مجله مکتب وحی سال ششم - شماره هفدهم - اردیبهشت 1393

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

بِسْمِ ثُمَّ اَنْتَ اَلْعُمُرُ اَلْحُمُرُ

قال الامام الصادق (علیه السلام)

أَبَى اللَّه أَنْ يُعَرِّفَ باطلاً حَقًّا أَبَى اللَّهِ أَنْ يَجْعَلَ الْحَقَّ فِي قَلْبِ الْمُؤْمِن بَاطِلاً لا شَكٍّ فِيهِ وَ أَبَى الله أَنْ يَجْعَلَ الْباطِلَ في قَلْب الْكافِرِ الْمُخالَفَ حَقًّا لا شَكٍّ فِيهِ وَ لَوْ لَمْ يَجْعَلْ هذا هكذا ما عُرفَ حَقٌّ مِنْ باطِلَ؛ خداوند اِبا دارد از این که باطلی را حق معرفی نماید، خداوند اِبا دارد از این که حق را در دل مؤمن، باطلی تردید ناپذیر جلوه دهد، خداوند اِبا دارد از این که باطل را در دل کافر حق ستیز به صورت حتی تردید ناپذیر جلوه دهد، اگر چنین نمی کرد، حق از باطل شناخته نمی شد.

محاسن، ج 1، ص 277

خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

ویراستار کتاب: عسل بی غم

اشاره

سال ششم / شماره هفدهم / اردیبهشت 1393

سرنوشتار - برتری کربلا بر کعبه 3 سر دبیر

بینونت یا سنخیت یا عینیت؟ 13 آیت الله سیّد جعفر سیّدان

سیری در نهج البلاغه 31 حجّت الاسلام جعفر فاضل

سیری در زندگانی امام حسن مجتبی (علیه السلام) 49 استاد روح الله اسماعیلی روشناوند

از شبکه وکالت تا سازمان فقاهت 87 حجّت الاسلام جعفر فاضل

از سقیفه تا شورا 123 استاد علی اصغر ایمان دوست

سنجش روایات ابوهریره 187 حجّت الاسلام سیّد حسین میر نورالهی

توحید از منظر عرفان، تصوّف و اهل بیت (علیهم السلام) 219 حجّت الاسلام سیّد محسن طیّب نیا

معاویه، جنایت ها و بدعت ها 249 مرحوم استاد عباس سعیدی

مسیحیت در آمریکای لاتین؛ از آغاز تا کنون 289 استاد یاسر عسگری

ادبیات و اهل بیت (علیهم السلام) 315 استاد یاسر حوتی

ابن عربی شیعه یا سنی؟ 351 علامه سیّد جعفر مرتضی عاملی

حسن ختام - ابن تیمیه و انکار فرزند امام عسکری (علیه السلام) 375 سر دبیر

شماره تماس با ما: 09157001433

www.maktabvahy.com

maktabvahy 2009@gmail.com

سرنوشتار - برتری کربلا بر کعبه

اشاره

برخی به خاطر توجّه خاص شیعیان به کربلا گمان کرده اند که از دیدگاه شیعه، خانه خداوند اهمیت چندانی ندارد. ولی مدارک و عملکرد شیعه نشان می دهد که تمامی شیعیان با پیروی از امامان معصوم (علیهم السلام) برای کعبه حرمت ویژه ای را قائل اند. اگر کسی کمی به کتب فقهی و توضیح المسائل مراجع آشنا باشد به خوبی می داند که شرط صحّت و قبول اعمالی چون نماز یومیه است و نماز و تدفین میت و ذبح حیوان به سوی قبله یا همان به سوی کعبه بودن است. شیخ طوسی (رحمة الله علیه) یکی از استوانه های علمی و فقهی شیعه، شناخت قبله را برای انجام اموری که ذکر شد؛ واجب می داند و در پایان تصریح می کند که قبله همان کعبه است. (1)شیخ در مبسوط نیز همین مطالب را آورده است. (2)

سید مرتضی علم الهدی (رحمة الله علیه) می نویسد: رو به قبله بودن ذبیحه در صورت امکان، از مطالبی است که تنها امامیه قائل به وجوب آن است. امّا بقیه فقهاء (از غیر امامیه) در وجوب و شرط بودن آن در تذکیه ذبیحه، مخالفت کرده اند. (3)و این خود نشانگر این است که شیعه بیش از هر کسی دیگر به قبله توجّه دارد. حضور انبوه و چشم گیر شیعیان در مراسم عبادی حج خود نشان دیگری از اهمیت شیعه به کعبه است. شیعه معتقد است که اگر شخص مستطیع حج را بدون عذر ترک کند؛ کافر است. و یا بدون عذر آن را به تأخیر اندازد و بمیرد؛ بر طریقه دین یهودی و نصرانی مرده است. در نظر شیعه انجام مراسم حج بر شخصی که توان انجام آن را دارد واجب است و هیچ عملی جایگزین آن نمی شود.

بنابراین از نظر فقه شیعه اگر کسی مستطیع بود و عذری برایش پیش آمد و یا قبل از انجام حج از دنیا رفت با این که بر انجام آن وصیت نکرده باشد، باید به نیابت از او حج را به جا آورد و انجام هر گونه اعمال مستحبی یا واجب دیگر نمی تواند جایگزین آن شود و این دلیل دیگر بر اهمیت حج و عظمت کعبه در نزد شیعه است. از جمله مواردی که اهمیت کعبه را ثابت می کند این است که زیارت کعبه در نظر شیعیان واجب است؛ امّا زیارت کربلا همانند کعبه واجب نیست؛ بلکه در بعضی مواقع مستحب مؤکد است.


1) النهایة فی مجرد الفقه و الفتاوی، ص 62.

2) المبسوط، ج 1، ص 77.

3) النتصار، ص 405.

علامه حلّی (رحمة الله علیه) در جهت اثبات استحباب زیارت امام حسین (علیه السلام) می نویسد:

امام باقر (علیه السلام) فرمودند: شیعیان ما را به زیارت مضجع شریف امام حسین (علیه السلام) امر کنید؛ زیرا زیارت آن حضرت (علیه السلام) رزق و روزی را زیاد و عمر را طولانی کرده و اموری که بدی و شر را جلب می کنند دفع می نماید. و زیارت آن حضرت (علیه السلام) بر هر مؤمنی که اقرار به امامت حضرتش از طرف حق تعالی دارد واجب و لازم است. و زیارت امام حسین (علیه السلام) در روز عرفه، روز اول و نصف ماه رجب و نیمه شعبان و شب قدر و شب عید فطر و قربان و روز عاشورا و و روز بیستم صفر و در هر ماه مستحب است و در این باره روایت متواتر وجود دارد. (1)البته گرچه در این روایت کلمه «مفترض یا همان لازم» آمده ولی این با توجّه به روایات دیگر که مسئله زیارت را به صراحت مستحب دانسته اند؛ به معنای واجب نیست بلکه به معنای سنت مؤکد و مستحب مؤكّد است و شاهد بر استحباب زیارت سیدالشهداء (علیه السلام) حدیث ابن قولویه است که به سند صحیح از امام صادق (علیه السلام) نقل نموده است که حضرتش (علیه السلام) به ابن ابی یعفور فرمودند:

به خدا سوگند اگر فضلیت زیارت امام حسین (علیه السلام) را برای شما بیان کنم یک نفر از شما به حج نخواهد رفت، مگر نمی دانی که خداوند قبل از این که مکه را حرم خویش قرار دهد، کربلا را حرم خود قرار داده است؟! ابن ابی یعفور می گوید: به حضرت (علیه السلام) گفتم: پس چرا خداوند (در قرآن) حج خانه خود را بر مردم واجب گردانیده ولی نامی از زیارت امام حسین (علیه السلام) نبرده است؟ حضرت (علیه السلام) فرمود: خداوند متعال این چنین خواسته است مگر نشنیده ای که امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود در وضو مسح کردن زیر پا، شایسته تر از روی پا هست ولی خداوند مسح روی پا را واجب ساخته است. مگر نمی دانی که میقات و محل احرام اگر در حرم بود به خاطر جایگاه حرم افضل بود؛ ولی خداوند میقات را خارج از حرم قرار داده است. (2)

یعنی مسئله وجوب حج بر مستطیع و استحباب زیارت امام حسین (علیه السلام) با این که کربلا مهم تر است هر یک تابع علل خاص خویش است و نمی توان در دین قیاس کرد.

از نظر ما هم کعبه و هم کربلا شریف و بسیار محترم اند. روایات، بیانگر این مطلب است که علاوه بر مکّه معظّمه «عنوان حرم الله و حرم رسوله» بر اماکن مقدّس مدینه، کربلا و کوفه نیز اطلاق شده است. این روایات از نظر سند صحیح و هیچ گونه مشکلی ندارند.


1) تذکرة الفقهاء، ج 8، ص 454.

2) کامل الزیارات، ص 449.

اطلاق این تعبیر، دلیل بر این است که مکان های فوق از عظمت و قداست خاصی برخوردار است بنابر این هیچ بُعدی ندارد که در برخی از فضایل مشترک باشند که البته بیانگر آن تنها نصّ است نه قیاس. مرحوم کلینی با سند صحیح نقل می کند که نماز در کعبه و حرم امام حسین (علیه السلام) تمام خوانده می شود. (1)و نیز با توجّه به عظمت سيد الشهداء (علیه السلام) هيچ بُعدی ندارد که کربلا بر بقیه امکان مقدّس برتری داشته باشد چنان که بسیاری از اعاظم به این مطلب تصریح کرده اند. از آن جمله است مرحوم شهید اول که در کتاب دروس می نویسد:

درباره کربلا مرحجات وارد شده است. اقرب این است که جایگاه قبور ائمّه (علیه السلام) نیز هم چنین است (مرجّح دارند) اما نسبت به شهرهای که ائمّه (علیه السلام) در آنان بودند حتی مدینه؛ مکّه برتر از آن هاست. (2)

و به همین مطلب ابن ابی جمهور احسائی تصریح کرده است و می گوید:

بدون تردید جایگاه قبور ائمه (علیهم السلام) بر زمین بیت الحرام برتر است و امّا افضلیت کربلا بر زمین مکّه به مقتضای ادلّه است. (3)

و علّامه سید شرف الدّین موسوی عاملی می نویسد:

هیچ استبعاد و اشکال در این امر (برتری کربلا) نیست، زمین کربلا به خاطر این که حضرت امام حسین سیدالشهداء (علیه السلام) را در برگرفته شرافت پیدا کرده است. طبق روایاتی که فریقین نقل کرده اند؛ حرمت مؤمن بالاتر از کعبه است. وقتی حرمت مؤمن این گونه باشد؛ پس چرا نوه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و ریحانه پیامبر و آقای جوانان اهل بهشت حرمتش برتر از کعبه نباشد؟ منظور امام صادق (علیه السلام) از این بیان، ابراز برتری زمین کربلا است؛ نه رها کردن فریضه حج.

مرحوم سید مهدی بحر العلوم در منظومه اش در این باره چنین سرود:

وَ مِنْ حَدِيثِ كَرْبَلاَءَ وَ اَلْكَعْبَةِ *** لِكَرْبَلاَءَ بَانَ عُلُوُّ اَلرُّتْبَةِ

از گفتگوی کربلا و کعبه (و تفاخر بر هم دیگر) برتری رتبه برای کربلا آشکار شد. و به آن مرحوم هادی کاشف الغطا افزود:

لَمْ تُخْلَقِ اَلْكَعْبَةُ لَوْلاَ كَرْبَلاَءَ *** وَ كربلا نَالَتْ بِمَا فِيهِ اَلْعُلاَ

وَ تَزْهُو كربَلا لِأهْلِ اَلجَنَّةِ *** كالْكَوْكَبِ الدرى فى الدّجنة

اگر کربلا نبود کعبه آفریده نمی شد و کربلا به درجه ی از عظمت که سزاوار اوست رسیده است. کربلا برای بهشتیان همانند ستاره درخشان در شب تار می درخشد. (4)


1) الأصول من الکافی، ج 4، ص 586.

2) الدروس الشرعیة فی فقه الإمامیة، ج 1، ص 470.

3) عوالی اللئالی العزیزیة فی الأ حادیث الدینیة، ج 1، ص 430.

4) بلاغة الإمام علی بن الحسین (علیهما السلام) خطب و رسائل و کلمات، ص 71.

شاعری در این مورد سرود:

هِیَ اَلطُّفُوفُ فَطُف سَبْعاً بِمَغْنَاهَا *** فَمَا لِمَكَّةُ مَعْنًى مِثْلُ مَعْنَاهَا

أَرْضٌ وَ لَكِنَّهَا السَّبْعُ اَلشِّدَادُ لَهَا *** دانتْ وطأْطَأ أعْلاَهَا لأدْناهَا

این مزار شهیدان (زمین کربلا) است در ساحل دریا، پس هفت مرتبه طواف کن محل آرامگاه آن را، برای مکّه صفایی همانند صفای کربلا نیست، کربلا زمینی است که سختی های هولناک در آن جا فرود آمد و هر که در آن جا رفت فروتن و خاضع شد.

از مجموع روایات چنین استفاده می شود که خلقت کربلا قبل از کعبه بوده است و حتی خود کعبه به طفیل کربلا خلق شده و هر شرافتی که دارد از کربلا دارد و کربلا نیز هر چه دارد از حسین بن علی (علیه السلام) چه از نظر خلقت و چه از نظر شرافت. امام باقر (علیه السلام) فرمود:

خداوند زمین کربلا را قبل از خلق کعبه مقدّس و مبارک قرار داده بود. (1)

تا این جا روشن شد که از نظر روایات صحیح و موثق، کربلا برتر از کعبه است؛ زیرا کربلا واسطه خلقت کعبه است، هر شرافت و فضیلتی را که مکّه دارد به برکت زمین کربلا است. کعبه در عین عظمتش در مقابل کربلا همانند قطره ی نسبت به دریاست و اگر خاک کربلا و آن آرمیده بی مثالش نبود؛ برای کعبه و طائفینش افتخاری حاصل نمی شد.

در روایت مفاخره کعبه چنین آمده است که کعبه گفت:

کدام زمین مثل من است و حال آن که خداوند خانه اش را بر پشت من بنا کرده و مردم از هر راه دوری متوجّه من می شوند و حرم خدا و مأمن قرار داده شده ام؟!! خداوند متعال به سویش وحی کرد و فرمود: بس کن و آرام بگیر، به عزّت و جلال خودم قسم آن چه را که تو برای خود فضیلت می دانی در قیاس با فضیلتی که به زمین کربلاء اعطاء نموده ام هم چون قطره ای است نسبت به آب دریا که سوزنی را در آن فرو برند و آن قطره را با خود بر دارد، و اساساً اگر خاک کربلاء نبود این فضیلت برای تو نبود و نیز اگر نبود آن چه که این خاک آن را در بر دارد تو را نمی آفریدم و بیتی را که تو به آن افتخار می کنی خلق نمی کردم بنابراین آرام بگیر و ساکت باش و متواضع و خوار و نرم باش و نسبت به زمین کربلا استنکاف و استکبار و طغیانی از خود نشان مده و الّا تو را فرو برده و در آتش جهنّم قرارت می دهم. (2)


1) تهذیب الأحکام، ج 6، ص 72.

2) کامل الزیارات، ص 450؛ تفصیل وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة، ج 14، ص 514.

حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) فرمودند:

خداوند متعال بیست و چهار هزار سال قبل از این که زمین کعبه را خلق کند و آن را حرم قرار دهد زمین کربلا را آفرید و آن را حرم امن و مبارک قرار داد، و هر گاه حق تعالی بخواهد کره زمین را لرزانده و حرکتش دهد (شاید کنایه از قیامت باشد) زمین کربلا را همراه تربتش در حالی که نورانی و شفّاف هست بالا برده و آن را در برترین باغ های بهشت قرار داده و بهترین مسکن در آن جا می گرداند و ساکن نمی شود در آن مگر انبیاء و مرسلین (یا به جای این فقره فرمودند: و ساکن نمی شود در آن مگر رسولان اولوالعزم) این زمین بین باغ های بهشت می درخشد همان طوری که ستاره درخشنده بین ستارگان نورفشانی می نماید، نور این زمین چشم های اهل بهشت را تار می کند و با صدائی بلند می گوید: من زمین مقدّس و طيّب و پاکیزه و مبارکی هستم که سیدالشهداء (علیه السلام) و سرور جوانان اهل بهشت را در خود دارم. (1)

و این برتری کربلا است که اقتضاء کرده سجده بر آن تربت پاک آثار خاص و منحصر به فرد داشته باشد. شهید اول می نویسد:

برترین زمین برای سجده تربت سید الشهدا (علیه السلام) است. (2)

و محقّق سبزواری نیز تأکید می کند بهتر سجده کردن بر زمین است امّا برتر این است که زمین تربت امام حسین باشد. (3)بنابر این نماز در کنار مضجع امام حسین (علیه السلام) بر نماز در کنار کعبه مکّرمه ترجیح دارد. و همین برتری کربلا اقتضا کرده تا تربت کوی امام شفابخش باشد. بی شک یکی از ویژگی های کربلا شفای تربت آن برای دوستان (4)و باورمندان (5)به آن است و این در حالی است که خوردن هر نوع خاکی و لو به مقدار کم حتی خاک کعبه حرام است. امام صادق (علیه السلام) به نقل یونس بن ربیع فرمودند:

نزد سَر مبارک حسین بن علی (علیه السلام) تربت قرمزی است که در آن شفاء هر دردی غیر از مرگ می باشد. (6)

و نیز فرمودند:

در تربت قبر امام حسین (علیه السلام) شفاء هر دردی بوده و آن دواء اکبر می باشد. (7)

و همین برتری کربلا است که اقتضا کرده است که بیشترین توجّه را ذات باری تعالی به زائر امام حسین (علیه السلام) داشته باشد. در روایت صحیح آمده است که خداوند متعال قبل از این که به زائران عرفات توجّه کند، به زائران کربلا عنایت می کند.


1) كامل الزيارات، ص 451؛ المزار الكبير، ص 338.

2) البيان، ص 84.

3) كفاية الأحكام، ج1، ص 84.

4) عیون أخبار الرضا (علیه السلام)، ج 2، ص 95؛ الفصول المهمة فی أصول الأئمة، ج 3، ص 43.

5) الأصول من الکافی، ج 4، ص 588،؛ کامل الزیارات، ص 461.

6) کامل الزیارات، ص 468.

7) مصابح المتهجد، ص 732.

امام صادق (علیه السلام) فرمود:

خداوند تبارک و تعالی پیش از آن که به اهل عرفات تجلّی کند، به زائران قبر حسین (علیه السلام) جلوه می فرماید و خواسته های آنان را برآورده می سازد و گناهانشان را می آمرزد و شفاعت آنان را درباره دیگران می پذیرد و در مرحله بعد به اهل عرفات می پردازد و با آنان نیز چنین می کند. (1)

شیخ حرّ عاملی با سند صحیح از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است: حارث بن مغیره، می گوید:

حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) فرمودند: خداوند متعال فرشتگانی دارد که موکّل قبر حضرت امام حسین (علیه السلام) می باشند هنگامی که شخص قصد زیارت آن حضرت (علیه السلام) را نموده غسل کند حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) ایشان را مورد ندا قرار داده و می فرماید: ای مسافران خدا! بشارت باد بر شما که در بهشت با من هستید. سپس امیرالمؤمنین (علیه السلام) به ایشان ندا نموده و می فرماید: من ضامنم که حوائج شما را بر آورده نموده و بلا را در دنیا و آخرت از شما دفع کنم، سپس پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و امیرمؤمنان (علیه السلام) با ایشان از طرف راست و چپ ملاقات فرموده تا بالاخره به اهل خود بازگردند. (2)

در عظمت کربلا همین بس، کسی که مضجع شریف امام حسین (علیه السلام) را با شناخت حق آن حضرت (علیه السلام) در روز عاشورا زیارت کند؛ مانند این است که خداوند را در عرش زیارت کرده است. (3)

شاید این عقیده ما که در عین حالی که به کعبه احترام و عظمت خاصی را قائل ایم ولی در عین حال کربلا را به خاطر شأنیت امام حسین (علیه السلام) برتر می دانیم بر برخی گران آید و نتوانند آن را تحمّل کنند ولی کسی که جریان خلقت را از ابتدا بررسی کند و بداند که خدا اولین چیزی که آفرید نور بود و آن را به دو نصف نمود و نصفی را پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) و نصف دیگر را حضرت امیرمومنان (علیه السلام) قرار دارد و از این انوار بقیه اهل بیت (علیهم السلام) و مجموع این عالم را آفرید براحتی عظمت امام حسین (علیه السلام) برایش روشن شده و فضیلت یافتن کربلا به خاطر امام حسین (علیه السلام) بر همه اماکن امری بسیار طبیعی و سهل خواهد شد.

بی شک اعتقاد به برتری کربلا بر کعبه مورد اعتراض عامّه است. ولی مراجعه به کتب آن ها نشان می دهد که برخی از آنان مدینه را از مکه شریف تر و مهم تر می دانند.


1) كامل الزيارات، ص 309؛ ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص90؛ مصباح المتهجد، ص 715.

2) تفصيل وسائل الشيعة إلي تحصيل مسائل الشريعة، ج 14، ص 485.

3) تهذيب الأحكام، ج 6، ص 51؛ تفصيل وسائل الشيعة إلي تحصيل مسائل الشريعة، ج 14، ص 476.

نووی از علمای بزرگ شافعی است که می نویسد:

در نزد ما مکّه برترین زمین است و این قول علمای مکّه، کوفه، ابن وهب، ابن حبيب مالکیان و جمهور علما است. عبدری گفته: این قول اکثر فقهاء و مذهب احمد (حنبل) در اصح دو روایت از اوست. امّا مالک و جماعتی قایلند که مدینه برتر از مکّه است. علمای اهل سنت اجماع دارند که مکه و مدینه برترین نقطه زمین است امّا در این که کدام یکی از این دو بر دیگری برترند، اختلاف دارند. (1)

و این ابن حزم است که در المحلی اختلاف اقوال اهل تسنن را این گونه نقل می کند:

مکّه برترین بلاد خداست که منظور حرم به تنهایی و عرفات است. بعد از مکّه، مدینة النبی (یعنی حرم) و پس از آن بیت المقدس (مسجد فقط) برتراند. این قول جمهور از علما است. مالک گفته: مدینه برتر از مکّه است. پیروان او به روایات فراوان احتجاج کرده اند. (2)

عبدالله ابن عبدالبر قرطبی مالکی نیز جمعی از اهل بصره را در زمره طرفداران کسانی ذکر کرده که مدینه را برتر از مکّه می دانند. ابو یحیی گفته مردم در برتری مکّه بر مدینه اختلاف کرده اند. مالک و بسیای از اهل مدینه قایل شده اند که مدینه برتر از مکّه است، شافعی گفته:

مکّه بهترین بقاع زمین است و این قول عطاء و اهل مکه و کوفه است. مردم بصره نیز در این امر اختلاف کرده اند طائفه ی گفته اند مکّه و طائفه ی قائلند که مدینه برتر است. (3)

بنابر این صرف نظر از صحّت و یا عدم صحّت این نظر، مقدّم داشتن برخی اماکن بر مکّه امری عجیب نیست و چنین چیزی در مدارک اهل تسنن نیز وجود دارد.


1) المجموع، ج 7، ص 389 - 388.

2) المحلي، ج 7، ص 279.

3) الاستذكار الجامع لمذاهب فقهاء الأمصار في شرح الموطأ، ج 2، ص 460.

پی نوشت ها

1- النهاية فى مجرد الفقه و الفتاوى، ص 62.

2- المبسوط، ج 1، ص 77.

3- الانتصار، ص 405.

4- تذكرة الفقهاء، ج 8، ص 454.

5- كامل الزيارات، ص 449.

6- الأصول من الکافی، ج 4، ص 586.

7- الدروس الشرعية في فقه الإمامية، ج 1، ص 470.

8- عوالى اللئالى العزيزية في الأحاديث الدينية، ج 1، ص 430.

9- بلاغة الإمام على بن الحسين (علیهما السلام) خطب و رسائل و کلمات، ص71.

10- تهذيب الأحكام، ج 6، ص 72.

11- كامل الزيارات، ص 450؛ تفصیل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشریعة، ج 14، ص 514.

12- كامل الزيارات، ص 451؛ المزار الكبير، ص 338.

13- البيان، ص 88.

14- كفاية الأحكام، ج 1، ص 84.

15- عيون أخبار الرضا (علیه السلام)، ج 2، ص 95؛ الفصول المهمة في أصول الأئمة، ج 3، ص43.

16- الأصول من الكافی، ج 4، ص 588؛ کامل الزیارات، ص 461.

17- كامل الزیارات، ص 468.

18- مصباح المتهجد، ص 732.

19- كامل الزيارات، ص 309؛ ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص 90؛ مصباح المتهجد، ص 715.

20- تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، ج 14، ص 485.

21- تهذيب الأحكام، ج6، ص 51؛ تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشریعة، ج 14، ص 476.

22- المجموع، ج 7، ص 389-388.

23- المحلى، ج 7، ص 279.

24- الاستذكار الجامع لمذاهب فقهاء الأمصار فی شرح الموطأ، ج 2، ص 460.

منابع و مآخذ

•

إبن حزم الأندلسي الظاهري، ابو محمد على بن أحمد (متوفای 456ه)، المحلى، تحقيق: لجنة إحياء التراث العربي، ناشر: دار الآفاق الجديدة - بيروت.

•

الاحسائي، محمد بن على المعروف بابن أبى جمهور (متوفای 5880)، عوالی اللئالی العزيزية في الأحاديث الدينية، تحقیق: مجتبی العراقی، چاپ خانه: سيد الشهداء - قم، الطبعة الأولى 1403-1983م.

•

الحائري، جعفر عباس، بلاغة الإمام على بن الحسين (علیمها السلام) خطب و رسائل و کلمات، الناشر: دار الحديث للطباعة و النشر - قم، الطبعة الأولى، 1425ه.ق.

•

الحر العاملي، محمد بن الحسن (متوفای 1104ه)، تفصیل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت (علیهم السلام) لإحياء التراث، الطبعة الثانية، 1414 ه.ق.

•

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، (متوفای 460ه)، النهاية في مجرد الفقه و الفتاوى، انتشارات قدس محمدی، قم.

•

الطوسي، الشيخ الطائفة أبي جعفر محمد بن الحسن، (متوفای 460 ه)، مصباح المتهجد، ناشر: مؤسسة فقه الشيعة، بيروت - لبنان، الطبعة الأولى 1411ه –1991م.

•

الطوسي، الشيخ ابو جعفر، محمّد بن الحسن (متوفای 460ه)، تهذیب الأحکام، تحقیق: السيد حسن الموسوى الخرسان، ناشر: دار الكتب الإسلامية - طهران، الطبعة الرابعة، 1365ه.ش.

•

العاملي، شمس الدين الشيخ محمد بن مكى (الشهيد الأول)، متوفاى 786 ه، الدروس الشرعية في فقه الإمامية، تحقيق و نشر: مؤسسة النشر الإسلامي - قم، الطبعة الأولى، 1412 ه ق.

•

العاملی، محمّد بن جمال الدين مكى، الشهيد الأول (متوفاى 786)، ناشر: مجمع الذخائر الإسلامية – قم – إيران.

•

العاملي، محمّد بن الحسن الحر العاملی (متوفای 1104ه)، الفصول المهمة في أصول الأئمة، تحقيق: محمّد بن محمد الحسين القائيني، ناشر: مؤسسة معارف إسلامى إمام رضا (علیه السلام)، الطبعة الأولى 1418 ه ق.

•

القمي، أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه (المتوفى 368 ه ق) كامل الزيارات، التحقيق: الشيخ جواد القیومی، الناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، المطبعة مؤسسة النشر الاسلامى، الطبعة الأولى 1417ه .ق.

•

القمي، أبي جعفر الصدوق محمّد بن علی بن الحسين بابویه (متوفای 381 ه)، عيون أخبار الرضا (علیه السلام)، تصحيح و تعليق: الشيخ حسين الأعلمى، الناشر: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات بيروت - لبنان، الطبعة الأولى 1404 ه - 1984م.

•

القمى، الشيخ الصدوق أبي جعفر محمّد بن علی ابن الحسین بن موسی بن بابویه (متوفای 381 ه)، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، الناشر: منشورات الرضى - قم، الطبعة الثانية، 1368 ه ش.

•

الكليني الرازي، أبو جعفر محمّد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاى 328 ق)، الأصول من الكافي، ناشر: اسلاميه، تهران، الطبعة الثانية، 1362 ه.ش.

•

المرتضى علم الهدى، ابوالقاسم علی بن الحسين (متوفای 436 ه)، الانتصار، تحقيق و نشر: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين - قم، 1415ه ق.

•

المشهدى الحائري، أبو عبدالله محمّد بن جعفر، (متوفای 610 ه) المزار الكبير، التحقيق: جواد القيومى الأصفهاني، ناشر: نشر القيوم، المطبعة: مؤسسة النشر الاسلامى الطبعة الأولى - قم 1419 ه ق.

•

النمري القرطبي المالكي، ابو عمر يوسف بن عبدالله بن عبدالبر (متوفای 463 ه)، الاستذكار الجامع لمذاهب فقهاء الأمصار في شرح الموطأ، تحقیق: سالم محمد عطا - محمد علی معوض، ناشر: دار الكتب العلمية -بيروت، الطبعة الأولى، 2000م.

•

النووي الشافعي، محيى الدين أبو زكريا يحيى بن شرف (متوفای 676 ه)، المجموع، ناشر: دار الفكر للطباعة و النشر و التوزيع، بيروت - 1997م.

•

العلامة الحلى، الحسن بن يوسف المطهّر، (المتوفا 726 ق) تذكرة الفقهاء، تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت (علیهم السلام) لإحياء التراث - قم، الطبعة الأولى - 4171 ه ق.

•

سبزواری، محمّد باقر، (متوفاى 1090 ه) كفاية الأحكام، تحقيق: مرتضى الواعظي الأراكي، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين - قم، الطبعة الأولى 1423 ه ق.

بینونت یا سنخیت یا عینیت؟

اشاره

آیت الله سید جعفر سیدان

•

تعريف سنخیت و بینونت

•

آیات نفی سنخیت

•

روایات نفی سنخیت

•

پرسش ها و پاسخ های مرتبط

درآمد

اشاره

آن چه در این شماره مطالعه می نمایید ما حصل درس استاد در حضور طلاب و اساتید حوزه علمیه است که با قدری تصرّف و ویرایش تقدیم حضور می گردد امید است مورد استفاده قرار گیرد. استاد با استناد به آیات و روایات ثابت نمودند مستفاد از وحی بینونت کامل بین خدا و خلق است و ادلّه ای که بر سنخیت طرح شده همگی قابل پاسخ و نقد است و قواعدی مثل لزوم نسبت بین علّت و معلول و قاعده معطی شیء نمی تواند فاقد آن باشد تخصصاً از بحث خارج بوده و در علل طبیعی و اعدادی جاری است.

کلیدواژه ها:

قرآن کریم، معصومین، عقل، وحی، تباین، سنخیت

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ وَ خَيْرُ اَلصَّلَوةِ وَ اَلسَّلاَمُ عَلَى خَيْرِ خَلْقِهِ حَبِيبِ اله اَلْعَالِمِ أَبِي اَلْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَ على آلِهِ آلُ اَللَّهِ وَ اَللَّعْنُ اَلدَّائِمُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَعْدَاءِ اَللَّهِ مِنَ اَلْآنَ الى يَوْمَ لِقَاءِ اَللَّهِ.

مسأله مورد بحث، رابطه و نسبت بین خلق و خالق است (1)و این که آیا نسبت حضرت حق و موجودات عینیت است یا سنخیت و یا بینونت؟ این بحث با توجّه به روش ما که همان بهره بردن از نور عقل است پیگیری می شود به این معنا که با چراغ عقل از وحی استفاده کنیم تا مستفاد از آیات و روایات در مسئله مورد سؤال روشن گردد. چرا که حرکت صحیح فکری، حرکتی است که مبدأش تعقّل باشد بی تردید اگر اشکال عقلی در بحث وجود داشت آن را بر خواهیم رسید.

تعریف سنخیت و بینونت

در ابتدا باید تعریفی از سنخیت و بینونت ارایه شود تا بر اساس آن نسبت بین خالق و خلق مشخص شود. مراد از بینونت بین خداوند متعال و کائنات، این معناست که هیچ گونه اشتراک حقیقی بین حضرت حق و ماسوای او وجود ندارد. و مراد از سنخیت نیز یعنی بین خالق و خلق در حقیقت و ذات تجانس است بر همین مبنا وقتی می گوییم بین خدا و خلق سنخیت نیست و هیچ نوع اشتراک ذاتی وجود ندارد. به عبارت دیگر «سنخ» در لغت به معنای اصل، ریشه، پایه می باشد. (2)در نتیجه وقتی گفته می شود شیء با شیء دیگر سنخیت دارد یعنی در اصل و ریشه با هم شریک اند؛ و می توان گفت در اساس و ریشه با یکدیگر شرکت دارند و به عبارت دیگر مقصود از سنخیت در این بحث که در مقابل بینونت است همان اشتراک در حقیقت است. برداشت ما از آیات و روایات این است که بین خدا و خلق بینونت کامل است.

آیات نفی سنخیت

قال الله تبارک و تعالی:

لَيْسَ كَمِثْله شَيْءٌ (3) چیزی مانند او نیست.

سُبْحانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُوْنَ (4) و منزّه و فراتر است از آن چه (با وی) شریک می سازند.

وَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَ لَدَاً سُبْحَانَهُ بَلْ لَهُ مَا فِى السَّمَوَات وَ الأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُوْنَ (5) و گفتند خداوند فرزندی برای خود اختیار کرده است او منزّه است بلکه هر چه در آسمان ها و زمین است از آن اوست و همه فرمانپذیر اویند.


1) این تعبیرها با تسامح همراه است.

2) السنخ: الاصل من کلّ شیء، و الجمع: اسنخاخ و سنوخ و سنخ کلّ شیء اصله. لسان العرب، ج 6، ص 386.

3) الشوری، 11.

4) الزمر، 116.

5) البقرة، 116.

اما چگونه از آیات فوق اثبات نفی سنخیت می شود؟ مشخّص است وقتی که مِثلی برای حضرت حق نباشد بدیهی است که نفی سنخیت خواهد شد چه این که قوی ترین اشتراک، اشتراک در حقیقت است. اگر چیزی با چیز دیگر در حقیقت شرکت داشته باشند قوی ترین شکل مثِلیت در این مورد تحقّق پیدا کرده است. و بدین ترتیب با نفی مِثلیت به نحو مطلق؛ (لَيْسَ كَمِثْله شَيْءٌ) بینونت ثابت می شود. لذا از این آیات نفی سنخیت به معنای عدم اشتراک در حقیقت استفاده می شود. مفاد آیات دیگر از جمله سوره مبارکه توحید نیز همین است.

روایات نفی سنخیت

آن چه در این مورد منطبق با آیات و از جهتی واضح تر و صریح تر از آیات می باشد و بر آن ها تأکید دارد روایات بسیاری است که در کتب مختلف حدیثی (1)آمده است که قسمتی از آن جمله است.

1- اميرالمؤمنين على (علیه السلام) در توصیف ذات مقدس پروردگار چنین فرموده اند:

الَّذِي بَانَ مِنَ الْخَلْقِ فَلَا شَيْءَ كَمِثْلِه. خداوند متعال با خلق بینونت دارد و در نتیجه چیزی مثل او نیست.

و به یک معنا جمله اوّل تفسیر و تبیینی بر آیه شریفه (لَيْسَ كَمِثْله شَیءٌ) می باشد. طریق تقرير استدلال مشخص است زیرا این دو جمله شریفه بینونت را اعلام می کند و با بینونت چاره ای جز نفی سنخیت باقی نمی ماند. چون سنخیت به معنای اشتراک در حقیقت می باشد. لذا وقتی گفته می شود بینونت دارد در حقیقت بدین معناست که اشتراکی در کار نیست.

2- امام رضا (علیه السلام) می فرمایند:

خَلْقَةُ الله الْخَلْقَ حِجَابٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُمْ وَ مُبَايَنَتُهُ إِيَّاهُمْ مُفَارَقَتُهُ إِنِّيَّتَهُمْ ایجاد نمود خدا خلق را تا حجابی بین او و آن ها باشد. و جدایی خدا از مخلوقاتش، جدایی او با حقیقت آن هاست.

یعنی نفس این که خداوند موجودات را ایجاد فرموده است خود حجابی است بین خداوند و خلق، نه این که چیز دیگری بین خدا و خلق حایل باشد. از حدیث دیگری – که بعداً توضیح داده خواهد شد - استفاده می شود که چون حضرت حق با خلق بینونت و مباینت بالذات دارند در نتیجه نفس خلق خود حجاب است نه این که شی ءای بین حضرت حق و خلق حایل باشد. بلکه نفس خلق حجاب است زیرا خلق با او بینونت دارد.


1) 6

در ادامه حدیث هم به این جهت اشاره شده که مُبَايَنَتُهُ إِيَّاهُمْ مُفَارَقَتُهُ إِنِّيَّتَهُمْ مباينت خداوند متعال با خلق بدین معناست که خداوند در حقیقت با حقیقت اشیا و موجودات مباینت و مفارقت دارد و هیچ اشتراکی از حیث ذات و حقیقت وجود ندارد. (1)

3- امام رضا (علیه السلام) می فرمایند:

فَكُلُّ مَا فِي الْخَلْقِ لَا يُوجَدُ فِي خَالِقِهِ وَ كُلُّ مَا يُمْكِنُ فِيهِ يَمْتَنعُ فِي صَائِعِه. (2) هر چه در خلق وجود داشته باشد در خالق نیست و آن چه در خلق ممکن است در خالق ممتنع است.

روشن است اگر بین خالق و مخلوق، سنخیت و اشتراک در حقیقت باشد، تعبیر روایت بی معنا خواهد بود. امّا این حدیث به خوبی اعلام می کند که هیچ سنخیتی در کار نیست.

4- امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند:

الَّذِي لَا مِنْ شَيْءٍ كَانَ وَ لَا مِنْ شَيْءٍ خَلَقَ مَا كَانَ قُدْرَتُهُ بَانَ بِهَا مِنَ الْأَشْيَاءِ وَ بَانَتِ الأَشْيَاءُ منه. (3) او از چیزی گرفته نشده و مخلوقاتش را از چیزی نگرفته است، قدرتی است که به آن (قدرت که کنایه از ذات است) از اشیا مباین و اشیا هم مباین اوست یعنی بالذات مباین با اشیا است.

از چیز گرفته نشده و آن چه را هم خلق کرده از چیزی نگرفته و خود او نيز (لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ) است بدین جهت او از اشیا مباین است و اشیا با او تباین دارند. (4)

5- حضرت امیر (علیه السلام) فرمودند:

حَدَّ الأَشْيَاءَ كُلَّهَا عِنْدَ خَلْقه إيَّاهَا إِبَانَةً لَهَا مِنْ شِبْهِهِ وَ إِبَانَةً لَهُ مِنْ شِبْهِهَا. (5) اشیا را با خلق کردن محدود ساخت تا آن ها را از شبیه بودن به خودش و خود را از شبیه بودن به آن ها جدا کند.

در این حدیث نیز به بینونت تأکید شده است.

6- و نیز در جای دیگر می فرمایند:

لِأَنَّهُ خِلَافُ خَلْقِهِ فَلَا شِبْهَ لَهُ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ (6) شبهی برای او نیست و او خلاف خلقش می باشد.

در این روایت نیز نفی سنخیت و اعلام بینونت شده است.


1) «انیّت» یعنی حقیقت شیء.

2) التوحید، باب التوحید و نفی التشبیه، ح 2، ص 40 و بحار الانوار (طبع بیروت)، ج 54، ص 285.

3) التوحید، باب التوحید و نفی التشیبه، ح 3، ص 41؛ الکافی، کتاب التوحید، باب جوامع التوحید، ح 1، ج 1، ص 134.

4) «قدرة» كنايه از ذات مقدس حضرت حق است و تعبير به قدرت شايد بدان جهت است كه روشن تر از بقيه صفات در اين جهت مى تواند مطلب را برساند، در اين حديث شريف در نسخه ملاصدرا به جاى كلمه «قدرة» كلمه «فدرة» بوده و ملاصدرا در شرح اصول كافى ص 329 «فدرة» را به معناى «قطعه» گرفته است و با قدرت پرورش سخنی كه دارد در توجيه اين لفظ تلاش كرده است امّا چنين نيست كه فقط آن جزء و آن قطعه با اشياء بينونت داشته باشد، چه اگر «فدرة» قطعه در نظر گرفته شود تركيب، لازم مى آيد و چون در وجود خدا تركيب نيست نتيجه چنين مى شود كه «بان من االشياء» و اين معنا با لفظ «قدرة» كه در نسخه هاى ديگر آمده مشخص و روشن مى شود.

5) التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح 3، ص 42؛ الكافى، كتاب التوحيد، باب جوامع التوحيد، ح 1، ج 1، ص 135.

6) التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح 13، ص 52؛ بحار الانوار (طبع بيروت) ح 16، ج 4، ص 275 و 276.

7- حضرت صادق (علیه السلام) فرمودند:

مَنْ شَبَّدَ اللَّهَ بِخَلْقِهِ فَهُوَ مُشْرِكٌ إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يُشْبِهُ شَيْئاً وَ لَا يُشْبِهُهُ شَيْ وَ كُلُّ مَا وَقَعَ فِى الْوَهُم فَهُوَ بِخِلَافِهِ. (1) هر کس خدا را شبیه به خلق کند مشرک است. خداوند تبارک و تعالی شبیه به چیزی نیست و چیزی شبیه به او نیست و هر چه در و هم بیاید خدا غیر آن است.

این حدیث نیز به خوبی جدایی ذاتی را می رساند.

از حضرت رضا (علیه السلام) نقل شده که ایشان فرموده اند: امیرالمؤمنین (علیه السلام) در ضمن خطبه ای فرموده اند:

الْحَمْدُ اللهَ الَّذى لَا مِنْ شَيْءٍ كَانَ وَ لَا مِنْ شَيْءٍ كَوَّنَ مَا قَدْ كَانَ الْمُسْتَشْهد بحُدُوث الْأَشْيَاءِ عَلَى أَزَلِيَّتِهِ وَ بِمَا وَ سَمَهَا بِهِ مِنَ الْعَجْزِ عَلَى قُدْرَتِهِ وَ بِمَا اضْطَرَّهَا إِلَيْهِ مِنَ الْفَنَاءِ عَلَى دَوَامِهِ لَمْ يَخْلُ مِنْهُ مَكَانَ فَيُدْرَكَ بِأَيْنِيَّةِ وَ لَا لَهُ شَبَحُ مِثَالٍ فَيُوصَفَ بِكَيْفِيَّةِ وَ لَمْ يَغِبْ عَنْ شَيْءٍ فَيُعْلَمَ [فَيَعْلَمَ] بِحَيْنِيَّةٍ مُبَايِنٌ لِجَمِيعِ مَا أَحْدَثَ فِي الصِّفَاتِ وَ مُمْتَنِعٌ عَنِ الإِدْرَاكِ بمَا ابْتَدَعَ مِنْ تَصْرِيفِ الذوَات. (2) حمد خدای راست که از چیزی به وجود نیامده است و موجودات را هم از چیزی خلق نکرده است. به حدوث اشیا بر ازلیت خویش و به ناتوانی آن ها نشانه قدرت خویش را بر آن ها مشخّص ساخته است و به اضطرار اشیا به فانی شدن به دوام خود دلالت نموده است. هیچ مکانی از او خالی نیست تا به مکان داشتن شناخته شود و هیچ شبیهی ندارد به کیفیّتی توصیف شود و هیچ چیزی از علم او غایب نیست تا به حیثیّتی دانسته شود. با جمیع مخلوقات مباینت صفتی دارد و به واسطه تغییراتی که در ذوات اشیا ابداع می کند ادراک او ممتنع است.

هر یک از این جملات مباحث مفصّل و عمیقی را گویا است که در جای خود قسمتی از آن ها به تفصیل و با دقّت بحث شده است و چون از بحث ما خارج است اشاره به همان جمله مورد بحث نموده ایم. هر آن چه ایجاد کرده (از موجودات عِلوی، سِفلی، نوری و ...) در صفات با او مباین هستند. حضرت حق به موجودات که متغیّرند و در آن ها تصرّف می شود و حدوث آن ها مشخص است درک نمی شود. اثبات می شود امّا درک نمی شود. البته «في الصفات» بدین معنا نیست که در ذات مباین نیستند بلکه مشخّص است وقتی در صفات تباین باشد


1) التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح 36، ص 80؛ بحارالانوار (طبع بيروت) ح 30، ج 3، ص 299.

2) التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح 26، ص 69؛ بحارالانوار (طبع بيروت) ح 2، ج 4، ص 221 و 222.

منشأ آن تباین در ذات است. و صفات در این جا چنان که برخی از بزرگان نیز توضیح داده اند به معناى في الصفة می باشد، یعنی خداوند در توصیف و تعریف با آن چه ایجاد کرده مباین است و هیچ شرکت و سنخیتی در کار نیست. در نتیجه سنخیت را نفی و بینونت را اثبات می کند.

9- امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند:

وَ لَا يَخْطُرُ بِبَالِ أُولِى الرَّويَّاتِ خَاطِرَةٌ مِنْ تَقْدِير جَلَال عَزَّته لبُعْده مِنْ أَنْ يَكُونَ فِی قُوَى الْمَحْدُودِينَ لأَنَّه خلاف خلقه فلا شبه له من المخلوقين. (1) به ذهن صاحبان افکار خیالی از اندازه ی عظمت عزت خدا، خطور نمی کند. به جهت این که خداوند از دسترس قوای ادراکی خلق به دور است زیرا که او بر خلاف خلقش است و هیچ شبیهی برای او در میان مخلوق وجود ندارد.

10- امام رضا (علیه السلام) به فتح بن یزید جرجانی نوشتند: (2)

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الْحَمْدُ لِلهِ الْمُلْهِم عِبَادَهُ الْحَمْدَ وَ فَاطِرِهِمْ عَلَى مَعْرِفَةِ رُبُوبِيَّتِهِ الدَّالَ عَلَى وُجُوده بخَلْقِهِ وَ بِحُدُوثِ خَلَقَهُ عَلَى أَزَليَّته...، الْمُسْتَشْهِدِ بِآيَاتِه عَلَى قُدْرَته الْمُمْتَنِع مِنَ الصِّفَاتِ ذَاتَهُ وَ مِنَ الْأَبْصَارِ رُؤْيَتُهُ وَ مِنَ الْأَوْهَامِ الْإِحَاطَةُ بِهِ لَا أَمَدَ لِكَوْنِهِ وَ لَا غَايَةَ لبقائه لَا تَسْمَلُهُ الْمَشَاعِرُ وَ لَا تَحْجُبُهُ الْحِجَابُ فَالْحِجَابُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقه لاِمْتِنَاعِهِ مِمَّا يُمْكِنُ فِى ذَوَاتِهِمْ وَ لإِمْكَانِ ذَوَاتِهِمْ مِمَّا يَمْتَنِعُ مِنْهُ ذَاتُهُ وَ لِافْتِرَاقِ الصَّانع لْمَصْنُوع وَ الرَّبِّ وَ الْمَرْبُوب وَ الْحَادَّ وَ الْمَحْدُودِ َأحَدٍ لا بتأويل عَدَد ...، الشاهد لا بمُمَاسَةِ الْبَائِن لَا بَبَرَاح مَسَافَةِ. (3) حمد خدای را ست که حمد را به بندگانش الهام می کند و آنان را به معرفت ربوبیّتش مفطور می نماید، به خلق خویش به وجودش، و به حدوث آن ها بر ازلی بودنش دلالت می کند... آیاتش به قدرتش شهادت می دهد. ذاتش از هرگونه توصیفی امتناع دارد و دیدگان از رؤیتش ناتوانند و وهم ها از احاطه به او عاجزند. وجودش را وقت و زمانی نیست و بقایش را نهایتی نیست. ادارکات بشری او را در بر نمی گیرد و حجاب ها او را محجوب نمی کند. پس حجاب میان او و خلقش به خاطر امتناع اوست از آن چه در ذوات آن ها امکان دارد و به خاطر امکان ذوات آن هاست از آن چه در ذات خدا ممتنع است. زیرا صانع غیر از مصنوع و رب غیر از مربوب و حد زننده غیر از محدود است. او یگانه است نه به معنای وحدت عددی... شاهد است نه به واسطه تماس حسی، بینونت دارد نه به دوری مسافت.


1) التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح 13، ص 52؛ بحارالانوار (طبع بيروت) ح 16، ج 4، ص 275.

2) اين روايت به جهت آن كه به صورت مكتوبه به دست راوى رسيده لذا از اين جهت داراى امتياز مى باشد.

3) التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح 14، ص 56؛ الكافى، كتاب التوحيد، باب جوامع التوحيد، ح 5، ج 1، ص 139.

این حدیث نیز از غرر احادیث است که هر جمله آن بحثی مفصل و دقیق را می طلبد ولی بخاطر اشاره به روایات شاهد بحث از یک جمله آن استفاده نمودیم.

حضرت (علیه السلام) استدلال فرموده اند آن چه در خلق در نظر گرفته شود در خالق ممتنع است و آن چه در ذات و حقیقت کائنات مطرح باشد در مورد خدا ممتنع است و این همان بینونت و نفی سنخیت است. اگر گفته شود این تعبیرات هم با سنخیت سازگار است و هم با بینونت و مشکل سنخیت، با تفاوت مرتبه حضرت حق با مخلوقات حل می شود، پاسخ می دهیم این تعبير «فَالْحِجَابُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ لامْتِنَاعِهِ مِمَّا يُمْكِنُ فِى ذَوَاتِهِمْ » اگر اشتراک در حقیقت باشد یعنی مرتبه قویّه و مرتبه ضعیفه در حقیقت مشترک باشند در ذات آن ها نباید امتناع یاد شده در حدیث مطرح باشد. مرتبه ضعیفه «هیولی» و مرتبه لایتناهی حضرت حق است ولی در هر حال فرض این است که این دو مرتبه در حقیقت مشترکند. حقیقت در هر دو مرتبه محفوظ است. و اگر در مرتبه ضعیفه و مرتبه لایتناهی اشتراک در حقیقت محفوظ نباشد ثبت المطلوب و اگر اشتراک در حقیقت باشد لازمه آن این است که تعبیر روایت «لِامتِنَاعِهِ مِمَّا يُمكنُ فِى ذَوَاتِهِمْ» غلط باشد. وقتی در حقیقت مشترکند معنا ندارد گفته شود «يُمْنَعُ فِي ذَوَاتِهِمْ...» و دلیلی بر این حرف نخواهد بود. پس بدیهی است که این جمله شریفه فقط با

بینونت معنا می دهد. حضرت حق باین از خلق است نه این که خلق دو متری خدا قرار گرفته اند و خدا از خلق فاصله گرفته است. بینونت عزلی نیست که او یک سو باشد و مخلوقات سوی دیگر، بلکه بینونت، بینونت حقیقت است، باین است «لاَ بِبَرَاحِ مَسَافَةٍ» جدایی به معنای این که مکان او غیر از مکان خلق باشد نیست بلکه معنا این است که حقیقت خالق غیر از مخلوق است و حجاب بین او و خلق نفس او و خلق است چه این که در حقیقت متباین هستند و لازمه دو حقیقت مباین، این است.

به همین مقدار از روایات کفایت می شود و إلّا در ادعیه نیز از این قبیل تعبیرات فراوان است «تَنَزَّهَ عَنْ مُجَانَسَة مَخْلُوقَاته» (1)از مجانست با مخلوقات منزّه است «كُنْهُهُ تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقه» (2)بنابراین تعبیرات مختلف در احادیث مذکور – که نمونه ای از احادیث بسیار است (3)به خوبی بیانگر آن است که تمام این تعبیرات بر بینونت بین خلق و خالق و نفی سنخیت دلالت دارند و طبعاً نفی عینیت نیز می باشد که بحث خواهد شد.


1) بحارالانوار، ج 8، ص 339.

2) توحيد صدوق، ح 2، ص 36.

3) با مراجعه به مجامع حديثى روشن مى گردد احاديث در اين زمينه بسيار فراوان هستند و همه احاديث نیز یک دست و یک نواخت و منطبق با آیه (لَیسَ کَمِثلِهِ شَیء) می باشد.

پس همان گونه که بیان شد، با تعقل به وحی می رسیم و هرگز چراغ عقل را از دست نمی دهیم و با این چراغ روشنگر از منبع وحی - که آن را تصدیق کرده و دانسته ایم منبعی وسیع و بی خطاست - با لحاظ صحت اعتبار سند و روشنی دلالت، استفاده کرده و می بینیم این روایات به روشنی بیانگر بینونت بین خلق و خالق هستند. پس از استفاده از مدارک حدیثی به بررسی عقلی می پردازیم. و اگر استدلال عقلی قطعی بر سنخیت وجود داشته باشد چاره ای جز توجیه روایات نخواهد بود. حال یک استدلال عقلی که ظاهراً نافی بینونت است مطرح و مورد نقد قرار می دهیم.

دلیل عقلی بر سنخیت

گفته شده از نظر عقلی بین علّت و معلول باید سنخیت و شباهت باشد «وَ إِلاَّ لِصَدْرِ كُلِّ شَيْءٍ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ» اگر بین علت و معلول سنخیت و شباهتی نباشد باید از آب، آتش صادر شود، از تخم مرغ، شتر صادر شود. ذات مقدّس حضرت حق علت و خالق و آفریننده موجودات است، بنابراین به حکم قاعده مذکور باید بین حضرت حق و کائنات شباهت و سنخیت باشد. وقتی شباهت و سنخیت اثبات شود، بینونت نفی می گردد. دلیل عقلی هم تخصیص بردار و استثناپذیر نیست و تعمیم دارد.

امّا پاسخ این است که قاعده مذکور در جای خودش صحیح و جاری است و آن در علل طبیعی است آن هم علّتی که موجد معلول خود باشد به خاطر این که در حقیقت، معلول از علّت جدا می شود، و به تعبیری: معلول تنزّل علت می شود و از دلِ علت بیرون می آید. وقتی علت، طبیعی باشد معلول، تراوش یافته علّت و متنزّل از علّت علت خواهد بود، مثل حرارت و آتش، لذا بدیهی است که باید با علّت تناسب و سنخیت داشته باشد، امّا اگر چنان چه علّت، علّت ارادی باشد، «وَ فَاعِلٌ فَاعِلٌ بِالارادَةِ وَ اَلْمَشِيَّةُ» باشد، چنین نیست که فعل و مخلوقِ او تنزّل یافتهِ او باشد. (1)

ذات مقدّس حضرت حق، فاعل بالارادة و بالمشية است نه علّت طبیعی، در نتیجه، مخلوق و (معلول) او تنزّل وجودِ او نخواهد بود، معلول از دلِ او خارج نشده و رشحه و ترشّح او نیست و او حقیقتی است که «لَمْ يَلِدْ» است و چیزی از او جدا نمی شود (2)در این صورت تنزّل معنا ندارد.


1) تعبير علّت نسبت به خداوند متعال از مباحثى است كه بدان پرداخته خواهد شد كه آيا مى توان علّت اصطالحى را به حضرت حق اطالق كرد؟ يا مى توان در مورد خداوند تعبير «فاعل تام» به كار برد؟ اين از مباحثى است كه در بحث توحيد مطرح خواهد شد.

2) به هر نوع لطافت از جدايى مثل جدايى بوى گل از گل. جدايى روغن بادام از بادام، جدايى كالم انسان از انسان، جدايى حالاتى از انسان در ارتباط با نفس او... .

بنابر این قاعده عقلی مذکور در این مورد تخصّصاً جا ندارد، نه این که نیاز به تخصیص داشته باشد، محدوده این قاعده در محدوده علل طبیعی است، پس می گوییم: اگر بین علّت طبیعی و معلول، شباهتی نباشد لازم می آید هر چیزی از هر چیزی صادر شود، امّا وقتی علت، فاعل بالمشية و الارادة، و مخلوق، موجَد او باشد لازمه ایجاد، تباین است نه سنخیت، زیرا وقتی فاعل ایجاد کرده و خلق ایجاد شده و مسبوق به عدم باشد، حقیقت مسبوق به عدم، بدین معناست که ذات او ذات فقر است و ذاتش ذات عدم اقتضا وجود است، چون موجَد است و مشخص است با موجِدی که ذاتش ذات غنا و بی نیازی است (و به تعبیر اصطلاحی ذاتی است که وجوبِ وجود دارد) تباین دارد. پس استدلال عقلیِ مطرح شده، در مقابل مستفاد از مدارک وحیانی در ارتباط با علل طبیعی خوب است، امّا اگر علت، فاعل بالمشية و الارادة باشد این استدلال معنا ندارد. در علّت طبیعی چون معلول تنزّل یافتهِ علّت، ترشح یافته و فیضان و رشحهِ علّت است و از دل آن خارج شده صحیح می باشد، امّا در مورد فاعل بالاراده که «لَم یَلِد» است این استدلال نمی تواند نافی بینونت باشد.

پرسش و پاسخ

پرسش: قانون سنخیت اصلاً در جایی است که علّت موجِده می باشد علّت طبیعی موجده نیست پس این قانون منحصر به علّت های موجده است.

پاسخ: سؤال این است که قاعده گفته شده، در ارتباط با علت موجِده بیان شده، حضرت حق نیز علّت موجده است و علّت های طبیعی موجده نیستند و از آن ها به مِعدّات تعبیر می شود و تنها ذات مقدّس حضرت حق علّت موجده می باشد چنان چه چیزی سبب وجود چیزی شد اگر آن چیز علّت طبیعی باشد روشن است که آن چیز با خواست و اراده خود کاری نمی کند و اراده ای در کار نیست لذا اگر برای معلولی علّت طبیعی فرض شد در این فرض چون علّت ارادی نیست (فاعل بالاراده نیست) معلول طبیعتاً باید از علّت تنزّل پیدا کرده باشد و امّا اگر علّت، علّت طبیعی نباشد و ارادی باشد که با اراده خود ایجاد هم می کند چه دلیلی برای سنخیت وجود دارد؟ در این جا فرض این است که علّت فقط خداست و خدا هم یک شیء است و چون فاعل بالارادة است. و با مشیت خود متباینات و انواع مختلف ایجاد کند همه اشیا از مشیت اویند و از ذات او چیزی تنزّل نکرده است. لذا اگر علّت ارادی باشد باید گفت: «يُوجَدْ كُلُّ شَيْءٍ مِنْهُ بِالاِرَادَةِ» یعنی وجود مادّی، وجود نورانی، موجودات عِلوِی

و سِفلِی و همه چیز به اراده او ایجاد می شوند. امّا «لِصَدْرُ كُلِّ شَيْءٍ مِنْ كُلِّ شِيء» وقتى است که علت طبیعی باشد نه ارادی پس همه چیز با اراده او ایجاد می شود او متباینات را ایجاد می کند. وقتی قبول کردیم که او ایجاد می کند، مخلوق ایجاد شده او می شود نه این که فیضان، ترشح و تطور او باشد.

پرسش: آیا انسان فاعل بالاراده است یا فاعل طبیعی؟ اگر فاعل بالاراده باشد باید همه چیز از او صادر شود.

پاسخ: انسان در مورد برخی امور فاعل بالاراده است.

در مورد انسان هم چنین است که چیزی را که با خود او شباهت ندارد ایجاد می کند. وقتی شما هیأتی را ایجاد می کنید آیا آن هیأت با شما سنخیت دارد؟ در مورد خدا گفته شد اگر خدا فاعل بالاراده باشد «يُوجَدْ كُلُّ شَيْءٍ مِنْهُ بِالاِرَادَةِ» امّا در مورد انسان چنین نیست زیرا او محدود و عاجز است و از فاعل بالاراده بودن صدور همه چیز استفاده نمی شود بلکه عدم سنخیت بین علّت و معلول استفاده می شود.

پرسش: تباینی که بین خدا و مخلوق است علی القاعده تباین وجودی است یعنی همان طور که من در وجود خود از این میز جدا هستم، خدا نیز از مخلوقات جداست.

پاسخ: خیر، یعنی او حقیقتی است که هیچ نوع شباهتی با حقیقت مخلوق ندارد «كُلُّ شَيْءٍ يُمْكِنُ فِي ذَاتِ اَلْمَخْلُوقُ لاَ يُمْكِنُ فى ذَاتِ الخالِق» در نتیجه بینونت کامل است. ولی چون بینونت، بینونت در حقیقت است جدایی به معنای جدایی اشیا از یک دیگر معنا نخواهد داشت زیرا جدایی اشیا از یک دیگر چون سنخ یک دیگر می باشند جدایی عزلی و مکانی است اما ذات حضرت حق چون سنخ اشیا نمی باشد بینونت و جدایی حقیقی است.

پرسش: بینونت بین خالق و مخلوق با برخی مدارک سازگار نیست زیرا هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ... (1)و خداوندی که اول است و آخر است علی القاعده ناحیه ای در عالم باقی نمی ماند که رتبه دیگر او را حایز شود. بنابراین ممکن است شقّ دیگری نیز از شقوق که بیان شد باشد و آن این است که رابطه، رابطه تجلّی باشد یعنی در عین این که خداوند کمالات مخلوقات را حایز است در عین حال مخلوق شبیه او نیست.


1) الحدید، 3.

پاسخ: اگر گفته شود غیر از سه رابطه بینونت، سنخیت و عینیت که مطرح شد رابطه دیگری نیز وجود دارد که مطرح نشد و آن رابطه تجلّی (جلوه و مجلی، ظاهر و مظهر) است، در پاسخ می گوییم آیا آن چه تجلّی شده غیر از متجلّی (خدا) است یا عین آن؟ اگر گفته شود غیر اوست که همان مسئله بینونت مطرح می شود و اگر گفته شود عین اوست که با روایات بینونت سازگار نیست و اگر گفته شود نه عین اوست که در تعارض آشکار واقع می شود مضاف بر این که این فرض جز با تصور جزء و کل حاصل نمی شود و فرض جزء و کل جز با محدودیت تصوری ندارد. بالاخره یک غیری که نیازمند و فقیر محض است غیر از حضرت حق با فرض تجلّی و ظهور قایل هستید یا خیر؟! و اگر قایل هستید، آن غیر، موجَد آن حقیقتی است که غنیَّ بالذات است یا موجَد او نیست طبعاً خواهید گفت پس به این جا رسیدیم آن چه می گویید تجلی است. غیر اوست یا اوست؟! اگر گفته شود اوست مسأله مشکل می شود اگر گفته شود غیر اوست، باز اشکال پیش می آید. پس راه حل این است که گفته شود به قید لحاظِ تطور، تعیّن و تنزّل او نیست و با صرف نظر از لحاظ، اوست. سؤال این است که این لحاظ امری است وجودی یا اعتباری؟! اگر اعتباری باشد که کاری از او ساخته نیست و اگر امری وجودی باشد غیر اوست لذا اثبات غیریت می شود در حالی که می خواهیم نفی غیریت کنیم در نتیجه چاره ای نیست ألاّ این که بگوییم همه چیز حقیقت اوست. لحاظ عینیت، تطور، تعین، مرتبه و تنزّل همه لحاظ هایی است که ما لحاظ می کنیم اما به واقع اگر این لحاظ ها امری اعتباری باشد صرف نظر از این ها خود اوست. اگر از نظر حاقّ واقع، تعیّن صرفاً با یک اعتبار غیر اوست و با دست برداشتن از اعتبار همه چیز خود اوست. البته تمام سخنان ما بیهوده خواهد بود. پس این که گفته شده خداوند موجِد است به معنای این که حقیقتاً چیزی را ایجاد کرده و آن موجَد مسبوق به عدم حقیقی است، همه این ها بی معنا خواهد بود زیرا موجَد اصلاَ بدین معنا نیست بلکه تنزّل، ترشّح و تطّور اوست. البته اگر تنزّل و ترشّح و تطّور بود قطعاَ سنخیت وجود دارد. بلکه عینیت ثابت می شود.

پرسش: در تمام روایاتی که به آن ها استدلال شد، تعبیر ذات به کار رفته بود و ذات به معنای حقیقت شیء است. روایات نیز دلالت بر نفی سنخیت در وجود نمی کند بلکه سنخیت در ذات را نفی می کند، ذات هم یعنی ماهیت.

پاسخ: این سخن که آن چه در روایات نفی شد تباین در ذات است و مقصود از ذات نیز ماهیت است. سخنی بی مدرک است ولی بر فرض صحّت مگر ماهیت حضرت حق غیر از ذات اوست؟ مسلّماً خیر بنابراین بنابر هر فرض مفاد روایات بینونت در ذات است.

به عبارت دیگر می توان درباره مخلوق ذات و ماهیت را جدا نمود و آن هم به تحلیل عقلی ولی درباره ذات الاهی این تشقیق حتی در ذهن هم محال است بنابراین وقتی سخن از تباین ذات الاهی با مخلوق می شود جایی برای طرح ذات و ماهیت نمی ماند.

پرسش: علّت ارادی نیز با اسباب طبیعی حاصل می شود، بنابراین باز هم باید بین علّت و معلول سنخیت باشد؟

پاسخ: این هنگامی است که خداوند اسبابی را خلق کرده باشد و بعد اراده بکند همین اسبابی را که خلق کرده علل اعدادی برای خلق دیگری قرار دهد. امّا در مورد اولین چیزی که خلق می شود علّت طبیعی در کار نیست بلکه علّت ارادی است وقتی علّت ارادی باشد وجهی ندارد که با معلول وجه شباهت داشته باشد.

پرسش: ما انسان ها علت ارادی هم داریم یعنی وقتی یک معمار اراده می کند خانه ای را بسازد کاملاً نقشه آن خانه به ذهن او می آید امّا او هیچ وقت نمی تواند درس خارج فقه یک مجتهد را اراده کند. هم چنین مجتهد هم نمی تواند نقشه ساختمان را اراده کند پس مراد خارج از مرید نیست به قول عوام از کوزه همان تراود که در اوست. خداوند متعال می فرماید: إِنِّي جَاعِلٌ فِى الأَرْضِ خَلِيفَةً (1)من می خواهم در زمین خلیفه قرار دهم این در رابطه با انسان ها، و در مورد مخلوقات هم می فرماید: وَ إِن مِّن شَيْءٍ إِلا يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَ لَكِن لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ (2)پس هر چه آفریده ام این گونه نیست که خارج از من باشد بلکه من یک تجلّی کرده ام و آن ها شبیه به من هستند و قول به این شباهت هیچ گاه موجب شرک و کفر نمی شود پس ما این سخن را که علّت ارادی شباهت نمی آورد ردّ کردیم.

پاسخ: این سخن که در علت ارادی هم سنخیت لازم است نوعی مغالطه است زیرا بین علّت ارادی و معلولش سنخیت نیست و اگر باشد بین آن فعل و علم موجود در علت سنخیت است و آن علم جزء ذات علّت نیست که مسئله سنخیت تداعی شود.

امّا درباره خداوند که علم او عین ذات اوست این مطالب از ریشه مطرح نیست و اگر در این جا کسی قایل به سنخیت شود رویات بینونت را نمی تواند توجیه کند و از نظر عقلی نیز امکان صدور متباينات نخواهد بود در حالی که از فاعل بالاراده متباینات صادر می شود.


1) البقرة، 30.

2) الإسراء، 44.

پرسش: بیان شد بعضی مسایل و مبادی هست که چون عقل به آن ها راه ندارد لذا حکمی هم ندارد در نتیجه تضادّی بین عقل و وحی نیست. حال ملاک و معیار برای تشخیص موارد ممنوعه چیست؟ چیزهایی را که عقل به آن ها راه ندارد چگونه باید تشخیص بدهیم؟ پاسخ: یک ملاک روشن خود عقل است یعنی وقتی خود عقل در آن مورد توجه می کند می بیند از حیطه درک او بیرون است و خود عقل این تشخیص را می دهد پس مرز بین آن چه می فهمیم و آن چه عقل به آن راه ندارد را خود عقل تعیین می کند. مثلاً در ارتباط با اَخبار عالَم دیگر، جزئیات وقایع آن و... عقل ما هیچ راهی ندارد و خود عقل این را می فهمد و خود عقل مرز خود را معین می کند. البته در برخی مسایل چنین نیست که هیچ عقلی به آن نرسد و ممکن است عقل کسی به آن برسد عقل دیگری نرسد، این اشکال ندارد مثل این که ما در کودکی نمی فهمیدیم چرا 2+2 می شود 4 و... .

پرسش: در بحث سنخیت، فاعلی که فعلی را انجام می دهد باید کمال آن چه را که ایجاد می کند در خود او باشد بنابر این مثالی که مطرح شد سنخیت را اثبات می کند مثلاً مهندسی که نقشه ای را می کشد قطعاً اگر این کمال را در خود نداشته باشد نمی تواند این کار را بکند. ممکن است کسی ده تا کمال داشته باشد و ده کار مختلف از او صادر شود در این جا باز سنخیت زیر سؤال نمی رود. خدای متعال کامل مطلق است. بنابراین مخلوقات مختلف از او صادر می شود.

پاسخ: این سخن اشاره به قانون معطی شیء نمی تواند فاقد شیء باشد دارد. قاعده مذکور در علل طبیعی که معلول از دل آن خارج می شود صحیح است و امّا در فاعل بالارادة موضوعیتی ندارد و اگر در پروردگار کسی آن را جاری بداند باید قایل شود که خدایی که معطی جسم است خود نیز دارای جسم است و اگر گفته شود خدا جسم است منتهی منتهی نقایص آن که محدود است ندارد می پرسیم همان محدودیت امری وجودی است یا عدمی اگر بگوید وجودی است که باید در ذات خدا باشد و خدا را حد می زند و اگر عدمی است همان عینیت می شود نه سنخیت.

پرسش: خداوند جسم را از جنبه عمومی دارد منتها نقایص آن را ندارد.

پاسخ: آیا جسم واقعیتی دارد یا خیر؟ جسم شیء است یا خیر؟

پرسش: محدویت های آن را ندارد محدودیت ها عدمی است.

ممکن است گفته شود که خدا کمال همه موجودات را داراست و این معنای سنخیت است. ولی سنخیت همان طور که از نامش هویداست یعنی اشتراک در حقیقت و ذات و خود این که گفته شود سنخیت یعنی دارا بودن کمال همه موجودات نیز برگشت به اشتراک در حقیقت و ذات دارد و مطلب جدیدی نیست وقتی گفته می شود موجَد حقیقت قائم بالغير و فقیر بالذات است و موجِد حقیقت غنی بالذات است. پس خواه ناخواه حقیقت فقیر بالذات (یعنی ذاتش ذاتی است که نیازمند و لا اقتضاء برای تحقّق است) با حقیقت غنی بالذات (یعنی ذاتش غنی است و مقتضی وجود) تباین خواهند داشت و در نتیجه تباین لا اقتضاء و اقتضا قطعی است لذا مجالی برای طرح سنخیت و نیز عینیت باقی نمی ماند.

پی نوشت

1- این تعبیرها با تسامح همراه است.

2- السنخ: الاصل من كلّ شيء، و الجمع: اسنخاخ و سنوخ و سنخ كلّ شيء اصله. لسان العرب، ج 6، ص 386.

3- الشورى، 11.

4- الزمر، 67.

5- البقرة، 116.

6- مانند کتاب توحید صدوق، کتاب شریف کافی، بحارالانوار و کتب ادعیه و مجامع حدیثی دیگر.

7- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح 1، ص 32 و بحارالانوار (طبع بیروت) ح 14، ج 4، ص 266.

8- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ج 2، ص 36 و عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، باب 11 من الاخبار في التوحید، ح 51، ج 1، ص 136.

9- «انيّت» یعنی حقیقت شیء.

10- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ج 2، ص 40 و بحار الانوار (طبع بیروت)، ج 54، ص 285.

11- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ج 3، ص 41؛ الکافی، کتاب التوحيد، باب جوامع التوحيد، ح 1، ج 1، ص 134.

12- «قدرة» کنایه از ذات مقدس حضرت حق است و تعبیر به قدرت شاید بدان جهت است که روشن تر از بقیه صفات در این جهت می تواند مطلب را برساند، در این حدیث شریف در نسخه ملاصدرا به جای کلمه «قدرة» کلمه «فدرة» بوده و ملاصدرا در شرح اصول کافی ص 329 «فدرة» را به معنای «قطعه» گرفته است و با قدرت پرورش سخنی که دارد در توجیه این لفظ تلاش کرده است امّا چنین نیست که فقط آن جزء و آن قطعه با اشیاء بینونت داشته باشد، چه اگر «فدرة» قطعه در نظر گرفته شود ترکیب، لازم می آید و چون در وجود خدا ترکیب نیست نتیجه چنین می شود که «بان من الاشیاء» و این معنا با لفظ «قدرة» که در نسخه های دیگر آمده مشخص و روشن می شود.

13- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ج 3، ص 42؛ الکافی، کتاب التوحيد، باب جوامع التوحيد، ح 1، ج 1، ص 135.

14- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح 13، ص 52؛ بحار الانوار (طبع بیروت) ح 16، ج 4، ص 275 و 276.

15- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح 36، ص 80؛ بحار الانوار (طبع بیروت) ح 30، ج 3، ص 299.

16- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح 26، ص 69؛ بحارالانوار (طبع بیروت) ح 2، ج 4، ص 221 و 222.

17- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح 13، ص 52؛ بحار الانوار (طبع بیروت) ح 16، ج 4، ص 275.

18- این روایت به جهت آن که به صورت مکتوبه به دست راوی رسیده لذا از این جهت دارای امتیاز می باشد.

19- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح 14، ص 56؛ الکافی، کتاب التوحید، باب جوامع التوحيد، ح 5، ج 1، ص 139.

20- بحارالانوار، ج 8، ص 339.

21- توحید صدوق، ح2 ، ص 36.

22- با مراجعه به مجامع حدیثی روشن می گردد احادیث در این زمینه بسیار فراوان هستند و همه احادیث نیز یک دست و یک نواخت و منطبق با آیه لَيْسَ كَمِثلِهِ شَيْءٌ می باشد.

23- تعبیر علّت نسبت به خداوند متعال از مباحثی است که بدان پرداخته خواهد شد که آیا می توان علّت اصطلاحی را به حضرت حق اطلاق کرد؟ یا می توان در مورد خداوند تعبیر «فاعل تام» به کار برد؟ این از مباحثی است که در بحث توحید مطرح خواهد شد.

24- به هر نوع لطافت از جدایی مثل جدایی بوی گل از گل. جدایی روغن بادام از بادام، جدایی کلام انسان از انسان، جدایی حالاتی از انسان در ارتباط با نفس او...

25- الحديد، 3.

26- البقرة، 30.

27- الإسراء، 44.

منابع و مآخذ

اشاره

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

ثقة الاسلام کلینی، الکافی، 8 جلد، دار الكتب الإسلامية تهران، 1365 ه ش.

•

شیخ صدوق، التوحید، یک جلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1398 ه ق.

•

علامه مجلسى، بحارالأنوار، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404ه .ق.

سیری در نسج البلاغه

اشاره

حجت الاسلام جعفر فاضل

•

معرّفی پروردگار توسط امیرمومنان علی (علیه السلام)

•

ناتوانی عقل از شناخت ذات الاهی

•

کارایی عقل در حوزه اثبات پروردگار

•

انحراف مجسّمه، حلولیه، اتّحادیه

•

توقیفیت اسمای الاهی

•

تباین و مغایرت خالق با خلق

درآمد

اشاره

بدون تردید بحثی مهمتر از مباحث مربوط به پروردگار وجود ندارد ولی این مباحث در عین حالی که از شرافت خاصّی برخوردارند حساسیت ویژه ای دارند که با کمترین انحراف، از محیط مکتب وحی خارج شده و وارد در مکاتب دیگر می گردد. لذا بایسته و لازم است که این مباحث بر اساس سخن معصومین (علیهم السلام) دنبال شود تا از هر گونه آسیبی مصون بماند. در این شماره نیز مباحثی از الاهیّات بر اساس نهج البلاغه تقدیم می گردد.

کلید واژه های:

نهج البلاغه، توقیفیت، تباین، مجسّمه، حلولیه، اتّحادیه

اعتقاد به خداوند

انسان همانطور که فکر می کند زندگی می کند بنابراین نوع شناخت در رابطه با خداوند، به شدت در زندگی آدمی تاثیر گذار است. اعتقاد به خدا روح انسان را به آرامش می رساند و دیگر فقدان امور دنیایی مایه اضطراب انسان نمی شوند. اعتقاد به خدا، موجب نفی گردنفرازی و گردنکشی است زیرا بندگی؛ روح گردنکشی را می میراند. اعتقاد به خدا و احساس حضور در محضر خدا، انسان را نسبت به خود و دیگران، نسبت به روش و رفتارش مسئول می سازد. ایمان به خدا ضامن آزادی آدمی از غیر خداست.

بنده دیگر مباش که خداوند تو را آزاد آفریده است. (1)

باور به پروردگار انسان را از قید نفس خود و دیگران رها ساخته و تنها او را در محیط عبودیت حضرت حق قرار می دهد. مقصود از اعتقاد به خدا تنها باورمند بودن نیست بلکه منظور باور همراه با محبت و احترام است. و در واقع ایمان چیزی جز دوستی خدا نیست و این دوستی اگر باشد اطاعت و بندگی در پی اش خواهد بود به همین خاطر است که میزان سنجش ایمان، اعمال است. نکته قابل توجّه دیگر این است که مقصود از اعتقاد به خدا، باور به خدای واقعی است نه خیالی و ساخته ذهن ها و نمایندگان خدا برای همین امر به میان مردم آمدند تا همگان را با خدای واقعی آشنا سازند. حضرت امیر (علیه السلام) در این مهم بسیار کوشیده و خدای واقعی را به بهترین نحو معرّفی نموده است که مانند او را در غیر سخنان اهل بیت (علیهم السلام) نمی توان یافت.

اینک به چند فراز از سخنان امیر کلام امام علی (علیه السلام) درباره پروردگار توجّه نمایید: (2)

1 - الْحَمْدُ للهِ الَّذِى لَمْ تَسْبِقُ لَه حَالٌ حالاً، فَيَكُونَ أَوَّلاً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ آخِراً،

سپاس خداوندی را که صفتی از او بر صفت دیگرش پیشی نجسته، تا اول باشد پیش از آن که آخر باشد،

وَ يَكُونَ ظَاهِراً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ باطِناً. كُلُّ مُسَمًّى بِالْوَحْدَة غَيْرُهُ قَلِيلٌ. وَ كُلُّ عَزيزِ غَيْرُهُ ذَلِيلٌ. و آشکار باشد قبل از این که پنهان باشد و هر آن چه غیر او به وحدت نامیده شود کم است. و هر عزیزی غیر از او خوار،


1) نامه 31.

2) بحارالأنوار، ج 74، ص 306، باب 14.

وَ كُلُّ قَوِيٌّ غَيْرُهُ ضَعِيفٌ. وَ كُلُّ مالک غَيْرُهُ مَمْلُوكٌ. وَ كُلُّ عالم غَيْرُهُ مُتَعَلِّم. و هر قویّی غیر او زبون و هر مالکی غیر او مملوک و هر عالمی غیر او نیازمند به فراگیری،

وَ كُل قادِر غَيْرُهُ يَقْدِرُ وَ يَعْجِرُ. وَ كُلَّ سَمِيعِ غَيْرُهُ يَصَمُّ عَنْ لَطيف الأصْواتِ، و هر صاحب قدرتی غیر او گاه توانا و گاه ضعیف و هر شنوندهای غیر او از شنیدن صداهای آهسته ناشنوا،

وَ يُصمُّهُ كَبيرُها وَ يَذْهَبُ عَنْهُ ما بَعُدَ منها. و از شنیدن آوازهای بلند کر و از شنیدن صداهای دور محروم است.

وَ كُل بَصير غَيْرُهُ يَعْمَى عَنْ خَفِيِّ الأَلْوانِ وَ لَطيف الأجسامِ. و هر بیننده ای غیر او از دیدن رنگ های پنهان و اجسام لطیف کور،

وَ كُلُّ ظاهر غَيْرُهُ غَيْرُ باطن. وَ كُلُّ باطِن غَيْرُهُ غَيْرُ ظاهر. و هر آشکاری جز او غیر پنهان و هر پنهانی جز او غیر ظاهر است

وَ لا ضدٌ مُنافِر، وَلكِنْ خَلائِقُ مَرْبُوبُونَ وَ عِباد داخِرُونَ. و ضدّ گردنکش، بلکه همه آفریدگان پرورده شده و بندگانی ذلیل و خوارند.

لَمْ يَحْلُلْ فِي الأشْياءِ فَيُقالَ هُوَ فِيها كائِنٌ. وَ لَمْ يَنْاَ عَنْها فَيُقالَ هُوَ مِنْها بائِنٌ. در اشیاء حلول ننموده تا گفته شود خدا در آن هاست. و از آن ها دور نگشته تا گفته شود جدای از آن هاست.

لَمْ يَؤُدْهُ خَلْقُ ما ابْتَدَأَ وَ لا تَذييرُ ما ذَرَأَ وَ لا وَقَفَ بِهِ عَجْزٌ عَمّا خَلَقَ، آفریدن موجودات و تدبیر وضع آنان او را خسته و درمانده نکرده و نسبت به آن چه آفریده عجزی به او دست نداده،

وَ لا وَلَجَتْ عَلَيْهِ شُبْهَةٌ فيما قضى وَ قَدَّرَ، بَلْ قَضاءٌ مُنْقَنٌ، و در آن چه حکم داده و مقدّر نموده اشتباهی بر او وارد نگشته، بلکه کارش قضائی است استوار،

وَ عِلْمٌ مُحْكَمْ، وَ اَمْرٌ مُبْرَم. الْمَأْمُولُ مَعَ النِّقَم، الْمَرْهُوبُ مَعَ النِّعَم. و علمی است محکم و امری است قطعی. بندگان باوجود خشمش به او امیدوار و با وجود نعمت هایش از او هراسنانند.

2- سپاس خداوندی را که بی آن که دیده شود شناخته شده و بی آن که اندیشه ای به کار گیرد آفریننده است خدایی که همیشه بوده و تا ابد خواهد بود آن جا که نه از آسمان دارای برج های زیبا خبری بود و نه از پرده های فرو افتاده اثری به چشم می خورد نه شبی تاریک و نه دریایی آرام نه کوهی با راه های گشوده نه دره ای پرپیچ و خم نه زمین گسترده و نه آفریده های پراکنده وجود داشت.

3- اوست خدایی که با همه وسعتی که رحمتش دارد کیفرش بر دشمنان سخت است با سختگیری که دارد رحمتش همه دوستان را فرا گرفته است هر کس که با او به مبارزه برخیزد بر او غلبه می کند هر کس دشمنی ورزد هلاکش می سازد هر کس با او کینه و دشمنی ورزد تیره روزش کند و بر دشمنانش پیروز است هرکس به او توکّل نماید او را کفایت کند هر کس از او بخواهد می پردازد و هر کس برای خدا به محتاجان قرض دهد وامش را بپردازد و هر که او را سپاس گوید پاداش نیکو دهد.

4- ستایش خدایی را سزاست که نبخشیدن بر مال او نیفزاید و بخشش او را فقیر نسازد زیرا هر بخشنده ای جز او اموالش کاهش یابد و جز او هرکس از بخشش دست کشد مورد نکوهش قرار گیرد. اوست بخشنده انواع نعمت ها و بهره های فزاینده و تقسیم کننده روزی پدیده ها مخلوقات همه جیره خوار سفره اویند که روزی همه را تضمین و اندازه اش را تعیین فرمود. به مشتاقان خویش و خواستاران آن چه در نزد اوست راه روشن را نشان داد سخاوت او در آن جا که از او بخواهند با آن جا که از او درخواست نکنند بیشتر نیست. خدا اولی است که آغاز ندارد تا پیش از او چیزی بوده باشد و آخری است که پایان ندارد تا چیزی پس از او وجود داشته باشد. مردمک چشم ها را از مشاهده خود بازداشته است. زمان بر او نمی گذرد تا دچار دگرگونی گردد و در مکانی قرار ندارد تا پندار جابجایی نسبت به او روا باشد. اگر آن چه از درون معادن کوه ها بیرون می آید و یا آن چه از لبان پر از خنده صدف های دریا خارج می شود از نقره های خالص و طلاهای ناب دره های غلطان و مرجان های دست چین همه را ببخشد در سخاوت او کمتر اثری نخواهد گذاشت و گستردگی نعمت هایش را پایان نخواهد داد در پیش او آن قدر از نعمت ها وجود دارد که هر چه انسان ها درخواست کنند تمامی نپذیرد چون او بخشنده ای است که درخواست نیازمندان چشمه جود او را نمی خشکاند و اصرار و درخواست های پیاپی او را به بخل ورزیدن نمی کشاند.

ناتوانی عقل از شناخت کنه ذات پروردگار

عقل در حوزه اثبات اصل بودن خداوند، بسیار قوی و مستقل است که شرحش خواهد آمد. و امّا عقل در حوزه درک ذات الاهی ناتوان و علیل است و امّا عقل در حوزه شناخت برخی از صفات و افعال خداوند مستقل است ولی در بسیاری دیگر ناتوان است و امّا عقل در حوزه شناخت احکام و دستورات الاهی بخاطر از دسترس خارج بودن علّت احکام، نیز ناتوان است و باید به وحی رجوع کند. هر موجودی جز ذات پروردگار، محدود و دارای اندازه خاص خود است و از این موضوع عقل نیز مستثنی نیست. عقل به عنوان یک قوّه یا ابزار تفکّر، بسیار حائز اهمیت است ولی عقل بدون علم کارایی ندارد. این عقل است که اطلاعات موجود را کنار هم گذارده و نتیجه می گیرد بنابراین مواد اولیه کارخانه عقل، علم و دانش است به همین خاطر است که اگر اطلاعات کافی یا کامل نباشد، نتیجه نیز متناسب با آن یا غیر کافی یا غیر کامل خواهد بود قرآن کریم بیان نموده است:

وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعلم الا قليلا (1) به شما از دانش جز اندکی داده نشده است.

لذا همواره عقل در جهت نتیجه گیری دارای محدودیت است. جهت دیگری که در محدودیت عقل است محدودیت در فهم است. برخی از امور قابل فهم و درک عقل نیستند یعنی اگر حتی عقل به آن علم هم یابد و فهم آن نتواند کند. لذا کسانی که انتظار دارند همه چیز را بفهمند و درک کنند، به عجز مخلوقی خود پی نبرده و یا آن را فراموش کرده اند. پروردگار بالاتر از آن است که در فهم و درک مخلوقی قرار گیرد به همین خاطر است که در حوزه شناخت خدا باید به وحی اكتفا نمود. حضرت امیر (علیه السلام) فرمودند: (2)

• ای پرستش کننده درست بنگر آن چه را که قرآن از صفات خدا بیان می دارد به آن اعتماد کن و از نور هدایتش بهره گیر و آن چه را که شیطان تو را به دانستن آن وا می دارد و کتاب خدا آن را بر تو واجب نکرده و در سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان هدایتگر (علیهم السلام) نیامده رها کن و را علم آن را به خدا واگذار که این نهایت حق پروردگار بر تو است. بدان آن ها که در علم دین استوارند خدا آن ها را از فرورفتن در آن چه که بر آن ها پوشیده است و تفسیر آن را نمی دانند

1) 3

2) 4

و از فرو رفتن در اسرار نهان بی نیاز ساخته است و آنان را از این رو که به عجز و ناتوانی خود در برابر غیب و آن چه که تفسیر آن را نمی دانند اعتراف می کنند ستایش فرمود و ترک ژرف نگری آنان در آن چه که خدا بر آنان واجب نساخته را راسخ بودن در علم شناسانده است. پس به همین مقدار بسنده کن! و خدا را با میزان عقل خود ارزیابی مکن تا از تباه شدگان نباشی.

•

اوست خدای توانایی که اگر وهم و خیال انسان ها بخواهد برای درک اندازه قدرتش تلاش کند و افکار بلند و دور از وسوسه های دانشمندان بخواهد ژرفای غیب ملکوتش را در نوردد و قلب های سراسر عشق مشتاقان برای درک کیفیت صفات او کوشش نماید و عقل ها با تلاش وصف ناپذیر از راه های بسیار ظریف و باریک بخواهند ذات او را درک کنند دست قدرت بر سینه همه نواخته باز گرداند در حالی که در تاریکی های غیب برای رهایی خود به خدای سبحان پناه می برند و با ناامیدی و اعتراف به عجز از معرفت ذات خدا باز می گردند که با فکر و عقل نارسای بشری نمی توان او را درک کرد و اندازه جلال و عزّت او در قلب اندیشمندان راه نمی یابد. خدایی که پدیده ها را از هیچ آفرید نمونه ای در آفرینش نداشت تا از آن استفاده کند و یا نقشه ای از آفرینندهای پیش از خود که از آن در آفریدن موجودات بهره گیرد و نمونه های فراوان از ملکوت قدرت خویش و شگفتی های آثار رحمت خود که همه با زبان گویا به وجود پروردگار گواهی می دهند را به ما نشان داده که بی اختیار ما را به شناخت پروردگار می خوانند.

•

خدایا! گواهی می دهم آنان که تو را با چیزی از آفریده های تو مساوی شمارند از تو روی برتافته اند و آن که از تو روی گردان شود بر اساس آیات محکم قرآن و گواهی براهین روشن تو کافر است. تو همان خدای بی حدّی هستی که در اندیشه ها نگنجی تا چگونگی ذات تو را درک کنند و در خیال و وهم نیایی تا تو را محدود و دارای حالات گوناگون پندارند.

کارایی عقل در حوزه اثبات پروردگار

گرچه عقل به خاطر محدودیتش، از درک ذات خدا و چگونگی حضرت حق ناتوان است [و در واقع هیچ موجودی نمی داند خدا چیست و تنها خدا است که خود را به کنه ذات می شناسد]، امّا در جهت اثبات موجودیت باری تعالی بسیار توانمند است. عقل با توجه به پدیده ها (1)

دوم - إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ وَ اخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الألْبَابِ [آل عمران، 190].

سوم - وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَكُم مِّن تُرَابٍ - تا - وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ [روم، 20 تا 30].

چهارم - خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ تَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ - تا - إِنَّ اللَّهَ لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ [نحل، 3 تا 18].

به پدید آورنده آن پی می برد یعنی عقل می فهمد هر پدیده ای پدید آورنده ای دارد. در نهج البلاغه به مسئله خلقت ابتدایی بسیار تاکید شده است، بدین معنا که اشیاء را خدا بدون هیچ سابقه و ماده اولیه و یا طرح موجودی، ساخته است. به جز پروردگار همه موجودات سابقه عدمی دارند و به عبارتی پدیده اند.
• خدا پدیدآورنده پدیده هاست... خالق و روزی دهنده آنان است آفتاب و ماه به رضایت او می گردند که هر تازه ای را کهنه و هر دوری را نزدیک می گرداند. خدا روزی مخلوقات را تقسیم کرد و کردار و رفتارشان را برشمرد از نفس ها که می زنند و نگاه های دزدیده که دارند و رازهایی که در سینه ها پنهان کردند. و جایگاه پدیده ها را در شکم مادران و پشت پدران تا روز تولّد و سرآمد زندگی و مرگ همه را می داند.

آن گاه که به آن چه در اطراف ماست و ما آن را حس می کنیم نیک بنگریم آثار صنع و مخلوقیت (پدیده بودن) را در آن می بینیم. خود داشتن شکل و اندازه از آثار مصنوعیت و مخلوقیت است. اگر چیزی دارای اندازه شد بی شک قابلیت پذیرش اندازه های دیگر را نیز دارد و چیزی که در آن کم و زیادی راه داشته باشد در ذاتش تغییر راه دارد و چیزی که در ذاتش حدوث و دگرگونی راه دارد قطعاً حادث (پدیده) است و هر پدیده ای پدید آورنده ای دارد:


1) حضرت امیر (علیه السلام) فرمودند: كُلُّ مَعْرُوفٍ بِنَفْسِهِ مَصْنُوعٌ - «هر چیزی که خودش و ذاتش شناسایی شود، مخلوق و آفریده است» - از این جمله فهمیده می شود که معرفت خدا، از راه آیات و نشانه ها میسور است. شیوه قرآن کریم در معرفی خدای تعالی، توجه دادن به نشانه های او در آفرینش است. اینک چند نمونه را ذکر می کنیم: اول - إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِى فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنزَلَ اللهُ مِنَ السَّمَاءِ مِن مَّاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَ بَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَ السَّحَابِ الْمُسَخّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ [بقره، 164].

• در آن چه آفریده آثار صنع و نشانه های حکمت او پدیدار است که هر یک از پدیده ها حجّت و برهانی بر وجود او می باشند گرچه برخی مخلوقات به ظاهر ساکت اند ولی بر تدبیر خداوندی گویا و نشانه های روشنی بر قدرت و حکمت اویند!

از سویی عقل می یابد که بود شدن بدون اندازه محال است بنابراین، آفریده بدون حد و اندازه ممکن نیست و به عبارتی می توان گفت که هر مخلوقی محدود است. حضرت امیرمومنان (علیه السلام) فرمود:

•

خالق هستی هرچه را آفرید با اندازه گیری دقیق استوار کرد و با لطف و مهربانی نظمشان و به خوبی تدبیر کرد. هر پدیده را برای همان جهت که آفریده شد به حرکت در آورد چنان که نه از حد و مرز خویش تجاوز نماید و نه در رسیدن به مراحل رشد خود کوتاهی کند و این حرکت حساب شده را بدون دشواری به سامان رساند.

•

پس چگونه ممکن است سرپیچی کند در حالی که همه موجودات از اراده خدا سرچشمه می گیرند خدایی که پدید آورنده موجودات گوناگون است بدون احتیاج به اندیشه و فکری که به آن روی آورد یا غریزه ای که در درون پنهان داشته باشد و بدون تجربه از حوادث و بدون شریکی که در ایجاد امور شگفت انگیز یاریش کند موجودات را آفرید پس آفرینش کامل گشت و به عبادت و اطاعت او پرداختند دعوت او را پذیرفتند و در برابر فرمان الاهی سستی و درنگ نکردند و در اجرای فرمان الاهی توقف نپذیرفتند. پس کجی های هر چیزی را راست و مرزهای هر یک را روشن ساخت و با قدرت خداوندی بین اشیا متضاد هماهنگی ایجاد کرد و وسایل ارتباط آنان را فراهم ساخت و موجودات را از نظر حدود اندازه و غرائز و شکل ها قالب ها هیئت های گوناگون تقسیم و استوار فرمود و با حکمت و تدبیر خویش هر یکی از به سرشتی که خود خواست در آورد.

بنابراین مخلوق موجودی است که دارای حد و اندازه است و معلوم شد که هر مخلوقی محدود است ولی آیا هر محدودی مخلوق است؟

چنان که بیان شد، هر چیزی که دارای اندازه باشد قابلیت پذیرش اندازه های دیگر را دارد و هر چیزی که در آن کم و زیادی راه داشته باشد، مخلوق و پدیده است زیرا در ذاتش تغییر و حدوث راه دارد بنابر این هر محدودی مخلوق است:

• در آن چه آفریده شده آثار صنعت و نشانه های حکمت خداوند پدیدار است و هر یک از پدیده ها حجّت و برهانی بر وجود او می باشند.

حال از دو اصل یاد شده؛ «هر محدودی مخلوق است» و «هر مخلوقی محدود است»، به راحتی می توان نتیجه گرفت که محدود مساوی با مخلوق است. و از این جا تعریف صحیح خالق و مخلوق و در نتیجه فرق خالق با مخلوق واضح می شود. مخلوق موجودی است که دارای حد و اندازه است و خالق موجودی است که دارای حد و اندازه نیست و فرق خالق با مخلوق در همین است. در سخنان معصومین (علیهم السلام) به این مهم بسیار تاکید شده است:

وَ لَمْ يَحْتَلْ فِيكَ مُحْتَالٌ أَنْ يَصفَكَ بهَا الْمُلْحِدُ إلَى تَبْدِيل أَوْ يَحُدَّكَ بِالزِّيَادَةِ وَ التَّقْصَان (1) و نیز از همین جا مشخص می شود که بین خالق و مخلوق واسطه ای نیست چرا که «حد» و «بی حد» ضدین هستند.

انحراف بت پرستان و نیز مجسمه از پروردگار

توجّه به تفاوت خالق (بی حد) با خلق (حد دار)، نشان می دهد که «مجسمه» خدا را نشناختند:

•

خداوندا گواهی می دهم آن کس که تو را به اعضای گوناگون پدیده ها و مفاصل به هم پیوسته که به فرمان حکیمانه تو در لابلای عضلات پدید آمده تشبیه می کند هرگز در ژرفای ضمیر خود تو را نشناخته و قلب او با یقین انس نگرفته است و نمی داند که هرگز برای تو همانندی نیست. و گویا بیزاری پیروان گمراه از رهبران فاسد خود را نشنیده اند که می گویند: (به خدا سوگند ما در گمراهی آشکار بودیم که شما را با خدای جهانیان مساوی پنداشتیم)

•

دروغ گفتند مشرکان که تو را با بت های خود همانند پنداشتند و با وهم و خیال خود گفتند پیکری چون بت های ما دارد و با پندار نادرست تو را تجربه کرده و با اعضا گوناگون مخلوقات تشبیه کردند.

انحراف حلولیه و اتحادیه از پروردگار

توجّه به تفاوت خالق با خلق، معلوم می سازد که خدا با چیزی متّحد نمی شود و در چیزی حلول نمی کند و در چیزی قرار نمی گیرد و از چیزی جدا نمی شود و چیزی هم از او جدا نمی شود، چگونه؛ «حد» و «بی حد» که ضد یک دیگرند با هم متحد گردند.

وَ الْوَاحِدُ الْمُتَبَايِنُ الَّذِى لَا يَنْبَعِثُ مِنْ شَيْءٍ وَ لَا يَتَّحِدُ بِشَيْ. (2) واحد متباینی که از چیزی سرچشمه نگرفته و با چیزی متّحد نمی شود.


1) بحار 94، ص 275.

2) بحارالأنوار، ج 3، ص 222، باب 6- التوحید و نفی الشریک و معنی

این تفاوت نشان می دهد که خدا شبیه و نظیر و مانندی ندارد.

وَ هُوَ الْمُتَفَرِّدُ الَّذِي لَا نَظِيرَ لَهُ وَ التَّوْحِيدُ الْإقْرَارُ بالْوَحْدَةِ وَ هُوَ الانْفِرَادُ... (1) و او فردی است که نظیری ندارد و توحید یعنی اقرار کردن به وحدانیت خدا و او فرد است.

و معنا و مفهوم یگانگی ذات باری نیز همین است. (2)

یکی این که یگانگی خدا مطلق است و اختصاص به صفت خاصّ و شأن خاصّی ندارد. توضیح این که ما وقتی انسان را مثلاً توصیف به یگانگی می کنیم، این توصیف مطلق نیست، بلکه فرضاً می گوییم: زید در علم فقه یگانه است، فلان قهرمان در کشتی یگانه است. ولی این موارد، تفاوت اساسی با توحید دارد. در توحید می گوییم: خدای متعال در ذات، یگانه است، سنخ ذات او با همه ذاتها مغایر است و در همه شونش منحصر به فرد است. طبرسی در مجمع البیان گوید: «... وَ اِذا قِيلَ هَذَا اَلرَّجُلُ اِنْسَانٌ وَاحِدٌ، فَهُوَ وَاحِدٌ فِي مَعْنَى صِفَتِهِ. وَ اذا وَصَفَ اَللَّهَ تَعالى بَانَهُ وَاحِدٌ فَمَعْنَاهُ انَّه الْمُخْتَصُّ بِصِفَاتٍ لا يُشارِكُهُ فِيها اَحَدٌ غَيْرُهُ. نَحْوَ كَوْنِهِ قَادِراً لِنَفْسِهِ عَالِماً حَيّاً مَوْجُوداً كَذَلِكَ»

دیگر این که یگانگی خدای متعال حقیقی است، مغایرت او با سایر موجودات چنان است که هیچ کس مقارب ذات اقدس او نیست و حتی بطور مجاز و مسامحه هم نمی توان کسی را همتای او دانست. باری ذات حقّ تعالی ناشناخته است و به همین دلیل، از بحث در ذات او نهی اکید شده است: وَ اَنَّ اِلَيَ رَبُّكَ اَلْمُنْتَهِيَ [نجم، 42] به بیان روشن تر، معرفی خدا در قرآن براساس یگانگی او و مغایرت با سایر موجودات است: لَيْسَ كَمِثْله شَيْءٌ [شوری، 11]. حتى فرض وجود دو خدا به نشناختن خدا بر می گردد، یعنی آن چه که دو فرد برایش تصوّر شود، غیر خدا است. و آیه كريمه وَ مَا مِنْ إِلَهِ إِلا إِلَهَ وَاحِدٌ [مائده، 73] همین را می فهماند.)به عبارت دیگر، کثرت و تعدّد از خواص شناخته های ما و اجسام است، در حالی که ادراک ما در مورد خدای متعال، این است که او موجودی است مغایر همه این اشیایی که ما می توانیم بشناسیم و احکام این اشیاء - که از جمله آن ها فرض کثرت و تعدّد است - بر او جاری نمی باشد.

وقتی می گوییم خدا یکتا است یعنی ذات او ذاتی است که مانندی برایش نیست. ذات احدیت بی حد است و موجود بی حد، بی حد دیگری را بر نمی تابد زیرا در این صورت حد می خورد.

1) بحارالأنوار، ج 3، ص 2.

2) قرآن کریم چنین می فهماند که خدا - جلّ جلاله - را با هیچ یک از موجودات دیگر نمی توان مقایسه کرد و این که هیچ گونه تشابه و تسانخی بین خدا و خلق نمی باشد و اساساً شناخت او بر مبنای مغایرت با مخلوقات است، و الاّ آن چه مشابه مخلوقات فرض شده است خدا نیست.

### توقیفیت اسمای الاهیاز آیات قرآن کریم چنین فهمیده می شود که قرآن، خدا را از هر نقص و عیبی منزّه می داند، و ذات اقدس او را دارای اسماء حسنی و صفات علیا می داند و این را ضروری می داند، به طوری که نیاز به استدلال (1ندارد. خدای متعال، خود توصیف خود را متکفّل شده است و به کسی اجازه توصیف ذات اقدسش را نمی دهد، هر چند در نظر وصف کننده کمال باشد. آیه کریمه

سُبْحَانَ الله عَمَّا يَصفُونَ * إِلَّا عِبَادَ الله الْمُخْلَصِينَ (2) خدا منزّه است از آن چه در وصف می آورند * به استثنای بندگان پاکدل خدا.

به طور روشن از این حقیقت پرده برداشته است. مطابق روایات و ادلّه عقلی، مراد از عباد مخلصین (به فتح لام) همان بندگان معصوم و حجّت های خدا هستند. بر همین اساس، دانشمندان بزرگوار اسلام تصریح کرده اند که اسماء الله توقیفیّه است و کسی حق ندارد که خدا را به اسم یا صفتی که ثبوت قطعی از شرع ندارد توصیف کند. میرزای قمی (رحمة الله علیه) در قوانین در بحث اطّراد (از علائم حقیقت) از اطلاق کلمه متجوّز، «سخّی» بر خدا منع کرده و دلیل آن را توقیفیّت اسماء الله ذکر کرده است.

یعنی فطری است و مانند سایر فطریّات مورد اذعان همه عقول سلیمه است. توضیح این که یک سلسله امور است که وقتی بر انسان عرضه می شود، عقل انسان صحّت آن ها را بدون تردید می پذیرد و برای آن ها مطالبه دلیل نمی کند، مانند زشتی خیانت و حسن امانت. و از این قبیل است موارد زیر: أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ [بقره، 44]؛ أَفَمَن يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أُمَّن لَا يَهِدِّى إِلَّا أَن يُهْدَى [يونس، 35]؛ أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ [بقره، 85]؛ هَلْ جَزَاء الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ [الرحمن، 60]: وَ جَزَاء سَيِّئَةِ سَيِّئَةٌ مِّثْلُهَا [شوری، 40]؛ لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ [صفّ،2]؛ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى وَ عَلَى اللهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآيَاتِهِ [انعام، 21]. چنان که ملاحظه می شود این مطالب فطری است و نیازی به استدلال ندارد. 1. آیاتی که وصف کمال برای خدای عزّوجل می کند، همین گونه است. لهذا هیچ وقت از ناحیه کسی مطالبه دلیل بر آن ها نشده است و حتی دشمنان اسلام هم اعتراض نداشته اند. مثلاً

حضرت یوسف (علیه السلام) به یاران زندانی خویش می گوید: أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَم اللهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ [يوسف، 39] یعنی همان طوری که گفته می شود هَلْ جَزَاء الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ و صحّت آن معلوم است، همین طور وقتی گفته می شود که خدای واحد قهّار خوب است نه اعتقاد به خدایان متعدّد صحّت آن معلوم است و کسی اعتراض نمی کند.


1) یعنی فطری است و مانند سایر فطریّات مورد اذعان همه عقول سلیمه است. توضیح این که یک سلسله امور است که وقتی بر انسان عرضه می شود، عقل انسان صحّت آن ها را بدون تردید می پذیرد و برای آن ها مطالبه دلیل نمی کند، مانند زشتی خیانت و حسن امانت. و از این قبیل است موارد زیر: ﴿ أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ) [بقره، 44]؛ أَفَمَن يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أُمَّن لَا يَهِدِّى إِلَّا أَن يُهْدَى [يونس، 35]؛ أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ [بقره، 85]؛ هَلْ جَزَاء الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ [الرحمن، 60]: وَ جَزَاء سَيِّئَةِ سَيِّئَةٌ مِّثْلُهَا [شوری، 40]؛ لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ [صفّ،2]؛ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى وَ عَلَى اللهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآيَاتِهِ [انعام، 21]. چنان که ملاحظه می شود این مطالب فطری است و نیازی به استدلال ندارد. 1. آیاتی که وصف کمال برای خدای عزّوجل می کند، همین گونه است. لهذا هیچ وقت از ناحیه کسی مطالبه دلیل بر آن ها نشده است و حتی دشمنان اسلام هم اعتراض نداشته اند. مثلاً حضرت یوسف (علیه السلام) به یاران زندانی خویش می گوید: أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَم اللهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ [يوسف، 39] یعنی همان طوری که گفته می شود هَلْ جَزَاء الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ و صحّت آن معلوم است، همین طور وقتی گفته می شود که خدای واحد قهّار خوب است نه اعتقاد به خدایان متعدّد صحّت آن معلوم است و کسی اعتراض نمی کند.

2) الصافّات، 159، 160

شیخ مفید (رحمة الله علیه)، (به نقل صاحب توضیح المراد) در اوائل المقالات می نویسد:

أَنَّهُ لاَ يَجُوزُ تَسْمِيَةُ اَلْبَارِى تَعَالَى اِلاّ بِمَا سَمَّى بِهِ نَفْسَهُ فِي كِتَابِهِ او على لسانِ نَبِيِّي (صلي اللّه عليه و آله) او سَمَّاهُ بِهِ حُجَجُهُ مِنْ خُلَفَاءِ نَبِيِّهِ وَ كَذَلِكَ اقُولُ فِى اَلصِّفَاتِ وَ بِهذا تطابقت الاخبار عن آل مُحَمَّد (علیهم السلام)...

جایز نیست خدای باری تعالی را نامگذاری کنیم مگر به آن چه خودش در قرآن نام گذاری کرده، یا از زبان پیامبرش (صلی الله علیه و آله) نقل شده یا حجّت های الاهی که جانشینان اویند او را نام گذاری کرده اند. و این گونه درباره صفات سخن می گویم و این مطابق احادیث آل محمّد (علیهم السلام) است.

علامه حلّی پس از بحث درباره الم و لذّت و بیان این که لذّت (عقلی) به معنای ادراک ملایم است، می نویسد:

وَ اما اَللَّذَّةَ بِهَذَا اَلْمَعْنَى فَقَدِ اِتَّفَقَ اَلاوَائِلُ عَلَى ثُبُوتِهَا اَللَّهُ تَعَالَى لاَنَّهِ مُدْرِكٌ لاَكْمَلُ الموجودات اُعْنَى ذَاتَهُ فَيَكُونُ مُلْتَذا بِهِ وَ اَلمُصَنِّف (رحمة الله علیه) كَانَهُ قَدِ ارتضى هَذَا اَلْقَوْلَ وَ هُوَ مَذْهَبُ اِبْنِ نَوْبَخْتَ مِنَ اَلْمُتَكَلِّمِينَ اِلاّ انّ اطِّلاقَ المُلْتَدِ عَلَيهِ يُستَدْعى الاذن الشَّرعيّ. دانشمندان گذشته متّفق هستند که لذّت به این معنا برای خدا ثابت است. چون او کامل ترین موجودات است، یعنی خودش را درک می کند و این گونه لذّت می برد. و نویسنده کتاب گویا این قول را پذیرفته است. و این رأی ابن نوبخت متکلّم است. جز این که اطلاق صفت لذّت برنده بر او [خدا] مشروط به اذن شرعی است.

بر همین اساس، بر شیخ الرئیس - که بر خدای متعال اطلاق مبتهج نموده است - اعتراض شده است. عبارت ابن سینا در اشارات این است: (1)

اَجَلِ مُبْتَهِجٌ بِشَيْءٍ وَ هُوَ الاَوْلُ بِذاتِهِ، لِأَنَّهُ اَشَدُ الاِشْياءِ اَدْراكا لاَشَدَّ الاشْياءِ كَمَالاً، الَّذِى هُوَ بَرِىءٌ عَنْ طَبِيعَةِ الِامْكَانِ وَ اَلْعَدَمِ، وَ هُمَا مُنْبَعَا اَلشَّرِّ وَ لاَ شَاغِلَ لَهُ عَنْهُ، وَ اَلْعِشْقُ اَلْحَقِيقَى هُوَ اَلاِبْتِهَاجُ بِتَصَوُّرِ حَضْرَةِ ذاتٍ... وَ الاَوْلِ عَاشِقٌ لِذَاتِهِ مِن ذاتِهِ عَشْقٌ مِنْ غَيْرِهِ او لم يعشق، وَ لَكِنَّهُ لَيْسَ لاَ يَعْشَقُ مِنْ غَيْرِهِ، بَلْ هُوَ مَعْشُوقٌ لِذَاتِهِ ذَاتُهُ من وَ مِنَ اشْيَاءَ كَثِيرَةٍ غَيْرِه. و او [خدا] ذاتاً اول است چون او بالاترین مرتبه ادراک را دارد، چون او صاحب بالاترین مرتبه کمال است. کسی که از [امکان و عدم] که این دو منبع شر هستند منزّه است. و چیزی او را از امر ادراک منصرف نمی کند و عشق حقیقی همان ابتهاج از طریق تصور کردن ذات حضرتش می باشد... و اولین عاشق که ذاتاً عاشق خودش است، عاشق غیر خودش است یا نه؟ و لکن او این طور نیست که عاشق غیر خودش باشد بلکه او خودش معشوق خودش و معشوق غیر خودش است.


1) ج 3، ص 329.

برخی از طرفداران فلاسفه، در مقام دفاع از شیخ بر آمده اند و گاهی توقیفیّت اسماء را منکر شده اند و گاهی به جمله «یا مرتاح» که در دعاء جوشن کبیر (بند 65) آمده است استدلال کرده اند، چه آن که مرتاح به معنای خرّم و شاد آمده است و مبتهج نیز همین معنی را دارد. امّا این دفاع صحیح نیست، زیرا با وجود آیه کریمه:

سُبْحَانَ اللهِ عَمَّا يَصِفُونَ * إِلَّا عِبَادَ اللهِ الْمُخْلَصِينَ (1) جایی برای انکار توقیفیت نمی ماند. به علاوه کلمه مرتاح که در دعاء جوشن کبیر آمده است، نمی تواند مورد استفاده قرار گیرد، زیرا کلمه مرتاح همان طوری که به معنای خرّم و خرسند آمده است، به معنای خرّم کننده و خرسند کننده هم آمده است، که اطلاق آن به معنای دوم بر خدای متعال مانعی ندارد. شخصی از حضرت امیر (علیه السلام) خواست که خدا را آشکارا ببیند. حضرت (علیه السلام) از این درخواست خشمگین شدند. زیرا که در واقع سائل مخلوق را با خالق اشتباه گرفته بود زیرا پیش فرض سائل این بود که خدا دارای چگونگی و اوصاف آفریدگان است. حضرت امیر (علیه السلام) در پاسخ، به بهترین وجه فهمانیدند که اساساً این گونه اندیشه ها بیگانه از خداشناسی است و از وسوسه های شیطانی است، و در معرفت خدا می باید از بیان قرآن کریم و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و ائمّه معصومین (علیهم السلام) پیروی کرد و بس:

فَانْظُرْ أَيُّهَا السَّائِلُ فَمَا دَلَّكَ الْقُرْآنُ عَلَيْهِ مِنْ صِفَتِهِ فَاثْتَمَّ بِهِ وَ اسْتَضِيْ بِنُورِ هِدَايَتِهِ وَ مَا كَلَّفَكَ الشَّيْطَانُ عِلْمَهُ ممَّا لَيْسَ فِى الْكَتَابِ عَلَيْكَ فَرْضُهُ وَ لَا فِي سُنَّةَ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و أئِمَّةِ الْهُدَى أَثَرُهُ فَكلْ عِلْمَهُ إِلَى اللهِ سُبْحَانَهُ فَإِنَّ ذَلِكَ مُنْتَهَى حَقٌّ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّاسِخِينَ فِى الْعِلْم هُمُ الَّذِينَ أغْنَاهُمْ عَنِ اقْتِحَام السُّدَدِ الْمَضْرُوبَةِ دُونَ الْغُيُوبِ الْإقْرَارُ بِجُمْلَةِ مَا جَهلُوا تَفْسِيرَهُ مِنَ الْغَيْبِ الْمَحْجُوبِ فَمَدَّحَ اللهُ اعْتِرَافَهُمْ بِالْعَجْزِ عَنْ تَنَاوُلِ مَا لَمْ يُحِيطُوا بِهِ عِلْماً وَ سَمَّى تَرْكَهُمُ التَّعَمُّقَ فِيمَا لَمْ يُكَلِّفُهُمُ الْبَحْتَ عَنْ كُنْههَ رُسُوخاً فَاقْتَصِرْ عَلَى ذَلِكَ وَ لَا تُقَدِّرْ عَظَمَةَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عَلَى قَدْر عَقْلِكَ فَتَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ.) (2) پس ای پرسش کننده! بنگر تا آن چه قرآن در وصف خدا آورده است پیروی کن و به نور هدایتش استضائه کن. و آن چه که در کتاب خدا و سنّت پیغمبراکرم (صلی الله علیه و آله) و امامان هدایت اثری از آن نیست و شیطان به تو تکلیف می کند، رها کن و علم آن را به خدای سبحان واگذار، که این نهایت حق خدای تعالی بر تو است. و بدان که راسخان در علم (ثابت قدمان و پیش تاختگان در دانش) کسانی می باشند که به طور اجمال اقرار دارند به آن چه که تفصیلش را نمی دانند، از غیب های ممنوع و پوشیده شده. پس خدای متعال آنان را ستوده است


1) صافات، 159 و 160.

2) شرح نهج البلاغة، ج 6، ص 403 و من خطبة له (علیه السلام) تعرف بخطبة الأشباح.

و اعترافشان را به عجز و ناتوانی علم دانسته و دخالت نکردن و باریک نشدنشان را در آن چه که مکلّف به بحث از کنه آن نشده اند، رسوخ و ثبات نامیده است. پس بر این مطلب اكتفاء كن و عظمت خدا را به اندازه عقلت نسنج که از هالکان خواهی شد.

در حقیقت، راسخان در علم، خدا را به ناشناخته بودن می شناسند. و این عظیم دانستن خدا است که بدانند قابل شناخت نیست. و کسانی که پا فراتر نهاده اند و می خواهند عظمت خدا را به قدر درک خود بگیرند به خطا رفته اند. از این جا دانسته می شود که کوشش های برخی در بحث علم ذاتی حق تعالی، مخصوصاً با توجه به این که علم عین ذات است و ذات مجهول الکنه است، از ریشه بی مورد است. پس سخنان شیخ الرئیس در باب علم حق تعالی که به صور مرتسمه قائل شده است و خواجه طوسی که بی تابانه به ردّ آن پرداخته است و نیز راه های دیگری که ارائه شده است؛ تماماً ورود به منطقه ممنوعه است.

تباین و مغایرت خالق و مخلوق

در نهج البلاغه خدا به موجود بی حد و مخلوقات به موجودات دارای حد و اندازه توصیف شده اند. و از این راستا مشخّص می شود که بین خالق و خلق تباین است و تباین در این جا یعنی هر چه خالق است خلق آن نیست و هر چه خلق است خالق آن نیست.

مخلوق دارای شکل و اندازه و کم و کیف، و خالق هستی، خالی از این امور است. در خطبه 181 (1)به تفصیل درباره توحید سخن گفته شده است و سیّد رضی (رحمة الله علیه) درباره آن می گوید:

این خطبه، از اصول علم، مطالبی را حاوی است که هیچ خطبه دیگر به آن فزونی ندارد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این خطبه می فرماید:

مَا وَحْدَهُ مَنْ كَيَّفَهُ وَ لَا حَقِيقَتَهُ أَصَابَ مَنْ مَثَلَهُ وَ لَا إِيَّاهُ عَنَى مَنْ شَبَّهَهُ وَ لَا صَمَدَهُ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ وَ تَوَهَّمَه (2) کسی که برای او چگونگی ذکر کند، او را به یکتایی نشناخته است، یعنی هرگاه برای خدا کیفیتی - مانند سایر موجودات - فرض شود، همانند سایر موجودات می گردد و دیگر لزوماً یکتا نخواهد بود. و آن کسی که مثلی برای او بیانگارد، به حقیقت او نرسیده است. و آن کس که او را شبیه به چیزی پندارد، او را قصد نکرده است (یعنی ذهنش به سوی چیزی غیر خدا متوجّه شده است) و آن کسی که او را به شکلی تصوّر کند و مورد اشاره قرار دهد، وی را نخواسته است.


1) ص 184 - 228.

2) بحارالأنوار، ج 74، ص 312، باب 14.

همه این جملات به یک معنی اشاره دارد و آن این است که ذهن ما - که به چگونگی های اشیاء آشنا است - چیزهایی را که مخلوق می باشند درک می کند، در حالی که وقتی معرفت ذهن به خدا صحیح است که بفهمد او مانند مخلوقات نیست و طورش طور دیگر است. این همان معنای یگانه بودن و معناى (لَيْسَ كَمثله شَيْءٌ) است. و در غیر این صورت، نه خدا را شناخته و نه یگانگی او را دریافته است. مغایرت ذات خدا با سایر موجودات از مسلّمات معارف ربّانی است؛

تَشْعِيرِهِ الْمَشَاعِرَ عُرِفَ أَنْ لَا مَشْعَرَ لَهُ وَ بِمُضَادَّتِهِ بَيْنَ الأُمُورِ عُرِفَ أَنْ لَا ضِدَّ لَهُ وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَيْنَ الأَشْيَاءِ عُرِفَ أَنْ لَا قَرِينَ لَه. (1) به این که برای مخلوق ها مشاعر (راه های شعور مانند گوش و چشم و زبان) قرار داده است، دانسته می شود که او چون آنان نیست و مشاعر ندارد. و با برقراری تضادّ و دوئیت بین آفریدگانش، دانسته می شود که ذات پاک او از دائره تضاّد بیرون است و دومی برایش متصوّر نیست. و هم چنین وی بعضی از آفریدگان را قرین و همدم بعضی دیگر فرموده است (مانند زوجین)، پس او را قرین و همدمی نیست.

باز در ادامه می فرماید:

لَا يَجْرِى عَلَيْهِ السُّكُونُ وَ الْحَرَكَةُ وَ كَيْفَ يَجْرِى عَلَيْهِ مَا هُوَ أَجْرَاهُ وَ يَعُودُ فِيهِ مَا هُوَ أَبْدَاهُ وَ يَحْذَتُ فِيهِ مَا هُوَ أَحْدَثَهُ إِذا لَتَفَاوَتَتْ ذَاتُهُ وَ لَتَجَزَّاً كُنْهُهُ وَ لا امتنع [لَامْتَنَعَ] مِنَ الْأَزَلِ مَعْنَاهُ وَ لَكَانَ لَهُ وَرَاءٌ إِذْ وُجِدَ لَهُ أمَامٌ وَ لا التمس [لَاَلْتَمَسَ] التَّمَامَ إذْ لَزِمَهُ النُّقْصَانُ وَ إذا لَقَامَتْ آيَةُ الْمَصْنُوع فِيهِ وَ لَتَحَوَّلَ دَلِيلًا بَعْدَ أَنْ كَانَ مَدْلُولًا عَلَيْهِ. (2) حرکت و سکون در او راه ندارد. و چگونه می تواند در او راه داشته باشد چیزی که خودش پدید آورده است؟ و چگونه ممکن است بر او چیره و حاکم شود آن چه که خودش آفریده است؟ اگر چنان شود، ذاتش جزء پذیر شود و در نتیجه از ازلیّت بیرون رود، و پیش و پس پیدا کند، و نقص در او راه یابد و خلاصه نشانه مخلوق در او دیده شود و خود دلیل بر خالق گردد. خلاصه استدلال این است که طور مخلوق با طور خالق دو تا است و حکم این غیر حکم آن است. این استدلال بر حسب اصطلاح اهل منطق، خلف نامیده می شود و بسیار متقن است. همه سخن به آيه كريمه لَيْسَ كَمِثْلِه شَيْءٌ بر می گردد و اصل این سخن، فطری و ضروری است که اگر بنا است خالقی در کار باشد (که البته هست)، باید حکم او غیر حکم مخلوقات و سنخ او غیر سنخ ممکنات باشد.

هیچ موجودی ندارد با خدا *** ربط ذاتی یا که گردد زو جدا

ذات بی حدش كجا خلقش کجا *** ضد هم هستند با وصفی جدا

گر چه من از آن اویم او نیم *** راه کی یابد به او نقصان و کم

هر چه در او راه دارد کیف و کم *** با تامّل باشدى مخلوق هم


1) همان.

2) همان.

پی نوشت ها

1- نامه 31.

2- بحارالأنوار، ج 74، ص 306، باب 14.

3- اسری، آیه 85.

4- «ترجمه استاد دشتی»، خطبه 90.

5- بحار 94، ص 275.

6- بحارالأنوار، ج 3، ص 222، باب 6- التوحید و نفی الشریک و معنی.

7- بحارالأنوار، ج 3، ص 222.

8- الصافّات، 159 و 160.

9- ج 3، ص 329.

10- صافات، 159 و 160.

11- شرح نهج البلاغة، ج 6، ص 403 و من خطبة له (علیه السلام) تعرف بخطبة الأشباح.

12- ص 184 - 228.

13- بحارالأنوار، ج 74، ص 312، باب 14.

14- همان.

15- همان.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

علامه مجلسی، بحارالأنوار، 110جلد، مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404 ه ق.

