و آله وَ خَليفَتِهِ وَ وَصِيِّهِ وَ أَمينِهِ فَمَتِّعْنَا بِصُورَتِهِ قَدْرَ مَا تُمَتِّعُ أَهْلُ الدُّنْيَا بِه؛ پروردگارا! همانا فرزندان آدم علیه السلام در دنیا، از نگاه به صورت حضرت علی علیه السلام که دوست حبیب توست و جانشین و وصی و امین حبیب تو، محمّد صلی الله علیه و آله لذت می برند؛ پس ما را هم همان گونه که اهل دنیا از صورت او لذت می برند، بی نصیب مگردان.


1) رک به: تفسیر قمی: ج2، ص335؛ امالی شیخ طوسی، ص642، ح1335؛ مختصر بصائر الدرجات، ص70؛ تأویل الآیات، ج1، ص312، بحار، ج18، ص405؛ تفسیر صافی، ج5، ص92؛ مدینة المعاجز، ج1، ص188، ح44.

پس خداوند متعال هم از نور مقدّس خود صورتی برای آنان آفرید و صورت حضرت علی علیه السلام شبانه روز در میان آن هاست و آن ها هم او را زیارت می کنند و هر صبح و شام به تماشایش می نشینند و او را نگاه می کنند. أعمش گوید: امام صادق علیه السلام از قول پدر بزرگوارشان علیه السلام فرمودند:

موقعی که ابن ملجم (لعنة الله علیه) با شمشیر بر سر مبارک امیر المؤمنین علیه السلام زد، این ضربت در صورت آن ملک در آسمان نیز دیده می شد و ملائکه چون هر شبانه روز او را چنین می دیدند، قاتل حضرت علی علیه السلام را همواره لعن می کردند. (1)

این روایت را علاّمه مجلسی به اسناد شیخ صدوق از بکر بن عبدالله، از سهل بن عبدالوهاب، از ابی معاویه و او از اعمش (2)نقل کرده است. (3)


1) المحتضر، ص146؛ العوالم، الامام الحسین علیه السلام، ص475، ح7؛ ج18، ص304، ح9 و ج45، ص228، ح24؛ شجرة طوبی، ج1، ص196.

2) أعمش: نام اصلی او «سلیمان بن مهران» است که گاهی از او تعبیر به سلیمان الأعمش نیز می شود. اصلیتش کوفی و از اصحاب خاص امام صادق علیه السلام می باشد. اهل عامه نام او را در کتب خود ذکر کرده و او را تمجید نموده اند. در اعتماد به روایتش همین کافی است که قدر و منزلتی بزرگ نزد امام صادق علیه السلام دارد. امّا شخصیت او نزد اهل سنت: ذهبی، بزرگ ترین رجالی اهل سنّت (م847ق)، از او تعبير به «الإمام شيخ الإسلام شيخ المقرئين و المحدثین» می کند و او را یکی از ائمّه ثقات می داند. و احمد بن عبدالله عجلی (م261ق) درباره او می گوید «ثقة کوفی و كان محدث اهل الكوفه في زمانه يقال أنه ظهر له أربعة آلاف حديث... و لم يكن في زمانه من طبقته أكثر حديثا منه».

3) ر.ک: معرفة الثقات، العجلی، ج1، ص432، رقم676؛ طبقات ابن سعد، ج6، ص342؛ التاریخ الکبیر، بخاری، ج4، ص37، رقم 1886؛ الجرح و التعدیل، الرازی، ج4، ص146، رقم 630؛ الثقات، ابن حبان، ج4، ص302 و... ر.ک: رجال الشیخ، ص215، رقم 2834؛ نقد الرجال، تفرشی، ج2، ص370، رقم 2440؛ طرائف المقال، ج1، ص483، رقم 4326؛ معجم رجال الحدیث، ج9، ص 294، رقم 5518.

پی نوشت ها

1- یس، 3و4.

2- هود، 17.

3- طه، 30و31.

4- صحیح مسلم، ج7، ص120.

5- تفسير القمى، ج1، ص 367.

6- بصائر الدرجات، ص236.

6- الأمالي، الشيخ الصدوق، ص659 .

7- زاد المسير، ج 4، ص16؛ الدر المنثور، ج6، ص30.

8- تفسير الثعلبي، ج5، ص303.

10- شواهد التنزيل، الحاكم الحسکانی، ج1، ص402.

11- ينابيع المودة، القندوزی، ج1، ص307.

12- المستدرك على الصحيحين، ج3، ص126.

13- الاستيعاب في معرفة الأصحاب، ج3، ص1102.

14- كتاب التلخيص في أصول الفقه، ج3، ص12.

15- انساب الاشراف، ص279.

16- الطبقات الکبری، ج2، ص338.

17- تاريخ ابن معين «رواية الدورى»، ج3، ص143.

18- فضائل الصحابة، ج2، ص646.

19- رک به: تفسیر قمی، ج2، ص335؛ امالی شیخ طوسی، ص642، ح1335؛ مختصر بصائر الدرجات، ص70؛ تأويل الآيات، ج1، ص312؛ بحار، ج18، ص405؛ تفسیر صافی، ج5، ص92؛ مدينة المعاجز، ج1، ص188، ح44.

20- المحتضر، ص146؛ العوالم، الامام الحسین علیه السلام، ص475، ح7؛ بحار، ج18، ص304، ح9 و ج45، ص228، ح24؛ شجرة طوبی، ج1، ص196.

21- ر.ک: معرفة الثقات، العجلى، ج1، ص432، رقم676؛ طبقات ابن سعد، ج6، ص342؛ التاريخ ال الكبير، بخاری، ج4، ص37 ، رقم1886؛ الجرح و التعديل، الرازی، ج4، ص146، رقم630؛ الثقات، ابن حبان، ج 4، ص302 و... ر.ک: رجال الشيخ، ص215، رقم2834؛ نقد الرجال، تفرشی، ج2، ص370، رقم2440؛ طرائف المقال، ج1، ص483، رقم4326؛ معجم رجال الحدیث، ج9، ص294، رقم5518.

منابع ومآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

أبو المعالی عبد الملک بن عبد الله بن يوسف الجويني، كتاب التلخيص في أصول الفقه، دار النشر دار البشائر الإسلامية بيروت، تحقيق: عبدالله جولم النبالي و بشير أحمد العمری، 1417ه- ، 1996م.

•

أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسى، رجال الطوسی، یک مجلد، مؤسسة النشر الاسلامی، 1415ق.

•

أحمد بن حنبل، فضائل الصحابة، دار النشر، مؤسسة الرسالة، بيروت، تحقيق: وصى الله محمّد عباس، 1983م.

•

أحمد بن عبدالله العجلى، معرفة الثقات، دو مجلد، نشر مكتبة الدار بالمدينة المنورة، الطبعة الاولى، 1405ق.

•

تفسیر صافی، مشهد، انتشارات دارالمرتضی، چاپ اول.

•

حسن بن سليمان الحلی، مختصر بصائر الدرجات، الطبعة الاولى، منشورات المطبعة الحيدرية في النجف، 1370ق.

•

سيد أبو القاسم الموسوي الخوئی، معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرواة، 24مجلد، الطبعة الخامسة، 1413ق.

•

سید شرف الدین حسینی استر آبادی، تأويل الآيات الظاهره، یک جلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1409ق.

•

سید مصطفی تفرشی، نقد الرجال، پنج مجلد، مؤسسة آل البيت (علیهم السلام) لإحياء التراث، الطبعة الاولى، 1418ق.

•

السيد هاشم بن سليمان البحراني، مدينة معاجز الائمة الاثنى عشر علیهم السلام و دلائل الحجج على البشر، مؤسسة المعارف الاسلامية، الطبعة الاولى، 1413ق.

•

الشيخ الجليل حسن بن سليمان الحلى، المحتضر، الطبعة الاولى، منشورات المطبعة الحيدرية في النجف، 1370ق.

•

شيخ طوسى، الأمالی، یک جلد، انتشارات دار الثقافة قم، 1414ق.

•

الشيخ عبدالله البحرانی، العوالم الامام الحسين (علیه السلام)، تحقيق مدرسة الامام المهدى (علیه السلام)، المطبعة امير، قم، 1407ق.

•

الشيخ محمّد مهدى الحائری، شجرة طوبی، منشورات المكتبة الحيدرية في النجف، الطبعة الخامسة، 1385ق.

•

علامه مجلسى، بحار الأنوار، 110جلد، مؤسسة الوفاء بيروت لبنان، 1404ق.

•

علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، 2 مجلد، تصحیح سید طیب الجزائري، نشر مؤسسة دار الكتاب قم، الطبعة الثالثة، 1404ق.

•

محمد بن اسماعیل بن ابراهيم البخاري، التاريخ الكبير، نه مجلد، الناشر: المكتبة الاسلامية ديار بكر.

•

محمد بن حبان التميمي، الثقات، نه مجلد، نشر مؤسسة الكتب الثقافية الهند، الطبعة الاولى، 1393ق.

•

محمد بن سعد بن منيع أبو عبد الله البصري الزهرى، الطبقات الكبرى، دار النشر: دار صادر بیروت.

•

النيسابوري، محمد بن عبد الله أبو عبد الله الحاكم، المستدرك على الصحيحين، دارالنشر: دارالكتب العلمية، بيروت الطبعة الأولى، تحقیق: مصطفى عبد القادر عطا، 1411ه- – 1990م.

•

يحيى بن معين أبو زكريا، تاريخ ابن معين «رواية الدورى»، دارالنشر: مركز البحث العلمي و إحياء التراث الإسلامي، مكة المكرمة، الطبعة الأولى، تحقیق: تاریخ ابن معين، رواية الدورى، 1399–1979م.

•

يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر، الاستیعاب في معرفة الأصحاب، دار النشر: دار الجيل، بيروت، الطبعة الأولى، تحقيق: على محمد البجاوی، 1412ق.

بینونت یا سنخیت یا عینیت؟

اشاره

آیت الله سیّد جعفر سیدان

•

دليل اوّل قائلین به سنخیت و پاسخ آن

•

دليل دوم قائلین به سنخیت و پاسخ آن

•

ادلّه نقلی قائلین به سنخیت

•

تالی فاسد های سنخیت

•

قول به سنخیت و اجتماع نقیضین

•

تنافی سنخیت با توحید

درآمد

باورمندان سنخیت کوشیده اند بر اساس ظاهر آیات و روایات آن چه را که با ادلّه عقلی برایشان فراهم آمده است مبنی بر سنخیت بین خالق و مخلوق، ثابت سازند. گرچه این تلاش ها عقیم و بی اثر مانده است ولی هنوز هم کسانی هستند که بیش تر نه بخاطر استحکام ادلّه بلکه برای فریفتگی نسبت به اشخاص و شخصیت ها به نظریه سنخیت گرایش دارند. حضرت استاد با بهترین وجه این ادلّه را بدون نظر گرفتن گوینده آن مورد نقد و بررسی قرار داده و ناسازگاری قول به سنخیت را با توحید باری شفاف ساخته اند و در نهایت نیز بر مسئله بینونت کامل بین خالق و خلق تأکید ویژه نموده اند.

کلید واژه ها؛

قرآن کریم، معصومین علیهم السلام، عقل، وحی، تباین، سنخیت

در نسبت بین خلق و خالق معمولاً در تحت عنوان عینیت، سنخیت و بینونت مطالبی مطرح شد. ولی در برخی موارد از تعابیر دیگری مانند علّت و معلول، ظهور و مظهر یا جلوه و تجلّی نیز استفاده شده است. که بر خبیر روشن است تعبیر به تجلّی و یا ظهور برگشت به سنخیّت بلکه عینیت دارد. بارها تاکید کرده ایم که روش بحث ما، تعقّل در منبع وسیع وحی است. به عبارت دیگر با توجّه به حاکمیت عقل و حفظ سندیت آن به سراغ و حی رفته و مطالب آن را بررسی می کنیم. در شمارگان قبل با بررسی آیات و روایات به روشنی، مسأله بینونت اثبات و سنخیت نفی شد. مراد از سنخیت نیز- چنان که پیش تر بیان شد- اشتراک در حقیقت است و الاّ اصل وجود رابطه بین موجِد و موجَد از مسایل بدیهیه می باشد.

دلیل اوّل قائلین به سنخیت و پاسخ آن

در بحث گذشته بیان شد قایلین به سنخیت دلایلی برای اثبات مدّعای خود مطرح می کنند و یکی از آن دلایل نیز مطرح و پاسخ داده شد. دلیل این بود که باید بین معلول و علّت سنخیت باشد و الاّ لازم می آید هر چیزی از هر چیز صادر شود. در پاسخ این استدلال بیان گردید، این سخن در مورد علل طبیعی که معلول وجود نازل علّت است و از دل آن خارج می شود صادق است امّا در مورد علل ارادی و حضرت حق که فاعل بالمشية والارادة می باشد تخصصاً مطرح نیست، نه این که قاعده عقلی در این مورد تخصیص بخورد.

دلیل دوم قائلین به سنخیت و پاسخ آن

یکی دیگر از دلایل قایلین به سنخیت اطلاق برخی مفاهیم به معنای واحد بر خدا و خلق- به گونه اشتراک معنوی بر موضوعات- می باشد. چرا که اطلاق مفهوم واحد بر اشیاء مختلف، نشانه ی اشتراک آن ها در حقیقت می باشد زیرا مفهوم واحد از اشیاء متباینه به ماهِیَ متباینه انتزاع نمی شود. بنابر این اگر مفهوم واحدی به یک معنا بر اشیایی حمل شود کاشف از سنخیت و اشتراک در حقیقت بین آن اشیاء می باشد.

مفهوم «موجود» هم بر حضرت حق و هم بر سایر کائنات به یک معنا اطلاق می شود «الله موجود» «الشمس موجود» «الانسان موجود» و... در نتیجه اطلاق این مفهوم بر خدا و خلق به یک معنا نشان دهنده اشتراک بین حضرت حق و سایر موجودات می باشد.

در پاسخ به این استدلال گوییم: اطلاق مفهوم واحد به معنای واحد بر اشیاء مختلف در معقولات اولی- که عروض و اتصاف آن نسبت به محمول در خارج است- بیانگر سنخیت است امّا اگر مفهوم از معقولات ثانی باشد- که محمول ما به ازاء خارجی ندارد و جز ذات موضوع چیز دیگری در خارج نیست- اطلاق آن بر حقایق مختلفه و یا انتزاع آن از حقایق متباینه بلا اشکال است و عقلاء مفاهیمی را که از معقولات ثانیه هستند (مثل مفهوم ماهیت، ممکن و... ) بر موضوعات مختلفه و متباینه اطلاق می کنند. به عنوان نمونه مفهوم عَرَض بر مقولات متباینه که با یکدیگر تباین بالذات دارند (مثل كم، كيف، وضع و... اطلاق می شود بدون این که اشتراک در مفهوم عَرَض سبب ایجاد اشتراک در حقیقت، بین اعراض مختلفه شود. بنابر این همان گونه که عقل گاهی از حقیقت واحد مفاهیم متعدّدی انتزاع می کند می تواند مفهوم واحدی را بر حقایق متباینه- که در یک معنای معقول که عقل لحاظ کرده مشترکند- اطلاق کند. به عنوان مثال در مورد خداوند متعال که حقیقت واحد بسیط- به تمام معنای کلمه- است مفاهیم عالمٌ، قادرٌ، حیٌ به کار می رود در عین حال مصداق فقط خدا (حقیقت واحده) می باشد هم چنین می توان لفظ «طارد العدم» راکه مفهوم واحد است به خدای تعالی و اشیاء دیگر اطلاق نمود چرا که همه موجودات و واجب متعال همه نفی عدم می کنند و موجودند لذا معناى واحد «طارد العدم» به حقیقت بر همه این ها صدق می کند.

در نتیجه اطلاق موجود به معنای واحد بر حضرت حق و کائنات مثبِت سنخیت و اشتراک در حقیقت نخواهد بود؛ زیرا اگر موجود از معقولات ثانیه باشد اطلاق آن بر حضرت حق و سایر اشیاء اثبات اشتراک در حقیقت نخواهد کرد.

یکی از مشاهیر در تعلیقه نهایة الحکمة در این مورد می نویسد:

و يمكن المناقشة في هذه الحجّة بأنّ انتزاع مفهوم واحد عن اشياء كثيرة انما يدلّ على جهة اشتراك عينية فيها اذا كان ذلك المفهوم من قبيل المعقولات الأولى، أى من المفاهيم الّتي يكون عروضها كاتّصافها في الخارج كما انّ كثرة مثل هذه المفاهيم هي التي تدل على كثرة الجهات العينية. و اما المعقولات الثانية فيكفى لحمل واحد منها على مصاديقه وحدة الجهة الّتي يلاحظ العقل، كما أنّه یکفی لحمل اكثر من واحد منها على مصداق واحد كثرة الجهات الملحوظة عند العقل و ان لم يكن بإذائها جهات متكثرة عينية. فلا يدل وحدة المعقول الثانى على وجود جهة عينية مشتركة بين مصاديقه،

و لا كثرته على كثرة الجهات الخارجية. كما يدلّ وحدة مفهوم «المهيّة» أو مفهوم «العرض» على جهة وحدة ماهوية بين الاجناس العالية، و الاّ لزم وجود جنس مشترک أو مادة مشتركة بينها، و كما لا يدلّ تعدد مفاهيم الوجود و الوحدة و الفعلية على تعدد الجهات العينية فى الوجود البسيط الّذى لا جهة كثرة فيه. (1)

اگر مفهومی که از معقولات اولیه است بر موضوعات مختلف اطلاق شود نشان دهنده اشتراک موضوعات با یکدیگر در جهتی (عینی خارجی) می باشد و چنان چه مفاهیم محموله بر اشیاء متعدّد باشد معلوم می شود جهات اشیاء نیز متعدّد است. امّا در معقولات ثانیه اگر مفاهیم متعدّد بر مصداق واحد اطلاق شود از جهات متعدّد متكثّر عينى خارجی حکایت نمی کند. در مورد حضرت حق نیز عالم، قادر، حی به کار می رود امّا مصداق واحد است همین طور ممکن است مفهوم واحدی- با لحاظی که عقل کرده- بر متباینات اطلاق شود بدون این که اشتراک عینی خارجی در کار باشد. به عبارت دیگر وقتی در ارتباط با یک وجود بسیط تعبیر به وجود، وحدت، فعلیت و... می شود این تعابیر دلیل بر وجود جهات كثيره عینی خارجی نیست همچنین اطلاق مفهوم واحد بر اشیاء مختلف، اشتراک در جهت عینی خارجی را اثبات نمی کند. بدین ترتیب دلیل دوم نیز مخدوش است.

ادلّه نقلی قائلین به سنخیت

اشاره

گاهی برای اثبات سنخیت به برخی از آیات و روایات نیز استدلال شده که مناسب است در این جا برخی از آن ها بررسی شود:

1- آیات

اشاره

الف: قُل كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِةِ (2)

بگو هر کس بر شاکله خویش عمل می کند.

برای اثبات سنخیت از آیه چنین استفاده می شود که هر کس بر اساس طبیعت خود و بر همان شکل نفسانی خود عمل می کند در نتیجه هر عملی که از انسان سر می زند با وی سنخیت دارد به عبارت دیگر از کوزه همان برون تراود که در اوست.


1) تعليقة على نهاية الحكمة، ص46. یعنی در دلیل مذکور می توان به این صورت مناقشه کرد که: انتزاع یک مفهوم از اشیاء زیاد دلالت می کند بر وجود اشتراک همه آن ها در یک جهت عینی اگر آن مفهوم از قبیل معقولات اولی باشد یعنی از مفاهیمی باشد که عروض و اتصاف آن ها در خارج است. چنان چه کثرت این مفاهیم دلالت بر کثرت جهات عینی می کند. و امّا در معقولات ثانی لازم نیست جهت اشتراک عینی خارجی در مصادیق باشد بلکه وحدت به لحاظ عقلی هم کفایت می کند چطور که حمل مفاهیم متعدد بر مصداق واحد به جهت کثرت جهاتی که از ناحیه عقل لحاظ می شود کافی است اگر چه در خارج در قبال آن مفاهیم متعدده عینی وجود نداشته باشد بنا براین اطلاق مفهومی که از معقولات ثانیه باشد بر حقایقی مختلفه دلیل بر اشتراک آن حقایق در حقیقتی خارجی نخواهد بود کما این که کثرت مفاهیمی که از معقولات ثانی هستند صدق آن ها بر موضوع واحد منافات با وحدت آن موضوع ندارد. چنان چه وحدت مفهوم «ماهيت» يا مفهوم «عرض» دلالت بر جهت وحدت ماهوی بین اجناس عالی نمی کند و در غیر این صورت لازم می آید برای اجناس عالی هم جنس مشترک یا ماده مشترک وجود داشته باشد و همان طور که تعدد مفاهیم «وجود» و «وحدت» و «فعلیت» به تعدد جهات عینی در وجود بسيط که هیچ جهت کثرتی در آن نیست، دلالت نمی کند.

2) اسراء، 84.

بررسی و نقد

با اندکی دقّت در آیه، روشن می شود آیه در صدد بیان آن است هر کس بر وفق نیّت و صفات درونی خویش عمل می کند، به عنوان مثال، اگر حسد یا کبر در کسی رسوخ کرده باشد اعمال وی بر اساس حسد یا کبر شکل می گیرد در نتیجه آیه بیانگر تناسب نیست و عمل از نظر صبغه و منشأ آن می باشد و به هیچ وجه از این آیه سنخیت به معنای اشتراک در حقیقت بین نیّت و عمل استفاده نمی شود. شاهد بر این مدعّا این است که پیکر عمل انجام شده، بر اساس خلوص باشد یا بر اساس ریا یکسان است، لذا پیکر عمل با نیت و صفت نفسانی اشتراک در حقیقت ندارد بلکه چون منشأ عمل نیت و صفت نفسانی است، عمل بر این اساس سنجیده می شود. به بیان دیگر آیه شریفه اعلام می کند اعمال افراد بر وفق نیّات آن ها انجام می گیرد بنابر این اگر نیّت خیر باشد عمل خوب است و اگر نیّت بد باشد عمل بد است لکن عمل با نفس نیّت و صفت نفسانی هیچ سنخیتی ندارد.

ب: فَاِذَا سوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوْحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ (1)

تقرير استدلال روشن است. گفته می شود تعبیر «من روحی» مثبِت آن است که باید بین حضرت حق و روح سنخیتی باشد، پس این آیه به روشنی دلالت می کند روح از سنخ حضرت حق می باشد و بین حضرت حق و روحی که بیان شده (و به تعبیر دیگر بین علّت و معلول) سنخیت هست.

بررسی و نقد

پاسخ این اشکال نیز مشخّص است اگر به ظاهر «من روحی» استناد شود بدین معنا خواهد که ذات مقدّس حضرت حق چیزی است که روحی دارد و روح او قابل تقسیم است و از این روحِ قابل تقسیم چیزی جدا و در انسان دمیده شده است که بطلان این از واضحات است. (مگر در برخی از مبانی که بعداً مطرح خواهد شد) مشخّص است که حضرت حق (لم یلد) است و این از اصول مسلّم و استوانه های بسیار استوار وحی است. لذا استناد به ظاهر «من روحی» بدین معنا درست نیست. این آیه را خود وحی نیز معنا کرده است. در حدیث هست که معصوم علیه السلام می فرماید: این اضافه، اضافه تشریفی است. مانند بیت الله، ناقة الله، ثار الله و... (2)بنابر این آیه فوق و آیاتی از این دست بر سنخیت دلالت نمی کند. برخی دیگر از آیات موارد استناد قائلین به سنخیت در بحث عینیت مطرح خواهد شد.


1) حجر، 29.

2) در توحید صدوق: 170 بابی به عنوان: باب معنى قوله عزّوجلّ: (نفخت فيه من روحی ) باز کرده و شش روایت در تفسیر آیه شریفه نقل کرده است.

2- روایات

اشاره

روایاتی هم وجود دارد که از آن ها برای اثبات سنخیت بین خالق و خلق استدلال شده است ولی این روایات به گونه ای است که با مراجعه به آن ها روشن می شود جز با بینونت قابل حل نیستند و نه تنها بر سنخیت دلالت ندارند بلکه مثبِت بینونت می باشند و جز با بینونت نمی توان آن روایات را معنا کرد.

روایت اول:
اشاره

یکی از روایاتی که برای سنخیت استدلال شده روایت امام رضا علیه السلام است که می فرمایند:

نَأَى فِي قُرْبِهِ وَ قَرُبَ فِي نَأَيهِ فَهُوَ فِي بُعْدِهِ قَرِيبٌ وَ فِي قُرْبِهِ بَعِيد. (1) در عین این که دور است، نزدیک است و در عین این که نزدیک است، دور است... .

بررسی و نقد

این روایت و روایات مشابه- که فراوان نیز هستند- در صدد اعلام این جهت هستند که هر نوع تصوری از مفاهیم مربوط به ممکنات در حضرت حق راه ندارد. در ارتباط با ممکنات، چنین است که اگر نزدیک باشد دیگر بعید نیست و اگر بعید باشد دیگر نزدیک نیست. امّا در مورد خدای تعالی در عین قرب، بعد و در عین بٌعد، قُرب دارد. یعنی هر چه از چنین مفاهیمی به ذهن بیاید در ارتباط با حضرت حق معنا ندارد. به عبارت دیگر این تعابیر خیال انسان را آسوده می کند تا بی جهت خود را به زحمت نیافکند. (2)

روایت دوم:
اشاره

امیر المؤمنین علیه السلام در روایتی می فرمایند:

فارَقَ الأشياءَ لا على اختِلافِ الأماكِنِ وَتَمَكَّن مِنها لا على المُمازَجَةِ (3) استدلال از حدیث فوق برای سنخیت به این صورت است که جدایی خدا از اشیاء به این معنا نیست که مکان او با اشیاء جدا باشد. او با اشیاء اختلاف و فاصله مکانی ندارد در نتیجه سنخیت بین آن ها هست.


1) توحید صدوق، ح18، ص61.

2) به عبارتی دیگر قُرب و بٌعدی که درباره پروردگار جاری است آن قُرب و بٌعدی که در مخلوق محدود جاری است نیست و معانی دیگر دارد- سردبیر.

3) توحید صدوق، ح27، ص73.

بررسی و نقد

این روایت می رساند که حضرت حق هیچ نوع سنخیتی با اشیاء ندارد و لذا وقتی گفته می شود «فارق الأشياء» فکر نکنید که اشیاء در گوشه ای هستند و خدا در گوشه ای دیگر، (اشیاء مکانی دارند و خدا مکانی دیگر) بلکه بدین معناست که کیفیت این جدایی روشن نیست (چگونگی ندارد) فکر نکنید وقتی گفته می شود حضرت حق جدای از اشیاء می باشد مانند جداییِ مکانیِ چیزی از چیز دیگر است. خداوند متعال «تمكن من الاماكن» امّا چنین نیست که با مکان ممزوج شود هر چیزی که در مکانی جای می گیرد طبیعی است که مزجی با آن دارد امّا حضرت حق چنین نیست «و تمکن منها لا على الممازجة».

روایت سوم:
اشاره

امیر المؤمنین علی علیه السلام می فرمایند:

لَمْ يَحْلُلْ فِي الْأَشْيَاءِ فَيُقَالَ هُوَ فِيهَا كَائِنٌ وَ لَمْ يَنْأَ عَنْهَا فَيُقَالَ هُوَ عَنْهَا بَائِنٌ وَ لَمْ يُخَلِّ مِنْهَا فَيُقَالُ أَيْنَ وَ لَمْ يَقْرُبْ مِنْهَا بِالاِلْتِزَاقِ وَ لَمْ يَبْعُدْ عَنْهَا بِالِافْتِرَاقِ بَلْ هُوَ فِي الْأَشْيَاء بِلاَ كَيْفِيَّةٍ وَ هُوَ أَقْرَبُ اَلْيَنَا مِنْ حَبْلِ اَلْوَرِيد. (1)

بررسی و نقد

واقعاً چنان که در زیارات ائمّه علیهم السلام خوانده می شود، کلام ائمّه علیهم السلام نور و امر ایشان باعث رشد است. (2)در این روایات مطالب بسیاری بیان شده است از جمله این که خداوند در اشیاء است فکر نکنید که در آن ها حلول کرده (مثل حلول روغن در بادام، مثل حلول بوی گل در گل، مثل حلول هر شيء لطیفی در شیء لطیف دیگر) از اشیاء دور نیست تا گفته شود از آن ها جداست (جدایی مکانی و جهتی ندارد). از طرفی فرموده اند: «لم يحلل»، «لم يناً» و از طرف دیگر می فرماید: «لم يخل»؛ از چیزی خالی نیست تا گفته شود وجود ندارد امّا کیفیتی ندارد و هر آن چه در ارتباط با ممکنات به ادقّ اوهام تصوّر شود در مورد ذات حق بی معناست و انسان هیچ راهی برای فهم آن ندارد. قریب بودن خدا نیز به این معنا نیست که چسبیده باشد. (مثل لباس که به بدن قریب است و هر نوع چسبیدن لطیف و ظریف در آن جا معنا ندارد) و چنین نیست که وقتی گفته می شود بعید است یعنی جداست. همه چیز در این روایت بیان و تشریح شده است، ما به او هستیم، او به خود در نتیجه این تعبیر صحیح است که از خود ما به ما نزدیک تر است.


1) توحید صدوق، ح34، ص79.

2) «كلامكم نور و امركم رشد» زیارت جامعه کبیره.

تالی فاسد های سنخیت

1- قول به سنخیت و اجتماع نقیضین

اگر کسی قایل به سنخیت بین حضرت حق و کائنات (یا به اصطلاح سنخیت بین علّت و معلول) (1)باشد یا باید به اجتماع نقیضین معتقد شود یا از ممکن الوجود صرف نظر نماید که البته خیلی ها چنین کاری کرده و گفته اند ممکن الوجود نداریم. (2)زیرا اگر سنخیت باشد و مرتبه لایتناهی با مرتبه ضعیفه در حقیقت اشتراک داشته باشند یک حقیقت در مرتبه ضعیف، عدم وجوب وجود و همان حقیقت در مرتبه عالی وجوب وجود خواهد داشت در نتیجه یک حقیقت هم وجوب وجود دارد هم عدم وجوب وجود که این اجتماع نقیضین و باطل است.

لذا باید گفته شود منظور از ممکن مرتبه ضعیف واجب است، در این صورت ممکن الوجود به معنای معمول اصطلاحی نفی و به مرتبه ضعیفی از یک حقیقت معنا می شود. در این جا بحث مبنایی است و این بحث آخری می باشد که ناچار به عینیت منتهی می شود که به فضل حضرت حق عینیت به صورت مبسوط مطرح خواهد شد و تالی فاسد های آن بسیار است به هیچ عنوان نمی شود به آن ملتزم شد. اگر گفته شود در تناقض، وحدت موضوع باید لحاظ شود. می گوییم وحدت موضوع همان حقیقت مشترک است.

اگر گفته شود عدم وجوب وجود برای وجود فقیر است، واجب الوجود برای وجود غنی است. می گوییم وجود فقری- که حقیقت آن فقر است- و وجود مستغنی- که حقیقتش غناست- ممکن نیست در حقیقت یکی باشند اگر شما می گویید یکی نیست که ثبت المطلوب و اگر در عین حال بگویید حقیقت واحد است اشکال وارد می شود و اجتماع نقیضین است.

اگر گفته شود مراتب در حقیقت وجود مقوّم نیستند که شما بگویید دو تا هست و این دو نقیضند یعنی وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت. می گوییم در مراتب، غیر از نفس وجود چیز دیگری هم هست که مرتبه درست کند یا مابه الامتیاز عین مابه الاشتراک است؟ لابد گفته می شود عین هم اند که در این صورت می شود مقوّم، وقتی مابه الامتياز عين مابه الاشتراک باشد و چیز دیگری نباشد مرتبه ضعیف و قوی در حقیقت مشترک می شوند و چیز دیگری هم در کار نیست که به آن اعتبار بخواهیم سخن دیگری بگوییم.


1) البته مراد، علّت اصطلاحی نیست- که بعداً پیرامون این موضوع بحث خواهد شد- امّا چون این تعبیر معمول است با این تذکّر بیان آن اشکالی ندارد.

2) برخی از نوشته ها که فارسی نیز هست وجود دارد که در آن ها تصریح شده به این که صحبت از ممکن الوجود برای سرگرمی است و همه واجب اند، و اگر مقصود وجوب بالغیر است نه واجب بالذات، این که سرگرمی نمی شود بلکه واقعیت است. ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، حسن حسن زاده آملی، ص 37.

اگر گفته شود اگر مراتب مقوّم شود، باید مابه الامتیاز غیر از مابه الاشتراک باشد. می گوییم حرف این است که در ارتباط با وجود چنین است و خصوصیت وجود این است که در عین این که مابه الامتیاز است مابه الاشتراک نیز هست حال که چنین است این مراتب در آن حقیقت الوجود مشترکند یا نیستند؟ وقتی در حقیقت الوجود مشترک باشند ما بحث را در همان حقیقة الوجود می بریم و می گوییم این حقيقة الوجود به جهت مرتبه عالى واجب الوجود است و همان حقيقة الوجود به جهت مرتبه نازله واجب الوجود نیست و به گفتن این که مراتب مختلف است مشکل حل نخواهد شد و تعبیر به اتمّ نیز مشکل را حل نمی کند بلکه تعبیر به اتمّ نمی توان کرد زیرا با فرض وجوب وجود مرتبه عالی و عدم وجوب وجود مرتبه ضعيفه مرتبه عالی حقیقت دیگری است نه آن که مرتبه اتمّ است، اتمّ و تمام در موردی است که دو مرتبه در حقیقت مشترک باشند و در نتیجه اشکالی که گفتیم متوجّه است یعنی عدم وجوب وجود در کار نیست.

2- تنافی سنخیت با توحید

اگر بین مراتب مختلف سنخیت باشد و چیز دیگری هم در کار نباشد، نفس هر مرتبه ای از این مراتب در مرتبه عالی نیست، گفته می شود مرتبه عالی به نحو اکمل و اتمّ واجد آن مرتبه هست امّا نفس مرتبه دیگر نیست. نفس این مرتبه چون سنخ همان مرتبه عالی است و سنخ مرتبه عالی نیز سنخ وجوب است لذا این مرتبه نیز باید سنخ وجوب باشد در نتیجه وجودات واجب تعدّد پیدا می کنند به تعدد موجودات (تعدّد الواجبات بتعدّد الموجودات) چون هر یک از این ها همان حقیقت است و آن حقیقت وجوب وجود دارد پس ثابت می شود که این ها نیز باید وجوب وجود داشته باشند و در نتیجه توحید نفی می شود.

قابل ذکر است در روایات به طور روشن و واضح از بینونت سخن گفته شده است «کنهه تفريق بينه و بين خلقه» (1)« مباينته إيّاهم...» (2)«بائن» به معنای جدایی است، و مباينة در مقابل سنخیت است. بنابر این اگر کسی اصرار دارد که از اصطلاح غیریت استفاده کند، مشکلی نیست ولی مراد از غیریت را همان بینونت بداند و اگر کسی توهّم کند که در روایات مباینت نفی شده است به دلیل «داخل فی الاشياء لا بالممازجة و خارج عنها لا بالمباينة». (3)


1) توحید صدوق، ص36، بحارالانوار، ج4، ص228.

2) توحید صدوق، ص36.

3) روایتی به این صورت در منابع معتبر روایی یافت نشد. آن چه هست در کافی، ج1، ص86 (باب أنه لا يعرف الا به) ... داخل في الاشياء لا كشيء داخل في شيء، و خارج من الاشياء لا كشيء خارج من شيء سبحان من هو هكذا و لا هكذا غيره.

در پاسخ می گوییم مباینت در این جا به معنای جدایی است. این روایت هم بخوبی روشن می کند که هر چیزی را داخل در شیء فرض کنید مزجی در کار است امّا تصوّر مزج در مورد حضرت حق غلط می باشد. هر چیزی از چیز دیگری خارج باشد جدای از آن است ولی در مورد حضرت حق جدایی نیست. بنابر این «مباینة» در این جا به معنای جدایی است که نفی شده، «بائن» به معنای جدایی مکانی این جا غلط است امّا مباینت به معنای جدایی حقیقت «کنهه تفریق بینه و بین خلقه» «مباينة اياهم مفارقته انيّتهم» صحیح است. در روایت فوق (بر فرض وجود این جمله) «مباینة» به معنای جدایی می باشد که از خدا نفی شده است. هر چیزی از چیز دیگر خارج شود جدای از آن است ولی حضرت حق چنین نیست مثل روایتی که می فرماید: بعید فی قُرْبِهِ... (1)هر چیزی را که بعید فرض کنیم دیگر قریب نیست و بالعکس امّا در مورد خدا هیچ یک از این سخنان معنا ندارد.

همچنان که گفته شده دَاخِلٌ فِي اَلاِشْيَاءِ لاَ بِالْمُمَازَجَةِ گفته شده: خَارِجٌ عَنِ اَلاِشْيَاءِ لاَ بِالْمُبَايَنَةِ پس معلوم می شود این دخول و خروجی که در ارتباط با حضرت حق نسبت به اشیاء هست از سنخ دخول و خروج هایی که بفهمیم نیست.


1) الكافي، ج1، ص86، توحید صدوق، ص285.

پی نوشت ها

1- تعليقة على نهاية الحكمة، ص46. یعنی در دلیل مذکور می توان به این صورت مناقشه کرد که: انتزاع یک مفهوم از اشیاء زیاد دلالت می کند بر وجود اشتراک همه آن ها در یک جهت عینی اگر آن مفهوم از قبیل معقولات اولی باشد یعنی از مفاهیمی باشد که عروض و اتصاف آن ها در خارج است. چنان چه کثرت این مفاهیم دلالت بر کثرت جهات عینی می کند. و امّا در معقولات ثانی لازم نیست جهت اشتراک عینی خارجی در مصادیق باشد بلکه وحدت به لحاظ عقلی هم کفایت می کند چطور که حمل مفاهیم متعدد بر مصداق واحد به جهت کثرت جهاتی که از ناحیه عقل لحاظ می شود کافی است اگر چه در خارج در قبال آن مفاهیم متعدده عینی وجود نداشته باشد بنا براین اطلاق مفهومی که از معقولات ثانیه باشد بر حقایقی مختلفه دلیل بر اشتراک آن حقایق در حقیقتی خارجی نخواهد بود کما این که کثرت مفاهیمی که از معقولات ثانی هستند صدق آن ها بر موضوع واحد منافات با وحدت آن موضوع ندارد. چنان چه وحدت مفهوم «ماهيت» يا مفهوم «عرض» دلالت بر جهت وحدت ماهوی بین اجناس عالی نمی کند و در غیر این صورت لازم می آید برای اجناس عالی هم جنس مشترک یا ماده مشترک وجود داشته باشد و همان طور که تعدد مفاهیم «وجود» و «وحدت» و «فعلیت» به تعدد جهات عینی در وجود بسيط که هیچ جهت کثرتی در آن نیست، دلالت نمی کند.

2- اسراء، 84.

3- حجر، 29.

4- در توحید صدوق: 170 بابی به عنوان: باب معنى قوله عزّوجلّ: (نفخت فيه من روحی) باز کرده و شش روایت در تفسیر آیه شریفه نقل کرده است.

5- توحید صدوق، ح18، ص61.

6- توحید صدوق، ح27، ص73.

7- توحید صدوق، ح34، ص79.

8- «كلامكم نور و امركم رشد» زیارت جامعه کبیره.

9- البته مراد، علّت اصطلاحی نیست- که بعداً پیرامون این موضوع بحث خواهد شد- امّا چون این تعبیر معمول است با این تذکّر بیان آن اشکالی ندارد.

10- برخی از نوشته ها که فارسی نیز هست وجود دارد که در آن ها تصریح شده به این که صحبت از ممکن الوجود برای سرگرمی است و همه واجب اند، و اگر مقصود وجوب بالغیر است نه واجب بالذات، این که سرگرمی نمی شود بلکه واقعیت است. ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، حسن حسن زاده آملی، ص 37.

11- توحید صدوق، ص36، بحارالانوار، ج4، ص228.

12- توحید صدوق، ص36.

13- روایتی به این صورت در منابع معتبر روایی یافت نشد. آن چه هست در کافی، ج1، ص86 (باب أنه لا يعرف الا به) ... داخل في الاشياء لا كشيء داخل في شيء، و خارج من الاشياء لا كشيء خارج من شيء سبحان من هو هكذا و لا هكذا غيره.

14- الكافي، ج1، ص86، توحید صدوق، ص285.

منابع ومناخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

ثقة الاسلام کلینی، الکافی، 8 جلد، دار الكتب الإسلامية تهران، 1365ه ش.

•

شیخ صدوق، التوحید، یک جلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1398 ه ق.

•

علامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بيروت- لبنان، 1404ه ق.

نبوت در نهج البلاغه

اشاره

حجت الاسلام جعفر فاضل

•

توجّه خاص حضرت امیر مومنان علیه السلام به مسئله نبوت

•

زمینه ها و بستر های ظهور انبیاء علیهم السلام

•

اهداف نبوت و رسالت

•

خلقت پاکیزه پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله

•

صفات پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله

درآمد

مسئله نبوت و رسالت با توجّه به اهمیت آن مورد توجّه خاص حضرات معصومین علیهم السلام بوده است. حضرت امیر مومنان علیه السلام به این مسئله به بهترین شکل پرداخته اند نگاه به کلمات، حضرت امیر مومنان علیه السلام را آگاه به مقام و منزلت پیامبران علیهم السلام بخصوص پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و اهداف نبوت و ثمرات آن می نماید.

کلید واژه ها؛

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، امير المؤمنین علیه السلام، انبیای الاهی علیهم السلام توحید، فطرت

نبوت در نهج البلاغه

یکی از مسائل بسیار مهم و اساسی تمامی ادیان بحث نبوت و رسالت است و بدون تردید طیف وسیعی از مسائل دینی بر بحث نبوت و رسالت مترتب است. گرچه پرداخت به چنین مسئله مهمّی بطور کلی در شعاع عقل و خرد، امکان پذیر بلکه لازم است ولی ورود در بسیاری از مطالب آن جز از طریق تدبّر در آیات و روایات، بسیار پر مخاطره است و چه بسا باعث انحراف و تحریف حقایق نبوت می گردد از این رو شایسته است که اسرار نبوت را از زبان وصایت شنیده و با تفکّر و تدبّر در آن به معارف ناب وحیانی دست یازیم. بهترین منبع برای این مهم روایات، بخصوص نهج البلاغه است. به جرأت می توان گفت کم تر صفحه ای از نهج البلاغه را می توان یافت که نام و یادی از پیامبر صلی الله علیه و آله نشده باشد و یا به طور مستقیم یا غیر مستقیم درباره نبوت مطلبی نیامده باشد.

امیر مومنان علیه السلام فرمودند:

ما در های گشوده شده بسوی علم پیامبریم و بعد فرمودند: اگر کسی از طریق ما پیامبر را بشناسد صحیح خواهد بود، امّا اگر از راه دیگری بشناسد به سان کسی خواهد بود که از راه پنجره وارد خانه شده است؛ چنین شخصی دزد خوانده می شود. (1)

و با این سخن بطلان تمامی فرقه های شکل گرفته در دامنه اسلام را اعلان نمودند. در کلمات امیر مؤمنان علیه السلام به مسئله نبوت نگاه خاصی شده است و پرسش های متداول این حوزه کاملاً پاسخ داده شده است اولین پرسشی که بطور طبیعی در این رابطه مطرح است این است که چرا خداوند پیامبران را فرستاد و یا بگویید علّت بعثت انبیا علیهم السلام چه بود است؟ این پرسش هر پاسخی که داشته باشد در واقع پیام نبوت را به ما می شناساند و مشخّص می کند که پیام انبیا علیهم السلام چه بوده است.

زمینه ظهور پیامبران

حضرت امیر علیه السلام با بیان چگونگی زمان ظهور انبیاء علیهم السلام، به بهترین وجه به دلیل بعثت انبیاء علیهم السلام پرداخته و آن را تبیین کرده اند. در خطبه اول به دو مناسبت در این زمینه بحث شده است:

الف: وَ اِصْطَفَى سُبْحَانَهُ مِنْ وُلْدِهِ اِنْبِيَاء اَخْذُ عَلَى اَلْوَحَى مِيثَاقَهُمْ وَ عَلَى تَبْلِيغِ اَلرِّسَالَةِ امانتهُمْ لَمَّا بَدل اِكْثَرَ خَلْقَهُ عَهْدَ اَللَّهِ اِلَيهِم فَجَهِلُوا حَقَّهُ، وَ اِتَّخَذُوا اَلاِنْدَادَ مَعَهُ، وَ اجْتَالَتْهُمُ الشَّياطِينُ عَنْ مَعْرِفَتِهِ، وَ اقْتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبَادَتِهِ فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَه... .


1) نهج البلاغه، خطبه 152.

... زمانی که بیش ترین آفریدگان خدا فرمان خدا را دگرگونه کردند و حق خدا را ندانسته و رقیبانی را با او پذیرفتند و شیاطین، آن را از شناخت خدا بازداشته و از عبودیت او برگردانده بودند، در چنین دورانی بود که خدا پیامبرانش را در میان مردم برانگیخت.

ب: ... وَ اهلُ الاَرضِ يَومَئِذٍ مَلَلٌ مُتَفَرِّقَةٌ وَ اهواء مُنْتَشِرَةٌ وَ طَوائِفُ مُتَشَتِّتُهُ بَينَ مُشَبِّهِ للَّهِ بِخَلْقِهِ اَوْ مُلْحِدٍ فِي اسْمِهِ اَوْ مُشِيرٍ الى غَيْرِهِ

مردم روی زمین در آن هنگام فرقه های جدا جدا دارای هوس های پراکنده و شیوه های گوناگون بودند کسانی خدا را با آفریدگانش همانند می کردند و کسانی در نام او فرو مانده و به او نرسیده بودند و کسانی دیگر به حقیقتی جز او اشاره می کردند.

و امّا در خطبه دوم، حضرت امیر المومنین علیه السلام در همین زمینه بیان مشروح تری دارد:

اَلنَّاسُ فِي فتنٍ اِنْجَذَمَ فِيهَا حَبْلُ اَلدِّينِ و تَزَعْزَعَتْ سَوَارِي الْيَقِينِ وَ اخْتَلَفَ النَّجْرُ وَ تَشَتَّتَ الامرُ و ضاق المَخْرَجِ وَ عَمِى المصْدرُ، فَالْهُدَى خَامِلٌ، وَ اَلْعَمَى شَامِلٌ، عَصَى اَلرَّحْمَنَ وَ نُصِرَ الشَّيْطانُ وَ خُذِلَ الايمانِ فانهارَت دَعائِمُهُ وَ تَنَكَّرَتْ مَعَالِمُهُ وَ دَرسَتْ سُبُلُهُ وَ عَفَتْ شُرَكُهُ، اِطَّاعُوا اَلشَّيْطَانَ فَسَلَكُوا مَسَالِكَهُ وَ وَرَدُوا مَنَاهِلَهُ بِهِمْ سَارَت اعلامه وَ قَامَ لِوَائِهِ، فى فِتنٍ داستهم بِاخْفَافِهَا، وَ وَطَّنَتْهُمْ بِاظْلاَفِهَا وَ قَامَتْ عَلَى سَنَابِكِهَا فَهُمْ فِيهَا تَائِهُونَ حَائِرُونَ جَاهِلُونَ مَفْتُونُونَ فِى خَيْرِ دَارٍ وَ شَرِّ جِيرَانٍ، نَوْمُهُمْ سُهُودٌ وَ كُحْلُهُمْ دُمُوعٌ، بَارِضٌ عَالِمُهَا مُلْجَمٌ وَ جَاهِلُهَا مُكْرَم. در هنگام بعثت پیامبران، مردم دستخوش فتنه هایی بودند که در آن ریسمان دین گسسته بود و دستگیره های یقین و باور، سست شده بود و راه های دگرگونی و اختلاف پیدا کرده بود و کار به پراکندگی گرائیده و راه گریز از این فتنه بر مردم تنگ شده بود و جایگاه بهره گیری بر مردم مبهم و تاریک مانده بود، هدایت در آن روزگار فرو افکنده و کمرنگ بود. کوری و نابینایی همه گیر بود. خدای رحمان، عصیان و سرپیچی می شد امّا شیطان مورد نصرت و یاری قرار می گرفت و ایمان بی یاور و بی پشتوانه می ماند، پایه های ایمان متزلزل و ویران بود نشانه های ایمان گم بود، راه های ایمان فراموش شده بود، مردم از شیطان ها فرمان می بردند و راه آن ها را می پیمودند به سر منزلی که آن ها هدایت می کردند فرو آمدند و لوای شیطان بر پا می گشت، مردم دستخوش فتنه هایی بودند که این فتنه ها مردم را در زیر سم خود مانند حیوان وحشی و ناآرامی لگد مال و آن ها را پایکوب می کرد. فتنه مانند

حیوان پیروزمندی که طعمه خود را زیر دست و پای خود له کرده و گردن برافراشته است از سرکوبی مردم، گردن بر می افراشت مردم در فتنه ها گم گشته بودند. در بهترین خانه ها با بد ترین همسایگان زندگی می کردند، خواب آنان بد خوابی بود و سرمه چشمشان اشک ها بود. در سرزمینی زندگی می کردند که عالمان لجام زده بودند، و جاهل ها عزیز و گرامی می زیستند. بنابر این زمینه ظهور همه پیامبران یکسان و یکنواخت بوده است و تنها در شدّت و ضعف متفاوت بوده است. می توان آن شرایط را بر اساس کلمات حضرت امیر علیه السلام بدین ترتیب فهرست نمود:

•

مردم عصر بعثت به بد ترین دین گردن نهاده بودند و در بد ترین خانه ها به سر می بردند. (1)

•

حاکمیت جهل و نادانی و صدر نشینی نادانان و تحقیر عالمان.

•

عبادت و پرستش بت ها به جای خدای واحد.

•

حیرانی و سردرگمی مردم.

اهداف نبوت

اشاره

توجه به شرایط و زمینه های ظهور انبیاء، هدف های انبیاء را روشن می سازد، که عبارت اند:

احیای فطرت و برانگیختن عقل ها

*احیای فطرت و برانگیختن عقل ها (2)

پیامبران آمدند تا عقل هایی که چون مردگان در گور، بی رمق و بی جان بودند و در امور معنوی هیچ نوع تدبّری نداشته اند حیات داده و فعال سازند. اگر عقل فعال شود بی شک به خالق خود پی برده و می فهمد که هر پدیده ای پدیده آورنده ای دارد.

هشدار برای مردم

*هشدار برای مردم (3)

یکی از وظایف انبیاء علیهم السلام که قرآن بسیار آن را یاد کرده و بسیار نیز مهم است، انذار است. پیامبر صلی الله علیه و آله همان طور که بشیر بودند نذیر نیز بودند. یعنی که همان طور که مردم را در صورت اطاعت حضرت حق به بهشت ترغیب و تشویق می نمودند، از مخالفت خداوند می ترسانیدند.

احیای توحید و اجرای عدالت

هیچ جز در دنیا مهم تر از خداوند نیست و به همین لحاظ مسئله توحید در رأس همه امور و مهم ترین رسالت انبیاء علیهم السلام نیز احیای توحید و اجرای عدالت است چه، این دو در راستای یکدیگرند و این بدین خاطر است که عدالت بدون در نظر گرفتن خدا و توحید هیچ مفهوم و در نتیجه هیچ مصداقی ندارد.


1) نهج البلاغه، ترجمه معادیخواه، ص227.

2) فرهنگ آفتاب، ترجمه معادیخواه، ص 4845.

3) همان، ص 4845.

استحکام پیوند فامیلی و نیز دوستی و برادری

پیامبران علیهم السلام با بسط توحید دل ها را به یکدیگر پیوند می زدند و باعث استحکام روابط می شدند.

درمان های درد های روحی، روانی بشر

*درمان های درد های روحی، روانی بشر (1)

انسانی که نتواند ریشه های خود را پیدا کند هرگز چرایی بودن و در نتیجه هدف و در نتیجه چگونه زیستن را درک نمی کند و برای ناکامی ها و آسیب های موجود دلیل و منطقی که بتواند او را آرام و نیز مقاوم و استوار سازد نمی آید لذا در باتلاق افسردگی و حیرت و سردگردانی فرو می رود و به پوچی و یا سیاه نگری میل می کند امّا پیامبران علیهم اسلام با ارائه معارف آسمانی به پرسش های بی پاسخ بشر جواب مناسب داده و بشر را هدفمند می سازند.

تعدیل غرایز

*تعدیل غرایز (2)

غرائز موجود در انسان گرچه لازم و ضروری است و بستری برای امتحان و رشد است ولی چنان چه افسار گسیخته شود بسیار خطرناک خواهد بود. پیامبران علیهم السلام راه و روش کنترل و مهار غرائز را آموختند تا بشر تمامی استعداد های پنهان و آشکار او در مسیر صحیح خود قرار گیرد. بنابر این هرگز پیامبران علیهم السلام برای سرکوب غرائز قدمی برنداشته اند بلکه آن در مسیر رشد و تعالی قرار داده و هدفمند و مفید ساخته اند.


1) فرهنگ آفتاب، ص 2356-2357.

2) فروغ ابدیت، ص217.

خلقت پاکیزه پیامبر علیهم السلام در نهج البلاغه

بر اساس آیات و روایات و نیز برهان، بایستی نمایندگان از شریف ترین و پاک ترین افراد باشند. و این مهم جز با تولّد از پدران و مادران پاک تحقّق نمی یابد چه در غیر این صورت، حتی امکان و احتمال وراثت ناپاکی ها، مسئله پاکی و عصمت ذاتی آن عزیزان مورد اشکال است. ما معتقدیم که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و نیز خاندان وحی علیهم السلام، صلب های انسان های بلند مرتبه و موحّد و رحم ها پاک را طی کرده اند و هیچ یک از اجداد آن بزرگواران مشرک نبوده اند. قرآن کریم در آیه وَ تَقَلُّبَكَ فِى اَلسَّاجِدِينَ (1)به مسئله خلقت پاک پیامبر صلی الله علیه و آله توجّه داده است زیرا مفاد آیه این است که خداوند به دوران انتقال نطفه ی پیامبر صلی الله علیه و آله در اهل سجود از اصلاب شامخه به ارحام مطهّره آگاه است. ائمّه اطهار علیهم السلام در توضیح این آیه فرموده اند که منظور اصلاب پیامبران علیهم السلام است و این چنین است که حضرت امیر علیه السلام در وصف رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

او از شجره ی پاکیزه ی پیامبران آفریده شده و از مشکات درخشانی که نور هدایت درستکاری از آنان تابناک بوده، انتخاب گشته است. او از مرکز سرزمین مکّه و از دل بطحاء و از میان چراغ های فروزانی که در تاریکی ها راهنمای سرگشتگان است، برگزیده شده، او از سرچشمه های حکمت که همه دارای دین و شریعت بوده و دیگران علم و حکمت را از آن ها می آموختند، گزینش شده است. (2)

بدینسان خلقت همه ی پیامبران علیهم السلام پاکیزه بوده و آفرینش آن ها از نطفه های پاک و مطهّر بوده است و رسول خدا صلی الله علیه و آله از همین سلسه ی پاک نهاد، آفریده شده است. این معنا در موضعی دیگر نیز در کلام امام علی علیه السلام آمده است:

فاستَودَعَهم فى أفضل مُستَودَع، و أقرَّهم فى خَيرِ مستقرّ، تناسخَتهٌم كرائم الاصلاب الى مُطهَّراتِ الارحام، كُلَّما مَضى مِنْهم سَلَفٌ، قام مِنهم بدين اللهِ خَلَفٌ. خداوند نطفه ی پاک پیامبران را در بهترین جایگاه به ودیعت گذارد و در بهترین مکان آن ها را مستقر ساخت و از صلب کریمانه ی پدران، به رحم پاک مادران منتقل نمود. هر زمان که یکی از آنان بدرود حیات می گفت، دیگری برای پیشبرد دین خدا به پا می خواست.


1) شعراء، آیه 219.

2) نهج البلاغه، خطبه 107.

حَتَّى أَفْضَتْ كَرَامَةُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى مُحَمَّدٍ صَلی الله علیه وَ آلِهِ، فَأَخْرَجَهُ مِنْ أَفْضَلِ الْمَعَادِنِ مَنْبِتاً، وَ أَعَزَّ الارماتِ مَغْرِساً، مِنَ الشَّجَرَةِ الَّتِي صَدَعَ مِنْهَا أَنْبِيَائِهِ وَ انْتَجَبَ مِنْهَا اُمَنائَه. تا آن که این منصب بزرگ به محمّد صلی الله علیه و آله منتهی شد، پس خدای نهاد اصلی وی را از بهترین معادن استخراج کرد و نهال وجودش را در اصیل ترین و عزیز ترین سرزمین ها غرس نمود و شاخه هستی او را از همان درختی که پیامبران را از آن آفرید به وجود آورد، از همان شجره ای که امینان درگاه خود را از آن برگزید.

عِتْرَتُهُ خَيْرُ الْعِتَرِ وَ اُسْرَتُهُ خَيْرُ الاُسَرِ وَ شَجَرَتُهُ خَيْرُ الشَّجَرِ، نَبَتَتْ فِي حَرَمٍ وَ بَسَقَتْ فِي كَرْمٍ، لَهَا فُرُوعٌ طِوَالُ وَ ثَمَرٍ لا يُنَالُ، فَهُوَ إِمَامُ مَنِ اتَّقَى، "وَ بَصِيرَةُ مَنِ اهْتَدَى" ، سِرَاجُ لَمَعَ ضَوْؤُهُ وَ شِهَابُ سَطَعَ نُورُهُ وَ زَنْدُ بَرَقَ لَمْعُهُ. (1) عترت او بهترین عترت ها، خاندانش بهترین خاندان ها و درخت وجودش از بهترین درختان بود، در حرم امن الاهی روئید و در آغوش خانواده ی بزرگواری رشد نمود که شاخه های بلندی دارد و دست فرومایگان به میوه های آن نرسد. او پیشوای پرهیزکاران و وسیله ی بینائی هدایت خواهان است، چراغی است نورش درخشان، ستاره ای است فروزان و آتش افروزی است که بارقه اش زبانه می کشد.

حضرت امیر علیه السلام درباره سیر سلسله خلقتی رسول مکرم اسلام صلی الله علیه و آله، چنین گواهی می دهند:

وَ اَشْهَدُ أَنّه عَدلٌ عَدَل و حكَمُ فَصَل و أشهَدُ أنّ محمّداً عبدُهُ و رسولُه و سَيّدُ عِبادِه، كُلَّما نسَخَ اللهُ الخلقَ فِرقَتَينِ جَعَلَهُ في خَيرِ هما. لم يُسهِمْ فيه عاهِرٌ و لا ضَرَبَ فيه فاجِرٌ. و من گواهی می دهم که قضاوت خدا عادلانه است و حکومتش قاطعانه و نیز گواهی می دهم محمّد صلی الله علیه و آله بنده و فرستاده خدا و برگزیده و سرور بندگانش است. هر پدری که خواست از دنیا برود و فرزندانی داشت، خداوند نطفه محمّد صلی الله علیه و آله را در فرزند بهتر قرار دارد به گونه ای که در انتقال نطفه محمّد صلی الله علیه و آله نه جنایتکار نقشی داشت و نه معصیت کار سهمی پیدا نمود.


1) نهج البلاغه، خطبه93.

انتخاب پیامبر صلی الله علیه و آله

بر اساس آیات قرآن کریم انتخاب پیامبر صلی الله علیه و آله و نیز امام علیه السلام، تنها خاص خداوند است به همین خاطر است که قرآن کریم می فرماید:

إِنَّ اللهَ اصْطَفَى آدَمَ وَ نُوحًا وَ آلَ إِبْرَاهِيمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ * ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَ الله سَمِيعٌ عَلِيمٌ همانا خدا آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید * فرزندانی که بعضی از آنان از [نسل] بعضی دیگرند و خداوند شنوای داناست.

آن چنان که خداوند در پاسخ حضرت ابراهیم علیه السلام آن گاه که درخواست نمود که همان گونه خود به مقام امامت نصب شد نسلش نیز به این مقام برسند، فرمودند:

...لا يَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ این مقام رفیع به ستمگران ذریّه ی تو نخواهد رسید و فرومایگان از آن بهره ای نخواهند برد. بنابر این در مجموع سه شرط اساسی برای پیامبر و امام، پس از حضرت ابراهیم علیه السلام وجود دارد:

1- انتخاب شده پروردگار باشند.

2- از نسل حضرت ابراهیم علیه السلام باشند.

3- گنه کار نباشد.

بدون شک نماینده خداوند بایستی معصوم باشد تا هم خدا بتواند به او اعتماد کند و هم ما و امّا عصمت امری است مخفی است و اثبات آن با معاشرت ممکن نیست گرچه عدم آن با معاشرت اثبات می شود، لذا تنها راه اثبات عصمت جعل و نصب پروردگار است یعنی هر گاه دیدیم خدای تعالی کسی را به منصب رسالت و یا امامت نصب نمود از آن جا که خدا عهدش را به گنه کار نمی دهد، می فهمیم آن شخص معصوم است و امّا طریقه اثبات جعل و نصب، تنها معجزه است.

این که گفتیم که نصب نمایندگان خدا با خداست نه با مردم، به این جهت است که شرایط لازم برای نمایندگی اموری پنهان اند که خداوند از آن اطّلاع دارد و مردم از آن اطّلاعی ندارند زیرا که علم غیب ندارند و مضاف بر این که نماینده خدا چنان که از اسمش مشخص است نماینده خداست نه مردم و مردم چنین حقّی را ندارند که برای خدا نماینده مشخّص کنند.

بهترین و والاترین سرمشق

پیامبران علیهم السلام بخاطر همان خصوصیات منحصر به فردی که دارند بهترین سرمشق برای رسیدن به خدای اند. گرچه هر پیامبری برای امّت خود سرمشق و الگو بوده است ولی در این میان تنها دو پیامبر در قرآن، الگوی جهانیان معرفی شده اند یکی حضرت ابراهیم علیه السلام و دیگری رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله:

لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللهَ وَ الْيَوْمَ الآخِرَ وَ ذِكْرُ اللهَ كَثِيراً (1) البته شما در مورد رسول خدا سرمشق نیکویی دارید، برای آن کس که به پاداش خدا و روز رستاخیز امیدوار باشد و بسیار یاد خدا کند.

چنین کسی محبوب خداست، چرا که آیه شریفه قرآن دوستی خداوند را در تبعیّت و پیروی از پیامبرش صلی الله علیه و آله می داند که آمرزش گناهان را نیز در پی دارد. بنگرید:

قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُم ذُنُوبَكُم وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيم (2) بگو ای پیامبر، اگر خدا را دوست دارید، مرا پیروی نمایید تا خدا شما را دوست بدارد و گناهان شما را ببخشد که خداوند آمرزنده و مهربان است.

بنابر این کسانی که می گفتند و الان نیز برخی می گویند که ما فقط خدا را قبول داریم و کاری به پیامبر صلی الله علیه و آله نداریم در خطای بزرگی هستند زیرا خدا آن ها را قبول ندارد و دوست هم ندارد. پیامبری که اشرف پیامبران است، راه و رسمش نیز بهترین و نیکو ترین سرمشق خواهد بود. این معنا را نفس پیامبر صلی الله علیه و آله که عزیز ترین فرد نسبت به اوست، یعنی امیر مؤمنان علیه السلام در کلامی چنین فرموده است:

... وَ اقْتَدَوا بِهَدْيِ نَبِيِّكُمْ، فَاِنَّهُ أفضَلُ الهَدْى و استَنُّوا بِسُنَّتِهِ فَإنَّها أهَدى السُّنَنِ. (3) ... هان ای مردم، به راهنمایی پیامبرتان اقتدا کنید، زیرا بهترین هدایت هاست و به روش و سنّت وی عمل نمایید، چرا که بهترین فرمان ها و نیکو ترین روش هاست.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود:

سيرَتُهُ اَلْقَصْدُ وَ سُنَّتُهُ اَلرُّشْدُ وَ كَلامُهُ الْفَصْلُ وَ حُكْمُهُ الْعَدْلُ. (4) راه و رسم او معتدل و روش او صحیح و متین و سخنانش روشنگر حق از باطل و داوری و حکمش عادلانه است.


1) سوره احزاب، آیه21.

2) سوره آل عمران، آیه31.

3) 12- نهج البلاغه، خطبه109.

4) نهج البلاغه، خطبه93.

و باز می فرماید:

إِعْمَلُوا رَحِمَكُمُ اللهُ عَلَى أَعْلاَمٍ بَيِّنَةٍ فَالطّرِيقُ نَهْجٌ يَدْعُو الى دَارَ السَّلاَمِ وَ أَنْتُمْ فِي دارٍ مُسْتَعْتَبٍ على مَهَلٍ وَ فَرَاغٍ وَ الصُّحُفُ مَنشورَةٌ و الاقلامُ جارِيَةٌ وَ الابدانِ صَحِيحةٌ وَ الالْسُنُ مُطْلَقَةٌ وَ اَلتَّوْبَةُ مَسْمُوعَةٌ وَ الاعْمَالُ مَقْبُولَة. (1) خدا شما را رحمت کند، بر طبق نشانه های روشن و سیره و سنت واضح او عمل کنید که راه روشن است و شما را به خانه امن و امان فرا می خواند. هم اکنون فرصت را مغتنم شمارید، چون در منزلگاهی هستید که می توانید با مهلت و فرصتی که دارید رضایت خدا را جلب نمایید. پرونده ها هنوز گشوده است و قلم ها آماده نوشتن، بدن ها سالم است و زبان ها گویا و آزاد، و توبه نیز پذیرفته است و اعمال مورد قبول واقع می گردد.

فَتَأَسَّ بنَبيّكَ الاَطْيَبِ الاَطْهَر صَلی الله علیه و آله فَإِنَّ فيه أُسوَةً لِمَنْ تَأسّى "و عَزاءً لِمَن تَعَزّى" وَ أحَبُّ الْعِبَادُ الَىَّ اللهِ المُتَأسّى بِنَبيّه وَ المُقْتَصٌّ لاِثرِه. از پیامبر پاک و پاکیزه ات صلی الله علیه و آله پیروی کن، زیرا راه و رسمش سرمشقی است برای آن کس که بخواهد تأسّی جوید و نسبت او انتسابی است عالی برای کسی که بخواهد منتسب گردد، و محبوب ترین بندگان نزد خداوند کسی است که از پیامبرش سرمشق گیرد و قدم به جای قدم او گذارد.

تواضع پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

سیره پیامبر صلی الله علیه و آله ما تواضع بود. این حالت بلند روحانی در پیامبر صلی الله علیه و آله حتی بعد از رسیدن به قدرت نیز ادامه داشت. حضرت امیر علیه السلام وصف فروتنی پیامبر صلی الله علیه و آله را چنین بیان می دارد:

وَ لَقَدْ كَانَ صَلی الله علیهِ وَ آله يَأكُلُ عَلَى الارْضِ وَ يَجلِسُ جِلسَةَ العَبدِ وَ يَخصِفُ بِيَدِهِ نَعْلَهُ وَ يَرقَعُ بِيَدِهِ ثَوبَه وَ يَركَبُ الحِمارَ الْعَارِىَ وَ يردِفُ خَلفَه. (2) رسول خدا صلی الله علیه و آله روی زمینِ بدون فرش می نشست و غذا می خورد و با تواضع همچون بردگان جلوس می کرد، با دست خویش کفش و لباسش را وصله می فرمود و بر مرکب برهنه سوار می شد و حتی کسی را پشت سر خویش سوار می نمود.


1) نهج البلاغه، خطبه9.

2) نهج البلاغه، خطبه159.

زهد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

اسلام در عین حالی که ما را از عشق و علاقه به دنیا هشدار می دهد ترک آن را جایز ندانسته است. بنابر این زهد و بی رغبتی به دنیا به معنای حب دنیا نداشتن است نه به معنای دنیا نداشتن. بدیهی است که اگر کسی نسبت به دنیا علاقه ای نداشته باشد تلاش آن در کسب دنیا بر اساس نیاز و وظیفه خواهد بود نه بر اساس علاقه.

توصیف امام علیه السلام از وارستگی پیامبر صلی الله علیه و آله و زهد آن حضرت صلی الله علیه و آله این گونه است:

قَدْ حَقَّرَ اَلدُّنْيا وَ صَغّرَها وَ أَهْوَنَ بِهَا و هَوَّنهَا وَ عَلِمَ أَنَّ اَللَّهَ زَوَاهَا عَنْهُ اِخْتِيَاراً وَ بَسَطَهَا لِغَيْرِهِ احْتِقاراً، فَاَعْرَضَ عَنِ الدُّنْيا بِقَلْبِهِ وَ أَمَاتَ ذِكْرَها عَنْ نَفسِهِ وَ أَحَبَّ أَنْ تَغِيبَ زِينَتُها عَنْ عَيْنِهِ، لِكَيْلاَ يَتَّخِذَ مِنْهَا رِياشاً، أو يَرْجُوَ فِيهَا مَقَاماً. بَلَّغَ عَن رَبّهِ مُعذِراً وَ نَصَحَ لاِ مَّتِهِ مُنْذِراً، وَ دَعَا الى الجَنَّةَ مُبَشِّراً وَ خَوَّفَ مِنَ اَلنَّارِ مُحَذِّراً. (1) حضرت محمّد صلی الله علیه و آله دنیا را به هیچ می انگاشت و آن را در نظر دیگران بی مقدار و حقیر معرّفی می کرد. به دنیا بی اعتنا بود و آن را پست و بی ارزش نشان می داد. او می دانست که خدا دنیا را به میل خویش از او دور گردانیده و چون فرومایه است، آن را در نظر دیگران جلوه داده و نصیب آنان کرده است، بدین جهت رسول خدا صلی الله علیه و آله با میل و علاقه ی قلبی خود از دنیا دوری کرده و حتی نام آن را از جان خویش بیرون رانده بود. آن حضرت صلی الله علیه و آله دوست می داشت که زینت و آرایش دنیا را به چشم نبیند تا از آن لباس آراسته نخواهد، یا به مقامی چشم ندوزد و اقامت در آن را آرزو نکند. هدف او تنها این بود که نهایت کوشش خود را در امر تبلیغ بکار بندد و امّت خویش را از عذاب الاهی ترسانیده، پند و اندرزشان دهد و به آنان مژده بهشت دهد و از آتش دوزخ بر حذرشان دارد. و این آموزه ی قرآن بود، آن جا که فرموده است:

لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ الَىَّ ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ احْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ قُلْ إِنِّى أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِين (2) ای رسول ما چشم از متاع ناقابل دنیوی که به طایفه ای از مردم کافر (برای آزمودنشان داده ایم)، بپوش و بر اینان اندوه مخور، تو اهل ایمان را زیر بال و پر علم و حکمت خود گیر و با کمال حسن خُلق آنان را بپروران و بگو من فرستاده خدایم که برای اندرز و ترسانیدن خلق از عذاب قهر الاهی با دلیلی روشن آمده ام.


1) نهج البلاغه، خطبه108.

2) سوره حجر، آیات 88 و 89.

و در جایی دیگر نیز تأکید می کند:

وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ الَىَّ ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهَرَةَ الحيوة الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَ رِزْقُ كَبِيرُ رَبِّكَ خَيْرُ وَ أَبْقى وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بالصلوِة وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها، لا نَسْئَلُكَ رِزْقاً نَحْنُ نرزُقُک وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى (1) ای رسول ما ! هرگز به متاع ناچیزی که به قومی کافر و جاهل در جلوه ی حیات دنیوی فانی و به انگیزه آزمایش به ایشان داده ایم، چشم آرزو مگشا که رزق خدای تو بسی بهتر و پاینده تر است، تو اهل بیت خود را به نماز و طاعت خدا امر کن و خود نیز بر آن صبور باش، ما از تو روزی کسی را نمی طلبیم، بلکه ما به تو و دیگران روزی می دهیم و آگاه باش که عاقبت نیکو ویژه پرهیزکاری و پارسایی است.

و پیامبر صلی الله علیه و آله نیز چنین کرد و هرگز به متاع دنیا چشم آرزو ندوخت و آن چنان که حضرت امیر مومنان علیه السلام حضرت صلی الله علیه و آله را چنین توصیف نمود:

بیش از حداقلِ نیاز از متاع دنیا استفاده نکرد و به آن تمایلی نشان نداد. پهلویش از همه لاغرتر و شکمش از همه گرسنه تر بود. دنیا به وی عرضه شد تا آن چه را می خواهد انتخاب کند، امّا او از پذیرش آن امتناع ورزید. او از آن چه مبغوض خداوند است، آگاهی داشت، از این رو خود نیز آن ها را منفور می شمرد و آن چه خداوند آن را حقیر شمرده بود، او نیز حقیر می دانست. اینک اگر در ما چیزی جز محبّت آن چه مورد غضب خدا و رسول اوست و بزرگداشت آن چه خداوند و پیامبرش آن را کوچک شمرده اند نباشد، همین خود برای مخالفت ما با خدا و سرپیچی از فرمانش کافی است. (2)

به راستی اگر دنیا و زخارف آن نزد خداوند ارزشمند بود، پروردگار عالم آن را برای بهترین بندگان خود می پسندید و آنان را نسبت به بهره وری هر چه بیش تر از دنیا ترغیب می کرد.


1) سوره طه، آیات131و132.

2) نهج البلاغه، خطبه159.

این چنین است که امیرمؤمنان علیه السلام به پیروانش توصیه می کند که:

وَ لَقَدْ كَانَ فى رَسُولِ صَلی الله علیه و آله كَافًّ لَكَ فِي اَلاُسْوَةِ وَ دَلِيلٌ لَكَ عَلَى ذَمِّ اَلدُّنْيَا وَ عَيْبِهَا وَ كَثْرَةِ مَخَازِيهَا وَ مساوِيهَا، اِذْ قُبِضَتْ عَنْهُ أَطْرَافُهَا وَ وُطِّئَتْ بِغَيْرِهِ أَكْنَافُهَا وَ فُطِمَ عَنْ رَضَاعِهَا وَ زُوِيَ عَنْ زَخَارِفِهَا. (1) کافی است که روش پیامبر صلی الله علیه و آله را سر مشق خویش قرار دهی و او را در مذمّت و بی ارزشی دنیا و دیدن عیوب و کثرت رسوایی ها و بدی هایش راهنمای خود بدانی، چه این که دنیا از او گرفته شد و برای دیگران آماده گشت، از نوشیدن لذت های آن منع گردید و از آرایش های آن دور گردانده شد.

و آن گاه که پرده ای را بر در اطاقش دید که روی آن تصویر هایی بود، همسرش را ندا داد و فرمود:

غَيّبَيهِ عَنّى فانّى اذا نَظَرْتَ اليه، ذَكَرْتُ الدُّنْيَا وَ زَخَارِفَهَا. (2) آن را از نظرم پنهان کن! که هرگاه چشمم به آن می افتد، دنیا و آرایش های آن را به یاد می آورم.

آن گاه امام علیه السلام در ادامه می فرماید:

فَأَعْرَضَ عَنِ الدُّنْيَا بِقَلْبِهِ وَ أَمَاتَ ذِكْرَهَا مِنْ نَفْسِهِ، وَ أَحَبَّ أَنْ تَغِيبَ زِينَتُهَا عَنْ عَينِهُِ، لِكَيلا يَتّخِذَ مِنْهَا رِياشاً وَ لا يَعْتَقِدَها قَراراً وَ لا يَرْجُوَ فِيهَا مُقَاماً، فَأَخْرَجَهَا مِنَ النَّفْسِ، وَ أَشْخَصَها عَنِ اَلْقَلْبِ وَ غَيَّبَها عَنِ اَلْبَصَرِ وَ كَذَلِكَ مَنْ أَبْغَضَ شَيْئاً أَبْغَضَ أَنْ يَنْظُرَ اِلَيْهِ، وَ أَنْ يَذْكَرَ عِنْدَه. (3) او با تمام قلب خویش از آرایش و زیور دنیا دوری کرده و یاد آن را در وجودش می راند، او سخت علاقمند بود که زینت های دنیا از چشمش پنهان گردد، تا از آن لباس زیبایی تهیه نکند و آن را قرارگاه همیشگی نداند و امید اقامت دایم در آن نداشته باشد. از این رو آن را از روحش بیرون راند و از قلبش دور ساخت و از چشمش پنهان نمود. آری، چنین است کسی که امری را منفور می دارد، نگاه کردن و یاد آوردن آن را نیز منفور می شمارد.


1) همان.

2) همان.

3) همان.

وَ لَقَدْ كَانَ فِي رَسُولِ اَللَّهِ صلی الله علیه و آله مَا يَدُلُّكَ عَلَى مَسَاوَى الدُّنْيَا وَ عُيُوبِهَا اذ جاعَ فِيها مَعَ خاصَّتِهِ وَ زُوِيَتْ عَنْهُ زَخَارِفُها مَعَ عَظِيمِ زُلْفَتِهِ. (1) به راستی در زندگی رسول خدا صلی الله علیه و آله اموری است که تو را به عیوب و کاستی های دنیا واقف می سازد، چه این که او و نزدیکانش در آن گرسنه بودند و با این که منزلت و مقام عظیمی در پیشگاه خداوند داشت، امّا خداوند زینت های دنیا را از او دریغ فرمود.

سپس امیر مؤمنان علیه السلام با چنین استدلالی راه هر گونه بهانه ای را بر پیروانش می بندد و می فرماید: بنابراین هر کس با عقل خویش باید بنگرد که آیا خداوند با این شیوه، پیامبر خود را گرامی داشته یا به او اهانت نموده است؟ اگر کسی بگوید: او را تحقیر کرده که به خدا سوگند، این دروغ محض است و اگر بگوید او را گرامی داشته، باید بداند خداوند دیگران را که زینت های دنیا را به آن ها عطا نموده، گرامی نداشته است، چه این که دنیا را برای آن ها گسترده امّا از نزدیک ترین خاصّان خویش، دریغ داشته است. آری کسی که بخواهد نیکبختی واقعی پیدا کند، باید به این فرستاده ی خداوند اقتدا و تأسّی نماید، گام در جای گام هایش نهد و از هر مدخلی که او داخل شد، وارد شود، که اگر چنین نکند، از هلاکت ایمن نخواهد بود. (2)

... فَمَا أَعْظَمَ مِنَّةَ اللَّهِ عِنْدَنَا حِينَ أَنْعَمَ عَلَيْنَا بِهِ سَلَفاً نَتَّبِعُهُ وَ قَائِداً نَطَأُ عَقِبَهُ. (3) پس چه بسیار بزرگ است منّت و احسان خدا به ما ! از این که نعمت وجود پیامبر صلی الله علیه و آله را به ما ارزانی داشته که برای ما پیشروی است تا پیروی اش کنیم و پیشوایی است که گام در جای پای او نهیم.

چنان چه خداوند نیز بدین احسان و منّت، مؤمنین را گوشزد نموده فرموده است:

لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُّبِينٍ (4) همانا خدا به مؤمنان نعمتی گران عطا کرد چون میان آنان رسولی از خودشان برانگیخت که آیات او را بر آنان بخواند و آن ها را تزکیه کند و به ایشان کتاب و حکمت بیاموزد و بی شک پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.


1) همان.

2) همان.

3) همان.

4) همان.

اینک از زبان همان امام همام علیه السلام خدای را بر این منّت سپاس می گوییم و از او چنین می طلبیم: پروردگارا ! در سایه ی لطف خود برای آن بزرگوار علیه السلام منزل با وسعتی بگشای؛

و از فضل و کرمت چندین برابر پاداشش ده!

خداوندا! کاخ پرشکوه او را از هر بنایی برتر و مقام او را در پیشگاه خودت گرامی دار؛

آفریدگارا! نورش را کامل گردان و پاداش رسالتش را پذیرش شفاعت و قبول شهادت و گفتار وی قرار بده، او که دارای منطق عالمانه و طریقی بود که جدا کننده حق از باطل بود؛ بار خدایا! بین ما و پیغمبرت صلی الله علیه و آله در جایی که نعمتش جاویدان، زندگی اش خوش، آرزوهایش مطلوب و خواسته های آن بر آمده است، در کمال آرامش و در نهایت اطمینان، همراه با مواهب و هدایای با ارزش خویش جمع گردان! (1)

در نهج البلاغه صفات و ویژگی های نبی گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و فضائل و مناقب آن رسول گرامی صلی الله علیه و آله مورد توجّه فراوان قرار گرفته است. برای نمونه به چند مورد اشاره می گردد.

امانت داری پیامبر صلی الله علیه و آله

پیامبر صلی الله علیه و آله در طول حیات شریفشان چه قبل از بعثت و چه بعد آن، بسیار امانت دار بودند. بطوری مردم ایشان را محمّد امین می خواندند. هر چیزی که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله به امانت گذارده می شد چه مال بودن چه شخص چه کلام و سخنی، پیامبر صلی الله علیه و آله آن را نزد خود محفوظ می داشتند. پروردگار نیز امانت داری حضرتش صلی الله علیه و آله را پسندید و مهم ترین کالا یعنی قرآن را نزد ایشان به امانت گذارد تا بدون کم و کاست به مردم باز خوانند. حضرت امیر علیه السلام در این مورد فرمودند:

انَّ اللهَ بَعَثَ مُحَمَّد صَلی الله علیهِ و آله نَذيراً لِلْعَالَمِينَ وَ امِينَا عَلَى التَّنزيلِ. خداوند محمّد صلی الله علیه و آله را به رسالت مبعوث ساخت که جهانیان را بیم دهد و امین آیات کتاب وی باشد.

در جای دیگر می فرماید:

حَتَّى اورى قَبَساً لِقَابِسٍ وَ انار عَلَماً لِحَابِسٍ فَهُوَ اَمِينُكَ اَلْمَأْمُونُ. تا این که خداوند پیامبرش را فرستاد و شعله ای برای آن ها که می خواهند روشن گردند برافروخت و چراغی پر فروغ بر سر راه گم شدگان وادی ضلالت و گمراهی قرار داد. خداوندا، پس او امین و مورد اعتماد توست.


1) نهج البلاغه، خطبه71.

استقامت و پایداری

بدون شک یکی از گزینه های پیروزی در هر امری پایداری در آن است. پایداری و استقامت در راه هدف و آرمان مقدّس رسالت الاهی، از صفات بارز نبی گرامی اسلام صلی الله علیه و آله است که در نهج البلاغه در مواضع متعدّد مورد توجّه امام علیه السلام قرار گرفته است. آن حضرت علیه السلام از جمله می فرمایند:

اَرْسِلَهُ داعِياً اِلَى الْحَقِّ وَ شَاهِداً عَلَى اَلْخَلْقِ فَبَلَّغَ رِسَالاَتِ رَبِّهِ غَيْرَ وَانٍ وَ لاَ مُقَصِّرٍ وَ جَاهَدَ فِي اللهِ اِعْدَاءَهُ غَيْرَ وَاهِنٍ وَ لاَ مُعَذر امامَ اتقی وَ بصر مَنِ اِهْتَدَى. خداوند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را فرستاد تا به سوی حق دعوت نماید و گواه اعمال خلق باشد. او بدون سستی و کوتاهی رسالت پروردگارش را رسانید و در راه خدا با دشمنانش بدون عذر نبرد کرد. پیشوای پرهیزکاران و روشنی بخش چشم هدایت شدگان.

امام علیه السلام در ضمن تعلیم درود فرستادن بر نبی گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می فرماید:

اجْعَلْ شَرائِفَ صَلَواتِكَ وَ نَوامِيَ بَرَكاتِكَ عَلَيَّ مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ الْخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ وَ الْفَاتِحِ لِمَا انْغَلَقَ و الْمُعْلِنِ بِالْحَقِّ وَ الدَّافِعِ جَيشاتِ اَلاَ بَاطِيلِ وَ اَلدَّامِغِ. صَوْلاَتِ الاِ ضالِيلِ، كَما حُمِّلَ فَا ضْطَلَعَ قائِماً بِامْرِكَ مُسْتَوْفِزاً فِي مَرْضَاتِكَ غَيْرَ نَاكِلٍ مِنْ قُدَمٍ وَ لاَ وَاهٍ فِى عَزْمٍ واعِياً لَوْحیک حافِظاً لِعَهْدِكَ مَاضِياً عَلَى نفاذ اَمْرِكَ حَتِّي اوري قَبَسَ اَلْقَابِسِ وَ اِضاءَ الطَّرِيقُ لِلْخَابِطِ وَ هُدِيَتْ بِهِ اَلْقُلُوبُ بَعْدَ خَوْضَاتِ اَلْفِتَنِ وَ الاثامِ وَ اِقَامَ بِمُوضِحَاتِ الاعْلامِ وَ نَيِّراتِ الاِحْكامِ. خداوندا، گرامی ترین درود ها و افزون ترین برکات خود را بر محمّد صلی الله علیه و آله بنده و فرستاده ات قرار ده. همان فرستاده ای که ختم کننده وحی و رسالت بود و بازکننده راه بسته سعادت بشری و آشکار کننده دین حق به وسیله حق و برهان و بازدارنده جنب و جوش های باطل و شکننده و از میان برنده هجوم های گمراهان. همان گونه که سنگینی بار رسالت بر عهده او قرار داده شد با تمام قدرت به انجام آن پرداخت و به فرمانت قیام کرد و به سرعت در راه رضا و خشنودی ات گام برداشت و حتی یک قدم هم عقب گرد نکرد و اراده محکمش سست نشد. وحی و رسالت تو را به خوبی دریافت و پیمان رسالتت را حافظ و نگهدار بود. آن چنان در اجرای فرمانت کوشش کرد که شعله فروزان حق را آشکار و راه را برای جاهلان و گمراهان روشن ساخت و دل هایی که در فتنه و گناه فرو رفته بودند به واسطه او هدایت گردیدند. پرچم های حق را برافراشت و احکام زنده اسلام را برپا نمود.

شجاعت و فداکاری

امام علیه السلام در این باره می فرماید:

كُنَّا اذا احمرَّ اَلْبَأْسِ اِتَّقِينَا بِرَسُولِ اللَّهِ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَلَمْ يَكُنْ اَحَدٌ مِنَّا اقرب الى اَلْعَدُوِّ مِنْه. هرگاه جنگ شعله ور و سخت می شد ما به رسول خدا صلی الله علیه و آله پناه می بردیم و در آن هنگام هیچ یک از ما به دشمن نزدیک تر از او نبود.

و در جای دیگر می فرماید:

وَ كَانَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّي اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اِذا احْمَرَّ اَلْبَأْسَ وَ احْجُمِ اَلنَّاسَ قَدِمَ اَهْلَ بَيْتِهِ، فَوَقَى بِهِم اصْحابَهُ حَرُّ السُّيُوفِ و الاِسْنةِ فَقُتِلَ عُبَيْدَةُ بْنُ اَلْحَارِثِ يَوْمَ بَدْرٍ وَ قُتِلَ حَمْزَةُ يَوْمَ احُدٍ وَ قُتِلَ جَعْفَرٌ يَوْمَ موتة و ارادَّ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَكَرْتُ اِسْمَهُ مِثْلَ الَّذِى ارادُوا مِنَ الشَّهادَةِ وَ لَكِنَّ آجالَهُمْ عُجِّلَتْ وَ مَنِيَّتَهُ اجلَت. هرگاه آتش جنگ شعله می کشید و حمله شدید دشمن باعث عقب نشینی سپاه می شد، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله اهل بیت خود را پیشاپیش لشگر قرار می داد تا اصحابش از آتش شمشیر و نیزه مصون بمانند. لذا پسر عموی پیامبر عبيدة بن حارث روز بدر و حمزه علیه السلام عموی پیامبر صلی الله علیه و آله روز احد و جعفر علیه السلام پسر عموی آن حضرت صلی الله علیه و آله روز جنگ موته کشته و شهید شدند و کسانی هم بودند که اگر می خواستم نامشان را می بردم که دوست داشتند همانند آنان شهادت نصیبشان گردد امّا مقدور بود زنده بمانند و مرگشان به تأخیر افتد.

رحمت رسول صلی الله علیه و آله

یکی از اوصاف مهم نبی مکّرم اسلام صلی الله علیه و آله آن است که رسول رحمت الاهی است.

قرآن کریم می فرماید:

وَ ما اَرْسَلْناكَ اِلاّرَحْمَةً لِلعالَمينَ. (ای پیامبر صلی الله علیه و آله) ما تو را فرستادیم تا رحمتی بر اهل عالم باشی.

امام باقر علیه السلام از امیر المؤمنین علیه السلام چنین روایت فرموده است:

كَانَ فِي اَلاَرْضِ اَمَانَانِ مِنْ عَذَابِ اَللَّهِ و قَدْ رُفِعَ اِحْدُهُمَا فَدُونَكُمُ اَلْآخَرَ فَتَمَسَّكُوا بِهِ اما الامان اَلَّذِي رُفِعَ فَهُوَ رَسُولُ اَللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ اما الامان اَلْبَاقِي فَالاِسْتِغْفَارُ قَالَ اَللَّهُ تَعَالَى: (وَ مَا كَانَ اَللَّهُ ليُعذِّبهُم وَ اَنْتَ فِيهِمْ وَ مَا كَانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ) در زمین دو امان و وسیله نجات از عذاب الاهی بود که یکی از آن ها برداشته شد، دومی را دریابید و به آن چنگ زنید. امّا امانی که برداشته شد رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و امانی که باقی مانده استغفار است. خداوند تعالی می فرماید: خداوند آن ها را عذاب نمی کند تا تو در میان آن ها هستی و خداوند آن ها را عذاب نمی کند در حالی که استغفار می کنند.

از روایت امام باقر علیه السلام وجه امان و رحمت بودن پیامبر صلی الله علیه و آله معلوم گردید. امّا بنابر آیه کریمه قرآن او رَحْمَةُ لِلعالَمین است و جهتش آن است که آن چه را موجب سعادت ابدی مردم است برای آن ها آورده و این حتی برای کفار و مشرکان نیز رحمت محسوب می گردد، زیرا به مثابه سفره ای است از طعام گسترده ولی بعضی از مردم از غذا های آن استفاده نمی کنند.

برترین پیامبران

حضرت امیر علیه السلام درباره پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله می فرماید:

اُرْسَلْهُ بِالضِّيَاءِ وَ قَدَّمَهُ فِي اَلاِصْطِفَاءِ. او را با نور و روشنایی فرستاد و از میان مخلوقاتش برگزید و بر همه مقدّم داشت.

و در جای دیگر می فرماید:

وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدٌ عَبْدُهُ وَ رَسُولُ اَلْمُجْتَبَى مِنْ خَلاَئِقِه. و گواهی می دهم که محمّد صلی الله علیه و آله بنده و فرستاده برگزیده خداوند از میان مخلوقات اوست.

خاتم پیامبران

حضرت علیه السلام درباره خاتمیت نبی مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله می فرماید:

الى انْ بَعَثَ اللهُ سُبْحانَهُ مُحَمَّداً لانَجَازُ عِدَتُهُ وَ اتِّمَامُ نُبُوَّتِهِ. تا این که خداوند سبحان برای وفای به عهد خود و کامل گردانیدن نبوت محمّد صلی الله علیه و آله را به عنوان فرستاده خویش مبعوث ساخت.

و نیز می فرماید:

وَ رَسُولُكَ اَلْخَاتِمُ لِمَا سَبَق. همان پیامبری که تمام کننده سلسله پیامبران و شرایع آسمانی بود.

و در جای دیگر تصریح به این وصف می فرماید:

اَيُّهَا النَّاسُ خُذُوهَا عَنْ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ صَلَّي اللَّهُ عليه وَ آلِهِ انه يَمُوتُ مَن ماتَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِمَيِّتٍ وَ يَبْلَى مَن يَبْلَى مِنَّا و لَيْسَ بِبَال. ای مردم، این حقیقت را از خاتم النبیین صلی الله علیه و آله بیاموزید که هر کس از ما می میرد در حقیقت نمرده و آن کس که جسدش کهنه می شود در حقیقت کهنه نشده است.

و هنگام وداع با پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله، آن گاه که آن حضرت صلی الله علیه و آله را غسل می داد، عرضه داشت:

بابِي اَنْتَ وَ اَمِّي لَقَدِ اِنْقَطَعَ بِمَوْتِكَ مَالِمٌ يَنْقَطِعُ بِمَوْتِ غَيْرِك مِنَ النُّبُوَّةِ و الأَنْبَاءِ وَ اخْبَارِ السَّماء. پدرم و مادرم فدایت ای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، با مرگ تو چیزی قطع شد که با مرگ دیگران قطع نشد و آن نبوت و اطّلاع رسانی از عالم غیب و اخبار آسمانی بود.

پی نوشت ها

1- نهج البلاغه، خطبه 152.

2- نهج البلاغه، ترجمه معادیخواه، ص227.

3- فرهنگ آفتاب، ترجمه معادیخواه، ص4845.

4- همان، ص 4845.

5- فرهنگ آفتاب، ص2356-2357.

6- فروغ ابدیت، ص217.

7- شعراء، آیه 219.

8- نهج البلاغه، خطبه 107.

9- نهج البلاغه، خطبه93.

10- سوره احزاب، آیه21.

11- سوره آل عمران، آیه31.

12- نهج البلاغه، خطبه109.

13- نهج البلاغه، خطبه93.

14- نهج البلاغه، خطبه9.

15- نهج البلاغه، خطبه159.

16- نهج البلاغه، خطبه108.

17- سوره حجر، آیات88 و 89.

18- سوره طه، آیات131 و 132.

19- نهج البلاغه، خطبه159.

20- همان.

21- همان.

22- همان.

23- همان.

24- همان.

25- همان.

26- سوره آل عمران، آیه164.

27- نهج البلاغه، خطبه71.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

ترجمه و شرح نهج البلاغه (فیض الاسلام)، فيض الاسلام اصفهانی، علی نقی، موسسه چاپ و نشر تأليفات فيض الاسلام، تهران، 1379ش.

•

سبحانی، جعفر، فروغ ابدیت، قم، مركز انتشارات دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم، 1372ش.

سیری در فضایل حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در آیینه روایات

اشاره

روح الله اسماعیلی روشناوند

•

خلقت نورانی اهل بیت علیهم اسلام

•

خلقت عالم از انوار اهل بیت علیهم السلام

•

نور آفرینش از نور زهرای اطهر سلام الله علیها

•

عرض ولایت حضرت زهرا سلام الله علیها بر خلایق

•

اسامی و القاب حضرت زهرا سلام الله علیها

•

نجات دوستان حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها

•

خلقت حضرت زهرا سلام الله علیها از نور عظمت پروردگار

•

سرور زنان جهانیان

•

عفاف حضرت زهرا سلام الله علیها

•

ورود حضرت فاطمه سلام الله علیها به محشر

•

نقش محبّت حضرت فاطمه سلام الله علیها در محشر

•

بشارت بهشت بر شیعیان حضرت زهرا سلام الله علیها

•

حديث لوح

•

شفاعت حضرت زهرا سلام الله علیها در محشر

•

فضیلت صلوات فرستادن بر پیامبر صلی الله علیه و آله و زهرا سلام الله علیها

درآمد

فضایل و مناقب دخت نبی گرامی اسلام صلی الله علیه و آله بیش از اندازه است و به شمارش در نمی آید نگارنده کوشیده است که قطره ای از آن فضایل را بر اساس روایات معصومین علیهم السلام در معرض دید قرار دهد تا علاقه به آن بانو سلام الله علیها در دل ها افزوده و مقام و منزلت آن سرور بی مانند تبیین شود. امید است این مختصر، باعث جلب رضایت حضرت بقیة الله الاعظم صلی الله علیه و آله گردد.

کلید واژه ها؛

اهل بيت علیهم السلام، ولایت، نور، شیعیان، بهشت

خير كثير، عفاف، محبّت، حدیث لوح، صلوات

خلقت نورانی اهل بیت عصمت و طهارت سلام الله علیها

از امام صادق علیه السلام چنین نقل شده است:

جز خدا هیچ نبود، پس خداوند پنج نور علیهم السلام را از جلال و عظمت خود آفرید و برای هر یک از آن انوار، اسمی از اسمای الهی بود. خدا «حمید» است و این اسم در حضرت محمّد صلی الله علیه و آله ظهور یافت. خدا «اعلی» است که در امیر المؤمنین علی علیه السلام ظهور یافت. و برای خدا «اسماء الحسنى» وجود دارد که نام حسن و حسین علیهما السلام از آن اسماء مشتق است. و از اسم «فاطر» او، نام زهرای اطهر، فاطمه سلام الله علیها اشتقاق پیدا کرد. پس وقتی که آن انوار را آفرید، این ها را در میثاق قرار داد، پس در طرف راست عرش جا گرفتند. و خدا فرشتگان را از نور آفرید پس وقتی که فرشتگان به این انوار نظر کردند، امر و شأن این ها را بزرگ شمردند و تسبیح را از آن ها فرا گرفتند و این مطابق با گفته ی فرشتگان است که در قرآن آمده است: به حقیقت ما (در انتظار اوامر الهی در تدبیر عالم) صف کشیده ایم. و به راستی ما تسبیح کننده ایم. و آن هنگام که آدم علیه السلام را آفرید آدم علیه السلام به سوی این انوار از طرف راست عرش با دقّت نظر نموده عرض کرد: ای صاحب اختیار من! آنان کیستند؟

خداوند متعال در پاسخ فرمود: ای آدم! آن ها برگزیدگان من و خواص من هستند، این ها را از نور عظمت و بزرگی ام آفریده ام و از اسم های خودم اسمی را برای این ها برگرفتم. پس عرض کرد: ای پروردگارم! به حقّی که تو بر این ها داری اسم های این ها را به من بیاموز، پس خدای متعال فرمود: ای آدم! این اسم ها نزد تو امانت باشد که سرّ و رازی از راز من است. غیر تو نباید بر آن آگاه شود جز به اذن من. عرض کرد: پروردگارم قبول کردم. خداوند پس از گرفتن این پیمان، اسم های آن ها را به آدم علیه السلام تعلیم داد. و به فرشتگان عرضه کرد، هیچ کدام به آن ها عالم نبودند، پس در پاسخ قول خداوند متعال که فرمود: مرا از نام های این ها خبر دهید اگر راست می گویید، عرض کردند: منزّهی تو! برای ما علمی نیست جز آن چه به ما آموخته ای. همانا تو عالم و دارای حکمتی. آن گاه خداوند فرمود: ای آدم! فرشتگان را به اسم های آن انوار خبر ده، پس وقتی که این ها را به اسماء خبر داد، فرشتگان دانستند که این مطلب در نزد آدم علیه السلام به امانت گذاشته شده و آدم علیه السلام به سبب آگاهی از آن، فضیلت و برتری یافته است. سپس امر به سجده ی آدم علیه السلام شدند؛ زیرا که سجده ی ملائکه،فضیلتی برای آدم علیه السلام و عبادت برای خدای متعال بود. چون که سجده ی ملائکه، سزاوار آدم علیه السلام بود. (1)


1) تفسیر فرات، ص11.

