مجله مکتب وحى سال پنجم - شماره شانزدهم - اردیبهشت 1392

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

بسم الله الرحمن الرحیم

قَالَ أَبُو الْقَاسِمِ الْهَرَوى خَرَجَ تَوْقِيعٌ مِنْ أَبِي مُحَمَّد علیه السلام ... فَكَتَبَ إِنَّمَا خَاطَبَ اللهُ الْعَاقِل... النَّاسُ عَلَى طَبَقَاتٍ مُخْتَلِفِينَ شَتّى فَالْمُسْتَبْصِرُ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ مُتَمَسِّكَ بِالْحَقِّ فَيَتَعَلَّقُ بِفَرع أصیلٍ غَيْرُ شَاکٍ وَ لَا مُرْتَابِ لَا يَجِدُ عَنِّى [عَنْهُ] مَلْجَاً وَ طَبَقَةٌ لَمْ يَأخُذ الحق مِنْ أَهْلِهِ فَهُمْ كَرَاكِبِ الْبَحْرِ يَمُوجُ عِنْدَ مَوْجِهِ وَ يَسْكُنُ عِنْدَ سُكُونِهِ وَ طَبَقَةٌ اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ شَأْنُهُمُ الرّدُ عَلَى أَهْلِ الْحَقِّ وَ دَفْعُ الْحَقِّ بِالْبَاطِلِ حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ....یکی از شیعیان نامه ای به امام حسن عسکری علیه السلام نوشت و در ضمن آن اختلاف شیعیان را بازگو نمود امام علیه السلام در پاسخ چنین نگاشتند؛ خداوند تنها مردمان عاقل را مورد خطاب قرار داده است، مردم در ارتباط با من چند دسته اند؛الف کسی که بر راه نجات و رستگاری بصیرت و بینش دارد او چنگ به حق و حقیقت زده و شاخه های آن را گرفته و دستاویز نموده هیچ گونه شک و تردیدی نسبت به من نداشته و پناهگاهی غیر از من نمی جوید.)ب گروهی که حق و حقیقت را از اهلش نگرفته اند ایشان همانند دریانوردانی هستند که با امواج دریا نگران و مضطرب می شوند و با آرامش دریا آرام می گیرند.)ج گروهی که شیطان بر آنان غلبه پیدا کرده اینان کارشان رد کردن اهل حق است و به خاطر حسادتی که در دل دارند حق را به وسیله باطل دفع می کنند. كشف الغمة في معرفة الائمة، 416/2)خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهانویراستار کتاب: مریم محققیان

## اشاره

مکتب وحی سال پنجم/ شماره شانزدهم/ اردیبهشت 1392سرنوشتار- حدیث ثقلین؛ اعتبار و مفاد...3 سر دبیرتعامل عقل و وحی...29 آیت الله سیّد جعفر سیّدانابن تیمیه از نگاه دانشمندان عامّه...45 حجّت الاسلام خیر الله نیک خواهجسارت ابن تیمیه به ساحت مقدّسه حضرت زهرا علیها السلام...77 حجت الاسلام جعفر فاضلتوحید از دیدگاه عرفان و تصوّف و اهل بیت علیهم السلام...105 حجّت الاسلام سیّد محسن طيّب نيایک افسانه صد بهانه...135 حجّت الاسلام عبدالله قمیبررسی دیدگاه های فخررازی...173 استاد علی اصغر ایمان دوستنقد کتابچه تحریف های تفکیکیان...215 حجّت الاسلام سیّد محسن طیّب نیااهل بیت علیهم السلام از منظر ابن عربی... 235 مرحوم استاد عباس سعیدیسیری در زندگانی امام رضا علیه السلام...257 استاد روح الله اسماعیلی روشناوندنگاهی به آموزه تثلیث در مسیحیت...295 حجّت الاسلام محمّد صحّاف کاشانیپشت پرده استعفای پاپ بندیکت شانزدهم...311 مصطفی رستگاریادبیات و اهل بیت علیهم السلام...321 استاد یاسر حوتیبررسی ضرورت بعثت با توجّه به ایجاد صنایع خفیه...353 حجّت الاسلام سیّد حسین میر نورالهیحسن ختام- ابن تیمیه و قیام امام حسین علیه السلام...371 سر دبیرشماره تماس با ما: 09157001433www.maktabvahy.commaktabvahy2009@gmail.com

## سرنوشتار- حدیث ثقلین؛ اعتبار و مفاد### اشارهحدیث ثقلین (1از احادیث مشهوری است که حفاظ و ائمّه حدیث در صحاح و مسانید (2)


1) ثًقَلَيْن، تثنيه «نَقَل» است و کلمه نَقل در لغت به معنای آن چیزی است که مسافر با خود حمل می کند. برخی این کلمه را «ثِقْلَيْن» یعنی به کسر ثاء و سکون قاف، قرائت کرده اند، که در این صورت تثنیه، ثِقل خواهد بود و ثقل در لغت به معنای بار سنگین و گنج آمده است، ولی به نظر می رسد کلمه «ثقلین» در این حدیث شریف، به فتح ثاء و قاف باشد. فیروز آبادی در کتاب [القاموس المحيط: ج 3، ص 353، المؤسّسة العربيّة- بيروت] می گوید: و ثَقَل (به حرکت قاف) متاع مسافر و اثاثیه او و نیز هر چیز نفیسی را که پنهان و محفوظش می دارند، گویند، و از همین لغت است حدیث شريف: ﴿إنِّى تاركٌ فِيْكُمُ الثَّقَلَيْنِ، كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتِی) به نظر می رسد تناسب ضبط اوّل (که ثَقَلَین باشد) با موقعیّتی که این حدیث شریف از رسول خدا صلی الله علیه و آله صادر گردیده بیشتر است، توضیح مطلب این که: مسافری که از شهری به شهری کوچ می کند خصوصاً اگر هرگز قصد بازگشت به مبدأ را نداشته باشد - اسباب و اثاثیه زندگانی اش را با خود می برد و از آن جا که حمل و نقل در آن زمان به سختی و مشقّت انجام می گرفت و انسان نمی توانست تمام لوازم و اثاثیه زندگی را از جائی به جائی، ببرد لامحاله، هنگام کوچ کردن، به حمل گران بهاترین و نفیس ترین اشیاء تحت تملّكش اكتفاء می کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله در مقدّمه «حدیث ثقلین» می فرمایند: بدرستی که من دعوت شده ام و به این دعوت جواب گفته ام و بنابر بعضی از نقل ها فرمودند: من دعوت خواهم شد و جواب مثبت به این دعوت خواهم داد و آن حضرت با این، فرمایشات، اخبار از قرب رحلت جان گدازشان می فرمایند و این که این سرای فانی را ترک و به سرای باقی خواهند شتافت و متعاقب این اخبار، می فرمایند: «و إنّی تارکٌ»، موقعیّت سفر آخرت اقتضاء می کند آن حضرت عزیزترین و گران بهاترین اشیاء خودشان را با خود ببرند، ولی به مقتضای رأفت و لطف بی شائبه ای که بر امّت دارند و از آن جائی که حرص بر بقاء این دین حنیف و شریعت غرّاء دارند این گران بهاترین اشیاء که در طول حیات پر برکتشان نهایت اعتناء و توجّه به آن ها را داشتند در بین امّت باقی گذاشتند و در جای خود ثابت است که محبوب ترین، گران بهاترین و نفیس ترین چیز نزد آن حضرت همانا قرآن کریم و خاندان پاکش علیهم السلام بودند، پس آنچه را که روی حساب مسافرت از این دار فانی باید با خود ببرند، به حساب رأفت و محبّت بی دریغی که به امّت دارند در بین آن ها باقی می گذارند و سپس توصیه می فرمایند که: امّت به آن ها چنگ زده و از آن ها دوری نگزینند، زیرا هدایت ابدی آنان در گرو تمسّک به این دو گوهر نفیس و گران بهایی است که آن بزرگوار به مقتضای لطف خاصّش بر امّت در بین آنان باقی گذاشته اند و البتّه انسب بودن «ثَقَلین» با این معنی، کاملاً واضح است و لو این که قرائت دیگر نیز وافی به مقصود است.

2) از جمله تفسیر ثعلبی، ج 8، ص 40؛ تفسیر بغوی، ج 4، ص 125؛ تفسیر، رازی، ج 8، ص173؛ تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 122؛ الدر المنثور، جلال الدین سیوطی، ج 2، ص 60؛ تفسیر آلوسی، ج 4، ص18؛ الكامل ابن عدی، ج 6، ص 67؛ تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج 42، ص216؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج 2، ص 12؛ سیر اعلام النبلا، ذهبی، ج 9، ص 365؛ سبل الهدی و الرشاد صالحی شامی ج 11، ص 444، مجمع الزوائد، هیثمی، ج 9، ص 163.

و سنن خود به طریق های مختلفی نقل کرده اند. این روایت از نظر سند (1)و دلالت از چنان استحکامی برخوردار است که متعصبین از عامه مانند ابن کثیر (2)و البانی (3)نیز عاجز از انکار بوده و هستند و به صحت آن اقرار کرده اند. ابن حجر مکّی که در کتابی که در ردّ شیعه نوشته است حکم به صحت این حدیث داده است ابن حجر بعد از ذکر حدیث ثقلین می نویسد بدان این حدیث، بیشتر از بیست طریق از صحابه (4)

1- امير المؤمنين على ابن ابیطالب علیه السلام .

2- امام حسن مجتبی سبط اکبر علیه السلام .

3- سلمان فارسی رضی الله عنه.

4- ابوذر غفاری رضی الله عنه.

5- جابر بن عبدالله انصاری رضی الله عنه.

6- ابو الهيثم بن تيهان.

7- حذيفة بن اليمان رضی الله عنه.

8- حذيفة بن أُسَيْد. 9- ابو سعید خُدری.

10- خزيمة بن ثابت.

11- زید بن ثابت.

12- عبدالرحمن بن عوف.

13- طلحه.

14- ابوهریره.

15- سعد بن ابی وقّاص.

16- ابو ایوب انصاری

17- عمرو بن العاص.

18- فاطمه زهرا علیها السلام پاره تن رسول خدا صلی الله علیه و آله.

19- ام سلمه امّ المؤمنين.

20- امّ هانی، خواهر امیرالمؤمنین علیه السلام.

[الصواعق المحرقة، ص 122].

به ما رسیده است؛

1) حدیث ثقلین هم از نظر شیعه و هم از نظر عامّه، به حدّ تواتر بلکه بیش از تواتر رسیده است. جماعت کثیری از اصحاب، آن را از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده اند؛ از قبیل: امیرمؤمنان علی علیه السلام، ابوذر غفاری، جابر بن عبدالله انصاری، زید بن ارقم، ابوسعید خدری، زید بن ثابت، حذیفه بن اسید غفاری، عبدالله بن اخطب و ابوهریره، احمد بن حنبل در مسند خود، روایت را از زید بن ارقم، ابوسعید خدری و زید بن ثابت نقل می کند و حاکم نیشابوری در المستدرک و ترمذی در سنن، حدیث را از زید بن ارقم و صاحب کنز العمال نیز روایت را از ابن عباس نقل نموده است. مناوی می گوید: بیش از بیست نفر صحابی، این حدیث را از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده اند [فیض القدیر، شرح جامع الصغير، محمد عبدالرؤوف، مناوی، ج 3، ص 14] هم چنین ابن حجر می گوید: حدیث یاد شده از طرق گوناگون روایت شده که بیش از بیست و چند طریق است [صواعق المحرقه، ص 136].

2) قال ابن كثير و قد ثبت في الصحيح أنّ رسول الله صلی الله علیه و آله قال في خطبته بغدير خم إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي وَ إِنَّهُمَا لَمْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ.. [تفسير ابن كثير، ج 4، ص122] و قال أيضاً: قال شيخنا أبو عبد الله الذهبي: و هذا حديث صحيح. [السيرة النبويّة، ج 4، ص416؛ و البداية و النهاية، ج 5، ص228 ].

3) صحيح الجامع الصغير، ج 2، ص 217، ح 2454. و قال الهيثمي: رواه الطبراني في الكبير و رجاله ثقات. [مجمع الزوائد، ج 1، ص 170]؛ و قال في موضع آخر: و رواه أحمد وإسناده جيّد [مجمع الزوائد، ج 9، ص256].

4) در بین اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بیش از سی نفر «حدیث ثقلین» را از آن سرور نقل کرده اند و ما عدّه ای از آن ها را ذیلاً نامبر می کنیم:

یک طریق در حجة الوداع در عرفه (1)و در طریقی در مدینه (2)و دیگری در غدیر (3)


1) أخرج الترمذى عن جابر بن عبدالله قال رسول الله صلی الله علیه و آله في حجته يوم عرفة: يا أيها الناس، إنى تركت فيكم ما إن أخذتم به لن تضلّوا: كتاب الله و عترتي أهل بيتي. و في الباب عن أبي ذر و أبي سعيد و زيد بن أرقم و حذيفة بن أسيد [صحیح الترمذی: ج 5، ص326، رقم 3874؛ مجمع الزوائد: ج 5، ص 195 و ج 9، ص 163؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 123].

2) قال القندوزي: أخرج ابن عقدة من طريق عروة بن خارجة عن فاطمة الزهراء علیها السلام قالت: سمعت أبي رسول الله صلی الله علیه و آله فى مرضه الذى قبض فيه و قد امتلأت الحجرة من اصحابه (قال): أيها الناس إنى يوشك أن أقبض قبضا سريعا و قد قدمت إليكم القول معذرة منكم، ألا إنى مخلف فيكم كتاب ربي عزّوجل و عترتي أهل بيتي، ثم أخذ بيد على علیه السلام فقال هذا على مع القرآن و القرآن مع على لا يفترقان حتى يردا على الحوض فاسألكم ما تخلفونى فيهما [ ينابيع المودة: ج 1، ص 124، ح 56. عن ابن أبي شيبة في سمط النجوم العوالی، ج 2، ص 502 رقم 136. عن أمّ سلمة في مرضه قالت: و قد امتلأت الحجرة بأصحابه في الصواعق: ص 89، تهذيب اللغة، ج 9، ص78؛ مقتل الحسين للخوارزمی، ج 1، ص 164].

3) أخرج النسائي عن زيد بن أرقم عن رسول الله صلی الله علیه و آله في حجة الوداع في غدير خم، قال: كأني دعيت فأجبت و إني قد تركت فيكم الثقلين، أحدهما أكبر من الآخر: كتاب الله و عترتي أهل بيتي، فانظروا كيف تخلفوني فيهما؟ فإنهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض [سنن النسائی، ج 5، ص 45 و ج 5، ص 130 و ذکره مسلم باختلاف في صحيحه، ج 7، ص 122، کتاب الفضائل باب فضائل على علیه السلام و صرّح بصحّته ابن كثير في تفسيره، ج 4، ص122].

و در طریق دیگر وقت برگشت از طائف (1)و نیز در جاهای دیگر (2)این تکرار به خاطر شدّت اهتمام (3)پیامبر صلی الله علیه و آله به این مسئله بوده است (4)قابل ذکر است روایت ثقلین در صحیح مسلم البته با قدری حذف نیز آمده است.

ابو الفرج ابن الجوزی در کتاب «العلل المتناهية في الأحاديث الواهية» حدیث ثقلین را به سند واحد نقل کرده و در سند آن خدشه کرده است. (5)امّا همان طور که بسیار از دانشمندان از جمله سیوطی بیان داشته اند، تضعیفات ابن جوزی اعتباری ندارد (6)و ابن کثیر نیز به ابن جوزی خرده گرفته است که او در کتاب خود احادیث ضعیف را قوی و قوی را ضعیف جلوه داده است. (7)ابن حجر مکی نیز بیان داشته است که ابن جوزی در کتاب العلل المتناهيه حدیث ثقلین را تضعیف کرده است و این جز و هم نیست شاید او از بقیه طرق این حدیث غفلت کرده است. (8)

و سخاوی از تضعیف ابن جوزی تعجّب کرده است و نوشته است او درست حکم نکرده است و در صحیح مسلم و غیر آن از طرق بسیاری روایت ثقلین به سند صحیح نقل شده است. (9)


1) قَالَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ فِي آخِرِ خُطْبَةٍ خَطَبَهَا وَهُوَ مَرِيضٌ: يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ الثَّقَلَيْنِ، إِنَّهُ لَن تَعْمَى أَبْصَارُكُمْ وَ لَنْ تَضِلَّ قُلُوبُكُمْ وَ لَنْ تَزِلَّ أَقْدَامُكُمْ وَ لَنْ تَقْصُرَ أَيْدِيكُمْ: كِتَابُ اللَّهِ سَبَبٌ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ طَرَفُهُ بِيَدِهِ وَ طَرَفُهُ بِأَيْدِيكُمْ، فَاعْمَلُوا بِمُحْكَمِهِ وَ آمِنُوا بِمُتَشَابِهِهِ وَ أَحِلُّوا حَلَالَهُ وَ حَرِّمُوا حَرَامَهُ أَلَا وَ عِتْرَتِي وَ أَهْلَ بَيْتِي هُوَ الثَّقَلُ الْآخَرُ، فَلَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَهْلِكُوا. [كشف الاستار عن زوائد البزّاز، ج 3، ص 221، ح 2612، تفسیر البحر المحيط لأبي حيان، ج 1، ص 12].

2) أخرج ابن سعد المتوفى 230، في الطبقات بإسناده عن أبي سعيد الخدري، الطبقات، ج 2، ص 194. و هكذا أخرجه باختلاف في اللفظ ابن أبي شيبة المتوفى 235، في المصنف، ج 7، ص 176 و أحمد المتوفی 241 في المسند، ج3، ص 14 و 17 و الدارمي المتوفى 255 فی سننه، ج 2، ص 432 و مسلم المتوفی 261 فی صحیحه ج 7، ص122 كتاب الفضائل باب فضائل على بن أبي طالب علیه السلام و الترمذى المتوفى 279 في سننه ج 5، ص329، کتاب المناقب و ابن أبي عاصم المتوفى 287 في كتاب السنة، ص 630 و الطبرانی المتوفی 360 فی المعجم الصغير، ج 1، ص 131 و المعجم الأوسط، ج 3، ص 374 و المعجم الكبير، ج 3، ص 65 و الحاكم المتوفی 405 فی المستدرک علی الصحيحين، ج 3، ص 148 و قال: هذا حديث صحيح الإسناد على شرط الشيخين و لم يخرجاه و أقرّ بصحته الذهبي فى تلخيصه و القاضى عبد الجبار المعتزلى المتوفى 415 فى المجلد العشرين من كتاب المغنى في الكلام، في القسم الأول ص 191 و 236.

3) وَ عَنْ جَابِرٍ قَالَ: أَخَذَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِيَدِ عَلِيٍّ وَ الْفَضْلِ بْنِ عَبَّاسٍ فِي مَرَضِ وَفَاتِهِ، خَرَجَ يَعْتَمِدُ عَلَيْهِمَا حَتَّى جَلَسَ عَلَى الْمِنْبَرِ فَقَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ، تَرَكْتُ فِيكُمْ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا: كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي. [ ينابيع المودة: ج 1، ص 125، ح 58].

4) الصواعق المحرقة، ص 124 ط المحمدية بمصر و ص 75 ط الميمنية؛ ينابيع المودة للقندوزى الحنفى، ص 285 ط اسلامبول و ص 342 ط الحيدرية.

5) العلل المتناهية في الأحاديث الواهية، ج 1، ص 268.

6) اللآلي المصنوعة، ج 1، ص 2.

7) الباعث الحثيث، ص 75.

8) الصواعق المحرقة لابن حجر الشافعی، ص124، ط المحمدية بمصر.

9) الصواعق المحرقة، ص136.

و مناوی نیز نوشته است که هر کس مثل ابن جوزی حدیث ثقلین را ضعیف بداند او دچار وهم شده است (1)و نوه ابن جوزی از جدّ خود تعجّب کرده که چگونه حدیث ثقلین را ضعیف دانسته در حالی که مسلم در صحیحش به سند صحیح آن را نقل کرده است. (2)

امّا ابن تیمیه نیز بنحوی در مقابل حدیث ثقلین ایستاده است و در مجموع پنج اشکال به آن وارد ساخته است. ابن تیمیه مدّعی است که احمد بن حنبل و گروهی از اهل علم، این حدیث را ضعیف دانسته اند (3)امّا این نسبت ثابت نشده و صحیح نیست و تمامی کسانی (4)که این نسبت را بعدها نقل کرده اند نیز از ابن تیمیه نقل کرده اند و سند دیگری ارائه نداده اند. تحقیق در کتب و مسند احمد نشان می دهد که احمد بن حنبل این حدیث را کاملاً قبول داشته است. او در مسندش و فضایل الصحابه بطریق های متعدّدی از زید بن ارقم و زید بن ثابت، و أبى سعيد الخدري حدیث ثقلین را ذکر کرده است. هیثمی بعد از ذکر حدیث ثقلین می نویسد آن را احمد روایت کرده است و سندهایش خوب است (5)و نیز می نویسد که طبرانی با همان سند احمد حدیث را آورده و رجالش مورد اعتمادند (6)ادامه می نویسد؛ بله أبو الفرج ابن الجوزی در کتاب العلل المتناهيه في الاحاديث الواهيه حديث ثقلین را به یک سند ذکر و آن را تضعیف کرده است ولی به چند جهت سخن او مردود است: (7)

1- علمای بسیاری تصریح به عدم اعتبار تضعیفات ابن جوزی داشته اند، مانند سیوطی (8)و ابن کثیر (9)و ابن حجر عسقلانی. (10)

2- اهل تحقیق حکم کرده اند که ذکر حدیث ثقلین در کتاب علل یک خطای بزرگ است. ابن حجر مکی می نویسد کار ابن جوزی مبنی بر ذکر حدیث ثقلین در کتاب علل خود، یک خطا و یک توهّم است و یا غفلت داشته که این حدیث به سند صحیح در صحیح مسلم آمده است. (11)و اشکال دیگری که ابن تیمیه به حدیث ثقلین دارد این است که بخاری آن را نقل نکرده است و تنها مسلم نقل کرده است:

و الذى رواه مسلم أنه بغدير خم قال: إني تارك فيكم الثقلين كتاب الله، فذكر كتاب الله و حضّ عليه ثمّ قال: و عترتي أهل بيتي أذكركم الله في أهل بيتي، ثلاثاً، و هذا ممّا أنفرد به مسلم و لم يروه البخارى. و قد رواه (أى حديث الثقلين) الترمذى و زاد فيه: و إنّهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض. و قد طعن غير واحد من الحفاظ في هذه الزيادة و قال: إنّها ليست من الحديث... . (12)


1) فيض القدير، ج 3، ص 20.

2) تذكرة الخواص، ص332.

3) منهاج السنة، ج 7، ص394.

4) مانند إبراهيم بن عامر الرحیلی در کتاب الانتصار للصحب، ص 556 و علی السالوس در کتاب مع الشيعة الاثنى عشرية، ج 1، ص 128 و ناصر الشیخ در کتاب فی عقيدة أهل السنّة، ج 2، ص 597.

5) مجمع الزوائد، ج 9، ص 162.

6) مجمع الزوائد، ج 1، ص 170.

7) العلل المتناهية في الأحاديث الواهية، ج 1، ص 268.

8) اللآلي المصنوعة، ج 1، ص 2.

9) الباعث الحثيث، ص 75.

10) القول المسدّد في الذب عن مسند أحمد، ص 19. يراجع أيضاً نفحات الازهار، ج11، ص121، القول المسدد، ص 24؛ و اللآلى المصنوعة، ج 1، ص 350.

11) الصواعق المحرقة لابن حجر الشافعی، ص 124.

12) منهاج السنة، ج 7، ص 317، فصل الخطاب للغرسي، ص 96.

ولی بر اهل علم روشن است که اگر روایتی را بخاری نقل نکند این دلیل بر عدم صحت کنار آن حدیث نیست. صدها روایت چنین اند که بخاری آن را ذکر نکرده و علما بعد چون حاکم در مستدرک (1)به سند صحیح نقل کرده اند و بر اساس آن فتوا نیز داده شده و می شود و اگر کسی بخواهد به روایت بخاری اکتفاء کند باید نه دهم فروع فقهی را کنار بگذارد این روایت در صحیح مسلم به سند صحیح و در بسیاری از مجامع روائی (2)

1- سعيد بن مسروق ثوری.

2- سلیمان بن مهران اعمش.

3- محمّد بن اسحاق، صاحب «سیره ابن اسحاق».

4- محمّد بن سعد، صاحب «الطّبقات الكبرى».

5- ابوبکر ابن ابی شیبه، صاحب «المصنّف».

6- ابن راهويه، صاحب «المسند».

7- احمد بن حنبل، پیشوای حنابله، صاحب «المسند».

8- عبد بن حميد، صاحب «المسند».

9- مسلم بن حجّاج قشیری، صاحب «الصّحيح».

10- ابن ماجه قزوینی، صاحب «سنن المصطفی» یکی از صحاح ششگانه.

11- ابوداود سجستانی، صاحب «السّنن»، یکی از صحاح ششگانه.

12- ترمذی، صاحب «الصّحيح».

13- ابن ابی عاصم، صاحب «كتاب السّنّه».

14- ابوبکر بزّار، صاحب «المسند».

15- نسائی، صاحب «السّنن».

16- ابو یعلی موصلی، صاحب «المسند».

17- محمّد بن جریر طبری، صاحب «تفسیر و تاریخ»

18- ابو القاسم طبرانی، صاحب «معجم کبیر و اوسط و صغیر».

19- ابوالحسن دار قطنی بغدادی.

20- حاکم نیشابوری، صاحب «المستدرک».

21- ابو نعیم اصفهانی، صاحب تألیفات معروف.

22- ابوبکر بیهقی، صاحب السّنن الكبرى».

23- ابن عبدالبرّ، صاحب «الاستيعاب».

24- خطیب بغدادی، صاحب «تاریخ بغداد».

25- بغوی، صاحب «مصابيح السنّة».

26- رزین عبدری، صاحب «الجمع بين الصّحاح السّتّة».

27- قاضی عیاض، صاحب «الشّفاء».

28- ابن عساکر دمشقی، صاحب «تاريخ مدينة دمشق».

29- ابن اثیر جزری، صاحب «أسد الغابة».

30- فخر رازی، صاحب «التّفسير الكبير».

31- ضیاء مَقدسِی، صاحب «المختارة».

32- ابو زكريّا نَوَوی، صاحب «شرح صحیح مسلم».

33- ابو الحجّاج، مزّی، صاحب «تهذيب الكمال».

34- شمس الدّین ذهبی، صاحب کتاب های معروف.

35- ابن کثیر دمشقی، صاحب «تفسیر و تاریخ».

36- نورالدّین هیثمی، صاحب «مجمع الزّوائد».

37- جلال الدّین سیوطی، صاحب تأليفات معروف.

38- شهاب الدّین، قسطلانی، شارح صحیح بخاری.

39- شمس الدّین صالحی دمشقی، شاگرد سیوطی، صاحب «سبل الهُدى و الرَّشاد».

40- ابن حجر عسقلانی، صاحب تألیفات معروف و معتبر نزد عامّه.

41- ابن طولون دمشقی.

42- شهاب الدّین ابن حجر مکّی، صاحب «الصّواعق المحرقة».

43- متّقی هندی، صاحب «کنز العمّال».

44- ملّا علی قاری، هروی صاحب «مرقاة المفاتيح في شرح مشكاة المصابيح».

45- عبدالرّؤوف مناوی، صاحب «فيض القدير فى شرح الجامع الصّغير»

46- حلبی، صاحب «السّيرة الحلبيّة».

47- زینی دَحلان، صاحب «السّيرة الدّحلانيّة».

48- منصور علی ناصف، صاحب «التّاج الجامع للاصول».

49- شیخ یوسف نبهانی، صاحب تألیفات معروف.

50- مبارک پوری هندی، شارح صحیح ترمذی.


1) المستدرک، ج3، ص 110.

2) و در طول قرون متمادی صدها نفر از مشاهیر مفسّرین، محدّثین، مورّخین و رجاليّين عامّه «حدیث ثقلین» را به اسانید خود از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده اند، که در این مختصر به نام پنجاه نفر از آنان اکتفاء می شود:

با تصریح علما بر صحتش وارد شده است و این دیگر جای چون و چرا نمی گذارد. به همین خاطر كتب است که حتی ابن کثیر با شدّت تعصبش این حدیث را صحیح می داند. (1)و نقل می کند که ذهبی نیز چنین حکم کرده است (2)و البانی با تمامی دشمنی که با شیعه دارد آن را صحیح دانسته است. (3)و امّا سخن ابن تیمیه مبنی بر این که مراد از عترت فرزندان هاشم اند و عثمان خمیس نیز او را تبعیت کرده (4)کاملا بی مدرک و اشتباه است زیرا بدون هیچ تردیدی اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله منظوریین آیه تطهیرند و پیامبر صلی الله علیه و آله تصریح نمودند آنان علی و فاطمه و حسن و حسین اند ام سلمه درخواست کرد که از آنان باشد پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند تو خوبی امّا اهل بیت علیهم السلام من اینان اند. (5)

رواه الحاكم قائلا: هذا حديث صحيح على شرط البخارى و لم يخرجاه.(6)وقال في موضع آخر: هذا حديث صحيح على شرط مسلم و لم يخرجاه.(7)و فى موضع ثالث: هذا حديث صحيح على شرط البخارى و لم يخرجاه. (8)نساؤه ليس من أهل بيته.

همان طور که در صحیح مسلم نیز تصریح شده است که راوی از زید بن ارقم پرسید آیا زنان پیامبر از اهل بیت پیامبرند. زید گفت زنی که با خطبه ای محرم و با طلاقی نامحرم می شود اهل بیت نیست. (9)

شیخ طبرسی در کتاب الاحتجاج، از سلیم بن قیس، داستانی را نقل نموده که در زمان عثمان اتفاق افتاد و یک روز به طول انجامید. گروهی از مهاجر و انصار در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بودند و حدیث می گفتند و امتیاز و سوابق درخشان خویش را به یاد می آوردند و احادیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله 6 مبنی بر برتری خود نقل می کردند و هر کدام جهت کسب افتخار بیشتر می گفت: فلان شخصیت از ما بوده. مثلا قریشی ها و... از ما بوده اند. هر کس در این مجتمع، از هر دری سخن می گفت جز علی بن ابی طالب و اهل بیتش علیهم السلام که لب به سخن نگشودند. بدین جهت، آن گروه روی به حضرت نموده، گفتند: ای ابوالحسن! چرا شما سخنی نمی گویید؟ فرمود: کسی نبود که فضیلتی را نگفته باشد. حال از شما می پرسم: این فضیلت را قریش و مهاجر و انصار از کجا به دست آوردند؟ آیا عشیره و اهل بیت ایشان، موجب این فضایل بوده اند یا این فضایل را از جای دیگری کسب کرده اند؟ گفتند: خیر، خداوند این


1) وَ قَدْ ثَبَتَ فِي الصَّحِيحِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَالَ فِي خُطْبَتِهِ بِغَدِيرِ خُمٍّ: إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ الثَّقَلَيْنِ: كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي وَ إِنَّهُمَا لَمْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَى الْحَوْضِ. [ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 122].

2) السيرة النبويّة، ج 4، ص416؛ و البداية و النهاية، ج 5، ص 228.

3) صحيح الجامع الصغير، ج 2، ص 217، ح 2454.

4) حقبة من التاريخ، ص 203

5) سنن الترمذى، ج 5، ص 361.

6) المستدرک، ج2، ص416.

7) المستدرک، ج 2، ص 416.

8) المستدرک، ج 3، ص 146.

9) صحیح مسلم، ج 7، ص123، کتاب الفضائل باب فضائل علی بن أبي طالب علیه السلام، محمد على صبيح؛ شرح النووى ج 15، ص 181 ط مصر؛ و عن أحمد عن أمّ سلمة أنّها قالت: «فرفعت الكساء لادخل معهم فجذبه من يدى و قال: إنّك على خير»؛ مسند أحمد، ج 6، ص323، المعجم الكبير للطبرانی، ج 3، ج6 ، ص 53؛ الدر المنثور، ج 5، ص198.

فضیلت را به وجود مقدّس رسول اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت گرامی اش به ما عطا فرموده است! حضرت امیرمومنان علیه السلام فرمود: راست گفتید و سپس فرمود: شما را به خدا قسم! آیا می دانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله در آخرین خطبه اش فرمود:

يَا أَيُّهَا النَّاسُ، إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ الثَّقَلَيْنِ: كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي، فَتَمَسَّكُوا بِهِمَا لَا تَضِلُّوا، فَإِنَّ اللَّطِيفَ الْخَبِيرَ أَخْبَرَنِي وَ عَهِدَ إِلَيَّ أَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَىّ الْحَوْضِ. و عمر در حالی که خشمناک بود، برخاست و گفت: یا رسول الله! آیا تمام اهل بیت شما مشمول این حدیث می شوند؟ فرمود؛ نه، فقط اوصیایم؛ که اولشان برادر و وزیر و خلیفه بر امّتم، علی علیه السلام و بعد او، دو فرزندم حسن و حسین و آن گاه نه نفر از فرزندان حسین هستند. همه حاضران گفتند: شهادت می دهیم که رسول خدا همین گونه فرمود. آن گاه امیرمؤمنان علیه السلام به همین نحو، بیشتر مناقب خود را برای مردم بیان فرموده و آن ها را به خدا قسم داد و همه نیز کلمات او را تصدیق کرده و گواهی دادند. سپس حضرت فرمود:

خدایا! بر اینان شاهد باش. (1)

ابن حجر می نویسد رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیث ثقلین، اشاره به قرآن و عترتش فرمود- در عرف، "عترت" به خانواده و فرزندان و نزدیکان اطلاق می شود- و آن ها را "ثقلین" نامید؛ چرا که هر نفسی را از خطر محفوظ می دارند و این ها نیز این گونه هستند که پیامبر صلی الله علیه و آله اکرم تأکید می کرد بر اقتدا و پیروی و تمسّک به این ها و فرمود: "خداوند را شاکریم که حکمت خویش را در ما اهل بیت علیهم السلام قرار داد" (و گفته شده است) به این سبب، پیامبر آن ها را "ثقلین" نامید که حفظ حقوق و حرمت آن ها بسیار سنگین است. و این که تأکید بر کسانی واقع شده است که کتاب خدا و سنّت پیامبرش را می شناسند و آن ها کتاب را ترک نمی کنند تا آن گاه که وارد حوض شوند. (هم چنین در ادامه حدیث قبل است که فرمود:) " به آن ها یاد ندهید؛ چرا که آن ها از شما آگاه ترند" و بدین وسیله از بقیه علما جدا شده اند؛ زیرا خداوند آن ها را پاک گردانیده و ناپاکی ها را از آن ها زدوده است و آن ها را با کرامات آشکار و مزیت های فراوان مشخّص کرده... و "از آنان بیاموزید؛ زیرا ایشان از شما آگاه ترند" (پس اهل بیت علیهم السلام، مناسب ترین گزینه هستند؛ چرا که) خداوند به آن ها خصوصیتی داده که از بقیه قریش متمایز می شوند


1) فرائد المسطین، ج 1، ص 317؛ الاحتجاج، شیخ طبرسی، ج 2، ص 195.

و در احادیثی که به پیروی از اهل بیت علیهم السلام اشاره دارد، این نکته قابل توجه است که تمسّک فرد به اهل بیت علیهم السلام بایستی تا روز قیامت باشد، همان گونه که تمسّک به قرآن باید این گونه باشد و به این سبب، آنان به عنوان هدیه و آرامش هستند بر روی زمین همان گونه که خبر قبلی آن را تأیید می کند که "در هر زمان فرزندی از اهل بیت من است" الی آخر آن، و این که "شایسته ترین فرد، امام و پیشوای ایشان حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام است" ؛ به علّت آن چه از میزان علم و نکته سنجی های ظریف انه اش نقل کردیم. (1)

مناوی نیز اعتراف می کند:

عترت پیامبر صلی الله علیه و آله که در حدیث ثقلین وارد شده، همان "اصحاب کسا" می باشند. او می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: انی تارک فیکم بعد وفاتى خليفتين او ثقلین؛ من در میان شما بعد از رحلتم دو خلیفه یا دو ثقل را به امانت می گذارم". و آن ها را ثقل نامید به خاطر عظمت شانشان..... و یکی از آن ها را فرمود: "عترت و اهل بیتم"، و عترت او همان "اصحاب کسا" هستند که خداوند متعال هر گونه رجس و آلودگی را از ایشان پاک کرده است. (2)

در این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله نکات و مطالب فراوانی است که با دقّت و توجّه کشف (3)می شود.


1) صواعق المحرقه، ص 90.

2) فيض القدير، ج 3، ص 19.

3) از وجوب تعلّم از «عترت» علیهم السلام می توان نتیجه گرفت که «حدیث ثقلین» دلالت بر اعلمیّت اهل بیت علیهم السلام می نماید، و اعلمیّت هم مقیّد به مورد خاصّی و ظرف مخصوصی نیست، و به عبارت دیگر: اعلمیّت، اعلمیّت مطلق است، به این معنی که تمام اصحاب (بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله )و تمامی امّت در ظروف آینده و زمان های آتیه مأمورند به این که در مسائل علمی و امور دین به خاندان نبوّت علیهم السلام رجوع نمایند، هم چنان که مأمور به تبعیّت و پیروی و سرسپردگی و اطاعت از آنان می باشند و شنیدنی است که گفته شود در بعضی از الفاظی که بزرگان محدّثین عامّه نقل کرده اند، به مجموعه اموری که در سطور قبل مذکور شد، تصریح گردیده است: طبرانی در « المعجم الکبیر»، هیثمی در «مجمع الزّوائد»، ابن اثیر جزری در « اسد الغابة» و ابن حجر مکّی در «الصّواعق المحرقه» حديث شريف ثقلين را به این الفاظ نقل کرده اند: رسول خدا صلی الله علیه و آله بعد از آن که فرمودند: إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ الثَّقَلَيْنِ: كِتَابَ اللَّهِ وَعِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي، مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي أَبَدًا.، اضافه فرمودند که: فَلا تَقدَّمُوهُما فَتَهْلِكُوا، و لا تُقَصِّرُوا عَنْهُما فَتَهْلِكُوا و لا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ: پس بر کتاب و عترت علیهم السلام پیشی نگیرید که هلاک خواهید شد و در حقّ آن دو کوتاهی نکنید که هلاک خواهید شد و به عترتم چیزی نیاموزید چرا که آنان داناتر از شما می باشند. به همین مطلب اعلام و شرّاح حدیث از عامّه تصریح کرده اند مثلاً: ملّا علی قاری در کتاب «مرقاة المفاتیح» می گوید: روشن است که در غالب موارد، عرفی افراد نزدیک تر به صاحب خانه، از حالات و خصوصیّات او بهتر آگاهی دارند تا دیگران، پس مراد از عترت علیهم السلام: دانشمندان و عالمان از خاندان نبوّت می باشند که اطّلاع کامل بر راه و روش رسول خدا صلی الله علیه و آله دارند و دانش و حکمت آن بزرگوار نزد آنان می باشد. و روی همین حساب هم قرین کتاب خدای سبحان قرار داده شده اند و هم چنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله معلّم کتاب خداوند متعال و آموزنده حکمت و دانش به امّت است - يُعَلِّمُهُمُ الكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ- عترت آن بزرگوار نیز دارای همین منصب می باشند. و نیز ابن حجر مکّی در کتاب «الصّواعق المحرقة» بعد از نقل کامل حدیث ثقلین با الفاظی که اعلمیّت نیز از آن استنتاج می شد، چنین می گوید: این فرمایش حضرت که فرموده اند: فَلا تَقَدَّمُوهُمْ فَتَهْلِكُوا.... دلیل است بر این که در بین فامیل خاصّ رسول خدا صلی الله علیه و آله هر که اهلیّت مراتب عالی و قدرت تأمین خواسته های دینی مردم را داراست بر دیگری مقدّم است. نتیجه این که: «حدیث ثقلین» به اعتبار آن قسمت که دلالت بر وجوب تعلّم از «عترت» می نماید، دلالت بر امامت خاندان نبوّت علیهم السلام و تقدّم آنان بر دیگران می کند و این نیز یکی از اموری است که می توان برای اثبات آن به «حدیث ثقلین» تمسّک جست.

جدایی ناپذیری قرآن و عترت علیهم السلام نشان گر این است که همواره هادیان و پیشوایانی از اهل بیت علیهم السلام در میان وجود دارند. یعنی همان طور که قرآن کریم همیشه هست، اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله نیز همیشه هستند و این خود بهترین دلیل بر وجود امام زمان علیه السلام است.

ابن حجر آورده است:

این حدیث نشانگر وجود کسانی از اهل بیت علیهم السلام همراه قرآن است که مانند قرآن شایستگی تمسّک و پیروی تا قیامت را دارا باشند. (1)

این که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود تا به آن دو چنگ زنید گمراه نخواهید شد و برخی از دیگر تعابیر آن حضرت، لزوم پیروی از هر دو را نمایان ساخته و هر حرکت و شعاری که به گسست آن دو انجامد را انحرافی و ضلالت بار معرّفی می کند.

ابن حجر مکّی می نویسد:

رسول خدا صلی الله علیه و آله قرآن و عترت را ثقلین نامید. ثقل هر چیز گران بها و پر ارج را گویند و کتاب و عترت این گونه اند. زیرا هر یک از آن دو گنجینه علوم لدنّی و اسرار و حکمت های الهی اند. از این رو پیامبر صلی الله علیه و آله به آن دو فرا خوانده و سفارش کرده است. (2)


1) الصواعق المحرقه، ص149.

2) الصواعق المحرقه، ص 90.

قرار دادن قرآن و اهل بیت علیهم السلام در کنار یکدیگر و تاکید بر لزوم پیروی و انفکاک ناپذیری آن دو آشکارا بر عصمت (1)

1- عصمت اهل بیت علیهم السلام. 2- وجود امامی از اهل بیت علیهم السلام در تمام زمان ها که آن امام صلاحیّت برای امامت و خلافت و جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله داشته باشد، و تا قرآن باقی است او نیز موجود است. 3- واجب است جميع افراد امّت، کلیّه اموری که در دینشان بدان محتاج هستند از عترت علیهم السلام گرفته و دست نیاز در کلیّه علومی که بدان نیازمند هستند به سوی آنان دراز نمایند.

اهل بیت علیهم السلام دلالت دارد. چرا که قرآن کلام خدا و معصوم است و ابتلا گناه به هر و گناه و آلودگی، انفکاک و جدایی از قرآن می باشد و هماهنگی و انطباق کامل با کتاب معصوم مساوی با عصمت است. استاد توفیق ابو اعلم نویسنده و دانشمند مصری می نویسد: پیامبر اهل بیت خود را به کتاب عزیز خدا مقرون ساخته است. کتابی که هرگز در او باطل نفوذ نمی کند و هرگز از یکدیگر جدا نخواند شد. واضح است که صدور هر نوع مخالفت با احکام دین افتراق از قرآن محسوب می شود. در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله خبر از عدم جدایی این دو داده است. حدیث ثقلین به روشنی آفتاب نیم روز دلالت بر وصایت و امامت اهل بیت نبی صلی الله علیه و آله دارد زیرا کلمه «خلیفتین» (2)و « «اخلفكم » « اوصیکم» بخوبی دلالت بر خلافت و جانشینی دارد و کلمه «اذكركم باهل بیتی» بعد از جمله «کتاب الله و عترتی» دلالت بر اهتمام بیشتر به اهل بیت علیهم السلام دارد.(3)امّا ابن تیمیه به تبع قاضی عبدالجبار کوشیده است این مسئله را انکار کند. (4)امّا عبارت «ما إن أخذتم بهما لن تضلّوا (5)يا عبارت «ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا» (6)و عبارت « لن تضلّوا إن اتبعتم واستمسكتم بهما» أو « لن تضلّوا إن اتبعتموه» (7)

1) رسول خدا صلی الله علیه و آله، «عترت» را قرین و همدوش قرآن کریم قرار داده اند، که این بر سه نکته اساسی دلالت می نماید:

2) كما روى أحمد بإسناده شريك، عن الركين، عن زيد بن ثابت قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله : «إنّي تارك فيكم خليفتين: كتاب الله حبل ممدود ما بين السماء و الارض و عترتى و أهل بيتى و أنّهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض. [مسند أحمد: ج 5، ص 182 و حمد: ج 5، ص 182 و 189؛ مجمع الزوائد: ج 1، ص 170 و قال: و رواه الطبراني في الكبير ورجاله ثقات].

3) كما قال الشيخ محمد أمين بن محمد من كبار علماء أهل السنّة المتأخرين: فحملنا قوله: أذكركم الله على مبالغة التثليث فيه على التذكير بالتمسّك بهم و الردع عن عدم الاعتداد بأقوالهم و أعمالهم و أحوالهم و فتياهم و عدم الأخذ بمذهبهم. [دراسة اللبيب: ص 231].

4) منهاج السنة، ج 7، ص 317 تا 319؛ و التفسير، ج 2، ص 11 مجموعة الفتاوى، ج 13، ص 113.

5) صحيح الترمذی، ج 5، ص 228، ح 3874؛ مسند أحمد، ج 3، ص 59 ج3، ص59.

6) صحيح الترمذی، ج 5، ص 329، ح 3876؛ الدّر المنثور للسيوطى، ج 6، ص7، و أخرج الترمذى و حسنه، ص 306؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص123.

7) مسند أحمد، ج 1، ص118؛ المستدرک، ج3، ص 110 و قال صحيح على شرط الشيخين.

و دستور به چنگ زدن به آن دو تَرَكْتُ فِيكُمْ مَا لَنْ تَضِلُّوا إِنِ اعْتَصَمْتُمْ، كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي (1)و از مجموع عبارات رسیده به راحتی استفاده می شود که تمسّک به قرآن و عترت واجب و راه انحصاری هدایت است و معنای اخذ و تمسّک و متابعت جز با مسئله امامت قابل تفسیر نیست. روایات ثقلین، برخی با لفظ اخذ است؛ ما إِنْ أَخَذْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا و برخی با لفظ تمسّک؛ ما إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا.

لفظ ما إِنْ أَخَذْتُمْ و یا عبارتی که مشتمل بر کلمه «اخذ» باشد در مدارک زیر بچشم می خورد: مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 492، حدیث 18780، مسند ابن راهویه به نقل ابن حجر عسقلانی در «المطالب العالية» حدیث 1873، طبقات ابن سعد ج 1، ص 194، صحیح ترمذی ج2، ص219 مسند ابی یَعلی به نقل علّامه بدخشی در «مفتاح النّجاة»، المعجم الکبیر طبرانی ج3، ص62، حدیث 2678، مصابیح السّنة ج 4، ص 190، حدیث، 4816، چاپ دار المعرفة- بيروت- 1407 ه. ق، جامع الاصول ج1، ص278، حدیث 66، چاپ دار الفكر- بيروت- 1403 ه.ق، و نیز مصادر دیگر. و لفظ «تمسّک» در مسند عبد بن حمید، (2)و تفسیر الدّرالمنثور» و «الجامع الصغير» «احیاء المَيْت» که هر سه از تألیفات جلال الدّین عبدالرحمن سیوطی موجود است.

و با مراجعه به کتب لغت در می یابیم که مراد از کلمه «اخذ» یا کلمه «تمسّک» در چنین مواردی که «حدیث ثقلین» یکی از آن موارد است، تبعیّت و پیروی» است و اتّفاقاً خود كلمه «الإتّباع » که معنایش همان «تبعیّت و پیروی» است در لفظ روایات ابن ابی شیبه در کتاب «المصنّف» (3)آمده است. در روایت خطیب بغدادی به نقل علّامه بدخشی در کتاب «مفتاح النّجاة» لفظ اعتصام آمده است و لفظ «اعتصام» در قرآن و حدیث و استعمالات فصیح، بدون شکّ همان تمسّک است، پس مآل این نقل، به یکی از دو نقل سابق است. شاهد بر این که «اعتصام» در قرآن و حدیث به معنای «تمسّک» است، روایتی است که در كتب فريقين موجود است که امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه مبارکه:

وَاعْتَصِمُوا بِحَبْل اللهِ جَمِيعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا (4) می فرمایند:

نَحْنُ حَبْلُ الله (5)ما هستیم ریسمان خداوند متعال-. با مراجعه به تفسیر فخر رازی (6)در ذیل این آیه مبارکه و نیز تفسیر خازن (7)و تفاسیر دیگر مشاهده می شود که در مقام تفسیر این آیه، حدیث ثقلین را متذکّر می شوند.


1) عن ابن أبي شيبة و الخطيب فى المتفق والمفترق؛ كنز العمال، ج 1، ص 187، ح 951.

2) مسند عبد بن حمید، ص 265.

3) المصنف، ج 10، ص 505، حدیث 10127.

4) سوره آل عمران، 103.

5) الصّواعق المحرقة، ص233.

6) تفسیر فخر رازی، ج8، ص173.

7) تفسیر خازن، ج 1، ص277.

پس «اعتصام» همان «تمسّک» و «تمسّک به معنای «اتّباع و پیروی» است و با وجوب تبعیّت و پیروی که مفاد «حدیث ثقلین» است، بدون هیچ تأمّلی و اشکالی امامت خلافت ثابت خواهد شد. البته در بسیاری از کتب عامه لفظ خلیفه آمده است و تصریح به صحّت اسناد آن نقل ها نیز نموده اند که البتّه این لفظ (یعنی لفظ خلیفه)، صریح در مدّعای شیعه امامیّه می باشد. بنابراین الفاظ مختلف «حدیث ثقلین» هر یک مؤکّد و مبیّن مدلول دیگری بوده و همه آن ها منتهی به تعیین امام و خلیفه بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و گویای منصب خلافت و امامت می باشند.

قرآن کریم دعوت به اعتصام به حبل الله نموده است وَاعْتَصِمُوا بِحَبْل الله جَميعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا پس بطور مسلم ریسمان الاهی وجود دارد و آن ریسمان به جز قرآن و عترت علیهم السلام نمی تواند باشد و گرنه پیامبر صلی الله علیه و آله آن را بیان و مردم را به آن دعوت می نمود. آن چه را قرآن کریم به عنوان «حبل الله» امر به اعتصام به آن می فرماید، رسول خدا صلی الله علیه و آله به عنوان عِترتي أهل بيتي دستور به تمسّک به آن می فرمایند. معنای تمسّک همان تبعیت است چنان که در برخی عبارت ها به آن تصریح شده است و بخصوص که نتیجه آن «لن تضلوا» است و مشخّص است که همواره هدایت با عمل و اطاعت شکل می گیرد. ولی مع الاسف برخی گفته اند که تمسک به قرآن یعنی تبعیت و تمسّک به اهل بیت علیهم السلام یعنی محبّت و این نظر علاوه بر این که بدون دلیل و سند است با سیاق حدیث سازگار نیست زیرا تمسّک به قرآن و عترت علیهم السلام در یک ردیف آمده است. (1)لذا هر معنای که برای تمسّک به قرآن در نظر گرفته شود همان معنا عیناً باید در عترت علیهم السلام نیز جاری گردد.


1) مباركفوری در شرح حدیث می گوید: طیبی در مورد کلام پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود: "انی تارک فیکم" می گوید: این قول اشاره دارد به این که این دو (قرآن و اهل بیت علیهم السلام) به منزله دو امر توأم هستند که هستند که هیچ یک بدون دیگری تصور نمی شود و پیامبر صلی الله علیه و آله امّت را وصیت فرموده به حسن خلق با ایشان و مقدم داشتن حق آن ها بر حق خود؛ هم چنان که پدر مهربان، مردم را وصیت می کند در حق اولادش. و آن چه بر این معنا دلالت می کند. حدیث مسلم است از زید بن ارقم که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: أَذْكُرُكُمْ اللَّهَ فِي أَهْلِ بَيْتِي كَمَا يَقُولُ الْأَبُّ ٱلْمُشْفِقُ: اللَّهُ اللَّهُ فِي حَقِّ أَوْلَادِيَ؛ خدا را به یاد داشته باشید در مورد اهل بیتم هم چنان که پدر مهربان بگوید: خدا را، خدا را در مورد اولادم." و این معنای سفارش را می دهد که عبارت است از رعایت کردن حق ایشان در همه موارد. [تحفة الاحوذی، محمد عبدالرحمن بن عبدالرحیم مبارکفوری، ج 10، ص 197].

دانشمندان بسیاری از عامّه (1)به این مطلب توجه و تصریح کرده اند. علامه مناوی می گوید:

در این حدیث اشاره بلکه تصریح به این است که قرآن و عترت دو قلویی را می مانند که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن دو را پس از خود معرّفی کرده و از امّت خواسته است که به خوبی با آن دو برخورد نموده و آن ها را بر خود مقدّم بدارند و در دین خود به آن ها چنگ زنند. (2)

عصامی می گوید:

چون همه علوم (و در کل هر چیزی) از قرآن عظیم و عترت طاهره پیامبر صلی الله علیه و آله - که معدن علوم دینی و اسرار و احکام نفیس شرعی و گنج های دقائق و خارج کننده حقایق آن ها هستند- می باشد، پیامبر صلی الله علیه و آله بر آن ها اطلاق ثقلین فرمود و مردم را به اقتدا و تمسّک و آموختن از اهل بیتش ترغیب فرمود... و ایشان کسانی هستند که بینشان و قرآن جدایی و دوری واقع نمی شود و به همین خاطر پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:لَا تَقَدَّمُوهَا فَتَهْلِكُوا، وَلَا تُقَصِّرُوا عَنْهَا فَتَهْلِكُوا؛ بر ایشان پیشی نگیرید و از آنان باز نمانید که هلاک می شوید. و به طریقی دیگر، در مورد اهل بیتش فرمود: فَلا تَسْبِقُوهُمْ فَتَهْلِكُوا، وَلا تُعَلِّمُوهُمْ فَهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ؛ از ایشان سبقت نگیرید که هلاک می شوید و نخواهید به ایشان چیزی بیاموزید؛ زیرا ایشان داناتر از شما هستند. و در حدیث احمد بن حنبل است که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله ذکر قضاوت علی علیه السلام شد، پیامبر صلی الله علیه و آله تعجّب نموده و فرمود: اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِی جَعَلَ فِینَا اَلْحِکْمَهَ أَهْلَ اَلْبَیْتِ؛ شکر برای خدایی است که در ما ا هل بیت حکمت را قرار داد". همه این توضیحات به ما می فهماند باید تمسّک کنیم به کسانی که واجب التمسّک هستند از اهل بیت علیهم السلام پیامبر صلی الله علیه و آله؛ کسانی که باید به آن ها رجوع نمود در هر زمان تا روز قیامت. (3)


1) كما صرّح ابن الملك بقوله: التمسک بالكتاب العمل بما فيهم وهو الائتمار بأوامر الله والانتهاء بنواهيه و معنى التمسّك بالعترة محبتهم و الاهتداء بهداهم و سيرتهم المرقاة في شرح المشكاة، ج 5، ص 600] قال المنّاوي: و في هذا مع قوله « إنّي تارك فيكم» تلويح بل تصريح بأنّهما كتوأمين خلّفهما و وصّى أمّته بحسن معاملتهما و إيثار حقهما على أنفسهم و الاستمساك بهما في الدين [فيض القدير، ج 2، ص 174] و قال التفتازانی بعد نقل حدیث صحیح مسلم: ألا ترى أنّه عليه الصلاة و السلام قرنهم بكتاب الله تعالى في كون التمسك بهما منقذاً عن الضلالة و لا معنى للتمسك بالكتاب إلّا الاخذ بما فيه من العلم و الهداية فكذا في العترة. [شرح المقاصد، ج 2، ص221].

2) فیض الغدیر، ج 2، ص 174.

3) سمط النجوم العوالى، عصامی، ج 2، ص357.

گفتیم که حدیث شریف به حساب لفظ «خلیفتین» نصّ در امامت و خلافت می باشد، ولی کیفیّت دلالت الفاظی مانند « أخذ» و «تمسّک» و «اعتصام» بدین گونه است که چون این الفاظ دلالت بر وجوب تبعیّت و پیروی و اطاعت مطلق بدون قید و شرط می نمایند، قهرا مفاد حدیث، امامت و خلافت خواهد بود، زیرا شکّی نیست که بین اطاعت مطلق و بین امامت و خلافت، تلازم و همبستگی تامّ غیر قابل انکار وجود دارد.

برای تثبیت آن چه بیان شد می توانید به بیانات شارحين «حديث ثقلين» از اعلام و مشاهیر اهل تسنن مراجعه نمائید، مثلاً مناوی در «شرح جامع صغیر» و ملّا علی قاری در «شرح مشکاة»، و نیز به کتاب های «نسیم الرّیاض»، «شرح المواهب اللدنيّة »، «السّراج المنير في شرح الجامع الصّغير»، «الصّواعق المحرقة » و «جواهر العقدين» و تألیفات زیاد دیگر، که مؤلّفین آن ها همه تصریح نموده اند که مفاد «حدیث ثقلین» عبارتست از تشویق و وادار نمودن و برانگیختن جمیع امّت به این که از رفتار و کردار و اقوال خاندان نبوّت علیهم السلام پیروی کرده و حجّت بدانند و معالم دینشان را از آنان گرفته و آنان را مقتدای خود در جمیع امور قرار دهند.

برای نمونه به کلام چند تن از آنان توجّه نمائید:

ملّا علی قاری در شرح حدیث شریف چنین می نگارد:

معنای تمسّک به عترت علیهم السلام عبارتست از دوستی آنان و هدایت یافتن به راه و روش و دستورات آنان. (1)

زرقانی مالکی (که یکی از محقّقین پرآوازه عامّه در حدیث می باشد) چنین می گوید:

رسول خدا صلی الله علیه و آله در ذیل «حدیث ثقلین» توصیه اکید در رعایت حقوق «ثقلین» می فرماید، آن جا که فرموده: پس ببینید پس از من چگونه پاس این دو را می دارید؟ آیا از آن دو تبعیّت و پیروی کرده و موجبات خشنودی مرا فراهم می آورید، یا از راه و روش این دو گوهر گران بها اعراض نموده و با این کارتان مرا اندوهناک می نمائید. (2)

ابن حجر مکّی در ارتباط با مفاد «حدیث ثقلین» می نویسد:

رسول خدا صلی الله علیه و آله با این فرمایش، امّت را به اقتداء و تمسّک و فراگیری از علم سرشار این دو منبع دانش، فرمان می دهند. (3)


1) مرقاة المفاتيح، ج 5، ص 600.

2) شرح المواهب اللّدنيّة، ج 7، ص5.

3) الصّواعق المحرقة، ص 231.

كتاب الله و عترتی یا سنتی؟

تا کنون معلوم شد پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله دو جانشین که البته از یکدیگر جدا ناپذیرند معرّفی نمودند که در صورت تبعیت از آن دو کسی گمراه نمی شود یکی کتاب خدا و دیگری عترت پاکش علیهم السلام. امّا این روایت به دو صورت نقل شده است برخی عترتی و برخی سنتی نقل کرده اند. حال کدام صحیح است؟ حاکم نیشابوری در مستدرک خود، به هر دو صورت نقل کرده است ولی بعد از نقل روایت سنتی می نویسد:

ذكر الاعتصام بالسنة في هذه الخطبة غريب (1)

تمسّک به سنّت در کنار قرآن، غریب و ناآشنا است. (2)

در حالی که وقتی روایت «کتاب الله و عترتی» را نقل می کند، می گوید:

هذا صحيح على شرط الشيخين و لم يخرجاه بطوله.

این حدیث شرایط صحیح بخاری و صحیح مسلم را دارد. (3)

هم چنین ابو نصر سجزی دربارهی روایت ثقلین با کلمه سنتی می گوید:

این حدیث جدّاً غریب و نا آشناست. (4)

ابو منذر مصری این روایت را غیر صحیح می داند: وی گفته است:

و عليه فلايصحّ من هذه الأحاديث فى الاعتصام بالسنّة مع الكتاب حديث بنفسه و لا بغيره؛ و إنّ ذلك غريب كما ذكره الحاكم، والله أعلم.

حدیث تمسک به سنّت همراه، قرآن، صحیح نیست و این روایت همان گونه که حاکم نیشابوری، گفته غریب و ناآشنا هست. (5)


1) روایتی که در کتاب مستدرک حاکم نیشابوری آمده در سند او اسماعیل بن ابی اویس قرار دارد [ر.ک: مستدرک الصحيحین، ج 1، ص 93] که نسائی وی را ضعیف دانسته است. [الضعفاء و المتروكون ص 14] مروزی گفته است: کذّاب و روی ابن حزم سيف بن محمد: أنّ ابن أبى أويس كان يضع الحديث- بسيار دروغ گوست و ابن حزم گفته که وی احادیث جعل می کرد. [تهذيب التهذيب، ج 1، ص 271] یحیی بن معین از استوانه های رجالی عامّه گفته است: هو و أبوه ضعيفان... يسرقان الحديث... مخلّط، يكذب، ليس بشئ و هكذا قال: ابن أبي أويس لا يسوى فلسين- وی و پدرش هر دو ضعیفند و احادیث دیگران را به سرقت برده، به نام خود ثبت می کردند، حدیث صحیح و ضعیف را به هم می آمیخت و دروغ می گفت، شخص قابل توجّهی نیست و ابن ابی اویس به دو پول سیاه نمی ارزد. [ميزان الاعتدال، ج 1، ص 222]

2) مستدرک، ج1، ص171، شماره 318.

3) مستدرک، ج3، ص109.

4) کنز العمال، ج 1، ص188، ح 955.

5) صحيح شرح العقيدة الطحاويه، ص 654.

سیوطی پس از نقل حدیث کتاب و سنّت می گوید:

قال الحافظ ابن حجر في أطرافه: فالظاهر أنّ مالكاً أخذه عن كثير و الأشبه أنّ كثيراً فى درجة الضعفاء.

ابن حجر عسقلانی گفته است: مالک این حدیث را از کثیر بن عبد الله نقل کرده، در این که کثیر بن عبد الله در رتبه راویان ضعیف قرار دارد، به حقیقت شبیه تر است. (1)

بد نیست بدانیم که ابوداود درباره کثیر بن عبد الله گفته است:

أحد الكذّابين.

کثیر یکی از دروغ پردازان است.

ابن عبدالبر نوشته است:

ضعيف، بل ذكر أنه على ضعفه.

وی ضعیف است، بلکه گفته اند که ضعف وی اجماعی است. (2)

مَقدِسی این روایت را تضعیف می کند وی در کتاب تذکرة الحفاظ می نویسد:

حديث... كتاب الله و سنّتى... رواه صالح بن موسی وصالح متروک الحديث.

حدیث «کتاب الله و سنتی» را صالح بن موسی نقل و او متروک الحدیث است. (3)

گفتنی است که ابوحاتم از عالمان بلند آوازه رجالی عامّه درباره صالح می گوید:

ضعيف الحديث جدّاً، كثير المناكير عن الثقات.

احادیث وی جداً ضعیف است، از شخصیّت های مورد وثوق مطالب منکر، نقل می کند.

نسائی گفته است:

لا يكتب حديثه، ضعيف، متروک الحديث

حدیث او نباید نوشته شود، ضعیف و متروک الحدیث است. (4)

سقاف این روایت را ساخته پرداخته بنی امیه می داند وی می گوید:

و أمّا حديث تركت فيكم ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا بعدى كتاب الله و سنّتى الذي يردّده الناس فيما بينهم و يقوله الخطباء على المنابر فحديث موضوع مكذوب وضعه الأمويّون و أتباعهم ليصرفوا الناس عن هذا الحديث الصحيح في العترة.

حديث «كتاب الله و سنتی» که در میان مردم شایع شده و خطیبان بر منبرها می خوانند، حدیث جعلی و دروغ است که بنی امیّه و پیروان آنان ساخته اند تا مردم را از حدیث صحیح «كتاب الله و عترتی» دور سازند. (5)


1) اللآلى المصنوعه، ج1، ص86.

2) تهذيب التهذيب، ج 8، ص 377.

3) ذخيرة الحفاظ مقدسی، ج 2، ص 1010، ح 2118.

4) تهذيب التهذیب، ج 4، ص 354.

5) الزهرة العطرة في حديث العترة، ص 41.

کلمه نهایی

از آن جایی که اهل بیت علیهم السلام بیانگر سنّت واقعی پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله هستند و چیزی جز آن ارائه نمی کنند، توصیه به عترت علیهم السلام همان توصیه به سنّت تحریف نشده و دست نخورده پیامبر صلی الله علیه و آله نیز می باشد از این رو، هیچ گونه منافاتی میان سنت و عترت علیهم السلام وجود ندارد و بر فرض صدور روایت «و سنتی» تأکیدی بر روایات «و عترتی» می باشد. ابن حجر مکّی پس از نقل روایت «کتاب الله و عترتی» می گوید: و في رواية كتاب الله و سنّتى... أنّ الحثّ وقع على التمسّك بالكتاب و بالسنّة و بالعلماء بهما من أهل البيت.

در روایتی که «سنت» آمده است، در حقیقت بر تمسّک به کتاب و سنّت و اهل بیتآگاه به کتاب و سنّت توصیه و تشویق شده است. (1)

شاهد بر آن چه که گفته شد، روایت مفصلی است که احمد بن حنبل از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله نقل کرده که به حضرت علی علیه السلام فرمودند:

أنتَ أخي وَ وارِثى تو برادر و وارث من می باشی.

حضرت علی علیه السلام پرسیدند: من چه چیزی از شما به ارث می برم؟ حضرت پاسخ دادند:

مَا وَرِثَ اَلْأَنْبِیَاءُ قَبْلِی... کِتَابَ اَللَّهِ وَ سُنَّهَ نَبِیِّهِمْ آن چه که جانشینان پیامبران گذشته از آنان ارث بردند، کتاب پروردگار و سنّت پیامبرشان. (2)

و هم چنین عمر بن خطاب- بنا به نقل ابن ابی شبّه- به ابن عبّاس گفت:

شایسته ترین فردی که اگر حکومت را به دست بگیرد مردم را به کتاب خدا و سنّت پیامبرشان وادار نماید، رفیق تو علیّ بن ابی طالب علیه السلام است. (3)


1) الصواعق المحرقه، ج 2، ص 439، ط. ق. ص148.

2) معجم کبیر طبرانی، ج 5، ص 221؛ تاریخ دمشق، ج21، ص 415، ج 42، ص53; مناقب خوارزمی، ص 152 ; الدر المنثور، ج 4، ص 371؛ ثقات ابن حبان، ج 1، ص 141 و کنز العمال، ج 9، ص 167 ح 25554.

3) تاريخ المدينة المنوره، ج3، ص883، با تحقیق فهيم محمد شلتوت و شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 52.

اعتقاد ما درباره اهل بیت علیهم السلام این است که تمامی سخنان آن بزرگواران از سوی خداست چنان که صفار در کتاب بصائر الدرجات از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود:

إِنَّا لؤ کنا نُفْتِي النَّاسِ بِرَأْيِنَا وَ هَوَاناً ، لَكِنَّا مِنْ الهالکين وَ لکنّها آثَارَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَصْلُ عِلَّمَ نَتَوارَثُها کابِرٌ عَنْ کابِرٍ نَکنِزُها کَما یَکنِزُ النَّاسِ ذَهَبَهُم وَ فِضَّتَهُم- اگر ما به رأی خود سخن بگوییم هلاک خواهیم شد و آن چه بیان می کنیم برگرفته از آثار پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله است که ریشه آن علم را از پدران بزرگ خود به ارث برده ایم و آن را به شدّت محافظت می کنیم همان طوری که مردم از طلا و نقره خویش محافظت می کنند . (1)شیخ مفید از جابر بن یزید جعفی نقل می کند:که به امام باقر علیه السلام گفتم هر گاه حدیثی را بیان می کنید به سند آن نیز اشاره فرمایید. حضرت پاسخ داد: هر حدیثی را که می گویم، برگرفته از پدرم و جدّم، از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله از جبرائیل، از خداوند متعال است، سند تمام احادیث من این چنین است. (2)بنا براین آشنایی با کتاب خدا و سنّت پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله بدون ارتباط با کسانی که آگاه به قرآن و سنّت اند امکان پذیر نیست و آن آگاهان، عترت علیهم السلام پیامبرند.


1) بصائر الدرجات، ص 320.

2) امالی شیخ مفید، ص 42 و وسائل الشیعه، (آل البیت علیهم السلام) ج 18، ص 97، ح 33312.

### پی نوشت ها1- الصواعق المحرقة، ص 124 ط المحمدية بمصر و ص 75 ط الميمنية؛ ينابيع المودة للقندوزى الحنفى، ص 285 ط اسلامبول و ص 342 ط الحيدرية.2- العلل المتناهية في الأحاديث الواهية، ج 1، ص 268.3- اللآلي المصنوعة، ج 1، ص 2.4- الباعث الحثيث، ص 75.5- الصواعق المحرقة لابن حجر الشافعی، ص124، ط المحمدية بمصر.6- الصواعق المحرقة، ص136.7- فيض القدير، ج 3، ص 20.8- تذكرة الخواص، ص332.9- منهاج السنة، ج 7، ص394.10- مجمع الزوائد، ج 9، ص 162.11- مجمع الزوائد، ج 1، ص 170.12- العلل المتناهية في الأحاديث الواهية، ج 1، ص 268.13- اللآلي المصنوعة، ج 1، ص 2.14- الباعث الحثيث، ص 75.15- القول المسدّد في الذب عن مسند أحمد، ص 19. يراجع أيضاً نفحات الازهار، ج11، ص121، القول المسدد، ص 24؛ و اللآلى المصنوعة، ج 1، ص 350.16- الصواعق المحرقة لابن حجر الشافعی، ص 124.17- منهاج السنة، ج 7، ص 317، فصل الخطاب للغرسي، ص 96.18- السيرة النبويّة، ج 4، ص416؛ و البداية و النهاية، ج 5، ص 228.19- صحيح الجامع الصغير، ج 2، ص 217، ح 2454.20- حقبة من التاريخ، ص 203.21- سنن الترمذى، ج 5، ص 361.22- المستدرک، ج2، ص416.

23- المستدرک، ج 2، ص 416.24- المستدرک، ج 3، ص 146.25- صحیح مسلم، ج 7، ص123، کتاب الفضائل باب فضائل علی بن أبي طالب علیه السلام، محمد على صبيح؛ شرح النووى ج 15، ص 181 ط مصر؛ و عن أحمد عن أمّ سلمة أنّها قالت: «فرفعت الكساء لادخل معهم فجذبه من يدى و قال: إنّك على خير»؛ مسند أحمد، ج 6، ص323، المعجم الكبير للطبرانی، ج 3، ج6 ، ص 53؛ الدر المنثور، ج 5، ص198.26- فرائد المسطین، ج 1، ص 317؛ الاحتجاج، شیخ طبرسی، ج 2، ص 195.27- صواعق المحرقه، ص 90.28- فيض القدير، ج 3، ص 19.29- الصواعق المحرقه، ص149.30- الصواعق المحرقه، ص 90.31- منهاج السنة، ج 7، ص 317 تا 319؛ و التفسير، ج 2، ص 11 مجموعة الفتاوى، ج 13، ص 113.32- صحيح الترمذی، ج 5، ص 228، ح 3874؛ مسند أحمد، ج 3، ص 59 ج3، ص59.33- صحيح الترمذی، ج 5، ص 329، ح 3876؛ الدّر المنثور للسيوطى، ج 6، ص7، و أخرج الترمذى و حسنه، ص 306؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص123.34- مسند أحمد، ج 1، ص118؛ المستدرک، ج3، ص 110 و قال صحيح على شرط الشيخين.35- عن ابن أبي شيبة و الخطيب فى المتفق والمفترق؛ كنز العمال، ج 1، ص 187، ح 951.36- مسند عبد بن حمید، ص 265.37- المصنف، ج 10، ص 505، حدیث 10127.38- سوره آل عمران، 103.39- الصّواعق المحرقة، ص233.40- تفسیر فخر رازی، ج8، ص173.41- تفسیر خازن، ج 1، ص277.42- فیض الغدیر، ج 2، ص 174.43- سمط النجوم العوالى، عصامی، ج 2، ص357.44- مرقاة المفاتيح، ج 5، ص 600.45- شرح المواهب اللّدنيّة، ج 7، ص5.46- الصّواعق المحرقة، ص 231.

47- مستدرک، ج1، ص171، شماره 318.48- مستدرک، ج3، ص109.49- کنز العمال، ج 1، ص188، ح 955.50- صحيح شرح العقيدة الطحاويه، ص 654.51- اللآلى المصنوعه، ج1، ص86.52- تهذيب التهذيب، ج 8، ص 377.53- ذخيرة الحفاظ مقدسی، ج 2، ص 1010، ح 2118.54- تهذيب التهذیب، ج 4، ص 354.55- الزهرة العطرة في حديث العترة، ص 41.56- الصواعق المحرقه، ج 2، ص 439، ط. ق. ص148.57- معجم کبیر طبرانی، ج 5، ص 221؛ تاریخ دمشق، ج21، ص 415، ج 42، ص53; مناقب خوارزمی، ص 152 ; الدر المنثور، ج 4، ص 371؛ ثقات ابن حبان، ج 1، ص 141 و کنز العمال، ج 9، ص 167 ح 25554.58- تاريخ المدينة المنوره، ج3، ص883، با تحقیق فهيم محمد شلتوت و شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 52.59- بصائر الدرجات، ص 320.60- امالی شیخ مفید، ص 42 و وسائل الشیعه، (آل البیت علیهم السلام ج 18، ص 97، ح 33312.)

### منابع و مآخذ- بعلاوه قرآن کریم؛- حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، بيروت، مؤسسه آل البيت علیهم السلام : 1413ق.- ابوالفرج ابن جوزى، العلل المتناهية في الأحاديث الواهية، دار الكتب العلمية- بيروت- 1403 ه.- ابن حجر هيثمى، الصّواعق المحرقه، چاپ دار الكتب العلميّة- بيروت- 1414 ه.ق.- الشيخ ابو المنذر سامى المصرى، الزهرة العطرة في حديث العترة، دار الفقيه، مصر.- المناوى، محمد، فيض القدير، دار الفکر، چاپ دوم، 1391 ه. ق.- ابن اثیر، اسد الغابة، چاپ دار الفكر- بيروت- 1409 ه.ق.- تفسیر خازن، دار الكتب العلميّة - بيروت- 1415 ه.ق.- ابن ابی عاصم، كتاب السُّنّة، چاپ المكتب الاسلامی بیروت- 1415 ه.ق،- هيثمي، نورالدین علی بن ابى بكر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، چاپ دار الکتاب العربي- بيروت، 1402 ه-ق.- سنن ابی داود، الحافظ ابوداود سليمان بن الاشعث السجستانی الازدی، تحقیق: محمد محی الدین عبدالحمید، دار احياء التراث العربي، بيروت.مسلم بن حجاج النيشابوری، صحیح مسلم، دار احياء التراث العربي، بيروت، چاپ اول، 2000م، كتاب فضائل الصحابة، باب فضائل علی بن ابی طالب علیه السلام.- ابوعیسی محمد بن عیسى بن سوره، الجامع الصحيح (سنن الترمذى، تحقيق: ابراهیم عطوه عوض محمد فوائد عبدالباقی و احمد محمد شاكر، دار احياء التراث العربی، بیروت، بی تا.)- حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصّحیحین، دار المعرفه، بيروت، 1418 ق.- بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، احياء التراث العربي، بيروت.- الشيخ سليمان القندوزى الحنفى، ينابيع المودة، تصحيح و تعلیق: اعلاء الدین، الاعلمی، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، ، بيروت، چاپ اول، 1997م.- احمد بن حجر الهيثمي المكي، الصواعق المحرقة في الرد على اهل البدع و الزندقة، مكتبة القاهره، چاپ دوم، 1965م.- بيهقی، احمد بن الحسين بن على، السنن الكبرى دار الكتب العلمیه، بیروت، 1420 ق.- تقی الدین ابن تیمیه حراني الدمشقى، منهاج السنة النبوية، رياض، 1406ق.- حلبي الشافعي على بن برهان الدين السيرة الحلبية، داراحياء التراث العربي، بيروت.- سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن ابي بكر، الدر المنثور فى تفسير المأثور، دار الكتب العلميه، بيروت، 1421ق.

- عسقلانی، احمد بن حجر، تهذيب التهذيب. بيروت، دارالفکر، 1415ق.- طبرانی، الحافظ ابی القاسم سلیمان بن احمد، المعجم الكبير، مكتبة ابن قيميه، قاهره.- متقی هندی علاء الدّین، علی کنز العمال، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1405ق.- طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، نشر اساطیر، 1362.- ترمذی، محمد بن عيسى، السّنن دار الفكر، بيروت، 1400 ق.- احمد بن حنبل، المسند، چاپ مکه، دارالباز، 1414ق.

## تعامل عقل و وحی: آیت الله سیّد جعفر سیدان### اشاره- جایگاه عقل و علم در مکتب اهل بیت علیهم السلام- لزوم توجّه به عقاید به طور تخصصی- عدم تضاد حکم عقل با وحی- روش صحیح برداشت از متون وحی- حجّيت عقل قبل از وحی و بعد از وحی

### درآمدحضرت استاد در جلسه درس خود در شهر مقدس قم مطالب بسیار مفید و ارزنده ای را عنوان داشته اند که مقاله حاضر خلاصه و چکیده بخشی از آن است. در این شماره به جایگاه عقل و نیز تعامل عقل و وحی نگاهی گذرا شده است. و هم چنین تأکید شده است که عقل همواره حجّت است و هرگز از حجّیت ساقط نمی شود ولی باید توجه داشت که عقل محدود است و در محدوده خود بی خطاستو ما می توانیم با مدد عقل به وحی برسیم و آنگاه تعامل عقل وحی بیشتر می شود و در جاهایی که عقل در آن جا ورود ندارد وحی پا به میدان گذاشته و حقایق را بیان می کند. و از سویی عقل برای فهم متون دینی لازم است و بدون عقل هیچ فهمی حاصل نمی شود. امید است این مختصر مورد استفاده خوانندگان عزیز قرار گیرد.كليد واژه هاعقل، تعقّل، وحی، حجيّت، تعلّم من في علم، تعامل، تضاد

﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَانَمِينَ وَ خَيْرُ الصَّلَاةِ وَ السَّلاَمِ عَلَى خَيْرِ خَلْقِهِ حَبِيبِ الهِ العالم أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ آلِ اللَّهِ وَ اللَّعْنَةُ الدَّائِمَ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَعْدَاءَ اللَّهِ مِنَ الآنِ إِلَى يَوْمِ لِقَاءِ اللَّهِ. قَالَ الإِمَامُ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ صَلَوَاتُ اللَّهِ وَ سَلاَمُهُ عَلَيْهِ:يَا هِشَامُ مَا بَعَثَ اللَّهُ أَنْبِيَاءَهُ وَ رُسُلَهُ إِلَى عِبَادِهِ إِلَّا لِيَعْقِلُوا عَنْ اللَّهِ فَأَحْسَنُهُمْ استِجَابَةً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَةً وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ أَحْسَنُهُمْ عَقلاً وَ أَكْمَلُهُمْ عَقْلًا أَرْفَعُهُمْ دَرَجَةً فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ. (1) ای هشام خداوند پیامبران و رسولانش را بر بندگانش نفرستاد جز این که از جانب خداوند بیایند و مطالب را اخذ کنند، پس هر که معرفتش بهتر، اجابتش هم نیکوتر است؛ و آن که به امر الهی آگاه تر است خرد او نیز نیکوتر است؛ و هر که خردش کامل تر است درجه اش در دنیا و آخرت بالاتر است.

موضوع بحث

می دانیم که مسائل اعتقادی و عقاید از اهمیت بسیاری برخوردار می باشد و بحمدالله در حوزه های علمیه مسائل مختلف از جمله عقاید مطرح است لکن با توجّه به شرایط امروز و فراوانی مکاتب و کثرت شبهات به نظر می رسد طرح مباحث پیرامون عقاید در حدّ لازم نیست، لذا شایسته است همان گونه که در مسائل فقهی اصطلاحی، اهتمام کامل شده بررسیهای دقیق در کار است- و بسیار هم به جاست- در مسائل اعتقادی نیز همّتی بیشتر و اهتمام زیادتری شود و با توجّه به شرایط موجود در این جهت هم به نسبت لازم سعی و تلاش داشته باشیم. اهتمام به مسائل و بحث های اعتقادی چیزی نیست که نیاز به اثبات و استدلال داشته باشد و مسأله ای کاملاً بیّن و روشن است و عقل به خوبی حاکم است که عقاید از مسائل زیربنایی و در ارتباط با اساس زندگی انسان ها تعیین کننده می باشد، بنابراین از اهمیت بالایی برخوردار است. و چنان که می دانیم در دین ما (قرآن و بیانات پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام) و به این مسأله اهتمام زیادی شده است. در قرآن کریم به مسأله هدایت تأکید فراوانی شده و روشن است که بخش مهمی از هدایت در ارتباط با مسائل اعتقادی است بلکه در امر هدایت، مطالب اعتقادی مهم تر از همه بخش های دیگر می باشد و اهمیت آن به حدّی است که در بیانات دینی ما به صورت های مختلف بدان تأکید شده است.


1) الاصول من الكافى، كتاب العقل و الجهل، ج 1، ص 16، ح 11 و تحف العقول، وصية الامام الكاظم علیه السلام لهشام، ص 406،

در کتب حدیثی و برخی از تفاسیر نقل شده است که جمعی در محضر حضرت هادی علیه السلام بودند در این جمع افراد مسن از علویّین و هاشمیّین، حضور داشتند. در این هنگام جوانی وارد شد و حضرت به او خیلی احترام گذاشتند و او را کنار خود در آن مسند نشاندند. احترام حضرت به گونه ای بود که برخی از افراد کهنسال که از علویین و هاشمیین و منسوب به حضرت بودند ناراحت شدند، یکی از آن ها اعتراض کرد و گفت من از این همه احترام به این جوان ناراحت شدم حضرت فرمودند: آیا دوست می دارید من بر خلاف روش قرآن عمل نمایم، یا بر طبق روش قرآن؟ گفتند: مشخص است که چه روشی مطلوب است. آن گاه حضرت این آیه را تلاوت نمودند:

يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتِ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيْرٌ (1) خدا [رتبه] کسانی از شما را که گرویده و کسانی را که دانشمندند [بر حسب] درجات بلند گرداند و خدا به آن چه می کنید آگاه است.

و فرمودند: خداوند راضی نشده که اهل ایمان آگاه (یعنی به اضافه ایمان از آگاهی خاصی هم برخوردارند) را در ردیف اهل ایمان بیاورد بلکه آن ها را به گونه خاصی تکریم فرموده است. آن گاه حضرت فرمودند: جهت احترام من به او این بود که این جوان در جهت احقاق حق (البته در این جا مسئله امامت و ولایت مطرح می باشد) نیرومند است و هر کجا باشد می تواند حق را اثبات کند و بیان فرمودند:

إِنَّ كَسْرَ هَذَا لِفُلَانٍ النَّاصِبِ بِحُجَجِ اللَّهِ الَّتِي عَلَّمَهُ إِيَّاهَا لَأَفْضَلُ لَهُ مِنْ كُلِّ شَرَفٍ فِي النَّسَبِ. (2)بنابراین بسیار به جاست هم چنان که در مسائل فقهی اصطلاحی مسائل با دقت پیگیری می شود، در مسائل اعتقادی نیز چنین پیگیری شود. تا جمع و جامعه از حقایق ارزنده ای برخوردار شوند و پاسخ گویی برای شبهات و پرسش های مختلف به وجود بیاید. هم چنین بسیار خوب است که در مسائل اعتقادی، رشته های مختلف، تخصص ها و گروه های مختلف در کار باشند. شخصی خدمت حضرت صادق علیه السلام رسیده و از ایشان پرسش هایی را پرسید، حضرت فرمودند: چرا این جا آمده ای؟ گفت: زیرا شنیده ام شما پاسخ گوی هر سؤالی هستید. حضرت فرمودند: سؤال تو چیست؟ گفت: در ارتباط با قرائت قرآن و مسائل مربوط به قرائات قرآن سؤالاتی دارم. حضرت به حمران فرمودند: کَلَّمهُ. گفت: من از شما سؤال می کنم! فرمودند: إن غلبته غلبتنی. گفت: سؤال دیگری در ارتباط با ادبیات مربوط به قرآن دارم، حضرت به أبان بن تغلب


1) مجادله، 12.

2) احتجاج، ج 2، ص 259 و بحارالانوار، ج 2، ص 13 و 14 و نورالثقلین، ج 4، ص480.

فرمودند:کَلّمهُ سؤال دیگری در ارتباط با مسائل فقهی داشت. حضرت فرمودند: یا زرارة کَلّمهُ. سؤال دیگری در ارتباط با استطاعت مطرح شد. حضرت به طیّار فرمودند: ناظره، سؤال دیگری در ارتباط با کلام داشت. حضرت به هشام بن سالم فرمودند: ناظره. سؤال دیگری در ارتباط با توحید داشت حضرت به فرد دیگری از اصحاب خود فرمودند: ناظره. در امامت به هشام بن حکم فرمودند: ناظره. آن شخص گفت: مثل این که شما می خواستید بفرمایید شاگردانتان در رشته های مختلف تربیت شده اند. حضرت فرمودند: آری. (1)لذا خیلی به جاست که در مسائل اعتقادی اهتمام شود. امروز که دنیا یک کاسه شده و شبهات و سؤالات فراوان است و حوزه های علمیه مرکز پاسخ گویی به این سؤالات می باشد، بسیار بسیار به جاست که به مسائل اعتقادی اهتمام بیشتر شود و در رشته های مختلف، تخصص هایی باشد که بحمدالله هست ولی باید بیش از این باشد و کم و کیف آن تقویت شود. به نظر ما راه صحیح برای شناخت حقایق- معارف و مسائل مورد اشاره- روشی است که بر اساس تعقّل باشد و حرکتی است که مبدأ آن عقل باشد. (2)

آن چه برای همه سند و حجّت می باشد عقل است. بنابراین مسأله تعقّل از مسائلی است که از او هیچ گریزی نیست و هر آن چه که سند باشد باید به تعقّل مستند شود. ریشه اش این باشد که عقل ما به آن می رسد. آن وقت با این تعقّل مسائل مختلفی فهمیده می شود و ما با همین تعقّل به وحی می رسیم.(3)آن گاه با توجّه به این که محدودیت قدرت عقلانی مورد قبول همه عقلاست و خود عقل محدودیت خودش را می یابد و با توجّه به سعه وحی که غیر قابل قیاس با قدرت عقلانی ما و در ارتباط با علم محیط لایتناهی حضرت حق است استفاده از وحی حکم عقل می باشد. و بدیهی است که وحی هرگز با عقل تضاد ندارد. بلکه استفاده از وحی «تعلّم من ذی علم» است.


1) اختيار معرفة الرجال (رجال کشی)، هشام بن الحکم، ج 4، ص 554، ح 494 و بحار الانوار، ج 23، ص11.

2) بحث های مفصلی درباره حقیقت عقل مطرح شده است امّا چیزی که مهم است این است که همه مقصود از عقل را می فهمند. عقل همان است که صحیح و سقیم را با آن تشخیص می دهیم و پذیرش مسائل به واسطه اوست. همان که بین خود ما و در همه امور سند و حجّت است و مستند ما می باشد.

3) در این جمع فرض بر آن است که به وحی رسیده ایم.

جایگاه عقل نیز در همه جا محفوظ بوده و چنین نیست که وقتی با عقل به وحی رسیدیم، وحی را بگیریم و عقل را کنار بگذاریم. مدّعا این است که عقل و وحی هرگز تضادّی ندارند بلکه محدودیت عقل و سعه وحی مطرح است و اگر در مواردی به ذهن برسد که وحی با تعقّل تضاد دارد در این جا خود وحی بهتر از همه و قبل از همه معنای معقول آن را بیان کرده است، لذا هیچ تضادی نیست. در نتیجه باید به وحی بها داده شود و به گونه ای نباشد که انسان با افکار خود- که محدودیت آن مشخّص و زمینه های اشتباه آن فراوان است- پیش رود و از وحی استفاده نکند. بلکه باید اهتمام داشته باشد که از وحی استفاده و در آن تعقّل نماید. تأکید می کنیم هرگز به ذهن نیاید که وقتی با عقل به وحی رسیدیم، عقل را باید کنار بگذاریم و فقط بگوییم وحی. بلکه می گوییم وحی هیچ تضادی با تعقّل ندارد و اگر با عقل مان از وحی استفاده می کنیم از باب تعلم من ذی علم است. در جایی که مطلب از دسترس تعقّل خارج باشد به حکم عقل، وحی را که قطعی است می پذیریم، زیرا گرچه عقل این حکم را درک نمی کند ولی تضاد با عقل ندارد بلکه عقل حکم می کند که آن را بپذیریم.

روش بحث:

بی شک اگر سند روایتی معتبر و دلالت آن روشن باشد، انسان باید آن را بپذیرد و لو عقل به آن راهی نداشته باشد. توصیه این است که از مبانی وحی هر چه بهتر استفاده شود و این گونه نباشد که انسان از جای دیگر، مطالبی را اخذ کند و نفس او شکل بگیرد بعد سراغ وحی بیاید. زیرا در این صورت اگر وحی با آن چه در نفس وی شکل گرفته تناسب نداشته باشد، به توجیه وحی خواهد پرداخت. به خصوص با توجّه به وجود افکار، مختلف، مسائلی به عنوان عرفان، (1)به عنوان فلسفه و به عنوان حکمت متعالیه مطرح است در حالی که این ها با یکدیگر اختلافات شدیدی دارند که این امر نشان می دهد نا امنی در کار هست.

اختلاف این مسالک و عدم هم خوانی بسیاری از آن ها با وحی، مورد اعتراف بسیاری است از جمله استاد طباطبایی در تفسیر المیزان با بیانی لطیف به این مطلب تصریح کرده اند:


1) اصل عرفان که مستند به وحی باشد در جای خود محفوظ است و ارزش و جایگاه خود را دارد.

و بالجملة فهذه طرق ثلاثة فى البحث عن الحقائق والكشف عنها: الظواهر الدينيّة و طريق البحث العقلى وطريق تصفية النفس؛ أخذ بكلّ منها طائفة من المسلمين على ما بين الطوائف الثلاث من التنازع و التدافع و جمعهم في ذلك كزوايا المثلث كلّما زدت في مقدار واحدة منها نقصت من الاخريين و بالعكس و كان الكلام في التفسير يختلف اختلافاً فاحشاً بحسب اختلاف مشرب المفسّرين بمعنى أنّ النظر العلمي في غالب الأمر كان يحمل على القرآن من غير عكس إلّا ما شذّ. و قد عرفت أنّ الكتاب يصدّق من كلّ من الطرق ما هو حقّ و حاشا أن يكون هناك باطن حق و لا يوافقه ظاهره و حاشا أن يكون هناك حقّ من ظاهر أو باطن و البرهان الحق يدفعه و يناقضه. و لذلک رام جمع من العلماء بما عندهم من بضاعة العلم على اختلاف مشاربهم أن يوفّقوا الظواهر الدينيّة و العرفان كابن عربى وعبد الرزّاق القاسانی و ابن فهد و الشهيد الثاني و الفيض القاساني. و آخرون أن يوفّقوا بين الفلسفة و العرفان كأبي نصر الفارابي و الشيخ السهروردي صاحب الإشراق و الشيخ صائن الدين محمّد تركه. و آخرون أن يوفّقوا بين الظواهر الدينية و الفلسفة كالقاضی سعید و غیره. و آخرون أن يوفّقوا بين الجميع كابن سينا فى تفاسیره و كتبه و صدرالمتألهين الشيرازى فى كتبه و رسائله و عدّة ممّن تأخّر عنه. و مع ذلك كلّه فالاختلاف العريق على حاله لا تزيد كثرة المساعي قطع أصله إلا شدّة في التعرّق و لا في إخماد ناره إلا اشتعالاً. (1)

حاصل بیان ایشان از این قرار است که سه راه و روش برای رسیدن به حقایق مطرح است:

1- راه استفاده از ظواهر دینی.

2- طريق مباحث عقلى.

3- طريق تصفیه و تزکیه نفس.

به هر یک از این سه طریق، جمعی از مسلمین گرویده اند با توجّه به این که بین این سه گروه اختلاف و تنازع مشخص است و مَثَل این سه گروه مانند زاویه های مثلث است که هر چه به یکی از آن ها اضافه شود از دو زاویه دیگر کم می گردد و بالعکس و تفسیر قرآن هم به حسب اختلاف مشرب مفسّرین از این سه گروه طبیعتاً مختلف خواهد بود به این معنا که بیشتر مفسّرین نظر خود را بر قرآن تحمیل کرده اند نه آن که نظر قرآن را بر افکار خود غلبه دهند و روشن است که قرآن آن چه را که از هر یک از این سه طریق حق است تصدیق


1) تفسیر المیزان، ذیل آیات 15- 19 المائدة بحث تاریخی، ج 5، ص 305.

می کند و هرگز در قرآن باطن حقی که موافق با ظاهرش نباشد وجود ندارد. و هر آن چه که کتب اهل حق است از ظاهر و باطن، قرآن هرگز برهان صحیح مخالف آن نیست. و حال که چنین اختلافی هست جمعی از علما با آن چه داشته اند از اندوخته های علمی و اختلاف مشرب، بر آن شده اند که بین ظواهر دینی و عرفان جمع کنند مانند ابن عربی و عبدالرزاق کاشانی و ابن فهد و شهید ثانی و فیض کاشانی. و گروهی بر آن شده اند که بین فلسفه و عرفان را صلح دهند مانند ابی نصر فارابی و شیخ سهروردی و شیخ صائن الدین محمد ترکه.

و گروهی دیگر بر آن شدند که بین ظواهر دینی و فلسفه توفیق دهند مثل قاضی سعید و بعضی دیگر و جمعی بر آن شدند که بین تمامی این طرُق (ظواهر دینی، فلسفه، عرفان) جمع نمایند مانند ابن سینا در تفاسیر و کتبش و صدرالمتألهین شیرازی در کتاب ها و رساله هایش و گروهی از، متأخّرین، ولی با همه این تلاش ها اختلاف ریشه دار هم چنان باقی است و کثرت تلاش اینان در از بین بردن اختلاف اثری نداشته بلکه ریشه اختلاف عمیق تر شده و آتش اختلاف شعله ورتر گردیده است.

و در نتیجه نوشته اند:

ألفيت كلّ تميمة لا تنفع (1)و أنت لا تدرى أهل كلّ فنّ من هذه الفنون إلّا ترمى بجهالة أو زندقة أو سفاهة رأى، و العامّة تتبرّى منهم جميعاً. (2)

لذا استناد به سخن بزرگان و اعتقاد به این که ایشان هر چه گفته اند تمام است، تحجّر و بسیار خطرناک می باشد. زیرا فقط سخن معصوم- وقتی سند قطعی و دلالت روشن باشد- تمام است. بسیار تذکّر مهمی حضرت امام صادق علیه السلام فرموده اند که:

إيّاكَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلًا دُونَ الْحُجَّةِ، فَتُصَدِّقَهُ في كُلِّ ما قالَ. (3) بپرهیز از این که کسی را پیشوای خود قرار دهی جز معصوم به گونه ای که هر چه می گوید بپنداری که صحیح صحیح است.

حجّیت قول معصوم به ادلّه قطعیه عقلیه ثابت است و امّا از معصوم که گذشتیم سخن هیچ فردی حجّت نمی باشد. (4)


1) داستان این عبارت معروف است معاویه کسالتی داشت. داروهای خاصی برای او آوردند در حالی که لباس های فاخر پوشیده و بر مسند تکیه زده بود گفت: «و تجلّدى للشامتين اريهم- أنّى لريب الدهر لا أتضعضع» شخص فهمیده ای در مجلس بود به معاویه گفت: «و اذا المنيّة أنشبت أظفارها- و إن ألفيت كلّ تميمة لا تنفع». اگر به چنگال مرگ افتادی تمام حرزها هم فایده ای ندارد. تاریخ طبری، ج 4، ص 241 حوادث سال 60 و زبدة البیان، ص 404.

2) تفسیر المیزان، ج 5، ص306.

3) الاصول من الکافی، کتاب الايمان و الكفر، باب طلب الرئاسة، ج 2، ص 298، ح 5 و بحارالانوار، ج 70، ص151.

4) البته شخصیت بزرگان بالای سر ماست. ارزش و احترام و زحمت ایشان محفوظ است امّا در عین حال الحَقِّ أحَقّ أن يتبع [يونس، 35]. تحجّر در مسائل علمی خیلی خطرناک است و به رکود و توقف می انجامد. انسان باید بر اساس تعقّل، از وحی استفاده کند زیرا از نظر عقلی ثابت است که وحی منبعی وسیع و کیف و کم اش بی نظیر است.

بنابراین روش ما تعقّل بر اساس استفاده از مکتب وحی است و معتقدیم در واقع بین وحی و عقل تضادی وجود ندارد و درباره افکار دیگران اگر سخن دیگران موافق وحی باشد فنعم الوفاق و اگر نه، باید دلایل آن ها بررسی شود که چرا چنین سخنی گفته اند. بسیاری از آن ها اگر بیش از ما با وحی سر و کار نداشته باشند کمتر سر و کار نداشته اند. امّا چه شده که

سخنی بر خلاف وحى گفته اند.

و نیز یاد آور می شویم که از مطالبی که به عنوان وحی در مسائل اعتقادی به ما رسیده است از یک نواختی و یک دستی به خصوصی برخوردار است. مثلا گاهی فرمایشات حضرت رضا علیه السلام به گونه ای است که گویا از فرمایشات حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برداشته شده است.

البته ممکن است در استفاده از وحی بعد از بررسی سند و دلالت و رعایت ضوابط برداشت، اختلاف در فهم وجود داشته باشد اگر با رعایت ضوابط، برداشت ها مختلف باشد اشکال ندارد و ما ادعا نمی کنیم که حتما همه برداشت ها یکی می شود لكن معتقدیم اگر بر این اساس کار شود، برداشت ها خیلی به هم نزدیک می شود و در بسیاری از مسائل مهمّه اتفاق حاصل می شود (و این روش کار ما است).

در مورد استفاده از وحی عبارت لطیفی از مرحوم فیض هست که بر این جهت تأکید کرده اند. وی در تفسیر آیه شریفه فَلْيَنْظُر الإنسانُ إِلى طَعامِهِ (1)می نویسد:

في الكافي عن الباقر علیه السلام انّه قيل له في قوله فَلْيَنْظُرِ الإِنسانُ إِلى طَعَامِهِ ما طعامه؟ قال: علمه الّذى يأخذه عمن يأخذه. (2)

پس باید آدمی نظر کند به دیده بصیرت و عبرت به سوی خوردنی خویش. گفت: عرض کردم که: طعام او چیست؟ حضرت امام باقر علیه السلام فرمودند: که انسان نگاه کند علمش را از چه کسی می گیرد.


1) عبس، 24.

2) الاصول من الكافي، کتاب فضل العلم، النوادر، ج 1، ص 50، ح 8.

آری تأویل و مهم ترین مصداق آن، بر اساس بیان معصوم چنین است.

پس از این روایت، مرحوم فیض کاشانی می نویسد:

أقول: و ذلك لأنّ الطعام يشمل طعام البدن وطعام الروح جميعاً كما أنّ الانسان يشمل البدن و الروح معاً فكما أنّه مأمور بأن ينظر الى غذائه الجسماني ليعلم أنّه نزل من السماء من عند الله سبحانه بأن صبّ الماء صبّاً الى آخر الآيات فکذلک مأمور بأن ينظر الى غذائه أنّه الروحانى الّذى هو العلم ليعلم أنّه نزل السماء عند الله عزّوجلّ بأن صبّ أمطار الوحى الى أرض النبوّة و شجرة الرسالة و ينبوع الحكمة فأخرج منها حبوب الحقائق و فواكه المعارف ليغتذى بها أرواح القابلين للتربية، فقوله: «علمه الّذى يأخذه عمن يأخذه». أى ينبغي له أن يأخذ علمه من أهل بيت النبوّة: الّذين هم مهابط الو. مهابط الوحى و ينابيع الحكمة الآخذون علومهم من الله سبحانه حتّى يصلح لأن يصير غذاء لروحه دون غيرهم ممّن لا رابطة بينه و بين الله من حيث الوحى و الالهام فانّ علومهم إمّا حفظ أقاويل رجال ليس في أقوالهم حجّة و إمّا آلة جدال لا مدخل لها في المحجّة و ليس شيء منهما من الله عزّوجل، بل من الشيطان فلا يصلح غذاء للروح و الايمان، و لما كان تفسير الآية ظاهراً لم يتعرّض له، و إنّما تعرّض لتأويلها، بل التحقيق أنّ كلا المعنيين مراد من اللفظ باطلاق واحد. (1)مرحوم فیض کاشانی می نویسد:اطلاق طعام بر علم به آن جهت است که معنای طعام شامل طعام بدن و طعام روح است چنان که وقتی لفظ انسان گفته می شود منظور موجود مرکب از روح و بدن است پس انسان همان طور که موظف است توجه به غذای جسمانی خود داشته باشد باید در غذای روحانی خود هم (علم دقت کند پس باید بداند که علم از آسمان از سوی خداوند متعال نازل شده است به این صورت که قطرات باران وحی به زمین نبوت و درخت رسالت و چشمه حکمت سرازیر شده و دانه های حقایق و میوه های معارف را از آن ها بیرون آورده تا ارواح آنان که پذیرش تربیت می کنند تغذیه کنند. پس این سخن امام که فرمودند: به علمش بنگرد که از چه کسی فرا می گیرد. به این معنا است که بر انسان است که علم خویش را از اهل بیت نبوت علیهم السلام اخذ کند- که محل فرود آمدن وحی و چشمه های حکمت اند که علوم شان را از خداوند سبحان اخذ کرده اند- تا این که صلاحیت غذای روح بودن را داشته باشد و از غیر اهل بیت علیهم السلام که هیچ رابطه وحی و الهام بین آن ها و)


1) تفسیر صافی، ذیل آیه مذکور، ج 5، ص 287.

خداوند نیست زیرا که علومشان یا حفظ اقوال اشخاص که قول شان هیچ گونه حجیتی ندارد و یا علم شان آلت جدال است که هیچ تأثیری در راه گشایی ندارد و هیچ کدام از آن ها از خدای سبحان نیست بلکه همه از شیطان است- اخذ نکنند که صلاحیت غذای روح و ایمان را ندارد و از آن جا که تفسیر آیه ظاهر است امام علیه السلام متعرض آن نشده اند و فقط تأویل آیه را ذکر نموده اند. بلکه تحقیق آن است که هر دو معنا به یک صورت از آیه اراده شده است.البته هر کس به وحی معتقد باشد همین را می گوید و همه قبول دارند که باید از وحی استفاده شود و فرمایش رسول خدا ﴿إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي. مورد قبول همه است. (1)حال باید دید این سخن که مورد قبول همه است در کجا عملی شده کجا ترک شده است. خیلی ها به وحی اعتنا نکرده اند و برخی هم که به وحی نظر کرده اند آن را توجیه کرده اند لذا در مباحث باید به این جا برسیم و ادّعا را ثابت نماییم. (2)


1) گر چه عقل حکم می کند وقتی با عقل به وحی رسیدیم از آن استفاده کنیم و این روش عقلانی است، لکن نقل سخنان دیگران به عنوان لطایفی است که گاهی ذکر می گردد و إلّا اساس صحبت این است که انسان خود این مطلب را می فهمد و آن چه مهم است آن است که انسان خود به مطلب برسد. در این مباحث تقلید نیست بلکه باید تحقیق باشد.

2) شواهد بسیاری از قدما و امروزی ها است که شخص با تفکّرات خود به مطالبی رسیده و در برخورد با وحی سعی در تطبیق آن ها با وحی دارد. به عنوان مثال حدود سی سال پیش در بحث ما، آیات آخر سوره فرقان مطرح شد وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلى الارض هَوناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الجَاهِلُونَ قالُوا سَلاماً والذين يَبِيتُونَ لِرَبِّهِم سُجَّداً و قياماً... بعد از جلسه جوانی آمد و گفت: ما شنیده بودیم در صحبت های شما سخنان نامربوط و اشتباه نیست امّا امشب خیلی خراب کردید و در معنای آیه والّذينَ يَبيتُونَ لِرَبِّهِم سُجَّداً و قِياماً گفتید این ها از شب استفاده می کنند نماز می خوانند، رکوع و سجود دارند.... شما آیه را کوچک کردید نکته مهم آیه را تضعیف کردید... گفتم شما چه معنا می کنید؟ گفت: معنای آیه این است: بندگان خدا شب ها در سنگرها می افتند و بر می خیزند و کارهای چریکی می کنند و.... گفتم: سخن شما در جای خود هزار و یک دلیل هم دارد اما معنای آیه این نیست برای فهم آیه مقداری باید بحث شود تا معنا روشن گردد. ابن عربی به عنوان نمونه ای دیگر از قدما در معنای آیه شریفه لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللهَ هُوَ المَسيحُ ابْنُ مَريم گفته است: «کفر الذین قالوا ان الله هو المسيح لانهم حصروا الله فی المسیح» این افکاری است که نتیجه آن تأویل آیه به این صورت است. [ممد الهمم در شرح فصوص الحكم، ص 357].

پرسش و پاسخ

اگر اگر گفته شود عقل به خاطر محدودیتش نسبت به برخی از مسائل نارسا است و با این فرض امکان تعارض عقل و وحی وجود دارد پس به چه دلیل می گویید که عقل و وحی تضاد ندارند؟ پاسخ این است: نارسایی عقل در برخی مسائل کاملا مشخص است. مانند مسائل معاد (1)امّا وقتی عقل فهمید که وحی از طرف خداست و با توجه به این که عقل کاشف حقیقت است و واقع را درک می کند ممکن نیست عقل و وحی تضاد داشته باشند. هم عقل حجت خداست و هم وحی حجت خداست لذا معقول نیست دو حجت با هم تضاد داشته باشند. بنابراین مشخص است که اساسا ممکن نیست عقل با وحی تضاد داشته باشد. بله همان گونه که بیان شد بعضی از ظواهر وحی با مبانی عقلانی سازگار نیست امّا آن ظواهر را خود وحی قبل از همه و بهتر از همه معنا کرده است. مثلاً نَفَحْتُ فيهِ مِنْ روحِی (2)معنای ظاهری آن است که خدا یک چیزی است که روح دارد و از او چیزی جدا شده است و.... که این ها خلاف قطعیات است. لذا خود وحی که این اضافه تشریفی است و... (3)از طرفی تضاد وقتی است که عقل حکمی داشته باشد اما اگر عقل حکمی نداشته باشد و وحی چیزی گفته، نمی توان گفت با وحی تضاد دارد. اگر گفته شود در قرآن و روایات مراتب معرفت و ظواهر و بواطن وجود دارد. در سنجش تضاد بین احکام عقلی با احکامی که از ظواهر آیات و روایات استفاده می شود چگونه مشخص می شود که این ها در یک سطح هستند؟ مثلا مطلبی که یک روایت مطرح کرده ممکن است در پاسخ به مسائل عادی بوده و خیلی عمیق مطرح نشده باشد و در مقابل مطلب عقلی در این زمینه در سطحی بوده که به کنه مطلب پی ببرد و طبیعتا این دو در یک سطح نیستند که با هم سنجیده شوند.


1) بهترین مثالی که من برخورد کرده ام برای نارسا بودن عقل در برخی مسائل مثل معاد از ملاصدرا است ایشان بسیار لطیف گفته اند که اگر بخواهی معاد جسمانی را با عقلت بفهمی مانند آن است که با چشمت بخواهی اصوات را دریافت کنی و با گوش خود بخواهی اشکال و رنگ ها را بفهمی با این حال در تفسیر سوره «یس» خود ایشان در همان مواردی که عقل راه ندارد به استدلال عقلی پرداخته اند. عبارت این گونه است: «و إياك أن تستشرف الاطّلاع عليها من غير جهة الخبر والايمان بالغيب بأن تريد أن تعلمها بعقلك المزخرف و دلیلك المزّيف، فتكون كالأكمة الذى يريد أن يعلم الألوان بذوقه أو شمّه أو سمعه أو لمسه و هذا عين الجحود والإنكار لوجود الألوان؛ فكذلك الطمع فى إدراك أحوال الآخرة بعلم الاستدلال و صنعة الكلام عين الجحود والإنكار لها، فمن أراد أن يعرف القيامة بفطانته المعروفة و عقله المشهور فقد جحدها و هو لا يشعر». [تفسير القرآن الكريم، ذیل آیه 48 سوره یس، 178/5].

2) ص 72؛ الحجر، 29.

3) اضافه روح به یا تشریفیه است یعنی خدا خواسته است شرافت روح را نشان بدهد فرموده است «روحی» و روح مخلوق خداست- سردبیر

پاسخ این است که افراد از نظر استعداد و درک مطالب در یک رتبه نیستند و بعضی در سطحی هستند که از آن ها تعبیر به عامه مردم می کنیم، برخی در سطحی هستند که از امتیاز عقلانی بالایی برخوردار هستند. با توجّه به این تفاوت از لحاظ درجه و درک چه اشکالی دارد آیه قرآن یا حدیث در ارتباط با افرادی که در سطح نازل هستند گونه ای سخن گفته باشد و در ارتباط با افراد سطح بالاتر به گونه ای دیگر؟ و چه بسا آن هایی که سطح پایین تر هستند چون سخن سطح بالا را نمی فهمند می گویند ضد عقل است.

در ارتباط با این مسأله مسلم است که درک افراد متفاوت است و وحی نیز بسیاری از اوقات به نسبت همان افراد مطالبی را گفته. مثلا کسی سؤال می کند که می توان دنیا را با بزرگی خود در تخم مرغ جا داد بدون این که تخم مرغ بزرگ شود یا دنیا کوچک گردد؟ امام علیه السلام در یک جا می فرمایند: با چشم خود دنیا و آسمان را می بینید و چه قدرتی بالاتر از آن که با مردمک چشم خود که به اندازه یک عدس است کوه و جنگل و آسمان را می بینی و در جای دیگر جواب داده می شود: چه قدرتی بالاتر از این که دنیا را کوچک کند تا در تخم مرغ قرار گیرد و تخم مرغ را بزرگ کند که دنیا در آن جا بگیرد و در جای دیگر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند: «انّه لا يكون» پس مشخص است که ائمّه علیهم السلام چند جور جواب داده اند لذا مانعی ندارد که گفته شود به مراتب مختلف، مطلب در احادیث و آیات مختلف مطرح شده است و فردی که سطح پایین فکر می کند مطلب سطح بالا در خور عقل او نیست. در این جا اوّلاً باید گفت: ظاهر و باطن و سطوح مختلف مطلب هیچ جا با هم تضاد ندارند امّا با توجّه به استعدادها، مطالب در سطوح مختلف بیان شده است پس هیچ گاه وحی متناقض حرف نمی زند.

قابل ذکر است که معنای مختلف و متفاوت از وحی معقول است ولی تضاد معقول نیست بنابراین اگر کسی از آیه و روایتی معنایی را اخذ کند که ترجمه و پیام اولیه آن در تضاد باشد قطعاً خطا کرده است البته کسی مجاز نیست باطن وحی را از پیش خود معنا کند بلکه این کار دو ضابطه دارد:

1- با حق متعال مربوط باشد و قولش سند باشد.

2- تضادی با اصول و متون وحی نداشته باشد.

بله در دو مسأله یکی اصل اثبات خدا و دیگری نبوّت نبیّ تنها باید از عقل بهره برد لکن در قسمتی از مسائل خداشناسی ممکن است مسائلی باشد که عقل راهی به آن نداشته باشد. البته در هر مسأله ای که عقل یک استدلال بیّن داشته باشد در جای خود محفوظ است.

بنابراین همان طور که گفتیم تعقّل در وحی یعنی عقل خود را در وحی به کار بریم. البته می توان بعد از قبول وحی از استدلال های عقلی موجود در آیات و روایات از باب «تعلم من ذی علم» بهره برد.

بعد از قبول وحی می دانیم که خدا بهتر از بندگانش می تواند خود را اثبات کند پس باید اثبات خدا را یاد بگیریم. ما می گوییم بعد از این که وحی را با عقل پذیرفتیم، بهترین کارها مراجعه به وحی است تا استدلال را از خدا یاد بگیریم. استفاده از روش قرآن در مسائل مختلف برای تثبیت مطالب بهترین روش است لذا به عنوان تعلم من ذی علم بهتر است از آن استفاده کنیم و برای دیگران هم بیان کنیم. در مسائلی که در وحی نیامده و عقل چیزی می فهمد مشکلی نیست بنابراین استفاده از روش های استدلالی و حی برای عموم بهترین چیز است.

یی نوشت ها

1- الاصول من الكافى، كتاب العقل و الجهل، ج 1، ص 16، ح 11 و تحف العقول، وصية الامام الكاظم علیه السلام لهشام، ص 406،

2- مجادله، 12.

3- احتجاج، ج 2، ص 259 و بحارالانوار، ج 2، ص 13 و 14 و نورالثقلین، ج 4، ص480.

4- اختيار معرفة الرجال (رجال کشی)، هشام بن الحکم، ج 4، ص 554، ح 494 و بحار الانوار، ج 23، ص11.

5- تفسیر المیزان، ذیل آیات 15- 19 المائدة بحث تاریخی، ج 5، ص 305.

6- داستان این عبارت معروف است معاویه کسالتی داشت. داروهای خاصی برای او آوردند در حالی که لباس های فاخر پوشیده و بر مسند تکیه زده بود گفت: «و تجلّدى للشامتين اريهم- أنّى لريب الدهر لا أتضعضع» شخص فهمیده ای در مجلس بود به معاویه گفت: «و اذا المنيّة أنشبت أظفارها- و إن ألفيت كلّ تميمة لا تنفع». اگر به چنگال مرگ افتادی تمام حرزها هم فایده ای ندارد. تاریخ طبری، ج 4، ص 241 حوادث سال 60 و زبدة البیان، ص 404.

7- تفسیر المیزان، ج 5، ص306.

8- الاصول من الکافی، کتاب الايمان و الكفر، باب طلب الرئاسة، ج 2، ص 298، ح 5 و بحارالانوار، ج 70، ص151.

9- عبس، 24.

10- الاصول من الكافي، کتاب فضل العلم، النوادر، ج 1، ص 50، ح 8.

11- تفسیر صافی، ذیل آیه مذکور، ج 5، ص 287.

12- ص 72؛ الحجر، 29.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

محمد بن عمر کشی، رجال الکشی، 1 جلد، انتشارات دانشگاه مشهد، 1348 ه.ش.

•

علامه مجلسى، بحار الأنوار، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بيروت- لبنان، 1404 ه ق.

•

ابو منصور احمد بن على طبرسي، الإحتجاج، 1 جلد، نشر مرتضى مشهد مقدس، 1403ه.ق.

•

ثقة الاسلام کلینی، الکافی، 8 جلد، دار الكتب الإسلامية، تهران، 1365 ه ش.

ابن تیمیه از نگاه دانشمندان عامّه: حجت الاسلام خیرالله نیک خواه

اشاره

•

شرح حال ابن تیمیه

•

عقاید ابن تیمیه

•

ابن تیمیه و اعتقاد به تجسیم

•

اعتراض علمای اهل تسنن به عقیده تجسیم

•

ابن تیمیه و دشمنی با اهل بیت علیهم السلام

•

ابن تیمیه از نگاه دانشمندان اهل تسنن

درآمد

ابن تیمیه از علمای عامّه قرن هفتم است. او از آن جهت که فردی اهل تحقیق، پرتلاش و تئوری پرداز بود، مورد تمجید برخی قرار گرفت و وهابیت امروز پیروان همان ابن تیمیه قرن هفتم اند که به او القابی چون "شیخ الاسلام" دادهاند و از جهتی چون، آرای و انظارش مخالف، نظرات جمیع علمای شیعه و اهل تسنن بود و فتاوای عجیب و نیز شاذ و نادری از او صادر شد، دانشمندان بسیاری از فریقین او را انکار حتّی تکفیر کرده و بر علیه او مطالب بسیاری منتشر کردند.