•

محمّد دشتی، نهج البلاغه، نشر جمال، 1385ه ش.

سیری در زندگانی امام حسن مجتبی (علیه السلام)

اشاره

روح اللہ اسماعیلی

•

تولد و نامگذاری امام مجتبی (علیه السلام)

•

اوصاف ظاهری امام مجتبی (علیه السلام)

•

سیره ی اخلاقی امام مجتبی (علیه السلام)

•

اهل بيت (علیهم السلام) زبان گویای قرآن کریم

•

معجزات امام مجتبی (علیه السلام)

•

فرزندان امام مجتبی (علیه السلام)

•

جریان شهادت امام مجتبی (علیه السلام)

درآمد

نویسنده در این مقاله تلاش نموده است سیری کوتاه ولی مفید در زندگانی امام مجتبی (علیه السلام) از بدو تولّد تا شهادت داشته باشد تا سیمای روشنی از چهره تابناک اولین امام بعد از امیرمؤمنان (علیه السلام) به نسل جدید ارایه نماید. بی گمان ویژگی های اخلاقی و علمی و رفتاری سبط گرامی پیامبر (علیه السلام) بهترین سرمشق و الگو برای تمامی جویندگان راه رشد و کرامت است.

کلیدواژه ها:

اشاره

خاندان وحی، سخاوت، صبر، وصال شیرازی، میثم تمّار، ابو الاسود دو تلی، جعده فضال، ابو حنيفه

سیری در زندگانی امام حسن مجتبی (علیه السلام)

با تولّد امام حسن (علیه السلام) وعده خداوند در سوره کوثر آشکار گردید و آنان که پیامبر (صلی الله علیه و آله) را بدون نسل می خواندند ثمره درخت ولایت و نبوت را به چشم خود دیدند. وجود نازنین امام حسن (علیه السلام) در خانه ای به دنیا آمد که یک در آن به کوچه و در دیگر آن به سوی مسجد باز می شد و این در حالی بود که رسول خدا (علیه السلام) به فرمان پروردگار، همه درهایی را که به سوی مسجد گشوده می شد به غیر از در خانه امام علی (علیه السلام) بست.

فروغ امامت بر جهان اسلام از خانهای تابید که خدای به آن خانه پایگاهی بلند بخشیده و فرمان داده است که نامش در آن کانون مقدس برده شود.

فِي بُيُوتِ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَ الْآصَالِ (1) در خانه هایی که خدا رخصت داده که [قدر و منزلت] آن ها رفعت یابد و نامش در آن ها یاد شود در آن [خانه] ها هر بامداد و شامگاه او را نیایش می کنند

کنیه آن حضرت ابومحمّد (2)و ملقب به - السَّيِّدُ، السِّبْطُ، الأميرُ، الْحُجَّةُ، الْبَرُّ، التقى، الأثِيرُ، وَ الزَّکِی – بودند، (3)در نیمه رمضان سال سوم هجری به دنیا آمد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در گوش ایشان اذان گفت. در چهره نوزاد ترسیمی از سیمای پیامبر (صلی الله علیه و آله) می درخشید و فروغ نبوت و امامت به همراه هم در پیشانی بلندش تجلّی داشت. خبر ولادت امام حسن (علیه السلام)، پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله) را شادمان کرد و موجی از سرور قلب پاکش را در برگرفت و بلافاصله به خانه حضرت فاطمه (علیها السلام) رفت، همان دختری که از فرزندان او مردان و زنان آینده افتخار می یابند، پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) به آن جا رفت تا میلاد نوزاد را به دخترش فاطمه (علیها السلام) و برادرش علی (علیه السلام) شاد باش و مبارک باد گوید و از برکات وجود خویش که همه جهان را در برگرفته به آن کودک افاضه فرماید.

این مولود مبارک، که نخستین ثمره ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه (علیهما السلام) بود مورد توجّه همه بود. هنگامی که امام حسن (علیه السلام) به دنیا آمد او را به محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله) آوردند. آن حضرت گوسفندی برایش عقیقه (4)کردند و گوشت آن را در بین فقرا تقسیم نمودند.

آری ولادت امام حسن (علیه السلام) که موجی از سرور و شادی را در خانواده پیامبر (صلی الله علیه و آله) ایجاد کرده بود مایه شادمانی و روشنایی چشم همگان گردید. پیامبر (صلی الله علیه و آله) از حضرت علی (علیه السلام) پرسیدند که نام این نوزاد مسعود را چه گذارده ای؟


1) نور، 36.

2) بلاغة الامام الحسن (علیه السلام)، ص 160.

3) ابن شهر آشوب، المناقب، ج 4، ص 29.

4) قربانی کردن گوسفند برای سلامتی بچّه.

عرضه داشت: من بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سبقت نمی جویم. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: من هم بر امر پروردگارم پیشی نخواهم جست. در این هنگام الهام خداوندی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرود آمد و حضرتش دستور یافت نام نوزاد را «حسن» بگذارند. (1)و بدین ترتیب نام اولین فرزند حضرت علی و حضرت فاطمه (علیهما السلام) از سوی پروردگار حسن نامیده شد تا پیامی باشد از زیبایی و نیکویی ظاهری و باطنی آن وجود عزیز.

اوصاف ظاهری امام حسن مجتبی (علیه السلام)

مطابق اخبار کسی از امام حسن (علیه السلام) شبیه تر به پیامبر (صلی الله علیه و آله) نبوده است. چنان چه أحمدبن حنبل به نقل از علی بن ابیطالب (علیه السلام) می نویسد:

كَانَ اَلْحَسَنُ أَشْبَهَ بِرَسُولِ اَللَّهِ مَا بَيْنَ الصَّدْرِ إِلَى اَلرَّأْسِ وَ اَلْحُسَيْنُ أَشْبَهَ فِيمَا كَانَ أَسْفَلَ مِنْ ذَلِكَ. (2) حسن (علیه السلام) از سینه تا سر شبیه ترین فرد به نبی گرامی اسلام بود و حسین (علیه السلام) از سینه به پایین بیشترین شباهت را به آن حضرت داشت.

ابن صبّاغ مالکی نیز در زیبایی صورت و اعضای حسن بن علی (علیه السلام) می نویسد:

رنگ چهره حسن بن علی (علیه السلام) سفید آمیخته با سرخی بود، چشمانش سیاه، درشت و گشاده، گونه هایش هموار، موی وسط سینه اش نرم، موی ریشش پر و انبوه، پشت گوشش پرمو، گردن آن حضرت کشیده، برّاق هم چون شمشیری از نقره، مفاصلش درشت و دو شانه اش پهن و دور از یک دیگر بود؛ انسانی چهار شانه، میانه قد و نمکین که نیکوترین صورت را داشت، ریش خود را با رنگ سیاه خضاب می کرد، مویش پرچین و کوتاه و قامتش رسا بود. (3)واصل بن عطا در وصف امام حسن (علیه السلام) گفته است: صورت حسن بن علی (علیه السلام) چون سیمای انبیا و هیأت و شکل او چون هیأت ملوک و امرا بوده است. (4)محدثان، سیمای ملکوتی امام مجتبی (علیه السلام) را چنین توصیف کرده اند: رخسارش سفید و آمیخته با سرخی؛ سیاهیِ چشمانش در کنار سفیدی آن درخششی خاص داشت؛ دارای مویی درهم و پیچیده و انبوه بود؛ استخوان و عضلاتش درشت؛ فاصله شانه و بازوانش زیاد؛ گردنش همانند ابریقی نقره می درخشید؛ با هوش و ذکاوت سرشاری که داشت، هر آن چه از جدّ و پدر و مادرش سر می زد، همانند آینه تمام نما در وجودش منعکس می گشت؛ او در امتیازهای عقلی و اخلاقی در بلندترین قلّه قرار داشت؛ در کنار همه آن چه گذشت، از

اصالت و ریشه ای بس و الا برخوردار بود و به قول معروف: آن چه خوبان همه دارند او تنها داشت.


1) الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج 2، ص 5 به بعد.

2) بحارالانوار، ج 43، ص 301، ح 64.

3) سید محسن امین، أعیان الشیعة، ج 1، ص 563؛ كشف الغمّة عن معرفة الائمّة (علیهم السلام)، ج 2، ص 151؛ حسن و حسین (علیهما السلام)، ص 206؛ الحسن و الحسین سبطا رسول الله (صلی الله علیه و آله)، ص 168.

4) اعیان الشیعه، ج 1، ص 562.

سیمای نورانی امام حسن (علیه السلام) در کلام رسول خاتم (صلی الله علیه و آله)

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) همواره فضایل و امتیازات فرزندش امام حسن (علیه السلام) را بیان می داشتند و از کمتر پایگاه بلند معنوی حسن و مهر راستینی که به او دارند سخن می گفتند. گاه به تنهایی فضایل و سجایایش را می ستود و گاهی از امتیازات او و برادرش امام حسین (علیه السلام) یاد می کردند و زمانی از امام حسن و برادرش و پدر و مادر ارجمندش (علیهم السلام) به عظمت و تقدیس سخن می گفت. آن چه از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله) در کتب فریقین درباره امام حسن (علیه السلام) بیان شده چنین است:

هر کس می خواهد آقای جوانان بهشت را ببیند به حسن نگاه کند. (1)حسن گل خوشبویی است که من از دنیا برگرفته ام. من حسن را دوست می دارم، خدایا تو نیز او را و هر کسی که او را دوست می دارد، دوست بدار. (2)

روزی پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به منبر رفت و امام حسن (علیه السلام) را در کنارش نشانید و نگاهی به مردم کرد و نظری به حسن (علیه السلام) انداخت و فرمود: «این فرزند من است و خداوند اراده کرده که به برکت وجود او بین مسلمانان صلح را برقرار سازد.» (3)

«براء بن عازب» می گوید: پیغمبر (صلی الله علیه و آله) را دیدم که حسن (علیه السلام) را بر دوش می کشید و می فرمود:

خدايا من حسن را دوست دارم، تو هم دوستش بدار. (4)

روزی پیغمبراکرم (صلی الله علیه و آله) او را بدوش گرفته بود، مردی گفت: ای پسر بر مرکبی خوب سوار شده ای. پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «او هم سوار خوبی است.» (5)

از مهر فراوان پیغمبراکرم (صلی الله علیه و آله) به فرزندش امام حسن (علیه السلام) اخباری فراوان به ما رسیده است و از جمله می گویند چه بسا که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در حال سجده بود و امام حسن (علیه السلام) می آمد و بر پشتش می نشست و پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به همان حال می ماند و سجده را طول می دادند.

حسن و حسین (علیهما السلام)، آقای جوانان بهشتند.

حسن و حسین (علیهما السلام) گل های خوشبوی من هستند که از دنیا برگرفته ام. (6)


1) البداية و النهاية، جلد 8، فضائل الاصحاب؛ إعلام الورى، ج 1، ص 211.

2) بحارالأنوار، ج 37، ص 74.

3) مسند احمد حنبل، ج 5، ص 44.

4) بحارالأنوار، ج 37، ص 74.

5) صواعق المحرقة، ص 280؛ حلیة الاولیأ، ص 226.

6) صحيح البخاری، کتاب فضائل الصحابه، باب مناقب الحسن و الحسین، ح 45 43؛ همان باب رحمةالولد و تقبیله و معانقته، ح4856، دار ابن كثير. صحيح البخارى، كتاب فضائل الصحابه، باب مناقب الحسن و الحسین (علیهما السلام)، ح 4345؛ همان باب رحمةالولد و تقبیله و معانقته، ح 5648، دار ابن كثير «وَ قَالَ عَبْدُ اَلرَّزَّاقِ أَخْبَرَنَا معمر عَنِ الزُّهْريِّ أَخْبَرَنِي أَنَسٌ قَالَ لَمْ يَكُن أَحَدٌ أَشْبَهَ بِالنَّبِيّ (صلی الله علیه و آله) مَنِ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍ (علیه السلام) حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بَشَّارٍ حَدَّثَنَا غُنْدِرٌ شُعْبَةٌ عَنْ مُحَمَّدٍ بْن أَبِي يَعْقُوبَ سَمِعت اِبْنَ أَبِي نَعَمْ سَمِعْتُ عِبْدَاَللَّهِ بْنَ عُمَرَ وَ سَأَلَهُ عَنِ اَلْمُحْرِمِ قَال: شعبة اُحْسُبْهُ يَقْتُلِ اَلذُّبَابَ فَقَالَ: أَهْلُ الْعِرَاقِ يَسْأَلُونَ عَنِ الذُّبَابِ وَ قَدْ قَتَلُوا اِبْنَ اِبْنَةِ رَسُولُ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله) وَ قَالَ اَلنَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله) هُمَا رَيْحَانَتَايَ مِنَ اَلدُّنْيَا».

علامه طریحی در توضیح واژه ریحانه می نویسد:

" كُلُّ نَبْتٍ طَيِّبُ اَلرَّائِحَةِ؛ هر گیاه خوشبو و لذّت بخشی را ریحانه گویند " و سپس درباره احادیث فوق اضافه می کند: خوشبوترین و جذاب ترین گل و گیاه نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرزندش حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) بودند و این زیباترین نوع تشبیه است. (1)

هم چنین واژه سید که صفت مشبّهه است و دلالت بر ثبات و دوام دارد، یعنی کسی که سیادت و آقایی با تمام وجودش عجین گشته و از او جدا نخواهد شد و مجد و بزرگواری در تمام حالات در سراسر وجودش متبلور است. آری، مجموعه اوصاف زیبای ذاتی و مورثی امام حسن (علیه السلام)، او را بر دیگران برتری داده بود و برای همین، وی از نظر بیان، شجاعت، سخاوت، هیبت، تقوا، و عبادت و... زبان زد خاص و عام بود.

«سلمان» گفت: از پیامبراکرم (علیه السلام) شنیدم که می فرمودند:

این دو پسران من هستند هر کس آن ها را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هر کس که مرا دوست بدارد، خدای او را دوست می دارد و هر کس را که خدا دوست بدارد به بهشت واردش می کند و هر که این ها را دشمن بدارد با من دشمنی کرده و آن کس که با من دشمنی ورزد خدایش دشمن بدارد و به آتش افکند.

پیغمبر (صلی الله علیه و آله) با چنین رفتار و گفتاری اساس امامت را در خاندانش استوار فرمود و برای فرزندانش پیشوایی مسلمین را در تمام شئون دنیا و دین اثبات کرد.

امام حسن (علیه السلام) عزیز رسول خدا (صلی الله علیه و آله)

روزی امام مجتبی (علیه السلام) در حالی که کودکی خردسال بود به جانب پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمد. همین که چشم رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) به او افتاد دیدگانش پر از اشک شد. پس او را بر روی زانوان خود نشاند و فرمود:

حسن نور چشم من و موجب روشنی قلبم و میوه ی دل من است. او آقای جوانان اهل بهشت است. برای مصایب او همه ی فرشتگان و جميع موجودات حتی پرندگان هوا و ماهیان دریاها گریه می کنند. هر چشمی که برای مصایب حسنم گریه کند در قیامت که چشم ها کور می شوند کور نخواهد شد. دلی که برای مصایب او غمگین شود در قیامت که همه ی دل ها غمگین می شوند؛ غمگین نخواهد. شد و هر که مرقد او را زیارت کند پاهایش روی صراط، در آن هنگام که همه ی پاها می لغزند، نخواهد لغزید. (2)


1) مجمع البحرین، ج 2، ص 363.

2) امالی، صدوق، مجلس 24، حدیث 2.

هیبت و ابهت امام حسن (علیه السلام) هیبت رسول خدا (صلی الله علیه و آله)

ابن علی رافعی از پدرش، از جده اش زینب دختر ابی رافع، نقل می کند: حضرت فاطمه (علیهما السلام) با دو پسرش حسن و حسین (علیهما السلام) خدمت رسول الله (صلی الله علیه و آله) رسید... و فرمود: «این دو پسرانت هستند، پس چیزی به ارث و یادگار آن دو را بیاموز.» پیامبر (صلی الله علیه و آله) چنین درباره ی آن ها فرمود:

حسن هیبت و ابهت مرا دارد و امّا حسین دارای جود و بخشش و شجاعت من است. (1)

مؤیّد این روایت، روایتی است که محمد بن اسحاق نقل کرده است: کسی در شرافت بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به حسن بن علی (علیه السلام) نرسیده است. وی می گوید من در مسیر مکّه خود شاهد بودم که امام حسن (علیه السلام) از مرکبش پایین آمد و پیاده می رفت از همراهانش کسی نماند، مگر این که او نیز از مرکبش پیاده شد، حتی سعد بن ابی وقاص هم پیاده شد و در کنار حضرت راه می رفت. (2)

دلیل طولانی شدن سجده پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

نماز جماعت عشاء به امامت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برپا بود ولی برخلاف همیشه یکی از سجده های نماز بیش از معمول به طول انجامید، یکی از اصحاب گوید:

من سر از سجده برداشتم و با کمال تعجّب دیدم که حسن بن علی (علیه السلام) که در آن هنگام کودکی خردسال بود از دوش پیامبر (صلی الله علیه و آله) بالا رفته و مشغول بازی شده است. دو مرتبه به سجده رفتم امّا پیامبر (صلی الله علیه و آله) آن قدر سجده ی خود را طولانی کرد، تا آن که حسن (علیه السلام) به میل و اختیار خود از دوش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پایین بیاید و آن گاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) بقیه نماز را اقامه نمود. چون مسلمانان از نماز فارغ شدند به حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله) شتافتند و متعجّبانه پرسیدند: ای رسول خدا! آن قدر سجده را طول دادید که ما گمان کردیم وحی بر شما نازل شده و یا حادثه ی خاصی رخ داده است.

پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله) فرمودند:

نه! بلکه فرزند دلبندم حسن (علیه السلام) بر دوش من سوار شده بود و من راضی نشدم که با کنار زدنش او را برنجانم، از این رو سجده را اندکی طول دادم. (3)


1) ذکری میلاد الحسن بن الامام علی (علیهما السلام)، ص 40.

2) امام حسن بن علی (علیه السلام) را بشناسیم، ص 46؛ در آستان اهل بیت (علیهم السلام) امام حسن و امام حسین (علیهما السلام)، ص 311.

3) فصول المهمة، ابن صباغ مالکی، ص 134.

امام حسن (علیه السلام) معدن سخاوت و کرامت الاهی

هر ناتوان و ضعیف و درمانده ای درِ خانه آن حضرت (علیه السلام) را می کوبید، از آن دریای جود و کرم بهره می جست. کمک و دستگیری از مستمندان، سالخوردگان و فقرا از سوی آن حضرت (علیه السلام)، در دوران حاکمیت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و حکومت خود در کوفه و مدینه و بعد از آن به دو صورت انجام می گرفت:

الف) کمک های مستمر و همیشگی که شامل سالمندان، ایتام، خانواده های شهدا، اصحاب صفّه و... می شد و در چهارچوب منظمی به صورت ماهیانه انجام می گرفت. گویا آنان حقوق بگیران دایمی از خاندان اهل بیت (علیهم السلام) بودند که بخش عمده ای از موقوفات و صدقات رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و امیرمؤمنان (علیه السلام) و فاطمه اطهر (علیها السلام) و اموال شخصی حضرت مجتبی (علیه السلام) به این امر اختصاص می یافت. امام حسن (علیه السلام) پیش از آن از سوی پدر بر این کار بزرگ انتخاب و منصوب شده بود و بعد هم چنان ادامه یافت.

ب) کمک های مقطعی آن حضرت (علیه السلام) به فقرا، بیچارگان و مساکین در همه فراز و نشیب های زندگی. این کمک ها به طوری زیاد بود که بخشش و دستگیری آن ها زبان زد عموم مردم شده بود. از امام مجتبی (علیه السلام) پرسیدند:

چگونه است هر سائلی که بر در خانه شما می آید، ناامیدش بر نمی گردانید.

حضرت (علیه السلام) فرمودند: من هم نیازمند و محتاجی هستم به درگاه خداوند متعال که دوست ندارم او مرا دست خالی برگرداند، خداوندی که نعمت هایش را بر ما ارزانی داشته، هرگز نمی خواهد بندگانش را محروم کنم، می ترسم اگر سائلی را رد کنم، او هم مرا دست خالی بر گرداند. (1)

فروتنی امام حسن (علیه السلام)

روزی حضرت امام حسن (علیه السلام) بر جمعی از فقرا گذشت که بر زمین نشسته بودند و استخوان هایی در دست داشتند که ذرات گوشت را در آن ها یافته و می خوردند. هنگامی که امام حسن (علیه السلام) را دیدند، از او خواستند که با آن ها هم غذا شود. حضرت بدون درنگ بر خاک نشسته، مشغول به خوردن غذا شد و فرمود:

خداوند افراد متکبّر را دوست نمی دارد. سپس از آنان خواستند که با او به خانه اش بروند و به آنان غذا و پوشاک بخشیدند. (2)


1) حقایق پنهان، احمد زمانی، ص 266.

2) سيد محسن امين عاملی، ترجمه ی اعيان الشيعه (امام حسن و امام حسين (علیهما السلام))، ص 40.

پاسخ نیک امام حسن (علیه السلام) به نیکی

انس بن مالک گوید:

یکی از کنیزان امام حسن (علیه السلام) شاخه گلی را به آن حضرت اهدا کرد. امام (علیه السلام) آن گل را گرفت و به او فرمود:

«تو را در راه خدا آزاد ساختم.» من به حضرت (علیه السلام) گفتم:

ای پسر رسول خدا! آیا به راستی به خاطر اهدا یک شاخه گل ناچیز، او را آزاد کردید؟!

امام (علیه السلام) فرمود: كَمَالُ اَلْجُودِ بَذْلُ اَلْمَوْجُودِ - نهایت بخشش آن است که آن چه داری را ببخشی.» و آن کنیز از مال دنیا جز آن شاخه گل را نداشت. خداوند در قرآنش فرموده: «هرگاه کسی به شما تحیت گوید او را همان گونه و بلکه بهتر پاسخ دهید.» (1)پاسخ بهتر بخشش او، همان آزاد کردنش بود. (2)

بخشش های بی نظیر امام حسن (علیه السلام)

دستگیری حضرت مجتبی (علیه السلام) از فقرا و بخشش های بی سابقه و انفاق های بسیار بزرگ آن حضرت به حدی بود که آن حضرت (علیه السلام) را با لقب «کریم اهل بیت (علیهم السلام)» می خوانند. حدیث انفاق های امام حسن مجتبی (علیه السلام) علاوه بر کتب ما در کتب عامّه نیز وارد شده است:

امام حسن (علیه السلام) در طول عمر خود سه بار ثروت خود را به دو نیم تقسیم کرده و نصف دیگر را در راه خدا ایثار کرد. در حقیقت رویه ی آن حضرت در کمک به محتاجان به گونه ای بود که آنان را از مراجعه به دیگری بی نیاز سازد. (3)

مورّخین نقل می کنند:

ابی عتیق به دنبال آن حضرت (علیه السلام) راه افتاد، حضرت (علیه السلام) با تبسّم به او فرمود: حاجتی داری؟ عرض کرد بله، از اسبت خوشم آمده است. حضرت امام حسن (علیه السلام) از اسب پایین آمد و آن را به او بخشید. (4)

هم چنین نقل شده است: یک نفر اعرابی به نیاز آمد فرمود: هر چه در خزانه هست به او بدهید. در خزانه بیست هزار (درهم) بود که همه را به او دادند. اعرابی گفت: مولای من نمی خواستی نیازم را بگویم و مدحم را از تو بعمل آورم؟ امام (علیه السلام) فرمود:

•

ما مردمی هستیم که بخشش فراوانی داریم که همواره امید و آرزو را برآورده می کنیم.

•

ما پیش از آن که کسی از ما بخواهد، می بخشیم چون پاس آب روی سؤال کننده را می دادیم.


1) سوره ی نساء، آیه 86.

2) مناقب آل ابيطالب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 18.

3) سبط ابن جوزی، تذكرة الخواص، ص 196؛ تاريخ الخلفاء، سيوطی، ص 190.

4) بحارالانوار، ج 43، ص 344.

حقیقت صبر و بردباری امام حسن (علیه السلام)

شهر شام که مرکز حکومت معاویه بود، کانون تبلیغات مسموم بر علیه خاندان وحی (علیهم السلام) بود. پیرمردی از اهالی شام در حالی که سوار بر شترش بود به مدینه آمد. و در کوچه های مدینه امام حسن (علیه السلام) را که سوار بر مرکب بود دید و زبان به دشنام باز کرد و از آن حضرت (علیه السلام) و پدر بزرگوارش امیرمؤمنان (علیه السلام) بدگویی کرده و نسبت های ناروا داد. اصحاب خواستند متعرّض او شوند ولی امام (علیه السلام) مانع شدند و در حالی که لبخندی بر لب داشتند به کنار پیرمرد شامی آمده و سلام کرده و فرمودند:

ای پیرمرد! گویا غریب می باشی و در مدینه آشنایی نداری و اموری در مورد ما بر تو اشتباه شده است. اگر میل داشته باشید در منزل ما وارد شوید زیرا که ما منزل وسیع و ثروتی بسیار داریم و محلی را نیز برای مرکب شما در نظر می گیریم و تا هر وقت که مهمان ما باشید به شما بد نخواهد گذشت. اگر نیازمند باشی تو را بی نیاز می کنیم و اگر مدیون باشی آن را ادا می نماییم و اگر نیاز به راهنمایی داشته باشی تو را راهنمایی می کنیم. هنگامی که آن پیرمرد ناآگاه این کلمات پر مهر را از امام (علیه السلام) شنید، منقلب شده و به گریه افتاد. پس از شترش پیاده شد و بوسه بر دست آن حضرت زد و گفت: (اَللَّهَ اِعْلَمْ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ) (1)خدا بهتر می داند که مقام رسالت خود را در وجود چه کسی قرار دهد. و سپس گفت: آن قدر در شام از بدی های شما و پدر بزرگوارتان شنیده بودم که دلم مملو از بغض و عداوت شما شده بود و لکن اکنون دانستم که سخن شامیان برخلاف حقیقت بود و خدا شاهد است که تا چند لحظه ی قبل مبغوض ترین افراد در نزد من شما و پدرتان بودید ولكن اکنون محبوب ترین انسان ها در نزد من می باشید. سپس او تا مدّتی مهمان خانه ی امام مجتبی

(علیه السلام)

بود و چون خواست به طرف شام بازگردد گفت: بهترین سوغاتی که در این سفر نصیب من شد آن بود که دلم از محبّت امام (علیه السلام) خویش سرشار و از بغض و عداوت دشمن او معاویه مالامال گشت. (2)


1) انعام، 124.

2) کشف الغمة، علی بن عیسی، ج 2، ص 135.

گذشت نسبت به همسایه یهودی

نوشته اند در همسایگی امام (علیه السلام)، خانواده ای یهودی می زیستند. دیوار خانه یهودی شکافی پیدا کرده بود و رطوبت نجاست از منزل او به خانه امام (علیه السلام) نفوذ کرده بود. فرد یهودی نیز از این جریان آگاهی نداشت تا این که روزی زن یهودی برای درخواست نیازی به خانه امام (علیه السلام) آمد و دید که شکاف دیوار سبب شده است که دیوار خانه امام (علیه السلام) نجس گردد. بی درنگ، نزد شوهرش رفت و او را آگاه ساخت. مرد یهودی نزد امام (علیه السلام) آمد و از سهل انگاری خود پوزش خواست و از این که در این مدّت، امام (علیه السلام) سکوت کرده و چیزی نگفته بود، شرمنده شد. امام (علیه السلام) برای این که او بیشتر شرمنده نشود فرمود:

از جدّم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که به همسایه مهربانی کنید.

یهودی با دیدن گذشت و چشم پوشی و برخورد پسندیده ایشان به خانه اش رفت، دست زن و بچّه اش را گرفت و نزد امام (علیه السلام) آمد و از ایشان خواست تا آنان را به دین اسلام در آورد. (1)

شجاعت و شهامت

از صفات بارز اولیا خداوند، شجاعت است. حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) درباره متقین می فرماید:

عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِمْ (2) خالق در جان آنان بزرگ است پس غیر او در چشمشان کوچک می باشد.

سّر شجاعت اولیای الاهی نیز در همین است. و البته سرّ اخلاص نیز همین است. امام حسن (علیه السلام) در سن هفت سالگی با شجاعتی تمام ابوبکر را که به عنوان خلیفه بر منبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رفته بود مورد عتاب قرار داده و او را محکوم کردند و خطاب به او فرمودند:

فرود آی و فرود آی از منبر پدرم و به سوی منبر پدرت برو!

امام حسن (علیه السلام) همه آن چه را که ممکن بود به صورت مناظره و استدلال بیان دارد، با همین دو جمله کوتاه و پرمعنی اظهار فرمود. خلیفه که غافلگیر شده بود در پاسخ فرزند رسول خدا گفت: راست گفتی به خدا سوگند که آن منبر پدر توست نه منبر پدر من. (3)

شجاعت امام حسن (علیه السلام) در جنگ جمل نیز بروز خاصی داشت. امام حسن (علیه السلام) تنها کسی بود که در جنگ جمل حامیان شتر سرخ موی را که در حمایت جاهلانه از یک شتر فتنه انگیزی و لجاجت می کردند، پراکنده ساخته و نیزه خود را در شکم بت سرخ فرود آورد. (4)


1) تحفة الواعظین، ج 2، ص 106.

2) نهج البلاغه، فیض الاسالم، خطبه 182.

3) الامل في اللغة و الادب، ص100- 101 به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحديد، ج 2، ص 17.

4) همان، ص136-137به نقل از مناقب آل ابيطالب، ج 4، ص 21.

ابن شهر آشوب در این مورد می نویسد:

امام مجتبی (علیه السلام) در جنگ جمل، در رکاب پدر خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) در خط مقدم جبهه می جنگید و از یاران دلاور و شجاع مولا علی (علیه السلام) سبقت می گرفت و بر قلب سپاه دشمن حملات سختی می کرد. (1)

چون جنگ جمل در بصره بین سپاه حضرت علی (علیه السلام) و سپاه طلحه و زبیر، در گرفت، آتش جنگ شعله ور گردید، امیرمؤمنان علی (علیه السلام) پسرش محمّد حنفیّه را طلبید و نیزه خود را به او داد و فرمود: با این نیزه به دشمن حمله کن، محمّد حنفیّه به سوی دشمن حرکت کرد، ولی در برابر گردان بنوضبّه قرار گرفت و نتوانست کاری انجام دهد، عقب نشینی کرد و به حضور پدر بازگشت، هماندم امام حسن (علیه السلام) بر جهید و نیزه را از او گرفت و به میدان شتافت و مقداری با دشمن جنگید و بازگشت، در حالی که نیزه اش خون آلود بود. محمّد حنفیّه وقتی که دلاوری امام حسن (علیه السلام) را دریافت، صورتش (از شرمندگی) سرخ شد، امام علی (علیه السلام) به محمّد حنفیّه فرمود:

لاَ تَانِفٌ فَاِنَّهُ اِبْنُ اَلنَّبِيِّ وَ انتَ اِبْنُ عَلِى. سرافکنده نباش، زیرا حسن (علیه السلام) پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله) است و تو پسر علی (علیه السلام) هستی. (2)

عبادت امام حسن (علیه السلام) و خوف از خدا

بندگی رمز پیشرفت اولیای الاهی و زمینه ساز رسیدن به اوج کمالات و فتح قلّه سعادت است. با عبادت، انسان محبوب خدا شده و به او تقرّب می یابد. اگر حضرت ایوب و داوود و دیگر پیامبران الاهی مدال افتخار دارند، به خاطر بندگی خداست که خداوند با عبارت نِعْمَ اَلْعَبْدُ (3)آنان را ستوده است. و اگر حضرت خضر نبی (علیه السلام) علم لدنّی داشت و پیغمبر اولوالعزمی هم چون حضرت موسی (علیه السلام) شاگردی او می کرد و جدایی از او را تلخ ترین حادثه زندگی می دانست، در اثر بندگی او بود. قرآن کریم نام حضرت خضر (علیه السلام) را نیاورد بلکه فرمود: فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا (4)بنده ای از بندگان ما را یافتند. که نشان دهنده مقام بندگی و عبودیت در پیشگاه خداوند است. خداوند هدف از آفرینش انسان را بندگی می داند و می فرماید:

وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنِّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُون (5) من جنّ و انس را نیافریدم جز برای این که عبادت کنند.

راستی بندگی چه اکسیری است که در دسترس همگان قرار دارد، ولی اکثر مردم از آن بی خبر و نسبت به آن بی توجّه اند. در حالی که تمام عزّت ها، سربلندی ها و افتخارها، زیر سایه ی بندگی است.


1) مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 21.

2) داستان دوستان، محمّد محمدی اشتهاردی.

3) ص 30، 44.

4) کهف، 69.

5) ذاریات، 56.

امام مجتبی (علیه السلام) می فرماید:

وَ إِذا أَرَدْتَ عِذًا بِلا عَشِيرَة وَ هَيبَةً بِلا سُلْطَان فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيَةِ اللهِ إِلى عِزِّ طاعَةِ اللهِ عَزّوَجَلَّ (1) هر گاه اراده عزتی بدون دار و دسته و هیبتی بدون سلطنت داشتی، از خواری معصیت الاهی بیرون آمده، به سوی عزت طاعت خداوند رو کن.

مردی به ایشان گفت: ای فرزند رسول خدا (علیه السلام) من از شیعیان شما هستم. به او فرمود:

ای بنده خدا اگر مطابق امر و نهی ما عمل کردی و مطیع فرمان های ما بودی راست گفته ای؛ ولی اگر چنین نباشی با ادّعای مرتبه والایی که سزاوارش نیستی بر گناه خود افزوده ای نگو که من از شیعه شما هستم بلکه بگو من از هواداران و دوستداران شما و دشمن دشمنان شما هستم و به سلامت باش.

وجود مقدّس امام حسن (علیه السلام) همواره خویش را در محضر باری تعالی می دیدند و آثار خوف از مقام الاهی در حالات مختلف ایشان بروز داشت که به برخی اشاره می کنیم:

بدن آن حضرت هنگام وضو می لرزید، و چهره اش زرد می شد، و آن حضرت (علیه السلام) در این باره می فرمودند:

حَقٌ عَلَى كُلِّ مَن وَقَفَ بَيْنَ يَدى رَبِّ الْعَرْشِ اَنْ يَصْفَرَّ لَوْنُهُ وَ تَرْتَعِدُ مَفاصِلُه. (2) بر هر کسی که در پیشگاه خداوند می ایستد لازم است که (از عظمت الاهی) رنگش زرد و اندامش به لرزه افتد.

آن حضرت (علیه السلام) وقتی که در آستانه مسجد قرار می گرفت، سر به سوی آسمان بلند می نمود و عرضه می داشت:

اِلَهِي ضَيْفُكَ بِبَابِكَ يَا مُحْسِنُ قَدْ اتّاكَ اَلْمُسِىءُ فَتَجَاوَزْ عَنْ قَبِيحِ مَا عِنْدَى بِجَمِيلِ مَا عِنْدَكَ يَا كَرِيم. (3) خدایا میهمانت درب خانه ات ایستاده، ای احسان کننده! (بنده) گنه کار به سوی تو آمد، به خوبی آن چه نزد توست، از بدی آن چه نزد من است در گذر. ای (خدای) بخشنده.

امام زین العابدین (علیه السلام) می فرمایند:

إنَّ الحَسَنَ بنَ عَليٍّ بن أبي طالب (علیه السلام كانَ أَعْبَدَ الناسِ في زَمَانِهِ وَ أَرْهَدَهُم وَ أَفضَلَهم وَ كانَ إذا حَجَّ حج ماشيا وَ رُبَّما مَشى حافيا. وَ كانَ إذا ذُكِرَ المَوتُ بَكَى وَ إذا ذُكِرَ القَبرُ بَكى وَ إذا ذُكِرَ)


1) بحارالانوار، ج 44، ص 139.

2) بحارالانوار، ج 43، ص 339.

3) بحارالانوار، ج 43، ص 339.

البَعثُ وَ النُشورُ بَكى وَ إذا ذُكِرَ المَمَرُّ عَلى الصِّراطِ بَكى وَ إذا ذُكِرَ العَرضُ عَلَى اللَّه تَعَالَى ذِكرُه شَهِقَ شَهِقَةً يُغشى عَلَيهِ مِنها وَ كانَ إذا قامَ فى صَلاتِهِ تَرتَعِدُ فَرائصُهُ بَينَ يَدَى رَبِّهِ عزّ و جلّ وَ كانَ إِذا ذُكِرَ الجَنَّةُ وَالنارُ اضْطَرَبَ اضْطِرابَ السَّليم وَ سأل الله تعالى الجَنَّةَ وَ تَعوذُ بِهِ مِنَ النَّارِ. (1) حسن بن علی بن ابی طالب (علیهما السلام) عابدترین و زاهدترین و با فضیلت ترین مردم روزگار خود بود. هرگاه حج می رفت پیاده و گاه با پای برهنه می رفت؛ هرگاه سخن از مرگ به میان می آمد می گریست؛ هرگاه سخن از قبر به میان می آمد می گریست؛ هرگاه سخن از قیامت و رستاخیز به میان می آمد می گریست؛ هرگاه از گذشتن بر صراط یاد می شد می گریست؛ هرگاه از حاضر شدن در دادگاه عدل الاهی سخن به میان می آمد، چنان صیحه ای می زد که بر اثر آن از هوش می رفت؛ هرگاه به نماز می ایستاد بدنش در پیشگاه پروردگارش عزّ و جلّ، می لرزید؛ هرگاه از بهشت و دوزخ سخن به میان می آمد، مانند مار گزیده به خود می پیچید و بهشت را از خداوند مسئلت می کرد و از آتش دوزخ به او پناه می برد.

در حالات آن حضرت (علیه السلام) نوشته اند:

اِنّ الْحَسَنَ كانَ اِذا فَرَغَ مِنَ اَلْفَجْرِ لَمْ يَتَكَلَّمْ حَتَّى تَطْلُعَ اَلشَّمْسُ. (2) امام حسن (علیه السلام) همواره چنین بود که وقتی از نماز صبح فارغ می شد، (باز هم بر سجاده خویش می نشست و عبادت خدا می کرد،) با هیچ کس (در آن حال) سخن نمی گفت: تا آن گاه که خورشید طلوع می کرد.

در هنگام قرائت قرآن وقتى به آيه يَا أَيُّهَا الَّذینَ آمَنُوا می رسید، می گفت:

لَبَّيْكَ اَللَّهُمَّ لَبَّيْكَ (3) اجابت کردم خدایا، اجابت کردم.

آن حضرت (علیه السلام) هیچ گاه خدا را فراموش نکرد و در تمام عمر خویش به یاد محبوب بود. از دوری دوست و خوف و عظمت او اشک می ریخت؛ در نماز، در حال خواندن قرآن،... تا آخرین لحظه، حتی آن گاه که در بستر شهادت قرار گرفت، گریه اش شدّت گرفت، عرض کردند: ای پسر رسول خدا! گریه می کنی در حالی که محبوب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هستی و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درباره تو بسیار تعریف کرد و سخن گفت و تو بیست نوبت پیاده به حج مشرف شدی. فرمود:

إِنَّمَا أَبْكِي لِخَصْلَتَيْنِ لِهَوْلِ الْمُطْلَع وَ فِرَاقِ الأحِبّةِ. (4) به خاطر دو چیز می گریم، وحشت آن چه در پیش دارم و جدایی دوستان.


1) همان، ج 43، ص 331، روایت 1.

2) همان، ج 43، ص 339.

3) همان، ص 331.

4) همان، ج 43، ص 332

قرآن کریم و کریم اهل بیت (علیهم السلام)

امام حسن (علیه السلام) بعد از بیعت مردم، فرمود:

ما حزب پیروز خداییم نزدیک ترین خاندان پیامبریم. (اهل بیت پاکیزه و پاک اوییم). یکی از آن دو گران سنگ هستیم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در امّت خود به یادگار نهاد و دومی آن، کتاب خداست که (در آن بیان هر چیز است و از پیش روی آن و از پشت سرش باطل به سویش نمی آید). (1)

امّا خود این قرآن نیز بدون مراجعه و عمل به آن کارساز نیست به همین خاطر وجود نازنین امام حسن (علیه السلام) فرمودند:

مابقى فِى اَلدُّنْيَا بَقِيَّةٌ غَيْرُ هَذَا اَلْقُرْآنِ فَاتَّخِذُوهُ امَاماً يَدُلُّكَ علَى هُداكُمْ وَ إِنَّ احَقَّ النَّاسِ بِالْقُرْآنِ مَنْ عَمِلَ بِهِ وَ إِنْ لَمْ يَحْفَظْهُ وَ أَبْعَدُهُمْ مِنْهُ مَنْ لَمْ يَعْمَلْ بِهِ وَ إِنْ كَانَ يَقْرَأُه. (2) در دنیا غیر از این قرآن چیزی نمانده است. پس آن را امام خود قرار دهید تا شما را به هدایت راهنمایی کند. سزاوارترین مردم به قرآن کسی است که به آن عمل کند، هر چند آن را حفظ نکرده باشد و دورترین فرد از قرآن کسی است که به آن عمل نکند، هر چند آن را بخواند.

و فرمودند: همین قرآن از عدّه ای شکایت و برای برخی شفاعت خواهد نمود:

إِنَّ هَذَا اَلْقُرْآنَ يَجِيءُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ قَائِداً وَ سَائِقاً يَقُودُ قَوْماً اِلْى اَلْجَنَّةِ أَحَلُّوا حَلاَلَهُ وَ حَرَّمُوا حَرَامَهُ وَ آمَنُوا بِمُتَشَابِهِهِ وَ يَسُوقُ قَوْماً الى النَّارِ ضَيَّعُوا حُدُودَهُ وَ احْكامَهُ وَ اِسْتَحَلُّوا مَحارِمَهُ. (3) این قرآن در روز قیامت در حالی که راهبر است می آید؛ مردمی را که حلال قرآن را، حلال و حرام آن را، حرام گرفته اند و به متشابه آن ایمان آورده اند، به بهشت رهنمون می شود و مردمی را که حدود و احکامش را ضایع کرده اند و حرام هایش را روا شمرده اند، به آتش می اندازد.

امّا سؤال این جاست چگونه می توان از قرآن کریم بهره مند شد؟ امام (علیه السلام) در ضمن موعظه ای طولانی فرمودند:

وَ اعْلَمُوا عِلْمًا يقينًا أَنَّكُمْ لَنْ تَعْرِفُوا التَّقى حَتَّى تَعْرِفُوا صِفَةَ الْهُدَى وَ لَنْ تُمَسِّكُوا بميثاق الكتاب حَتّى تَعْرفُوا الَّذى نَبَذَهُ وَ لَنْ تَتْلُوا الْكِتابَ حَقَّ تِلاوَتِه حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِى حَرَّفَهُ، فَإِذَا عَرَفْتُمْ ذِلِكَ عَرَفْتُمُ الْبِدَعَ وَ التَّكَلُّفَ وَ رَأَيْتُمُ الْفِرْيَةَ عَلَى اللَّهِ وَالتَّحْرِيفَ وَ رَأيْتُمْ كَيفَ يهوى مَنْ يهوى وَ... (4) یقین داشته باشید تا ویژگی هدایت را نشناسید، تقوا را نخواهید شناخت و تا آنانی را که قرآن را پشت سر انداختند، نشناسید، به پیمان قرآن نتوانید آویخت و تا تحریف کنندگان


1) بحارالانوار، ج 43، ص 359.

2) كشف الغمة، ج 1، ص 573؛ ارشاد القلوب، ص 79.

3) بحارالانوار، ج 78، ص 112 و ج 92، ص 32؛ كشف الغمه، ج 1، ص 573.

4) تحف العقول، ص 227.

قرآن را نشناسید، آن را چنان که حق تلاوت آن باشد، نخواهید خواند. پس وقتی این ها را شناختید، بدعت ها و پیرایه ها را نیز خواهید شناخت و افتراها بر خدا و تحریف را می بینید و پی می برید آن که سقوط کرد، چگونه سقوط نمود.

بنابراین برداشت از آیات قرآن با افکار بشری و نظریات شخصی جز گمراهی ثمری ندارد و به همین خاطر است که حضرتش (علیه السلام) در حرمت تفسیر به رأی فرمودند:

قَالَ فِي اَلْقُرْآنِ بِرَأْيِهِ فَأَصَابَ فَقَدْ أَخْطَاءَ. (1) هر کس از قرآن با رأی خودش برداشتی داشته باشد و لو درست باشد پس خطا کرده است. از امام حسن (علیه السلام) است که:

مَنْ قَرَأَ اَلْقُرْآنَ كَانَ لَهُ دَعْوَةً مُجَابَةٌ اما مُعَجَّلَةٌ وَ امّا مُؤَجَّلَةٌ. (2) هر کس قرآن بخواند، یک دعای مستجاب دارد، دیر یا زود.

مَنْ قَرَأَ ثَلَاثَ آيَاتٍ مِنْ آخِرِ سُورَةِ اَلْحَشْرِ اِذَا أَصْبَحَ فَمَاتَ مِنْ يَوْمِهِ ذَلِكَ طُبِعَ بِطَابَعِ اَلشُّهَدَاءِ وَ إِنْ قَرأ اذا أَمْسَى فَمَاتَ فِي لَيْلَتِهِ طُبِعَ بِطَابَعِ اَلشُّهَدَاءِ. هر کسی هنگام صبح سه آیه آخر سوره حشر را بخواند، و در آن روز بمیرد، مُهر شهدا خواهد خورد و چون شب شود و بخواند و بمیرد، نیز ممهور به مهر شهدا می شود.

همان طور که بیان شد استفاده از قرآن تنها یک راه امن دارد و آن رجوع به اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) می باشد زیرا آنان دارای علم لدنّی اند و این مهم ترین فضیلت آنان است.

بی شک برترین علم ها، علمی است که مستقیماً از ذات الاهی به شخصی افاضه شود که به آن «علم لدنّی» گفته می شود. خداوند در مورد حضرت خضر (علیه السلام) می فرماید:

وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً (3) علم فراوانی از نزد خود به او آموخته ایم.

حضرت امیر مؤمنان علی (علیه السلام) درباره فرزندش امام حسن (علیه السلام) بعد از شنیدن سخنان او با ابوسفیان در حالی که کودکی بیش نبود، فرمود:

اَلحَمدُ لِلّهِ الّذى جَعَلَ فى آل محمّد مِن ذُرّية مُحَمَّد المُصطَفى نَظِيرَ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيّا (وَ آتَيْنَاهُ الحُكْمَ صَبيّاً ) (4) سپاس خدای را که در میان آل محمّد و در نسل پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله)، کسی را قرار داد که هم چون یحیی بن زکریاست. (که خداوند در مورد او فرمود:) به وی علم و دانش در کودکی عطا کردیم.


1) کشف الغمّة، ج 1، ص 573، ارشاد القلوب، ص 79.

2) بحارالانوار، ج 92، ص 204.

3) کهف، 65.

4) همان، ج 43، ص 326، حدیث 6؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 6.

نمونه هایی از معجزات امام حسن (علیه السلام)

گرفتار شدن مرد ناصبی با نفرین امام حسن (علیه السلام)

بعد از جریان صلح حضرت (علیه السلام) با معاویه، مشاور معاویه، عمروعاص، به این گمان که امام حسن (علیه السلام) توان سخن ندارد اصرار کرد امام (علیه السلام) سخن بگوید. حضرت (علیه السلام) با استفاده از فرصت به دست آمده به سخنرانی مبادرت ورزید و بعد از حمد و ستایش الاهی، به معرّفی خود پرداخت و خود را امام و پیشوای واقعی معرفی نمود، و اضافه کرد که ما خانواده دارای کرامات و مورد عنایت الاهی می باشیم و لکن چه کنم که از حقّم محروم شدم... . تا این که معاویه از نتایج سخنان حضرتش ترسید و از امام (علیه السلام) خواست سخن را قطع کند.

حضرت امام حسن (علیه السلام) نیز مجبور شد سخنرانی خود را نیمه تمام گذارد. وقتی آن حضرت (علیه السلام) نشست یک جوان ناصبی از بین مردم از جا بلند شده و به حضرت امام حسن (علیه السلام) و پدر بزرگوارش اسائه ادب کرد. امام حسن (علیه السلام) دست به دعا برداشت و عرضه داشت:

اَللَّهُمَّ غَيِّرْ مَا بِهِ اَلنِّعْمَةُ وَ اِجْعَلْهُ اِنْثَى لِيَعْتَبِرَ بِهِ خدایا نعمت [مردانگی] را از او سلب کن، و او را هم چون زنان قرار بده تا از آن عبرت بگیرد. دعای حضرت امام حسن (علیه السلام) مستجاب شد. در آن هنگام معاویه به عمروعاص رو کرد و گفت: تو به وسیله پیشنهاد خودت مردم شام را گرفتار فتنه کردی، و آنان به وسیله سخنرانی و کرامت او بیدار شدند. عمروعاص گفت: ای معاویه! مردم شام تو را به خاطر دین و ایمانشان دوست ندارند، بلکه آنان طرفدار دنیا هستند و شمشیر و قدرت و ریاست نیز در اختیار تو قرار دارد؛ لذا نگران موقعیت خود نباش.

ولی به هر حال، مردم از اثر نفرین امام حسن (علیه السلام) باخبر شدند و از این امر تعجّب می کردند، سرانجام جوان نفرین شده از کار خویش نادم و پشیمان گشته، با همسرش در حالی که گریه می کردند، نزد امام حسن (علیه السلام) آمدند و از پیشگاه حضرت درخواست عفو و بخشش نمودند، حضرت (علیه السلام) نیز توبه آن ها را پذیرفته، بار دیگر دست به دعا برداشت و از خداوند خواست که جوان نادم به حال اول خود برگردد، و چنین هم شد. (1)


1) بحارالانوار، ج 44، ص 90 - 91، ح 4؛ خرائج راوندی، ج 1، ص 237؛ اثبات الهداة، ج 2، ص 557، شماره 10.

شفای وصال با عنایت امام حسن (علیه السلام)

میرزا محمّد شفیع شیرازی متخلّص به وصال شیرازی متوفی سال1262 ه.ق در شیراز از بزرگان شعرا و ادبا و عرفای عصر فتحعلی شاه قاجار بود. علاوه بر مراتب علمی، به تمام خطوط هفت گانه (نسخ، نستعلیق، ثلث، رقاع، ریحان، تعلیق و شکسته) مهارتی به سزا داشته و کتاب های فراوانی نیز با خطوط مختلف نگاشته است. از جمله، این که 67 قرآن به خط زیبای خود نوشته است. بر اثر نوشتن زیاد چشمش آب می آورد و به پزشک مراجعه می کند، دکتر می گوید: من چشمت را درمان می کنم، به شرطی که دیگر با او نخوانی و خط ننویسی. پس از معالجه و بهبودی چشم، دوباره شروع به خواندن و نوشتن می کند تا این که به کلّی نابینا می شود. سرانجام با حالت اضطرار متوسّل به محمّد و آل او (علیهم السلام) می شود. شبی در عالم رؤیا پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را در خواب می بیند، حضرت (صلی الله علیه و آله) به او میفرماید: چرا در مصائب حسین (علیه السلام) مرثیه نمی گویی تا خدای متعال چشمت را شفا دهد. در همان حال حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) حاضر گردیده، می فرماید: وصال! اگر شعر مصیبت گفتی، اول از حسنم شروع کن؛ زیرا او خیلی مظلوم است.

صبح آن روز وصال شروع کرد در حالی که دست به دیوار داشت این شعر را سرود:

از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد *** آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کرد

نیمه دوم شعر را که گفت، ناگهان چشمانش روشن و بینا شد. آن گاه اضافه کرد:

خونی که خورد در همه عمر، از گلو بریخت *** دل را تهی ز خون دل چند ساله کرد

زینب کشید معجر و آه از جگر کشید *** کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرده (1)


1) شیخ علی میر خلف زاده، ص 273 - 272.

امام حسن (علیه السلام) و مژده ولادت پسر

امام صادق (علیه السلام) از پدران بزرگوارش (علیهم السلام) روایت می کند که: امام مجتبی (علیه السلام) پیاده از مدینه به طرف مکّه حرکت نمودند، پای حضرتش ورم کرد به آن حضرت (علیه السلام) گفتند اگر سوار شوی، ورم پایت خوب می شود. فرمود: هرگز (سوار نخواهم شد)، ولی اگر به منزلی رسیدیم، مرد سیاهی نزد ما می آید که روغنی همراه دارد و آن روغن، برای این ورم خوب است. آن را از او بخرید و (در قیمت آن) چانه نزنید. یکی از دوستان حضرت (علیه السلام) گفت: در مسیر راه ما، منزلی نیست که کسی در آن این دوا را بفروشد. حضرت (علیه السلام) فرمود: چرا هست. وقتی چند میل (1)رفتند. آن مرد سیاه پیدا شد. امام (علیه السلام) به غلامش فرمود: نزد آن برو و از او آن روغن را به قیمتش بخر. مرد سیاه به غلام امام (علیه السلام) گفت: روغن را برای چه کسی می خواهی؟ غلام گفت: برای حسن بن علی بن ابی طالب (علیه السلام) مرد گفت: مرا نزد او ببر. خدمت حضرت (علیه السلام) رسیدند. آن مرد گفت: ای فرزند رسول خدا (علیه السلام)! من از دوستداران شما هستم برای این دارو پولی نمی گیرم. ولی از شما تقاضا دارم برایم دعا بفرمایید تا

خداوند پسری سالم و بی عیب به من عطا کند که شما اهل بیت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) را دوست داشته باشد؛ چون وقتی که از خانه خارج شدم، هنگام زایمان همسرم نزدیک بود. حضرت (علیه السلام) فرمود: به سوی خانه ات مراجعت نما که خداوند متعال به تو پسری سالم و بی عیب عطا نموده است. مرد سیاه فوراً به خانه اش برگشت و دید که زنش پسری زاییده است. سپس نزد امام حسن (علیه السلام) برگشت و از ایشان به جهت این امر، تشکّر کرد. و حضرت (علیه السلام) آن روغن را به پاهای خود مالید و ورم پایش، خوب شد.

فرزندان امام حسن مجتبی (علیه السلام)

درباره ی تعداد فرزندان امام حسن مجتبی (علیه السلام) اختلاف بسیاری وجود دارد؛ هم چنان که در تعداد همسران آن حضرت نیز اقوال متعددی وجود دارد. مرحوم شیخ مفید در کتاب ارزشمند خود «ارشاد» پانزده فرزند (هشت پسر و هفت دختر) برای حضرت (علیه السلام) نام می برد و مادر آن ها را نیز ذکر می کند که جعده در میان آن ها نیست. (2)

شیخ مفید می نویسد: زیدبن حسن و دو خواهر او مادرشان امُ بشیر، دختر ابی مسعود عقبه بود. حسن بن حسن معروف به حسن مثنّا، مادرشان خوله دختر منظور بن زبان بود. عمر بن حسن و دو برادر او قاسم و عبدالله مادرشان کنیز بود. فرزند دیگر آن حضرت عبدالرحمان بن حسن بود


1) هر میل، چهار هزار ذراع است (فرهنگ عمید).

2) زندگانی حضرت مجتبی (علیه السلام)، ص 400.

که مادر او نیز کنیز بود. حسین بن حسن ملقّب به اثرم و برادر او طلحه و خواهرش فاطمه، از امّ اسحاق دختر طلحة بن عبید الله تولد یافته بودند. چهار دختر دیگر حضرت، امّ عبدالله، فاطمه، امّ سلمه و رقیه نام داشتند و مادر این چهار نفر هم کنیز بود. (1)بر اساس بیان تاریخ نگاران، فقط حسن و زید، صاحب نسل بوده اند و از سایر فرزندان امام مجتبی (علیه السلام) نسلی باقی نمانده است. (2)

اصحاب و شاگردان امام مجتبی (علیه السلام)

پس از حضور امام حسن (علیه السلام) در مدینه، محدّثان، راویان و دانشمندان بزرگ به سوی آن شهر شتافتند و جهت کسب فیض، گرد آن حضرت (علیه السلام) جمع شدند. در این مدّت، بسیاری از افراد که در خواب غفلت و گمراهی به سر می بردند، با روشنگری آن حضرت بیدار گشتند و مبانی اصیل اسلام را از آن سلاله پاک پیامبر (صلی الله علیه و آله) آموختند. مورّخان مسلمان هم چون ابن عساکر، علّامه مجلسی، میرزا محمّد تقی سپهر، ابن شهر آشوب و... شاگردان نامدار و راویان اخبار آن حضرت (علیه السلام) را به تفصیل آورده اند. این ستارگان فروزان که از مشعل تابناک امام حسن مجتبی (علیه السلام) کسب فضیلت و معنویت می کردند، از دو گروه تشکیل شده بودند:

1- بعضی از صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله) و یاران با سابقه امام علی بن ابی طالب (علیه السلام).

2- تابعین و دیگر اشخاصی که در خدمت آن بزرگوار تلمّذ می کردند.

ما بر اساس همین دو طبقه، نام آن ها را در ذیل می آوریم:

گروه اول:

1.

احنف بن قيس: شیخ طوسی او را از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و امیرمؤمنان و حسن بن علی (علیهما السلام) می داند.

2.

اصبغ بن نباته: از راویان و اصحاب خاص علی بن ابی طالب و امام حسن (علیهما السلام) بوده و حدود 56 روایت نقل کرده است.

3.

جابر بن عبدالله انصاری: از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و علی بن ابی طالب و حسنین و زین العابدین و امام باقر (علیهم السلام) که در غزوه بدر و هجده غزوه دیگر شرکت نمود، هفده روایت از وی نقل شده است و در سال 78 هجری قمری از دنیا رفت.

4.

جعید همدانی: اهل کوفه و از اصحاب امیرالمؤمنین و امام مجتبی (علیهما السلام) بوده است و امام حسین و امام زین العابدین (علیهما السلام) را نیز درک کرده است.


1) الامام المجتبی ابومحمد الحسن بن علی (علیهما السلام)، ص 260.

2) عوالم العلوم و المعارف و الاحوال، ص 320.

5.

حبّة بن جوين عرفی: اهل یمن و از اصحاب امیرمؤمنان و امام حسن (علیهما السلام) بوده است.

6.

حبیب بن مظاهر: او از یاران امام علی بن ابی طالب و امام مجتبی (علیهما السلام) بوده و در زمره " شرطة الخمیس " (1)است و در کربلا به شهادت رسیده است.

7.

حجر بن عدی بن حاتم کندی کوفی: از صحابه پیامبر بزرگوار اسلام (صلی الله علیه و آله) و از یاران باوفای امیرالمومنین حضرت علی (علیه السلام) است که به دست معاویه شهید شد و شهادت او موجی از اعتراض و نفرت را نسبت به حکومت امویان برانگیخت.

8.

رشید هجری: از اصحاب خاص امیر مؤمنان و امام حسن (علیهما السلام) بوده و در مسیر دوستی علی بن ابی طالب (علیه السلام) به شهادت رسید و در رجال کَشی از وی روایات زیادی نقل شده است.

9.

رفاعة بن شدّاد: از اصحاب امام اول و دوم (علیهما السلام) بوده است.

10.

زید بن ارقم: وی نابینا بوده و به محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و امام اول و دوم و سوم (علیهم السلام) رسیده است و روایاتی را از آنان نقل کرده است.

11.

سلیمان بن صرد خزاعی: بنابر نقل شیخ طوسی، وی به محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و امام اول و دوم (علیهما السلام) رسیده و از اصحاب آنان می باشد.

12.

سلیم بن قیس هلالی: او از یاران علی بن ابی طالب (علیه السلام) بود و از محضر امام مجتبی (علیه السلام) فیض می برد، لكن حجاج او را تعقیب کرد تا او را بکشد. سلیم بن قیس فرار کرد و به " أبان بن ابی عیاش " پناه برد، مدتی بدین وضع بود که مرگش نزدیک شد. به هنگام مرگ کتابی را به رسم امانت به وی داد که همه اش احادیث و روایات بود. کسی غیر از " آبان بن ابی عیاش " از سلیم بن قیس هلالی روایتی نقل نکرده است. آبان درباره او می گوید: پیرمردی متعبّد و خداپرست بود که نور از چهره اش درخشش می نمود.

13.

عامر بن و اثلة بن أسقع: کنیه وی (اباالطفیل) بوده و روایاتی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و امام اول و دوم (علیهما السلام) نقل کرده است.

14.

عباية بن عمرو بن ربعی: عبایة بن ربعی نیز گفته شده و از یاران امام اول و دوم (علیهما السلام) می باشد.


1) شرطة الخمیس گروهی از رزمندگان جان بر کف بودند که در هر محلی (اعم از شهر و خارج شهر) که به وجود آنان نیاز می شد، با آمادگی کامل در همان جا حضور می یافتند و اراده استوارشان بر این بود که از نبرد باز نگردند، مگر این که پیروز شده باشند. در مقام و منزلت شرطة الخمیس همین بس که حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) ضمن تشويق این گروه فرمود: قبل از شما در میان گروهی از بنی اسرائیل این قرارداد (قرارداد شرطة الخمیس) بسته شد و کسی از آنان به شهادت نرسید، مگر این که پیامبر قوم خود یا پیامبر آبادی خود و یا پیامبر نفس خویش بود و شما به منزله همان ها هستید، جز این که شما جزو انبیا نیستید.

15.

عمرو بن حَمِقْ خزاعی: وی از نیروهای شرطة الخمیس بود و در جنگ جمل و صفین به همراهی علی بن ابی طالب (علیه السلام) جنگید و با امام مجتبی (علیه السلام) بود تا به دست معاویه به شهادت رسید.

16.

قیس بن عباد: او نیز از یاران امام علی بن ابی طالب (علیه السلام) بوده است.

17.

کمیل بن زیاد نخعی: او از اهل یمن بوده که از افراد مورد اطمینان امام علی بن ابی طالب و حسن بن علی (علیهما السلام) به شمار می رفت.

18.

حارث اعور بن بنان منقری: از افراد ثقه و مورد اطمینان امام اول و دوم (علیهما السلام) می باشد که در آن مدّت کسب فیض نمود.

19.

مسیب بن نجبه فزاری: وی زاهد زمان و از یاران امام اول و دوم (علیهما السلام) بوده و به کتابت در خدمت امام حسین (علیه السلام) نیز مشغول بوده است.

20.

میثم بن یحیی تمّار (میثم تمّار): از بزرگان صحابه حضرت علی (علیه السلام) و از شرطة الخمیس بوده است.

گروه دوم:

بعضی از راویان و کسانی که در نزد آن حضرت (علیه السلام) تلمّذ نموده و روایاتی را نقل کرده اند عبارت اند از: أبوالأسود دوئلی، ابواسحاق بن کلیب سبیعی، ابوجوزی، ابو صادق (کسان بن کلیب)، ابو مخنف (لوط بن يحيى أزدى)، ابویحیی (عمیر بن سعد نخعی)، اسحاق بن یسار، اشعث بن سوار، جابر بن خلد، جارود بن منذر، حبّابة بنت جعفر والبية، حذيفه بن أسيد غفاری، سفیان بن ابی لیلا همدانی، سفین بن لیل، سوید بن غفله، شعبی، طحرب عجلی، عبدالله بن جعفر طیار، عبدالله بن عباس، عبدالرحمان بن عوف، عمر بن قیس مشرفی، عیسی بن مأمون زراره، فاطمة بنت حبّابه و البيه، محمد بن اسحاق، مسلم بن عقیل، مسلم بطین، مولی ابی وائل (ابورزین بن مسعود)، نفالة بن مأمون، هبيرة بن مريم، هلال بن نساف. اینان برخی از شاگردان و یاران امام حسن مجتبی (علیه السلام) بودند که از شهرها و کشورهای مختلف مانند کوفه، یمن، همدان و... جمع شده بودند. آنان همگی در محضر آن بزرگوار کسب فیض نموده و تربیت یافتند و در برابر هجوم فرهنگی معاویه بدعت گذار ایستادند، برخی از آنان بعد از شهادت امام حسن بن علی (علیه السلام) به دست معاویه جنایتکار به شهادت رسیدند و برخی دیگر در سال 61 هجری قمری در رکاب حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) در برابر یزید بن معاویه، طاغوت دیگرِ عصر ایستادند و با خون خود درخت اسلام و قرآن را آبیاری کردند. گذشته از شاگردان معروف آن حضرت (علیه السلام)، فرزندان برومند آن بزرگوار هم چون: حسن بن حسن معروف به حسن مثّنی رحمة الله علیه، زید بن حسن، عمرو بن حسن، عبدالله بن حسن، قاسم بن حسن و... از دریای نورانیت آن پدر بزرگوار بهره می بردند و هر کدام در تاریخ به نوعی درخشش داشتند.

ماجرای غم انگیز شهادت امام حسن (علیه السلام)

شیخ مفید (رحمة الله علیه) در ارشاد می نویسد:

و چون کار صلح میان امام حسن (علیه السلام) و معاویه چنان که گفته شد به پایان رسید، آن حضرت (علیه السلام) به مدینه رفت و در حالی که خشم خود را فرو می نشاند و خانه نشین گشته، چشم به راه دستور خدای عزّوجل بود، در آن جا بماند. از سوی دیگر چون ده سال از خلافت معاویه گذشت، تصمیم گرفت برای پسرش یزید از مردم بیعت بگیرد، پس در پنهانی کسی را به نزد جعده، دختر اشعث بن قیس، که همسر امام حسن (علیه السلام) بود فرستاد که او را وادار به زهر دادن امام (علیه السلام) کند و به عهده گرفت (که چون این کار را بکند) او را به همسری پسرش یزید درآورد و صد هزار درهم پول برای او فرستاد (که این جنایت را انجام دهد) و جعده آن حضرت را زهر خورانید. سپس می نویسد: و از جمله روایاتی که در این باره رسیده، روایتی است که عیسی بن مهران (به سندش) از مغیره حدیث کند که گفت: معاویه کسی را به نزد جعده، دختر اشعث بن قیس، فرستاد که من تو را به همسری پسرم یزید در خواهم آورد به شرط آن که تو حسن را زهر دهی، و صد هزار درهم نیز برای او فرستاد، و آن زن این کار را کرده، و امام حسن (علیه السلام) را زهر داد، و معاویه پول را به او داد، ولی او را به همسری یزید در

نیاورد. (1)

و از دانشمندان عامّه، ابن عبدالبر اندلسی در کتاب استیعاب از قتاده و ابوبکر بن حفص روایت کرده که گویند:

حسن بن علی (علیه السلام) را مسموم کردند، و همسرش جعده، دختر اشعث بن قیس کندی، او را مسموم کرد و گروهی نیز گفته اند: این جنایت به دسیسه ی معاویه انجام شد که جعده را در برابر مالی که به او داد به این کار و ادار کرد... (2)

بنابر نقل راوندی در خرایج، جعده زهر را در شیری ریخت، و امام حسن (علیه السلام) در آن روز روزه بود و روز گرمی هم بود و چون به خانه بازگشت و هنگام افطار شد، جعده آن شربت شیر مسموم را نزد آن حضرت آورد و امام (علیه السلام) آن را نوشید و چون احساس زهر را کرد فرمود:

ای دشمن خدا مرا کشتی، خدایت بکشد! و به خدا سوگند پس از من بدان چه می خواهی نخواهی رسید و خدا تو را خوار خواهد کرد. (3)


1) ارشاد مفید (مترجم)، ج 2، صص 12 - 13.

2) استیعاب، ج 2، ص 374؛ شرح ابن ابی الحدید، ج 4، ص 17 و تذکرة الخواص، ص 222.

3) بحارالانوار، ج 44، ص 154.

و از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمود:

انَّ الاشعِثَ شَرِكَ فِي دَمِ اميرالمومنِينَ وَ ابْنَتهُ جَعْدُهُ سَمَّتَ اَلْحَسَنَ وَ اِبْنُهُ شَرِكَ فِي دَمِ اَلْحُسَيْنِ (1) به راستی که خود اشعث در خون امیرالمؤمنین (علیه السلام) شرکت جست و دخترش جعده امام حسن (علیه السلام) را مسموم کرد، و پسرش (محمد بن اشعث) در خون حسین (علیه السلام) شرکت جست. و چون امام (علیه السلام) احساس درد شدید در امعاء خود کرد، گفت:

اَنَا اَللَّهُ وَ اَنَا اليه راجِعُونَ، اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى لِقَاءِ مُحَمَّدٍ سَيِّدِ اَلْمُرْسَلِينَ وَ ابي سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ، وَ امِّي سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ وَ عَمِّى جَعْفَرٍ اَلطَّيَّارِ وَ حَمْزَهُ سَيِّدُ اَلشُّهَدَاءِ. همه از جانب خدا آمده و به سوی خدا باز می گردیم، سپاس خدای را بر دیدار سرور رسولان و پدرم آقای اوصیا و مادرم بانوی زنان جهانیان و عمویم جعفر طیار و حمزه سيدالشّهدا.

و در مورد تاثیر آن زهر کشنده از کتاب البداية و النهاية (2)نقل شده که برای امام حسن (علیه السلام) پزشکی آوردند و آن پزشک پس از معاینه ی دقیقی که کرد گفت:

اَنَّ اَلسَّمَّ قَدْ قَطَعَ اَمْعاءَهُ

به راستی که این زهر امعاء او را پاره کرده است.

و نیز شیخ مفید (رحمة الله علیه) و دیگران نوشته اند که امام حسن (علیه السلام) پس از این زهر، چهل روز بیمار بود و روز به روز بیماری آن حضرت (علیه السلام) شدّت می یافت تا هنگامی که به لقاءالله پیوست، و از علما و دانشمندان اهل تسنن نیز علامه ی گنجی در کتاب کفایة الطالب این مطلب را نقل کرده، چنان که ابن شهر آشوب (رحمة الله علیه) در مناقب و علی بن عیسی اربلی در کشف الغمه نیز از مورّخین اهل تسنن همین مطلب را نقل کرده اند. (3)

جنادة بن ابی امیه گوید: در آن بیماری که امام حسن (علیه السلام) به دنبال آن از دنیا رحلت فرمود: به دیدار آن حضرت رفتم و در پیش روی آن حضرت طشتی بود پر از خون که در اثر زهر معاويه لعنه الله آن خون ها در طشت ریخته بود. من که آن حضرت را به آن حال مشاهده کردم عرض کردم: ای مولای من چرا معالجه نمی کنید؟ در پاسخ فرمود:

يَا عِبْدَاللَّهُ بِمَاذَا اُعَالَجَ اَلْمَوْتَ؟ ای بنده خدا مرگ را به چه چیز درمان کنم؟


1) بحارالانوار، ج 44، ص 154.

2) البداية و النهاية، ج 8، ص 43.

3) بحارالانوار، ج 44، صص 153 و 161؛ ارشاد مفید، ج 2، ص 13؛ كفاية الطالب، ص 268؛ شرح ابن ابی الحدید، ج 4، ص 4.

من که این سخن را شنیدم گفتم: انا الله و انا الیه راجعون در این وقت آن بزرگوار به من رو کرده، فرمود:

وَ اَللَّهِ لَقَدْ عَهِدَ اَلْيَنَا رَسُولُ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله اَنَّ هَذَا اَلاَمْرَ يَمْلِكُهُ اِثْنَاعَشَرَ امَاما مِنْ وُلْدِ على وَ فَاطِمِه، مَا مِنَّا اِلاّ مَسْمُومٌ او مَقْتولٌ، ثُمَّ رَفَعْتُ الطَّسْتَ وَ بَكي صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) به خدا سوگند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به ما سفارش فرموده که این امر خلافت را دوازده نفر امام از فرزندان علی و فاطمه مالک گردند، و هیچ یک از ما نیست جز آن که یا مسموم گردد و یا کشته شود، آن گاه طشت را برداشتند و آن حضرت گریست.

جناده گوید: من عرض کردم: ای فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مرا موعظه کن! فرمود: آری.

خود را برای سفری که در پیش داری آماده کن و توشه ی خود را تهیه کن پیش از آن که اجل تو فرا رسد، و بدان که تو دنیا را می طلبی و مرگ نیز تو را طلب می کند، و اندوه آن روزت را که نرسیده بر آن روزی که در آن هستی بار مکن و بدان که تو چیزی از مال را که بیش از روزی توست به دست نمی آوری جز آن که نسبت به آن خزینه دار دیگری هستی. و بدان که در حلال مال دنیا حساب است و در حرام آن کیفر و عقاب و در شبهه ناک های آن نیز عتاب و سرزنش، پس دنیا را به منزله گوشت مرداری قرار ده (که فقط در مورد اضطرار و ناچاری از آن برگیری) و از آن به مقداری که تو را کفایت کند برگیر، پس اگر آن مقدار حلال بود که تو در آن زهد ورزیده ای، و اگر حرام بود که وِزر و گناهی در آن مقدار بر تو نیست، چون همانند آن است (که در وقت اضطرار) از مردار گرفته ای، و اگر عتابی هم باشد اندک است. و برای دنیای خود به گونه ای کار کن که گویا همیشه زندگی می کنی، و برای آخرتت به گونه ای کار کن که گویا فردا خواهی مرد و اگر عزتی خواهی بدون وسیله ی فامیل و بزرگی و هیبتی خواهی بی آن که از طریق سلطنت باشد، پس خود را از خواری و ذلّت نافرمانی و معصیت خداوند به عزت و بزرگی اطاعت

پروردگار عزّ و جل درآور.

و اگر حاجت و نیازی تو را به مصاحبت مردان مجبور کرد (و ناچار شدی تا دوستی و مصاحبی برای خود بگیری) پس با کسی مصاحبت کن که چون مصاحب او گشتی (مصاحبت او) تو را بیاراید (نه آن که سبب شرمساری تو گردد) و هر گاه خدمت او را کردی تو را بپوشاند، و اگر از او کمکی درخواست کردی کمک کند و اگر سخنی گفتی گفتارت را تصدیق کند و اگر حمله افکندی پشتت را محکم کند و اگر دست کمک به سویش دراز کردی تو را مدد کند،

و اگر شکستی در کار تو پیدا شد آن را برطرف سازد و اگر کار نیکی از تو دید آن را فراموش نکند و به حساب آرد و اگر از او درخواستی کردی به تو بدهد و اگر به زبان نیاوردی او آغاز کند و اگر مصیبت دردناکی به او رو آورد، تو را ناراحت کند. کسی که از ناحیه ی او به تو گزندی نرسد، و راه ها از سوی او بر تو پراکنده نشود و در برابر مشکلات زندگی دست از یاری تو بر ندارد و اگر بر سر تقسیم چیزی با هم به نزاع برخاستید تو را بر خویشتن مقدم دارد.

جناده گوید: در این وقت نفس امام (علیه السلام) به شماره افتاد و رنگ مبارکش زرد شد به طوری که من ترسیدم و بر آن بزرگوار بیمناک گشتم، که دیدم حسین (علیه السلام) و اسود بن اسد داخل شدند و حسین (علیه السلام) خود را بر روی بستر آن حضرت (علیه السلام) انداخت و سر و صورت او را بوسید، و شروع کردند آهسته با یکدیگر گفتند. ابو الاسود گفت: «انا الله...» حسن (علیه السلام) خبر از مرگ خود می دهد! (1)و این هم وصیتی است که از امالی شیخ (رحمة الله علیه) نقل شده که به برادرش امام حسین (علیه السلام) فرمود:

هَذَا مَا اَوْصَى بِهِ اَلْحَسَنُ بن على الى اخيه الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍ: اَوْصى اَنَّهُ يَشْهَدُ اَنْ لا اِله اِلا اَللَّهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ و انه يَعْبُدُهُ حَقَّ عِبَادَتِهِ، لاَ شَرِيكَ لَهُ فِي الْمُلْكِ وَ لا وَ لِيَّ لَهُ مِنَ الذُّلِّ، وَ اِنَّهُ خَلَقَ كُلَّ شَيءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً وَ انَّه اولى مَنْ عُبِدَ وَ اَحِقُ مَنْ حَمِدَ، مَنِ اطَّاعَهُ رَشَدَ، وَ مَنْ عَصَاهُ غَوَى وَ مَنْ تَابَ اليه اِهْتَدَى. فانى اوصيك يَا حُسَيْنُ بِمَنْ خَلَّفْتُ مِن اَهْلِي وَ وَلَدي وَ اَهْلِ بَيتِكَ اَن تَصْفَحَ عَنْ مُسِيِّيهِمْ وَ تَقْبَلَ مِنْ مُحْسِنِهِمْ، وَ تَكُونَ لَهُمْ خَلَفاً وَ وَالِداً، وَ اَن تُدْفِنَنِى مَعَ رَسُولِ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله فَاِنِّي اَحَقٌ بِهِ وَ بِبَيْتِهِ، فان ابوا عَلَيْكَ فَانْشُدَكَ اَللَّهَ بِالْقَرَابَةِ اَلَّتِي قَرُبَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلٌ مِنْكَ وَ الرحِم اَلْمَاسَّهُ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله) اَنْ تهريق فِي مِحْجَمِهِ مِنْ دَمٍ، حَتَّى نَلْقَى رَسُولَ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فَنَخْتَصِمَ الَيْهِ وَ نُخْبِرَهُ بِمَا كَانَ مِنَ اَلنَّاسِ اَلْيَنَا بَعْدَه.) این است آن چه وصیت می کند بدان حسن بن علی به برادرش حسین بن علی: وصیت می کند که گواهی دهد معبودی جز خدای یکتا نیست که شریک ندارد، او پرستش می کند او را بدان جهت که شایسته ی پرستش است، شریکی در سلطنت ندارد و سرپرستی از خواری برای او نیست و به راستی که هر چیزی را او آفریده و به خوبی و به طور کامل اندازه گیری آن را مقدر فرموده و شایسته ترین معبود و سزاوارترین کسی است که او را ستایش کنند، هر که فرمانبرداری او کند راه رشد را یافته و هر کس که نافرمانیش کند به گمراهی و سرگشتگی افتاده و هر کس به سوی او بازگردد راهنمایی گشته است.


1) بحارالانوار ج 44، صص 138 - 140؛ الانصاف، ص 121.

من تو را سفارش می کنم ای حسین به بازماندگانم از خاندان و فرزندان و خانواده ی خودت که از بدکارشان در گذری و از نیکوکارشان بپذیری و برای آن ها جانشینی و پدری مهربان باشی و دیگر آن که مرا با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دفن کنی که من به او و خانه ی او شایسته تر از دیگران هستم... و اگر از این کاری مانع شدند و جلوگیری کردند، من تو را به حق قرابت و نزدیکی که خدا برای تو قرار داده و قرابتی که با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) داری سوگندت می دهم که اجازه ندهی در این راه به خاطر من به اندازه ی خونی که از حجامت گرفته می شود خون ریخته شود تا آن گاه که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را دیدار کنیم و شکایت خود را به نزد او بریم و آن چه از این مردم پس از وی بر سر ما رفته به او گزارش کنیم... این را فرمود و از دنیا رفت، درود خدا بر او باد.

در کتاب امالی ابن شیخ (رحمة الله علیه) به سندش از ابن عباس نقل شده که گفته است:

پس از شهادت امام حسن (علیه السلام)، امام حسین (علیه السلام) مرا با عبدالله بن جعفر و علی بن عبدالله بن عباس طلبید و دستور داد جنازه ی آن حضرت را غسل دهیم و ما او را غسل داده، حنوط کردیم و کفن پوشاندیم، آن گاه جنازه را برداشته به مسجد آوردیم و در آن جا بر جنازه نماز خواندیم... (1)با انتشار خبر شهادت سبط اکبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و شهادت آن حضرت (علیه السلام)، شهر مدینه تعطیل شد و مردم شهر و اطراف برای شرکت در مراسم تشییع حرکت کردند، و ابن حجر عسقلانی به سندش از ثعلبة بن مالک روایت کرده که گوید: در آن روز من در تشییع شرکت جستم و هنگامی که آن حضرت (علیه السلام) را در بقیع دفن کردند، از کثرت جمعیت تشییع کنندگان جای سوزن انداختن نبود....

وَ لَوْ طَرَحْت فيهِ ابرَهُ لَمَّا وَقَعْت الاّ علَى راسٍ اِنسان (2)

و اگر سوزنی انداخته می شد جز بر سر افراد قرار نمی گرفت.

شیخ مفید (رحمة الله علیه) در ارشاد ماجرای جانگداز پس از شهادت امام (علیه السلام) را این گونه نقل فرموده: و چون آن حضرت از دنیا برفت، امام حسین (علیه السلام) او را غسل داده، کفن کرد و بر تابوتی او را نهاده، برداشت، مروان (که حاکم مدینه بود) با دستیارانش از بنی امیه به یقین پنداشتند که بنی هاشم می خواهند او را نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دفن کنند، پس گرد هم آمدند و لباس جنگ به تن کردند و چون امام حسین (علیه السلام) جنازه ی او را به سوی قبر جدّش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برد که دیداری با آن حضرت (صلی الله علیه و آله) تازه کند، آنان با گروه خود در برابر بنی هاشم آمدند و عایشه نیز که بر استری سوار بود به ایشان پیوست و می گفت: مرا با شما چه کار! می خواهید کسی را که من دوست ندارم به


1) 62- بحارالانوار، ج 44، ص 152.

2) الاصابة، ج 1، ص 330.

خانه ی من در آورید؟ و مروان فریاد می زد: چه بسا جنگی که بهتر از آسایش و غنودن در خوشی است! آیا عثمان در دورترین جای مدینه دفن شود و حسن با پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به خاک سپرده شود؟ تا من شمشیر به دست دارم هرگز این کار نخواهد شد.

و نزدیک بود فتنه ی جنگ میان بنی هاشم و بنی امیه درگیر شود، ابن عباس جلوی مروان آمده گفت: ای مروان از آن جا که آمده ای باز گرد، زیرا ما نمی خواهیم آقای خود را در کنار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به خاک بسپاریم، بلکه می خواهیم به وسیله ی زیارت او دیداری تازه کند، سپس او را به نزد جدّه اش فاطمه (بنت اسد) ببریم و چنان چه خود او وصیت کرده، او را در آن جا به خاک بسپاریم و اگر خود او وصیت کرده بود با پیغمبر (صلی الله علیه و آله) دفنش کنیم، هر آینه می دانستی که تو ناتوان تر از آنی که ما را از این کار جلوگیری کنی، لکن خود آن حضرت (علیه السلام) داناتر به خدا و پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و نگهداری حرمت قبر جدّش بوده از این که خرابی در آن پیدا شود، چنان که این کار را دیگری جز او کرد و بدون اذن آن حضرت بهانه ی او درآمد، سپس رو به عایشه کرده، گفت:

وَ اِسْوَاتَاهْ يَوْماً عَلَى بَغْلٍ وَ يَوْماً عَلَى جَمَلٍ! تُرِيدِينَ اَنْ تُطْفِيَى نُورَ اَللَّهِ وَ تُقَاتِلِي اَوْلِيَاءَ اَللَّهِ، ارْجِعِى فَقَدْ كُفِيتِ اَلَّذِي تَخَافِينَ وَ بَلَغْتِ مَا تُحِبِّينَ وَ اَللَّهُ مُنْتَصِرٌ لاَهْلِ هَذَا اَلْبَيْتِ وَ لَوْ بَعْدَ حِينٍ. این چه رسوایی است ای عایشه! روزی بر استر، و روزی بر شتر! می خواهی نور خدا را خاموش کنی و با دوستان خدا بجنگی، بازگرد که از آن چه می ترسی به دلخواه تو شد، و بدان چه دوست داری رسیده ای (یعنی آسوده باش که ما نمی خواهیم حسن (علیه السلام) را کنار قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دفن کنیم) و خداوند انتقام این خاندان را خواهد گرفت و گرچه پس از گذشت زمانی دراز باشد.

آن گاه امام حسین (علیه السلام) پیش آمده، فرمود:

وَ اَللَّهِ لَوْلاَ عَهْدُ اَلْحَسَنِ (علیه السلام الى بِحَقْنِ الدِّمَاءِ وَ انْ لا اهَرِيقَ فِى امره محْجَمِهِ دَمٌ لَعَلِمْتُمْ كَيْفَ تَاخُذُ سُيُوفُ اَللَّهِ مِنكم مَآخِذهَا وَ قَدْ نَقَضْتُمُ الْعَهْدَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ وَ ابْطَلْتُمْ مَا اشْتَرَطْنَا عَلَيْكُمْ لَانْفُسِنَا) به خدا سوگند اگر سفارش حسن (علیه السلام) نبود که خون ها ریخته نشود و به اندازه ی شیشه ی حجامتی خون به خاطر او نریزد، هر آینه می دانستید چگونه شمشیرهای خدا جای خود را از شما می گرفت (و حق خویش را از شما باز می ستاند)، با این که شما پیمان های میانه ی ما و خود را شکستید و آن چه را برای خود با شما شرط کردیم تباه ساختید! (1)


1) ارشاد مفید (مترجم)، ج 2، صص 14-15.

و در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که نخستین زنی که پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر استر سوار شد، عایشه بود.

و مرحوم ابن شهر آشوب (رحمة الله علیه) از ابن عباس روایت کرده که عایشه به تنهایی در این مراسم حاضر نشد و هنگامی که آمد، چهل سوار همراه او بود و می گفت:

مَالَى وَ لَكُمْ تُرِيدُونَ اَنْ تَدْخُلُوا بَيْتَى مَنْ لاَ اَهْوَى وَ لاَ اُحْبُ! (1) مرا با شما چه کار! می خواهید کسی را در خانه ی من درآورید که من خوش ندارم و دوستش ندارم!

و نظیر همین روایت از امالی ابن الشیخ (رحمة الله علیه) نیز نقل شده است. (2)

داستان جانگداز تیر باران کردن جنازه ی امام حسن (علیه السلام) را مرحوم ابن شهر آشوب روایت کرده که می نویسد:

وَ رَمَوْا بِالنِّبَالِ جَنَازَتَهُ حَتَّى سَلْ مِنْهَا سَبْعُونَ نَبْلاً. (3) جنازه ی آن حضرت (علیه السلام) را تیر باران کردند تا جایی که هفتاد چوبه ی تیر به تابوت آویخته شد! و از تاریخ ابن عساکر نیز نقل شده که میان امام حسین (علیه السلام) و مروان بن حکم درباره ی دفن امام حسن (علیه السلام) نزاع در گرفت و دو دسته لباس جنگ پوشیده و میان آن ها تیراندازی شد. (4)همان گونه که ذکر شد، امام حسین (علیه السلام) چون دید پافشاری برای دفن برادر در کنار قبر جدش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خطر ریختن خون مسلمانان را به دنبال دارد، طبق وصیت امام حسن (علیه السلام) دستور داد جنازه ی او را به قبرستان بقیع ببرند و در کنار قبر جدّه اش فاطمه بنت اسد - مادر اميرالمؤمنين (علیها السلام) - دفن کنند و در روایتی هم آمده که در قبر مادرش فاطمه زهرا (علیها السلام) دفن کردند. (5)و چون جنازه را در میان قبر نهاد، طبق روایت ابن شهر آشوب و دیگران این اشعار را انشا فرمود:

ءَادَّهُنَّ رَاسِي اَمْ تَطَيَّبَ مَجَالِسِى *** وَ راسُّكَ مَعْفُورٌ وَ أَنْتَ سَلِيبٌ

أَوِ اسْتَمْتَعِ الدُّنْيا لِشَيْءٍ أَحَبَّتْهُ *** الاَكُلَّ ما اَدنَا اِلَيْكَ حَبِيبٌ

فَلاَزَلْتُ أَبْكى مَا تَغَنَّتْ حَمَامَةٌ *** عَلَيْكَ وَ مَا هبَّت صَباً وَ جَنُوبٌ

وَ مَا هَمَلَتْ عَيْنِى مِنَ اَلدَّمْعِ قَطْرَةٌ *** وَ مَا اِخْضَرَّ فِي دُوحِ اَلْحِجَازِ قَضِيبٌ


1) مناقب، ج 4، ص 44،

2) بحارالانوار، ج 44، ص 153.

3) مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 44.

4) حياة الامام الحسن (علیه السلام)، ج 2، ص 449 (پاورقی)، به نقل از تاریخ ابن عساکر، ج 12.

5) بحارالانوار، ج 44، صص 141 - 142.

بُكائِي طَويل وَ الدُّمُوعُ غَزِيرَةٌ *** وَ اَنْتَ بَعِيدٌ وَ اَلْمَزَارُ قَرِيبٌ

غَرِيبٌ وَ اطْرَافُ اَلْبُيُوتِ تَحُوطُهُ *** اَلا كُلُّ مَن تَحْتَ التُّرَابِ غَرِيبٌ

وَ لا يَفرَحُ الْبَاقِى خِلافَ اَللَّذَى مَضَى *** و كُلُّ فَتًى لِلْمَوْتِ فِيهِ نَصِيبٌ

فَلَيْسَ حَرِيبٌ مَنْ أُصِيبَ بِمَالِهِ *** وَ لكِنَّ مَن وَارَى أَخَا حَريِبٌ

چگونه روغن بر سر خود بمالم یا مکان خود را خوشبو کنم در صورتی که سر تو در خاک است و از دست ما رفته ای!

یا از چیزی از دنیا بهره گیرم که هر چه به تو نزدیک شود، محبوب من است. من پیوسته تا کبوتری بانگ زند و باد شمال و جنوب بوزد بر تو می گریم. و چشمان من از اشک خشک نشود تا وقتی در درخت های حجاز شاخه ای سبز است. گریه ام طولانی و اشکم ریزان است، ولی تو دوری و مزارت نزدیک! و غریب و دیوارهای خانه ها آن را فرا گرفته، که هر کس زیر خاک هاست غریب است. و کسی که به جای مانده بر خلاف آن که رفته خوشحال نیست و هر جوانمردی، مرگ در او بهره ای دارد.

غارت زده کسی نیست که مالش را به غارت برده اند، بلکه غارت زده کسی است که برادرش را زیر خاک پوشانده.

و از کتاب قرب الاسناد روایت شده که به سندش از امام باقر (علیه السلام) حدیث کرده که امام حسین (علیه السلام) هر شب جمعه به زیارت قبر برادرش حسن بن علی (علیه السلام) می رفت. (1)

و از محمّد بن حنفیه نیز نقل شده که بر سر قبر آن حضرت (علیه السلام) با چشم اشکباری گفت:

رَحِمَكَ اَللَّهُ اَبا مُحَمَّدٍ! لِيِّنَ عَزَّتْ حَيَاتُكَ لَقَدْ هَدَتْ وَفَاتُكَ وَ لَنِعْمَ اَلرُّوحُ روح عُمَر بِهِ بَدَنُكَ وَ لَنِعْمَ البَدَنُ بَدَنٌ تَضَمَّنَه كَفَنُكَ، وَ كَيْفَ لاَ وَ اَنْتَ سَلِيلُ الْهُدى وَ حَلِيفُ اَهْلِ التُّقَى وَ خامس اِصْحَابِ الْكِسَاءِ. (2)رُبِّيتُ فِى حَجَرِ الاسلامِ وَ رَضَعْتَ ثَدْيَ الاِيْمانِ وَ لَكَ اَلسَّوَابِقُ الْعُظْمَى وَ الْغَايَاتِ.


1) بحارالانوار، ج 44، ص 150.

2) تذکره ی ابن جوزی، ص 122.

خدایت رحمت کند ای ابا محمّد که اگر حیات و زندگیت موجب عزّت بود، مرگت نیز کمرشکن بود، و چه روح خوبی بود آن روح بزرگواری که به بدن تو عمر بخشید و چه بدن خوبی است آن بدنی که کفن تو او را در خود پیچید و چگونه چنین نباشد و تویی فرزند هدایت و هم سوگند اهل تقوی و پنجمین اصحاب کساء. در دامن اسلام تربیت یافتی و از پستان ایمان شیر خوردی، و آن سوابق بزرگ و مراتب بلند را دارا گشتی...

در روایات بسیاری که محدّثین و تاریخ نویسان اهل تسنن و دیگران نقل کرده اند، دو شهر مهم و مقدس حجاز، یعنی مکه و مدینه هفت روز در شهادت امام حسن (علیه السلام) عزاداری کرده و کسب و کار خود را تعطیل نمودند، و زنان بنی هاشم نیز یک ماه تمام مجالس عزاداری داشتند و تا یک سال نیز از پوشیدن لباس نو و استعمال زیورآلات خودداری کردند. (1)

و در دو شهر مهم عراق، یعنی کوفه و بصره نیز مردم به عزاداری پرداختند و در بصره این خبر دردناک را عبدالله بن سلمه به زیاد بن ابیه که در آن وقت حاکم آن شهر بود بداد و او نیز حکم بن ابی العاص ثقفی را مامور ابلاغ این خبر به مردم شهر نمود و مردم شهر نیز با شنیدن آن مصیبت عزادار شده و صداها را به گریه و شیون بلند کردند...

و کوفه با رسیدن خبر آن ضایعه دردناک به یک پارچه گریه و شیون مبدّل شد و شعرای اهل کوفه مانند سلیمان بن قته و قیس بن عمر در مرثیه ی آن حضرت اشعاری سرودند که در کتاب های تاریخی ثبت شده است. (2)

اهل تاریخ نوشته اند: چون خبر شهادت امام حسن (علیه السلام) به معاویه در شام رسید، از خوشحالی نتوانست خودداری کند و بی اختیار اظهار سرور و شادمانی کرده و تکبیر گفت و سپس سجده ی شکر به جای آورد و حاضران در مجلس او نیز همانند او تکبیر گفته و سجده کردند. (3)و چون همسرش فاخته خوشحالی و تکبیر او را شنید، از او پرسید: چه خبری به تو رسیده که خوشحال شدی؟ گفت: خبر مرگ حسن بن علی. فاخته که این خبر ناگوار را شنید گریست و گفت:

اَنَا لِلَّهِ وَ اَنَا اِلَيْه رَاجِعُونَ مَاتَ سَيِّدُ اَلْمُسْلِمِينَ وَ اِبْنُ بِنْتِ رَسُولِ اَللَّه (صلی الله علیه و آله)!

ما از آن خداییم و به سوی او باز گردیم، به خدا آقای مسلمین و فرزند دخت رسول خدا از این جهان رفت.


1) مستدرک حاکم، ج 3، ص 173؛ اسدالغابة، ج 2، ص 11؛ البداية و النهاية، ج 8، ص 44.

2) به شرح ابن ابی الحدید، ج 4، ص 18 و مروج الذهب، ج 2، ص 303 مراجعه شود.

3) مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 43، به نقل از ربیع الابرار زمخشری و عقد الفريد ابن عبدربه اندلسي.

و نیز اهل تاریخ نوشته اند که ابن عباس نزد معاویه رفت و معاویه به او گفت: ای فرزند عباس آیا ابو محمّد - حسن بن علی (علیه السلام) - از دنیا رفته؟

ابن عباس گفت:

نَعَمْ رَحْمَةُ اَللَّهِ وَ بَلَغَنِي تَكْبِيرُكَ وَ سُجُودُكَ اما وَاللَّهِ مَا يَسُدُّ جثمانهُ حُفرَتَكَ وَ لاَ يَزِيدُ انْقِضاءُ اَجَلِهِ فِي عُمُرِكَ بلی خدایش رحمت کند، داستان تکبیر و سجده تو را هم شنیدم، آگاه باش که به خدا سوگند قبر تو جسم او را در بر نگیرد، و گذشتن اجل او در عمر تو نیفزاید.

و این اشعار نیز از فضل بن عباس نقل شده که در مرثیه ی امام حسن (علیه السلام) و اظهار سرور معاویه سروده:

أَصبَحَ اليومَ ابْنُ هِند آمِناً *** ظاهِرَ النَّحْوَة إِذ مَاتَ الحَسَن

رَحمَةُ اللهِ عَلَيهِ إِنَّمَا *** طَالَمَا أَشجى ابنَ عِندِ وَ اَرنَ

استرَاحَ اليومَ مِنهُ بَعدَهُ *** اِذَ ثوَى رَهناً لإحدَاثِ الزَّمَن

فَارتَع اليَومَ ابنَ هَندٍ آمِناً *** اِنَّمَا يَقمُصُ بِالعِيرِ السَّمَنُ

فرزند هند (معاویه) دیگر در امن و نخوت به سر می برد چون حسن از دنیا رفت. رحمت خدا بر او که به راستی دور زمانی پسر هند او را غمگین و اندوهناک کرد. اینان پس از او راحت شدند که دیگر در میان قبر آرمیده.

ای پسر هند دیگر در امنیت به چرای خویش در هر جا که خواهی مشغول شو، ولی بدان که آفت شتر، چاقی اوست (زیرا چاقی او را به مسلخ می برد).

مناظره فضال با ابوحنیفه

موّرخين بحث و مناظره ای جالبی میان فضّال بن حسن با ابو حنیفه را نقل کرده اند. فضال به ابوحنیفه گفت: آيه شريفه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ منسوخ شده است یا نه؟

ابو حنیفه گفت: خیر، منسوخ نشده است.

فضال پرسید: به نظر تو بهترین مردم بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ابوبکر و عمر هستند یا علی بن ابی طالب (علیه السلام)؟

گفت: آیا نمی دانی آن دو (ابوبکر و عمر) پهلوی پیامبر دفن شده اند؟ چه دلیلی می خواهی که روشن تر از این باشد بر فضل آن دو بر علی بن ابی طالب (علیه السلام)؟

فضال به او گفت: این دو با وصیّت خود به دفنشان در خانه پیامبر (صلی الله علیه و آله)، به آن حضرت ظلم کردند؛ چون در آن جا حقّی نداشتند. و اگر آن جا مال خودشان بوده و به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بخشیده بودند پس کار بدی کردند که آن را پس گرفتند و عهدشان را شکستند. و خودت اقرار کردی که آیه شریفه لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبيِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ غير منسوخ است. ابوحنیفه قدری سکوت کرد و گفت: آن جا نه مال پیامبر بود و نه مال آن دو نفر فقط، ولی چون دختران آن ها در آن جا حقّ داشتند لذا در حق آن ها دفن شده اند!

فضال به او گفت: تو می دانی که زمانی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) رحلت فرمود، نُه همسر داشت و هر کدام یک هشتم ارث می بردند؛ چون دخترش فاطمه (علیها السلام) در قید حیات بود. وقتی بررسی کنیم برای هر یک از همسرانش یک نهم از یک هشتم می رسد. و این چیزی در حدود یک وجب در یک وجب هم نمی شود. و عرض و طول حجره هم که مشخّص بود. پس چگونه آن دو (ابوبکر و عمر) بیشتر از آن مستحق شده اند؟

تازه، چگونه عایشه و حفصه ارث می برند ولی فاطمه (علیها السلام) که دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله) است، ارث نمی برد؟ پس در سخنان ابوحنیفه، تناقض گویی، از جوانب مختلف، روشن و آشکار است. سپس ابو حنیفه خشمگین شد و گفت: او را از من دور کنید که او - به خدا قسم - رافضی خبیث است! (1)


1) بحار، ج 44، ص 153، حدیث 24.

در پایان متذکّر می شویم که در تاریخ شهادت آن حضرت (علیه السلام) و مقدار عمر آن بزرگوار در آن روز، در روایات شیعه و اهل تسنن اختلاف بسیار است، که عمده ی آن ها اقوال زیر است:

1- آخر ماه صفر سال 49 هجری در سن 47 سالگی. (1)

2- هفتم ماه صفر سال 49 یا سال 50 در 47 سالگی یا 48 سالگی. (2)

3- بیست و هشتم ماه صفر سال 50 یا 49 هجری در 47 یا 48 سالگی. (3)

4- شهادت آن حضرت (علیه السلام) در سال 49 و در سن 45 سالگی آن حضرت بوده. (4)

5- شهادت آن حضرت (علیه السلام) در پنجم ربیع الاول سال 49 یا 50 هجرت در سن 47 سالگی بوده است. (5)

و چنان که می دانیم، مشهورترین اقوال در این باره از نظر تاریخ شهادت، همان قول سوم و دوم است، و ضعیف ترین آن ها نیز قول پنجم می باشد، و مشهورترین اقوال در مورد عمر آن حضرت (علیه السلام) نیز همان چهل و هفت سالگی است، چنان که از مرحوم مجلسی (رحمة الله علیه) نیز نقل شده است.


1) بحارالانوار، ج 44، صص 134 - 140، به نقل از کافی و تهذیب و کفایة النصوص.

2) بحارالانوار، ج 44، ص 134، به نقل از دروس شهید و مصباح کفعمی.

3) مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 29؛ بحارالانوار، ج 44، ص 149به نقل از کتاب العدد.

4) کشف الغمة، ج 2، ص 161، به نقل از جنابذی از علمای اهل سنت.

5) کشف الغمة، ج 2، ص 160، به نقل از ابن طلحه ی شافعی.

پی نوشت ها

1- نور، 36.

2- بلاغة الامام الحسن (علیه السلام)، ص 160.

3- ابن شهر آشوب، المناقب، ج 4، ص 29.

4- الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج 2، ص 5 به بعد.

5- بحارالانوار، ج 43، ص 301، ح 64.

6- سید محسن امين، أعيان الشيعة، ج 1، ص 563؛ کشف الغمّة عن معرفة الائمّه (علیهم السلام)، ج 2، ص 151؛ حسن و حسین (علیهما السلام)، ص 206؛ الحسن و الحسين سبطا رسول الله (صلی الله علیه و آله)، ص 168.

7- اعيان الشيعه، ج 1، ص 562.

8- البداية و النهاية، جلد 8، فضائل الاصحاب؛ إعلام الورى، ج 1، ص 211.

9- بحارالأنوار، ج 37، ص 74.

10- مسند احمد حنبل، ج 5، ص 44.

11- بحارالأنوار، ج 37، ص 74.

12- صواعق المحرقة، ص 280؛ حلیة الاولیا، ص 226.

13- مجمع البحرین، ج 2، ص 363.

14- امالی، صدوق، مجلس 24، حدیث 2.

15- ذكرى ميلاد الحسن بن الامام على (علیهم السلام)، ص 40.

16- امام حسن بن علی (علیه السلام) را بشناسیم، ص 46؛ در آستان اهل بیت (علیهم السلام) امام حسن و امام حسین (علیهما السلام)، ص 311.

17- فصول المهمة، ابن صباغ مالکی، ص 134.

18- حقایق پنهان، احمد زمانی، ص 266.

19- سید محسن امین عاملی، ترجمه اعیان الشیعه امام حسن و امام حسین (علیهما السلام)، ص 40.

20- سوره ی نساء، آیه 86.

21- مناقب آل ابیطالب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 18.

22- سبط ابن جوزی، تذكرة الخواص، ص 196؛ تاریخ الخلفاء، سيوطى، ص 190.

23- بحارالانوار، ج 43، ص 344.

24- انعام، 124.

25- كشف الغمة، علی بن عیسی، ج 2، ص 135.

26- تحفة الواعظین، ج 2، ص 106.

27- نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 182.

28- الامل في اللغة و الادب، ص 100 - 101 به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 17.

29- همان، ص 136-137 به نقل از مناقب آل ابیطالب، ج 4، ص 21.

30- مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 21.

31- داستان دوستان، محمّد محمدی اشتهاردی.

32- ص، 30 و 44.

33- کهف، 69.

34- ذاریات، 56.

35- بحارالانوار، ج 44، ص 139.

36- بحارالانوار، ج 43، ص 339.

37- بحارالانوار، ج 43، ص 339.

38- همان، ج 43، ص 331، روایت 1.

39- همان، ج 43، ص 339.

40- همان، ص 331.

41- همان، ج 43، ص 332.

42- بحارالانوار، ج 43، ص 359.

43- کشف الغمة، ج 1، ص 573؛ ارشاد القلوب، ص 79.

44- بحار الانوار، ج 78، ص 112 و ج 92، ص 32؛ کشف الغمه، ج 1، ص 573.

45- تحف العقول، ص 227.

46- كشف الغمّة، ج 1، ص 573؛ ارشاد القلوب، ص 79.

47- بحارالانوار، ج 92، ص 204.

48- کهف، 65.

49- همان، ج 43، ص 326، حدیث 6؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 6.

50- بحارالانوار، ج 44، ص 90-91، ح 4؛ خرائج راوندی، ج 1، ص 237؛ اثبات الهداة، ج 2، ص 557، شماره 10.

51- شیخ علی میر خلف زاده، ص 273 – 272.

52- زندگانی حضرت مجتبی (علیه السلام)، ص 400.

53- الامام المجتبى ابو محمد الحسن بن علی (علیهما السلام)، ص 260.

54- عوالم العلوم و المعارف و الاحوال، ص 320.

55- ارشاد مفید (مترجم)، ج 2، صص 12 - 13.

56- استیعاب، ج 2، ص 374؛ شرح ابن ابی الحدید، ج 4، ص 17 و تذکرة الخواص، ص 222.

57- بحارالانوار، ج 44، ص 154.

58- بحارالانوار، ج 44، ص 154.

59- البداية و النهاية، ج 8، ص 43.

60- بحارالانوار، ج 44، صص 153 و 161؛ ارشاد مفید، ج 2، ص 13؛ كفاية الطالب، ص 268؛ شرح ابن ابی الحدید، ج 4، ص 4.

61- بحارالانوار ج 44، صص 138 - 140؛ الانصاف، ص 121.

62- بحارالانوار، ج 44، ص 152.

63- الاصابة، ج 1، ص 330.

64- ارشاد مفید (مترجم)، ج 2، صص 14-15.

65- مناقب، ج 4، ص 44،

66- بحارالانوار، ج 44، ص 153.

67- مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 44.

68- حياة الامام الحسن (علیه السلام)، ج 2، ص 449 (پاورقی)، به نقل از تاریخ ابن عساکر، ج 12.

69- بحارالانوار، ج 44، صص 141 - 142.

70- بحارالانوار، ج 44، ص 150.

71- تذکره ی ابن جوزی، ص 122.

72- مستدرک حاکم، ج 3، ص 173؛ اسدالغابة، ج 2، ص 11؛ البداية و النهاية، ج 8، ص 44.

73- به شرح ابن ابی الحدید، ج 4، ص 18 و مروج الذهب، ج 2، ص 303 مراجعه شود.

74- مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 43، به نقل از ربیع الابرار زمخشری و عقد الفريد ابن عبدربه اندلسي.

75- بحار، ج 44، ص 153، حدیث 24.

76- بحارالانوار، ج 44، صص 134 – 140، به نقل از کافی و تهذيب و كفاية النصوص.

77- بحارالانوار، ج 44، ص 134، به نقل از دروس شهید و مصباح کفعمی.

78- مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 29؛ بحار الانوار، ج 44، ص 149 به نقل از کتاب العدد.

79- كشف الغمة، ج 2، ص 161، به نقل از جنابذی از علمای اهل سنت.

80- كشف الغمة، ج 2، ص 160، به نقل از ابن طلحه ی شافعی.

منابع و مآخذ

•

ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب (علیه السلام)، قم، مؤسسه انتشارات علامه.

•

امین، سید محسن، در آستان اهل بیت (علیهم السلام) امام حسن و امام حسین (علیهما السلام)، فارسی، کتابخانه آستانه حضرت معصومه (علیها السلام)، تهران، سازمان چاپ و انتشارات، 1369ش.

•

انصاریان، حسین، امام حسن بن علی (علیه السلام) را بشناسیم، فارسی، تهران، 1357ش.

•

بحرانی اصفهانی، شیخ عبدالله، عوالم العلوم و المعارف و الاحوال، عربی، کتابخانه تاریخ، اوّل، قم، مدرسه امام المهدى (علیه السلام)، 1405 ق.

•

جزائری، علی، ذكرى ميلاد الحسن بن الامام علی (علیه السلام)، عربی، اوّل، نجف، مطبعة الغرى، 1966 م.

•

صافی، عبدالرضا، بلاغة الامام الحسن (علیه السلام)، عربی، کتابخانه تاریخ، اوّل، قم، شکوری، 1373ش.

•

عماد زاده، حسین، زندگانی حضرت مجتبی (علیه السلام)، فارسی، کتابخانه تاریخ، اوّل، تهران، شرکت سهامی جامع کتاب، 1337ش.

•

محمد بن یزید مبرد نحوی، الامل في اللغة و الادب، تحقيق تغاريد بيضون، نعیم زرزور، بیروت، بی نام، 1407ق.

•

مصری، محمد رضا، الحسن و الحسين سبطا رسول الله (صلی الله علیه و آله)، عربی، بیروت، دارالكتب العلميه، 1983م.

•

مصطفوى، حسن، الامام المجتبى ابو محمّد الحسن بن علی (علیهما السلام)، عربی، حسن مصطفوی، کتابخانه تاریخ، اوّل، قم، چاپ خانه علمیه.

•

واصف، شیخ محمد، حسن و حسین (علیهما السلام)، فارسی، اوّل، قم، 1343ش.

از شبکه وکالت تا سازمان فقاهت

اشاره

حجت الاسلام جعفر فاضل

•

انتخاب وکلا بر اساس علم لدنّى

•

تعیین برخی از وکلا برای امر افتا

•

تعيين وظايف وكلا توسط امام (علیه السلام)

•

عدم وجود توثیق تام برای وکلای قبل از امام عسگری (علیه السلام)

•

توسعه شبکه وکالت در زمان امام هادی (علیه السلام)

•

تلاش اهل تسنن در تدوین یک جامعه حدیثی جهت افتا

•

عدم وجود کتاب به عنوان صحیح در شیعه

•

توثیق دو وکیل اول امام زمان (علیه السلام) توسط دو امام قبل

•

راه های ارتباط و کلا با امام عصر (علیه السلام)

•

راه های اثبات صحّت توقیعات

•

شهادت دو امام (علیه السلام) بر وثاقت وکیل اول جناب عثمان بن سعید

•

چگونگی نصب وکیل دوم امام زمان (علیه السلام)

•

انتخاب ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی به عنوان وکیل سوم امام زمان (علیه السلام)

•

انتخاب علی بن محمّد سمری به عنوان وکیل چهارم امام زمان (علیه السلام)

•

مقابله شلمغانی و حسین بن منصور در برابر سفیر سوم امام زمان (علیه السلام)

•

مهم ترین وظیفه چهار وکیل امام زمان (علیه السلام)

•

نامه ی امام زمان (علیه السلام) به علی بن محمّد سمری مبنی بر عدم نصب جانشین

•

ماجرای ایمان آوردن جناب ابو سعید غانم هندی و ملاقات وی با امام زمان (علیه السلام)

•

ماجرای ملاقات عیسی بن مهدی جوهری از علمای شیعه با امام زمان (علیه السلام)

•

امام (علیه السلام) مظهر خشم و رحمت الاهی

درآمد

آن چه در این مقاله مورد نظر است بیان سیر تکاملی شبکه وکالت است. این شبکه توسط خود اهل بیت (علیهم السلام) به عنوان پل ارتباطی شیعیان با ائمّه اطهار (علیه السلام) تأسیس گردید و در نهایت تبدیل به سازمان وکالت شد و با شروع غیبت آقا امام زمان (علیه السلام) کم کم به سازمان فقاهت مبدّل گردید. امّا شبکه وکالت تا رسیدن به اوج آن که در زمان غیبت صغری امام عصر (علیه السلام) بود فراز و نشیب های زیادی را طی کرد که توجّه به آن ها بسیار مهم و باعث بصیرت در دین می گردد. انحراف برخی از وکلاء و فتنه های صوفیه و غلات همواره به جامعه شیعه آسیب رسان بوده و خواهد بود و شناخت ریشه های آنان در شناخت فرق و مذاهب انحرافی روز بسیار موثّر است.

کلید واژه ها:

اشاره

وکلاء، توثيق عام و خاص، توقیع، شلمغانی، حسین بن منصور، عیسی بن مهدی جوهری، ابوغانم هندی، عثمان بن سعید، سعید بن عثمان، حسین بن روح، علی بن محمّد ثمری

سخن پیرامون نحوه ی ارتباط ائمّه (علیهم السلام) با شیعیان و شیعیان با ائمّه (علیهم السلام)، از صدر تاکنون است. بخصوص که بسیاری از شیعیان در شهرهای دور زندگی می کردند و امکان درک حضور معصوم (علیه السلام) را نداشتند و حکام اموی و سپس عباسی نیز از حضور مردم در نزد ائمّه اطهار (علیهم السلام) ناخرسند بوده و به شکل های مختلفی مانند ارهاب و تهدید از آن منع می کردند.

مطالعه و بررسی تاریخ نشان می دهد که شیوه امامان (علیهم السلام) برای حصول این ارتباط، توسط دو شبکه وکالت و فقاهت بوده است. این دو شبکه که توسط خود اهل بیت (علیهم السلام) تاسیس و تکمیل گردید همواره باعث نشاط جامعه شیعه بوده و هست زیرا الان نیز همان شبکه به نوعی ادامه دارد چون با شروع غیبت تامّه حضرت مهدی (علیهم السلام)، شبکه وکالت و فقاهت یکی شد و هر فقیه جامع الشرایطی وکیل نیز محسوب می شود.

در ابتدا بخاطر تعداد کم شیعیان مسئله ارتباط في ما بين ائمّه (علیهم السلام) و شیعیان چندان سخت نبود ولی بعد از واقعه کربلا روز به روز گرایش مردم به خاندان وحی (علیهم السلام) بیشتر شد چندان که حتّی در کشورهای دور نیز طرفداران ائمّه (علیهم السلام) زندگی می کردند. بر اساس مدارک، تعداد شیعیان بعد از واقعه کربلا رو به افزایش نهاد. عوامل افزایش تعداد شیعیان بعد از واقعه کربلا عبارتند از: 1- جریان شهادت حضرت حسین بن علی (علیه السلام) و یاران همراه.

می توان مردم هر زمانی را به لحاظ معرفتی به بخش های مختلفی تقسیم نمود و آن چه در دوران امام حسین (علیه السلام) بیش از هر چیز به چشم می خورد کمبود معرفت به امام (علیه السلام) و نوعی خواب آلودگی بود که نوع مردم را فرا گرفته بود. و جریان شهادت امام حسین (علیه السلام) و واقعه ی کربلا در چنین جوی صورت گرفت. بدون شک شهادت فرزند پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اسارت خانواده پیامبر (صلی الله علیه و آله)، یکی از عوامل مهم در بیداری مردم شد. به همین دلیل است که بعد از جریان كربلا تعداد شیعیان به سرعت افزایش پیدا کرد.

2- مناجات های روشنگرانه ی امام سجّاد (علیه السلام) - که در قالب مناجات و سوز و حال بود - قلب های بسیاری را متمایل به اهل بیت نمود و بدین ترتیب در افزایش تعداد شیعیان تاثیر بسزایی داشت. در زمان حاضر که به علل متعدّدی از جمله هجمه دشمن مواجه هستیم لازم است نسل حاضر را به مناجات و راز و نیاز با خدا دعوت کنیم. بدون هیچ تردیدی مناجات های امام سجاد (علیه السلام) دل هر انسانی را نرم و هر ناآگاهی را بصیرت می بخشد. همواره بزرگان و اعاظم شیعه به صحیفه سجادیه عنایت خاص داشته اند و بدون تردید دوری یا کم توجّهی به این گنجینه آسمانی، آسیب رسان و خسارت بار است.

3- یکی دیگر از عوامل افزایش تعداد شیعیان، کرسی درس شکافنده دانش، امام باقر (علیه السلام) بود. درس های آن حضرت (علیه السلام) چنان تاثیر گذار بود که در مدّت کوتاهی تعداد بسیاری از جویندگان دانش و تشنگان معرفت را به سوی مکتب اهل بیت (علیهم السلام) کشانید و همین سیر ادامه یافت تا این که در زمان امام صادق (علیه السلام) بیش از چهار هزار نفر از کرسی درس حضرتش بهره می بردند. طبیعی است این تعداد از شاگردان نیز بسیاری را با مکتب اهل بیت (علیهم السلام) آشنا خواهند نمود. این گسترش، در نوع خودشّ با توجّه به زمان کوتاه و حکومت های مخالف، نوعی اعجاز محسوب می شود. در سال 61 هجری یعنی دقیقاً بعد از جریان کربلا، از امام سجّاد (علیه السلام) نقل شده است که فرمودند: من در کل مکّه و مدینه بیست نفر محبّ هم نمی شناسم، ولی این در حالی است که در زمان امام باقر (علیه السلام) و امام صادق (علیه السلام) و نیز امام کاظم (علیهم السلام) حتی در مصر، یمن، بصره و قم شیعیان بسیاری زندگی می کردند البته شیعه در مجموع در اقلیّت بود؛ چه، این که حکومت ها مخالف شیعه بودند و اجازه تبلیغات را به شیعیان نمی دادند و مردمی که در آن زمان متولّد می شدند که

بر اساس خواست دربار و اهل علم درباری تربیت می شدند.

به هر حال گسترش مکتب خاندان وحی (علیهم السلام) و زیاد شدن روز به روز شیعیان در نواحی مختلف، ایجاب می کرد که به نوعی بین شیعیان ارتباط برقرار شود و شیعیان نیز بتوانند با امام زمان خود مرتبط شوند به همین دلیل نیاز بود برای این معضل فکری شود و روشی اتخاذ گردد. ائمّه اطهار (علیهم السلام) با انتخاب وکیل این خلاء را پر کرده و در واقع به داد شیعیان رسیدند تا هر شیعه ای بتواند از سرچشمه زلال وحی سیراب شود.

انتخاب وکلا توسط ائمّه (علیهم السلام) بر اساس شایستگی های بالفعلی که از افراد دیده می شد، صورت می گرفت. تقریباً در بسیاری از شهرهای مهم که تعداد قابل توجّهی شیعه در آن می زیست، وکیلی وجود داشت. برخی از آنان توفیق وکالت چند امام را داشتند و فرزندان یا شاگردان برخی نیز به سمت وکالت رسیدند و این نیز بر اساس شایستگی هایی بود که در آنان وجود داشت.

ندهد هوشمند روشن رای *** به فرومایه کارهای خطیر

بوریاباف اگرچه بافنده است *** نبرندش به کارگاه حریر

به هر حال وکلا پل ارتباطی شیعیان با ائمّه (علیهم السلام) بودند. بسیاری از شیعیان در تمام عمرشان به خاطر بعد مسیر یا مشکلاتی که وجود داشت هرگز ائمّه (علیهم السلام) را ندیده و زیارت نکرده بودند؛ ولی با اعتقاد کامل به دستورات ائمّه (علیهم السلام) عمل کرده و در نهایت با سعادت از دنیا رفتند. در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نیز چنین جریانی رخ داده بود؛ کم نبودند مردمی که ایمان آوردند و به دستورات پیامبر (صلی الله علیه و آله) عمل کردند ولی هرگز پیامبر (صلی الله علیه و آله) را زیارت نکرده بودند.

ائمه (علیهم السلام)، به برخی از وکلایی که اهل علم و دانش بودند، دستور صدور فتوا را می دادند. البته بودند افرادی که در کسوت وکالت نبوده ولی بخاطر دانش و علمی که داشتند مجاز به فتوا بودند. امام صادق (علیهم السلام) به ابان بن تغلب فرمودند: در مسجد مدینه بنشین و فتوا بده. و مشخّص است که منصب افتا، خاص ابان نبود بلکه به هر کسی که توان استخراج را به روش صحیح دارد تعلّق می گیرد. بنابراین کشتی اجتهاد همواره در حرکت است و توقف ندارد خود اهل بیت (علیهم السلام) نیز در روایات متعدّدی به این حرکت تشویق نموده، فرموده اند بر ماست بیان اصول و بر شماست استخراج فروعات. امام صادق (علیه السلام) فرمودند:

إنَّمَا عَلَيْنَا أَنْ نُلْقِيَ إِلَيْكُمُ الأصول وَ عَلَيْكُمْ أَنْ تُفَرِّعُوا آن چه بر عهده ی ماست فقط همین است که اصول را به شما القاء نماییم و بر عهده ی شماست استخراج فروعات.

امام رضا (علیه السلام) فرمودند:

عَلَيْنَا إِلْقَاءُ الْأُصُولِ وَ عَلَيْكُمُ التَّفْرِيعُ بر عهده ی ماست القاء اصول به شما و بر عهده ی شماست استخراج فروعات. (1)

بنابراین قواعد و اصول را به ما می دهند تطبیق آنان با ماست، مثلاً پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند:

كُلُّ مُسْكِر حَرَامٌ هر چیزی که مست کند حرام است.

بر اساس همان اصول است که امروز پرسش ها را پاسخ می دهیم حال از ما می پرسند که فلان مایع در زمان رسول الله (صلی الله علیه و آله) نبوده و الآن تولید شده، این حلال است یا حرام؟ این سخن رسول الله (صلی الله علیه و آله) که فرمودند هر چیزی که مست بکند و حالت مستی داشته باشد حرام است اصل است. حال بر اساس این اصل هر مایعی که حالت مست کننده داشته باشد حرام است، حتّی اگر نام مشخّص آن مایع در قرآن و روایات نیامده باشد.


1) میزان الحکمة، ج 1، ص 549.

یا مثلاً تعدادی از پرندگان در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) شناخته شده نبودند و ما نمی دانیم این پرندگان حلال گوشت هستند یا حرام گوشت؛ ولی بر اساس روایات؛ پرنده ای که بال زدنش از بال نزدنش بیشتر باشد حلال گوشت است و اگر از این جهت مشخّص نشد از طریق سنگدان یا چینه دان به حلال یا حرام گوشت بودن آن می توان پی برد، یعنی اگر پرنده ای سنگدان یا چینه دان داشت حلال گوشت است، در غیر این صورت حرام گوشت است. به این ترتیب ائمّه (علیهم السلام) اصول کلّی را بیان می کردند و تفریعش به عهده ی مجتهد بود. البته امر اجتهاد به این سادگی و روانی نیست بلکه ذخیره علمی فراوان و تلاش بسیار را می طلبد و هر کسی نمی تواند متصدّی چنین امر خطیری شود. چنین منصبی را ابن آدم ها و زراره ها داشتند. غرض این که ارتباط مردم با ائمّه (علیهم السلام) تنها توسط شبکه وکالت نبود بلکه عمدتاً توسط علمای شیعه بود. برخی از دانشمندان شیعه با مراجعه به کتب تدوین شده و گاه با درک حضور معصوم (علیه السلام) به درجات علمی بلندی نائل شده و معارف اهل بیت (علیهم السلام) را به مردم منتقل می کردند و آنان به واقع به دستور قرآن در آیه نَفَر (1)

قرآن است که حداقل در فقه و اصول در سه جای مهم مورد تمسّک قرار گرفته است: 1- حجّیت خبر واحد 2- وجوب اجتهاد و تعلّم احکام و شریعت 3- قاعده ارشاد جاهل.

عمل نمودند:

وَ مَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ و مؤمنان را نسزد که همگی [به سوی جهاد] بیرون روند؛ چرا از هر جمیعتی گروهی [به سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله)] کوچ نمی کنند تا در دین آگاهی یابند و قوم خود را هنگامی که به سوی آنان بازگشتند بیم دهند، برای این که [از مخالفت با خدا و عذاب او] بپرهیزند. (2)

در شبکه وکالت برخی مأمور أخذ وجوهات و برخی مسئول امور وقفی و برخی مثل احمد بن اسحاق وکیل امام عسكرى (علیه السلام) در قم) مامور أخذ وجوهات و نیز تولیت امور وقفی بودند و البته عدّه ای که دارای دانش لازم بودند به پرسش های شرعی مردم نیز پاسخ می دادند.