حضرت زهرا سلام الله علیها و اهل بیت علیهم السلام علّت آفرینش هستی

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

هنگامی که خدای تعالی حضرت آدم ابوالبشر علیه السلام را آفرید و از روح خود در او بدمید، آدم علیه السلام به جانب راست عرش نظر افکند، آن جا پنج شبح غرقه در نور به حال سجده و رکوع مشاهده کرد. عرض کرد: خدایا قبل از آفریدن من، کسی را از خاک خلق کرده ای؟ خطاب آمد: نه، نیافریده ام. عرض کرد: پس این پنج شبح که آن ها را در هیئت و صورت همانند خود می بینم چه کسانی هستند؟ خدای تعالی فرمود: این پنج تن علیهم السلام از نسل تو هستند، اگر آن ها نبودند، تو را نمی آفریدم، نام های آنان را از اسامی خود مشتق کرده ام و من خود آنان را نامگذاری کرده ام، اگر این پنج تن علیهم السلام نبودند، نه بهشت و دوزخ را می آفریدم و نه عرش و کرسی را، نه آسمان و زمین را خلق می کردم و نه فرشتگان و انس و جن را. منم محمود و این محمّد صلی الله علیه و آله است، منم عالی و این علی علیه السلام است، منم فاطر و این فاطمه سلام الله علیها است، منم احسان و این حسن علیه السلام است و منم محسن و این حسین علیه السلام است. به عزّتم سوگند، هر بشری اگر به مقدار ذره ی بسیار کوچکی، کینه و دشمنی هر یک از آنان را در دل داشته باشد، او را در آتش دوزخ می افکنم... ای آدم، این پنجتن علیهم السلام، برگزیدگان من هستند و نجات و هلاک هر کس وابسته به حبّ و بغضی است که نسبت به آنان دارد. ای آدم، هر وقت از من حاجتی می خواهی، به آنان توسّل کن. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در ادامه سخن فرمود:

ما پنج تن علیهم السلام کشتی نجاتیم، هر کس با ما باشد، نجات یابد و هر کس که از ما روگردان شود هلاک گردد. پس هر کس حاجتی از خدا می خواهد، پس به وسیله ما اهل بیت علیهم السلام از حضرت حق تبارک و تعالی مسئلت نماید.

روشنی عالم از نور حضرت زهرا سلام الله علیها

ابن مسعود نقل می کند که، دیدم علی بن ابی طالب علیه السلام را که مشغول نماز است و در رکوع و سجودش می گوید:

اللَّهُمَّ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ صلی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ عبدک، اغْفِرْ للخاطِئين مِنْ شیعَتی. - پروردگارا، به حق بنده ی مقرّبت محمّد صلی الله علیه و آله خطاکاران از شیعیان مرا ببخش- . از نزد او خارج شدم و به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله شرفیاب شدم. ایشان را در حال نماز یافتم. دیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله در نماز خود می گوید: اللَّهُمَّ بِحَقِّ عَلَى علیه السَّلَامُ عبدِک اغْفِرْ للخاطِئين مِنْ أُمَّتِى. - خداوندا، خطاکاران از امّت مرا، بحق علی علیه السلام بنده ی مقرّبت ببخش- . از آن چه دیده بودم، در من وحشت و تردید بزرگی ایجاد شد. وقتی نماز رسول خدا صلی الله علیه و آله به پایان رسید، خطاب به من فرمودند: ای پسر مسعود، آیا کافر شدی بعد از آن که ایمان آورده بودی؟ عرض کردم، ابداً چنین نیست یا رسول الله، بلکه دیدم علی علیه السلام را که خداوند را به حق شما طلب می کرد و شما را دیدم که خدا را به حق علی علیه السلام می خواندید. پس تردید کردم که کدام یک از شما نزد خدای عزّوجل برترید. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: ای پسر مسعود! بنشین. پس من در مقابل، رسول خدا صلی الله علیه و آله نشستم. آن حضرت فرمودند: خداوند من و علی علیه السلام را از نور عظمت و بزرگی خود خلق کرد: دو هزار سال قبل از آن که سایر خلایق را بیافریند. زمانی که هیچ تسبیح و تقدیسی وجود نداشت. پس نور مرا شکافت و از نور من آسمان ها و زمین را آفرید. به خدای تبارک و تعالی قسم که من از آسمان ها و زمین ها برترم. و چون نور علی علیه السلام را منتشر ساخت، عرش و کرسی از نور او خلق گردید؛ به پروردگار قسم که علی علیه السلام از عرش و کرسی افضل است. سپس نور حسن علیه السلام را باز کرد و لوح و قلم از نور حسن علیه السلام به وجود آمد و به خدا قسم که حسن علیه السلام از لوح و قلم نیز برتر است. و چون هستی را از نور حسین علیه السلام معطّر کرد، بهشت و حوریان زیباروی، از نور او پدیدار گشتند؛ و الله حسین علیه السلام از حورالعین برتر است. سپس همه ی هستی از شرق تا به غرب تاریک ماند. ملائکه بر پروردگار از آن همه تاریکی و ظلمت شکایت کردند و خواستند که پروردگار تاریکی را از ایشان برطرف کند. پروردگار در اجابت خواسته ی آنان کلمه ای فرمود، از آن کلمه روحی خلق گردید، سپس کلمه ای دیگر فرمود و از آن کلمه نوری خلق شد پس آن نور را به آن روح اضافه کرد و آن را در بلند ترین مكان عرش قرار داد. همه عالم از شرق تا به غرب نورانی شد. آن روح آمیخته به نور از

لطف پروردگار کسی نیست، جز فاطمه زهرا سلام الله علیها و به همین دلیل او را زهرا سلام الله علیها نامیدند، زیرا نورش آسمان ها را روشن ساخت. در ادامه ی این روایت زیبا پیامبر صلی الله علیه و آله می فرمایند: ای پسر مسعود، چون روز قیامت فرا رسد، پروردگار به من و علی علیه السلام می فرماید: هر کس را که می خواهید به بهشت داخل کنید و به جهنّم بفرستید هر کس را که می خواهید و این قول پروردگار در قرآن مجید است که: أَلْقِيا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عنید (1)هر کافر متکبّر لجوج را به جهنّم افکنید، پس کافر کسی است که از نبوت من سرپیچی کند و عنید کسی است که از ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام و عترتش و محبّت کردن به شیعیان و دوستانش سر باز زند. (2)و در روایت دیگری است که: خداوند نور پنج تن علیهم السلام را از نور عظمتش آفرید و آسمان و زمین را از نور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و عرش و کرسی را از نور علی علیه السلام و لوح و قلم را از نور حسن علیه السلام و حورالعین را از نور حسین علیه السلام آفرید. مشرق و مغرب عالم در ظلمت و تاریکی بود. فرشتگان از این ظلمت به خدا شکایت کردند و خدا را به این انوار قسم دادند که ظلمت را بردارد. این بود که خداوند روح و نور فاطمه سلام الله علیها را آفرید و مشرق و مغرب آفرینش روشن شد.

خلقت حضرت زهرا سلام الله علیها و شیعیان از سرشت یکسان

امام صادق علیه السلام می فرمایند:

إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً مِنْ طِينَةً مِنْ جَوْهَرَةٍ تَحْتَ الْعَرْشِ وَ إِنَّهُ كَانَ لطينته نَضْحِ فَجَبَلَ طِينِهِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السَّلَامُ مِنْ نَضْحِ طِينِهِ رَسُولُ اللَّهِ صلی اللَّهِ علیه وَ آله و كَانَ لطينه أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السَّلَامَ نَضْحِ فجبل طینتنا مِنْ فَضْلِ طینه أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السَّلَامَ وَ كَانَتْ لطينتنا نَضْحِ فَجَبَلَ طِينِهِ شِيعَتَنَا مِنْ نَضْحِ طِينَتِنَا، فَقُلُوبُهُمْ نَحْنُ إِلَيْنَا وَ قُلُوبِنَا تَعَطَّفَ عَلَيْهِمْ تَعَطَّفَ الْوَالِدِ عَلَى الْوَلَدِ وَ نَحْنُ خِيرَ لَهُمْ وَ هُمْ خَيْرُ لَنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ صلی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ لَنَا خَيْرُ وَ نَحْنُ لَهُ خَيْرٍ. (3) خداوند محمّد صلی الله علیه و آله را از طینت و سرشتی که از گوهری در زیر عرش بود خلق فرمود و طینت محمّد صلی الله علیه و آله را تراوشی بود که خداوند طینت امیر المؤمنین علیه السلام را از همان تراوش طینت رسول خدا صلی الله علیه و آله خلق نمود و طینت امیر المؤمنین علیه السلام را نیز تراوشی بود که خداوند طینت ما را از باقی مانده ی طینت امیر المؤمنین علیه السلام خلق کرد و برای طینت ما نیز تراوشی بوده که خداوند شیعیان ما را از همان تراوش طینت ما خلق فرموده است. دل های شیعیان ما مشتاق ما هستند و دل های ما نیز- بمانند مهربانی و شفقت پدر به فرزند- به آنان توجّه دارد. ما برای شیعیانمان خیر هستیم و شیعیان ما برای ما خیر هستند، رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز برای ما خیر است و ما هم برای او خیر هستیم.


1) ق، 24.

2) بحارالانوار، ج40، ص43.

3) بصائر الدرجات، ص14؛ بحار الانوار، ج8، ص25.

تصویر حضرت زهرا سلام الله علیها در بهشت

حضرت آدم و حّوا در کنار هم نشسته بودند که جبرئیل به نزدشان آمد و آنان را همراه خود به داخل قصری از طلا برد، در آن جا تختی از یاقوت قرمز بود و بالای آن تخت قبّه ای بود نورافشان و در میان آن قبّه چهره ای غرقه در نور، که تاجی بر سر نهاده و دو گوشوار از لؤلؤ در گوشش و گردنبندی از نور بر گردنش آویخته بود. هر دو از نورانیت حیرت انگیز آن تمثال در شگفت شدند به حدّی که حضرت آدم زیبایی همسرش حوا را فراموش نمود (زیرا شاهد یک زیبایی بی سابقه و حسن بی نظیر بود)، لذا روی به جبرئیل کرد و پرسید این صورت کیست؟ جبرئیل گفت: این فاطمه است و آن تاجش احمد نما، گردنبندش حیدر نما و دو گوشواره اش نشانگر حسن و حسین است. آن گاه حضرت آدم علیه السلام سر خویش را به سوی قبّه نور بلند کرد و در آن جا این پنج اسم را که با خط نور نوشته شده بود دید: من محمودم و این محمّد صلی الله علیه و آله است، من اعلی هستم و این علی علیه السلام است، من فاطرم و این فاطمه سلام الله علیها است، من محسنم و این حسن علیه السلام است و احسان از من است و این حسین علیه السلام است. (1)

نام های گره گشا و توبه حضرت آدم علیه السلام

وقتی اسامی پنج تن مقدّس علیهم السلام را جبرئیل برای حضرت آدم علیه السلام قرائت کرد، جبرئیل گفت: یا آدم، این نام ها را به خاطر بسپار که بعد ها یقیناً به آن ها نیازمند می شوی و آن اسماء مشکل گشای تو خواهند بود. بعد از آن که حضرت آدم علیه السلام مرتکب آن ترک اولی شد و در نتیجه بر زمین فرود آمد، بعد از 300 سال اشک ریختن به یاد آن نام های مقدّس افتاد و با آن اسماء مبارک دعایی ترتیب داد و به پیشگاه خدای متعال چنین معروض داشت:

پروردگارا به حق محمّد، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام، یا محمود، یا اعلی و یا محسن، یا فاطر از خطای من در گذر و توبه مرا قبول فرما.

در آن هنگام از جانب خدای تعالی خطاب آمد که:

یا آدم اگر (در آن حال دعا) درخواست می کردی که گناهان همه ی فرزندانت را بیامرزم هر آینه همه آنان را می بخشیدم. (2)


1) فاطمه زهرا سلام الله علیها، علامه امینی ص159.

2) فاطمه زهرا سلام الله علیها، ص153.

عرض ولایت حضرت زهرا سلام الله علیها بر موجودات

در ضمن حدیث معراج آمده است که خداوند فرمود:

ای محمّد، تو و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام و امامان از فرزندان حسین علیه السلام را از نور خودم آفریدم و ولایت شما را بر اهل آسمان ها و زمین عرضه کردم، هر کس آن را پذیرفت، در نزد من از مؤمنین به حساب آمد و هر کس آن را منکر شد، در نزد من از گمراهان (از ستمگران) محسوب شد، ای محمد! اگر بنده ای از بندگان من آن قدر مرا بپرستد و عبادت کند که از کار افتد و از لاغری و ناتوانی به سان مشک خشکیده و فرسوده ای شود و بعد به هنگام ورود بر من منکر ولایت شما باشد او را نخواهم آمرزید تا این که اقرار به ولایت شما نماید. ای محمّد، آیا دوست داری آنان را ببینی؟ گفتم: آری، پروردگارا! فرمود: نگاه کن، من به طرف راست عرش نگریستم و اسم خود را دیدم و اسم علی و فاطمه و حسن و حسین و علی و محمّد و جعفر و موسی و علی و محمد و علی و حسن را و اسم مهدی علیهم السلام را در وسط آن به گونه ای دیدم که گویا ستاره ای درخشان است. خداوند فرمود: ای محمّد! اینان حجّت های من بر آفریدگانم می باشند و این اشاره به حضرت مهدی علیه السلام، آن کسی است که از فرزندان تو، به شمشیر قیام می کند و از دشمنانم انتقام می گیرد. (1)

فرمان الاهی، بر خلقتی مبارک

روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله در «ابطح» نشسته بود، جبرئیل نازل شد و عرض کرد:

خداوند بزرگ، بر تو سلام فرستاده و می فرماید: چهل شبانه روز از خدیجه سلام الله علیها کناره گیری کن و به عبادت و تهجّد مشغول باش. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بر طبق دستور خداوند حکیم، چهل روز به خانه خدیجه سلام الله علیها نرفت. و در آن مدت، شب ها به نماز و عبادت می پرداخت و روز ها روزه دار بود. توسط عمّار برای خدیجه سلام الله علیها پیغام فرستاد که ای بانوی عزیز، کناره گیری من از تو بدان جهت نیست که کدورتی داشته باشم، تو همچنان عزیز و گرامی هستی. بلکه در این کار از دستور پروردگار جهان اطاعت می کنم و خدا به مصالح آگاه تر است. ای خدیجه! تو بانوی بزرگوار هستی که خداوند، در هر روز چندین مرتبه به وجود تو بر فرشتگان خویش مباهات می کند. شب ها درب خانه را ببند و در بستر استراحت کن و منتظر دستور پروردگار عالم باش. من در این مدّت در خانه فاطمه دختر اسد خواهم ماند. خدیجه سلام الله علیها بر طبق دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتار کرد و در آن مدّت از مفارقت همسر محبوب خویش و اندوه تنهایی می گریست. چون چهل روز بدین


1) فاطمه زهرا سلام الله علیها، ص197.

منوال سپری شد، فرشته خدا فرود آمد. غذایی از بهشت آورد و عرض کرد: امشب از این غذا های بهشتی تناول کن. رسول خدا صلی الله علیه و آله با آن غذا های روحانی و بهشتی افطار کرد. هنگامی که برخاست تا آماده نماز و عبادت شود، جبرئیل نازل شد و عرض کرد: ای رسول گرامی خدا صلی الله علیه و آله، امشب از نماز مستحبی بگذر و به سوی خانه خدیجه سلام الله علیها حرکت کن زیرا خدا اراده نموده که از صلب تو فرزند پاکیزه ای بیافریند. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با شتاب رهسپار خانه ی خدیجه سلام الله علیها شد. خدیجه سلام الله علیها می گوید: در آن شب طبق معمول، درب خانه را بسته و در بستر استراحت می نمودم. ناگهان صدای کوبیدن در بلند شد. گفتم: کیست؟ که جز محمّد صلی الله علیه و آله کسی سزاوار نیست درب این خانه را بکوبد. آهنگ دلنشین پیغمبر صلی الله علیه و آله بگوشم رسید که فرمود: باز کن، محمّد هستم. شتابان در را باز کردم. با روی گشاده وارد خانه شد. طولی نکشید که نور فاطمه سلام الله علیها از صلب پدر به رحم مادر وارد شد.

مطلب دیگر آن که اعتکاف چهل روزه ی حضرت صلی الله علیه و آله در خانه فاطمه بنت اسد سلام الله علیها و شب زنده داری و روزه های مکرّر و کناره گیری از مردم و از همسر بزرگوارش خدیجه سلام الله علیها، شباهتی به دوران آغازین نزول وحی و روز های نخستین قبل از بعثت داشت. آری؛ در آن ایّام آماده پذیرش تحفه الاهی بود که به زودی منشأ پیدایش امامت و ولایت می شد، بلکه او ریشه اصلی درخت نبوت بود، همان گونه که از حضرت باقر علیه السلام وارد شده است. (1)مطلب دیگر آن که حضرت صلی الله علیه و آله، سنّت و روش همیشگی خود را در هنگام افطار ترک کرده و آن غذا را به خود اختصاص داده و دیگران را از ورود به آن خانه منع کرد.

حضرت زهرا سلام الله علیها «خیر کثیر»

حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها گلی بود که رایحه خوشش حیات آفرین دل ها بود و خداوند او را خیر کثیر نامید. پس جای شگفتی نیست که او بار غم ابتر بودن را از چهره پدر بزداید، چرا که پسران پیامبر صلی الله علیه و آله چندی نمی پایید که رخت بر می بستند و دشمن بهانه جو طعنه می زد که از محمّد صلی الله علیه و آله نسلی نخواهد بود، امّا پاسخ آنان را خداوند چنین داد:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ إِنَّا أَعْطَيْنَاکَ الْکَوْثَرَ * فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ * إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ به نام خداوند بخشنده و مهربان * ما کوثر به تو ارزانی داشتیم * پس پروردگار خود را به نماز گرامی دار و قربانی کن * همانا که بدخواه تو ابتر است. (2)


1) مجمع البحرین، طریحی، ماده شجر.

2) - ترجمه تفسیر مجمع البيان، ص310.

اسامی و القاب حضرت زهرا سلام الله علیها

*اسامی و القاب حضرت زهرا سلام الله علیها (1)

تسميتها من عند ربّ العزه، شأن أبيها و بعلها و بنيها.

نامگذاری حضرت زهرا سلام الله علیها از طرف خداوند متعال می باشد، همانند اسم گذاری حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و حضرت علی و امام حسن و امام حسین علیهم السلام از سوی خداوند است و این نامگذاری امر اتّفاقی یا قراردادی نیست بلکه برخواسته از اراده و حکمت الهی و مطابق شأن آن بزرگواران است و آن شأن همان خلقت آنان است که توسط ذات باری تعالی انجام گرفته است و امری تکوینی است. لذا اسامی مختلفی برای حضرت زهرا سلام الله علیها ذکر شده است که هر کدام بیانگر شأنی از آن وجود نورانی است.

قال الامام الصادق علیه السلام:

لِفَاطِمَةَ تِسعَةُ اَسمَاءٍ عِندَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ؛ فَاطِمَةُ وَ الصِّدِّيقَةُ وَ المُبَارَكَةُ وَ الطَّاهِرَةُ وَ الزَّکِيَّةُ وَ الرَّاضِيَةُ وَ المَرضِيَّةُ وَ الْمُحَدَّثَةُ وَ الزَّهْرَاء. حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در پیشگاه خداوند نه اسم مخصوص دارد: فاطمه، صدیقه، مبارکه، طاهره، زکیه، راضیه، مرضیه، محدثه و زهراء. (2)

نام رسمی یگانه دختر پیامبر صلی الله علیه و آله همان «فاطمه» است. این نام را پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هنگام تولّد به امر خداوند برای دخترشان برگزید؛ لکن به تصریح امام صادق علیه السلام، فاطمه زهرا سلام الله علیها نُه اسم مخصوص، در پیشگاه خداوند متعال دارند، لذا یکی از کنیه های آن حضرت «أمّ الأسماء» است؛ یعنی بانویی که اسامی فراوان دارد. هر یک از آن اسماء اشارت به مقام و عظمت و صفتی از آن حقیقت نورانی دارد که نشانگر بی مانندی آن وجود عزیز است.

پیمان خدا، بر نجات دوستداران فاطمه زهرا سلام الله علیها

از محمّد بن مسلم روایت است که امام باقر علیه السلام فرمودند:

در روز قیامت حضرت فاطمه سلام الله علیها بر در جهنّم توقّفی دارند. روی پیشانی هر کس نوشته شده است که مؤمن است یا کافر. در این هنگام به یکی از خطاکاران، فرمان می دهند به طرف جهنّم برو. فاطمه ی زهرا سلام الله علیها روی پیشانی او را می خواند: بر روی پیشانی او نوشته شده است؛ «دوستدار زهرا». فاطمه ی زهرا سلام الله علیها به درگاه خداوند عرضه می دارد: «خدایا! پروردگارا! نام مرا «فاطمه» نهادی و فرمودی: «به خاطر تو، دوستدارانت و دوستداران فرزندانت را از آتش جهنّم رهایی می بخشم.» وعده ی تو همیشه حق بوده و هیچ گاه خلاف وعده ی خود عمل نکرده ای».


1) جرعه ای از کوثر، علی رضا سبحانی نسب.

2) بحارالانوار، ج43، ص10، ح 1؛ از امالی صدوق و علل الشرایع؛ كشف الغمة في معرفة الأئمة علیهم السلام، ج1، ص463؛ إعلام الورى بأعلام الهدى، ج2، ص355.

خداوند متعال می فرماید: فاطمه جان! چنین است که می گویی. من تو را فاطمه نام نهادم و هرکس را که تو را دوست بدارد، یا فرزندان تو را دوست بدارد، او را از آتش جهنّم رهایی می بخشم، وعده من راست است و من خلاف وعده خود عمل نمی کنم. من این بنده ام را به طرف جهنّم فرستادم تا تو او را شفاعت کنی و فرشتگان و پیامبران من و هر کس در محشر است مقام تو را پیش من ببینند. هر کس را که مؤمن و (محب) یافتی دستش را بگیر و داخل بهشت نما. (1)

خلایق از معرفت فاطمه سلام الله علیها عاجزند

قال الامام الصادق علیه السلام:

إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَهِ اَلْقَدْرِ، اَللَّیْلَهُ فَاطِمَهُ وَ اَلْقَدْرُ اَللَّهُ. فَمَنْ عَرَفَ فَاطِمَهَ حَقَّ مَعْرِفَتِهَا، فَقَدْ أَدْرَکَ لَیْلَهَ اَلْقَدْرِ وَ إِنَّمَا سُمِّیَتْ «فَاطِمَهَ» لِأَنَّ اَلْخَلْقَ فُطِمُوا عَنْ مَعْرِفَتِهَا. امام صادق علیه السلام درباره آیه کریمه ى ِإِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَهِ اَلْقَدْرِ فرمودند:

مراد از «ليلة» فاطمه سلام الله علیها است. مراد از «قدر» خداوند است، پس هر کس مادرم فاطمه سلام الله علیها را آن گونه که باید، بشناسد، شب قدر را درک کرده است. مادرم «فاطمه» نامیده شد، زیرا خلایق از معرفت او عاجزند. (2)

نام فاطمه سلام الله علیها مشتق از فاطر است

قال النّبي صلی الله علیه و آله لفاطمة سلام الله علیها:

شَقَّ اللَّهُ لَکِ یَا فَاطِمَةُ إسْماً مِنْ أَسْمَائِهِ، فَهُوَ «الْفَاطِرُ» وَ أَنْتِ «فَاطِمَةُ». پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به حضرت فاطمه سلام الله علیها فرمودند:

ای فاطمه من! خداوند برای تو اسمی از اسامی خود برگرفته است. خداوند «فاطر» است و نام تو را «فاطمه» گذاشته است. (3)

نام فاطمه سلام الله علیها برگرفته از نام خداوند

هَذِهِ «فَاطِمَةُ» وَ أَنَا فَاطِرُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِینَ فَاطِمُ، أَعْدَائِی عَنْ رَحْمَتِی یَوْمَ فَصْلِ قَضَائِی وَ فَاطِمُ أَوْلِیَائِی عَمَّا یَعْتَرِیهِمْ وَ یَشِینُهُمْ یَعُرُّهُمْ فَشَقَقْتُ لَهَا إسْماً مِنِ اسْمِی. من فاطر زمین و آسمان هستم (یعنی خالق آسمان و زمین هستم). و در روز قیامت دشمنان خود را از رحمتم محروم می گردانم و اولیای خود را، از هر چه آن ها را می آزارد و ناپسند دارند، جدا نموده ام، پس نام «فاطمه» سلام الله علیها را از نام خود مشتق نمودم. (4)


1) بحار الانوار، ج8، ص50، ح58 از علل الشرایع

2) بحار الانوار، ج43، ص65.

3) بحارالانوار، ج43، ص15؛ عوالم العلوم، ج10، ص74؛ زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها، ص153.

4) بحارالانوار، ج26، ص326، ح10. از تفسیر فرات منسوب به امام عسکری علیه السلام.

توصیف فاطمه زهرا سلام الله علیها در انجیل

عن عبد الله بن سليمان قال قرأت في الإنجيل في وصف النّبي صلی الله علیه و آله نكّاح النساء، ذوالنسل القليل، إنّما نسله من «مباركه»، لها بيت فى الجنة، لا صخب فيه و لا نصب، يكفلها في آخر الزمان كما كفل زكريا اُمّك، لها فرخان مستشهدان.

عبدالله بن سلیمان می گوید: اوصاف پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله را در انجیل خواندم که ایشان زیاد نکاح می کنند و نسل کمی خواهند داشت و نسل او از «دختری مبارک» به وجود خواهد آمد که برای او خانه ای در بهشت آماده گشته است... . (1)

مباهات امیر المؤمنین علیه السلام بر همسری با فاطمه ی زهرا سلام الله علیها

...أَنَا زَوْجُ الْبَتُولِ، سَیِّدَهِ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ، فَاطِمَهَ التَّقِیَّهِ «الزَّکِیَّهِ» الْبَرَّهِ الْمَهْدِیَّهِ، حَبِیبَهِ حَبِیبِ اللَّهِ وَ خَیْرِ بَنَاتِهِ وَ سُلَالَتِهِ وَ رَیْحَانَهِ رَسُولِ اللَّهِ صَلی الله عَلیه و آله... . ... من شوهر بتول، سرور زنان عالم هستم. فاطمه ای که اهل تقوا، پاکدامنی و نیکوکاریست، او که از طرف خداوند هدایت شده است، دوست، دوست خداست، بهترین دختر و فرزند پیامبر خداست، ریحانه ی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است... . (2)

فاطمه زهرا سلام الله علیها از نور عظمت خداوند به وجود آمده است

جابر از امام حسین علیه السلام سؤال کرد: چرا فاطمه سلام الله علیها را «زهراء» نامیده اند؟ ایشان فرمودند:

خداوند فاطمه سلام الله علیها را از نور عظمت خود آفرید. وقتی فاطمه سلام الله علیها درخشیدند، زمین و آسمان را نورانی کردند. چشم های ملائکه غرق نور شد و خداوند را سجده کردند و از روی تعجّب گفتند: خداوندا! این چه نوری است؟ وحی شد که این یکی از نور های من است، در آسمان جایش دادم و او را از طریق پیامبر صلی الله علیه و آله متولّد گردانیدم و او را بر همه پیامبران علیهم السلام برتری دادم و از آن نور، ائمّه ی هدی علیهم السلام به وجود آمدند، تا دستورات مرا اجرا نمایند و مردم را هدایت کنند، آن ها بعد از قطع شدن وحی، جانشینان من در زمین هستند. (3)


1) بحارالانوار، ج43، ص22، ح14. از امالی صدوق.

2) بحار الانوار، ج35، ص 45.

3) بحار الانوار، ج43، ص12، ح5. از علل الشرایع.

محراب فاطمه زهرا سلام الله علیها هنگام عبادت غرق نور است

عن ابن عماره عن ابيه قال: سئلت أبا عبدالله علیه السلام عن فاطمة سلام الله علیها لم سميت «زهراء»؟

فَقَالَ: لِأَنَّهَا کَانَتْ إِذَا قَامَتْ فِی مِحْرَابِهَا زَهَرَ نُورُهَا لِأَهْلِ السَّمَاءِ کَمَا یَزْهَرُ نُورُ الْکَوَاکِبِ لِأَهْلِ الْأَرْضِ. پدر ابن عمّار از امام صادق علیه السلام سؤال کرد: چرا فاطمه سلام الله علیها را «زهراء» نامیده اند؟

فرمودند: زیرا هرگاه در محراب عبادت می ایستادند، نورشان برای اهل آسمان می درخشید، همچنان که ستارگان برای ما زمینی ها درخشش دارند. (1)

فاطمه زهرا سلام الله علیها درخشنده چون ماه

عن الامام الرضا علیه السلام قال في حديث طويل:

کَانَتْ فَاطِمَةُ سلام الله علیها إذَا طَلَعَ هِلالُ شَهْرِ رَمَضَانَ یَغْلِبُ نُورُهَا الْهِلالَ وَ یَخْفَی فَإذَا غَابَتْ عَنْهُ ظَهَرَ. امام رضا علیه السلام فرمودند:

هلال ماه رمضان که ظاهر می شد نور فاطمه سلام الله علیها بر آن غلبه می کرد و کسی نمی توانست نور هلال ماه را ببیند، تا این که حضرت فاطمه سلام الله علیها از آن جا می رفتند، آن گاه هلال ماه دیده می شد. (2)

فاطمه زهرا سلام الله علیها برای امیر المؤمنین علیه السلام می درخشد

ابوهاشم العسكرى سالت صاحب العسكر علیه السلام:

لِمَ سُمِّیَتْ فَاطِمَهُ سلام الله علیها، «الزَّهْرَاءَ»؟ فَقَالَ: کَانَ وَجْهُهَا یَزْهَرُ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام مِنْ أَوَّلِ النَّهَارِ کَالشَّمْسِ الضَّاحِیَهِ وَ عِنْدَ الزَّوَالَ کَالْقَمَرِ الْمُنِیرِ وَ عِنْدَ غُرُوبِ الشَّمْسِ کَالْکَوْکَبِ الدُّرِّیِ. ابو هاشم گوید، از امام حسن عسکری علیه السلام سؤال کردم:

چرا فاطمه سلام الله علیها، «زهراء» نامیده شد؟ فرمودند: صورت فاطمه سلام الله علیها برای امیر المؤمنین علیه السلام در اول روز مانند خورشید می درخشید و هنگام عصر مانند ماه تابان بود و هنگام غروب خورشید مانند ستاره ای پر نور بود، چون چنین بودند او را زهرا سلام الله علیها گویند. (3)


1) بحار الانوار، ج43، ص12، ح6. از علل الشرایع و معانی الاخبار

2) بحار الانوار، ج43، ص56، ح 49. از فضائل شهر رمضان صدوق.

3) بحار الانوار، ج43، ص15، ح14؛ مناقب آل أبی طالب علیهم السلام، ج3، ص320؛ منهاج البراعة، ج13، ص7.

تعجّب اهل مدینه از محراب غرق نور حضرت فاطمه ی زهرا سلام الله علیه و آله

ابان بن تغلب می گوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم: ای فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله چرا فاطمه سلام الله علیها را، «زهراء» گویند؟ فرمودند:

فاطمه سلام الله علیها برای امیر المؤمنین علیه السلام در طول روز سه بار می درخشید. نور او در هنگام نماز صبح، زمانی که مردم در خواب بودند، حیاط خانه آن ها را نورافشانی می کرد. همه متعجّب شدند، خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسیدند و سؤال کردند این نور چه بود که ما دیدیم؟ پیامبر صلی الله علیه و آله آن ها را به منزل فاطمه زهرا سلام الله علیها فرستادند. وقتی که به منزل فاطمه ی زهرا سلام الله علیها آمدند، دیدند آن حضرت سلام الله علیه و آله روی سجّاده خود نشسته اند و در حال نماز هستند و نور از صورت فاطمه زهرا سلام الله علیها از میان محراب می درخشد. همه دریافتند آن چه دیده اند نور فاطمه سلام الله علیها بوده است.

هنگام ظهر، وقتی برای نماز آماده شدند، نوری زرد رنگ از ایشان ساطع گشت که تمام خانه های مدینه را فراگرفت. رنگ صورت و لباس همه مردم زرد شد. پیش صلی الله علیه و آله آمدند و از آن چه دیده بودند سؤال کردند. باز پیامبر صلی الله علیه و آله آن ها را به منزل فاطمه سلام الله علیها فرستادند. این بار نیز حضرت فاطمه سلام الله علیها را در محراب دیدند در حالی که از صورت ایشان برای پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام نوری زرد رنگ می درخشید. فهمیدند آن چه دیده اند از نور فاطمه سلام الله علیها بوده است.

و هنگامی که خورشید غروب نمود، صورت زهرا سلام الله علیها قرمز گشت و نوری قرمز از ایشان می درخشید این نور داخل منازل مردم مدینه گشت، خانه های مردم قرمز شد و در تعجّب فرو رفتند. مردم دوباره پیش پیامبر صلی الله علیه و آله رفتند و از این مطلب سؤال کردند، پیامبر صلی الله علیه و آله آن ها را به منزل فاطمه ی زهرا سلام الله علیها فرستاد، آن ها به منزل فاطمه سلام الله علیها آمدند و ایشان را روی سجّاده دیدند، در حالی که خداوند را تسبیح می گفت و از سیمای ملکوتی ایشان نوری قرمز می درخشید، دریافتند آن چه دیده بودند از نور سیمای فاطمه سلام الله علیها بوده است. این نور در سیمای فاطمه سلام الله علیها بود، تا زمانی که امام حسین علیه السلام متولّد گشتند، از آن به بعد این نور در سیمای هر یک از اهل بیت علیهم السلام بود و تا قیامت از چهره همه امامان درخشش خواهد داشت. (1)


1) بحارالانوار، ج43، ص11، ح2. از علل الشرایع.

فاطمه ی زهرا سلام الله علیها زهره ی اهل بیت علیهم السلام

امام موسی کاظم علیه السلام از پدران خود علیهم السلام از جابر بن عبدالله نقل می فرمایند که جابر گفت:

روزی با پیامبر صلی الله علیه و آله نماز صبح را به جای آوردیم، سپس ایشان رو به طرف ما نمودند تا سخنرانی بفرمایند. پس فرمودند: ای مردم هر کس از خورشید محروم گشت، به ماه روی آورد و هر کس ماه را از دست داد، به دو ستاره قطبی (1)پناه بیاورد. جابر گوید: من و ابو ایوب انصاری و انس بن مالک برخاستیم و سؤال نمودیم: ای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله! خورشید کیست؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: خورشید من هستم. سپس برایمان مثلی زدند و فرمودند: خداوند ما را خلق نمود و ما را به منزله ی ستارگان قرار داد، هرگاه یکی از ستارگان مخفی شود، ستاره ای دیگر می درخشد. پس من خورشید هستم، هرگاه مخفی شدم به ماه متمسّک شوید. سؤال نمودیم: ماه کیست؟ فرمود: برادرم، جانشینم، حاکم دینم، پدر فرزندانم و خلیفه من در نزد اهل بیتم علیهم السلام. گفتیم: دو ستاره قطبی (فرقدان) چه کسانی هستند؟ فرمود: حسن و حسین علیهم السلام. سپس مکثی نمودند و فرمودند: این ها را که شناختید، امّا فاطمه سلام الله علیها، او «زهره ی» اهل بیت طهارت علیهم السلام است. این ها همه با قرآن همراه هستند و از همدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. (2)

و همچنین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:

فاطمه سلام الله علیها، «زهره» و درخشنده می باشد. (3)

فاطمه ی زهرا سلام الله علیها سرور زنان عالم است

راوی می گوید: از امام صادق علیه السلام سؤال نمودم، این که پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده اند: فاطمه ی زهرا سلام الله علیها سرور زنان عالم است. آیا سرور زنان عالم در زمان خودش است؟ امام علیه السلام فرمودند:

حضرت مریم سلام الله علیها این چنین بود، امّا فاطمه ی زهرا سلام الله علیها سرور تمام زنان عالم از اولین تا آخرین است. (4)


1) ستاره ی نزدیک قطب شمال را فرقد می گویند که تعداد آن ها نیز دو تا می باشد.

2) بحار الانوار، ج24، ص75، ح11. از امالی طوسی.

3) فاطمة الزهراء سلام الله علیها بهجة قلب المصطفى صلی الله علیه و آله، ص182. به نقل از نزهة المجالس، ج2، ص222.

4) بحارالانوار، ج43، ص26، ح25. از معانی الاخبار.

عفاف حضرت زهرا سلام الله علیها

روزی پیامبر صلی الله علیها و فاطمه سلام الله علیها نشسته بودند که مردی نابینا اجازه ورود خواست قبل از ورود آن مرد، فاطمه سلام الله علیها برخاست و خود را پوشانید. پیامبر صلی الله علیه و آله به فاطمه سلام الله علیها فرمود: چرا خود را پوشانیدی آن مرد نابینا است؟ فاطمه سلام الله علیها پاسخ داد: بله پدر ولی من که او را می بینم و هر چند او نابیناست امّا بوی مرا استشمام می کند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: شهادت می دهم که تو پاره تن من هستی. (1)

روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله در جمع یاران نشسته بود، از آنان پرسید: ارزنده ترین و گرامی ترین زینت برای زنان چیست؟ به گفته انس بن مالک کسی از صحابه نتوانست پاسخ گوید. علی علیه السلام با وجودی که پاسخ آن را می دانست، دوست داشت پاسخ آن را از زبان حضرت فاطمه سلام الله علیها بشنود به خانه رفت و این سؤال را با همسرش در میان نهاد و حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها فرمود: بهترین زینت برای زن آن است که مردان او را نبینند و آن ها نیز مردان را نبینند علی علیه السلام به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله بازگشت و پاسخ فاطمه سلام الله علیها را برای حضرت صلی الله علیه و آله بیان کرد رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

فاطمه سلام الله علیها درست گفته چرا که او پاره ی تن من است. (2)

ورود حضرت فاطمه سلام الله علیها به محشر

در احادیث معتبر از طریق عامه و خاصه آمده است که در روز رستاخیر حضرت فاطمه سلام الله علیها را به ناقه ای از ناقه های بهشتی سوار می کنند و ملائکه اطراف او را می گیرند، جبرئیل از طرف راست، میکائیل از طرف چپ، امیر المؤمنین علیه السلام پیشاپیش، امام حسن و امام حسین علیهما السلام نیز از پشت سر او را همراهی می کنند و با تمام عظمت و جلالت وی را به محشر می آورند، تا جایی که خلایق از دیدن او سر های خود را پایین بیندازید و چشم هایتان را ببندید، تا فاطمه سلام الله علیها دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله عبور کند. مردم محشر با شنیدن این پیام که از سوی عرش خدا صادر می گردد، همگی سر های خود را پایین می اندازند و فاطمه سلام الله علیها از روی پل صراط عبور می کند و در کنار بهشت قرار می گیرد.

يا معشر الخلائق! نكسوا رئوسكم و غضوا أبصاركم حتى تمر فاطمه سلام الله علیها بنت محمّد على الصراط، فتمر مع سبعين الف جاريه من الحور العين... . (3)


1) مناقب ابن مغازلی، ص380؛ نوادر، ص14.

2) حلية الاولياء، ج2، ص4؛ كنز العمال، ج8، ص315؛ کشف الاسرار، ص235.

3) كنز العمال، ج12، ص105، ش 34209؛ فرائد السمطین، ج2، ص49، ش380 و ص64، ش387؛ سفينة البحار، ج2، ص375؛ شرح ابن ابی الحدید، ج 9، ص193؛ بحار الانوار، ج43، ص53 و ص219.

نقش محبّت حضرت فاطمه سلام الله علیها در محشر

از حضرت سلمان نقل شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره محبّت حضرت فاطمه سلام الله علیها فرمودند:

ای سلمان! هر کس دخترم فاطمه سلام الله علیها را دوست بدارد، او در بهشت و کنار من خواهد بود و هر کس او را دشمن بدارد گرفتار آتش می شود.

سلمان! علاقه مندی به فاطمه سلام الله علیها در یکصد موضع به درد می خورد: کم ترین آن ها: هنگام مرگ، عالم برزخ، در پای میزان، عرصات محشر، پل صراط و محاسبه اعمال. ای سلمان! وای بر کسانی که به او ظلم کنند و وای بر آنان که به شوهر او جفا نمایند، حتی وای بر ستمگرانی که به فرزندان و شیعیان وی ستم کنند. (1)

این حدیث می رساند که محبّت و علاقه به حضرت فاطمه سلام الله علیها در عرصات محشر نیز نجات دهنده است. (2)

بشارت بهشت بر شیعیان حضرت زهرا سلام الله علیها

جناب جابر در حدیث مفصل از حضرت باقر علیه السلام نقل می کند که فرمودند:

به خدا قسم ای جابر، این است همان روزی که مادرم زهرا سلام الله علیها شیعیان و محبّین خود را از میان اهل محشر جدا می کند چنان مرغی که دانه های خوب را از بد جدا می سازد. و چون همراه فاطمه سلام الله علیها شیعیانش به در بهشت می رسند، خدا در قلب آنان چنین القاء می فرماید که به پشت سر خویش نگاه کنند؛ آن گاه که به عقب سر خود نظر افکنند، از جانب خدای تعالی خطاب می شود: سبب چیست که شما به پشت سرتان نگاه می کنید؟ من که شفاعت فاطمه سلام الله علیها دختر حبیبم محمّد صلی الله علیه و آله را درباره شما پذیرفتم. عرض می کنند: پروردگارا! دوست می داریم قدر و منزلت ما شیعیان فاطمه سلام الله علیها در چنین روزی شناخته شود. پس از جانب خدای تعالی خطاب می شود: ای دوستان من! برگردید، [به صحنه محشر]، نظر افکنید [در میان آن جماعت و] هر کس را که برای دوستی فاطمه سلام الله علیها شما را دوست داشته است و هر کس را که به خاطر زهرا سلام الله علیها به شما دوستداران فاطمه سلام الله علیها اطعام کرده نیکی نموده و با جرعه آبی سیرابتان کرده یا از غیبت افراد درباره ی شما مانع شده است، دست او را بگیرید و به بهشت واردش کنید. سپس حضرت ابو جعفر (امام باقر علیه السلام) اضافه فرمود:

به خدا سوگند از برکت محبت جدّه ام زهرا سلام الله علیها کسی بر جای نمی ماند جز آن کسی که نسبت به مقام والای آل محمّد صلی الله علیه و آله تردید داشته و یا کافر و یا منافق باشد. (3)


1) فرائد السمطين، ج2، ص67، ش391.

2) تحليل سيره فاطمه الزهرا سلام الله علیها ص269.

3) تفسیر فرات، ص299، ح403.

حديث لوح

حدیث لوح گفتاری است نورانی در معرفی اوصیاء و جانشینان پیامبر مکّرم اسلام صلی الله علیه و آله. حدیثی که با معرّفی تک تک معصومین علیهم السلام پرده از بعضی از وقایع و اتفاقات زمان های آن ها بر می دارد ما در این جا جهت اختصار فقط به نقل ترجمه این حدیث کفایت می کنیم:

ابو بصیر از امام صادق علیه السلام روایت نموده است که حضرت علیه السلام فرمودند:

پدرم امام باقر علیه السلام به جابر بن عبدالله انصاری فرمودند: من با تو کاری دارم چه وقت مناسب است که تو را در مکان خلوتی ببینم و از تو پرسش نمایم؟ جابر گفت: هر وقت که اراده فرمایید. حضرت علیه السلام روزی با او خلوت کرده و به او فرمود: ای جابر! درباره آن لوحی که در دست مادرم فاطمه سلام الله علیها دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله دیدی و آن چه که در آن نوشته شده بود، به من خبر ده! جابر گوید: خدا را گواه می گیرم که در زمان زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به حضور حضرت زهرا سلام الله علیها مشرّف شدم تا تولد حسین علیه السلام را به آن حضرت سلام الله علیها تبریک و تهنیت گویم. در دست آن حضرت سلام الله علیها لوحی سبز رنگ دیدم، گمان کردم زمرد است، با خطی سپید مانند نور خورشید روی آن نوشته شده بود. عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت باد! ای دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله این لوح چیست؟ فرمود: این لوحی است که خداوند عزّوجل به پیامبرش صلی الله علیه و آله هدیه کرده و در آن نام پدر و نام شوهر و فرزندان و جانشینان از فرزندانم نوشته شده است و پدرم به خاطر خشنودی من آن را به من بخشیده است. جابر گوید:

حضرت علیه السلام آن لوح را به من داد. من آن را خوانده از روی آن نسخه ای برداشتم.

امام باقر علیه السلام فرمود: آیا می توانی آن را به من نشان دهی؟ گفت: آری. حضرت علیه السلام با وی به خانه اش رفت. جابر نامه ای را بیرون آورد. حضرت علیه السلام فرمود: ای جابر! تو در نوشته خودت نگاه کن تا من بر تو بخوانم! جابر در نسخه خود نگریسته، پدرم حضرت باقر علیه السلام بر او قرائت فرمود، به خدا سوگند حتی یک حرف با نوشته او مخالفت نداشت. جابر گفت: خدا را شاهد می گیرم که به همین گونه در آن لوح نوشته دیدم:

به نام خداوند بخشنده مهربان

این نوشته ای است از سوی خداوند شکوهمند و با حکمت برای محمّد صلی الله علیه و آله، نور و فرستاده و نماینده و راهنمایش که فرشته وحی آن را از سوی پروردگار جهانیان آورده است. ای محمّد نام های مرا بزرگ شمار، نعمت هایم را سپاس گزار، الطاف و بخشش هایم را منکر مباش! همانا من خدایم، جز من خداوندی نیست، درهم کننده زورگویان، نابود کننده گردنفرازان، خوار کننده ستمگران و پاداش دهنده روز جزایم. همانا من خدایم و جز من خداوندگاری نیست هر کس به غیر فضل من امیدوار باشد و یا از غیر عدالت من بترسد، او را به گونه ای عذاب کنم که هیچ یک از جهانیان را بدان گونه عذاب نکرده باشم، پس مرا پرستش کن و بر من توکّل نما!

من هیچ پیامبری را مبعوث نکردم و دوران هیچ پیامبری پایان نیافته مأموریتش سپری نشد، مگر این که برایش جانشینی قرار دادم. من تو را بر پیامبران برتری داده، جانشینت را بر جانشینان فضیلت بخشیدم و به دو نوه و به دو شیر بچه ات، حسن و حسین بعد از او تو را گرامی داشتم، حسن را پس از سپری شدن دوران پدرش، معدن علم خود و حسین را نگهبان گنجینه وحی ام قرار دادم و او را به شهادت گرامی داشته، فرجام کارش را به خوش بختی و سعادت ختم کردم، او برترین شهید و درجه شهادتش والا ترین درجه است، کلمه تامّه خود را با او قرار دادم و حجّت بالغه من نزد اوست، پاداش و کیفرم را با وساطت خاندان او انجام می دهم، نخستین نفر از خاندان او علی، سرور عابدان و زیور اولیاء گذشته من است و پسرش همنام جدّ پسندیده اش محمّد که شکافنده علم و معدن حکمت من است، ناباوران درباره جعفر نابود می شوند و آن کس که او را رد نموده پذیرایش نباشد، همانند کسی است که مرا رد کرده است.

این گفتار حتمی و راستین من است که جایگاه جعفر را گرامی داشته من او را درباره دوستان و پیروان و یارانش خشنود می سازم، پس از او موسی را در شرایطی آشفته و تاریک انتخاب می کنم، زیرا رشته سنّت واجبم بریده نگشته و حجّتم پوشیده نخواهد ماند و دوستانم هرگز به زحمت نخواهند افتاد. آگاه باش! هر کس منکر یکی از آنان شود، مانند آن است که نعمتم را انکار کرده باشد و هر کس یک آیه از کتابم را تغییر دهد، بر من تهمت و افترا بسته است. وای بر افترا زنندگان منکر به هنگام سپری شدن دوران بنده ام و حبیب و برگزیده ام موسی! آگاه باشید! کسی که هشتمین نفر را تکذیب کند، همه اولیاء مرا تکذیب کرده است. علی، ولی و ناصر من و کسی است که زحمت های پیامبری بر دوش او گذارده شده است و با تحمّل

بار سنگین آن او را آزموده ام. وی را دیوی خود خواه و مستکبر خواهد کشت و در شهری که ذوالقرنین، این بنده شایسته، آن را ساخته است، در کنار بد ترین مخلوقم دفن خواهد شد. این گفتار حتمی است که دیدگانش را به محمّد پسرش و جانشین پس از او روشن خواهم ساخت. او وارث علم و معدن حکمت و جایگاه راز نهانی و حجّت من بر آفریدگانم است. بهشت را جایگاهش قرار داده شفاعتش را درباره هفتاد نفر از افراد خانواده اش که همگی مستوجب آتش جهنّم باشند می پذیرم و پسرش علی که ولی و ناصر و شاهد و گواه من در بین مخلوقاتم و امین بر وحی ام می باشد دوران او را با سعادت و نیکبختی ختم می کنم و از او دعوت کننده به راهم و نگهبان دانشم حسن را بیرون می آورم و بعد این دوران را به پسرش (م.ح.م.د) تکمیل می کنم که رحمت برای جهانیان است، کمال موسی و روشنایی عیسی و پایداری ایوب بر اوست، به زودی دوستانم در دوران او خوار گردند و سر هایشان همچون سر های ترک و دیلم به هدیه فرستاده شود، آنان کشته و سوزانیده می شوند و پیوسته در حال ترس و رعب و اضطرابند، زمین از خونشان رنگین و فریاد و آه و ناله در بین زنانشان گسترش یابد، آنان دوستان راستین من می باشند، هر گونه آشوب کور وتاریک را به وسیله آنان دفع کنم و تزلزلات و دگرگونی ها را به وسیله آنان برطرف سازم و سختی ها و زنجیر ها را توسط آنان بگسلم. درود و رحمت پروردگارشان بر ایشان باد! و آنان همان راه یافتگانند. (1)

شفاعت حضرت زهرا سلام الله علیها در محشر

مسأله شفاعت، چیزی است که ریشه قرآنی و حدیثی داشته و ضرورت مذهب به حساب می آید. بنابراین، یکی از شفیعان روز قیامت- آن هم در حد وسیع- حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها می باشد که در این جا توجّه شما را به مضمون دو حدیث که از طریق حضرت سلمان و جابر جعفی آمده است جلب می کنم: روزی سلمان به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گفت: ای مولای من! تو را سوگند به خدا، از عظمت فاطمه سلام الله علیها در روز قیامت تعریفی بفرمایید. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با تبسّم رو به سلمان کرد و فرمود:

سوگند به آن آفریدگاری که جانم در دست اوست، فاطمه سلام الله علیها را در آن روز بر ناقه ای از ناقه های بهشت سوار می کنند، جبرئیل و میکائیل به ترتیب از راست و چپ او حرکت می نمایند. امیر المؤمنین علیه السلام پیشاپیش و حسن و حسین علیهما السلام از پشت سر، وی را همراهی می کنند، تا بدین طریق فاطمه سلام الله علیها از پل صراط می گذرد و پس از گفتگو های زیاد،


1) فاطمه زهرا سلام الله علیها شادمانی دل پیامبر صلی الله علیه و آله، 413.

آن گاه خطاب می رسد فاطمه! هرچه می خواهی بخواه. دخترم عرض می کند:

اَسْأَلُكَ أَنْ لَا تُعَذِّبَ مُحِبِّي وَ مُحِبَّ عِتْرَتِي بِالنَّارِ فَیُوحِی اللهُ إِلَیْهَا یَا فَاطِمَةُ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی وَ اِرْتِفَاعِ مَکَانِی لَقَدْ آلَیْتُ عَلَی نَفْسِی مِنْ قَبْلِ أَنْ أَخْلُقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ بِأَلْفَیْ عَامٍ أَنْ لَاَ أُعَذِّبَ مُحِبِّیکَ وَ مُحِبِّی عِتْرَتِکَ بِالنَّارِ. (1) بار الاهی! از تو می خواهم علاقه مندان خود و فرزندانم حسن و حسین را در آتش مسوزان. خطاب می رسد: یا فاطمه! سوگند به عزّت و جلالم! دو هزار سال پیش از خلق آسمان ها و زمین، بر خودم لازم کرده ام که این حاجت تو را برآورم.

جابر جعفی نیز به حضور امام باقر علیه السلام رسیده. عرض کرد: فدایت شوم، حدیثی در مورد فاطمه سلام الله علیها بفرمایید، که با نقل آن، شیعیان را خوشحال کنم. حضرت علیه السلام فرمودند:

در روز رستاخیز منابری از نور برای پیامبران نصب می گردد، که منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله از همه مجلّل تر است و همچنین منبر هایی برای اوصیا در نظر می گیرند که جایگاه علی علیه السلام از همه بالاتر می باشد، آن گاه نوبت به فرزندان انبیا می رسد که مقام حسن و حسین علیهما السلام بس منیع تر است. سپس نوبت فاطمه سلام الله علیها سپس نوبت فاطمه سلام الله علیها فرا می رسد و او را با تجلیل و شکوه بی نظیر به محشر آورند و کنار در بهشت قرار می گیرد، ولی وارد آن نمی شود و می گوید: خدایا! از تو مسألت می دارم که مقام مرا در همچو روزی برای اهل محشر معلوم کنی. از جانب خدا ندا می رسد: ای دختر پیامبر صلی الله علیه و آله برگرد به سوی اهل محشر و هر که را از علاقه مندان خود یافتی شفاعت کن. امام باقر علیه السلام می فرمایند: به خدا سوگند، فاطمه سلام الله علیها شیعیان خویش را یکی پس از دیگری انتخاب نموده و داخل بهشت می نماید، همان طوری که پرنده ها دانه ها را بر می گزینند و سپس شیعه های آن حضرت سلام الله علیها نیز، خود شفاعت نموده و علاقه مندان فاطمه سلام الله علیها را به بهشت داخل می کنند... .

در دنباله این حدیث امام پنجم علیه السلام می فرمایند:

وَ اللهِ لَا یَبْقَی فِی النَّاسِ إِلَّا شَاکٌ أَوْ کَافِرٌ أَوْ مُنَافِق. (2) سوگند به خدا، از مردم کسی باقی نمی ماند مگر افراد شکّاک و کافر و منافق.

و سایر مردم مشمول شفاعت حضرت فاطمه سلام الله علیها می گردند. (3)


1) سفينة البحار، ج2، ص375؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج4، ص553؛ كنز الدقائق و بحر الغرائب،ج10، ص557؛ تأويل الآيات، ص474.

2) عوالم، ج11، ص150؛ بحار الانوار، ج43، ص64، ح57؛ تفسیر فرات، ص299؛ رياض الأبرار، ج1، ص34.

3) تحلیل سیره فاطمه زهرا سلام الله علیه و آله، ص272.

فضیلت صلوات فرستادن بر پیامبر صلی الله علیه و آله و حضرت زهرا سلام الله علیها

دلیل دیگری که «ولیة الله» بودن حضرت صدیقه زهرا سلام الله علیها را اثبات می کند، استقلال اوست در موضوع صلوات فرستادن بر آن حضرت سلام الله علیها و کیفیت زیارتش، که همانند صلوات بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امیر المؤمنین علیه السلام و حسنین علیهما السلام و زیارات آنان است؛ یعنی همان گونه که به صلوات به آن چهار وجود مقدّس و زیارتشان امر شده است، نسبت به حضرت زهرا سلام الله علیها نیز در این موارد، همگان مأمور و مأجورند. حضرت فاطمه سلام الله علیها که مشمول آیه تطهیر و از اهل بیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله- یعنی آل محمّد صلی الله علیه و آله است- کیفیت صلوات بر او را رسول خدا صلی الله علیه و آله بصراحت چنین بیان داشته است:

لا تُصَلُّوا عليَّ صَلوة البَتْراءِ. فَقالُوا: وَ ما صَلوةُ الْبَتْراءِ؟ قَالَ: تَقُولُونَ اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحمَّدٍ و تمسكُونَ، بَلْ قُولُوا: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ و ال محمد. (1) بر من صلوات بتراء (ناقص، دم بریده و بریده شده) نفرستید. سوال شد: یا رسول الله صلوات بتراء (بریده شده) چیست؟ فرمود: این که بر من صلوات بفرستید و بگویید. «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد» ولی درباره آل من ساکت باشید. شما باید بگویید: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد.

صلواتی که شامل حضرت علی، فاطمه و حسنین علیهما السلام نباشد، مقطوع و بریده و مورد قبول خدا و رسولش صلی الله علیه و آله نمی باشد. لزوم صلوات بر حضرت فاطمه سلام الله علیها نشانگر مرتبه اعلی و منصب والاى آن حضرت سلام الله علیها است که این چنین در جنب صاحبان رسالت و امامت قرار گرفته است. بدون تردید باید حضرت فاطمه سلام الله علیها خود ولیة الله و دارای مقام ولایت بوده باشد، تا هم ردیف و همتای اولیای خدا، مورد خضوع و مشمول صلوات و درود جمیع مؤمنین جهان در هر زمان و مکان باشد.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید:

مَنْ صَلَّی عَلَیْکِ یَا فَاطِمَةُ ! غَفَرَ اللهُ لَهُ وَ أَلْحَقَهُ بِی حَیْثُ کُنْتُ مِنَ الْجَنَّةِ (2) یا فاطمه هر کس بر تو صلوات فرستد، خدای تعالی از او در گذرد و او را در بهشت به من ملحق گرداند.


1) صواعق المحرقة، ص225؛ ينابيع المودة، ص295؛ مكاتيب الرسول صلی الله علیه و آله، ج1، ص555.

2) بحارالانوار، ج43، ص55؛ مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج10، ص211.

مقصود از تعبیرات «هم درجه شدن با رسول الله صلی الله علیه و آله»، «یا ملحق شدن به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در بهشت» و یا «همسایه بودن با آن حضرت صلی الله علیه و آله» که در روایات مکّرر به کار رفته است، جمع شدن مؤمنین در مرتبه ی «درجة الایمان» است که جامع تمام آن کسانی است که با عقائد درست و با ایمان به آن چه از رسول خدا صلی الله علیه و آله به ما رسیده است، از جهان رفته اند. در آن درجه همه مؤمنین یکسانند و در کنار هم می باشند؛ ولی جای هیچ گونه تردیدی نیست که مراتب و درجات دیگر که شمار آن ها برابر تعداد بشر و بسیار متفاوت است، کاملاً ملحوظ بوده و مقام هر کس مخصوص به خود او می باشد.

پی نوشت ها

1- تفسیر فرات، ص11.

2- ق، 24.

3- بحارالانوار، ج40، ص43.

4- بصائر الدرجات، ص14؛ بحار الانوار، ج8، ص25.

5- فاطمه زهرا سلام الله علیها، علامه امینی ص159.

6- فاطمه زهرا سلام الله علیها، ص153.

7- فاطمه زهرا سلام الله علیها، ص197.

8- ترجمه تفسیر مجمع البيان، ص310.

9- جرعه ای از کوثر، علی رضا سبحانی نسب.

10- بحارالانوار، ج43، ص10، ح 1؛ از امالی صدوق و علل الشرایع؛ كشف الغمة في معرفة الأئمة علیهم السلام، ج1، ص463؛ إعلام الورى بأعلام الهدى، ج2، ص355.

11- بحار الانوار، ج8، ص50، ح58 از علل الشرایع.

12- بحار الانوار، ج43، ص65.

13- بحارالانوار، ج43، ص15؛ عوالم العلوم، ج10، ص74؛ زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها، ص153.

14- بحارالانوار، ج26، ص326، ح10. از تفسیر فرات منسوب به امام عسکری علیه السلام.

15- بحارالانوار، ج43، ص22، ح14. از امالی صدوق.

16- بحار الانوار، ج35، ص 45.

17- بحار الانوار، ج43، ص12، ح5. از علل الشرایع.

18- بحار الانوار، ج43، ص12، ح6. از علل الشرایع و معانی الاخبار

19- بحار الانوار، ج43، ص56، ح 49. از فضائل شهر رمضان صدوق.

20- بحار الانوار، ج43، ص15، ح14؛ مناقب آل أبی طالب علیهم السلام، ج3، ص320؛ منهاج البراعة، ج13، ص7.

21- بحارالانوار، ج43، ص11، ح2. از علل الشرایع.

22- بحار الانوار، ج24، ص75، ح11. از امالی طوسی.

23- فاطمة الزهراء سلام الله علیها بهجة قلب المصطفى صلی الله علیه و آله، ص182. به نقل از نزهة المجالس، ج2، ص222.

24- بحارالانوار، ج43، ص26، ح25. از معانی الاخبار.

25- مناقب ابن مغازلی، ص380؛ نوادر، ص14.

26- حلية الاولياء، ج2، ص4؛ كنز العمال، ج8، ص315؛ کشف الاسرار، ص235.

27- كنز العمال، ج12، ص105، ش 34209؛ فرائد السمطین، ج2، ص49، ش380 و ص64، ش387؛ سفينة البحار، ج2، ص375؛ شرح ابن ابی الحدید، ج9، ص193؛ بحار الانوار، ج43، ص53 و ص219.

28- فرائد السمطين، ج2، ص67، ش391.

29- تحليل سيره فاطمه الزهرا سلام الله علیها، ص269.

30- تفسیر فرات، ص299، ح403.

31- فاطمه زهرا سلام الله علیها شادمانی دل پیامبر صلی الله علیه و آله، 413.

32- سفينة البحار، ج2، ص375؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج4، ص553؛ كنز الدقائق و بحر الغرائب،ج10، ص557؛ تأويل الآيات، ص474.

33- عوالم، ج11، ص150؛ بحار الانوار، ج43، ص64، ح57؛ تفسیر فرات، ص299؛ رياض الأبرار، ج1، ص34.

34- تحلیل سیره فاطمه زهرا سلام الله علیه و آله، ص272.

35- صواعق المحرقة، ص225؛ ينابيع المودة، ص295؛ مكاتيب الرسول صلی الله علیه و آله، ج1، ص555.

36- بحارالانوار، ج43، ص55؛ مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج10، ص211.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

ابن شهر آشوب مازندرانی، محمّد بن علی، مناقب آل أبی طالب علیهم السلام، 4جلدی، علّامه قم، 1379ق.

•

احمدی میانجی، على، مكاتيب الرسول صلی الله علیه و آله، 3جلد، دار الحدیث- ایران؛ قم، چاپ: اول، 1419ق.

•

اربلی، علی بن عیسی، كشف الغمة في معرفة الأئمة علیهم السلام (ط- القديمة)، رسولی محلاتی، هاشم، دو جلدی، انتشارات بنی هاشمی، تبریز 1381ق.

•

استر آبادی، علی، تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة علیهم السلام، 1جلد، مؤسسة النشر الإسلامي- ايران؛ قم، چاپ اول، 1409ق.

•

بحرانی اصفهانی، عبدالله بن نور الله، عوالم العلوم و المعارف و الأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال، مصحح موحد ابطحی اصفهانی، محمّد باقر، 10جلدى، مؤسسة الإمام المهدى علیه السلام، ایران؛ قم، 1413ق.

•

بحرانی، سید هاشم بن سليمان، البرهان في تفسير القرآن، 5جلدی، مؤسسه بعثه- قم، چاپ اول، 1374ش.

•

جزائری، نعمت الله بن عبد الله، رياض الأبرار في مناقب الأئمة الأطهار علیهم السلام، 3جلدى، مؤسسة التاريخ العربي- بیروت، چاپ: اول، 1427ق- 2006م.

•

صفار، محمّد بن حسن، بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد علیهم السلام، کوچه باغی، محسن بن عباسعلی، یک جلدی، مكتبة آية الله المرعشي النجفی، ایران، قم، 1404ق.

•

طبرسی، فضل بن حسن، إعلام الورى بأعلام الهدى (ط- الحديثة)، 2جلدی، آل البيت علیهم السلام- قم، چاپ اول، 1417ق.

•

قمی مشهدی، محمّد بن محمد رضا، تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، 14جلدی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات- تهران، چاپ اول، 1368ش.

•

کوفی، فرات بن ابراهیم، تفسیر فرات الكوفى، 1جلدى، مؤسسة الطبع و النشر في وزارة الإرشاد الإسلامي- تهران، چاپ: اول، 1410ق.

•

مجلسى، محمّد باقر، بحار الأنوار (ط- بيروت)، 111جلدى، دار إحياء التراث العربی، بیروت 1403ق.

•

مجلسی، محمّد باقر- روحانی علی آبادی، محمّد، زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها، 1جلدی، انتشارات مهام، تهران، 1379ش.

•

نوری، حسین بن محمد تقی، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، 28جلد، مؤسسة آل البيت علیهم السلام قم، چاپ اول، 1408ق.

•

هاشمی خویی، میرزا حبیب الله- حسن زاده آملیٍ، حسن و کمره ای، محمّد باقر، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئی)، محقّق میانجی، ابراهيم، 21جلدى، مكتبة الإسلامية، تهران، 1400ق.

بررسی علل کشته شدن عثمان

اشاره

نویسنده: شریف مرتضی رحمه الله علیه

ترجمه و تلخیص: استاد علی اصغر ایماندوست

•

پیشینه ی موضوع مورد بحث

•

انتصاب واليان نالایق

•

بازگشت حَکَم بن ابی العاص تبعید شده رسول خدا صلی الله علیه و آله

•

بخشش اموال بیت المال به اعضای خانواده

•

استفاده شخصی از چراگاه های عمومی مسلمانان

•

پرداخت زکات به غیر اهل زکات

•

رفتار ناپسند عثمان با عبدالله بن مسعود

درآمد

نویسنده در این شماره به عملکرد ناشایست عثمان پرداخته است و علّت خشم مسلمین بر او را بر رسیده است همان عملکرد هایی که باعث شد مردمانی از مصر و عراق به مردم مدینه ملحق شوند و با یورش به خانه عثمان او را به قتل برسانند. مطالب یاد شده در قالب دفاعیات قاضی القضاة از عثمان و پاسخ های شریف مرتضی رحمه الله علیه تقدیم حضور گردیده است.

کلید واژه ها؛

امير المؤمنين علیه السلام، شريف مرتضى رحمه الله علیه، قاضی عبدالجبّار

ابن مسعود، عثمان، اصحاب، الشافي، المغنى

مقدّمه

در شماره قبل اوضاع سیاسی اسلام در اواخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله، تا تشکیل شورا بصورت مختصر مورد توجّه قرار گرفت و مشخّص شد عمر به نیکی می دانست بسیاری از مسلمانان به خلافت حضرت علی علیه السلام نظر دارند و این چیزی بود که او بارها به آن اذعان کرده بود ولی با وجود این که می دانست حضرت علی علیه السلام برای خلافت بهترین گزینه است و نیز پیش بینی کرده بود که اگر عثمان خلیفه شود بنی امیه را بر گردن مردم سوار خواهد کرد اعضای شورا را طوری چید که جز عثمان نتیجه ای نداشت. سیاست عمر پاسخ داد، عثمان انتخاب شد او بنی امیه را بر دوش مردم سوار کرد و آنان را حکّام قرار داد و از بیت المال بی حساب به آنان بخشید و این رفتارها و نیز برخورد ناروا با اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله، سبب شد تا گروهی از شهر های بصره، کوفه و مصر به جهت اعتراض به مدینه بیایند تا شاید عثمان در رفتار خود تجدید نظر کند ولی آن ها چون با برخورد نامناسب عثمان و اطرافیان او روبرو شدند، با همراهی مردم مدینه که آنان نیز از رفتار عثمان ناراضی بودند، بر عثمان شوریدند و با پاره کردن حلقه محافظان او را به قتل رساندند. پس از این جریان در بین مسلمانان دو دستگی و شکاف بزرگی رخ داد. گروهی منتقد عثمان و گروهی مدافع او شدند، از جمله کسانی که به تفصیل از عثمان دفاع کرده است قاضی عبد الجبار احمد بن عبدالجبار الهمدانی است، او در در جلد بیست کتاب خود (المغنى فى التوحيد و العدل) که اختصاص به بحث امامت یافته است آرای منتقدان عثمان را نقل کرده و پاسخ می دهد.

مرحوم شریف مرتضی رحمه الله علیه پاسخ او را در کتاب (الشافى فى الامامة) داده است. شریف مرتضی رحمه الله علیه در جلد چهار (الشافی) در صفحات 225 تا 293، تحت عنوان (في اعتراض كلامه على الطاعيني على عثمان باحداثه) بطلان سخنان و برهان های قاضی را آشکار ساخته است. ابن ابی الحدید در جلد سوم شرح نهج البلاغه خود (صفحات 11تا69) در تحت عنوان (ذكر المطاعن التي طعن بها على عثمان و الرد علیها) سخنان قاضی عبدالجبار و پاسخ های شریف مرتضی رحمه الله علیه را آورده است و این نوشتار در واقع مختصر آن است. گفتنی است قاضی در دفاعیاتش معمولاً از دو نفر نقل قول می کند: نفر اوّل شیخ ابو علی است و نفر دوّم شیخ ابو الحسن خیاط است و البته گاهی نیز بدون سند و مأخذ روایت می آورد.

انتصاب فرمانداران نالایق

قاضی می نویسد:

از چیز هایی که به عثمان عیب گرفته اند این است که او افراد بی لیاقت، فاسق، فاسد و جاهل را، آن هم نه بخاطر مصالح دین، بلکه تنها به جهت خویشاوندی به امارت مسلمانان گمارده است، در حالی عُمر او را از این کار بر حذر داشته و گفته بود: هنگامی که خلیفه شدی فرزندان ابی معیط را بر گردن مردم سوار مکن. ولی او این کار را انجام داد و سرزنش ها بر او کارساز نشد. از جمله ی این کار ها به کار گرفتن ولید بن عقبه و آزاد گذاشتن او بود تا این که از او می گساری مشاهده شد. همچنین به کار گماردن سعید بن عاص بود، از وی کار هایی سر زد که مردم کوفه از شهر بیرونش کردند و نیز استاندار کردن عبدالله بن ابی سرح و عبدالله بن عامر بن کُریز است. روایت شده آن گاه که اهل مصر از ستم عبدالله بن ابی سرح شکایت کردند. عثمان با این که قول دفع ستم او را داد و حکم برکناری او را به محمّد بن ابی بکر داد.- ولی بر خلاف آن چه تظاهر می کرد و بر خلاف دین و شریعت- در نامه جداگانه ای به عبدالله نوشت به کارت ادامه بده و نیز گفته شده که در این نامه دستور قتل محمّد بن ابی بکر و دیگر شاکیان را صادر کرد. (با کشف شدن این نامه) خواسته های معترضان بیش تر و اجتماعشان بزرگ ترشد و همین سبب محاصره و کشتن او شد. البته نباید از اقدامات مروان و تسلّط فکری او بر عثمان غافل ماند.

پاسخِ قاضی به اشکالات فوق

قاضی می نویسد:

پاسخ ما درباره ی واگذاری پست فرمانداری به کسانی که صلاحیت نداشتند این است که می دانیم کسی نمی تواند ادّعا کند عثمان هنگامی که آن ها را به این پست ها می گماشته می دانسته چگونه اند. زیرا کار های ناشایسته ای که از آن ها سرزده پس از منصوب شدن بوده است... اگر کسی بگوید آن گاه که (عثمان) فهمید باید آن ها را عزل می کرد، می گوییم که چنین کرد؛ همچنان که ولید را قبل از شراب خواری به کار گمارده بود و آن گاه که این گناه را مشاهده کرد هم عزلش کرد و هم حدّش زد. مانند این کار در زمان عمر نیز اتفاق افتاد؛ زیرا او قدامة بن مظعون را به کار هایی مأمور کرد و پس از آن که به شراب خواریش شهادت دادند؛ او را فراخواند و حد زد، اکنون این عمل از فضایل عمر شمرده می شود. بنابراین جایز نیست مشابه آن برای

عثمان عیب شمرده شود و نیز گفته اند هنگامی که عثمان ولید را فرا خواند در حضور امیر المؤمنین (علیه السلام) حد زد. ضمناً به این جهت ولید را به فرماندهی کوفه منصوب کرد که اهل کوفه از سعد بن ابی وقاص شکایت کرده بودند و نیز سعید بن عاص را عزل کرد و ابو موسی را فرماندار کوفه کرد. همچنین عبدالله بن ابی سرح را عزل کرد و محمّد بن ابی بکر را (فرماندار مصر) کرد. و درباره ی مروان و وظایفش چیزی که باعث عزل او شود دیده نشد. و اگر عیبی مشاهده می شد لازم بود همان کاری بکند که با دیگران کرده (افزون بر این ها) می دانیم که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) ولید بن عقبه را ولایت داد و از او سر زد آن چه نباید سر بزند. و از بعضی فرمانداران امیر المؤمنین (علیه السلام) نیز خیانت سر زده از جمله قعقاع بن ثور که او را والی میسان کرد و او اموال آن جا را برداشت و به معاویه پیوست. و همین عمل را اشعث بن قیس در آذربایجان انجام داد و ابو موسی را حَکَم قرار داد و او کاری کرد که نباید می کرد. (بنابر این) واجب نیست که برای اعمال کسی به دیگری عیب گرفت. همین قدر که در ابتدای فرمانداریش عیبی نداشته باشد، عیب های بعدی را نمی توان به او (عثمان) نسبت داد. این که می گویند اکثر ولایات را به نزدیکان خود واگذار کرد و رویه ی مسلمین را به کار نبرد و عُمر او را از این کار بر حذر داشته است، عیب نیست زیرا: به کار گماردن نزدیکان، مانند به کار گماردن بیگانگان است، زیرا آن ها هرگاه مشخصات بخصوصی داشته باشند کار خوب انجام می دهند و اگر گفته شود مقدّم داشتن آن ها بهتر است، اشکالی ندارد. زیرا کسی که آن ها را برگمارده راحت تر می تواند نرمشان کند. (همچنان که) امیر المؤمنین (علیه السلام) نیز عبدالله بن عباس را در یمن و قثم بن عباس را در مکه والی قرار داد. به روایتی مالک اشتر در این موقع گفت (عثمان) را چرا کشتیم؟ و این کار هر گاه به اجتهاد (خلیفه) انجام شود عیب نیست. امّا این که می گویند: به ابن ابی سرح نوشت که محمّد بن ابی بکر و یاران او را بکشد، عثمان آن را شدیداً انکار کرد و قسم خورد. (بنابراین) معلوم شد نامه ای که به دست آمده بود نامه ی عثمان نبود، غلامی هم (که نامه را می برد) غلام او نبود، شتر هم، شتر او نبود! از جمله کسانی که عثمان او را در این اظهارات (انکار نامه) مخاطب قرار داده بود امیر المؤمنین (علیه السلام) بود که عذر او را پذیرفت و این موضوع روشن است. زیرا سخن هرکسی که به این صورت (محكم) باشد مورد قبول واقع می شود و معلوم است که در مکاتبات امکان جعل و تزویر وجود دارد و مانند خبر است که احتمال راست و دروغ بودن در آن وجود دارد.

اگر کسی بگوید: مشخص شده که مروان آن نوشته را جعل کرده، زیرا او کاتب عثمان بوده، پس چرا او را حد نزده است، می گوییم: اگر چه ظن قوی این است که مروان آن را نوشته، يقين وجود ندارد، بنابراین جایز نیست او را حد بزنند (و رای مردم این نبود) مردم می خواستند که مروان را به آن ها تسلیم کند و این کار ستم بود، زیرا؛ بر امام واجب است کسی را که مستحق حد است حد بزند، نه این که او را به دیگران تسلیم کند... و این در حالی است که فقها در کتاب هایشان نوشته اند، امر بقتل موجب قصاص، دیه و حد نمی شود. اگر آن چه درباره ی مروان گفته اند ثابت شود مستحق قتل نیست، گرچه لازم است تنبیه شود، لكن عثمان از تنبیه او در گذشت زیرا (جرم مروان) برایش ثابت نشد، و می توان گفت: به گمان عثمان، این نامه کار کسانی است که با مروان دشمنی داشته اند. اگر چیزی باعث قتل عثمان شده باشد جز همین (نامه) نیست، در حالی که می دانیم، اگر ثابت شود این نامه از طرف عثمان بوده، باز هم موجب قتل نیست.... ناگریز باید گفت؛ کشتن عثمان، محاصره و آب ندادن به او ایجاب می کرد که (اهل مدینه) شورشیان را از او دور کنند و کسانی که آن ها را از عثمان دور نکردند خطا کارند. و این که گفته شود صحابه بر این امر (جلوگیر نشدن) اجماع داشتند، تخطئه ی جمیع اصحاب پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) است و جایز نیست کسی را که مستحق قتل و خلع باشد از آب و نان محرومش کرد. همه می دانند که امیر المؤمنین (علیه السلام) با این که قدرت داشت، در جنگ صفین اهل شام را از آب منع نکرد. همه این ها (که گفتیم) بر این دلالت دارد که عثمان مظلوم بود و این (گونه رفتار) کار مردم بی خرد است و بزرگان صحابه از این رخداد ناراحت بودند و نیز به فرض این که کشتن عثمان واجب باشد بر مردم عوام جایز نیست که به این اقدام دست بزنند، در حالی که بدون شک قاتلان عثمان چنین بودند به همین جهت بر بزرگان صحابه واجب بوده است که مردم را از این کار باز دارند.... و کسی نمی تواند بگوید: او خودش باعث کشته شدنش شد، به جهت این که از رفع ستم به مردم، خودداری کرد. زیرا او از رفع ستم خودداری نکرد بلکه حق را به معترضان داد... روایت شده که درب خانه اش را آتش زدند، به خانه اش هجوم بردند و با شمشیر و نیزه او را مجروح کردند و به دست همسرش- که خود را روی او انداخته بود- ضربه زدند، کالای خانه اش را غارت کردند، چنین کشتن برای کافر و مرتد جایز نیست.

چگونه می توان باور کرد که صحابه این اعمال را زشت و ستم نشمردند، یا این که گفته شود: از این جهت که مردم را از خود دور نکرد، مستحق (کشته شدن) بود. در خبرها آمده است که معترضان در مقابل او جمع شدند و امیر المؤمنین (علیه السلام) وساطت فرمود: آن ها را برای بازگشت راضی کرد و خود را به این پیمان شاهد گرفت. این نامه ی موجود که متضمن کشتار (گروه مصری) بود بعد از آن (وساطت) پیدا شد و امیر المؤمنین (علیه السلام) از این نامه اطّلاع پیدا کرد. و قسم یاد کرد که او (عثمان) آن را ننوشته و چنین دستوری نداده، به همین جهت از (عثمان) پرسید چه کسی را به این کار متهم می کنی؟ پاسخ داد کسی را متهم نمی کند، مردم حیله هایی دارند. و روایتی وجود دارد که عثمان گفت: اگر من به خطا یا عمد کاری را انجام داده ام توبه و استغفار می کنم، با این حال چگونه جایز است حرمت اسلام و حرمت شهر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نادیده گرفته شود؟ و اگر نبود که او (عثمان) مانع درگیری و جنگ با معترضان می شد، یارانش زیاد بودند.

و در روایت آمده است که انصار کمک و یاریش را شروع کردند و امیر المؤمنین (علیه السلام) فرزندش حسن (علیه السلام) را به سوی او فرستاد و عثمان به او گفت به پدرت بگو پیش من آید، امير المؤمنين (علیه السلام) می خواست نزد عثمان رود که پسرش با کمک گرفتن از بانوان خانه مانع رفتن او شد و آن گاه که صدای استغاثه برای کشتن عثمان به گوشش رسید دستش را به سوی قبله بلند کرد و فرمود: خدایا من از کشته شدن عثمان بیزارم. اگر کسی بگوید حمله کنندگان اعتقاد داشتند که عثمان از مفسدان زمین است و در زمره ی محاربان قرار دارد، پاسخ این است که در این صورت امام متولّی اجرای این حکم است، زیرا؛ این حالت به منزله ی حد محسوب می شود و چگونه ممکن است چنین ادّعایی وجود داشته باشد، در حالی که مشهور است، عثمان از درگیری با آنان ممانعت به عمل می آورد، حتی روایت شده به بردگانش گفت هر کس شمشیرش را در غلاف کند آزاد است و این سخن عثمان برای جلوگیری از خونریزی مؤثّر بود، به همین جهت با این که کار برای او دشوار شد، از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) تقاضای کمک نکرد زیرا در صورت یاری خواستن، کمک کردن به او واجب می شود، با این حال هنگامی وضعیت دشوار شد برخی او را کمک کردند.

پاسخ شریف مرتضی رحمه الله علیه به سخنان قاضی عبدالجبار

مرحوم شریف مرتضی رحمه الله علیه می نویسد:

امّا سخن قاضی که گفته است عثمان پیش از آن که آن ها (ولید و امثال او) را به فرمانداری بگمارد، از فسقشان بی خبر بود، قابل قبول نیست. زیرا این افراد، در نا اهلی، لاابالیگری، گناهکاری و بد نامی معروف بودند و در این که ولید بن عقبه، شراب خواری و سبک شمردن دین را از هنگام زمامداری کوفه شروع نکرد و این خوی؛ روش و عادت معروف او بود، حتی دو نفر خلاف نکرده اند، چگونه این اعمال از عثمان پنهان بوده در حالی که ولید از بستگان و برادر مادری او بود و این اعمال از بیگانگان پنهان نبود. واقدی در این باره می نویسد: هنگامی که ولید وارد کوفه شد، سعد بن ابی وقاص به او گفت: ای اباوهب، آیا به عنوان امیر آمده ای یا زایر؟ پاسخ داد: به عنوان امیر، سعد (تعجّب کرد) و گفت: نمی دانم من بعد از تو احمق شدم یا تو بعد از من عاقل شدی؟ ولید گفت: تو پس از من احمق نشدی و من هم پس از تو عاقل نشدم، لکن گروه ما برنده شدند و اعضای (تیم) را انتخاب کردند، سعد گفت: راست می گویی. و در روایت ابی مخنف آمده است: هنگامی که ولید وارد کوفه شد، به جلسه ی عمرو بن زراره نخعی برخورد و ایستاد، (در این هنگام عمرو خطاب به حاضران) گفت: ای بنی اسد، برادرتان عثمان بن عفاناز ما بد استقبال کرد، آیا از عدالت اوست که ابن ابی وقاص را- که مردی نرم خوی بود- از ما گرفت و به جای او، برادرش ولید را- که از قدیم و در حال حاضر، لاابالی، احمق و فاجر است- برای ما فرستاد؟ مردم کوفه آمدن ولید و عزل سعد را ناپسند شمردند و گفتند: عثمان خواسته است با خوار کردن امّت محمّد (صلی الله علیه و آله)، برادر خود را شرافت دهد. معلوم الحال بودن ولید پیش از آن که فرماندار شود، واقعیتی است که یادآوری کردیم و کسی در آن شکی ندارد. بنابراین چگونه می توان گفت: که عیب های او پیش از انتصاب پوشیده بوده و سپس ظاهر شده است؟ افزون بر این خدای تعالی درباره ی ولید فرموده است:

أَفَمَن كَانَ مُؤْمِنًا كَمَن كَانَ فَاسِقًا لَّا يَسْتَوُونَ (1) آیا کسی که مؤمن است چون کسی است که نافرمان است یکسان نیستند.

که در این آیه مؤمن امیر المؤمنین علیه السلام و فاسق ولید است و آیه ی

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيّنُوا أَن تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ (2) ای کسانی که ایمان آورده اید اگر فاسقی برایتان خبری آورد نیک وارسی کنید مبادا به نادانی گروهی را آسیب برسانید و [بعد] از آن چه کرده اید پشیمان شوید.


1) سجده، 18.

2) الحجرات، 6.

و سبب نزولش این بود که ولید در حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر طایفه ی بنی المصطلق دروغ بست و ادّعا کرد که زکات نداده اند و اگر خواسته باشیم رسوایی های او را بیان کنیم شرحش طولانی خواهد شد. و امّا شراب خواری و مستی او در کوفه، وارد شدن مردم در قصرش و در آوردن انگشترش بدون این که متوجّه شود، همچنین سخن گفتن او در نماز و رو کردن او به کسانی که در حال مستی به او اقتدا کردند و این که به آن ها گفت آیا می خواهید رکعات بیش تری بخوانم و پاسخ آن ها که گفتند خیر نماز هایمان را باطل کردیم معروف است. امّا این که قاضی گفته است: عثمان او را حد زد و عزلش کرد، (باید دید) این کار چه موقع انجام شد. پس از این که مردم کوفه او را پس زدند و مانع حکومتش شدند، عثمان عزلش کرد و اگر امیر المؤمنین (علیه السلام) عثمان را مجبور نمی کرد، نه عزلش می کرد و نه زمینه حد او را فراهم می کرد. واقدی روایت کرده است: آن گاه که شاهدان برای گواهی دادن شرب خمر ولید آمدند، عثمان آن ها را تهدید کرد. واقدی گفته است گفتنی است که عثمان بعضی از شهود را نیز شلاق زده که به حضور امیر المؤمنین (علیه السلام) رسیدند و (از این رخداد) شکایت کردند.

به همین جهت امیر المؤمنین (علیه السلام) به عثمان فرمود: حد را اجرا نکردی و کسانی را که به شراب خواری برادرت شهادت دادند شلاق زدی، حکم خدا را جابجا کردی در حالی که عمر به تو گفت: بنی امیه و آل ابی معیط را برگردن مردم سوار مکن! عثمان پرسید نظر شما چیست؟ فرمود نظرم این است که عزلش کنی و هیچ یک از کار های مسلمانان را به او نسپاری و اگر شاهدان با او دشمنی ندارند حد را جاری کنی. طلحه و زبیر و عایشه نیز به او سخنان تندی گفتند: و از هر طرف به او حمله شد، در چنین حالتی بود که او را عزل و حد را جاری کرد... . بعد از این ممانعت های طولانی و دفاع های محکم، عثمان برای عزل ولید و حد زدنش چاره ای نداشت. اگر کسی بگوید: پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز همین ولید را برای زکات بنی المصطلق و عمر برای زکات قبیله تغلب ماموریت داد، چگونه ادّعا دارید که او برای فرمانداری صلاحیت ندارد. می گوییم او فریبکاری کرد و درباره ی آن قبیله دروغ گفت تا آیه نازل شد و پیامبر (صلی الله علیه و آله) او را عزل فرمود. افزون بر این، مأموریت جمع آوری زکات هیچ گاه با فرمانداری کوفه قابل مقایسه نیست. و امّا عمر آن گاه که (شعر عاشقانه ولید درباره ی زنی از بنی تغلب را شنید) او را عزل کرد. امّا حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) بعضی از کارگزاران خود را که خطایی از آن ها سر می زد- عزل فرمود مانند قعقاع بن ثور و دیگران. همچنین قدامة بن مظعون- آن گاه که شراب نوشید- او را حد زد و عزل کرد.

بنابراین اعمال هیچ کدام از این ها مشابه آن چه درباره ی ولید گفته شد نیست و نیز هیچ کدام به فساد مشهور نبوده اند. امّا درباره ی حَکَم قرار دادن ابو موسی، امیر المؤمنین علیه السلام او را به اختیار حَكَم قرار نداد، زیرا در این باره تحت فشار قرار گرفت و شخص مجبور نمی تواند رأی واقعی خود را اجرا کند. امّا این که قاضی گفته است به کار گماردن نزدیکان مانند به کار گماردن بیگانگان است، بلکه به کار گماردن نزدیکان اولویت دارد، زیرا امکان عزل آن ها بیش تر است دلیل درستی نیست، زیرا عثمان به خاطر واگذاری امور به نزدیکانش سرزنش نشد، بلکه به خاطر این سرزنش شد که نزدیکانش در مظان اتهام بودند و به همین جهت عمر او را از این که بر شانه مردم سوارشان کند بر حذر داشت. لكن امیر المؤمنين علیه السلام از نزدیکان خود کسی را که در مظان اتهام باشد به کار نگمارد و هنگامی که بعضی کار های مشکوک را از ابن عباس مشاهده کرد، مهلتش نداد و درباره ی آن چه شایع شده بود به او نامه نوشت. اگر برای خودداری عثمان از منصوب نمودن (ولید و امثال او) جز همان شرطی که عمر در شورا کرد- که نزدیکانش را بر گردن مردم سوار نکند و به خاطر خویشاوندی آن ها را بر دیگران مقدّم ندارد- نباشد؛ بر عثمان واجب است از انجام این قبیل کار ها منصرف شود. افزون بر این، صفات مذموم آن ها نیز باید مانع این کار می شد.

امّا (رفتار و گفتار) سعید بن ابی العاص (جایگزین ولید)، او در کوفه گفت: این آبادی های حومه شهر باغ های قریش است، هر چه از آن ها بخواهند، بر می دارند و هر کدام را بخواهند وا می گذارند. (اهل کوفه) گفتند: آیا آن چه را خداوند به عنوان غنیمت نصیب ما کرده، باغ ها و بستان های خود و خویشاوندانت قراردادی؟ و (به همین جهت) با او مخالفت کردند و کار به جایی رسید که از کوفه بیرونش کردند که داستانش مشهور است، سپس از وارد شدن او به کوفه جلوگیری کردند و درباره ی او و عثمان آشکارا بدگویی می کردند تا جایی که نزدیک بود عثمان را خلع کنند، در این موقع عثمان مجبور شد با فرماندار کردن ابو موسی خواسته های آنان را برآورده کند. بنابراین سعید به اختیار عزل نشد، بلکه مردم کوفه باعث عزل او شدند.

امّا سخن قاضی در مورد انکار نامه قتل محمّد بن ابی بکر و یارانش و سوگند عثمان به این که «نه نامه از طرف او بوده، نه غلام مال او بوده و نه مرکب متعلّق به او بوده است» امير المؤمنين علیه السلام عذر او را پذیرفته است.

اولین اشکالی که در این گفتار وجود دارد این است که خلاف واقع است؛ زیرا همه ی کسانی که این رویداد را نقل کرده اند گفته اند که عثمان به این که مُهر، غلام و مرکب متعلّق به اوست اعتراف کرده است، فقط دستور نوشتن نامه را منکر شده است، زیرا روایت شده که گروه (مصریان) هنگامی که به نامه دست پیدا کردند وارد مدینه شدند، سپس امیر المؤمنین علیه السلام، طلحه، زبیر، سعد و گروهی از اصحاب را گرد هم آوردند. آن گاه نامه را در حضور آن ها باز کردند و آنان را از داستان غلام آگاه ساختند، پس از آن نزد عثمان رفتند، در حالی که نامه در دست امیر المؤمنين علیه السلام بود. امیر المؤمنین علیه السلام از عثمان پرسید آیا این غلام توست؟ گفت بلی، آیا این شتر توست؛ گفت بلی، آیا تو این نامه را نوشته ای؟ گفت: نه، فرمود: چگونه غلامت با نامه ای که مهر تو پای آن است با شترت (به سوی مصر) خارج می شود و تو خبر نداری؟ و طبق روایت دیگری، عثمان هنگامی که از نامه آگاه شد گفت: خط، خط کاتب من است و مهر، مهر من است، امیر المؤمنین علیه السلام پرسید: پس که را متهم می کنی؟ پاسخ داد:

تو و کاتبم را متهم می کنم. سپس امیر المؤمنین علیه السلام غضبناک خارج شد، در حالی که می فرمود، بلکه به دستور تو (نوشته شده) این سخن را گفت و در خانه نشست و از وساطت (بین معترضان و عثمان) دوری گزید تا این که چنان اتفاقی افتاد.

و شگفت انگیز ترین چیز، سخن عثمان است که به امیر المؤمنین علیه السلام می گوید: تو را متهم می کنم و این سخن را آشکار و رو در روی آن حضرت علیه السلام به زبان می آورد در صورتی که (امير المؤمنين علیه السلام) از هر تهمت و گمان بدی، بخصوص در کار عثمان بدور است، زیرا اولین بار، مخالفان برای نتیجه گرفتن سریع از خواسته های خود پافشاری می کردند تا این که امیر المؤمنين علیه السلام برای وساطت و اصلاح اقدام فرمود و از عثمان خواست با معترضان همراهی کند و تصمیم درستی اتخاذ کند تا آن ها برگردند. که این رویه ی اشخاص پندآموز، دلسوز، مهربان و علاقه مند است. (در این حالت) امیر المؤمنین علیه السلام از این تهمت منزّه است، زیرا، برای این که او دستور دهد چنین نامه ای نوشته شود دلیلی وجود ندارد خصوصاً که نامه به خط دشمن آن حضرت علیه السلام یعنی مروان و در دست غلام عثمان، سوار بر شتر او و ممهور به مهر او بوده است (جز این که بگوییم) عثمان از روی بیچاره گی و عداوت و ناسپاسی چنین اتهامی را وارد ساخته است. هنگامی که مصریان بدون دلیل، انکار عثمان را مشاهده کردند، به او گفتند: اکنون که تو نامه را ننوشته ای و به نوشتن آن هم دستور ندادی، پس ناتوانی.

وقتی کاتبت نامه بنویسد و به مهر تو ممهور کند و با دست غلامت و سوار بر شترت، بدون دستور تو بفرستد کارت را تمام کرده و کسی که این چنین کارش تمام شود، برای ولایت مسلمانان صلاحیت ندارد، بنابراین از خلافت کناره گیری کن. صاحب کتاب (المغنی) از این که گفته است، امیر المؤمنین علیه السلام عذر عثمان را قبول کرد باید شرم کند. آن حضرت علیه السلام چگونه عذر کسی را که تهمت زده و او را خایِن شمرده می پذیرد؟ این که (قاضی) گفته «ممکن است نامه دروغ باشد» نیز درست نیست، زیرا نمی توان گفت: نامه، غلام و شتر دروغ است، زیرا، هنگامی که همه ی این ها باهم جمع باشد دروغ بودن آن ها بعید است و (عثمان) در مورد این رخداد و کسی که نامه را به دروغ نوشته و پیام رسان را فرستاده باید تحقیق و جستجو کند، نه این که مانند کسی که می خواهد چیزی را پنهان کند و از آشکار شدنش می ترسد، از آن چشم بپوشد. امّا در مقابل قول قاضی به این که «گرچه ظن قوی این است که مروان نامه را نوشته است، حکم کردن به ظن و گمان جایز نیست، تسلیم کردن او به گروه معترض ستمکاری است. زیرا، حد و تأدیب هنگامی که واجب می شود، امام باید آن را اجرا کند نه دیگران»، باید گفت، آیا مروان با این گمان نباید مؤاخذه شود؟ آیا به خاطر این که فتنه ای به وجود آورده، نباید عثمان او را از خود دور کند؟ آیا نباید امتیازاتی که به او داده سلب کند و از خانه ی خود بیرونش کند؟ امّا این که گفته است: «دستور به قتل قصاص و دیه ندارد؛ بخصوص قبل از وقوع قتل»، بفرض قبول این قول، آیا خدای تعالی برای امر به کشتار مسلمانان، تادیب، تعزیر، طرد و تبعید مقرّر نفرموده است؟ و این که گفته است «آن چه درباره ی مروان گفته اند، ثابت نشد» پیش تر دلایل اثبات آن بیان شد، عثمان برای کشف حقیقت اقدامی نکرد و متهم نیز از اتهام تبرئه نشد. امّا قول قاضی که گفته است: کشته شدن، حبس کردن و آب ندادن به عثمان ظلم است و اگر مستحق کشته شدن یا خلع از خلافت بود، مانع شدن از آب و غذا در مورد او حلال نبود؛ و نیز سخن او که «هر کدام از صحابه از او دفاع نکردند خطا کردند» و سخن او که «اگر کشتن او واجب بود، این کار را نباید مردم عوام انجام می دادند» باطل است، زیرا؛ کسانی که او را کشتند منکر قتل عمد او نیستند آن ها فقط خلع او را خواستار بودند، ولی اگر اتفاقاتی که به وجود آمد نبود و او کناره گیری می کرد (کشته نمی شد) لکن لج کرد و بر عدم قبول پافشاری کرد و روی حرف خود ایستاد، به همین جهت مردم او را محاصره کردند تا او را به خلع خودش وادار کنند. امّا او به خانه اش تکیه کرد و گروهی از اوباش بنی امیه اطرافش را گرفتند، از او دفاع کردند

و هرکس به خانه ی او نزدیک می شد مورد هجوم تیرهای آنان قرار می گرفت. این رفتار کم کم به جنگ تبدیل شد و به کشته شدن (عثمان) انجامید. (بنابراین) جنگ و کشتار هدف اصلی نبود، بلكه بتدریج بین دو گروه گسترش یافت. پس (می توان گفت: این رخداد) در مجرای ستمی قرار گرفت که هر انسانی برای حفظ مال و مقام بر خود روا می دارد.

معترضان پس از صبر و انتظار برای این که عثمان خودش را خلع کند، از این که وی برای مقابله با آن ها به سایر ولایات نامه بنویسد و از آن ها کمک نظامی بخواهد، سپاهیان برسند و فتنه ی بزرگی به پا شود، بیمناک بودند به همین جهت از رساندن آب و غذا به خانه عثمان ممانعت به عمل آوردند تا در تنگنا قرار گیرد و بیرون بیاید و برای خلع خودش پاسخ دهد. امتناع آب و غذا گاهی در شریعت- برای برخورد با جانیانی که برای فرار از اقامه ی حد به حرم پناه می برند- کاربرد دارد. (با این حال) امیر المؤمنین علیه السلام منع آب و غذا را نپذیرفت و به کسانی که برایشان امکان داشت فرمان داد برای عثمان آب و غذا ببرند زیرا؛ در خانه از اهل و عیال بانوان و کودکانی بودند که منع آن ها از آب و غذا جایز نبود.... (لكن) آن حضرت علیه السلام مطالبه خلع عثمان را منکر نشد بلکه برای این کار مساعد و مشاور بود. امّا قول او که گفته است: «کشتن ظالم هنگامی رواست که از رفع ستم خودداری کند» ما بیان کردیم، کشته شدن او را به (خاطر) ظلم نمی شود منکر شد، زیرا کسی که بدون داشتن صلاحیت ولایت را در دست بگیرد در حکم ظالم است دور کردن او از این منصب واجب است. امّا سخن او که «عثمان گفت: اگر بخطا یا بعمد کاری انجام دادم (اکنون) توبه و استغفار می کنم»، معترضان این گونه به او پاسخ دادند تو اولین بار نیز چنین گفتی و روی منبر توبه و استغفار کردی، سپس نامه ات را پیدا کردیم که بر چیزی اصرار کردی بسی زشت تر از آن چه تو را سرزنش می کردیم، اکنون چگونه به توبه ی تو اعتماد کنیم؟ درباره ی سخن قاضی که گفته است «کشتن ناگهانی برای کسی که مستحق کشتن باشد حلال نیست چه رسد برای کسی که مستحق آن نیست» پیش تر بیان کردیم که کشته شدن عثمان ناگهانی نبود و مانعی ندارد که از طریق مدافعه اتفاق افتاده باشد. امّا این که قاضی ادّعا کرده است «عثمان دیگران را از یاری کردن خود منع کرد و برده های خود را قسم داد که جنگ نکنند» دقیق نیست، زیرا این سخن در ابتدای کار بود و به این گمان گفته شد که آشتی برقرار شود در حالی که معترضان تصمیم خود را عوض کردند و آن گاه که کار مشکل شد و معترضان برگشتند، عثمان کسی را از یاری کردن و درگیری منع نکرد.

بین راویان در این که نامه های او برای اعزام سپاه و یاری او در ولایات پراکنده بود، اختلافی نیست، کسی که از غایبان یاری می طلبد چگونه از حاضران کمک نخواسته است؟ امّا این که گفته است «امیر المؤمنین علیه السلام می خواست نزد عثمان برود، و پسرش محمّد او را باز داشت»، بنابر آن چه در روایت آمده سخن بعیدی است، زیرا امیر المؤمنین علیه السلام هنگامی که با عثمان روبرو شد و عثمان او را (به دخالت در نوشتن نامه به فرماندار مصر برای کشتن محمّد بن ابی بکر) متهم کرد، آن حضرت علیه السلام با حالت غضب برگشت و تصمیم گرفت ابداً به طرف عثمان نرود و این روایت مشکلی ندارد. امّا سخن او درباره ی سؤال کسی که گفته است «معترضان اعتقاد داشتند که عثمان از مفسدان فی الارض است و آیه محاربه شامل او نیز می شود» و پاسخ او که می گوید «حکم مفسدان فی الارض را امام شخصاً باید اجرا کند، زیرا به منزله ی حد است» تازه و شگفت انگیز است، زیرا؛ امام هنگامی این حکم را اجرا می کند که منصوب و ثابت باشد به اعتقاد معترضان در این جا امامی که مجاز باشد حدود را جاری کند وجود نداشت و هرجا امامی نباشد که برای دفاع از دین امّت دفاع کند، جایز است امّت خودشان این وظیفه را به عهده بگیرند.