مقاله حاضر در صدد آن است که بعد از نگاهی کوتاه به شرح حال و زندگی او، اعتقاد به تجسیم را مورد نقد و بررسی قرار دهد و ثابت کند که جمیع علمای مذاهب اربعه در مقابل این اعتقاد او موضع گرفته اند. ایراد اساسی ابن تیمیه دشمنی او نسبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله است هر کس به نوشته های او مراجعه کند به خوبی می یابد که او به شکل های مختلفی با اهل بیت علیهم السلام دشمنی ورزیده است و به جرأت می توان گفت که همه یا اغلب آیات و روایاتی که در شأن اهل بیت علیهم السلام است را به نحوی انکار کرده است.

كليد واژه ها

ابن تيميه، ناصبی، تجسیم، ردیه ها، اهل تسنن، اعتقادات

شرح حال زندگی ابن تیمیه

یکی از کسانی که در طول چندین قرن، مورد توجّه خاص وهابیان قرار گرفته و برای او ارزش فراوانی از نظر علمی قایل اند، تقی الدین احمد بن عبدالحلیم معروف به «ابن تیمیه» است. او کسی است که افکار وهابیان از او سرچشمه می گیرد و وهابیان برای او کنگره های علمی گرفته و کتاب هایی در مدح و منزلت و شخصیت علمی اش تألیف نموده اند و در حقیقت او را مؤسس مذهب خود می دانند. حیات علمی و اجتماعی و سیاسی او سرشار از مقاومت مبارزات سرسختانه در برابر مخالفان است وی در ابراز عقاید خود که بعضی از آن ها بسیار جسورانه بود از هیچ کس باکی نداشته است.

ابن تیمیه در شهر حرّان- که در آن زمان از مراکز تعلیمات مذهبی حنبلی بود- در سال 661 ه-. ق متولد شد و در سال 728 ه-.ق در دمشق وفات یافت. در خانه ای پرورش یافت که اعضای آن بیش از یک قرن پرچم دار مذهب حنبلی بوده اند.

ابن تیمیه در برابر هجوم مغولان ناگزیر شد حرّان را ترک کند و با پدر خود عبدالحلیم (682 ق) و سه برادرش به دمشق پناه برد. در دمشق عبدالحلیم اداره مدرسه سکّریه را بر عهده داشت. ابن تیمیه در همین شهر تربیت شد، وی به جای پدر به مدیری مدرسه سکریه رسید و نخستین درس خود را در آن جا داد و یک سال بعد (684 ق) تدریس تفسیر قرآن در مسجد اموی را شروع کرد، نخستین دخالت ابن تیمیه در زندگی سیاسی در (693 ق) و در مورد قضیه مردی نصرانی از مردم سویدا به نام عسّاف اتفاق افتاد که متهم به ناسزاگویی به حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله شده بود. سرسختی ابن تیمیه در این قضیه سبب شد که برای نخستین بار در عذراویه زندانی شود، به همین مناسبت نخستین اثر بزرگ خود، کتاب «الصارم المسلول علی شاتم الرسول» را نوشت وی تقریباً در سال 698 ق به درخواست مردم حماة یکی از بزرگ ترین کتب اصول اعتقادی خود را به نام «الحمویة الکبری» که سخت بر ضد اشعریان و علم کلام بود تألیف کرد. (1)و سال های (2)پس از آن برای ابن تیمیه سال های جدل های سخت بود، آن گاه مخالفان وی به اعتقاد نامه او حمله کردند و صحّت اصول اعتقادی را که در کتاب «الواسطیه» او آمده مورد تردید قرار دادند، به دنبال یک تظاهر عمومی مردم او را به محضر بدرالدین بن جماعة قاضى شافعی احضار کردند و قاضی از او خواست که نظر خود را درباره توسل و زیارت بگوید.


1) در این رساله پاسخ به سؤالات مردم حماة است درباره مسائل اعتقادی و خداشناسی که بعداً به آن موضوع اشاره می کنیم.

2) دائرة المعارف بزرگ اسلامی، مدخل ابن تیمیه.

وی دید که ابن تیمیه با انکار زیارت رسول مقدّس اسلام صلی الله علیه و آله به ساحت مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله گستاخی می کند نامه ای نوشت به قاضی شهر تا مطابق دستور شرع با او رفتار شود با نام های حکم قاضی دوباره زندان رفت و بعد از یک سال آزاد شد. و نیز نوشتن رساله «زيارة القبور» را بر وی خرده گرفتند؛ زیرا در آن تقدیس اولیا را حرام شمرده بود. همراه وی چند تن از شاگردانش را نیز در بند کردند ولی همه آنان جز ابن قیّم جوزیه، اندکی بعد آزاد شدند. (1)ابن کثیر که از برجسته ترین شاگردان ابن تیمیه است می گوید:

ثم عقد المجلس الثالث في يوم سابع الشعبان بالقصر و اجتمع الجماعة على الرضى بالعقيدة المذكورة واراد ان يتكلم على عادته فلم يتمكن من البحث و الكلام و انتدب له الشمس ابن عدنان خصما احتسابا... فغضب غضبا شديدا و انزعج و اقيم مرسما عليه حبس فى البرج اياما ثمّ نقل منه ليلة العير الى الحبس المعروف بالجب. (2)

روز هفتم شعبان مجلسی در قصر حاکم دمشق برگزار شد، در آن جا همه متفق شدند که اگر ابن تیمیه دست از افکار باطلش بر ندارد او را زندانی کنند، لذا با حضور قضات او را به قلعه ای در مصر فرستادند. شمس الدین عدنان با او به مباحثه پرداخت، در آن جلسه عقاید خود را ابراز نمود، در حالی که شمس الدین بر وی بسیار غضبناک بود به حکم قاضی او را چند روز در برجی حبس نموده و سپس او را به حبس معروفی به نام «جبّ» منتقل ساختند.

سپس می نویسد:

و فى ليلة عيد الفطر احضر الامير سيف الدين سالار نائب مصر القضاة الثلاثة و جماعة من الفقهاء فالقضاة الشافعى و المالكي و الحنفى و الفقهاء الباجي و الجزري النمراوى و تكلّموا في اخراج الشيخ تقي الدين ابن تيميه من الحبس، فاشترط بعض الحاضرين عليه شروطا بذلك منها انه يلتزم بالرجوع عن بعض العقيدة و ارسلوا اليه ليحضر ليتحكموا معه في ذلك فامتنع من الحضور وصمم. (3)

در شب عید فطر همان سال، امیر سیف الدین سالار نایب مصر، قضات سه مذهب را با جماعتی از فقها دعوت نمود، به پیشنهاد آنان قرار شد که ابن تیمیه از زندان آزاد گردد البته به شرطی که از عقاید خود برگردد. کسی را نزد او فرستادند و با او در این زمینه صحبت نمودند ولی او حاضر به پذیرش مشروط نگشت. وی تا یک سال زندانی بود.


1) فرق تسنن، مجموعه مقالات مقاله هنری لانوست، ص 623 تا 629.

2) البداية و النهاية، ج 14، ص 42 و 43.

3) همان، ج 14، ص 47.

ابن تیمیه بیش از دو سال در زندان قلعه ماند و به تألیف و دادن فتوا ادامه می داد و کتاب می نوشت و بر دشمنان خود می تاخت، در یکی از نوشته هایش به نام «الرد علی الاخنایی» بر وی تاخته و به بیان مفصل افکار خود درباره پرستش و تقدیس اولیا پرداخته است. بر اثر شکایت اخنایی به فرمان سلطان، ابن تیمیه را در جمادی الآخر 728 ه-.ق از کتاب و کاغذ و قلم و مرکب محروم کردند. پنج ماه بعد در 20 ذیقعده، 728 در زندان ارگ درگذشت. (1)

عقاید ابن تیمیه

ابن تیمیه متکلّمان را اهل بدعت می داند و می گوید فلاسفه و متکلّمان حقیقتی را ثابت نکرده اند و اصولی را که بنیاد نهاده اند با حقیقت مناقض و متعارض است، وی در این باب چهار اصل را بیان می کند که محور همه عقاید و آراء اوست:

1- عقل با قرآن و حدیث معارض نیست، عقل موافق قرآن و سنّت است.

2- عقليات حكما و متکلّمان که با نقل و سنّت معارض باشد باطل است.

3- عقل درست و صریح و خالص با اقوال حکما و متکلّمان مخالف است. (2)

اعتقاد ابن تیمیه در باب توحید خداوند و اثبات صفات خدا که اساس عقاید دینی اوست مبتنی بر دو اصل است:

1- آن چه «سلف» یعنی بزرگان صدر اسلام گفتهاند صحیح است و باید از آنان پیروی کرد.

2- تأویل آیات به معنای اصطلاحی متأخّر آن صحیح نیست و آنچه درباره «تأویل» در قرآن و حدیث و کلمات سلف آمده است معنی دیگری دارد. به عبارت دیگر، وی همه صفات و افعالی را که برای خداوند در قرآن ذکر شده است صحیح و درست می داند و تأویل آن را جایز نمی شمارد و برای فرار از تهمت تشبیه می گوید: همه این صفات درست و بر حقّ است امّا کیفیت آن مجهول است. او بودن خداوند بر فراز آسمان ها و جلوس بر عرش را صحیح می داند و به آیات: إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ... (فاطر، 10) إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رَافِعُكَ إِلَيَّ... (آل عمران، 55) تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ... (معارج، 4) الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى (طه، 5) و موارد دیگر استناد می کند. (3)


1) فرق تسنن، مجموعه مقالات مقاله هنری لانوست، ص 630.

2) مجموعه التفسير، ص 362.

3) دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 3، ص 178 و 188، مدخل ابن تیمیه.

ابن تیمیه از طرفداران سرسخت مرئی بودن خداوند در روز قیامت است.(1)و این به جهت احادیثی است که به قول او صحیح است، وی در منهاج السنه در مسأله رؤیت صریحاً اظهار کرده است که خداوند در فوق عالم است. (2)

وی می گوید: حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله که فرموده: يَنزِلُ رَبُّنَا إِلَى السَّمَاءِ الدُّنْيَا كُلَّ لَيْلَةٍ مُتَّفَقٌ عَلَيْهِ (3)فرود آمدن خداوند به آسمان پایین در هر شب، از احادیث معروفی است که در نزد اهل حدیث ثابت است. و در این مورد کتابی با عنوان «شرح حدیث النزول» نوشته است. محمّد ابوزهره پس از بیان عقاید سلفیان و ابن تیمیه در باب توحید و صفات خدا می گوید:

و قد بنى ابن تيميه حامل لواء ذلك المذهب الّذى اتّسم بسمّة السلفيين ثلاثة أمور: اوّلها منع التقرب الى الله تعالى بالصالحين و الاولياء، لقد قرّر ابن تيميه ان لبعض الناس کرامات و ان بعضهم يجرى الله على يديه خوارق العادات و لكن ذلك لا يقتضى ان هؤلاء معصومون من الخطا بل هم عباد مخاطبون بالتكليف تجرى عليهم احكامه... .

الثانى: منع الاستغاثه و التوسل بالموتى و غيرهم، الاستغاثه بغير الله عند اولئک السلفيين ممنوعة اطلاقا و قد ذكروا ان النبي صلی الله علیه و آله منع الاستغاثه به... فقال النبي صلی الله علیه و آله انه لا يستغاث بی انما يستغاث بالله... و ان ذلك واضح، فان الّذي يستغاث به هو القادر على التغيير و ذلك مما اختص به الله تعالى.

الثالث: منع زيارة قبور الصالحين والانبياء للتيمن و التقديس: و ان كان لقصد العظة و الاعتبار فهو جايز بل مندوب اليه، و لذلك يقدّر ان زيارت قبر النبى صلی الله علیه و آله لا يجوز و ذلك لانّ النبى صلی الله علیه و آله نهى عن ان يتخذ قبره مسجدا. يزار... . (4)

ابن تیمیه که خود پرچمدار مذهب سلفی ها است، سه پایه و اساس را پی ریخته است:

1- ممنوعیت تقرّب یافتن به خدای متعال به وسیله شایستگان اولیا، وی تأکید کرده که برخی از مردم کرامت هایی دارند و خداوند به دست برخی از آنان اموری خارق العاده را جاری می سازد، ولی این امور موجب نمی شود که آنان از اشتباه در امان باشند بلکه آنان نیز بندگان خدا و مخاطب تكليف الهی اند و احکام تکلیفی بر آنان جاری می شود.


1) اهل تسنن معتقدند که خداوند در روز رستاخیز دیده خواهد شد، در برابر شیعه معتقد است خداوند به هیچ وجه قابل رؤیت نیست؛ زیرا مرئی بودن را از صفات و خواص اجسام می دانند و چون خداوند جسم نیست، پس قابل رؤیت نیست.

2) منهاج السنة، ج 1، ص 216 و 217.

3) مجموع فتاوی، ج 1، ص 235.

4) تاريخ المذاهب الاسلامية، ص 105 تا 207.

2- ممنوعیت کمک خواهی از مردگان و غیر مردگان و توسّل به آن ها؛ از دیدگاه سلفیان هرگونه کمک خواهی و طلب فریادرسی از غیر خدا به کلّی ممنوع است. آنان نقل کرده اند که پیامبر صلی الله علیه و آله دیگران را از استغاثه به خود بازداشت و نیز پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: از من درخواست کمک نمی شود و باید از خدا کمک گرفت. و این سخن روشنی است؛ زیرا از کسی باید کمک گرفت که توان تغییر و تبدیل را داشته باشد و این از اموری است که فقط مختص خدا است.

3- ممنوعیت زیارت قبور شایستگان و پیامبران به قصد تیمّن و تقدیس؛ امّا اگر به منظور پندگیری و عبرت آموزی باشد، جایز بلکه مستحب است بدین جهت ابن تیمیه تأکید می کند که زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله به قصد تبرک جستن جایز نیست، چون خود حضرت مردم را از این که قبرش مسجد شود، نهی فرموده تا زیارت نشود...

ابن تیمیّه و قایل به تجسیم

جلوگیری از تدوین حدیث بعد از ارتحال پیامبر صلی الله علیه و آله تا اویل قرن دوم، سبب شد که گروهی از علمای یهودی و مسیحی مانند «کعب الاحبار» و «وهب بن منبه» و «تمیم داری» که به ظاهر اسلام آورده بودند، به داستان سرایی و حدیث گویی بپردازند و اخبار مربوط به جسم بودن و جهت داشتن خدا را در میان مسلمانان پخش کرده و تنزیه بلیغ قرآنی را در نظر مردم، خدشه دار سازند، از آن به بعد، مسأله «صفات خبری» تا چند قرن، از بحث های داغ میان محدثان و متکلّمان بود. (1)در عصر ابن تیمیه، چنین مسائلی، افکار را به خود مشغول ساخته بود، از این جهت می بینیم در سال 698 مردم «حماة» که یکی از شهرهای شام و سوریه امروز است از ابن تیمیه، پیرامون صفات خبریه استفتا کرده و سؤال می کنند و می نویسند:

ما قول السادة العلماء ائمة الدين فى آيات الصفات و احادیث الصفات كقوله علیه السلام:

انّ قلوب بنی آدم بين اصبعين من اصابع الرحمن و قوله: يضع الجبار قدمه في النار؟ (2)دانشمندان بزرگ و پیشوایان دین! درباره آیات و روایات صفات خدا (مقصود صفات خبری است) چه می گویید؟ آیه ای خدا را چنین توصیف می کند: الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى. روايتي می گوید: « قلوب فرزندان آدم، میان دو انگشت از انگشتان خداست». حدیث دیگر می گوید: «خدا قدم خود را به دوزخ می نهد و دوزخ از طغیان باز می ایستد و...» این آیات و روایات را چگونه تفسیر می کنید؟


1) احمد بن حنبل و وهابیون نزول و فرود خدا را مانند سایر صفات ثابت دانسته ولی کیف آن را مجهول، معانی را معلوم و سؤال از آن را بدعت می دانند رأی امام مالک نیز همین است.

2) مجموع فتاوی، ج 1، باب فصل يوصف الله بما وصف به نفسه او وصفه، ص 460.

وی در رساله خود چنین می نویسد: کتاب خدا از آغاز تا پایان و هم چنین سخنان یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و تابعان و پیشوایانی که پس از او آمده اند، همگی صریح و یا ظاهر در این است که خدا فوق همه چیز و بر روی همه چیز و بالای آسمان ها است، به گواه این که خدا می گوید: إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ (1)و درباره مسیح می گوید: إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رَافِعُكَ إِلَيَّ... (2). الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى (3)

آن گاه استدلال می کند و می گوید:

و رأينا المسلمين جميعا يرفعون ايديهم اذا دعوا نحو السماء، لانّ الله على العرش الّذي هو فوق السماوات، فلولا ان الله على العرش لم يرفعوا أيديهم نحو العرش... . (4)

گواه بر این که خدا بالای همین جهان قرار دارد، این است که همه انسان ها به هنگام دعا متوجّه بالا می شوند و اگر خداوند بالای عرش نبود مردم هنگام دعا دست ها را به طرف آسمان بالا نمی بردند... .

او نه تنها در «رساله حمویه» بر این عقیده پافشاری می کند بلکه در « رساله واسطیه» نیز بر این تأکید می ورزد. (5)او در نوشته خود، به چیزهایی که متکلّمان در توصیف خدا به کار می برند مانند این که (خدا جوهر و جسم نیست و مکان ندارد) انتقاد می کند و می گوید:

قال اهل السنة و اصحاب الحديث: ليس بجسم و لا يشبه الاشياء و انه استوى على العرش كما قال الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى و لا نتقدم بين يدى الله فى القول بل نقول: استوى بلا كيف و ان له وجها و ان له يدين و ان له عينين و انه يجيء يوم القيامة هو و ملائكته و انه ينزل الى السماء الدنيا كما جاء في الحديث و لم يقولوا شيئا الّا ما وجدوه فى الكتاب؛ (6)

ظاهر این جمله تنزیه خدا است ولی در باطن هدف بودن خدا در بالای آسمان ها است و این که او روی عرش خود مستقر است.

در این سه مورد، صراحت گفتار او به اندازه ای است که پس از نشر «رساله حمویه» او را به محکمه شرع احضار کردند، ولی او مقاومت کرد و حاضر نشد. سرانجام قاضی بدرالدین بن جماعه قاضی شافعی مجبور شد که در شهر اعلام کند: «مطالب رساله حمویه بی اساس است».


1) سوره فاطر، آیه 10؛ «سخن پاکیزه به سوی او بالا می رود».

2) سوره آل عمران، آیه 55؛ «من تو را می گیرم و به سوی خود بالا می برم».

3) سوره طه، آیه 5؛ «رحمان بر عرش خود قرار گرفت».

4) الحموية الكبرى، ص 94؛ شرح حديث النزول، ص 59؛ شرح العقيدة الواسطيه، ص 90.

5) الفتاوى الحموية الكبرى، ص 56.

6) مجموعة الرسائل الكبرى، رساله یازدهم، ص 457.

ابن تیمیه در یکی از فتاوای خود می گوید:

يكون النافيه للجسميه عن الله تعالى مخالفا لكتاب و السنة و لاجماع الصحابه و التابعين و لاجماع اهل البيت و ليس لاحد من الشيعة والسنه ان يقول بنفى الجسميه عن الله عزّوجل. (1)

هر کس انکار کند جسمانیت خداوند را او با کتاب خدا و سنّت و اجماع صحابه و تابعین مخالفت کرده است و احدی از شیعه و اهل سنت نفی نکرده جسمانیت خدا را.

ناصرالدین البانی از وهابیون، معاصر، در فتاوای خود به تبعیت از ابن تیمیه می گوید:

انكر الفلاسفه وكثير من علماء الكلام كالمعتزله و غيرهم رؤية المؤمنين لربهم يوم القيامة و علوه على عرشه و نزوله الى السماء الدنيا كل ليله و مجيئه تعالى يوم القيامة... و ذلك من شئوم التقليد وقلة التحقيق. (2)

فلاسفه معتزله و دیگران منکر نعمت رؤیت خدا در روز قیامت و نزول او از عرش هر شب به آسمان دنیا هستند، این به خاطر تقلید شوم و کمی تحقیق است.

علمای اهل تسنن و عقیده تجسیم ابن تیمیه

1- ابن بطوطه جهانگرد معروف در «سفرنامه» خود می نویسد:

كان بدمشق من كبار الفقهاء الحنابله تقى الدين ابن تيميه، كبير الشام، متكلم في الفنون الّا ان فى عقله شيئا... و كنت اذ ذاك بدمشق، فحضرته یوم الجمعه و هو يعظ الناس على منبر الجامع و يذكّرهم، فكان من جملة كلامه ان قال: ان الله ينزل الى سماء الدنيا كنزولى هذا و نزل درجة من درج المنبر، فعارضه فقيه مالكي يعرف بابن الزهرا و انكر ما تكلّم به، فقامت العامّه الى هذا الفقيه و ضربوه بالايدى و النعال ضربا كثيرا... (3)

من در دمشق بودم و یکی از بزرگان فقیهان حنابله به نام تقی الدین ابن تیمیه در موضوعات مختلف سخن می گفت، ولی در عقل و خرد او کاستی بود، روز جمعه ای بر او وارد شدم، روی منبر مسجد اموی مردم را موعظه می کرد، چنین می گفت: خدا از عرش به آسمان پایین فرود می آید، مانند فرود آمدن من از منبر، آن گاه یک پله از پله های منبر پایین آمد، یک فقیه مالکی به نام «ابن الزهراء» بر او اعتراض کرد ولی مردم از ابن تیمیه طرفداری کردند و آن معترض را با دست و کفش کتک زدند.

این کلمات حاکی آن است که وی در صفات خبریه همان مذاق مجسّمه را داشت.


1) الفتاوی الکبری، ج 5، ص 192.

2) سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 4، ص 466.

3) رحلة ابن بطوطه، ج 1، ص 57 و 58.

2- قاضی سبکی در بحث توحید صفاتی می گوید:

عقيدتنا انّ الله قديم ازلی، لا يشبه شيئا و لا يُشبّهه شيءٌ، ليس له جهة و لا مكان هذا مذهب اهل السنة و عقيدة مشايخ الطريق... فهذه كلمات اعلام اهل التوحيد و ائمة جمهور الأمّة سوى هذه الشرذمة الزائغة. (1)

اهل توحید بر این که خداوند در جهت خاصی نیست اتفاق کرده اند مگر برخی از افرادی که قول شاذ دارند، همانند ابن تیمیه.

3- شيخ محمّد ابوزهره می گوید:

يثبتون كل ما جاء من القرآن او السنة عن اوصافه- سبحانه- او شئونه فيثبتون له المحبة و الغضب والسخط و الرضا و النزول الى الناس فى خلل من الغمام و يثبتون الاستقرار على العرش و الوجه و اليد من غير تأويل ولا تفسير بغير الظاهر... هذا رأى ابن تيميه. (2)سلفیه معتقدند که هر چه در قرآن یا روایات در مورد اوصاف خداوند وارد شده، از قبیل محبّت، غضب، سخط، فرود آمدن در سایه ابرها، استقرار بر عرش، وجه، دست، همگی باید بر ظاهرش حمل شود، بدون هیچ گونه تأویل و تفسیری که مخالف با ظاهرش باشد... رأی و نظر ابن تیمیه نیز همین است.

4- تقی الدین حصنی دمشقی می گوید:

و ممّا انتقد على ابن تيميه- و هو من اقبح القبائح- ما ذكره في مصنفه المسمّى بحوادث لا اوّل لها... و هذه التسمية من اقوى الادلّة على جهله، فانّ الحادث مسبوق للعدم و الاوّل ليس بذلك. (3)

از انتقادهای بسیار قبیح بر ابن تیمیه که در تألیفاتش آمده، آن است که گفته؛ حوادث مسبوق به عدم نیست و این خود قوی ترین دلیل بر جهتش است، چون هر حادثه ای مسبوق به عدم است امّا آن که از اول و ازل هست حادث نیست بلکه قدیم است.


1) طبقات الشافعيه، ج 9، ص 41 و 43.

2) تاريخ المذاهب الاسلاميه، ص 195.

3) دفع الشبه، مبحث الرد عليه في القول بقدم العالم، ص 118.

دشمنی ابن تیمیه با اهل بیت علیهم السلام و انکار نزول آیات، در شأن آنان

کمتر کسی است که کتاب های ابن تیمیه- به خصوص منهاج السنه- را مطالعه کند و پی به نصب و عداوت او نسبت به اهل پیامبر صلی الله علیه و آله نبرد، ما در این بحث برای اثبات این مطلب به ذکر نمونه هایی از این موارد می پردازیم:

1- مخالفت با نزول آیه مباهله در شأن اهل بیت علیهم السلام.

آيه مباهله: فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءكُمْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ وَ أَنفُسَنا وَ أَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهل فَنَجْعَل لَعْنَتَ اللَّه عَلَى الْكاذبينَ (آل عمران، 61)

ابن تیمیه از جهاتی با نزول آیه مباهله در شأن اهل بیت علیهم السلام مخالفت کرده است و بر فرض نزول، آن را فضیلتی برای اهل بیت علیهم السلام نمی شمارد، وی می گوید: هیچ کس با رسول خدا صلی الله علیه و آله در فضایل مساوی نیست. نه علی و نه غیر او. (1)و نیز گوید: کلمه «انفسنا» اختصاص به علی علیه السلام ندارد بلکه مقصود شخص پیامبر است. (2)

قضیه مباهله در بسیاری از صحاح و مسانید اهل تسنن به سندهای معتبر نقل شده است:

.. ولما نزلت هذه الآية: فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكُمْ... دعا رسول الله صلی الله علیه و آله، عليّا و فاطمة و حسنا و حسينا فقال اللهمّ هؤلاء اهل بيتى. (3)

2- توجیه آیه تطهیر: ابن تیمیه می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله دعا کرد تا خداوند رجس و پلیدی را از آنان دور ساخته و پاکشان گرداند و مقصود از «رجس» در آیه شرک است و ما می دانیم که خداوند از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله شرک و خباثت را دور کرده است، ولی این دلالت بر عصمت آنان ندارد. (4)و حال این که شأن نزول این آیه در حقّ اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله در میان مذاهب اهل تسنن متّفق علیه و اجماعی است، و آیه هر رجسی را از اهل بیت علیهم السلام پیامبر صلی الله علیه و آله دور ساخته است چه شرک و چه غیر شرک و این دلالت بر عصمت دارد.

3- نزول آيه إِنَّما وَلِيُّكُمُ الله... در حقّ علی علیه السلام کذب است و گفته:

و قد وضع بعض الكذابين حديثا مفترى: ان هذه الاية نزلت في على لمّا تصدّق بخاتمة في الصلاة و هذا كذب باجماع اهل العلم بالنقل و كذبه بيّن من وجوه كثيره. (5)و قال: جمهور الامة لم تسمع هذا الخبر. (6)

در حالی که شصت و چهار محدّث دانشمند عامّه بر نزول آن درباره امام علی علیه السلام تصریح کرده اند. (7)و این خبر بسیار مشهور است و همه امّت نیز شنیده اند.


1) منهاج السنه، ج 7، ص 122.

2) همان، ج 7، ص 122- 130.

3) صحیح مسلم، ج 7، ص 120، ط. محمّد على صبيح بمصر و دار الفکر بیروت، ج 5، ص23، ح 32؛ کتاب فضائل الصحابه، باب فضائل على رضى الله عنه؛ مسند احمد، ج 1، ص 185؛ صحیح ترمذی، ج 5، ص 596؛ المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 150؛ فتح الباری، ج 7، ص 60؛ تفسیر الطبری، ج 3، ص 212؛ الدر المنثور، ج 2، ص 38؛ الكامل فی التاریخ، ج 2، ص 293؛ تفسیر ابن کثیر دمشقی، ج 1، ص 379. سایت ولیعصر علیه السلام.

4) منهاج السنة، ج 4، ص 21 و ج 3، ص 4، آیه تطهير: إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا، احزاب، 33.

5) همان، ج 2، ص 30.

6) همان، ج 7، ص17.

7) الغدير، ج 3، ص 156- 172.

قاضی عضد الدین ایجی متوفای 756ه در این باره می گوید:

و اجمع ائمة التفسير انّ المراد على. (1)

تمامی مفسرین اجماع دارند که این آیه در حقّ علی علیه السلام نازل شده است.

سیوطی به طرق مختلف نقل کرده که این آیه در حقّ علی بن ابی طالب علیه السلام نقل شده است. (2)

و هم چنین طبرانی، ثعلبی، واحدی، خطیب بغدادی، ابن جوزی، هیثمی، متقی هندی و آلوسی در کتبشان نقل کرده اند. (3)مشاهیر مفسیرین مانند فخررازی، بغوی، نسفی، قرطبی، بیضاوی، ابوالسعود عمادی، شوکانی در ذیل آیه شریفه گفته اند این آیه در حقّ علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شده. (4)

4- توجیه بی مورد درباره حدیث ثقلین: ابن تیمیه می گوید:

الحديث الّذي في المسلم اذا كان النبي صلی الله علیه و آله قد قاله فليس فيه الّا الوصية باتباع كتاب الله و هو لم يأمر باتباع العترة و لكن قال: اذكركم الله في اهل بيتي. (5)

حدیث در صحیح مسلم فقط دلالت بر امر به تمسّک به کتاب خدا دارد ولی در حقّ عترت تنها به تذکّر دادن به اهل بیت خود اکتفا کرده است و لذا سه بار می فرماید: اذْكُرُكُمْ اللَّهُ فِي أَهْلِ بَيْتِي و به تمسّک آن ها امر نکرده است، ولی حدیث مسلم اشاره به تبعیت هم قرآن و هم اهل بیت علیهم السلام دارد و تکرار درباره اهل بیت علیهم السلام به خاطر اهمیت فراوان آن است مضاف بر این که حدیث ثقلین به شکل های دیگر در کتب معتبر بسیاری آمده است که تصریح شده است که قرآن و اهل بیت علیهم السلام جانشین پیامبر مکرّم صلی الله علیه و آله می باشند.

رواه عنه اكثر من ثلاثين صحابی و صحابه و عنهم عشرات من التابعين ثمّ المئات من الائمة و الحفّاظ... باسانید و طرق متكثرة جدّا، متيقن على صحته.

5- ابن تیمیه گفته: آيه: قُل لا أَسْتَلِكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى (شورى، 23) درباره خاندان رسالت علیهم السلام نازل نشده است، در حالی که متجاوز از چهل و پنج محدث و دانشمند اهل تسنن آن را نقل کرده اند. (6)

فخر رازی در ذیل آیه می گوید:

إنّ هذه الآية تدل على وجوب حب آل رسول الله صلی الله علیه و آله. (7)


1) المواقف فی علم الکلام، ص 405.

2) الدر المنثور، ذیل آیه 55 سوره مائده، ج 2، ص 519 و 520.

3) مجمع الزوائد، ج 7، ص17؛ ذخائر العقبی، باب ذکر امیرالمؤمنین علیه السلام، ص 802؛ ریاض النضرة، ج 3، ص178؛ روح المعانی، ج 6، ص 167؛ «فقال: غالب الاخباريين على انها نزلت في علىّ كرم الله وجهه».

4) دراسات في منهاج السنة، ص 258- 260،

5) منهاج السنة، ج 7، ص318؛ دراسات في منهاج السنة، ص 383.

6) الغدیر، ج3، ص156 تا 172.

7) تفسير الكبير، الرازی، ج 13، ص 433.

و نیز او احادیث فراوانی را که بیانگر فضایل اهل بیت علیهم السلام است و در میان عامّه اجماعی است را تکذیب کرده که ما به جهت اختصار تنها نام می بریم:

أنا مدينةُ العلمِ وعليٌّ بابُها ،(1)حديثُ الرّايةِ ،(2)أنتَ منّي وأنا منك (3). عليٌّ مع الحقِّ،(4)هو وليُّ كلِّ مؤمنٍ بعدي (5)حديث غدير: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ. (6) حديث: «يوم الدار»،(7)حديث مثل: اَهلَ بَيتى كَسَفينَةُ نُوحٌ، (8)حديث طير. (9)

احادیثی که در شأن و فضیلت فاطمه زهرا علیها السلام آمده مانند حدیث:

إِنَّ فَاطِمَةَ أَحْصَنَتْ.... (10) إِنَّ اَللَّهَ یَغْضَبُ لِغَضَبِکِ (11) ابن تیمیه حتّی نزول سوره «هل اتی» در حق اهل بیت علیهم السلام (12)را انکار می کند با این که این آیات و روایات در شأن اهل بیت علیهم السلام از طرق اهل تسنن به حدّ تواتر و یا اجماع رسیده است. وی هم چنین فضایل و مناقب سایر ائمّه اثنی عشری علیهم السلام و نیز درباره وجود امام مهدی علیه السلام و این که او فرزند امام حسن عسکری علیه السلام می باشد تکذیب کرده است. (13)ابن حجر عسقلانی نسبت به جوابیه های ابن تیمیه در پاسخ به علّامه حلی علیه السلام و در مقام تأثر و تأسف می گوید:

و كم من مبالغة لتوهين كلام الرافضي ادّته احيانا الى تنقيص علىّ رضى الله عنه. (14)ابن تیمیه در پاسخ به علّامه حلی به قدری زیاده روی کرده است که جواب های او منجر به تنقیض مقام علی بن ابی طالب علیه السلام شده است.

در حالی که کتب اهل تسنن نسبت به روایات مذکور، مشهور و بعضاً به حد تواتر رسیده است و احدی این فضایل را انکار نکرده است.

ناصبی بودن ابن تیمیه

حسن بن علی سقاف از دانشمندان بزرگ اهل تسنن که بیش از هفتاد تألیف دارد می نویسد:

...ابن تيميه يحتج كثير من الناس بكلامه و يسمّيه بعضهم شيخ الاسلام و هو ناصبیّ عدوّ لعلى علیه السلام كرم الله وجهه و اتَّهم فاطمة علیها السلام بانّ فيها شعبة من النفاق... .(15)

ابن تیمیه کسی است که او را شیخ الاسلام می نامند و گروهی نیز به کلماتش استدلال می کنند، در حالی که او ناصبی و دشمن علی علیه السلام و به فاطمه علیها السلام نسبت نفاق داده است.


1) منهاج السنة، ج 7، ص 515.

2) همان، ج 7، ص 367.

3) همان، ج 5، ص 29 و 30.

4) همان، ج 4، ص238 و 239.

5) همان، ج 7، ص391.

6) همان، ج 7، ص55.

7) همان، ج 7، ص302.

8) همان، ج 7، ص395.

9) همان، ج 7، ص 371.

10) همان، ج 4، ص 62.

11) همان، ج 4، ص248.

12) همان، ج 7، ص177- 179.

13) آية الله سيّد على ميلانی در دراسات في منهاج السنة به همه احادیث اشاره کرده و نیز تمامی منابع اهل تسنن را که دال بر تأیید روایات و آیات در حقّ حضرت علی علیه السلام و اهل بیتش علیهم السلام هست آورده است.

14) لسان المیزان، ج 6، ص319.

15) السلفية الوهابيه، ص 7.

• ابن حجر عسقلانی شافعی متوفای 825 ق می گوید:

و قال ابن تيميه في حقّ علی علیه السلام اخطاء في سبعه عشر شيئا ثمّ خالف منها نصّ الكتاب و اورد الاختلاف بينهم حول ابن تیمیه فمنهم من نسبه الى التجسيم ومنهم من ينسبه الى النفاق. (1). (2)

ابن تیمیه در حقّ علی علیه السلام می گوید: او در هفده مورد اشتباهاتی با نصّ قرآن داشته است. در جایی دیگر می گوید: مردم درباره ابن تیمیه اختلاف دارند، برخی او را به تجسیم نسبت می دهند و گروهی نیز او را به کفر و عدّه ای به نفاق نسبت داده اند، به جهت نسبت ناروایی که به علی علیه السلام می دهد.

• ابن تیمیه در مورد اهل بیت علیهم السلام می گوید:

ان فكره تقديم آل الرسول صلی الله علیه و آله هي من اثر الجاهلية في تقديم اهل بيت الرؤساء. (3)تفکّر برتری آل پیغمبر صلی الله علیه و آله از آثار و تفکّر زمان جاهلیت است که اهل بیت، رؤساء و حاکمان را برتر می دانستند.

در جای دیگر می نویسد:

قالت الشيعة: لا تصلح الامامة الّا في ولد على وقالت اليهود: لا يصلح الملک الاّ في آل داوود!.(4)

شیعیان گفته اند: امامت درست نمی باشد مگر در فرزندان علی و یهود گفته اند پادشاهی درست نمی باشد مگر در ذریه داوود. (5)

1- شیعیان قرآن را تحریف شده می دانند. 2- صحابه و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله را قبول ندارند. 3- به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله متوسل می شوند. 4- جزء امّت اسلامی نیستند. 5- هرگونه کمک کردن به فقرای شیعه حرام است.

در حقیقت این سخن ابن تیمیه، انکار و اعتراض به خداوند است که در بسیاری از آیات قرآن، اهل بیت پیامبران خود را بر دیگران برتری داده است، خداوند در قرآن کریم بعد از نام بردن هیجده نفر از انبیا علیهم السلام خودش می فرماید:

وَ كُلاً فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمينَ * وَ مِنْ آبَائِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ... (6)


1) قاموس المحيط ماده نصب.

2) الدرر الكامنه، ج 1، ص 153 تا 155.

3) منهاج السنة، ج 3، ص 269.

4) همان، ج 1، ص 6.

5) در کتابی به نام "الشیعة و التقريب "، مؤلف مبانى وحدت و تقریب را مطرح می کند و در پایان می نویسد: ما باید به حكم آيه وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ با مسلمانان وحدت داشته باشیم ولی شیعه را مسلمان نمی دانیم، اولین شرط تقریب با شیعیان آن است که اولاً ثابت کنند که مسلمان هستند مؤلّف کتاب در عربستان که به شخصیت شماره دو معروف است درسال 1386 ش به طور رسمی فتوی داد که من به چند دلیل شیعیان را کافر می دانم:

6) سوره انعام، آیه 86 و 87.

محمّد بن عبدالوهاب نیز که بعد از 5 قرن، احیاگر اندیشه های ابن تیمیه شد، به پیروی از او می گوید:

الافتخار بكونهم (اهل البيت) من ذرية الانبياء، فردّ الله عليهم بقوله: تِلْكَ اُمَّةٌ قَد خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُم ما كَسَبْتُمْ وَ لاَ تُسْأَلُونَ عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ (1)ثمّ يذكر قول البعض شيعة: انا علوی، او حسنی او حسینی، فالافتخار بالانتساب الى الفخر ربيعة و نصر الى سيّد البشر محمّد بن عبد الله علیه السلام هو بدعة وضلالة و من آثار الجاهلية عند القوم. (2)

ذریه انبیا بودن برای اهل بیت افتخار به حساب نمی آید چون خداوند فرموده: «عملی که انسان انجام می دهد برای او محاسبه می شود و از دسترنج خود جزا می بیند.» سپس می گوید این که بعضی می گویند ما علوی هستیم یا حسنی یا حسینی هستیم و افتخار کنند که ما از ذریّه و نسل سیّد البشر پیامبر صلی الله علیه و آله هستیم، این بدعت و ضلالت و از آثار و افکار جاهلیت است.

•

علّامه شيخ كمال الحوت، در ردّ خود بر ابن تیمیه، بابی را به نام « افتراءات ابن تیمیه بر امام علی علیه السلام» به این موضوع اختصاص داده است. (3)

•

ناصرالدین البانی (محدث وهابی) بعد از تصحیح حدیث «ولایت» وَ هُوَ وَلِیُّ کُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیده است می گوید:

انني رأيت شيخ الاسلام ابن تيميه، قد ضعف شطر الاول الحديث (و هو ولى لكل مؤمن بعدى) و امّا شطر الآخر فزعم أنه كذب! و هذا من مبالغة الناتجة في تقديري من تسرعه من تضعيف الاحاديث قبل ان يجمع طرقها و يدق النظر فيها. (4)

عجیب این که چگونه شیخ الاسلام، ابن تیمیه این حدیث را تکذیب و انکار می کند. همان کاری که با حدیث سابق کرد، با وجود سندهای صحیح که برای حدیث وجود دارد و این چیزی جز تسرّع و مبالغه گویی در ردّ بر شیعه نیست. در پایان این بخش سخنم را با کلام یکی از بزرگان اهل تسنن معاصر درباره اهل بیت علیهم السلام ختم می کنم.


1) سوره بقره، آیه 141.

2) الحسين والوهابية، ص 372 و 373.

3) التوفيق الرّبانى فى الردّ علی ابن تیمیه، ص 85.

4) سلسلة الاحاديث الصحيحه، ج 4، باب 1750، ص 249.

• محمّد المنتصر الکتانی، استاد جامعه ی امّ القری مکّه معظّمه در کتابش درباره فضایل اهل بیت علیهم السلام چنین می گوید:

... و الظفر بفقه العترة ظفر بالعلم و الهدى و الامان من الضلال و بكتاب الله مقترنا بالهداية و الامان حتى دخول الجنة. (1)

دست یابی به فقه عترت، در امان ماندن از ضلالت و گمراهی است، دست یابی به فقه عترت، دستیابی به کتاب خدا همراه با هدایت و امان است تا داخل شدن در بهشت، سپس نویسنده کتاب برای اثبات مطلب مزبور به حدیث ثقلین استدلال کرده است.

دفاع ابن تیمیه از مخالفان اهل بیت علیهم السلام

ابن تیمیه از بنی امیه بسیار دفاع کرده و آنان را مدح نموده است، او می گوید:

فانّ بني اميه تولّوا على جميع الارض الاسلام و كانت الدولة فى زمنهم عزيرة. (2)

همانا بنی امیه متولّی جمیع اراضی اسلام شدند و دولت در زمان آنان عزیز بود.

همو گوید: سنّت قبل از دولت بنی عباس ظاهرتر بود تا دولت آنان...؛ زیرا در دولت بنی عباس بسیاری از شیعه و دیگران از اهل بدعت وارد شده بودند.

او هم چنین در جای دیگر نزول آیه وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْآن (3)را در شأن بنی امیه انکار کرده و این گونه تفسیر را از تحریفات شیعه در قرآن برشمرده است. (4)و حال این که شأن نزول «شجره ملعونه» را بسیاری از اهل تسنن در کتبشان به «بنی امیه» تفسیر کرده اند؛ از قبیل حاکم نیشابوری، (5)خطیب بغدادی، (6)فخر رازی، (7)و سیوطی (8)بلکه طبق قول ابی الفداء این تفسیر مورد اجماع مفسّرین است. (9)و در حدیثی از احمد بن حنبل و حاکم نیشابوری از پیامبر صلی الله علیه و آله که، حضرت، مروان و پدرش را به نام لعن کرده است. (10)


1) معجم فقه السلف عترة و صحابة ورتابعين، ج 1، مقدمه، ص 4.

2) منهاج السنة، ج 8، ص 238 و 239.

3) سوره اسراء، آیه 60.

4) منهاج السنة، ج 3، ص 403 تا 405.

5) المستدرک علی الصحیحین، ج 4، ص 527.

6) تاریخ بغداد، ج 8، ص 280.

7) تفسیر الکبیر؛ فخر رازی، ج20، ص 237، ذیل آیه آورده است؛ القول الثاني: قال ابن عباس رضی الله عنهما الشجرة الملعونة بني اميه يعنى الحكم بن ابی العاص.

8) درّالمنثور، ذیل آیه.

9) تاریخ ابی الفداء، ج 3، ص 115.

10) مسند احمد، ج 3، ص 88 و ج 2، ص 385؛ مستدرک حاکم، ج 4، ص528 و ص 480.

ابن تیمیه از دیدگاه عالمان اهل تسنن

بسیاری از شخصیت های بزرگ اهل تسنن و معاصر «ابن تیمیه» مطالب وی را به چالش کشیده و برخی دیگر کتاب هایی مستقل در بطلان نظریات او تألیف کرده اند. (1)که ابتدا به انتقادات بزرگان اهل تسنن از ابن تیمیه می پردازیم و بعد به ردیه هایی که بر علیه وی نوشته اند:

1- اولین شخصیت مناظره گر با ابن تیمیه شیخ صفی الدین هندی، است تاج الدین سبکی در طبقات الشافعیه در وصف او می نویسد:

الشيخ صفي الدين الهندى الارموى المتكلم على مذهب الاشعرى كان من أعلم الناس بمذهب الاشعرى و لما وقع من ابن تيميه في المسألة الحموية ما وقع و عقد له المجلس بدار السعادة بين يدى الامير تنكز و جمعت العلماء اشاروا بان الشيخ الهندى يحضر فحضر و كان الهندى طويل النفس فى التقرير.... فقال له الهندى، ما اراک یا ابن تیمیه الّا كالعصفور، حيث اردت ان اقبضه من مكان فرّ الى مكان آخر... و كان الهندى شيخ الحاضرين كلهم فكلّهم صدر عن رأيه و حبس ابن تيميه سبب تلك المسألة و عزلوا عن وظائفهم. (2)

صفی الدین هندی (644- 715 ه.ق) از داناترین مردم به مذهب امام ابوالحسن اشعری بوده و در هر دو اصول (اصول دین و اصول فقه) سرآمد روزگار به شمار می رفت، وی نخستین کسی است که در سال 705 ه-.ق در دار السعاده با ابن تیمیه به مناظره پرداخت و در تقریر و تبیین مطلب، فوق العاده توانا بود و در مناظره به یک نقطه فشار می آورد. در حالی که ابن تیمیه از شاخه ای به شاخه ای می پرید. از این جهت صفی الدین به وی گفت: چرا ادب مناظره را رعایت نمی کنی، تو گنجشک وار از شاخه ای به شاخه ای می پری، مجلس مناظره در دار السعادة دمشق با پیروزی صفی الدین به پایان رسید و ابن تیمیه و دار و دسته او از وظایف دولتی برکنار شدند.


1) اوّل دانشمندی که در عهد ابن تیمیه در ردّ افکار باطل او کتاب نوشت محمّد بن ابی بکر اخنائی مالکی متوفای 763 بود که با عنوان « المقالة المرضيه فى الرد على ابن تيميه » انتشار یافت. سپس تقی الدین سبکی (م 756) کتاب «شفاء السقام» را نوشت.

2) طبقات الشافعيه، ج 9، ص 162- 164.

• کمال الدین زملکانی (667- 733 ه.ق) معروف به قاضی القضاة زملکانی، قاضی توانای در منطقه حلب بود، و او دومین کسی است که در سال 705 ه-.ق با ابن تیمیه به مناظره پرداخت و او مؤلف کتاب «الدرة المضيئة فى الرد علی ابن تیمیه» است که کشف الظنون از آن یاد کرده است، سبکی می گوید:

و صنّف الرد على ابن تيميه فى مسئلتى الطلاق و الزيارة. (1)

وی نظریه ابن تیمیه را پیرامون زیارت و طلاق رد کرده است.

3- شمس الدین ذهبی شافعی (م 748 ه.ق) از شخصیت های بزرگ حنابله است و در تاریخ و رجال خدمات ارزندهای انجام داده و کتابرهای او از مصادر رجالی و تاریخی است. وی در کتاب «تذکرة الحفاظ» به ترجمه ابن تیمیه پرداخته و در آن جا چیزی نگفته است. ولی پس از رو شدن عقاید او، نامه گسترده ای به وی نوشته و نامه را با این جمله ها آغاز می کند:

يا ربّ ارحمنی و اقلنى عثرتي... وا اسفاه على السنة و اهلها، وا شوقاه الى اخوان يعاوننى على البكاء.... (2)

خدایا بر من رحم کن و لغزش مرا پس بگذر، تأسف بر نابودی سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل آن! و مشتاقم که برادرانم در گریه کردن با من همراهی کنند.!

و نیز در قسمت دیگر می گوید:

يا خيبة! من اتبعك فانه معرض للزندقه و الانحلال... فهل معظم اتباعك الّا قعير مربوط، خفيف العقل او عامىّ، كذّاب، بليد الذهن او غريب واجم قوىّ المكر، او ناشف صالح، عديم الفهم، فان لم تصدّقنى ففتشهم وزنهم بالعدل... الى متى تمدح كلامك بكيفيّة لا تمدح بها و الله احاديث الصحيحين، يا ليت احاديث الصحيحين تسلم منک، بل فی کل وقت تغيّر عليها بالتضعيف و الاهدار او بالتّأويل و الانكار. امّا ان لك أن ترعوى؟ اما حان لك ان تتوب و تُنيب؟ امّا انت في عشر السبعين و قد قرب الرحيل، بلى و الله ما اذكر انّك تذكّر الموت بل تزدري بمن يذكر الموت، فما اظنّك تقبل علی قولی و تصغى الى وعظى، فاذا كان هذا حالك عندی و انا الشفوق المحبّ الوادّ، فكيف حالك عند اعدائک و اعداؤک و الله فيهم صلحاء و عقلاء و فضلاء كما انّ اولياءك فيهم فجرة كذبة جهلة. (3)


1) طبقات الشافعيه، ج 9، ص 191؛ کشف الظنون، ج 1، ص 744.

2) تكلمة السيف الصقيل، ص 190؛ نصيحة الذهبيه، ص 75.

3) نصيحة الذهبيه، ص 77 و 78؛ تكلمة السيف الصقيل ردّ ابن زفيل، ص218.

ای بیچاره، آنان که از تو تبعیت می کنند در پرتگاه زندقه و کفر و نابودی قرار دارند، نه این است که عمده پیروان تو عقب مانده، گوشه گیر، سبک عقل، عوام، دروغ گو، کودن، بیگانه، فرومایه، مکار، خشک، ظاهر، الصلاح، و فاقد فهم هستند. اگر چنان چه سخن مرا قبول نداری، آنان را امتحان کن، و با مقیاس عدالت بسنج، تا کی سخنان ناشایست خود را بالاتر از احادیث صحیح بخاری و صحیح مسلم می شماری؟ ای کاش احادیث آن دو کتاب از اعتراض تو در امان مانده بود، تو بعضی اوقات آن ها را تضعیف کرده و بی ارزش می کنی و یا توجیه نموده و انکار می کنی! آیا وقت آن نرسیده است که از جهل و نادانی دست برداری و توبه کنی؟ بدان که مرگت نزدیک شده است، به خدا قسم گمان نمی کنم تو به یاد مرگ باشی، بلکه کسانی را که به یاد مرگ هستند تحقیر کنی.... تو با من که دوستت هستم این چنین برخورد می کنی پس با دشمنانت چه خواهی کرد؟ به خدا سوگند در میان دشمنانت، افراد صالح و شایسته و عاقل و دانشور فراوان هستند، چنان که در بیان دوستان تو افراد آلوده، دروغگو، نادان و بیعار زیاد به چشم می خورند.

در جای دیگر می گوید:

الى كم ترى القذاه وعين اخیک و تنسى الجذع فی عینک؟(1)

تا به کی خار و خاشاک را در چشم برادرت می بینی ولی تنه درخت را در چشمان خودت مشاهده نمی کنی؟

4- تقی الدین علی بن عبدالکافی سبکی شافعی (2)(م 756 ه.ق)

از محدثان و فقیهان بزرگ دمشق بوده و نویسنده «طبقات الشافعیه» تاج الدین سبکی فرزند اوست، وی در فقه شافعی و در کلام، اشعری بود، شیخ ذهبی با آن که به حنابله تعصب می ورزید نسبت به او فوق العاده خاضع بود.

وی در کتاب «الدرّة المضيئة» در آغاز آن چنین می گوید:

اوّل من خرق الاجماع فيه و اتى بشيء لم يسبق اليه عالم قبله هو ابن تيميه ما احدث في اصول العقائد و نقض من دعائم الاسلام الاركان و المعاقد بعد ان كان مستترا بتبعية الكتاب و السنة مظهرا انه داع الى الحق هاد الى الجنة، فخرج عن الاتباع الى شذّ الابتداع و عن جماعة المسلمين بمخالفة الاجماع و قال بما يقتضى الجسميه و التركيب فى الذات المقدسه و تعدى فى ذلك الى استلزام قدم العالم فلم يدخل في فرقة من الفرق الثلاثة والسبعين الّتي افترقت عليها الأمّة. (3)


1) دعوة الشيخ الاسلام ابن تیمیه، ج 2، ص 480.

2) وى لقب الامام الحافظ الفقيه المجتهد داشته است.

3) الدرة المضية في الردّ على ابن تیمیه، ص 6 و 7.

اولین کسی که خرق اجماع کرد ابن تیمیه بود و حرف هایی زد که سابقه نداشت. ابن تیمیه در اصول عقاید بدعت ها نهاد، و استوانه های اسلام و ارکان آن را شکست، او مدت ها در پوشش پیروی از کتاب و سنّت و تظاهر به دعوت به حقّ زیست ناگهان نقاب کنار رفت، پیروی از کتاب و سنّت به بدعت گذاری و دوری از مسلمانان تبدیل شد. او با اتفاق مسلمانان به مخالفت برخواست و سخنی گفت که لازمه آن جسمانی بودن خدا و مرکب بودن ذات اوست تا آن جا که ازلی بودن عالم را ملتزم شد و با سخنان خود حتی از 73 فرقه نیز بیرون رفت.

5- محمّد بن شاکر کتبی (م 764) می گوید: ابن تیمیه کتابی پیرامون فضایل معاویه نوشته و فتوی داده است که لعن و سبّب بریزید جایز نیست. (قاعدة في فضل معاویه و فى ابنه يزيد لايسب)(1)

6- ابو محمّد عبد الله بن اسعد مورّخ، معروف به یافعی شافعی (767ق) می نویسد:

وقعت فتنة شيخ الحنابله ابن تیمیه و سوء لهم عن عقيدته و ثارت غوغاء الفقهاء له و عليه، فاستخصم قاضي المالكيه ابن تيميه فسجن هو و اخوه و كان الّذي ادعى به عليه: انه يقول الرحمن على العرش استوى حقيقة و انه يتكلّم بحرف و صوت ثمّ نودى بدمشق و غيرها من كان على عقيدة ابن تیمیه حل ماله و دمه... و من أقبحها نهيه عن زيارة قبر النبي عليه الصلاة والسلام و ما نقل عنه فيها من الاقوال الباطلة. (2)

ابن تیمیه به خاطر مسائل فکری خاصی، زندانی و بازداشت شد، بدترین فتوای وی این بود که از زیارت پیامبر صلی الله علیه و آله نهی کرده و اعتقاد به «جهت» را مطرح نمود، او «استواء» را در آیه الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَی به معنای ظاهری تفسیر می کرد و برای خدا، حرف و صوت معتقد بود و برای پیشگیری از سرایت عقیده او، در دمشق ندا شد که هر کس بر عقیده او باشد جان و مال او هدر است. او مسائل عجیب و غریبی را ادّعا کرد که بر او انکار شد و به سبب آن او را حبس نمودند؛ زیرا آن ها مباین با مذهب اهل تسنن به حساب می آمد.


1) فوات الوفيات، ج 1، ص 77.

2) مرآة الجنان، ج 4، ص 240 و 278.

7- ابوبکر حصنی دمشقی (1)(م 829 ه.ق) می نویسد:

در سخنان ابن تیمیه نگریستم، احساس کردم که وی میل به باطن و گرایش به پیروی از آیات متشابه برای فتنه انگیزی دارد، در کتاب های او چیزهایی دیدم که زبان را یارای گفتن و انگشتان را قدرت نگارش نیست. (2)

همو گوید:

انّ ابن تيميه الّذي يوصف بانّه بحر في العلم، لا يستغرب فيه ما قاله بعض الائمة عنه: من انّه زندیق مطلق و سبب قوله ذلك انّه تتّبع كلامه فلم يقف له على اعتقاد حتى انه في مواضع عديدة يكفّر فرقة و يضلّلها و في آخر يعتقد ما قالته او بعضه. (3). ...و الحاصل انه و اتباعه من الغلاه فى التشبيه و التجسيم و الازدراء بالنبى و بغيض الشيخين.... (4). (5)

ابن تیمیه را دریای علم توصیف می کنند، نا آشنا نیست که برخی از پیشوایان او را زندیق (ملحد) مطلق می شمارند، و علّت گفتار این پیشوایان هم این است که تمام آثار علمی ابن تیمیه را بررسی کرده و به یک اعتقاد صحیحی برخورد نکرده است مگر این که وی در موارد متعدد برخی از مسلمانان را تکفیر می کند و برخی دیگر را گمراه می دانند... حاصل آن که او و پیروانش از غالیان در تشبیه و تجسیم و اهانت به پیامبر صلی الله علیه و آله و دشمنی با شیخین می باشد... .

8- ابن حجر مکّی (هیثمی) متوفای 974 از دانشمندان بزرگ اهل تسنن درباره ابن تیمیه می نویسد:

ابن تيميه عبدٌ خذله الله و اضلّه و اعماه و اصمّه و اذلّة و بذلک صرح الائمة الذين بيّنوا فساد احواله و کذب اقواله... و اهل عصرهم و غيرهم من الشافعيه و المالكيه و الحنفيّه و لم يقتصر اعتراضه على متأخرى الصوفيّه، بل اعترض على مثل عمر بن الخطاب و علی بن ابی طالب رضي الله عنهما و الحاصل انه لا يقام لكلامه وزن بل يرمى في كلّ و عر و حزن و يعتقد فيه انه مبتدع، ضالّ، مضلّ، غالّ، عاملها الله بعدله و اجارنا من مثل طريقته. (6)


1) خیرالدین الزرکلی وهابی در شرح حال حصنی دمشقی می گوید: او امام و پیشوایی است فقیه و با تقوی و پرهیزکار، دارای تألیفات زیادی است که یکی از آن ها «دفع شبهة من شبّه و تمرّد» می باشد. الاعلام، ج 2، ص 69.

2) دفع شبهة من شبّه و تمرّد، ص 216.

3) همان، ص 125.

4) همان، ص 125.

5) همان، ص 125.

6) الفتاوی الحدیثه، ص 86.

خدا او را خوار و گمراه و کور و کر کرده است و پیشوایان اهل تسنن و معاصرین وی از شافعی ها، مالکی ها و حنفی ها، بر فساد افکار و اقوال او تصریح دارند، اعتراض وی حتّی عمر بن خطاب و علی بن ابی طالب (علیه السلام) را نیز در بر گرفته است. سخنان ابن تیمیه فاقد ارزش بوده، و او فردی بدعت گذار، گمراه، گمراه گر و غیر معقول است، خداوند با او به عدالت خود رفتار نماید و ما را از شرّ عقیده و راه و رسم وی حفظ نماید.

می گوید: (1)

من ابن تيميه؟ حتى ينظر اليه او يعوّل في شيء من أمور الدين عليه؟ و هل هو الّا كما قال جماعة من الائمة الذين تعقبوا كلماته الفاسدة و حججه الكاسدة حتى اظهروا عوار سقطاته و قبائح اوهامه و غلطاته. (2)

مگر ابن تیمیه چه کسی است که به او توجه شود و یا این که در مسائل اسلامی و دینی به عنوان مرجع شناخته شود تا نظر او مخلّ به اجماع باشد، بسیاری از دانشمندان به تعقیب سخنان فاسد و دلایل سست وی پرداخته و لغزش های ابلهانه و تخیّلات ناموزون او را آشکار ساخته اند... .

9- شوکانی از علمای بزرگ اهل تسنن می نویسند: قاضی شافعی دمشق دستور داد که در دمشق اعلان کنند که:

من اعتقد عقيدة ابن تيمية حلّ دمه ماله. (3)

هر کس معتقد به عقاید ابن تیمیه باشد خون و مالش حلال است.

10- ابن حجر عسقلانی شافعی (825) در کتاب «الدرر الكامنه» گفته است:

و افترق الناس فيه شيعا، فمنهم من نسبه الى التجسيم، لما ذكر في العقيدة الحمويّة و الواسطيّة و غيرهما من ذلك كقوله، ان اليد و الساق و الوجه صفات حقيقية الله، و انّه مستوىً على العرش بذاته... الى ان قال... و منهم من ينسبه الى الزندقه لقوله: النبي صلی الله علیه و آله لا يستغاث به، و انّ فی ذلک تنقیصا و منعا من تعظيم النبي صلی الله علیه و آله الى ان قال: و منهم من ينسبه الى النفاق لقوله فى علىّ ما تقدم- اى انه اخطأ فى سبعة عشر شيئا-


1) قال الشوكاني: ان الهيثمى كان زاهدا متقللاً على طريقة السلف، قال ابن عماد فقد كان الهيثمي، شيخ الاسلام خاتمة العلماء الاعلام، امام الحرمين... قال ابن الخفاجي؛ ابن حجر هيثمى علامة الدهر قال الطبلاوى خاتم اهل التصنيف امام العلماء..... مقدمه كتاب الجوهر المنظم.

2) الجوهر المنظم من زيارة القبر الشريف النبوى المكرّم، ص 30، تحقیق: دکتر محمّد زينه محمّد عزب.

3) الدرر الكامنه، ج 1، ص 147؛ مرآة الجنان، ج 2، ص242.

و لقوله: انه- اى علىّ- كان مخذولاً حيثما توجّه و أنّه حاول الحلافة مرارا فلم ينلها، و انّما قاتل للرئاسة لا للديانة و لقوله: انه كان يحب الرئاسة و لقوله: اسلم ابوبكر شيخا يدرى ما يقول، و علىّ اسلم صبيّا، و الصبيّ لا يصح اسلامه و بكلامه في قصّة خطبة بنت ابی جهل... فانّه شنع في ذلك، فألزموه بالنفاق، لقوله علیه السلام:وَ لا یُبغِضُکَ الّا مُنافقٌ (1)

بزرگان اهل تسنن در رابطه با ابن تیمیه نظریه های مختلفی دارند، بعضی معتقدند که وی قائل به تجسیم است؛ زیرا او در کتاب «العقيدة الحموية» برای خداوند تعالی دست و پا، ساق پا و صورت، تصوّر کرده است. و بعضی به سبب مخالفت او با توسّل استغاثه به رسول اکرم صلی الله علیه و آله که این از تنقیص مقام نبوّت و مخالفت با عظمت و حضرت به حساب می آید وی را زندیق و بی دین دانسته اند. و بعضی به جهت سخنان زشتی که درباره امیرمؤمنان علیه السلام بیان داشته وی را منافق دانسته اند، چون وی گفته است: علی بن ابی طالب در 17 مورد اشتباه داشته است، بارها برای به دست آوردن خلافت تلاش کرد ولی کسی او را یاری نکرد. جنگ های او برای دیانت خواهی نبود بلکه برای ریاست طلبی بود، اسلام ابوبکر، از اسلام علی علیه السلام که در دوران طفولیت صورت گرفته با ارزش تر است و هم چنین خواستگاری علی از دختر ابوجهل نقص بزرگی برای وی به شمار می رود، تمامی این سخنان نشانه نفاق اوست، چون پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرموده است: جز منافق کسی تو را دشمن نمی دارد.

و نیز می گوید:

او همین که فکر کرد مجتهد است بر کوچک و بزرگ علمای قدیم و جدید ایراد گرفت. (2)

شمس الدین ذهبی از ابن حجر عسقلانی نقل می کند که وی درباره ابن تیمیه می گوید:...

شيخ الحنابله المتشرد في الجرح، كثير التحامل الى الغاية في ردّ الاحاديث الجياد التي لم يستحضر حالة التصنيف مظانها.... (3)

... ابن تیمیه بقدری جسارت را به اوج خود رسانیده بود که در طریق اعتقادی خود بسیاری از احادیث صحیحه را مردود پنداشته و از آن هم تجاوز نموده است.


1) همان، ج 1، ص155.

2) همان، ج 1، ص 150.

3) لسان المیزان، ج 6، ص 319.

11- شوکانی(1250 ق) از علمای بزرگ اهل تسنن می گوید:

صرّح محمّد بن محمّد البخارى المتوفى سنة 841 ه.ق بتبديعه ثمّ تكفيره، ثمّ صار يصرح في مجلسه: انّ من اطلق القول على ابن تيميه انّه شيخ الاسلام فهو بهذا الاطلاق كافر. (1)

محمّد بخاری حنفی متوفای سال 841 در بدعت گذاری و تکفیر ابن تیمیه بی پرده سخن گفته است، تا آن جا که در مجلس خود تصریح نموده است که اگر کسی "ابن تیمیه" را "شيخ الاسلام" بداند کافر است.

12- شیخ محمّد بخیت (م 1330 ه.ق) از علمای بزرگ «الازهر» و از مدرسان عالی مقام آن جا بوده، وی در کتاب «تطهير الفؤاد من دنس الاعتقاد: عبارت ابن حجر را در «فتاوای حدیثه» نقل کرده آن گاه یادآور می شود و می گوید:

و لمّا تظاهر قوم فى هذا العصر بتقليد ابن تيميه فى عقائده الكاسده و تعضيد اقواله فاسده و بثّها بين العامة و الخاصة واستعانوا على ذلك بطبع كتابه المسمى بالواسطه و نشره و قد اشتمل هذه الكتاب على كثير مما ابتدعه ابن تیمیه مخالفا فی ذلک الكتاب و السنة و جماعة المسلمين إنا وجدنا كتاب الامام الجليل تقى الدين سبكي المسمى بشفاء السقام. (2)

در زمان ما گروهی به نشر کتاب های ابن تیمیه همت گمارده و فتنه خوابیده را بیدار می کنند، از این جهت بر خود لازم دیدم که کتاب "شفاء السقام" سبکی را که بهترین ردّ بر ابن تیمیه است منتشر سازم.

13- يوسف بن اسماعیل نبهانی (م 1350) رئیس محکمه حقوق بیروت می گوید:

دانشمندان مذاهب چهارگانه بر ردّ بدعت های ابن تیمیه اتفاق نظر دارند، نه تنها مطالب او را استوار ندانسته اند، در کمال عقل او نیز خدشه کرده اند، او با اجماع مسلمانان مخالفت کرده مخصوصاً آن چه مربوط به سرور مسلمین است. (3)


1) البدر الطالع، ج 2، ص 260.

2) تطهير الفؤاد من دنس الاعتقاد، ص12.

3) فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی، ص46 به نقل از شواهد الحق.

14- شیخ سلامه قضاعی عزّامی (م 1376ق) از دانشمندان الازهر مصر، می گوید:

حتى كان مجموعة بدع شنعاء و دائرة جهالات و اباطيل شوهاء، منها ما سبق به و منها ما لم يسبق اليه فتجده في مسائل من علم التوحيد حشويا كراميا: يقول في الله بالاجزاء و الجهة و المكان و النزول و الصعود الحيّين و حلول الحوادث بذاته تعالى و من ناحية اخرى تجد فيه حضيضة الخوارج، يكفر اكابر الأمّة و يخطى اعظم الائمة و ربما تجد تناقصة فى صفحة الواحدة و بينما تراه يسب جهما و الجهمیه اذا بك تراه يأخذ بقوله في انّ النار تفىء و انّ اهلها ليسوا خالدين منها ابدا. (1)

مذهب ابن تیمیه معجونی از مذاهب گوناگون است او در مسأله توحید، کاملاً از مذهب «کرامیة» (2)پیروی می کند که برای ذات خدا، اجزا، جهت، مکان، حرکت، فرود و بالا رفتن قائل است، در برخورد با دیگر مذاهب اسلامی، ویژگی خوارج به خود می گیرد، تمام فرق اسلامی را تکفیر می کند و همه را مشرک می داند، او در نوشته های خود دچار تناقض است او در حالی که به «جهمية» بد می گوید، ناگهان «جهمی» می شود و می گوید: آتش دوزخ پایان می پذیرد و کافران در دوزخ جاودان نیستند. (3)

15- شیخ محمّد ابوزهره (م 1396) در کتاب خود پیرامون زندگی ابن تیمیه نوشته و تا آن جا که توانسته کوشیده است نقاط ضعف او را منعکس نکند، ولی سرانجام ناچار می شود در مواردی نظریه های او را تخطئه کند از آن موارد: مسأله منع تبرّک به آثار پیامبر صلی الله علیه و آله است می گوید: من با ابن تیمیه در مسأله تبرّک به آثار پیامبر صلی الله علیه و آله کاملاً مخالف هستم،

ليس التبرك الّذى نقصده عبادة او قريبا منها انما التبرك هو التذكر و الاعتبار... (4)

تبرّکی که مورد نظر ما هست عبادت یا نزدیک به آن نیست، بلکه مایه یادآوری و عبرت گیری و بصیرت طلبی است.


1) فرقان القرآن، ص 132 تا 135.

2) کرامیه، منسوب به کرام سجستانی است که در سال 250 در گذشته است و گروه مجسمه، پیرو این مذهب می باشند.

3) فرقان القرآن ص 132 تا 137.

4) تاريخ المذاهب الاسلاميه، ص 209.

16- در این جا دامنه سخن با نقل مضمون سندی که قضات چهارگانه مذاهب اهل تسنن درباره ابن تیمیه امضا کرده اند به پایان می رسانیم تا روشن شود که نظر علما و قضات نسبت به این مرد چگونه بوده است. تقی الدین حصنی دمشقی (752- 829 ق) در این باره می گوید:

و قد نقل جماعة من العلماء ان زيارة النبي فضيلة و سنة مجمع عليها و هذا المفتى المذكور ينبغى ان يزجر عن مثل هذه الفتوى الباطلة عند الائمة و العلماء و للمسلمين الذين بذلوا الى زيارته و للزائرين من اقطار الارض و اتفقوا على تبدیعه و تذلیله و زیغه و اهانوا و وضعوه في السجن. (1)

از جماعتی از علما نقل اجماع شده که زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله فضیلت و مستحب است و فتوای ابن تیمیه نزد ائمه و علمای اهل تسنن باطل است و بر ذلت و خواری وی اتفاق کردند و بخاطر فتاوای خلاف اجماع وارد زندان کردند.

پس از بالا گرفتن اندیشه های ابن تیمیه، قضات مذاهب چهارگانه همگی تصمیم بر طرد او گرفتند، تا او را به خاطر جسارت های زیاد از پیکر امّت اسلامی جدا سازند و سرانجام او را یک مرد منحرف معرّفی کردند که باید از نشر اندیشه های خود دست بردارد و در غیر این صورت، زندانی می گردد و به توده مردم آگاهی داده می شود که از او پیروی نکنند. این سند را افراد یاد شده در زیر که قضات مذاهب چهارگانه بودند امضا کردند.

1- بدر بن جماعه، قاضی شافعیه.

2- شهاب الدین جهبل، قاضی مالکیه.

3- محمّد بن جریری انصاری، قاضی حنفیه.

4- احمد بن عمر مقدّس حنبلی، قاضی حنابله.

آیا با وجود این کلمات و این همه محکومیت ها برای کسی جای شک و شبهه ای در انحراف ابن تیمیه باقی می ماند؟


1) دفع الشبّه عن الرّسول و الرّساله، ص 97؛ السيف الصيقل، ص155.

خاتمه و نتیجه گیری

در پایان به این نتیجه گیری خواهیم رسید که علّت مخالفت عالمان اهل تسنن با ابن تیمیه، به خاطر مخالفت نمودن وی با دیگر عقاید مسلمانان است، عقایدی که قرنها مورد توجّه مسلمانان بوده است امّا ابن تیمیه همه آن را شرک و یا بدعت دانسته است و به این مقدار نیز اکتفا نکرده بلکه به حمایت از مخالفان اهل بیت علیهم السلام برخاسته است.

پی نوشت ها

1- دائرة المعارف بزرگ اسلامی، مدخل ابن تیمیه.

2- فرق تسنن، مجموعه مقالات مقاله هنری لانوست، ص 623 تا 629.

3- البداية و النهاية، ج 14، ص 42 و 43.

4- همان، ج 14، ص 47.

5- فرق تسنن، مجموعه مقالات مقاله هنری لانوست، ص 630.

6- مجموعه التفسير، ص 362.

7- دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 3، ص 178 و 188، مدخل ابن تیمیه.

8- منهاج السنة، ج 1، ص 216 و 217.

9- مجموع فتاوی، ج 1، ص 235.

10- تاريخ المذاهب الاسلامية، ص 105 تا 207.

11- مجموع فتاوی، ج 1، باب فصل يوصف الله بما وصف به نفسه او وصفه، ص 460.

12- سوره فاطر، آیه 10؛ «سخن پاکیزه به سوی او بالا می رود».

13- سوره آل عمران، آیه 55؛ «من تو را می گیرم و به سوی خود بالا می برم».

14- سوره طه، آیه 5؛ «رحمان بر عرش خود قرار گرفت».

15- الحموية الكبرى، ص 94؛ شرح حديث النزول، ص 59؛ شرح العقيدة الواسطيه، ص 90.

16- الفتاوى الحموية الكبرى، ص 56.

17- مجموعة الرسائل الكبرى، رساله یازدهم، ص 457.

18- الفتاوی الکبری، ج 5، ص 192.

19- سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 4، ص 466.

20- رحلة ابن بطوطه، ج 1، ص 57 و 58.

21- طبقات الشافعيه، ج 9، ص 41 و 43.

22- تاريخ المذاهب الاسلاميه، ص 195.

23- دفع الشبه، مبحث الرد عليه في القول بقدم العالم، ص 118.

24- منهاج السنه، ج 7، ص 122.

25- همان، ج 7، ص 122- 130.

26- صحیح مسلم، ج 7، ص 120، ط. محمّد على صبيح بمصر و دار الفکر بیروت، ج 5، ص23، ح 32؛ کتاب فضائل الصحابه، باب فضائل على رضى الله عنه؛ مسند احمد، ج 1، ص 185؛ صحیح ترمذی، ج 5، ص 596؛ المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 150؛ فتح الباری، ج 7، ص 60؛ تفسیر الطبری، ج 3، ص 212؛ الدر المنثور، ج 2، ص 38؛ الكامل فی التاریخ، ج 2، ص 293؛ تفسیر ابن کثیر دمشقی، ج 1، ص 379. سایت ولیعصر علیه السلام.

27- منهاج السنة، ج 4، ص 21 و ج 3، ص 4، آیه تطهير: إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا، احزاب، 33.

28- همان، ج 2، ص 30.

29- همان، ج 7، ص17.

30- الغدير، ج 3، ص 156- 172.

31- المواقف فی علم الکلام، ص 405.

32- الدر المنثور، ذیل آیه 55 سوره مائده، ج 2، ص 519 و 520.

33- مجمع الزوائد، ج 7، ص17؛ ذخائر العقبی، باب ذکر امیرالمؤمنین علیه السلام، ص 802؛ ریاض النضرة، ج 3، ص178؛ روح المعانی، ج 6، ص 167؛ «فقال: غالب الاخباريين على انها نزلت في علىّ كرم الله وجهه».

34- دراسات في منهاج السنة، ص 258- 260،

35- منهاج السنة، ج 7، ص318؛ دراسات في منهاج السنة، ص 383.

36- الغدیر، ج3، ص156 تا 172.

37- تفسير الكبير، الرازی، ج 13، ص 433.

38- منهاج السنة، ج 7، ص 515.

39- همان، ج 7، ص 367.

40- همان، ج 5، ص 29 و 30.

41- همان، ج 4، ص238 و 239.

42- همان، ج 7، ص391.

43- همان، ج 7، ص55.

44- همان، ج 7، ص302.

45- همان، ج 7، ص395.

46- همان، ج 7، ص 371.

47- همان، ج 4، ص 62.

48- همان، ج 4، ص248.

49- همان، ج 7، ص177- 179.

50- لسان المیزان، ج 6، ص319.

51- السلفية الوهابيه، ص 7.

52- الدرر الكامنه، ج 1، ص 153 تا 155.

53- منهاج السنة، ج 3، ص 269.

54- همان، ج 1، ص 6.

55- سوره انعام، آیه 86 و 87.

56- سوره بقره، آیه 141.

57- الحسين والوهابية، ص 372 و 373.

58- التوفيق الرّبانى فى الردّ علی ابن تیمیه، ص 85.

59- سلسلة الاحاديث الصحيحه، ج 4، باب 1750، ص 249.

60- معجم فقه السلف عترة و صحابة ورتابعين، ج 1، مقدمه، ص 4.

61- منهاج السنة، ج 8، ص 238 و 239.

62- سوره اسراء، آیه 60.

63- منهاج السنة، ج 3، ص 403 تا 405.

64- المستدرک علی الصحیحین، ج 4، ص 527.

65- تاریخ بغداد، ج 8، ص 280.

66- تفسیر الکبیر؛ فخر رازی، ج20، ص 237، ذیل آیه آورده است؛ القول الثاني: قال ابن عباس رضی الله عنهما الشجرة الملعونة بني اميه يعنى الحكم بن ابی العاص.

67- درّالمنثور، ذیل آیه.

68- تاریخ ابی الفداء، ج 3، ص 115.

69- مسند احمد، ج 3، ص 88 و ج 2، ص 385؛ مستدرک حاکم، ج 4، ص528 و ص 480.

70- طبقات الشافعيه، ج 9، ص 162- 164.

71- طبقات الشافعيه، ج 9، ص 191؛ کشف الظنون، ج 1، ص 744.

72- تكلمة السيف الصقيل، ص 190؛ نصيحة الذهبيه، ص 75.

73- نصيحة الذهبيه، ص 77 و 78؛ تكلمة السيف الصقيل ردّ ابن زفيل، ص218.

74- دعوة الشيخ الاسلام ابن تیمیه، ج 2، ص 480.

75- الدرة المضية في الردّ على ابن تیمیه، ص 6 و 7.

76- فوات الوفيات، ج 1، ص 77.

77- مرآة الجنان، ج 4، ص 240 و 278.

78- خیرالدین الزرکلی وهابی در شرح حال حصنی دمشقی می گوید: او امام و پیشوایی است فقیه و با تقوی و پرهیزکار، دارای تألیفات زیادی است که یکی از آن ها «دفع شبهة من شبّه و تمرّد» می باشد. الاعلام، ج 2، ص 69.

79- دفع شبهة من شبّه و تمرّد، ص 216.

80- همان، ص 125.

81- همان، ص 125.

82- همان، ص 125.

83- الفتاوی الحدیثه، ص 86.

84- الجوهر المنظم من زيارة القبر الشريف النبوى المكرّم، ص 30، تحقیق: دکتر محمّد زينه محمّد عزب.

85- الدرر الكامنه، ج 1، ص 147؛ مرآة الجنان، ج 2، ص242.

86- همان، ج 1، ص155.

87- همان، ج 1، ص 150.

88- لسان المیزان، ج 6، ص 319.

89- البدر الطالع، ج 2، ص 260.

90- تطهير الفؤاد من دنس الاعتقاد، ص12.

91- فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی، ص46 به نقل از شواهد الحق.

92- فرقان القرآن، ص 132 تا 135.

93- فرقان القرآن ص 132 تا 137.

94- تاريخ المذاهب الاسلاميه، ص 209.

95- دفع الشبّه عن الرّسول و الرّساله، ص 97؛ السيف الصيقل، ص155.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن مجید؛

•

غزالی، ابوحامد محمد، احياء علوم الدين، المكتب العربيه، صيدا، بيروت، طبع الثالثه، 1419 ق.

•

ابن تیمیه، تقی الدین، منهاج السنه، به تحقیق محمّد رشاد سالم، بیروت، طبع اوّل، عربستان سعودی، ادارة الثقافه، 1406 ق.

•

ابن تیمیه، تقی الدین، مجموع التوحيد، نشر دار الفكر.

•

ذهبی، شمس الدین، لسان الميزان، دار الفكر.

•

ابن تیمیه، قاعدة جليله فى التوسل و الوسيله، نشر مكتبة الثقات الدينيه.

•

سبحانی، جعفر، فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی، چاپ اعتماد، قم.

•

ربانی، گلپایگانی، علی فرق و مذاهب کلامی، ناشر: مرکز جهانی علوم، اسلامی، چاپ دوم.

•

فرق تسنن، مجموعه مقالات، جمعی از نویسندگان، به کوشش مهدی فرمانیان، ناشر: مرکز ادیان، قم، 1386ش.

•

فتاوى اللجنة الدائمه، دار اولى النهى، طبع اوّل، 1411، الریاض، جمع و ترتیب شیخ احمد بن عبدالرزاق الدوش.

•

سبکی، تاج الدین، طبقات الشافعیه، ناشر: دارالمعرفه، بیروت، چاپ دوم.

•

سبکی، تقی الدین، شفاء السقام في زيارة خير الانام، دار الآفاق، بیروت، چاپ دوم، 1987م.

•

ذهبی، شمس الدین، سیر اعلام النبلاء، دار الفكر للطباعة و النشر، بيروت.

•

طبسی، نجم الدین، سلفیان در گذر تاریخ، ناشر: دارالعلم، چاپ بعثت، اوّل، 1385ش.

•

البوطى، محمّد سعید رمضان، سلفیه، بدعت یا مذهب، مترجم: حسین، صابری نشر آستان قدس رضوی، چاپ اوّل.

•

ابن بطوطه، رحلة ابن بطوطه، دار بیروت، 1405 ق.

•

میلانی، سیّد على، دراسات في منهاج السنة، نشر الحقايق، طبع دوم.

•

حصنی دمشقی، ابوبكر، دفع الشبهه عن الرسول، طبع دوم، 1418ق.

•

دائرة المعارف بزرگ اسلامی، مرکز فرهنگ و معارف، اسلامی، دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم، بوستان کتاب.

•

محمد علی، موسى، حقيقة التوسل والوسيله، دارالتراث العربی، طبع دوم، 1410ق.

•

آلوسی، محمود شکری، تاریخ نجد، عمان، دارالمعالی، 1998م.

•

ایمانی، علیرضا، تاریخ مذاهب اسلامی، ناشر: مرکز مطالعات ادیان، 1384ش.

•

عبد اللطيف، بکری، احسان، الوهابيه في نظر علماء المسلمين.

•

الزهاوی، جیل افندى صدوقي، الفجر الصادق في الرد على الوهابية الحقارقة، طبع بغداد، 2004م.

•

محمّد سعید رمضان، البوطى، السلفية مرحلة زمنيه، دمشق، دار الفکر، طبع دوم، 1418ق.

•

سقاف، حسن بن على، السلفية الوهابيه، ناشر: دار الامام النووى، اردن، عمان.

•

ابن تیمیه تقی الدین، الرد على الاخنایی، قاهره.

•

دحلان، احمد زینی، الدرر السنيه، قاهره، ناشر: شركة مكتبة، 1369ش.

•

على بن عبد الكافى سبكى، الدر المضيئة في الرد على ابن تيميه، نشر القدسي، دمشق.

•

هیثمی مکی، ابن حجر، الجوهر المنظم في زيارة قبر شريف المكرم، مكتبة مدبولي، قاهره، طبع اوّل.

•

ابن اثير، البداية و النهاية، دار احياء التراث العربي، بيروت، طبع اوّل، 1408ق.

جسارت ابن تیمیه حرانی به ساحت حضرت زهرا علیها السلام: حجت الاسلام جعفر فاضل

اشاره

•

جسارت ابن تیمیه به زهرای اطهر علیها السلام

•

انتقاد ابن تیمیه به گریه های زهرای اطهر علیها السلام

•

اعتبار روایت اعتراف ابی بکر

•

ادلّه ی شهادت حضرت زهرا علیها السلام

•

برتری حضرت فاطمه علیها السلام بر تمام زنان آفرینش

درآمد

ابن تیمیه حرّانی بنیان گذار فرقه وهابیت است و همواره در کتاب های خود نسبت به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله به شکل های مختلف جسارت کرده است در این مقاله در خصوص جسارت ابن تیمیه نسبت به حضرت زهرا علیها السلام مطالبی را می خوانید.

كليد واژه ها:

حضرت زهرا علیها السلام، شيعه، ابن تيميه، وهابیت

مشهور است که ابن تیمیه، حضرت زهرا علیها السلام را به نفاق متهم کرده است و اگر چنین نسبتی ثابت شود او به اتفاق شیعه و عامّه مطرود و مهدور الدم است. امّا وهابیت معاصر می گویند (1)هرگز ابن تیمیه حضرت زهرا علیها السلام را به منافق تشبیه نکرده است و برای اثبات این مدّعا به دو عبارت از منهاج السنة النبوية استناد کرده اند:

شاهد اول: (2)

و أيضا فهؤلاء ينقلون عن على و فاطمة من الجزع و الحزن علی فوت مال فدک و غیرها من الميراث ما يقتضى أن صاحبه إنما يحزن على فوت الدنيا و قد قال تعالى عزّوجلّ لِّكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَ لَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ (3)فقد دعا الناس إلى أن لا يأسوا على ما فاتهم من الدنيا و معلوم أن الحزن على الدنيا أولى بأن ينهى عنه من الحزن على الدين.

هم چنین اینان از علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام، ناشکیبایی و اندوه در از دست دادن فدک و دیگر مواریث باقی مانده را روایت می کنند. این موضوع مقتضی آن است که: چنین کسی برای از دست دادن متاع دنیوی اندوهگین می شود، در حالی که خداوند متعال می فرماید: (این بخاطر آن است که برای آن چه از دست داده اید تأسّف نخورید و به آن چه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشید.) خداوند، مردم را به عدم تأسّف بر متاع دنیوی سفارش فرموده است و از طرفی معلوم است که نهی از اندوه بر دنیا سزاوارتر از اندوه بر دین است.

شاهد دوم قول ابن تیمیه (4)

ذلك الحاكم يقول إنما أمنع الله لأنى لا يحل لى أن اخذ المال من مستحقه فأدفعه فأدفعه إلى غير مستحقه و الطالب يقول إنما أغضب لحظى القليل من المال أليس من يذكر مثل هذا عن فاطمة و يجعله من مناقبها جاهلا أو ليس الله قد ذم المنافقين الذين قال فيهم و منهم من يلمزك فى الصدقات فإن أعطوا منها و رضوا و إن لم يعطوا منها إذا هم يسخطون و لو أنهم رضوا ما اتاهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سيوتينا الله من فضله و رسوله إنا إلى الله راغبون فذكر الله قوما رضوا إن اعطوا و غضبوا إن لم يعطوا فذمهم بذلك فمن مدح فاطمة بما فيه شبه من هؤلاء ألا يكون قادحا فيها. فقاتل الله الرافضة و انتصف لأهل البيت منهم فإنهم ألصقوا بهم من العيوب و الشين مالا يخفى على ذي عين.

حاکم می گوید: من به خاطر خدا منع می کنم، زیرا برای من روانیست که مال را از مستحق آن بازگیرم و در مقابل خواهان مال گوید: به خاطر بهره اندک از مال، خشمگین می شوم. آیا کسی


1) بر اساس شبکه دفاع از اهل سنت dd.sunnah.net.

2) منهاج السنة، ج 8، ص 460.

3) سورة الحديد، 23.

4) منهاج السنة، ج 4، ص 246.

که این گونه سخنان را از فاطمه علیها السلام نقل می کند و آن را از مناقب او بر می شمرد، جاهل نیست و یا این که خداوند آن دسته از منافقین را که در قرآن بیان می فرماید (و در میان آن ها کسانی هستند که در (تقسیم) غنایم به تو خرده می گیرند اگر از آن (غنایم) به آن ها داده شود، راضی می شوند و اگر داده نشود، خشم می گیرند! (در حالی که) اگر به آن چه خدا و پیامبرش به آنان داده راضی باشند و بگویند: خداوند برای ما کافی است! و بزودی خدا و رسولش، از فضل خود به ما می بخشند ما تنها رضای او را می طلبیم. (مذمّت نفرموده است. خداوند از گروهی سخن به میان آورده که اگر سهمی از غنائم به آنان داده شود راضی شده و اگر داده نشود، خشم می گیرند، لذا آنان را به همین دلیل مذمّت فرموده است. حال اگر کسی این گونه فاطمه علیها السلام را بستاید، در حقیقت به او بی احترامی نکرده است؟ خداوند رافضیان را بکشد و انتقام اهل بیت را از آنان بستاند، چرا که آنان زشتی ها و عیوبی را به آنان نسبت می دهند که بر هیچ بینا و با بصیرتی پوشیده نیست.

و نیز افزوده شده که ابن تیمیه در جای دیگر بر همین امر تاکید می کند: (1)

فهذه الأحاديث الثابته المعروفة عند أهل العلم و فيها ما يبين أن فاطمة رضى الله عنها طلبت ميراثها من رسول الله صلى الله عليه و سلم على ما كانت تعرف من المواريث فأخبرت بما كان من رسول الله فسلمت و رجعت.

این احادیث ثابت و معروف نزد اهل علم است و مضمون آن اینست که فاطمه علیها السلام، میراث خویش را که از رسول الله صلی الله علیه و آله به او رسیده بود با توجّه به آن چه او پیرامون ارث می دانست مطالبه کرده و سپس از آن چه حضرت رسول صلی الله علیه و آله راجع به این مطلب بود با خبر گشت و در نتیجه تسلیم شده و بازگشت.

امّا همان طور که از متن آشکار است این عبارات درباره جریان فدک است و مسلّم است که حضرت زهرا علیها السلام هرگز برای از دست دادن فدک نگریستند و این که ابن تیمیه این جریان را به شیعه نسبت می دهد کاملا غلط و نادرست است. امّا ابن تیمیه، در کتاب منهاج السنة (2)درباره بانوی دو عالم حضرت زهرا علیها السلام با کمال وقاحت می گوید:

و فيها شعبة من النفاق- در فاطمه علیها السلام یک شعبه ای از نفاق است-.

محمّد زکی الدین ابراهیم که از علمای الأزهر مصر است، می نویسد:

و سمها بالنفاق، مع أن ابن تيمية انحرافات شتى، فلعل من اوقحها هذا الإنحراف اللعين.

حضرت فاطمه زهراء علیها السلام را متهم به نفاق کرده است، با این که ابن تیمیه انحرافات متعدّد دارد، شاید یکی از وقیح ترین انحرافات این ملعون، همین جسارت به حضرت فاطمه علیها السلام باشد. (3)


1) منهاج السنة، ج 4، ص 234.

2) ج 4، ص 245.

3) كلمة الرائد، ج 2، ص546.

و حسن سقاف، از علمای طراز اول اهل تسنن اردن که کتابهای متعدّدی در نقد ابن تیمیه نوشته می گوید:

و ابن تيمية يحتج كثير من الناس بكلامه و يسميه بعضهم شيخ الإسلام و هو ناصبي عدو لعلی کرم الله وجهه و اتّهم فاطمة علیها السلام بأن فيها شعبة من النفاق و كان مع ذلك مشبها، إلى بدع أخرى كانت فيه.

ابن تیمیه که بسیاری از مردم به کلام او احتجاج می کنند و بعضی او را شیخ الاسلام می نامند، او ناصبی است و دشمن علی علیه السلام است و متّهم کرده حضرت فاطمه زهرا علیها السلام را که در او شعبه ای از نفاق است. (1)

ابن تیمیه در اعتراض به حزن حضرت زهرا علیها السلام در سوگ رسول الله صلی الله علیه و آله و مقایسه آن با حزن ابوبکر در غار می گوید:

شیعه و دیگران از فاطمه حکایت می کنند که به حدی در سوگ پیامبر حزن داشته که قابل توصیف نیست. و این که او بیت الاحزان ساخته است و این کار را مذمّت برای او به حساب نمی آورند با این که او بر امری حزن داشته که فوت گردیده و باز نمی گردد ولی ابوبکر در زمان حیات پیامبر از ترس این که حضرت کشته شود خوف داشته است و آن حزنی است که متضمن حراست است و لذا چون حضرت فوت کرد هرگز چنین حزنی را ابوبکر نداشت زیرا بی فایده است. نتیجه این که حزن ابوبکر بدون شک کامل تر از حزن فاطمه است. (2)

حزن در فراق محبوب و گریه کردن بر او نه تنها نکوهیده نیست بلکه امری جایز و راجح است خود پیامبر صلی الله علیه و آله در فوت فرزند کوچک خود گریستند. انس بن مالک از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده که فرمودند: انَّ الْعَيْنِ تَدْمَعُ وَ الْقَلْبَ يَحْزَنُ وَ لَا نَقُولُ الَّا مَا يَرْضَى رَبَّنا وَ أَنَا لفراقک بَا ابراهیم لَمَحْزُونُونَ...

همانا چشم می گرید و قلب محزون می شود ولی غیر از آن چه رضایت پروردگار ماست نمی گوییم و به طور حتم ای ابراهیم در فراق تو محزونیم. (3)

لذا باید ابن تیمیه پاسخ دهد که چرا ابوبکر در فوت رسول خدا صلی الله علیه و آله غمگین و گریان نشد و امّا در مورد حزن ابوبکر در غار باید گفت بدون شک حزن ابوبکر ناشی از ضعف ایمان او به نصرت الهی بوده است و لذا پیامبر صلی الله علیه و آله در غار به او فرمودند:

لا تَحزَن انَّ اللهَ مَعَنا غم مخور خدا با ماست


1) التنبيه والرد ص 70.

2) منهاج السنة، ج 8، ص 459 و 460.

3) صحیح بخاری، ج 1، ص 438 و 439- صحیح مسلم، ج 4، ص 1807.

نظر ابن تیمیه درباره هجوم به خانه وحی

هجوم به خانه فاطمه علیها السلام از جمله وقایع تلخی است که در صدر اسلام اتفاق افتاده است. بلاذری می نویسد:

ابوبکر جهت بیعت دنبال علی فرستاد. عمر در حالی که تازیانه ای به همراه داشت فاطمه را درب خانه ملاقات نمود. فاطمه گفت: ای ابن خطاب، آیا تو می خواهی درب خانه مرا به آتش بکشی؟ گفت: آری، این آن چه را پدرت آورد محکم تر می کند!. (1)

شهرستانی از علمای اهل سنت، عقاید نظامیه را نقل- و البته به آن عقاید ایراد می گیرد- و تصریح می کند:

آنان معتقدند که عمر در روز بیعت به شکم فاطمه علیها السلام ضربه زد که منجر به سقط شدن نوزاد وی از شکمش شد، عمر فریاد می زد این خانه را با هر که در آن است به آتش بکشید؛ و در خانه به جز علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام کسی نبود. (2)

ابراهیم بن سیار بن هانی، مشهور به نظّام (متوفای 230 ه) فیلسوف و متکلّم مشهور عامّه، مؤسس فرقه نظامیه و از بزرگان معتزله، از کسانی است که به بی احترامی به ساحت صدّیقه شهیده علیها السلامتوسط خلیفه دوم و نیز برخی دیگر از حقایق و وقایعی که در صدر اسلام اتفاق افتاده، اعتراف کرده است؛ امّا دانشمندان اهل تسنن فقط به خاطر اعتراف او به حقایقی از این دست، او را مورد بی مهری شدید قرار داده و بدون این که مدرکی ارائه دهند، تهمت های ناروائی متوجّه او کرده و حتی گفته اند که او «برهمائی» (3)بوده نه مسلمان. صلاح الدین صفدی، بدون این که مدرکی ارائه دهد، نظام را دارای مذهب «برهمائی» معرّفی کرده و می گوید:

و قال ابن أبي الدم قاضى حماة وغيره في كتب الملل و النحل إن النظام....

امّا چگونه ممکن است کسی منکر نبوت نبی اکرم صلی الله علیه و آله باشد؛ ولی در عین حال بحث خلافت او را پیش کشیده و اعتقادش این باشد که رسول صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را به جانشینی خود برگزیده است؟


1) انساب الاشراف، ج 2، ص 586.

2) الملل والنحل، ج 1، ص 57

3) کسانی که منکر نبوت اند و به خاطر بیم از شمشیر، عقیده شان را پنهان کردند. [الصفدی، صلاح الدین خلیل بن ایبک (متوفای 764 ه)، الوافی بالوفیات، ج 6، ص15، تحقيق أحمد الأرناؤوط وتركي مصطفى، ناشر: دار إحياء التراث، بيروت، 1420ه- 2000م].

بنابراین، اتهام برهمائی بودن وی، سخنی است به گزاف که به نظر می رسد تنها به خاطر پرده برداری از برخی حقایق، به او نسبت داده شده است. خود صفدی در ابتدای شرح حال و ترجمه نظام می گوید:

و كان إبراهيم هذا شديد الذكاء.

ابراهیم بن سیار از هوش بسیار بالایی برخوردار بود. (1)

و خطیب بغدادی از عالمان بزرگ عامّه درباره او می گوید:

إبراهيم بن سيار، أبو إسحاق النظام ورد بغداد و كان أحد فرسان أهل النظر و الكلام على مذهب المعتزلة و له فى ذلك تصانيف عدة و كان أيضا متأدبا و له شعر دقيق المعاني على طريقة المتكلمين و أبو عثمان الجاحظ كثير الحكايات عنه.

ابراهیم بن سیار از جمله کسانی بود که وارد بغداد شد. او از یکّه تازان و صاحب نظران در علم کلام بر طبق مذهب معتزله بود و در علم کلام (بر طبق آرای مذهب معتزله) کتاب های زیادی به رشته تحریر در آورده است، او فردی ادیب بود و اشعار بسیار دقیق و پرمعنایی در زمینه علم کلام سروده است. ابو عثمان جاحظ (شاگرد او) مطالب بسیاری از او نقل کرده است. (2)

ابن ماکولا درباره او می گوید:

و أما نظام بتشديد الظاء فهو إبراهيم بن سيار أبو إسحاق النظام مولى بني الحارث بن عباد من بني قيس بن ثعلبة و كان أحد فرسان المتكلمين و له شعر مليح رقيق.

منظور از نظام إبراهيم بن سيار ابو إسحاق النظام است.... او (در زمان خودش) از یکّه تازان و صاحب نظران در علم کلام بود، وی اشعار زیبا و روانی سروده است. (3)

بنابراین نظام شخص بی اهمیت و کوچکی نبوده که بتوان به این راحتی او را تخریب کرد. اشکالات هم چون شهرستانی و صفدی بر او وارد نیست و اعتقادات خاص او سبب تضعیف او نخواهد شد زیرا بسیاری از بزرگان عامّه نیز همان اعتقادات را داشته اند. ممکن است برخی درباره شهرستانی نظراتی داشته باشند و سخن او را نپذیرند لذا از منابع اصلی اهل تسنن واقعه هجوم را نقل می کنیم تا جای هیچ سخن و گفتگو نماند. ابن زنجویه در الأموال، ابن قتیبه دینوری در الإمامة و السياسة طبری، در تاریخش، ابن عبد ربه در العقد الفريد، مسعودی در مروج الذّهب، طبرانی در المعجم الکبیر، مقدسی در الأحاديث المختاره، شمس الدين ذهبی در تاریخ الإسلام و... (4)داستان اعتراف ابوبکر را درباره هجوم به خانه حضرت فاطمه علیها السلام با اندک اختلافی نقل کرده اند


1) الوافي بالوفيات، ج 6، ص 12.

2) تاریخ بغداد، ج 6، ص 97.

3) الإكمال في رفع الارتياب عن المؤتلف والمختلف فى الأسماء والكن، ج 7، ص274.

4) اسناد هجوم به «خانه وحی» در منابع گوناگون اهل تسنن چون؛ ابن قتیبه دینوری؛ الامامة و السياسة(تحقيق الشيرى)، ج 1، ص 30، فرائد المسمطین (امام جوینی)، ج 2، ص 35- 34؛ تذکرة الحفاظ (امام جوینی)، ج 4، ص 6؛ المصنّف (ابن ابی شیبه- استاد محمد بن اسماعیل بخاری)، ج 8، ص 572؛ انساب الاشراف (علامه بلاذری)، ج 1، ص 586- تاریخ طبری (محمد بن جریر طبری)، ج 2، ص 443؛ اثبات الوصیة (مسعودی شافعی)، ص143 و الطبقات الشافعيه (مسعودی شافعی)، ج 3، ص 7؛ العقد الفريد، ج 3، ص 63 (طبع مصر)- الاستيعاب (ابن عبدالبر قرطبی)، ج 3، ص 975؛ شرح نهج البلاغه (ابن ابی الحدید شافعی)، ج 1، ص 164؛ منهاج السنّة (ابن تیمیه)، ج 4، ص 220؛ تاریخ ابی الفداء (ابی الفداء)، ج 1، ص 156؛ الوافی بالوفیات (صفدی)، ج 5، ص347؛ الامامة و الخلافة (مقاتل بن عطیه)- اعلام النساء؛ ج 4، ص 114 و... آمده است. اسناد برخی از منابع در تهذیب الکمال بررسی شده است.

که متن آن را از کتاب الأموال ابن زنجویه، از دانشمندان قرن سوم عامّه نقل می کنیم:

أن حميد أن عثمان بن صالح، حدثني الليث بن سعد بن عبد الرحمن الفهمي، حدثني علوان، عن صالح بن كيسان، عن حميد بن عبد الرحمن بن عوف، أن أباه عبد الرحمن بن عوف، دخل على أبي بكر الصديق رحمة الله عليه في مرضه الذى قبض فيه... فقال [أبو بكر]: أجل إني لا أسى من الدنيا إلا على ثلاث فَعَلْتُهُنَّ وَدِدْتُ أَنِّي تَرَكْتُهُنَّ وثلاث تركتهن وددت أني فعلتهن، وثلاث وددت أنى سألت عنهن رسول الله صلی الله علیه و آله، أما اللاتي وددت أني تركتهن، فوددت أني لم أكُنْ كَشَفْتُ بيتَ فاطمة عن شيء و إن كانوا قد أغلقوا على الحرب.... .

عبد الرحمن بن عوف بر ابوبکر وارد شد در همان بیماری که منجر به مرگ او شد و پس از سلام و احوال پرسی، با او گفت و گوی کوتاهی داشت. ابوبکر به او چنین گفت: من در دوران زندگی بر سه چیزی که انجام داده ام تأسف می خورم، دوست داشتم که مرتکب نشده بودم، یکی از آن ها هجوم به خانه فاطمه زهرا بود دوست داشتم خانه فاطمه را هتک حرمت نمی کردم؛ اگر چه آن را برای جنگ بسته بودند... . (1)

تنها اشکالی (2)که به این روایت شده، منكر الحديث بودن علوان بن داوود است، امّا این اشکال به چند جهت مردود است؛ چرا که اولاً: برخی از بزرگان اهل تسنن، روایت را تصحیح کرده اند ثانیاً: ابن حبان شافعی (3)که به اعتقاد برخی از متشددین در


1) الأموال، ج 1، ص 387؛ الإمامة والسياسة، ج 1، ص 21، تحقيق: خليل المنصور و با تحقیق شیری، ج1، کتب اول ص 36 و با تحقیق، زینی، ج 1، ص 24؛ تاریخ الطبری، ج 2، ص 353؛ الأندلسي، العقد الفريد، ج 4، ص 254؛ مروج الذهب، ج 1، ص 290؛ المعجم الكبير، ج 1، ص 62؛ سمط النجوم العوالي في أنباء الأوائل والتوالی، ج2، ص465.

2) ذهبی و ابن حجر عسقلانی پس از نقل روایت اقرار ابوبکر می گویند: قال البخاري: عُلْوَانُ بن دَاوُد، و يقال ابن صالح، منكر الحدیث- بخاری گفته: علوان بن داوود منكر الحديث است. [میزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 5، ص 135؛ لسان المیزان، ج 4، ص 189.]

3) برخی ابن حبان را به سهل انگاری نسبت داده و گفته اند: ابن حبان در توثیقاتش وسعت نظر دارد؛ زیرا افراد زیادی را توثیق کرده است که استحقاق جرح و ذم را دارند: [ر. ک: مقدمة ابن الصلاح، ص 22، طبعة الدكتور نورالدين عتر] امّا ذهبی، ابن حبان را سرچشمه شناخت ثقات می داند و در کتاب الموقظه می گوید: و يَنْبُوعُ معرفة الثقات، تاريخ البخارى و ابن أبي حاتم و ابنِ حِبَّان و كتاب تهذیب الکمال- کتاب های تاریخ بخاری، ابن أبي حاتم، ابن حبان و کتاب تهذیب الکمال، منبع و سر چشمه شناخت افراد مورد اطمینان می باشند. [الذهبي، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان (متوفای (748 ه) الموقظة في علم مصطلح الحدیث، ج 1، ص18 طبق برنامه المكتبة الشاملة.] سيوطی نیز در تدریب الراوی به نقل از ابن حازم، در پاسخ این مطلب که ابن حبان از متساهلین است، می گوید: و ما ذكر من تساهل ابن حبان ليس بصحيح؛ فإن غايته أنه یسمی الحسن صحيحاً فإن كانت نسبته إلى التساهل باعتبار وجدان الحسن في كتابه فهي مشاحة في الاصطلاح و إن كانت باعتبار خفة شروطه فإنه يخرج في الصحيح ما كان راويه ثقة غير مدلس- آن چه که درباره تساهل ابن حبان گفته شده است، درست نیست؛ زیرا نهایت چیزی که گفته شده آن است که وی روایت حسن را صحیح می داند؛ پس اگر مقصود از تساهل وی این باشد که در کتاب او روایات حسن وجود دارد، این تنها اشکال در اصطلاح ابن حبان است (و نه به خود وی ) و اگر اشکال به جهت سبک گرفتن شرائط صحت روایت باشد؛ بازهم بر او ایرادی نیست؛ زیرا او در کتاب صحیح خویش از راویان مورد اطمی نان غیر مدلس روایت کرده است [السیوطی، جلال الدین عبد الرحمن بن أبي بکر (متوفای 911 ه) تدریب الراوي في شرح تقريب النواوى، ج 1، ص 108، تحقيق: عبد الوهاب عبد اللطيف، ناشر: مكتبة الرياض الحديثة- الرياض.] شمس الدين سخاوی، تساهل ابن حبان را رد می کند و می نویسد: مع أن شيخنا (ابن حجر) قد نازع في نسبته (ابن حبان) إلى التساهل من هذه الحيثية وعبارته إن كانت باعتبار وجدان الحسن في كتابه فهى مشاحة في الإصطلاح؛ لأنه يسميه صحيحا- استاد ما ابن حجر نسبت سهل انگاری در وثاقت راویان را به ابن حبان مردود می داند و می گوید: اگر در کتاب وی از وصف به «حَسَن» فراوان دیده می شود، این در حقیقت نوعی اختلاف در کاربرد اصطلاحات است که او آن را صحیح نامیده است [السخاوی، شمس الدین محمد بن عبد الرحمن (متوفای 902 ه)، فتح المغيث شرح ألفية الحديث، ج 1، ص36، ناشر: دار الكتب العلمية- لبنان، الطبعة الأولى، 1403ه.] همین مطلب را عبد الحی لکنوی در الرفع و التكميل و محمد جمال الدین قاسمی در قواعد التحدیث نقل کرده اند. [اللکنوى الهندي، أبو الحسنات محمد عبدالحی (متوفای 1304ه)، الرفع و التكميل في الجرح و التعديل، ج 1، ص338، تحقيق: عبد الفتاح أبو غدة، ناشر: مكتب المطبوعات الإسلامية- حلب، الطبعة الثالثة، 1407ه؛ القاسمي، محمد جمال الدین (متوفای 1332ه )، قواعد التحديث من فنون مصطلح الحدیث، ج1، ص 250، ناشر: دار الكتب العلمية- بيروت، الطبعة الأولى، 1399ه- 1979م].

توثیق است، (1)

آری، بین توثیقات او و جرح دیگران تعارض وجود دارد؛ زیرا آن مقدار که در توثیق نزد وی کفایت می کند نزد دیگران مکفی نیست. [اللكنوى الهندى، أبو الحسنات محمد عبد الحی (متوفای 1304ه)، الرفع و التكميل في الجرح و التعديل، ج1، ص335، تحقيق: عبد الفتاح أبو غدة، ناشر: مكتب المطبوعات الإسلامية- حلب، الطبعة الثالثة، 1407ه.] شعيب الأرنؤوط محقّق کتاب صحیح ابن حبان در این باره می نویسد: قد أشار الأئمة إلى تشدده و تعنته في الجرح- پیشوایان و بزرگان علم به این مطلب اعتراف دارند که وی در غیر موثق دانستن افراد زیاده روی می کند [رک: صحیح ابن حبان، ج 1، ص 36، با تحقیق شعيب الأرنؤوط] سپس موارد متعدّدی از سخت گیری های ابن حبان را در توثیق رجال ذکر می کند.

ابن حبّان، از دانشمندان مشهور علم رجال اهل سنت، علوان بن داوود را در کتاب «الثقات» ذکر کرده است:

عُلوان بن داود البجلّى من أهل الكوفة يروى عن مالك بن مغول روى عنه عمر بن عثمان الحمصي. [التميمي البستى، محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم (متوفای 354 ه)، الثقات، ج 8، ص 526، رقم: 14829، تحقيق السيد شرف الدين أحمد، ناشر: دار الفكر، الطبعة الأولى، 1395- 1975م].

علوان بن داوود را توثیق کرده؛

1) بر خلاف ادّعای شهرت ابن حبان به سهل انگاری در توثیق، ذهبی نظر دیگری دارد و در کتاب میزان الاعتدال درباره او می گوید: ابن حبان ربما قصب (جرح) الثقة حتى كأنه لا يدرى ما يخرج من رأسه - ابن حبان، فرد مورد اعتماد را آن چنان تضعیف می کند که انگار متوجّه نیست که از کلّه اش چه چیزهایی خارج می شود، و نمی فهمد که چه می گوید [الذهبی، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفای 748 ) میزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 1، ص 441، ترجمه افلج بن یزید، تحقيق: الشيخ على محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية- بيروت، الطبعة الأولى، 1995م] ابو الحسن لكنوى الهندی در الرفع و التکمیل می نویسد: و قد نسب بعضهم التساهل إلى ابن حبان و قالوا هو واسع الخطو في باب التوثيق، يوثّق كثيراً ممّن يستحق الجرح و هو قول ضعيف فإنك قد عرفت سابقاً أن ابن حبان معدود ممن له تعنت و إسراف في جرح الرجال ومن هذا حاله لا يمكن أن يكون متساهلاً في تعديل الرجال و إنّما يقع التعارض كثيراً بين توثيقه و بين جرح غيره لكفاية ما لا يكفي في التوثيق عند غیره عنده - بعضی ابن حبان را به سهل انگاری متهم نموده و گفته اند وی در باب توثیق افراد وسعت نظر دارد؛ زیرا افراد زیادی را مدح و توثیق کرده است که مستحق ذم و جرح می باشند؛ ولی این سخن بی اساس و ضعیف است؛ زیرا پیش از این گفتیم که ابن حبان از افرادی است که در ذم و جرح افراد، زیاده روی کرده است؛ پس کسی که حالش این گونه باشد، امکان ندارد که در نسبت دادن عدالت به افراد، سهل انگاری کند.

ثالثاً: منكر الحديث بودن علوان بن داوود قابل اثبات (1)نیست رابعاً» بر فرض صحت، این مطلب کمتر ضرری به صحّت روایت نمی زند؛ چرا که تعبیر «منکر الحدیث» درباره بسیاری از ثقات


1) در کتاب های بخاری از جمله التاريخ الكبير، الكنى، التاريخ الأوسط و ضعفاء الصغير، هیچ شرح حالی از علوان بن داوود پیدا نشده است تا به صحت نسبت «منكر الحديث» بودن علوان از دیدگاه بخاری اطمینان پیدا کرد. نخستین کسی که این مطلب ذکر کرده، عقیلی در کتاب الضعفاء الکبیر است که از آدم بن موسی، از بخاری نقل کرده است: حدثنی آدم بن موسى قال سمعت البخارى قال علوان بن داود البجلي و يقال علوان بن صالح منكر الحديث- آدم بن موسی می گوید: از بخاری شنیدم که می گفت: علوان بن داوود بجلی که به او علوان بن صالح نیز می گویند، روایات وی غیر قابل قبول است. [العقیلی، أبو جعفر محمد بن عمر بن موسى (متوفای 322ه-)، الضعفاء الكبير، ج 3، ص419، تحقیق: عبد المعطى أمين، قلعجی، ناشر: دار المكتبة العلمية، بيروت، الطبعة الأولى، 1404ه- 1984م. امّا نامی از آدم بن موسی ناقل سخن بخاری، در هیچ یک از کتاب های رجالی اهل تسنن نیامده است و در حقیقت مجهول است؛ چنان چه محمد ناصر البانی در ارواء الغلیل در ردّ روایتی که آدم بن موسی در سلسله سند آن وجود دارد می نویسد: لكن آدم بن موسى لم أجد له ترجمة-الآن درباره آدم بن موسی تا کنون شرح و توضیحی ندیده ام. [الألبانی، محمد ناصر (متوفای 1420ه)، إرواء الغليل، ج 5، ص242، تحقيق: إشراف: زهير الشاويش ناشر: المكتب الإسلامي- بيروت- لبنان الطبعة الثانية، 1405- 1985م.] بنابراین اصل استناد چنین سخنی به بخاری قابل اثبات نیست.

و حتی راویان کتاب بخاری (1)نیز به کار برده شده است. (2)


1) در صحیح بخاری که صحیح ترین کتاب عامّه پس از قرآن به شمار می رود، از راویان متعدّدی نقل کرده است که اصطلاح «منکر الحدیث» درباره آنان به کار رفته است؛ به عنوان نمونه به نام چند نفر از آنان اشاره می کنیم: خالد بن مخلد که شمس الدین ذهبی در المغنی فی الضعفاء درباره اش می نویسد: خالد بن مخلد القطواني من شيوخ البخارى صدوق إن شاء الله. قال أحمد بن حنبل له أحاديث مناكير. و قال ابن سعد: منكر الحديث مفرط التشيع. و ذكره ابن عدى فى الكامل فساق له عشرة أحاديث منكرة. وقال الجوزجاني: كان شتّاماً معلناً بسوء مذهبه. و قال أبو حاتم: يكتب حديثه و لا يحتج به خالد بن مخلد قطوانی، استاد بخاری و راست گو است، احمد بن حنبل می گوید: او احادیث منکری دارد، ابن سعد او را منکر الحدیث و شیعه افراطی نامیده است، ابن عدی در کتاب الکامل فی الضعفاء ده حديث منكر از او نام می برد، جوزجانی می گوید: او فحاش است و مذهب باطل خود را آشکارا ترویج می کرده است. ابوحاتم گفته: حدیث خالد را می شود نوشت و یادداشت کرد؛ ولی نمی شود به آن استدلال کرد. [الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفای 748ه) المغنى فى الضعفاء، ج 1، ص 206 تحقيق الدكتور نورالدین عتر] و خالد بن مخلد [العسقلاني الشافعي أحمد بن على بن حجر أبو الفضل (متوفای 852ه)، تهذیب التهذيب، ج 3، ص 101، رقم: 221، ناشر: دار الفکر - بیروت، الطبعة الأولى، 1404- 1984م.] و از راویان دیگری که بخاری از آنان حدیث نقل کرده است نعیم بن حماد [العسقلاني، الشافعي أحمد بن على بن حجر أبو الفضل (متوفاى 852ه-)، الأمالي المطلقة، ج 1، ص147، تحقیق: حمدي بن عبد المجيد بن إسماعيل السلفي، ناشر: المكتب الإسلامي- بيروت، الطبعة الأولى، 1416 ه- 1995م.] و محمد بن عبدالرحمن طفاوی است. [المزی، یوسف بن الزكى عبدالرحمن أبو الحجاج (متوفای 742ه)، تهذیب الكمال، ج 25 ص 652- 653، تحقیق د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة- بيروت، الطبعة الأولى، 1400ه- 1980م.] بخاری، از محمد بن عبد الرحمن طفاوی در مبحث رقاب و بیع حدیث نقل کرده است، ابو حاتم رازی گفته: اشکالی در وی نیست، او راستگو و صالح است، فقط بعضی وقت ها دچار وهم و خیال می شده و اشتباه می کرده. ابوزرعه او را منکر الحدیث نامیده است، [لباجی سلیمان بن خلف بن سعد أبو الوليد (متوفای 474ه)، التعديل و التجريح لمن خرج له البخارى فى الجامع الصحيح، ج 2، ص 533، رقم: 533، تحقیق: د. ص533، أبولبابة حسين ناشر: دار اللواء للنشر و التوزيع- الرياض، الطبعة الأولى، 1406ه- 1986م.] و نیز حسان بن حسان البصرى [العسقلاني الشافعي، أحمد بن على بن حجر أبو الفضل (متوفای (852ه تهذیب التهذیب، ج 2، ص217، ناشر: دار الفكر- بيروت، الطبعة الأولى، 1404- 1984م.] و بسیاری دیگر منکر الحدیث دانسته شده اند.