باید توجّه داشت که هیچ یک از وکلا تا زمان امام عسگری (علیه السلام) دارای توثیق کامل و تام نبودند، یعنی ائمّه (علیهم السلام) هرگز نمی فرمودند که هر چه وکلا بگویند درست است. لذا تا زمان امام عسگری (علیه السلام) وکیلی را پیدا نمی کنیم که دارای توثیق تام باشد و حتّی برخی از وکلا دچار گمراهی (3)شدند


1) این آیه، از غُرر آیات

2) سوره توبه، آیه 122.

3) اسامی این وکلا بدین قرار است: علی بن ابی حمزه بطائنی، زیاد بن مروان قندی، عثمان بن عیسی رواسی، احمد ابی بشر سراج، منصور بن یونس، حیان سراج، هشام بن ابراهیم راشدی عباسی، صالح بن محمّد بن سهل، فارس بن حاتم بن ماهويه قزوینی، عروة بن یحیی نخاس، احمد بن هلال کرخی عبد تایی، محمّد بن علی بن بلال، محمد بن علی شلمغانی.

به خصوص در مدتی که امام کاظم (علیه السلام) در زندان بودند برخی از وکلای حضرت (علیه السلام) دچار انحراف شدند. عثمان بن یحیی در مصر، علی بن ابی حمزه ی بطائنی در عراق و دیگری در ایران (زیاد بن مروان)...، وجوهات زیادی در دستشان جمع شد و بعد از شهادت امام هفتم گفتند که امام کاظم (علیه السلام)، مهدی است و در پس پرده ی غیبت قرار گرفته و شهید نشده است. علی بن ابی حمزه در نامه ای به امام رضا (علیه السلام) نوشت که ایشان (امام کاظم (علیه السلام) مهدی است و غایب است و اگر هم شهید شده باشد باز هم شما امام ما نیستید، چون امام را امام غسل می دهد و شما در مدینه بودید ولی امام کاظم (علیه السلام) در بغداد بودند، به همین خاطر علی بن ابی حمزه شخصاً نزد امام رضا (علیه السلام) رفت تا با ایشان صحبت کند و امام کاملاً جریان را برای او اثبات کردند ولی او قبول نکرد چون اگر به امامت امام رضا (علیه السلام) قائل می شدند باید وجوهات را تحویل می دادند. فرقه های واقفیه و هفت امامی را همین اشخاص به وجود آوردند و ادّعا کردند امام هفتم آخرین امام است.

مطالعه تاریخ بسیار سودمند است و انسان با مطالعه رخ دادهای گذشتگان نسبت به حال، دید بهتری پیدا می کند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نهج البلاغه توصیه می کنند که تاریخ را مطالعه کنید، به کرّات جریان هایی که در جامعه ی ما اتفاق می افتد، مشابه آن در تاریخ رُخ داده است. بنابراین تاریخ آدم را روشن می سازد تا بتواند راهش را پیدا کند.

با طولانی شدن زمان زندان امام کاظم (علیه السلام)، وجوهات زیادی نزد برخی از وکلا جمع شد به عنوان مثال، هفتاد هزار دینار نزد زیاد بن مروان قندی، سی هزار دینار نزد علی بن ابی حمزه بطائنی و سی هزار دینار و پنج کنیز نزد عثمان ابن عیسی مانده بود. اگر این افراد به امامت حضرت رضا (علیه السلام) اعتراف می کردند، باید همه این اموال را به ایشان می دادند. به همین دلیل در آن ها طمع کردند و با سرباز زدن از امامت ایشان، اموال را تصاحب کردند و به مصارف شخصی رساندند. حیان سراج و یکی دیگر از وکلاء امام (علیه السلام)، این دو با این اموال خانه ها خریدند و به تجارت دست زدند و چون خبر شهادت امام (علیه السلام) را شنیدند، انکار نموده و شایعه کردند که حضرت (علیه السلام) زنده است و همان قاَئِم است و بر این عقیده بودند. امّا هنگام مرگ وصیت کردند که این اموال را به ورثه امام (علیه السلام) تحویل دهند و مردم فهمیدند که شایعه این دو، برای طمع و حرص بر اموال بوده است. (1)


1) بحارالانوار، ج 48، ص 252و253 تا 266.

به این ترتیب این وکلا به خاطر مال دنیا، امامت امام رضا (علیه السلام) را انکار کردند در حالی که هر کسی کمی معرفت داشته باشد می داند امام طى الأرض دارند و حتی برخی از مؤمنین هم طى الأرض دارند و امام رضا (علیه السلام) با طی الأرض نزد بدن شریف پدر حاضر شدند و خود شخصاً بدن امام کاظم (علیه السلام) را غسل دادند. البته خود علی بن ابی حمزه ی بطائنی و عثمان بن یحیی كاملاً به این مطالب آگاه بودند ولی طمع دنیا نمی گذاشت که واقعیت را بپذیرند. البته نوشته اند بعدها آنان توبه کردند (1)امّا قبولی توبه آنان - چون باعث گمراهی بسیاری شدند - مشروط به جبران و هدایت گمراه شده گان است امّا این جریان معمولاً قابل تحقّق نیست.

امام صادق (علیه السلام) فرمودند: در امّت های قبل شخصی ادّعای نبوت کرد و گروهی به او گرویدند ولی در نهایت از کرده خود پشیمان شد و نزد پیامبر وقت رسید تا راه چاره پیدا کند. آن پیامبر به او گفت که باید تمام کسانی که گمراه کرده ای هدایت کنی ولی این امکان پذیر نبود؛ عدّه ای مرده بودند و عدّه ای نیز قبول نمی کردند.

فقط خدا می داند که عذاب افرادی مثل علی بن ابی حمزه (2)که در مورد او گفته شده است از روسای واقفیه بوده و هم چنین او را از شدیدترین دشمنان امام رضا (علیه السلام) خوانده اند و حسن بن محمد بن سماعه (3)از عالمان واقفیه که او را از متعصّبین خوانده اند و توبه آنان نیز در پرده ابهام است چه خواهد شد.

به هر حال گرچه فتنه واقفیه بسیار شدید بود امّا با رهنمود های امام رضا (علیه السلام) و تلاش اصحاب تقریباً ناکام ماند. احمد بن محمّد بن ابی نصر بزنطی که از بزرگان اصحاب امام موسی بن جعفر (علیه السلام) است این گونه می گوید: من از واقفیه بودم (4)، سپس با هدایت امام رضا (علیه السلام) از گمراهی نجات یافتم. بزرگان اصحاب به تبع سیره ائمّه اطهار (علیهم السلام) به مبارزه علمی و علنی با واقفیه پرداختند. علی بن اسماعیل هیثمی و یونس بن عبدالرحمن از کسانی می باشند که با مناظرات علمی در تضعیف ادلّه واقفیه کوشش شایانی نموده اند و ایشان بوده اند که لقب ممطوره یا کلاب ممطوره را بر واقفیه گذاشتند (5). هم چنین از طرف عالمانی، رساله هایی در رّد واقفیه نوشته شده است از آن جمله اند: (6)


1) عثمان بن عیسی یکی دیگر از بزرگانی است که در دام واقفیه بود ولی به تصریح برخی رجالیون او از این اعتقاد سرباز زده است. [نجاشی، احمد بن علی؛ رجال نجاشی، قم، انتشارات جامعه مدرسین، 1407، ص 300].

2) رجال نجاشی، ص 217.

3) رجال ابن داود، ص 441.

4) بحارالانوار، ج 49، ص 48.

5) الفرق بين الفرق و بيان الفرقة الناجية، ص 52؛ فرق الشيعه، ص 81.

6) رجال نجاشی، ص 31و 63 و 68 و 310.

1.

فارس بن حاتم بن ماهویه

2.

الحسين بن علی بن سفیان بن خالد

3.

إسماعيل بن على بن إسحاق

4.

الحسن بن موسى أبو محمّد النوبختى

تشکیل سازمان وکالت

بنابراین وکلای اهل بیت (علیهم السلام) از امام سجاد (علیه السلام) تا امام عسگری (علیه السلام)، هیچ کدام دارای توثیق تام نبودند و هیچ کدام هم نائب و وصی نبودند بلکه وکیل بودند. امّا در زمان امامت حضرت هادی (علیه السلام) شبکه ی وکالت به اوج خود رسید و به سازمان وکالت تبدیل شد و تمام وکلاء و وکلای زیردستی و منطقه ی حوزه ی استحفاظی مشخّص شده بود و هر چه از مردم می گرفتند و یا تحویل می دادند با قبض بود و تنها کسی که نباید از او قبض دریافت می شد، وکیل بلا واسطه ی امام زمان (علیه السلام) بود امّا بقیه باید قبض می دادند.

جناب جعفر بن احمد بن متیل - خداوند او را رحمت کند - وکیل امام عسگری (علیه السلام) در بغداد بود و ده وکیل در شهر بغداد زیر نظر ایشان فعالیت می کرد، حتی حسین بن روح که بعدها وکیل سوم بدون واسطه ی امام زمان (علیه السلام) شد در آن زمان زیر دست جعفر بن احمد بن متیل کار می کرد. جناب جعفر از شیعیان بسیار قوی و مورد اعتماد بود و خانواده وی نیز از خدمتگزاران اهل بیت (علیه السلام) بودند. در واسط، صیدلایی وکیل امام (علیه السلام) در امر موقوفات بود. در همدان و در قم نیز چند نفر از جمله جناب احمد بن اسحاق به عنوان وکیل مشخّص شده بودند و در بسیاری از شهرهای دیگر هم به همین صورت بود. این وکلا از افراد مهم و متدین جامعه محسوب می شدند و کلاً افراد شناخته شده ای بودند. و کلا با یک دیگر جلسات زیادی داشتند و وجوهاتی که از مردم می گرفتند در دفاتر ثبت می کردند.

حاجز بن یزید و شاء از جمله بزرگانی است که از سعادت نمایندگی حضرت صاحب الامر (علیه السلام) و به عنوان وکیل برجسته ی عثمان بن سعید عَمری (وکیل نخستین) در دوران غیبت صغری برخوردار بود وی تحت نظارت وکیل اول و دوم در بغداد قرار داشت و خود نیز ناظر بر کار برخی از وکلای ایران و استان های شرقی و حلقه رابطه بین آنان و نایب در بغداد بود. (1)


1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 487، ح 9.

بنا به نقل مرحوم صدوق و راوندی، محمّد بن حصین کاتب که در مرو زندگی می کرد (و با توجّه به نکاتی که در این نقل هست، احتمالاً وکیل ناحیه مقدّسه در مرو بوده) پس از آن که هزار دینار از وجوه شرعی متعلّق به ناحیه در نزدش جمع می شود، از محمّد بن یوسف شاشی (و به نقل صدوق، از نصر بن صباح بلخی) درباره کیفیت تحویل این اموال به ناحیه مقدّسه سؤال می کند و او نیز وی را به ارسال اموال نزد حاجز بن یزید راهنمایی می کند. بخشی از این اموال به واسطه دو تن به نام های عامر بن یعلی فارسی و احمد بن علی کلثومی به نزد حاجز فرستاده می شود. پس از آن، پاسخ ناحیه مقدّسه که متضمّن توصیف مال و مقدار باقیمانده آن بود، صادر می گردد و سپس وی موظّف می شود که از آن پس، با اسدی در ری در تماس باشد. (1)

نوشته اند شخصی در نمایندگی حاجز بن یزید و سفارتش شک می کند و از پرداخت بیت المالی که نزدش بوده به او خودداری می کند. هنگامی که به شهر سامرا می رسد، بدون سابقه، نامه ای از حضرت صاحب الامر (علیه السلام) با این مضمون به دستش می رسد:

در ما شکی نیست، چنان چه در کسی که از سوی ما منصوب شده شکی نخواهد بود. آن چه به همراه آورده ای، به حاجز بن یزید بپرداز. (2)

شیخ طوسی می نویسد:

کاتب مروزی هزار دینار به بیت المال بدهکار بود دویست دینار به جناب حاجز پرداخت وقتی رسید آن رسید در آن نوشته شده بود: اگر خواستی پس از این بپردازی، به ابوالحسین اسدی در شهرری بپرداز. یکی دو روز که از این ماجرا می گذرد، خبر وفات جناب حاجز به گوش کاتب مروزی می رسد. (3)

هم چنین طبق نقل شیخ صدوق، در عصر وکیل دوم یعنی محمّد بن عثمان عَمری، پس از وفات حاجز بن یزید، شیعیان و وکلای نواحی شرقی که با ری در تماس بودند، مأمور شدند که با اسدی رازی در ری ارتباط برقرار کنند. (4)


1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 488، ح 9.

2) الکافى، ج 1، ص 521، ح 14؛ الارشاد، ص 354.

3) شیخ طوسى، کتاب الغیبة، ص 257.

4) کمال الدین و تمام النعمة، ج 9، ص 7488.

نصب وکلای خاص و توثیق آنان

وکلای بدون واسطه امام عسگری (علیه السلام) حدود چهارده یا پانزده نفر هستند که اسامی آن ها مشخّص است از جمله: جعفر بن احمد بن متیل، علی بن اسود، علی بن همام و... امّا در میان این ها هیچ کس در عظمت و قُرب به امام عسگری (علیه السلام)، به عثمان بن سعید عَمری نرسیده بود.

بر اساس مدارک و منابعی که موجود است نزدیک ترین شخص به امام حسن عسگری (علیه السلام)، عثمان بن سعید عَمری بوده است. عثمان بن سعید عَمری از افراد برجسته ی جهان شیعه است و از نظر پاکی و طهارت، دو امام (علیهما السلام) به پاکی و طهارت او شهادت داده اند، به همین خاطر اند، انتخاب آن ها در زمان امام حسن عسگری (علیه السلام) نشانه جایگاه شاخص و بالای آن هاست.

امام عسگری (علیه السلام) فرمودند:

عَمری و پسر او، هر دو ثقه و مورد اعتماد هستند و هر چه از ناحیه ی من بگویند درست است و کسی حق ندارد با او مخالفت بکند.

بنابراین عَمری و پسرش در زمان حیات امام عسگری (علیه السلام) مورد تأیید امام حسن عسگری (علیه السلام) قرار گرفتند. جناب عَمری خیلی به امام عسگری (علیه السلام) نزدیک بود و این در حالی است که دانشمندانی مانند ابن ندیم، کلینی و صدوق در همان زمان می زیستند. البته وکالت لزوماً به معنای اعلمیت نیست بلکه به معنای وثاقت است. امّا چرا امام (علیه السلام)، شخصی مثل مرحوم کلینی را وکیل خود قرار ندادند؟ این موضوع می تواند تابع علل مختلفی باشد؛ مثلاً امام (علیه السلام) می خواستند امثال کلینی ها مشغول تدوین کتب حدیثی شوند تا جامعه شیعه برای آینده بیمه شود. به خصوص که در آن زمان چهار تا از شش صحیح اهل تسنن تدوین شده بود و جامعه شیعه سخت به کتب منبع نیازمند بود. خدمات دانشمندان شیعه در برخی موارد از خدمات وکلا بیشتر بود. مرحوم صدوق حدود سیصد کتاب تألیف نمودند. پدر مرحوم صدوق (علی بن بابویه) که بسیار عالم بزرگی بود و کاسبی بسیار مختصری هم داشت در همان زمان زندگی می کرد و حدود 200 کتاب تألیف کرد. آن زحمات نتیجه داد و بالاخره کتب جامع حدیثی شیعه تدوین شد و به عنوان نمونه کتاب مدینة العلم شکل گرفت این کتاب از نظر حجم، دو برابر کتاباصول کافی بود و تا زمان پدر شیخ بهایی در جامعه مورد استفاده قرار می گرفت امّا مع الاسف این کتاب مفقود شد و اینک در دست ما نیست.

کتاب کافی، کتاب من لا یحضره فقیه، کتاب استبصار، كتاب التهذيب و کتب بسیار دیگر، سرمایه های معارفی ماست که توسط بزرگانی تدوین و با محافظت علما به دست ما رسیده است. برخی می پرسند مردم از کجا متوجّه شدند و مطمئن شدند که جناب عَمری وکیل حضرت مهدی (علیه السلام) است؟ پاسخ آن این است که وکالت او از زمان امام عسگری (علیه السلام) تثبیت و شروع گردید. امام عسگری (علیه السلام) کسی را مشخّص کردند که آن شخص از لحاظ علمی و حالی و معنوی مورد قبول همگان بود و گفتند که او نزد ما ثقه است و هر چه از ما نقل کند درست است و کسی حق ندارد سخن او را رد کند، به این ترتیب از زمان امام عسگری (علیه السلام) آمادگی این جریان که مردم به عثمان بن سعید عَمری اعتماد کنند توسط امام عسگری (علیه السلام)، پایه ریزی شده بود. روزی چهل نفر از شیعیان به محضر امام عسگری (علیه السلام) می رسند و عثمان بن سعید آنان را به داخل خانه دعوت می کند. وقتی قصد می کنند از امام (علیه السلام) بپرسند فرزند شما کیست؟ و آیا متولد شده یا نه؟ امام عسگری (علیه السلام) می فرمایند که بنشینید و کسی از مجلس خارج نشود و امام عسگری (علیه السلام) قبل از این که آن ها سؤالشان را

مطرح کنند، اشاره می کنند و پرده ای کنار می رود و وجود مقدّس امام زمان (علیه السلام) که در سن کودکی بودند وارد مجلس شده در حالی که مانند خورشید می درخشیدند و شبیه ترین شخص به امام حسن عسگری (علیه السلام) بودند و فوق العاده ابهت داشتند. امام عسگری (علیه السلام) فرمودند: فرزندم مهدی (علیه السلام)، این است و او وصی بعد از من است، هر کس او را رد کند من را رد کرده و در آن جا بود که امام عسگری (علیه السلام) امام زمان (علیه السلام) را به همه نشان دادند. یعنی عدّه ای از بزرگان شیعه در زمان امام عسگری (علیه السلام) و در محضر امام (علیه السلام)، وجود امام زمان (علیه السلام) را زیارت کردند و امام زمان (علیه السلام) را شناختند. پس مسئله ی شناساندن امام زمان (علیه السلام) به مردم شیعه انجام شده بود و عثمان بن سعید هم در آن جا حضور داشت.

بعد از جریان شهادت امام عسگری (علیه السلام) مراسم تشییع جنازه، تماماً به عهده ی عثمان بن سعید عَمری گذاشته شد، جز وظیفه غسل دادن که بر عهده ی امام زمان (علیه السلام) بود؛ به دلیل این که ایشان نزد امام عسگری (علیه السلام) موثّق بودند و امام زمان (علیه السلام) درباره اش فرمودند:

إنَّه طاهِرٌ عَفيفٌ او شخص بسیار پاک و عفیف است و مورد اعتماد ماست.

در توقیع حضرت مهدی (علیه السلام) خطاب به اسحاق بن یعقوب نیز درباره محمّد بن عثمان و پدرش چنین آمده:

محمّد بن عثمان العَمری (که خدا از او و از پدرش راضی باشد)، مورد اعتماد من است و نامه او نامه من است. (1)

بعد از جناب عَمری، پسرش محمّد بن عثمان بن عَمری جانشین او شد. امّا چه چیزی رخ می دهد و چطور ایشان نصب می شود؟ اولاً امام عسگری (علیه السلام) فرمودند:

عَمری و پسر او هر دو ثقه هستند و هر آن چه آن ها از روایات نقل کنند قطعاً از سوی ماست و درست است. (2)

ثانياً جناب عثمان بن سعید قبل از وفاتشان، علمای شیعه را در خانه ی خود جمع کردند و فرزندشان محمّد را معرفی کردند و او هم از نظر علمی شناخته شده بود (صاحب کتاب بود) و فرمودند که از ناحیه ی امام (علیه اسلام) مأمورم تا فرزندم را به عنوان وکیل بعدی معرّفی کنم.

به هر حال باید به این نکته توجّه داشت که گمان نکنیم کسانی که وکیل بودند، اعلم هم بودند. محمّد بن عثمان عَمری (وکیل دوم امام زمان (علیه السلام)) همواره در خانه جعفر بن احمد بن متیل بود و ایشان هیچ غذایی جز غذای خانه ی جعفر را نمی خورد. جناب جعفر آدم بسیار پاکیزه ای بود و خداوند سه پسر به او داد که اسم اولی را علی و دومی را احمد و سومی را حسن گذاشت و بعد خداوند به علی پسری می دهد که یکی از اساتید شیخ صدوق است، و بعد خداوند به احمد هم فرزندی می دهد و اسم او را جعفر می گذارد که هم پدر و هم پسر بسیار مؤمن و اهل دانش بودند و فوت جناب عَمری دوم در خانه ی جعفر اتفاق افتاده است.

زمانی که محمّد بن عثمان عَمری، در حال احتضار بود، ده نفر از وکلا در خانه ی جعفر در بالای سر عَمری حاضر شدند و همه گمان می کردند بعد از عَمری دوم، یا جعفر را به جای خودش نصب می کند و یا پدرش احمد که زنده بود. جعفر هم در آن جا نشسته بود و عَمری دوم بیان کرد که من از سوی امام زمان (علیه السلام) مأمورم جناب حسین بن روح نوبختی را وصی خودم اعلام کنم. جعفر بلند شد و دست های حسین بن روح را گرفت و او را بالای مجلس نشاند و گفت دستور حضرت (علیه السلام) است و ما اطاعت می کنیم. (3)


1) و امّا محمد بن عثمان العَمرى رضى الله عنه و عن ابيه من قبل، فانه ثقتی و کتابه کتابی [وسائل الشیعة، ج 27، ص 140، حدیث 33424].

2) العَمرى و ابنه ثقتان فما ادیا الیک فعنی یودیان و ما قال لك فعنی یقولان، فاسمع لهما و اطعهما و فانهما الثقتان المامونا. [الغيبه، ص 260، حدیث 322].

3) کمال الدین و تمام النعمة، ج 2، ص 181.

بدین شکل جناب حسین بن روح وکیل سوم امام زمان (علیه السلام) شدند و جناب جعفر هم تحت امر او بود و هیچ گونه اعتراضی هم نداشت. از جعفر بن محمّد بن قولویه قمی نقل شده است که: «مشایخ ما می گفتند: ما شکی نداشتیم که پس از جناب محمّد بن عثمان کسی جز جعفر بن احمد متیل قمی یا پدر وی، جای او را نخواهد گرفت چون رابطه نزدیکی با هم داشتند تا آن جا که سفیر دوّم در اواخر عمر، فقط غذایی را که در منزل جعفر بن متیل تهیّه می شد، می خورد. ولی وقتی دیدند او حسین بن روح را به نیابت معرّفی کرد همه پذیرفتند.» علّت انتخاب حسین بن روح با وجود افراد متشخّص و بزرگان دیگر مانند ابوسهل نوبختی و دیگران... وجود صفات و مُمیّزاتی بوده که با در نظر گرفتن آن ها حضرت صاحب الأمر (علیه السلام) او را برگزیده که شاخص ترین آن ها اخلاص و وفاداری بی نظیر او بود. در آن موقعیّت حسّاس سیاسی مردی صبور و هوشیار لازم بود که بتواند محرم اسرار باشد و این صفت به نحو احسن در وجود جناب حسین بن روح بود. از ابوسهل نوبختی سؤال کردند که چطور شد امر نیابت به شما واگذار نشد و به حسین بن روح واگذار شد در پاسخ بعد از بیان جملاتی گفت:

... اگر ابوالقاسم، امام (علیه السلام) را در زیر لباس خود پنهان داشته باشد و بدنش را با قیچی قطعه قطعه کنند تا او را نشان دهد هرگز چنین کاری نخواهد کرد.

امّ كلثوم دختر محمّد بن عثمان، نایب دوم درباره حسین بن روح چنین می گوید:

حسین بن روح از چند سال قبل از رحلت پدرم، ابو جعفر، وکیل او بوده و در امر املاک او نظارت داشته و اسرار دینی را از جانب او به رؤسای شیعه می رسانده و از خواص و محارم او به شمار می رفت... و به تدریج، وی در نزد شیعیان بزرگ شد و اختصاص او به پدرم و مراتب وثوق و دیانت و فضل او نیز روز به روز مقامش را نزد شیعیان استوارتر کرد تا آن که از طرف پدرم (به دستور امام زمان (علیه السلام)) به نیابت و سفارت منصوب شد. (1)

و بدین ترتیب سومین کارگزار حضرت حجّت (علیه السلام)، در عصر غیبت صغرا، حسین بن روح نوبختی شد که به خاطر لیاقت، شایستگی، کاردانی، عدالت و تقوایش برگزیده شد.

از حسین بن روح کرامات متعدّدی بروز کرد تا باعث تقویت قلب مومنین گردد. که بعضی از آن ها را شیخ صدوق در کمال الدین (2)و شیخ طوسی در الغیبه (3)نقل کرده است. به عنوان مثال شیخ صدوق از محمّد بن حسن صیرفی حکایت مفصلی نقل می کند که اختصارش چنین است:


1) مهدى موعود، ترجمه جلد سیزدهم بحار، ص 68.

2) شیخ صدوق، کمال الدین، ج 2، ص 502، 516 و 518.

3) شیخ طوسی، الغیبه، ص 320.

از بلخ برای حج خارج شدم و اموالی نزد من بود که باید آن ها را به حسین بن روح نوبختی تحویل می دادم. در بین راه یکی از کیسه ها گم شد و من مقداری از مال خود را به جای آن قرار دادم و وقتی به نزد شیخ حسین بن روح رسیدم اموال را تحویل دادم شیخ آن کیسه ای را که از اموال خود جایگزین کرده بودم خارج کرد و به من برگرداند و گفت این از اموال ما نیست کیسه ما در فلان محل جا مانده است برگرد و آن را از همان جا پیدا کن و بیاور امّا وقتی باز گردی من از دنیا رفته ام. محمّد بن حسن صیرفی می گوید بازگشتم و در همان محل که حسین بن روح آدرس داد کیسه را پیدا کردم وقتی برگشتم شیخ از دنیا رفته بود و علی بن محمّد سمری جانشین او شده بود و کیسه را به او تحویل دادم. (1)

آری هر چندگاه کراماتی از حسین بن روح بروز می نمود که این امر باعث تقویت ایمان مومنین و تثبیت جایگاه ایشان می شد مرحوم صدوق می نویسد:

شخصی در شهر خود به علی بغدادی یازده شمش طلا داد و گفت این ها را تحویل حسین بن روح بدهید که ایشان به امام زمان (علیه السلام) تحویل دهند، علی بغدادی کیسه طلا را تحویل می گیرد و در مسیر راه، وقتی بار را پهن می کند یکی از این شمش ها گم می شود و متوجّه نمی شود. وقتی به بغداد می رسد می بیند یکی از این شمش ها گم شده و ده تا شده است. شرمنده می شده و با پول خودش یک شمش می خرد و به آن ها اضافه می کند تا این که به محضر حسین بن روح نوبختی می آید و یازده شمش طلا را نزد ایشان می گذارد و می گوید این امانتی است که آوردم. جناب حسین بن روح شمش یازدهمی را جدا می کند و به او می گوید که این شمش را توی جیب خودت بگذار، این شمش را با پول خودت خریدی و گفت آن شمشی را که گم کردی در فلان منطقه گم کردی و آن را برای ما آوردند.

در کتب موارد دیگری نیز از کرامات جناب حسین بن روح ثبت شده است ولی جریانی که از همه بیشتر درخشش دارد و بسیار جالب است این که وقتی عَمری دوم تصمیم می گیرد بزرگان شیعه را جمع کند و جانشین بعد از خود را معرّفی کند و بگوید وصی بعد از من حسین بن روح است، به خادمش که اسمش زکاء بود می گوید امانتی ها را بیاور. زکاء سه چیز آورد، یک عصا، یک صندوق و یک کتاب و در محضر بزرگان شیعه، آن ها را به حسین بن روح تحویل می دهد. حسین بن روح عصا را می بوسد و می گوید این عصای مولایم امام عسگری (علیه السلام) است، کتاب را می بوسد و می گوید این کتابی است که قنوت های ائمه (علیهم السلام) تماماً در آن نوشته شده و کتاب را


1) شیخ صدوق، کمال الدین، ج 2، ص 518، الثاقب فی المناقب، ص 600، ح 12، بحارالانوار، ج 51، ص 340 و 341، ح 68.

باز هم نکرد و فرمود قنوت امام عسگری (علیه السلام) در این کتاب چنین نوشته شده و قنوت امام (علیه السلام) را از حفظ خواند (به این ترتیب مشخّص کرد که مطّلع است) و بعد می گوید در این صندوق تمام انگشترهای اهل بیت (علیهم السلام) موجود است. قابل ذکر است که کراماتی که از نواب اربعه نقل شده بیشتر برای اطمینان قلبی شیعیان و اطرافیان آن ها بوده است نه اثبات حقّانیت نیابت آن ها. راه اثبات حقّانیت، معرّفی نایب قبلی بوده که شهادت تعداد زیادی از بزرگان شیعه آن را تایید کرده است. این شهادات در کتب مختلف شیعه وجود دارد. عَمری و پسرش از سوی سه معصوم (علیهم السلام) وکالت داشتند؛ یعنی امام هادی (علیه السلام) و امام عسگری (علیه السلام) و نیز حضرت بقیة الله (علیه السلام)، بنابراین در اعتبار این دو نفر نمی توان شک کرد. سابق بر این گفتیم که هیچ کدام از وکلای ائمّه (علیهم السلام)، توثیق تام نشدند یعنی این طور نبوده که هر چه آن ها بگویند سخن امام (علیه السلام) باشد بلکه آنان وکیل در أخذ وجوهات و امور موقوفات و دیگر جریانات بودند امّا این دو وکیل و بعد از آنان جناب حسین بن روح علی بن محمّد سمری از وکلای تام بودند. وقتی جناب احمد بن

اسحاق نزد امام عسگری (علیه السلام) می آید و از ایشان می پرسد، سؤال های شرعی خود را از چه کسی بپرسیم؟ امام عسگری (علیه السلام) می فرمایند:

عُمْرَى وَ اِبْنُهُ ثِقَتَانِ وَ مَا يُوَدِّيَانِ أَنَّى فَانَى اَوْدِيَّانِ عَمری و پسرش هر دو ثقه هستند و هر چه از سوی من بگویند، گویی من گفتم.

نحوه ارتباط مردم با حضرت حجّت (علیه السلام) به وسیله وکلا بود. البته افراد با معنویتی در همان زمان به خدمت حضرت می رسیدند. خود عَمری دوم در ایام حج خدمت امام زمان (علیه السلام) رسید و گفت هنگامی که خدمت حضرت (علیه السلام) رسیدم، دیدم آقا کنار کعبه دعا می فرمایند:

اَللَّهُمَّ أَنْجِزْ لِي مَا وَعَدْتَنِي خدایا آن چیزی را که به من وعده کردی برسان

بعد دیدم حضرت مهدی (علیه السلام) دست به پرده ی کعبه گرفتند و فرمودند:

اَللَّهُمَّ إِنْتَقِمُ بِي مِنْ أَعْدَائِكَ خدایا بوسیله ی من از دشمنانت انتقام بگیر.

عَمری دوم شخصیت ممتازی داشت. وی دوران وکالتش از همه ی وکلا بیشتر بود. دوران وکالت عَمری اول پنج سال و دوران وکالت جناب حسین بن روح حدود بیست و یک سال و دوران وکالت جناب علی بن محمّد سمری سه سال، امّا وکیل دوم سی و هشت یا چهل سال وکالت داشته و این زمان بسیار طولانی است.

حسین بن روح نوبخت از جهات مختلف ممتاز و ستودنی است و بسیار مورد توجّه بوده است. وی بسیار با سواد بود و کتاب های متعدّدی نوشت. خاندان نوبخت از زمان خلیفه ی دوم عباسی وارد حکومت عباسی شدند. آنان در ابتدا زرتشتی و سپس مسلمان شدند و بعد جریان هایی رخ داد که آن خاندان به شیعه روی آوردند و بدین ترتیب بود که شیعه در دستگاه حکومت عباسی نفوذ کرد، (آل فرات نیز که مانند آل نوبخت در دستگاه عباسی حضور داشتند سنی بودند ولی بعدها شیعه شده یا متمایل به شیعه گشتند). شواهد نشان می دهد آل نوبخت افرادی با استعداد بودند و البته قدرتمند. تعداد قابل توجّهی از دانشمندان بزرگ، شعرا و متکلّمین جهان تشیّع از آل نوبخت بودند که مهمترین آن ها: ابی سهل نوبختی است که کتاب فرق الشیعه را نوشت، ولی هیچ یک از آن ها به مقام و منزلت حسین بن روح نوبختی نرسیدند.

در زمان سفارت حسین بن روح، یازدهمین خلیفه عباسی یعنی مقتدر - که بسیار شخص ضعیفی بود و در واقع وزرا حکومت را اداره می کردند - در صدر امور بود. مقتدر از حسین بن روح خواست که به دستگاه زکات بدهد. چون خلیفه گمان می کرد زکاتی که شیعیان می دهند باید سهمی از آن به دربار داده شود امّا حسین بن روح قبول نکرد لذا او را به زندان انداخت و حسین بن روح پنج یا شش سال در زندان بود.

یکی از کارگزاران بسیار فعّال که زکوات را جمع آوری می کرد جناب مداینی بود، که قبلاً هم جزء کارگزاران امام عسگری (علیه السلام) بود و زکوات را از شهرها جمع و به محضر امام عسگری (علیه السلام) می رساند. او هنگامی که غیبت فرا رسید، تحت امر عثمان بن سعید عَمری قرار گرفت و بعد هم تحت امر جناب محمّد بن عثمان و در نهایت تحت امر جناب حسین بن روح درآمد. وی به محضر جناب عَمری دوم رسید در حالی که عَمری کسالت داشت و در حالت احتضار بود. عمَری دوم به مداینی گفت: چه مقدار زکات آورده ای؟ گفت: چهارصد سکه ی طلا آوردم. جناب عَمری گفت این ها را به حسین بن روح بده، جناب مداینی در ابتدا استنکاف کرد و گفت من فقط شما را قبول دارم و زکات را فقط به شما می دهم. جناب عَمری ناراحت شدند و گفتند من به تو می گویم این ها را به حسین بن روح بده و این دستور امام زمان (علیه السلام) است. خلاصه جناب مداینی از خانه ی عمری دوم بیرون رفت، در مسیر وقتی فکر کرد متوجّه شد که اشتباه کرده و برای عذرخواهی مجدّدا بازگشت، جناب عَمری دوم باز هم تکرار کردند که دستور حضرت (علیه السلام) است که زکوات به ایشان (حسین بن روح) داده شود و ایشان جانشین من هستند.

اگر قرار باشد مردم هدایت شوند نیازمند دو امر مهم اند؛ یک ائمّه (علیهم السلام) را بشناسند، و دو با آن بزرگان مرتبط شوند. با توجّه به مطالب عنوان شده مشخص شد که ائمّه (علیهم السلام) برای سهولت ارتباط شیعیان با ایشان، شبکه وکالت را تاسیس نمودند و این شبکه در زمان امام هادی (علیه السلام) به اوج خود رسیده بود و هیچ یک از وکلا جز چهار وکیل حضرت مهدی (علیه السلام) توثیق تام نشده اند. جناب علی بن محمّد سمری نامه ای از سوی امام زمان (علیه السلام) دریافت کرد که شما بعد از شش روز از دنیا خواهی رفت و بعد از خودت وکیلی را نصب نكن. على بن محمّد سمری این نامه را به بزرگان اصحاب نشان داد (قبلاً بیان کردیم که چطور از صحت و اعتبار نامه مطمئن می شدند) و اصحاب هم این نامه را استنساخ کردند و دیدند که بعد از شش روز علی بن محمّد از دنیا رفت که خود این، نشان صدق نامه بود.

بعد از حسین بن روح جناب علی بن محمد سمری به دستور امام زمان (علیه السلام) جانشین او شد و او آخرین وکیل خاص حضرت بود. زیرا بعد از ایشان غیبت تامه رخ داد و حضرت مهدی (علیهم السلام) صلاح دیدند که امور شیعه با مراجعه به وکلای عام ادامه یابد به خصوص که در همان هفتاد سال کتب اساسی شیعه تدوین شده بود و همان کفایت امر شیعه در مسائل فقهی را می نمود. در زمان غیبت صغری کتاب هایی تدوین شد که اگر به دست مرجع برسد می تواند احکام الاهی را از آن ها استخراج کند لذا می بینیم غیبت صغری که تمام شد امر بر عهده مراجع گذاشته شد و شیعه باید سراغ مراجع برود و آن ها از کتاب ها و روایاتی که تدوین شده احکام الاهی را استخراج می کنند. و در صورت اختلاف مراجع در برداشت، عقل حکم می کند به سراغ شخصی برویم که قدرت علمی او بیشتر باشد زیرا برداشت او به حق نزدیک تر است. مرحوم کلینی بیست سال طول کشید تا کتاب اصول کافی را نوشتند و تدوین اصول کافی که مهم ترین کتاب شیعه است در زمان غیبت صغری اتفاق افتاد. با توجّه به این که مرحوم کلینی برای جمع آوری روایات سفرهای زیاد داشتند و نیز سفری به بغداد و وکیل امام زمان (علیه السلام) در بغداد زندگی می کرد؛

به نظر بعید می رسد که ایشان با وکیل حضرت (علیه السلام) ملاقات و لو خصوصی نداشته باشد گرچه در جایی ثبت نشده است.

فتنه های زمان وکلای اربع

در زمان عثمان بن سعید در بین شیعیان معارضه کمی شکل می گیرد؛ چون شخصیت او از نظر حالی و معنوی در جهان شیعه مورد قبول بود، لذا کسی معارضه نکرد. آن قدر وی اهل عبادت بود که مورد قبول کل اهل کوفه و عراق قرار گرفته بود، پنجاه و چهار سفر به حج رفته بود، بیست سفر از این سفرها را پیاده طی کرده بود. امّا در زمان پسر ایشان یکی از علما متأسفانه (احمد بن هلال) در مقابل ایشان ایستاد و گفت من پدر را قبول دارم ولی پسر را قبول ندارم. احمد بن هلال از اصحاب امام عسگری (علیه السلام) بود و نوشته شده که دارای کتاب هم بوده است. احمد بهانه می آورد و با این استدلال که من چیزی درباره وصایت محمّد از امام (علیه السلام) نشنیدم، از پذیرش او سر باز می زد. البته کاملاً مشخّص است که لازم نیست که او بشنود، همین که افراد مورد اعتماد بشنوند و خبر دهند کفایت است و کسی این روش را نپذیرد در نهایت مجبور می شود که کل شریعت را نپذیرد زیرا کل دین به همین شکل به دست ما رسیده است. به هر حال وقتی احمد وصایت عَمری دوم را نپذیرد به همان ترتیب وکالت حسین بن روح که از ناحیه عَمری مشخص شده بود را نیز نخواهد پذیرفت. مخالفت چنین شخصی که محبوبیت خاصی در میان

مردم داشت فتنه عجیبی را ایجاد کرد و بسیاری را گمراه.

عمده مشکل احمد بن هلال - که ریشه مخالفت او با وکلا شد - میل و تمایل او به صوفیه بود. درباره او توقیعی صادر و به وسیله حسین بن روح منتشر گردید. در آن توقیع حضرت مهدی (علیه السلام) او را لعن نمود ولی این توقیع بخاطر موقعیتی که او در میان جامعه داشت، مورد پذیرش قرار نگرفت و عده ای گمان کردند که حتماً اشتباهی رخ داده است به همین دلیل توقیع دوم صادر شد و حضرت (علیه السلام) فرمودند لعنش کنید و ما هم لعنش می کنیم و او صوفی متصنّع است و پنجاه و چهار سال عبادت تصنّعی داشته و همگی برای فریب دادن مردم و جذب مردم بوده است.

فتنه شلمغانی

در مقابل وصایت حسین بن روح نیز برخی مقاومت کردند و با وجود تصریح عَمری دوم بر وکالت حسین بن روح، برخی از روی حسادت، وصایت او را نپذیرفتند. مع الاسف یکی از این افراد، شلمغانی بود او با وجود تأليف كتب متعدّد که عدد آن ها به نوزده می رسید

(کتاب های التكليف، التأديب، المباهلة و الغيبة (1)و...) و قوت و استعداد خاصی داشت که این از نوع کتب او مشخّص است و با وجود این که از اصحاب امام هادی (علیه السلام) و امام عسگری (علیه السلام) بود ولی در مقابل حسین بن روح ایستاد و می گفت من حسین بن روح را قبول ندارم و خود را باب امام معرّفی کرد.

ابوجعفر محمّد بن علی شلمغانی، معروف به ابن أبی عزاقر، از اهالی شلمغان، واقع در ناحیه «واسط» در بخش جنوبی عراق بود. و به خاطر نزدیکی به ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی، در میان طایفه «بنی بسطام»، مقام والایی یافت. ولی در نهایت منحرف شد و به دروغ، ادّعای نیابت امام زمان (علیه السلام) نمود و می گفت روح خدا در جسم او حلول کرده و خود را «روح القدس» می نامید و برای پیروانش کتابی به نام «الحاسه السادسه» [حس ششم] تألیف کرد و در آن به برداشته شدن شریعت و مباح بودن لواط تصریح کرد. هم چنین مدّعی الوهیت شد و می گفت، که مردگان را زنده می کند و قائل به تناسخ ارواح و حلول آن ها شد.

راضی بالله (بیستمین خلیفه عباسی) که از ناخرسندی علما و فقهای شیعه و اهل تسنن نسبت به افکار شرک آلود شلمغانی باخبر بود و از این جهت، تحت فشار آنان قرار داشت، دستور دستگیری و اعدام وی را صادر کرد. شیخ طوسی این واقعه را در روز 29 ذی قعده سال 322 قمری ذکر کرد ولی برخی از مورّخان، آن را در اول ذی قعده و برخی دیگر در دوم ذی قعده سال 322 قمری بیان نموده اند.

لجاجت شلمغانی ادامه یافت تا این که مورد لعن امام زمان (علیه السلام) قرار گرفت. در واقع علم شلمغانی حجاب او شد و باعث شد که حسین بن روح را رد کند. شاید شلمغانی گمان می کرد که در وکالت اعلمیت شرط است و خود را اعلم می دانست؛ ولی چنین نبود ملاک انتخاب در مورد وکلای خاص وثاقت و اعتبار بود لذا می بینیم اولین وکیل روغن فروش بود. شلمغانی باید می دانست که گاه ممکن است مقام و منزلت وکیل عام (مراجع) از وکیل خاص هم بالاتر باشد. زیرا وکیل خاص فقط نامه رسان بود و خود فتوا نمی داد ولی وکیل عام بر اساس آیات و روایات فتوا می دهد.


1) کتاب های متعددی، مانند: البرهان و التوحيد، البدا و المشيه، نظم القرآن، الامامة، التسليم، الأنوار، المعارف، الايضاح، المباهله، التكليف، ماهية العصمة و غيرها به رشته تحریر در آورد و روایات فراوانی درباره امامان معصوم (علیهم السلام) و احکام فقهی شیعه نقل کرد.

در زمان امام عسگری (علیه السلام)، گروه صوفیه در هر گوشه ای دام تبلیغی خود را پهن کرده و ادّعای محّبت اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز داشتند و همین باعث جذب توده عوام جامعه به آنان شده بود. ابی هاشم می گوید: همراه امام عسگری (علیه السلام) بودم که بر عدّه ای از صوفیه که حلقه ذکر تشکیل داده بودند گذشتیم امام (علیه السلام) روی خود را از آنان به اعتراض برگرداند، من گفتم آقا اینان شما را دوست دارند. حضرت (علیه السلام) فرمودند: دوستی آنان واقعی نیست اینان گروهی هستند که اظهار دین و زهد می کنند که بدین ترتیب توده عوام را پالان بزنند.

با تمام وجود می گویم هیچ گروه و فرقه ای به اندازه صوفیه به آیین اسلام آسیب نرسانده است. در مورد مخالفت شلمغانی با حسین بن روح و نیز مخالفت حسین بن منصور حلّاج، نیز جریان صوفیه دخالت داشتند. گرچه شلمغانی شیعه و پسر منصور سنّی بود ولی علّت مخالفت آن ها تصوف آنان بود، شلمغانی وارد صوفیه حلولیه شده بود.

امّا صوفی حلولیه چه کسانی هستند و چه می گویند؟

شیخ مفید در کتاب خود به نام «الرد على الحلاجيه» به طور واضح بیان کرده که صوفیه دو بخش اند: یکی صوفی حلولیه و یکی صوفی اتحادیه که الآن در ایران هر دوی آن ها هستند.

صوفی حلولیه نیز بر دو قسم اند: یکی حلول پروردگار در اشخاص و دیگری حلول ارواح در بدن ها؛ الآن صوفيه قادریه که در ایران و عراق زندگی می کنند، معتقدند روح از این بدن خارج می شود در بدن شخص دیگری حلول می کند و این را آنان دونادون یعنی جامه به جامه شدن می نامند. امّا نوع دوم از حلول به مراتب از نوع اول بدتر است زیرا آنان معتقدند خدا در بدن ها حلول کرده است. افراد فراوانی ادّعا کردند که در آنان حلول کرده است و مع الاسف پیروانی نیز پیدا کردند. پیروان ساده ای که آنان را الهی و سیّدی و ربی... می خواندند و البته این اوج بدبختی یک انسان است!

صوفیه اتحادیه نیز بر دو قسم اند. آن ها که می گویند خدا در انسان حلول کرده است و آن ها که می گویند خدا و خلق متّحدند و تغایر اعتباری است. امروزه بخش دوم نمود بیشتری دارند و کتب بسیاری را تألیف کرده اند. قابل ذکر است که به صوفیه ی حلولیه قدیم نسبت هایی داده شده که باید روی آن ها تحقیق شود. مثلاً آن ها ازدواج با محارم را جایز می دانستند و گاهی اوقات به افراد می گفتند که اگر به این مقام (صوفی حلولیه) برسید، نماز و روزه و حج و حجاب، همگی از شما برداشته می شود.

در مورد شلمغانی باید گفت که او ادّعا داشت وصی حضرت حجت (علیه السلام) است. او وکالت حسین بن روح را رد کرد و خود را شایسته وکالت می دانست. درگیری او با حسین ادامه یافت و باعث گمراهی و سردرگمی بسیاری شد زیرا او از علمای شیعه بود و دارای علمی بسیار بود و در میان مردم از محبوبیت خاصی برخوردار بود. و در واقع مردم باور نمی کردند که شخصی مثل شلمغانی که دارای نوزده تألیف ممتاز است دروغ بگوید. شلمغانی در نامه ای به حسین بن روح، او را دروغ گو خواند و خود را وکیل دانست و درخواست مباهله کرد. حسین بن روح پاسخ داد که هر کدام از ما دو نفر زودتر بمیرد، او باطل است و شلمغانی هم قبول کرد. بعد از این جریان چند روزی نگذشته بود که حکومت عباسی شلمغانی را دستگیر و محاکمه کرد و بعضی از مریدانش از او تبرّی جسته و آزاد شدند امّا یکی از مریدانش نزد او و به او گفت: الهی و سیدی و ربّی و مولای... که او را هم گردن زدند، شلمغانی را هم گردن زدند و هر دوی آن ها به درک رفتند، چون عقایدی را بیان می کرد که هم مخالف شیعه و هم مخالف عامّه بود و لذا دستگاه عباسی نیز او را تحمّل نکرد.

فتنه حسین بن منصور

در زمان حسین بن روح فتنه حسین بن منصور حلاج نیز باعث آسیب فراوان شد. این فتنه از جریان شلمغانی نیز بدتر بود زیرا او از صوفیه اتحادیه بود که هنوز هم طرفدارانی دارد و مع الاسف شعرای زیادی او را مدح کرده اند و افکار او را ستوده اند و به همین خاطر است که کمتر کسی است که وارد عرصه ادبیات شود و دچار انحراف در عقاید توحیدی نشود؛ زیرا میدان شعر، جولانگاه آنان است.

حسین بن منصور ایرانی بود و پدرش چون پنبه زن بود او را به نقاط مختلف می برد، یکی از نقاطی که او به آن جا رفت بغداد بود، منصور در بغداد با استادی صوفی آشنا شد و با دختر آن استاد ازدواج کرد امّا چون پدرش راضی نبود کار به طلاق کشیده شد، خلاصه منصور بعد از آشنایی با اساتید دیگر وارد جرگه ی صوفیه شد البته سنّی هم بود. بعد از مدّتی به سوی ریاضت ها رفت و به احضار اجنّه و این گونه کارها مشغول شد، به حدّی که بعد از این که ازدواج کرد و بچه دار شد و عروس دار هم شد به عروسش می گفت تو هر وقت با من کار داری، فقط برو پشت بام خاکستر و نمک را در طعام بریز، سرت را از حجاب خالی کن و این ذکر را بگو و بعد من را صدا بزن. (1)


1) مراجعه شود به کتاب تراَزدی حلاّج در متون کهن، ص 70، نوشته قاسم میرآخوری.

حلّاج، صوفی اتحادیه بود؛ او معتقد بود خدا مخلوق است و می گفت خدا و مخلوق نداریم، مخلوق هم خالق است، این ها اسم هایی است که ما بر روی آن گذاشتیم و یک چیز بیش نیست. مثلاً من به جهتی عمو (برای بچه ی برادرم) هستم، و به جهتی دایی (برای بچه ی خواهرم) هستم، ولی یک چیز بیش نیستم. اتحادیه می گویند یک چیز بیشتر وجود ندارد و دنیا دو چهره دارد که از حیثی خداست و از حیثی مخلوق است.

دومین دلیل برای این که فتنه حلّاج به مراتب بدتر از آشوب شلمغانی بود، این است که صوفیه ی اتحادیه هرگونه بت پرستی و توتم پرستی را جایز می شمارد. در حال حاضر صوفیه اتحادیه بسیار فعّالاند و با پیوند به حکومت ها و استفاده از ثروت، به چاپ کتب خود پرداخته و برای خود عنوانی کسب کرده اند ولی البته از عنوان صوفی استفاده نمی کنند. کتاب چاپ می کنند و می گویند خدا وجود است، دنیا هم وجود است، و چون وجود با وجود فرقی نمی کند، پس خدا همین دنیاست! بنابراین اگر همه چیز وجود است و خدا هم همه چیز است (مسیحیان به این جریان همه خدایی می گویند)، یعنی شما هر چیزی را بپرستید، خدا را پرستیده اید، یعنی اگر شما بت را هم بپرستید گویی خدا را پرستیده اید!

پاسخ به این فکر که نتیجه آن این است که خدا و مخلوق یک چیزند و در واقع مخلوقی وجود ندارد و چیزی جز او وجود ندارد، این است که اگر بتوان به ما اطلاق وجود کرد پس باید گفت خدا وجود نیست در عین حالی وجود است

گر وجودم من خدا نبود وجود *** کی بود لایق کنی سنگی سجود

ذات او عاری بود از هر حدود *** هر چه فکرش را کنی خالق نبود

ابن عربی از شاخص های همین جریان اتحادیه است. او در کتاب خودش می نویسد که بت پرستان را به بهشت می برند چون آن ها هم بالاخره خدا را پرستیده اند.

شیخ شبستری در گلشن راز می سراید:

مسلمان گر بدانستی که بت چیست *** بدانستی که دین در بت پرستی است

یعنی اگر کسی حقیقت دین را بفهمد می بیند که خدا همین دنیاست و دنیا هم همان خداست، بنابراین حقیقت دین در پرستش خداست، پس پرستش دنیا می شود همان پرستش خدا! اگر طبق روش اتحادیه بخواهیم جلو برویم، آن وقت هر گناهی را می توان جایز شمرد، مثلاً کسی می خواهد شراب بخورد، چون شراب جزئی از آفرینش است پس می شود جزیی از خدا،

حالا می خواهد شراب بخورد که از خدا لذت ببرد! می خواهد از زن و لو نامحرم باشد لذّت ببرد جایز کنار می شود، زیرا او هم جزیی از خداست و در واقع از خدا لذت می برد. به هر حال جناب حسین بن روح همان طور که در مقابل شلمغانی ایستاد و موفّق هم شد چون از ناحیه امام زمان (علیه السلام) توقیع صادر شد و و شلمغانی لعن شد، در مقابل منصور حلّاج نیز ایستاد و دستور لعن (1)او نیز از سوی امام زمان (علیه السلام) صادر شد و شیعیان باید حلّاج را لعن کنند. توقیع حضرت مهدی (علیه السلام) در لعن و برائت از حلّاج، به حدّی معتبر و معروف می باشد که ملّا محسن فیض کاشانی نیز – با آن که خود در ابتدا از هواداران صوفیّه بوده - آن را در «نوادر الأخبار» (ص 235) آورده و صحّت آن را پذیرفته است! شیخ بهاءالدّین عامِلی (شیخ بهایی) نیز در حاشیه منظومه ی «شیر و شکر» خودش، قطعه شعری، با وزن متفاوت، در این رابطه سروده است:

کفر «حلاّج» و لعن آن ناکِث *** از حُسَين بن رَوح نائب ثالث

حجّت آمد برایَت ای «بی دین!» *** بوده امر «امام غائب» این...!

البته مشکل اساسی صوفیه در توحید است. منصور حلاّج می گفت: «سُبْحَانِى مَا أَعْظَمَ شَأْنِي، من پاک و منزّه هستم، چقدر شأن من عظیم است و خودش را خدا می دانست. و می گفت: لَيْسَ فِى جُبَّتِى إِلاَّ اَللَّهُ؛ زير جبّه ى من کسی جز خدا نیست!»

نقطه قوّت منصور حلّاج تلاشمندی او بود. او در باطل خود بسیار استقامت داشت و برای ترویج مذهب خودش تا هندوستان، بنگلادش، پاکستان، افغانستان و حتی شهرهای ایران مثل قم و اصفهان سفر کرد. او به میان مانوی ها و بوداییان و علمای شیعه و علمای سنی هم رفت و چون یک سری تردستی ها از خودش نشان می داد مردم جذبش می شدند. وقتی منصور حلّاج به سراغ ابی سهل نوبختی (صاحب کتاب فرق شیعه) رفت، ایشان گفت کارهایی که کردی برای خودت، تو اگر معجزه گر هستی، این موهای سر و صورت من که سفید است سیاه کن و حلّاج درماند و فهمید نمی تواند علمایی مثل ابی سهل را بفریبد پس بهتر است که به سراغ همان توده عوام برود. جمعی از علما از حسین بن علی بن بابویه قمی (برادر شیخ صدوق) نقل کرده اند که وی گفت:

حلّاج به قم هم رفت، نامه ای به خویشان ابوالحسن (علی بن بابویه) نوشت و آن ها و ابو الحسن را به سوی خود دعوت نمود و نوشت: من فرستاده امام زمان و وکیل او هستم. چون نامه


1) احتجاج مرحوم طبرسی، ج 2، ص 289؛ حدیقة الشیعه مرحوم مقدّس اردبیلی، ص 737.

او توسط مردی به دست پدرم (علی بن بابویه) رسید، آن را پاره کرد و به آورنده نامه گفت: چه چیز تو را به نادانی واداشته است؟ آورنده نامه گفت: پسر عمّه حلّاج هستم و حلّاج نامه ای به ما نوشته و ما را دعوت کرده است، چرا نامه او را پاره کردی؟ حضّار به وی خندیدند و او را مسخره کردند. سپس پدرم برخاست و در حالی که جماعتی از اصحاب و غلامانش همراه او بودند، به حجره تجارت خود رفت. موقعی که به در خانه ای رسید که حجره اش در آن جا واقع بود، کسانی که آن جا نشسته بودند، به احترامش برخاستند، فقط یک نفر که پدرم او را نمی شناخت از جا بر نخاست. موقعی که پدرم در حجره نشست و دفتر حساب و قلم و دوات خود را چنان که معمول تجّار است درآورد، رو کرد به جانب شخصی که حاضر بود و پرسید: این مرد ناشناس کیست؟ آن شخص هم جواب پدرم را گفت. مرد ناشناس که شنید از هویت وی سؤال می کند، برخاست و نزد پدرم آمد و گفت با این که من حاضر هستم احوال مرا از دیگری می پرسی؟ پدرم فرمود: ای مرد! احترام تو را نگاه داشتم و تو را بزرگ شمردم و از خودت نپرسیدم. گفت: وقتی تو نامه مرا پاره می کردی من می دیدم! پدرم فرمود: پس تو حلّاج هستی؟ خدا تو را لعنت کند، ادّعای اظهار

معجزه می کنی؟ سپس پدرم به غلام خود گفت: دست و پایش را بگیر و از خانه بیرون کن! و از آن روز دیگر او را در قم ندیدیم. (1)

همان طور که گفتیم حلّاج در باطل خود پر کار بود و حتی وقتی می خواستند او را اعدام کنند دست از حرف ها و ادّعاهایش برنداشت و این که برخی به دار آویخته شدن منصور را از باب مَثَل در اشعار خود آورده اندّ مرادشان تأیید افکار او نیست بلکه توجّه به تلاش مندی اوست. مثل این که کسی بگوید هم چو مارکو پولو به مسافرت رفتم منظور تلاش مندی و استقامت اوست نه افکار او. یکی دیگر از شاخصه های حلّاج رنگ به رنگ شدن او بود. وقتی سراغ ابی سهل رفت ادّعا کرد من نایب امام زمان (علیه السلام) هستم، وقتی سراغ سنّی ها می رفت طور دیگری سخن می گفت.


1) الغیبه للشیخ الطوسی، ص 397.

همان طور که شلمغانی و لجاجت های او، فرقه قضاقریه را بنا نهاد حلّاج نیز موجب فرقه حلّاجیه (1)شد و

هر یک به نوبه خود شکافی در اسلام وارد ساختند. شیخ مفید و نیز شیخ صدوق لعن حلّاج را تایید کرده اند، به هر حال هر کس هست که حسین بن روح را وکیل سوم حضرت صاحب الامر (علیه السلام) می داند به طور طبیعی باید حلّاج و شلمغانی را لعن کند، چون توقیع مبنی بر لعن، توسط حسین بن روح به ما رسیده است. (2)

زمان غیبت صغرا که حدود هفتاد سال به طول انجامید آبستن فتنه های بسیار بود فتنه های بزرگی که هر یک می توانست باعث انحراف بسیاری شود. فتنه ی هلالی، فتنه ی نصیری، فتنه ی بلالی، فتنه ی شلمغانی، فتنه ی حسین بن منصور حلّاج. در آن دریای طوفانی، تنها کسانی که بر کشتی نجات سوار بودند نجات یافتند. رسول اکرم (علیه السلام) فرمودند:

اهل بیت من مانند کشتی نوح هستند هر کس سوار شود نجات وگرنه غرق خواهد شد.

در این عبارت پیامبر (علیه السلام) اشاره لطیفی است؛ یعنی همیشه احوال دنیا طوفانی است و ثانیه ای دنیا از طوفان فتنه ها خالی نخواهد بود، و تنها راه نجات نشستن در کشتی نجات است و آن کشتی اهل بیت اند. بنابراین کسانی که مبانی مکتب اهل بیت (علیهم السلام) را آموخته و بر آن مواظبت می کنند از هر فتنه ای نجات خواهند یافت.

برخی می گویند در زمان حال وضعیت به گونه ای ست که تشخیص حق از باطل مشکل است امّا حقيقت این است که در همه زمان ها چنین بوده حتی زمان رسول الله (علیه السلام). زیرا همواره عدّه ای مدّعی می شدند که ما پیامبریم و یا امامیم، عدّه ای مدّعی می شدند که نایب امام هستند و عدّه ای هم به دروغ ادّعای بابیت می کردند و می گفتند ما باب امام زمانیم و هر کس


1) شیخ مفید در (تصحیح اعتقادات الامامیه) می نویسد: حلاجیه گروهی از اصحاب تصوف هستند که قائل به اباحی گری و نیز معتقد به حلول می باشند. حلّاج، ادّعای تشیع می کرد هر چند ظاهر امرش همان تصوف بود. این ها گروهی ملحد و زندیق هستند که برای برخورداری از حمایت هر فرقه ای، به دروغ ادّعای اعتقاد به دین آن فرقه را می نمایند. حلّاجیه برای حلّاج مدّعی مطالب باطلی هستند. هم چون نصاری که برای راهبانشان ادّعای آیات و بینات (کرامات و معجزات) می نمایند. [تصحیح اعتقادات الامامیه، ص 134]. مرحوم شیخ صدوق نیز حلّاجیه را چنین معرّفی می نماید: علامت غالیان حلّاجی ادعای آن ها به تجلّی [خداوند بر آن ها] می باشد که این تجلّی از عبادت حاصل می شود با این که مذهب ایشان ترک نماز و جمیع واجبات است! هم چنین آن ها مدّعی داشتن معرفت به اسماء عظمای خداوندند و این که خداوند در ایشان منطبع می شود (حلول می کند). و نیز می گویند اگر «ولی» خالص شود و معتقد به مذهب ایشان باشد از تمام انبیاء (علیهم السلام) برتر است...! [الاعتقادات في دين الاماميه، ص 101].

2) االحتجاج، ص 289.

می خواهد به حجّت بن الحسن (علیه السلام) یا یکی از امامان (علیهم السلام) متصل شود باید به سوی ما بیاید. همیشه شیعه گرفتار این جریانات بوده و امّا راه برای کسانی که بخواهند به حق برسند باز است این سخن خداست که فرمود: وَ الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا شايد كلمه "جاهدوا" خود اشاره به سخت بودن راه دارد، ولی شدنی است و خدا هم کمک می کند.

ملاقات با امام زمان (علیه السلام) در عصر غیبت صغرا

یکی از عللی که امام زمان (علیه السلام) از ابتدا وارد عرصه غیبت تامه و کبری نشدند همین بود که مردم با امام زمانشان آشنا شوند و کتب اصلی شیعه تدوین گردد. زمان غیبت صغری و ارتباط مردم با حضرت توسط وکلا، در واقع تمهیدی برای غیبت تامه بود. امّا ارتباط مردم با حضرت مهدی (علیه السلام) در غیبت صغری منحصر به وکلا نبود و گاه افرادی به رستگاری بزرگ دیدار امام زمان (علیه السلام) نائل می شدند و خدمت آن وجود عزیز می رسیدند. امّا هیچ کدام از این تشرّفات خالی از اعجاز نبود تا نشان صدق دیدار با حضرتش باشد. جریان زیبا و جذاب ابوسعید غانم هندی از آن جمله است.

تشرف غانم هندی محضر امام زمان (علیه السلام)

مرحوم صدوق نوشته اند: «او در ابتدا از اهل کتاب بود که به دین اسلام مشرّف گردید و جزء آن چهل دانشمندی بود که در نزد پادشاه کشمیر جایگاه خاصی داشت.»

پادشاه کشمیر چهل نفر از دانشمندان را برای خود انتخاب کرد که آنان بر اساس تورات و انجیل و زبور و صحیفه های حضرت ابراهیم (علیه السلام) (که بیست و پنج صحیفه بوده اما متأسفانه امروز هیچ اثری از آن صحیفه ها نیست) حکم می کردند و در میان آنان ابوسعید از همه برتر بود. غانم هندی می گوید روزی نشسته بودیم تورات، انجیل و زبور و... را می خواندیم دیدیم در تورات و انجیل و حتی زبور و صحیفه های حضرت ابراهیم (علیه السلام)، از پیامبر آخرالزمان سخن گفته شده و حتی نام او در تورات آمده است. غانم هندی می گوید دیدیم در کتب نام پیامبر آخرالزمان به اسم و به صفت آمده است و بعد به این نتیجه رسیدیم که یا این پیامبر ظهور کرده یا ظهور نکرده است و اگر ظهور کرده باید دنبالش بگردیم تا با ایمان از دنیا برویم. بعد از مشورت با همان چهل نفر، تصمیم بر آن شد که من به عنوان نماینده با مالی به اندازه، در این مورد تحقیق و تفحّص کنم.

غانم سفرهای خود را آغاز می کند و بعد از دوازده ماه به کابل می رسد ولی راهزن ها مال و ثروت او را به یغما برده و او را مورد ضرب و شتم قرار می دهند. امّا چند نفر او را یاری داده و او را در حالی که زخمی بود نزد فرماندار کابل می آورند. او مردی بود به نام لامد بن عباس بن ابی اسود که آدمی سنّی ولی معتدل بود. لامد از علّت حضور غانم مطلع شده به همین خاطر علمای سنی را در مجلسی جمع کرد تا با غانم مناظره کنند. غانم به آنان گفت من کتاب ها را خوانده ام و نام ایشان محمّد (صلی الله علیه و آله) است، آن ها هم گفتند: بله پیامبر ما هم هم چنین نامی دارد، پس باید ایمان بیاوری. غانم هندی جواب داد: نه نمی شود، شاید این محمّد، محمّدی دیگر باشد در تورات مشخص شده که وصی او برادر او در دین است، پسر عموی او در نسب است و داماد او در سبب است. تا این جمله را گفت، او را زدند و گفتند این کافر شده. لامد جلسه را تعطیل کرد. در همان زمان وکیل امام عسگری (علیه السلام) در کابل حسین بن اسکیب بود. حسین با غانم ملاقاتی داشت و به او گفت پیامبر ما نامش همان طور که در کتب شما آمده محمّد (صلی الله علیه و آله) است غانم گفت: وصی او کیست؟ جواب داد: وصی او

برادر او در دین، دامادش و پسرعمویش است. سپس غانم گفت: در کتاب های ما چنین آمده و مسلمان شد. بعد غانم هندی از حسین پرسید من در کتاب خوانده بودم که دوازده وصی دارد، آن ها کیستند؟ جواب داد: علی بن ابیطالب (علیه السلام)، حسن بن علی (علیه السلام)، حسین بن علی (علیه السلام) علی بن حسین (علیه السلام)، محمد بن على (علیه السلام)، جعفر بن محمّد (علیه السلام)، موسی بن جعفر (علیه السلام)، علی بن موسی (علیه السلام)، محمّد بن علی (علیه السلام)، علی بن محمّد (علیه السلام)، حسن بن على (علیه السلام) و حجّة بن الحسن (علیه السلام) و حضرت مهدی (علیه السلام) که زنده است و در غیبت صغری به سر می برد، (چون این جریان مربوط به دوران وکالت اولین وکیل امام زمان (علیه السلام)، عثمان بن سعید است) غانم هندی می گوید اگر ایشان (امام زمان (علیه السلام)) هستند، می خواهم به خدمتشان برسم البته غانم هندی ایمان آورده بود ولی در این جا بحث از «زَدناهُم هُدی» است، یعنی برای این که هدایتش بیشتر شود.

ما در قرآن اصلی داریم که بسیار مهم است و آن این است: وَ الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا کسانی که واقعاً ما را بخواهند ما آن ها را کمک می کنیم کنیم تا به ما برسند، لذا کسانی که گمراه می شوند، خودشان می خواهند که گمراه شوند ولی اگر دنبال هدایت بودند، خداوند کمکشان می کرد. غانم هندی هم واقعاً دنبال حقیقت بود. حسین به او می گوید که به سامراء برو و به بعضی از افراد او را معرّفی می کند تا شاید آن ها بدانند امام زمان (علیه السلام) کجاست.

ایشان به سامراء می رود و قبل از این که حتی به وکیل امام زمان (علیه السلام) مراجعه کند در کوچه ها بی هدف راه می رود و به این فکر می کند که آیا من موفّق می شوم آقا را زیارت کنم یا خیر، که شخصی جلو آمد و می پرسد اسم شما چیست؟ گفت: من غانم هندی هستم، و آن شخص به او گفت مولای خودت را اجابت کن. آن مرد کسی جز بدر غلام امام زمان (علیه السلام) نبود. غانم دنبال بدر حرکت کرد و از کوچه های زیادی گذشت تا این که به در خانه ای رسید، غلام آهسته در را باز کرد و گفت بفرمایید. به این ترتیب غانم خدمت امام زمان (علیه السلام) (1)رسید و مطالبی را سؤال کرد و سپس امام (علیه السلام) او را مرخّص می کنند و غانم به ایران بر می گردد و در آن جا اقامت می کند و بعد هم فوت می کند.

تشرف عیسی بن مهدی جوهری

عیسی بن مهدی جوهری از علمای شیعه است. وی تقریباً در سال 268 هجری (زمان غیبت صغری و وکالت وکیل دوم) زندگی می کرد. جوهری خیلی دوست داشت خود امام زمان (علیه السلام) را ببیند. او تصمیم گرفت به مکّه برود و از بعضی افراد شبکه ی وکالت هم شنیده بود که امام زمان (علیه السلام) را بعضی از علمای پاکیزه ی شهر مدینه در مدینه دیده اند و گفته اند ایشان خانه ای هم در مدینه دارند، لذا از شهر کوفه به سوی مکّه حرکت کرد. امّا او در منزلگاه فید مریض شد تا جایی که از ادامه سفر مأیوس شد، امّا با توسل، عافیت حاصل گردید امّا بعد از این که عافیت حاصل می شود، اشتهای عجیبی به ماهی و خرما پیدا می کند ولی ماهی ای پیدا نمی کند. عیسی بن مهدی به مکّه رفت و زیارت خانه خدا را انجام داد، بعد تصمیم گرفت به مدینه برود، وقتی به مدینه آمد با برخی از بزرگان شیعه مرتبط بود و وارد خانه ی آن ها شد و گفت حقیقت این است که من قبر رسول الله (صلی الله علیه و آله) را زیارت کردم امّا این بار به دنبال فرزند رسول الله (صلی الله علیه و آله) هستم، گفتند منظور تو کیست؟ گفت: امام دوازدهم مهدی (علیه السلام) است. گفتند ما خبرهایی داریم که در منزلگاه صریا بعضی از

مومنین با آقا دیدار داشتند، بعد ایشان


1) در این زمان نه سال از عمر شریف امام زمان (علیه السلام) می گذرد، نکته ای که باید به آن توجّه کرد این است که رشد اهل بیت (علیهم السلام) یک رشد خاصّی بوده، مثلاً رشدی که مردم عادی در یک هفته انجام می دهند، امام (علیه السلام) در یک روز انجام می دهند، لذا وقتی که تشییع جنازه ی امام عسگری (علیه السلام) بود، مردم دیدند که نوجوانی ظاهر شد و به جعفر گفت: عمو، کنار برو، من باید نماز بخوانم، در حالی که امام زمان (علیه السلام) پنج سال داشتند ولی از نظر جسمی مانند یک نوجوان به نظر می رسیدند.

با عجله به سمت صریا حرکت می کند تا این که غروب به صریا می رسد. در نهایت غلام حضرت (علیه السلام) به سراغ او می آید و می گوید قرار است که به خدمت آقا برسی و او را می برد. وقتی وارد منزل شد، دید در وسط حیات سفرهای پهن است و در آن سفره، خرما، ماهی و شیر گذاشته شده است، بعد غلام به او گفت قبل از این که به خدمت آقا برسی از این غذاها میل کن، امّا جوهری به خاطر اشتیاق دیدار امام (علیه السلام) توجّهی به غذا نداشت و چیزی نخورد. خود جوهری می گوید: صدای نازنینی را شنیدم ولی شخصی را ندیدم که فرمود: عیسی عجله نکن و این غذا را میل کن، آن چه در منزلگاه فید میل کردی این جا آماده است.

پذیرایی امام (علیه السلام) علاوه بر جنبه اعجاز نشان از مهربانی حضرت (علیه السلام) دارد. در روایت است که محبّت امام (علیه السلام) به شیعه از محبت مادر به فرزند به مراتب بیشتر است. اوج محبت ائمّه (علیهم السلام) به شیعیان در کلمات خود آن بزرگوران تجلی کرده است حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) می فرماید:

ما در شادمانی شما شاد و در اندوه شما، اندوهگین می شویم.

امام صادق (علیه السلام) می فرماید:

به خدا سوگند! که من نسبت به شما، از خود شما مهربان ترم.

امام رضا (علیه السلام) می فرماید:

هیچ یک از شیعیان ما مریض نمی شود مگر این که ما نیز در بیماری آنان بیمار می شویم و محزون نمی شوند مگر این که ما نیز در غم آنان محزون می شویم و شادمان نمی گردند مگر این که ما نیز به خاطر شادی آنان شادمانیم. و هیچ یک از آنان در مشرق و مغرب زمین از نظر ما دور نیستند و هر یک از شیعیان ما که بدهی از او بماند (و نتوانسته باشد بپردازد) بر عهده ی ماست... (1)

به هر سو عیسی از ماهی میل کرد ولی از خرما و شیر نخورد چون آن ها را با ماهی سازگار نمی دید، که حضرت (علیه السلام) فرمودند: عیسی، همه اش را بخور، ما از تو به خودت بیناتریم و چیزی را که پذیرایی می کنیم در آن صدمه ای نیست. بعد عیسی متوجّه شد که هر چه از غذا می خورد کم نمی شود، بعد آقا فرمودند تعجّب نکن، به این غذا دست هیچ بشری نرسیده و مستقیماً از بهشت نازل شده است.


1) مكيال المكارم في فوايد الدعا للقائم (علیه السلام)

وقتی عیسی به مقدار زیادی غذا خورد خودش حیا کرد و از خوردن دست کشید که صدای نازنین آقا آمد: عیسی، حیا نکن، این غذا بهشتی است و بخور. امّا عیسی دیگر نخورد، بعد غلام حضرت (علیه السلام) به عیسی گفت: حالا که سیر شدی، بیا تا خدمت امام زمان (علیه السلام) برویم. عیسی گفت: بگذار دست هایم را تمییز کنم امّا دوباره صدای آقا آمد و گفتند: غذایی که خوردی از بهشت بود و آلودگی ندارد و دست هایت بوی مشک می دهند.

بالاخره وقتی عیسی بن مهدی جوهری وارد شد و امام زمان (علیه السلام) را دید، از نورانیت و ابهت حضرت مهدی (علیه السلام) نزدیک بود از حال برود امّا خودش را نگه داشت و محضر آقا نشست و عرض سلام کرد، بعد حضرت فرمودند: می دانی چرا خدمت ما رسیدی؟ این مخالفین که می گویند مهدی شما کجاست؟ امام شما کی متولّد شد؟ خانه اش کجاست؟ و می خواهند ما را انکار کنند؛ بنای خدا بر این بود که تا زمان ظهور کسی من را نبیند ولی گاهی اوقات خودمان را نمایان می کنیم تا دل های شیعیان ما مستحکم شود و منکرین بدانند ما هستیم. آن گاه حضرت (علیه السلام) فرمودند: انکار آن ها جریان جدیدی نیست، امیرالمؤمنینی که بین آن ها بود و دیدند را انکار کردند و آن قدر نیرنگ کردند تا ایشان را کشتند و بقیه ی اهل بیت (علیهم السلام) را یک به یک انکار کردند و آن ها را مرتبط با اجنّه و ساحر دانستند و عظمت آن ها را زیر سؤال بردند و این چیزی جدیدی نیست، یعنی آن هایی که ما را نمی بینند و انکار می کنند، اگر ما را هم می دیدند انکار می کردند، آن ها اهل انکار کردن هستند.

عیسی بن مهدی که نگران آینده خودش بود و می خواست بداند که همیشه در مسیر حق و حقیقت باقی می ماند به خصوص که بسیاری بودند که مرتد یا گمراه شدند به امام زمان (علیه السلام) عرض کرد: یا بن رسول الله، دعا کنید من در دینم ثابت قدم باشم و همیشه در ولایت شما باشم. امام زمان (علیه السلام) فرمودند: اگر قرار نبود ثابت قدم باشی، محضر ما به این شکل نمی رسیدی.

نحوه ارتباط وکلا با حضرت مهدی (علیه السلام)

حالا این سوال مطرح است که ارتباط این بزرگان با امام زمان (علیه السلام) به چه شکلی بوده است؟ وکلا به شکل های مختلفی با حضرت مهدی (علیه السلام) ارتباط داشتند. گاه خود به خدمت آن وجود نازنین می رسیدند و گاه از سوی حضرت (علیه السلام) توسط افرادی مطمئن نامه دریافت می کردند. به نامه هایی که از سوی امام زمان (علیه السلام) بدست وکلاء می رسید توقیع گفته می شود. توقیع یعنی؛ مَا وَقَعَ مِنَ نَاحِيَةِ الشَّرِيفِ.

امّا وکلا چطور می فهمیدند این نامه ها از سوی امام زمان (علیه السلام) است؟

نامه هایی که از سوی امام زمان (علیه السلام) به دست افراد می رسید از چند جهت مورد قبول بود:

1.

کسانی که نامه ها را می آوردند افرادی کاملاً مورد اعتماد و موثّق بودند.

2.

افرادی که این نامه ها را به مردم تحویل می دادند خودشان از ناحیه ی امام زمان (علیه السلام) توثیق شده بودند که هر چه آنان بگویند سخن ما است (وکلای اربع).

3.

حاملان نامه دارای کرامت بودند و این خود توثیق آنان بود.

جناب جعفر بن محمّد می گوید جناب عَمری دوم به من مأموریت سبکی داد که من دلخور شدم، ماموریت من از این قرار بود که؛ به من دو تا پیراهن، یک کیسه درهم و یک کفن داد گفت به شهر واسط برو و به اولین کسی که برخوردی بدون سؤال و جواب این ها را به او بده و برگرد. من وکیل بسیار مهمی بودم و اموال زیادی جابجا می کردم امّا چون دستور عَمری، دستور امام زمان (علیه السلام) است من اطاعت کردم. وقتی به واسط رسیدم اولین شخصی را که دیدم آن چه همراهم بود به او دادم و از نامش پرسیدم او گفت: من حسن بن محمّد بن قطاة الصيدلانی ام (از وکلا بود) و از شهر خارج شدم تا برای محمّد بن عبدالله عامری کفن و بقیه امور لازم را تهیه کنم زیرا او فوت کرده است. در آن بسته همراه کفن هر چه برای مراسم تدفین لازم بود وجود داشت. (1)

4. نامه های که از ناحیه مقدّس امام زمان (علیه السلام) می رسید چند علامت مشخص داشت؛ یک جوهر آن خاص بود و همان جوهری بود که امام عسگری (علیه السلام) از آن برای نگاشتن نامه استفاده می نمود و همه اصحاب آن را می شناختند. دوم این که امام زمان (علیه السلام) دقیقاً به خط و املای امام عسگری (علیه السلام) نامه می نگاشتند و خط امام عسگری (علیه السلام) را تمامی نزدیکان و وکلا می شناختند. سوم انشاء حضرت مهدی (علیه السلام) به مانند امام عسگری (علیه السلام) بود و این انشاء را اصحاب به خوبی می شناختند و برای حصول اطمینان نامه ها به چند نفر از وکلا نشان داده می شد. از دلیل های استواری که آرام بخش دل هاست و بدرستی صدور توقیعات از طرف امام غایب حجة بن الحسن (علیه السلام) اطمینان می بخشد آشنایی ای است که بعضی از شیعیان و اصحاب ائمّه (علیهم السلام) با خط امام زمان (علیه السلام) خود داشتند و نشانی های آن را می دانستند مهم تر آن که مومنان پژوهشگر و دقیق خود قبلاً از امام (علیه السلام) نمونه خط خواسته بودند. احمدبن اسحاق که از صحابه نزدیک امام حسن عسگری (علیه السلام) است به خدمت حضرت (علیه السلام) می رسد و عرض می کند:

1) بحارالانوار، ج 51، ص 337.

نامه ای با دستخط مبارک خود برایم بنویس که ببینم و خط شما را بشناسم، تا هر وقت نامه شما به من می رسد بدانم تزویری در کار نبوده و از خود شماست. امام (علیه السلام) پذیرفت و ضمن این که یادآور شد گاهی خط بواسطه تعویض قلم مختلف می شود دستور داد قلم و دواتی آوردند و نامه ای نوشتند و به وی دادند. (1)

با این آشنایی قبلی اصحاب خاص است که احمد بن حسن بن اسحاق قمی تصریح می کند که چون خلف صالح (علیه السلام) زاده شد از آقای ما حسن بن علی عسگری (علیه السلام) به دستم نوشته ای رسید که در آن به دست خطی که توقیعات به آن بر دستم وارد می شد نوشته شده بود: (2)

فرزندی برای ما زاده شد، که باید خبرش نزد تو پوشیده و از همه مردم پنهان ماند. ما آن را اظهار نمی کنیم مگر به نزدیکان به واسطه خویشاوندی و به دوستان به سبب دوستیشان. امّا دوست داشتیم این مژده را به تو اعلام کنیم تا خدا تو را به آن مسرور گرداند، هم چنان که ما را از آن خوشحال کرد، و السلام. (3)

5. هیچ یک از نامه های رسیده از ناحیه مقدّسه نبود که مقرون به معجزه و کرامت نباشد و بدین شکل صحّت آن تایید می شد. مثلاً در نامه حضرت (علیه السلام) به علی بن محمّد سمری آمده بود که بعد شش روز از دنیا خواهی رفت و چنین نیز شد.

شماره توقیعات در دو کتاب کمال الدین و تمام النعمة شيخ صدوق و كتاب الغیبه شیخ طوسی جمعاً 92 عدد است. که پس از حذف موارد مشترک 80 توقیع می شود. به این شرح:

در کتاب کمال الدین در بابی که به «ذکر توقیعات وارده از امام قائم (علیه السلام)» اختصاص دارد، 49 توقیع و یک دعا نقل شده که برخی کوتاه و بعضی طولانی است. امّا شیخ طوسی در کتاب الغیبه در باب مخصوص توقیعات و مواضع دیگر 43 توقیع و خبر نقل می کند، که بعضی از آن ها را از جمله معجزات امام غایب (علیه السلام) شمرده، و برخی دیگر توقیعاتی است که با شرح موارد صدور آن ها ذکر کرده و متضمّن سرگذشتی است جالب توجّه، و شماری دیگر دست خط امام زمان (علیه السلام) است که به صورت منشور - فرمان سرگشاده عمومی - صادر شده، و شامل مباحث اصولی مذهب است. از این 43 توقیع 12 عدد منقول از صدوق است که بعضی عیناً در کمال الدین دیده می شود. بنابراین مجموع توقیعات غیر مکرّر در دو کتاب ماخذ ما 80 عدد است.


1) ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب (علیه السلام)، ج 3، ص 233 و 274. به نقل از: پژوهشی در زندگی امام مهدی (علیه السلام)، ص 188.

2) متن حدیث چنین است: فاذا فيه مكتوب بخط يده (علیه السلام) الذى كان ترد به التوقيعات عليه.

3) کمال الدین، ص 434 – 433.

پی نوشت ها

1- ميزان الحكمة، ج 1، ص 549.

2- سوره توبه، آیه 122.

3- بحارالانوار، ج 48، ص 252 و 253 تا 266.

4- رجال نجاشی، ص 217.

5- رجال ابن داود، ص 441.

6- بحارالانوار، ج 49، ص 48.

7- الفرق بين الفرق و بيان الفرقة الناجية، ص 52؛ فرق الشیعه، ص 81.

8- رجال نجاشی، ص 31 و 63 و 68 و 310.

9- کمال الدین و تمام النعمة، ص 487، ح 9.

10- كمال الدين و تمام النعمة، ص 488، ح 9.

11- الكافى، ج 1، ص 521، ح 14؛ الارشاد، ص 354.

12- شیخ طوسی، کتاب الغيبة، ص 257.

13- كمال الدين و تمام النعمة، ج 9، ص 7488.

14- کمال الدین و تمام النعمة، ج 2، ص 181.

15- مهدی موعود، ترجمه جلد سیزدهم بحار، ص 68.

16- شیخ صدوق، کمال الدین، ج 2، ص 502، 516 و 518.

17- شیخ طوسی، الغیبه، ص 320.

18- شيخ صدوق، كمال الدين، ج 2، ص 518، الثاقب في المناقب، ص 600، ح 12، بحارالانوار، ج 51، ص 340 و 341، ح 68.

19- مراجعه شود به کتاب تراَزدی حلّاج در متون کهن، ص 70، نوشته قاسم میرآخوری.

20- احتجاج مرحوم طبرسی، ج 2، ص 289؛ حديقة الشيعه مرحوم مقدّس اردبیلی، ص 737.

21- الغيبه للشيخ الطوسي، ص 397.

22- الاحتجاج، ص 289.

23- بحارالانوار، ج 51، ص 337.

24- ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب (علیه السلام)، ج 3، ص 233 و 274. به نقل از: پژوهشی در زندگی امام مهدی (علیه السلام)، ص 188.

25- كمال الدين، ص 434 - 433.

منابع و مآخذ

•

ابن شهر آشوب مازندرانی، مناقب آل ابی طالب 7، چهار جلد، مؤسسة انتشارات علامه، قم، 1379ق.

•

البغدادى؛ عبدالقاهر بن طاهر بن محمّد، الفرق بين الفرق و بيان الفرقة الناجية، بيروت، الطبعة الثانية، دارالآفاق الجديده، 1977م.

•

النوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، بیروت، دارالاضواء، 1 مجلد، 1404 - 1984م.

•

تقى الدين ابن داود الحلى، رجال ابن داود، المطبعة الحيدرية النجف، 1392ق.

•

حلی، ابن داود، رجال ابن داود، یک جلد انتشارات دانشگاه تهران، 1380 ه.ق.

•

شیخ طوسی، الغیبه، یک جلد، مؤسسة معارف اسلامی، قم، 1411ق.

•

صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، ترجمه محمّد باقر کمره ای، دو جلدی، انتشارات اسلاميه.

•

علّامه مجلسی، محمّد باقر، بحارالانوار، بيروت، موسسة الوفا، 110 جلدی، 1404 ه.ق.

•

محمّد محمّدی ری شهری، میزان الحکمه، پانزده جلد با ترجمه، انتشارات دارالحدیث، ویرایش سوم، 1377ش.

•

نجاشی، احمد بن علی، رجال نجاشی، قم، انتشارات جامعه مدرسین، 1407 ه.ق.

از سقیفه تا شورا

اشاره

استاد علی اصغر ایماندوست

•

بیان فضایل حضرت علی (علیه السلام) توسط پیامبر (صلی الله علیه و آله) و معرّفی او به عنوان جانشین خود

•

حسادت و کینه گروهی از مسلمانان نسبت به حضرت علیّ بن ابی طالب (علیه السلام)

•

برنامه ریزی برای تصاحب حکومت مسلمانان توسط گروهی از مهاجران

•

توجّه پیامبر (صلی الله علیه و آله) به نقشه این گروه و تلاش برای خنثی کردن آن

•

ایستادگی این گروه در مقابل تلاش پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

•

اقدامات گروه مهاجران از لحظه وفات پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

•

اجتماع انصار برای تعیین خلیفه و تسهیل اجرای نقشه ی گروه مهاجران

•

خلاصه مذاکرات سقيفه و چگونگی بیعت گرفتن

•

برخورد گروه حاکم با حضرت علی (علیه السلام) در ابتدای حکومت

•

مسلمانانِ از دین برگشته و مانعان زکات

•

علّت بیعت حضرت علی (علیه السلام) با ابی بکر، پس از شش ماه

•

مشاركت حضرت علی (علیه السلام) در حلّ مسائل و مشکلات مسلمانان

•

اظهار نظرهای متفاوت عمر در مورد علل بیرون بردن خلافت از خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله)

•

اظهار نظرهای عمر در مورد فضایل حضرت علی بن ابی طالب (علیه السلام)

•

چگونه عمر با علم به شایستگی حضرت علی (علیه السلام) او را برای جانشینی معرّفی نکرد

•

علّت تشكيل شورای انتخاب خلیفه

•

سخنان حضرت علی (علیه السلام) در شورا

•

دلایل نامشروع بودن شورا

•

آثار سوء شورا و بار سنگین عمر

درآمد

مطالعه تاریخ اسلام نشان می دهد که مسئله وصایت حضرت امیرمؤمنان علی بن ابی طالب (علیه السلام) از ابتدای رسالت تا انتهای آن مطرح بوده است و رسول مقدّس اسلام (صلی الله علیه و آله) در ابتدای رسالت فرمودند حضرت علی (علیه السلام) وصى من است و در غدیر خم که اجتماعی عظیمی از مسلمین فرآهم آمده نیز با صراحت فرمودند حضرت علی (علیه السلام) جانشین من است ولی به علل متعدّدی بسیاری از این فرمان سر باز زدند و حکومت به دست نا اهلان رسید. نویسنده محترم در این نوشتار به مسئله غصب خلافت و علل متعدّد آن پرداخته است و به دلایل عدم مشروعیت اجتماع سقیفه و نیز شورای شش نفره را به خوبی تشریح کرده است.

کلید واژه های:

اشاره

سقیفه، شورا، خلیفه، بیعت، حضرت امام علی (علیه السلام)، ابوبکر، عمر، عثمان

اشاره

رویدادهایی که در سال های آخر عمر پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) به وجود آمد و هم چنین جریان اجتماع انصار در سقیفه، اوضاع سیاسی جامعه اسلامی تا تشکیل شورا و انتخاب عثمان بسیار سرنوشت ساز و برای بسیاری مورد پرسش بوده است. نمونه این سؤالات بدین قرار است:

•

با وجود توصیه های فراوان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از ابتدای بعثت درباره ی حضرت علی بن ابی طالب (علیه السلام)، چرا آن حضرت (صلی الله علیه و آله) مراسم باشکوه غدیرخم را برگزار نمود؟

•

چه چیزی باعث شد اهداف رویداد غدیرخم یعنی خلافت و ولایت حضرت علی (علیه السلام) نادیده گرفته شود؟

•

چرا پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) اراده فرمود تا در روزهای آخر عمر شریفش وصیّت خود را درباره خلافت حضرت علی (علیه السلام) مکتوب نماید؟

•

چه کسانی برای نوشته شدن این وصیّت مانع ایجاد کردند؟

•

عُمَر با چه هدفی می گفت پیامبر (صلی الله علیه و آله) نمرده است و مردم را با تهدید از تکرار این سخن باز می داشت؟

•

چه چیزی باعث شد انصار در سقیفه جمع شوند؟

•

چه شد که گروه چهار نفری مهاجران در صحنه سیاسی بر جمعیّت انصار پیروز شدند؟

•

چرا حضرت علی (علیه السلام) به پیشنهاد عباس عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای بیعت پاسخ مثبت نداد؟

•

ابوبکر و هم پیمانانش پس از خروج از سقیفه چه کردند؟

•

گروه حاکم با خاندان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) چه کردند؟

•

آیا حضرت علی (علیه السلام) از حق خود دفاع نکرد؟

•

چرا حضرت علی (علیه السلام) به زور متوسل نشد؟

•

پس از این واقعه، انصار به حضرت علی (علیه السلام) چه پاسخ دادند؟

•

چه چیز باعث شد حضرت علی (علیه السلام) با ابی بکر بیعت کند؟

•

همکاری حضرت علی (علیه السلام) با دستگاه حاکم چگونه بود؟

•

نظر عمر درباره ی خلافت حضرت علی (علیه السلام) چه بود؟

•

عمر با چه هدفی شورای انتخاب خلیفه تشکیل داد؟

•

حضرت علی (علیه السلام) در شورا چه سخنانی بیان فرمود؟

•

آیا شیوه ی تشکیل شورا درست بود؟

•

چه آثاری بر تشکیل این شورا مترتّب بود؟

•

اگر حضرت علی (علیه السلام) بلافاصله پس از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) خلیفه می شد...

پاسخ این سؤالات را می توان از نوشته های پیش رو به دست آورد.

حضرت علی بن ابن ابیطالب (علیه السلام) در زمان حیات پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) سمت وزارت و بعد از ارتحال آن وجود نازنین سمت وصایت را دارا بودند و مسئله وصایت حضرت امیر (علیه السلام) امری نیست که تنها در غدیر خم عنوان شده باشد بلکه از ابتدای رسالت تا انتهای آن مطرح بوده است. در این مقاله نمونه های آن ذکر می شود.

حديث يوم الدّار یا یوم الانذار در وصایت حضرت امیرمؤمنان (علیه السلام)

- عَنْ عَلَى (علیه السلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) یا بنی عبدالمطلب أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِخَيْرِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ قَدْ أَمَرَ نِي اللَّهِ أَنْ أَدْعُوكُمْ اليه فايكم يوازرنى عَلَى هَذِهِ الْأَمْرِ عَلَى أَنْ يَكُونَ أَخِي وَ وصيّى وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ؟ قَالَ فَاَحجم الْقَوْمِ عَنْهَا جَمِيعاً وَ قُلْتُ یا نبی اللَّهِ اکون وَ زیرک عَلَيْهِ، فَاَخَدَ برقبتى ثُمَّ قَالَ: هَذَا أَخِى وَ وَصیی وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا) (1) از حضرت علی (علیه السلام) روایت شده: پس از نزول آیه أَنْذِرِ عَشیرَتَکَ الاَقرَبینِ (2)پیامبر (صلی الله علیه و آله)، بنی عبدالمطلب را دعوت فرمود و پس از پذیرایی با غذا و آشامیدنی، خطاب به آن ها فرمودند: ای فرزندان عبدالمطلب محقّقاً من برای شما خیر دنیا و آخرت را آورده ام و خداوند به من فرمان داده که شما را به سوی او دعوت کنم. کدام یک از شما مرا در این کار معاونت و کمک می کند تا این که برادر و خلیفه من در بین شما باشد، گروه حاضر از دادن پاسخ خودداری کردند سپس من گفتم ای پیامبر خدا من برای این کار وزیرت می شوم بنابراین (پیامبر (صلی الله علیه و آله) گردن مرا گرفت و فرمود این شخص برادر، وصّی و خلیفه ی من در بین شماست. سخن او را بشنوید و او را اطاعت کنید.

•

ابن عساکر از پیامبر (صلی الله علیه و آله) روایاتی نقل می کند که در شب معراج به آن حضرت (صلی الله علیه و آله) وحی شده تا حضرت علی (علیه السلام) را با القاب سيّد المسلمين، ولّى المتقّين، (امام المتّقين) قائد الغرّالمحجلين بخواند. (3)

•

انس بن مالک روایت کرده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:

برایم آب بریز، آن گاه وضو گرفت و دو رکعت نماز به جا آورد. سپس فرمود: اوّلین کسی که از این درب وارد شود امیرالمؤمنین، قائد الغّر المُحجّلين، سيّد المؤمنین است: (در این هنگام) حضرت علی (علیه السلام) وارد شدند. (4)


1) كنز العمّال، ج 13، ص 114؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص 48؛ مجمع الزوايد، ج 9، ص 146؛ تفسیر ثعلبی، ج 7، ص 82 با شرح بیشتر.

2) الشعراء، 214.

3) دمشق، ج 42، ص 302 و 303.

4) همان، ص 303.

• از بُرَیده اسلمی روایت شده که گفت پیامبر (صلی الله علیه و آله) دستور داد تا به حضرت علی (علیه السلام) به عنوان امیرالمؤمنین سلام کنیم. ما هفت نفر بودیم و در آن روز من کوچک ترشان بودم. (1)

قَالَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله: انَّ لِكُلِّ نَبِيٍّ وَصِيّاً وَ وَارِثاً وَ انَّ عَلِيّاً وَصّيى وَ وارثى.) (2) پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: برای هر پیامبر وصی و وارثی می باشد و بدون تردید علی (علیه السلام) وصی و وارث من است.

• ابن عساکر احادیث بسیاری از راویان مختلف نقل می کند که مضمون همه ی آن ها این است که: حضرت امیرمؤمنان علی (علیه السلام) بعد از پیامبر ولی و مولای مؤمنان است. (3)

مضاف بر این ابن عساکر در جلد 42 تاریخ دمشق 132 حدیث با موضوع منزلت نقل می کند که در همه آن ها نسبت حضرت علی (علیه السلام) به پیامبر (صلی الله علیه و آله) همان نسبت حضرت هارون (علیه السلام) نسبت به حضرت موسی (علیه السلام) دانسته شد و فقط جنبه پیامبری استثنا شده است، از طرفی مقام هارون (علیه السلام) نسبت به موسی (علیه السلام) در قرآن به صورت صریح و روشن بیان شده که عبارت است از:

وزارت

وَ اجْعَل لَّى وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِى (4) اخوّت

هَارُونَ أَخِي (5) پشتوانه محکم

اشْدُدْ بِهِ أَزْرِى (6) شریک در امر نبوّت

وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِى (7) بدیهی است تمامی ویژگی های یاد شده درباره حضرت امیر مؤمنان (علیه السلام) نیز صادق است. مناصب و صفات فوق بر شایستگی و لیاقت هارون (علیه السلام) دلالت دارد و با چنین خصوصیاتی اگر حضرت موسی (علیه السلام) پیش از هارون (علیه السلام) از دنیا می رفت هیچ کس سزاوارتر از هارون (علیه السلام) برای جانشینی حضرتش نبود. بنابراین پس از وفات پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) نیز کسی برای جانشینی آن حضرت از امام علی (علیه السلام) سزاوارتر نیست. اکنون نمونه هایی از احادیث منزلت ارائه می گردد:


1) همان.

2) همان، ص 392.

3) تاریخ دمشق، ج 42، ص 187 تا 199.

4) طه، 29.

5) طه، 30.

6) طه، 31.

7) - طه، 32.

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله أَقُولُ كَمَا قَالَ أَخِى مُوسى (رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِى وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِى)، (وَ اجْعَل لِّى وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِى) عليا اخى (اشْدُدْ بِهِ أَزْرِى) اِلى آخر الآيات.) (1) و ان رسول الله (صلی الله علیه و آله): لَمَّا آخَى بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ أَخَذَ بِيَدِ عَلَى فَوَضَعَهَا عَلَى صَدْرِهِ ثُمَّ قَالَ: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) آن گاه که بین مسلمانان برادری برقرار کرد دست حضرت علی (علیه السلام) را گرفت و بر سینه ی خود گذاشت، سپس فرمود:

يَا عَلِىُّ أَنْتَ أَخِى وَ أَنْتَ مِنًى بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى الَّا انْهَ لَا نَبِىٍّ بَعْدِى... (2) ای علی تو برادر منی و جایگاه تو نسبت به من به منزله ی هارون نسبت به موسی می باشد با این تفاوت که پس از من پیامبری نیست...

مفهوم این حدیث و جمله آخر آن (لا نبی بعدی) این است که اگر پس از من پیامبری وجود داشت تو هم پیامبر بودی و هم جانشین من، لکن چون پیامبری پس از من وجود ندارد بجز دریافت وحی سایر خصوصیّاتی که در من هست عیناً در تو وجود دارد و تو که زمام امور را به دست بگیری مانند این است که من در حال ادامه وظیفه یعنی استقرار و تبیین شریعت اسلامی باشم. به همین جهت است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در جای دیگری می فرماید:

مَن سَرَّه أَن يَحيا حياتى و يموتَ مماتى وَ يَسكُن جَنَّةَ عَدن غرَسها ربِّي فَليوالِ عَليّاً مِن بعدى وَ ليوالِ وَ ليَّهُ وَ ليقتد بالأئمّةِ مِن بَعدى فَانَّهُم عَترَتى خُلقُوا مِنِ طينتي، رَزَقوا فهماً وَ عَلَمآ، وَيلٌ لِلمُكذِّبين بفَضلِهم مِن أُمَّتى القاطِعينَ فَيهمِ صِلَتى لا أَنَالَهُم الله شَفاعَتي. (3) هر کس شاد می شود از این که زندگی و مرگش مانند من باشد و در بهشت جاودانی که خدا برایم آفریده ساکن شود، باید پس از من علی (علیه السلام) را پیشوای خود قرار دهد و پس از او کسی را که او به عنوان ولّی معرّفی کرد پیشوا قرار دهد و به امام های پس از من اقتدا کند. زیرا آنان فرزندان من هستند و از سرشت من آفریده شده اند، فهم و علم من نصیبشان شده است. وای بر آن دسته از امّتم که فضل آن ها را دروغ انگارند و پیوند من با آن ها را قطع کنند، خداوند شفاعت مرا نصیب آن ها نمی گرداند.

با وجود این احادیث ولی بخاطر عدم وجود وسایل ارتباط جمعی پیامبر (صلی الله علیه و آله) در سال آخر عمر شریفشان در غدیر در جمع مردم مسئله جانشینی حضرت امیر (علیه السلام) را تکرار نمودند تا راه هدایت هم چنان ادامه یابد.


1) تاریخ دمشق، ج 42، ص 52.

2) تاریخ دمشق، ج 42، ص 53.

3) تاریخ دمشق، ج 42، ص 240؛ کنز العمّال، ج 12، ص 103.

به همین مناسبت، پیامبر (صلی الله علیه و آله) در بازگشت از حجة الوداع مسلمانان را در محل غدیر خم متوقف ساخت. آن هایی که جلو رفته بودند برگرداند و برای آن هایی که نرسیده بودند صبر کرد. کم تر آن گاه که همه جمع شدند خطبه ای مفصّل در مورد فضایل حضرت علی (علیه السلام) و موضوع جانشینی او بیان فرمود و چون بیعت یک به یک مسلمانان با حضرت علی (علیه السلام) به طول می انجامید پیامبر (صلی الله علیه و آله) از حاضران شفاهاً در این مورد اقرار گرفت. مسلمانان تا آن جا که امکان داشت خود را به حضرت علی (علیه السلام) رساندند و تهنیت گفتند از جمله کسانی که تبریک و تهنیت گفتند عمر و ابوبکر بودند. خطبه ی مفصّل غدیر در کتب شیعه از جمله تفسیر صافی ذیل آیه 67 سوره ی مائده و احتجاج طبرسی 118/1 درج شده است. این خطبه در کتب عامّه به صورت مختصر نقل شده از جمله در المعجم الکبیر طبرانی، 200/3؛ مجمع الزواید، 259/9؛ الصواعق المحرقه، 43؛ تاریخ دمشق، 220/42.

ابن عساکر نقل می کند:

مَن صَامَ يَومَ ثمانى عَشَر مِن ذِى الحجّة كُتِبَ لَهُ صيام ستين شهراً و هُوَ يَوم غدير خُم اَخَذَ النّبي (صلی الله علیه و آله بِيَدِ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ (علیه السلام) فقالَ اَلَستُ وَلّى المؤمنين؟ قَالُوا بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله)، قالَ مِن كُنتُ مَولاه فَعلىٌّ مَولاه. فَقَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ بَخْ بَخْ لک يَا بْنُ أَبِى طَالِبٍ أَصْبَحْتَ مولای وَ مولا كُلِّ مُسْلِمٍ فَأَنْزَلَ اللَّهُ: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ) وَ مَن صام يَوم سَبْعَةَ وَ عِشْرِينَ مِنْ رَجَبٍ كَتَبَ لَهُ صِيَامَ سِتِّينَ شَهْراً وَ هُوَ أَوَّلُ يَوْمٍ نَزَلَ جِبْرِيلَ بِالرِّسالة.) (1) هر کس روز هیجدهم ماه ذی حجّه را روزه بدارد ثواب شش ماه روزه برایش نوشته می شود و آن روزی است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) دست حضرت علی (علیه السلام) را گرفت و فرمود: آيا من ولّی مؤمنان نیستم؟ گفتند: چرا ای پیامبر خدا! فرمود هر کس من مولای اویم علی نیز مولای اوست. سپس عمر بن خطاب گفت: «بَحْ بَخٌ» ای پسر ابی طالب که مولای من و مولای همه ی مسلمانان شدی، به همین مناسبت خدا آيه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ را نازل فرمود و هر کس روز بیست و هفتم رجب را روزه بدارد برای او ثواب روزه ی شش ماه نوشته می شود و آن اوّلین روزی است که جبرئیل برای ابلاغ پیامبری نازل شد.


1) تاریخ دمشق، ج 42، ص 233.

توضیح بیشتر:

• البته كلمه «بَخٌ بَخٌ» معادل دقیقی در فارسی ندارد. ولی در المنجد درباره معنی بخ چنین است: «بَخٌ» معنایش بزرگواری و ارجمندی است و برای خوشنودی و اعجاب یا فخر و مدح به کار می رود و تکرارش برای مبالغه است. بنابراین عمر حضرت امیرمؤمنان (علیه السلام) را با بهترین جمله تبریک گفته است و این خود نکته قابل توجّهی است که جامعه اهل تسنن باید به آن عنایت خاصی کنند. و بر اهل تحقیق و مطالعه مخفی نیست که نزول آیه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ در این روز دلیل بر این است که بدون ولایت حضرت علی (علیه السلام)، دین کامل نیست. و از بیان ثواب روزه در روز غدیر به اندازه ثواب روزه ی مبعث می توان پی برد همان طور که 27 رجب شروع رسالت می باشد 18 ذیحجه شروع ولایت است. بنابراین در مجموع مشخص است که در غدیر خم چه گذشته و چه اهمیت بی مانندی دارد امّا شاید با برگزاری مراسم غدیر و بیان خطبه ای طولانی کسی گمان نمی کرد که وصیّت و سخنان پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره ی حضرت علی (علیه السلام) نادیده گرفته شود ولی مع الاسف چنین شد امّا چرا؟

علل نادیده گرفتن وصیت پیامبر (صلی الله علیه و آله)

کینه های منافقان به خاطر کشته شدن خویشانشان به دست حضرت علی (علیه السلام)، حسادت گروهی بر جایگاه رفیع آن حضرت نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) و برتری جویی طایفه ای گروهی دیگر باعث شد توصیه های پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره ی حضرت علی (علیه السلام) بلافاصله پس از وفات آن حضرت نادیده گرفته شود. و مسلمانان در برابر امتحان سختی قرار گیرند. پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله) خود نیز از آن کینه ها خبر دادند و به آن چه بر سر حضرت امیرمؤمنان (علیه السلام) خواهد آمد گریستند:

عَنْ علی ابْنِ ابی طَالِبٍ (علیه السلام قَالَ: كُنْتُ امشى مَعَ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله) فَأَتَيْنَا عَلَى حَدِيقَةً. فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أَحْسَنَ هَذِهِ الْحَدِيقَةَ، فَقَالَ: مَا أَحْسَنَهَا وَ لَكَ فِى الْجَنَّةِ أَحْسَنُ مِنْهَا... فَلَمَّا انَّ خَلَا بِهِ الطَّرِيقِ، اِعتنقنى ثُمَّ اجهش بَاكِياً، فَقُلْتُ یا رَسُولَ اللَّهِ مَا یبکیک؟ قَالَ: ضَغَائِنَ فی صُدُورِ أَقْوَامُ لَا يُبدونها لَكَ إِلَّا بَعْدِى فَقُلْتُ: فِي سَلَامَةٍ مِنْ دِينِي؟ قَالَ: فِي سَلَامَةٍ مِنْ دَيْنِكَ. (1))از حضرت علی (علیه السلام روایت شده که فرمودند: همراه پیامبر (صلی الله علیه و آله) راه می رفتیم تا رسیدیم به باغی، گفتم ای پیامبر خدا این باغ چقدر زیباست. فرمودند: آن چه تو در بهشت داری از این زیباتر است... چون به آخر راه رسیدیم. گریه کنان سر در گریبانم گذاشت، گفتم ای پیامبر خدا چه چیز باعثِ گریه ی شما شده است؟ فرمود کینه هایی در سینه گروه هایی است که آن را ظاهر نمی کنند مگر بعد از من. گفتم آیا در آن هنگام دینم سالم می ماند؟ فرمود: در سلامتِ دین خواهی بود.)


1) تاریخ دمشق، ج 42، ص 322 و با اختلاف عبارت از قول انس، ص 323.

پیامبر (صلی الله علیه و آله فرمودند:)پس از من آزمایش و اختلافی برپا خواهد شد. پس آن گاه که چنین شد، از علی بن ابی طالب (علیه السلام جدا نشوید زیرا او اوّلین کسی است که مرا می بیند و اولین کسی است که در قیامت دست در دست من می گذارد، او در آسمان بالا همراه من است و او معیار و ملاک حق و باطل است. (1))با توجه به آن چه بیان شد. پیامبر (صلی الله علیه و آله از این که گروهی برنامه ریزی کرده اند تا پس از وفات آن حضرت (صلی الله علیه و آله) به هر قیمت شده حاکمیّت را به دست بگیرند، آگاه شده بودند و از پیامدهای این توطئه به شدّت نگرانی داشتند. مسلم در صحیح، جلد 7، صفحه 110 روایتی نقل می کند که گوشه ای از این برنامه ریزی را نشان می دهد:)عَنْ ابی ملیکه سَمِعْتُ عایشه وَ سُئِلَتْ: مَنْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله مُسْتَخْلَفاً لَوْ اسْتَخْلَفَهُ، قَالَتْ ابوبکر، فَقِيلَ لَهَا ثُمَّ مِنْ بَعْدِ أَبِى بَكْرٍ قَالَتْ عُمَرَ، ثُمَّ قِيلَ لَهَا مِنْ بَعْدُ عُمَرَ قَالَتْ أَبُو عُبَيْدَةَ بْنُ الْجَرَّاحِ ثُمَّ انْتَهَتِ الَىَّ هَذَا.)از ابی ملیکه نقل شده: هنگامی که از عایشه سؤال شد جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله که خواهد شد، گفت ابوبکر، سپس سؤال شده پس از ابوبکر چه کسی؟ گفت عمر، سؤال شد پس از عمر چه کسی؟ گفت: ابو عبيدة بن الجرّاح و به همین جا سخن را به پایان برد.)پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله هر گاه از اختلاف و فتنه های آینده سخن می گفتند همواره مردم را متوجّه حضرت امیر مؤمنان (علیه السلام) می نموده و می فرمودند: علی با حق و حق با علی است. و در جریان ها و وقایعی که رخ می داد همواره حضرت امیرمؤمنان علی (علیه السلام) را مقدّم می داشتند تا نقشه های دشمنان حضرت علی (علیه السلام) را بی اثر نمایند به عنوان نمونه به چند مورد اشاره می کنیم:)- در جنگ خیبر، پیامبر (صلی الله علیه و آله هر کدام از ابی بکر و عمر را فرمانده قرار داد و آن ها را برای فتح خیبر فرستاد امّا آن ها نتوانستند پیروز شوند و با تحمّل شکست برگشتند. در این حال پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود فردا کسی را به مبارزه می فرستم که خدا و رسول را دوست می دارد و خدا و رسول هم او را دوست می دارند. و فردای آن روز امام علی (علیه السلام) را به مبارزه فرستاد و فتح و پیروزی نصیب مسلمانان شد. (2))- هنگامی که آیات ابتدای سوره برائت نازل شد، پیامبر (صلی الله علیه و آله آن ها را به ابی بکر داد تا به مشرکان مکّه ابلاغ کند، امّا همین که ابوبکر بخشی از راه را طی کرد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) حضرت علی (علیه السلام) را در پی او روانه نمود تا آیات را بگیرد و خود ابلاغ کند. چون ابوبکر با ناراحتی خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله) رسید و علّت را جویا شد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند به فرمان خدا، آیات را باید یا خودم یا کسی که از من است ابلاغ کند. (3))


1) تاریخ دمشق، ج 42، ص 450.

2) تاریخ دمشق، ج 42، ص 90 تا 123؛ فتح الباری، ج 7، ص 365.

3) تاریخ دمشق، ج 42، ص 98، 344، 345، 347؛ المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 597؛ فتح الباری، ج 8، ص 66 و 241.

- در ایّام بیماری پیامبر (صلی الله علیه و آله عایشه ابوبکر را به پیشنمازی مسلمانان فرستاد پیامبر (صلی الله علیه و آله) که می دانستند ممکن است طرفداران ابوبکر بخواهند پس از وفاتش به همین نماز برای صلاحیت او استدلال کنند) به عباس و حضرت علی (علیه السلام) دستور داد زیر بغل او را گرفتند و به مسجد بردند و آن حضرت (صلی الله علیه و آله) نماز را به حالت نشسته با مسلمانان به جا آورد. (1)(تا ابوبکر نتواند به این نماز استدلال کند) با این حال مشاهده می شود که در سقیفه عمر و ابوعبیده در مقابل انصار به همین نماز برای صلاحیت ابی بکر استدلال کردند.)- پیامبر (صلی الله علیه و آله در روزهای آخر عمر خود سپاهی برای عزیمت به شام آماده کرد - که در تاریخ به «جیش اسامه» معروف است - و ابوبکر و عمر و عثمان را در آن سپاه قرار داد، حضرت علی (علیه السلام) را نزد خود نگهداشت و کسانی را که از پیوستن به این لشگر سرباز زنند لعنت فرمود. (2)این اقدام پیامبر (صلی الله علیه و آله) نشان می دهد که:)اوّلاً - هیچ کدام از ابوبکر و عمر و عثمان نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله شایستگی فرماندهی آن سپاه را نداشته اند.)ثانیاً - پیامبر (صلی الله علیه و آله، چنان برنامه ریزی فرموده بود که در روز وفاتش هیچ یک از آن سه نفر در مدینه حضور نداشته باشند.)- با آن که پیامبر (صلی الله علیه و آله موضوع خلافت، وزارت و وصایت حضرت علی (علیه السلام) را از ابتدای بعثت تا آخر عمر بارها بیان کرده بود، به خاطر این که کسی این سخنان را تأویل و توجیه نکند، در روزهای پایانی عمر خود، دستور داد وسایل نوشتن بیاورند تا جانشینی حضرت علی (علیه السلام) مکتوب شود و کسی نتواند آن را منکر شود. لکن عمر که متوجّه شد با نوشته شدن این وصیّت نقشه هایش بی اثر می شود، حُرمَتِ پیامبر (صلی الله علیه و آله) را نگه نداشت و با کمال جرأت و جسارت مانع این کار شد و با جسارت گفت: اَنّ الرَجُلُ لِيَهجِر (3)یعنی این مرد هذیان می گوید. این جسارت غیر قابل توجیه و غیر قابل بخشش است. بدیهی است او با این جمله اعتبار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را در هم شکست. بنابراین پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) اگر چیزی می نوشت نیز اعتباری نداشت.)این واقعه در روز پنج شنبه ی آخر عمر پیامبر (صلی الله علیه و آله روی داده است و همین است که ابن عباس از آن به مصیبت بزرگ یاد می کند و می نویسد:)يَومُ الخَميس وَ ما يَومُ الخَميس اِشتدّ بِرَسولِ الله (صلی الله علیه و آله وَ جَعَهُ فَقالَ ائتوني اَكتُبُ لَكمِ كتاباً لَن تضِلّوا بَعدَه فتنازعوا... فَكانَ اِبن عَباس يَقول: انّ الرّزيَةَ كُلَّ الرّزيَة ما حالَ بَينَ رَسول الله (صلی الله علیه و آله) وَ بَين كِتِابِه. (4))


1) صحیح بخاری، ج 1، ص 170 و ج 2، ص 79.

2) الملل و النحل، ج 1، ص 23.

3) الطبقات الكبرى، ج 2، ص 370 و 371.

4) صحیح بخاری، ج 1، ص 39، ج 6، ص 11؛ ج 9، ص 137؛ الملل و النحل، ج 1، ص 22 و سایر منابع.

چه روز بدی بود روز پنج شنبه. بیماری پیامبر (صلی الله علیه و آله شدّت گرفت، سپس فرمود (وسایل نوشتن) بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید. (بعضی از حاضرین که در بین آن ها عمر بن خطاب نیز بود مخالفت کردند) و نزاع بالا گرفت... محقّقاً مصیبت و همه ی مصیبت آن چیزی بود که بین پیامبر (صلی الله علیه و آله) و نوشته اش مانع شد.)### وقایع روز وفات پیامبر مکرّم اسلام (صلی الله علیه و آله)بلاذری می نویسد:آن گاه که پیامبر (صلی الله علیه و آله قبض روح شد، عباس (عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله) به حضرت علی (علیه السلام) گفت بیا برویم بیرون تا من در حضور مردم با تو بیعت کنم. در این حال حتی دو نفر با تو مخالفت نمی کنند. (حضرت علی (علیه السلام)) خودداری کرد و گفت آیا در بین مردم کسی پیدا می شود که منکر حق ما باشد و در مقابل ما بایستد؟ عباس گفت: بزودی خواهی دید. (1))ابن ابی الحدید می نویسد:آن گاه كه پيامبر (صلی الله علیه و آله وفات فرمود، ابوبكر در خانه اش در سنح بود (كه خارج شهر مدينه قرار داشت) عمر برخاست و گفت پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نمرده است و نخواهد مرد تا دینش فراگیر شود و باید برگردد و دست و پای کسانی را که شایعه ی موتش را منتشر کرده اند قطع خواهم کرد. نمی شنوم کسی بگوید: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) مرده است جز این که با شمشیرم او را می زنم... (2))ابوبکر وارد شد و عمر با شنیدن چند جمله از او قانع شد که پیامبر (صلی الله علیه و آله مرده است. عمر که می دانست پیامبران گذشته مرده اند، خدا نیز به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) خطاب فرموده: ﴿ اِنّكَ مَیّتٌ وَ اِنّهُم مَيّتون) (3)مسلّماً تو می میری، افزون بر این پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مدّت کوتاهی قبل از وفات خود در خطبه غدیر اشاره فرموده بود که بزودی رحلت خواهد فرمود، با این حال هیاهوی عمر برای چه بود؟ پاسخ این سؤال با توجّه به قراینی که بیان خواهد شد این است که وی از این موضوع هراس داشت مبادا قبل از این که هم پیمانش ابوبکر از سنح به مدینه برسد مردم با حضرت علی (علیه السلام) بیعت کنند. با این حال ابوبکر و عمر و سایر هم پیمانان آن ها در خانه ی پیامبر (صلی الله علیه و آله) مراقب اوضاع بودند تا این که به عمر خبر رسید انصار در سقیفه بنی ساعده (4)برای انتخاب جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله) اجتماع کرده اند.


1) انساب الاشراف، ج 1، ص 583؛ الامامة و السياسة، ج 1، ص 12 با اختلاف عبارت؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 372.

2) شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 40.

3) الزّمر، 30.

4) سقیفه بنی ساعده ایوانی سرپوشیده با گنجایش حدود 100 نفر بوده که بنی ساعده برای اجتماعات خود ساخته بودند.

ابن ابی الحدید می نویسد:

عمر خبر اجتماع انصار را شنید. به طرف خانه ی پیامبر (صلی الله علیه و آله) رفت و کسی به دنبال ابی بکر فرستاد، ابوبکر نیامد و گفت مشغول کاری هستم، دوباره در پی او فرستاد و گفت اتفاقی افتاده که ناچار باید حضور داشته باشی، ابوبکر از خانه بیرون آمد و عمر او را از اجتماع آگاه ساخت، در حالی که ابوعبیده نیز همراه آنان بود با شتاب به طرف سقیفه (1)رفتند. (2)

چگونه انصار رویداد غدیر را نادیده گرفتند!

چنان که بیان شد نادیده گرفتن خطبه غدیر علل و عوامل گوناگونی دارد که در بخش های مختلف بیان خواهد شد، لکن آن چه به اقدام شتاب زده ی انصار در سقیفه مربوط می شود بدین قرار است:

• شدّت تعصّبات قبیله ای در جاهلیّت به حدّی بود که آثار سوء آن تا سال ها پس از اسلام مشاهده می شد و به همین مناسبت گاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) به مسلمانان تذکّر می داد و در مواردی آیه نازل می شد. (به خاطر همین خوی ناپسند دو قبیله اوس و خزرج در مدینه حدود 120 سال با هم در جنگ بودند). (3)

فخر رازی از ابن عباس نقل می کند که گفت: قبایل اوس و خزرج با یک دیگر از وقایع گذشته سخن می گفتند. ناگاه به قدری عصبانی شدند که بین آن ها نزاع برپا شد و روی هم سلاح کشیدند، به همین جهت خدا آیه نازل فرمود:

وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنتُمْ تُتْلَى عَلَيْكُمْ آيَاتُ اللهِ وَ فِيكُمْ رَسُولُهُ... وَ كُنتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النّارِ فَأنْقَذَكُم مِّنْهَا... (4) و چگونه ممکن است شما کافر شوید با این که آیات خدا بر شما خوانده می شود و پیامبر او در میان شماست... بیاد آورید که چگونه دشمن یک دیگر بودید و او در میان شما هم بستگی ایجاد کرد و به برکت نعمت او برادر شدید و شما بر لب حفره ای از آتش بودید، خدا شما را از آن نجات داد...

این آیات نشانه ی این است که خوی خودخواهی و خودبرتربینی قبایل در کوتاه مدّت به کلّی برطرف نشده و نمی شود. انگیزه ی اجتماع انصار در سقیفه نیز همین تفکّرِ برتریِ نژادی و قبیله ای بود و این تفکّر به قدری قوی بود که مانع شد توصیه های پیامبر (صلی الله علیه و آله) را درباره ی حضرت علی (علیه السلام) به یاد آورند.


1) لغتنامه دهخدا.

2) شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 38.

3) تفسير كبير، ج 8، ص 184.

4) آل عمران، ج 3، ص 101 تا 103.

مهاجران که به آن ها ملحق شدند بحث قبیله ای بیشتر رونق گرفت و مهاجران با منتسب کردن خود به پیامبر (صلی الله علیه و آله) برتری خود را اعلام کردند، در این حالت نیز بزرگان قبایل اوس و خزرج به جان هم افتادند و نتیجه به نفع مهاجران حاضر که تعدادشان بیش از چهار نفر نبود تمام شد. قرآن قبلاً هشدار داده بود که:

وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ... (1) و محمّد نیست جز پیامبری که پیش از او نیز پیامبرانی بودند و از این جهان رفتند آیا اگر بمیرد یا کشته شود به عقب برمی گردید.

بازگشت به تعصّبات قبیله ای اوّلین قدمی بود که پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) مسلمانان به عقب برداشتند و قدم های بعدی به جایی رسید که خلافت را به سلطنت تبدیل کردند.

هنگام وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله) گروهی از انصار با همان تفکّر خود بزرگ بینی برای این که قبل از دیگران امارت مسلمانان را نصیب قبیله خودشان سازند بلافاصله و بدون این که در مراسم تکفین و تدفن پیامبر (صلی الله علیه و آله) شرکت کنند در سقیفه جمع شدند، لکن از این غافل بودند که قبل از آن ها و در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله) گروهی از مهاجران (2)نقشه تصرّف امارت مسلمانان را طرّاحی کرده اند. (3)

مذاکرات سقیفه به اختصار:

ابن ابی الحدید می نویسد: پس از آن که پیامبر (صلی الله علیه و آله) قبض روح گردید، انصار در سقیفه بنی ساعده جمع شدند و سعد بن عباده را با حالت بیماری برای خلافت به سقیفه آوردند. وی برای آن ها سخنرانی کرد و از آن ها خواست که ریاست و خلافت را به او بدهند، انصار به خواسته ی او پاسخ دادند و گفتگوها شروع شد:

گروهی از انصار:

اگر مهاجران قبول نکردند و گفتند ما اولیاء و عترت اوییم! (چه کنیم؟)

گروهی دیگر:

می گوییم، امیری از ما و امیری از شما.!


1) آل عمران، ج 3، ص 144.

2) ابوبكر، عمر، ابو عبیده ی جراح، سالم مولای ابی حذیفه و عثمان برای رسیدن به حکومت بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم سوگند شدند و این قرار را در نامه ای نوشتند و آن را به امانت نزد ابوعبیده جرّاح گذاشتند.

3) سقیفه، 30.

سعد:

این اوّلین سستی (و عقب نشینی است) (در این لحظه ابوبکر و عمر و ابوعبیده به سقیفه رسیدند).