(شریف مرتضی) می گوید: و چیزی از این عجیب تر ندیدم که مخالفان ما، ادّعا دارند که اصحاب پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از آن چه بر سر عثمان آمد ناراحت بودند و آن را منکر و ظلم می دانستند و این نظر نزد اندیشمندان مانند انکار ضروریات است و اگر به اخبار و به آن چه درباره ی این رویداد وارد شده توجّه شود مشخّص می گردد که جمیع صحابه یا اکثر آن ها که در مدینه بودند از رفتار عثمان ناراضی بودند و بخاطر این که امر و نهی آن ها نافذ بود نباید چنین حادثه ای روی می داد و این قابل قبول نیست که تعدادی از اهالی مصر وارد مدینه شوند و رای آن ها به همه ی مسلمان ها غالب شود و با حضور آنان کاری بر سر امامشان در آوردند که مورد رضای آن ها نباشد و این ادّعای قاضی پیش از جستجوی اخبار و تامّل در آن ها بالبداهه و بالضروره بطلانش معلوم است. واقدی از ابن زناد از ابی جعفر القاری مولی بنی مخروم روایت کرده است، مصریانی که عثمان را محاصره کردند ششصد نفر بودند و سرانشان عبارت بودند از: عبدالرحمن بن عدیس البلوی، كنانة بن بشر الكندى و عمرو بن حمق خزاعی و کسانی که از کوفه آمدند دویست نفر بودند و بزرگشان مالک اشتر نخعی بود و کسانی که از بصره آمدند یکصد نفر بودند و رئیسشان حکیم بن جبله عبدی بود و اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله که عثمان را خوار کردند نمی دانستند که کار به کشته شدن او می انجامد، بجان خودم قسم اگر آن ها بر می خواستند و بر صورت (معترضان) خاک می پاشیدند، آن ها بر می گشتند....

و تعداد معترضانی (که در این روایت آمده) از آن چه دیگران ذکر کرده اند بیش تر است و شعبة بن حجاج از سعد بن ابراهیم بن عبدالرحمن بن عوف روایت کرده است که به او گفتم چگونه اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله از عثمان دفاع نکردند؟ گفت: جز این نیست که اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله او را کشتند. از ابی سعید خدری روایت شده که درباره کشته شدن عثمان از او پرسیدند که آیا کسی از اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله در کشته شدن عثمان حضور داشت؟ گفت: آری، هشتصد نفر، چگونه می گویند که گروه صحابه ناراحت بودند، در حالی که گروه مصریان با هر کدام از آن ها صبحانه می خوردند، با آن ها رفت و آمد می کردند و درباره ی آن چه می خواستند انجام دهند مشورت می کردند. و بنابر آن چه واقدی روایت کرده است، این عبدالرحمن بن عوف است- که خلافت عثمان به دست او پا گرفت- در مرضی که به فوت او منجر شد، هنگامی که ذکر عثمان به میان آمد گفت «عاجلوه قبل ان يتمادی ملکه» - پیش از آن که پادشاهی عثمان به درازا بکشد خاتمه اش دهید- چون این سخن به گوش عثمان رسید، گروهی را به طرف چاهی که متعلّق به عبدالرحمن بود و احشام خود را از آن آب می داد، اعزام کرد و مانع آب دادن آن ها شد و عبدالرحمن وصیت کرد که عثمان بر او نماز نخواند، وی هنگامی که کار های خلاف عثمان را دید قسم یاد کرد که برای همیشه با عثمان سخن نگوید. واقدی روایت کرده است: آن گاه که ابوذر در ربذه وفات کرد، امیر المؤمنین علیه السلام و عبدالرحمن در مورد این عمل عثمان مذاکره می کردند امير المؤمنين علیه السلام به او گفت: این کار تو بود! عبدالرحمن گفت: هر وقت خواستی شمشیرت را بردار، من هم بر می دارم، (زیرا) عثمان در عهدی که با من داشت تخلّف کرد. (1)

امّا (اظهار نظر) محمد بن مسلمه- در دفعه ی دومی که مصریان آمدند و عثمان کسی به سوی او فرستاد و پیام داد که آن ها را از من برگردان- چنین بود که گفت: «بخدا در یک سال دوبار به خدا دروغ نمی گویم.» (از این سخن) منظورش این بود که یک بار با مصریان مذاکره کرده و اصلاح امور را توسط عثمان برای آن ها ضمانت کرده است. و در روایت واقدی آمده است که محمد بن مسلمه در حال عبور بود و عثمان محصور، به او گفتند عثمان کشته شد، او گفت خودش، خودش را کشت. امیر المؤمنین علیه السلام، طلحه، زبیر، عایشه و جمیع صحابه یک به یک در این باره سخن گفته اند، اگر خواسته باشیم آن ها را نقل کنیم شرحش به طول می انجامد هر کس می خواهد از گفتار مفصّل و آن چه درباره ی خلع عثمان گفته اند اطّلاع حاصل کند به کتاب واقدی مراجعه نماید.


1) منظور عبدالرحمن این بود، اکنون که عثمان به تعهّدش عمل نکرده عزلش می کنیم. (مترجم)

برگرداندن حکم بن ابی العاص، تبعید شده ی پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه

یکی از کار های خلاف عثمان برگرداندن حکم بن ابی العاص به مدینه بود، در حالی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله او را طرد کرده بود.

قاضی القضاة در دفاع از عثمان می نویسد:

جواب ما، درباره ی برگرداندن حکم این است بنابر آن چه در اخبار روایت شده، هنگامی که عثمان برای این کار سرزنش شد، یادآوری کرد که برای ابی العاص از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه گرفته است، ابوبکر و عمر که این سخن عثمان را قبول نکردند به این خاطر بود که او تنها شاهد بود؛ گویا ابوبکر و عمر این موضوع را به منزله ی حقوق اختصاصی دانسته اند که در آن، خبر واحد قابل قبول نیست و این خبر واحد را به عنوان شهادت تلقّی کرده اند. هنگامی که عثمان به خلافت رسید به علم خودش حکم کرد. زیرا به فتوای شیخین، (1)حاکم در این مورد و موارد مشابه باید به علم خود عمل کند و آن ها (شیخین) بین حد و حق و بین علم قبل از ولایت و در حین ولایت فرقی قایل نیستند و می گویند (علم حاکم) از برهان و اقرار محکم تر است. و شیخ ما، ابو علی گفته است: برای دروغ بودن روایت عثمان درباره ی برگرداندن (حکم) دلیلی وجود ندارد، پس ناگزیر باید او را راستگو دانست و عذرش را پذیرفت، اگر کسی بگوید: در صورتی حاکم می تواند به علم خود حکم کند که متهم نشود و در این جا بخاطر قرابت عثمان با ابی العاص شهادت وی مردود است، در پاسخ می گوییم: هرگاه برای کار او توجیهی وجود داشته باش که بر آن صحه بگذارد، بر دیگران واجب است که او را متهم نکنند، (و آن توجیه این است) که عثمان به منصبی منصوب شده است که اقتضای تهمت زدن را ندارد و اعمالش باید به صحت حمل شود و اگر به عثمان تهمت بزنیم، بطلان به احکام فراوانی کشیده خواهد شد. شیخ ابو حسین خیاط گفته است: اگر عثمان از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه هم نداشته باشد، جایز است بگوییم اجتهاد کرده است. زیرا، اگر تبعید ابی العاص در زمانی به مصلحت باشد، مانعی ندارد که به اختلاف زمان و تغییر حالت حکمش تغییر کند (چنان که) هنگامی که ابی بکر خلیفه شد به خاطر احتیاجش عمر را از لشگر اسامه برگرداند، اگر چه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دستور داده بود که او در جیش اسامه باشد- توجیهش این است که حال تغییر کرد- بنابر این عمل به مانند آن درباره احکام دیگر نیز غیر ممتنع است.


1) منظور از شیخین کعبی و جبایی است [الشافی، ج4، ص260].

شریف مرتضی رحمه الله علیه به سخنان قاضی عبدالجبار چنین پاسخ می دهند:

امّا سخن قاضی در مورد این که عثمان ادّعا کرده است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برای برگرداندن حکم به او اجازه داده است، چیزی است که جز از قاضی القضاة شنیده نشده و معلوم نیست آن را از کجا نقل کرده است یا آن را در کدام کتاب پیدا کرده است، آن چه مردم روایت کرده اند خلاف آن است. واقدی و دیگران از طرق مختلف روایت کرده اند: آن گاه که پس از فتح مکه حکم بن ابی العاص وارد مدینه شد، پیامبر صلی الله علیه و آله او را به طایف تبعید کرد و فرمود، برای همیشه در هیچ کدام از شهر هایی که من هستم مسکن نگزیند، سپس عثمان نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفت و با آن حضرت صلی الله و آله در این باره صحبت کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله قبول نکرد، سپس همین سخن را با عمر گفت، او نیز قبول نکرد. هنگامی که عثمان خلیفه شد او را وارد مدینه کرد و گرامیش داشت. پس علی علیه السلام، زبیر، طلحه، سعد، عبدالرحمن بن عوف و عمّار یاسر نزد عثمان رفتند و گفتند تو این قوم- حکم و همراهانش- را وارد مدینه کردی در حالی پیامبر صلی الله علیه و آله آن ها را بیرون کرد. ما خدا، اسلام و معاد را به یادت می آوریم، (بدان که) تو معاد و مرگ داری. خلفای پیش از تو ازآوردن آن ها خودداری کردند و کسی به خود اجازه نمی داد که با ابابکر و عمر در این باره صحبت کند و می ترسیم با این کارت مورد غضب خدا واقع شوی. عثمان گفت: نزدیکی آن ها با من به اندازه ای است که می دانید و هنگامی که با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله درباره ی آن ها صحبت کردم، مرا امیدوار فرمود که به آن ها اجازه دهد و قطعاً آن ها را بخاطر سخنی که از حکم به او رسیده بود اخراج کرد. (اکنون) از آن ها به شما زیانی نخواهد رسید و بین مردم کسانی هستند که از آن ها شرورترند، علی علیه السلام فرمود: من بدتر از او و همراهانش پیدا نکرده ام، سپس فرمود آیا می دانی که عمر گفت به خدا قسم عثمان اولاد ابی معیط را برگردن مردم سوار می کند.

به خدا قسم اگر این کار را بکند می کشندش... عثمان گفت: هیچ کدام از شما به اندازه او با من قرابت و نزدیکی ندارید و او همان قدر توانایی دارد که من دارم و در بین مردم کسی هست که از او شرورتر است. علی علیه السلام غضب کرد و فرمود: بخدا قسم، اگر سالم باشی بدتر از این ها را نیز برایمان می آوری، ای عثمان! بزودی عاقبت اعمالت را می بینی، سپس از پیش او خارج شدند. همان طور که مشاهده می شود، این (رویداد) خلاف آن چیزی است که صاحب (المغنی) ادّعا کرد.

زیرا این مرد (عثمان) هنگامی که در مجلس حاضر شد ادّعا کرد که پیامبر صلی الله علیه و آله او را در برگرداندن حکم امیدوار ساخته و سپس بصراحت گفت رعایت خویشاوندی موجب شده که او را برگرداند با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله مخالفت کند و از طرق مختلف روایت شده آن گاه که عثمان با ابی بکر و عمر درباره ی برگرداندن حکم صحبت کرد آن ها خشم کردند و ناامیدش نمودند و عمر به او گفت: پیامبر(صلی الله علیه و آله) اخراجش کرده و تو از من می خواهی برگردانمش؟! بخدا قسم اگر برگردانمش از این که مردم بگویند عهد پیامبر (صلی الله علیه و آله) را تغییر داده، ایمن نیستم، بخدا قسم هیچ کاری مخالف دستور پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) انجام نمی دهم و ای پسر عفان نبینم که دوباره در این زمینه صحبت کنی پس از این خشونت و توبیخ که توسط ابی بکر و عمر اظهار شد عثمان را ندیدیم که بگوید من درباره ی او (حکم) با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله مذاکره یا ملاقاتی داشتم و مستحق سرزنش و تقبیح نبودم. و چگونه شخص مسلمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله را بزرگ می شمارد، راضی می شود دشمن آن حضرت صلی الله علیه و آله را- که به دشمنی خود تصریح دارد، تا آن جا که پیامبر صلی الله علیه و آله او را طرد و لعن فرمود و تا این که او به (طرید رسول الله صلی الله علیه و آله) مشهور شد- بیاورد، اکرامش کند و مال بسیار- از مسلمانان یا از خودش- به او بدهد؟ این کار قابل تامّل و بسیار زشت است.

امّا سخن قاضی که: «ابوبکر و عمر به خاطر این که عثمان فقط یک شاهد داشت قول او را قبول نکردند و آن را به منزله ی حقوق اختصاصی دانستند» اشکال دارد. اولین اشکالی که در این سخن وجود دارد این است که بنابر آن چه همه ی مردم روایت کرده اند، عثمان نزد ابی بکر و عمر به چیزی درباره حَکَم شهادت نداد. افزون بر این، در این ملاقات که چیزی دو شاهد نیاز داشته باشد وجود ندارد. بلکه به منزله ی خبر واحدی است که مورد قبول نیست و چگونه جایز است که ابوبکر و عمر چیزی را که از جنس حقوق نیست بر آن حکم حقوق را جاری کنند. و امّا این که قاضی گفته است «عثمان ناگزیر باید در روایتش راستگو باشد، زیرا برای اطمینان از دروغ بودن روایت هیچ راهی وجود ندارد» نادرست است زیرا گفتیم که او (عثمان) نگفته پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه داد، بلکه گفت مرا امیدوار ساخت، در این هم اگر راستگو باشد عذرش پذیرفته نیست. امّا سخن قاضی که گفته است «هرگاه برای کار او (عثمان) توجیهی وجود داشته باشد که بر آن صحه بگذارد، بر دیگران واجب که او را به دروغ گویی متهم نکنند،

زیرا عثمان به منصبی منصوب شده است که اقتضای تهمت زدن ندارد و اعمالش باید به صحت حمل شود» پاسخش این است در صورت وجود تهمت جایز نیست حاکم به علمش حکم کند و در این حالت «تهمت» از امارات و علامات محسوب می شود.

بنابراین امارات و اسبابی که عادتاً او را متهم کند در رای حاکم تاثیر گذار است و اماراتی که چنین نباشد بی تاثیر است. حکم عموی عثمان از نزدیکان و نژاد اوست و همین که برای برگرداندن او پشت سر هم و با هر کدام از والیان در این باره صحبت کرده است برایش سبب تهمت است بنابراین با علمی که در این موردِ بخصوص دارد و به خاطر تهمتی که متوجّه اوست باید از حَکَم دوری کند. امّا حکایتی که از ابی الحسن خیاط نقل کرده مبنی بر این که «اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم برای برگرداندن حکم اجازه نداده باشد، هنگامی که اجتهاد عثمان او را به این سو بکشاند برگرداندنش جایز است، زیرا حالات متغیر است» بطلانش آشکار است؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله هنگامی که چیزی را ممنوع یا مباح کرد کسی نمی تواند برای مباح کردن ممنوع یا ممنوع کردن مباح اجتهاد کند و کسی که در شریعت اجتهاد را جایز دانسته، چنین چیز هایی منظورش نبوده است، زیرا اجتهاد جایی جایز است که نص وجود نداشته باشد، و اگر اجتهاد را در مخالفت با آن چه برای آن نصی وجود دارد روا بدانیم، از این که اجتهاد مجتهدی بخاطر تغییر حال، به حلال بودن شراب و اسقاط نماز بینجامد ایمن نیستیم و این رویه شریعت را از بین می برد. امّا این که ابوبکر برخلاف نص پیامبر صلی الله علیه و آله عمر را از لشگر اسامه فرا خواند برای عثمان مجوز نمی شود، زیرا این اقدام نیز، همان حُکم را دارد.

بخشیدن اموال مسلمین به اعضای خانواده

عثمان اموال زیادی را که به مسلمانان تعلّق داشت به خاندانش می بخشید، مانند آن چه روایت شده که او به چهار نفر (1)از قریش که دخترانش را به ازدواج آن ها درآورده بود چهارصد هزار دینار بخشید و هنگام فتح آفریقا صد هزار درهم یا یک پنجم غنایم آفریقا باضافه اموال دیگری را به مروان داد و این بذل و بخشش ها مخالف رویه اسلام و خلاف شریعت است.


1) پرداخت چهار صد هزار دینار به همسران چهار دختر عثمان، روایتی است که قاضی بدون ذکر راوی نقل کرده است. [ابن ابی الحدید، ج3؛ ص33؛ الشافی، ج4، ص229]

قاضی القضاة در دفاع از عثمان می نویسد:

پاسخ ما این است که عثمان به ثروتمندی و دست و دل بازی شهرت دارد و مانعی ندارد که از مال خودش به خاندانش بدهد و هنگامی که چنین است باید به صحت حمل شود. شیخ ما ابو علی گفته است: آن چه روایت شده، بخشش او به سه نفر (1)از قریش که دخترانش را به آن ها تزویج کرده بود و به هر کدام یکصد هزار دینار داد، از مال خودش بوده است و روایتی وجود ندارد که دلالت کند آن ها را از بیت المال داده باشد، و اگر هم (این خبر) درست باشد، اشکالی ندارد که از مال خودش عوض آن را به بیت المال پرداخت کرده باشد زیرا، در صورت نیاز، امام می تواند چنین کاری را انجام دهد همچنان که می تواند به دیگران قرض بدهد و نیز شیخ ما ابو علی گفته است: آن چه درباره ی پرداخت خمس غنایم آفریقا به مروان روایت شده، به صورتی بیان شده که قابل قبول نباشد و کسی که روایت کرده می خواسته آن را زشت و ناپسند جلوه دهد. و شیخ ابوالحسین خیاط گفته است آن گاه که ابن ابی سرح به جنگ دریایی می رفت و مروان همراهش بود، خداوند پیروزی نصیبشان کرد و غنیمت بزرگی به دست آوردند و مروان خمس غنایم را از ابن ابی سرح به صد هزار خرید و بیش تر هم داد، سپس با بشارت پیروزی سوی عثمان آمدند، دل مسلمانان همراه آن لشگر بود؛ عثمان چنین صلاح دید که باقیمانده اموال را نیز به او ببخشد و امام برای این قبیل بخشش ها اختیار دارد تا مردم به این امور ترغیب شوند. این اقدام در سال اول خلافت عثمان بود و کسی در این کار به او خورده نگرفت، بنابراین، ناروا نیست. و نیز ابوالحسن خیاط یادآوری کرده است که آن چه به نزدیکانش بخشیده به خاطر نیاز آن ها بوده و برای امام- هنگامی چنین حالتی ببیند- مانعی ندارد و درباره قیول دادن زمین ها به بنی امیه، می توان گفت: گاهی زمین هایی به دست امام می رسد که بلاصاحب است و ناگزیر باید کسی باشد که آن ها را آباد کند و سهم حکومت را بدهد، بنابراین امام می تواند هر جا صلاح باشد مقداری از زمین ها را به بعضی هدیه بدهد و راهش اجتهاد است.


1) پرداخت سیصد هزار دینار به همسران سه دختر عثمان، روایتی است که قاضی از قول ابو علی نقل کرده است. [ابن ابی الحدید، ج3، ص33؛ الشافی، ج4، ص229]

امّا شریف مرتضی رحمه الله علیه به سخنان قاضی، چنین پاسخ داده است

این که گفته «جایز است از مال خود ببخشد» روایت بر خلاف این است و راوی تصریح کرده است که عثمان از بیت المال صله رحم می کرد و هنگامی که سرزنش شد، چنان که (قاضی می گوید) عذر نیاورد و نگفت این بخشش ها از مال خودم بوده است و کسی حق اعتراض ندارد. واقدی از مسورة بن عتبه روایت کرده است که گفت: از عثمان شنیدم که می گفت: ابابکر و عمر، چنین تأویل می کردند که خودشان و خویشاوندانشان از اموال (بیت المال) بهره نبرند و من تأويل می کنم که صله رحم کنم. و نیز از او (واقدی) روایت شده که: زیاد بن عبید، آزاد شده ی حارث بن کلده ثقفی در حضور عثمان بود که اموال فراوانی از طرف ابو موسی فرماندار بصره رسید و عثمان آن ها را طَبَق طَبَق بین فرزندان و خویشاوندان تقسیم کرد، زیاد (با دیدن این منظره) گریه کرد، عثمان گفت گریه نکن، عمر به خاندان و نزدیکانش به خاطر رضای خدا چیزی نمی داد، من هم برای خدا به فرزندان خاندان و نزدیکانم عطا می کنم. این مضمون با الفاظ گوناگون از طریق گروهی از راویان نقل شده است. و نیز واقدی با اسناد خودش روایت کرده و گفته است: شتری از شتران زکات را نزد عثمان آوردند که آن را به حارث بن حکم بن ابی العاص بخشید و روایت شده است که حَکَم بن ابی العاص را متولّی جمع آوری زکات قبیله قضاعه قرار داد که مقدار آن ها به سه میلیون (دینار) بالغ می شد هنگام تحویل آن ها را به خود او (حَکَم) بخشید.

ابو مخنف و واقدی روایت کرده اند که مردم، اعطای صد هزار (دینار) به سعید بن عاص را بر عثمان زشت شمردند، در اعتراض به این عمل، علی (علیه السلام)، زبیر، طلحه، سعد و عبدالرحمن با عثمان گفتگو کردند که پاسخ داد: او از خویشاوندان من است، به او گفتند آیا ابابکر و عمر خویشاوند نداشتند؟ پاسخ داد ابابکر و عمر به این علّت از بخشش اموال به نزدیکانشان خودداری می کردند که از خدا امید پاداش داشتند و من از این که به نزدیکانم انفاق کنم امید پاداش دارم، گفتند بخدا قسم رویه آن ها برای ما از روش تو محبوب تر است. ابو مخنف روایت کرده است که عبدالله بن خالد بن اُسید بن ابی العیص بن امیّه از مکه نزد عثمان آمد و گروهی از مردم همراهش بودند. عثمان دستور داد به عبدالله سیصد هزار (دینار) و به هر یک از همراهانش صد هزار دینار بدهند. این حواله را به عبدالله بن ارقم که خزانه دار بود نوشت (ابن ارقم این مبالغ را) زیاد دانست و حواله را به عثمان برگرداند و به روایتی ابن ارقم به عثمان گفت: این حواله را مکتوب کن و عثمان قبول نکرد، ابن ارقم هم پرداخت نکرد، عثمان به او

گفت: تو خزانه دار مایی، این چه کاری است که کردی؟ ابن ارقم گفت: من خزانه دار مسلمانانم خزانه دار تو غلامت می باشد. بخدا قسم برای تو هرگز خرانه داری نمی کنم. (این بگفت) و کلید های خزانه را روی منبر انداخت و یا پیش عثمان افکند، عثمان آن ها را به غلام خود نائل داد و واقدی روایت کرده است که پس از (استعفای عبدالله بن ارقم) عثمان به زید بن ثابت دستور داد از بیت المال سیصد هزار درهم به او بدهد. هنگامی که زید نزد او آمد گفت: ای ابا محمّد، امیر المومنین مرا سوی تو فرستاده و می گوید ما تو را از تجارت باز داشتیم و دارای خانواده ای هستی که نیازمندند، این مال را بین آن ها تقسیم کن و با این پول به خویشاوندانت کمک کن، عبدالله بن ارقم گفت من به این مال نیاز ندارم و این کار را بخاطر این نکردم که عثمان به من چیزی بدهد بخدا قسم اگر این پول از بیت المال مسلمانان است، کاری که من انجام دادم خودش سیصد هزار درهم نیست و اگر متعلّق به عثمان است، دوست ندارم از مال او چیزی دریافت کنم. اشکالاتی که در این قبیل کار ها وجود دارد روشن تر از آن است که نیاز به تحلیل و نتیجه گیری داشته باشد.

و امّا سخن قاضی که گفت: «پول هایی که عثمان می داده اگر راست باشد جایز است که به عنوان قرض باشد» درست نیست زیرا اولاً روایات مخالف آن چیزی است که او گفته است اگر چنین بود باید هنگامی که اصحاب برای این قبیل پرداخت ها به او اعتراض می کردند، می گفت این مبالغ وام است و من عوض آن را به بیت المال می پردازم و نمی گفت که من بدین وسیله صله ی رحم می کنم، افزون بر این، بر امام روا نیست که از بیت المال به کسی وام بدهد، مگر این که در امر مهمی مصرف شود و منافعش به مسلمانان برگردد، یا برای رفع نیاز حاجتمندی که توانایی به دست آوردن چیزی را نداشته باشد به کار برده شود. لکن وام دادن به این خاطر که ثروتمندان و فاسقان بنی امیه وسایل رفاه خود را توسعه دهند، درست نیست و کسی چنین چیزی را اجازه نمی دهد. امّا این که قاضی از ابی ذر نقل کرد که «پرداخت خمس آفریقا به مروان در جایی نقل نشده» باطل است، زیرا؛ دانستن آن مانند سایر اموری است که گفته شده و کسی که (کتاب های تاریخ و خبر) را بخواند آن را می فهمد و شبهه ای برایش باقی نمی ماند. واقدی از اسامه بن زید، از نافع، از عبدالله بن زبیر روایت کرده است که گفت:

در سال بیست و هفتم عثمان ما را به جنگ آفریقا فرستاد در این جنگ به عبدالله بن سعد بن ابی سرح غنایم فراوانی رسید و عثمان آن غنایم را به مروان بن حکم بخشید.

همان طور که مشاهده می شود میزان مالی که به مروان داده شد، از یک پنجم گذشته و به کل غنایم رسیده است. واقدی از عبدالله بن جعفر از ام بکر دختر مسوّر روایت کرده است که گفت: هنگامی که مروان در مدینه برای خود خانه ای ساخت مردم را برای اطعام دعوت کرد و مسوّر در بین دعوت شدگان بود، (در این مراسم) مروان سخنرانی کرد و گفت بخدا قسم در این خانه درهمی از مال مسلمانان خرج نکردم مسوّر گفت: اگر غذای خود را بخوری و ساکت باشی بهتر است، تو با ما در جنگ آفریقا شرکت کردی و به لحاظ مالی و امکانات کم ترین و سبک بارترین ما بودی، پسر عمویت خمس آفریقا را به تو بخشید، افزون بر این تو مأمور جمع آوری زکات بودی و اموال مسلمانان را گرفتی. و کلبی از پدرش از ابی مخنف روایت کرده است که مروان خمس غنایم آفریقا را به دویست هزار درهم یا دویست هزار دینار خرید و با عثمان صحبت کرد، عثمان آن ها را به او بخشید و مردم از این کار او ناراحت شدند و این همان چیزی است که ابوالحسین خیاط به آن اعتراف کرد و برای عثمان عذر تراشی کرد که مردم برای آن سپاه نگران بودند، هنگامی که مروان بشارت فتح آن را آورد، بخاطر این که مردم به جنگ ترغیب شوند، عثمان چنان صلاح دانست که یک هشتم خمسی را که مروان خریده به او ببخشد.

امّا این عذر قابل قبول نیست، زیرا آن چه، درباره ی این موضوع روایت کردیم، «بشارت» در آن ها وجود نداشت... و آن چنان که ادعّا شده، اگر مروان به عنوان بشیر فتح آفریقا نیز باشد، جایز نیست خمس غنایم مسلمانان به او داده شود... .

امّا درباره ی سخن قاضی که گفته است:

عثمان به پسر عمو هایش به خاطر نیازشان صله ی رحم کرد و این کار را مصلحت دید. گفتیم که آن چه به عنوان صله ی رحم به آن ها داد بیش از نیازشان بود و او می توانست با مبلغ کم تری صله ی رحم کند، وانگهی آن چه (ابوالحسین خیاط) فکر می کند صلاح است از دو حال خارج نیست؛ آیا برای مسلمانان فایده دارد یا برای نزدیکان عثمان؟ اگر منظور صلاح مسلمانان است که ضرورةً معلوم است پرداخت دویست هزار دینار به مروان سیصد هزار درهم به حکم بن ابی العاص، سیصد هزار درهم به ابن اُسید و سایر آنان که گفتیم برای مسلمانان در نهایت زیان بوده است و اگر منظور صلاح نزدیکان عثمان است وی حق ندارد، به خاطر صلاح نزدیکان خود، صلاح مسلمانان را نادیده بگیرد و به زیان آن ها عمل کند.

امّا سخن قاضی که گفته است:

املاکی را که عثمان به قیول بنی امیه داده است برای مصلحتی بوده که به مسلمانان بر می گردد، زیرا، آن سرزمین ها خراب بوده و چون کسی نبوده که آن ها را آباد کند به اشخاصی واگذار کرده که حق آن را ادا کرده، عامل آبادی شوند.

اولین اشکالی که در این سخن قاضی هست این است که اگر چنین بود که واگذاری سرزمین ها برای صله رحم و کمک به نزدیکانش نبود، نباید از حاضران مخفی نگهداشته می شد؛ همچنین نباید از عیوب عثمان شمرده می شد... افزون براین گفته های قاضی مخالف سخنانی است که عثمان به معترضان گفته است و اگر واقعیت چنین بود که قاضی گفته است، لازم بود عثمان بگوید از این املاک چه سودی به نزدیکان من می رسد که شما آن را بخشش های من به آن ها می شمرید؟ یا باید می گفت منافع این املاک برای مسلمانان بیش تر است. در صورتی که چنین نگفت بلکه در پاسخ معترضان گفت من بخاطر خویشاوندی و بر سبیل صله ی رحم به آن ها داده ام که این سخن با آن چه قاضی گفت هیچ ارتباطی ندارد.

تصرّف عدوانی چراگاه های مسلمانان

عثمان، آب و چراگاه هایی را که پیامبر صلی الله علیه و آله برای عموم مسلمانان قرار داده بود از آن ها بازداشت. قاضی القضاة گفته است که جواب ما این است که عثمان چراگاه را برای خود نگه نداشت و برنگزید، بلکه آن را برای شتران زکات که نفعش به همه ی مسلمانان می رسد اختصاص داد و این سخن از عثمان روایت شده است که من آن را برای شتران زکات نگه داشته بودم الان آزادش کردم و از خدا آمرزش می طلبم.

پاسخ شریف مرتضی رحمه الله علیه به سخنان قاضی القضاة چنین است:

اولاً: آن چه روایت شده مخالف چیزی است که قاضی گفته است. زیرا واقدی با اسناد خودش روایت است که در ربذه، شرف و نقیع، هیچ شتر و اسبی که متعلّق به عثمان یا بنی امیه باشد وارد نمی شد تا اواخر (خلافت او) که در (شرف) هزار شتر از عثمان و شتران حکم بن ابی العاص نگهداری می شد، در (ربذه) شتر های زکات و در (نقیع) اسب های مسلمانان، اسب های عثمان و اسب های بنی امیه نگهداری می شد.

شریف مرتضی رحمه الله علیه می افزاید: اگر عثمان مرتعها را به شتران زکات اختصاص دهد، نیز کارش درست نیست، زیرا؛ خدای تعالی و پیامبرش صلی الله علیه و آله مرتع ها را برای همه مباح و مشترک قرار داده اند و کسی نمی تواند این حکم مباح را به چیز دیگری تغییر دهد. افزون بر این، اگر اقدامات عثمان درست و به مصلحت مسلمانان بوده، عذرخواهی و استغفار لازم ندارد، زیرا عذر خواهی برای کار خطاست، نه برای کار درست.

مصرف وجوه زکات در غیر مواردی که خدا تعیین فرموده است

عثمان از صندوق زکات به جنگ جویان و دیگران پرداخت می کرد، که این اقدام در احکام دین حلال نیست.

قاضی می نویسد:

پاسخ ما به این اشکال این است که این گونه پرداخت ها به خاطر احتیاج جنگ جویان و بی نیازی زکات بگیران جایز است به همین جهت عثمان این وجوه را به صورت وام پرداخت کرده و پیامبر صلی الله علیه و آله نیز مانند آن را انجام داده است و برای امام چنین اموری جایز است، همچنان که در صورت نیاز جایز است از مردم وام بگیرد و می تواند با اموالی که در اختیار دارد بده بستان ها را انجام دهد.

شریف مرتضی رحمه الله علیه به سخنان قاضی چنین پاسخ داده است:

اموالی که خدای تعالی مقرّر فرموده در موارد خاصی مصرف شود، جایز نیست با اجتهاد حکم آن را تغییر داد، اگر چنین کاری به مصلحت بود. خدای تعالی- که از ما، در صلاح مصرف زکات داناتر است- آن را به صورت مشروط بیان می فرمود.

امّا این که گفته است "پیامبر (صلی الله علیه و آله) مانند این کار را انجام داده است"، یک ادّعای بدون دلیل است و لازم بود روایت مربوط به آن را ذکر می کرد و امّا آن چه درباره ی وام دادن گفته است، باید از قاضی پرسید، هنگامی که عثمان در مقابل معترضان قرار گرفت کجا بود که این گونه عذر آورد؟

ضرب و جرح عبدالله بن مسعود

عثمان عبدالله بن مسعود را به حدّی کتک زد که یکی از دنده هایش شکست و قاضی در دفاع از عثمان می نویسد:

شیخ ما ابو علی گفته است: آن چه درباره کتک زدن عبدالله و گناهکاری (عثمان) گفته شده، نزد ما ثابت نشده و درست نیست، آن چه درست است این است که عبدالله گرد آوری مردم برای (قبول) قرائت زید بن ثابت و سوزاندن سایر قرآن ها را ناپسند شمرد، و این کار بر او گران آمد. همچنان که، مقدّم داشتن دیگران بر ما ناخوشایند است و نیز گفته شده که بعضی از برده های عثمان- هنگامی که شنیدند او با عثمان درگیر شده- او را زده اند وانگهی اگر این قول درست باشد که عثمان دستور داده تا او را بزنند، برای او عیبی نیست، زیرا؛ امام برای تأدیب دیگران اختیار دارد و شیخ ابو حسین خیاط گفته است: ابن مسعود به خاطر این که عزل شد بر عثمان عیب گرفت و نیز روایت شده که عثمان از او عذرخواهی کرد و عذرش را نپذیرفت، و در دوره بیماری ابن مسعود که عثمان برای هدیه دادن به خانه او رفت ابن مسعود گفت: هنگامی که لازم داشتم به من ندادی و اکنون که در انتظار مرگم می دهی؟ قبول نمی کنم، عثمان امّ حبیبه همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را واسطه کرد تا آن چه در دل عبدالله بن مسعود است از دل او بیرون آورد که پاسخ نداد و این که پشیمانی و پوزش عثمان را قبول نکرد موجب ذمّ ابن مسعود و برائت عثمان از این عیب باشد.

پاسخ شریف مرتضی رحمه الله علیه به سخنان قاضی از این قرار است:

روایات بر خلاف آن چیزی است که ابو علی گفته است و در این که ابن مسعود بر عثمان عیب گرفته اختلافی نیست و در این باره حرف زیاد و علم به آن مانند علم به ضروریات است از همه ی سیره نویسان و محدّثان- با اختلاف طُرُقشان- روایت شده که ابن مسعود می گفت: ای کاش من و عثمان در ریگزار (عالج) بودیم، او بر من ریگ می پاشید و من بر او تا هر کداممان ناتوان تر بود می مرد و روایت کرده اند که او عیب های عثمان را بازگو می کرد، به او می گفتند: آیا بر او خروج نمی کنی تا همراهیت کنیم؟ پاسخ می داد: این که تلاش کنم کوه سختی را برکنم از این که حکومت کوتاهی را سرنگون کنم، برایم دوست داشتنی تر است. وی هر جمعه در کوفه علناً می گفت:

درست ترین گفته ها، کتاب خداست. بهترین هدایت ها، هدایت محمّد (صلی الله علیه و آله) است، بد ترین امور محدثات آن است (که در کتاب و سنّت نیست) و هر محدثی بدعت است هر بدعتی گمراهی است و هر گمراهی در آتش است.

و این سخنان را که می گفت به عثمان اشاره داشت. این سخنرانی ها ادامه داشت تا این که ولید بن عقبه از مداومت آن به خشم آمد و او را از این سخنرانی نهی کرد و او قبول نکرد پس از آن ولید به عثمان شکایت کرد، عثمان هم نوشت او را (به مدینه) بفرست.

و روایت شده هنگامی که عبدالله بن مسعود از کوفه به سوی مدینه حرکت می کرد، مردم برای مشایعت او بیرون آمدند و به او می گفتند ای ابا عبدالرحمن برگرد، بخدا قسم بعد از این هرگز تو را نخواهیم دید، ما برای سلامتی تو نگرانیم، ابن مسعود گفت: کاری است که اتفاق خواهد افتاد و دوست ندارم اولین کسی باشم که باب (تمرّد) را باز کند و از راویان زیاد و بی شماری روایت شده که ابن مسعود می گفت:

عثمان به اندازه ی بال مگسی نزد خدا وزن (ارزش) ندارد.

و بیان مشروح آن چه در این موضوع وارد شده به طول می انجامد و این جریان آشکارتر از آن است که به استشهاد نیاز داشته باشد. اصرار عبدالله بر آشکار نمودن دشمنیش (با عثمان) به جایی رسید که هنگام نزدیک شدن اجلش گفت: چه کسی قبول می کند که وصیتم را به او بگویم؟ حاضران ساکت ماندند و آن کسی را که او در نظر داشت شناختند، سخن خود را تکرار کرد عمّار یاسر رحمه الله علیه گفت: من قبول می کنم، ابن مسعود گفت: و وصیت من این است که عثمان بر من نماز نخواند، عمّار گفت: این چنین خواهد بود. می گویند: آن گاه که او دفن شد، عثمان بی خبر آمد، کسی به او گفت عمّار ولایت او را به عهده دارد، عثمان به عمار گفت: چه باعث شده که به من اجازه نمی دهی نماز بخوانم گفت: از من پیمان گرفته که اجازه ات ندهم، پس روی قبر ایستاد و به ثنای او پرداخت و برگشت در حالی که می گفت: دستتان را از بهترین کسی که باقی است کوتاه کردید... . در بیماری منجر به موت ابن مسعود، عثمان به عیادت او آمد و پرسید از چه شکایت داری گفت از گناهانم، گفت چه می خواهی؟ گفت رحمت پروردگارم، گفت نمی خواهی برایت طبیب بیاورم؟ گفت طبيب مرا مریض کرده است. گفت نمی خواهی به تو چیزی بدهم؟ گفت روزی که نیاز داشتم ندادی الان که بی نیازم می خواهی بدهی؟ گفت برای فرزندانت، گفت روزی آن ها دست خداست، گفت برایم طلب آمرزش کن، گفت از خدا مسألت دارم که حق مرا از تو بگیرد.

صاحب کتاب (المغنی) در آخر فصلی که سخنان ابن مسعود را نقل کرده بخشی از این خبر را آورده و گفته است:

این که عذر عثمان را نپذیرفته است، ذمّ ابن مسعود است.

و این سخن از قاضی شگفت آور است زیرا، قاعده این است که هر عذر آشکاری اقتضای قبولی ندارد و فقط عذر صادق است که باید قبول شود؛ عذری که باطنش مانند ظاهرش باشد، برای (قاضی) چگونه ثابت شده که عذر عثمان شرایط قابل قبول را داشته است؟ با توضیحاتی که بیان کردیم در نپذیرفتن عذر عثمان، ابن مسعود، سزاوار ملامت نیست.

امّا قول قاضی که گفته است:

عثمان ابن مسعود را نزده است بلکه بعضی از بردگانش هنگامی که گفتگوی او را با عثمان شنیدند- او را زده اند.

واقعیت خلاف این است و هر کس اخبار (مربوط به آن را) خوانده باشد می داند که عثمان دستور داد با خشونت شدید او را از مسجد بیرون کنند و آن چه اتفاق افتاد به دستور او بود، و اگر با رضایت و دستور او نبود، باید غلام خود را برای شکستن دنده های او خطا کار می شمرد، و با توبیخ او به خاطر آن چه بر سر ابن مسعود آورده خود را معذور می ساخت، به صورتی که می گفت به تو چنین کاری را دستور ندادم و از این کارت راضی نیستم و این که ما می دانیم عثمان چنین کاری نکرد، دلیلی است بر آن چه گفتیم. واقدی و دیگران روایت کرده اند: آن گاه که ابن مسعود وارد مدینه شد شب جمعه بود، هنگامی که عثمان متوجّه شد که او وارد شده گفت: ای مردم! امشب کسی پیش شما آمده که از استفراغ و تخلیه شکمش خسته شده است. ابن مسعود گفت: من چنین نیستم که تو می گویی، در جنگ بدر صحابه ی رسول الله (صلی الله علیه و آله) بوده ام، در جنگ اُحُد صحابه ی او بوده ام. روز بیعت رضوان صحابه ی او بوده ام، در جنگ خندق صحابه او بوده ام، در جنگ حنین صحابه او بوده ام، (در این هنگام) عایشه فریاد زد: ای عثمان! تو، به صحابهی رسول الله، چنین سخنانی می گویی؟! عثمان گفت: ساکت باش و به عبدالله بن زمعة ابن سود بن مطلب بن عبد العزی بن قصی گفت با خشونت او را بیرون کن. ابن زمعه ابن مسعود را گرفت و بلند کرد، تا درب مسجد برد سپس او را به زمین زد (در این جا بود) که یکی از دنده های او شکست. ابن مسعود گفت ابن زمعه ی کافر به دستور عثمان مرا کشت و در روایت دیگری، آن زمعه ای که با ابن مسعود چنین کرد یکی برده های عثمان است که سیاه، بدخو

و قد بلند بود و در روایت دیگری آن کس یحموم، غلام عثمان بود. و روایت شده هنگامی که (مأمور عثمان) او را بلند کرد تا از مسجد بیرون کند، عبدالله فریاد کرد تو را بخدا قسم می دهم مرا از مسجد خلیلم بیرون مکن. محمد بن اسحاق، از محمد بن کعب قرضی روایت کرده است که عثمان در جریان دفن اباذر، ( ابن مسعود را) چهل تازیانه زد. و این داستان دیگری است هنگامی که در ربذه مرگ به سراغ اباذر آمد- در حالی که جز همسرش و غلامش کسی همراهش نبود- (1)وصیت کرد که مرا غسل دهید و کفن کنید سپس در جاده اصلی بگذارید، اولین کاروانی که رسید به آن ها بگویید این ابوذر صحابه ی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، برای دفنش به ما کمک کنید. هنگامی که مرگش فرا رسید چنان کردند. ابن مسعود با کاروانی در حال بازگشت از عراق بود، کاروانیان که در جست و جوی چرا گاهی بودند، جز جنازه چیزی ندیدند، نزدیک بود شتران او را لگد مال کنند که غلام ابوذر به سوی آنان رفت و گفت: این ابوذر صحابه ی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) است، برای دفن او به ما کمک کنید. ابن مسعود گریه کرد و گفت: پیامبر (صلی الله علیه و آله) راست گفت، هنگامی که به او فرمود:

تنها می روی، تنها می میری و (در قیامت) تنها برمی خیزی.

سپس او و همراهانش پیاده شدند و او را دفن کردند.

امّا این که قاضی گفته است:

(این درگیری) بجای این که عیب عثمان باشد، عیب ابن مسعود است.

بطلانش واضح و معلوم است که قطعاً عیب عثمان است زیرا در پاکی، فضیلت و ایمان ابن مسعود و مدح و ثنای پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره ی او، و این که او مطابق پیش بینی پیامبر (صلی الله علیه و آله) - که برای او مدح است- از دنیا رفت، بین امّت اختلافی نیست. و در جمیع این اوصاف برای عثمان بین مسلمانان اختلاف است. امّا قول قاضی که گفته است:

ابن مسعود از این که (عثمان) مردم را به (قبول) قرائت زید واداشت و قرآن های (دیگر) را سوزاند، ناراحت بود.

درست نیست، زیرا در این که عبدالله از این کار ناراحت بود شکی نیست، چنان که گروهی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله نیز ناراحت بودند و در این مورد سخن گفتند که راویان سخنان هر کدام را مفصلاً نقل کرده اند و (ابن مسعود) بدون جهت این اقدام عثمان را ناپسند نشمرد، علّتش این است که


1) درست این است که همسر ابوذر پیش از او مرده است و فقط دخترش همراهش بوده و ممکن است غلام او هم بوده باشد. [الشافی، ج4، ص283]

پیامبر صلی الله علیه و آله درباره او می فرمود:

هر کس می خواهد قرآن را با طراوت و همان گونه نازل شده بخواند مطابق قرائت ابن امّ عبد (عبدالله بن مسعود) بخواند.

و از ابن عباس روایت شده است که ابن مسعود گفت: مطمئناً من هفتاد سوره ی قرآن را از دهان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گرفتم در حالی که زید بن ثابت بین کاتبان نوجوانی بود که زلف داشت. امّا درباره ی آن چه قاضی از ابی الحسین خیاط نقل کرده که ابن مسعود به خاطر این که عثمان عزلش کرد عیب های او را بیان می کرد، باید گفت: عبدالله را هر کس می شناسد نظرش خلاف این است اشکالاتی که او از عثمان می گیرد چیز هایی نیست که به منافع دنیایی مربوط باشد و عزل او بلاشک به خاطر شبهه ای در دین یا امانت او نبوده است.

پی نوشت ها

1- سجده، 18.

2- الحجرات، 6.

منابع و مآخذ

•

ابن اثیر، الکامل فى التاريخ، ترجمه دکتر سید حسین روحانی، انتشارات اساطیر، چاپ اول، 1372ش.

•

ابن ابی الحدید عزالدین عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمّد ابو الفضل ابراهیم، قاهره، 1959م.

•

الشريف المرتضى على بن الحسين الموسوى، الشافى فى الامامة، موسسة الصادق للطباعة و النّشر، تهران، الطبعة الثانية، 1426 ه 2006م.

•

طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، 1362ش.

آیین زندگی

اشاره

حجت الاسلام جعفر فاضل

•

معنا و مفهوم خشم

•

عوامل و ریشه های خشم

•

راهکارهای کنترل خشم

•

معنا و مفهوم حسادت

•

راه های کنترل حسادت

•

معنا و مفهوم غرور و تكبّر

•

درمان عجب و خودپسندی

•

معنای قساوت قلب

•

عوامل قساوت قلب و راه درمان آن

•

وسواس و آثار مخرّب آن

•

راه های درمان مرض وسواس

درآمد

نگارنده به چند معضل اخلاقی شدید که به نظر می رسد بسیاری با آن درگیر هستند پرداخته است موضوع اول مسئله خشم و آسیب های آن است و موضوع دیگر درباره عجب و تکبّر و سپس درباره قساوت قلب و نیز مرض وسواس است که امید است مورد استفاده قرار گیرد.

کلید واژه ها

اهل بیت علیهم السلام، قلب، گریه، درمان، خشم، حسادت

غرور، تكبّر، عجب، قساوت، ريا، وسواس

معنا و مفهوم خشم

می دانیم انسان مجموعه ای از قوای مختلف است که در حالات مختلف یکی بر دیگری غلبه می کند و در هنگام خشم، این قوه غضبیه است که شعله ور می شود. بر اساس فرمایش پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله خشم از شیطان است و شیطان از آتش آفریده شده است. (1)بنابراین خشم یک آتش درونی است که تقریباً همه افراد آن تجربه کرده و می شناسند. خشم بر اساس تعریف دکتر چارلز اسپیلبرگر روانشناسی که متخصص مطالعه خشم است، یک حالت عاطفی است که از نظر شدّت از تحریک ملایم تا عصبانیت شدید تغییر می کند. و مانند سایر عواطف همراه با تغییرات فیزیولوژیکی و زیست شناختی است. وقتی عصبانی می شوید ضربان قلب و فشار خون شما بالا می رود و نیز سطوح هورمون های مربوط به انرژی مانند آدرنالین و نورآدرنالین افزایش می یابد. تعریف پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله از خشم بسیار دقیق است زیرا در عین بیان ماهیت آن، به درمان آن اشاره دارند؛ زیرا آتش با آب خاموش می شود به همین خاطر که فرمودند که وقتی خشمگین شدید وضو بگیرید و یا به روی خاک بنشیند که این کار باعث می شود الکتریسته ساکن بدن که بطور عجیبی بخاطر خشم زیاد شده است به زمین منتقل شود، لذا بسیار آرامش بخش است.

گرچه کلمه خشم معمولاً بار منفی داشته و احساس خوبی به انسان دست نمی دهد ولی واقعیت این است که خشم در انسان لازم و در جایگاه خود مفید نیز هست. خشم یکی از عناصر مهم در حفظ و حراست از جان و مال و ناموس است، چنین عنصری حتی در حیوانات وجود دارد که باعث حفظ و حراست از خود و فرزندانشان می شود. کسانی که اصلاً خشم ندارند و بر هیچ چیزی ناراحت نمی شوند افراد بسیار بی مبنا و بدون ایده اند؛ چنین افرادی معمولاً در ناراحت کردن دیگران نیز دست طولایی دارند، چون هیچ چیز برایشان مهم نیست.

گفتیم خشم یک عنصر لازم است ولی مسئله خوب و یا بد بودن خشم، مشروط به صحیح یا غلط بودن عوامل آن است و آن عوامل تنها بر اساس درست و یا غلط بودن افکار و عقاید قابل تحلیل است. بنابر این بدون در نظر گرفتن فکر و ایده، باز شناختن خشم خوب از بد امکان پذیر نیست.


1) نهج الفصاحه، ح660.

عوامل و ریشه های خشم

عامل های خشم می تواند هم رخداد های بیرونی و هم درونی باشد؛ شما می توانید از دست شخص بخصوصی عصبانی باشید (یک همکار یا رئیس) یا یک رویداد (یک گره ترافیکی، یک پرواز لغو شده) یا خشم شما می تواند به دلیل نگرانی و تشویش درباره مسایل شخصی تان باشد. خاطره رخداد های دردناک و خشم آور نیز می تواند احساس های عصبانیت را برانگیزد. امّا ریشه های خشم همواره درونی هستند و بر اساس همان ریشه های درونی است که خشم به خوب و بد تفسیر می شود. ریشه های خشم می تواند جسمی و یا روحی باشد. یعنی می تواند ژنیتکی باشد و می تواند مربوط به صفات درونی و یا افکار و ایده باشد. ریشه خشم گاه تکبّر و گاه حسادت و صفات پست دیگر است و گاه برخواسته از جهالت و نادانی است و گاه بر خواسته از طرز فکر و ایده است. بنابر این عوامل خشم تنها بستر خشم را فراهم می سازند ولی خود خشم از نحوه تلقّی ما شکل می گیرد که آن جریان را نقص یا توهین بدانیم یا خیر. شکست بدانیم یا پیروزی. توجیه صحیحی برایش داشته باشیم یا خیر.

روش مهار خشم

در روان شناسی توصیه های متعدّدی برای کنترل خشم شده است که بیش تر جنبه فیزیولوژی دارد مانند نفس عمیق کشیدن، شوخی طبعی، ترک محل، مشغول کاری شدن، پیاده روی و حتی برخی از روانکاوان مدّعی اند که بوسیله خواب مصنوعی (هیپنوتیز) می توانند پرخاشگری و رفتاری بد ناشی از خشم را سامان بخشند. همچنین توصیه شده است که چیز های که بستر خشم اند مانند گرسنگی، تشنگی، خستگی و خواب آلودگی باید بر طرف شود.

بر اساس اصل تعامل روح و بدن، خشم هم جنبه جسمانی و هم جنبه روحی دارد و در روایات معصومین علیهم السلام به هر دو جهت توجه داده شده است. مانند این که وضو بگیرید و روی زمین بنشنید و به هیچ وجه در حال خشم کاری انجام ندهید یعنی نه قضاوت کنید نه محاکمه، نه سخن بگوید و نه هیچ کار دیگر؛ چرا که رفتار های ناشی از خشم جز پشیمانی محصولی ندارد. فاصله از افراد بد اخلاق و اعتقاد به قضا و قدر الاهی و ترس از خشم الاهی بسیار در مهار خشم مهم است.

چند توصیه برای مهار خشم

الف) ازدیاد محبّت

مهم ترین عامل کنترل خشم، محبّت است. خشم شما نسبت به کسانی که آن ها را دوست می دارید کم است. بنابر این افراد با محبت، کم تر خشمگین می شوند. اگر سعی کنید دیگران را دوست بدارید، اطرافیان خود را دوست بدارید، مراجعین خود را دوست بدارید، در این صورت رفتار آنان را شما عصبانی نمی کند. یکی از زیبای های دین مبین اسلام، تشویق و ترغیب به دوست داشتن دوستان خدا است. امام رضا علیه السلام فرمودند: به دیدن یکدیگر روید تا یکدیگر را دوست داشته باشید و دست یکدیگر را بفشارید و به هم خشم نگیرید. (1)همین دوستی و دوست داشتن ها است که دوا و درمانی بسیاری از معضلات اجتماعی و اخلاقی است و دستورات عمیق اسلام به دوستی در واقع از افسردگی، درگیری، پرخاشگری، بی انصافی، بی عدالتی و خشم های بی مورد جلوگیری می کند.

ب) درک متقابل

در بسیاری از موارد خشم ما برخواسته از عدم درک رفتار طرف مقابل است بنابر این توجّه به علل رفتار دیگران همراه با انصاف، باعث کنترل خشم می گردد. بسیاری از درگیری های بین زن و شوهر، بین والدین و فرزندان و بین همسایگان، ناشی از همین عدم درک طرف مقابل است، به عبارتی؛ در واقع بسیاری از خشم ها ناشی از سوء تفاهم است و ریشه درستی ندارد.

ج) توجّه به آسیب های خشم

اشاره

خشم کنترل نشده همواره خطر آفرین و منشاء بسیاری از حوادث ناگوار بوده است. همین خشم است که گاه به قتل و تجاوز و گاه به عدم رعایت حقوق دیگران و... می انجامد. حضرت امیر علیه السلام خشم بی مورد را نوعی جنون دانسته و به آن هشدار داده اند:

اَلْحِدَّهُ ضَرْبٌ مِنَ اَلْجُنُونِ لِأَنَّ صَاحِبَهَا یَنْدَمُ فَإِنْ لَمْ یَنْدَمْ فَجُنُونُهُ مُسْتَحْکِمٌ. تندخویی نوعی دیوانگی است، زیرا که تندخو پشیمان می شود و اگر پشیمان نشد، دیوانگی او پایدار است.

خشم بدی ها را آشکار می کند و آبروی انسان را می برد.

حضرت امیر علیه السلام فرمودند:

خشم هم نشین بسیار بدی است، عیب ها را آشکار، بدی ها را نزدیک و خوبی ها را دور می کند. (2)


1) بحار الانوار، ج78، ص347.

2) غرر الحكم، ج3، ص257، ح4417.

1- خشم ناتوانی در تصمیم را در پی دارد

حضرت امیر علیه السلام فرمودند:

تواناترین مردم در تشخیص درست کسی است که خشمگین نشود. (1)

ضررهای فراوانی بر غضب می توان بر شمرد که مهم ترین آن تسلّط شیطان بر انسان است. اساساً فرد خشمگینی که قادر به کنترل خشم خود نیست و نمی تواند تصمیمات مثبت بگیرد و وجودش را آتش کینه و انتقام پر کرده است، در آن لحظه وجودش بستری مناسب برای بهره برداری شیطان است و شیطان می تواند به راحتی او را گمراه کند و از همین راه به اهداف شوم خود دست یابد.

امام باقر علیه السلام در این زمینه می فرماید:

غضب، آتش پاره ای است از شیطان که در باطن فرزند آدم است و چون کسی از شما عصبانی شد، چشم های او سرخ می شود و باد به رگ های او می افتد و شیطان در وجودش داخل می شود.

البته اگر انسان تحت تأثیر شیطان قرار گیرد، ممکن است هرگونه گناه و کار ناشایستی مرتکب شود.

2- خشم باعث دوری از فضائل اخلاقی است

انسان در حال عصبانیت از ادب و حیا و عفت فاصله می گیرد. احترام بزرگان و اطرافیان را نمی تواند نگهدارد. پرده حیا و عفّت را می درد و در نتیجه سخنانی بر زبانش جاری می شود که در حالت عادی از گفتن و حتی شنیدن آن خجالت می کشد. دست به کار هایی می زند که هرگز با اخلاق و انسانیت هم خوانی ندارد. بنابر این با خشم دیگر جای برای ادب باقی نمی ماند و انسان عصبی نمی تواند شخص مودّبی باشد.

حضرت امیر علیه السلام در این مورد فرمودند:

با خشم، تربیت {ممکن} نیست. (2)

3- خشم باعث خواری و رسوایی در دنیا و آخرت است

از دیگر مفاسد خشم های بی جا، خواری و ذلّت و رسوایی فرد عصبانی است. او معمولاً وقتی که حالت خشم برایش عارض می شود، درمیان جمع، فردی غیر عادی، ناتوان و سبک قلمداد می شود که قادر به کنترل وجودش نیست و نمی تواند امور زندگی اش را مدیریت کند و تمام کسانی که او را در آن حال می بینند، به دیده حقارت و یا ترحّم به او می نگرند.


1) غرر الحکم، ج2، ص408، ح3047.

2) غرر الحکم، ح10529.

4- خشم باعث سلب اعتماد دیگران می شود

افراد جامعه به ویژه عقلای قوم و نخبگان، به افراد عصبانی کم تر اعتماد می کنند؛ چرا که احساس می کنند او به اندک بهانه ای خشمگین می شود و تصمیماتی می گیرد که مبنای عقلانی و منطقی ندارد؛ اگر چه بعداً اظهار ندامت کرده و عذرخواهی هم بکند.

ح) توجّه به فواید مهار خشم

تجربه نشان داده است که مهار خشم گرچه دشوار است ولی بسیار مفید است و نشان از تعادل روحی و بزرگ منشی شخص دارد.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

بدانید که بهترین انسان ها کسانی هستند که دیر به خشم آیند و زود راضی شوند. (1)

کسی که می خواهد در محیط خانه یا اداره یا هر جا دیگر موقعیت اجتماعی خود را حفظ کند و همواره مورد احترام باشد و سرور باشد باید خشم خود را مهار کند.

امام صادق علیه السلام فرمودند:

سه چیز است که در هر که باشد آقا و سرور است: خشم فرو خوردن، گذشت از بد کردار، کمک و صله رحم با جان و مال. (2)

آیات و روایات فراوانی درباره کنترل خشم وجود دارد که در آن فواید مهار خشم شمرده شده است که مهم ترین آن ها نجات از خشم و عذاب خداوند است.

پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله فرمودند:

هرکه غضب خود را از مردم باز دارد، خدا در روز قیامت عذاب خود را از او باز می دارد.

همچنین از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودند:

از جمله چیز هایی که خدا به موسی علیه السلام فرمود، این بود که غضب خود را از کسانی که من تو را صاحب اختیار آن ها کرده ام، نگاه دار تا من نیز غضب خود را از تو نگاه دارم.

حضرت امیر المؤمنین علیه السلام طی نامه ای به حارث همدانی می فرماید:

خشم خود را فرو نشان و به هنگام قدرت ببخش و به هنگام خشم فروتن باش و در حکومت مدارا کن تا آینده خوبی داشته باشی، نعمت هایی که خدا به تو بخشیده، نیکو دار و نعمت هایی که در اختیار داری تباه مکن و چنان باش که خدا آثار نعمت های خود را در تو آشکار ببیند.


1) نهج الفصاحه، ح469.

2) تحف العقول، ص317.

امام صادق علیه السلام نیز فرمودند:

هیچ بنده ای خشم خود را فرو نخورد، مگر این که خداوند عزّوجلّ بر عزّت او در دنیا و آخرت افزود. (1)

خداوند سبحان در آیات بسیاری دعوت به نرم خویی و خوش رفتاری کرده و از خشم و غضب برحذر می دارد چنان که به رسول خود وحی نمود:

فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّه لَهُمْ وَ لَوْ کُنتَ فَظًّا غَلِيظٌ الْقَلْبِ لَا نفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ. ای پیامبر به برکت رحمت الاهی در برابر مردم نرم و مهربان شدی و اگر خشن و سنگدل بودی، مردم از اطراف تو پراکنده می شدند، پس آن ها را ببخش و برای آن ها آمرزش بخواه و در کار ها با آن ها مشورت کن.

لذا می توان یکی از فواید مهار خشم را داشتن دوستان بسیار دانست. از دیگر فواید مهار خشم پوشش کاستی های است.

امام صادق علیه السلام فرمودند:

کسی که جلوی خشمش را بگیرد خداوند نقص ها و کاستی های او را می پوشاند. (2)

در مجموع نجات از آتش دوزخ، آرامش روز قیامت، روشنی چشم اهل بیت علیهم السلام، امنیت از خشم خدا، داخل شدن در ردیف مومنان و... از فواید مهار خشم است که هیچ عاقلی نمی تواند از آن ها صرف نظر کند.

خ) تمرین حلم و بردباری

اشاره

درمان خشم، بردباری است. حضرت امیر علیه السلام فرمودند:

بردباری آتش خشم را فرو می نشاند و تندی آن را شعله ورتر می کند. (3)

و نیز فرمودند:

بهترین مردم کسی است که اگر او را به خشم آورند، بردباری نماید و چنان چه به او ظلم شود، ببخشاید و چون به او بدی شود، خوبی کند. (4)

حال اگر کسی بردبار نیست باید خود را قانع کند که هنگام خشم بردباری پیشه و شبیه بردباران رفتار کند. هر انسانی بطور طبیعی برای خود اسوه و سرمشقی را در نظر می گیرد و سعی می کند خود را شبیه او سازد بنابر این نباید از مسئله شبیه سازی ها اجتناب کرد


1) كافى، ج2، ص110، ح5.

2) جهاد النفس، ح528.

3) غرر الحكم، ج2، ص123، ح2063.

4) غرر الحكم، ج3، ص430، ح5000.

بلکه باید آن شکل دارد و در مسیر صحیح اش قرار داد. بهترین الگو و سرمشق به صریح قرآن کریم پیامبر گرامی اسلام علیه السلام است، که بدون تردید شباهت به ایشان باعث رشد و کمال است. پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله بسیار بردبار بودند به حدّی که خداوند در وصف آن وجود نازنین است:

إِ نَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيم شما دارای اخلاق بزرگی هستید.

مطالعه زندگی رسول اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بهترین مشوّق برای تصمیم به بردباری است، که در این جهت به دو داستان واقع شده اشاره می کنیم:

داستان اول:

مرد یهودی رسول اکرم صلی الله علیه و آله را در کوچه های مدینه دید و گفت: پولی را که به من بدهکاری که فراموش نکرده ای؟ حضرت صلی الله علیه و آله فرمود: نه، گفت: بدهی مرا به من بازگردان فرمود: حالا پولی ندارم تا به تو بپردازم ولی... یهودی گفت: من امروز تو را رها نمی کنم و تا به مالم نرسم نمی گذارم از این جا عبور کنی. پیامبر صلی الله علیه و آله با همان لبخند زیبایش فرمود: من هم همین جا می مانم تا زمانی که تو اجازه دهی. برخی از رهگذران بی اطّلاع از ماجرا با سلامی از آن جا رد می شدند ولی وقتی عده ای از اصحاب باخبر شدند، خواستند طلبکار را تنبیه کنند که چنین جسارتی به پیامبر مسلمین نموده ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله مانع از کارشان شده و آن ها را از آن جا دور فرمود. آفتاب داغ مدینه بر سر و روی رسول الله صلی الله علیه و آله می تابید و عرق از صورتش می چکید، با این همه ایشان هیچ عکس العمل و حرف تندی از خودشان ندادند با این وجود مرد یهودی آن حضرت صلی الله علیه و آله را در همان وضعیت نگاه داشته بود. قریب به یک شبانه روز پیامبر صلی الله علیه و آله را رها نکرد و با وجود تهدید وی توسط برخی اصحاب، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله همچنان در کنار وی ماند و اصحاب را از آن کار منع می فرمود. وقتی او این وضع را دید خود را به روی دست و پای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله انداخت و عرض کرد: من شما را برای پول نگه نداشتم، بلکه در کتاب مقدس یهودیان، تورات، خوانده بودم که از ویژگی های آخرین پیامبر خدا صلی الله علیه و آله صبر و بردباری است و من تصمیم گرفتم شما را امتحان کنم. حالا شهادت می دهم که شما همان پیغمبر موعود هستید و من با میل قلبی و با اطمینان به شما ایمان می آورم، شهادت می دهم که خدایی جز الله نیست و شهادت می دهم محمّد صلی الله علیه و آله فرستاده ی اوست. (1)


1) - الامالی، صدوق، ص551-552، ح 737.

داستان دوم:

روزی مردی در برابر امام سجّاد علیه السلام ایستاد و حرف تندی گفت؛ امّا حضرت علیه السلام جوابش را نداد تا آن مرد رفت. امام علیه السلام به افرادی که آن جا نشسته بودند فرمودند: «دوست دارم که همراه من بیابید و جواب من را بشنوید.» امام علیه السلام و همراهانش به راه افتادند و امام علیه السلام این آیه را می خواند: (کسانی که خشم خودشان را فرو ببرند و از مردم گذشت کنند، خدا آنان را دوست دارد.) وقتی به خانه او رسیدند، امام علیه السلام فرمود به او بگویید که علی بن الحسین علیه السلام آمده. آن مرد منتظر دعوا بود. فکر می کرد امام علیه السلام برای تلافی آمده، ولی وقتی در برابر امام علیه السلام قرار گرفت، امام علیه السلام فرمود: «ای مرد! آن چه که چندی پیش به من گفتی اگر در من هست، خدا مرا بیامرزد؛ ولی اگر چیزی که گفتی در من نیست، خدا تو را بیامرزد.» وقتی آن مرد این حرکت امام علیه السلام را دید از حرف هایی که به آن امام علیه السلام عزیز گفته بود شرمنده شد و گفت: چیزی که در تو نبود به تو گفتم و من به آن حرف ها سزاوارترم.

د) موعظه

یکی از گزینه های تاثیرگذار در جهت مهار خشم موعظه است.

حضرت امیر علیه السلام فرمودند:

برای داشتن ادب کافی است که انسان خود را موعظه و نصیحت کند.

کافی است وقتی که خشمگین شدیم با صدای بلند طوری که خود بشنویم خود را موعظه کنیم مثلاً بخود بگوییم: خشم فایده ای ندارد و باید خود را کنترل کنی و از این قبیل جملات.

ر) صفات مومنان و مسیر تزکیه

قرآن کریم، مومنان را در آیات متعدد به خاطر کنترل خشمشان ستوده است. در سوره شوری در مورد یکی از ویژگی های بارز مومنین می خوانیم:

وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ (1) مومنین زمانی که خشمگین می شوند (با فرو خوردن خشم خود) عفو می کنند.

هر انسانی طبیعتاً در مقابل پیشامد های ناگوار و ناهنجاری ها ناراحت و عصبانی می شود و آیه فوق می گوید که اهل ایمان در چنین مواقعی نه تنها خود را به گناه آلوده نمی کنند، بلکه با کنترل خشم خود از صفت عفو و بخشش بهره می گیرند. قرآن کریم هرگز اصل خشم را تخطئه نکرده بلکه خشم های مقدس را ستوده است. اساساً خشم مقدّس یکی از صفات الاهی است


1) شوری، 73.

که نام های قهّار و جبّار حضرتش به آن اشاره دارد. خشمگین شدن اگر متعادل و در راه حق باشد، نه تنها ناپسند نیست، بلکه پسندیده و مورد رضای حق هم خواهد بود. در سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله به نقل از امیر مومنان علیه السلام آمده است که آن حضرت صلی الله علیه و آله برای امور دنیا هرگز عصبانی نمی شد؛ امّا هرگاه برای حق غضبناک می شد، احدی را نمی شناخت و خشم پیامبر صلی الله علیه و آله آرام نمی شد تا این که حق را یاری کند. در این خصوص روایتی زیبا از سیره رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده است که حمزة بن عبدالمطلب علیهما السلام، (1)در جنگ احد 60 سال داشت که به دست وحشی- غلام جبیر بن مطعم- به شهادت رسید. وحشی به تحریک و تطمیع هند- دختر عتبة بن ربيعه و مادر معاوية بن ابی سفیان- حضرت حمزه سیدالشهداء علیه السلام را مورد حمله غافلگیرانه قرار داد و به شهادت رساند. هند که از آن بزرگوار به شدّت ناراحت بود و از حضرت حمزه علیه السلام به علّت کشته های جنگ بدر کینه شدیدی داشت، بعد از شهادت حمزه علیه السلام اعضای بدن آن حضرت علیه السلام را مثله کرد و حتی جگرش را بیرون آورده، از عمق کینه آن را در دهانش مکید. رسول خدا صلی الله علیه و آله وقتی به بالین پیکر قطعه قطعه عمویش آمد بسیار ناراحت و خشمگین شد. در آن هنگام، جبرئیل علیه السلام نازل شد و برای دلداری پیامبر صلی الله علیه و آله این آیه شریفه را نازل کرد:

وَ إِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُواْ بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ وَ لَئِن صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِّلصَّابِرینَ. (2) هرگاه خواستید کسی را مجازات و عقوبت کنید، تنها به مقداری که به شما تعدّی شده کیفر دهید و اگر صبر کنید، این کار برای صبر کنندگان بهتر است.

پیامبر صلی الله علیه و آله نیز فرمود: پس من صبر می کنم.

راه و روش کنترل خشم دیگران

از آن چه که در باره مهار خشم در خود بیان داشتیم راه مهار خشم دیگران نیز مشخّص می شود. در ابتدا باید از کار هایی که باعث خشم دیگران می شود پرهیز کنیم و چنان چه کسی از ما خشمگین شد با نرمی و برخورد گرم و در صورتی که خطا از ماست با عذرخواهی صمیمانه و دادن حق به او، باعث آرامش او شویم و در موقع مناسبت و در حال آرامش او را نصیحت و موعظه کنید. البته شوخ طبعی در مواردی، بسیار مفید است و باعث عوض شدن حال و هوای طرف مقابل می شود. البته گاه لازم است برای مهار خشم دیگران، او را تنها بگذاریم تا آرام شود.


1) عموی بزرگوار و برادر رضاعی حضرت رسول صلی الله علیه و آله بود؛ زیرا حمزه علیه السلام از ثویبه اسلمیه- دایه پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از حلیمه سعدیه- شیر خورده بود. حمزه علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله چهار سال بزرگ تر بود.

2) نحل، 621.

راه و روش کنترل خشم کودکان

برخی از کودکان بطور طبیعی خشمگین و عصبانی اند و برخی آرام و ساکت اند. کنترل و مهار خشم کودک، راه و روش خاص خود را طلب می کند. برای کودکان عصبانی مسئله تغذیه بسیار مهم است معمولاً این کودکان از فقر آهن رنج می برند و باید آهن بدن آنان تأمین شود و برای آرامش آنان لازم است در زیر سن هفت سالگی آزاد باشند تا دریای مواج درونشان آرام گیرد. بازی و ورزش نقش مهمی در تمرکز و مهار خشم آنان دارد بخصوص بازی های تنفسی. در آغوش کشیدن کودکان به هنگام خشم، به آنان آرامش و اطمینان می دهد و باعث فرو کش شدن ترس و خشم می شود. نوازش مادر در این نوع کودکان بسیار مهم است و امّا تلافی و مقابله به مثل آنان را بدتر می کند. باید از چیز هایی که به خشم کودکان دامن می زند پرهیز کرد؛ مثل گرسنگی و خستگی، محیط شلوغ، تنهایی و بی توجّهی.

مفهوم حسادت

حسادت یک حالت روانی است که شخص از رفاه و خوشبختی دیگران احساس ناخشنودی می کند. در روایات نیز به این معنی اشاره شده است.

حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام به بهترین وجه، حسود را چنین معرّفی نمودند:

الْحَاسِدُ يَرَى أَنَّ زَوَالَ النِّعْمَةِ عَمَّنْ يَحْسُدُهُ نِعْمَةً عَلَيْه حسود زوال نعمت را از دیگران آرزو می کند و فکر می کند زوال نعمت از دیگران و کسی که به او حسادت ورزیده، نعمتی برای اوست، در حالی که چنین نیست.

حضرت امیر علیه السلام فرمودند:

حسادت عیبی رسوا و بخلی سهمگین است و حسود تا به آرزوی خود درباره محسودش نرسد آرام نمی گیرد. (1)

راغب اصفهانی در تعریف حسد، چنین می نویسد:

اَلْحَسَدُ تَمَنّى زَوَالِ نِعْمَةٍ مِنْ مُسْتَحَقٍّ لَهَا وَ رُبَّمَا كَانَ مَعَ ذَلِكَ سَعْىٌ فِي اِزَالَتِهَا؛ حسد، آرزوی زوال نعمت از مستحق آن است و گاه همراه این آرزو تلاشی [هم] در زوال نعمت انجام می گیرد.

حسادت واکنشی هیجانی است که از قریب دو سالگی آغاز می شود و با رشد کودک، ممکن است تا بزرگسالی ادامه یابد. حسادت در کودک، پاسخی طبیعی است. کودکان در ابتدا، از احساسات درونی خویش (حسادت) و علل پیدایش و پیامد های آن در رفتار خود، آگاهی زیادی ندارند و نمی دانند که چرا رفتار های آنان تغییر کرده است ولی با رشد عقلی و در بزرگسالی، این گونه رفتارها آگاهانه می شود و به همین دلیل، از نظر اسلام رفتار های حسادت آمیز، پس از بلوغ مورد تکلیف قرار می گیرد و فرد وظیفه دارد به گونه ای آن ها را مهار کند زیرا پروردگار متعال می خواهد که همه ما سرشار از نیرو و اشتیاق باشیم و جسم، ذهن و روحی سالم داشته باشیم. بی تردید ذهنیت های نادرست، سلامت روان را برهم می زند. یکی از ذهنیت های نامطلوب، «حسادت» است.


1) غرر الحکم، ج2، ص164، ح2205.

قابل ذکر است آن چه از گناهان کبیره شمرده می شود، حسدی است که همراه با تخریب و ظهور باشد و امّا حالت نفسانی حسادت با آن که زیان ها و ضرر های فراوانی را برای روح و جسم انسان دارد؛ ولی تا زمانی که ظهور و بروز نیافته، از گناهان کبیره محسوب نمی شود. برای شناخت حسد باید به نشانه های آن توجّه کرد. حضرت لقمان علیه السلام به فرزندش گفت:

حسود را سه نشانه است: پشت سر غیبت می کند، روبه رو تملّق می گوید و از گرفتاری دیگران شاد می شود.

همچنین افراد حسود زود خشمگین شده و کینه ای هستند.

حضرت امیر علیه السلام فرمودند:

حسود زود خشمگین می شود و دیر کینه از دلش می رود. (1)

حسد یکی از ابراز اصلی شیطان برای انحطاط افراد و جامعه است.

امام صادق علیه السلام فرمودند:

شیطان به سپاهیانش می گوید: میان مردم حسد و تجاوزگری بیاندازید چون این دو، نزد خدا برابر با شرک است. (2)

لذا برای داشتن محیط سالم و معنوی باید مردم تربیت دینی شده و خود را از حسد و سرکشی دور سازند. هر مومنی موظف است خود را از صفات بد و زشت پاک کند. و یکی از بد ترین صفات زشت حسد است که حسد هم ریشه در کفر (3)و هم می تواند ریشه ی کفر (4)باشد. امام صادق علیه السلام فرمودند:

شش (صفت) در مؤمن نیست: سخت گیری، بی خیری، حسادت، لجاجت، دروغگویی و تجاوز. (5)

امام صادق علیه السلام فرمودند:

مؤمن غبطه می خورد و حسادت نمی ورزد، منافق حسادت می ورزد و غبطه نمی خورد.

غبطه آن است که آرزو کنی آن چه دیگری دارد، داشته باشی بدون این که آرزوی نابودی نعمت دیگری را داشته باشی و حسد آن است که بخواهی نعمتی را که دیگری دارد، نداشته باشد. حسد هموار با تخریب و آسیب همراه است ولی غبطه همواره با رشد و دوستی قرین است.


1) بحار الأنوار، ج73، ص256 ، ح29.

2) کافی، ج2، ص327، ح2.

3) امام صادق علیه السلام فرمودند: ریشه های کفر سه چیز است: حرص و بزرگ منشی نمودن و حسد ورزیدن. [جهاد النفس، ح550]

4) امام صادق علیه السلام فرمودند: از حسد ورزی به یکدیگر بپرهیزید، زیرا ریشه کفر، حسد است. [تحف العقول، ص315]

5) تحف العقول، ص377.

راه های کنترل و مهار حسادت

1- اولین و مهم ترین امر در کنترل و زدودن حسادت توجّه به حکمت و اراده الاهی است. قرآن کریم فرموده است:

أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ یا به مردم به خاطر نعمت های که پروردگار از روی فضل و احسانش به آنان داده است رشک می برید.

این آیه گویای مطالب متعدّدی است و به روشنی بیان می کند که حسد از نظر خدای تعالی امری منفی است علاوه بر این ها درمان حسد نیز بیان شده است. زیرا هر صاحب نعمت و کمالی، نعمتش را از خدا گرفته است و حسد و ناخشنودی از آن، در واقع ناخشنودی از فعل خداست نوعی اعتراض به کار خداست و این با بندگی و عبودیت و تسلیم در مقابل خدا سازگار نیست و در واقع با توحید سازگار نیست. بنابراین درمان حسد بدین شکل است که شخص توجّه کند که هر کس هر چه دارد خداوند به او داده است و تمامی کار های خدا درست و صحیح و و از روی دانش و دلیل است و نباید به آن اعتراضی داشت. بخصوص که ناخشنودی از کار خدا ناخشنودی خدا را در پی دارد و خداوند انسان های حسود را دوست نداشته بلکه دشمن دارد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:

بر آن چه خدا در اثر مهر خود به مردم داده رشک مبر. زیرا حسود بر نعمت های خدا خشمگین است و از نصیبش که خدا برای او تعیین کرده جلوگیری می کند و خداوند از حسود بیزار است و کسی که خدا از او بیزار باشد بدبخت ترین خلق خواهد بود. در حدیث است که حضرت موسی علیه السلام مردی را نزد عرش دید و به جایگاه او غبطه خورد و در مورد او سؤال کرد. به او گفته شد که او به آن چه خداوند از فضل خود به مردم داده است حسد نمی برد. (1)

همان طور که بیان شد توجّه به گستردگی نعمت ها و نیز حکمت خدای متعال، که هر کاری را از روی حکمت انجام می دهد، می تواند چاره بدبینی در حسود باشد. اگر نعمت های الاهی را به دریایی از آب شیرین و گوارا تشبیه کنیم، هیچ کس بر سر سیراب شدن از آن، به دیگری حسد نخواهد برد. آری حسادت می تواند برخاسته از دانش اندک نسبت به امور باشد و این گونه است که تحلیل های نادرستی داده می شود و براساس این تحلیل های نادرست، قضاوت و داوری های نادرست تر به عمل می آید و رفتارها و نابهنجاری ها شکل می گیرد. بسیاری از مخالفت ها برخاسته از کم دانشی و کم اطّلاعی اشخاص به مسایل است. (2)


1) روضة الواعظين، ص424.

2) انبیاء آیات 51 و 54.

2- یکی از عوامل ازدیاد حسادت بخصوص در کودکان و در محیط خانواده مقایسه است. حسود بودن معمولاً آموختنی است و خانواده ای که دائماً در حال قیاس کردن خود، زندگی و فرزندانشان با دیگران هستند، قطعاً کودکانی حسود تربیت می کنند. خانواده ها برای مقابله با حسادت می توانند با ارضای نیازهای عاطفی و محبت به فرزندشان مانع ایجاد کمبود های عاطفی و نیازهای معنوی برآورده نشده آنان شوند. از سوی دیگر والدین نباید از این نکته غفلت کنند که دخترها به دلیل شدّت احساسات و عواطف فطری بیش از پسران در معرض این آسیب قرار دارند و ممکن است حسود بار بیایند. بعضی از والدین به کودک می آموزند تا همیشه خود را با دیگران مقایسه کند و با تکرار این بینش و درخواست او را در مقایسه کردن شرطی می نمایند در نتیجه حسادت که محصول جانبی شرطی شدگی مقایسه کردن است، در شخص متولد و یا تقویت می شود.

3- نگاه واقع بینانه به موقعیت دیگران از عواملی است که حسادت را مهار می سازد. در واقع معمولاً بزرگ ترین مشکل افراد حسود این است که مفروضات مبالغه آمیزی درباره زندگی و شرایط دیگران می سازند، خوبی ها و شادکامی های آنان را بزرگ نمایی می کنند و مشکلات و سختی های زندگی آن ها را نادیده می گیرند. سراسر زندگی فرد را در نظر نمی گیرند و فقط به بخشی که در حال حاضر قرین شادکامی است می چسبند، در حالی که در این بخش هم اطلاعات آن ها صرفا ظاهری است. در مجموع افراد حسود تصویری صحیح و واقعی از زندگی خود و دیگران ندارند و اطلاعات دریافتی از موقعیت را تحریف می کنند. شخص حسود اگر بداند که دیگران برای رسیدن به آن موقعیت یا نعمتی که به آن رشک برده است چه زحمات و مشکلاتی را در طی سالیان متمادی را تحمّل کرده است، و چه رنج های را کشیده است حسود نخواهد بود. یکی از اشتباهات رایج افراد حسود این است که تصور می کنند دیگران به آسانی و بدون هیچ زحمت و دغدغه ای به موقعیت فعلی رسیده اند. در واقع مردم در ازای چیز هایی که بدست می آورند، ممکن است چیز هایی را از دست بدهند. بنابراین هر فرد بر اساس اولویت ها و اهداف خود بهایی برای رسیدن به این هدف هامی پردازد. برای مثال، وقتی می بینید فردی به تحصیلات عالی، شغل مناسب یا امکانات مالی گسترده دست یافته است، مطمئن باشید با سخت کوشی به این امکانات دست یافته است، اکنون او در جایی قرار دارد که شما در حسرت آن هستید، امّا معلوم نیست که خود او از موقعیتش کاملاً راضی باشد. پشت سر هر یک از ما تجربیاتی قرار دارد که در نوع خود ارزنده و قابل تامّل است.

4- اگر این ادراک که "هر فرد موجودی منحصر به فرد و غیر قابل قیاس است"، در ذهن جا بيفتد، قطعاً حسادت از بین خواهد رفت. به عبارت دیگر اگر شخص به استعداد های پنهان و آشکار خود توجه کند که در دیگران نیست احساس حقارت نکرده و دلیلی بر حسادت نمی یابد. برای آن چه در زندگی دارید اهمیت و ارزش قایل شوید. وقتی در زندگی با افرادی مواجه می شوید که شرایط و امکانات بهتری دارند، بلافاصله به کسانی بیندیشید که موقعیت پایین تری از شما دارند. به این ترتیب به یاد خواهید آورد که اگر چه به برخی از خواست های خود نرسیدید، هنوز از بیش تر مردم جهان خوشبخت ترید. در واقع ما بسیاری از چیز هایی که به طور طبیعی داریم یا به دست آورده ایم، نادیده می گیریم و فراموش می کنیم، چیز هایی نظیر سلامتی، ایمان، خانواده خوب و سالم، تحصیلات مناسب، دوستان خوب، شغل مناسب، همکار خوب، حداقل امکانات زندگی و... . ما امتیازات و امکانات زیادی که در زندگی خود داریم، امّا به سبب عادی شدن آن ها ارزش و اهمیت واقعی آن ها را از یاد برده ایم. باید این واقعیت را بپذیرید که کمال مطلق در زندگی وجود ندارد. زندگی مجموعه ای از موضوعات مختلف است، خوب و بد. اگر کسی دارای امکاناتی است که شما ندارید، شما نیز در عوض امتیازاتی دارید که دیگران ندارند خیلی از افرادی که در درس مشخصی قوی هستند، ممکن است در درس دیگری ضعیف یا معمولی باشند. همه ما نقاط قوت و ضعفی داریم که قابل تأمّل است. هر یک از ما امکانات و موقعیت های خانوادگی، مالی، شغلی و تحصیلی ویژه ای داریم که ممکن است در مقایسه با دیگری در وضعیتی بالاتر یا پایین تر قرار بگیرد. بنابراین باید به آن چه خود داریم و آن چه دیگران دارند نگرش کلّی داشته باشیم و حاصل جمع را ببینیم نه فقط یکی از موارد را، آن گاه متوجّه خواهیم شد که در دنیا کمال مطلق وجود ندارد.

5- تلقّی حسادت به عنوان یک بیماری خطرناک، می تواند زمینه را برای درمان آن فراهم آورد. حسد موجب ضررهای بدنی و نیز رنج و اندوه فراگیر و طولانی می شود. توجّه به این که حسادت پیش از فرد مورد حسادت، اولین ضربه و مهلک ترین آن ها را بر حسود وارد می آورد و او را اسیر غم و اندوه می سازد، می تواند به عنوان زنگ بیدار باش مورد توجّه قرار گیرد.

حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمودند:

حسادت نتیجه ای جز زیان و ناراحتی که دلت را سست و تنت را بیمار می گرداند به بار نمی آورد. (1)

فرد حسود در دراز مدّت ممکن است به حس تنفر و بیزاری از خود برسد و سپس منزوی شده و با احساس ضعف روحیه شدید با دیگران برخورد کند. تبعات منفی حسادت به حدّی است که کاملاً در زندگی اجتماعی فرد قابل مشاهده است و تمامی ابعاد زندگی او را در بر می گیرد. حسادت بیمارگونه به دو شکل وجود دارد: حسادت وسواسی و حسادت توهمی یا روان پریشانه. در حسادت وسواسی، فرد دارای افکار شدید و تکرار شونده ای است. با وجودی که ممکن است فرد از ته قلب به این گونه افکار اعتقاد نداشته باشد امّا نمی تواند فکر کردن درباره آن را متوقّف کند و این افکار می توانند خیلی زود به صورت مخرّب و ناراحت کننده در آیند. غالباً به علت حسادت وسواسی، روابط از هم می گسلند. حسادت روان پریشانه، خطرناک تر و حاد تر از حسادت وسواسی است. افرادی که از حسادت روان پریشانه رنج می برند کاملاً مطمئن هستند که یارشان به آن ها خیانت می کند و بر خلاف حسادت وسواسی هیچ گونه شکی در این مورد در ذهنشان وجود ندارد. آن ها احتمالاً عقیده دارند که شواهدی نیز برای خیانت یارشان وجود دارد، حتی چنان چه شواهدی واقعاً وجود نداشته باشد. همجواری با افرادی که از حسادت بیمارگونه رنج می برند می تواند برای دوستان و افراد خانواده شان بسیار سخت باشد. به یاد داشتن این نکته اهمیت دارد که حسادت بیمارگونه یک نوع اختلال ذهنی است که قابل درمان است امّا همچنین باید به یاد داشت که خطر خشونت آمیز شدن رفتار فرد نیز وجود دارد. به افرادی که دچار حسادت بیمارگونه هستند می توان کمک کرد امّا غالباً آن ها کمک را رد می کنند و یا اصلاً انکار کنند که نیاز به کمک دارند. با وجودی که باید آن ها را تشویق به کمک گرفتن کرد امّا ممکن است آن ها از این پیشنهاد عصبانی شوند. با در نظر داشتن این که افرادی که دچار حسادت بیمارگونه هستند ممکن است به خشونت روی آورند، دوستان و افراد خانواده شان باید رفتار احتیاط آمیزی با آن ها داشته باشند. در این شرایط، افرادی که از حسادت بیمارگونه رنج می برند، به ویژه از نوع روان پریشانه اش، ممکن است به اجبار تحت درمان قرار داده شوند.


1) بحار الأنوار، ج73، ص256، ح29.

از آن جا که حسادت بیمارگونه طرز فکر فرد را خراب می کند، می تواند اثرات منفی قابل ملاحظه ای بر کیفیت زندگی او بگذارد. با وجود این، چون حسادت بیمارگونه به عنوان یک اختلال ذهنی شناخته می شود، درمان هایی برای آن وجود دارد. «درمان های گفتگویی» نظیر درمان رفتاری شناختی (CBT) برای درمان حسادت بیمارگونه متداول تر است. CBT به فرد کمک می کند که شیوه تفکّر و عملش را تغییر دهد و مشکل وی را قابل تحمّل تر می سازد. دارو درمانی نیز برای درمان حسادت بیمارگونه به کار می رود. برای حسادت وسواسی، دارو های ضد افسردگی مفیدند و برای حسادت روان پریشانه، دارو های ضد روان پریشی ( مانند دارو هایی که برای درمان اسکیزوفرنی تجویز می شود) ممکن است لازم باشد.

6- مخالفت رفتاری با حس حسادت و نیز ایجاد رابطه عاطفی مثبت، خود باعث ریشه کن شدن حسادت می گردد. مولی محسن کاشانی، راه های مبارزه با حسادت را در دو مرحله بیان می کند: مرحله اول: تمرین بر ترتیب اثر ندادن به حسادت و رفتار بر ضد آن; مثلاً، فرد به جای بدگویی، آگاهانه به مدح و ثنای طرف مقابل بپردازد و به جای تکبّر، تواضع نسبت به او را در پیش گیرد. مرحله دوم: ایجاد رابطه عاطفی مثبت بین خود و فرد مورد حسادت; به این صورت که وقتی حسود رفتار خود را اصلاح کند، طرف مقابل این مسأله را درک خواهد کرد و دلش نسبت به او نرم می گردد و زمینه روانی مناسبی برای محبت و دوستی فراهم می شود. واکنش طبیعی فرد مورد حسادت در این هنگام، نیکی و احسان خواهد بود. بدین سان، حسود نیز به سمت احسان و نیکی تمایل پیدا می کند و زمینه توافق قلبی و برطرف شدن حسادت و از بین رفتن آثار روانی نامطلوب آن فراهم می گردد.

7- بسیار خوب است برای درمان حسد نوع تفکّر و ویژگی های شخصیتی افراد غیر حسود را شناسایی کنید. این افراد چه ویژگی ها و چه طرز تفکّر خاصی دارند؟ آیا از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند؟ آیا واقع نگر هستند؟ آیا نسبت به نیازهای خود آگاهند؟ آیا به قدرت و حکمت خدا ایمان کافی دارند؟ آیا قلباً دیگران را دوست دارند و برایشان آرزوی خوشبختی دارند؟ درباره این سوالات فکر کنید و بیاندیشید که آن ها چگونه به این آرامش و لذت نوع دوستی دست یافته اند.

8- باید بدانید که حسادت فکر و نیرو و تلاش شما را در مسیری غیر مفید قرار می دهد بطوری که از خود و نیاز های خود باز می مانید پس بهتر است به نیازهای واقعی خودتان متعهد شوید نه نیازهای دیگران. حسادت، افراد را به انجام کارهایی وادار می کند که نیاز درونی خودشان نیست. هر انسانی منحصر به فرد است و نیازها و آرزوهای خود را دارد، امّا بیش تر ما وقتی به دیگران حسادت می ورزیم از نیازهای منحصر به فرد خود غافل می شویم. برای مثال چون یکی از افراد خانواده یا دوستان در رشته مناسبی مشغول به تحصیل می شود ما نیز به شدّت به تحصیل در آن رشته متمایل می شویم در حالی که وقتی خوب به نیازها و علائق خود می نگریم شاید نه تنها علاقه ای به آن رشته نداشته باشیم بلکه حتی به خاطر برخی مسائل حتی از آن متنفر نیز باشیم.

بنابراین وقتی نسبت به موضوعی احساس حسادت می کنید ابتدا از خود بپرسید:" آیا واقعاً می خواهم در این موقعیت باشم؟" موقعیت را با همه جزئیات خوب و بدش مجسّم کنید و پس از ارزیابی، چنان چه واقعاً بدان علاقه مند بودید و هدفی دست یافتنی و ممکن به نظر می رسد آن را به صورت یک هدف شخصی در نظر بگیرید و برای رسیدن به آن گام بردارید در غیر این صورت انرژی خود را صرف کار دیگری کنید.

9- هر انسان عاقلی رفتار خود را بر اساس سود و زیان تنظیم می کند و بدون شک از رفتارهای پر زیان کم سود صرف نظر می کند. همه باید بدانند که حسادت از آن جمله رفتارهاست که تمامش ضرر است و هیچ سودی ندارد، هم دنیا انسان را خراب می کند و هم آخرت را. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:

از حسادت بپرهیزید، زیرا حسد نیکی ها را می خورد چنان که آتش هیزم را می خورد. (1)

..آسيب حسادت قبل از هر کس به خود حسود بر می گردد،

حضرت امیر علیه السلام فرمودند:

آفرین بر حسادت! چه عدالت پیشه است! پیش از همه صاحب خود را می کشد. (2)

و نیز فرمودند:

حسد، بدن را فرسوده و علیل می کند. (3)


1) جامع الأخبار، ص451.

2) شرح نهج البلاغه، ج1، ص316.

3) غرر الحکم، ح 943.

در این جا لازم است به این نکته اشاره کنم که علاوه بر این که نباید نسبت به دیگران حسد بورزیم، باید خود را نیز در معرض حسادت دیگران قرار ندهیم تا از آسیب های احتمالی آن در امان باشیم.

رسول گرامی صلی الله علیه و آله فرمودند:

در برآوردن نیازهای خود از پنهان کاری کمک بگیرید، زیرا هر صاحب نعمتی مورد حسد واقع می شود. (1)

و در این میان نباید از تواضع و فروتنی غفلت ورزید. تواضع علاوه بر این که از صفات متقین است بهترین روش برای مهار حسادت ها است.

امام حسن عسگری علیه السلام فرمودند:

تواضع و فروتنی نعمتی است که بر آن حسد نبرند. (2)

سخن نهایی

در بررسی عوامل و ریشه های حسادت در نهایت به این امر می رسیم که همه آن ها موجب نوعی دشمنی می شوند پس در واقع آن دشمنی است که زمینه حسادت را فراهم می سازد. بنابر این اگر کسی اهل محبّت شود و دیگران را دوست داشته باشد دلیلی برای حسادت نخواهد یافت. بطور کلّی حسادت و محبّت با هم جمع نمی شوند اگر محبّت بود حسادت نیست و اگر حسادت بود محبّت نیست. هیچ مادر مهربانی از رشد فرزند خود ناراحت نمی شود بلکه لذّت نیز می برد چون محبّت دارد پس این محبّت است که داروی درد حسادت است.


1) شرح نهج البلاغه، ج1، ص316.

2) تحف العقول، ص489.

معنای عجب و خودپسندی و غرور و تکبر

عجب و غرور و تکبر، سه کلمه ای است که با همه تفاوت مفهومی که با یکدیگر دارند ولی به اشتباه جای یکدیگر استعمال می شود. عجب و خودپسندی عبارت است از این که انسان خود را صاحب کمالات ببیند, آن کمالات را نیز از خود بداند و به وجود این کمالات در دیگران توجّه نداشته باشد و بدین خاطر در نفس خودش احساس رضایتمندی از خود نماید و به خود ببالد و در نتیجه فراموش نماید که او از خودش هیچ ندارد و همه چیزش از خدا است. صاحب جامع السعادات در مورد عجب نوشته است: «عجب یکی از هلاک کننده های بزرگ و از رذیلانه ترین ملکات بد اخلاقی است». و امّا غرور چیست؟ در «صحاح اللغة» «غرور» به معنی اموری که انسان را غافل می سازد و می فریبد (خواه مال و ثروت باشد یا جاه و مقام یا علم و دانش و غیر آن) تفسیر شده است. بعضی از ارباب لغت- به گفته «طریحی» در «مجمع البحرین» گفته اند: «غرور فریفتگی به چیزی است که ظاهری جالب و دوست داشتنی دارد، ولی باطن ناخوشایند و مجهول و تاریک است». در کتاب «التحقیق فی کلمات قرآن الکریم» بعد از نقل كلمات ارباب لغت چنین آمده است: «ریشه اصلی این واژه به معنی حصول غفلت به سبب تاثیر چیز دیگری در انسان است و از لوازم و آثار آن جهل و فریب و نیرنگ و نقصان و شکست و... می باشد». در تفسیر نمونه در معنی این واژه چنین آمده است: «غرور» بر وزن (جسور) صیغه مبالغه به معنی موجود فوق العاده فریبنده است و شیطان را از این رو «غرور» می گویند که انسان را با وسوسه های خود فریب می دهد و غافل می سازد و در حقیقت بیان مصداق واضح آن است وگرنه هر انسان یا کتاب فریبنده، هر مقام وسوسه گر و هر موجودی که انسان را گمراه سازد در مفهوم وسیع «غرور» داخل است. بنابر این عجب خود پسندی است ولی غرور هنگامی است که به ریشه آن توجّه شود مثلاً علم و یا زبیایی که به آن فریفته شد و باعث خود شیفته گی شده است و امّا تکبر که خود را از دیگران بدون توجّه به فقر ذاتی خود برتر بداند در واقع از نتایج عجب است.

از مطالب یاد نیز مشخص شد که اموری که زمینه عجب را در انسان فراهم می آورند وجود کمالاتی همچون علم و دانش، مال و ثروت، مقام و منصب، قدرت، آبرو، رأی و عقیده، عمل و اطاعت، هوش و ذکاوت، جمال و زیبایی، عقل و امثال آن است.

مذمّت عجب و خطرات عجب

رسول خدا صلی الله علیه و آله در مذمّت عجب فرموده است:

سه چیز هلاک کننده ی آدمی است (هلاکت به لحاظ حیات انسانی و ایمان)؛ حرصی که اطاعت و پی گیری شود، هوای نفسی که تبعیت گردد و عجب انسان نسبت به خودش.

امام صادق علیه السلام فرمود:

کسی که دچار عجب شود هلاک می گردد.

امام علی علیه السلام می فرمایند:

مَا أَضَرَّ اَلْمَحَاسِنَ کَالْعُجْبِ. هیچ چیز مانند خود پسندی به نیکی ها ضرر نمی رساند. (1)

مطابق آیات و روایات عجب و خود پسندی درخت خبیثی است که ثمره آن بسیاری از گناهان کبیره و امور هلاک کننده انسان است و این درخت در دل هر که ریشه کند، کار او به کفر و شرک می رسد.

راه شناخت عجب

راه شناخت عجب به دو گونه است:

الف) راه درونی: هر انسانی از نفس خود آگاه و با ژرف کاوی در نفس خویش به خوبی می تواند اوصاف و احوال دل خود را باز شناسد.

ب) راه بیرونی: با نگرش بر اعمال می توان اوصاف درونی را شناخت. مانند رفتار کسی که متکبّرانه بر خورد می نماید و دیگران را خوار و کوچک می شمارد، ما از نوع رفتار او متوجّه می شویم که مبتلا به بیماری کبر شده است. البته این گونه صفات مراتب مختلفی دارند. مراتب بالای آن واضح و آسان یاب است، ولی مراتب خفیف و نازل آن بسیار پیچیده و دیریاب است و به سادگی قابل تشخیص نیست.


1) غرر الحکم، 7086.

درمان عجب

اشاره

شناخت مضرّات و آفات عجب می تواند عامل محرّکی برای ترک این صفت ناپسند باشد. در این جا لازم است به برخی از آثار منفی عجب اشاره کنیم:

1- هلاکت معنوی

عجب ایمان و اعمال انسان را به باد فنا می دهد می دهد و فاسد می کند.

امام صادق علیه السلام می فرمایند:

مَنْ دَخَلَهُ اَلْعُجْبُ هَلَکَ. به هر کس خود پسندی راه یابد، نابود می شود.

امّا چگونه عجب به ایمان آسیب می زند؟ وقتی دقّت کنیم خواهیم دید انسانِ خود پسند ریشه نعمت ها که پروردگار است را از یاد برده و فراموش کرده است و گویا هر چه که دارد را از آن خود دانسته و خود را مستقل یافته است و این چیزی جز شرک نیست؛ زیرا خدا هم مستقل، او هم مستقل، پس برای خدا شریک قرار داده است.

در کتاب مصباح الشریعه از امام صادق علیه السلام روایت شده:

عجب گیاهی است که دانه اش کفر و زمینش نفاق و آبش سرکشی و شاخه هایش جهل و برگ هایش گمراهی و میوه اش لعنت و خلود در آتش است.

پس کسی که عجب را برگزیند بذر کفر در مزرعه نفاق پاشیده و چاره ای ندارد جز آن که میوه آن را بچیند.

2- تسلّط شیطان

عجب و خود پسندی موجب تسلّط شیطان بر انسان می شود.