2) شمس الدین سخاوی می نویسد: و قد يطلق ذلك [منكر الحديث] على الثقة إذا روى المناكير عن الضعفاء- اگر راوی مورد اعتماد روایات منکر از ضعفا نقل کند، واژه «منکر الحدیث» به وی اطلاق می شود. [السخاوی، شمس الدین محمد بن عبدالرحمن (متوفای 902 ه)، فتح المغيث شرح ألفية الحديث، ج 1، ص 373، ناشر: دار الکتب العلمية- لبنان، الطبعة الأولى، 1403ه] بسیاری از علمای عامّه گفتهاند هر منکر الحدیثی نمی تواند ضعیف باشد؛ چرا که این اصطلاح درباره بسیاری از راویان ثقه نیز به کار رفته است. ذهبی و ابن حجر تصریح کرده اند که هر منکر الحدیثی، ضعیف نیست. ذهبی در میزان الاعتدال در ترجمه احمد بن عتاب المروزی می گوید: ما كل من روى المناكير يضعّف هر کسی که روایت منکر نقل کند، نباید تضعیف شود. [الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفای 748ه) میزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 1، ص259، تحقیق: الشيخ على محمد معوض و الشيخ عادل أحمد عبد الموجود، ناشر: دار الكتب العلمية- بيروت، الطبعة الأولى، 1995م.] ابن حجر عسقلانی در لسان المیزان در ترجمه حسین بن فضل البجلی می گوید: فلو كان كل من روی شيئاً منكراً استحق أن يذكر في الضعفاء، لما سلم من المحدثين أحد- اگر بنا باشد هر کسی که روایت منکری را نقل کرده است ضعیف بدانیم و نام او را در ردیف ضعفا، بیاوریم، هیچ یک از محدثان و راویان سالم نخواهند ماند. [العسقلاني الشافعى، أحمد بن على بن حجر أبو الفضل (متوفای 852 ه) لسان المیزان، ج 2، ص307، تحقیق: دائرة المعارف النظامية- الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات- بيروت، الطبعة الثالثة، 1406ه - 1986م.] دارقطنی در سؤالات الحاکم می نویسد: فسلیمان بن بنت شرحبيل؟ قال: ثقة قلت: أليس عنده مناكير؟ قال: يحدث بها عن قوم ضعفاء؛ فأما هو فهو ثقة- از حاکم نیشابوری درباره سلیمان بن داود پرسیدم پاسخ داد: او مورد اعتماد است، گفتم: مگر وی روایات منکر ندارد؟ پاسخ داد: احادیث منکر را از راویان ضعیف نقل می کند؛ ولی خود مورد اعتماد است. [الدارقطنی، البغدادی، علی بن عمر أبو الحسن (متوفای 385ه)، سؤالات الحاکم النيسابوری، ج 1، ص 217، رقم 339 تحقیق د. موفق بن عبدالله بن عبدالقادر، ناشر: مكتبة المعارف- الرياض، الطبعة الأولى، 1404ه- 1984م].

در نتیجه روایت از نظر سندی هیچ مشکلی ندارد و بسیاری از دانشمندان سنی (1)روایت را صحیح


1) سعيد بن منصور (متوفای 227ه)، از بزرگان حدیث در قرن سوم هجری در سنن خود این روایت را نقل کرده و گفته که این روایت «حسن» است. جلال الدین سیوطی در جامع الأحاديث و مسند فاطمة و متقی هندی در کنز العمّال پس از نقل این روایت می گویند: أَبو عبید فی کتاب الأَمْوَال، عق و خيثمة بن سليمان الطرابلسي في فضائل الصحابة، طب، كر، ص، و قال: إنه حديث حسن إلا أنه ليس فيه شيء عن النبی. این روایت را ابوعبید در کتاب الأموال، عقیلی، طرابلسی در فضائل الصحابه طبرانی در معجم الکبیر، ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق و سعید بن منصور در سنن خود نقل کرده اند و سعید بن منصور گفته: این حدیث «حسن» است؛ مگر این که در آن سخنی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نیست [السیوطی، جلال الدین عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفای 911ه)، جامع الاحاديث (الجامع الصغير و زوائده و الجامع الكبير)، ج 13، ص 101 و ج 17، ص48؛ السیوطی، جلال الدین عبد الرحمن بن أبى بكر (متوفای 911ه) مسند، فاطمه، ص 34 و 35 ناشر: مؤسسة الكتب الثقافية- بيروت، الطبعة الأولى؛ الهندى، علاء الدين على المتقی بن حسام الدین (متوفای (5975) کنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، ج 5، ص 252، تحقيق: محمود عمر الدمياطي، ناشر: دار الکتب العلمية- بيروت، الطبعة الأولى، 1419ه- 1998م]. طبق آن چه سیوطی و متّقی هندی در مقدّمه کتابشان گفته اند مقصود از (ص) سعید بن منصور در سنن او است؛ چنانچه می گوید (ص) لسعید ابن منصور في سننه [ السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبى بكر (متوفای 911ه)، الشمائل الشريفة، ج 1، ص 16، تحقیق: حسن بن عبید با حبیشی، ناشر: دار طائر العلم للنشر و التوزيع، القاسمی، محمد جمال الدین (متوفای 1332ه)، قواعد التحديث من فنون مصطلح الحديث، ج 1، ص 244 ناشر: دار الكتب العلمية- بيروت، الطبعة الأولى، 1399ه- 1979م، الهندى علاء الدين على المتقى بن حسام الدين (متوفای 975ه)، کنز العمال في سنن الأقوال و الأفعال، ج 1، ص 15، تحقیق: محمود عمر الدمياطي، ناشر: دار الكتب العلمية- بيروت، الطبعة الأولى، 1419ه- 1998م.] در شرح حال سعید بن منصور، ذهبی درباره او می نویسد: سعید بن منصور. ابن شعبة الحافظ الإمام شيخ الحرم... و كان ثقة صادقا من أوعية العلم... و قال أبو حاتم الرازى هو ثقة من المتقنين الأثبات ممن جمع و صنف.- سعيد بن منصور، حافظ و امام و شیخ حرم بود. وی فردی دانشمند، مورد اعتماد و راستگو بود، ابوحاتم رازی او را مورد اعتماد و از نویسندگان و مؤلّفان قوی معرّفی کرده است. [الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفای 748ه)، سير أعلام النبلاء، ج 10، ص 586، تحقیق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسی، ناشر: مؤسسة الرسالة- بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413ه].

و حسن دانسته اند. سعید بن منصور از علمای قرن سوم و مقدسی از علمای عامّه قرن هفتم روایت را صحیح دانسته اند و این نشان می دهد که از ابتدا این حدیث مطرح و مورد قبول بوده است. (1)


1) اعتراف شخصی مانند سعید بن منصور در قرن سوم هجری و تعبیر او از این روایت به «حسن»، نشان دهنده این است که این روایت در قرون نخستین اسلامی مطرح و مورد قبول دانشمندان عامّه بوده است در تذکرة الحفاظ می خوانیم: سعيد بن منصور بن شعبة الحافظ الإمام الحجة....- سعید بن منصور، حافظ، امام و حجت بود. [الذهبی شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفای 748ه-)، تذکرة الحفاظ، ج 2، ص 416، ناشر: دار الكتب العلمية- بيروت، الطبعة الأولى]. مقدسى حنبلی متوفای 643 ه-، از مشاهیر قرن هفتم هجری و از بزرگان علم حدیث اهل تسنن، این روایت را «حسن» دانسته، می گوید قلت و هذا حديث حسن عن أبى بكر إلا أنه ليس فيه شيء من قول النبي. این روایت از ابوبکر «حسن» است؛ گرچه در آن سخنی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نیست. [المقدسی الحنبلي، أبو عبد الله محمد بن عبد الواحد بن أحمد (متوفای 643ه)، الأحاديث المختارة، ج 1، ص 90، تحقیق عبد الملک بن عبد الله بن دهيش ناشر: مكتبة النهضة الحديثة- مكة المكرمة، الطبعة الأولى، 1410] ذهبی درباره مقدسی می نویسد: الضياء الإمام العالم الحافظ الحجة محدث الشام شيخ السنة ضياء الدين أبو عبد الله محمد بن عبد الواحد... الحنبلی صاحب التصانيف النافعة... وحصل أصولا كثيرة و نسخ و صنف و صحح و لین و جرح و عدل و كان المرجوع إليه في هذا الشأن. قال تلميذه عمر بن الحاجب شيخنا أبو عبد الله شيخ وقته و نسيج وحده علما و حفظا و ثقة و دينا من العلماء الربانيين و هو أكبر من أن يدل عليه مثلى كان شديد التحرى فى الرواية مجتهدا في العبادة كثير الذكر منقطعا متواضعا سهل العارية. رأيت جماعة من المحدثين ذكروه فأطنبوا فى حقه و مدحوه بالحفظ و الزهد سألت الزكى البرزالي عنه فقال: ثقة جبل حافظ دين قال بن النجار حافظ متقن حجة عالم بالرجال ورع تقى ما رأيت مثله في نزاهته و عفته و حسن طريقته و قال الشرف بن النابلسي: ما رأيت مثل شيخنا الضياء.- ضياء مقدسی، پیشوای حافظ، دانشمند و محدّث اهل شام، استاد حدیث صاحب آثار مفید بود... دو بار به اصفهان رفت و از آن جا بهره های فراوانی برد که قابل وصف نیست؛ از جمله نسخه برداری تألیف و تصحیح و جرح و تعدیل راویان و مصنّفان که مرجع دیگران نیز بود، از آثار و برکات حضورش در این شهر بود عمر بن حاجب، شاگرد مقدسی در باره وی گفته است: استاد ما ابو عبدالله یگانه روزگار و تنها دانشمند زمانش از نظر عمل و دین بود، مورد اعتماد و از دانشمندان بنام به شمار می رفت، من کوچک تر از آن هستم که درباره او سخن بگویم، او روایت شناس، در راز و نیاز با خداوند پرتلاش و از دنیا بریده بود و اهل تواضع و فروتنی بود. گروهی از محدّثان و راویان را دیدم که در حق وی زیاد سخن می گفتند و با الفاظی مانند حافظ و زاهد او را وصف می کردند از زکی برزانی درباره وی، پرسیدم گفت: مقدسی مورد اعتماد حافظ و دیندار بود، ابن نجار او را با وصف حافظ حجت آگاه به علم رجال، اهل ورع و تقوای که مانند او ندیدم، می ستاید و شرف نابلسی در حق وی گفته است: مانند استادم ضیاء مقدسی کسی را ندیدم، الذهبی شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان (متوفای 748ه) تذکرة الحفاظ ج 4، ص 1405، ناشر: دار الكتب العلمية- بيروت، الطبعة الأولى] همين مطالب را ابن رجب حنبلی، جلال الدین سیوطی و عکری حنبلی نقل کرده اند. [ابن رجب الحنبلي، عبد الرحمن بن أحمد (متوفای 795ه)، ذیل طبقات الحنابلة، ج 1، ص 279؛ السیوطی، جلال الدین عبد الرحمن بن أبى بكر (متوفای 911ه) طبقات الحفاظ ج 1، ص 497، ناشر: دار الكتب العلمية- بيروت، الطبعة الأولى، 1403ه؛ العكرى الحنبلي، عبد الحي بن أحمد بن محمد (متوفای (1089ه) شذرات الذهب في أخبار من ذهب، ج 5، ص 225، تحقیق: عبد القادر الأرنؤوط، محمود الأرناؤوط، ناشر: دار بن كثير- دمشق، الطبعة الأولى، 1406ه.] با تعریف و تمجیدی که بزرگان اهل تسنن از مقدسی کرده اند برای اعتبار روایت کفایت می کند.

برخی چون عبد الرحمن دمشقیه این روایت را به خاطر وجود علوان تضعیف کرده اند. عبد الرحمن دمشقیه، نویسنده معاصر وهّابی در مقاله اش با عنوان «قصة حرق عمر رضی الله عنه لبيت فاطمة رضی الله عنها» که در سایت «فیصل نور» آمده، درباره روايت ابن أبی شیبه می نویسد: وددت أني لم أحرق بيت فاطمة... (قول أبي بكر). فيه عُلوان بن داود البجلى(1)قال البخارى و أبو سعيد بن يونس و ابن حجر و الذهبي «منکر الحدیث» و قال العقيلی (2)در روایت ابوبکر، نام داوود بن عُلوان بجلی وجود دارد که بخاری، ابوسعید بن یونس، ابن حجر و عقیلی وی را منکر الحدیث می دانند.


1) لسان الميزان، ج 4، ص218، ترجمه رقم 1357- 5708 و میزان الاعتدال، ج 3، ص108، ترجمه رقم 5763.

2) الضعفاء للعُقيلى، ج 3، ص 420.

ولی این روایت با چندین سند نقل شده است که تنها در یکی از آن ها «علوان بن داوود» وجود دارد؛ از جمله شمس الدین ذهبی پس از نقل روایت می گوید:

رواه، هكذا و أطول من هذا ابن وهب، عن الليث بن سعد، عن صالح بن كيسان، أخرجه کذلک ابن عائذ.

ابن وهب و نیز ابن عائذ، این روایت را با تفصیل بیشتری نقل کرده اند (1)در این سند هیچ نامی از علوان بن داوود به میان نیامده و لیث بن سعد به طور مستقیم از صالح بن کیسان روایت را نقل کرده است. ابن عساکر نیز با این سند روایت را نقل می کند:

أخبرنا أبوالبركات عبد الله بن محمد بن الفضل الفراوى وأم المؤيد نازيين المعروفة بجمعة بنت أبي حرب محمد بن الفضل بن أبي حرب قالا أنا أبو القاسم الفضل بن أبي حرب الجرجاني أنبأ أبوبكر أحمد بن الحسن بن أبو العباس أحمد بن يعقوب بن الحسن بن مکرم بن حسان البزار أبو على ببغداد حدثني أبو الهيثم خالد بن القاسم قال حدثنا ليث بن سعد عن صالح بن کیسان عن حميد بن عبد الرحمن بن عوف عن أبیه... .

و پس از نقل روایت می گوید:

كذا رواه خالد بن القاسم المدائني عن الليث وأسقط منه علوان بن داود و قد وقع لي عاليا من حديث الليث و فيه ذكر علوان.

مدائنی نیز این روایت را از لیث نقل کرده و در آن از علوان بن داوود نامی نبرده و روایتی که من از لیث نقل کرده ام و علوان در آن وجود دارد، با سلسه سند کوتاه تری نقل شده است.(2)

بلاذری در انساب الأشراف همین روایت را با سند ذیل نقل می کند:

حدثني حفص بن عمر، حدثنا الهيثم بن عدى عن يونس بن يزيد الأيلى عن الزهري أن عبد الرحمن بن عوف قال: دخلت على أبي بكر في مرضه... . (3)

بنابراین، دست کم این روایت با سه سند گوناگون نقل شده است. حتّی اگر فرض کنیم که همه این اسناد مشکل داشته باشند، بازهم نمی توانیم از حجیّت آن دست برداریم؛ زیرا بر مبنای قواعد علم رجال اهل تسنن، اگر سند روایت از سه طریق گذشت، حتّی اگر همه آن ها ضعیف باشد، یک دیگر را تقویت کرده و حجّت می شود؛


1) تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، ج 3، ص 118.

2) تاريخ مدينة دمشق و ذكر فضل ها و تسمية من حلها من الأماثل، ج 30، ص 417- 419.

3) البلاذری، أحمد بن یحیی بن جابر (متوفای (279 ه-) أنساب الأشراف، ج 3، ص 406، طبق برنامه الجامع الكبير.

چنان چه بدرالدین عینی (متوفای 855 ه) در عمدة القاری به نقل از محیی الدین نووی می نویسد: و قال النووى فى (شرح المهذب): إن الحديث إذا روى من طرق و مفرداتها ضعاف يحتج به على أنا نقول: قد شهد لمذهبنا عدة أحاديث من الصحابة بطرق مختلفة كثيرة يقوى بعضها بعضا و إن كان كل واحد ضعيفا.

نووی در شرح مهذب گفته است اگر روایتی با سندهای گوناگون نقل شود؛ ولی برخی از راویان آن ضعیف باشند، بازهم به آن احتجاج می شود، افزون بر این که ما می گوییم: تعدادی حدیث از صحابه و از راه های گوناگونی نقل شده است که برخی از آن برخی دیگر را تقویت می کنند؛ اگرچه هر یک از آن احادیث ضعیف باشند. (1)

ابن تیمیه حرّانی در مجموع فتاوی می نویسد:

تعدّد الطرق و كثرتها يقوى بعضها بعضا حتى قد يحصل العلم بها و لو كان الناقلون فجارا فسّاقا فكيف إذا كانوا علماء عدولا و لكن كثر في حديثهم الغلط.

زیادی و تعدّد راه های نقل حدیث برخی برخی دیگر را تقویت می کند که خود زمینه علم به آن را فراهم می کند؛ اگرچه راویان آن فاسق و فاجر باشند؛ حال چگونه خواهد بود حال حدیثی که تمام راویان آن افراد عادلی باشند که خطا و اشتباه هم در نقلشان فراوان باشد. (2)

محمد ناصر البانی در ارواء الغلیل پس از نقل طرق یک روایت می گوید:

و جملة القول: أن الحديث طرقه كلها لا تخلو من ضعف و لكنه ضعف يسير إذ ليس في شئ منها من اتهم بكذب و إنما العلة الارسال أو الحفظ سوء و من المقرر في «علم المصطلح» أن الطرق يقوى بعضها بعضا إذا لم يكن فيها متهم.

خلاصه آن که، تمام سندهای این حدیث بدون ضعف نیست؛ اگر چه ضعف مهمی نیست؛ زیرا کسی که متهم به دروغ باشد، در طرق حدیث وجود ندارد و علّت ضعف یا ارسال آن است و یا و یا کم حافظه بودن راوی، از مسائل ثابت شده در علم رجال این است که سندهای متعدّد در صورتی که در سلسله سند فرد متّهمی نباشد، یک دیگر را تقویت می کنند. (3)

هنگامی که روایتی طرق متعدّد داشته باشد و راویان آن همگی فاسق و فاجر باشند، هم دیگر را تقویت کرده و حجّت می شود، روایت اقرار ابوبکر که تنها یکی از راویان آن متّهم به «منکر الحديث» بودن شده است، به یقین حجّت خواهد بود.


1) عمدة القاري في شرح صحيح البخاری، ج 3، ص 307.

2) کتب و رسائل و فتاوى شيخ الإسلام ابن تیمیه، ج 18، ص 26.

3) إرواء الغليل في تخريج أحاديث منار السبيل، ج 1، ص 160.

بنابراین علمای اهل تسنن چاره ای جز قبول روایت ندارند و مجبورند برای دفاع از ابوبکر یا دست به تحریف حدیث بزنند که البته برخی چنین هم (1)کرده اند و یا باید اصل هجوم را پذیرفته و به دنبال توجیهی برای این هجوم باشند، ابن تیمیه از دسته دوم است. ابن تیمیه در توجیه هجوم به خانه وحی می نویسد:

إنه كبس البيت لينظر هل فيه شئ من مال الله الذي يقسمه و أن يعطيه لمستحقه، ثم رأى أنه لو تركه لهم لجاز، فإنه يجوز أن يعطيهم من مال الفئ.

خلیفه دوم درب خانه حضرت فاطمه زهراء علیها السلام را گشود و رفت داخل تا ببیند که چیزی از بیت المال را غصب کرده اند تا آن ها را بردارد و میان مردم توزیع کند. (2)


1) این تحریفات بهترین دلیل بر صحت آن است؛ چرا که اگر روایت ضعیف بود، نیازی به تحریف نبود و می توانستند به جای دست بردن به روایت، ضعف آن را گوشزد کنند. ابو عبید قاسم بن سلام در کتاب الأموال و بکری اندلسی در کتاب معجم ما استعجم می نویسند: أما إنى ما آسى إلا على ثلاث فعلتهن و ثلاث لم أفعلهن و ثلاث لم أسأل عنهن رسول الله صلی الله علیه و آله وددت أني لم أفعل كذا لخلة ذكرها. قال أبو عبيد: لا أريد ذكرها. آگاه باشید که من بر سه چیز که انجام دادم غصه می خورم و سه چیز که انجام نداده ام و سه چیز که دوست داشتم آن را از رسول خدا می پرسیدم. دوست داشتم که من فلان کار را نمی کردم!!! آن گاه موارد آن را ذکر کرده. ابوعبیده گوید: من نمی خواهم بگویم ابوبکر چه گفت.... [أبو عبيد القاسم بن سلام (متوفای 224ه )، کتاب الأموال، ج 1، ص 174 ناشر: دار الفکر بیروت تحقیق خلیل محمد، هراس، 1408ه- 1988م؛ البكرى الأندلسي، عبد الله بن عبد العزيز أبو عبيد (متوفای 487ه-)، معجم ما استعجم من أسماء البلاد و المواضع، ج 3، ص 1076- 1077، تحقیق: مصطفى السقا، ناشر: عالم الكتب- بيروت، الطبعة الثالثة، 1403ه.] و حاکم نیشابوری به صورت کامل جریان هجوم به خانه صدیقه شهیده علیها السلام را از روایت حذف کرده تا خیال همه راحت شود و اصلا نیازی به بحث های رجالی نباشد: أخبرنا الحسين بن الحسن بن أيوب أنبأ على بن عبدالعزيز ثنا أبو عبيد حدثني سعيد بن عفیر حدثنی علوان بن داود عن صالح بن كيسان عن حميد بن عبد الرحمن بن عوف عن أبيه قال دخلت على أبي بكر الصديق رضى مرضه الذي مات فيه أعوده فسمعته يقول وددت أنى سألت النبي صلی الله علیه و آله عن ميراث العمة و الخالة فإن في نفسي منها حاجة. [النيسابوري، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم (متوفای 5405)، المستدرک علی الصحیحین، ج 4، ص 381، ح 7999، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا، ناشر: دار الکتب العلمية- بيروت، الطبعة الأولى، 1411ه- 1990م.] سند این روایت همان سندی است که از مصادر دیگر نقل شد و قضیه ملاقات عبدالرحمن بن عوف نیز همانند روایات گذشته مربوط به آخرین روزهای حیات ابوبکر است.

2) منهاج السنة، ج 4، ص 245.

این توجیه، به غایت خنده دار و در نهایت گستاخی است. آیا ابن تیمیه خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله را غاصب بیت المال می داند؟ و اگر این توجیه درست باشد به شدّت خلیفه اول و دوم زیر سوال می روند که آیا آنان عشره مبشره را هم قبول نداشتند پس چگونه آنان را متهم به غصب بیت المال می کنند؟ و آیا مگر خانه زهرا علیها السلام را از خانه های رفعت داده الهی نمی دانند؟ قرآن می فرماید:

ای کسانی که ایمان آورده اید، در خانه های پیامبر داخل نشوید مگر به شما اجازه داده شود.

و جلال الدین سیوطی در کتاب «الدّر المنثور» می نویسد:

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چون آيه شريفه فِی بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ..- در خانه هایی که خدا رخصت داده که رفعت یابند و نامش در آن ها یاد شود، و هر بامداد و شامگاه او را تسبیح گویند» را در مسجد تلاوت کرد. مردی پرسید مقصود از این «بیوت» چیست؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «خانه های پیامبران است». در این هنگام، ابوبکر در حالی که به خانه حضرت زهرا علیها السلام اشاره می کرد، پرسید: آیا این خانه هم از آن هاست؟ حضرت فرمود: «آری» و از برترین و والاترین آن هاست». (1)

با این حال چگونه هجوم به خانه ای که از خانه انبیا علیهم السلام محترم تر است مورد تأیید ابن تیمیه قرار می گیرد ولی هجوم آورندگان به هیچ وجه مورد توبیخ قرار نمی گیرند!

کلمه نهایی

شواهد بسیاری وجود دارد که ثابت می کند که حضرت زهرا علیها السلام به شهادت رسیده است.

28

قال موسی بن جعفر علیه السلام:

إِنَّ فَاطِمَهَ عَلَیْهَا السَّلاَمُ صِدِّیقَهٌ شَهِیدَهٌ (2) و در کتب اهل تسنن نیز به این مطلب تصریح شده است. عالم بزرگ جهان تسنن، جوینی که او استاد جمعی از علمای اهل تسنن، از جمله ذهبی است می گوید:

سمعت من الإمام المحدّث الأوحد الأكمل فخر الإسلام صدرالدّين... و كان ديناً صالحاً. (3)

از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل می کند که فرمود: چون به دخترم فاطمه می نگرم بیاد می آورم آن چه را که بعد از من بر سر او خواهد آمد و حال آن که در خانه اش ذلّت وارد گردیده، از وی هتک حرمت شده، حقش غضب و ارتش منع شده، پهلویش شکسته و جنینش سقط گردیده او فریاد بر می آورد «یا محمّداه».... پس او اولین کسی از اهل بیتم می باشد که به من ملحق می گردد پس بر من وارد می شود، محزون، مکروب، مغموم، مقتول... . (4)


1) الدّر المنثور؛ ج 6، ص 203؛ الكشف و البيان؛ ج 7، ص 107؛ الجواهر الحسان في تفسير القرآن؛ ج 7، ص 107. روح المعاني في تفسير القرآن العظيم و السبع المثاني؛ ج18، ص 174.

2) اصول کافی، ج 1، ص 381.

3) تذكرة الحفاظ، ج 4، ص 1505، رقم 24.

4) فرائد السمطين، ج 2، ص34، 35.

ابوبکر عبدالله بن محمد بن ابی شیبه، شیخ و استاد بخاری، در کتاب المصنف، می گوید: آن گاه که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله برای ابوبکر بیعت می گرفتند. علی علیه السلام و زبیر برای مشورت در این سمت امر نزد فاطمه علیها السلام دختر پیامبر صلی الله علیه و آله رفت و شد می کردند. عمر بن خطاب با خبر گردید و بنزد فاطمه علیها السلام آمد و گفت: ای دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله! به خدا در نزد ما کسی از پدرت محبوبتر نیست و پس از او محبوب ترین تویی!! و به خدا قسم این امر مرا مانع نمی شود که اگر آنان نزد تو جمع شوند، دستور دهم که خانه را با آن ها به آتش کشند. اسلم گفت: چون عمر از نزد فاطمه علیها السلام بیرون شد علی علیه السلام و... به خانه برگشتند پس فاطمه علیها السلام گفت: می دانید که عمر نزد من آمد، و به خدا قسم یاد کرده اگر شما (بدون این که با ابوبکر بیعت کنید) به خانه برگردید خانه را با شما آتش می زند؟ و به خدا قسم که او به سوگندش عمل خواهد کرد (1)و همین مضمون را سیوطی در مسند فاطمه ص 36 و ابن عبدالبر در الاستیعاب آورده است. (2)

چنان که بلاذری می گوید:

ابوبکر به علی علیه السلام پیام فرستاد تا با وی بیعت کند امّا علی نپذیرفت. پس عمر با مشعلی آمد، فاطمه علیها السلام ناگاه عمر را با مشعل در خانه اش یافت، پس فرمود: یابن الخطّاب! آیا من نظاره گر باشم و حال آنکه تو در خانه ام را بر من به آتش می کشی؟ عمر گفت: بلی.(3)

و ابوالفداء نیز می گوید:

سپس ابوبکر عمر بن خطاب را به سوی علی علیه السلام و آنان که با او بودند فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه علیها السلام بیرون کند و گفت: اگر از دستور تو سر باز زدند با آنان بجنگ. پس عمر مقداری آتش آورد تا خانه را آتش زند. پس فاطمه علیها السلام بر سر راهش آمد و فرمود: کجا؟ ای پسر خطاب! آمده ای تا کاشانه ما را به آتش کشی؟! گفت: بلی. یا در آن چه امّت وارد شده اند وارد شوند. (4)

و در سیر اعلام النبلاء آمده است: هنگامی با مشعل آتش برای تسلیت دختر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمدند که وی «به محسن» باردار بود و تهاجم به خانه و... موجب قتل محسن طفلی که هنوز پا به دنیا ننهاده بود گردید. چنان که ابن ابی دارم- آن که ذهبی وی را «الامام الحافظ الفاضل... كان موصوفاً بالحفظ و المعرفة» خوانده- جمله «إنّ عمر رفس فاطمة حتّى اسقطت بمحسن؛ عمر لگدی بر حضرت زهرا علیها السلام زد تا محسن سقط گردید. را مورد تقریر و تأیید قرار داده، تا مورد نکوهش گروهی قرار گرفت. (5)


1) كتاب المصنف، ج 7، ص 432، حدیث 37045، کتاب الفتن.

2) الاستيعاب، ج3، ص975.

3) بلاذری، انساب الاشراف، ج 1، ص 586.

4) تاریخ ابی الفداء ج 1، ص 156.

5) سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 578.

ناگفته پیدا است که بانوی جوانی که آسیب ببیند و جنینش سقط شود و مریض گردد و بعد از کتب مدّت کوتاهی فوت شود این فوت جز به قتل و شهادت تفسیر نمی شود به همین خاطر است که برخی برای پنهان کردن این حقیقت مدّعی شده اند که حضرت فاطمه زهرا علیها السلام تا سی سالگی در قید حیات بوده است تا بدین ترتیب مسئله شهادت حضرت زهرا علیها السلام را انکار کنند غافل از این که مطابق مدارک مستند و معتبر اهل تسنن حضرت زهرا علیها السلام بیش از شش ماه بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله زنده نبودند:

فوجدت فاطمة على ابى بكر في ذلك فهجرته فلم تكلمه حتّى توفيّت و عاشت بعد النبيّ ستّة اشهر... و لم يكن يبايع تلك الاشهر.

فاطمه علیها السلام بر ابوبکر غضب نمود پس با وی قهر کرد پس با او سخنی نگفت تا وفات نمود و بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله شش ماه زندگی کرد... (و علی علیه السلام) در این ماه ها بیعت نکرد. (1)

و مطابق آن چه بخاری نقل کرده است حضرت امیرالمومنین علیه السلام ابوبکر را برای تشییع جنازه حضرت زهرا علیها السلام خبر نکرد و این در صورتی صادق است که حضرت زهرا علیها السلام در هیجده سالگی از دنیا رفته باشد و اگر سن حضرت به سی سالگی رسیده باشد در آن زمان ابوبکر در قید حیات نبود:

فلمّا توفّيت دفنها زوجها علىّ ليلاً و لم يؤذن بها ابابكر و صلّى عليها

چون فاطمه وفات کرد شوهرش علی علیه السلام وی را شبانه به خاک سپرد و ابوبکر را خبر نکرد و خود بر او نماز گزارد ... .(2)

امّا چرا حضرت امیر علیه السلام ابوبکر را خبر نکرد؟ پاسخ آن مشخّص است، حضرت زهرا علیها السلام ابوبکر را به رسمیت نمی شناخت و از او خشمگین بود که به این مطالب هم در صحیح بخاری و هم صحیح مسلم به طور آشکار تصریح شده است:

فغضبت فاطمة بنت رسول الله صلی الله علیه و آله فهجرت ابا بكر فلم تزل مهاجرته حتى توفّيت. (3)فوجدت فاطمة على ابى بكر في ذلك فهجرته فلم تكلّمه حتّى توفّيت. (4)

امّا خشم حضرت فاطمه علیها السلام خود گویای مسائلی است. زیرا خشم ایشان الهی است و نشان خشم الهی است. بارها و به کرّات (5)پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: که غضب فاطمه علیها السلام غضب خداست:

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : فاطمة إنّ الله يَغْضبُ لغَضَبَك. (6) قال رسول الله صلی الله علیه و آله: فاطمَة بَضْعَةٌ مِنّى، يُريبُنى ما رابَها، وَ يُؤذيني ما آذاها. (7) قال صلی الله علیه و آله: فاطِمَة بَضْعَةٌ مِنّى مَنْ أَذاهَا فَقَدْ آذَانِى. (8)


1) صحیح بخاری، ج 3، ص 253، کتاب المغازی، باب 155 غزوة خيبر، حدیث 704.

2) همان.

3) صحیح بخاری، ج 2، ص 504، کتاب الخمس، باب 837، ح 1265.

4) همان، ج 3، ص 252؛ کتاب المغازی، ب 155 غزوه خیبر، حدیث 704؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 30؛ كتاب الجهاد و السير، باب 15، ح 52.

5) مستدرک، الصحيحين، ج 3، ص 173؛ سنن الترمذی، ج 3، باب فضل فاطمة علیها السلام، ص 240؛ كنز العمّال، ج 13، ص 93؛ منتخب كنز العمّال بهامش المسند، ج 5، ص 96؛ الصواعق المحرقة، الفصل الثالث، ص 190؛ الصواعق المحرقة، ص 188؛ قريب من لفظة في مستدرك الصحيحين، ج3، ص 172؛ الجامع الصغير، ج 2، ص 653، ح 5859؛ صحیح البخاری، ج 3، کتاب الفضائل باب مناقب فاطمة علیها السلام، ص 1374؛ خصائص الإمام علىّ للنسائي، ص 122؛ الجامع الصغير، ج 2، ص 653، ح5858؛ کنز العمّال، ج 3، ص 93- 97؛ منتخب بهامش المسند، ج 5، ص 96؛ مصابیح السنّة، ج 4، ص185؛ إسعاف الراغبين، ص188؛ ذخائر العقبى، ص 37؛ ينابيع المودة، ج 2، ص 52- 79؛ مستدرک الصحيحين، ج3، باب مناقب فاطمة علیها السلام، ص 168؛ کنز العمّال، ج 13، ص 96؛ منتخب کنز العمّال، ج 5، ص 97؛ سير أعلام النبلاء، ج 2، ص 132؛ مناقب الخوارزمی، ص353.

6) الصواعق المحرقة، ص 175؛ مستدرک الحاكم، باب مناقب فاطمة علیها السلام مناقب الإمام على علیها السلام لا بن المغازلى، ص 351.

7) صحیح مسلم، ج 5، ص 54؛ خصائص الإمام على علیه السلام للنسائى، ص 121 و 122؛ مصابیح السنّة، ج 4، ص 185؛ الإصابة، ج 4، ص 378؛ سير أعلام النبلاء، ج 2، ص 119؛ كنز العمّال، ج13، ص97؛ و قريب من لفظه في سنن الترمذى، ج 3، باب فضل فاطمة علیها السلام، ص 241؛ حلية الأولیاء، ج 2، ص 40؛ منتخب کنز العمّال بهامش المسند، ج 5، ص 96؛ معرفة ما يجب لآل البيت النبوى من الحق على من عداهم، ص58؛ ذخائر العقبی، ص38؛ تذكرة الخواص، ص 279؛ ينابيع المودّة، ج 2، باب 59، ص478.

8) السنن الكبری، ج 10، باب من قال: لا تجوز شهادة الوالد لولده، ص 201؛ کنز العمّال، ج 13، ص 96؛ نور الأبصار، ص52؛ ينابيع المودّة، ج 2، ص322.

بنابراین خشم حضرت زهرا علیها السلام بر ابوبکر خود گویای مطالب فراوانی است که باید مورد توجّه همه قرار گیرد و حقایق بر جویندگان روشن و مبرهن می سازد. آن گاه که شخصیت بی نظیر حضرت زهرا علیها السلام مشخّص گردد و جایگاه واقعی آن حضرت تبیین شود، حکم کسانی که به خانه حضرت زهرا علیها السلام هجوم آوردند نیز مشخص می گردد.

فضیلت حضرت زهرا علیها السلام بر تمامی موجودات

شأن و منزلت حضرت زهرا علیها السلام چیزی نیست که نیاز به استدلال و گفتگو داشته باشد. تمامی امّت اسلامی در قداست و منزلت آن بانوی اتفاق نظر دارند ولی در وسعت و سعه آن یکسان نیستند. برخی حضرت فاطمه علیها السلام مانند زنان دیگر قرار داده در عین حالی که ایشان را زنی پاکیزه و مومنه می دانند این نظر از سوی عمر بن خطاب ارایه شد و گفت فاطمه زنی است مثل زن های دیگر تا اعمال خود را توجیه کند و این در حالی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: خشم فاطمه خشم خداست چنین بانویی نمی شود که همتای دیگر زنان باشد. برخی دیگر گفتند که: فاطمه برترین زنان زمان خویش است و حضرت مریم علیها السلام را بر حضرت فاطمه علیها السلام فضیلت دادند و آیه وَاصْطَفَاکِ عَلَی نِسَاءِ الْعَالَمِینَ که در مورد حضرت مریم علیها السلام است را دلیل بر که فضیلت حضرت مریم علیها السلام بر همه زنان از جمله حضرت زهرا علیها السلام دانسته اند. امّا اصطفی به معنای انتخاب است و لزوما به معنای فضیلت نیست. بله، در همان مورد انتخاب فضیلت ثابت است و به هر تقدیر متبادر از «العالمین» مردم همان زمان است و اگر مراد برتری بر همه زنان آفرینش باشد نیاز به بیان دارد. بنابراین آیه مورد نظر اثبات فضیلت حضرت مریم علیها السلام بر زنان زمان خودش را دارد و روایت حضرت زهرا علیها السلام اگر به همین مقدار بود که فَاطِمَةَ أَفْضَلُ نِسَاءِ العالَمین نیز دلالت بر فضیلت حضرتش بر زنان زمان خودشان را داشت و با این وجود نه فضیلت حضرت مریم علیها السلام بر حضرت زهرا علیها السلام و نه فضیلت حضرت زهرا علیها السلام بر مریم ثابت می شد، ولی روایاتی که درباره حضرت زهرا علیها السلام است با این قید آمده است که «مِنَ الاَوَّلینَ الی الاَخِرين» و با این قید مشخّص می شود که حضرت زهرا علیها السلام برترین زنان آفرینش اند. گرچه آیاتی چون آیه مباهله و آیه تطهیر کافی در اثبات این معناست.

روایات بسیاری در کتب اهل تسنن موجود است که دلالت بر برتری حضرت زهرا علیها السلام بر همه زنان از اولین تا آخرین را دارد بلکه بر همه مردان از اولین تا آخرین دارد. مانند روایت فَاطِمَهُ بَضْعَهٌ مِنِّی و نیز روایات فَاطِمَةَ اَفضَل نِسَاءُ أَهْلِ اَلْجِنِّة چه همه زنان خوب آفرینش در بهشت جمع می شود و حضرت فاطمه علیها السلام بر همه آنان برتری دارد. و نیز روایات أوَّلُ شَخْصٍ یَدْخُلُ الجَنَّةَ فَاطِمَةُ و این در حالی است که در روز قیامت همه مردم از زن و مرد جمع می شوند و فاطمه علیها السلام پیش از همه وارد می شود پس فاطمه علیها السلام برترین مردمان است چه مرد و چه زن.

امّا تلاش برخی بر تقدیم عایشه بر حضرت زهرا علیها السلام علاوه بر این که بسیار عجیب است، تلاشی عقیم و بی حاصل بوده و هست زیرا زنان پیامبر صلی الله علیه و آله در صورت رعایت تقوا دارای سمت ام المؤمنین اند و این سمت کجا و سمت ام ابیها که درباره حضرت زهرا علیها السلام ثابت شده است کجا؟ و روایتی که از عمر و عاص نقل شده که عایشه از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید: چه کسی را بیشتر دوست دارید و پیامبر صلی الله علیه و آله بفرمایند تو را، با روایت دیگر متعارض است و با قواعد و عملکرد عایشه نیز ناسازگار و از نظر سند نیز مخدوش.

بخاری، ابو عبدالله محمد بن اسماعیل در صحیح معروف خود (1)با سندهای خاص خود نقل می کند که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:

فاطمه پاره ی تن من است. هر آن کس که او را به غضب وا دارد مرا خشمناک ساخته است.

بخاری در موارد متّعددی از کتاب خود، از جمله در ج3، ص146 و در جزء چهارم ص203 نقل می کند که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:

فاطمه پاره ی تن من است، هر آن کس که او را به غضب وادارد مرا ناخشنود کرده است.

در جزء پنجم ص 20 آمده است:

فاطمه بانوی زنان بهشتی است.


1) جزء پنجم، ص 17، باب فضائل صحابه (چاپ مکّه به سال 1376).

في الاستيعاب بسنده سئلت عائشة أى الناس كان أحب إلى رسول الله صلی الله علیه و آله قالت فاطمة قلت فمن الرجال قالت زوجها إن كان ما علمته صواما قواما و رواه الحاكم في المستدرك بسنده عن جميع بن عمیر و صححه دخلت مع عمتى على عائشة فسئلت أى الناس كان أحب إلى رسول الله صلی الله علیه و آله و ذكر مثله و رواه الترمذى أيضا. شخصی می گوید از عایشه سوال کردم چه کسی دوست داشتنی ترین مردم نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بود؟ در جواب گفت: فاطمه. علیها السلام گفتم: از مردان چه کسی؟ گفت: همسر فاطمه علیها السلام. او بسیار روزه می گرفت و نماز می خواند. حاکم نیشابوری نیز در کتاب المستدرک علی الصحیحین، این حدیث را به سند خود از جمیع بن عمیر نقل کرده و آن را صحيح دانسته است. به این صورت که: با عمّه ام بر عایشه وارد شدیم. از او سؤال کردم چه کسی محبوب ترین مردم نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بود؟ بقیه روایت هم چون نقل کتاب الإستيعاب است. ترمذی نیز این حدیث را نقل نموده است.

روى الحاكم في المستدرك بسنده عن أبي ثعلبة الخشني: كان رسول الله صلی الله علیه و آله إذا رجع من غزاة أو سفر أتى المسجد فصلى فيه ركعتين ثم ثنى بفاطمة ثم يأتى أزواجه

(و بسنده) عن ابن عمر أن النبي صلی الله علیه و آله كان إذا سافر كان آخر الناس عهدا به فاطمة إذا قدم من سفر كان أول الناس به عهدا فاطمة. و روی ابن شهر آشوب في المناقب بعدة أسانيد عن عائشة أن عليا قال للنبي صلی الله علیه و آله لما جلس بينه و بين فاطمة و هما مضطجعان أينا أحب إليك أنا أو هي؟ قال: هي أحب إلى وأنت أعز على. و لا يمكن أن يكون جواب أحسن من هذا عند السؤال عن منزلة على و فاطمة عند الرسول صلی الله علیه و آله ففاطمة أحب إليه حب حنان و شفقة و رأفة وعلى أعز عليه عزة فضل و مكانة.

حاکم نیشابوری در کتاب المستدرک علی الصحیحین، با سند خود از ابو ثعلبه خشنی روایت کند: رسول خدا صلی الله علیه و آله هر گاه از جهاد و یا سفری باز می گشتند، به مسجد تشریف برده و نماز می خواندند، دومین کاری که می کردند به دیدار حضرت فاطمه علیها السلام می رفتند سپس به نزد همسرانشان می آمدند. هم چنین حاکم با سند خویش از ابن عمر روایت می کند که: هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به مسافرتی می رفتند، آخرین کسی که با ایشان دیدار می کردند، حضرت زهراء علیها السلام بودند و هنگامی که نیز از سفر باز می گشتند اولین کسی که با ایشان دیدار می کردند، حضرت فاطمه زهراء علیها السلام بودند.

ابن شهر آشوب در کتاب المناقب با سندهای متعدّدی از عایشه روایت می کند که: امیرالمؤمنین علی علیه السلام به پیامبراکرم - هنگامی که بین ایشان و حضرت فاطمه علیها السلام نشسته بودند در حالی که حضرت امیر و حضرت فاطمه علیها السلام به پهلوی مبارک دراز کشیده بودند- فرمودند: کدام یک از ما نزد شما محبوب تر هستیم، من یا فاطمه؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: فاطمه محبوب ترین افراد نزد من و تو عزیزترین آن هایی. جوابی نیکوتر از این در مقابل این سؤال، ممکن نیست. جوابی که جایگاه امیرالمؤمنین علی و فاطمه زهرا علیهما السلام را بیان می دارد. بنابراین، وجود مبارک صدیقه طاهره علیها السلام محبوب ترین افراد نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله می باشند از نقطه نظر رحمت و شفقت و مهربانی و وجود مبارک امیرمؤمنان علی علیه السلام، عزیز ترین افراد نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله هستند از نقطه نظر فضیلت و جایگاه والایی که حائز آن هستند.

پی نوشت ها

1- منهاج السنة، ج 8، ص 460.

2- سورة الحديد، 23.

3- منهاج السنة، ج 4، ص 246.

4- منهاج السنة، ج 4، ص 234.

5- ج 4، ص 245.

6- كلمة الرائد، ج 2، ص546.

7- التنبيه والرد ص 70.

8- منهاج السنة، ج 8، ص 459 و 460.

9- صحیح بخاری، ج 1، ص 438 و 439- صحیح مسلم، ج 4، ص 1807.

10- انساب الاشراف، ج 2، ص 586.

11- الملل والنحل، ج 1، ص 57

12- الوافي بالوفيات، ج 6، ص 12.

13- تاریخ بغداد، ج 6، ص 97.

14- الإكمال في رفع الارتياب عن المؤتلف والمختلف فى الأسماء والكن، ج 7، ص274.

15- اسناد هجوم به «خانه وحی» در منابع گوناگون اهل تسنن چون؛ ابن قتیبه دینوری؛ الامامة و السياسة(تحقيق الشيرى)، ج 1، ص 30، فرائد المسمطین (امام جوینی)، ج 2، ص 35- 34؛ تذکرة الحفاظ (امام جوینی)، ج 4، ص 6؛ المصنّف (ابن ابی شیبه- استاد محمد بن اسماعیل بخاری)، ج 8، ص 572؛ انساب الاشراف (علامه بلاذری)، ج 1، ص 586- تاریخ طبری (محمد بن جریر طبری)، ج 2، ص 443؛ اثبات الوصیة (مسعودی شافعی)، ص143 و الطبقات الشافعيه (مسعودی شافعی)، ج 3، ص 7؛ العقد الفريد، ج 3، ص 63 (طبع مصر)- الاستيعاب (ابن عبدالبر قرطبی)، ج 3، ص 975؛ شرح نهج البلاغه (ابن ابی الحدید شافعی)، ج 1، ص 164؛ منهاج السنّة (ابن تیمیه)، ج 4، ص 220؛ تاریخ ابی الفداء (ابی الفداء)، ج 1، ص 156؛ الوافی بالوفیات (صفدی)، ج 5، ص347؛ الامامة و الخلافة (مقاتل بن عطیه)- اعلام النساء؛ ج 4، ص 114 و... آمده است. اسناد برخی از منابع در تهذیب الکمال بررسی شده است.

16- الأموال، ج 1، ص 387؛ الإمامة والسياسة، ج 1، ص 21، تحقيق: خليل المنصور و با تحقیق شیری، ج1، کتب اول ص 36 و با تحقیق، زینی، ج 1، ص 24؛ تاریخ الطبری، ج 2، ص 353؛ الأندلسي، العقد الفريد، ج 4، ص 254؛ مروج الذهب، ج 1، ص 290؛ المعجم الكبير، ج 1، ص 62؛ سمط النجوم العوالي في أنباء الأوائل والتوالی، ج2، ص465.

17- ذهبی و ابن حجر عسقلانی پس از نقل روایت اقرار ابوبکر می گویند: قال البخاري: عُلْوَانُ بن دَاوُد، و يقال ابن صالح، منكر الحدیث- بخاری گفته: علوان بن داوود منكر الحديث است. [میزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 5، ص 135؛ لسان المیزان، ج 4، ص 189.]

18- لسان الميزان، ج 4، ص218، ترجمه رقم 1357- 5708 و میزان الاعتدال، ج 3، ص108، ترجمه رقم 5763.

19- الضعفاء للعُقيلى، ج 3، ص 420.

20- تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، ج 3، ص 118.

21- تاريخ مدينة دمشق و ذكر فضل ها و تسمية من حلها من الأماثل، ج 30، ص 417- 419.

22- البلاذری، أحمد بن یحیی بن جابر (متوفای (279 ه-) أنساب الأشراف، ج 3، ص 406، طبق برنامه الجامع الكبير.

23- عمدة القاري في شرح صحيح البخاری، ج 3، ص 307.

24- کتب و رسائل و فتاوى شيخ الإسلام ابن تیمیه، ج 18، ص 26.

25- إرواء الغليل في تخريج أحاديث منار السبيل، ج 1، ص 160.

26- منهاج السنة، ج 4، ص 245.

27- الدّر المنثور؛ ج 6، ص 203؛ الكشف و البيان؛ ج 7، ص 107؛ الجواهر الحسان في تفسير القرآن؛ ج 7، ص 107. روح المعاني في تفسير القرآن العظيم و السبع المثاني؛ ج18، ص 174.

28- اصول کافی، ج 1، ص 381.

29 تذكرة الحفاظ، ج 4، ص 1505، رقم 24.

30- فرائد السمطين، ج 2، ص34، 35.

31- كتاب المصنف، ج 7، ص 432، حدیث 37045، کتاب الفتن.

32- الاستيعاب، ج3، ص975.

33- تاریخ ابی الفداء ج 1، ص 156.

34- سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 578.

35- صحیح بخاری، ج 3، ص 253، کتاب المغازی، باب 155 غزوة خيبر، حدیث 704.

36- همان.

37- صحیح بخاری، ج 2، ص 504، کتاب الخمس، باب 837، ح 1265.

38- همان، ج 3، ص 252؛ کتاب المغازی، ب 155 غزوه خیبر، حدیث 704؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 30؛ كتاب الجهاد و السير، باب 15، ح 52.

39- مستدرک، الصحيحين، ج 3، ص 173؛ سنن الترمذی، ج 3، باب فضل فاطمة علیها السلام، ص 240؛ كنز العمّال، ج 13، ص 93؛ منتخب كنز العمّال بهامش المسند، ج 5، ص 96؛ الصواعق المحرقة، الفصل الثالث، ص 190؛ الصواعق المحرقة، ص 188؛ قريب من لفظة في مستدرك الصحيحين، ج3، ص 172؛ الجامع الصغير، ج 2، ص 653، ح 5859؛ صحیح البخاری، ج 3، کتاب الفضائل باب مناقب فاطمة علیها السلام، ص 1374؛ خصائص الإمام علىّ للنسائي، ص 122؛ الجامع الصغير، ج 2، ص 653، ح5858؛ کنز العمّال، ج 3، ص 93- 97؛ منتخب بهامش المسند، ج 5، ص 96؛ مصابیح السنّة، ج 4، ص185؛ إسعاف الراغبين، ص188؛ ذخائر العقبى، ص 37؛ ينابيع المودة، ج 2، ص 52- 79؛ مستدرک الصحيحين، ج3، باب مناقب فاطمة علیها السلام، ص 168؛ کنز العمّال، ج 13، ص 96؛ منتخب کنز العمّال، ج 5، ص 97؛ سير أعلام النبلاء، ج 2، ص 132؛ مناقب الخوارزمی، ص353.

40- الصواعق المحرقة، ص 175؛ مستدرک الحاكم، باب مناقب فاطمة علیها السلام مناقب الإمام على علیها السلام لا بن المغازلى، ص 351.

41- صحیح مسلم، ج 5، ص 54؛ خصائص الإمام على علیه السلام للنسائى، ص 121 و 122؛ مصابیح السنّة، ج 4، ص 185؛ الإصابة، ج 4، ص 378؛ سير أعلام النبلاء، ج 2، ص 119؛ كنز العمّال، ج13، ص97؛ و قريب من لفظه في سنن الترمذى، ج 3، باب فضل فاطمة علیها السلام، ص 241؛ حلية الأولیاء، ج 2، ص 40؛ منتخب کنز العمّال بهامش المسند، ج 5، ص 96؛ معرفة ما يجب لآل البيت النبوى من الحق على من عداهم، ص58؛ ذخائر العقبی، ص38؛ تذكرة الخواص، ص 279؛ ينابيع المودّة، ج 2، باب 59، ص478.

42- السنن الكبری، ج 10، باب من قال: لا تجوز شهادة الوالد لولده، ص 201؛ کنز العمّال، ج 13، ص 96؛ نور الأبصار، ص52؛ ينابيع المودّة، ج 2، ص322.

43- جزء پنجم، ص 17، باب فضائل صحابه (چاپ مکّه به سال 1376).

منابع و مآخذ

•

الشهرستاني، محمد بن عبد الكريم بن أبي بكر أحمد، الملل و النحل، تحقیق: محمد سید کیلانی، ناشر: دار المعرفة- بيروت- 1404ه.

•

الصفدي، صلاح الدین خلیل بن ایبک، الوافي بالوفيات، تحقيق أحمد الأرناؤوط و تركى مصطفى، ناشر: دار إحياء التراث- بيروت- 1420ه- 2000م.

•

البغدادي، أحمد بن على أبو بكر الخطیب، تاریخ بغداد، ناشر: دار الكتب العلمية- بيروت.

•

إبن ماكولا، على بن هبة الله بن أبي نصر، الإكمال في رفع الارتياب عن المؤتلف والمختلف في الأسماء و الكن، ناشر: دار الكتب العلمية- بيروت، الطبعة الأولى، 1411ه.

•

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة، الإمامة والسياسة، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية- بيروت بيروت- 1418 ه- 1997م.

•

الطبرى، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ناشر: دار الكتب العلمية- بيروت؛ الأندلسي.

•

احمد بن محمد بن عبد ربه (متوفای: 328ه)، العقد الفريد، ناشر: دار إحياء التراث العربي- بيروت، لبنان الطبعة الثالثة، 1420ه- 1999م؛-

•

الطبراني، سليمان بن أحمد بن أيوب أبو القاسم، المعجم الكبير، تحقيق: حمدی بن عبدالمجيد السلفی، ناشر: مكتبة الزهراء- الموصل، الطبعة الثانية، 1404ه- 1983م؛

•

العاصمي المكي، عبدالملک بن حسین بن عبد الملک الشافعی (متوفای 1111ه)، سمط النجوم العوالي في أنباء الأوائل والتوالي، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود- علی محمد معوض ناشر: دار الكتب العلمية- بيروت- 1419ه- 1998م.

•

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، میزان الاعتدال في نقد الرجال، تحقيق: الشيخ على محمد معوض و الشيخ عادل أحمد عبد الموجود، ناشر: دار الكتب العلمية- بيروت، الطبعة الأولى، 1995م.

•

العسقلاني الشافعي، أحمد بن على بن حجر أبو الفضل، لسان الميزان، تحقيق: دائرة المعارف النظامية الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات- بيروت الطبعة الثالثة، 1406ه- 1986م.

•

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، تحقيق د. عمر عبدالسلام تدمری، ناشر: دار الكتاب العربي- لبنان بيروت، الطبعة الأولى، 1407ه- 1987م.

•

ابن عساكر الشافعي، أبي القاسم علی بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها و تسمية من حلها من الأماثل، تحقیق محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمری، ناشر: دار الفكر- بيروت- 1995م.

•

العيني، بدرالدین محمود بن أحمد، عمدة القاری شرح صحيح البخاری، ناشر: دار إحياء التراث العربي- بيروت.

•

ابن تيميه الحراني، أحمد عبد الحليم أبو العباس، كتب و رسائل و فتاوى شيخ الإسلام ابن تيميه، تحقيق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمى النجدى ناشر: مكتبة ابن تيمية، الطبعة الثانية.

•

البانی، محمد ناصر، إرواء الغليل في تخريج أحاديث منار السبيل، تحقيق: إشراف: زهير الشاويش، ناشر: المكتب الإسلامي- بيروت- لبنان، الطبعة الثانية، 1405- 1985م.

توحید از دیدگاه عرفان و تصوف و اهل بیت علیهم السلام: حجت الاسلام سید محسن طیّب نیا

اشاره

•

عقيده فناء في الله

•

اعیان ثابته و مقامات خدا در دیدگاه اهل عرفان و تصوف

•

مقامات خدا در دیدگاه عرفا و متصوفه

•

متصوفه و عقیده به جبر

نویسنده محترم در این شماره به برخی از ادّعاهای صوفیه و نیز شطحیات آنان اشاره نموده است تا مشخّص شود که سخنان صوفیه با معارف اهل بیت علیهم السلام در ستیز است و راه و روش و در پی آن آرا و نتایج صوفیه با مبانی و معارف و محصول مکتب وحی در تباین آشکار است.

كليد واژه ها:

بایزید بسطامی، صوفیه، حلّاج، جبر، ابن عربی

شطحیات صوفیانه

از ثمرات پذیرش عقیده وحدت وجود و موجود، گفتن شطحیات است. از دیدگاه صوفیه شطح بر زبان راندن عبارتی است که به ظاهر گزاف، گران و سنگین باشد مانند «أنا الحق» گفتن منصور حلاج و «سبحانى ما أعظم شأنی» یعنی: پاک و منزه ام و چه بزرگ است شأن من و «ليس في جُبّتى سوى الله» یعنی: نیست در لباسم جز خدا، از بایزید بسطامی.

روزبهان بقلی شیرازی از صوفیان معروف می گوید:

پس در سخن صوفیان شطح مأخوذ است از حرکات دلشان... از صاحب وجد کلامی صادر شود از تلهب أحوال و ارتفاع روح در علو مقامات که ظاهر آن متشابه باشد، و عبارتی باشد، آن کلمات را غریب یابند و چون و جهش نشناسند و در رسوم ظاهر و میزان آن نبینند به انکار و طعن از قایل مفتون شوند. (1)

وقتی این جریان وارد تصوف شد بحران شدیدی ایجاد کرد و کشته هم داد. حسین بن منصور حلّاج اولین مقتول این جریان است و عین القضات همدانی دومین کشته معروف آن می باشد. بایزید بسطامی از جمله بزرگ ترین کسان در شطحیات است، که دو مورد از شطحیات وی ذکر شد و به چند مورد دیگر از سخنان وی توجّه کنید:

گویند مردی پیش او آمد. بایزید گفت: کجا می روی؟ گفت: به حج. گفت: چه داری؟ گفت: دویست درهم گفت: بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من گرد که حج تو این است. گفت: چنان کردم و بازگشتم. گفت: می خواهم زودتر قیامت برخاستی تا من خیمه خود در طرف دوزخ زدی که چون دوزخ مرا ببیند نیست شدی تا من سبب راحت خلق باشم.

گفت: مثل من مثل دریاست که آن را نه عمق پیداست نه اول و آخر پیداست. یکی از وی سئوال کرد که عرش چیست؟ گفت: منم. گفت: کرسی چیست؟ گفت: منم. گفت: لوح و قلم چیست؟ گفت: منم. ... مرد خاموش شد. بایزید گفت: بلی! هر که در حق محو شود و به حقیقت هر چه هست رسید همه حق است و گفت: از خدای به خدای رفتم تا ندا کردند از من در من که ای تو من. (2)

مشایخ صوفیه به توجیه این شطحیات مبادرت ورزیده اند، از جمله روزبهان بقلی (متوفای 606 قمری) بزرگ ترین کتاب را در توجیه شطحیات نوشته است. این جریان تا به امروز ادامه دارد و علمای بسیاری با آن مخالفت نموده اند.


1) شرح شطحیات، ص 57

2) نقل از كتاب تذكرة الأولياء عطار نیشابوری، قسمت بایزید بسطامی، هم چنین مراجعه شود به کتاب جستجو در تاریخ تصوف ایران، عبد الحسین زرین کوب، ص118.

محدّث متبحّر و متکلّم بزرگّ علامه شیخ حر عاملی در کتاب «الإثنى عشريه في الردّ على الصوفیه» می گوید: نباید سخن این اشخاص را تأویل کرد (یعنی به معنای دیگری که با ظاهر شریعت تطبیق دارد برگرداند؛ زیرا آنان مطلق و بدون قید این گونه سخنان را گفته اند. در ثانی چون باب تأویل بسیار گسترده است، گشوده شدن آن اساس دین را ویران می کند و هر کس کفریاتی را از روی هوی و هوس بر زبان جاری می کند و سپس می گوید منظور دیگری دارم. این جاست که اساس دین با شطحیات ویران می شود. (1)

فصل سوم: عقیده فناء في الله

بحث فناء فی الله در تصوف و عرفان از مهم ترین مباحث است. این بحث ارتباط تنگاتنگی با بحث وحدت وجود و موجود دارد و بسیاری معتقدند بحث فناى فى الله همان عقیده وحدت وجود و موجود است.

دکتر سید یحیی یثربی می نویسد:

بی تردید یکی دیگر از اساسی ترین مسائل عرفان اسلامی و عرفانهای اقوام و ادیان مختلف مسئله فنا است. اصولا فرق عارف و عالم در آن است که هدف عالم، فهم حقیقت است و هدف عارف فنا در حقیقت (ذات خدا) است. مولوی می گوید:

هیچ کس را تا نگردد او فنا *** نیست ره در بارگاه کبریا

گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست *** لیک در اول فنا اندر فناست


چیست معراج فلک؟ این نیستی *** عاشقان را مذهب و دین نیستی

نیستی هستت کند ای مرد راه *** نیست شو تا هست گردی از اله

یک عارف در اثر سیر و سلوک و مجاهده از مرز حدود و قیود شخصی گذشته به حقیقت مطلق و نامحدود (خدا) واصل شده و با آن متحد گشته و سرانجام در آن فانی می گردد. (2)آن چه که مسلّم است این بحث در تعالیم بزرگان دین هیچ سابقه ای ندارد و صوفیان برای اولین بار این بحث را در حوزه اسلام مطرح کردند.


1) الإثنى عشريه، ترجمه عباس جلالی، ص 250.

2) عرفان نظری، تحقیقی در سیر تکاملی و اصول و مسائل تصوف، ص 40

یکی از نویسندگان عرصه عرفان و تصوف درباره فناء فی الله می نویسد:

از مباحث مهم عرفانی که بسیار مورد نقض و ابرام قرار گرفته است، همین مسأله فناست در کلمات عرفا سه نوع فنای فعلی، صفاتی و ذاتی مطرح است که در کنار تجلی فعلی، تجلی صفاتی و ذاتی و هم چنین «توحید فعلی، صفاتی و ذاتی» تحلیل و معنا می شود. عارف در فنای فعلی فقط فعل خدا می بیند و همه افعال را «افعال الله» می شمارد، زیرا خداوند به تجلی فعلی بر او تجلی کرده است و عارف در این مرحله به توحید فعلی دست می یابد سپس در مرحله ای بالاتر، عارف به فنای صفاتی می رسد و همه صفات را صفت های خدا دیده و فقط صفت حق می بیند، چرا که خداوند به تجلی صفاتی بر او تجلّی کرده است و شخص به توحید صفاتی می رسد و در مرحله نهایی که از جهتی بی نهایت است، عارف همه ذات ها را ذات خدا مشاهده می کند و به فنای ذاتی و توحید ذاتی می رسد، زیرا خداوند به تجلّی ذاتی بر او جلوه می کند. (1)

سپس در توضیح مطالب فوق می نویسد:

پرسش مهمی که در مسأله فنا ذهن ها را به خود مشغول ساخته است آن است که آیا عارف، این گونه احساس می کند؟ و هر چند واقع امر این گونه نیست، ولی سلوک عارفانه انسان را در وضعیتی قرار می دهد که احساس فنای فعلی، صفاتی و یا ذاتی به او دست می دهد و یا آن که حقیقت هستی این گونه است و فقط سالک خود را بدان سطح می رساند و وحدت فعل یا صفات و بالاتر از همه وحدت ذات و یگانگی وجود را درک می کند؟ (یعنی در مرحله فنا که فنای در ذات خداست عارف احساس می کند تمام اشیا خداست یا نه، واقعیت اشیا چنین است و سالک به همان واقعیت در مرحله سوم می رسد.) هر چند بیشتر کسانی که از بیرون به تحلیل مباحث عرفانی و حالات عرفا می پردازند به نظر اول پای می فشارند، امّا عرفا بر این باورند که عارف در سلوک به جایی می رسد که حقایق بر او کشف می شود. (2)(یعنی بر عارف کشف می شود حقیقتا تمام ذات ها ذات خداست.)


1) آشنایی با مجموعه عرفان اسلامی، علی امینی نژاد، ص435 .

2) همان، ص 436.

مرحوم آیت الله حاج میرزا جواد آقا طهرانی می نویسد:

... و امّا فناء فى الله به معانی مختلفه ممکن است اطلاق شود که از آن جمله است:

یکی تغییر حال روحی سالک به خاموش کردن و میراندن جمیع هوس های نفسانی و میل ها در خود و از بین بردن و فانی نمودن اراده خود در قبال اراده خداوند متعال. دیگر تغییر حال روحی سالک به بی خودی به معنای عدم توجه و استشعار به موجودات حتى به هستی خود به واسطه جمع شدن همه قوای او به سوی خدا. این قبیل معانی هر چند تصویر شود هیچ یک مورد بحث ما نیست. آن چه مورد بحث ما است هدف عالی و نهایی صوفی است که آن را مقام حق الیقین در معرفت نیز نامیدند.

سپس در ادامه بحث در تعریف اقسام فناء می نویسد:

می گویند فناء را سه مرتبه است: فناء افعالی، فناء صفاتی، فناء ذاتي.

فناء افعالی (توحید افعالی): این است که سالک به مرحله ای برسد که هر فعلی که از هر فاعلی که سر زند منتسب به خدا داند و این را «محو» گویند.

فناء صفاتی (توحید صفاتی): این است که سالک اوصاف کمالی هر موصوفی را وصف خدا داند و این را «طمس» گویند.

فناء ذاتی (توحید ذاتی): که بالاترین مقام فناء است، این که سالک ذات و هستی خود و سایر اشیا همه را محو و منطمس در ذات و هستی حق یابد و این را «محق» گویند.

وی که از منتقدان جدی عرفا و صوفیه می باشد در ادامه می نویسد:

گویند: چون سالک به رهبری مرشد در مقامات طریقت سیر کند و احوال طریقت نصیب او گردد بالأخره به به مرحله و فضای عالی و نهایی تصوف که آن را حقیقت می نامند می رسد که در این مرحله طالب و مطلوب و عارف و معروف بلکه همه اشیا در نظر او یکی می شوند. زیرا به حقیقت، هیچ موجودی غیر حق نیست و حق است که به همه صور ظاهر شده و امتیاز عابد و معبود و عارف و معروف به اعتبار اطلاق و تقیید است. هرگاه سالک به مرتبه ای رسید و حالی به او دست داد که تقیید و تعین اعتباری خود و سایر موجودات که موجب امتیاز و غیریت آن ها از حق مطلق است از نظرش محو و فانی شد و جز یک حقیقت شهود نمود، پیداست که در این حال:

نماند در میانه هیچ تمییز *** شود معروف و عارف جمله یک چیز (1)

و این را فناء ذاتی و وصول به حق می نامند و می گویند در این حال دعوى أنا الحق جایز است.


1) شیخ محمود شبستری.

در (صفحه 160) تذکرة الأولیاء از بایزید بسطامی نقل است که گفت:

از خدای به خدای رفتم تا ندا کردند از من در من که: ای تو من! یعنی به مقام الفناء في الله رسیدم.

و گفت:

حق تعالی سی سال آینه من بود، اکنون من آینه خودم، یعنی آنچه من بودم نماندم که من و حق شرک بود چون من نماندم حق تعالی آینه خویش است. اینک بگویم که آینه خویشم، حق است که بر زبان من سخن گوید و من در میان ناپدید.

در صفحه 168: «از بایزید بسطامی پرسیدند: که راه حق چگونه است؟ گفت تو از راه برخیز که به حق رسیدی.»

از شیخ ابوالحسن خرقانی پرسیدند: که تو خدای را کجا دیدی؟ گفت: «آن جا که خویشتن ندیدم.» (1)از ابوسعید ابوالخیر نقل است:

حجاب میان بنده و خدای، آسمان و زمین و عرش و کرسی نیست، پندار تو و منی تو، حجاب تو است از میان برگیر و به خدا رسیدی. (2)

از شیخ عطار در منطق الطیر:

تا دوئی برجاست، در شرکات بتافت *** چون دوئی برخاست توحیدت بتافت

تو در او گم گرد، توحید این بود *** گم شدن گم کن که تفرید این بود (3)

شیخ محمد لاهیجی در شرح گلشن راز شیخ محمود شبستری می نویسد:

چون فنا و وصول عبارت از رفع تعین است، (شبستری) فرمود:

تعین بود که از هستی جدا شد *** نه حق بنده نه بنده با خدا شد

یعنی آن چه گفته شد و می شود، که خود را از خود خالی کن و از خود بگذر و فانی و نیست شو و هستی خود را بر انداز، همه فرع آن است که این کس را هستی و وجودی بوده باشد. مراد نه این معنا است که متبادر فهم است، که تو را وجود بود سعی نما که آن عدم گردد. بلکه مراد آن است که ظهور حق در صورت کثرات و تعینات مانند حباب و امواج است که بر روی دریا پیدا شود و بحر، به نقش آن حباب و امواج مخفی می نماید و امواج و حبابات غیر بحر می نمایند، و در حقیقت، غیر دریا آن جا هیچ نیست و امّا و هم می نماید که هستی و تا زمانی که امواج و حباب از روی بحر مرتفع نمی شود، بحر بر صرافت وحدت ظهور نمی یابد و معلوم نمی گردد که این نقوش امواج، همه امور اعتباری بوده اند و حقیقتی نداشته اند.


1) جلد دوم تذكرة الأولياء، ص187.

2) از اسرار التوحید چاپ تهران، ص 239.

3) مطالب فوق نقل از کتاب عارف و صوفی چه می گوید از ص94 تا 97.

جمله عالم نقش این دریاست بس *** هر چه گویم غیر از این سوداست، بس

بحر کلی چون که جنبش کرد رای *** نقش ها بر بحر کی ماند به جای

فلهذا فرمود که: «تعین بود که از هستی جدا شد» یعنی نیستی از خود، و هالک شدن غیر و خالی شدن از خود همه عبارت از برخاستن تعینات است از وجه وجود مطلق که «حق» است. زیرا که ظهور وحدت حقیقی موقوف آن است.

تا تو پیدایی خدا باشد نهان *** تو نهان شو تا که حق گردد عیان

چون بر افتد از جمال او نقاب *** از پس هر ذره تابد آفتاب

و چون تعین که موهم غیریت می شد مرتفع گشت پیدا آمد که، غیر از حق هیچ موجود نبوده است، نه آن که حق بنده شد و آن بنده خدا شد که حلول و اتّحاد پدید گردد. (1)

عبدالرّزاق کاشانی در کتاب «اصطلاحات الصوفیه» می نویسد:

الفناء بزوال الرسوم جميعاً بالكلية في عين ذات الأحدية مع إرتفاع الإثنينية.

فنا به معنای از بین رفتن کلی همه نشانه های بندگی در ذات احدی خداوند به همراه برداشته شدن دوگانگی است.

پس از این که سالک با سلامت مراحل صعب و دشوار ریاضت را به دستگیری پیری سپری کرد و به مقام فنای فی الله رسید، یعنی چون قطره ای در دریای ذات الهی خود را غرق نمود، این امر را شهود می کند که همه اشیا و پدیده ها تجلّی ذات خدا هستند، کفر آن است که خدا را مقید و محدود به صورتی کنی و سعه صدر نداشته باشی و فقط یکی یا بعضی از ممکنات را خدا بدانی. اما همه چیز را تجلی ذات حق دانستن و از تطوّرات وجودی خدا تلقّی کردن توحید واقعی است. در این مرحله است که سالک بالعیان مشاهده می کند خدا، آن واقعیتی است که در کنه ذاتش، ماهیات همه ممکنات مندرج و مستجن است.

و طبق دیدگاه برخی از متصوفه سالک در این مقام تکالیف الهی را از خود ساقط شده می داند و خود را بی نیاز از رسوم و آداب و عبودیت می پندارد، زیرا وی عبادات و آداب و رسوم را ابزار و وسیله ای برای رسیدن به حق و یکی شدن با وی می داند و آن گاه که به چنین مقامی نایل شود، ابزار و وسایل را رها می کند. مولوی در مقدمه دفتر پنجم مثنوی می گوید:

شریعت هم چو شمع است، ره می نماید و بی آن که شمع به دست آوری راه رفته نشود چون در ره آمدی آن رفتن تو طریقت است و چون رسیدی به مقصود آن حقیقت است.


1) شرح گلشن راز، ص 378 و 379.

سپس می گوید:

لو ظهرت الحقايق بطلت الشرايع

چون حقیقت بر انسان ظاهر گشت شریعت باطل می شود.

او در ادامه می نویسد: حاصل آن که، شریعت هم چو علم کیمیا آموختن است از استاد یا از کتاب و طریقت استعمال کردن داروها و مس را در کیمیا مالیدن است و حقیقت زر شدن مس، کیمیادانان به علم کیمیا شادند که ما این علم می دانیم و عمل کنندگان به علم کیمیا شادند که ما چنین کارها می کنیم و حقیقت یافتگان به حقیقت شادند که ما زر شدیم و از علم و عمل کیمیا آزاد شدیم.

طبق این دیدگاه زمانی که انسان در طریقت گام برداشت و بعد از ریاضت ها و مشقت ها به حقیقت (فنای فی الله) نایل گشت، شریعت که وسیله یا پوسته ای بیش نیست را باید رها کرد و خود را از قیودات آزاد نمود.

البته برخی برای تبرئه کردن مولوی به توجیهات گوناگونی پرداخته اند، از جمله گفته اند: منظور از حقیقت، ظهور حقیقت محمدی صلی الله علیه و آله است که نسخ کننده ادیان سابق می باشد. امّا با آمدن شریعت جدید هرگز شریعت قبلی باطل نمی شود بلکه منسوخ می شود و نسخ شدن ادیان به وسیله ظهور دین محمد صلی الله علیه و آله غیر از باطل شدن آنان می باشد. اما سخن مولوی از باطل شدن شریعت در صورت وصول به حقیقت می باشد، که نمی توان سخن وی را حمل بر چنین معنایی کرد.

یا این که می گویند:

منظور مولوی از رسیدن به حقیقت، مرگ می باشد، زیرا انسان تا زنده است مکلف است با فرا رسیدن مرگ وی، شریعت از او ساقط می شود. امّا با مثال هایی که مولوی بعد از متن عربی (لو ظهرت الحقائق بطلت الشرایع) می زند راه را بر این معنا و سایر توجیهات می بندد. دکتر احمد تاج بخش می نویسد:

بنابر عقیده صوفیه، رعایت قوانین شرعی وسیله ای می باشد برای ورود در راه حق، وقتی عارف به حق و حقیقت رسید دیگر احتیاجی به این ظواهر ندارد.

مولانا (مولوی) در این باره، داستان عاشقی را نقل می کند که چون به معشوق رسید به خواندن عشق نامه پرداخت و اشعاری را که در روزهای هجران ساخته بود بر زبان براند، معشوق چنین گفت:

گفت معشوق، این اگر بهر من است *** گاه وصل این عمر، ضایع کردن است

من به پیشت حاضر و تو نامه خوان *** نیست این باری نشان عاشقان

خلاصه این که در مسلک صوفیان، شریعت نقطه خروج است و رهبر انسان برای وصول به حقیقت. (1)

شیخ محمود شبستری در گلشن راز می گوید:

بود هستی بهشت، امکان چو دوزخ *** من و تو در میان مانند برزخ

چو برخیزد تورا این پرده از پیش *** نماند نیز حکم مذهب و کیش

این جاست که بسیاری از صوفیه از حقانیت تمام ادیان و وحدت ادیان سخن گفته اند، دکتر محسن جهانگیری درباره ابن عربی بزرگ چهره عرفان نظری می نویسد:

... و امّا این که برخی از این عدّه به طور قطع وی را متقیّد به کتاب و سنت دانستند و شخصی متدین و متشرع قلمدادش کردند، اگر مقصودشان از این کلمات معانی متبادر و متعارف آن ها باشد، محل تأمل است، که احتمال خلافش جایز است که عارف وارسته ای چون شمس تبریزی که یار و معاصرش بوده ناقل است که وی در متابعت نبوده و شریعت را رعایت نمی کرده است.

بعلاوه چنان که در آینده خواهیم گفت عدّه کثیری از فقهای زمانش وی را بر این جهت تکفیر کرده اند و «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها» و از همه این ها گذشته بعضی از عقاید و افکارش و احیانا پاره ای از رفتار و کردارش با ظاهر شرع نمی سازد، مگر برای آن تأویلاتی بسیار بعید قایل شویم. خلاصه چنان که بارها اشاره شده او یک صوفی وحدت وجودی است که احیاناً به وحدت ادیان هم تفوه کرده است، نه متعبد متشرع و متقید به کتاب و سنت که مو به مو ظاهر شرع را رعایت نماید و سخنی بر خلاف آن نگوید.... (2)

وی در جای دیگر می نویسد:

اغلب مورّخان و نویسندگان شرح حال ابن عربی، وی را در جرگه علمای اهل تسنن و جماعت قرار داده اند. و بعضی از بزرگان و سرشناسان شیعه اثنا عشریه نیز وی را شیعه اثنا عشری پنداشته... با این که احتمال شیعه بودنش بسیار ضعیف است و ظنّ غالب بر این است که وی سنی بوده است، نهایت سنی صوفی وحدت وجودی که احیاناً به وحدت ادیان نیز تفوه کرده است. (3)


1) تاریخ صفویه، ص31.

2) محی الدین ابن عربی، چهره برجسته عرفان اسلامی، ص523 و 524.

3) همان، ص 482.

وی پس از این که دلایل شیعه بودن ابن عربی را- که توسط برخی از طرفدارانش از علمای شیعه گفته شده- رد می کند می نویسد:

... مسلم است که هیچ شیعه ای از دل روا نمی دارد چنین سخنانی را که ابن عربی بر زبان آورده بر زبان آورد. (بیان عصمت عمر، تهمت به پیروان اهل بیت علیهم السلام، مدح ابوبکر، ولی کامل دانستن متوکل عباسی، بیان احادیث متعدد جعلی در مقام شیخین و ...) بالأخره آنان که در اثبات تشیع ابن عربی کوشیده اند با این که نیتشان خالص و قصدشان پاک است، سعیشان عاطل و باطل است... او نه شیعه به معنای متداول لفظ است و نه سنی به معنای متعارف آن، بلکه آن یک صوفی وحدت وجودی است که هم وجود را واحد می داند و هم حقیقت را و هم احیانا دین و مذهب را. (1)

دکتر محسن جهانگیری که از بزرگان پژوهش در عرصه عرفان نظری است درباره ی عداوت ابن عربی به شیعیان می نویسد:

چنان که مذکور افتاد، برخی از علمای شیعه نیز وی را به این جهت نکوهش کردند که نسبت به شیعه عداوت شدیدی داشته و بیش از دیگر سنیان با شیعیان خصومت ورزیده است، زیرا اولاً در کتب و رساله اش از هر جایی اثری و از هر کسی خبری آورده است جز اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام، ثانیاً عده ای از خلفا از جمله متوکل عباسی را از جمله اقطابی به شمار آورده که هم دارای حکومت ظاهری بودند و هم حائز حکومت باطنی؛ در صورتی که این متوکّل از دشمنان سرسخت شیعیان و امامان ایشان بوده و حتی به هدم قبر امام حسین علیه السلام اقدام کرده و شیعیان را از زیارت آن قبر شریف باز داشته است. ثالثاً فتوحاتش نوشته است که رجبیون در کشف، روافض (شیعیان) را به صورت خنازیر می بینند. (2)

وی در ادامه درباره فحاشی ابن عربی نسبت به شیعیان می نویسد:

این ایراد هم که گفته شده رجبیون در کشفشان روافض را به صورت خنازیر می بینند وارد است که متأسفانه در کتاب فتوحات مکیه این سخن نوشته شده است، گرچه این سخن از این نقطه نظر که وی یک مسلمان سنی و در نتیجه مخالف شیعیان است، که به گفته خودش درباره ابوبکر و عمر عقیده سوء دارند و در حقّ علی علیه السلام غلوّ می کنند، بسیار طبیعی است. و اما از نقطه نظر دیگر یعنی این که او خود را یک صوفی صافی و یک عارف راستین می داند، بسیار بعید و مستعبد می نماید که عارف راستین را، آن هم عارف


1) همان، ص 491.

2) همان، ص 553 و 554.

وحدت وجودی که احیانا به وحدت ادیان نیز تفوه می کند، با نوع عقیده و مذهب مردم چه کار؟ و او چگونه روا می دارد که گروهی را به واسطه داشتن عقیده و مذهب خاصی تا آن حد تحقیر و توهین نماید که سیرت و سریرتشان را تا مرتبه خنازیر پایین بیاورد، و یا دست کم از کسانی که این گونه سخنان کوته بینانه را بر زبان رانده اند به بزرگی یاد کند و دعاویشان را با آب و تاب نقل نماید و خودشان را از اولیاء الله پندارد. (1)

برگردیم به بحث اصلی که عقیده صوفیان درباره فنای فی الله بودريال باید گفت این عقیده خصوصا فناء در ذات خداوند هیچ گونه تناسبی با آموزه های دینی و معارف انبیا الهی ندارد. در مقام فنای در ذات خداوند انسان چون قطره ای در دریای بیکران خداوند وارد و سپس محو می شود و دیگر تمام وجود و موجود همان دریای بیکران یعنی ذات الهی است.

استاد سید محمد حسین حسینی طهرانی که از مدافعان جدی عقاید صوفیان است می نویسد:

افرادی که به فنای مطلق نرسیده اند او را نشناخته اند، چرا که محدود غیر محدود را نمی شناسد. و افرادی که به فنای مطلق رسیده اند، وجودی ندارند تا او را بشناسند، وجود یک وجود بیش نیست و آن وجود حق (خدا) است..... نهایت سیر و سلوک هر موجودی، فنای در موجود برتر و بالاتر از خود است، یعنی فنای هر ظهوری در مظهر خود و هر معلولی در علت خود. و نهایت سیر انسان کامل که همه قوا و استعدادهای خود را به فعلیت رسانده است، فنای در ذات احدیت است و فنای در ذات الله است و فنای در «هو» است، و فنای در ما اسم له و ما رسم له می باشد. (2)

طبق این سخن، اگر شخصی مثل منصور حلّاج نداى «أنا الحق» را سر دهد، این انسان نیست که چنین، گفته بلکه خود خداست که خود را به صفت حق ستوده است و اگر مثل بایزید بسطامی «ليس فى جبّتى سوی الله» (نیست در لباسم جز خدا) سر دهد این خداست که سخن می گوید نه بایزید، زیرا وی در ذات حق محو و مستهلک شده است دیگر بایزیدی وجود ندارد، آری، دور بودن از خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام بر امثال بایزید و حلّاج و دیگر بزرگان صوفیه، این گونه این مردان سیر و سلوک را در وادی نیستی و ضلالت کشانیده است.


1) همان، ص 561 و 562.

2) روح مجرد، ص 194.

این فصل را با سخنی از عالم ربانی، مرحوم حاج میرزا جواد آقا طهرانی به پایان می رسانیم:

مسأله فناء فی الله و اتصال به حق صوفیه متوقّف بر صحت مسأله وحدت وجود و موجود است که ما در مطلب دهم در آن بحث خواهیم کرد و این هم برای ما مورد انکار نیست که سالک در نتیجه طلب شدید و ریاضت های شاقّه و تلقینات مرشد و اعتقاد و ایمان راسخ او به گفته های مرشد و مراقبت و توجه تام مخصوصا در حال خلوت و عزلت، و استغراق در ذکر و تهیّاً و ولع شدید برای حصول حالت فناء و شهود وحدت و گاه سماع توأم با اشعار مناسب مقام و موجبات دیگر ممکن است گاهی اعصابش تا حدی تخدیر شده تعادل طبیعی عادی روح را از دست بدهد و در واقع یک نحو خواب مغناطیسی و لو در درجه ضعیف و به عبارت دیگر نیمه انخلاعی برای او روی دهد که در آن حال که ( که به نام خلسه و یا مکاشفه روحی خوانده شود) اوهام و خیالات او مجسّم گردد و یک نوع ارتفاع تعین و پندار وحدت و پیوستگی بین او و سایر اشیا آن هم اشیا متخیّله و موهومه مانند آسمانهای خیالی و نور خیالی حاصل شود حتی گاه نغمه أنا الحق از آن ها شنود که از این قبیل امور گرچه گاهی به ضمیمه تفسیر و تأویل که باشد مقصود و منظور تصوف را که مسأله وحدت و فناء فی الله است درست نمایند. (1)

فصل چهارم: اعیان ثابته و مقامات خدا در دیدگاه اهل عرفان و تصوف

«اعیان ثابته» در کلمات عرفا به معنای حقایق ممکنات است در علم حق تعالی و به عبارت دیگر صور ممکنات در علم حق که حقایق موجودات است را اعیان ثابته گویند.

اعیان ثابته، ثبوتشان در علم الهی است نه در خارج، زیرا که وجودشان مستقل از وجود الهی نیست. بلکه مجالی ذات حق است که ذات در آن ها ظاهر می شود، همان طور که صور مرئی آینه ظاهر می شود. برای اعیان ثابته دو اعتبار است: اول آن که مرایای وجود حق و صفات حق و اسما حق حق باشند، دوم آن که وجود حق مرآت آن ها باشد. پس به اعتبار اول ظاهر نمی شود در خارج مگر به وجودی که متعین است در مرایای اعیان و متعدد است به تعدد، آن، پس به مقتضای این اعتبار غیر از وجود حق در خارج هیچ نیست... و به اعتبار دوم در وجود، غیر اعیان هیچ نیست و وجود حق که مرآت اعیان است در غیب است و متجلّی و ظاهر نیست مگر از ورای تتق (پرده) غیب و سرادقات جمال و جلال. (2)


1) عارف و صوفی چه می گویند؟، ص 113.

2) احمد صدر حاج سید جوادی و دیگران، دایرة المعارف تشیع، ج 2، ص 280، نقل از ملا محسن فیض کاشانی، کلمات مكنونه، ص38.

شرح و تفصیل عرفا از اعتبار اول چنین است:

حق تعالی از مقامات ذات که حقیقت و غیب مطلق است دو گونه تجلّی و ظهور می کند: تجلی اول که آن را فیض اقدس می نامند و به موجب حدیث قدسی «کنت کنزاً مخفياً فأحببت أن أعرف.» (1)«تجلّى ذاتی» نیز خوانده شده است، عبارت است از ظهور حق تعالی به صور اعیان ثابته و استعدادهای آن در حضرت علمیه، با این تجلّی، اعیان ثابته در علم حق تعالی حاصل می شود. در تجلی دوم که ترتّب بر تجلّی اول است، اعیان همراه با لوازم و توابعشان در خارج حاصل می شوند و به این ترتیب عالم مخلوق پدید می آید. با این تفصیل اعیان ثابته صور و تعینات اسما و صفات حق است که در حضرت علمیه ظهور می یابد. اسما و صفات هم تعینات و مظاهر ذات حق اند که در مقام احدیت وجود دارد که پس از مقام ذات الهی و غیب الغیوبی است. عین وجود حق و به وجود ذات موجودند و در مقام واحدیت که پس از مقام احدیت و در حقیقت حضرت علمیه است، ظاهر می شوند. (2)

بنابراین حق تعالی در کسوت اعیان ثابته که تجلیات و ظهور اسما الهی اند، تجلی می کند و به واسطه همین تجلیات وجود مطلق که تعدد و تکثر به هیچ وجه راه ندارد، متکثر می گردد، ولی از غیب مطلق تا آخرین مظاهر حق یک وجود است که به حسب اختلاف تجلیات و تعینات مسمّی به مراتب گذشته و این تعینات اعتباری محض است. (3)

در باب کیفیت ظهور حق و نسبت آن با اعیان ثابته و چگونگی ظهور احکام اعیان ثابته در خارج و نحوه تکثر موجودات و این که نهایتاً همه موجودات ظهورات و تجلّیات حق هستند و جز اویی نیست، «ابن عربی» و اکثر تابعان و شارحان وی برای تقریب این معنا به ذهن، متوسل به امثال و تشبیهات گردیده اند که در «فصوص الحکم» و سایر آثار عرفانی تابعه مشاهده می شود. از جمله:

1- مثال تابش نور بر آینه ها، که در این امثال اعیان همچون آینههایی است که با رنگ ها و مقادیر و اوضاع مختلف در برابر آفتاب وجود حق قرار می گیرد و نور واحد منشأ ظهور تمامی آن الوان و مقادیر و اوضاع می گردد و در هر شیشه بنا بر اوضاع خاص خویش، خورشید در آن به همان شکل می نماید. (4)

2- مثال شراب و جام که از کمال شفافیت و لطافت جام و صفای می، رنگ جام و می یکی می شود و دیگر نمی توان فهمید کدام جام است و کدام مِی. (5)


1) این حدیث بیسند و مخدوش است.

2) دائرة المعارف تشیع، ج 2، ص 280.

3) دايرة المعارف تشیع، به نقل از کلمات المكنونه، ص37.

4) أشعة اللمعات جامى.

5) لمعات عراقی، ص371.

3- مثال ظهور چهره در آینه ها، که معشوقه یکی است و در مقابل خویش آینه های گوناگون اعیان ثابته را قرار داده و در هر یک از آن آینه ها صورت خویش را نموده است. (1)

4- مثال ظهور دریا به صورت امواج، که موج های دریای هستی و به عبارت دیگر احکام و آثار اعیان ثابته، جملگی مانند حبابی برای دریاست و همان حق است که به صورت آثار اعیان در آمده است. (2)

5- مثال ظهور الف در صور حروف، که «الف» منشأ پیدایش همه حروف است، با این که حروف در صور مختلف اند، همه در ذات الف مؤتلف اند. (3)

6- ظهور واحد به صورت اعداد، بدین نحو که همه اعداد در اثر تکرار واحد تحقق می یابند، در صورتی که واحد در مقام ذات از وجود اعداد غنی است، آثار و احکام اعیان ثابته یعنی موجودات خارجی نیز به منزله اعداد و وجود حق به مثابه واحد است. (4)

دکتر سید یحیی یثربی می نویسد:

در ارایه یک جهان بینی عرفانی و تأسیس بینشی به نام عرفان نظری، محی الدین ابن عربی برای نخستین بار این اصطلاح (اعیان ثابته) را به کار برده، پس از او نیز از طرف پیروان و شارحان مکتب وی به عنوان یک اصل اساسی در تبیین عرفانی جهان پذیرفته شده است. در بیان حقیقت اعیان ثابته می گویند که اعیان، عبارت اند از حقایق ممکنات در علم حق و صور علمی اشیا که حقایق عالم امکان مطابق آن اعیان به وجود آمده اند. اما خود این کثرت علمی و صورت های مختلف علمی چگونه بوجود آمده اند؟ عرفا در توجیه پیدایش اعیان می گویند که اعیان لازمه اسما و صفات حق اند. در مقام واحدیت، بر اساس تجلی حق در کسوت اسما و صفات، نوعی کثرت پدید می آید که همان کثرت ناشی از اسما و صفات است و لازمه هر اسمی، مفهوم و ماهیت مناسبی با آن اسم است که همین مفاهیم که لازمه اسما و صفات اند، و به تعبیر دیگر صور اسما الهی اند در علم حق، در اصطلاح عرفا به نام اعیان ثابته نامیده می شوند. (5)


1) کلمات مكنونه ص41.

2) نقد النصوص، جامی، ص67.

3) شرح رباعیات، جامی، ص261.

4) جامع الأسرار، ص 192.

5) عرفان نظری، ص326.

استاد سید جلال الدین آشتیانی می نویسد:

اولین تکثر حاصل در وجود، تکثر حاصل از تجلی و ظهور ذات للذات است. و این تکثر، همان حضور و ظهور ذات للذات، و حضور و ظهور کلیه تعینات به عين حضور ذات للذات می باشد که ارباب تحقیق از آن به «علم اجمالی در عین کشف تفصیلی» تعبیر نموده اند. در تعیّن ثانى، كأنّه اسما الهيه و صور اسمائیه، یعنی اعیان ثابته، به نحو تفصیل مشهود حق اند، که ناشی از فیض اقدس است با آن اجمال که تعین اول باشد، به وجودی واحد مبرّا و معرّا از ترکیب، موجودند.

سرّ مطلب در این مقام از این جا معلوم می شود که بنابراین مسلک، حقیقت وجود در مقام تجلّی و تنزّل بین اجمال و تفصیل قرار دارد. مقام احدیت مرتبه جمعی و اجمالی مقام و احدیت و مقام احدیت، مقام جمع و اجمال عالم خلق، و موطن و مرتبه اعیان ثابته و عالم خارجی و مراتب کونیه مقام تفصیل مرتبه واحدیت است. در سلسله طولیّه، عقل اول مقام جمعی و قرآنی و عقل ثانی مقام تفصیل و مقام فرق عقل اول است. کلیه مظاهر وجودیه، از عقل اول تا عالم ماده و عنصر، مظاهر اسما غير متناهيه حق اند. حق در هر مظهری که ظهور کند معبود به حق و شایسته بندگی است. نه آن که هر مظهری اله و معبود است. (1)

مقامات خدا در دیدگاه عرفا و متصوفه

متصوّفه برای خدا مراتب و مقاماتی قایل اند. این مراتب ترتّب زمانی ندارند بلکه اول و دوم عقلی هستند. صوفیه می گویند:

مقام اعلای حق متعال «هویت غیبیه» و «کنز مکنون» خداست که در این مقام حق متعال نه اسم دارد، نه رسم و نه صفت، نه فعل و نه هیچ نشان دیگر در این جا مقام اعیان ثابته مستجن در ذات خداوندند، این مقام، مقام هویت غیبیه خداست و به هیچ وجه عقل بدان راه ندارد و به هیچ اسمی هم نمی توان آن را نامید جز «هو» که خود گنگ و مبهم است. مثلا گاهی شیخی را با صفات و نشانه هایی از قبیل دانشمند، سخی، قوی و... معرفی می کنیم و گاهی می گوییم «او» هیچ جلوه ای را نشان نمی دهد و خودش ابهام دارد و فقط اشاره ای است به مقام لاتعینی و لا اسمی و لا رسمی خداوند (در لسان بعضی از عرفا از این مقام به نام مقام احدیت خدا نام برده شده است) از این مقام هیچ کس نمی تواند گزارش بدهد. (2)


1) تعلیق آشتیانی بر رسائل قیصری، ص113 و 114.

2) عرفا این سخن را می گویند و لیکن جالب این جاست که در رساله هایشان مطالب زیادی درباره این مقام نوشته اند.

این همان مقامی است که عرفا ذکر خفی و قویشان به آن مربوط می شود. همان ذکری که گاهی حتی به نفس آن ذکر را می کشند و بالاتر وقتی که به دل و فؤاد می کشند. ذکر خفی وقتی به فؤاد می رسد طوری است که گاهی «هو» راه می اندازند و همان اشباع «او» است که تکرار می کنند. مقام دیگر حق متعال «مقام واحدیت» که تجلی و ظهور اسما و صفات ذات حق تعالی برای خود ذات است که اعیان ثابته در این مقام به وجود علمی خداوند موجود می شوند. مقام دیگر حق متعال که پایین تر از مقام اعلای حق است و عقل کمی به آن راه دارد و از ابهام تا حدودی در می آید «مقام الوهیت» خداست. در این مقام که تجلی نوری خداست در اعیان ممکنات، اعیان ثابته به وجود کونی خدا موجود می شوند. در حقیقت اعیان ثابته مظاهر اسما و صفات خداوند هستند که خداوند با تجلی در اعیان ثابته که در مقام واحدیت خداوند قرار دارند موجب ظهور و بروز موجودات می شوند. و تمام چیزهایی که در این دنیا می بینیم جلوه های مختلف و اطوار مختلف خداست.

ابن عربی در فتوحات مکیه می گوید:

سبحان الذى أظهر الأشياء و هو عينها.

پاک و منزّه است خدایی که اشیا را ظاهر ساخت و خودش عین آن اشیا است.

برای فهم بهتر مطلب بالا به این مثال توجه کنید:

یک حلقه فیلم را فرض کنید. نوری که به فیلم می تابد و روی پرده تصاویر مشاهده می شود، و به نظر واقعی می رسند در حقیقت عکس هایی است که روی حلقه فیلم در اتاق فیلم موجود است/ این عکس های حلقه فیلم حکم همان اعیان ثابته را دارد که در مقام واحدیت است و نوری که از پشت به فیلم می تابد و موجب ظهور تصاویر بر روی پرده می شود همان مقام احدیت خداست. بر روی پرده سینما وقتی فیلم به نمایش در می آید چه چیز مشاهده می شود: انسان هایی که حرکت می کنند، می روند، می ایستند، می خوابند، کشته می شوند و.... حیوانات و درختان و اشجار و مظاهر گوناگون طبیعی سنگ ها، کوه ها، دریا و... .

در این صحنه نمایش همه چیز حالت طبیعی و عادی دارند. اما واقعیت و حقیقت چیست؟ حقیقت این است که تمام آن چه مشاهده می شود، غیر واقعی است. نمود بی بود است. انسان، درخت، حیوان، دریا، سنگ و بقیه چیزها در این فیلم واقعیت ندارند. یعنی اصلا وجود خارجی ندارند. مثلا در آن جا که زد و خورد می شود یکی کارد می زند دیگری می افتد غرق در خون می شود

و می میرد همگی نمود بی بود است. یعنی نه افتادنی است، نه خونی است و نه کشته شدنی. آن چه که وجود دارد همان نوری است که از اتاق نمایش بر روی صفحه نمایش می تابد و همه این مظاهری که مشاهده می شوند، تنها یک نمود و یک اعتبار است. نمودی بدون بود. نمودی بدون هستی و واقعیت. آن جا یک نور است امّا وقتی به فیلم می تابد- اعیان ثابته- تصاویر مختلفی روی پرده دیده می شود در حالی که آن طرف همه چیز یکی است و این فیلم هم غیر از اسما و صفات خداوند چیزی نیست.

آن تصاویر بر روی پرده جز نوری که بر فیلم تابیده نیست و به علّت این که این نور از مجالی- اعیان ثابته- مختلف تابیده، تصاویر با هم متفاوت به نظر می رسند. مولوی می گوید:

منبسط بودیم و یک گوهر همه *** بی سر و بی پا بدیم آن سر همه

یک گهر بودیم همچون آفتاب *** بی گره بودیم و صافی هم چو آب

چون به سر آمد آن نور سره *** شد عدد چون سایه های کنگره

چون که بی رنگی اسیر رنگ شد *** موسی ای با موسی ای در جنگ شد

چون به بی رنگی رسی کان داشتی *** موسی و فرعون دارند آشتی! (1)

یعنی در حقیقت چون آن نور ذات حق متعال به اعیان ممکنات (از جمله عین ثابته موسی و فرعون) تابیده است به نظر می رسد که موسی علیه السلام و فرعون در حال جنگ هستند امّا اگر به نور صرف نظر از عین ثابت نگاه شود همه چیز یک نور واحد است و اصلا موسی و فرعونی در کار نیست و دوئیتی وجود ندارد و همه چیز خود خداست.

در جای دیگر مولوی مثال پنجره های قدیمی را می زند که از شیشه های رنگین و به اشکال مختلف (مثلث، مربع، مسدس و...) ساخته شده بود و وقتی نور سفید خورشید به آن ها می خورد هم رنگ شیشه همان پنجره می شد. و هم چنین شکل خاص آن پنجره را می گرفت و آن نور واحد کثیر و مختلف می شد. مثلا اگر شیشه پنجره ای زرد رنگ و مسدس شکل بود؛ نوری که از این پنجره عبور می کرد به رنگ زرد و به صورت شش ضلعی دیده می شد، و گرنه نور همان نور است و اختلاف کثرات در مجال این نور واحد است. (2)

بنابراین می توان مقامات خدا را در عرفان به شکل زیر بیان نمود:

مقام أحديت > مقام واحدیت > مقام الوهيت.


1) مثنوی، دفتر اول.

2) فتوحات مکیه، جزء چهارم باب، 411، ص19؛ اسفار اربعه ج 6، ص 12 تا 57؛ حسن حسن زاده آملی. وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص61.

در نقد سخنان فوق باید گفت که تمام سخنان متصوفه در این مقام به این کلام بر می گردد: تمام موجودات ظهورات ذات و تجلیات حق هستند و جز اویی نیست. یعنی حضرت موسی و فرعون، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله، و ابوجهل، یزید و امام حسین علیه السلام، درخت، دریا، کوه و... در فکر و وهم ما متکثر و گوناگون به نظر می آیند در حالی که واقعیت تمام اشیا یک چیز است و آن ظهور و تجلیّات ذات الهی است. این دیدگاه انکار تمام واقعیت های موجود است، زیرا طبق این دیدگاه نه فرعونی و نه موسائی است و نه کوه و دشت و دریا و... همه این امور از خیال و وهم ماست. آن چه هست و حقیقت دارد فقط خداست!

امّا در سراسر قرآن کریم خداوند متعال برای مخلوقاتش وجود حقیقی و وابسته قایل است نه نمودی بدون بود و هم چنین هر عقل سلیم و وجدان بیدار، اعتراف می کنند که اشیا هستند و وجود حقیقی دارند.

صوفیه با این گونه مثالهای طبیعی و ذهنی و حمل آن بر خدای برتر از مثال و ذهن، در ورطه هلاکت همه چیز خدایی و انکار واقعیت های افتادند.

عمده انحراف عرفا و صوفیه در این است که می خواهند از مثال هایی که توسط ذهن با توجه به پدیده های مادی ساخته می شود خداوند متعال را بشناسند و به این علت دچار تشبیه حق با مخلوقات می شوند. خداوند برتر از ساخته ها و بافته های ذهنی و ذوقی ما است. و هم چنین آنان گونه ای درباره ذات خداوند سخن می گویند که گویا آن ذات مقدس را با چشم خود دیده اند و با حواس آن را درک کرده اند! در حالی که در معارف خاندان طهارت علیهم السلام به شدت از بحث کردن درباره ذات خدا نهی شده است، زیرا انسان در تحیر می ماند و به جایی نمی رسد و چه بسا به انحرافاتی در زمینه توحید و عقاید دچار گردد.

این مقامات ذات و اعیان ثابته که در کلام ابن عربی و شارحین عرفان وی به وفور یافت می شود بر اساس چه میزان و ملاک هایی است؟ آیا ذهن ابن عربی توانسته این مقامات را درک کند و به بیان بیاورد یا نه، این سخنان فقط بافته های ذهن اوست و خداوند از این توصیفات برتر است. در حقیقت ساخته های ابن عربی در مقامات خداوند و اعیان ثابته که هیچ سابقه ای در کتاب و سنت ندارد، برای موجه جلوه دادن عقیده وحدت وجود و موجود می باشد.

به هر حال راه انبیای الهی و خاندان طهارت علیهم السلام در جهت خداشناسی و بیان معارف توحیدی با راهی که عرفا و متصوفه بیان می دارند نه تنها یکی نمی باشد، بلکه دو جادّه مخالف هم اند.

فصل پنجم: متصوفه و عقیده به جبر

بسیاری از عرفا و متصوفه عقیده به جبر دارند و انسان را موجودی آزاد و مختار و با اراده نمی دانند. ابن عربی که بالاترین مقام را در بین متصوفه و عرفا دارد در باب جبر و اختیار گرایش به جبر مطلق دارد. ابن عربی ضمن تقسیم احکام خدا در حق بندگان به حکم ارادی و حکم تکلیفی تصریح می کند که: خداوند به بنده فرمان می دهد که چنین و چنان کند، یا چنین و چنان نکند و هم اوست که اراده می فرماید که برخی از مردم از اوامر و نواهی الهی پیروی کنند و طاعت ورزند و برخی از مردم از اوامر و نواهی سر باز زنند و مرتکب معصیت گردند و به گناه دست یازند. این سخن بدان معناست که خداوند انجام گرفتن گناه را هم خود اراده می کند و انسان در تمام کردارهای خود، اعم از نیک و بد، فرمان بردار فرمان الهی است و چنین است که گناه و بدی نیز به مقتضای اراده خدا و علم ازلی او به ظهور می رسد و انجام می گیرد.(1)

به نظر ابن عربی نه تنها انسان که سراسر هستی به حکم استعداد و اقتضای ذاتی و لایتغیر خود در طریقی معین سیر می کند که از ازل تعیین شده است و به هیچ روی دگرگون نمی شود. وی از این مسیر به صراط مستقیم تعبیر می کند. صراط مستقیم راهی است که کل هستی به ناگزیر در آن سیر می کند و جمله راه ها بدان باز می گردد. راهی که کردارهای ارادی انسان نیز به عنوان جزیی از کل هستی به سیر در آن می پردازد و بدین سان جبر به عنوان واقعیتی انکار ناپذیر چهره می نماید. (2)

تصریح ابن عربی بدین معناست که: اثبات هرگونه قدرت برای انسان دعوی بی دلیل و برهان است. (3)و تأکید وی بر این معنا که انسان به عروسک خیمه شب بازی می ماند که حرکاتش جمله نه از خود، که از خیمه شب باز است. (4)

جبری که ابن عربی به آن اعتقاد دارد، جبری است خالص تر از جبر اشاعره و جبر جهمیه. ابن عربی از یک سو منکر کسب (جبر نسبی) نیز هست و از سوی دیگر همانند جهمیه، جبر را به کردارهای خلق محدود نمی سازد بلکه آن را مقتضای هر ذاتی می بیند و بر آن است که سراسر هستی را در بر می گیرد.


1) دايرة المعارف تشیع، ج 5، ص298، به نقل از فصوص الحکم، ص98.

2) همان به نقل از فصوص الحکم، ص 106.

3) همان، به نقل از فتوحات مکیه، ج 1، ص 42.

4) همان، به نقل از فتوحات مکیه، ج 3، ص68.

از متصوفه بزرگ دیگری که در باب جبر دیدگاه خود را بیان نموده است می توان به شیخ محمود شبستری (متوفای 720 ق) اشاره نمود. وی در اثر معروف خود بنام گلشن راز می گوید:

کدامین اختیار ای مرد جاهل *** کسی کاو را بود بالذات باطل

کسی کاو را وجود از خود نباشد *** به ذات خویش نیک و بد نباشد

اثر از حق شناس اندر همه جای *** ز حد خویشتن بیرون منه پای


هر آن کس را که مذهب غیر جبر است *** نبی فرمود کاو مانند گیر است

به ما افعال را نسبت مجازی است *** نسب خود در حقیقت لهو و بازی است

نبودی تو که فعلت آفریدند *** تو را از بهر کاری برگزیدند


سزاوار خدایی لطف و قهر است *** و لیکن بندگی در جبر و قهر است

کرامت آدمی را اضطرار است *** نه آن کاو را نصیب از اختیار است

نبوده هیچ چیزش هرگز از خود *** پس آن گه پرسدش از نیک و از بد

ندارد اختیار و گشته مأمور *** زهی مسکین شده مختار مجبور

نه ظلم است این که عین علم و عدل است *** نه جور است آن که عین لطف و فضل است(1)

در نقد دیدگاه جبری عرفا و متصوفه می گوییم:

سراسر قرآن کریم و تعالیم خاندان طهارت علیهم السلام و وجدان انسان، اراده و اختیار آدمی را تصدیق می کند. قرآن و روایات معصومین علیهم السلام به صراحت یا به اشارت از مختار بودن انسان و نقش آفرینی او در اعمال خویش حکایت می کنند. برای مثال، قرآن بر اختیاری بودن کفر و ایمان که هر دو از افعال باطنی انسانند، تأکید کرده است:

وَ قُل الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمُ فَمَن شَاءَ فَلْيُؤْمِن وَ مَن شَاءَ فَلْيَكْفُر (2) بگو این حقّ است از سوی پروردگارتان! هر کس می خواهد ایمان بیاورد (و این حقیقت را پذیرا شود)، و هر کس می خواهد کافر گردد! مبنای تمام ادیان آسمانی بر این اصل استوار است که انسان موجودی آزاد است و توانایی انتخاب دارد و مقهور عوامل طبیعت یا ماوراء طبیعت نیست، یعنی وجود ادیان و بلکه هرگونه دستگاه تعلیم و تربیت نشانه پذیرفتن اصل اختیار در مورد انسان است. این که پیامبران مردم


1) دیوان گلشن راز، ص 65.

2) كهف، 29.

را به ایمان و عمل صالح دعوت می کنند و آن را پایه سعادت ابدی معرفی می نمایند خود دلیل کتب روشنی است بر این که در مکتب وحی، انسان به عنوان موجودی صاحب اختیار شناخته شده است زیرا در غیر این صورت دعوت انبیا کاری لغو و بیهوده تلقّی می شود.

مفاهیمی هم چون تعهد و مسئولیت، ابتلا و آزمایش، شکر و ناسپاسی، هدایت و ضلالت و ... که در تعالیم دینی وجود دارند، بدون فرض اختیار کاملا مفهوم خود را از دست می دهند. اهل تصوف و عرفان با دیدگاه جبری خویش در افعال انسان، ناچارند گناه بندگان را نیز به خدا نسبت دهند. با این دیدگاه، عدل الهی نیز زیر سؤال می رود، زیرا زمانی که خداوند بندگان را به گناه مجبور کند و سپس به خاطر گناهان اجباری بندگان، آنان را مجازات کند باید گفت که خداوند ظالم است (نعوذ بالله). خداوند متعال در قرآن کریم فاعل شر و گناهان را خود انسان نام می برند، هر چند انسان با نیرو و قدرت الهی گناهان را مرتکب می شود امّا فاعل گناهان، انسان است. برای نمونه:

ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى النَّاسِ (1) فساد، در خشکی و دریا بخاطر کارهایی که مردم انجام داده اند آشکار شده است.

وَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً قَالُواْ وَجَدْنَا عَلَيْها ءَابَاءَنَا وَ اللهُ أَمَرَنَا بِهَا قُلْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ (2) و هنگامی که کار زشتی انجام می دهند می گویند: پدران خود را بر این عمل یافتیم و خداوند ما را به آن دستور داده است! بگو: خداوند (هرگز) به کار زشت فرمان نمی دهد! آیا چیزی به خدا نسبت می دهید که نمی دانید؟

بنابراین کسانی که به جبر عقیده دارند خواسته یا ناخواسته، عدالت خدا را انکار می کنند در حالی که خداوند متعال از این نسبت های ناروا پاک و منزه است. عرفا و متصوفه برای فرار از این ایراد بزرگ به آنان، تفسیری جالبی از جهنم و عذاب را ارایه می دهند. آنان می گویند عذاب که به معنای زجر و رنج است از «عَذب» به معنای «گوارا و شیرین» گرفته شده و سپس می گویند همان گونه که بهشت برای بهشتیان کمال است جهنم هم برای اصحاب آن کمال است. و می گویند: همان گونه که بهشتیان در بهشت در لذت و نعمت به سر می برند، جهنمیان هم که تا ابد در آن هستند در دل آتش در لذت و آرامش به سر می برند! برای این که نگارنده این مجموعه متهم نشود بعد از توضیحی عین سخنان عرفا و متصوفه را خواهیم آورد.


1) روم، 41.

2) اعراف، 28.

دکتر محسن جهانگیری در کتاب «محی الدین ابن عربی چهره برجسته عرفان اسلامی» می نویسد:

مخالفان ابن عربی باز بر وی اعتراض داشتند که وی همه عاصیان و گناهکاران حتى ملحدان کمتر و کافران را بالأخره ناجی و رستگار دانسته و به انقطاع عذاب به معنای درد حتی از کفار قایل شده و گفته است که کفار هم اگر چه در آتش دوزخ مخلّدند و هرگز از آن بیرون نمی آیند، ولی پس از مدتی آنان را به آتش عادتی و الفتی پیدا می شود و در نتیجه دوران عذاب به معنای درد و شکنجه پایان می پذیرد و زمان نعمت و سعادت فرا می رسد و عذاب گوارا می گردد و در این حالت عذاب را به واسطه عذوبت طعمش عذاب می نامند که عذاب در اصل از عذب گرفته شده است... .

این انتقاد (به ابن عربی) وارد است که او به انقطاع عذاب به معنای درد از جمیع عاصیان از جمله کفار قایل بوده و این قول مخالف اجماع اهل اسلام است که جمیع مسلمانان اعم از شیعیان و اهل تسنن اتفاق کلمه دارند، همان طور که اهل بهشت در بهشت مخلد می باشند، کفار نیز برای همی شه در جهنم باقی می مانند و درد و شکنجه می بینندو اما ابن عربی، چنان که گفته شد، با این که در ظاهر با این اجماع مخالفتی نکرده، که او هم به ظاهر به خلود کفار در آتش دوزخ قایل شده و عذابشان را دایمی دانسته است، اما در واقع خرق اجماع کرده است، زیرا این عقیده هولناک و در عین حال غریب و نو ظهور را اظهار کرده است که کفار پس از مدتی که در آتش جهنم ماندند آنان را به آتش عادتی و الفتی پیدا می شود و در نتیجه آتش برایشان شیرین و گوارا می گردد و عذاب، عذب می شود، همان طور که برای ابراهیم برد و سلامت گردید که رحمت خداوند بر غضبش سابق است.

ملاحظه شد که او بسیار زیرکانه عذاب را از معنای اصطلاحیش که درد و شکنجه است خارج کرد و برای آن معنای غیر اصطلاحی قایل شد و به این وسیله هم با ظاهر اقوال مسلمانان به خلود کفار در آتش و عذاب الهی آشکارا از خود مخالفتی نشان نداد و هم عقیده خود را که با مقصود اهل اسلام از خلود کفار در عذاب مخالف است، به گونه ای موافق با آنان نمایاند، به این صورت که قایل شد در دوزخ در خصوص همه عاصیان از جمله کافران، هم عذاب به معنای درد و شکنجه متحقق است و هم عذاب به معنای عذب و گوارا که گفت گناهکاران مدتی از آتش رنج می برند و درد و شکنجه می بینند، اما این درد و شکنجه دایمی نیست و پایان کار همه عاصیان در همان آتش جهنم نعمت و خوشی خواهد بود. (1)


1) محی الدین ابن عربی، چهره برجسته عرفان اسلامی، از ص 562 تا ص 564.

ابن عربی در کتاب فصوص الحکم در فص یونسیه می نویسد:

و أما اهل النار فما لهم الى النعيم، و لكن في النار إذ لابدّ لصورة النار بعد انتهاء مدّة العقاب أن تكون برداً و سلاماً على من فيها و هذا نعيمهم.

اما اهل نار مآلشان (عاقبتشان) به نعیم است لکن در نار، زیرا صورت نار بعد از انتهای مدت عقاب ناچار است بر هر کس که در آن است برد و سلام شود و این نعیمشان است. (1)

ملاصدرا در کتاب اسفار اربعه نقل می کند:

فهم يتلذذون بما هم فيه من نار و زمهرير و ما فيها من لدغ الحيّات و العقارب كما يلتذّ أهل الجنّة بالظلال و النور و ولثم الحسان من الحور.

جهنمیان در جهنم از آتش و زمهریر و نیش مارها و عقرب ها لذّت می برند همان گونه که اهل بهشت از سایه ها و نور و همسران بهشتی لذت می برند!

مولوی با گونه ای دیگر شادی و خوشی جهنمیان را بیان می کند، وی در کتاب «فیه ما فیه» می نویسد:

اهل دوزخ در دوزخ خوشتر باشند که در دنیا، زیرا در دوزخ از حق با خبر باشند و در دنیا بی خبرند از حق و چیزی از خبر حق شیرین تر نباشد پس این که دنیا را آرزو می برند از برای آن است که عملی کنند تا از مظهر لطف با خبر شوند نه آن که دنیا از دوزخ خوشتر است. (2)

همان گونه که جناب دکتر محسن جهانگیری بیان نمود، این عقیده عرفا و متصوفه مغایر با تعالیم انبیای الهی و اجماع مسلمین است. خداوند متعال در قرآن کریم در آیات فراوانی به گروههایی وعده عذاب دایمی داده و آنان را مشمول لعن خود در دنیا و آخرت ساخته است، که برای نمونه به چند آیه اشاره می شود:

إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي عَذَابِ جَهَنَّمَ خَالِدُونَ * لَا يُفترَّ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ * وَ مَا ظَلَمْنَاهُمْ وَ لَاكِن كَانُوا هُمُ الظَّالِمِينَ * وَ نَادَوْا يَا مَالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَبُّكَ قَالَ إِنَّكُمُ مَّكِثُونَ (3) ولی مجرمان در عذاب دوزخ جاودانه می مانند. هرگز عذاب آنان تخفیف نمی یابد، و در آن جا از همه چیز مأیوسند. ما به آن ها ستم نکردیم، آنان خود ستمکار بودند! آن ها فریاد می کشند: ای مالک دوزخ! (ای کاش) پروردگارت ما را بمیراند (تا آسوده شویم! می گوید: شما در این جا ماندنی هستید!


1) ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص 430.

2) فیه ما فیه، فصل شصت و دوم، ص 463.

3) زخرف، 74 تا 77.

129

وَ مَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَلِدًا فِيهَا وَ لَهُ عَذَابٌ مُّهِينٌ (1) و آن کس که نافرمانی خدا و پیامبرش را کند و از مرزهای او تجاوز نماید، او را در آتشی وارد می کند که جاودانه در آن خواهد ماند و برای او مجازات خوارکننده ای است.