ابوبکر:

مهاجران به پیامبر (صلی الله علیه و آله) نزدیکند. آن ها اولیاء و عترت آن حضرت می باشند. ما امیرانیم و شما وزیران. از مشاوره ی شما استفاده می کنیم و امور را بدون شما اجرا نمی کنیم.

حباب بن منذر بن جموح: (از بزرگان قبیله خزرج)

ای جامعه انصار! کارتان را خود بر عهده داشته باشید، زیرا؛ مردم زیر سایه ی شما قرار دارند و هرگز بر خلاف شما کسی نمی تواند کاری انجام دهد و کسی نمی تواند مانِعِ خواسته های شما شود. شما اهل عزّت و قدرتید. دارای جمعیّت زیاد می باشید سرسخت و شجاعید، مردم به شما نگاه می کنند. ببینید چه می کنید. با هم مخالفت نکنید که کارتان تباه می شود.

عمر:

هیهات، دو شمشیر در یک نیام نگنجد. به خدا قسم عرب ها راضی نمی شوند که شما بر آن ها حکومت کنید، که پیامبرشان از شما نیست و اگر کسی بر آن ها حکومت کند که نبوّت در بین آن ها باشد عرب ها، سر باز نمی زنند. چه کسی با ما درباره فرمانروایی محمّد (صلی الله علیه و آله) مخالفت می کند در حالی که ما اولیاء و خویشان اوییم.

حباب بن منذر:

ای جامعه انصار! دست نگهدارید و به سخن او و یارانش گوش نکنید که سهم شما را از این حکومت می برند، اگر مانع کار شما شدند، آن ها را از این شهر بیرون کنید، شما برای این خلافت سزاوارترید. این امر (اسلام) با شمشیرهای شما سروسامان گرفت و مردم پیرو این دین هستند، من تکیه گاه استوار شمایم.

عمر:

بنابر این خدا تو را بکشد.

حباب:

بلکه تو را بکشد.

ابوعبیده:

ای جامعه ی انصار شما اوّلین کسانی بودید که پیامبر (صلی الله علیه و آله) را یاری کردید. پس اوّلین کسی نباشید که تبدیل و تغییر به وجود آورید.

بشیربن سعد: (از بزرگان قبیله ی خزرج)

ای جامعه ی انصار، محمّد (صلی الله علیه و آله) از قریش است و قوم او به خلافت سزاوارترند. خدا نبیند کار که من در این کار با آن ها نزاع کنم.

ابوبکر:

این عمر و این ابو عبیده، با هر کدام می خواهید بیعت کنید.

ابوعبیده و عمر:

ما این کار را برعهده نمی گیریم در حالی که تو بهترین مهاجرانی و در نماز که بهترین اعمال دین است به جای پیامبر (صلی الله علیه و آله) نماز خواندی دستت را بده تا بیعت کنیم (همین که ابوبکر دستش را پیش آورد بشیر بن سعد بر عمر و ابوعبیده پیشی گرفت و بیعت کرد)

حباب بن منذر:

آی بشیر! سرکشی کردی! آیا بر امیر شدن پسر عمویت حسادت کردی؟

اُسید بن حُضَیر: (رئیس قبیله ی اوس خطاب به اصحابش)

اگر بیعت نکنید (و سعد امیر شود، خزرج) برای همیشه از شما برتر خواهند بود. برخیزید و با ابی بکر بیعت کنید. (1)

(بعدها) عمر گفت: ... قبل از آن که انصار (دوباره) وارد گفتگو شوند دستم را به طرف ابی بکر دراز کردم و با او بیعت کردم. مردم هم بیعت کردند و فتنه آرام گرفت. (2)

ابن قتیبه می نویسد:

(عمر به ابی بکر گفت): دست پیش آر تا با تو بیعت کنم. هنگامی که (عمر و ابوعبیده) رفتند تا با ابوبکر بیعت کنند بشیر انصاری بر آن ها پیشی گرفت و با او بیعت کرد. حباب بن منذر فریاد زد: ای بشیر بن سعد مخالفت تو تلخ است. چه چیز تو را واداشت که چنان کنی؟ آیا بر امیر شدن پسر عمویت حسادت کردی؟ ... چون قبیله اوس اقدام بشیر بن سعد را که از بزرگان خزرج بود دیدند... گروهی از آنان که اُسید بن حضیر نیز در بین آن ها بود گفتند. اگر سعد (بن عباده) را یک بار امیر کنید با این امارت همیشه (قبیله خزرج) بر شما برتری خواهد داشت و هیچ گاه بهره ای از آن نخواهید داشت، برخیزید و با ابی بکر بیعت کنید. بنابراین آن ها نیز برخواستند و با ابی بکر بیعت کردند. (3)


1) شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 37 تا 39؛ تاریخ طبری، ج 4، ص 1347؛ صحیح بخاری، ج 8، ص 211 به اختصار.

2) الملل و النحل، ج 1، ص 24.

3) الامامة و السياسه، ج 1، ص 16.

با توجّه به این گفتگوها روشن می شود که انگیزه اصلی در تشکیل سقیفه تفکّر برتری نژادی است و تأثیر آن در رقابت دو قبیله ی اوس و خزرج به حدّی بود که سبب شد انصار ابتدا همه چیز، حتی توصیه های پیامبر (صلی الله علیه و آله) را درباره ی حضرت علی (علیه السلام) فراموش کنند و به جای شرکت در مراسم کفن و دفن پیامبر (صلی الله علیه و آله) به این فکر بیفتند که جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله) را از میان خود انتخاب کنند و سپس کار به حسادت کشید و برای این که خلافت به سعد بن عباده نرسد صحنه را به مهاجران تحویل دادند و آن ها که منتظر چنین موقعیّتی بودند از فرصت استفاده کردند و لقمه ی آماده را بلعیدند. چنین بود که گروهی با ابی بکر بیعت کردند و به سوی مسجد به راه افتادند، در بین راه به هر کس می رسیدند او را به طرف ابی بکر می کشاندند و دستش را در دست او می گذاشتند تا به اکراه یا به رضایت بیعت کند. (1)

هنوز عباس و حضرت علی (علیه السلام) مشغول غسل پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودند که صدای تکبیر مردم را از داخل مسجد شنیدند. حضرت علی (علیه السلام) پرسید این تکبیر برای چیست؟ عباس گفت با ابی بکر بیعت شده است. نگفتم بیا تا با تو بیعت کنم؟ (2)

حضرت علی (علیه السلام) که در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود به کار خود ادامه داد تا پیامبر (صلی الله علیه و آله) دفن گردید. ابوبکر بر کرسی حکومت نشسته بود، حضرت علی (علیه السلام) زبیر و تعداد از بنی هاشم در خانه ی فاطمه (علیه السلام) بودند، که عمر به سوی آنان آمد و گفت برای بیعت بیرون آیید، در غیر این صورت خانه را به روی شما آتش می زنم. (3)

برخورد ظالمانه با حضرت فاطمه (علیها السلام) و حضرت علی (علیه السلام)

ابن قتیبه در ادامهی نقل جریان سقیفه می نویسد:

... ثُمَّ قام عُمر فَمشى مَعَهُ جماعةٌ حتَّى أَتَوا بابَ فاطمة (علیها السلام) فَدَقُوا الباب. فَلَمّا سَمِعَت اَصواتَهُم نادت بِاَعلى صَوتِها، يا اَبَتِ يا رسولَ الله (صلی الله علیه و آله) ماذا لقينا بَعدَك مِن ابن الخطَّاب وَ ابنَ اَبی قَحافه، فَلَمّا سَمِعوا القَومَ صوتَها وَ بكائَها انصَرَفشوا باكين و كادَت قُلوبُهُم تَنصَدِع وَ اَكبادُهُم تنفطر وَ بَقِيَ عُمَر وَ مَعَهُ قومٌ فَاخْرَجوا عَليّا فَمَضَوا بِهِ اِلى اَبى بكر فقالوا بايع، فقالَ، اِن لَم اَفَعَلَ فَمَه؟ قالوا اذاً وَ اللهِ الَذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ نَضربُ عَنقَكَ فَقالَ اِذا تقتلونَ عبدالله و اَخا رسولِهِ قالَ عُمَر: امّا عَبدِالله فَنِعمَ وَ امّا اَخو رَسولَهُ فَلا وَ ابوبكر ساكتٌ لا يَتَكَلّم فَقالَ لَهُ عُمر اَلا تَأمر فيهِ بِأَمرِكَ؟ فقال: لا اُكرِههُ على شيء ما كانت فاطمة (علیها السلام) اِلى جَنبُه، فَلَحِقَ بِقَبر رَسولَ الله (صلی الله علیه و آله) يصيح وَ يبكى وَ يَنادى: يَابنَ امّ إِنَّ القَوم استَضعَفونى وَ كادوا يَقَتَلونني... (4)


1) شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 219.

2) انساب الاشراف، ج 1، ص 583؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 372.

3) شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 56، تاریخ طبری، ج 4، ص 1328.

4) الامامة و السياسه، ج 1، ص 20.

سپس عمر برخاست و گروهی با او همراه شدند تا این که به خانه فاطمه (علیها السلام) رسیدند و در زدند. آن گاه که فاطمه (علیها السلام) صدای آن ها را شنید با صدای بلند فریاد زد: ای پدر، ای پیغمبر خدا (صلی الله علیه و آله)، پس از تو از پسر خطاب و پسر ابی قحافه چه چیزها دیدیم! پس آن گاه که مردم صدای فاطمه (علیها السلام) و گریه ی او را شنیدند، گریه کنان برگشتند و نزدیک بود قلب های آنان پاره و جگرهاشان تکه تکه شود. لکن عمر همراه گروهی باقی ماندند و علی (علیه السلام) را بیرون کشاندند و به سوی ابی بکر بردند و به او گفتند بیعت کن، حضرت علی (علیه السلام) فرمود: اگر بیعت نکنم چه می شود؟ گفتند در این صورت، قسم به خدایی که غیر او خدایی نیست. گردنت را می زنیم، حضرت علی (علیه السلام) فرمود در این صورت بنده ی خدا و برادر پیامبرش را می کشید. عمر گفت بنده ی خدا بلی و امّا برادر پیامبر خدا، نه! (در این زمان) ابوبکر ساکت بود و سخن نمی گفت، عمر به او گفت: آیا نمی گویی دستورت اجرا شود؟ پاسخ داد، تا هنگامی که فاطمه (علیها السلام) در کنار اوست به بیعت مجبورش نمی کنم، سپس حضرت علی (علیه السلام) خود را به قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله)

رساند در حالی که ناله می کرد و می گریست و فریاد می زد: ای برادر این قوم در حالت ضعف قرارم دادند و نزدیک بود مرا بکشند.

در این رویداد چند سؤال و چند نکته قابل توجه است:

1- ناله ی حضرت فاطمه (علیها السلام) به خاطر شنیدن صدای دَر، یا صدای مردم نبود، بلکه لطمات و صدمات جانی است که باعث می شود از بانوی محجوبی که تاکنون کسی صدای او را نشنیده است چنین ناله ی جانسوزی بلند شود و به پدرش رسول الله (صلی الله علیه و آله) شکایت کند.

2- برای مراجعه به خانه حضرت فاطمه (علیها السلام) چه ضرورت داشت که عمر جماعتی از مردم را همراه ببرد؟

3- در این واقعه مردم چه دیدند و چه شنیدند که نزدیک بود قلب هایشان پاره و جگرهایشان تکّه تکّه شود؟

آن چه از سایر روایات به دست می آید این است که عمر همراه مشعل های آتش به خانه ی حضرت فاطمه (علیه السلام) رفته است و درب خانه شکسته و یا آتش زده شده است. بلاذری در این مورد می نویسد: ابوبکر برای بیعت (کسی را) سوی علی (علیه السلام) فرستاد و علی (علیه السلام) بیعت نکرد. سپس عمر با شعله ای از آتش آمد و فاطمه (علیها السلام) او را در آستانه در ملاقات کرد و گفت ای پسر خطّاب آیا می خواهی دَرِ خانه ی مرا آتش بزنی گفت بلی و این کار دینی را که پدرت آورده تقویت می کند. (1)


1) انساب الاشراف، ج 1، ص 586.

4- از این که عمر از ابی بکر می پرسد آیا دستور نمی دهی اَمرت اجرا شود معلوم می شود که دستور قتل حضرت علی (علیه السلام) قبلاً صادر شده بوده است.

5- الفاظ و عباراتی که حضرت علی (علیه السلام) خطاب به قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بیان فرمود، همان الفاظ و عباراتی است که در فتنه سامری، حضرت هارون (علیه السلام) به حضرت موسی (علیه السلام) خطاب کرد. (1)و بدین وسیله تلویحاً به مردم فهماند که این فتنه مانند فتنه سامری است.

6- به مناسبت این واقعه لازم است چند حدیث از پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مورد خشم حضرت زهرا (علیها السلام) یادآوری شود تا عظمت این مصیبت بیشتر و بهتر آشکار گردد.

اِنَّ رَسولَ الله (صلی الله علیه و آله قالَ: فاطِمَةُ بَضعةٌ منى فَمَن أَعْضَبَها أغضبني.) (2) رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: فاطمه پاره ی تن من است هر کس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.

قالَ رَسولَ الله (صلی الله علیه و آله: اِنَّما فاطِمَة بضعةّ مني، يؤذيني ما آذاها.) (3) رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: محققّاً فاطمه پاره تن من است. آنچه مایه ی آزار او شود مایه آزار من است.

قالَ رَسولَ الله (صلی االله علیه و آله: انَّ الله عزّوجلّ لَيَغْضَبُ لِغَضَبٍ فَاطِمَةَ وَ يَرْضَى لرضاها.) (4) رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: محققاً خدای عزّوجلّ به خاطر خشم فاطمه خشم می کند و از خوشنودی فاطمه خوشنود می شود.

با توجّه به این روایات مشخص می شود: آن ها که در این واقعه حضرت فاطمه (علیها السلام) را به خشم آوردند، خدای تعالی را به خشم آوردند.

ابن قتیبه، بخشی از گفتگوهای حضرت علی (علیه السلام) را با اصحاب سقیفه چنین نقل می کند: سپس علی (علیه السلام) را نزد ابی بکر بردند، در حالی که می گفت من بنده خدا و برادر پیامبر اویم، گفتند با ابی بکر بیعت کن، فرمود من برای خلافت از شما سزاوارترم، بیعت نمی کنم، بهتر این است که شما با من بیعت کنید. شما خلافت را از انصار گرفتید با این دلیل که از نزدیکان پیامبرید. اکنون می خواهید آن را بزور از ما اهل بیت (علیهم السلام) بستانید؟ آیا چنین نیست که شما به دروغ به انصار گفتید چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) از شماست به خلافت سزاوارترید، پس آنان پیشوایی را به شما دادند و امامت را به شما تسلیم کردند. من به مانند آن چه شما برای انصار دلیل آوردید برای شما دلیل می آورم. ما در زندگی و مرگ به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نزدیک تریم. پس اگر ایمان دارید در مورد ما، عدالت را رعایت کنید. در غیر این صورت شما با داشتن علم (به حقانیّت ما) مرتکب ظلم شده اید.


1) الاعراف، 150.

2) صحیح بخاری، ج 5، ص 26 و 36؛ الصواعق المحرقه، ص 188.

3) صحیح مسلم، ج 4، ص 1903.

4) كنز العمّال، ج 12، ص 111؛ الصواعق المحرقة، ص 175

عمر گفت: تا بیعت نکنی از تو دست برنمی داریم، حضرت علی (علیه السلام) فرمودند: بدوش که سهمی از آنِ تو خواهد بود، امروز خلافت (ابوبکر) را محکم کن تا فردا به خودت باز گرداند. سپس فرمود: به خدا قسم ای عمر سخن تو را نمی پذیرم و با او بیعت نمی کنم. ابوبکر گفت: اگر بیعت نمی کنی مجبورت نمی کنم. (1)

پاسخ انصار به حضرت علی و حضرت فاطمه (علیهما السلام)

... آن گاه حضرت علی (علیه السلام) فرمود: از خدا بترسید ای گروه مهاجران، فرمانروایی محمّد (صلی الله علیه و آله) بر عرب ها را از خاندانش و عمق خانه اش به سوی خاندان و عمق خانه های خود نبرید و اهل بیت (علیهم السلام) او را از مقامشان در بین مردم و حقّشان باز ندارید. به خدا قسم ای مهاجران ما سزاوارترین مردم به جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله) هستیم، زیرا اهل بیتیم و از شما برای این مسئولیّت شایسته تریم. آیا در بین ما نیست، قاری کتاب خدا، فقیه در دین خدا، دانا به سنّت های پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله)، توانا در امور زیردستان، برطرف کننده ناگواری های آنان و برقرار کننده ی مساوات بین آن ها؟ به خدا قسم که چنین شخصی محقّقاً در بین ماست، بنابراین از هوای نفس پیروی نکنید که گمراه می شوید. دوری شما از حق بسیار می گردد. در این هنگام بشیر بن سعد انصاری می گفت: اگر انصار این سخنان را قبل از بیعت با ابی بکر می شنیدند حتی دو نفر درباره ی تو اختلاف نمی کردند. (2)

هم چنین: حضرت علی (علیه السلام)، حضرت فاطمه (علیها السلام) دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را شبانه بر مرکبی می نشاند و به مجالس انصار می برد و از آن ها یاری می طلبید و آن ها در پاسخ می گفتند: ای دخت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بیعت با این مرد (ابوبکر) گذشت، اگر همسر و پسر عمویت قبل از ابی بکر به ما مراجعه می کرد، از او دست بر نمی داشتیم. در این حال حضرت علی (علیه السلام) می فرمود آیا من باید پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) را در خانه اش رها می کردم و دفنش نمی کردم و برای به دست آوردن فرمانروایی اش و نزاع با مردم خارج می شدم؟ در این هنگام حضرت فاطمه (علیها السلام) فرمود: اَبا الحسن جز آن چه شایسته بود کاری انجام نداد و دیگران کاری کردند که حساب و بازخواست آن ها با خداست. (3)آیا حضرت علی (علیه السلام) در این موقعیت چه کاری می توانست انجام دهد؟ آیا باید به زور متوسل می شد یا صبر می کرد؟


1) الامامة و السياسة، ج 1، ص 18؛ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 11.

2) الامامة و السياسة، ج 1، ص 18؛ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 12.

3) همان، 19.

آن حضرت (علیه السلام) پاسخ این سؤال را به این عبارت بیان فرموده است:

هنگامی که خداوند پیامبرش (صلی الله علیه و آله) را قبض روح فرمود، قریش بر مخالفت با ما به پا خواست و ما را از حقّی که نسبت به آن از همه ی مردم سزاوارتر بودیم بازداشت، و چنان دیدم که شکیبایی بر آن حال، از پراکنده شدن مسلمانان و ریخته شدن خون آنان بهتر است، زیرا بسیاری از مردم، تازه مسلمان بودند و وضعیّت دین هم چون مشک آکنده از شیر بود که اندک غفلتی آن را تباه می ساخت و اندک تخلّفی (که از مخالفین سر می زد) آن را واژگون می کرد... (1)

سُست شدن پایه های حکومت ابی بکر

ابن ابی الحدید می نویسد:

لَمّا يُويعَ ابوبكر وَ استَقَرَّ اَمرُهُ نَدِمَ قَوم كَثيرٌ مِنَ الانصار عَن بِيعَتَهُ وَ لام بَعضُهُم بَعضاً وَ ذَكَروا علّی بن ابی طالب (علیه السلام) وَ هَتَفوا بِاِسمه. (2)

آن گاه که با ابی بکر بیعت شد و کارش استوار شد، گروه زیادی از انصار از بیعت با او پشیمان شدند، یک دیگر را سرزنش کردند و علی بن ابی طالب (علیه السلام) را به یاد آوردند و نام او را به نیکی یاد کردند.

عمر در سقیفه به انصار گفت:

به خدا قسم عرب ها راضی نمی شوند که شما به آن ها حکومت کنید، در حالی که پیامبرشان از شما نیست... (3)

همین سخن یعنی عدم پذیرش اعراب، جانشینی کسی را که از خاندان پیامبرشان نیست درباره ابی بکر مصداق پیدا کرد و عرب ها حکومت او را نپذیرفتند. زیرا آنان می دانستند پیامبر (صلی الله علیه و آله) «علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام)» را به عنوان اهل بیت خود معرّفی فرموده و در غدیرخم حضرت علی (علیه السلام) را ولیّ مسلمین قرار داده است، آن ها در مدینه نبودند که اصحاب سقیفه بتوانند از آن ها بیعت بگیرند. بنابراین یا از دین برگشتند و یا از دادن زکات خودداری کردند، به خاطر این که می دانستند زکات را باید به پیامبر (صلی الله علیه و آله) بدهند یا به کسی که آن حضرت (صلی الله علیه و آله) تعیین فرموده است. ابن ابی الحدید می نویسد:

کسانی که از دادن زکات خودداری کردند، اصل دین اسلام را انکار نکردند، بلکه مطمئناً این حکم را تأویل کردند و اشتباه کردند، زیرا آنان قول خدای تعالی را تأویل کردند که می فرماید:


1) شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 308.

2) شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 23.

3) تاریخ طبری، ج 4، ص 1347.

خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنْ صَلَاتَكَ سَكَنْ لَهُمْ (1) از دارایی آنان زکات بگیر تا آن ها را پاک کنی و به این وسیله رشدشان دهی و بر آنان درود فرست. زیرا درود تو باعث آرامش آنان خواهد بود. (2)

آنان می دانستند اگر قرار باشد کسی آن ها را رشد دهد و به شکلی درود فرستد که باعث آرامش آنان باشد، آن کس باید مانند خود پیامبر (صلی الله علیه و آله) باشد و طبق دلایل بسیار از آیات و روایات آن کسی که جز در مقام پیامبری از هر جهت مانند پیامبر (صلی الله علیه و آله) است تنها حضرت على (علیه السلام) است. افزون بر این گروهی از مسلمانان هنگامی که مشاهده کردند مردم مدینه که سابقه اسلامشان از سایر اعراب بیشتر است به سفارش های پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره ی اهل بیت آن حضرت (صلی الله علیه و آله) اعتنا نکردند و گفتار او را بی اعتبار کردند مرتد شدند.

سپس مرتدّان از اوضاع و احوال مدینه آگاه شدند و دانستند اکثر مردمِ مدینه با اکراه به حکومت ابی بکر تن داده اند و آن انسجام و اتّحادی که در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) وجود داشت اکنون وجود ندارد، به همین جهت جرأت و جسارت پیدا کردند و مصمّم شدند تا به مدینه حمله کنند. گروه حاکم از حمله اعراب آگاه شدند، از طرفی دریافتند که مردم مدینه دلسرد شده اند و اگر جنگی اتفاق بیفتد آن عزم راسخی که در جنگ های زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) وجود داشت اکنون پیدا نمی شود، آن عزمی که انگیزه اش این بود: «بکشم یا کشته شوم پیروزم» وجود نداشت. بنابراین ضرورت همراهی حضرت علی (علیه السلام) را احساس کردند، از طرفی می دانستند که برای آن حضرت بقای اسلام اهمیّت زیادی دارد. با این هدف عثمان را به سوی حضرت علی (علیه السلام) فرستادند تا آن حضرت (علیه السلام) را از اوضاع خطرناک پیش آمده آگاه سازد و خطر از بین رفتن اسلام را یادآوری کند. بلاذری نقل می کند: هنگامی که عرب ها مرتد شدند عثمان به سوی حضرت علی (علیه السلام) رفت و گفت: ای پسر عمو تا وقتی بیعت نکنی کسی برای جنگ بیرون نمی آید، دشمن این جاست تو بیعت نمی کنی! آن قدر گفت و اصرار

کرد تا آن حضرت (علیه السلام) را به نزد ابوبکر برد و حضرت على (علیه السلام) با او بیعت کرد. پس از این بیعت، مسلمانان خوشحال شدند و برای جنگ با مرتدّان کمر بستند و سپاهیان به حرکت در آمدند. (3)


1) التوبه، 103.

2) شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 187.

3) انساب الاشراف، ج 1، ص 587.

این موضوع را حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نامه 62 نهج البلاغه به اهل مصر با این عبارت بیان فرمودند:

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه و آله ذيراً للْعَالَمينَ وَ مُهَيْمِناً عَلَى الْمُرْسَلِينَ فَلَمَّا مَضَى (صلی الله علیه و آله) تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ فَوَاللَّهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رُوعِي وَ لَا يَخْطُرُ بِبَالِي أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ (صلی الله علیه و آله) عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُوهُ عَنِّى منْ بَعْدِهِ فَمَا رَاعَنِي إِلَّا انْثِيَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَان يُبَايِعُونَهُ فَأَمْسَكْتُ بيَدِى حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ يَدْعُونَ إِلَى مَحْقٍ دَيْنِ مُحَمَّد (صلی الله علیه و آله) فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ تَلْماً أَوْ هَدْماً تَكُونَ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وَ لَا يَتِكُمُ الَّتِى إِنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أَيَّامٍ قَلَائِلَ يَزُولُ مِنْهَا مَا كَانَ كَمَا يَزُولُ السَّرَابُ وَ كَمَا يَتَقَشَعُ السَّحَابَ فَنَهَضْتُ فِي تِلْكَ الْأَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ وَ)اطْمَأَنَّ الدِّينُ وَ تَنَهْنَهَ. امّا بعد براستی خدای سبحان محمّد (صلی الله علیه و آله) را برانگیخت تا جهانیان را - از نافرمانی و روز جزا - بیم دهد و گواه پیامبران - پیش از خود - گردد هنگامی که رحلت فرمود پس از او مسلمانان در کار حکومت به هم افتادند. به خدا در دلم نمی گذشت و به خاطرم نمی رسید که بعد از او عرب جانشینی او را از خاندانش (علیهم السلام) بیرون برد. یا پس از وی مرا از عهده دار شدن آن باز دارد و چیزی مرا نگران و شگفت زده نکرد جز حرکت مردم به سوی فلانی و بیعت با او، پس دست نگه داشتم تا آن که دیدم گروهی مرتد شده و از اسلام برگشته اند و مردم را به نابود ساختن دین محمّد (صلی الله علیه و آله) دعوت می کنند. پس ترسیدم که اگر اسلام و مسلمانان را یاری نکنم در اسلام رخنه و ویرانی ببینم که مصیبت آن بر من سخت تر از نرسیدن به سرپرستی و حکومت شماست، (حکومتی) که کالای چند روزه بیش نیست. و آن چه از آن حاصل می شود مانند سراب از بین می رود یا مانند ابر، پراکنده می شود. پس در میان آن آشوب ها قیام کردم تا باطل نابود گردید، و دین پا برجا ماند و اضطرابش برطرف شد.

گفتار و رفتار ابوبکر با حضرت علی (علیه السلام)، پس از بیعت آن حضرت

آن گاه که گروه حاکم به فضیلت و شرافت امیرالمؤمنین (علیه السلام) نزد مسلمانان پی بردند، آن ها نیز به عزّت و احترام آن حضرت (علیه السلام) تظاهر کردند. نمونه هایی از گفتار و رفتار ابوبکر و عمر در این دوران به این عبارت است:

ابن حجر هیثمی نقل می کند:

... وَ كانَ اَبوبكر يَكثَرَ النَّظر اِلى وَجهِ عَلى فَسَأَلَتهُ عايِشه - فَقالَ سَمَعَتَ رَسولَ الله النَّظَرُ اِلى وَجهِ عَلىِّ عباده. (1)

ابوبکر به صورت حضرت علی (علیه السلام) بسیار نگاه می کرد، عایشه (علّت آن را) سؤال کرد، (ابوبکر) گفت: از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم (که می فرمود) نگاه کردن به چهره ی علی (علیه السلام) عبادت است.

بَينَما ابوبكر جالسٌ إِذ طَلَعَ على فَلَمّا رَآهُ قال: مَن سَرَّهُ أَن يَنظُرُ إِلَى أَعظَم النّاس مَنزَلَةً وَ اَقرَبِهِم قَرابةً وَ اَفضَلِهِم حالةً وَ أَعظَمِهِم حقاً عِندَ رَسولِ الله فَليَنظُرُ إِلى هذا الطّالِع. (2)

روزی ابوبکر (با اطرافیانش) نشسته بود که حضرت علی (علیه السلام) وارد شد. هنگامی که او را دید گفت: هر کس می خواهد کسی را ببیند که به لحاظ جایگاه بزرگ ترین و به لحاظ خویشاوندی نزدیک ترین، به لحاظ حالت با ارزش ترین و به لحاظ شایستگی بزرگ ترینِ مردم نزد پیامبر خداست (صلی الله علیه و آله)، به این تازه وارد نگاه کند.

فضایل بی شماری که حضرت علی (علیه السلام) داشت و ابوبکر از آن ها باخبر بود، لازمه اش این بود که خلافت را به آن حضرت بازگرداند، لکن هنگامی که در بستر بیماری بود و وصیّت می کرد - او می گفت و عثمان می نوشت - ناگاه بیهوش شد، با این حال عثمان به نوشتن ادامه داد چون به هوش آمد از عثمان پرسید چه نوشته ای؟ گفت نوشته ام که: من بعد از خودم عمر بن خطاب را بر شما خلیفه قرار دادم، ابوبکر گفت درست نوشته ای. (3)

احترام گذاشتن و ذکر فضایل و در عین حال واگذار نکردن حکومت به حضرت علی (علیه السلام)، با این هدف بود که به مردم تلقین کنند: لازم نیست حاکم، مرجع هم باشد و بدین شکل بین امامت و امارت فاصله انداختند.


1) الصواعق المحرقه، ص 177.

2) همان.

3) تاریخ دمشق، ج 30، ص 411؛ الطبقات الکبری، ج 2، ص 106.

نکات قابل توجّه:

•

چنین بود که پیش بینی حضرت علی (علیه السلام)، روزی که عُمَر، آن حضرت را به زور برای بیعت نزد ابوبکر برد جامه عمل پوشید. در آن روز آن حضرت (علیه السلام) خطاب به عمر فرمود: اکنون برای خلافت ابی بکر تلاش کن که فردا آن را به تو برگرداند.

•

عُمَر که هنگام وصیّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) از نوشتن آن جلوگیری کرد و با جسارت گفت هذیان می گوید. در این جا که حتی ابوبکر به حالت بی هوشی درآمد نگفت ابوبکر هذیان می گوید و این وصیّت اعتبار ندارد.

•

این که عثمان، پس از بی هوش شدن ابی بکر، نام عمر را به عنوان خلیفه ی پس از ابی بکر می نویسد، بر این دلالت دارد که قرارداد و پیمانی وجود داشته است تا ابوبکر و عمر و عثمان یکی پس از دیگری حکومت را به دست بگیرند.

•

ابوبکر از دنیا رفت و عمر زمام امور را به دست گرفت و حضرت علی (علیه السلام) به خاطر این که اسلام در خطر نیفتد و جامعه مسلمین پراکنده نشود کماکان به سکوت ادامه داد و به مسایل مردم پاسخ می گفت:

عُمر نیز مستمراً به تمجید حضرت علی (علیه السلام) تظاهر می کرد و مردم را برای حلّ مسایل به آن حضرت (علیه السلام) ارجاع می داد. وی در ابتدا بیشتر به حضرت علی (علیه السلام) احترام می گذاشت و آن حضرت را با «اَبا الحَسَن» مورد خطاب قرار می داد لکن در اواخر عمر خود به جای «ابا الحسن» کلمه ی «اصلع» یا «اجلح» را به کار می برد (در زبان عربی «اصلع» و «اجلح» را به مردی می گویند که موهای سرش ریخته است).

نمونه هایی از رفتار و گفتار عمر با حضرت علی (علیه السلام)

ابن عساکر نقل می کند: عمر در مجلسی نشسته عمر در مجلسی نشسته بود که حضرت علی (علیه السلام) وارد شد. چون عمر او را دید برایش خضوع و تواضع نمود و جا باز کرد. هنگامی که حضرت علی (علیه السلام) از مجلس بیرون رفت عدّه ای گفتند، ای امیرالمؤمنین با علی (علیه السلام) طوری رفتار می کنی که با هیچ یک از اصحاب محمّد (صلی الله علیه و آله) نمی کنی. عمر گفت چگونه دیدی مرا؟ گفت دیدم هرگاه او را می بینی خضوع و تواضع می کنی و برایش جا باز می کنی تا بنشیند!، (عمر) گفت: چرا چنین نکنم. به خدا قسم که او مولای من و مولای هر مؤمنی است. (1)


1) تاریخ دمشق، ج 42، ص 235.

ابن حجر هیثمی نقل می کند:

دو نفر اعرابی که با هم نزاع داشتند نزد عمر آمدند. عمر قضاوت بین آن ها را به حضرت علی (علیه السلام) ارجاع داد. یکی از آن ها گفت: آیا این می خواهد بین ما قضاوت کند؟ عمر به او حمله کرد و یقه اش را گرفت و گفت: وای بر تو! نمی دانی این شخص کیست؟ این مولای تو و مولای هر مؤمنی است. کسی که او مولایش نباشد مؤمن نیست. (1)

از ابی سعید خدری روایت شده؛

در حالی که عمر از حضرت علی (علیه السلام) چیزی پرسید و پاسخش را شنید، به حضرت علی (علیه السلام) گفت: به خدا پناه می برم، در قومی زندگی کنم که تو در میان آن ها نباشی ای اَبا الحَسَن. (2)

از سعید بن مسیّب روایت شده که:

عمر گفت به خدا پناه می برم از این که مشکلی پیش آید (و برای حل آن) ابوالحسن (علیه السلام) نباشد. (3)

ابن عباس می گوید:

عمر بن خطاب می گفت: علی (علیه السلام) از همه ی ما برای قضاوت لایق تر است. (4)

ابن ابی الحدید می نویسد:

... فقهای صحابه عبارت بودند از عمر بن خطّاب و عبدالله بن عباس و هر دو از علی (علیه السلام) آموخته بودند، امّا ابن عباس که معلوم است و امّا عمر همگان از رجوع او به علی (علیه السلام) در مسایل زیادی که برای عمر و غیر او از صحابه مشکل بود خبر دارند. هم چنین گفتار مکرّر او را با عبارت «لَولا عَلَىٌّ لَهَلَک عمر» اگر علی (علیه السلام) نبود عمر هلاک می شد و قول او که می گفت مبادا که من در مقابل مشکلی باشم و ابوالحسن (علیه السلام) نباشد و گفتارش که می گفت تا علی (علیه السلام) در مسجد حضور دارد کسی حق ندارد فتوا دهد - می دانند. (5)

از سالم بن ابی الجعد نقل شده: به عمر گفتند: طوری با علی (علیه السلام) رفتار می کنی که با هیچ یک از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) نمی کنی! گفت او مولای من است است. (6)

• عمر شخصی را دید که از حضرت علی (علیه السلام) بدگویی می کند. به همین جهت به او گفت وای بر تو! آیا علی (علیه السلام) را می شناسی؟ به قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را می شناسی؟ به قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) اشاره کرد و گفت: این پسر عموی اوست به خدا قسم کسی را آزار ندادی جز او (پیامبر (صلی الله علیه و آله)) را محقّقاً اگر دشمن او باشی صاحب این قبر را رنجانده ای. (7)

1) الصواعق المحرقة ص 179.

2) تاریخ دمشق، ج 42، ص 405؛ الصواعق المحرقة، ص 179.

3) تاریخ دمشق، ج 42، ص 406؛ الاستیعاب، ج 3، ص 1102؛ الصواعق المحرقة، ص 127.

4) تاریخ دمشق، ج 42، ص 402 تا 404؛ الاستیعاب، ج 3، ص 1102؛ الصواعق المحرقه، ص 126.

5) شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 6.

6) تاریخ دمشق، ج 42، ص 23.

7) الصواعق، ص 177.

• بلاذری می نویسد:

عمر گفت خدا مرا زنده نگذارد که با مشکلی روبرو شوم و ابوالحسن (علیه السلام) نباشد. (1)

•

هنگامی که عمر دستور سنگسارِ زن دیوانه و زنی که شش ماهه وضع حمل کرده بود صادر کرد و حضرت علی (علیه السلام) با دلایل قرآنی اشتباه او را برایش توضیح را داد عمر گفت: لَولا عَلَيٌّ لَهَلَک عَمر. (2)

•

عمر گفت: انسان های شریف را دوست بدارید و با دوری کردن از افراد پست تقوی داشته باشید و بدانید که شرافت کامل نمی شود مگر به ولایت علی (علیه السلام). (3)

•

هرگاه سوال مشکلی بر عمر عرضه می شد می گفت: علی (علیه السلام) آن جاست. (از حضرت علی (علیه السلام) بپرسید). (4)

•

عمر به حضرت علی (علیه السلام) گفت: ای ابا الحسن (علیه السلام) مرا موعظه کن! فرمود: یقینت را به شک تبدیل نکن، خود را به نادانی نزن، گمانت را درست و راست مپندار و بدان که از دنیا چیزی را مالک نیستی مگر آن چه را که به بخشی و از آن بگذری و تقسیم کنی و عدالت را رعایت کنی و بپوشی و کهنه کنی. عمر گفت: درست گفتی ای ابا الحسن (علیه السلام). (5)

•

در زمان خلافت عمر دو نفر نزد او آمدند و از او در مورد طلاق کنیز سؤال کردند، عمر برخاست در حالی که به چیزی که بین آن دو بود تکیه کرده بود (آمدند) تا رسیدند به گروهی که در مسجد حلقه زده بودند. در بین آن ها مردی بود که موهای جلوی سرش ریخته بود عمر بالا سر او ایستاد و گفت ای اصلع در مورد طلاق کنیز چه می گویی، حضرت علی (علیه السلام) سرش را به طرف عمر بلند کرد و با دو انگشت اشاره کرد. عمر به آن دو مرد گفت دو طلاق. یکی از آن دو مرد گفت: سبحان الله، ما آمدیم که از تو بپرسیم و تو امیرالمؤمنینی، آن گاه همراه ما آمدی که به این مرد برسیم و تو به این که با انگشتش به سویت اشاره کرد راضی شدی، عمر گفت: آیا می دانید این کیست؟ گفتند: نه. گفت: این علی بن ابی طالب (علیه السلام) است در حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودم که شنیدم می فرمود: «اگر آسمان های هفتگانه در یک کفّه ترازو قرار گیرند و ایمان علی (علیه السلام) در کفّه دیگر قرار گیرد ایمان علی (علیه السلام) می چربد». (6)

عمر در اثنای زندگی خود به اقتضای زمان و مکان با حضرت علی (علیه السلام) برخوردهای متفاوتی داشت:

•

در روز غدیر او را تمجید کرد و مولای خود شمرد.

•

هنگامی که می خواست خلافت ابی بکر را مستحکم کند او را به قتل تهدید کرد.


1) انساب الاشراف، ج 2، ص 100.

2) الاستیعاب، ج 3، ص 1102.

3) الصواعق، ص 178.

4) الصواعق، ص 179.

5) تاریخ دمشق، ج 42، ص 492.

6) همان، ج 42، ص 340 و 341.

•

پس از آن که ضرورت حضور حضرت علی (علیه السلام) را در کنار خود احساس کرد از او تعریف و تمجید کرد.

•

هرگاه که در گفتگو با ابن عباس، از حق علی (علیه السلام) بر خلافت بلافصل پیامبر (صلی الله علیه و آله) سخن به میان می آمد بهانه های گوناگونی مطرح می کرد و می گفت:

•

مردم او را کوچک شمردند.

•

قریش خوش نداشتند که نبوّت و خلافت در یک خانواده جمع شود.

•

اگر خلافت و نبوّت در خاندان شما جمع می شد تکبّر می کردید.

•

اگر حکومت به شما می رسید برای شما گوارا نبود. زیرا خویشاوندانتان چنان به شما نگاه می کردند که گاوِ نَر به ذبح کننده اش می نگرد.

•

نصّی برای خلافت علی (علیه السلام) نبود، قریش بر او اجماع ندارند اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) او را خلیفه می کرد، عرب ها از هر سو بر او می شوریدند.

•

از کم سن و سالی علی (علیه السلام) ترسیدیم.

•

علی (علیه السلام) شوخ طبع است.

از مجموع كلمات مشخّص است که عمر می خواست جریان غصب خلافت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به گردن مردم و قریش بیندازد و به نوعی نقش اصلی خود را در غصب حکومت مخفی کند.

• هنگامی که عُمَر درباره ی به خلافت رسیدن حضرت علی (علیه السلام) پس از فوت خودش صحبت می کرد می گفت اگر خلیفه شود شما را به راه راست می برد. بنابراین عمر به هیچ وجه حکومت را در زمان خودش را نمی خواهد واگذار کند.

گفتگو با ابن عباس

• ابن عساکر از قول ابن عباس می نویسد: در اثنای قدم زدن در یکی از خیابان های مدینه، عمر بن خطّاب در حالی که دستش در دست من بود گفت: ای ابن عباس گمان می کنم رفیقت (حضرت علی (علیه السلام)) مظلوم واقع شده است، گفتم: ای امیرالمؤمنین حقّش را به او بازگردان، (در این لحظه) دستش را از دست من کشید و دور شد و با خود آهسته سخن می گفت، سپس ایستاد تا به او رسیدم. آن گاه گفت: ای ابن عباس گمان می کنم که مردم رفیقت را کوچک شمردند. گفتم: به خدا قسم، موقعی که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) او را مأمور کرد که سوره ی برائت را از ابی بکر بگیرد و بر مردم بخواند کوچکش نشمرد. پس عمر ساکت شد. (1)

1) تاریخ دمشق، ج 42، ص 349؛ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 45.

طبری می نویسد:

(عمر) گفت: ای ابن عباس می دانی از پس پیامبر (صلی الله علیه و آله) چه چیز مؤمنان را از بنی هاشم بازداشت؟ گفتم: اگر ندانم امیرمؤمنان بگوید تا بدانم. عمر گفت: خوش نداشتند که نبوّت و خلافت در شما فراهم آید و بر قوم خویش ببالید، قریش برای خویش برگزید و به جا کرد و موفّق بود. گفتم: ای امیرمؤمنان اگر اجازه سخن دهی و خشم از من بداری سخن کنم. گفت: ای ابن عباس! بگوی. گفتم: ای امیرمؤمنان این که گفتی قریش برای خویش برگزید و به جا کرد و موفّق بود، اگر قریش از همان جا که خدای عزّوجل برای او برگزید، برای خویش برگزیده بود به جا کرده بود و اعتراض و حَسَد نبود. امّا این که گفتی خوش نداشتند که ما نبوّت و خلافت را با هم داشته باشیم خدا عزّوجل در وصف قومی می گوید: آن چه خدا نازل کرده بود خوش نداشتند و خدا اعمالشان را محو کرد. ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنزَلَ الله فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ (1)عمر گفت: بی خیال. به خدا ای ابن عباس! چیزها از تو شنیده بودم که نمی خواستم بپذیرم. مبادا مقامت به نزد من کاهش گیرد. گفتم: ای امیرمؤمنان چه بوده؟ که اگر حق باشد روا نباشد مقام مرا نزد تو کاهش دهد و اگر باطل باشد. باطل را از خاطر خویش برانم. عمر گفت: شنیده ام می گویی خلافت را به ستم و حَسَد از ما بگردانیدند. گفتم: ای امیرمؤمنان این که گفتی به ستم. برای نادان و خِرَدورز معلوم شد. و این که گفتی به حَسَد. ابلیس نیز به آدم حَسد برد و ما فرزندان محسود اوییم. عمر گفت: بی خیال! به خدا ای بنی هاشم دل هایتان به حَسَد خود گرفته که نَرَود کینه ای که زوال نگیرد. گفتم: ای امیرمؤمنان! آرام باش و دل های کسانی را که خدا ناپاکی را از آن ها برده و به کمال پاکیشان رسانیده به حَسَد و کینه موصوف مدار که دل پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) از دل های بنی هاشم بود...

عمر گفت: ای ابن عباس از من دور شو، گفتم: چنین می کنم. و چون خواستم برخیزم از من شرم کرد و گفت: ای ابن عباس به جای خویش باشد. به خدا حق تو را رعایت می کنم و به دلخوشی تو علاقه دارم. گفتم: ای امیرمؤمنان! مرا بر تو و همه مسلمانان حقّی هست که هر که رعایت آن کند صواب کرده و هر که رعایت نکند خطا کرده. گوید: آن گاه عمر برخاست و برفت. (2)


1) محمّد، 9.

2) ترجمه تاریخ طبری، ج 5، ص 2060؛ شرح نهج البلاغه، ج 12، ص53 با مختصری تفاوت

ابن ابی الحديد ذيل خطبه سوّم نهج البلاغه می نویسد:

... لكنّه (= عمر) قالَ لَعبَدَ الله بنِ عَباس يَوماً، يا عَبدالله ما تَقولُ في مَنعَ قَومَكُّم مِنكُم؟ قالَ لا أعلَمَ يا اَميرَالمؤمنين قالَ اللّهُمّ اغفِر. إِنَّ قومَكُم كَرهوا أن يَجمَعُ النَّبوة وَ الخَلافَة. فَتَذهبونَ في السَماءِ بِذَخاً و شَمَخاً. لَعَلّكُم تَقولون اَبابَكر اَرادَ اِلامَرَةً عَلَيكُم وَ هَضَمَكُم. كَلا! لكنَّه حَضَرهُ أَمرٌ لَم يَكُن عِندَهُ أحزَم ممّا فَعَل وَ لَولا رأيَ اَبي بكر فيّ بعَدَ موته لَأَعادَ اَمرَكُم اِلَيكُم وَ لَو فَعَلَ ما هَنَاكُم مَعَ قَومَكُم إِنَّهُم لِيَنظِرونَ اِلَيكُم نَظَر الثّور اِلى جازره. (1)

روزی عمر به عبدالله بن عباس گفت: ای عبدالله از این که خویشاوندانتان شما را از خلافت باز داشتند چه می گویی؟ ابن عباس گفت: نمی دانم یا امیرالمؤمنین. (عمر) گفت: خداوندا ببخشای. خویشاوندانتان خوش نداشتند که خلافت و نبوّت در یک خاندان جمع شود که در نتیجه ی آن شما، سرافرازانه و متکبّرانه به آسمان روید. شاید شما می گویید ابابکر می خواست بر شما حکومت و ستم کند. خیر چنین نیست، لکن کاری بهتر از آن چه انجام داد نبود، و اگر رأی ابی بکر در مورد خلافت پس از مرگش درباره ی من نبود حکومت را به شما بر می گرداند و اگر هم این کار را می کرد، با خویشاوندانی که داشتید، حکومت برای شما گوارا و بی مشقّت نبود زیرا آنان به شما چنان نگاه می کنند که گاو نر به ذبح کننده اش می نگرد. با توجّه به آن چه در سایر سخنان عمر به چشم می خورد منظور از قوم پیامبر (صلی الله علیه و آله) قریش می باشند، با این حال چند نکته در این گفتگو قابل تأمل است.

1- عمر در این جا خود را سخنگوی قریش قرار داده و آن چه را خود در دل دارد از سوی قریش بیان می کند، زیرا همان طور که قبلاً بیان شد در سقیفه از قریش به جز ابوبکر و عمر و ابوعبیده کسی سخن نگفت. چگونه عمر چنین عقیده ای را به همه ی قریش نسبت می دهد؟

2- این که می گوید اگر رأی ابوبکر درباره من نبود حکومت را به شما برمی گرداند اقراری است بر این که خلافت به حضرت علی (علیه السلام) تعلّق داشته است. لکن ابی بکر با توجّه به تعهّدی که به هم پیمان خود یعنی عمر داشته ناگزیر او را جانشین خود قرار داده است.

3- این که می گوید قوم شما به شما چنان نگاه می کنند که گاو نر به ذبح کننده اش می نگرد، منظورش بستگان کشته شدگان جنگ بدر و اُحُد می باشد و اگر حضرت علی (علیه السلام) خلیفه می شد برایش مزاحمت ایجاد می کردند، در صورتی که چنین نیست این گروه اگر می توانستند کاری انجام دهند در دوران زندگی پیامبر (صلی الله علیه و آله) انجام می دادند.


1) شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 189.

ابن ابی الحدید می نویسد:

و ابن عباس روایت کرده است که در ابتدای خلافت عمر بر او وارد شدم، وی مرا به خوردن خرمایی که در ظرفی قرار داشت دعوت کرد و پس از نوشیدن از ظرفی که پیشش بود به بالش خود تکیه کرد و خدا را حمد نمود. سپس گفت: از کجا آمده ای گفتم: از مسجد. گفت: پسر عموی خود را چگونه یافتی؟ فکر کردم عبدالله بن جعفر را می گوید. گفتم: در حال بازی بود. گفت: منظورم او نبود. بزرگ شما اهل بیت (علیهم السلام) را می گویم. گفتم: مشغول آبیاری نخل ها و قرائت قرآن بود. گفت: خون مردم به گردنت باشد اگر پنهان کنی! آیا چیزی از امر خلافت در دلش باقی مانده است؟ گفتم: بلی. گفت: آیا فکر می کند پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر خلافت او نصّی دارد؟ گفتم: بلی و اضافه می کنم که از پدرم درباره ی آن چه وی ادعا می کند سؤال کردم، گفت: راست می گوید. سپس عمر گفت: از پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره ی وی نظری بود که چیزی را ثابت نمی کرد و عذری را برطرف نمی نمود و زمانی درباره ی ایشان نظری داشت و هنگام بیماریش می خواست به نام وی تصریح کند و من به خاطر اسلام مانع این کار شدم. قسم به پروردگارِ این قرآن قریش بر او (حضرت علی (علیه السلام) ابداً اجماع ندارند، اگر او را

خلیفه می کرد، از هر سو عرب ها بر او می شوریدند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) به منظور من پی برد و (از نوشتن وصیّت) خودداری نمود و خدا به جز از اجرای مقدّرات کاری نمی کند. (1)

از این گفتگو نکاتی به شرح زیر به دست می آید:

•

حضرت علی (علیه السلام) ادّعا دارند که برای خلافتش از طرف پیامبر (صلی الله علیه و آله) نصّ وجود دارد.

•

عباس عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله) شهادت می دهد که نصّ بر خلافت حضرت علی (علیه السلام) وجود دارد.

•

عمر اعتراف می کند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر خلافت حضرت علی (علیه السلام) نظر داشته است و منظورش خطبه غدیر است که در پایان آن ابوبکر و عمر به حضرت علی (علیه السلام) تهنیت گفتند.

•

عمر اعتراف می کند که مانع شده و نگذاشته پیامبر (صلی الله علیه و آله) خلافت حضرت علی (علیه السلام) را مکتوب فرماید.

•

عمر ادّعا می کند به خاطر اسلام مانع این کار شدم، آیا او مصلحت اسلام و مسلمین را بهتر از پیامبر (صلی الله علیه و آله) می داند؟ هرگز چنین نیست بلکه به خاطر این بوده که خود را آماده کرده بود تا پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم پیمانان خود را به حکومت برساند.


1) شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 20 به نقل از تاریخ بغداد.

• عمر علّت انصراف پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) را از نوشتن وصیّت پی بردن به نظر خود می داند، در صورتی که چنین نیست، علّت انصراف پیامبر (صلی الله علیه و آله) نسبت ناروایی بود که متوجّه پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) شد. هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود قلم و کاغذ بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که اگر به آن عمل کنید هرگز گمراه نخواهید شد. عمر گفت: درد بر او غلبه کرده و هذیان می گوید. (1)

کسی که در حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله) این چنین سخن بگوید مسلّماً پس از وفات آن حضرت نیز نوشته ی پیامبر (صلی الله علیه و آله) را بی اعتبار خواهد خواند.

•

عمر که وصیّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در حال بیماری بی اعتبار می دانست چگونه وصیّت ابی بکر را برای خلافت معتبر می داند در حالی که ابوبکر در اثنای املای وصیّت از هوش رفت و عثمان از پیش خود نام عمر را در وصیّتنامه نوشت و ابی بکر پس از بهوش آمدن وصیّتنامه را امضا کرد. (2)

•

این که عمر می گوید اگر علی (علیه السلام) خلیفه می شد عرب ها از هر سو بر او می شوریدند درست نیست. بلکه حقیقت خلاف این است. همان طور که قبلاً بیان شد پس از خلیفه شدن ابوبکر مسلمانان مرتد شدند و تصمیم داشتند به مدینه حمله کنند و با بیعت کردن حضرت علی (علیه السلام) از این فاجعه جلوگیری شد.

•

و در نهایت عمر می خواهد عقیده به جبر را القا کند و بگوید خدا می خواست این چنین اتفاق بیفتد.

و نیز ابن ابی الحدید از قول ابن عباس می نویسد:

... در حالی که انگشتان عمر و انگشتان من در هم بود از بقیع گذشتیم. عمر گفت: ای ابن عباس؟ به خدا قسم گرچه رفیقت (حضرت علی (علیه السلام)) پس از وفات پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) سزاوارترین مردم برای امر (خلافت) بود، جز این که از دو چیز ترسیدیم – ابن عباس گفت: عمر دلیلی آورد که ناگزیر شدم از او سؤالی بکنم. بنابراین گفتم: ای امیرالمؤمنین چیست آن دو؟ گفت: از کم سنّ و سالی و از محبّتش نسبت به اولاد عبدالمطلب ترسیدیم. (3)

این دلیل عمر نیز قابل پذیرش نیست، چه بسا جوانانی که از پیرمردان شایسته ترند، شاید به همین جهت بوده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) ابوبکر و عمر و عثمان را در لشگری قرار داد که فرمانده اش جوانی هیجده ساله به نام اسامه بود.


1) این رویداد به اختصار در صفحات قبل بیان شد.

2) تاریخ دمشق، ج 30، ص 418.

3) شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 57.

همان طور که قبلاً بیان شد مسلمانان مترصّد بودند ببینند برخورد حضرت علی (علیه السلام) با دستگاه حکومتی چگونه است. به همین جهت در مدّتی که حضرت علی (علیه السلام) با ابوبکر بیعت نکرد (حدوداً شش ماه) اعراب خارج از مدینه مرتد شدند و تصمیم داشتند به مدینه حمله کنند و اعراب داخل مدینه دلسرد شدند و تمایلی به جنگ و مقابله با مرتدّان از خود نشان نمی دادند. حضرت (علیه السلام) اصل اسلام را در خطر دید. وظیفه خود دانست که با حاکمان مماشات کند. این امر به جایی رسید که عمر می عمر می گفت تا علی (علیه السلام) در مسجد حضور دارد کسی حق ندارد فتوا دهد و حدّاكثر تواضع و احترام را برای آن حضرت (علیه السلام) قایل می شد.

عمر در اواخر عمر نظرسنجی کرد تا ببیند مردم در مورد خلیفه بعدی تمایلشان به کیست؟ و به این نتیجه رسید که چشم ها به سوی حضرت علی (علیه السلام) است، او نیز همگام با مردم کراراً می گفت: اگر حضرت علی (علیه السلام) خلیفه شود شما را به راه راست خواهد برد. از طرفی متعهّد بود پس از خود عثمان را خلیفه کند، زیرا همان طور که قبلاً بیان شد تعهّدی بین ابوبکر، عمر، ابوعبیده جرّاح، سالم و عثمان وجود داشت که یکی پس از دیگری خلیفه شوند. ابوعبیده و سالم در این موقع زنده نبودند. عثمان در قید حیات بود، به همین جهت متعهّد بود زمام امور را به عثمان بسپارد، و در مواردی به این موضوع تصریح می کرد. مدّتی که از انتخاب عمر سپری شده بود چهره ها شناخته شده بودند و مردم می دانستند عثمان به شدّت طرفدار بنی امیه است. شخص عمر نیز این موضوع را بارها تذکّر داده بود که اگر عثمان خلیفه شود خویشاوندان خود را بر گردن مردم سوار خواهد کرد. عمر در پاسخ فرزندش عبدالله که پرسید تو که می دانی علی (علیه السلام) خوب است و عثمان بد! پس چرا علی (علیه السلام) را انتخاب نمی کنی؟ گفت هم در زنده بودن و هم پس از مرگ از این که خلافت را به علی (علیه السلام) واگذار

کنم ناراحتم. اکنون در این فکر بود که چه کند تا هم تعهّدش نسبت به عثمان عملی شود و هم ننگ کارهایی که عثمان خواهد کرد دامن او را نگیرد. به همین جهت بدون توجّه به روش هایی که در گذشته برای انتخاب خلیفه (ابوبکر و عمر) به کار رفته بود روش جدیدی ابداع کرد که به انتخاب عثمان منجر شود و تهدید کرد اگر کسی به غیر این روش انتخاب شد، انتخاب شده و انتخاب کننده کشته خواهند شد برای اجرای این نقشه ابتدا در خطبه نماز جمعه پس از بیان یک مسأله شرعی مربوط به سنگسار زن حامله، سیاست جدید خود را بیان کرد و گفت انتخاب ابی بکر ناگهانی بود که خدا مردم را از شرّش محفوظ داشت و کسی حق ندارد به آن روش خلیفه انتخاب کند.

بلاذری می نویسد:

عمربن خطاب با یکی از انصار بنی حارثه آهسته سخن می گفت، سپس پرسید مردم درباره ی خلیفه ی بعد از من چه می گویند؟ مرد انصاری تعدادی از مهاجران را بر شمرد و از حضرت علی (علیه السلام) یاد نکرد، عمر گفت چرا از علی (علیه السلام) نمی گویید؟ به خدا قسم می بینم که اگر او چیزی از امور شما را عهده دار شود، شما را به راه درست خواهد برد. (1)

عمر می پرسید چه کسی پس از او خلیفه می شود؟ شخصی گفت: علی (علیه السلام)! آن گاه عمر گفت به خدا قسم که او را خلیفه نخواهند کرد و اگر خلیفه اش کنید شما را به حق وا می دارد اگر چه خوش نداشته باشید. (2)

از این سخنان می توان نتیجه گرفت که:

•

عمر مستمرًاً در حال نظرسنجی بود.

•

از نظرسنجی نتیجه گرفت که مردم به حضرت علی (علیه السلام) نظر دارند.

•

خود را با مردم هماهنگ نشان داد و گفت اگر او خلیفه شود شما را به راه درست می برد.

•

قسم خورد که حضرت علی (علیه السلام) انتخاب نمی شود. چون به نقشه ای که برای این کار طرّاحی کرده بود اعتماد داشت.

•

نقشه اش طوری طرّاحی شده بود که زمام امور را از دست مردم خارج کند و هم پیمانش عثمان انتخاب شود. پس از این نظرسنجی بود که عمر در خطبه نماز جمعه مقدّمات تشکیل شورا را مطرح کرد.

بلاذری می نویسد:

عمر بن خطّاب تصمیم گرفت خطبه جمعه را ایراد کند... هنگامی که مؤذّن ها آرام گرفتند خطبه را شروع کرد و گفت: سخنی می گویم امّا نمی دانم شاید اَجَلَم نزدیک باشد. هر کس این سخن را شنید باید آن را تا دَمِ مرگ بازگو کند و هرکس نمی تواند آن را بفهمد راضی نیستم که بر من دروغ ببندد - سپس گفت: شنیده ام که زبیر گفته است: اگر عمر بمیرد با علی (علیه السلام) بیعت می کنیم و مطمئناً بیعت با ابی بکر ناگهانی بود (که ما نتوانستیم در آن مشارکت داشته باشیم) قسم به خدا که دروغ می گوید. پیامبر (صلی الله علیه و آله) او را به جای خود گمارد... (3)

و نیز بلاذری خطبه فوق را مجدداً در صفحات بعد نقل می کند و می گوید عمر چنین ادامه داد «فَمَن بايَعَ رَجُلاً علىّ غَيرَ مشوره فَإِنَّهُما أهلٌ أن يُقتَلا». (4)- بنابراین هرکس بدون مشورت (و از طریق غیر شوری) با کسی بیعت کند هر دوی (بیعت کننده و بیعت شونده) سزاوار است که کشته شوند -.


1) انساب الاشراف، ج 2، ص 214.

2) همان.

3) همان، ج 1، ص 581.

4) همان، ص 583،584.

خطبه عمر در صحیح بخاری جلد 8 باب رجم الحبلی مفصّل تر نقل شده با این تفاوت که به جای نام «علی» کلمه ی «فلان» به کار برده شده است و نیز در این خطبه تأیید می کند که انتخاب ابی بکر ناگهانی بوده است و تأکید و تأکید می کند که خلیفه بعدی باید از طریق شورا انتخاب شود. از قراین موجود مشخص می شود که هدف عمر از تشکیل شورا این بوده حضرت علی (علیه السلام) انتخاب نشود زیرا قبل از نظر سنجی ها بارها گفته بود که اگر ابو عبیده یا سالم زنده بودند آن ها را جانشین خود می کردم. ابن عبدالبر می نویسد:

سَالِمُ بْنِ مَعْقِلٍ مَوْلَى أَبِي حذيفه وَ كَانَ مِنْ أَهْلِ فَارِسَ مِنْ اصطخر... وَ كَانَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ يُفَرِّطْ فِي الثَّنَاءِ عَلَيْهِ... (1)

سالم پسر معقل آزاد کرده ی ابی حذیفه و اهل اصطخر فارس بود... و عمر بن خطّاب در ستایش او زیاده روی می کرد.

او می نویسد:

وَ قَدْ رَوَى عَنِ عُمَرَ أَنَّهُ قَالَ لَوْ كَانَ سَالِمُ حَيّاً مَا جَعَلْتَهَا شُورَى (2)

و از عمر روایت شد که گفت: اگر سالم زنده بود انتخاب خلیفه را در شورا قرار نمی دادم.

ابن ابی الحدید می نویسد:

هنگامی که عمر مجروح شد به او گفتند چه کسی را خلیفه می کنی؟ گفت: اگر ابو عبیده زنده بود خلیفه اش می کردم و اگر خدا از من می پرسید (چرا چنین کردی؟) می گفتم: از پیامبرت (صلی الله علیه و آله) شنیدم که می گفت: ابو عبیده امین امّت من است. و اگر سالم آزاد کرده ی ابی حذیفه زنده بود او را خلیفه می کردم و به پروردگار می گفتم از پیامبرت (صلی الله علیه و آله) شنیدم که می گفت: سالم خدا را خیلی دوست دارد. (3)

اکنون جا دارد این سؤال مطرح شود که: با آن همه فضایل و صلاحیّت که گوشه ای از آن ها در صفحات قبل از قول عمر نقل شد چرا او برای خلیفه کردن ابو عبیده و سالم اظهار آمادگی می کند. لکن درباره برگرداندن حق از دست رفته حضرت علی (علیه السلام) بهانه تراشی می نماید. عمر به صورت حساب شده اعضای شوری را نزد خود مشخص کرد تا به موقع اسامی آن ها را اعلام کند. ظاهراً نامزدهای عمر همگی از اصحاب مشهور پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودند، لكن جز حضرت علی (علیه السلام) - به اقرار عمر - هیچ یک از آن ها برای خلافت صلاحیّت نداشتند. نقاط ضعف آن ها در صفحات پیش رو ارایه خواهد شد.


1) الاستيعاب، ج 2، ص 567.

2) همان، ص 568.

3) شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 190.

اهداف عمر از تشکیل شوری

این که عمر می گوید روش تعیین خلیفه باید از طریق شوری باشد و آن را به صورت یک قانون کلّی بیان می کند و می گوید اگر کسی به روشی دیگر انتخاب شد، انتخاب شده و انتخاب کننده کشته خواهند شد اهداف و غرض خاصّی را در برداشته است و اگر آن اغراض نبود این قانون توسط عمر وضع نمی شد و چنین شورایی نیز تشکیل نمی گردید، زیرا مشاهده می شود که عمر صراحتاً گفته است که اگر ابوعبیده زنده بود او را جانشین می کردم و یا اگر سالم زنده بود شوری تشکیل نمی دادم. بنابراین می توان اهداف عمر را چنین بیان کرد: - اگر شورا تشکیل نمی شد، مردم حضرت علی (علیه السلام) را انتخاب می کردند و این انتخاب مخالف میل باطنی عمر بود زیرا بارها سخن خود را از قول دیگران نقل می کرد و می گفت قریش اکراه داشتند که نبوّت و خلافت در یک خاندان جمع شود.

•

عمر تعهّد داشت که عثمان را به خلافت برساند، زیرا قبل از فوت پیامبر (صلی الله علیه و آله) این پیمان بین ابوبکر، عمر، ابو عبیده، سالم و عثمان بسته شده بود.

•

اگر عمر مستقیماً عثمان را انتخاب می کرد ننگ کارهای خلاف عثمان از جمله سوار کردن بنی امیه بر گردن مسلمانان و بخشش های بی رویّه بیت المال به خویشاوندانش دامن عمر را نیز می گرفت. بنابراین با تشکیل شورا ترتیبی اتخاذ کرد که ظاهراً در انتخاب عثمان نقشی نداشته باشد.

-عمر با قرار دادن حضرت علی (علیه السلام) در کنار سایر اعضای شورا که دارای نقاط ضعف بودند می خواست عملاً به شخصیّت ممتاز حضرت علی (علیه السلام) لطمه بزند.

• گروهی را نامزد خلافت کرد تا طمع خلیفه شدن در دل آنان جای بگیرد و چنان چه بعدها حضرت علی (علیه السلام) خلیفه شد این ها نیز مدّعی خلافت باشند. چنان که همین اتفاق افتاد و طلحه و زبیر با پشتیبانی عایشه غائله جمل را بر پا کردند و بدین وسیله حرمت خلافت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را شکستند و معاویه توانست با استناد به این غائله مردم شام را نیز به جنگ با خلیفه پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر انگیزاند.

ابن ابی الحدید می نویسد:

علّت دیگری که باعث وجود اختلاف (در شوری شد) این بود که امر خلافت را در شش نفر قرار داد و نگفت که شخص به خصوصی را از بین خود یا از بیرون انتخاب کنید به همین جهت در دِلِ همگی آن ها این ذهنیّت ایجاد شد که برای خلافت و سلطنت شایستگی و آمادگی دارند. (1)


1) شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 28.

مشخصات اعضای شورا از زبان عمر

ابن ابی الحدید از ابن عباس نقل می کند: عمر قبل از آن که مجروح شود گفت: نمی دانم با امّت محمّد (صلی الله علیه و آله) چه کنم؟ گفتم چرا ناراحتی در صورتی که کسی پیدا می کنی تا او را خلیفه آن ها قرار دهی؟ عمر گفت آیا منظور رفیقتان علی (علیه السلام) است؟ گفتم بلی، او به خاطر این که با پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) خویشاوندی دارد و داماد اوست، سابقه (مسلمانیش) و امتحانی که گذرانده برای خلافت صلاحیّت دارد. گفت: او شوخ طبع است. گفتم: در مورد طلحه چه می گویی؟ گفت او متکبّر و سرکش است. گفتم: عبدالرحمن، گفت: او مرد صالحی است و ضعف دارد. گفتم: درباره ی سعد چه می گویی؟ گفت: او اهل جنگ و صاحب یک گلّه اسب است. اگر ولایت قریه ای به او واگذار شود آن را اداره نمی کند، گفتم پس زبیر چه؟ گفت: حریص و بداخلاق است. در حال خوشنودی مؤمن و در حال غَضَب کافر است و خسیس و این خلافت شایسته نیست مگر برای کسی که بدون زورگویی نیرومند و بدون ضعف مهربان و بدون اسراف بخشنده باشد، گفتم درباره عثمان چه می گویی؟ گفت: اگر به خلافت برسد اولاد ابی معیط را بر گردن مردم سوار می کند و اگر این کار را بکند او را خواهند کشت.

(1) ابن ابی الحدید سپس اضافه می کند که: اگر هر یک از اعضای شوری لیاقت نداشته باشند مجموع آن ها نیز لیاقت ندارند. افزون بر این روایاتی وجود دارد که حضرت علی (علیه السلام) دارای اُبّهت و وقار بوده که این صفات مخالف شوخی و خنده است. (2)

اظهار نظر مجدّد

عمر (پس از مجروح شدن)؛ اعضای شوری را به حضور طلبید پس چون نظری به سوی آنان انداخت گفت: هر کدام می خواهند زیرکی خود را نشان بدهند و امیدوارند که خلیفه شوند (رو به سوی طلحه کرد و گفت): امّا تو ای طلحه آیا نمی گفتی اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) وفات کند بعد از او با همسرانش ازدواج می کنی؟... امّا تو ای زبیر در هیچ روز و شبی قلبت نرم نمی شود و همیشه خشن و آزار دهنده ای و امّا تو ای عثمان به خدا پشکل اسب از تو بهتر است امّا تو ای عبدالرحمن تو مرد ناتوانی هستی که همه خویشانت را دوست داری و امّا تو ای سعد دارای گلّه اسب و طالب جنگی و امّا تو یا علی (علیه السلام) به خدا قسم که اگر ایمان تو با ایمان اهل زمین وزن شود از آن زیادتر است. آن گاه حضرت علی (علیه السلام) برخاست و پشت به حاضرین کرد تا بیرون رود در


1) شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 258.

2) همان، ص 260.

این موقع عمر به خدا قسم موقعیّت و قدر این مرد را می دانم، اگر او را خلیفه کنید شما را به راه راست و روشن می برد. (حاضران) گفتند: این که گفتی چه کسی است؟ (عمر گفت) همین که بین شما بود و رفت. گفتند: خودت چرا این کار را نمی کنی؟ گفت: راه ندارد. (1)

ابن ابی الحدید می نویسد:

در خبر دیگری که بلاذری در تاریخش روایت کرده چنین است که آن گاه که اعضای شوری بیرون رفتند عمر گفت: اگر آن مرد اصلح را خلیفه کنند آن ها را به راه راست می برد. عبداللہ بن عمر گفت: چه چیز تو را از این کار باز داشته است ای امیرالمؤمنین (عمر) گفت: اکراه دارم که خلافت علی (علیه السلام) را در زنده بودن و در حال مردن تحمّل کنم. (2)

ابن قتیبه می نویسد:

(اعضای شورا) به عمر گفتند: درباره ی ما چیزی بگو که از آن به رأی تو استدلال و از آن پیروی کنیم. آن گاه عمر به سعد گفت: چیزی مانع نشد که تو را خلیفه کنم جز کینه توزی زیادت. با این که مرد جنگ می باشی و ای عبدالرّحمن چیزی مانع نشد تو را خلیفه کنم جز این که تو فرعون این امّتی و ای زبیر چیزی مانع نشد (که تو را خلیفه کنم) جز این که در خوشحالی مؤمن و در حال غضب کافری و چیزی مانع نشد که طلحه را خلیفه کنم جز غرور و تکبّرش و اگر خلیفه شود انگشترش را به انگشت زنش می کند. و ای عثمان چیزی مانع نشد که تو را خلیفه کنم جز طرفداری و دوستی قبیله و خانواده ات و ای علی چیزی مانع نشد که تو را خلیفه کنم جز علاقه ی تو به خلافت و تو آزاده ترین مردمی، اگر خلیفه شوی مردم را به حق آشکار و راه راست می بری. (3)

این اشکال عمر - یعنی علاقه به خلافت - به حضرت امام علی (علیه السلام) وارد نیست زیرا خود آن حضرت (علیه السلام) بیش از دیگران به مقام خود آگاه است. حضرت علی (علیه السلام) از دو دیدگاه به مقام خلافت نگاه می کند. یکی دیدگاه جنبه الاهی است که خدای تعالی ولایت را به او عطا فرموده است چنان که در آیه 55 سوره مائده خداوند فرموده است إِنَّمَا وَ لِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ و نیز پیامبر (صلی الله علیه و آله) در غدیرخم به اَمر خدای تعالی او را پس از خود مولای مسلمانان معرّفی فرمود. در این نگاه حضرت علی (علیه السلام) مجاز نیست که از ولایت صرف نظر کند، زیرا انتخاب وی مانند انتخاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) از امور تکوینی است و در اختیار دیگری نیست و این است که خدا می فرماید: وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاء وَ يَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ (4)


1) شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 259.

2) همان، ص 260؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص 427؛ الاستيعاب، ج 3، ص 1153.

3) الامامة و السّياسة، ج 1، ص 29.

4) القصص، 68.

دیدگاه دیگر نگاه به حکومت ظاهری است، که حضرت علی (علیه السلام) درباره ی آن می فرماید:

ارزش دنیای شما نزد من از آب بینی بز کم تر است. (1)

و امام (علیه السلام) این سخن را زمانی فرموده است که در مسند خلافت بوده است و اگر به زمان های و قبل مراجعه شود مشاهده می گردد هنگامی که ابوبکر و عمر بدن مطهّر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را رها کردند و برای به دست آوردن خلافت به سقیفه رفتند، آن حضرت (علیه السلام) با وجود پیشنهاد عمویش عباس حاضر نشد مراسم تدفین پیامبر (صلی الله علیه و آله) را رها کند و به دنبال خلافّت برود.

آخرین سخن عمر

ابن عبدالبرّ در جریان مجروح شدن عمر می نویسد:

وَ مَنْ أَحْسَنُ شيء يُروى في مَقتَل عُمر ... وَ اصحه مَا حَدَّثَنَا خَلَفِ بْنِ قَاسِمِ بْنِ سَهْلٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ مَيْمُونٍ قَالَ شَهدتُ عُمَر يوم طعنَ ... فَسَمِعْتُ عُمَرُ وَ هُوَ يَقُولُ: دُونَكُمْ الْكَلْبِ فَانَّهُ قَتَلَني... وَ قَالَ ادْعُوا لِى الطَّبِيبِ فَدُعى الطَّبِيبِ فَقَالَ أَيُّ الشّراب اَحَبُّ اِلَیکَ؟ قالَ: النبيذ فَسُقِىَ نبيذاً... فَقَالَ لَهُ الطَّبِيبَ لَا أَرَى أَنْ تُمْسِىَ فَمَا كُنْتَ فَاعِلًا فَافْعَلْ وَ ذَكَرَ تَمَامَ الْخَبَرِ فِي الشُّورَى وَ تَقْدِيمِهِ لصهيب فِي الصلاه وَ قَوْلُهُ فِي عَلِيٍّ: إِنَّ وَ لوها الاجلح سلک الطَّرِيقِ الاجلح الْمُسْتَقِيمَ. يَعْنِي عَلِيّاً وَ قَوْلُهُ فِي عُثْمَانَ وَ غَيْرِهِ فَقَالَ لَهُ ابْنِ عُمَرَ: مَا يَمْنَعُكَ أَنْ تُقَدِّمَ عَلِيّاً قَالَ اكْرَهْ أَنْ أَحْمِلُهَا حَيّاً وَ مَيِّتاً. (2)

بهترین و صحیح ترین روایتی که در مقتل عمر نقل شده حدیثی است که خلف بن قاسم بن سهل عمروبن میمون نقل کرده است که گفت: روز ضربت خوردن عمر من حضور داشتم... از عمر شنیدم که می گفت سگ را بگیرید که مرا کشت... و گفت برایم طبیب بیاورید، طبیب آمد و گفت، کدام نوشیدنی را بیشتر دوست داری؟ عمر گفت: نبیذ پس نبیذ به او نوشانیدند. آن گاه طبیب به او گفت شب را به سر نمی کنی هر کار می خواهی انجام بده (راوی) کلّیه خبرها از جمله تشکیل شوری و پیشنمازی صهیب را نقل کرد هم چنین گفتار عمر را درباره ی حضرت علی (علیه السلام) که اگر او را خلیفه کنند آن ها را به راه مستقیم خواهد برد و نیز (خصوصیّات) و سایر اعضای شوری را بیان کرد. در این موقع پسر عمر به او گفت چه چیز مانع شد که علی (علیه السلام) را مقدّم نداری؟ عمر پاسخ داد خوش ندارم در زندگی و مرگ خلافت او را تحمّل کنم.


1) نهج البلاغه، خطبه 3.

2) الاستيعاب، ج 3، ص 1153.

ابن قتیبه نیز در جریان مجروح شدن عمر می نویسد:

فَأَتَاهُ الطَّبِيبِ فَقَالَ أَىُّ شَرَابٍ حُبُّ الیک؟ قَالَ النَّبِيذِ فسقوه نَبِيذاً... (1)

برای عمر طبیب آوردند. پرسید کدام نوشیدنی را بیشتر دوست داری؟ گفت شراب (2)پس به او شراب نوشانیدند. (3)

عمر با تشکیل شوری می خواست ننگ اعمال عثمان پس از او دامنش را نگیرد. لکن ننگ شوری نیز به آن افزوده شد زیرا خودش مکرراً نقاط ضعف پنج عضو شوری را بیان کرده است و برای هر عاقلی جای این سؤال باقی است که بپرسد ای عمر! با این که می دانستی طلحه، زبیر، عثمان، عبدالرحمن و سعد بن ابی وقّاص چنین نقاط ضعفی دارند، و برای خلافت صلاحیّت ندارند چرا آن ها را نامزد خلافت مسلمین کردی؟ مگر سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را نشنیده ای که فرمود:

مَنِ اسْتَعْمَلَ عَامِلًا مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّ فِيهِمْ أَوْلَى بِذَلِكَ مِنْهُ وَ اعْلَمْ بِكِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ فَقَدْ خَانَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ جَمِيعَ الْمُسْلِمِينَ. (4) هرکس کارگزاری از مسلمانان را به کار بگیرد در حالی که می داند در بین آن ها کسی وجود دارد که برای آن کار شایسته تر و به کتاب خدا و سنّت پیامبر داناتر است، به خدا و پیامبر و همه ی مسلمانان خیانت کرده است.

طبق آن چه در صفحات قبل بیان شد هر بار که عمر نقاط ضعف اعضای شوری را بیان می کرد و می گفت اگر علی (علیه السلام) خلیفه شود مردم را به راه راست می برد با این سؤال روبرو می شد که: چرا او را خلیفه نمی کنی؟

در مقابل این سؤال عمر با عبارت های مختلف پاسخ می گفت و آن چه بیشتر از سایر پاسخ ها تکرار شده این جمله است: «اکره آنَ اتحملها حَيّاً وَ مَيِّتاً» یعنی زنده یا مرده خوش ندارم که خلافت علی (علیه السلام) را تحمّل کنم.

روشن است که تنها با ادای این جمله چیزی از مسئولیّت وی کم نمی شود و چنان چه معنی جمله، چنین باشد که نمی خواهم در زندگی و پس از مرگ بار خلافت را به دوش بکشم، چیزی از مسئولیّت وی کم نخواهد کرد و آثار این اقدام به گردن اوست.


1) الامامة و السياسة، ج 1، ص 26.

2) يُقَالُ لِلْخَمْرِ المعتصره مِنَ الْعِنَبِ: نَبِيذُ، كَمَا يُقَالُ لِلنَّبِيذِ خَمْرُ.

3) لسان العرب، ج 3، ص 511.

4) كنز العمّال، ج 6، ص 79.

سخنان حضرت علی (علیه السلام) در شورای شش نفره ی انتخاب خلیفه

کلّیه تاریخ نویسان نوشته اند که جلسه شورا سه روز به طول انجامید و کسی نپرسیده است که چرا مذاکرات در همان روزهای اوّل و دوّم به نتیجه نرسید؟ شش نفری که همگی به خوبی یک دیگر را می شناختند و زبان هم را می فهمیدند چرا این اندازه مذاکراتشان طولانی شده است؟ علّت عمده ی این تأخیر این است که عمر گفت خلیفه را از بین خودتان انتخاب کنید. این سخن در ذهن هر یک از اعضاء باوری ایجاد کرد که گمان کردند برای خلافت صلاحیّت دارند. هنگامی که چنین باوری در ذهن کسی ایجاد شود حاضر نیست به راحتی از آن دست بردارد. بنابراین همواره برای رسیدن به خلافت پافشاری می کند تا خسته و مأیوس شود.

ضمناً برای حضرت علی (علیه السلام) پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله) چنین فرصت مناسبی به وجود نیامده بود تا بتواند شایستگی ها و دلایل خود را دربارهی خلافت و جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله) بیان فرماید. اکنون وقت آن بود که فضایل خود را شرح دهد. گرچه سخنان مشروح و کامل آن حضرت (علیه السلام) به صورت کامل منتشر نشده، گوشه ای از آن به صورت پراکنده در کتب عامّه وجود دارد و اکنون قسمت هایی که امکان جمع آوری داشته در این جا نقل می شود:

ابن عساکر می نویسد: علی (علیه السلام) در جلسه شوری شروع به سخن کرد و فرمود:

1- الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى اتَّخَذَ مُحَمَّداً مِنَّا نَبِيّاً وَ انبَعَثَهُ اِلَينا رَسُولاً. فَنَحْنُ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنَ الْحِكْمَةِ، أَمَانُ لِأَهْلِ الْأَرْضِ وَ نَجَاةً لِمَنْ طَلَبَ. (1)

و نیز از قول عمروبن وائله و دیگران نقل می کند که: حضرت علی بن ابی طالب (علیه السلام) روزی فرمود: به خدا قسم برای اعضای شوری دلایلی اقامه خواهم کرد که هیچ قرشی و عرب و عجمی نتواند آن را رد کند و قادر نباشد خلاف آن بگوید. آن گاه رو کرد به عثمان، عبدالرّحمن، زبیر، طلحه و سعد... و فرمود:

2- أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ الَّذِى لَا اله الَّا هُوَ اَ فِيكُمْ أَحَدُ وَحَّدَ اللَّهَ قَبْلِى؟ قَالُوا اللَّهُمَّ لا

3- أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدُ صَلَّى اللَّهُ قَبْلِى وَ صَلَّى الْقِبْلَتَيْنِ؟ قَالُوا اللَّهُمَّ لَا

4- أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ أَ فِيكُمْ أَخُو رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) غَيْرِى اذا آخَى بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ آخی بینی وَ بَینَ نَفْسِهِ وَ جَعَلَنِى مِنْهُ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنِّي لَسْتُ بِنَبِيٍّ؟ قالو لَا


1) تاریخ دمشق، ج 42، ص 429.

5- اُنشِدُكم بِاللَّهِ افيكم مُطَهَّرٍ غَيْرِى اذ سَدَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) أَبْوَابَكُمْ وَ فَتَحَ بابی وَ كُنْتُ مَعَهُ فِى مَسَاكِنُهُ وَ مَسْجِدُهُ فَقَامَ اليه عَمَّهُ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) غُلِّقَتْ أبوابناء فُتِحَتْ بَابُ علی (علیه السلام)؟ قَالَ نِعَمِ اللَّهَ أَمَرَ بِفَتْحِ بَابَهُ وَ سَدَّ ابوابكم !!! قَالُوا اللَّهُمَّ لَا.

6- نَشَدْتُكُمْ أَ فِيكُمْ أَحَدُ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَى رَسُولِهِ مِنًى؟ اِذَ دَفَعَ الرَّايَةِ إِلَيَّ يَوْمَ خَيْبَرَ فَقَالَ [لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ] غَداً الَىَّ مَنْ يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ يَوْمَ الطَّائِرُ اذ يَقُولُ [اللَّهُمَّ] ائتنى باحَبّ خلقک الیک یأکل مِعَى فَجِئْتُ فَقَالَ اللَّهُمَّ وَ إِلَى رَسُولِكَ اللَّهُمَّ وَ الَىَّ رَسُولِكَ غیری؟ قَالُوا اللَّهُمَّ لَا.

7- نَشَدتكم بِاللَّهِ اَفِيكُمْ أَحَدُ قَدِمَ بَيْنَ يَدَىْ نجواه صَدَّقَهُ غَيْرِى حَتَّى [رَفَعَ اللَّهُ ذَلِكَ الْحُكْمِ] قَالُوا اللَّهُمَّ لَا.

8- نَشدتُكم بِاللَّهِ اَفِيكُمْ مَنْ قَتَلَ مُشْرِكِي قُرَيْشٍ وَ الْعَرَبِ فِي اللَّهِ وَ فِي رَسُولِهِ غیری قَالُوا: اللَّهُمَّ لَا.

9- نَشَدتُكم بِاللَّهِ اَفِيكُمْ أَحَدُ دَعَا رَسُولُ اللَّهِ لَهُ فِى الْعِلْمِ وَ انَّ يَكُونُ أُذُنِهِ الْوَاعِيَةَ مِثْلَ مَا دعال لِي؟ قالُوا: اللَّهُمَّ لَا.

10- نَشَدتُكم بالله اَفِيكُمْ أَحَدُ أَقْرَبَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فِي الرَّحِمِ وَ مَنْ جَعَلَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) نَفْسِهِ وَ ابْنَاهُ أَبِنَاءَهُ وَ نِسَاءَهُ نِسَاءَهُ غَيْرِى؟ قالُوا: اللَّهُمَّ لَا.

11- نَشَدتُكم بِاللَّهِ اَفِيكُمْ أَحَدُ كَانَ يَأْخُذُ الْخُمُسِ مَعَ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله) قَبْلَ انَّ يُؤْمَنُ مِنْ أَحَدٍ قَرَابَتِهِ غیری وَ غیر فَاطِمَةَ (علیها السلام)؟ قالُوا: اللَّهُمَّ لَا.

12- نَشَدتُكم بِاللهِ اَفيكُمْ الْيَوْمَ أَحَدُ لَهُ زَوْجَةُ مِثْلَ زوجتى فَاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) سَيِّدَةِ نِسَاءِ عَالِمُهَا؟ قَالُوا: اللَّهُمَّ لَا.

13- نَشَدتُكم بِاللهِ هَل فِيكُمْ أَحَدُ لَهُ ابْنَانِ مِثْلَ ابْنَىْ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ سيدى شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ مَا خَلَا النَّبِيِّينَ غَيْرِي؟ قالُوا: اللَّهُمَّ لَا.

14- نَشَدتُكم بِاللهِ اَفيكُم أَحَدُ لَهُ أَخُ كاخي جَعْفَرِ الطَّيَّارُ فِي الْجَنَّةِ، الْمُزَيِّنُ بِالْجَنَاحَيْنِ مَعَ الْمَلَائِكَةُ غَيْرِى؟ قالُوا: اللَّهُمَّ لَا.

15- نَشَدتُكم بِاللهِ اَفيكُم اَحَدٌ لَهُ عَمٍّ مِثْلَ عَمًى أَسَدُاللَّهِ وَ أَسَدُ رَسُولِهِ، سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ حَمْزَةَ غَيْرِي؟ قالُوا: اللَّهُمَّ لَا.

16- نَشَدتُكم بِالله اَفيكُم اَحَدٌ وَلِيَ غَمَضَ رَسولَ الله مَعَ المَلائِكَةِ غَيري؟ قالوا: اَللّهُمَ لا.

17- نَشَدتُكم بِاللهِ اَفيكُم اَحَدٌ وَلِيَ غَسَّلَ النَّبِيَّ مَعَ الْمَلَائِكَةِ يقلبونه لِى كَيْفَ أَشَاءُ غَيْرِي؟ قالُوا: اللَّهُمَّ لَا.

18- نَشَدتُكم بِاللهِ اَفيكُم اَحَدٌ كَانَ آخِرَ عَهْدِهِ بِرَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) حَتَّى وَضَعَهُ فِي حُفْرَتِهِ غَيْرِى؟ قالُوا: اللَّهُمَّ لَا.

19- نَشَدتُكم بِاللهِ اَفيكُم اَحَدٌ قَضَى عَنْ رَسُولِ اللَّهِ بَعْدَهُ دُيُونُهُ وَ مواعیده غیری قَالُوا: اللَّهُمَّ لَا.

20- ابن عساکر در روایت دیگری افزون بر عبارات بالا این جملات را نیز نقل می کند که امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود.

اَفيكُم اَحَدٌ تَمَّمَ اللهِ نوره مِنَ السَّماءُ غَيْرِى حِينَ قَالَ: (وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ. قالُوا: اللَّهُمَّ لَا. (1))21- ابن حجر هیثمی نیز از دار قطنی نقل می کند که در جلسه شش نفری شوری سخنی طولانی بیان فرمود که از آن جمله است:أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ فِيكُمْ أَحَدُ قَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله: يَا عَلِىُّ أَنْتَ قَسِيمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ غَيْرِى ؟ قالُوا: اللَّهُمَّ لَا. (2))22- متقی هندی نیز روایت فوق را با مختصری تغییر در صفحه 724 جلد 5 کنز العمّال نقل می کند و آن چه افزون بر سؤالات فوق دارد بدین قرار است:قَالَ: اَفِيكُمْ أَحَدُ كَانَ أَعْظَمَ غِنًى عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله حِينَ اضْطَجَعَتْ عَلَى فِرَاشِهِ وَ وَقيتُهُ بِنَفْسِى وَ بَذَلْتُ مُهْجَةٍ دَمِى؟ قالُوا: اللَّهُمَّ لَا.)23 - قَالَ: أَ فِيكُمْ أَحَدُ كَانَ لَهُ سَهْمُ فِى الْحَاضِرَ وَ سَهْمُ فِى الْغَائِبِ غَيْرِي؟ قالُوا: اللَّهُمَّ لَا.24- قَالَ: وَ قَد قَالَ الله عَزّوَجَل (وَ إِنْ أَدْرى لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّكُمْ وَ مَتَاعٌ إِلَى حِين (3))


1) همان، ص 431 تا 432 و 435.

2) الصواعق المحرقة، ص 126

3) الانبياء، 111؛ تاريخ دمشق، ج 42، ص 433-431.

### ترجمه و توضیح مختصر سخنان حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام در جلسه ی شورا)1- سپاس سزاوار خدایی است که از خاندان ما محمّد (صلی الله علیه و آله را به مقام پیامبری انتخاب فرمود و او را به سوی ما فرستاد. بنابراین ما اهل بیت نبوّت، معدن حکمت، مایه ی ایمنی اهل زمین می باشیم و برای کسانی که رهایی خواسته باشند وسیله ی نجاتیم. این بخش از سخنان حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) اشاره است به احادیث:)﴿ اهل بيتى امانٌ لأهل الأرض (1) و پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند:

اِنَّ مَثَلَ اَهلِ بِيتى فيكُم كَمَثَل سَفينةِ نوح مَن رَكِبَها نَجى وَ مَن تَخَلَّفَ عَنَها هَلَك. (2) اهل بیت من مایه ایمنی اهل زمینند و مثل اهل بیتم در بین شما مانند کشتی نوح است. هر که بر آن ها سوار شود نجات می یابد و هرکس سوار نشود هلاک خواهد شد.

حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) پس از این مقدّمه ی کوتاه فضایل خود را یک یک بیان می فرماید و اعضای شورا را قسم می دهد که آیا در بین آن ها کسی هست که چنین امتیازاتی داشته باشد؟ و همگی اعتراف می کنند که این فضایل را ندارند. تعداد سؤالات مطرح شده به احتمال قوی زیاد بوده است لکن آن چه در اختیار نویسنده قرار گرفته بدین قرار است:

2- آیا در بین شما کسی هست که قبل از من موحّد و خدا پرست باشد.

3- آیا در بین شما کسی هست که برای خدا نماز خوانده باشد و به طرف هر دو قبله - بیت المقدس و کعبه - نماز خوانده باشد؟

در این جا اشاره به احادیثی است که بیان می کند اوّلین نمازگزار در مکّه عبارت بودند از پیامبر (صلی الله علیه و آله)، حضرت علی (علیه السلام) و خدیجه (علیها السلام)، نماز خواندن به سوی دو قبله نیز از اوصاف مشهور حضرت علی (علیه السلام) بوده و در این باره ابن عساکر می نویسد:

كَانَ عَلَى مَنِ النَّبِىِّ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى. صَلَّى الْقِبْلَتَيْنِ جَمِيعاً صَلَّى الْقِبْلَتَيْنِ جَمِيعاً وَ شَهِدَ الْمَشَاهِدِ كُلِّهَا الَّا تَبُوكَ... (3) جایگاه حضرت علی (علیه السلام) نسبت به پیامبر (صلی الله علیه و آله) مانند هارون (علیه السلام) به حضرت موسی (علیه السلام) است به طرف هر دو قبله یک جا نماز خواند. در همه جنگ ها به جز تبوک حضور داشت.

یادآوری می شود: در مورد این که آیه ی تغییر قبله در بین نماز جماعت عشاء یا ظهر نازل شده یا در غیر نماز اختلاف است. (4)


1) الصواعق المحرقة، ص 152.

2) كنزالعمّال، ج 12، ص 94؛ مجمع الزوايد، ج 9، ص 265.

3) تاریخ دمشق، ج 42، ص 16.

4) درّالمنثور، ج 2، ص 143،144.

بنابر آن چه در تفسیر قرطبی 149/2 نقل شده آیه ی تغییر قبله در غیر نماز نازل شده. قرطبی آن را قول اکثر می داند، بنابراین سایر اقوال که نزول آیه را در بین نماز جماعت عشاء یا بین نماز جماعت ظهر می دانند ضعیف است و این که حضرت علی (علیه السلام) اوّل کسی است که نماز به سوی دو قبله را یک جا خوانده است با این قول بیشتر سازش دارد.

4- آیا در بین شما کسی هست که پیامبر (صلی الله علیه و آله) بین خودش و او عقد برادری برقرار کرده باشد و او را نسبت به خود جز در مقام پیامبری به منزله ی هارون (علیه السلام) به موسی (علیه السلام) قرار داده باشد؟ این سؤال اشاره است به احادیث بسیاری که درباره اخوّت و منزلت صادر شد و نمونه اش در ابتدای این مقاله درج شد.

5- آیا در بین شما کسی غیر از من هست که به خاطر پاکیش پیامبر (صلی الله علیه و آله) همه ی درهای (باز شده به مسجد) به جز درب خانه او را ببندد و هنگامی که عمویش در این باره اعتراض کند پیامبر (صلی الله علیه و آله) پاسخ دهد که خدا به باز گذاشتن درب خانه او و بستن دَرهای شما امر فرموده است.

6- آیا در بین شما کسی هست که نزد خدا و رسول (صلی الله علیه و آله) از من محبوب تر باشد، هنگامی که فرمود: فردا پرچم را به کسی می دهم که خدا و رسول او را دوست دارند. و روز پرنده ی (بریان) هنگامی که (پیامبر (صلی الله علیه و آله)) فرمود: خدایا محبوب ترین خلقت نزد تو و نزد پیامبرت را برسان که همراه من از این مرغ بریان بخورد. آیا غیر از من کسی از آن مرغ خورد؟

بخش اوّل سؤال اشاره است به حدیث رایت که در اکثر کتب حدیث از جمله در تاریخ دمشق جلد 42 صفحات 90 تا 123 و فتح الباری، جلد 7، ص 365 نقل شده و مختصراً به این عبارت است: در جنگ خیبر پس از آن که ابوبکر و عمر در مقابله با جنگجویان خیبر نتوانستند پیروز شوند پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: فردا پرچم را به کسی می دهم که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند. فردای آن روز پرچم را به حضرت علی (علیه السلام) داد و فتح و پیروزی حاصل شد. بخش دوّم سؤال مربوط است به «حدیث طیر مشوی» که مشروح آن در صفحات 247 تا 258 تاریخ دمشق، جلد 42 و صفحه 103 و 104، المستدرک علی الصحیحین جلد 4، سنن ترمذی، جلد 5، حدیث 3805 و صفحات 166 و 167، جلد 13، كنزالعمّال نقل شده و خلاصه آن بدین قرار است:

اَنَس نقل می کند: از آن که مرغ بریانی برای پیامبر (صلی الله علیه و آله) هدیه آوردند، آن حضرت دعا کرد که خدایا محبوب ترین خلق خود را برسان تا همراه من از این مرغ بخورد. چیزی نگذشت که حضرت علی (علیه السلام) وارد شد و همراه پیامبر (صلی الله علیه و آله) از آن مرغ تناول فرمود. این حدیث بر این دلالت دارد که حضرت علی (علیه السلام) پس از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) محبوب ترین خلق خدای تعالی است. 7- شما را قسم می دهم آیا در بین شما غیر از من کسی هست که برای نَجوای خود (با پیامبر (صلی الله علیه و آله)) صدقه بپردازد، تا زمانی که حکم منسوخ شد؟ این سؤال اشاره است به آیه 12 سوره مجادله که می فرماید:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَى نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً... تا زمانی که این آیه منسوخ شد کسی جز حضرت علی (علیه السلام) به آن عمل نکرد. (1)

8- شما را قسم می دهم. آیا در بین شما کسی هست که مانند من مشرکان قریش و عرب را در راه خدا و رسولش به هلاکت رسانده باشد؟ در روایت دیگری این بخش از سخنان حضرت علی (علیه السلام) به این عبارت است:

افيكُم اَحَدٌ كان أَقتَل لِمُشركي قريش عِندَ كُلّ شَديدَة تَنزَلَ بّرَسولَ اللهِ (صلی الله علیه و آله مِنى؟ قالوا اللّهُمَ لا.) (2) آیا کسی بیش از من مشرکان را هلاک کرده است؟ هنگامی که در جنگ ها به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) حمله می شد؟

9- شما را به خدا قسم می دهم آیا در بین شما کسی هست که پیامبر برای علم او دعا کرده باشد و این که گوش شنوای او باشد؟ این جمله اشاره به آیه شریفه وَ تَعيَها اُذُنٌ وَ اعية (3)و این روایت است:

ابن عساکر نقل می کند:

عَنْ صَالِحِ بْنِ مِيثَمٍ قَالَ سَمِعْتُ بُرَيْدَةَ الأسلمى يَقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله لَعَلَى (علیه السلام): انَّ اللَّهِ أَمَرَنِىَ انَّ ادنیک وَ لَا اقصیک وَ انَّ اعلمک وَ تَعِيَ وَ قَالَ الواسطى أَنْ تَعِيَ وَ حَقُّ عَلَى اللَّهِ أَنْ تَعِيَ فَنَزَلْتُ وَ قَالَ الواسطى وَ نَزَلَتْ. (وَ تَعِيَها أُذُنُ وَ أَعْيَتْةٌ) (4) صالح بن میثم گفت: از بریده اسلمی شنیدم که می گفت: پیامبر (صلی الله علیه و آله) به حضرت علی (علیه السلام) گفت خداوند به من فرمان داده است که تو را نزدیک گردانم و دور نکنم و تو را دانش بیاموزم و شنوا شوی، و واسطی گفت خدا لازم دانسته که شنوا شود سپس این آیه نازل شد وَ تَعِيَها أُذُنُ واعِيَةُ.


1) تفسیر کبیر، ج 29، ص 271؛ درالمنثور، ج 6، ص 185.

2) تاریخ دمشق، ج 42، ص 434.

3) الحاقه، 12.

4) تاریخ دمشق، ج 4، ص 361.

و طبق این آیه و روایات مربوط به آن حضرت علی (علیه السلام) گوش شنوا یعنی مخزن علم و اسرار پیامبر است که فضیلتی بسیار بزرگ می باشد.

10- شما را به خدا قسم می دهم آیا در بین شما کسی هست از حيث نسب از من به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نزدیک تر باشد، هم چنین پیامبر (صلی الله علیه و آله) او را نفس خود، پسرانش را پسران خود و زنانش را زن خود معرّفی کند.

این بخش از سخنان حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) مستند است به آیه مباهله:

فَمَنْ حَاجِّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلَ لَّعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ (1) پس هر کس با تو محاجّه کند بعد از آن که علم برای تو حاصل شد، بگو بیایید ما و شما فرزندان، زنان و خودمان را برای مباهله بیاوریم تا دروغ گویان را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازیم. روز موعود پیامبر (صلی الله علیه و آله) به جای خودمان، خودش و علی (علیه السلام) و به جای زنان فاطمه (علیها السلام) و به جای فرزندان حسن و حسین (علیهما السلام) را برای مباهله بیرون برد و این آیه یکی از دلایل یکی بودن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و حضرت علی (علیه السلام) می باشد.

11- شما را به خدا قسم می دهم، آیا در بین شما غیر از من و فاطمه (علیها السلام) کسی هست - قبل از سایر نزدیکان پیامبر (صلی الله علیه و آله) - همراه پیامبر (صلی الله علیه و آله) خمس گرفته باشد؟

12- شما را به خدا قسم می دهم، آیا در بین شما کسی هست که همسری مانند همسرم فاطمه (علیها السلام) داشته باشد که دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و سیّده ی زنان عالم است؟

در این جا کسی گمان نکند که عثمان - چون همسر دو دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده - با این امتیاز مشترک است، صفت سیّده نساء عالم که در این عبارت ذکر شده و هم چنین سایر صفات ممتاز و منحصر به فردی که از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره ی فاطمه (علیه السلام) صادر شده او را بی نظیر ساخته است.

13- شما را به خدا قسم می دهم، آیا در بین شما کسی هست که پسرانی مانند پسران من حسن و حسین (علیهما السلام) داشته باشد که - به استثنای پیامبران - آقای جوانان اهل بهشت باشند؟

14- شما را به خدا قسم می دهم، آیا در بین شما کسی هست که برادری مانند برادر من جعفر طیّار (علیه السلام) داشته باشد که مزیّن به دو بال و همراه فرشتگان است؟

15- شما را به خدا قسم می دهم، آیا در بین شما کسی هست که عمویی مانند عموی من حمزه سیّدالشّهداء (علیه السلام) داشته باشد که اسدالله و اسدالرّسول (صلی الله علیه و آله) لقب گرفته باشد؟


1) آل عمران، 61.

16- شما را به خدا قسم می دهم، کسی غیر از من هست که همراه فرشتگان دیدگان پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) را پوشانده باشد؟

17- شما را به خدا قسم می دهم، کسی غیر از من هست که همراه فرشتگان وظیفه غسل پیامبر (صلی الله علیه و آله) را به عهده داشته باشد؟ (به این صورت که) هرگونه اراده می کردم او را می چرخاندند. این جملات بر این دلالت دارد که حضرت علی (علیه السلام) شایستگی و استعداد دیدن فرشتگان را دارد و فرشتگان تحت امر او قرار داشته اند.

18- شما را به خدا قسم می دهم، آیا در بین شما غیر از من کسی هست که تا آخرین لحظه همراه پیامبر (صلی الله علیه و آله) باشد تا او را داخل قبرش بگذارد.

19- شما را به خدا قسم می دهم، آیا در بین شما غیر از من کسی هست که بعد از او بدهی هایش را پرداخت و وعدهایش را وفا کند.

20- شما را به خدا قسم می دهم، آیا در بین شما غیر از من کسی هست که خداوند نور او را با (وحی) از آسمان تمام و کامل کرده باشد، آن گاه که فرمود: وَ آت ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ ؟

21- شما را به خدا قسم می دهم، آیا در بین شما غیر از من کسی هست که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به او فرموده باشد: «تو در قیامت تقسیم کننده ی بهشت و جهنّمی»؟

22- شما را به خدا قسم می دهم، آیا در بین شما غیر از من کسی هست که بزرگ ترین جانشینی را برای پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) انجام داده باشد به این صورت که در بستر او خوابیدم و با جان خود او را حفظ کردم و خون خالص خود را در اختیار گذاشتم.

23- شما را به خدا قسم می دهم، آیا در بین شما غیر از من کسی هست که برای او سهمی در حاضر و سهمی در غایب باشد.

24- (مراقب باشید) خدای عزّ و جل (از زبان پیامبرش (صلی الله علیه و آله) خطاب به کفّاری که به سخنان او اعتنا نکردند) فرمود: نمی دانم شاید این رویداد برای شما امتحانی باشد تا این که مدّت کوتاهی کامیاب شوید.

ابن حجر هیثمی در الصواعق المحرقه، (1)از دار قطنی نقل می کند که حضرت علی (علیه السلام) در جلسه شورا سخنی طولانی بیان فرموده است. بنابراین آن چه در این جا نقل شد مسلّماً تمام سخنان او نیست، بلکه نمونه ای است که می توان گفت بقیه سخنان آن حضرت (علیه السلام) از جنس همین سخنان و بیانگر فضایل منحصر به فرد حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بوده است.


1) الصواعق المحرقة، ص 123.

با این که اعضای شورا فضایل و شایستگی های منحصر به فرد امام (علیه السلام) را شنیدند و تصدیق کردند، غیر از زبیر هیچ کدام حاضر نشدند به وظیفه شرعی و وجدانی خود نسبت به آن حضرت (علیه السلام) عمل کنند و حقِّ از دست رفته ی او را به صاحبش واگذار نمایند. اینان مصداقی هستند برای آیه مبارکه:

... يُرضونَكُم بأفواههم وَ تأبى قُلوبَهُم وَ اَكثَرُهُم فاسقونَ (1) با زبان اظهار رضایت می کنند ولی دل هاشان آن ها را از قبول حق باز می دارد و بیشترشان نافرمانی می کنند.

مذاکرات شورا در مدّت دو روز پایان نیافت و عمر دستور داده بود که اگر ظرف سه روز اعضای شوری نتوانستند از بین خود یکی را انتخاب کنند همه ی آن ها را بکشید. اکنون ابو طلحه انصاری همراه پنجاه نیروی مسلح برای اجرای دستور عمر آماده بود. گروهی که یقین پیدا کردند به خلافت نمی رسند خود را از صحنه خارج کردند و طبق روشی که تعیین کرده بود اختیار انتخاب به دست عبدالرّحمن بن عوف افتاد، عبدالرّحمن با روش هایی که آموخته بود باید طوری عمل می کرد که عثمان انتخاب شود زیرا؛ این نتیجه خواسته ی عمر بود و او قبلاً خلیفه شدن عثمان را به زبان آورده بود.

بلاذری از حارثه نقل می کند که گفت:

حَجَجت مَعَ عمر، فَسَمِعتُ حادى عَمر يَحدوا: اَنَّ الامير بَعَدهُ ابن عَفّان. (2)

با عمر در سفر حج بودم که شنیدم قصد دارد خلیفه بعدش (عثمان) ابن عفان باشد.

هم چنین ابن سعد زهری می نویسد:

هنگامی که سعید بن عاص از عمر درخواست کرد تا زمین خانه اش را توسعه دهد و عمر مقداری زمین به او داد، سعید زمین بیشتری تقاضا کرد. عمر به او گفت: اکنون بس است، لکن رازی می گویم نزد خودت نگهدار؛ پس از من کسی روی کار می آید که با تو صِله ی رحم می کند و نیازت را بر می آورد. سعید می گوید: مدّت خلافت عمر را سپری کردم تا این که پس از فوت او عثمان به حکومت رسید و همان طور که عمر گفته بود به خوبی حاجتم را برآورد و در اماناتش شریکم کرد. (3)

با این که عمر از طرح ریزی خودش خبر داشت و می دانست عثمان انتخاب می شود، پیش بینی کرده بود که اگر این شش نفر به توافق نرسند و ابوطلحه آن ها را بکشد معاویه خلافت را تصاحب خواهد کرد.


1) 111- التوبه، 8.

2) انساب الاشراف، ج 2، ص 204.

3) الطبقات الكبرى، ج 5، ص 17.

از آن جا که این رویداد (تصاحب خلافت توسط معاویه) پس از عثمان تحقّق یافت می توان سخن علّامه عسگری را تأیید کرد، وی نوشته است:

عمر در نظر داشت بعد از خودش عثمان، عبدالرّحمن بن عوف و معاویه را به خلافت برساند تا هیچ گاه خلافت به بنی هاشم نرسد. (1)

این مطالب با شرح بیشتر در صفحات پیش رو می آید.

ابن ابی الحدید از ابن عباس نقل می کند که گفت شنیدم عمر بن خطّاب به اهل شورا می گفت: اگر شما همکاری، معاونت و پندپذیری داشته باشید، خودتان و فرزندانتان از خلافت بهره مند می شوید و اگر حسادت داشته باشید، مانع حق یک دیگر شوید، به هم پشت کنید و از هم دیگه کینه داشته باشید. معاویه در تصرّف خلافت بر شما پیروز خواهد شد... در این هنگام معاویه امیر شام بود - سپس عمر برگشت به تمام کردن داستان شورا و گفت اباطلحه ی انصاری را فرا خوانید، ابوطلحه حاضر شد، عمر گفت: ای اباطلحه مواظب باش، هنگامی که از مراسم دفن برگشتید، پنجاه نفر از انصار که شمشیرهای خود را حمایل کرده باشند، آماده کن و اعضای شورا را برای برگزاری و شتاب در امر انتخاب خلیفه در خانه گردآور و یارانت را مقابل در بگمار، تا اعضای شورا مشورت نمایند و یک نفر را از میان خود، انتخاب کنند. اگر پنج نفر موافق و یک نفر مخالف بود گردن او را بزن و اگر چهار نفر موافق بودند و دو نفر مخالف گردن آن دو را بزن و اگر سه نفر موافق بودند و سه نفر مخالف به آن سه نفری که عبدالرّحمن در بین آن هاست مهلت بده و به آن چه این سه نفر بر آن اتفاق دارند رجوع کن، اگر سه نفر دیگر بر مخالفت خود

پافشاری کردند، گردنشان را بزن و اگر سه روز گذشت و بر امر انتخاب خلیفه توافق نکردند، هر شش نفر را گردن بزن و مسلمین را واگذار تا هر کس را خواستند انتخاب کنند. پس آن گاه که عمر دفن شد ابوطلحه انصاری اعضای شورا را جمع کرد و با پنجاه نفر از انصار مسلّح به شمشیر، مقابل خانه ایستاد، سپس گروه شورا گفتگو و منازعه کردند. اوّلین اقدام را طلحه انجام داد، آن ها را گواه گرفت و حقّش را به عثمان بخشید و این کار به این علّت بود که می دانست او هم تراز علی (علیه السلام) و عثمان نیست و تا آن دو هستند خلافت به او نمی رسد. بنابراین تصمیم گرفت با واگذاری چیزی که نفعی برایش ندارد و محقّق نمی شود جانب عثمان را تقویت و جانب علی (علیه السلام) را تضعیف کند.


1) سقیفه، ص 33.

زبیر هم گفت شما را شاهد می گیرم که حقّم را به علی (علیه السلام) واگذار کردم... و طلحه به این خاطر به طرف عثمان میل کرد و از علی (علیه السلام) منحرف شد که از قبیله تیم و پسر عموی ابوبکر بود. سعد بن ابی وقاص هم گفت من حق خود را به پسر عمویم عبدالرّحمن واگذار می کنم و این کار به خاطر این بود که هر دو از قبیله بنی زهره بودند و سعد می دانست به خلافت نمی رسد. اکنون فقط سه نفر باقی ماندند، عبدالرّحمن به علی (علیه السلام) و عثمان گفت هر کدام از شما خود را از خلافت کنار بکشد، اختیار انتخاب خلیفه از بین دو نفر دیگر با او خواهد بود. على (علیه السلام) و عثمان پاسخ ندادند، چنین بود که عبدالرّحمن گفت: شما را شاهد می گیرم که خودم از خلافت منصرف می شوم تا اختیار یکی از این دو با من باشد، از علی (علیه السلام) شروع کرد و گفت با تو بیعت می کنم. بر کتاب خدا و سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و سیره ی شیخین ابی بکر و عمر، حضرت علی (علیه السلام) فرمود بلکه بر کتاب خدا و سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اجتهاد رأی خودم... . (1)روشن است، حضرت علی (علیه السلام) که علمش از ابوبکر و عمر بیشتر بود و بارها اشتباهات آنان را اصلاح کرده بود، حاضر نخواهد شد به سیره ی آنان عمل کند و بدعت های آنان را صحّه بگذارد، عبدالرّحمن همین سخنان را خطاب به عثمان گفت و عثمان قبول کرد و عبدالرّحمن با او به عنوان خلیفه بیعت کرد.

به این ترتیب هدف عمر که در نظر داشت عثمان خلیفه شود تحقّق یافت و زمینه ی هدف بعدی عمر که می خواست معاویه به حکومت برسد نیز فراهم گردید. با توجّه به آن چه در صفحات قبل بیان شد حضرت علی (علیه السلام) در فضیلت و حقانیّت خود سخنان مفصل و مبسوطی بیان فرمود. از جمله این که طبق حدیث منزلت، حضرت علی (علیه السلام) به منزله هارون است و همه حاضران در شوری این سخن را قبول داشتند. اگر این مردم در زمان حضرت موسی (علیه السلام) حضور داشتند و پس از وفات حضرت موسی (علیه السلام)، حضرت هارون (علیه السلام) زنده بود. آیا او را به جانشینی موسی (علیه السلام) نمی پذیرفتند؟ حضرت علی (علیه السلام) مواردی را که وی به استثنای مقام نبوّت مانند نفس پیامبر (صلی الله علیه و آله) است بیان فرمود و همه قبول کردند. اکنون جای این سؤال باقی است که بر فرض محال اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) زنده می شد آن حضرت (علیه السلام) را برای حکومت نمی پذیرفتند؟ البتّه خواهند گفت چرا می پذیرفتیم، پس چرا حضرت علی (علیه السلام) را که پیامبر (صلی الله علیه و آله) مكرّراً و طبق آیه مباهله نفس پیامبر (صلی الله علیه و آله) معرّفی شده است به خلافت برنگزیدند.

يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللهِ ثُمَّ يُنكِرُونَهَا وَ أَكْثَرُهُمُ الْكَافِرُونَ (2) نعمت خدا را می شناسند پس منکر آن می شوند.


1) شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 187،188

2) النحل، 83.

به هر حال با این که همه ی فضیلت های حضرت علی (علیه السلام) را پذیرفتند، گویا در عمل بی اثر بود و به شکلی که بیان شد عثمان را انتخاب کردند و از حضرت علی (علیه السلام) خواستند تا با او بیعت کند. در این لحظه حضرت علی (علیه السلام) فرمود:

بايَعَ الناس لابي بكر وَ أَنا وَ الله اولى بالامر مِنهُ و اَحَقُّ بِهِ مِنه. فَسَمعتُ وَ اَطَعتُ مخافَهَ أن يَرجِعَ اِلناس كفّاراً يَضرِبُ بَعضُهُم رقابَ بَعض بالسَّيف، ثُمَّ بَايَعَ الناسُ عُمَرَ وَ أَنَا وَ الله أَولى بِالاَمرِ مِنه وَ أحَقِّ مِنه فَسَمِعتُ وَ اَطَعتُ مخافة اَن يَرجِعَ النّاسُ كفّاراً يَضرِب بَعضُهُم رَقابَ بَعضَ بِالسّيف، ثُمَ اَنتُم تَريدونَ أنّ تَبايِعوا عُثمان؟ اِذاً اَسمَعَ وَ اَطيعُ؟! (1) مردم با ابی بکر بیعت کردند در حالی که به خدا قسم من برای خلافت از او شایسته تر و سزاوارتر بودم، لکن من از بیم آن که مردم از اسلام برگردند و جنگ داخلی راه بیُفتد، درخواست همکاری را شنیدم و اطاعت کردم. سپس مردم با عمر بیعت کردند در حالی که به خدا قسم من برای خلافت از او شایسته تر و سزاوارتر بودم، در این موقع نیز درخواست همکاری را شنیدم و اطاعت کردم از بیم آن که مردم از دین برنگردند و خون ریزی راه بیُفتد. اکنون می خواهید با عثمان بیعت کنید و انتظار دارید من هم اطاعت کنم؟

این سخنان امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر عدم رضایت آن حضرت از انتخاب عثمان حکایت دارد. لکن چه سود که حکم قتل ایشان قبلاً توسط عمر صادر شده و به ابی طلحه انصاری دستور داده بود هر کس مخالفت کرد او را گردن بزن. البته حضرت علی (علیه السلام) هیچ گاه از کشته شدن نمی هراسید و نمی ترسید. لکن این قتل دردی را، دوا نمی کرد بلکه باعث جنگ بنی هاشم، و دشمنان حضرت علی (علیه السلام) می شد. افزون بر ابی طلحه اعضای شوری نیز برای کشتن حضرت علی (علیه السلام) آماده بودند.

ابن ابی الحدید می نویسد:

بلاذری از کلبی روایت کرده است: هنگامی که عبدالرّحمن با عثمان بیعت کرد علی (علیه السلام) ایستاده بود. عبدالرّحمن به او گفت بیعت کن در غیر این صورت گردنت را می زنم. در آن روز غیر از عبدالرّحمن کسی شمشیر همراهش نبود. اصحاب شوری به عبدالرّحمن ملحق شدند و گفتند بیعت کن و الاّ با تو می جنگیم. سپس علی (علیه السلام) همراه آنان راه افتاد تا با عثمان بیعت کرد. (2)


1) تاریخ دمشق، ج 42، ص 434.

2) شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 265.

بحثی دربارهی شورا

این چگونه شورایی است که برای تعیین خلیفه طرّاحی شده است؟ و این چگونه وصیّتی است؟ آیا می توان این شورا را عادلانه و منصفانه و خداپسندانه دانست؟ در این وصیّت چه راحت دستور قتل صادر می شود! در ابتدای طرّاحی شورا که در خطبه نماز جمعه مطرح شد عمر گفت: (1)

«هرکس از طریقی غیر از شورا با کسی بیعت کند هر دو (بیعت کننده و بیعت پذیر) کشته خواهند شد.» (2)

عمر ابوطلحه انصاری با پنجاه نفر مسلح به شمشیر بر شوری گمارد که:

•

در صورت مخالفت یک نفر از اعضای شوری او را بکشند.

•

در صورت مخالفت دو نفر از اعضای شوری آن دو را بکشند.

•

در صورت مخالفت سه نفر از شورای شش نفره شخصی که دارای امتیاز ویژه است یعنی عبدالرّحمن بن عوف در هر طرف بود صاحب اختیار است.

•

و اگر سه نفر دیگر با این گروه مخالفت کردند آن ها را بکشند.

•

اگر تا پایان روز سوّم گروه شوری نتوانستند کسی را از بین خود انتخاب کنند همه ی گروه را بکشند.

آیا شبیه این شورا از ابتدای تاریخ اسلام بین مسلمانان تشکیل شده است؟

آیا کسی در تاریخ بشریّت چنین شورایی دیده است؟

آیا معقول است، پنج نفر که صلاحیّتشان توسط انتخاب کننده (عمر) مخدوش اعلام شده عضو چنین شورایی باشند؟

آیا اختیار و امیتاز ویژه باید به عبدالرّحمن بن عوف که صلاحیتش مخدوش بود، داده شود یا به حضرت علی (علیه السلام) که به اعتراف عمر اقضی و اصلح است و مردم را به راه راست می برد؟ و افزون بر این پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره او فرمود:

على مع الحق و الحق مع على حيث كان. (3) و نیز فرمود:

على مع الحق و الحق مع على و لن يتفرقا حتى يردا على الحوض يوم القيامة. (4)


1) انساب الاشراف، ج 2، ص 583 و 584.

2) صحیح بخاری، ج 8، ص 208.

3) تطهير الجنان، ص 51.

4) تاریخ دمشق، ج 42، ص 449.

شیوه درست مشورت

بعید است که انسانی در جامعه ی بشری به مشورت نیاز پیدا نکرده باشد. بنابراین معنی مشورت کمتر برای همگان روشن است. هرگاه کسی خواسته باشد کاری انجام دهد که نتیجه اش مشخّص نباشد دچار شک و تردید می شود، زیرا نمی داند نتیجه آن کار برایش سود دارد یا زیان. در این حالت است که با افراد مجرّب و مطلع مشورت می کند. چنان چه، مشاور با دلیل و برهان راه درست را به او نشان داد و مورد قبول او واقع شد به آن عمل کند. مشورت پیامبر (صلی الله علیه و آله) در جنگ اُحُد نیز همین خصوصیّات مشورت را در برداشت. به مدینه خبر رسید که مشرکان مکّه برای حمله به مدینه حرکت کرده اند. مقابله با حمله ی مشرکان به دو صورت امکان پذیر بود: یکی این که مسلمانان داخل شهر با مشرکان بجنگند. دیگر این که صحنه جنگ را به خارج شهر بکشانند. انتخاب یکی از دو راه به مشورت نیاز داشت. گروهی پیشنهاد کردند که در داخل شهر بجنگیم تا زنان و کودکان بتوانند از پشت بام ها سنگ پرانی کنند. گروه دیگر می گفتند اگر در شهر بمانیم دشمن این عمل را به ترس ما حمل می کند و گستاخ می گردد. همان طور که ملاحظه می شود مقتضای مشورت که وجود دو راه در پیش بود وجود داشت و هر یک از دو راه نیز

دلایلی داشت. بنابراین ارکان مشورت بدین قرار است:

•

وجود شخصی که خواهان مشورت باشد.

•

وجود راه های مختلف برای رسیدن به مقصد.

•

مشخص نبودن برتریِ هیچ کدام از راه های موجود.

•

وجود شکّ و تردید برای انتخاب یکی از راه ها برای مشورت خواه.

•

مراجعه به مشاوران آگاه و بی طرف.

•

گرفتن آراء مشاوران آگاه و شنیدن دلایل آنان.

•

انتخاب بهترین راه توسط مشورت خواه و عمل به آن.

عدم نیاز به شورا

بنابر آن چه بیان شد شورایی که عمر برای انتخاب خلیفه تشکیل داد، اقتضاء، شکل و شرایط شوری را نداشت، زیرا:

• در این شوری، مشورت خواه عمر، بود که خودش در موقع اعلام نتایج مشورت زنده نبود تا بخواهد به نتایج مشورت عمل کند.
•

اگر وجود هر یک از اعضای شورا به منزله راهی برای رسیدن به هدف فرض شود، برتری حضرت علی (علیه السلام)، هم از طریق قرآن و سنّت و هم از گفتار عمر – که در صفحات قبل نمونه های آن بیان شد - معلوم بود و شکّ و تردیدی وجود نداشت که اقتضای مشورت داشته باشد بنابراین تشکیل شورا بی مورد بود.

•

مشاوران تعیین شده برای شورا، بی طرف نبودند، زیرا بنا به گفته ی عمر – که قبلاً بیان شد - همه ی آن ها به خلیفه شدن طمع داشتند.

•

به قول عمر پنج نفر از اعضای شوری دارای صلاحیّت لازم نبودند و نباید به عضویّت شوری در می آمدند.

با توجّه به توضیحات فوق، تشکیل شورا نه ضرورت داشته است، نه مشروعیّت و عُمَر با اطلاعی که از صلاحیّت حضرت علی (علیه السلام) داشت و بارها می گفت که اگر خلیفه شود مردم را به راه راست می برد، باید او را به مردم معرّفی می کرد، شعاری هم که درست کرده بود و می گفت: اَكْرَةَ أَن أتحمّلُها حيّاً وَ ميّتاً - اكراه دارم که خلافت علی (علیه السلام) را در زنده بودن و در حال مرگ تحمّل کنم، تکلیف عمر را ساقط نمی کند و در برابر خدای متعال درباره ی نتایجی که از این شوری به دست آمد مسئول می باشد. همان طور که از سخنان او - در صفحات قبل - به دست می آید، او می دانست که عثمان خویشاوندانش را بر مردم مسلّط خواهد کرد و می دانست که مردم در اثر اقدامات ناروایش او را خواهند کشت.

آیا عمر نمی دانست ارزش خلیفه شدن حضرت علی (علیه السلام) که مردم را به راه راست می برد برای اسلام و مسلمین چه اندازه است؟

آیا عمر نمی دانست زیان خلیفه شدن عثمان که خویشاوندان فاسد خود را بر مردم مسلّط می کند چقدر است؟

مردمی که پس از او این زیان ها را دیده اند یا در تاریخ خوانده اند بدانند که خدای تعالی می فرماید:

مَن يَشفَعُ شفاعةً حَسَنَةً يَكُن لَهُ نَصيبٌ منها وَ مَن يَشفع شفاعةً سيِّئَةً يكن لَهُ كِفَلٌ مِنها... (1) هر کس در تحقّق نیکی ها کمک و همراهی داشته باشد از نیکی ها بهره ای خواهد برد و هرکس در به وجود آمدن بدی ها کمک و همراهی کند از بدی ها سهمی خواهد داشت.