در این باره، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله می فرمایند: حضرت موسی علیه السلام (به شیطان) فرمود:

مرا آگاه کن از گناهی که اگر انسان آن را انجام دهد، بر او تسلّط پیدا می کنی. شیطان گفت: هنگامی که از خودش خوشش آید و عملش را زیاد به شمار آورد و گناهش به نظرش کوچک بیاید (بر او تسلّط پیدا می کنم).

طبیعی است چنین شخصی با چنین تفکّری از اعمال دینی خود می کاهد و از گناهانش توبه نمی کند و چه چیز بهتر از این که شیطان بر او مسلّط شود.

3- فاسد شدن عبادت

حضرت امام سجاد علیه السلام در مناجات خویش [دعای مکارم الاخلاق] این گونه از خداوند درخواست می کنند:

عَبِّدْنِی لَکَ وَ لاَ تُفْسِدْ عِبَادَتِی بِالْعُجْبِ. مرا به بندگی خودگیر و عبادتم را با عجب و غرور تباه مکن.

بنابراین عجب به عبادات موجب فاسد و بی اثر شدن آن می شود. بدون تردید هیچ عملی بدون ایمان مورد قبول نیست و چون عجب ایمان را می برد لذا باعث تباهی اعمال است. از فرمایش امام سجّاد علیه السلام بخوبی استفاده می شود که عجب با عبودیت سازگار نیست.

4- کوچک شمردن گناهان و بدی ها و بزرگ شماردن اعمال شایسته

عجب موجب می شود که شخص گناهانی را که مرتکب شده کوچک و بی اهمیت بشمارد؛ در نتیجه آن ها را فراموش کرده و به خاطر نمی گذراند و اگر گاهی به خاطرش بگذرد اعتنایی نمی کند و آن را بی اهمیت و ناچیز می شمارد و در نتیجه کوششی برای تدارک و تلافی گناهان نمی نماید، بلکه گمان می برد که خدا آن ها را خواهد آمرزید. در حالی که امیر المومنین علیه السلام می فرمایند:

أَشَدُّ اَلذُّنُوبِ مَا اِسْتَهَانَ بِهِ صَاحِبُهُ. سخت ترین گناه آن است که بجا آورنده اش آن را خوار شمارد. (1)

همچنین اگر عبادتی از انسان خودپسند سر بزند، آن را بزرگ می شمارد و به آن شاد می شود و بر خدا منّت می گذارد و نعمت توفیق و قدرتی را که خدا برای آن به او داده فراموش می کند. وقتی گرفتار چنین عجبی شد از درک آفات و معایب اعمال خود غافل می شود. و کسی که در اندیشه بررسی آفات اعمال خود نباشد کوشش او به هدر می رود، زیرا اگر اعمال ظاهری خالص و از آفات منزّه نباشد، سود نمی بخشد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:

لاَ تَسْتَکْثِرُوا اَلْخَیْرَ وَ إِنْ کَثُرَ فِی أَعْیُنِکُمْ. خوبی را زیاد نشمارید، هر چند در نظر شما زیاد آید. (2)

امام علی علیه السلام نیز در توصیف بندگان صالح خدا می فرمایند:

إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً.. لَا یَسْتَکْثِرُونَ لَهُ الْکَثِیرَ وَ لَا یَرْضَوْنَ لَهُمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ بِالْقَلِیلِ یَرَوْنَ فِی أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ أَشْرَارٌ وَ إِنَّهُمْ لَأَکْیَاسٌ. همانان خدا را بندگانی است که.... زیاد را برای او زیاد نمی شمارند و از خویشتن به عبادت کم رضایت نمی دهند، خود را مردمانی بد می بینند، در حالی که افرادی زیرک و نیکو کارند. (3)


1) نهج البلاغه، حکمت348.

2) الأمالي للصدوق، ص433.

3) بحار الأنوار، ج75، ص309.

امام صادق علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل نموده است که فرمودند:

خداوند متعال بر حضرت داود علیه السلام وحی فرستاد که: ای داود! به گنهکاران بشارت بده و صدیقین را انذار نما. گفت: چگونه گنهکاران را بشارت و صدیقین را بیم دهم؟ فرمود: به گنهکاران بشارت بده که من توبه را می پذیرم و از گناه در می گذرم. و صدیقین را بیم بده که مبادا به خاطر اعمالشان مغرور شوند که هرگز بنده ای به حسابش مغرور نشد مگر آن که هلاک و نابود گردید.

5- اعتماد بر نفس و اعمال خود و غفلت از خودسازی و اصلاح نفس

وقتی که شخص خودپسند دچار دو آفت قبل شد، این باور را پیدا می کند که همه اعمالش خوب است و باید از او تقدیر گردد. در این صورت او کی به فکر اصلاح خویش خواهد افتاد؟! کسی به دنبال خودسازی می رود که بر این باور باشد که مشکلی دارد.

امام علی علیه السلام می فرمایند:

مَنْ أَعْجَبَ بِحُسْنِ حَالَتِهِ قَصُرَ عَنْ حُسْنِ حِیلَتِهِ. کسی که به حال خویش عجب داشته باشد، از انجام تدبیر خوب برای نفسش باز می ماند. (1)چنین شخصی بر خودش و اعمالی که انجام می دهد اعتماد کند و در نتیجه خود را از خداوند بی نیاز دانسته و به فضل او توجّه نمی کند و برخدا لازم می داند که به او اجر و ثواب دهد. و گمان می کند که اگر با عدل هم با او رفتار شود مستحق ثواب است. وقتی این حالت بر روح او مسلّط شد، دیگر جایی برای التجاء، توبه، انابه، استغفار و بازگشت به سوی خداوند برای او باقی نخواهد ماند. بعید نیست گفته شود که این اثر از همه آفات و آثار عجب بدتر است. چون عجب او موجب شده که گمان کند که مشکلی ندارد. هرگز چنین کسی به پزشک روح مراجعه نخواهد کرد بلکه اگر به او گفته شود تو بیمار هستی حتماً با ناباوری طرف را مخاطب قرار داده که این مشکل شماست نه مشکل من.

امیر مؤمنان علیه السلام در این مورد فرمودند:

اَلْإِعْجَابُ یَمْنَعُ اَلاِزْدِیَادَ. خودپسندی مانع پیشرفت و کمال است. (2)


1) غرر الحكم، 7114.

2) نهج البلاغه، حکمت167.

6- عدم قبولی سایر اعمال

زیان کارترین مردم کسانی هستند که کوشش آن ها در راه زندگی دنیا تباه شده ولی گمان می کنند که نیکوکاری می کنند.

اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی اَلْحَیاهِ اَلدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً. (1) عجب و خود پسندی از طرفی ریشه در خود دوستی و حب نفس مذموم دارد و از طرف دیگر خود ریشه بسیاری از آفات و صفات مهلک نفس؛ همچون کبر و خود بزرگ بینی، خودپرستی، نخوت، تفاخر و مانند آن است، اموری که در مجموع، منشا آثار و مضرّات بی شماری برای نفس آدمی می باشند. مرحوم شیخ صدوق رحمه الله علیه که یکی از بزرگ ترین محدّثین شیعه است در کتاب خصال روایتی از امام صادق علیه السلام نقل می کند که آن حضرت علیه السلام فرموده اند:

قَالَ إِبْلِيسُ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ لِجُنُودِهِ إِذَا اسْتَمْكَنْتُ مِن ابْنِ آدَمَ فِي ثَلاثٍ لَمْ أُبَالِ مَا عَمِلَ فَإِنَّهُ غَيْرُ مَقْبُولٍ مِنْهُ إِذَا اسْتَكْثَرَ عَمَلَهُ وَ نَسِىَ ذَنْبَهُ وَ دَخَلَهُ الْعُجْبُ. شیطان می گوید اگر من در سه چیز بر فرزند آدم چیره و غالب گردم دیگر هیچ باکی ندارم که او چه می کند. زیرا که سایر اعمال او هرگز پذیرفته درگاه خداوندی نیست: هنگامی که عمل خود را بسیار بداند و گناه خویش را فراموش کند و عجب در او راه یابد. (2)

7- اشتباه در عقاید و نظرات علمی

اگر انسان به رأی و عقل و علم خود عجب و غرور داشته باشد از پرسیدن و استفاده علمی و مشورت کردن با دیگران باز می ماند، پند کسی را نمی شنود و نصیحت هیچ نصیحت کننده ای را نمی پذیرد و در نتیجه اگر در عقیده اش اشتباه کرده باشد، به اشتباه خود پی نمی برد و گمراه باقی می ماند. به خصوص در مورد عقاید دینی که اشتباه در آن ها موجب خروج از جاده هدایت می شود. امّا اگر وی خودش را متهم کند و به نظر خود تکیه نکند و با دانشمندان مشورت کند و به نظرات دیگران اهمیت بدهد، از این انحراف در امان می ماند.

در حدیثی از امام هادی علیه السلام در این باره می خوانیم:

اَلْعُجْبُ صَارِفٌ عَنْ طَلَبِ اَلْعِلْمِ دَاعٍ إِلَی اَلغَمْطِ وَ اَلْجَهْلِ. خود پسندی از طلب علم باز می دارد و به تحقیر دیگران و جهل فرا می خواند. (3)


1) سوره کهف، آیه104.

2) خصال، باب الثلاثة، ح86.

3) بحار الأنوار، ج69، ص200.

8- خود را برتر از دیگران دیدن (کبر)

كبر ثمره و زاییده عجب است، زیرا که عجب خودپسندی است، و کبر بزرگی کردن بر دیگران و خود را برتر از دیگران دانستن است. خود خواهی و حب زیاد نفس باعث می شود که وقتی انسان در خود کمالی دید، حالت خود پسندی و سروری به او دست دهد که به آن حالت «عجب» می گویند، و وقتی در اثر همین خودپسندی و حب نفس، دیگران را فاقد آن کمال گمان کند، حالت دیگری به او دست می دهد که عبارت است از خود را برتر دیدن، که به آن «کبر» می گویند. قابل ذکر است علم به برتری بر دیگران در صورت واقعی بودن این برتری کبر نیست بلکه حس برتری کبر است.

9- دچار شدن به ریا

یکی دیگر از مفاسد عجب آن است که انسان را به ریا وادار می کند. زیرا که معمولاً اگر انسان اعمالش را ناچیز شمارد و اخلاقش را فاسد بداند و ایمانش را قابل نشمارد و به صفات و اعمال خودش مغرور نباشد، بلکه خود و همه چیز خود را زشت و پلید داند، آن ها را در معرض نمایش نیاورده و خودنمایی نمی کند: «متاع فاسد زشت را به بازار مکاره نبرند». ولی اگر خود را کامل و اعمالش را قابل دید، در صدد نشان دادن آن ها به دیگران بر می آید.

10- ضایع شدن عقل

عجب علاوه بر این خود نشان از ضعف عقل دارد که فرمودند: خود پسندی، خودستایی و اعمال ناچیز خود را بزرگ تصور کردن دلیل بر ناتوانی عقلی و ضعف و سستی درایت و درک او می باشد، باعث فاسد شدن عقل نیز می گردد. در روایت است که خود پسندی اساس همه حماقت ها است.

امیر المومنین علیه السلام می فرمایند:

خوشامد انسان از خود و خودپسندی یکی از حسودان عقل اوست. (1)

حسود با آن چه به آن حسودی می کند دشمن است و می خواهد او را به زمین بزند و نابود کند. عجب هم می خواهد عقل را از مقام خودش ساقط کند. چنان چه ایشان می فرمایند:

اَلْعُجْبُ یُفْسِدُ اَلْعَقْلَ. خودپسندی عقل را فاسد و تباه می کند. (2)


1) نهج البلاغه، حکمت212.

2) غرر الحکم، 846.

دلیل این تأثیر منفی عجب بر عقل این است که یکی از حالات و قوایی که در عقل انسان (منظور از عقل در این جا عقل عملی است که کارکرد آن ادراک اموری است که سزاوار است انسان آن ها را انجام دهد) تأثیر دارد، طغیان هوا و هوس ها و احساسات لجاج آمیز و تعصّب آمیز و امثال این ها است، زیرا منطقه و حوزه این بخش از عقل (عقل عملی) به دلیل این که مربوط به عمل انسان است همان حوزه و منطقه احساسات و تمایلات و شهوات است. این امور اگر از حد اعتدال خارج شوند و انسان محکوم این ها باشد نه حاکم بر این ها، در برابر فرمان عقل فرمان می دهند، در برابر چراغ عقل گرد و غبار و دود و مه ایجاد می کنند، دیگر چراغ عقل نمی تواند پرتو افکنی کند. مانند دانش آموزی که عقل او می گوید برای موفق شدن در تحصیل باید خوب درس بخواند ولی میل به تنبلی و... در مقابل ندای عقل او را وسوسه می کنند که به سراغ بازی و تفریح برو. بدیهی است که اگر این وسوسه ها زیاد باشد، ندای عقل خود را نشنیده و چراغ فطرت را ندیده می گیرد و با خود می گوید فعلاً برویم خوش باشیم تا ببینیم بعدها چه می شود. با نیروی عقل می توان در مقابل هر دشمنی ایستادگی کرد. ولی اگر دشمنی پیدا شود که بتواند عقل را بدزدد پس او از همه دشمنان خطرناک تر است.

11- تنهایی انسان و دشمنی دیگران با او

امیر المومنین علیه السلام می فرمایند:

لَا وَحْدَةَ أَوْحَشُ مِنَ الْعُجْبِ. هیچ تنهایی از عجب وحشتناک تر نیست. (1)

عجب تنهایی وحشتناکی است که آن که به این بیماری مبتلا شده را زیر شکنجه غربت خرد می کند. هر که مبتلا به ناز گردد و به دارایی مال و ثروت، زیبایی، اخلاق خوب و علم و... خود ببالد در واقع با این ناز و کرشمه خود را تنها می کند و دیگران به راحتی از او گسسته و جدا می شوند او بی یار و یاور مانده و کم تر کسی مایل است که چنین شخصی را تحمّل کند. و حتی به دشمنی دیگران با او منتهی می شود.

امام علی علیه السلام می فرمایند:

ثَمَرَهُ اَلْعُجْبِ اَلْبَغْضَاءُ. میوه خودپسندی، دشمنی و کینه توزی است.


1) نهج البلاغه، ص488؛ المحاسن، ج1، ص17؛ تحف العقول، ص6 ؛ الأمالی، ص146.

جمع بندی

قابل ذکر است ریشه اصلی عجب در نادانی و بی خبری است؛ بنابر این تنها راه درمان کلّی آن نیز در آگاهی و دانایی است، در نتیجه تمامی مواردی که در درمان این بیماری ذکر شد از سنخ شناخت درمانی است و توصیه های عملی در این زمینه کاربرد ندارد. آن چه که انسان بدان عجب می ورزد گاه به خاطر امور جسمانی چون جمال، ترکیب، صحّت، قوت، تناسب اعضاء و زیبایی چهره است. علاج این قسم، تفکّر درباره کثافاتی است که در نهان انسان وجود دارد و همین طور اندیشه در اول خلقتش که نطفه ای بود و آخر کارش که تبدیل به جیفه ای می شود و دیگر عبرت گرفتن از صورت های زیبا و بدن های لطیفی که وجود داشته و اکنون چنان پوسیده اند که طبع عقلاء از آن ها متنفر است. گاه عجب انسان به خاطر قدرت و سطوت است همان طور که قرآن کریم از قومی نقل می کند که گفتند: مَنْ اشَدٌّ مِنَّا قُوَّةً (1)علاج این قسم به این است که بداند یک روز تب کافی است که قدرتش را تبدیل به ضعف کند و یک ساس یا پشه یا یک خار می تواند او را عاجز نماید. توجّه به عظمت خداوند و ذلّت و خواری خود و دقّت و تامّل در آیات و روایاتی که دال بر ضعف انسان است (مانند این آیه که خداوند می فرماید: خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِيفاً - انسان ضعیف آفریده شده است- ) در این زمینه نافع است. و گاه عجب به خاطر عقل و زیرکی در فهم امور دقیق مربوط به مصالح دین و دنیا است. علاج این قسم به این است که خدا را به خاطر عقلی که به او عطا کرده شکر گزارد و بیندیشد که با کوچک ترین مرضی که بر مشاعرش عارض شود چنان عقلش مختلّ می شود که وسیله خنده و بازیچه دیگران می گردد. و گاه عجب به خاطر اصل و نسب است. مثل این که یک نفر سیّد هاشمی به خاطر این که منسوب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است دچار عجب شود، علاج این قسم به این است که بداند این کمال نادانی است که در اخلاق و افعال مخالف سیره پدرانش باشد و با این حال گمان کند که از آن ها است. گاه عجب بخاطر اصل و نسب قدرتمند یا ثروتمند است و گاه به زیادی نفرات همان طور که کافران می گفتند:

وَ قالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالا وَ أَوْلاداً وَ مَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِين اموال و اولاد ما بیش تر است (به همین دلیل ما نزد خدا محبوب هستیم) و هرگز عذاب نمی شویم. (2)علاج این قسم، این است که در ضعف خود و آن ها بیندیشد و بداند که همه آن ها بندگان ضعیف و عاجزی هستند که نفع و ضرر، موت و حیات و نشر و حشر خود را در اختیار ندارند.


1) فصلت، 15.

2) سبأ، 35.

در نبرد ها هم کثرت افراد تنها نمی تواند کارگشا باشد و نباید به آن دلخوش بود؛ زیرا به قول قرآن کریم

وَ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِاذنِ اللهِ... چه بسا گروه های کوچکی که با اذن خدا بر طوائف بزرگ غالب شده اند. (1)

ثروت و خانواده هم چیزی جز امانت نیست و ناچار روزی می رسد که باید امانت ها برگردند و اگر کثرت مال دلیل برتری کسی بود در بین کفار و یهود کسانی هستند که از ثروت بیش تری برخوردارند پس باید آن ها از او بهتر باشند.

عجب به رأی و نظر که تنها رأی و نظر خود را می پسندند و از دیدگاه های دیگران استفاده نمی نمایند و عجب به علم و دانش نیز محلی از اعراب ندارد انسانی که خود را عالم می داند، باید بداند که خدای متعال در قرآن کریم فرموده است:

وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً به شما از علم جز بهره اندکی داده نشده است. (2)

بنابراین هر چقدر هم بر اندوخته های علمی او اضافه شود، جز اندکی نخواهد بود. و باید بداند که

فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمُ و برتر از هر دانشمندی، دانشوری است.

و از طرف دیگر بداند که علم برای عمل است و قرآن کریم درباره عالم بی عمل فرموده:

مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التوريه ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفارا مثل کسانی که به تورات مکلّف شدند ولی حق آن را اداء نکردند، مانند دراز گوشی است که کتاب هایی را حمل می کند.

در مثل دیگری عالم بی عمل به زنبور بی عسل تشبیه شده است. بنا بر آموزه های اسلامی، علم واقعی آن است که انسان را نورانی نماید. هر چیزی که انسان را نورانی نکند، عجب و غرور و ظلمت است و هیچ ارزشی ندارد.

امّا مضرترین قسم عجب، عجب در عبادت و اعمال صالح است. اگر انگیزه عجب، عبادت باشد، لازم است بداند که عبادت برای خاکساری بیش تر و برای کوچک شمردن خود نزد معبود است تا این که صفت تواضع و خشوع در انسان ملکه شود.


1) سوره بقره، 249.

2) اسراء، 85.

سعد بن ابی خلف از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود:

عَلَيك بِالْجِدِّ؛ و لا تُخْرِجَنَّ نَفْسَك مِنْ حَدِّ التَّقْصيرِ فِي عِبادَةِ الله وَ طاعَتِهِ فَاِنَّ الله لا يعْبَدُ حَقَّ عِبادَتِهِ. همیشه کوشا باش و خود را از تقصیر در عبادت و طاعت خداوند خارج ندان، زیرا هرگز نمی توان خداوند متعال را آن گونه که سزاوار است عبادت کرد.

در راه او شکسته دلی می خرند و پس بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است.

امام صادق علیه السلام می فرمود:

برای من جای بسی شگفتی است که فردی از رهگذر عمل خویش به عجب گرفتار می آید؛ ولی نمی داند که این انحراف روانی او چه فرجام سویی را برای او بارور می سازد.

کسی که دچار عجب می باشد و اعمال خویش را از درون می ستاید، تحقیقاً از راه و رسم هدایت و راه یابی به حق، به یک سو می افتد و لذا مزایایی را برای خویش مدّعی می گردد که فاقد آن است، و قهراً باید او را دروغگویی حرفه ای برشمرد.

قساوت قلب

قساوت در لغت به معنای سختی هر چیزی است و زمانی که به قلب اضافه می شود به معنای رفتن نرمی و رحمت از دل است و از همین رو به دل هایی که در برابر نور حق و هدایت، انعطافی از خود نشان نمی دهند و نرم و تسلیم نمی گردند و نور هدایت در آنان نفوذ نمی کند قلب های قاسیه یا قساوتمند گفته می شود. قساوت از ماده "قَسَوَ" در قرآن، هفت مرتبه به کار رفته؛ که همیشه با ماده ی قلب همراه بوده است و این خود نکته مهمی است که نشان می دهد مرکز هدایت و نیز شقاوت قلب است. قساوت، یکی از مهم ترین عواملی است که انسان ها را از شناخت خداوند و سیر به سوی او باز می دارد. از آن جا که یکی از وظایف انبیاء، آشنا کردن انسان ها با حقایق و گسترش عدالت در جامعه بوده، و لکن تمامی انبیاء الاهی علیهم السلام در راه نیل به اهداف خود، با مقاومت افراد قسیّ القلب رو به رو بوده اند؛ چرا که افراد قسی القلب، راه نفوذ حقایق و دروازه ی عطوفت را به روی خود بسته و با زیر پا نهادن اصول انسانی، با سرسختی تمام در مقابل حق می ایستند. قرآن با طرح مطالب و ذکر قصص مرتبط، به مبارزه با این صفت مذموم پرداخته و با ذکر عوامل و آثار آن، به انسان های غافل، آگاهی و معرفت بخشیده است.

درجات قساوت

قلب یکی از حساس ترین اعضا بدن انسان است؛ که قابلیت های اعجاب انگیزی در آن نهفته شده است. از جمله ی آن قابلیت ها این است که قلب، در برابر عواطف انسانی تغییر پذیر بوده و بنا به شرایط و موقعیتی که برای انسان پیش می آید، می تواند نرم یا سخت گردد؛ و حتی این نرمی و سختی هم، دارای درجات متفاوتی بوده؛ تا جایی که ممکن است دل انسان از شدت قساوت بمیرد. قرآن کریم، این درجات را با تمثیلی زیبا بیان کرده است:

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ... فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً... سپس دل های شما سخت شد... همچون سنگ، یا سخت تر! ... .

چرا که پاره ای از سنگ ها می شکافد و از آن نهرها جاری می شود و پاره ای از آن ها شکاف بر می دارد و آب از آن تراوش می کند و پاره ای از خوف خدا به زیر می افتد ولی دل های سخت هیچ روزنه ای به سوی خدا از آن ها باز نمی گردد یعنی قلب در شدّت قساوت به مرحله ای می رسد که حتی از سخت ترین سنگ ها هم، سخت تر می شود بطوری که چشمه ی عواطف و علم از آن نمی جوشد و قطرات محبّت از آن تراوش نمی کند بلکه هرگز از خوف خدا، به طپش نمی افتد.

بیماری قساوت قلب و آثار و عواقب آن

یکی از بیماری های خطرناک اخلاقی انسان قساوت قلب است. شکّی نیست که این خوی از غلبه درندگی و سبعیّت ناشی می شود و آدمی را به حیوانات وحشی و درنده شبیه می سازد. اکثر صفات زشت، مانند ستم و بی رحمی، آزار رساندن به دیگران، ناشنیدن داد خواهی مظلومان، بی توجّهی نسبت به ضعیفان و فقرا و جنگ ها و خون ریزی ها بر این خوی زشت مترتّب می شود. تمام گرفتاری امروز و گذشته بشریت، ناشی از رفتار بی رحمانه این گونه افراد است؛ آری این کسان به سبب رفتار ناشایست خود در دنیا، در سرای آخرت گرفتار عذاب سخت الاهی می شوند و خدای متعال به آن ها وعده جهنّم داده است. چنان چه در آیه شریفه 22 از سوره زمر فرماید:

فَوَيْلٌ لِلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللهِ أولئِكَ فِي ضَلالٍ مُبِيْنٍ "ویل" (که چاهی در جهنّم است) جایگاه کسانی است که دلشان دچار قساوت و غفلت از یاد خدا شده است، ایشان در گمراهی آشکار هستند.

عوامل قساوت و سختی دل

مراجعه به آیات و روایات بخوبی می یابیم که عوامل زیادی باعث قساوت قلب می شود که عمده آن ها گناهان است ولی غیر از گناهان، اشتغالات مادی، غوطه ور شدن در مسایل دنیوی، سرگرمی به لهو و لعب، پر حرفی و پرخوری، پرخوابی، و ترک عبادت و ترک ذکر پروردگار نیز از عوامل قساوت اند. ما در بررسی این عوامل به یک مخرج مشترک رسیدیم و آن غفلت است بنابر این هر چیزی که باعث غفلت از یاد خدا شود باعث قساوت است.

خدای عزّوجلّ به موسی علیه السلام وحی نمود:

ای موسی! به زیادی ثروت شاد مشو و در هیچ حالی مرا فراموش مکن، زیرا با زیادی ثروت گناهان فراموش می شود و از یاد بردن من قساوت قلب می آورد.

امام صادق علیه السلام فرمودند:

فزونی مال و ترک یاد خدا، قلب را سخت می کند.

از مجموع این دو حدیث و احادیث فراوان دیگری که در این مورد در کتب حدیثی موجود است چنین استفاده می شود که نفس ثروت باعث قساوت قلب نیست بلکه ثروتی که همراه با فراموشی یاد خدا یا به عبارتی ثروتی که قلب انسان را به خود مشغول کند باعث غفلت از پروردگار است. البته بسیار کم اند کسانی که ثروت و رفاه آنان را از یاد خدا غافل نسازد. در روایت آمده است:

زنهار از غفلت، که قساوت قلب تنها در بستر غفلت نشو و نما می کند. به همین خاطر معاشرت با افراد غافل و قسی القلب بسیار خطرناک است زیرا بی گمان معاشرت با این افراد باعث غفلت و سختی قلب خواهد شد، زیرا که این صفات در اثر معاشرت به دیگران نیز سرایت می کند. قرآن کریم می فرماید:

ألَمْ يَأنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ كَثِير مِنْهُمْ فَاسِقُونَ (1) آیا وقت آن نرسیده که دل های افراد با ایمان در برابر یاد خدا و آیین حقّی که از طرف او نازل شده خاشع گردد و مانند پیشینیان از اهل کتاب نباشند که یک مدت طولانی زندگی آسوده کردند و دل های آن ها سخت شد و بسیاری از آن ها گناه کار بودند.

چنان که از ظاهر آیه هویدا علت قساوت و سختی دل ها آنان رفاه طلبی و غفلت طولانی بوده است و این آسیبی است که هر کسی و هر امّتی را تهدید می کند. به اطراف خود نگاه کنید از این نوع افراد بسیار خواهید دید که روزمره گی دنیا آن را از یاد خدا غافل ساخته و فراموش کرده اند برای چه آمده اند و بزودی نیز خواهند رفت.

کلمه نهایی

آن چه باعث و بستر قساوت است غفلت از یاد خداست و این غفلت هر چقدر عمیق تر شود سختی دل به همان مراتب بیش تر خواهد شد. گناه و معصیت نیز به همین خاطر باعث قساوت اند زیرا مصداق جدّی غفلت از یاد خدایند. حضرت امیر علیه السلام فرمودند:

قساوت دل ها نیست مگر به خاطر زیادی گناهان.

و قرآن کریم نیز زنگار قلب ها را بخاطر رفتارهای غلط بیان کرده است. بنابر این هر کس که در خود سختی دل را احساس می کند باید در صدد رفع غلفت های خود برآید و هر چیزی که خود مصداق غفلت است یا غفلت ساز است باید جلوگیری شود. حضرت عیسی علیه السلام می فرمود:

بدون ذکر خدا زیاد سخن می گویید که موجب قساوت قلب است.

در کتاب مراقبات می خوانیم:

کسی که پرخورد، پر آب بنوشد و پر بخوابد، عمرش ضایع شده و از شب زنده داری باز می ماند و کودن می شود و دچار قساوت قلب می شود. (2)


1) سوره حدید، 16.

2) المراقبات، ج1، ص98.

درمان قساوت قلب

راه و روشن علاج قساوت قلب بطور کلّی همان بود که یاد شد و آن رفع غفلت است که این مهم با عبادت و ترک گناه حاصل می شود ولی در مجموع از هر چیزی که باعث غفلت است باید پرهیز کرد از جمله:

1- اجتناب از پرخوری 2- اجتناب از مجالس لهو و لعب

و همچنین از عواملی که باعث درمان قساوت قلب می شود می توان به عوامل زیر اشاره کرد.

1- کمک به مستمندان

2- معاشرت با صالحان

3- عيادت مريض

4- زیارت اهل قبور

5- دلجویی از یتیمان

6- یاد خدا

7- تهذیب نفس

8- عبادت و دعا

9- تلاوت قرآن

10- خوردن عدس

11- تفكّر

توضیح:

اشاره

با این که قساوت قلب از آفت های بزرگ در راه تکامل و شناخت انسان است؛ وجود یک روزنه ی کوچک در قلب، باعث نرم شدن دل و آمادگی آن برای ورود انوار رحمانیه ی الاهی می شود. تفکّر، که نقش بسیار مهمی را برای ایجاد این روزنه بر عهده داشته، انسان در رابطه اش با خود، جامعه و خدا بیش تر و دقیق تر اندیشه نموده و با دقّت بیش تری به آیات خدا نظاره می کند، پس به جایگاه خویش پی برده و راه استغفار، دعا و تضرّع به درگاه خداوند را باز خواهد نمود؛ که خداوند متعال برای شکستن سدّ قساوت، انسان را به تفکّر فرا خوانده است:

أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا أَن تخْشَعَ قُلُوبهُمْ لِذِكْرِ الله... قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون

آیا وقت آن نرسیده است که دل های مؤمنان در برابر ذکر خدا و آن چه از حقّ نازل کرده است خاشع گردد؟! ... ما آیات (خود) را برای شما بیان کردیم، شاید اندیشه کنید! .

تفکّر در آیات الاهی دارویی شفابخش است که موجب آگاهی انسان و باز شدن راه دعا، توبه و خشوع در برابر خداوند و نرم شدن و روشنایی دل او می باشد؛ لذا خداوند در این آیات، بی درنگ ما را متوجّه تعقّل در آیات خود می سازد. (1)

12- گریه از خوف خدا و گریه بر امام حسین علیه السلام

آن چه را تجربه هم نشان می دهد، این است که ابراز تأثّر به وسیله گریه یا خنده، از نشانه های طبیعی و تعادل مزاج آدمی است، به طوری که اگر کسی خنده و گریه نداشته باشد، می توان جنبه روانی او را، نامتعادل و غیر طبیعی توصیف نمود، چنان که اشخاصی که، هم خنده دارند و هم گریه- و بدین وسیله غم ها و افسردگی های خویش را تخلیه می کنند- از سلامت جسم و روح و نیز از نشاط و تحرّک بهتری، در صحنه کار و تلاش زندگی برخوردار می باشند. کسی که از صحنه دلخراشی منقلب نمی شود، تا اشک تأثر بریزد و نیز از حقیقت و جلوه زیبایی لذّت نمی برد، تا اشک شوق جاری گرداند، از روح متعادلی برخوردار نیست. نازکی و رقّت دل و همچنین اشک چشم، اثر تجلّی رحمت الاهی در دل انسان است و کسی که از این نعمت ها بهره ندارد، در حقیقت از رحمت الاهی به دور است.

آن حضرت علیه السلام می فرماید:

بُكَاءُ الْعُيُونِ وَ خَشْيَةُ الْقُلُوبِ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ تَعَالَى. گریه چشم ها و ترس دل ها از نشانه های رحمت خداوندی است. (2)

چنان که جمود عین و محروم بودن از اشک و گریه از خوف خدا، نشانه قساوت قلب و شقاوت معرفی شده است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله در این زمینه فرموده است:

مِنْ عَلامَاتِ الشَّقَاءِ جُمُودُ الْعَيْنِ وَ قَسْوَةُ الْقَلْب... . خشکی چشم و قساوت قلب، از علامت های شقاوت انسان است. (3)

در یک عبارت مختصر می توان خشکی چشم را معلول قساوت قلب و در مقابل اشک چشم را مظهر و تجلّی رقّت دل دانست.


1) أطيب البيان، ج12، ص431.

2) مکارم الاخلاق، ص317؛ جامع الأخبار، ص97؛ مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج5، ص207.

3) الکافی، ج2، ص290؛ روضة الواعظين، ج2، ص414؛ وسائل الشیعة، ج16، ص46.

ریان بن شبیب از امام رضا علیه السلام روایت کرده که فرمودند:

ای پسر شبیب، اگر بر حسین علیه السلام گریه کنی تا آن که اشک چشمت بر صورتت جاری شود، خداوند گناهان کوچک و بزرگ و کم یا زیاد تو را می آمرزد.

و نیز فرمود:

گریه کنندگان باید بر کسی همچون حسین علیه السلام گریه کنند، زیرا گریستن برای او گناهان بزرگ را فرو می ریزد.

و حضرت علی علیه السلام می فرمایند:

بُكَاءً الْعَبْدُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ يُمْحِضِ ذُنُوبِهِ. گریه بنده از ترس خداوند گناهانش را پاک می کند.

در روایات اسلامی آمده است:

الْبُكَاءُ سِلَاحُ المومن. گریه سلاح مومن است.

و لذا گریه یکی از موثرترین روش ها در مبارزه با شیطان و هوای نفس است. پس از این که حجاب گناه از دل انسان برطرف شد نورانیت آن ظهور می کند و چون گناه حجاب بزرگی است وقتی با گریه از بین رفت، دل نورانیت پیدا می کند.

حضرت علی علیه السلام می فرمایند:

الْبُكَاءُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ يُنِيرُ الْقَلْبَ وَ يَعْصِمُ مِنْ مُعَاوَدَةِ الذَّنْبِ. گریه از ترس خداوند، دل را نورانی کرده و حفظ می کند از این که دوباره به طرف گناه رود. (1)خلاصه این که گریه و اشک نقش بسیار پر اهمیت و آثار فراوانی در زندگی و ساختن انسان دارد و پرداختن به تمامی آن ها مجال واسعی می طلبد، بنابر این ما در این مقاله تنها به گوشه ای از آن ها اشاره نموده ایم.

عَنْ سَعِيدِ بْنِ يَسَارٍ، قَالَ: قُلْتُ لأَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلَامُ: أَتَبَاكَى عَلَى الدُّعَاءِ وَ لَيْسَ بِى بُكَاءٍ؟ قالَ: نَعَمْ وَ لَوْ مِثْلَ رَأْسِ الذُّبَابِ. (2) سعید ابن يسار یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام می گوید: به آن حضرت علیه السلام عرض کردم: من گریه ام نمی گیرد، آیا در هنگام دعا خود را به گریه بزنم؟ حضرت علیه السلام فرمودند: آری اگر چه به اندازه سر مگسی اشک از چشم شما جاری شود (برای شما مفید است).


1) غرر الحکم، حدیث 2016.

2) المحجة البيضاء، ج2، ص304.

وسواس و درمان آن

وسواس در واقع، فکر یا تصویری است که به رغم اراده انسان، به هشیاری (ذهن) وی هجوم سمر می آورد، سازمان روانی را تحت سیطره خود قرار می دهد و اضطراب گسترده ای را در فرد بر می انگیزد. (1)این افکار مزاحم، غالباً بیمار را به تکرار برخی کارها و اعمال بی فایده وا می دارد. بیمار با این که می داند این افکار و اعمال غیر منطقی و بی فایده است؛ امّا نمی تواند خود را از چنبره آن ها رهایی بخشد بلکه خود را مجبور به انجام آن ها می بیند. این اعمال اجباری، زندگی فرد را مختل می کند و وقت زیادی را از او می گیرد. علاوه بر این که واکنش منفی اطرافیان را نیز برمی انگیزاند و موجب تمسخر یا مخالفت علنی دیگران می شود. در نتیجه این روند به پنهان کاری، تردید، تشویش، عدم اعتماد به نفس و در مراحل شدیدتر تهاجم و صدمه به دیگران، افسردگی و... می انجامد. (2)بنابراین «وسواس» یکی از بیماری هایی است که از پیچیدگی زیادی برخوردار است و در صورتی که درمان نشود، زندگی فردی و اجتماعی بیمار را مختل می کند و مشکلات جدّی تری نیز برای اطرافیان فرد وسواسی به وجود می آورد.

وسواس بر دو گونه است:

1.

وسواس فکری عبارت است از: عقاید، افکار یا تصاویر ذهنی پایداری که مزاحم و نامناسب می نمایند و به اضطراب یا پریشانی آشکار منجر می شوند. فرد وسواسی به خوبی می داند که این وسواس های فکری، محصول ذهن خود او هستند و از خارج تحمیل نمی شوند.

2.

وسواس های عملی رفتارهایی تکراری (مانند شستن، منظم کردن، بازبینی) یا اعمال ذهنی (مانند دعا کردن، شمارش، تکرار واژه ها به آرامی) هستند که هدف آن ها پیشگیری یا کاهش اضطراب و پریشانی است؛ نه به دست آوردن لذّت یا رضایت DSM_IV (3)در دوران کودکی و نوجوانی، احتمال ابتلا به وسواس وجود دارد؛ همچنان که در بزرگ سالی نیز چنین است. متوسط سن شروع در مردان پایین تر از زنان است؛ یعنی، بین شش تا پانزده سالگی برای مردان و بین بیست تا سی سالگی برای زنان بیش تر پیش می آید. در بیش تر موارد شروع این اختلال تدریجی است؛ ولی در بعضی موارد شروع حاد و ناگهانی نیز دیده شده است. بنابراین همچنان که «بزرگ سالان به وسواس مبتلا می شوند، کودکان نیز مبتلا می شوند با این تفاوت که بزرگسالان به غیر منطقی بودن افکار یا اعمال وسواسی آگاهی دارند؛ ولی ممکن است کودکان فاقد آگاهی و شناختی کافی برای انجام این قضاوت باشند.» (4)البته نمود های اختلال وسواس فکری- عملی در کودکان، به طور کلی شبیه به نمود های آن در بزرگ سالی است. (5)


1) دادستان، روانشناسی مرضی تحولی، ج1، ص147.

2) حائری، شناخت وسواس و درمان آن، ص42.

3) متن تجدید نظر شده، راهنمایی تشخیصی و آماری اختلال های روانی، ص686 و 687.

4) همان، ص687.

5) همان، ص690.

کسانی که یک کار را تکرار می کنند و یا دایم دچار تردید می شوند ممکن است به مرض وسواس گرفتار شده باشند. وسواس علاوه بر این که خستگی ذهنی و فکری را در پی دارد و لذا زندگی ساده و با آرامش از انسان می گیرد یک معضل اجتماعی است و باعث اذیت و آزار اطرافیان نیز می شود و از آن جا که وسواس، یک ماهیت پیشرونده دارد به حدّی خاصی متوقّف نمی شود و دایماً رو به شدّت است و لذا باید در درمان آن شتاب کنند. بدیهی است درمان هر دردی در ابتدا بسیار راحت است نسبت به زمانی که مضمن شده است. اگر چه وسواس به قالب های مختلفی خود را آشکار می سازد ولی بحث ما در وسواس در خصوص نجاست و پاکی است. درباره چگونگی رهایی و نجات از وسواس در نجاست و پاکی در ابتدا نکته هایی به صورت عمومی مطرح می کنیم و بعد به مسایل شرعی در این مورد به طور جداگانه می پردازیم:

الف) خداوند می فرماید:

وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَج خدا برای شما در دین هیچ دشواری قرار نداد.

یعنی همین تکالیفی که از سوی رسول اکرم صلی الله علیه و آله به ما رسیده است دشوار نیست و کسی را نشاید که به دین خدا چیزی را کم کند یا به آن بیفزاید. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز در روایت معروفی فرموده است:

من به شریعت مستقیم، آسان، بدون زحمت و درخشانی مبعوث شده ام. (1)

آن چه از این آیات و روایات به طور قطعی بر می آید و فقها نیز از آن ها در استدلال های فقهی خود به همین ترتیب استفاده می کنند این است که اگر فهم ما از دین به سمتی رفت که زندگی ما را مختلّ و اعمال عادی روزانه ما را با مشکل روبرو کرد باید دانست که این برداشت، نادرست و با آن چه پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان اسلام مطرح کرده متفاوت است. اگر کسی احساس کرد برای حفظ طهارت مجبور است خود را از تفریح ها و زیبایی های حلال زندگی محروم کند باید یقین داشته باشد که چون این محدودیت به معنای سختی و مشقّت در زندگی است حتماً با دستور طهارت اسلام متفاوت است. حتی اگر حکم طهارت تغییری نکند در هر موردی که به مشقّت و سختی زیاد مکلّف بینجامد آن حکم لغو می شود.


1) علامه مجلسی، بحار الانوار، ج30، ص548.

ب) برای اجرای احکام اسلام باید به فهم عرفی اکتفا کرد و دقّت های فیلسوفانه و تخصصی میزان نیست. یک شیمی دان می داند که ذرات یک مایع دایماً در هوا منتشر می شود و قطعاً این ذرّات بر روی اجسام اطراف خواهد نشست. آیا در این صورت اسلام حکم می کند که هر جسمی که در اطراف یک مایع نجس قرار داشته باشد نجس می شود؟ قطعا جواب منفی است. امّا می دانیم که مقدار بسیار کمی از آن مایع نجس، بر روی اجسام اطرافش نشسته است. در چنین مثالی به نظر تمام مردم عادی زمان صدر اسلام و حتی زمان حال؛ قطعاً مايع داخل ظرف به اطرافش اصابت نکرده است هر چند به دقّت علمی این تراوش صورت گرفته و حکم شارع هم بر طبق نظر مردم عادی است؛ یعنی آن چیز هایی که به نظر مردم عادی از تراوش رطوبت مایع نجس مرطوب می شود نجس می شود نه آن چه به دقّت عقلی و نیز دقّت علمی متأثر می شود. [تحقیق این مطلب در مباحث حجّیت الفاظ علم اصول فقه می باشد.]

ت) بعضی از کارهایی که انسان های وسواسی خود را ملزم به رعایت آن می دانند به حرام می انجامد؛ معصیت های بزرگی مثل اسراف، وهن دین، قطع رحم و قطع ارتباط با دیگر مسلمانان و متهم کردن آن ها به فسق. اگر فرض کنیم دلیل افراد وسواسی برای کار خود، درست و منطقی است از آن رو که منجر به این معصیت های بزرگ می شود قطعاً از باب اهم و مهم باید کنار گذاشته شود؛ یعنی اگر دو حکم طهارت ظاهری و اسراف همیشگی در وقت و آب را با هم مقایسه کنیم کنار گذاشتن حکم طهارت و جلوگیری از اسراف این دو سرمایه مهم مقدم خواهد بود. یا اگر رعایت یک حکم فقهی باعث طرد شخص از اجتماع مسلمانان شود چون شرع راضی به این طرد نیست قطعاً فرع فقهی کنار گذاشته می شود چون رعایت طهارت از احکام مهم و اصلی فقه نیست این مقایسه در تمام احکام جاری است و باید به آن توجّه کرد.

با وجود این نکات بعضی به هر دلیل در مسایل شرعی دقّت زیاد تر از حدّ می کنند و به وسواس مبتلا می شوند. فقها برای این افراد احکام خاصی را بر شمرده اند در بعضی موارد با احکامی که دیگران ملزم به رعایت آن هستند متفاوت است. از آن جا که معمولاً مشکل وسواسی در مسائل شرعی برای کسانی به وجود می آید که مقید به انجام دستورات شرعی هستند در این موارد هم باید به دستورات شرع بدون اظهار نظر شخصی و توجه به میل درونی عمل کنند و اطاعت خالص خود را نشان دهند.

مرحوم سید محمّد کاظم یزدی صاحب کتاب شریف "عروة الوثقی" که از معروف ترین کتاب های فقهی در حوزه های علمیه است در کتاب خود می نویسد: علم شخص وسواس هیچ ارزشی ندارد. (1)این عبارت به این معنا است که شخص وسواس بر اساس علم خود نباید عمل کند. اگر یقین کرد چیزی نجس است این یقین او باعث نجس بودن آن شیء نمی شود؛ یعنی نماز او با آن شیء بی اشکال است. این حکم در تمام مسائل فقهی جاری است. از آن جا که ریشه برخی از وسواس ها در خصوص نجاست و پاکی، به عدم آگاهی از احکام شرعی است به نکاتی چند در مورد چگونگی ثبوت نجاست اشاره می کنیم:

الف. منظور از یقین به نجس شدن چیزی در اثر برخورد با نجاست، این است که انسان به هیچ وجه نتواند احتمالی در ذهن خود بسازد که طبق آن تماس صورت نگرفته باشد.

ب. یعنی باید یقین کامل و صد درصد داشت که رطوبت به حدّی است که آب از یک جسم به جسم دیگر منتقل شده نه خنکی آن.

ج. اگر آب در محل نجاست وجود داشته باشد نجاست را منتقل می کند البته در این صورت هم به شرطی نجاست منتقل می شود که یقین داشته باشیم محل نجس پایین تر از جاهای دیگر نبوده است؛ یعنی اگر آب از جاهای پاک به سمت محل نجس حرکت کند قسمت های پاک، نجس نمی شوند و حتی اگر احتمال ضعیفی هم بدهیم که شاید چنین حالتی وجود داشته است نجاست سرایت نکرده است.

د. چیزهایی که می دانیم گاهی پاک و گاهی نجس هستند مثل کف دستشویی های که می دانیم گاهی با آب کر شسته می شوند و گاهی هم نجس می شوند تا وقتی یقین نداشته باشیم همین الآن قطعاً و صد درصد نجس شده است پاک اند و هیچ وظیفه ای برای اجتناب نداریم. بسیاری از کسانی که دچار وسواس در نجاست و طهارت اند گمان می کند که باید تمامی ذرات نجس از لباس یا بدن زدوده شود تا پاکی حاصل شود و در واقع چنین نیست دستورات اسلام درباره شستشو کاملاً روشن و شفاف است و با عمل به آن پاکی حاصل می شود ولو ذرات ریزی میکروسکوپی از نجس باقی باشند. فقها می فرمایند کسانی که در شستشو وسواسی دارند باید به حدّی که دیگران به پاک شدن یقین پیدا می کنند اکتفا کنند، حتی اگر خود به پاک شدن یقین حاصل نکنند.


1) العروة الوثقى، ج1، ص74.

معنای این حکم آن است که اگر فرد وسواسی با نیم دقیقه شستن لباس نجس، زیر شیر آب، یقین به پاک شدن نمی کند چون افراد عادی به این مقدار اکتفا می کنند و آن را پاک شده می دانند؛ جسم نجسی که فرد وسواسی قصد پاک کردن آن را دارد با همین مقدار شستن پاک می شود و تکرار شستن و دقّت زیادی نه تنها لازم نیست بلکه حرام است. درباره پاک کردن اشیاء به این نکته توجّه می دهیم که طبق فتوای علما، اگر کسی از پاکی شیئی که در اختیار دارد خبر دهد آن چیز پاک است. (1)این نشان می دهد که حتی اگر انسان بی مبالاتی این خبر را دهد پاکی جسم ثابت می شود. باز علما می گویند: با وجود این حکم آسان؛ به چه دلیل جستجو کنیم که آیا روشی که دیگران برای شستشوی لوازم خود به کار می برند درست است یا نه؟ توجّه به مطالب بالا نشان می دهد کسی که دستورات اسلام را که از طریق فقها به ما رسیده است اجرا کند عملش به وسواس منتهی نخواهد شد. همان طور که گفتیم آن چه در ابتدای امر، باعث ایجاد وسواس می شود ناآگاهی از احکام است. حال که تا حدّی احکام مربوط، واضح شد دو پیشنهاد ارایه می کنیم:

اول: اصلی ترین و مؤثّرترین راه نجات از وسواس بی توجّهی و عدم حساسیت و دقّت است.

دوم: چون مصاحبت فرد وسواسی با وسواسی دیگر، سبب می شود عملش را عادی بداند و حتی در مقایسه با عمل او برآید، لازم است افراد وسواسی به طور جدّی خود را از وسواسی ها دور نگه دارند و هیچ گونه تماس و ارتباطی با آنان نداشته باشند و در صورت ناچاری به مقدار ضرورت اکتفا کنند.


1) برای اطلاع از نظر مراجع رجوع کنید به: مسائل جدید از دیدگاه علما و مراجع تقلید، ج4، ص145و ج1، ص133 و134.

راه و روش مبارزه با وسواس

از آن جا که ماهیت وسواس از شیطان است راه مبارزه با آن عدم توجّه است. شخصی از امام صادق علیه السلام پرسید که گاه در نماز احساس می کنم وضویم باطل شده است حضرت علیه السلام فرمودند: این از شیطان است و به آن اعتنایی نکن و سپس حضرت علیه السلام فرمودند برنامه شیطان وسوسه است به آن توجّه کنی بیش تر می آید و اگر توجّه نکنی نمی آید. پس لازم است افراد وسواسی با شیطان مبارزه کنند و بنحوی با خواسته های غلط تکرار شونده خود لجبازی کنند مثلاً همان جایی که از نظر شرعی پاک است ولی از نظر وسواسی نجس است با پای خیس روی آن راه برود و بعد هم نماز بخواند.

توسّل به معصومین علیهم السلام و درخواست دعا از نیکان و نیز مداومت بر ذکر لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ الا بِاللَّهِ و مشورت با مشاورین قوی همراه با آموختن احکام شرعی برای درمان وسواس بسیار لازم و ضروری است.

چند توصیه برای پیش گیری از وسواس:

1- یاد گرفتن مسایل شرعی و رعایت دقیق آن بدون افزودن کاری به آن

2- عدم معاشرت با افراد و سواسی در صورت توان

3- سرعت در درمان وسواس با بروز اولین نشانه های آن

4- توجّه به آثار مخرّب وسواس و نگاه به عاقبت سوء وسواسی ها

پی نوشت ها

1- نهج الفصاحه، ح660.

2- بحار الانوار، ج78، ص347.

3- غرر الحكم، ج3، ص257، ح4417.

4- غرر الحکم، ج2، ص408، ح3047.

5- غرر الحکم، ح10529.

6- نهج الفصاحه، ح469.

7- تحف العقول، ص317.

8- كافى، ج2، ص110، ح5.

9- جهاد النفس، ح528.

10- غرر الحكم، ج2، ص123، ح2063.

11- غرر الحكم، ج3، ص430، ح5000.

12- الامالی، صدوق، ص551-552، ح 737.

13- شوری، 73.

14- نحل، 621.

15- غرر الحکم، ج2، ص164، ح2205.

16- بحار الأنوار، ج73، ص256 ، ح29.

17- کافی، ج2، ص327، ح2.

18- تحف العقول، ص377.

19- روضة الواعظين، ص424.

20- انبیاء آیات 51 و 54.

21- بحار الأنوار، ج73، ص256، ح29.

22- جامع الأخبار، ص451.

23- شرح نهج البلاغه، ج1، ص316.

24- غرر الحکم، ح 943.

25- شرح نهج البلاغه، ج1، ص316.

26- تحف العقول، ص489.

27- غرر الحکم، 7086.

28- نهج البلاغه، حکمت348.

29- الأمالي للصدوق، ص433.

30- بحار الأنوار، ج75، ص309.

31- غرر الحكم، 7114.

32- نهج البلاغه، حکمت167.

33- سوره کهف، آیه104.

34- خصال، باب الثلاثة، ح86.

35- بحار الأنوار، ج69، ص200.

36- نهج البلاغه، حکمت212.

37- غرر الحکم، 846.

38- نهج البلاغه، ص488؛ المحاسن، ج1، ص17؛ تحف العقول، ص6 ؛ الأمالی، ص146.

39- فصلت، 15.

40- سبأ، 35.

41- سوره بقره، 249.

42- اسراء، 85.

43- سوره حدید، 16.

44- المراقبات، ج1، ص98.

45- أطيب البيان، ج12، ص431.

46- مکارم الاخلاق، ص317؛ جامع الأخبار، ص97؛ مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج5، ص207.

47- الکافی، ج2، ص290؛ روضة الواعظين، ج2، ص414؛ وسائل الشیعة، ج16، ص46.

48- غرر الحکم، حدیث 2016.

49- المحجة البيضاء، ج2، ص304.

50- دادستان، روانشناسی مرضی تحولی، ج1، ص147.

51- حائری، شناخت وسواس و درمان آن، ص42.

52- متن تجدید نظر شده، راهنمایی تشخیصی و آماری اختلال های روانی، ص686 و 687.

53- همان، ص687.

54- همان، ص690.

55- علامه مجلسی، بحار الانوار، ج30، ص548.

56- العروة الوثقى، ج1، ص74.

57- برای اطلاع از نظر مراجع رجوع کنید به: مسائل جدید از دیدگاه علما و مراجع تقلید، ج4، ص145و ج1، ص133 و134.

منابع و مآخذ

•

ابن شعبه حرانی، حسن بن علی، تحف العقول عن آل الرسول علیهم السلام، 1جلد، جامعه مدرسین- قم، 1404ق.

•

برقی، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، 2جلد، دار الكتب الإسلامية- قم، چاپ دوم، 1371ق.

•

حائری، شناخت وسواس و درمان آن، انتشارات مجمع ذخائر اسلامی، 1377ش.

•

شریف الرضی، محمّد بن حسين، نهج البلاغة (للصبحى صالح)، 1جلد، هجرت- قم، چاپ: اول، 1414ق.

•

شعیری، محمد بن محمد، جامع الأخبار (للشعيرى)، 1جلد، مطبعة حيدرية- نجف، چاپ اول، بی تا.

•

شیخ حر عاملی، محمّد بن حسن، تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، 30 جلد، مؤسسه آل البيت علیهم السلام- قم، چاپ: اول، 1409ق.

•

طبرسی، حسن بن فضل، مكارم الأخلاق، 1جلد، شریف رضی، قم، چاپ چهارم، 1412ق.

•

طوسی، محمّد بن الحسن، الأمالي (للطوسى)، 1جلد، دار الثقافة- قم، چاپ اول، 1414ق.

•

علّامه مجلسی، بحار الانوار، مؤسسه الوفاء، بیروت، 1404ق.

•

فتال نیشابوری، محمّد بن احمد، روضة الواعظين و بصيرة المتعظين (ط- القديمة)، 2جلد، انتشارات رضی- ایران، قم، چاپ اول، 1375ش.

•

کلینی، محمّد بن يعقوب بن اسحاق، الكافى (ط- الإسلامية)، 8جلد، دار الكتب الإسلامية- تهران، 1407ق.

•

محمودی، سید محسن، مسائل جدید از دیدگاه علما و مراجع تقلید، انتشارات صاحب الزمان علیه السلام، 1384ش.

•

نوری، حسین بن محمّد تقی، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، 28جلد، مؤسسة آل البيت علیهم السلام- قم، 1408ق.

•

یزدی، سید محمّد كاظم، العروة الوثقی، موسسة الاعلمی، بیروت، چاپ دوم، 1409ق.

خاتمیت از منظر آیه 40 سوره احزاب

اشاره

حجت الاسلام علی اصغر علیدوست

•

شأن نزول آیه چهل سوره احزاب

•

ارتباط فراز های مختلف آیه خاتمیت

•

معنا و مفهوم لفظ «نبيين»

•

سه تفاوت بین نبی و رسول

درآمد

نگارنده محترم در این مقاله مسئله خاتمیّت را بر اساس آیه چهل سوره احزاب بررسیده است، بر اساس شأن نزول و نیز توجّه لغوی به کلمه خاتم و نبیین اثبات کرده است که بعد از نبی اسلام صلی الله علیه و آله، نبی دیگری نخواهد بود و این مسئله از ضروریات دین است و منکر آن خارج از عداد مسلمین است.

کلید واژه ها؛

خاتمیت، خاتم، نبی، نبوت، رسول

رسالت، آیه 40 سوره احزاب

یکی از مسایل مورد بحث مسئله خاتمیت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله است و روشن است خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله همان خاتمیت اسلام و قرآن است. در این نوشتار این مسئله از منظر آیه چهل سوره احزاب مورد بررسی قرار می گیرد.

خاتمیت از منظر آیه 40 سوره احزاب

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در میان انبیای الهی، جایگاه ویژه ای دارند، به حدّی که مطابق روایات، نبوت سایر انبیا علیهم السلام نیز منوط به پذیرش نبوت ایشان بوده است. (1)و خداوند برای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خصائصی قرار داده که در دیگر انبیاء الهی نیست که خاتمیت یکی از آن هاست، در اهمیت این خاتمیت همین بس که منکر آن خارج از دین و مطابق فتوای جمیع فقهای اسلام مرتد محسوب می گردد. خاتمیّت علاوه بر پشتوانه عقلی مستند به ادلّه نقلی است که شاید مهم ترین آن ها آیه چهل سوره احزاب است:

ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ...

شأن نزول آیه:

اشاره

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله غلامی داشتند به نام زید بن حارثه. پیامبر صلی الله علیه و آله به زید علاقه فراوانی داشتند و متقابلاً زید هم نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله ابراز علاقه می کرد، با این که پیامبر صلی الله علیه و آله او را آزاد ساختند، او حاضر به ترک پیامبر صلی الله علیه و آله نشد و همچنان در کنار حضرت رسول صلی الله علیه و آله ماند و پیامبر صلی الله علیه و آله هم او را به عنوان پسر خوانده خویش انتخاب نمود، حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله برای زید، به خواستگاری دختر عمّه خودشان، زینب بنت حجش رفته و نهایتاً زینب را به عقد زید در آوردند. امّا زینب از خانواده ای اصیل و از قبیله ای بسیار شریف و با اصل و نسب برخوردار بود امّا زید چنین امتیازی نداشت. این مطلب و البته کم صبری این دو نفر، باعث اختلاف بین این دو جوان شد. با وجود تلاش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای حفظ پیوند و دوستی منجر به طلاق شد امّا با اتمام دوره عدّه زینب خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله فرمان ازدواج با زینب را صادر نمود و این امر مخالف رسوم عرب آن زمان بود زیرا آنان پسر خوانده را پسر و زن او را عروس می دانستند.


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام (لابن شهر آشوب)، جلد2، صفحه386.

حال خداوند می خواهد این رسم غلط را شکسته و این سنّت سیئه را باطل کند. بنابراین به پیامبر صلی الله علیه و آله خویش دستور می دهد که به خواستگاری زن پسر خوانده خویش برود. امّا در تصوّر عرب جاهلی، زید که پسر خوانده رسول خدا صلی الله علیه و آله بود همچون پسر خود ایشان و زینب هم مثل عروس خود حضرت رسول صلی الله علیه و آله، محرم و حرام ابدی تلقّی می شد. لذا بعد از دستور خداوند به این ازدواج، وقتی خبر این خواستگاری و ازدواج، در میان عرب ها پیچید، همه از این تصمیم بسیار متعجّب شده و حتی کافرین و منافقینی که تا آن زمان، در کارنامه عملی حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله، هیچ نقطه تاریکی ندیده بودند، این مطلب را دستاویز بسیار خوبی جهت تخریب چهره مهذّب رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله برای خود قرار دادند و بهانه مناسبی شده بود برای تمسخر اسلام و مسلمانان. امّا از آن جا که خداوند می خواهد این سنّت غلط را شکسته و همچنین چهره پاک رسول خود را از این تهمت ها پاک کند، این آیه را نازل فرمود. بنابراین معنای آیه با توجّه به این شأن نزول (1)این گونه است:

معنای فراز اول:

و محمّد صلی الله علیه و آله پدر هیچ یک از مردان شما نیست به این معنا که وقتی حضرت رسول صلی الله علیه و آله، پدر زید نبودند و زید هم فرزند صلبی حضرت صلی الله علیه و آله نبود، حکم فرزند صلبی حضرت صلی الله علیه و آله را نداشته و زنِ فرزند خوانده، همچون عروس خود انسان نمی باشد. بنابراین، زینب بر پیامبر صلی الله علیه و آله محرم و حرام ابدی نخواهد بود.

معنای فراز دوم:

ولی او رسول خداست یعنی ما، او را به این کار امر کردیم و او در این ازدواج از طرف ما مأموریت داشت. لذا هیچ گونه ایرادی به حضرت رسول صلی الله علیه و آله وارد نیست.

معنای فراز سوم:

و او خاتم انبیاست یعنی، از این جهت که او آخرین پیامبر و فرستاده ماست و بعد از او پیامبر صلی الله علیه و آله دیگری نخواهد آمد، بنابراین حکم (برابر نبودن فرزند با فرزند خوانده) الى الابد پابرجا و جاودان خواهد بود. بعد از بیان شان نزول و مفاد فرازهای آن کیفیت و ارتباط این فرازها باید به الفاظ آیه بخصوص لفظ خاتم و «النبيين» توجّه نمود بخصوص که منکرین خاتمیت در مفهوم خاتم و نبیین توجیه و تفسیر خاصی داشته اند لذا ناگزیریم به معنای خاتم و نبیین بپردازیم.


1) برگرفته از تفسیر تبیان شیخ طوسى (التبيان في تفسير القرآن)، جلد8، صفحه344.

سوالی که پیرامون این لفظ، از طرف منکرین خاتمیت مطرح می شود، این است که چرا خداوند از پیامبر صلی الله علیه و آله به جای کلمه خاتِم با لفظ خاتَم یاد کرده است؟ امّا از آن جایی که خداوند لفظ خاتَم را به کار برده و این لفظ، حاوی معنای زینت و زیور است، هیچ دلالتی بر خاتمیت نداشته، بلکه طبق این تعبیر، حضرت رسول صلی الله علیه و آله، زینت و گل سرسبد انبیا علیهم السلام خواهند بود. (1)در پاسخ می گوییم: اولاً: در تمامی قرائات به غیر از قرائت حفص از عاصم، این لفظ به شکل خاتِم [به کسر تاء] خوانده شده است. در تفسیر مجمع البیان مرحوم طبرسی این گونه می نویسد: ... و قرأ عاصم وحده «وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ» بفتح التاء و الباقون بكسرها... و من كسر التاء من خاتم فإنه ختمهم فهو خاتمهم و من فتح التاء فمعناه آخر النبيين لا نبي بعده... . (2)مرحوم شیخ طبرسی رحمه الله علیه ذیل این آیه در بحث لغوی این کلمه می نویسد:

و فقط عاصم کلمه خاتَم را به فتحه خوانده است اما باقی قراء، همگی به کسره خوانده اند. و هر دو گروهی که کسره و فتحه داده اند طبق هر دو قرائت، معنای این لفظ، آخرین نبی و پایان دهنده سلسله جلیله انبیاست.

ثانيا: لفظ خاتَم با خاتِم در مدّعا فرقی نداشته و همان طور که لفظ خاتِم مفید مدّعاست، لفظ خاتَم هم می تواند دلیل بر مدّعا باشد.

قابل ذکر است در زبان عربی برای هر کلمه ای دو معنا وجود دارد:

یک؛ معنای لغوی یا معنای وضعى (مَا وُضِعَ لَه)

دو؛ معنای استعمالى (مَا استُعمِل فيِه)

توضیح معنای لغوی و وضعی:

همان طور که از ظاهر کلمه «وضع »روشن است، ماوضع له، آن لفظی که وضع شده برای این معنا به آن معنایی اطلاق می شود که از همان ابتدا آن لفظ را برای آن معنا وضع شده است و هدف از وضع این لغت، فقط رساندن این معنا بود. لذا چون این معنا، معنایی است ریشه ای و از حاق لفظ به ذهن متبادر می شود، هرگز این معنا از بین نرفته و مهجور نمی شود و این معنا از لفظِ خود، قابل زوال و جدا شدن نیست و هر صیغه ای که از این لغت ساخته شود این معنا به هر نحوی در آن کلمه مشتق، حفظ شده و می ماند.


1) خاتمیت (روحی روشنی)، صفحه8 و 9.

2) مجمع البیان فی تفسیر القرآن، جلد8، صفحه160، ذیل تفسیر آیه40 سوره احزاب.

از لفظ "استعمال" پیداست، ما استعمل فيه، آن معنایی است که لفظ با توجّه به علاقه و مشابهتی که بین معنای استعمالی و معنای ریشه ای داشته، در آن معنا استعمال شده است. ناگفته نماند که این نوع معنا چون بستگی به استعمال آن ریشه دارد، در مصادیق مختلفی که به آن معنای ریشه ای، یک علاقه و ربطی داشته باشد، استعمال می شود و یک ماده لغوی، می تواند در مصادیق و معانی مختلفی امّا مربوط به آن معنای ریشه ای استعمال شود. لذا یک کلمه در آن واحد می تواند معانی استعمالی مختلفی داشته باشد.

درباره معنای لغوی و استعمالی لازم است به دو نکته مهم توجّه شود:

•

این که یک کلمه در آن واحد می تواند معانی استعمالی مختلفی داشته باشد، به این معنا نیست که می توان آن کلمه را در هر معنایی که بخواهیم به کار برد. بلکه لازم است بین معنای استعمالی و معنای وضعی ربطی وجود داشته باشد.

•

و این مطلب هم که گفته می شود، یک کلمه در آن واحد می تواند معانی استعمالی کاملاً متفاوتی داشته باشد کمی تسامحی است. به عبارت دیگر باید گفت: از استعمال یک لفظ در مصادیق مختلف تعبیر شده به معانی استعمالی متفاوت. یعنی معانی متفاوت استعمالی همان مصادیقی هستند که آن لفظ در آن مصادیق به کار رفته است و واقعاً آن معانی، معانی گوناگونی نیستند، بلکه مصادیق متفاوتی می باشند. همان طور که در علم اصول فقه در بحث اوامر اختلاف است که آیا لفظ امر مشترک لفظی است بین معنای طلب، شان، فعل عجیب و... و فقیه بزرگی همچون مرحوم آخوند خراسانی رحمه الله علیه در كتاب كفاية الاصول خود می نویسد:

و لا يخفى أن عد بعضها من معانيه من اشتباه المصداق بالمفهوم. (1)

حال در بررسی لفظ خاتم با توجّه به معنای وضعی و لغوی، وقتی به سراغ کتب لغوی می رویم، می بینیم معنای لغوی و استعمالی این لفظ هر دو دلالت بر آخر بودن و پایان دهندگی است. مثلاً به عنوان نمونه، ابن فارس در معجم مقاييس اللغة ذیل ماده ختم می نویسد:


1) كفاية الاصول، جلد1، صفحه123.

ختم: الخاء و التاء و الميم اصلٌ واحدٌ و هو بلوغ آخر الشيء: يقال خَتَمتُ العملَ و خَتَمَ القارىءُ السورةَ. فامّا الخَتمُ و هو الطَّبعُ على الشيء فذلك من الباب ايضاً، لان الطَّبعَ على الشيء لا يكون الّا بعد بلوغ آخره، فى الاَحراز و الخاتَم مُشتَقٌ منه، لاَنَّ بِه يُختَم... و النبىٌ خاتَم الانبياء لانه آخِرهم ... . (1)

ابن فارس می نویسد: خاء و تاء و میم (کلمه ختم) اصلی است واحد (یعنی یک ریشه لغوی واحد و اصیلی است) که معنای آن، رسیدن چیزی است به آخرش. [مثلاً وقتی] گفته می شود: ختم کردم عملی را و قاری سوره را ختم کرد [یعنی به آخر رساندن آن عمل و آن سوره]. امّا ختم [به معنای] مهر زدن به چیزی از این باب است. زیرا مهر زدن به چیزی نمی باشد مگر بعد از رسیدن به آخر آن [یعنی وقتی نامه ای یا مکتوبی به آخرش رسید آن را مهر می زنند] که این مهر در حرزها و انگشترها بوده. و لفظ خاتم هم مشتقی است از ماده ختم. زیرا به آن ختم و پایان داده می شود. و نبی مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله هم خاتم انبیا هستند زیرا حضرت رسول صلی الله علیه و آله آخرین آن هاست.

همان طور که مشاهده شد ابن فارس هم لفظ خاتَم را همچون خاتِم، پایان دهنده و رسیدن به آخر یک چیز می داند.

ما از باب نمونه کلام صاحب المنجد را هم می آوریم. البته کتاب لغوی المنجد از کتب دسته اول لغوی برای ارجاع نیست، امّا از این جهت که نویسنده این کتاب مسیحی بوده و هیچ اعتقادی به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ندارد، کلام او در شرح لفظ خاتَم ارزشمند است. زیرا چه بسا ابن فارس و باقی لغویین مسلمان، متّهم شوند به این که برای توجیه خاتمیت پیامبرشان صلی الله علیه و آله، در معنای لفظ خاتَم دست برده و لفظ خاتَم را همچون لفظ خاتِم پایان دهنده می دانند. امّا صاحب المنجد از این جهت که مسیحی بوده از این ایراد مبرّا بوده و کلام او می تواند مویّد بسیار خوبی برای لغوییون مسلمان باشد.

المنجد در حرف خاء ذیل ماده ختم می نویسد:

... تَخَتَّمَ، الخاتَم و به: اَدخَلَه فِى اِصبَعِه يُقال «تَخَتَّم بِالعقيق» اى لَبِسَ خاتَماً فَصُّهُ من العقيق... الخاتام ج خواتيم: حَلىٌ للاِصبَع حُفِرَ عليه اِسمُ اللَّابِس ام لا، الطَّابِع تُطبَعُ به السِّمَه و نحوها. الخاتَم و الخاتِم: ج خواتم و خُتُم: الخاتام، ما يُختَمُ به. الختم: الخاتَم... الخاتَم و الخاتِم: ج خواتم و ختم: عاقبة كل شيء. (2)


1) معجم مقاييس اللغة، صفحه324.

2) المنجد في اللغة و الاعلام، صفحه169.

تختم و الخاتم [و عبارت تَخَتَّمَ بِه] یعنی داخل کرد آن را در انگشت خویش. [مثلاً وقتی] گفته می شود: «انگشتر عقیق در دست خود کرد= تَخَتَّمَ بِالعَقیقِ» یعنی انگشتری پوشید (و به دست خود کرد) که از عقیق بود... وی در ادامه می نویسد: الخاتم که جمعش، خواتیم است، زینتی است برای انگشت که روی آن، اسم کسی که انگشتر را پوشیده (و به دست خود کرده) حفّاری (حک و نوشته) می شود. معنای دیگر آن این است که طابع (یعنی چاپ کننده و چیزی که اسم یا علامت آن شخص بوسیله آن شیء روی کاغذ نقش می بندد و اصطلاحاً چاپ می شود) بوسیله آن، اسم یا چیزی شبیه به آن (که در حقیقت علامتی است از صاحب آن طابع که مشخص می کند این طابع برای کیست و چه کسی این نامه و... را نوشته) چاپ می شود. باز هم در ادامه می نویسد: خاتَم و خاتِم که جمع هر دو، خَواتِم و خُتُم است، آن چیزی است که بوسیله آن پایان داده می شود به چیزی و... عاقبت و پایان و نهایت هر چیزی است.

جهت اطّلاع بیش تر و تحقیق بیش تر ذیل ماده ختم و خاتم ارجاع می دهیم به کتب لغوی ذیل:

1- لسان العرب، جلد12، صفحه163.

2- مجمع البحرين، جلد6، صفحه53.

3- كتاب العين جلد4، صفحه241.

4- مصباح المنیر، صفحه164.

5- قاموس اللغة، جلد4، صفحه 102.

6 - و... .

همان طور که اشاره شد یک کلمه در زبان عربی دارای دو معناست: وضعی و استعمالی و همچنین همان طور هم که ملاحظه شد، دیدیم کتب لغت، لفظ خاتَم را همچون خاتِم، پایان دهنده می دانند. و امّا نکته ای که در مورد معنای استعمالی لازم است اشاره شود این است که گاهی اوقات یک کلمه، به خاطر فرهنگ حاکم در یک منطقه و به هر دلیلی در طول زمان، در معنای دیگری استعمال می شود که البته این معنای دوم، ریشه در معنای لغوی داشته و با آن معنای لغوی بیگانه و بی ارتباط نیست. به عنوان مثال، کلمه خاتَم در فرهنگ عرب به معنای تمام کننده و پایان دهنده استعمال می شود. این معنا همان معنای ریشه ای و لغوی است که بر اساس همین معنا كلمه خاتم وضع شده، امّا همین لفظ، در طول قرون متمادی و بر اثر گذشت زمان، در معنای زینت هم استعمال شد.

حال سوال این است که چرا کلمه خاتم علاوه بر معنای خاتمیت و پایان دهی، در معنای زینت و زیور هم به کار برده شد؟ جواب این است که، در قدیم هرگاه نامه ای نوشته می شد یا سندی را می خواستند مهر کرده، امضا نمایند، اسم صاحب نامه یا سند، که روی انگشتر خویش ثبت شده بود را به جوهر آغشته و در پایان نامه به ثبت می رساند و با این کار، آن سند یا حکم یا نامه و... را به پایان می رساند. از آن جایی که انگشتر، نقش پایان بخشی به نامه ها و... را بازی می کرد، به انگشتر، کلمه خاتم اطلاق می شد. امّا از آن جهت هم که این انگشتر، می توانست نقش و نگارهایی هم داشته باشد، به نوعی زینت هم برای انسان محسوب می شد و علاوه بر وظیفه اصلی خود که پایان دادن نامه ها باشد، نقش اضافه تری در تزیین انگشتان دست ایفا می کرد. امّا امروزه چون مهر و... جای انگشتر را در پایان دادن نامه ها گرفته و انگشتر عملاً وظیفه اولی و اصلی خود را از دست داده و تنها رسالت انگشتر خلاصه می شود در تزیین انگشتان، ممکن است به برخی از اذهان، این شبهه خطور کند که خاتم تنها یک معنا داشته و آن هم زیور بودن است. خلاصه تا این جا ثابت شد، خاتم یعنی پایان دهنده.

امّا باز سوالی که در این جا ممکن است مطرح شود این است که، درست است که معنای ریشه ای لفظ خاتم، پایان دهندگی است، امّا علاوه بر معنای ریشه ای، یک معنای استعمالی هم دارد که زینت باشد. چرا ما باید در ترجمه این لغت، معنای ریشه ای را در نظر گرفته و لفظ خاتم النبیین را به پایان دهنده معنا کنیم؟ (بلکه می توانیم این لفظ را به زینت هم ترجمه کنیم لذا در عبارت آیه، این لفظ را می توانیم به زینت انبیا ترجمه کنیم).

جواب این است که در دَوَران بین معنای وضعی و استعمالی، معنای وضعی و لغوی مقدم است. یعنی اگر ما مردد شدیم که این کلمه را با توجّه به معنای وضعی ترجمه کنیم یا با توجّه به معنای استعمالی آن، باید آن کلمه را با توجّه به معنای اصلی و اولیه اش که معنای لغوی باشد ترجمه کرد. علمای علم معانی و بیان در تقدیم و ترجیح معنای لغوی و استعمالی بر دیگری، معنای لغوی را بر استعمالی مقدّم می دارند. لذا ما در مقام ترجمه آیه باید لفظ خاتم را به معنای لغوی آن معنا کنیم. دلیل این ادعّا این است که، معنای لغوی آن معنایی است که اساساً این کلمه به خاطر آن معنا وضع شده و معنای استعمالی هم با عنایت به معنای لغوی لحاظ می گردد. لذا در دوران بین این دو معنا، معنای لغوی مقدّم می باشد.

امّا نکته ای تحلیلی پیرامون خود لفظ خاتم

همیشه در علم منطق و اصول، تعریف اشیاء بر اساس ذاتیات و ماهیت آن هاست. به عبارت دیگر، همیشه اشیاء را با توجه به ذاتیات و ماهیت آن شیء تعریف می کنند و برای تعریف یک شیء فقط توجّه داریم به اجزاء ذاتی (اجزایی که اگر این اجزاء از کل گرفته شود، دیگر آن کل از بین می رود). مثلاً در علم منطق، انسان با توجّه به ماهیتش که جنس و فصل باشد، تعریف می شود و در تعریف، هیچ گاه به لوازم قابل انفکاک یا مقارناتش (آن صفاتی که بود و نبودشان در اصل وجود کل، دخالتی نداشته و هر لحظه امکان اسقاط این صفات هست) توجّهی نشده و این مقارنات و اجزای قابل انفکاک را در تعریف اخذ نمی کنند. قضیه در لفظ خاتم هم به همین منوال است. یعنی وقتی واضع می خواهد برای انگشتر، لفظ خاتم را وضع نماید، قطعاً به زیبایی انگشتر و زیور بودن آن که از مقارنات و از اجزای قابل انفکاک است توجهی نداشته و کلمه خاتم را با توجّه به تمام کنندگی و پایان دهندگی اش، به این وسیله اطلاق کرده است و از این جهت که زیبایی انگشتر از مقارنات این وسیله است، در تعریف به هیچ وجه لحاظ نشده و مورد عنایت واضع نخواهد بود.

بنابراین ما در ترجمه لفظ خاتم، تمام توجّهمان باید معطوف به ماهیت اصلی انگشتر که پایان دهندگی است، باشد. لذا اصلاً نوبت به تعارض بین معنای لغوی و استعمالی نمی رسد تا ما بخواهیم در مقام تعارض، معنای لغوی را ترجیح دهیم. زیرا ترجیح فرع تساوی و تعارض است. یعنی زمانی، ما بین دو چیز، ترجیح و تقدیم قایل می شویم که هر دو شیء با یکدیگر مساوی بوده و با هم تعارض کنند، امّا در این جا هیچ تساوی ای بین معنای لغوی و استعمالی نیست تا تعارضی صورت گرفته و ما بخواهیم در مقام حل تعارض، قایل به ترجیح و تقدیم شویم. لذا در جواب سوالی که در مقام قبل پرسیده شد، مبنی بر این که لفظ خاتم دو معنا دارد (معنای لغوی و استعمالی). چرا باید از معنای پایان دهندگی استفاده کرد؟ بلکه می توان از معنای زینت هم استفاده نمود، باید گفت: علاوه بر جوابی که علمای علم معانی و بیان می دهند، این هم جواب دیگری است به این سوال. تا این جا، همه مباحث پیرامون لفظ خاتم بود و ثابت شد این لفظ فقط به معنای پایان دهنده می باشد. امّا از الآن به بعد وارد فاز جدیدی از بحث شده، می خواهیم در مورد لفظ (النبيين) بحث كنيم.

كلمه النبيين

این کلمه متشکل است از الف و لام و لفظ نبیین که جمع کلمه نبی است در حالت مجروری. از الآن باید ببینیم این الف و لام، کدام قسم از از اقسام الف و لام است. طبیعی است باید اقسام الف و لام را بررسی کرده و نشانه های هر کدام ذکر شود تا روشن گردد الف و لام موجود در آیه، از کدام نوع است.

در کتب نحو، ذیل بحث معارف و در قسمت مبحث الف و لام، نحوییون، لفظ الف و لام را به سه قسم، تقسیم می کنند. ما در این بحث ابتدائاً مراجعه می کنیم به عبارت مصحّح ابن هشام در کتاب مغنی الاديب عن كتب الاعاریب. ابن هشام در باب اول از کتاب خود ذیل ماده (ال) این گونه می نویسد:

(ال) على ثلاثة اوجه: احدها: ان تكون اسماً موصولاً بمعنى الذى و فروعه و هى الداخلة على اسمى الفاعل و المفعول... . (1)

الف و لام بر سه وجه است: یکی از این وجوه این است که اسم موصول باشد، به معنای کلمه الذی. علامت و نشانه این الف و لام این است که فقط بر سر اسم فاعل و اسم مفعول می آید.

جالب است که در ادامه، ابن هشام اشکالی را نقل و نقد می کند. ابن هشام می نویسد:

قيل: و الصفات المشبهة. و ليس بشيء. لانّ الصفة المشبه فلا تؤوّل بالفعل و لهذا كانت الداخلة على اسم التفضيل ليست موصولة باتفاق. (2)

عده ای می گویند: الف و لام موصول بر سر صفت مشبهه هم در می آید: امّا این حرف هیچ ارزشی نداشته و صحیح نیست. زیرا صفت مشبهه دلالت می کند بر ثبوت یک صفت برای شخصی یا چیزی (مثلاً اگر شخصی یک بار، به کسی چیزی بخشید و دست کرم به سوی او گشود، او را کریم نمی خوانند، امّا اگر همیشه در خانه اش به روی نیازمندان باز بوده و همیشه اهل کرم و بخشش باشد او را کریم می نامند. لذا صفت مشبهه برای کاری است که همیشه انجام می شود و صفتی است که ثابت باشد) و صفت مشبهه جمله نبوده و نمی تواند تاویل به فعل و تبدیل به جمله فعلیه شود بنابراین اگر الف و لامی بر سر اسم تفضیل داخل شد به اجماع نحاة، موصوله نیست به دلیل مذکور.


1) مغنى الاديب عن كتب الاعاريب، جزء1، صفحه29.

2) همان.

ابن هشام در ادامه می نویسد:

الثاني: اَن تكونَ حرفَ تعريفٍ و هي نوعان: عهدية و جنسية و كلٌ منهما ثلاثة اقسام. فالعهديه: اِمّا اَن يكون مصحوباً معهوداً و ذكرياً نحو فِیهَا مِصْبَاحٌ، الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ... (1)و عبرة هذه، ان يَسُدَّ الضميرُ مسدَّها مع مصحوبها، او معهوداً ذهنياً نحو إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ (2)او معهوداً حضورياً نحو الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ (3)و الجنسية: اِمّا لاستغراق الافراد و هى اللتي تخلفها كلّ حقيقةً نحو إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ (4)او لاستغراق خصائص الافراد و هى اللتي تخلفه كل مجازاً نحو (زيد الرجل علماً) اى: الكامل في هذه الصفة او لتعريف الماهية و هى اللتي لا تخلفها كل، لا حقيقةً و لا مجازاً نحو قوله تعالى وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ ءٍ حَیٍ (5)... . (6)

دومین وجه از وجوه سه گانه الف و لام این است که حرف تعریف باشد که خود همین وجه دوم، دو قسم است. قسم اول آن الف و لام عهد و قسم دیگر آن، الف و لام جنس است. هر کدام از این دو قسم، خود سه نوع هستند (بنابراین الف و لامی که حرف تعریف باشد شش قسم می شود). الف و لام عهد یا عهد ذکری است (یعنی کلمه، یک بار در کلام ذکر شده و دفعه بعد با الف و لام ذکر می شود) مثل این آیه فِیهَا مِصْبَاحٌ، الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ... كه كلمه المصباح در دفعه دوم به همراه الف و لام ذکری آمده و علامت این نوع الف و لام این است که ما بتوانیم آن کلمه ای که این نوع الف و لام بر سر آن آمده را برداشته و جای آن کلمه، ضمیر بگذاریم (مثلاً در همین آیه ما می توانیم به جای کلمه المصباح، ضمير هو به کار برده و این گونه بگوییم: هو في زجاجة... ) . نوع دوم الف و لام عهد، الف و لام عهد ذهنی است. عهد ذهنی یعنی، آن چیزی که در مقام تخاطب در ذهن مخاطب است و در ذهن او مشخّص بوده و معلوم می باشد مثل این آیه اِذ یبایعونک تَحْتَ الشَّجَرَةِ که خداوند در حال بیان آن بیعتی است که در زیر آن درخت خاص انجام شد و موسوم به بیعت رضوان گردید. به هر حال کلمه الشجرة، بیان گر اتفاقی است که در مقام تخاطب بین خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله معلوم بوده و خداوند با آوردن الف و لام ذهنی، آن اتفاقی را که در ذهن حضرت رسول صلی الله علیه و آله بوده را به یاد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می آورد.


1) سوره نور، آیه35.

2) سوره فتح، آیه18.

3) سوره مائده، آیه3.

4) سوره عصر، آیه2.

5) سوره انبیاء، آیه30.

6) شرح التصريح على التوضيح او التصريح بمضمون التوضيح، جلد1 صفحات180و181، ذیل بحث (هذا باب المعرف بالاداة).

قسم سوم الف و لام، الف و لام حضوری است مثل آیه الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ ، كلمه الیوم یعنی امروز. یعنی روزی که ما در آن هستیم و در نزد ما حاضر است لذا الف و لامی که بر سر کلمه الیوم آمده از همین نوع (عهد حضوری) می باشد. و اما الف و لام جنس (همان طور) که از اسمش هویداست، وقتی این الف و لام بر سر کلمه ای در می آید، در حقیقت نماینده تمام افراد زیر مجموعه آن جنس است، لذا مخاطب ما در الف و لام جنس، تمام افراد تحت شمول آن کلمه می باشد) تقسیم می شود به سه قسم. قسم اول، الف و لام جنسی است که برای در بر گرفتن تمام افراد آن جنس استفاده می شود و نشانه این قسم الف و لام آن است که کلمه کل را حقیقتاً می توان جانشین آن الف و لام کرد مثلاً در آیه إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ می توانیم بگوییم: انَّ كلَّ انسانٍ لفی خسر. قسم دوم از الف و لام جنس برای در برگرفتن خصلت های افراد به کار می رود و نشانه آن هم این است که ما می توانیم در این جا، لفظ کل را به طور مجازی جایگزین آن الف و لام سازیم. مثلاً در جمله: زيد یک رجل علماً (زید یک رجل و فحلی است از لحاظ علمی) می توانیم این گونه بگوییم: (زید کلّ الرجل علماً) یا (زید كلّ رجل علماً) یعنی او در این صفت کامل است و برای خود، رجلی است. قسم سوم از الف و لام جنس هم برای تعریف و روشن کردن یک ماهیت است و نشانه این نوع الف و لام این است که به هیچ وجه (نه حقیقتاً و نه مجازاً) لفظ كل جانشین آن الف و لام نمی شود، دلیلش هم این است که الف و لام استغراق ماهیت فقط از ماهیت من حیث هی صحبت می کند و هیچ عنایتی به افراد تحت آن ماهیت ندارد امّا چون لفظ کل، مربوط به افراد تحت یک ماهیت بوده و در مقام شمارش افراد بر می آید و ما در الف و لام استغراق ماهیت، هیچ نظری به افراد آن ماهیت نداریم طبیعتاً با لفظ کل هم هیچ ارتباطی نخواهیم داشت. به عبارت دیگر، الف لام استغراق ماهیت در یک مقام و لفظ کل در مقامی دیگر مورد نظر هستند و کاملاً مقابل یکدیگر می باشند. بنابراین رابطه این دو، رابطه تناقض است و جمع متناقضين هم محال می باشد. کما این که شیخ عبدالله ازهری در کتاب شرح التصریح علی التوضیح می نویسد: و هی... قسمان: اِمّا جنسية و انواعها ثلاثة، وجه الحصر فيها اَن يقال لا يخلو اِمّا ان تخلفها كل حقيقتاً او مجازاً او لا تخلفها اصلاً فان لم تخلفها كل لا حقيقتاً و لا مجازاً فهى لبيان الحقيقه الماهية من حيث هي وَ جَعَلْنا مِنَ الْمَاءِ اى من حقيقة الماء المعروف. (1)


1) همان.

ازهری می نویسد:

الف و لام، دو قسم است. یا الف و لام جنس است که خود سه نوع می باشد. دلیل انحصار الف و لام جنس در سه نوع این است که یا لفظ کل حقیقتاً جای الف و لام می نشیند. یا مجازاً و یا اصلاً به جای الف و لام قرار نمی گیرد نه حقیقتاً و نه مجازاً. اگر لفظ کل نه حقیقتاً و نه مجازاً، جایگزین الف و لام نشد، پس برای بیان حقیقت یک ماهیتی است (از جهت ماهیت بودن یک ماهیت با قطع نظر از افرادش) مثلاً در این آیه وَ جَعَلْنا مِنَ الْمَاءِ خداوند در حال صحبت از حقیقت آب است نه از افراد آب.

در این جا فقط برای تکمیل بحث و بیان انواع الف و لام، نوع دیگری که برخی از نحاة آن را ذکر کرده اند را هم مورد بررسی قرار می دهیم. نوع دیگر الف و لام، الف و لام زائده است. كتاب همع الهوامع فى شرح جمع الجوامع اثر جلال الدین سیوطی در بحث اداة تعریف می نویسد: تقع ال زائده و هی نوعان: لازمه و هى اللتى فى الموصولات... و غير لازمة و هى النادرة كالداخلة على بعض الاعلام... و الاحوال... .. (1)

الف و لام گاهی هم، زائده قرار می گیرد که این قسم، خود، دو نوع است. نوع اول الف و لامی است که همیشه بر سر موصولات می آید و نوع دیگر الف و لام زائده، الف و لامی است که گاهی بر سر علم ها و برخی حال ها می آید و البته این الف و لام هم نادراً بر سر اعلام و احوال می آید. تا این جا اقسام الف و لام را شمرده و نشانه هر کدام بیان شد. از حالا به بعد می خواهیم بدانیم که الف و لام به کار رفته در آیه، از کدام قسم است.

قسم اول الف و لام: الف و لام موصول بود که فقط بر سر اسم فاعل و اسم مفعول در می آید. همان طور که می دانیم کلمه نبیین جمع سالم کلمه نبی است. لذا الف و لامی که بر سر نبیین آمده، الف و لام موصول نیست.

قسم دوم، الف و لام عهد ذکری است. علامت این الف و لام این است که اولاً آن کلمه ای که این قسم الف و لام بر سرش آمده یک بار دیگر قبلا ذکر شده باشد امّا بدون الف و لام و در دفعه دوم با الف و لام بیاید. نشانه دوم هم این است که چون این کلمه یک بار تکرار شده، بتوان برای دفعه دوم به جای آن کلمه، یک ضمیر (مثلاً هو) آورد. اگر در سوره احزاب به آیات قبل از این آیه، نگاهی انداخته شود می بینیم نه تنها این کلمه (نبیین) نیامده، بلکه آیات قبل هیچ بحثی در مورد انبیا و نبیین ندارد. بنابراین، الف و لام به کار رفته در آیه، الف و لام عهد ذکری نیست.


1) همع الهوامع في شرح جمع الجوامع، جلد1، صفحه261.

قسم سوم: الف و لام عهد ذهنی بود. علامت این نوع الف و لام هم این بود که آن مطلبی را که، متكلّم در مقام بیان آن است در ذهن مخاطب وجود داشته باشد. طبیعتاً باید این مطلب یک بار دیگر بین متکلّم و مخاطب بیان شده باشد تا مخاطب به آن مطلب آشنا بوده و آن موضوع در ذهن مخاطب بوده باشد. ما اگر به آیات قبل نگاه کنیم، می بینیم اگرچه، این موضوع (جریان به خواستگاری رفتن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای خودشان به دستور الهی) در آیات قبل آمده و از چند آیه قبل تا این آیه، این جریان را بیان می کند امّا هیچ بحثی در مورد انبیا و نبیین و خاتم بودن حضرت رسول صلی الله علیه و آله نشده. لذا وقتی خداوند از خاتمیت حضرت رسول صلی الله علیه و آله صحبت می کند در حال صحبت درباره مطلب جدیدی است که بین متکلّم (خداوند) و مخاطب (حضرت رسول صلی الله علیه و آله) هیچ سبقه ای ندارد. بنابراین الف و لام النبيين، عهد ذهنی هم نیست.

قسم چهارم از الف و لام هم الف و لام عهد حضوری است. با توجّه به تعریفی که از الف و لام حضوری شد (که باید مدخول الف و لام در حضور ما باشد) می فهمیم که این الف و لام، عهد حضوری هم نیست.

قسم پنجم: الف و لام جنس یا استغراق افرادی است. به نظر نگارنده، الف و لام به کار رفته در آیه از این قسم است. در تعریف این نوع الف و لام گفتیم که برای در برگرفتن افرادِ تحت آن جنس است (همان طور که می دانیم خداوند، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را خاتم افراد پیامبران می داند و در این جا الف و لامی که بر سر کلمه نبیین آمده در حال صحبت از اشخاص انبیا است) و علامت این الف لام هم این است که می توان به جای الف و لام، لفظ کل را به طور حقیقی به کار برد. مثلاً در همین در آیه، ما می توانیم به جای لفظ خاتم النبیین بگوییم: خاتم کل نبیین یا خاتم کل النبیین. و معنا هم کاملاً صحیح است.

قسم ششم از الف و لام، استغراق خصائص افراد است. همان طور که مشخّص است این آیه اصلاً در حال صحبت از خصلت های افراد (انبیا علیهم السلام) نیست بلکه در حال صحبت از خود انبیاست. بنابراین الف و لام در آیه از این قسم هم نیست.

قسم هفتم از الف و لام، استغراق ماهیت است. این نوع الف و لام هم فقط از ماهیت صحبت می کند و هیچ نگاهی به افراد تحت آن جنس ندارد. بنابراین فرق این الف و لام با الف و لام استغراق افراد این است که استغراق ماهیت هیچ عنایتی به افراد ندارد و چون فقط از ماهیت بحث می کند، مدخول الف و لام همیشه مفرد است. دلیلش هم روشن است زیرا

تثنیه و جمع مربوط است به افراد و این، افراد هستند که مثنی و جمع بسته می شوند، امّا ماهیت چون ربطی به افراد ندارد، طبیعتاً مثنی و جمع ندارد. لذا می توان گفت، به همین دلیل الف و لام به کار رفته در آیه، استغراق ماهیت نیست. مضاف بر این، اگر خداوند می خواست الف و لام را استغراق ماهیت بیاورد، باید این گونه می فرمود که پیامبر صلی الله علیه و آله خاتم النبوة است نه خاتم النبيين. یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله ختم کننده نبوت و پیامبری است. (که البته اگر خداوند به این شکل هم فرموده بود و الف و لام را به شکل استغراق ماهیت آورده بودند، باز هم، دلالت بر مدّعا و اثبات خاتمیت می کرد). و قسم هشتم از الف و لام، زائده می باشد. همان طور که بیان شد، الف و لام زائده دو قسم است. زائده لازمه که در موصولات است و زائده غیر لازمه که علاوه بر این که نادر است، فقط هم بر سر اعلام و احوال می آید. همان طور که بیان شد: کلمه نبیین، نه موصول است، نه عَلَم است و نه از احوال. بنابراین الف و لام کلمه نبیین، زائده هم نیست. تا این جا بیان شد و اثبات گردید که الف و لام لفظ (النبيين)، الف و لام استغراق افرادی است.

بعد از توجّه به نوع الف و لام نوبت به بررسی کلمه نبیین می رسد: لفظ نبیین همان طور که قبلا گفته شد، جمع مذکر سالم (لفظ نبیّ) است در حالت نصبی و جری. در ابتدا باید در مورد لفظ نبی چند نکته را بیان کرد!

نکته اول: لفظ نبیّ، صفت مشبهه است و بر وزن فعیل. لفظ نبیّ از ریشه نبأ است و در معنای لغوی به خبردار و مطلع ترجمه می شود. و در معنای اصطلاحی هم به شخصی می شود که از طرف خداوند، نسبت به مطالبی آگاهی یافته است. امّا این آگاهی به شکل معمول و از راه هایی که مردم بوسیله این راه ها کسب اطلاع می کنند نیست بلکه به شکل وحی می باشد. کما این که در مجمع البحرین آمده است:

و النبي هو الإنسان المخبر عن الله بغير واسطة بشر... .

قیل: سمی نبيا لأنه أنبأ من الله تعالى أى أخبر، فعيل بمعنى مفعل... . (1)

نبی، انسانی است که از طرف خداوند خبر می دهد و بر وزن فعیل است به معنای مفعل [همان طور که می دانیم وزن مفعل دلالت می کند بر اسم زمان و مکان. یعنی محل وقوع فعل یا زمان وقوع فعل. در این جا هم مجمع البحرین، فعیل را به معنای اسم مکان گرفته است یعنی نبیّ را به معنای محل قرار گرفتن اخبار الهی می داند یعنی سینه شخص نبی مالامال گشته از اسرار خداوند].


1) تفسیر فرات، ص11.

نکته دوم: فرق بین نبی و رسول چیست؟ باز هم در جواب این سوال به سراغ مجمع البحرین می رویم. مجمع البحرین این گونه می نویسد:

و فرق بينه و بين الرسول أن الرسول هو المخبر عن الله بغير واسطة أحد من البشر و له شريعة مبتدأة كآدم (علیه السلام) أو ناسخة كمحمّد صلی الله علیه و آله، و بأن النبي هو الذي يرى فى منامه و يسمع الصوت و لا يعاين الملک، و الرسول هو الذى يسمع الصوت و يرى فى المنام و يعاين ... . (1)

مجمع سه تفاوت بین نبی و رسول می گذارد:

1.

[همان طور که در تعریف نبی گفته شد، نبی شخصی است که از اسرار الهی مطّلع و آگاه بوده و سینه مخزن اسرار الهی است. حال نکته ای که در این میان مهم است این است که شخص می تواند نبی باشد امّا در عین حال مأمور به تبلیغ هم نباشد. به عبارت دیگر ما در میان انبیا علیهم السلام، انبیای صامت هم داریم که فقط خداوند به خاطر لیاقتی که داشتند ایشان را در جهل خودشان نگاه نداشته و به ایشان تفضّلی کرده و آن ها را در صراط مستقیم خویش قرار داده است امّا به ایشان هم مأموریت تبلیغی نداده است، امّا رسول، همان طور که از اسمش پیداست به معنای فرستاده شده می باشد. طبیعی است که کسی را که خداوند می فرستد در ابتدا باید او را از اسرار خویش آگاه سازد بنابراین می توان گفت هر رسولی نبی هست و نسبت به علوم و کلمات الهی به تعریف خود خداوند آگاه می باشد امّا هر نبی ای، رسول و مامور به بیان نیست]. بنابراین طبق توضیحی که داده شد رسول کسی است که از خداوند بدون وساطت هیچ یک از ابناء بشر خبر می دهد امّا نبی چون مأمور به تبلیغ نبوده بلکه حتی چه بسا موظف به سکوت بوده لذا هیچ اخباری ندارد.

2.

نبی صاحب شریعت نیست بخلاف رسول که شریعت دارد. حال این شریعت می خواهد شریعتی ابتدایی باشد مثل شریعت حضرت آدم (علیه السلام) و یا شریعتی ناسخ و نسخ کننده باشد مثل شریعت محمّدی (صلی الله علیه و آله) .

3.

نبی معمولاً فرشته وحی را ندیده و برای دریافت وحی، یا وحی را در خواب دریافت می کند و یا زمانی که فرشته وحی به او نازل می شود فقط صدایی شنیده و وحی را از طریق آن صدا دریافت می کند در حالی که رسول علاوه بر این که می تواند فرشته وحی را در خواب ببیند و یا از طریق صوت، پیام او را دریافت کند، همچنین می تواند او را دیده و با او به معاینه و دیدار بنشیند. ما در این جا به سه تفاوت اشاره کردیم که در هر سه تفاوت روشن شد مقام نبی از مقام رسول پایین تر است.


1) همان.

امّا سوالی که توسط برخی منکران خاتمیت پرسیده می شود این است که، چرا خداوند از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به خاتم النبیین یاد کرده است و ایشان را خاتم و پایان دهنده انبیا می داند؟ چرا خداوند متعال از حضرت رسول صلی الله علیه و آله به خاتم المرسلین یاد نکرده است و خاتمیت ایشان را منسوب به رسالت ایشان ندانسته است؟ فرض کنیم با آمدن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، سلسله جلیله انبیا علیهم السلام تمام شد. امّا آیا این سوال پیش نمی آید که اگر نبی تمام شد، هنوز امکان آمدن رسول هست و می توان بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، رسول دیگری تصوّر نمود؟

در جواب این سوال ابتدا باید به عنوان مقدّمه، درجات و مراتب انبیا و مرسلین را بیان کنیم سپس به جواب این سوال بپردازیم.

انبیای الهی یا صامت (ساکت) هستند و یا مبلّغ (یعنی مأمور هستند به تبشیر و انذار) که اصطلاحاً به قسم اول نبی و به قسم دوم، رسول می گویند. دوباره رسولان خود دو گروه هستند. گروه اول، رسولانی هستند که صاحب شریعت بوده و دارای کتاب جدید و آیین نو می باشند. اصطلاحاً به این دسته از مرسلین، پیامبران اولوالعزم و یا انبیای تشریعی اطلاق می شود و گروه دوم از رسولان، پیامبرانی هستند که مبلّغ و ترویج کننده پیامبر اولوالعزم قبل از خود می باشند. اصطلاحاً به این پیامبران، انبیای تشریعی گفته می شود. مویّد این تقسیم بندی هم آیه 35 سوره احقاف است.