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بَايَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نَارًا كَلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيرْهَا لِيَذُوقُواْ الْعَذَابَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَزِيزًا حَكِيمًا (2) کسانی که به آیات ما کافر شدند، بزودی آن ها را در آتشی وارد می کنیم که هر گاه پوست های تنشان (در آن) بریان گردد (و بسوزد)، پوست های دیگری به جای آن قرار می دهیم، تا کیفر (الهی) را بچشند، خداوند، توانا و حکیم است (و روی حساب، کیفر می دهد).

كَيْفَ يَهْدِى اللَّهُ قَوْمًا كَفَرُوا بَعْدَ إِيمَانِهِمْ وَ شَهدُواْ أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جَاءَهُمُ الْبَيِّنَاتُ و الله لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ * أَوْلَئكَ جَزَاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللَّهِ وَ الْمَلَئكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ *دخَالِدِينَ فِيهَا لا يخُفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَ لا هُمْ يُنظَرُون (3) چگونه خداوند جمعیّتی را هدایت می کند که بعد از ایمان و گواهی به حقّانیّت رسول و آمدن نشانه های روشن برای آن ها، کافر شدند؟ و خدا، جمعیّت ستمکاران را هدایت نخواهد کرد! * کیفر آن ها، این است که لعن (و طرد) خداوند و فرشتگان و مردم همگی بر آن هاست * همواره در این لعن (و طرد و نفرین) می مانند مجازاتشان تخفیف نمی یابد و به آن ها مهلت داده نمی شود.

وَ مَن يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَلِدًا فِيهَا وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِيمًا (4) و هر کس، فرد با ایمانی را از روی عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است در حالی که جاودانه در آن می ماند و خداوند بر او غضب می کند و او را از رحمتش دور می سازد و عذاب عظیمی برای او آماده ساخته است.


1) نساء، 14.

2) نساء، 56.

3) آل عمران، 86 تا 88.

4) نساء، 93.

آن چه که سبب شده عرفا و متصوفه به چنین دیدگاه های باطلی گرایش یابند، عدم معرفت کتب اور صحیح نسبت به مسئله توحید و خداشناسی است. فلسفه و عرفان که جز علوم بشری است نمی تواند یک مستمسک قابل اطمینان و اعتماد در جهت شناخت خداوند و مباحث توحیدی باشد. باید دامان مفسران حقیقی قرآن کریم یعنی خاندان طهارت علیهم السلام را گرفت زیرا معارف پاک و ناب الهی از سر چشمه های گوارای آنان دایم در جریان است.

امام باقر علیه السلام می فرماید:

أَمَا إِنَّهُ لَيْسَ عِنْدَ أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ حَقٌّ وَ لَا صَوَابٌ إلَّا شَيْءٌ أَخَذُوهُ منَّا أَهل البَيت. (1) نزد هیچ کس از مردم ایده صحیحی وجود ندارد مگر آن که از ما اهل بیت علیهم السلام گرفته باشد.

امام به حق صادق علیه السلام می فرماید:

كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْرِفُنَا وَ هُوَ مُسْتَمْسِكَ بِعُرْوَة غَيْرنَا. (2) دروغ می گوید کسی که ادّعای شناخت ما را می کند ولی در عین حال به سراغ دیگران می رود.


1) بحار الأنوار، ج 26، ص 157.

2) وسائل الشيعه، ج 27، ص 129

پی نوشت ها

1- شرح شطحیات، ص 57.

2- نقل از كتاب تذكرة الأولياء عطار نیشابوری، قسمت بایزید بسطامی، هم چنین مراجعه شود به کتاب جستجو در تاریخ تصوف ایران، عبد الحسین زرین کوب، ص118.

3- الإثنى عشريه، ترجمه عباس جلالی، ص 250.

4- عرفان نظری، تحقیقی در سیر تکاملی و اصول و مسائل تصوف، ص 40.

5- آشنایی با مجموعه عرفان اسلامی، علی امینی نژاد، ص435 .

6- همان، ص 436.

7- شیخ محمود شبستری.

8- جلد دوم تذكرة الأولياء، ص187.

9- از اسرار التوحید چاپ تهران، ص 239.

10- مطالب فوق نقل از کتاب عارف و صوفی چه می گوید از ص94 تا 97.

11- شرح گلشن راز، ص 378 و 379.

12- تاریخ صفویه، ص31.

13- محی الدین ابن عربی، چهره برجسته عرفان اسلامی، ص523 و 524.

14- همان، ص 482.

15- همان، ص 491.

16- همان، ص 553 و 554.

17- همان، ص 561 و 562.

18- روح مجرد، ص 194.

19- عارف و صوفی چه می گویند؟، ص 113.

20- احمد صدر حاج سید جوادی و دیگران، دایرة المعارف تشیع، ج 2، ص 280، نقل از ملا محسن فیض کاشانی، کلمات مكنونه، ص38.

21- این حدیث بیسند و مخدوش است.

22- دائرة المعارف تشیع، ج 2، ص 280.

23- دايرة المعارف تشیع، به نقل از کلمات المكنونه، ص37.

24- أشعة اللمعات جامى.

25- لمعات عراقی، ص371.

26- کلمات مكنونه ص41.

27- نقد النصوص، جامی، ص67.

28- شرح رباعیات، جامی، ص261.

29- جامع الأسرار، ص 192.

30- عرفان نظری، ص326.

31- تعلیق آشتیانی بر رسائل قیصری، ص113 و 114.

32- مثنوی، دفتر اول.

33- فتوحات مکیه، جزء چهارم باب، 411، ص19؛ اسفار اربعه ج 6، ص 12 تا 57؛ حسن حسن زاده آملی. وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص61.

34- دايرة المعارف تشیع، ج 5، ص298، به نقل از فصوص الحکم، ص98.

35- همان به نقل از فصوص الحکم، ص 106.

36- همان، به نقل از فتوحات مکیه، ج 1، ص 42.

37- همان، به نقل از فتوحات مکیه، ج 3، ص68.

38- دیوان گلشن راز، ص 65.

39- كهف، 29.

40- روم، 41.

41- اعراف، 28.

42- محی الدین ابن عربی، چهره برجسته عرفان اسلامی، از ص 562 تا ص 564.

43- ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص 430.

44- فیه ما فیه، فصل شصت و دوم، ص 463.

45- زخرف، 74 تا 77.

46- نساء، 14.

47- نساء، 56.

48- آل عمران، 86 تا 88.

49- نساء، 93.

50- بحار الأنوار، ج 26، ص 157.

51- وسائل الشيعه، ج 27، ص 129.

منابع و مآخذ:

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

علامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404 ه ق.

•

شیخ حر عاملی، وسائل الشيعة، 29 جلد مؤسسه آل البيت علیهم السلام قم، 1409 ه ق.

•

شیخ حرّ عاملی، رسالة الاثنى عشرية في الرد على الصوفية، ترجمه عباس جلالی، انتشارات انصاریان، چاپ دوم.

•

حسن زاده آملی، حسن ممّدالهمم در شرح فصوص الحکم، تهران، وزارت و ارشاد اسلامی، چاپ اول.

•

شبستری، محمود گلشن راز انتشارات سیرنگ، تهران 1369 ش.

•

لاهیجی، محمد شرح گلشن راز، انتشارات زوّار، چاپ دوم، 1374ش.

•

ابن عربی، محی الدین فصوص الحکم، تصحیح ابو العلاء عفیفی، بیروت، 1365ق.

•

گنابادی، سلطان محمد، تفسیر بیان السعادة في مقامات العباده، بيروت، موسسة الاعلمي 1989م.

یک افسانه، صد بهانه: در رد سلاسل صوفیه نعمت الهی گنابادی: حجت الاسلام عبدالله قمی

اشاره

•

سلسله اقطاب صوفیه

•

مشروعیت صوفیه در سایه این سلسله

•

شرح حال اقطاب و نقد آنان

•

بی اساسی خرقه پوشی و بدعت بودن آن

•

توجّه خاص غزالی به شیطان

•

دشمنی حسن بصری با اهل بیت علیهم السلام

درآمد

نویسنده در این مقاله بر اساس مدارک وحیانی و تاریخی ثابت نموده است که سلسله ای که صوفیان به آن دل خوشند و از آن بسیار دم می زنند بی اساس بوده و اقطاب آنان به هیچ وجه متصل به ائمّه اطهار علیهم السلام نبوده اند و بزرگان و بنیانگذران تصوف جملگی سنی بوده و برخی از آنان چون حسن بصری ناصبی بوده اند و در این میان به بعضی از عقاید صوفیانه چون احترام به شیطان نیز اشاره شده است.

كليد واژه ها:

صوفيه، خرقیه، سلاسل، معروف کرخی، حسن بصری، غزالی، اقطاب صونيه

مقدمه اول: سلاسل و اقطاب صوفیه

در صوفیه رساندن نسبت طریقت به امام معصوم علیه السلام بسیار مهم و حیاتی است و لذا برای تحقّق این امر تلاش فراوانی کرده اند تا شاید بتوانند سلسله به هم پیوسته و منسجمی تشکیل دهند که یک سر آن به قطب فعلی گره خورده باشد و سر دیگر آن به آخرین قطب، که به زعم صوفیه، باید شاگرد امام معصوم علیه السلام باشد، گره بخورد و در این میان حتی فقدان یک حلقه از این زنجیر به هم تنیده، بخشودنی نیست. چنان که معتقدند «اگر کسی اجازه اش و به اصطلاح يداً بيد به امام برسد رهبری و ارشاد او شرعی و قانونی است و الّا رشته اش قطع شده است» (1)از این بیان به خوبی می توان فهمید که صوفیه برای تشکیل یک سلسله محكم و به ظاهر قانونی و مطابق با واقعیت های تاریخی، هر تدبیری را مجاز می داند و برای تحریص و تشویق مریدان خود آن ها را به تکاپو می اندازد آن گونه که صفی علی شاه می گوید:

«مرید طریقت باید از عهده اثبات سلسله برآید که یدا بید می رسد تا به امام» (2)بدیهی که این باید، خود می تواند زمینه ساز یک جنبش و حرکت برای مخاطبان او در اثبات سلسله متصل به امام معصوم علیه السلام گردد تا جایی که تمام عُدّه و عِدّه خود را تجهیز برای اثبات این امر کنند، زیرا که مشروعیت اقطاب فعلی و هم چنین قطب های گذشته به اثبات همین امر موکول است و آن گونه که نورعلی تابنده گفته: اگر این سلسله را نتواند ثابت نماید، رشته اش پریده است. اقطاب صوفیه به همین میزان هم راضی نگشته اند و پا را فراتر از این محدوده گزارده اند تا جایی که می گویند: «مجازین در زمان غیبت باید دارای اجازه مسلسل باشند که به امام معصوم علیه السلام می رسد» (3)یعنی علاوه بر این که اقطاب صوفیه به طور مسلسل به امام معصوم علیه السلام باید برسند، مجازین نیز باید همین شرط را دارا باشند.


1) فصلنامه عرفان ایران، شماره 7 ص 18 (به نقل از نورعلی تابنده قطب فعلیه گنابادیه).

2) مقدمه دیوان صفی علی شاه، ص16.

3) شیخ هبة الله حمزه ای، کتاب باب ولایت، ص291.

از آنچه گفته شد می توان زیرکی صوفیه را در محکم کردن بنیان فکری تصوف، دریافت. که می خواهند گفته های خود و هم چنین کردار و اعتقاداتشان را مستند به امام معصوم علیه السلام نمایند.

از این رو توجّه به چند نکته الزامی است:

الف: اصل این سلسله ها تا چه حدّی مطابق مستندات تاریخی و رجالی است که این رساله موجز در صدد بیان این موضوع می باشد.

ب: اگر این سلسله بریده شود و پیوستگی ادعایی آن از هم گسسته گردد ضربه ای سنگین بر اعتقادات صوفیه وارد می آید. چه این که مشروعیت آن ها به همین امر وابسته است.

ج: هدف از طرح این سلسله و تلاش برای اثبات آن، انحراف افکار عمومی و مشروع جلوه دادن هوس رانی های سران صوفیه است.

د: آیا می توان از تمام معایب و بدعت های صوفیه بنا بر فرض صحت این شجره نامه، اغماض کرد، یا این که نقد بدعت های آن ها حتی اگر سلسله ادّعایی شان صحیح باشد یک امر معقول و شایسته ای است؟ که این رساله به طور مختصر، در حدّ استعداد نویسنده اش بخشی از معایب و اباطیل و دروغ های صوفیه را با دلایل تاریخی اثبات می کند.

ه- صوفيه تلاش فراوانی کرده اند تا اقطاب خود را شیعه جلوه دهند امّا رجوع به آثار تاریخی ثابت می کند که آنان سنّی بوده اند.

مقدّمه دوم: شجره نامه فرقه گنابادی از معروف تا نعمت الله

شجره خرقه نعمت اللهی گنابادی که از خرقه های معروف تصوف است، بنابر آن چه از معصوم علی شاه (1)به دست آمده به شرح زیر می باشد: (2)

1- معروف کرخی، 2- سری سقطی 3- جنید بغدادی، 4- ابوعلی رودباری، 5- شیخ ابو عثمان مغربی، 6- ابوالقاسم گورگانی (گرگانی)، 7-ابوبکر نساج طوسی، 8- احمد غزالی، 9- ابوافضل بغدادی، 10- ابوالبرکات، 11- ابوسعید اندیسی، 12- ابومرین مغربی، 13- ابوالفتوح سعید صعیدی، 14- نجم الدین کمان کوفی، 15- صالح بربری، 16- عبدالله یافعی، 17- نعمت الله ولی...، .(3). (4)


1) پیشوای طریقت نعمت اللهیه در ایران و مرید علیرضا کنی بود. وی به امر پیر خود از هندوستان به ایران آمد.

2) خیراتیه، ج 1، ص 74، نوشته محمد علی بن وحید بهبهانی، متوفای 1216 ه- ق.

3) همان، ص 74.

4) البته در آن سند نام عبدالله یافعی برده نشده است.

برخی شاه نعمت الله را شاگرد عبدالله یافعی دانسته و عبدالله را شاگرد شیخ صالح بربری ذکر کرده اند، در مورد جنید بغدادی نیز اختلاف است برخی او را شاگرد سری دانسته و برخی شاگرد محمد علی قصاب.

نکته قابل تامّل این است که اگر سلسله اقطاب صوفیه یداً به ید به امام معصوم علیه السلام می رسد چگونه در اتصال این افراد و ارتباط آن ها با یک دیگر تا این اندازه اختلاف نظر وجود دارد، به عبارت دیگر این سلسله و شجره آن گونه باشد که صوفیه ادّعا می کنند- یقینا- سند مکتوب آن نیز عالم را پر می کرد و دست به دست به اقطاب فعلی می رسید و جای هیچ شبه های را باقی نمی گذارد. بنابراین نفس این اختلاف خود موجب تردید در سلاسل است. (در این رساله با این گونه اختلافات بیشتر آشنا می شویم.)

یک نکته بسیار مهم:

مهدی عمادی (1)می گوید: (2)بر خلاف این که از سیصد سال پیش عده ای کوشیده اند (3)نسبت خرقه نعمت اللهیه را به علی بن موسی الرضا علیه السلام رسانده و از نقل ادامه تا به حسن بصری خودداری کرده اند، در صورتی که مشایخ خرقه آن ها به واسطه آن دشمن سرسخت علی بن ابی طالب علیه السلام به آن ذات مقدس می رسند چنان چه شاه نعمت الله خود درباره خرقه اش می سراید:

پیر بصری و حسن باشد *** شیخ شیخان انجمن باشد (4)

و نیز شاه نعمت الله حسن بصری را راهنمای آشیان ملکوت و شاهباز فضای جبروت می داند. (5)عمادی در ادامه چنین می نویسد: (6)و با این که سه تن از مشاهیر روسای خرقه گنابادی ملاعلی، سلطان حسین، و علی تابنده از نقل روند انتساب خرقه، تا حسن بصری خودداری کرده اند در عصر آخرین رییس خرقه، آقای دکتر نورعلی تابنده که فصلنامه عرفان ایران با مقاله او آغاز می شود آقای سید مصطفی آزمایش (7)در مقاله ای انتساب خرقه گنابادی را به حسن بصری می رساند و برای این ادعا مدارک و اسناد ارایه می دهد و هم چنین آقای شهرام پازوکی یکی دیگر از اتباع گنابادی تحت عنوان خرقه، بحثی داشته نسبت به معروف کرخی چنین اشاره می کند.

معروف پوشیده است خرقه را از داوود طایی و اخذ کرده است این طریقه را از او و او از حبیب عجمی و او از حسن بصری و او از حضرت امیرالمؤمنین. (8)


1) از نویسندگان محترم کتاب های نقد صوفیه می باشند.

2) حسن بصری چهرهی جنجالی تصوف، ص365.

3) ملا علی گنابادی، الصالحیه، ص 374؛ سلطان حسین تابنده در نابغه علم و عرفان، ص 59؛ علی تابنده در خورشید تابنده، ص43.

4) دیوان شاه نعمت الله ولی به نقل از کتاب حسن بصری، ص 356.

5) رساله شاه نعمت الله ولی، ج 1، ص 174؛ در کوی، صوفیان، ص 350.

6) حسن بصری، ص 356.

7) عرفان ایران، شماره 8، ص 140).

8) همان، ص 69.

چند نکته از این بیانات آقای مهدی عمادی مورد توجّه ماست:

الف: اگر معروف کرخی شاگرد داوود طایی بوده، پس ادّعای صوفیه بر شاگردی و خرقه پوشی او از امام رضا علیه السلام، یک افسانه است که در بخش معروف کرخی گفته خواهد شد.

ب: سلسله گنابادی اگر آن گونه که پازوکی و آزمایش به آن اعتراف کرده اند به حسن بصری منتهی گردد، هیچ جای دفاع از این سلسله برای اهل تصوف باقی نمی ماند زیرا دشمنی حسن بصری با اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله جای هیچ شکی را باقی نگذارده و بی تردید باید به ناصبی بودن او اعتراف کرد لذا اقطاب صوفیه از ردیف شیعه خارج می شوند.

در ناصبی بودن حسن بصری

در جریان جنگ صفین که به صلح و حکمیت میان حضرت امیر علیه السلام و معاويه لعنة الله عليه انجامید، چهره کفر پیشه و ناصب اندیشه حسن بصری، امیرالمؤمنین علیه السلام را این گونه خطاب کرد:

اگر حق با توست پس چرا حکمیت را می پذیری؟ ای بی پدر: چرا یک قدم پیش نمی روی. (1)

این عبارات حسن بصری نشان می دهد که او اصلاً به حضرت مولانا علی علیه السلام کوچک ترین اعتقادی نداشته است، مضافا به این که کلمه قبیح «ای بی پدر» متضمن بدترین و زشت رین نسبت ممکن به یک شخص است که حتی از دشمنان سرسخت مولا نیز چنین جسارتی دیده نشده است.

البته ما در بخش تفکّرات نعمت الله ولی بیشتر به حسن بصری می پردازیم و خوانندگان گرامی را به کتاب مفید و محقّقانه حسن بصری نوشته آقای مهدی عمادی ارجاع می دهیم.


1) عقايد الفريد، ج 2، ص 235؛ کامل المبرد، ج 3، ص 216؛ حسن بصری، امام وجیه الدین کشمیری، ص 200.

اقطاب و تاریخچه و احوال و نقد آن ها

معروف کرخی

اشاره

از معروف ترین چهره های سلاسل صوفیه است. به گونه ای که بسیاری از فرق صوفیه نسبت خود را به معروف کرخی می رسانند و از او به امام رضا علیه السلام منسوب می گردند. مشروعیت سلسله صوفیه به اثبات معروف کرخی، عمیقا وابسته است، لذا سران صوفیه برای اثبات چنین شخصیتی تلاش گسترده ای کرده و می کنند و مخالفان نیز برای در هم فرو ریختن زنجیره سلسله صوفیه در انکار معروف با مستندات تاریخی، تلاش ها کرده و می کنند. ما نیز در این رساله به اختصار به همین موضوع می پردازیم:

نام و نسب و مولد معروف کرخی

جامی در نفحات الانس ص 39 و 38 می گوید:

معروف قدس سره از طبقه اولی است و از قدمای مشایخ است. استاد سری سقطی و غیر اوست. کنیت او ابو محفوظ، نام پدرش فیروز و برخی گفته اند معروف بن علی کرخی، پدر وی مولی بوده و دربان امام علی بن موسی الرضا- رضی الله عنهما- بوده است و گویند که بر دست وی مسلمان شده بود روزی بار داده خلق را ازدحام کردند از پای درآمد معروف در سنه 200 (ه.ق) از دنیا رفت.(1)

اشکالات وارد بر معروف کرخی
الف: اصل شخصیت معروف کرخی

آن چه که از اسناد تاریخی و کتب محققین به دست می آید، افسانه بودن شخصیت معروف را به سر حدّ یقین می رساند و این درست همان کابوس وحشتناکی است که سلسله صوفیه را مشوش می کند و سران و اقطاب آن ها را سردرگم می نماید. سعی بلیغ صوفیه بر این بوده است تا با تراشیدن حتی شخصیت های جعلی هم که شده سلسله خود را منظم کنند و نیز آن را به امام معصوم علیه السلام برساند، امّا با کنکاشی دقیق در سیر تاریخی کتب محقّقین، دروغ بودن معروف بیش از پیش آشکار می شود. سید تقی واحدی (صالح علی شاه) که خود سالیانی زیر پرچم سلسله ساختگی معروف کرخی بانگ انالحق می زده بعد از این که نور هدایت بر قلب او تابید در مورد اصل وجود معروف کرخی چنین می نویسد:

در هیچ کدام از منابع اصیل اسلامی غیر صوفی یا اسلامی شیعی با چنین افسانه ای (وجود معروف کرخی) برخورد نمی کنیم. (2)


1) خیراتیه، ج 1، ص 80، محمّد علی بن علامه بهبهانی.

2) در کوی صوفیان، ص332.

و نیز می گوید: «نخستین بار ابو عبدالرحمن سلمی نیشابوری متوفای 412ه. ق بدون ارایه مدرکی کمتر چنین ادّعایی را کرده است». (1)یعنی ادّعای وجود معروف کرخی. نویسنده مذکور در جایی از کتاب خود ابوعبدالرحمن سلمی را به باد انتقاد می گیرد و با استناد به مدارک تاریخی او را یک جاعل و کاذب می خواند. او می گوید: ابوعبدالرحمن به نقل مطالب بی اساس و وضع حدیث معروف و مشهور بوده است به نحوی که نورالدین شريبه محقق طبقات الصوفیه در مورد او می گوید:

كان ابو عبدالرحمن سلمى غير ثقه و كان يضع للصوفيه الاحاديث. (2)

(سلمی) مورد اعتماد نیست زیرا که به نفع صوفیه احادیثی جعل می کرده است.

ب: ضد و نقیض ها در مورد معروف کرخی

بنا بر فرض این که شخصیت معروف کرخی جعلی و ساختگی نباشد گفته ها در مورد او آن چنان ضد و نقیض است که حل کردن آن ها ممکن نیست، یعنی اشخاصی که سعی کرده اند معروف تراشی کنند از آن جا که هیچ گونه سند معتبر تاریخی در دست نداشته اند در گفت های آشفته ای افتاده اند که جمع کردن بین آن ها به توجیهات ناهنجاری نیاز دارد. صالح علی شاه (سید تقی واحدی) در این خصوص می گوید: (3)

صوفیه می گویند که معروف کرخی هیچ گاه از بغداد خارج نشده است و در سال 200 یا 201 ه.ق در همان جا در گذشته است و نیز می دانیم که امام رضا علیه السلام هیچ گاه به بغداد مسافرت نکرده و تا سال 200 (سال وفات معروف کرخی) در مدینه ساکن بوده است و حتی زمانی که به ایران آمدند از مسیر بغداد حرکت نکرده است بلکه از مدینه به کوفه و از کوفه به بصره و از بصره به مرو آمده اند. پس چگونه معروف کرخی به دست امام رضا علیه السلام مسلمان شده در حالی که معروف از بغداد خارج شده و نه امام رضا علیه السلام به بغداد رفته اند. (4)

دربانی معروف کرخی برای حضرت رضا علیه السلام نیز تحت الشعاع این بخث واقع می شود علامه محمّد علی بن وحید بهبهانی در این رابطه می گوید:

دربانی معروف دروغ است زیرا اگر راست می بود شیعیان او را در کتب رجال و تواریخ خود ثبت می کردند. (5)

آیا معروف کرخی با آن چه که در تاریخ نقل شده و ما گوشه ای از آن را تقدیم کردیم، می تواند بنا بر فرض صخت اصل وجودش به دست امام رضا علیه السلام اسلام آورده باشد و دربان آن حضرت هم بوده باشد به نظر می رسد که اسلام آوردن معروف و دربانی اش هم چون شخصیت افسانه ایش یک خیال خشک که بر خاطر صوفیان نقش بسته بیش نیست.


1) در کوی، صوفیان، ص 332.

2) در کوی، صوفیان، ص 335.

3) (معروف کرخی) دو یا سه سال قبل از شهادت امام رضا علیه السلام در بغداد فوت شد، ص 42، خورشید تابنده.

4) در کوی صوفیان، ص 334، با اندکی تصرّف.

5) خیراتیه، ج 2، ص 2381؛ تذكرة الاوليا، ج 1، ص 273؛ به نقل از خیراتیه، ج 2، ص238.

ج: مذهب معروف کرخی

هر چند با نفی اصل شخصیت معروف دیگر نوبت به طرح مذهب او نمی رسد لکن تنها می خواهیم با این فرض که معروف یک واقعیت خارجی است مذهب او را از آن چه صوفیان گفته اند اجمالاً بررسی کنیم. عطار می گوید:

چون (معروف) وفات کرد جهودان و ترسایان و مومنان هر سه طائفه در وی دعوی کردند که از ماست و جنازه او را بر می گیریم. (1)

مولف کتاب خیراتیه می گوید:

در دعوی مذکور شهادتی هست بر آن که معروف مجهول به اقتضای، «الصوفي لامذهب له» عمل می کرده که کفّار و مسلمین او را از خود می شمرده اند. (2)

گفته عطار اگر مطابق با واقعیت تاریخ باشد بیانگر نفاق معروف کرخی است زیرا شخصی که کفار و مسلمین با آن همه اختلاف در عقاید ادّعای هم کیشی او را دارند نمی توانسته یک شخصیت ثابت مذهبی داشته باشد. سید تقی واحدی (صالح علی شاه) می گوید:

معروف بن فیروزان کرخی رئیس المشايخ صوفیه بدون داشتن عذر شرعی روزه خود را شکسته است. (3)

چگونه معروف می توانسته وصی معنوی و جانشین ملکوتی امام رضا علیه السلام باشد امّا در عین حال بگونه ای رفتار کرده باشد که کفّار و مسلمین مرید او باشند و یا این که بدون داشتن عذری روزه اش را شکسته باشد. آیا چنین شخصی صلاحیت جانشینی حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام را دارد؟!!

د: داستان خرقه گیری معروف از امام رضا علیه السلام

اهمیت سلاسل صوفیه و اثبات اتصال آن به امام معصوم علیه السلام در امر خرقه پوشی از ناحیه آن امام هویدا می شود به عبارت دیگر تمام تلاش صوفیه برای اثبات یک سلسله متصل به معصوم برای این است که خرقه خود را دست به دست به امامی از ائمّه اهل بیت علیهم السلام برسانند و همین موضوع صوفیه را بر آن داشت تا شخصیتی ساختگی به نام معروف کرخی به بازار تصوف عرضه کنند و این گونه ادّعای خرقه پوشی از ناحیه حضرت رضا علیه السلام هم برای او نمایند. هرچند در گفته های گذشته ما که از کتب محقّقین نقل کردیم دروغ بودن شخصیت معروف معلوم گردید لکن خرقه پوشی او از ناحیه حضرت رضا علیه السلام نیاز به یک بررسی مستقلی دارد تا بنا بر فرض وجود شخصیتی به نام معروف موضوع خرقه پوشیاش نیز در بوته نقد بیاید و کذب آن هم بر ملا شود.


1) تذكرة الاوليا، ج 1، ص 273 به نقل از خیراتیه، ج 2، ص238.

2) خيراتيه، ج 2، ص238.

3) در کوی صوفیان، ص105؛ به نقل از دائرة المعارف شیعه، ج 4، ص 431.

صوفیه معتقدند که با وجود قطب فعلی خرقه به قطب بعدی داده نمی شود و برای انتقال این خرقه اگر لازم است که قطب اول فوت کند تا خرقه به قطب بعد از او، آن هم طبق وصیت قطب اول منتقل شود. یعنی در یک زمان تنها یک قطب بر روی زمین وجود دارد. کیوان قزوینی می گوید:

.... قطب باید منصوب از جانب خدا باشد به نصّ قطب سابق ثابت القطبية.... چنان که خلیفه پیغمبر که در هر زمان باید رییس مسلمانان باشد باید در هر زمان هم یک نفر قطب در روی زمین از جانب خدا باشد به نصب الهی نه به انتخاب مریدان و قطب غیر خلیفه است و مانند خلیفه تعدّد پذیر نیست. (1)

سوالی که در این جا مطرح است این است که اگر معروف کرخی در سال 200 ه-. ق آن گونه که جامی در نفحات الانس (2)و صالح علی شاه در کوی صوفیان (3)به آن اعتراف کرده اند فوت شده باشد چگونه می تواند خرقه خود را از علی بن موسی الرضا علیه السلام که در سال 202 به شهادت رسیده است گرفته باشد و این در حالی است که به اعتراف صوفیه همی شه قطب دوم توسط اولی مشخص و منصوب می گردد و در یک زمان دو قطب بر روی زمین جایز نیست، در این جا دو راه بیشتر متصور نیست، یا این که بگوییم معروف کرخی هیچ گاه خرقه از ناحیه امام رضا علیه السلام دریافت نکرده اند کما این که حق هم همین است، و یا این که (قانون یک قطب در یک زمان بر روی زمین) را نقض کنیم و بگوییم که معروف در زمان حیات خود خرقه قطبیت را از امام رضا علیه السلام دریافت کرده است که البته این ادّعا مستلزم دو نقض مهم ست.

الف: دو قطب در یک زمان بر روی زمین باشند.

ب: قطبیت امام رضا علیه السلام به معروف منتقل شده باشد و حضرت رضا علیه السلام از قطبیت خلع شده باشند!!... بدیهی است که هیچ یک از این امور نه مطابق ادّعای تصوف است و نه مقبول عقول سلیم است زیرا اگر قطبیت حضرت رضا علیه السلام سلب گردد مشروعیت ساختگی سلاسل اقطاب صوفیه در هاله ای از ابهام فرو خواهد رفت. با آن چه که در مورد معروف کرخی دانسته شد آیا انتساب سلسله صوفیه به امام رضا علیه السلام یک توهم بیش نیست؟ و یا این که چگونه، اقطاب صوفیه خود را آن گونه که ادّعا کرده اند (4)یداً بید به امام معصوم علیه السلام می رسانند؟ سند حقانیت و سر حلقه وصل سلاسل به امام هشتم علیه السلام در معروف کرخی خلاصه می شد و حال معروف کرخی هم آن گونه بود که گذشت. پس باید گفت: اولین حلقه اتصال اقطاب صوفیه به امام معصوم علیه السلام تنها یک ادّعای بی اساس بوده که مطابق با اسناد تاریخی نه تنها که نیست بلکه مخالف آن ها نیز می باشد.


1) راز گشا، ص398.

2) ص 39 و 38.

3) ص 334.

4) مقدمه دیوان صفی علی شاه، ص 16 و فصلنامه عرفان ایران شماره 7، ص18.

نکته ای دیگر و تناقضی دوباره

شاه نعمت الله ولی معروف را شاگرد داوود طایی می داند:

شیخ معروف را نکومیدان *** شرط داوود طائیش میدان (1)

و شهرام پازوکی نیز آن را تایید کرده است. (2)لذا شاگردی معروف برای حضرت رضا علیه السلام با آن چه گفتیم امری مورد تردید است و اصل این خرقه پوشی امری مبهم بلکه موهوم است.

سری سقطی (قطب دوم صوفیه بعد از معرف کرخی)

اشاره

از بزرگان اقطاب صوفیه است، که اجمالاً با او آشنا می شویم.

نام و مولد سری سقطی

استاد مطهری درباره اش می نویسد:

اهل بغداد است نمی دانیم اصلا کجایی است وی از دوستان و همراهان بشر حافی است سری شاگرد و مرید معروف کرخی و استاد و دایی جنید بغدادی است سری در سال 245 یا 250 در سن 98 سالگی در گذشته است. (3)

علّامه محمد علی بن وحید بهبهانی رحمه الله چنین می گوید: «سری بن مغلس سقطی نام اوست.» (4)

جامی هم می گوید: «کنیت او ابوالحسن است. استاد جنید و سایر بغدادی هاست از اقران حارث محاسبی و بشر حافی است و شاگرد شافعی و معروف کرخی است...» (5).

البته جامی سال وفات سری سقطی را (253 ه.ق) می داند (6)که با آن چه استاد مطهری نقل کرده تفاوت دارد. دکتر علی اصغر حلبی می گوید: «و چون در اوایل حال در بازار بغداد سقط فروشی (خرده فروشی) می کرده او را سقطی خوانده اند. وفات او (251 ه.ق) است.» (7)

یک نکته قابل تامّل: چرا در برخی از کتب معروف صوفیه سال تولد اقطاب را ذکر نکرده اند و تنها به ذکر سال وفات آن ها بسنده کرده اند. مثلا در نفخات الانس سال ولادت اقطاب را مانند معروف، سری سقطی، جنید بغدادی و... را ذکر نکرده و تنها با بیان سال وفات آن ها مطالب را جمع کرده است. به عنوان مثال، سال وفات سری سقطی (253 ه.ق) است یعنی پنجاه و سه سال بعد از وفات استادش معروف-کرخی متوفای 200 ه. ق از دنیا رفته اند، این سوال باقی است که سری سقطی در چه سالی و در چند سالگی به شاگردی معروف کرخی در آمده است؟


1) دیوان، ص 494 به بعد (به نقل از کتاب حسن بصری، نوشته مهدی عمادی، ص 365).

2) فصلنامه عرفان ایران (شماره 8، ص 69)

3) کلیات علوم اسلامی، عرفان اسلامی، ص118.

4) خیراتیه، ج 1، ص81.

5) خیراتیه، ج 1، ص 81؛ به نقل از نفحات الانس، ص53.

6) نفحات الانس، ص53.

7) مبانی عرفان و احوال عارفان، ص 259.

مذهب سری سقطی

جامی در نفحات الانس می گوید: «سری سقطی شاگرد شافعی و معروف کرخی است.» (1)از این که جامی، سری سقطی را شاگرد شافعی دانسته، مذهب او را باید در فروع شافعی دانست و این که در ادامه می گوید: «و شاگرد معروف کرخی است یعنی از نظر سلوک باطنی هم شاگرد معروف کرخی است و از او خرقه گرفته است». و البته این شبهه که اصلا شخصیت معروف کرخی ساختگی است پس چگونه سری سقطی شاگرد او بوده هم چنان بر جای خود باقی است!!!! و باز جامی در دیباچه نفحات الانس در بیان بدو ظهور تصوف چنین گفته است: «متفرّد شدند خواص اهل تسنن و جماعت به اسم تصوف و این نام مختص آن بزرگان شد پیش از سال دویستم از هجرت» (2)از این اعتراف جامی به سنی بودن اصل تصرف می توان پی برد که سری سقطی نیز از این قائده مستثنی نخواهد بود. با آن که که در تاریخ صریحا نام افرادی از بزرگان صوفیه جزو اهل تسنن خوانده شده اند و این اعتراف جامی که به نحو کلی همه صوفیه را سنی می داند چگونه می توان ادّعای خرقه پوشی آن ها را از طرف امام رضا علیه السلام نمود!!! مضافاً بر این که امروزه برخی تلاش می کنند تا عدّه ای از همین افراد معلوم الحال را شیعه معرّفی کنند که این موضوع با آن چه که بزرگان صوفیه بدان اعتراف کرده اند هیچ گونه هم خوانی و سنخیتی ندارد.

پاره ای از آداب سری سقطی

در بین صوفیه رفتارهای ناآشنایی به چشم می خورد که مریدان آن ها و یا خود آن ها در صدد توجیه و تاویل آن بر آمده اند و نه تنها آن عمل را از شائبه زشتی زدوده اند بلکه آن را فضیلتی نیز برای کننده اش عنوان کرده اند در این میان سری سقطی هم دست خالی و بی نصیب نمانده است. عطار می گوید: هر که او را سلام کردی روی ترش نمودی و سه گره در پیشانی و ابرو آوردی و سر این معنی کسی از او پرسید، گفت: پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده است که:

هر که سلام کند صد رحمت فرود آید. نود آن کسی را برد که ابرو گشاده تر و رو تازه تر باشد من روی ترش می کنم و گره در ابرو می اندازم تا آن نود رحمت برادر مرا بود. (3)

برای نقد این داستان آن گونه که عطار نیشابوری مطرح کرده است باید گفت:

• یا صوفیه یک جریان غیر اسلامی است که حق هم همین است در این صورت جای هیچ گونه بحث و نقدی باقی نمی ماند.

1) خیراتیه، ص 81.

2) خیراتیه، ج 1، ص 74؛ نفحات الانس، ص28.

3) تذكرة الاولياء، ج 1، ص 277.

• و یا این که صوفیه یک جریان اسلامی است که صد البته آن ها حرکت خود را یک جریان برخاسته از حقایق ناب شیعی می دانند - در این صورت باید برای نقد این گونه خلقیات به منابع اصیل اسلامی رجوع کنیم و نوع رفتار سری سقطی ها را با آن بسنجیم. لذا برای اینک صحت یا سقم نوع چنین رفتارهایی معلوم گردد به منابع زیر رجوع می نماییم:
ردّ آداب سری سقطی
الف: بر اساس آیات قرآن

قال الله تعالى:

فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللهِ لِنتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ... (1) قرآن برای تعریف از شخصیت عظیم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، نرم خویی او را نسبت به مسلمین مثال می زند، و این نرم خو بودن را به (رحمت الهی) مستند می نماید مفهوم این کلام الهی که فرمود: فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ این است که: اگر کسی نرم خو در برخورد با نوع خود نباشد از رحمت الهی دور است. یعنی در یک تقسیم عقلی چنین باید گفت: از دو حالت خارج نیست یا آن کسی که مورد رحمت الهی است فضیلت دارد و یا آن که از رحمت الهی بی بهره است. که البته قرآن فضیلت را برای افرادی ثابت می داند که از رحمت الهی بهره منداند و با نوع خود نرم خوی اند.

3- قال الله تعالى:

وَ إِذَا حُيِّيْتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا... (2) از دیدگاه قرآن اگر شخصی مورد تحیت که سلام کردن از بهترین تحیات است واقع شد در ابتد باید شایسته تر و نیکوتر از آن چه که به او تحیت گفتهاند برخورد کند فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها و در مرتبه دوم اگر موفق به چنین عملی نشد باید حداقل همانند آن تحیت را به صاحبش برگرداند و استفاده ظریف قرآن از کلمه ردّوها بیانگر این است که: تحیات همانند امانات الهی اند و باید به صاحبش (ردّ) شود. لذا قرآن نمی فرماید: «او قولوا لهم تحية»، بلكه امر می کند به رد همان تحیت (ردّوها) برخورد سری سقطی با مخاطبان و برادران دینی اش در نحوه ردّ سلام از میزان قرآن خارج است و در مقیاس کلام الهی نمی گنجد و برای توجیه آن باید محمل دیگری یافت.


1) آل عمران 159، ترجمه آیه: از رحمت خداست که تو ای پیامبر با مردم نرم خوئی و اگر به درشتی رفتار می کردی مردم از اطراف تو پراکنده می شوند.

2) نساء 86، ترجمه آیه: زمانی که تحیتی داده شدید آن را به نیکوترین وجه جواب دهید و یا این که به همان نحو جواب دهید.

ب: بر اساس احادیث

قال النبي صلی الله علیه و آله:

الإسْلامُ حُسْنُ الخُلْقِ (1) اسلام یعنی اخلاق نیکو.

قال النبي صلی الله علیه و آله:

اَلْخُلْقُ الْحَسَنُ نِصْفُ الدّینِ (2) خلق نيکو نصف دین است.

قال على علیه السلام:

الْخُلْقُ الْمَحْمُودُ مِنْ شِعَارِ الْعَقْلِ وَ الْخُلْقُ الْمَذْمُومِ مِنْ شِعَارِ الْجَهْلِ (3) اخلاق نیکو نشانه عقل است و اخلاق بد بیان گر جهل است.

قال النبي صلی الله علیه و آله:

لَوْ یَعْلَمُ اَلْعَبْدُ مَا فِی حُسْنِ اَلْخُلُقِ لَعَلِمَ أَنَّهُ مُحْتَاجٌ أَنْ یَکُونَ لَهُ خُلُقٌ حَسَنٌ. (4) اگر انسان بداند که در اخلاق نیکو چه چیزی نهفته است می فهم که به اخلاق نیکو محتاج است.

قال النبي صلی الله علیه و آله:

اِنَّ الْعَبْدَ لَیَبْلُغُ بِحُسْنِ خُلْقِهِ عَظیمَ دَرَجاتِ الآخِرَهِ وَ شَرَفَ المَنازِلِ وَ اِنَّهُ نصف الْعِبادَهِ. (5) انسان با اخلاق نیکو به درجات عالی می رسد و اخلاق نیکو نصف عبادت است.

قال النبي صلی الله علیه و آله:

أَشْبَهَکُمْ بِی أَحْسَنُکُمْ خُلُقاً (6) شبیه ترین شما به من خوش اخلاق ترین شماست.

قال النبي صلی الله علیه و آله:

قَالَ سُوءُ الْخُلُقِ ذَنْباً لَا يُغْفَرُ (7) بد اخلاقی گناهی نابخشودنی است


1) میزان الحکمه، ج 3، ص 137.

2) همان، ص138.

3) همان، ص 138.

4) همان، ص 138.

5) همان، ص 139.

6) همان، ص 142.

7) همان، ص 152.

در کلام نبوی اسلام را همان اخلاق نیکو که از بارزترین آن ها برخورد نیکو با مردم است می خواند و ادراک درجات آخرت را به حسن خُلق وابسته اعلام می نماید، و شبیه ترین مردم به خود را نیکو خلق ترین آن ها می داند و امیرالمؤمنین علی علیه السلام، حسن خلق را از ثمرات عقل عنوان می نماید آن گونه که بدخویی که ترش رویی از مصادیق آن است را از ثمرات جهل خوانده است. بالاتر این که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بدخلقی را گناهی نابخشودنی دانسته است. پس آنچه که عطار در تذکرة الاولیاء به عنوان فضیلتی از فضایل سری سقطی شمرده است مخالف دستورات قرآن کریم و روایات معصومین علیهم السلام و عقل سلیم است.

جنید بغدادی؛ (قطب سوم صوفیه از معروف کرخی به بعد)

اشارة

از مشاهیر صوفیه است، او را سید الطائفه (1)خوانده اند از این لقب می توان جایگاه بلند او را در نزد مریدانش دریافت با چهره جنید بغدادی و مذهب و تفکّرات او بیشتر آشنا می شویم:

نام و مولد جنید

جامی در نفخات الانس می گوید: «او از طبقه ثانیه است کنیت او ابوالقاسم لقب وی قواریری و زجاج و خراز گویند اصل وی نهاوندی است و مولدش در بغداد است.»(2)علّت شهرت جنید به زجاج و قواریری، شغل شیشه گری پدر اوست.

مذهب جنید

با بررسی کتب تاریخی، جای شکی باقی نمی ماند که جنید بغدادی از عامه و تابع فقه اهل تسنن بوده است. جامی می گوید: «مذهب (جنید) مذهب ابوثور (ابراهيم بن خالد) بوده است که او نیز شاگرد شافعی است. (3)علامه محمّد علی بن سید وحید بهبهانی رحمه الله شافعی بودن جنید را تایید می کند. (4)سید تقی واحدی (صالح علی شاه) در این رابطه می گوید: «جنید در فقاهت شاگرد سفیان ثوری یا ابوثور ابراهیم بن خالد که استاد فقهی امام شافعی بوده است، می باشد.» (5)

ابن جوزی نیز می گوید: «و قد لقى الجنيد خلقا من العلما و درس الفقه علی ابی ثوری» (6)

در وفیات الاعیان چنین آمده: «و تفقه على ابى ثور صاحب الامام الشافعي- رضی الله عنهما» (7)

یعنی: جنید فقه را از ابوثور که همراه امام شافعی مذهبان بوده آموخته است. مولّف کتاب طبقات الصوفیه آورده است که: «و (جنید) فقیه بود بر مذهب ثور مهینه شاگرد شافعی.» (8)


1) علوم اسلامی، عرفان اسلامی، شهید مطهری.

2) خیراتیه، ص81؛ نفحات، ص 80.

3) نفحات الانس، ص 80؛ خیراتیه، ج 1، ص 82.

4) نفحات الانس، ص 80؛ خیراتیه، ج 1، ص 82.

5) در کوی، صوفیان، ص188.

6) صفوة الصفوه، ج 2، ص 235 (به نقل از کوی صوفیان).

7) همان، ج 2، ص 323 (به نقل از در کوی صوفیان).

8) در کوی، صوفیان، ص196.

در تاریخ یافعی چنین آمده: «مشهور و مدون، تفقه علی ابی ثور صاحب الامام الشافعي و قيل بل كان فقيها على مذهب سفيان الثورى.» (1)يعنى مذهب جنید، شافعی بوده است. هجویری نیز می گوید: «او امام اصحاب ابوثور بود» (2)و آن گونه که در تاریخ یافعی آمده ابوثور هم ملازم امام شافعی مذهبان بوده است. صاحب رساله قشیریه بر شافعی بودن جنید این گونه سخن می راند: «فقیه بود بر مذهب ابوثور.» (3)

به تصریح کتب تاریخی و آن چه که خود صوفیه نگاشته اند سنّی بودن جنید بغدادی معلوم و مسلّم است حال باید گفت: شخصیتی که همگان بر عامه بودن او تصریح داشته اند چگونه می تواند وکالت خاص آن گونه که بزرگان صوفیه ادّعا می کنند از ناحیه مقّدس امام عصر علیه السلام داشته باشد. کسی که ولایت آل الله علیهم السلام را زیر پرچم امام شافعی مضمحل می کند و یکی از سرسپردگان فقه شافعی است، چگونه وکیل امام زمان علیه السلام گردیده است. شاید تنها توجیه صوفیه در معضل مذهبی جنید بحث تقیه باشد، چنان که معصوم علی شاه گفته است.

تقى واحدى (صالح علی شاه) در رد توجیه معصوم علی شاه می گوید: «مسئله تقیه جنید از جمله ساخته های معصوم علی شاه است، هیچ کدام از کسانی که درباره جنید تحقیقی داشته اند.... درباره تقیه او مطلبی نگفته اند و معتقد بودند که او شاگرد ابوثور بوده است. مذهب سفیان ثوری دشمن ائمّه آل البيت علیهم السلام را داشته است، و می دانیم که هر گاه احمد بن حنبل از فتوا دادن اعراض می نمود به ابوثور ارجاع می داده است.» (4)و نیز می گوید: «چنین ادّعایی در هیچ کدام از منابع صوفیه و غیر صوفیه به چشم نمی خورد.» (5)

وکالت جنید از ناحیه مقدّسه

برخی از صوفیه جنید را وکیل امام زمان علیه السلام دانسته اند. این مطلب گرچه با سنی بودن او ناسازگار است امّا برای آشنایی با نظرات صوفیه در این موضوع و نقد آن ها، مطالبی را عرضه می داریم: سيد هبة اله جذبی می گوید: از ناحیه مقدس حضرت امام عصر عجل الله فرجه اجازه راهنمایی برای جنید رحمة الله عليه صادر گردید... . (6)محمد حسن گنابادی (صالح علی شاه) می گوید: «در بدو غیبت کبرای امام دوازدهم علیه السلام جنید بغدادی از طرف حضرت مامور شد که در زمان غیبت کبری به نام آن حضرت بیعت بگیرد....» (7)نور علی تابنده نیز چنین می نویسد: «بعد از غیبت حضرت به او (جنید) اجازه دادند برای خود جانشین تعیین کند.» (8)


1) تاریخ یافعی، ج 2، ص 231 نوشته امام یافعی.

2) کشف المحجوب، ص 161.

3) رساله تشیریه، ص 51.

4) در کوی صوفیان، ص192، (به نقل از مناقب شافعی، ج 1، ص443).

5) همان، ص 193.

6) رساله باب ولایت ص 326؛ در کوی، صوفیان، ص186.

7) در کوی، صوفیان، ص186.

8) همان، ص 187.

حاج علی تابنده نیز همین موضوع را با کنایه و در لفافه بیان می کنند: «اولین قطب در زمان غيبت، شيخ الطائفه جنید بغدادی بود...». (1)با رجوع به کتب تاریخی و روایی می یابیم که وکالت امام عصر علیه السلام در زمان غیبت کبری که صوفیه آن را برای جنید بغدادی ادّعا کرده اند - به شخص خاصی نرسیده است بلکه در توقیعی که از ناحیه آن حضرت صادر شده، از انتقال وکالت از علی بن محمد سمری رحمه الله- آخرین وکیل آن حضرت در زمان غیبت صغری - به شخص دیگری ممانعت به عمل آمده است مضافا بر فساد اعتقادی جنید که به تنهایی می تواند مانع از این انتقال وکالت باشد (که گفته شد) امام عصر علیه السلام در توقیع شریف خود خطاب به ابن سمری می فرمایند:

بسم الله الرحمن الرحيم، ای علی بن محمد سمری! خدا اجر برادرانت را درباره تو بزرگ گرداند پس به درستی که تو تا شش روز دیگر می میری، کارت را جمع کن و به احدی وصیت منما تا پس از وفات به جایت بنشیند پس به تحقیق غیبت تامه واقع گردید و ظهوری نیست مگر پس از آن که خدای تعالی اذن دهد... (2)

یک ابهام دیگر در مورد جنید بغدادی

هر چند در سلسله اقطاب صوفیه، جنید را شاگرد سری سقطی دانسته اند و در شجره اقطاب صوفیه این انتساب به چشم می خورد امّا اسناد و مدارکی بر جای مانده که طبق آن ها، جنید بغدادی شاگرد شخصی به نام محمد بن علی قصاب بوده است.

خواجه عبدالله انصاری (3)هروی که از بزرگان صوفیه به شمار می رود و نیز عبدالرحمان جامی صاحب نفحات الانس (4)و حافظ حسین کربلایی (5)و برخی دیگر مانند مولّف تذکرة المشايخ كميلية كبروية، (6)از جنید بغدادی نقل کرده اند که گفته است: «مردمان پندارند من شاگرد سری سقطی ام در حالی که من شاگرد محمد بن علی قصابم.»

همان گونه که از اسناد تاریخی به دست می آید در انتساب سلسله صوفیه به امام معصوم علیه السلام ابهامات فراوانی وجود دارد که هر کدام به تنهایی حداقل می تواند بذر شک را نسبت به این شجره ساختگی در دل هر خواننده ای، بیافشاند، گفته های آشفته و پریشان در مورد اقطاب، در کتب معتبر آن قدر یافت می شود که اعتماد به این سلسله بافته شده را دچار تزلزل می کند. شاید به همین علّت باشد که صاحب كتاب خیراتیه (محمّد علی بن وحید بهبهانی رحمه الله اکثر افراد سلسله نعمت اللهی از معروف تا نعمت الله را اشخاص مجهول می داند. (7)


1) خورشید تابنده، ص43؛ در کوی صوفیان، ص187.

2) الزام الناصب فى اثبات الحجّة الغائب، ج 2، ص 415؛ در کوی صوفیان، ص187.

3) طبقات الصوفيه، ص 215.

4) نفحات الانس، ص 84.

5) روضات الجنان و جنات الجنان، ج 2، ص 356.

6) همان، ص 25.

7) خیراتیه، ج 1، ص 74.

شیخ احمد غزالی (قطب هشتم صوفیه از معروف کرخی به بعد)

اشاره

او از شیوخ جنجالی صوفیه است، تفکّرات او موجی از مخالفت ها را در میان علما و فقها ایجاد کرد که در بخش تفکّرات شیخ احمد غزالی به آن خواهیم پرداخت.

زندگی نامه و زادگاه احمد غزالی

دکتر علی اکبر حلبی می گوید: «ابوالفتوح احمد بن محمد بن احمد غزالی طوسی برادر محمد غزالی، در طابران طوس متولّد شد از طریق همدان به بغداد رفت، احمد به سال 520 ه.ق در قزوین درگذشت.» (1)دکتر حلبی در ادامه می گوید: «شیخ طریقت او ابوبکر نساج است که شیخ محمد غزالی هم بوده از شاگردان او شیخ ابوالفضل بغدادی، عین القضاة همدانی، ابوالنجیب سهروردی و سنایی بوده اند. (2)محمد غزالی برادر احمد غزالی نیز از بزرگان صوفیه به حساب می آید که البته سلسله اقطاب نعمت اللهی گنابادی نیست. احمد غزالی مروج تفکّرات ابوالقاسم گورگانی استاد استاد خود می باشد از ابوالقاسم گورگانی نقل شده است که به شیطان می گفت خواجه خواجگان (3)و این فکر به مذاق احمد غزالی شیرین آمده و از آن با عنوان یک امر توحیدی یاد می کند که ما در بخش تفکّرات احمد غزالی به آن اشاره خواهیم کرد.

مذهب غزالی

تفکّرات هر شخصی بیانگر شخصیت مذهبی اوست، با سیری کوتاه در تفکرات احمد غزالی در می یابیم که او مسلماً شیعه نیست. لکن از مذهب غزالی یک بحث مستقل ارایه می کنیم: شاگرد امام محمد غزالی در رساله محاکات به این مضمون حکایت کرده چنان که قاضی در مجالس نیز گفته است که: امام غزالی در سفر مکّه معظم سید شریف مرتضی ملاقات کرده و میان ایشان مباحثات در مذهب جاری شد و به این سبب غزالی از تسنن برگشت و شیعه گشت و چون از حج برگشت و به برادر خود احمد غزالی برخورد و حال آن که رجوع او را به تشیع شنیده بود پس احمد به او گفت که رجوع تو به مذهب امامیه عجب است. امام محمد غزالی گفت که اختیار کردن من سابقاً مذهب غیر امامیه را عجب است بعد از آن این شعر را بر احمد خواند:

درست بر ما عرض ایمان کرد و رفت *** پیر گبری را مسلمان کرد و رفت

پس میان غزالی و برادرش مناظره به طول انجامید تا آن که احمد روز سوم به مرگ ناگهانی متوفّی گردید. (4)از این حکایت به خوبی مذهب احمد غزالی معلوم می شود.


1) مبانی عرفان و احوال عارفان، ص 415.

2) همان ص 415.

3) تذكرة الاولياء، تحفة الاخیار، ص 324؛ خیراتیه، ج 2، ص127.

4) مجالس المؤمنين، ج 2، ص192؛ قصص العلماء، ص 417؛ خیراتیه، ج 1، ص 84.

از تفکّرات غزالی

علامه محمّد علی بن وحید بهبهانی چنین می گوید: «احمد غزالی شیطان را سید الموحدين می دانسته و می گفته من لم يتعلم التوحيد من ابليس فهو زنديق» (1)یعنی کسی که توحید را از شیطان نیاموزد کافر است.

دکتر حلبی نیز می گوید: «ریتر معتقد است که احتمالا همین عقیده به (یزیدیه) پرستش شیطان را داده است و احمد تیمور پاشا در الیزیدیه صفحات 61-59 بدین معنا اشاره کرده است.» (2)

عقیده احمد غزالی در مورد شیطان در مقیاس هیچ یک از منابع اصیل اسلامی و شیعی نمی گنجد و ما با سیری مختصر در منابع اسلامی، ریشه این تفکّر را نقّادانه زیر و رو خواهیم کرد:

نقد تفکرات غزالی:

الف: قرآن و دیدگاه آن در مورد شیطان

1- شيطان عامل خروج آدم از بهشت:

فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيه(3) 2- شیطان به فحشا امر می کند:

الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُم بِالْفَحْشَاء(4) چگونه موجودی که سلطان فحشاست می تواند در عین حال سیدالموحدین هم باشد!!

3- شیطان عصیان گر در پیشگاه الهی:

إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلرَّحْمَن عَصِيًّا (5) 4- دوست شیطان زیان کار است:

وَ مَن يَتَّخذ الشَّيْطَانَ وَلِيًّا مِّن دُون الله فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُّبِينًا (6) 5- شراب خواری و قماربازی از شیطان است:

إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الأَنصَابُ وَ الأَزْلامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ (7) 6- بدترین همراه شیطان است:

وَ مَن يَكُن الشَّيْطَانُ لَهُ قَرِينًا فَسَاء قِرِيناً (8) 7- شیطان در کنار رباخواران است:

الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لَا يَقُومُونَ إِلا كَمَا يَقُومُ الَّذى يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ منَ الْمَسِّ (9)


1) خیراتیه، ج 2، ص 126؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 107.

2) مبانی عرفان و احوال عارفان، ص 415.

3) بقره، 36.

4) بقره، 268.

5) مریم، 44.

6) آل عمران، 119.

7) مائده، 90.

8) نساء، 38.

9) بقره، 275.

8- شیطان دشمن بشریت:

إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلإِنسَانِ عَدُوٌّ مُّبِينٌ (1) 9- شیطان کافر به حق تعالی است:

وَ كَانَ الشَّيْطَانُ لِرَبِّهِ كَفُورًا (2) 10- طرفداران شیطان زیان کارند:

أَلَا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ (3) 11- دستور حق تعالی این است که شیطان را دشمن بگیرید:

إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا (4) این چند آیه اجمالی بود از ده ها آیه ای که در مورد شیطان نازل شده است، آیا موجودی که از دیدگاه حق تعالی کافر است و شراب خواری و قمار بازی و بت پرستی و رباخواری را ترویج می کند سیدالموحدین است؟ آیا اقتدا به این سیدالموحدین، ثمره ای بهتر از اقطاب منحرف و مثلاً موحد!! صوفیه خواهد داشت؟!

ب: روایات و شیطان

1- قال امير المؤمنين على علیه السلام:

فَعَدُوُّ الله إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبرين... أَلَا تَرَوْنَ كَيْفَ صَغَرَهُ اللهُ بتَكَبر بِتَكَبَرِهِ وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعَه فَجَعَلَهُ فِي الدُّنْيَا مَدْحُوراً وَ أَعَدَّ لَهُ فِي الْآخِرَةِ سَعِيرًا. (5)شیطان دشمن خدا و پیشوای اهل تعصب است، بزرگ متکبرین آیا نمی بینید که خدای تعالی او را به خاطر کبرش چگونه کوچک کرد و به واسطه بلند پروازی اش او را پست گردانید، پس در دنیا مطرود است و در آخرت اهل جهنم است.ای احمد غزالی: آیا سید الموحدین جایگاهش دوزخ است؟ این چه سیدالموحدینی است که دشمن خداست و مطرود است.2- و باز امیر المؤمنین علیه السلام فرمایند:﴿فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللهِ أَنْ يُعْدِيَكُمْ بدَائِه.... فَإِنَّمَا تِلْكَ الْحَمِيَّةُ تَكُونُ فِي الْمُسْلِم مِنْ خَطَرَات الشَّيْطَان... . (6) ای بندگان خدا از دشمن خدا برحذر باشید که می خواهید شما را گرفتار بلای خودش پس آن تعصّب که در ابلیس بود و اکنون در وجود شماست از وساوس شیطان است.


1) یوسف، 5.

2) اسراء، 27.

3) مجادله، 19.

4) فاطر، 6.

5) نهج البلاغه، خطبه 192.

6) نهج البلاغه، خطبه 192.

موجودی که پرچم دار عصبیت و کفر و بت پرستی در پیشگاه الهی است چگونه از دیدگاه به اصطلاح عارفی بصیر چون غزالی، سیدالموحدین است؟!

آیا احمد غزالی برای ادّعای پرچم خود- توحید شیطانی جز آن چه که صوفیه می گویند مبنی بر این که چون ابلیس آدم را سجده نکرد پس موحد حقیقی است دلیل محکمی می تواند از مصادر وحی ارایه دهد؟ یا مرجع اوهام او خیال بافی های توجیه گونه سران صوفیه است؟

آیا طبق آن چه که ریتر مبنی بر ابداع خرقه یزیدیه بر اساس تفکّر غزالی ادّعا کرده نباید غزالی را یک بدعت گذار بزرگ در شریعت مصطفوی دانست؟!

بله آن چه که از غزالی در کتب تاریخی به یادگار مانده ثابت می کند که شالوده تفکر یزیدیه را احمد غزالی گذارده است. به عبارت دیگر پایه ریز تفکّر (یزیدیه) بعد از حلّاج و ابوالقاسم گرگانی جز غزالی کسی نیست.

امام علی علیه السلام می فرمایند:

إِنَّ أَبْغَضَ الْخَلَائِقِ إِلَى اللَّهِ رَجُلَانِ رَجُلٌ وَ كَلَهُ اللَّهُ إِلَى نَفْسِهِ فَهُوَ جَائِرٌ عَنْ قَصْدِ السَّبِيلِ مَشْغُوفٌ بِكَلَام بِدْعَةٍ وَ دُعَاءِ ضَلَالَةٍ فَهُوَ فِتْنَةٌ لِمَنِ افْتَتَنَ بِهِ ضَالٌ عَنْ هَدْيِ مَنْ كَانَ قَبْلَهُ مُضِلَّ لِمَنْ اقْتَدَى به في حَيَاتِهِ وَ بَعْدَ وَفَاته حَمَّالٌ خَطَايَا غَيْره رَهْنٌ بخَطيئَته... . (1) دشمن ترین آفریده ها نزد خداوند دو نفرند: مردی که خدا او را به حال خود گذاشته و از راه راست دور افتاده است، دل او شیفته بدعت است و مردم را گمراه کرده به فتنه انگیزی می کشاند و راه رستگاری گذشتگان را گم کرده و طرفداران خود را و آیندگان را گمراه ساخته است. بار گناه دیگران را بر دوش کشیده و گرفتار زشتی ها خود نیز می باشد... .

آیا انسانی که در کلام حضرت امیر علیه السلام به عنوان بدترین خلایق نامیده شده می تواند پرچم دار هدایت آن هم از ناحیه امام معصوم علیه السلام باشد؟ هر کسی که بدعتی را در جامعه پایه ریزی می کند طبق فرمایش حضرت مولا علیه السلام گرفتار گناه خود و دیگرانی که به آن عمل کنند می باشد. یقیناً با چنین افکاری که از غزالی برجای مانده هیچ گاه نمی توانیم او را به شیعه بودن متّصف نماییم. و باز حضرت مولانا علی علیه السلام می فرمایند:

إِنَّ شَرَّ النَّاسِ عِنْدَ اللهِ إِمَامٌ جَائِرٌ ضَلَّ وَضُلَّ بِهِ فَأَمَاتَ سُنَّةً مَأْخُوذَةً وَ أَحْيَا بِدْعَةً مَتْرُوكَه بدترین مردم در نزد حق تعالی پیشوای ستمگری است که خود گمراه و مایه گمراهی دیگران است. که سنّت پذیرفته شده ای را بمیراند و بدعت ترک شده ای را زنده گرداند. (2)


1) نهج البلاغه، خطبه 17، ترجمه مرحوم دشتی.

2) نهج البلاغه، خطبه 162، ترجمه مرحوم دشتی.

سنّت متروک و مردود حلاج و شعار موحد بودن شیطان را احمد غزالی برای دیگر بار زنده کرد و ننگ این بدعت سیاه را بر پیشانی سلاسل اقطاب چسباند آن کسی که در بیان امير المؤمنين علیه السلام شرالناس است گمراه و گمراه کننده دیگران و زنده کننده بدعت آنان است هیچ گاه لیاقت رهبری آن هم رهبری عرفانی را نخواهد داشت. اگر در میان سلسله خیالی صوفیه جز غزالی با این تفکّرات، شخص دیگری وجود نمی داشت برای مخدوش دانستن آن کافی بلکه فوق کفایت بود. اقتدا به چنین پیشوایی که به تعبیر حضرت امیر علیه السلام ضال و مضلّ است، نتیجه ای جز ایجاد خرقه یزیدیه نخواهد داشت چگونه آن کسی که قلبش در گرو بدعت است و از گمراهی نفس در سیه چاله های خودخواهی بی خبر است می تواند جامعه ای را به سوی نور هدایت کند.

بدعت گذار از دیدگاه علما

شیخ مفید درباره بدعت گذاران می نویسد:

امامیه اتفاق دارند بر کفر بدعت گذاران و بر امام است که در صورت تمکّن از آنان بخواهد که توبه نمایند.... اگر از بدعتشان دست برداشته و توبه نمودند آزادشان نماید و اگر پافشاری کردند آنان را باید اعدام نماید و کسی که با این حال بمیرد اهل آتش است.(1)

اگر تاریخ آنچه را که در مورد غزالی مبنی بر موحد دانستن شیطان ثبت کرده درست گفته باشد به ادّعای شیخ مفید به اتفاق علمای امامیه کافر است و اهل آتش.

شیخ صدوق رحمة الله علیه نیز می نویسد:

کسی که بدعتی را ابداع کند و مردم را به آن دعوت کند یا دینی را ایجاد کند از اسلام خارج است و منظور سخن حضرت امیر علیه السلام که فرمود: مَنْ مَثَّلَ مِثَالاًً فَقَدْ خَرَجَ مِنَ اَلْإِسْلاَمِ - چنین کسانی می باشند-. (2)

احمد غزالی به عنوان یکی از اقطاب سلاسل گنابادی، مطرود آیات و روایات و نظر علما اسلام است و نمی تواند ادّعای راهبری جامعه را کند. احمد غزالی آن گونه که تاریخ از او نقل کرده است از مروجین مکتب شیطان پرستی و یزیدیه است (3)و هرگز شایستگی رهبری برای جامعه را ندارد و او هیچ گاه قادر به هدایت جامعه به سوی کمال و ترقّی انسانی نیست.


1) سلوک در تاریکی، ص392 به نقل از المسائل،

2) سلوک در تاریکی، ص 392 به نقل از من لا یحضره الفقيه.

3) مبانی عرفان و احوال عارفان، دکتر حلبی، ص 415؛ خیراتیه، ج 2، ص126.

شاه نعمت الله ولی (قطب هفدهم صوفیه از معروف کرخی به بعد)

اشاره

بزرگ بزرگان نعمت اللهی گنابادی محسوب می شود مجدد صوفیه در ایران و احیاگر پرچم تصوف در قرن هشتم هجری قمری است.

نام و نشان او

دکتر علی اصغر حلبی می گوید:

سید نورالدین نعمت الله بن عبدالله کوه بنانی کرمانی مشهور به ولی صوفی و شاعر معروف و موسس طریقه نعمت اللهیه در سده هشتم و نهم هجری. وی اصلا اهل حلب بود... . (1)در 24 سالگی در مکّه به خدمت شیخ عبدالله یافعی صاحب روض الرياحين في مناقب الصالحين رسید و دست ارادت به دامن او زد.... از کتب اوست: اصطلاحات الصوفیه، مکاشفات، رساله تعریفات، رساله مراتب وجود رساله الهامات و... . (2)

البته در کتاب تشیع و تصوف چنین آمده: «در 24 سالگی به مکه رفت و از آن جا به مصر و در مصر مرید شیخ عبدالله یافعی شد وی هفت سال شاگرد یافعی بود و جزو خلفای او شد در سال 762 ه-.ق در سال دوم سلطنت تیمور به ایران آمد در سال 834 فوت کرد.» (3)

قبر نعمت الله در ماهان کرمان از مشاهد مشرفه و متبرکه صوفیه به حساب می آید.

شاه نعمت الله ولی از طرف اسکندر نواده تیمور و نیز احمدشاه پادشاه هند، حمایت مالی (4)می شد لذا برخی از پیشرفت های خرقه نعمت اللهی مرهون کمک های مالی آنان می باشد.

مذهب شاه نعمت الله ولی

محمود عباسی در مقدمه رازگشا در مورد مکتب و ملّت نعمت الله می نویسد:

او خرقه از دست شیخ عبدالله یافعی مورّخ سنی مذهب پوشید و او از دست شیخ صالح بربری پیر و اهل تسنن و اجماع و او از دست شیخ کمال الدین کوفی سنی، و او از دست شیخ ابوالفتوح سعید صعیدی تا معروف کرخی... . (5)

سخاوی نیز در کتاب الضوء اللامع صفحه 201، شاه نعمت الله ولی را سنی معرفی کرده است.

(تشیع و تصوف، ص 235). محمد علی بن وحید بهبهانی می گوید:

خرقه سید نعمت الله به یافعی شافعی مذهب و شیخ عبدالقادر گیلانی شافعی طاماتی می رسد و دیگر آن که هر کسی را که جامی در نفحات ذکر کرده از جمله نعمت الله سنی اند. (6)


1) مبانی عرفان و احوال عارفان، ص 751.

2) مبانی عرفان و احوال عارفان، ص 751.

3) تشیع و تصوف، (کامل مصطفى الشيبي)، ص 232.

4) طرائق الحقائق، ص 7، ج 3.

5) مقدمه رازگشا، ص16.

6) خيراتيه، ج 1، ص188.

و البته جامی خود در نفحات الانس اعتراف دارد که تمام بزرگان صوفیه سنی مذهب اند (1)

شاه نعمت الله ولی در مورد مذهب خود چنین می گوید:

ره سنی گزین که مذهب ماست *** ورنه گمگشته ای و در خللی

رافضی کیست دشمنی بوبکر *** خارجی کیست دشمنان علی

هر که او چهار یار دارد دوست *** امّت پاک مذهب است و ولی

درست دار صحابه ام به تمام *** یار سنی و خصم معتزلی (2)

در جایی دیگر از دیوان خود می گوید: «بر جای رسول نعمت الله ولی است.» (3)

با این خلاصه گفتار موافقان و مخالفان، سنی بودن نعمت الله ولی معلوم می گردد. و باز جای این سوال همیشگی باقی است که اگر مذهب و مرام بزرگان صوفیه، سنی است چگونه خرقه از آل الله علیهم السلام دارند و سلسله خود را به امام علی بن موسی الرضا علیه السلام می رسانند.

تفكّرات شاه نعمت الله ولی

گاهی اوقات افکار اشخاص را از زبان دیگران می شنویم و نقد می کنیم که در این نوع از تحلیل احتمال خلاف بیشتر است، لکن گاهی نیز آن ها را از خود شخص می یابیم که در این صورت احتمال خلافی وجود نخواهد داشت. ما در بخش تفکّرات شاه نعمت الله می خواهیم تفکرات او را از زبان خودش بشنویم و سپس با نگاه نقادانه به آن ها بپردازیم؛

تفکّر اوّل شاه نعمت الله:

ره سنی گزین که مذهب ماست *** ورنه گمگشته ای و در خللی (4)

از این بیت فهمیده می شود که اعتقاد نعمت الله ولی چیست؟ با رجوع به روایات مورد قبول فریقین این تفکّر را بررسی می نماییم:


1) نفحات الانس، صفحه 28؛ به نقل از خیراتیه، ج 1، ص 74 (نفحات الانس).

2) دیوان نعمت الله با مقدّمه محمود عباسی، ص 484؛ تشیع و تصوف، ص 235.

3) همان، ص 577.

4) دیوان اشعار با مقدمه محمود عباسی ص 484؛ البته در بعضی از چاپ ها بعدا این گونه اشعار دست خورده اند.

ردّ تفکّر اول نعمت الله ولی
حدیث اول:

قال النبی صلی الله علیه و آله إِنِّي تارك فيكُمْ ما إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِ ان تَضِلُّوا بَعْدى أَحَدُهُما أَعْظَمُ مِنَ الآخَرِ كِتابُ اللهِ حَبْل مَمْدودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ، وَ عِتْرَتي أَهْلُ بَيْتِي وَ لَنْ يَفْتَرِقا حَتَّى يَرِدا عَلَيَّ الْحَوْضَ فَانْظروا كَيْفَ تَخْلُفوني فيهِا (1) حدیث شریف ثقلین از احادیث متراتر لفظی و معنوی است که شیعه و سنی در کتب معتبر خود به دفعات از آن صحبت به میان آورده اند، پیامبر عظیم الشان صلی الله علیه و آله در این حدیث راه نجات از (گمگشتگی) و افتادن در خلل را تبعیت از عترت پاکش می داند نه آن گونه که نعمت الله ولی ادّعا کرده است.

حدیث دوم:

قال النبي صلی الله علیه و آله:

مَثَلُ أَهْلِ بیتی مِثْلَ سَفِينَةُ نُوحٍ مَنْ رَكِبَهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِقَ (هلک). مصادر و منابع روایت: مستدرک الصحيحين ج 2، ص343 و ج 3، ص 150، کنز العمال، ج 6، ص266، مجمع هیثمى، ج9، ص168، حلیة الاولیا، ج4، ص306، تاریخ بغداد ج 12 ص 19، الدر المنثور ذیل تفسیر آیه: وَادْخُلُواْ الْبَابَ سُجَّداً وَقُولُواْ حِطَّهٌ

در این حدیث شریف پیامبر اعظم اسلام صلی الله علیه و آله می فرمایند:

اهل بیت علیهم السلام من مانند کشتی اند در دریای متلاطم حوادث، هر کسی بر آن داخل شد نجات می یابد و آن کسی که تخلف ورزد اهل هلاکت است.

پس چگونه شاه نعمت الله می گوید: ره سنی گزین که مذهب ماست ورنه گمگشته ای و در خللی، بلکه هر کسی که از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله تخلّف ورزد و دیگری را به جای آن ها برگزیند او گمگشته و در خلل است و سرانجامی جز غرق و هلاکت نخواهد داشت.

حدیث سوم

سیوطی در الدر المنثور ذیل آیه إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ اَلْبَرِیَّهِ می نویسد: از پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله نقل کرده که فرموده اند: (هذه فی عَلیّ وَ شیعَتِهِ أُولَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ) چگونه گروهی که از نظر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (خير البرية) هستند به نظر نعمت الله گروهی گمگشته راه و خلل پذیرفتند. یقینا در این میان آن چه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده اند مورد تأیید می باشد.


1) صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابه باب فضل على علیه السلام.

حدیث چهارم

و نیز سیوطی و صاحب کنوز الحقایق (1)و هیثمی (2)و ابن حجر (3)متعصب ناصبی در تفسیر همان آیه می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده اند:

وَ الَّذِی نَفسِی بِیَدِهِ إِنَّ هَذَا وَ شِیعَتَهُ هُمُ الفَآئِزُونَ یَومَ القِیَامَهِ این حدیث با عبارت مختلف نقل گردیده است.

نه تنها طرفداران حضرت علی علیه السلام به قول شاه نعمت الله در خلل و گمگشته نیستند بلکه در روز قیامت (هم الفائزون) تنها آن ها رستگاری واقعی هستند. برای نقد اولین تفکّر نعمت الله ولی به همین مختصر بسنده می کنیم و تو خود بخوان از این مجمل حديث مفصل.

تفکر دوم شاه نعمت الله

پیر بصری و حسن باشد *** شیخ شیخان انجمن باشد (4)

در این بیت از اشعار شاه نعمت الله حسن بصری به عنوان یکی از بزرگان مشایخ که شیخ شیخان انجمن صوفیه معرفی گردیده است آن گونه که او را نیز همای آشیان ملکوت و فضای جبروت نامیده (5)ما با کالبد شکافی هویت حسن بصری دیدگاه نعمت الله ولی را نسبت به او مورد بررسی نقادانه قرار می دهیم و ثابت می کنیم آن کسی که از دید نعمت الله ولی بزرگ بزرگان صوفیه است از دیدگاه تاریخ روایات و علما از سخت ترین و مبغض ترین دشمنان اهل بیت علیهم السلام بوده است.

ردّ تفکر دوم شاه نعمت الله ولی
الف) دیدگاه روایات نسبت به حسن بصری

1- امام حسن مجتبی علیه السلام در جواب نامه حسن بصری که در آن اهل بیت علیهم السلام را به معدن حکمت و کشتی های نجات توصیف کرده بود چنین نوشته اند:

أمَّا بَعدُ ؛ فَإنَّا أهلُ بَیتٍ کما ذَکَرتَ عِندَ اللّه وَ عِندَ أَولیائِهِ ، فَأَمّا عِندَکَ وَ عِندَ أصحابِکَ، فَلَو کُنَّا کَما ذَکَرتَ ما تَقَدَّمتمونا، وَ لا استَبدَلتُم بِنا غَیرَنا، وَ لَعَمری لَقَد ضَرَبَ اللّه مَثَلَکُم فی کِتابِهِ، حَیثُ یقول: أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِی هُوَ أَدْنَی بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ. (6) 2- عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثَّمَالِيِّ قَالَ: أَتَى الْحَسَنُ الْبَصْرِيُّ أَبَا جَعْفَر علیه السلام؟فَقَالَ: جِئْتُكَ لأَسْأَلُكَ عَنْ أَشْيَاءَ مِنْ كِتَابِ اللهِ. فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام: أَلَسْتَ فَقِيهَ أَهْلِ الْبَصْرَةِ؟ قَالَ: قَدْ يُقَالُ ذَلِكَ. فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَر علیه السلام: هَلْ بِالْبَصْرَةِ أَحَدٌ تَأْخُذُ عَنْهُ قَالَ لَا قَالَ فَجَمِيعُ أَهْلِ الْبَصْرَة يَأْخُذُونَ عَنكَ؟ قَالَ: نَعَمْ. فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرَ علیه السلام سُبْحَانَ الله لَقَدْ تَقَلَّدْتَ عَظِيماً مِنَ الأَمر. (7)


1) كنوز الحقائق، ص92.

2) مجمع هيثمي، ج 9، ص 131.

3) الصواعق المحرقه، ص96.

4) دیوان شاه نعمت الله؛ کتاب حسن بصری، ص 365 .

5) رسائل نعمت الله، ج 1، ص 174 در کوی صوفیان، ص 112؛ سفينة البحار، ج 2، ص 207، ماده ح.

6) سفينة البحار، ج 2، ص 207، ماده ح.

7) سفينة البحار، ج 2، ص 208 ماده ح؛ تفسیر صافی ذیل آیه 18 سبأ.

3- قال ابن ابى الحديد و ممن قال فيه انه يبغض عليا علیه السلام و يذمه الحسن ابن ابی الحسن البصرى. (1)

4- قال امير المؤمنين علیه السلام:

أَمَا إِنَّ لِكُلِّ قَوْمٍ سَامِرِيّاً، وَ هَذَا (الحسن البصرى سَامِرِيُّ هَذِهِ الْأُمَّةِ) (2) حال جای این سوال باقی است شخصی چون حسن بصری که سامری امّت پیامبر صلی الله علیه و آله است چگونه می تواند مرشد و هادی یک خرقه بزرگی باشد که به گمان خود هم خرقه نجات یافته اند و هم متصل به سلوک معصومین علیهم السلام و چگونه نعمت الله ولی به ولایت و سرپرستی سامری امّت اسلام راضی گشته و او را پیرو مرشد طریقت صوفیان می داند؟ چه نیکو سروده شیخ حسن بن جعفر بن محمد الدوريستي:

بغض الوصى علامه معروفه *** كتبت على جبهات اولاد الزنا

من لم يوال من الانام وليه *** سیان عند الله صلى او زنا

حسن بصری بیشک از دشمنان ولایت بوده و در هر موضعی که فرصتی می یافته بر حضرت امیرالمؤمنين علیه السلام می تاخته است در جنگ جمل از هواداران طلحه و زبیر بود به نحوی که حضرت مولا علیه السلام را شدیداً توبیخ کرده و او را طعنه زده است که ما در بخش حسن بصری در آینه تاریخ به آن اشاره می کنیم و شاید این که حضرت امیر علیه السلام در مورد بصره فرمودند:

بِهَا تِسْعَةَ أَعْشَارِ الشَّرِّ الْمُحْتَبَسُ فِيهَا يُذْنِبُهُ وَ الْخَارِجُ بِعَفْوِ اللَّهُ (3) متوجّه وجود شخصی چون حسن بصری می باشد.

خلاصه کلام، حسن بصری نه تنها شیعه نبوده و خرقه را از حضرت مولا علیه السلام نگرفته بلکه از دشمنان حضرت علیه السلام هم بوده است که بیان تاریخ و احادیث صریحاً این موضوع را تایید می نماید و بدیهی است که این امر (ناصبی بودن حسن بصری) با آن چه که صوفیه مدّعی آن است (شیعه بودن حسن) بلکه خرقه گیری حسن بصری از حضرت علی علیه السلام کاملاً در تضاد است در نتیجه یا باید این قسمت از تاریخ مسلم را نادیده گرفت و یا این که گفته های صوفیانه را در مورد حسن بصری تکذیب کرد که صد البته قسم دوم به عقل نزدیک تر است.


1) سفينة البحار، ج 2، ص 208 ماده ح.

2) سفينة البحار، ج 2، ص 210، ماده ح.

3) نهج البلاغه، خطبه 13.

ب) حسن بصری در آینه تاریخ

در نمونه اول ابن عباس می گوید: چون جنگ جمل پایان یافت و حضرت علیه السلام پس از ایراد خطبه ای شدیداللحن در مسیری که می رفتند با حسن بصری برخوردند او مشغول وضو گرفتن بود امير المؤمنين علیه السلام فرمودند: ای حسن! در وضوی خود دقت کن و شرایط آن را رعایت نما آداب ظاهری و باطنی آن را مراقب باش حسن بصری به طور اعتراض جواب می دهد دیروز تو با مردمی می جنگیدی که شهادت به توحید داده معتقد به رسالت خاتم انبیا بوده در رعایت آداب و شرایط وضو مراقبت داشته و فرایض خود را به جا می آورد امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند: در صورتی که چنین بوده و تو شاهد این جریان بودی پس چرا بر خلاف ما از آن مردم طرفداری و مساعدت نکردی؟

حسن می گوید: سوگند به خداوند که درست گفتی و من کلام ترا تصدیق می کنم در روز اول جنگ بود که از خانه بیرون آمده و غسل کردم و حنوط به بدنم مالیدم، اسلحه جنگ را همراه خود برداشتم و معتقد بودم که تخلّف کردن از همراهی ام المؤمنین عایشه با کفر برابر است و راه خود را به سوی لشکر گاه بصره پیش گرفتم و چون نزدیکی حریبه رسیدم آوازی شنیدم می گفت: ای حسن! مراجعت کن قاتل و مقتول هر دو جهنمی اند و من به حال وحشت و اضطراب به منزل خود برگشتم و چون روز دوم شد باز همان عقیده مرا از جای خود حرکت داده و از منزل خود به نیت قتال و بیرون آمدم باز چون به محل حریبه رسیدم همان آواز را شنیدم که برگرد قاتل و مقتول هر دو در آتش هستند. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: این سخن درست است ولی آیا می دانی آن آواز که بود؟ آن آواز از برادر تو ابلیس بود و سخن او نیز صحیح است؛ زیرا که قاتل و مقتول از اهل بصره و از اصحاب جمل هر کدام باشد داخل آتش خواهد بود. (1)

حال باید به سلسله صوفیه خصوصاً شاه نعمت الله گفت:

چگونه کسی که در مقابل حضرت امیر علیه السلام چنین گستاخانه سخن می گوید و از دشمنان آن حضرت که با او جنگیدند و خون هزاران بی گناه را ریختند حمایت می کند می تواند خرقه عرفانی خود را از حضرت مولا علیه السلام گرفته باشد؟ و اصلا چنین شخصی که در حقانیت حضرت امیر علیه السلام کافر بوده چگونه می توانسته لیاقت شاگردی حضرت مولا علیه السلام را داشته باشد؟ و یا این که چگونه شاه نعمت الله و امثال او حسن بصری را به عنوان پیر و مرشد خود انتخاب کرده اند و سلسله طلایی خود را با او به امیرالمؤمنین علیه السلام وصل نموده اند؟


1) احتجاج طبرسی، ج 2، ص 110؛ بحارالانوار، ج 42، ص 141؛ حسن بصری، ص 214.

نمونه دوم: اعتراض شدید حسن بصری به مولانا علی علیه السلام در جریان قبول حکمیت در جنگ صفین از مطالب دردآور تاریخ است که نقل آن چنین است: وقتی که حضرت علیه السلام حکمیت را پذیرفت حسن بصری گفت اگر حق با تو بود چرا حکمیت را می پذیری ای بی پدر! چرا یک قدم پیش نمی روی؟ (1)

این عبارت جز از یک ناصبی کامل از کس دیگری نمی تواند صادر شده باشد چنین کلامی حتی از سر سخت ترین دشمن امام علی علیه السلام یعنی معاویه لعنة الله علیه نیز شنیده نشده است بی شک حسن بصری از دشمن ترین دشمنان آل الله علیهم السلام و حضرت امام علی علیه السلام می باشد و این قطعه دردناک از تاریخ جای هیچ گونه تردیدی در مورد ناصبی بودن حسن بصری را باقی نگذارده است این که حضرت علیه السلام را با عبارت بسیار ناپسندی که ذکرش گذشت خطاب می کند معنای آن کاملا واضح می باشد که توضیحش نیاز به گستاخی فراوان دارد و خواننده گرامی خود می داند که حسن بصری چه جرم سنگینی را مرتکب شده است.

ج) حسن بصری از دیدگاه علما

1- علّامه حلی: حسن بصری از اعدا اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است. (2)

2- علّامه کشی: حسن کسی بود که با اهل هر خرقه به آن چه دوست داشتند مماشات می کرد و برای ریاست رنگ عوض می کرد و رییس قدریه بود. (3)

3- علّامه خوانساری: بدیهی است حسن بصری انسان شایسته ای نبود و لعن او واجب است و او را از همه مخالفان بیشتر با علی علیه السلام مخالفت می کرد. (4)

4- وحید بهبهانی: بدی حال حسن بصری نزد فقها و اعیان شیعیان اظهر و اشهر است از بدی فرعون و شیطان. (5)

5- محقّق علی دوانی: حسن بصری از علما و زهّاد عامه است و به دشمنی با حضرت علی علیه السلام معروف بود او رییس قدریه است. (6)

6- خان سپهری: وی (حسن بصری) را نزدیک شیعیان واقعی نباشد. (7)

7- علّامه عسگری: حسن بصری بر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ بصره اشکال کرده است و حضرت علیه السلام او را نفرین فرمود. (8)

8- علّامه می رسید حسین نواده دختری محقّق ثانی: واجب است لعن او، حسن بصری از اعدا است. (9)


1) عقد الفريد، ج 2، ص 235؛ کامل مبرّد، ج 3، ص 216؛ حسن بصری نوشته وجیه الدین کشمیری، ص 200.

2) تحفة الاخيار، ص149.

3) رجال کشی، ص 97.

4) روضات النجات فى احوال علماء، ج 3، ص258.

5) خیراتیه، ج 1، ص67.

6) مفاخر الاسلام، ج1، ص149.

7) ناسخ التواريخ، ج 1، ص 275.

8) حسن بصری، ص267.

9) بنیان رفیع، ص293.

9- حاج میرزا علی اکبر نهاوند: از آن چهار نفر مذموم حسن بن ابی الحسن بصری است. (1)

با این خلاصه که از این اوراق تاریخ و روایات جمع آوری شد حال حسن بصری معلوم گردید و باز این سوال همی شگی مطرح است که باید قطبیت حسن بصری و خرقه گیری او از حضرت مولا علیه السلام را از صوفیه پذیرفت یا روایات و تاریخ را قبول کرد بی شک حسن بصری نالایق ترین افراد است که هیچگونه جای تردیدی در دشمنی او با آل الله علیهم السلام باقی نمانده سر سپردگی در مقابل چنین فردی به نام یک عارف و شاگرد مولا جز جهل صوفیانه هیچ توجیه ندارد.

نکته ای در خرقه گیری حسن بصری از مولانا علی علیه السلام

نویسنده کتاب حسن بصری می گوید آیه الحق علامه شیخ محمد همدانی که از مشاهیر طریقت نور بخشیه اند در مصاحبه ای که مجله دعوت صوفیه نور بخشیه با ایشان نموده گفته اند: در حقیقت اگر نور بخشیه پاکستان و هندوستان بر خلاف کشمیر سلسله را به حسن بصری می رسانند در حق خویش و پیروان خود جفا می کند و نا خود آگاه بطلان طریقه خویش را به اثبات می رسانند هر خرقه ای از تصوف که به حسن بصری برسند باطل می باشد زیرا محال است که حضرت علی علیه السلام به دشمن سرسختش که او را سامری امّت خوانده است خرقه ارشاد بپوشاند و او را در این امر معنوی مجاز نماید حال باید از شاه نعمت الله پرسید حسن بصری از دیدگاه بزرگان شما نیز از دشمنان امام علی علیه السلام است و لیاقت خرقه پوشی از آن حضرت را نداشته چگونه تا این اندازه مورد تایید جناب عالی است.

و چه نیکو گفته عامر بن شراحیل:

اكثر من كذب عليه من الامة الاسلامية هو امير المؤمنين على علیه السلام. (2)

از دروغ های بزرگ صوفیه به مولانا علی علیه السلام خرقه پوشی دشمنان اهل بیت علیهم السلام از ناحیه آن ذات مقدّس است و اصولاً مسئله خرقه پوشی هیچ اساس صحیحی نداشته و ندارد و از ساخته های خود صوفیه است.


1) بنیان رفیع، ص292.

2) در میان توده مسلمانان کسی که بیش از همه به او دروغ بستند حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام بود. [تذكرة الحفاظ، ذهبی، ج1، ص77].

پایان نقد سلسله نعمت اللهی با چند حدیث

امّا در پایان به چند روایت از اهل البیت علیهم السلام در مورد خرقه صوفیه می پردازیم:

1- قال النبى صلی الله علیه و آله:

يَكُونُ فِي آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ يَلْبَسُونَ الصُّوفَ فِي صَيْفِهِمْ وَ شِتَائِهِمْ يَرَوْنَ أَنَّ لَهُمُ الْفَضْلَ بذَلِكَ عَلَى غَيْرِهِمْ أُولَئِكَ يَلْعَنُهُمْ أَهْلُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ. (1) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

در آخر الزمان مردمی می آیند که در تابستان و زمستان لباس پشمی می پوشند و گمان می کنند که با این عمل، فضیلت پیدا می کنند، امّا ملائکه آسمان و زمین آن ها را لعنت می کند.

2- ايضاً:

قَالَ يَأْتِي فِي آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ يَأْتُونَ الْمَسَاجِدَ فَيَقْعُدُونَ حَلَقاً ذِكْرُهُمْ لِلدُّنْيَا وَ حُبِّ الدُّنْيَا لَا تُجَالِسُوهُمْ فَلَيْسَ اللهِ فِيهِمْ حَاجَة. (2) در آخر الزمان گروهی می آیند که در مساجد حلقه می زنند، فقط پیرامون دنیا و دوستی دنیا صحبت می کنند با آن ها همنشین نشوید که در آن ها خیری نیست.

3-ايضا:

سَيَكُونُ فِي آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمُ يَجْلِسُونَ فِي الْمَسَاجِدِ حَلْقاً أَمَّا هَمُّهُمْ الدُّنْيَا فَلَا تُجَالِسُوهُمْ. (3) 4- دخل سفيان الثورى على بن عبدالله علیه السلام فرای علیه ثبات بيض كانها فرقى البيض فقال له ان هذا اللباس ليس من لباسك فقال علیه السلام له اسمح منى و ع ما اقول لک فانه خیر لک عاجلا و آجلا ان متّ على السنته و الحق و لم تمت على بدعه... . (4)

5- قال الرضا علیه السلام:

مَنْ ذُكِرَ عِنْدَهُ الصُّوفِيَّةُ وَ لَمْ يُنْكِرْهُمْ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ فَلَيْسَ مِنَّا وَ مَنْ أَنْكَرَهُمْ فَكَأَنَّمَا جَاهَدَ الْكُفَّارَ بَيْنَ يَدَى رَسُول الله (5) امام رضا علیه السلام:

کسی که در نزد او نامی از صوفیه برده شود و آن ها را با زبان یا قلب انکار نکند از ما نیست و کسی که آن ها را انکار کند گویا با کفّار همراه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جنگیده است.


1) سفینة البحار، ج 5، ص196، ماده صوف.

2) بحار الانوار، ج 83، ص368.

3) كنز العمال، خبر 29087 .

4) فروع کافی، ج 5، ص 65.

5) سفينة البحار، ج 2، ص 57.

6- عن البزنطى قال رجل من اصحابنا للصادق علیه السلام:

قَدْ ظَهَرَ فِى هَذَا الزَّمَانِ قَوْمٌ يُقَالُ لَهُمُ الصُّوفِيَّةُ فَمَا تَقُولُ فِيهِمْ قَالَ علیه السلام إِنَّهُمْ أَعْدَاؤُنَا فَمَنْ مَالَ فِيهِمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ يُحْشَرُ مَعَهُمْ وَ سَيَكُونُ أقْوَامٌ يَدَّعُونَ حُبَّنَا وَ يَمِيلُونَ إِلَيْهِمْ وَ يَتَشَبَّهُونَ همْ وَ يُلَقِّبُونَ أَنْفُسَهُمْ وَ يُأوّلُونَ أَقْوَالَهُمْ أَلَا فَمَنْ مَالَ إِلَيْهِمْ فَلَيْسَ مِنَّا وَ إِنَّا مِنْهُمْ بِرَاءٌ وَ مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَ رَدَّ عَلَيْهِمْ كَانَ كَمَنْ جَاهَدَ الْكُفَّارَ بَيْنَ يَدَى رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله. (1) شخصی از امام صادق علیه السلام پرسید: در این زمان گروهی آمده که به آن ها صوفیه می گویند نظر شما چیست؟ حضرت فرمودند: آن ها دشمنان ما هستند هر کسی که به آن ها مایل باشد از آن ها به حساب می آید و با آن ها محشور می شود و بزودی گروهی می آیند و ادّعای محبت ما را دارند و خود را شبیه به صوفیه می کنند و لقب آن ها را بر روی خود می نهند. و گفته های آن ها را توجیه می کنند، بدانید کسی که به آن ها مایل گردد از ما نیست و ما از آن ها بیزار هستیم و کسی که آن ها را انکار و رد کند مانند کسی است که با کفّار همراه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جنگیده است.

و روایات دیگری از این قبیل که در کتاب سفينة البحار مرحوم محدّث قمی جلد 5 ماده صوف آورده شده است.

شاید تصوّر عده ای بر این باشد که برای سالم ماندن از فتنه صوفیه، کنج عزلتی اختیار کنند و سکوت در مقابل این انحراف را نوعی عکس العمل مثبت تلقی کنند ولی مراجعه به روایات اهل بیت علیهم السلام بطلان این نحوه از عملکرد را روشن می سازد.

در روایاتی که گذشت اهل بیت علیهم السلام مردم را تشویق کردند به این که علاوه بر کناره گیری از خرقه صوفیه آن ها را رد و انکار کنند. مانند:

مَنْ ذُكِرَ عِنْدَهُ الصُّوفِيَّةُ وَ لَمْ يُنْكِرْهُمْ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ فَلَيْسَ مِنَّا وَ مَنْ أَنْكَرَهُمْ فَكَأَنَّمَا جَاهَدَ الْكُفَّارَ بَيْنَ يَدَى رَسُول الله صلی الله علیه و آله و روایاتی دیگر که نهی مجالست با آن ها را فرموده اند.

امّا علّت این نحوه برخورد چیست؟ از این گونه عبارات فهمیده می شود که مسلمین وظیفه دارند تا در مقابل صوفیه اقدام عملی و علمی کنند و به هر نحو ممکن که مقدور آن هاست در ردّ و انکار آن ها بکوشند زیرا هدف اسلام ریشه کن کردن بدعت هاست نه سکوت در مقابل آن ها چون که هر بدعتی زمینه رشد و کمال را سلب می کند.


1) همان، ج 5، ص198.

پی نوشت ها

1- فصلنامه عرفان ایران، شماره 7 ص 18 (به نقل از نورعلی تابنده قطب فعلیه گنابادیه).

2- مقدمه دیوان صفی علی شاه، ص16.

3- شیخ هبة الله حمزه ای، کتاب باب ولایت، ص291.

4- خیراتیه، ج 1، ص 74، نوشته محمد علی بن وحید بهبهانی، متوفای 1216 ه- ق.

5- همان، ص 74.

6- حسن بصری چهرهی جنجالی تصوف، ص365.

7- ملا علی گنابادی، الصالحیه، ص 374؛ سلطان حسین تابنده در نابغه علم و عرفان، ص 59؛ علی تابنده در خورشید تابنده، ص43.

8- دیوان شاه نعمت الله ولی به نقل از کتاب حسن بصری، ص 356.

9- رساله شاه نعمت الله ولی، ج 1، ص 174؛ در کوی، صوفیان، ص 350.

10- حسن بصری، ص 356.

11- عرفان ایران، شماره 8، ص 140).

12- همان، ص 69.

13- عقايد الفريد، ج 2، ص 235؛ کامل المبرد، ج 3، ص 216؛ حسن بصری، امام وجیه الدین کشمیری، ص 200.

14- خیراتیه، ج 1، ص 80، محمّد علی بن علامه بهبهانی.

15- در کوی صوفیان، ص332.

16- در کوی، صوفیان، ص 332.

17- در کوی، صوفیان، ص 335.

18- (معروف کرخی) دو یا سه سال قبل از شهادت امام رضا علیه السلام در بغداد فوت شد، ص 42، خورشید تابنده.

19- در کوی صوفیان، ص 334، با اندکی تصرّف.

20- خیراتیه، ج 2، ص 2381؛ تذكرة الاوليا، ج 1، ص 273؛ به نقل از خیراتیه، ج 2، ص238.

21- تذكرة الاوليا، ج 1، ص 273 به نقل از خیراتیه، ج 2، ص238.

22- خيراتيه، ج 2، ص238.

23- در کوی صوفیان، ص105؛ به نقل از دائرة المعارف شیعه، ج 4، ص 431.

24- راز گشا، ص398.

25- ص 39 و 38.

26- ص 334.

27- مقدمه دیوان صفی علی شاه، ص 16 و فصلنامه عرفان ایران شماره 7، ص18.

28- دیوان، ص 494 به بعد (به نقل از کتاب حسن بصری، نوشته مهدی عمادی، ص 365).

29- فصلنامه عرفان ایران (شماره 8، ص 69)

30- کلیات علوم اسلامی، عرفان اسلامی، ص118.

31- خیراتیه، ج 1، ص81.

32- خیراتیه، ج 1، ص 81؛ به نقل از نفحات الانس، ص53.

33- نفحات الانس، ص53.

34- مبانی عرفان و احوال عارفان، ص 259.

35- خیراتیه، ص 81.

36- خیراتیه، ج 1، ص 74؛ نفحات الانس، ص28.

37- تذكرة الاولياء، ج 1، ص 277.

38- آل عمران 159، ترجمه آیه: از رحمت خداست که تو ای پیامبر با مردم نرم خوئی و اگر به درشتی رفتار می کردی مردم از اطراف تو پراکنده می شوند.

39- نساء 86، ترجمه آیه: زمانی که تحیتی داده شدید آن را به نیکوترین وجه جواب دهید و یا این که به همان نحو جواب دهید.

40- میزان الحکمه، ج 3، ص 137.

41- همان، ص138.

42- همان، ص 138.

43- همان، ص 138.

44- همان، ص 139.

45- همان، ص 142.

46- همان، ص 152.

47- علوم اسلامی، عرفان اسلامی، شهید مطهری.

48- خیراتیه، ص81؛ نفحات، ص 80.

49- نفحات الانس، ص 80؛ خیراتیه، ج 1، ص 82.

50- نفحات الانس، ص 80؛ خیراتیه، ج 1، ص 82.

51- در کوی، صوفیان، ص188.

52- صفوة الصفوه، ج 2، ص 235 (به نقل از کوی صوفیان).

53- همان، ج 2، ص 323 (به نقل از در کوی صوفیان).

54- در کوی، صوفیان، ص196.

55- تاریخ یافعی، ج 2، ص 231 نوشته امام یافعی.

56- کشف المحجوب، ص 161.

57- رساله تشیریه، ص 51.

58- در کوی صوفیان، ص192، (به نقل از مناقب شافعی، ج 1، ص443).

59- همان، ص 193.

60- رساله باب ولایت ص 326؛ در کوی، صوفیان، ص186.

61- در کوی، صوفیان، ص186.

62- همان، ص 187.

63- خورشید تابنده، ص43؛ در کوی صوفیان، ص187.

64- الزام الناصب فى اثبات الحجّة الغائب، ج 2، ص 415؛ در کوی صوفیان، ص187.

65- طبقات الصوفيه، ص 215.

66- نفحات الانس، ص 84.

67- روضات الجنان و جنات الجنان، ج 2، ص 356.

68- همان، ص 25.

69- خیراتیه، ج 1، ص 74.

70- مبانی عرفان و احوال عارفان، ص 415.

71- همان ص 415.

72- تذكرة الاولياء، تحفة الاخیار، ص 324؛ خیراتیه، ج 2، ص127.

73- مجالس المؤمنين، ج 2، ص192؛ قصص العلماء، ص 417؛ خیراتیه، ج 1، ص 84.

74- خیراتیه، ج 2، ص 126؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 107.

75- مبانی عرفان و احوال عارفان، ص 415.

76- بقره، 36.

77- بقره، 268.

78- مریم، 44.

79- آل عمران، 119.

80- مائده، 90.

81- نساء، 38.

82- بقره، 275.

83- یوسف، 5.

84- اسراء، 27.

85- مجادله، 19.

86- فاطر، 6.

87- نهج البلاغه، خطبه 192.

88- نهج البلاغه، خطبه 192.

89- نهج البلاغه، خطبه 17، ترجمه مرحوم دشتی.

90- نهج البلاغه، خطبه 162، ترجمه مرحوم دشتی.

91- سلوک در تاریکی، ص392 به نقل از المسائل،

92- سلوک در تاریکی، ص 392 به نقل از من لا یحضره الفقيه.

93- مبانی عرفان و احوال عارفان، دکتر حلبی، ص 415؛ خیراتیه، ج 2، ص126.

94- مبانی عرفان و احوال عارفان، ص 751.

95- مبانی عرفان و احوال عارفان، ص 751.

96- تشیع و تصوف، (کامل مصطفى الشيبي)، ص 232.

97- طرائق الحقائق، ص 7، ج 3.

98- مقدمه رازگشا، ص16.

99- خيراتيه، ج 1، ص188.

100- نفحات الانس، صفحه 28؛ به نقل از خیراتیه، ج 1، ص 74 (نفحات الانس).

101- دیوان نعمت الله با مقدّمه محمود عباسی، ص 484؛ تشیع و تصوف، ص 235.

102- همان، ص 577.

103- دیوان اشعار با مقدمه محمود عباسی ص 484؛ البته در بعضی از چاپ ها بعدا این گونه اشعار دست خورده اند.

104- صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابه باب فضل على علیه السلام.

105- كنوز الحقائق، ص92.

106- مجمع هيثمي، ج 9، ص 131.

107- الصواعق المحرقه، ص96.

108- دیوان شاه نعمت الله؛ کتاب حسن بصری، ص 365 .

109- رسائل نعمت الله، ج 1، ص 174 در کوی صوفیان، ص 112؛ سفينة البحار، ج 2، ص 207، ماده ح.

110- سفينة البحار، ج 2، ص 207، ماده ح.

111- سفينة البحار، ج 2، ص 208 ماده ح؛ تفسیر صافی ذیل آیه 18 سبأ.

112- سفينة البحار، ج 2، ص 208 ماده ح.

113- سفينة البحار، ج 2، ص 210، ماده ح.

114- نهج البلاغه، خطبه 13.

115- احتجاج طبرسی، ج 2، ص 110؛ بحارالانوار، ج 42، ص 141؛ حسن بصری، ص 214.

116- عقد الفريد، ج 2، ص 235؛ کامل مبرّد، ج 3، ص 216؛ حسن بصری نوشته وجیه الدین کشمیری، ص 200.

117- تحفة الاخيار، ص149.

118- رجال کشی، ص 97.

119- روضات النجات فى احوال علماء، ج 3، ص258.

120- خیراتیه، ج 1، ص67.

121- مفاخر الاسلام، ج1، ص149.

122- ناسخ التواريخ، ج 1، ص 275.

123- حسن بصری، ص267.

124- بنیان رفیع، ص293.

125- بنیان رفیع، ص292.

126- سفینة البحار، ج 5، ص196، ماده صوف.

127- بحار الانوار، ج 83، ص368.

128- كنز العمال، خبر 29087 .

129- فروع کافی، ج 5، ص 65.

130- سفينة البحار، ج 2، ص 57.

131- همان، ج 5، ص198.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم و نهج البلاغه؛

•

مجلسی، محمّد باقر، بحار الانوار، تهران، المكتبة الاسلامیه، چاپ دوم، بی تا.

•

شیخ عباس قمی، سفینة البحار، بيروت، موسسة الوفاء.

•

وحید بهبهانی، آقا محمّد علی خیراتیه، انتشارات انصاریان قم، 1412ه.ق.

•

صحیح مسلم، مسلم بن حجاج النيشابوری، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ اول، 2000م کتاب فضایل الصحابة، باب فضائل علی بن ابی طالب علیه السلام.

•

روضات الجنات في أحوال العلماء و السادات، محمّد باقر موسوی خوانساری، تحقیق: اسدالله اسماعيليان، مكتبة اسماعیلیان، تهران، بی تا.

•

جامی عبدالرحمن، نفحات الانس، کتاب فروشی محمودی، انتشارات اطلاعات، تهران، 1370.

•

دیوان شاه نعمت الله ولی، به اهتمام محمود علمی، تهران 1328.

•

تابنده، سلطان حسین، نابغه علم و عرفان، چاپ تابان، 1390ق.

•

دشتی، علی، در دیار صوفیان، انتشارات جاویدان، تهران، 1362.

•

در کوی صوفیان، سید تقی واحدی، انتشارات نخل دانش.

•

هیثمی، نورالدین علی بن ابی بکر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد چاپ دارالکتاب العربی- بیروت-1402 ه-.ق.

•

متقى هندى، علاء الدّين علی، کنز العمال، مؤسسة الرساله، بیروت، 1405ق.

بررسی دیدگاه های فخر رازی (پیرامون آیه 90 سوره طه و حدیث منزلت): استاد علی اصغر ایماندوست

اشاره

•

تناسب حدیث منزلت با آیات 29 تا 30 سوره طه

•

اظهار نظر فخر رازی در ارتباط حدیث منزلت [ با سرگذشت هارون علیه السلام]

•

حدیث منزلت و جنگ تبوک

•

احادیث منزلت با عبارت های متفاوت

•

احادیث منزلت به مناسبت های مختلف

•

راویان حدیث منزلت

•

تشابه حضرت علی علیه السلام به پیامبر صلی الله علیه و آله بالاتر از تشابه او به هارون علیه السلام

•

اوصاف و خصوصیات حضرت هارون علیه السلام در قرآن کریم

•

اوصاف و خصوصیات مشترک حضرت علی علیه السلام و هارون علیه السلام در روايات

•

شركت حضرت علی علیه السلام در امر تبلیغ رسالت

•

فاروق بودن حضرت علی علیه السلام

•

صديق بودن حضرت علی علیه السلام

•

پیش بینی پیروی مسلمانان از روش یهود

•

آزمایش باب حطه

•

فتنه سامری

•

مشابهت هارون علیه السلام به حضرت علی علیه السلام و شباهت فتنه سامری به سقیفه

درآمد

حدیث منزلت از شهرت ویژه ای برخوردار است و از احادیثی است که مورد اتفاق فریقین. دقّت در این حدیث راه گشا است و حق را از باطل جدا می سازد. نویسنده محترم در این شماره به حدیث منزلت از حیث سند و دلالت پرداخته است و نکات متعدّدی را از آن استخراج نموده است و نیز ایراد فخر رازی [که گفته است که چون حضرت علی علیه السلام به حضرت هارون علیه السلام تشبیه شده است و هارون علیه السلام در فتنه سامری ساکت ننشست و اعتراض کرد تا جایی که نزدیک بود کشته شود ولی حضرت علی علیه السلام در جریان سقیفه سکوت نمود، معلوم می شود جریان سقیفه مانند فتنه سامری امر باطلی نبوده است] به خوبی جواب داده شده است که به هیچ وجه حضرت علی علیه السلام سکوت نکرد و به آن اعتراض نمود تا جایی که نزدیک بود کشته شود پس جریان سقیفه در این امّت همان جریان فتنه سامری در امّت بنی اسرائیل است.

كليد واژه ها

حضرت على علیه السلام. حضرت موسی علیه السلام، حضرت هارون علیه السلام حديث منزلت، بنی اسرائیل، آزمایش سامری، گوساله پرستی، باب حطّه، فتنه، يوم الانذار، يوم الدّار، ليلة المبيت، جنگ تبوک

منزلت هارون علیه السلام به موسی علیه السلام در قرآن

در قرآن کریم آیات بسیاری درباره ی حضرت موسی و حضرت هارون علیهم السلام نازل شده است که تعدادی از آن ها به تناسب در این جا درج می گردد.

• هنگامی که خدای تعالی به حضرت موسی علیه السلام دو معجزه عطا می کند (عصایی که اژدها می شود و دستی که نورانی می گردد) و می فرماید با این دو برهان سوی فرعون برو، حضرت موسی علیه السلام از خدا می خواهد زمینه ی همراهی برادرش را برایش فراهم فرماید:

وَ أَخِي هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّى لِسَانًا فَأَرْسِلْهُ مَعِيَ رِدْءًا يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخَافُ أَن يُكَذِّبُونِ * قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُمَا سُلْطَانًا فَلَا يَصِلُونَ إِلَيْكُمَا بِآيَاتِنَا أَنْتُمَا وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغَالِبُونَ (1) و برادرم هارون از من فصیح تر است او را هم با من و به کمک من بفرست تا مرا تصدیق کند، زیرا می ترسم مرا تکذیب کنند * (خداوند) فرمود بزودی بازویت را به وسیله برادرت نیرو می بخشیم و به شما سلطه و قدرت لازم را می دهیم و به خاطر معجزاتی که دادیم به شما دست پیدا نمی کنند. شما و پیروانتان غالب می باشید.

• و هنگامی که خداوند به موسی علیه السلام فرمود به سراغ قوم فرعون، برو موسی علیه السلام از خدا درخواست کرد که برادرش را همراهش بفرستد.

قَالَ رَبِّ إِنِّي أَخَافُ أَن يُكَذِّبُونَ * وَ يَضِيقُ صَدْرِى وَ لَا يَنطَلِقُ لِسَانِي فَأَرْسِلْ إِلَى هَارُونَ (2) عرض کرد پروردگارا از آن بیم دارم که مرا تکذیب کنند * و سینه ام تنگ است و زبانم به اندازه کافی گویا نیست، هارون را نیز همراهم بفرست.

• هم چنین هنگامی که خداوند به موسی علیه السلام فرمان داد که به جانب فرعون برو، موسی علیه السلام عرض کرد: خدایا سینه ام را گشاده گردان و کارم را برایم آسان کن و گره از زبانم بگشای که سخن مرا بفهمند، و اضافه می کند:

وَاجْعَل لَّى وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِى * هَارُونَ أَخِي * اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي * وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي * كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيرًا * وَ نَذْكُرَكَ كَثِيرًا* إِنَّكَ كُنتَ بِنَا بَصِيرًا * قَالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يَا مُوسَى (3) و وزیری از خاندانم برایم قرار بده. برادرم هارون را. پشتم را به او محکم کن. و او را در کارم شریک ساز. تا تو را بسیار تسبیح گوییم، و تو را بسیار یاد کنیم. چون تو همیشه از حال ما آگاه بوده ای. (خداوند) فرمود: ای موسی آن چه را خواستی به تو داده شد.


1) القصص، 34 و 35.

2) الشعراء، 12 و 13.

3) طه 30 تا 36.

افزون بر اوصاف و منزلتی که در آیات فوق ذکر شده، اوصاف و فضایل دیگری نیز برای هارون در سوره های مریم، انبیا، مؤمنون، فرقان و صافّات آمده است که برای رعایت اختصار در این بخش از ذکر آن ها خودداری می شود.

روایات بسیاری وجود دارد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در آن روایات خطاب به حضرت علی علیه السلام فرمودند:

أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلاَّ أَنَّهُ لاَ نَبِیَّ بَعْدِی از این بیان مشخص می شود که حضرت علی علیه السلام در کلّیه مراتب بجز نبوّت، شباهت تام به حضرت هارون دارند از قبیل: برادری، فصاحت، پشتیبان، تصدیق، تقویت بازو، سلطان، شریک در امر رسالت، وزارت و... .

فخر رازی نیز ذیل آیه 55 سوره ی مائده از ابی ذر نقل می کند: ... پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

اللهم إِنَّ اخي موسى سالک فقال ﴿رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي (1)الى قوله وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِى (2)فَأَنزَلتَ قرآناً ناطقاً سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَنَجْعَلُ لَكُمَا سُلْطَانًا (3)اللَّهُمَّ وَ أَنَا مِحمَّدٌ نَبِيِّكَ فاشرح لي صدري و يَسِّرلى امرى وَ اجعَل لى وزيراً من أهلى عليّاً، أشدد به ظهرى﴾ (4) بار خدایا برادرم موسی از درگاهت مسألت کرد و گفت (سینه ام را گشاده گردان) تا آیه ی (هارون را در کار من شریک کن) سپس قرآن ناطقی نازل فرمودی که (بزودی بازوی تو را به برادرت قوّت می بخشیم و برای شما سلطه ای قرار می دهیم). بار خدایا و من محمّد پیامبر توأم بنابراین سینه مرا گشاده گردان و کارم را آسان کن و از خانواده ام علی را وزیرم قرار ده و پشت مرا به او قوی گردان.

قابل ذکر است اگر چه این حدیث در ذیل آیه 55 سوره ی مائده که از آخرین سوره های مدنی است نقل شده، شواهدی وجود دارد که نشان می دهد این خواسته اوّلین بار در ابتدای بعثت مطرح شده و در همان زمان اجابت شده و تحقق یافته است. برخی از این نشانه ها بدین قرار است: و چون حضرت موسی علیه السلام در ابتدای بعثت خود، این خواسته را مطرح کرده، خواسته ی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز باید در ابتدای بعثت باشد.

• خدای تعالی در سوره ی انشراح می فرماید: أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ آیا ما سینه ی تو را گشاده نگردانیدیم؛ این سوره در مکّه نازل شده و لحن آیه دلالت دارد که قبل از نزول سوره این شرح صدر اتفاق افتاده است به همین جهت، اقتضایی وجود ندارد که پیامبر صلی الله علیه و آله پس از سال ها، در مدینه از خدای تعالی شرح صدر بخواهد، جز این که یک نوع یادآوری باشد تا در نتیجه مقام و منزلت حضرت امیر علیه السلام بار دیگر برای مسلمانان مشخّص گردد.

1) طه، 20 و 25.

2) القصص، 35.

3) همان.

4) تفسیر کبیر، ج 12، ص 26.

• در رویداد یوم الدّار یا یوم الانذار که پس از نزول آیه ی وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ (1)و در ابتدای بعثت اتفاق افتاد. پیامبر صلی الله علیه و آله بزرگان خاندان عبدالمطلب را دعوت کرد و پس از پذیرایی و ابلاغ رسالت خود، به آن ها پیشنهاد فرمود که کدامیک از شما مرا در این امر همراهی می کند تا برادر، وصّی و خلیفه من باشد؟ از بین حاضران فقط حضرت علی علیه السلام پیش قدم شد و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

این برادر، وصّی و خلیفه ی من در بین شماست، سخن او را بشنوید و از او اطاعت کنید. (2)

بنابراین ابتدای وزارت حضرت علی علیه السلام در آن زمان بوده و ضرورتاً این دعا و اجابت آن مقارن این رویداد بوده است.