مطمئناً آن چه از آثار سوء این شوری که مشاهده شده و می شود، از جمله انحرافات و خون ریزی هایی که بین مسلمانان به وجود آمد - و تا آخرالزمان ادامه دارد - بنیانگذاران سقیفه و شوری در آن سهیم می باشند.


1) النساء، 85.

زیان تأخیر در خلافت حضرت علی (علیه السلام)

ابن ابی الحدید درباره ی خلافت پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) می نویسد:

... و لَعَلَّهُ لَو وَ لِيَها حينئذ لاستقام الامر وَ صَلُحَ الاسلام وَ تَمَهَّدَ فَإِنَّهُ ما وَقَعَ الاضطراب عِندَ وَلايَتِهِ بَعدَ عثمان إِلاّ لِأنَّ اَمرَهُ هَانَ عِندَهُم بِتَأْخَرِهِ عَن الخَلافَة وَ تَقَدُّم غَيرَه عَلَيهَ فَصَغُرَ شأنه في النّفوس و قَرَّرَ مِن تقدّمه في قلوبِ اِلنّاس أَنَّهُ لا يَصلَحُ لها كلّ الصلاحيّهِ و النّاسُ عَلى ما يَحصُلُ فِى نُفُوسِهِمْ وَ لَوْ كَانَ وَ لِيَها اِبتداءً وَ هُوَ عَلَى تِلکَ الْحَالَةِ الَّتِي كَانَ عَلَيْهَا أَيَّامَ حَيَاةِ رَسُولِ اللَّهِ وَ تِلْكَ الْمَنْزِلَةِ الرَّفِيعَةِ وَ الِاخْتِصَاصِ الَّذِى كَانَ لَهُ لَكَانَ الاَمر غَيْرِ الَّذِى رَأَيْنَاهُ عِنْدَ وَلَايَتِهِ بَعْدَ عُثْمَانَ. (1)

شاید اگر حضرت علی (علیه السلام) پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله) عهده دار خلافت می شد کارها درست می شد و اسلام به خوبی گسترش می یافت زیرا جنگ و خون ریزی در زمان ولایت آن حضرت پس از عثمان به وجود نیامد مگر به خاطر این که حکومت او نزد مردم سبک شمرده شد به خاطر تأخیری که در خلافت او به وجود آمد و دیگران بر او پیشی گرفتند، به همین جهت شأن و موقعیّت آن حضرت در نظرشان کوچک آمد و چنین در ذهن مردم جا افتاد که صلاحیّت کافی برای خلافت ندارد و مردم هم تابع چیزی هستند که در قلوبشان نقش می بندد. بنابراین اگر پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) بلافاصله با آن حالت و وضعیّتی که در زمان پیامبر (صلی الله علیه وآله) داشت و آن منزلتِ رفیعی که مخصوص خودش بود خلیفه می شد، اوضاع غیر از آن چیزی بود که در ولایت او پس از عثمان مشاهده کردیم.

این نظر ابن ابی الحدید بسیار عمیق و منطقی است لکن باید اضافه کرد که اگر حضرت علی (علیه السلام) بلافاصله پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله) خلیفه می شد وضعیّت مسلمانان و جهان اسلام غیر از آن چیزی بود که اکنون مشاهده می شود.


1) شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 256.

سخن پایانی

با توجّه به مطالبی که بیان شد دو سؤال در ذهن به وجود می آید که بسیار قابل تأمّل است:

• چه می شد اگر مانند آن چه ابوبکر گفت: «از آشوب ترسیدم» (1)و با این جمله شرکت خود را در سقیفه توجیه کرد، حضرت علی (علیه السلام) نیز به دلیل جلوگیری از اختلاف به پیشنهاد عمویش عمل می کرد و جنازه پیامبر (صلی الله علیه و آله) را برای مدّتی کوتاه کنار می گذاشت و پس از گرفتن بیعت از مردم و محکم کردن پایه های خلافت خود با تجلیل و احترام فراوان مراسم تدفین را انجام می داد تا جامعه ی اسلامی دچار اختلاف نشوند؟

-چه می شد اگر حضرت علی (علیه السلام) در جریان شورا پیشنهاد عبدالرّحمن را قبول می کرد و سپس همان طور که عثمان به سیره ی شیخین عمل نکرد او هم عمل نمی کرد؟ و در نتیجه خرابکاری عثمان، جنگ جمل، جنگ صفین و جنگ نهروان هم پیش نمی آمد. آیا یک جمله دروغ بر زبان جاری کردن به جلوگیری از این خسارت ها نمی ارزید؟

این سؤالات را به دو صورت می توان پاسخ گفت:

اولاً اگر حضرت علی (علیه السلام) آن چنان که گفته شد عمل می کرد، اسلام نمونه ی انسان کامل را نداشت تا بتواند او را به عنوان الگوی بی نظیر به عالم بشریّت نشان دهد. افزون براین به فرموده ی پیامبر (صلی الله علیه و آله):

عَلَىٌ الصَّدِيقِ الاَكبَر (2) حضرت علی (علیه السلام) بزرگ ترین راستگوی عالم بشریّت است و به هیچ وجه و هیچ قیمت از او دروغ شنیده نمی شود.

ثانیاً- خدای تعالی در آیات بسیاری از امتحان مردم، سخن گفته است از جمله در آیه 179 آل عمران می فرماید:

مَا كَانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى مَا أَنتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ مَا كَانَ اللهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ... سنّت خدا چنین نبوده و نیست تا مؤمنان را به همان گونه که شما هستید (مخلوطی از خَبيث و طيّب) واگذارد، مگر این که ناپاک را از پاک جدا سازد. و (نیز) چنین نیست که خداوند شما را از اسرار غیب آگاه سازد. (و مستقیماً افراد خبیث را معرّفی کند).


1) مروج الذهب، ج 1، ص 657.

2) تاریخ دمشق، ج 42، ص 42.

با توجّه به این آیه مشخص می شود که افراد ناپاک نیز در لباس مؤمنین در می آیند و هرگاه امتحانی پیش آید این افراد شناخته می شوند. همان طور که قبلاً بیان شد، پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله) امتحان شروع شد و پیامبر (صلی الله علیه و آله) این امتحان را به این عبارت پیشگویی فرمودند:

سَتَكُونُ مِنْ بَعْدِى فِتْنَةُ فاذا كَانَ ذَلِكَ فَالْزَمُوا علی بْنِ ابی طَالِبٍ... (1) بزودی پس از من آزمایشی پیش خواهد آمد. پس هرگاه چنین شد همراه علی بن ابی طالب (علیه السلام) باشید.

این آزمایش شروع و اکثر مردم از امتحان رو سفید بیرون نیامدند. برای این که گمان نشود اکثریّت، دلیل بر حقّانیت است لازم است به این آیه شریفه توجّه شود:

قُل لا يَسْتَوى الْخَبيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ... (2) (ای پیامبر (صلی الله علیه و آله) بگو ناپاک و پاک یکسان نیستند اگر چه بسیاری ناپاک تو را به تعجّب وا دارد.

وَ قُل الْحَقِّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَن شَاء فَلْيُؤْمِن وَ مَن شَاء فَلْيَكْفُرْ... (3) (ای پیامبر (صلی الله علیه و آله)) بگو حق از پروردگارتان می باشد. هر که خواهد ایمان آورد هر که خواهد انکار کند...

وَ السّلامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى


1) تاریخ دمشق، ج 42، ص 450.

2) المائده، 100.

3) الكهف، 29.

پی نوشت ها

1- كنز العمّال، ج 13، ص 114؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص 48؛ مجمع الزوايد، ج 9، ص 146؛ تفسیر ثعلبی، ج 7، ص 82 با شرح بیشتر.

2- الشعراء، 214.

3- دمشق، ج 42، ص 302 و 303.

4- همان، ص 303.

5- همان.

6- همان، ص 392.

7- تاریخ دمشق، ج 42، ص 187 تا 199.

8- طه، 29.

9- طه، 30.

10- طه، 31.

11- طه، 32.

12- تاریخ دمشق، ج 42، ص 52.

13- تاریخ دمشق، ج 42، ص 53.

14- تاریخ دمشق، ج 42، ص 240؛ کنز العمّال، ج 12، ص 103.

15- تاریخ دمشق، ج 42، ص 233.

16- تاریخ دمشق، ج 42، ص 322 و با اختلاف عبارت از قول انس، ص 323.

17- تاریخ دمشق، ج 42، ص 450.

18- تاریخ دمشق، ج 42، ص 90 تا 123؛ فتح الباری، ج 7، ص 365.

19- تاریخ دمشق، ج 42، ص 98، 344، 345، 347؛ المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 597؛ فتح الباری، ج 8، ص 66 و 241.

20- صحیح بخاری، ج 1، ص 170 و ج 2، ص 79.

21- الملل و النحل، ج 1، ص 23.

22- الطبقات الكبرى، ج 2، ص 370 و 371.

23- صحیح بخاری، ج 1، ص 39، ج 6، ص 11؛ ج 9، ص 137؛ الملل و النحل، ج 1، ص 22 و سایر منابع.

24- انساب الاشراف، ج 1، ص 583؛ الامامة و السياسة، ج 1، ص 12 با اختلاف عبارت؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 372.

25- شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 40.

26- الزّمر، 30.

27- لغتنامه دهخدا.

28- شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 38.

29- تفسير كبير، ج 8، ص 184.

30- آل عمران، ج 3، ص 101 تا 103.

31- آل عمران، ج 3، ص 144.

32- سقیفه، 30.

33- شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 37 تا 39؛ تاریخ طبری، ج 4، ص 1347؛ صحیح بخاری، ج 8، ص 211 به اختصار.

34- الملل و النحل، ج 1، ص 24.

35- الامامة و السياسه، ج 1، ص 16.

36- شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 219.

37- انساب الاشراف، ج 1، ص 583؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 372.

38- شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 56، تاریخ طبری، ج 4، ص 1328.

39- الامامة و السياسه، ج 1، ص 20.

40- انساب الاشراف، ج 1، ص 586.

41- الاعراف، 150.

42- صحیح بخاری، ج 5، ص 26 و 36؛ الصواعق المحرقه، ص 188.

43- صحیح مسلم، ج 4، ص 1903.

44- كنز العمّال، ج 12، ص 111؛ الصواعق المحرقة، ص 175

45- الامامة و السياسة، ج 1، ص 18؛ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 11.

46- الامامة و السياسة، ج 1، ص 18؛ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 12.

47- همان، 19.

48- شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 308.

49- شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 23.

50- تاریخ طبری، ج 4، ص 1347.

51- التوبه، 103.

52- شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 187.

53- انساب الاشراف، ج 1، ص 587.

54- الصواعق المحرقه، ص 177.

55- همان.

56- تاریخ دمشق، ج 30، ص 411؛ الطبقات الکبری، ج 2، ص 106.

57- تاریخ دمشق، ج 42، ص 235.

58- الصواعق المحرقة ص 179.

59- تاریخ دمشق، ج 42، ص 405؛ الصواعق المحرقة، ص 179.

60- تاریخ دمشق، ج 42، ص 406؛ الاستیعاب، ج 3، ص 1102؛ الصواعق المحرقة، ص 127.

61- تاریخ دمشق، ج 42، ص 402 تا 404؛ الاستیعاب، ج 3، ص 1102؛ الصواعق المحرقه، ص 126.

62- شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 6.

63- تاریخ دمشق، ج 42، ص 235.

64- الصواعق، ص 177.

65- انساب الاشراف، ج 2، ص 100.

66- الاستیعاب، ج 3، ص 1102.

67- الصواعق، ص 178.

68- الصواعق، ص 179.

69- تاریخ دمشق، ج 42، ص 492.

70- همان، ج 42، ص 340 و 341.

71- تاریخ دمشق، ج 42، ص 349؛ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 45.

72- محمّد، 9.

73- ترجمه تاریخ طبری، ج 5، ص 2060؛ شرح نهج البلاغه، ج 12، ص53 با مختصری تفاوت

74- شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 189.

75- شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 20 به نقل از تاریخ بغداد.

76- تاریخ دمشق، ج 30، ص 418.

77- شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 57.

78- انساب الاشراف، ج 2، ص 214.

79- همان.

80- همان، ج 1، ص 581.

81- همان، ص 583،584.

82- الاستيعاب، ج 2، ص 567.

83- همان، ص 568.

84- شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 190.

85- شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 28.

86- شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 258.

87- همان، ص 260.

88- شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 259.

89- همان، ص 260؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص 427؛ الاستيعاب، ج 3، ص 1153.

90- الامامة و السّياسة، ج 1، ص 29.

91- القصص، 68.

92- نهج البلاغه، خطبه 3.

93- الاستيعاب، ج 3، ص 1153.

94- الامامة و السياسة، ج 1، ص 26.

95- لسان العرب، ج 3، ص 511.

96- كنز العمّال، ج 6، ص 79.

97- تاریخ دمشق، ج 42، ص 429.

98- همان، ص 431 تا 432 و 435.

99- الصواعق المحرقة، ص 126.

100- الانبياء، 111؛ تاريخ دمشق، ج 42، ص 433-431.

101- الصواعق المحرقة، ص 152.

102- كنزالعمّال، ج 12، ص 94؛ مجمع الزوايد، ج 9، ص 265.

103- تاریخ دمشق، ج 42، ص 16.

104- درّالمنثور، ج 2، ص 143،144.

105- تفسیر کبیر، ج 29، ص 271؛ درالمنثور، ج 6، ص 185.

106- تاریخ دمشق، ج 42، ص 434.

107- الحاقه، 12.

108- تاریخ دمشق، ج 4، ص 361.

109- آل عمران، 61.

110- الصواعق المحرقة، ص 123.

111- التوبه، 8.

112- انساب الاشراف، ج 2، ص 204.

113- الطبقات الكبرى، ج 5، ص 17.

114- سقیفه، ص 33.

115 - شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 187،188.

116- النحل، 83.

117- تاریخ دمشق، ج 42، ص 434.

118- شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 265.

119- انساب الاشراف، ج 2، ص 583 و 584.

120- صحیح بخاری، ج 8، ص 208.

121- تطهير الجنان، ص 51.

122- تاریخ دمشق، ج 42، ص 449.

123- النساء، 85.

124- شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 256.

125- مروج الذهب، ج 1، ص 657.

126- تاریخ دمشق، ج 42، ص 42.

127- تاریخ دمشق، ج 42، ص 450.

128- المائده، 100.

129- الكهف، 29.

منابع و مآخذ

•

علاوه بر قرآن کریم و نهج البلاغه؛

•

ابن عبدالبر، الاستیعاب في معرفة الاصحاب، مكتبة نهضت، مصر.

•

ابن عساکر، تاریخ مدینه، دمشق، دارالفکر، بیروت، 1417ق، 1996م.

•

ابن ابی الحدید، عزالدین عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، 1959م.

•

ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، فی شرح صحیح بخاری، دارالمعرفة، بيروت.

•

ابن حجر هيثمي، الصواعق المحرقة، چاپ دوّم، قاهره، 1965م.

•

ابن محمد عبدالله بن قتيبة الدينوري، الامامة و السياسة، مؤسسة الحلبي، قاهره، 1387ق- 1967م.

•

ابن منظور، لسان العرب، بيروت.

•

البلاذری، احمد بن یحیی بن جابر، انساب الاشراف، ج 1، ج 2، دارالمعارف، قاهره و ج 2، مؤسسة الاعلمی، بیروت، 1974.

•

الشهرستاني، الملل و النّحل، مطبعة مصطفى البا الحلبى و اولاده، بمصر، 1381ق، 1961م.

•

القرطبي، الجامع الاحكام القرآن، قاهره، 1967م.

•

الهيثمي، حافظ نورالدّین علی بن ابی بکر، مجمع الزّوايد و منبع الفواید، دارالفکر، بیروت، 1414ق- 1994م.

•

ثعلبی، ابی محمد بن عاشور، الكشف و البيان، دار احیاء التّراث العربی، بیروت، 1422ق.

•

حاکم نیشابوری، المستدرك على الصحيحين، دارالمعرفة، 1418ق.

•

دهخدا، علی اکبر، لغت نامه، مؤسسه لغت نامه دهخدا، دانشگاه تهران.

•

سيد على جلال الدّين عبدالرّحمن، الدارالمنثور، بيروت، 1983.

•

طبرانی، الحافظ ابی القاسم سلیمان بن احمد، المعجم الكبير، مكتبة ابن قيميه، قاهره.

•

طبرسی، الاحتجاج، مترجم، دارالکتب الاسلامیه، تهران، چاپ اوّل، 1381.

•

طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، چاپ دوّم، 1362ش.

•

عسگری، مرتضی، سقیفه، انتشارات علّامه عسگری، چاپ هفتم، 1387.

•

فخر رازی، محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، معروف به تفسير كبير، المطبعة البهيّة المصريّه.

•

فیض کاشانی، تفسیر الصافی، چاپ اسلامیه، 1387ق.

•

متقی هندی، علاء الدّین علی، کنزالعّمال، مؤسسة الرساله، بیروت، 1405 قمری.

•

محمد بن سعد بن منيع الزّهرى، الطبقات الكبرى، دارالتّراث العربي، بيروت.

•

نسایی، احمد بن شعیب، خصائص الامام على (علیه السلام) دارالكتب العلميّة، بيروت.

سنجش روایات ابوهریرہ

اشاره

حجت الاسلام سید حسین میرنورالهی

•

ابوهریره در بوته نقد

•

سنجش کلّی احادیث ابوهريره

•

جعل احادیث در راستای خواست معاویه

•

جعل احاديث بر علیه خاندان وحی (علیه السلام)

•

ابوهریره و شاگردی کعب الاحبار

•

دیدگاه علمای عامّه درباره ابوهريره و كعب الاحبار

درآمد

فرقه وهابیت محصول تفکّر و انظاری است که بیشتر آن ها ریشه در روایات جعلی دارد و بیشتر این روایات از سوی ابوهریره است بنابراین نقش او در انحرافات حاصله در دایره اسلام قابل انکار نیست ابوهریره کسی است که به راحتی حدیث می ساخت و این مطلبی است که حتّی از نگاه دانشمندان عامّه مخفی نمانده است. متن روایات او نشان از یک ذهن جاهلی بی سواد خرافه گرا دارد، بی شک اگر کسی با اسلام آن هم با طمع ابوهریره آشنا شود عطایش را به لقایش خواهد بخشید، ابوهریره معمار روایات شرم آوری است که جز توسط افراد ساده لوح مورد پذیرش قرار نمی گیرد و محصولی جز دوری از قرآن و روایات معصومین (علیهم السلام) ندارد.

کلید واژه ها:

ابوهریره، جعل حدیث، وهابیت، معاويه، كعب الاحبار

اعتقادات و عقاید دو رکن اساسی هر دین و مذهبی است که باید آن را از مدارک متقن و محکم بدست آورد و در عین باور مطابق آن عمل نموده و از آن جا که معارف دینی با واسطه به دست ما رسیده است. اطمینان از راویان حدیث مهم ترین گزینه در این جریان است دستگاه حکومت اموی به سرکردگی معاویه با خرید افراد دست به جعل حدیث زدند. (1)تا باعث انحراف اعتقادی و رفتاری در جامعه مسلمین گردیدند. در این زمینه از اشخاص دین فروش و منافقی چون سمرة بن جندب، (2)ابوهریره، عمرو بن عاص، مغيرة بن شعبه، عروة بن زبیر استفاده کرد. (3)در این مقاله به بررسی و سنجش روایات ابوهریره پرداخته شده تا در پرتوی آن به یکی از علل مهم اعتقادات فاسد ظاهرگرایان اهل حدیث و وهابیت پی برد.

ابوهریره الدوسی

ابوهریره الدوسی یکی از کسانی است که روایات اسرائیلی به طور گسترده در کتب عامّه کرد. او از نظر اسم و نسب و تاریخ تولد و مرگ مجهول است (4)و سه سال پیامبر (صلی الله علیه و آله) را درک کرده است، (5)با این وجود او بیشترین روایات کتب عامّه را به خود اختصاص داده است. (6)امّا او در دوران پیامبر (صلی الله علیه و آله) فاقد ارزش بود و بخاطر پر کردن شکمش به صحابت با آن حضرت پرداخته است. (7)بزرگان صحابه و عالمانی که نزد عامّه دارای جلالت و مقام هستند چون عایشه، زبیر و عمر، عبدالله بن عمر، ابو حنیفه، ابراهیم صیرفی، ابوجعفر اسکافی، نظام معتزلی و... همگی او را تکذیب کرده اند. ابوهریره در نزد ما نیز شخص کاملاً بی ارزشی است. حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) او را بزرگ ترین دروغ پرداز معرّفی نموده اند. (8)عُمر در این رابطه با او درگیر شد و او را با تازیانه می زد. ابوهریره می گوید: این احادیثی که نقل کردم اگر در زمان عمر یا نزد عمر نقل می کردم سر من را زخمی می کرد. و نیز گفته که در زمان عمر قدرت نداشتیم که بگوییم: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) تا این که عمر کشته شد. از او علّت این خوف پرسیده شد؟ گفت:

بخاطر تازیانه ها و با دستش به پشتش اشاره کرد. (9)امّا او برای پر کردن ذهن خود از داستان ها به یهودیان تازه مسلمانی چون کعب الاحبار روی می آورد (10)تا بتواند با استفاده از آن به جعل حدیث بپردازد. کم کم خوش خدمتی های ابوهریره به عمر و عثمان و معاویه و امویان (11)باعث شد تا او را در خدمت سیاست های خود درآورند و در پرتوی آن او را به عنوان بزرگ ترین راوی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) معرّفی کنند و به این ترتیب راه تخریب دین به سادگی هموار شد.


1) الكافى، ج 1، ص 62؛ الجمع بين الصحيحين البخاری و مسلم، ج 1، ص 95، 366، ج 2، ص 346، 494 و ج 3، ص 120، 318 و 336؛ المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص) ج 1، ص 149، 183،194، 195، 196 و ج 3، ص 294، 316 و 407- این حدیث و مضمون آن با اسناد صحیح در کتب دیگری چون معجم الاوسط، معجم الكبير، سنن ابن ماجه، سنن بیهقی، سنن ترمذی، سنن ابی داود، سنن دارمی، صحیح ابن حبان، صحیح مسلم، صحیح بخاری، مسند ابی شیبه، مسند ابن جعد، مسند ابی یعلی، مسند احمد بن حنبل، مسند اسحاق بن راهويه، مسند البزار، مسند الحميدى و...

2) شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید، ج 4، ص 73.

3) همان، ج 4، ص 63.

4) الإستيعاب في معرفة الأصحاب، 1992، ج 4، ص 1768؛ تاریخ مدينة دمشق، ج 67، ص 387 و 388.

5) تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج 2، ص 42.

6) الإصابة في تمييز الصحابة، ج 7، ص 352.

7) حلية الأولياء وطبقات الأصفياء، ج 1، ص 378.

8) شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید، ج 4، ص 68.

9) تاريخ مدينة دمشق، ج 67، ص 343 و 344.

10) همان، ج 67، ص 341.

11) تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 601 و الإمامة والسياسة المعروف بتاريخ الخلفاء، تحقیق علی شیری، ج 1، ص 217.

سنجش کلّی احادیث ابوهریره

او با این که سه سال بیشتر در مدینه نبوده است امّا با این حال بیشترین روایت از پیامبر (صلی الله علیه و آله) را به خود اختصاص داده و از همه مهاجرین و انصار بیشتر نقل روایت نموده است و در این زمینه روایاتی را نقل کرده است که قبل از اسلام آوردنش بوده!! که در موضع مناسب خود به آن ها اشاره می کنیم. گفته شده فقط در مسند بقی بن مخلد بیش از 5300 حدیث از ابوهریره نقل شده و گفته شده از افرادی چون ابوبکر و عمر و عایشه و کعب الاحبار و ابی بن کعب و اسامة بن زيد و فضل بن عباس و بصرة الغفاری روایت نقل کرده است. (1)و به گفته بخاری نزدیک سیصد نفر از اهل علم از او نقل روایت می کنند. (2)مانند مروان بن حکم و ابن عمر و عروة بن زبیر و... (3)امّا خود ابوهریره اعتراف دارد که احادیثی که نزد عبدالله بن عمرو بن عاص از احادیث او بیشتر است. (4)و این اعتراف یا جعل روایات ابوهریره را آشکار می کند و یا این که ابوهریره در ابتدای جعل و دروغ پردازی بوده (5)و به همین دلیل روایات عبدالله بن عمرو بن عاص را بیشتر می دانسته و البته عبدالله نیز روایات پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در اختیار نداشته بلکه بار شتری از روایات یهود

را بدست آورده بود و به همین دلیل او نیز از شاخص های حدیث اسرائیلی محسوب می شود و مراد ابوهریره نیز می تواند به روایات اسرائیلی عبدالله بن عمرو باشد.

ابوهریره خود در نقل روایات به طور متعارض سخن می گوید و این به دلیل شرائط زمانی خاصی است که بر او عارض می شده است و از سوی دیگر او برخی از روایات را کتمان کرده است!! با این که مدّعی عدم کتمان نیز بوده است. این اختلاف حالات او در نقل روایت از موقعیت سنجی او نسبت به زمان حکایت دارد و او را در زمره سوء استفاده کنندگان از روایت قرار می دهد. هم چنین او گفته: من نه (احادیث را) کتمان می کنم و نه می نویسم و از سوی دیگر او نوشتار زیادی از احادیث را همراه خود داشته که به تعارض می انجامد. ابن عساکر برای رفع تعارض گفته: ابوهریره در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) نمی نوشته و به خاطر این که آن حضرت برای او دعا نمود تا احادیث را فراموش نکند ولی بعد از آن حضرت روایات را می نوشت. و الله اعلم. (6)

ابن عساکر با این توجیه منع کتابت حدیث را که توسط ابوبکر و عمر اعمال شده بود و تا زمان عمر بن عبدالعزیز ادامه پیدا کرده بود را چگونه توجیه خواهد کرد!! بهترین توجیه این است که او در زمان ابوبکر و عمر چیزی نمی نوشته ولی از وقتی که به خدمت امویان درآمد احادیث اسرائیلی و اموی پسند او نوشته شد، چنان که ابوزعیزعه کاتب مروان به دستور مروان


1) الإصابة في تمييز الصحابة، ج 7، ص 352.

2) همان، ج 7، ص 353.

3) همان، ج 7، ص 353- بر کسی پوشیده نیست که این سه تن از اهل علم که بخاری گفته از بزرگان منافقین و دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) هستند.

4) بهجة المحافل و بغية الأماثل، ج 1، ص 83.

5) أبوهريرة، ص 53.

6) تاريخ مدينة دمشق، ج 67، ص 343.

احادیث ابوهریره را می نوشت. (1)و نباید هم چون ابن عساکر در توجیه آن به دروغ پردازی ابوهریره در مورد دعای پیامبر (صلی الله علیه و آله) در حق او اعتناء کرد. هم چنین گفته است: دو کیسه از احادیث دارد که یکی از آن ها را به مردم گفته است و اگر دیگری را بیان کند گردنش را می زنند. (2)

و نیز می گفت: اگر آن چه را که می دانیم بیان کنم، سنگ بارانم می کنید. (3)یا با نیزه من را می زنید و من را مجنون می نامید. (4)و در مواقعی گفته 5 جرب (ظرف) یاد گرفتم که فقط دو جرب را اظهار کردم. (5)ابوهریره می گفت: چه بسا کیسه ای که نزد من بود و من آن را باز نکردم یعنی از علم. (6)به هر حال مخفی کاری و دستبرد ابوهریره در روایات از چشم عالمان آن روزگار به دور نمانده تا جائی که یزید بن هارون می گوید از شعبه شنیدم که می گفت: ابوهریره تدلیس (مخفی کاری و دستبرد به روایات) می کرد. (7)دروغگوئی او تا حدّی نزد مردم روشن بود که برخی از احادیث را که بیان می کرد و آن ها را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) نسبت می داد مورد ملاحظه مردم واقع می شد و از او می پرسیدند که این از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل شده یا با ذهن خودت پرورانده ای؟ که در جواب می گفت: از ذهن خودم است!! (8)بنابراین او

نیز به جعل احادیث و نسبت دروغین آن ها به پیامبر (صلی الله علیه و آله) معترف بوده است.

سر سفره معاویه

همان طور که در زندگی قبل و بعد از اسلام ابوهریره آشکار است او شکم پرست بوده و باید در روزگاری که معاویه گردنکشی می کند با او بر سر یک سفره باشد و دنیای او را برگزیند از غذاهای رنگارنگی که معاویه برای او بر سفره پهن کرده است، شکم خود را پر می کند. (9)

ابوهریره هنگام ورود معاویه به کوفه با وی همراهی می کرد، هنگامی که وارد مسجد کوفه شدند، ابوهریره در میان مردم فریاد برآورد: ای اهل عراق آیا گمان می کنید بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دروغ می بندم و خود را در آتش می سوزانم، به خدا سوگند از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) شنیدم فرمودند: هر پیامبری حرمی دارد و حرم من هم مدینه می باشد. هر کس در مدینه فتنه ای برپا کند و حادثه بیافریند لعنت خداوند و رسول و مردم شامل او می گردد، من اکنون گواهی می دهم که علی بن ابی طالب در مدینه فساد کرد و فتنه راه انداخت، هنگامی که این سخن به معاویه رسید او را پاداش داد و بر احسان خود افزود و بعد هم او را حاکم مدینه کرد و به دنیای خود رسید. (10)و او نیز با جعل احادیث از پذیرایی معاویه تقدیر می کرد. مانند این حدیث که می گوید: در مکّه هند را دیدم که صورتش مانند تکّه ماه می درخشید و... و با او بچه ای بود که بازی می کرد. در این


1) الإصابة في تمييز الصحابة، ج 1، ص 72.

2) تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج 2، ص 42.

3) تاريخ مدينة دمشق، بيروت، ج 67، ص 338.

4) همان، ج 67، ص 338.

5) تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج 2، ص 42.

6) تاريخ مدينة دمشق، بیروت، ج 67، ص 340.

7) همان، ج 67، ص 359.

8) مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 252 و 299 و الجامع الصحيح المختصر، ج 5، ص 2048.

9) ربيع الأبرار و نصوص الأخيار، ج 3، ص 226.

10) شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید، ج 4، ص 65.

هنگام مردی از کنار ایشان عبور کرد و گفت: کسی را می بینم که اگر بزرگ شود بزرگ قومش خواهد شد. هند گفت: اگر بزرگ قومش بخواند خدا او را بمیراند و او معاوية بن ابی سفیان بود. (1)

ابن کثیر بعد از نقل این کلام که شافعی آن را نقل نموده و هیچ ایرادی به آن نمی گیرد!! آیا شافعی نیز متوجّه این اراجیف نبوده است!! که سال هفتم هجری کجا و کودکی معاویه در مکّه کجا!!

جعل احادیث در راستای سیاست های امویان

پس از آشنایی با روش ابوهریره در نقل روایت که علاوه بر جعل حدیث و بیان اسرائیلیات، کتمان حدیث، تدلیس در روایت، دستبرد و تعارض در روایات را بیان می نموده متوجّه می شویم که تمام این فعالیت ها در راستای سیاست های امویان علی الخصوص معاویه صورت می پذیرفته به طوری که ابوهریره یکی از اعضای جعل حدیث در دستگاه معاویه بوده است. (2)سیاست های امویان که با جعل روایت و تحریف تاریخ توسط عمال ایشان چون ابوهریره صورت می گیرد، به طور خلاصه در چند امر پیگیری می شود که در یک کلام با اهداف خداوند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) در تضاد است.

1.

تجسّم و تشبیه خداوند.

2.

اهانت و عدم عصمت و خطاکار بودن انبیاء (عیلهم السلام).

3.

دشمنی با پیامبر (صلی الله علیه و آله) و نیاکان و خاندان مطهّرش (علیهم السلام).

4.

فضیلت سازی برای منافقان و دشمنان پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام).

5.

داستان سرایی و شاگردی مکتب یهودیت.

حال دروغ پردازی های ابوهریره را در این پنج محور از سیاست های امویان بازگو می کنیم.

1. شرک و تجسّم خداوند

روایات ابوهریره در توحید و خداشناسی چیزی جز شرک و کفر نیست!! با این حال این احادیث باعث شده تا اهل حدیث و ظاهرگرایان و وهابیت به آن عمل کنند و از تأویل آن بپرهیزند و خدایی مجسّم برای خود ترسیم کنند. این احادیث عبارتند از:

1.

خداوند انسان را همانند صورت خویش خلق کرد که طولش شصت زراع بود. (3)

2.

خداوند را در روز قیامت می بینید، همان طور که در آسمان صاف خورشید و ماه را می بینید. (4)

3.

به کسی که جانم در دست اوست قسم که یقیناً خداوند عزّوجل را خواهید دید. (5)


1) البداية و النهاية، ج 8، ص 118- قال أبوهريرة: رأيت هندا بمكة كأن وجهها فلقة قمر، و خلفها من عجيزتها مثل الرجل الجالس، و معها صبى يلعب، فمر رجل فنظر إليه فقال: إني لأرى غلاما إن عاش ليسودن قومه، فقالت هند: إن لم يسد إلى قومه فأماته الله، و هو معاوية بن أبي سفيان.

2) شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید، ج 4، ص 63.

3) تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج 1، ص 42؛ الجامع الصحيح المختصر، ج 5، ص 2299 وصحيح مسلم، ج 4، ص 2183.

4) الجامع الصحيح المختصر، ج 4، ص 2403 و صحیح مسلم، ج 1، ص 163 و الشیبانی، مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 275 و 293 و 368 و 533.

5) مسند أحمد بن حنبل، القاهرة، ج 2، ص 389 و صحیح مسلم، ج 4، ص 2279.

4.

خداوند (در روز قیامت) برای مسلمانان که منافقان نیز در بین آن ها هستند به صورتی غیر از آن چه در گذشته می شناختند، تجلّی می کند و می گوید: من خدای شمایم! می گویند از تو به خدا پناه می بریم ما در این جا می مانیم تا خدایمان بیاید!! و هنگامی که بیاید او را نیکو می شناسیم! خداوند نیز به همان صورتی که او را می شناختند ظاهر می شود و ایشان نیز اعتراف می کنند به ربوبیت او! (1)

5.

هنگامی که خدا مردم را در یک سرزمین در قیامت جمع کند، ندا دهنده ای می گوید: هر قومی به معبودش شود و چنین می شود و بقیه باقی می مانند. پس به سوی ایشان آمده و می پرسد، چرا مانده اید؟ می گویند: منتظر پروردگارمان هستیم. از ایشان می پرسد، آیا او را می شناسید؟ می گویند: بله پس ساق خود را آشکار می کند و همگی به سجده می افتند!! (2)

6.

خنده خداوند از درخواست های یک جهنّمی برای رفتن به بهشت!! (3)

7.

خداوند نسبت به دو نفر که یکی دیگری را کشته ولی هر دو اهل بهشت هستند، می خندد. (4)

8.

بهشت و جهنّم هر کدام ظرفیتی دارند و جهنم دائماً می گوید آیا کسانی هستند که اضافه به جهنّمیان شوند؟ تا این که خدا پایش را بر جهنّم گذارد در این حال جهنّم می گوید بس است، بس است، (بس است) و تنها در آن وقت است که پر می شود. (5)

9.

پروردگار ما هر شب به آسمان دنیا فرود می آید و در ثلث آخر شب می گوید: کسی که مرا بخواند او را اجابت کنم!! (6)

10.

فرشته ایست که دو پای او از زمین هفتگانه گذشته و عرش بر دوش اوست و می گوید: منزّه هستی، کجا بودی و کجا هستی!! (7)

11.

دست خداوند پر است و سخاوت او به آسمان و زمین دست او را خالی نمی کند. آیا انفاقی که خدا از ابتدای خلقت آسمان ها و زمین داشته را ندیدید. آن چه که در دست اوست کم نمی شود و عرش او بر روی آب است و در دست (دیگرش) میزان است که بالا و پایین می کند. (8)

12.

هنگامی که خدا رحم را خلق کرد او گره لباس زیرین خدا را گرفت و خدا به او گفت: رها کن!! او گفت: این جایگاه کسی است که به تو پناه می برد از جدا شدن. (9)

13.

هنگامی که عبد به سوی من یک وجب بیاید به سوی او یک ذراع نزدیک می شوم و اگر یک ذراع بیاید به اندازه در ازای دو دست می آیم و اگر به سوی من راه بیاید من به سوی او هروله کنان می آیم و اگر به سوی من هروله کند به سوی او دوندگی می کنم. (10)

14.

به روزگار فحش ندهید چون خدا روزگار است!! (11)


1) الجامع الصحيح سنن الترمذی، ج 4، ص 691؛ الجامع الصحيح المختصر، الثالثة، ج 4، ص 2403 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 275 و 293 و 368 و 533؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 163.

2) سنن دارمی، ج 2، ص 420.

3) الجامع الصحيح المختصر، ج 4، ص 2403 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 275 و 293 و 533 و صحیح مسلم، ج 1، ص 163.

4) المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص)، ج 1، ص 77 و الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1040 و مسند أحمد بن حنبل، القاهرة، ج 2، ص 318 و 464 و صحیح مسلم، ج 3، ص 1504.

5) المعجم الأوسط، ج 7، ص 56 و الجامع الصحيح سنن الترمذى، ج 4، ص 691 و الجامع الصحيح المختصر، ج 4، ص 1835 و 1836 و ج 6، ص 2711 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 276 و 314 و 368 و 507 و صحیح مسلم، ج 4، ص 2186.

6) مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 383 و 433 و صحیح مسلم، ج 1، ص 521.

7) مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 1، ص 253 و ج 8، ص 247.

8) الجامع الصحيح المختصر، ج 4، ص 1724 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 500.

9) المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص) ج 4، ص 178 و الجامع الصحيح المختصر، ج 4، ص 1828 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 330.

10) الجمع بين الصحيحين البخاري و مسلم، ج 3، ص 6 و 7 و المستدرک على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخیص) ج 4، ص 275 و حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج 9، ص 27 و الجامع الصحيح سنن الترمذى، ج 5، ص 581 و الجامع الصحیح المختصر، ج 6، ص 2694 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 251 و 480 و 509 و سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1255 و التميمى البستي، صحيح ابن حبان، ج 2، ص 100 و ج 3، ص 93 و صحیح مسلم، ج 4، ص 2061 و 2067.

11) صحیح مسلم، بیروت، ج 4، ص 1762 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 395 و 491 و 499.

ابوهریره نه تنها به تفسیر و تأویل باطل روی آورده است بلکه به تغییر و تحریف قرآن نیز پرداخته است. سیوطی در الاتقان به نقل از ابوهریره می گوید: (1)پیامبر (صلی الله علیه و آله) این گونه قرائت کرد: فَلا تَعَلَمُ نَفسَ ما أَخفي لَهُم مِن قِرأَتَ أعین، در حالی که در قرآن این گونه است:

فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنِ . (2)

2. اهانت و عدم عصمت و خطاکار بودن انبیا (علیهم السلام)

دروغ پردازی جاعلان حدیث نه تنها در خداشناسی بلکه در نبوت و معرّفی انبیاء (علیهم السلام) نیز جریان دارد و در این قسمت به دروغ پردازی های ابوهریره درباره انبیاء (علیهم السلام) می پردازیم.

1.

ابراهیم (علیه السلام) در سن صد و بیست سالگی خود را با تیشه نجّاری ختنه کرد و پس از آن هشتاد سال دیگر زنده بود. (3)

2.

ابراهیم (علیه السلام) سه دروغ گفت، دو دروغ برای خدا و یکی برای خودش، آن دو که برای خدای گفت آن بود که چون مردمان به عیدگاه شدند او گفت: إِنِّی سَقِیمٌ تا بهانه بیاورد برای نرفتن و دیگری وقتی پرسیدند: چه کسی دست و پای این بت ها را شکست؟ گف: بت بزرگ، و آن دروغ که برای خود گفت آن بود که ساره را خواهر خویش خواند. (4)

3.

ما از ابراهیم (علیه السلام) سزاوارتر به شک (در قدرت خدا) هستی، (5)آن گاه که گفت: رَبِّ أَرِنى كَيْفَ تُحْى الْمَوْتى قالَ أَوَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلَى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبي. (6)

4.

فرشته مرگ آشکارا پیش مردم می آمد، تا وقتی که موسی (علیه السلام) او را سیلی زد و چشمش کور شد و او پیش خدا بازگشت و گفت: پروردگارا بنده ات موسی چشم مرا کور کرد و اگر پیش تو عزیز نبود با او به سختی رفتار می کردم. خداوند عزّوجل فرمود: پیش بنده ام موسی (علیه السلام) برگرد و بگو دست بر پوست گاوی نهد و به هر مویی که زیر دست وی باشد یک سال عمر به او بدهم او را مخیّر کن که چنین عمر درازی داشته باشد یا این که هم اکنون جان دهد. فرشته مرگ پیش موسی (علیه السلام) آمد و وی را مخیّر کرد. موسی (علیه السلام) گفت: پس از عمر دراز چه خواهد بود؟ فرشته مرگ گفت: مرگ. موسی (علیه السلام) گفت: هم اکنون بهتر است. (7)

5.

بنی اسرائیل برهنه غسل می کردند و در هنگام غسل به یک دیگر نگاه می کردند و موسی (علیه السلام) به تنهایی غسل می کرد. مردم گفتند: به خدا قسم موسی (علیه السلام) بخاطر پنهان کردن فتقش دور از ما غسل می کند! روزی موسی (علیه السلام) خواست غسل کند و لباسش را روی سنگی گذاشت امّا آن سنگ فرار کرد و لباس موسی (علیه السلام) را با خود برد و موسی (علیه السلام) به دنبال او می رفت


1) الإتقان في علوم القرآن، ج 1، ص 262.

2) سجده، آیه 17.

3) الطبقات الكبرى، ج 1، ص 40 و المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص)، ج 2، ص 600 و الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1224 و 5 ج، ص 2320 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 322 و 417 و 435 و صحیح ابن حبان، ج 14، ص 84 و 86 و صحیح مسلم، ج 4، ص 1839.

4) الطبقات الكبرى، ج 1، ص 41 و الجمع بين الصحيحين البخارى و مسلم، ج 3، ص 137 و المعجم الأوسط، ج 1، ص 291 و الجامع الصحيح سنن الترمذى، ج 5، ص 321 و الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1225 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 403 و صحیح ابن حبان، ج 13، ص 45 و صحیح مسلم، ج 4، ص 1840.

5) إمتاع الأسماع بما للنبى من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، ج 11، ص 187 و سبل الهدى و الرشاد في سيرة خير العباد، ج 9، ص 164 و الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1233و ج 4، ص 1650؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 326 و الجمع بين الصحيحين البخاري و مسلم، ج 3، ص 34 و سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1335؛ صحیح ابن حبان، ج 14، ص 88 و صحیح مسلم ، ج 1، ص 133 و ج 4، ص 1839.

6) بقره، آیه 260.

7) تاريخ الأمم و الملوک، ج 1، ص 434 و الجامع الصحيح المختصر، ج 1، ص 449 و ج 3، ص 1250.

و می گفت: ای سنگ لباسم! تا این که بنی اسرائیل موسی (علیه السلام) را دیدند و گفتند به خدا قسم موسی (علیه السلام) مرضی ندارد و موسی (علیه السلام) لباسش را گرفت و ضربه ای به سنگ زد. ابوهریره می گوید: به خدا قسم آن سنگ شش یا هفت جراحت پیدا کرد!! (1)عجیب است که مسلم در کتاب صحیحش این روایت از ابوهریره را در باب فضائل موسی (علیه السلام) آورده است. (2)

6.

سلیمان بن داود (علیه السلام) گفت: امشب یقیناً با یک صد زن هم بستر می شوم تا هر کدام مجاهدی در راه خداوند به دنیا آورد. فرشته ای به او گفت: بگو: ان شاءالله، ولی سلیمان فراموش کرد و کار خود را انجام داد و کسی از آن صد زن نزاید مگر یک نفر که ناقص زایید. (3)

7.

مورچه ای پیامبری را گزید و او فرمان داد تا دهکده مورچگان را آتش بزنند!! و آتش زدند. خداوند عزّوجل به او وحی فرمود: مورچه ای تو را گزید در حالی که تو امّتی از تسبیح کنندگان خدا را هلاک کردی!! (4)

3. دشمنی با پیامبر (صلی الله علیه و آله) و نیاکان و خاندان مطهرش (علیهم السلام)

نه تنها دشمنی با اهل بیت (علیهم السلام) از سیاست های منافقان و امویان و جاعلان حدیث بوده، بلکه دشمنی با همه خاندان و نیاکان ایشان بلکه شخص پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز در این دشمنی و جعل حدیث هدف بوده تا در پرتوی آن بتوانند اسلام را منحرف کنند. اکنون به برخی از این احادیث که از ابوهریره در تخریب نبوت و خاندان و نیاکانش جعل شده می پردازیم. با بیان این دروغ پردازی ها شناخت و معرّفی نادرست مکتب سقیفه و پیروان ایشان از نبوت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) ثابت می شود.

1.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) به عموی خود گفت لا اله الا الله، بگو تا روز قیامت برای تو شهادت دهم، ابو طالب (علیه السلام) گفت: اگر نه این است که قریش مرا سرزنش خواهد کرد که در بستر مرگ و از ترس مسلمان شد این کلمه را می گفتم تا چشم تو روشن گردد و آیه: إِنَّكَ لا تَهْدِى مَنْ أحْبَبْتَ وَ لكنَّ الله يَهْدِى مَنْ يَشاء (5)در این هنگام نازل شد. (6)

2.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) قبر آمنه را زیارت کرد و گریست و کسانی هم که همراهش بودند گریستند سپس فرمود از خدای خود برای زیارت قبر مادرم اجازه گرفتم، اجازه فرمود و برای آمرزش خواهی اجازه خواستم اجازه نداد، آن گاه فرمود: گورها را زیارت کنید که مرگ را بیادتان آورد. (7)این روایتی است که به گفته حاکم نیشابوری مختصر نقل شده ولی در روایت دیگر آیه: ماکان لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ (8را متذکّر شده که به شرک آمنه دلالت دارد. (9))


1) الجامع الصحيح المختصر، ج 1، ص 107 و الجمع بين الصحيحين البخاري و مسلم، ج 3، ص 147 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 315 و صحیح ابن حبان، ج 14، ص 94 و صحیح مسلم، ج 1، ص 267 و ج 4، ص 1840.

2) صحیح مسلم، ج 4، ص 1840.

3) الجامع الصحيح المختصر، ج 5، ص 2007؛ صحیح مسلم، بيروت، دار إحياء التراث العربی، بی تا، ج 3، ص 1275؛ الجامع الصحيح سنن الترمذی، ج 4، ص 108؛ الجمع بين الصحيحين البخاري و مسلم، ج 3، ص 102؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 229 و 275؛ صحیح ابن حبان، ج 10، ص 182؛ البداية و النهاية، ج 2، ص 29.

4) صحیح ابن حبان، ج 12، ص 430؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 1759.

5) قصص، آیه 56.

6) أسباب النزول، ص 348؛ البداية و النهاية، ج 3، ص 124؛ الجمع بين الصحيحين البخاري و مسلم، ج 3، ص 230؛ الجامع الصحيح سنن الترمذى، ج 5، ص 341؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 434 و 441؛ صحیح ابن حبان، ج 14، ص 167؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 55.

7) المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص)، ج 1، ص 531 ؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 441؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 501؛ سنن، ج 4، ص 90؛ صحیح ابن حبان، ج 7، ص 440؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 671.

8) توبه، آیه 113.

9) المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي فى التلخيص)، ج 2، ص 336.

3. وقتى جبرئيل حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله آمد و گفت ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هم اکنون خدیجه با ظرف های خوراک و آشامیدنی نزد تو می آید چون آمد از پروردگارش سلامش برسان و از جانب من هم باو سلام گوی و او را مژده بده به خانه ای از نی در بهشت که در آن هیچ هیاهو و ناراحتی نیست. (1)در حالی که زندان در دوران عمر از نی بوده است. (2))4. پیامبر (صلی الله علیه و آله فرمود در شب معراج برای من ظرفی از شراب و ظرفی شیر آوردند، من نگاه کردم و شير را برداشتم، جبرئیل گفت سپاس خدای را که تو را به فطرت درست رهنمون شد، اگر شراب را برداشته بودی امّت تو گمراه می شدند. (3))5. پیامبر (صلی الله علیه و آله فرمود در شبی که مرا به بیت المقدس بردند موسی (علیه السلام) را دیدم مردی نگران و دارای موهای صاف و گویی از مردان قبیله شنوءة بود و عیسی (علیه السلام) را دیدم که مردی میانه بالا و سرخ روی بود گوئی از حمّام گرم بیرون آمده است و ابراهیم (علیه السلام) را دیدم و من شبیه ترین فرزندان او به او هستم، و برای من دو ظرف آوردند که یکی شراب و دیگری شیر بود و گفتند هر یک را که می خواهی انتخاب کن من شیر را گرفتم و نوشیدم و به من گفته شد به سرشت و فطرت صحیح رهنمون شدی و فطرت را دوست می داشتی و اگر شراب را برگزیده بودی پیروان تو گمراه می شدند. (4))6. قصه چوپانی پیامبر (صلی الله علیه و آله برای اهل مکّه نیز از جعلیات اوست؛ زیرا یعقوبی و ابن کثیر از عمّار بن یاسر نقل کرده اند که آن حضرت فرمود: هیچ گاه اجیر کسی نبوده است. (5)بنابراین ابوهریره خواسته با این جعلیات شأن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در حدّ یک چوپان که شغل خودش بوده پایین بیاورد.)7. پیامبر (صلی الله علیه و آله بر الاغی عربی نشست تا به قبا رود و ابوهریره در خدمتش بود. آن حضرت گفت: ای ابوهریره، سوار می شوی؟. گفت: هر چه شما بفرمایید. آن حضرت فرمود: بنشین. ابوهریره هیکلی بود و پرید تا بر الاغ بنشیند، نتوانست و پیامبر (صلی الله علیه و آله) را گرفت و هر دو افتادند. پس پیامبر (صلی الله علیه و آله) نشست و گفت: ای ابوهریره، می نشینی؟ گفت: هر چه شما بفرمایید. گفت: بنشین. ابوهریره نتوانست بنشیند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) را گرفت و هر دو افتادند. بار دیگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر الاغ سوار شد و به ابوهریره گفت: می نشینی؟. ابوهریره گفت: به خدایی که تو را به حق فرستاد، بار سوم تو را می اندازم. دیار بکری این مطلب را تحت عنوان لطیفه در کتابش آورده است. (6))


1) تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، ج 1، ص 238؛ دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشريعة، ج 2، ص 351.

2) أنساب الأشراف، ج 10، ص 365.

3) دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشریعة، ج 2، ص 357؛ الجامع الصحیح المختصر، ج 4، ص 1743؛ صحیح مسلم، ج 3، ص 1592.

4) الجمع بين الصحيحين البخاري و مسلم، ج 3، ص 17؛ الجامع الصحيح سنن الترمذى، ج 5، ص 300؛ الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1243 و 1269؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 282 ؛ صحیح ابن حبان، ج 1، ص 247؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 154.

5) تاریخ تحقیقی اسلام، ج 1، ص 269.

6) تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج 1، ص 212.

8. جبرئیل به خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله آمد و گفت: دیشب به خدمتت آمدم و چیزی مانع از آمدن من نزد شما نبود مگر نقاشی مردانی که روی پرده پشمی رنگارنگ در سر در خانه بودند و سگی که در خانه بود، برو و سر نقاشی ها را از بین ببر تا به شکل درخت شوند و از آن ها دو پشتی بساز و هم چنین آن سگ را که قبلاً توله ای برای حسن و یا حسین بود!! از خانه بیرون کن!! چون ما فرشتگان به خانه ای که در آن نقش صورت و یا سگ باشد داخل نمی شویم. (1))9. در حالی که حبشی ها نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله بازی می کردند عمر بن خطاب وارد شد و سنگ ریزه به سوی آنان پرتاب کرد امّا پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: ای عمر ایشان را رها کن. (2))10. خداوندا!!! محمّد بشری است که مثل دیگران غضب می کند. من با تو میثاقی بسته ام که نقض نمی کنم، پس هر مؤمنی که او را اذیت کردم و یا دشنام دادم و یا لعن کردم و یا شلاق زدم برای او کفّاره قرار بده و آن را برای او در روز قیامت دعا و قرب به سوی خود قرار بده. (3این جعل حدیث برای تنزیه و مقدّس ساختن معاویه پرداخته شده است چنان که ابن کثیر می گوید: به خاطر این روایت لعن شدن او فضیلتی برای او در روز قیامت است!! وقتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در نفرین معاویه فرمود: لَا أَشْبَعُ اللَّهُ بَطْنِهِ (خداوند شکمش را سیر نکند). (4))11. پیامبر (صلی الله علیه و آله با ما نماز ظهر را دو رکعت خواند و سلام داد (دو رکعت را فراموش کرد). در مردم ابوبکر و عمر بودند و ترسیدند که چیزی بپرسند و بسیاری بیرون رفتند و گفتند که نماز شکسته شده. در میان مردم کسی آن حضرت او را ذوالیدین نامید آمد و گفت: ای پیامبر خدا آیا نماز شکسته شده یا شما دو رکعت فراموش کردید؟ فرمود: نه فراموش کردم و نه شکسته شده!! مردم گفتند: ای رسول خدا شما فراموش کرده اید! آن حضرت نیز فرمود: ذوالیدین درست می گوید و آن حضرت بلند شد و دو رکعت دیگر خواند. (5)از قرائنی که بر جعل این روایت دلالت می کند این است که این روایت فقط در کتاب بخاری به سه صورت مختلف نقل شده (6)و از سوی دیگر در تعیین آن نماز اختلاف است، ابن سیرین گفته به گمان من نماز ظهر باشد ولی ابوهریره نماز عشاء را بیان کرده است. (7)امّا جای دیگر ابن سیرین احتمال نماز عصر را داده. (8)و در جای دیگر ابن سیرین گفته نماز عشاء را ابوهریره گفته ولی من فراموش کردم!!)(9هم چنین از جمله قراین دروغ بودن این حدیث آن است که ادّعا شده که ذوالیدین در این قضیه حضور داشته و ابوهریره مستقیماً او را در آن جلسه دیده در حالی که ذوالیدین در جنگ بدر کشته شده و این در حالی است که هنوز ابوهریره از یمن به سوی مدینه نیامده بود و هنوز مسلمان نشده بود!!)


1) مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 305 و 308 و 478؛ صحیح ابن حبان، ج 13، ص 165؛ سنن، ج 4، ص123.

2) مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 308 و 540؛ الجمع بين الصحيحين البخارى و مسلم، ج 3، ص 25؛ الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1063؛ صحیح ابن حبان، ج 13، ص 176 و 186؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 610.

3) إمتاع الأسماع بما للنبى من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، ج 2، ص 251؛ البداية و النهاية، ج 6، ص170؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 316 و ج 3، ص 400؛ صحیح ابن حبان، ج 14، ص 446.

4) البداية و النهاية، ج 6، ص 169 و 170؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 2010.

5) الجامع الصحيح المختصر، ج 5، ص 2249.

6) همان، ج 1، ص 182 و 412 و ج 5، ص 2249.

7) صحیح ابن حبان، ج 6، ص 396.

8) الجمع بين الصحيحين البخارى و مسلم، ج 3، ص 136.

9) الجامع الصحيح المختصر، ج 1، ص 182.

12. پیامبر(صلی الله علیه و آله نماز صبح را خواند و رو به مردم کرد و فرمود: مردی گاوی را می راند پس از آن بر گاو سوار شد، ناگهان گاو گفت: ما برای شخم زدن آفریده شده ایم نه برای سواری دادن!! مردم با شگفتی گفتند: سبحان الله یک گاو حرف زد!! پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: من و ابوبکر و عمر به آن ایمان داریم و (هم چنین فرمود): در حالی که مردی در میان گوسفندانش بود گرگی آمد و گوسفندی را برد. آن مرد به دنبال گرگ رفت و گوسفند را نجات داد. گرگ گفت: این جا او را از من گرفتی! امّا چه کسی را در روز درندگان، روزی که جز من کسی او را نمی چراند، برای دفاع از او می باشد!! مردم با شگفتی گفتند: سبحان الله یک گرگ حرف زد!! پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: من و ابوبکر و عمر به آن ایمان داریم. (1))13. هنگام نماز شیطان بر من عارض شد و می خواست نماز من را به هم بزند و بشکند. خداوند نیروی به من داد که او را خفه کنم. می خواستم او را به ستونی از مسجد ببندم تا همگی او را ببینند ولی ناگهان سخن سلیمان (علیه السلام به ذهنم رسید که گفت: خداوندا ملکی به من عنایت کن که بعد از من کسی سزاوار آن ملک نباشد. تا این که خداوند شیطان را ذلیلانه رد کرد. (2))ابوهریره در این داستان از کعب الاحبار استفاده نموده؛ زیرا او گفته است: به این دلیل اسرائیل را اسرائیل الله می گویند چون یعقوب خادم بیت المقدس بود و اولین کسی بود که وارد می شد و آخرین کسی بود که خارج می شد و روشن کردن و خاموش کردن چراغ ها را بر عهده داشت امّا شبی دید که چراغ ها خاموش می شود و به همین دلیل شبی در بیت المقدس خوابید تا بداند چه کسی چراغ ها را خاموش می کند و در این هنگام دید یک جن آن ها را خاموش می کند و او را گرفت و اسیر کرد و به یکی از ستون های مسجد بست و وقتی که صبح شد مردم آن جن را در حال اسارت دیدند و اسم آن جن، ایل بود و به همین دلیل یعقوب به اسرائیل ملقب شد. (3)14. ابوهریره می گوید: با پیامبر (صلی الله علیه و آله به محلی رفتیم و شب در آن جا خوابیدیم و تا برآمدن آفتاب بیدار نشدیم. آن حضرت فرمود: سر ستوران خود را بگیرد، این جا جایی است که شیطان در آن برای ما حضور دارد. (4))این روایات جعلی از جمله موارد مختلفی که ابوهریره به پیامبر (صلی الله علیه و آله نسبت داده که شئون مختلف آن حضرت را زیر سوال می برد و لااقل با مقام عصمت ایشان سازگار نیست امّا چون این امور با سیاست های امویان در تخریب آن حضرت سازگار بوده در کتب عامّه وارد شده است. باید دانست که دشمنی او با پیامبر (صلی الله علیه و آله) به همین اندازه که به جعل روایات پرداخته و)


1) الجامع الصحيح سنن الترمذی، ج 5، ص 623؛ الجامع الصحيح المختصر، ج 2، ص 818 و ج 3، ص 1280؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 245 و 382؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 1857.

2) الجامع الصحيح المختصر، ج 1، ص 404 و ج 3، ص 196.

3) علل الشرائع، ج 1، ص 44.

4) صحیح مسلم، ج 1، ص 470؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 427 و نسائی، ج 1، ص 298؛ صحیح ابن حبان، ج 6، ص 376.

با امویان همکاری نموده ثابت می شود امّا او عملاً نیز با منافقان همکاری نیز داشت و در واقعه ترور پیامبر (صلی الله علیه و آله در گردنه هرشی حضور داشته و جز چهارده نفر از منافقانی است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) اسم آن ها را به حذيفة بن یمان گفته بود. این افراد عبارتند از: (1)ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن أبي وقاص، ابوعبيدة بن جراح، معاوية بن أبي سفيان، عمرو بن عاص، أبو موسى اشعرى، مغيرة بن شعبة ثقفى، أوس بن حدثان بصری و ابوهریره و أبو طلحه انصاری. امّا ابوهریره در مورد خود و نیز بسیاری از این منافقین چون ابوبکر و عمر و عثمان و ابوموسی اشعری و عمرو بن عاص و معاویه و ابوعبیده جراح جعل حدیث نموده و برای ایشان فضیلت سازی می کند که در قسمت خودش به آن اشاره می کنیم.)15. کسی که بگوید من از یونس بن متی بهترم، در غگوست!! (2یا این که: سزاوار نیست که کسی بگوید من (پیامبر (صلی الله علیه و آله)) از یونس بن متی بهترم. (3))16. دشمنی با حضرت فاطمه (علیها السلام و امیرالمؤمنين على (علیه السلام))ابوهریره بعد از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله در حزب سقیفه و حامیان ایشان وارد شد و از جمله دروغگویانی بود که احادیث مختلفی را در ضدّ حضرت فاطمه (علیها السلام) و امیرالمؤمنین علی (علیها السلام) جعل کرد که از جمله آن روایت آن چه که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) می ماند صدقه است و به ارث نمی رسد، (4)امیرالحاج بودن ابوبکر و اعلام برائت از مشرکین توسط یاران ابوبکر چون ابوهریره و سپس علی (علیه السلام) است. از دیگر اموری که ابوهریره به آن اشتغال داشته تحریف روایات صحیح بوده مانند تحریف حدیث ثقلین از کتاب الله و عترتی به کتاب الله و سنتی. (5)و واضح است که مراد ابوهریره از سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) روایات خود او و امثال اوست نه روایات اهل بیت (علیهم السلام).)### 4. فضیلت سازی برای منافقان و دشمنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و اهل بیت (علیهم السلام))جعل حدیث در خودستایی از خود و خانوادهاش و برخی منافقان که از جمله دشمنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و اهل بیت (علیهم السلام) بودند از جمله کارهایی است که ابوهریره با توجّه به سیاست های امویان به آن پرداخته است. این روایات با توجّه به ادلّه و قراین مختلفی جعلی است بلکه در مواردی برخی از عالمان عامّه به جعلی و دروغ بودن آن اعتراف دارند که به آن ها اشاره می کنیم.)


1) تاریخ تحقیقی اسلام، ج 4، ص 517 ؛ بحارالأنوار، ج 28، ص 100 و ج 37، ص 115.

2) مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 450 و المستدرک، ج 2، ص 638؛ الجامع الصحیح المختصر، ج 4، ص 1681.

3) الجمع بين الصحيحين البخاري و مسلم، ج 3، ص 71؛ الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1255 و ج 4، ص 1694 و 1808؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 405 و 468 و 539؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 1846.

4) صحيح ابن خزيمة، ج 4، ص 120.

5) المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص)، بيروت، ج 1، ص 172.

1. ابوهریره گفته است: من به رسول خدا (صلی الله علیه و آله عرضه داشتم که احادیث بسیاری از شما شنیدم که فراموش می کنم. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند که ردائت را پهن کن، پس پهن کردم که به گفته خودش پر از شپش بود و سپس فرمود آن را به طرف سینه ات بکش و جمع کن و این کار را کردم که پس از آن دیگر حدیثی را فراموش نکردم!! (1)و وی هم چنین در برابر سوالات دیگران می گفت: اگر به خاطر یک آیه از سوره بقره نبود، حدیثی را بیان نمی کردم و آیه این است:)﴿ إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا منَ الْبَيِّنات وَ الْهُدى منْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ للنَّاس في الْكِتابِ أولَئِكَ يَلْعَنُهُمُ الله وَ يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ (2) 2. عکرمه از ابوهریره نقل می کند که گفت: عده ای می گویند که ابوهریره زیاد روایت نقل می کند که شنیده نشده... به جانم سوگند.... حدیث شما از من هدایتی است برای شما... (3)و گفته شده که اعتبار ابوهریره آن قدر زیاد بوده که وقتی مسأله ای از زید بن ثابت پرسیدند او سوال کننده را به ابوهریره ارجاع داد و در ضمن مدّعی شد که ابوهریره از خداوند خواست که علمی داشته باشد که فراموش نشود و پیامبر (صلی الله عله و آله) هم فرمود: «آمین» و بعد از آن وقتی زید از پیامبر (صلی الله علیه و آله) می خواهد که آن دعا را نیز در حق او به جا آورد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) قبول نمی کند و می فرماید: آن جوان دوسی زودتر درخواست کرد. (4)

3. ابوهریره می گفت: به خدا سوگند هیچ مرد و زن مؤمنی نام مرا نمی شنود مگر این که مرا دوست می دارد. ابوکثیر می گوید، به ابوهریره گفتم: این را از کجا می دانی؟ گفت: من همواره مادرم را به اسلام دعوت می کردم و او از پذیرفتن تقاضای من خودداری می کرد. یک روز که او را به اسلام دعوت می کردم درباره پیامبر (صلی الله علیه و آله) آن چه که دوست نمی داشتم گفت. من گریان پیش پیامبر (صلی الله علیه و آله) برگشتم و گفتم: ای رسول خدا من مادرم را به اسلام دعوت می کنم و او نمی پذیرد، امروز که باز او را به اسلام دعوت کردم درباره شما سخنانی که خوش نمی دارم گفت، اینک شما دعا کنید که خداوند مادر ابوهریره را به اسلام هدایت کند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) دعا کردند و من بازگشتم. دیدم در بسته است و صدای ریزش آب را شنیدم. مادرم پس از آن که جامه های خود را پوشید گفت: وارد شو و همین که وارد شدم شهادتین بر زبان آورد. من شتابان به حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله) برگشتم و این بار بر خلاف آن بار از شوق می گریستم نه از اندوه و گفتم: ای رسول خدا مژده باد که خداوند دعای شما را بر آورد و مادر ابوهریره را به اسلام هدایت فرمود. سپس گفتم: ای رسول

خدا دعا کنید و از خداوند بخواهید که من و مادرم را


1) تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج 2، ص 42.

2) سوره بقره، آیه 159 کسانی که نشانه های روشن و رهنمودی را که فرو فرستاده ایم، بعد از آن که آن را برای مردم در کتاب توضیح داده ایم، نهفته می دارند، آنان را خدا لعنت می کند، و لعنت کنندگان لعنتشان می کنند.

3) تاريخ مدينة دمشق، ج 67، ص 334.

4) سبل الهدى و الرشاد في سيرة خير العباد، ج 9، ص 375.

در نظر مردان و زنان مؤمن و همه مردان و زنان مؤمن محبوب قرار دهد، و پیامبر (صلی الله علیه و آله) عرضه داشت: پروردگارا این بنده کوچک خودت و مادرش را برای همه مردان و زنان مؤمن محبوب قرار بده، بنابر این هر مؤمنی که نام مرا بشنود مرا دوست می دارد. (1)

4.

ابوهریره نقل می کند: ابو بکر در مراسم حجّی که پیش از حجّة الوداع انجام شد و او به فرمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) امیرالحاج بود مرا نیز روز عید قربان با گروهی فرستاد که به مردم اعلام کنیم که سال دیگر هیچ مشرکی نباید حج گزارد و هیچ کس نباید برهنه طواف کند. حمید از روز عید قربان به روز حجّ اکبر تعبیر می کرد و این به واسطه حدیث ابوهریره بود. (2)

5.

از دیگر جعلیات او این است که گفته از سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله) مامور زکات فطره بودم و سه شب شخصی می آمد و با اظهار مسکنت غذا می برد که به فرموده پیامبر(صلی الله علیه و آله) او شیطان بوده است. (3)

6.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: ابو عبيدة بن جراح خوب مردی است!! (4)

7.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) وارد مسجد شدند و صدای قرائت مردی را شنیدند پرسیدند این کیست؟ گفته شد: عبدالله بن قیس (ابوموسی اشعری) است. فرمودند: همانا به این شخص از مزمارهای خاندان داود عنایت شده است. (5)

8.

هر دو پسر عاص یعنی هشام و عمرو مؤمن اند!! (6)واضح است که این روایت جعلی با منافع امویان سازگاری دارد.

9.

بر رقیه دختر رسول الله (صلی الله علیه و آله)، همسر عثمان وارد شدم، در دستش شانه ای بود. گفت اندکی پیش از این پیامبر (صلی الله علیه و آله) نزد من بود و من موهای او را شانه کردم. ایشان به من فرمود: ابوعبدالله (عثمان) را چگونه یافتی؟ گفتم: نیکو. فرمود: او را گرامی دار؛ زیرا خلق او بیش از همه اصحاب به خلق من می ماند. (7)

در دروغ بودن این حدیث همین بس که دانسته شود رقیه در سال سوم هجرت وفات کرد و رابطه خوبی نیز با عثمان نداشت؛ به همین دلیل ذهبی و حاکم نیشابوری این روایت را صحیح السند دانسته امّا از نظر متن باطل و واهی می دانند.

10. هنگامی که بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) آيه وَ أنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأقْرَبين، (8)نازل شد، برخاست و فرمود: ای قریش؛ من ذرّه ای شما را از خدایتان بی نیاز نمی گردانم، ای فرزندان عبدمناف! ای عباس! ای صفیه! من اندکی از نیازتان را به خدا نمی کاهم. ای فاطمه دختر محمّد!! هرچه از مال من می خواهی بطلب، به تو می دهم ولی هیچ گاه نیاز تو را به خدا نمی کاهم و از خداوند بی نیازت نمی سازم. (9)در روایتی دیگر خطاب به ایشان فرمود: خودتان را از آتش نجات دهید!! (10)

1) إمتاع الأسماع بما للنبى من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، ج 11، ص 253.

2) الطبقات الكبرى، ج 2، ص 128.

3) الجامع الصحيح المختصر، ج 2، ص 812.

4) الطبقات الکبری، ج 3، ص 315.

5) همان، ج 4، ص 80.

6) الإصابة في تمييز الصحابة، ج 6، ص 423.

7) المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص)، ج 4، ص 52.

8) شعراء، آیه 214.

9) الجمع بين الصحيحين البخارى و مسلم، ج 3، ص 32 و 33؛ سنن دارمی، ج 2، ص 395؛ الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1012 و ج 4، ص 1787؛ صحیح ابن حبان، ج 14، ص 486.

10) الجامع الصحیح سنن الترمذی، ج 5، ص 338؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 333 و 360 و 519؛ صحیح ابن حبان، ج 14، ص 192؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 192.

از قراینی که بر دروغ بودن این حدیث دلالت دارد اولا تعارض آن با دیگر اخبار و روایات در این زمینه است و از سوی دیگر این آیه در اوایل بعثت نازل شد و در آن زمان ابوهریره کودکی بوده که در یمن با گربه خود بازی می کرده و از سوی دیگر حضرت فاطمه (علیها السلام) که در این حدیث جعلی مورد خطاب قرار گرفته از قراین جعلی بودن این روایت است؛ زیرا آن حضرت در سال پنج بعثت به دنیا آمد.

11.

در بهشت هر پیامبر رفیقی دارد، رفیق من در آن جا عثمان است. ذهبی این حدیث را از جعلیات عثمان بن خالد اموی می داند. (1)

12.

خداوند سه کس را امین وحی خود گرداند، من و جبرئیل و معاویه. سیوطی و ابن جوزی و... آن را دروغ و جعلی می دانند. (2)

13.

خدا در روز قیامت برای مردم تجلّی عام می کند ولی برای ابوبکر به صورت خاص تجلّی می کند. ابن جوزی این حدیث را ساخته جعل کنندگان و دروغگویان اعلام می کند. (3)

14.

در آن شبی که به آسمان عروج داده شدم، از آسمانی نگذشتم، مگر آن که در آن یافتم، که نوشته شده بود: محمّد رسول خدا است و ابوبکر صدّیق جانشین من است. محمّد بن طاهر فتنی این حدیث و حدیث قبلی را نادرست و جعلی دانسته. (4)

15.

در آسمان دنیا هشتاد هزار فرشته برای کسی که ابوبکر و عمر را دوست داشته باشد طلب آمرزش می کنند و در آسمان دوم هشتاد هزار فرشته کسی را که ابوبکر و عمر را دشمن داشته باشد لعنت و نفرین می کنند. خطیب بغدادی، سیوطی، ابوجوزی، ابوالحسن الکنانی، ذهبی این حدیث را از جعلیات دانسته اند. (5)

16.

خداوند به بهشت در مقام برتری جویی نسبت به جهنّم، وحی می کند که بگوید: خداوند مرا با وجود ابوبکر و عمر زینت داد!! سیوطی و ذهبی و ابوالحسن کنانی این حدیث را از ناحیه دروغ گویان و جعل کنندگان دانسته اند. (6)

17.

خداوند مرا از نور خود آفرید و ابوبکر را از نور من و عمر را از نور ابوبکر و امّت را از نور عمر. عمر چراغ بهشتیان است!! ابونعیم از بزرگان اهل تسنن گفته است: این حدیث باطل است و مخالف با کتاب الله است. (7)

18.

عمر و ابوبکر نیکوترین انسان های گذشته و آینده هستند!! ذهبی این روایت را جعلی اعلام می کند. (8)


1) میزان الاعتدال، بيروت، ج 3، ص 32.

2) اللآلى المصنوعة في الأحاديث الموضوعة، ج 1، ص 381 و 382؛ موضوعات، ج 2، ص 17.

3) موضوعات، ج 1، ص 308.

4) تذكرة الموضوعات، ص 41.

5) موضوعات، ج 1، ص 326 و 327؛ اللآلى المصنوعة في الأحاديث الموضوعة، ج 1، ص 282؛ ميزان الاعتدال، ج 1، ص 508 ؛ تنزيه الشريعة المرفوعة، ج 1، ص 348.

6) موضوعات، ج 1، ص 322؛ اللآلى المصنوعة في الأحاديث الموضوعة، ج 1، ص 280؛ تنزيه الشريعة المرفوعة، ج 1، ص 347.

7) ميزان الاعتدال، ج1، ص 166.

8) همان، ج 1، ص 338.

19.

اصحاب من چون ستارگان هستند، هرکس به کسی از ایشان اقتداء کند، هدایت شود. ذهبی این حدیث را باطل شمرده ولی آن را از جعلیات جعفر بن عبدالواحد هاشمی قاضی بیان کرده است!! (1)

20.

تقدّس سازی برای عایشه با جعل حدیث افک و تطبیق آن با آیه افک (2)و نوشته اند هنگامی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وارد مدینه شد و در آن جا متوطن گردید، خواست ازدواج کند به مسلمان ها فرمود به من زن بدهید. جبرئیل با پارچه ای از بهشت که طول آن دو ذرع و عرضش یک وجب بود و در آن تصویری که هیچ کس زیباتر از آن ندیده بود وجود داشت آمد و آن را باز کرد و گفت: ای محمّد (صلی الله علیه و آله) خدا به تو می گوید: زنی که همانند این تصویر باشد ازدواج کن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به جبرئیل فرمود: چنین زنی را کجا پیدا کنم؟ جبرئیل به او گفت: خداوند می فرماید: دختر ابی بکر را ازدواج کن، آن گاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به خانه ابی بکر رفت و در زد و گفت: ای ابوبکر خداوند به من امر کرده است که دامادت شوم. ابوبکر دارای سه دختر بود، هر سه تا را بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله)

عرضه کرد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: خداوند به من امر کرده است که این دختر یعنی عایشه را ازدواج نمایم آن گاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با او ازدواج فرمود. این حدیث نیز از جعلیات شمرده شده است. (3)

با این حال وقتی مواجب و عنایات معاویه و مروان به ابوهریره کم می شد صدای او در می آمد و گویا به برخی از روایاتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در شأن امویان صادر کرده بود با آنان مخالفت می کرد. از جمله این که گفت: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «گروهی از قریش، امّت مرا به نابودی و هلاکت خواهند کشاند». گفتند: چه دستور می فرمایید؟ فرمود: مردم از آنان دوری گزینند. ابوهریره در حضور سعید اموی و مروان گفت: از پیامبر راستگوی تصدیق شده شنیدم که می فرمود: نابودی امّت من، به دست شهوت رانانی از قریش است. گفت: مروان از آن هاست؟ ابوهریره گفت: اگر بخواهم می توانم یکایک آن ها را نام ببرم و بگویم که هر یک، از کدام قبیله اند. (4)با این حال او به کتمان مصادیق سخن آن حضرت بسنده کرده و از این که از امویان نام ببرد، پرهیز می کند؛ به هر حال این روایت، حکایت از نفاق او و همکاری او با مخالفان پیامبر (صلی الله علیه و آله) دارد.


1) همان، ج 1، ص 413.

2) الدر المنثور في تفسير المأثور، ج 5، ص 27. قول صحیح در مورد تطبیق آیه افک ماریه قبطیه است که توسط امویان کمرنگ شده و بر عایشه تطبیق سازی شده است! علی بن ابراهيم بن هاشم، ج 2، ص 99 و سید شرف الدین حسینی استر آبادی، تأويل الآيات الظاهرة، ص 585.

3) موضوعات، ج 2، ص 8؛ اللآلي المصنوعة في الأحاديث الموضوعة، ج 1، ص 372؛ تنزيه الشريعة المرفوعة، ج 1، ص 421.

4) الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1319؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 324.

5. داستانسرایی و شاگردی مکتب یهودیت

کتور ابوهریره و پیازفروش

زمانی که ابوهریره از سوی معاویه حاکم مکّه بود، مردی مقداری پیاز از عکّه (همین عکّای فعلی) به مکه آورده بود تا بفروشد. کسی نخرید. پیازها ماند، امکان بردن به جای دیگر هم نبود و داشت در هوای گرم می گندید. رفت پیش ابوهریره و گفت: ابوهریره! یک ثواب می توانی بکنی؟ گفت: چه ثوابی؟ گفت: من یک مسلمانم. به من گفته اند در مکّه پیاز پیدا نمی شود و مردم مکّه پیاز می خواهند. من هر چه مال التجاره داشتم همه را پیاز خریدم و به این جا آوردم. حالا هیچ کس نمی خرد و دارد از بین می رود. تو داری یک مؤمن را نجات می دهی، یک نفس را احیا می کنی. آیا می توانی کاری بکنی یا نه؟ گفت: بسیار خوب، روز جمعه که نماز جمعه خوانده می شود، پیازها را در یک جای معین حاضر کن، آن وقت من می دانم. آن روز وقتی که مردم همه جمع شدند، گفت: «أَيُّهَا النَّاسُ! سَمِعْتُ مِنْ حَبیبی رَسول الله» از حبیبم پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمود: «مَنْ اكَلَ بَصَلَ عَكّةَ في مَكَّةَ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ» هركس پیاز عکّه را در مکه بخورد بهشت بر او واجب است. (1)

نیرنگ به خدا

فردی جهنّمی در روز قیامت از خدا می خواهد تا از آتش و بوی متعفّن آن خلاص شود و قسم می خورد که چیز دیگری درخواست نکند وقتی آزاد می شود، درخواست می کند به بهشت نزدیک شود و قسم می خورد و عهد و پیمان می بندد که چیز دیگری درخواست نکند. وقتی خدا او را به بهشت نزدیک می کند، ابتدا سکوت می کند ولی باز درخواست می کند تا خدا او را به بهشت ببرد. خدا می گوید: ای فرزند آدم چقدر حیله گر و فریبکاری!! و چقدر ستمکار و طغیانگری!! امّا او پیوسته برای بهشت رفتن خود دعا می کند تا این که خدا از کار او می خندد و سپس اجازه بهشت را به او می دهد و از او می خواهد تا باز هم درخواست های خود را طلب کند و خداوند نیز دو چندان آن را به او می دهد!! به گفته ابوهریره این شخص آخرین کسی است که به بهشت می رود!! (2)


1) شهید مطهری، سیری در سیره نبوی، ص 105.

2) الجامع الصحيح المختصر، ج 4، ص 2403؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 163؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 275 و 293 و 533.

شاگردی کعب الاحبار

از جمله کارهایی که ابوهریره انجام داده این است که به شاگردی کعب الاحبار یهودی در آمده و باعث شده تا اسرائیلیات زیادی را از او وارد متون اسلامی کند و نیز ذهن خودش نیز برای این کار پرورش پیدا کند. وی روایاتی از کعب الاحبار نقل می کند که ما به ذکر عناوین آن اکتفا می کنیم:

1.

ذبیح بودن اسحاق نه اسماعیل، در تفسیر: وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيم. (1)

2.

تفسیر ستة ایام در آیه 54 سوره اعراف. (2)

3.

بهترین روزی که خورشید بر آن تابیده جمعه است که در آن آدم خلق شد. (3)

4.

سفارش کعب به ابوهريره در هنگام داخل شدن به مسجد. (4)

5.

مطالبی از تورات که در مورد دعا هنگام صبح بوده است. (5)

6.

سفارشاتی از کتابی که خدا بر موسی (علیه السلام) نازل نموده است. (6)

7.

عرضه شدن اعمال در هر دوشنبه و پنج شنبه. (7)

8.

چهار رودی که از بهشت جاری می شوند: فرات، نیل، سیحان، جیحان (8)

در این موارد تصریح شده که ابوهریره از کعب الاحبار نقل روایت نموده امّا همان روایت را در نقلی دیگر به پیامبر (صلی الله علیه و آله) نسبت داده است که در چند سطر بعد نیز به آن موارد اشاره می کنیم!!. (9)هم چنین وی در برخی از موارد فقط متن روايت كعب الاحبار را نقل نموده بدون این که آن را به کعب الاحبار نسبت دهد امّا روایت شناسان آن را به کعب الاحبار نسبت داده اند، به عنوان نمونه به برخی از آن اشاره می کنیم:

1.

خورشید و ماه در روز قیامت به صورت دو گاو نر گرفتار آمده در جهنّمند!! (10)به گفته محمود ابوریه، ابوهریره این روایت را از کعب الاحبار یاد گرفته؛ زیرا او چنین کلامی دارد. (11)ابن جوزی این روایت را با سند انس در کتاب موضوعات خود آورده و سند آن را ضعیف دانسته. (12)

2.

يأجوج و مأجوج هر روز مشغول کندن سدّ می شوند تا این که نزدیک غروب آفتاب کسانی که بر آنان گماشته شده اند به آنان می گویند: باز گردید؛ فردا آن را خواهید کند و آنان باز می گردند. ابن کثیر در تفسیر خود، حدیث ابوهریره درباره یأجوج و مأجوج را نقل کرده است. عین حدیث - چنان که احمد از ابوهریره روایت کرده است - چنین است: «یأجوج و مأجوج هر روز مشغول کندن سدّ می شوند تا این که نزدیک غروب آفتاب کسانی که بر آنان گماشته شده اند


1) تاريخ الأمم و الملوک، ج 1، ص 265.

2) تفسير القرآن العظیم، ج 3، ص 383؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 327؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 2149.

3) صحیح ابن خزيمة، ج 3، ص 115.

4) حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج 8، ص 139.

5) المصنف في الأحاديث و الآثار، ج 6، ص 37.

6) فيض القدير، ج 1، ص 196 - مقداری از آن نیز توسط ابن عمر به پیامبر (صلی الله علیه و آله) نسبت داده شده است!!؛ رجوع شود به: المعجم الأوسط، ج 8، ص 279.

7) نزهة السامعين في رواية الصحابة عن التابعين، ص 9.

8) همان، ص 9.

9) مسند ابی یعلی، دمشق، ج 10، ص 327 ؛ سنن، ج 3، ص 89؛ تفسیر القرآن العظيم، ج 7، ص 26.

10) حياة الحيوان الكبرى، ج 1، ص 176.

11) أضواء على السنة المحمّدية، ص 207 و 208 و حياة الحيوان، ج 1، ص 176.

12) موضوعات، ج 1، ص 139 و 140.

به آنان می گویند: باز گردید؛ فردا آن را خواهید کند و آنان باز می گردند». احمد این حدیث را از کعب هم نقل کرده است. ابن کثیر می گوید: «احتمالاً ابو هریره این حدیث را از کعب شنیده است؛ زیرا بارها نزد کعب می رفت و کعب برای او حدیث می خواند». او در مواضع متعدّدی از تفسیر خود، احادیثی را که ابوهریره از کعب آموخته، مشخص کرده است. (1)

3.

خداوند به من اجازه داد تا از خروسی سخن بگویم که پاهایش بر روی زمین است و گردنش زیر عرش است. (2)کعب الاحبار نیز چنین مطلبی را بیان کرده است. (3)

4.

(در تفسير سته ایام)؛ پیامبر (صلی الله علیه و آله) دست مرا گرفت و فرمود: خداوند خاک را روز شنبه آفرید و سپس روز یکشنبه کوه ها و روز دوشنبه درختان را بر روی آن آفرید؛ روز سه شنبه بدی ها و روز چهارشنبه نور را به وجود آورد و روز پنجشنبه حیوانات را بر روی زمین گسیل داشت و آدم را بعد از عصر روز جمعه به زیور وجود آراست». (4)ابن کثیر گفته است که ابوهریره این حدیث را از کعب الاحبار گرفته است؛ زیرا متن این حدیث که هفت روز را بیان نموده، با نص صریح قرآن که می فرماید آسمان ها و زمین را در شش روز آفریده است در تعارض است، چنان که بخاری نیز آن را از کعب الاحبار دانسته. (5)چنان که دیگران همانند سیوطی در جامع الاحادیث آن را از کعب معرّفی می کند. (6)

هم چنین ابن کثیر در مورد روایاتی که بر خلاف ظاهر قرآن، اسحاق را ذبیح معرّفی نموده اند و آن را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) نسبت داده اند؛ گفته است، همه این گفته ها از کعب الاحبار است و الله اعلم؛ چرا که عمر در زمان حکومتش به حرف های او گوش می داد و اجازه داد تا مردم نیز کلام او را بشنوند و مردم نیز کلام درست و نادرست او را نقل کردند در حالی که او از این امّت نیست و خدا می داند که نیازی به یک حرف از کلام او نیست!! (7)

ابن خزیمه بعد از نقل روایت: بهترین روزی که خورشید بر آن تابیده جمعه است که در آن آدم خلق شد... می گوید: اختلاف است که این روایت ابوهریره از پیامبر (صلی الله علیه و آله) است یا از كعب الاحبار؟ زیرا ابوهریره گاهی آن را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) نسبت داده و گاهی به کعب الاحبار. سپس می گوید: این روایت ابوهریره از کعب الاحبار است چون پس از نقل آن از ابوهریره پرسیدند آیا کلامی است که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیدی؟ در جواب می گوید: بلکه حدیثی که کعب بیان کرده است. (8)هم چنین دعایی که کعب الاحبار نیز هنگام ورود به مسجد به ابوهریره یاد داده توسط ابوهریره به پیامبر (صلی الله علیه و آله) نسبت داده شده است. (9)


1) تفسير القرآن العظيم، ج 5، ص 177.

2) المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص)، ج 4، ص 330.

3) أضواء على السنة المحمدية، ص 210.

4) تاريخ الأمم و الملوک، ج 1، ص 23.

5) بيروت، دار الكتب العلمية، ج 3، ص 383 و ج 6، ص 321.

6) سیوطی، جامع الاحاديث، ج 12، ص 278.

7) تفسير القرآن العظيم، ج 7، ص 28.

8) صحيح ابن خزيمة، ج 3، ص 115.

9) عمل اليوم و الليلة، ص 178.

ابوریه از نویسندگان اهل تسنن می گوید:

کار کعب در زیرکی و حیله گری به جایی رسید که ابوهریره را طعمه فریب خود ساخت و ساده لوحی و غفلت او را مغتنم شمرده، همه خرافات و افسانه هایی را که می خواست وارد حوزه اسلامی نماید بر زبان ابوهریره نهاد؛ او این کار را بسیار زیرکانه انجام می داد بدین روش که وقتی ابوهریره سخنان او را از پیامبر (صلی الله علیه و آله) روایت می کرد فوراً به تصدیق ابوهریره می پرداخت؛ تا این اسرائیلیات را کاملاً جا انداخت و باعث تقویت آن ها در دل و جان مسلمانان گردید؛ چنان که خبری که در واقع خود کعب ساخته و بر زبان ابوهریره انداخته بود، به نظر می رسید از آن خود ابوهریره است. از جمله این ها می توان به روایت احمد از ابوهریره اشاره کرد. ابوهریره گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: در بهشت درختی وجود دارد که اگر سواری در سایه آن صد سال راه بپیماید سایه آن تمام نمی شود. اگر شک دارید آیه مباركه وَ ظِلَّ مَمْدُودٍ (1)را بخوانید. هنوز ابوهریره روایت را به پایان نرسانده بود که کعب می گفت: ابوهریره راست می گوید: قسم به آن که تورات را بر موسی و فرقان را بر محمّد نازل کرده است، اگر کسی بر شتری راهوار سوار شود و بخواهد به

بلندای [سایه] آن درخت برسد و تمام عمر خود را در این راه صرف کند به آن نخواهد رسید. این دو نفر - کعب و ابو هریره - این گونه در پخش چنین خرافاتی یک دیگر را یاری می دادند. شگفت این که مشابه همین خبر را وهب بن منبه (یکی دیگر از افراد اسرائیلی است) هم در روایتی عجیب نقل کرده است. (2)

رشید رضا از مفسّرین بزرگ عامّه درباره ابوهریره می گوید: در سال هفتم اسلام آورد و در نتیجه سه سال و اندی محضر پیامبر(صلی الله علیه و آله) را درک کرد. از این رو بیشتر احادیثش را مستقیماً از آن حضرت نشنیده است؛ بلکه از صحابه و تابعان گرفته است؛ و بر فرض این که همه صحابه در مقام نقل روایت - بنا به نظر جمهور محدّثین - عادل باشند، (3)تابعان از این صفت برخوردار نیستند و - در جای خود - به اثبات رسیده است که ابوهریره از کعب الاحبار حدیث می شنیده و بیشتر احادیثش از اوست، حتی در حدیث خَلَقَ اللهُ التُربَة في يَومِ السَبت؛ خداوند، زمین را روز شنبه آفرید» [که در گذشته آن را نقل کردیم] به رغم آن که تصریح کرده است که حدیث را از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیده است، حدیث شناسان بر این باورند که او این حدیث را قطعاً از کعب الاحبار گرفته است. ابوهریره در احادیث خود فراوان نقل به معنا می کرد و مرتکب ارسال می شد؛ یعنی اسم کسی را که حدیث را از او شنیده بود در سند نمی آورد و


1) واقعه، آیه 30.

2) أضواء على السنة المحمّدية، ص 210.

3) لازم به ذکر است که بیان شود عدالت جمیع صحابه از مبانی باطلی است که مشهور اهل سنت به آن اعتقاد دارند.

همین امر موجب مشکلات زیادی شده است. علاوه بر این ها احادیث زیادی را نقل کرده است که تنها راوی آن خود اوست. احادیثی که یا صراحتاً مورد انکار قرار گرفته و یا به خاطر عجیب و غریب بودن آن در موضع انکار است. مانند احادیث مربوط به فتن و برخی از اسرار غیبی و امور دیگری که ناقدان حدیث بدان پرداخته اند. (1)

نتیجه:

ابوهریره تنها یکی از ده ها و صدها ثمره مکتب سقیفه و یکی از دروغ پردازانی است که توسط امویان و منافقان و یهودیت رشد یافته و متأسفانه روایاتش در کتب اهل تسنن موج می زند. او یکی از شخصیت هایی است که در ایجاد انحراف از فرهنگ اسلامی به یهودیت و اسرائیلیات فعالیت گسترده ای داشته است. بیان نمونه هایی از روایات ابوهریره در کتاب های مختلف و صحیح عامّه نشان دهنده آسیب جدّی در معارف خداشناسی، نبوت و امامت و عصمت و تاریخ و... در این متون است. با وجود چنین شخصیت و روایاتی باید اندیشه برخی از مدّعیان اسلام بر ضدّ اسلام محمّدی ظهور یابد. با کمال تأسف باید گفت که حیله و نیرنگ تبلیغاتی معاویه و امویان بر ضدّ اسلام از سوی افراد ضعیف الایمانی چون ابوهریره صورت می گرفت که بدون هیچ واهمه ای بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) دروغ می بستند و علاوه بر بیان اسرائیلیات به تقویت سیاست های اموی در توحید و تفسیر قرآن و تقویت روایات جعلی بر ضدّ پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) و فضیلت تراشی دشمنان پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) همّت گماشته بودند، به طوری که تا به امروز نیز این جعلیات متون بسیاری

از فرق اسلامی را پر کرده و عاملی برای تقویت اسلام اموی که امروزه به نام اسلام وهابیت شناخته می شود، می باشد. بنابراین وظیفه امّت اسلامی و اندیشمندان ایشان این است که از روایات صحیح و اجماعی بین فرق اسلامی و مطابق با عقل استفاده کنند تا از دامنه انحرافات و جعلیات و اسرائیلیات در عقاید مسلمین کاسته شود.


1) أضواء على السنة المحمدية، ص 218.

پی نوشت ها

1- الكافى، ج 1، ص 62؛ الجمع بين الصحيحين البخاری و مسلم، ج 1، ص 95، 366، ج 2، ص 346، 494 و ج 3، ص 120، 318 و 336؛ المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص) ج 1، ص 149، 183،194، 195، 196 و ج 3، ص 294، 316 و 407- این حدیث و مضمون آن با اسناد صحیح در کتب دیگری چون معجم الاوسط، معجم الكبير، سنن ابن ماجه، سنن بیهقی، سنن ترمذی، سنن ابی داود، سنن دارمی، صحیح ابن حبان، صحیح مسلم، صحیح بخاری، مسند ابی شیبه، مسند ابن جعد، مسند ابی یعلی، مسند احمد بن حنبل، مسند اسحاق بن راهويه، مسند البزار، مسند الحميدى و...

2- شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید، ج 4، ص 73.

3- همان، ج 4، ص 63.

4- الإستيعاب في معرفة الأصحاب، 1992، ج 4، ص 1768؛ تاریخ مدينة دمشق، ج 67، ص 387 و 388.

5- تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج 2، ص 42.

6- الإصابة في تمييز الصحابة، ج 7، ص 352.

7- حلية الأولياء وطبقات الأصفياء، ج 1، ص 378.

8- شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید، ج 4، ص 68.

9- تاريخ مدينة دمشق، ج 67، ص 343 و 344.

10- همان، ج 67، ص 341.

11- تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 601 و الإمامة والسياسة المعروف بتاريخ الخلفاء، تحقیق علی شیری، ج 1، ص 217.

12- الإصابة في تمييز الصحابة، ج 7، ص 352.

13- همان، ج 7، ص 353.

14- همان، ج 7، ص 353- بر کسی پوشیده نیست که این سه تن از اهل علم که بخاری گفته از بزرگان منافقین و دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) هستند.

15- بهجة المحافل و بغية الأماثل، ج 1، ص 83.

16- أبوهريرة، ص 53.

17- تاريخ مدينة دمشق، ج 67، ص 343.

18- الإصابة في تمييز الصحابة، ج 1، ص 72.

19- تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج 2، ص 42.

20- تاريخ مدينة دمشق، بيروت، ج 67، ص 338.

21- همان، ج 67، ص 338.

22- تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج 2، ص 42.

23- تاريخ مدينة دمشق، بیروت، ج 67، ص 340.

24- همان، ج 67، ص 359.

25- مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 252 و 299 و الجامع الصحيح المختصر، ج 5، ص 2048.

26- ربيع الأبرار و نصوص الأخيار، ج 3، ص 226.

27- شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید، ج 4، ص 65.

28- البداية و النهاية، ج 8، ص 118- قال أبوهريرة: رأيت هندا بمكة كأن وجهها فلقة قمر، و خلفها من عجيزتها مثل الرجل الجالس، و معها صبى يلعب، فمر رجل فنظر إليه فقال: إني لأرى غلاما إن عاش ليسودن قومه، فقالت هند: إن لم يسد إلى قومه فأماته الله، و هو معاوية بن أبي سفيان.

29- شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید، ج 4، ص 63.

30- تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج 1، ص 42؛ الجامع الصحيح المختصر، ج 5، ص 2299 وصحيح مسلم، ج 4، ص 2183.

31- الجامع الصحيح المختصر، ج 4، ص 2403 و صحیح مسلم، ج 1، ص 163 و الشیبانی، مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 275 و 293 و 368 و 533.

32- مسند أحمد بن حنبل، القاهرة، ج 2، ص 389 و صحیح مسلم، ج 4، ص 2279.

33- الجامع الصحيح سنن الترمذی، ج 4، ص 691؛ الجامع الصحيح المختصر، الثالثة، ج 4، ص 2403 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 275 و 293 و 368 و 533؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 163.

34- سنن دارمی، ج 2، ص 420.

35- الجامع الصحيح المختصر، ج 4، ص 2403 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 275 و 293 و 533 و صحیح مسلم، ج 1، ص 163.

36- المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص)، ج 1، ص 77 و الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1040 و مسند أحمد بن حنبل، القاهرة، ج 2، ص 318 و 464 و صحیح مسلم، ج 3، ص 1504.

37- المعجم الأوسط، ج 7، ص 56 و الجامع الصحيح سنن الترمذى، ج 4، ص 691 و الجامع الصحيح المختصر، ج 4، ص 1835 و 1836 و ج 6، ص 2711 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 276 و 314 و 368 و 507 و صحیح مسلم، ج 4، ص 2186.

38- مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 383 و 433 و صحیح مسلم، ج 1، ص 521.

39- مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 1، ص 253 و ج 8، ص 247.

40- الجامع الصحيح المختصر، ج 4، ص 1724 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 500.

41- المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص) ج 4، ص 178 و الجامع الصحيح المختصر، ج 4، ص 1828 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 330.

42- الجمع بين الصحيحين البخاري و مسلم، ج 3، ص 6 و 7 و المستدرک على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخیص) ج 4، ص 275 و حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج 9، ص 27 و الجامع الصحيح سنن الترمذى، ج 5، ص 581 و الجامع الصحیح المختصر، ج 6، ص 2694 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 251 و 480 و 509 و سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1255 و التميمى البستي، صحيح ابن حبان، ج 2، ص 100 و ج 3، ص 93 و صحیح مسلم، ج 4، ص 2061 و 2067.

43- صحیح مسلم، بیروت، ج 4، ص 1762 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 395 و 491 و 499.

44- الإتقان في علوم القرآن، ج 1، ص 262.

45- سجده، آیه 17.

46- الطبقات الكبرى، ج 1، ص 40 و المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص)، ج 2، ص 600 و الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1224 و 5 ج، ص 2320 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 322 و 417 و 435 و صحیح ابن حبان، ج 14، ص 84 و 86 و صحیح مسلم، ج 4، ص 1839.

47- الطبقات الكبرى، ج 1، ص 41 و الجمع بين الصحيحين البخارى و مسلم، ج 3، ص 137 و المعجم الأوسط، ج 1، ص 291 و الجامع الصحيح سنن الترمذى، ج 5، ص 321 و الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1225 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 403 و صحیح ابن حبان، ج 13، ص 45 و صحیح مسلم، ج 4، ص 1840.

48- إمتاع الأسماع بما للنبى من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، ج 11، ص 187 و سبل الهدى و الرشاد في سيرة خير العباد، ج 9، ص 164 و الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1233و ج 4، ص 1650؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 326 و الجمع بين الصحيحين البخاري و مسلم، ج 3، ص 34 و سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1335؛ صحیح ابن حبان، ج 14، ص 88 و صحیح مسلم ، ج 1، ص 133 و ج 4، ص 1839.

49- بقره، آیه 260.

50- تاريخ الأمم و الملوک، ج 1، ص 434 و الجامع الصحيح المختصر، ج 1، ص 449 و ج 3، ص 1250.

51- الجامع الصحيح المختصر، ج 1، ص 107 و الجمع بين الصحيحين البخاري و مسلم، ج 3، ص 147 و مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 315 و صحیح ابن حبان، ج 14، ص 94 و صحیح مسلم، ج 1، ص 267 و ج 4، ص 1840.

52- صحیح مسلم، ج 4، ص 1840.

53- الجامع الصحيح المختصر، ج 5، ص 2007؛ صحیح مسلم، بيروت، دار إحياء التراث العربی، بی تا، ج 3، ص 1275؛ الجامع الصحيح سنن الترمذی، ج 4، ص 108؛ الجمع بين الصحيحين البخاري و مسلم، ج 3، ص 102؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 229 و 275؛ صحیح ابن حبان، ج 10، ص 182؛ البداية و النهاية، ج 2، ص 29.

54- صحیح ابن حبان، ج 12، ص 430؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 1759.

55- قصص، آیه 56.

56- أسباب النزول، ص 348؛ البداية و النهاية، ج 3، ص 124؛ الجمع بين الصحيحين البخاري و مسلم، ج 3، ص 230؛ الجامع الصحيح سنن الترمذى، ج 5، ص 341؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 434 و 441؛ صحیح ابن حبان، ج 14، ص 167؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 55.

57- المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص)، ج 1، ص 531 ؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 441؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 501؛ سنن، ج 4، ص 90؛ صحیح ابن حبان، ج 7، ص 440؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 671.

58- ،توبه، آیه 113.

59- المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي فى التلخيص)، ج 2، ص 336.

60- تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، ج 1، ص 238؛ دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشريعة، ج 2، ص 351.

61- أنساب الأشراف، ج 10، ص 365.

62- دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشریعة، ج 2، ص 357؛ الجامع الصحیح المختصر، ج 4، ص 1743؛ صحیح مسلم، ج 3، ص 1592.

63- الجمع بين الصحيحين البخاري و مسلم، ج 3، ص 17؛ الجامع الصحيح سنن الترمذى، ج 5، ص 300؛ الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1243 و 1269؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 282 ؛ صحیح ابن حبان، ج 1، ص 247؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 154.

64- تاریخ تحقیقی اسلام، ج 1، ص 269.

65- تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج 1، ص 212.

66- مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 305 و 308 و 478؛ صحیح ابن حبان، ج 13، ص 165؛ سنن، ج 4، ص123.

67- مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 308 و 540؛ الجمع بين الصحيحين البخارى و مسلم، ج 3، ص 25؛ الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1063؛ صحیح ابن حبان، ج 13، ص 176 و 186؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 610.

68- إمتاع الأسماع بما للنبى من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، ج 2، ص 251؛ البداية و النهاية، ج 6، ص170؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 316 و ج 3، ص 400؛ صحیح ابن حبان، ج 14، ص 446.

69- البداية و النهاية، ج 6، ص 169 و 170؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 2010.

70- الجامع الصحيح المختصر، ج 5، ص 2249.

71- همان، ج 1، ص 182 و 412 و ج 5، ص 2249.

72- صحیح ابن حبان، ج 6، ص 396.

73- الجمع بين الصحيحين البخارى و مسلم، ج 3، ص 136.

74- الجامع الصحيح المختصر، ج 1، ص 182.

75- الجامع الصحيح سنن الترمذی، ج 5، ص 623؛ الجامع الصحيح المختصر، ج 2، ص 818 و ج 3، ص 1280؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 245 و 382؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 1857.

76- الجامع الصحيح المختصر، ج 1، ص 404 و ج 3، ص 196.

77- علل الشرائع، ج 1، ص 44.

78- صحیح مسلم، ج 1، ص 470؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 427 و نسائی، ج 1، ص 298؛ صحیح ابن حبان، ج 6، ص 376.

79- تاریخ تحقیقی اسلام، ج 4، ص 517 ؛ بحارالأنوار، ج 28، ص 100 و ج 37، ص 115.

80- مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 450 و المستدرک، ج 2، ص 638؛ الجامع الصحیح المختصر، ج 4، ص 1681.

81- الجمع بين الصحيحين البخاري و مسلم، ج 3، ص 71؛ الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1255 و ج 4، ص 1694 و 1808؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 405 و 468 و 539؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 1846.

82- صحيح ابن خزيمة، ج 4، ص 120.

83- المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص)، بيروت، ج 1، ص 172.

84- تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، ج 2، ص 42.

85- سوره بقره، آیه 159 کسانی که نشانه های روشن و رهنمودی را که فرو فرستاده ایم، بعد از آن که آن را برای مردم در کتاب توضیح داده ایم، نهفته می دارند، آنان را خدا لعنت می کند، و لعنت کنندگان لعنتشان می کنند.

86- تاريخ مدينة دمشق، ج 67، ص 334.

87- سبل الهدى و الرشاد في سيرة خير العباد، ج 9، ص 375.

88- إمتاع الأسماع بما للنبى من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، ج 11، ص 253.

89- الطبقات الكبرى، ج 2، ص 128.

90- الجامع الصحيح المختصر، ج 2، ص 812.

91- الطبقات الکبری، ج 3، ص 315.

92- همان، ج 4، ص 80.

93- الإصابة في تمييز الصحابة، ج 6، ص 423.

94- المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص)، ج 4، ص 52.

95- شعراء، آیه 214.

96- الجمع بين الصحيحين البخارى و مسلم، ج 3، ص 32 و 33؛ سنن دارمی، ج 2، ص 395؛ الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1012 و ج 4، ص 1787؛ صحیح ابن حبان، ج 14، ص 486.

97- الجامع الصحیح سنن الترمذی، ج 5، ص 338؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 333 و 360 و 519؛ صحیح ابن حبان، ج 14، ص 192؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 192.

98- میزان الاعتدال، بيروت، ج 3، ص 32.

99- اللآلى المصنوعة في الأحاديث الموضوعة، ج 1، ص 381 و 382؛ موضوعات، ج 2، ص 17.

100- موضوعات، ج 1، ص 308.

101- تذكرة الموضوعات، ص 41.

102- موضوعات، ج 1، ص 326 و 327؛ اللآلى المصنوعة في الأحاديث الموضوعة، ج 1، ص 282؛ ميزان الاعتدال، ج 1، ص 508 ؛ تنزيه الشريعة المرفوعة، ج 1، ص348.

103- موضوعات، ج 1، ص 322؛ اللآلى المصنوعة في الأحاديث الموضوعة، ج 1، ص 280؛ تنزيه الشريعة المرفوعة، ج 1، ص 347.

104- ميزان الاعتدال، ج1، ص 166.

105- همان، ج 1، ص 338.

106- همان، ج 1، ص 413.

107- الدر المنثور في تفسير المأثور، ج 5، ص 27. قول صحیح در مورد تطبیق آیه افک ماریه قبطیه است که توسط امویان کمرنگ شده و بر عایشه تطبیق سازی شده است! علی بن ابراهيم بن هاشم، ج 2، ص 99 و سید شرف الدین حسینی استر آبادی، تأويل الآيات الظاهرة، ص 585.

108- موضوعات، ج 2، ص 8؛ اللآلي المصنوعة في الأحاديث الموضوعة، ج 1، ص 372؛ تنزيه الشريعة المرفوعة، ج 1، ص 421.

109- الجامع الصحيح المختصر، ج 3، ص 1319؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 324.

110- شهید مطهری، سیری در سیره نبوی، ص 105.

111- الجامع الصحيح المختصر، ج 4، ص 2403؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 163؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 275 و 293 و 533.

112- تاريخ الأمم و الملوک، ج 1، ص 265.

113- تفسير القرآن العظیم، ج 3، ص 383؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 327؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 2149.

114- صحیح ابن خزيمة، ج 3، ص 115.

115- حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج 8، ص 139.

116- المصنف في الأحاديث و الآثار، ج 6، ص 37.

117- فيض القدير، ج 1، ص 196 - مقداری از آن نیز توسط ابن عمر به پیامبر (صلی الله علیه و آله) نسبت داده شده است!!؛ رجوع شود به: المعجم الأوسط، ج 8، ص 279.

118- نزهة السامعين في رواية الصحابة عن التابعين، ص 9.

119- همان، ص 9.

120- مسند ابی یعلی، دمشق، ج 10، ص 327 ؛ سنن، ج 3، ص 89؛ تفسیر القرآن العظيم، ج 7، ص 26.

121- حياة الحيوان الكبرى، ج 1، ص 176.

122- أضواء على السنة المحمّدية، ص 207 و 208 و حياة الحيوان، ج 1، ص 176.

123- موضوعات، ج 1، ص 139 و 140.

124- تفسير القرآن العظيم، ج 5، ص 177.

125- المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقات الذهبي في التلخيص)، ج 4، ص 330.

126- أضواء على السنة المحمدية، ص 210.

127- تاريخ الأمم و الملوک، ج 1، ص 23.

128- بيروت، دار الكتب العلمية، ج 3، ص 383 و ج 6، ص 321.

129- سیوطی، جامع الاحاديث، ج 12، ص 278.

130- تفسير القرآن العظيم، ج 7، ص 28.

131- صحيح ابن خزيمة، ج 3، ص 115.

132- عمل اليوم و الليلة، ص 178.

133- واقعه، آیه 30.

134- أضواء على السنة المحمّدية، ص 210.

135- لازم به ذکر است که بیان شود عدالت جمیع صحابه از مبانی باطلی است که مشهور اهل سنت به آن اعتقاد دارند.

136- أضواء على السنة المحمدية، ص 218.

منابع و مآخذ

•

الأصبهاني، أبو نعيم أحمد بن عبد الله، حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، بيروت، دار الكتاب العربي، الطبعة الرابعة، 1405ه ق.

•

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل، الجامع الصحيح المختصر، بيروت، اليمامة، دار ابن كثير، الطبعة الثالثة، 1407 ه.ق.

•

ابن أبي شيبة الكوفي، أبوبكر عبدالله بن محمد، المصنف في الأحاديث و الآثار، الرياض، مكتبة الرشد، الطبعة الأولى، 1409 ه.ق.

•

ابو عبدالله قزوینی، محمد بن یزید، سنن ابن ماجه، بیروت، دارالفکر، بی تا.

•

الاندلسی، ابو عمر و یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر، الإستيعاب في معرفة الأصحاب، تحقيق على محمد البجاوی، بيروت، دارالجيل، ط الأولى، 1412-1992.

•

الترمذى السلمي، محمد بن عيسى أبو عيسى، الجامع الصحيح سنن الترمذى، بيروت، دار إحياء التراث العربي، بی تا.

•

الحمیدی، محمد بن فتوح، الجمع بين الصحيحين البخاری و مسلم، بیروت، لبنان دارالنشر، دار ابن حزم، الطبعة الثانية، 1423 ه.

•

الدارمي، عبدالله بن عبدالرحمن أبو محمد؛ سنن دارمی، بیروت، دارالكتاب العربي، الطبعة الأولى، 1407ه.ق.

•

الدينوري، أبو محمد عبدالله بن مسلم ابن قتيبة الإمامة و السياسة المعروف بتاريخ الخلفاء، تحقیق علی شیری، بيروت، دارالأضواء، ط الأولى، 1410-1990.

•

السُّيوطي، جلال الدين، اللآلى المصنوعة في الأحاديث الموضوعة، دار الكتب العلمية، بی تا.

•

الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبدالله، مسند أحمد بن حنبل، القاهرة، مؤسسة قرطبة، بی تا.

-الطبراني، أبو القاسم سليمان بن أحمد، المعجم الأوسط، القاهرة، دارالحرمين، 1415ه.ق.

•

القشيري النيسابوری، مسلم بن الحجاج أبو الحسين، صحيح مسلم، بيروت، دار إحياء التراث العربي، بی تا.

•

المناوي، عبدالرؤوف، فيض القدير، مصر، المكتبة التجارية الكبرى، الطبعة الأولى ، 1356ه.ق.

•

الموصلي التميمي، أحمد بن علی بن المثنى أبو يعلى؛ مسند ابی یعلی، دمشق، دارالمأمون للتراث، الطبعة الأولى، 1404-1984.

•

النسائي، أحمد بن شعیب بن علی، عمل اليوم و الليلة، بيروت، مؤسسة الرسالة، الطبعة الثانية، 1406 ه.ق.

•

الهيثمي، نورالدين على بن أبى بكر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بیروت، دارالفکر، 1412 ه.ق.

•

النيسابوري، محمّد بن إسحاق بن خزیمه، صحیح ابن خزيمة، بيروت، المكتب الإسلامي، 1390 - 1970.

•

بلاذری، احمد بن يحيى، أنساب الأشراف، بيروت، دارالفکر، اول، 1417 ه.ق.

•

بيهقی، ابوبکر، دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشريعة، بيروت، دار الكتب العلمية، اول، 1405 ه.ق.

•

تنزيه الشريعة المرفوعة، دارالكتب العلميه، الطبعة الثانية، 1981 م.

•

حاكم النيسابوری، محمد بن عبدالله، المستدرك على الصحيحين، (مع كتاب تعليقلت الذهبي في التلخيص) بیروت، دارالكتب العلمية، الطبعة الأولى، 1411 – 1990.

•

دمشقی، ابن عساکر، تاریخ مدينة دمشق، بیروت، دارالفکر، 1415 ه.ق.

•

دمشقی، ابن کثیر، تفسیر القرآن العظيم، بيروت، دارالكتب العلمية، منشورات محمد على بيضون، اول، 1419 ه.ق.

•

دیار بکری، شیخ حسین، تاریخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، بیروت، دارالصادر، بی تا.

•

ذهبی، أبى عبدالله محمد بن أحمد بن عثمان، میزان الاعتدال، بيروت، لبنان، دارالمعرفة للطباعة و النشر، بی تا.

•

ذهبی، شمس الدین، تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، تحقيق عمر عبد السلام تدمری، بیروت، دارالكتاب العربي، ط الثانية، 1413-1993.

•

زمخشری، جارالله ربيع الأبرار و نصوص الأخيار، بیروت، مؤسسه اعلمی، اول، 1412 ه.ق.

•

سیوطی، جلال الدين، الإتقان في علوم القرآن، بيروت، دارالكتب العربي، دوم، 1421–2001.

•

سیوطی، جلال الدين، الدر المنثور في تفسير المأثور، قم، کتابخانه آية الله مرعشی نجفی، 1404ه.ق.

•

شرف الدّين الموسوى، سيّد عبدالحسين، أبوهريرة، بی نا، بی تا.

•

شیخ صدوق، محمّد، علل الشرائع، قم، انتشارات مكتبة الداورى.

•

صالحی دمشقی، محمد بن یوسف، سبل الهدى و الرشاد في سيرة خير العباد، بيروت، دار الكتب العلمية، 1414ه.ق.

•

طبری، محمد بن جریر، تاريخ الأمم و الملوک، بیروت، دوم، 1387ه.ق.

•

عامری، عماد الدين يحيى بن ابى بكر، بهجة المحافل و بغية الأماثل، بیروت، دار صادر، بی تا.

•

عربی، حسین علی، تاریخ تحقیقی اسلام ،قم، موسسه امام خمینی، چهارم، 1383ش.

•

عسقلاني، ابن حجر، الإصابة في تمييز الصحابة، بيروت، دارالكتب العلمية، اول، 1415ه.ق.

•

كاتب واقدی، محمد بن سعد، الطبقات الکبری، بیروت، دارالکتب العلمية، دوم، 1418 ه.ق.

•

کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، تهران داراكتب الاسلامیه، 1365 ش.

•

مجلسی، محمّد باقر، بحارالأنوار، بیروت، موسسة الوفاء، 1404 ه.ق.

•

محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم، صحيح ابن حبان، بيروت، مؤسسة الرسالة، الطبعة الثانية، 1414 ه ق.

•

معتزلی، ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، قم، انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی، 1404 ه.ق.

•

مقريزي، تقى الدين، إمتاع الأسماع بما للنبي من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، بيروت، دارالكتب العلمية، اول، 1420 ه.ق.

•

نسائی، احمد بن شعیب، سنن، حلب، مكتب المطبوعات الإسلامية، الطبعة الثانية، 1406 - 1986.

•

واحدى، على بن احمد، أسباب النزول، بيروت، دارالکتب العلمية، اول، 1411ه.ق.

توحید از منظر عرفان، تصوف و اهل بیت (علیهم السلام)

اشاره

حجت الاسلام سید محسن طیب نیا

•

روش صحیح در شناخت توحید

•

موهبتی بودن معرفت

•

مخلوق گزارش خالق نیست

•

خدا خارج از دو حد است

•

عدم امکان ادراک ذات باری تعالی

•

تفاوت ذاتی خالق و مخلوق

•

توقيفيت اسماء الاهى

•

اسماء غير از ذات

درآمد

نویسنده محترم در این شماره به مواردی از معارف ناب اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) اشاره نموده است و مشخّص نموده است که بین معارف بشری و عرفانی موجود و معارف خاندان وحی (علیهم السلام) تعارض صریح است و روش تبیین معارف الاهی با افکار بشری روشی بسیار نا امن و غیر قابل اعتماد است و دلیلی بر آن وجود ندارد.

کلید واژه ها:

اهل بیت (علیهم السلام)، علّامه مجلسب (رحمة الله علیه)، حدیث ثقلین، متصوفّه، توحید ذاتی، توحید صفانی، توحید افعالی

روش کتاب و سنت در شناخت توحید

این فصل مهم ترین فصل این مجموعه می باشد که با تمسّک به آموزه های دینی طریق صحیح خداشناسی و توحید به صورت اختصار بیان می شود

باید دانست آن چه به عنوان عرفان و فلسفه اکنون در حوزه دین و علوم اسلامی مطرح می شود، دستاورد اندیشه و ذوق بشری است و از آن جا که اندیشه و ذوق بشری معصوم از خطا نمی باشد نمی توان گفت که با تمسّک به این علوم، انسان قطعاً در عقاید به حقایق می رسد. تنها راه اطمینان بخش جهت رسیدن به معارف توحیدی، طریق وحی می باشد. زیرا در این طریق، خالق و هستی دهنده ما و تمام موجودات دیگر، یعنی خداوند متعال معلّم انسان ها می گردد. موضوع توحید و معرفت خداوند متعال در منابع اسلامی به ویژه منابع شیعی علاوه بر کثرت آن، آن قدر روشن و صریح طرح شده که حتی با نگاهی اجمالی به این نوع روایات و هم چنین محکمات آیات می توان دریافت که روش پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و خاندان پاک و مطهرش (علیهم السلام) در مسأله توحید، کاملاً با روش های بشری مغایر است. زیرا آن بزرگواران فقط با توجّه به وحی الاهی معارف را بیان می نمودند. بنابراین تنها شناخت و معارفی صحیح اند که از راه وحی الاهی و علم ربّانی معصوم به دست آیند و آن چه که به عنوان علوم اسلامی مطرح است مانند فلسفه و عرفان که در آن معارف الاهی با اندیشه های بشری امتزاج یافته هرگز راهی مطمئن برایرسیدن به شناخت و کسب حقایق نمی باشد. آیا با وجود معارف فراوان خاندان طهارت (علیهم السلام) در زمینه توحید و شناخت خداوند متعال، سزاوار است که عمده عقایدمان را عرفا و فلاسفه رقم زنند؟ مرحوم علّامه مجلسی (رحمة الله علیه) می نویسد:

این جنایت بر دین اسلام و شهرت نشر دادن کتاب های فلاسفه در بین مسلمین از بدعت های خلفای جور بوده (یعنی بنی عباس) که با ائمّه معصومین (علیهم السلام) دشمن بوده اند. آن ها بر این منظور مطالب فلاسفه و کتب آن ها را بین مسلمین رواج دادند که مردم را از ائمه معصومین (علیهم السلام) و از شریعت روشن اسلام منصرف و روگردان سازند. (1)

جناب آیت الله محمّد تقی مصباح یزدی که از پژوهشگران عرصه فلسفه است می نویسد:

دستگاه های ستمگر بنی امیه و بنی عباس که به ناحق مسند حکومت اسلامی را اشغال کرده بودند به شدّت احساس نیاز به پایگاهی مردمی در میان مسلمانان می کردند و در حالی که اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) یعنی همان اولیای به حق مردم، معدن علم و خزانه دار وحی


1) بحارالأنوار، ج 57، ص 197.

الاهی بودند، دستگاه های حاکم برای جلب افراد وسیله ای جز تهدید و تطمیع نداشتند. از این رو کوشیدند تا با تشویق دانشمندان و جمع آوری صاحب نظران به دستگاه خویش رونقی بخشند و با استفاده از علم یونانیان و رومیان و ایرانیان در برابر پیشوایان اهل بیت (علیهم السلام) دکّانی بگشایند. بدین ترتیب افکار مختلف فلسفی و انواع دانش ها و فنون با انگیزه های گوناگون و به وسیله دوست و دشمن وارد محیط اسلامی گردید. (1)

پروفسور عبدالجواد فلاطوری که از پژوهشگران بزرگ عرصه عرفان و فلسفه است می گوید: خطر این است که اگر ما عقاید دینی را بر پایه های علوم بشری مثل عرفان و فلسفه بنا کنیم، وقتی که این پایه ها فرو ریخت عقاید ما نیز سست می شود. برای مؤمن شدن هیچ چیزی هم چون آن چه خود قرآن توجّه می دهد مفید نیست و آن این است که با اعجاب در صنع الاهی بنگرید. سال هاست که کسی عقاید ارسطو را به عنوان حقیقت تلّقی نمی کند، آن وقت شما می خواهید حقیقتش را هم به عالم عرضه کنید. عقیده کلّی من این است که خلط دین و فلسفه، نه به نفع فلسفه و نه به نفع دین بوده است. دین را از دین بودنش انداخته و فلسفه را از تحرّک و پویایی اش. (2)

وی در جای دیگر می گوید:

پایه هایی که اساس فلسفه صدر المتألهین بر آن بوده است الان فرو ریخته است. آیا اصلاً مایه خجالت نیست که ما بیاییم استحکام آیات قرآن را با استناد به اقوال فیلسوفان تأیید کنیم؟! (3)

حال معارف خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) به اختصار در تحت نه عنوان بیان می کنیم:

1- معرفت صنع و موهبت الاهی است و انسان را به آن بدون کمک الاهی راهی نیست.

در ادیان الاهی و روش کتاب و سنت، معرفت به ذات ربوبی، هیچ گاه به صورت یک مسئله مجهول و مشکوک که محتاج براهین مختلف و استدلال و اثبات فلسفی یا مکاشفه عرفانی باشد مطرح نشده است. از دیدگاه منابع دینی معرفت خداوند، موهبتی است و حاصل فعل و صنع خداست. اوست که فطرت انسان را ساحت نزول معرفت خود نموده و خود را با همه اوصاف جمال و جلال نمایانده است. و هم چنین خداوند عقل را حجّت باطن مقرر نمود تا انسان در پرتو رشد فطری خویش، عقل را شکوفا سازد و خیر و شر را از هم تمیز دهد.


1) آموزش فلسفه، ج 1، ص 33.

2) نورالصادق (علیه السلام)، فصلنامه تخصصی عرفان و فلسفه شماره 8، ص 100.

3) کتاب فلاطوری، ص 162.

طبق روایات معصومان (علیهم السلام) عقل جایگاه ویژه ای دارد: عقل دلیل راه انسان است. خداوند به وسیله عقل عبادت می شود. انسان، بی عقل مرده است. دینداری که عقل ندارد ارزش ندارد. عقل زیور انسان است و نوری است که خدا به بندگان بخشیده است و...

آری، عقل سلیم خالق قادر پاک را اثبات می کند و حکم می کند که ولی نعمت خود را سپاس گوی و بندگی وی کن. امّا باید توجّه کرد که شناخت خداوند متعال و معرفت نسبت به وی از راه عقل و استدلال های آن و حتی عرفان و سلوک بشری ممکن نیست. باید خود خدا معرفت خویش را در قلب بشر وارد کند.

امام علی (علیه السلام) می فرمایند:

... وَ هُوَ الَّذِي إبتدأ الْغَايَاتِ وَ النِّهَايَاتُ أَمْ كَيْفَ تُدْرِكُهُ الْعُقُولِ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهَا سَبِيلًا إِلَّا إِدْرَاكِهِ... (1) و اوست که غایت ها و نهایت ها را آفرید. پس چطور عقل ها او را درک می کنند در حالی که در آن راهی به سوی ادراکش قرار نداد.