خداوند در این آیه می فرماید:

فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُوْلُواْ الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ... . فعلاً نگارنده در مقام بیان و تفسیر آیه نیست امّا شاهد ما از این آیه این است که در علم نحو، یکی از معانی مِن، بعض و تبعیض است به معنای (ازمیان و از جمله) . خداوند در آیه می فرماید پیامبران اولوالعزمِ از رسل. پس مشخّص است که در میان مرسلین و رسولان الهی، دسته ای هم غیر اولوالعزم هستند. مضاف بر این، می دانیم که همه انبیا علیهم السلام، رسول نبوده و وظیفه تبلیغ نداشته اند مثل حضرت خضر علیه السلام که صرفاً نبی بوده و حتی از دسته مرسلین نبوده اند. بنابراین پایین ترین درجه در میان پیامبران، نبی، سپس، رسول تبلیغی و بالاترین درجه، رسول اولوالعزم می باشد.

و امّا جواب سوال بالا:

طبق مقدّمه بالا، پیامبران ابتدا باید دارای مقام نبی باشند و سپس در ادامه در اثر امتحانات الهی به درجات بالاتر نایل گردند. حال خداوند برای این که خاتمیت اسلام را به نحو کامل بیان کند می فرماید: پیامبر اسلام آخرین نبی است یعنی با آمدن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله دیگر هیچ نبی ای نمی آید. بدیهی است با خاتمیت نبوت، رسالت هم خاتمه می یابد.

بدیهی است برای صعود به پله های بالاتر باید از پله اول گذشت. و روشن است اگر طی مرحله اول ممکن نباشد رسیدن به درجات بالاتر نیز ممکن نخواهد بود به همین خاطر خداوند با مسدود کردن راه نبوت (پایین ترین درجه انبیا و اولین مرحله)، طبیعتاً راه رسیدن به مراحل بعدی (رسالت) را هم بسته شده. لذا خداوند با اسناد خاتمیت به نبوت، ضمناً، خاتمیت را به رسالت هم اسناد داده است. بنابراین اگر خداوند از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به خاتم المرسلين یاد می کرد این امکان بود که بتواند بعد از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نبی بیاید امّا حالا که خداوند از حضرت رسول صلی الله علیه و آله به خاتم النبیین یاد کرده، این تعبیر نشان دهنده پایان یافتن سلسله جلیله انبیاست از هر نوع که باشد.

نکته ای اصولی پیرامون لفظ النبیین

در علم اصول و در مباحث الفاظ، ذیل مبحث عام و خاص، ما قواعدی را می بینیم که این قواعد به ما معنای عموم و اطلاق را می فهماند. یکی از قواعدی که در عموم استفاده شده و معنای عموم به کلام می دهد این است که اگر الف و لام بر سر کلمه ای که خود، جمع کلمه دیگری است، وارد شود، مجموع الف و لام و این کلمه جمع، دلالت بر عموم می کند. در علم اصول به این قاعده اصطلاحاً گفته می شود: جمع محلی به الف و لام مفید عموم است. مثلاً در کتاب اصول فقه تالیف مرحوم مظفر ذیل این قاعده می خوانیم:

الجمع المحلى باللام و المفرد المحلى بها: لا شك فى استفادة العموم منهما عند عدم العهد و لكن الظاهر انّه ليس ذلك بالوضع في المفرد المحلى باللام و انّما يستفاد بالاطلاق بمقتضى الحكمة و لا فرق بينهما من جهة العموم في استغراق جميع الافراد فرداً فرداً. (1)


1) اصول الفقه، جزء1، صفحه131.

مرحوم مظفر از میان قواعد عموم دو قاعده را بررسی می کند:

1- جمعی که مدخول الف و لام قرار گیرد.

2- مفردی که مدخول الف و لام قرار گیرد.

امّا بحثی که می توان مطرح کرد، این است که بدانیم هر کدام از این دو قاعده به چه شکل بر عموم دلالت می کند؟ ایشان می نویسد: در این که از هر دو راه، عموم استفاده می شود شکی نیست. حتی زمانی که قرینه ای در کار نباشد. جمله عند عدم العهد یعنی زمانی که ما عموم را از جای دیگری نفهمیم و قرینه ای دال بر عموم نباشد، همین دو راه می تواند عموم را به ما بفهماند. مرحوم مظفر در ادامه، جملاتی را بیان می کند که مضمون آن این است که ما بر خلاف مفرد محلی به الف و لام که عموم را بالوضع نمی دانیم بلکه عموم در مفرد، از مقدمات حکمت و از قراین خارجی فهمیده می شود، در جمع محلی به الف و لام، عموم را بالوضع می فهمیم. به عبارت دیگر، واضع از همان ابتدا، جمع محلی به الف و لام را وضع کرد برای این که به ما عموم را بفهماند. و امّا ربط این نکته به بحث ما این است که کلمه نبیین، جمع کلمه نبی است و بر سر آن الف و لام آمده لذا، بنابر، این قاعده، معنای لفظ النبیین، این گونه است: تمام انبیا علیهم السلام (از هر درجه و مرتبه ای که باشد). حالا لفظ خاتم بر سر این کلمه آمده. لذا معناى لفظ خاتم النبیین این است: پایان دهنده تمام انبیاء رحمه الله علیه. یعنی باآمدن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، بساط تمام انبیا از نبی گرفته تا رسول اولو العزم، همه و همه تمام شد.

نتیجه

نگارنده در ابتدای مقاله ادّعا می کند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خاتم الانبیاست و برای ادّعای خود می تواند ادلّه مختلفی اقامه کند از جمله بیش از 40 آیه و روایت. امّا از آن جا که تنها یک آیه هم در قرآن می تواند مُثبت یک ادّعا باشد، ما به بررسی یک آیه نشسته و با بررسی لغات آیه و نقل و نقد شبهات پیرامون آن، اثبات نمودیم که می توان خاتمیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را با همین یک آیه هم ثابت کرد.

پی نوشت ها

1- مناقب آل أبي طالب علیهم السلام (لابن شهر آشوب)، جلد2، صفحه386.

2- برگرفته از تفسیر تبیان شیخ طوسى (التبيان في تفسير القرآن)، جلد8، صفحه344.

3- خاتمیت (روحی روشنی)، صفحه8 و 9.

4- مجمع البیان فی تفسیر القرآن، جلد8، صفحه160، ذیل تفسیر آیه40 سوره احزاب.

5- كفاية الاصول، جلد1، صفحه123.

6- معجم مقاييس اللغة، صفحه324.

7- المنجد في اللغة و الاعلام، صفحه169.

8- مغنى الاديب عن كتب الاعاريب، جزء1، صفحه29.

9- همان.

10- سوره نور، آیه35.

11- سوره فتح، آیه18.

12- سوره مائده، آیه3.

13- سوره عصر، آیه2.

14- سوره انبیاء، آیه30

15- شرح التصريح على التوضيح او التصريح بمضمون التوضيح، جلد1، صفحات180 و 181، ذیل بحث (هذا باب المعرف بالاداة).

16- همان.

17- همع الهوامع في شرح جمع الجوامع، جلد1، صفحه261.

18- مجمع البحرين، جلد1، صفحه405.

19- همان.

20- اصول الفقه، جزء1، صفحه131.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

آخوند خراسانی، شیخ محمّد کاظم، كفاية الاصول، 3مجلد، موسسة النشر الاسلامي، قم، 1430ق.

•

ابن شهر آشوب مازندرانی، محمّد علی، مناقب آل ابی طالب (علیهم السلام) (ابن شهر آشوب) ، 4مجلد، علامه، قم، 1379ق.

•

ابن فارس، ابی الحسین احمد بن فارس بن زکریا، معجم مقاييس اللغة، 1مجلد، دار احیاء التراث العربي، بيروت، 1429ق.

•

الازهری، شیخ خالد بن عبد الله، شرح التصريح على التوضيح او التصريح بمضمون التوضيح في النحو، م 905ق، 3مجلد، دار الكتب العلمیه، بیروت، 1421ق.

•

السيوطى، جلال الدین عبدالرحمن بن ابى بكر، همع الهوامع في شرح جمع الجوامع، م 911ق، 4مجلد، دار الكتب العلميه، بیروت، 1427ق.

•

الطبرسي، ابي على الفضل بن الحسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، 10مجلد، موسسة الاعلمي للمطبوعات، بیروت، 1415ق.

•

المنجد في اللغة و الاعلام، المعلوف، 1مجلد، المطبعة الكاثوليكيهة، دار المشرق، بيروت.

•

روشنی روحی، بدیع، خاتمیت، بی جا.

•

طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، بی تا، داراحیاء التراث العربي، بيروت.

•

مجمع البحرين، نسخه الکترونیکی.

•

مغنى الاديب عن كتب الاعاريیب، جمعی از اساتید مدارس حوزه علمیه قم، انتشارات واریان، قم، پاییز1382.

منابع معرفت از دیدگاه شیخ مفید

اشاره

استاد عبد الهادی اعتصامی

•

معرّفی شیخ مفید رحمه الله علیه

•

منابع معرفت

•

جایگاه عقل از نظر شیخ مفید رحمه الله علیه

•

فطرت، موافقان و مخالفان

درآمد

منابع معرفت دینی از کهن ترین مسائل در تاریخ تفکّر انسانی است. این مسأله همواره مورد بحث بوده و منشأ اقوال و اختلافات فراوانی شده است. تا آن جایی که این اختلاف به درون جامعه شیعی نیز سرایت کرده و به همین خاطر برخی از اندیشمندان اسلامی در کنار وحی، تنها عقل را حجّت دانسته و برخی دیگر علاوه بر این دو منبع، فطرت را هم جزء منابع معرفتی دینی به شمار آورده اند. در کشاکش این اختلاف که هیچ خدشه ای هم به اعتقادات اصیل امامیه وارد نکرد، متکلّمین برجسته ای به اظهار نظر پرداختند و کلام شیعه را پویا نمودند. یکی از این متکلّمین عقل گرا، شیخ مفید رحمه الله علیه بود که با نگاه اجتهادی به کلام شیعه، نقطه عطفی در سرآغازی کلام جدید امامیه شد. در فضایی که عقل گرایی افراطی معتزله و نص گرایی افراطی اهل حدیث بر جامعه حاکم بود، شیخ مفید رحمه الله علیه راه میانه را برگزید و با عنایت به میراث پیشین امامیه و با تسلّط بر ادبیات کلامی معتزله، نظریات جدیدی را ارائه نمود. در این پژوهش ما برآنیم تا منابع معرفت دینی را از منظر و رهیافت شیخ مفید رحمه الله علیه، مورد کنکاش قرار دهیم.

کلید واژه ها:

عقل، فطرت، وحی، معرفت، شیخ مفید رحمه الله علیه

معرّفی شیخ مفید رحمه الله علیه

ابوعبدالله محمّد بن محمّد نعمان حارثی بغدادی عکبری (1)معروف به «ابن معلّم» (2)و «شیخ مفید» (3)در سال 366 هجری (4)در قریه «سویقه ابن البصری عکبرا» از توابع بغداد متولّد شد. (5)شیخ مفید در دوران کودکی به همراه پدر به بغداد آمد و فراگیری علم را از دانشمندانی همچون ابوعبدالله حسین بن علی بصری، از شیوخ بزرگ معتزله، در عصر خویش و سرآمد در فقه و کلام (6)و ابو یاسر شاگرد متکلّم نامی ابو الجیش مظفر بن محمّد خراسانی بلخی آغاز کرد. افزون بر این، شیخ مفید در نزد متکلّمان و فقیهان و محدّثان و ادیبان فراوانی همچون علی بن عیسی الرمانی، ابوالقاسم بن قولویه، شیخ صدوق قمی، ابی غالب زراری، ابی عبدالله صمیری، ابی الحسن احمد بن الحسن بن ولید و پدرش، علوم مختلف؛ از جمله ادبیات، فقه، کلام، تفسیر و رجال را فرا گرفت و در همه این علوم سرآمد اهل نظر گردید. (7)علمای بزرگی، همچون سید مرتضی، سید رضی، شیخ طوسی، نجاشی، ابویعلی جعفری (داماد شیخ)، ابوالفتح کراجکی، سلار بن عبدالعزیز دیلمی، ابن قدامه، جعفر بن محمد دوریستی، و برخی از علمای فرقه های مختلف همگی نزد شیخ مفید تلمّذ کردند. (8)و به تعبیر علامه حلی همه متأخّران به نوعی از محضر شیخ مفید استفاده کردند. (9)شیخ مفید رحمه الله علیه پس از تألیفات ارزشمند و گرانبها و تربیت شاگردان برجسته، در روز جمعه دوم یا سوم رمضان سال 413 هجری (10)در بغداد دار فانی را وداع گفت. هشتاد هزار تشییع کننده در میدان بزرگ اشنان بر جنازه وی به امامت سید مرتضی رحمه الله علیه نماز گزاردند. (11)در روز رحلت شیخ مفید رحمه الله علیه، موافق و مخالف بر وی گریستند و بغداد روزی مثل آن روز به خود ندید. (12)پیکر وی را پس از سال ها که در خانه اش در زیر خاک بود به کاظمین در پایین پای امام جواد علیه السلام در کنار قبر استادش ابن قولویه رحمه الله علیه، انتقال دادند. (13)

منابع معرفت

اشاره

اولین مسأله ای که در کلام باید به آن پرداخته شود، بحث معرفت شناسی است. مهم ترین مناظراتی که در بحث های کلامی رخ داده حول موضوع معرفت بوده و رساله های متعدّدی هم در این موضوع نوشته شده، در بین موضوعات متعدّدی که در بحث معرفت شناسی مطرح است، بحث منابع معرفت از اساسی ترین موضوعات است. در علم کلام در مجموع از چهار منبع در حوزه معرفت یاد شده است:


1) نجاشی، رجال نجاشی، رقم1067؛ ابن نديم، الفهرست، ص226؛ منتجب الدین رازی، فهرست اسماء علماء الشيعه و مصنفیهم، ص37؛ ابن شهر آشوب، معالم العلماء، ص112.

2) ذهبي، لسان المیزان، ج5، ص368.

3) ابن شهر آشوب، معالم العلما ص112؛ ابن ادریس حلی، سرائر، ج2، صص349-348.

4) نجاشی، رجال نجاشی، رقم1067.

5) ابن ادریس حلی، سرائر، ص648.

6) خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج8، ص73.

7) ابن ادریس حلی، سرائر، ج2، ص648؛ ابن شهر آشوب، معالم العلما، ص112؛ ذهبی، سیر اعلام النبلا، ج17، ص344.

8) علامه بحر العلوم، رجال، ج34، ص311؛ ابن كثير، البدايه و النهايه، ج12، ص15.

9) علامه حلی، خلاصة الاقوال، ص249، رقم844.

10) نجاشی، رجال نجاشی، رقم1067؛ شیخ طوسی، الفهرست، ص238، رقم711؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج3، ص231.

11) نجاشی، رجال نجاشی، رقم،1067؛ ذهبی، میزان الاعتدال، ج4، ص30.

12) همان؛ شیخ طوسی، الفهرست، رقم711.

13) همان.

1- عقل

2- فطرت

3- تجربه

4- وحی

در هر یک از این منابع بحث های خاصی مطرح می شود؛ مثلاً در خصوص عقل این پرسش طرح می شود که آیا عقل حجّت است یا نه؟ اگر حجّت است دامنه حجّیت آن تا چه اندازه است؟ آیا وحی حجّیت استقلالی دارد یا نه؟ اگر حجّت است دامنه حجّیت آن چقدر است؟ بحث دیگر درباره رابطه عقل و وحی است که آیا این دو در عرض هم هستند یا یکی بر دیگری مقدّم است؟ در چه مواردی باید به دلیل عقلی تمسّک کرد و کجا جای استناد به دلیل نقلی است؟ با توجّه به این که موضوع مقاله پیرامون تبیین اندیشه های کلامی شیخ مفید است؛ بعضی از منابع معرفت را مثل عقل و وحی و رابطه این دو را از منظر وی مورد بررسی قرار می دهیم.

الف: جایگاه عقل از منظر شیخ مفید رحمه الله علیه

قبل از تبیین دیدگاه شیخ مفید توجّه به نکاتی ضروری است. نکته اول این که اگر عقل به عنوان منبعی برای فهم مباحث اعتقادی در نظر گرفته شود قهراً باید حجّیت داشته باشد و حجّیت آن نیز ذاتی باشد. (1)نکته دیگر این که؛ حجّیت عقل انحصاری نیست؛ یعنی عقل برای کشف معلوماتش ابتدا نیازمند به یک عامل و راهنمای بیرونی است؛ که عقل را تنبه دهد تا بتواند کشفش را به نحو حقیقی انجام دهد. کشف واقع، وظیفه عقل است و این کشف هم ذاتی عقل است. امّا نقش عامل بیرونی نقش تذکری و تنبیهی است. بنابراین معنای حجّیت ذاتی بودن عقل این نیست که از وحی جدا و بی نیاز باشد. از منظر امامیه، عقل و وحی هر دو حجّت هستند. امّا بین این دو رابطه برقرار است، چرا که هیچ تضمینی وجود ندارد که اوهام جای عقل را برای انسان پرکند. ناگزیر برای جلوگیری از این محذور، یک عامل بیرونی برای اثاره و تذکّر عقل باید وجود داشته باشد. این که عقل در درک معقولاتش نیازمند به اثاره و تذکّر وحی است؛ از مباحث مسلّم و متواتر روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است.


1) حجّت در این جا به معنای حدّ وسط در استدلال و استنباط نیست؛ بلکه حجّت به معنای کاشفیت است. درباره معانی مختلف حجّت، رجوع شود به اصول فقه، محمّد رضا مظفر، ج1، ص12.

کلام امیر المؤمنين علیه السلام در خطبه اول نهج البلاغه شاهد این گفتار است. حضرت علیه السلام در این فراز از خطبه می فرماید: ... فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ منسی نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ... . (1)

...خداوند پیامبرانش را در میان آنان برانگیخت و پیامبران را از پی یکدیگر فرستاد تا مردم به عهد و پیمان فطری خود عمل کنند و نعمت فراموش شده او را به یادشان آوردند و بر آنان با ابلاغ پیام خدا احتجاج کنند و خرد هاشان را که در پرده غفلت مستور گشته، برانگیزند ... .

با توجّه به نکاتی که یادآور شدیم، می توان گفت که در خصوص میزان استفاده از عقل، معتزله افراط کردند و تنها طریق دستیابی به معارف را منحصر در عقل دانسته و گفتند:

المعارف كلها معقوله بالعقل، واجبه بالنظر العقل و شكر المنعم واجب قبل ورود السمع و الحسن و القبيح صفتان ذاتيان للحسن و القبيح. (2)

بطور کلّی معتزلیان نقش وحی را ارشاد به حکم عقل می دانند. در نظر آن ها، اصول اعتقادات و اخلاق و تکلیف در درجه نخست از طریق عقل فهمیده می شود و وحی تنها نقش تأکیدی دارد. در این خصوص قاضی عبدالجبار می گوید: کلام خداوند، به عقلیات، چون توحید و عدل دلالت نمی کند. (3)از نظر معتزله، اصول کلّی واجبات و محرّمات شرعی، نخست به صورت واجبات و محرّمات عقلی دریافت می شود و آن چه شرع در این زمینه می گوید، یا تأکیدی است بر دریافت های عقلی، یا بیان تفصیلات آن است و یا تکلیف هایی است که عمل به آن ها، انجام وظایف عقلی را آسان می گرداند. (4)در مقابل معتزله، اشاعره گفتند:

الواجبات كلها بالسمع و المعارف كلها بالعقل. فالعقل لا يحسن و لا يقبح و لا يقتضى و لا يوجب... . (5)

آن ها صراحتاً حسن و قبح عقلی را انکار نمودند. در چنین فضایی که معتزله در عقل گرایی راه افراط و اشاعره راه تفریط را پیمودند شیخ مفید راه میانه را پی گرفت. و سعی نمود بین مباحث عقلی و سمعی ارتباط متقابل و منطقی ایجاد کند. از تتبّع در آثار شیخ مفید می توان این نکته را دریافت که عقل در نظر شیخ مفید از جایگاه ویژه ای در معارف برخوردار است. وی بر خلاف معتزله؛ عقل را در شناخت حقایق دین منحصر نمی داند؛ بلکه عقل را در علم و نتایجش، به وحی نیازمند می بیند، وی می گوید آدمی، با استدلال به امور دینی نایل می شود


1) شریف رضی، نهج البلاغه، خطبه1.

2) عبد الکریم شهرستانی، الملل و النحل، ج1، ص56.

3) قاضی عبدالجبار معتزلى، المغنى في ابواب التوحيد و العدل، ج6، ص354.

4) همان، ج4، صص174-175.

5) عبدالكريم شهرستانی، الملل و النحل، جزء اول، ص48.

امّا كیفیت استدلال بر این امور را باید از پیامبر صلی الله علیه و آله و متون دینی بیاموزد. عبارت وی در اوایل المقالات گویای این حقیقت است:

اتَّفَقَتْ الامامیه علی انَّ الْعَقْلِ مُحْتَاجُ فی عِلْمِهِ وَ نتائجه الی السَّمْعِ وَ انْهَ غیر منفك عن سمع ینبه الْعَاقِلِ علی کیفیة الِاسْتِدْلالِ وَ انْهَ لا بُدَّ فی أَوَّلِ تکلیف وَ ابْتِدَائِهِ فی الْعَالِمِ من رسول وَ وَافَقَهُمُ فی ذَلِكَ أَصْحَابِ الحدیث وَ اجْتَمَعَتْ المعتزله وَ الْخَوَارِجِ وَ الزیدیه علی ذلك وَ زَعَمُوا انَّ الْعُقُولِ تَعْمَلُ بِمُجَرَّدِهَا مِنَ السَّمْعِ وَ التوقیف. (1) عبارت «و انه غير منفك عن سمع ينبه العاقل على كيفيته الاستدلال»؛ یعنی این که خود عقل در کیفیت استدلال نیازمند به تنبه و تذکر سمع است؛ یعنی درک معارف اعتقادی و حقایق دینی زمانی با عقل استدلالی درک می شود که قبل از آن، عقل، توسط سمع متنبه شده باشد. هر چند که خود عقل مستقلاً معقولش را درک می کند؛ امّا این هرگز به معنای جدایی عقل از سمع نیست. (2)نقش سمع در این جا این است که ابتدا عقول غفلت زده را بر چگونگی استدلال، آگاه می کند و او را در مسیر تفکّر صحیح قرار می دهد؛ سپس عقلی که توسط سمع بارور شده به استدلال و استنباط و نتیجه گیری از مفاهیم و گزاره های دینی می پردازد. پس هم سمع این جا اصالت دارد و هم عقل. اگر انسان تعقّل نکند سمع ثمری ندارد و اگر نقل نباشد، آدمی به تعقّل و استدلال عقلانی صحیح، موفق نمی شود. و این همان مطلبی است که در روایات اهل بیت علیهم السلام تعبیر به اثاره عقل شده است. این نظر شیخ مفید مطابق با آموزه های ناب وحیانی است. سؤالی که در این جا مطرح است این است که آیا شیخ مفید در مقام اثبات نیز برای عقل به استقلال قایل است و آن را در کنار کتاب و سنّت قرار می دهد؟ یا فقط ابزاری است برای شناخت و اثبات گزاره های دینی؟ برخی معتقدند که شیخ مفید هیچ استقلالی برای عقل قایل نیست و بیش تر به عنوان یک ابزار به آن می نگرد. (3)برخی دیگر می گویند شیخ عقل را نه فقط ابزار، بلکه منبعی برای شناخت می داند امّا در حد یک منبع بالقوه (نه بالفعل)؛ (4)یعنی تمامی احکامی که بر اساس احکام قطعی عقلی قابل کشف است، در قرآن و سنّت آمده است. هر چند عقل نیز قدرت و توان کشف آن ها را دارد.


1) شیخ مفید، اوائل المقالات، ص44.

2) نیازمندی عقل به سمع از باب تنبیه عقل است نه حجّیت بخشی به عقل، بنابراین نیازمندی عقل به سمع ربطی به استقلال عقل در کشف واقع ندارد. سمع در این جا در جایگاه تنبه دهنده است و این عقل است که پس از کشف واقع، حکم خود را صادر می کند.

3) غلامحسین دینانی، ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام، ج2، صص37 و 43.

4) سید محمّد باقر صدر، الفتاوى الواضحه، ج1، ص98.

مارتین مکدرموت نویسنده «کتاب اندیشه های کلامی شیخ مفید» معتقد است که در نظر شیخ مفید عقل علاوه بر آن که برای رسیدن به شناختن خدا ضرورت ندارد، نمی تواند وسیله ی تحصیل معرفت خدا یا تکلیف اخلاقی شود و تنها نقش عقل را دفاعی می داند. (1)این ادّعا صراحتاً با مبنای شیخ مفید ناهمگون است، چرا که اولاً: از نظر شیخ مفید خدا شناسی، استدلالی و از طریق اكتساب است. (2)ثانیاً: شیخ به پیروی از این نظریه که خدا شناسی استدلالی است، قایل به وجوب نظر شده است. (3)نقطه مقابل نظر مکدرموت، سخن آقای کدیور است وی قایل است که کلام شیخ مفید در اوائل المقالات مبنی بر عدم انفکاک عقل از سمع با توجّه به دیدگاه عقل گرای شیخ مفید تنها از باب تنبه عقل توسط سمع است. و این ارتباط میان عقل و سمع، در تمامی موارد اعم از اصول و فروع وجود ندارد. وی می گوید این ارتباط به نحو عام مجموعی صحیح است؛ امّا به نحو عام استغراقی محتاج دلیل است. (4)قول سوم دیدگاه دکتر محمّد تقی سبحانی است. وی می گوید: عبارت شیخ مفید در اوائل المقالات جای هیچ گونه توجیه ندارد. این نظریه صرفاً یک احترام ظاهری برای شریعت نیست، بلکه التزام به این قول، بدین معناست که قواعد و معقولات کلامی باید تنها در محدوده دیانت تعریف شود و فقط در صورتی پذیرفته می شود که به نتایج خاصی بینجآمد. همین اصل تا حدودی آرای شیخ را تحت تأثیر قرار داد و نظام کلامی او را از نوبختیان و پیروان خود او متمایز ساخت. شیخ مفید در تعریف عقل راه میانه ای اختیار می کند که البته در مجموع به عقل گرایی نوبختیان نزدیک تر است. او شناخت اصول دین را عقلی و اکتسابی می داند، ولی در عین حال معتقد است که راه معرفت نزدیک است و آدمی در هر سطحی که باشد، بی آن که علم کلام بداند یا با فنون جدل آشنا باشد، با کاربرد عقل به معرفت خداوند نایل می شود. بی تردید شیخ در این جا، گوشه چشمی به عقل گرایی افراطی دارد. همو در رساله النکت فی مقدمات الاصول از عقل تعریفی کرده که همین میانه روی را نشان می دهد. العقل معنی يتميز به من معرفه المستنبطات و يسمى عقلا لانه يعقل عن المقبحات. خلاصه آن که، در کشاکش میان عقل گرایی و نص گرایی، شیخ مفید بیش تر جانب جریان اول (عقل گرایی) را می گیرد و با آن که شیخ از محدّثان مشهور است، ولی گرایش کلامی او سبب شد که غالب روایات اعتقادی را تنها پس از تفسیر و تعدیل بپذیرد، به ویژه در تعارض نقل با احکام عقل، بیش تر جانب عقل را می گیرد. (5)


1) مکدرموت، اندیشه های کلامی شیخ مفید، صص 84-83.

2) شیخ مفید، اوائل المقالات، ص61.

3) همو، النكت فى مقدمات الاصول، ص20.

4) رجوع شود به مقاله آقای کدیور با عنوان مقام عقل در اندیشه شیخ مفید، آینه پژوهش، شماره 18و17.

5) محمّد تقی سبحانی، عقل گرایی و نص گرایی در کلام اسلامی، مجلّه نقد و نظر.

به نظر می رسد که در نظر شیخ مفید رابطه بین عقل و نقل دو طرفه است از طرفی کلام وی در اوائل المقالات نشانگر احتیاج عقل به نقل است و از طرف دیگر (به پیروی از روش عقلانی) در موارد متعدّدی در هنگام تعارض عقل و نقل به تأویل آیات و روایات می پردازد و دلیل عقلی را ترجیح می دهد. (1)وی در چندین مورد از استادش شیخ صدوق در موضوعات مختلف که از دلیل عقلی استفاده نمی کند، انتقاد می کند. (2)سخن دیگر شیخ مفید در التذکره باصول الفقه مؤيّد ارتباط تنگاتنگ و متقابل عقل و سمع است. وی در باب القول في ان الاصل فى الاشياء الحظر و الإباحه می گوید:

أن العقول لا مجال لها في العلم بإباحه ما يجوز ورود السمع فيها بإباحاحته و لا يحظر ما يجوز وروده فيها بحظره و لكن العقل لم ينفك قط من السمع {بإباحه وحظر} و لو أجبر الله تعالى العقلاء حالا واحدة من سمع، لكان قد اضطرهم الى مواقعه ما يقبح في عقولهم من استباحه، ما لا سبيل لهم الى العلم بإباحته من حظره و ألجأهم الى الحيرة التي لا يليق بحكمته؛

عقل مجال شناخت اباحه و منع چیزهایی که جایز است نقلاً اباحه و منعشان وارد شود، ندارد. عقل هرگز در تعیین جواز و منع از سمع جدا نمی شود. اگر خداوند عقلاً را حتی برای لحظه ای از وحی و سمع محروم کند، در واقع آنان را ناگزیر کرده که در استفاده از عقل خود گرفتار شر و خطا شوند و بی آن که راهی برای شناخت امور مباح از ممنوع داشته باشند، دچار حیرتی شوند که سزاوار حکمت خدا نیست. (3)

در این عبارت؛ شیخ می گوید خداوند حتی برای یک لحظه هم سمع را از عقل جدا نمی کند (العقل لم ینفک قط من السمع... ) یعنی همیشه عقل در مرأی و منظر نقل است و تنها عقل در پرتو هدایت وحی نتیجه می دهد. شیخ مفید با مطرح نمودن این نظریه (رابطه عقل و وحی) خط فکری متکلّمان امامیه را از خط عقل گرایی افراطی معتزله جدا نمود. از نکات جالب توجّه این است که شیخ مفید در عین حالی که می گوید عقل در علم و نتایجش محتاج سمع است، عقل را حجّت نهایی می داند. وی عقل را ملاک حجّیت کتاب و سنّت می داند. کلام وى در التذکره (4)مؤیّد همین ادّعاست.


1) تصحيح الاعتقاد، ص149، و کذلک ان وجدنا حديثا يخالف العقول اطرحنا لقضية العقل بفساده... .

2) همو، المسائل السروية، ص73.

3) شيخ مفيد، التذكرة باصول الفقه، ص43.

4) همان، ص28.

وی در این اثر می گوید:

بدان که اصول احکام شرعی سه چیز است: کتاب خدا، سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و اقوال ائمّه طاهرین علیهم السلام. برای رسیدن به دانش مشروع در اصول سه گانه فوق نیز سه راه وجود دارد:

1- عقل که راهی برای شناخت حجّیت قرآن و دلایل اخبار است.

2- زبان شناسی که وسیله شناخت معانی است.

3- اخبار که راهی برای اثبات همان اصول از کتاب و سنّت و اقوال ائمّه طاهرین علیهم الاسلام است.

از جمله ی «العقل و هو سبيل الى معرفه حجيه القرآن و دلائل الاخبار» برداشت می شود که عقل حجّت نهایی است؛ یعنی حجّیت کتاب و سنّت نیز به عقل بر می گردد. افزون بر این، استنباط احکام شرعی از منابع مزبور بر اساس روش عقلی صورت می پذیرد. به زعم برخی این سخن شیخ مفید، دلالت بر طریق و ابزار بودن عقل در جهت شناخت آیات و روایات است. (1)در حالی که این رویکرد، خود مستلزم دور می شود، چرا که اگر عقل به عنوان منبع و حجّت نهایی در شناخت کتاب خدا و سنّت لحاظ نگردد؛ چگونه می تواند طریق فهم کتاب و سنت واقع شود؟ بنابراین با توجّه به مبانی و رویکرد عقلانی شیخ در موضوعات مختلف، می توان گفت که عقل از منظر شیخ مفید محدود به عقل ابزاری و دفاعی نیست. بلکه به عنوان منبعی مستقل می تواند در کنار کتاب و سنّت واقع گردد. (2)

ب: فطرت

دومین منبع از منابع معرفتی فطرت است. در این خصوص اهل حدیث با شیعه همراهند، امّا در مقابل معتزله فطرت را جزو منابع معرفتی نمی دانند. معتزله می گویند، فطرتی که در آیات و روایات آمده چیزی بیش از گرایش انسان نسبت به حقیقت نیست. امّا شیعه و اهل حدیث بنابر نصوص وحیانی، فطرت را منبع مستقل دانسته و آیه 30 سوره روم را گواه این ادّعا می دانند!

فاقم وَجهک للدین حنیفا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ «فطر» به معنای آغاز و ابتداست و «فطرت» به معنای حالت خاصی از شروع و آغازست. (3)از آن جا که معرفت قلبی و اعطایی خداوند نخستین معرفت انسان نسبت به اوست و در هنگام تولّد و قبل از هر شناختی با انسان همراه است، به آن معرفت فطری گفته می شود.


1) غلامحسین دینانی، ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام، ج2، ص37.

2) با این قید که در عین مستقل بودنش، بی نیاز از سمع نیست.

3) ابن فارس، معجم مقاييس اللغة، ج4، ص510؛ ابن منظور، لسان العرب، ج5، ص56.

در حقیقت خلقت اولیه انسان بدین گونه است که انسان خدا را قلباً می شناسد و معرفتی از خدا در نهاد او قرار دارد و مبدأ معرفت های قلبی انسان به خدا همین معرفت اولیه و فطری است. روایتی را که زراره از امام صادق علیه السلام نقل می کند مؤیّد این کلام است. در این روایت وقتی زراره از امام صادق علیه السلام درباره تفسیر آيه فِطرَةَ اللهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها سؤال كرد امام علیه السلام در پاسخ فرمودند:

فَطَرَهُمْ عَلَى التَّوْحِيدِ عِنْدَ الْمِيثَاقَ عَلَى مَعْرِفَةِ انّهَ رَبَّهُمْ. (1) خداوند در (عالم) میثاق بندگان را بر اساس توحید و با معرفت به ربوبیت خویش آفریده است. بنابر نص آیات و روایات اهل بیت علیهم السلام، این نوع از معرفت در عالم ذر به انسان عطا شده است. (2)در روایات امامیه احادیث فراوانی با بیان های گوناگون آمده که خصوصیات و ویژگی های معرفت فطری را بیان کرده اند و اشاره نموده اند که این معرفت کجا و چگونه شکوفا می شود؟ قبلاً این معرفت چه بوده و الان در دنیا چیست؟ و چه تأثیری در معرفت دینی انسان دارد؛ مثلاً در کتاب کافی که بحث از مباحث توحید را با استدلال و معرفت عقلی آغاز می کند در انتهای کتاب التوحيد، باب لزوم الهدایه، روایات فطرت را آورده است؛ یعنی هم عقل و هم فطرت را شیخ کلینی رحمه الله علیه به عنوان دو منبع معرفتی می پذیرد. در روایات شیعه، بر منبعیت و حجّیت معرفت فطری تصریح شده و این نکته بیان شده که این سنخ از معرفت، کسبی نیست و انسان ها ابزار و اختیاری برای کسب آن ندارند. امّا معرفت عقلی ارادی و اکتسابی است. در معرفت فطری راه رسیدن به معروف، عقل نیست و اساس آن نوعی از خلقت است که خدا در انسان قرار داده، مرحوم صدوق رحمه الله علیه در کتاب اعتقادات به فطرت و عالم ذر اشاره کرده و این دو را جزو اعتقادات مسلّم امامیه می داند. امّا بر خلاف نظر وی شیخ مفید هر دو را مورد نقد قرار داده و از اساس منکر فطرت و عالم ذر شده است. شیخ مفید بر خلاف استادش معرفت فطری (اضطراری) را قبول ندارد و می گوید معرفت، عقلی و اکتسابی است.

عبارت وی چنین است:

إن معرفة بالله اکتساب و کذلک معرفه بانبيائه- علیهم السلام- و كل غائب و انه لا يجوز الاضطرار إلى معرفه شئ مما ذكرنا... . (3)

من می گویم که شناخت خدا اکتسابی است و چنین است شناخت پیامبرانش و هر چه غایب و نادیدنی باشد. و هیچ اضطراری برای شناختن هر یک از این چیزها که یاد کردیم نیست.


1) شیخ صدوق، التوحيد، ص330.

2) برقى، المحاسن، ج1، ص241.

3) شیخ مفید، اوائل المقالات، ص61.

شیخ مفید در جای دیگر این کتاب این مطلب را با تفصیل بیش تری بیان می کند و می گوید: علم پیدا کردن نسبت به خدای عزّوجل و درستی دینی که پسندیده است و علم به هر چه حقیقت آن با حواس درک نمی شود یا شناخت آن بی واسطه و بدیهی نیست بلکه از طریق گونه ای از قیاس حاصل می شود، نمی تواند ضروری باشد و جز از طریق اکتساب به دست نمی آید... . (1)

شيخ مفيد ضمن اثبات معرفت اکتسابی در کتاب تصحیح الاعتقادات، صراحتاً عالم ذر و معرفت فطری را انکار می نماید. وی در انتقاد از شیخ صدوق می گوید:

شیخ ابو جعفر «فطرت» را ذکر کرده ولی معنای آن را بیان نفرموده و حدیثی در توجیه آن آورده ولی فایده آن را ذکر نفرموده و معنی در قول آن حضرت علیه السلام که فرموده: فَطَرَ اللَّهُ الْخَلْقَ؛ یعنی آغاز پیدایش و آفرینش و معنای فطرت، آفریدن است... . (2)

وی در ادامه می گوید:

معنی قول امام صادق علیه السلام که فرمود: فَطَرَ اللَّهُ الْخَلْقَ علی التوحید؛ یعنی این که آن ها را برای توحید آفریده و برای آن که او را واحد بدانند. و معنایش این نیست که خداوند از آن ها توحید را طلبیده، زیرا اگر چنین باشد باید همه مردم موحد باشند. ولی ما می بینیم که در میان ما مخلوقین کسانی یافت می شوند که خدا را واحد نمی دانند و او را به توحید عبادت نمی کنند. و این خود دلیل است بر این که خداوند توحید را در خلق خود نیافریده بلکه آن ها را خلق کرده تا توحید را کسب کنند. شاهد گفتار ما قول خدای حق تعالی است: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ و الانس الا لِيَعْبُدُون (3)

با توجّه به مطالب بیان شده از شیخ مفید درباره فطرت، می توان گفت که نه تنها شیخ به منبعیت فطرت قایل نیست؛ بلکه با تفسیری که از معنای فطرت ارایه داد از اساس منکر معرفت فطری و موطن آن؛ یعنی عالم ذر شد. این نظریه شیخ مفید در انکار معرفت فطری و اثبات معرفت اکتسابی (عقلی) با نظریه معتزله هماهنگ بود. امّا نظر شیخ مفید با دیدگاه معتزله یک تفاوت عمده داشت و آن این که شیخ مفید در عین اکتسابی و عقلی دانستن معرفت، عقل را در علمش و نتایجش محتاج به سمع می دانست و برای سمع نقش ویژه ای قایل می شد. به خلاف معتزله؛ که هیچ نقشی را برای سمع در معارف اعتقادی قایل نبودند. ناگفته نماند که بر کسبی بودن معرفت اشکالی وارد بود. مشکل این بود که اگر معرفت، کسبی و اختیاری است،


1) همان، ص88.

2) شیخ مفید، تصحیح الاعتقاد، ص60.

3) همان، ص61.

مردم در برابر رسول خدا صلی الله علیه و آله چه وظیفه ای دارند؟ زیرا مردم می توانند به دستورات انبیاء علیهم السلام ترتیب اثر ندهند و کسی هم نمی تواند مردم را الزام کند و خدا هم حجّتی بر علیه آنان ندارد! معتزله برای حل این مشکل یک مسأله ای را در علم کلام ایجاد کردند به عنوان وجوب (1)نظر (2)، معتزله برای این که در مواجهه با انبیاء علیهم السلام محذوری پیش نیاید، گفتند عقل حکم می کند که باید نظر کرد در ادلّه ای که نبی اقامه می کند. ظاهراً تا قبل از قرن چهارم بحث وجوب نظر در میان متکلّمین امامیه وجود نداشت، چرا که تا این زمان اکثر متکلّمین امامیه قایل به معرفت اضطراری بودند و معرفت را اکتسابی نمی دانستند. و به تعبیر ابوالحسن اشعری در زمره اصحاب المعارف بودند. (3)امّا از زمان شیخ مفید وارد این دیدگاه وارد کلام شیعه شد. به عنوان نمونه، در آثار سید مرتضی و شیخ طوسی این نظریه کاملاً مشهود است. (4)شیخ مفید نیز چون کلامش کلام دفاعی در مقابل معتزله بود به نحوی قایل به وجوب نظر شد، زیرا از لوازمات اکتسابی بودن معرفت، وجوب نظر بود. شیخ مفید در ابتدای النکت من مقدمات الاصول این مساله را (وجوب نظر) چنین تبیین کرده:

ما اول فرض الله على عباده المكلّفين؟ قيل له: النظر في ادلته. فان قال: ما الدليل على ذلك؟ فقل: لانه- سبحانه- قد فرض معرفته و لا سبيل الى معرفته الا بالنظر في ادلته... . اولین واجب بر بندگان چیست؟ نظر در ادلّه او، دلیل بر این مطلب چیست؟ گفته شده خداوند سبحان معرفتش را واجب کرده است، و راهی به سوی معرفتش جز با نظر در ادلّه اش نیست. این کلام صحیح است غیر از این که چاره ای جز معرفت از طریق نظر نیست، تا مکلّف بداند چه چیزی بر او واجب شده است. نظر، استعمال عقل در وصول به غایب به اعتبار دلالت حاضر است. (5)

از ظاهر این عبارت استنباط می شود که به سبب وجوب معرفت خداوند، نظر در ادلّه ی خدا شناسی، واجب است؛ یعنی وجوب نظر متوقّف بر وجوب معرفت خداوند است، زیرا اگر معرفت خدا واجب نبود، نظر هم وجوبی نداشت. از طرفی در نظریه وجوب نظر، معرفت خدا مفروض نیست و باید بصورت اکتسابی و با نظر در ادلّه معرفت حاصل شود. در نتیجه، وجوب معرفت خدا نیز متوقّف بر وجوب نظر می شود. و این مستلزم دور می شود.


1) قاضی عبدالجبار، شرح اصول الخمسه، ص67؛ ملاحمی خوارزمی، الفائق فی اصول الدین، ص4؛ ابو الحسن اشعری، مقالات الاسلاميين، ص58.

2) نظر؛ يعنى استدلال يا فهم تعقلى. وجوب نظر فرع بر اکتسابی دانستن معرفت است و اکتسابی بودن فرع عقلی بودن معرفت است.

3) ر.ک. مقالات الاسلاميين، ص58.

4) ر.ک. سيد مرتضى، الذخيره، ص167؛ شیخ طوسی، الاقتصاد، ص161.

5) شیخ مفيد، النكت من مقدمات الاصول، صص21-20.

لذا این عبارات باید به گونه ای دیگر توجیه شود و بگوییم که منظور شیخ مفید از وجوب نظر در ادلّه، در خصوص تکلیف ابتدایی نیست. بلکه وجوب نظر در ادلّه خدا شناسی بعد از تذکر نبی و ایمان به اوست؛ یعنی این کلام شیخ را با عنایت به عبارت وی در اوائل المقالات معنا كنيم. (1)ناگفته نماند که این توجیه نیز مشکل نظریه وجوب نظر را حل نخواهد کرد. و اشکال دور همچنان پا برجاست. در حالی که در بحث معرفت فطری چنین اشکالی وجود ندارد و معرفت خداوند مفروض است و برای همه ی انسان ها این معرفت وجود داشته و نقش نبی تنها تذکّر به معرفت پیشین است. (2)


1) شیخ در آن جا متذکّر شد که عقل، در علم و نتایجش، محتاج سمع است. یعنی عقل برای شناخت خداوند نیازمند به سمع (حجّت ظاهری) است. اوائل المقالات، ص44.

2) دیدگاه های مختلفی درباره کارکرد های حوزه عقل تا کنون مطرح شده است به نظر من این مباحث ناشی از نشناختن خود عقل و مسئله تعقّل است. حقیقت عقل همواره مخفی بوده و مخفی نیز باقی خواهد ماند امّا کارکرد عقل که همان اندیشیدن و تعقّل است بسیار روشن است، عقل به منزله ی کارخانه ای است که برای تولید نیاز به مواد اولیّه دارد و مواد اولیّه آن علم است. حال این علم، اگر درست و کامل باشد در نتیجه گیری نیز عقل مصاب است. برای رسیدن به وحی مواد اولیّه آن علوم واضح و روشن و فطری است ولی در ادامه مواد اولیّه آن سمع قطعی است و این است تعامل عقل و وحى_ . سردبیر

پی نوشت ها

1- نجاشی، رجال نجاشی، رقم1067؛ ابن نديم، الفهرست، ص226؛ منتجب الدین رازی، فهرست اسماء علماء الشيعه و مصنفیهم، ص37؛ ابن شهر آشوب، معالم العلماء، ص112.

2- ذهبي، لسان المیزان، ج5، ص368.

3- ابن شهر آشوب، معالم العلما ص112؛ ابن ادریس حلی، سرائر، ج2، صص349-348.

4- نجاشی، رجال نجاشی، رقم1067.

5- ابن ادریس حلی، سرائر، ص648.

6- خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج8، ص73.

7- ابن ادریس حلی، سرائر، ج2، ص648؛ ابن شهر آشوب، معالم العلما، ص112؛ ذهبی، سیر اعلام النبلا، ج17، ص344.

8- علامه بحر العلوم، رجال، ج34، ص311؛ ابن كثير، البدايه و النهايه، ج12، ص15.

9- علامه حلی، خلاصة الاقوال، ص249، رقم844.

10- نجاشی، رجال نجاشی، رقم1067؛ شیخ طوسی، الفهرست، ص238، رقم711؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج3، ص231.

11- نجاشی، رجال نجاشی، رقم، 1067؛ ذهبی، میزان الاعتدال، ج4، ص30.

12- همان؛ شیخ طوسی، الفهرست، رقم711.

13- همان.

14- شریف رضی، نهج البلاغه، خطبه1.

15- عبد الکریم شهرستانی، الملل و النحل، ج1، ص56.

16- قاضی عبدالجبار معتزلى، المغنى في ابواب التوحيد و العدل، ج6، ص354.

17- همان، ج4، صص174-175.

18- عبدالكريم شهرستانی، الملل و النحل، جزء اول، ص48.

19- شیخ مفید، اوائل المقالات، ص44.

20- غلامحسین دینانی، ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام، ج2، صص37 و 43.

21- سید محمّد باقر صدر، الفتاوى الواضحه، ج1، ص98.

22- مکدرموت، اندیشه های کلامی شیخ مفید، صص 84-83.

23- شیخ مفید، اوائل المقالات، ص61.

24- همو، النكت فى مقدمات الاصول، ص20.

25- رجوع شود به مقاله آقای کدیور با عنوان مقام عقل در اندیشه شیخ مفید، آینه پژوهش، شماره 18و17.

26- محمّد تقی سبحانی، عقل گرایی و نص گرایی در کلام اسلامی، مجلّه نقد و نظر.

27- تصحيح الاعتقاد، ص149، و کذلک ان وجدنا حديثا يخالف العقول اطرحنا لقضية العقل بفساده... .

28- همو، المسائل السروية، ص73.

29- شيخ مفيد، التذكرة باصول الفقه، ص43.

30- همان، ص28.

31- غلامحسین دینانی، ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام، ج2، ص37.

32- با این قید که در عین مستقل بودنش، بی نیاز از سمع نیست.

33- ابن فارس، معجم مقاييس اللغة، ج4، ص510؛ ابن منظور، لسان العرب، ج5، ص56.

34- شیخ صدوق، التوحيد، ص330.

35- برقى، المحاسن، ج1، ص241.

36- شیخ مفید، اوائل المقالات، ص61.

37- همان، ص88.

38- شیخ مفید، تصحیح الاعتقاد، ص60.

39- همان، ص61.

40- قاضی عبدالجبار، شرح اصول الخمسه، ص67؛ ملاحمی خوارزمی، الفائق فی اصول الدین، ص4؛ ابو الحسن اشعری، مقالات الاسلاميين، ص58.

41- ر.ک. مقالات الاسلاميين، ص58.

42- ر.ک. سيد مرتضى، الذخيره، ص167؛ شیخ طوسی، الاقتصاد، ص161.

43- شیخ مفيد، النكت من مقدمات الاصول، صص21-20.

منابع و مآخذ

•

ابن شهر آشوب، معالم العلماء، مطبعة الحيدريه، نجف، 1380ق.

•

ابن فارس، احمد، معجم مقاييس اللغة، مكتب الاعلام الاسلامی، قم، 1404ق.

•

ابن كثير، البداية و النهاية، مكتبة النصر، ریاض، 1966م.

•

ابن ندیم، محمّد بن اسحاق، الفهرست، تحقیق رضا تجّدد، تهران، بی تا.

•

اشعری، ابوالحسن، مقالات الاسلاميين، تحقيق نعيم زرزور، مكتبة العصريه، بيروت، 1430ق.

•

بحر العلوم، سید مهدی، فوائد الرجاليه، مكتبة الصادق، تهران، 1362ش.

•

برقی، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، تصحیح محدّث ارموي، دار الكتب الاسلامية.

•

حلى، ابن ادریس، سرائر، انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1417ق.

•

حلی، حسن بن يوسف (علّامه حلی)، خلاصة الاقوال، تحقیق جواد قیومی، انتشارات فقاهه، قم، 1431ق.

•

خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، دار الکتاب العربي، بيروت، 1350.

•

خوارزمی، رکن الدین بن الملاحمي، الفائق فی اصول الدین، تحقیق ویلفرد مادلونگ و مارتین مکدرموت، انتشارات مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران، تهران، 1386ش.

•

خوارزمی، رکن الدین بن الملاحمي، المعتمد، تحقيق ويلفرد مادلونگ، انتشارات میراث مکتوب، تهران، 1390ش.

•

دینانی، غلامحسین، ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام، انتشارات طرح نو، تهران، 1389ش.

•

ذهبی، محمد بن احمد بن عثمان، سیر اعلام النبلاء، مؤسسة الرساله، بيروت، 1410ق.

•

ذهبی، محمد بن احمد بن عثمان، ميزان الاعتدال، مطبعة عيسى البابي، قاهره.

•

سبحانی، محمّد تقی، عقل گرایی و نص گرایی در کلام اسلامی، مجله نقد و نظر، سال اول، شماره 3و4.

•

سيد مرتضى، على بن الحسين، الذخيره في علم الكلام، تحقیق سید احمد حسینی، مؤسسه النشر الاسلامي، قم، 1411ق.

•

شریف رضی، محمّد بن حسین، نهج البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، مؤسسه نشر تأليفات فيض الاسلام، تهران، 1379ش.

•

شهرستانی، محمّد بن عبدالکريم، الملل و النحل، تحقيق محمد بدران، انتشارات شریف رضی، قم، 1364ش.

•

شهید صدر، سید محمّد باقر، الفتاوى الواضحه، دارالتعارف، بيروت.

•

صدوق، محمّد بن علی بن بابویه، اعتقادات، انتشارات دارالمفيد (سلسله مؤلفات شیخ مفید)، 1431ق.

•

صدوق، محمّد بن علی بن بابويه، التوحيد، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، 1398ق.

•

طوسی، محمّد بن حسن، الاقتصاد، انتشارات دار الأضواء، بيروت، 1406ق.

•

طوسی، محمّد بن حسن، الفهرست، تحقیق جواد قیومی، انتشارات فقاهه، قم، 1429ق.

•

عسقلانی، احمد بن حجر، لسان المیزان، مؤسسة الاعلمی، بیروت، 1390ق.

•

قاضی عبدالجبار، المغنى فى ابواب التوحيد و العدل، تحقیق حسین و ابراهیم مذکور، مصر1960م.

•

قاضی عبدالجبار، شرح اصول الخمسه، تحقيق عبد الكريم عثمان، مكتبة الاسرة، قاهره، 2009م.

•

مفيد، محمّد بن محمّد بن نعمان (شيخ مفيد)، النكت فى مقدمات الاصول، انتشارات دار المفيد (سلسله مؤلفات شيخ مفيد)، 1431ق.

•

مفيد، محمّد بن محمّد بن نعمان (شيخ مفيد)، التذكره باصول الفقه، انتشارات دار المفید، (سلسله مؤلفات شیخ مفید)، 1431ق.

•

مفيد محمّد بن محمد بن نعمان (شیخ مفيد)، المسائل السرويه، انتشارات دار المفید، (سلسله مؤلفات شیخ مفید)، 1431ق.

•

مفيد، محمّد بن محمّد بن نعمان (شیخ مفید)، اوائل المقالات، انتشارات دارالمفيد (سلسله مؤلفات شیخ مفید)، 1431ق.

•

مفید، محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، تصحیح اعتقادات الاماميه، انتشارات دارالمفید، (سلسله مؤلفات شیخ مفید)، 1431ق.

•

مکدرموت، مارتین، اندیشه های کلامی شیخ مفید، ترجمه احمد آرام، انتشارات دانشگاه تهران، 1384ش.

•

منتجب الدین، رازی، فهرست اسماء علماء الشيعه و مصنفیهم، تحقیق سید جلال الدین محدّث ارموی، انتشارات آیة الله مرعشی نجفی، قم، 1366ش.

•

نجاشی، احمد بن علی، رجال نجاشی، تحقیق سید موسی شبیری زنجانی، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1429ق.

ادبیات و اهل بیت علیهم السلام

اشاره

(اشعاری پیرامون شکافنده علوم حضرت امام محمّد باقر علیه السلام)

درآمد

مفاد آیات و روایات و نیز ادلّه و برهان ما را با این حقیقت آشنا می سازد که حقیقت ایمان، چیزی جز محبّت به پروردگار عزّوجلّ نیست و این نقطه شروع تمامی معارف ربّانی است. حال که محبّت ربّ العالمین، سرچشمه ی تمامی معارف است و بدون تردید از این محبّت، محبّت ها و بغض هایی پدید می آید، که از آن به تولّی و تبرّی تعبیر می شود؛ بایستی تمامی استعداد ها و نیرو ها در این مسیر قرار گیرد وگرنه معنای واقعی اسراف شکل گرفته است و خداوند مسرفین را دوست نمی دارد.

شعر با رسایی و شیوایی خاص و منحصر بفردش همواره نیرویی قوی در جهت تأثیر گذاری بوده و خواهد بود و چنان چه این ذوق در مسیر تعلیم و تربیت دینی و تزکیه نفس از پلیدی قرار گیرد و بوسیله آن محبّت به خدا و آن چه رنگ الاهی دارد تقویت گردد که بدون شک در کنار آن برائت و بیزاری از دشمنان خدا نیز اوج می گیرد، در مسیر عبودیّت و بندگی قرار گرفته است و از اسراف خارج شده است و چون در مسیر بندگی است اجر بسیار دارد.

امام صادق علیه السلام فرمودند:

مَن قَالَ فِينا بَيتَ شِعرٍ بَنَى اللَّهُ لَهُ بَيتا فِي الجَنَّةِ هر که درباره ما یک بیت شعر بگوید، خداوند متعال در بهشت یک خانه برایش بسازد. (1)

در این شماره اشعاری را درباره وجود مقدّس و نازنین امام محمّد باقر علیه السلام تقدیم حضور کردیم تا شاید مورد توجّه حضرتش قرار گیرد.

ای مهر دل فروز، در آسمان علم *** وی یار مه جبین یا باقر العلوم

ای حجّت خدا ما را شفیع شو *** در روز واپسین یا باقر العلوم


1) وسائل الشیعه، ج 15، ص467.

فهرست اشعار

اشاره

شمع انجمن

یوسف دو فاطمه علیهما السلام

تصویرگر آینه ها

دلیل کرّمنا

عطر گل محمّدی

فخر رجب

داود اهل بیت علیهم السلام

باقر كل علوم

یادگار کربلا

پا به پای محرّم

سینه سینا

پنجم ناخدا

لحظه های داغ

بغض گلو

شمع انجمن

ای ز سروِ قدِّ رعنا بر صنوبر طعنه زن *** و ای ز ماه روی زیبا مهر را رونق شکن

همچو من هر کس رخ و قد تو بیند تا ابد *** فارغ است از دیدن خورشید و از سرو چمن

گر خرامی صبحدم در طرف باغ ای گل عذار *** غنچه از شرم دهانت هیچ نگشاید دهن

ای تو شمع انجمن از فرط حسن و دلبری *** هر کجا دارند خوبان دو عالم انجمن

نسبت حسن تو با یوسف نشاید داد از آنک *** صد هزاران یوسفت افتاده در چاه ذقن

چشم جادویت نموده شرح بابل مختصر *** بوی گیسویت شکسته رونق مشک ختن

کی توانم کرد وصف و چون توانم داد شرح *** ز آن چه عشقت می کند ای نازنین با جان من

بس بود طبعم پریشان از غم زلفت مگر *** با خیال قد رعنایت کنم موزون سخن

در مدیح صادر اول امام پنجمین *** کش بود مدّاح ذات ذوالجلال ذوالمنن

شبل حیدر سبط پیغمبر صلی الله علیه و آله خدیو انس و جان *** مخزن علم النبيّين كاشف سرّ و علن

حضرت باقر علیه السلام ضیای دیده خیرالنسا سلام الله علیها *** حامی شرع رسول الله صلی الله علیه و آله هوادار سنن

جلّ اجلاله، توانایی که گر خواهد کند *** روز، شب، خورشید، مه، افلاک، غبرا، مرد و زن

دی به یک ایمای او گردد بهار و خار، گل *** بلبل و قمری شوند از امر او زاغ و زغن

بی ولای آن گل گلزار دین نبود، اگر *** لاله خیزد در چمن یا سبزه روید از دمن

کوی او چون خانه حق قبله اهل یقین *** اسم او چون اسم اعظم دافع رنج و محن

هم به آدم شد مغیث و هم به نوح آمد معین *** هم به عیسی گفت: کلّم هم به موسی گفت: لن

من چه گویم وصف ذاتش جز که عجز آرم به پیش *** درّ دریای حقیقت را که می داند ثمن؟

مرحوم صغیر اصفهانی

یوسف دو فاطمه علیهما السلام

ای به تو از خالق داور سلام *** از لب جانبخش پیمبر صلی الله علیه و آله سلام

ای پدر عالم هستی همه *** نجل على علیه السلام يوسف دو فاطمه سلام الله علیها

شمس و قمر را به نسب اختری *** نسل امام علیه السلام از پدر و مادری

اختر تابنده دانش تویی *** بلکه شکافنده دانش تویی

عالم علم احد قادری *** باقری و باقری باقری

دانش کل نکته ای از مکتبت *** علم لدنّی سخنی بر لبت

مدح تو از قول خدا در نبی است *** خلق تو آینه خلق نبی است

مام تو ریحانه ی نجل بتول سلام الله علیها *** جابرت آورده سلام از رسول صلی الله علیه و آله

اختر تابنده ماه رجب *** مهر فروزنده ماه رجب

شهر رجب را تو بهین کوکبی *** ماه فروزان نخستین شبی

جابر جعفی که ز دانش یمی *** بر لبش از چشمه علمت نمی است

علم، نهالی ز گلستان تو *** پیر خرد طفل دبستان تو

هر نفست باغ گلی از کمال *** هر سخنت پاسخ صد ها سؤال

مهر رخت ای به علی علیه السلام نور عین *** بوسه گه یوسف زهرا سلام الله علیها حسین علیه السلام


ای به فدایت پدر و مادرم *** مدح تو در دُرج دهان گوهرم

"ميثمم" و عبد مطیع تواَم *** عاشق دیدار بقیع تواَم

استاد سازگار

تصویر گر آینه ها

تو که هستی نگاهت به حرم راه نماست *** طور سینای تو تصویرگر آینه هاست

کیستی مرد که حاتم شب و روز خود را *** بر سر سفره ی اکرام تو مانند گداست

مَثَلِ علم تمام علمای عالم *** پیش علمت مَثَلِ قطره کنار دریاست

سی هزار از تو روایت شده از یک راوی *** همه سر چشمه اش از علم الهی شماست

حوزه و مجتهد و عالم و علامه و علم *** همه از برکت یک لحظه ی عمرت برپاست

عالمان پیش تو یک عمر تلمّذ کردند *** مذهب از سیره ی علمی شما پا برجاست

السلام ای که تویی روح ولایت آقا *** این سلام از نظرم می گذرد کز طاهاست

ثمر پاک ترین عشق شما هستی و بس *** مادرت سرور زن های دو عالم زهراست

همه ی ارض و سما حول شما می گردد *** نظری کن که نظر بر دل عشّاق رواست

نور در روح نماز تو تجلّی دارد *** در زلالی نگاه تو خدا هم پیداست

آنقَدَر مدح تو را گفتن و خواندن سخت است *** كين قلم جنس، فقط کار خود ذات خداست

وحید محمدی

دلیل کرّمنا

السلام ای دلیل کَرّمنا *** ای به عالم امام، آمَنّا

به مسلمانیِ خودت سوگند *** طاعتت واجب است، سَلّمنا

این عبارت نوشته بر قلبم *** از ازل بوده ام تُو را، مِنّا

از ازل تا ابد به این سخنیم *** ما همه بنده ایم، اِرحَمنا

«و خَلَقنا لَهُم» به ما خواندی *** «و مَتاعاً و رحمةً مِنّا»

مرده بودیم، زندهِ مان کردی *** و لبت گفت ذکر «اَحيَينا»

شیعه ی فاطمه سلام الله علیها تویی و منم *** شیعه ی تو قسم به «انزلنا»

حجةُ اللهِ ما تویی آقا! *** حجة اللهَ على الحجج، زهرا سلام الله علیها

سوره های فصیح رحمانی *** آیه های بلیغ سبحانی

تویی و آل پاک و اطهارت *** کلمات کریم قرآنی

عَلَّم الآدم از تو می گوید *** ای به اسماءِ نور، نورانی

أذكروا نعمتی تویی آقا! *** وَه چه زیبا نماز می خوانی

و اَقيموا الصلوة را مظهر *** اَمرِ آتو الزکوة را بانی

خاشعین را عبادتت مَظهر *** خاضعين را چراغ رضوانی

هر سحر از میان سجّاده *** آسمان را کنی چراغانی

نیمه شب تا طلوع فجر و فلق *** تویی و سجده های طولانی

پدر و مادرم فدای شما *** ای مرا والدین ایمانی

با شما بودنم خدا داند *** بهترین لحظه های روحانی

مثل عمّه شبیه بابایت *** می کنی خطبه های طوفانی

آخرین یادگار کرب و بلا! *** اوّلین یادگار ایرانی

حتم دارم برای ما تا حشر *** تا قیامت شفیع میمانی

حجةُ اللهِ ما تویی آقا! *** حجةَ اللهَ على الحجج، زهرا سلام الله علیها

عطر گل محمّدی

امشب میان گریه و لبخند خود گمم *** سرشار از طلوع بهار تبسمم

دریایم و طپیده به لب هام نبض موج *** تا آسمان رسیده شعور تلاطمم

جارو به برج و باروی اندیشه می زنم *** تا سائل مدایح معصوم پنجمم

من شاعر صداقت گل های قاصدک *** من جابر سلام رسولان مردمم

هر جا که باز پنجره ای شد کبوترم *** هر جا که بسته است در مهر کژدمم

صد ها ابو بصیر شود طفل مکتبم *** دریای علم تو بچشاند اگر خمم

پیچیده در تلاوت نام معصومِ تو *** عطر گل محمّدیت در تکلمم

بر خاک های مرقد نورانی تو ساخت *** گلدسته ها و گنبد زرین تجسمم

امشب دوباره شوق مرا بال و پر بده *** امشب که بین گریه و لبخند خود گمم

میثم مومنی نژاد

فحر رجب

عشق آمد و مقابل من دفتری گشود *** مرغ دلم بهانه گرفت و پری گشود

بال و پری زدم به بلندای آسمان *** از لطف خود خدای کریمان دری گشود

احرام سرخ بر تن من بود و ناگهان *** دیدم که روبروم در اخضری گشود

در آن طرف تمامی عالم بهشت بود *** یک لحظه نور پرده زیباتری گشود

بر روی دیدگان پر از التماس من *** باری تعال چهره یک سروری گشود

به به چه سروری که ملک مست بوی او *** جمعی ز انبیاء همه مبهوت روی او

نامش محمّد و به لقب باقر العلوم *** عالم ترین رجال عرب باقر العلوم

در روز اولی که قدم در جهان گذاشت *** باعث شده به فخر رجب باقر العلوم

تا این که می برم به زبان نام اطهرش *** شیرین شود دهان چو رطب باقر العلوم

تابنده تر ز او نبود کس میان روز *** زیباترین ستاره شب باقر العلوم

میلاد یعقوبی

داود اهل بیت علیهم السلام

نازم به سَروری که زبورش ز کوثر است *** داود اهل بیت علیهم السلام صدایش رساتر است

یک سوره از زبور گلستان هل اتی *** دنیایی از فضایل آل پیمبر علیهم السلام است

یک آیه از صحیفه ی سجّادیه بخوان *** وانگه ببین که سوره ی نورش چه محشر است

هرکس که آن صدای رسا را شنید، دید *** حتی سکوت هم که کند عین حیدر است

يعقوب آل فاطمه علیهم السلام حالا پدر شده *** آمد محمّدی که به او روح پیکر است

نسل رسول، نسل علی، نسل فاطمه *** بسته به این ولادت و مولود انور است

هم هاشمی است، هم علوی هم محمّدی *** نسلش حسینی و حسنی، فخر داور است

اول محمّد آمد و بعداً علی ولی *** این جا علی ز قبل محمّد مصوّر است

او زاده ی خلیلِ سر افرازِ نینواست *** آزاده ی ذبیحِ خدا سبط صفدر است

او ناشر حقایق دین محمّدی *** احیاگر علوم خداوند اکبر است

آگاه از عوالم غیب و شهود اوست *** از قلّه های علم و عمل اوست برتر است

در یک کلام مرتبه ی باقر العلوم *** مولای هفت سرور و بابای جعفر است

در وصف او هر آن چه سخن هست نارساست *** جز اهل بیت علیهم السلام هرچه بیان است بی بر است

قرآن هرآن چه وصف اولو الامر می کند *** درباره ی پیمبر صلی الله علیه و آله و آل پیمبر علیهم السلام است


او کیست وصفش این همه توحید آور است *** او کیست که به گلشن ارباب مِهتر است

با این همه فضایل گویای حضرتش *** تاریخ او مویِّدِ میلاد دیگر است

او یادگار نهضت سالار کربلاست *** دامن نشین عمّه ی سادات لشگر است

تا کربلاست، زینتِ دوش عموی خویش *** وز کربلا، نظاره گر هیجده سر است

او راوی تمام شهیدان نینواست *** او شاهد سه ساله و نُه ساله دختر است

او دیده است چادر خاکیِّ عمّه را *** او دیده است بر سر یک نیزه معجر است

او دیده است ناله ی رأس الحسین علیه السلام را *** او دیده است طشت طلا تیر آخر است

او دیده است ذبح عظیم قتال را *** او دیده است تیزی خنجر به حنجر است

او دیده است پردگیان را میان شهر *** او دیده است عمّه ی سادات مضطر است

او دیده است هلهله ی اهل شام را *** او دیده است دیده ی بابا ز خون تر است

محمود ژولیده

باقر کل علوم

ای فروغ دانشت تا صبح محشر مستدام *** وی تو را پیش از ولادت داده پیغمبر سلام

منشأکل کمال و باقر کل علوم *** هفتمین نور و ششم مولایی و پنجم امام

انس و جان آرند حاجت در حریمت روز و شب *** آسمان گردیده بر دور مزارت صبح و شام

این عجب نبود که بخشی چشم جابر را شفا *** زخم دل را می دهی با یک نگاهت التیام

ساکنان آسمان را لحظه لحظه، دم به دم *** از بقیعت بوی عطر جنّت آید بر مشام

در کمال و در جلال و علم و حلم و خلق و خو *** پای تا سر، سر به سر آیینه ی خیر الانام

با تو حق گیرد تداوم از تو حق گیرد کمال *** بی تو ایمان نادرست و بی تو قرآن ناتمام

کودکی بودی که از تیغ بیانت ناگهان *** روز در چشم یزید بی حیا آمد چو شام

لال شد از پاسخ و زد بر دهن مهر سکوت *** طشت رسوایی او افتاد از بالای بام

تو سر بالای نی دیدی به سن کودکی *** گه به دشت کربلا که کوفه گاهی شهر شام

خیمه های آل عصمت را که آتش می زدند *** می دویدی در بیابان اشک ریز و تشنه کام

کوفیان بردند در حبس عبیدالله تان *** شامیان سنگدل سنگت زدند از روی بام

ماجرای کربلا و شام و کوفه بس نبود *** از چه دیگر این همه آزار دیدی از هشام

بارها آوردت از شهر مدینه تا دمشق *** از وجودت هتک حرمت کرد جای احترام

گاه آوردت به زندان گاه پای تخت خویش *** گاه زد زخم زبان و گاه می زد اتهام

حیف کز زهر جفا گردید قلبت چاک چاک *** مرغ روحت پر زد از تن جانب دار السلام

بس که بر جان عزیزت روز و شب آمد ستم *** دادی از سوز جگر بر شیعیانت این پیام

تا به صحرای منا گریند بهر غربتت *** حاجیان هنگام حج، پیر و جوان و خاص و عام

دوست دارم بر تو گریم در بیابان بقیع *** کرده اند این گریه را بر من حرامی ها حرام

در کنار قبر بی شمع و چراغت روز و شب *** هم بشر سوزد چو شمع و هم ملک گرید مدام

از چه شد صد چاک قلبت با چنان قدر و جلال *** وز چه ویران مانده قبرت با چنان جاه و مقام

برتو می گریم که عمری ساقی بزم بلا *** روز و شب ساعت به ساعت ریخت خون دل به جام

بر تو ای تنها چو عمّت مجتبی علیه السلام *** بر تو می گریم که مظلومی چو جّد و باب و مام

بر تو می گریم که بردی کوه غم از کودکی *** بر تو می گریم که شد با خون دل عمرت تمام

ای خدا را باب رحمت، باب رحمت باز کن *** تا که "میثم" زائر قبرت شود في كل عام

استاد سازگار

یادگار کربلا

باید گریست با همه ی ناله دارها *** بر کربلا و قافله ی یادگارها

تنها ترین امام علیه السلام که مانده ز کربلا *** رنجی کشیده از همه ی روزگارها

می گفت با هزار گِرِه از گلوی زخم *** با هر بهانه ای سخن از بی قرارها

می گفت با کنایه که من دیده ام به چشم *** آتش به خیمه ها و شروع فرارها

من دیده ام که راه، به اطفال بسته بود *** سر بود و سنگ و سیلی سخت سوارها

دیدم به چشم خویش که دستان اجنبی *** معجر کشید از سر عصمت مدارها

دیدم که رحم، در دل بی رحمشان نبود *** مزدورهای در طمع گوشواره ها

دیدم شرارِ دامن آتش گرفته را *** آن شب که شد ستاره هم آغوش خارها

با شعر و طنز و طعنه به ما لطمه ها زدند *** چون تیر کینه بود، تمام شعارها

با این که زخم نیزه جگرهای ما درید *** آه از هجوم زخم زبان و نثارها

هوراکشان رسیدن ما را صلا زدند *** با پایکوبی و به صدای هَوارها

ما را چنین خرابه نشینی روا نبود *** با جامه های پاره و تحقیرِ بارها

هفتاد و دو شهید، متاع قلیل ماست *** آن کشته های بانی این اقتدارها

ما ارث غم ز فاطمه سلام الله علیها داریم یادگار *** این ارث ها بماند و این یادگارها

زهر جفا به پیکر من مرهم است و بس *** زخم جگر دوای تمامی کارها

خاک بقیع مدفن زهراییِ من است *** کرب و بلای ماست به گوشه کنارها

تا روز انتقام خدایم گواه من *** یاری کنند اشک مرا خیل یارها

چشمان انتظار، عجب آبدیده شد *** آخر به انتها برسد انتظارها

محمود ژولیده

پا به پای محرّم

روزی که باد های مخالف امان نداد *** هفت آسمان به قافله ای سایه بان نداد

خورشید بود و سایه شوم غبارها *** خورشید بود همسفر نیزه دارها

دیدی به روی نیزه سر آفتاب را *** دیدی گلوی پرپر طفل رباب را

دیدی عمود با سر سقا چه کرده بود *** تیر سه شعبه با دل مولا چه کرده بود

در موج خیز شیون و ناله دویده ای *** تا شام پا به پای سه ساله دویده ای

گل زخم های سلسله یادت نمی رود *** هرگز غروب قافله یادت نمی رود

هم ناله با صحیفه ی ماتم گریستی *** یک عمر پا به پای محرم گریستی

یوسف رحیمی

سینه سینا

در درون سینه می سوزد دل شیدای من *** ای خدا دریای خون شد سینه ی سینای من

همچو شمعی پیکرم از آتش و غم آب شد *** کین زهر آلوده آتش زد ز سر تا پای من

پاسخ زهرا سلام الله علیه چه خواهی داد فردا ای هشام *** گر بپرسد شرح امروز مرا فردای من

از تو می پرسد به فردای قیامت مادرم *** از چه کُشتی یادگار روز عاشورای من

آخر ای بیداد گر من زاده ی پیغمبرم *** کرده مدح من به قرآن خالق یکتای من

نیش ها را نوش می کردم من از نیش قلم *** از چه گشتی سدّ راه فکر روشن رأى من

تشنه لب جان می دهم چون جدّ مظلومم حسین *** تا به عالم زنده ماند شیوه ی آبای من

شاعر «ژولیده» می گوید به صد آه و فغان *** در درون سینه می سوزد دل شیدای من

مرحوم ژولیده نیشابوری

پنجم ناخدا

تنهاترین غریب دیار مدینه بود *** او مرد علم و زهد و وقار و سکینه بود

صد باب علم از کلماتش گشوده شد *** در بین عالمان، به خدا بی قرینه بود

این خانواده نسل نجات و هدایتند *** او ناخدای پنجمی از این سفینه بود

نان آور همیشه هر کودک یتیم *** بر شانه های خسته او جای پینه بود

آتش گرفته باغ دلش از شراره ای *** سهم امام خسته ما زهر کینه بود

همواره آسمان دلش رنگ لاله داشت *** هفتاد و چند داغ شقایق به سینه بود

دشت نگاه او پر گل های اشک بود *** یادآور حکایت سقا و مشک بود

یوسف رحیمی

لحظه های داغ

یک طرف کاغذ و یک سو قلمش افتاده *** قلمش نه دمِ تیغ دو دمش افتاده

آخرین لحظه همان لحظه ی تلخی ست که مرد *** دیده از دست ابالفضل علیه السلام علمش افتاده

دیده که دست و سر و چشم عمو عباسش *** تا دم علقمه در هر قدمش افتاده

نفسش را رمقی نیست و در خاطر مرد *** زخم های تن آقا رقمش افتاده

بعدِ این قدر مصیبت که سرش آوردند *** تازه تیغ آمده بر قدّ خمش افتاده

آخرین لحظه به یاد فقط این جمله ی "شمر" *** که: "خودم می کِشم و می کُشمش" افتاده

دمش از بسکه حسینی ست چو پایین رفته *** باز در پای دمش بازدمش افتاده

مثل بين الحرمين است مدینه امّا *** سر پا نیست... در این در این سو حرمش افتاده

مهدی رحیمی

بغض گلو

حریم سینه ی من در شراره افتاده *** در انعکاس نگاهم ستاره افتاده

ز حجله گاه لبم خون تازه می ریزد *** دگر نفس زدنم در شماره افتاده

شکست هجمه ی بغض گلو گرفته ی من *** به یاد خاطره هایی دوباره افتاده:

به یاد کرب و بلا و غروب عاشورا *** خزان به جان تباری بهاره افتاده

به پیش چشم تَرَم پیکر سُلاله ی عشق *** به زیر مرکب صدها سواره افتاده

کفن به وسعت دشت و میان یک صحرا *** قدم قدم بدن پاره پاره افتاده

هجوم دست پلید و نگاه بی پروا *** و زینبی که پِی راه چاره افتاده

هاشم طوسی

سیری در افکار و عقاید ابن عربی

اشاره

مرحوم استاد عباس سعیدی

•

اساتید و منابع معرفتی ابن عربی

•

بخشی از رجال مهم حديثى جلد ده فتوحات

•

رجال مهم حدیثی جلد یازده فتوحات

•

تجلیل و تمجید فوق العاده ابن عربی از ابو هریره

•

اجمالی از احوال حسن بصری، سفیان ثوری، بایزید بسطامی

•

ابن عربی و کلمات واهی و گستاخانه

•

ابن عربی و دیدگاه وی درباره عقل و حسّ

درآمد

در این شماره نویسنده محترم در ابتدا اساتید و سپس رویکرد ابن عربی را نسبت به روات بررسیده است تا مشخّص شود که چه کسانی در ساختمان فکری ابن عربی تأثیر داشته اند و سپس توجّه خاص ابن عربی به ائمّه مکتب خلفا و بی توجّهی او را نسبت به خاندان وحی علیهم السلام را بسیار ملموس نموده تا مشخّص شود که ابن عربی با هیچ تعریفی در عداد شیعیان قرار نمی گیرد.

کلید واژه ها؛

ائمّه معصومین علیهم السلام، ابن عربی، صوفيه، عقل، حس

فتوحات، ابوهريره، حسن بصری، بایزید

اساتید و منابع معرفتی ابن عربی

شناخت اساتید و منابع مهم و عمده معرفتی ابن عربی و رجال مهم حدیثی او در برخی از مجلّدات فتوحات:

1- يونس بن يحيى بن ابی الحسن عباسی هاشمی که بسیاری از کتاب های حدیثی از جمله صحیح بخاری را ابن عربی از وی فرا گرفت.

2- عبد الصمد بن محمد بن ابی الفضل حرستانی که ابن عربی، صحیح مسلم را نزد او خوانده و از او اجازه عامه گرفته است.

3- ابو شجاع زاهر بن رستم اصفهانی که سنن ترمذی را در مکه به وی آموخته است.

4- برهان الدين نصر بن ابى الفتوح ابن علی حضری {حصری؟} پیشوای (1)مکتب حنبلی که ابن عربی در مکه سنن ابی داوود سجستانی را نزد وی خوانده (2)و از او اجازه عامه گرفته بود.

5- ابوالخیر احمد بن اسماعیل بن یوسف طالقانی قزوینی. ابن عربی نزد وی نوشته (یا نوشته های) محدّث نامدار بیهقی [ابوبکر احمد بن حسین (در گذشته 458 ق)] را با یک واسطه از مولّف خوانده و از او اجازه عامه گرفته بود.

6- یکی از بزرگ ترین و مشهور ترین شیوخ عرفان و تصوف، همزمان با جوانی ابن عربی، صوفی برجسته شعیب بن حسین اندلسی مشهور به ابومدین (در گذشته594 ق) بوده است. ابن عربی، ابومدین را از بزرگان عارفان می نامید و می گوید که از روی بصیرت به وی اعتقاد داشته است. (3)7و8- ابن عربي (الرسالة القشريه) ابو القاسم عبدالکریم بن هوازن (در گذشته 465ق) در اصول تصوف را نزد (محمد بکری) و همچنین (عبدالوهاب بن على بن سكينه) (درگذشته 607 ق) شيخ الشيوخ بغداد خوانده که مورد دوم در شهر بغداد صورت گرفته است. (4)

9- یکی دیگر از اساتید معروف ابن عربی (ابو الفرج ابن جوزی) بوده است. (5)


1) مقصود پیشوای مکتب حنبلی آن زمان می باشد.

2) و به این ترتیب نام چهار نفر از اساتید معروف ابن عربی که وی 4 کتاب از (صحاح و سنن) سته عامه را نزد آن ها آموخته و در تاریخ تصریح شده یاد گردید.

3) دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج4، ص227.

4) دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج4، ص227.

5) ابن جوزی صاحب کتاب معروف (تلبیس ابلیس) می باشد که نویسنده در این کتاب از ابعاد مختلف به بحث و بررسی عقاید صوفیه پرداخته و انتقاد های منطقی و عالمانه نموده است. جهت اطلاع به آن رجوع شود.

10- ابن عربی بنا بر گفته خودش در سال 580 ق، به طریقت عرفان داخل شد و نخستین کسی که با وی در این طریق روبرو شد (ابو جعفر احمد عرینی) است که در آغاز آشنایی ابن عربی با طریقت عرفان به اشبیلیّه آمد و ابن عربی نخستین کسی بوده که به دیدارش شتافته بوده است. (1)یادآوری می شود که خانواده ابن عربی تا 568 ق، ، در مرسیه (زادگاه ابن عربی) زندگی می کردند. در این میان، حکومت ابن مَرد نیش (فرمانروای مُرسیه) توسط موحدون برانداخته شد و در همان سال خانواده ابن عربی از مرسیه به اشبیلیه منتقل گردیدند.

پدر ابن عربی از الطاف فرمانروای جدید اندلس، ابو یعقوب یوسف برخوردار گردید وی از نزدیکان والی اشبیلیه بوده و گویا به یک منصب دولتی نیز گمارده شده بود. (2)گفته می شود که ابن عربی، خود نیز چندی منشی فرمانروایان اشبیلیه بوده است. (3)تا کنون از ده نفر از مشهور ترین و اثرگذارترین اساتید معاصر و بلا واسطه ابن عربی و نام کتب و متون درسی معروف و اساسی مورد تعلیم و آموزش و یاد گردید تا مشخّص شود که عمدتاً زیر بنای فکری و عقیدتی ابن عربی توسط چه معمارانی شکل گرفته و این معماران در ساختمان بنای شخصیتی وی از چه مصالح بهره جسته اند. توجّه به کلیه این اساتید و شناخت آن ها و منابع متون مورد آموزش بخصوص منابع حدیثی و میزان تأثیر پذیری ابن عربی از این اساتید و منابع که مخصوصاً، متون دو کتاب فتوحات فصوص، منعکس کننده آن تأثیرات می باشد. برای محقّقین در حوزه شناخت ابن عربی به ویژه آن ها که درباره مذهب و اعتقادات وی، اظهار نظر می کنند بس ضروری و لازم است. رجال مهم حدیثی جلد 9 فتوحات مکیه (4)ابن عربی منحصراٌ در این جلد، 29 (بیست و نه) مرتبه از مسلم (محدث صاحب صحیح) و 14(چهارده) مرتبه از ابوداود محدث و 14 (چهارده) مرتبه از نسائی (محدث) ، 14 (چهارده) مرتبه از عایشه و 11 (یازده) مرتبه از ابوهریره و 10 (ده) مرتبه از بخاری (محدث صاحب صحیح) و 9 (نه) مرتبه از ترمزی محدث (ابوعیسی) و 8 (هشت) مرتبه از عبدالله بن عمر و 6 (شش) مرتبه از انس بن مالک و 4 (چهار) مرتبه از محمد غزالی و نیز از بزرگان صوفیه نظیر بایزید بسطامی، (5)


1) دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج4، ص227.

2) همان، ص226 و227.

3) همان، ص226 و227.

4) منبع پژوهشی ما در این نوشتار فتوحات 13 جلدی است با تحقیق و تقدیم د. عثمان يحيى و تصدير و مراجعه د. ابراهیم مدکور قاهره 1406ه- 1986م.

5) لازم به ذکر است که ابن عربی در فتوحات (تمامی مجلّدات) چهل و دو مرتبه از بایزید نام برده و از وی تجلیل نموده است که انشاء الله در آینده توضیح آن ها خواهد آمد. برای نمونه یک مورد نقل می شود.... كابي يزيد سئل عن الزهد فقال... ما كنت زاهدا سوى ثلاثة ايّام: اول يوم زهدت في الدّنيا و الثّاني زهدت في الآخرة و ثالث يوم زهدت في كّل ماسوى الله فنودیت: ماذا تريد؟ فقلت اريد ان لا اريد، لانى انا المراد و انت المريد. [فتوحات، ج 11، ص335]

جنید بغدادی، ابومدین هر کدام 3 (سه) مرتبه حدیث نقل کرده و با تجلیل و تعظیم از آن ها، یاد نموده است. ولی در همین جلد 9 (نه) حتی یک مرتبه از هیچ کدام از ائمّه معصومین علیهم السلام و یا از حضرت فاطمه سلام الله علیها و حضرت خدیجه سلام الله علیها و حضرت زینب سلام الله علیها و یا حتی یک مرتبه از محدّثین و علماء و دانشمندان نامدار شیعه، مانند کلینی (درگذشته 328یا329ق.) و شیخ طوسی (متوفی460ق.) و شیخ صدوق (متوفی381ق.) و یا شیخ مفید (متوفی413ق) و سید مرتضی (متوفی436ق.) حدیث و روایتی نقل نشده و نام و یادی ذکر نگردیده است. و این موضوع بس تأسّف آور و شگفت انگیز، باید مورد تجزیه و تحلیل جدّی محقّقین و پژوهندگان بخصوص درباره مذهب ابن عربی و در کل ساختار عقیدتی و شخصیتی وی قرار گیرد.

بخشی از رجال مهم حدیثی جلد ده فتوحات

ابن عربی در جلد ده فتوحات، چهار مرتبه بایزید بسطامی را مورد تجلیل قرار داده که دو مورد آن به صورت زیر است:

1- ... قوله تعالى لابي يزيد: تقرّب الىّ ... . (1)

2- ... قُرئَ على ابي يزيد: (إنّ بطش ربك لشدید) (2)قال بطشی اشدّ. (3)

ابن عربی در همین مجلّد ده، سه مرتبه از آراء فقهی حسن بصری (4)و دو مورد از آراء فقهی سفیان ثوری (5)یاد کرده است با وجود آن که این دو نفر از مخالفین ائمّه معصومین علیهم السلام بوده و ماجرای انتقادها و اعتراضات سفیان ثوری (6)و بزرگان صوفیّه عصر وی با حضرت صادق علیه السلام مشهور است. (7)


1) بنا به ادعّای ابن عربی، خداوند بلا واسطه، بایزید را مخاطب قرار داده است. البته ابن عربی و بایزید بسطامی از این دعاوی و بالاتر آن فراوان دارند که انشاء الله در آینده خواهیم دید. [فتوحات، ج10، ص219]

2) [بروج،12] این آیه بر بایزید خوانده شد: همانا گرفتن قهرآمیز و مجازات پروردگارت بسیار شدید است بایزید گفت بطش من شدیدتر است.

3) فتوحات، ج10، ص257.

4) همان صفحات 220 و 362 و 364 جهت اطّلاع از نکوهش و مذّمت حسن بصری و انحراف وی از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام رجوع شود به بحار، ج28، ص158.

5) همان، ص427 و472.

6) استاد مطهری در کتاب: داستان و راستان این مناظره را نقل کرده و ضمن نکوهش شدید صوفیه گوید: این روش و مسلک در جهان سابقه داشت در یونان و در هند بلکه در همه جای دنیا این مسلک کم و بیش وجود داشته در میان مسلمین هم پیدا شد و به آن رنگ دینی دادند... . [رجوع شود به داستان راستان، ج1، ص36 الی57]

7) تحف العقول، ص348-354؛ کافی، ج5، باب المعيشه، ص65-71.

استاد مطهری در جای دیگر در نکوهش صوفیّه و سوء استفاده آن ها از تأویل قرآن می نویسد: از "اسماعیلیّه" که بگذریم متصّوفه در زمینه تحریف آیات و تأویل آن ها مطابق عقائد شخصی خود ید طولائی داشتند" وی سپس جهت نمونه ماجرای حضرت ابراهیم علیه السلام و ذبح حضرت اسماعیل علیه السلام را که صوفیّه مطابق آراء خود تأویل نموده و می گویند" مقصود از ابراهیم، ابراهیم عقل است و مقصود از اسماعیل، اسماعیل نفس و عقل در این جا قصد آن داشت تا نفس را ذبح کند"، بیان کرده و سپس می نویسد:

روشن است که چنین برداشتی، بازی کردن با قرآن است و ارایه یک نوع شناخت انحرافی و درباره همین مرتبه برداشت های انحرافی و مبتنی بر خواست ها و امیال شخصی و گروهی است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأْيِهِ فاليتبوء مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ. کسی که قرآن را با رأی خود تفسیر کند باید جایگاه خود را در آتش در نظر گیرد.

این چنین بازی با آیات قرآن، خیانت به قرآن محسوب می شود آن هم خیانتی بسیار بزرگ.

مرتبه اول سفیان ثوری خدمت آن حضرت علیه السلام مشرف شد و بعد از طرح اعتراضاتی، حضرت علیه السلام وی را با دلائل متقن مجاب و محکوم فرمود و سفیان شکست خورده از نزد آن حضرت علیه السلام خارج شد. مرتبه دوم سفیان با جمعی از صوفیان جهت مناظره و جبران شکست گذشته خود، نزد حضرت علیه السلام آمدند. این مرتبه نیز آن حضرت علیه السلام با ادلّه و براهین قاطع از قرآن و حدیث بطور کلّی پیروان این طرز تفکّر را محکوم و انحرافات آن ها را بیان فرمودند که جملگی سرافکنده خارج شدند. انشاء الله در آینده از نکوهش شدید صوفیه توسط ائمّه معصومین علیهم السلام سخن خواهیم گفت.

رجال مهم حدیثی جلد یازده فتوحات

ابن عربی در جلد یازدهم فتوحات مکیه از افراد زیر روایت می کند:

مسلم (صاحب صحيح) محدّث... 21مرتبه

ابو داود محدث... 14مرتبه

عبدالله بن عمر... 12مرتبه

عبدالله بن عباس... 12مرتبه

بایزید بسطامی... 10مرتبه

عمر بن خطاب... 9مرتبه

ترمذی (محدث) ... 8مرتبه

عایشه... 8مرتبه

دار قطنی (محدث) ... 7مرتبه

ابوبکر (خلیفه) ... 7مرتبه

ابو هریره ... 7مرتبه

نسائی (محدث) ... 6مرتبه

و این در حالی است که در جلد یازده هیچ نامی از امام باقر و امام صادق علیهم السلام که احیاء کننده اسلام راستین می باشند وجود ندارد. باید دانست اگر ابن عربی در موارد نادری از ائمّه معصومین علیهم السلام یاد کرده است. همین موارد نادر معمولاً با احادیث های در جهت تضعیف و تخریب بوده است مانند حدیث به اصطلاح حجة الوداع که سراسر تحریف و تهمت و اهانت می باشد و متأسّفانه دو امام معصوم یعنی امام باقر و امام صادق علیهم السلام را سلسله روات قرار داده و سرانجام این حدیث جعلی را از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کند. مثال دیگر یاد و ذکر دو امام معصوم امام حسن و امام حسین علیهم السلام که در جلد هشتم فتوحات می گوید: (1)امام حسین علیه و السلام در نماز به بدن مطهّر و شهید امام حسن علیه السلام، سعید بن العاص والی مدینه را مقدّم داشت و.... در صورتی که این ادعّا کذب است و امام معصوم علیه السلام بر بدن مطهّر امام معصوم علیه السلام نماز می خواند و او را به خاک می سپارد.

و قدم الحسين بن على (علیه السلام) سعيد بن العاص- و هو والى المدينه- على الحسن بن على (علیه السلام) و الحاقه في هذه المساله، بصلاة الجمعة و صلاة الجماعه، اولى من الحاقه با لولی، فى مواراته و دفنه. (2)

شناخت منابع معرفتی، اعتقادات و باورهای ابن عربی که بنا به اظهارات وی، از طریق کشف و شهود و الهامات ربّانی برای او حاصل گردیده است. آن چه در صفحات گذشته در مورد اساتید و کتب مورد استفاده ابن عربی با توجه به توضیحات بعدی بیان گردید، بخشی از ساختار شخصیتی و معرفتی این صوفی نامدار می باشد. بخش دیگر از جهان بینی و باورهای ابن عربی، محصول کشف و شهود و الهامات ربانی و القائات الهی مورد ادّعای وی می باشد.


1) ابن عربی در جلد8 فتوحات، دو مرتبه از این دو امام معصوم علیهما السلام یاد کرده است.

2) فتوحات مکیه، ج8، ص116.

دقّت و توجّه به اظهارات و دعاوی ابن عربی بخوبی نشان می دهد که عمده مباحث اصولی و اساسی نامبرده در قلمرو همین بخش بود. ضمن آن که به زعم وی، محصولات این بخش نسبت به بخش نخستین از اصالت و استحکام و یقین بیش تری نیز برخوردار است. ابن عربی گاهی دعاوی شگفت انگیز خود را با چنان قاطعیتی و در مواردی با قید زمان و خصوصیات دیگر و گاهی همراه با سوگند جلاله بیان می کند که چه بسا برخی از اندیشمندان را به تحیّر وا می دارد. البته این تحیّر که گاهی همراه با پذیرش نیز می باشد از اجابت برخی از اندیشمندان مکتب خلافت چندان بعید نیست ولی پذیرش برخی از این دعاوی برای پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام باید مورد تأمّل و بررسی دقیق قرار بگیرد. تذکّر این نکته لازم است گاهی واردات قلبی و مکاشفات و الهامات مورد ادعای ابن عربی در جهت تأیید همان دست آوردهای بخش نخستین است. برای مثال، اگر به زعم ابن عربی، ترجیح و تقدم خلفاء سه گانه بر حضرت امیر المومنین علی علیه السلام، محصول دست آوردهای بخش نخستین است. (1)در عالم کشف و شهود نیز همین معنی بازگو مورد ادعا قرار می گیرد و به زعم ابن عربی مهر تأییدی برای اثبات موارد نخست می باشد. (2)در این نوشتار این بخش منابع موقّتی ابن عربی و دعاوی کشف و شهود و الهامات و القائات ربانی به تفصیل مورد بررسی و تحقیق قرار می گیرد.

تجلیل و تمجید فوق العاده ابن عربی از ابوهریره

و شكا لرسول الله (صلی الله علیه و آله). ابوهريره انه ينسى ما يسمعه من رسول الله (صلی الله علیه و آله) فقال یا ابا هریره: ابسط رداءك فبسط ابو هریره ردائه فاغترف رسول الله (صلی الله علیه و آله) غرفه من الهواء او ثلاث غرفات و القاها في رداء ابي هریره و قال له ضم رداءک الی صدرک فضمه الى صدره فما نسى بعد ذلك شيئا يسمعه و هذا كله و من هذه المقام. (3)

ابوهریره به رسول الله (صلی الله علیه و آله) شکایت کرد که آن چه از رسول الله (صلی الله علیه و آله) می شنود فراموش می کند آن حضرت به او فرمود ای ابوهریره عبایت را بگشا پس ابوهریره چنین کرد آن گاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) مشتی پر از هوا برگفت با سه مشت پر و آن را در عبای ابوهریره دمید و به او فرمود عبایت را به سینه است ضمیمه کن (بچسبان) پس ابوهریره چنین کرد بعد از این ماجرا دیگر فراموشی ابوهریره راه پیدا نکرد و تمام این (موهبت عدم فراموشی) از این قضیه است.


1) فتوحات، ج11، ص274 و275.

2) فتوحات، ج1، ص44 و45 انشاءالله این موارد از متن فتوحات به تفصیل بیان خواهد شد.

3) - فتوحات مكيه، ج3، ص382 و383 این حدیث در صحیح بخاری کتاب العلم باب حفظ العلم، ج3، ص3 آمده است.

ابن عربی در فتوحات (1)در قمست وصایا، حدود صد مرتبه خطاب رسول الله صلی الله علیه و آله را ابوهریره (یا اباهريره... یا اباهريره..) مورد ادّعا قرار داده است. پیامبر (صلی الله علیه و آله) وارث، وصی، برادر، خلیل، حبیب، خلیفه و طبق احادیث متواتر فربقین باب علم خود را، (2)حضرت علی علیه السلام معرّفی فرموده است ولی ابن عربی ابوهریره کذاب را که به نقل صحیح بخاری فقط سه سال پیامبر صلی الله علیه و آله را درک نموده و به اعترافات خودش برای سیر کردن شکم خود اسلام آورده و در جعل حدیث رسوای خاص و عام بوده را مورد تجلیل قرار می دهد به گونه ای که گویا وصی و مشاور فرهنگی پیامبر صلی الله علیه و آله بوده است.

اجمالی از شرح حال ابوهریره دوسی

برای این صحابی معروف تا سی اسم نقل کرده اند کنیه وی ابوهریره است یعنی صاحب بچه گربه، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را شیوه چنین بود که هر مسلمانی حضورش شرفیاب می شد و مسلمان بود یا به شرف اسلام مفتخر می گردید و نام (یا کنیه) زیبایی نداشت، نام او را به نامی زیبا تبدیل می کرد. امّا معلوم نیست آن حضرت صلی الله علیه و آله چرا نام ابوهریره را به نام زیبایی تبدیل نکرد؟ از آن جا که تمامی افعال آن حضرت صلی الله علیه و آله حکیمانه بود این امر قابل تعمّق و اندیشیدن است. نسب وی به قبیله دوس از اعراب یمن می رسد. تا سی سالگی در آن جا بسر برده و بعد از فتح خیبر بنا به اظهار خودش برای سیر کردن شکم خود اسلام آورد. (وضع مالی مسلمانانی که تا قبل از فتح خیبر خیلی غم انگیز بود ولی غنایم فراوانی که در این غزوه بدست مسلمانان افتاد موجب تغییر اساسی آن ها شد) ابوهریره مدت سه سال صحبت پیامبر صلی الله علیه و آله را درک کرد. بعد از آن که معاویه بسر بن ارطاه را برای قتل و غارت مردم مکه و مدینه و یمن گسیل داشت و این مرد سفّاک حدود سی هزار از مسلمانان را به قتل رسانید. ابو هریره را حاکم مدینه ساخت. در زمان خلافت معاویه، ابوهریره مدّتی حاکم مدینه بود و این مدّت، زمان مناسبی برای نشر روایت های ابوهریره بوده است ابو هریره از افرادی بود که سواد خواندن نمی دانست. وی از شاگردان معروف و نامی کعب الاحبار (3)بوده است.


1) همان، ج4، ص513 تا 517 (فتوحات 4 جلدی دارصادر بیروت)

2) تمامی این عناوین از مدارک اهل تسنن در شأن حضرت امیر المومنین علیه السلام در همین کتاب بیان شده است.

3) این عالم بزرگ یهود برای یک سری اهداف خاص تظاهر به اسلام کرد و بسیاری از تعلیمات تحریف شده یهود را به منابع اسلامی وارد کرد.

کعب (1)درباره ابوهریره گوید:

کسی را که تورات را نخوانده آشنا تر به ابوهریره به تورات ندیدم. (2)

ابن کثیر روایت می کند:

كان ابوهریره یدلس؛ ای یروی ما سمعه من كعب و ماسمعه من رسول الله (صلی الله علیه و آله) و لا يميز هذا. (3)

ابوهریره در روایت کردن تدلیس (4)می کرد بدین صورت که آن چه را از کعب شنیده بود و آن چه را از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیده بود. همه را برای مردم روایت می کرد و روایت کعب را از روایت پیامبر (صلی الله علیه و آله) جدا نمی کرد و معلوم نمی ساخت.