هر مفسّری که خواسته باشد تفسیری برای آیات سابق الذکر (3)بنویسد بهترین روایاتی که مناسب است ذیل آیه بنویسد، همین روایت ابی ذر است که از تفسیر فخر رازی ذیل آیه 55 مائده نقل شد زیرا، کاملاً با آیات مذکور انطباق دارد لکن فخر رازی هنگامی که به تفسیر این آیات می رسد گویا این روایت را فراموش کرده و به جای آن روایت مجعولی می آورد که با روایت ابی ذر منافات دارد. وی ذیل آیه وَاجْعَل لَی وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي (4)می نویسد: (5)

... و قال: إنَّ لى فى السماء وزيرين و فى الأرض وزيرين فالّلذان في السّماء جبريل و ميكائيل و الّلذان في الأرض، ابوبكر و عمر. (6)

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

من در آسمان دو وزیر دارم و در زمین دو وزیر، پس آن دو وزیر که در آسمانند عبارتند از جبرئیل و میکائیل و آن دو وزیر که در زمینند عبارتند از ابوبکر و عمر. (7)

قراین جعلی بودن حدیث بدین قرار است:

اولاً: چنان که از مفاد آیه استفاده می شود حضرت موسی علیه السلام ادّعا نکرد که من وزیر دارم، بلکه از خدای تعالی درخواست کرد که برایش وزیر قرار دهد و این عبارت بر این دلالت دارد که وزیر انبیا را خداوند انتخاب می فرماید.

ثانياً: آیه بیان می کند که وزیر موسی علیه السلام از خاندانش بوده است. بنابراین برای این که سنت خدا درباره ی انبیا رعایت شود وزیر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز باید فردی از خاندانش باشد.


1) الشعراء، 214.

2) كنز العمال، 13 و 114؛ تاریخ دمشق 42 و 48؛ مجمع الزوايد، 9 146؛ تقیه، ثعلبی، 7 و 82 با شرح بیشتر.

3) طه 25 تا 32.

4) طه، 29.

5) با توجّه به حدیث منزلت که مورد اتفاق است مشخص است این حدیث ساختگی است زیرا در صورت صحت آن تعداد وزیران پیامبر دو نفر خواهند شد که مفاد آن هم با حدیث منزلت سازگار نیست و هم با اعتقاد عمومی اهل تسنن که خلفا را چهار نفر بلکه بیشتر دانسته اند -سردبیر

6) تفسیر کبیر، ج 22، ص48.

7) معلوم نیست چطور کسانی که این حدیث را ساختند حق عثمان را رعایت نکردند و او را نیز در عداد وزیران پیامبر صلی الله علیه و آله قرار ندادند بهتر بود چنین می ساختند که من سه وزیر دارم. - سردبیر

ثالثاً: اگر ابوبکر برای وزارت صلاحیّت داشت خداوند امر نمی فرمود، آیات سوره ی برائت را از او پس بگیرند و آن ها را برای ابلاغ به مردم مکّه به کسی بدهند که از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله باشد. این رویداد را ابن عساکر را از قول انس و احمد بن حنبل از قول ابی بکر نقل می کند.(1)

رابعا: ابوبکر و عمر چگونه وزیرانی بودند که از مقام خود بی خبر بودند و نتوانستند آن مقام را در سقیفه برای انصار به عنوان شاهدی بر شایستگی خود بیان کنند.

فخر رازی در آیات مربوط به فتنه سامری ذیل آیه:

وَ لَقَدْ قَالَ لَهُمْ هَارُونُ مِن قَبْلُ يَا قَوْمِ إِنَّمَا فُتِنتُم بِهِ وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمَنُ فَاتَّبِعُونِي وَ أَطيعُوا أمرِى (2) می نویسد:

... فَاعلَمَ اَنَّ الامرَ بالمعروفِ و الشّفقَة على المسلمين واجبٌ، ثم انّ هارون رأى القوم متهافتين على النّار و لم يبال بكثرتهم و لا بقوّتهم بَل صرّح بالحق فقال (يا قوم إنّما فتنتُم به) الاية و هينها دقيقةٌ و هى انّ الرّافضة تمسكوا بقوله لعلىّ أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةَ هارونَ مِن موسى، ثم انّ هارون ما مَنَعَته التّقية في مثل هذا الجمع بَل صَعِدَ المنبر و صَرَّح بالحق و دَعَا الناس إلى متابعة نَفْسِهِ و المنعِ من متابِعَةِ غيره، فلو كانت امَة محمّد صلی الله علیه و آله على الخطاء يجب على عليٍّ علیه السلام أن يَفعَلَ مَا فَعَلَهُ هارون و ان يصعد المنبر مِن غير تقيةٍ و خوفٍ و أن يقولَ (فاتّبعوني و اطیعوا امرى) فلمّا لم يفعل ذلك عَلمنا اَنَّ الاُمَّةَ كانُوا على الصّواب. (3)

بدان که امر به معروف و نصیحت بر مسلمانان واجب است، وانگهی هارون که قوم بنی اسرائیل را به حال سقوط در آتش دید به جمعیّت زیاد و نیرومندی آنان توجه نکرد. بلکه حقیقت را بیان کرد و گفت: «ای مردم شما امتحان شدید...» و در این جا نکته ی دقیقی است آن نکته این است که شیعیان به فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله درباره ی علی استدلال می کنند که فرمود: «تو نسبت به من به منزله هارون به موسی هستی» در حالی که در میان هم چون جماعتی، هارون را تقیّه مانع نشد (که ساکت بنشیند) بلکه روی منبر رفت، به حق تصریح کرد و مردم را به متابعت خود فراخواند و از متابعت دیگران منع کرد، بنابراین اگر (در سقیفه) امّت محمّد صلی الله علیه و آله بر خطا رفته بودند بر علی علیه السلام واجب بود، همان کاری را بکند که هارون کرد، (یعنی باید) روی منبر می رفت و بدون تقیه و ترس می گفت (پیرو) من باشید و امر مرا اطاعت کنید) پس چون چنین نکرد، می فهمیم که امّت محمّد درست عمل کردند.


1) تاریخ، دمشق 42، 98 و 344؛ مسند احمد، ج 1، ح 4.

2) طه، 90.

3) تفسیر کبیر، ج 22، ص106.

چند نکته درباره ی گفتار فخررازی

•

این که فخررازی وقایع پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله را به حوادث ایّام غیبت حضرت موسی علیه السلام از بین بنی اسرائیل تشبیه کرده بسیار به جا و مناسب است امّا این که می گوید حضرت علی علیه السلام آن کاری را که حضرت هارون علیه السلام کرد انجام نداد، پس امّت درست عمل کرد اشتباه است زیرا درست است که، فتنه ی سقیفه مانند فتنه سامری است امّا حضرت علی علیه السلام نیز ساکت ننشست بلکه مانند حضرت هارون با آن مقابله کرد، بنابراین مسلمانان نیز در سقیفه به خطا رفتند. توضیحات بیشتر در جای خود بیان می شود.

•

شایسته بود که فخررازی، حدیث منزلت را که در این جا آورده، ذیل آیه وَاجْعَل لى وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِى * هَارُونَ أخى (1)نقل می کرد و از این حدیث نیز به وزارت حضرت علی علیه السلام استدلال می کرد. (2)

تحليل احادیث منزلت

بهر سو حدیث منزلت در مناسبت های مختلف و در حدّ تواتر نقل شده است. یکی از آن مناسبت ها، هنگام عزیمت به جنگ تبوک است.

گرمای تابستان، راه دور و اقتدار رومیان باعث شده بود که عدّه ای از شرکت در این رزم خودداری کنند. واقدی می نویسد: «... فصل خرماپزان بود و سایه بسیار دوست داشتنی، مردم دوست می داشتند که در مدینه بمانند و خوش نداشتند در آن حال و زمان از شهر بیرون بروند...» (3)

و نیز می نویسد: «... آن مرد خبیث (جدّ بن قیس) شروع به بازداشتن قوم خود از حرکت کرد و به جبّار بن صخر و همراهان او که از بنی سلمه بودند گفت: ای بنی سلمه در این گرمای شدید بیرون نروید. و بدین وسیله ایشان را از جهاد باز می داشت و در حق، شکّ و تردید کرد و درباره ی رسول خدا شایعه پراکنی کرد و خداوند درباره ی او این آیات را فرو فرستاد:

... وَ قَالُوا لاَ تَنفِرُوا فِى الْحَرِّ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَّوْ كَانُوا يَفْقَهُونَ (4) و یکدیگر را گفتند که در گرما به حرب مروید. بگوی که آتش جهنّم گرم تر است، اگر هم داشته باشید...


1) طه، 29.

2) به خصوص که برای فخر رازی و سنی های دیگر که دست طولانی در توجیه دارند می توانستند وزارت را برای حضرت امیر علیه السلام با حدیث منزلت ثابت می کردند و بعد آن سخن شبیه به شوخی را که بسیاری از علمای سنی گفته اند تکرار می کردند که مراد رسول خدا صلی الله علیه و آله وزیر چهارم بوده است همان طور که در جریان غدیر و جریان حدیث یوم الدار برخی چنین گفته اند.- سر دبیر

3) مغازی، ج 3، ص 755.

4) التوبه، 81.

و هم در مورد او نازل شده است:

وَ مِنْهُم مَّن يَقُولُ ائذَن لِّى وَ لَا تَفْتِنِّى أَلَا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ (1) و از منافقان کسی است که می گوید:

مرا به نیامدن دستور ده و مرا به سبب زنان در فتنه مینداز، همانا در کفر افتاده شدند و دوزخ کافران را بر گیرنده است. (2)

در بین مسلمانان گروه دیگری بودند که مشتاق رفتن بودند، لکن وسیله نداشتند. واقدی درباره ی آن ها می نویسد:

... و گروه گریه کنان که نیازمند و فقیر بودند، هفت نفرند که به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله از او خواستند تا برای آن ها وسیله ی حرکت (مرکوب) فراهم فرماید و رسول خدا صلی الله علیه و آله این آیه را تلاوت فرمود:

لَا أَجِدُ مَا أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ تَوَلُّوا وَ أَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْع (3) من چیزی نمی یابم که شما را بر آن حمل کنم، ایشان برگشتند و از چشم هاشان اشک می ریخت. (4)

واقدی درباره ی منافقان می نویسد:

گویند گروهی از منافقان به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و بدون هیچ عذر و بهانه از آن حضرت اجازه گرفتند که در جنگ شرکت نکنند و پیامبر صلی الله علیه و آله به ایشان که هشتاد و چند نفر بودند اجازه فرمود. گروهی بهانه تراش از اعراب هم پیش پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و عذرهایی آوردند که خداوند عذرشان را نپذیرفته است و آن ها هشتاد و دو نفر از بنی غفار بودند... .

عبدالله بن ابّی هم همراه لشگر خود آمد و در همان ثنية الوداع مقابل ذباب اردو زد و هم پیمانان منافق و یهودی او هم همراهش بودند و گفتهاند لشگر او هم از لشگر مسلمانان کمتر نبود. در تمام مدّتی که رسول خدا آن جا اقامت داشتند عبدالله بن ابّی هم همان جا مقیم بود....

همین که رسول خدا صلی الله علیه و آله حرکت فرمود. ابن ابی همراه منافقان از حرکت خودداری کرد گفت: محمّد می خواهد با رومیان جنگ کند آن هم با این سختی و گرما در سرزمین دور و در قبال سپاهی که یارای جنگ با آن را ندارد! مثل این که محمد جنگ با رومیان را بازی پنداشته است! و منافقانی هم و منافقانی هم که با ابّن ابی هم عقیده بودند از شرکت در جنگ خودداری کردند. ابن ابّی گفت: گویی هم اکنون می بینم که فردا اصحاب محمّد همگی اسیر و به طناب ها پیچیده اند! و این حرف ها را برای ترساندن پیامبر صلی الله علیه و آله و یاران او می گفت. (5)


1) التوبه، 49.

2) مغازی، ج 3، ص 756.

3) التوبه، 92 .

4) مغازی، ج 3، ص 756.

5) همان، ص 758.

همان طور که اشاره شد با این که قبل از جنگ تبوک حدیث منزلت بارها از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله صادر شده بود. چه حکمتی بود که آن حدیث در این موقعیّت تکرار می گردد؟

پس از توضیحات مختصری که در پی می آید تا اندازه ای پاسخ این پرسش روشن می شود. هنگام آماده شدن مسلمانان برای عزیمت به جنگ این حالات مشاهده می شد:

•

هوای بسیار گرم و طاقت فرسا!

•

هم زمانی با فصل برداشت محصول.

•

بعيد و طولانی بودن راه.

•

حضور منافقینی که افزون بر خودداری از رفتن به جنگ، دل سایرین را نیز خالی می کردند.

•

تأسّف و گریه ی گروهی که اشتیاق رفتن به جنگ داشتند لکن امکانات برایشان فراهم نبود. فضای مدینه هنگام عزیمت مسلمانان به جنگ تبوک چنان بود که توضیح داده شد. با چنین حال و هوایی مقرّر شده بود که حضرت علی علیه السلام به عنوان جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه بماند و در جنگ شرکت نکند. به همین جهت این امر ایجاب می کرد که سؤالاتی در اذهان ایجاد شود:

•

چرا پیامبر صلی الله علیه و آله، حضرت علی علیه السلام را که شجاع ترین سردار سپاه بود همراه نبرد؟

•

آیا پیامبر صلی الله علیه و آله راضی نمی شد که حضرت علی علیه السلام سختی ها و خطرهای این جنگ را تحمّل کند؟

•

آیا حضرت علی علیه السلام خودش خواسته بود که پیامبر صلی الله علیه و آله او را از رفتن معاف کند؟

•

با این که گروهی از مسلمانان به خاطر توفیق نیافتن به حضور در جنگ می گریند، حضرت علی علیه السلام چه می کند؟ آیا خوشحال است یا نگران؟

•

آیا وجود منافقان بسیاری که از عزیمت به جنگ خودداری کردند، در مدینه جای نگرانی نیست؟

این قبیل پرسش ها و فضای موجود ایجاب می کرد که حضرت علی علیه السلام اشتیاق درونی خود را اظهار کند. و پیامبر صلی الله علیه و آله نیز مجدداً حدیث منزلت را با عبارت: أَمَّا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى، إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي یادآوری فرمایید.

آثاری که صدور حدیث منزلت در این موقعیّت در برداشت بدین قرار است:

•

جبران ناخشنودی به وجود آمده در دل حضرت علی علیه السلام به خاطر نرفتن به جهاد.

•

پیشگیری از بدگمانی نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام .

•

مستحکم ساختن قدرت دفاعی مدینه در مقابل مخاطراتی که از طرف منافقان و دشمنان، مدینه را تهدید می کرد.

•

بیان مقام و منزلت حضرت علی علیه السلام برای مردم.

•

استثنا کردن مقام پیامبری به خاطر نشان دادن شمول بقیه خصوصیات پیامبر صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام.

•

شایستگی حضرت علی علیه السلام برای جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله حتی پس از وفات آن حضرت.

دست کاری حدیث منزلت

همان طور که گفته شد حدیث منزلت در مناسبت های مختلف البته به عبارتی متفاوت در حدّ تواتر نقل شده است، برخی چون بخاری آن را به مناسبت جنگ تبوک نقل کرده اند.

بخاری می نویسد:

انّ رسول الله صلی الله علیه و آله خَرَجَ إلى تبوک و استخلَفَ علياً. فقال: أتخلفني في الصّبيان و النّساء، قال ألا ترضى أن تكون منّى بمنزله هارون من موسى إِلا أَنَّهُ لا نَبِّى بعدى. (1)

پیامبر صلی الله علیه و آله از مدینه به سوی تبوک بیرون رفت و حضرت علی علیه السلام را جانشین خود قرار داد، (حضرت علی علیه السلام) گفت: آیا مرا در میان کودکان و زنان جانشین می کنید؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود آیا خوشنود نیستی که نسبت به من مانند هارون به موسی باشی؟ جز این که پس از من پیامبری نیست.

با توضیحاتی که ارایه خواهد شد، مشخص می شود که بعید است جمله ی «اتخلّفني في الصّبيان و النّساء» بیان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام، باشد، این که حدیث منزلت به صورت استفهامی بیان شده باعث گردیده راویان گمان کنند حضرت علی علیه السلام سخنی به زبان آورده که موجب شده پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال کند: آیا خشنود نیستی که نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی باشی؟ به همین جهت جای خالی سخنان حضرت علی علیه السلام را با جملات گوناگون که هیچ کدام در شأن آن بزرگوار نیست پر کرده اند.

به این عبارت:

لمّا غزا رسول الله صلی الله علیه و آله غزوه تبوک، خَلَّفَ علياً علیه السلام بالمدينة فقال النَّاسَ: قلَّهُ وَ كَرِهَ صُحبَتَهُ فَتَبِعَ عَلى النّبي في الطريق فقال: يا رسول الله! خَلَّفتني بالمدينة مع النّساء و الذراري حتى قال النّاس من قلّهُ و كَرهَ صُحبَتَهُ فقال: لَهُ النّبي، يا على! خَلَفتك على اهلی اما ترضى أن تكونَ منّى بمنزلة هارون من موسى إِلّا أَنَّهُ لا نَبِيَّ بعدى. (2)


1) صحیح بخاری، ج 6، ص 3. .

2) تاریخ دمشق، ج 42، ص 152.

هنگامی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله عازم جنگ تبوک شد، علی علیه السلام را در مدینه جانشین خود کرد، پس مردم گفتند: (پیامبر) از او به تنگ آمده و همراهیش را دوست ندارد، به همین جهت (حضرت علی علیه السلام) به دنبال پیامبر صلی الله علیه و آله راه افتاد (و او را در بین راه ملاقات کرد) و گفت: ای پیامبر! خدا آیا مرا در مدینه با زنان و کودکان می گذاری تا مردم بگویند از او به تنگ آمده و همراهیش را خوش ندارد، آن گاه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای علی! تو را بر خانواده ام جانشین کردم آیا خوشنود نیستی از این که نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟

نکات قابل توجّه این روایت:

•

راوی در ابتدا از قول پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کند که حضرت علی علیه السلام را در مدینه جانشین کرد و در آخر روایت می گوید تو را بر خانواده ام جانشین کردم بنابراین صدر و ذیل روایت همخوانی ندارد و از آن حکایت دارد که راوی جانشینی حضرت علی علیه السلام را در مدینه نتوانسته تحمّل کند و آن را به جانشینی بر خانواده ی پیامبر صلی الله علیه و آله محدود کرده است.

•

این که گفته شده حضرت علی علیه السلام از قرار گرفتن در کنار زنان و کودکان ناراحت شده نادرست است و هدف راوی از افزودن این جملات به روایت این بوده که ارزش این جانشینی را تا سطح سرپرستی کودکان و زنان پایین آورد و از این نکته غافل بوده است: هنگامی که قرار است پیامبر صلی الله علیه و آله و لشگریانش برای مدّتی طولانی از مدینه خارج شوند، در این صورت چنان چه ساکنان مدینه به زنان و کودکان منحصر باشد، این شهر، آسیب پذیر خواهد شد و دشمنان اسلام به راحتی می توانند شبیخون بزنند بنابراین قدرت دفاعی شهر باید محفوظ باشد. به همین جهت نسبت دادن این سخن به حضرت علی علیه السلام که بر اهمیّت موضوع واقف بوده بی جا و نادرست است.

•

حضرت علی علیه السلام در مقابل اوامر پیامبر صلی الله علیه و آله مطیع محض است و سابقه ندارد که برای اجرای دستور آن حضرت چون و چرا گفته باشد، حتی اگر او را دچار خطر کرده باشد، مانند آن شبی در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله خوابید و برای فدا کردن جان خود آماده شد. با این حال چگونه ممکن است چنین سخنی از او صادر شده باشد؟ یعنی از جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله اظهار ناراحتی کند.

•

این که راوی گفته است حضرت علی علیه السلام از سخن مردم که گفته اند «پیامبر از او به تنگ آمده و همراهیش را خوش ندارد.» نیز نادرست است زیرا اوّلاً معلوم نیست که مردم چنین سخنی گفته باشند و به فرض این که گفته باشند حضرت علی علیه السلام چنین شخصی نیست که تحت تأثیر گفتار بیهوده ی مردم و منافقان قرار گیرد، زیرا، مصداق بارز این آیه است:

وَ لا يَخافُونَ لَومَةَ لائم (1) در راه خدا از ملامت ملامت کنندگان نمی ترسد.

• اگر پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید: آیا خوشنود نیستی که مانند هارون نسبت به موسی باشی، چنین نیست که حضرت علی علیه السلام مقام و موقعیّت خود را نشناسد و چنان که بیان خواهد شد، پیامبر صلی الله علیه و آله پیش از این هم بارها این مقام حضرت علی علیه السلام را به زبان آورده بود و تکرار این سخن برای این است که بیشتر منتشر شود و دیگران مقام حضرت علی علیه السلام را بشناسند و بدانند که پس از او چه کسی شایستگی جانشینی دارد.

همان طور که قبلا گفته شد سرچشمه این دست کاری ها شکل پرسشی روایت بوده است، در صفحات پیش رو نمونه های دیگری از احادیث منزلت بیان خواهد شد که نشان می دهد، در مواردی غیر از جنگ تبوک نیز این حدیث به همین صورت (استفهامی) از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده و معنا و مفهومش این است که مانند پیامبر صلی الله علیه و آله بودن به قدری ارجمند است که سزاوار خوشنودی است.

کراهت محدّثان عامّه از نقل حدیث منزلت

ناخرسندی گروهی از دانشمندان و محدثان اهل تسنن از نقل حدیث منزلت جهات مختلفی دارد. یکی از آن جهات، این است که حدیث با توجّه به مصداقش دلالت بر امامت حضرت اميرالمؤمنين دارد و این با مبانی آنان سازگار نیست و یکی از راهکارهای مقابله با حدیث منزلت، خودداری از نقل آن است.

ابن عساکر می نویسد:

... وَ يُروى عَن موسى الجهني قال: جاءَنى عمرو بن قيس الملأنى و سفيان الثّورى (2)فقالا لي: لا تحدّث هذا الحديث في الكوفة، أنَّ النبي صلی الله علیه و آله قال لعلى علیه السلام: «أنت منى بمنزلة هارون من موسى» و انّما كرها روايَتَهُ بالكوفه لئلّا يُحمَلَ غير جَهَته المعروفةِ و يُظَنَّ أَنَّهُ نَضٌ عَلى علىٌّ بالخلافة و إِنَّما اراد به توليتُهُ المدينة و استخلافة. (3)

از موسی جهنی روایت شده که گفت: عمرو بن قیس و سفیان ثوری نزد من آمدند و گفتند: این حدیث را در کوفه برای مردم نخوان که پیامبر صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام فرمود: «تو نسبت به من مانند هارون به موسی می باشی» و آن ها از این جهت از روایت کردن این حدیث در کوفه ناراحت بودند که حدیث به جهت غیر معروفش حمل نشود و گمان رود که آن نصّی است بر خلافت على علیه السلام در صورتی که (پیامبر صلی الله علیه و آله) تولیت و جانشینی او در مدینه را در نظر داشته است.


1) المائده، 54.

2) سفيان ثوری، (97- 161 ه. ق) ابوعبدالله سفیان بن سعید بن مسروق ثوری، از طایفه نَصر.

3) تاریخ دمشق، ج 42، ص185.

نکات قابل توجّه:

عمرو و سفیان ثوری و بسیاری دیگر به خوبی می دانند که لسان حدیث مطلق و بدون قید است و شأن صدور حدیث جریان جانشینی در مدینه است و هرگز شأن صدور مخصّص مفاد آن نیست. بی شک اگر چنین حدیثی درباره ی ابوبکر و عمر داشتند آن را مخصوص ولایت در شهر مدینه نمی ساختند مضاف بر این که حدیث منزلت تنها در جریان تبوک و استخلاف در مدینه نیست.

نمونه هایی از احادیث منزلت با عبارات و راویان مختلف و بدون قید تبوک

*نمونه هایی از احادیث منزلت با عبارات و راویان مختلف و بدون قید تبوک (1)

در جلد 42 تاریخ دمشق ابن عساکر صد و سی حدیث با مضمون «أنت منى بمنزلة هارون من موسی...» نقل می کند که نود حدیث از آن ها یا به غزوه تبوک ارتباط ندارد یا ارتباطش ثابت نشده است.

• در جلد 9 مجمع الزواید، چهارده حدیث با مضمون أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی نقل شده که ده حدیث از آن ها به غزوه تبوک ارتباط ندارد.

نمونه احادیث:

• عن ابن عباس قال: قال رسولُ الله صلی الله علیه و آله لامّ سَلَمه:

هَذَا عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ لَحْمُهُ لِحُمَّى وَ دَمُهُ دَمِى فَهُوَ مِنًى بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى انْهَ لَا نَبِىٍّ بَعْدِى. (2) از ابن عباس نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله به امّ سلمه فرمود: این علی بن ابی طالب گوشتش گوشت من و خونش خون من است. بنابراین او نسبت به من مانند هارون به موسی است جز این که پس از من پیامبری نیست.

• عن ام سلمه، انّ النّبي صلی الله علیه و آله قال لعلى علیه السلام:

أَمَّا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى، غَيْرَ أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي. (3) از ام سلمه نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: آیا خوشنود نیستی که جایگاه تو نسبت به من مانند هارون به موسی است. غیر این که پس از من پیامبر نیست.


1) حسکانی می گوید: حدیث منزلت با پنج هزار سند ثابت شده است [شواهد التنزیل، ج 1، ص195] و سیوطی می گوید: یکی از احادیث متواتره ای که از پیامبر صلی الله علیه و آله صادر شده است حدیث منزلت است. [الازهار المتناثره في احاديث المتواتره، ص 76] این روایت در صحیح بخاری، ج 5 ص 129 و صحیح مسلم، ج 7، ص 120 نیز آمده است.- سردبیر.

2) مجمع الزوائد، ج 9، ص 142؛ تاریخ دمشق، ج 42 و ج 43 با کمی تفاوت.

3) مجمع الزوائد، ج 9، ص138؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص156.

• و عن ابن عباس أنّ النّبي صلی الله علیه و آله قال لعلى علیه السلام:

أَمَّا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى الاّ أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي. (1) و از ابن عباس نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام فرمود:

آیا خوشنود نیستی که جایگاه تو نسبت به من مانند هارون به موسی است، جز این که پس از من پیامبری نیست.

• عن انس، انّ رسول الله صلی الله علیه و آله قال:

یَا عَلِیُّ أَنْتَ مِنِّی وَ أَنَا مِنْکَ، أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی الَّا أَنَّهُ لَا يُوحَى اليك. (2) اَنَس نقل می کند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

ای علی تو از من و من از توأم، تو نسبت به من مانند هارونی نسبت به موسی، جز این که به تو وحی نمی شود.

• عن اسماء بنت عميس انّ رسول الله صلی الله علیه و آله قال لعلى علیه السلام:

أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلاَّ أَنَّهُ لَیْسَ بَعْدِی نَبِیٌّ (3) از اسماء بنت عمیس نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام فرمودند:

جایگاه تو نسبت به من مانند هارون به موسی است جز این که پس از من پیامبری نیست.

• عن اسماء بنت عميس قالت: قال رسول الله صلی الله علیه و آله:

اقولُ كما قال اخى موسى: ﴿رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِى * وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِى. وَاجْعَل لِّى وَزِيرًا مِّن أهْلى عَليّاً اخى اشْدُدْ به أزْرى الى آخر الايات.﴾ (4) از اسماء بنت عمیس نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

می گویم همان طور که برادرم موسی گفت: پروردگارا سینه ام را وسعت بخش و کارم را آسان کن، برایم وزیری از خاندانم قرار ده، برادرم علی را. پشتم را به او محکم کن... تا آخر آیات.

بقیه ی آیاتی که در آخر روایت به آن ها ارجاع داده شده بدین قرار است:

وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِى * كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيرًا * إِنَّكَ كُنتَ بِنَا بَصِيرًا و او را در کارم شریک ساز تا تو را بسیار تسبیح گوییم و تو را بسیار یاد کنیم. برای این که تو همی شه از حال ما آگاه بوده ای.


1) مجمع الزوائد، ج 9، ص139.

2) تاریخ دمشق، ج 42، ص179.

3) مسند احمد، ج 7، ح 26541 و 26921؛ مجمع الزواید، ج 9، ص139 تاریخ دمشق، ج 42، ص 183.

4) طه، 25 تا 35؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص52.

• عن أبي سعيد الخدري قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله لعلى علیه السلام:

أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلاَّ أَنَّهُ لاَ نَبِیَّ بَعْدِی. (1)

• عن حبشي بن جنادة السّلولى: قال رسول الله صلی الله علیه و آله لعلى علیه السلام:

أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلاَّ أَنَّهُ لاَ نَبِیَّ بَعْدِی (2)

• عن جابر- یعنی بن سمر: قال رسول الله صلی الله علیه و آله لعلى علیه السلام:

أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلاَّ أَنَّهُ لاَ نَبِیَّ بَعْدِی. (3) عن ابی ایّوب: قال رسول الله صلی الله علیه و آله لعلى علیه السلام:

أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلاَّ أَنَّهُ لاَ نَبِیَّ بَعْدِی (4)

• عن عامر بن سعد بن ابی وقاص عن ابيه: قال رسول الله صلی الله علیه و آله لعلى علیه السلام:

أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلاَّ أَنَّهُ لیسَ بَعْدِی نَبِیَّ. (5)

• عن البراء بن عازب و زید بن ارقم: قال رسول الله صلی الله علیه و آله لعلى علیه السلام:

أَنْتَ مِنًى كَهَارُونَ مِنْ مُوسَی غَیرَ انّکَ لَسْتُ بنَبیِّ. (6)

• عن زيد بن ابی اوفى قال دَخَلَ رسول الله صلی الله علیه و آله المسجد فقام على علیه السلام فقال:

انَّکَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی غیَرَ أَنَّهُ لاَ نَبِیَّ بَعْدِی. (7)

حدیث منزلت هنگام عقد اخوت

در روایتی که ابن عساکر جریان عقد اخوّت را از ابن ابی اوفی نقل می کند به این جا می رسد که پیامبر صلی الله علیه و آله بین اصحاب خود برادری برقرار کرد و علی علیه السلام باقی ماند و پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمودند:

و الّذي بعثنيِ بِالحَقِ، ما أَخَّرْتُكَ إِلّا لِنَفسي وَ اَنتَ مِنِّي بِمَنزِلَةِ هَارُونَ مِن مُوسَى غَیرَ انَّهُ لا نَبِیّ بَعدی وَ اَنتَ اَخی وَ وارِثی....(8) سوگند به کسی که مرا به حق مبعوث کرد، (عقد اخوّت) با تو را به تأخیر نینداختم جز این که برای خودم (نگه داشته بودم) تو نسبت به من مانند هارون به موسی می باشی جز این که پس از من پیامبری نیست.


1) مجمع الزّوايد، ج 9، ص138.

2) همان.

3) همان، ص 141.

4) همان.

5) تاریخ دمشق، ج 42، ص146.

6) همان، 178.

7) همان، 183.

8) تاریخ دمشق، ج 42 و ج 42؛ کنز العمال، ج13، ص 105.

هم چنین ابن عساکر از محدوج زید الذّهلی حدیث مفصّلی در فضایل حضرت علی علیه السلام نقل می کند که در این جا به خاطر رعایت اختصار فقط بخش اوّل حدیث به این عبارت نقل می شود:

انّ رسولُ الله صلی الله علیه و آله لمّا آخى بين المسلمين اَخَذَ بيد على علیه السلام فوضعها على صدره ثم قال:

يَا عَلَى ! أَنْتَ أَخِى وَ أَنْتَ مِنًى بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى الَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِى (1) پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آن گاه که بین مسلمانان برادری برقرار کرد، دست حضرت علی علیه السلام را گرفت و بر سینه اش گذاشت سپس فرمود: ای علی! تو برادر منی و تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی می باشی جز این که پس از من پیامبری نیست.

آن چه در احادیث فوق نمایان است این است که حدیث منزلت قبل از آن که در جریان جنگ تبوک بیان شود در مراسم مواخاة بیان شده بود.

حدیث منزلت از زبان عمر

قال عمر بن الخطّاب كفّوا عن ذكر علی بن ابی طالب علیه السلام فانّی سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله يقول في على علیه السلام ثلاث خصالٍ لِاَن يكون لى واحدة منهنّ أَحَبُّ الى مما طَلَعت عليه الشمس، كنت اَنَا و ابوبکر و ابوعبیده الجراح و نَفرٌ من اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله و النّبيّ متكىٌ، على على بن ابى طالب علیه السلام حتّى ضَرَبَ بيده على منكبه ثم قال: انت يا على اوّل المؤمنين ايماناً و اَوَّلَهُم اسلاماً ثم قال انت منّى بمنزلة هارون من موسى و كذَبَ عليَّ من زعم انّه يحبّنی و یبغضک. (2)

عمر بن خطاب گفت: از بدگویی علی بن ابی طالب علیه السلام دست بردارید زیرا از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می گفت در علی علیه السلام سه فضیلت وجود دارد که اگر یکی از آن ها را من داشتم از آن چه خورشید بر آن می تابد برایم دوست داشتنی تر بود. من، ابوبکر و ابوعبیده جرّاح و تعدادی از اصحاب حاضر بودیم و پیامبر صلی الله علیه و آله تکیه بر علی علیه السلام داشت تا این که با دست مبارکش به شانه علی علیه السلام زد و فرمود: ای علی! تو اوّلین مؤمن و اوّلین مسلمانی. سپس فرمود تو نسبت به من مانند هارون به موسی می باشی و مرا تکذیب کرده است کسی که گمان دارد من را دوست دارد و تو را دشمن دارد.


1) تاریخ دمشق، ج 42، ص 53؛ شرح نهج البلاغه، ج 9، ص169.

2) كنز العمال، ج 13، ص 122 و 134 با مختصری تفاوت.

قابل ذکر است ابن عبدالبر می نویسد: پیامبر صلی الله علیه و آله در جنگ بدر پرچم را به حضرت علی علیه السلام داد در حالی که او بیست ساله بود... و هیچ جنگی واقع نشده بود که پیامبر صلی الله علیه و آله در آن حضور کتب.... داشته باشد و علی علیه السلام نباشد مگر جنگ تبوک که پیامبر صلی الله علیه و آله او را در مدینه و در خانواده اش جانشین قرار داد و فرمود تو نسبت به من مانند هارونی نسبت به موسی جز این که پس از من پیامبری نیست. وی در ادامه می نویسد:

وَ روى قوله: أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی جماعةٌ مِنَ الصّحابة و هُوَ من اثبت الآثار و أصِّحِها، رواه عن النّبي سعد بن ابی وقاص، و طرق سعد فيه كثيرٌ جدّاً، ذكرها ابن خيثمه و غیره و رواه ابن عباس و ابوسعيد الخدرى و أُمِّ سَلَمه و اسماء بنت عميس، و جابر بن عبدالله و جماعةٌ يطول ذِكرُهُم. (1)

... و فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله را به عبارت: «تو نسبت به من مانند هارونی نسبت به موسی» گروهی از صحابه روایت کرده اند و این سخن از پا برجاترین و صحیح ترین آثار است که آن را سعد بن ابی وقاص از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده و کسانی که از سعد نقل کرده اند بسیارند، ابن خیثمه و دیگران آن ها را نام برده اند هم چنین ابن عباس، ابوسعید خدری، ام سلمه، اسماء، بنت عمیس، جابربن عبدالله و گروهی که ذکر نام آن ها به طول می انجامد آن را روایت کرده اند.

ابن عساکر نیز پس از آن که حدیث منزلت را از سعد نقل می کند می نویسد:

و روى هذا الحديث ايضا عن غير سعد، روی عن عمر و علی و ابى هريرة و ابن عباس و ابن جعفر، و معاوية و جابر بن عبدالله و ابی سعید و البراء بن عازب و زید بن ارقم و جابر بن سمرة و انس بن مالک و زید بن ابی اوفی و نبیط بن شريط و حُبشی بن جنادة، و مالک بن الحويرث الّليثى و ابی الطفيل و اسماء بنت عمیس و ام سلمه ام المؤمنين و فاطمة بنت حمزه عن النبي. (2)

آن چه در احادیث فوق نمایان است این است که حدیث منزلت به غزوهی تبوک محدود و منحصر نیست بلکه در زمان های مختلف و با عبارت های گوناگون توسط پیامبر صلی الله علیه و آله بیان شده است.


1) الاستیعاب، ج 3، ص 1097.

2) تاریخ دمشق، ج 42، ص166.

یگانگی رسول مکرّم و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام

روایاتی وجود دارد که بر وحدت و یگانگی پیامبر صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام دلالت می کند، برخی از آن ها حکایت دارد که این اتّحاد قبل از خلقت حضرت آدم وجود داشته است. به همین جهت است که پیامبر صلی الله علیه و آله در زمان حیات خود بارها می فرمود: عَلىٌّ مِنًى وَ أَنَا مِن عَلى یا می فرمود: لَحُمُهُ لَحمی وَ دَمُهُ دَمی این جملات ریشه در روایاتی دارد که نمونه ای از آن ها متعاقباً ذکر می شود.

ابن عساکر و ابن ابی الحدید از سلمان نقل می کنند:

سَمِعْتُ حبیبی رَسُولُ اللَّهِ صلی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ يَقُولُ كُنْتُ أَنَا وَ عَلَى علیه السَّلَامُ نُوراً بَيْنَ يَدَىْ اللَّهِ مُطِيعاً یسبح اللَّهُ ذَلِكَ النُّورَ وَ يُقَدِّسُهُ قَبْلَ انَّ يَخْلُقَ آدَمَ باربعة عَشَرَ أَلْفِ عَامٍ . فَلَمَّا خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ رَكَزَ ذَلِكَ النُّورَ فِي صُلْبِهِ فَلَمْ نَزَلَ فِيَّ شَيْ‌ءٍ وَاحِدٍ حَتَّى افْتَرَقْنَا فِي صُلْبِ عبدالمطلّب فجزءٌ أَنَا وَ جُزْءُ عَلَى علیه السَّلَامُ . (1)

ابن ابی الحدید پس از نقل این حدیث می نویسد:

رواه احمد في «المسند» و فی کتاب فضائل على و ذَكَرَهُ صاحب كتاب الفردوس و زاد فيه: «ثُمَّ انتقلنا حتّى صرنا في عبدالمطلّب، فكان لي النبوّة و لعلى الوصيِة. (2)

سلمان گفت: از حبیبم رسول الله صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود 14000 سال قبل از خلقت آدم من و علی علیه السلام نوری بودیم در پیشگاه خدا که آن نور خدا را تسبیح و تقدیس می کرد، پس چون خدا آدم علیه السلام را خلق کرد آن نور را در صلب او قرار داد، بنابراین همی شه در یک جا بودیم تا در صلب عبدالمطلّب از هم جدا شدیم، پس یک جزء از آن نور منم و جزء دیگرش علی علیه السلام است. پس از نقل این حدیث ابن ابی الحدید اضافه می کند که این حدیث را احمد در «مسند» و در كتاب فضائل علی علیه السلام آورده است و صاحب کتاب الفردوس نیز آن را نقل کرده و این جمله را نیز به آن اضافه کرده است که سپس به صلب عبدالمطلّب منتقل شدیم پس نبوّت برای من و وصایت برای علی علیه السلام مقرّر گردید.


1) تاریخ دمشق، ج 42، ص 67 شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 171.

2) شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 171.

حضرت علی علیه السلام می فرمایند:

... أَلا إِنَّ الذّريَّةَ أَفنانٌ أَنَا شَجَرَتَها و دوُحةٌ أنَا ساقُها و إِنِّى مِن أحمد بمنزلة الضَّوءِ مِن الضّوء كنّا ضلّاً تحت العَرش قَبلَ خَلُقِ البَشَر. (1) آگاه باشید که ذریّه (رسول الله صلی الله علیه و آله) شاخه هایی می باشند که من درخت آن هستم و درخت تنومندی هستند که من بَدَنه ی آن می باشم و من نسبت به احمد به منزله ی پرتوی هستم از سرچشمه نور که قبل از آفریده شدن بشر در پناه عرش قرار داشتیم.

با توجّه به آنچه بیان شد، حضرت علی علیه السلام قبل از آفرینش آدم با پیامبر صلی الله علیه و آله همراه بوده و پس از تولّد و در سنین کودکی نیز همواره با آن حضرت بوده است، پیامبر صلی الله علیه و آله کراراً فرموده است من از علی و علی از من است. آیه مباهله- آل عمران، 61) حضرت امیر علیه السلام را نفس پیامبر دانسته است. بنابراین گرچه مفاد حدیث منزلت از شباهت حضرت امیر علیه السلام به حضرت هارون دارد ولی باید گفت که مطلب بسیار عمیق تر و پر دامنه تر است و احادیث خلقت نوری بیان گر این مطلب است که مقام حضرت امیر علیه السلام از مقام حضرت هارون بلکه جمیع انبیا و اوصیای الهی سابق بالاتر است بر این مهم روایات اهل تسنن نیز صحه گذارده اند مثلا ابن عساکر روایتی را نقل می کند که مفاد آن بسیار مهم و اساسی است.

ابن عساکر از عبدالله (سعید بن حيّا التمیمی) نقل می کند:

قَالَ النَّبِيُّ صلی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ یا عبدالله اتانی ملک فَقَالَ : یا مُحَمَّدٍ ! ﴿وَ اسئل مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قبلک مِنْ رُسُلِنا (2)عَلَى مَا بَعثو ؟ قَالَ قُلْتُ : عَلَى مَا بَعَثُوا ؟ قَالَ علی ولایتک وَ وِلَايَةَ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ.﴾ (3) پیامبر صلی الله علیه و آله به عبدالله فرمود: فرشته ای آمد و گفت یا محمّد! (از پیامبر قبل از خود بپرس) بر چه چیزی مبعوث شدند؟ گفتم بر چه مبعوث شدند؟ گفت بر ولایت تو و ولایت علی بن ابی طالب.

و نیز ابن عساکر می نویسد:

قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ : مَنْ أَرَادَ أَنْ یَنْظُرَ إِلَی آدَمَ فِی عِلْمِهِ وَ إِلَی نُوحٍ فِی فَهْمِهِ وَ إِلَی إِبْرَاهِیمَ فِی حِلْمِهِ وَ إِلَی یَحْیَی بْنِ زَکَرِیَّا فِی زُهْدِهِ وَ إِلَی مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ فِی بَطْشِهِ فَلْیَنْظُرْ إِلَی عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ. (4) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: هرکس می خواهد به آدم از جنبه ی علمش و به نوح از جهت فهمش و به ابراهیم بلحاظ حلمش و به یحیی بن ذکریّا در زهدش و به موسی و دلیریش نگاه کند، به علی بن ابی طالب بنگرد.


1) شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 105.

2) الزخرف، 45.

3) تاریخ دمشق، ج 42، ص 241.

4) همان، ص 313.

در مجموع، این روایات بیان گر جایگاه بی مانند حضرت امیر علیه السلام است و با حدیث منزلت هماهنگی کامل دارد و به هر حال حدیث مذکور بیانگر مطالب فراوانی است از جمله:

•

به طور خلاصه آن چه در قرآن از مقامات و ارتباطات و سرگذشت ها برای حضرت موسی علیه السلام و حضرت هارون بیان شده برای حضرت علی علیه السلام نیز تحقّق یافته است.

•

یادآوری مکرّر حدیث منزلت باید این انگیزه را در مسلمانان ایجاد کند تا بررسی کنند حضرت هارون چه جایگاهی نزد حضرت موسی علیه السلام داشته، و همان جایگاه را برای حضرت علی علیه السلام نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله باور و اعتقاد داشته باشند.

•

اکنون که معلوم شد جایگاه حضرت علی علیه السلام کجاست متناسب با این جایگاه مسلمانان باید وظیفه خود را در مقابل حضرت علی علیه السلام بدانند و مطابق وظیفه عمل کنند.

•

تشبیه مقام و موقعیّت های حضرت علی علیه السلام به هارون به روشنی به مسلمانان نشان می دهد که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله، حضرت علی علیه السلام جانشین حضرت رسول صلی الله علیه و آله است.

به هر حال روایات حدیث منزلت به انضمام روایات خلقت نوری اهل بیت علیهم السلام و به انضمام روايات عقد اخوت رسول اکرم صلی الله علیه و آله با حضرت امیر علیه السلام همه نشان از مقام والا و بی مانند حضرت امیر علیه السلام دارد.

انعقاد عقد اخوت توسط خدای تعالی

انَّ رَسُولُ اللَّهِ صلی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ لَمَّا أَرَادَ الْهِجْرَةِ خَلَّفَ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ علیه السَّلَامُ بِمَكَّةَ لِقَضَاءِ دُيُونُهُ وَ رَدَّ الْوَدَایعُ الَّتِي كَانَتْ عِنْدَهُ فَامره لَيْلَةَ خَرَجَ الَىَّ الْغَارِ وَ أَحَاطَ الْمُشْرِكُونَ بِالدَّارِ أَنْ يَنَامَ عَلَى فِرَاشِهِ وَ قَالَ لَهُ اتشح ببردى الْحَضَرِمى الاخضر وَ نَمْ فراشی، فانه لَا يَخْلُصُ اليك مِنْهُمْ مَكْرُوهُ انشاء اللَّهُ . فَفَعَلَ ذَلِكَ عَلَىٌّ فاوحى اللَّهُ تَعَالَى الَىَّ جَبْرَئِيلُ وَ میکاییل انّی قَدْ آخَيْتَ بَيْنَكُمَا وَ جَعَلْتُ عُمَرَ أَحَدُكُمَا أَطْوَلُ مِنَ الْآخَرِ فايَكُما يُؤْثِرُ صَاحِبِهِ بِالْبَقَاءِ وَ الْحَيَّاتِ فَاخْتَارَ كِلَاهُمَا الحياه فَأَوْحَى اللَّهُ اليهما: أَ فَلا كُنْتُمَا مَثَّلَ عَلِىُّ بْنُ ابی طَالِبٍ؟ آخیتُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ مُحَمَّدٍ فَبَاتَ عَلَى فِرَاشِهِ (يَفْدِيهِ نَفْسَهُ وَ يُؤْثِرُ بِالْحَياةِ، اهْبِطا إِلَى الْأَرْضِ فاحفظاه مِنْ عَدُوِّهِ فَنَزَلَا فَكَانَ جَبْرَئِيلُ عِنْدَ رَأْسُ عَلَىَّ وَ مِيكَائِيلَ عِنْدَ رِجْلَيْهِ، وَ جَبْرَئِيلُ يُنَادَى بَخّ بَخّ مَنْ مِثْلُكَ يابن ابی طَالِبٍ. فَنَادَى اللَّهِ عزّوجل الْمَلَائِكَةِ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى رَسُولِهِ وَ هُوَ مُتَوَجِّهُ الَىَّ الْمَدِينَةِ ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ...). (1). (2)


1) بقره، 207.

2) تفسیر ثعلبی، ج 2، ص 125 ذیل همین آیه.

هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله تصمیم گرفت هجرت کند برای ادای بدهی های خود و برگرداندن امانت هایی که در مکّه نزد وی بود علی بن ابی طالب علیه السلام را جایگزین خود کرد. بنابراین در آن شبی که برای رفتن در غار (ثور) خارج شد و مشرکان خانه اش را محاصره کرده بودند به او دستور داد در بسترش بخوابد و به او گفت که برد حضرمی سبز مرا بپوش و در بسترم بخواب انشاءالله از طرف آن ها (دشمنان) به تو آسیبی نخواهد رسید. پس علی علیه السلام دستور پیامبر صلی الله علیه و آله را اجرا کرد آن گاه خدای تعالی به جبرئیل و میکائیل وحی کرد که من بین شما برادری برقرار کردم و عمر یکی از شما را طولانی تر از دیگری قرار دادم. کدام یک از شما آماده اید دیگری را برای ماندن و زندگی برگزینید؟ هر دو زنده ماندن را برگزیدند پس خداوند به آن ها وحی فرمود آیا شما مانند علی بن ابی طالب علیه السلام نیستید؟ من بین او و بین محمّد برادری برقرار کردم و او در بستر وی (برادرش) خوابید تا جان خود را فدا و زنده بودن را برای برادرش انتخاب کرد به طرف زمین فرود آیید و او را از دشمنش حفظ کنید، سپس آن دو ملک به زمین آمدند. جبرئیل در بالای سر علی علیه السلام و میکاییل پایین پای علی علیه السلام قرار گرفت و جبرئیل صدا می زد خوشا به حال تو ای پسر ابیطالب. خدای عزّوجل ملائکه را فرا خواند و در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله به طرف مدینه در حرکت بود این آیه را نازل فرمود از میان مردم کسی پیدا می شود که جان خود را در مقابل رضای خدا می فروشد. بنابراین با توجّه به مقام و منزلت حضرت امیر علیه السلام که در روایات ذکر شده است نمی توان مقام استخلاف حضرت امیر علیه السلام را در حدیث منزلت خاص خانواده پیامبر صلی الله علیه و آله یا مردم مدینه دانست و تنها باید تمام توجّه را به نکات و دقایق حدیث منزلت نمود تا اسرار شباهت حضرت امیر علیه السلام به حضرت هارون علیه السلام بهتر آشکار شود. در بیش از بیست آیه از آیات قرآن اوصاف حضرت هارون علیه السلام بیان شده است، مانند:

•

موهبت و رحمت الهی در آیه وَ وَهَبْنَا لَهُ مِن رَّحْمَتِنَا أَخَاهُ هَارُونَ نَبِيًّا (1)

•

وزارت در آیه وَاجْعَل لِّى وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِى * هَارُونَ أَخِي (2)و وَ وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَ جَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِيرًا (3)

•

پشتیبان موسی علیه السلام اُشدُد بِهِ اَزری (4). (5)و آيه سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ (6)

•

جانشین موسى وَ قَالَ مُوسَى لَأخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِی.... (7)

•

مشارکت در اَمر پیامبری وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرى (8)


1) مریم، 53.

2) طه، 30 و 31.

3) الفرقان، 35.

4) طه، 32.

5) القصص، 35.

6) الاعراف، 142.

7) القصص، 35.

8) طه، 33.

•

قدرت جدا کردن حق از باطل دارای فروغ و روشنایی دارای ذکر و یاد متقين وَ لَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضيَاء وَذكرًا لِّلْمُتَّقِينَ (1)

•

دارای حجّت و دلیل آشكار ثُمَّ أَرْسَلْنَا مُوسَى وَأَخَاهُ هَارُونَ بِآيَاتِنَا وَسُلْطَانٍ مُّبِين (2)

•

دارای فصاحت در گفتار وَ أَخِی هَارُونُ هُوَ أفْصَحُ مِنّى لِسَانًا... (3)

تصدیق کننده ی موسی علیه السلام ... فَأَرْسِلْهُ مَعِيَ ردْءًا يُصَدِّقُنى... (4)

هدایت شده به راه مستقیم وَ هَدَيْنَاهُمَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ (5)

•

یاری شده از طرف خدا و دریافت کننده کتاب وَ نَصَرْنَاهُمْ فَكَانُوا هُمُ الْغَالِبِينَ * وَ آتَيْنَاهُمَا الْكِتَابَ الْمُسْتَبِينَ (6). (7)

•

مخاطب سلام خدای تعالی سَلَامٌ عَلَى مُوسَى وَ هَارُونَ (8)

•

دارای مشخّصات محسنین و مؤمنین در کلام خدای تعالی إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّهُمَا مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ (9)

افزون بر این که حضرت علی علیه السلام به موجب حدیث منزلت همه ی اوصاف فوق را دارا می باشد در متون اسلامی نیز عین این اوصاف درباره اش بیان شده است و نمونه اش به این عبارت است:

• ابن عساکر در تفسیر آیه قُلْ بِفَضلِ الله وَ بَرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ (10)می نویسد:

عن ابن عباس: قل بفضل الله النّبى و برَحمتُهُ علىّ رضى الله عنه. (11).

از ابن عباس نقل شده که منظور از «فضل خدا، پیامبر صلی الله علیه و آله و منظور از «رحمت خدا» على علیه السلام است.

• هم چنین درباره برادری و وزارت، حضرت رسول صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام فرمودند:

أَنْتَ أَخِى وَ وزیری تَقضی دینی وَ تَنَجُّزَ موعودی وَ تبریُ ذمّتی (12) و در مقابل آیه ی فَأَرْسِلْهُ مَعِيَ رِدْءًا يُصَدِّقُنِي... (13)درباره ی حضرت علی علیه السلام آمده است که وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلَا قُلْ كَفَى بالله شَهِيدًا بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتاب (14)و (کافران) گویند که پیامبر خدا نیستی. بگو شهادت خداوند و آن کس که علم کتاب نزد او است میان من و شما کافی است.


1) الانبیاء، 48.

2) المؤمنون، 45.

3) القصص، 34.

4) القصص، 34.

5) الصّافات، 118.

6) الصّافات، 120.

7) الصّافات، 117، 116.

8) الصّافات، 120.

9) الصّافات، 121 و 122.

10) یونس، 58.

11) تاریخ دمشق، ج 42، ص 362.

12) مجمع الزوايد، ج 9، ص161؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص57 با عبارتی دیگر.

13) القصص، 34.

14) رعد، 43.

که در این آیه به روایت ثعلبی (کسی که علم کتاب نزد اوست) حضرت علی علیه السلام است.(1)و بنابراین آن حضرت شاهد رسالت است. (2)

• هم چنین ابن عساکر می نویسد:

عن مجاهد في قول الله عزّوجل وَ الَّذي جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ (3)، قال الّذى جاء بالصّدق محمد صلی الله علیه و آله و الّذي صدّق به على علیه السلام. (4)

در تفسیر آیه 33 سوره زمر از مجاهد نقل شده که منظور از (الّذي جاء بالصدق) محمّد صلی الله علیه و آله و آن کسی که او را تصدیق کرده حضرت علی علیه السلام است.

• درباره ی پشتیبانی حضرت علی علیه السلام نیز نمونه اش روایتی است که ابن عساکر از ابی هریرة نقل کرده است که گفت:

مَکْتُوبٌ عَلَی اَلْعَرْشِ: لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ ، وَحْدِی لاَ شَرِیکَ لِی، وَ مُحَمَّدٌ عَبْدِی وَ رَسُولِی أَیَّدْتُهُ بِعَلِیٍّ و ذلک قوله فی کتابه، ﴿هُوَ اَلَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ (5)على وَحدَهُ﴾. بر عرش نوشته شده: من خدای یگانه ام که شریکی برایم نیست و محمّد بنده و پیامبر من است او را به وسیله علی تقویت کردم و این (معنی) قول خدا در قرآن می باشد که می فرماید: «او کسی است که با یاری خود و با مؤمنین تو را نیرو بخشید» (یعنی) با علی به تنهایی.

• درباره ی جانشینی، فاروق (یا دارای قدرت جدا کردن حق از باطل) و اوصاف بیشتر، روایتی با این عبارت نقل شده است:

عن ابن عباس قال: سَتَکُونُ فِتْنَهٌ فَمَنْ أَدْرَکَهَا مِنْکُمْ فَعَلَیْهِ بِخَصْلَتَیْنِ: کِتَابِ اَللَّهِ تَعَالَی وَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ یقول وَ هُوَ آخِذٌ بِیَدِ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: هَذَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِی وَ أَوَّلُ مَنْ یُصَافِحُنِی وَ هُوَ فَارُوقُ هَذِهِ اَلْأُمَّهِ یُفَرِّقُ بَیْنَ اَلْحَقِّ وَ اَلْبَاطِلِ وَ هُوَ یَعْسُوبُ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمَالُ یَعْسُوبُ اَلظَّلَمَهِ وَ هُوَ اَلصِّدِّیقُ اَلْأَکْبَرُ وَ هُوَ بَابِیَ اَلَّذِی أُوتَی مِنْهُ وَ هُوَ خَلِیفَتِی مِنْ بَعْدِی. (6)ابن عباس گفت: بزودی فتنه ای بر پا خواهد شد هر کس با آن روبرو شد باید مقصدش دو چیز باشد کتاب خدا و علیّ بن ابی طالب، زیرا از پیامبر خدا در حالی که دست علی را گرفته بود شنیدم که می فرمود: این اوّلین کسی است که به من ایمان آورد و اوّلین کسی است


1) تفسیر ثعلبی، ج 5 و ص 303.

2) مشروح این فضیلت حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام در شماره 9 مکتب وحی درج شده است.

3) الزمر، 133.

4) تاریخ دمشق، ج 42، ص 359.

5) انفال، 62.

6) تاریخ دمشق، ج 42 و ج 41 از سلمان با کمی تفاوت.

که (در قیامت دست در دست من می گذارد. او فاروق این امّت است که حق و باطل را جدا می کند و او پیشوای مؤمنین است و مال پیشوای ستمکاران و او بزرگ ترین راستگویان است و او دری است که از آن می توان به من رسید و او جانشین بعد از من است.)- در مورد مشارکت حضرت علی علیه السلام در مأموریت پیامبر صلی الله علیه و آله چند وجه وجود دارد: اوّل حدیث مشهور- و معتبر ثقلین است که در حدّ تواتر از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده و مختصر آن به این عبارت است:﴿إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی (1) من در بین شما دو سرمایه گران قدر باقی می گذارم: کتاب خدا و عترتم.

که مشخص است مهم ترین مأموریت پیامبر صلی الله علیه و آله در ابلاغ قرآن نهفته است و حضرت علی علیه السلام و اولاد معصومینش که همراه همیشگی قرآن معرفی شده اند به خاطر تبیین و تأویل قرآن است. وجه دوّم، تبیین اختلافات است و از اَنَس نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام فرمود:

انْتَ تُبَیِّنُ لُامَّتی ما اخْتَلَفُوا فیه مِنْ بَعْدِی(2) تو پس از من آن چه مایه اختلاف بین امّتم می باشد برای آنان بیان می کنی.

وجه سوّم: بيان تأویلات قرآن است و پیامبر صلی الله علیه و آله در حدیث مفصلی این موضوع را بیان کرد و فرمود: علی برای تأویل قرآن پیکار می کند. چنان که من برای تنزیل (3)آن مبارزه کردم. (4)

وجه چهارم: مشارکت در ابلاغ قرآن است که این مشارکت در مورد ابلاغ آیات ابتدای سوره برائت مشهور است و در ابتدای این مقاله به آن اشاره شد.

• همان طور که بیان شد موسی و هارون دارای حجّت و دلیل بودند. لکن پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام علاوه بر داشتن حجّت خودشان نیز حجّت خدا می باشند. چنان که ابن عساکر از انس نقل می کند که گفت:

كُنتُ جالساً مَعَ النّبى اذ اقبَلَ على بن ابی طالب رضی الله عنه فقال النّبي: يا اَنَس أَنَا هذا حُجّةُ الله على خلقه. (5)

اَنَس می گوید: همراه پیامبر صلی الله علیه و آله در مسجد نشسته بودم که علی بن ابی طالب علیه السلام وارد شد. در این لحظه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای اَنَس من و این (علی بن ابی طالب) حجّت خدای تعالی بر آفریدگانش هستیم.

آن چه به اختصار بیان شد اوصافی بود که در حضرت علی علیه السلام و حضرت هارون علیه السلام مشترک، بلکه ظهور هر یک در حضرت علی علیه السلام به مراتب بیشتر بود.


1) المعجم الكبير، ج 3، ص 62 و 63 و ج 5، ص 153 و 154؛ سنن الترمذی، حدیث های 3874 و 3876؛ کنز العمال، ج 14، ص 435؛ الصواعق المحرقه، ص 150؛ مجمع الزوايد، ج 6، ص 413- ج 9، ص 256 و 257.

2) تاریخ دمشق، ج 42، ص386 و 387.

3) این مورد در شماره 8 مکتب وحی به صورت مفصل تشریح شده است.

4) المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 90؛ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 207؛ کنز العمال، ج3، ص106 و 107؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص 452 و سایر منابع.

5) تاریخ ابن عساکر، ج 42، ص308 و 309 چند روایت با اختلاف الفاظ.

مواجهه ی حضرت هارون و حضرت علی علیه السلام با فتنه

با نگاهی دقیق به حوادث و اتّفاقاتی که برای حضرت هارون و حضرت علی علیه السلام روی داده است روشن می شود که در سرنوشت آن ها نیز مشابهت هایی دیده می شود که بسیار آموزنده است. چه بسا که یکی از اهداف پیامبر صلی الله علیه و آله در نقل احادیث منزلت به گونه ای روشنگری بوده است که ضمن بیان برخی از فضایل حضرت علی علیه السلام هشداری باشد برای امّت اسلامی به این صورت که مبادا پس از وفات من همان کاری را که بنی اسرائیل در فتنه سامری با هارون انجام دادند با حضرت علی علیه السلام انجام دهید. پیامبر صلی الله علیه و آله در این زمینه به شکل دیگری نیز اعلام نظر فرموده و گفته بود شما جا پای یهود و نصاری می گذارید و هر کاری را که آن ها انجام داده اند انجام می دهید. به این عبارت:

لَتَتَّبِعُنَّ سُنَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ شِبْراً بَشَرٍ وَ ذِرَاعاً بِذِرَاعِ حَتَّى لَوْ دَخَلُوا فِي جُحْرِ ضَبٍّ لَا تَبعتُموهم . قُلْنا يا رَسُولَ الله الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى ؟ قالَ فَمَنْ ؟ (1) یعنی قطعا شما از روش و عادات کسانی که قبل از شما بودند وجب به وجب و ذراع به ذراع پیروی می کنید حتی اگر آن ها داخل سوراخ سوسماری رفته باشند شما در پی آن ها می روید (راوی می گوید) پرسیدم آیا منظور (پیروی) از یهود و نصاری است؟ فرمود: پس (فکر می کند) چه کسانی؟

خدای تعالی نیز می فرماید:

أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لَا يُفْتَنُونَ * وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ (2) آیا مردم می پندارند به صرف این که بگویند ایمان آوردیم رها می گردند و آزمایش نمی شوند. (در صورتی که) پیشینیان آن ها را آزمودیم. خداوند باید راستگویان را معلوم کند و دروغگویان را نیز مشخص فرماید.

و نیز می فرماید

مَّا كَانَ اللهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى مَا أَنتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ... (3) چنین نیست که خداوند مؤمنان را به همان حالی که شما هستید واگذارد تا این که ناپاک را از پاک جدا سازد.

... وَلَوْ شَاء اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فِى مَا آتَاكُم... (4) و اگر خدا می خواست شما را امّت واحدی قرار می داد، ولی خدا می خواهد، در آن چه به شما عطا فرموده امتحانتان کند.


1) صحیح مسلم، ج 4، ح 2054؛ سنن ابن ناجه، حدیث 3994 با اختلاف الفاظ؛ فتح الباری، ج 11، ص 115 و 133 به طرق مختلف، سنن ترمذی، ج 3، باب 16 و 4، باب 18؛ مسند احمد، حدیث های 9515 و 13063، 10446 و 16685 و 2237، مجمع الزوائد، ج 7، ص 516 با عبارات و طریق مختلف.

2) عنکبوت 2.

3) آل عمران، 179.

4) مائده، 48.

با توجّه به این آیات ناگزیر همه ی مردم در این دنیا امتحان می شوند، در این بخش با کمت اور استفاده از آیات و روایات صفحه هایی از امتحان مسلمانان صدر اسلام و مشابهت آزمایش آنان با آزمایش یهود ارایه می گردد تا معلوم شود طبق بیان پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود شما جا پای یهود می گذارید مسلمانان چگونه مصداق این روایت شدند.

آزمایش باب حطّه

یکی از آزمایش های بزرگ یهود آزمایش باب حطه بود، در قرآن دو نوبت در سوره اعراف، آیات 161 و 162 و سوره بقره، آیات 58 و 59 از این آزمایش یاد شده است، به این عبارت:

وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُواْ هَذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُواْ مِنْهَا حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَدًا وَادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا وَ قُولُواْ حِطَّةٌ نَّغْفِرْ لَكُمْ خَطَايَاكُمْ وَ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ * فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلًا غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ فَأَنزَلْنَا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزًا مِّنَ السَّمَاء بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ (1) و هنگامی که به (بنی اسرائیل) گفتیم به این شهر وارد شوید و از نعمت های آن بهره مند گردید و از «درب» با خضوع وارد شوید و بگویید «حطّه» تا از خطای شما درگذریم و بر ثواب نیکوکاران بیفزاییم. امّا ستمکاران این سخن را به غیر آن چه به آن ها گفته شده بود تبدیل کردند، ما نیز به کیفر ظلمی که مرتکب شدند، از آسمان عذاب سختی بر آن ها نازل کردیم.

صاحب تفسير المنار در تفسیر این آیه از قول استاد خود (محمد عبده) می نویسد:

وَ لَيْسَ الْمَعْنَى أَنَّهُمْ أَمَرُوا بِحَرَكَةٍ يأتونها، كَلِمَةُ يقولونَها وَ تَعْبُدُوا بذلک وَ جَعَلَ سَبَباً لغفران الْخَطَايَا عَنْهُمْ فَقَالُوا غَيْرَه وَ خَالَفُوا الْأَمْرِ وَ كانُوا مِنِ الْفاسِقِينَ . وَ أَيُّ شَيْ‌ءٍ أَسْهَلِ عَلَى الْمُكَلَّفِ مِنَ الْكَلَامِ يُحَرِّكْهُ بِهِ لِسَانُهُ وَ قَدْ اخترع أَهْلِ الاديان مِنْ ذَلِكَ مَا لَمْ يُكَلَّفُوا قَوْلِهِ لَسُهولة الْقَوْلُ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ فَكَيْفَ يُقَالُ أُمِرَ هَؤُلَاءِ بِكَلِمَةٍ يقولونها فَعَصَوْا بِتَرْكِهَا؟ إِنَّما يُعْصَى الْعَاصِىَ اذا كُلِّفَ مَا يَثْقُلُ عَنْ نَفْسِهِ وَ يَحْمِلُهَا عَلَى غَيْرِ مَا اعتادت، واشقُ التَّكَالِيفِ حَمُلُ الْعُقُولُ عَلَى انَّ تَفَكَّر فِي غَيْرِ مَا عَرَفْتَ وَ حَثَّ النُّفُوسِ عَلَى أَنْ تتكيّف بِغَيْرِ مَا يتكيّفت. (2)

معنی آیه چنین نیست که آن ها (بنی اسرائیل) امر شدند که حرکتی را به جا آورند یا کلمه ای را بر زبان جاری کنند و به آن ها مجبور شوند، در عین حال سبب آمرزش گناهانشان شود. با این حال مخالفت کنند و از گناهکاران محسوب شوند. چه چیز بر مکلّف از سخنی که با حرکت زبان ایجاد می شود آسان تر است؟ اهل ادیان به خاطر آسان بودن گفتار زبانی سخنان (و اوراد) بسیاری برای خود ساخته اند که کسی آن ها را به این اوراد مکلّف نکرده است.


1) مائده، 48.

2) المنار، ج 1، ص 324.

بنابراین چگونه گفته می شود که (خدا) بنی اسرائیل را امر کرده کلمه ای بر زبان جاری کنند و آن ها نافرمانی کنند. مسلّماً گناهکار هنگامی نافرمانی می کند که تکلیف برایش سنگین باشد و بنا باشد غیر آن چه به آن عادت دارد انجام دهد. و مشکل ترین تکالیف حمل عقل ها بر تفکّر در چیزی است که نمی شناسد و این که نفس وادار شود تا به گونه ای باشد که نیست.

این تفسیر عبده تفسیری است خوب و منطقی و با توجّه به روایاتی که در منابع شیعه و سنی آمده است رویداد «حطّه» یک آزمایش اعتقادی بوده و هست که برای مسلمانان نیز اتفاق افتاده و استمرار دارد.

جزئیات این واقعه مشخص نیست و منظور از قریه و خوراکی های آن، باب قریه، لفظ «حطّه» و این که بنی اسرائیل چگونه فرمان خدا را به گفتار دیگری تبدیل کردند. دقیقا معلوم نیست، لکن از این که خدا به آن ها فرمان داده و آن ها سرپیچی کرده اند به روشنی معلوم می شود که این واقعه برای قوم يهود صحنه ی آزمایش بوده است و عدّه ای هم در این آزمایش شکست خورده اند.

در گستره ی اسلام نیز با توجّه به این که پیامبر صلی الله علیه و آله به مسلمانان هشدار داده بود که شما نیز قدم جای پای یهود و نصاری می گذارید. جا دارد مسلمانان بپرسند کدام یک از رویدادهایی که بین مسلمانان اتفاق افتاده به رفتار یهود در باب حطه شباهت دارد؟ پاسخ این سؤال در روایاتی است که نمونه اش ذیلا بیان می شود:

• وَ أَخرَج ابن ابي شيبة عن عليّ بن ابي طالب قال انّما مَثَلُنَا فِی هَذِهِ الْأُمَّهِ کَسَفِینَهِ نُوحٍ وَ کَبَابِ حِطَّهٍ فِی بَنِی إِسْرَائِیل. (1)

ابن ابی شیبه از حضرت علیّ بن ابی طالب علیه السلام نقل می کند که فرمود: قطعاً مَثَلِ ما در این امّت مانند کشتی نوح و مثل باب حطّه در بنی اسرائیل است.

• پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

اِنَّما مَثَلُ أَهلِ بَيتى فيكُم كَمَثَلِ سَفينَة نوحٍ مَن رَكِبَها نجى و مَن تَخَلَّفَ عنها غَرق و أنّما مَثَلُ اَهلَ بَيتى فيكُم مَثَلُ بَابِ حِطَّةٍ فى بَنى اِسرائيلَ مَن دَخَلَهُ غُفِرَلَهُ. (2) محققاً مَثَل اهل بیتم در میان شما مانند کشتی نوح است که هر کس بر آن سوار شد نجات پیدا کرد و هر کس از آن جا ماند غرق شد و جز این نیست که مثل اهل بیتم در بین شما مانند «باب حطّه» در بنی اسرائیل است که هر کس داخل آن شود گناهانش آمرزیده می شود.


1) درّ المنثور، ج 1، ص 72-71.

2) مجمع الزّوايد، ج 9، ص265، حدیث 14981.

عَن ابن عباس انّ النّبى صلی الله علیه و آله قال: عَلَى بَابِ حُطَّة مَنْ دَخَلَ مِنْهُ كَانَ مُؤْمِناً وَ مَن خَرَجَ مِنْهُ كَانَ كَافِراً. (1) ابن عباس از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کند که فرمود: علی باب حطه است. هر کس در آن وارد شود مؤمن است و هر کس از آن خارج شود کافر است.

• و نیز پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

... وَ إِنَّما مَثَلُ اَهلِ بَيتى فيكُم مَثَلُ بابِ حِطَة فى بَنى اِسرائيلَ مَن دَخَلَ غُفِرَ وَ في روايةٍ غُفِرَ لَهُ الذُّنوب. (2) جز این نیست که مثل اهل بیتم در میان شما مانند «باب حطّه» در بنی اسرائیل هر است که داخل آن شود آمرزیده می شود و در روایتی (فرموده است که) گناهانش آمرزیده می شود.

-... وَ أَخْرَجَهُ (حديق ثقلين) احْمَدِ فِي مُسْنَدِهِ بِمَعْنَاهُ وَ لَفْظُهُ إِنِّي أَوْشَكَ أَنْ أَدَّعِيَ فَأُجِيبَ وَ إِنِّي تَارِكُ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ جَبَلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي وَ انَّ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ أَخْبَرَنِي أَنَّهُمَا لَمْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَىّ الْحَوْضِ ، فَانْظُرُوا بِمَ تُخلّفونى فِيهِمَا وَ سَنَدُهُ لَا بَأْسَ بِهِ وَ فِي رِوَايَةٍ انَّ ذَلِكَ كَانَ فِي حَجَّةِ الْوَدَاعِ وَ فِى أُخْرَى مِثْلَهُ یعنی کتاب اللَّهِ كَسَفِينَةِ نُوحٍ مَنْ رَكِبَ فِيهَا نَجَّى وَ مِثْلَهُمْ - أَىْ أَهْلِ بَيْتِهِ - كَمَثَلِ بَابُ حَطَّهُ مَنْ دَخَلَهُ غَفَرْتُ لَهُ الذُّنُوبِ. (3)

و حدیث ثقلین را احمد بن حنبل در کتاب مسند خود به این عبارت نقل کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: نزدیک است که من دعوت حق را جواب گویم و من در میان شما دو (سرمایه) گران قدر باقی می گذارم: کتاب خدا که ریسمانی است کشیده شده از آسمان به زمین و عترتم یعنی اهل بیتم و خدای لطیف و خبیر به من خبر داده که محقّقاً این دو از هم جدا نمی شوند تا در حوض بر من وارد شوند، مراقب باشید که پس از من با آن ها چگونه رفتار می کنید و در سند این حدیث هیچ مشکلی نیست و در روایتی آمده که این حدیث در حجة الوداع صادر شده و در حدیث دیگری مانند همین عبارت بیان شده یعنی کتاب خدا مانند کشتی نوح است. هر که در آن سوار شود نجات پیدا می کند و مَثَلِ اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله مانند باب حطّه است که هر کس داخل آن شود گناهانش آمرزیده می شود.


1) الصواعق المحرقه، ص 125.

2) همان، ص 152 -236.

3) همان، ص 150.

• پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

إنَّکُم سَتُبتَلَونَ فی أهلِ بَیتی مِن بَعدی. (1) محققاً شما بعد از من با اهل بیتم امتحان می شوید.

• عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: سَتَکُونُ فِتْنَهٌ فَمَنْ أَدْرَکَهَا مِنْکُمْ فَعَلَیْهِ بِخَصْلَتَیْنِ- کِتَابِ اَللَّهِ، عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ یقول وَ هُوَ آخِذٌ بِیَدِ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: هَذَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِی وَ أَوَّلُ مَنْ یُصَافِحُنِی وَ هُوَ فَارُوقُ هَذِهِ اَلْأُمَّهِ، یُفَرِّقُ بَیْنَ اَلْحَقِّ وَ اَلْبَاطِلِ وَ هُوَ یَعْسُوبُ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمَالُ یَعْسُوبُ اَلظَّلَمَهِ وَ هُوَ اَلصِّدِّیقُ اَلْأَکْبَرُ وَ هُوَ بَابِیَ اَلَّذِی أُوتَی مِنْهُ وَ هُوَ خَلِیفَتِی مِنْ بَعْدِی. (2)

از ابن عباس نقل شده که گفت: ... از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم- در حالی که دست علی علیه السلام را گرفته بود- می فرمود: این اوّل کسی است که به من ایمان آورد و اوّل کسی است که دست در دست من می گذارد و او فاروق این امّت است. حق و باطل را جدا می سازد و او پیشوای مؤمنان است و مال پیشوای ستمکاران و او بزرگ ترین صدّیق است و او دری است که از آن در می توان بر من وارد شد و پس از من او جانشین من است. (3)

از جمع بندی روایاتی که در این بخش بیان شد می توان نتیجه گرفت که:

•

پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله امتحان مسلمانان شروع می شود.

•

یکی از این امتحانات مشابه باب حطه ی بنی اسرائیل است.

•

امتحان باب حطّه صرفاً به زبان آوردن کلمات خاصی نبوده و نیست، بلکه ورود به یک امر اعتقادی است که برای گروهی ناگوار است.

•

اهمیّت ورود به باب حطّه مانند سوار شدن به کشتی نوح است.

•

علی علیه السلام دری است که از آن می توان بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شد.

•

على علیه السلام مانند باب حطّه است که هر کس- با اعتقاد به ولایتش- وارد آن شد سعادتمند است.

•

پس از پیامبر صلی الله علیه و آله پیش بینی آن حضرت که فرموده بود از یهود و نصاری پیروی می کنید تحقق پیدا کرد و همان طور که یهود از امتحان باب حطّه پیروز بیرون نیامد اکثر مسلمانان نیز در این امتحان مردود شدند.


1) كنز العمّال، ج 11، ص 174، حدیث 30877.

2) تاریخ مدینه دمشق، ج 42 و ج 43.

3) این روایت در صفحات قبل در مبحث مشابهت های حضرت علی علیه السلام به حضرت هارون علیه السلام نیز نقل شد.

فتنه سامری

آزمایش بزرگ دیگری که برای یهود در قرآن ذکر شده و مشابهش در اسلام اتّفاق افتاده، فتنه ی سامری است. داستان این فتنه ضمن آیات 142 تا 151 سوره ی اعراف و 83 تا 97 سوره ی طه بیان شده و خلاصه آن به این عبارت است:

موسی علیه السلام برای گرفتن احکام (تورات) با گروهی از بنی اسرائیل به کوه (طور) رفت و برادرش هارون علیه السلام را جانشین خود قرار داد. ابتدا مقرر شده بود که این «میقات» در مدّت سی شب برگزار شود. سپس تا چهل شب تمدید شد. در این مدّت اکثر بنی اسرائیل - 588000 از 600000 نفر- توسط سامری گمراه شدند. خدای تعالی قبل از برگشت موسی علیه السلام به او فرمود: ما قوم تو را امتحان کردیم و سامری آن ها را گمراه کرد. موسی با حالت خشم و اندوه به سوی بنی اسرائیل بازگشت و الواحی را که در آن ها فرمان الهی نوشته شده بود انداخت و فریاد برآورد: مگر پروردگار و عده ی نیکویی به شما نداد؟ آیا مدّت جدایی من از شما به طول انجامید (از سی شب به چهل شب) یا می خواستید با این عمل زشت غضب خدا بر شما نازل شود که با وعده من مخالفت کردید؟ در پاسخ گفتند ما وعده ی تو را به میل خود تخلّف نکردیم... سامری از زینت آلاتی که همراه بنی اسرائیل بود و زینت آلاتی که خود داشت برای آن ها گوساله ای ساخت که در معرض باد صدایی شبیه صدای گوساله از آن بیرون می آمد. او و هم دستانش به بنی اسرائیل گفتند: خدای شما و خدای موسی همین است و پیمانشان را با موسی فراموش کردند. هارون به آن ها گفت: ای قوم من شما به این وسیله مورد آزمایش قرار گرفته اید (این گوساله خدا نیست) پروردگار شما خدای رحمان است از من پیروی کنید و آمر مرا اطاعت نمایید. بنی اسرائیل در پاسخ گفتند: تا برگشتن موسی به پرستش (گوساله) ادامه می دهیم. هنگامی که موسی برگشت سر برادر خود را گرفت و به سوی خود کشید. هارون گفت:

یابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كَادُوا يَقْتُلُونَنِي (1) ای برادر این گروه مرا در فشار گذاردند و ناتوان کردند و نزدیک بود مرا بکشند.

همان طور که خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله اعلام کرده بودند، مشابه همین امتحان برای مسلمانان نیز پیش آمد، هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله وفات نمود، گروهی به جای خلیفه واقعی، دیگری را انتخاب و مردم را به بیعت او وادار نمودند و پیمان روز غدیر را فراموش کردند.


1) الاعراف، 150.

حضرت علی علیه السلام فرمودند: من برای خلافت از شما سزاوار ترم. شما باید با من بیعت کنید، به سخن او توجّه نکردند و او را به قتل تهدید کردند. این فتنه را پیامبر صلی الله علیه و آله به این عبارت پیش بینی فرموده بودند:

• عن أبي ليلى الغّفاري قال: سَمِعتُ رسولَ الله صلی الله علیه و آله يقول: سَتَکُونُ مِنْ بَعْدِی فِتْنَهٌ فَإِذَا کَانَ ذَلِکَ فَالْزَمُوا عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام فَإِنَّهُ اَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِي وَ أَوَّلُ مَنْ يصافحني يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ هُوَ مِعَى فِى السَّمَاءِ الاعلى و هُوَ اَلْفَارُوقُ بَیْنَ اَلْحَقِّ وَ اَلْبَاطِلِ. (1)از ابی لیلی غفاری نقل شده است که می گوید از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: بزودی بعد از من آزمایشی پیش خواهد آمد، پس هرگاه چنین شد، همراه علی بن ابی طالب علیه السلام باشید، زیرا او اوّل کسی است که به من ایمان آورد و اوّل کسی است که در قیامت دست در دست من می گذارد و او در آسمان بالا همراه من و جدا کننده حق از باطل است.با رویداد سقیفه، هم پیش بینی پیامبر صلی الله علیه و آله به وقوع پیوست و هم آیه ی 179 آل عمران که در آن خداوند فرمود: مؤمنان را به حالت خود وا نمی گذارد تا ناپاک را از پاک جدا سازد، تأویل شد. هم چنین حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمود:﴿لَوْلَاكَ مَا عَرَفَ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدِى.

اگر تو نبودی پس از من مؤمنان واقعی شناخته نمی شدند تحقّق پیدا کرد. (2)

فخر رازی بدون این که موقعیّت و مقام های حضرت هارون علیه السلام را برای حضرت علی علیه السلام بازگو کند پس از نقل رویداد گوساله پرستی بنی اسرائیل می گوید:

هنگامی که هارون متوجّه شد بنی اسرائیل در آتش سقوط می کنند از جمعیّت زیاد و قدرتشان نهراسید بلکه صراحتا به آن ها گفت شما با این (گوساله) امتحان شدید. و این جا نکته دقیقی است که شیعیان به فرموده ی پیامبر صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام: أَنْتَ منی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى استناد می کنند. (توجّه شود) تقیّه برای هارون مانع نشد (که ساکت بنشیند) بلکه بالای منبر رفت و حق را آشکار نمود و مردم را به پیروی خود دعوت و از پیروی دیگران منع کرد. بنابراین اگر امّت محمّد (در انتخاب خلیفه) خطا کردند، بر علی علیه السلام واجب بود، همان کاری را انجام دهد که هارون انجام داد. (باید) بالای منبر می رفت و بدون تقیه و ترس می گفت از من پیروی کنید و مطیع امر من باشید. پس چون چنین نکرد می فهمیم آن چه امّت (درباره انتخاب خلیفه) انجام دادند درست بوده است. (3)


1) تاریخ دمشق، ج 42، ص 450.

2) كنز العمال، ج13، ص 152.

3) تفسير كبير، ج 22، ص101.

فخر رازی رویداد سقیفه را مشابه فتنه سامری می داند منتهی با اظهار این عبارت که: چون حضرت علی علیه السلام مانند حضرت هارون علیه السلام، مردم را به متابعت خود دعوت نفرمود و از متابعت دیگران منع نکرد می فهمیم که کار اصحاب سقیفه درست بوده است. (1)تشبیه رویداد سقیفه به فتنه سامری درست است. در صفحات قبل نیز آیات و روایاتی که درباره امتحان مسلمانان نازل و صادر گردیده بود بیان شد. لکن ادّعای فخررازی که می گوید عکس العمل حضرت علی علیه السلام در مقابل اصحاب سقیفه مانند حضرت هارون علیه السلام نبود درست نیست و شواهدش بدین قرار است: هارون به بنی اسرائیل گفت:

... إِنَّمَا فُتِنتُم بِهِ وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمَنُ فَاتَّبِعُونِي وَأَطِيعُوا أَمْرى. (2) قطعا شما امتحان شدید. پروردگار شما خدای رحمان است. پیرو من باشید و دستور مرا اطاعت کنید.

حضرت علی علیه السلام نیز در مسجد در حضور مردم به ابی بکر فرمودند: من برای خلافت از شما سزاوارترم... شما باید با من بیعت کنید. (3)و خطاب به مهاجران فرمود: ما اهل بیتیم و از شما برای این مسئولیّت شایسته تریم. از هوای نفس پیروی نکنید که گمراه می شوید. (4)

(هنگامی که موسی از هارون پرسید چرا شدّت عمل به خرج ندادی؟)

هارون پاسخ داد:

إِنِّى خَشِيتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ (5) ترسیدم بگویی بین بنی اسرائیل جدایی انداختی.

حضرت علی علیه السلام نیز در پاسخ سؤالی که در ذهن مردم ایجاد شده بود مبنی بر این که با قدرتی که در جنگ ها از تو مشاهده شده چرا برای گرفتن حق خود به زور متوسّل نشدی؟ می فرماید: چنان دیدم که شکیبایی بر آن از پراکنده شدن مسلمانان و ریخته شدن خون آنان بهتر است.(6)

هارون به برادرش موسی گفت: يابْنَ أمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كَادُواْ يَقْتُلُونَنِي (7)حضرت علی علیه السلام نیز هنگامی که اصحاب سقیفه او را به قتل تهدید کردند به کنار قبر پیامبر صلی الله علیه و آله رفت و فرمودند:

يابْنَ أمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كَادُواْ يَقْتُلُونَنِي(8) ای برادر این مردم مرا در حالت ضعف قرار دادند و می خواستند مرا بکشند.


1) تفسیر کبیر، ج 22، ص 106.

2) طه، 90.

3) الامامة والسياسة، ج 1، ص 18؛ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 12.

4) همان.

5) طه، 94.

6) شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 308.

7) الاعراف، 150.

8) الامامة والسياسة، ج 1، ص 20.

مشابهت های حضرت علی و حضرت هارون علیهما السلام

اگر مواجهه با گمراهان برای هارون یک بار اتفاق افتاد، حضرت علی علیه السلام در دوران زندگی خود حدّاقل سه بار به مسلمانان فریب خورده فرمود شما امتحان شدید و فریب خورده اید و هر سه نوبت می خواستند آن حضرت را بکشند.

تهدید به قتل پس از سقیفه

ابن قتیبه در ادامه ی نقل جریان سقیفه می نویسد:

سپس عمر برخاست و گروهی با او همراه شدند تا این که به خانه ی فاطمه علیها السلام رسیدند و در زدند. هنگامی که فاطمه علیها السلام صدای آن ها را شنید فریاد زد که: ای پدر! پس از تو از پسر خطاب و پسر ابی قحافه چه چیزها دیدیم و آن گاه که مردم صدای فاطمه علیها السلام و گریه ی او را شنیدند، گریه کنان برگشتند و نزدیک بود قلب های آنان پاره و جگرهاشان تکه تکه شود. لکن عمر همراه گروهی باقی ماندند و علی علیه السلام را بیرون کشاندند و نزد ابوبکر بردند و گفتند بیعت کن. علی علیه السلام فرمود: اگر بیعت نکنم چه می شود؟ گفتند: در این صورت قسم به خدایی که غیر او خدایی نیست گردنت را می زنیم. علی علیه السلام فرمود: در این صورت بنده خدا و برادر پیامبرش را می کشید. عمر گفت بنده ی خدا بلی. ولی برادر پیامبر خدا، نه. (در این حالت* ابوبکر ساکت بود و سخن نمی گفت. عمر به او گفت: آیا نمی گویی دستورت اجرا شود؟ پاسخ داد، تا هنگامی که فاطمه علیها السلام زنده است او را مجبور به بیعت نمی کنم. سپس حضرت علی علیه السلام خود را به قبر پیامبر صلی الله علیه و آله رساند در حالی که ناله می کرد و می گریست خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

يابْنَ أمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كَادُواْ يَقْتُلُونَنِي... ای برادر! این قوم در حالت ضعف قرارم دادند و نزدیک بود مرا بکشند. (1)


1) همان.

تهدید به قتل پس از شوری

امیرالمؤمنین علیه السلام در شورای شش نفره که عمر برای انتخاب خلیفه تعیین کرده بود مفصلاً شایستگی های خود را به اعضای شوری فهماند و همگی تصدیق کردند، لکن آنان با نقشه های از پیش تعیین شده عثمان را انتخاب کردند. ابن ابی الحدید می نویسد: بلاذری از کلبی روایت کرده است: هنگامی که عبدالرحمن با عثمان بیعت کرد علی علیه السلام ایستاده بود. عبدالرحمن به او گفت: بیعت کن در غیر این صورت گردنت را می زنم. در آن روز غیر از عبدالرحمن کسی شمشیر همراهش نبود، اصحاب شورا به عبدالرحمن ملحق شدند و گفتند: بیعت کن و الّا با تو می جنگیم... . (1)

حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در جسله ی شورا پس از آن که فضایل خود را بیان و حجّت خود را تمام کرد، خطاب به اعضای شورا فرمود:

وَ إِنْ أَدْرِى لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّكُمْ وَ مَتَاعٌ إِلَى حِينٍ. (2) (مراقب باشید که) خدای عزّوجل (از زبان پیامبرش) خطاب به کفاری که به سخنان او اعتنا نکردند فرمود: نمی دانم شاید این رویداد برای شما امتحانی باشد تا این که مدّت کوتاهی کامیاب شوید. یعنی اکنون این رویداد نیز برای شما امتحان است.

تهدید به قتل هنگامی که لشگریان معاویه قرآن ها را بر نیزه کردند

طبری می نویسد... و چون کسان دیدند که قرآن ها را بالا برده اند گفتند: «می پذیریم و بدان باز می گردیم»... علی گفت: بندگان خدا جنگ با دشمن را ادامه دهید... اینان که قرآن را بالا برده اند نمی دانند در آن چیست و آن را به خدعه و نفاق و مکر بالا برده اند. گفتند: وقتی ما را به کتاب خدا دعوت می کنند نمی توانیم نپذیریم. علی گفت من با آن ها به جنگ آمده ام که به حکم این کتاب گردن نهند که فرمان خدای عزّوجل را فراموش کرده بودند و پیمان او را از یاد برده بودند و کتاب خدا را کنار انداخته بودند. گفتند: ای علی! اکنون که تو را به کتاب خدای عزّوجل می خوانند بپذیر و گرنه تو را و کسانت را به آن ها تسلیم می کنیم یا چنان می کنیم که با پسر عفّان کردیم. حضرت علی علیه السلام گفت: به یاد داشته باشید که منعتان کردم و همین سخن را نیز که به من گفتید به یاد داشته باشید... . (3)

با نگاه به آن چه بیان شد مشاهده می گردد، مصیبتی که حضرت علی علیه السلام از انحراف مسلمانان تحمّل کرد به مراتب از مصیبت حضرت هارون بیشتر است. مواردی که ذکر شد نشان می دهد: مردم چگونه حضرت علی علیه السلام را- که برتر از هارون است - در موضع ضعف قرار دادند.


1) شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 265.

2) الانبياء، 111؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص433.

3) تاریخ طبری، ج 6، 2562 و 2563؛ مروج الذهب، ج 1، ص748.

مقامش را تصرّف کردند و او را برای بیعت به زور از خانه اش بیرون کشاندند، به قتل تهدید کردند و پس از سال ها در شورایی قرارش دادند که هیچ کدام هم شأن و هم تراز او نبودند و اختیار قتل او را به ابوطلحه انصاری سپردند. بعد از گذشت 25 سال از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله که به اصرار مردم خلافت را به عهده گرفت، وقت آن بود که انحرافات را اصلاح کند، و تعالیم اسلام را گسترش دهد، در این هنگام نیز با پیمان شکنی همرزمانش یعنی طلحه و زبیر و صف آرایی همسر پیامبر صلی الله علیه و آله روبرو شد. گویا اینان سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله را نشنیده بودند که فرموده بود:

مَن آذى عليّاً عًلیه السَّلام فَقَد آذاني. هر کس علی علیه السلام را بیازارد مرا آزرده است. (1)

و آن چه خطاب به علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام فرموده بود که:

اَنَا سِلْمٌ لِمَن سالَمَكُم وَ حَربٌ لِمَن حارَبَتم. من آشتی ام با هر که شما آشتی باشید و در جنگم با هرکس که شما در جنگ باشید. (2)

این ها در واقع با پیامبر صلی الله علیه و آله جنگیدند و بدین سان فرصت بهره برداری از معدن علم پیامبر صلی الله علیه و آله را از مردم سلب کردند به همین جهت هم به علی علیه السلام ستم کردند، هم به بشریّت. حضرت علی علیه السلام در مدّت پنج سال خلافت، به جای ترویج معارف اسلام، سرگرم دفاع از کیان اسلام شد. مصیبت دیگر حضرت علی علیه السلام این بود که اکثر مسلمانان ظرف 25 سال جدایی از عترت پیامبر صلی الله علیه و آله با سیره و روش حاکمان قبلی خو گرفته بودند و مقام و منزلت حضرت علی علیه السلام را که نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله مانند هارون نسبت به موسی بود فراموش کرده و حدیث ثقلین را از یاد برده بودند به همین جهت هنگامی که سپاهیان معاویه قرآن ها را بر نیزه کردند، حضرت علی علیه السلام به لشگر خود فرمود به این اقدام این ها اعتنا نکنید، لکن گروهی از آن ها به سخن آن حضرت گوش نکردند و او را به قتل تهدید کردند و باعث شدند بنی امیّه از خطر سقوط نجات پیدا کنند و بر ممالک اسلامی مسلط شوند و جنایاتی در ممالک اسلامی به راه بیندازند که زبان از بیان آن عاجز است. آن چه بیان شد گوشه ای از مظلومیت حضرت علی علیه السلام و مشابهت های آن حضرت به حضرت هارون علیه السلام بود و بدین سبب به رشته ی تحریر درآمد که فخر رازی مفسّر بزرگ مکتب خلفا به عمد یا به اشتباه نوشته بود چون علی علیه السلام مانند آن چه هارون به گوساله پرستان گفته بود به اصحاب سقیفه نگفت، معلوم می شود که مسلمانان درست عمل کردند و اکنون که معلوم شد حضرت علی علیه السلام مانند هارون عمل کرد، مشخّص می شود که مسلمانان در سقیفه درست عمل نکردند.


1) تاریخ دمشق، ج 42، ص 204.

2) سنن ابن ماجه، ج 1، ص145.

چکیده و نتیجه گیری

از آن چه گذشت به روشنی نتایج زیر حاصل می شود:

•

موضوع وزارت حضرت علی علیه السلام به حدیث منزلت محدود نمی شود بلکه از ابتدای بعثت و در یوم الانذار مقام آن حضرت مشخص بوده است.

•

اخوّت و برادری حضرت علی علیه السلام و پیامبر صلی الله علیه و آله منحصر به مراسم مواخاة نبود، بلکه براساس حديث ليلة المبيت سابقه اش به اوّل هجرت و قبل از آن بر می گردد.

•

حدیث منزلت منحصر و محدود به هنگام جنگ تبوک نیست. بلکه در مواقع و مواضع متعدّدی این حدیث از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله صادر شده است.

•

علّت صدور حدیث منزلت - چنان که بعضی گمان کرده اند - ناراحتی حضرت علی علیه السلام از همراهی زنان و کودکان نبوده است.

•

حدیث منزلت به صورت مختصر جایگاه حضرت هارون علیه السلام به حضرت موسی علیه السلام را از هر حيث و هر جهت برای حضرت علی علیه السلام نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله اثبات می کند.

•

احاديثى وجود دارد که از یگانگی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام حکایت دارد.

•

به همان درجه که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله از حضرت موسی علیه السلام برتر است، حضرت علی علیه السلام نیز از حضرت هارون علیه السلام برتر می باشد.

•

حدیث منزلت بدون تردید بر شایستگی حضرت علی علیه السلام برای خلافت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله دلالت دارد.

•

پیشگویی پیامبر صلی الله علیه و آله که مسلمانان پا جای پای یهود می گذارند به حقیقت پیوسته است.

•

پیشگویی قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد امتحان مردم و مؤمنان تحقّق یافت و مسلمانان امتحان شدند.

•

از مشکل ترین امتحان های مسلمانان که مشابهش برای بنی اسرائیل اتفاق افتاده آزمایش باب حطه و فتنه سامری است.

•

افزون بر تشابه جایگاه حضرت هارون و حضرت علی علیه السلام نسبت به حضرت موسی و حضرت رسول صلی الله علیه و آله رویداد مقابله ی حضرت هارون با سامری نیز مشابه برخورد حضرت علی علیه السلام با سقیفه است.

•

درد و رنجی که حضرت علی علیه السلام پس از وفات حضرت رسول صلی الله علیه و آله از مسلمانان دید به مراتب بیشتر از رنجی است که در غیاب حضرت موسی علیه السلام از سامری به هارون علیه السلام رسید.

•

اگر حضرت هارون علیه السلام یک نوبت در معرض قتل قرار گرفت حضرت علی علیه السلام حدّاقل سه نوبت توسّط امّت به قتل تهدید شد.

•

کسی گمان نکند که امتحان ها فقط به مسلمانان صدر اسلام مربوط بوده است، بلکه تا قیامت انواع آزمایش ها ادامه دارد و همه باید مراقب سعادت خود باشند. تعصّبات و حبّ و بغض های بی دلیل کسی را از حقیقت غافل نسازد.

و السلام

پی نوشت ها

1- القصص، 34 و 35.

2- الشعراء، 12 و 13.

3- طه 30 تا 36.

4- طه، 20 و 25.

5- القصص، 35.

6- همان.

7- تفسیر کبیر، ج 12، ص 26.

8- الشعراء، 214.

9- كنز العمال، 13 و 114؛ تاریخ دمشق 42 و 48؛ مجمع الزوايد، 9 146؛ تقیه، ثعلبی، 7 و 82 با شرح بیشتر.

10- طه 25 تا 32.

11- طه، 29.

12- تفسیر کبیر، ج 22، ص48.

13 تاریخ، دمشق 42، 98 و 344؛ مسند احمد، ج 1، ح 4.

14- طه، 90.

15- تفسیر کبیر، ج 22، ص106.

16- طه، 29.

17- مغازی، ج 3، ص 755.

18- التوبه، 81.

19- التوبه 49.

20- مغازی، ج 3، ص 756.

21- التوبه، 92 .

22- مغازی، ج 3، ص 756.

23- همان، ص 758.

24- صحیح بخاری، ج 6، ص 3.

25- تاریخ دمشق، ج 42، ص 152.

26- المائده، 54.

27- تاریخ دمشق، ج 42، ص185.

28- مجمع الزوائد، ج 9، ص 142؛ تاریخ دمشق، ج 42 و ج 43 با کمی تفاوت.

29- مجمع الزوائد، ج 9، ص138؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص156.

30- مجمع الزوائد، ج 9، ص139.

31- تاریخ دمشق، ج 42، ص179.

32- مسند احمد، ج 7، ح 26541 و 26921؛ مجمع الزواید، ج 9، ص139 تاریخ دمشق، ج 42، ص 183.

33- طه، 25 تا 35؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص52.

34- مجمع الزّوايد، ج 9، ص138.

35- همان.

36- همان، ص 141.

37- همان.

38- تاریخ دمشق، ج 42، ص146.

39- همان، 178.

40- همان، 183.

41- تاریخ دمشق، ج 42 و ج 42؛ کنز العمال، ج13، ص 105.

42- تاریخ دمشق، ج 42، ص 53؛ شرح نهج البلاغه، ج 9، ص169.

43- كنز العمال، ج 13، ص 122 و 134 با مختصری تفاوت.

44- الاستیعاب، ج 3، ص 1097.

45- تاریخ دمشق، ج 42، ص166.

46- تاریخ دمشق، ج 42، ص 67 شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 171.

47- شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 171.

48- شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 105.

49- الزخرف، 45.

50- تاریخ دمشق، ج 42، ص 241.

51- همان، ص 313.

52- بقره، 207.

53- تفسیر ثعلبی، ج 2، ص 125 ذیل همین آیه.

54- مریم، 53.

55- طه، 30 و 31.

56- الفرقان، 35.

57- طه، 32.

58- القصص، 35.

59- الاعراف، 142.

60- طه، 33.

61- الانبیاء، 48.

62- المؤمنون، 45.

63- القصص، 34.

64- القصص، 34.

65- الصّافات، 118.

66- الصّافات، 117، 116.

67- الصّافات، 120.

68- الصّافات، 121 و 122.

69- یونس، 58.

70- تاریخ دمشق، ج 42، ص 362.

71- مجمع الزوايد، ج 9، ص161؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص57 با عبارتی دیگر.

72- القصص، 34.

73- رعد، 43.

74- تفسیر ثعلبی، ج 5 و ص 303.

75- الزمر، 133.

76- تاریخ دمشق، ج 42، ص 359.

77- انفال، 62.

78- تاریخ دمشق، ج 42 و ج 41 از سلمان با کمی تفاوت.

79- المعجم الكبير، ج 3، ص 62 و 63 و ج 5، ص 153 و 154؛ سنن الترمذی، حدیث های 3874 و 3876؛ کنز العمال، ج 14، ص 435؛ الصواعق المحرقه، ص 150؛ مجمع الزوايد، ج 6، ص 413- ج 9، ص 256 و 257.

80- تاریخ دمشق، ج 42، ص386 و 387.

81- المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 90؛ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 207؛ کنز العمال، ج3، ص106 و 107؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص 452 و سایر منابع.

82- تاریخ ابن عساکر، ج 42، ص308 و 309 چند روایت با اختلاف الفاظ.

83- صحیح مسلم، ج 4، ح 2054؛ سنن ابن ناجه، حدیث 3994 با اختلاف الفاظ؛ فتح الباری، ج 11، ص 115 و 133 به طرق مختلف، سنن ترمذی، ج 3، باب 16 و 4، باب 18؛ مسند احمد، حدیث های 9515 و 13063، 10446 و 16685 و 2237، مجمع الزوائد، ج 7، ص 516 با عبارات و طریق مختلف.

84- عنکبوت 2.

85- آل عمران، 179.

86- مائده، 48.

87- المنار، ج 1، ص 324.

88- درّ المنثور، ج 1، ص 72-71.

89- مجمع الزّوايد، ج 9، ص265، حدیث 14981.

90- الصواعق المحرقه، ص 125.

91- همان، ص 152 -236.

92- همان، ص 150.

93- كنز العمّال، ج 11، ص 174، حدیث 30877.

94- تاریخ مدینه دمشق، ج 42 و ج 43.

95- الاعراف، 150.

96- تاریخ دمشق، ج 42، ص 450.

97- كنز العمال، ج13، ص 152.

98- تفسير كبير، ج 22، ص101.

99- تفسیر کبیر، ج 22، ص 106.

100- طه، 90.

101- الامامة والسياسة، ج 1، ص 18؛ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 12.

102- همان.

103- طه، 94.

104- شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 308.

105- الاعراف، 150.

106- الامامة والسياسة، ج 1، ص 20.

107- همان.

108- شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 265.

109- الانبياء، 111؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص433.

110- تاریخ طبری، ج 6، 2562 و 2563؛ مروج الذهب، ج 1، ص748.

111- تاریخ دمشق، ج 42، ص 204.

112- سنن ابن ماجه، ج 1، ص145.

منابع و مآخذ

•

علاوه بر قرآن کریم و نهج البلاغه؛

•

ابن ابی الحدید، عزّ الدّين عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، 1959م.

•

ابن حجر عسقلانی، فتح الباری فی شرح صحیح بخاری، چاپ دوّم، بیروت.

•

ابن حجر هيثمي، الصواعق المحرقه، چاپ دوّم، قاهره، 1965م.

•

احمد بن حنبل، المسند چاپ، مکه، دارالباز، 1414ق.

•

ابن عبد البرّ، عبد الله بن محمّد، الاستيعاب في معرفة الاصحاب، مكتبة نهضت، مصر.

•

ابی محمد عبدالله بن مسلم ابن قتيبه الدّينوري، الامامة والسياسه، مؤسسة الحلبي، قاهره، 1317ق- 1967م.

•

ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، دار الفکر، بیروت، 1417ق، 1996م.

•

ابن ماجه، السّنن با تعلیقات محمد فؤاد، عبدالباقی، 1372ق، 1954م.

•

الهيثمي، حافظ نور الدّين على بن ابى بكر، مجمع الزّوائد و منبع الفوايد، دار الفکر، بیروت، 1414 ق، 1994م.

•

طبرانی، الحافظ ابی القاسم سلیمان بن احمد، المعجم الكبير، مكتبة ابن تیمیه، قاهره.

•

محمد بن عمر واقدی، مغازی، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، مرکز نشر دانشگاهی، 1366.

•

مسعودی، علی بن حسین- مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1360ش.

•

متقی هندی، علاء الدّين على، كنز العمال، مؤسسة الرساله، بیروت، 1405ق.

•

ترمذی، محمد بن عيسى، السّنن دار الفکر، بیروت، 1400ق.

•

طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، نشر اساطیر، 1362.

•

مسلم بن حجاج نیشابوری، صحیح، بیروت، 1374ق، 1954م.

•

رشید رضا، سید محمد، تفسیر المنار (تقريرات درس شيخ محمد عبده) چاپ دوّم، دار المعرفة، بيروت.

•

سيوطى، جلال الدّين عبد الرحمن، الدر المنثور، بيروت، 1983م.

•

فخررازی، محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، معروف به تفسیر کبیر، المطبعة البهيّة المصريّة.

دهخدا، علی اکبر، لغت نامه، مؤسسه لغت نامه دهخدا، دانشگاه تهران.

نقد کتابچه تحریف های تفکیکیان پیرامون حکمت و عرفان: دفتر اول: گوساله پرستی در کلام ابن عربی: حجت الاسلام سید محسن طیب نیا

اشاره

•

غلط بودن اطلاق نامتناهی به پروردگار

•

عبادت تشریعی و تکوینی

•

تجویز بت پرستی در مکتب ابن عربی

در این شماره نیز نویسنده محترم به فرازهای دیگری از مدّعیات شارح عبارات ابن عربی پرداخته و بر بی اساسی و مخالفت این نوع عقاید و تعابیر با قرآن و روایات و عقل سلیم تاکید ورزیده است. نکته ای که در گفتار نوع کسانی که امروز به عنوان عرفا مطرح شده اند این است که بین عالم تکوین و تشریع تفاوت و بدین شکل می خواهند به نحوی سخنان و آرای خود که مخالفت روشنی با آیات و روایات دارد با شریعت جمع کنند ولی بر اهل اطّلاع مخفی نیست که عالم تشریع بر اساس عالم تکوین است و تمامی دستورات شرعی بر اساس واقعیات هستی رقم خورده اند.

كليد واژدها:

اهل بيت علیهم السلام، قرآن کریم، ابن عربی، بت پرست، ستاره پرست، گوساله پرست

20- نویسنده (1)در استدلالی دیگر در اثبات عینیت اشیا با خدا می نویسد:

مگر بارها و بارها در روایات اهل بیت علیهم السلام که نخواندیم که خداوند از همه جهت نامحدود و نامتناهی است. (2)آیا می توان در کنار نامتناهی، وجود دیگری فرض کرد که جدا باشد و عین آن نامتناهی نباشد؟

پاسخ:

متناهی و نامتناهی از خصوصیات کم است و کم از انواع عرض است و عرض از مقوله ماهیت است و خداوند ماهیت ندارد. لذا بکار بردن این عبارت برای خداوند صحیح نمی باشد و منظور اهل بیت علیهم السلام از به کار بردن تعابیری مانند: « لا حد له و لانهایت له» این است که حقّ متعال منزه از این صفات است.

21- در ادامه بحث نویسنده با استناد به برخی از آیات قرآن کریم و استدلال بر آن می گوید: که تمام اشیا طبق ولایت تکوینی خداوند متعال همی شه عبد محض خداوند بوده و دایم در تسیح و تقدیس او هستند، وی عالم موجودات را به عالم تکوین و تشریع تقسیم می کند و می گوید: در عالم تكوين تمام موجودات طبق ولایت تکوینی عبد خدا هستند و فقط او را پرستش می کنند، گرچه در ظاهر موجودی مثل بت را می پرستند امّا همین پرستش در عالم تشریع که عالم امر و نهی است ممنوع شده و پیامبران از آن نهی نموده اند. ایشان تصریح دارند که بت پرست، ستاره پرست، گوساله پرست و... هر چند در عالم تشریع خدا را نمی پرستند و دچار انحراف در عقیده گردیده اند، امّا از آن جا که در عالم تکوین تمام موجودات لاجرم عبد محض خدا هستند آنان تکویناً خدا را عبادت می کنند. بنابر سخن نویسنده گرامی در پس هر بت پرستی که آن در عالم تشریع انحرافی است خدا پرستی تکوینی موجود می باشد.


1) جناب محمدحسن وکیلی.

2) در هیچ روایتی چنین تعبیری که خدا نامتناهی است وجود ندارد بلکه در روایات بیان شده است خدا حدّی ندارد و بر اهل دقّت و اطلاع تفاوت این دو تعبیر مخفی نیست- سردبیر.

پاسخ:

این سخنان تماماً مقدمه ای برای توجیه گفتار ابن عربی و شارح آن می باشد. در داستان موسی علیه السلام و برادرش هارون علیه السلام؛ آن گاه که موسی برای مدّتی مشخص برادر را در میان قوم خویش جانشین نمود و برای عبادت به وادی مقدس طور رهسپار گردید. امّت موسی علیه السلام فریب سامری را خوردند و به گوساله پرستی مشغول شدند آن گاه که موسی علیه السلام از سفر بازگشت و وضعیت نابسامان قوم را مشاهده نمود غضبناک گردید و با برادر خویش به گمان کوتاهی ایشان در برخورد با انحرافات به تندی برخورد نمود. ابن عربی ادّعا دارد که برخورد موسی با برادرش به این جهت بود که هارون انکار عبادت عجل (گوساله) می کرد و مانند موسی قلبش اتّساع (وسعت) نداشت. (1)زیرا گوساله پرستی در عالم تکوین همان خداپرستی است که به خاطر عدم وسعت قلب هارون و درک نکردن این مسئله، موسی برادر خویش را به شدّت مورد ملامت قرار داد. استاد بعد از تأیید تفسیر ابن عربی می نویسد: «جميع عبادت ها عبادت حق تعالی است.» و سپس ادامه می دهد: «غرض شیخ (ابن عربی) در این گونه مسایل در فصوص و فتوحات و دیگر رسائلش بیان اسرار ولایت و باطن است برای کسانی که اهل سرّند (2). نهایت سخن نویسنده این است که مقصود ابن عربی و شارح آن بیان عبودیت تمام موجودات در عالم تکوین است، یعنی بت پرست و گوساله پرست خدا را می پرستند هر چند در عالم تشریع این کار انحراف و مستوجب غضب و عذاب خداوند است. وی در پایان این نتیجه را بیان می کند: سخن ابن عربی و حسن زاده منافاتی با تعالیم دینی ما ندارد. امّا از نظر بسیاری از بزرگان و پژوهشگران عرصه علم این سخنان غلط و کاملاً مغایر با نصّ قرآن کریم و ظاهر و باطن تعالیم اسلام است. در این قسمت از بحث استدلال های مهم نویسنده ذکر می شود و مورد تحلیل و بررسی قرار می گیرد.

22- یکی دیگر از معارف عالی قرآنی این است که همه موجودات در سراسر عالم همیشه عبد محض خداوند بوده و به سوی او در حرکت می باشند، همه مخلوقات از جماد و نبات و انسان، چه کافر و چه مسلمان، فطرتاً متوجّّه به سوی خداوند می باشند و همگی طوعاً و کرهاً به عبادت و بندگی وی مشغول می باشند.


1) فصوص الحكم، فص هارونيه.

2) ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، ص514 .

خداوند متعال می فرماید:

إن كُلُّ مَن فِى السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمَن عَبْدًا (1) هر که در آسمان ها و زمین است جز بنده وار به سوی (خدای) رحمان نمی آید.

این آیه شریفه به عموم خود، مسلم و کافر و مؤمن و منافق، همه را در بر می گیرد و مقتضای ظهور و قرینه سیاق آیه اختصاصی به روز قیامت ندارد، همه در حال توجّه و رو آوردن به خداوند می باشند و مملوکیت و عبودیت لازمه ذات آن ها است....

وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعًا وَ كَرْهًا وَ ظِلَالُهُم بِالْغُدُوِّ وَ الآصَالِ (2) و هر که در آسمان ها و زمین است. خواه و ناخواه با سایه هایشان بامدادان و شامگاهان برای خدا سجده می کنند.

و می فرماید:

يَسْأَلُهُ مَن فِى السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنِ (3) هر که در آسمان ها و زمین است از او درخواست می کند هر زمان او در کاری است.

و می فرماید:

تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَن فِيهِنَّ وَ إِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَ لَكِن لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا (4) آسمان های هفتگانه و زمین و هر کس که در آن هاست او را تسبیح می گویند و هیچ چیز نیست مگر این که در حال ستایش تسبیح او می گوید ولی شما تسبیح آن ها را در نمی یابید به راستی که او همواره بردبار و آمرزنده است.

از دیدگاه قرآن کریم همه موجودات و همه انسان ها، مؤمن و کافر، برای خدا سجده می کنند و همه مشغول تسبیح وی می باشند و همه مشغول عبادت و قنوت برای او می باشند و روی نیاز و درخواست به وی دارند. (5)

پاسخ:

آری، تمام موجودات در عالم تکوین عبد محض خدا بوده و آیاتی که به آن اشاره شد دقیقاً همین مطلب را تصریح دارند. امّا نویسنده با استناد به این آیات قرآنی مطلب غیر صحیحی را بیان می دارد. ایشان با استناد به قول حق قرآن کریم مطلبی غیر حق را اراده کرده اند.


1) مریم، 93.

2) رعد، 15.

3) الرحمن، 29.

4) اسرا، 44.

5) ص، 47 و 48.

درست است که تمام موجودات تكويناً حق متعال را سجده می کنند امّا هرگز این سخن به آن معنا نیست که بت پرست، ستاره پرست و گوساله پرست تکویناً در عالم، خدا را با این فعل اختیاریشان عبادت می کنند. پرستش گوساله یک فعل اختیاری است و مربوط به عالم تشریع است نه عالم تکوین. نویسنده محترم و طرفداران این عقیده به خاطر ذهنیت خاص خویش و عدم آشنایی با تعالیم خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام این گونه در خطا افتاده اند. تفسیر و معنای صحیح آیات فوق طبق تعالیم خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام و حكم عقل سلیم چنین است.

در آیه شریفه:

إن كُلِّ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمَن عَبْدًا تمام کسانی که در آسمان ها و زمین هستند بنده اویند!

اگر کسی بدون تعصّب به آیات قبل و بعد مراجعه کند به وضوح مشاهده می کند که منظور از «عبد» عبودیت و پرستش اختیاری خداوند، نیست، بلکه مراد از عبد «مملوک» است. یعنی تمام موجودات خداوند مملوک او می باشند و همه طبق نظام تکوین به سوی مالک خود در حرکتند. در برخی از آیات قرآن کریم «عبد» به معنای مملوک می باشد. از جمله:

ضَرَبَ اللهُ مَثَلًا عَبْدًا مَّمْلُوكًا لا يَقْدِرُ عَلَى شَيْءٍ وَ مَن رَّزَقْنَاهُ مِنَّا رِزْقًا حَسَنًا فَهُوَ يُنفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْرًا هَلْ يَسْتَوُونَ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ (1) خداوند مثالی زده برده مملوکی را که قادر بر هیچ چیز نیست و انسان (با ایمانی) را که از جانب خود، رزقی نیکو به او بخشیده ام، و او پنهان و آشکار از آنچه خدا به او داده انفاق می کند آیا این دو نفر یکسانند؟ شکر مخصوص خداست، ولی اکثر آن ها نمی دانند!

بنابراین عبد در آیه فوق با توجه به سیاق آیه و آیات قبل و بعد کاملا معلوم است که منظور عبادت کردن خداوند نمی باشد لذا استدلال نویسنده بر این آیه غلط است و عمل اختیاری گوساله پرستان و بت پرستان هیچ ربطی به این آیه ندارد.

در آیه شریفه:

وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعًا وَ كَرْهًا وَ ظِلالُهُم بِالْغُدُوِّ وَ الْآصَالِ (2) تمام کسانی که در آسمان ها و زمین هستند از روی اطاعت یا اکراه و هم چنین سایه هایشان، هر صبح و عصر برای خدا سجده می کنند.


1) نحل، 75.

2) رعد، 15.