از امام صادق (علیه السلام) سؤال شد:

عَنْ صَفْوَانَ قَالَ، قُلْتُ لِعَبْدِ صَالِحُ (علیه السلام: هَلْ فِى النَّاسِ إستطاعة يَتَعَاطَوْنَ بِهَا الْمَعْرِفَةِ؟ قَلَّ: لَا، إِنَّمَا هُوَ تَطُولُ مِنَ اللَّهِ.) (2) آیا انسان توان و استطاعت معرفت خداوند را دارد؟ فرمود: نه، معرفت موهبتی است از طرف خداوند.

از امام صادق (علیه السلام) سؤال شد:

هَلْ جُعِلَ فِي النَّاسِ أَدَاةُ يَنَالُونَ بِهَا الْمَعْرِفَةَ؟ قَالَ: فَقَالَ: لَا، قِلَّت: فَهَلْ كُلِّفُوا الْمَعْرِفَةِ؟ قَالَ: لَا عَلَى اللَّهِ الْبَيَانُ، لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا... ﴾ (3)

آیا در انسان وسیله ای برای نیل به معرفت قرار داده شده است؟ امام (علیه السلام) فرمود: نه. سؤال می شود که آیا انسان تکلیف به معرفت هم شده است؟ می فرمایند: نه، معرفت بر خود خداست و خداوند کسی را تکلیف نمی کند مگر به اندازه توانایی اش.

امام زین العابدین (علیه السلام) در دعای ابو حمزه ثمالی می فرمایند:

بِکَ عَرَفْتُكَ وَ أَنْتَ دللتنی عَلَیکَ وَ دَعوتنی إلَیکَ وَ لَولَا أَنْتَ لَمْ أَدْرِ مَا أَنْتَ. تو را به وسیله خودت شناختم و تو مرا به خودت راهنمایی کردی و به سوی خودت دعوتم کردی. و اگر راهنمایی تو نبود نمی دانستم کیستی؟


1) بحارالأنوار، ج 25، ص 27.

2) همان، ج 5، ص 323.

3) توحید صدوق، ص 414، مؤسسه نشر اسلامی.

امام صادق (علیه السلام) فرمود:

لا تدرك معرفة الله إلا بالله. (1) معرفت خدا جز به وسیله خدا درک نمی شود.

الحمد لله الذي هدانا للمعرفته. (2) سپاس خدای را که ما را به معرفتش هدایت کرد.

2- انسان بر فطرت توحید و اسلام خلق شده است.

بر اساس معارف کتاب و سنّت، انسان از بدو تولد، بر فطرت توحید و اسلام به دنیا می آید.

عَنْ زراره قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (علیه السلام عَنِ قَوْلِ اللَّهِ عزّوجلّ، (فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها) قَالَ: ذَرَأَهُمْ عَلَى مَعْرِفَةِ أَنَّهُ رَبِّهِمْ وَ لَولَا ذَلِكَ لَمْ يَعْلَمُوا حِينَ سُئِلُوا مِنْ رَبِّهِمْ وَ لَا مِنْ رَازِقِهِمْ.) (3) از حضرت امام باقر (علیه السلام) درباره معرفت خداوند در این آیه پرسیدم فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى... فرمودند: آن ها را بر معرفت این که او پروردگارشان است آفرید و اگر این نبود، وقتی از پروردگارشان و روزی دهنده شان پرسیده می شود، نمی توانستند پاسخ دهند.

3- خداوند به مخلوقش معرّفی نمی گردد و مخلوق گزارشی از خالق نمی دهد

خداوند به مخلوقش شناخته نمی شود، بلکه این مخلوق است که به خدا شناخته می شود آن چه که به عنوان برهان نظم در حکمت و کلام و دیگر روش های معرفتی بیان شده است، اگر منظور این باشد که به وسیله آن برهان وجود خداوند ثابت می شود، صحیح است و اگر بیان شود که با برهان نظم معرفت و شناخت نسبت به خدا کسب می کنیم، غلط است. در روش اهل بیت (علیهم السلام) مخلوق گزارشی از خالق و آیه گزارشی از ذوالآیه در بر ندارد. برای روشن شدن موضوع به مثالی توجه کنید. (هر چند خداوند برتر است از مثال های ما، لکن برای تقریب ذهن این مثال مطرح می شود). مثلاً فرض کنید روی تخته سیاه کلمه «آب» نوشته شده است. آیا با دیدن این کلمه می توان خصوصیات نویسنده آن را دریافت و فهمید که چقدر سواد دارد و مدرکش چیست؟ و یا سطح تحصیلاتش چقدر است؟ مسلماً این کلمه هیچ گزارشی از نویسنده آن در بر ندارد و تنها نتیجه ای که از این نوشته می توان گرفت این است که این کلمه تصادفی نوشته نشده است بلکه نویسنده ای دارد. امّا از این نوشته میزان علم او را نمی توان فهمید و با این کلمه نسبت به نویسنده آن معرفت پیدا نمی کنیم.


1) اصول کافی، ج 1، ص 327.

2) مفاتیح الجنان، دعای شب بیست و هفتم ماه رجب.

3) اثبات الهداة، ج 1، ص 98.

اگر نسبت آن کلمه با علم نویسنده را با نسبت مخلوقات با خداوند بسنجیم مسلماً نسبت دوم در مقابل نسبت اول بسیار ناچیز است. (اگر چه این قیاس صحیح نیست) با این حال چطور یک کلمه نویسنده آن را نشان دار نمی کند اما از آیات الاهی می توان خالق آن را شناخت؟ عدم توجّه متصوفه و عرفا به این مهم، آنان را به تشبیه خداوند با مخلوقات خویش کشانیده است. آنان می گویند پدیده های خداوند هم چون آیینه ای است که اسما و صفات خدا بلکه ذات وی را نمایش می دهند. و چنین می سرایند:

به صحرا بنگرم صحرا تو وینم *** به دریا بنگرم دریا تو وینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت *** نشان از قامت رعنا تو وینم (1)

و تا آن جا پیش رفتند که گفتند، پدیده ها عين ذات الاهی اند و عارف کسی است که خدا را در هر چیز ببیند بلکه عین خود چیز بداند.

البته پدیده ها قدرت و عظمت خداوند و دقّت و لطافت وی را نمایش می دهند به این معنا که انسان با تأمّل و تعمّق نسبت به مخلوقات متوجّه می شود که خالق حکیم و قدرتمندی دارند. مثلاً با نگاه کردن به گل، می یابد که خالق گل ظریف و زیبا و تواناست؛ امّا نه این که کیفیت زیبایی خدا همان کیفیت زیبایی گل است. یا همان زیبایی خداست که در چهره گل متبلور گشته است. این همان دیدگاه غلط اهل تصوف و عرفان است که می خواهند خصوصیات و صفات و اسما و حتى ذات الاهی را در پدیده هایش مشاهده کنند و نسبت به خدا با خصوصیات پدیده هایش معرفت کسب کنند.

آیات خداوند به وضوح می گویند که در خلقتشان صُدفه و تصادفی در کار نبوده و صانعی حکیم و توانا دارد، اما این آیات به هیچ وجه موجب شناخت صانع و خالق نمی شوند. هم چنین آیات مذکّر انسان به معرفت فطری خویش است و موجب می شود که معرفت آن معروف فطری تجدید گردد. خلاصه این که خداوند با مخلوقاتش شناخته نمی شود و مخلوق گزارشی از خالق نمی دهد. در معارف نورانی خاندان طهارت (علیهم السلام) به این موضوع تصریح شده است.


1) بابا طاهر عريان.

برای مثال به نمونه ای توجّه کنید:

عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ، قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام: إِنِّى نَاظَرْتُ قَوْماً فَقُلْتُ لَهُمْ: إِنَّ اللَّهَ عزّوجلّ، أَجَلُّ وَ أَعَزُّ وَ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يُعْرَفَ بِخَلْقِهِ، بَلِ الْعِبَادُ يُعْرَفُونَ بِاللَّهِ، فَقَالَ (علیه السلام): رَحِمَكَ اللَّهُ.) (1) منصور بن حازم به امام صادق (علیه السلام) عرض کرد: من مناظره کردم با گروهی و به آنان گفتم: خداوند جلّ جلاله، جلیل تر و بزرگوارتر و با عزّت تر از این است که به وسیله خلقش شناخته شود، بلکه بندگان به وسیله خدا شناخته می شوند. پس حضرت (علیه السلام) فرمودند: خدا تو را رحمت کند.

4- معرفت خدا خارج از دو حد تشبیه و تعطیل است.

در مراجعه به وجدانمان می یابیم که خدا هست یعنی وجود دارد. (خارج از حد تعطیل است) و از آن طرف برایش هیچ گونه شبیه، مانند، ندّ و نظیری سراغ نداریم و نمی توانیم او را تشبیه کنیم. تمام پیامبران آمدند تا بگویند خداوند غیر مخلوقاتش است و او را شبیه و ندّی نیست. پیامبر بزرگوار اسلام (صلی الله علیه و آله) در آغاز دعوت خویش فرمودند:

أدعوكم الى شهادة أن لا إله إلا الله و خلع الأنداد. دعوت می کنم شما را به شهادت دادن به این که خدایی جز الله نیست و به این که برای خداوند مانندها را قایل نشوید.

توحید فطری همان خلع أنداد است که تمام پیامبران مبلّغان آن بودند. امّا بالاترین سخن در روش حکمت متعالیه صدرایی که زیر بنای آن عرفان ابن عربی است «تشکیک وجود است» آنان می گویند: حقیقة الوجود در مرتبه شدید با حقیقة الوجود در مرتبه ضعیف، عین هم و بین علّت و معلول (خدا و پدیده ها) سنخیت می باشد و این غیر تعالیم انبیای الاهی در مسأله توحید است.

باید گفت که اگر خداوند از سنخ ممکنات باشد در حقیقت خلع انداد نشده است و وجود خدا نیز شبیه وجود ممکنات شده امّا در حد اعلا و شدید آن. این نوع خداشناسی درست مانند خدا شناسی مورچه است. اگر به مورچه بگویند خدا چیست؟ چون مورچه قدرت خود را در شاخک های خود می بیند فوری شبیه سازی می کند و می گوید: خدا مثل من مورچه است امّا با این تفاوت که شاخک های خیلی بزرگ تری دارد!


1) اصول کافی، ج 1، ص 250.

امام باقر (علیه السلام) می فرماید:

كُلَّمَا ميزتموه بأو هامكم فِي أَدَقُّ مَعَانِيَهُ مَخْلُوقُ مَصْنُوعُ مِثْلُكُمْ مَرْدُودُ إِلَيْكُمْ وَ لَعَلَّ كمر النَّمْلِ الصِّغَارِ تَتَوَهَّمُ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى زبانيتين فَإِنَّ ذَلِكَ كَمَالِهَا وَ يَتَوَهَّمُ أَنْ عَدَمِهَا نُقْصَانٍ لِمَنْ لَا يتصف بِهِمَا وَ هَذَا حَالُ الْعُقَلَاءِ فِيمَا يَصِفُونَ اللَّهُ تَعَالَى بِهِ. (1) آن چه به وسیله عقلتان در دقیق ترین معانی تشخیص دادید، مخلوق است، مانند خودتان ساخته شده است. و به خودتان بر می گردد و شاید مورچه های کوچک بپندارند که خداوند تعالی دو شاخک دارد که نشانه های کمال اوست و می پندارند که نداشتن آن ها برای کسانی که با آن دو شاخک وصف نمی شوند، نقصانی است و این است حال صاحب عقل در آن چه خدای تعالی را بدان وصف می کنند.

عرفا و حکما می گویند که وجود حق متعال مرتبه عالی تری از وجود مخلوقات است و هم سنخ با آن هاست. می گویند وقتی نور ضعیف را بتوان شکافت، نور قوی را هم می توان قیاس و تشبیه نمود زیرا مشت نمونه خروار است. امّا آن خدایی که حکما و متصوفه معرّفی می کنند، تولید شده ذهن و توهمشان می باشد نه خدای واقع، که ممکن است این توهمات در مرحله ای هم شهودشان شود.

در این جا ممکن است این سؤال پیش آید که با توجّه به این مباحث آیا می توان گفت که روش ائمّه (علیهم السلام) در معرفت خدا، تعطیل معرفت است و انسان راهی به شناخت خداوند ندارد؟ آیا این روش همان حرفی نیست که معطله می گفتند؟

در پاسخ باید گفت که بر اساس روش ائمه (علیهم السلام) نه تنها معرفت خداوند تعطیل نیست بلکه شناسایی و معرفت خداوند در اعلی مرتبه برای بشر حاصل شده است. طبق برخی از آیات قرآن کریم و احادیث فراوان معصومین (علیهم السلام) در عالمی (2)خداوند خود را به انسان ها عرضه نمود و معرفی کرد و معرفت خویش را به انسان ها عنایت فرمود. بنابراین تمام انسان ها با سابقه معرفت خداوند متعال متولّد می شوند. معرفت صنع خداوند متعال است و خداوند به هر کس صلاح بداند آن را عنایت می کند. البته انسان با تدبّر و تعمّق در مخلوقات خدا، آن میثاق و معرفت فطری توحیدی خود را آشکار می کند و متذکر آن می گردد.


1) بحارالأنوار، ج 69، ص 293.

2) در احادیث به آن عالم، عالم ذر گفته شده است.

پس در این مقام سخن ما این نیست که باب معرفت خدا به سوی انسان مسدود است. بلکه این است که انسان با حواس خود و یا با عقل خود و حتی بالاتر با سلوک و شهود خود نمی تواند خدا را بشناسد. انسان باید تابع وحی خدا و تعالیم و مقررات و احکام الاهی باشد تا خداوند معرفتش را به او عنایت کند. اینک به تعدادی از روایات معصومان (علیهم السلام) که در معرفت خداوند هم تعطیل را رد می کنند و هم تشبیه را، توجّه فرمایید:

عَنِ الْحُسَيْنِ بْن سَعِيدِ قَالَ سُئِلَ أَبُو جَعْفَر الثَّانِي (علیه السلام يَجُوزُ أَنْ يُقَالَ لِلَّهِ إِنَّهُ شَيْءٌ؟ قَالَ نَعَمْ، يُخْرِجُهُ مِنَ الْحَدَّيْن حَدِّ التَّعْطِيل وَ حَدٌ التّشبيه.) (1) از امام باقر (علیه السلام) سؤال شد: رواست که به خدا گویند چیزیست؟ فرمود: آری چیزی که او را از حد تعطیل که بگویی (خدایی نیست) و حد تشبیه (که او را شبیه به مخلوق کنی) خارج کند (یعنی چون گویی خدا چیزیست اعتراف به وجودش کرده ای اما باید بدانی که او چیزیست بی مانند).

قَالَ لَهُ السَّائِلُ فَلَهُ إِنِّيَّةٌ وَ مَانِيَّةٌ قَالَ نَعَمْ لَا يُثْبَتُ الشَّيْءُ إِلَّا بِإِنِّيَّةِ وَ مَانِيَّةِ قَالَ لَهُ السَّائِلُ فَلَهُ كَيْفِيَّةٌ قَالَ لَا لأَنَّ الْكَيْفِيَّةَ جَهَةُ الصِّفَةِ وَ الْإِحَاطَةِ وَلَكِنْ لَا بُدَّ مِنَ الْخُرُوج مِنْ جِهَةِ التَّعْطِيلَ وَ التَّشْبِيهِ لِأَنَّ مَنْ نَفَاهُ فَقَدْ أَنْكَرَهُ وَ دَفَعَ رُبُوبَيَّتَهُ وَ أَبْطَلَهُ وَ مَنْ شَبَّهَهُ بِغَيْرِهِ فَقَدْ أَثْبَتَهُ بِصِفَةِ الْمَخَلُوقِينَ الْمَصْنُوعِينَ الَّذِينَ لَا يَسْتَحِقُونَ الرُّبُوبِيَّةَ وَ لَكِنْ لَا بُدَّ مِنْ إِثْبَاتِ أَنَّ لَهُ كَيْفِيَّةً لَا يَسْتَحقُهَا غَيْرُهُ وَ لَا يُشَارِكُ فِيهَا وَ لَا يُحَاطُ بهَا وَ لَا يَعْلَمُهَا غَيْرُه. (2) از امام جعفر صادق (علیه السلام) کسی سؤال کرد: خدا را چگونه کیفیتی است؟ امام صادق (علیه السلام) فرمود: خدا را کیفیت و چگونگی نمی باشد، زیرا کیفیت از نظر وصف خارجی و احاطه بر شیء یعنی محاط شدن شیء به وجود می آید و به هر حال ناچار باید از عقیده تعطیل و تشبیه خارج شد، زیرا کسی که بگوید او نیست، منکر او شده و ربوبیت او را رد کرده و ابطالش نموده و هر که او را به چیزی تشبیه نماید او را با وصف مخلوق ساخته شده ای که شایسته ربوبیت نیست ثابت کرده.


1) اصول کافی، ج 1، ص 240.

2) همان، ص 246.

به چند روایت امیرمؤمنان (علیه السلام) در زمینه رد تشبیه مخلوقات به خداوند توجّه کنید:

الْحَمْدُ للهِ الْعَلِيٌّ عَنْ شَبَهِ الْمَخْلُوقِين. (1) سپاس خداوندی را سزاست که از شباهت داشتن به پدیده ها برتر.

مَن شَبَّهَ الله بخَلقه فَهُوَ مُشرِكٌ. (2) آن که خدا را به مخلوقاتش تشبیه کند مشرک است.

إِنَّهُ بِخِلَافِ شَيْ‌ءُ مِنَ الْأَشْيَاءِ. (3) او غیر از هر چیزی از چیزهاست.

تَعَالَى الله عَمَّا يَقُولُهُ الْمُشَبِّهون. (4) منزّه است خداوند از آن چه تشبیه کنندگان می گویند.

هُوَ شَيْءٌ بِخِلافِ الأشياء. (5) او چیزی است به خلاف چیزهای دیگر.

5- خداوند به حواس ظاهری و باطنی شناخته نمی شود.

خداوند متعال به حواس ظاهری و باطنی ادراک نمی شود. هم حواس پنج گانه ظاهری و هم حواس باطنی مثل قلب، (6)عاجز از ادراک او هستند.

با بررسی مجموعه روایات پیرامون خدا، ائمّه معصومین (علیهم السلام) با تعابیر مختلفی کلیه قوایی را که احياناً بشر بخواهد با آن قوانیل به معرفت پیدا کند عاجز از معرفت دانسته و بیان فرموده اند که این آلات توانایی ادراک معرفت خداوند را ندارند و چنان چه با این ابزار کسی خداوند را توهم نماید در حقیقت خدا را ادراک نکرده است بلکه چیزی خلاف او را درک نموده. امّا در فلسفه عرفان به این مهم توجه نشده است. فلاسفه می خواهند با آن مفاهیمی که مخلوق و زاییده ذهن و عقل خویش است خدا را بشناسند و در قالب الفاظ معرّفی کنند.

حال سؤال این جاست چگونه با مفاهیمی که ساخت و هم و ذهن بشر است می توان خدا را شناخت؟ آیا آن مفاهیمی که از رابطه علت و سبب های طبیعی با یکدیگر، در ذهن بشر ایجاد شده توانایی آن را دارند که بر خدا حمل نمود و با آن خدا را شناخت؟


1) نهج البلاغه، خطبه 213.

2) اصول کافی، ج 1، ص 248.

3) همان، ص 228.

4) نهج البلاغه، خطبه 49.

5) اصول کافی، ج 1، ص 242.

6) منظور این است که ذات خدا قابل درک نیست نه حواس ظاهری و نه حواس باطنی امّا شناخت خدا با قلب به این معنا که بودن پروردگار و عظمتش را می یابیم، رد نشده است - سردبیر.

در تعالیم خاندان طهارت (علیهم السلام) به وضوح آمده که حتی با قوای باطنی مثل قلب هم نمی توان خدا را شناخت. چیزی که عرفا و متصوفه شعار آن را می دهند این است که ما با گام نهادن در سیر و سلوک می خواهیم خدا را به قلب خویش بشناسیم و درک کنیم. آن گاه می گویند: طبق درک و شهود قلبی ما خداوند عین اشیاء است و پرستش هر موجودی در واقع پرستش خداست، گر چه بت باشد! امّا این گونه معارف در تعالیم انبیای الاهی جایگاهی ندارد. آنان هرگز نگفتند خداوند عین اشیاء است و واقع بت پرستی همان خدا پرستی است. بنابراین اگر بشر جهت رسیدن به معرفت خدا تکیه بر قوای خود کند دچار مشکلات فراوانی در عقاید می گردد. البته همان گونه که بیان شد هرگز راه معرفت الهی برای انسان مسدود نمی باشد و خداوند چون مصلحت بداند عالی ترین معارف را از طریق قلب به انسان عنایت می فرماید و آن غیر از این است که انسان خود می تواند از طریق قلب به معارف الهی رسد. (1)

ذات که مردود است یکی شناخت صفات که رد نشده است - سردبیر.

عمق سخنان خاندان طهارت (علیهم السلام) این است که: ای سالکان گمان نکنید که با قلبتان و با سیر و سلوکتان می توانید خدا را بشناسید، معرفت خداوند اکتسابی نیست بلکه باید خود او به شما عنایت کند، پس بنده او باشید تا معرفتش را به شما بدهد.

به چند حدیث در این زمینه که معرفت خدا اکتسابی نیست توجّه فرمایید:

كل مَا تُصُوِّرَ فَهُوَ بخلافه. (2) هر چه تصور شود (با حواس ظاهری یا باطنی)، او غیر از آن است.

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لَهُ أَوَّل مَعْلُومٌ وَ لَا آخِرٌ مُتَنَاهِ وَ لَا قَبْلٌ مُدْرَكٌ وَ لَا بَعْدٌ مَحْدُودٌ وَ لَا أَمَدٌ بِحَتَّى وَ لَا شَخْصٌ فَيَتَجَزَّأَ وَ لَا اخْتِلَافُ صفَة فَيَتَنَاهَى فَلَا تُدْرِكُ الْعُقُولُ وَ أَوْهَامُهَا وَ لَا الْفِكَرُ وَ خَطَرَاتُهَا وَ الْأَلْبَابُ وَ أَذْهَانُهَا صِفَتَه... (3) سپاس خدای را که... صفت او را عقل ها و کنکاش های آن درک نمی کند و هم چنین است فکر و آن چه بدان خطور می کند و خرد و ذهنیات آن.


1) نظر نویسنده محترم این است که شناخت قلبی ممکن نیست مگر از ناحیه پروردگار ولی با توجّه به روایات باب شناخت قلبی به طور کلی نفی شده است بلکه در مواردی اثبات شده است از اینجا مشخص می شود دو نوع شناخت است یکی شناخت

2) احتجاج شیخ طبرسی، ج 1، ص 201.

3) بحارالأنوار، ج 4، ص 289.

... وَ أَوْهَامُ الْقُلُوبِ لَا تُدْرِكُه. (1) و فهم قلب ها (حواس باطنی انسان) او را درک نمی کنند.

امام علی (علیه السلام) می فرماید:

الَّذِي تَعْجِرُ الْحَوَاسُ أَنْ تُدْركَهُ وَ الْأَوْهَامُ أَنْ تَنَالَهُ وَ الْخَطَرَاتُ أَنْ تَحُدَّه... (2) او کسی است که حواس (چه حواس ظاهری و چه حواس باطنی) از درک او ناتوانند و فهم ها از این که به او برسند ناتوانند و آن چه به ذهن خطور می کنند از این که او را محدود کند عاجزند.

لَا تَسْتَلِمُهُ الْمَشَاعِرِ. (3) شعورها راهی به سوی او ندارند.

لَمْ يُحِيطُوا بِهِ عِلْماً. (4) هیچ علمی به او احاطه پیدا نمی کند. (5)

وقتی از امیرمؤمنان (علیه السلام) پرسیدند: «چگونه پروردگارت را شناختی؟» حضرت (علیه السلام) فرمود:

بِمَا عرفنى نَفْسِهِ. (6) با آن شناختی که خود را به من می شناساند.

امام صادق (علیه السلام) می فرماید:

لَيْسَ لِلَّهِ عَلَى خَلْقِهِ أَنْ يَعْرِفُوا وَ لِلْخَلْقِ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُعَرِّفَهُمْ وَلِلَّهِ عَلَى الْخَلْقِ إِذَا عَرَّفَهُمْ أن يَقبلوا. (7) بر عهده مردم نیست که خدا را بشناسند. امّا بر عهده خداوند تبارک و تعالی هست که خود را به مردم معرّفی کند و آن گاه بر عهده مردمان خواهد بود که بعد از توضیح و بیان، دستورات او را بپذیرند و فرمان ببرند.

خداوند متعال هم در قرآن کریم می فرماید:

إِنَّكَ لَا تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لَكِنَّ اللهَ يَهْدِى مَن يَشَاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِين (8) تو نمی توانی کسی را که دوست داری هدایت کنی ولی خداوند هر کس را بخواهد هدایت می کند و او به هدایت یافتگان آگاه تر است!


1) اصول کافی، ج 1، ص 286.

2) بحارالأنوار، ج 4، ص 211.

3) نهج البلاغه، خطبه 152.

4) همان، خطبه 91.

5) با وجود این احادیث آشکار، مشخّص نیست چگونه ابن عربی ذات خدا را به تصویر می کشد.

6) اصول کافی، ج 1، ص 86.

7) همان، ج 1، ص 163.

8) قصص، 56.

امام حسین (علیه السلام) در دعای عرفه می فرماید:

أَوْجَبْتَ عَلَيَّ حُجَّتَكَ بِأَنْ أَلْهَمْتَنِي مَعْرِفَتَكَ. (1) با الهام معرفت خویش به من، حجّت خود را بر من تمام کردی.

6- خداوند از خلقش خالی است و خلقش هم از خدا خالی می باشند.

بر خلاف عقاید عرفا و متصوفه که قایل به وحدت وجود و موجود می باشند از دیدگاه روایات، اشیاء غیر خداوندند و هم چنین دیدگاه حکمت متعالیه ملاصدرا که بسیار متأثر از عقاید صوفیه می باشد که معتقد به سنخیت میان علّت و معلول و تشکیک وجود می باشد از دیدگاه کتاب و سنّت وجود خداوند و وجود ممکنات از یک سنخ نیستند. طبق تعالیم قطعی خاندان طهارت (علیهم السلام) نمی توان میان وجود او و وجود مخلوق اشتراک معنوی قایل شد. امّا در مکتب عرفا و فلاسفه سنخیت میان وجود خالق و مخلوق یکی از اساسی ترین قضایایی است که بقیه قضایا و استدلالات خداشناسی بر همین پایه بنا شده است. پذیرش این سخن یکی از بزرگ ترین شبیه سازی هایی است که مخلوق از خدای ذهنی خویش نسبت به خودش ساخته است و این یکی از همان مصادیق نحوه خداشناسی مورچه است که شرحش قبلاً گذشت.

روایاتی که در این قسمت آورده می شود به دو موضوع تصریح دارند:

الف: خداوند از خلقش خالی و خلقش هم از خداوند خالی است. که با این دسته از روایات عقاید اهل تصوف که می گویند اشیاء ظهور ذات الاهى است منتفی می شود.

ب: عدم سنخیت میان خالق و مخلوق. که با این دسته از روایات سخنان فلاسفه و حکما که وجود خدا را هم سنخ مخلوقات بیان می دارند منتفی می شود.

به هر حال برای پیروان راستین خاندان طهارت (علیهم السلام) ملاک، تعالیم این بزرگواران است، نه آن چه که عرفا و متصوفه و فلاسفه می گویند. زیرا پیامبر بزرگوار اسلام (صلی الله علیه و آله) عرفا و فلاسفه را کنار قرآن قرار نداد، بلکه تا روز قیامت خاندان پاک و مطهّرش (علیهم السلام) را کنار قرآن قرار دادند. (2)


1) اقبال الأعمال، ص 340.

2) همان، ج 1، ص 266.

این حدیث (حدیث ثقلین) در معتبرترین منابع شیعه و عامّه به حد تواتر ذکر شده است. (1)

امام باقر (علیه السلام) می فرمایند:

إِنَّ اللَّهَ خِلْوٌ مِنْ خَلْقِهِ وَ خَلْقَهُ خِلْوٌ مِنْهُ وَ كُلُّ مَا وَقَعَ عَلَيْهِ اسْمُ شَيْءٍ فَهُوَ مَخْلُوقٌ مَا خَلَا الله ذات خداوند از ذات خلق تهی و خالی است. ذات خلق هم از ذات خداوند تهی و خالی است. و هر چیزی که نام شیء بر آن واقع شود به جز پروردگار مخلوق است.

امام صادق (علیه السلام) می فرمایند:

لا خَلقه فِيهِ وَ لا هُوَ فِى خَلقِهِ. (2) مخلوقاتش در او نیست (یعنی مخلوقاتش خصوصیات او را ندارند) و او در مخلوقاتش نیست.

امام علی (علیه السلام) می فرمایند:

... يا مَن دَلَّ عَلى ذاتِهِ بذاتِه وَ تَنَزَّهُ عن مُجانِسَةِ مَخلُوقاته... (3) ای که ذاتش به ذاتش دلالت می کند و از هم جنس و هم سنخ بودن با مخلوقاتش منزّه است.

امام رضا (علیه السلام) می فرمایند:

وَ كُنْهُهُ تَفْرِيقِ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ وَ غَيُورُهُ تَحْدِيدٌ لِمَا سِوَاهِ. (4) کنه او تفاوت بین او و بین خلقش است و این که خداوند غیر از مخلوقاتش است او را حد نمی زند بلکه دیگر اشیاء حد می خورند.

عرفا و متصوفه می گویند: اگر نگوییم اشیاء عین ذات الاهی است، ذات خدا حد می خورد، پس باید بگوییم تمام اشیاء عین ذات الاهی هستند.

جواب: طبق این روایات و روایات دیگر، اگر بگوییم خدا غیر اشیاء است این غیریت موجب نمی شود که خداوند حد بخورد. زیرا ممکنات که مباین با خدا هستند ایجاد حد و مرز برای خود می کنند امّا هرگز خدا را محدود نمی سازند.


1) اشاره به حدیث نورانی ثقلین که پیامبر بزرگوار اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمود: «دو چیز گران بها را در میان شما به یادگار می گذارم: کتاب خدا و اهل بیتم (علیهم السلام) مادامی که به این دو تمسّک جویید گمراه نمی شوید.»

2) دعای صباح.

3) بحارالأنوار، ج 4، ص 227.

4) اصول کافی، ج 1، ص 346.

پس اولاً: خداوند غیر از خلقش است و خلقش هم غیر از اوست. ثانیاً: این تباین خدا را حد نمی زند. ثالثاً: چگونگی آن را نمی دانیم و نمی فهمیم و فعل خدا هم طور ندارد. رابعاً: طبق صریح روایات تفکّر درباره خدا و فعل او چیزی جز سرگردانی و تحیر در پی نخواهد داشت.

امام صادق (علیه السلام) می فرمایند:

بَائِنُ مِنْ خَلْقِهِ... (1) خداوند مباین (غیر) خلقش است. یعنی خداوند غیریت تام با خلقش دارد.

امام علی (علیه السلام) می فرمایند:

... وَ مَعرفَتُهُ توحیدُهُ وَ توحيدُهُ تَمييرُهُ مِن خَلقِه. (2) شناخت پروردگار در یگانه بودنش است و یگانگی او در جدا ساختنش از خلقش است. همان گونه که ملاحظه نمودید، طبق این روایات و ده ها روایت دیگر، معصوم (علیه السلام) خدا را غیر مخلوق معرّفی می کنند. امّا دیدگاه عرفا و متصوفه وحدت و یکی بودن است. به طرفداران عقاید صوفیان باید گفت: معنا در این احادیث کاملاً مشخص است و هرگونه تفسیر مخالف ظاهر این روایات نورانی تفسیر به رأی می باشد. خلاصه: در دیدگاه خاندان طهارت (علیهم السلام) خداوند از هر جهت غیر مخلوقاتش است.

7- اسماء و صفات خداوند توقیفی است.

بر اساس روایات، حق نداریم از قِبل خودمان، خدا را نام گذاری کنیم و باید به آن چه خداوند خودش را به آن ها توصیف کرده است متوقف باشیم. امّا این مهم در عرفان و تصوف رعایت نشده و آن ها هر اسم و تعبیری که صلاح و ذوقشان باشد روی خداوند متعال می گذارند، مانند: می، ساغر، معشوق، بت، گیسو و... .

بشر نمی تواند برای خدا اسم بگذارد. زیرا وقتی انسان می تواند برای شیء اسم بگذارد که با قوه عاقله اش به مسمّی پی برده باشد و چون انسان نمی تواند با قوه عاقله پی به خدا ببرد و از آن جا که خدا به هیچ وجه از سنخ ممکنات نیست، پس اسم هم نمی توان برای او گذاشت و اگر اسم بگذارد برای او ندّ درست کرده است. اگر خداوند را به اوصافی چون: بت، ساغر، خم ابرو، سلسله مو و... نام بریم خداوند را مانند معشوق های زمینی توصیف کرده ایم و این مخالف آموزه های دینی است. در هیچ یک از سخنان امامان معصوم (علیهم السلام) و اصحاب و یاران با وفایشان این گونه تعابیر یافت نمی شود.


1) بحارالأنوار، ج 4، ص 253.

2) اصول کافی، ج 1، ص 392.

اسماء و صفات الاهی توقیفی است و این مهم در روایات فروانی مورد تأکید قرار گرفته است که نمونه هایی ذکر می شود:

اللَّهُمَّ لَا أَصِفُكَ إِلَّا بِمَا وَصَفْتَ بِهِ نَفْسُک. (1) خداوندا تو را وصف نمی کنم، مگر به آن چیزی که خودت را به آن وصف کرده ای.

سُبْحَانَ مَنْ لَا يُحَدُّ وَ لَا يُوصَفُ. (2) منزّه است کسی که محدود نمی شود و وصف نمی گردد.

فَصفُوهُ بما وَصَفَ به نَفْسُهُ. (3) پس او را وصف کنید آن چنان که خود را به آن وصف کرده است.

سُبْحانَ هُوَ كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ وَ الْوَاصِفُونَ لَا يَبْلُغُونَ نَعْتَهُ. (4) منزّه است او، همان طور که خودش را وصف کرده است و وصف کنندگان به وصف او نمی رسند.

وَ إِنَّ الْخَالِقَ لَا يُوصَفُ إِلَّا بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ. (5) و همانا خالق وصف نمی شود مگر به وسیله آن چه خود را به آن وصف کرده است.

تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَصِفُهُ الْوَاصِفُونَ. (6) خداوند بلند مرتبه تر از این است که وصف کنندگان او را وصف کنند.

8- نهی از تکلّم و تفکّر در ذات خدا

از آن جا که عقل راهی به ذات الاهی ندارد بنابراین سخن گفتن از آن ذات بی حد امکان پذیر نیست و اگر انبیا (علیهم السلام) نیامده بودند و خداوند خودش را با اسما و صفاتش توصیف نکرده بود ما حق هیچ گونه سخنی درباره خداوند را نداشتیم، اصلاً اسما و صفات خداست که زبان ما را باز کرده و به ما اذن می دهد که درباره او به همان گونه که خودش، خودش را توصیف کرده سخن بگوییم. امّا این مهم در عرفان و تصوف رعایت نشده است. به عنوان مثال، ابن عربی که بالاترین مقام را در بین عرفا دارد، آن گونه از خدا و مقامات ذات او سخن می گوید که گویا ذات الاهی را با چشم سر دیده و آن چنان با آب و تاب در آثارش از مقامات ذات الاهی سخن گفته که انگار (نعوذ بالله) ذات الاهی مانند مجسمه ای است که او آن را با تمام حواس خویش رؤیت نموده است. در حالی که طبق آموزه های خاندان طهارت (علیهم السلام)، هم از تکلّم درباره خدا نهی شده ایم و هم از تفکّر.


1) همان، ص 294.

2) همان، ص 294.

3) همان، ص 388.

4) همان، ص 396.

5) همان، ص 290.

6) همان، ج 1، ص 269.

به چند حدیث در این مورد توجّه کنید:

امام باقر (علیه السلام) می فرمایند:

تَكَلَّمُوا فِي خَلْقِ اللَّهِ وَ لَا تَكَلَّمُوا فِي اللَّهِ، فَإِنَّ الْكَلَامَ فِي اللَّهِ لَا يَزْدَادُ صَاحِبَهُ إِلَّا تَحَيُّراً. درباره مخلوقات خدا صحبت کنید و در مورد خدا صحبت نکنید. کلام در مورد خدا به صاحبش جز حیرت نمی افزاید.

و در حدیث دیگری می فرمایند:

تَكَلَّمُوا فِي كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ لَا تَكَلَّمُوا فِي ذَاتِ اللَّهِ. (1) در مورد همه چیز صحبت کنید اما در مورد ذات خدا صحبت نکنید.

امام صادق (علیه السلام) در توضيح آيه وَ إِنِ الَىَّ رَبِکَ المُنتَهی می فرمایند:

فَإِذَا انْتَهَى الْكَلَامُ الَىَّ اللَّهِ فَأَمْسِكُوا. (2) پس هرگاه کلام منتهی به خدا شد پس بایستید.

امیرمؤمنان علی (علیه السلام) می فرمایند:

تَفَكَّرْ فِي ذَاتِ اللَّهِ الْحَدَّ. (3) هر که در ذات خدا فکر کند ملحد شده است.

امام صادق (علیه السلام) می فرمایند:

إِيَّاكُمْ وَ التَّفَكُّرَ فِى اللَّهُ، إِنَّ التَّفَكُّرَ فِي اللَّهِ لَا يَزِيدُ إِلَّا تَيْهاً. (4) بپرهیزید از تفکّر درباره خدا، تفکّر درباره خدا جز گمراهی نیفزاید.

9- کمالات و صفات انسان و و دیگر موجودات غیر از کمالات و صفات الاهی است و فقط در اسم مشترکند و در معنا مختلف

عرفا و متصوفه می گویند: هر صفت و هر کمالی که در انسان و دیگر موجودات می باشد همان کمال و صفات الاهی است امّا به صورت محدود و مقید. امّا در معارف خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) صفات و کمالات انسان و دیگر موجودات را غیر از صفات الاهی معرّفی می کنند. تعالیم خاندان طهارت (علیهم السلام) بر این استوار است: همان گونه که خداوند در ذات خویش بی نظیر است در صفات و کمالات خویش هم بی نظیر می باشد. در دیدگاه خاندان طهارت (علیهم السلام) کمالات و صفاتی که در انسان و دیگر موجودات است مخلوق خدا و اعطای الاهی به موجودات می باشد و هیچ گونه سنخیتی بین صفات الاهی و کمالات و صفات موجودات نمی باشد.


1) همان، ص 270.

2) غررالحکم، ج 2، فصل 77، ص 658.

3) وسائل الشيعه، ج 6، ص 455.

4) توحید صدوق، ص 246، باب أسماء الله.

امّا همان گونه که بیان شد در دیدگاه عرفا و متصوفه صفات انسان و دیگر موجودات همان صفات الاهی است امّا به صورت محدود. به عنوان مثال آنان زیبایی گل را همان زیبایی خدا می دانند، علم و کمالات انسان را همان علم و صفات الاهی می دانند که در وجود انسان به صورت مقید ظهور کرده است. قدرت انسان، بینایی انسان، مهربانی انسان و دیگر صفات را مرحله نازله ای از همان صفات الاهی می دانند، امّا در توحید خاندان طهارت (علیهم السلام) صفات خداوند و انسان و دیگر مخلوقات فقط در اسم مشترکند امّا در معنا و حقیقت آن متفاوت و مختلف. در این باره روایات فراوانی است که به دو مورد آن اشاره می شود:

امام رضا (علیه السلام):

هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ، الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الصَّمَدُ... لَا يُشْبِهُهُ شَيْ‌ءُ وَ لَا يُشْبِهُ هُوَ شَيْئاً... (1) خداوند لطیف آگاه شنوای بیناست یگانه یکتا صمدی است که نزاده و نه زاده شده... او به هیچ چیز (در ذات و صفات) شبیه نیست و چیزی هم (در ذات و صفات) به او شبیه نمی باشد.

و در حدیث دیگری می فرماید:

... ثُمَّ وَصَفَ نَفْسَهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِأَسْمَاءِ دَعَا الْخَلْقَ إِذْ خَلَقَهُمْ وَ تَعَبَّدَهُمْ وَ ابْتَلَاهُمْ إِلَى أَنْ يَدْعُوهُ بِهَا فَسَمَّى نَفْسَهُ سَمِيعاً بَصِيراً قَادِراً قَائِمَاً ظَاهراً باطناً... وَ إِنَّمَا سُمِّيَ اللَّهُ عَالِماً لأَنَّهُ لَا يَجْهَلُ شَيْئاً فَقَدْ جَمَعَ الْخَالِقَ وَ الْمَخْلُوقَ اسْمُ الْعِلْمَ وَ اخْتَلَفَ الْمَعْنَى عَلَى مَا رَأَيْتَ وَ سُمِّيَ رَبُّنَا سَمِيعاً لَا بِجُزْء فِيهِ يَسْمَعُ بِهِ الصَّوْتَ وَلَا يُبْصِرُ به كَمَا أَنَّ جُزْءَنَا الَّذِي نَسْمَعُ بِهِ لَا نَقْوَى عَلَى النَّظَر بهِ وَ لَكِنَّهُ أَخَبَرَ أَنَّهُ لَا يَخْفَى عَلَيْهِ الْأَصْوَاتُ لَيْسَ عَلَى حَدٌ مَا سُمِّينَا نَحْنُ فَقَدْ جَمَعَنَا الاِسْمُ بِالسَّمِيعِ وَ اخْتَلَفَ الْمَعْنَى وَ هَكَذَا الْبَصَرُ لَا بِجُزْءِ بهِ أبْصَرَ كَمَا أنَّا نُبْصِرُ بِجُزءٍ مِنَّا لَا نَنْتَفِعُ بِهِ فِي غَيْرِهِ وَ لَكِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ لَا يَجْهَلُ شَخصاً مَنْظُوراً إِلَيْهِ فَقَدْ جَمَعَنَا الاِسْمُ وَاخْتَلَفَ الْمَعْنَى. (2) امام رضا (علیه السلام) فرمودند: خداوند تبارک و تعالی خویش را به نام هایی وصف کرده است که وقتی بندگان را آفرید و آنان را به عبادت وا داشت و گرفتارشان ساخت او را با آن نام ها بخوانند. بنابر این خویش را شنوا، بینا، توانا به پا دارنده، آشکار، پنهان لطیف، آگاه، قوی، عزیز، حکیم، دانا، و امثال این نام ها نامید... خداوند از آن روی عالم نامیده شده است که هیچ چیزی برایش مجهول نیست. نام علیم در آفریننده و آفریده شده بکار رفته است


1) همان، ص 266.

2) اصول کافی، ج 1، ص 256.

ولی همان گونه که مشاهده کردی معنای آن دو فرق می کند. پروردگار ما شنونده نامیده شده است امّا نه به وجود جزیی در او که با آن صدا را بشنود یا چیزی را ببیند. آن گونه که در ما آن جزیی که به وسیله آن می شنویم، بر دیدن توسط آن توانا نیستیم و حال آن که خداوند خبر داده که صداها بر او پوشیده نیست امّا نه آن گونه که ما خود را شنوا می نامیم. در لفظ «سمیع» (شنوا) ما بندگان و خدا از لحاظ لفظ مشترک هستیم امّا معنای آن فرق می کند. (1)

توحید ذاتی، صفاتی و فعلی از دیدگاه عرفان و تصوف و خاندان طهارت (علیهم السلام)

1: توحید ذاتی:

با توجه به احادیث نورانی که از خاندان طهارت (علیهم السلام) مطرح شد و صدها روایات معتبر دیگر، خداوند در ذات خویش یگانه است و هیچ شبیه و نظیری ندارد.

امّا در دیدگاه اهل عرفان اصطلاحی و تصوف توحید ذاتی به این معناست که در هستی به غیر از یک ذات، ذات دیگری وجود ندارد و آن ذات خداوند است. همان گونه که مطرح شد می گویند: تمام اشیا تطوّرات همان ذات واحدند و به جز ذات خداوند هیچ موجودی هستی ندارد. می گویند: آسمان، زمین، انسان، حیوان، درخت و دیگر اشیا ظهور همان ذات واحد است و هیچ فرقی بین خداوند و اشیا نمی باشد مگر در اطلاق و تقیید.

سخن عرفا و متصوفه در توحید ذاتی مغایرت کامل با تعالیم خاندان طهارت (علیهم السلام) دارد. طبق تعالیم خاندان طهارت (علیهم السلام) اشیاء غیر خدا هستند و هیچ سنخیتی بین ذات خداوند متعال و اشیا نمی باشد، امّا عرفا می گویند: اشیا عین ذات خداوند می باشند.

2: توحید صفاتی:

طبق تعالیم نورانی خاندان طهارت (علیهم السلام) توحید صفاتی به این معناست که همان طور که خداوند در ذات خود یگانه و بی همتاست در صفات نیز یگانه است. بر اساس این معنا از توحید صفاتی، هر چند برخی از صفات برای مخلوقات نیز به کار می رود، این اشتراک فقط در لفظ مشهود است و خداوند در حقیقت این صفات، یگانه و بی نظیر است.


1) سخنان امامان معصوم (علیهم السلام) در این باره که کمالات و صفات خدا با کمالات و صفات انسان فقط در اسم اشتراک دارند فراوان است. کافی است که محققان و مشتاقان معارف خاندان طهارت (علیهم السلام) به کتاب توحید شیخ صدوق باب «نام های خداوند و فرق بین معنای نام های خداوند و معنای نام های مخلوقین» مراجعه نمایند و ده ها سخن ارزشمند آن بزرگواران را مشاهده نمایند.

امام علی (علیه السلام) می فرماید:

كُلُّ عَزِيزِ غَيْرَهُ ذَلِيلٌ وَ كُلُّ قَوِيٌّ غَيْرَهُ ضَعِيفٌ وَ كُلُّ مَالِكِ غَيْرَهُ مَمْلُوكٌ وَ كُلُّ عَالِمٍ غَيْرَهُ مُتَعَلَمٌ وَ كُل قَادِر غَيْرَهُ يَقْدِرُ وَ يَعْجَز. (1) هر عزیزی جز او ذلیل و هر نیرومندی جز او ضعیف و ناتوان است، هر مالکی جز او بنده و هر عالمی جز او دانش آموز است، هر قدرتمندی جز او، گاهی توانا و زمانی ناتوان است. (2)

و صدها روایت دیگر در این زمینه که کافی است به کتاب «توحید» صدوق مراجعه شود. امّا توحید صفاتی در منظر عرفا و متصوفه گونه ای دیگر است. آنان می گویند: تمام صفات و کمالاتی که در وجود انسان و دیگر موجودات است همان کمالات و صفات الاهی است به صورت محدود و مقید.

طبق آموزه های خاندان طهارت (علیهم السلام)، صفات و کمالاتی که در انسان و دیگر موجودات است مخلوق خداوند و اعطای وی به موجودات می باشد.

بنابراین عدم استقلال انسان و دیگر موجودات در صفات و کمالات به این معناست که خداوند خالق کمالات و صفات می باشد و او به موجودات اعطا نموده است نه این که صفات و کمالات انسان و دیگر موجودات همان صفات و کمالات الاهی به صورت محدود و مقید است. بنابراین عقیده درست در توحید صفاتی این است: صفات و کمالات مخلوقات هیچ گونه سنخیتی با صفات و کمالات خداوند ندارند.

3. توحید افعالی:

با توجّه به آموزه های خاندان طهارت (علیهم السلام) دو معنای صحیح از توحید افعالی را می توان بیان نمود:

الف: هر فعلی که در جهان رخ می دهد تحت سلطنت خداوند متعال و مشیت و تقدیر اوست و هیچ فاعلی مستقل از او وجود ندارد.

امّا باید توجّه کرد که نفی استقلال از فعل موجودات در سخنان ائمّه معصومین (علیهم السلام) به این معناست که انسان و دیگر موجودات با قدرت و توان الاهی فعل خویش را انجام می دهند نه این که فاعل حقیقی خداست.

این که انسان با کارهای نیک خود پاداش می گیرد و با کارهای شر و بد خود عقوبت می شود دلیل این است که انسان فاعل فعل خویش است امّا فعل خود را با مشیت الاهی و قدرت و توان الاهی انجام می دهد.


1) نهج البلاغه خطبه 65.

2) نهج البلاغه، ترجمه دشتی.

معنای مشیت الاهی - طبق آموزه های خاندان طهارت (علیهم السلام) - به این معناست که خداوند به فعل موجودات علم و آگاهی کامل دارد و هر گاه که اراده کند می تواند مانع از فعل انسان و دیگر موجودات شود. (1)

ب: همان گونه که خداوند متعال در ذات و صفات خویش یگانه است در فعل خود نیز یگانه و بی نظیر است.

صنع خداوند متعال بدون مواد اولیه و نقشه می باشد، امّا انسان ها با مواد اولیه و طراحی چیزی را می سازند. انسان از خاک کوزه و اشیای سفالی می سازد امّا خداوند از خاکی که خود از «لا مِن شَيء» خلق نموده انسان و دیگر موجودات زمینی را می سازد. فعل خداوند متعال با قدرت خویش است امّا فعل دیگر موجودات با قدرتی است که خداوند به آن ها اعطا نموده است. بنابراین فعل خداوند هیچ گونه سنخیتی با فعل مخلوقات خویش ندارد و همان گونه که خداوند در صفات و ذات بی نظیر است در فعل خود نیز بی نظیر است.

توحید افعالی در دیدگاه اهل عرفان و تصوف به گونه ای دیگر است. آنان فاعل تمام فعل ها را خدا می دانند و مطلقاً هر گونه استقلالی را از فعل دیگر موجودات نفی می کنند.

آنان موجودات را وسیله و ابزاری می دانند جهت ظهور و بروز فعل الهی در جهان.

مولوی در دفتر دوم مثنوی در داستان شهادت امام علی (علیه السلام) طبق این دیدگاه انحرافی، فاعل حقیقی در قتل حضرت علی (علیه السلام) را خداوند نام می برد و دست و آستین ابن ملجم ملعون را دست و آستین خداوند مطرح می کند.

آلت حقى تو، فاعل دست حق *** چون زنم بر آلت حق طعن و دق

و در نهایت ابن ملجم ملعون که در سخن نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) شقی ترین انسان هاست را تبرئه می نماید و وی را لایق شفاعت امیرمؤمنان (علیه السلام) معرّفی می کند. از قول امیرمؤمنان علی (علیه اسلام) می گوید:

لیک بی غم شو شفیع تو منم *** خواجه روحم نه مملوک تنم

همان گونه که قبلاً مطرح شد این دیدگاه انحرافی اهل عرفان و تصوف به جبر مطلق منتهی می شود.


1) هر آن چه اتفاق بیافتد به اراده او است و در مورد افعال اختیاری موجودات نیز این قضیه صادق امّا اراده خدا در طول اراده عبد است - سردبیر.

نتیجه گیری و جمع بندی

توحید سرآغاز تبلیغ انبیای الاهی و نیز سر انجام آن می باشد. بر اساس تبیین صحیح مسأله توحید و خداشناسی است که سایر عقاید استوار می شود. در طول تاریخ اسلام نحله ها و روش های علمی گوناگونی ایجاد شدند و داعی طریق معرفت و توحید را سر دادند. در این میان صوفیان و عارفان با ادعای رسیدن به عمق دین وارد عرصه عقاید مسلمین شدند.

آن چه به عنوان عقاید صوفیه و عرفان اصطلاحی (1)مطرح است به شواهد گوناگون تاریخی، خارج از اسلام وارد حوزه تفکّر اسلامی گردیده است. (2)روش عرفا و متصوفه در معرفت خدا، قرن ها پیش از ظهور اسلام، ریشه ای بس کهن در شرق و به خصوص هند داشته است. طبق نظر برخی از محقّقین این روش و سلوک عرفانی از هند به ایران و بین النهرین و اسکندریه راه یافته و در حوزه فکری فلسفه نو افلاطونیان توجیه علمی یافت و مبانی آن به صورت کلاسیک تدوین شد. بعد از ظهور اسلام این عقاید وارد اسلام شد و توسط عرفای مسلمان به ویژه محی الدین ابن عربی به شکوفایی و اوج رسید. وحدت وجودی که جوهره اصلی مشرب عرفانی در معرفت خداست، (3)در همه ادوار تاریخ، این فکر وجود داشته و به عنوان رمز و راز و اساس همه مکاتب عرفانی قبل و بعد از اسلام مطرح بوده است.

در این معرفت، یک وجود بیشتر در عالم نیست که همان هم موجود است و آن خداست. و می گویند: تمام پدیده ها ظهور همان موجود است. طبق این دیدگاه اشیاء چیزی جز ظهور ذات خدا و عین او نمی باشند. می گویند: اشیاء عین ذات الاهی اند با این تفاوت که ذات خدا مطلق است و اشیاء محدود و مقیدند.

تعبیر دیگری که بزرگان عرفای اصطلاحی و صوفیه درباره وحدت وجود دارند این است که به طور کلّی اشیاء موجود نیستند، هر چه هست خداست. و هر چیز دیگری غیر از خدا تنها نمودی است بی بود و اگر بودی هست آن بود خداست. و هم چنین تعبیر دیگری که از وحدت


1) همان گونه که قبلاً گفته شد اصل عرفان و پاک سازی درون مورد پذیرش اسلام است. امّا آن عرفانی که در این مجموعه مورد نقد قرار گرفت عرفان التقاطی و صوفیانه می باشد نه عرفان ناب اسلامی که همان عرفان خاندان طهارت (علیهم السلام) است.

2) دلایل در بخش های پیشین ذکر شد.

3) مقصود وحدت وجود و موجود است.

وجود در روش عرفانی مطرح است این است که خداوند در مقام واحدیت در اعیان ثابته تجلّی می کند و این همان ظهور پدیده هاست. پس اشیاء و پدیده ها تجلّی ذات خداوندند که در چشم ما متکثر شده اند، امّا حقایقشان همان نور واحد الاهی است که عارف با چشم تیزبینش کثرات را خرد می کند و دور می ریزد و فقط خدا را در اشیاء مشاهده می کند.

می گویند: چون حقیقت تمام مخلوقات تجلّی ذات خداوندی است و به چشم تنگ ما گوناگون آمده است، پس هر چیز سزاوار عبودیت و بندگی است، حتی اگر بت باشد و می گویند: بت پرست هم خدا را می پرستد چون بت ظهور همان خدای بزرگ است.

شیخ محمود شبستری می گوید:

مسلمان گر بدانستی که بت چیست *** بدانستی که دین در بت پرستی است

آنان طبق این عقیده، هیچ گونه دوئیتی را (جز اطلاق و تقیید) بین خدا و اشیاء قایل نیستند و می گویند: اصلاً در نظام موجود دوئیتی وجود ندارد، بلکه وجود و موجود یکی است و آن خداست. نظريه وحدت وجود و موجود هیچ سابقه ای در تعالیم نورانی اسلام ندارد، بلکه ریشه در خارج از ادیان الاهی دارد. اشخاصی چون «فیلون» و «فلوطین» از بزرگ ترین مروجین این نظریه بودند و نظرات ابن عربی و دیگر عرفا ریشه در افکار آنان دارد.

متصوفه همواره مخالفان این عقیده را به قشری گری و نفهمی یا کوری متهم می کنند و مهم ترین دلیلشان برای توجیه این نظریه بیان خواب و رؤیا و کشف و شهودات شخصی خویش است. در حالی که کشف و شهود و رؤیای عرفا در اثبات وحدت وجود در نظر مخالفان هیچ حجّیتی ندارد. مخالفان می گویند: حکم صریح عقل این است که در مورد پذیرش این عقیده بسیار مهم باید تابع دلیل موجه عقلی و شرعی بود نه رؤیا و کشف و شهود.

با مراجعه به منابع اسلامی خصوصاً قرآن کریم و احادیث متواتر از خاندان طهارت (علیهم السلام)، صراحتاً مشخص می شود که روشی که بزرگان دین اسلام در راه توحید و خداشناسی بیان می کنند، کاملاً با روش عرفا و متصوفه مغایرت دارد.

دیدگاه قرآن کریم و خاندان طهارت (علیهم السلام) در باب توحید این است که خداوند غیر مخلوقاتش می باشد، او هم در ذات و هم در صفات و اسماء خویش بی نظیر است. طبق تعالیم قرآن کریم و احادیث متواتر خاندان طهارت (علیهم السلام) وحدت وجود و موجود که عرفا و متصوفه به عنوان عالی ترین مقصد توحید مطرح می کنند یک عقیده باطل است.

در جهان بینی عرفا و متصوفه انسان توان رسیدن به عالی ترین مقام ذات الاهی و فانی شدن در آن را دارد، امّا طبق جهان بینی خاندان طهارت (علیهم السلام)، انسان هیچ راهی به ذات الاهی ندارد و هر چه که درباره آن می گوید چیزی جز توهمات ذهنی یا بیان کشف و شهودات باطل وی نمی باشد.

ابن عربی که جایگاه ممتازی در بین عرفا و متصوفه دارد مقاماتی را برای ذات خدا ترسیم می کند گویا ذات الاهی مسخّر ذهن اوست. و این در حالی است که در تعالیم خاندان طهارت (علیهم السلام) به شدّت از بحث کردن درباره ذات خداوند متعال و تفکّر در آن نهی شده است. آن چه قرآن عترت (علیهم السلام) می گوید این است که انسان با قدرت تفکّر و تعقّل خویش به راحتی می تواند صانع حکیم و قادر و پاک را اثبات کند، امّا عقل و حتی قوای باطن مثل قلب توانایی شناخت و معرفت ذات خدا را ندارد. امامان معصوم (علیهم السلام) معرفت الاهی را فعل و صنع خدا می دانند و آن را موهبتی می دانند غیر اکتسابی. خداوند متعال در عالمی غیر از این عالم دنیا معرفت خود را به همه انسان ها عنایت فرموده است و همه با فطرت و معرفت الاهی متولد شده اند و مهم ترین وظیفه انبیای الاهی یادآوری و تذکر نسبت به همان معرفت موهبتی و توحید فطری است. طبق معارف اهل بیت (علیهم السلام)، انسان بعد از این که خدا را با وجدان بیدار و عقل سلیم خویش اثبات نمود و تابع بی چون و چرای وحی الاهی گشت و احکام دین را مو به مو اجرا نمود، قلب وی قابلیت کسب عالی ترین معارف ناب توحیدی را پیدا می کند و

خداوند هر مقدار که مشیتش اقتضا کند، معرفت خود را به آن قلب مستعد عنایت می فرماید.

عدم توجّه عرفا و متصوفه و فلاسفه به این مهم، آنان را در وادی تشبیه خداوند به مخلوقات خویش کشانده است.

در مشرب فلاسفه، خدا را می خواهند با مفاهیم بشناسند. امّا آن خدایی که برخاسته از مفاهیم ذهنی فلاسفه است مخلوق ذهن آنان است نه خدای واقع، و عرفا هم می خواهند با ریاضت و شهود نه تنها درباره ذات خدا معرفت کسب کنند، بلکه می خواهند در منتهای سیر و سلوکشان به خدا بپیوندند و چون قطره ای در دریای ذات الاهی مستهلک و فانی شوند. طبق تعالیم انبیای الاهی به ویژه خاندان طهارت (علیهم السلام) هیچ گونه سنخیتی بین خدا و مخلوقات وی نمی باشد و خداوند متعال غیر مخلوقاتش است و آن چه عرفا و متصوفه در باب فنای در ذات الاهی می گویند پنداری بیش نیست.

با توجه به مباحث پیشین می گوییم:

توحیدی که در عرفان اصطلاحی (1)و تصوف مطرح است مغایرت کامل با تعالیم انبیای الاهی دارد، زیرا مبنای تعالیم انبیای الاهی دعوت به خدای واحد که غیر از مخلوقات خویش است می باشد. امّا صوفیه می گوید: وجود و موجود یکی است و آن خداست.

مرحوم علامه محمّد تقی جعفری در این باره می نویسد:

مكتب وحدت (وجود و) موجود، با روش انبیا و سفرا حقیقی مبدأ اعلی تقریباً دو جاده مخالف بوده و به هم دیگر مربوط نیستند، زیرا انبیا همگی و دایماً بر خدای واحد، ما وراء سنخ این موجودات مادی و صوری تبلیغ و دعوت کردند و معبود را غیر از عابد تشخیص و خالق را غیر از مخلوق بیان کرده اند. (2)

و کلام آخر:

چشمه های ناب توحید و معارف الاهی از دامنه های کوهسار خاندان طهارت (علیهم السلام) در تمام زمان ها جاری است، و آن چه به عنوان علوم و معارف توحیدی که از سر چشمه های اندیشه و ذوق و سلوک بشری جریان دارد حتی در قلّه های رفیع آن هم گل آلود است.


1) در برابر عرفان اهل بیت (علیهم السلام).

2) مبدأ عالی، ص 74.

پی نوشت ها

1- بحارالأنوار، ج 57، ص 197.

2- آموزش فلسفه، ج 1، ص 33.

3- نورالصادق (علیه السلام)، فصلنامه تخصصی عرفان و فلسفه شماره 8، ص 100.

4- کتاب فلاطوری، ص 162.

5- بحارالأنوار، ج 25، ص 27.

6- همان، ج 5، ص 323.

7- توحید صدوق، ص 414، مؤسسه نشر اسلامی.

8- اصول کافی، ج 1، ص 327.

9- مفاتیح الجنان، دعای شب بیست و هفتم ماه رجب.

10- اثبات الهداة، ج 1، ص 98.

11- بابا طاهر عريان.

12- اصول کافی، ج 1، ص 250.

13- بحارالأنوار، ج 69، ص 293.

14- اصول کافی، ج 1، ص 240.

15- همان، ص 246.

16- نهج البلاغه، خطبه 213.

17- اصول کافی، ج 1، ص 248.

18- همان، ص 228.

19- نهج البلاغه، خطبه 49.

20- اصول کافی، ج 1، ص 242.

21- احتجاج شیخ طبرسی، ج 1، ص 201.

22- بحارالأنوار، ج 4، ص 289.

23- اصول کافی، ج 1، ص 286.

24- بحارالأنوار، ج 4، ص 211.

25- نهج البلاغه، خطبه 152.

26- همان، خطبه 91.

27- اصول کافی، ج 1، ص 86.

28- همان، ج 1، ص 163.

29- قصص، 56.

30- اقبال الأعمال، ص 340.

31- همان، ج 1، ص 266.

32- دعای صباح.

33- بحارالأنوار، ج 4، ص 227.

34- اصول کافی، ج 1، ص 346.

35- بحارالأنوار، ج 4، ص 253.

36- اصول کافی، ج 1، ص 392.

37- همان، ص 294.

38- همان، ص 294.

39- همان، ص 388.

40- همان، ص 396.

41- همان، ص 290.

42- همان، ج 1، ص 269.

43- همان، ص 270.

44- غررالحکم، ج 2، فصل 77، ص 658.

45- وسائل الشيعه، ج 6، ص 455.

46- توحید صدوق، ص 246، باب أسماء الله.

47- همان، ص 266.

48- اصول کافی، ج 1، ص 256.

49- نهج البلاغه خطبه 65.

50- نهج البلاغه، ترجمه دشتی.

51- مبدأ عالی، ص 74.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

ابومنصور احمد بن علی طبرسي، الإحتجاج، یک جلد نشر مرتضی مشهد مقدس، 1403 ق.

•

شیخ حرّ عاملی، رسالة الاثنى عشرية في الرد على الصوفية، ترجمه عباس جلالی، انتشارات انصاریان، چاپ دوم.

•

شیخ حر عاملی، وسائل الشيعة، 29 جلد، مؤسسه آل البيت (علیهم السلام) قم، 1409 ه ق.

•

علامه مجلسی، بحارالأنوار، 110جلد، مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404 ه ق.

معاویه، جنایت ها و بدعت ها

اشاره

استاد مرحوم عباس سعیدی

•

دودمان معاویه

•

جعل داستان برای تبرئه بنی امیه

•

نفاق معاویه حتی نسبت به عثمان

•

تخریب سرزمین اسلام و کشتار مؤمنین به دست معاویه

•

شهادت سبط پیامبر (صلی الله علیه و آله) به دست و توطئه ی معاویه

•

تلاش معاویه برای امحای نام پیامبر (صلی الله علیه و آله)

•

مواردی از جنایت معاویه

•

توطئه ها و ولایت عهدی یزید

•

تأثير يهود و نصارا بر دستگاه حکومتی معاویه

•

آیات و روایات در مورد لعن معاویه

•

تجليل ابن عربی از معاویه

بدون شک معاویه یکی از برجسته ترین دشمنان اسلام بود. او چه قبل و چه بعد از اسلامش به اقتضای ظروف و زمینه موجود با دین خدا به شکل های مختلفی دشمنی کرد قبل از اسلامش حدود بیست و یک سال مسلّحانه با مسلمین جنگید و بعد از اسلامش برای تصاحب قدرت و تغییر احکام و تأثیر در افکار، با مکتب اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) و شخصاً با حضرت امیرمؤمنان علی بن ابی طالب (علیه السلام) جنگید و از هیچ نوع دشمنی با خاندان وحی (علیهم السلام) مضایقه نکرد. شمارش بدعت های معاویه خود نیازمند تدوین کتابی است ولی نویسنده محترم در این مقاله شخصیت معاویه را واکاوی نموده و تأثیرات منفی رفتارهای او را بر آئین مبین اسلام بر شمرده است. مطابق آیات و تفاسیر معاویه از شجره ملعونه و خبیثه است.

کلید واژه ها:

اهل بیت (علیهم السلام)، شجره طیبه، شجره خبیثه، بنی امیّه، معاویه، یزید، ابن ابی الحديد، كعب الاحبار، تمیم داری

دودمان معاویه

گویا پدر معاویه، (1)ابوسفیان صخر بن حرب بن أمية بن عبد شمس و مادرش هند، دختر عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بوده است. معاویه تا قبل از فتح مکّه که نقطه اوج قدرت اسلام و يأس كامل کفّار بود به همراهی پدر و مادر و اقارب نزدیک خود لحظه ای از توطئه و جنگ با اسلام و مسلمین دریغ نکرد. حتّی بعد از فتح مکّه که پدرش تظاهر به اسلام کرد با اشعار سخت پدرش را مورد توبیخ و سرزنش قرار داد. (2)

خالی وَ عَمًى وَ عَمَّ الام ثَالِثُهُمْ *** وَ حنظل الْخَيْرِ قَدْ أَهْدَى لَنَا الارقا

لَا تركنن الَىَّ أَمَرَ تقلدنا *** وَ الراقصات فِي مَكَّةَ الخرفا

فَالْمَوْتُ أَهْوَنُ مِنْ قَوْلِ الْعُدَاةِ لَنَا *** عَادَ ابْنُ حَرْبٍ عَنِ الْعُزَّى اذا فُرِّقَا

ای صخر اسلام را نپذیر که ما را رسوا خواهی نمود، بعد از مرگ عزیزانی که در بدر قطعه قطعه شدند. دایی و عمو و سومی آن ها عموی مادرم، و حنظله خوب (برادرم) که خواب سحرگاه ما را به بیداری بدل نمود. هرگز به اسلام گرایش پیدا نکن که بر گردن ما بار ننگ می گذارد، سوگند به شترانی که مانند رقاصه ها در مکه راه می پیمایند. مرگ آسان تر است که بگویند فرزند حرب (ابوسفیان) از ترس، از بت (عزّی) روی برگردانید.

ابوسفیان در ایام جاهلیّت از بزرگان قریش بود و بعد از جنگ بدر که در شکل گیری آن خود نقش اساسی داشت و کشته شدن سران قریش در آن، رهبری تمامی جنگ های بر علیه اسلام را به عهده داشت. او از افراد مؤثّر دارالندوه بود که جهت توطئه قتل رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شکل گرفته بود. نخستین کسانی که از لشکر مشرکین به میدان آمدند. عتبة بن ربيعة پدر هند

(مادر معاویه)، شیبه برادر عتبة و نیز ولید بن عتبة دایی معاویه بود حضرت امیرالمؤمنين (علیه السلام) ابتدا وليد، همو که جنگ آوری بی مانند بود را کشت و سپس به یاری عموی خود حمزه (علیه السلام) شتافت و شیبه را به درک واصل نمود. آن گاه به سراغ عتبه رفت و او را نیز کشت.


1) هشام بن محمد کلبی نسب شناس نامی در کتاب مثالب و اصمعی دانشمند و ادیب مشهور عرب گفته اند که معاویه در زمان جاهلیت به چهار نفر منصوب می شد که سه نفر آن ها عبارت بودند از: عمارة ابن الولید از بنی مخزوم، مسافر بن عمرو از بنی امیه و ابوسفیان نیز از بنی امیه بودند. [تذکرة الخواص ص 116 - ابن جوزی]

2) يا صَخْرٍ لَا تَسْلَمَنَّ فتفضحنا *** بَعْدَ الَّذِينَ بِبَدْرٍ أَصْبَحُوا فَرَّقَا

لذا حضرت امیر (علیه السلام) در کشتن هر سه نفر نقش عمده داشت. ضمناً حنظله فرزند ارشد ابوسفیان نیز در جنگ بدر به دست مولا (علیه السلام) به قتل رسید. (1)بطور کلی حدود نیمی از هفتاد نفر کشتگان سران کفّار در جنگ بدر به دست اسدالله غالب حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به قتل رسیدند. یکی از علل عمده خصومت های جبهه نفاق بعد از رحلت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) به ویژه در زمان معاویه و نیز در واقعه دلخراش کربلا نسبت به خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) از همین موضوعات نشأت گرفته است. در جنگ احد فرماندهی جنگ مستقیماً با ابوسفیان بود و هند در تهییج سپاهیان کفر نقش بسزایی داشت و هم به رهبری او بود که زنان کفّار بعد از خاتمه جنگ به ابدان مطهّر شهداء یورش برده و با سلاح های خود به بریدن گوش و بینی و سایر اعضا شهدا مبادرت کرده و هند شخصاً از گوش و بینی های قطع شده شهدا برای

خود گلوبند و دست بند تهیه کرد و به پاس خیانتی که وحشی غلام او در قتل حمزه سیدالشهدا (علیه السلام) کرد، گوشواره و دستبند و سینه ریز را به او بخشید و او را آزاد کرد. آن گاه هند به سوی بدن مطهر حمزه (علیه السلام) آمد و با نهایت قساوت آن را درید و

جگر آن حضرت را بدر آورد و پاره ای از آن را به دهان برد تا بخورد که نتوانست و آن را بیرون انداخت و از این جا به هند جگر خوار معروف شد. در جنگ خندق نیز فرماندهی کفّار به عهده ابوسفیان بود که بعد از کشته شدن پیلتن عرب «عمرو بن عبدود» به دست حضرت امیر (علیه السلام) و مانع بزرگی هم چون خندق و سرد شدن تدریجی هوا و عوامل دیگر، نتوانستند کاری از پیش ببرند و منهزم و مأیوس برگشتند. به هر حال ابوسفیان بعد از فتح مکّه در حالی که تمامی کوشش ها و تلاش های خود را بر علیه اسلام بکار برده بود و هنوز کفر و کینه ای عمیق سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود برای نجات از مرگ به ظاهر اسلام آورد و جمله مشهور رسول مکرّم اسلام (صلی الله علیه و آله) در برابر دشمنان كينه توز و ديرينه اش: «إذهبوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقَاءُ» (2)که حاکی از جوانمردی بی نظیر و گذشت بی مانند آن حضرت (علیه السلام) بود. به تدریج بار ننگی بر دامن سیه روزان و کوردلانی چون آل ابوسفیان گذاشت. دورانی گذشت و طبق شورای منتخب عمر، عثمان به خلافت رسید، ابوسفیان به خاطر

خویشاوندی نزدیک با خلیفه رَمَقی تازه گرفت و دیگر مانند گذشته تحقیر و خوار نبود.


1) يزید در مجلس شراب و بزم خود هنگامی که سر مبارک حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) در مقابل او بود و با چوب خیزران به لب های مبارک آن حضرت (علیه السلام) اشاره می کرد در اشعار خود اشاره به انتقام از همین کفّار کرد: لَیتَ اشیاخی بِبَدْرٍ شَهِدُوا... الخ.

2) سیره ی ابن هشام، ج 4، ص 870، ابن اثیر، ج 2، ص 170. اذهبوا فانتم الطلقاء - بروید که جملگی شما آزاد شدگانید.

روزی ابوسفیان در سن کهولت بر عثمان وارد شد پس از آن که کمی آرام گرفت گفت؟ آیا در این جا بیگانه ای وجود ندارد که گفتار ما را به دیگران برساند؟ عثمان گفت: نه. ابوسفیان گفت این مسأله خلافت امری است متعلّق به دنیا و این حکومت از نوع حکومت های دوران جاهلیت است بنابراین تو، والیان و کارگزاران سرزمین های وسیع اسلام را از بنی امیه، طایفه خودمان قرار بده. (1)گویند روزی ابوسفیان عبورش بر قبر مطهّر شهید بزرگوار اسلام حضرت حمزه (علیه السلام) افتاد در حالی که با پای پلیدش بر قبر آن شهید عزیز می کوفت گفت: ای ابو عماره مسأله ای که ما دیروز بر سر آن شمشیر کشیده بودیم امروز به دست کودکان ما رسیده و با آن سرگرم بازی هستند!!! (2)سرانجام ابوسفیان در سنین 90 - 80 در سال های 31 الی 34 هجری در زمان خلافت عثمان در گذشت.

ابوسفیان و آل او بارها مورد لعنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) قرار گرفتند از جمله روزی ابوسفیان بر مرکب سوار بود معاویه عنان مرکب را به دست داشت و برادرش یزید (3)

بر دمشق، مناطق سوریه، لبنان اردن و فلسطین کنونی را به مناطق تحت حکومت معاویه منظم کرد و او را در تمام اعمال و رفتارش آزاد گذاشت. از این به بعد معاویه به عنوان حکمرانی اشرافی مطلق العنان برای وصول به آمال و آرزوهای پلید خود قید و بندهای اسلامی و انسانی را به فراموشی سپرد و هیچ چیز جلودار این حاکم منافق و دشمن اسلام نگردید.

از پشت مرکب را می راند چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن ها را مشاهده نمود، فرمودند: لعن الله الراكب و القائد و السائق. (4)خدا لعنت کند سواره و جلودار و راننده را.

1) الاغانى، ج 6، ص 355، ابوالفرج اصفهانی در همین کتاب [الاغانی، ج 6، ص 355 و 356] در این مورد بیانی دیگر نیز دارد و در پایان این جمله را که ابوسفیان گفت: «به خدا قسم نه بهشتی است و نه دوزخی.» البته عثمان این توصیه ابوسفیان را از ابتدا به مورد اجرا در آورده بود.

2) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 4، ص 51، چاپ مصر.

3) يزيد ابن ابی سفیان برادر معاویه همان کسی است که بعد از رحلت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) به پاس بیعت ابوسفیان با ابوبکر به فرماندهی سپاهی که عازم شام بود منصوب گردید. بعد از فتح شام از طرف ابوبکر با حفظ سمت فرماندهی سپاه، حکمرانی دمشق را نیز عهده دار گردید. در زمان خلافت عمر به مرض طاعون مبتلا شد و از عمر درخواست نمود که سمت ها و پست های او به برادرش معاویه منتقل گردد و عمر نیز پذیرفت و به این ترتیب آرام آرام پایه های حکومت بنی امیه گسترش و استحکام یافت. متأسفانه نرمش ها و مماشات های خلیفه با وی به تدریج شرایط مناسبی را برای بسط و گسترش اقتدار این دشمن دیرینه و سر سخت کلیه ارزش های اسلامی فراهم نمود. خوانندگان محترم به واقعه عجیبی که عالم بزرگوار مقدّس اردبیلی (رحمة الله علیه) در کتاب حديقة الشیعه [چاپ دوم مورخه 1361/7/25، صفحه 353] از نامه های عمر بن خطاب به معاویه نقل کرده مراجعه نمایند. چون دوران عُمَر سپری گردید و عثمان به قدرت رسید علاوه

4) صفین، نصر بن مزاحم، ص 220 خصال، ص 174.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) از همان آغاز خطر این افراد و نیز آثار سوء تبانی و همکاری های معاویه و عمروعاص را گوشزد فرموده بود. يك بار فرمود: فَإِنَّهُمَا لَنْ يَجْتَمِعَا عَلَى خَيْرٍ... (1)همانا این دو (معاویه و عمروعاص) هرگز بر امر خیر و صلاحی اجتماع نمی کنند. و بار دیگر به دنبال عمل زشتی از آن دو، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دست به دعا برداشت و در مورد معاویه و عمروعاص فرمود:

بارالها این دو را در فتنه انداز و در آتش دوزخ آن ها را پرتاب فرما. (2)

احمد بن حنبل در کتاب مسند خود از عبدالله بن بریده نقل می کند که وی گوید من همراه پدرم به نزد معاویه رفتم ما را بر فرش های خود نشانید. طعام و غذا آوردند. پس از صرف غذا، شراب آوردند. معاویه از آن نوشید. آن گاه جامی شراب به پدرم تعارف کرد تا بنوشد. پدرم نپذیرفت و گفت: از آن روز که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شراب را حرام کرده من بدان لب نزده ام. (3)داستان های دیگری از میخوارگی معاویه نقل شده که بخشی از آن ها را ابن عساکر در تاریخ اش آورده است. (4)جو اختناق و وحشتی که معاویه و حزب شیطانی او ایجاد کرده بود جرأت هرگونه مخالفت و اعتراض را از همه کس بازگرفته بود. در این فضای تاریک و رعب آور که کفر جاهلیت و فساد و اشرافیت را تداعی می نمود، راد مردی شجاع یعنی ابوذر غفاری یار صدیق رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در تبعید بسر می برد. قبلاً این صحابی و فادار از اعمال عثمان و فساد و تبه کاری های وابستگان و هواداران وی بستوه آمده و به و به دنبال نزاع و جدال های سختی که میان او و خلیفه صورت گرفته بود از مدینه طرد گشته و در شام زندگی می نمود. امّا از آن جا که ابوذر مبارزه با منکرات را وظیفه حتمی خود می دانست در شام

نیز بر علیه معاویه و دار و دسته اش شورید. معاویه خطر ابوذر را به عثمان گزارش نمود. عثمان به معاویه نوشت او را بر شتری برهنه سوار کن و با مأمورینی خشن به سوی ما بفرست. این دستور عثمان اجرا گردید. در نتیجه هنگامی به مدینه رسید گوشت پاهایش ریخته و سخت مجروح بود. ابوذر پس از ورود به مدینه هم چنان خروش و فریاد خود را بر علیه ستمکاران بنی امیه ادامه داد تا این که سرانجام عثمان او را به صحرای خشک و سوزان و خاموش «رَبَذه» تبعید نمود و به این ترتیب مردی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درباره اش فرمودند:

مَا أَظَلَّتْ الْخَضْرَاءِ وَ لَا أَقَلَّتِ الغبراء مِنْ ذِى لَهْجَةً أَصْدَقُ مِنْ أَبِي ذَرٍّ. (5) آسمان سایه نیفکند و زمین حمل نکرده است راستگوتر از اباذر.

رَحِمَ اللَّهُ اباذر يُمْشَى وَحْدَهُ وَ يَمُوتُ وَحْدَهُ وَ يَبْعَثُ وَحْدَهُ. ﴾ (6)

خداوند ابوذر را رحمت کند تنها راه می سپارد تنها می میرد و تنها برانگیخته می شود.


1) 3عقد الفرید، ج 4، ص 345.

2) مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 421؛ صفین، ص 246.

3) مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 347.

4) تهذیب ابن عساکر، ج 7، ص 213 و 348؛ الاصابة، ج 2، ص 282.

5) مسند احمد بن حنبل، ج 2، ص 163 و 175 و ج 5، ص 197.

6) سیره ابن هشام، ج 4، ص 179؛ طبری، ج 3، ص 45.

این صحابی جلیل القدر در بیابان هولناک و سوزان و خاموش ربذه جان سپرد. (1)درگیری معاویه در شام تنها با ابوذر نبود بلکه وی از هر فردی که با حقایق اسلام آشنا بود و در مقام نهی از منکر بر می آمد نفرت داشت و در صدد ستیزه جویی و نابودی وی بر می آمد که از جمله آن ها می توان به درگیری های وی با عبادة بن صامت و عبدالرحمان بن سهل بن زید اشاره نمود.

جعل یک داستان به منظور تبرئه خاندان اموی

طبری مورّخ مشهور داستانی را از «سیف بن عمر» جعّال بزرگ کوفی نقل می کند که در آن قصه حضرت ابوذر در مخالفت ها و درگیری هایش با معاویه و دودمان بنی امیه تحت تأثیر القائات شخصی به نام عبدالله بن سبا و بقول طبری «ابن السّوداء» قرار گرفته است. سیف از یزید فقعسی نقل نموده که وی می گوید: آن گاه که ابن سوداء به شام وارد شد ابوذر ملاقات کرده بود گفت: ای ابوذر! آیا از معاویه تعجّب نمی کنی؟ که می گوید: مال، مال خداست در صورتی که هر چیز مال خداست سپس اضافه می کند: گویی معاویه میخواهد همه اموال عمومی و درآمد بیت المال را ببَلعد و مسلمانان را از آن محروم نماید. (2)سیف بن عمر تمیمی کسی است که به اتفاق دروغ گو و دروغ پرداز بوده است او برای این که دیگران این قصه جعلی را که ساخته و پرداخته خود اوست به صورت یک روایت و داستان مستند تلقّی نمایند، آن را از یک راوی ساختگی به نام «یزید فقعسی» نقل می کند. در این قصه ساختگی ابوذر عزیز که از اصحاب سرَّ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است تا آن جا تنزّل می یابد که وی تحت تأثیر القائات عبدالله بن سبا یهودی زاده به قیام و آشوب علیه معاویه و دودمان اموی دست زده و حال آن که دامان این خاندان پاک و منزّه است!! این قصه جعلی را طبری از سیف بن عمر نقل نموده و مورّخین بعدی نیز همین داستان را از طبری یا مستقیماً از سیف نقل کرده اند. (3)و به این ترتیب ظلم مضاعفی در تاریخ صورت گرفته است. زیرا از یک طرف یار صدیق و صحابه جلیل القدر پیامبر (صلی الله علیه و آله) یعنی ابوذر تحقیر گردیده و از طرفی دودمان متجاوز و غاصب اموی تبرئه گردیده اند. خوانندگان محترم جهت اطلاع تفصیلی به مجلّات سه گانه عبدالله بن سبا و دیگر افسانه های تاریخی اثر علّامه عسکری مراجعه نمایند.


1) به گفته مورّخین ابوذر در سال 29 هجرت، به شام تبعید و یک سال در آن جا به سر برد و پس از احضار عثمان و تبعید به صحرای ربذه در سال 31 یا 32 وفات یافت.

2) طبری، ج 5، ص 66.

3) متأسفانه کتب تاریخی مشهور اهل تسنن مانند طبری، ابن اثیر، ابن عساکر، ابن خلدون، ابن عبدالبرّ، ابن حجر و... مملو از اکاذیب سیف بن عمر زندیق و دروغ پرداز است. وجود این اخبار دروغین مانع بزرگ و عمده ای برای شناخت اسلام راستین است.

استمداد عثمان از معاویه و نفاق معاویه در این مورد

چنان چه بیان شد بعد از به قدرت رسیدن عثمان، معاویه بر مناطق وسیع و آباد و سوق الجیشی شامات حاکمیت مطلق پیدا نمود و روز به روز پایه های حکومت جبّارانه و ضدّ اسلامی خود را مستحکم تر کرد. امّا عمّال عثمان و تبهکاران خاندان اموی که بر ارکان مناطق اسلامی مسلّط شده بودند عرصه را بر مسلمین تنگ و تنگ تر کردند و به تدریج شورش مردم بر علیه خلیفه آغاز گردید. عثمان به والیان و استانداران خود از جمله معاویه جهت نجات خود از این بن بست نامه نوشت و از آن ها کمک نظامی خواست امّا معاویه که با حذف و قتل عثمان خود را یک قدمی خلافت می دید با وجود قرابت و حقوق بزرگی که عثمان بر گردن او داشت از این کار طفره رفت. معاویه به کمک نیروهای اطّلاعاتی خود، دقیقاً تمام شرایط و اوضاع و احوال پایتخت اسلامی را زیر نظر داشت و در مواردی خود بدان بی سر و سامانی اوضاع کاملاً مخفیانه دامن می زد.

به هر حال معاویه در ارسال نیرو به استناد این که از مخالفت با عموم صحابه و یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله) ناخشنود است سرباز زد تا این که عثمان نامه ای به مردم شام نوشت و از آن ها درخواست نمود از شهر خویش بیرون آمده و به کمک او بشتابند. (1)بلاذری مورّخ بزرگ قرن سوم می گوید: هنگامی که عثمان به معاویه نامه نوشت و از او درخواست کمک کرد، معاویه «یزیدبن اسد قسری» را با گروهی سرباز به سوی مدینه فرستاد و به وی دستور داد: چون به منطقه ذاخُشُب (در فاصله یک شب راه تا مدینه) رسیدی فرود آی و دیگر حرکت نکن هرگز تصوّر نکنی تو شاهد جریانات و حوادث پایتخت اسلام هستی و چیزهایی دیده و فهمیده ای که معاویه به جهت عدم حضور نمی داند و مشاهده نکرده است در واقع من شاهد و ناظر هستم و تو غایب. نیروی نظامی معاویه با این فرمان به سوی مدینه حرکت کرد و در ذاخشب اردو زد و آن قدر در آن جا درنگ نمود تا عثمان به دست شورشیان کشته شد، پس از ختم غائله این نیروی نظامی به دستور معاویه به شام برگشت. بلاذری می گوید: عمل معاويه بدون دلیل و نقشه نبود او می خواست در ضمن حوادث عثمان کشته شود و سپس به نام عموزادگی (ولی دم) ادّعای خلافت و حکومت کند. معاویه ضمن تحریک مخفیانه مخالفان عثمان، تعدادی را مأموریت داده بود که فقط پیراهن خون آلود عثمان را پس از کشته شدن به نزد او ببرند.


1) طبری، ج 5، ص 115 و 116.

بعد از کشته شدن عثمان، مردم به سوی حضرت امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب (علیه السلام) گرد آمدند و با آن حضرت (علیه السلام) بیعت نمودند. معاویه بعد از قتل عثمان رقیب اصلی خود را حضرت امیر (علیه السلام) می دانست. طلحه و زبیر از رجال عمده سیاسی آن عصر بودند و عمر بن خطاب قبلاً با شرکت آنان در شورای خلافت، بذر شوق امارت و خلافت را در دل آن ها را غرس کرده بود. اکنون با آبیاری و رشد این بذر، در هر صورت منافعی برای معاویه به دنبال خواهد داشت. از سوی دیگر عایشه با آن شخصیت سیاسی - اجتماعی و آن قدرت خطابه و آن حقد و کینه نسبت به حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و حضرت زهرا (علیها السلام) و فرزندان آن ها این آرزو را در سر می پرورانید که بعد از عثمان، خلافت به طلحه عموزاده وی از قبیله تیم برگردد. معاویه به خوبی از این مسائل و مسائل دیگر که فعلاً مجال طرح و بررسی آن نیست آگاه بود. ابتدا معاویه با ارسال نامه هایی به طلحه و زبیر که شهد کاذب ثروت اندوزی و زندگی اشرافی را در زمان عثمان چشیده بودند، آن ها را به طمع و تحریک وا داشت و سپس با بهره گیری از کلیه امکانات و اعمال دسیسه ها و نیز بهانه خون خواهی عثمان، آتش جنگ جمل را بدون دخالت مستقیم خود شعله ور ساخت. (1)

نمی تواند بر اسلام پیروز گردد به همین جهت پیراهن خون آلود عثمان را که جاسوسان زبر دست او از مدینه آورده بودند در مسجد دمشق آویخت و گاه و بی گاه در حضور مردم سخنرانی نموده و با گریه و به سر و سینه زدن خود و عنوان آيه (وَ مَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلَا يُسْرِف فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كَانَ مَنْصُورًا) [اسری - 33] مردم عوام و جاهل را فریب داده و به اصطلاح، آن ها را برای گرفتن انتقام از قاتلین عثمان تحریک می نمود. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نهج البلاغه فرمود: وَ هُم یَطَلَبونَ دماً هُم سَفكوه... آن ها در مقام خونخواهی کسی بودند که خود خون او را ریخته بودند، زیرا این عایشه و طلحه و زبیر و... (و در باطن) معاویه بودند که خون عثمان را ریختند. همین معاویه هنگامی که در جنگ صفین خود را در معرض نابودی دید به پیشنهاد منافق دیگری یعنی عمرو عاص برای نجات خود، دستور می دهد قرآن ها را بر نیزه کنند و این جا هم با نفاق، اسلام را (به ظاهر) شکست می دهد. ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه [404/5] در مورد قتل عثمان می نویسد: در آن روز که عثمان کشته شد، طلحه که روی خود را با پارچه ای پوشیده و بدان وسیله خود را از انظار مردم مخفی کرده بود، خانه عثمان را تیرباران می کرد و چون دید که با وجود مدافعین سرسخت ورود به خانه عثمان امکان پذیر نیست، یاران خود را به بام یکی از انصار برد و از دیوار آن جا به خانه عثمان راه یافتند و او را کشتند. بلاذری در انساب الاشراف [ج 5، ص 81 و 90] می گوید: هیچ یک از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از نظر مخالفت و ستیزه با عثمان، به پای طلحه نمی رسید. از همین رو، مروان پسر عمو و داماد و وزیر مشاور عثمان در جنگ جمل به کشتن طلحه اقدام نمود. یعقوبی، ابن عساکر، ابن عبدربه، ابن عبدالبر در استیعاب، ابن اثیر در کامل و... چنین نقل می کنند: هنگامی که لشگر حضرت علی (علیه السلام) و طلحه سرگرم جنگ و نبرد بودند مروان که یکی از سران لشگر طلحه بود، گفت: اگر من امروز از این فرصت استفاده نکنم و از قاتل عثمان انتقام نگیرم چه وقت می توانم چنین فرصتی را به دست آورم؟ این را بگفت و تیری به طرف فرمانده خود طلحه رها نمود، زیرا بعد از کشته شدن زبیر به دست عمرو بن جرموز، فرماندهی سپاه عایشه به طلحه واگذار گردیده بود. لازم به ذکر است زبیر بعد از ارشادات حضرت امیر (علیه السلام) از لشگر عایشه جدا شد امّا تحريكات فرزند ناخلف وی عبدالله وی را مجدداً به صحنه کارزار کشانید، این بار نیز بعد از سه حمله سنگین به میمنه و میسره و قلب لشگر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) جهت اثبات عدم ترس و وحشت خود از جنگ (چون فرزندش عبدالله کناره گیری وی را از جنگ ناشی از ترس وی از سپاه دشمن عنوان کرده بود) خود را از لشگر به کناری کشید و رورانه بیابان «وادالسّباع» گردید. در آن جا از اسب پایین آمد و مشغول نماز گردید که عمرو بن جرموز از پشت سر به او حمله نمود و او را به قتل رسانید.


1) بدون تردید در طول تاریخ، ویژگی های اسلام با نفاق به مراتب دشوارتر از درگیری های اسلام با کفر بوده است. یکی از علل اساسی پیشرفت اسلام در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و عدم موفقیت ظاهری حضرت امیر (علیه السلام) همین امر بوده است. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) با کسانی درگیر بود که صریحاً از لات و عزی و هُبَل یاد می کردند و لذا سرانجام شکست خوردند و اسلام پیروز گردید. اما هنگامی که بقایای همان گویندگان اُعلُ هُبل و اَلا لَنا العزّى وَ لا عزّى لَكُم يعنى معاويه و اتباع او لباس اسلام پوشیدند و چهره نفاق به خود گرفتند. به ظاهر اسلام شکست خورد و نفاق (در باطن و حقیقت کفر) پیروز گردید. در قرآن کریم خشم و غضب الاهی نسبت به منافقین به مراتب بیش از کفّار است. برای مثال در آیات اول سوره بقره دو آیه در مورد ویژگی های متقّین و دو آیه در مورد کفّار بیان گردیده ولی حدود سیزده آیه در مورد ویژگی های منافقین ذکر گردیده است.از این رو عذاب آن ها در دوزخ نیز شدیدتر از کفّار است که (إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْيِ الأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ...) [نساء – 145]. معاويه می داند که با چهره کفر

در این جنگ عایشه (به عنوان فرمانده کل) و نیز طلحه و زبیر (به عنوان فرماندهان نظامی) و گروه کثیری از فرماندهان معزول بنی امیه حضور داشتند. جنگ جمل با پیروزی حضرت امیر (علیه السلام) و سپاهیان او خاتمه یافت. یعقوبی در تاریخ خود تعداد کشتگان از دو لشگر را در این جنگ سی هزار نفر می داند. (1)تبعات و پیامدهای جنگ جمل بسیار غم انگیز و ناگوار بود، اختلافات فکری فراوانی را به دنبال آورد و موجب بروز جنگ های زیادی گردید.


1) تاریخ یعقوبی، فصل جنگ جمل.

معاویه در جنگ صفین

بعد از جنگ جمل، تحریکات و توطئه های وسیع معاویه بر علیه حضرت امیر (علیه السلام) عمدتاً با همان بهانه دروغین خون خواهی عثمان شدّت گرفت. در یک سخنرانی، معاویه خود را ولی مقتول (عثمان) معرّفی نمود. مردم شام که از همان آغاز اکثراً با همان اسلامی آشنا شده بودند که مبلّغ و معرّف آن یزید بن ابوسفیان و معاوية بن ابوسفیان یا عمّال مزدور آن ها بودند، لذا غالباً فریب خوردند. آن ها اکثراً گمان می کردند قاتلین عثمان در اطراف حضرت امیر (علیه السلام) اجتماع نموده و مقصد معاویه دفاع از خون ریخته شده خلیفه پیامبر (صلی الله علیه و آله) است از این رو همراه معاویه حرکت کردند. تلاقی دو لشگر در منطقه صفین، کنار رود فرات، در ربیع الاخر سال سی و شش هجرت اتفاق افتاد. از رویدادهای روزهای اول این بود که معاویه تنها محل دسترسی به آب را تصرّف کرد و آب را به روی لشگر امام (علیه السلام) بست امّا با رشادت های مالک اشتر این معبر از تصرّف لشگر معاویه خارج گردید و امام (علیه السلام) در پیام خود به معاویه فرمود: ما عمل بد تو را به بدی کیفر نمی دهیم ما و شما در بهره گیری از آب برابر هستیم، بیایید آب بردارید. آب برای استفاده همه آزاد است.

(1)حضرت امیر (علیه السلام) هرگز اقدام به درگیری و جنگ نمی کرد و تلاش می فرمود تا حدّ ممکن با حکمت و موعظه حسنه و جدال به نحو احسن حق اعلام و اجرا گردد و مشکل فیصله یابد و تنها هنگامی دست به شمشیر می برد که به هیچ وجه راه گریزی از آن نبود. به هر حال پس از توقف های طولانی و درگیری های پراکنده نبرد سختی آغاز گردید که جنگجویان حضرت علی (علیه السلام) جناح راست سپاه معاویه را تا خیمه وی به عقب راند. در نبرد قهرمانانه روز بعد که حضرت امیر (علیه السلام) از قلب لشگر و مالک از جناح راست حملات کوبنده خود را آغاز نمودند آثار شکست کاملاً در سپاه معاویه آشکار گردید و چیزی نمانده بود که معاویه از صحنه پیکار بگریزد و باطل برای همیشه سرنگون و پرچم حق به اهتراز درآید که «شیطان» همان موجود شروری که همواره در حساس ترین مراحل تاریخ با القائات و تجسّم خود به یاری اولیای خود می شتابد در مغز «ابن نابغه» (2)حیله پلیدی را القا نمود و بلافاصله با نظر او و فرمان معاویه حدود پانصد قرآن بر روی نیزه بلند شد که ما به حکم قرآن راضی هستیم. این اندیشه شیطانی عمرو عاص و تحریکات ستون پنجم دشمن به ویژه فتنه جویی های اشعث بن قیس از یک سو و عدم بینش صحیح گروهی از یاران امام (علیه السلام) موجی


1) صفین، ص 193.

2) نابغه مادر عمروعاص از روسپیان مشهور مکّه بوده است.

تزلزل و به تدریج لجاجت و خباثت گروه کثیری از افراد سپاه گردید و ارشادهای امام (علیه السلام) و یاران فهیم آن حضرت مؤثر نیفتاد. (1)شواهدی در دست است که اگر ساعتی حتی زمانی به اندازه تاخت یک اسب به مالک سردار رشید حضرت امیر (علیه السلام) مهلت داده می شد دشمن کاملاً منکوب می شد. امّا آن کوردلان چنان عرصه را بر مولا (علیه السلام) تنگ نمودند که فرستاده آن حضرت به مالک گفت: آیا دوست داری که در میدان جنگ فاتح شوی ولی امام (علیه السلام) را بکشند؟ به امام (علیه السلام) گفتند یا مالک را برگردان یا همان گونه که عثمان را کشتیم تو را می کشیم. مالک به ناچار برگشت و با کمال تأسف قبول حکمیت را به حضرت (علیه السلام) تحمیل کردند و سپس حکم را نیز از طرف لشگر معاویه همان غدّار پلید یعنی عمرو عاص تعیین شد و اشعث و یاران خبیث او که بعدها گروه خوارج را تشکیل دادند ابوموسی را بر امام (علیه السلام) تحمیل کردند و حال آن که حضرت (علیه السلام) به انتخاب ابن عباس و در مرحله بعد به مالک رغبت داشت. در این ماجرا عمرو عاص، ابوموسی را فریب داد و شد آن چه شد. گفته می شود در جنگ صفین از لشگر معاویه

45000 و از لشگر حضرت امیر (علیه السلام) 25000 نفر کشته شدند. (2)بعد از پایان جنگ، معاویه به شام برگشت و تاکتیک جدید او این شد که هر چند وقت یک بار گروهی را به فرماندهی یکی از نزدیکان خود برای قتل و غارت و سایر جنایات به مناطق مختلف بفرستد که فهرست وار مواردی از آن ها را بیان می کنیم.

اعزام نیروهای تخریبی توسط معاویه به قلمرو حکومت حضرت امیر (علیه السلام)

نعمان بن بشیر

معاویه نعمان را با هزار نفر از نیروهای خود به «عین التمر» گسیل داشت و این گروه با قساوت تمام شهر را به آتش کشیدند. این مرد از انصار و از طایفه خزرج بود. او همان کسی است که پیراهن خون آلود عثمان را از مدینه به شام آورد و معاویه آن را در منبر مسجد دمشق آویخت و در پناه آن مردم عوام و نادان را بر علیه حضرت امیر (علیه السلام) تحریک کرد.

سفیان بن عوف

او از جانب معاویه به فرماندهی لشگری مرکب از شش هزار نفر برای قتل و غارت مناطق هیت، انبار و مداین مأموریت یافت. معاویه صریحاً به وی فرمان داده بود: هر که را در مسیر خود موافق امویان نیافتی فوراً بکش. به هر آبادی که گذر نمودی تخریب کن و آن جا را غارت نما. وی نیز دستورات معاویه را به خصوص در شهر انبار با بی رحمی هر چه تمام تر اجرا کرد.


1) مروج الذّهب مسعودی، ج 2، ص 390، دار اندلس

2) صفین، ص 643، تحقیق عبدالسلام.

عبدالله بن مسعده

این مرد به سرکردگی هزار و هفتصد نفر از طرف معاویه مأمور چپاول گری و قتل و غارت گردید. به او دستور داده شد از هر منطقه ای که عبورت افتاد با اجبار زکات بگیر و هر کس مخالفت نمود او را به قتل برسان، او در این مأموریت از شهرهای مکّه و مدینه نیز گذر کرد.

ضحاک بن قیس

او با سه هزار نیرو مأمور اجرای دستورات معاویه گردید. ثقفی در کتاب غارات می گوید: ضحّاک به سوی عراق حرکت کرد، در همه جا اموال را غارت و مردم آن نقاط را به قتل می رساند تا به منطقه «ثعلبیه» رسید در آن جا با افرادی که روانه بیت الله بودند برخورد کرد و اموال آن ها را غارت کرد سپس در ادامه راه خود با عمروبن قیس برادر زاده عبدالله بن مسعود از اصحاب بزرگوار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برخورد کرد. او و گروهی از همراهیان وی را که عازم حج بودند به قتل رسانید. (1)

بُسر بن ابی ارطاة

او از سران سپاه معاویه در جنگ صفین و از خونخواران مشهور زمان بود. از آرزوهای دیرینه بُسر این بود که شخصاً حضرت امیر (علیه السلام) را به قتل برساند. از این رو معاویه وی را شدیداً به نبرد تن به تن با مولا (علیه السلام) تحریص می کرد. روزی در معرکه جنگ ناگهان خود را با امام (علیه السلام) مواجه دید و به آن حضرت (علیه السلام) حمله کرد امّا قبل از آن که کاری صورت دهد مولا (علیه السلام) ضربتی به او زد که در اثر آن از اسب به زمین افتاد. بُسر چون خود را در معرض هلاکت دید لباس را به کنار زد و عورتش را آشکار نمود تا بدین وسیله خود را از مرگ برهاند. آن دریای حلم و حیا و جوانمردی از کشتن وی منصرف گردید. فَاسْتَلْقَى عَلَى قَفَاهُ فَكَشَفَ عَنْ عَوْرَتِهِ فَانْصَرَفَ عَنْهُ علی (علیه السلام). (2)در همین جنگ صفین قبلاً همین عمل از وزیر مشاور و برادر خوانده معاویه ابن نابغه (عمروعاص) سر زد و به این طریق خود را از مهلکه نجات داد. شعرا و

ادبای عرب از جمله حارث بن نضر سهمی و نیز سردار رشید و چشم و بازوی توانای حضرت امیر (علیه السلام) یعنی مالک اشتر در مورد این دو بزرگ نامردان روزگاران اشعاری سروده و برخی ادامه زندگی این غدّاران لئیم را مدیون عورت هایشان بازگو کرده اند. ثقفی در کتاب غارات تعداد نیروهای تحت فرماندهی وی را سه هزار تن ذکر کرده است.


1) شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 117 - 111.

2) فقال امير المؤمنين (علیه السلام) وَ يلكم يَا أَهْلِ الشَّامِ أَمَّا تَسْتَحْيُونَ مِنْ مُعَامَلَةٍ المخانيث لَقَدْ عَلَّمَكُمُ رَأْسِ المخانيث عَمْرُو. [بحار طبع جدید، ج 32، ص 585].

ابوالفرج اصفهانی در کتاب «آغانی» می گوید: معاویه بعد از ماجرای حکمین، بُسر را فرمان داد به سوی مناطق و بلادی که به حضرت امیر (علیه السلام) میل دارند حرکت کند و در مسیر خود از اصحاب و شیعیان مولا (علیه السلام) هر که را یافت بکشد و اموال آن ها را غارت کند و حتی از زنان و کودکان دریغ نکند. بُسر طبق دستور معاویه حرکت کرد ابتدا در مدینه (1)گروه کثیری از شیعیان مولا را به قتل رسانید و خانه های زیادی را ویران کرد سپس به سوی مکّه رهسپار شد. آن گاه به «سراة» رفت و دوستان امام (علیه السلام) را در آن جا به قتل رسانید و بعد رو به «نجران» نهاد و در آن جا عبدالله بن مدان حارثی و فرزندش را که از اقوام عباس بن عبدالمطلب بودند کشت و سپس به سوی یمن شتافت. عبیدالله بن عباس از جانب امام

(علیه السلام) فرماندار آن جا بود وی را نیافت، برخی گفته اند او بعد از اطّلاع از آمدن بُسر فرار کرد. بُسر چون به عبیدالله دست نیافت دو کودک خردسال وی به نام های سلیمان و داوود را سر برید. (2)در استیعاب و اُسدالغابه چنین آمده که بُسر در یکی از حملات خود مردان قبیله «همدان» را کشت و زنان آنان را اسیر کرد. این ها اولین گروه از زنان مسلمان بودند که در تاریخ اسلام بعد از اسارت جهت فروش در بازار عرضه گردیدند. (3)در تاریخ تعداد انسان های شریف و مظلومی که توسط بُسر کشته شدند تا سی هزار نفر دانسته اند، بعلاوه گروهی را در آتش سوزانیدند. (4)ابن عساکر می گوید که بُسر قبیله بنی کعب را به جرم اطاعت از امام (علیه السلام) که در یک آبادی میان مکّه و مدینه زندگی می کردند قتل عام کرد و اجساد آن ها را به چاه انداخت. (5)پر واضح است که حضرت امیر (علیه السلام) هرگز در برابر این تجاوزات ساکت نبود و همواره برای بسط عدالت و اجرای احکام الهی نهایت تلاش و جدیت خود را به عمل می آورد. (6)امّا از آن جا که باطل بر خلاف حق برای وصول به اهداف پلید خود هیچ قید و شرط و مرزی نشناخته و به هر وسیله ای متشّبث می گردید و به خصوص که اکثر مردم در فقر فرهنگی به سر برده و افراد مخلص و فهیم و با استقامت اندک بودند. (7)


1) مَنْ أَخَافَ أَهْلِ الْمَدِينَةِ اخافة ظَلَمَهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ غَضَبُهُ الَىَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ لَا يَقْبَلُ اللَّهُ لَهُ صَرْفاً وَ لَا عَدْلًا . هِرُّ که أَهْلِ مدینه را أَزُّ روی ظَلَمَ وَ ستم بترساند بِرِّ اوست لَعْنَةً وَ غَضِبَ الاهی تا رُوزُ قیامت وَ خداوند أَزُّ أَوْ قَبُولِ نمی کند پشیمانی وَ فدیه وَ...

2) الاغانی، ج 15، ص 45، چاپ ساسی.

3) استيعاب، ج 1، ص 66 و 65؛ اسدالغابة، ج 1، ص 180.

4) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 121.

5) ابن عساکر، ج 3، ص 222.

6) از جمله نیرویی که امام (علیه السلام) به فرماندهی «جارية بن قدامة» برای سرکوبی بُسر بن ابی ارطاة اعزام نمود و این فرمانده دلیر بدون توقف و تأخیر به سرعت در تعقیب بُسر طی طریق نمود و بُسر به شام متواری گردید.

7) همه این ضایعات از تبعات انحراف رهبری بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نشأت گرفت.

هیچ وقت جبهه حق از ضربات جبهه باطل مصون نبوده است. به هرحال به دنبال فریبکاری های معاویه و عمروعاص در جنگ صفین، در لشگر امام (علیه السلام) تفرقه و تشتّت بروز نمود و مقدّمات جنگ نهروان فراهم گردید و سرانجام حضرت امیر (علیه السلام) به دست یکی از بازمانده های خوارج نهروان یعنی عبدالرحمن بن ملجم (اشقى الآخرين) در محراب عبادت به شهادت رسید. (1)

اشتر حق گشته اشقی الاولین *** شیر حق را کشته اشقى الآخرين

توطئه معاویه در شهادت امام مجتبی (علیه السلام) و اشاره به برخی دیگر از اعمال وی

پس از حضرت علی (علیه السلام) مردم با امام مجتبی (علیه السلام) بیعت نمودند امّا همان گونه که معاویه از آغاز خلافت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) تا لحظه شهادت مولا (علیه السلام)، على الدوام در مقام توطئه و خصومت با آن حضرت (علیه السلام) بود. از همان آغاز خلافت امام مجتبی (علیه السلام) تا زمانی که با توطئه و دستور مستقیم وی، آن حضرت (علیه السلام) با زهر جفا مسموم و به شهادت رسید، معاویه لحظه ای از دشمنی و عداوت با آن امام مظلوم دریغ نورزید. زمانی با خدعه و نیرنگ و با وعده ی مقام فرماندهی و یک میلیون درهم به عبیدالله ابن عباس فرمانده لشگر آن حضرت (علیه السلام)، این مرد سست عنصر و نابخرد را فریب داده تا آن جا که این مرد پست، شبانه با خانواده و گروهی از لشگر به سپاه کفر اموی گریخته و موجب درهم ریختگی و تضعیف روحیه نیروهای نظامی امام (علیه السلام) گردید. (2)و زمانی با فریب جعده همسر آن حضرت (علیه السلام) و تطمیع آن ملعونه به صدهزار درهم و همسری یزید، سبط اکبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را با سمّ مهلکی به شهادت رسانید. (3)

عبدالبر و ابوالفرج اصفهانی و ابن سعد در طبقات و سبط ابن جوزی در تذکره و دیگران نقل کرده اند که معاویه سمّ مهلکی برای اسماء جعده همسر امام مجتبی (علیه السلام) فرستاد و به او وعده داد که اگر حسن بن علی (علیه السلام) را با سمّ بکشی صد هزار درهم به تو می دهم و تو را به نکاح فرزندم یزید در خواهم آورد که بعد از اقدام صد هزار درهم را پرداخت و نکاح با یزید صورت نگرفت. البته از جانب معاویه تنها همسر آن حضرت مأمور قتل آن حضرت نبود بلکه معاویه مخفیانه افرادی را نزد عمرو بن حریث و اشعث ابن قیس و حجار بن ابجر و شبث بن ربعی که از دشمنان و از سران قبایل بودند فرستاد و به هر کدام آنان وعده می داد که در ازای قتل آن حضرت، صد هزار درهم به صورت نقد و حکم فرماندهی یکی از لشگرهای شام و حکومت یک شهر و نیز تزویج یکی از دخترانش جایزه دریافت خواهند نمود. امام مجتبی (علیه السلام) بعد از این توطئه در زیر لباس زره می پوشید و حتی هنگام نماز زره را از بدن خارج نمی نمود. یک بار یکی از همین افراد پلید در حین نماز به وسیله تیری به امام (علیه السلام) حمله نمود که به علت وجود زره تأثیری نکرد. [بحارالانوار، ج 10، ص 107].


1) عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: كَانَ ابْنُ مُلْجَمٍ مِنْ وُلْدِ قُدَارُ عَاقِرُ ناقه صَالِحٍ وَ قِصَّتَهُمَا وَ احِدَةً لَانَ قُدَارُ عَشِقَ امراة يُقَالُ لَهَا «رَبَابٍ» كَمَا عَشِقَ ابْنُ مُلْجَمٍ القطام [بحار طبع جديد، ج 42، ص 237] ابْنَ مُلْجَمٍ وَ صَاحِبُ الخوار وَ الاَربَعَة أَوْثَانِ السِّتَّةِ الْآخِرِينَ مِنْ أَصْحَابِ التَّابُوتِ كَمَا فِي رِوَايَةِ القمى [بحار طبع، کمپانی ج 8، ص 253]. خَبَرُ الرَّاهِبُ الَّذِى أَسْلَمَ لِمَا رَأَى مِنْ تَعْذِيبِ ابْنُ مُلْجَمٍ بتسليط طَيْرٍ عَلَيْهِ يَأْكُلُهُ وَ يقيئه [بحار طبع جدید، ج 42، ص 307].

2) مقاتل الطالبین ابوالفرج اصفهانی، ص 50 الی 65 (نقل با کمی تقریب و تلخیص)

3) مسعودی و ابن

جنایات ضدّ اسلامی و انسانی معاویه به قدری است که کتب متعدّدی باید به بیان فهرست وار آن ها اختصاص یابد. (1)علاوه بر آن چه گذشت به صورت اجمال به مواردی دیگر از جنایات وی اشاره می کنیم: با وجود آن که خیانت های او نقش اساسی در فاجعه شهادت حضرت امیر (علیه السلام) داشت معهذا بعد از شهادت آن حضرت (علیه السلام) به کلیه فرمانداران و خطبا دستور اکید صادر نمود که در منابر آن بزرگوار را لعن و سبّ نمایند و این جنایت تا زمان عمر بن عبدالعزیز به مدت هشتاد سال ادامه داشت و عدّه کثیری به جرم مخالفت با لعن آن حضرت (علیه السلام) به شهادت رسیدند. لعن بر مولا (علیه السلام) در قنوت نمازها و خطبه نماز جمعه تا آن جا لازم و ضروری دانسته می شد که می گویند روزی یک خطیب در نماز جمعه این لعن را فراموش نمود، در میان راه که سواره به منزل می رفت به یاد آورد، ایستاد و به جبران لعن فراموش شده، هزار مرتبه بر آن حضرت (علیه السلام) لعنت کرد. این محل تقدس و تبرک یافت و در آن مسجدی بنا گردید به نام «مسجد العن». (2)

(علیهم السلام) در احیای دین، علامه عسکری، ج 6، ص 45 و 46.

سبّ حضرت علی (علیه السلام) سبّ خداست

اکابر و اعاظم اهل تسنن نیز مانند احمد بن حنبل در مسند خود و ابوعبدالرحمن نسایی در خصائص نسایی و ثعلبی و فخر رازی در تفسیر ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و ابن صباغ در فصول المهمه و سلیمان بلخی حنفی در ینابیع المودة و مسلم ابن حجاج در صحیح و حاکم در مستدرک و ابن حجر در صواعق و ابن مغازلی شافعی در مناقب و محب طبری در ریاض النضرة و... با عبارات و الفاظ گوناگون جملگی این بیان را نقل کرده اند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:

مَنْ سَبَّ عَلِيّاً فَقَدْ سبّنى وَ مَنْ سَبَّنِي فَقَدْ سَبَّ اللَّهَ. هر که علی (علیه السلام) را سب و لعن کند مرا سب و لعن کرده و هر کس مرا سب و لعن نماید خدا را سب و لعن نموده است.

احمد بن حنبل در مسند خود نقل کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:

مَنْ آذَى عَلِيّاً بُعِثَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَهُودِيّاً أَوْ نَصْرَانِيّاً. کسی که علی (علیه السلام) را اذیت نماید خداوند در قیامت او را یهودی یا نصرانی محشور فرماید.


1) علاقمندان به مجلدات 10 و 11 الغدیر و به کتاب معاویه و تاریخ از علامه محمّد بن عقیل علوی حضرمی و... مراجعه فرمایند.

2) نقش ائمّه

ابن حجر مکی در صواعق محرقه نقل می کند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند:

مَنْ سَبَّ أَهْلُ بَيْتِى فَإِنَّمَا يَرْتَدُّ عَنِ اللَّهِ وَ الاسلام وَ مَنْ آذَانِي فِي عِتْرَتِي فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ. کسی که اهل بیت مرا سب و لعن نماید محقّقاً از خدا و اسلام مرتد گردیده و هر کس مرا در مورد عترت من بیازارد بر او لعنت خدا باد.

در مسند احمد بن حنبل و سنن ترمذی از زید بن ارقم از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل گردیده که:

أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ لِعَلِىٍّ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ أَنَا حَرْبُ لِمَنْ حَارَبْتُمْ وَ سِلْمُ لِمَنْ سَالَمْتُمْ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به علی و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام) فرمودند: جنگ با شما جنگ با من و صلح و سلم با شما صلح و سلم با من است.

از این روایات که به جهت رعایت اختصار به ذکر چند نمونه از کتب معتبر اهل تسنن قناعت گردید ثابت می شود که محقّقاَ معاویه منافق ملعون و در درک اسفل از دوزخ است. (1)

دوست نمی دارد تو را مگر مؤمن و دشمن نمی دارد تو را مگر منافق.

گفتیم: آری چنین است. آن گاه احمد مطلب را این گونه توجیه نمود. گفت پس مؤمن در کجاست؟ گفتیم در بهشت. گفت: منافق در کجاست؟ گفتیم در آتش. گفت: پس صحیح است که علی (علیه السلام) قسمت کننده آتش است. به فرموده پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دشمن علی (علیه السلام) منافق است و به حکم [آیه 144 نساء] (إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْبِ الأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ) منافق در درک اسفل و طبقه زیرین جهنّم خواهد بود. بنابراین دشمن علی (علیه السلام) در طبقه زیرین دوزخ معذّب خواهد بود و عذاب منافقین طبق همین آیه از عذاب کفار شدیدتر است.

2- حجر بن عدی (2)از بزرگان صحابه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و یار صدیق و پارسا و شجاع حضرت امیر (علیه السلام) با تعدادی از یاورانش را به جرم وفاداری به آن حضرت و مخالفت با لعن کردن آن مظلوم بزرگ تاریخ به وضع فجیعی به شهادت رسانید. (3)حجر هنگام شهادت به خانواده اش وصیت کرد که این زنجیرهای آهنین را از بدنم بر ندارید و خون ها را از اعضا و جوارح من نشویید تا


1) محمد بن یوسف گنجی شافعی در آخر باب سوم کفایت الطالب مسنداً نقل نموده که محمد بن منظور طوسی گفت ما نزد امام احمد بن حنبل بودیم، مردی به او گفت یا اباعبدالله چه می گویید در مورد حدیثی که نقل می کنند از قول على كرّم الله وجهه که فرمود: أَنَا قَسِيمَ النَّارِ، من قسمت کننده اهل آتشم!؟ احمد گفت: کیست که این حدیث را انکار نماید؟ مگر جز این است که ما از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت نموده ایم که به علی (علیه السلام) فرمود: لَا يُحِبُّكَ إِلَّا مُؤْمِنُ وَ لَا يُبْغِضُكَ إِلَّا مُنَافِقُ

2) جهت اطلاع از حالات حجر از جمله مراجعه شود به کتاب عبدالله بن سبا، ج 3، علامه عسکری.

3) یک تن از این فداییان مولا (علیه السلام) به نام عبدالرحمن بن حسان عنزی از قبیله ربیعه را زنده به گور کردند. [الاغانى ج 16، ص 10].

با همین هیئت، معاویه را در کنار صراط ملاقات کرده و در محضر الاهی از او دادخواهی نمایم. ناگفته نماند که دستگیری حجر و یارانش با نهایت ناجوانمردی و خباثت توسط زیاد بن ابیه صورت گرفت. (1)یکی از یاران نزدیک حجر در قیام علیه زیاد بن ابیه، عمرو بن حمق می باشد. وی از صحابه بزرگوار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود بود و به دعای حضرت تا هنگام شهادت (80 سالگی) کاملاً شاداب و جوان به نظر می رسید و حتی یک تار مو در سر و صورتش سفید نشده بود. عمرو بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از فداییان حضرت امیر (علیه السلام) بود و در رکاب مولا (علیه السلام) در جنگ های جمل، صفین و نهروان شمشیر می زد. پس از درگیری در موصل، معاویه به حاکم موصل دستور داد گردن او را بزند سپس سر بریده عمرو نزد معاویه فرستاده شد. معاویه نیز دستور داد سر او را نزد همسرش که به فرمان معاویه در زندان بود برده و در دامن او انداختند. گفته می شود اولین سر بریده در اسلام که از شهری به شهر دیگر فرستاده شد، سر این شهید بزرگوار

بود.

3- معاویه مالیات های بسیار سنگینی وضع کرد و با تهدید و ایجاد رعب و وحشت، اموال مردم را می گرفت و املاک و زمین ها را به تصرّف شخصی خود در می آورد، حتی از دو شهر مقدّس مکّه و مدینه هر ساله مقادیر زیادی خرما و گندم برای او فرستاده می شد. فدک را که تا زمان وی در تصرّف خلفا بود به مروان حکم بخشید.

4- در زمان معاویه آزار و شکنجه و قتل شیعیان به اوج شدّت خود رسید و بدیهی است که به تناسب درجه ایمان و اخلاص و کمال شیعیان این خصومت و عداوت فزونی می یافت و لذا گروه بسیاری از خوّاص اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و شیعیان حضرت امیر (علیه السلام) توسط این سفّاک و عمّال او به صورت های دردناک و رقّت آوری به شهادت رسانیدند. برای آن که انگیزه اصلی معاویه را از این اعمال وحشیانه دریابیم به ماجرای زبیر توجّه کنیم:

تلاش معاویه برای امحای نام مقدّس پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله)

زبیر بن بکّار از مِطرَف فرزند مغيرة بن شعبه نقل می کند که من همراه پدرم مغیره به مسافرت شام رفته و بر معاویه وارد شده بودیم. مغیره در آن زمان از طرف معاویه فرماندار کوفه بود و دوستی آن ها محتملاً تا عصر جاهلیت قدمت داشت. پدرم هر شب به مجلس معاویه رفته و مدّتی با او هم صحبت بود و به شب نشینی می گذرانید. او هر شب هنگامی که به خانه باز می گشت


1) از سال 41 الی 51 هجری استانداری کوفه با مغيرة بن شعبه بود و پس از مرگ وی در سال 51 هجری حکومت بصره و کوفه به زیاد بن ابیه سپرده شد.

با شگفتی فراوان از معاویه و فراست و کیاست او نقل می کرد و با این که خود از داهیان به نام عرب بود از آن چه از معاویه دیده بود با تعجّب فراوان یاد می کرد. امّا یک شب بعد از آن که از نزد معاویه بازگشت از غذا خوردن امتناع ورزید و من سخت او را ناراحت و پریشان دیدم، ساعتی درنگ کردم زیرا تصوّر می کردم ناراحتی پدرم به خاطر اعمالی است که از ما سر زده یا به خاطر حوادثی می باشد که در کار ما پیش آمده و کم و کاستی که در موقعیت ما به وجود آمده است. بالأخره نتوانستم تحمّل و صبر کنم و به پدرم رو کرده گفتم چرا در این شب این قدر ناراحت و پریشان هستی؟ گفت: جِئْتَ مِنْ عِنْدِ أُكَفِّرَ النَّاسِ أُكَفِّرَ النَّاسِ وَ أخبثهم. (1)فرزندم من از نزد کافرترین و خبیث ترین مردم بازگشتم! گفتم: هان! برای چه؟ او هر شب در جلسات شب نشینی معاویه شرکت می کرد و با دهانی پر از تعریف و ستایش از معاویه و زیرکی و زندگی وی به خانه باز می گشت، امّا امشب می گوید من از نزد خبیث ترین و پلیدترین مردم آمده ام! من علّت را سؤال می کنم مگر چه شده است؟ گفت: مجلس خالی از اغیار بود و ما با هم خیلی خصوصی و با نهایت صمیمیت سخن می گفتیم، من به او اظهار داشتم: ای امیرالمؤمنین تو به آرزوها و آمالت رسیده ای، حال اگر با این سن کهولت به عدل و داد دست زنی و با دیگران با مهربانی رفتار نمایی چقدر بجاست. اگر نظر لطفی به خویشاوندانت (بنی هاشم) بنمایی و با ایشان صله رحم کنی چه مانعی در پیش است؟ به خدا سوگند! امروز اینان هیچ چیز که تو را به ترس و واهمه برانگیزد ندارند، اینان عموزاده های تو هستند، (2)با آن ها نیکی و صله رحم بنما تا در روزگاران نام نیکی از تو به یادگار بماند. معاویه جواب داد: وای بر تو! این آرزویی سخت، دور از دسترس و انجام نشدنی است. ابوبکر به حکومت رسید و عدالت ورزید و آن همه زحمت ها تحمّل کرد. به خدا سوگند تا مُرد، نامش نیز به همراهش مُرد. البته گاهی ممکن است کسی بگوید ابوبکر! آن گاه عمر به حکومت رسید، کوشش ها کرد و در طول ده سال رنج ها کشید امّا چند روزی بیش از مرگش نگذشت که هیچ چیز از او باقی نماند جز این که گاه و بی گاه گوینده ای بگوید: عمر! سپس برادر ما عثمان به خلافت رسید. مردی از نظر نسب چون او نبود! و کرد آن چه کرد و

با او رفتار کردند آن چه کردند، امّا تا کشته شد به خدا سوگند نامش نیز مرد و اعمال و رفتارش فراموش گشت! در حال که


1) وَيْلُ لِمَنْ كُفْرِهِ ابليس.