معرّفی ابوهریره توسط حضرت امیر المومنین صلی الله علیه و آله و حضرت امام صادق علیه السلام

و قد روى عن على علیه السلام انه قال: اكذب الناس على رسول الله صلی الله علیه و آله بوهريره الدوسى. (5)

از حضرت علی علیه السلام روایت شده که فرمود: نسبت دروغ ابوهریره به رسول اکرم صلی الله علیه و الله از همه مردم بیش تر بود.

جعفر بن محمد بن عماره قال سمعت جعفر بن محمّد علیهم السلام يقول: ثلاثة كانوا يكذبون على رسول الله صلی الله علیه و آله: ابوهریره، انس بن مالك و أمراة. (6)

جعفر بن محمد عماره از امام صادق علیه السلام نقل می کند که آن حضرت می فرمود: سه نفر همواره بر رسول الله صلی الله علیه و آله دروغ می بستند: ابوهریره، انس بن مالک و زنی.


1) این عالم بزرگ یهود برای یک سری اهداف خاص تظاهر به اسلام کرد و بسیاری از تعلیمات تحریف شده یهود را به منابع اسلامی وارد کرد.

2) تذكرة الحفاظ، ج1، ص39.

3) تاریخ ابن كثير، ج8، ص109.

4) تدلیس آن است که راوی حدیثی را از کسی در عصر او بوده روایت کند در حالی که آن روایت را از او نشنیده باشد.

5) بحار الانوار، ج33، ص215؛ شرح نهج البلاغه ابن الى الحديد، ج4، ص67.

6) این روایت در بحار الانوار، ج2، ص217 آمده است، این زن یکی از دو همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله است که با همسر دیگر آن حضرت در سوره ی تحریم بشدت مورد نکوهش و مذمّت خدای متعال قرار گرفته اند. این زن همان کسی است که فرماندهی جنگ مسلّحانه ای را بر علیه حضرت امیر المومنین علیه السلام سازماندهی کرد در صورتی که پیامبر صلی الله علیه فرموده بود: یا علی حریک حربی... ای علی جنگ با تو جنگ با من است. این سه نفر از افرادی هستند که در کتب مهم عامه از جمله صحیح مسلم، بیش ترین احادیث از آن ها نقل شده است.

بیان ابن ابی الحدید در مورد ابوهریره؛ ابوهریره در مسجد کوفه در میان جمعیت کثیری از مردم عراق، به حضرت امیر المومنین علیه السلام، تهمت بسیار ناروایی وارد نمود و در مورد آن به دروغ سوگند یاد کرد. معاویه به پاس این عمل به ابوهریره جایزه داد و او را مورد احترام قرار داد و حکومت مدینه را به وی سپرد. (1)

یک سؤال بسیار مهم از علماء اهل تسنن

مسلم از چه کسانی بیش تر حدیث نقل کرده است؟ از حضرت امیر المومنین علی علیه السلام یا ابوهریره از (حضرت زهرا و حضرت خدیجه علیهم السلام) یا عایشه؟ مسلم بن حجاج نیشابوری دومین محدّث معروف و نامدار عامه که کتاب معروف او بنا به صحیح مسلم، دومین کتاب مورد توجّه اهل تسنن است: از حضرت على علیه السلام حدود 37 حدیث و از ابوهریره حدود 544 حدیث و از انس بن مالک حدود 33 حدیث نقل کرده است . وی حدود 235 حدیث از عایشه (2)نقل نموده و از حضرت خدیجه سلام الله علیها حدیثی نقل نکرده است و از حضرت فاطمه سلام الله علیها یک حدیث نقل کرده است. توضیح آن که او از حضرت خدیجه سلام الله علیها حدیثی نقل نکرده ولی در مورد فضایل آن حضرت سلام الله علیها احادیثی بیان کرده است. (3)همچنین در مورد فضایل حضرت فاطمه سلام الله علیها در آیه تطهیر (4)در مورد خمسه طیبه صلوات الله علیهم اجمعین که آن حضرت سلام الله علیها در زمره آن بزرگواران است. و نیز در آیه مباهله از آن حضرت سلام الله علیها یاد کرده است. علماء عامه باید از خود سؤال کنند، چرا مسلم در کتاب صحیح خود از اول بانویی که به پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آورد و به قول مشهور بیست و پنج سال با رسول الله صلی الله علیه و آله زندگی مشترک داشته باشد و در تمام این مدّت آن حضرت صلی الله علیه و آله، همسر دیگری اختیار نفرمود و قراینی وجود دارد که اگر حضرت خدیجه سلام الله علیها فوت نمی کرد، حضرت صلی الله علیه و آله، همسر دیگری اختیار نمی فرمود و این بانوی بزرگوار در سخت ترین و دشوارترین روزگار غربت اسلام نظیر ماجرای شعب ابی طالب یار و غمگسار آن حضرت صلی الله علیه بوده و آله بوده و یکی از چهار زن بزرگ عالم است. حدیث نقل نکرده است؟ از حضرت فاطمه سلام الله علیها سرور بانوان دو عالم یک حدیث نقل کرده و از باب علم (5)پیامبر صلی الله علیه و آله و نفس (6)رسول الله صلی الله علیه و آله یعنی حضرت علی علیه السلام همان طور که گفته شد سی و هفت حدیث نقل کرده آیا این محدّث بزرگ اهل تسنن در این موضع گیری ها عدل و انصاف را مراعات نموده است؟


1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج4، ص67.

2) من جعفر بن محمد عماره قال سمعت جعفر بن محمد علیهم السلام يقول ثلاثة كانوا يكذبون على رسول الله صلی الله علیه و آله: ابو هريره، انس بن مالك و أمراة. [بحار الانوار، ج 2، ص217]

3) صحیح مسلم کتاب فضائل الاصحابه باب فضائل خديجه ام المومنين رضى الله تعالى عنها، ج4، ص1886.

4) همان، باب فضائل اهل بيت النبي صلی الله علیه و آله، ج4، ص1883.

5) پیامبر صلی الله علیه و آله: انا مدينة العلم و على بابها من أراد المدينة فليأتها من بابها.

6) آل عمران، 61 ... و انفسنا و انفسكم... (آیه مباهله).

آیا وجود مبارک حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام به اندازه یک دهم ابوهریره جایگاه و شأن نقل روایت نداشت؟ البته بخاری هم شبیه همین موضع گیری ها و در مواردی متعصبانه تر داشته است. این محدثین در روز قیامت چه پاسخی دارند؟ آیا عامه هنوز هم نباید در این موارد تجدید نظر کلی داشته باشند؟ بدون شک و تردید احدی، مانند حضرت علی علیه السلام مصاحبت و مؤانست با رسول خدا صلی الله علیه و آله را نداشته است. از آغاز بعثت در غار حرا، با آن حضرت صلی الله علیه و آله بود و تا زمانی که روح آن حضرت صلی الله علیه و آله به ملکوت اعلی پرکشید، سر آن حضرت صلی الله علیه و آله در آغوش حضرت علی علیه السلام بود. (1)با این حال مسلم در صحیح خود از آن حضرت علیه السلام فقط 37 حدیث نقل کرده است. یعنی حدود یک پانزدهم احادیثی که از ابوهریره بیان کرده است. به مصداق فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَی طَعَامِهِ طبق تفسیر امام باقر علیه السلام انسان باید بنگرد که علم خود را از کجا أخذ می کند زیرا علم غذای روح است. آن ها که بجای أخذ علم، حضرت امیر المومنین علیه السلام را رها کرده و سراغ ابوهریره کذاب (2)رفته اند، چگونه امید هدایت و نجات دارند؟

و امّا یک حدیث منقول از مسلم، که درباره حضرت زهرا سلام الله علیها می باشد به صورت زیر است: ان عايشه حدثته انّ رسول الله (صلی الله علیه و آله) دعا فاطمه ابنته فسارّها، فبكت ثم سارّها فضحكت فقالت عائشه فقلت لفاطمة (سلام الله علیها) ما هذى الذي سارّک به رسول الله (صلی الله علیه و آله) فبكيت ثم سارّک فضحکت؟ قالت سارّنی فاخبرنى بموته فبكيت ثمّ سارنى فاخبرنی انى اول من يتبعه من اهله فضحكت. (3)


1) رياض النضره ج4 و3، ص141.

2) براى آگاهی بیش تر از حالات ابوهریره مراجعه شود به کتاب ابوهریره و احادیث ساختگی علامه سید شرف الدین و کتاب ابوهريره شيخ المضيره- محمود ابوریّه- ابوهريره طبق نقل بخاری می گوید صحبت رسول الله صلی الله علیه و آله و ثلاث سنين. علما و محدثین عامه بیش از پنج هزار حدیث از وی نقل کرده اند و بخاری حدود 446 (چهارصد و چهل و شش) حدیث از او نقل کرده است. علماء عامّه خود تحقیق کنند که بخاری و مسلم بیش از همه از چه کسانی حدیث نقل کرده اند همین تحقیق بخوبی می تواند گویای شرایط بسیار غیر عادلانه و غیر منصفانه دوران حیات مظلومانه خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و در رأس آن ها حضرت امیر المومنین علیه السلام باشد. همان بزرگواری که صبر بی نظیر او همانند علم و تقوی و شجاعت و اخلاص و زهد و.... بی نظیر او در آن عصر استثنایی موجب نجات اسلام گردید و همین سجایای اخلاقی ائمّه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین در طول تاریخ، اسلام را از نابودی حفظ کرد. آن گاه علما و محقّقین عامه قدری به مطالعه کتب حدیثی شیعه رجوع کنند و آیات بیّن الدلاله قرآن و روایات قطعی الصدور و عقل و خرد خود را میزان قرار داده و تجدید نظری در عقاید خود بنمایند تا درروز قیامت در پیشگاه الاهی پاسخگو باشند.

3) صحیح مسلم، ج 1904/4، حدیث2450 در دنباله حدیث در ج1906/4 چنین آمده که حضرت رسول صلی الله علیه و آله به آن حضرت سلام الله علیها فرمود: الا تَرْضَيْنَ انَّ تَكُونِى سَيِّدَةِ نِسَاءِ المومنين أَوْ سَيِّدَةِ نِسَاءِ هَذِهِ الُامَّةِ.

عایشه نقل می کند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فاطمه دخترش را فرا خواند و آهسته با او سخن گفت فاطمه (سلام الله علیها) گریست رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بار دیگر با آن حضرت آهسته سخن گفت: فاطمه (سلام الله علیها) این مرتبه خندید. عایشه گوید به فاطمه (سلام الله علیها) گفتم پدرت آهسته چه سخنی گفت که شما گریستی و سپس آهسته چه فرمود که شما خنده کردی؟ فرمود مرتبه اول از رحلت خود به من خبر داد و گریستم و مرتبه دوم که آهسته سخن گفت به من خبر داد، اول کسی هستم که به او ملحق خواهم شد و خندیدم.

اجمالی از احوال حسن بصری، سفیان ثوری، بایزید بسطامی

حسن بصری

در سال 22 هجری متولّد شد و در سال 110ه. از دنیا رفت. از مشاهیر صوفیه است. گفته می شود اولین کتاب در تصوف را بعد از ظهور اسلام نوشته است. بسیاری از سلسله های صوفیه به وی منتهی می شود. او به همراه ابو هاشم کوفی (از اساتید سفیان ثوری) از بنیان گذاران صوفیه (1)می باشند. حسن بصری معاصر بعضی از ائمّه معصومین علیهم السلام بوده و احادیث زیادی از اهل بیت علیهم السلام در نکوهش و مذمّت وی نقل شده است. علّامه مجلسی در بحارالانوار (2)و سایر کتب خود مانند عين الحيوة (3)ضمن نكوهش شدید صوفیه و از جمله حسن بصری می نویسد: چند حدیث در لعن او وارد گردیده است.

امام باقر علیه السلام در مقام نکوهش حسن بصری فرمودند:

فَلْيَذْهَبِ الْحَسَنُ (يُعْنَى البصرى عَيْناً وَ شِمَالا فَوَاللَّهِ مَا يُوجَدُ الْعِلْمُ الاهيهنا) حسن بصری به هر کجا می خواهد برود، بخدا قسم جز نزد ما علمی پیدا نمی شود.


1) این تفکّر سابقه ای بس طولانی داشته و به عصر قبل از حضرت موسی علیه السلام می رسد. گفته شد که فیلون از التقاط این تفکّر با تورات تحریف شده عرفان یهود را بنا نهاد و فلوطین از التقاط این تفکّر متحول شده با انجیل تحریف شده، عرفان مسیحیت را به وجود آورد و ابن عربی از التقاط مجموعه این تفکّرات متحول شده و دگرگون یافته و اندیشه های دیگر با پوششی از آیات و روایات بعضاً جعلی و تحریف شده به اصطلاح عرفان اسلامی را سازماندهی کرد. در این کتاب به برخی از اسرائیلیات و روایات جعلی و تحریف شده فتوحات و فصوص اشاره گردیده است.

2) بحار الانوار، ج42، ص141، باب حال الحسن البصری- در این باب از مذمّت حضرت امیر المومنین علیه السلام و امام مجتبی و امام سجاد و امام باقر علیهم السلام از حسن بصری یاد شده است.

3) عين الحيوة، 49-53 و 576-582 (تجدید طبع در سازمان انتشارات جاویدان سال 1341 شمسی) در این كتاب شديداً صوفیه مورد مذمّت و نکوهش قرار گرفته و لعن حسن بصری در صفحه 578 نقل شده است.

در احتجاج طبرسی، قسمت احتجاج حضرت امیر المومنین علیه السلام با اهل بصره به مناسبتی میان آن حضرت علیه السلام و حسن بصری مکالماتی بر سبیل جدال صورت گرفت و در خاتمه حضرت علیه السلام فرمود:

أَمَا وَ لِكُلِّ قَوْمٍ سامرى وَ هَذَا سامِرِيُّ هَذِهِ الامَّةِ... . (1) آگاه باشید برای هر قومی سامری وجود دارد و این (حسن بصری) سامری است.

از این بیان حضرت علیه السلام نتیجه گرفت که گروه های کثیری از امّت با القائات و اعمال و گفتار وی به ضلالت و گمراهی خواهند افتاد. در یک مناظره که میان حسن بصری و امام باقر علیه السلام اتفاق افتاد، حضرت علیه السلام در پایان به او فرمود:

وَ نَحْنُ تلک الذُّرِّيَّةِ المصطفاةلا أَنْتَ وَ اشباهک یا حُسْنِیا حُسْنِ لَوْ قُلْتُ لَكَ حِينَ ادَّعَيْتُ مَا لیس لک وَ لیس الیک یا جَاهِلُ أَهْلِ الْبَصْرَةِ لَمْ أَقُلْ لک الاماعلمته منک وَ ظَهَرَ لی عنک. (2) ما هستیم آن ذریه ی برگزیده از جانب خدا، نه تو و امثال تو ای حسن. بعد فرمود:

ای حسن اگر من تو را بخاطر ادّعای نابجایی که کرده ای و خود را عالم به علوم به قرآن نشان داده ای توبیخ کرده و بگویم ای نادان اهل بصره، در این صورت سخنی به صواب گفته ام و آن چه که از تو برایم معلوم و روشن شده است اظهار کرده ام.

از این بیان حضرت علیه السلام می توان نتیجه گرفت که گروه های کثیری از امّت با القائات و اعمال و گفتار وی به ضلالت و گمراهی خواهند افتاد اکنون گفتار یکی از صوفیان معروف یعنی عطّار را در مورد حسن بصری ملاحظه کنید:

آن پرورده نبوت، آن خو کرده فتوّت، آن کعبه ی عمل و علم، آن خلاصه ورع و حلم، ... . (3)نقل است (4)که حسن طفل بود، یک روز از کوزه پیامبر صلی الله علیه و آله آب خورد، در خانه ام سلمه، پیامبر (صلی الله علیه و آله) گفت، این آب که خورد؟ گفتند حسن، گفت چندان که از این آب خورد علم من بدو سرایت کند.

نقل است (5)که روزی پیامبر (صلی الله علیه و آله) به خانه ام سلمه در آمد حسن را یافت، در کنار وی وی نهادند پیامبر (صلی الله علیه و آله) بدو دعا کرد هر چه یافت از برکات دعای او یافت.


1) احتجاج طبرسی، ص172(موسسه اعلمی طبع بیروت 1403ه-1983م.) در این مورد مطالب دیگری نیز گفته شده است رجوع شود به کتاب تفسیر و مفسران ج1، ص347 آیت الله معرفت.

2) تفسیر نورالثقلین، ج4، ص331، نقل از نشریه صفیر ولایت شماره 24 چاپ دوم اسفند84.

3) تذكرة الاولياء، ج1، باب سوم صفحه34، عطار نیشابوری (انتشارات مرکزی، تهران، خیابان جمهوری اسلامی مقابل مسجد سجّاد، چاپ پنجم، 24 اردیبهشت 1336).

4) همان، صفحه 34.

5) همان، صفحه 34.

نقل است (1)که یک روز بر در صومعه او کسی نشسته بود، حسن بر بام صومعه نماز می کرد در سجده چندان بگریست که آب از ناودان فرو چکیدن گرفت و بر جامه این مرد افتاد، در بِزَر گفت این آب پاک است یا نه تا بشویم؟ حسن گفت که بشوی که با آن نماز روا نبود که آب چشم عاصیان است. خوانندگان محترم توجّه نمایند که صوفیان برای تظاهر به زهد به چه دروغ های آشکاری متوسّل می شوند.

سفیان ثوری

عطّار (2)

هفت شهر عشق را عطّار گشت *** ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

و در جای دیگر:

عطّار روح بود و سنائی دو چشم او *** ما از پی سنائی و عطّار آمده ایم

در وصف سفیان ثوری می نویسد:

..... او را امیر المؤمنین گفتندی (3)....... در علم ظاهر و باطن نظیر نداشت.... خلیفه عهد پیش او نماز می کرد. (4).... و گویند که گفت سه استاد را خدمت کردم و علم آموختم. چون کار یکی به آخر رسید جهود شد و در آن وفات (یافت) دیگر تمجّس (مجوس گردید)، ثالث


1) تذكرة الاولياء، صفحه 39 در کتاب توحید صدوق باب الرّد على الثنويّه و الزنادقة حديث آمده است که ابن ابی العوجا از شاگردان حسن بصری بود که از توحید رویگردان شد به وی گفتند مذهب رفیق خود را رها کردی و به چیزی روی آوری که نه ریشه دارد و نه حقیقت؟ در پاسخ گفت رفیقم (حسن بصرى) كان مخلّطاً، عقاید متغیّری داشت گاهی اعتقاد به قَدَر داشت، گاهی جبر را می پذیرفت. مذهبی که در آن پایدار و ثابت قدم باشد برای او سراغ نداشتم.

2) همان طور که گفته شد عطّار از مشاهیر صوفیه و كتاب وى تذكرة الاوليا سخت مورد احترام و توجّه می باشد. مولوی با آن که همواره مورد تجلیل و تمجید صوفیان است وی درباره عظمت عطّار چنین می نویسد:

3) تذكرة الاوليا، ج1، ص174- می دانیم که لقب امیر المؤمنين مخصوص حضرت علی علیه السلام است حتی به سایر ائمّه معصومین علیهم السلام گفته نمی شود.

4) صوفيان معاصر ائمه صلوات الله عليهم اجمعين غالباً مورد عنایت و احترام خلفا جور بوده اند. خلفا فاسق و جبّار در جهت تحمیق مردم و منزوی کردن ائمّه علیهم السلام و سر انجام شهادت آن بزرگواران، چنین مهره هایی را عَلَم می کردند. چگونه برخی چنین تجلیل هایی را از عطّار درباره دشمنان ائمّه علیهم السلام می بینند مع ذلک به این مرد با دیده احترام می نگرند؟

تنصر (نصرانی) (1)قبلاً گفته شد که سفیان ثوری از معارضین و مخالفین ائمّه علیهم السلام بوده و ماجرای مناظره او با حضرت صادق علیه السلام که مرتبه اول به صورت انفرادی و بار دوم با گروهی از صوفیان بوده مشهور است و در هر دو مرتبه وی و یارانش خجل و شکست خورده در برابر ادلّه روشن و منطقی امام علیه السلام، مجلس را ترک می کنند. کلینی در کافی، روایتی از سدیر از حضرت باقر علیه السلام نقل می کند که در آن دو نفر از جمله سفیان ثوری بشدّت مورد نکوهش قرار گرفته اند.

توجّه:

با وجود آن چه به صورت اختصار گفته و حسن بصری و سفیان مورد مذمّت شدید ائمّه علیهم السلام بوده اند. ابن عربی آنان را در زمره علمای امّت قلمداد کرده است و در این گفتار خود نامی از امام باقر و امام صادق علیهما السلام به عنوان علما امّت ذکر نکرده است.

بایزید بسطامی

ادّعای عجیب بایزید خواندنی است:

الف: بایزید را گفتند (2)فردای قیامت، خلایق تحت لوای (3)محمّد (صلی الله علیه و آله) باشند، گفت: به خدایی خدا که لوای من از لوای محمّد (صلی الله علیه و آله) زیادت است که پیامبران و خلایق در تحت لوای من می باشند.

ب: نقل است (4)که روزی یکی در آمد و از حیاء مسئله پرسید، شیخ (بایزید) جواب داد آن کس آب شد، مردی در آمد آبی زرد، دید ایستاده گفت یا شیخ این چیست؟ گفت یکی از در، درآمد و سؤالی از حیاء کرد و من جواب دادم، طاقت نداشت، چنین آب شد از شرم.

ج: از احمد بن محمد شنیدم که می گفت از ابو موسی عیسی بن محمد بن عیسی بن موسی بن عیسی بن آدم بسطامی که گفت از بایزید حکایت کردند که گفت: موسی (علیه السلام) خواست تا خدای را ببیند و من نخواستم، این خدای بود که دیدن مرا خواست. (5)

جهت اطّلاع از ادعای باطل و کفر آمیز رؤیت صوری و مادی خداوند رجوع شود به مقوله رؤیت، باید دانست که شأن و معرفت حضرت موسی علیه السلام بالاتر از آن بوده است که به عدم امکای رؤیت مادی و صوری خداوند معرفت نداشته باشد و کلام ربّ أرنى... درخواست بنی اسرائیل بوده نه درخواست حضرت موسى علیه السلام به قرينه وَ إِذْ قُلْتُمْ یا موسی لَنْ نومن لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً... هنگامی که شما (70 نفر منتخب بنی اسرائیل) گفتید ما هرگز به تو (ای موسی علیه السلام) ایمان نمی آوریم تا خدا را آشکارا به بینیم. بدنبال این درخواست ابلهانه خداوند آن ها را عذاب فرمود. توضیح کامل آیات مربوطه در آن جا آمده است.

بنابراین جمله بایزید که مدّعی است موسی علیه السلام خواست تا خدای خود را به بیند غلط محض است، و این که می گوید... من نخواستم این خدای بود که دیدن مرا خواست، غلط محض دیگری است که این غلط محض اخير، اوج جهالت، تكبّر و غرور، را نیز بهمراه دارد.

آری شخصی که معارف دین خود را از قرآن و عترت معصومین علیهم السلام فرا نگیرد (طبق حدیث متواتر ثقلين) بايد القائات شيطان را "أخذنا علمنا من الحي الذي لايموت"بداند.


1) مشاهده می شود که سفیان ثوری عاقبت شوم و نکبت بار سه استاد خود را چگونه بازگو می کند. نفر اول یهودی و دوم و سوم مجوسی و نصرانی از دنیا می روند.

2) تذكرة الاولياء، ج1، ص 163.

3) همان، صفحه 145.

4) همان، صفحه 145.

5) کتاب دفتر روشنایی از میراث عرفانی بایزید بسطامی- ص317، محمد رضا شفیعی کدکنی.

د: گفت و حسن بن علویه گفت بایزید مکه رفت با یکی از شاگردانش. چون به مدینه رسید، کعبه به مدینه آمد و بر گرد بایزید طواف کرد پس از آن شاگرد بیهوش بر زمین افتاد، چون به هوش آمد بایزید دست بر سر او کشید و گفت در شگفت شدی؟ گفت آری، بایزید گفت سوگند بخدای اگر به بسطام آمده بود، بازهم در حق من کوتاهی کرده بود. (1)

برخی دیگر از دعاوی بایزید مطابق نقل تذكرة الاولياء عطار

گفت (2)(بایزید) اگر فردا در بهشت دیدار ننماید، چندان نوحه و ناله کنم که اهل هفت دوزخ اگر از گریه و ناله من، عذاب خود را فراموش کنند. (3)

گفت (4)کم ترین درجه عارف آنست که صفات حق در وی بود.

گفت (5)مدّتی گرد خانه طواف می کردم چون به حق رسیدم، خانه را دیدم که گرد من طواف می کرد. چون (6)مطّلع شد که صفات من در صفات او برسید، از حضرت خود مرا نام نهاد و بخودی خود مرا تشریف داد و یکتایی پدید آمد، دوئی برخواست و گفت رضاء ما آنست که رضاء توست و رضاء تو آنست که رضاء ماست... و بدنبال ادّعاهای عجیب دیگر مدّعی است که: سی هزار سال در فضای وحدانیت می پرد (پرواز می کند) و سی هزار سال در الوهیت و سی هزار سال در فردانیّت. نقل است (7)که گفت فردی در راه پیشم آمد گفت کجا می روی؟ گفتم به حج. گفت چه داری؟ گفتم دویست درم، گفت بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که


1) همان، ص317- چگونه کعبه به مشایعت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و یا یکی از انبیاء و أئمه صلوات الله عليهم اجمعین نرفت ولی به مشایعت بایزید تا مدینه رفت.

2) صفحه 150، سطر 22.

3) در صفحه 31 در مورد این عقیده نادرست عرفای بزرگ صوفیه و نقد آن سخن گفته شد.

4) صفحه 151، سطر 23.

5) صفحه 151، سطر 17.

6) صفحه 162، سطر 1، قسمت معراج شیخ بایزید.

7) صفحه 133، سطر 14.

حج تو این است گفت چنان کردم و بازگشتم. (1)

سوی مکه شیخ امّت بایزید *** از برای حج و عمره می دوید

بایزید اندر سفر جستی بسی *** تا بیاید خضر وقت خود کسی دید

دید پیری با قدی همچون هلال *** دید در وی فرّ و گفتار رجال

بایزید او را چو از قطاب یافت *** مسکنت بنمود و در خدمت شتافت

گفت عزم تو کجا ای بایزید *** رخت غربت را کجا خواهی کشید

گفت قصد کعبه دارم از وله *** گفت هین با خود چه داری زاد ره

گفت دارم از درم نقره دویست *** نک ببسته سخت بر گوشه ردیست

گفت طوفی کن بگردم هفت بار *** وین نکوتر از طواف حج شمار

و آن دَرَم ها پیش من نه ای جواد *** دان که حج کردی و حاصل شد مراد

بایزیدا کعبه را دریافتی *** صد بها و عزّ و صد فر یافتی

بایزید آن نکته ها را هوش داشت *** همچو زرین حلقه اش در گوش داشت

برخی گفته اند بایزید سقّای امام صادق علیه السلام بوده است ولی باید دانست با توجّه به آن که شهادت امام صادق علیه السلام در سال 148 ه.ق و فوت بایزید در سال 261 ه.ق بوده، اصولاً بایزید امام صادق علیه السلام را درک نکرده است. برخی گفته اند که دو بایزید بوده اند که با توجّه به توضیحات زیر هیچ کدام معاصر امام صادق علیه السلام نبوده اند.

1- بایزید معروف که از صوفیان نامدار و معروف می باشد و در سال 261 ه.ق فوت کرده است قراین و شواهد فراوان دلالت دارد وی بایزید معروف و منحرف از اهل بیت علیهم السلام بوده است.

2- ابویزیدثانی معاصر شیخ بهائی (متوفی 1031 هجری) ملّا ابو محمد بن عنایت الله بسطامی (2)از اولاد و احفاد ابویزید طیفور یعنی همان بایزید معروف که گویند وی نیز که متمایل به تصوف بوده سال وفات او معلوم نیست. دقّت و توجه به حالات و احوال بایزید معروف (3)که در کتب صوفیه از جمله تذکرة الاولياء عطّار مشروحاً آمده و مختصری از آن بیان گردید.


1) همین داستان را مولوی در دفتر دوم مثنوی که صفحه 113 بیان کرده و ضمن تأیید این عمل، از بایزید و آن مرد که وی را مرشد و قطب دانسته تجلیل نموده است. از بیت اول و دوم ابیات زیر چنین بر می آید که مولوی، بایزید و آن قطب را به حضرت موسی علیه السلام و حضرت خضر علیه السلام تشبیه نموده است.

2) بعضی گفته اند دو اثر زیر از تألیفات بایزید دوم است، الف: أجوبة المسائل المستطرقة الكلامية و العرفانية و غيرهما بفارسی. ب: معراج التحقيق.

3) رجوع شود به کتاب سلطان العارفین بایزید بسطامی، عبدالرفیع حقیقت (رفیع)، چاپ هشتم، سال 1386.

بخوبی دلالت دارد که عقاید او کاملاً با عقاید شیعیان تفاوت داشته بلکه در مواردی مانند داستان حج او با کل مسلمین تفاوت دارد، زیرا اهل تسنن نهایت توجّه به مناسک حج را مطابق مذهب خود انجام می دهند در صورتی که بایزید بجای طواف کعبه و انجام مناسک حج همان طور که عطار نقل کرده مرشد صوفی را طواف کرده و آن را بر طواف کعبه ترجیح داده است. هیچ مسلمانی که خود را پیرو پیامبر صلی الله علیه و آله و قرآن می داند این عمل بایزید و متابعان این تفکّر را نمی پذیرد و آن را انکار صریح قرآن و شریعت می داند. آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله تا سال هشتم هجری که مکه فتح گردید و تا آن سال، مشرکین از انجام مناسک حج آن حضرت صلی الله علیه و آله و مسلمانان ممانعت به عمل می آوردند، یک بار به مسلمانان در مدینه فرمودند اکنون که طواف مکّه میسر نیست هفت مرتبه دور من طواف کنید؟!

تجلیل و تمجید فوق العاده ابن عربی از بایزید بسطامی

ابن عربی در فتوحات از بایزید بسطامی، شخصیّت استثنایی و نامدار صوفیه، بس تجلیل و ستایش نموده است کم تر کسی در فتوحات و فصوص به اندازه بایزید مورد تعریف و تمجید قرار گرفته است. مواردی که در فتوحات از بایزید یاد برده و او را مورد تعریف قرار داده به شرح زیر است:

در جلد 1 سه مرتبه، در جلد 2 یک مرتبه، در جلد 3 یادی نشده است، در جلد 4 شش مرتبه، اصولاً ابن عربی در فتوحات از علما و دانشمندان عامّه بخصوص صاحبان صحاح و نیز از افرادی مانند ابوهریره، عایشه، عبدالله بن عمر، ... و از بزرگان و مشاهیر صوفیه نظیر بایزید بسطامی، جنید بغدادی، غزّالی، ابومدین، ... فراوان یاد کرده ولی از بزرگان صوفیه، بایزید جایگاه خاصی نزد ابن عربی داشته است. موارد دیگر ذکر و یاد بایزید به شرح زیر است:

در جلد پنجم یک مرتبه... در جلد ششم نامی نبرده... در جلد هفتم چهار مرتبه

در جلد هشتم یک مرتبه... در جلد نهم سه مرتبه... در جلد دهم چهار مرتبه

در جلد یازدهم ده مرتبه... در جلد دوازدهم سه مرتبه... در جلد سیزدهم شش مرتبه

بنابراین ابن عربی در جمع حداقل در مجلّدات فتوحات حدود چهل و دو مرتبه از بایزید با عظمت یاد کرده است.

چند مورد از کلمات بایزید بنا به نقل ابن عربی بیان می شود:

1- قال ابويزيد: اخذتم علمكم ميتاً عن ميت و اخذنا علمنا من الحي الذي لا يموت. (1)ابویزید گفت: شما علم خود را، مرده از مرده گرفتید و ما علم خود را از زنده ای که هرگز نمی میرد گرفتیم.

در جای دیگر ابن عربی می گوید:

قال ابویزید البسطامی رضی الله عنه فى هذا المقام و الصحتة يخاطب علماء الرسوم اخذتكم علمكم ميتاً عن ميت و اخذنا علمنا من الحى الذى لايموت يقول امثالنا حدثني قلبي عن ربّى و أنتم تقولون حدثني فلان و أين هو؟ قالوا مات عن فلان و أين هو؟ قالوا مات. (2)

ملاحظه می شود که بایزید خطاب به علمای رسمی (غیر صوفیه) می گوید:

شما علم خود را، میت و از میت گرفتید ولی ما علم خود را از خداوند زنده ای که نمی میرد گرفتیم. امثال ما (صوفیان) می گویند حدیث کرد مرا قلب خود از پروردگارم ولی شما می گویید حدیث کرد مرا فلان. کجاست او (فلان)؟ گویند مرده است. از فلان (دیگر). کجاست او (فلان دیگر)؟ گویند او (هم) مرده است.

این گفته بایزید چه بسا برای عوام زیبا جلوه کند، امّا گمراهی های فراوانی بدنبال دارد. تعلیم و تعلّم فرمان صریح خدای متعال است.

حضرت امیر المؤمنين علیه السلام فرمود: الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِىَ الدَّهْرُ... . مبنی بر این که علما همیشه زنده اند بنابراین این اظهارات بایزید از عدم اطّلاع او از حقیقت حیات و مرگ است از سوی دیگر این کلام بایزید القاء شیطان است که هر وسوسه و فرمانی که به سران صوفیه می دهد، آن افراد غافل، چنین فرمانی را علم و معرفت الهی تلقّی کنند، همان طور که در مورد دیگر سران صوفیه فراوان دیده می شود. نظیر ابن عربی که تمام فتوحات را املاء الهی و القاء ربّانی و... تلقّی کرده است.

... فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَآئِفَةٌ لِّيَتَفَقّهُواْ فِي الدِّينِ وَ لِيُنذِزُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ (3) چرا از هر گروهی از آنان، طائفه ای کوچ نمی کنند تا در احکام و معارف اسلام آگاهی یابند و هنگام بازگشت به سوی قوم خود آن ها را بیم دهند شاید از مخالفت پروردگار بترسند و خودداری کنند.

بنابراین أخذ علم از دانشمندان دستور قرآن کریم و طریق عقلا است.


1) فتوحات مكيه، ج 1، ص139.

2) همان، ج 4، ص 372.

3) توبه،122.

و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةُ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ. مَنْ مَاتَ فِي طَلَبِ الْعِلْمَ مَاتَ شَهِيداً. (1) چگونه ممکن است شخص اندک اطّلاع از قرآن و روایات معصومین علیهم السلام داشته باشد و یا از خرد و عقل در حدّ معمول برخوردار باشد و این جمله بایزید را باطل نداند. با پذیرفتن کلام بایزید باب تعلیم و تعلّم به طور کلّی تعطیل شود. و شخص مدعّی هر کلام باطل و القاء شیطان را حدّثنی ربّي و أخذ علم از حیّ الذی لا یموت گمان می کند. همان طور که اکابر صوفیه چنین گمان های ناروایی را کلام خدا گرفتند و گاهی کلام فرشته و گاهی بیان رسول خدا صلی الله علیه و آله.

البته شياطين مطالب راست و صحیح را گاهی می گویند و القاء می کنند بعد از آن که فرد را جذب کردند اباطیل و کفریات شروع می شود. در گذشته مواردی از دعاوی ابن عربی یاد شد که مراجعه مجدّد آن خالی از لطف نیست.

2- قال الحق لأبي يزيد أخرج إلى خلقى بصفتي فمن راک رآنی و هو ظهور صفات الربوبية عليه... . (2)

خداوند به ابویزید فرمود: با صفت من به سوی خلقم بیرون رو، پس هر که تو را بیند مرا دیده است و آن ظهور صفات ربوبیِت بر او بوده است.

3- كأبي يزيد سئل عن الزّهد فقال ليس بشئى لا قدر له عندى. ما كنت زاهد سوى ثلاثة أيام اولّ يوم زهدت في الدنيا و الثّاني زهدت في الأخرة و ثالث يوم زهدت في كل ما سوى الله فنوديت ماذا تريد؟ فقلت اريد أن لا اريد. لأنّى أن المراد و أنت المريد. (3)

ابن عربی در فتوحات ج13، ص562 و 563 همین دعاوی را تحت عنوان "مقولة أبى يزيد الأكبر في الزّهد" گوید: قال يا أبويزيد الأكبر: ليس الزّهد عندى بمقام، إنّى كنت زاهداً ثلاثة أيام. اوّل يوم زهدت في الدنيا و اليوم الثانى زهدت فى الأخرة و اليوم الثالث فى كل ما سوى الله. فتادانى الحق ماذا تريد؟ فقلت أريد أن لا أريد! لأنّى أنا المراد و أنت المريد. و قد انتقد عليه هذا القول بعض أهل الطريق و جهل مقام أبي يزيد في ذلك. و قد تكلّمنا على قصده بهذالقول و بيّنا فساد هذا القول أعنى قول المعترض عليه في غير هذا الموضع.


1) جهت اطّلاع بیش تر درباره اهمیت علم و ترغیب در فراگیری آن از جمله مراجعه شود به اصول کافی كتاب فضل العالم.

2) الفتوحات المكيّة، ج11، ص214.

3) الفتوحات المكّيه، ج11، ص355.

همانند بایزید که در مورد زهد از وی سوال شد پاسخ داد، زهد نزد من چیزی نیست و منزلتی ندارد. من جز در سه موقع زهد نورزیدم: روز اول زهد در دنیا و روز دوم زهد در آخرت و روز سوم از کل ما سوی الله پس به من خطاب شد چه می خواهی؟ گفتم می خواهم که چیزی نخواهم زیرا من مرادم و تو مرید!

توضیح: غرور و تکبر و اوج بی معرفتی و گستاخی نسبت به ذات خدای عزّوجل از این کلمات نیاز به شرح ندارد. در صفحات گذشته آن جا که از برخی رجال مهمّ حدیثی جلد دهم فتوحات سخن به میان آمد، دو مورد از اظهارات بایزید و نیز به حسن بصری و سفیان ثوری اشاره گردید.

نام مبارک حضرت صادق علیه السلام در مجلّدات فتوحات

در مجلدات 13 گانه فتوحات نام مبارک امام صادق علیه السلام در مجموع چهار مرتبه ذکر شده است و این در حالی است که نام بایزید بسطامی در مجلّدات فتوحات چهل و دو مرتبه به عظمت یاد گردیده است. نام مبارک حضرت صادق علیه السلام احیاکننده مکتب رسول خدا صلی الله علیه و آله در فتوحات به شرح زیر است:

در جلد سوم دو مرتبه از آن حضرت علیه السلام یاد شده است. یک مرتبه در جدول طبایع (1)و بار دیگر بعنوان راوی از پدران بزرگوارش علیهم السلام تا رسول خدا صلی الله علیه و آله أنه قال مولى القوم منهم. (2)در جلد هشتم فتوحات (3)یک مرتبه بصورت کالحسن و الحسین و جعفر و غيرهم(سلام الله عليهم أجمعین) (4)در جلد دهم یک مرتبه در حدیث حجة الوداع (5)که ذکر آن گذشت و دیدیم که در این حدیث جعلی به چهار نفر از معصومین علیهم السلام که ذکر آنان عنوان گردیده تهمت و افترا وارد شده است و بدون شک یاد این معصومین علیهم السلام، در جهت اهداف دشمنان اسلام مطرح گردیده است. توضیح: هنگامی که در فهرس الاعلام جلد دهم فتوحات بررسی می کردم تا معلوم شود، در این جلد نام مبارک سيدة نساء العالمین، تحت عنوان (فاطمه و زهرا سلام الله علیها) چند بار ذکر شده است، مشاهده شد نام مبارک فاطمه سلام الله علیها در حديث حجة الوداع مورد ادّعای ابن عربی (6)یک مرتبه یاد شده و چون در قسمت حرف "ز" بررسی می کردم که شاید در این مجلّد کلمه زهرا نیز آمده باشد معلوم گردید،


1) الفتوحات المكيّة، ج 3، ص204.

2) همان، ج 3، ص 227.

3) همان ج 8، ص179.

4) همان، ج 10، ص 209 جمله (صلوات الله عليهم أجمعین) از نگارنده است.

5) الفتوحات المكية، ج10، ص209-218 در این جلد یک بار از حضرت زهرا سلام الله علیها یاد گردیده آن هم در همین حدیث جعلی و تهمت به آن بزرگوار در جهت تضعیف ولی در همین جلد، هشت مرتبه از عایشه (عمدتاً مربوط به مسائل فقهی و احکام و تجلیل از وی) و از بایزید بسطامی چهار مرتبه یاد گردیده است.

6) الفتوحات، ج 10، ص 213 سطر اول که گفته شد در جهت تضعیف و تخفیف و... آن بزرگوار صورت گرفته و تهمت محض است.

این نام در این جلد نیست ولی مشاهده شد که نام زینب آمده تحت عنوان زینب بنت امیر المؤمنين (من أميرات المؤحدين) ف90 ضمناً، 91 در آغاز خشنود شدم که شاید مقصود حضرت زینب سلام الله علیها دختر حضرت امیر المؤمنین علیه السلام است (بخصوص با قرینه بنت امیر المؤمنین علیه السلام) به شرح آن (1)مراجعه شد تا معلوم شود ابن عربی کدام ماجرا و خصیصه این قهرمان کربلا را بیان کرده است. بانویی که واژه های مصطلح، نظیر علم و معرفت و تقوی و شجاعت و صبر و تدبیر و اخلاص و ایثار، وفا و استقامت و... هیچ کدام را یارای شرح اوصاف والای آن حضرت سلام الله علیها نیست. بزرگ بانویی که بقاء و شرف اسلام و مسلمین به جِدّ، مدیون است. (2)امّا بعد از مراجعه مشاهده شد متأسفانه مقصود ابن عربی زینب دیگری است که به تعبیر خودش بنت من بنات الملوك (دختری از دختران پادشاهان موحّدین) بوده است. ما این قضیه را از نفحات الانس جامی (3)که از ارادتمندان ابن عربی است نقل می کنیم.

ابن عربی و بیان داستانی خرافی از یکی از مشایخ خود

یکی از مشایخ ما را گفتند که دختر فلان پادشاه که خلق را از وی منفعت بسیار است و نسبت به شما اخلاص و اعتقاد تمام دارد، بیمار است و آن جا می باید رفت، شیخ به آن جا رفت، شوهر وی استقبال کرد و شیخ را به بالین وی آورد، دید که در حال نزع است، گفت زودتر وی را دریابید پیش از آن که برود، شوهرش گفت چون دریابم؟ وی را گفت، وی را باز خرید! دیت کامل وی را آوردند، نزع و رنج جان کندن در توقّف افتاد و دختر چشم خود را بگشاد


1) همان، ج 10، ص 115-117.

2) در این مختصر، گنجایش بیان فضایل و خصایص و علوّ مقامات آن بزرگوار نیست، بارها این مطلب در ذهن حقیر خطور کرده است که چگونه از چهار بانو به عنوان کمّلین بانو یاد شده است، آسیه، مریم، حضرت خدیجه زهرا سلام الله علیها که افضل آن سه بانوی عظیم الشأن است. در حالی که جایگاه و منزلت حضرت زینب سلام الله علیها بسیار عظیم است. اگر یک محقّق به دریاها و کوه های عظیم مصائب عصر عاشورای سال 61 ه.ق عميقاً توجّه کند و با خود بیندیشد که این بانوی قهرمان قهرمانان چگونه با شجاعت و شهامت و سعه صدر و صبر بی همتا باشکوه ترین و زیبا ترین مدیریت های هولناک ترین حوادث عالم و هستی را مدیریت فرموده و به راستی واژه صبر و شکیبایی را سرافکنده و خجل فرمود، اندکی به جایگاه عظیم این بزرگ بانو پی می برد. گمان حقیر آن است که فرمایش حضرت رسول صلی الله علیه و آله در مورد کمّلین چهار بانوی عالم، زمانی بوده که هنوز این شیر زن و قهرمان قهرمانان یا متولد نشده بود یا ایام کودکی را سپری می کرده و هنوز آن نیروی عظیم و استعداد شگفت انگیز حضرت زینب سلام الله علیها به فعلیّت نرسیده بوده است.

3) نفحات الأنس، ص 551.

و بر شیخ سلام کرد، شیخ وی را گفت تو را هیچ باکی نیست و لیکن این جا دقیقه ای است که بعد از آن که ملک الموت وارد شده خالی بر نمی گردد. چاره ای نیست از بدلی، ما تو را از وی خلاص کردیم، این زمان از ما حق خود می طلبد باز نخواهد گشت مگر آن که جانی دیگر قبض کند. تو اگر زنده باشی خلق را از تو آسایش بسیار است و تو عظیم القدری و فدای تو نمی شاید جز عظیم القدرى. مرا دختری است که دوست ترین دختران من است نزدیک من، وی را فدای تو می سازم. بعد از آن رو به ملک الموت کرد و گفت: بی آن که جانی نبری به نزد پروردگار خود نمی روی، جان دختر مرا بگیر بَدَل وی که وی را از خدای تعالی باز خریده ام و بعد از آن شیخ پیش دختر خود رفت و وی را هیچ بیماری نبود و گفت ای فرزند، روح خود را به من بخش زیرا که تو قائم مقام دختر پادشاه نمی توانی شد در منفعت، گفت ای پدر، جان من در حکم توست. ملک الموت را گفت جان وی بگیر در حال دختر بیفتاد و بمرد! پس شیخ ابن العربی رحمة الله علیه می گوید که نزدیک ما آنست که از آن چیزی بدهند و جان مریض را بازخرند چاره ای نیست و لازم نیست که در عوض جان دیگر بدهند زیرا که ما از خود این مشاهده کرده ایم که جان کسی را باز خریده ایم و هیچ جان در عوض نداده ایم. (1)

از این اظهارات ابن عربی تاحدودی می توان به عقاید نادرست همراه با غرور و خود بزرگ بینی این مدّعیان کشف و شهود پی برد. هر چند ابن عربی، این قضیه را از یکی از مشایخ خود نقل کرده امّا همان طور که ملاحظه می شود هرگز به آن انتقادی ندارد بلکه تلویحاً آن را پذیرفته است. در پایان خود مدّعی است که بدون عوض، جان کسی را باز خریده است و غرور صوفی گری به وی اجازه نداده که خود را ما فوق شیخ خود مطرح نکند. اشاره به برخی دیگر از اظهارات خرافی و خلاف عقل و علم ابن عربی (اعتقاد به تجسّم ذات اقدس حق و دارا بودن دو دوست و نیز بیان زمان موهومی برای خلقت) اظهارات تمامی انسان ها مبیّن میزان فضل و دانش و ادراک و صفات روحی آن هاست و ابن عربی از این قائده مستثنی نیست. مثلاً ما وقتی نهج البلاغه را با دقّت می نگریم که این مجموعه یکی از آثار مولی الموحدین علیه السلام است به دریایی بر می خوریم که نه عمق آن پیداست و نه ساحل آن، تو گویی آن امیر الامراء کلام، ظاهر و باطن عالم (بإذن الله) از ازل تا ابد در برابر دیدگانش کاملاً هویدا بوده است.


1) نفحات الانس جامی، ص551 ؛ این قضیه در فتوحات ج 10، ص11 بیان گردیده است.

در علم و شجاعت و تقوا و اخلاص و جهاد در راه خدا، عدل، پاکدامنی، رحم و مروت، خضوع و خشوع، عبادت و زهد و علوم سماوی و عالم برزخ و قیامت و بهشت و دوزخ و.... کلمات را یارای وصف او نیست. باید فرهنگ نامه و قاموس دیگری باشد تا اندکی از ویژگی های این مرد ورای آسمانی بازگو شود. با این که 14 قرن از اظهارات مولی سپری شده با وجود این همه رشد علم و معرفت نه تنها یک نقص در این همه اظهارات این ولیّ خدا نمی توان دید بلکه یک جمله نمی توان یافت که از اظهارات آن بزرگوار کامل تر و متین تر باشد. آری

كَلَامُكُمْ نُورُ وَ أَمْرُكُمْ رُشْدُ وَ وَصِيَّتُكُمُ التَّقْوَى وَ فِعْلُكُمُ الْخَيْرُ وَ عَادَتُكُمُ الاحسان وَ... . (1) اکنون اظهاراتی به نحو اختصار از امام و پیشوای صوفیه، ابن عربی بیان می داریم تا اندکی میزان علم و دانش ابن عربی روشن شود. (2)

هنگامی که آفرینش مولّدات از جمادات و گیاه و حیوان به پایان رسید یعنی پس از پایان یافتن 71 (هفتاد و یک) هزار سال از سال های این دنیا و طی آن، خداوند جهان را به ترتیبی حکیمانه مرتب ساخته بود... . (3)

در خبر آمده است که خداوند بهشت عدن را به دست خود آفرید و تورات را با دست خود نوشت و درخت طوبی را به دست خود کاشت امّا آدم را که همان انسان است با دو دست خویش آفرید و از این رو برای بزرگداشت و تشریف آدم به ابلیس گفت چه چیز تو را از سجده کردن به چیزی بازداشت که من با دو دست خود آفریدم. (4)

چنان که تاکنون بارها بدان اشاره شده است از دیدگاه ابن عربی انسان بصورت خدا آفریده شده است. (5)باید دانست که اکثر متکلّمان و محدّثان اشعری، حدیث صورت را ناصحیح می دانند از جمله امام الحرمین جوینی ضمیر را به آدم بر می گرداند. (همان اعتقاد شیعه که بیان شد) این نکته را نباید فراموش کرد اصل نظریه آفرینش انسان به صورت خدا که ابن عربی در فتوحات فراوان از آن یاد می کند برگرفته از تورات تحریف شده است.

و خدا گفت آدم را بصورت ما و موافق شبیه ما بسازیم. پس خدا آدم را بصورت خود آفرید. (6)


1) از فقرات زیارت جامعه كبيره.

2) بار دیگر با دقّت و توجه کامل به این اظهارات ابن عربی بنگرید. آیا در تمامی آن ها یک جمله صحیح دیده می شود؟ چگونه این فرد جرئت می کند و با سوگند جلاله از حجّیت تمام مطالب فتوحات سخن می گوید؟ ضمناً از امثال اظهارات اخیر می توان با توحید امام و شیخ اکبر صوفیه آگاهی یافت.

3) الفتوحات المكية، ج 2، ص 237و238.

4) الفتوحات المكية، ج 2، ص 237و238.

5) دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص273.

6) سفر پیدایش، 1 ، 26و27.

این کلام نادرست آن گاه به مسیحیت و سپس به مکتب گنوستیکها راه یافته بود. هسته اصلی این نظریه را برای نخستین بار نزد فیلسوف یهودی اسکندرانی (د-50 م) می یابیم... . (1)

همان طور که در آغاز گفته شد اصول و اساس تفکر صوفیه (نه بنام خاص آن) سابقه ای بس طولانی دارد. کسی که پیش از همه آن افکار تازه التقاطی نادرست را با انجیل در آمیخت و عرفان التقاطی نادرست مسیحیّت را بوجود آورد، "فلوطین" بود آن که بیش از همه این افکار التقاطی نادرست را با قرآن و معارف اسلامی در آمیخت و به اصطلاح عرفان اسلامی را بوجود آورد "ابن عربی" بود. این که گفتیم به اصطلاح عرفان اسلامی، زیرا هر کس بهره اندکی از قرآن و اسلام راستین داشته باشد بخوبی تضادّ میان این به اصطلاح عرفان اسلامی و در واقع تصوّف را با اصول و مبانی قرآن و حقیقت اسلام، از توحید نبوّت، امامت و صفات خدای عزّوجل و معاد و... در می یابد.

توضیح: ابن عربی از این افاضات فراوان دارد امّا همه می دانیم که امروزه اظهار هفتاد و یک هزار سال از هنگام آفرینش مولّدات از جمادات، گیاهان و حیوان، حتی نزد یک دانش آموز ابتدایی کلام لغو و باطلی است و مطالب گروه دوم خلقت بهشت عدن، کتابت تورات، غرس درخت طوبی با یک دست (نعوذ باالله) خداوند و آفرینش انسان با دو دست خود از مطالب گروه اول به مراتب نادرست تر و دورتر و زشت تر برای یک مؤمن به اسلام و معارف قرآنی است که هنوز در پله اول توحید اسلام قدم بر می دارد. امّا هنگامی که دعاوی این شخص ملاحظه گردد انسان مبهوت می شود که چگونه این دعاوی را تفسیر نماید. وی در جایی از فتوحات می گوید:

... و علمت أنّى من الكمّل و أنّى لست بانسان حیوان فقط فشكرت الله على هذه المنّة... علمت انّ العالم كلّه لولا انا ما وجد و انّه بوجودى صحّ المقصود... .

... آن گاه دانستم که من از کاملانم و فقط انسان حیوان نیستم و دانستم اگر من نبودم جهان کلاً بوجود نمی آمد... .

دعاوی همچون خطای حضرت نوح علیه السلام و این که فرعون طاهر و مطهّر قبض شد. تأويل نادرست علّت عتاب حضرت موسی علیه السلام به هارون علیه السلام در پرستش گوساله توسط مردم، تجلیل از اشقیایی همچون معاویه، متوکّل و از آن سو نسبت شرک به موحّد بزرگ حضرت ابیطالب علیه السلام و حجّیت تمام مضامین فتوحات و فصوص و... انسان را در حیرت و تأسّفی عمیق فرو می برد.


1) دائرة المعارف بزرگ اسلامی ج4، ص274.

ابن عربی زمان خلقت آدم علیه السلام را هفده هزار سال بعد از سپری شدن عمر دنیا عنوان کرده است. ابن عربی در فتوحات تحت عنوان "خلق الانسان" می گوید:

فلمّا وصل الوقت المعين في علمه لايجاد هذا الخليفة، بعد أن مضى من عمر الدّنیا سبع عشرة عشرة ألف سنة و من عمر الأخرة الذى لا نهاية له في الدّوام ثمان آلاف سنة أحر الله بعض ملائكته أن يأتيه بقبضة من كلّ أجناس تربة الأرض فأتاه بها(بعض الملائكة) في خبر طويل معلوم عند النّاس فأخذها سبحانه و خمّرها بيديه، (هذا) هو قوله (تعالى) (لما خلقت بيدىّ).

هنگامی که بر مبنای علم الهی زمان آفرینش این خلیفه (آدم) فرا رسید، بعد از آن که هفده هزار سال از عمر دنیا سپری شده بود و از عمر آخرت که نهایتی برای دوام آن نیست هشت هزار سال، خداوند به بعضی از فرشتگان امر فرمود که قبضه ای از خاک زمین مشتمل بر تمامی انواع موادّ آن حاضر نمایند. پس فرشتگان مطابق آن چه در خبر طولانی نزد مردم مشخّص و معلوم است، چنین کردند. خدای سبحان آن مشت خاک زمین را گرفت و با دو دست خود در هم آمیخت. و این است قول خدای متعال که فرمود: هنگامی که با قدرت خود (آدم) را آفریدم. (1)

(خدای متعال) فرمود ای ابلیس چه چیز مانع تو شد بر مخلوقی که با قدرت خود آفریدم سجده کنی؟ آیا تکبّر کردی یا از برترین ها بودی؟ [ص، 75]

ابن عربی در این جلد فتوحات، ده ها صفحه را به بمثال این مطالب پرداخته است.

ابن عربی و کلمات واهی و گستاخانه

صورت مرد، همان صورت خداست که مرد بر طبق آن آفریده شده است. پس مرد، جز خدا را در زن نمی بیند امّا همراه با شهوت عشق و لذّت بردن از وصال، مرد به درستی و با عشقی راستین در او فنا می شود و جزئی در وی نیست مگر این که آن جزء در زن است و عشق در همه اجزایش راه می یابد و همه وجود او به زن تعلّق می گیرد و از این رو همانند خویش کاملاّ فنا می شود. وی در جای دیگری تصریح می کند که شهود حق در زنان بزرگ ترین و کامل ترین شهود است. (2)


1) قالَ يا ابليس ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدِىّ اسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالَمِينَ

2) دائرةالمعارف بزرگ اسلامی ج4، ص280 به نقل از فتوحات (4جلدی) ج4، ص454. ... إنّ صورته صورة الحق الّتي اوجده عليها فما رأى الّا الحقّ و لكن بشهوة حبّ و التذاد وصلة يغنى فيها فناء حق بحبّ صدق.... .

سرانجام ابن عربی نتیجه می گیرد که خدا می خواست از راه شناخت حادث، شناخته شود تا مراتب شناخت کامل گردد و هستی به وجود حادث، کامل شود، امّا ممکن نیست که چیزی جز وجود خودش را یا همانندش را بشناسد پس ناگزیر آن موجود حادثی که خدا او را برای را آگاهی به خودش، ایجاد می کند باید به صورت موجدش باشد. (1)

توضیح: در مورد اظهارات قسمت نخست باید گفت که جمله آغازین ابن عربی از همان حديث مقطوع خلق الله آدم على صورته از طریق کعب الاحبار یهودی به کتب عامّه راه پیدا کرد و پیرامون آن مختصراً توضیح داده شد. درباره سخنان بعدی ابن عربی باید گفت چگونه این فرد در بیان کلمات نادرست و زشت، حیا و شرم را به کناری نهاد و چنین گستاخی ها حتی به ساحت قدس ربوبی نموده است. از این کلمات تا حدودی به مفاهیم فنا و شهود صوفیّه هم می توان پی برد.

سفسطه ابن عربی و ادّعای عدم فهم گفتار وی

... چون انسان ها ایشان یعنی "اهل الله" را در میان همگان ببینند آنان را نمی شناسند، زیرا در سخنان ایشان امری آشکار نیست که بدان از عامه مردم متمایز شوند و چون انسان هایی از خواصّ مانند فقیهان، متکلّمان و حکیمان اسلام، ایشان را ببینند، سخن به تکفیرشان می گویند و چون حکیمانی که به شرایع مقیّد نیستند- مانند فیلسوفان ایشان را ببینند می گویند این کسان اهل هوسند، خزانه خیالشان تباه و عقل هایشان ضعیف شده است. (2)

همان طور که ملاحظه می شود (با توجّه به سخنان دیگر وی) ابن عربی خود را از "اهل الله" می داند و لابد دیگران را غیر اهل الله. اظهارات و دعاوی ابن عربی از جمله مواردی که در این نوشتار از وی بیان گردید به خوبی نشان می دهد که این ادّعای وی تا چه اندازه صحّت دارد یا نادرست و خطاست. امّا این که ابن عربی مدّعی است که اهل الله از جمله وی، ناشناخته هستند و سخنان ایشان امری آشکار نیست و خلاصه کلام ابن عربی این است که دیگران مقاصد و معانی سخنان آن ها را درک نمی کنند، لذا فقیهان، متکلّمان و حکیمان و همچنین فلاسفه آن ها را تکفیر کرده و متّهم به تباهی خیال و اندیشه و ضعف عقل می نمایند. در پاسخ به صورت اختصار گفته می شود فرض می کنیم برخی از اظهارات امثال ابن عربی برای همگان قابل درک نباشد. امّا بدون تردید موارد فراوانی از اظهارات و دعاوی وی و امثال او کاملاً روشن است و همگان به خوبی درک می کنند. برای مثال آن چه وی در بحث الأقطاب می گوید و ابوبکر و عمر و عثمان را بر حضرت علی علیه السلام ترجیح می دهد و يا معاوية بن يزيد و عمر بن عبدالعزيز و حتّی متوکّلّ عبّاسی و احمد بن هارون الرشید و بایزید بسطامی را بر ائمّة معصومین علیهم السلام که معاصر آن ها بوده اند ترجیح می دهد، آیا این دعاوی ابن عربی قابل درک نیست؟ و یا ادّعای عصمت برای فرعون هنگام مرگ (فقبضه طاهراً مطهّراً) و متّهم کردن حضرت نوح علیه السلام به خطا در مورد دعوت امّت خود به خداوند و ادّعای این که قوم نوح علیه السلام (فغرقوا في بحارالعلم بالله) و یا تهمت عظیم به رسول الله صلی الله علیه و آله که از دنیا رفت و خلیفه خود را معرّفی نفرمود و یا علّت عتاب موسی علیه السلام به هارون علیه السلام در پرستش گوساله و یا آن چه وی در حدیث به اصطلاح حجة الوداع می گوید و تهمت های ناروا به رسول الله صلی الله علیه و آله و معصومین علیهم السلام وارد کرده و تحریف حدیث متواتر ثقلین و اتّهام شرک به حضرت ابیطالب علیه السلام و بیش از صد مورد دیگر که برخی از آن ها در این کتاب بیان شده هیچ کدام قابل درک نیست؟ (فمالكم كيف تحكمون)؟


1) دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص274 به نقل از فتوحات، ج 3، ص267(فتوحات 4 جلدی)

2) فتوحات مكيّة ج2، ص591 به نقل از دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج4، ص281.

باید دانست که بسیاری از مدافعان و پیروان ابن عربی با مخالفان و منتقدان ابن عربی همین گونه سخن می گویند. بدین سان جای شگفتی نیست اگر بدانیم که از سوی مخالفان ابن عربی صد و سی و هشت کمت حجر فتوا بر ضدّ او و از سوی مدافعانش تنها سی و سه فتوا در دفاع از او داده شده است. (1)

ابن عربی و دیدگاه وی درباره عقل و حسّ

ابن عربی می گوید:

گروهی از عقلاء، به غلط افتاده اند و خطا را به حسّ نسبت می دهند، در حالی که چنین نیست، غلط و خطا از سوی داوری کننده یعنی عقل است... امّا گروهی درباره حواسّ دچار خطا شده خطاهایی به آن نسبت داده اند. از این رو که مثلاً چون سوار کشتی هستند می بینند که ساحل با حرکت کشتی، حرکت می کند. بینایی، چیزی را به ایشان نشان می دهد که نه واقعی است و نه معلوم، در حالی که ایشان به ضرورت می دانند که ساحل از جای خود حرکت نمی کند، امّا در عین حال نمی توانند آن چه را از حرکت ساحل مشاهده می کنند منکر شوند، در حالی که واقع امر چنین نیست و کوتاهی و غلط از سوی داوری کننده یعنی عقل است نه از سوی احساس..... هیچ حسّی هرگز خطا نمی کند. (2)


1) دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج4، ص281، بدون شک اگر متّقیان این 33 مورد، آیات قرآن و روایات معصومین علیهم السلام و عقل (در حد توانایی آن) را ملاک و میزان قرار می دادند، چنین فتاوایی صادر نمی کردند.

2) دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص 243 به نقل از فتوحات، ج 1، ص 213و214 (فتوحات 4 جلدی).

توضیح

اشاره

آن چه ابن عربی گفته با قرآن، روایات و حقیقت مطابقت نمی کند.

قرآن حدود پنجاه مرتبه از نور مقدّس عقل، (1)تجلیل کرده است. طبق روایات معصومین علیهم السلام، عقل، حجّت باطن است. (2)هر چند عقول انسان ها درجات مختلفی دارد. برای تقریب ذهن مثالی بیان می شود. فرض می کنیم یک لامپ روشنایی، حدود بیست متر مربع را روشن می کند و یک نورافکن قوی یک کیلومتر را روشن می کند و خورشید، نیمه کره زمین را که مقابل خورشید است نورافشانی می کند. ولی باید دانست همان لامپ نخست، در محدوده بیست متر مربع، راه را برای بیننده از چاه و سایر خطرها، آگاه می کند و لامپ دوم در محدوده یک کیلومتر مربع و خورشید تمامی کره زمین را که مقابل خورشید است منوّر می کند.

عن موسى بن جعفر علیه السلام: يَا هِشَامُ إِنَّ اللَّهَ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ: حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً، فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ (علیهم السَّلَامُ وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ.)

ای هشام خداوند بر مردم دو حجّت دارد، حجّت ظاهر و حجّت باطن. حجّت ظاهر، رسولان أنبياء و أئمّه اند علیهم السلام و حجّت باطن عقل ها می باشد.

عقل یک انسان مانند لامپ مذکور و عقل دیگری همانند نورافکن قوی و عقلی نظیر خورشید است. بنابراین بر خلاف گفته ابن عربی، عقل خطا نمی کند ولی حواسّ، مطابق شرح زیر خطا می کنند.

الف: خطای حسّ بینایی

مانند پدیده سراب که چشم گمان می کند آب است ولی عقل آن را انعکاس کلّی نور و سراب می داند. چشم انسان یک هواپیما را در فاصله دوری از آسمان می بیند و مثلاً آن را به اندازه ملخی مشاهده می کند ولی عقل داوری می کند که چون فاصله بسیار زیاد است آن را کوچک می بیند. یا معمولاً چشم به جهت غلبه نور، در روز ستارگان را در آسمان نمی بیند و ستاره ای حسّ نمی شود ولی عقل داوری می کند که نور خورشید مانع رؤیت ستارگان می گردد.

در مثالی که ابن عربی درباره کشتی و تصوّر مسافر کشتی و ساحل بیان کرده، خطا و اشتباه از جانب حسّ بینایی مسافر کشتی است نه از عقل.


1) ر.ک به المعجم الفهرس، ذيل لغت عقل نظير: البقرة/ 164، الحديد/ 17، القصص/60، الرّعد/4، النّحل/ 12، و... .

2) ر.ک به اصول کافی کتاب العقل و الجهل و.... برای نمونه یک مورد بیان می شود.

ب: خطای حس شنوایی

ادراک شنوایی در انسان معمولاً هنگامی صورت می گیرد که فرکانس (1)ارتعاشات تقریباً بیش از شانزده و کم تر از بیست هزار باشد و گوش انسان معمولاً قادر به شنیدن اصواتی که فرکانس آن ها کم تر از شانزده و بیش تر از بیست هزار باشد نیست ولی برخی از حیوانات در این مورد قدرت شنوایی بیش تری دارند گاهی یک انسان مبتلا به ثقل سامعه در میان چند نفر انسان سالم از نظر گوش قرار دارد. با چشمان خود حرکت لب های آن چند نفر و حرکت آن ها نظیر خنده را می بیند ولی صدایی نمی شنود. گوش های او احساس شنوایی ندارد به عبارت دیگر حسّ شنوایی او دچار خطا و اشتباه است. ولی عقل او حکم می کند که آن چند نفر صحبت می کنند و صداهایی وجود دارد ولی او به جهت ثقل سامعه نمی شنود. حسّ شنوایی او خطا می کند ولی عقل او خطا نمی کند.

ج: خطای حسّ لامسه

اگر انگشت دست راست را در ظرف آبی مثلاً با دمای 70 درجه سانتی گراد و انگشت دست چپ در ظرف آبی با دمای 5 درجه سانتی گراد قرار دهیم و سپس هر دو انگشت را خارج نموده و آن ها را در ظرف آبی با دمای مثلاً 30 درجه سانتی گراد قرار دهیم انگشت دست راست احساس سرما و انگشت دست چپ احساس گرما می کند در صورتی که دمای ظرف یکسان است. در این جا حسّ لامسه خطا می کند ولی عقل این احساس سرما و گرما را امری نسبی دانسته و خطا نمی کند و این احساس اشتباه را از حسّ لامسه می داند.

نتیجه نهایی

برای خطاهای حواسّ بینایی، شنوایی، لامسه و همچنین حواسّ بویایی و چشایی مثال های فراوانی وجود دارد در تمامی این موارد خطا و اشتباه از حواس می باشد نه از عقل. ابن عربی خطاهای حواس را به نور مقدّس عقل نسبت داده است. بنابراین باید به ابن عربی گفت: تمامی عقلا خطا را به حواس نسبت می دهند و در این مورد از قرآن و کلمات معصومین علیهم السلام تبعیّت می کنند.


1) تعداد ارتعاش در یک ثانیه فرکانس گفته می شود.

پی نوشت ها

1- دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج4، ص227.

2- دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج4، ص227.

3- دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج4، ص227.

4- همان، ص226 و227.

5- همان، ص226 و227.

6- فتوحات، ج10، ص257.

7- همان، ص427 و472.

8- تحف العقول، ص348-354؛ کافی، ج5، باب المعيشه، ص65-71.

9- ابن عربی در جلد8 فتوحات، دو مرتبه از این دو امام معصوم علیهما السلام یاد کرده است.

10- فتوحات مکیه، ج8، ص116.

11- فتوحات، ج11، ص274 و275.

12- فتوحات، ج1، ص44 و 45 انشاءالله این موارد از متن فتوحات به تفصیل بیان خواهد شد

13- فتوحات مكيه، ج3، ص382 و383 این حدیث در صحیح بخاری کتاب العلم باب حفظ العلم، ج3، ص3 آمده است.

14- همان، ج4، ص513 تا 517 (فتوحات 4 جلدی دارصادر بیروت)

15- تذكرة الحفاظ، ج1، ص39.

16- تاریخ ابن كثير، ج8، ص109.

17- بحار الانوار، ج33، ص215؛ شرح نهج البلاغه ابن الى الحديد، ج4، ص67.

18- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج4، ص67.

19- صحیح مسلم کتاب فضائل الاصحابه باب فضائل خديجه ام المومنين رضى الله تعالى عنها، ج4، ص1886.

20- همان، باب فضائل اهل بيت النبي صلی الله علیه و آله، ج4، ص1883.

21- آل عمران، 61 ... و انفسنا و انفسكم... (آیه مباهله).

22- رياض النضره ج4 و3، ص141.

23- عين الحيوة، 49-53 و 576-582 (تجدید طبع در سازمان انتشارات جاویدان سال 1341 شمسی) در این كتاب شديداً صوفیه مورد مذمّت و نکوهش قرار گرفته و لعن حسن بصری در صفحه 578 نقل شده است.

24- الکافی، ج1، ص51؛ وسایل الشیعه، ج18، ص42.

25- احتجاج طبرسی، ص172(موسسه اعلمی طبع بیروت 1403ه-1983م.) در این مورد مطالب دیگری نیز گفته شده است رجوع شود به کتاب تفسیر و مفسران ج1، ص347 آیت الله معرفت.

26- تفسیر نورالثقلین، ج4، ص331، نقل از نشریه صفیر ولایت شماره 24 چاپ دوم اسفند84.

27- تذكرة الاولياء، ج1، باب سوم صفحه34، عطار نیشابوری (انتشارات مرکزی، تهران، خیابان جمهوری اسلامی مقابل مسجد سجّاد، چاپ پنجم، 24 اردیبهشت 1336).

28- همان، صفحه 34.

29- همان، صفحه 34.

30- تذكرة الاولياء، ج1، ص 163.

31- همان، صفحه 145.

32- همان، صفحه 145.

33- صفحه 150، سطر 22.

34- در صفحه 31 در مورد این عقیده نادرست عرفای بزرگ صوفیه و نقد آن سخن گفته شد.

35- صفحه 151، سطر 23.

36- صفحه 151، سطر 17.

37- صفحه 162، سطر 1، قسمت معراج شیخ بایزید.

38- صفحه 133، سطر 14.

39- فتوحات مكيه، ج 1، ص139.

40- همان، ج 4، ص 372.

41- توبه،122.

42- الفتوحات المكيّة، ج11، ص214.

43- الفتوحات المكيّة، ج 3، ص204.

44- همان، ج 3، ص 227.

45- همان ج 8، ص179.

46- همان، ج 10، ص 209 جمله (صلوات الله عليهم أجمعین) از نگارنده است.

47- الفتوحات، ج 10، ص 213 سطر اول که گفته شد در جهت تضعیف و تخفیف و... آن بزرگوار صورت گرفته و تهمت محض است.

48- همان، ج 10، ص 115-117.

49- نفحات الأنس، ص 551.

50- نفحات الانس جامی، ص551 ؛ این قضیه در فتوحات ج 10، ص11 بیان گردیده است.

51- از فقرات زیارت جامعه كبيره.

52- الفتوحات المكية، ج 2، ص 237و238.

53- الفتوحات المكية، ج 2، ص 237و238.

54- دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص273.

55- سفر پیدایش، 1 ، 26و27.

56- الفتوحات المكيّة، ج 3، ص 266 (فتوحات 4 جلدی، دارصار بيروت).

57- الفتوحات المكيّة، ج 2، ص 243.

58- دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص274 به نقل از فتوحات، ج 3، ص267(فتوحات 4 جلدی).

59- دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص 243 به نقل از فتوحات، ج 1، ص 213 و 214 (فتوحات 4 جلدی).

60- ر.ک به المعجم الفهرس، ذيل لغت عقل نظير: البقرة/ 164، الحديد/ 17، القصص/60، الرّعد/4، النّحل/ 12، و... .

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

ابن عربی، فصوص الحكم، مطبعة مصطفى البابي الحلبى و اولاده بمصر، الطبعة الثالثه، 1407ق.

•

ابن عربی، محی الدّین فتوحات المكّية، تحقيق و تقدیم د. عثمان یحیی، تصدیر و مراجعه د.ابراهیم مرکور، مكتبة العربية بمصر، 13 جلدی، 1405ق و 1985م.

•

البخاری، محمد بن اسمعیل، صحیح بخاری، دارالجیل بیروت.

•

الكليني الرازی، محمد بن یعقوب، الاصول كافى، المكتبة الاسلامية، الطبعة الرابعة، 1392ق.

•

العلّامه مجلسی، محمّد باقر، بحار الانوار، طبع ایران، چاپ اسلامی.

•

صحیح مسلم، طبع دارالفکر بیروت، 1403 ه- ، 1983م.

•

محب طبری، الرياض النضرة، دار الكتب العلمية، بيروت، الطبعة الاولى، 1405ه. 1984م.

تأمّلی در مدح مولی الموحدین علیه السلام در اشعار مولوی

اشاره

(با تأکید بر دفتر اوّل مثنوی)

حجّت الاسلام محمّد مهدی قربانی

•

معرفی عمر به عنوان خدمتگزار و همراه پیامبر صلی الله علیه و آله

•

معرّفی حضرت امیر علیه السلام به عنوان پهلوان نیازمند پیر و مرشد

•

داستان عمرو بن عبدود

•

اشعار موهم به جبر مولوی

درآمد

نویسنده با توجّه به اشعار مولوی در خصوص حضرت امیر المومنین علی بن ابیطالب علیه السلام اثبات نموده است این اشعار از چند جهت اشکالات دارد:

یک، اشعار گویای مقام عظمی حضرتش نیست.

دو، آمیخته به خرافات و داستان های جعلی است.

سه، دیگران بیش از حضرت امیر مؤمنان علیه السلام مورد تمجید مولوی اند.

چهار، برخی از اشعار در واقع نوعی جسارت به ساحت مقدّس حضرت امیر علیه السلام است مضاف بر این که، این اشعار هیچ دلالتی بر تشیّع او ندارند.

کلید واژه ها؛

حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام، مثنوی، مولوی

عمرو بن عبدودّ، جبر، ابن ملجم

مقدمه

سخن درباره ی شخصیت ممتاز جهان آفرینش همو که ابوالعجائب بود و اسد الله الغالب، همو که عروة الوثقی هدایت است و هر کس به او منتسب شد آبرو یافت و با شوق بر جنّ و انس بالید که سرّ الله، ید الله، عین الله، لسان الله، اذن الله، خليفة الله، ولى الله، آية الله العظمى با ماست. آری آن که ،آدم، نوح، ابراهیم، یعقوب، یوسف، موسی و عیسی علیهم السلام با شناخت او گمشده خود را یافتند و در مدح و ثنایش لب به سخن گشودند. بسیاری از دانشمندان حتی غیر مسلمان در دریای خوبی های او فرو رفتند و از آن دریا لؤلؤ ای برداشته و به دانه های تسبیح و ستایش چیده اند. پس اگر کسی از این شخصیت فرا ملّی و مذهبی فضایلی بنویسد دلیل شیفتگی و تعظیم او در مقابل این شخصیت کهکشانی و جهانی می باشد نه دلیل بر شیعه بودن و پیروی از او. یکی از میلیون ها کسانی که در طول تاریخ از شخصیت جهان تاب مولی الموحدین امیر المؤمنین علیه السلام اسد الله الغالب على بن ابيطالب حيدر كرّار غیر فرّار سخن گفته جلال الدین محمد بلخی معروف به مولوی می باشد. او نیز به عنوان یک عالم مسلمان و یک مولوی سنی (1)به اندازه معرفت و شناخت خویش در مثنوی معنوی و در دیوان شمس از این بزرگ مرد اشعاری را سروده است. از آن جا که مثنوی و دیوان شمس مطول است و مولوی نیز هر چند هزار بیتی را که گفته یادی از مولانا امیر المومنین علیه السلام نیز کرده و به فراخور حال خود اشعاری را سروده که نمی توان در این مختصر به تمام آن اشعار اشاره کرد.

نگارنده فقط به دفتر اول او برای آشنایی اکتفا می کند و خوانندگان را برای شناخت بیش تر با افکار و عقاید مولوی به کتب مطول ارجاع می دهد. دلیل دقّت نگارنده به دفتر اول مثنوی این است که عصاره اشعاری را که مولوی در تمام مثنوی معنوی و دیوان شمس سرورده و نوع نگاه و اعتقاد او به این شخصیت بی نظیر در دفتر اول متبلور شده است و در دیگر دفاتر سخن در خور اعتنایی نسبت به حضرت مولانا امیر المومنین علیه السلام ندارد.


1) در این که مولوی یک عالم سنی و صوفی است جای هیچ شک و شبهه ای نیست و به این مطلب تمام علما و فقهای قرون گذشته و حال اذعان داشته و دارند و در کتب خود اشعار و افکار او را به نقد کشیده اند. هر چند در دوره ی ما عدّه ی اندکی در رسانه های عمومی که از تحقیق و تدقیق کافی برخوردار نیستند او را از بزرگان شیعه معرّفی کرده و می کنند.

خدمتگذار پیامبر صلی الله علیه و آله از دیدگاه مولوی

مولوی در دفتر اول مثنوی و نیز در پنج دفتر دیگر خود، بدون استعانت از خدا و حمد و ستایش حضرت حق که شیوه ی همه پیامبران است با ادّعای این که مطالب مثنوی اصول اصول اصول دین است، شروع به سرودن نی نامه می کند، نی نامه ای که از نی و نوا و نای است و مناسب مجالس وجد و سماع است که در این زمینه (تائب) اشعار بسیار نغزی در نقد آن که سروده که خوانندگان را به مثنوی مینوی در نقد مثنوی معنوی ارجاع می دهیم. در دفتر اول مثنوی بعد از نی نامه داستان عاشق شدن پادشاه بر کنیزکی می باشد. در این داستان مولوی شاه بیتی را آورده به این مضمون: (1)

ای مرا تو مصطفی من چون عمر *** از برای خدمتت بندم کمر

در این بیت به صراحت عمر را همراه و خدمتگذار پیامبر صلی الله علیه و آله معرّفی کرده است و حال آن که شواهد تاریخی این موضوع را تأیید نمی کند بخصوص که او تا چندین سال بعد از بعثت، جزء مسلمین نبوده و آن کسی که از ابتدا تا عروج ملکوتی پیامبر عظیم الشأن با حضرتش همدم و همراه بوده حضرت امیر المومنین علی علیه السلام بود. بنابراین در بیت 77 دفتر اول مثنوی اولین تحریف در مورد شخصیت حضرت امیر علیه السلام به کار رفته است.

مولوی در دفتر اول مثنوی معنوی بیت 72 تا 77 چنین سروده است:

آن خیالاتی که دام اولیاست *** عکس مه رویان بستان خداست

آن خیالی که شه اندر خواب دید *** در رخ مهمان همی آمد پدید

شه به جای حاجبان فا پیش رفت *** پیش آن مهمان غیب خویش رفت

هر دو بحری آشنا آموخته *** هر دو جان بی دوختن بردوخته

گفت: معشوقم تو بودستی نه آن *** لیک کار از کار خیزد در جهان

ای مرا تو مصطفی من چون عمر *** از برای خدمتت بندم کمر

تائب در نقد این بیت آخر چنین سروده است: (2)

آن که بسته خدمت احمد کمر *** آن علی بوده نبوده او عمر

آن که از خردی به خدمت بوده است *** یک دمی را او مگر آسوده است

آن که خوابیده به جای مصطفی *** کرده جانش را برای او فدا

مصطفی را بوده عبدی حلقه گوش *** خطبه خوان عدل قرآن پا به دوش

کند با یک دست دربی را زجا *** نام او حک گشت بر ارض و سما

آن علی بوده نبوده او عمر *** این کمر را نیست جز مولا کمر


1) دفتر اول مثنوى معنوى، بیت 77.

2) مثنوی مینوی.

شواهد تاریخی و روایات بخوبی نشان می دهند که رسول مقدّس اسلام صلی الله علیه و آله خدمتگزاران بسیاری داشته اند که می توان از حضرت خدیجه سلام الله علیها و حضرت ابو طالب علیه السلام و حمزه سیّدالشهداء علیه السلام و حضرت سلمان محمّدی و نیز عمّار، مقداد، ابوذر و بسیاری دیگر نام برد و شرط ادب و قواعد سخن چنین اقتضاء می کند که باید از بهترین و قوی ترین آنان در مقام مثال و تشبیه استفاده کرد و بدون شک در نظر شیعه و شاید اهل تسنن هیچ کس به اندازه ای حضرت امیر علیه السلام به اسلام و رسول اکرم صلی الله علیه و آله خدمت نکرده است و اثبات این مطلب بسیار ساده است، مروری بر جنگ ها و وقایع صدر اسلام این واقعیت را آشکار می کند. مضاف بر این که این سخن مولوی با عقاید اهل تسنن نیز ناسازگار است زیرا آنان مقام ابوبکر را از عمر بالاتر می دانند.

امام علی علیه السلام در مثنوی

مولوی در دفتر اول مثنوی، اولین شعری را که در مورد حضرت امیر علیه السلام سروده، چنین است: (1)

گفت پیغمبر علی را کای علی *** شیر حقّی پهلوانی پر دلی

لیک بر شیری مکن هم اعتمید *** اندرآ در سایه ی نخل امید

اندرآ در سایه ی آن عاقلی *** کش نتاند برد از ره ناقلی

ظل او اندر زمین چون کوه قاف *** روح او سیمرغ بس عالی طواف

گر بگویم تا قیامت نعت او *** هیچ آن را مقطع و غایب مجو

در بشر روپوش کرده است آفتاب *** فهم كن و الله اعلم بالصواب

یا علی از جمله طاعات راه *** برگزین تو سایه ی خاص اله

هر کسی در طاعتی بگریختند *** خویشتن را مخلصی انگیختند

تو برو در سایه ی عاقل گریز *** تا رهی زان دشمن پنهان ستیز

خلاصه آن چه از این ابیات استفاده می شود این است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جان جدا نشدنی خویشتن را، چنین نصیحت می کند که ای علی علیه السلام هر چند تو شیر حقّی و پهلوانی و پردل هستی، ولی نباید به این شیری مغرور شوی و به قدرت بازوی خود بنازی و اعتماد کنی. زیرا زور بازو برای رسیدن به قرب حق کافی نیست و تو باید در زیر سایه عاقلی باشی که از راه حق منحرف نمی شود و سایه او چون کوه قاف و روح او چون سیمرغ عالی طواف است و اگر بخواهیم تا قیامت نعت او را بگوییم تمام نشدنی است و آن عاقل، پیری است که دستگیری می کند


1) دفتر اول مثنوی معنوی، بیت 2959.

بندگان را و او همچون خضری است که تو باید موسی وار به زیر حکم او بروی زیرا اگر حکم او را اطاعت نکنی او آیه هذا الفراق را خواهد خواند و چون آن پیر را برگزیدی نباید نازک دل و سست باشی و به پیر حتی اگر کشتی را سوراخ کند و طفلی را بکشد، خرده بگیری و اعتراض کنی زیرا اگر چنین کنی و به هر زخمی تو پر کینه شوی دیگر نمی توانی بدون صیقلی کردن دل آیینه شوی.

در نقد و بررسی این اشعار باید گفت:

اولاً: چنین وصیتی در هیچ کتب روایی ذکر نشده و وجود خارجی ندارد. (1)

ثانياً: اشعار به صراحت می رساند که امیر المومنین علیه السلام نیازمند راهنمایی پیری عاقل است که باید مطیع اوامر آن باشد.

امّا مقصود از پیر عاقل کیست؟

در این جا یک پرسش به ذهن خطور می کند این پیر عاقل که همچون خضر علیه السلام برای موسی علیه السلام است؟ چه کسی است؟ اگر مراد مولوی از پیر عاقل برای حضرت امیر علیه السلام خود رسول خدا صلی الله علیه و آله است که جای بحثی نیست گرچه با توجّه به آیه مباهله و تصریح سخن پیامبر اکرم حضرت علی علیه السلام خود پیامبر صلی الله علیه و آله است و بین حضرت علی علیه السلام و پیامبر مکّرم اسلام صلی الله علیه و آله اتّحاد و یگانگی است، مطرح کردن این مطالب از ریشه خطاست بخصوص که مولوی کوشیده است حضرت امیر علیه السلام را یک پهلوان که نیازمند هدایت و ارشاد است معرّفی کند و نخواسته است بپذیرد که خود حضرتش سر منشأ هدایت است و اگر مراد مولوی از پیر عاقل شخص غیر از پیغمبر صلی الله علیه و آله است نتیجه می گیریم او فرد دیگری را عاقل تر از حضرت امیرمؤمنان علیه السلام می داند که لابد طبق نظر وی آن شخص عاقل باید ابوبکر باشد، این مطلب در اشعار دیگر مولوی که درباره ابوبکر است موج می زند بنابراین کسانی که می گویند مولوی حضرت امیر علیه السلام را مدح کرده است باید بدانند این اشعار هیچ مدحی ندارد بلکه ذّم است و او تلویحاً دیگران را مدح کرده، آیا کسی که درب شهر علم پیامبر صلی الله علیه و آله است و به ناچار هر کس بخواهد با علوم پیامبر صلی الله علیه و آله آشنا شود باید از مسیر مولا علیه السلام باشد نیازمند ابوبکر است!


1) خيراتيه، ج2، ص43.

جنگ مولا امیر مومنان علی علیه السلام با عمرو بن عبدود در مثنوی

مولوی در بیت 3721 داستان جنگیدن حضرت امیر علیه السلام را با عمرو بن عبدوَدّ را بدین شکل سروده است:

از علی آموز اخلاص عمل *** شیر حق را دان منزه از دغل

در غزا بر پهلوانی دست یافت *** زود شمشیری برآورد و شتافت

او خدو انداخت در روی علی *** افتخار هر نبی و هر ولی

آن خدو زد بر رخی که روی ماه *** سجده آرد پیش او در سجده گاه

در زمان انداخت شمشیر آن علی *** کرد او اندر غزایش کاهلی

گشت حیران آن مبارز زین عمل *** وز نمودن عفو و رحمت بی محل

گفت بر من تیغ تیز افراشتی *** از چه افکندی؟ مرا بگذاشتی

آن چه دیدی بهتر از پیکار من *** تا شدی تو سست در اشکار من

در این داستان مولوی از اخلاص و حلم حضرت امیر المومنین علیه السلام به تفصیل سخن گفته است. داستان از زبان مثنوی چنین است که از علی علیه السلام اخلاص عمل را بیاموز زیرا او منزّه از دغل کاری است او در جنگی که با عمرو بن عبدود داشت زمانی که خواست او را بکشد عمرو آب دهانی بر روی مولا انداخت و حضرت در آنی شمشیر را انداخت و در جنگ کاهلی کرد و عمرو را که زخمی بود نکشت. عمرو از این عمل حضرت حیران گشت و گفت که تو بر من تیغ تیز کشیدی پس چرا در کشتن من درنگ کردی؟ چه چیزی باعث شد خشمت فروکش کند؟ چه چیزی بهتر از پیکار من دیدی؟ ای علی ای کسی که جمله عقل و دیده ای! بازگو از آن چه دیده ای که آیا این کار تو از اسرار هوست زیرا بی شمشیر کشتن کار اوست. چشم تو غیب بین و از اسرار غیب خبر دارد. یا تو بازگو کن آن چه عقلت یافته یا من می گویم آن چه بر من تافته، زیرا از وجود تو نوری بر من تافته و راهنمای من گشته است. و عمرو از لذّت و مستی با تعابیر مختلف از حضرت می خواهد که اسرار غیب را نمایان کند و این نو مسلمان را از این اسرار محروم نفرماید.

پس بگفت آن نو مسلمان ولی *** از سرمستی و لذّت با علی

که بفرما یا امیر المومنین *** تا بجنبد جان به تن در چون جنین

هفت اختر هر جنین را مدّتی *** می کنند ای جان به نوبت خدمتی

حضرت علیه السلام در جواب می فرماید:

گفت من تیغ از پی حق می زنم *** بنده ی حقم نه مامور تنم

شیر حقم نیستم شیر هواست *** فعل من بر دین من باشد گواه

مولوی گوید: حضرت علیه السلام می فرماید من تیغ از پی حق می زنم و بنده ی حق هستم، شیر حقّم نیستم شیر هوا و عمل من بر دین من گواهی می دهد و من در جنگ زنده می کنم نه می کشم و من کوه حلم و صبرم که باد خشم و شهوت و آز نمی تواند مرا تکان دهد. و من اهل نمازم و خشم، پیش شاهان شاه است و در پیش ما غلام و بنده است. و من حرّ و آزاده ام و خشم نمی توانم مرا در بند کرده و بنده ی خود کند. پیش ما بیا که فضل حق آزادت کرد زیرا رحمت حق بر غضبش سبقت دارد و اکنون تو از خطر رستی و سنگ وجودت کیمیا گشت و تو از کفر رسته و به بوستان هو پیوستی و در این دم تو از آن من هستی و من از آن تو هستم پس چگونه تویی که به من پیوستی و گویی جزیی از علی شدی را بکشم. گر چه ابیات اولیه او بسیار پر مغز و عالی می نماید ولی ابیات آخرش که عمرو بن عبدوَدّ را از کفر رسته و به حق پیوسته می داند و با مولا علی علیه السلام یکی می کند به هیچ وجه با واقعیت سنخیت نداشته و مطلبی بدون دلیل و سند تاریخی می باشد و با معارف اهل بیت علیهم السلام سازگاری ندارد. خوانندگان را به دفتر اول ابیات 3825 به بعد ارجاع می دهیم. لازم به ذکر است این داستان بدین نحوی که مولوی نقل کرده است در هیچ یک از منابع شیعه و سنی یافت نشده است و جریان آب دهان ساخته ذهن اوست و جایی نقل نشده و جریان اسلام آوردن عمرو بن عبدوَدّ دروغ بزرگی است که شواهد تاریخ آن را تأیید نمی کند بخصوص که تمامی تواریخ از کشته شدن او بدست حضرت امیر علیه السلام خبر داده اند که شاهدی است او مسلمان نشده است.

عن النَّبِیِّ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ قالَ: لَمُبَارَزَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ لِعَمْرِ و بْنِ عَبْدِوُدًّ يَوْمَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِ أُمَّتِي إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ. (1) پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمود: جنگ و مبارزه علی ابن ابیطالب (علیه السلام) با عمرو بن عبدود بهتر از عمل امّت من تا روز قیامت است.

و پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی که شمشیرش را به علی علیه السلام می داد فرمودند:

امروز همه ی ایمان در مقابل تمام کفر قرار گرفته است.


1) شواهد التنزيل الحاكم الحسکانی، ج2، ص14؛ المستدرك الحاكم النيشابوری، ج3، ص32؛ تاريخ بغدادى، الخطيب البغدادی، ج13، ص19؛ تاريخ مدينة الدمشق، ابن عساکر، ج5، ص333؛ جامع الأخبار (للشعيرى) ، ص14؛ کشف الغمة، ج1، ص150؛ بحار الأنوار، ج 41، ص96.

آن وقت چه طور عمرو نو مسلمان شد، نور ایمان در قلبش تابید و دارای مقامات عرفانی شد و با مولانا امیر المومنین علیه السلام یکی شد و به بوستان هو پیوست؟ سؤالی است که مولوی دوستان باید پاسخ بدهند. آیا این مطالب همان چیزهایی که مولوی مدّعی است که مغز قرآن است:

با علی آیات حق تفسیر شد *** عشق او در ما چنین جا گیر شد

با علی قرآن و رحمان پیش ماست *** بی علی ایمان ما بی ادّعاست

مغز قرآن در کف خیبر گشاست *** پوستش پیش رقیبان دغاست

او ز قرآن مغز را برداشته *** پوست را پیش خران بگذاشته

مخلص کلام، تمام این سخنان بافته ی خیال مولوی است و در هیچ منبعی از شیعه و سنی یافت نمی شود. این همان اثر وجد و سماع و ضرب آلات موسیقی و رفتن به خلسه شطحیات او می باشد که نباید مورد استفاده اهل علم و فضل در منابر به خاطر رسیدن به نان و نام قرار گیرد. این اشعار مولوی نه تنها مدح بلکه نوعی ظلم و جفا به شخصیت حضرت علیه السلام است خصوص که مولوی در جای جای مثنوی از صوفیه تمجیدهای عرشی کرده و در همین جلد اول علاوه بر تمجید از صوفیه اشعاری را در مورد خلیفه دوم سروده و او را صاحب مقام کلیم الهی و هم سخنی با خدا و الهام شدن به او در خواب و ده ها کرامت و مقام دیگر دانسته است و در مقایسه این اشعار با شعری که درباره حضرت امیر مومنان علیه السلام آن را سروده، موضع او و مذهب او و هدف او آشکار می شود برای آن که بخواهد بفهمد و بداند.

مولوی و مسئله جبر و موضع او در قبال ابن ملجم

مولوی بعد از ذکر چند بیت دیگر از این داستان به داستانی دیگر می پردازد که آن داستان نیز به موضوع بحث ما مربوط می شود و آن داستان خبر دادن پیغمبر صلی الله علیه و آله به ابن ملجم از کشته شدن امیر المومنین علی علیه السلام به دست وی می باشد. دفتر اول بیت 3844 به بعد:

من چنان مردم که بر خونی خویش *** نوش لطف من نشد در قهر نیش

گفت پیغمبر به گوش چاکرم *** کو برد روزی ز گردن این سرم

کرد آگه آن رسول از وحی دوست *** که هلاکم عاقبت بر دست اوست

او همی گوید بکش پیشین مرا *** تا نیاید از من این منکر خطا

من همی گویم چو مرگ من ز توست *** با قضا من چون توانم حیله جست

در ادامه:

هیچ بغضی نیست در جانم ز تو *** زانک این را من نمی دانم ز تو

آلت حقی تو فاعل دست حق *** چون زنم بر آلت حق طعن و دق

گفت او پس قصاص از بهر چیست؟ *** گفت هم از حق و آن سر خفی ست

مولوی گوید آن گاه که ابن ملجم دانست قاتل حضرت امیر علیه السلام خواهد شد از آن حضرت خواست که او را بکشد که مولا در جواب فرمودند قضا و قدر الهی این است و من نمی توانم قصاص قبل از جنایت کنم و دست تو دست حق است و تو در واقع آلت حقّی و فاعل در این جا دست حق است و به دست حق نمی توان طعن و دق زد و من تو را حلال می کنم و چون خونم را بریزی شفیع تو منم زیرا تن پیش من قیمتی ندارد و من خواجه روحم نه مملوک تنم.

اشکالات متعدّدی در این ابیات به چشم می خورد بخصوص این که ابن ملجم از اصحاب نبوده و رسول خدا صلی الله علیه و آله را زیارت نکرده و نوکر و چاکر حضرت امیر علیه السلام هم نبوده است و مطابق روایت او شخصی شقی و خبیث بوده است.

از جمله در کتاب "فضائل الاشهر الثلاثة " آمده است که حضرت علی علیه السلام در فضایل ماه مبارک رمضان برای مردم خطبه می خواند و مردی همدانی از حضرت مکرّر تقاضای فضایل بیش تری می نمود تا این که حضرت آخرین فضیلت را این گونه بیان کرد:

فَقَالَ: نَعَمْ سَمِعْتُ أَفْضَلُ الانبياء وَ الْمُرْسَلِينَ وَ الْمَلَائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ يَقُولُ: انَّ سَيِّدُ الْوَصِيِّينَ يُقْتَلُ فِى سَيِّدُ الشُّهُورِ. فَقُلْتُ یا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا سَيِّدُ الشُّهُورِ وَ مَنْ سَيِّدُ الْوَصِيِّينَ؟ قَالَ: أَمَّا سَيِّدُ الشُّهُورِ: فَشَهْرُ رَمَضَانَ وَ أَمَّا سَيِّدُ الْوَصِيِّينَ: فانت يَا عَلَىَّ. فَقُلْتَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ فَانٍ ذَلِكَ لَكَائِنُ؟ قَالَ: ای وَ ربی. انْهَ يَنْبَعِثُ أَشْقَى أُمَّتِى، شَقِيقٍ عَاقِرُ نَاقَةَ ثَمُودُ، ثُمَّ يضربك ضَرَبَهُ عَلَى فرقک، تَخْضِبُ مِنْهَا لِحْيَتِكَ. فاخذ النَّاسُ بِالْبُكَاءِ و النحيب، فَقُطِعَ علیه السَّلَامُ خُطْبَتِهِ وَ نَزَلَ. (1)حضرت علیه السلام فرمود: باشد! شنیدم که برترینِ پیامبران و فرستادگان و فرشتگان مقرّب می فرمود: همانا سَرور اوصیا، در سَرور ماه ها کشته می شود. گفتم: ای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله! سَرور ماه ها، کدام است و سرور اوصیا کیست؟ فرمود: امّا سرور ماه ها، ماه رمضان است و امّا سرور اوصیا، تویی، ای علی علیه السلام! . گفتم: ای پیامبر خدا! آیا چنین خواهد شد؟ فرمود:


1) فضائل الاشهر الثلاثة، ص109.

آری، به پروردگارم سوگند! همانا نگون بخت ترین امّت من، برادرِ پی کننده ناقه ثمود، بر می خیزد و ضربتی بر فرق سرت می زند که محاسنت از خون آن، رنگین می شود. پس مردم شروع به گریه و شیون کردند. علی علیه السلام خطبه اش را به پایان برد و فرود آمد.

که از این حدیث به نص و صراحت ثابت می شود که قاتل حضرت علیه السلام شقی ترین فرد این امّت است و دیگر جایی برای دست حق خواندن و فاعل حق بودن و شفیع شدن حضرت باقی نمی ماند و این مطلب از مخترعات مولوی و صوفیه می باشد.

این که حضرت به این شقی دل داری بدهد و او را در کشتن خود جری کند و به او وعده شفاعت دهد نیز با معارف شیعه کاملاً متضاد و در تناقص است.

از این اشعار به نوعی بوی جبر به مشام می رسد زیرا اگر حضرت کشته شدن خود را از چشم این شقی نبیند و او را تبرئه کند و دست او را دست حق و فاعل را خدا بداند این بدون شک همان جبریست که در روایات مذمّت و رد شده است.

در بیت 3945 مولوی مطلبی را بیان کرده که در واقع طعنی به شیعه وارد می کند. مولوی می گوید کسی که جان و تن برایش ارزشی ندارد و قاتلش را دل داری می دهد و شفیع او خواهد بود چه طور برای امیری و خلافت حریص است و حرص می ورزد؟ مفهوم این سخن این است که حضرت امیر المومنین علیه السلام به خلیفه چهارم بودن راضی است زیرا او حرصی برای خلیفه اول شدن نداشته تا با ابوبکر بر سر خلافت به نزاع بپردازد.

دفتر اول بیت 3945:

پیش من این تن ندارد قیمتی *** بی تن خویشم فتى ابن الفتی

خنجر و شمشیر شد ریحان من *** مرگ من شد بزم و نرگسدان من

آن که او تن را بدین سان پی کند *** حرص میریّ و خلافت کی کند

حضرت امیر علیه السلام که فرمودند: این حکومت از عطسه بزی نزد من بی ارزش تر است مگر این که عدالتی محقّق شود، هیچ چشمی به حکومت ندارند و این مطالب برای ایشان ارزشی ندارد مگر آن چه خداوند متعال برای ایشان مقرّر نماید.

پی نوشت ها

1- دفتر اول مثنوی معنوی، بیت 77.

2- مثنوی مینوی.

3- دفتر اول مثنوی معنوی، بیت 2959.

4- خيراتيه، ج2، ص43.