معنای غیر از آن چیزی است که نویسنده بیان داشته اند. معنای لغوی و اصلی سجده که امامان معصوم علیهم السلام و همه بزرگان علم لغت به آن تصریح داشتند به معنای «تذلل» یعنی ذلیل و خاشع بودن می باشد و از آن جا که یکی از مصادیق تذلل و خشوع در پیشگاه الهی پیشانی را بر زمین گذاشتن است به آن اصطلاحا سجده می گویند. بنابراین معنای آیه چنین است که تمام موجودات که در آسمان ها و زمین اند طبق نظام تکوین ذلیل و خاشع درگاه الهی اند. خشوع و تذلل آنان به این است که وجودشان از خودشان نیست و محکوم قوانین الهی می باشند. آری! کافر، گوساله پرست، بت پرست، ستاره پرست و..... محکوم قوانین الهی می باشند، زیرا حیاتشان و مماتشان به اختیار خویش نمی باشد و همان زمانی که با اراده خویش غیر خدا را سجده می کنند. تمام اعضا و جوارحشان بلکه تمام سلول های بدنشان ساجد خدا و محکوم قوانین الهی اند. راستی کجای آیه این مطلب را می رساند که عمل اختیاری گوساله پرست هرچند در عالم تشریع انحراف است امّا در عالم تکوین همان خدا پرستی است؟

در آیه شریفه:

تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَن فِيهِنَّ وَ إِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَ لَكِن لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا. (1) آسمان های هفتگانه و زمین و کسانی که در آن هستند، همه تسبیح او می گویند و هر موجودی، تسبیح و حمد او می گوید ولی شما تسبیح آنان را نمی فهمید، او بردبار و آمرزنده است.

درست است که طبق این آیه شریفه تمام موجودات تسبیح حق تعالی می کنند، امّا معنای عمیق این آیه سخنان اهل عرفان اصطلاحی و تصوف را تأیید نمی نماید.

آری، بت، گوساله، ستاره، درخت، تمام پدیده های واقع در آسمان و مو به موی بدن کافر گوساله پرست دایم در حال تسبیح خداوند می باشند. به این معنا که بت از سنگ و چوب و فلز یا هر مخلوق دیگر خدا ساخته شده است تمام مولکول های آن طبق نظام تکوین دایم و شبانه روز مشغول تسبیح خدای متعال است. تمام تار و پود کافر و تمام سلول های بدن او که مخلوق خدا و وابسته به اعطای الهی و فقیر مطلق درگاه اویند لحظه ای از تنزیه و تقدیس حق تعالی خاموش نمی شوند. حتی آن زمانی که بت پرست به اختیار کامل خود در حال بت پرستی است تمام سلول های بدن او طبق نظام تکوین در حال سجده و تقدیس خدای متعال می باشند. پس باید گفت آن چه که از افعال انسان مثل بت پرستی و گوساله پرستی انجام می گیرد هیچ


1) اسرا، 44.

ارتباطی با عالم تکوین ندارد زیرا چیزی که به عنوان افعال اختیاری انسان و با اراده خویش از او سر می زند (مانند بت پرستی) حوزه آن فقط در عالم تشریع می باشد. بنابراین، سخن نویسنده که می گوید بت پرستی و گوساله پرستی در عالم تشریع انحراف و خلاف تعالیم انبیا علیهم السلام است امّا در عالم تکوین همین کار خدا پرستی تکوینی است، یک مغلطه آشکار است.

23- نویسنده در ادامه بحث و استدلال های خویش می نویسد:

ممکن است پرسیده شود: پس این همه کفّار و ملحدین و بت پرستان و شیطان پرستان و دیگران چه می شود؟ آیا این ها نیز به عبادت خدا مشغولند؟ جواب این است که عبادت بر دو قسم است: عبادت تکوینی و عبادت تشریعی. در نظام عالم تکوین همه فقط و فقط خدا را می پرستند و برای وی سجده می کنند و بنده وی می باشند....... ولی از دیدگاه عالم تشریع و نظام علم و اراده در موجودات دارای اراده و اختیار گاه انسانی که واقعاً و فطرتاً و تکویناً طالب خداوند است و به دنبال کمال مطلق می گردد در هیاهوی این عالم گم شده و مخلوق محدود را با آن جمال و کمال مطلق اشتباه می گیرد..... ولی نکته بسیار دقیق این جاست که این موجود گرچه از صراط مستقیم خارج شده و نسبت به خود راه خطا می پیماید ولی باز هم از عموم وَلِلّهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ خارج نگشته است، باز هم تحت اراده ازلی الهی بوده و عبد محض وی و مطیع و مطیع و منقاد است. (1)

پاسخ:

با توضیحاتی که در مطلب قبل مطرح شد باطل بودن این ادّعا که بت پرست در عبادت تكوينی عبد محض خدا و مطیع بی چون و چرای اوست کاملاً برای اشخاص با بصیرت و بی تعصب آشکار است.

آیا کسی که با خواست خود بت می پرستد عبد محض خداوند و مطیع بی چون و چرای اوست؟! عجبا! با آن همه آیات و محکمات قرآنی در مذمت بت پرستان و جهنمی بودن آنان و این که بت، هیزم جهنم برای بت پرستان است، این سخنان به اصطلاح عارفانه آقایان چه جایی برای توجیه دارد؟ اگر بت پرست در نظام تکوین کارش خدا پرستی است، پس چرا در تعالیم خاندان طهارت علیهم السلام حتی بویی از این سخنان به اصطلاح عرفانی آقایان هم به مشام نمی رسد؟ نویسنده در این مجموعه مخالفان را متّهم می کند که آن ها فرق بین عالم تکوین و عالم تشریع را متوجّه نیستند!


1) ص 49 و 50.

پاسخ:

بدون شک مخالفان فرق بین عالم تکوین و تشریع و هم چنین فرق بین عبادت تکوینی و تشریعی را می دانند اما آقایان متوجّه نیستند که هر چند امثال بت پرست تمام وجودش طبق نظام تکوین ساجد و خاضع خداست امّا عمل اختیاری وی در عمل پرستش بت هیچ ارتباطی با عالم تکوین ندارد و اگر آقایان در کنار عالم تکوین و تشریع، هزار عالم دیگر بسازند باز هم می گوییم: طبق وجدان و عقل و قرآن و نقل، بت پرستی در همه حال بت پرستی است نه خداپرستی.

24- می نویسد: انسان موحّد وقتی کسی را می بیند که مشغول بت پرستی است، بر اساس شفقت و رحمتی که در وجود او متجلّی است، از انحراف و کج روی او افسوس می خورد. و تصدیق می کند که اگر این شخص ایمان نیاورد حتما در نظام عالم خلقت، حکمتی در پس آن بوده و چون به آیات قرآن کریم ایمان دارد می داند که در مسیر عالم تکوین همه عبد و قانت و ساجد خداوند می باشند می فهمد که عبادت تکوینی مخلوق به همین نحو بوده است و اراده ازلی الهی به این تعلّق گرفته است که او در مسیر عبودیت تکوینی به این شکل سیر نماید و به نهایت سیر (1)خود برسد. (2)

پاسخ:

بت پرستی بت پرستان که از سوء اختیار آن هاست طبق وجدان بیدار هر انسانی دارای هیچ حکمتی در نظام عالم نمی باشد، بلکه فساد آن در نظام عالم آشکار است و مؤمنان بیدار هرگز باور ندارند که پس پرده بت پرستی رضایت حق تعالی است و طبق آیات فراوان قرآن کریم هرگز اراده الهی به این تعلّق نگرفته است که خدا در عالم تکوین در قالب بت پرستی عبادت شود و هرگز سیر و رشد انسان منحرف با بت پرستی صورت نمی پذیرد بلکه نهایت سقوط او در عالم است.


1) البته طرفداران این گونه سخنان صوفیانه، روایاتی را برای اثبات ادّعای خود می آورند که هیچ یک از آن روایات چنین معنایی را نمی دهد و آنان با ذهنیت غلط خویش روایات را به نفع عقاید خود تفسیر به رأی می کنند.

2) ص 53 و 54.

25- می نویسد: به هر حال چه این عقیده را بپذیریم چه نپذیریم باید دانست جهان بینی عرفاء بالله چنین است. اگر گاه می گویند: هر کس غیر خدا را عبادت کند، در حقیقت خداوند را عبادت کرده است، چنان که خودشان توضیح می دهند در عبادت اول، مراد عبادت تشریعی است و در مورد دوم مراد عبادت تکوینی است. (1)

پاسخ:

درست است که همه موجودات در نظام تکوین ساجد و حامد خداوندند امّا بت پرستی بت پرستان که فعل اختیاری آن ها است ربطی به عالم تکوین ندارد و هرگز در پس بت پرستی خدا پرستی نهفته نشده است.

26- می نویسد: یکی از مشکلات آیات کریمه قرآن، داستان حضرت موسی و حضرت هارون علیهما السلام و اختلاف نظر بین این دو پیامبر الهی در جریان گوساله پرستی بنی اسراییل است. (2)

پاسخ:

مشکلی در تفسیر این آیه نیست و معنا کاملاً مشخص و واضح است. آقایان عرفای اصطلاحی و صوفیه با تفسیر به رأی، برای خود و دیگران مشکل ساز شدند.

27- نویسنده می نویسد: جناب محی الدین- به حسب تفسیر مشهور شرّاح- معتقدند یکی از علل غضب و ناراحتی حضرت موسی علیه السلام این نقص معرفت و علم حضرت هارون علیه السلام بوده است. موسی علیه السلام با این برخورد هم چنان که در عالم ظاهر می خواستند قبح گوساله پرستی قوم خود را نشان دهند و بدبختی و هلاکت و شقاوت ایشان را اثبات کنند، در باطن می خواستند دیده توحیدی هارون را تقویت نموده و او را به مقام تسلیم و رضای تام توحید افعالی سوق داده که در پس پرده همه حوادث دست الهی را مشاهده نماید و بداند که عبادت تکوینی فقط مال خداوند است و همه موجودات مقهور او می باشند. بالاتر از آن بدانند که عالم وجود همه چیز مجالی و مرایی خداوند می باشند و خداوند در همه چیز و با همه چیز و به اصطلاح عین همه چیز است. هارون نباید تصوّر می نمودند که بت پرستان، غیری مباین حق را می پرستند بلکه آنان غیری که عین است را می پرستند. (3)


1) ص، 55.

2) ص، 56.

3) ص، 59.

پاسخ:

محی الدین با تفسیر به رأی هارون نبی علیه السلام را به نقص معرفت و علم متهم می کند. سؤال مهمی که این جا مطرح می شود این است که چگونه پیامبر بزرگ الهی که معصوم است نفهمیده که پرستش گوساله در عالم تکوین همان پرستش خداست امّا ابن عربی غیر معصوم و شارحان ایشان و این نویسنده همگی به این مسئله مهم، معرفت کسب کرده اند؟

عجبا! آقایان تا جایی پیش می روند که برای توجیه عقاید ناصحیحشان حاضرند نسبت نقص معرفت به برخی از پیامبران بزرگ الهی بدهند! موسی علیه السلام زمانی که از سفر برگشت و بر قوم وارد شد و دید اکثر قوم گوساله پرست شدهاند به شدّت ناراحت شد و چون برادر را جانشین و مراقب در میان قوم خود نموده بود به ایشان هم در همان حالت غضب به تندی برخورد نمود و آن گاه که غضبش فروکش نمود برای خود و برادرش استغفار طلبید و به برادر محبت نمود. سخنان عرفای اصطلاحی و صوفیه در تفسیر آیات پیرامون این داستان این است که موسی علیه السلام به خاطر این برادرش را سرزنش کرد که چرا نگذاشتی آنان گوساله را بپرستند، زیرا بت پرستی همان خداپرستی است، این تفسیر صد در صد با نص قرآن کریم و با روح تعالیم اسلام مغایرت دارد.

28- استاد می نویسد: این جاست که جناب محی الدین می فرماید: در حقیقت خود خداوند می خواست عده ای در مسیر عبادت تکوینی وی گوساله را به عبادت تشریعی عبادت کنند و چون هر خواست و اراده ای از خداوند حکمتی دارد، حتما در این امر حکمتی بوده است و خداوند بر اساس علم لایتناهی خود حکمت آن را دانسته و آن را اراده فرموده است. یعنی اراده تکوینی وی تعلّق گرفته بود که در پرستش گوساله نیز سیر عبودی تکوینی عده ای طی شود و خداوند را به عبات تکوینی در این قالب بپرستند. (1)

پاسخ:

با توجّه به آیات قرآن کریم پیرامون این داستان هرگز نمی توان گفت که خواست و اراده خداوند متعال بر این تعلّق گرفته بود که گوساله پرستیده شود تا در آن صورت سیر عبودی تکوینی عدّه ای طی شود. خداوند گوساله پرستان را ظالم می نامد:

وَ إِذْ وَاعَدْنَا مُوسَى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِن بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظَالِمُونَ (2) و (به یاد آورید) هنگامی که با موسی چهل شب و عده گذاردیم (و او برای گرفتن فرمان های الهی به میعادگاه آمد) سپس شما گوساله را بعد از او (معبود خود) انتخاب نمودید در حالی که ستمکار بودید.


1) ص، 59.

2) بقره، 51.

وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَى مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلًا جَسَدًا لَّهُ خُوَارٌ أَلَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لاَ يُكَلِّمُهُمْ وَ لَا يَهْدِيهِمْ سَبِيلًا اتَّخَذُوهُ وَ كَانُواْ ظَالِمينَ (1) قوم موسی بعد (از رفتن) او (به میعادگاه خدا)، از زیورهای خود گوساله ای ساختند جسم بی جانی که صدای گوساله داشت! آیا آن ها نمی دیدند که با آن ها سخن نمی گوید و به راه (هدایتشان) نمی کند؟ آن را (خدای خود) انتخاب کردند و ظالم بودند!

خداوند گوساله پرستان را گمراه نام می خواند:

وَ لَمَّا سُقِطَ فَى أَيْدِيهِمْ وَرَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قَالُوا لَئِن لَّمْ يَرْحَمْنَا رَبُّنَا وَ يَغْفِرْ لَنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ (2) و هنگامی که حقیقت به دستشان افتاد و دیدند گمراه شدند، گفتند: اگر پروردگارمان به ما رحم نکند و ما را نیامرزد به طور قطع از زیانکاران خواهیم بود.

خداوند غضب خود را شامل حال آنان می کند:

إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُواْ الْعِجْلَ سَيَنَالُهُمْ غَضَبٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُفْتَرِينَ (3) کسانی که گوساله را معبود خود قرار دادند بزودی خشم پروردگارشان و ذلت در زندگی دنیا به آنان می رسد و این چنین کسانی را که (بر خدا) افترا می بندند، کیفر می دهیم. خداوند شرط پذیرفتن توبه گوساله پرستان را کشتن یکدیگر بیان می کند:

وَ إِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَكُمْ بِاتِّخَاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلَى بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُواْ أَنفُسَكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِندَ بَارِئِكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (4) و زمانی را که موسی به قوم خود گفت: ای قوم من! شما با انتخاب گوساله (برای پرستش) به خود ستم کردید! پس توبه کنید و به سوی خالق خود برگردید! و خود را (یکدیگر را) به قتل برسانید! این کار برای شما در پیشگاه پروردگارتان بهتر است. سپس خداوند توبه شما را پذیرفت زیرا که او توبه پذیر و رحیم است.

آیا با توجّه به این محکمات قرآنی باز هم می توان گفت که در پس گوساله پرستی حکمتی بوده و اراده تکوینی خداوند بر این تعلّق گرفته بود که در قالب گوساله پرستی پرستش شود؟ آیا از آن جا که جریمه گوساله پرستان کشتن یکدیگر شد، می توان گفت عدّه ای در آن قالب پرستش، جهت سیر و تکامل را طی کردند؟


1) اعراف، 148.

2) اعراف، 149.

3) اعراف، 152.

4) بقره، 54.

اگر اراده خداوند بر پرستش گوساله تعلّق گرفته بود آیا آن ظلم نیست که بنی اسراییل چنین جریمه سنگینی تحمّل کنند؟ هیچ قلب سلیمی و وجدان بیداری این تفسیر صوفیانه را نمی پذیرد. بنی اسراییل جریمه سختی شدند. زیرا آنان آن چه را که مورد رضای الهی نبود و ضلالت و گمراهی مطلق را در بر داشت انجام دادند.

29- نویسنده در اثبات سخن ابن عربی به روایتی اشاره می کند، وی می نویسد:

از قضا این مطلب عالی و بسیار شریف عین یکی از روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است و محی الدین در این عبارات - هم چون عمده اصول تألیفاتش - در واقع به شرح مکتب اهل بیت علیهم السلام نشسته است.

شیخ صدوق در کتاب «التوحید» از فتح ابن یزید جرجانی نقل می کند که درباره داستان سامری از خدمت امام رضا علیه السلام پرسیده است:

وَ السَّامِريَّ خَلَقَ َعجْلًا جَسَداً لنَقْضِ نُبُوَّة مُوسَى وَ شَاءَ اللَّهُ أَنْ يَكُونَ ذَلِكَ كَذَلِكَ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْعَجَبُ فَقَالَ وَيْحَكَ يَا فَتْحُ إِنَّ لِلَّهِ إِرَادَتَيْنِ وَ مَشِيَّتَيْنِ إِرَادَةَ حَتْم وَ إِرَادَةَ عَزْمٍ يَنْهَى وَ هُوَ يَشَاءُ وَ يَأْمُرُ وَ هُوَ لَا يَشَاءُ أَوَ مَا رَأَيْتَ أَنَّهُ نَهَى آدَمَ وَ زَوْجَتَهُ عَنْ أَنْ يَأْكُلَا مِنَ الشَّجَرَةِ هُوَ شَاءَ ذَلِكَ وَ لَوْ لَمْ يَشَأْ لَمْ يَأْكُلَا وَ لَوْ أَكَلَا لَغَلَبَتْ مَشِيَّتُهُمَا مَشِيَّةَ اللَّهِ وَ أَمَرَ إِبْرَاهِيمَ بِذَبْحِ ابْنِهِ إِسْمَاعِيلَ وَ شَاءَ أَنْ لَا يَذْبَحَهُ وَ لَوْ لَمْ يَشَأْ أَنْ لَا يَذْبَحَهُ لَغَلَبَتْ مَشِيَّةُ إِبْرَاهِيمَ مَشيَّة الله عَزْوَجَل. (1)رحمت بر تو باد ای فتح! به درستی که خدا را دو اراده و دو مشیت است. یکی اراده حتمی که به معنای محتوم است یعنی محکم ساخته و واجب گردانیده و به آن حکم فرموده و دیگری اراده عزمی و مراد از آن این است که اراده فرمود مکلّف افعال خویش را با اختیار خود به جا آورد نه به جبر و به این اراده گاهی نهی و منع از چیزی می فرماید و حال آن که می خواهد به عمل آید و به چیزی امر می فرماید و نمی خواهد که به عمل آید. آیا ندیدی و ندانستی که آن جناب آدم و زن او را نهی فرمود که از آن درخت معهود بخورند و خدا آن را خواسته بود و اگر نمی خواست نمی خوردند؟ مشیت و خواست ایشان بر خواست خدای تعالی غالب شده بود و ابراهیم را به سر بریدن فرزندش اسماعیل علیهما السلام امر فرمود و می خواست که او را سر نبرد و اگر نمی خواست که او را سر نبرد خواست ابراهیم بر خواست خدای عزّوجل غالب گردیده بود.


1) توحید صدوق، باب التوحيد و النفى التشبيه.

آیا از این روشن تر هم می توان این حقیقت را بیان کرد خداوند از عبادت گوساله نهی فرمود کمت ولی مشیّتش بر این بود که این اتفاق بیافتد؟ و می دانیم مشیت او همیشه از حکمتی برخواسته است و همه موجودات تكويناً عبد و فرمان بردار وی هستند و از او تبعیّت می نمایند و این دقیقا سخن جناب محی الدین است که فرموده است: این که هارون نتوانست بنی اسراییل را از عبادت گوساله باز دارد و همچون موسی بر گوساله مسلّط نگشت حکمتی از جانب خداوند در هر صورتی عبادت گردد. این است مطلب عالی و دقیق جناب محی الدین که حضرت استاد در شرح خود به اختصار آن را توضیح فرموده اند. (1)پاسخ:اگر نویسنده به برخی از آرا و عقاید تعبد نمی داشت و این حدیث بسیار پر معنا را با توجّه به سخنان دیگر معصومین علیهم السلام بررسی می نمودند، هرگز در فهم این حدیث دچار خطا نمی گشتند، آری، طبق تعالیم خاندان طهارت علیهم السلام هیچ کاری بدون مشیت الهی صورت نمی گیرد، امّا مقصود را برخی غلط متوجّه شده اند. خداوند با توجه به علم ازلی خویش می دانست که قوم موسی با اراده و اختیار گوساله پرست می شوند، امّا خداوند متعال به حکم اراده و اختیار انسان که تقدیر وی است مانع این کار نگردید و این علم خداوند به افعال انسان و هم چنین عدم مانع نسبت به افعال اختیاری انسان- در صورتی که حق تعالی می تواند مانع شود- همان مشیت الهی است. همین معنا به صراحت در حدیثی آمده است: مرحوم علّامه مجلسی در جلد 5 بحارالانوار صفحه 124 از فقه الرضا نقل می کند:﴿سُئِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ عَنْ مَشِيَّةِ اللَّهِ وَ إِرَادَتِهِ فَقَالَ علیه السلام إِنَّ لِلَّهِ مَشِيَّتَيْنِ مشيَّةَ حَتْم وَ مَشِيَّةَ عَزْمٍ وَ كَذَلِكَ إِنَّ لِلَّهِ إِرَادَتَيْنِ إِرَادَةَ حَتْم وَ إِرَادَةَ عَزْمَ إِرَادَةُ حَتْم لَا تُخْطِئُ وَ إِرَادَةُ عَزْم تُخْطِئُ تُخْطِئُ..... قَدْ شَاءَ الله مِنْ عِبَادِهِ الْمَعْصِيَةَ وَ مَا أَرَادَ وَ شَاءَ الطَّاعَةَ و أَرَادَ مِنْهُمْ لأَنَّ الْمَشِيَّةَ مَشِيَّةُ الأَمْرِ وَ مَشِيَّةُ الْعِلْمِ وَ إِرَادَتَهُ إِرَادَةُ الرِّضَا وَ إِرَادَةُ الْأَمْرِ أَمَرَ بِالطَّاعَةِ وَ رَضِيَ بِهَا وَ شَاءَ الْمَعْصِيَةَ يَعْنِي عَلَمَ مِنْ عِبَادِهِ الْمَعْصِيَةَ وَ لَمْ يَأْمُرْهُمْ بِهَا فَهَذَا مِنْ عَدْلِ اللهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فِى عِبَادِهِ جَلَّ جَلَالُهُ وَ عَظُمَ شَأْنُ از حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام از مشیت و اراده او سؤال شد. فرمود: همانا برای خداوند دو مشیت است. مشیت حتم و مشیت عزم و به همین گونه خداوند دارای دو اراده می باشد؛ اراده حتم و اراده عزم. اراده حتم قطعاً واقع می شود و اراده عزم ممکن است واقع نشود ...


1) ص 60 و 61.

خداوند معصیت بنده را خواسته است (مشیت علمی) امّا هرگز آن را اراده نکرده است و خداوند طاعت را خواسته است و به آن اراده کرده است (یعنی به آن راضی است.) زیرا مشیت خداوند مشیت امر است و مشیت علم و اراده خداوند اراده رضا است و اراده امر. خداوند امر به طاعت کرده و به آن هم راضی است و معصیت را خواسته است به این معنی علم دارد بنده اش معصیت انجام می دهد و هرگز امر به آن نکرده است و این از عدالت خداوند تبارک و تعالی است.

طبق این حدیث نورانی- که نویسنده محترم از آن چشم پوشی کرد- سخنان عرفای اصطلاحی و اهل تصوف باطل است و هرگز خداوند اراده پرستش گوساله را نکرده است و هیچ حکمتی در پرستش گوساله نمی باشد و مشیت خداوند به معنای علم خدا به معصیت بشر می باشد. بنابراین ابن عربی هرگز طبق سخنش- آن گونه که نویسنده ادّعا کرده- معارف اهل بیت علیهم السلام را شرح نداده است بلکه در نقطه مقابل معارف اهل بیت علیهم السلام سخن گفته است. (1)

30- نویسنده در پایان مباحث خود در دفاع از ابن عربی و ردّ منتقدان می نویسد:

باری سخن درباره هویت و شخصیت محی الدین طول کشید ولی طولی ممدوح و پسندیده بود چرا که این مرد صاحب فضیلت در میان ما مظلوم واقع شده است و در این مطالب راهگشایی برای سروران و بزرگان نظاره کننده بالأخص طلاب ذوى العزة و الإحترام خواهد شد که به عین کرم و رضا بنگرند...... باری، غرض این بود که بی اساسی این اتهام بر همگان روشن شود و بدانند که مدّعیان مكتب وحی (مخالفان نظر عرفای اصطلاحی) از این مکتب فقط به اسمی قناعت کرده اند. اظهار نظر در مورد مسایل اعتقادی برای افرادی که در این مسایل تخصص ندارند بدون تردید شرعاً حرام است و از اتمّ مصادیق افتاء بدون علم می باشد و تمام گناهانی که در پی آن می آید، هم چون تهمت بستن به بزرگان دین و هتک حرمت ایشان و تفرقه افکنی بین شیعیان همه و همه بر عهده این افراد است. هر کس از حوزه تخصصی خود خارج شود و در مسئله ای به اظهار نظر بپردازد تمام تبعات و عواقبش دامن گیرش خواهد بود و در نزد خداوند مقصر و نه قاصر محسوب می شود و غرض حقیر از نگارش این سطور موجب بازگشت همه اخوان دینی به صراط مستقیم و تدارک مافات می باشد. (2)


1) نویسنده اراده را درباره افعال اختیاری بشر همان علم خدا به آن فعل و عدم مانع معنا نموده است ولی این معنا کامل نیست زیرا در این صورت فعلی بدون اراده خدا واقع می شود و سلطنت خدا در آن مورد تعطیل می گردد بهتر است چنین گفته شود که خدا اراده عبد را اراده کرده است و بدین شکل اراده خدا در طول اراده بشر می شود و بر اهل اطّلاع مخفی نیست که اراده کردن خدا لزوماً به معنای دوست داشتن نیست- سردبیر.

2) ص 73 و 74.

پاسخ:

خود خوانندگان گرامی قضاوت خواهند کرد که آیا مخالفان این نظرات مطلب را نفهمیده اند یا فهمیده اند امّا چون مغایر با تعالیم اسلام دیده اند آن ها را نپذیرفتند. آری، قضاوت خوانندگان محترم کافی است. البته همان گونه که قبلاً گفته شد متخصص در دیدگاه آقایان کسانی هستند که سخن عرفای اصطلاحی و صوفیه را پذیرفته باشند.

امّا درباره مظلومیت ابن عربی- که نویسنده مدّعی آن شده است- باید گفت: ابن عربی با داشتن عاشقان و جان نثارانی چون نویسنده محترم چگونه می توان وی را مظلوم دانست و به فرض این که منتقدان یا مخالفان ابن عربی منظور وی را نفهمیده اند امّا ملا محسن فیض کاشانی این دانشمند جامع شیعی که جزو بزرگان فلاسفه و شارح آثار ابن عربی است که منظور وی را فهمیده است. مرحوم ملا محسن فیض بعد از سالیان سال که مدافع و شارح آثار ابن عربی بوده در اواخر عمر نادم شده و در مذمت او و عقایدش مطلب می نویسد. اینک به قسمتی از نوشتار ایشان توجّه فرمایید:

و هذا شيخهم (اهل تسنن) الأكبر محيى الدين ابن العربي- و هو من أئمّة صوفيّتهم و رؤساء أهل معرفتهم يقول في فتوحاته: «إنّى لم أسأل الله أن يعرّفني إمام زماني، و لو كنت سألته لعرّفني». فاعتبروا يا اولى الأبصار، فإنّه لمّا استغنى عن هذه المعرفة- مع سماعه حديث مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَهً جَاهِلِیَّهً المشهور بین العلماء كافّة- كيف خذله الله و ترکه و نفسه، فاستهوته الشياطين في أرض العلوم حيران؛ فصار- مع وفور علمه و دقّة نظره و سیره في أرض الحقائق و فهمه للأسرار و الدقائق- لم يستقم في شيء من علوم الشرائع و لم يعضّ على حدودها بضرس قاطع، و في كلماته من مخالفات الشرع الفاضحة و مناقضات العقل الواضحة ما يضحك منه الصبیان و تستهزیء به النسوان، كما لا يخفى على من تتّبع تصانيفه و لا سيّما الفتوحات و خصوصا ما ذكره في ابواب اسرار العبادات ثم مع دعاويه الطويلة العريضة في معرفة الله و مشاهدته المعبود و ملازمته في عين الشهود و تطوافه بالعرش المجيد و فنائه في التوحيد تراه ذاشطح و طامات وصلف و رعونات في تخليط تناقضات تجمع الاضداد في حيرة محيرة تقطع الاكباد و يأتي تارة بكلام ذى ثبات و ثبوت و أخرى بما هو أوهن من بيت العنكبوت و في كتبه و تصانیفه

من سوء ادبه مع الله سبحانه في الاقوال ما لا يرضى به مسلم بحال في جملة كلمات مزخرفة مخبطة تشوش القلوب و تدهش العقول و تحير الاذهان و كانه كان يرى في نفسه من الصّور المجرده ما يظهر للمتخلّى فى العزلة فيظن انّ لها حقيق هى له كان يتلقاها بالقبول و يزعم أنّها حقيقة الوصول و لعلّه ربما يختل عقله لشدّة الرياضة و الجوع فيكتب ما يأتى بقلمه مما يخطر بباله من غير رجوع... .

و كانّه اراد بالذى اعطاهم التشريع فلحقوا بمقامات الانبياء مشاهير الصحابه کابی بکر و عمر و معاذ واشباههم ثم من كان بعدهم كالحسن البصري و سفيان الثورى و نظائرهما ثم ائمّتهم الاربعه و امثالهم ثم نفسه و من كان قريبا منه في المعرفة كما شعر به بعض كلماته في فتوحاته. (1)

شیخ اکبر اهل تسنن محی الدین ابن عربی است، او از پیشوایان صوفیه و از بزرگان اهل معرفتشان می باشد. در فتوحات می گوید: «من از خدا نخواستم که امام زمانم را به من بشناساند، و اگر از خدا می خواستم به من می شناساند.» ای صاحبان بصیرت عبرت بگیرید و بنگرید چگونه خود را بی نیاز از شناختن امام دید حال آن که حدیث مشهور بین همه علما که می گوید: «هر کس که بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیّت مرده است.» را شنیده بود، پس چگونه خداوند او را مخذول و گمراه کرد و به خودش واگذاشت تا شيطان او را در زمین علوم سرگردان رهایش کرد.

پس با وجود علم فراوان و دقت نظری که داشت و برخورداریش از سیر در زمینه حقایق و فهم نسبت به اسرار و دقایق در هیچ یک از علوم اسلامی راه دقیق را نپیمود و به حتم و یقین به حدود آن دست نیافت. و در سخنانش مخالفت های رسوایی با شرع و تناقضات عقلی واضحی وجود دارد. آن چنان مخالفت ها و تناقض هایی که کودکان به آن می خندند و زنان آنان را به مسخره می گیرند. این حقیقت بر آنان که در تألیفات آن خصوصاً فتوحات بالأخص ابواب اسرار عبادات تتبّع کنند پنهان نمی ماند.

سپس با ادّعاهای گسترده اش در شناخت خدا و مشاهده معبود و همراهی با خدا با چشم شهود و این که به دور عرش گشته، و فنای در توحید و...... او را در شرایطی می بینی که دارای سخنان سخیف و احمقانه و بلندپروازی های متکبرانه و هذیان و خرافات درهم و برهم و ضدّ و نقیض های تحیّر آوری که جگر را پاره پاره می کند قرار دارد.


1) مجموعه رسائل، رساله سوم، بشارة الشیعه، ص 150 تا 152.

گاه سخنانی به ثبات و مسقیم می گوید و گاهی مطالبش از آشیانه عنکبوت سست تر است. در کتاب و تصنیفاتش گفتارهای بی ادبانه نسبت به خداوند منزّه وجود دارد که هیچ مسلمانی در هیچ موقعیتی راضی نمی شود به آن سخن گوید. او در ضمن کلماتی مزخرف و دیوانه وار که قلب ها را پریشان و عقل ها را وحشت زده و ذهن ها را متحیر می کند، گویا در نفس در صور مجرده امور قبیحی را می بیند و گمان می کند حقیقت دارد و تلقّی به قبول کرده و تصوّر می کند که آن ها حقیقت وصول به حق است. شاید عقلش به واسطه شدت ریاضت و گرسنگی مختل شده و آن چه به خاطرش می آمده بدون تأمل به قلمش جاری می شده است.

گویا مراد ابن عربی از آن هایی که به آن ها مقام تشریع داده است که به مقام انبیا ملحق می شوند، مشاهیر اصحاب هم چون ابوبکر، عمر معاذ و مانند این ها هستند و پس از آنان، حسن بصری و سفیان ثوری و نظایر ایشان، سپس ائمّه چهارگانه (ابوحنیفه، شافعی، مالکی و احمد حنبل) و امثال آنان، سپس خودش و کسانی که در معرفت به او نزدیک اند، چنان که بعضی از کلماتش در فتوحات به این مطلب اشاره دارد.

در پایان این حقیر نیز می گوید: هدف از نوشتن این مجموعه کوچک امر به معروف و نهی از منکر نسبت به برادران دینی خودمان است که ان شاءالله با تمسک به معارف خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام از سقوط در عقاید ناصحیح که به جز دوری از خدا و خسران و زیان چیزی بر انسان نیفزاید مصون و محفوظ بمانند.

پی نوشت ها

1- فصوص الحكم، فص هارونيه.

2- ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، ص514 .

3- مریم، 93.

4- رعد، 15.

5- الرحمن، 29.

6- اسرا، 44.

7- ص، 47 و 48.

8- نحل، 75.

9- رعد، 15

10- اسرا، 44.

11- ص 49 و 50.

12- ص 53 و 54.

13- ص، 55.

14- ص، 56.

15- ص، 59.

16- ص، 59.

17- بقره، 51.

18- اعراف، 148.

19- اعراف، 149.

20- اعراف، 152.

21- بقره، 54.

22- توحید صدوق، باب التوحيد و النفى التشبيه.

23- ص 60 و 61.

24- ص 73 و 74.

25- مجموعه رسائل، رساله سوم، بشارة الشیعه، ص 150 تا 152.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

شیخ حرّ عاملی، رسالة الاثنى عشرية في الرد على الصوفية، ترجمه عباس جلالی، انتشارات انصاریان، چاپ دوم.

•

جعفری تبریزی، محمّد تقی، مبدأ، اعلی چاپ خانه ی حیدری، چاپ اول، 1337ش.

•

امامت و رهبری، مرتضی مطهری، ناشر: صدرا، چاپ بیست و هفتم.

•

شیخ صدوق، التوحيد، قم، مؤسسه نشر اسلامی، 1415ق.

•

المجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت: مؤسسة الوفاء، چاپ سوم، 1403ق،

•

قیصری رومی، محمّد داوود شرح فصوص الحکم، با تصحيح و مقدّمه و تعليق سيد جلال الدین آشتیانی، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اوّل، تهران، 1375 ش.

•

ابن عربی، محیی الدین، فصوص الحكم، تصحیح ابو العلاء عفیفی، بیروت، 1365ق.

اهل بیت علیهم السلام از منظر ابن عربی: مرحوم استاد عباس سعیدی

اشاره

•

ادّعای ابن عربی درباره ی فصوص و فتوحات

•

موضع گیری ابن عربی در مقابل اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام

•

ابن عربی و تحريف حديث حجّة الوداع

•

ابن عربی و تحریف حدیث ثقلین

درآمد

نگارنده محترم در این نوشتار از موضع ابن عربی در قبال اهل بیت علیهم السلام پرده برداشته و کوشیده است گوشه ای از عقاید او را آشکار کند تا شاید کسانی که به بهانه های مختلف از ابن عربی تعریف و تمجید و حتی پیروی می کنند از خواب غفلت بیدار شده و بدانند که مسیر او با او با مسیر اهل بیت علیهم السلام یک سان نیست و تلاش برای توجیهات کلام او راه به جایی نمی برد.

كليد واژه ها:

ابن عربي، حجة الوداع، حيث ثقلين، فصوص، فتوحات

یکی از افرادی که همواره درباره ی او اختلاف نظر بوده و هست ابن عربی است. به خصوص در مواضع وی در قبال اهل بیت علیهم السلام عصمت و طهارت علیهم السلام اختلاف نظر بسیار جدّی وجود دارد. روشن شدن مواضع ابن عربی در این امر بسیار مهم و اساسی تا حدود زیادی ما را با افکار و جهان بینی و باورهای او آشنا می سازد. (1)بعضی مدّعی هستند که ابن عربی از محبان راستین و معتقدان به ولایت ائمه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین بوده است. ولی در مقابل گروه بسیاری این ادعا را نادرست می دانند و با دلایل و شواهد فراوانی می گویند: ابن عربی افراد بی صلاحیت حتّی زشت کردار را بر اهل بیت علیهم السلام ترجیح داده است داده است و این ترجیح بر اساس تقیه نبوده است. و گاه ابن عربی مناقبی را به دشمنان اهل بیت علیهم السلام نسبت می دهد که توسط کارگزاران معاویه و به فرمان او جعل شده اند جالب تر این که (2)ابن عربی گاهی برای افراد فاقد صاحیت، فضایل مناقبی نقل کرده که دشمنان اهل بیت علیهم السلام در عصر امویان مخصوصاً در زمان امپراطوری معاویه جعل نموده اند.

او بر صحت و حجیت اقوال خود سوگند جلاله خورده و آن ها را املا الهی و القا ربانی و..... (3)می داند علاوه بر بیان احادیث جعلی معاویه، شخصا برای برخی، فضایل و کمالاتی نقل کرده است که نه قلم به دستان معاویه چنان کردند و نه خود آن ها چنین مناقب و فضایلی برای خود قایل بوده اند. خلاصه شیخ اکبر صوفیّه گاهی در تجلیل برخی، چنان اغراق و افراط نموده که بعید است در طول تاریخ عالم و دانشمندی چنین کرده باشد، و در مواردی اظهاراتی و سخنانی بر زبان آورده که محدث توانا حاجی میرزا نوری گفته است در میان علما عامه و ناصبی، ناصبی تر از او دیده نشده است. (4)


1) بدون کوچک ترین تردید هر که در اصل امامت منحرف بود در سایر مبانی اعتقادی یعنی توحید و نبوت، معاد و عدل و فروع و احکام نیز منحرف خواهد بود.... « من اراد الله بدء بكم و من وحّد قبل عنكم و من قصده توجّه بكم...» هر که آهنگ خدا کند از شما آغاز نماید و کسی که خدا را به یکتایی شناسد از شما پذیرد و هر که قصد او کند به شما رو کند... و فرمودند: بنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا عُبِدَ اللَّهُ (از فقرات زیارت جامعه كبيره).

2) انشاءالله برای اثبات این امر، بعداً سخن خواهیم گفت.

3) عين عبارات ابن عربی درباره حجیّت فتوحات و فصوص بزودی بیان خواهد شد.

4) مرحوم نوری برای اثبات گفته خود به اظهارات ابن عربی در بحث الأقطاب که انشاء الله توضيح آن خواهد آمد و ادّعای ابن عربی که ریشه گمراهی ها از شیعه است و ادّعای فرد رجبی مورد تایید ابن عربی که در مکاشفات خود روافض (شیعیان) را به صورت خوک می بیند و ادّعای عصمت خلیفه دوم، اشاره می کند. [مستدرک الوسائل، ج 3، ص 422- الفائدة الثالثة (طبع رحلى)].

ما بر آنیم که انشاء الله با عنایات الهی و توجّهات معصومین علیهم السلام خاصّه حضرت ولی عصر علیهم السلام با ادلّه و براهین کافی و با استناد به دو اثر مهم ابن عربی یعنی فتوحات مکیّه (1)و فصوص الحکم، (2)حتى الإمكان وی را معرفی و قضاوت را به خوانندگان محترم واگذار نماییم. مشروط بر آن که این جمله گهربار امیرالمؤمنین علیه السلام همانند تابلوی درخشانی از آغاز تا انجام مقاله، فرا روی ما قرار گیرد که فرمود:

إِنَّ دِينَ اللَّهِ لَا يُعْرَفُ بِالرِّجَالِ بَلْ بِآيَةِ الْحَقِّ فَاعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ (3) همانا دین خدا با قدر و منزلت افراد (معروف و مشهور) شناخته نمی شود بلکه به آیات و نشانه های حق، شناخته می شود پس حق را بشناس تا اهل آن را بشناسی.

قبل از ورود به بحث اصلی تذکّر این نکته لازم است. که مطابق آیه:

قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى (4) بگو من هیچ پاداشی بر رسالتم از شما درخواست نمی کنم، مگر مودّت (دوستی عملی) اقارب و نزدیکانم.

تمامی مسلمانان، موظّف اند که نهایت مراقبت محبت و اخلاص قلبیّ زبانی و عملی به نزدیکان آن حضرت را اعمال نمایند و چه افرادی از صدیقه طاهره و ائمّه معصومین صلوات الله عليهم اجمعين به آن حضرت نزدیک ترند؟

آن بزرگوار ما را از کفر و شرک به حیات واقعی و هدایت جاودانی رهبری فرمود. از عذاب ابدی به سعادت ابدی نایل گردانید. بدون شک برای هیچ کس میسّر نیست مزد رسالت را - کما هو حقّه - ادا کند ولی به مصداق لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا، هر شخص موظّف به تلاش به اندازه توان خویش برای عمل به وظیفه می باشد. بر این اساس می پرسیم اگر ابن عربی اندکی از فضایل اهل بیت علیهم السلام را آن هم در مواردی ناقص و گاهی با تحریفات و بعضی اوقات با نام و یاد آن بزرگواران دقیقا بر علیه مقدّس ترین ارزش ها با تهمت و افترا در کتاب حجیم فتوحات یاد کرده است مانند حديث حجة الوداع (5)که ذکر آن خواهد آمد،


1) مأخذ ما در این نوشتار الفتوحات المكيه، 13 جلدی، طبع مصر تحقیق و تقدیم و عثمان يحيى تصدير ومراجعه و ابراهيم مدكور طبع- القاهره 1410 ه- 1990م.

2) فصوص الحكم، شرح عبدالرزاق کاشانی.

3) بحار الانوار ج 49، ص 240؛ وسائل الشيعه ج18، ص 98.

4) الشوری، 23.

5) انشاء الله در حدیث حجة الوداع مورد ادّعای ابن عربی [فتوحات مکیه، ج 10، ص218- 209] خواهیم دید که ابن عربی حدود 9 صفحه به نقل از صحیح مسلم حتی از تولّد فرزند ابوبکر از اسما یاد کرده ولی کوچک ترین یادی از مهم ترین واقعه حجة الوداع یعنی واقعه غدیر و معرّفی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان وصی و خلیفه بلافصل آن حضرت از جانب خدای عزّوجل نکرده و بعلاوه حدیث متواتر ثقلین را تحریف نموده و به ساحت مقدس حضرت زهرا علیها السلام جسارت کرده است.

آیا به وظیفه اسلامی خود، نه به عنوان یک عالم که وظیفه او بس عظیم تر است بلکه یک مسلمان عادی، عمل کرده است؟ (1)در آغاز بسیار ضروری است که دعاوی ابن عربی درباره مضامین فتوحات و فصوص یادآور شویم.

ادّعای ابن عربی در مورد حجیّت تمام مطالب فتوحات و فصوص

ابن عربی در باره فتوحات چنین گفته است:

... و الله ما كتبت منه حرفا الا املاء الهى و القاء رباني أو نفث روحانی فی روع کیانی... . (2)به خدا سوگند من در آن (فتوحات) حتی یک حرف ننوشتم مگر از املا الهى و إلقا رباني يا دم روحانی در عمق وجودم... .

وی در جای دیگر تصریح می کند که ترتیب کتاب فتوحات به اختیار وی نبوده است بلکه خداوند به دست وی آن را ترتیب داده است و او آن را به همان نحو رها کرده است و رأی و عقل خود را در آن مداخله نداده بلكه آن إملا خداوند به دل اوست. (3)

ابن عربی در مورد حجیت فصوص می گوید:

امّا بعد؛ فإني رأيت رسول الله صلی الله علیه و آله فى مبشرّة أديتها في العشر الاخر من المحرم.... (4)

امّا بعد من رسول خدا صلی الله علیه و آله را در مبشّرهای (رؤیای بشارت دهنده) دیدم و این واقعه در دهه آخر محرم سال 627 در دمشق صورت گرفت. در دست آن حضرت کتابی بود. به من فرمود: این کتاب فصوص الحکم است آن را بگیر و به مردم برسان تا از آن بهره مند شوند، گفتم السمع و الطّاعة... .

همان طور که ملاحظه می شود ابن عربی حجیت فتوحات را با سوگند جلاله تأکید می کند و در مورد فصوص آن را به رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت می دهد. انشاءالله با توفیقات الهی با مطالعه دقیق همین مقاله با روشنی و صراحت مشخّص می شود که این دعاوی چیزی جز افترا به ذات باری تعالی جلّت عظمته و رسول خدا صلی الله علیه و آله نمی باشد.


1) انشاء الله به برخی از این نمونه ها اشاره خواهیم کرد.

2) الفتوحات المكّيه، باب 373، ج 3، ص 456 (فتوحات 4 جلدی دارصار بیروت).

3) همان، ج 2، ص 136 (نقل از دائرة المعارف بزرگ اسلامی ج4 ص 236).

4) فصوص الحكم، ص 9.

نظر ابن عربی درباره ی اقطاب

اکنون به برخی از موارد مورد ادّعای ابن عربی اشاره می کنیم:

ابن عربی می گوید در هر عصری از اعصار یک انسان کامل در روی زمین خواهد بود، که از آن با واژه هایی چون: قطب، غوث، سيد الجماعة نام می برد و او را مقرّب ترین شخص در زمان خود می داند. ما شیعیان نیز به این امر عقیده ی راسخی داریم و معتقدیم که از هنگام رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله تا قیامت، زمین از حجّت خدا خالی نخواهد بود که بعد از وجود مقدّس پیامبر صلی الله علیه و آله، اول آنان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و آخر آنان حضرت مهدی ارواحنا فداه خواهد بود. و أوصيا رسول خدا صلی الله علیه و آله منحصراً این بزرگواران می باشند که هم عصمت علمی و عملی دارند و مقامات و کمالات آن بزرگواران از جمیع انبیا و رسولان سابق بیشتر است. بنابراین ما نیز معتقدیم که وجود حجّت خدا در هر عصر تا قیامت الزامی است لَولَا الْحِجَّةِ لَسَاخَتْ الْأَرْضِ بِأَهْلِهَا ولی در مصداق (1)با صوفیه و شیخ اکبر آن ها تفاوت اساسی داریم. ابن عربی می نویسد:

فمنهم رضی الله عنهم الأقطاب و هم الجامعون للأحوال و المقامات بالأصالة أو بالنيابة كما ذكرنا.... لا يكون منهم فى الزمان إلا واحد و هو الغوث أيضا و هو من المقربين و هو سيد الجماعة في زمانه و منهم من يكون ظاهر الحكم و يحوز الخلافة الظاهرة كما حاز الخلافة الباطنة من جهة المقام كأبی بکر و عمر و عثمان و علی و الحسن و معاوية بن يزيد و عمر بن عبد العزيز و المتوكل و منهم من له الخلافة الباطنة خاصة و لاحكم له في الظاهر كأحمد بن هارون الرشيد السبتى و كأبي يزيد البسطامي و أكثر الأقطاب لاحكم لهم في الظاهر. (2)

بنابراین از منظر ابن عربی آن مقرب ترین رجال الهی، قطب غوث سيد الجماعة و منحصر به فرد در هر زمان که خلافت ظاهری را حیازت نمودند، همان گونه که واجد خلافت باطنی بودند به ترتیب عبارتند از: ابوبکر، عمر، عثمان (حضرت) علی علیه السلام، (امام) حسن علیه السلام، معاوية بن يزيد، عمر بن عبدالعزیز، متوکل (عباسی) و از آن ها که فقط خلافت باطنی را حیازت نمودند ولی دارای خلافت ظاهری نبودند. احمد بن هارون الرشيد السّبتى و بایزید بسطامی، برای اکثر أقطاب حکم و خلافت ظاهری وجود ندارد.


1) انسان کامل مورد بحث صوفیه و انسان کامل مورد بحث ما، تنها در مصداق مختلف نیستند بلکه در مفهوم نیز مختلف اند- سردبیر.

2) الفتوحات المكيه ج 11 ص 274 و 275.

تنبیه اول درباره اقطاب

ملاحظه می شود که از منظر ابن عربی:

1- ابوبکر، عمر، عثمان بر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و امام مجتبی علیه السلام برتری دارند.

2- معاوية ابن يزيد بر امام حسین علیه السلام رجحان دارد، به عبارت دیگر معاویة ابن یزید امام و پیشوای حضرت سیدالشهداء علیه السلام بوده است!!! همان طور که به زعم ابن عربی ابوبکر و عمر و عثمان به ترتیب پیشوایان و امامان حضرت امیرالمؤمنین و امام مجتبی علیهما السلام بوده اند!

3- عمر بن عبدالعزیز و حتی متوکّل عباسی که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام درباره او فرمودند: « عاشرهم ألعنهم - دهمین آن ها (خلفای بنی عباس) ملعون ترین آن هاست» (1)از اولیای الاهی اند.

4- احمد بن هارون الرشید و بایزید بسطامی نیز از منظر ابن عربی، پیشوایان و امامان اوصیای رسول الله صلی الله علیه و آله نظیر حضرت موسی بن جعفر و حضرت جواد علیه السلام بوده اند.

بدون تردید همین موضع گیری و اظهارات ابن عربی در مبحث «الأقطاب» برای اهل تحقیق و انصاف و لو غیر شیعه حتی غیر مسلمان کفایت می کند که ماهیت و باطن ابن عربی را کاملا مشخص کند. ممکن است گفته شود ترجیح ابوبکر، عمر و عثمان بر حضرت علی علیه السلام از روی تقیه بوده است ولی بدیهی است که ترجیح معاویة بن یزید بر امام حسین علیه السلام و یا ترجیح عمر بن عبدالعزیز مخصوصا متوکّل عباسی و یا احمد بن هارون الرشید و بایزید بسطامی بر ائمه معصومین علیهم السلام که معاصر آن ها بودند هرگز از روی تقیه نبوده است.


1) متوکّل عباسی دستور داد مضجع شریف امام حسین علیه السلام تخریب شود. سیوطی که از مورخین و علما معروف عامه است در تاریخ الخلفای خود می نویسد: او (متوکل) در 136) دستور داد قبر حسین بن علی علیه السلام با خانه های اطراف تخریب و زمین را زراعت کنند و مردم را از زیارت مضجع شریف باز داشت و اهل بغداد بر دیوارهای شهر بر متوکل دشنام نوشتند و شعرا او را هجو کردند. متوکل در مجالس بزم شبانه خود حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را مسخره می کرد و به حضرت زهرا علیها السلام ناسزا می گفت. حضرت هادی علیه السلام و شیعیان آن حضرت چه مصائب و رنج ها از وی دیدند. متوکل عباسی جمع کثیری از شیعیان را به شهادت رسانید. سرانجام بگفته برخی متوکل ناصبی به دست فرزندش کشته شد. از منظر ابن عربی چنین شخصی، مقرّب ترین رجل الهی عصر خود بوده است، از دیدگاه ابن عربی بر ائمّه معصومین علیهم السلام که معاصر آن ها بوده اند برتری داشته است!

عَن ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ الله علیه السلام قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ ثَلَاثَةٌ لَا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ لَا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ مَنِ ادَّعَى إِمَامَةٌ مِنَ اللهِ لَيْسَتْ لَهُ وَ مَنْ جَحَدَ إِمَاماً مِنَ اللَّهِ وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّ لَهُمَا فِي الْإِسْلَامِ نَصِيباً (1)ابن ابی یعفور گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود: خداوند در روز قیامت با سه گروه سخن نگوید و آن ها را پاک نگرداند و برای آن ها عذاب دردناکی است. هر که بنا حق از طرف خود مدّعی امامت باشد و هر که امام بر حقّ و از جانب خدا را انکار کند و هرکه معتقد باشد برای این دو گروه در اسلام بهره ای است.### ابن عربی و حدیث حجة الوداعابن عربی در فتوحات (2تحت عنوان حجة الوداع، طی نه صفحه سخنان و مطالبی که مورد نظرش بوده به تفصیل نقل کرده است. اظهارات ابن عربی و مواضعی که در این خصوص، بیش از مبحث «الأقطاب» که بطور اجمال مورد اشاره قرار گرفت، بازگو کننده عقاید و باورهای قلبی وی بوده و تابلوی شفاف و درخشنده ای است برای اهل تحقیق که دریابند چگونه یک عالم برجسته برای وصول به امیال و خواسته های غیر الهی دست به جعل و تحریف حقایق روشن و بدیهی می زند.)ابن عربی می نویسد:.... حدثنا غير واحد إجازة و سماعا عن ابن صاعد العراوي، عن عبد الغافر الفارسي عن الجلودى عن إبراهيم بن سفيان المروزي عن مسلم بن الحجاج القشيرى عن جعفر ابن محمد بن علی بن الحسين عن أبيه عن جابر بن عبد الله قال إن رسول الله صلی الله علیه و آله مکث تسع سنين لم يحج..... فولدت أسماء بنت عميس محمد بن أبي بكر ... و قدم علىٌّ من اليمين ببدن النبي صلی الله علیه و آله فوجد فاطمة ممن حل و لبست ثيابا صبيغا اكتحلت فأنكر ذلك عليها فقالت إنى أمرت بهذا قال فكان على يقول بالعراق فذهبت إلى رسول الله صلی الله علیه و آله محرشا على فاطمة للذي صنعت مستفتيا رسول الله صلی الله علیه و آله فيما ذكرت عنه فأخبرته أنى أنكرت ذلك عليها فقال صدقت صدقت........ و قد تركت فيكم ما لن تضلوا بعده إن اعتصمتم به كتاب الله و أنتم أعنى فما أنتم قائلون قالوا نشهد إنك قد بلغت و ادیت و نصحت فقال بإصبعه السبابة يرفعها إلى السماء ثم ينكبها إلى الناس اللهم اشهد اللّهم اشهد ثلاث مرّات ... . (3)


1) اصول کافی، کتاب الحجة، باب من ادّعى الأمامة و ليس لها بأهل و من جحد الأئمة أو بعضهم و من أثبت الأمامة أن ليس بأهلّ حديث 4.

2) الفتوحات المكية، ج 1، ص 218- 209.

3) الفتوحات المكية، ج 10، ص 215.

افرادی بیش از یک نفر به صورت اجازه و سماع برای ما از ابن صاعد العّراوی، از عبدالغافر فارسی، از جلّودی از ابراهیم بن سفیان المروزی، از مسلم ابن حجاج قشیری، از جعفر بن محمد بن على بن الحسین علیه السلام از پدرش جابر بن عبدالله حدیث کرده اند که:رسول خدا صلی الله علیه و آله درنگ فرمود و نه سال به حج تشریف نبرد..... أسماء بنت عميس (در حجة الوداع محمد بن أبی بکر را به دنیا آورد.... و علی علیه السلام از یمن با شتر پیامبرصلی الله علیه و آله تشریف آورد. او فاطمه علیها السلام را از جمله افرادی یافت از حال إحرام خارج شده اند، لباس رنگینی پوشیده و سرمه بر چشم کشیده است. این عمل موجب ناخشنودی حضرت علی علیه السلام گردید. حضرت فاطمه علیها السلام فرمود: برای این عمل به من دستور داده شده است. جابر نقل می کند که حضرت علی علیه السلام در عراق چنین می گفت: من در حالی که ناخشنودی خود را از عمل فاطمه به وی اعلام کرده بودم برای استفتاء به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله رفتم تا آن چه را که ایشان اظهار کرده از آن حضرت سؤال کنم و ایشان را از ناخشنودی عمل فاطمه علیها السلام آگاه کردم. آن حضرت فرمود: فاطمه راست گفته است. راست گفته است.... پیامبر( پیامبر صلی الله علیه و آله) فرمود: در میان شما چیزی گذاشتم که اگر به آن چنگ بزنید هرگز گمراه نخواهید شد، «کتاب خدا» و شما درباره من، مورد سؤال قرار خواهید گرفت، پس چه خواهید گفت؟ گفتند گواهی خواهیم داد که شما (رسالت خود را) ابلاغ فرمودید و اداء نمودید و نصیحت فرمودید. آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله با انگشت سبّابه خود، در حالی که آن را به سوی آسمان بلند می کرد سپس متوجّه مردم نمود (و فرمود) خداوندا شاهد باش، خداوندا شاهد باش (سه مرتبه)... .)توضیح بیشتردر این اظهارات ابن عربی، تحت عنوان «حديث حجة الوداع» ذکر چند نکته ضروری است:1- همان طور که ملاحظه می شود ابن عربی بعد از ذکر چند راوی، حدیث را از مسلم ابن حجاج (صاحب صحیح مسلم سپس از امام صادق علیه السلام و بعد پدر بزرگوارش آنگاه جابر، اعمال حج حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله را نقل می کند. در مورد این سخنان ابن عربی باید گفت: مسلم ابن حجاج در سال 206 ه به دنیا آمد و در سال 0261 از دنیا رفت و حضرت امام صادق علیه السلام در سال 80 یا 83 ه متولد و در سال 148ه به شهادت رسیدند. بنابراین نقل مسلم بن حجاج بدون واسطه از امام صادق علیه السلام امکان پذیر نیست. و این خود نشان دهنده مجعول بودن حدیث است.)

2- سلسه رُوات حديث حجة الوداع مورد ادّعای ابن عربی در فتوحات که ذکر آن گذشت و آن ها را از صحیح مسلم نقل کرده با سلسله روات منقول در صحیح مسلم هیچ گونه همخوانی ندارد و حتی یک راوی مشترک نیست. روات در صحیح مسلم (1از این قرارند: حدثنا ابوبکر بن أبي شيبة و اسحق بن ابراهيم جميعا عن حاتم. قال ابوبكر: حدثنا حاتم بن اسماعيل المدنيّ عن جعفر بن محمّد عن أبيه، قال دخلنا على جابر...)بنابراین حدیث منقول در صحیح مسلم از ابوبکر بن أبی شیبة آغاز و به حاتم بن اسماعیل المدنی ختم شده است که ادّعا گردیده او حدیث را از امام صادق علیه السلام و.... نقل نموده است. ولی ابن عربی در فتوحات، از ابن صاعد العرّاوی آغاز و به مسلم بن حجاج ختم کرده است که ادّعا شده او حدیث را از امام صادق علیه السلام نقل کرده است. بنابراین هیچ کدام از راویان حدیث مورد ادعای ابن عربی تا امام صادق علیه السلام (در فتوحات در اصل کتاب صحیح مسلم تا حضرت صادق علیه السلام وجود ندارد.)3- حدیث مورد ادعا در صحیح مسلم تحت عنوان باب حجة النبي صلی الله علیه و آله مطرح گردیده و در حدیث منقول مسلم در صحیح وی چنین آمده است امام باقر علیه السلام به جابر می فرماید: أخبرني عن حجّة رسول الله صلی الله علیه و آله .... یعنی در صحیح مسلم، نه در عنوان باب و نه در کلام منتسب به امام باقر علیه السلام عنوان «حجة الوداع » دیده نمی شود بلکه عناوين حجة النبي صلی الله علیه و آله و حجة الرسول صلی الله علیه و آله می باشد نه حجة الوداع.به نظر می آید شیخ اکبر صوفیه با توجه به بار عظیم ارزشی و معرفتی که بعد از بعثت حضرت رسول صلی الله علیه و آله هیچ واقعه ای در تاریخ همانند واقعه غدیر نبوده (2و هرگز بحث انتصاب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام توسط رسول خدا صلی الله علیه و آله از جانب خدای متعال، خوشایند ابن عربی نبوده، وی نهایت تلاش خود را در کلیه ابعاد بکار رفته تا شاید این مهم ترین و اساسی ترین رویداد تاریخ بعد از واقعه بعثت حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله را به فراموشی سپرده و یا انکار نماید.)﴿يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَ اللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ (3) آنان می خواهند نور خدا را با آب دهان خود خاموش کنند ولی خدا نور خود را کامل می کند، هر چند کافران اکراه داشته باشند.


1) صحیح مسلم، ج 2، ص 886.

2) از جمله در کتاب تاریخ بغداد عالم برجسته عامّه اهمیت و عظمت روز بعثت (27 رجب) و ثواب عظیم روزه در آن همانند روز غدير (18 ذى الحجة) و روزه، در آن (معادل شصت ماه روزه) بیان گردیده است. همان طور که در تصویر ضمیمه ملاحظه خواهد شد و این تصویر از کتاب دانشمند معروف عامّه بوده و در کشور عربستان طبع گردیده تبریک عمر بن خطاب به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به مناسبت انتصاب آن حضرت به جانشینی و خلافت بلا فصل حضرت رسول صلی الله علیه و آله در روز عید غدیر مشاهده می شود.

3) الصفّ، 8.

4- بزرگترین ظلم ابن عربی در نقل حديث جعلى حجة الوداع

بدون شک بزرگ ترین ظلم ابن عربی در نقل حدیث حجة الوداع و در نتیجه بزرگ ترین انتقاد و ایراد به وی، ترک و یاد و نام واقعه بنیادین و اساسی غدیر و به فراموشی سپردن انتصاب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله به فرمان خدای عزّوجل می باشد. ریشه تمامی مصائب و گرفتاری های بشریّت بطور أعم و مسلمانان بطور أخص و گسترش فساد و ظلم و تبه کاری و سلطه جباران و فتنه و آشوب ها و مصائب وارده بر اولیای الهی و شهادت ائمّه معصومین علیهم السلام و اصحاب و یاران صدیق آن بزرگواران و هتک حرمت ها و... از انحراف امامت و جانشینی حضرت رسول صلی الله علیه و آله آغاز گردید، شاید حب جاه و مقام و حرص و ولع خلافت، فضای سقیفه چنان تار و غبارآلود کرده بود که اصحاب سقیفه از عمق فاجعه و استمرار آن واقف نبودند ولی آن ها که مسیر تاریخ را با توجه به تمامی ابعاد آن مورد ملاحظه دقیق و عمیق قرار دهند به خوبی این حقیقت را درک خواهند کرد.

چگونه و به چه دلیل سرسخت ترین دشمنان دیرینه اسلام یعنی بنی امیه به سپاس بیعت أبى سفیان با ابوبکر، بعد از مدت کوتاهی از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله به امارت شام یعنی آبادترین مناطق اسلامی آن روزگار رسیدند؟ (1)آه که این رشوه، سیاسی، چه مصائب دردناکی برای اسلام و مسلمین بر جای گزارد. آیا به هم زدن تعادل قوا و سنگین تر کردن کفّه ترازو به نفع برخی، ارزش و بهای آن را داشت که بنی امیه در شام مسلّط شوند؟ و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که خدایش او را در کتاب جاوید خود، نفس رسول الله صلی الله علیه و آله نامیده (2)آن همه مورد ظلم و ستم واقع گیرد؟ و به دنبال آن شهادت بضعه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله، حضرت زهرا علیها السلام و سپس شهادت امیرالمؤمنين علیه السلام و شهادت امام مجتبی علیه السلام و سلطه مطلق معاویه که سوگند یاد کرده بود تا یاد و نام رسول خدا صلی الله علیه و آله را دفن نکند آرام نخواهد گرفت. (3)


1) مورّخین از جمله طبری، مورخ معروف عامه در تاریخ خود ج 2 ص 449 می نویسد: زمانی ابوسفیان با ابوبکر بیعت کرد که ابلاغ فرماندهی سپاهی را که عازم شام بود برای فرزند خود یزید گرفت و سپس ابوبکر استانداری شام را نیز به وی سپرد، بعد از مرگ یزید، عمر در زمان خلافت خود، ولایت شام را در اختیار معاویه قرار داد [ر.ک به الإصابة في تمييز الصّحابه، ابن حجر عسقلانی، ج 3، ص 433؛ الإستيعاب ابن عبدالبرّ، ج 3، ص 1416 و 1417) و برای آگاهی از احوالات معاویه ر.ک به الغدیر، ج 10، 384- 138؛ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج 3؛ علامه عسکری و بحارالانوار، ج 32 و 33].

2) آل عمران، 61.

3) شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 463 چاپ قدیم؛ مُروج الذهب، ج 3، ص 454، چاپ دار الأندلس بیروت؛ نصايح الكافيه حضرمی، ص124.

و بعد از چندی فاجعه کربلا و شهادت حضرت سیدالشهدا علیه السلام و یاران با وفایش و اسارت سمت خاندان رسول الله صلی الله علیه و آله صورت گیرد؟ و سپس این ظلم و ستم ها هم چنان ادامه یابد و چنان بی عدالتی ها از نظر کیفی و کمّی گسترش یابد که جز به دست آخرین سلاله معصوم حضرت مهدی اروحنا لتراب مقدمه الفداه و عنایت ها و مددهای غیبی سر و سامان نیابد؟

آری در اثر آن ظلم و بیدادگری نخستین در سقیفه چنان ظلم و ستم در جهان گسترش یافته و درماندگان و شیطان صفتان بر جهان تسلّط پیدا کرده اند که تنها مقدّس ترین و شور انگیزترین حماسه تاریخ و خونین ترین انقلاب جهانی می تواند بساط کفر و نفاق را برای همیشه از سراسر گیتی محو نماید، أليس الصبح بقريب؟ چگونه ابن عربی روا داشت عنوان حديث حجة الوداع را مطرح کند و هیچ گونه یاد و نامی از غدیر بر زبان نیاورد؟

واقعه ای که حتی دشمنان سرسخت اسلام را یارای کتمان آن نیست، تنها برخی از نااهلان در حدیث شریف غدیر که فوق تواتر است در معنای «مولا» کلمات نامربوطی گفته اند که پاسخ کافی به آن داده شده است. از آن جا که علّامه امینی رضوان الله تعالی علیه، سردار جاودانه قرون و اعصار و بزرگ و حامی ولایت، مطلب را بخوبی ادا کرده، خوانندگان محترم را به کتاب شریف «الغدیر» ارجاع می دهیم تا پیرامون ابعاد مختلف این رویداد بسیار مقدس و مهم که گفتیم حادثه ای به آن درجه اهمیت و قداست بعد از بعثت حضرت رسول صلی الله علیه و آله نبوده با دقت کافی به تتّبع بپردازند. ما به عنوان تبرک و تیمّن به توضیح اجمالی درباره ی تصویر ضمیمه، چند کلمه ای سخن می گوییم. زیرا چنان که گفته شد، این تصویر از کتاب یکی از دانشمندان معروف عامه مطبوع از کشوری است که فرقه ضالّه وهابیت تقریباً در آن جا حاکمیت دارد. (1)

توضیحی اجمالی پیرامون تصویر ضمیمه

1- از آن جا که روزه در 18 ذی الحجة معادل روزه شصت ماه عنوان شده و همین ثواب برای روز مبعث عنوان گردیده دلالت بر عظمت روز عید غدیر دارد و ارتباط تنگاتنگ روز 18 ذى الحجة و روز 27 رجب (اصل نبوت و اصل امامت) و این که عظمت آن قریب به عظمت روز مبعث می باشد.


1) ملاحظه می شود این تصویر از کتاب تاریخ بغداد، حافظ أبى بكر احمد بن على الخطیب بغدادی، ج 8، ص290، مطبعة المكتبة السلفية، المدنية المنورة تهیه شده است.

2- این که آن، حضرت دست امیرالمؤمنین علیه السلام را گرفت و خطاب به آن جمعیت کثیر (حدود صد هزار که در برخی روایات حدود صد و بیست هزار نفر نیز گفته شده است) فرمودند: ألست ولى المؤمنين؟ (آیا من ولی و سرپرست مؤمنین نیستم؟) قالوا: بلى يا رسول الله! قَالَ: مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاَهُ (گفتند: آری یا رسول الله، آن گاه حضرت فرمود: هر که من ولی و سرپرست او هستم (این) علی ولی و سرپرست اوست.)

تصویر

این قرینه همراه با سایر قراین بخوبی دلالت دارد که عنوان مولا در حدیث شریف غدیر همان ولایت و سرپرستی است نه ولایت و سرپرستی است نه دوست که برخی از روی جهل و برخی از روی غرض ورزی گفته اند. (1)

3- این که بعد این مراسم باشکوه جمع حاضر، مخصوصا عمر بن خطاب به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به مناسبت ولایت و پیشوایی و خلافت بلافصل حضرت رسول صلی الله علیه و آله تبریک گفت (فقال عمر بن الخطاب بخّ بخّ لك يا ابن أبي طالب أصبحت مولای و مولی کل مسلم) بنابراین او به ولایت و پیشوایی و خلافت بلافصل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را برای خود و جمیع مسلمانان اعتراف کرده است. امّا مع الاسف عمر بن خطاب با برادرش (2)ابوبکر حدود هفتاد روز بعد در سقیفه بنی ساعده جمع شده و پیمان خود را شکستند و دیگران را نیز بر این جریان مجبور ساختند. (3)

حرکت به سوی سقیفه و تشکیل شورا جز مخالفت صریح با فرمان خدای عزّوجل و رسول خدا صلی الله علیه و آله و بیعت شکنی با حضرت امیرالمؤمنين علیه السلام و انحراف امّت و و گرفتاری دنیا و آخرت ثمری نداشت؟


1) آیا آن حضرت که عقل کل است آن گروه فراوان را در بیابان با آفتاب سوزان متوقف می کند و بعد از خطابه طولانی و آن کلمات هشدار دهنده، مقصودش این است که ای مردم هر که مرا دوست دارد، علی را دوست بدارد؟! مگر مؤمنان همگی نباید یکدیگر را دوست بدارند؟ انما المؤمنون اخوة آیا برای دوستی، عمر بعد از این قضایا به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تبریک گفت (بخ بخ لک یا ابن ابی طالب) یا تبریک به جهت مقام و منزلت تازه ای است.

2) و من اول دلیل عظیم منزلته من رسول صيغة في المؤاخات كما تقدم، فانّه علیه السلام جعل يضم الشكل الى الشكل يولّف بينهما إلى أن أخى بين ابى بكر و عمر و ادّخر عليّاً لنفسه و خصّه بذلك فيالها مفخرة و فضيلة. [ الرياض النضرة في مناقب العشرة، ج 3 و 4، ص 187، محب طبری، دار الكتب العلميه، بيروت، الطبعة الاولى 1405ه.1984م].

3) ای کاش این دو برادر به عهدشکنی خود و دیگران اکتفا می کردند و نفس رسول الله صلی الله علیه و آله یعنی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام (آل عمران، 61) را با شرایط و اوضاعی بس غم انگیز و موهن به بیعت فرا نمی خواندند. جهت اطلاع بیشتر مراجعه شود به کتاب الامامة و السياسة، الجزء الاول، ص 12 [ابن قتيبه الدينوري، الطبعة الاخيرة، 1388ق].

4- این دانشمند معروف عامه مطابق تصویر ضمیمه می گوید فأنزل الله: اليوم أكملت لكم دينكم و ...

توضیح آن که آیه شریفه غدیر، آیه ابلاغ [المائده، 67] در ارتباط با همین واقعه غدیر، نازل شد و بعد از معرّفی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام توسط رسول خدا صلی الله علیه و آله به امر خدای متعال و بیعت مردم، آیه اکمال دین و اتمام نعمت که در تصویر ضمیمه باختصار آمده نازل گردید و بر مبنای اقرار این عالم معروف عامه با نصب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان وصی و خلیفه بلافصل آن حضرت، دین به کمال رسید و نعمت به اتمام رسید.

بنابراین دین اسلام با امامت و پیشوایی بلافصل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به کمال رسید و قبل از آن دین کامل نبود. اکنون مجال بیان تفاوت اکمال و اتمام نیست. (1)

5- خطیب بغدادی بعد از واقعه غدیر می نویسد:

و من صام يوم سبعة و عشرين من رجب كتب الله صيام ستين شهراً.

ثواب روزه 27 رجب معادل شصت ماه روزه و نظیر ثواب روزه 18 ذی الحجّه است. همان طور که قبلاً اشاره شد حدیث مبیّن نکات ارزشمندی است که برای اهل آن روشن است. در هر حال دو مقوله حجة الوداع و نیز واقعه غدیر، دو امر غیر قابل تفکیک می باشند و عنوان حجّة الوداع بلافاصله واقعه غدیر را تداعی می کند. آیا تفکیک دو مقوله خورشید و نور و یا و آب حیات ممکن است؟

امّا ابن عربی مدّعی است پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت و خلیفه خود را معرّفی نفرمود.

... و لهذا ماتَ رَسُول الله صلی الله علیه و سلّم و ما نَصَّ بخلافتِهِ عَنْهِ إِلَى أَحَدٍ وَ لَا عَيَّنَهُ لِعِلمِهِ أنّ فى عِبادِ اللهِ مَن لا يَأْخُذُ الخِلافَةِ عَن رَبِّهِ فيكونُ الخَلِيفَةُ عَن الله... (2)

امّا این که گفته شد ابن عربی، به طور گزینشی عمل کرده ادّعا نیست بلکه حقیقت دارد زیرا مسلّم است در موضع صحیح خود کتاب فضائل الصحابة، ج 4، ص 1873، حدیث 36، به صورت ناقص و کوتاه به واقعه غدیر اشاره کرده و در آن جا از حدیث بسیار مهم و متواتر ثقلین، یاد کرده


1) مثلاً در مورد یک اتومبیل اگر تجهیزات لازم را دارا باشد گفته می شود تمام است ولی به کمال رسیدن را آن مطلب دیگری است به همین خاطر است که هر سال کیفیت اتومبیل ها بهتر می شود. در مورد ولایت مورد بحث باید بگوییم که ولایت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام هم باعث تمام دین شد زیرا که جزیی از دین است و هم باعث کمال دین زیرا که روح کل شریعت است.

2) فصوص الحكم، فصّ داودية، ص248.

و سه بار تاکید آن حضرت را به صورت أذكّركُمُ اللهَ في أَهلِ بَيتى یادآور گردیده است و به این ترتیب مسلم از واقعه غدیر به طور ناقص و کوتاه و نیز از حدیث ثقلین یاد کرده، در صورتی که ابن عربی از ذکر و یاد واقعه غدیر به طور کلّی صرف نظر نموده و حدیث ثقلین تحریف شده از صحیح مسلم را بیان کرده است و باید گفت ابن عربی از مسلم بن حجّاج در باره واقعه غدیر و حدیث ثقلین بسیار متعصب تر و کاملا غیر منصفانه عمل کرده است. چنان که که گذشت ابن عربی جملات «حجّة النّبى» و «حجّة الرسول» موجود در صحیح مسلم را به حجّة الوداع تغییر داده و این رفتار چه بسا موجب آن شود که بار ارزشی و عقیدتی، واقعه بسیار مهم و اساسی غدیر نزد برخی ضعیف الایمان کم رنگ گردد. نزد عامّه به جهت نقل از صحیح مسلم و در حدیث حجّة الوداع مورد ادّعا نامی از واقعه غدیر نیاورده است و نزد خاصّه به جهت این که دو امام معصوم یعنی صادقین در سلسله روات قرار دارند و ممکن است شیعیان بی اطلاع را در مساله بسیار مهم غدیر متزلزل کند. ابن عربی به نظر نادرست خود حدیث حجّة الوداع را به طور کامل از طریق جابر از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده و بنا به ادّعای وی کوچک ترین اثری از آثار واقعه غدیر در میان نبوده است.

خواننده محترم توجّه نمایید: گویا به نظر ابن عربی، ذکر و یاد تولد محمد ابن ابی بکر از اسماء بنت عمیس از ابلاغ ولایت و جانشینی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله به فرمان مؤكّد الهی ضروری تر و مهم تر بوده است!

ابلاغ امر اساسی و بنیادین حفظ و حراست اسلام و مسلمین که رسول خدا صلی الله علیه و آله بیست و سه سال شب و روز برای آن تلاش فرمود و سعی و کوشش و تحمّل رنج های بیشمار تمامی انبیا و اوصیا و اولیای الهی قبل از بعثت آن حضرت مقدمه آن بود و در روز غدیر خدای متعال فرمود: اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... (1)

امری که با ابلاغ آن توسط رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله از طرف خدای عزّوجل تحقّق یافت تمام حضّار مخصوصاً سران صحابه از نخستین بیعت کنندگان بودند ولی بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله بیعت خود را نقض و پیمان خود را شکستند و کردند آن چه کردند.


1) المائده، 3 در صفحات قبل پیرامون این آیه با توجّه به تصویر ضمیمه به اختصار سخن گفته شد.

ابن عربی و تحریف حدیث متواتر ثقلین

حدیث ثقلین از احادیث متواتر میان خاصه و عامه است. این حدیث شریف در روایات مختلف پیروان مکتب امامت (شیعیان) و مکتب خلافت (عامّه) گاهی با اندک اختلاف از نظر لفظ و گاهی با تفضیل بیشتر بیان گردیده است ولی مضمون و مفاد همگی یکسان است و به اصطلاح متواتر معنوی است.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی ما إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِی أَبَداً، ألا و انّهما لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ اَلْحَوْضَ. من از میان شما می روم و دو چیز بسیار گران قدر و ارزشمند میان شما به جا می گذارم، یکی کتاب خدا (قرآن) و دیگر عترت خودم (اهل بیتم)، تا هنگامی که به این دو متمسّک و چنگ بزنید هرگز تا ابد گمراه نخواهید شد. آگاه باشید که این دو هیچ گاه از یکدیگر جدا نخواهند شد تا (در بهشت) کنار حوض (کوثر) بر من وارد شوند. (1)


1) این حدیث علاوه بر منابع فراوان شیعه، توسط علّامه میرحسین هندی از حدود، دویست نفر از علما و دانشمندان عامّه با اسناد و مدارک آن در شش جلد کتاب عبقات الانوار تنظیم و تألیف گردیده است. جهت اطلاع از برخی مآخذ این حدیث در منابع عامّه مراجعه شود به کتاب فضايل الخمسة من الصحاح الستة، ج 2، ص43باب فی قول النبي «إني تارك فيكم الثقلین» در این باب، بیش از پنجاه مدرک مهم عامّه در مورد این حدیث ذکر شده است. علاوه بر دلایل نقلی فراوان و کتب معتبر خاصّه و عامّه توجّه به آیات زیادی از قرآن، ضرورت تمسّک به قرآن و عترت و اطاعت مطلق از معصومین را ثابت می کند که یکی از آن ها، آیه اولی الامر (النّساء، 59) می باشد. يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ.. اولی الامر چه کسانی هستند که اطاعت مطلق و بدون قید و شرط آنان با رسول که اطاعت آن حضرت مطلق و بدون قید و شرط است با یک اطیعوا آمده و این دلالت دارد که اطاعت اولی الامر نیز باید همانند اطاعت رسول باشد و اطاعت این، دو مقرون به اطاعت خداوند متعال است. آیا ممکن است اطاعت افرادی جز معصومین علیهم السلام به صورت مطلق و غیر مشروط از جانب خدای حکیم فرمان داده شود؟ آیا سلاطین و خلفای فاسق و ستمگر همانند معاویه، متوکّل عباسی و... از مصادیق اولی الامر می باشند؟ [ر.ک، فتوحات ج 3، ص 475، فتوحات 4 جلدی، طبع صار بیروت و فتوحات ج6، ص 421 و ج 7، ص 458 و 459، طبع 13 جلدی] علاوه بر آیه اولی الامر، آیات فراوانی، حدیث ثقلین را کاملاً تأیید می کند مانند آیه ولایت [المائده 55] انّما وليّكم الله.... و آیه تطهير [الاحزاب 33] و آیه مباهله [آل عمران 61 ] و.... و احادیث دیگری مانند حدیث سفینه، حدیث منزلت، حدیث طير مشویّ و....

1- از آن جا که در این حدیث، قرآن و اهل بیت علیهم السلام عِدل یکدیگر قرار گرفته اند، اهل بیت علیهم السلام افضل امّت هستند اگر چنین نبود آن حضرت دیگران را عِدل قرآن قرار می داد.

2- این حدیث دلالت دارد که تمام امّت به اهل بیت علیهم السلام نیازمندند، همان طور که تمام امّت به قرآن نیازمند هستند در غیر این صورت، آن حضرت از ضرورت تمسّک امّت به قرآن و آنان یاد نمی فرمود.

3- این حدیث دلالت دارد که اهل بیت علیهم السلام معصوم مطلق می باشند و هرگز خطا و اشتباه عمداً و سهواً یا گناه صغیره یا کبیره به آن ذوات مقدّسه راه ندارد. اگر آن ها دچار لغزش شوند همان جا از قرآن که همواره به آن خطا راه ندارد، جدا می شوند. و این بر خلاف مفاد حدیث شریف است.

4- این حدیث شریف ثابت می کند که فهم صحیح قرآن کریم بدون اهل بیت علیهم السلام امکان پذیر نیست.

5- این حدیث شریف دلالت دارد که همواره تا روز قیامت، روی زمین از عترت طاهره خالی نخواهند بود. زیرا قرآن تا قیامت پا برجا و جاودان خواهد بود. اگر تا قیامت لحظه ای روی زمین از عترت خالی باشد آن ذوات مقدّسه از قرآن جدا خواهند شد و این برخلاف مفاد حدیث است.

6- این حدیث شریف به انضمام روایاتی که دلالت دارد جانشینان پیامبر دوازده نفرند، دلالت دارد که اوصیای به حق، منحصراً دوازده امام معصوم صلوات الله علیهم اجمعین خواهند بود. (1)و هر که جز این ادّعا اعتقاد داشته باشد بر گمراهی و باطل است و مدّعی طاغوت خواهد بود. (2)


1) این مقدار و بنا به رعایت اختصار از از اندیشه قاصر و حقیر بنده بیان گردید. انشاالله افاضل محترم عذر این کمترین را پذیرفته و تکمیل خواهند فرمود. برای مثال: از حدیث شریف استنباط می شود که راه هدایت منحصر است به تمسّک به قرآن و عترت علیهم السلام و اگر امّت هر کدام را رها کند، از گمراهی مصون نخواهد بود. مطلب دیگر آن که تمام علوم قرآن و اسرار و رموز آن نزد معصومین علیهم السلام وجود دارد و... .

2) این دوازده امام معصوم اول آنان، امیرالمؤمنین و سپس امام حسن و امام حسین و آن گاه فرزندان معصوم آن حضرت صلوات الله علیهم اجمعین و آخر آنان حضرت مهدی ارواحنا فداه می باشند.

تنبیه سوم

بعد از توضیحات فوق و با عنایت به حدیث شریف و متواتر ثقلین از مفاد آن که اجمالاً بیان گردید. موضع ابن عربی را در مورد این حدیث مورد ملاحظه قرار می دهیم:

ابن عربی (1)در فتوحات می گوید:

... وَ قَدْ تَرَكْتُ فِيكُمْ مَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِى إِن اعْتَصَمْتُمْ بهِ كِتَابَ اللهِ وَ أَنتُم تَسألُونَ عَنى فَما أَنتُم قائِلون؟ قالوا: نَشهَدُ إِنَّكَ قَد بَلَغَتَ وَ أدَيتَ وَ نَصَحتَ ... . (2)

و به این ترتیب ابن عربی از دو میراث بسیار گران قدر و ارزشمند رسول خدا صلی الله علیه السلام تنها قرآن را ذکر می کند و از ذکر و یاد اهل بیت علیهم السلام خودداری کرده است. با توجّه به اتفاق حديث شريف ثقلين میان فریقین و اطلاعات وسیع ابن عربی و نیز نقل بخشی از حدیث مورد بحث از صحیح مسلم جای کوچک ترین تردید باقی نمی ماند که ابن عربی عالماً عامداً و از روی غرض ورزی حدیث ثقلین را که رسول خدا صلی الله علیه و آله بارها و با تاکید عمل به آن را توصیه فرموده رها کرده و تحریف شده آن را نقل کرده است.

اکنون خوانندگان قضاوت کنند که چنین رفتار و موضع گیری های ابن عربی از ارادت و اخلاص وی به اهل بیت علیهم السلام حکایت می کند یا از دشمنی یا حسادت و یا..... در نظر کدام مسلمان یا حتّی غیر مسلمان و یا ماتریالیست و ملحد محقّق، سه خلیفه بر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ترجیح دارند؟ یا یزیدبن معاویه بر وجود مبارک حضرت سید الشهدا علیهم السلام؟ یا خلفای ظالم و فاسد دیگر بر ائمّه معصومین که معاصر خلفا بودند و یا حتّی متوکّل عباسی بر امام هادی علیه السلام و یا احمد بن هارون الرشید و بایزید بسطامی بر اوصیای رسول خدا صلی الله علیه و آله یعنی دو امام همام حضرت امام کاظم علیه السلام و حضرت جواد علیه السلام ترجیح دارندو آیا متوکّل عباسی که قبر مطهّر حضرت سيّد الشهدا علیه السلام را تخریب کرد و به ساحت مقدّسه حضرت زهرا علیها السلام جسارت می کرد و در مجالس بزم شبانه که شراب می نوشید و شخصی در نقش حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به دستور او، آن حضرت را مسخره می کرد گاهی این خلیفه فاسق از شدت خنده حال عادی خود را از دست می داد، ترجیح چنین شخصی بر حضرت امام هادی علیه السلام و او را مقرّب ترین رجل الهى (قطب، غوث، سيّد الجماعة، ...)و لاجرم، چنین فرد پستی را امام زمان علیه السلام حضرت هادی علیه السلام تلقّی کردن، از ارادت و اخلاص وی به اهل بیت علیهم السلام حکایت می کند یا دشمنی و عناد با اهل بیت علیهم السلام.


1) الفتوحات المكّيّه، ج 10، ص215.

2) دلایل عقلی و نقلی فراوانی وجود دارد که تنها قرآن برای هدایت و ارشاد کفایت نمی کند. تمامی فرق اسلامی از خاصه و عامّه همه به قرآن استناد می کنند ولی به اتّفاق نرسیده اند، اگر قرآن به تنهایی کافی بود باید اختلافی نمی بود.

پی نوشت ها

1- مأخذ ما در این نوشتار الفتوحات المكيه، 13 جلدی، طبع مصر تحقیق و تقدیم و عثمان يحيى تصدير ومراجعه و ابراهيم مدكور طبع- القاهره 1410 ه- 1990م.

2- فصوص الحكم، شرح عبدالرزاق کاشانی.

3- بحار الانوار ج 49، ص 240؛ وسائل الشيعه ج18، ص 98.

4- الشوری، 23.

5- الفتوحات المكّيه، باب 373، ج 3، ص 456 (فتوحات 4 جلدی دارصار بیروت).

6- همان، ج 2، ص 136 (نقل از دائرة المعارف بزرگ اسلامی ج4 ص 236).

7- فصوص الحكم، ص 9.

8- الفتوحات المكيه ج 11 ص 274 و 275.

9- اصول کافی، کتاب الحجة، باب من ادّعى الأمامة و ليس لها بأهل و من جحد الأئمة أو بعضهم و من أثبت الأمامة أن ليس بأهلّ حديث 4.

10- الفتوحات المكية، ج 1، ص 218- 209.

11- الفتوحات المكية، ج 10، ص 215.

12- صحیح مسلم، ج 2، ص 886.

13- الصفّ، 8.

14- آل عمران، 61.

15- شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 463 چاپ قدیم؛ مُروج الذهب، ج 3، ص 454، چاپ دار الأندلس بیروت؛ نصايح الكافيه حضرمی، ص124.

16- فصوص الحكم، فصّ داودية، ص248.

17- المائده، 3 در صفحات قبل پیرامون این آیه با توجّه به تصویر ضمیمه به اختصار سخن گفته شد.

18- الفتوحات المكّيّه، ج 10، ص215.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

العلّامه مجلسی، محمّد باقر، بحار الانوار، طبع ایران، چاپ اسلامی.

•

الكلينى الرازي، محمّد بن يعقوب، الاصول كافى، المكتبة الاسلامية، الطبعة الرابعة، 1392 ق.

•

صحیح مسلم، طبع دارالفکر بیروت، 1403 ه، 1983م.

•

ابن عربی، فصوص الحكم، مطبعة مصطفى البابي الحلبي و اولاده بمصر، الطبعة الثالثه، 1407ه.ق.

•

خطیب بغدادی، احمد بن علی، المتوفّى سنة 463ه تاریخ بغداد، المكتبة السّلفيّة المدينة المنّوره، الجزء الثامن.

•

محب طبری، الریاض النضرة، دار الكتب العلمية، بيروت، الطبعة الاولى، 1405ه. 1984م.

•

ابن عربی، محی الدّین فتوحات المكّية، تحقيق و تقديم د. عثمان، یحیی، تصدیر و مراجعه د.ابراهیم مرکور، مكتبة العربية بمصر، 13 جلدى، 1405ق و 1985م.

•

ابن قتيبه الدينورى الامامة و السياسة، الجزء الاول، الطبعة الاخيرة، 1388ق.

•

فصوص الحکم شرح عبدالرزاق کاشانی- شركة مكتبة مصطفى البابي الحلبي و اولاده بمصر الطبعة الثالثة 1407ه.

سیری در زندگانی امام رضا علیه السلام: روح الله اسماعیلی روشناوند

اشاره

•

تولّد امام علیه السلام از پاکان و زمان تولّد

•

مقام و منزلت مادر امام رضا علیه السلام

•

سیره علمی و عملی امام رضا علیه السلام

•

معجزات متعدّد حضرت رضا علیه السلام

•

مناظره امام علیه السلام با بزرگان مذاهب مختلف

•

حديث سلسلة الذهب و اعتبار آن

•

پاداش زیارت امام علی ابن موسی رضا علیه السلام

درآمد

نویسنده محترم بعد از معرّفی وجود نازنین امام رضا علیه السلام از حيث حسب و نسب، به برخی از معجزات و کرامات آن امام همام پرداخته و کوشیده است موقعیت بی مانند حضرت را در نزد پرودگار و نیز مردم، به خوبی ترسیم کند. جریان مناظره امام علیه السلام با بزرگان سایر ادیان و برتری علمی امام علیه السلام بر آنان و نیز مسئله ثواب زیارت امام علیه السلام از مطالب جالب این مقاله است.

کلید واژه ها:

امام رضا علیه السلام، امام جواد علیه السلام، مدینه، مكّه، رأس الجالوت، عمران صائبی، جاثليق، مناظره، زيارت، سلسلة الذهب

ولادت امام رئوف علیه السلام

در تاریخ ولادت حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام اختلاف است و مشهورتر آن است که تولّد آن حضرت در یازدهم ذی القعده (1)سال صد و چهل و هشت (2)در مدینه منوّره بوده است و بعضی گفته اند یازدهم ذی الحجّه سال صد و پنجاه و سه (3)یعنی پنج سال بعد از شهادت حضرت صادق علیه السلام بوده است، موافق روایت اوّل که مشهورتر است ولادت آن حضرت کمی بعد از شهادت حضرت امام صادق علیه السلام بوده است. از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام روایت شده که می فرمود: شنیدم از پدرم جعفر بن محمّد علیه السلام که مکرّر به من می فرمود: که عالم آل محمّد علیه السلام در صلب تو است و ای کاش که من او را درک می کردم. پس به درستی او همنام امیرالمؤمنین علی علیه السلام است. (4)علّامه مجلسی رحمة الله علیه در جلاء العیون در احوال حضرت امام رضا علیه السلام بیان داشته که اسم شریف آن حضرت، علی و کنیت آن حضرت ابوالحسن و مشهورترین القاب آن حضرت، رضا است. و صابر و فاضل و رضیّ و وفیّ و قرّة اعين المؤمنين و غيظ الملحدین نیز می گفتند. (5)ابن بابویه به سند حسن از بزنطی روایت کرده است که به خدمت امام محمّد تقی علیه السلام عرض کردم که گروهی از مخالفان شما گمان می کنند که والد بزرگوار شما را مأمون ملقّب به «رضا» گردانید در وقتی که آن حضرت را برای ولایت عهد خود اختیار کرد. حضرت فرمود: به خدا سوگند که دروغ می گویند، بلکه حقّ تعالی او را به رضا مسمّی گردانید برای آن که پسندیده خدا بود در آسمان و رسول خدا و ائمّه هدی علیهم السلام در زمین از او خشنود بودند و او را برای امامت پسندیدند. گفتم: آیا همه پدران گذشته تو پسندیده خدا و رسول و ائمّه علیهم السلام نبودند؟ گفت: بلی. گفتم: پس به چه سبب او را در میان ایشان به این لقب گرامی مخصوص گردانیدند؟ گفت: برای آن که مخالفان و دشمنان او را پسندیدند و از او راضی بودند چنان چه موافقان و دوستان از او خشنود بودند و اتّفاق دوست و دشمن بر خشنودی از او مخصوص آن حضرت بود پس به این سبب او را به این اسم مخصوص گردانیدند. (6)و هم چنین به سند معتبر از سلیمان بن حفص روایت کرده است که حضرت امام موسی کاظم علیه السلام پیوسته فرزند پسندیده خود را رضا می نامید و می فرمود که بخوانید فرزند مرا رضا و گفتم به فرزند خود رضا و چون به آن حضرت خطاب می کرد آن حضرت را ابو الحسن می نامید. (7)


1) روضة الواعظين، ص 381؛ بحار الأنوار، ج 49، ح 10 به نقل از آن؛ تاریخ الغفاری (الغضائری) به نقل بحارالأنوار، ج 49، ص 10؛ المصباح کفعمی، ص 523؛ الدروس، ص 154.

2) الکافی، ج 1، ص 486؛ التهذيب، ج 6، ص 83؛ الارشاد مفيد و بحار الأنوار، ج 49، ص 10 به نقل از الارشاد.

3) كشف الغمه، 3، ص 53.

4) اعلام الوری، ص 315.

5) عيون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 279؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 396؛ کشف الغمه، ج 3، ص 53.

6) عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 22؛ بحار الأنوار، ج 48، ص 12.

7) عيون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 23؛ بحار الأنوار، ج 49، ص 4.

مقام مادر حضرت امام رضا علیه السلام

پدر آن حضرت موسی بن جعفر علیه السلام بود و مادر آن حضرت امّ ولدی بود که او را تکتم (1)و نجمه (2)و اروی (3)و سكن (4)و سمانه (5)و امّ البنین (6)می نامیدند. (7)و بعضی خیزران (8)و صقر (9)و شقراء (10)نیز گفته اند.

روایت شده: حمیده در عالم خواب، رسول خدا صلی الله علیه و آله را دید، آن حضرت به حمیده فرمود:

ای حمیده! نجمه را به پسرت موسی بن جعفر علیه السلام ببخش، همانا به زودی پسرت، از او دارای پسری خواهد شد که بهترین مردم روی زمین است.

حمیده، پس از این خواب، نجمه را به پسرش بخشید (و از آن هنگام، نجمه، همسر امام کاظم علیه السلام گردید) هنگامی که حضرت رضا علیه السلام از او متولّد شد، امام کاظم علیه السلام نجمه را «طاهره» (بانوی پاک) نامید. نقش خاتم آن حضرت مَا شَاءَ اللَّهُ لَا قُوَّهَ إِلَا بِاللَّهِ (11)و به روایتی دیگر: «حسبی الله» (12)بوده است.

علی بن میثم از پدرش نقل می کند که مادر امام رضا علیه السلام «نجمه» گفت: وقتی که به فرزندم رضا علیه السلام حامله شدم، سنگینی حمل را احساس نمی کردم و در خواب از درون شکمم ذکر، تسبیح، تهلیل و تحمید می شنیدم. در آن هنگام وحشت می کردم و وقتی بیدار می شدم چیزی نمی شنیدم، وقتی که وضع حمل نمودم، دستش را روی زمین قرار داد و سرش را بالا گرفت. و لبانش را حرکت داد و سخن می گفت: (13)

عالم آل محمّد علیهم السلام

ابو الصّلت هروی خادم آن حضرت می گوید: ندیدم عالمتری از علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام و ندید او را عالمی مگر آن که شهادت داد به مثل آن چه من شهادت داده ام. مأمون در مجلس های فراوان، جماعتی از علمای ادیان و فقها و متکلّمین را گرد آورد تا با آن حضرت مناظره و تکلّم کنند و آن حضرت بر تمام ایشان غلبه کرد و همگی بر فضیلت او و قصور خودشان اقرار کردند و شنیدم از آن حضرت که می فرمود: من در روضه منوّره می نشستم و علما در مدینه بسیار بودند آنان هرگاه از مسأله ای عاجز می شدند به من رجوع می دادند و مسائل مشکله خود را برای من می فرستادند و من پاسخ می دادم.


1) اثبات الهداة، ج 3، ص 233؛ اعلام الوری، ص 302؛ عیون الاخبار، ج 1، ص 14.

2) إثبات الهداة، ج 3، ص 233؛ عیون الاخبار، ج 1، ص 14؛ مناقب آل ابی طالب علیه السلام، ج 4، ص 396.

3) عيون الاخبار، ج 1، ص 14؛ إثبات الهداة، ج 3، ص 233؛ الفصول المهمة، ص 244؛ مناقب، ج 4، ص 397.

4) مناقب، ج 4، ص 396؛ روضة الواعظين، ج 1، ص 235؛ اعلام الوری ص 302

5) إثبات الهداة، ج 3، ص 233؛ عيون الاخبار، ج 1، ص 14.

6) الارشاد مفید، ج 2، ص 247؛ اصول الکافی، ج 1، ص 486؛ عیون الاخبار، ج 1، ص 14؛ روضة الواعظين، ج 1، ص 235؛ مناقب آل ابی طالب علیه السلام، ج 4، ص 397.

7) عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 24 و 26.

8) کشف الغمه، ج 3، ص 49؛ تذکرة الخواص، ص 315؛ روضة الواعظین، ج 1، ص 235؛ مناقب، ج 4، ص394.

9) بحار الأنوار، ج 49، ص 10؛ مناقب آل ابی طالب علیه السلام، ج 4، ص 397؛ العوالم، ج22، ص 24.

10) نور الابصار، ص 168؛ الفصول المهمة، ص 244 روضة الواعظين، ج 1، ص 235.

11) الکافی، ج 6، ص473- 474؛ بحار الأنوار، ج 49، ص 2؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 410.

12) بحار الأنوار، ج 49، ص 9 و ج 48، ص 11؛ الکافی، ج 6، ص 473؛ الفصول المهمة، ص 430؛ نور الابصار، ص 152.

13) بحار ج 49، ص9، حدیث 14.

ابو الصّلت گفت: و حدیث کرد مرا محمّد بن اسحاق بن موسی بن جعفر علیه السلام از پدرش که می گفت: پدرم موسی بن جعفر علیه السلام با پسران خود می فرمود که ای اولاد من! برادر شما علی بن موسی علیه السلام عالم آل محمّد.است از او سؤال کنید معالم دین خود را، و حفظ کنید فرمایشات او، را همانا من شنیدم از پدرم جعفر بن محمّد علیه السلام که مکرّر به من می گفت که عالم آل محمّد علیهم السلام در صلب تو است و ای کاش من او را درک می کردم، همانا او هم نام امیرالمؤمنین علی علیه السلام است. (1)

نگاهی بر عبادات و روش های اخلاقی و اجتماعی حضرت امام رضا علیه السلام

حضرت امام رضا علیه السلام در تابستان، روی حصیر و در زمستان روی پلاس کم ارزش می نشست، در خانه لباس های زبر و خشن می پوشید و وقتی که بیرون می آمد لباس زیبا و زیبنده می پوشید. (2)آن حضرت نماز صبح را در اوّل وقتش می خواند، سپس به سجده می رفت و سر از سجده برنمی داشت تا خورشید طلوع کند، سپس بر می خاست و برای دیدار مردم، در خانه می نشست، یا سوار بر مرکب شده و از خانه بیرون می رفت. در خانه او هیچ کس در هر مقامی، نمی توانست صدای خود را بلند کند.

از ابراهیم بن عبّاس روایت است که گفت: هرگز ندیدم که حضرت ابو الحسن الرّضا علیه السلام کسی را به کلام خویش جفا کند و ندیدم که هرگز کلام کسی را قطع کند تا فارغ شود از کلام خود و رد نکرد حاجت احدی را که مقدور او بود بر آورد. و هیچ گاهی در حضور کسی که با او نشسته بود پا دراز نفرمود و در مجلس مقابل جلیس خود تکیه نمی فرمود و هیچ وقتی ندیدم او را که به یکی از موالی و غلامان خود بد گوید و هیچ گاهی ندیدم که در خنده خود قهقهه کند، بلکه خنده او تبسّم بود. و چون خلوت می فرمود و خوان طعام نزد او مین هادند ممالیک خود را تمام سر سفره می طلبیدّ حتّی دربان و میرآخور او و با آن ها طعام میل می فرمود و عادت آن جناب آن بود که شب ها کم می خوابید و بیش تر شب ها را از اوّل شب تا به صبح بیدار بود و روزه بسیار می گرفت و روزه سه روز از هر ماه که پنجشنبه اوّل ماه و پنجشنبه آخر ماه و چهار شنبه میان ماه باشد از او فوت نشد و می فرمود روزه این سه روز مقابل روزه دهر است، و آن حضرت بسیار احسان می کرد و صدقه می داد در پنهانی و بیش تر صدقات امام در شب های تار بود. پس اگر کسی گمان کند که مثل آن حضرت را در فضل دیده است، پس تصدیق نکنید او را. (3)


1) اعلام الوری، ص 315؛ بحارالأنوار، ج 49، ص100.

2) عيون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص178؛ بحار الأنوار، ج 49، ص 89؛ اعلام الوری ص 351؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 360.

3) عيون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 184؛ بحارالأنوار، ج 49، ص 90.

امام رضا علیه السلام و قرآن کریم

آن بزرگوار، کم سخن می گفت و گفتار و پاسخ و مثال هایی که در ضمن گفتارش می آورد، نشأت گرفته از قرآن مجید بود. آن حضرت در هر سه روز، یک بار تمام قرآن را تلاوت می کرد و می فرمود: اگر خواسته باشم که در کمتر از سه روز، قرآن را ختم کنم، می توانم؛

وَ لَکِنْ مَا مَرَرْتُ بِآیَهٍ قَطُّ إِلاَّ فَکَّرْتُ فِیهَا وَ فِی أَیِّ شَیْءٍ أُنْزِلَتْ وَ فِی أَیِّ وَقْتٍ ولی هرگز به هیچ آیهای مرور نکردم، مگر این که در معنی آن اندیشیدم و درباره این که آن آیه در چه موضوع، و در چه وقت نازل شده فکر کردم، از این رو در هر سه روز، همه قرآن را تلاوت می کنم.

کمک به نیازمندان

حمیری از پدرش، و او از معمر بن خلّاد روایت می کند: هنگامی که حضرت رضا علیه السلام می خواست غذا بخورد، دستور می فرمود سینی بزرگی را می آوردند و نزدیک سفره اش می نهادند، آن حضرت دست می برد، از هر کدام از بهترین غذایی که در سفره بود، مقداری برمی داشت و در آن سینی بزرگ می گذاشت، سپس دستور می داد، آن غذا را برای مستمندان ببرند، در این هنگام این آیه را تلاوت می فرمود:

فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ * وَ ما أَدْراكَ مَا الْعَقَبَةُ* فَكَّ رَقَبَةٍ* أَوْ إِطْعَامٌ فِي يَوْمِ ذِي مَسْغَبَةٍ* يَتِيماً ذا مَقْرَبَةٍ أَو مِسكِيناً ذا مَتْرَبَة ولی او (انسان ناسپاس) از آن گردنه مهم بالا نرفت * و تو نمی دانی آن گردنه چیست؟ * آزاد کردن برده است * یا اطعام کردن در روز گرسنگی * یتیمی از خویشاوندان را * یا مستمندی به خاک افتاده را. (1)

سپس می افزود:

خداوند متعال می دانست که همه قادر بر آزاد کردن بردگان نیستند، راه دیگری را نیز به سوی بهشتش قرار داد.


1) سوره بلد آیه 11 تا 16.

اشعار ابونواس در مدح امام رضا علیه السلام

و لقد اجاد أبو نواس في قوله و هو عند هارون الرّشيد كما في المناقب او عند المأمون كما في سائر الكتب:

قيل لى أنت أوحد النّاس طرّا *** في علوم الورى و شعر البدية

لک من جوهر الكلام نظام *** يثمر الدّرّ في يدى مجتنية

فعلی م ترکت مدح ابن موسى *** و الخصال الّتي تجمّعن فيه

قلت: لا استطيع مدح امام *** كان جبريل خادما لأبيه (1)

ترجمه اشعار فوق

کسی گفتا به من ای آن که هستی *** یگانه عصر در شعر و سخنور

ترا باشد چنان قدرت به گفتار *** که ریزی از سخن در دست گوهر

چرا لب بسته ای از مدح مولا *** علی موسی الرضا علیه السلام پور پیمبر

بگفتم: کی توانم مدح آن کس *** که بابش را بدی جبریل

چاکر بیان و شعر کوته شد ز وصفش *** که هست اوصاف او از مدح برتر

عرضه اعمال شیعیان بر امامان علیهم السلام

ابن شهر آشوب به سند خود، از موسی بن سیّار نقل می کند که گفت: من همراه حضرت رضا علیه السلام (در سفر او، از مدینه به طوس) بودم، وقتی که نزدیک طوس رسیدیم و دیوارهای طوس نزدیک گردید، ناگاه صدای گریه و شیون شنیدیم، دنبال صدا را گرفتیم، دیدیم جمعی، در کنار جنازه ای هستند (و بستگان فوت شده، گریه می کنند) در این هنگام دیدم مولایم حضرت رضا علیه السلام پا از رکاب خالی کرد و به طرف جنازه حرکترنمود، آن را با حاضران بلند کرد و سپس آن چنان خود را به تابوت چسبانید، چنان که نوزاد گوسفند، خود را به مادر می چسباند، پس از تشییع، نزد من آمد و فرمود: ای پسر سیّار!

مَنْ شَیَّعَ جَنَازَهَ وَلِیٍّ مِنْ أَوْلِیَائِنَا خَرَجَ مِنْ ذُنُوبِهِ کَیَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ لاَ ذَنْبَ عَلَیْهِ کسی که جنازه یکی از دوستان ما را تشییع کند از گناهانش بیرون می آید و آن چنان می شود که از مادر تازه متولّد شده و گناهی ندارد.


1) المناقب، ج 4، ص 342 و نیز نک: تذکرة الخواص، ص 358؛ سير أعلام النبلاء، ج 9، ص 389؛ اخبار الدول، ج 1، ص 343 (با اختلاف اندک در لفظ)؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام ج 2، ص 143؛ روضة الواعظین، ص236؛ بشارة المصطفی، ص 80؛ كشف الغمة، ج 2، ص 327.

وقتی که آن جنازه را کنار قبر بر زمین نهادند، آقایم حضرت رضا علیه السلام را دیدم، به پیش آمد، مردم را کنار زد تا نزدیک جنازه رسید، دست بر سینه آن شخص فوت شده نهاد و فرمود:

يا فلان بن فلان، ابشر بالجنّة، فلا خوف عليك بعد هذه السّاعة.

ای فلانی پسر فلانی، مژده باد تو را به بهشت، از این ساعت به بعد خوفی بر تو نیست. به حضرت عرض کردم: قربانت گردم. آیا این شخص را می شناسی؟ سوگند به خدا به این شهر و سرزمین قبلا نیامده ای، و این نخستین بار است که بر آن قدم می گذاری. امام رضا علیه السلام در پاسخ فرمود: ای پسر سیّار!

أَما عَلِمْتَ أَنّا مَعاشِرَ الأَئِمَّةِ تُعْرَضُ عَلَيْنا أَعْمالُ شيعتِنا صَباحاً و مَساءاً ، فَما كانَ مِنَ التَّقْصيرِ فى أَعْمالِهِمْ سَأَلْنَا اللهَ تَعالى، الصَّفْحَ لِصاحِبِهِ وَ ما كانَ مِنَ الْعُلُوِّ سَأَلْنا الشُّكْرَ لِصاحِبِهِ. آیا نمی دانی که اعمال شیعیان ما گروه امامان، در شب و روز بر ما عرضه می شود، اگر تقصیری در اعمال آن ها باشد، از درگاه خداوند می خواهیم از تقصیر آن ها بگذرد و اگر اعمالشان شایسته بود، از خداوند می خواهیم تا جزای نیک به آن ها عنایت فرمای. (1)

انتظار امام از شیعیان

محدّث قمی از عبدالعظیم حسنی علیه السلام روایت می کند که امام رضا علیه السلام فرمود:

ای عبدالعظیم، سلام مرا به دوستانم برسان و به آنان بگو وسوسه های شیطانی را به خود راه ندهند و در زندگی راستگو و امانت دار باشند. راجع به چیزهایی که برایشان فایده ای ندارد سکوت کنند و جدال نکنند. با یکدیگر رفت و آمد نمایند؛ زیرا این عمل موجب تقرّب به من می شود. حیثیت و آبروی خود را از بین نبرند که هر کس آبروی کسی را بریزد و از این راه یکی از دوستان مرا به غضب آورد، دعا می کنم که خدا او را در دنیا و آخرت به عذاب دچار سازد و در آخرت از زیان کاران به شمار آید.


1) مناقب آل أبی طالب علیه السلام، ج 4، ص 341.

امام علیه السلام و تصرّف در آهو

عبدالله بن سوقه می گوید: امام رضا علیه السلام از کنار ما گذشت و با ما درباره امامت خویش، بحث کرد.

من و تميم بن یعقوب سرّاج به امامت او قایل نبودیم! و مذهب زیدی داشتیم. وقتی که با آن حضرت به صحرا رفتیم، چند آهو دیدیم و امام علیه السلام به یکی از بچه آهوها اشاره کرد و بچه آهو آمد و نزد حضرت ایستاد. ایشان دست مبارکش را به سر بچه آهو کشید و آن را به غلامش داد. بچه آهو، مضطرب و ناراحت بود و می خواست به چراگاه برگردد. حضرت با او طوری سخن گفت که ما نفهمیدیم و آهو ساکت شد. آن گاه فرمود: ای عبد الله! آیا باز هم ایمان نمی آوری؟ گفتم: چرا ای آقای من! تو حجّت خدا بر خلقش می باشی و توبه می کنم. سپس حضرت به بچه آهو فرمود: به چراگاهت برو، بچه آهو در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود آمد و بدن خودش را به پاهای امام علیه السلام می کشید و صدا می کرد. حضرت فرمود: می دانی چه می گوید؟ گفتیم: خدا و پیامبرش و فرزند پیامبرش داناترند. فرمود: این آهو می گوید: اول که مرا خواندی، خوشحال شدم و خیال کردم از گوشت من خواهی خورد و دعوتت را پذیرفتم، ولی اکنون که مرا امر به رفتن نمودی، مرا غمگین کردی. (1)

فرزند یا فرزندان امام رضا علیه السلام

شیخ مفید می گوید: حضرت امام رضا علیه السلام از دنیا رحلت فرمود فرزندی نداشت که ما مطّلع باشیم بر آن جز پسرش امام بعدش ابو جعفر محمّد بن علی علیه السلام و سنّ شریفش در روز وفات پدر بزرگوارش به هفت سال و چند ماه رسیده بود. (2)

و ابن شهر آشوب تصریح کرده که فرزند آن حضرت، محمّد امام است و بس. و لکن علّامه مجلسی در بحار از قرب الأسناد نقل کرده که بزنطی خدمت حضرت رضا علیه السلام عرض می کند که چند سال است از شما می پرسم از خلیفه بعد از شما می فرمایید پسرم و شما را فرزند نبود و خدا دو پسر به شما موهبت فرموده پس کدام یک از این دو پسر تو است؟ (3)

و ابن شهر آشوب در مناقب فرموده که اصل در مسجد زرد که در شهر مرو است آن است که حضرت امام رضا علیه السلام در آن نماز گزارده، پس بنا شده مسجدی، پس از آن دفن شده در آن پسر حضرت امام رضا علیه السلام و کرامت هایی در آن نقل شده. (4)


1) بحارالانوار، ج 49، ص 52، حدیث 60.

2) بحار الأنوار، ج 49، ص 309 به نقل از الارشاد؛ الارشاد، ج 2، ص 271.

3) بحار الأنوار، ج 71، ص 388 به نقل از عیون الاخبار، ج 2، ص 71.

4) مناقب، ج 4، ص 362.

و نیز علّامه مجلسی در بحار در باب حسن خلق روایتی از عیون اخبار الرّضا علیه السلام نقل می کند ظاهرش آن است که امام رضا علیه السلام را دختری بود فاطمه نام که از پدر بزرگوارش حدیث روایت کرده و آن حدیث این است:

عن فاطمة بنت الرّضا علیه السلام، عن أبيها عن أبيه عن جعفر بن محمّد عن أبيه و عمّه زيد عن أبيهما، علىّ بن الحسين عن أبيه و عمّه، عن علىّ بن ابي طالب علیه السلام عن النبيّ صلی الله علیه و آله قال: من كفّ غضبه كفّ الله عنه عذابه و من حسّن خلقه بلّغه الله درجة الصّائم القائم. (1)

فاطمه بنت رضا علیه السلام از پدران خود، از حضرت رسول صلی الله علیه و آله روایت کرده که فرمود: هر که باز دارد غضب خود را، باز دارد خداوند تعالی از او عذاب خود را و کسی که نیکو کند خلق خود را برساند خداوند تعالی او را به درجه کسی که روزه دار و قائم به عبادت باشد.

مناظره امام علیه السلام با بزرگ مسیحیان

جائلیق گفت: یا امیرالمؤمنین! چگونه من محاجّه کنم با شخصی که دلیل می آورد بر من به کتابی که من منکر آن کتاب هستم و به پیغمبری که من ایمان به آن پیغمبر نیاورده ام؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: ای نصرانی! اگر حجّت و دلیل آورم بر تو به انجیل تو آیا اقرار و اعتراف به آن می کنی؟

جائلیق عرض کرد: آیا قدرت دارم بر ردّ آن چه در انجیل ثبت شده است؟ بلی سوگند به خدا که اقرار می کنم به آن بر رغم آنف خودم. حضرت فرمود به جاثلیق که سؤال کن از آن چه خواهی و فهم کن جواب آن را. جاثلیق گفت: چه می گویی در نبوّت و پیغمبری عیسی علیه السلام و کتاب او، آیا چیزی از این دو را انکار می کنی؟

حضرت رضا فرمود که من اقرار می کنم به نبوّت عیسی و کتاب او و آن چه را که بشارت داد به آن امّت خود را و حواریون به آن اقرار کردند و قبول ندارم پیغمبری و نبوّت هر عیسی را که اقرار نکرد بر پیغمبری و نبوّت محمّد صلی الله علیه و آله و به کتاب او و بشارت و مژده نداد به آن امّت خود را. جاثلیق گفت: آیا چنین نیست که قطع احکام به دو شاهد عادل می شود؟ حضرت فرمود بلی چنین است. عرض کرد: پس دو شاهد اقامه کن از غیر اهل ملّت خود به نبوّت محمّد صلی الله علیه و آله از کسانی که در ملّت نصرانیّت مقبول الشّهادة باشند و سؤال کن


1) بحار الأنوار، ج 71، ص 388؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 71.

از مثل این را از غیر اهل ملّت ما، حضرت فرمود: ای نصرانی! الآن از راه انصاف آمدی، آیا قبول نمی کنی از من عدل مقدّم نزد مسیح عیسی بن مریم را؟

جاثلیق گفت: کیست این عدل؟ نام ببر او را برای من. فرمود: چه می گویی در حقّ یوحنّای دیلمی؟ عرض کرد: به به، ذکر کردی کسی را که دوست ترین مردم است نزد مسیح. فرمود که قسم می دهم تو را آیا در انجیل هست که یوحنّا گفت: مرا مسیح خبر داده است به دین محمد صلی الله علیه و آله و مرا مژده داده است به این که محمّد صلی الله علیه و آله بعد از او است، و من به این خبر حواریّین را مژده دادم و آن ها ایمان آوردند به محمّد صلی الله علیه و آله و قبول کردند او را؟

جاثلیق گفت که یوحنّا این مطلب را از مسیح نقل کرده است و مژده داده است به نبوّت مردی و به اهل بیت او و وصیّ او و لكن مشخص نکرده است که این در چه زمان است نام آن ها را نگفته است تا من آن ها را بشناسم. حضرت فرمود: اگر ما بیاوریم کسی را که قرائت کند انجیل را و بر تو تلاوت کند ذکر محمّد و اهل بیت و امّت او را آیا به او ایمان می آوری؟ عرض کرد: بلی این حرفی است محکم، حضرت رو کرد به نسطاس رومی و فرمود: چگونه است حفظ تو سفر سیّم انجیل را؟ عرض کرد: چه خوب حفظ دارم آن را. پس حضرت رو کرد به رأس الجالوت و فرمود: آیا انجیل نمی خوانی؟ عرض کرد: بلی به جان خودم سوگند که می خوانم آن را، فرمود: پس گوش بگیر از من سفر سیّم آن را، پس اگر در آن ذکر محمّد صلی الله علیه و آله و اهل بیت او علیهم السلام او و امّت او است پس شهادت دهید برای من و اگر ذکر نشده است پس گواهی ندهید برای.