2) بنی هاشم از جهت نسب به هاشم بن عبدمناف می رسد و بنی امیه به عبدالشمس بن عبدمناف و این دو نیز عموزاده هستند.

نام این مرد، فرزند ابو کبشه (1)را هر روز پنج بار در سراسر جهان اسلام به فریاد بانگ می زنند کند و به بزرگی یاد می کنند. و می گویند: «اَشهَدُ اَن مُحَمَداً رَسولَ الله». تو فکر می کنی چه عملی در چنین شرایطی باقی خواهد ماند و چه نام نیکی پایدار است؟ ای بی مادر! نه به خدا سوگند آرام نخواهم نشست مگر این که این نام را دفن کنم و این ذکر و یاد را به خاک بسپارم!!! (2)

الموفقيات، ص 576، چاپ عراق [نقل از کتاب نقش ائمّه در احیای دین، ج 3، ص 48 علّامه عسکری] و نیز نصایح الکافیه حضرمی، ص 124.

شایان توجّه است که:

اولاً: این واقعه مهم را افرادی مانند ابن ابی الحدید و مسعودی و نیز زبیر بن بکّار که فرد اخیر از دشمنان متعصّب خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) است و کتاب الموفقيات او احتمالاً مربوط به یازده قرن قبل می باشد، نقل کرده اند.

ثانياً: شخص مغيرة بن شعبه از نزدیک ترین یاوران و فرماندهان سر سپرده و صاحب سر معاویه، این واقعه را نقل نموده است. البته معاویه چه در زمان کفر آشکار خود (قبل از فتح مکه) و چه در زمان کفر نهان خود (بعد از فتح مکه) همواره در جهت دفن نام مبارک پیامبر (صلی الله علیه و آله) و به خاک سپردن ذکر و یاد آن حضرت نهایت تلاش و جدیت خود را بکار می برد.

معاویه برای اجرای نقشه خود، از دو عامل بیش از همه کمک گرفت:

1- توطئه در جهت ایجاد تنگنا و تضییقات و آزار و شکنجه و در نهایت کشتار شیعیان و در رأس آن پیشوایان شیعه و جدّیت تام و تمام در جهت ممانعت از نشر و تبلیغ حقایق اسلامی به ویژه مباحثی که مربوط به مناقب و فضایل حضرت امیر (علیه السلام) و خاندان گرامی پیامبر (صلی الله علیه و آله) و زعامت مسلمین بود.


1) در جنگ احد، پس از شکست مسلمانان ابوسفیان به عنوان استهزاء و تمسخر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را به ابن ابی کبشه نامید. توضیحی در مورد ابی کبشه: ابی کبشه مردی بود از قبیله خزاعه که با قریش بر سر بت پرستی و پیروی از شعرا مخالفت می کرد و چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) با مشرکان در امر بت پرستی مخالفت می فرمود حضرتش را با تشبیه به «ابی کبشه» بدین لقب می خواندند. برخی گفته اند ابی کبشه جدّ مادری پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده است و از این رو او را منسوب به آن مرد می دانستند. کبش در لغت به معنی قوچ که پیشرو گله گوسفندان است. [مجمع البحرين طريحي – لغت كبش].

2) شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 463 چاپ قدیم؛ مروج الذهب ج 3، ص 454، چاپ دارالاندلس بیروت؛ الأخبار

2- اجیر نمودن افرادی مانند ابوهریره، عمرو عاص، مغيرة بن شعبه، مالک بن انس، سمرة ابن جندب و... برای جعل حدیث، بعید است که بتوان اثرات تخریبی در از مدت عامل دوم را کمتر از اول دانست. تحریف احکام اسلام، تحقیر شخصیت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) و تعظیم خلفا از ثمرات تلخ عامل دوم است.

برای مثال به موارد زیر توجّه کنید:

در سنن ترمذی باب مناقب عمر از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کرده اند که فرمود: آفتاب بر مردی بهتر از عمر طلوع نکرده است! طبق این بیان، عمر از جمیع انبیا (علیهم السلام) حتی از رسول خاتم (صلی الله علیه و آله) افضل است. اکنون به حدیث بعدی توجّه نمایید:

این حدیث را عمر بن خطاب برای ابن عباس نقل می کند و می گوید:

ما نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) حضور داشتیم. بین ما و زنان پرده ای آویخته شده بود. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) شروع به سخن نمود (1)و فرمود: مرا با هفت مشگ کوچک آب بشویید (2)بعد از آن، کاغذ و دواتی بیاورید تا برای شما مطلبی را بنویسم که با وجود آن هرگز گمراه نشوید. همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله) از پس پرده گفتند: فرمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را اطاعت کنید. من (عمر) گفتم ساکت باشید. شما همانند زنانی هستید که اطراف یوسف را گرفته بودند و به او چشم طمع داشتند. شما اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بیمار شود، چشم های خود را می فشارید و اشک می ریزید و اگر بهبودی یابد، گریبان او را گرفته و خرجی می خواهید. پیامبر (صلی الله علیه و آله) به عمر فرمود: ایشان از شما بهترند. (3)

• در برخی از کتب مهم اهل تسنن مانند صحیح بخاری از مجادله عمر با اسماء بنت عمیس بعد از هجرت وی از حبشه، سخن گفته شده که در ضمن این جدال، عمر خود را اولی و احق به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از اسماء عنوان می کند. اسماء غضبناک شده و از سختی های هجرت به حبشه سخن می گوید. بعد از تشریف آوردن پیامبر (صلی الله علیه و آله)، اسماء واقعه را بیان می کند و به دنبال آن پیامبر (صلی الله علیه و آله) در این مورد خطاب به اسماء چنین می فرماید:

لَيْسَ بِأَحَقِّ بِي مِنْكُمْ وَ لَهُ وَ لاصحابه هِجْرَةً وَاحِدَةً وَ لَكُمْ أَنْتُمْ أَهْلُ السَّفِينَةِ هجرتان. و به این ترتیب پیامبر (صلی الله علیه و آله) با صراحت از فضیلت و رجحان اسماء بر عمر یاد فرموده است. (4)


1) این قضیه مربوط به لحظات آخر عمر مبارک حضرت (صلی الله علیه و آله) بوده است.

2) در آن زمان برای تخفیف برخی از انواع تب از آب سرد استفاده می کردند.

3) الطبقات الكبرى، ج 2، ص 243 و 244.

4) صحیح بخاری، ج 5، ص 174 و 175، چاپ دارالجیل، بیروت باب غزوه خيبر.

•

زمخشری مفسر معروف اهل تسنن در تفسیر خود کشاف ذیل آيه وَ آتَيْتُمْ إِحْدَاهُنَّ قِنطَارًا فَلاَ تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئًا... (1)می گوید: روزی عمر برخواست و خطبه ای خواند و گفت در مهریه ی زنان غلو نکنید اگر زیاد کردن مهریه زنان مکرمت در دنیا و یا تقوا نزد خداوند بود اولی تر از شما، حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) بود که هرگز مهریه زنان خود را از دوازده اوقیه بیشتر نداد. زنی برخاست و به او گفت: برای چه از حقّی که خداوند برای ما قرار داده جلوگیری می کنی؟ خداوند می فرماید: وَ آتَيْتُمْ إحْدَاهُنَّ... (اگر مهریه زیادی برای همسران خود معین کردید نباید از مهریه چیزی بازگیرید) آن گاه عمر گفت: کُل أَحَدُ اعْلَمْ مَنْ عُمَرُ. یعنی همه از عمر داناتر هستند. نظیر همین مطالب را دیگران نیز نظیر سیوطی در تفسیر خود، درالمنثور ذیل همین آیه بیان کرده اند.

•

در بسیاری از کتب مهم اهل تسنن حتی از عدم اطلاع عمر از حکم تیمم بدل از غسل برای شخص جنب در صورت فقدان آب، آن هم در زمان خلافت وی سخن گفته شده که عمر به آن شخص که تکلیف خود را از خلیفه جویا می شود می گوید نماز نخوان!!! (2)با توجّه به آن چه اجمالاً گفته شد چگونه می توان باور کرد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده باشد: آفتاب بر مردی بهتر از عمر طلوع نکرده است!؟ آری این روایت و نظایر آن از ناحیه هیئت جعل حدیث معاویه برای تجلیل خلیفه، بیان گردیده است. اکنون علاوه بر آن چه در صفحات قبل از اعمال معاویه بیان شد برای آگاهی از عمق کینه وی از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به واقعه زیر توجّه کنید:

ابوجعفر اسکافی استاد ابن ابی الحدید می گوید: معاویه صد هزار درهم برای سمرة بن جندب فرستاد تا به دروغ از قول پیامبر (صلی الله علیه و آله) این مطلب را برای مردم نقل کند که اولاً:

وَ مِنَ النَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ يُشْهِدُ اللهَ عَلَى مَا فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ الدُّ الْخِصام * وَ إِذَا تَوَلَّى سَعَى فِى الأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهَا وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللهُ لاَ يُحِبُّ الفَسَادَ (3) و از میان مردم کسی است که گفتارش در دنیا تو را به شگفتی می اندازد (گفتار خوش آمیزی دارد) و خدا را به آن چه در دل دارد گواه می کرد (در حالی که) او سرسخت ترین دشمنان است و چون ریاست و حکومت به دست آورد و سعی می کند در زمین فساد ایجاد کند و نابود می کند کشتزارها را و نسل ها را و خداوند فساد را دوست نمی دارد.


1) نساء آیه 20.

2) [مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 265 الی 319؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 280؛ صحیح بخاری، ج 1، ص 92، چاپ دارالجیل بیروت]، در تمام این مدارک عدم اطلاع خلیفه از چنین مسأله ساده و مهمی که اکثر افراد، موارد زیادی با آن سر و کار دارند با صراحت بیان شده است. البته بخاری جمله: «فَقَالَ عُمَرُ لَا تُصَلِّ» را حذف کرده ولی سیاق جمله بسیار واضح است. [جهت آگاهی از علم و دانش عمر ر. ک به الغدیر علامه امینی ج 6 ص 83 نوادر الاثر في علم عمر]

3) بقره آیه 204 و 205.

در مورد حضرت امیر (علیه السلام) نازل گردیده.

ثانيا: آيه وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللهِ وَ اللهُ رَؤُوفٌ بالْعِبَادِ (1)

و از میان مردم کسی است که برای طلب رضای خدا جان خویش را می فروشد (فدا می کند) و خداوند به بندگانش مهربان است.

درباره ابن ملجم نازل شده است. (2)سمره در ابتدا وجه ارسالی معاویه را نپذیرفت، معاویه مبلغ را دو برابر کرد، سمره نپذیرفت، امّا وقتی معاویه چهارصد هزار درهم فرستاد این بار سمره پذیرفت و این مطالب را از قول رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای مردم بیان کرد. قابل ذکر است که پدران و مادران پیامبر (صلی الله علیه و آله) تا حضرت آدم (علیه السلام) موحّد بوده اند و اولی قربی که در آیه مَا كَانَ للنّبِيِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كَانُوا أَوْلِى قُرْبَى آمده است

منظور نزدیکان پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیست. در مورد آیه فوق روایت مجعولی از سعید بن مسیب (3)که خود از دشمنان حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بوده نقل شده است امّا در جلد هشتم تفسیر نمونه در ضمن روایتی که در مجمع البیان نقل گردیده است شأن نزول آیه فوق را مطرح نموده است در تفسیر مجمع البیان روایتی به این مضمون در شأن نزول آیات فوق نقل شده که گروهی از مسلمانان به پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) گفتند:


1) بقره 207.

2) لازم به ذکر است که طبرسی از ابن عباس روایت کرده که آیه 204 الی 206 در مورد ریاکاران نازل شده زیرا آن ها بر خلاف آن چه که در باطن دارند تظاهر می کنند و از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده که در این جا حرث به معنی دین و نسل مردم است که دومی و معاویه هر دو را باطل و ضایع کردند. هم چنین در کتاب امالی از حضرت سجاد (علیه السلام) روایت کرده که آیه 207 در شأن حضرت امیر (علیه السلام) که در لیلة المبیت جان خود را فدای رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نمود گردیده است. امّا معاويه با حاتم بخشی از بیت المال آن گونه که ذکر شد عمل کرد.

3) بسیاری از مفسران اهل تسنن حدیث مجعولی از صحیح بخاری و مسلم و کتب دیگر از سعید بن مسیب از پدرش نقل کرده اند که هنگامی که مرگ ابو طالب نزدیک شد پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر او وارد گردید، در حالی که ابوجهل و عبدالله بن ابی امیه نزد او بودند، پیامبر (صلی الله علیه و آله) به او فرمود: ای عمو! تو لا اله الا الله بگو که من به وسیله آن نزد پروردگار برای تو دفاع (و شفاعت) کنم، در این هنگام ابوجهل و عبدالله بن ابی امیه رو به ابوطالب (علیه السلام) کردند و گفتند: تو می خواهی از آئین (پدرت) عبدالمطلب (علیه السلام) صرف نظر کنی؟ ولی پیامبر (صلی الله علیه و آله) کراراً این پیشنهاد را به او کرد امّا ابوجهل و عبدالله با همان بیان مانع او شدند، آخرین سخنی را که ابوطالب (علیه السلام) گفت این بود: بر آئین عبدالمطلب! و از گفتن لا اله الا الله خودداری کرد، در این هنگام پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود من برای تو استغفار خواهم کرد، تا زمانی که از آن نهی شوم، در این هنگام آیه فوق (ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ الذین آمَنُوا...) نازل گردید.

آیا برای پدران ما که در عصر جاهلیت از دنیا رفته اند طلب آمرزش نمی کنی؟ آیات فوق نازل شد کند و به همه آن ها اخطار کرد که هیچ کس حق ندارد برای مشرکان استغفار کند. توجّه به مفاد آیه به خوبی روشن می سازد که ترکیب اولی قربی شامل نزدیکان و خوشاوندان مسلمانان می شود نه آن که خویشاوندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) را شامل شود چرا که در این صورت مناسب آن بود که واژه قربی محلّی به الف و لام شود و بدین صورت باشد که وَ لَوْ کانوا أَوْلَى الْقُرْبى. حذف الف و لام و مجرد بودن کلمه قربی از آن بدون فایده و ثمر نیست. این است که روایت مجمع البیان با آیه کریمه سازگاری بیشتری دارد تا روایت مخدوش سعید بن مسیب.

در آیات متعدّد قرآن هرگاه منظور خویشاوندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) باشد به صورت اولى القربى و ذی القربی آمده است فَأَنّ اللَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُول وَ لذى الْقُرْبَى... * ما أَفَاءِ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُول وَ لِذِي الْقُرْبَى... * قُلْ لَا أَسَتَلُكُم عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا المَوَدَّةَ فِي القُربى... در این مورد هم اگر منظور از خویشان، خویشان پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود طبق معمول با الف و لام می آمد. البته خویشان مسلمانان و مؤمنان گاهی با الف ولام و گاهی مجرّد از آن است.

اشاره به برخی دیگر از اعمال معاویه

1- معاویه (در حقیقت عمّار) یاسر صحابه بزرگوار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و یکی از خواص شیعیان حضرت امیرمؤمنان (علیه السلام) را در جنگ صفین به شهادت رساند. همان که شیعه و عامّه نقل کرده اند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به وی فرمود:

يَا عَمَّارُ تقتلك الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ اى عمّار گروهی باغی و سرکش تو را می کشند.

2– به دستور معاویه سردار رشید و بازوی توانای حضرت امیر (علیه السلام) یعنی مالک اشتر، مسموم و به شهات رسید.

3– به امر معاویه محمد بن ابی بکر از شیعیان بزرگوار حضرت امیر (علیه السلام) که از جانب مولا (علیه السلام) والی مصر بود به شهادت رسید و بعد پیکر او را در شکم الاغ مرده نهاده و آن را آتش زدند.

ولایت عهدی یزید

یکی دیگر از جنایت های بزرگ معاویه این بود که فرزند فاسق و دائم الخمر خود یزید را به عنوان خلیفه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر مردم تحمیل کرد البته این امر به سهولت انجام نپذیرفت، با فریبکاران و ناپاکان مشهور هچون مغيرة بن شعبه و زیاد ابن ابیه و... در این مورد مشورت ها نمود. وجود مبارک حضرت مجتبی (علیه السلام) سبط اکبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) که بعد از شهادت حضرت امیر (علیه السلام) ولایت و امامت مسلمین را از جانب خداوند به عهده داشت بزرگترین مانع اجرای مقاصد معاویه بود. (1)از این رو با توطئه معاویه جعده همسر آن حضرت با دریافت صد هزار درهم و نیز وعده تزویج با یزید، آن حضرت (علیه السلام) را مسموم و به شهادت رسانید.

•

معاویه صد هزار درهم جهت بیعت با یزید برای عبدالرحمن ابی بکر فرستاد، وی از گرفتن آن ها ابا کرد و به عزم مکّه از مدینه خارج شد ولی در ده میلی مکّه در محلّی به نام حُبشی به دستور معاویه مسموم و کشته شد.

•

معاویه سعد بن ابی وقاص رجل سیاسی و نظامی و یکی از شش نفر کاندیدای عمر برای خلافت را نیز که مخالف با اهداف خود می دید مسموم کرد و به قتل رسانید و سعد در آن موقع تنها فرد باقی مانده از شش نفر کاندیدای مذکور بود.

روزی معاویه در میان مردم شام خطبه خواند و سپس اظهار نمود که عمر من طولانی شده و اجل من فرا رسیده، می خواهم برای مردم پیمان بیعت بگیرم نظر شما در این مورد به چه کسی است؟ مردم متّفقاً عبدالرحمن خالد را پیشنهاد کردند. معاویه سخت ناراحت و مضطرب شد امّا خشم خود را فرو برد و بعد از مدّتی که عبدالرحمن کسالتی پیدا نمود طبیب مخصوص یهودی خویش را به بالین او فرستاد و به او دستور داد به هر وسیله ممکن او را مسموم کند. این طبیب یهودی به امر معاويه عبدالرحمن بن خالد را با سمّ خطرناکی به قتل رسانید. (2)


1) از جمله شروط متارکه جنگ بین امام حسن مجتبی (علیه السلام) و معاویه این بود که بعد از معاویه خلافت متعلّق به امام مجتبی (علیه السلام) باشد و معاویه حق ندارد کسی را به عنوان ولیعهدی خود تعیین نماید. البته معاویه هیچ کدام از تعهّدات خود را محترم نشمرد و همگی را زیر پا نهاد.

2) این خلاصه نظر ابن عبدالبر در استیعاب ج 2، ص 396 می باشد امّا طبری و ابن اثیر پزشک مخصوص معاویه را مردی مسیحی به نام ابن اثال معرّفی کرده و او را مأمور در قتل عبدالرحمن می دانند و می گویند معاویه به این مرد وعده داد که از پرداخت مالیات در تمام مدّت عمر معاف باشد و مأموریت دریافت مالیات شهر حمص به وی سپرده شود. معاویه پس از انجام این امر، توسط وی، به وعده خود وفا کرد. لازم به ذکر است که علاقمندی مردم شام به عبد الرحمن به علّت شهرت و محبوبیتی که پدرش خالد بن ولید در شام و روم داشت بوده است.

نفوذ یهود و نصاری در دستگاه خلفاء

این که یک طبیب یهودی (یا مسیحی) آن همه نزد معاویه تقرّب پیدا می کند، مطلب ساده ای نیست، زیرا با توجّه به نقشی که یک طبیب مخصوص می تواند (به ظاهر) در حیات و مرگ انسان داشته باشد می توان تا حدودی فهمید که این طبیب یهودی (یا مسیحی) تا چه اندازه باید مورد اعتماد معاویه باشد. شواهد تاریخ نشان می دهد که عضو مقرّب در دستگاه معاویه تنها همین طبیب غیر مسلمان نبوده است بلکه افرادی مانند کعب الاحبار عالم معروف یهودی دستگاه وی مقرّب بوده اند. این عالم بزرگ یهود که گفته می شود در زمان ابوبکر اسلام آورد با اصرار عمر، در مدینه ساکن گردید و تا پایان زندگی عمر و شش سال خلافت عثمان در مدینه بود و سپس به معاویه در شام پیوست و در سال 35 هجری در سن 104 سالگی از دنیا رفت. این شخص، مطالب فراوانی از آیین تحریف شده یهود را در کتب اسلامی وارد نمود و کلماتی در تجلیل خلفا از تورات جعل می نمود و هموراه تورات تحریف شده را کتاب خدا عنوان می کرد. در مدح اهل کتاب و به خصوص بیت المقدّس روایاتی جعل می کرد. (1)

ج 1، ص 136] در جای دیگر کعب می گفت: روز قیامت به اهل شام خطاب می شود که خداوند از شما مواظبت خواهد کرد، همان طور که مردی جنگجو از تیرهای موجود در تیردان خود مواظبت می کند، زیرا شام محبوب ترین سرزمین ها نزد او و ساکنین آن محبوب ترین مخلوق نزد او هستند. .... [تاریخ ابن عساکر، ج 1، ص 110] شاید نشر و شیوع این مطالب جعلی در بی حرمتی معاویه و یزید با مکّه و به خصوص مدینه و اهل آن، راه را بر این دو جنایتکار تا حدودی هموار کرده بوده است. حتی زمانی معاویه (به دنبال خشم و غضب نسبت به اهل مدینه) دستور داد منبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را از مدینه به شام حمل کنند که به دنبال وقوع حوادثی یا مخالفت بازمانده های صحابه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) موفّق نگردید. [ابن اثیر، ج 3، ص 199 و مروج الذهب، ج 3، ص 35، چاپ سعادت].

متأسّفانه عمر در مواردی برای فهم آیات قرآن، از کعب استمداد می جست با این که در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، عمر روزی اراده نمود قسمت هایی از تورات را نزد آن حضرت بخواند پیامبر (صلی الله علیه و آله) سخت غضبناک گردید و او را از این عمل بر حذر داشتند و فرمودند: ای فرزند خطّاب، مگر شما در دین

خود، شک و تردید دارید؟ سوگند به آن کس که جانم در دست قدرت اوست، من شریعتی آورده ام پاک و روشن، سپس فرمود: از اهل کتاب چیزی سؤال نکنید (مسائل دینی خود را از آن ها پرسش ننمائید) آن ها هرگز شما را هدایت نمی کنند زیرا خودشان گمراه هستند، اگر موسی زنده بود و در میان شما زندگی می کرد، برای او جایز نبود مگر از من تبعیّت کند. (2)


1) از جمله کعب الاحبار نقل می کرد: ان الكعبة تسجد لبيت المقدس في كلّ غداة؛ كعبه در هر صبح بر بیت المقدّس سجده می کند. [تفسیر الدرّالمنثور،

2) سنن دارمی، ج 1، ص 115، چاپ دمشق؛ مسند احمد، ج 3، ص 387 و 470

روزی در حضور حضرت امیر (علیه السلام) عمر از وی سؤالی نمود، پس از آن که کعب اراجیفی به زبان آورد حضرت (علیه السلام) در بطلان اظهارات وی مستدلاً مطالبی فرمودند. (1)هم چنین در عصر خلافت عمر، عالم مشهور نصرانی تمیم داری که یک سال بیشتر عصر نبوت را درک نکرده بود اجازه یافت برای مسلمانان از جمله سلمان، ابوذر، مقداد، حذیفه، خزیمه و... سخنرانی و ارشاد نماید. او خطیب و سخنران قبل از نماز جمعه برای عموم مسلمانان مدینه بود. او در زمان عثمان دو روز در هفته به این عمل مبادرت می کرد. (2)در زمانی که حضرت امیر (علیه السلام) و صحابه بزرگوار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در مدینه حضور داشتند، عمر از او به عنوان خیرُ اهل المدينة (3)بهترین فرد مدینه یاد می کرد. هنگامی که به دستور عمر مقرّر گردید نمازهای نافله و مستحب ماه رمضان به جماعت خوانده شود (سال 14 هجری) عمر یکی از دو امام جماعت را، همین عالم راهب نصرانی گذشته و مسلمان فعلی، تعیین کرده بود، وی با لباسی که با هزار درهم خریداری کرده بود با نهایت جلال و تزیین به نماز حاضر شده و بر مسلمانان امامت می کرد. (4)باید دانست که تمیم داری، با جعل احادیثی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به خصوص با نفوذ و قدرتی که در دستگاه خلافت یافته بود ضربات جبران ناپذیری به معارف اسلامی وارد نمود. خلاصه کلام آن که افرادی مانند کعب الاحبار یهودی و تمیم داری نصرانی در جامعه اسلامی آن روز احترام و مقام و منزلتی که در دستگاه خلفاء دارا بودند و مطالب و روایات جعلی فراوانی که در میان مسلمین نشر و گسترش دادند موجب گردید که ضربات و صدمات شدیدی به مبانی اعتقادی و علمی مسلمین وارد گردد. عمق این ضربات و صدمات هنگامی بهتر درک می شود که بدانیم این ها شاگردان زیادی نیز تربیت کردند که از جمله آن ها محدّث معروف ابوهریره می باشد که در کتب اهل تسنن 5374 حدیث از وی نقل گردیده است... (5)وی طبق نقل محدّث معروف عامّه

و بنا به اقرار شخص ابوهریره تنها سه سال پیامبر (صلی الله علیه و آله) را درک نمود. (6)

فرمود هر جا وی را دیدند بکشند هر چند به پرده کعبه آویخته باشد.


1) برای آگاهی مشروح مراجعه شود به کتاب نقش ائمّه (علیهم السلام) در احیاء دین، ج 6، ص 79-122.

2) تهذیب تاریخ ابن عساکر، ج 3، ص 360؛ ذهبی در سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 448.

3) الاصابة، ج 3، ص 473، در روایت ذهبی (سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 446، 1401) خیر المؤمنین آمده است.

4) تاریخ ابن عساکر، ج 10، ص 479؛ تهذیب ابن عساکر، ج 3، ص 360؛ سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 447.

5) نقش ائمّه (علیهم السلام) در احیاء دین، ج 6، ص 89.

6) این که برخی از هواداران وی گفته اند معاویه کاتب وحی بوده کلام نادرستی است. وی مدّت کوتاهی همراه با برخی دیگر فقط به امر کتابت نامه اشتغال داشت و به اصطلاح منشی بود. مسلم در صحیح خود همین عنوان کتابت نامه ها و منشی بودن وی را روایت کرده است به هر حال این مرد با همان دستی که مدّت کوتاهی به امر کتابت نامه ها اشتغال داشت فرمان قتل ده ها هزار مسلمان و مؤمن از مرد و زن و کودک را به عمّال خود صادر کرد و ناموس ها را هتک نمود و فرمان سب و لعن به ولی الله الاعظم را صادر نمود که در واقع سبّ و لعن پیامبر (صلی الله علیه و آله) و حضرت احدیّت جلّت عظمته بود. بدعت ها در دین خدا بوجود آورد و چنان آئین الاهی را واژگون نمود که هنوز بعد از گذشت بیش از سیزده قرن آثار شوم و تبعات سوء آن دامنگیر صدها میلیون مسلمان گردیده است. قبل از معاویه افرادی مانند عبدالله بن حنظله و عبدالله بن ابی سرح نیز به همین امر کتابت نامه اشتغال داشتند و بعد از ارتداد آن ها حضرت (علیه السلام) فرمود عبدالله را گردن زدند و فرمان قتل عبدالله بن ابی سرح را نیز صادر نموده و

ابوهریره بعد از فتح خیبر که غنایم فراوانی نصیب مسلمانان گردید رو به اسلام آورد و خود می گوید برای سیر کردن خود این آیین را پذیرفت. علاوه بر آن چه گذشت معاویه اولین فردی است که برای حفاظت خود اسکورت معین کرد و بالای سرش نگهبان قرار داد. اولین فردی است که مسلمانان را دست بسته به قتل می رسانیده است. اولین کسی است که در اسلام مانند سلاطین حکومت میکرد و برای حکومت خود همانند سلاطین ایران و روم دربار ایجاد کرد. اولین فردی است که در مساجد مقصوره بنا کرد و اولین کسی است که خواجه ها را برای خدمتگزاری انتخاب کرد. اولین کسی است که در اسلام، اسب ها یدکی را در مقابل او می کشیدند. اولین فردی است که خطبه عید را قبل از نماز قرائت کرد و اولین کسی است که در عید اذان را اسقاط نمود. او لباس حریر می پوشید و ظروف طلا و نقره استعمال می کرد و از هیچ عمل کفر آمیزی روی گردان نبود. و بالاخره از بزرگترین جنایات معاویه، تحمیل فرزند فاسق و ملحد و دائم الخمر خود یزید به عنوان خلیفه رسول الله (صلی الله علیه و آله) بر جامعه اسلامی بود که برای این منظور عدّه زیادی را که سدّ راه خود می دید به شهادت رسانید و یا کشت و اموال فراوانی از بیت المال را به صورت های مختلف تبذیر نمود و کافی است بدانیم که در سال اول حکومت یزید (1)واقعه جانگداز عاشورا و شهادت حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) و فرزندان و یاران آن حضرت انجام گرفت و در سال دوم قتل عام مدینه و در سال سوم سنگباران کردن بیت الله و مسجد الحرام. امّا بعد از فاجعه کربلا، عدّه ای از مدینه در سال 62 رهسپار شام گردیدند. این گروه که در میان آن ها از صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز وجود داشت از شنیدن واقعه کربلا سخت متأثر و خشمگین گردیده و جهت اعتراض به یزید روانه شام گشتند. این عدّه پس از ورود به شام و آگاهی از فسق و فجور و اعمال کفر آمیز یزید، پس از چند روز نومیدی و تأثّر به سوی مدینه حرکت کردند.


1) معاویه سرانجام در نیمه رجب سال 60 ه به درک اسفل ملحق شد. واقعه عاشورا در محرم 61 ه و قتل عام مدینه در سال 62 ه و سنگباران کردن کعبه در سال 63 ه اتفاق افتاد.

پس از ورود به مدینه و آگاه شدن مردم از قضایا و حالات یزید (1)، (2)بیعت خود را شکسته و علناً او را لعن کردند و فرماندار مدینه یعنی عثمان بن محمد بن ابی سفیان را بیرون کردند. والی یزید با گروهی از امویان در خانه مروان حکم اجتماع کرده و مراتب را به یزید گزارش دادند. یزید مسلم بن عقبه را با لشگر انبوهی از اهل شام برای سرکوبی اهل مدینه فرستاد، آن ها سه شبانه روز مدینه را قتل عام کردند. ابن جوزی و مسعودی و بسیاری از مورّخین نقل کرده اند که آن قدر خون در کوچه های مدینه جاری گردید که مردم در خون فرو رفتند. (3)تا این که خون به قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رسید، مسجد و قبر آن حضرت (صلی الله علیه و آله) پر از خون گردید. طبری می گوید یزید به فرمانده لشگر خود دستور داد تا سه روز جان و مال و ناموس اهل مدینه بر لشگریان مباح باشد او این دستور را اجرا کرد، آن ها مسلمانان را می کشتند، اموالشان را غارت و نوامیس آن ها را مورد تجاوز قرار می دادند.

آن چه از بزرگان مهاجر و انصار و رجال محترم که کشته های آن ها شمارش گردید هفتصد نفر بود و ده هزار از سایر مسلمانان که از میان آن ها هفتصد نفر حافظ قرآن بودند سبط ابن جوزی در این باره می نویسد: وَ وَلَدَتْ أَلْفَ بَعْدَ الْحُرَّةِ مِنْ غَيْرُ زوج (4)بعد از واقعه حرّه یعنی قتل عام مدینه هزار زن بدون شوهر وضع حمل کردند. بعد از سه روز از بقیه مردم بیعت می گرفتند که بنده زر خرید یزید بوده و او مجاز است که در اموال و فرزندان آن ها هرگونه که بخواهد عمل کند اگر کسی مخالفت می کرد و می گفت به حکم خدا و سنّت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بیعت می کنم سر او را از تن جدا می کردند. آن گاه کشته ها را نزد یزید در شام برده و آن گاه که


1) طبق نقل سبط ابن جوزی در صفحه 63 تذکره خود، عبدالله (فرزند حنظله غسیل الملائكه) به اهل مدینه گفت: ما از شام بیرون نیامده و خروج بریزید نکردیم مگر آن که او را مردی بی دین یافتیم و این که او با مادرها و دخترها و خواهرها نکاح می کند و خمر می نوشد و نماز نمی خواند و فرزندان پیامبران را به قتل می رساند. (هُوَ رَجُلُ لَا دِينَ يَنْكِحَ الامهات وَ الْبَنَاتِ وَ الاخوات وَ يَشْرَبُ الْخَمْرَ وَ يَدَعُ الصلوة وَ يَقْتُلُ أَوْلَادَ النَّبِيِّينَ).

2) طبری، ج 5، ص 66.

3) بخاری و مسلم در صحیحین خود و ابن جوزی در كتاب الرّد على المتعصب العنيد و دیگران از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل کرده اند که آن حضرت فرمودند: مَنْ أَخَافَ أَهْلَ الْمَدِينَةِ ظُلْمًا أَخَافَهُ اللَّهِ وَ عَلَيْهِ لَعْنَةُ الله وَ الْمَلَائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِين، لا يَقْبَلُ اللهُ مِنْهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ صَرْفًا وَ لاَ عَدْلاً - آن کس که مردم مدینه را بترساند، خداوند او را خواهد ترساند (در روز قیامت) و مورد لعن خدا و فرشتگان و تمام مردم قرار می گیرد و روز قیامت خداوند هیچ عملی را از چنین کسی قبول نخواهد کرد -.

4) این جمله را سبط ابن جوزی در صفحه 163 تذکره خود از ابوالحسن مدائنی نقل می کند. طبری نیز می گوید هزار دختر مورد تجاوز قرار گرفتند و در اثر این حادثه هزار زن بی شوهر، فرزند به دنیا آوردند.

سرها در برابر یزید روی زمین ریخته شد یزید اشعار کفر آمیزی بر زبان آورد. البته لشگر یزید بعد از این اعمال در مدینه به سوی مکّه حرکت کردند تا شورش آن ها را که بر عليه یزید انجام گرفته بود سرکوب نمایند. پس از نصب منجنیق بر کوه های اطراف مکّه، با سنگ و آتش خانه خدا را مورد تهاجم قرار دادند تا مقاومت عبدالله بن زبیر را بشکنند در این تهاجم پرده های کعبه و سقف آن سوخت و خرابی های فراوانی به وجود آوردند که برای اجتناب از اطاله کلام از بیان آن خودداری می کنیم. (1)

حبّ و بغض في الله محکم ترین و موثّق ترین دستگیره ایمان

عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام قَالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه و آله) لأَصْحَابِهِ أَيُّ عُرَى الْإِيمَان أَوْثَقُ فَقَالُوا الله وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ وَ قَالَ بَعْضُهُمُ الصَّلَاةُ وَ قَالَ بَعْضُهُمُ الزَّكَاةَ وَ قَالَ بَعْضُهُمُ الصِّيَامُ وَ قَالَ بَعْضُهُمُ الْحَج وَ الْعُمْرَةُ وَ قَالَ بَعْضُهُمُ الْجِهَادُ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه و آله) لِكُلِّ مَا قُلْتُمْ فَضْل وَ لَيْسَ بِهِ وَ لَكِنْ أَوْثَقُ عُرَى الْإِيمَانِ الْحَبُّ فِي الْبُغْضُ فِي اللَّهِ وَ تَوَالِى أَوْلِيَاءِ اللَّه وَ التَّبَرِّى منْ أعْدَاء الله.) (2) رسول خدا (صلی الله علیه و آله) باصحابش فرمودند: کدام یک از دستاویزهای ایمان محکم تر است؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند و بعضی از آن ها گفتند: نماز و برخی گفتند: زکات و بعضی گفتند: روزه و برخی گفتند: حج و عمره و بعضی گفتند: جهاد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: هر یک از این ها را که گفتند فضیلتی است، ولی پاسخ پرسش من نیست. محکم ترین دستاویزهای ایمان دوستی برای خدا و دشمنی برای خدا و پیروی اولیای خدا و بیزاری از دشمنان خداست.

بدون کوچک ترین شک و تردیدی هر کس با مبانی اسلام و تاریخ آشنایی داشته باشد می داند که معاویه و یزید از بزرگترین دشمنان خدا و رسول (صلی الله علیه و آله) و کلیه ارزش های اسلامی و انسانی بوده اند. به نظر نمی آید موردی از موارد لعنت خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله) را یافت که مخصوصاً معاویه از بارزترین مصادیق آن نباشد.

اکنون به توضیحی در مورد شجره طیّبه یعنی خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) و نیز شجره ملعونه در قرآن که معاویه و یزید از ارکان عمده آن می باشند می پردازیم.


1) سرانجام یزید که به اتّفاق مورّخین از نظر اخلاقی، مذهبی و سیاسی بسیار فاسد و اکثر اوقات در مجالس شراب و قمار و موسیقی با زنان هر جایی می گذراند در 37 سالگی به علّت افراط در شرب خمر و ابتلاء به بیماری کبد به درک واصل گردید، برخی مرگ او را به صورت دیگر نقل کرده اند.

2) اصول کافی - کتاب الايمان و الكفر، باب الحبّ في الله و البغض في الله، حدیث 6.

كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ * تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِين بإذن رَبِّهَا وَيَضْرِبُ اللهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (1) آیا ندیدی خدا چگونه مثل زده سخنی پاک که مانند درختی پاک است که ریشه اش استوار و شاخه اش در آسمان است * میوهاش را هر دم به اذن پروردگارش می دهد و خدا مثل ها را برای مردم می زند شاید که آنان پند گیرند.

شجره طیبه همان خاندان رسالت اند، حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) و امیرمؤمنان (علیه السلام) ریشه ها و تنه این درخت اند بی شک شاخه ها و برگ های آن نیز طیب و مقدّس اند که از آن جمله اند:

1- حضرت ابی طالب (پدر حضرت علی (علیه السلام)) از هنگام طفولیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) بعد از رحلت عبدالمطلب تا هنگام رحلت خود (عام الحزن) شب و روز از پیامبر (صلی الله علیه و آله) حمایت نمود.

2- حضرت فاطمه بنت اسد (علیها السلام) (مادر حضرت امیرمؤمنان علی (علیه السلام)) حافظ و مددکار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در تمامی مراحل زندگی آن حضرت (صلی الله علیه و آله).

3- حضرت جعفر طیّار (علیه السلام) شهید جنگ موته (برادر حضرت امیرمؤمنان علی (علیه السلام)) رئیس گروه مهاجرین به حبشه و فرمانده اوّل ارتش اسلام در موته.

4- حضرت حمزه سیّدالشهداء (عموی حضرت امیرمؤمنان علی (علیه السلام)) یکی از سه سردار اصلی اسلام در جنگ بدر، که در جنگ احد با تحریک هند به شهادت رسید و بدن مقدّس وی همراه با ابدان دیگری از شهدای احد توسط مادر معاویه مُثله گردید.

5- حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) (همسر حضرت امیرمؤمنان علی (علیه السلام))، دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و بهترین زنان دو عالم از اولین تا آخرین.

6- حضرت مجتبی (علیه السلام) (پسر حضرت امیر مؤمنان علی (علیه السلام)) سبط اکبر پیامبر عظیم الشأن اسلام (صلی الله علیه و آله) و یکی از دو سرور جوانان اهل بهشت که با توطئه معاویه به شهادت رسید.

7- حضرت سیدالشهداء اباعبدالله الحسين (علیه السلام) (پسر حضرت امیرمؤمنان علی (علیه السلام)) که در فاجعه کربلا به دستور پسر معاویه به شهادت رسید.

8- حضرت زینب (علیها السلام) (دختر حضرت امیرمؤمنان علی (علیه السلام)) که در فاجعه کربلا به دستور پسر معاویه به اسارت برده شد.

9- حضرت ابی الفضل عباس (علیه السلام) (پسر حضرت امیرمؤمنان علی (علیه السلام)) که در فاجعه کربلا به دستور پسر معاویه به شهادت رسید.

10- حضرت ام کلثوم (علیها السلام) (دختر حضرت امیرمؤمنان علی (علیه السلام)) که در فاجعه کربلا به دستور پسر معاویه به اسارت برده شد.


1) ابراهیم، 24 و 25.

شجره خبیثه و ملعونه

وَ مَثلُ كَلِمَة خَبيثَة كَشَجَرَة خَبيثَة اجْتُنَّتْ من فَوْقِ الْأَرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَار (1) وَ إِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أحَاطَ بالنَّاسِ وَ مَا جَعَلْنَا الرُّؤيَا التى أريْنَاكَ إِلاّ فتْنَةً لِّلنَّاس وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى القُرْآنِ وَ تُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلا طُغْيَانًا كَبِيرًا (2) و مثل سخنی ناپاک چون درختی ناپاک است که از روی زمین کنده شده و قراری ندارد. و [یاد کن] هنگامی را که به تو گفتیم به راستی پروردگارت بر مردم احاطه دارد و آن رویایی را که به تو نمایاندیم و [نیز] آن درخت لعنت شده در قرآن را جز برای آزمایش مردم قرار ندادیم و ما آنان را بیم می دهیم ولی جز بر طغیان بیشتر آن ها نمی افزاید.

شجره خبیثه در قرآن کریم همان بنی امیّه اند که عبارتند از:

معاوية بن ابی سفیان که او مصداق کامل شجره ملعونه است.

ابوسفیان: (پدر معاویه) فرمانده و رئیس ستاد تمامی جنگ های کفّار بر علیه اسلام و لعنت شده توسط پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مواطن كثيره.

یزید بن ابی سفیان: (برادر معاویه) استاندار شام در زمان ابوبکر و آغاز خلافت عمر و بنیانگذار حکموت امویان در شام.

حنظله: (برادر معاویه) از سران کفر در جنگ بدر.

هند: (مادر معاویه) خورنده جگرها که سران اصلی کفر در جنگ بدر یعنی عتبة بن ربيعه و شيبة بن ربيعه ولید بن عتبه که از سران اصلی سپاه کفر در جنگ بدر که به ترتیب پدر و عمو و برادر هند می باشند. (3)

ام الحكم: خواهر معاویه بود او و هند دو نفر از چهار زنی هستند که امام صادق (علیه السلام) بعد از هر نماز آن ها را لعنت می کردند.

یزید بن معاویه: (پسر معاویه) عامل اصلی فاجعه کربلا و قتل عام مردم مدینه و سنگباران خانه کعبه می باشد.


1) ابراهیم، 26.

2) الاسراء، 60.

3) عتبة بن ربيعه و ولید بن عتبه، حنظله بن ابی سفیان یعنی جدّ مادری معاویه و دایی معاویه و برادر معاویه از جمله کسانی بودند که توسط حضرت امیرالمؤمنین، اسدالله الغالب سلام الله علیه به درک واصل شدند.

اشاره کوتاه به موارد لعن معاویّه و یزید در آیات

1- ... وَ مَا جَعَلْنَا الرُّؤيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلا طُغْيَانًا كَبِيرًا (1)

و آن رؤیایی را که به تو نمایاندیم و [نیز] آن درخت لعنت شده در قرآن را جز برای آزمایش مردم قرار ندادیم و ما آنان را بیم می دهیم ولی جز بر طغیان بیشتر آن ها نمی افزاید. (2)

گفته اند معاویه از ارکان عمده شجره ملعونه و نیز شجره خبیثه است. [مراجعه شود به الغدیر، ج 8، ص 247]

علاوه بر مفسرین شیعه، (3)گروهی از مفسّرین عامّه مانند ثعلبی و فخررازی نیز، نقل کرده اند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در عالم رؤیا مشاهده فرمودند که بنی امیه مانند بوزنیگان بر منبر آن حضرت بالا و پایین می روند، آن گاه خداوند آیه فوق را نازل فرمود. ابن عساکر از علمای معروف عامّه در ترجمه روان از تاریخ دمشق نزول آیه مورد بحث را در مورد فرزندان ابی العاص یادآور شده است. مرحوم علّامه امینی در کتاب ارزشمند الغدیر (4)مدارک زیادی را در این مورد نقل کرده است. هم چنین در بحار طبع جدید (5)نامه ای طولانی از امام علی (علیه السلام) به معاویه بیان گردیده که در آن اخباری از آینده از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل شده که از جمله همین معنا و مفهوم است.


1) الاسراء، 60.

2) در مقاله پیش رو اندکی درباره شخصیت معاویه و اعمال سرتاسر ننگین وی بیان گردید. و همان طور که دیدیم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) صريحاً معاویه و پدرش ابوسفیان و برادرش یزید بن ابی سفیان را لعن فرموده است. هم چنین لعنت بر ابوسفیان و معاویه و یزید بن معاویه آشکار و نهان در زیارت عاشورا که از سنخ احادیث قدسیّه است از جانب حقتعالی عنوان گردیده و از جانب معصومین (علیهم السلام) بر مداومت هر روزه آن تأکید گردیده است. دایی و جدّ مادری معاويه (ولید بن عتبه، عتبة بن ربیعه از سران عمده کفّار در جنگ بدر) و حنظله (برادر معاویه) در غزوه بدر به دست حضرت امیر (علیه السلام) کشته شدند. در وسائل [كتاب الصلوة باب استحباب لعن اعداء الدين عقيب الصلوة صفحه 404] نقل گردیده که حضرت صادق (علیه السلام) بعد از هر نماز چهار ملعون و چهار ملعونه را لعن می فرموده که یکی از آن مردان معاویه و دو نفر از آن زنان هند و امّ الحکم یعنی مادر و خواهر معاویه بوده اند. این است که

3) عیاشی از امام باقر (علیه السلام) و نیز محمّد بن سلم و زراره از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده اند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در عالم خواب مشاهده فرمودند که بوزنیگانی بر منبر آن حضرت نشسته و مردم را به ضلالت و گمراهی سوق می دهند، آن ها بنی امیه بوده و شجره ملعونه اشاره به آن هاست. در تفسیر صافی اخباری نقل گردیده حاکی از این که این خواب مربوط به سلطنت بنی امیه است و در سوره مبارکه قدر "الف شهر" مقدار حکومت هزار ماهه آن هاست که در آن لیله قدر نباشد. مرحوم فیض در تفسیر صافی گوید: در آیه مبارکه فَما يَزِيدُهُمْ الَّا طُغْياناً كَبِيراً لطافة لا تخفی. احتمالاً منظور ایشان مربوط به کلمه یزید است که علاوه بر مفهوم متعارف چنان چه یزید بن معاویه را نیز در نظر بگیریم احتمالاً مانعی نیست به این معنی که: یزید آن طایفه (بنی امیه) جز طغیان شدید چیز دیگری نیست. این دودمان شجره ملعونه و شجره خبیثه اند. [به تفسیر علی بن ابراهیم قمی و تفسیر عیاشی ذیل آیه 26 سوره ابراهيم (وَ مَثلُ كَلِمَةٍ خَبِيئَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ...) مراجعه گردد.]

4) جلد 8، صفحات 247-250.

5) جلد 33، صفحات 151-159.

2- إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُّهِينًا (1)

بی گمان کسانی که خدا و پیامبر او را آزار می رسانند خدا آنان را در دنیا و آخرت لعنت کرده و برایشان عذابی خفت آور آماده ساخته است.

دیلمی در فردوس و سلیمان حنفی در ینابیع المودّة و برخی دیگر از علمای عامّه نقل کرده اند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند:

مِنْ أَذَى عَلِيّاً فَقَدْ اذانى وَ مِنْ أَذَانِي فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ هر کس علی را بیآزارد مرا آزرده و هر که مرا بیازارد لعنت خدا بر او باد.

در صفحات قبل تحت عنوان سبّ على (علیه السلام) سبّ خداست روایاتی از عامّه نقل گردید. به هر حال از موارد بارز و آشکار لعنت و عذاب در آیه شریفه (با توجّه به روایات شیعه و اهل تسنن) معاویه و یزید می باشند.

و امّا در مورد روایات، احمد بن حنبل در مسند خود از عمروبن شاس الاسلمی (از اصحاب حدیبیّه) حدیثی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل می کند که در پایان حدیث چنین آمده که مِنْ أَذَى عَلِيّاً فَقَدْ آذانی وَ مُسْلِمٍ است که اذیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) همان لعنت و عذاب الاهی را به دنبال دارد و هم چنین روایاتی از عامّه نقل شده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) سبّ و لعن حضرت علی (علیه السلام) را سبّ و لعن خود و سبّ خداوند عنوان فرمودند و این معاویه بود که سبّ و لعن حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در تمامی منابر و خطبه های نماز جمعه اجباری کرد و مدّت هفتاد سال این روش پلید و ننگین ادامه یافت.

البته خوانندگان محترم توجّه دارند که اذیّت حضرت علی (علیه السلام) در این روایات مستوجب لعنت و عذاب الاهی است، بنابراین سبّ و لعن و محاربه با آن حضرت قطعاً مستوجب لعنت و عذاب شدید خداوند است. (2)علاوه بر موارد مذکور در زیارت عاشورا که از سنخ احادیث قدسیّه بوده (3)و از جانب معصومین (علیهم السلام) بر مداومت هر روزه آن تأکید گردیده بارها لعنت بر معاویه و یزید


1) احزاب، 56.

2) مراجعه به مستدرک سفینة البحار، ج 9، ص 262، ذیل لغت لعن.

3) محدّث جليل القدر نوری گوید که زیارت عاشورا از سنخ سایر زیارات نیست که به ظاهر انشاء و املاء معصومی باشد هر چند از قلوب مطهرّه ایشان جز آن چه از عالم بالا به آن جا برسد بیرون نیاید بلکه از سنخ احادیث قدسیّه است که به همین ترتیب از زیارت و لعن و سلام و دعا از حضرت احدیّت جلّت عظمته به جبرئیل امین (علیه السلام) و از او به خاتم النبيّين (صلی الله علیه و آله) رسیده است. [مفاتيح الجنان محدّث قمی]

و امثال آن ها از ظالمین به حقوق خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) عنوان گردیده است. که از جمله موارد زیر است: (1)

لَعَنَ اللَّهُ بَنِي أُمَيَّةَ قاطِبَةً لعنت خدا بر تمامی بنی امیه باد.

اَللَّهُمَّ إِنَّ هذا يَوْمٌ تَبرَّكَتْ بِهِ بَنُو أُمَيَّةَ وَ ابْنُ آكِلَةِ الأكباد اللعينُ ابْنُ اللعينِ عَلى لِسانِكَ وَ لِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّى الله عَلَيْهِ وَ آله فى كُلِّ مَوْطِن وَ مَوْقِف وَقَفَ فِيهِ نَبيُّكَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آله اَللّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْيانَ وَ مُعويَةً وَ يَزِيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الأبدينَ. خدایا این روز روزی است که مبارک و میمون دانستند آن را بنی امیه و پسر آن زن جگرخوار (معاویه) آن ملعون پسر ملعون (آن لعن شده) بر زبان تو و زبان پیامبرت که درود خدا بر او و آلش باد در هر جا و هر مکانی که توقف کرد در آن مکان پیامبرت (صلی الله علیه و آله) خدایا لعنت کن ابوسفیان و معاویه و یزید بن معاویه را که لعنت بر ایشان باد از جانب تو برای همیشه. و در زیارت عاشورا غیر معروفه نیز چنین آمده است:

اللَّهُم وَ الْعَنْ كُلَّ مَنْ بَلَغَهُ ذَلِكَ فَرَضِيَ به مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ وَ الْخَلائِقِ أَجْمَعِينَ إِلى يَوْمِ الدِّين. و خدايا لعنت کن هر که این حادثه به او رسید و به آن راضی شد از گذشتگان و آیندگان و همه خلایق تا روز قیامت.

رَوَاهُ الكشى عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) انّه قَالَ:

مَنْ تَأَثَّمَ أَنْ يَلْعَنَ مَنْ لَعَنهُ الله فَعَلَيْه لَعْنَةُ الله. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: کسی که گناه بداند لعنت کردن بر کسی که خداوند او را لعنت نموده پس بر او لعنت خدا باد.


1) در كتب عامّه از جمله در سنن ترمذی و مسند احمد بن حنبل از زید بن ارقم از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چنین نقل شده است: انَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) قَالَ لِعَلِىٍّ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ (علیهم السلام): أَنَا حَرْبُ لِمَنْ حَارَبْتُمْ وَ سِلْمُ لِمَنْ سَالَمْتُمْ ملاحظه می شود که پیامبر (صلی الله علیه و آله) جنگ با حضرت امیر (علیه السلام) و حضرت زهرا (علیها السلام) و حسنین (علیهما السلام) را جنگ با خود عنوان فرموده و جنگ با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) جنگ با خدای عزّوجلّ خواهد بود. بنابراین معاویه و یزید از بارزترین محاربین با خدا محسوب می شوند. شبیه همین حدیث در مسند احمد بن حنبل و الاوسط طبرانی نیز نقل گردیده است.

ابن عربی و تجلیل از معاویه

... وَ كَذَلِكَ مَا أَحْدَثَهُ مُعَاوِيَةَ، كَاتَبَ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) وَ صِهْرِهِ خَالِ الْمُؤْمِنِينَ. فَالظَّنُّ بِهِمْ (بِالصَّحَابَةِ) جَمِيلُ رِضَى اللَّهِ عَنْ جَمِيعِهِمْ وَ لَا سَبِيلَ إِلَى تجريحهم وَ انَّ تَكَلَّمَ بَعْضُهُمْ فِي بَعْضِ فَلَهُمْ ذَلِكَ وَ لَيْسَ لَنَا الْخَوْضِ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ فانهم أَهْلَ عِلْمٍ وَ إجتهاد وَ حَدِيثٍ وَ عَهْدَ. بِنُبُوَّةِ وَ هُمْ مَأْجُورُونَ فِى كُلِّ مَا صَدَرَ مِنْهُمْ عَنِ اجْتِهَادٍ سَوَاءُ أخطاوا أَمْ أَصَابُوا. (1)

... و به همین ترتیب است آن چه که معاویه کاتب رسول خدا (صلى الله علیه و آله) و داماد او (دایی مؤمنان) انجام داده است. بنابراین گمان نیک به آن ها (صحابه) خوب است خدا از همه آنان راضی شود و راهی برای خدشه بر آن ها نیست. و برای ما سزاوار نیست که در موارد اختلاف آن ها ژرف اندیشی کنیم زیرا آن ها اهل علم و اجتهاد بودند و زمان آن ها قریب به عصر نبوت بود و آن ها از روی اجتهاد عمل کرده اند، مأجورند، چه به خطا رفته باشند چه صحیح عمل کرده باشند.

توضیح: هر کس با اندک اطلاع از تاریخ اسلام به خوبی می داند معاویه از سرسخت ترین دشمنان اسلام و مسلمین بوده است. وی نهایت تلاش خود را از یک سو در تجلیل و تنظیم و همراهی با دشمنان اسلام و از سوی دیگر تحقیر و اذیت و به شهادت رساندن اولیای الاهی به کار گرفت. ضربات سهمگینی مخصوصاً به فرهنگ اسلام وارد نمود که هنوز بعد از چهارده قرن آثار شوم آن کاملاً روشن و هویدا است. معاویه سنّت پلید سبّ و لعن بر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را با شدّت بنا نهاد و قریب هشتاد سال تا زمان عمر بن عبدالعزیز در منابر و خطبه ها به آن حضرت (علیه السلام) لعن و دشنام داده می شد با وجود آن که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در احادیث فراوان فرموده اند:

مَنْ سَبَّ عَلِيّاً فَقَدْ سَبَّ اللَّهَ. (2) مَنْ آذَى عَلِيّاً فَقَدْ آذَى النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله.) (3) اَنَّ عَلِيّاً وَ قَوْمِهِ آيَةَ الْجَنَّةِ وَ مُعَاوِيَةَ وَ قَوْمِهِ آيَةَ النَّارِ. (4) أَنَّ حُبُّ عَلَی ایمان وَ بُغْضِهِ نِفَاقُ. (5) وَ أَنَّ مَنْ أُحِبُّ عَلِيّاً فَقَدْ أَحَبَّ اللَّهَ وَ مَنْ أَبْغَضَ عَلِيّاً فَقَدْ أَبْغَضَ اللَّهُ. (6) و ... برای تمامی این موارد که بخش اندکی از فضایل مولای متقیان (علیه السلام) است احادیث زیادی در کتب اهل تسنن نقل شده، آیا ابن عربی با آن دعاوی هیچ کدام از آن روایات را ندیده است؟


1) الفتوحات مکیه، ج 7، ص 458 و 459 - غزالی نیز در احیاء العلوم، ج 1، ص 112 (دار الكتب العالمية بيروت الطبعة الاولى 1406 ه - 1986 م) گوید: و أنّ أفضل الناس بعد النبي صلى الله عليه (و آله) و سلّم: ابوبكر ثم عمر ثم عثمان ثم على رضى الله عنهم و ان يحسن الظنّ بجمیع صحابه.

2) ر.ک به فضائل الخمسة من الصحاح الستة، ج 2، ص 223، علّامه فیروزآبادی.

3) همان، ج 2، ص 226.

4) همان ، ج 3، ص 117.

5) همان، ج 2، ص 207.

6) همان، ج 2، ص 200.

پی نوشت ها

1- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 4، ص 51، چاپ مصر.

2- صفین، نصر بن مزاحم، ص 220 خصال، ص 174.

3- عقد الفرید، ج 4، ص 345.

4- مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 421؛ صفین، ص 246.

5- مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 347.

6- تهذیب ابن عساکر، ج 7، ص 213 و 348؛ الاصابة، ج 2، ص 282.

7- مسند احمد بن حنبل، ج 2، ص 163 و 175 و ج 5، ص 197.

8- سیره ابن هشام، ج 4، ص 179؛ طبری، ج 3، ص 45.

9- طبری، ج 5، ص 66.

10- طبری، ج 5، ص 115 و 116.

11- تاریخ یعقوبی، فصل جنگ جمل.

12- صفین، ص 193.

13- مروج الذّهب مسعودی، ج 2، ص 390، دار اندلس

14- صفین، ص 643، تحقیق عبدالسلام.

15- شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 117 - 111.

16- الاغانی، ج 15، ص 45، چاپ ساسی.

17- استيعاب، ج 1، ص 66 و 65؛ اسدالغابة، ج 1، ص 180.

18- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 121.

19- ابن عساکر، ج 3، ص 222.

20- مقاتل الطالبین ابوالفرج اصفهانی، ص 50 الی 65 (نقل با کمی تقریب و تلخیص)

21- نقش ائمّه (علیهم السلام) در احیای دین، علامه عسکری، ج 6، ص 45 و 46.

22- جهت اطلاع از حالات حجر از جمله مراجعه شود به کتاب عبدالله بن سبا، ج 3، علامه عسکری.

23- الطبقات الكبرى، ج 2، ص 243 و 244.

24- صحیح بخاری، ج 5، ص 174 و 175، چاپ دارالجیل، بیروت باب غزوه خيبر.

25- نساء آیه 20.

26- بقره آیه 204 و 205.

27- بقره 207.

28- سنن دارمی، ج 1، ص 115، چاپ دمشق؛ مسند احمد، ج 3، ص 387 و 470

29- برای آگاهی مشروح مراجعه شود به کتاب نقش ائمّه (علیهم السلام) در احیاء دین، ج 6، ص 79-122.

30- تهذیب تاریخ ابن عساکر، ج 3، ص 360؛ ذهبی در سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 448.

31- الاصابة، ج 3، ص 473، در روایت ذهبی (سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 446، 1401) خیر المؤمنین آمده است.

32- تاریخ ابن عساکر، ج 10، ص 479؛ تهذیب ابن عساکر، ج 3، ص 360؛ سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 447.

33- نقش ائمّه (علیهم السلام) در احیاء دین، ج 6، ص 89.

34- اصول کافی - کتاب الايمان و الكفر، باب الحبّ في الله و البغض في الله، حدیث 6.

35- ابراهیم، 24 و 25.

36- ابراهیم، 26.

37- الاسراء، 60.

38- الاسراء، 60.

39- جلد 8، صفحات 247-250.

40- جلد 33، صفحات 151-159.

41- احزاب، 56.

42- مراجعه به مستدرک سفینة البحار، ج 9، ص 262، ذیل لغت لعن.

43- الفتوحات مکیه، ج 7، ص 458 و 459 - غزالی نیز در احیاء العلوم، ج 1، ص 112 (دار الكتب العالمية بيروت الطبعة الاولى 1406 ه - 1986 م) گوید: و أنّ أفضل الناس بعد النبي صلى الله عليه (و آله) و سلّم: ابوبكر ثم عمر ثم عثمان ثم على رضى الله عنهم و ان يحسن الظنّ بجمیع صحابه.

44- ر.ک به فضائل الخمسة من الصحاح الستة، ج 2، ص 223، علّامه فیروزآبادی.

45- همان، ج 2، ص 226.

46- همان ، ج 3، ص 117.

47- همان، ج 2، ص 207.

48- همان، ج 2، ص 200.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

ابن عربی، فصوص الحكم، مطبعة مصطفى البابي الحلبى و اولاده بمصر، الطبعة الثالثه، 1407ق.

•

ابن عربی، محى الدّين، فتوحات المكّية، تحقيق و تقدیم د. عثمان یحیی، تصدیر و مراجعه د. ابراهیم مرکور، مكتبة العربية بمصر، 13 جلدى، 1405 ق و 1985 م.

•

ابوالفرج الاصفهانی، مقاتل الطالبين، قم، منشورات الشريف الرضی، 1416 ق.

•

احمد بن حنبل، مسند احمد بن حنبل، دارالفکر بیروت.

•

البخاری، محمد بن اسمعیل، صحیح بخاری، دارالجیل بیروت.

•

الحسيني الفيروز آبادی، السيّد مرتضى، فضائل الخمسة من الصحاح الستة، تهران دارالكتب الاسلاميّة، الطبعة الثانية، 1408 ق.

•

الكليني الرازی، محمدبن یعقوب، الاصول كافى، المكتبة الاسلامية، الطبعة الرابعة، 1392 ق.

•

جهانگیری، محسن، محیی الدین بن عربی، انتشارات دانشگاه، تهران، مهر 1367ش.

•

طبری، ابوجعفر محمد بن جریر، تاریخ الطبری، تحقیق ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالتراث، ق 1387.

•

غزّالی، ابو حامد محمد، احیاء العلوم، دارالفکر، دارالکتب العلمیّة بیروت، 1406 ه – 1986 م.

مسیحیت در آمریکای لاتین؛ از آغاز تاکنون

اشاره

یاسر عسگری

•

ورود اروپائیان به آمریکای لاتین و آغاز استعمار

•

ورود مبلّغان مسیحی در سرزمین های جدید

•

فعالیت های مبلّغان مسیحی در سرزمین های جدید

•

انتقاد برخی مبلّغان مسیحی نسبت به خشونت اروپائیان با بومیان و سرخ پوستان منطقه

•

نژادپرستی مبلّغان مسیحی

•

وضعیت کلیساهای آمریکای لاتین تا قبل از قرن نوزدهم میلادی

•

وضعیت مسیحیت منطقه در قرن نوزدهم

حضور همه جانبه آمریکا در منطقه و تأثیر آن بر کلیساهای منطقه

• وضعیت کنونی مسیحیت در آمریکای لاتین

درآمد

آمریکای لاتین، سرزمینی است که از نظر جغرافیایی، در جنوب کشور ایالات متحده آمریکا قرار گرفته است. منطقه آمریکای لاتین شامل آمریکای مرکزی، آمریکای جنوبی و کشورهای حوزه دریای کارائیب است که قلمرو تحقیق ماست. در سال های بین 1750 - 1500م، مسیحیت با سرعت زیادی در جهان گسترش یافت. اروپائیان مسیحی، آمریکای شمالی و جنوبی را تحت تسلّط و حاکمیت خود درآوردند و غالب ساکنان این مناطق، لااقل به صورت اسمی مسیحی شدند. مسیحیت در این منطقه فراز و فرودهای فراوانی به خود دیده است. در این مقاله با سیر تاریخی مسیحیت و آخرین اخبار فعالیت های کاتولیک ها، پروتستان ها، الهیات آزادی بخش و... در منطقه آشنا می شویم.

کلید واژه ها:

آمریکای لاتین، کریستف کلمب، خشونت، واتیکان، آمریکا، البيات آزادی بخش، پروتستان ها

1. ورود اروپائیان به آمریکای لاتین و آغاز استعمار

اسپانیا در دهه پایانی قرن پانزدهم توانست با پیوند دو خاندان ایسابل کاتولیک ایزابل (Católica Ezabell Isabel la) ملکه کاستیل و فردیناد فرناندو (Ferdinand Fernando II) پادشاه آراگون (در سال 1469 میلادی)، مسلمانان را از این منطقه - که در نزد آن ها اندلس نامیده می شد - بیرون نماید و آن را دوباره ضمیمه عالم مسیحیت نماید. در سال 1492م با این که تازه توانسته بودند بر مسلمانان پیروز شوند در این جنگ که ده سال طول کشید آخرین مقر مسلمانان یعنی گرانادا: غرناطه را فتح کردند ولی سال ها قبل افول مسلمانان شروع شده بود (پایتخت اندلس یعنی شهر کوردبا cordoba: قرطبه در سال 1236 توسط فرناندو فتح و به اسپانیای مسیحی ملحق شده بود) و مقابله با مسلمانان و اخراج آن ها تا سال 1600 میلادی ادامه داشت، در فکر گسترش قلمرو خویش نیز بودند. (1)

کریستف کلمب در همان سال، توسط اسپانیائی ها به مأموریت بزرگ خود اعزام شد تا به مناطق دور دست برود تا قلمرو اسپانیای قدرتمند را افزایش دهد و طلاها و ثروت های زیادی را نصیب این کشور کند. هیچ کس تصور نمی کرد که جهان گسترش یابد و قاره ای جدید کشف شود و اسپانیا صاحب قسمت اعظم جهان جدید شود. مکزیک، آمریکای مرکزی، هند غربی و قسمت اعظم آمریکای جنوبی جزء امپراطوری بزرگ اسپانیا درآمد. (2)

کریستف کلمب وقتی در سال 1492موارد سرزمین باهاما شد، گزارش داد که مردم این منطقه آن قدر مهربانند که گویی قلبشان را اهدا می کنند و از رفتار دوستانه بسیار آن ها، شگفت انگیز می شود. ولی زمانی نگذشت که همین کریستف کلمب، به اسپانیا نوشت که:

از این جا به نام تثلیث مقدّس، می توانیم برده های فراوانی را برای فروش بفرستیم... اگر اعلی حضرت فرمان دهند، همه ساکنان این جا را به کاستیل منتقل می کنیم یا در همین جزیره به بردگی وا می داریم. چون این آدم ها هیچ مهارتی در جنگ ندارند... (3)

کلمب در سال 1495م، شخصاً نبرد علیه بومیان جزیره هسپانیولا (4)را فرماندهی کرد و پانصد نفر از سرخپوستان را به عنوان برده به سویل اسپانیا فرستاد. تجارت برده به علّت بیماری مرگ نزدیک به نیمی از سرخپوستان در این انتقال، عملی نشد و البته به این معنا نبود که سرخپوستان در منطقه به بردگی کشیده نشوند.


1) پندل، بی تا: 30-29.

2) گالئانو، 1371: 10.

3) استاوریانوس، 1383: 71-70.

4) Hispaniola, منطقه ای که هم اکنون شامل هائیتی و جمهوری دومینیکن امروز است.

کلمب به استخراج طلا، به عنوان وسیله ای برای تحقق آرزوهایی که خودش و اربابانش می جستند، روی آورد. (1)جالب این است که کریستف کلمب که در آمریکای لاتین، «کلمبوس» (Columbus) (نام مشهور او به زبان اسپانیایی در آمریکای لاتین کریستوبال کولون است Cristobal Colon) خوانده می شود که به معنای «پیام آور مسیح» است. فردیناندو ایزابل از حسادت دیگر پادشاهان اروپا خصوصاً پادشاه پرتغال آگاه بودند در تثبیت مالکیت اسپانیا بر این سرزمین ها شتاب کردند و از این رو به پاپ متوسّل شدند؛ زیرا در آن زمان، واگذاری و تخصیص قلمرو ملکی یا سرزمینی به شاهزادگان مسیحی جزو اختیارات پاپ بود. بخت یار شاه اسپانیا شد چرا که در آن هنگام یک اسپانیولی بر مسند پاپی قرار داشت که آن هم مرهون کوشش شاهان گذشته اسپانیا بود.

در ماه می 1493م، «پاپ الکساندر ششم» (Alexander VI) اعلامیه ای رسمی صادر کرد به نام «اینتر کولرا» (Inter Colera) که به موجب آن و با رسم خط فرضی روی نقشه جهان، مناطق کشف شده بین دو ابرقدرت آن روز تقسیم شد و قسمت غربی این خط به اسپانیا و قسمت شرقی آن - که بعدها مشخص شد جز برزیل نبود - به پرتغال واگذار شد. بعد از مذاکرات طولانی شاهان اسپانیا و پرتغال، سرانجام در ژوئن 1494م قرارداد «توردو سیلاس» (Torde Sillas) بین آن ها امضا شد. (2)در منابع اسپانیایی اسم صحیح Tordesillas توردِسیژاس است.

2. ورود مبلّغان مسیحی در سرزمین های جدید

اشاره

مبلّغان مسیحی اسپانیائی، فعالیت مذهبی خود را همزمان با کشف سرزمین های جدید آغاز کردند. هئیت های مذهبی مسیحی از هر فرقه ای، مهاجمان را همراهی می کردند. آن گاه که شهری بنا می شد نام مذهبی رویش می گذاشتند و همیشه کشیشی حضور داشت که دعای خیر و برکت بخواند. کلیسا همواره یکی از نخستین بناهایی بود که برپا می شد. هر جا که فاتحان می رفتند، نمایندگان شاه و کلیسای اسپانیا نیز حضور داشتند. (3)به گونه ای که برخی نویسندگان مسیحی معتقدند که فاتحان اسپانیایی، هر جا که قدم گذاشتند ابتدا صلیب را در کنار پرچم امپراطوری اسپانیا به زمین فرو کردند و فتوحات خود را به نام استقرار مسیحیت کاتولیک و گسترش مسیحیت و حاکمیت مقدّس پاپ توجیه کردند. (4)


1) همان، 70 و گالثانو، 1371: 13.

2) رک: پندل، بی تا: 38-37 و واشبرن، 1378: 17-16.

3) پندل، بیتا 43.

4) مصطفوی کاشانی، 1374: 47 و نیز: مسجد جامعی، 1379: 242-241.

پاپ الکساندر ششم - که اسپانیایی بود - نیز معتقد بود که آیین کاتولیک را باید در سراسر جهان تبلیغ کرد و به ملکه ایزابل، لقب بانوی اول دنیای جدید داد تا با بسط قلمرو اسپانیا، سلطنت خدا بر زمین گسترش یابد. (1)

لذا این پاپ بود که با حمایت های بی دریغش از مهاجمان اروپایی، دست اسپانیایی ها را باز گذاشت تا سرخ پوستان منطقه را وادار به پذیرش دیانت مسیحی کنند حتی با توسّل به زور، خشونت، ارعاب و دیگر رفتارها و قوانین غیر انسانی.

شیوه کار مهاجمان اسپانیایی

اسپانیایی ها قبل از فتح و حمله نظامی به مناطق مختلف قاره آمریکا، تنها یک اخطاریه به زبان اسپانیولی تدوین کردند که فرمانده رسمی آنان قرائت این نامه را برای سرخپوستان به عهده می گرفت امّا سرخپوستان با مفاد آن آشنا نمی شدند. در مقدمه اخطاریه «رکریمینتو» (Requerimiento) از وحدت خلق سخن می رفت و دلیل فتح این قاره، نیز انسجام و همبستگی ملل جهان ذکر می گشت. آن ها با این اخطاریه، سرخپوستان را به گرویدن به مذهب کاتولیک دعوت می کردند. در قسمتی از این اخطاریه آمده است:

ما از شما سرخپوستان می خواهیم که در پیشگاه کلیسا سر اطاعت فرود آورید و بپذیرید که پاپ پدر اعظم است و در کنار آن مراتب اطاعت از شاه را به جا آورید، زیرا اینان مالکان حقیقی سرزمین شما هستند... شما باید تمامی موارد یاد شده در این اخطاریه را بپذیرید و اگر در صدد مخالفت برآئید، سوگند یاد می کنیم که با شما به مبارزه بر می خیزیم و زنان و کودکانتان را به اسارت و بردگی می کشانیم و کلیه آذوقه هایتان را نیز تصاحب کرده و تا حد ممکن شما را متضرر خواهیم کرد. این سزای بندگانی است که مخالف کلیسا باشند. شما موظفید پس از قرائت این اخطاریه، آن را امضاء کنید. (2)

3. فعالیت های مبلّغان مسیحی در سرزمین های جدید

طی دوران استعمار آمریکای لاتین، «پاپ کلمنت» (Clement VI) به منظور تسهیلات در امر نشر و گسترش مسیحیت، در سال 1508م به «ملکه ایزابل»، پادشاه اسپانیا حقّی را اعطا کرده بود که به موجب آن، کلیسا در آمریکای لاتین بنا بر فرامین سلطنت اداره می شد


1) گالئانو، 1373: 11.

2) واشبرن، 1378: 18-17 و نیز با اندکی تفاوت: گالثانو، 1371: 12.

و مالیات های مختلف دریافتی از این قاره به شاه اسپانیا واگذار شد. حمایت بی دریغ پاپ از فرمانروایان دنیای جدید، این حق را به فرمانروایان منطقه داد تا تمام منافع کلیسا را به خود اختصاص دهند و از سویی مقامات دینی منطقه نمی توانستند به طور مستقیم با رم ارتباط برقرار کنند. (1)وی طی نامه ای دیگر در ماه می سال 1529م به «چارلز پنجم» (Charles V)، پادشاه اسپانیا، در خصوص دنیای کشف شده جدید می نویسد که:

ما به حاکمیت شما ایمان داریم، ما به شما قول می دهیم که مناسبات رشد آیین کاتولیک را در این قبیل سرزمین ها فراهم سازیم و گرنه متوسل به زور خواهیم شد... (2)

لذا اوایل تشکیل مستعمرات، تعداد کشیشان و راهبان که به قاره جدید می رفتند از تعداد مقامات دولتی اسپانیا کمتر نبود. کشیشان، سرخپوستان را در گروه های بزرگ چند هزار نفری غسل تعمید می دادند. در شهرهایی که توسط اسپانیولی ها ایجاد می گردید، کلیسا اولین بناهایی بودند که ساخته می شدند. لذا مسیحیت منطقه بر پایه های مذهبی سرخپوستان استوار شد. مثلا برخی کلیساها روی ستون ها یا مکان های سابق معابد بومیان بنا شد یا این که به قدری معتقدات و خرافات و سنن قدیمی سرخپوستان داخل مذهب شده بود که مذهب مسیحیت در بین سرخپوستان، واقعیت و ماهیت حقیقی خود را از دست داد و به صورت یک امر تشریفاتی درآمد. پذیرش دیانت مسیح به طور دسته جمعی صورت می گرفت و غالباً سرخپوستان به زور مجبور می شدند در چنین مراسمی شرکت کنند. راهبان «فرانسیسکن» (3)

[کاکس، 1378: 76-72].

به تنهایی، ظرف دوازده سال پس از کشف قاره جدید، بیش از یک میلیون نفر از سرخپوستان را تعمید دادند و به دین مسیحیت درآورند. تا سال 1536م به طوری که تخمین زده شده است این گروه از راهبان، روزانه 4 الی نه 9 نفر از سرخپوستان را مسیحی کرده بودند.

برخی منابع آمارهای عجیب و غیرقابل باوری را منتشر کرده اند که مثلاً برخی کشیشان، روزانه تا 14000 نفر را تعمید می داده اند. گذشته از صحت و سقم آن، مسلماً کسانی که بدین ترتیب تعمید می شدند، نمی توانستند اطلاعات عمیقی درباره دیانت داشته باشند و از سویی تحت فشار و زور سرنیزه به مسیحیت تن می دادند و از سویی تحت فشار و زور به مسیحیت می گرویدند.


1) گالئانو، 1371: 15.

2) واشبرن، 1378: 21.

3) Franciscans، فرقه ای از مسیحیت که به صورت راهبانی سائل در مناطق مختلف سفر می کنند. بنیانگذار این فرقه فرانسیس (فرانسوای) آسیزی (1226-1182م) است که از محبوب ترین قدیسان و مشهورترین عارفان مسیحی قلمداد می شود. شیوه زندگی ساده و تشکیلات این فرقه، متضمن نقد و حتی رد ثروت و قدرت کلیسای رسمی است.

طرز عمل مسیونرهای اسپانیایی این بود که ابتدا در نقاط مختلف، قطعه زمین نسبتاً بزرگی را انتخاب می کردند و دور آن دیوار می کشیدند و سپس، کلیسائی در آن محوطه بنا می کردند. بعد به تدریج نسبت به احتیاج و حمایت حاکمان اروپایی، ساختمان های دیگری در اطراف کلیسا از قبیل مدارس و کلاس های کشاورزی و صنعتی و بیمارستان بنا می شد. در این مدارس، سرخ پوستان اصول کشاورزی و انواع و اقسام صنایع و حرف را می آموختند و ضمناً به آن ها فرهنگ و آداب اروپایی و موسیقی مذهبی یاد می دادند. (1)

4. انتقاد برخی مبلّغان مسیحی نسبت به خشونت اروپائیان با بومیان و سرخ پوستان منطقه

اشاره

تبلیغ و القاء آیین مسیحیت از طریق اجبار، ایجاد رعب و وحشت از مرگ و یا برده داری، به بهانه گسترش آیین کاتولیک در این سرزمین ها صدای اعتراض برخی از کشیشان را در آورد. اقتدار و اعمال خشونت شدید اسپانیایی ها در این دوران در منطقه، موجبات انتقادات برخی کشیشان و سوءظن عده ای از مسئولان اسپانیا شد. این مسأله، شاه اسپانیا را بر آن داشت تا جهت بحث و تبادل نظر جلسه ای را با حضور جمعی از کشیشان و مشاورانش تشکیل دهد. دو نفر از روحانیون کلیسا به نام های «برنارد و مسا» (Bernardo Mesa) و «گری گوریا» (Gary Goria) در این جلسه شرکت کردند. آن ها معتقد بودند که امر بردگی برازنده سرخپوستان است. «قانون برگوس» (Burgos) مصوب 1512م، نتیجه این جلسه است تا که توانست تا حدی میان گروه های موافق و مخالف سرخ پوستان صلح برقرار کند و از سویی بخشی از استقلال برباد رفته سرخپوستان را نیز مورد بررسی قرار دهد، اما پذیرش آیین کاتولیک هم چنان شرط اولیه قلمداد می شد که وظیفه تبلیغ آن بر عهده اسپانیایی ها بود. قانون دیگری به نام «انکومایندا» (2)

فرماندهان خویش به جهت حضور و فتح سرزمین برای اسپانیا داده شد.

همزمان با قانون «برگوس» به تصویب رسید که بر اساس آن سرخپوستان موظف بودند تا با اختیار تام! نظارت بر اراضی و دارایی های خود را به اسپانیایی ها واگذار کنند! حکم اجرای این قانون از سوی کلیسا صادر شد. هر آدم منصفی در می یابد که این قانون کاملاً جنبه صوری و تشریفاتی داشته اند و سرخپوستان در عمل هیچ وقت چنین حقّی را نداشته اند.

1) الدر، 1349: 32-30.

2) Encomienda، لقب و مقامی است که به انضمام املاک مخصوص به صورت تیول از طرف پادشاه اسپانیا به نجیب زادگان و

نژاد پرستی مبلّغان مسیحی

یکی از موارد تاریک فعالیت های تبلیغ مسیحیت در آمریکای لاتین، نژاد پرستی اغلب کشیشان و کلیساهای کاتولیک است. ضمن این که همه کشیشان این منطقه تا قرن نوزدهم از اروپا تأمین می شدند، آن ها روحیه خودبرتر بینی و نژادپرستی داشتند که به چند نمونه از آن ها اشاره می کنیم. «خوان دی کوئیدو خوان دِ کِدو» (Jounie Quedo) اسقف اعظم ونزوئلا، طی نامه ای به «چارلز پنجم» در سال 1512م نوشت که «سرخپوستان از سایر انسان های جهان نادان ترند و ما باید برای هدایت آنان امر برده داری را اجرا کنیم.» بیشتر شخصیت های مذهبی و سیاسی منطقه نیز چنین نظری درباره سرخپوستان داشتند.

امّا عدّه معدودی از آن ها می گفتند که فقر فرهنگی سرخپوستان را ریشه در فقدان نهاد آموزش و پرورش صحیح و جامعه در جامعه سرخپوستی است و ما نباید هویت و استقلال یک ملّت را بازیچه خود قرار دهیم. (1)

در همین دوران «برناردو مینایا» (Bernardo Minaya) برای حل مشکلات موجود پیرامون سرخپوستان از پرو به رم سفر کرد تا این مشکلات را با پاپ «پل سوم» (Paul III) در میان بگذارد وی را از وضعیت کنونی سرخپوستان و بومیان این منطقه آگاه سازد. (2)امّا عده ای معتقدند که این سفر مینایا، تنها به انگیزه اجازه غارت طلا و ثروت های تمدن «اینکا» (3)صورت گرفته بود. مینایا در این سفر موفق شد پاپ «پل سوم» را با خویش هم عقیده سازد و وی را منتقد و معترض برخوردهای غیر انسانی مهاجمان اسپانیایی این منطقه بنماید. پاپ در قسمتی از کتاب خود تحت عنوان «سابلیمیس دوس» (SublimisDus) می نویسد:

دشمنان بشریت و آزادی شهامت برملا کردن حقایق را ندارند آن ها در کمال بی شرمی با سوء استفاده از نام مسیح بر سرخپوستان غرب و جنوب چنان بی رحمانه می تازند که گویی آن ها اصلاً انسان نیستند. رفتار وحشیانه آنان در تاریخ بی سابقه است. می توان با صراحت اقرار کرد که نام مسیحیت پرده ای است برای پنهان کردن اعمال ناپسندشان... من معتقدم که سرخپوستان آمادگی پذیرش مسیحیت و دین را دارند، به شرط آن که استقلالشان رعایت شود و حتی اگر آن ها راضی به پذیرش این دین الهی نیز نباشند، ما نباید آن ها را برده خویش سازیم... (4)


1) رک: واشبرن، 1378: 21-18.

2) همان، 22.

3) Inca، تمدن مشهور منطقه آمریکای لاتین قبل هم زمان با ورود کریستف کلمب، واقع در پروی فعلی.

4) همان، 23-22.

تلاش های عادلانه پل سوم به ثمر نرسید. «چارلز پنجم»، پادشاه اسپانیا، دستور توقیف کلیه کتب و رسالات او را صادر کرد تا مبادا کلمه ای از آن به دست سرخپوستان برسد. مینیانا تلاش کرد به طرق مختلف، کتب «پل سوم» را به سرخپوستان برساند امّا بلافاصله به دستور دولت دومینیکن دستگیر و روانه زندان شد. فاتحان اروپایی منطقه هم چنان به اعمال غیر انسانی خویش نسبت به سرخپوستان و بومیان منطقه ادامه می دادند. کشیش «بارتولومه د لاس کاساس: برتولومه دِ لَس كَسَس» (Bertolome De La Casas) در این زمان تلاش هایی را برای حل بحران های موجود قاره آمریکا و دفاع از حقوق سرخپوستان منطقه آغاز کرد. شاه بر اساس پیگیری های وی جلسه ای متشکل از هیأت مشاوران و علمای دینی تشکیل داد. در این جلسه پیرامون جنگ هایی که در مناطق مسکونی سرخپوستان درگیر می شد، بحث و تبادل نظر صورت گرفت. مسأله دیگری نیز مطرح شد و آن تعیین نهادی برای این که ساکنان اولیه قاره آمریکا از امپراطوری اطاعت کنند بدون آن که سلطنت دچار مخاطره شود. یکی از مخالفان جدی نظریات «لاس کاساس لَس کَسَس»، کشیش «خوان گی نس خوان خینس» (Juan Gines) بود. او در یکی از مقالات خود می نویسد: «حق حاکمیت

بر سرخپوستان تنها شایسته اسپانیایی هاست، حکم آن نیز از سوی پاپ صادر شده است و تنها راه باقی مانده برای ترویج دیانت مسیح، توسل به زور است». کاساس کَسَس در مقابل می گوید:

شاه باید حکم بازگشت اسپانیایی ها را از خاک آمریکا صادر کند و کلیه دارایی مصادره شده سرخپوستان را به آنان بازگردانند. (1)

یکی دیگر از مخالفان کاساس، کشیش «سپل و دا سِپولوَدا» (Sepulvada) می گوید: اگر شرایط ایجاب کند، حق طبیعی ما است که سرزمینی را به زور تصاحب کنیم. می دانیم که سرخپوستان بسیار نادان اند و باید توسط انسان های برتر رهبری شوند، امّا در باب دو گرو غالب و مغلوب، بنگرید به برکات و نعماتی که تمدّن اسپانیا به آنان اعطاء نموده است، این برکات شامل علو طبع، انسانیت و... می باشد. سپل ودا بر این عقیده رهبری انسان های نادان و برده داری سرخپوستان تأکید می کند ولی لاس کاساس برای رد عقاید و نظریات «سپل ودا» رساله ای مشتمل بر 550 صفحه نوشت. او در این رساله اشاره می کند که مردم جهان باهم برابرند و برادر و سرخپوستان مانند بقیه دارای ادراک و تعقّل اند. (2)


1) همان، 23-22.

2) همان، 25.

در همان ایام ضرورت برده داری سرخ پوستان برای بسیاری از مبلّغان اروپایی امری طبیعی بود. فقط عدّه بسیار معدودی مخالف این رویکرد بودند و نظریات مربوط به رهبری نادان ها و برده داری را تنها برای ارضاء آزمندی ها و فزون خواهی های پادشاهان عنوان می کردند. یکی دیگر از این کشیش های مخالف برده داری، شخصی به نام «آنتونیا ویبرا: آنتونیا ویِرا» (Antonia Vieria) که از فرقه «ژزوئیت» (1)بود که در برزیل، خدماتی نظیر اعمال درخشان کاساس انجام داد. ویبرا مانند کاساس، از حقوق سرخپوستان دفاع می کرد و برای احقاق حق به پادشاه پرتغال متوسّل شد و اگر چه با او نیز ضدّیت و مخالفت زیادی می شد ولی توانست وضع سرخپوستان را اندکی بهبودی بخشد. (2)

شخص دیگری به نام کشیش «پدرو کلاور» (Pedro Claver) (1581-1654م) مانند کاساس، از اشراف اسپانیا و مردی دلسوز و فداکار بود. بر خلاف کاساس، که برای احقاق حقوق سرخپوستان تلاش می کرد، وی از حقوق سیاه پوستان دفاع می نمود. کلاور بعداً از طرف کلیسای کاتولیک تقدیس شد و به عنوان حامی مقدس سیاه پوستان مشهور شد. «تریبیو روبلس» (Toro Roles)، اسقف لیما نیز با انگیزه و شوق فراوان در میان ساکنان منطقه خدمت می کرد، وی جاده ها، کلیساها و بیمارستان های فراوانی ساخت و از حقوق سرخپوستان و سیاه پوستان به شدت دفاع می کرد. (3)

عمده محقّقان بر بی رحمی و منفعت طلبی حاکمان اروپایی صحه گذاشته و از آن انتقاد کرده اند. در نزد عمده محققان، مقامات و رهبران اسپانیایی، اشخاصی بی رحم و سودطلب بودند که تنها هدفشان این بود که حداکثر استفاده را از دسترنج و ثروت سرخپوست ها و دیگر ساکنان بومی منطقه ببرند و به این ترتیب، تنها مدافعان حقوق بومیان، فقط اندک مبلغانی بودند که گاهی اوقات در مقابل منفعت طلبی و زیاده خواهی ها و بی رحمی های اکثریت ایستادگی می کردند. «اویدو» تاریخدان معاصر می گوید: همه می دانند که فاتحان اروپایی با اقوام سرخپوست چه کرده اند، آن ها ذرّه ای از وقار سرخ پوستان را درک نکرده اند و به راستی خود ایشان آدم هایی سطحی، آزمند و نادانی بودند. امروز در گوشه و کنار جهان افرادی هستند که پیرو عقاید «سپل ودا» هستند و نیز مدافع افکار امپریالیستی. (4)


1) Jesuit, ژزوئیت یا یسوعیان، از فرقه های مهم مسیحی که در آمریکای لاتین بسیار فعال عمل می کردند و می کنند. این فرقه در سال 1534 توسط لویولا (Loyola)، (1491-1556م) عارف اسپانیایی تاسیس شده است.

2) الدر، 1349: 26-25.

3) همان، 31.

4) واشبرن، 1378: 26-25.

5. وضعیت کلیساهای آمریکای لاتین تا قبل از قرن نوزدهم میلادی

از زمان فرمان مشهور «اینترکولرا» پاپ الکساندر ششم که بر طبق آن پادشاهان کاتولیک اسپانیا و پرتغال فرمان یافتند که از تمام سرزمین های اشغال شده دنیای نو نگاهداری کنند، کلیسا به جز موارد استثنایی، یکی از ارکان همیشگی دولت در منطقه بود. در مکزیک، آرژانتین، پرو و اکوادور همه جا کشیش ها جزو طبقه مالکان و اشراف بودند و به عنوان مالک، همیشه سرسختانه با اصلاحات و شیوه های نو مخالفت می کردند. کلیسا با حمایت از رژیم های سیاسی در حفظ وضع موجود پافشاری می کردند. آن ها حقوق دیکتاتورها و متجاوزان را به وسیله دادگاه های قضایی - نظامی و کلیسایی حفظ می کردند.

از سال 1511م که چارلز پنجم، پادشاه اسپانیا تأسیس دو دانشگاه در مکزیک و لیما و دانشگاه های دیگری را در سایر مکان ها به مرور زمان تصویب کرد، آموزش دانشگاهی تا دهه های آخر قرن هجدهم زیر نفوذ کلیسا بود. امّا کم کم قدرت و نفوذ کلیسا کم شد و سرخپوستان و بومیان و سیاهپوستان مهاجر توانستند تنها با اجازه و حمایت کلیسا از آن برخوردار شوند. کلیسا از نظارت کلیسا بر تعلیمات عمومی پشتیبانی می کرد. (1)

کلیسای کاتولیک منطقه به غیر از فعالیت های مذهبی به بسیاری از امور دنیوی از جمله دادو ستد می پرداخت. کلیسا دستگاه اقتصادی و سیاسی مسلّطی در منطقه شد که حتی حسادت عدّه ای از حاکمان منطقه را بر می انگیخت. صاحب زمین و گاه، بانک ها و کمپانی ها شد و تا حدّ زیادی سرنوشت مستعمرات و سپس نخستین جمهوری ها را تعیین کرد. به استثنای روحانیون سطوح عمومی و میانی، بقیه دستگاه روحانیت کلیسا بر ضد جنبش های استقلال طلب و آزادی خواه جنگیدند. خیانت به کشور با ارتداد یکسان به حساب می آمد. به همین نحو، کلیسا احکامی برای اجتناب از مشارکت در جنگ های استقلال طلبانه در منطقه صادر نمود و جلوی فعالیت های ظلم ستیزانه و آزادی خواهانه سرخپوستان و سیاهان منطقه را می گرفتند. بدین ترتیب، استعمار اسپانیا و پرتغال طی چهار قرن، با همراهی کلیسا، اقتصاد و سیاست منطقه را در دست گرفتند و به غارت این سرزمین پرداختند. در تمام این کشورها، بر ثروت کلیساهای منطقه افزوده می شد و در بعضی از آن ها مانند مکزیک در دوره ای بیش از نیمی از زمین های حاصلخیز را در دست داشت و در بسیاری دیگر مانند اکوادور بزرگترین مالک زمین بود و صندوق های پر از طلا و نقره به رم

فرستاده می شد. (2)


1) Eliade, 3/393 ,1993.

2) رک: بیلز، 1357: 50-47 و قهاری، 1361: 11، 49، 76، 97-95، 145 و 172.

6. وضعیت مسیحیت منطقه در قرن نوزدهم

اشاره

تا قبل از استقلال کشورهای منطقه آمریکای لاتین، عموم این کشورها به جز برزیل - که مستعمره پرتغال بود - مستعمره اسپانیا بود و به دلیل واگذاری امتیازات انتصاب اسقف ها و تعیین حدود خلیفه گری ها به پادشاهان اسپانیا و پرتغال از سوی پاپ در همان نخستین سال های کشف این قاره، کلیسا دقیقاً در خدمت قدرت حاکم قرار داشت و همسو با آن عمل می کرد. بدین ترتیب کلیسای آمریکای لاتین، تحت سیطره سیاسی و نظامی و دینی پادشاه اسپانیا و نیز پرتغال متولّد شد که تا قبل از استقلال، قریب به اتفاق اسقف هایش اسپانیایی بودند و طبعاً چنین کلیسایی در خدمت منافع و مصالح اسپانیا قرار داشت و لذا انقلابیون که برای نیل به استقلال مبارزه می کردند، نه تنها با قدرت حاکم، که با کلیسا هم باید مبارزه می کردند. مبارزه ای که بعدها در تاریخ کلیسای و رویش حرکت های مسیحی انقلابی این منطقه از جمله «الهیات آزادی بخش» (Liberation Theology) بسیار مؤثر افتاد. لذا به همین خاطر است که عدّه ای معتقدند که تاریخ کلیسای آمریکای لاتین پس از دوران استقلال، چیزی نیست جز تاریخ تلاش کلیسای آن جهت رها کردن خویش از میراث استعماری اسپانیا و پرتغال و تطبیق خود با موقعیت جدید،

جریانی که هنوز هم ادامه دارد. ربع قرن آخر قرن نوزدهم روزگار افت جدی برای کلیسا در غرب و جهان مسیحیت بود. با رویکرد تجربه گرایانه علمی، کلیسا به دلیل پایبندی شدید به سنت ها و عدم نوآوری جدّی وجهه خود را از کم کم دست می داد و با ظهور ایدئولوژی های «لائیک» و ضددینی در این سال ها، گفتمان های ضددینی در جامعه غالب شد. آزار و اذیت انجمن های رهبانی و اخراج آن ها از برخی کشورها به صورت امری عادی درآمد. این روحیه حتی در آمریکای جنوبی نیز حاکم شد ولی به هر تقدیر کاتولیسیسم بر قرار ماند و همین باعث شد تا تلاش هایی برای تجدید و احیای کلیسای کاتولیک صورت بگیرد. در سال 1899م، نخستین شورای عمومی آمریکای لاتین در رم برگزار شد که 13 اسقف اعظم و 41 کشیش از آمریکای لاتین حضور یافتند. در این کنفرانس 998 مقاله ارائه شد که در آن مشکلات جوامع کاتولیک این منطقه چنین عنوان شد: آزادی خواهی، خرافه پرستی، فراماسونری، الحاد، پروتستان گرایی و سوسیالیزم. لیکن هیچ راه حل تازه ای نسبت به این مسائل اتخاذ نشد؛ زیرا کلیسا بر سنت قدیمی خود یعنی محافظه کاری هم چنان اصرار می ورزید. پس از این کنفرانس، کلیسا اقدام به تعمیق مبانی فکری و فرهنگی سنتی

خویش در کشورهای آمریکای لاتین نمود و مدارس کلیسایی در مقاطع مختلف تحصیلی دایر کرد. این اقدامات با تأسیس بسیاری از دانشگاه ها به نقطه اوج خود رسید. (1)


1) Eliade, 3/393 ,1993.

حضور همه جانبه آمریکا در منطقه و تأثیر آن بر کلیساهای منطقه

قرن نوزدهم، قرن حضور جدی آمریکا و رقابتش با اسپانیا و پرتغال در این منطقه است. در سال 1823م «جیمز مونروئه»، رئیس جمهور وقت ایالات متحده آمریکا، دکترین معروفش را در خصوص این منطقه اعلام کرد. براساس این دکترین، آمریکای شمالی هر گونه دخالت قدرت های اروپایی را در این منطقه از جهان به عنوان عملی غیر دوستانه تلقّی نموده و جواب خواهد گفت. در آغاز قرن بیستم هم «روزلت»، رئیس جمهوری آمریکا، این دکترین را در زمان خود گسترش داد. وی آمریکای شمالی را پلیس این منطقه نامید که حتی برای حل مسائل داخلی برخی کشورها دخالت نظامی می کردند.

سربازان آمریکایی بیش از 70 مرتبه در کشورهای همسایه جنوبی خویش مداخله نمودند و برای حفظ این بهشت سودآور، دست به هر کاری می زدند از جمله فشارهای سیاسی، محرومیت های اقتصادی، بر انداختن حکومت ها و دخالت صریح نظامی. (1)

در کشورهای آمریکای لاتین، «اف بی آی» (FBI) و پلیس محلی مکمّل فعالیت هیئت های نظامی آمریکا در این سرزمین شدند. عوامل سیا در سراسر کشورهای آمریکای لاتین مخفیانه فعالیت شان را آغاز کردند. اف بی آی برای تمام مخالفان امپریالیسم در منطقه و تمام کسانی که از آمریکا انتقاد کرده اند، پرونده ساخت و از سفر آن ها به ممالک متحده آمریکا و گاه به دیگر کشورهای آمریکای لاتین، ممانعت می کرد. بر بیشتر رسانه های عمومی این منطقه نظارت و کنترل داشت تا بر خلاف خواست های عوامل آمریکا رفتار نکنند. بسیاری از عوامل سیا، نقش خبرنگار را بازی می کردند. برخی از نویسندگان، مدیران نشریات و کتاب های درسی و خیریه های کاتولیک منطقه مرتباً از آمریکا پول می گرفتند. لذا در نزد مردم بسیاری از بنیادهای خیریه مسیحی و خیلی از کلیساها، آمریکایی قلمداد می شد. کشیشان و اسقفان بسیاری در راستای منافع آمریکا سخن می گفتند و اعتراضات مردم بیچاره و فقیر را نادیده می گرفتند. (2)یکی دیگر از اقدامات آمریکا، حمایت و گسترش فعالیت های مبلّغان پروتستان در آمریکای لاتین بود. می توان گفت که با میزان سیطره آمریکا بر

این منطقه، فعالیت پروتستان ها و تبلیغات آن ها در این منطقه بیشتر شد.


1) فکری، 1349: 108 - 107.

2) رک: بیلز، 1357: 265-264 و فکری، 1349: 87-80 و 11-10.

7. وضعیت کنونی مسیحیت در آمریکای لاتین

آمریکای لاتین هم اکنون یکی از بزرگترین حوزه های فرهنگ مسیحی است که از به هم پیوستگی و هم زیستی مردمان بومی و سرخپوست دارای ادیان اولیه و ابتدایی و مهاجران اروپایی کاتولیک شکل گرفته است. مهاجرت گسترده آفریقائیان در بسیاری از مناطق این منطقه (خصوصاً در برزیل و کوبا و نیز هائیتی و کلمبیا) و مهاجرت های بعدی مردمان اروپا، گستره تأثیرات بر دین و فرهنگ مردم منطقه را افزایش داده است و باعث شکل گیری عقایدی مختلط از فرهنگ، سنن و مذهب هر یک از مهاجران در این سرزمین جدید شد. (1)

ویژگی عصر کنونی در منطقه، تأکید مجدد بر فرهنگ های بومی آمریکای لاتین و سنّت های دینی گذشته و پایمال شده و تلاش برای احیای آن هاست. تلاش های زیادی از سوی مسیحیان صورت می گیرد تا زندگی و تعالیم مسیحی را به شیوه های بیان کنند که فرهنگ های بومی را به طور جدّی مدّ نظر قرار دهند و از سویی دیگر، توسط برخی از اندیشمندان و محقّقان علاقمند به فرهنگ و آیین سرخپوستی تلاشی صورت گرفته تا فرهنگ، آداب، رسوم و آیین های سرخپوستی از بین نرود و احیا شود. همین امر باعث شده است که مسیحیت کنونی در منطقه انعطاف پذیرتر از گذشته باشد. (2)

1-9وضعیت کاتولیک ها در آمریکای لاتین

از نظر جمعیت آمریکای لاتین که امروزه بیش از چهارصد میلیون (حداقل 600 میلیون هستند این آمار 400 میلیونی صحیح نیست) نفر است، بیش از 80 درصد آنان پیرو کلیسای کاتولیک هستند. در نتیجه نزدیک به یک سوم کاتولیک های جهان در این منطقه زندگی می کنند. کلیسای کاتولیک منطقه پس از استقلال برخی کشورها در قرن گذشته، وضعیت متفاوتی نسبت به گذشته یافت. از جمله در مکزیک پس از انقلاب سال 1911م، حکومت به دست افرادی افتاد که با کلیسا و مذهب و طبقه روحانیون به شدّت مخالف بودند و املاک کلیسا را ضبط کردند. تا سال 1935 از 29 ایالت مکزیک در چهارده ایالت، کشیشان حق نداشتند مراسم مذهبی اجرا کنند ولی به تدریج این موانع برطرف شد امّا با این حال، املاک کلیسا هنوز به دولت تعلّق دارد و توسط کشیشان اداره می شود. (3)


1) والز، 70:1385.

2) همان، 71-70.

3) الدر، 1349: 188.

پس از به قدرت رسیدن «فیدل کاسترو» در کوبا پس از انقلاب ،1959م، کلیسای این کشور با وضعیت دشواری مواجه شد. به خاطر همراهی و همکاری کلیسا با رژیم قبلی، عده بسیاری از کشیشان این کشور به آمریکا و دیگر کشورهای منطقه گریختند. در کوبا پیروان کلیساهای این کشور از زمان انقلاب کوبا به نصف کاهش یافتند. هم اکنون پس از گذشت بیش از نیم قرن حاکمیت حزب کمونیست بر کوبا، فضای مساعدتری نسبت به گذشته برای کلیسای کاتولیک كوبا فراهم شده است و دیدار پاپ ژان پل دوم از این کشور و گفتگوهایش با فیدل کاسترو در سال های گذشته، در بهبودی روابط کلیسای کاتولیک کوبا و دولت این کشور موثر واقع شده است. از دیگر تحولات مهم اخیر کلیسای کاتولیک منطقه، اعزام عده زیادی کشیش کاتولیک از ایالات متحده آمریکا به کشورهای این منطقه از سال 1950م به بعد است، در صورتی که در گذشته تمام کشیشان کلیسای کاتولیک از اسپانیا یا پرتغال تأمین می شدند. علاوه بر این چندین دانشگاه مهم و مراکز آموزشی کاتولیکی در کشورهای منطقه در این قرن تاسیس شد که عبارتند از: بوگوتا (1937)، لیما (1942)، مدلین (1942)، ریودو ژانیرو و سائو پائولو (1947)، کویتو (1956)، بوئنوس آیرس و کردوبا

(1960) و والپارایو و گواتمالا (1961). (1)

یکی از نقاط ضعف کلیسای کاتولیک این منطقه، کمبود کشیش و اتکاء کلیسای کاتولیک به اعزام کشیش از کشورهای خارجی است. ظرف سال های اخیر کشیشان اعزامی از آمریکا و اروپا فعالیت های و تبلیغات گسترده در میان قبایل سرخ پوست مناطق کوهستانی پرداختند. (2)

در حال حاضر اکثر مردم جمهوری های آمریکای لاتین کاتولیک به حساب می آیند ولی آزادی مذهب در کلیه قوانین این کشورها تضمین شده است. البته در کشورهایی مانند ونزوئلا، کلمبیا و آرژانتین، کاتولیسیسم دینی رسمی و دولتی به حساب می آید و توجّه خاصی به آن می شود. حال آن که در کشورهایی مانند مکزیک و اروگوئه دین و دولت به طور کلی از یک دیگر متمایز شده اند به طوری که در اروگوئه، عید کریسمس (Christmas) (در آمریکای لاتین نویداد Navidad نامیده می شود) را به عنوان «روز خانواده»، هفته عید پاک را به عنوان «هفته توریست» و روز ششم ژانویه را که مصادف با Epiphany (3)است به عنوان «روز کودک» جشن می گیرند. (4)


1) Eliade, 394/3:1993

2) الدر، 1349: 189.

3) عيد يادبود دیدار مجوسان از عیسی در موقع تولّدش که نشانه نخستین ظهور عیسی به غیر یهودیان است و به حساب ظهور و تجلّی عیسی می گذارند.

4) مصطفوی کاشانی، 1374: 48 پاورقی.

2-9وضعیت پروتستان ها در آمریکای لاتین

با این که آمریکای لاتین بیش از سه قرن تحت نفوذ کاتولیسیسیم بوده و هنوز هم آن را سرزمینی کاتولیک مذهب و وابسته به کلیسای واتیکان می دانند امّا با موج فرهنگی دینی جدی پروتستانتیسم مواجه شده است و میلیون ها نفر از مردم این قاره به شاخه های مختلف آن به ویژه انجیلی ها (1)و پنتی کاستال ها (2)می گرایند. اگر تا دهه 1930م تعداد پروتستان ها در این سرزمین محدود بود ولی از دهه 1960 همزمان با مواضع بحث برانگیز کلیسای رسمی کاتولیک و برخورد آن با الهیات آزادی بخش، تعداد آن ها بخصوص در کشور برزیل به شدّت افزایش یافت. در سال 1914م در تمام کشورهای آمریکای لاتین، بیش از 300/000هزار نفر پروتستان وجود داشت ولی تعداد پروتستان ها در سال 1949م به 4/5 میلیون نفر و در سال 1961م حداقل به 6 میلیون نفر رسید. تعداد آن ها طی سه دهه اخیر از 15 میلیون نفر به بیش از 40 میلیون نفر رسیده است. اگرچه بسیاری هنوز هم معتقدند که تار و پود جامعه آمریکای لاتین با کاتولیسیسم در هم تنیده شده است و رشد پروتستانتیسم نمی تواند با آن رقابت کند ولی گرایش روز افزون اونجلیست ها، توجّه پژوهشگران و جامعه شناسان را به خود جلب کرده است که در این میان نقش ایالات متحده آمریکا در افزایش پیروان آن ها غیر قابل انکار است. (3)

فرقه پنتی کاستی ها در ترویج مذهب پروتستان در آمریکای لاتین نقش موثری ایفا کرده اند و بخصوص فعالیت آن ها در کشور شیلی بسیار موثر واقع شده است. جالب آن که اولین کلیسای پنتی کاستی که به عضویت شورای جهانی کلیساها (4)درآمد از کشور شیلی بود. (5)


1) (Evangelical Prtestanism), پروتستانیزم انجیلی نحله ای از فرقه پروتستان که پیروان تأکید خاصی بر جایگاه کتاب مقدس در زندگی مسیحی دارد. امروزه آیین انجیلی بر چهار پیش فرض زیر استوار است: 1. مرجعیت کتاب مقدس، 2. انحصار رهایی در مرگ مسیحی بر صلیب، 3. نیاز به نو گروی شخصی، 4. ضرورت، دوستی و فوریت تبلیغ مسیحیت. [مک گراث، 1384: 242]

2) (Pentecostalism اصطلاح Pentecostal اشاره به حوادثی دارد که در روز عید پنجاهه روی داده است. (مک گراث، 1384، 245). پنتی کاستالیزم اشاره ای است به هبوط روح القدس بر رسولان در پنطیکا یا عید پنجاهه. این اصطلاح به نهضت گسترده ای در بین مسیحیان پروتستان اطلاق می شود که بر تعمید روح تأکید می ورزند. [رک: هینلز، 1385: 163]

3) رک: مصطفوی کاشانی، 1374: 115.

4) WCC: World Councilof Churches این شورا در سال 1948 در آمستردام هلند شکل گرفت و هدف آن ارتقای وحدت کلیساها بدون توجه به اختلاف نظرهای الهیاتی آن هاست. این شورا مهمترین تلاش برای برقراری اتحاد مجدد بین مسیحیان قلمداد می شود. [همتی، 1379: 12]

5) الدر، 1349: 189.

در بعضی از کشورها، به خصوص در کلمبیا در مقطعی، ضدیت و مخالفت با پروتستان ها بسیار شدید بوده است. در آن کشور ظرف 11 سال یعنی بین سال های 1948م و 1959م، 115 نفر از پروتستان ها بخاطر مذهبشان کشته و 66 کلیسا و نمازخانه پروتستان تخریب شدند و طی همان سال ها حكومت كلمبيا حدود 200 مدرسه پروتستان را تعطیل کرد امّا با روابط استراتژیک دولت فعلی کلمبیا و آمریکا قطعاً این رویکرد تغییر کرده است. ولی بر عکس، پروتستان های برزیل تقریباً از آزادی کامل مذهبی برخوردار بودند و به شدت فعالیت می کنند.

از دیگر فرقه های پر تبلیغات منطقه میتوان شاهدان یهوه (Jehovahs Witnesses)، مورمون ها (Mormons)، متدیست ها (Methodists)، باپتیست ها (Baptists) و حتی انگلیکن ها (1)نام برد که حضور بین المللی آن ها به ویژه در همین دو دهه اخیر باعث شده است که در آمریکای لاتین نیز فعال شوند. آن ها پیش از این عمدتاً در آمریکای شمالی و اروپا فعالیت داشتند. (2)

خوزه کامبلین خوسه کمبلین (Jose Comblin) و انریکو داسل (Enrigue Dussell)

• که از رهبران الهیات آزادی بخش هستند - بر این باورند که سیاست های محافظه کارانه کلیسای کاتولیک، عاقبت اقشار فقیر جامعه را به آغوش پنتی کاستال ها سوق خواهد داد. بر این اساس، آن ها همواره در تلاش بوده اند تا کلیسای عریض و طویل را به ایجاد پاره ای تغییرات اساسی در ساز و کارهای خود متقاعد سازند. (3)

رشد فزآینده آیین پروتستان را می توان از ویژگی های مهم مسیحیت منطقه در این قرن نام برد. اکنون پروتستان ها در برخی از کشورهای آمریکای لاتین درصد زیادی از مسیحیان را تشکیل می دهند که فعالیت های دینی پر شوری دارند و در سال های اخیر، کنفرانس های بین المللی متعدّدی توسط پروتستان ها تشکیل شده که نمایندگان کلیه کشورهای آن قاره در این کنفرانس ها شرکت می کنند. (4)


1) Anglykns؛ کلیساهایی که به طور مستقیم یا غیر مستقیم در دامان کلیسای انگلستان پرورش یافته اند اسقف کنتربری (Canterbury) منزلت والایی در میان همه اسقف های آن جا دارد. نک: «فرهنگ تحلیلی مذاهب آمریکایی»، صص 41 - 17.

2) رک: ربانی، 1389: 13-6.

3) هينس، 1381: 267-266.

4) والز، 71:1385.

3-9رویش الهیات آزادی بخش در آمریکای لاتین

کمتر قرن بیستم میلادی شاهد خیزش های اجتماعی (از جمله میزان بی سابقه شهرنشینی) و بحران های دینی و اخلاقی به خاطر مدرنیته و رواج روزافزون تکنولوژی، علم و صنعت است. این خیزش ها و نهضت ها، همانند اروپای دوران اصلاح دینی (رنسانس)، واکنش های گوناگونی را به دنبال داشته است. حداقل از دهه 1960م به بعد، مسائل ناشی از نژاد، فقر، ظلم ریشه دار و استثمار منابع در آمریکای لاتین، در کلیساهای به مباحثه و مناظره گذاشته شد. این دغدغه ها از این اعتقاد رایج ناشی شد که تسکین درد و رنج به خودی خود، پاسخ کافی به آلام بشری نیست. در نزد برخی از کشیشان منطقه، برای تحقق اراده خدا در مورد انسان، ایجاد تغییراتی در جامعه ضروری نمود. گسترش این اعتقاد باعث آگاهی و توجّه بیشتر مسیحیان به مسائلی گردید که پیش از این، به وسیله تفکّر مارکسیستی مطرح شده بود. تحلیل اقتصادی مارکسیستی تا مدّتی الهیدانان و کشیشان جوان منطقه را تحت تأثیر قرار داد. (1)

لذا جنبشی در درون کلیسای با اولویت بخشی به عمل یا کردار در مقابل اندیشه در الهیات مسیحی شکل گرفت که به ساختار جدیدی از الهیات مسیحی و سازمان کلیسا در منطقه منجر شد. انجیل مسیحیت اساساً مژده ای برای فقرا در نظر گرفته شد. این اندیشه ها که غالباً الهیات آزادی بخش خوانده می شوند از حمایت رهبران مسیحیت کاتولیک، برخوردار نشد ولی مورد استقبال گروه زیادی از کشیشان جوان منطقه قرار گرفت. اسقفان و کلیساهای منطقه به شدت با این رویکرد الهیاتی برخورد کردند. کلیسای واتیکان، با صدور بیانیه ای، ابتدا این الهیات را ابداعی و انحراف از پیام مسیحیت دانست و کلیسای منطقه را از اقدامات اجتماعی سیاسی تحریک آمیز احتراز داشت. امّا بعد از مدتی با دیدن گرایش و استقبال کشیشان جوان و محرومان منطقه به آنان، با رویه ای محتاطانه، این الهیات را با ذکر شرایطی پذیرفت. (2)با پیدایش الهیات آزادی بخش پیوند استوار میان کلیسا و دولت، در حمایت از تغییرات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی برخاسته از اجتماعات مسیحی توده مردم، به چالش کشیده شد و

این حرکت توانست در مقابل گروه های پروتستانی انجیلی، که بسیاری از آن ها از جانب آمریکا و نمایندگی هایش و هواداران جناح های دولتی حمایت مالی و تبلیغی می شدند و مردم را به شدت به کیش خود دعوت می کردند، به موفقیت نسبی دست یابد.


1) 37- رک: مک للان، 1387: 78-68.

2) رک: بوف، 1382: 26-22، مک گراث، 1384: 233، گرنز و السون، 1386: 330، والز، 1385: 70-71 و مصطفوی کاشانی، 1367: مقدمه.

این جنبش نه تنها فقر وحشتناک، بی عدالتی و استثمار توده های مردم آمریکای لاتین و نقش کلیسا را در تداوم آن ها یادآور شد، بلکه مشارکت واقعی مسیحیان را در «کردار» (یعنی عمل) برای کمتر ایجاد عدالت اجتماعی آزمود و در این راستا دست به اعمال اجتماعی و سیاسی زد. طرفداران این الهیات به حمایت از فقرا برخاسته و توسعه آگاهی سیاسی فقرا را بخشی از رسالت اساسی خود دانستند. الهیدانان این جریان، کتاب مقدّس را با این اطمینان می خواندند که همان خدایی که بنی اسرائیل را از اسارت مصر نجات داد، هنوز هم طرفدار ضعفا و کسانی است که امروزه از حق خود محروم شده اند. این ها به افراد تهیدست و ستمدیده توجّه دارند و تهیدستان را منبع اصیل الهیات در درک حقیقت مسیحیت و عمل به آن می دانند. معتقدند کلیسا - به رغم گذشته پر انتقادش - در اوضاع و احوال آمریکای لاتین، باید هوادار تهیدستان باشد چرا که خدا به روشنی و بی هیچ تردید، جانب تهیدستان را گرفته است. در نظر این الهیات، همه الهیات و رسالت مسیحی باید با نگاه از پایین، با آلام و دردهای تهیدستان آغاز شود. از نظر آنان، مسیحیان باید وارد مبارزه ای شوند که در حال حاضر جریان دارد تا رهایی از ستم را به

ارمغان بیاورد. پیام حقیقی هم باید پیام رهایی و رستگاری در هر دو بعد اجتماعی و فردی باشد نه فقط فردی؛ چرا که تاکنون، عمده تلاش های کلیسا متوجه رهایی فردی بود نه جمعی. لذا این الهیات شرایط ظالمانه را مورد خطاب قرار داده یا با آن در می افتد. (1)

ترجمه کتاب «الهیات آزادی بخش» (1971م) اثر گوستاو گوتیرز (Gustavo Gutierrez)، از رهبران برجسته این الهیات، به زبان انگلیسی و دیگر زبان ها، این رویکردها و مضامین را به غرب و دیگر قارهها برد. الهیات آزادی بخش در آمریکای لاتین صورت های گوناگونی مانند الهيات سیاهان و الهیات فمنیستی یافت؛ امّا اندیشه رسالت مسیحی به عنوان اندیشه ای آزادی بخش و تأثیر این آزادی بر ساختارها و منافع سیاسی و اقتصادی، در بسیاری از نقاط جهان پذیرفته شد و رویکرد آنان آنان توسط کشیشان مناطق محروم جهان از جمله آفریقا و آسیای جنوب شرقی به کار گرفته شد. (2)


1) رک: گرنز و السون، 1386: 326-326.

2) والز، 1385: 98.

وضعیت کنونی الهیات آزادی بخش

حدود نیم قرن است که الهیات آزادی بخش تلاش می کند دین و کلیسا را به عناصر و عوامل موثرِ تحول آفرین در آمریکای لاتین مبدّل سازد و این امر را سر لوحه فعالیت های خود قرار داده است. الهیات آزادی بخش با اعطای اختیار به مردم عادی، درگیر نمودن آن ها در تبلیغ و ترویج مسیحیت و ترویج جنبش های اجتماعی جدید کوشیده است تا فرضیاتی را که قدرت حاکم، چارچوب آن را تعریف می کند، تغییر داده و آن را به نحوی که زندگی بهتری را برای توده های مردم خصوصاً فقرا و محرومان فراهم سازد تغییر دهد. با توجه به این که الهیات آزادی بخش، آماج حملات محافظه کاران کلیسای کاتولیک قرار گرفته و پروتستان های انجیلی نیز برای از میدان به در کردن آن بیکار ننشسته و رقابت خود را شدت بخشیده اند، این سئوال به صورت جدی مطرح است که آیا این الهیات، هم چنان می تواند مدعی باشد که برنامه کارآمد و قابل قبولی برای تغییر و تحوّل پایه ریزی کرده است؟

با شکست سوسیالیسم، اضمحلال و تفرقه چپگرایان منطقه، حاکمیت نسبی دموکراسی و بازگشت سیاست اقتصادی نولیبرالی در منطقه آمریکای لاتین، مخالفت های فراوان واتیکان، شکست رژیم ساندنیست ها در نیکاراگوئه در اوایل دهه 90 میلادی، و رشد پروتستانیسم انجیلی در میان گروه هایی که مروّجین الهیات آزادی بخش آن ها را به عنوان هسته اصلی و پایگاه خود تلقّی می کردند، به این احساس دامن زده که الهیات آزادی بخش رو به نابودی است. امّا در اواخر دهه 90 میلادی بارقه های امید برای احیای این الهیات پدیدار گشت. با روی کار آمدن «هوگو چاوز» با شعارهای انقلابی، عدالتخواهانه و ضدّ آمریکایی اش در ونزوئلا به عنوان رئیس جمهور، باعث فعالیت جدیدتر رهبران این الهیات شد. با ادامه روند بیداری سیاسی در این منطقه در ابتدای قرن بیست و یکم میلادی با استمرار و مقاومت «هوگو چاوز» در برابر کارشکنی های مختلف از سوی سرمایه داران و آمریکایی ها، روی کار آمدن «دانیل اورتگا» به رئیس جمهوری نیکاراگوئه، انتخاب «ایوا مورالس اِو و مورالس Evo Morales»، «کوره rafael correal رافائل کورّه آ» و «فرناندو لاگو fernando logo فرناندو لوگو» (اسقف سابق کلیسای آزادی بخش) به رئیس

جمهوری کشورهای بولیوی، اکوادور و پاراگوئه باعث توجّه مجدّد به این الهیات و امیدواری فعالان این الهیات شد. (1)


1) نک: ساداتی فر، 1388: 32-27 و ربانی، 1389: 13-6 و گونزالس، 1386: 82-80

فعالیت های مطبوعاتی و رسانه ای برخی از رهبران از جمله «لئوناردو بوف» (Boff Leonardo) در طی سال های اخیر بیشتر شد و تکیه زدن کاردینال جوزف را تزینگر، منتقد سرسخت این الهیات، به مسند پاپی (با نام پاپ بندیکت شانزدهم) نیز بر شدّت فعالیت های آن ها افزود. (1)از دیگر تأثیرات این الهیات بر مسیحیت کنونی، علاوه بر حضور پیروان بسیاری از این دین در قاره های جنوبی مانند آفریقا و آسیای جنوب شرقی و گسترش موج آزادی خواهی و عدالت خواهی دینی - که البته ظهور و بروز الهیات سیاهان از جمله آن هاست - نفوذ رو به رشد مسیحیت غیر اروپایی و غیر غربی در داخل خود مسیحیت است. هم اکنون مسیحیت و فرهنگ دینی اروپایی و آمریکای شمالی در حال تأثیرپذیری از مسیحیت آمریکای لاتین است. (2)الهیات آزادی بخش به لحاظ ماهیت خود جنبه ای جهانی دارد و قصد و نیت آن نیز هدفی جهانی است و در همان حال می کوشد که ارتباط نزدیک و دقیقی با حیات کلیساها داشته باشد. به نظر بوف، شرط حیات الهیات آزادی بخش، پایبندی به اصول مسیحیت انقلابی است. وی در مورد آینده مذاهب در آمریکای لاتین می گوید:

مهم ترین امر در حال حاضر برگزاری ارتباط با اسلام و یافتن مفاهیم مشترک در اسلام و مسیحیت است. (3)

خلاصه این که آینده این نهضت الهیاتی مانند هر نهضت دیگر به رهبران آن ارتباط نزدیکی دارد. که در شرایط فعلی ارتباط این رهبران با اندیشمندان متعهّد و انقلابی مسلمان و آشنایی با معارف عمیق اسلامی و ارتباط با مراکز اسلام شیعی مانند حوزه علمیه قم می تواند شرایط را به گونه ای رقم بزند که هم چون گذشته اجتماعی، انقلابی و موثّر باشد و تحوّل عمیقی در سطح دینداری مردم آمریکای لاتین ایجاد کند. به امید آن روز.


1) رک: سایت شخصی بوف به نشانی www.Leonardoboff.com.

2) والز، 1385: 98-97 و نیز رک: مک گراث، 1384: 236.

3) مصطفوی، 1374: 151.

پی نوشت ها

1- پندل، بی تا: 30-29.

2- گالئانو، 1371: 10.

3- استاوریانوس، 1383: 71-70.

4- همان، 70 و گالثانو، 1371: 13.

5- رک: پندل، بی تا: 38-37 و واشبرن، 1378: 17-16.

6- پندل، بیتا 43.

7- مصطفوی کاشانی، 1374: 47 و نیز: مسجد جامعی، 1379: 242-241.