5- شواهد التنزيل الحاكم الحسکانی، ج2، ص14؛ المستدرك الحاكم النيشابوری، ج3، ص32؛ تاريخ بغدادى، الخطيب البغدادی، ج13، ص19؛ تاريخ مدينة الدمشق، ابن عساکر، ج5، ص333؛ جامع الأخبار (للشعيرى) ، ص14؛ کشف الغمة، ج1، ص150؛ بحار الأنوار، ج 41، ص96.

6- فضائل الاشهر الثلاثة، ص109.

منابع و مآخذ

•

ابن بابویه، محمّد بن على، فضائل الأشهر الثلاثة، 1جلد، کتاب فروشی داوری- قم، چاپ: اول، 1396ق.

•

اربلی، علی بن عیسی، كشف الغمة في معرفة الأئمة علیهم السلام (ط- القديمة)، 2جلد، بنی هاشمی- تبریز، 1381ق.

•

حسکانی، عبید الله بن عبدالله، شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، 2جلد، التابعة لوزارة الثقافة و الإرشاد الإسلامي، مجمع إحياء الثقافة الإسلامية- تهران، چاپ اول، 1411ق.

•

شعیری، محمّد بن محمد، جامع الأخبار (للشعيرى)، 1جلد، مطبعة حيدرية- نجف، چاپ: اول، بی تا.

•

قربانی، محی الدین محمد مهدی، مثنوی مینوی، اشک یاس، قم، 1389ش.

•

مجلسی، محمّد باقر بن محمّد تقى، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام (ط- بیروت)، 111جلد، دار إحياء التراث العربي- بیروت، چاپ دوم، 1403ق.

سیری در آیات اقتصادی قرآن کریم

اشاره

حجّت الاسلام عبدالله شمس آبادی

•

پیوند اقتصاد با دین

•

رزق از ناحیه پروردگار است

•

مالكیت حقیقی از آن خداست

•

نقش روز و شب در اقتصاد

•

نقش زمین و نعمت های آن در اقتصاد

•

ارتباط سرکشی با طغیان اقتصادی

•

مفهوم گسترده اسراف

•

نقش انعام در اقتصاد

•

آسیب های اقتصادی

درآمد

موضوع اقتصاد و عدالت اقتصادی و رفاه معیشتی و تعدیل و تعادل در برخورداری از امکانات موجود در جامعه، امری است که در همه شئون زندگی انسان روحی و جسمی، تربیتی و ادراکی، فردی و اجتماعی، سیاسی و دفاعی، دنیایی و آخرتی تأثیری ملموس و غیر قابل انکار دارد. این که در دین اسلام و متن قرآن کریم، این همه بر امور مالی و عدالت معیشتی حتّی عدالت در مصرف و بهره وری و تصحیح روابط داد و ستد، تأکید شده است بی جا نیست، تا جایی که در کنار دعوت به توحید، سالم سازی اقتصادی مطرح شده است، و قرآن کریم یکی از اهداف آمدن پیامبران علیهم السلام را اجرای عدالت معرفّی کرده است. عملی کردن اقتصاد قرآنی و به جریان انداختن قوانین و چارچوب های عادلانه اقتصاد قرآنی، در بخش های مختلف اجتماع، اولاً نیازمند فهمیدن دیدگاه اسلام و قرآن درباره اقتصاد و همچنین فراهم ساختن مقدّمات و زمینه هایی است؛ از جمله آن ها، طرد کردن طاغوت های اقتصادی و فرو افکندن متکاثران و عدم توجّه به اموال و تهدید های آنان نسبت به نظام حاکم، تا چنان شود که نتوانند تسلّط خود را بر جریان کارها و تصمیم گیری ها برنامه ریزی ها و بر اجتماع و سرنوشت آن و بر ملّت و مصالح آن، تحمیل کنند. صدمه های هراسناک و فراوان انسانی و اجتماعی از نتایج و آثار آشکار طاغوت های اقتصادی است. از مهم ترین آن ها آمدن نابسامانی های اقتصادی و معیشتی و تورّم های تحمیلی در کالاها و... است و لذا درجه فرهنگ و علم و اندیشه و اخلاق و تربیت و دین را در میان عموم پایین می آورد و از مقدار معلومات دینی و اخلاقی و حقوقی و تربیتی و تاریخی و اجتماعی و تجربی و سیاسی و علمی و هنری و صنعتی و طبّی و دفاعی و جز این ها در اجتماع می کاهد.

کلید واژه ها؛

طاغوت اقتصادی، انفاق، زمین و آسمان

اسراف، بیکاری و تنبلی، انعام

مقدّمه

در تمام ادیان الهی کم و بیش به اقتصاد توجّه شده است. گویا پیوند اقتصاد به مسایل زندگی و دین از جمله مسلّمات و مورد اتفاق ادیان است. امّا دین اسلام به عنوان کامل ترین دین بطور طبیعی توجّه اش به موضوع اقتصاد بیش از دیگران بوده است چرا که دین به عنوان دستوراتی از سوی خداوند در تمام مراحل زندگی انسان جاری است و لذا نمی توان قلمرو اسلام را جدای از قلمرو اقتصاد قلمداد کرد. در کتب فقهی به تناسب در ابواب مختلفی درباره ی مسایل اقتصادی بحث می شود و اسلام برای آن ها مقررات و قوانینی را بیان می کند از جمله در کتاب البیع، الاجاره، الوكالت، الرهن و ... همچنین در موارد زیادی بصورت غیر مستقیم به اقتصاد اشاره دارد مثل توصیه به امانت داری، عدالت، حرام بودن رشوه، دزدی و .... که بالمآل مربوط به مسایل اقتصادی هستند. در آیات و روایات اسلامی بر امر مال و ثروت تأکید و توصیه شده و برای آن موازین و شرایطی را مقرّر کرده است نه این که آن را مطرود بداند بلکه در مقابل احکامی از جمله اسراف و تبذیر و تضییع مال و ... را حرام دانسته و این توجّه اسلام را به امر اقتصاد می رساند. در حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله است که فرمودند:

نِعْمَ الْمالُ الصّالِحُ لِلرَّجُلِ الصّالِحِ. چه نیکوست مال پاک و حلال برای بنده شایسته.

هرگز ثروت از نظر اسلام دور افکندنی نیست بلکه دور افکندنش (اسراف، تبذیر، تضییع مال) حرام قطعی است. بله اسلام با هدف قرار دادن ثروت، با این که انسان فدای ثروت شود مخالف است و سخت مبارزه کرده است؛ به عبارت دیگر پول پرستی را و این که انسان برده پول باشد [محکوم کرده است] به عبارت دیگر این که انسان پول را به خاطر خود پول و برای ذخیره کردن و اندوختن بخواهد که

... وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لاَ يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّه فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ (1) و کسانی که زر و سیم را گنجینه می کنند و آن را در راه خدا هزینه نمی کنند ایشان را از عذابی دردناک خبر ده.

که نام این حالت حرص و آز است و یا پول را فقط برای پر کردن شکم و برای عیاشی و بیکاری و ولگردی بخواهد که نام آن شهوترانی است. در این حالت پول خواستن توأم است با دنائت و پستی و محو شخصیّت انسانی در پول و فقدان هرگونه شخصیت انسانی و شرافت معنوی.


1) توبه، 34.

كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوتُ إِنْ تَرَِكَ خَيْرًا الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَ الأَقْرَبِينَ بالْمَعْرُوفِ حَقاً عَلَى المُتَّقِينَ (1) بر شما نوشته شده است که وقتی یکی از شما را مرگ در می رسد اگر مالی بر جای می گذارد برای پدر و مادر و خویشاوندان نزدیک ترش به طور پسندیده وصیّت کند; [این] حقّی است بر تقواپیشگان.

قرآن کریم بعنوان اولین منبع اسلام برای پیشبرد دین در جامعه و نهادینه کردن آن در اجتماع و رساندن جامعه به اهداف متعالی بر امر (اقتصاد) ، در آیات متعدّد اشاره کرده است، قرآن پول و ثروت را قوام و پشتوانه ای برای زندگی مردم می داند:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ إِلََّا أَنْ تَكون تِجَارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْكُمْ وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِكُمْ رَحِيما (2) ای کسانی که ایمان آورده اید! اموالتان را در میان خودتان به باطل نخورید; مگر این که تجارتی با تراضی باشد و خودتان را نکشید. همانا خدا به شما رحیم است.

وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَى الحُكَّام... (3) و مالتان را میان خودتان به باطل تصرّف نکنید و آن را [به عنوان رشوه] برای قُضات نفرستید... .

وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللهُ لَكُمْ قِياما... (4) و اموال خود را که خداوند آن را وسیله قوام [زندگی] شما قرار داده به سفیهان مدهید.

قرآن تکاثر و فقر را دو مفسده ای می داند که حیات انسان و بقاء اسلام را تهدید می کند و همچنین با ظلم اقتصادی (اتراف، تکاثر، متکاثران) به مبارزه بر می خیزد:

وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفِيها فَسَقُوا فِيها... (5) و هرگاه بخواهیم شهری را نابود کنیم خوشگذران هایش را بفرماییم [امکان دهیم] تا آن گناه کنند.

حَتَّى إِذا أَخَذْنا مُتْرَفيهِمْ بِالْعَذَابِ إِذَا هُمْ يَجْأَرُون (6) تا آن گاه که اسراف گران آن ها را به عذاب بگیریم، ناگهان آنان فریاد به استغاثه بلند می کنند.


1) بقره، 180.

2) نساء، 29.

3) بقره، 188.

4) نساء، 5.

5) اسراء، 16.

6) مؤمنون، 64.

فَلَوْلا كَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِكُمْ أُولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِي الْأَرْضِ إِلاَّ قَلِيلاً مَمَّنْ أَنجَيْنا مِنْهُمْ وَ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُوا مَا أُتْرِفُوا فيهِ وَ كَانُوا مُجْرِمِين (1) پس چرا در میان امّت هایی که پیش از شما می زیستند، شایستگانی که از فسادگری در زمین نهی کنند، نبودند مگر اندکی از ایشان; همانان که نجاتشان دادیم. و آنان که ستم کردند، دنباله رو و دلبسته چیزی (مال و منالی) شدند که در آن مست و سرکش شده بودند و آنان گنهکار بودند.

نتیجه این که معضل اقتصادی از معضلات اساسی جامعه است و آثار سوءی زیادی بر آن مترتّب می شود فقدان قسط و عدل در روابط اقتصادی باعث طبقاتی شدن جامعه، استثمار شدن اکثر مردم توسط اقلیت و شیوع مفاسد اجتماعی، اخلاقی، سیاسی می گردد. در این نوشتار ما برآنیم تا به برخی از اصول اقتصادی که قرآن در سوره های غافر- فصّلت- شوری، به آن ها پرداخته است، اشارتی داشته باشیم تا چراغی فراروی ما در رسیدن به اهداف متعالی اسلام در جامعه اسلامی باشد.

رزق و روزی از خداست

سرچشمه ی رزق، آسمان است. خورشید و ابر و جوّ، تأمین کننده نور و گرما و باران و اکسیژنِ مورد نیاز برای حیات هستند.

هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آيَاتِهِ وَ يُنَزِّلُ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ رِزْقاً وَ ما يَتَذَكَّرُ إِلاَّ مَنْ يُنِيبُ (2) او است که آیاتش را به شما می نمایاند و از آسمان برای شما عطایی (بارانی) نازل می کند و متذکّر نمی شود مگر کسی که [به خدا] باز می گردد.

فَادْعُوا اللهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ وَ لَوْكَرِهَ الْكافِرُونَ (3) پس خدا را بخوانید در حالی که عبادت را برای او خالص کرده باشید اگرچه کافران را ناخوش آید. هیچ گونه نظریه و قانون و سلیقه و تمایل و عادات و رسوم و رفتار نیاکان و دیگران و لذا هیچ گونه تهدید و تبلیغ و تطمیع از سوی دشمنان، نباید در آیین توحیدی و اعتقاد و ایمان شما اثر کند. مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ نباید از ایمان و اعتقاد خود در برابر دشمنان و یا حتی هم کیشان در صورتی که بر خلاف دستورات دین بود، گذشت. همچنان که مؤمن آل فرعون در ادامه همین آیات به آن اشاره می کند، تا به این جا که می گوید:

يا قَوْمِ إِنَّما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا مَتاعُ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دارُ الْقَرارِ ای قوم من! (به این دنیا دل نبندید که) این زندگی دنیا متاع زود گذری است و آخرت سرای همیشگی و ابدی شماست.


1) هود، 116.

2) غافر، 13.

3) غافر، 14.

«هر چه به شما داده اند متاع و بهره زندگی این دنیاست، و آن چه در نزد خداست، برای کسانی که ایمان آورده اند و بر پروردگار خود توکّل کرده اند، نیکوتر و ماندنی تر است»

وَ مَا الْحَيَاةُ الدُّنْيا إِلا مَتَاعُ الْغُرُور چرا که این دنیا متاعی بیش نیست.

و قرآن و روایات برای متاع بودن دنیا اوصاف و ویژگی های را در آیات متعدّدی بیان کرده است، از جمله فانی بودن متاع دنیا، قلیل بودن، ناچیز بودن، نامرغوب بودن، خردورزی آلوده، گول زننده بودن متاع دنیا، ناپایدار بودن آن و ... . و در ادامه می فرماید: کسی که مومن به خدا باشد رزق بی حساب در آخرت نصیبش گردد.

مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجزى إِلاَّ مِثْلَها وَ مَنْ عَمِلَ صالحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ (1) هر که بدی کند جز به مانند آن کیفر نمی یابد و هر که کار شایسته کند چه مرد باشد یا زن در حالی که ایمان داشته باشد در نتیجه آنان داخل بهشت می شوند و در آن جا بی حساب روزی می یابند.

و نباید دعوت آن ها را پذیرفت چرا که دعوت آن ها به کفر و شرک به خداوند است؛

تَدْعُونَني لِأَكْفُرَ بِاللهِ وَ أُشْرِكَ بِهِ ما لَيْسَ لي بِهِ عِلمٌ وَ أَنَا أَدْعُوكُمْ إِلَى الْعَزيزِ الْغَفَّارِ (2) مرا فرا می خوانید تا به خدا کافر شوم و چیزی را که بدان علمی ندارم با او شریک گردانم و من شما را به سوی آن ارجمند آمرزنده دعوت می کنم.

إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلاَّ تَخَافُوا وَ لاَ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا الْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُون * نَحْنُ أَوْلِيَاؤُكُمْ فِي الْحَيَاَةِ الدُّنْيَا وَ فِي الْآخِرَةِ وَ لَكُمْ فِيهَا مَا تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فِيهَا مَا تَدَّعُونَ * نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِيمٍ (3) در حقیقت کسانی که گفتند پروردگار ما خداست سپس ایستادگی کردند فرشتگان بر آنان فرود می آیند [و می گویند] هان بیم مدارید و غمین مباشید و به بهشتی که وعده یافته بودید شاد باشید * در زندگی دنیا و در آخرت دوستانتان ماییم و هر چه دل هایتان بخواهد در [بهشت] برای شماست و هر چه خواستار باشید در آن جا خواهید داشت * روزی آماده ای از سوی آمرزنده مهربان است.


1) غافر، 40.

2) غافر، 42.

3) فصلت، 30-31-32.

در این جا سخن از مؤمنانی است که در ایمانشان راسخ و پا برجا هستند و خداوند به هفت پاداش و موهبت که برای آن ها قرار داده اشاره می کند. «به یقین کسانی که گفتند: پروردگار ما خداوند یگانه است، سپس استقامت کردند فرشتگان الهی بر آن ها نازل می شوند که نترسید غمگین مباشید و این که «خداوند یاران و مددکاران آن ها در زندگی دنیا و آخرت هستند» نَحْنُ أَوْلِيَاؤُكُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ «و در بهشت برای آن ها هر چه دلشان بخواهد از مواهب و نعمت ها فراهم است و هیچ قید و شرطی در کار نیست وَ لَكُمْ فِيها ما تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ و آن چه از مواهب طلب کنید به شما داده می شود وَ لَكُمْ فِيها ما تَدَّعُونَ و این که آن ها میهمان خدا در بهشت جاویدان او هستند.

و همچنین در آیات دیگر به این که رزق و روزی در دست خداوند است اشاره می کند:

لَهُ مَقاليدُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِيَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (1) کلیدهای آسمان ها و زمین برای اوست، برای هر که بخواهد رزق را توسعه می دهد و یا تنگ می گیرد، همانا او به هر چیز آگاه است (البته توسعه و تضییق او بر اساس علم و حکمت است) در این آیه اگر چه بیان می کند که توسعه یا تنگی رزق و معیشت در دست خداست لیکن انسان نباید از تلاش باز ایستد. زیرا خدا اِبا دارد کاری را بدون اسباب انجام دهد و حکمت الاهی بر این قرار گرفته است که بدون تلاش و تسبیب اسباب به کسی روزی ندهد. قرآن فرمان می دهد: وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ الله به سراغ فضل الهی بروید و برای کسب مال تلاش کنید. بنابراین باید گفت که عوامل مؤثّر در هستی، تنها به دست خداست (لَهُ مَقالیِد). و اگر در آخر این فصل جمله إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ را آورد، برای این است که اشاره کند به این که مسأله رزق و وسعت و تنگی آن بی حساب و از روی جهل گزاف نیست، بلکه از روی علم است، چون خدای عالم می داند که به هر روزی خواری چه رزقی بدهد و چقدر بدهد، آن قدر که حال او اقتضاء کند و آن رزقی را بدهد که حال رزق اقتضاء دارد به آن روزی خوار برسد و نه تنها حال رزق و روزی خوار را در نظر دارد، بلکه اوضاع و احوال خارجی را هم که ارتباطی با رزق و روزی خوار دارند در نظر می گیرد، و این همان حکمت است. پس خدا اگر رزق کسی را فراخ و بر کسی دیگر را تنگ می گیرد، حکمتش آن را اقتضاء می کند.

اللهُ لَطيفٌ بِعِبادِهِ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ وَ هُوَ الْقَوِيُّ العَزيزُ (2) خداوند به بندگانش لطف دارد به هر که بخواهد عطا می کند و او است قویّ و عزّتمند.


1) شوری، 12.

2) شوری، 19.

بنابراین هر انسان موحّدی موظّف است با تلاش و تسبیب اسباب در پی روزی خودش باشد. و نیز شخص موحّد نیک می داند تلاش ما گرچه لازم است ولی کافی نیست زیرا تا خدا چیزی را نخواهد انجام نمی شود لذا علاوه بر تلاش همواره باید دست به سوی آسمان رحمت حق داشته باشد و از او توفیق را بخواهد.

نعمت زمین و آسمان و شب و روز

1- مالکیت حقیقی از آن خداست

قرآن کریم، بروشنی از مالکیّت خدای سبحان بر همه چیز و همه کس سخن گفته است و یاد کرده است که شخص و جامعه و زندگی و هر چه در طبیعت هست، و آن چه در دست مردمان است همه ملک او است، تمام عالم برای اوست و او مالک حقیقی همه چیز است:

وَ لِلهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ... (1) فرمانروایی (و مالکیّت) آسمان ها و زمین از آن خدا است... .

أَلا إِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ... (2) هان! که آن چه در آسمان ها و زمین است از آن خدا است... .

لِلهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ... (3) فرمانروایی (و مالکیّت) آسمان ها و زمین از آن خدا است... .

در بسیاری از احادیث اسلامی نیز این امر مورد تأکید ائمّه علیهم السلام بوده است:

قال الإمام الباقر علیه السلام:

لدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا لِلَّهِ... . دنیا و هر چه در آن است از آن خدا است.

قال الإمام الصّادق علیه السلام:

الْمَالُ مَالُ اللَّه... . لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْاَرْضِ وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ (4) آن چه در آسمان ها و آن چه در زمین است از آن اوست و او بلند مرتبه بزرگ است.


1) آل عمران، 189.

2) نور، 64.

3) شوری، 49.

4) شوری، 4.

لِلهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَ الاَرْضِ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ يَهَبُ لِمَن يَشَاءُ إِنَاناً وَ يَهَبُ لِمَن يَشَاُ الذكور * او يُزَوِّجُهُمْ ذُكرَاناً وَ إنَاثاً وَ يَجْعَلُ مَن يَشَاءُ عَقِيمًا إِنَّهُ عَلِيمٌ قَدِيرٌ (1) فرمانروایی [مطلق] آسمان ها و زمین از آن خداست هر چه بخواهد می آفریند به هر کس بخواهد فرزند دختر و به هر کس بخواهد فرزند پسر می دهد * یا آن ها را پسر [ان] و دختر [انی] توام با یکدیگر می گرداند و هر که را بخواهد عقیم می سازد اوست دانای توانا.

بدیهی است که آن گاه که پذیرفته شد خدای متعال خالق هر چیزی است، بطور طبیعی پذیرفته می شود او مالک هر چیزی است امّا در عین حال در آیات به مالکیت عمومی و خصوصی انسان ها نفی نشده است و در واقع این مالکیت ها در طول هم هستند نه در عرض هم تا شبهه تناقض و تضاد مطرح شود. مالکیت خداوند نسبت به عالم هستی مالکیت اعتباری و تشریعی نیست، بلکه مالکیت حقیقی و تکوینی است، یعنی او به همه چیز احاطه دارد و همه جهان در قبضه قدرت او و تحت اراده و فرمان اوست. امّا مالکیت انسان اعطایی و اعتباری است و در صورتی به اعتبار خود باقی است که مالکیت حضرت حق را نفی نکند بنابر این هر نوع تصرّف در طبیعت و اموال توسّط بشر تنها در صورتی صحیح است که در راستای مالکیت حضرت حق باشد و مطابق مسیر او باشد و چنین است که مؤمنین هرگز اسراف نمی کنند و اموال را در حرام صرف نمی کنند و به زیر دستان کمک کرده و به فقیران رسیدگی می کنند بنابراین توجّه به نوع مالکیت بشر و نوع ارتباط آن با مالکیت حضرت حق راه و روش اقتصاد اسلامی را پایه می نهد. در دیدگاه اسلام انسان فقط امانت دار است و این اعتقاد در حل بسیاری از مشکلات مالی و ناهنجارهای اقتصادی کارگشا است.

در آیات دیگر قرآن نیز می بینیم روی مسئله مالکیت خداوند و رازقیت او و فرستادن باران و پرورش گیاهان تکیه شده است تا فکر وابستگی به مخلوقات را از مغز افراد به کلّی خارج کند، وابستگی اقتصادی به بیگانگان و عدم استفاده از منابع و دارایی های خود و ترویج فکر عدم توانایی استقلال در اقتصاد و ... از مواردی است که از این آیات می توان استفاده کرد.


1) شوری، 49-50 .

2- قرار بودن زمین و بناء بودن آسمان

اللهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَرَارًا وَ السَّمَاء بِنَاء وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكمْ وَ رَزَقَكُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ ذَلِكُمُ اللهُ رَبُّكُمْ فَتَبَارَكَ اللهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ (1) خدا [همان] کسی است که زمین را برای شما قرارگاه ساخت و آسمان را بنایی [گردانید] و شما را صورتگری کرد و صورت های شما را نیکو نمود و از چیزهای پاکیزه به شما روزی داد این است خدا پروردگار شما، بلند مرتبه و بزرگ است خدا پروردگار جهانیان.

قرآن کریم بر این امر صراحت دارد که خدای حکیم عادل زمین را برای همه آفریدگان خود آفرید و آن را قرارگاه آدمی و مهد و فرش او قرار داد، پس به همگان تعلّق دارد. خداوند می فرماید:

وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ زمین قرارگاه شماست.

کتاب آسمانی در خطاب های خود، همه جا با ضمیر مخاطب «کم» که همگان را شامل می شود می فرماید:

للهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَراراً (2) خداوند همان کسی است که زمین را برای شما جایگاه مطمئن و آرامی قرار داد.

دین هماهنگ با ساختمان روح و جسم انسان، دارای منابع گوناگون، مشتمل بر همه وسایل مورد نیاز انسان، بسیار گسترده و مباح و رایگان. این پدیده های طبیعی برای همه مردم آفریده و وضع شده است نه برای بعضی از انسان ها برخورداری بعضی و ناداری برخی دیگر برخلاف دستور خداوند است و این اقتصاد نابرابری برخلاف مراد خداوند است چرا که نعمت ها و موهبت هایی که خداوند به صورت امکانات معیشتی به انسان عطا می کند، باید برای همگان باشد نه این که تنها به گروهی اختصاص پیدا کند و این به معنای ردّ مالکیت خصوصی نیست چه، در روایات نیز بیان شده است که اگر اغنیاء خمس مال خود را بدهند در زمین فقیر نخواهد بود. بنابراین توزیع اموال و طبیعت به شکلی که همه از آن نفع ببرند مورد نظر است و در ادامه این آیه به نکته دیگری اشاره می کند که آن چه خداوند رزق ما قرار داده است، طیّبات و چیزهای دلپسند و پاکیزه است و اگر انسان از غیر طیّبات استفاده کند، سوء انتخاب و لجاجت خود اوست. رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ خداوند به انسان می گوید که ما شما را از رزق های طیّب، روزی دادیم لذا مواردی که خداوند از آن ها نهی کرده مثل ربا و گوشت های حرام و... طیّب نیستند و نباید انسان دنبال آن ها برود


1) غافر، 64.

2) غافر، 64.

چون ناپسند است، اقتصاد مورد رضایت خداوند را باید در طیبات پی جویی کرد نه در غیر طیبات. در آیات دیگری از قرآن به این که زمین را چگونه قرارداده است تا انسان بتواند از آن استفاده کند، اشاره کرده است: گسترش دادن زمین، گهواره قراردادن زمین، رام کردن زمین برای انسان و... .

و هُوَ الَّذِي مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فيها رَواسِيَ وَ أَنْهَاراً وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ جَعَلَ فيها زَوْجَيْنِ اثنَیْنِ (1) و اوست که زمین را گسترانید و در آن کوه هایی استوار و رودخانه هایی قرار داد و از همه درختان در آن جفتی دوتایی پدید آورد.

وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها وَ أَلْقَيْنا فيها رَواسِيَ وَ أََنْبَتَنا فيها مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْزُونٍ (2) و زمین را گستراندیم و در آن کوه هایی استوار پی افکندیم و از هر چیزِ سنجیده، در آن رویانیدیم.

الَّذي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ سَلَكَ لَكُمْ فيها سُبُلا (3) همان کسی که زمین را برای شما بستری قرار داد و برای شما در آن راه هایی پدید آورد.

هُوَ الَّذي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا في مَناكِبِها وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَ إِلَيْهِ النُّشُورُ (4) او است آن که زمین را برای شما رام قرار داد، پس در روی شانه های آن راه بروید (همه گونه تصرّف در آن بکنید) و از عطای خداوند بهره مند گردید و برانگیخته شدن [همگان] فقط به سوی او است.

وَ اللهُ جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ بِساطا (5) و خدا زمین را برای شما فرشی [گسترده] ساخت.

در این آیات به این نکته اشاره می کند که زمین برای بهره مند شدن همگان از آن خلق گشته است.

وَ الْأَرْضَ وَ ضَعَها لِلْأَنَامِ (6) زمین را برای همگان پدید آورد.


1) رعد، 3.

2) حجر، 19.

3) طه، 53.

4) ملک، 15.

5) نوح، 19.

6) الرحمن، 10.

3- سكون شب و آشکار بودن روز

اللهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهَارَ مُبْصِرًا إِنَّ اللهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَ لَكِنَّ أَكثَرَ النَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ (1) خدا [همان] کسی است که شب را برای شما پدید آورد تا در آن آرام گیرید و روز را روشنی بخش [قرار داد] آری خدا بر مردم بسیار صاحب تفضل است ولی بیش تر مردم سپاس نمی دارند.

در این آیه به یکی دیگر از نعمت های خداوند اشاره می کند که می تواند از آن در باب اقتصاد بهره برد. در این آیه خداوند شب را نه برای کسب و کار بلکه برای استراحت و سکون قرار داده است، بهره گرفتن از شب برای آرامش و آسایش تا در روز انسان بتواند بهتر به کار برسد از فواید شب است و این رحمتی است از سوی خداوند بر انسان، امّا این انسان در تمام زمینه ها، اقتصادی، اجتماعی و... برخلاف حکمت خداوند پیش می رود، طمع داشتن در زیاد کردن مال و ثروت، یا کار کردن زیاد به طوری که بعضی شبانه روز به کار مشغول هستند و یا کارکردن در شب و... که انسان همه چیز را در مال و ثروت اندوزی ببیند و ثروت را عامل خوشبختی بداند و تمام تلاش دنیایی او برای دنیا باشد و باعث فراموشی آخرت گردد، باعث بروز مشکلات اقتصادی، و هنجارهایی در امور اقتصادی می گردد.

قال الامام الصادق علیه السلام:

مَنْ بَاتَ سَاهِراً فِی کَسْبٍ وَ لَمْ یُعْطِ الْعَیْنَ حَقَّها مِنَ النَّومِ فَکَسْبُهُ ذلِکَ حَرامٌ . هر کس شب برای کسب بیدار بماند و حق و بهره چشم را از لحاظ خواب ادا نکند، چنین کسبی برای او حرام است.

این حدیث ما را به رعایت کردن حد و اجتناب از افراط زیانبخش، و ضرورت استراحت به همراه کار و حفظ تندرستی که مهم تر است هدایت می کند. امروز در کشورهای صنعتی و پیشرفته، بر استراحت به همراه کار، رفتن حتمی به مرخصی و پرداختن به تفریح و تجدید نیرو و مسایل مختلف بهداشت کار و کارگر توجّهی ویژه دارند و نتایج آن ها را مهم- حتی از نظر اقتصادی- و رعایت آن ها را لازم می دانند. امّا باید توجّه داشت که باید کار کردن بطوری باشد که نه آزمندی، نه سستی در کار باشد.


1) غافر، 61.

امام صادق علیه السلام فرمودند:

باید کسب تو برای تأمین زندگی از حدّ آدم های کم کار بگذرد و به اندازه اشخاص حریص دنیا دوست و دل به دنیا داده نرسد؛ پس خود را در کار و کسب، در حدّ انسانی با انصاف و آبرودار قرار ده و از اشخاص سست و ناتوان بالاتر آر و به کسب آن چه مورد نیاز است بپرداز.

از دیگر نکاتی که می توان از این آیه و آیات دیگر استفاده کرد این است که انسان باید برای انجام کارها باید تقسیم وقت و برنامه ریزی داشته باشد.

امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند:

لِلْمُؤْمِنِ ثَلَاثُ سَاعَاتٍ، فَسَاعَةٌ يُنَاجِي فِيهَا رَبَّهُ وَ سَاعَةٌ يَرُمُّ مَعَاشَهُ وَ سَاعَةٌ يُخَلِّي بَيْنَ نَفْسِهِ وَ بَيْنَ لَذَّتِهَا فِيمَا يَحِلُّ وَ يَجْمُلُ. مؤمن وقت خویش را سه بخش می کند:

1: بخشی که در آن با پروردگار خویش مناجات (و او را عبادت) کند؛

2: و بخشی که در آن به دنبال تأمین معاش خویش رود؛

3: و بخشی که به خلوت (و استراحت) پردازد، تا از آن چه حلال و زیبنده است لذّت ببرد. در این آیه و آیات دیگر خداوند طول شبانه روز را به دو قسم، شب برای استراحت و آرامش و نیرو گرفتن و روز را روشن و آشکار قرار داده است.

هُوَ الَّذي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهَارَ مُبْصِراً إِنَّ في ذلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ (1) اوست کسی که برای شما شب را قرار داد تا در آن بیار امید و روز را روشن [گردانید] بی گمان در این [امر] برای مردمی که می شنوند نشانه هایی است.

فالِقُ الْإِصْباحِ وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْباناً ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَليمِ (2) [هموست که] شکافنده صبح است و شب را برای آرامش و خورشید و ماه را وسیله حساب قرار داده این اندازه گیری آن توانای داناست.

الَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهَارَ مُبْصِراً إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (3) آیا ندیده اند که ما شب را قرار داده ایم تا در آن بیاسایند و روز را روشنی بخش [گردانیدیم] قطعاً در این [امر] برای مردمی که ایمان می آورند مایه های عبرت است.


1) یونس، 67.

2) الانعام، 96.

3) نمل، 86.

وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (1) و از رحمتش برایتان شب و روز را قرار داد تا در این [یک] بیار امید و [در آن یک] از فزون بخشی او [روزی خود] بجویید باشد که سپاس بدارید.

در روایات نیز به این امر اشاره کرده اند:

امام صادق علیه السلام فرمودند:

... بسا هست که مردمان احتیاج دارند که در شب کار کنند، برای این که در روز همه کارشان تمام نمی شود، یا از شدّت گرما نمی توانند درست کار کنند... .

این حدیث دلیلی است بر اهمیّت رعایت کردن وقت و بهره برداری درست و مناسب از آن، خواه در شب باشد یا در روز، هر گاه حکمت عملی مقتضی این گونه از کار کردن باشد. شاید بتوان از این آیات تقسیم کار را در بین افراد را نیز فهمید، یعنی کارها را در بین افراد تقسیم کرد تا هر کدام مسئولیت کار خود را داشته باشد. این امر باعث از بین رفتن فقر و فساد در جامعه است، آن چه که به عنوان تدبیر امور در روایات بر آن تاکید شده است به همین امر دلالت دارد. از نشانه های آشکار رشد در مسائل مالی و اقتصادی، را می توان برنامه ریزی مناسب دانست.

4- خاشع بودن زمین

وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنَّكَ تَرَى الْأَرْضَ خَاشِعَةً فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ إِنَّ الَّذِي أَحْيَاهَا لمُحْيِي المَوْتَى إِنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِيرٌ (2) و از آیات او این است که زمین را خشک و بی جان می بینی، اما هنگامی که آب باران را بر آن می فرستیم به جنبش در می آید و نموّ می کند همان کس که آن زمین مرده را زنده کرد مردگان را نیز در قیامت زنده می کند.

كلمه «خاشعة» از خشوع است که به معنای اظهار ذلّت است و کلمه «اهتزت» از مصدر «اهتزاز» است که به معنای حرکت شدید است. کلمه «ربت» از مصدر «ربوه» است که به معنای نشو و نما و علو است. منظور از اهتزاز زمین و ربوه آن، به حرکت در آمدنش به وسیله گیاهانی است که از آن سر در می آورند و بلند می شوند اگر چه مفسّرین این آیه را درباره اثبات معاد دانسته اند امّا می توان از آن در امور اقتصاد استفاده کرد چرا که خداوند در این آیه می فرماید


1) قصص، 73.

2) فصلت، 39.

که زمین را ما بوسیله باران زنده کرده ایم و در آن گیاهان و علف رویاندیم و حال آن که فی الحال در کشور زمین های بی آب و علف زیادی وجود دارد پس باید مراد خداوند از زنده کردن این گونه زمین ها چیز دیگری باشد و باید کشف گردد و این که خداوند اشاره به رویاندن گیاهان کرده شاید بتوان گفت که در تمام زمین ها روییدن گیاه امری است ممکن؛ چرا که زمین نرم و رام است فقط باید روش و راه آن را بدست آورد چرا که باران در تمام زمین ها می بارد و خداوند فرموده که ما زمین را از خشک بودن به جنبش درآوردیم و نمو دادیم؛

همچنان که در سوره ی حج، از زمین با تعبیر «هامِدَةً» به معنای خشک یاد کرده است.

تَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ... وَ أَنَّهُ يُحْيِ الْمَوْتِي وَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (1) و زمین را خشکیده می بینی و [لی] چون آب بر آن فرود آوریم به جنبش در می آید و نمو می کند.... * و اوست که مردگان را زنده می کند و [هم] اوست که بر هر چیزی تواناست.

علّامه طباطبایی این آیه را تشبیهی می داند و می نویسد:

در این آیه شریفه استعاره ای تمثیلی به کار رفته، یعنی خشکی و بی گیاهی زمین در زمستان و سپس سرسبز شدن و بالا آمدن گیاهانش، به کسی تشبیه شده که قبل افتاده حال و دارای لباس های پاره و کهنه بوده و خواری و ذلّت از سر و رویش می باریده و سپس به مالی رسیده که همه نارسایی های زندگیش را اصلاح کرده، و جامه های گرانبها بر تن نموده و دارای نشاطی و تبختری شده است که خرّمی و ناز و نعمت از سر و رویش هویداست. (2)

5- سیر در زمین

اَوَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْاَرْضِ فَيَنظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ كَانُوا مِن قَبْلِهِمْ كَانُوا هُمْ اَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ آثَاراً فِي الاَرْضِ فَاَخَذَهُمُ اللهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ مَا كَانَ لَهُم مِّنَ اللهِ مِن وَ اقٍ (3) آیا در زمین نگردیده اند تا ببینند فرجام کسانی که پیش از آن ها [زیسته] اند چگونه بوده است آن ها از ایشان نیرومندتر [بوده] و آثار [پایدار تری] در روی زمین [از خود باقی گذاشتند] با این همه خدا آنان را به کیفر گناهانشان گرفتار کرد و در برابر خدا حمایتگری نداشتند.


1) حج، 5 و 6.

2) الميزان، ج17، ص597.

3) غافر، 21.

اَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الاَرْضِ فَيَنظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ كَانُوا اَكْثَرَ مِنْهُمْ وَ اَشَدَّ قُوَّةً وَ آثَاراً فِي الاَرْضِ فَمَا اَغْنَى عَنْهُم مَّا كَانُوا يَكْسِبُون (1) آیا در زمین نگشته اند تا ببینند فرجام کسانی که پیش از آنان بودند چگونه بوده است [آن ها به مراتب از حیث تعداد] بیش تر از آنان و [از حیث] نیرو و آثار در روی زمین استوارتر بودند و [لی] آن چه به دست می آوردند به حالشان سودی نبخشید.

فَلَمَّا جَاءتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَاتِ فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِّنَ الْعِلْمِ وَ حَاقَ بِهِم مَّا كَانُوا بِهِ يسْتَهْزِنون (2) و چون پیامبرانشان دلایل آشکار برایشان آوردند به آن چیز [مختصری] از دانش که نزدشان بود خرسند شدند و [سرانجام] آن چه به ریشخند می گرفتند آنان را فرو گرفت.

خداوند امر به سیر در زمین می کند تا در آن عاقبت کسانی که از عذاب الهی در امان نبودند را بنگرند و از آن ها عبرت بگیرند، در این آیات خداوند به علت عذاب آن ها نیز اشاره می کند، گناه کردن، کسب آن ها و خوشحالی از علم خود و خود را بی نیاز از خدا و دستورات الهی دانستن، توجّه به این علّت ها در عذاب نشدن ما نیز تأثیر دارد، رواج گناه در جامعه، کسب مال از هر راهی و عمل نکردن به دستورات دین ما را به همین عذاب ها دچار می کند. این دستورات در امور اقتصادی نیز بوده است، بعبارت دیگر کسب کردن آن ها و یا علم خود را به رخ خدا کشیدن و بی نیاز دانستن خود، مربوط به باب اقتصاد است. تعبیر به «آثارا فی الارض» ممکن است اشاره به پیشرفت گسترده کشاورزی آن ها باشد- چنان که در آیه 9 سوره روم آمده- و یا اشاره به ساختمان های عظیم و بناهای محکم اقوام پیشین در دل کوه ها و بر صحنه دشت ها- چنان که در آیه 128 و 129 سوره شعرا بیان شده است. احکام فقه و شریعت ما مربوط به عبادات و معاملات است که در باب معاملات خداوند احکامی را برای تنظیم امور دنیایی و آخرتی دارد که بی توجّهی به آن ها باعث بروز مشکلات اقتصادی می گردد.

در این آیات خداوند به سر گذشت افرادی اشاره می کند که از لحاظ زندگی دنیایی در نعمت فراوان بودند، از لحاظ تعداد و قدرت و امکانات مادی در رفاه کامل بودند خلاصه این که از هر لحاظ چه اقتصادی چه اجتماعی و چه سیاسی و... رفاه و آسایش کامل داشتند.


1) غافر، 82.

2) غافر، 83.

امّا وقتی در برابر رسولان قرار گرفتند و بالطبع گفته های آن ها برایشان گران و غیر قابل قبول بود در مقابل آن ها ایستادگی کردند و (فرحوا بما عندهم من العلم) . توجّه به دنیا و فراموشی آخرت باعث این عذاب الهی شده است و این ها عبرتی برای ما هست که توجّه به دنیا و امور مادی فَما أَغْنى عَنْهُمْ ماكانوا يَكْسِبُونَ است. این آیات هشداری است به مردم که آن ها با این که از حیث شوکت و قدرت از آن ها به مراتب بالاتر بودند ولی در مقابل عذاب الهی نتوانستند بایستند، شما نیز با عدم توجّه به دستورات الهی و بی توجّهی به انبیاء که پیام رسان الهی هستند، همین گونه می شوید همچنان که درباره قارون که این گونه در مقابل مؤمنین جواب داده بود أَنَّما أُوتِيتُهُ عَلى عِلْمٍ مِنْ عندی خداوند در جوابش به همین گونه آیاتِ مورد بحث پاسخ می دهد. اگر چه این آیات طبق گفته مفسرین درباره معاد و ایمان به آن است امّا خداوند در همین آیات به امور دنیایی و امور مربوط به اقتصاد اشاره می کند و از این طریق به قیامت و معاد توجّه می دهد، چرا که راه آخرت از همین راه دنیاست. از همین جا می توان نظر اسلام را در زندگی تکاثری و زندگی اسلامی دانست و خداوند در اینآیات زندگی تکاثری بدست آمده از این راه را رد می کند.

هدف از این آیات، انکار زندگی مادّی و نفی بهره برداری از دنیا و چیزهای پاکیزه آن به صورت کلّی نیست، بلکه مقصود از آن ها ساختن یک زندگی سالم طبیعی برای مردم است، تا همه به خدا ایمان آورند و از روزی های پاکیزه او بخورند و به ادای واجبات الهی بپردازند و خداوند را سپاس گزارند و از آن چه دارند انفاق کنند و در بهره برداری از نعمت های دنیا زیاده روی نکنند و به زندگیِ طاغوتی روی نیاورند. هدف تعالیم گوناگون اسلام، تبدیل کردن دنیا- با همه مواهب و امکانات و اموال آن- از یک دنیای تکاثری و اترافی به دنیایی سالم و نورانی است که در آن هر انسانی در سایه حق و عدالت و قسط زندگی کند؛ خداوند متعال آفریدگان را آفریده و اسباب معیشت آنان را میان ایشان تقسیم کرده است، پس چون کسی به روزی و بخش خویش از معاش بسنده کند، آن چه در دنیا هست برای بهره برداری همگان کفایت خواهد کرد و اگر چنین نباشد همگان گرفتار خواهند شد، چنان که امروزه در همه جا مشهود است.

6- قوت در زمین

وَ جَعَلَ فِيهَا رَوَاسِيَ مِن فَوْقِهَا وَ بَارَكَ فِيهَا وَ قَدَّرَ فِيهَا أَقْوَاتَهَا فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَوَاء لِّلسَّائِلِينَ (1) و در [زمین] از فراز آن [لنگر آسا] کوه ها نهاد و در آن خیر فراوان پدید آورد و مواد خوراکی آن را در چهار روز اندازه گیری کرد [که] برای خواهندگان درست [و متناسب با نیازهایشان] است.

در تفسیر شیخ بزرگوار، علیّ بن ابراهیم قمی، درباره این آيه ... وَ قَدَّرَفِيها أَقْواتَها فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَواءً لِلسَّائِلِينَ چنین آمده است:

یعنی در چهار زمان، که خداوند در آن ها، خوراک ها و روزی های مردمان و چارپایان و پرندگان و حشرات و آفریده های خشکی و دریا و میوه ها و گیاهان و درختان و آن چه معاش همه جانوران وابسته به آن است فراهم می آورد. و آن چهار زمان بهار است تابستان و پاییز و زمستان. (2)

کما این که علامه نیز همین معنا را پذیرفته است. (3)همچنین علامه آیه 164 بقره را که در آن می فرماید: «اختلاف شب و روز و آبی که از آسمان فرو می ریزد و بادهایی که از این سو به آن سو حرکت می کند و ابرهایی که در تحت سلطه خدای تعالی است، یک عده از حوادث عمومی که نظام تکوین در پدیده های زمینی از مرکّبات گیاهی و حیوانی و انسانی و غیره، بستگی به آن ها دارد» تفصیلی برای این آیه می داند. از این توضیح و تفسیرها می توان این نکته را بدست آورد که هر فصلی برای خودش روزی های مخصوص به خود را دارد لذا اولاً باید میوه ها روزی های هر فصلی را در همان فصل استفاده کرد و ثانیاً باید برای هر فصلی میوه و روزی های مخصوص به خودش را بدست آورد و پرورش داد. بر آدمی واجب است که این حقیقت آشکار را بپذیرد، که خدای توانای حکیم، چیزها و اوقات و امور و طبایع و خواص چیزها را، بر نظامی دقیق و سازگار با منافع همه آفریدگان، چنان مقدّر فرموده است که انسان و حیوان همه از مواهب او بخوبی بهره مند شوند و ارتباط آدمی با آن ها به صورتی باشد که زیانی از آن به دیگران نرسد. مراد از «سواء للسائلین» اینست که خدا اقوات را تقدیر کرد، در حالی کهبرای محتاجان یکسان و برابر بود، به طوری که همه از آن استفاده کنند، نه زیاد بیاید و نه کم. پس این اقوات درست به اندازه نیاز نیازمندان و تقاضا کنندگان است؛ به این ترتیب خداوند نیازمندی های همه نیازمندان را پیش بینی کرده و برای همه آن ها آن چه لازم بوده است آفریده.


1) فصلت، 10.

2) تفسیر قمی، ج2، ص262.

3) الميزان، ج17، ص551.

طبق این آیه خداوند منافع مورد نیاز تمام موجودات را در زمین تزریق کرده است و «بارَکَ فِیها» و این وظیفه ماست که آن ها را بدست بیاوریم و این که این منافع به اندازه نیازهای همگان است و خداوند طبق این آیه تمام نیازهای موجودات را تأمین کرده است سَواءً لِلسَّائِلِينَ و لذا نباید هیچ گرسنه و نیازمندی در زمین باشد؛ پس اگر روزی برای همه هست، این همه گرسنه چرا؟ در سوره ابراهیم آیات 32 تا 34 خداوند می فرماید:

ما باران فرستادیم و میوه ها رویاندیم تا رزق شما باشد. کشتی ها، نهرها، خورشید و ماه و شب و روز را مسخّر شما کردیم و هر چه خواستید دادیم و اگر نعمت های الهی را بشمارید نمی توانید حسابش را بکنید.

لکن مدیریّت های ناقص و توزیع های ناعادلانه و اسراف و تبذیرها و کارهای ظالمانه، سوء تدبیرها اقتصادی و اجتماعی این بدبختی ها را برای شما آورده است و در پایان می فرماید:

إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ و اسلام دینی است که «مساوات» را شالودهای اصلی، برای بخش بزرگی از روابط اقتصادی و توزیع مالی و روش معاشی مردمان قرار داده است و این شیوه و روش پیامبر صلی الله علیه و آله و معصومین علیهم السلام در توزیع و تقسیم اموال بوده است.

امام صادق علیه السلام:

أَتَتِ اَلْمَوَالِی أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ فَقَالُوا: نَشْکُو إِلَیْکَ هَؤُلاَءِ اَلْعَرَبَ، إِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ کَانَ یُعْطِینَا مَعَهُمُ اَلْعَطَایَا بِالسَّوِیَّهِ... . مسلمانان غیر عرب نزد امیر المؤمنین علیه السلام آمدند و گفتند: ما از این عرب ها نزد شما به شکایت آمده ایم، رسول خدا صلی الله علیه و آله سهم ما و ایشان را مساوی می داد.

پیامبر صلی الله علیه و آله در ذکر اوصاف امام علیّ بن ابی طالب علیه السلام:

او نخستین کسی است که ایمان آورد؛ او از همه شما به پیمان خدا وفادارتر است و در فرمانبرداری از خدا استوارتر و در رعایت حقوق مردم عادل تر و در رعایت مساوات از همه بهتر.

لذا نمی توان تفاوت های سرسام آور و تضادهای معیشتی فاحش را در میان گروهی اندک و توده هایی وسیع را پذیرفت و باید این تفاوت ها و تضادها را اصلاح گردد. چرا که این نابسامانی ها در نهایت منجر به دو چیز خواهد شد: 1- سستی نظام دینی و ناهماهنگی تعالیم و احکام آن. 2- فروریزی ارکان اجتماع و نابسامانی پیوندهای انسانی در آن.

7- نعمت باران

وَ هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَ يَنشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ الْوَلِيُّ الْحَمِيدُ (1) و او کسی است که باران نافع را بعد از آن که مردم مأیوس شدند نازل می کند و دامنه رحمت خویش را می گستراند.

در این آیه از باران تعبیر به «غیث» کرده و آن به باران مفید گفته می شود، بارانی که به موقع و نافع به حال مردم باشد در مقابل «مطر» که به هر نوع باران گفته می شود (خواه مفید و خواه مضرّ). چنان که می فرماید: أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ (2)و همچنین این آیه در ادامه آیه ای است که ظلم مردم را بیان می کند و کمی باران در مواردی را برای جلوگیری از طغیان انسان ها می داند.

وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا... . * يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ مَا قَنَطُوا (3) و اگر خدا روزی را بر بندگانش فراخ گرداند مسلّما در زمین سر به عصیان بر می دارند... * باران را پس از آن که [مردم] نومید شدند فرود می آورد.

لذا این که در سال هایی ما به کمبود آب مواجه می شویم بخاطر ظلم در زمین است. تعبیر دیگری که در آیه آمده واژه «قنطوا» است به این معنا که انسان ناامید می شود و خداوند در برابر آن از واژه غیث استفاده می کند که برای مردم تداعی معنای ویژه ای دارد و به ما می فهماند که؛ با این که انسان در زمین ظلم و فساد می کند و از خداوند مأیوس می شود با این حال خداوند باران را که از آن هم به رحمت یاد می کند و برای همگان نیز هست؛ نازل می کند «نشر رحمت» به معنای منتشر کردن نعمت در بین مردم است، به این صورت که با فرستادن باران نباتات را برویاند و میوه ها را به بار بنشاند. تعبیر به رحمت این معنا را به ذهن تداعی می کند که باران در همه جا و مکان ها رحمت است چه در خشکی و چه در دریاها، چه در بیابان و چه در مناطق آباد، این ما هستیم که باید نحوه استفاده و بهره برداری از آن را پیدا کنیم. پس نباید در هیچ جا از رحمت خداوند مأیوس شد و در تمام مسایل و زمان ها باید این نکته را مورد توجّه قرار داد که:

تنها پناهگاه انسان در مشکلات و ناامیدی ها خداست.


1) شوری، 28.

2) فرقان، 40.

3) شوری، 27-28.

رابطه نعمت و بغی و ظلم و ستم

وَ لَوْ بَسَطَ اللهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِي الاَرْضِ وَ لَكِن يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَّا يَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِيرٌ بَصِيرُ (1) و اگر خدا روزی را بر بندگانش فراخ گرداند مسلّما در زمین سر به عصیان بر می دارند لیکن آن چه را بخواهد به اندازه ای [که مصلحت است] فرو می فرستد به راستی که او به [حال] بندگانش آگاه بیناست.

إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ وَ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ أوْلَئِكَ لَهُم عَذَابٌ أَلِيمٌ (2) راه [نکوهش] تنها بر کسانی است که به مردم ستم می کنند و در [روی] زمین به ناحق سر بر می دارند آنان عذابی دردناک [در پیش] خواهند داشت.

این آیات به رابطه نعمت دادن به انسان و ظلم و بغی در زمین اشاره می کند. ظلم به مردم و فساد در زمین از هر لحاظی چه اقتصادی و چه اجتماعی و... عملی است که به آن وعده آتش داده شده است. حق مردم را به ناحق خوردن یا کم دادن حق مردم و یا کم کاری در انجام مسئولیت و یا کاهش مزد اجیر و کم فروشی و احتکار و ربا گرفتن و ندادن مزد مزدوران و افزایش سودها و... از موارد ظلم به مردم است و در احادیث از آن به عنوان گناه کبیره نام می برد که عذاب الهی را در پی دارد. و در آیات دیگر نیز به مصادیق بغی و ظلم به مردم اشاره می کند:

فَأَوْفُوا الْكَیْلَ و الميِزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشياءَ هُمْ وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها (3) پیمانه و ترازو را درست بپیمایید و بکشید و از بهای کالاهای مردم مکاهید و در زمین- پس از ساماندهی به آن- تباهی مکنید.

و لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَ هُمْ وَ لَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ (4) از بهای کالاهای مردم مکاهید بعبارت دیگر، تو سر جنس مردم مزنید و در زمین فسادگی و تباهی آفرین مباشید.

ظلم و ستم و بغی در زمین که مصادیق زیادی را شامل می شود در اسلام در آیات و روایات فراوانی نهی شده است. رعایت نکردن حقوق مردم و وضعیت معیشتی مردم و فشار آوردن به مردم از لحاظ اقتصادی از سوی افراد ثروتمند و کسانی که دارای مسئولیت اجتماعی بالا در جامعه هستند و در نهایت باعث گسترش ظلم و فساد در جامعه می گردد، از نظر اسلام شدیداً مورد نهی است


1) شوری، 27.

2) شوری، 42.

3) اعراف، 85.

4) هود، 85.

و در آیات و روایات فراوان تأکید به رعایت حال مردم و عدم ظلم به آن ها شده است چرا که این امر در نهایت منجر به از بین رفتن دین و فروپاشی نظام اجتماعی است به دلیل این که ظلم و ستم در جامعه باعث فقر و نیازمندی می گردد و انسان فقیر به فکر آخرت و دین کم تر است و فقر همسایه دیوار به دیوار بی اعتقادی است. و با بی اعتمادی اجتماعی از سوی مردم، نظام یک جامعه پشتوانه اصلی خود را که سرمایه اجتماعی آن است از دست می دهند. پیامبر صلی الله علیه و آله به روایت امام صادق علیه السلام، از پدرانش علیهم السلام:

فقر به آن نزدیک است که به کفر انجامد.

پس فقر و ناداری- در بیش تر موارد- نمی گذارد که شخص معتقد، در عمل نیز معتقد بماند و در انجام دادن تکلیف های گوناگون شرعی خود دقیق و مواظب باشد و برای ادای درست آن ها فرصت و توان یابد، مگر آن که توفیق خدا دستگیر او شود. محرومان و بینوایان چه بسا نتوانند وظایف ابتدایی دینی خود را- از واجب و مستحب و حلال و حرام و طهارت و نجاست- انجام دهند تا چه رسد به بیش از آن ها. در مورد اهمیت عدم ظلم و ستم و رعایت قسط و عدالت در جامعه، امام علیّ بن ابی طالب علیه السلام می فرماید:

وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا، عَلَى أَنْ أَعْصِىَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جِلْبَ شَعِيرَةٍ، مَا فَعَلْتُهُ. (1) به خدای سوگند که اگر اقلیم های هفت گانه جهان را با هر چه در آفاق پهناور آن هاست به من بدهند، تا در حدّ بیرون آوردن یک دانه جو از دهان مورچه ای، معصیت خدا کنم، نخواهم کرد. در آیه نخست خداوند به این امر اشاره می کند که صلاح حال مردم در اندازه ارزاقشان دخالت دارد و بین وسعت در رزق و روزی و گسترش در زمین تلازم می داند و به همین دلیل می توان به سوال برخی در مورد این که چرا برخی با این که هر چه از خداوند درخواست می کنند ولی با این حال فقیرند؛ و دعاهای مؤمنان برای توسعه رزق مستجاب نمی شود؟ پاسخ داد که وَ لَوْ بَسَطَ اللهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ چرا که او پیمانه و ظرفیت وجودی هرکس را می داند و طبق مصلحت او به او روزی می دهد نه چندان می دهد که طغیان کنند و نه چندان که از فقر فریادشان بلند شود. و این که گاهی توسعه رزق عامل غفلت از خدا و موجب طغیان و تجاوز است و چه بسیارند کسانی که ثروت سبب هلاکت آنان شده است.


1) نهج البلاغه، خطبه ی 224، ص346.

مرحوم علامه در معنای آیه می نویسد:

و معنای آیه شریفه این است که اگر خدای تعالی رزق همه بندگان خود را وسعت بدهد و همه سیر شوند، شروع می کنند به ظلم کردن در زمین، چون طبیعت مال این است که وقتی زیاد شد طغیان و استکبار می آورد، هم چنان که در جای دیگر فرموده: إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطغى * أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى (1)و به همین جهت خدای تعالی رزق را به اندازه نازل می کند و به هر کس به مقداری معین روزی می دهد، چون او به حال بندگان خود خبیر و بصیر است، می داند که هر یک از بندگانش استحقاق چه مقدار از رزق دارد و چه مقدار از غنی و فقر مفید به حال او است، همان را به او می دهد. (2)

لذا از این آیه این نکته بدست می آید که روابط اجتماعی سالم و در نتیجه اقتصاد سالم و زندگی آرام و آرامش، در گرو زندگی معتدل و در حدّ نیاز است چرا که رفاه بیش از حدّ زمینه ی طغیان است، همچنان که آیه 49 فصلت می فرماید:

لا يَسْأَمُ الْإِنْسَانُ مِنْ دُعاءِ الْخَيْرِ وَ إِنْ مَسَّهُ الشَّرُّفَيَؤُسُ قَنُوطُ (3) انسان از دعای خیر خسته نمی شود و چون آسیبی به او رسد مأیوس [و] نومید می گردد.

انسان از طلب خیر، سیر و خسته نمی شود و به خاطر حرص و آز و افزون خواهی که جزو سرشت اوست، همه ی چیزهای خوب را برای خود می خواهد لا یَسأَمُ الْإِنْسانُ مِنْ دُعاءِ الْخَيْرِ. و این همه تلاش برای رسیدن به ثروت زیاد و جمع مال و کسب و کار زیاد و شبانه روزی نه موجب آرامش و آسایش شده بلکه زندگی خیلی از مردم را دچار نابسامانی ها و نگرانی ها شده است. داشتن روحیه قناعت، امری است که دین نیز به آن تأکید می کند و به آثار سوء دنیا گرایی هشدار داده است. و در آیه بعدی آن به این صفت انسانی و نتیجه آن را بیان می کند:

وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ رَحْمَةٌ مِنَّا مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ هذا لِي وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَة... (4) و اگر از جانب خود رحمتی پس از زیانی که به او رسیده است بچشانیم قطعاً خواهد گفت من سزاوار آنم و گمان ندارم که رستاخیز برپا شود.

که دنیا گرایی عامل غفلت و گاهی انکار معاد است. در این آیه نیز می گوید: برخی افراد همین که به رحمتی می رسند قیامت را منکر می شوند و می گویند: بر فرض اگر قیامتی باشد، بهترین ها از ما خواهد بود و در این آیه بین نعمت داشتن و انکار قیامت ملازمه قرار داد.


1) علق، 6 و 7.

2) الميزان، ج18، ص81.

3) فصلت، 49.

4) فصلت، 50.

و اگر بعد از سختی ای که به انسان رسیده از طرف خود رحمتی به او بچشانیم حتماً می گوید: «این رحمت حقّ من است» و چنان مغرور می شود که می گوید: گمان نمی کنم قیامتی بر پا شود و اگر هم به سوی پروردگارم بازگردانده شوم حتماً برای من نزد او بهترین منزلت خواهد بود. یعنی به خاطر نعمت و رفاه مغرور شد و متکبّرانه خود را کنار کشید.

اسراف

وَ قَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكُتُمُ إِيَمَانَهُ اَتَقْتُلُونَ رَجُلاً ان يَقُولَ رَبِّيَ اللهُ... إِنَّ اللهَ لاَ يَهْدِى مَنْ هُوَ مُسْرِفُ كَذَّابٌ (1) و مردى مؤمن از خاندان فرعون که ایمان خود را نهان می داشت گفت آیا مردی را می کشید که می گوید پروردگار من خداست... را که خدا کسی را که افراط کار دروغزن باشد هدایت نمی کند.

يَا قَوْمِ لَكُمُ الْمُلْكُ الْيَوْمَ ظَاهِرِينَ فِي الاَرْضِ فَمَن يَنصُرُنَا مِن بَأْسِ اللَّهِ إِنْ جَاءَنَا قَالَ فِرْعَوْنَ مَا اُرِيكُمْ إِلاَّ مَا اَرَي وَ مَا اَهْدِيكُمْ إِلاَّ سَبِيلَ الرَّشَادِ (2) ای قوم من امروز فرمانروایی از آن شماست [و] در این سرزمین مسلّطید و [لی] چه کسی ما را از بلای خدا اگر به ما برسد حمایت خواهد کرد فرعون گفت جز آن چه می بینم به شما نمی نمایم و شما را جز به راه راست راهبر نیستم.

وَ لَقَدْ جَاءَكُمُ يُوسُفُ مِن قَبْلُ بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا زِلْتُمْ فِي شَكٍّ مِّمَّا جَاءَ كُم بِهِ حَتَّى إِذَا هَلَكَ قُلْتُمْ لَن يَبْعَثَ اللهُ مِن بَعْكِ رَسُولاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفُ مُرْتَابٌ (3) و به یقین یوسف پیش از این دلایل آشکار برای شما آورد و از آن چه برای شما آورد همواره در تردید بودید تا وقتی که از دنیا رفت گفتید خدا بعد از او هرگز فرستاده ای را بر نخواهد انگیخت این گونه خدا هر که را افراطگر شکاک است بی راه می گذارد.

اگر چه آن چه از اسراف در وحله اول به ذهن می رسد اینست که مراد از آن اسراف در مال است امّا خداوند در آیات قرآن بر موارد دیگری نیز این واژه را اطلاق کرده است و به کسانی که از حدود الهی تجاوز کردند نیز مسرف اطلاق کرده است، لذا «اسراف» به هر نوع تجاوز از حدّ گفته می شود، خواه تجاوز در مصرف باشد و خواه تجاوز در برخورد و اخلاق. کسی که دلایل و معجزات انبیا علیهم السلام را نادیده بگیرد و در مخالفت با حقّ پافشاری و اصرار کند، مسرف است لذا در این آیات بیان می کند که به همین خاطر مشمول هدایت الهی قرار نگرفتند و خداوند آن ها را گمراه کرد.


1) 28، غافر.

2) غافر، 29.

3) غافر، 34.

با این که آن ها دارای ملک و قدرت بودند و فرمانروایی و سلطنت در زمین داشتند ولی این قدرت و شوکت باعث سرکشی آن ها شد و خود را بی نیاز از دستورات الهی دیدند و بزرگان و رؤسای خود را راهنما و هادی خود برگزیدند. این آیات که داستان مؤمن آل فرعون را بیان می کند همین صفت اسراف را در مورد جبّاران و طاغوتیان این گونه بیان می دارد، او که از نزدیکان فرعون بود دعوت موسی علیه السلام را به توحید پذیرفت ولی ایمان خود را آشکار نمی کرد، هنگامی که مشاهده کرد با خشم شدید فرعون جان موسی علیه السلام به خطر افتاده مردانه قدم پیش نهاد و با بیانات مؤثّر خود توطئه قتل او را بر هم زد. حال همه جبّاران و طاغوت ها در طول تاریخ و در گذشته و امروز این گونه بوده است که همیشه رأی صواب را رأی خود می پندارند و همچنین طاغوت ها مدّعی هدایت مردم به راه درست و صلاح جامعه هستند. ما أَهْدِيكُمْ إِلَّا سَبِيلَ الرَّشادِ و این که طاغوت ها جز برای خود، برای هیچ کس حقّ اظهار نظر قایل نیستند. ما أُرِيكُم إِلَّا ما أَرى لذا کسی که راه انبیا علیهم السلام را نپذیرد و در این راه حرکت نکند، استعدادها و لیاقت ها و الطافی را که حقّ دریافت داشته به هدر داده است و مُسْرِفٌ مُرْتابٌ خوانده می شود و حال آن که فیض خداوند عام است، این افرادند که به خاطر روحیات و عملکرد بد، خود را محروم می کنند:

يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفُ مُرْتَابُ. و لذا طبق این آیات نباید اسراف را فقط در مال دانست چرا که اسراف تنها در مال نیست، بلکه هدر دادن استعدادها و نیروهای انسانی به خاطر پایبندی به بت هایی که جمادی بیش نیستند کما این که در این آیات به آن اشاره می کند، نیز اسراف است. و خداوند عاقبت آن ها را آتش جهنّم می داند. لَا جَرَمَ أَنَّمَا تَدْعُونَنِى إِلَيْهِ لَيْسَ لَهُ دَعْوَةُ فِي الدُّنْيَا وَ لَا فِي الآخِرَةِ وَ أَنَّ مَرَدَّنَا إِلَى اللَّهِ وَ أَنَّ الْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحَابُ النَّارِ (1)

آن چه مرا به سوی آن دعوت می کنید به ناچار نه در دنیا و نه در آخرت [در خور] خواندن نیست و در حقیقت برگشت ما به سوی خداست و افراطگران همدمان آتشند- .

«سرف»، یعنی تجاوز کردن از اندازه و اعتدال. این واژه و مشتقّات آن، در قرآن کریم معنای واحدی دارد که در مصداق های متعدّد به کار رفته است. و چون آثار اسراف در نفس آدمی تأثیر می کند و بر آن مستولی می شود و او را از مسیر معتدل صحیح گمراه می سازد، قرآن کریم اسراف را، به مفهومی عام، برای هر انحراف و فسادی به کار می برد؛ بدین گونه هر تجاوز را در هر کار که باشد، اسراف و زیانبخش می شمارد.


1) غافر، 43.

در این آیات به دو نکته اشاره شده است:

1- رابطه مال با اسراف و تعدّی از حدود الهی؛ آیه بیان می کند که آن ها با این که دارای قدرت و شوکت بودند قول پیامبرشان را قبول نکردند و خداوند از آن ها با عنوان مسرف یاد کرد. و در آیات متعدّد بیان می کند که تباهی و هلاکت به همان گونه که از راه اسراف پیش می آید وَ أَهْلَكْنَا الْمُسْرِفِينَ «اسرافکاران را هلاک کردیم»، از راه مال اندوزی نیز پیش می آید.

2- و این که این اسراف و تعدّی از سوی طاغوتیان و قدرتمندان برای حفظ مقام و موقعیت خودشان بیش تر است.

به همان گونه که تجاوز از حد در خصوصیّات نفسی و روحی سبب از بین رفتن تعادل انسان و توازن شخصیّت او می شود، گذشتن از حد در قضایای اقتصادی و در مالک شدن و مصرف کردن لوازم معیشت و زندگی مادّی نیز سبب از بین رفتن تعادل رفتاری و واقعیّت راستین انسانی می شود؛ و در پی آن تباهی و نابسامانی خواهد آمد (وَ أَهْلَكْنَا الْمُسْرِفِينَ «سرانجام مسرفان تباهی و نابودی است») بنا براین انحراف در یک زمینه باعث ایجاد انحراف در زمینه های دیگر خواهد بود و از آیات قرآن بدست می آید که اسراف و تجاوز از حد دو نتیجه شوم را در پی دارد:

1- باعث تردید و گمان است، که در پی آن گمراهی خواهد آمد. اسراف، انسان اسرافکار را- اندک اندک- به شک و بدگمانی گرفتار می کند و خداوند چنین کسی را از راه راست باز می دارد؛

كَذلِك يُضِلُّ اللهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابُ بدین گونه خدا هر که را که مسرف و گرفتار گمان باشد، (در نتیجه اعمال خودش)، گمراه خواهد کرد.

و زمانی که اسراف بدگمانی و گمراهی را به وجود آورد، شخص مسرف گرفتار گردن کشی و خود بزرگ بینی می شود:

وَ إِنَّ فِرْعَوْنَ لَعَالٍ فِي الْأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمَنِ المُسْرِفِينَ (1) فرعون در زمین گردن فرازی کرد، و او از جرگه مسرفان بود.

2- به تکذیب حق و محروم ماندن از هدایت الهی منتهی می گردد چرا که اسراف و تجاوز از حدود، شخص را به دروغ پنداشتن حق می کشاند و خداوند چنین کسی را به راه درست نمی برد:

إنَّ اللهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابُ (2) خدا آن کس را که اسرافکار و تکذیب کننده (حقّ) است راهنمایی نمی کند.


1) یونس، 83.

2) غافر، 28.

و نتیجه آن منحرف شدن اوضاع فرد و اوضاع اجتماع است. بعبارت دیگر مسرفان تنها خود را به مهلکه نمی اندازند، بلکه توده های مردم را به تباهی و بی بند و باری و کوردلی و سقوط می کشانند و سرچشمه هایی می شوند برای فساد های فردی و اجتماعی و اخلاقی و تربیتی و اقتصادی و معیشتی... که هیچ امید صلاح و اصلاحی از آنان نمی رود. برای همین قرآن کریم درباره آنان چنین هشدار می دهد و دستور می دهد که مردم از آنان دوری کنند و موقعیّت اجتماعی آنان را خرد می کند:

وَ لا تُطِيعُوا أَمْرَ المُسْرِفِينَ * الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُظْلِحُونَ دستور مسرفان را اجرا نکنید، آنان کسانی اند که در زمین فساد می کنند و هرگز دست به اصلاح نمی زنند. (1)

انعام

اللهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الاَنْعَامَ لِتَرْكَبُوا مِنْهَا وَ مِنْهَا تَاكُلُونَ (2) خدا [همان] کسی است که چهار پایان را برای شما پدید آورد تا از برخی از آن ها سواری گیرید و از برخی از آن ها بخورید.

وَ لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ وَ لِتَبْلُغُوا عَلَيْهَا حَاجَةً فِي صُدُورِكُمْ وَ عَلَيْهَا وَ عَلَي الْفُلْكِ تُحْمَلُونَ (3) و در آن ها برای شما سودهاست تا با [سوار شدن بر] آن ها به مقصودی که در دل هایتان است برسید و بر آن ها و بر کشتی حمل می شوید.

وَ يُرِيكُمْ آيَاتِهِ فَاَيَّ آيَاتِ اللهِ تُنكِرُونَ (4) و نشانه های [قدرت] خویش را به شما می نمایاند پس کدام یک از آیات خدا را انکار می کنید.

وَ مِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَ الاَرْضِ وَ مَا بَثَّ فِيهِمَا مِن دَابَّةٍ وَ هُوَ عَلي جَمْعِهِمْ إِذَا يَشَاءُ قَدِيرٌ (5) و از نشانه های [قدرت] اوست آفرینش آسمان ها و زمین و آن چه از [انواع] جنبنده در میان آن دو پراکنده است و او هرگاه بخواهد بر گرد آوردن آنان تواناست.

فاطِرُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً وَ مِنَ الأَنْعَامِ أَزْواجاً يَذرَؤُكُم فيهِ ... (6) پدید آورنده آسمان ها و زمین است از خودتان برای شما جفت هایی قرار داد و از دام ها [نیز] نر و ماده [قرار داد] بدین وسیله شما را بسیار می گرداند... .


1) شعراء، 151 و 152.

2) غافر، 79.

3) غافر، 80.

4) غافر، 81.

5) شوری، 29.

6) شوری، 11.

خدای سبحان از بین همه چیزهایی که آدمیان در زندگی از آن منتفع می شوند و تدبیر امر انسان ها بدان ها بستگی دارد، چارپایان را نام می برد چرا که آن ها در زندگی انسان تأثیر بسزایی دارند و بخش عمده ای از امکانات و منافع و اقتصاد دنیایی را تأمین می کنند. "جعل" در این جا همچنان که مفسّرین گفته اند به معنای آفریدن و یا مسخّر کردن است حیوانات را برای انسان آفرید و در اختیار انسان قرار داد و آن ها را رام کرد و لذا در آفرینش هستی، انسان محور است. جَعَلَ لَكُمُ الأَنْعام نباید بدست آوردن حیوانات یا بعبارت دیگر، مال هدف زندگی انسان باشد و امور اقتصادی و مالی انسان را از انسانیت خود دور بکند چرا که هدف از خلقت و آفرینش حیوانات، استفاده انسان از آن است. و همچنین این حیوانات و انعام را برای اهداف متعدّد آفریده تا انسان به اغراض و مقاصد خویش برسد بعضی را برای سوار شدن و بعضی را برای خوردن. توجّه خداوند به خواسته های انسان و رسیدن به آن ها با کمک حیوانات و امکانات مالی و انعام از دیگر نتایجی است که خداوند به آن ها اشاره کرده است، وَ لِتَبْلُغُوا عَلَيْها حاجَةً فِي صُدُورِكم (1)یعنی و غرض دیگر از خلقت آن ها این است که بر پشت آن ها سوار شوید و به مقاصد و حاجت هایی که در سینه دارید برسید، خواسته های انسان نامحدود است در تمام زمینه ها می تواند باشد، که اغلب این خواسته ها در زمینه مالی و اقتصادی است و این به اهمیت حیوانات و انعام در این زمینه اشاره دارد. بعضی از مفسّران این جمله را به معنی حمل و نقل بارها به وسیله چهار پایان دانسته اند که در جمله های قبل به آن اشاره نشده است، ولی این احتمال نیز وجود دارد که منظور از حاجَةً فِي صُدُورِكم (حاجتی که در دل دارید) مقاصد شخصی و غیر عمومی باشد مانند استفاده های تفریحی، هجرت و سیاحت، مسابقه ها و گاه کسب ابهت و مانند آن. و از طرفی نیز استفاده و برکات چهار پایان در آن چه ما بهره گیری می کنیم منحصر نیست، کلمه ی «مَنافِعُ» نکره آمده است و باید تلاش کرد تا منافع بیش تری از آن ها بدست آورد و شاید مرادش اینست که برای شما در آن ها منافع قابل ملاحظه ای غیر از این ها است و نکره بودن «منافع» می تواند بر آن دلالت کند. از شیر و پشم و پوست و سایر اجزای آن ها استفاده می کنید و حتی فضولات بدن آن ها نیز در کشاورزی و غیره قابل استفاده است، خلاصه در تمام وجود این چهار پایان چیزی بی مصرف نیست، تمام مفید و سودمند است.


1) غافر، 80.

در تفسیر نور آمده است، مشرکان چهار انحراف داشتند:

1- ممنوع شمردن بعضی از چهارپایان. 2- ممنوع شمردن بعضی از محصولات کشاورزی.

3- ممنوع کردن سواری برخی از چهارپایان. 4- نبردن نام خدا به هنگام ذبح حیوانات.

امّا اسلام و قرآن، هدف آفرینش چهار پایان را سوار شدن بر آن ها و مصرف از گوشت برخی از آن ها می داند:

اللهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَنْعَامَ لِتَرْكَبُوا مِنْهَا وَ مِنْهَا تَأكُلُونَ (1) خدا [همان] کسی است که چهار پایان را برای شما پدید آورد تا از برخی از آن ها سواری گیرید و از برخی از آن ها بخورید.

و تحریم بهره برداری از چهار پایان را، از بدعت های جاهلی می شمرد که در آیه 103 سوره ی مائده

ما جَعَلَ اللهُ مِنْ بَحِيرَةٍ وَ لا سَائِبَةٍ وَ لا وَصِيلَةٍ وَ لا حَامٍ وَ لكِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا يَفْتَرُونَ عَلَى اللهِ الْكَذِبَ وَ أَكثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ خدا [چیزهای ممنوعی از قبیل] بحیره و سائبه و وصیله و حام قرار نداده است ولی کسانی که کفر ورزیدند بر خدا دروغ می بندند و بیش ترشان تعقّل نمی کنند.

نیز بیان شده است. بنابراین اسلام، آیین جامعی است که حتّی انحراف در بهره گیری از حیوانات را هم تحمّل نمی کند و هدف از خلقت تمام اشیاء را رسیدن انسان به کمال می داند. در این آیات خداوند به نعمت های الهی اشاره کرده است چرا که بهترین راه برای ایجاد و تقویت معرفت و شکرگزاری، توجّه به نعمت های الهی است و برای این کار بهترین نعمت ها آن هایی هستند که در هر زمان و مکان برای عموم مردم قابل دیدن و بهره برداری باشند، و آن نعمت انعام و حیوانات است، امّا انسان ناسپاس است از نعمت ها بهره می برد ولی صاحب نعمت را انکار می کند. فاَیَّ آیاتِ اللهِ تُنْكِرُونَ (2)به عبارت دیگر تمام نشانه های معرفت خدا در معرض دید همه است و این انسان است که انکار می کند. در آیه دیگر سخن از «دابه» است دابه به معنای موجودات زنده می باشد خداوند می فرماید که این موجودات را در زمین و آسمان پراکنده کردیم، پراکندگی حیوانات در مناطق مختلف زمین، یکی از نعمت هاست. اگر همه گوسفندها در یک منطقه و همه گاوها در جای دیگر بودند زندگی برای انسان بسیار سخت و گران بود (بَثَّ فِيهِما مِنْ دابَّةٍ) این پراکندگی به نفع انسان است و برای استفاده کردن انسان پراکنده کرده است باید از این پراکندگی استفاده و بهره برد،


1) غافر، 79.

2) غافر، 81.

بعبارتی در تمام نقاط کشور می توان این پراکندگی را بوجود آورد یعنی در تمام نقاط کشور می توان دامپروری را ایجاد کرد باید حیوانات متناسب با هر منطقه را شناخت و آن ها را تولید کرد تا احتیاجی به وارد کردن گوشت از خارج از کشور نداشته باشیم، چرا با این که این همه منابع دست نخورده در کشور داریم و می توان از آن ها استفاده کرد و با این حال احتیاج کشور به خارج روز به روز افزون می شود، در آیات دیگر قرآن تصریح دارد که حیوانات را در زمین پراکنده کرده است و همچنین رزق آن ها نیز بهمراه آن ها آفریده شده است و رزق آن ها برخداست

فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَ بَثَ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ (1) بوسیله باران زمین را پس از مرده شدن زنده کرد و در آن تمام جنبندگان را پراکند.

وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللهِ رِزْقُها (2) و هیچ جنبنده ای در زمین نیست مگر [این که] روزیش بر عهده خداست.

لذا نبود امکانات و ناتوانی در بوجود آوردن شرایطی برای تولید این حیوانات، قابل قبول نیست.

انفاق

وَ الَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَ اَقَامُوا الصَّلاَةَ وَ اَمْرُهُمْ شُورَي بَيْنَهُمْ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ (3) و کسانی که [ندای] پروردگارشان را پاسخ [مثبت] داده و نماز بر پا کرده اند و کارشان در میانشان مشورت است و از آن چه روزیشان داده ایم انفاق می کنند.

خداوند در بیان صفات کسانی که ایمان آوردند و از گناهان بزرگ اجتناب کردند و اقامه نماز کردند به دو ویژگی آن ها اشاره می کند این که کارهایشان با مشورت است و از رزق خود انفاق می کنند در کنار اعمال عبادی اعمال اقتصادی هم می کنند هم به مسایل فردی اشاره می کند و هم به مسایل اجتماعی اشاره دارد. فرد گرایی را نفی می کند و به احساس نیاز به دیگران اشاره دارد. توجّه به نظرات دیگران در پیشبرد اهداف دینی و اجتماعی و اقتصادی امری بسیار مهم می باشد صفت انفاق بمعنای دادن رزق خود به دیگران و از گذشتن و اعتقاد به این که رزق ها از آن خداست «رزقنا» و این که رزق را بدست خودشان به نیازمند می دهند بدون سوال کردن آن ها؛ که از صیغه انفاق «ينفق» فهمیده می شود، از امور مهم در مسایل اجتماعی است. مشاوره و نظرخواهی از دیگران و استفاده از خرد جمعی باعث محکم کاری و دوراندیشی است چرا که افراد از نظر فکر و اندیشه و نظر در یک سطح نیستند و عمل نکردن به اندیشه آن ها باعث پشیمانی است.


1) بقره، 164.

2) هود، 6.

3) شوری، 38.

پیامبر صلی الله علیه و آله:

از انسان فرزانه راهنمایی خواهید و نافرمانی او مکنید که پشیمان خواهید شد.

امام على علیه السلام:

نظر خواستن عین هدایت است؛ و هر که خود را از نظر دیگران بی نیاز ببیند به مخاطره افتد.

امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند:

آن که راه پرسید گمراه نگشت و آن که مشورت کرد حیران نماند. دور اندیش محکم کار، خود رأی نیست.

و این ها برای پرهیز دادن از خود رأیی و تکروی در تصمیم گیری ها و اقدام ها است. و ضرورت و لزوم این کار، برای رهبران جامعه و مدیران و مسئولان اجتماعی و مقامات دینی شدید تر است، بلکه این کار، برای آنان یک وظیفه است. هر کس در هر مقامی، از مشورت کردن، و نظر خواستن و بهره وری از عقل ها و آگاهی ها و تجربه های دیگران و داشتن مشاوران شایسته و امین و خوش فکر، یا گروه های مشاوره ای و رایزنی مؤمن و متخصص و مورد اعتماد و خردمند و بصیر و بی نیاز نیست. البته اصل مشورت کردن امری پسندیده و مقبول است امّا مشورت کردن با همه کسان نیز صحیح نیست.

حضرت امیر علیه السلام فرمودند:

در مشورت خود سه کس را راه مده: بخیل را، که تو را از بخشندگی منحرف می کند و از فقر می ترساند و ترسو را، که سبب سست شدن تو در کارها می شود و حریص را، که حرص و آز را به ناحق در نظر تو می آراید.

امام صادق علیه السلام فرمودند:

با مردان عاقل مشورت کن که جز به نیکی فرمان نمی دهند. و از مخالفت رأی ایشان بپرهیز که، مخالفت کردن با شخص پرهیزگار عاقل، سبب تباهی دین و دنیا است.

امام علی علیه السلام فرمودند:

نافرمانی شخص خیر خواه مهربان و عالم و آزموده، سبب سرگردانی می شود و پشیمانی به بار می آورد.

و دیگر روایات از ائمّه علیهم السلام که همه بر این امر اشاره دارد.

همچنین «انفاق» که در رابطه با آن آیات و احادیث زیادی وارد شده و از اهمیت آن فراوان گفته شده است و خداوند آن را در این آیه و آیات دیگر همتای ایمان «للذین آمنوا» و همتای نماز «اقاموا الصلاة» و همتای پاسخگویی به ندای الهی «و الذين استجابو الربهم» و همتای جهاد و صبر و ... قرار داده است. مراد از انفاق می تواند معنای عامی باشد که مصادیق فراوانی داشته باشد و می توان گفت که مقصود از انفاق بخشیدن مال و نگاه نداشتن آن و آن را در میان مردم به گردش انداختن و پرداختن آن به کسانی است که به آن نیازمندند تا در مقاصد گوناگون شایسته خویش مصرف کنند، یا دادن آن به سازمان های مفید اجتماعی تا برای رسیدن به هدف های عالی و مطلوب به کار برند و همچنین می توان گفت که فقط صرف بخشیدن نیز نباشد بلکه در اختیار دیگران قرار داند نیز انفاق باشد.

بیکاری و تنبلی

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلًا مِّن قَبْلِكَ مِنْهُم مَّن قَصَصْنَا عَلَيْكَ وَ مِنْهُم مَّن لَّمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ وَ مَا كَانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللهِ فَإِذَا جَاء أَمْرُ اللهِ قُضِيَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنَالِكَ الْمُبْطِلُونَ (1) و مسلّماً پیش از تو فرستادگانی را روانه کردیم برخی از آنان را [ماجرایشان را] بر تو حکایت کرده ایم و برخی از ایشان را بر تو حکایت نکرده ایم و هیچ فرستاده ای را نرسد که بی اجازه خدا نشانه ای بیاورد پس چون فرمان خدا برسد به حق داوری می شود و آن جاست که باطل کاران زیان می کنند.

در این آیه خداوند بیکاران و ولگردان را در قیامت زیان دیده می داند و لذا بر مسئولین اجتماع و مدیران ملّت واجب است که برای فراهم آوردن کار برای بیکاران تلاش کنند و کار و شغل در دسترس مردم قرار دهند، بخصوص که بیکاری سبب فقر است یا عاملی برای بی بند و باری و سقوط اخلاقی و بسیاری از مشکلات اجتماعی است. برای رفع این مشکلات در درجه اول لازم است که کار به صورت عادلانه در بین همه تقسیم شود تا همه بتوانند برای حل مشکلات اقتصادی خود تلاش بکنند که ارتباط وثیقی با مشکلات اجتماعی و فردی افراد دارد پس این از عدالت اسلامی به دور است که گروهی از مردم شب و روز گرفتار رنج کار باشند تا لقمه نانی به دست آورند ولی بازهم در حل مشکلات خود عاجز باشند


1) غافر، 78.

و گروهی دیگر با مختصر تلاشی ثروتی فراوان به دست آورند و این باعث این می شود که متکاثران و صاحبان ثروت، علاوه بر این که نیازی به کار کردن ندارند، از جهت دیگری نیز به مردم آسیب آسیب می رسانند، آنان با ثروت مفرط و امکانات اقتصادیی که در اختیار دارند، مردمان را وا می دارند تا برای ایشان کار کنند؛ بعبارت دیگر اقتصاد را در دست می گیرند و بخش بزرگی از امور اجتماعی و اقتصادی را طبق منافع خود طرح ریزی می کنند به این صورت که، مزد و مقدار کار کارگران را خود تعیین می کنند و از مقدار حقیقی مزد ایشان می کاهند و در مقابل کارهای سنگین و شاق، مزدی اندک به آنان می پردازند، و از این راه ستمگری را در جامعه رایج می سازند و باعث بروز مشکلات اجتماعی و اقتصادی و روحی و روانی در جامعه می شوند و از طرفی بیش تر افراد نیز برای رسیدن به مقام و منزلت آن ها تلاش فراوان و خارج از حد توان را انجام می دهند و همیشه این روحیه مال افروزی و مال اندوزی در افراد در حال افزایش می ماند و باعث غفلت از آخرت و معنویت می شود و لذاست که خداوند می فرماید کسانی که باعث بیکاری می شوند را زیان کار می داند. خود بیکاری و صرف بیکار بودن و فکر بیکار بودن باعث فساد و تباهی است.

امام علی علیه السلام فرمودند:

اگر شغل خستگی و رنج دارد، بیکاری مدام نیز مایه فساد و تباهی است.

و این وظیفه ای است بر دارایان و توانمندان و مسئولان که برای رفع بیکاری تلاش بکنند.

مبارزه با قدرتمندان و طاغوت اقتصادی= با مبارزه با سرمایداری

در بسیاری از آیات خداوند به قدرتمندان و طاغوتیان اشاره می کند و در رابطه با آن ها مطالبی را بیان می دارد. در این سوره ها که به بیان آیات اقتصادی آن ها پرداخته ایم نیز به قدرتمندان و صاحبان قدرت اشاره رفته است. در رابطه با طاغوتیان باید به سه مورد توجّه کرد:

1- افکار و عقاید آن ها 2- اعمال و رفتار آن ها 3- گفتار و کردار آن ها.

قطعاً این موارد در دیگران نیز تأثیر گذار است این که آن ها چه عقایدی داشته اند که در سرنوشت آن ها تأثیر داشته است و خود را ملزم به رعایت آن ها می دانستند برای ما مهم است این عقاید تا جایی پیش می رود که در مقابل پیامبر خدا می ایستد و خود را بالاتر از خدا و پیامبر او می داند؛

وَ لَقَدْ اَرْسَلْنَا مُوسَى بِآيَاتِنَا وَ سُلْطَانٍ مُّبِينٍ (1) و به یقین موسی را با آیات خود و حجّتی آشکار فرستادیم.


1) غافر، 23.

إِلَى فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ قَارُونَ فَقَالُوا سَاحِرٌ كَذَّابٌ (1) به سوی فرعون و هامان و قارون [امّا آنان] گفتند افسونگری شیاد است.

و مردم را مجبور به فرمانبرداری از خود می کند:

وَ إِذْ یَتَحَاجُّونَ فِي النَّارِ فَيَقُولُ الضُّعَفَاء لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعًا فَهَلْ أَنتُم مُّعْنُونَ عَنَّا نَصِيبًا مِّنَ النَّارِ (2) و آن گاه که در آتش شروع به آوردن حجّت می کنند زیردستان به کسانی که گردنکش بودند می گویند ما پیرو شما بودیم پس آیا می توانید پاره ای از این آتش را از ما دفع کنید.

در این آیه نتیجه تبعیت مردم از قدرتمندان مستکبر بیان شده است. این قدرتمندان باعث طاغوت های اقتصادی می شوند و باعث گسترش بی عدالتی ها و ظلم و فساد و مال اندوزی و.... می شود. اقتصاد تکاثری در نظر اسلام اقتصادی طاغوتی است و آن را خاستگاه طغیان و میدان گسترده آن می داند و لذا در احادیث آن را نکوهش می کند:

قال النّبي صلی الله علیه و آله:

مَا أَوْحَى إِلَىّ أَنِ اجْمَعِ الْمَالِ وَ كُنْ مِنَ التّاجرين وَ لَكِنْ أَوْحَى إِلَىّ أَنْ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ، حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ. به من وحی نرسید که مال جمع کن و از بازرگانان باش، بلکه به من وحی شد که به ستایش پروردگار خود تسبیح گوی و از سجده کنندگان باش، تا به یقین برسی.

در این حدیث به صراحت مال اندوزی نکوهش شده است. طغیان مالی سبب طغیان نفس می شود و به عکس، یعنی نفس طغیانگر خواستار مال فراوان می شود و در جستجوی آن تلاش می کند و هنگامی که به آن رسید به طغیان می پردازد. فریب دادن مردم از دیگر کارهای طاغوتیان است به مردم می گویند که از ما پیروی بکنید ما راه راست و رشد و شکوفایی را می دانیم راه رسیدن به خوشبختی و سعادت در پیروی از ماست.

وَ قَالَ الَّذِي آمَنَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشَادِ (3) و آن کس که ایمان آورده بود گفت ای قوم من مرا پیروی کنید تا شما را به راه درست هدایت کنم.

انکار دین و بزرگان دین برای رسیدن به منافع خود و جمع کردن مال و ثروت است این عمل آن ها در اقتصاد و حصر اموال در دارایی های خود و بدست گرفتن سر رشته امور اقتصادی اثرات شدیدی را در اقتصاد جامعه و فشار به اقشار ضعیف جامعه می گذارد.


1) غافر، 24.

2) غافر، 47.

3) غافر، 38.

ایجاد رعب و وحشت در میان مردم برای حکومت کردن بر مردم و چون از طاغوتیان اقتصادی هستند سررشته امور اقتصادی را به دست دارند این کارها برای آن ها ساده و آسان است.

فَلَمَّا جَاء هُم بِالْحَقِّ مِنْ عِندِنَا قَالُوا اقْتَلُوا اَبْنَاء الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ وَ اسْتَحُیوا نِسَاءَ هُمْ وَ مَا كَيْدُ الْكَافِرِينَ إِلَاَّ فِي ضَلالٍ (1) پس وقتی حقیقت را از جانب ما برای آنان آورد گفتند پسران کسانی را که با او ایمان آورده اند بکشید و زنانشان را زنده بگذارید و [لی] نیرنگ کافران جز در گمراهی نیست. کشتن مردم و فرزندان مردم و به اسارت گرفتن مردم برای ایجاد رعب و وحشت است.

اقتصاد طاغوتی نتایج بد و ویران کننده ای دارد که به آن ها اشاره می کنیم:

1- اضطراب اجتماعی

نتایج بد اقتصاد طاغوتی به شکلی همه گیر به اجتماع سرایت می کند و امنیت و صلح و سازگاری را از آن دور و استقامت را از آن سلب می کند. علاوه بر این، اندیشه و فرهنگ و اخلاق عملی را به صورت هایی در می آورد که متناسب با هدف های طاغوتی و هماهنگ با آن ها باشد. زیرا سرازیر شدن ثروت ها و مقادیر گزافی از مال به جیب گروهی از مردم مال دار و انباشته شدن در حساب های بانکی ایشان، و ربودن حقوق و دزدیدن ارزاق مردم و ایجاد کمبود در بخش های بزرگی از اجتماع و باقی نگاه داشتن گروه هایی را در سطوح زندگی بسیار پایین تا بتوانند آنان را پیوسته مورد بهره کشی قرار دهند و پشتیبانی کردن از سیاست های اقتصادی همسو با اهداف خودشان باعث ایجاد شکاف بین مردم و عدم اعتماد در بین مردم به یکدیگر و حکومت و پدید آمدن نظام اقتصادی نابسامان در بین مردم می گردد که آثار فرهنگی و اجتماعی شدیدی بر مردم دارد.

2-گمراهی اجتماعی

طغیان مالی و طاغوتیگری اقتصادی اگر در شماری از مردم پیدا شد به دیگران نیز سرایت می کند، بقیه مردم نیز در تلاش برای رسیدن به جایگاه آن ها و باور و اعتقاد بر این که مال و ثروت باعث مقام و منزلت آن ها شده است و این که دین باعث عقب ماندگی آن ها شده است، و عامل بدبختی و سرزنش دیگران نداشتن مال و ثروت است و دیگر مواردی که دید انسان و عقیده و باورهای انسان تأثیرگذار است.


1) غافر 25.

3- استبداد و دیکتاتوری

اقتصاد طاغوتی سیاست طاغوتی را پدید می آورد و زمینه حکومت طاغوتی را فراهم می سازد. اعمال فشار به مردم و ملزم کردن مردم به اجرای خواسته های آن ها، مراعات نکردن مردم، اعمال سیاست های خود اگرچه به ضرر دیگران باشد، فقط به فکر سود و نفع خودشان بودن و دیگر مسایلی که حکومت طاغوتی در پی دارد.

امّا دستور خداوند در برابر طاغوت ها استقامت و پایداری و عدم پیروی از خواسته های آن ها و عمل به احکام و آن چه خداوند به آن دستور داده است؛

فَلِذلِكَ فَادْعُ وَ اسْتَقِمْ كَمَا اُمِرْتَ وَ لاَ تَتَّبِعْ اَهْوَاء هُمْ وَ قُلْ آمَنتُ بِمَا اَنزَلَ اللهُ مِن كِتَابٍ وَ اُمِرْتُ لِاَعْدِلَ بَيْنَكُمُ اللهُ رَبُّنَا وَ رَبُّكُمْ لَنَا اَعْمَالُنَا وَ لَكُمْ اَعْمَالُكُمْ لاَ حُجَّةَ بَيْنَنَا وَ بَينَكُمُ اللهُ يَجْمَعُ بَيْنَنَا وَ إِلَيْهِ المَصِيرُ (1) بنابراین به دعوت پرداز و همان گونه که مأموری ایستادگی کن و هوس های آنان را پیروی مکن و بگو به هر کتابی که خدا نازل کرده است ایمان آوردم و مأمور شدم که میان شما عدالت کنم خدا پروردگار ما و پروردگار شماست اعمال ما از آن ما و اعمال شما از آن شماست میان ما و شما خصومتی نیست خدا میان ما را جمع می کند و فرجام به سوی اوست.

زکات

قُلْ إِنَّمَا اَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ اَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَاسْتَقِيمُوا إِلَيْهِ وَ اسْتَغْفِرُوهُ وَ وَيْلٌ لِّلْمُشْرِكِينَ (2) بگو من بشری چون شمایم جز این که به من وحی می شود که خدای شما خدایی یگانه است پس مستقیماً به سوی او بشتابید و از او آمرزش بخواهید و وای بر مشرکان.

الَّذِينَ لاَ يُؤْتُونَ الزّكَاةَ وَ هُم بِالآخِرَةِ هُمْ كَافِرُونَ (3) همان کسانی که زکات نمی دهند و آنان که به آخرت ناباورند.

در اهمیت زکات همین بس که ندادن آن را صفت مشرکین می داند.

قال النبيّ صلی الله علیه و آله:

يَا عَلىّ! مَنْ مَنَعَ قِيرَاطاً مِنْ زَكَاةِ مَالِهِ، فَلَيْسَ بِمُؤْمِنٍ وَ لَا مُسْلِمٍ وَ لَا كَرَامَةَ لَهُ.


1) الشورى 15.

2) فصلت، 6.

3) فصلت، 7.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

یا علی! هر کس از دادن قیراطی از زکات مال خویش امتناع کند، نه مؤمن است و نه مسلمان و نه از کرامتی برخوردار.

این آیه و آیات و احادیث فراوان دیگر نقش زکات را در جامعه اسلامی پر اهمیت می داند:

1- از منابع مالی برای حکومت اسلامی است.

خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً، تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها (1) از مال هاشان صدقه (زکات) بگیر تا پاکشان سازی و با آن صدقه پاکیزه شان گردانی.

خداوند در این آیه گرفتن زکات را برای پاکیزه کردن مردم می داند.

امام علی علیه السلام فرمودند:

امام مردمان را به دادن زکات از اموالشان مجبور می سازد، چون خدا فرموده است: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ.

2- نقش زکات در بی نیاز کردن فقیران جامعه: همچنان که در آیات زکات اشاره می کند یکی از موارد مصرف زکات در فقیران است و این برای رفع فقر از جامعه است.

3- نقش زکات در کمک به محرومان برای انجام اعمال دینی: بی شک محرومان جامعه در اعمال دینی ضعیف هستند و با زکات می شود به امور دنیوی آن ها رسیدگی کرد تا در امور دینی ضعیف نباشند و ایمان آن ها و باور و عقیده آن ها به دین بیش تر شود و دین را در بین آن ها گسترش داد.

4- نماز زکات نپرداز قبول نیست.

امام باقر علیه السلام فرمودند:

خدای بزرگ، زکات را با نماز در کنار هم آورد و فرمود: أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ نماز را بر پای دارید و زکات را بپردازید، پس آن کس که نماز بخواند و از دادن زکات خودداری ورزد (مانع الزّكاة)، نماز نیز نخوانده است.

5- زکات نپرداز (مانع الزّکاة) نباید به مساجد مسلمان داخل بشود و کسی که زکات نمی دهد دزد است و زکات نپرداز مسلمان از دنیا نمی رود.

امام صادق علیه السلام فرمودند:

هر کس مانع قیراطی از زکات شود، یهودی یا نصرانی از دنیا خواهد رفت.

همه این بر اهمیت این امر دینی در امور دنیوی اشاره دارد.


1) توبه، 103.

پی نوشت ها

1- توبه، 34.

2- بقره، 180.

3- نساء، 29.

4- بقره، 188.

5- نساء، 5.

6- اسراء، 16.

7- مؤمنون، 64.

8- هود، 116.

9- غافر، 13.

10- غافر، 14.

11- غافر، 40.

12- غافر، 42.

13- فصلت، 30-31-32.

14- شوری، 12.

15- شوری، 19.

16- آل عمران، 189.

17- نور، 64.

18- شوری، 49.

19- شوری، 4.

20- شوری، 49-50.

21- غافر، 64.

22- غافر، 64.

23- رعد، 3.

24- حجر، 19.

25- طه، 53.

26- ملک، 15.

27- نوح، 19.

28- الرحمن، 10.

29- غافر، 61.

30- یونس، 67.

31- الانعام، 96.

32- نمل، 86.

33- قصص، 73.

34- فصلت، 39.

35- حج، 5 و 6.

36- الميزان، ج17، ص597.

37- غافر، 21.

38- غافر، 82.

39- غافر، 83.

40- فصلت، 10.

41- تفسیر قمی، ج2، ص262.

42- الميزان، ج17، ص551.

43- شوری، 28.

44- فرقان، 40.

45- شوری، 27-28.

46- شوری، 27.

47- شوری، 42.

48- اعراف، 85.

49- هود، 85.

50- نهج البلاغه، خطبه ی 224، ص346.

51- علق، 6 و 7.

52- الميزان، ج18، ص81.

53- فصلت، 49.

54- فصلت، 50.

55- 28، غافر.

56- غافر، 29.

57- غافر، 34.

58- غافر، 43.

59- یونس، 83.

60- غافر، 28.

61- شعراء، 151 و 152.

62- غافر، 79.

63- غافر، 80.

64- غافر، 81.

65- شوری، 29.

66- شوری، 11.

67- غافر، 80.

68- غافر، 79.

69- غافر، 81.

70- بقره، 164.

71- هود، 6.

72- شوری، 38.

73- غافر، 78.

74- غافر، 23.

75- غافر، 24.

76- غافر، 47.