پس حضرت سفر سیّم را قرائت فرمود تا رسید به جایی که ذکر پیغمبر شده بود، آن جا حضرت توقّف نمود و فرمود: ای نصرانی! به حقّ مسیح و مادر او از تو می پرسم آیا دانستی که من دانا هستم به انجیل؟ عرض کرد: بلی، پس از آن تلاوت فرمود بر او ذکر محمّد صلی الله علیه و آله و اهل بيت او علیهم السلام و امّت او را، پس از آن فرمود: ای نصرانی چه می گویی؟ این قول عیسی بن مریم است، پس اگر تکذیب کنی آن چه را که انجیل به آن نطق کرده است پس تکذیب کرده ای موسی و عیسی را و هر زمانی که انکار کنی این ذکر را واجب می شود قتل تو زیرا که کافر شدی به پروردگارت و به پیغمبر و به کتابت. جائلیق گفت: من انکار نمی کنم آن چه را که ظاهر شود بر من که در انجیل است و به آن اقرار می کنم.

حضرت فرمود گواه باشید بر اقرار او. پس فرمود: ای جاثلیق! سؤال کن از هر چه خواهی. جائلیق گفت: خبر بده به من که حواریّون عیسی بن مریم چند نفر بودند و هم چنین خبر بده از عدد علمای انجیل. حضرت فرمود: على الخبیر سقطت، (یعنی به دانای حقیقت کار رسیدی)، امّا حواریّون دوازده نفر بودند و افضل و اعلم ایشان الوقا (1)بود و امّا علمای نصاری سه نفر بودند: یوحنّا اکبر که ساکن بود به اجّ، و یوحنّا به قرقیسیا و یوحنّا دیلمی به زجار و نزد او بود ذکر پیغمبر و اهل بیت علیهم السلام او و امّت او، و او کسی بود که بشارت داد امّت عیسی و بنی اسرائیل را به آن حضرت، پس فرمود: ای نصرانی! سوگند به خدا که من مؤمن و تصدیق کننده ام به آن عیسی که ایمان آورده به محمّد صلی الله علیه و آله و ناپسندی نیافتم بر عیسای شما مگر ضعف او و قلّت نماز و روزه او.

جائلیق گفت: به خدا قسم فاسد کردی علم خودت را، و ضعیف نمودی امر خود را و من گمان نمی کردم تو را مگر اهل علم اسلام. حضرت فرمود: چگونه شده؟ جاثلیق گفت: از این قول تو که عیسی ضعیف و کم روزه و کم نماز بود و حال آن که عیسی هرگز افطار نکرد روزی را و هرگز شبی را نخوابید و همیشه روزها روزه و شب ها به عبادت قائم بود.

حضرت رضا علیه السلام فرمود: برای کی نماز و روزه به جا می آورد؟ جاثلیق از جواب آن حضرت لال و کلامش منقطع شد. (2)حضرت فرمود: ای نصرانی! من از تو مسأله می پرسم. عرض کرد: بپرس، اگر دانم جواب می گویم: حضرت فرمود: از چه انکار می کنی که عیسی مرده زنده می کرد به اذن خدا. جاثلیق گفت: انکار من از جهت آن است که کسی که مرده زنده می کند و کور مادر زاد و پیس را خوب می کند او خدا است و مستحقّ پرستش است. حضرت فرمود: الیسع پیغمبر، کرده مثل آنچه را که عیسی کرده و روی آب راه رفت و مرده زنده کرد و کور مادرزاد و پیس را خوب، کرد امّت او، او را خدا نگرفتند و احدی او را نپرستید، و از حزقیل پیغمبر نیز صادر شده آن چه از عیسی صادر شده، زنده کرد سی و پنج هزار نفر را بعد از مردن ایشان به شصت سال.


1) در بعضی نسخه های الاحتجاج طبرسی (لوقا).

2) چون مسیحیان حضرت عیسی علیه السلام را خدا می دانستند در پاسخ امام باز ماندن، اگر حضرت عیسی علیه السلام خداست برای کی نماز و روزه به جا می آورد؟

شهادت رأس الجالوت بر حق بودن امام علیه السلام

پس رو کرد به رأس الجالوت و فرمود: ای رأس الجالوت! آیا می یابی در تورات که این سی و پنج هزار نفر از جوانان بنی اسرائیل بودند و بخت نّصر این ها را از میان اسیران بنی اسرائیل جدا کرد هنگامی که در بیت المقدّس جنگ کرد و برد آن ها را به بابل پس فرستاد حقّ تعالی حزقیل را به سوی ایشان، پس زنده کرد ایشان را و این در تورات است و انکار نمی کند آن را مگر کافر از شما رأس الجالوت گفت: ما این را شنیده ایم و دانسته ایم.

فرمود: راست گفتی. پس حضرت فرمود: ای یهودی! بگیر بر من این سفر از تورات را تا من بخوانم، پس آن جناب چند آیه از تورات خواند و آن یهودی اقبال کرده بود به آن حضرت و میل کرده بود به قرائت آن حضرت و تعجّب می کرد که چگونه آن جناب این ها را تلاوت می فرماید، پس حضرت رو کرد به آن نصرانی (یعنی جاثلیق) و فرمود: ای نصرانی! آیا این سی و پنج هزار نفر پیش از زمان عیسی بودند یا عیسی پیش از زمان آن ها بود؟

عرض کرد: بلکه آن ها پیش از زمان عیسی بودند. حضرت فرمود: طایفه قریش تعدادی رفتند خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و از آن حضرت درخواست کردند که مردگان ایشان را زنده کند، آن حضرت رو کرد به علیّ بن ابی طالب علیه السلام و فرمود به او که برو در قبرستان و به اعلی صوت نام های طایفه و گروهی که این ها می خواهند بر زبان جاری کن که ای فلان و ای فلان و ای فلان، محمّد رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید به شما برخیزید به اذن خداوند عزّوجل. امیرالمؤمنین علیه السلام چنان کرد که آن حضرت فرموده بود پس برخاستند مردگان در حالی که خاک از سر خود می افشاندند، پس طایفه قریش رو کردند به آن ها و از ایشان می پرسیدند امور ایشان را پس خبر دادند ایشان را که محمد صلی الله علیه و آله مبعوث به نبوّت شده، گفتند که ما دوست می داشتیم که ما درک می کردیم آن حضرت را و ایمان به او می آوردیم.

پس حضرت رضا فرمود: پیغمبر ما خوب کرد کور مادر زاد و پیس و دیوانگان را، و حیوانات و مرغان و جنّ و شیاطین با او تکلّم کردند و ما او را خدا نگرفتیم و ما انکار نمی کنیم فضیلت احدی از این پیغمبران را امّا نه آن که خدایش بدانیم و شما که عیسی را خدا می دانید چرا الیسع و حزقیل را خدا نمی دانید و حال آن که این دو نفر هم مثل عیسی بودند در مرده زنده کردن و غیر آن؟ و به درستی که گروهی از بنی اسرائیل از شهرهای

خود فرار کردند به جهت خوف از طاعون و ترس از مردن پس حق تعالی همه آن ها را در یک ساعت هلاک کرد، اهل قریه که این ها در آن جا مردند دیواری گرداگرد آن ها ساختند و پیوسته چنین بود تا این که استخوان های آن ها ریزه ریزه شد و پوسید، پس ایشان پیغمبری از پیغمبران بنی اسرائیل و تعجب کرد از آن ها و از بسیاری آن استخوان های پوسیده پس از جانب پروردگار وحی رسید به آن پیغمبر که میل داری زنده کنم این ها را برای تو تا به آن ها نظر کنی؟ عرض کرد: بلی پروردگارا، وحی رسید که آن ها را بخوان و فریاد کن، آن پیغمبر گفت: ای استخوان های پوسیده! برخیزید به اذن خدا، پس یک مرتبه زنده شدند در حالتی که خاک ها را از سر خود می افشاندند. و به درستی که ابراهیم خلیل الرّحمن گرفت چهار مرغ و آن ها را ریزه ریزه کرد و هر جزیی را بر سر کوهی نهاد، پس از آن ندا کرد به آن مرغان یک مرتبه همه به سوی او آمدند. و موسی بن عمران علیه السلام با هفتاد نفر از اصحاب خود که آن ها را برگزیده بود از میان قوم رفتند به سوی کوه پس گفتند به موسی ایشان که خدا را دیده ای بنما به ما او را هم چنان که تو دیده ای او را، موسی علیه السلام فرمود که من ندیده ام او را، گفتند که ما هرگز به تو ایمان نیاوریم تا این که آشکارا خدا را به ما بنمایی، صائقه آن ها را فرو گرفت و همگی سوختند. موسی تنها ماند، عرض کرد: پروردگارا! من هفتاد نفر از بنی اسرائیل را برگزیدم و با آن ها آمدم الحال تنها مراجعت کنم چگونه قوم من مرا تصدیق خواهند کرد اگر این خبر را به آن ها دهم.

فَلَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِيَّايَ أَتُهْلِكُنا بما فَعَلَ السُّفَهَاءُ مِنَّا (1) پس حق تعالی همه ایشان را زنده نمود بعد از مردن ایشان.

ای جاثلیق! تمام این ها را که از برای تو ذکر کردم قدرت نداری بر ردّ هیچ یک از آن ها زیرا که این ها در تورات و انجیل و زبور و قرآن مذکور است پس اگر هر کس زنده کند مرده ای را و خوب کند کور مادرزاد را و پیس و دیوانگان را سزاوار پرستش است؟ نه خدا، پس تمام این ها را خدایان خود بگیر چه می گویی؟ جاثلیق عرض کرد که: قول قول تو است، (یعنی حقّ می گویی) و لا اله الّا الله.


1) در سوره اعراف آیه 155؛ قال ربّ لو شئت (الخ)

احتجاج امام علیه السلام با رأس الجالوت رئیس یهودیان

پس از آن، حضرت رو نمود به رأس الجالوت و فرمود: ای یهودی! روی به من کن به حقّ معجزه ای که بر موسی بن عمران علیه السلام نازل شد، آیا یافته ای در تورات خبر محمّد صلی الله علیه و آله و امّت او را که نوشته شد هرگاه آمد امّت اخیره اتباع راکب بعیر که تسبیح می کنند پروردگار را از روی جدّ به تسبیح جدید در عبادت خانه های تازه (یعنی تسبیح ایشان غیر از آن تسبیحی است که امّت سابق تسبیح می نمودند) پس باید پناه جویند بنی اسرائیل به سوی ایشان و به سوی ملک ایشان تا مطمئن شود دل های ایشان پس به درستی که در دست ایشان است شمشیرهایی که به آن شمشیرها از امّت های گمراه در اطراف زمین انتقام کشندّ ای یهودی! آیا این در تورات نوشته است؟ رأس الجالوت:گفت بلی ما چنین یافته ایم پس از آن به جاثلیق فرمود: ای نصرانی! چگونه است علم تو به کتاب شعیا؟ گفت: می دانم آن را حرف به حرف. فرمود به جاثليق و رأس الجالوت، آیا می دانید این از کلام او است، «ای قوم، من دیدم صورت راكب حمار را در حالتی که لباس نور پوشیده بود و دیدم راکب بعیر را که روشنایی او مثل روشنایی ماه بود». گفتند: راست است، شیعا چنین گفته است.

حضرت رضا علیه السلام فرمود: ای نصرانی! آیا می دانی در انجیل قول عیسی علیه السلام را که من به سوی پروردگار شما و پروردگار خود خواهم رفت و بارقلیطا (یعنی محمّد صلی الله علیه و آله) می آید و او است کسی که گواهی دهد بر من به حقّ چنان چه من از برای او گواهی دادم و او است کسی که تفسیر کند از برای شما هر چیزی را و او است کسی که ظاهر کند فضیحت ها و رسوایی های امّت ها را، و او است کسی که می شکند ستون کفر را. پس جاثلیق گفت: ذکر نکردی چیزی را در انجیل مگر آن که ما اقرار داریم به آن. آن جناب فرمود این در انجیل هست؟ عرض کرد: بلی. حضرت فرمود: ای جاثلیق! آیا خبر نمی دهی مرا از انجیل اوّل هنگامی که مفقود و گم گردید، آن را نزد کی یافتید و کی گذاشت برای شما این انجیل را؟ جاثلیق گفت که: ما مفقود نکردیم انجیل را مگر یک روز پس یافتیم آن را تر و تازه، بیرون آوردند آن را برای ما یوحنّا و متّی. حضرت رضا علیه السلام فرمود: چه قدر کم است معرفت تو به احوال انجیل و علمای انجیل پس اگر چنان باشد که تو گمان می کنی چرا اختلاف کردید در انجیل و این اختلاف در انجیل واقع شد که امروز در دست شما است، پس اگر این در عهد اوّل باقی بود و انجیل اوّل بود در آن اختلافی نمی شد و لکن من علم این را به تو یاد می دهم. بدان چون انجیل اوّل مفقود شد،

نصاری اجتماع کردند نزد علمای خود و گفتند: عیسی بن مریم کشته گشت و ما انجیل را مفقود نمودیم و شما علمای ما هستید پس چیست نزد شما؟ الوقا و مرقابوس گفتند: انجیل در سینه های ما است از سینه بیرون می آوریم سفر به سفر در حقّ هر که هست پس محزون نباشید بر آن و خالی نگذارید کنیسه ها را از آن پس همانا تلاوت می کنیم انجیل را بر شما در حقّ هر که نازل شده سفر به سفر تا تمام آن را جمع کنیم. پس الوقا و مرقابوس و یوحنّا و متّی ساختند این انجیل را برای شما بعد از این که مفقود کردید انجیل اوّل را و این چهار نفر شاگردان علمای اوّلین بودندّ آیا دانستی این را؟ جاثلیق عرض کرد که من قبل از این، این را نمی دانستم و الآن به آن دانا شدم و بر من ظاهر شد علم تو به انجیل و شنیدم چیزهای چند از آن چه می دانی که قلب من گواهی می دهد بر حقیقت آن و طلب می کنم زیادتی و بسیاری فهم را.

حضرت فرمود: شهادت این ها نزد تو چگونه است؟ عرض کرد: جایز و مسموع است این ها علمای انجیل هستند و هر چه شهادت دهند حق است پس حضرت رضا علیه السلام به مأمون و حضّار از اهل بیت خود و غیر ایشان فرمود: گواه و شاهد باشید. عرض کردند: گواه هستیم. پس به جاثلیق فرمود: به حقّ فرزند و مادر او یعنی عیسی و مریم آیا می دانی که متی گفت:

«عیسی فرزند داود بن ابراهيم بن اسحاق بن یعقوب بن یهود بن حضرون است.» و مرقابوس در نسب عیسی بن مریم گفت که: عیسی کلمه خدا است که حلول کرده است در جسد آدمی پس انسان شده است.» و الوقا گفت که: عیسی بن مریم و مادر او دو انسان بودند از گوشت و خون پس روح القدس در ایشان داخل شد.» ای جاثلیق! تو قایل هستی بر آن که شهادت عیسی در حقّ خودش حقّ است که گفته: «می گویم به شما ای گروه حواریّون به درستی که صعود نکند به آسمان مگر کسی که از آسمان نازل شده باشد مگر راکب بعیر خاتم انبیا، پس به درستی که او صعود نماید به آسمان و فرود آید.» چه می گویی در این قول؟ جاثلیق گفت: این قول عیسی است انکار نمی کنیم ما آن را. حضرت فرمود: چه می گویی در شهادت دادن الوقا و مرقابوس و متّی بر عیسی و آن چه نسبت به او دادند. جائلیق گفت: دروغ گفتند بر عیسی.

حضرت رضا علیه السلام فرمود: ای قوم! آیا تزکیه نکرد جاثلیق این علما را و شهادت نداد که این ها علمای انجیل هستند و قول آن ها حقّ است؟ جاثلیق گفت: ای عالم مسلمانان دوست می دارم که مرا عفو فرمایی از امر این علما. حضرت فرمود: عفو کردم ای نصرانی، سؤال کن از آن چه خواهی. جائلیق گفت: سؤال کند از تو غیر از من، به حق حضرت مسیح گمان نمی کنم که در علمای مسلمان مانند تو باشد. پس رو کرد حضرت امام رضا علیه السلام به رأس الجالوت و فرمود: تو از من سؤال می کنی یا من از تو سؤال کنم؟ عرض کرد: بلکه من سؤال می کنم و از تو دلیلی نمی پذیرم مگر این که از تورات یا انجیل یا زبور داود باشد یا چیزی باشد که در صحف ابراهیم و موسی باشد.

حضرت فرمود: قبول مکن از من حجّت و دلیل مگر به آن چیزی که تنطّق کرده به آن تورات بر لسان موسی بن عمران علیه السلام و انجیل بر لسان عیسی بن مریم علیه السلام و زبور بر لسان داوود علیه السلام پس رأس الجالوت عرض کرد: از کجا ثابت می کنی نبوّت را؟ حضرت فرمود: شهادت داده به نبوت او موسی بن عمران و عیسی بن مریم و داوود خلیفة الله در زمین. عرض کرد: ثابت کن قول موسی بن عمران را.

حضرت فرمود: ای یهودی! آیا می دانی موسی وصیت نمود با بنی اسرائیل و فرمود به ایشان که به زودی بیاید بر شما پیغمبری از اخوان و برادران شما تصدیق کنید او را و کلام او را بشنوید. پس آیا می دانی از برای بنی اسرائیل اخوه و برادرانی غیر از اولاد اسماعیل، اگر بدانی و بشناسی خویشی یعقوب را با اسماعیل و سببی و قرابتی که میان ایشان بود از جانب ابراهيم، رأس الجالوت گفت: بلی، این گفته موسی است ما او را ردّ نمی کنیم. حضرت فرمود: آیا از برادران و اخوه بنی اسرائیل پیغمبری هست غیر از محمّد صلی الله علیه و آله؟ گفت: نه. حضرت فرمود: آیا این نزد شما صحیح نیست؟ عرض کرد: بلی صحیح است و لكن من دوست می دارم: که تصحیح کنی نبوّت محمّد صلی الله علیه و آله را از تورات.

حضرت فرمود: آیا انکار می کنید که در تورات است:

جاء النّور ور من جبل طور سيناء و أضاء لنا من جبل ساعير و استعلن علينا من جبل فاران. (1)

آمد نوری از کوه طور سیناء و روشنی داد ما را از کوه ساعیر و عیان و آشکار گردید بر ما از کوه فاران.


1) نیز نک: سفر تثنیه: 23: 2- 3 به نقل از ترجمه فرانسوی کتاب مقدس؛ اثبات نبوة النبی از ابو الحسن احمد بن حسين بن هارون هارونی حسنی، ص 162 و 157؛ بحار الأنوار، ج 15، ص 177؛ حیاة القلوب چاپ جدید، ج 3، ص 117- 116.

رأس الجالوت گفت: می شناسم این کلمات را امّا نمی دانم تفسیر آن را. حضرت فرمود: من به تو می گویم: امّا آن که آمد نور از کوه طور سیناء مراد وحی حقّ تعالی است که نازل فرمود بر موسی علیه السلام در کوه طور سیناء. و امّا این که روشنی داد مردم را از کوه ساعیر، پس آن کوهی است که حقّ تعالی و حی فرستاد به عیسی بن مریم علیه السلام در وقتی که عیسی بالای آن کوه بود. و امّا این که آشکار گردید بر ما از کوه فاران، پس آن کوهی است از کوه های مکّه که بین آن و مکّه معظّمه یک روز راه است. و شعیای پیغمبر گفته بنا بر قول تو و اصحاب تو در تورات:

رأيت راكبين أضاء لهم الارض، احدهما على حمار، و الآخر على الجمل.

دیدم من دو سواری که روشن شده بود برای ایشان زمین یکی از ایشان سوار بر حمار بود و دیگری سوار بر شتر.

پس کیست آن راکب حمار و کیست آن شتر سوار؟ رأس الجالوت گفت که: من نمی شناسم ایشان را، خبر بده مرا که کیستند آن دو نفر؟ حضرت فرمود: امّا راکب حمار، پس عیسی است و امّا آن شتر سوار محمّد صلی الله علیه و آله است، آیا انکار می کنی این را از تورات؟

گفت: انکار نمی کنم این را. پس از آن حضرت فرمود: آیا می شناسی حیقوق پیغمبر را؟ عرض کرد: بلی او را می شناسم. فرمود: او گفته و در کتاب شما نوشته است که آورد خداوند بیانی از کوه فاران و پر شد آسمان ها از تسبیح احمد و امّت او. يحمل خيله في البحر كما يحمل فی البرّ، بیاورد ما را به کتابی تازه بعد از خرابی بیت المقدّس. و مقصود از کتاب تازه قرآن است آیا می شناسی و تصدیق داری به او؟ رأس الجالوت گفت که: حیقوق پیغمبر این ها را گفته است و ما منکر نیستیم قول او را.

حضرت فرمود که: داوود علیه السلام در زبور خود گفته تو آن را قرائت می کنی پروردگارا، مبعوث گردان کسی را که برپا کند سنّت را بعد از فترت، (یعنی منقطع شدن آثار نبوّت و مندرس شدن دین) پس آیا می شناسی پیغمبری را که بر پا کرد سنّت را بعد از زمان فترت غیر از محمّد صلی الله علیه و آله؟ رأس الجالوت گفت: این قول داود است ما می دانیم آن را و انکار آن نمی کنیم و لكن مقصود او به این کلام عیسی است و ایّام او فترت است. حضرت رضا علیه السلام فرمود: جهل داری و نمی دانی که حضرت عیسی علیه السلام مخالفت سنّت ننمود و موافق بود با سنّت تورات تا این که حقّ تعالی او را به آسمان بالا برد و در انجیل نوشته است:

ابن البرّة رونده است و بارقلیطا بعد از او آینده است و او سبک می کند بارها را و تفسیر می کند برای شما هر چیزی را و گواهی می دهد برای من هم چنان که من گواهی دادم برای او، من آوردم برای شما امثال را و او می آورد برای شما تأویل را آیا تصدیق می کنی این ها را در انجیل؟ گفت: آری و انکار نمی کنم آن را. پس حضرت رضا علیه السلام فرمود: ای رأس الجالوت! سؤال بکنم از تو از پیغمبر تو موسی بن عمران؟ عرض کرد: سؤال کن. فرمود: چه دلیل داری بر اثبات نبوّت موسی؟ گفت: دلیل من آن است که معجزه آورد از برای نبوّت خود به چیزی که احدی از پیغمبران قبل از او نیاوردند. فرمود: چه معجزه آورد؟ عرض کرد: مثل شکافتن دریا و عصا اژدها شدن بر دست او و زدن آن بر سنگ و چشمه ها از آن جاری شدن، و بیرون آوردن ید بیضا از برای نظر کنندگان و علامت های دیگر که خلق قدرت بر مثل آن ندارند. حضرت فرمود: راست گفتی در این که حجّت و دلیل او بر نبوّتش این بود که آورد چیزهایی که خلق قدرت بر مثل آن نداشتند، آیا چنین نیست که هر که ادّعای نبوّت کرد پس از آن آورد چیزی را که خلق بر مثل آن قدرت نداشتند واجب است بر شما تصدیق او؟ گفت: نه زیرا که موسی علیه السلام نظیری نداشتبه جهت آن مکانت و قربی که نزد خدا داشت و بر ما واجب نیست اقرار و اعتراف بر نبوّت هر کسی که ادّعای پیغمبری کند مگر آن که مثل موسی علیه السلام معجزه آورد.

حضرت فرمود: پس چگونه اقرار نمودید به پیغمبرانی که قبل از موسی بودند و حال آن که دریا را نشکافتند و از سنگ دوازده چشمه جاری نساختند و دست های ایشان مثل دست های موسی بیضا بیرون نیاورد و عصا را اژدهای رونده نکردند؟ آن یهودی عرض کرد که من گفتم به تو که هر وقت آوردند بر نبوّت خود علامات و معجزه را که خلق قدرت نداشته باشد مثل آن را بیاورند اگر چه معجزه ای بیاورند که موسی نیاورده باشد یا آورده باشند بر غیر آن چه موسی آورده واجب است تصدیق ایشان. حضرت فرمود: ای رأس الجالوت! پس چه منع کرده تو را از اقرار و اعتراف به نبوّت عیسی بن مریم و حال آن که زنده می کرد مردگان را و خوب می کرد کور مادر زاد و پیس را و از گل می ساخت شکل مرغ و در آن می دمید پس به اذن خداوند پرواز می کرد.

رأس الجالوت گفت: می گویند چنین می کرد و لیکن ما او را مشاهده ننمودیم. حضرت فرمود: آیا گمان می کنی آن معجزه هایی که موسی آورد مشاهده کرده ای، مگر نه این است که اخباری از معتمدان اصحاب موسی به تو رسیده که موسی علیه السلام چنین می کرد؟ عرض کرد: بلی. حضرت فرمود: پس عیسی بن مریم علیه السلام هم چنین است، اخبار متواتره آمده است که عیسی چنین و چنان معجزه آورد، پس چگونه شما تصدیق می کنید موسی علیه السلام را و تصدیق نمی کنید عیسی را؟ رأس الجالوت نتوانست جواب گوید.

حضرت فرمود: هم چنین است امر محمّد صلی الله علیه و آله و معجزه هایی که آورده و امر هر پیغمبری که حقّ تعالی او را مبعوث نموده. و از آیات و معجزات محمّد صلی الله علیه و آله این بود که آن حضرت یتیمی بود فقیر و شبان و اجیر، کتابی نیاموخته بود و نزد معلّمی نرفته بود که چیزی بیاموزد، پس آورد قرآنی که در اوست قصّه های پیغمبران و خبرهای آن ها حرف به حرف و خبرهای گذشتگان و آیندگان تا روز قیامت. و بود حضرت که خبر می داد مردم را به اسرار پنهانی آن ها و هر عملی که در خانه های خود می کردند و آیات و معجزات بسیار آورد که به شمار نمی آید رأس الجالوت گفت که: صحیح نشده نزد ما خبر عیسی و محمّد صلی الله علیه و آله و از برای ما جایز نیست که اقرار کنیم از برای این دو نفر به چیزی که نزد ما صحیح نشده. حضرت فرمود: پس دروغ گفتند این گواهان که گواهی دادهاند از برای عیسی و محمّد علیهم السلام (یعنی این انبیا که کلام ایشان را ذکر کرده اند و اقرار به آن نموده اند). آن یهودی از جواب باز ماند و پاسخ نداد.

گفتار امام هشتم علیه السلام با عمران صائبی

پس برخاست عمران صائبی و او یکی از متکلّمین بود، گفت: ای عالم و دانای مردم، اگر نه آن بود که خودت خواندی ما را به سؤال کردن و چیز پرسیدن من اقدام نمی کردم در سؤال از تو، پس به تحقیق که من در کوفه و بصره و شام و جزیره رفته ام و متکلّمین را ملاقات نموده ام هنوز به کسی بر نخوردم که از برای من ثابت کند واحدی را که غیر او نباشد و قائم باشد به وحدانیّت خود، آیا اذن می دهی که از تو سؤال کنم؟

حضرت فرمود که: اگر در این جمعیّت عمران صائبی باشد تو هستی؟ عرض کرد: بلی منم عمران. حضرت فرمود: سؤال کن ای عمران، ولی انصاف پیشه کن و بپرهیز از کلام سست و تباه و جور. گفت: ای سیّد و آقای من! سوگند به خدا که من اراده ندارم مگر آن که از برای من ثابت کنی چیزی را که در آویزم به آن و از آن نگذرم.

حضرت فرمود: سؤال کن از آن چه بر تو آشکار و ظاهر است پس مردم ازدحام و جمعیّت نموده و بعضی به بعضی منضمّ شدند، عمران گفت: خبر بده مرا از کائن اوّل و از آن چه خلق کرده. حضرت فرمود: سؤال کردی پس فهم کن جواب آن را. حضرت جواب او را مفصّل فرمود او دیگر بار سؤال کرد حضرت جواب داد، تا وقت نماز رسید، حضرت رو کرد به مأمون و فرمود وقت نماز رسید. عمران عرض کرد: ای مولای من، مسأله مرا قطع مكن همانا دل من رقیق و نازک شده (به این معنی که نزدیک است مطلب بر من معلوم شود و اسلام آورم.) حضرت فرمود: نماز می گزاریم و بر می گردیم. پس آن جناب و مأمون از جا برخاستند و آن حضرت در داخل خانه نماز گزارد و مردم در بیرون پشت سر محمّد بن جعفر نماز گزاردند، پس حضرت و مأمون بیرون آمدند و حضرت به مجلس بازگشتند و عمران را طلبید و فرمود: سؤال کن ای عمران. پس عمران سؤال کرد و حضرت جواب داد و پیوسته او سؤال می کرد و حضرت جواب می فرمود تا آن که فرمود به عمران:

أَ فَهِمْتَ یا عِمْرَانَ ؟ قَالَ : نَعَمْ يَا سیّدى قَدْ فَهِمْتُ، وَ اشْهَدْ انَّ اللَّهُ تَعَالَى عَلَى مَا وَصَفْتُهُ وَ وَحّدتَهُ وَ انَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ الْمَبْعُوثُ بِالْهُدَى وَ دِينِ الْحَقِّ. ثُمَّ خَرَّ سَاجِداً نَحْوَ الْقِبْلَةِ وَ أَسْلَمَ .

عمران شهادتین بر زبان راند و رو به قبله به سجده افتاد و اسلام آورد. (1)


1) توحید صدوق، ص417؛ الاحتجاج طبرسی، ج 2، ص 199؛ بحار الأنوار، ج 10، ص 299 و ج 13، 386 و 401 و 347، ج 14، ص 271 و 62؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 154، باب 12، رقم 1.

تشریف فرمایی حضرت رضا علیه السلام از مدینه به خراسان

1- وداع حضرت رضا علیه السلام از مرقد مطهّر پیامبر صلی الله علیه و آله

شیخ صدوق از محول سجستانی نقل می کند که گفت: هنگامی که مأموران مأمون برای بردن حضرت رضا علیه السلام از مدینه به خراسان به مدینه آمدند، من در مدینه بودم، حضرت رضا علیه السلام وارد مسجد النّبي صلی الله علیه و آله شد، تا با پیامبر صلی الله علیه و آله وداع و خداحافظی کند. چندین بار آن حضرت برای وداع، وارد مسجد شد. و هر بار کنار قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله می رفت و با صدای بلند گریه می کرد به حضورش رفتم و سلام، کردم جواب سلام مرا داد، گفتم: «این سفر برای شما مبارک باشد.» فرمود:

رهایم کن، چرا که من از جوار جدّم خارج می شوم، (ناراحتم، بنابراین جای تبریک نیست) و در سرزمین غربت شهید می شوم و در کنار قبر هارون، به خاک سپرده می شوم.

2- وداع با افراد خانواده

در کتاب «الدّرّ النّظیم» (1)از جماعتی از اصحاب رجاء (مأموران مأمون برای آوردن حضرت رضا علیه السلام به خراسان) نقل شده: حضرت رضا علیه السلام فرمودند: «هنگامی که خواستم از مدینه به سوی خراسان حرکت کنم، عیال و افراد خانواده ام را جمع کردم و به آن ها گفتم برایم گریه کنند، تا صدای گریه آن ها را بشنوم (2)

السّلام على من امر اولاده و عياله بالنّياحة عليه قبل وصول القتل اليه- سلام بر کسی که به فرزندان و عیالش امر نمود، تا قبل از کشته شدنش، برای او نوحه و گریه کنند-.

سپس مبلغ دوازده هزار دینار بین آن ها تقسیم نمودم، آن گاه به آن ها گفتم که من دیگر هرگز برای دیدار اهل و عیالم، باز نمی گردم، سپس دست اباجعفر (حضرت جواد علیه السلام که در آن هنگام حدود پنج سال داشت) را گرفتم و او را کنار قبر پیامبر صلی الله علیه و آله بردم و دستش را بر کنار قبر آن حضرت نهادم و او را به قبر مطهّر چسباندم و حفظ او را به برکت رسول خدا از خدا خواستم.

حضرت جواد علیه السلام به من رو کرد و گفت: «پدر جان سوگند به خدا، تو به سوی خدا می روی»، به همه وکلا و افراد تحت کفالت خود دستور دادم که از حضرت جواد علیه السلام اطاعت نمایند و با او مخالفت نکنند و به آن ها فهماندم که حضرت جواد علیه السلام جانشین من است.


1) تأليف شيخ يوسف بن حاتم شامی شاگرد محقّق حلّی

2) چنان که در زیارتنامه حضرت رضا علیه السلام این فراز آمده است است:

3- وداع امام رضا علیه السلام با کعبه و اندوه حضرت جواد علیه السلام

شیخ اربلی (مؤلّف کشف الغمّة) از دلایل حمیری، از «امیّة بن علی» نقل می کند که گفت: در آن سالی که حضرت رضا علیه السلام حجّ بجا آورد و سپس به سوی خراسان حرکت کرد، من در مکّه در حضور آن حضرت بودم، حضرت جواد علیه السلام نیز بود، امام رضا علیه السلام با کعبه، خانه خدا، وداع و خداحافظی می کرد، پس از طواف، به مقام ابراهیم علیه السلام رفت و در آن جا نماز خواند، حضرت جواد علیه السلام (که کودک بود) بر دوش موفّق (غلام حضرت رضا علیه السلام بود، و موفّق او را طواف می داد تا این که حضرت جواد علیه السلام در حجر اسماعیل فرود آمد و در همان جا نشست و نشستن او طولانی شد، موفّق به او گفت: «فدایت گردم، برخیز».

حضرت جواد علیه السلام فرمود: «نمی خواهم از این جا برخیزم مگر خدا بخواهد»، از چهره حضرت جواد علیه السلام آثار اندوه آشکار بود، موفّق به محضر امام رضا علیه السلام رسید و گفت: «حضرت جواد علیه السلام در حجر اسماعیل، نشسته و از برخاستن امتناع می کند. حضرت رضا علیه السلام برخاست و نزد حضرت جواد علیه السلام آمد فرمود: «ای محبوب دلم، برخیز» حضرت جواد علیه السلام عرض کرد: «نمی خواهم از این جا برخیزم». امام رضا علیه السلام فرمود: «آری، ای حبیب من، برخیز!».

حضرت جواد علیه السلام گفت: «چگونه از این جا برخیزم که دیدم به گونه ای با خانه خدا وداع کردی که دیگر هرگز به نزد آن بر نمی گردی». حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: «ای حبیبم! برخیز»، آن گاه حضرت جواد علیه السلام برخاست و همراه پدر، حرکت کرد.

حدیث سلسلة الذهب

اشاره

امام علیه السلام در آن اجتماع عظیم مردم نیشابور به بیان حدیثی از اجداد خود پرداخت که به حدیث سلسلة الذهب موسوم گردید. این حدیث از جمله احادیثی است که در کتاب های حدیثی نقل شده و از نظر سند تمام است. هر چند از نظر متن، نقل های مختلفی از آن در متون حدیثی به چشم می خورد، اما تعداد نقل ها به گونه ای است که از تواتر آن نمی کاهد.

شیخ صدوق در کتاب عیون اخبار الرضا بابی را به این حدیث اختصاص داده است. آن گاه چهار حدیث را که از نظر مضمون یکی هستند و تنها طریق سندی آن ها مختلف است و تفاوت های اندکی در متن آن ها دیده می شود، نقل کرده است:

حدیث اول

از ابوسعید محمد بن فضل بن محمد بن اسحاق نیشابوری و او از ابوعلی حسن بن علی خزرجی انصاری سعدی و او از عبدالسلام بن صالح ابو الصلت هروی نقل می کند: هنگامی که علی بن موسی علیه السلام از نیشابور حرکت کرد، محمّد بن رافع و احمد بن حرث و یحیی بن یحیی و اسحاق بن راهویه و عده دیگری از اهل دانش در محل «مربعه» اطراف امام علیه السلام را گرفته، در حالی که مهار استر امام علیه السلام بر دوش برخی کشیده می شد، از امام علیه السلام خواستند تا حدیثی از پدرانش نقل کند. در این هنگام حضرت رضا علیه السلام سر از هودج بیرون آورد و در حالی که ردایی از خز بر دوش داشت، فرمود: پدرم عبد صالح موسی بن جعفر علیه السلام از پدرش جعفر بن محمّد علیه السلام و او از قول پدرش محمّد بن علی علیه السلام و او از پدرش علی بن الحسین علیه السلام و او از قول پدرش حسین بن على علیه السلام و او از پدرش علی بن ابی طالب علیه السلام نقل کرده اند که از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده است و پیامبر صلی الله علیه و آله از جبرئیل دریافت کرده که خداوند فرموده است:

إِنِّی أَنَا اَللَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدُونِی. وَ مَنْ جَاءَ مِنْکُمْ بِشَهَادَهِ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ بِالْإِخْلاَصِ دَخَلَ فِی حِصْنِی وَ مَنْ دَخَلَ فِی حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی. من آن خدای یکتایی هستم که جز من خدایی نیست؛ پس تنها مرا پرستش کنید. هر کس از شما به اخلاص، یکتایی مرا گواهی دهد در دژ من جای خواهد گرفت و آن کس که در دژ من داخل شود از کیفر من ایمن خواهد بود.

حدیث دوم

از ابوالحسن محمّد بن علی بن شاه فقیه مرو رودی و از ابوالقاسم عبدالله بن احمد بن عامر طایی در بصره شنید که عبدالله بن عامر از پدرش و او از امام رضا علیه السلام طبق اسناد ذهبيه حديث قبل، نقل کرده است که فرمود:

... قال رسول الله: يقول اللهَ عَزَّوَجَلَّ: لا إلهَ إِلَّا اللهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَه آمِنَ مِنْ عَذَابِي. کلمه توحید «لا اله الا الله» دژ و حصن من است. پس کسی که آن را داخل شود از عذاب من ایمن خواهد بود.

حدیث سوم

سلسله سند این حدیث چنین است: حدثنا ابونصر احمدبن حسین بن احمد بن عبيد الضبي، ابوالقاسم محمّد بن عبیدالله بن بابویه (مالویه) ابو محمّد احمد بن محمّد بن ابراهیم بن هاشم، حسن بن علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن علی بن محمّد بن تقی، محمد بن علی الرضا قال ابي عن آبائه ... :

قَالَ اَللَّهُ إِنِّی أَنَا اَللّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا فَمَنْ أَقَرَّ لِی بِالتَّوْحِیدِ دَخَلَ حِصْنِی وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی. خداوند فرمود: براستی و یقین، من آن خدایی هستم که جز من خدایی نیست. هر کس اقرار به یکتایی من نماید در دژ من داخل خواهد شد و هر کس در حصن من وارد شود از عذاب من در امان خواهد بود.

شایان یادآوری است که در این نقل، نام امام جواد علیه السلام آمده است با جمله «حدثنی ابی» و امام جواد علیه السلام آن هنگام در خراسان نبوده است. از این رو، احتمال می رود حضرت رضا علیه السلام این حدیث را علاوه بر نیشابور، نوبت دیگری نیز بیان فرموده باشد.

حدیث چهارم

رجال این حدیث چنین نقل شده است: محمد بن موسی بن متوکل، ابوالحسین محمدبن جعفر اسدی، محمد بن حسین صوفی (صومی)، یوسف بن عقیل، اسحق بن راهوية، عن الرضا من آبائه عن رسول الله صلی الله علیه و آله قال: سمعت الله عزوجل يقول:

لا اِلهَ اِلاّ الله حِصْنی، فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی اَمِنَ مِن عَذابی قالَ فَلَمّا مَرَّتِ الرّاحِلهًْ نادانا بِشُرُوطِها وَ اَنَا مِنْ شُروُطِها كلمه توحيد «لا اله الا الله» دژ من است. هر کس در آن داخل شود از عذاب من ایمن خواهد بود. پس آن گاه که مرکب حرکت کرد، حضرت ندا در دادند و ما را فرمودند: با شرایط آن و من از شرط های آن هستم.

تأمّلی در معنای حدیث

در این حدیث نکته های مهمی نهفته است که به اجمال برخی از آن نکته ها را مورد توجّه قرار می دهیم:

•

اهمیت مسئله توحید و جایگاه آن در معارف اسلامی؛ چه این که انتخاب این موضوع در آن شرایط حساس و موقعیت تاریخی، حکایت از اهمیت موضوع دارد.

•

پیوند توحید با رهبری حق؛ زیرا تنها در پرتو رهبری حق است که می توان بندگی خدا کرد و شرط عبودیت و اطاعت و معرفت را به جای آورد.

•

اتصال معارف اهل بیت علیهم السلام به شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و در نهایت به مبدأ وحی؛ چه این که امام علیه السلام سخنان خود را به اجداد خود و رسول اکرم صلی الله علیه و آله منتسب داشته است.

•

تثبیت امامت علی بن موسی علیه السلام و ردّ نظریه واقفیه که امامت را در شخص موسی بن جعفر علیه السلام متوقّف می دانستند.

در این حدیث، با همه فشردگی و کوتاهی متن، ملاحظات فراوان و ریزنگری های چندی آشکار است: امام علیه السلام در سرزمینی سخن می گوید که در تاریخی نه چندان دور گرفتار شرک و آتش پرستی بوده اند. پس ضروری ترین هدیه برای آنان، توحید است.

امام علیه السلام در میان مردمی سخن می گوید که یاد اهل بیت علیهم السلام را دورادور شنیده اند و چه بسا در لابلای آن چه شنیده اند، گاه نشانه ای از غلو و افراط و زمانی آثاری از کوتاهی و تفریط در حق اهل بیت علیهم السلام وجود داشته است.

اکنون در این فرصت استثنایی، امام علیه السلام می بایست در کوتاه ترین عبارت بزرگ ترین رسالت را ایفا کند و چهره مکتب اهل بیت علیهم السلام را از هرگونه افراط و تفریط بزداید. از این رو، نخست به توحید و اهمیت و اصالت آن می پردازد تا اندیشه غالیان را در هم ریزد و سپس به رهبری حق و مسئله ولایت اهل بیت علیهم السلام اشاره می کند تا سست اندیشان و روی گشتگان از ولایت را هشدار دهد. سرانجام، امام علیه السلام طی برنامه ای از قبل طراحی شده، به سوی مأمون جلب شده است و این امام علیه السلام است که به ظاهر با تجلیل سفر می کند و این مردمند که ممکن است گمان کنند امام علیه السلام به دیدار خلیفه می رود و منزلتی را نزد خلیفه جست و جو می کند و امام علیه السلام می داند که این پندار مردم با برنامه های آینده مأمون و پیشنهاد و تحمیل ولایت عهدی تقویت خواهد شد! پس باید کاری کند که اساس این پندار فرو ریزد، این است که ضمن تذکر به توحید، جایگاه خود را به عنوان امام حق، شرط توحید می شمارد، تا مردم بدانند علی بن موسی علیه السلام، حق رهبری و امامت را از آن خود می داند و مأمون را غاصب خلافت می شناسد و شخصیتی چون امام علیه السلام، مأمون را کسینمی داند که به سویش سفر کند و به ولایت عهدی او دل خوش دارد!

هدیه حضرت رضا علیه السلام به دعبل خزاعی

راویان روایت می کنند که دعبل خزاعی شاعر اهل بیت علیهم السلام نیز با قصیده ای در حدود هشتاد بیت ایشان را مدح کرده و «اربلی» در کشف الغمة آن را نقل کرده است.

و در روایت ابو صلت هروی آمده که می گوید: دعبل خزاعی در مرو بر امام رضا علیه السلام وارد شده به ایشان گفت: ای فرزند رسول خدا من درباره شما قصیده ای سروده ام و با خود پیمان بسته ام که پیش از شما بر کسی آن را نخوانم. امام رضا علیه السلام به او فرمود: آن را بخوان ای دعبل، او نیز سروده خود را خواند، در این اشعار به وقایعی که از هنگام وفات پیامبر صلی الله علیه و آله جریان سقیفه، برخورد مسلمانان با خلافت و آن چه که در دوران اموی و عباسی بر اهل بیت علیهم السلام آمده بود و ویژگی هایی که خداوند به آن ها ارزانی داشته، پرداخته شده بود وقتی دعبل به این بیت رسید، امام علیه السلام متأثر گردید:

• می بینم که حق آن ها و غنیمت آن ها میان دیگران بخش شده است ولی دستشان از غنایم دیگران، تهی است.

امام علیه السلام به تکرار این بیت پرداخت و گریه کنان می فرمود:

آری ای دعبل راست گفتی.

و وقتی به این ابیات رسید:

• هرگاه در حقّشان بی انصافی کنند آن ها به کسانی که بی انصافی کرده اند دستانی به دور از هرگونه بی انصافی، دراز می کنند.

امام علیه السلام دو دست خود را زیر و رو کرد و فرمود: آری به خدا سوگند که از هر بی انصافی بدورند.

و وقتی به این ابیات رسید:

•

قبرهایی در کوفه و دیگری در مدینه و یکی دیگر در مکّه که درود من بر آن ها باد.

•

و قبری در بغداد که متعلق به نفس زکیّه ای است و خداوند در آسمان هفتمش جای داده است.

امام رضا علیه السلام به او فرمود: آیا می خواهی در همین جا دو بیت بر اشعارت بیفزایم که قصیده ات را تمام کند. گفت: آری ای فرزند رسول خدا. امام علیه السلام فرمود:

•

و قبری در طوس که چه مصیبتی بر صاحبش رفت که دل و جگر را به درد می آورد.

•

تا به حشر که خداوند، قائمی را مبعوث می گرداند غم و اندوه ما را برطرف می سازد.

در روایت آمده که دعبل خزاعی به ایشان گفت: من قبری در طوس نمی شناسم این قبر از آن کیست؟ امام علیه السلام فرمود: آن قبر من است و هیچ سال و روزی نمی گذرد جز این که شیعیان من در این غربتکده به زیارتم می آیند و هر کس به زیارتم آید روز قیامت، به درجه من نایل شود. وقتی دعبل شعر خود را به پایان برد؛ امام علیه السلام کیسه ای که در آن صد دینار بود به وی داد و گفته می شود که در آن ده هزار درهم از سکه هایی بود که به نامش ضرب شده بود.

دعبل گفت: من برای این، شعر نسرودم و از آن حضرت پیراهنی از پیراهن های ایشان را خواست تا بدان تبرّک، کند امام علیه السلام نیز همراه کیسه پول قبای خز خویش را که می پوشید، به وی داد و دعبل محضر امام علیه السلام را ترک کرد.

خروج امام رضا علیه السلام برای نماز عید و بازگشت ایشان پیش از انجام آن

آن چنان که در روایت صدوق به نقل از بیهقی آمده ولایت عهدی امام رضا علیه السلام در پنجم رمضان سال 201 بوده است در پایان ماه رمضان یعنی بیست و پنج روز پس از آن، مأمون به ایشان مأموریت داد تا نماز عید (فطر) را بر مردم، بجای آورد و این علی رغم شرطی بود که امام علیه السلام در عدم شرکت وی در امور سیاسی و مسائل آن با وی بعمل آورده بود. علی بن ابراهیم به نقل از یاسر خادم و ریان بن صلت روایت کرده که آن دو گفته اند:

وقتی در همان سالی که پیمان ولایت عهدی بسته شد عید آمد مأمون به آن حضرت مأموریت داد که نماز عید را بر مردم بجای آورد و بر ایشان خطبه عید خواند. امام رضا علیه السلام به او پیغام داد که: تو می دانی که چه شرط هایی در پذیرفتن ولایت عهدی میان من و تو بسته شده است حال مرا از نماز گزاردن بر مردم، معاف دار. ولی مأمون پافشاری کرد و گفت: منظورم اینست که دل مردم به تو اطمینان یابد و فضل تو را دریابند. مأمون در این باره پافشاری زیاد کرد و پیاپی فرستاده می فرستاد و بالأخره امام با این شرط که هم چون پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و امير المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام بدین کار می پرداختند، مأموریت را انجام دهد.

مأمون به ایشان گفت: هر گونه که می خواهی عمل کن. و به پرده داران و فرماندهان و مردم دستور داد که صبح زود به در خانه امام رضا علیه السلام بروند. راوی در ادامه می گوید: مردم در خیابان ها و پشت بام ها به انتظار تشریف فرمایی امام علیه السلام جای گرفتند، زنان و کودکان جمع شدند سربازها و فرماندهانشان بر در خانه آن حضرت ایستادند تا این که بالاخره خورشید طلوع کرد. امام رضا علیه السلام غسل کردند و لباس پوشیدند و عمامه سپید نخی بر سر گذاردند و یک سر آن را بر سینه و سر دیگرش را به میان دو کتف خود قرار دادند و اندکی عطر به خود زدند و چوبدستی بدست گرفتند و به نوکران و نزدیکانش نیز دستور داد که آن چه من کردم شما هم بکنید و سرانجام پای برهنه و در حالی که پاهای مبارک را تا زیر زانو لخت کرده بود بیرون آمد و اطرافیانش همراهی اش می کردند اندکی که راه رفت سر به آسمان برد و تکبیر گفت همراهیان نیز تکبیر گفتند، رفتند تا به درب خانه رسیدند همین که فرماندهان و سربازان چشمشان به ایشان افتاد و در آن وضع ایشان را دیدند همگی از مرکب خود به زیر افتادند و خوش شانس ترین آن ها کسی بود که همراه خود چاقویی داشت و بند کفش خود را پاره کرد تا آن را از پای درآورد و پای برهنه راه رود آن گاه امام رضا علیه السلام بر دروازه بزرگ خانه نیز تکبیر گفت و مردم نیز به دنبال وی تکبیر گفتند و صدای مردم در مرو از هر سوی به گریه و تکبیر برخاست.

امام علیه السلام هر چند گامی که بر می داشت می ایستاد و تکبیر می گفت و در پی او مردم تکبیر می گفتند شهر را صدای تکبیر مردم برداشته بود مردم طبق آن چه که روایات مربوطه می گویند به طور بی سابقه ای از خانه ها بیرون آمده و در خیابان ها جمع شده بودند.

و اگر «بحتری» شاعر با همان ابیاتی که درباره متوکل سرود امام علیه السلام را در همین مناسبت، توصیف می کرد از جمله راست گوترین شعرا در توصیف ایشان بود و با دروغ و چاپلوسی برای حکام فاصله ها می گرفت شاید هم منظور وی امام رضا علیه السلام بود ولی آن ها را ظاهراً به متوکل نسبت داد زیرا بسیاری از شاعران چنین می کردند حال چه او این اشعار را درباره ایشان گفته باشد یا درباره دیگری، بهترین ابیاتی است که می توان امام و توده های گرد آمده به دور ایشان را توصیف کرد:

•

با آمدنت، پیامبر را بخاطر آوردند و هلهله زدند و به شادی پرداختند و تکبیر گفتند.

•

تا این که به مصلّی رسیدی در حالی که نور ایمان بر چهره ات نمایان بود و ظاهر گشت.

•

و چون خاشع و متواضعی راه رفتی که در برابر خدا نه تکبر می جوید و نه فخر می فروشد.

•

و اگر مشتاقی در حضور یافتن پای منبرت، بیش از طاقت خود متحمّل شود این کار را می کند. مأمون از آن حضرت می خواست که هم چون خود و کسانی که نمایندگی اش می کردند همان کسانی که از مناسبت های مذهبی برای به رخ کشیدن قدرت و نمایاندن عظمت و هیبت خود در مردم بهره برداری می کنند، نماز بگزارد لذا امام زیر بار نمی رفت چون بر این باور بود که روحانیت مراسم و مناسبت های مذهبی باید مقدّس شمرده شود و حرمتش نگاه داشته شود و هنگامی که مأمون ایشان را ناگزیر به این کار کرد و او نیز تحت شرایطی که خود مقرر کرده بود تن به این کار داد دستگاه حکومتی مأمون شاهد هیجان و اشتیاق مردم به او شدند ولی دیدند که مردم به عنوان کسی که سنت ها را در این میان شکسته از او استقبال کردند به شتاب و سراسیمه نزد مأمون رفتند و اوضاع غیر قابل تحمّل را برایش تشریح کردند و خطرهایی را که در صورت ادامه این جریان بر خودشان می رفت، برایش باز گفتند و از این که امام علیه السلام به مسجد برسد و نماز بجای آورد، برحذر داشتند. لذا مأمون کسی را نزد آن حضرت فرستاد که پیغام دهد ما به تو ظلم کردیم و خسته ات ساختیم ای فرزند رسول خدا و ما تنها آسایش ترا می خواهیم حال بازگردو بگذار کسی برای مردم نماز بگزارد که همیشه می گزارد.

شهادت حضرت رضا علیه السلام

مردی از اهل خراسان به خدمت امام رضا علیه السلام آمد و گفت: حضرت رسالت صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم که با من گفت:

چگونه خواهد بود حال شما اهل خراسان در وقتی که مدفون سازند در زمین شما پاره ای از تن مرا و بسپارند به شما امانت مرا و پنهان گردد در زمین شما ستاره من؟ حضرت فرمود:

منم آن که مدفون می شود در زمین شما و منم پاره تن پیغمبر شما و منم امانت آن ضرت و نجم فلک امامت و هدایت، هر که مرا زیارت کند و حق، مرا شناسد و اطاعت مرا بر خود لازم داند، من و پدران من شفیع او خواهیم بود در روز قیامت، و هر که ما شفیع او باشیم البتّه نجات می یابد هر چند بر او گناه جنّ و انس بوده باشد. به درستی مرا خبر داد پدرم از پدرانش که حضرت رسالت صلی الله علیه و آله فرمود: هر که مرا در خواب ببیند؛ مرا دیده (است) زیرا که شیطان به صورت من متمثّل نمی شود و نه به صورت احدی از اوصیای من، و نه به صورت احدی از شیعیان خالص ایشان، به درستی که خواب راست یک جزو است از هفتاد جزو از پیغمبری. (1)

به سند معتبر دیگر از آن جناب منقول است که گفت:

به خدا سوگند که هیچ یک از ما اهل بیت علیهم السلام نیست مگر آن که کشته می گردد و شهید می شود، گفتند: یابن رسول الله! کی تو را شهید می کند؟ فرمود: بدترین خلق خداوند در زمان من مرا شهید خواهد کرد به زهر و دور از یار و دیار در زمین غربت مدفون خواهد ساخت، پس هر که مرا در آن غربت زیارت کند حقّ تعالی مزد صد هزار شهید و صد هزار صدیق و صد هزار حج کننده و عمره کننده و صد هزار جهاد کننده برای او بنویسد و در زمره ما محشور شود و در درجات عالیه بهشت رفیق ما باشد. (2)

حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود:

پاره ای از تن من در زمین خراسان مدفون خواهد شد، هر مؤمنی که او را زیارت کند، البتّه بهشت او را واجب شود و بدنش بر آتش جهنّم حرام گردد. (3)


1) امالی صدوق، مجلس، 15، ح 10، ص 120؛ بحار الأنوار، ج 49، ص 283؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، 287؛ من لا يحضره الفقیه، ج 2، ص 350.

2) امالی صدوق، مجلس 15، ح 8، ص 120؛ بحار الأنوار، ج 102، ص 32؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 287؛ من لا يحضره الفقیه، ج 2، ص 351.

3) امالی صدوق، مجلس 15، ج 6، ص 119؛ بحار الأنوار، ج 102، ص 31 و ج 49، ص 284؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 286؛ جلاء العیون، صر 93- 932.

و در حدیث دیگری حضرت صادق فرمود:

از پسر من موسی علیه السلام پسری به هم خواهد رسید که نامش موافق نام امیر المؤمنین علیه السلام باشد، او را به سوی خراسان برند و به زهر شهید کنند و در غربت او را مدفون سازند، هر که او را زیارت کند و به حقّ او عارف باشد حق تعالی به او عطا کند مزد آن ها که پیش از فتح مکّه در راه خدا جان و مال خود را بذل کردند. (1)

هم چنین به سند معتبر از امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که آن جناب فرمود:

مردی از فرزندان من در زمین خراسان به زهر ستم و عدوان شهید خواهد شد که نام او موافق نام من باشد و نام پدرش موافق نام موسی بن عمران باشد، هر که او را در آن غربت زیارت کند حق تعالی گناهان گذشته و آینده او را بیامرزد اگر چه به عدد ستاره های آسمان و قطره های باران و برگ درختان باشد. (2)

دفن شبانه و مظلومانه حضرت رضا علیه السلام

هنگامی که آن شب، صبح شد، مردم اجتماع و ازدحام کردند و گفتند: مأمون، با نیرنگ، حضرت رضا علیه السلام را کشته است و فریاد می زدند: «مأمون پسر رسول خدا را کشت» و در این باره بسیار سخن گفتند و با جدّیت، موضوع را دنبال می کردند.

مأمون به محمّد بن جعفر بن محمّد (عموی امام رضا علیه السلام) - که با گرفتن امان از مأمون به خراسان آمده بود - گفت: «نزد مردم برو و به آن ها اعلام کن که جنازه امام رضا علیه السلام امروز خارج نمی شود (تشییع جنازه موکول به بعد شد). مأمون ترس آن داشت که جنازه را بیرون ببرند و آشوبی برپا گردد.

محمّد بن جعفر نزد مردم رفت و گفت: «ای مردم! پراکنده شوید، زیرا جنازه امام رضا علیه السلام امروز خارج نمی شود».

مردم متفرّق شدند، جنازه آن حضرت علیه السلام را شبانه غسل دادند و به خاک سپردند (به این ترتیب، آن بزرگوار، مظلومانه و شبانه و غریبانه به خاک سپرده شد.)


1) امالی، مجلس 25، ص 180؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 285؛ بحار الأنوار، ج 102، ص 33.

2) بحار الأنوار، ج 49، ص310.

امام جواد علیه السلام بالای قبر پدر

در کتاب دلایل حمیری از معمّر بن خلّاد؛ نقل شده: امام جواد علیه السلام (در مدینه) به من فرمود: ای معمّر، سوار شو، گفتم: «به کجا برویم؟» فرمود: همان گونه که می گویم، سوار شو، پس سوار شدم و با آن حضرت رفتم تا به یک بیابان یا به سرزمین پستی رسیدیم، حضرت جواد علیه السلام فرمود: «همین جا بایست»، من ایستادم تا او رفت و بعد از مدّتی بازگشت، گفتم: «فدایت شوم کجا بودی؟» فرمود: «همین ساعت، پدرم را که در خراسان بود، به خاک سپردم».

فرو رفتن آب و ماهی در قبر

از ابو الفرج اصفهانی روایت شده اباصلت هروی گفت: هنگامی که وقت خاکسپاری جنازه حضرت رضا علیه السلام فرا رسید، مأمون مرا حاضر کرد، و دستور داد قبر حضرت رضا علیه السلام را در یک طرف قبر پدرش (هارون) حفر کنند، سپس به ما رو کرد و گفت: «صاحب این جنازه، به من خبر داد که قبری برای او حفر می کنند و در آن آب و ماهی آشکار می شود، اکنون قبر را حفر کنید». وقتی که حفر قبر تمام شد و به لحد رسیدند، آب در آمد و ماهی در آن دیده شد، سپس آب ها فرو رفت و جنازه امام رضا علیه السلام در همان جا به خاک سپرده شد.

قصیده رائیّه دعبل در سوگ امام رضا علیه السلام

شیخ صدوق از دعبل بن علی خزاعی نقل می کند که گفت: من در قم بودم، که خبر شهادت حضرت رضا علیه السلام به ما رسید، قصیده رائیّه خود را در سوگ آن حضرت، در آن وقت سرودم که عبارت از این است:

ارى اميّة معذورين ان قتلوا *** و لا ارى لبنى العبّاس من عذر

اولاد حرب و مروان و اسرتهم *** بنو معيط ولاة الحقد و الوغر

قوم قتلتم على الاسلام أوّلهم *** حتّى اذا استمسكوا جازوا على الكفر

اربع بطوس على قبر الزّكّي به *** ان كنت تربع من دين على وطر

قبران في طوس خير الناس كلّهم *** و قبر شرّهم هذا من العبر

ما ينفع الرّجس من قرب الزّكّي و ما *** على الرّكّى بقرب الرّجس من ضرر

هيهات كلّ امرئ رهن بما كسبت *** له يداه فخذ ما شئت او فذر

من بنی امیّه را در کشتاری که کردند معذور می بینم، ولی بنی عبّاس را معذور نمی نگرم. (چرا که از بنی امیّه چه توقّع؟!) آن ها فرزند حرب (پدر ابو سفیان) و مروان بودند و گروه آن ها از بنی معیط، همان سران کینه و خشم و دشمنی بودند (و از وابستگان این ها چه توقّع)؟ آن گروهی که در آغاز، آن ها را به خاطر پذیرش اسلام، کشتید، ولی وقتی که در ظاهر وارد اسلام شدند و دارای مکنت گشتند، به راه کفر خود رفتند و آثار کفر از آن ها آشکار گشت. در کنار قبر پاک حضرت رضا علیه السلام در طوس اقامت کن و آرام بگیر، اگر از کسانی می باشی که می خواهی در پرتو، دین با برآورده شدن آرزو و خواسته ات، آرام گیری. در طوس، دو قبر است، یکی مدفن بهترین انسان ها و دیگری قبر بدترین آن ها، نه همجواری پلید با پاک، به او سودی دهد و نه نزدیک بودن پاک با پلید، به او زیانی رساند. هشدار که هر کس در گرو کرده های خویش است و برای هر کس همان است که کسب نموده است، پس هر چه را می خواهی برگیر و یا هر چه خواهی فروگذار.

پاداش زیارت حضرت رضا علیه السلام

1- امام باقر علیه السلام از جدّش، از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودک پاره ای از پیکر من در خراسان دفن خواهد شد، هر گرفتاری که او را زیارت کند، خدا ناراحتی او را برطرف سازد و هر گنهکاری که به زیارت او رود، خداوند گناه او را ببخشد. (1)

2- ابوهاشم جعفری گوید: از امام جواد علیه السلام شنیدم که فرمود: میان دو کوه طوس، پاره ای است که آن را از بهشت ستانده اند، هر که بدان جا در آید، روز رستاخیز از آتش ایمن خواهد ماند. (2)

3- حضرت امام کاظم علیه السلام فرمود:

در میان زیارت کنندگان امام معصوم، زایران و شیفتگان کوی فرزندم علی بن موسی الرضا از نظر مقام و منزلت، والاتر و مقرّب ترند. (3)

4- بزنطی گوید: از امام رضا علیه السلام شنیدم که فرمود: هر یک از دوستان من که عارفانه به دیدار من آید، من خود در روز رستاخیز از او شفاعت کنم. (4)

5- امام رضا علیه السلام فرمود: هر کس که دوری سفر را بر خود بپذیرد و به زیارت من آید، من در روز قیامت در سه جایگاه به نزد او خواهم شتافت تا او را از تنگنا به در آورم: آن جایی که نامه اعمال دست به دست می شود، در صراط و هنگام سنجش اعمال. (5)


1) عیون اخبار الرضا علیه السلام ج 2، ص 257؛ امالی صدوق، ص 119.

2) عیون اخبار الرضا علیه السلام ج 2، ص 256.

3) بحارالانوار ج 102، ص 41، ح46 و ص 35، ح 16.

4) امالی صدوق، ص119.

5) خصال، ج 1، ص 109؛ امالی صدوق، ص 121.

6- هروی گوید: امام رضا علیه السلام وارد بارگاهی شد که هارون را آن جا در خاک نهاده بودند، در کنار گور او با دست خویش خطی بر زمین کشید و فرمود: این تربت من است که در آن دفن می شوم و خدا این جا را محل آمد و شد پیروان و دوستداران من خواهد ساخت. هر زایری که به دیدار من آید و هر مسلمانی که بر من سلام دهد، با شفاعت ما اهل بیت علیهم السلام، بخشش و رحمت خداوندی را از آن خود خواهد کرد. (1)

7- عبدالعظیم حسنی گوید: به امام جواد علیه السلام عرض کردم: من میان زیارت قبر جدّتان امام حسین علیه السلام و زیارت بارگاه پدرتان در طوس حیران مانده ام، شما چه می گویید؟ فرمود: اندکی درنگ کن! سپس به خانه رفت و در حالی که گونه هایش آغشته به اشک بود، بیرون آمد و فرمود: زایران بارگاه امام حسین علیه السلام فراوان اند و زایران قبر پدرم در طوس اندک ... . (2)

8- صقر بن دلف گوید: از سرورم امام هادی علیه السلام شنیدم که فرمود: هر که به درگاه خداوند نیازی دارد، قبر جدّم امام رضا علیه السلام در طوس را بدین سان زیارت نماید که نخست غسل کند، در بالاسر دو رکعت نماز بگزارد و در قنوت حاجت خویش را بر زبان آورد... اگر در خواسته اش معصیت یا بریدن از خویشان نباشد، مستجاب خواهد شد؛ زیرا جای قبر آن حضرت پاره ای از بهشت است و هر مؤمنی که آن را زیارت کند، خدا او را از آتش رهایی بخشد و در سرای امنیت جای دهد. (3)


1) عیون اخبار الرضا علیه السلام ج 2، ص136.

2) عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 256.

3) عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص262؛ امالی صدوق، ص 588.

پی نوشت ها

1- روضة الواعظين، ص 381؛ بحار الأنوار، ج 49، ح 10 به نقل از آن؛ تاریخ الغفاری (الغضائری) به نقل بحارالأنوار، ج 49، ص 10؛ المصباح کفعمی، ص 523؛ الدروس، ص 154.

2- الکافی، ج 1، ص 486؛ التهذيب، ج 6، ص 83؛ الارشاد مفيد و بحار الأنوار، ج 49، ص 10 به نقل از الارشاد.

3- كشف الغمه، 3، ص 53.

4- اعلام الوری، ص 315.

5- عيون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 279؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 396؛ کشف الغمه، ج 3، ص 53.

6- عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 22؛ بحار الأنوار، ج 48، ص 12.

7- عيون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 23؛ بحار الأنوار، ج 49، ص 4.

8 - اثبات الهداة، ج 3، ص 233؛ اعلام الوری، ص 302؛ عیون الاخبار، ج 1، ص 14.

9- إثبات الهداة، ج 3، ص 233؛ عیون الاخبار، ج 1، ص 14؛ مناقب آل ابی طالب علیه السلام، ج 4، ص 396.

10- عيون الاخبار، ج 1، ص 14؛ إثبات الهداة، ج 3، ص 233؛ الفصول المهمة، ص 244؛ مناقب، ج 4، ص 397.

11- مناقب، ج 4، ص 396؛ روضة الواعظين، ج 1، ص 235؛ اعلام الوری ص 302

12- إثبات الهداة، ج 3، ص 233؛ عيون الاخبار، ج 1، ص 14.

13- الارشاد مفید، ج 2، ص 247؛ اصول الکافی، ج 1، ص 486؛ عیون الاخبار، ج 1، ص 14؛ روضة الواعظين، ج 1، ص 235؛ مناقب آل ابی طالب علیه السلام، ج 4، ص 397.

14- عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 24 و 26.

15- کشف الغمه، ج 3، ص 49؛ تذکرة الخواص، ص 315؛ روضة الواعظین، ج 1، ص 235؛ مناقب، ج 4، ص394.

16- بحار الأنوار، ج 49، ص 10؛ مناقب آل ابی طالب علیه السلام، ج 4، ص 397؛ العوالم، ج22، ص 24.

17- نور الابصار، ص 168؛ الفصول المهمة، ص 244 روضة الواعظين، ج 1، ص 235.

18- الکافی، ج 6، ص473- 474؛ بحار الأنوار، ج 49، ص 2؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 410.

19- بحار الأنوار، ج 49، ص 9 و ج 48، ص 11؛ الکافی، ج 6، ص 473؛ الفصول المهمة، ص 430؛ نور الابصار، ص 152.

20- بحار ج 49، ص9، حدیث 14.

21- اعلام الوری، ص 315؛ بحارالأنوار، ج 49، ص100.

22- عيون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص178؛ بحار الأنوار، ج 49، ص 89؛ اعلام الوری ص 351؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 360.

23- عيون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 184؛ بحارالأنوار، ج 49، ص 90.

24- سوره بلد آیه 11 تا 16.

25- المناقب، ج 4، ص 342 و نیز نک: تذکرة الخواص، ص 358؛ سير أعلام النبلاء، ج 9، ص 389؛ اخبار الدول، ج 1، ص 343 (با اختلاف اندک در لفظ)؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام ج 2، ص 143؛ روضة الواعظین، ص236؛ بشارة المصطفی، ص 80؛ كشف الغمة، ج 2، ص 327.

26- مناقب آل أبی طالب علیه السلام، ج 4، ص 341.

27- بحارالانوار، ج 49، ص 52، حدیث 60.

28- بحار الأنوار، ج 49، ص 309 به نقل از الارشاد؛ الارشاد، ج 2، ص 271.

29- بحار الأنوار، ج 71، ص 388 به نقل از عیون الاخبار، ج 2، ص 71.

30- مناقب، ج 4، ص 362.

31- بحار الأنوار، ج 71، ص 388؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 71.

32- در سوره اعراف آیه 155؛ قال ربّ لو شئت (الخ)

33- نیز نک: سفر تثنیه: 23: 2- 3 به نقل از ترجمه فرانسوی کتاب مقدس؛ اثبات نبوة النبی از ابو الحسن احمد بن حسين بن هارون هارونی حسنی، ص 162 و 157؛ بحار الأنوار، ج 15، ص 177؛ حیاة القلوب چاپ جدید، ج 3، ص 117- 116.

34- توحید صدوق، ص417؛ الاحتجاج طبرسی، ج 2، ص 199؛ بحار الأنوار، ج 10، ص 299 و ج 13، 386 و 401 و 347، ج 14، ص 271 و 62؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 154، باب 12، رقم 1.

35- امالی صدوق، مجلس، 15، ح 10، ص 120؛ بحار الأنوار، ج 49، ص 283؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، 287؛ من لا يحضره الفقیه، ج 2، ص 350.

36- امالی صدوق، مجلس 15، ح 8، ص 120؛ بحار الأنوار، ج 102، ص 32؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 287؛ من لا يحضره الفقیه، ج 2، ص 351.

37- امالی صدوق، مجلس 15، ج 6، ص 119؛ بحار الأنوار، ج 102، ص 31 و ج 49، ص 284؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 286؛ جلاء العیون، صر 93- 932.

38- امالی، مجلس 25، ص 180؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 285؛ بحار الأنوار، ج 102، ص 33.

39- بحار الأنوار، ج 49، ص310.

40- عیون اخبار الرضا علیه السلام ج 2، ص 257؛ امالی صدوق، ص 119.

41- عیون اخبار الرضا علیه السلام ج 2، ص 256.

42- بحارالانوار ج 102، ص 41، ح46 و ص 35، ح 16.

43- امالی صدوق، ص119.

44- خصال، ج 1، ص 109؛ امالی صدوق، ص 121.

45- عیون اخبار الرضا علیه السلام ج 2، ص136.

46- عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 256.

47- عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص262؛ امالی صدوق، ص 588.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیه السلام، نشر جهان، 1378 ه ق.

•

علامه مجلسی، بحار الأنوار، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بيروت- لبنان، 1404 ه ق.

•

شيخ صدوق، الأمالی، یک جلد، انتشارات کتابخانه اسلامیه، 1362ه ش.

•

شیخ صدوق، الأمالی، یک جلد، انتشارات کتابخانه اسلامیه، 1362ه.ش.

شیخ صدوق، الخصال، دو جلد در یک مجلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1403 ه ق.

•

شیخ صدوق التوحید، یک جلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1398 ه ق.

•

ابو منصور احمد بن على طبرسي، الإحتجاج، یک جلد، نشر مرتضی مشهد مقدس، 1403ه ق.

•

شيخ مفيد، الارشاد، 2 جلد در یک مجلد، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید قم، 1413ه.ق.

•

ثقة الاسلام کلینی، الكافى، 8 جلد، دار الكتب الإسلامية تهران، 1365ه.ش.

•

ابراهيم بن علی عاملی کفعمی، المصباح، یک جلد، انتشارات رضی قم، 1405 ه ق.

•

شیخ طوسی، التهذيب، 10 جلد، دار الكتب الإسلامیه تهران، 1365 ه ق.

•

عماد الدین طبری، بشارة، المصطفی، یک جلد، چاپ کتابخانه حیدریه نجف، 1383 ه ق.

•

امین الاسلام فضل بن حسن طبرسی، اعلام الوری، یک جلد، دار الكتب الإسلامية تهران.

نگاهی به آموزه تثلیث در مسیحیت: حجّت الاسلام محمّد صحّاف کاشانی

اشاره

•

تاریخچه تثلیث

•

ریشه های تثلیث

•

مفهوم تثليث

•

تثلیث در عهدین

•

عقل و تثليث

درآمد

نگارنده محترم در این نوشتار به مسئله اعتقاد به تثلیث در میان مسیحیت پرداخته است و بعد از بیان خواستگاه تثلیث به عواقب آن پرداخته است و اثبات کرده است که تثلیث علاوه بر این که محال ذاتی است و با عقل و منطق سازگار نیست با متون کتب مسیحیان و یهودیان نیز سازگار نیست. یعنی نمی توان از انجیل و تورات، مسئله تثلیث را ثابت کرد. بر اساس کتب مقدّس حضرت عیسی علیه السلام، مخلوق است و آیات موجود صفاتی را به حضرت عیسی علیه السلام نسبت داده است که جز بر مخلوق تطبیق نمی کند. قابل ذکر است هر جا در این مقاله از کلمه ی نامحدود استفاده شده است منظور همان «بی حد» است؛ زیرا اطلاق نامحدود به ذات باری تعالی صحیح نیست.

كليد واژه ها

عیسی مسیح علیه السلام، تثليث، عقل؛ عهدین، شورای نیقیه، اقنوم

تثلیث

حضرت مسیح علیه السلام در میان رهبران مذهبی جهان، از این لحاظ منحصر به فرد است که تنها او در بدنی انسانی، خدا پنداشته شده است. بودا ادّعای خدایی نکرد؛ موسی علیه السلام هرگز نگفت که او یهوه است و در هیچ جا زرتشت مدّعی نشد که اهورا مزداست. محمّد صلی الله علیه و آله خود را بنده ی خدا نامید، امّا کتاب مقدّس مسیحیان، عیسی، نجاری از ناصره را خدا می داند، چرا که او گفت »هر که مرا ببیند، پدر را دیده است.» (یوحنا 9، 14)

عیسی از مریم باکره در شهر جلیل متولد شد. جلیل، ایالت شمالی مستعمرات روم در فلسطین بود. نویسندگان اناجیل بعد از ماجرای تولد عیسی، داستان زندگی او را تنها از زمانی آغاز کرده اند که در سی سالگی به شاگردی یحیای تعمید دهنده درآمده بود، یحیی پیامبری بود که همگنان یهودیش را به توبه دعوت می کرد. ظاهراً عیسی زمان نسبتاً کوتاهی را با جنبش یحیی سپری کرد. و به زودی هشدارهای یحیی را به صورتی شدیدتر آغاز کرد. داستان شگفت انگیز تولّد عیسی علیه السلام و معجزات خارق العاده اش هنگام پیامبری و بعد به صلیب رفتن و تحمّل رنج و سپس عروجش از قبر، این سوال را ایجاد کرد که عیسی واقعاً که بود؟ آیا او فقط یک انسان عادّی بود؟ یا فقط یک پیامبر بود؟ یا این که خداوند متجسّد در جسم انسان بود؟ و چگونه می توان عیسی علیه السلام را شناخت؟

تاریخچه تثلیث

در میان جامعه مسیحی که تا سه قرن در انزوا و آزار به سر می برد کم کم گرایش های افراط گرایانه بروز کرد و برخی از مسیحیان مدّعی شدند که مسیح خدایی بود که به لباس انسان متجسّد شده و به میان بشریت آمده است، اعتقادی که تا آن زمان در میان بت پرستان رواج گسترده ای داشت امّا مسیحیان راستین اعتقادی به الوهیت مسیح نداشتند. آنان مسیح را پیامبرخدا و برگزیده ی وی می دانستند؛ مثلا ابیونی ها که از اولین گروه های مسیحی بودند، عیسی را یک انسان معمولی می دانستند که پسر مریم است. (1)

در ابتدای سده چهارم، هنگامی که کنستانتین با حمایت مسیحیان توانست بر رقیب سرسخت خود ماكسنتیوس فائق آید، مسیحیت را دین رسمی امپراتوری اعلام کرد. آرامش حاصل از قدرت، به مسیحیان فرصت داد تا به بحث های الاهیاتی بپردازند؛ در نتیجه کم کم نزاع های پنهان میان مسیحیان سر باز کرد. یکی از مهم ترین، آن ها، نزاع بین آریوس و آتاناسیوس بر سر الوهیت مسیح بود. مدت ها میان دانشمندان مسیحی و رهبران کلیسا در مورد پذیرش نظر آریوس یا آتاناسیوس نزاع و درگیری وجود داشت و مخالفت های فراوانی با عقیده عیسی خدایی صورت گرفت.

کنستانتین که هدفش «حفظ ثبات امپراتوری اش» بود، ابتدا طی نامه ای دو طرف نزاع را توبیخ و سعی کرد بین دو طرف آشتی برقرار کند، امّا موفق نشد. از نامه ای که او برای دو طرف نزاع نوشته است بر می آید که دغدغه او بیشتر حفظ امپراتوری اش بود تا مشکل الاهیاتی مسیحیان. (2)او در بخشی از نامه خود درباره این بحث ها می گوید:

من فرض را بر آن گذاشته بودم که اندیشه هایی را که همه مردم از خدایان دارند به شکل واحد بازگردانم؛ زیرا قویا حس می کردم اگر بتوانم مردم را متقاعد سازم که در این باره متحد شوند، اداره امور عامه به طور قابل ملاحظه ای آسان خواهد شد. امّا افسوس! اطلاع می یابم که در میان شما بیش از آن چه اخیراً در آفریقا مجادله بوده است، نزاع جریان دارد. ظاهراً علّت این مجادلات، پوچ به نظر می رسد و درخور چنین معارضات تندی نیست. (3)

بعد از این نامه که اثری هم نداشت، کنستانتین دستور داد تا جمعی از اسقفان در شهر نیقیه گرد هم آیند و در این مورد اظهار نظر کنند. بدین ترتیب کنستانتین شورای نیقیه را تشکیل داد.


1) الستر مک گراث، درآمدی بر الهیات مسیحی، ص 362.

2) کنستانتین در طول زندگی اش مسیحی نبود. تنها در بستر مرگ بود که تعمید یافت. هنری چدویک درباره او در کتاب کلیسای نوپا می گوید: «کنستانتین، مانند پدر خویش، خورشید را می پرستید... تغییر كيش او نباید مشاهده درونی فیض تلقّی گردد... این تغییر کیش فقط یک امر نظامی بود. درک او از اعتقادات مسیحی به هیچ وجه کامل نبود». البته بسیاری از مورّخان درباره تعمید آخر عمر وی نیز تردیدهایی دارند. رک. جان بی . ناس تاریخ جامع ادیان، ص 633.

3) ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج 3، ص 769.

پس از روزها بحث و گفت و گو و نزاع میان جناح طرفدار عیسی خدایی، به رهبری آتاناسیوس، و جناح مخالف عیسی خدایی به رهبری آریوس، سرانجام با دخالت مستقیم کنستانتین- که آگاهی ای از مباحث الاهیاتی نداشت- دیدگاه آتاناسیوس به عنوان رأی رسمی کلیسا پذیرفته شد و بنا گذاشته شد که مسیح به عنوان خدا و هم ذات با خدا و به عنوان اقنوم دوم در کنار خدای پدر پرستش شود. این عقیده در اعتقادنامه نیقیه- که حاصل این شورا بود - مورد تصریح قرار گرفت. کنستانتین که خود هدایت مستقیم جلسات را به عهده داشت و هزینه های آن را پرداخت می کرد، توانست با نفوذ خود اعتقاد عیسی خدایی را تثبیت کند.

به گفته جوان اُ . گریدی: «این نخستین بار بود که کلیسا خود را تحت سلطه و ریاست رهبر سیاسی حکومت می دید. مسئله رابطه کلیسا و حکومت که مسئله ای مزمن و ریشه دار است، به طور مشخص از همین جا شروع شد» (1)پس از عصر کنستانتین دوران هزار ساله تاریک قرون وسطا شروع شد. در این دوران کمتر کسی می توانست به خود جرأت بدهد در مورد تثليث اظهار نظر کند. در این عصر کلیسا توانست آموزه تثلیث را نهادینه کند.

در دوره اصلاحات بررسی و بازنگری عقاید مسیحی آغاز شد. انتظار می رفت مسئله تثلیث نیز مورد بازنگری کلّی قرار بگیرد، امّا اصلاح گران مسیحی ورود به موضوع تثلیث را ممنوع اعلام کردند و حتّی با متفکّرانی که تثلیث را قبول نداشتند به شدیدترین شکل مبارزه کردند. برای مثال در قرن شانزدهم میکاییل سروتوس، (2)دانشمند بلژیکی، پس از مطالعه دقیق عهد جدید متوجه شد مسئله تثلیث که بر حسب اعتقادنامه نیقیه برای عموم مسیحیان امری مسجّل بود، در آن کتاب وجود ندارد؛ در نتیجه، معتقد شد که این عقیده، کفر محض و باطل است. او در سال 1531م رساله ای به نام «در باب خطاهای تثلیث» منتشر کرد. وی می گفت: «مبدأ تثلیث - ایمان به اَب و ابن و روح القدس- از بدعت های کلیسای کاتولیک است.... و عقلاً محال است که از اجزای ثلاثه سه شخصیت خدای واحد ترکیب شود.» پیروان کالون، از مصلحان بزرگ پروتستان، او را در سال 1553م زنده زنده در آتش سوزاندند. هر چند او از میان رفت و نابود شد. ولی جماعات مسیحی مخالف تثلیث هم چنان به حیات خویش ادامه دادند. (3)


1) جوان اُ. گریدی، مسیحیت و بدعت ها، ص 150.

2) او کاشف جریان خون در بدن انسان است.

3) جان بی، ناس، تاریخ جامع ادیان، ص 680.

ریشه های تثلیث

از دیرباز در ادیان مشرک، نگاه سه گانه به آفرینش معمول بود و این دسته های سه تایی یا آسمان و جو میانی و زمین بود و یا آن چه بود که در زندگی انسان مهم بود مانند خورشید و باد وآتش و یا آسمان و زمین و خورشید و یا فرایندهای سه گانه زندگی انسان یعنی تولّد و زندگی و مرگ بود.

تصویر

^300.1.jpg

قرن ها پیش از مسیح، مجموعه های سه گانه یا تثلیث هایی از خدایان در بابل و آشور قدیم، آیین هندو، و مصر باستان وجود داشت. تثلیث هندو یکی از تثلیث هایی است که قرن ها پیش از مسیح وجود داشته است. در این آیین برهمن (ایزد آفرینش)، و یشنو (خدای محافظ) و شیوا (خدای هلاکت) از ایزدانتریمورتی هستند. مونیر ویلیامز (1)در کتاب هندوئیسم بیان می دارد که شیوا، برهمن و ویشنو، سه خدای بزرگ اند. (2)

تصویر

^300.2.jpg

دائرة المعارف میتولوژی لاروس که به زبان فرانسه است، به مجموعه ای سهگانه در منطقه بین النهرین اشاره می کند: «عالم به سه ناحیه تقسیم شده بود و هر ناحیه به قلمرو یک خدا مبدل گشت. سهم "آنو" آسمان بود، زمین به "انلیل" واگذار شد و "ائا" حاکم آب ها شد. آن ها با یکدیگر مجموعه سه گانه خدایان اعظم را تشکیل دادند».

تصویر

^300.3.jpg

در مصر، یونان و روم نیز از قرن ها پیش از آمدن مسیح تثلیث اعتقادی مرسوم بود. زیگفرید مورنز (3)در کتاب مذهب مصری می نویسد: «تثلیث مشغله ذهنی عمده علمای الاهیات مصری بود... سه خدا با هم ترکیب و به صورت وجودی منفرد تلقّی می شوند و به صورت مفرد مورد خطاب قرار می گیرند.» (4)خدای مصریان باستان از اوزیریس (5)(پدر)، ایزیس (6)(مادر) و هوروس (7)(پسر) تشکیل می شد. (8)


1) MonierWilliams. شرق شناس نامی و استاد زبان سانسکریت در دانشگاه آکسفورد.

2) .87Williams, Hinduism, VII, P_Monier .

3) Siegfried Morenz

4) Siegfried Morenz notes, Egyptian Religion; quoted in "Should You-..Believe in the Trinity?",Watch Tower

5) Osiris

6) Isis

7) Horus

8) رک: یوسف فضایی، سیر تحوّل دین های یهود و مسیح، ص291.

تصویر

^301.1.jpg

در دیباچه ی کتاب تاریخ مسیحیت اثر ادوارد گیبون (Edward Gobbon) می خوانیم: «اگر بت پرستی مغلوب مسیحیت شد، مسیحیت نیز به همان میزان به بت پرستی آلوده گشت. کلیسای روم خداگرایی محض مسیحیان اولیه را... به عقیده خشک به عقیده خشک و غیر قابل درک تثلیث مبدل کرد. بسیاری از عقاید بت پرستانه که به وسیله مصریان ابداع و به دست افلاطون تکمیل شده بود، دارای ارزش اعتقادی به حساب آمده، حفظ شدند.»(1)فرهنگ معرفت دینی نیز می نویسد که «به گفته بسیاری عقیده ی تثلیث اعتقاد فاسدی است که از ادیان مشرک اقتباس و در ایمان مسیحی گنجانده شده است.» (2)

و کتاب بت پرستی در مسیحیت ما اذعان می کند: «منشأ [تثلیث] کاملا بت پرستانه است.» (3)

مفهوم تثلیث

علیرغم اهمیت آموزه تثلیث، فهم آن بسیار مشکل بلکه غیر ممکن است. مسیحیان معتقدند «تثلیث» با حقایق برتر الهی مرتبط است و از همین رو عقل انسان از فهم آن ناتوان است؛ در نتیجه، تثلیث چون رازی سرناگشوده باقی مانده است. آنسلم قدیس (1109م) وقتی تلاشش برای فهم تثلیث به نتیجه نرسید به این گزینه روی آورد که «ایمان می آورم تا بفهمم» (fides quaerens intellectum). (4)

منابع الهیاتی مسیحی مفهوم تثلیث را نتیجه اعتقاد به سه گزینه زیر می دانند:

1.

در ذات خدا سه شخص (اقنوم) (5)متمایز وجود دارد؛ این سه شخص از یکدیگر متمایز هستند و به واسطه ویژگی های شخصی شان از یکدیگر تمییز داده می شوند. (6)

2.

هر شخص کاملاً خداست؛ بنا بر آموزه تثلیث، خدا در سه شخص وجود دارد؛ (7)نه به این معنا که هر کدام قسمی از الوهیت را دارند بلکه هر کدام به تنهایی به نحو کامل الوهیت دارند.


1) Edward Gibbon's, History of Christianity; quoted in "Should You Believe in the Trinity?", Watch Tower

2) Dictionary of Religious Knowledge; quoted in "Should You Believe-\ .in the Trinity?", Watch Tower

3) The Paganism in Our Christianity; quoted in "Should You Believe .in the Trinity?", Watch Tower

4) الستر مک گراث، درآمدی بر الهیات مسیحی، ص 47.

5) كلمه اقنوم در مقابل واژه یونانی «hypostasis» در لغت دارای چند معنا است از جمله: شخص، شخصیت، حقیقت، جوهر، ماهیت طبیعت، موجود قائم بالذات.(Catholic Encyclopedia) در واژگان فارسی معادلی برای کلمه اقنوم وجود ندارد.

6) استوارت اليوت، راز تثلیث، ص 81.

7) 226Wayne A. Grudem, Systematic theology p .

3. فقط یک خدای واحد حقیقی وجود دارد؛ چنان که اشاره کردیم اقانیم تثلیث در الوهیت سهیم نیستند؛ بلکه هر یک از آن ها خدای کامل است. امّا این بدان معنا نیست که مسیحیان به سه خدا اعتقاد داشته باشند. بلکه تثلیث واحد است و مسیحیان به سه خدا اعتراف نمی کنند. در کتاب مقدس هم آیات زیادی مبنی بر یگانگی خدا وجود دارد؛ مثلاً در عهد عتیق می خوانیم: «ای اسرائیل بشنو خدای ما یهوه خدای واحد است.» (1)و یا در عهد جدید آمده است «ما را تنها یک خداست، یعنی پدر.» (2)

دايرة المعارف کاتولیک در این باره چنین می نویسد:

تثلیث واحد است. ما به سه خدا اعتراف نمی کنیم بلکه به خدای واحد در سه اقنوم. پس اقانیم تثلیث در یک الوهیت سهیم نیستند بلکه هر یک از آن ها کامل خدا هستند. اقانیم ثلاثه واقعاً از هم متمایز هستند. آن ها از نظر شما با هم تفاوت دارند و حدت الهی سه گانه است. (3)

برای روشن تر شدن معنای تثلیث باید بدانیم تثلیث مانند یک مثلث نیست که هر کدام از شخصیت های آن یک ضلع باشد و هر سه با هم مثلثی واحد باشند؛ زیرا در تثلیث هر خدا به تنهایی یک خدا است امّا در مثلث هر ضلع یک مثلث نیست. (4)هم چنین تثلیث مانند یک شخص نیست که همزمان هم پدر باشد هم پسر و هم همسر؛ زیرا در تثلیث سه شخص متمایز وجود دارد نه یک نفر با سه نقش. (5)

تثلیث در عهدین

اکنون باید به این سؤال پاسخ داد که آیا در کتاب مقدّس درباره تثلیث سخنی به میان آمده است یا این مسئله از ابداعات کلیسا است. دایرة المعارف الياده ذیل مدخل تثلیث می نویسد:

یافتن آیه ای برای اثبات تثلیث در کتاب مقدس به چالشی جدی برای کلیسا تبدیل شده است. مورّخان عموماً توافق نظر دارند که کتاب مقدس هیچ کجا آشکارا تثلیث را بیان نکرده است. (6)


1) تثنیه، ج 6، ص 4.

2) اول قرنتیان، ج8، ص 6.

3) ...Catechism of catholic church P-Tr

4) اقتباس از The doctrine.1975.Barth, Karl, and Geoffrey William Bromiley ,of the word of God prolegomena to church dogmatics, being volume I 49-348 Edinburgh: T. & T. Clark. Pages

5) باید توجّه داشت که برخی از مبشرین مسیحی از اینگونه مثال های نادرست بسیار استفاده می کنند.

6) 57-53Trinity p ,15 Mircea Eliade, the Encyclopedia of religion, vol

بررسی آیات مورد استناد مسیحیان

اشاره

در این بخش ما سه مورد از مهم ترین آیات مورد استناد مسیحیان را مطرح و بررسی می کنیم و بررسی سایر آیات را به مجالی دیگر وا می نهیم.

1. من و پدر یکی هستیم

یکی از استدلال های ارباب کلیسا برای اثبات الوهیت مسیح آیات ذیل است:

من و پدر یکی هستیم (یوحنا30، 10)؛ به نظر دانشمندان کلیسا، آیه ی اخیر بر این مطلب گواهی می دهد که مسیح خداست؛ زیرا مسیح به وضوح گفته است که با پدر یک است این در حالی است که یکی خوانده شدن دو نفر همواره به این معنا نیست که ذات آنان یکی است؛ مثلا هرگاه دو نفر هدفشان یکی باشد نیز یکی خوانده می شوند؛ چنان که حواریون یکی خوانده شدند:

ای پدر قدوس این ها (حواریون) را که به من دادی به اسم خود نگاه دار تا یکی باشند چنان که ما هستیم (انجيل يوحنا 17، 12).

آیا عیسی ادّعا می کرد تا همه شاگردانش به یک هویت منفرد مبدل شوند؟ خیر پولس در رساله اول به قرنتیان می نویسد: لکن کسی که با سرور پیوندد یک روح است (1 قرنتیان 6، 17) و منظور پولس این نبود که او هم خدا می شود در این صورت ما باید خدایان بی شماری داشته باشیم.

2. مسیح خدای پسر یا پسر خدا

یکی دیگر از استدلالهای مسیحیان بر خداوندی مسیح، این است که در کتاب مقدس، بارها از عیسی مسیح با عنوان پسر خدا یاد شده است. (1)البته از نظر مسیحیان پسر خدا بودن مسیح منافاتی با تولدش از مریم باکره ندارد؛ زیرا او قبل از این که از مریم باکره متولد شود، پسر خدا بود. (2)

ولی وقتی به کتاب مقدّس مراجعه می کنیم، می بینیم در این کتاب، خداوند پدر همه مؤمنان و صالحان خوانده شده و به ایمان داران آموزش داده شده است. (3)هم چنین در کتاب مقدس، عنوان پسر خدا و فرزند خدا کاربردی عام و فراگیر دارد. مثلا حضرت موسی علیه السلام به بنی اسرائیل فرمود: شما پسران یَهُوَه خدای خود هستید. (4)و یا خداوند به موسی علیه السلام دستور داد که به فرعون بگو یهُوَه چنین می گوید: اسرائیل پسر من و نخست زاده من است. (5)و یا در کتاب مقدّس حضرت داود (6)و سلیمان (7)پسر خدا خوانده شده اند یوحنا نیز می گوید: هر که ایمان دارد که عیسی، مسیح است از خدا مولود شده است. (8)


1) الستر مک گراث، درآمدی بر الهیات مسیحی، ص357.

2) استوارت الیوت، راز، تثلیث، ص 130.

3) متی، ج 6، ص 9و14.

4) تثنیه، ج14، ص1.

5) خروج، ج 4، ص 22.

6) مزامير، ج 2، ص 7.

7) اول تواریخ، ج 28، 6.

8) رساله اول يوحنا، ج 5، ص 1؛ هم چنین ببینید، خروج، ج 4، ص 23 مزامیر، ج 2، ص 7، اول تواریخ، ج17، ص13، هوشع، ص 1، ج 10؛ ارمیا، ج31، ص9، اشعیا، ج 63، ص 16، انجیل متی، ج5، ص45 و ج 6، ص 6 و ج 23، ص 9؛ انجیل لوقا، ج20، ص 36 و ج 3، ص 38 انجیل یوحنا، ج 1، ص 12 و ج20، ص 17، اول يوحنا، ج 3، ص 10 و ج 2، ص 29 و ج4، ص7، رساله پولس به رومیان، ج8، ص14، رساله پولس به فیلیپیان، ج2، ص15.

مخالفت کتاب مقدس با تثلیث

اشاره

از آن چه گفتیم روشن شد که تثلیث در کتاب مقدّس وجود ندارد؛ امّا وقتی این کتاب را بیشتر بررسی می کنیم به این نتیجه می رسیم که این کتاب نه تنها تثلیث را اثبات نمی کند بلکه آن را نفی هم می کند. در ادامه به بررسی آیاتی می پردازیم که نشان دهنده ی باطل بودن آموزه ی الوهیت مسیح، اقنوم دوم تثلیث، هستند. این آیات صفاتی را به مسیح نسبت می دهند که با الوهیت منافات دارد. با اثبات خدا نبودن مسیح که شخص دوم تثلیث است، بطلان تثلیث روشن خواهد بود.

1. خدا بیش از یک شخص نیست

عهد قدیم خدا را چنین شناسانده است: او وجودی واحد، (1)ازلی و ابدی است. (2)خالقی مدبر است و جهان، آفریده و تحت امر و تدبیر اوست. با انسان تفاوت دارد در عهد جدید نیز پولس به هیچ گونه تغییری در ماهیت خدا، حتی پس از آمدن عیسی به زمین اشاره نکرده است. «خدا یک است». (3)در کتاب مقدّس مکرراً از خدا به عنوان یک شخص صحبت می شود: «ما را تنها یک خداست، یعنی پدر.» (4)این آیه به روشنی نشان می دهد که پدر «اقنوم اول خدا» نیست؛ بلکه خدایی جز او نیست؛ ولی عقیده تثلیث می گوید: «ما را تنها یک خداست یعنی پدر، پسر و روح القدس.»

2. حضرت عیسی علیه السلام علم و دانش مطلق ندارد

عیسی مسیح علیه السلام بارها اظهاراتی این چنین داشته است:

پسر از خود هیچ نمی تواند کرد مگر آن چه بیند که پدر به عمل آرد. (5)

هم چنین حضرت عیسی علیه السلام هنگامی که درباره بازگشت مجدّد خود (روز ظهور موعود جهانی) سخن می گفت، بیان داشت:

ولی از آن روز و ساعت غیر از پدر هیچ کس اطلاع ندارد، نه فرشتگان در آسمان و نه پسر هم. (6)

اگر عیسی، به عنوان پسر، هم ذات با پدر (خداوند) بود، در این صورت او نیز می بایست از هر آن چه پدر بدان واقف بود خبر می داشت. امّا عیسی، به عنوان پسر (یعنی جنبه الوهی وی)، از روز موعود اطلاعی نداشت.


1) «ای اسرائیل بشنو یهوه خدای ما يهوه واحد است» (تثنیه، ج 6، ص 4.)

2) «مگر نه من که خداوند ازلی و ابدی هستم» (اشعیا، ج 41، ص 3 و 4). ذکر این نکته لازم است که در ادبیات کتاب مقدّس خداوند به معنای سرور و معادل رب در عربی است.

3) غلاطیان، ج 3، ص 20؛ اول قرنتیان، ج8، ص 4 و 6.

4) اول قرنتیان، ج8، ص 6.

5) يوحنا، ج 5، ص18.

6) مرقس، ج13، ص 32.

در قرآن مجید نیز آموزه تثلیث به شدّت مورد انکار قرار گرفته و خداوند می فرماید:

لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا ان اللهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ وَ قَالَ الْمَسِيحُ يَا بَنِي إِسْرَائِيل اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّى وَ رَبَّكُمْ إِنَّهُ مَن يُشْرِكْ بِاللهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْوَاهُ النَّارُ وَ مَا لِلظَّالِمِينَ منْ أنصار محققاً کافر شدند آنانی که گفتند: خدا همان مسیح پسر مریم است و مسیح گفت: ای بنی اسرائیل خدا را بپرستید که رب من و رب شما است و کسی که به خدا شرک بورزد محققاً خدا بهشت را بر او حرام می کند و جایگاه او جهنّم است و ستمگران هیچ یاوری ندارند. (1)

بدون تردید نمی توان با آیات کتاب مقدّس، الوهیت مسیح را ثابت کرد؛ چرا که موضع کتاب مقدّس در این زمینه روشن است: یهُوَه خدای قادر مطلق و برتر از همه است و عیسی علیه السلام شخصی جدا پایین تر و عبد متواضع این خدای قادر.

عقل و تثلیث

یکی از چالش هایی که آموزه تثلیث با آن رو به روست، تعارض تثلیث با عقل است. کلیسا تلاش فراوانی کرده است تا بتواند تقریری عقل پذیر از این آموزه ارایه دهد؛ اما به علّت محال بودن این کار مدّعی شده است که عقل انسان ها قادر به درک حقیقت نیست (2)و تثلیث را جز با ایمان پایدار و حقیقی به مسیح، از راه دیگری نمی توان فهمید. این گفته ترجمان همان سخن مشهور قدیس آنسلم است که »ایمان می آورم تا بفهمم» قبل از این که نسبت بین تثلیث و عقل را بررسی کنیم، لازم است بدانیم که دو نوع گزاره منطقی وجود دارد:

1.

گزاره های قابل درک: گزاره هایی که عقل درباره صحت یا سقم آن داوری دارد یا به آن ها اذعان می کند و یا آن ها را انکار می کند.

2.

گزاره های فراتر از درک. گزاره هایی که دست خرد از رسیدن به آن ها کوتاه است و عقل درباره آن ها ساکت است. اکنون باید بررسی کنیم که تثلیث یک گزاره منطقی و یا فراتر از خرد است.


1) مائده، 72.

2) استوارت الیوت، یگانگی در تثلیث، ص 72.

استحاله وجود دو موجود نامحدود

ممکن نیست در آن واحد، دو موجود نامحدود وجود داشته باشند؛ زیرا نامحدود دانستن هر یک، مستلزم محدود بودن دیگری است. با توجّه به این مطلب، اگر اقنوم اول تثلیث، خدای مطلق و نامحدود است، اقنوم دوم نمی تواند این چنین باشد؛ زیرا وجود دو خدای مطلق نامحدود، عقلاً محال است.

به طور خلاصه:

در تثلیث می خوانیم:

هر شخص کاملا خداست + خدا نامحدود است = هر شخص کاملا نامحدود است.

در نتیجه سه اقنوم نامحدود وجود خواهد داشت، در حالی که وجود بیش از یک نامحدود، محال بوده و در حقیقت خلف نامحدود بودن آن است.

خدایی که هستی اش از خودش نیست

به اعتراف آیات فراوانی از کتاب مقدّس، مسیح، هستی و حیاتش را از پدر گرفته است. یوحنا در انجیل خود می نویسد: «زیرا هم چنان که پدر، در خود حیات دارد، هم چنین پسر را نیز عطا کرده است که در خود حیات داشته باشد. (1)مطالعه این آیات امّا، انسان را با سوالاتی مواجه می سازد: چگونه می توان معتقد بود پسر، همه وجود و هستی خود را از پدر دارد و در عين حال دارای الوهیتی درونی و ذاتی است؟ هم چنین چگونه پسر در عین این که همه چیز خود را از پدر دارد، با این حال وجودش کمتر از پدر نیست؟

به طور خلاصه:

از بدیهیات است که صفت حیات، ذاتی خداوند است و کتاب مقّدس می فرماید: پسر حیاتش را از پدر گرفته است و از نظر منطقی محال است کسی حیاتش را از دیگری بگیرد و در عین حال، ازلی بوده و حیات، ذاتی وی باشد و در تثلیث می خوانیم: پسر، ازلی و دارای حیات ذاتی پس محال است پسر هم ازلی باشد و هم ازلی نباشد. هم چنین محال است حیات، ذاتی پسر باشد و در عین حال از شخص دیگری گرفته شده باشد.


1) یوحنا، ج 5، ص26.

تعدّد سه گانه در ذات یگانه

در تثلیث می خوانیم: سه اقنوم متمایز، الوهیت دارند و هر کدام به تنهایی خدا هستند و یک خدا بیشتر وجود ندارد پس تعدد سه گانه خدایان با وحدت ذاتی خداوند قابل جمع نیست. از آن چه گذشت روشن می شود که تثلیث مفهوم پیچیده و درک ناپذیری است که به هیچ وجه خاستگاه کتاب مقدّسی ندارد بلکه ریشه در فرهنگ ادیان ابتدایی و قبل از عیسی مسیح علیه السلام دارد. این آموزه شرک آلود کم کم و به مرور زمان در مسیحیت نفوذ نموده، جایگاه توحید را گرفته است. کتاب مقدّس موجود با صراحت تمام به مقابله با این اندیشه می پردازد و در آیات متعدّدی مسیح را انسان معرّفی می کند. تمام آیاتی هم که اندیشمندان مسیحی در اثبات تثلیث به آن ها استناد می کنند، به هیچ وجه بر تثلیث یا الوهیت مسیح دلالت ندارند.

پی نوشت ها

1- الستر مک گراث، درآمدی بر الهیات مسیحی، ص 362.

2- کنستانتین در طول زندگی اش مسیحی نبود. تنها در بستر مرگ بود که تعمید یافت. هنری چدویک درباره او در کتاب کلیسای نوپا می گوید: «کنستانتین، مانند پدر خویش، خورشید را می پرستید... تغییر كيش او نباید مشاهده درونی فیض تلقّی گردد... این تغییر کیش فقط یک امر نظامی بود. درک او از اعتقادات مسیحی به هیچ وجه کامل نبود». البته بسیاری از مورّخان درباره تعمید آخر عمر وی نیز تردیدهایی دارند. رک. جان بی . ناس تاریخ جامع ادیان، ص 633.

3- ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج 3، ص 769.

4- جوان اُ. گریدی، مسیحیت و بدعت ها، ص 150.

5- او کاشف جریان خون در بدن انسان است.

6- جان بی، ناس، تاریخ جامع ادیان، ص 680.

7- MonierWilliams. شرق شناس نامی و استاد زبان سانسکریت در دانشگاه آکسفورد.

8- .87Williams, Hinduism, VII, P_Monier .

Siegfried Morenz- 9 .

Siegfried Morenz notes, Egyptian Religion; quoted in "Should You-..Believe in the Trinity?",Watch Tower-10

11- Osiris

Isis -12.

Horus- 13.

14- رک: یوسف فضایی، سیر تحوّل دین های یهود و مسیح، ص291.

15- Edward Gibbon's, History of Christianity; quoted in "Should You Believe in the Trinity?", Watch Tower

16- Dictionary of Religious Knowledge; quoted in "Should You Believe-\ .in the Trinity?", Watch Tower

17- The Paganism in Our Christianity; quoted in "Should You Believe .in the Trinity?", Watch Tower

18- الستر مک گراث، درآمدی بر الهیات مسیحی، ص 47.

19- استوارت اليوت، راز تثلیث، ص 81.

226Wayne A. Grudem, Systematic theology p-20 .

21- تثنیه، ج 6، ص 4.

22- اول قرنتیان، ج8، ص 6.

23- ...Catechism of catholic church P-Tr

24- اقتباس از The doctrine.1975.Barth, Karl, and Geoffrey William Bromiley ,of the word of God prolegomena to church dogmatics, being volume I 49-348 Edinburgh: T. & T. Clark. Pages

25- 57-53Trinity p ,15 Mircea Eliade, the Encyclopedia of religion, vol .

26- الستر مک گراث، درآمدی بر الهیات مسیحی، ص357.

27- استوارت الیوت، راز، تثلیث، ص 130.

28- متی، ج 6، ص 9و14.

29- تثنیه، ج14، ص1.

30- خروج، ج 4، ص 22.

31- مزامير، ج 2، ص 7.

32- اول تواریخ، ج 28، 6.

33- رساله اول يوحنا، ج 5، ص 1؛ هم چنین ببینید، خروج، ج 4، ص 23 مزامیر، ج 2، ص 7، اول تواریخ، ج17، ص13، هوشع، ص 1، ج 10؛ ارمیا، ج31، ص9، اشعیا، ج 63، ص 16، انجیل متی، ج5، ص45 و ج 6، ص 6 و ج 23، ص 9؛ انجیل لوقا، ج20، ص 36 و ج 3، ص 38 انجیل یوحنا، ج 1، ص 12 و ج20، ص 17، اول يوحنا، ج 3، ص 10 و ج 2، ص 29 و ج4، ص7، رساله پولس به رومیان، ج8، ص14، رساله پولس به فیلیپیان، ج2، ص15.

34- «ای اسرائیل بشنو یهوه خدای ما يهوه واحد است» (تثنیه، ج 6، ص 4.)

35- «مگر نه من که خداوند ازلی و ابدی هستم» (اشعیا، ج 41، ص 3 و 4). ذکر این نکته لازم است که در ادبیات کتاب مقدّس خداوند به معنای سرور و معادل رب در عربی است.

36- غلاطیان، ج 3، ص 20؛ اول قرنتیان، ج8، ص 4 و 6.

37- اول قرنتیان، ج8، ص 6.

38- يوحنا، ج 5، ص18.

39- مرقس، ج13، ص 32.

40- مائده، 72.

41- استوارت الیوت، یگانگی در تثلیث، ص 72.

42- یوحنا، ج 5، ص26.

پشت پرده ی استعفای پاپ بندیکت شانزدهم: مصطفی رستگار

اشاره

•

متن استعفا نامه پاپ بندیکت

•

علل استعفای پاپ

•

افشای کودک آزاری کشیش ها

درآمد

نگارنده در این مقاله به علل و عوامل استعفای پاپ بندیکت شانزدهم و انظار موافق و مخالف او پرداخته است و نیم نگاهی به رفتار و عملکرد راتسینگر نیز شده است امّا قضاوت با خواننده محترم است.

كليد واژه ها:

پاپ، کلیسای کاتولیک، راتسینگر، کودک آزاری

مقدمه

پاپ بندیکت شانزدهم که نام اصلی وی جوزف راتسینگر (Joseph Ratzinger) است، 265 مین پاپ کلیسای کاتولیک است. ایشان در سال 1927 در ایالت باواریا در جنوب آلمان متولّد شد و در حال حاضر 86 سال سن دارد. بعد از فوت پاپ ژان پل دوم در سال 2005، ایشان در سن 78 سالگی توسط شورای کاردینال ها به عنوان پاپ جدید انتخاب شد و تا امروز حدود هشت سال است که منصب پاپی را در اختیار دارد. این توضیح هم مفید است که پاپ دارای دو نقش است: ایشان هم رهبر کاتولیک های جهان محسوب می شود و هم به عنوان حاکم سیاسی کشور یا به عبارت بهتر «دولت شهر» واتیکان ایفای نقش می کند.

اعلام استعفا

اخیرا مطلع شدیم که پاپ بندیکت شانزدهم اعلام کرده که قصد دارد از مقام خود کناره گیری کند و استعفا بدهد. این خبر به سرعت از طریق رسانه های جمعی منتشر شد و شگفتی بسیار زیادی را در میان عموم و هم چنین نخبگان ایجاد کرد. حتی بعضی ها از آن به زمین لرزه تعبیر کردند. البته استعفای یک پاپ امر بی سابقه ای نیست و آخرین پاپی که این کار را انجام داد پاپ گریگوری دوازدهم بود که در حدود 600 سال پیش از مقام پاپی استعفا داد.

متن استعفانامه

در استعفانامه آقای را تسینگر تعارفات معمول رعایت شده است و ایشان عبارات زیبایی را به کار برده اند. ایشان در این استعفانامه متذکّر شده اند که بارها به وجدان خودشان مراجعه کرده اند و بالاخره به این اطیمنان رسیده اند که به علّت کهولت سن و ضعف جسمی و روحی و ذهنی و هم چنین شرایط بسیار متغیّر جهانیّ دیگر قابلیت هدایت سفینه کلیسای کاتولیک را ندارند. و در نتیجه اعلام کردند که از ساعت 20، روز 28 فوریه سال 2013 که برابر است با دهم اسفندماه سال 1391 هجری شمسی، دیگر پاپ نخواهند بود و شورای کاردینال ها باید دست به کار انتخاب پاپ جدید بشوند. (1)


1) text-of-popes-resignation- /11/02/2013/http://world.time.com-\ .announcement

علل استعفا

بعد از اعلام این استعفا، گمانه زنی ها در مورد علل اصلی استعفای پاپ شروع شد و افراد و گروه های مختلف در سراسر جهان، متناسب با رویکردی که به پاپ و دستگاه واتیکانی داشتند، شروع به اظهار نظر در مورد علّت یا علت های اصلی این کناره گیری کردند. وقتی که ما مطالب موجود در رسانه های جمعی را مرور می کنیم متوجّه می شویم که طیفی از اظهار نظرهای مختلف در مورد استعفای پاپ وجود دارد: در یک سوی طیف، کسانی هستند که ما باید آن ها را ایمان داران خطاب کنیم. دلایلی که آن ها برای استعفای پاپ ارایه می دهند همان دلایلی هست که خود پاپ در استعفا نامه اش ذکر کرده است، که شامل ضعف بدنی و خستگی روحی پاپ می شود. به علاوه این که آن ها وارد جزئیات می شوند و مثلا می گویند که پاپ در ماه های اخیر در نشست و برخاست ها و راه رفتن ها و صحبت کردن و غیره دچار ضعف مشهود شده است، یا این که مثلا داستان سفر پاپ به مکزیک را یادآور می شوند و این که ایشان آن جا در اتاق خودشان که در یک هتل بوده است شب هنگام، وقتی که داشتند دنبال کلید برق می گشتند سرشان به یک شیء سخت برخورد کرده و آسیب جدّی دیده است و از این قبیل مطالب؛ و این که ایشان راضی نیستند با وجودی که افرادی می توانند بهتر از اداره امور برآیند. هم چنان بر مقام خود باقی بمانند. این مطالب را گروه ایمان دار مطرح می کنند. (1)

در منتهی الیه دیگر این طیف کسانی هستند که ما باید آن ها را با عنوان دشمنان سرسخت پاپ بشناسیم: کسانی که دشمنی دیرینه با پاپ و دستگاه واتیکانی دارند و پاپ را دجّال زمان قلمداد می کنند و مترصّد کوچک ترین فرصتی هستند تا به پاپ و واتیکان ضربه بزنند و به نظر می رسد که از دروغ گفتن و تهمت زدن هم هیچ ابایی ندارند. مسایلی که این گروه به عنوان علّت استعفای پاپ مطرح می کنند شامل فساد درون دستگاه واتیکان، از جمله فساد مالی و جنسی و اخلاقی عوامل درونی دولت واتیکانی و هم چنین فساد اخلاقی کشیش هایی است که دستگاه واتیکان به اقصی نقاط جهان اعزام می کند. مساله این است که وجود و گسترش فساد در میان کشیش ها امری بدیهی است که حداقل در سال های اخیر همه دنیا شاهد آن بوده اند، ولی این گروه از مخالفان مطالبی را مطرح می کنند که به نظر می رسد به هیچ وجه معقول و منطقی نیست و بیشتر به تهمت و افترا شبیه است تا به واقعیت.


1) pope-resigns-live-reaction/\/feb/.\r/http://www.guardian.co.uk/world-

قبح این مطالب به قدری زیاد است که در یک رسانه جمعی قابل مطرح کردن نیست، ولی به عنوان یک نمونه کوچک، می توان اشاره کرد که یکی از این قبیل سایت ها می نویسد که کمتر جاسوس هایشان در واتیکان مطّلع شده اند که انگیزه پاپ برای استعفا این بوده است که بعد از کناره گیری از مسئولیت به اسپانیا سفر کند و با شریک جنسی اش که هم جنس خودش می باشد ازدواج کند و مطالبی از این قبیل که هرگز معقول و قابل باور نیست. این ها هم در منتهی الیه دیگر طیف قرار دارند. (1)ولی افرادی هم هستند که در میانه طیف قرار دارند و به نظر می رسد که بدون غرض حرف می زنند و انصاف را رعایت می کنند و البته به هیج وجه مؤمنانه حرف نمی زنند و ظاهرا می شود به حرف های آن ها اعتنا کرد و در مورد آن فکر کرد. این گروه علاوه بر ذکر مسأله بیماری و ضعف جسمی و خستگی روحی پاپ و یادآوری ضربه ای که در سفر به مکزیک به سر پاپ وارد شد، موارد دیگری را هم مطرح می کنند که می تواند علت تصمیم پاپ به استعفا باشد. مثلا مطرح می کنند که دو روز قبل از اعلام تصمیم پاپ به استعفا، مشاجره تندی بین ایشان و گروهی از کاردینال ها در گرفت و در آن گفتگوی تند، ایشان مجبور شد که تصمیم به استعفا بگیرد. یا این که افشای فساد مالی و پولشویی در بانک واتیکان باعث احساس شرمندگی پاپ شده است. یا این که بر ملا شدن اقدام پاپ در سرپوش گذاری بر روی فساد اخلاقی و به خصوص کودک آزاری کشیش های کاتولیک و عدم مجازات عاملین این سوء استفاده های جنسی، باعث خجالت زدگی پاپ و تصمیم به استعفا شده است. هم چنین می گویند که گروهی از کاردینال ها قرار است در آینده نزدیک، ماجرای فضاحت بار و تکان دهنده ای که به رشوه دهی دستگاه واتیکان مربوط می شود را گزارش بدهند و پاپ تصمیم گرفته است قبل از افشای این گزارش، صحنه را ترک بکند و بعضی ها می گویند که استعفا از مقام پاپی ترفندی است تا راتسینگر بتواند در رأی گیری برای انتخاب پاپ بعدی شرکت و اعمال نفوذ کند تا پاپی انتخاب شود که مطلوب ایشان باشد و بتواند سیاست های ایشان را ادامه بدهد. (2)


1) http://www.huffingtonpost.co.uk/carl-packman/pope-benedict-xvi-r .html.rvorra_fact-from-fiction_b

2) Pope-/vr/http://www.telegraph.co.uk/news/religion/the-pope-r

کودک آزاری کشیش ها

در مورد سوء استفاده جنسی کشیش های کاتولیک از کودکان باید بگویم که بسیاری از این تجاوزها طی چند دهه گذشته اتفاق افتاده، ولی شواهد مربوط به آن ها چند سالی است که ملا شده است. مساله این است که آقای راتسینگر در دوران پاپ ژان پل دوم، دست راست این پاپ محسوب می شد. در سال 1981، پاپ ژان پل دوم ایشان را به عنوان مسئول بخشی به نام «جماعت دکترین و ایمان» تعیین کرد که همان «اداره تفتیش عقاید» قرون وسطی است که تغییر نام داده است. راتسینگر در دوران این مسئولیت خود، مامور شد که به حدود سه هزار پرونده سوء استفاده جنسی رسیدگی کند. تا قبل از این مسئولیت، هر اسقفی در قلمرو، خودش مسئول رسیدگی به این گونه جرایم بود ولی بعد از این اقدام همه پرونده ها در یک جا به طور متمرکز مورد رسیدگی قرار می گرفت. عمده اتهاماتی که در قضیه سوء استفاده های جنسی متوجه راستینگر است مربوط به همین دوران می شود. البته متهم اصلی، دستگاه واتیکان است ولی چون مسئولیت این قضایا به عهده آقای راستینگر بوده است طبیعتاً انگشت اتهام به سوی ایشان دراز می شود و ایشان متهم می شود که درد و رنجی که کشیش های کودک آزار در طول چند دهه به کودکان بیگناه تحمیل کرده اند را نادیده گرفته، شواهد سوء استفاده های جنسی را مخفی کرده و روی جنایات بسیاری از کشیش های کودک آزار سرپوش گذاشته و به جای این که بسیاری از این کشیش ها را مجازات و خلع لباس كند صرفاً آن ها را از یک قلمرو اسقفی به قلمرو اسقفی دیگری انتقال داده و به اصطلاح سعی کرده است که این رویدادهای فضاحت بار را لاپوشانی کند و بدون هیچ گونه اقدام جدی، رفع و رجوع نماید. به گفته منتقدین، شواهد این نوع بی اعتنایی ها و تأخیرها در دهه های 80 و 90 یعنی در دورانی که آقای را تسینگر بعد از پاپ ژان پل دوم، دومین شخصیت واتیکان محسوب می شد، فراوان است.