8- گالئانو، 1373: 11.

9- واشبرن، 1378: 18-17 و نیز با اندکی تفاوت: گالثانو، 1371: 12.

10- گالئانو، 1371: 15.

11- واشبرن، 1378: 21.

12- الدر، 1349: 32-30.

13- رک: واشبرن، 1378: 21-18.

14- همان، 22.

15- همان، 23-22.

16- همان، 23-22.

17- همان، 25.

18- الدر، 1349: 26-25.

19- همان، 31.

20- واشبرن، 1378: 26-25.

21- Eliade, 3/393 ,1993.

22- رک: بیلز، 1357: 50-47 و قهاری، 1361: 11، 49، 76، 97-95، 145 و 172.

23- Eliade, 3/393 ,1993.

24- فکری، 1349: 108 - 107.

25- رک: بیلز، 1357: 265-264 و فکری، 1349: 87-80 و 11-10.

26- والز، 70:1385.

27- همان، 71-70.

28- الدر، 1349: 188.

29- Eliade, 394/3:1993

30- الدر، 1349: 189.

31- مصطفوی کاشانی، 1374: 48 پاورقی.

32- رک: مصطفوی کاشانی، 1374: 115.

33- الدر، 1349: 189.

34- رک: ربانی، 1389: 13-6.

35- هينس، 1381: 267-266.

36- والز، 71:1385.

37- رک: مک للان، 1387: 78-68.

38- رک: بوف، 1382: 26-22، مک گراث، 1384: 233، گرنز و السون، 1386: 330، والز، 1385: 70-71 و مصطفوی کاشانی، 1367: مقدمه.

39- :رک: گرنز و السون، 1386: 326-326.

40- والز، 1385: 98.

41- نک: ساداتی فر، 1388: 32-27 و ربانی، 1389: 13-6 و گونزالس، 1386: 82-80

42- رک: سایت شخصی بوف به نشانی www.Leonardoboff.com.

43- والز، 1385: 98-97 و نیز رک: مک گراث، 1384: 236.

44- مصطفوی، 1374: 151.

پی نوشت ها

•

الدر، جان (1349 خورشیدی / 1971 میلادی)، تاریخ کلیسای مسیح از سال 1600 تا 1970 میلادی، ترجمه و.سیمونیان، چاپ اول، تهران: بی نا.

•

بشیریه، حسین (1376)، تاریخ اندیشه های مارکسیستی در قرن بیستم، چاپ اول، تهران: نشر نی.

•

جوویور، مری (1381)، درآمدی به مسیحیت، ترجمه قنبری، حسن، چاپ اول، قم: مرکز مطالعات و تحقيقات ادیان و مذاهب.

•

جی گرنز، استنلی و ای. السون، راجر (1386)، الاهیات مسیحی در قرن بیستم، ترجمه آسریان، روبرت و آقا مالیان، میشل، چاپ اول، تهران: کتاب روشن.

•

راستن، لئو (1385)، فرهنگ تحلیلی مذاهب آمریکایی، ترجمه بقایی (ماکان)، محمد، چاپ دوم، تهران: انتشارات حکمت.

•

فکری ارشاد، منوچهر (1349)، مسائل آمریکای لاتین، ج 1، چاپ اول، تهران: انتشارات توس.

کاکس، هاروی (1378)، مسیحیت، ترجمه سلیمانی اردستانی، عبدالرحیم، چاپ اول، قم: مرکز مطالعات و تحقيقات ادیان و مذاهب.

•

گالثانو، ادواردو، شریان های باز آمریکای لاتین، ترجمه تمیمی عرب، محمد، چاپ اول، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1371

•

لين، تونی (1380)، تاریخ تفکر مسیحی، ترجمه آسریان، روبرت، چاپ اول، تهران: انتشارات نشر و پژوهش فرزان روز.

•

مددپور، محمد (1384)، کلیسای مسیح در ادوار تاریخی، چاپ اول، آبادان: نشر پرسش.

•

مسجد جامعی، محمد (1379)، گفت و گوی دینی، گفت و گوی تمدنی (اسلام و مسیحیت در دوران جدید)، چاپ اول، تهران: انتشارات پورشاد.

•

مصطفوی کاشانی، لیلی (1367)، کلیاتی درباره الهیات رهایی بخش، چاپ اول، تهران: موسسه بین المللی کتاب.

•

مصطفوی کاشانی، لیلی (1374)، پایان صد سال تنهایی، سیری در اعتقادات مذهبی مردم آمریکای لاتین، چاپ اول، تهران: مرکز مطالعات و تحقیقات بین الملل.

•

مک گراث، آلستر (1384)، درسنامه الهیات مسیحی (شاخصه ها، منابع و روش ها)، ترجمه حدادی، بهروز، ج 1، چاپ اول، قم: مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب.

•

مک للان، دیوید (1387)، مسیحیت و سیاست، ترجمه نظر آهاری، رضا، چاپ اول، تهران: نشر نگاه معاصر.

•

همتی همایون (ترجمه و تدوین) (1379)، مقدمه ای بر شناخت مسیحیت، چاپ اول، تهران: انتشارات نقش جهان.

•

هينس جف (به اهتمام) (1381)، دین، جهانی شدن و فرهنگ سیاسی در جهان سوم، مترجم کیانی، داود، چاپ اول، تهران: انتشارات پژوهشکده مطالعات راهبردی.

•

هینلز، جان آر (1385)، فرهنگ ادیان جهان، سر ویراستار: پاشایی، چاپ اول، قم: مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب.

•

واشبرن، ویلکمب، سرزمین مرد سرخ پوست، قانون مرد سفید پوست، 1378، ترجمه قاضیانی، هنگامه و بهار، خشایار، چاپ اول، تهران، نشر ثالث.

•

والز، اندرو (1385)، مسیحیت در جهان امروز، ترجمه مفتاح، احمدرضا و بخشنده، حمید، چاپ اول، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب.

•

يوسفیان، جواد (1368)، کلیسای شورشی؛ مذهب و انقلاب در آمریکای لاتین، چاپ اول، تهران: نشر نی.

-new york: routledge, 3.the encylopedia of religion, vol,(119) Eliade, m

مقاله ها:

•

بوف، لئوناردو (بهمن 1382)، الهیات آزادی بخش، نگاهی گذرا به پیشینه اندیشگی، مترجم نمدیان، نفیسه، نشریه نامه، شماره 29.

•

بی نا (1386)، سفر به سرزمین کاتولیک های شورشی، ماهنامه اطلاع رسانی اخبار ادیان، شماره 23.

•

بی نا (1386)، محراب نشینان شورشی، ماهنامه اطلاع رسانی اخبار ادیان، شماره 23،

•

بی نا (بی تا)، تئولوژی مسیحیت آزادی بخش در آمریکای لاتین، مرکز اطلاع رسانی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، سند شماره 5752.

•

رادز، ران (بهمن و اسفند 1382)، آمریکای لاتین و مسیحیت انقلابی، چهره در حال تحول الهیات رهایی بخش، گروه ترجمه چشم انداز ایران، چشم انداز ایران، ش 24.

•

ربانی، محسن (1389)، جریان شناسی دین و سیاست در آمریکای لاتین، گفتگو، دو هفته نامه پگاه حوزه، ش 277.

•

ساداتی فر، عبدالرحیم (1388)، روابط ایران و آمریکای لاتین؛ فرصت ها و ضرورت ها، گفتگو، دوهفته نامه پگاه حوزه، ش 262.

•

غفوری، سلیم (1384)، کلوز آپ رهایی: مقدمه ای بر الهیات رهایی بخش، ویژه نامه سینمای سوم مرکز فرهنگی میثاق.

•

گونزالس، جعفر (1386)، دین و سیاست در آمریکای لاتین، گفتگو، ماهنامه راه، پیش شماره اول.

منابع دیگر:

•

گفتگوی منتشر نشده نگارنده با امیر تفرشی کوهینی، دبیر خانه آمریکای لاتین.

•

گفتگوی منتشر نشده نگارنده با عبدالحمید شهرابی، مسئول واحد تحقیقات خانه آمریکای لاتین.

•

گفتگوی منتشر نشده نگارنده با سید سلیم غفوری، عضو هئیت امنای خانه آمریکای لاتین.

•

گفتگوی منتشر نشده نگارنده با احمد سبحانی، مدیر کل آمریکای وزارت خارجه و سفیر اسبق ایران در ونزوئلا.

•

گفتگوی منتشر نشده نگارنده با محسن مجتهدزاده، دبیر اجرایی موسسه فرهنگی پژوهشی اندیشه شرق قم (فعال در عرصه تبلیغ در آمریکای لاتین).

•

سایت اینترنتی لئوناردو بوف به نشانی به نشانی www.Leonardoboff.com.

ادبیات و اهل بیت (علیهم السلام)

اشاره

(اشعار منتخب پیرامون امام سجّاد (علیه السلام))

درآمد

زندگی زینت عبادت کنندگان امام سجاد (علیه السلام) بسیار درس آموز و از نظر تاریخی بسیار حساس است، تمامی حرکات و سکنات امام (علیه السلام) بر اساس حکمت و دانش است که پروردگار بر اساس و رحمت و حکمتش در آن وجود شریف به ودیعه گذاشته است. دعاهای پرسوز و گداز امام سجّاد (علیه السلام) و مناجات های بی نظیر آن بزرگوار شهره آفاق است. فصاحت و بلاغت بی مانند آن کلمات نورانی قابل توصیف نیست و جز با قرائت و خلوت حس نمی شود. صحیفه سجّادیه که بدون تردید بعد از قرآن کریم در کنار نهج البلاغه قرار دارد گرچه در قالب دعا و یا مناجات است ولی اهل دقّت نیک می دانند که مجموعه ای عظیم و منبعی سرشار از معارف حقّه ربّانی است که تشنگان حقیقت را سیراب می کند. امّا چیزی که شاید بیش از هر امری در زندگی امام سجّاد (علیه السلام) چشم ها را به خود خیره کرده است اشک های طولانی بر سالار شهیدان امام حسین (علیه السلام) است. اشک هایی که نشان از محبّت بیمانند به حضرتش دارد و سوزی که هرگز سرد نمی شود و درسی است برای پیروان صدّیقش که سنّت گریه بر ابی عبدالله (علیه السلام) را فراموش نکنند و این شیوه را ادامه دهند.

بحمدالله شاعران بسیاری از قدیم و جدید در این عرصه وارد شده و با طبع روان خود کوشیده اند که شیوه و روش عبادی و نیز گریه ها و سوزهای آتشین امام سجّاد (علیه السلام) را بر جریان اسف بار کربلا به گوهر طبع خود به مروارید نظم در آورند. بی شک همه آنان مأجورند و در نزد امیرمومنان (علیه السلام) آبرومندند.

فهرست اشعار

اشاره

جلوه قرآن

سرا پا امیرالمؤمنینی (علیه السلام)

نقش على (علیه السلام)

قامت شمشاد

رفتن به آسمان

افتاده به پایت

سرآمد عبّاد

پیام آور کربلا

عزیز آسمانی

زین العابدینم

عطر بهشت

سوگوار غربتت

گریه می کند

یادت مانده

غمی ناشنیده

گریستی

سيدالبكاء

بار گران فراق

قلب پاره پاره

دل سودا زده

جلوه قرآن

نور حق می دمد از مشرق سجاده ی تو *** چه شکوهی ست در این زندگی ساده تو

می رود از نظرش جنّت و ملک و ملکوت *** آن که از روز نخستین شده دلداده ی تو

هر کسی معجزه ی چشم تو را باور کرد *** می شود بنده ولی بنده ی آزاده ی تو

با کرامات نگاهت دل هر عاشق را *** می برد سمت خدا روشنی جاده ی تو

آمدی تا به جهان نور یقین برگردد *** نور ایمان و سعادت به زمین برگردد

مکه با مقدم تو عطر بهاران دارد *** دیده ی روشن تو رحمت باران دارد

کعبه بر شانه ی لطف تو توکل کرده *** با نفس های مسیحایی تو جان دارد

مثل جدّت تو نهادی حجر الاسود را *** ور نه بی مرحمتت قامت لرزان دارد

هر کسی در دل او نور ولایت جاری ست *** به کرامات تو و چشم تو ایمان دارد

از نگاهت همه اعجاز و یقین می بارد *** چشم هایت چقدر تازه مسلمان دارد

آیه آیه کلمات تو همه روشنی اند *** خط به خط مصحف تو جلوه ی قرآن دارد

لحظاتت همه از نور خدا لبریزند *** مگر این شوق الهی تو پایان دارد

شب گذشت و سر تو بر روی تربت مانده *** در عروجی تو ولی شوق عبادت مانده

باتو هر لحظه ی من بوی خدا می گیرد *** عطر اخلاص و مناجات و دعا می گیرد

بچشان بر دل ما طعم عبودیّت را *** سجده هامان به نگاه تو بها می گیرد

تو ولی نعمت ما و همه عبدت هستیم *** رحمت واسعه ات دست مرا می گیرد

تا بقیعت دل شیدای مرا راهی کن *** عشق از گوشه ی چشمان تو پا می گیرد

آن قدر بنده نوازی که دل چون من هم *** عاقبت تذکره ی کرب و بلا می گیرد

بانی روضه ی اربابی و باران باران *** چشمم از محضر تو اذن بکا می گیرد

از تو بر گردن اسلام چه دِینی مانده *** با فداکاری تو شور حسینی مانده

رهبر جان به کف اهل ولایی آقا *** مظهر بی بدل صبر و رضایی آقا

به تو و عزت و ایثار و شکوهت سوگند *** علم افراشته ی خون خدایی آقا

بیرق نهضت ارباب به روی دوشت *** وارث سرخی خون شهدایی آقا

خطبه ی حیدری ات کاخ ستم را لرزاند *** دشمن تو نبرد راه به جایی آقا

کربلا را که تو به کوفه و شام آوردی *** همه دیدند که مصباح هدایی آقا

مصحف چشم تو از عشق حکایت دارد *** راوی غیرت و ایمان و وفایی آقا

دیده ی غرق به خون تو گواهی داده *** تو عزادار چهل سال منایی آقا

اشک هم از غم چشمان تو خون می گرید *** زایر جان به لب کرب و بلایی آقا

چشم های تو از آن ظهر قیامت می خواند *** دم بدم در همه جا داشت مصیبت می خواند

یوسف رحیمی

سراپا امیرالمؤمنینی (علیه السلام)

محیط نور را نور آفریدند *** سپاه شور را شور آفریدند

به خورشید ولایت ماه دادند *** بگو نورِ علی نور آفریدند

سپهر امشب زند بر خاک، زانو *** مَلَک خواند ثنای شهربانو

خدا امشب ولیّش را ولی داد *** جمالی منجلی نوری جلی داد

حسین بن علی چشم تو روشن *** که امشب بر تو ذات حق علی داد

شب وجد امام عالمین است *** که میلاد علی ابن الحسین است

جمالِ بی مثالِ داور است این *** به خَلق و خُلق و خو پیغمبر است این

حسن زادی، حسین آورده ای، یا *** امیرالمؤمنین دیگر است این

به چشم نور از او نور بارد *** جمال چهارده معصوم دارد

به مولا جلوه مولا مبارک *** جمال ربی الاعلی مبارک

امام چهارم آوردی به دنیا *** عروس حضرت زهرا مبارک

عبادت های حیدر یاد آمد *** که عید حضرت سجاد آمد

به چشمم نور مطلق آفریدند *** به نامم ذکر یا حق آفریدند

یقین باشد مرا امشب دوباره *** به سر شور فرزدق آفریدند

سرشک شوق ریزد از دو عینم *** که مداح على ابن الحسینم

به صورت حُسنِ صورت آفرینش *** ز صورت آفرینش، آفرینش

فلک خواند به لب عين الحياتش *** ملک گوید به رخ حقّ الیقینش

کلام وحی ریزد از دهانش *** دعا گل بوسه گیرد از لبانش

خدا مشتاق يارب يارب اوست *** سحر دلداده ذکر شب اوست

کلیم الله مدهوش تكلّم *** مسیحا زنده لعل لب اوست

عبادت بوسه گیرد از جبینش *** خدا فرموده زین العابدینش

ولایت تشنه جام ولایش *** همه دل هاست دشت کربلایش

چهل پرواز از گودال تا شام *** چهل معراج تا طشتِ طلایش

سفر از کبریا تا کبریا داشت *** عروجی هم چو ختم الانبیا داشت

به خلقت در اسارت مقتدایی *** کند در بندگی کار خدائی

کند روز اسارت دست بسته *** ز کار عالمی مشکل گشائی

فراز ناقه اوج اقتدارش *** زبان هنگام خطبه ذوالفقارش

کلامش هم چو آیات شریفه *** حماسه، روشنی، حکمت، لطیفه

به دریای دلِ اهلِ تولا *** گهر جاری است از متن صحیفه

دعای اوست وحی آسمانی *** معانی در معانی در معانی

الاسير عروجت تا سحرگاه *** مِنَ اللهَ وَ اِلى اللهَ وَ مَعَ اللهَ

نهان از چشم ها اسرار خود را *** علی با چاه می گفت و تو با ماه

تو قرآنی تو ایمانی تو دینی *** تو سر تا پا امیرالمؤمنینی

مزارت بیت قرب داور ماست *** بقیعت کربلای دیگر ماست

به معراج عروج از خویش تا دوست *** تولای شما بال و پر ماست

به " میثم " از ازل شد این عنایت *** که با مهر شما گردد هدایت

استاد سازگار

نقش على (علیه السلام)

بهشت قطعه ای از تربت زمینت بود *** و عرش آینه ای از دل یقینت بود

هزار رکعت هر شب نماز می خواندی *** نماز یک سره مهمان شب نشینت بود

انبیاء به پیشانی تو بوسه زدند *** چرا که نقش علی نقش بر جبینت بود

هزار دسته ملک در صف عبادت تو *** گدای روز و شب زین العابدینت بود

همیشه خاطره عمّه در دلت می سوخت *** و عکس قافله در چشم نازنینت بود

در آن غروب که عمّه اسیر اعدا شد *** دل تو خون و شد و سجاده تو دریا شد

رحمان نوازنی

قامت شمشاد

گفتند عاقبت پسر عاد سجده کرد *** دیدم به چشم خود، خود شداد سجده کرد

چیزی که نیست این، که علاوه بر این، عجیب *** شیطان در آفرینش سجاد سجده کرد

یک جا چهار عنصر این خاک پیش پاش *** هم خاک و آب و آتش و هم باد سجده کرد

وقتی زبان گشود در آغوش مادرش *** رو بر تو کرد عیسی نوزاد سجده کرد

انگار در نماز به جای پیامبر (صلی الله علیه و آله) *** با اذن تو بلال اذان داد، سجده کرد

دیدی اگر خدا به زمین خیره گشته است *** یعنی بدان که حضرت سجاد سجده کرد

از سرو تا چمن همه، حتی به پای تو *** پر چین سخت قامت شمشاد سجده کرد

سید حامد حسینی (راوش)

رفتن به آسمان

من آمدم کلماتت به من زبان بدهند *** زبان ساده ی رفتن به آسمان بدهند

من آمدم کلماتت مرا فرو ریزند *** و مثل زلزله روح مرا تکان بدهند

به من که کور و کر و لال هستم و تاریک *** مسیر چشمه ی نوری ز کهکشان بدهند

به من که گوشه ای از دوزخ خودم هستم *** به قدرِ یک سرِ سوزن کمی جنان بدهند

به من مجال ملاقات با خدا در شب *** به من زبان سخن گفتن و بیان بدهند

چه می شود که در آیم ز پیله ام امشب *** تمام صبح جهان را به من نشان بدهند؟

منِ سفالِ ترک خورده می شوم آرام *** اگر برای شکستن به من زمان بدهند

تمام یافته هایم به لرزه افتادند *** صدای تو... کلمات تو... بلکه جان بدهند

کجاست تا کلماتت مرا منا ببرند *** برات مرقد شش گوشه ی جهان بدهند...؟

بریده ام... کلماتت کجاست ای باران! *** که قدر تشنگی ام لحظه ای توان بدهند؟

مریم سقلاتونی

افتاده به پایت

بسته است همه ی پنجره ها رو به نگاهم *** چندی ست که گم گشته ی در نیمه ی راهم

حس می کنم آیینه ی من تیره و تار است *** بر روی مفاتیح دلم گرد و غبار است

از بس که مناجات سحر را نسرودم *** سجاده ی بارانی خود را نگشودم

پای سخن عشق دلم را ننشاندم *** یعنی چه سحرها که ابو حمزه نخواندم

ای کاش کمی کم کنم این فاصله ها را *** با خمسه عشر طی کنم این مرحله ها را

بر آن شده ام تا که صدایت کنم امشب *** تا با غزلی عرض ارادت کنم امشب

ای زینت تسبیح و دعا زمزمه هایت *** در حیرتم آخر بنویسم چه برایت

اعجاز کلام تو مزامیر صحیفه است *** جوشیده زبور از دل قرآن به دعایت

در پرده عشاق تو یک گوشه نشسته است *** صد حنجره داوود در آغوش صدایت

از بس که ملک دور و برت پر زده، گشته است *** " پیراهن افلاک پر از عطر عبایت "

تنها نه فقط آینه در وصف تو حیران *** باشد حجرالاسود الکن به ثنایت

من کم تر از آنم که به پای تو بیفتم *** عالم شده سجاده و افتاده به پایت

سید حمیدرضا برقعی

سرآمد عبّاد

ای به عبّاد این جهان استاد *** ای ملقب به سید سجاد

ای نبی را تو بهترین فرزند *** ای علی را تو برترین اولاد

ای ز هست تو هستی عالم *** ای زجود تو جود ما ایجاد

ای ز فضل تو عقل آدم مات *** ای ز علم تو در عجب عبّاد

ای ز تو شد خراب کاخ ستم *** وی ز تو کاخ عدل و داد آباد

طاعت خلق این جهان صفر است *** طاعت تو فزون تر از اعداد

نخل دین کام یاب شد از تو *** خرمن ظلم از تو شد بر باد

گشت رسوا یزید بد فرجام *** تا که کردی تو خطبه ای ایراد

از بیانات خانمان سوزت *** سرنگون شد ز تخت ابن زیاد

نطق زیبا و آتشین سخنت *** درس آزادگی به عالم داد

باگذشت تو ای ولی خدا *** ریشه کن شد بنای استبداد

سخنانت به صفحه تاریخ *** ثبت شد تا بشر شود ارشاد

گشت امشب ز یمن میلادت *** دل ما شاد خلق عالم شاد

شعر ژولیده را بکن تضمین *** ای به عبّاد این جهان استاد

مرحوم ژولیده

پیام آور کربلا

ای دعا گشته دعا با نفس روح فزایت *** وی اجابت زده هنگام دعا بوسه به پایت

چشم ارباب کرم از همه سو باز به دستت *** دست ارباب دعا بسته به دامان ولایت

عاشق خُلق نکویت همه جا دوست و دشمن *** دشمن و دوست کند از دل و جان مدح و ثنایت

كثرت خلق الهی همه از یمن وجودت *** وسعت ملک خداوند بود صحن و سرایت

مصحف تو که زبور و صحف آل رسول است *** وحى مُنزَل بُوَد ای روح مناجات، دعایت

تو گل سرسبد گلشن کشتی نجاتی *** رخ گل انداخته از بوسه ی مصباح هدایت

گره از کار فروبسته ی عالم تو گشایی *** گر چه بسته است به زنجیر، ید عقده گشایت

ملک و جن و بشر، ارض و سما گوش، سراپا *** تا دل شب شنوند از لب جان بخش، صدایت

حلقه ی سلسله ها یکسره در حلقه ی ذکرت *** به فلک می رسد از حلقه ی زنجیر، ثنایت

گل لبخند تو بر سنگ لب بام، عجیب است *** با وجودی که کند سنگ عدو گریه برایت

تو پیام آور خون گلوی خون خدایی *** بوده در کرب وبلا مقتل خون غار حرایت

هیجده داغ به دل داشتی و باز شکفتی *** ای زده صبر و رضا خنده به لبخند رضایت

جای تو هم چو خداوند بود در دل مؤمن *** ظاهراً دید عدو گوشه ی ویران شده جایت

می دمد از نفس روح فزا بوی حسینت *** می زند موج ز فریاد درون خون خدایت

نسل ها یک سره چشم اند به دیدار جمالت *** نسل ها یک سره گوش اند به آوای رسایت

سعی تو بوده ره قرب الی الله تعالی *** کربلا مروه شده، شام بلا بود صفایت

به پدر حکم شهادت به تو فرمان اسارت *** با حسین بن علی بود یکی جام بلایت

با وجودی که دو بازوی تو در سلسله بسته *** بود از چار طرف دیده ی سائل به عطایت

بسته درهای جهان بر تو و پشتِ درِ بسته *** ملک و جن و بشر، یک سره هستند گدایت

این عجب نیست که چون پای به محراب گذاری *** ذات معبود دهد سید عباد، ندایت

نه عجب گر ملک العرش کند سرمه ی چشمش *** آن غباری که ز صحرا بنشیند به ردایت

«میثم» و سایه ی لطف تو و فردای قیامت *** ای پناه همه در روز جزا ظل همایت

استاد سازگار

عزیز آسمانی

در دل تاریک شب ها، باز می پیچد دعایت *** می تراود ذکر حق، از سینه ی درد آشنایت

هیچ نوری نیست، نوری نیست... امّا تا می آیی *** ناگهان خورشید، سر بر می کشد از جای پایت

نقطه ی عطف تمام عابدان معنا گرفته *** در قنوت دست هایت، در شکوه ربنایت

کربلا یعنی همان جایی که بیمارش تو باشی *** می رسد از خیمه ها و از نیستان ها نوایت

خلق در خواب خوش اند و زاهدان غرق تظاهر! *** کی خبر دارد کسی از سجده های بی ریایت؟

این جهان، دربار شام است و پر از بی حرمتی ها *** می شود آیا دوباره گل کند زنگ صدایت؟

می شود آیا دوباره گل کند در این زمانه *** پا به پای زینب کبری، طنین خطبه هایت؟

من "فرزدق" نیستم امّا دلم می خواست آقا *** شعرهایم را فقط یک بار می خواندم برایت

تا تو را دارم، چه غم دارم عزیز آسمانی! *** ای خوشا بی بال و بی پر، پرکشیدن در هوایت

خانم سارا جلوداریان

زین العابدینم

کیستم من؟ پیشوای چارم اهل یقینم *** سيّد سجّاد، باب الله، زین العابدینم

قطب عرفان، روح ایمان، جان قرآن، رکن دینم *** هل اتی و کوثر و فرقان و نور و یا و سینم

چون نبی مشکل گشایم، چون علی حبل المتینم *** من على بن حسين بن امیرالمؤمنینم


نیتم، تکبیر و حمدم، کعبه ام، حجرم، مقامم *** زمزمم، سعیم، صفایم، مروه ام، رکنم، مقامم

هم قنوتم هم سجودم هم تشهد هم سلامم *** هم جهادم هم زکاتم هم صلاتم هم صیامم

هم حیاتم هم نجاتم هم امانم هم امینم *** من على بن حسين بن امیرالمؤمنینم


رکن می بالد که دست من نماید استلامش *** کعبه می نازد که من از سوی حق باشم امامش

هر که ما را دوست دارد از خدا بادا سلامش *** هر که با ما بود دشمن تا ابد لعن مدامش

من قسیم جنّت و دوزخ به روز واپسینم *** من على بن حسين بن امیرالمؤمنينم

آسمانی ها همه محو مناجات شب من *** نور خیزد از کلام و، وحی جوشد از لب من

آسمان پیچد به خود در شعله ی تاب و تب من *** ذات حق لبیک گو با ذکر یارب یارب من

گشته محراب دعا آغوش رب العالمينم *** من على بن حسين بن امیرالمؤمنینم


من به شهر شام، روز شامیان را شام کردم *** در غل و زنجیر دشمن یاری اسلام کردم

فتح ثارالله را در سلسله اعلام کردم *** آل سفیان را بسی رسوای خاص و عام کردم

با بیان دلنشین و با کلام آتشینم *** من على بن حسين بن امیرالمؤمنینم


جسم بابم گشت پامال سواران، صبر کردم *** پیکرم از بام ها شد سنگ باران، صبر کردم

سینه ام آتش گرفت از داغ یاران، صبر کردم *** خورد سیلی بر عذار گل عذاران، صبر کردم

با وجود آن که بودی دست حق در آستینم *** من علی بن حسین بن امیرالمؤمنینم

من که خود اصل دعا روح دعا قلب دعایم *** شامیان بی حیا دادند دشنام از جفایم

حلقه های سلسله خون گریه کردند از برایم *** سخت تر بود از زمین کربلا شام بلایم

ریختند از بام، خاکستر به فرق نازنینم *** من على بن حسين بن امیرالمؤمنینم


ظلم و بیداد و ستم از دشمنان پیوسته دیدم *** ده عزیز خویش را در ریسمانی بسته دیدم

چشم گریان، صورت خونین، سر بشکسته دیدم *** شامیان را بهر استقبال، دسته دسته دیدم

حمله با تیغ زبان کردند بر قلب حزینم *** من على بن حسین بن امیر المؤمنينم


عمه ها منزل به منزل چشمشان در اشک ریزی *** متحد گشتند اهل شام با قرآن ستیزی

وای بر احوال آن کو خوار شد بعد از عزیزی *** سرخ رویی خواهرم را خواست از بهر کنیزی

گشت از غیرت عرق جاری به صورت از جبینم *** من علی بن حسین بن امیرالمؤمنينم

من که خورشید جمالم، شد غبار غم نقابم *** با سر پاک پدر بردند در بزم شرابم

پیش چشمم چوب می زد خصم بر لب های بابم *** خارجی کردند در اوج مسلمانی خطابم

گرچه دانستند نور چشم ختم المرسلینم *** من على بن حسين بن امیرالمؤمنینم

استاد سازگار

عطر بهشت

آیه های نور حک گردیده بر پیشانیش *** مهر و مه ماتند در آئینه ی حیرانیش

رو به سوی قبله می افتاد، چون سجاده ای *** آن که محراب دعا زد بوسه بر پیشانیش

از شرار عشق و شیدائی ز بس آتش گرفت *** اشک گل انداخت بر رخساره ی قرآنیش

می تراوید از وجودش عطر اخلاص و یقین *** سید سجاد شد از سجده ی طولانیش

صف به صف در آسمان قدوسیان صف می زدند *** بس که دیدن داشت اشک و حالت روحانیش

در منای عشق و ایثار و وفا روز ازل *** با ذبیح خویش ابراهیم شد قربانیش

مصحف او را زبور آل یاسین خوانده اند *** عارفان را فیض بخشد مصحف عرفانیش

مصحف پاکش شقایق پوش شد ز انفاس او *** جلوه کرده در همین گلزار گل افشانیش

شاهد عشق و شهید زنده ی کرببلاست *** شاهدان غرقِ در خون و شهید ارزانیش

روز عاشورا کنار قتلگاه لاله ها *** موج زد تصویر غم در دیده ی طوفانیش

گرچه در ظاهر عدو بر گردنش زنجیر بست *** بود دشمن هم چو نفس سرکشی زندانیش

در غروب غم فزای کوفه و در شام غم *** شعله زد بر خرمن بیداد خطبه خوانیش

غنچه های عشق پژمردند از غم تا نسیم *** گفت روزی داستان عشق و سرگردانیش

از هوای ابری چشمش دل عالم گرفت *** مزرع دین سبز شد از دیده ی بارانیش

عمر او با یاد روز سخت عاشورا گذشت *** جاودان شد کربلا از گریه ی طولانیش

آشکارا شد گه غسل تن رنجور او *** بر فقیران نان و خرما بردن پنهانیش

از نسیم آستانش می وزد عطر بهشت *** فخر دارد جبرئیل از منصب دربانیش

بهر کسب نور می تابد بر او خورشید و ماه *** حاجت نوری ندارد مدفن نورانیش

میزبانی می کند از زائرانش روز و شب *** کاش ای دل یک شبی بودیم در مهمانیش

کوثر توفیق در دست «وفائی» داده است *** آن که دارد آیه های نور بر پیشانیش

سید هاشم وفایی

سوگوار غربتت

ای زمین و آسمان ها، سوگوار غُربتت *** آفتاب صبحدم، سنگ مزار غربتت

بر جبین فصل ها، هر یک نشان داغ توست *** ای گریبان خزان چاک، از بهار غربتت

یک بقیع اندوه و ماتم، یک مدینه اشک و خون *** سینه هامان یک به یک، آینه دار غربتت

پاک شد آینه از زنگ، ای تماشایی ترین! *** شستشو دادیم دل را، با غبار غربتت

شب سیه پوش، از غم و اندوه بی پایان توست *** شرمگین خورشید، از شب های تار غربتت

شهر یثرب، داغدار خاطرات رنج توست *** خم شده پشت مدینه، زیر بار غربتت

می تپد دل های عاشق، در هوای نام تو *** یا غمی خو کرده هر یک، در کنار غربتت

کاش می شد، روشنای تربت پاک تو بود *** چلچراغ اشک ما، در شام تار غربتت

دایره در دایره پژواکی از اندوه توست *** هیچ داغی نیست بیرون، از مدار غربتت

دامن اشکی فراهم داشتم، یک سینه آه *** ریختم در پای تو کردم نثار غربتت

آشنای زخم دل ها، غربت معصوم توست *** من دلی دارم پریشان، از تبار غربتت

گریه می کند

دریا به دیده ی تر من گریه می کند *** آتش ز سوز حنجر من گریه می کند

سنگی که می زنند به فرقم ز روی بام *** بر زخم تازه ی سر من گریه می کند

از حلقه های سلسله خون می چکد چو اشک *** زنجیر هم به پیکر من گریه می کند

ریزد سرشک دیده ی اکبر بر نوک نی *** این جا به من برادر من گریه می کند

وقتی زدند خنده به اشکم زنان شام *** دیدم سه ساله خواهر من گریه می کند

رأس حسین بر همه سر می زند ولی *** چون می رسد برابر من گریه می کند

ای اهل شام پای نکوبید بر زمین *** کاین جا ستاده مادر من گریه می کند

زن های شام هلهله و خنده می کنند *** جایی که جدّ اطهر من گریه می کند

استاد سازگار

یادت مانده

غربت و بی کسی قافله یادت مانده *** شام اندوه و شب هلهله یادت مانده

خار غم چشم تو را باز نشانده در خون *** پای زخمی و پر از آبله یادت مانده

در خرابه تو هم از پای نشستی آخر *** قامت خم شدهی نافله یادت مانده

زخم بی مرهم چل روز اسارت آقا *** سال ها سلسله در سلسله یادت مانده

سالیانی ست که این داغ شهیدت کرده *** تلخی طعنهی صد حرمله یادت مانده


قاتلت درد و غم و بی کسی عاشوراست *** سالیانی ست دل زخمیات ارباً ارباست

یوسف رحیمی

غمی ناشنیده

دیدم به چشم خویش غمی ناشنیده را *** در یک غروب سرخ بلای عدیده را

با ناله ام زمین زمان گریه می کند *** از مادر ارث برده ام این اشک دیده را

من با همین لبان خودم نیمه های شب *** بوسه زدم گلوی بریده بریده را

یعقوبم و بدست خودم بین بوریا *** چیدم به گریه یوسف پیکر دریده را

یادم نمی رود که چگونه مقابلم *** بستند دست عمه ی قامت خمیده را

یادم نمی رود سر شب لحظه ی فرار *** فریادهای دختر گیسو کشیده را

هنگام جابه جائی سر روی نیزه ها *** دیدم شکاف حنجر و خون چکیده را

لعنت به آن که مرکب خود، نعل تازه زد *** دیدم سپاه روی بدن ها دویده را

یک تار موی عمّه ی ما را کسی ندید *** پوشانده بود نور حسین این حمیده را

بزم شراب و تشت طلا جای خود، ولی *** خون کرده صحنه ای دل مهنت کشیده را

دشمن کنیز خواست و دیدم به چشم خویش *** طفل یتیم و وحشت و رنگِ پریده را

قاسم نعمتی

گریستی

ای تشنه ای که بر لب دریا گریستی *** از دیده خون ز مرگ احبّا گریستی

یعقوب آل عصمت اگر خوانمت رواست *** چون در فراق یوسف زهرا گریستی

گاهی به یاد واقعه ی خونین کربلا *** گاهی به یاد شام غم افزا گریستی

بگذشت چون به پیش رخت سرو قامتی *** بر قلب داغدیده ی لیلا گریستی

در ماتم سه ساله ی بی یاور حسین *** بر سوز آه زینب کبری گریستی

بودی مدام صائم و قائم تمام عمر *** روز، اشکِ غم فشاندی و شب ها گریستی

محمّد علی مردانی

سیدالبکاء

بغضش شکست زخم دلش بی حساب شد *** سجاده اش معطّر با اشک ناب شد

او سيدالبكاء حسینیه ی خداست *** گریه سپاه او شد و پا در رکاب شد

صفحه به صفحه ادعیه های صحیفه اش *** ناگفته های مرثیه بود و کتاب شد

عمری ز داغ روضه ی سخت تنور سوخت *** ذره به ذره یاد لب تشنه آب شد

عکس غروب روز دهم بین چشم او *** با عکس آن هلال سر نیزه قاب شد

یادش نمی رود بدن بی سر حسین *** یا آن محاسنی که به خونش خضاب شد

رگ های روی حنجر زخمی گواه بود *** در بردن سر پدر او شتاب شد

سینه زده برای تنش مثل بادها *** وقتی که نوحه خوان تنش آفتاب شد

دیگر لبش به آب خنک!!!! نه نخورد و رفت *** او روضه دار دائم طفل رباب شد

... خاک فلک به روی سرم که نوشته اند *** با دست بسته وارد بزم شراب شد

محسن حنیفی

بارگران فراق

غم با اراده ی تو زمین گیر می شود *** قدت کمان، ولی نفست تیر می شود

آیات صبر بر در دروازه های شام *** با خون ساق پای تو تفسیر می شود

بشکن به پیش اهل ستم بغض خویش را *** وقتی شکست، بغض تو تکبیر می شود

قد تو زیر بار فراق پدر خمید *** دردانه ی سه ساله چرا پیر می شود؟

تنها نه با خطابه که با غیرت شما *** آه سه ساله تیغه ی شمشیر می شود

خواندند خارجی و نگفتند وصف تو *** تفسیر قدر و کوثر و تطهیر می شود

اطفال شام، سیر ز نان اند وای عجب *** طفل شما به شام ز جان سیر می شود

خون دلی که کرب و بلا شد نصیب تو *** جاری ز جای حلقه ی زنجیر می شود

گر آسمان نگاه به زخم تنت کند *** بر خاک، اوفتاده؛ زمین گیر می شود

«میثم!» از اهل شام بپرس این همه ستم *** با آل فاطمه به چه تقصیر می شود؟

غلام رضا سازگار

قلب پاره پاره

با سوز قلب پاره پاره گریه می کردی *** با چشم های پر ستاره گریه می کردی

دل های نزدیکانتان که جای خود دارد *** که آب می شد سنگ خاره، گریه می کردی

در وقت تجدید وضو تا آخر عمرت *** تا آب می دیدی دوباره گریه می کردی

با یاد اکبر، تا که می آمد به گوش تو *** بانگ اذان از هر مناره گریه می کردی

در کوچه و بازار می دیدی اگر بین *** آغوش مادر شیرخواره گریه می کردی

در خواب اگر می رفت پیشت طفل سیرابی *** با هر تکان گاهواره گریه می کردی

جایی که ننوشته است امّا خوب می دانم *** با دیدن هر گوشواره گریه می کردی

محمّد رسولی

دل سودا زده

دل سودا زده ام ناله و فریاد کند *** هر زمان یاد غم سید سجاد کند

بی گمان اشک به رخساره بریزد از چشم *** هر که یادی ز گرفتاری آن راد کند

بود در تاب تب و بسته به زنجیر ستم *** آن که خلقی ز کرم از الم آزاد کند

به جز از شمر ستمگر نشنیدم دگری *** با تن خسته کسی این همه بیداد کند

تن تب دار و اسیری و غم کوفه و شام *** وای اگر شِکوه این قوم بر اجداد کند

خون ببارد ز غم مرگ پدر در همه عمر *** چون که از واقعه کرب و بلا یاد کند

غیر زینب که بد آن قافله را قافله دار *** کس نبودی که بر آن غم زده امداد کند

نتوان ماتم سجاد نوشتن «خسرو» *** دل اگر سنگ بود ناله و فریاد کند

خسرو

ابن عربی؛ شیعه یاسنّی؟

اشاره

علامه سید جعفر مرتضی عاملی

•

تعریف شیعه از نگاه شیخ مفید (رحمة الله علیه)

•

دلائل تشیّع ابن عربی و نقد آن

درآمد

درباره ی ابن عربی قضاوت های گوناگونی شده است. برخی او را ستوده و برخی او را نکوهش کرده اند. گرایش های برخی از دانشمندان شیعی به افکار ابن عربی باعث شده که تلاش برای اثبات تشیع او بیشتر شود و در مقابل علّامه مرتضی عاملی در کتاب «ابن عربی؛ سنّی یا شیعه» اثبات نموده است که او سنّی بوده است و ادلّه بیان شده برای اثبات تشیّع او را عقیم دانسته است. آن چه در پیش رو دارید خلاصه و چکیده ترجمه کتاب «ابن عربی؛ سنی یا شیعه» است. ترجمه این کتاب توسط استاد سیّدهادی حسینی انجام و توسط بخش فرهنگی موسسه امام هادی (علیه السلام) در سال 1392 به صورت قطع وزیری در 328 صفحه منتشر شده است.

کلید واژه ها:

این عربی، تشیّع، اهل تسنن

پیش گفتار

سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است و صلوات و سلام بر محمّد و خاندان پاک آن حضرت (صلی الله علیه و آله) و لعنت بر همه ی دشمنان آن ها از پیشینیان و پسینیان، تا روز قیامت.

آن چه ما را به تألیف این کتاب وا داشت، پرسش های فراوانی است که درباره ی تشیع ابن عربی به ما می رسد، همو که صاحب کتاب " الفتوحات المكيّه "، " فصوص الحکم "، " الوصايا " و دیگر آثار است. احساس کردیم برخی تحت تأثیر شایعه ی شیعه بودن ابن عربی قرار گرفته اند و در برابر بعضی از اندیشه های او هر چند به صورت جزئی و محدود، تسلیم اند، با این که این افکار، با مذهب اهل بیت (علیهم السلام) هیچ گونه هم خوانی ندارد. لذا با توکّل بر خدا که چشم آرزوهاست سوی او و او بهترین برآورنده ی خواسته هاست این بحث را در چند فصل سامان دادیم.

جعفر مرتضی حسینی عاملی - عیثا الجبل (عيثا الزط سابق - اول الجمادی الثانی 1424 هجری) ابن عربی یکی از ارکان صوفیه به شمار می آید که درباره ی تصوف نوشته های بسیاری دارد. بعضی از کتاب های او در بردارنده ی اشارات بلندی است که مضمون آن ها اعجاب بر انگیزند، لیکن وی در بعضی دیگر از نوشته هایش گاه افول و سقوط می کند و کورکورانه و بی هدف، قلم می فرساید و به حد ابتذال می رسد گروهی به ابن عربی خوش گمان اند و این اشارات بلند را برای هر آن چه از ابن عربی بروز یافته، معیار قرار می دهند و با جدیّت می کوشند از همه ی اشتباهات و لغزش های ابن عربی چشم پوشند، امّا جمهور علما و فقهای ما، به افکار ابن عربی اهمیتی نمی دهند، چرا که با ضروریات تشیّع، ناسازگار است. البته در این میان، مردمانی کوتاه فکر و نافرهیخته ای یافت می شوند که می پندارند همه ی افکار ابن عربی خط تشیع را می نمایاند. لذا لازم است که حقیقت امر در ارتباط با ادّعای تشیّع ابن عربی، وارسی گردد.

وجود اشاراتی بسیار اندک در کلام ابن عربی، بعضی از شیعه را برانگیخته تا تشیع ابن عربی را ادّعا کنند با این که در برابر آن ها دلایل بی شماری هست که پایبندی او را به مذهب اهل سنت گویاست و اعتقاد و تعصّب بی نهایت او را نشان می دهد.

عالمان ذیل، ابن عربی را شیعه می دانند: (1)


1) در کتاب [روح مجرد؛ : 323، چاپ یازدهم] به نقل از کتاب [شرح مناقب محیی الدین: 24، چاپ سنگی، اثر سید صالح موسوی خلخالی]، آمده است: (اشخاصی مانند ابن فهد حلی و شیخ بهایی و محقّق فیض کاشانی و مرحوم مجلسی اول و قاضی نورالله تستری و محدث نیشابوری و غیر این ها، پای در اثبات تشیع وی فشارند) (م).

• محدّث نیشابوری.

• ابن فهد حلی.

• قاضی نورالله شوشتری.

• شیخ بهایی.

• فیض کاشانی.

• محمّد تقی مجلسی. (1)

بعضی بر این ها، سید صالح موسوی خلخالی را نیز می افزایند. (2)ما نمی خواهیم در صحّت این نسب به این علما، تحقیق کنیم، گر چه این نسب جای سخن دارد، (3)

• اهل تصوف، در صدد بر آمده اند که محمّدتقی مجلسی را از کسانی بر شمارند که به تشیع ابن عربی معتقدند، لیکن محمّد باقر مجلسی (فرزندش)، او را از این عقیده مبرّا می داند و آنان را تکذیب می کند. [به رساله ی اعتقادات علامه مجلسی، رجوع کنید].

• شیخ بهایی، سخنانی را که به نظرش پسندیده می آمد و با اهداف وی در آثارش سازگار می افتاد، بر می چید، چنان که بعضی از کلمات و اشعارش، این پندار را به ذهن می آورد که او به طریقه ی صوفیه گرایشی داشت. امّا نسبت تصوف به شیخ بهایی، مانند ادّعای اهل سنت است که با مشاهده ی مدارای وی با آن ها او را از خودشان می انگارند.

• فیض کاشانی، دارای نوساناتی در زندگی است، از حالی به حال دیگر در می آید از فلسفه به تصوف و به اخباری بودن، از اخبار گرایی به طریقه ی فقها (اجتهاد). به هر حال فیض بیان می دارد که شیاطین بر ابن عربی سیطره یافتند و نیز بی ادبی (رفتار زشت) و دیگر ناشایست ها را به او نسبت می دهد.

• شوشتری، فانی در حب اهل بیت (علیهم السلام) بود. حریصانه می کوشید هر که را شبهه ای پیرامون تشیع او مطرح می شود، شیعه بداند و این مطلب به روشنی از کتاب " مجالس المومنین " او به دست می آید.

و امّا منشا نسبت این دیدگاه را به ابن فهد سراغ نداریم تا در آن بنگریم. امّا نسبت به دیگر اشخاص، به آسانی می توان دریافت که چه مسلک و مرامی داشتند.

بلکه می گوییم:

ابن عربی سنّی متعصّب است و با همه ی توان می کوشد مبانی تشیع را متزلزل سازد و ارکان آن را زشت و ناموزون جلوه دهد.

این گزاره ها، در ضمن این پژوهش و در صفحاتی که از این پس می آید، روشن خواهد شد.


1) منهاج السنة، ج 4، ص 87.

2) صالح ابن محمد سعيد خلخالی از شاگردان میرزا ابوالحسن جلوه می باشد و کتاب [شرح دوازدهم امام] که به محی الدین عربی منسوب است از آثار وی به شمار می رود. وی در آغاز صفر در سال 1306هجری، در تهران درگذشت و در مزار شیخ صدوق (ابن بابویه) به خاک سپرده شد. [الذریعه 7: 100] (م).

3) بعضی از دوستان، این نسب را به گونه ی زیر پاسخ داده است:

دلایل تشیع ابن عربی و نقد آن ها

چه کسی شیعه است؟

شیخ مفید رحمت الله علیه می گوید:

تشیّع در لغت، پیروی دین دارانه از شخص و ارادت مخلصانه به اوست، خدای متعال می فرماید:

فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ (1) شیعه ی موسی، بر کسی که دشمن او بود، از موسی کمک خواست.

در این آیه در ولایت و عداوت، میان آن دو نفر فرق می نهد و سبب تشیع را برای یکی از آن دو ولا (دوستدار بودن) قرار می دهد.

تا این که می نگارد:

امّا هنگامی که علامت تعریف بر این واژه در آید، به طور ویژه، پیروان امیرالمومنین (علیه السلام) مقصود است، آنان که دوستدار آن حضرت اند و به امامت بلافصل او پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) معتقدند و کسانی را که در خلافت بر او پیش افتادند، بر نمی تابند.

یعنی حکم به تشیع نیازمند فراهم آمدن دو چیز است، اگر هر کدام از آن دو نباشد نمی توان شخصی را شیعه دانست و آن دو عبارت اند از:

یک: شخص از پیروان علی (علیه السلام) و دوستداران آن حضرت باشد و به امامت بی واسطه ی ایشان پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) اعتقاد یابد.

دو: امامت کسانی را که در مقام خلافت بر آن حضرت (علیه السلام) پیشی جستند، بر نتابد. این رکن دوم، مهم تر از اولی است، زیرا ولایت راستین جز به آن تحقّق نمی یابد.

آیا ابن عربی، این دو رکن را با هم داشت تا بتوان به تشیع وی - به معنای عام آن - حکم کرد؟ در هر حال، شرح حال ابن عربی در فصول آینده، روشن خواهد شد.


1) منهاج السنة، ج 4، ص 87؛ اصول مذهب الشيعة، ج 1، ص 451؛ نظرية الامامة، أحمد محمود صبحى، ص 409.

سر آغاز و مقدمه

دلایل ذیل را برای تشیّع ابن عربی آورده اند:

عبارتی از محیی الدین بن عربی نقل می کنند و خاطر نشان می سازند که این عبارت، بر شیعه بودن او دلالت دارد، آن عبارت چنین است:

خداوند خلیفه ای دارد که خروج می کند. وی از عترت رسول الله (صلی الله عله و آله)، از پسران فاطمه (علیها السلام) می باشد که نامش با نام رسول الله (صلی الله علیه و آله) مطابقت دارد. جدّ او حسین بن علی بن ابی طالب (علیهما السلام) است. مردم با او، در میان رکن و مقام، بیعت می نمایند. سعادتمندترین مردم که از وجودش بهره مند می شوند، اهل کوفه اند. او پنج سال یا هفت سال یا نه سال زندگی می کند. و اگر - هر آینه - شمشیر در کفش نبود، فقها، فتوا به کشتنش می دادند. به جهت آن که ایشان اعتقاد دارند که هم صاحبان اجتهاد و هم زمان اجتهاد سپری شده است و در عالم، دیگر مجتهدی نمی تواند بوده باشد و خداوند پس از ائمّه آن ها، کسی را که دارای مرتبه ی اجتهاد باشد، به وجود نمی آورد.

با توجّه به این متن برای تشیع ابن عربی به بندهای زیر استدلال کرده اند:

یک: این عبارت که (أنّ اللهَ خَليفَةَ يَخرِج...)، خدا خلیفه ای دارد که خروج می کند...، زیرا اهل سنت گر چه به ظهور مهدی موعود اعتقاد دارند، امّا قائل اند که وی در آینده به دنیا خواهد آمد. اعتقاد به حیات و وجود امام مهدی (علیه السلام) از ویژگی های شیعه ی دوازده امامی است.

دو: ابن عربی می گوید: (وَ أَسْعَدُ النَّاسِ بِهِ أَهْلُ الکوفه)، نیک بخت ترین مردم به او اهل کوفه اند. این عقیده نیز از مختصات شیعه دوازده امامی است.

سه: نکوهش هایی که در این متن، نسبت به مجتهدان شده است، مربوط به فقهای اهل تسنن است، چرا که آنان قائل اند دوره اجتهاد سپری شده است.

در پاسخ می گوییم:

همه آن چه را ذکر کرده اند شایستگی ندارد که به آن ها بر درستی عقیده ی ابن عربی یعنی تشیع او استدلال شود زیرا:

1.

گروه هایی از اهل سنّت کتاب هایی را در احوال ائمّه دوازده گانه نوشته اند.

2.

ابن عربی، تصریح ندارد که این خلیفه الاهی (یعنی همان مهدی) که پیرامونش سخن می گوید، زنده است یا نه؟ استدلال کننده، چرا از پیش خود (قید حیات) را بر آن می افزاید؟

3.

رهسپار شدن امام مهدی (علیه السلام) پس از ظهور به کوفه و فرستادن لشکریان به دیگر سرزمین ها، از اعتقادات خاص شیعه نیست، چنان که این روایت در کتاب های اهل سنّت نیز هست. (1)

4.

نسبت به تاختن ابن عربی بر کسانی که به پایان یافتن دوران اجتهاد قائل اند، می گوییم: ابن عربی، تنها عالم سنّی نیست که به نقد این موضوع پرداخته باشد و آن را به اجمال و تفصیل رد کرده باشد.

شیخ آقابزرگ تهرانی رحمت الله علیه می گوید: در میان اهل سنّت کسانی اند که به فتح باب اجتهاد فرا می خوانند و از زمانی که انسداد آن آغاز شد تا به امروز، بر این کار اعتراض دارند، مانند:

• ابوالفتح شهرستانی (م 5548).

• ابواسحاق شاطبی (م5790).

• سیوطی (م911ه).

سیوطی رساله ای دارد که آن را " الرَّدُّ علی مِنْ أَخْلَدَ الَىَّ الارض وَ جَهِلَ انَّ الِاجْتِهَادِ فِي كُلِّ عَصْرٍ فَرَضَ " (2)(رد بر کسانی که به زمین چسبیده اند و نمی دانند که اجتهاد در هر زمانی واجب است) می نامد و در مقدمه ی آن می نویسد:

بر مردم، نادانی چیره شده و فراگیر گشت و لجبازی و ستیزه جویی کور و کرشان ساخت، ادّعای اجتهاد را (کاری خطرناک و) بزرگ شمردند و امری ناپسند دانستند. این نادانان در نیافتند که اجتهاد از واجبات کفایی در هر عصری است و بر اهل هر زمانی واجب است که گروهی در هر ناحیه ای به این کار دست یازند. (3)

امثال اشخاص ذیل بر این کار اعتراض کردند:

• جمال الدین افغانی (اسدآبادی)

• شیخ محمد عبده

• محمد رشید رضا (4)

• سید سابق (5)

حتی اگر مقصود ابن عربی امام مهدی (علیه السلام) باشد و این که او هم اکنون زنده و فرزند امام حسن عسکری (علیه السلام) است، این سخن بر تشیع او دلالت نمی کند، زیرا حدیثی را که می گوید:

بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) دوازده خلیفه یا امیر یا امام می باشند که همه شان از قریش اند.


1) سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 527؛ ميزان الإعتدال، ج 2، ص 532؛ لسان الميزان، ج 3، ص383.

2) این کتاب اخیراً در مصر، از سوی مكتبة الثقافة الدينية، انتشار یافته است.

3) النظرية الإمامة، ص 409.

4) اصول مذهب الشيعة، ج 1، ص 451.

5) منهاج السنة، ج 4، ص 87.

در صحیح ترین کتاب ها و مسانید آن ها روایت شده است که در رأس آن ها صحیح بخاری، صحیح مسلم، سنن ابی داود، مسند احمد است. این حدیث از بیست و اندی صحابی در ینابیع المودة روایت شده است. (1)این حدیث، علمای اهل سنت را به حیرت انداخته است و در بیان مراد از آن به هر سو چنگ انداخته اند، و به طریقی به حل اشکال پرداخته اند. اینان می گویند: این را می پذیریم که حدیث مذکور، بر دوازده امامی منطبق است که شیعه قائل اند (همان ها که اوّلشان علی (علیه السلام) و آخرشان مهدی (علیه السلام) است) لیکن خلافت و امارت و امامت آن ها را به آن چه با حفظ سایر خصوصیات اعتقادی اهل سنّت، تناسب دارد (به ویژه، نسبت به ابوبکر و عمر و عثمان و دیگر حاکمان) تفسیر می کنیم.

بر تشیع ابن عربی به این مطلب استدلال کرده اند که وی به قیاس عمل نمی کرد و بدان قائل نبود، در حالی که اهل سنت به قیاس عمل می کنند. (2)

ملا سید صالح خلخالی موسوی (که از مبرزین شاگردان آقا سید میرزا ابوالحسن جلوه اصفهانی است) در کتاب خود به نام شرح مناقب محیی الدین بن عربی شرحی از محدّث نیشابوری در تشیع محیی الدین آورده و در آن جا ذکر کرده است که وی از جمله ادلّه بر تشیع محیی الدین را مخالفت با قیاس دانسته است...) [روح مجرد: 319، چاپ یازدهم] (م).

در پاسخ می گوییم:

این کار نیز بر تشیع ابن عربی دلالت نمی کند، زیرا:

اولاً: شافعی و کسانی دیگر از امامان اهل سنّت، به قیاس عمل نمی کنند و به آن قائل نیستند. ثانیاً: به فرض ابن عربی در عدم عمل به قیاس با شیعه همسو باشد، این کارش اورا در زمره ی شیعیان در نمی آورد، زیرا شیعه دارای ارکانی است که در رأس آن ها برنتافتن صحّت خلافت کسی به جز امیر المومنین (علیه السلام) است و جسارت به حضرت زهرا (علیها السلام) را رفتاری می شمارد که خدا و رسول (صلی الله علیه و آله) را خشمناک ساخت و کسی را که به این جسارت دست یازد از هر مقامی محروم می داند، چه رسد به مقام خلافت و امامت و ابن عربی، نسبت به کسانی که بر حضرت زهرا (علیها السلام) تاختند و مقام خلافت را غصب کردند، چنین عقیده ای ندارد.


1) تاريخ صلة التاريخ الطبری، یا متمم تاریخ طبری که نوشته غریب بن سعد قرطبی است. ج 8، ص 34.

2) سید محمّد حسین حسینی تهرانی می نویسد: (حضرت آقا، سید هاشم حداد) نیز این جمله محیی الدین را تمجید می نمودند که می گوید: وَ أَمَّا القیاس فَلَا أَقُولُ بِهِ وَ لَا اقلد فِيهِ جَمَلُهُ واحده - و اما قیاس، پس من رای بر طبق آن نمی دهم و یک سره و به طور کلی در این مسئله تقلید نمی کنم -.

ثالثاً: از سخنان ابن عربی به دست می آید که وی اعتراض بر اهل قیاس را بر نمی تافت و کسی را که به قیاس عمل می کرد، به منزله ی کسی می شمرد که به شریعت الاهی عمل می کند، در حالی که عقیده شیعه در این مسئله، چنین نیست.

رابعاً: ابن عربی، آن گاه که بر ضرورت استبعاد قیاس، استدلال می کند، آن چه را که در شمار اهانت ها به پیامبر (صلی الله علیه و آله) است، پسندیده می داند، زیرا می گوید:

بلکه خدای سبحان، آن گاه که پیامبر با سوگند، حلال الاهی را بر خویشتن حرام ساخت (در داستان عائشه و حفصه) او را عتاب کرد و فرمود: یا ایها النبى لم تحرم ما احل الله لک تبتغی مرضات ازواجک (1)- ای پیامبر، چرا برای به دست آوردن دل زنانت، آن چه را که خدا بر تو حلال ساخت (برخود) حرام کردی؟! این رأی را نفس پیامبر به نظرش نمایاند. اگر این دین، به رای (دیدگاه شخصی) سامان می یافت، رأی پیامبر از رأی کسی که معصوم نیست، اولی بود. (2)

با این که این آیه - که به صورت عتاب الاهی می نماید - برای ثبت نهایت ثنا و مدح و تکریم پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شد. خدای متعال می خواهد، این خُلق عظیم پیامبر (صلی الله علیه و آله) را برای ما آشکار سازد و به او می گوید تا ما بشنویم:

چرا که تا این اندازه، بردبار و کریم و بزرگوار و نجیبی؟!

آیا این گونه سخن خدا را با پیامبر (صلی الله علیه و آله)، می توان سرزنش او شمرد و کاستن از شان او دانست و ناچیز انگاری قدر و مقام پیامبر (صلی الله علیه و آله) پنداشت؟! حاشا و کَلّا (هرگز، به هیچ وجه) لیکن ابن عربی، می خواهد کلام الاهی را به آن چه نقض {و برخلاف} مقصود حقیقی است، تفسیر کند، بلکه امر بدان جا می رسد که نقض و مخالفت {با اوامر الهی} را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) نسبت می دهد.

اشعار ابن عربی درباره وصیت

بر تشیّع ابن عربی، به اشعاری استدلال کرده اند که در آن، موضوع وصیت (و جانشینی) را می آورد:

وَصَّى الإلهُ و اَوصَت رُسُلُه فلذا *** كانَ النَّاسى بهم من أَفضَل العَمَل

لولا الوصيّةُ كان الخَلقُ فِى عَمَه *** وَ بالوصيّة دامَ المُلكَ فى الدُّوَل

فَاعمَد اليها وَ لا تهمل طَريقَتَها *** انَّ الوصيَّةَ حكم الله فى الاَزَل (3)


1) سوره تحریم، آیه 1.

2) الفتوحات، ج3، ص 69 (م).

3) روح مجرد، ص 327، الفتوحات المكية، ج 4، ص 444 (آغاز باب 560، چاپ دار صادر، افست از چاپ دار الكتب العربية الكبرى، مصر)؛ روضات الجنات، ج 4، ص193، چاپ سنگی، به نقل از کتاب الوصایا (اثر ابن عربی)

خدا و پیامبرانش {نسبت به اوصیا} وصیت کردند، از این رو، اقتدا به آنان از برترین اعمال است.

•

اگر این وصیت نبود {و برای پیامبر جانشینی تعیین نمی گشت} خلق در کوری (و سرگردانی) به سر می بردند، به وصیت است که فرمان روایی در دولت ها دوام می یابد.

•

تو هم به این وصیت رو آور و این شیوه را از دست مده، زیرا وصیت حکم ازلی خداست. (1)می گویند: این ابیات، به اشاره، در بردارنده ی حُسن درونی و پاک بودن عقیده ی ابن عربی است. (2)

در پاسخ می گوییم:

یک: ابن عربی از وصی پیامبر (صلی الله علیه و آله) سخن می گوید، امّا تعیین نمی کند که این وصی (و جانشین) چه کسی است؟

دو: امّا نسبت به توصیف امام علی (علیه السلام) به (وصی) در بعضی از کتاب های دیگرش، باید گفت: قرینه ای که ثابت کند ابن عربی - در آن موارد - وصیت در امر امامت یا خلافت را قصد کرده است، وجود ندارد. از این روست که اهل سنّت تصریح دارند به این که حضرت علی (علیه السلام) وصی پیامبر (صلی الله علیه و آله) می باشد، به این اعتبار که وصایت حضرت علی (علیه السلام) - به نظر آن ها - مربوط به امور شخصی پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود مانند: دیون، امانت ها و بعضی از چیزهایی که در برخورد با فرزندانش یا در رفتار با غیر آن ها (و دیگر چیزها) ارتباط داشت.

سه: ابن عربی - خود - تصریح می کند که میان پیامبر (صلی الله علیه و آله) و ابوبکر، شخص دیگری وجود ندارد. آیا این سخن، دلالت ندارد که وی بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله)، مقام اول را از آن ابوبکر می دانست؟!

چهار: ابن عربی تصریح می کند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) بعد از خود، کسی را جانشین نساخت. (3)


1) علّامه تهرانی خاطر نشان می سازد که این اشعار و ادامه ی آن که در مجموع 21 بیت است در صدر باب 560 فتوحات قرار دارد و این باب را به خاطر فزونی اهمیت، جداگانه چاپ کرده اند. مکتبه قصیباتی در دمشق (در سال 1376هجری) برای بار دوم آن را با عنوان (الوصايا للشيخ محيى الدين بن عربی) به چاپ رسانده است. [ روح مجرد: 325-324، پانویس 4، چاپ یازدهم] (م).

2) متن سخن علّامه تهرانی چنین است: (و این اشعار آبدار نیز که نسج خاطر اوست، کاشف است از حسن ضمیر و صفای نیت وی، زیرا که عقیده علمای تسنن آن است که تعیین وصی بر خدا و پیغمبر لازم نیست. و او از جهت اشعار از حسن طویت خود با این اشعار آبدار، عقیده ی صافیانه ی خود را اظهار نموده و بر مخالت طریقه ی جماعت، تعریض آورده است) [روح مجرد: 325] (م).

3) فصوص الحكم، ص 163.

حدیث منزلت

می گویند: ابن عربی - با دقّت – به حدیث منزلت اشاره کرده است، عبارت وی چنین است:

«فَصُّ حِكْمَةِ امامية فِي كَلِمَةٍ هارونية» زیرا این عبارت بر دو چیز دلالت دارد. (1)

یکی آن که: ایهامی در ظاهر عبارت، نصب نموده، به طوری که ممکن است از ظاهر عبارت - به طور ایهام - چنین قصد شود که، حکمت طائفه امامیه، در کلمه هارونیه است که حدیث منزلت و لفظ (اخلفنی) باشد. و دیگر آن که: به جهت مخالفت علمای جماعت، از انکار خلافت هارونی - که عقیده آن جماعت است - استكشاف نموده، مقام هارونی را صریحاً با لفظ امامت آورد و از مخالفت آن جماعت مبالات نکرده. [روح مجرّد: 329-330، چاپ یازدهم]. (م).

الف) ظاهر این سخن «حکمت طائفه امامیه در کلمه ی هارونیه»، همان حدیث منزلت است.

ب) ابن عربی در عبارتش {در این جا} به صراحت، مقام هارونی را با واژه ی (امامت) می آورد و به مخالفت علمای اهل سنت اهمیتی نمی دهد. (2)

در پاسخ می گوییم:

یکم: ابن عربی در این فصل، هیچ چیزی را که به این سخنان اشاره داشته باشد (سوای همان عنوان) نمی آورد.

دوم: واژه (امامت) نزد اهل سنت نیز به معنای (خلافت) به کار می رود. آنان خلافت هارون را برای برادرش موسی با این برهان انکار می کنند که هارون، پیش از موسی در گذشت، به آنان می گوییم: مقصود از حدیث منزلت، اثبات منزلت هارون برای امیرالمومنین (علیه السلام) است این منزلت، هرگاه ثابت شود، باقی می ماند.

سوم: هرگاه برای این اشاره ی ادّعا شده، در شناخت حقیقت اعتقاد ابن عربی، نشانه و اثری - هر چند ناچیز - باشد، چرا در تصریحاتی که در این پژوهش آمده و به ده ها (بلکه به صدها) مورد می رسد، دلالتی بر ضدّ آن نباشد؟! به ویژه آن که ابن عربی تصریح می کند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) کسی را به عنوان جانشین - بعد از خود - نگمارد.


1) متن سخن این بعض، بر اساس نقل از علّامه تهرانی چنین است: از آن جایی که شیخ عارف را هوای تشیّع بر سر بوده، از این عبارت، دوگونه بشارت از حدیث منزلت داده است:

2) روح مجرد، ص 330-332.

مودّت ذوی القربی (دوست داشتن خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله))

به ابن عربی نسبت داده اند که سروده است. (1)

رَایتُ وِلائی آل طه وَسيلة (2)*** عَلَى رَغم اَهلِ البُعد يُورثنی القُربى

فَما طَلَبَ المَبعوث أجراً عَلَى الهُدى *** بِتَبليغه الّا المَودَّةَ في القُربى (3)

دوست داشتن خاندان پیامبر را وسیله ی نجاتی برای خود می دانم، علی رغم عقیده ی کسانی که از آنان دوری می گزینند، این کار مرا به خدا نزدیک می سازد.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) در برابر ابلاغ رسالت، پاداشی جز دوست داشتن (و اظهار ارادت به) خاندانش را نخواست. و این شعر را از دلایل تشیّع او شمرده اند.

در پاسخ می گوییم:

یک: این دو بیت، بیشتر از اظهار محبت و دوستی برای اهل بیت (علیه السلام) دلالت ندارد ،شافعی، اهل بیت (علیهم السلام) را ستوده است و به طور قطع، وی شیعه نیست. نیز ابن ابی الحدید معتزلی اهل بیت (علیهم السلام) را می ستاید و در این عرصه به افراط می گراید، در حالی که همه ی توانش را برای ردّ عقاید شیعه به کار می برد.

دو: اگر این دو بیت، بر تشیع ابن عربی دلالت کند، گروه های بزرگی از اهل سنّت در تشیع داخل اند، با این که بعضی از آن ها از سر سخت ترین کسان علیه شیعه به شمار می آیند مانند: فضل بن روزبهان، ابن حجر هیثمی و...

در تاریخ آمده است که عمرو بن عاص، حضرت علی (علیه السلام) را می ستود و نیز مدح آن حضرت (علیه السلام)، از سوی معاویه، عمر و دیگر اشخاص رسیده است.

سه: پیش از این گذشت که ابن عربی - خود - تصریح می کند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) احدی را جانشین خود نساخت. (4)

چهار: ما در صحّت نسبت این شعر به ابن عربی شک داریم، زیرا گنجی {شافعی} می گوید: بعضی از مشایخ ما، محمد بن العربی - استاد محقّقان - سروده است: رایت ولائی آل طه وسیله...، دوستی خود را نسبت به آل پیامبر (علیهم السلام)، مایه ی نجات می دانم... (5)


1) علامه تهرانی می نویسد: و این اشعار را نیز که در طریقه ی موالات اهل بیت اطهار (علیهم السلام) است، قاضی تستری، به وی مستند داشته. [روح مجرد: 327] (م).

2) در بعضی از منابع، به جای واژه ی (وسیله)، (فریضه) ثبت است (م).

3) مجالس المومنین، ج 2، ص 281 (به نقل از احیاء علوم الدین)؛ روح مجرد، ص 327 (چاپ یازدهم).

4) فصوص الحكم، ص 163.

5) كفاية الطالب، ص 313.

ابن حجر هیثمی، می گوید:

این شعر، سروده ی شیخ جلیل، شمس الدین، ابن العربی است: (رایت ولائی آل طه...). (1)

ملاحظات زیر را شایان توجّه می دانیم:

الف) این دو بیت را در مولفات ابن عربی نیافتیم.

ب) دو نفر به نام (ابن عربی) و (ابن العربی) موسوم اند:

1.

قاضی محمد بن عبدالله بن محمد معافری اشبیلی مالکی، ابوبکر ابن العربی. وی از حافظان حدیث و صاحب كتاب العواصم من القواصم و كتاب عارضة الأحوذي في شرح سنن الترمذي و دیگر کتاب هاست که به مشرق زمین کوچید و در سال 543 هجری در گذشت. (2)

2.

محمد بن علی بن محمد ابن العربی، ابوبکر حاتمی طائی اندلسی، معروف به محیی الدین بن عربی و ملّقب به شیخ اکبر.

محمّد قطه العدوی می نویسد:

وی را به (محیی الدین) لقب داده اند و به (حاتمی) و (ابن عربی) (بنا بر اصطلاح اهل شرق) معروف است تا وی از قاضی ابوبکر بن العربی، تمایز یابد. (3)

بعد از آن چه گذشت می گوئیم: گنجی شافعی، از علمای شرق زمین است، وی به (ابن العربی) تعبیر می آورد و این، همان تعبیری است که در الصواعق نیز هست. اگر آن چه را (العدوی) می گوید، صحیح باشد، قائل این دو بیت، ابن العربی است، یعنی قاضی ابوبکر، محمد بن عبدالله بن محمد معافری و سراینده ی آن، محیی الدین، محمد بن علی، ابن عربی طائی، نخواهد بود.

ج) لقبی که هیثمی به قائل این دو بیت، اطلاق می کند، (شمس الدین) می باشد و پیداست که لقب صاحب الفتوحات (محیی الدین) است. و این، قرینه ی دیگری است بر این که مقصود، ابن عربی دیگری است، یا او، قاضی معافری می باشد (که همان محمد ابن العربی است) یا شخص دیگری غیر از این دو نفر است.


1) الصواعق المحرقة، ص 259، چاپ سال 1403ه، دار الكتب العلمية، بيروت.

2) الاعلام، ج 6، ص 230.

3) الفتوحات المكية، ج 4، ص 554.

سلمان از اهل بیت (علیهم السلام) است

برای تشیّع ابن عربی، استدلال کرده اند به آن چه وی در حق سلمان محمّدی (فارسی) بر زبان می آورد و می گوید:

این شهادتی از سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله)، برای سلمان فارسی به طهارت و حفظ الاهی است، زیرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درباره اش می فرماید:

سَلمان مَنا اَهلِ بِیت - سلمان از خاندان ماست -.

خدا برای (اهل بیت (علیهم السلام)) به تطهیر و زدایش پلیدی از آنان، گواهی می دهد و از آن جا که به آن ها جز شخص پاکیزه و مقدّس، نسبت نمی یابد و به مجرد اضافه، عنایت الاهی شخص را در بر می گیرد، پس گمانت به خود اهل بیت چیست؟! آنان پاک و پاکیزه اند، بلکه عین طهارت و پاکیزگی اند. (1)

در پاسخ می گوییم:

استناد به این سخن برای اثبات تشیع ابن عربی درست نمی باشد. زیرا:

اول: مدایح ثناگویی های ابن عربی برای غیر اهل بیت (علیهم السلام) اگر بیش از این عبارات نباشد، کمتر از آن نیست. بلکه وی، خود را می ستاید و برای خودش امور و مقامات بلندی را اثبات می کند که فراتر از مقامات انبیا و اوصیاست، چنان که وی اولیای صوفیه را به سخنانی به مراتب بزرگ تر از این، مدح می کند. امّا ستایشی که از ابوبکر و عمر (و غیر آن دو) بر زبان می آورد، فراتر از حدّ تصور می باشد.

دوم: ابن عربی، همان گونه که به این آیه برای اهل بیت (علیهم السلام) (عصمت) را ثابت می کند، برای عمر نیز صفت (عصمت) را ثابت می کند. به عقیده ی ابن عربی، مقصود از اهل بیت (علیهم السلام) همه اولاد حضرت زهرا (علیها السلام) تا روز قیامت و (جعفر) و (سلمان) در زمره ی آنان در می آید، با این که آن دو از فرزندان حضرت زهرا (علیها السلام) نیستند.

ابن عربی، میان (آل) و (اهل) فرق می نهد و می گوید: آل البیت، علما و صالحان از امّت پیامبرند. بدین سخن، وی - به پندار خودش - عقیده تشیّع را ویران می سازد زیرا شیعیان اعتقاد دارند که اهل بیت (علیهم السلام) به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و حضرت زهرا (علیها السلام) و امامان (علیهم السلام) اختصاص دارد.

ابن عربی، تصریح دارد به این که طهارت اهل بیت (علیهم السلام) آنان را از گناهان ظاهری باز نمی دارد، حدود و احکام در دنیا بر آن ها جاری می شود. امّا در آخرت، معاصی آسیبی به آن ها نمی زند.


1) الفتوحات المكية، ج 1، ص 196.

کتاب دوازده امام (علیهم السلام)

بعضی کتابی به نام (دوازده امام (علیهم السلام)) را به ابن عربی نسبت داده اند و آن را دلیل تشیّع این شخص شمرده اند. (1)

در پاسخ می گوییم:

اولاً: اشخاص بسیاری در مناقب امامان دوازده گانه، کتاب هایی نوشته اند در حالی که هیچ کس شک ندارد که آنان از علمای اهل سنت اند، مانند: شبلنجی، ابن صباغ، شبراوی، قندوزی، ابن طلحه، گنجی (و دیگران). بلکه بعضی از کسانی که درباره ی امامان دوازده گانه، آثاری را نوشته اند، دشمنی شان را با شیعه آشکار ساخته اند مانند: ابن حجر هیثمی (صاحب كتاب الصواعق المحرقة)، فضل بن روزبهان - صاحب كتاب (ابطال نهج الباطل) - که در این اثر، به رد کتاب (نهج الحق) {اثر علّامه حلی} می پردازد.

ثانیاً: تالیف این نوع کتاب ها پیرامون اهل بیت (علیهم السلام) و در خصوص ائمّه ى اثنا عشر (علیهم السلام) (چنان که پیش از این روشن ساختیم) در راستای پاسداری از مکتب تسنن صورت می گیرد، زیرا حدیثی که ثابت می کند امامان دوازده نفرند، اهل سنت را عاجز ساخته است. راه حلی که به نظر این متعصّبان رسیده، این است که مقصود از این حدیث این است که ائمّه در هدایت و تقوا مقام بلندی دارند.


1) سيد صالح موسوی خلخالی، به عبارت ابن عربی در فتوحات اشاره می کند (که درباره ی این حدیث پیامبر (صلی الله علیه و آله) است که: (سلمان از ما اهل بیت است) و ابن عربی، آن را شهادت پیامبر (صلی الله علیه و آله) به طهارت سلمان می انگارد سپس می نویسد: (اگر چه از امثال این گونه عبارات - با وجود کلمات متضافره دیگری که مرجح سنیت اوست - اثبات تشیع وی مشکل است، ولی بعد از ملاحظه تضاعیف این عبارات (که دفاتر و تصانیف او به آن ها مملو و مشحون است) یقین حاصل می شود به این که ضمیر وی را از محبت آن ارواح مقدسه سروری بوده و قلب سلیمش از مشکات انوار طاهره اکتساب نوری نموده، چنان چه این مناقب ائمّه اثنی عشریه را جمعی از نتایج خاطر او شمرده و آن تصنیف شریف را بر سلامت ارادت وی آیت محکم دانسته و بر قوت ایمان برهان اعظم گرفته اند. [شرح مناقب: 37-48، به نقل از روح مجرد: 330-331] (م).

ثالثاً: در صحّت نسبت کتاب (دوازده امام) به ابن عربی، تردید هست، مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی، می نویسد:

کتاب المناقب با عنوان (دوازده امام) به محیی الدین بن عربی نسبت داده شده است. بسا، انشای عیانی خفری (که در جلد 9، ص 777 ذکر شد) (1)باشد. (2)

رابعاً: هرگاه ادّعا کنند که نشانه های تسنن ابن عربی (که بدین پایه از قوت و فراوانی است) تقیه ای باشد یا در کتاب های او دست برده اند، به ایشان می گوییم. کدام ضرورت وی را ملزم می ساخت که دست به تألیف زند و عهده دار این کار شود؟! چرا ابن عربی در همه ی آثارش تا این حد اغراق (زیاده روی) می کند، سپس - در این جا - تقیه را از یاد می برد و کتابی را درباره امامان دوازده گانه می نویسد؟!

ذکر مناقب اهل بیت (علیهم السلام)

بر تشیّع ابن عربی، به مناقب اهل بیت (علیهم السلام) که وی در کتاب هایش آن ها را می آورد، استدلال کرده اند. سید محمّد حسین تهرانی می نویسد:

كتب محیی الدین گر چه مشحون است از مناقب اهل بیت (علیهم السلام) هم چون کتاب محاضرة الابرار و مسافرة الاخبار ولی اساس مطالبش بر اصول اهل سنت است، هم چون همین (فص داودی) که ذکر شد. و امّا در فتوحات مکیه (که آن را در مکّه تالیف نموده است) چیزی که موافق اصول اهل سنت باشد، نیست. (3)

در پاسخ می گوییم:

یک: هرگاه همه ی مناقبی را که ابن عربی در کتاب هایش نسبت به خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) می آورد، بر پایه اصول اهل سنت باشد، این امر، دلیل تسنن اوست. زیرا تمایز میان شیعه و سنی، روایت مناقب اهل بیت (علیهم السلام) یا پذیرش یا انکار آن ها نیست، بلکه تن دادن به سزامندی آن ها به مقام خلافت بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) و بطلان خلافت کسانی است که بر آن ها پیشی جستند.

دو: این که کتاب فتوحات، چیزی را که موافق اصول اهل سنت باشد، در بر ندارد، تشیع ابن عربی را اثبات نمی کند، بلکه اثبات شیعه بودن به این است که مطالب وی با اصول مذهب شیعه ی امامی هماهنگ باشد.

أ- در مآخذ مذکور، آمده است: عیانی خفری، محمد بن محمود شیرازی متخلص به (عیانی) و ملقب به (دهدار) صاحب كتاب خلاصة الترجمان است که در سال 1013 هجری آن را تالیف کرد (م).


1) در مآخذ مذکور، آمده است: عیانی خفری، محمد بن محمود شیرازی متخلص به (عیانی) و ملقب به (دهدار) صاحب كتاب خلاصة الترجمان است که در سال 1013 هجری آن را تالیف کرد (م).

2) الذريعة، ج 22، ص 317-318.

3) روح مجرد، ص 338.

سه: این سخن که: (در کتاب فتوحات، چیزی همسو با اصول مذهب اهل سنت نیست) درست نیست و صحیح این است که {بگوییم:} همه ی این کتاب بر پایه اصول اهل سنت می باشد.

چهار: به ذکر مناقب اهل بیت (علیهم السلام)، هر مسلمانی پایبند است. مهم تصریح به لوازم و معانی این مناقب می باشد، که همان دلالت این مناقب بر بطلان خلافت کسانی است که بر امام علی (علیه السلام) پیش دستی کردند و حقّش را غصب کردند. نویسندگان کتاب های صحاح و غیر آن بسیاری از مناقب اهل بیت (علیهم السلام) را می آورند با این که به شدّت، به اصول تسنن،، ملتزم اند.

على (علیه السلام) امام عالم

بر تشیع ابن عربی به کلمه ای که به او نسبت داده اند، استدلال می ورزند. فیض و {عبدالوهاب} شعرانی می گویند: صاحب الفتوحات پس از این یاد کرد که اول ظاهر در وجود {نخستین موجود عالم هستی} پیامبر ما (صلی الله علیه و آله) است، می گوید: نزدیک ترین شخص به او علی بن ابی طالب (علیه السلام) بود، امام عالم و سرّ همه انبیا. (1)

در پاسخ می گوئیم:

یکم: در فصل (هَكَذَا يدافعون عَنِ ابْنِ عربی) تحت عنوان (الدس فِي كِتَابِ الفتوحات) و دیگر جاها، آورده ایم که کتاب های ابن عربی در معرض دستبرد و تحریف قرار گرفت و آن چه را بر خلاف مذهب اهل سنت بود، در آن افزودند، این واژه، از روشن ترین مصادیق این دستبرد خواهد بود، زیرا اهل سنت سعی دارند این امر {امامت عالم} را به ابوبکر اختصاص دهند. مگر این که از این عبارت، معنایی اراده شود که با اعتقادات مذهب آن ها تناسب یابد.

دوم: شعرانی (2)و دیگران، ادّعا می کنند کسانی در کتاب الفتوحات المکیه مطالبی که بر خلاف


1) الردود و النقود، ص 345 (از آثار شیخ ابراهیم آل عرفات، قطیفی قدیحی، متوفای اواسط قرن 13)؛ كلمات مكونة، ص 181؛ الیواقیت و الجواهر (شعرانی)، ج 2، ص 20، مبحث 32، روح مجرد، ص 346.

2) مقصود از شعرانی، عبدالوهاب بن احمد بن علی حنفی (م1973ه) است که در (فلقشنده) مصر به دنیا آمده و در (ساقیه ابی شعره) از آبادی های (منوفیه) رشد و پرورش یافت و نسبش به شعرانی، به همین جهت است و در (قاهره) درگذشت. شعرانی در طول عمر خویش آثار فراوانی را نگاشت که بعضی از آن ها در زمینه ی عرفان و تصوف است، مانند: القواعد الكشفيه، (الْكِبْرِيتُ الاحمر فِى عُلُومِ الشَّيْخُ الاكبر)، (مدارک السالكين الَىَّ رُسُومَ طَرِيقِ الْعَارِفِينَ)، (الْيَوَاقِيتِ وَ الْجَوَاهِرِ فِي عَقَائِدِ الاكابر) و... [الاعلام 181-4: 182] [نیز بنگرید به، شذرات الذهب 545 - 544:10]، در این مآخذ - به نقل از عبدالرئوف مناوی در الطبقات - وی صوفی مسلک و صاحب کرامت به شمار آمده است و نسبش (شعراوی) می باشد. (م).

اهل سنّت است، افزوده اند. (1)

عبدالوهاب شعرانی که قبرش در قاهره زیارتگاه می باشد،... کتابی دارد به نام الیواقیت و الجواهر... در آن عبارت محیی الدین را به طور کامل آورده، یعنی تتمه عبارتی را که ذکر کردیم، چنین است:

و والده الامام العسكرى ابن الامام على النقى (بالنون) ابن الامام محمد التقى (بالتائ) ابن الامام على بن موسى الرضا، تا می رساند به حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) و نام اهل بیت (علیهم السلام) را ذکر می کند. و این، در نسخه ی دست نخورده ی فتوحات مکیه ای که شعرانی داشته، بوده است که از تمام چاپ های فتوحات حذف کرده اند! (م).

علی رغم این ادّعا، این عبارت منسوب به ابن عربی، در الفتوحات یافت نمی شود.

سوم: سخنانی را که ابن عربی پیرامون ابوبکر و عمر و طلحه و زبیر و عایشه و حتی معاویه و متوکل و حجاج می آورد، مجالی برای این اعتقاد باقی نمی گذارد که وی از امامت به معنای شیعی آن را قصد کرده باشد.

چهارم: یادآور شدیم که ابن عربی تصریح می کند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) بعد از خود کسی را جانشین نساخت. (2)

پنجم: قطیفی و فیض، عبارت (امام العالم) را از کجا آورده اند؟ آن چه در الفتوحات المکیه هست، غیر این جمله است. ابن عربی می نگارد:

خدای متعال فرمود: مثل نور خدا، چونان چراغدانی است که در آن چراغی باشد. (3)

خدا نورش را به مصباح (چراغ) تشبیه کرد. در آن (هبای) {هیولای کل} کسی جز حقیقت (صلی الله علیه و آله) که عقل {اول} نامیده می شود، به پذیرش آن نزدیک نبود، پس او سید همه ی عالم است و نخستین وجودی {بود} که ظاهر شد.

وجود آن حضرت از نور الهی و از (هبا) و از حقیقت کلیه است. در (هبا) {هیولای کل} عین او یافت شد و در عین عالم از تجلّی اش پدید آمد.

نزدیک ترین مردم به او، علی بن ابیطالب بود و اسرار همه انبیا. (4)

در این عبارت، نیامده که حضرت علی (علیه السلام) (امام عالم) است.


1) شایان توجّه است که در کتاب [نکته ها از گفته ها 209-208:2] [چاپ سوم، تابستان 1388] که گزیده ای از سخنرانی های استاد سید عبدالله فاطمی نیا می باشد، آمده است: متاسفانه در این کتاب، دست خیانت تحریف وارد شده و از جمله مواردی که تحریف نموده اند - در اکثر چاپ ها - همین قسمت مربوط به امام زمان (علیه السلام) می باشد. عبارت در اکثر طبع ها چنین است: اعْلَمْ انَّ اللَّهِ خليفه يَخْرُجُ فِي آخِرِ الزَّمَانِ وَ لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيَا الايوم الْوَاحِدَ، لَطَوَّلَ اللَّهُ ذَلِكَ الْيَوْمَ حَتَّى يَلِىَ تِلْكَ الخليفه، وَ هُوَ مِنَ وُلْدِ فاطمه...

2) فصوص الحکم، ص 163.

3) سوره نور، آیه ی 35.

4) الفتوحات المكية، ج 1، ص 119 (چاپ دار صادر)؛ الردود و النقود، ص 345.

چنان که شعرانی این فقره را از فتوحات نقل می کند و یادآور نمی شود که این کلمه به امام علی (علیه السلام) منسوب است، هر چند عبارت وی نیز با متن فتوحات فرق می کند، وی می نویسد. آن حضرت (صلی الله علیه و آله) مبدا ظهور عالم است و اول موجود {آفرینش}. شیخ محیی الدین می گوید: نزدیکترین مردم به آن (هبای) {هیولای کل} علی بن ابیطالب (علیه السلام) بود. همو که جامع اسرار همه ی انبیاست. (1)

ششم: چنان که در این بند وجود ندارد که (حضرت علی (علیه السلام) جامع اسرار انبیاست)، بلکه در آن می خوانیم (نزدیکترین مردمان به پیامبر، علی بود و سرّ همه ی انبیا). میان این مطلب و این که آن حضرت (علیه السلام)، در بردارنده ی همه ی اسرار انبیا (علیهم السلام) باشد، فرق زیادی هست.

هفتم: صرف نزدیکی حضرت علی (علیه السلام) از حيث ظهور در وجود، بدان معنا نیست که آن حضرت بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) از همه برتر است، به نظر ابن عربی، بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) ابوبکر، افضل است، زیرا وی تصریح دارد به این که میان پیامبر (صلی الله علیه و آله) و ابوبکر شخصی نیست. مقصودش از قُرب علی (علیه السلام) به پیامبر (صلی الله علیه و آله) از نظر نسب است، نه فضل و برتری.

خاطر نشان ساختن حدیث غدیر

برای اثبات تشیّع ابن عربی به سخن او پیرامون غدیر نیز استدلال کرده اند که گفته است:

پیامبر (صلی الله علیه و آله) در حجة الوداع، در برابر همه ی پیروانش که در آن سفر حضور داشتند، ایستاد، خطبه خواند، تذکر و بیم و هشیار باش داد. وعده و وعید را خاطر نشان ساخت، تا این که فرمود: «آیا آن چه لازم بود به شمار رساندم؟!» گفتند: آری، ای پیامبر خدا. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: پروردگارا، شاهد باش. (2)

در پاسخ می گوییم:

یکم: سبب روی برگردانی ابن عربی از ذکر ایمان به امامت خلفا می تواند عدم وجود مناسبت باشد.

دوم: بسیاری از علمای اهل سنت، حدیث غدیر را در کتاب هایشان آورده اند و بر تسنن خویش باقی مانده اند و به تاویل آن دست یازیده اند و از تبعات التزام به آن در آمده اند.

سوم: چگونه این اشارات ضعیف و سست را برای دلالت بر تشیع ابن عربی، کافی دانسته اند؟

چهارم: خود ابن عربی تصریح می کند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) هیچ کس را بعد از خود، جانشین نساخت، را چگونه اشاره اش به حدیث غدیر، دلیل بر تشیع او می باشد؟!


1) اليواقيت و الجواهر، ص 339، چاپ دار احیا التراث، موسسة التاريخ العربي.

2) روح مجرد، ص 329 (در چاپ یازدهم، ص 326).

از حضرت علی (علیه السلام) به (فلان) کنیه می آورد

می گویند: ابن عربی، در شناخت اسرار (بسم الله الرحمن الرحیم) و رازهای سوره فاتحه، می نگارد: و ترتیب دو نقطه ی، که بعد از یکی {میم} می آید و بعد از دومی {الف} وجود عالمی است که سوی ایشان مبعوث شد. و نقطه ای بعد آن می آید (فلان) است و نقطه ای که بعد آن الف هست (محمّد (صلی الله علیهو آله)) می باشد. (1)

می گویند: ابن عربی از واژه ی (فلان) حضرت علی (علیه السلام) را قصد می کند، زیرا مناسب تقیه در این مورد، همین استعمال است.

در پاسخ می گوییم:

اولا: نص موجود در الفتوحات المکیه چنین است:

و نقطه ای که در پی آن {میم} می آید، ابوبکر است... (2)

ثانيا: متن کلام وی چنین است:

و نقطه ای که در پی آن الف است {محمّد (صلی الله علیه و آله)} می باشد. {یاء} بر هر دو چتر زده است، هم چون {غار} (اِذ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ انَّ اللَّهُ مَعَنَا) (3)هنگامی که به همراهش گفت: اندوهگین مباش، خدا با ماست! ابوبکر با صدقش پایدار ماند و محمّد (صلی الله علیه و آله) با حق. در حالی که پیامبر در آن وقت بر آن حال قرار داشت. حکم {نیز} بود، مانند رفتاری که روز جنگ بدر، در دعا و پافشاری، انجام داد و ابوبکر از آن فریاد کشید، چرا که حکیم حق هر جایی را کامل و تام به جا می آورد. و چون اجتماع دو صادق (راست گو) با هم، صحیح نمی باشد، ابوبکر در حال نبی (صلی الله علیه و آله) نایستاد و با صدق خود به او {در کنارش} ثابت ماند. اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) در این جایگاه نمی بود، ابوبکر در آن مقامی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ایستاد، می ایستاد، زیرا بالاتر از او وجود نداشت که وی را از این کار باز دارد. در این هنگام، هم صادق و هم حکیم این جایگاه بود و ما سوای آن تحت حکمتش قرار می گرفت. چون نقطه ی ابوبکر به طالبان (و مشتاقان) نگریست، بر محمّد (صلی الله علیه و آله) تأسف خورد، بی تابی کرد و صدق او بیشتر شدو در پی این تاسّف گفت: {لا تَحْزَنْ} اندوهگین مباش {انَّ اللَّهُ مَعَنَا} خدا - هم چنان که به ما خبر دادی - با ماست. (4)

ابن عربی، سخن را بر همین منوال ادامه می دهد و محور کلام وی، ابوبکر است، نه امام علی (علیه السلام) از این رو، چگونه ممکن است مقصود از کلمه ی (فلان)، حضرت علی (علیه السلام) باشد نه ابوبکر.


1) كتاب الردود و النقود، ص 323.

2) الفتوحات المكية، ج 1، ص 110، چاپ دار صار (افست از روی چاپ دار الکتب العربية الكبرى، مصر)

3) سوره توبه، آیه 40.

4) الفتوحات المكية، ج 1، ص 110، چاپ دار الكتب العربيّة الكبرى.

برکت اهل بیت (علیهم السلام)

گاه بر تشیّع ابن عربی به این سخن استدلال شده که وی عقیده دارد: موحدان در آتش باقی نمی مانند و اگر هم که بمانند، به برکت اهل بیت (علیهم السلام) آتش بر آن ها سرد و خنک و مایه ی سلامتی و آرامش می شود. (1)

پس این سخن دلالت دارد که قلب ابن عربی آکنده از محبت اهل بیت (علیهم السلام) است و درباره آن ها چنین سطحی از تاثیر را اعتقاد دارد، بدان پایه که به برکت آن ها آتش سرد و سلامت می گردد.

در پاسخ می گوییم:

الف) ابن عربی، برای ابوبکر و عمر و دیگران و برای اولیای صوفیه، برکات و مقاماتی فراتر از این را ثابت می کند و بعضی از آن ها را برای اهل بیت (علیهم السلام) و برای غیر آن ها به اثبات نمی رساند.

ب) محبّت اهل بیت (علیهم السلام) به نص قرآن، بر هر مسلمانی واجب است، لیکن همه ی مطلوب، این نیست، بلکه اعتقاد به امامت آن ها مهم می باشد و این که شخص، اثبات امامت را برای غیر آن ها صحیح نداند.

ج) در قیامت برای هر مومنی {حق} شفاعت هست، لیکن این کار به معنای ثبوت امامت برای این شفیع کننده نیست. احادیث درباره شفاعت، فراوان و گوناگون است.


1) الفتوحات المكية، ج 4، ص 148، تحقیق ابراهیم مدکور و عثمان يحيى.

پی نوشت ها

1- روح مجرد، ص 326 (چاپ 1423ه) و در چاپ یازدهم، ص 323.

2- سوره قصص، آیه 15.

3- الطبقات الكبرى، ابن سعد، ج 6، ص 10؛ ينابيع المودة ج 3، ص 173، 214، 300، 399، 394.

4- حصر الاجتهاد، ص 26، الاجتهاد و التجديد في التشريع الاسلامی، ص 259.

5- حصر الاجتهاد، ص 26-28، الاجتهاد و التجديد فى التشريع الاسلامى، ص 74 و 94 و 356 و 377 و 390.

6- فقه السنة، ص 7 و 14.

7- ينابيع المودة لذوى القربى، ص 289-290 (م)

8- سوره تحریم، آیه 1.

9- الفتوحات، ج3، ص 69 (م).

10- روح مجرد، ص 327، الفتوحات المكية، ج 4، ص 444 (آغاز باب 560، چاپ دار صادر، افست از چاپ دار الكتب العربية الكبرى، مصر)؛ روضات الجنات، ج 4، ص193، چاپ سنگی، به نقل از کتاب الوصایا (اثر ابن عربی)

11- فصوص الحكم، ص 163.

12- روح مجرد، ص 330-332.

13- مجالس المومنین، ج 2، ص 281 (به نقل از احیاء علوم الدین)؛ روح مجرد، ص 327 (چاپ یازدهم).

14- فصوص الحكم، ص 163.

15- كفاية الطالب، ص 313.

16- الصواعق المحرقة، ص 259، چاپ سال 1403ه، دار الكتب العلمية، بيروت.

17- الاعلام، ج 6، ص 230.

18- الفتوحات المكية، ج 4، ص 554.

19- الفتوحات المكية، ج 1، ص 196.

20- الذريعة، ج 22، ص 317-318.

21- روح مجرد، ص 338.

22- الردود و النقود، ص 345 (از آثار شیخ ابراهیم آل عرفات، قطیفی قدیحی، متوفای اواسط قرن 13)؛ كلمات مكونة، ص 181؛ الیواقیت و الجواهر (شعرانی)، ج 2، ص 20، مبحث 32، روح مجرد، ص 346.

23- فصوص الحکم، ص 163.

24- سوره نور، آیه ی 35.

25- الفتوحات المكية، ج 1، ص 119 (چاپ دار صادر)؛ الردود و النقود، ص 345.

26- اليواقيت و الجواهر، ص 339، چاپ دار احیا التراث، موسسة التاريخ العربي.

27- روح مجرد، ص 329 (در چاپ یازدهم، ص 326).

28- كتاب الردود و النقود، ص 323.

29- الفتوحات المكية، ج 1، ص 110، چاپ دار صار (افست از روی چاپ دار الکتب العربية الكبرى، مصر)

30- سوره توبه، آیه 40.

31- الفتوحات المكية، ج 1، ص 110، چاپ دار الكتب العربيّة الكبرى.

32- الفتوحات المكية، ج 4، ص 148، تحقیق ابراهیم مدکور و عثمان يحيى.

حسن ختام - ابن تیمیه و انکار فرزند امام عسکری (علیه السلام)

اشاره

ابن تیمیه می نویسد: (1)

قَدْ ذَكَرَ مُحَمَّدُ بْنُ جریر الطَّبَرِىُّ وَ عَبْدِ الباقی بْنُ قَانِعِ وَ غیرهما مِنْ أَهْلِ الْعِلْمِ بِالْأَنْسَابِ وَ التواريخ أَنَّ الْحَسَنَ بْنُ عَلِىٍّ العسكرى لَمْ يَكُنْ لَهُ نَسْلُ وَ لَا عَقَّبَ وَ الْإِمَامِيَّةِ الَّذِينَ یزعمون أَنَّهُ كَانَ لَهُ وَلَدُ يَدْعُونَ أَنَّهُ دَخَلَ السرداب بسامرا وَ هُوَ صَغِيرُ مِنْهُمْ مَنْ قَالَ عُمْرَةُ سَنَتَانِ وَ مِنْهُمْ مَنْ قَالَ ثَلَاثٍ وَ مِنْهُمْ مَنْ قَالَ خَمْسِ سِنِينَ. (2)

محمد بن جریر طبری، صاحب کتاب تاریخ و عبدالباقی بن قانع (3)از کسانی دیگری که عالم به انساب هستند، (4)می گویند اصلاً امام عسکری فرزندی (علیه السلام) نداشته است. امام عسکری (علیه السلام) عقیم بوده است. و شیعه خیال می کند که او فرزندی داشته است و داخل سرداب شده است و امثال این ها.

عین همین مطالب را احسان الهی ظهیر در کتاب الشيعة و اهل البيت به تبع ابن تیمیه تکرار کرده است و احمد محمود صبحی از شخصیت های برجسته وهابی در كتاب النظرية الإمامة، (5)و دکتر غفاری از لیدرهای معاصر وهابی و از اساتید دانشگاه های عربستان سعودی در کتاب اصول مذهب الشيعة (6)نیز به تفصیل این افترا را عنوان داشته اند.

ابن تیمیه (7)گفت: محمد بن جریر طبری گفته که امام عسکری (علیه السلام) فرزندی نداشته است و اولادی از خود باقی نگذاشته است ولی در کتاب تاریخ ابن جریر چنین مطلبی وجود ندارد ولی در کتاب صلة التاريخ الطبرى (8)نقل شده است ولی نویسنده آن محمد بن جریر نیست بلکه غریب بن سعد قرطبی (9)است و مضاف بر این که نقل مورد نظر هیچ ارتباطی با امام عسکری (علیه السلام) ندارد. در کتاب صلة تاريخ الطبرى، قضیه به این شکل است: مردی به در کاخ مقتدر عباسی آمد و گفت کار مهمّی با مقتدر دارم و اگر من را فوری به او نرسانید، اتفاقات ناگواری خواهد افتاد. آن ها ترسیدند و

راهش دادند. او مطالبی از گذشته و آینده را مطرح می کرد. از او


1) منهاج السنة، ج 4، ص 87.

2) منهاج السنة، ج 4، ص 87؛ اصول مذهب الشيعة، ج 1، ص 451؛ نظرية الامامة، أحمد محمود صبحى، ص 409.

3) عبدالباقی یک فردی است از دیدگاه عامّه کاملاً ضعیف و مذموم.

4) سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 527؛ ميزان الإعتدال، ج 2، ص 532؛ لسان الميزان، ج 3، ص383.

5) النظرية الإمامة، ص 409.

6) اصول مذهب الشيعة، ج 1، ص 451.

7) منهاج السنة، ج 4، ص 87.

8) تاريخ صلة التاريخ الطبری، یا متمم تاریخ طبری که نوشته غریب بن سعد قرطبی است. ج 8، ص 34.

9) قرطبی برای این قضیه هیچ مصدر و سندی ذکر نمی کند و خود قرطبی، نویسنده کتاب، مجهول است. در کتاب های تراجم، شرحی برای این شخص نوشته نشده است. خیر الدین زرکلی از علمای وهابی در کتاب الأعلام، ج 4، ص 227 می گوید: غریب بن سعد قرطبی، متوفای 369 ه، 979 میلادی، اصالتاً نصرانی بوده و در استانبول ترکیه زندگی می کرده، او زبان عربی را آموخت و در زمان مستنصر کاتب حکومت عباسی شد.

می پرسند نام شما چیست؟ گفت: من محمّد بن حسن بن علی بن موسی بن جعفر الرضا (علیهم السلام) هستم. یعنی من نوه ی امام رضا (علیه السلام) هستم از حسن (علیه السلام). بعد جالب این است که مقتدر دستور می دهد که افرادی از ابی طالب بیایند و این شخصی را که می گوید من نوه امام رضا (علیه السلام) هستم و اسم پدرم حسن (علیه السلام) است، را شناسایی کنند. تعدادی از آل ابوطالب می آیند؛ مخصوصاً آقای ابن طومار و می گویند: لَم يَعقَبَ الحَسَن (علیه السلام) - فرزند امام رضا (علیه السلام) که جناب حسن (علیه السلام) است، اصلاً فرزندی نداشته است. (1)یعنی آقا امام رضا

(علیه السلام) از فرزندش حسن (علیه السلام)، نوه ای نداشته است. بنابر این جریان در مورد حسن بن علی بن موسی الرضا (علیهم السلام) است نه محمد بن الحسن بن علی بن محمد الهادی (علیهم السلام)، پس هیچ ارتباطی به فرزند امام عسکری (علیه السلام) ندارد و ادّعای ابن تیمیه مبنی بر این که اهل انساب نوشته اند که امام عسکری (علیه السلام) نسلی نداشته و عقیم بوده است بی اساس و بی مدرک است بخصوص که علمای و دانشمندان بسیاری نسل امام عسکری (علیه السلام) را ثبت و نقل کرده اند. مرحوم شیخ نجم الدین عسکری در جلد اول کتاب خویش، اَلمَهدِىَ الموعود المُنتَظِرَ عِندَ اَهلِ السِنَة، (2)نام چهل تن از دانشمندان اهل تسنن را آورده است که همگی آنان در کتاب های خویش با ایمان به روایات رسیده از پیامبر (صلی الله علیه و آله) به ولادت حضرت مهدی (علیه السلام) اعتراف نموده اند. آیت الله صافی در کتاب خویش، منتخب الاثر، (3)نام 65 نفر و محقّق گرامی، آیت الله فقیه ایمانی در کتاب خود مهدی منتظر در نهج البلاغه، (4)نام 102 نفر از بزرگان عامّه را که به ولادت حضرت ولی عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف تصریح کرده اند را ذکر نموده اند. محقّق توانا جناب ثامر عمیدی نیز نام 128 نفر از علما و بزرگان اهل تسنن را آورده که در کتاب های خود به ولادت حضرت ولی عصر (علیه السلام) اذعان کرده اند از جمله آنان است:

1- محمّد بن طلحه حلبی شافعی در کتاب مطالب السئول فى مناقب آل الرسول در باب دوازده که در خصوص حضرت مهدی (علیه السلام) است، ضمن بحث گسترده ای می نویسد:

او در شهر تاریخی سامرا، دیده به جهان گشود... (5)


1) بعد آن شخص ادّعاهایی می کند و می گوید شمشیر من چنین و چنان است، بعد شمشیر سازها را می آورند، بعد این آقا رسوا می شود و معلوم می شود که این آقا اصلاً نوه امام رضا (علیه السلام) هم نبوده است؛ بلکه فرزندی شخص دیگری است به نام ابن الضبعی است. پدرش را می آورند و این شخص رسوا می شود و به پای مقتدر می افتد. مقتدر گفت که این شخص باید شدیدترین مجازات را تحمّل کند که چرا چنین دروغی گفته است. این شخص را سوار بر شتری کردند در روز ترویه، در میان مردم گرداندند و بعد او را حبس کردند.

2) المهدى الموعود المنتظر عند اهل السنة، ج 1، ص 220.

3) منتخب الاثر، ص 320.

4) مهدی منتظر در نهج البلاغه، ص 23، نام 102.

5) مطالب السئول فى مناقب آل الرسول، ص 88، 1287ش.

2- محمّد بن یوسف کنجی شافعی او در کتاب البیان فی اخبار صاحب الزمان (1)می نویسد:

حضرت مهدی (علیه السلام) فرزند جناب حسن عسکری (علیه السلام) است. آن وجود گرانمایه، زنده و در اوج سلامت و طراوت از زمان غیبت خویش تا کنون در این جهان زندگی می کند...

3- محمد بن احمد مالکی معروف به ابن صباغ در کتاب الفصول المهمه، (2)در باب دوازدهم می نویسد: ابوالقاسم، محمّد، حجّت فرزند حضرت حسن عسکری (علیه السلام) است. او در شهر سامرا و در نیمه شعبان 255 هجری دیده به جهان گشود.

4- سبط ابن جوزی حنفی در کتاب تذکرة الخواص، (3)در مورد فرزندان حضرت امام عسکری (علیه السلام) در بخشی تحت عنوان فصل في ذكر الحجة المهدی (علیه السلام) می نویسد:

او نام بلند آوازه اش محمّد، فرزند حسن عسکری (علیه السلام) است و کنیه اش ابوالقاسم می باشد. او را خلف الحجة، صاحب الزمان، القائم المنتظر نیز خوانده اند و آن حضرت آخرین امامان است.

5- احمد بن حجر در کتاب الصواعق المحرقة (4)به هنگام بحث در مورد شخصیت حضرت امام عسکری (علیه السلام) می نویسد:

او جز فرزندش ابوالقاسم محمد الحجة، فرزندی به یادگار ننهاد و فرزند گرانمایه اش، به هنگامه شهادت پدر، پنج ساله بود، امّا خداوند حکمت و بینشی ژرف و اعجاز آمیز به او ارزانی فرمود.

6- شبراوی شافعی در مورد ولادت دوازدهمین امام نور در کتاب الاتحاف بحب الاشراف (5)می نویسد: امام یازدهم، حسن خالص که به لقب عسکری معروف است و او را شرافت همین بس امام مهدی (علیه السلام) از فرزندان گرانمایه اوست... آن گاه می افزاید: امام مهدی (علیه السلام) فرزند حضرت عسکری (علیه السلام) است و در شهر تاریخی سامرا در پانزدهم شعبان 255 هجری دیده به جهان گشود.

7- عبدالوهاب شعرانی در کتاب الیواقیت و الجواهر (6)تحت عنوان، نشانه های نزدیک شدن رستاخیز، از جمله قیام و ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) را می نویسد. آن گاه می افزاید:

امام مهدی (علیه اسلام) از فرزندان امام عسکری (علیه السلام) است و در پانزدهم شعبان سال 255 بدنیا آمده و او زنده و باقی است تا طبق روایات رسیده از پیامبر (صلی الله علیه و آله) با حضرت عیسی (علیه السلام) که به هنگامه ظهور او از آسمان ها فرود می آید، دیدار کند.


1) البيان فى اخبار صاحب الزمان، ص 336.

2) الفصول المهمة، ص 273.

3) تذکرة الخواص، چاپ جدید، ص 363 و چاپ قدیم، ص 88.

4) الصواعق المحرقة ص 127، چاپ مصر، 1308 ه.ق.

5) الاتحاف بحب الاشراف، ص 178.

6) اليواقيت و الجواهر، ج 2، ص 143، چاپ مصر.

8- عبدالله بن محمد مطیری شافعی در کتاب صحاح الأخبار پس از یادآوری نام بلندآوازه امامان معصوم (علیهم السلام) تا حضرت امام عسکری (علیه السلام) می نویسد:

فرزند حضرت عسکری (علیه السلام) امام مهدی (علیه السلام) دوازدهمین امامان است. نام او محمّد و قائم است و به مهدی (علیه السلام) نیز شهرت دارد.

9- سراج الدين رفاعی در کتاب منتخب الأثر، (1)به نقل از صحاح الأخبار در این مورد می نگارد: امّا، یازدهمین امام، حضرت حسن عسکری (علیه السلام) پس از خویش، فرزندش حضرت مهدی (علیه السلام) را بر جای نهاد و او جانشین پدر و دوازدهمین امام (علیه السلام) است.

10- استاد بهجت افندی در کتاب محاکمه در تاریخ آل محمّد (علیهم السلام) می نویسد:

امام مهدی (علیه السلام) در پانزدهم شعبان سال 255 هجری دیده به جهان گشود و مادرش نرجس بود... (2)

11- حافظ محمد بن محمد حنفی نقشبندی در کتاب فصل الخطاب (3)در این رابطه می نویسد: حضرت عسکری (علیه السلام) یازدهمین امام است و فرزند گرانمایه اش (محمّد) نزد یاران و دوستان راستین خاندان وحی و رسالت مشخص و معلوم بود. او در سال 255 هجری در پانزدهم شعبان دیده به جهان گشود. (4)

12- سلیمان قندوزی حنفی در کتاب ینابیع المودة ضمن ترسيم ولادت حضرت مهدی (علیه السلام) از بانو حکیمه (علیه السلام)، دخت گران قدر حضرت جواد (علیه السلام) به همان صورت که در کتاب های معتبر شیعه آمده است، می افزاید:

این روایت و این گزارش از دیدگاه علما و شخصیت های مورد اعتماد اسلامی، محقّق و مسلم است که ولادت (قائم آل محمّد (علیهم السلام)) پانزدهم شعبان به سال 255 هجری رخ داد و آن حضرت (علیه السلام) در شهر تاریخی سامرا و در حیات پدرش دیده به جهان گشود. (5)

شبلنجی شافعی در نور الابصار (6)و نیز ابن خلکان در وفیات الاعیان (7)و ابن خشاب (8)و محمد امین بغدادی سویدی در سبائك الذهب (9)مورّخ بزرگ عامّه ابی الوردی در تاریخ خود (10)و بسیاری دیگر بر تولّد وجود مبارک حضرت مهدی (علیه السلام) تصریح کرده اند.


1) 18- منتخب الأثر، ص 336.

2) منتخب الاثر، ص 337؛ دفاع عن الكافي، ج 1، ص 587.

3) اين مطلب را از بانوی بزرگ و مورد اعتماد (حکیمه) دختر امام جواد (علیهما السلام) آورده است.

4) منتخب الاثر، ص 332، به نقل از فصل الخطاب.

5) ينابيع المودة، ص 449 – 452، چاپ ایران.

6) نور الابصار، ص 185.

7) وفيات الاعيان، ج 4، ص 176.

8) مهدی منتظر در نهج البلاغه، ص 23؛ دفاع عن الکافی، ج 1، ص 571 به نقل از تاریخ موالید الائمّه.

9) سبائك الذهب، ص 78.

10) نور الابصار، ص 153 به نقل از تاریخ ابن الوردی.

ابن تیمیه و دستبرد به احادیث مهدی (علیه السلام)

ابن تیمیه در منهاج السنّة (1)می نویسد: (2)

عقیده شیعه که می گوید حضرت مهدی فرزند امام عسکری (علیه السلام) است، درست نیست؛ چون پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرموده که: مهدى مِنْ أَهْلِ بَيْتِي يواطئ اسْمُهُ أَسْمَى وَ اسْمُ أَبِيهِ اسْمُ أبی - مهدی (علیه السلام)، خودش هم نام من است و پدرش هم هم نام پدر من -. (3)

بسیاری از روایاتی که جمله «اسْمُ أَبِيهِ اسْمُ ابی» در آن است مانند «لَا تَذْهَبُ الدُّنْيَا حَتَّى اللَّهَ رَجُلًا مِنْ أَهْلِ بَيْتِي، يواطئ اسْمُهُ أَسْمَى وَ اسْمُ أَبِيهِ اسْمُ أبی». (4)از نظر سند ضعیف اند. چون راوی این قضیه، رشدین بن سعد نحری است که خود ذهبی در میزان الاعتدال (5)می گوید: این روایت ضعیف است، ابوزرعه گفته ضعیف است و نسائی گفته که متروک است.

در سنن أبی داود که به آن تکیه زیادی دارند همین اندازه آمده است «يواطئ اسمه اسمی». (6)

بدون این که «اسمه اسم أبی» در آن باشد. فقط آمده که مهدی هم نام من است ولی پدرش هم نام پدرم هست نیامده است. البانی در کتاب صحیح جامع صغیر (7)می گوید این روایت صحيح است. ترمذی در سننش (8)همین روایت را آورده است:

لا تذهب الدنيا حتى يملك العرب رجل من أهل بيتي يواطئ اسمه اسمى. (9) مردی از اهل بیتم که هم نام من است، قیام خواهد کرد... در این جا هم نیامده است که اسم پدرش همنام پدر من است.

ترمذی می گوید:

وَ هَذَا حَدِيثُ حَسَنُ صَحِيحُ.

بغوی در مصابیح السنة (10)که تمام روایاتش را خود ابن تیمیه می گوید صحیح است، آورده و در آن جا این که پدرش هم نام پدر من است، نیست. احمد بن حنبل پنج روایت در این زمینه آورده است؛ یعنی از پنج طریق. در هیچ کدام از این پنج طریق عبارت «اسْمُ أَبِيهِ اسْمُ أبی» ندارد. (11)ابو نعیم اصفهانی، متوفای 430 از اعلام قرن چهارم و پنجم هجری می گوید: طُرُقُ هَذَا الْحَدِيثَ عَنْ عَاصِمٍ عَنْ وَاحِدٍ وَ ثَلَاثِينَ طَرِيقاً - این روایت از طریق عاصم با سی و یک سند آمده است و در هیچ کدام از این سی و یک طریق عبارت «اسْمُ أَبِيهِ اسْمُ أَبى» ندارد. فقط دارد که مهدی (علیه السلام) هم نام من است.


1) منهاج السنة، ج 4، ص 95.

2) همین تعبیر را او در ج 8، منهاج السنة، ص 254 تکرار کرده است.

3) دکتر علی سالوس در کتاب اثر الإمامة فى الفقة الجعفری، ص 134 همین تعابیر ابن تیمیه را پسندیده و به تفصیل نقل می کند.

4) مصنف ابن أبی شیبه، ج 15، ص 198؛ معجم کبیر طبرانی، ج 10، ص 163؛ حاکم نیشابوری، ج 4، ص 443.

5) ميزان الإعتدال، ج 2، ص 49.

6) سنن أبي داود، ابن الأشعث السجستانی، ج 2، ص 310.

7) صحیح جامع صغیر، ج 5، ص 70.

8) سنن ترمذی، ج 3، ص 343.

9) سنن ترمذی، ج 3، ص 343.

10) مصابيح السنة، ص 492.

11) مسند احمد، ج 1، ص 376 و 377 و 430 و 448.

ولی به راستی رد پای عبارت «اسم ابيه اسم ابی» از کجا پیدا شده است؟

ظاهر قضیه این است که عبارت «اسم أبيه اسم أبى» از ساخته پرداخته محمد بن عبدالله نفس زکیّه است که او به نام مهدی قیام کرد و این روایت را جعل کرد. حتی ربید سعودی که از کبار علمای سعودی است، در کتاب الشيعة الإمامية می گوید:

وَ لا ريب أنّ هذَا قَدْ وَضَعَهُ اَصْحَابُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدَاَللَّهِ اَلنَّفْسُ اَلزَّكِيَّةُ هیچ شکی نیست که این روایت را یاران محمد بن عبدالله نفس زکیه جعل کرده اند. (1)آیت الله کورانی هم در کتاب معجم احادیث الإمام المهدی (2)می گوید:

ظاهراً این روایت یا از جعلیات محمد بن عبدالله حسن مثنی است یا محمد بن عبدالله منصور یوسف است. یوسف بن یحیی مقدسی شافعی، در عقدالدرر، احادیثی از منابع عامّه آورده که از آن جمله حدیثی است از ابو نعیم اصبهانی، طبرانی، ابو حاتم و...، که می گوید:

امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: به پیامبر (صلی الله علیه و آله)، عرض کردم: ای پیامبر خدا، آیا مهدی از ما آل محمّد است یا از غیر ماست؟ رسول الله (صلی الله علیه و آله) فرمود: بلکه از ما است، خداوند دین را به وسیله وی تمام می کند؛ همان گونه که به ما آغاز کرد و به وسیله ما، مردم از فتنه نجات می یابند؛ همان گونه که به وسیله ما از شرک رهایی یافتند و به وسیله ما دل هایشان با هم پیوند می خورد. پس از دشمنی به واسطه فتنه، مسلمانان با هم برادر می شوند، همان گونه که پس از دشمنی شرک، مسلمانان با هم برادر در دین گردیدند.


1) الشيعة الإمامية، ص 307.

2) معجم احاديث الإمام المهدى (علیه السلام)، ج 1، ص 178.

پی نوشت ها

1- منهاج السنة، ج 4، ص 87.

2- منهاج السنة، ج 4، ص 87؛ اصول مذهب الشيعة، ج 1، ص 451؛ نظرية الامامة، أحمد محمود صبحى، ص 409.

3- سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 527؛ ميزان الإعتدال، ج 2، ص 532؛ لسان الميزان، ج 3، ص383.

4- النظرية الإمامة، ص 409.

5- اصول مذهب الشيعة، ج 1، ص 451.

6- منهاج السنة، ج 4، ص 87.

7- تاريخ صلة التاريخ الطبری، یا متمم تاریخ طبری که نوشته غریب بن سعد قرطبی است. ج 8، ص 34.

8- المهدى الموعود المنتظر عند اهل السنة، ج 1، ص 220.

9- منتخب الاثر، ص 320.

10- مهدی منتظر در نهج البلاغه، ص 23، نام 102.

11- مطالب السئول فى مناقب آل الرسول، ص 88، 1287ش.

12- البيان فى اخبار صاحب الزمان، ص 336.

13- الفصول المهمة، ص 273.

14- تذکرة الخواص، چاپ جدید، ص 363 و چاپ قدیم، ص 88.

15- الصواعق المحرقة ص 127، چاپ مصر، 1308 ه.ق.

16- الاتحاف بحب الاشراف، ص 178.

17- اليواقيت و الجواهر، ج 2، ص 143، چاپ مصر.

18- منتخب الأثر، ص 336.

19- منتخب الاثر، ص 337؛ دفاع عن الكافي، ج 1، ص 587.

20- منتخب الاثر، ص 332، به نقل از فصل الخطاب.

21- ينابيع المودة، ص 449 – 452، چاپ ایران.

22- نور الابصار، ص 185.

23- وفيات الاعيان، ج 4، ص 176.

24- مهدی منتظر در نهج البلاغه، ص 23؛ دفاع عن الکافی، ج 1، ص 571 به نقل از تاریخ موالید الائمّه.

25- سبائك الذهب، ص 78.

26- نور الابصار، ص 153 به نقل از تاریخ ابن الوردی.

27- منهاج السنة، ج 4، ص 95.

28- همین تعبیر را او در ج 8، منهاج السنة، ص 254 تکرار کرده است.

29- دکتر علی سالوس در کتاب اثر الإمامة فى الفقة الجعفری، ص 134 همین تعابیر ابن تیمیه را پسندیده و به تفصیل نقل می کند.

30- مصنف ابن أبی شیبه، ج 15، ص 198؛ معجم کبیر طبرانی، ج 10، ص 163؛ حاکم نیشابوری، ج 4، ص 443.

31- ميزان الإعتدال، ج 2، ص 49.

32- سنن أبي داود، ابن الأشعث السجستانی، ج 2، ص 310.

33- صحیح جامع صغیر، ج 5، ص 70.

34- سنن ترمذی، ج 3، ص 343.

35- سنن ترمذی، ج 3، ص 343.

36- مصابيح السنة، ص 492.

37- مسند احمد، ج 1، ص 376 و 377 و 430 و 448.

38- الشيعة الإمامية، ص 307.

39- معجم احاديث الإمام المهدى (علیه السلام)، ج 1، ص 178.

منابع و مآخذ

•

ابن تيميه الحراني الحنبلی، ابوالعباس أحمد عبد الحليم، منهاج السنة النبوية، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة الأولى، 1406ه ق.

•

ابن خلكان، أبو العباس شمس الدين أحمد بن محمد بن أبي بكر، وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزمان، دار صادر.

•

ابن صباغ، علی بن محمد، الفصول المهمة في معرفة احوال الائمّة، بيروت، دارالاضواء، 1409ه ق.

•

احمد بن محمد بن علی ابن حجر، الصواعق المحرقة، چاپ مصر، 1308 ه.ق.

•

الترمذى السلمي، ابوعیسی محمد بن عیسی، سنن الترمذي، تحقيق: أحمد محمد شاکر و آخرون، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

•

الطبري، أبي جعفر محمد بن جریر، جامع البیان عن تأویل آی القرآن، ناشر: دار الفکر، بیروت - 1405ه ق.

•

بغدادی، محمد امین، سبائك الذهب في معرفة قبائل العرب، انتشارات محبین، 1425ه ق.

•

سبط جوزی، تذكرة الخواص، بيروت، موسسة اهل البيت، 1401ه ق.

•

شبراوی، عبدالله بن محمّد، الاتحاف بحب الاشراف، دار الكتاب الاسلامی، قم، 1381ه ش.

•

شعرانی، عبدالوهاب بن احمد، اليواقيت و الجواهر في بيان عقائد الاكابر، شركة مكتبه و مطعبة مصطفى البابي الحلبي و اولاده، 1378ه ق.

•

صافی گلپایگانی، لطف الله، منتخب الاثر في الامام الثاني عشر (علیه السلام)، مرکز نشر آثار آیت الله العظمی صافی، قم.

•

فقیه ایمانی، مهدی، مهدی منتظر (علیه السلام) در نهج البلاغه، انتشارات حسینیه عماد زاده، بهار 1375ه ش.

یادداشت