77- غافر، 38.

78- غافر 25.

79- الشورى 15.

80- فصلت، 6.

81- فصلت، 7.

82- توبه، 103.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

حکیمی، محمد رضا و محمد و علی، الحیات، ترجمه احمد آرام، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ اول، 1380ش.

•

طباطبایی، سید محمد حسین، تفسیر المیزان (ترجمه موسوی همدانی) قم، جامعه مدرسین، چاپ پنجم، 1374ش.

•

قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، قم، دارالکتب، چاپ چهارم، 1367ش.

•

مطهری، مرتضی، فقه و حقوق (مجموعه آثار)، قم، انتشارات نشر آثار امام خمینی، چاپ ششم، 1387ش.

اهل بیت علیهم السلام و حقیقت عصمت آن ها

اشاره

علّامه سید جعفر مرتضی عاملی

•

مصادیق آیه ی تطهیر از نگاه ابن عربی

•

زنان برتر عالم از نگاه ابن عربی

•

مقدّم بودن خلفای ثلاث بر امیر مؤمنان علیه السلام در مکاشفات ابن عربی

•

نکوهش شیعه در کتب ابن عربی

•

دفاع استاد تهرانی از ابن عربی

•

تقیه یا عدم تقیه ابن عربی

درآمد

در این شماره نیز در پی شمارگان پیش، بخشی دیگر از تخلیص کتاب ابن عربی سنی یا شیعه؟ نگاشته جناب علّامه سید جعفر مرتضی عاملی با ترجمه سید هادی حسینی، تقدیم حضور می شود، امید است مورد استفاده قرار گیرد.

کلید واژه ها؛

اهل بیت علیهم السلام، شیعه، ابن عربی، رافضی، فتوحات

مقدّمه

دست مایه ی مهم کسانی که بر تشیّع ابن عربی استدلال می کنند، سخنی است که او پیرامون آیه ی تطهیر بر زبان رانده است و نیز آن که او سلمان را از اهل بیت علیهم السلام شمارده است. هنگامی که به این کلمات ابن عربی رجوع می کنیم، در می یابیم که او به اندازه ای که در صدد نفیِ عصمت از اهل بیت علیهم السلام بوده، در پی اثباتِ عصمت بر نیامده است. ابن عربی، بزرگ ترین ترفندها را به کار می گیرد تا دلالتِ آیه ی تطهیر را از تأثیر در تقویت عقیده ی شیعه، ساقط سازد. در این راستا، دو ادّعای باطل را پیشکش می دارد:

اول: مقصود از اهل بیت علیهم السلام تنها ائمّه ی طاهرین علیهم السلام نمی باشند، بلکه شامل حضرت جعفر علیه السلام و سلمان فارسی و همه ی اولاد فاطمه علیهم السلام تا روز قیامت، می شود.

دوم: آیه تطهیر از ارتکاب گناهان (حتی دزدی، زنا، میگساری) مصون آور نیست.

و این در حالی که او در مقابل، برای کوچک ترین افراد از اولیای صوفیه، ادّعای عصمتِ حقیقی را دارد و برای عمر، عصمت را ادّعا می کند و برای دشمنان اهل بیت علیهم السلام بزرگ ترین مراتب کرامت و طهارت را ثابت می کند.

ابن عربی، می نویسد:

بدان که خدا بعضی از بندگانش را بر معصیت هایی که برای آن ها مقدّر داشته، آگاه می سازد، آنان از شدّت حیاشان از خدا، سوی آن ها می شتابند تا سریع توبه کنند و آن ها را پشت سر اندازند و از ظلمتِ نگاه به آن ها بیاسایند، پس هرگاه توبه کنند، آن گناهان- به همان اندازه که سیئه و بدی بود- حسنه و کار نیک می شود. چنین گناهانی، به منزلتِ آن ها آسیبی نمی زند؛ زیرا وقوع آن ها از مانند این کسان، هتک حرمتِ ساحت الهی به شمار نمی آید، اجرای قضا و قدر درباره ی آن هاست و این سخن خداست که می فرماید:

لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مَا تَأَخَّرَ تا خدا گناهان پیشین و پسین تو را بیامرزد.

بعضی از بندگان خدا هستند که در واقع [و در تقدیر الهی] جز آن چه را که برایش مباح است {نسبت به این شخص خاص} نمی آورد. در اهل الله، همین نمود دارد؛ چرا که در شرع ثابت شده که خدا به بنده (در حالتِ خاص) می گوید:

افْعَلْ مَا شِئْتَ، فَقَدْ غَفَرْتُ لک _ هر کاری خواهی بکن، تو را آمرزیدم _ .

پیامبر صلی الله علیه و آله درباره ی اهل بدر فرمود:

و مَا يُدْرِيكُمْ ! لَعَلَّ اللَّهَ قَدِ اطَّلَعَ عَلَى أَهْلِ بَدْرٍ، فَقَالَ: افْعَلُوا مَا شِئْتُمْ، فَقَدْ ! غَفَرْتُ لَكُمْ _ شما چه می دانید شاید خدا بر اهل بدر سر بزند و بگوید: آن چه را خواهید انجام دهید، شما را آمرزیدم _ . پس، خدا آن چه را برایش ممنوع ساخته، مباح می گرداند تا جز آن چه را که برایش مباح است مرتکب نشود. در نتیجه، نزد خدا گناهی از او سر نمی زند، گرچه ما کسی را که این صفت را داراست و حکمش نزد خدا این است، نمی شناسیم. این جهلِ ما، به منزلت او در نزد خدا، خدشه ای نمی زند. ابن عربی، پیرامون عصمت اهل بیت علیهم السلام و طهارت آنان بر اساس آیه ی تطهیر، می نگارد: در این آیه، انسان های شریف، همه ی اولاد فاطمه (سلام الله علیها) و کسانی که از {شمار} اهل بیت اند مانند سلمان فارسی تا روز قیامت داخل اند و حکم غفران این آیه، شامل آن هاست. آنان به جهت شرف محمّد (صلی الله علیه و آله) و عنایتِ خدا به آن حضرت پاک اند. حکم این شرافت برای اهل بیت (علیهم السلام) ، جز در سرای آخرت، بروز نمی یابد، آنان آمرزیده محشور می شوند. سزامند هر مسلمانی که به خدا و به آن چه او نازل کرده ایمان دارد، این است که اعتقاد یابد که خدا از همه ی گناهانی که از اهل بیت (علیهم السلام) صدور یابد، در گذشته است، پس سزاوار نیست که مسلمانی آنان را سرزنش کند.

چکیده ی مطالب

اشاره

از متون پیشین، امور فراوانی به دست می آید که به ذکر چند مورد بسنده می کنیم:

یک: ابن عربی می گوید: مقصود از اهل بیت علیهم السلام همه ی فرزندان فاطمه سلام الله علیها تا روز قیامت اند و در میان آن ها جعفر و سلمان فارسی (با این که از فرزندان فاطمه نیستند) داخل اند و نیز می گوید: مقصود از آل البیت علیهم السلام همه ی مؤمنان از امّت محمّداند.

دو: ابن عربی، ادّعا می کند که عصمت اهل بیت علیهم السلام مانع صدور کذب، سرقت، زنا، شرب خمر و دیگر گناهان کبیره از سوی آن ها نیست و بیان می دارد که در این صورت، نا گزیر باید بر آن ها جاری ساخت و در دنیا کیفرشان داد، لیکن در آخرت، گناهانشان آمرزیده است. همین ابن عربی که صدور گناه را از اهل بیت علیهم السلام منفی نمی داند درباره ی عمر، کلام را مطلق آورد و به عصمت

او اعتقاد و پافشاری می کند و احتمال ارتکاب هیچ گناه بزرگ و کوچکی را درباره ی او روا نمی دارد؛ با این که جایگاه عُمَر، نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله در بیماری وفات آن حضرت، روشن است؛ چرا که گفت: (انه ليَهجُر) یا (غَلَبه الوجع)؛ پیامبر (صلی الله علیه و آله) هذیان می گوید، یا درد بر وی چیره شده است و نیز موقعیت عُمُر و رفتارش، برابر حضرت فاطمه سلام الله علیها معروف است که آن بانو را کتک زد، جنینش را سقط کرد و ... فاطمه سلام الله علیها در حال قهر با عُمَر {و خشمناک بر او و بر ابوبکر} از دنیا رفت. افزون بر این، مواضع عُمَر نسبت به امام علی علیه السلام از روز روشن تر است و ابن عربی به هیچ یک از این ها و دیگر خطاهای عُمر، اشاره نمی کند.

خلاف میل کسانی که تشیّع ابن عربی و پیروی او را از اهل بیت علیهم السلام ادّعا می کنند، می گوییم: ابن عربی از کسانی به شمار آید که در کتاب هایش خود را نسبت به اهل بیت علیهم السلام به نادانی می زند زیرا احترام وی نسبت به دشمنان اهل بیت علیهم السلام به حدّ غلو می رسد و تعظیم وی در برابر آن ها، با کلمات پیش پا افتاده ای که در حق اهل بیت علیهم السلام می آورد، قابل مقایسه نیست. در این جا، دسته ای از سخنان ابن عربی را که به اهل بیت علیهم السلام مربوط می شود، می آوریم که اثبات می کند که حقیقت این مرد، از تشیّع و نمادها و نشانه های آن بسیار، دور است، چه رسد به این که وی به عقاید شیعه یا به شرایع و احکام آن پایبند باشد. از این رو، می گوییم: الف) ابن عربی، می نویسد:

و از این رو، پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: مردان فراوانی به کمال دست یافتند و از زنان، جز مریم و آسیه، به کمال نرسید.

و می نویسد:

چنان که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در کمال یابی سخن فرمود و یاد آور شد که در زنان نیز این امر رخ می دهد و از آن ها مریم (دختر عمران) و آسیه (همسر فرعون) را معین ساخت.

اگر ابن عربی شیعه بود- در این جا- به روایت بخاری و مسلم و ترمذی و ابن ماجه اعتماد نمی کرد، با این که روایات اهل بیت علیهم السلام تأکید بر این حقیقت دارند که، برترین زنان اهل بهشت، چهار نفرند؛ مریم، آسیه، خدیجه، فاطمه سلام الله علیها.

پ) ابن عربی می نویسد:

على (علیه السلام) با شتر قربانی پیامبر (صلی الله علیه و آله) از یمن آمد، دید فاطمه (سلام الله علیها) از احرام در آمده، لباس رنگی پوشیده و سرمه کشیده است. علی، این کار را بر نتافت {و پرسید: چرا چنین کردی} فاطمه (سلام الله علیها) فرمود: به این کار امر شدم {و پدرم دستور داد که چنین کنم.}. می گوید:

على در عراق می گفت: برای بدگویی از فاطمه (سلام الله علیها) (به خاطر کاری که انجام داد) پیش پیامبر (صلی الله علیه و آله) رفتم، درباره ی آن چه برای آن حضرت بیان کردم، فتوا خواستم و گفتم که من این کار فاطمه (سلام الله علیها) را جایز ندانستم و بر او خرده گرفتم. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: فاطمه راست گفت، فاطمه راست گفت.

ج) ابن عربی، حدیث ثقلین را به شیوه ای روایت می کند که در آن هیچ ذکری از اهل بیت علیهم السلام نباشد.

د) ابن عربی دو امر را بیان می دارد:

یک: این که پیامبر صلی الله علیه و آله خلیفه ی بعد از خود را نام نبرد و در این زمینه، به صراحت سخنی بر زبان نیاورد.

دو: از آن جا که حق تعالی، امام اعلی (و برتر) و متبع اول است، فرمود: انَّ الذین یبایعونک أَنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدٍ اللَّهَ فَوْقَ ایدیهم - ای پیامبر صلی الله علیه و آله، کسانی که با تو بیعت می کنند، با خدا بیعت می کنند، دست خدای بالای دست آن هاست - . و به این مقام بزرگ، بعد از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله، دست نمی یابد مگر ختم اولیاء (که مقامی بس بلند و ارجمند دارد) هر چند وی از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله نیست، لیکن در نسب بالا با آن حضرت علیه السلام شریک است.

این سخن ابن عربی که: (و ان لم یکن من بیت النبی) (گر چه از خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) نباشد) اشاره دارد به این که لازم نیست امام، منتسب به پیامبر صلی الله علیه و آله و از اهل بیت چسبیده به آن حضرت باشد، به استثنای امام مهدی علیه السلام که اهل سنت اعتقاد دارند وی از نسل حضرت فاطمه سلام الله علیها است.

ذ) ابن عربی، در الفتوحات می نگارد:

من از خدا نخواستم که امام زمانم را به من بشناساند، اگر این درخواست را می کردم، خدا او را به من معرّفی می کرد.

اسماعیل خواجویی و فیض کاشانی می گویند:

ای صاحبان بصیرت، عبرت آموزید! ابن عربی آن گاه که از شناخت امام زمان، بی نیازی جست (با این که این حدیث را شنید که هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است و این حدیث، میان همه علما، مشهور می باشد) چگونه خدا او را به خذلان گرفتار ساخت و او را با نفس خودش وا گذاشت و شیطان بر او سیطره یافت.

ر) ابن عربی، می نویسد:

در معراج، درجه علی را پایین تر از درجه ی ابوبکر و عمر و عثمان، دیدم و ابوبکر را در عرش مشاهده کردم. چون بازگشتم، به علی گفتم: چگونه در دنیا ادّعا می کردی که تو از اینان برتری در حالی که درجه ات را پایین تر از این اشخاص دیدم!

ز) ابن عربی در کتابش با عنوان (عنقا مغرب فى ختم الاولیاء و شمس المغرب) پیرامون امام مهدی علیه السلام سخن می گوید. در آغاز کتابش ادّعا می کند که وی، در نوشتن بعضی از موارد، تردید داشت؛ گاه آن ها را آشکار و گاه مخفی می ساخت. سپس از این تردید بازگشت و تصمیم گرفت این اسرار را فاش سازد.

می گوییم: ما بعد از مراجعه، دریافتیم که وی چیزی را که سزامند باشد از اسرار به شمار آید، در این کتاب نمی آورد، بلکه آن چه را با اعتقادات اهل سنت هماهنگ است و بس، ذکر می کند. هرگاه اسراری را که از ترس سلطان مخفی می ساخت، این ها باشند، دلالت دارد بر این که وی می ترسید حکام از سخن او پیرامون امام مهدی علیه السلام برداشت کنند که وی بر عدم مشروعیت حکومت های آن ها اعتقاد دارد. اگر ابن عربی در جاهایی با نگرش اهل سنت، مخالفت می ورزد، این ناسازگاری به خاطر چیزهایی است که در قلمرو بینش صوفیانه در می آید، نه تشیّع.

فصل سوم: نکوهش شیعه

اشاره

ابن عربی، اوصافی را به شیعه اختصاص می دهد که از اعتقاد او نسبت به شیعه و ارزشی که شیعیان نزد او دارند، خبر می دهد.

در این فصل، متون زیر را- بی هیچ توضیح و نقدی- می آوریم. ابن عربی، پیرامون جماعتی که آن ها را (رجبیون) می نامد، می گوید:

با یکی از آن ها- در ماه رجب- که در خانه اش محبوس بود، گرد آمدیم. این حالت ویژه {روحی} او را وا می داشت که خود را در خانه زندانی سازد. از او پرسیدم: آیا نشانه ای در چیزی {از آن حالت} برایت باقی هست؟ گفت: آری، در خصوص رافضه {شیعیان} نشانه ای از جانب خدا دارم، آنان را به صورت سگ می بینم، هرگز از من پوشیده نمی مانند. (1)

نیز ابن عربی، درباره ی (رجبیون) نقل می کند:

یکی از آن ها را در (دُنَیسیر) (از دیاربکر) دیدار کردم. شخصی را که من در (دُنَیسیر) دیدم، از کسانی بود که کشف روافض شیعه، در طول سال، برایش پایدار می ماند. وی شیعیان را به صورت خوک می دید. شخصی که هرگز کسی این مذهب را از او سراغ نداشت (و مخفیانه، پیش خود بدان اعتقاد داشت و با آن خدا را می پرستید) نزد این رجبی می آمد، چون بر وی می گذشت او را به صورت خوک می دید! او را فرا می خواند و می گفت: سوی خدا توبه کن! تو شیعه و رافضی هستی! دیگری از این کشف در شگفت می ماند. اگر وی صادقانه توبه می کرد، او را به صورت انسان می دید و اگر زبانی می گفت توبه کردم (و در دل مذهب خود را داشت) همچنان او را به صورت خوک می دید و می گفت: توبه ات دروغین {و لقلقه ی زبان} بود {و از ته دل توبه نکردی}. و آن گاه که صادقانه، توبه می کرد، به او می گفت: راست گفتی {به راستی توبه ات از دل و جان بود}. (2)

مانند این ماجرا، برای دو مرد عاقل، از اهل عدالت از مذهب شافعی، روی داد. کسی هرگز از آن دو تشیّع را سراغ نداشت و از خاندان تشیّع نبودند، جز این که بدان سو نظر داشتند، امّا خویشتن دار بودند و این راز را بر ملا نمی کردند و میان خودشان و خدا پوشیده می داشتند. این دو تن، درباره ی ابوبکر و عمر، اعتقاد بد و ناشایستی داشتند و درباره ی علی (علیه السلام) غلو می کردند.


1) محاضرة الابرار و مسامرة الاخیار، 1245- 246.

2) الفتوحات المکیة، ج1، ص287، تحقیق: عثمان یحیی و ابراهیم مدکور.

چون بر آن شخص رجبی در آمدند، وی دستور داد آن دو را از نزدش بیرون کنند. خدا باطن آن دو را به صورت (خوک) بر وی نمایاند. آن دو نفر در این زمینه با آن رجبی سخن کردند، گفت: شما را به صورت دو خوک دیدم و این، علامت میان من و خدا در حق کسی است که این مذهب را داشته باشد.

آن دو نفر- در دل- پنهانی توبه کردند، رجبی به آن ها گفت: اکنون از آن مذهب، بازگشتید؛ شما را به صورت دو انسان می بینم! آن دو از این کشف، شگفت زده شدند و سوی خدا توبه کردند. شیخ حرّ عاملی، پیرامون ابن عربی، می نگارد:

ابن عربی در الفتوحات ادّعا می کند که شیطان، شیعه- به ویژه امامیه- را به وسیله ی حب اهل بیت (علیهم السلام)، می فریبد. (1)ابن عربی، شیعه را در زمره ی کسانی می داند که از راه راست گمراه شدند و دیگران را گمراه ساختند. (2)

شاید سخن شیخ حر عاملی- در این دو مورد- ناظر به این عبارت ابن عربی باشد که تحت عنوان ذیل می آید:

امامیه اهل بدعت

ابن عربی می نویسد:

شیطان ها اصل صحیحی را (که در آن شکی ندارند) در دلشان می افکنند، سپس از نفهمی تلبیس هایی برایشان پدید می آید تا این که گمراه می شوند. این ترفند، بیش تر در شیعه (به ویژه در امامیه) کار ساز می افتد. شیاطین جن، نخست حب اهل بیت و محبّت با تمام وجود به آن ها را در دل آنان می افکند آن ها این محبّت را از والا ترین وسایل تقرّب به خدا می دانند جز این که به دو شیوه، از این محبّت، پا را فراتر می گذراند:

بعضی شان به کینه ورزی با صحابه و دشنام آن ها می پردازند که چرا اهل بیت (علیهم السلام) را مقدّم نداشتند و دسته ای افزون بر ناسزا بر صحابه، در رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و جبرئیل (علیه السلام) و در خدا (جل جلاله) خدشه می کنند که چرا بر رتبه ی اهل بیت (علیهم السلام) و مقدّم داشتن آن ها در خلافت، به صراحت سخن نگفت.


1) الاثنا و الجواهر، ج2، ص20، مبحث32.

2) همان.

فصل چهارم: دفاع از ابن عربی

اشاره

گفتیم هر که به کتاب های ابن عربی مراجعه کند، آن ها را آکنده از نصوص فراوان و انبوهی می یابد که بر تسنن ریشه دار ابن عربی و تعصّب شدید او در این مذهب، دلالت دارد شاید بعضی از این ها را در فصل جداگانه ای بیاوریم، لیکن پیش از آن، به دفاع هایی می پردازیم که از ابن عربی کرده اند و آن ها را در ضمن عنوان های زیر باز می گوییم.

دست بردن در کتاب فتوحات

استاد سید محمد حسین تهرانی، می نویسد:

شعرانی در مختصر الفتوحات با عین این عبارت، مطلبش را بیان می کند: من در هنگام مختصر کردن فتوحات در مواضع کثیره ای از آن یافتم مطالب را که طبق آراء اهل سنت و جماعت نبود؛ فلهذا آن ها را از این مختصر حذف کردم تا این که برادر ما عالم شریف، شمس الدین سید محمد بن سیدابی الطّیّب مدنی (متوفّی در سنهی 955) بر ما وارد شد و من با او این مطلب را در میان نهادم. او برای من بیرون آورد نسخه ای را که مقابله نموده بود با نسخه ای که بر صحت و امضای آن، خط شیخ محیی الدین در قونیه مشاهده می شد. من در این نسخه، آن چیزهایی را که در آن توقف داشتم و حذف کرده بودم، نیافتم. شاهد بر این کلام آن که در همین طبع از فتوحات امام زمان (علیه السلام) را از پسران حسن بن ابی طالب ذکر کرده است.

و همچنین مطلبی را که محقّق فیض در کلمات مکنونه اش، درباره ی امیر المؤمنین (علیه السلام) از فتوحات نقل نموده است که:

انه ذكر نبينا (صلی الله علیه و آله) و انه اول ظاهر في الوجود: قال: و اقرب الناس اليه، علی بن ابی طالب، امام العالم و سر الانبياء اجمعين؛

و پیامبر (صلی الله علیه و آله) ما ذکر می کند و این که آن حضرت (علیه السلام)، اول ظاهر در وجود بود؛ می گوید: نزدیک ترین مردم به او علی بن ابی طالب بود، امام عالم و سر همه ی انبیاء.

در این نسخه از فتوحات نیست. امّا شعرانی در یواقیت آن را بدین عبارت ذکر نموده است که:

.... فكان (علیه السلام) مبدا ظهور العالم و اول موجود.

قال الشيخ محيى الدين: و كان اقرب الناس اليه فى ذلك الهباء، علی ابن ابی طالب (رضى الله تعالى عنه) الجامع لاسرار الانبياء اجمعين. (1)

(پایان نقل مستقیم از کتاب روح مجرد) (2)


1) الیواقیت و الجواهر، ج2، ص20، مبحث 32.

2) روح مجرد، ص357-360، چاپ یازدهم (م)

از این رو، آن حضرت (علیه السلام) مبدأ ظهور عالم و اول موجود است.

شیخ محیی الدین می گوید: نزدیک ترین مردم در آن ((هباء)) (مرتبه ی جمعیت، نه واجبیت) به پیامبر (صلی الله علیه و آله)، علی بن ابی طالب (خدای از وی خشنود باد) بود، جامع اسرار همه ی پیامبران.

شعرانی می گوید:

به من خبر داد عارف الهی، شیخ ابو طاهر مُزَنی شانلی (رضی عنه الله) که هر آن چه در کتاب های شیخ محیی الدین با ظاهر شریعت ناسازگاری دارد، تحریف شده است {و دیگران در کتاب های او وارد ساخته اند} ... . (1)

طایف المن و الخلاق (شعرانی)، ص638.

می گوییم:

در این سخن، جاهای درنگ بسیار است، به نکات زیر، بسنده می کنیم:

یک: بخش بزرگی از آن چه را که ما آوردیم و گرایش فکری ابن عربی و عقاید و مذهب او را برای ما روشن می سازد، بر گرفته از کتاب الفتوحات نمی باشد، بلکه از کتاب فصوص الحکم، كتاب الوصایا و از رسایل مختلف ابن عربی گرفته شده است و در حد خودش اثبات می کند که وی به مذهب اهل سنت تا حدّ تعصب توجیه ناپذیری، پایبند می باشد؛ و در این عرصه به حدى زیاده روی می کند که از قلمرو عدالت و صداقت بیرون می رود.

دو: فرض می کنیم كتاب الفتوحات تحريف شده و زیاده و کم هایی در آن رخ داده است. چه کسی می تواند بگوید که دست تحریف (و افزودن یا کاستن) به خصوص جاهایی راه یافت که تسنن و تصلّب ابن عربی را به مذهبی که بدان انتساب داشت، اثبات می کند یا در خصوص جاهایی این دستبرد صورت گرفت که تشیّع او را به اثبات می رساند و این که وی از مذهب سابق خود به مذهب جدید، گرایش یافت؟! این تحریفات، گرچه با مذهب شعرانی و ابن عربی، همسو نمی باشد، به ضرورت، با مذهب شیعه امامی {نیز} موافقت ندارد.

سه: هنگامی که امکان مشخص ساختن هویت تحریف وجود ندارد باید همه ی کتاب الفتوحات از اعتبار بیفتد.

چهار: شعرانی ادّعا می کند که در کتاب الفتوحات المكية مطالبی را دیده که با عقاید اهل سنت و جماعت، مخالف است.


1) الیواقت و الجواهر، ص3 (و در چاپ بیروت، ص16) و بنگرید به، ل

این که حضرت علی (علیه السلام) امام عالم و راز همه ی انبیاست، با عقاید اهل سنت سازگاری ندارد. از این رو، به نظر شعرانی این عبارت، باید در کتاب الفتوحات گنجانده شده باشد!

معنای این سخن، این است که هر آن چه در سخنان ابن عربی با مذهب شیعه همخوانی دارد، در کتاب الفتوحات و کتاب فصوص الحكم (و غیر این دو) گنجاده شده است و عکس آن، درست نمی باشد. نکته ی شایان ذکر در این جا این است که آن دسته از مطالب کتاب الفتوحات که شعرانی را ناراحت کرده است (بنابر آن چه ما روشن ساختیم) در بر دارنده ی چیزهایی نیست که ابن عربی را از سنی بودن خارج سازد. مگر این که شعرانی (ناصبی) باشد و ذکر اهل بیت علیهم السلام را- حتی در کم ترین مرتبه ای که اهل سنت آن ها را یاد می کنند- برنتابد و حال آن که این امر، درباره ی وی به دست نیامده یا از او معهود نمی باشد.

پنج: پیرامون تحریفی که نسبت به امام عصر علیه السلام پیش از این ذکر شد که ابن عربی آن حضرت علیه السلام را از نسل امام حسن علیه السلام می داند، در حالی که صحیح این است که آن حضرت علیه السلام از نسل امام حسین علیه السلام می باشد می گوییم:

افتادن نقطه های (یاء) رسم الخط را میان (حسن) و (حسین) متشابه ساخته است.

شش: نسبت به این سخن منسوب به ابن عربی، پیرامون این که پیامبر صلی الله علیه و آله، اول ظاهر در وجود است و حضرت علی علیه السلام از همه ی مردم به او نزدیک تر بود، آن حضرت علیه السلام امام عالم و {کانون} سر همه ی پیامبران است، می گوییم:

در فصل اول (دلایل تشیع ابن عربی و نقد آن) مطالبی را آوردیم که مشخّص می کند چنین استفاده ای بجا نمی باشد. (1)

جسارت ابن عربی به شیعیان

اشاره

بعضی از مدافعان ابن عربی، ادّعای ابن عربی مبنی بر به صورت خوک دیدن رافضی ها، به حیله ها و ترفندهای عجیب و غریبی دست یازیده اند که به ندرت ممکن است به قلب کسی خطور کند، ما بعضی از آن ها را یادآور می شویم.

در راستای دفاع از سخن ابن عربی در این زمینه، به چندین وجه دست یازیده اند، از جمله:


1) بنگرید به، همه ی آن چه در آن فصل آورده ایم؛ به ویژه فقره ای که ذیل عنوان ((علی امام عالم)) آمده است.

1. رافضه همان خوارج اند

این مدافع ابن عربی، پنداشته است که مقصود آن ناصبی از (رافضی ها) نه همه ی شیعیان است و نه خصوص شیعه امامیه، بلکه مراد (خوارج) است و استدلال می کند به این که:

در بسیاری از عبارات اهل عامه دیده می شود که روافض را در خصوص خوارج به کار برده اند، نه درباره ی شیعه؛ و این حقیقت برای افرادی که به کتب تاریخ و سیر آن ها اطلاع و ممارست داشته باشند، مشهود است. (1)

می گوییم:

اول: باید این صاحب فضیلت، بر ما منّت می نهاد و شواهدی از عبارات اهل سنت را می آورد که در آن واژه ی (روافض) را بر (خوارج) اطلاق کرده اند! آری، گاه از سر ناآگاهی، بر (خوارج)، از واژه ی (شیعه) اطلاق شده است، (2)لیکن اطلاق این کلمه بر آن ها بدان اعتبار است که آنان به خاطر بیعت با امام علی علیه السلام از پیروان و مشایعان آن حضرت علیه السلام به شمار می آمدند. امّا هیچ کس نگفته است که آنان رافضی اند.

دوم: این مدافع ابن عربی، می پندارد که با وجود فراوانی (خوارج) در سرزمین (مراکش) و (الجزائر) و عدم شیوع تشیّع در این بلاد و مالکی بودن اهل (مغرب) باید نتیجه گرفت که مراد اهل آن بلاد از کلمه ی (روافض)، همان (خوارج) است و این نتیجه ای بس عجیب و غریب است بلکه مناسب این است که گفته شود: کثرت خوارج در محیطی که ابن عربی در آن پرورش یافت، باعث شد که وی از آنان اثر پذیرد و دشمنی اش با امام علی علیه السلام و اهل بیت آن حضرت علیه السلام، فزونی یابد. همین دشمنی او را وا داشت که شأن دشمنان امام علی علیه السلام و اهل بیت آن حضرت علیه السلام را بالا ببرد و نسبت به اهل بیت علیهم السلام، خود را به نادانی بزند و احتمال ارتکاب گناهان بزرگ و کوچک را از سوی آنان، بر زبان آورد.

سوم: واژه ی (رافضی) نزد اهل سنت، بر کسی اطلاق می شود که به سبب عملکردی که ابوبکر و عمر با حضرت زهرا سلام الله علیها در پیش گرفتند، آن دو را دشمن بدارد، در حالی که خوارج، ابوبکر و عمر را بیش تر از اهل سنت، دوست می دارند و ولایت آن دو را پذیرایند و از امام علی علیه السلام و عثمان، بیزاری می جویند. از این رو، هیچ توجیهی برای وصف (خوارج) به (روافض) نمی یابیم.


1) بنگرید به روح مجرّد، ص435 (و در چاپ یازدهم، ص452).

2) بنگرید به، اوائل المقالات، ص3.

2. ذکر فضایل اهل بیت علیهم السلام

تهرانی ادّعا می کند که در کتاب المحاضرات حکایات و شواهد تاریخی بسیاری آمده است که با وجود آن ها، احتمال حمل لفظ (روافض) بر (شیعه) محال می نماید، سپس شواهد زیر را می آورد. (1)

• این که ابن عربی می گوید: هیچ کریمی گرامی تر از آل محمّد (صلی الله علیه و آله) نیست، همه شان بزرگ اند، در میان آن ها شخص کوچکی وجود ندارد.

• این که عمر بن عبدالعزیز به یکی از فرزندان حسین گفت: من شرم دارم که تو بر درخانه ام بایستی و اجازه ات ندهند.

• درخواست معاویه از ضِرار بن ضَمره که از وی خواست علی علیه السلام را وصف کند، وی بیان داشت که علی علیه السلام (شَديد القُوى، بَعید المُدَی...) (2)(سخت نیرومند و دور اندیش) بود.

• سخن ابو بکره به معاویه که گفت: از خدا بترس (و او را اندرز داد).

• روایت امام صادق علیه السلام پیرامون آغاز سخن و هرکاری با ذکر خدا.

• روایت دیگری از آن حضرت علیه السلام در موعظه به سفیان ثوری.

• روایتی که مسلم بن حجاج در کتاب صحیح خود از پیامبر صلی الله علیه و آله می آورد.

• و سخن آن حضرت علیه السلام را در هنگام گشایش ها و گرفتاری ها نقل می کند.

البته ما نمی دانیم چگونه این احادیث بر محال بودن اراده ی (شیعه) از کلمه ی (روافض) دلالت دارد؟ هر که ارتباطی را در این زمینه می داند، ما را راهنمایی کند، سپاس گزارش خواهیم شد.

3. آیا رافضی سگ است یا خوک؟

ابن عربی درباره ی داستان رؤیت باطنی رافضی ها گاه می گوید که رجبیان آن ها را به صورت (خوک) می دیدند، و گاه بیان می دارد که آنان را به صورت (سگ) مشاهده می کردند. (3)مدافعان ابن عربی، بر کسانی که قایل اند (رافضی ها) به صورت خوک، رؤیت می شوند، اعتراض می کنند، می گویند: زشتی سگ که از خوک کم تر است، چرا خوک را جایگزین سگ ساخت؟ با این که وی


1) بنگرید به، روح مجرد، ص436-440 (و در چاپ یازدهم، ص454-458).

2) بنگرید به، شرح نهج البلاغه، ج18، ص225، حکمت 75؛ قاموس الرجال، ج5، ص149.

3) بنگرید متنی را که در آن از رجبیان، سخن می آورد. در فصل (نکوهش شیعه) تحت عنوان (رافضی ها سگ اند) این نص ذکر شد.

{میرزا حسین نوری} از کتابی این عبارت را می آورد که در آن خصوص (سگ) (1)ذکر شده است. (2)می گوییم:

الف) ابن عربی در کتاب محاضرة الابرار واژه (سگ) را می آورد و (خوک) را خاطر نشان نمی سازد و در الفتوحات (سگ) را ذکر نمی کند. در هر دو حال، نتیجه یکی است و آن این که در نگاه ابن عربی، رافضی، از دایره ی سگ و خوک، بیرون نیست.

ب) افزون بر این داستانی را که ابن عربی در الفتوحات می آورد، عین همان قصه ای است که در کتاب محاضرة الابرار آن را نقل می کند. به همین جهت، این اشکال بر ابن عربی وارد است که وی در یکی از دو قصه، دروغ می بافد و داستان در موضع شک و شبهه ی شدید قرار می گیرد؛ زیرا کسی که قطع یابد یکی از این دو قصه دروغ است، به راست بودن قصه ی دیگر نمی تواند اطمینان پیدا کند. و اگر این قصه، داستان دیگری باشد، آوردن این دو از سوی ابن عربی، اشاره دارد به این که وی قصد دارد این اباطیل را اشاعه دهد و در پی هم ردیف کند و گرد آورد و رایج سازد.

ابن عربی شیعه ی امامیه را محترم می شمارد

مدافعان ابن عربی بیان می دارند که وی شیعه امامیه را ارج می نهاد. در موارد بسیاری وی از ائمّه ی شیعه {با احترام} یاد می کند. پس نباید او را دشمن امامیه قلمداد کرد. (3)

می گوییم:

یک: ما در کتاب های ابن عربی، اثری از این که وی (امامیه) را خاطر نشان سازد و از آن ها تقدیر و تمجید کند، بلکه این را می یابیم که می گوید:

شیطان ها سوی بدعت گذاران و هوا پرستان (به ویژه امامیه) اصل صحیحی را- که همان محبّت اهل بیت است- می افکند، سپس آنان از این محبّت، به نگرش های اشتباه دیگری، دست می یازند. (4)


1) متن سخن استاد سید محمد حسین تهرانی، چنین است. (عبارت آن مرد رجبی در مکاشفه اش، مشاهده روافض را به صورت کلاب (سگ) است و محدّث نوری در نقل به صورت خوک آورده اند و معلوم است که خوک بدتر و زشت تر و قبیح تر است؛ زیرا سگ صفت درندگی دارد و خوک صفت بی غیرتی و بی ناموسی... و ترجمه کلاب را به خوک، در جایی نیافته ایم) [روح مجرّد، 452، چاپ یازدهم].

2) بنگرید به، روح مجرد، ص434.

3) بنگرید به، روح مجرد، ص429(در چاپ یازدهم،ص446).

4) بنگرید به، الفتوحات المکیه، ج4، ص280-281.

دو: خود همین شخص {تهرانی} ادّعا می کند که ابن عربی (مستضعف) به شمار می رود. وی در (مغرب) می زیست و چیزی از شیعه و تشیع نمی دانست. (1)اگر امر، چنین باشد، از کجا وی به نیرنگ شیاطین با شیعه پی برد؟

سه: به فرض بپذیریم که ابن عربی، از تشیّع چیزی نمی دانست و کتاب فتوحات را با الهام دریافت چگونه الهام الهی در این امر، به خطا رفت؟ چرا آیین تشیع با کشفی که او ادّعایش را دارد، نمایان نگردید؟ و اگر این توانایی را نداشت، چگونه پیش از آن که شیعه را بشناسد، احکام خویش را بر آنان بار می کند؟ چرا جویای کتاب های امامیه نمی شود تا آن ها را بخواند و از گفته هاشان سر در آورد؟! چرا از علمای عصر خویش درباره ی آن ها و کتاب هاشان نپرسید؟ ابن عربی، کتاب الفتوحات را در مکّه نوشت (نه در سرزمین مغرب) اگر شناخت شیعه در مغرب سخت می نمود، آیا در (مکّه) هم این کار، دشوار بود؟!

چهار: کتاب های شیعه و گفته های آنان در سراسر بلاد مغرب، معروف و شایع بود ابن عبدربه، ابن حزم، ابن عبدالبر، قاضی ابن العربی- صاحب كتاب شرح الترمذي- صاحب كتاب (العواصم من القواصم) این امر را ثبت کرده اند. و همچنین ابن خلدون و دیگر علمای آن بلاد ردّیه هایشان را بر شیعه و باورهای شیعیان- به تفصیل- در کتاب های خود آورده اند. تاریخ تصریح دارد به این که ابن عربی، کتاب های ابن حَزم را خواند، یکی از کتاب های ابن حزم، كتاب الفصل فى الملل و الاهواء و النحل است. نیز ابن مسدی می گوید:

ابن عربی در عبادات، مذهب ظاهریه را داشت و در اعتقادات، باطنی نظر {به مذهب باطنیه} بود.

باری، ابن عربی، مدّتی در حجاز سکنا گزید، به بغداد، موصل و بلاد روم وارد شد، بلکه دو بار به بغداد آمد؛ بار اول در سال601 هجری و بار دوم در سال 608 هجری. شیعیان در بغداد- به ویژه در منطقه ی کرخ- وجود داشتند، افزون بر این، سرزمین مغرب- که ابن عربی در آن رشد و پرورش یافت- به دست موسی بن نصیر شیعی، فتح شد و دعوت های شیعه در آن شایع بود و در طول قرن ها آثار آن بر جای ماند. همچنین دعوت اسماعیلیان که به تشکیل دولت فاطمیان در مصر انجامید، فعالیت هایش به دور از چشم دیگر بلاد مغرب نبود.


1) بنگرید به، روح مجرد، ص435-436 (در چاپ یازدهم، ص436، پی نوشت).

ابن عربی به تقیه پناه می آورد

مدافعان ابن عربی، در راستای عذر تراشی از ستایش هایی که ابن عربی از اهل سنت می کند یا آن ها را محترم می شمارد می گویند: شرایط و فضای تقیه در شام، محیی الدین بن عربی را بر کتمان ارادت {او نسبت به اهل بیت علیهم السلام} مجبور ساخت. می گوییم:

اولاً: ابن عربی- پیش از آن که به شام درآید- كتاب الفتوحات المكيه را که آکنده از دلایل تسنن اوست، در (مکه) نوشت.

ثانیاً: چگونه ابن عربی در کتابی که پیرامون امامان دوازده گانه، به او نسبت داده اند، تقیه را به کار نبرد؟!

ثالثاً: ادّعا می کنند کتاب های ابن عربی (به جز کتاب الفتوحات المکیه) پر از مناقب اهل بیت علیهم السلام می گوییم: چرا کتاب هایش را از مناقب اهل بیت علیهم السلام آکنده ساخت و خصوص این کتاب را از آن تهی ساخت، بلکه پر از مطالبی کرد که در تسنن عمیق و پایدار او صراحت دارد؟

رابعاً: آن چه را ابن عربی در کتاب هایش می آورد، مبادرت اختیاری و رضایت مندانه، به تقریر امور فراوانی است که حقیقت تسنن را استوار می سازد. {اگر ابن عربی می خواست تقیه کند} تقیه، وادارش می ساخت که سکوت کند یا به کم ترین مراتبی که بتوان با آن غائله ی اهل بغی و باطل را فرو نشاند، لب گشاید، تقیه بر انسان تا این اندازه پافشاری و پرچانگی در اموری را که حقیقت ندارند واجب نمی سازد.

رافضی ها از شیعیان اند

بعضی بر این باورند که ابن عربی (آن گاه که از رؤیت روافض به صورت خوک ها سخن می گوید) ذکر می کند که: رافضی ها از «شیعه» است و همین مؤیّد آن است که مقصودش از روافض خوارج اند؛ می گوییم:

شیفتگی این افراد به ابن عربی، و ادارشان ساخته که از دلیلی که او را محکوم می سازد، بر صحت عقیده اش دلیل آورند.

این که ابن عربی می گوید: (ان الروافض هم من الشيعه) (رافضی ها از شیعیان اند) صراحت دارد در این که وی فرقه های مختلف شیعه را (زیدیه، اسماعیلیه و...) می شناخت. معنای ادّعای این سخن ابن عربی که (رافضی ها از شیعیان اند) چیست؟ آیا این جمله دلالت دارد که وی با واژه ی «رافضی» ناصبی ها را قصد کرده است؟! اگر بگویی (حنفی ها از اهل سنت اند) آیا بدین معناست که آنان فرقه ای جدا از اهل سنت می باشند و جزو شیعه می شوند؟!

مستضعف بودن ابن عربی

بعضی اعتراف دارند که ابن عربی سنی زاده شد و در میان سنی ها رشد و پرورش یافت، لیکن ادّعا می کنند که وی مجاهدت کرد و به تدریج با شهود و وجدان، حقایق را کشف نمود و از موحدان مخلص و از شیعیانی گردید که جانشان را در محبت امیر المؤمنین علیه السلام فدا می کنند، لیکن نامیده شدن به اسم شیعه و ابراز بغض و عداوت با خلفای غاصب امر محالی بود.

همچنین سید محمد حسین تهرانی می نویسد:

روزی بحث ما با حضرت استاد... طباطبایی.. بر سر همین موضوع به درازا انجامید؛ چون ایشان می فرمودند؛ چطور می شود محیی الدین را اهل طریق دانست با وجودی که متوکّل را از اولیای خدا می داند؟! عرض کردم: ...... باید در نظیر این نوع از مطالب، او را از زمره ی مستضعفین به شمار آوریم؟ ایشان، لبخند منکرانه ای زدند و فرمودند: آخر محیی الدین از مستضعفین است؟! عرض کردم: چه اشکال دارد؟ وقتی مناط استضعاف، عدم وصول به متن واقع باشد با وجود آن که طالب در صدد وصول بوده و نرسیده باشد، فرقی ما بین عالم کبیری همچون محیی الدین و عامی صغیری.... نمی باشد. (1)

آیا می توان امثال ابن عربی، عالمانی را که تا این حدّ اطلاعات گسترده دارند، از مستضعفان دانست؟! اگر چنین باشد، برای دیگر مردمان چه چیزی باقی می ماند؟! آیا سزامند نیست که علامه طباطبایی برابر مانند این ادّعا لبخند منکرانه بزند؟!

پنج: اگر از باب جَدَل بپذیریم که ابن عربی مستضعف می باشد، این کار او را در زمره ی شیعه قرار نمی دهد و از دائره ی تسنن خارج نمی سازد به گونه ای که احکام شیعه بر او بار شود.

شش: هرگاه شهود ابن عربی او را تا این سطح از تشیّع و محبّت نسبت به امام علی علیه السلام (که مستدل به آن اشاره می کند) رساند، چرا به حقیقت دشمنان امام علی علیه السلام (به ویژه کسانی مانند متوکل، معاویه و حجاج و...) او را رهنمون نشد؟ چرا کتاب هایش آکنده از کرامت های آن هاست و فضیلت های خیالی آنان را می آورد؟ چرا ابن عربی موضوع نصب جانشین از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله را- بعد از خود- برای کسی (حتی برای حضرت علی علیه السلام) انکار می کند؟!

چرا ابن عربی از ظلمی و ستمی که بر حضرت زهرا سلام الله علیها جریان یافت اطّلاعی ندارد؟!

هر گاه ابن عربی، همه ی این ها را با شهود و وجدان کشف کرد، چرا امامت و حقیقتِ اهل بیت علیهم السلام را که با احادیث صحیح و تواتر ثابت اند، در نیافت ؟!


1) روح مجرد، ص436، چاپ یازدهم، پی نوشت.

چرا ابن عربی، مراد از اهل بیت علیهم السلام را تعمیم می دهد تا جعفر و سلمان فارسی (و غیر آن دو) را در برگیرد و کشف نمی کند که اهل بیت علیهم السلام- فقط- اهل کساء هستند و دیگر امامان علیهم السلام به آن ها ملحق می شوند.

هفت: این مستدل می خواهد علیه ما ادّعا کند که ما از ابن عربی می خواهیم به تحدّی با مقدّسات اهل سنت برخیزد و آشکارا به خلفای آنان دشنام دهد. حقیقت این است این امر، خواست ما و دیگران نیست، ما می گوییم اگر موضع ابن عربی تقیه ای می بود، می تواند به کم ترین حد مدارا با دیگران بسنده کند.

ابن عربی نزد استاد مطهری

بعضی به سخنی که از استاد مرتضی مطهری در بزرگداشت منزلت ابن عربی صادر شده، چنگ می آویزند، آن جا که استاد می گوید:

مسلماً {ابن عربی از} بزرگ ترین عرفای اسلام است، نه پیش از او و نه بعد از او، کسی به پایه ی او نرسیده است...... {ابن عربی} یکی از اعاجیب روزگار است، انسانی است شگفت. (1)

استاد مطهری درباره کتاب الفصوص الحکم می گوید:

در هر عصری شاید دو سه نفر بیش تر پیدا نشده باشند که قادر به فهم این متن عمیق باشند. (2)

پیداست که شهید مطهری، عالم بزرگی است، بیهوده و بی دلیل، حرف نمی زند.

می گوییم:

اول: این سخن، زمانی صحیح است که تشیّع ابن عربی را بپذیریم؛ در این حالت، باید همه ی تلاش ها را برای فهم سبب تصریح ابن عربی به آن چه بر خلاف مذهب اوست، به کار برد.

دوم: این سخن استاد مطهری، تنها در صدد ستایش ابن عربی در خصوص {نقش وی در} تصوف و عرفان صوفی است. استاد مطهری در پی بیان مذهب ابن عربی نیست و نمی خواهد عیب های او را باز گوید.

سوم: کلام استاد مطهری را بدون پیرایش علمی نمی توان پذیرفت؛ زیرا کسی که سخن وی را می خواند، می پندارد که علمای اسلام، دغدغه ای جز رمز گشایی از کتاب های ابن عربی ندارند و در حالی که حقیقت، این چنین نیست؛ زیرا کسان اندکی به این علم روی می آورند و آنان که به تعمّق و تبحر در آن می کوشند، نادرند.


1) مجموعه ی آثار شهید مطهری، ج23، ص59.

2) همان، ص60.

چهارم: کلام استاد مطهری، در رفع ابهام امر ابن عربی چیزی را افاده نمی کند، بلکه مقصود این است که موارد بسیاری از این کتاب، برای خواننده ای که در این علم تخصص ندارد، مبهم باقی می ماند تا کنون کسی را نیافته ایم که بگوید یکی از فقراتی که در اعتقاد ابن عربی صراحت دارد، در دایره ی مطالبی است که فهم آن بر علما دشوار می باشد.

پنجم: سخن در حقیقت ادلّه و شواهد بر تشیع ابن عربی است. علما در این که در پی این شواهدند با هم مساوی اند و تا زمانی که چنین باشد، قول این یا آن عالم صلاحیت ندارد دلیل بر این مطلب قرار گیرد، باید ادلّه شان را بر تشیع ابن عربی بیاورند؛ زیرا هیچ یک از آن ها ادّعا ندارد که با ابن عربی زیسته و از او سخن شنیده است و بر خواست درونی و قلبی اش آگاهی یافته است. هر گاه سخن استاد مطهری، دلیلی بر تشیّع ابن عربی باشد باید سخن گروه دیگری از عالمان که جزو بزرگان و استوانه های علمی اند و حرفشان واضح و صریح است، همراه با نزدیکی مأخذ آن دلیل قوی تر بر تسنن ابن عربی باشد. این سخن برای کسی است که گوش شنوا و چشم بینا دارد.

پی نوشت ها

1- محاضرة الابرار و مسامرة الاخیار، 1245-246.

2- الفتوحات المكية، ج1، ص287، تحقیق: عثمان يحيى و ابراهيم مدكور.

3- الاثنا عشرية، ص169.

4- همان.

5- اليواقيت و الجواهر، ج2، ص20، مبحث32.

6- روح مجرّد، ص357-360، چاپ یازدهم(م)

7- اليواقيت و الجواهر، ص3 (و در چاپ بیروت، ص16) و بنگرید به، لطایف المنن و الخلاق (شعرانی)، ص638 .

8- بنگرید به روح مجرّد، ص435 (و در چاپ یازدهم، ص452).

9- بنگرید به، اوائل المقالات، ص3.

10- بنگرید به، روح مجرد، ص436-440 (و در چاپ یازدهم، ص454-458).

11- بنگرید به، شرح نهج البلاغه، ج18، ص225، حکمت 75؛ قاموس الرجال، ج5، ص149.

12- بنگرید به، روح مجرد، ص434.

13- بنگرید به، روح مجرد، ص429(در چاپ یازدهم،ص446).

14- بنگرید به، الفتوحات المکیه، ج4، ص280-281.

15- بنگرید به، روح مجرد، ص435-436 (در چاپ یازدهم، ص436، پی نوشت).

16- روح مجرد، ص436، چاپ یازدهم، پی نوشت.

17- مجموعه ی آثار شهید مطهری، ج23، ص59.

18- همان، ص60.

منابع و مآخذ

•

مرتضی عاملی، سيّد جعفر، ابن عربی؛ سُنّی یا شیعه؟ ، ترجمه سیّد هادی حسینی، چاپ اوّل، نشر آفتاب عالمتاب، 1392ش.

•

محاضرة الابرار و مسامرة الاخيار، مطبعة السعاده، مصر، چاپ سنه 1324هجری.

حسن ختام- حرّ بن یزید ریاحی علیه الرّحمه

اشاره

حرّ فرزند «یزید بن ناجیه ریاحی» (1)منصوب به طائفه «بنی تمیم» و اهل کوفه، از رؤسای قبایل کوفیان مردی بزرگوار و با فضیلت بود. ریاحی تیره ای از یربوع از شعبه های قبیله تمیم و از اعراب عدنانی شمالی محسوب می شود. حرّ چه قبل از مسلمان شدن و چه بعد آن از احترام و عزّت زیادی در میان قوم خود برخوردار بود جدّ او عتاب ندیم نعمان بن منذر (پادشاه حیره) (2)و پسر عمویش احوص شاعر و از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله بود.

حرّ نزد ابو عمران عبدالله بن عامر قرآن کریم را فرا گرفته بود. ابن عامر یکی از دانشمندان شناخته شده عرصه قرآن و یکی از قرّای سبعه (یکی از خوانندگان هفت گانه قرآن) بود، در آن زمان در دنیایِ اسلام قرآن به روش یکی از هفت نفر تلاوت می شد. (3)

• ابن كثير مالکی: که راویانش قنبل و بزّی می باشند.

• نافع مدنی: راویانش قالون و ورش می باشند.

• عاصم کوفی: راویانش ابوبکر شعبة بن عياش و حفص می باشند. و قرآنی که الآن در بین مردم دایر است مطابق قرائت عاصم است به روایت حفص.

• حمزه کوفی: راویانش خلف و خلاد هستند.

• کسایی کوفی: راویانش دوری و ابوالحارث هستند.

• ابو عمرو بن علاء بصری: روایانش دوری و السّوسی می باشند.

• ابن عامر: روایانش هشام و ابن ذکوان هستند.

از میان قرّاء سبعه پنج نفر اصالتاً ایرانی هستند و دو نفر عرب بوده اند و همچنین پنج نفر از بزرگان قراء سبعه (عاصم، نافع، حمزه، کسائی و ابو عمرو) از مذهب تشیع بوده اند و دو نفر بقیّه (ابن عامر و ابن کثیر) از اهل تسنن می باشند.

ابن عامر قرآن را از اصحاب حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله آموخته و خود دانشمند و مدّتی نزد حضرت امیر مومنان علیه السلام درس می خواند و دو کتاب راجع به قرآن نوشته: مقطوع القرآن و موصوله، اختلاف مصاحف الشام و الحجاز و العراق.

1) حر بن يزيد بن ناجية بن قعنب بن عتاب بن هرمی بن رياح بن يربوع بن حنظلة بن مالک بن زيد مناة بن تميم.

2) حیره شهری قدیمی نزدیک نجف بود این شهر پایتخت ملوک لخمی بود که آن ها نیز خود تحت فرمان پادشاهان ساسانی بودند با بزرگ شدن کوفه از آبادانی حیره کاسته شد و به تدریج از بین رفت.

3) قاریان هفت گانه از طبقه سوم قاریان قرآن در سده دوم هجری بودند که میان مردم شهرت پیدا کردند و این شهرت باعث شد که دیگران را تحت الشعاع قرار بدهند. این هفت تن با این که روات بسیار داشتند ولی دو راوی از آن ها معروف شدند که عبارت اند از:

حرّ به درخواست ابن زیاد، برای مبارزه با امام حسین علیه السلام فراخوانده شد و به سر کردگی هزار سوار برگزیده گشت. حرّ آن گاه از دارالاماره کوفه، با مأموریت بستن راه بر فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله بیرون آمد، ندایی شنید «که حرّ! مژده باد تو را بهشت...» حرّ از این ندا تعجّب کرد چون می دانست که در جنگ با حسین بن علی علیه السلام خیری نیست امّا نمی دانست که او در نهایت فدای سید الشهدا علیه السلام خواهد شد. بنا به روایت ابن نما بعد ها حرّ به امام حسین علیه السلام عرض کرد: چون ابن زیاد مرا به سوی شما روانه ساخت، از قصر بیرون آمدم پس ندایی که از پشت سرم شنیدم که می گفت « يا حرّ ابشر بالجنّة» «ای حرّ مژده باد تو را به بهشت»، برگشتم نگاه کردم کسی را ندیدم. پس گفتم قسم به خدا که این مژده نیست، حال این که من به جنگ حسین علیه السلام می روم. امام علیه السلام به او فرمودند:

هر آینه به اجر و خیر رسیدی.

مرحوم مامقامی از ابن جوزی روایت می کند که امام علیه السلام به حرّ فرمودند:

آن بشارت دهنده حضرت خضر علیه السلام بوده است.

آری شاید خود حرّ هم باور نمی کرد به چنان مقامی برسد که نام او دو مرتبه در زیارت رجبیه و یک مرتبه در زیارت مقدّسه به فیض سلام حضرت امام زمان علیه السلام نایل شود. بیعت مرد با فضیلتی مثل حرّ با دستگاه اموی بسیار شگفت انگیز است و شواهد نشان می دهد او نمی خواست با یزید بیعت کند امّا پدرش گفت اگر بیعت نکنی نه فقط هستی خود را بر باد خواهی داد بلکه مرا هم نابود خواهی کرد. حرّ نه از ترس ابن زیاد، بلکه به خاطر ملاحظه پدرش، با یزید بیعت کرد. حرّ آن گاه با لشکر امام حسین علیه السلام مواجه شد که آن کاروان مقدّس شب را در منزلگاه شراف بسر برده بود و بامداد آن به دستور امام علیه السلام ظروف و مشک ها پر از آب شده بودند و دو شتر تنها کارشان حمل مشک های آب بود. امّا سپاه علاوه بر خستگی بسیار تشنه بودند. امام علیه السلام آثار تشنگی و رنج فراوان را از قیافه های سپاه حرّ مشاهده نمود و به یاران فرمود: از آبی که همراه دارند آن ها و حیواناتشان را سیراب کنند و به دستور آن حضرت تا آخرین نفر آن ها را آب دادند. علی بن طعان محاربی گوید: من آن روز در لشکر حرّ بودم و آخرین نفری بودم که دنبال لشکر به آن جا رسیدم چون حسین علیه السلام تشنگی من و اسبم را دید فرمودند:

راویه (شتر آبکش) را بخوابان، من شتر را خواباندم، فرمود: از آب بیاشام: آشامیدم و اسبم را نیز سیراب کردم.

این رفتار امام تأثیر عمیقی در روح و روان حرّ داشته و در خطابه ای که او بعداً خطاب به دشمن ایراد کرد به این مطلب اشاره کرد. مشکل حّر در عدم تشخیص نبود. او بخوبی حقّانیت امام حسین علیه السلام و بطلان حکومت بنی امیه را می دانست، مشکل او در ملاحظات شخصی و قومی بود. به همین خاطر او در نماز جماعت امام حسین علیه السلام شرکت کرد و لشکر خود را به این امر دستور داد. امام علیه السلام قبل از نماز بین دو لشکر ایستاد و به سپاه حرّ رو کرد و پس از حمد و ثنا چنین اتمام حجّت کردند:

ای مردم! من بدون دعوت نزد شما نیامده ام بلکه شما با فرستادن نامه و قاصد، اصرار کردید و مرا به کوفه دعوت نمودید و گفتید: ما پیشوا نداریم بیا تا شاید در پرتو راهنمایی های تو، به حق راه یابیم، اینک آمده ام، اگر به عهد خود باقی هستید در میان شما می مانم و گرنه به وطنم باز می گردم.

همه در سکوت فرو رفتند، سرها در گریبان ها انداختند تا این که به دستور امام علیه السلام، حجاج بن مسروق جعفی اذان ظهر را گفت، امام علیه السلام به حرّ فرمود: شما با اصحاب خود نماز بخوان و من با اصحاب خود. حرّ گفت: نه، شما نماز بخوان و ما پشت سر شما نماز می خوانیم، هر دو سپاه به امام حسین علیه السلام اقتدا کرده و نماز ظهر را خواندند. (1)

پس از نماز ظهر، امام علیه السلام به سپاه حرّ رو نمود و پس از حمد و ثنا و درود بر پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

ای مردم اگر تقوی و پاکدامنی پیشه کنید و حق صاحبان حق را بشناسید، مشمول رحمت خدا شده اید، ما از دودمان محمّد صلی الله علیه و آله بوده و سزاوارتر به حکومت و رهبری هستیم، به علاوه نامه های شما بیانگر این مطلب است، درست بیندیشید و اگر بخواهید ما از این جا باز می گردیم.

حرّ گفت ما از این نامه ها بی اطّلاع هستیم، به دستور امام علیه السلام یکی از یاران دو خورجین پر از نامه را به پیش آورد و حرّ آن نامه ها را دید و گفت: من جزء نویسندگان نامه ها نیستم، با شما هم کاری ندارم، فقط مأمورم هر کجا که شما را ملاقات کنم از شما جدا نشوم تا آن گاه که شما را در کوفه تسلیم ابن زیاد کنم. امام علیه السلام از سخن حرّ خشمگین شد و فرمودند:

مرگ از این اندیشه به تو نزدیک تر است

حرّ چیزی نگفت. امام علیه السلام به اصحاب خود فرمودند: برخیزید تا برگردیم.


1) ترجمه ارشاد مفید، ج2، ص80.

حرّ راه را بر کاروان حضرت ابی عبدالله علیه السلام گرفت و مانع شد، امام علیه السلام به حرّ فرمودند:

مادرت به عزایت بنشیند از ما چه می خواهی؟.

حرّ گفت: اگر از عرب غیر تو نام مادرم را این گونه به زبان می آورد من هم نام مادرش را می بردم، ولی سوگند به خدا جز این که مادرت را به بهترین وجه یاد کنم، راهی ندارم. این فراز، نشان می دهد که حرّ نسبت به حضرت زهرا سلام الله علیها علاقه خاص داشته است و همین ادب او در این گفتگو یکی از عوامل توفیق توبه او گشت. امام علیه السلام فرمودند: اکنون چه می خواهی؟ حرّ گفت: مأمورم شما را به کوفه نزد ابن زیاد ببرم، گفتگو ادامه یافت و سرانجام حرّ گفت: حقیقت این است که من قصد جنگ با شما ندارم، مأمورم از شما جدا نگردم تا به ابن زیاد نامه بنویسم و از سوی ابن زیاد پیام جدیدی برسد، امیدوارم بین ما حادثه بدی رخ ندهد. سپس حرّ به قول خودش خواست امام علیه السلام را نصیحت کند، عرض کرد: «ای حسین! برای خدا جانت را حفظ کن، من یقین دارم که اگر جنگ کنی کشته می شوی».

امام علیه السلام فرمودند:

افبالموت تُخَوِّفُنِي وَ هَلْ يَعْدُو بِكُمْ الْخُطَبِ انَّ تَقْتُلُونِي. آیا مرا از مرگ می ترسانی و آیا با کشتن من، کار شما سامان می یابد؟

دو سپاه امام علیه السلام و حرّ، با فاصله از همدیگر به راه خود ادامه دادند تا به سرزمین «بیضه» رسیدند، امام علیه السلام در آن جا باز برای اتمام حجّت، خطبه غرّایی خواند و مطالب و هدف خود را روشن ساخت، در آغاز خطبه پس از حمد و ثنا فرمودند:

أَيُّهَا النَّاسُ انَّ رَسُولُ اللَّهِ صلی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ قَالَ: مَنْ راى سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلًّا لَحَرَامُ اللَّهُ، نَاكِثاً عَهْدِهِ، مُخَالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ صلی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ، يَعْمَلُ فِى عِبَادَ اللَّهِ بالاثم وَ الْعُدْوَانِ فَلَمْ يُغَيَّرْ عَلَيْهِ بِفِعْلِ، وَ لَا قَوْلَ، كَانَ حَقّاً عَلَى اللَّهِ انَّ يَدْخُلُهُ مَدْخَلُهُ. ای مردم، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: کسی که سلطان ستمگری را بنگرد که حرام خدا را حلال می کند و عهد شکن است و با سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله مخالفت می نماید و با بندگان خدا با گناه و تجاوز برخورد می نماید، ولی بر چنین سلطانی با عمل و سخن اعتراض شدید نکند، بر خداوند سزاوار است که او را در همان جایگاه دوزخ که سلطان در آن است، قرار دهد.

دو سپاه باز به حرکت ادامه دادند تا این که نامه ای از طرف ابن زیاد به حرّ رسید که:

به محض رسیدن نامه، حسین و همراهانش را در بیابان بی آب و علف بازداشت کن. (1)


1) ارشاد مفید، ص206؛ تاریخ طبری، ج4، ص325؛ اعلام الوری، ص203، ترجمه ارشاد مفید، ص82.

در این وقت کاروان امام علیه السلام به سرزمین نینوی رسیده بود، امام علیه السلام به حرّ فرمود: وای بر تو، بگذار ما در این روستا یعنی نینوا و غاضریه، یا در آن روستای دیگر بنام شفیه فرود آییم. حرّ گفت: نمی توانم اجازه دهم، زیرا این قاصد ابن زیاد برای دیده بانی به این جا آمده که ببیند آیا من به دستور ابن زیاد عمل می کنم یا نه، من ناچارم دستور او را در برابر چشم آن قاصد، اجرا کنم. زهیر بن قیس سردار سپاه اسلام، به امام علیه السلام عرض کرد: اکنون تناسب دارد که ما با این گروه بجنگیم، امام علیه السلام فرمود: من هرگز آغاز به جنگ نمی کنم.

زهیرگفت: در این جا قریه ای نزدیک شط فرات هست که برای سنگر گرفتن مناسب است. امام علیه السلام فرمود: نام آن قریه چیست؟ او گفت:«عقر»، فرمود:

نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنِ الْعُقْرَ. پناه می برم به خدا از عقر (هلاکت و پی کردن).

امام علیه السلام به حر فرمود: مانع نشو تا ما از این جا به این نزدیکی (کنار فرات) حرکت کنیم، حرّ و سپاهیانش مانع شدند، در این کشمکش، کاروان حسینی حرکت کردند تا این که اسب حسین علیه السلام ایستاد. امام علیه السلام پرسید: نام این سرزمین چیست؟

زهیر گفت: «طف» (ساحل فرات).

زهیر عرض کرد: آن را «کربلا» می خوانند.

امام علیه السلام فرمود: خدایا پناه می برم به تو از کرب و بلا (اندوه) و رنج)

سپس فرمود:

هيهنا مُنَاخُ ركابنا وَ مَحَطِّ رِحَالِنَا وَ مسفك دِمَائِنَا... . همین جا محل بارها و مکان اقامت ما و محل ریختن خون ما است و همین جا جایگاه قبرهای ما است و جدّم رسول خدا صلی الله علیه و آله این چنین به من خبر داده است.

همین جا فرود آیید، امام علیه السلام، و یارانش «روز دوم محرم» در همان جا فرود آمدند و سپاه حرّ نیز در جانب دیگر سپاه فرود آمدند. (1)

ام کلثوم سلام الله علیها نزد برادر آمد و عرض کرد: برادرم این بیابان، خوفناک است و خوف عظیمی در این جا به من رو آورده است.


1) مقتل خوارزمی، ج1، ص237؛ فصول المهمه، ص180.

امام علیه السلام فرمودند:

خواهر جانم! هنگام رفتن به جبهه صفین در همین جا با پدرم فرود آمدیم: پدرم سرش را روی دامن برادرم حسن علیه السلام گذاشت و ساعتی خوابید و من حاضر بودم، پدرم بیدار شد و گریه کرد، برادرم حسن علیه السلام پرسید: چرا گریه می کنید؟ پدرم فرمود: گویا در خواب دیدم این بیابان دریایی از خون است و حسین علیه السلام در آن غرق شده و فریاد رس می طلبد و کسی به فریاد او نمی رسد. سپس پدرم به من رو کرد و فرمود: هنگامی که چنین حادثه ای رخ داد، چه کار می کنی؟ گفتم: صبر می کنم، که جز صبر چاره ای نیست. (1)

صبح روز عاشورا شد، لشکر عمر سعد جنگ را شروع کرد. شیخ مفید می نویسد:

در روز عاشورا امام حسین علیه السلام و یارانش برای حفاظت از پشت خیمه ها خندقی آماده و در داخل آن آتش روشن کرده بودند. شمر بن ذی الجوشن وقتی آن هیزم ها و نی های شعله ور را دید، با غروری تمسخر آمیز به امام حسین علیه السلام جسارت کرد و زبان به شماتت حضرتش علیه السلام گشود و فریاد زد: ای حسین! آیا قبل از روز قیامت، به آتش دنیا شتاب کرده ای؟! امام علیه السلام فرمود: این کیست، مثل این که شمر بن ذی الجوشن است؟ گفتند: بله، آقا. خود اوست. امام علیه السلام با اشاره به آیه ی 70، سوره ی مریم فرمودند: يا ابْنَ رَاعِيةِ الْمِعْزَى أنْتَ أوْلى بِها صِلِيا؛ - ای پسر بز چران! تو به آتش دوزخ شایسته تری- !

مسلم بن عوسجه که تا این لحظه ناظر قضایا بود، دیگر نتوانست تحمّل کند. با کمال ادب پیش آمد و عرضه داشت: ای فرزند رسول الله صلی الله علیه و آله! اجازه می دهید این فاسق ستمگر را با تیر بزنم؟ او در تیررس من است و تیرم به خطا نمی رود. امام علیه السلام فرمودند:

لا تَرْمِهِ فَإِنِّى أكرَهُ أنْ أبْدَأَهُمْ بِالْقِتَالِ - او را نزن من دوست ندارم که آغازگر جنگ باشم- . پیش از این نیز زهیر، آن گاه که لشکر حرّ راه را بر امام علیه السلام بسته بود، به امام حسین علیه السلام پیشنهاد کرد که با حرّ و لشکریانش بجنگد، امام علیه السلام نپذیرفت و فرمودند: من ابتدا به جنگ نمی کنم. اگر کسی با فرهنگ اسلام آشنا باشد بخوبی می داند که دین اسلام با جنگ موافق نیست و تمام جنگ های پیامبر صلی الله علیه و آله دفاعی بوده است و جنگ عاشورا نیز از سوی دشمن شروع شد و امام علیه السلام دفاع نمودند. عمر سعد پرچم دارش را صدا زد و گفت: پرچم را نزدیک بیاور سپس تیری در کمان گذاشت و به طرف لشکر امام حسین علیه السلام پرتاب کرد و گفت: گواهی دهید که من نخستین کسی بودم که تیر را رها کردم به دنبال او سایر لشکریان نیز تیرها را رها کردند


1) معالى السبطين، ج1، ص286.

ابو مخنف می گوید بعد از این که اولین تیراندازی را کردند تعدادی از اصحاب امام علیه السلام به شهادت رسیدند و تقریباً50 نفر از ایشان باقی ماندند. در این هنگام بود که حسین علیه السلام دست به محاسن خود کشیده و فرمودند: این ها- تیرها- فرستادگان این قوم بودند. سپس فرمود: خداوند بر یهود و نصاری غضبش را شدید نمود چون برای خدا فرزند قایل شدند و بر مجوس نیز غضبش را شدید نمود زیرا ماه و خورشید و آتش را می پرستیدند و همانا خدا غضبش را شدید می نماید بر قومی که جمع شده اند تا فرزند پیامبرشان را بکشند. به خدا سوگند هیچ گاه درخواستی که از من دارند را نمی پذیرم تا زمانی که خداوند را در حالی که به خون خود خضاب شده ام ملاقات نمایم. سپس فریاد زدند:

أما مِنْ مُغِيثٍ يغيثنا لِوَجْهِ اللَّهِ تَعَالَى؟ أَمَّا مَنِ ذَابَ يَذُبُّ عَنْ حَرَّمَ رَسُولُ اللَّهِ؟ آیا فریادرسی نیست که برای خدا به فریاد ما برسد؟ آیا مدافعی نیست که از حرم رسول الله صلی الله علیه و آله دفاع نماید؟ (1)

در این هنگام حرّ به عمر بن سعد گفت: نمی توانی این کار را به مسالمت ختم کنی؟ او جواب می دهد: ابن زیاد جز به جنگ رضا نداد.

حرّ گفت: پس با این مرد می جنگی؟!

عمر جواب داد: آری، جنگی که سرها پران و دست ها قلم شود.

حرّ پیش از این با سپاهش در منزل «قصر بنی مقاتل» یا «شراف»، راه را بر امام حسین علیه السلام بسته و مانع از حرکت خاندان وحی علیهم السلام به سوی کوفه شد. او کاروان امام علیه السلام را تا کربلا همراهی کرد. حرّ همواره گمان می کرد شاید این جریان با صلح خاتمه یابد ولی آن گاه که فهمید ابن زیاد جز به جنگ به چیز دیگری راضی نمی شود راه خود را از آنان جدا کرد. حرّ با مشاهده عهد شکنی و جنگ طلبی کوفیان، بی توجّهی آنان به خطابه های مکررّ امام علیه السلام (از اول تا دهم محرّم) و ممانعتشان از دسترسی امام و یارانش به آب، تردیدی باقی نگذاشت که دسیسه ای ناگوار در حال شکل گیری است. حرّ به کنار لشکر رفت، مردی از قبیله او بنام قرة بن قیس نزدش بود، به او گفت: ای قرة! آیا امروز اسب خود را آب داده ای؟ قرة جواب داد: نه، حرّ گفت: آیا نمی خواهی آن را آب دهی؟ قرة گوید به خدا من گمان کردم، حرّ می خواهد از جنگ کنار برود و خوش ندارد من او را در آن حال ببینم، گفتم: من اکنون می روم و اسبم را آب می دهم، او کم کم کنار رفت و اندک اندک به نزد حسین علیه السلام رفت،


1) مقتل الحسين علیه السلام، الخوارزمی، ج2، ص11.

یکی از سربازان دشمن به نام مهاجر به حرّ گفت: چه می خواهی بکنی؟ آیا می خواهی به حسین حمله کنی؟ حرّ جوابش نداد ولی لرزه اندامش را گرفت. مهاجر گفت: به خدا در هیچ جنگی تو را چنین ندیده بودم که این گونه بلرزی و اگر به من گفتند دلیرترین مرد کوفه کیست؟ تو را معرّفی می کردم، پس این چه ترسی است که در تو می نگرم.

حرّ گفت:

بخدا سوگند من خود را بین بهشت و دوزخ می نگرم و سوگند به خدا هیچ چیز را بهشت برنمی گزینم اگر چه پاره پاره شوم و مرا بسوزانند. (1)

این را گفت و با سرعت با اسب خود به سوی حسین علیه السلام رفت در حالی که نیزه خود را وارونه و سپر خود را واژگون کرده بود و سرش را به خاطر خجالت از آل رسول علیهم السلام پایین افکنده بود. (2)

وقتی به امام علیه السلام رسید با ندامت دست بر سر گذاشت و گفت:

اللهم اليك أنبت فتب علىّ فقد ارعبت قلوب اولیائک و أولاد بنت نبیّک

خداوندا به سوی تو بازگشتم پس توبه مرا بپذیر زیرا من بودم که هول و هراس در دل دوستان تو و فرزندان دختر رسول تو افکندم.

سپس شرمگینانه به امام علیه السلام عرض کرد: فدای تو شوم ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله! من بودم که راه بازگشت را بر تو بستم و عرصه را بر تو تنگ کردم چرا که هرگز فکر نمی کردم این مردم پیشنهاد تو را نپذیرند و کار را به این جا بکشانند. به خدا سوگند که اگر می دانستم چنین می شود هرگز راه را بر تو نمی گرفتم. اینک پشیمانم و از کرده خویش نزد خداوند توبه می کنم. «افتری لی من ذلک توبه» آیا توبه من پذیرفته است؟

میهمان بودی تو، اول من به رویت راه بستم *** چون ندانستم نباید راه بر مهمان بگیرم

آمدم اکنون که قلب زینبت را شاد سازم *** تا که از زهرا به محشر سرخط غفران بگیرم

آمدم تا اصغرت را عذرخواه خویش سازم *** آمدم تا اکبرت را دست بر دامان بگیرم

امام علیه السلام فرمود: آری خداوند توبه را می پذیرد، بفرما از اسب فرود آی.

حرّ عرض کرد: من سواره باشم بهتر از آن است که پیاده گردم، می خواهم هم اکنون ساعتی با دشمن بجنگم و پایان کار من به پیاده شدن خواهد کشید.

امام حسین علیه السلام فرمود: خدایت رحمت کند، هر چه می خواهی انجام بده.


1) إعلام الورى، الطبرسی، ج1، ص460.

2) تاریخ طبری، ج6، ص244.

و بدین ترتیب هم توبه حرّ پذیرفته شد و هم به او اجازه جانبازی داده شد. نقل شده وقتی شاه اسماعیل بر بغداد دست یافت به مشهد الحسین علیه السلام آمد آن گاه حضرت ابوالفضل علیه السلام و دیگر شهدای کربلا زیارت نمود امّا به زیارت حرّ، که قبرش با سایر قبور فاصله دارد، نرفت و استدلال کرد که " اگر توبه او پذیرفته شده بود از سالارش دور نمی ماند ". شاه دستور داد تا قبر او را بشکافند و گفت: " درون قبر را می نگرم اگر شهید باشد نپوسیده است و برای او مقبره می سازم. در غیر این صورت دستور تخریب قبرش را صادر خواهم کرد ". و همراه گروهی از علما، سران ارتش و ارکان دولت خویش، کنار قبر حرّ آمدند و دستور نبش قبر را صادر کرد. وقتی که قبر را باز کردند مشاهده کردند که حرّ با بدن سالم در قبر خوابیده و دستمالی هم بر پیشانی او بسته شده است. شاه اسماعیل شنیده بود که امام حسین علیه السلام دستمالی را بر پیشانی حرّ بسته است. برای تبرّک خواست آن دستمال را برای خودش بردارد. شاه با دست خویش آن را باز کرد و دستمال دیگری بست امّا از محل زخم سر خون جاری شد و هر چه می بستند خون بند نمی آمد ولی وقتی که همان دستمال را می بستند خون بند می آمد. شاه اسماعیلهمان دستمال را بر سر حرّ بست و گوشه ای از آن را به عنوان تبرّک برداشت و خون هم متوقّف شد و دستور داد برای او مقبره ساختند. محمّد شریف رازی در " کرامات صالحین" و مامقانی در" تنقیح المقال "، (1)ماجرای نبش قبر را آورده اند. (2)حرّ بن یزید ریاحی از ابو عمران عبدالله بن عامر، معلّم قرآن خود آموخته بود که هر وقت بین دو راه مردّد شدی و نتوانستی بفهمی که کدام بر حق است و وسیله ای برای سنجش آن دو نداشتی ببین که کدام یک از آن دو، سود مادی نمی رساند و آن که برای تو سود مادی ندارد و بتو چیزی نمی دهد، اگر به راه ملحق شوی باحتمال قوی بر حق می باشد. حرّ بن یزید ریاحی از معلّم قرآن خود توضیح خواسته بود و او گفت آن مدّعی که بر حق است زر و سیم نمی دهد تا به او ملحق شوی... (3)آری راهی را که حر برگزید در آن ریاست و درهم و دینار نبود، امّا شرف و اعتبار بود. حر بعد از قبول توبه اش به سوی میدان آمد و در برابر لشکر عمر سعد ایستاد، خطبه ای خواند و آن ها را سرزنش کرد و در آخر به آن ها چنین گفت: شما رفتار بسیار بد با ذریّه پیامبر صلی الله علیه و آله نمودید، خداوند شما را در روز عطش قیامت، سیراب نکند. دشمن او را هدف تیر قرار داد، و حرّ به سوی امام علیه السلام بازگشت و در محضر امام علیه السلام (همچون یک سرباز فداکار منتظر دستور) ایستاد. (4)


1) تنقیح المقال، ج1.

2) ابصار العین، ص115 و 116؛ مرحوم سید نعمت الله جزائری در کتاب انوار نعمانیه.

3) كتاب امام حسین علیه السلام و ایرانیان، حرّ بن یزید ریاحی و وجدان او.

4) ترجمه ارشاد مفید، ج2، ص102-104؛ اعلام الوری، ص239.

در بعضی روایات آمده حرّ پس از آن که در پیشگاه امام حسین علیه السلام پذیرفته شد، از آن حضرت علیه السلام اجازه طلبید تا نزد بانوان برای عذر خواهی برود، امام علیه السلام اجازه داد، حر نزدیک خیمه آن ها رفت، با دلی شکسته و چشمی گریان عرض کرد:

سلام بر شما ای دودمان نبوت، منم آن شخصی که سر راه شما را گرفتم و دل های شما را شکستم و ترسانیدم، اکنون پشیمانم، امید عفو دارم و به شما پناه آورده ام، تقاضا دارم مرا ببخشید، و نزد فاطمه زهرا علیها السلام از من شکایت نکنید. سخنان دلسوز حرّ، آن چنان بانوان را منقلب کرد که ناله و شیونشان بلند شد، حرّ وقتی که آن حالت را دید، با صدای بلند گریه کرد از اسب پیاده شد و دست به صورت می زد و خاک بر سر می ریخت خاک بر سر می ریخت و می گفت: کاش دست و پایم شل بود تا آن چه را کردم نکرده بودم، کاش زبانم لال بود و آن چه گفته ام نگفته بودم، کاش شما را از مراجعت منع نمی کردم، بعضی از اهل حرم، حرّ را دلداری دادند و برایش دعا کردند که موجب آرامش خاطر او گردید. (1)

حرّ فرزندش و برادرش مصعب را قبل از شهادت به حضور امام حسین علیه السلام برد و آن ها نیز توبه کردند و برای جنگ به میدان تاختند، فرزند حرّ پس از جنگ شجاعانه، به شهادت رسید و حرّ از وصول پسر به مقام شهادت، شاد گردید. مصعب برادر حر تحت تأثیر رجز حرّ واقع شد و به سپاه امام علیه السلام پیوست و با دشمن جنگید تا به شهادت رسید، غلام حرّ به نام «قره» نیز بعد از شهادت حرّ به حضور امام علیه السلام آمد و اظهار توبه کرد و امام علیه السلام توبه او را پذیرفت، او نیز به جنگ با دشمن پرداخت و شهید شد. (2)حرّ شجاعتی بی بدیل با دشمن جنگید و بسیاری از آن ها را به خاک هلاکت افکند، تا این که اسب او ناتوان گشت، او پیاده شد و به جنگ ادامه داد، پس از کشتن چهل و چند نفر به زمین افتاد، یاران امام علیه السلام پیکر به خون طپیده او را که هنوز رمقی داشت به حضور امام علیه السلام آوردند، امام علیه السلام خون صورت حرّ را پاک می کرد و می فرمود:

أَنْتَ حُرُّ كَمَا سَمَّتْکَ اُمُّکَ وَ أَنْتَ الْحُرِّ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ. تو آزادی همان گونه که مادرت تو را آزاد نامید، تو در دنیا و آخرت آزاد هستی. (3)

حرّ قبل از دفاع، خواست مردم را بیدار کند لذا خطاب به سپاهیان ابن سعد گفت:

ای اهل کوفه مادرتان به عزایتان بنشیند و بجای اشک، خون از دیدگان بریزید. مگر شما نبودید که این بنده شایسته ی خدا را به شهر کوفه دعوت کردید؟ اکنون که به سوی شما آمده و درخواست شما را پذیرفته، شما در برابر او می ایستید و به مبارزه با او مشغول می شوید؟ بر او


1) مصائب الابرار مطابق نقل القول السّديد بشأن حرّ الشّهيد، ص116.

2) اقتباس از ناسخ التواريخ امام حسین علیه السلام، ص248-251؛ القول السّديد بشأن حرّ الشّهيد، ص127؛ روضة الشهداء، ص281.

3) بحار الانوار، ج45، ص14 و 15.

می تازید؟ آب را بر او و فرزندان او می بندید؟ در حالی که در نخستین روز او به ما آب داد. هزار بر یک به جنگ او ایستاده اید تا آن ها را و خاندان حسین علیه السلام را سر ببرید و بدنشان را قطعه قطعه کنید و زنان و اطفال او را زیر شلاق قرار دهید؟! من این ها را که دستور محرمانه ابن زیاد است می دانم و از او و از همه ی شما ننگ دارم و بیزارم من به سوی حسین علیه السلام می روم و در راه او با شما می جنگم. بکیر فرزند حر بن یزید ریاحی بود. بکیر در سال 61 هجری قمری به همراه پدرش برای جنگ با سپاه امام علیه السلام وارد دشت کربلا شد وقتی حرّ بن یزید ریاحی متوجّه شد که عمر سعد مصمّم است با امام حسین علیه السلام به جنگ بپردازد، به فرزند خود (بکیر) گفت: پسرم، بدن پدرت طاقت تحمّل آتش جهنم را ندارد. اگر با من موافقی به طرف حسین بن علی علیه السلام برویم. بکیر با پدر موافقت کرد و در صبح عاشورا از لشکر عمر سعد کناره گیری کردند و خود را به اردوگاه امام حسین علیه السلام رساندند. آن حضرت علیه السلام با مهربانی آن دو را پذیرفتند و برای آنان طلب پاداش خیر نمودند. در این هنگام حرّ به فرزند خود گفت:

الحمدالله که خداوند ما را از مصاحبت با این قوم ستم کار نجات داد. اکنون بر این قوم ظالم حمله کرده، از فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله دفاع کن. امام علیه السلام نگاهی مهربان به او نمود و از حرّ پرسید: «این جوان کیست که همراه تو است؟» حرّ عرض کرد: «مولایم این فرزند من است.» بکیر با خوشحالی خود را به پای امام علیه السلام افکند و بر او و جدّش رسول خدا صلی الله علیه و آله درود فرستاد. پسر حرّ، می خواست با امام حسین علیه السلام وداع بنماید، به آن حضرت علیه السلام عرض کرد: درود بر تو ای فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله، من هم اکنون همراه تو هستم، از خدای خود می خواهم که در بهشت برین نیز ما را با تو جمع بگرداند، آن گاه از آن حضرت علیه السلام درخواست کرد برای او و پدرش دعایی بکند، امام حسین علیه السلام در حالی که دست های خود را به طرف آسمان بلند کرده بود، گفت:

خدایا من از ایشان راضی هستم تو نیز از آنان راضی باش؛

سپس حرّ به فرزندش گفت: «به دشمن حمله کن، من نیز در کنار تو هستم تا جانم را فدای فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله نمایم. خدا را شکر که ما از گروه ستمگران جدا شدیم.» آن گاه بکیر (1)


1) به نقلی بکیر پس از عرض ادب خدمت امام حسین علیه السلام و وداع با آن بزرگوار رهسپار میدان مبارزه گشت و پس از به هلاکت رساندن هفتاد تن از نیروهای دشمن به نزد پدر بازگشت. از وی مقداری آب جهت رفع تشنگی طلب نمود، تا نیرو بگیرد و بر دشمن حمله کند. حرّ گفت: اندکی بردباری کن و به میدان نبرد باز گرد؛ بکیر به میدان نبرد بازگشت و با کشتن شمار زیادی به درجه رفیع شهادت نایل آمد، هنگامی که حرّ بر بالین فرزندش بکیر آمد و وی را آغشته به خون دید گفت: سپاس خدایی را که بر تو منّت نهاد تا در راه امام علیه السلام خود به شهادت برسی.

بار دیگر با تشویق پدر به سوی دشمن حمله ور شد. حرّ می خواست مطمئن شود که پسرش در راه امامش شهید می شود و دین او ثابت می ماند. بکیر در حالی که چنین رجز می خواند:

أنَا بُكَيْرِ وَ أَنَا بنِ الحُرِّ *** افْدى حُسَيْناً مِن جَميعِ الْضُّرَّ

أَرْجُو بِذاكَ الْفَوْز يَوْمَ الْحَشْرِ *** مَعَ النّبي و الأمامِ الَطُّهرِ

منم بکیر و فرزند حر، جان خود را فدای حسین علیه السلام می کنم تا او را از هر آسیبی نگهدار باشم.

امیدوارم که در روز رستاخیز با پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان پاک علیه السلام جزو رستگاران باشم.

و سپس به دشمن حمله کرد و پس از کشتن پنجاه تن از آنان، تصمیم به بازگشت گرفت. حرّ به او رسید و با خواندن این آیه کریمه ی

يا ايُّهَا الذينَ آمَنُوا اذا لَقِيتُم الذينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الادْبار (1) ای کسانی که ایمان آورده اید هنگامی که- در میدان نبرد- با کافران رو به رو گشتید که- به سوی شما- روی می آورند به آنان پشت مکنید.

از بازگشتن او را منصرف کرد.

بکیر برای بار سوم به دشمن حمله کرد و شمار زیادی از آنان را به قتل رساند، در این حمله حرّ با کسب اجازه از امام علیه السلام به همراهی مصعب برادرش و قدری نیز همراهی زهیر بن قین به صفوف دشمن حمله ور شد. در این هنگام عمر سعد دستور داد دسته جمعی به آنان حمله کنند. بکیر با مشاهده آنان، گریزان سوی پدر بازگشت، حرّ و شماری از یاران امام علیه السلام به مدد او شتافتند ولی دشمن مانع از رسیدن آنان به بکیر شد و در حالی که غبار سختی فضا را گرفته بود، با ضرب شمشیر و نیزه دشمن، با گفتن شهادتین در دم آخر به درجه رفیع شهادت نایل آمد. هنگامی که حرّ فرزندش را به خون آغشته دید بسیار خرسند گشت و گفت: سپاس خدایی را که شهادت در راه امام حسین علیه السلام را نصیب تو گرداند و جاهل نمردی. آن گاه پیکر بی جان او را خدمت امام حسین علیه السلام آورد. در این وقت حرّ بن یزید بر اصحاب عمر سعد چون شیر غضبناک حمله کرد و به شعر عنتره تمثّل جست:

ما زِلتُ اَرْميهُم بِثُغْرَهِ نَحْرِهِ *** وِ لَبانِهِ حَتَّى تَسَرْبَلَ بالدَّمِ

و هم رجز می خواند و می گفت:

اِنّى اَنَا الْحُرُّ وَ مَاْوَى الضَّيْفِ *** اَضْرِبُ فِي اَعْنَاقِكُمْ بِالسَّيْفِ

اَضْرِبُكُمْ وَ لا اَرى مِنْ حَيْفٍ *** عَنْ خَيْر مَنْ حَلَّ بِاَرْضِ الْخَيْفِ


1) سورة الانفال، آیه15.

روای گفت: دیدم اسب او را که تا ضربت بر گوش ها و حاجب او وارد شده بود و خون از او جاری بود حصین بن تمیم رو کرد به یزید بن سفیان و گفت: ای یزید این همان حرّ است که تو آرزوی کشتن او را داشتی اینک به مبارزه او بشتاب گفت بلی و به سوی حرّ شتافت و گفت: ای حرّ میل مبارزه داری؟ گفت: بلی پس با هم نبرد کردند. حصین بن تمیم گفت: به خدا قسم مثل آن که جان یزید در دست حرّ بود او را فرصت نداد تا به قتل رسانید، پس پیوسته جنگ کرد تا آن که عمر سعد امر کرد حصین بن تمیم را با پانصد کمان دار اصحاب حسین علیه السلام را تیرباران کنند، پس لشکر عمر سعد ایشان را تیرباران کردند زمانی نکشید که اسب های ایشان هلاک شدند و سواران پیاده گشتند.

ابو مخنف از ایوب بن مشرح حیوانی نقل کرده که گفت و الله من پی کردم اسب حرّ را و تیری بر شکم اسب او زدم که به لرزه و اضطراب درآمد آن گاه بسر در آمد. راوی گفت پس ندیدم احدی را هرگز مانند او سر از تن جدا کند و لشکر هلاک کند، اهل سیر و تاریخ گفته اند که حرّ و زهیر با هم قرار گذاشته بودند که بر لشکر حمله کنند و مقاتله شدید و کارزار سختی نمایند و هر کدام گرفتار شدند دیگری حمله کند و او را خلاصی نماید و بدین گونه یک ساعتی نبرد کردند و حرّ رجز می خواند و می گفت:

الَيْتُ لا اُقْتَلُ حَتّى اَقْتُلا *** وَ لَنْ اَصابَ الْيَوْمَ اِلاّ مُقْبلاَ

اَضْربُهُمْ بِالسَّيْفِ ضَرْباً مِقْصَلاً *** لا ناكِلاً مِنْهُمْ وَ لا مُهَلَّلاً

و در دست حرّ شمشیری بود که نوک از دم او لایح بود و گویا ابن معتز در حق او گفته بود:

وَلى صارِمٌ فيهِ الْمَنايا كَوامِنٌ *** فَما يُنتَضى اِلاّ لِسَفكِ دِماء

تَرى فَوْقَ مَنْبَتِهِ الفِرِندَ كاَنَّهُ *** بَقِيَّةَ غَيْم رَقَّ دُونَ سَماءٍ (1)

پس فرمود: به به ای حرّ، تو حرّی همچنان که نام گذاشته شدی به آن، حرّی در دنیا و آخرت. پس یکی از یاران سرود:

لَنِعْمَ الْحُرُّ حُرُّ بَنى رَياحٍ *** وَ نِعْمَ الْحُرُّ عِندَ مُخْتَلَفِ الرّماحِ

وَ نِعْمَ الْحُرُّ اِذ نادى حُسَيْنا *** فَجادَ بِنَفْسِهِ عِنْد الصَّباح

چه آزاده ای است حرّ پسر ریاح او در هنگام فرو رفتگی تیرها بسیار شکیباست آری آزاده خوبی است هنگامی که حسین علیه السلام فریاد و ندایش بلند شد او از جانش در صبح گاهان گذشت. (2)


1) برگرفته از کتاب منتهی الامال، اثر حاج شیخ عبّاس قمی.

2) امالی صدوق، ص414، مجلس30؛ مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی، ج2، ص11.

حضرت امام حسین علیه السلام فرمودند:

وَ اللَّهِ مَا اخطاک أُمِّكَ حَيْثُ سَمَّتَكَ حُرّاً وَ اللَّهِ أَنَّكَ حُرّ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ. سوگند به خدا اشتباه نکرد مادرت به این که تو را حرّ نامید به خدا قسم تو در دنیا و آخرت حرّ و آزادی.

حضرت امام سجاد علیه السلام فرمودند:

نَعَمِ الْحُرِّ اذ واسا حُسَيْناً... وَ فَازَ بِالْهِدَايَةِ وَ الْفَلَاحِ چه قدر شایسته است در این مقام نقل این حدیث حضرت امام صادق علیه السلام:

انَّ الْحُرُّ حرّ عَلى جَميع اَحْوالِهِ اِنْ نابَتْهُ نائِبَهٌ صَبَرَ لَها وَ اِنْ تَداكَتْ عَلَيْهَا الْمَصائبُ لَمْ تَكْسِرْهُ وَ اِنْ اُسِرَ وَ قُهِرَ اوَ اسْتَبْدلَ بِالْيُسْرِ عُسراً. آزاد مرد، در همه حالات، آزاد است، اگر به مصیبتی دچار شود صبر می کند، اگر گرفتار هجوم بلا گردد شکست نمی خورد، آزاد مرد اگر اسیر شود، ستم بیند، آسایشش بسختی مبدّل گردد، باز هم آزاد است.

بحر طویل در وصف حرّ بن یزید ریاحی علیه الرّحمه

در صف و کرب و بلا، لشکر شیطان چو مصمّم شدی از جور و جفا، در پی قتل پسر احمد مختار علیه السلام، بهین حجّت دادار، ولی الله ابرار، یگانه پسر حیدر کرّار علیه السلام، در آن مرحله حُرّ بود گرفتار، فتاده به تنش لرزه در آن عرصه ی پیکار، به دل داشت زغم آه شرربار، گهی بخت به جنّت کشدش گه به سوی نار، سرشکش به رخ و گفت که ای قادر جبّار، من و جنگ حسین ابن علی علیهما السلام رهبر احرار، به ذات احد داور غفار، که هرگز نکنم رو به سوی نار، به ناگاه چو خون یک سره جوشید و خروشید همه هستی خود باخت، فرس تاخت، به سوی حرم یوسف زهرا علیهما السلام و به لب داشت بسی ذکر و دعا را.

حسین جان توبه کردم/ بیا دورت بگردم/ تویی درمان دردم

پسر فاطمه علیهما السلام فرمود که ای حرّ ریاحی، تو دگر حُرّ حسینی، یار امّ الحسنینی، تو بریری، تو زهیری، تو علی اکبر و عباس رشیدی، تو همه صدق و صفایی، تو همه شور و نوایی، تو دگر از شهدایی، تو گل سر سبد کرب و بلایی، تو دگر توبه نمودی، تو به ما چهره گشودی، زهی از حُسن ختامت، زهی از قدر و مقامت، زهی از شور کلامت، زهی از مشی و مرامت، چه شود تا که بیایی، به بر ما و بینی کرم و عفو خطا را.

صفا آورده ای حُرّ/ چها آورده ای ای حُرّ


حُرّ چو دید آن همه لطف و کرم و بخشش و احسان و عطا گفت: که ای شمس هدی، نور خدا، سید خیل شهداء لحظه ای آرام نگیرم ابدا، تا که شود از بدنم روح برون، رأس جدا، اذن کرم کن که روم جانب میدان و به راه تو دهم جان و شوم کشته در این دشت بلا با لب عطشان، من اگر راه تو بستم، دل زار تو شکستم، به خدا از تو و از زینب و عباس و سکینه خجل استم، بلکه جبران کنم از داد جان جرم و خطا را.

حسین جانم فدايت/ بميرم من برایت/ فدای خاک پایت

چو گرفت اذن در آن دشت بلا، گشت پر از نور ولا، تاخت به سوی یم لا، داد بر آن قوم ندا، گفت که ای قهر خداوند جزاتان، بنشیند همه مادر به عزاتان، که دل فاطمه سلام الله علیها خستید و به روی پسرش آب ببستید، شما کافر و پستید، شما کفر پرستید، من امروز دگر حُرّ فداکار حسینم، به خدا یار حسینم، که به ناگاه یکی نعره کشید از جگر و تیغ کشید از کمر و گشت سراپا شرر و ریخت تن و دست و سر و داد ندای ظفر و رفت که نابود کند یک سره آن قوم دغا را.

شجاعت زنده گردید/ وفا پابنده گردید/ عدو شرمنده گردید


دشمنان یک سره گفتند که احسن به چنین غیرت و این همّت و این عزت و این صولت و این هیبت و این قدرت و این نیرو و این بازو و این عزم صلابت، که به هم ریخت بسی میمنه و میسره را خصم فراری شده با خفّت و خواری، همه با شیون و زاری، فلک انگشت به لب ماند و ملک نعره ی تکبیر زد و تا که شد از زخم فراوان تن پاکش چو زره تاب ز تن داد و فتاد از سر زین، خواند شه ارض و سما را.

حسین جان كُنم قبولم/ ببخشا به بتولم/ به اولاد رسولم


یوسف فاطمه سلام الله علیها آمد سوی میدان سر حُرّ را ز وفا بر سر دامن بگرفت و نگه از لطف و کرم کرد بر آن کشته ی آزاده ی دلداده و فرمود که ای حُرّ تو دگر حُرّ شهیدی، چه نکو مادر تو نام تو حُرّ گفت، دگر همدم مایی، شریک غم مایی، تو هم مُحرم و هم محرم مایی، تو همه صدق و صفایی، تو سفیر شهدایی، تو دگر پاک ز هر جرم و خطایی، ز تو گیرند دگر اهل وفا درس وفا را.

تو دیگر حُرّمایی/ شهید کربلایی/ همه صدق و صفایی

پی نوشت ها

1- ترجمه ارشاد مفید، ج2، ص80.

2- ارشاد مفید، ص206؛ تاریخ طبری، ج4، ص325؛ اعلام الوری، ص203، ترجمه ارشاد مفید، ص82.

3- مقتل خوارزمی، ج1، ص237؛ فصول المهمه، ص180.

4- معالى السبطين، ج1، ص286.

5- مقتل الحسين علیه السلام، الخوارزمی، ج2، ص11.

6- إعلام الورى، الطبرسی، ج1، ص460.

7- تاریخ طبری، ج6، ص244.

8- تنقیح المقال، ج1.

9- ابصار العین، ص115 و 116؛ مرحوم سید نعمت الله جزائری در کتاب انوار نعمانیه.

10- ترجمه ارشاد مفید، ج2، ص102-104؛ اعلام الوری، ص239.

11- مصائب الابرار مطابق نقل القول السّديد بشأن حرّ الشّهيد، ص116.

12- اقتباس از ناسخ التواريخ امام حسین علیه السلام، ص248-251؛ القول السّديد بشأن حرّ الشّهيد، ص127؛ روضة الشهداء، ص281.

13- بحار الانوار، ج45، ص14 و 15.

14- سورة الانفال، آیه15.

15- برگرفته از کتاب منتهی الامال، اثر حاج شیخ عبّاس قمی.

16- امالی صدوق، ص414، مجلس30؛ مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی، ج2، ص11.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

ابن نما، مُثیرُ الاحزان، قم، 1406ق.

•

خوارزم، موفق بن احمد اخطب، مقتل الحسين علیه السلام للخوارزمی، چاپ محمد سماوی، (قم)، 1381ش.

•

جزایری، نعمت الله بن عبدالله، الانوار النعمانيه، بیروت، 1404-1984م.

•

خراسانی، هادى حائرى، القول السديد بشأن الحرّ الشهید، چاپ محمّد تقی حسینی جلالی، نجف، 1394-1974م.

•

سماوی، محمّد، ابصار العین فی انصار الحسین علیه السلام، چاپ محمّد جعفر طبسی، (قم) 1377ش.

•

شمس الدین، محمّد مهدی انصار الحسين علیه السلام، دراسة عن شهداء ثورة الحسين علیه السلام، الرجال و الدلالات، (بيروت)، 1401-1981م.

•

کاشفی، حسین بن على روضة الشهداء، چاپ محمّد رمضانی، (تهران)، 1341ش.

•

مفيد، محمّد بن محمد، الارشاد في معرفة حجج الله على العباد، قم، 1413ق.