البته مواردی هم هست که در آن ها شخص آقای را تسینگر مورد اتّهام قرار دارد. مثلاً یک مورد هست که به سال 1980 برمی گردد، یعنی زمانی که راتسینگر اسقف اعظم شهر مونیخ در آلمان بود. در این ماجرا کشیشی به نام پیتر هولرمان که به او پدر هولرمان می گفتند نقش داشت. هولرمان به چند مورد سوء استفاده جنسی متهم شد. یکی از آن ها این بود که یک پسر یازده ساله را که در حال کوهپیمایی بود را گرفته، به او مشروبات الکلی خورانده و

مستش کرده بود، بعد به داخل یک اتاق برده، درب را قفل کرده بود، پسر را عریان کرده و او را مجبور کرده بود که سکس دهانی انجام دهد. پرونده این آقای، به اصطلاح، پدر هولرمان به هر حال از دفتر آقای راتسینگر عبور کرد ولی تنها مجازاتی که برای او در نظر گرفته شد این بود که به منظور درمان، او را از یک شهر به شهر دیگر انتقال دادند، و حتی پس از چند روز، او را مسئول گروهی از نوجوانان قرار دادند و او دوباره مرتکب سوء استفاده شد. البته مدافعان آقای راتسینگر مدّعی هستند که این قصور از ناحیه معاون راتسینگر بوده است، ولی شواهد نشان می دهد که خود راتسینگر در این داستان نقش داشته است.

نمونه دیگری که شخص آقای راتسینگر در آن متّهم است به کشیشی به نام استفان کسیل در ایالت کالیفرنیای آمریکا مربوط می شود، ماجرا از این قرار بوده است که این آقای کشیش، دو پسر نوجوان را در اقامتگاه خودش زندانی می کند، دست و پای آن ها را می بندد و آن ها را آزار جنسی می دهد. در سال 1981، وقتی که مقامات بالاتر در کالیفرنیا متوجّه این قضیه شدند به واتیکان نامه نوشتند و درخواست کردند که این کشیش مجرم خلع لباس شود، و هشدار دادند که اگر این کشیش در مسئولیت خود باقی بماند افتضاحات بیشتری به بار خواهد آورد. طبق شواهد موجود، آقای راتسینگر در واکنش به این نامه، نامه ای به آن ها نوشت و اطلاعات بیشتری خواست و بعد از این که نامه حاوی اطلاعات بیشتر را دریافت کرد چهار سال طول کشید تا به آن جواب بدهد. جوابی که راتسینگر به مقامات روحانی کالیفرنیا داد به زبان لاتین بود. راتسینگر در این نامه نوشته بود که برای بررسی این قضیه به زمان بیشتری نیاز است. در این فرصت، کشیش کسیل در بخش خودش مشغول به کار بود و اتفاقاً مسئولیت نوجوان ها را برعهده داشت.

نمونه دیگری هم هست که به کشیشی به نام پدر لورنس مورفی در ایالات ویسکانسین آمریکا مربوط می شود. پدر لورنس که مسئولیت یک مدرسه ویژه ناشنوایان را برعهده داشت به پسران نوجوانی که تحت سرپرستی اش بودند گفته بود که خدا از او خواسته است که مسائل جنسی را به آن ها آموزش بدهد. این کشیش با این حیله، حدود 200 نفر از این پسرهای ناشنوا را مورد سوء استفاده جنسی قرار داد. تا این که بالاخره اسقف اعظم میلواکی متوجّه این داستان شد و به واتیکان نامه نوشت و درخواست کرد که در این مورد کاری انجام بشود. در این مورد هم راتسینگر هیچ اقدام جدّی انجام نداد.

البته بالاخره با اقدام معاون، راتسینگر، محاکمه محرمانه این کشیش مجرم در سال 1996 شروع شد. ولی این محاکمه ناتمام ماند و دلیل ناتمام ماندن آن این بود که این کشیش مجرم نام های خصوصی به راتسینگر نوشت و از او درخواست کرد که اجازه بدهد که او باقیمانده عمرش را با عزّت و احترام یک کشیش سپری کند و البته را تسینگر هم موافقت را کرد و پدر مورفی مجرم، با آرامش کامل به زندگی خودش ادامه داد و در آرامش مرد و با لباس روحانی هم دفن شد، و کسانی که در این بین حقّشان ضایع شد و نادیده گرفته شد آن 200 نوجوان ناشنوای بی گناهی بودند که به هیچ وجه توان دفاع از خودشان را نداشتند قربانی محافظه کاری های بی جای آقای راتسینگر شدند.

پایان

به هر حال، به خاطر این سابقه بدعملی و بی عملی است که عدّه ای معتقد هستند که آقای پاپ بندیکت شانزدهم باید محاکمه شود و در همین دنیا پاسخگو باشد. و احساس شرم ناشی از این افشاسازی ها می تواند یکی از عوامل مهمی باشد که منجر به استفعای پاپ بندیکت شانزدهم از مقامش شده است. اتفاقی که 600 سال بود در کلیسای کاتولیک رخ نداده بود و باعث شگفتی همگان شد. (1)


1) Benedict-XVIs-resignation-A-drama-that-beats-any-Dan-Brown-plot.html pope-//feb/r/http://www.guardian.co.uk/commentisfree- benedict-inaction-child-abuse

پی نوشت ها

1- text-of-popes-resignation- /11/02/2013/http://world.time.com-\ .announcement

2- pope-resigns-live-reaction/\/feb/.\r/http://www.guardian.co.uk/world-

3- http://www.huffingtonpost.co.uk/carl-packman/pope-benedict-xvi-r .html.rvorra-fact-from-fiction-b

4-Pope-/vr/http://www.telegraph.co.uk/news/religion/the-pope -4 Benedict-XVIs-resignation-A-drama-that-beats-any-Dan-Brown-plot.html

5- pope-//feb/r/http://www.guardian.co.uk/commentisfree benedict-inaction-child-abuse

ادبیات و اهل بیت علیهم السلام:

اشعار منتخب پیرامون امام حسین علیه السلام

از میان گونه های رایج ادبیات زبان شعر صریح ترین خوش لهجه ترین و خوش آهنگ ترین و در بسیاری از موارد ماندگارترین حضور ادبی را در بطن و ذهن مردم هر کشوری داراست حضور شعر در بافت فرهنگی ملّت ها خود گواه این مدّعی است؛ به همین خاطر است که فرمانروایان ستمگر نیز پیوسته در سدد بخدمت در آوردن شاعران بوده تا بدین ترتیب علاوه بر تن، بر جان مردم نیز حکومت کنند و شاعرانی نیز به مدیحه افراد بی مدیحه پرداختند و ارزش و مقام نون و القلم و ما يسطرون را پاس نداشتند با وقوع جریان اسفبار عاشورا برگ جدیدی در دفتر ادبیات شعری گشوده شد و ادبیات عاشورای خلق گردید؛ ادبیاتی که از رجزهای حسین بن علی علیه السلام و در پی آن رجزها ابوالفضل عباس و حضرت علی اکبر علیه السلام و دیگر مجاهدین شروع و بوسیله فرزدق و محتشم و دعبل تداوم گرفت و امروزه بدست شاعران معاصر در حرکت است. بدون شک در آمیخته گی شعر و شعور حسینی هم به شعر و هم به کربلا پویایی بخشید. شعر به خاطر کربلا از زیبایی صرف به تقدّس رفت و کربلا با شعر برای نسل های بعد ملموس شد.

شعر در عرصه دین با شعرهای دیگر در حوزه های دیگر تفاوت ماهوی دارد شاعران اهل بیت علیهم السلام شعر را وسیله ای برای انجام وظیفه خود دانسته و نیک می دانند که چنین اشعاری مصداق حىّ على خير العمل است و پاداش جاودانه دارد. اساساً ساختمان ادبیات عاشورایی به نیّت تاثیر بر مخاطب و احیای فرهنگ دین بنا شده است به همین خاطر بیشتر اشعار عاشورایی به منظور تحریک احساسات و ریزش دانه های مروارید گونه اشک از ابر دل ها بوده که در خصوص بسیار موفق عمل کرده اند و شاهد آن خشم و تنفر مخالفین از مجالس عزاداری بخصوص گریه بر مصایب حسین بن علی علیه السلام است. هیچ چیز نمی توانست به مانند گریه مردم را بیدار و پشت دشمن را خم کند. مرحوم شیخ طوسی در کتاب رجال خود صفحه 286 از امام صادق علیه السلام نقل می کند که فرمودند: هیچ کس نیست که درباره امام حسین علیه السلام شعری بگوید و بگرید و بگریاند مگر آن که بهشت برای اوست و مورد بخشش پروردگار قرار می گیرد. تشویق زاید الوصف ائمّه اطهار علیهم السلام به سرودن اشعار عاشورایی بخصوص اشعاری که اشک را جاری کند خود نشان از اهمیت اشک دارد؛

گریه یعنی معرفت یعنی شعور *** در تلاطم های غیبت در حضور

گریه یعنی شیعه دارد انتظار *** خود مهیا می کند بهر کار

گریه یعنی دشمنی با دشمنان *** طرد دشمن، در نبردی بی امان

گریه یعنی دوستی با دوستان *** پیروی از مهدی صاحب زمان

فهرست اشعار

اشاره

بگو حسین علیه السلام

سیر ازلی

می میرم از غمت

عين الحيات

صفای دو عالم

بی مهر شما هرگز

در آستانه محرم

نور رخش

اگر بگذارند

شب عاشورا

بادها، نیزه ها، دشنه ها

زیر بار غم تو

یک روح دو بدن

ذوالجناح

هلال ماه

وارث این دردها

اسب بی سوار

مهمان کربلا

پیکر تو می ماند

عزیز فاطمه علیها السلام

گل های پرپر

یک سبد آیینه

بگو حسين علیه السلام

وقت وداع فصل بهاران بگو " حسین "

در لحظه های بارش باران بگو "حسین"

هر جا دلت گرفت کمی محتشم بخوان

هی در میان گریه بگو جان، بگو "حسین"

کشتی شکست خورده که دیدی به کارزار

در خاک و خون تپیده به میدان بگو "حسین"

از نام گرم او دل برف آب می رود

در سردسیر سخت زمستان بگو "حسین"

تغییر کرده است لغت نامه هایمان

زین پس به جای واژه عطشان بگو "حسین"

روضه بخوان که لحظه ی طغیان چشم ماست

همپای چشمه های خروشان بگو "حسین"

دیدی اگر که جسم قمر زیر آفتاب

مانده سه روز بین بیابان بگو "حسین

دیدی اگر که جامه ی یوسف ربوده اند

افتاده بین معرکه عریان "بگو "حسین"

دیدی اگر که قاری قرآن سرش شکست

از سنگ قوم دشمن قرآن بگو "حسین"

میلاد حسنی

سیر ازلی

ای که به عشقت اسیر، خیل بنی آدمند

سوختگان غمت، با غم دل خرم اند

هرکه غمت را خرید، عشرت عالم فروخت

باخبران غمت، بی خبر از عالم اند

در شکن طره ات، بسته دل عالمی است

وان همه دل بستگان، عقده گشای هم اند

یوسف مصر بقا، در همه عالم تویی

در طلبت مرد و زن، آمده با درهم اند

تاج سر بوالبشر، خاک شهیدان توست

کین شهدا تا ابد، فخر بنی آدم اند

در طلبت اشک ماست، رونق مرآت دل

کین درر با فروغ، پرتو جام جم اند

عقد عزای تو بست، سنت اسلام و بس

سلسله ی، کائنات حلقه ی این ماتم اند

سلسله ی موی دوست، حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست، فارق از این ماجراست

گشت چو در کربلا، رایت عشقت بلند

خیل ملک در رکوع، پیش لوایت خم اند

خاک سر کوی تو، زنده کند مرده را

زان که شهیدان تو، جمله مسیحا دم اند

هر دم از این کشتگان، گر طلبی بذل جان

در قدمت جان فشان، با قدمی محکم اند

سر خدای ازل، غیب در اسرار توست

سر تو با سر حق، خود زازل توام اند

محرم سر حبیب، نیست به غیر از حبیب

پیک و رسل در میان، محرم و نامحرماند

در غم جسمت فواد اشک نبارد چرا

کاین قطرات عیون زخم تو را مرهم اند

فواد کرمانی

می میرم از غمت

سوگند بر سیاهی شب های ماتمت

ما زنده ایم زنده به عشق محرمت

روز ازل که بانگ عزایت بلند شد

ما را گره زدند به نخ های پرچمت

انفاس گرم گریه کنان تو عیسویست

این روضه ها پرند ز عیسی بن مریمت

این ارث مادری ست اگر پای روضه ات

می سوزم از ته دل و می میرم از غمت

دارم امید، وقت نفس های آخرم

بر چشم های خود، بکشم خاک مقدمت

ما را برای خویش سوا کرده مادرت

هر کس که هست پای عَلَمِ، هست محرمت

حسن لطفی

عین الحیات

«کشتی شکست خورده ی» موج فرات ها!

ارکان آسمان به تو دارد ثبات ها

ای مبتدا به همه ی خیرها حسین!

ای منتهی اليه تمام نجات ها

باید که در کتابت شأنت درخت ها

مثل قلم شوند و سواحل دوات ها

کردند تعبیه به سر، شیعه در ازل

با لطف چشم های تو عین الحیات ها

وقتی سه بار روی زبان برده می شوی

تغییر می دهی همه ی التفات ها

من تشنه ی همیشگی روضه ی توام

بیزارم از شنیدن لاتائلات ها

«صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین»

عیسی دمش به لطف تو دارد حیات ها

بی اشک در عزای تو بر باد می روند

«آتوا الزكوة» ها و «أقيموا الصلوة» ها...

مجید لشکری

صفای دو عالم

کوه صفا کنار صفای شما کم است

ذبح منا به پای منای شما کم است

من از تو پادشاهی عالم نخواستم

این چیزها برای گدای شما کم است

آماده ام که دعبل دربارتان شوم

بر شانه ام هنوز عبای شما کم است

در ثبت اسم نوکریم گیر کرده ام

وقتی که مهر کرب و بلای شما کم است

دیگر نمی شود نفس راحتی کشید

این جا چقدر حال و هوای شما کم است

ماها کجا و دست علمدارتان کجا

سرها به خیر مقدم پای شما کم است

زخم شما که خوب نشد خاک بر سرم

این گریه ها چقدر برای شما کم است

در قتلگاه لحظه ی تقطیع جسمتان

معلوم شد که چند هجای شما کم است

حسین رستمی

بی مهر شما هرگز

تو صد چو مرا داری، من مثل تو را هرگز

دست از تو نشویم باز، هرگز، به خدا هرگز

از فرش گشایم پر؟ وز عرش برآرم سر؟

در خلد گذارم پا؟ بی مهر شما هرگز

من دل به شما بستم، تا بوده و تا هستم

از دامنتان دستم یک لحظه جدا، هرگز

جز وصف شما گویم؟ جز راه شما پویم؟

جز مهر شما جویم؟ اصلا، ابدا، هرگز

در حجر دعا کردن، در سعی صفا کردن

بر گرد حرم گشتن، بی کرب و بلا، هرگز

صد بار اگر می رند، جان از تنشان گیرند

در مکتب ثار الله، مرگ شهدا، هرگز

دنیا همه جا طوفان تا هست جهان را جان

یک لحظه شود خاموش، مصباح هدی؟ هرگز

چه خاک نجف باشد، چه خاک حرم باشد

جز خاک سر کویت، خاکی ست شفا؟ هرگز

گر نیست شود هستم، ور قطع شود دستم

از دست نخواهم داد، دامان تو را، هرگز

ای خوب تر از عالم، اوصاف تو و "میثم"

هرگز نشود با شعر، حقّ تو ادا، هرگز

میثم سازگار

در آستانه محرم

عطری که از حوالی پرچم وزیده است

ما را به سمت مجلس آقا کشیده است

از صحن این حسینیه تا صحن کربلا

صد کوچه وا کنید محرم رسیده است

دست ازل دو چشم مرا وقف گریه کرد

اصلا مرا برای همین آفریده است

آقا ببین برای عزای تو مادرم

پیراهن سیاه برایم خریده است

نورش نمی دهند و بهشتش نمی برند

چشمی که روضه های شما را ندیده است

هر چند صد پیاله تو را گریه کرده اند

اما هزار قطره ی اشک نچیده است

علی اکبر لطیفیان

نور رخش

اگر ای دوست تو را عقده ی عالم به گلوست

داستان تو و غم صحبت سنگ و سبوست

آستان بوس حرم باش و بپرس از در دوست

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست

این چه شمعی است که جان ها همه پروانه ی اوست


دل هر کس که حسینی ست ز خود بی خبر است

کشته ی عشق حسین از همه کس زنده تر است

بس که آن جلوه ی توحید مرا در نظر است

هر کجا می نگرم نور رخش جلوه گر است

هر کجا می گذرم جلوهی مستانه ی اوست


هر خدا جوی تمسک به ولایش دارد

هر گرفتار غمی سر به هوایش دارد

هر سری آرزوی بوسه پایش دارد

هر دلی میل سوی کرب و بلایش دارد

ما ندانیم چه سرّی ست که در خانه ی اوست

شفق

اگر بگذارند

شب شب اشک و تماشاست اگر بگذارند

لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند

فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است

با تو هر ثانیه رویاست اگر بگذارند

مثل قدش قدمش لحن پیمبر وارش

روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند

غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟

عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند

ساقیت رفته و ای کاش که او برگردد

مشک او حامل دریاست اگر بگذارند

آب مال خودشان چشم همه دل واپس

خیمه ها تشنه سقاست اگر بگذارند

قامتش اوج قیام است قیامت کرده است

قد سقای تو رعناست اگر بگذارند

سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها

لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند

تشنه ای آه و دارد لب تو می سوزد

آب مهریه زهر است اگر بگذارند

بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو

یک نگاه تو تسلاست اگر بگذارند

آمد از سمت حرم گریه کنان عبد الله

مجتبای تو همین جاست اگر بگذارند

رفتی و دختر تو زمزمه دارد که کفن

کهنه پیراهن باباست اگر بگذارند

محمد جواد شرافت

شب عاشورا

گفت: ای گروه هر که ندارد هوای ما

سر گیرد و برون رود از کربلای ما

ناداده تن به خواری و ناکرده ترک سر

نتوان نهاد پای به خلوت سرای ما

تا دست و رو نشست به خون می نیافت کس

راه طواف بر حرم کبریای ما

این عرصه نیست جلوه گه رو به و گراز

شیر افکن است بادیه ی ابتلای ما

هم راز بزم ما نبود طالبان جاه

بیگانه باید از دو جهان آشنای ما

برگردد آن که با هوس کشور آمده

سر ناورد به افسر شاهی گدای ما

ما را هوای سلطنت ملک دیگر است

کاین عرصه نیست در خور فرّ همای ما

یزدان ذوالجلال به خلوت سرای قدس

آراسته ست بزم ضیافت برای ما

برگشت هر که طاقت تیر و سنان نداشت

چون شاه تشنه کار به شمر و سَنان نداشت

نیّر تبریزی

باد ها، نیزه ها، دشنه ها

بادها عطر خوش پیرهنش را بردند

سوختند و خبر سوختنش را بردند

نیزه ها بر عطشش قهقهه سر می دادند

زخم ها لاله ی باغ بدنش را بردند

دشنه ها دور و بر پیکر او حلقه زدند

حلقه ها نقش عقیق یمنش را بردند

این عطش یوسف معصوم کدامین مصر است

که روی نیزه بوی پیرهنش را بردند

تا که معلوم نگردد به کدام آئین است

اهل صحرای تجرّد کفنش را بردند

بادها سینه زنان زودتر از خواهر او

تا مدینه خبر آمدنش را بردند

یوسف آهسته بگویی که نمیرد یعقوب

گرگ ها یوسف گل پیرهنش را بردند

رضا جعفری

زیر بار عم تو

در غمت پیرهن صبر دریدن دارد

نفس ناله و فریاد بریدن دارد

زیر بار غم تو عرش به هم می ریزد

پس قدِ عمه ی سادات خمیدن دارد

دیدن دشنه ی بی رحم و سر خونینت

از دم خیمه به گودال دویدن دارد

سیب سرخ است سرت، چشم جهان حیرانش

قاتلت مست شد و گفت: بریدن دارد

جرعه جرعه می سرخ از بدنت جاری شد

نیزه ای گفت به شمشیر چشیدن دارد

خاتم شاهی تو نرخ طلا می شکند

ساربان خیره شد و دید خریدن دارد

این تن زخمی صد چاک به خاک افتاده

با سُمُ اسب روی خاک کشیدن دارد؟

حسین ایزدی

یک روح دو بدن

یک روح واحدند، ولی از بدن، جدا

در اتحاد نیست "تو" از "او" و "من" جدا

این دو، دو نیستند، تجلی وحدتند

پس باطناً یک اند ولی ظاهراً جدا

جسمش کنار خیمه و روحش کنار عرش

این گونه هیچ کس نشد از خویشتن جدا

می برد با خودش همه ی اهل بیت علیهم السلام را

پس داشت می شد از همه ی پنج تن، جدا

حال غریب بهتر از این که نمی شود

این است آخر عاقبت از وطن جدا

از نیزه ها بپرس چرا هر چه می کشید

اصلا نمی شد از بدنش پیرهن جدا

در غارتش کسی به کسی پا نمی دهد

یا می شود لباس جدا، یا بدن جدا

افتاده است گوشه ی گودال سر جدا

افتاده است گوشه ی گودال تن جدا

این کشته، هم حسین هم انگار زینب است

این دو، دو نیستند، و لو ظاهراً جدا

علی اکبر لطیفیان

ذوالجناح

دل خسته و بی قرار برمی گردد

در هاله ای از غبار برمی گردد

دل های زنان و کودکان می لرزد

چون اسب تو بی سوار برمی گردد

هلال ماه

شکسته طاق ابروی هلالت

نمانده جای سالم در جمالت

ندارم معجری زخمت ببندم

بمیرم عاقبت از این خجالت

جواد حیدری

وارث این دردها

نشسته سایه ای از آفتاب بر روی اش

به روی شانه ی طوفان رهاست گیسوی اش

ز دوردست سواران دوباره می آیند

که بگذرند به اسبان خویش از روی اش

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکام؟

که باد از دلِ صحرا می آورد بوی اش

کسی بزرگ تر از امتحان ابراهیم

کسی چون آن که به مذبح برید چاقوی اش

نشسته است کنارش کسی که می گرید

کسی که دست گرفته به روی پهلوی اش

هزار مرتبه پرسیده ام ز خود او کیست

که این غریب نهاده است سر به زانوی اش

کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است

کجای حادثه افتاده است بازوی اش

کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش

نشسته تیر به زیر کمان ابروی اش

کسی است وارث این دردها که چون کوه است

عجب که کوه ز ماتم سپید شد موی اش

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان

که عشق می کشد از هر طرف به هر سوی اش

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری

به روی شانه طوفان رهاست گیسوی اش...

فاضل نظری

اسب بی سوار

اشاره

شن بود و باد، قافله بود و غبار بود

آن سوی دشت، حادثه چشم انتظار بود

فرصت نداشت جامه ی نیلی به تن کند

خورشید، سر برهنه، لب کوهسار بود

گویی به پیشواز نزول فرشته ها

صحرا پر از ستاره ی دنباله دار بود

می سوخت در کویر، عطشناک و روزه دار

نخلی که از رسول خدا، یادگار بود

نخلی که از میان هزاران هزار فصل

شیواترین مقدّمه ی نوبهار بود

شن بود و باد، نخل شقایق تبار عشق

تندیس واژگون شده ای در غبار بود

می آمد از غبار، غم آلود و شرم سار

آشفته یال و شیهه زن و بی قرار بود

بیرون دویده دختر زهرا ز خمیه ها

برگشته بود اسب، ولی بی سوار بود!

سعید بیابانکی

مهمان کربلا

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا

در خاک و خون طپیده ی میدان کربلا

گر چشم روزگار برو زار می گریست

خون می گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک

ز آن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید

خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلا

ز آن تشنگان هنوز بعیّوق می رسد

فرياد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشکر اعدا نکرد شرم

کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند

اول صلا به سلسله ی انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید

زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش

اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس آتشی زاخگر الماس ریزه ها

افروختند و در حسن مجتبی زدند

وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود

کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه ی ستیزه در آن دشت کوفیان

بس نخل ها ز گلش آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید

بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو

فریاد بر در حرم کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد

هر جا که بود آهوئی از دشت پا کشید

هر جا که بود طایری از آشیان فتاد

شد و حشتی که شور قیامت بیاد رفت

چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هر چند بر تن شهدا چشم کار کرد

بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی اختیار نعره ی "هذا حسین" ازو

سر زد چنان که آتش از او در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول

رو در مدینه کرد که یا ایّها الرسول

این کشت هی فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی

دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه ی محیط شهادت که روی دشت

از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده ی دور از لب فرات

کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه

خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین

شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد

وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد

بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک

مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان

در دیده اشک مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز

روی زمین به اشک جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بسکه خون گریست

دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که به سوز تو آفتاب

از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین

جبریل را ز روی پیمبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد

بر هیچ آفریده، جفائی چنین نکرد

محتشم کاشانی

پیکر تو می ماند

اشاره

روی نی موی تو در باد رها افتاده

در فضا رایحه ای روح فزا افتاده

سر تو می رود و پیکر تو می ماند

از هم آیات وجود تو جدا افتاده

آتش آن نیست که در خرمن پروانه زدند

آتش آن است که در خیمه ی ما افتاده

دم گودال دلم ریخت که انگشتت کو؟

حق بده خواهرت این گونه ز پا افتاده

عاقبت دید رباب آن چه نباید می دید

آن قدر زار زده تا ز صدا افتاده

من به میل خود از این جا نروم، می بردم

تازیانه که به جان تن ما افتاده

می شمارم همه طفلان حرم را دائم

وای که دخترکت باز کجا افتاده؟

زجر رفته است سراغش که بیارد او را

آمد اما به رویش پنجه به جا افتاده

هق هقش پاسخ من شد که از او پرسیدم

دو سه دندان تو ای عمه چرا افتاده؟

محمد رسولی

عزیز فاطمه علیها السلام

روایت است که چون تنگ شد بر او میدان

فتاده از حرکت ذوالجناح وز جولان

نه سید الشهدا بر جدال طاقت داشت

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت

کشید پاز رکاب آن خلاصه ایجاد

به رنگ پرتو خورشید، بر زمین افتاد

هوا ز جور مخالف، چون قیرگون گردید

عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

بلند مرتبه شاهی زصدر زین افتاد

اگر غلط نکنم، عرش بر زمین افتاد

مقبل کاشانی

گل های پرپر

این جا نگارخانه ی گل های پرپر است

این جا بهشت سرخ بدن های بی سر است

حیران ستاده اید چرا ای بنی اسد

امروز روز دفن عزیز پیمبر است

من می شناسم این شهدا را یکی یکی

سرهایشان اگر چه بریده ز پیکر است

این پیکر حبیب بود، این تن زهیر

این مسلم بن عوسجه، این عون و جعفر است

این پیکری که مانده به گودال قتلگاه

قرآن آیه آیه ی زهرای اطهر است

این زخم ها که مانده بر این نازنین بدن

آثار تیر و نیزه و شمشیر و خنجر است

دارد دو زخم بر کمر و بر جگر نهان

زخمی که هر دو باعث قتل مکرر است

داغ برادر آمده یک زخم بر کمر

زخمی که مانده بر جگرش داغ اکبر است

نتوان شمرد زخم تنش را به دید چشم

از بس که جای زخم روی زخم دیگر است

این پیکر گسیخته از هم از آن کیست؟

این است آن علی که شبیه پیمبر است

چیزی نمانده از بدن پاره پاره اش

زخم تنش ز پیکر بابا فزون تر است

این جسم پاره پاره ی داماد کربلاست

کو را عروس، نیزه و شمشیر و خنجر است

پیراهن زفاف، زره گشته بر بدن

باران تیر: لاله، حنا خون حنجر است

یک کشته دفن گشته همین پشت خیمه ها

نامش علیست ذبح عظیم است و اصغر است

با هم کنید رو به سوی نهر علقمه

آن جا تن شریف علمدار لشکر است

دست و سرش جداست ولی مثل آفتاب

در موج خون به دشت بلا نورگستر است

«میثم»! مزار این شهدا در دل است و بس

زیرا که دل مقام خداوند اکبر است

میثم سازگار

یک سبد آیینه

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

و هرچه خاطره دارد از آن محل دارد

به یاد چایی شیرین کربلایی ها

لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا

درون قالب شش گوشه یک غزل دارد

بگو چه شد که من این قدر دوستت دارم؟

بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

غلامتان به من آموخت در میانه ی خون

که رو سیاهی ما نیز راه حل دارد

سیّد حمید رضا برقعی

بررسی ضرورت بعثت با توجّه به ایجاد صنایع خفیه: حجت الاسلام سیّد حسین میر نورالهی

اشاره

•

حسن بعثت و ادلّه آن

•

نظر علّامه حلّی در مورد تعلیم صنایع خفیه

•

موقعیت مسأله نزد اندیشمندان

•

تعلیم صنایع و علوم در ادیان دیگر

•

تعليم صنایع خفیه به انبیا علیهم السلام و توسط انبیا علیهم السلام

درآمد

نویسنده محترم در این مقاله تأثیر انبیا علیهم السلام را در صنایع خفیه و فنون مختلف بررسیده است و ثابت کرده است بسیاری از فنون و علوم طبیعی توسط وحی به انبیا علیهم السلام منتقل گشته و بوسیله بشر گسترش یافته است.

اثبات ضرورت وحی و بعثت، از مبانی هستی شناسانه درباره وحی است که همواره مورد توجّه اندیشمندان مسلمان و غیر مسلمان بوده است. همواره حسن بعثت به عنوان یک دلیل برای اثبات ضرورت وحی و مصادیقش به عنوان یک مسئله کلامی مطرح شده است. یکی از مصادیق حسن بعثت، تعلیم صنایع خفیه و یا به عبارتی آشنا کردن مردم با حرفه های صنعتی است. در این مقاله سعی شده در پرتوی تفاسیر، به بیان این دیدگاه و نقد آن اشاره شود.

كليد واژه ها:

صنایع خفیه، انبیا علیهم السلام، حسن بعثت، علّامه حلى، خواجه نصیر طوسی،

حُسن بعثت و ادلّه آن

کلام را در این بخش با عبارت خواجه نصیرالدین طوسی در تجرید الاعتقاد آغاز می کنیم. ایشان در مقصد رابع بیان می دارد: بعثت (انبیای فعلی) حَسَن است؛ زیرا در بردارنده فوایدی است (که فقط با مبعوث شدن انبیا حاصل می شوند)، مانند: تأیید عقل در اموری که عقل بر آن دلالت دارد و به دست آوردن حکم در اموری که عقل به آن راهی ندارد و از بین رفتن ترس و به دست آوردن حسن و قبح و منافع و مضرات و حفظ نوع انسانی و کامل کردن شخصیت های انسانی بر حسب استعدادهای ایشان و تعلیم صنایع خفیه به مردم و اخلاق و سیاسات و اخبار به ثواب و عقاب، پس لطف بر مکلّف حاصل می شود. (1)

همان طور که بیان شد، محقّق طوسی بحث حسن بعثت را در این مجال مطرح نموده و مطلب مورد نظر را از فواید آن قرار داده است، امّا وجوب و ضرورت بعثت را پس از این مطرح کرده است و مخالفین حسن بعثت، براهمه و مخالفین و جوب بعثت، اشاعره معرّفی شده اند (2)ولی به دلیل این که حسن بعثت در رتبه لزوم واقع می شود، (3)ضرورت و حسن آن همسان شده است و براهمه مخالفین لزوم بعثت معرّفی شده اند. (4)

نظر علّامه حلی در مورد تعلیم صنایع خفیه

از جمله فوایدی که مصنف برای حسن بعثت ذکر کرده است این است که نوع انسان در بقای خود، نیازمند به ابزار و اشیای نافعی است که برای بدست آوردن آن باید علم انجام دادن آن را داشته باشد همانند لباس ها و محل سکونت و.... در حالی که قدرت بشر از شناخت آن عاجز است و فایده پیامبر صلی الله علیه و آله در این مسائل تعلیم دادن این صنایع نافعه خفیه است. (5)

موقعیت مسأله نزد اندیشمندان

در این دو متن و شرح که از بزرگان شیعه مطرح شده است؛ تأکید بر مسأله مذکور و قبول آن از سوی ایشان قطعی است و گویا شکی در این مسأله وجود نداشته است. امّا باید دید آیا دیگر اندیشمندان نیز بر این مسأله پای فشرده اند و یا این که از آن گذر کرده اند! تا موقعیت مسأله در نزد اندیشمندان برای ما روشن شود.

مطلب را با بیان ابوحامد غزالی پیگیری می کنیم. وی در بیانی به مراتب و جایگاه صنایع مختلف در اشیای ساده ای چون قرص نان، سوزن، قیچی اشاره می کند.


1) كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، ص 373.

2) همان، ص 373 و 375.

3) كشف المراد تعليقه آیة الله سبحانی، ص151.

4) سبحانی، جعفر، الهيات، ج 3، ص22.

5) كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، ص 374.

وی می گوید:

آیا ندیدی که خداوند چگونه بنده اش را که از نطفه ای ناپاک خلق نموده، هدایت نمود! تا این که این اعمال عجیب و صنایع غریبه را به کار برد. پس نگاه که به قیچی که دو تیغه هماهنگ دارد که یکی بر دیگری قرار می گیرد و با هم چیزی را در بر می گیرند و به سرعت قطع می کنند. اگر خداوند به فضل و کرم خویش راه بکارگیری قیچی را برای گذشتگان ما روشن نکرده بود و ما نیاز به کشف آن طریق از راه فکر خود بودیم و هم چنین نیاز به استخراج آهن از سنگ و نیز ابزاری که با آن قیچی را می سازند، بودیم و در عین حال هر یک از ما عمر نوح را می داشت و کامل ترین عقل به او اعطا می شد، عمرش برای کشف راهی برای ساختن تنها این ابزار (قیچی) کفایت نمی کرد تا چه برسد به ابزاری غیر از آن. (1)البته غزالی تصریح ندارد که لزوما همهی صنایع خفیه باید از مجرای وحی به انسان رسیده باشد بلکه کلام او با الهام الهی به انسان نیز سازگار است.

برخی از اندیشمندان بطور کلی به این مسأله پرداخته و وارد جزئیات و مصادیق آن نشده اند. به عنوان نمونه در جواب عدم لزوم بعثت انبیا توسط براهمه گفته اند که یکی از ضروریات بعثت انبیا رساندن مردم به اموری است که عقل با ابزار عادی به آن نمی رسد؛ زیرا عقل و تفکر انسان قاصر از رسیدن به بسیاری از مسائل است. (2)این نویسنده در جای دیگر تصریح دارد که قدرت مردم بر ایجاد غرایب و صنایع مشکله و اشیای ظریف، قدرتی است که خداوند به ایشان اعطا کرده است. (3)که البته این مضمون اعم از وحی و الهام و غرایز و... در این موارد است. علامه شعرانی در شرح این قسمت از تجرید گفته است:

دیگر از فواید بعثت پیغمبران تعلیم صنایع خفی است که عقل بشر بدان نمی رسد؛ چنان که در قرآن درباره حضرت داوود فرمود: وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسِ لَكُمْ یعنی زره بافتن به داوود علیه السلام آموختیم و درباره حضرت نوح أنِ اصْنَع الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا کشتی ساختن به حضرت نوح آموخت امّا باید تصدیق کرد چنان که خود مصنف در نقد المحصل فرموده است که این فایده از ضروریات وجود پیغمبران نیست یعنی آن ها برای این امور مبعوث نگشتند هر چند برای اظهار معجزه بعض عجایب نمودند و بعضی علوم اظهار کردند و گاهی راهنمایی بپاره ای از صنایع و علوم کردند چنان که امیرالمؤمنین علیه السلام به چند سطر عقول مردم را به روش استنباط نحو رهبری کرد و حضرت رسول صلی الله علیه و آله به استعمال ظل یعنی سایه آفتاب در تعیین


1) إحياء علوم الدين، دار الكتاب العربي، بيروت.

2) سبحانی، جعفر، الهيات ج 3، ص 59.

3) همان، ج 1، ص 139.

زاویه ارتفاع خورشید و تشخیص اوقات، عقول مردم را به علم مثلثات و خطوط مثلثاتی هدایت فرمود و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام به تعلیم قواعدی چند جابر بن حیان را متوجّه اصل مبنای شیمی ساخت که عناصر پس از ترکیب و تغییر صورت نوعیه هزاران هزار فایده عجیب دارد که امتزاج آن ها ندارد و امروز همه مردم جهان می دانند نخستین شیمی دان جهان جابر بود و نیز همه می دانند جابر شاگرد امام جعفر صادق علیه السلام است. (1)

برخی نیز صنایع خفیه را به نیاز و ضروری بودن مقید کرده اند. بنابراین این عده تعلیم هر صنعت دقیق و پنهان را از فواید بعثت نمی شمرند. (2)برخی از اندیشمندان نیز تصریح کرده اند که شرح دادن این فواید مهم نیست بلکه مسأله اساسی در حسن بعثت، بیان حقیقت لطف است. (3)برخی نیز معتقدند که تعلیم صنایع خفیه ای که نوع انسان به آن احتیاج دارد، از ضروریات بعثت انبیا محسوب می شود به همین دلیل نیز صنعت زره سازی، خیاطی و... به انبیا نسبت داده شده است. در ادامه نیز می گویند که پیشرفت علوم در این زمان از نتایج دین اسلام است، چنان که غربی ها نیز به این مطلب اعتراف دارند. (4)قابل توجّه این است که شاعرانی چون مولوی (5)نیز به گونه ای به این مسأله پرداخته و ریشه صنایع و حرفه های مختلف را مربوط به وحی و نبوّت می داند.

این نجوم و طب وحی انبیاست *** عقل و حس را سوی بی سوره کجاست

عقل جزوی عقل استخراج نیست *** جز پذیرای فن و محتاج نیست

قابل تعلیم و فهم است این خرد *** لیک صاحب وحی تعلیمش دهد

جمله حرفت ها یقین از وحی بود *** اول او لیک عقل آن را فزود


1) شعرانی، شرح فارسی تجريد الاعتقاد، ص481.

2) البراهين القاطعة في شرح تجريد العقائد الساطعة، ج 3، ص 16.

3) تكملة شوارق الألهام، ص 85.

4) القول السديد في شرح التجريد، ص331.

5) انحراف مولوی در باب توحید و نیز امامت بسیار روشن و مبرهن است و امّا شعر مذکور در این ابواب نیست و شاهدی است بر این اعتقاد که حرفه ها و فن ها نیز ابتدائاً بوسیله وحی به مردم آموخته شده است- سردبیر.

تعلیم صنایع و علوم در ادیان دیگر

کمتر تعلیم صنایع پنهان و علوم مختلف و قوانین به مردم، از نظر دیگر ادیان نیز مورد توجّه و قبول بوده است، بطوری که در برخی ادیان، الهه های مختلف برای کارهای مختلف و نیز الهامات گوناگون معرّفی می شوند. این مطلب را به راحتی می توان از الهه های یونان و روم باستان (1)دریافت. به عنوان نمونه در یونان باستان (آتنه) رب النوع هوش و هنر و صناعت و (هسیا) رب النوع خانواده و صنایع و علوم و ادبیات بودند. (2)و در تمدن سومریان سه خدا به نام آنو، انلیل، اِآ وجود داشت. آنو خدای بزرگ نقاش آسمان و انلیل خدای هوا و زمین است. اِآ خدای اقیانوس نخستین است. اِآ در لغت سامی یعنی خانه آب و این خدا مظهر و معرف آب است که بر زمین احاطه دارد. این اِآ است که انسان را از مشتی گل سرخ بوجود آورد و از نفس خودش در او دمید و چون طوفان پایان یافت گروهی را نجات داد و صنایع و کارهای بسیاری را به آدمیان آموخت. این خدا به پادشاهان خرد و عقل می بخشید و روحانیان را در اجرای تکالیف دینی و مذهبی و کارهای جادوگری یاری می داد. (3)

تعلیم صنایع خفیه به انبیا و توسط انبیا علیهم السلام

در کتب تاریخ، تفسیر و روایی از انبیائی اسم به میان آمده است که در تعلیم صنایع خفیه به مردم نقش داشته و یا این که خداوند صنایع خفیه ای را به ایشان آموخته است. انبیا عظامی چون آدم، ادریس، نوح، شعیب، داود و سلیمان علیهم السلام از جمله آن پیامبران هستند.

حضرت آدم علیه السلام

حضرت آدم علیه السلام به عنوان اولین پیامبر صلی الله علیه و آله و انسان در روی زمین است که با وحی در ارتباط بوده و مسایل مختلفی که بیشتر جنبه هدایت او به عبادات و اعمال و رفتار نیک به او وحی می شده است. یکی از اموری که خداوند به او تعلیم داده و آن را مایه برتری او از فرشتگان قرار داد، تمام اسما بوده است که البته در تفسیر آن اختلاف وجود دارد. آیا آن اسما نام های معیّنی بود یا تمام نام ها (از هر موجود و هر زبان تا روز قیامت)؟ یا منظور از اسما نه فقط یاد گرفتن اسم و لفظ بود، بلکه خواص و رموز و معانی آن ها را هم خداوند به وی یاد داد؟


1) غرض مولّف بیان این مطلب است که در ادیان دیگر مسئله تأثیر وحی بر صنایع و فنون نیز مطرح است با صرف نظر از صحت و سقم عقاید آنان.

2) مبلغی، آبادانی، عبدالله تاریخ ادیان و مذاهب جهان ج 1، ص 94.

3) همان، ج 2، ص 76 و 77.

زیرا آگاهی از لفظ به تنهایی فضیلت چندانی ندارد. یعنی آن چه را آدم و فرزندان او تا روز قیامت بدان احتیاج دارند اعمّ از خوراک، پوشاک، صنایع، لغات به حضرت آدم آموخت و ... یعنی منظور از اسما، موجودات و به اصطلاح مسمّیاتی بودند که دارای حیات، عقل، شعور و درک بوده و در پس پرده غیبت الهی پنهان بوده اند؟ اقوال مختلفی در این خصوص وجود دارد که در روایات و تفاسیر به آن پرداخته شده است. (1)

در تفسیر نمونه چنین آمده است:

هم چنین مسئله تعلیم اسما به آدم که شرح آن در آیات بعد خواهد آمد قرینه روشن دیگری بر این مدّعا (جانشینی انسان از خداوند بر روی زمین) است،.... آدم به لطف پروردگار دارای استعداد فوق العاده ای برای درک حقایق هستی بود. خداوند این استعداد او را به فعلیت رسانید و به گفته قرآن:

وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسْماءَ كُلّها به آدم همه اسما (حقایق و اسرار عالم هستی) را تعلیم داد.

گر چه مفسران در تفسیر علم اسما بیانات گوناگونی دارند، ولی مسلّم است که منظور تعلیم کلمات و نام های بدون معنا به آدم نبوده؛ چرا که این افتخاری محسوب نمی شده است، بلکه منظور دادن معانی این اسما و مفاهیم و مسمّاهای آن ها بوده است.

البته این آگاهی از علوم مربوط به جهان آفرینش و اسرار و خواص مختلف موجودات عالم هستی، افتخار بزرگی برای آدم بود. در حدیثی داریم که از امام صادق علیه السلام پیرامون این آیه سؤال کردند، فرمود:

اَلْأَرَضِینَ وَ اَلْجِبَالَ وَ اَلشِّعَابَ وَ اَلْأَوْدِیَهَ، ثُمَّ نَظَرَ إِلَی بِسَاطٍ تَحْتَهُ فَقَالَ: وَ هَذَا اَلْبِسَاطُ مِمَّا عَلَّمَهُ. فرمود: منظور، زمین ها، کوه ها، دره ها و بستر رودخانه ها (و خلاصه تمامی موجودات) می باشد، سپس امام علیه السلام به فرشی که زیر پایش گسترده بود نظری افکند فرمود حتّی این فرش هم از اموری بوده که خدا به آدم تعلیم داد! (2)

بنابراین علم اسما چیزی شبیه علم لغات نبوده است، بلکه مربوط به اسرار و خواص آن ها بوده است. خداوند این علم را به آدم تعلیم کرد تا بتواند از مواهب مادی و معنوی این جهان در مسیر تکامل خویش بهره گیرد. هم چنین استعداد نام گذاری اشیا را به او ارزانی داشت تا بتواند اشیا را نام گذاری کند و در مورد احتیاج با ذکر نام آن ها را بخواند تا لازم نباشد عین آن چیز را نشان دهد،


1) تاریخ انبیاء (نرم افزار مكتبة الشامله، اصدار الثانی)، ج 2، ص23.

2) تفسیر العیاشی، چاپخانه علمیه تهران، ج 1، ص 33.

و این خود نعمتی است بزرگ، ما هنگامی به اهمیت این موضوع پی می بریم که می بینیم بشر امروز هر چه دارد به وسیله کتاب و نوشتن بشر امروز هر چه دارد به وسیله کتاب و نوشتن است و همه ذخایر علمی گذشتگان در نوشته های او جمع است، و این خود بخاطر نام گذاری اشیا و خواص آن ها است و گرنه هیچ گاه ممکن نبود علوم گذشتگان به آیندگان منتقل شود. (1)

در تفسیر مجمع البیان نیز به این مطلب اشاره شده و برای بیان منظور از این اسما اقوالی بیان شده است.

1- قتاده می گوید: منظور از اسم ها: معانی و حقیقت آن ها است زیرا بدیهی است فضیلت در الفاظ و اسامی نیست جز باعتبار معنی و حقیقت.

وقتی که اسرار و حکمت این نام ها را خداوند بیان کرد. ملائکه اقرار کردند که علم و اطلاعی ندارند و اصولاً تا چیزی را که خدا به آن ها نیاموزد و نگوید آنان نخواهند دانست.

2- ابن عباس و سعید بن جبیر و بیشتر مفسّران می گویند: منظور از نام ها نام تمام صنعت ها و اصول و رموز کشاورزی، درخت کاری و تمام کارهایی که مربوط به امور دین و دنیا بوده که خدا آدم علیه السلام آموخت. و از همان وسایل در راه نابودی نوع خود استفاده کرده است و در نتیجه تمام وسایل تمدن از بین رفته و بحالت ابتدایی بازگشت شده است. و ممکن است جهت سؤال ملائکه این بود که این آدم جانشین انسان های قبلی است و ملائکه می پرسند که خلقت چنین انسانی که طبعی سودجو و خونریز دارد فایده اش چیست و باز هم فساد و خونریزی می کند در این باره روایات فراوانی نیز وارد شده است. که نشان می دهد آن اسما در امور دین و دنیا بوده است.

3- برخی گفته اند: نام تمام چیزهایی را که خلق شده و یا نشده و بعداً آفریده خواهد شد به او آموخت.

4- علی بن عیسی می گوید: فرزندان آدم همه زبان های مختلف را از پدر آموختند و پس از تفرقه و پراکندگی، هر دسته ای به زبانی که عادت داشتند تکلّم کردند ولی با این حال به همه ی زبان ها دانا بودند تا زمان حضرت «نوح» و پس از طوفان که بیشتر مردم هلاک گشته و باقی مانده نیز متفرّق شدند و هر قومی زبانی را که خود بهتر می توانستند انتخاب نموده و بقیه زبان ها را تدریجاً فراموش کردند.


1) تفسیر نمونه، ص172 و 176.

5- از امام صادق علیه السلام سؤال شد که منظور از نام هایی که خدا به آدم علیه السلام آموخت چیست؟ فرمود: نام زمین ها، کوه ها، دره ها، بیابان ها و در این هنگام نگاهش به فرشی که بر زمین بر زمین گسترده بود و حضرت بر روی آن قرار داشت افتاد و فرمود: حتی نام این فرش را نیز خدا به او آموخت، و گفته شده که منظور از نام ها، نام ملائکه و فرزندان خود آدم بوده است.

برخی گفته اند فواید و امتیازات و نام های حیوانات را خدا به آدم یاد داد و این که هر حیوانی به چه کاری می خورد خداوند به او آموخت و نیز گفته شده که خداوند به آدم زبان عربی را نیاموخت و اولین کسی که به این زبان تکلّم کرد، حضرت اسماعیل علیه السلام بود و اضافه کرده اند سخن گفتن برای سه پیامبر معجزه بود آدم علیه السلام، اسماعیل علیه السلام، و حضرت محمّد صلی الله علیه و آله. (1)و این مطلب بیشتر تأیید می کند که منظور از اسم ها که خدا به آدم، آموخت، همان شناسایی قوانین طبیعت و آباد کردن زمین و نشاندن درخت ها و مانند آن است که با زندگی در زمین سازگار می باشد. (2)سؤال: خداوند چگونه این علوم را به آدم علیه السلام تعلیم نمود؟

در پاسخ می توان گفت تعلیم در این جا جنبه تکوینی داشته یعنی خدا این آگاهی را در نهاد رشت آدم قرار داده بود و در مدت کوتاهی آن را بارور ساخت. استعمال کلمه تعلیم به تعلیم تکوینی در جای دیگر قرآن نیز آمده است، در سوره رحمان آیه 4 می خوانیم عَلَّمَهُ الْبَيَانَ خداوند بیان را به انسان آموخت. روشن است که این تعلیم را خداوند در مکتب آفرینش به انسان داده و معنی آن همان استعداد و ویژگی فطری است که در نهاد انسان ها قرار داده تا بتوانند سخن بگویند. (3)

ص: 172 الی 179.

حضرت ادریس علیه السلام

یکی از پیامبرانی که به طور گسترده نامش در علوم و فنون مختلف یاد می شود، حضرت ادریس علیه السلام است. نام و زندگی او در میان مورخان اختلافی است. گفته شده که ادریس علیه السلام هرمس نیز نام داشته؛ زیرا قفطی در کتاب «اخبار العلماء باخبار الحكماء»، در شرح حال ادریس علیه السلام می گوید: حکما در محل ولادت و منشأ و استاد ادریس قبل از نبوتش اختلاف کرده اند، فرقه ای گفته اند: در مصر به دنیا آمد، و او را هرمس الهرامسه نامیدند، و محل تولّدش در منف بوده و نیز گفته اند که کلمه هرمس عربی آرمیس یونانی است و ارمیس به زبان یونانی به معنای عطارد است.


1) مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 1، ص177.

2) همان، ج 1، ص 181.

3) تفسیر نمونه، ج 1،

بعضی دیگر گفته اند: نام او به زبان یونانی طرمیس و به زبان عبری خنوخ بود که معرب آن اخنوخ شده و خدای عزّوجلّ او را در کتاب عربی مبینش ادریس نامیده و نام معلّمش غوثاذیمون بوده، اغثاذیمون یکی از انبیای یونانیان و مصریان بود و نیز او را اورین دوم خوانده اند و ادریس نزد ایشان اورین سوم بوده.

برخی گفته اند: اولین کسی که حکمت را استخراج نموده و علم نجوم را به مردم یاد داد، ادریس بود، چون خدای عزّوجل سر فلک و ترکیب آن و نقطه های اجتماع کواکب را در آن فلک به او فهمانده بود و نیز علم عدد سنین و حساب را به او داده بود و اگر این نبود و ادریس در این علم فتح باب نمی کرد هرگز خاطر بشر به این معنا خطور نمی کرد که در مقام سرشماری ستارگان برآید. برخی دیگر گفته اند که ادریس در بابل به دنیا آمده و نشو و نما کرد و او در اول عمرش از شیث بن آدم که جد جد پدرش بود درس گرفت، چون ادریس پسر یارد و او پسر مهلائیل و او پسر قینان و او پسر انوش و او پسر شیث است، شهرستانی گفته: اغثاذیمون همان شیث علیه السلام است.

ادریس علیه السلام و همراهانش در مصر رحل اقامت افکنده، خلایق را به معروف امر و از منکرات نهی می کرد و به اطاعت خدای عزّوجل دعوت می کرد، مردم زمان او با هفتاد و دو زبان حرف می زدند و خداوند زبان همگی آنان را به وی تعلیم داده بود تا هر فرقه ای از ایشان را با زبان خودش تعلیم دهد و علاوه بر این ها آداب و طریقه نقشه کشی برای شهرسازی را به ایشان بیاموخت، دانشجویان از هر ناحیه ای گردش جمع شدند و به ایشان سیاست مدنیت آموخت و قواعد آن را برایشان مقرر فرمود و هر فرقه ای از هر امّتی که بودند به سرزمین خود برگشته و شهرهایی ساختند و ادریس به آنان علوم را تعلیم داد و اولین کسی که حکمت را استخراج نموده و علم نجوم را به مردم یاد داد، ادریس بود چون خدای عزّوجل سر فلک و ترکیب آن و نقطه های اجتماع کواکب را در آن فلک به او فهمانده بود و نیز علم عدد سنین و حساب را به او داده بود و اگر این نبود و ادریس در این علم فتح باب نمی کرد، هرگز خاطر بشر به این معنا خطور نمی کرد که در مقام سرشماری ستارگان برآید. ادریس علیه السلام برای هر امتی در هر اقلیمی سنتی شایسته آن امّت و آن اقلیم به پا داشت و زمین را به چهار قسمت تقسیم نموده برای هر قسمتی پادشاهی مقرّر کرد تا به سیاست و اداره امور آن جا و آبادیش قیام نماید و هر پادشاهی را مامور کرد تا اهل اقلیم خود را به شریعتی که بعداً اسم بعضی از آن ها را می بریم ملزم سازد.

از امام صادق علیه السلام نقل شده که درباره مسجد سهله است فرموده: مگر نمی دانی که آن جا جای خانه ادریس پیغمبر است که در آن جا مشغول خیاطی بوده. (1)و در تفسیر قمی می گوید: اگر ادریس را ادریس نامیده اند به خاطر کثرت در است کتاب بوده است. (2)هم چنین راوندی در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل کرده که آن حضرت در باب فضیلت مسجد سهله فرمود: هرگاه به کوفه رفتی به مسجد سهله برو و در آن جا نماز بگزار و حاجت های خود را از خدا بخواه، زیرا مسجد سهله خانه ادریس علیه السلام پیغمبر بوده که در آن خیاطی می کرد و نماز می گزارد. (3)

طبق روایات و تواریخ، ادریس نخستین کسی است که خط نوشت، جامه بدوخت و علم خیاطی را تعلیم داد، زیرا قبل از وی مردم با پوست حیوانات خود را می پوشاندند. هم چنین آن حضرت را آموزگار و معلّم بسیاری از علوم مانند نجوم، حساب، هندسه، هیئت و... دانسته اند. عبدالوهّاب نجّار در قصص الانبیا خود می گوید: ادریس به مصر آمد و در آن جا سکونت گزید و به دعوت مردم به اطاعت از حق و امر به معروف و نهی از منکر مشغول گردید. مردم آن زمان به هفتاد و دو زبان سخن می گفتند و خدای تعالی همه آن زبان ها را به وی تعلیم فرود. ادریس سیاست، آداب تمدن و قوانین مملکتی و هم چنین طرز اداره شهرها و بنای آن ها را به مردم آموخت و بر اثر تعلیمات آن حضرت 188 شهر در روی کره زمین بنا گردید که کوچک ترین آن ها رها بوده است. (4)

استاد طباطبایی بعد از نقل تاریخ و روایاتی درباره ی حضرت ادریس علیه السلام می گوید:

و هذه أحاديث و أنباء تنتهى إلى ما قبل التاريخ لا يعول عليها ذاك التعويل غير أن بقاء ذكره الحى بين الفلاسفة و أهل العلم جيلا بعد جيل و تعظيمهم له و احترامهم لساحته و إنهاء هم أصول العلم إليه يكشف عن أنه من أقدم أئمة العلم الذين ساقوا العالم الإنسانى إلى ساحة التفكر الاستدلالى والإمعان فى البحث عن المعارف الإلهية أو هو أولهم.

همه این احادیث، به ما قبل تاریخ منتهی می شود و نمی شود به آن ها اعتماد کرد، امّا نام او در میان فلاسفه و اهل علم زنده مانده و اسم او را به عظمت یاد می شود و ساحتش را محترم شمرده و اصول هر علمی به او را منتهی می دانند که خود نشان دهنده این است که او از قدیمی ترین پیشوایان علم بوده که علوم انسانی را به ساحت تفکّر استدلالی و دقّت نظر را به مباحث معارف الهی کشانده و یا این که آن حضرت اولین مبتکر در این زمینه بوده است. (5)


1) کافی، ج 3، ص 494.

2) تفسیر قمی، ج 2، ص 52.

3) قصص الانبيا، ص 80.

4) تاریخ انبیا (نرم افزار مكتبة الشامله، اصدار الثانی)، ج 3، ص17.

5) الميزان في تفسير القرآن، ج 14، ص 73.

حضرت نوح علیه السلام

حضرت نوح علیه السلام نیز به عنوان یکی دیگر از انبیایی است که می توان برخی از صنایع خفیه را به او نسبت داد؛ چرا که ساخت چنان کشتی بزرگ و مستحکم که بتواند تعداد زیادی از انسان و حیوانات را در خود جای بدهد در حد وسع دانش آن روز بشر نبود و نیازمند دانشی بسیار فراتر است و به صریح قرآن کریم ساخت کشتی به وحی الهی انجام گرفت. طبق برخی روایات طول آن 1200 ذراع و عرض آن 800 ذراع و ارتفاع آن 80 ذراع بوده است. (1)و طبق آیه شریفه ابزار اصلی آن از مواد ساده ای چون تخته چوب و میخ تشکیل شده بود. (2)

قرآن کریم نیز از این کشتی عظیم و نجات بخش یاد نموده و اندیشه ساخت آن را وحی و فرمان الهی بیان نموده است، آن گاه که فرمود: فَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأعْيُنِنَا وَ وَحْيِنا (3)در برخی تفاسیر آمده که تعبیر به وَحْيِنا نشان می دهد: نوح علیه السلام طرز ساختن کشتی و چگونگی آن را از وحی الهی آموخت که به صورت القای قلبی رخ داده است. (4)و گرنه چنان چیزی - طبق نوشته تواریخ - تا آن زمان سابقه نداشت (5)و باید هم چنین باشد؛ زیرا نوح علیه السلام پیش خود نمی دانست ابعاد عظمت طوفان آینده چه اندازه است، تا کشتی خود را متناسب با آن بسازد و این وحی الهی بود، که او را در انتخاب بهترین کیفیت ها یاری می کرد. (6)

حضرت شعیب علیه السلام

یکی دیگر از پیامبران الهی که درباره او می توان به عنوان یکی از پایه گذاران یکی از صنایع یاد نمود، حضرت شعیب علیه السلام است. این پیامبر بزرگ، پس از دعوت به توحید، به مبارزه با مفاسد اجتماعی و اخلاقی و اقتصادی آن ها برخاسته و آنان را از آلوده شدن به کم فروشی و تقلب و تزویر در معامله برحذر داشته و به عدالت فرمان می داد، چنان که در این دو آیه بیان شده است:

وَ لا تَنْقُصُوا الْمَكْيالَ وَ الْميزان (7) و پیمانه و ترازو را کم مکنید.

وَ يَا قَوْم أَوْفُوا الْمَكْيالَ َو الْميزانَ بالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَاءهُمْ (8) و ای قوم من پیمانه و ترازو را به داد تمام دهید و حقوق مردم را کم مدهید.


1) تفسیر قمی، قم، ج 1، ص 325.

2) سوره قمر، آیه 13.

3) سوره مومنون آیه 27، ما به نوح وحی فرستادیم که کشتی را در حضور ما و طبق فرمان ما بساز.

4) تفسیر نمونه، ج 20، ص487.

5) همان، ج 14، ص 230.

6) همان، ج 9، ص 9.

7) سوره هود، آیه 84.

8) سوره هود، آیه 85.

روشن است نفوذ هرگونه خیانت و تقلّب در امر معاملات، پایه های اطمی نان و اعتماد عمومی را که بزرگ ترین پشتوانه اقتصادی ملت ها است متزلزل و ویران می سازد و ضایعات غیر قابل جبرانی کتب برای جامعه به بار می آورد. به همین دلیل یکی از موضوعات مهمی که حضرت شعیب علیه السلام روی آن انگشت گذاشت، همین موضوع بود. سپس به یکی دیگر از کارهای خلاف آن ها اشاره کرده می فرماید: در روی زمین بعد از آن که در پرتو ایمان و کوشش های انبیا اصلاح شده است فساد نکنید؛ وَ لا تُفْسِدُوا فِي الأرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها (1). (2)نکته ای که در روایت برای حضرت شعیب علیه السلام بیان شده این است که آن حضرت در راستای مبارزه با مفاسد اقتصادی آن شهر قیام نموده و البته آن حضرت ابزاری نیز برای ایشان تهیه نموده بود که عبارت است از ترازو که در آن زمان برای اندازه گیری اجناس در معاملات یک صنعت دقیق محسوب می شد. راوندی در حدیثی از امام سجاد علیه السلام روایت کرده که آن حضرت فرمود:

نخستین کسی که پیمانه و ترازو برای مردم ساخت حضرت شعیب علیه السلام بود و آن ها با پیمانه و ترازو سروکار پیدا کردند، ولی پس از مدّتی شروع به کم فروشی نمودند و همین سبب عذاب الهی گردید. (3)

حضرت داود علیه السلام و حضرت سلیمان علیه السلام

از پیامبرانی که می توان نام او را از جمله پیامبرانی شمرد که دست به صنایع بدیع زده اند، حضرت داوود علیه السلام و فرزندش حضرت سلیمان علیه السلام است. در آیات مختلفی به عنایات خاص الهی به آن حضرت بیان شده که به چند نمونه اشاره می کنیم:

1.

و به داوود زبور بخشیدیم. (4)

2.

و به راستی به داوود و سلیمان دانشی عطا کردیم. (5)

3.

و گفت: ای مردم، ما زبان پرندگان را تعلیم یافته ایم و از هر چیزی به ما داده شده است. راستی که این همان امتیاز آشکار است. (6)

4.

و به هر یک (از آن دو) حکمت و دانش عطا کردیم، و کوه ها را با داوود و پرندگان به نیایش واداشتیم، و ما کننده (این کار) بودیم. و به (داوود) فن زره (سازی) آموختیم ، تا شما را از (خطرات) جنگتان حفظ کند. پس آیا شما سپاس گزارید؟ و برای سلیمان، تندباد را (رام کردیم) که به فرمان او به سوی سرزمینی که در آن برکت نهاده بودیم جریان می یافت و ما به هر چیزی دانا بودیم. و برخی از شیاطین بودند که برای او غواصی و کارهایی غیر از آن می کردند و ما مراقب (حال) آن ها بودیم. (7)


1) سوره اعراف، آیه 85.

2) تفسیر نمونه، ج 6، ص 250.

3) قصص الانبياء، ص142.

4) سوره نساء، آیه 163.

5) سوره نمل، آیه 15.

6) سوره نمل، آیه 16.

7) سوره انبیاء، آیه 79-82 .

5. به راستی حضرت داوود علیه السلام را از جانب خویش مزیّتی عطا کردیم. و گفتیم: ای کوه ها، با او در تسبیح خدا هم صدا شوید، و ای پرندگان هماهنگی کنید. و آهن را برای او نرم گردانیدیم. که زره های فراخ بساز و حلقه ها را درست اندازه گیری کنید. و باد را برای سلیمان رام کردیم که رفتن آن بامداد، یک ماه و آمدنش شبانگاه، یک ماه راه بود و معدن مس را برای او ذوب و روان گردانیدیم و برخی از جنّ به فرمان پروردگارشان پیش او کار می کردند. (1)

به طور اجمال نعمت هایی را که خداند به حضرت داوود علیه السلام عنایت کرد، می توان در جملات زیر خلاصه کرد:

1- کوه ها و پرندگان را مسخّر وی گردانید که با او تسبیح می گفتند و تحت اختیار و اراده وی بودند.

2- آهن در دست وی نرم شد که می توانست آن را بدون گرم کردن در آتش به هر شکل و صورتی که می خواهد در آورد.

3- علم زره بافی به او تعلیم شد که در جنگ با دشمنان مورد استفاده بسیار قرار می گرفت و سبب پیروزی بنی اسرائیل می گردید.

4- نیرویی فوق العاده که خداوند از نظر جسم و علم و عبادت به او عنایت فرمود.

5- پایه های فرمانروایی و سلطنت او را محکم گردانید و از خلیج عقبه تا رود فرات را تحت فرمان و اطاعت خویش در آورد شهرهای فلسطین را پس از جنگ های بسیار گرفت و دمشق را از دست آرمین بیرون آورد و شهرهای ساحلی فرات را فتح کرد و به طور کلّی از خلیج عقبه تا مرزهای کشور ایران را تحت حکومت خود درآورد.

6- حکمت و فرزانگی و علم داوری را به او داد.

7- علم منطق الطیر را به او عنایت فرمود که سخن پرندگان را می فهمید.

8- زبور را خداوند به او موهبت کرد که شامل اوراد مذهبی تسبیح و تمجید پروردگار و برخی از اخبار آینده بود.

9- لحن خوش و صدای گیرایی به او عنایت فرمود که تاکنون ضرب المثل قرار گرفته و از گوشه و کنار شنیده می شود که برخی از مؤسسات علمی در صدد برآمدند که آن را با وسایل گیرنده علمی در فضا پیدا کنند.


1) سوره سبأ، آیه 10-12.

10- خداوند به داوود فرزندی همچون سلیمان عنایت کرد که وارث دانش، حکمت و سلطنت او گردید و یکی از انبیای بزرگ الهی شد. (1)

با توجّه به این که حضرت داوود علیه السلام و سلیمان علیه السلام علاوه بر نبوت وظیفه خلافت از جانب خداوند را داشتند به چنین عنایات ویژه ای نایل شدند تا در انجام وظایف خویش در هدایت مردم بکار ببرند. بدون شک بسیاری از این اموری که به این دو پیامبر عنایت شده امروزه با وسائل و تکنولوژی پیشرفته قابل انجام و یا همانند سازی است ولی در آن زمان به عنوان یک صنعت پیشرفته و فوق توان مادّی بشر بکار گرفته شده بود. در برخی روایات آمده که داوود اولین کسی بود که ذرّه ساخت و قبل از ایشان صفحاتی از آهن را برای محافظت از خود بکار می بردند. (2)

جمع بندی

شواهدی که از آیات و روایات و تاریخ برای اثبات صنایع خفیه برای اثبات ضرورت وحی و نبوت، در صورتی صحیح است که ظهور چنین صنایع مهم و پیشرفتهای قبل از ظهور آن، توسط پیامبران وجود نداشته باشد و هم چنین بروز آن توسط پیامبران از جانب وحی الهی باشد؛ در غیر این صورت این صنایع را می توان به عنوان یک قضیه خارجیه و به صورت موجبه جزئیه برای برخی از پیامبران- بعد از صحت گزارشات موجود به تأثیر ایشان در ابداع صنایع بدیع و یا شکوفا نمودن آن صنعت - به عنوان خدمات انبیا علیهم السلام برای بشر عنوان نمود.


1) تاریخ انبیا، (نرم افزار مكتبة الشامله، اصدار الثانی)، ج21، ص16.

2) الدر المنثور فی تفسیر المأثور، ج 5، ص225.

پی نوشت ها

1- كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، ص 373.

2- همان، ص 373 و 375.

3- كشف المراد تعليقه آیة الله سبحانی، ص151.

4- سبحانی، جعفر، الهيات، ج 3، ص22.

5- كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، ص 374.

6- إحياء علوم الدين، دار الكتاب العربي، بيروت.

7- سبحانی، جعفر، الهيات ج 3، ص 59.

8- همان، ج 1، ص 139.

9- شعرانی، شرح فارسی تجريد الاعتقاد، ص481.

10- البراهين القاطعة في شرح تجريد العقائد الساطعة، ج 3، ص 16.

11- تكملة شوارق الألهام، ص 85.

12- القول السديد في شرح التجريد، ص331.

13- مبلغی، آبادانی، عبدالله تاریخ ادیان و مذاهب جهان ج 1، ص 94.

14- همان، ج 2، ص 76 و 77.

15- تاریخ انبیاء (نرم افزار مكتبة الشامله، اصدار الثانی)، ج 2، ص23.

16- تفسیر العیاشی، چاپخانه علمیه تهران، ج 1، ص 33.

17- تفسیر نمونه، ص172 و 176.

18- مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 1، ص177.

19- همان، ج 1، ص 181.

20- تفسیر نمونه، ج 1،

ص: 172 الی 179.

21- کافی، ج 3، ص 494.

22- تفسیر قمی، ج 2، ص 52.

23- قصص الانبيا، ص 80.

24- تاریخ انبیا (نرم افزار مكتبة الشامله، اصدار الثانی)، ج 3، ص17.

25- الميزان في تفسير القرآن، ج 14، ص 73.

26- تفسیر قمی، قم، ج 1، ص 325.

27- سوره قمر، آیه 13.

28- سوره مومنون آیه 27، ما به نوح وحی فرستادیم که کشتی را در حضور ما و طبق فرمان ما بساز.

29- تفسیر نمونه، ج 20، ص487.

30- همان، ج 14، ص 230.

31- همان، ج 9، ص 9.

32- سوره هود، آیه 84.

33- سوره هود، آیه 85.

34- سوره اعراف، آیه 85.

35- تفسیر نمونه، ج 6، ص 250.

36- قصص الانبياء، ص142.

37- سوره نساء، آیه 163.

38 سوره نمل، آیه 15.

39- سوره نمل، آیه 16.

40- سوره انبیاء، آیه 79-82 .

41- سوره سبأ، آیه 10-12.

42- تاریخ انبیا، (نرم افزار مكتبة الشامله، اصدار الثانی)، ج21، ص16.

43- الدر المنثور فی تفسیر المأثور، ج 5، ص225.

منابع و مآخذ

•

الطوسي، خواجه نصیرالدین؛ کشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، قم، انتشارات شکوری، الطبعة الثانيه، 1413ق.

•

استر آبادی، محمّد جعفر، البراهين القاطعة في شرح تجريد العقائد الساطعة، 4 جلد، مكتب الأعلام الإسلامي- قم، چاپ: اول، 1382ش.

•

محمدی گیلانی، تكملة شوارق الألهام، 1 جلد، مكتب الأعلام الإسلامى- قم، چاپ: اول، 1421ق.

•

حسینی شیرازی، سید محمّد، القول السديد فى شرح التجريد، 1 جلد، دار الإيمان-، قم، چاپ: اول، 1410ق.

•

مبلّغی آبادانی، عبدالله تاریخ ادیان و مذاهب جهان.

•

رسولی محلاتی، سید هاشم تاریخ انبیا، (نرم افزار مكتبة الشامله، اصدار الثاني).

•

عیاشی، محمّد بن مسعود تفسیر العیاشی، چاپخانه علمیه تهران، 1380 ه ق.

•

مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، دار الكتب الإسلامية- تهران، چاپ اول، 1374 ش.

•

طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، انتشارات ناصر خسرو- تهران، چاپ سوم، 1372ش.

•

کلینی، محمّد بن یعقوب، کافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1365ش.

•

قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، قم، موسسه دارالکتب، 1404ه ق.

•

راوندی، قطب الدین، قصص الانبیا، بنیاد پژوهش های آستان قدس، 1409ه ق.

•

طباطبایی، سید محمّد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم- قم، چاپ پنجم، 1417ق.

•

سیوطی، جلال الدين الدر المنثور في تفسير المأثور، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی- قم، 1404ه.ق.

•

غزالي، ابو حامد، إحياء علوم الدين، دار الكتاب العربي، بيروت.

حسن ختام- ابن تیمیه و قیام امام حسین علیه السلام

اشاره

ابن تیمیه موضع خود را درباره قیام امام حسین علیه السلام به شکل های مختلفی ابراز کرده است او در کتاب های منهاج السنه و رأس الحسين و مجموع فتاوا، قیام امام حسین علیه السلام را خیلی عادی و ساده جلوه داده است. او در کتاب منهاج السنة، (1)می نویسد:

لم يكن في خروجه مصلحة لا في دين و لا في دنيا، و كان في خروجه و قتله من الفساد ما لم يكن يحصل لو قعد في بلده.

در قیام امام حسین علیه السلام نه صلاح دین بود و نه صلاح دنیا، در این قیام و کشته شدنش، به قدری فساد بود که اگر در خانه اش می نشست، این فساد دامن گیر جامعه نمی شد.

و در جای دیگر می گوید:

فإن مفسدته أعظم من مصلحته

مفسده قیام امام حسین علیه السلام بالاتر از مصلحت او هست.

امّا امام حسین علیه السلام در حین خروج از شهر مدینه فرمودند: (2)

من برای شر و بیهوده گی خارج نشدم بلکه خارج شدم تا در امّت جدّم اصلاح کنم و امر به معروف و نهی از منکر کنم و به سنّت جدم و پدرم عمل کنم.

امام علیه السلام آن گاه که سربازان و هواداران عبیدالله بن زیاد راه را بسته و عهد و پیمان خود را شکسته و خواستار جنگ و خونریزی شدند، ضمن خطبه ای غرّا انگیزه خود را بیان فرمودند:

أيُّها النّاس انَّ رسول الله صلی الله علیه و آله قال: مَن رَأى سُلطاناً جائراً، مُستحلاً لحرام الله، ناكثاً لعهد الله، مُخالفاً لسُنَّة رسول الله صلی الله علیه و آله يَعمل في عباد الله بالاثم و العُدوان، فلم يُغَيّر ما عَلَيه بِفِعلٍ و لا قول كان حقّاً على اللهِ أن يُدخِلَه مُدخَلَه. ألا و انَّ هؤلاء قد لزموا طاعَة الشَّيطان و تَرَكُوا طاعَة الرَّحمن و أظهروا الفَساد و عَطَّلوا الحدود وَاسْتَأْثَروا بِالفَيء وأحَلُّوا حرامَ الله و حرَّموا حَلاله و أنا أحقُّ من غَير و قد أتتنى كُتُبكم و رُسُلكم


1) (چاپ قبلی) ج 2، ص 241 و در چاپ جدید 8 جلدی عربستان، ج 4، ص530.

2) نامه امام علیه السلام به محمد حنفيه: انى لم أخرج أشراً و لا بطراً، لا مفسدا و لا ظالما و انّما خرجت لطلب الاصلاح في امّة جدى رسول الله صلی الله علیه و آله اريد أن آمر بالمعروف و أنهى عن المنكر أسير سيرة جدى و أبي- من برای سرکشی. و تجاوز و طغیان و فساد و تباهی قیام نکرده ام. بلکه قیام و خروج من برای اصلاح امّت جدّم و امر به معروف و نهی از منکر است و می خواهم به روش جدم و پدرم عمل نمایم.

بِبَيعَتِكُم وَ أَنَّكُمْ لَا تسلِمونى وَ لَا تخذلوني ، فَأَنْ أَقَمْتُمْ عَلَى بَيْعَتِكُمْ تُصِيبُوا رُشْدِكُمْ وَ أَنَا الْحُسَيْنِ بْنُ عَلِىُّ بْنُ فَاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ صلی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ نَفْسِى مَعَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِى مَعَ أَهْلِكُمْ ، فَلَكُمْ فِىّ أُسْوَةُ وَ انٍ لَمْ تَفْعَلُوا وَ نَقَضْتُمْ عهدی وَ خَلَعتم بَیعَتی فَلعُمری مَا هِیَ لَكُمْ بِنَكير، لَقَدْ فعلتُمُوها بِأَبِي وَ أَخِى وَ ابْنِ عَمًى مُسْلِمِ بْنِ عَقِيلٍ وَ الْمَغْرُورِ مِنْ اغتّربكم فعظّكم أَخْطَأْتُمْ وَ نَصِيبُكُمُ ضَيَّعْتُمْ ﴿فَمَنْ نَكَثَ فَانَّما يَنْكُثُ عَلَى نَفْسِهِ وَ سیغنى اللَّهُ عَنْكُمْ ، وَ السَّلَامُ ؛﴾ ای مردم، همانا رسول خدا صلی الله علیه و آل فرمودند: هر کس دید حاکم ستمگری حرام های خدا را حلال دانست و عهد و پیمان خدا را شکست و با سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله مخالفت کرد با بندگان خدا به گناه و دشمنی و عداوت پرداخت و او آن حال و وضع را با قول یا عمل تغییر نداد، خداوند حتماً او را به عذاب دردناک مجازات می کند و به دوزخ خواهد رفت، به جای آن پادشاه ستمگر می رود پس آگاه باشید و بدانید که آن ها (یزیدیان) از شیطان پیروی می کنند و طاعت و فرمان برداری خداوند را ترک کرده اند. آشکارا فساد می کنند و حدود خداوند را تعطیل کرده و بیت المال را مال خود می دانند و آن را به کلّی تملک نموده اند. حرام های خدا را حلال و حلال ها را حرام کرده اند و من شایسته ترین کسی هستم که این اوضاع را عوض می کنم و تغییر می دهم. فرستاده ها و نامه های شما به من رسید که با من بیعت کرده و می کنید و مرا تسلیم دشمن نمی کنید و خوار و ذلیلم نمی کنید. پس اگر بر قول و پیمان خود ثابت هستید، به راه راست و هدایت دست یافته اید من حسین بن علی پسر فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم، جانم با جان های شما (خودم با شما هستم) خانواده ام با خانوادههای شماست (و هیچ وقت تنهایتان نمی گذارم) و مرا به الگوی خود بپسندید و از من پیروی کنید. اگر این کار را نمی کنید و پیمان با من را می شکنید و بیعت مرا از گردن خودتان خلع می کنید، سوگند به ذات خداوند! این کار از شما هیچ بعید نیست، همین کار و عهدشکنی با پدرم و برادرم و پسر عمویم مسلم بن عقیل کردید. نصیب خودتان را ضایع کرده و در انتخابتان اشتباه کردید. مغرور، کسی است که فریب شما را بخورد (هر کس پیمان شکنی کند به زیان خود پیمان شکنی می کند) وخداوند مرا از شما بی نیاز خواهد کرد. والسلام.

امام علیه السلام در نامه ای (1)به کوفیان فرمودند:

فَلَعَمْرِى مَا الامام الَّا الْعَامِلُ بِالْكِتَابِ وَ الْقَائِمُ بِالْقِسْطِ وَ الرّائِن بَرَّيْنِ الْحَقِّ وَ السَّلَامُ ؛ به جانم قسم! که امام و پیشوا نیست مگر کسی که بر طبق کتاب خدا قضاوت کند و به عدل و داد قیام نماید و متدین به دین حق باشد و السلام.

سید رشید رضا سر دبیر مجله «المنار» و مفسر بزرگ، صاحب تفسیر المنار و شاگرد برجسته امام شیخ محمد عبده استاد دانشگاه الازهر مصر در تفسیر آیات 37- 36 سوره مائده در بحث و موضوع «جزای محاربين و قتال بغاة و طاعت ائمّه» نوشته است:

و از این باب است خروج و قیام امام حسین علیه السلام سبط رسول خدا صلی الله علیه و آله عليه امام جور و بغى (ظلم وستم و تجاوز) آن کسی که به قدرت و حیله و نیرنگ ولایت امور مسلمانان را به دست گرفت، (یزید پسر معاویه) خداوند او را مخذول و درمانده کند، هم چنین کسانی را که به جای پیروی از حق و عدالت و دادگری و دفاع از دین، از آنان پیروی کردند و همیشه دوستدار بندگی و نوکری برای ستمگران و پادشاهان ظالم بوده و هستند از کرّامیان و نواصب و رأی و نظر ملّت های غالب در این روزگار بر این قرار گرفته که علیه پادشاهان مستبد و مفسد قیام کنند، زیر بار ظلم نروند، در دولت عثمانی (ترکیه) به فتوای شیخ الاسلام مردم عليه سلطان عبدالحمید خان قیام کردند و او را از خلافت و سلطنت خلع کردند.

امام أبو الاعلى مودودی (رهبر و رئیس جماعت اسلامی پاکستان) در کتاب «خلافت و ملوکیت» نوشته است:

در زمان حکومت یزید بن معاویه سه رویداد چنان واقع گردید که لرزه بر اندام جهان اسلام انداخت: نخستین واقعه شهادت سیدنا حسین است... دومین حادثه دردناک، رویداد «جنگ حره» بود که در اواخر سال شصت و سه هجری، در ایام آخر عمر و زندگی یزید به وقوع پیوست. رویداد مختصر این واقعه چنین است که اهل مدینه، یزید را فاجر و ظالم و فاسق خواندند و علیه وی دست به شورش و بغارت زدند و نماینده او را از شهر بیرون کرده، عبدالله بن حنظله را به رهبری خود برگزیدند. هنگامی که یزید اطلاع یافت دسته نظامی دوازده هزار نفری تحت فرماندهی مسلم بن عقبة المرّى جهت یورش به مدینه فرستاد و به او فرمان داد که تا سه روز


1) این نامه را حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام به کوفیان رسانید.

اهل شهر را به اطاعت دعوت کن، اگر قبول نکردند، با آن ها نبرد را آغاز کن و هنگامی که پیروز شدید تا سه روز مدینه را به ارتش واگذارید بنابراین دستور، ارتش حرکت کرد و با مردم مدینه به نبرد پرداخت، مدینه فتح گردید و بعد از آن به پیروی فرمان یزید شهر مدینه تا سه روز در اختیار ارتش گذاشته شد، تا هر چه خواسته باشند انجام دهند، در طول این سه روز هر سرباز به قتل و غارت مشغول گردید مردم شهر به خون و خاک کشیده شدند که در آن مطابق روایت امام زهری، هفت صد تن از اشخاص برگزیده و معزّز و ده هزار تن از مردم به قتل رسیدند. وحشتناک تر این که ارتش وحشی به خانه های مردم شهر یورش بردند آبرو و عصمت زنان زیادی را مورد تجاوز قرار دادند.

حافظ ابن کثیر می گوید:

حتى قيل انه حملت ألف امراة في تلك الايام من غير زوج؛

در طول این حمله هزار زن بنا بر فعل زنا باردار شدند....

واقعه سوم: آن است که حسن بصری در آخر آن ذکر کرده است، آن دسته ارتشی بعد از تصرّف و قتل و غارت در مدینه که بساط فساد و خونریزی را در حرم پیامبر صلی الله علیه و آله بر پا ساخته بود، برای مقابله با عبدالله بن زبیر مکّه را مورد حمله قرار داد و توسط منجنیق خانه کعبه را سنگ باران کردند که به علّت آن دیواری از خانه کعبه شکست. گرچه روایاتی در دست است که آن ها کعبه را مورد آتش باری قرار دادند امّا علل آتش باری چیز دیگری بیان شده است. البته واقعه سنگ باری متّفق علیه است.

رفتار سفّاکانه یزید نشان دارد این حکمران غاصب برای بقای خود از هیچ تجاوزی فروگذار نیست حال چگونه ابن تیمیه از چنین عنصری طرفداری می کند مشخّص نیست! و این در حالی است که بسیاری از دانشمندان سنی یزید را نکوهش و لعن کردهاند و قیام امام حسین علیه السلام را ستوده اند. ابوالحسن اشعری (متوفای 324 ق) پیشوای مکتب اشاعره می گوید:

چون ستمگری یزید از حدّ گذشت، امام حسین علیه السلام با یاران خود علیه بیداد او قیام کرد و در کربلا به شهادت رسید. (1)


1) مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلحین، ص45.

علّامه آلوسی، (متوفای 1270 ق) که مرجع و مفتی اهل تسنن عراق بود، در «تفسیر روح المعانی» ذيل آيه شريفه فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ... أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ أُولَئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ ... (محمّد /26) از احمد بن حنبل- پیشوای مذهب حنابله- نقل می کند که:

پسرش از وی درباره لعن یزید سؤال کرده، او جواب گفت: «کیف لا يلعن من لعنه الله فی کتابه؛ چگونه لعن نشود کسی که خدا او را در کتابش لعنت کرده است؟!» عبدالله پسر احمد بن حنبل پرسید: من کتاب خدا را خواندم ولی لعن یزید را ندیدم؟ احمد بن حنبل در پاسخ آیه شریفه فَهَلْ عَسَيْتُمْ... را خواند و آن گاه گفت: «ای فساد و قطيعة اشد مما یزید؛ چه فساد و قطع رحمی از فسادی که یزید مرتکب آن شده، بالاتر است؟!». (1)

آلوسی بعد از نقل آن سخنان می گوید:

در لعن یزید توقف نیست چون اهل کبائر و دارای اوصاف خبیثه بود و بر [مردم] مدینه ظلم و تعدّی کرد و حسین علیه السلام را کشت و به اهل بیت علیهم السلام اهانت کرد. (2)

مولوی محمد شهداد حنفی درباره قیام سیدالشهدا علیه السلام می نویسد:

در راه آن چه آن را حق می دانست، جان خود را تسلیم جان آفرین کرد ولی تسلیم باطل نشد. با آن که یار و یاورانی به حدّ کافی نداشت، علیه باطل با تمام قدرت و شهامت، ایستادگی کرد تا این که به مقام شهادت عظمی نائل آمد. (3)

ابن روزبهان می نویسد:

آن حضرت در میان امواج شدّت و بلا، شربت شهادت نوشیده و در کربلا دفن شد. حادثه ای غم انگیزتر و مصیبت بارتر و دردناک تر از این، در تاریخ اسلام رخ نداده است! نفرین به اندازه علم خدا بر هر کسی که در جنگ علیه آن حضرت حاضر شده و در آن شریک و بدان راضی بوده است. (4)

ابن خلدون می گوید:

نمی توان گفت: یزید هم در کشتن امام حسین علیه السلام اجتهاد کرد، پس بی تقصیر است؛ چون صحابه ای که با امام حسین علیه السلام در قیام شرکت نکرده، بودند، هرگز اجازه قتل حضرت را نداده بودند. این یزید بود که با امام علیه السلام جنگید. این عمل یزید، نشانه فسق اوست و حسین علیه السلام در شهادتش مأجور است در حالی که یزید از عدالت به دور بوده و حسین علیه السلام علیه یک حاکم ظالم قیام کرده بود. (5)


1) مجله بصائر، ش 28 به نقل از «مقتل الحسين علیه السلام، ص 30.

2) زندگی امام حسین علیه السلام، سیدهاشم رسولی محلاتی، ص 152.

3) سرور شهیدان امام حسین علیه السلام، ص 44.

4) وسيلة الخادم الى المخدوم، ص161.

5) مقدمه ابن خلدون، ص 415، ترجمه گنابادی.

دکتر طه حسین (متوفای 1973)، م، ادیب، نویسنده و ناقد معاصر اهل تسنن معتقد است: از آن جا که حسین علیه السلام از یک سو، مسئول حفظ دین و از سوی دیگر، آزاده و قهرمان است، هرگز در قبال بیعت خواهی یزید، سر تسلیم فرود نخواهد آورد. پس برای رسیدن به هدف خود، باید به هر کار مشروعی دست می زد. بنابراین، برای احتراز و دوری از امر بیعت، به کوفه روی آورد و شهادت را بر بیعت با یزید که به نوعی تایید ستم های او بود، ترجیح داد. (1)

شیخ عبدالله علائلی (متوفای 1996م)، دانشمند و نویسنده اهل تسنن (به گفته خود ایشان وجه تسمیه علایلی بدان جهت است که شجره خانوادگی آنان به امام علی بن ابیطالب علیه السلام می رسد)، با تحلیل اوضاع زمان، یزید سکوت را بر هیچ دیندار و آزاده ای جایز نمی داند. امّا در این میان، کسی که از همه بیشتر مسئولیت داشت و در اعتراض به وضع ناهنجار آن عصر از شایستگی بیشتری برخوردار بود، امام حسین علیه السلام بود. قیام حسین علیه السلام خواست همه مسلمانان بوده است؛ این قیام انعکاس و طنین گسترده ای به جای گذاشت و تا آن جا پیش رفت که تخت سلطنت امویان را به لرزه درآورد و سرانجام به نابودی کشاند. (2)

شیخ عبدالله علائلی هم چنین می گوید:

هر کس در زندگی، دو روز دارد: روز زنده شدن و روز مرگ؛ ولی تو ای حسین! تنها یک روز داشتی. روز زنده شدن و حیات؛ زیرا تو هرگز نمردی، تو جان شیرین خود را بر سر عقیده پاک و هدف بزرگ و آرمان مقدس خویش نهادی، به همین دلیل تا حق و حقیقت و اسلام در جهان زنده است، تو هم زنده ای. (3)

حقّانیت امام حسین علیه السلام و عدم مشروعیت یزید چیزی نیست که نیازمند صرف وقت بسیار باشد. این امر آن چنان آشکار است که حتی مستشرقین را نیز به آن معترف ساخته است. متفكّر مسیحی معاصر در کتاب الحسین فی فكرة المسيحية می گوید:

اسلام اگرچه با آمدن رسول اکرم صلی الله علیه و آله ظهور پیدا کرد، ولی بقای اسلام بستگی داشت به قیام امام حسین علیه السلام.

ویل دورانت که مورّخ آمریکایی است، وقتی قضایای کربلا را بررسی می کند، آن چنان تحت تأثیر قرار می گیرد، از یزید و لشکریانش به عنوان پست ترین و قسی ترین افراد نام می برد حتّی می گوید:


1) علی و فرزندانش، ترجمه محمدعلی شیرازی، ص456.

2) برترین هدف در برترین نهاد، ترجمه دکتر محمد مهدی جعفری، ص88.

3) به نقل از ترجمه «زیارت عاشورا»، علی کاظمی.

اگر کسانی بخواهند عمل یزید را نسبت به امام حسین علیه السلام یا نسبت به امام سجاد علیه السلام یا علی اکبر علیه السلام یا حضرت عباس علیه السلام توجیه کنند، ولی این جنایت لشکریان یزید را نسبت به طفل شیرخواه امام حسین علیه السلام، که نه قدرت دفاع داشت و نه توان مقاومت داشت و به آن صورت دلخراش شهید کردند، هر انسانی را متأثر می کند و نفرین خود را باید نثار این افراد کند.

آیا ابن تیمیه روایات در مورد شهادت امام حسین علیه السلام را ندیده است که در بسیاری از منابع و تواریخ اهل تسنن موجود است؟ آیا خبر اشک های پیامبر صلی الله علیه و آله و حضرت امیر علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام قبل از آن واقعه و اشک های امام سجاد علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام را بعد از واقعه کربلا را نخوانده است؟

امّ سلمه گفت که امام حسین علیه السلام وارد شد و شنیدم ناله رسول اکرم را و دیدم که قطرات اشک رسول اکرم صلی الله علیه و آله جاری است، جلو رفتم و از حضرت علّت را پرسیدم؟ فرمودند: امّت من او را به وضع جانسوزی به شهادت می رسانند. (1)هم چنین فرمود: ای امّ سلمه! اگر بخواهی مقداری خاک از آن سرزمینی که او را در آن منطقه می کشند، در اختیار تو قرار می دهم، بعد نبی مکرّم صلی الله علیه و آله شروع کرد به گریه کردن. (2)

از عایشه در کتاب معجم کبیر طبرانی، (3)و مجمع الزوائد هیثمی (4)نقل کرده اند که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: يا عايشه! إن جبرئيل أخبرني أن إبني حسين مقتول فى أرض طف و إن أمتى ستفتن بعدى.

ای عایشه جبرئیل به من خبر داد که فرزندم حسین علیه السلام در سرزمین طف و کربلاء به شهادت می رسد.

حضرت امیر علیه السلام بعد از بازگشت از جنگ صفین به کربلا رسیدند و آن جا برای حسین عیله السلام گریستند که احمدبن حنبل در مسندش (5)و مجمع الزوائد هیثمی، (6)آن را آورده است. گریه های امام سجّاد علیه السلام را، مورّخان و شخصیت های بزرگ اهل تسنن نقل کرده اند. آن حضرت از ناله و گریه آرام نمی گرفت و سؤال کردند که یابن رسول الله صلی الله علیه و آله چرا بی تابی می کنی؟ فرمود:

لا تَلومونی، فَإِنَّ یَعقوبَ علیه السلام فَقَدَ سِبطاً مِن وُلدِهِ، فَبَکی حَتَّی ابیَضَّت عَیناهُ و لَم یَعلَم أنَّهُ ماتَ؛ و نَظَرتُ أنَا إلی أربَعَهَ عَشَرَ رَجُلاً مِن أهلِ بَیتی ذُبِحوا فی غَداهٍ واحِدَهٍ ،فَتَرَونَ حُزنَهُم یَذهَبُ مِن قَلبی أبَداً؟!


1) مجمع الزوائد هیثمی، ج 9، ص189.

2) تاریخ ابن عساکر، ص 154.

3) ج 3، ص 107.

4) ج 9، ص 187.

5) ج 1، ص 106.

6) ج 9، ص187.

حضرت یعقوب علیه السلام فرزندش را به ظاهر از دست داد، ولی به قدری گریه کرد که چشمانش نابینا گردید و حال آن که نمی دانست فرزندش از دنیا رفته دیدم؛ که 14 تن از عزیزانم را به صورت جان سوز در یک روز به شهادت رسیدند و این ها را قطعه قطعه کردند، آیا انتظار دارید من با این وضع، گریه ام آرام بگیرد؟! (1)

بنابراین ابن تیمیه از سویی قیام الاهی حسین بن علی علیه السلام که برای براندازی فساد و تباهی بود را زیر سوال می برد و از سویی تلاش کرده است که به همه مدارک و منابعی تاریخی پشت پا زده و دامن یزید از قتل حسین بن علی علیه السلام را مبرّا کند. او می نویسد:

يزيد ليس بأعظم جرما من بنى اسرائيل، كان بني اسرائيل يقتلون الأنبياء و قتل الحسين ليس بأعظم من قتل الأنبياء. (2)

یزید که جرمش بیش تر از بنی اسرائیل نبود، بنی اسرائیل انبیا را کشتند و قتل امام حسین علیه السلام از قتل انبیا که بزرگ تر نیست.

این تشبیه بسیار سخیف در حالی است که قرآن درباره بنی اسرائیل که مرتکب آن جنایات شدند فرموده است:

لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَى لِسَانِ دَاوُودَ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذَلِكَ بِمَا عَصَوْا وَكَانُوا يَعْتَدُونَ (3) از میان فرزندان اسرائیل آنان که کفر ورزیدند به زبان داوود و عیسی بن مریم مورد لعنت قرار گرفتند این [ کیفر] به خاطر آن بود که عصیان ورزیده و [از فرمان خدا] تجاوز می کردند.

و نیز فرموده است:

وَ بَاءُوا بِغَضَبٍ مِنَ اللهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُوا يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ الله وَ يَقْتُلُونَ الأَنْبِيَاءَ بِغَيْر حَقٌّ ذَلكَ بمَا عَصَوْا وَكَانُوا يَعْتَدُونَ (4) و به خشم خدا گرفتار آمدند چرا که آنان به نشانه های خدا کفر ورزیده بودند و پیامبران را بناحق می کشتند این از آن روی بود که سرکشی نموده و از حد در گذرانیده بودند.


1) تهذيب الكمال، مزی، ج20، ص 399؛ البداية والنهاية، ج 9، ص 125؛ تاریخ دمشق، ج 41، ص386.

2) منهاج السنة، ج 2، ص 247.

3) سوره مائده، آیه 78.

4) سوره آل عمران، آیه 112.

ابن تیمیه در جای دیگر می نویسد که یزید نه دستوری نسبت به قتل امام حسین علیه السلام داده است و نه به این امر راضی بود در کتاب مجموع فتاوا (1)آمده است:

إن يزيد لم يظهر الرضا بقتله و أنه أظهر العلم لقتله والله أعلم به سريرته.

یزید اصلاً اظهار رضایت به کشتن امام حسین علیه السلام نکرد بلکه اظهار ناراحتی کرد و خدا بر نهان او آگاه است.

در جاهای دیگری از کتب خود، صراحت دارد بر این که یزید دستوری بر کشتن امام حسین علیه السلام نداد. در منهاج السنه، (2)و رأس الحسین، (3)می نویسد:

من لم يسب للحسين حريما بل أكرم أهل بيته- لا أهل البيت أحد و لا سبی منهن أحد اصلا یزید اهل بیت امام حسین علیه السلام را به اسیری نبرده است بلکه آن ها را احترام هم کرده است.

جالب این که در همین کتاب رأس الحسین، (4)می نویسد:

و إن يزيد ظهر فى داره الندب لقتل الحسين، و أنه لما قدم عليه أهله و تلاقى النساء تباكن و أنه خبر إبنه عليا بين المقام عنده و السفر إلى المدينة، فاختار السفر إلى المدينة فجهزه إلى المدينة جهازا حسنا.

یزید در قصرش مراسم عزاداری امام حسین علیه السلام را به پا کرد؛ وقتی اهل بیت امام حسین علیهم السلام در شام پیش یزید رفتند، وقتی زن های یزید اهل بیت امام حسین علیه السلام را دیدند گریستند و یزید هم با احترام مخیر کرد علی بن حسین علیه السلام را که شما در شام می خواهید بمانید یا به مدینه می روید، او مدینه را انتخاب کرد و یزید هم آن ها را مجهز کرد به جهازها و هدایایی و آن ها را روانه کرد.

امّا کتب تاریخی و مدارک و منابع خود اهل تسنن، به طور روشن از آن چه بر امام حسین علیه السلام و اصحابش گذشت پرده برداشته است. ابن أثير در الكامل في التاريخ (5)تصریح دارد که پس از رسیدن نامه یزید به مروان حاکم مدینه:

قال لوالى المدينة حين دعا الحسين ليأخذ منه البيعة ليزيد، قال له مروان: اشدد یدک بالحسين فلا يخرج حتى يبايع، فإن أبى فاضرب عنقه!

یزید به حاکم مدینه می گوید یا از حسین بیعت بگیر و یا گردن او را بزن. (6)


1) ج 4، ص 486.

2) ج 2، ص 226.

3) ص 208.

4) ص 207.

5) ج 4، ص 15.

6) الإمامة و السياسة، ص 175؛ الكامل فی التاریخ، ج 4، ص 15؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص241.

أعثم كوفى در كتاب الفتوح، (1)می گوید: نامه ای را که یزید به ولید بن عتبه می نویسد این چنین است:

ذكر كتاب يزيد بن معاوية إلى الوليد بن عتبة: من عبد الله يزيد أمير المؤمنين إلى الوليد بن عتبة: أما بعد، فإذا ورد عليك كتابي هذا، فخذ البيعة ثانيا على أهل المدينة بتوكيد منک عليهم، و ذر عبد الله بن الزبير فإنه لن يفوتنا و لن ينجو منا أبدا ما دام حيا و ليكن مع جوابك إلى رأس الحسين بن على، فإن فعلت ذلك فقد جعلت لك أعنة الخيل و لک عندى الجائزة و الحظ الأوفر و النعمة واحدة و السلام.

آقای ولید، جوابی که از مدینه برای من می فرستی، سر بریده حسین بن علی باید ضمیمه اش باشد؛ در ادامه هم می گوید اگر این کار را انجام بدهی، جایزه هم خواهی داشت.

تعبیری را ابن عماد حنبلی که از استوانه های علمی اهل تسنن است در کتاب شذرات الذهب، (2)از تفتازانی نقل می کند:

إتفقوا على جواز اللعن على من قتل الحسين أو أمر به أو أجازه أو رضى به؛ والحق إن رضا يزيد بقتل الحسين و إستبشاره بذلك و إهانته على اهل بيت رسول الله مما تواتر معناه و إن كان تفصيله، آحادا، فنحن لا نتوقف فى شأنه بل في كفره و إيمانه، فاللعنة الله عليه و على أنصاره و أعوانه.

علمای اهل تسنن اتفاق نظر دارند بر لعن کسی که حسین علیه السلام را کشته یا امر به قتل او داده یا کسی که اجازه داده یا رضایت بر شهادت او داده؛ همانا رضایت یزید به کشتن حسین علیه السلام و خوشحالی او به آن و اهانت او بر اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله، از نظر معنا كاملا متواتر است، اگر چه تفصیل این خبر با خبر آحاد به ما رسیده، ما اهل تسنن درباره شأن یزید توقفی نداریم، بلکه در مورد کفر و عدم ایمان او هم شک نداریم، پس لعنت خدا بریزید و انصار و اعوانش باد.

آقای شبراوی که از استوانه های علمی اهل تسنن است می گوید:

و لا یشک عاقلّ آن یزید بن معاوية هو القاتل للحسين، لأنه هو الذي ندب عبيد الله بن زياد لقتل الحسين.

هیچ عاقلی شک نمی کند این که یزید قاتل حسین علیه السلام است، چون یزید بود که عبیدالله را وادار به قتل او کرد. (3)


1) ج 5، ص18.

2) ج 1، ص 69 و 68.

3) الإتحاف بحب الأشراف، ص 62 و 66.

ذهبی می نویسد:

و لما فعل يزيد بأهل المدينه ما فعل وقتل الحسين و إخوته و آله، شرب يزيد الخمر كتب و ارتكب أشياء منكرة، بغضه الناس و خرج عليه غير واحد و لم يبارك الله في عمره. یزید جنایات بزرگی به اهل مدینه وارد کرد او امام حسین علیه السلام و برادرانش و اهل بیت او را شهید، کرد، او شراب می خورد، کارهای منکر انجام می داد، لذا مردم او را دشمن می دانستند و علیه او قیام کردند، خداوند در عمر یزید برکت قرار نداد. (1)

ذهبی در کتاب سیر أعلام النبلا می نویسد:

كان ناصبيا فظا غليظا جلفا، يتناول المسكر و يفعل المنكر، إفتتح دولته بمقتل الشهيد الحسين و إختتمها بواقعة الحرة، فمقته الناس و لم يبارك فى عمره و خرج علیه غیر واحد بعد الحسين كأهل المدينة قاموا الله.

یزید بدخو و بداخلاق و جلف بود، شراب می خورد و کارهای زشت انجام می داد، حکومت خود را با شهادت امام حسین علیه السلام آغاز کرد و با واقعه حرّه (حمله به مدینه که بیش از هفتصد صحابه را به قتل رساند و بیش از هزار نفر از دختران باکره را ازاله بکارت کرد و بیش از هزار زن از زنا حامله شدند) به پایان رسانید، مردم او را دشمن می داشتند و خداوند هم عمر مبارکی برای او قرار نداد و بعد از امام حسین علیه السلام عدّه زیادی علیه او قیام کردند و عاقبت سرنگون گردید. (2)

علّامه مناوی در فیض القدیر وقتی به این روایت می رسد که رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

اول من يبدل سنتي، رجل من بني امية.

اول کسی که سنّت مرا تغییر می دهد، مردی از بنی امیه است.

می گوید که بیهقی می گوید:

و هو يزيد بن معاوية.

آن، رجل، یزیدبن معاویه است. (3)

ابن تیمیه در جاهای مختلف کتاب های خود دارد که:

إن نقل رأس الحسين إلى الشام، لا أصل له في زمن يزيد

بردن سر امام حسین علیه السلام به شام هیچ اصل و ریشه ای ندارد. (4)


1) تاریخ اسلام، ج 5، ص 30.

2) سير أعلام النبلاء، ج 4، ص38.

3) فيض القدير، ج 3، ص94.

4) رأس الحسين علیه السلام، ص 207- الوصية الكبرى، ص53.

یا می گوید

إن قصة التي يذكرون فيها حمل الرأس إلى يزيد و نكته بالقضيب كذبوا فيها و إن كان الحمل إلى إبن زياد و هو الناكت بالقضيب و لم ينقل بإسناد معروف عن الرأس حمل إلى قدام يزيد.

این ها که می گویند سر امام حسین علیه السلام را به شام بردند و یزید با نی و قضیب زد بر سر امام حسین علیه السلام، دروغ است. (1)

إبن جوزی از بزرگان عامّه در کتابی که در ذم و لعن یزید نوشته به نام الرد على المتعصب العنيد (2)می گوید:

ثم دعا إبن زياد زهر بن قيس فبعث معه برأس الحسين و رؤس أصحابه إلى يزيد و وضع رأس الحسين بين يدى يزید و عنده ابوبرزه، فجعل ينكته على فيه، فقال له ابوبرزه إرفع عصاک، فوالله لربما رأيت النبي على فيه

ابن زیاد به یکی از مأمورین خود دستور داد که سر امام حسین علیه السلام را به طرف یزید حمل و سر مطهّر امام حسین علیه السلام را جلوی یزید گذاشت، ابو برزه صحابی هم آن جا بود و یزید با عصای خودش بر لب های خشک امام حسین علیه السلام می زد و اشعاری می خواند؛ ابو برزه گفت یزید عصایت را بردار از لب های او: قسم به خدا که دیدم نبیّ مکرّم صلی الله علیه و آله بر لب های او بوسه می زد.

حتی ابن کثیر نیز می نویسد: عن مجاهد، قال جيء برأس الحسين و وضع بين يدى يزيد بن معاويه فتمثل هذين البيتين:

ليت أشياخي ببدر شهدوا *** جزع الخزرج من وقع الأسل

لاهلوا و لاستهلوا فرحا *** و لقالوا یا یزید لا تشل

وقتی سر امام حسین علیه السلام را آوردند جلوی یزید، یزید این دو بیت را خواند: ای کاش اجداد من که در روز بدر به دست پیغمبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام کشته شدند، زنده می شدند و اظهار خوشحالی می کردند و از من تشکّر می کردند که انتقام ما را گرفتی. (3)

خود ذهبی در تاریخ اسلام (4)می گوید:

و علی بن الحسين فى غلّ فضرب يزيد على ثنيتى الحسين

امام سجاد علیه السلام در حالی که به زنجیر بسته شده بود، یزید بر دندان های امام حسین علیه السلام می زد.


1) رأس الحسين علیه السلام. ص 206.

2) ص 45.

3) البداية والنهاية، ج 8، ص209.

4) ج 5، ص 19 و 20.

قال إبن سعد عن الواقدى و المديني عن رجالهما:

قدم برأس الحسين على يزيد

ابن سعد و دیگر مورخّین گفته اند که سر امام حسین علیه السلام برای یزید برده شد. بنابر این تلاش ابن تیمیه ها در تبرئه یزید عقیم است و مدارک و شواهد بسیار است که عبیدالله بن زیاد و عمر بن سعد به فرمان یزید حسین بن علی و یارانش را به شهادت رسانده اند. در منابع شیعه و عامّه آمده که وقتی آقا امیرالمؤمنين علیه السلام مشغول خطبه خواندن بود و فرمود:

سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی- از من بپرسید قبل از این که مرا از دست بدهید- پدر عمر سعد وقتی برگشت گفت یا علی بگو موی سر من چقدر است؟ امیرالمؤمنین گفت اگر بخواهم بگویم، خواهم گفت؛ ولی بدان در گهواره خانه ات یک نوزادی (در برخی منابع: گوساله) داری که او فرزندم حسین علیه السلام را خواهد کشت. امّا با وجود این تصریحات (1)ابن عربی و ابن خلدون گفته اند «قتل الحسين بسيف جدّه»- امام حسین علیه السلام با شمشیر جدش رسول الله صلی الله علیه و آله کشته شد. چون رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: هر کس از جامعه جدا شود و علیه حاکم وقت قیام کند: فاقتلوه كان ما كان- هرکس که باشد او را بکشید -. یا روایاتی در صحیح بخاری و مسلم هست که: هر کس یک وجب از جامعه جدا باشد، به مرگ جاهلیّت مرده است.

بدیهی است که این گونه اظهار نظرها ریشه در مبانی عامّه درباره حاکم دارد. در دیدگاه عامّه هر کس به حکومت برسد او اولوا الامر است و باید تبعیت شود بی شک این دیدگاه غلط خلاف آیات قرآن است زیرا همواره قرآن ما را به تبعیت حق و عدالت و صالحین فرمان داده است و در ثانی حکومت یزید به نصب معاویه قرار گرفت ولی معاویه در صلحنامه ای که امضاء کرده بود متعهّد شده بود که کسی را جای خود نصب نکند لذا حكومت يزيد حتى طبق موازین خود اهل تسنن نیز مشروع نیست. لذا سخن ابن عربی و ابن خلدون هیچ محلی از اعراب ندارد و مردود است.

از موضع گیری های ابن تیمیه در مقابل امام حسین علیه السلام و تعریف و تمجید تلویحی او از یزید، ناگفته پیدا است که او درباره گریه و عزاداری برای سید الشهداء علیه السلام چه خواهد گفت و چه نظری دارد.


1) شرح نهج البلاغه، إبن أبي الحديد، ج 2، ص 286.

او می نویسد:

و من حماقتهم إقامة المأتم و النياحه على من قد قتل من سنين عديده.

از حماقت های شیعیان برپایی مجلس ماتم و نوحه است بر کسی است که سال ها پیش کشته شده است. (1)

و یا در عبارت دیگری نقل می کند:

و صار الشيطان بسبب قتل الحسين رضي الله عنه يحدث للناس بدعتين، بدعة الحزن والبكاء والنوح يوم عاشوراء... و بدعة السرور و الفرح.

شیطان به واسطه کشته شدن حسین برای مردم دو بدعت ایجاد کرده است: 1. بدعت گریه و ناله و حزن در روز عاشورا... 2. بدعت شادی و سرور. (2)

و نیز شبیه به آن چه که ابن تیمیه گفته است را در متن زیر می یابید:

الروافض لما ابتدعوا إقامة المأتم وإظهار الحزن يوم عاشوراء لكون الحسين قتل فيه... .

و چون روافض (شیعیان) برگزاری ماتم و اظهار حزن و اندوه در روز عاشورا را به خاطر کشته شدن حسین در این روز بدعت نهادند. (3)

پس از او شاگردش، ابن القیم عقاید وی را رواج داد و در کتاب زاد المعاد في هدي خير العباد بر حجم و نفوذ اندیشه های استاد افزود. از همان زمان، کتاب های بسیاری در نقد و ردّ افکار ابن تیمیه، از سوی عالمان شیعه و عامّه نوشته شد. از آثار عالمان شیعی در ردّ عقاید ابن تیمیه و همفکرانش، می توان از احقاق الحق قاضی نور الله شوشتری، عبقات الانوار میر حامد حسین، الغدير علّامه امینی و المراجعات سید عبدالحسین شرف الدین یاد کرد. دانشمندان اهل تسنن نیز کتاب های بسیاری در نشان دادن انحرافات فکری ابن تیمیه نگاشتند. به هر روی ابن تیمیه و پیروان او، که معروف ترین آن ها محمد بن عبدالوهاب (د. 1206 ق) است، از سرسخت ترین مخالفان گریه و عزاداری برای اولیا و ائمّه دین، به ویژه حضرت سیدالشهداء علیه السلام هستند. این گروه، گریه و نوحه برای مردگان یا شهیدان را، بدعت دانسته و می گویند گریه هیچ سابقه دینی نه در نصوص و نه در سیره سلف ندارد. در حالی که کهن ترین منابع و واثق ترین راویان، شاهد وقوع چنین نوحه گری ها و عزاداری ها و گریستن ها، از سوی اولیا و حتّی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بوده است.


1) ابن تیمیه، ج 1، ص 52.

2) همان، ج 4، ص 334 و 553.

3) ابن عابدین، ج 2، ص 599.

در منابع ما روایات پرتعدادی است که مسئله گریه و عزادارای برای حسین بن علی علیه السلام را مدح و تشویق کرده است و خود معصومین علیهم السلام بر این امر همت داشتند.

غلام علی بن الحسین علیه السلام به صفّه سر پوشیده ای که تعلّق به امام سجّاد علیه السلام داشت آن جناب در آن جا پیوسته در حال سجود و گریه بودند نزدیک شد و به حضرت عرض نمود: ای آقای من، ای علی بن الحسین آیا وقت تمام شدن حزن و غصّه شما هنوز نرسیده؟ حضرت سر مبارک از زمین برداشته و متوجّه او شده و فرمودند: وای بر تو، به خدا قسم یعقوب نبی در حادثه ای بس کمتر و واقعه ای ناچیزتر از آن چه من دیدم شکایت به پروردگار نمود و اظهار کرد: یا أَسَفى عَلى يُوسُفَ (وا اسفا بر فراق یوسفم). با این که ایشان تنها یک فرزندش را از دست داده بود ولی من دیدم که پدرم و جماعتی از اهل بیت من را در دور من سر بریدند. و در جای دیگر می فرمایند: تنها درد دل و غم خود را با خدا گویم و از لطف و کرم بیاندازه او چیزی دانم که شما نمی دانید. سپس فرمودند: هیچ گاه محل کشته شدن فرزندان فاطمه علیها السلام را بیاد نمی آورم مگر آن که حزن غصه حلقوم من را می فشارد.

امام باقرالعلوم علیه السلام فرمودند:

کسی در روز عاشورا یعنی روز دهم محرم الحرام حضرت امام حسین علیه السلام را زیارت کند و روز را تا شب با حالتی گریان نزد آن حضرت بماند روز قیامت خدا را ملاقات کند در حالی که خداوند متعال ثواب هزار هزار عمره و جهاد در راه خدا را به وی بدهد.

علقمه از صحابی حضرت علیه السلام می گوید: محضر مبارک امام علیه السلام عرضه داشتم: فدایت شوم، کسی که در شهرهای دور دست و بلاد غریب و بعید بوده به طوری که برایش امکان ندارد در چنین روزی (روز عاشورا) به زیارت حضرت بشتابد، چه کند؟ امام علیه السلام فرمودند: وی در چنین روزی به صحرا رفته یا به پشت بام بلندی در خانه اش بر آید و با سلام به حضرت اشاره کرده سپس در نفرین بر قاتلان آن حضرت سعی و کوشش نموده و پس از آن دو رکعت نماز بخواند.

امام رضا علیه السلام فرمودند:

ماه محرم ماهی است که مردم زمان جاهلیت جنگ و جدال را در آن حرام می دانستند.

ولی در این ماه ریختن خون های ما حلال شد! احترام ما از بین رفت! فرزندان و زنان ما اسیر شدند! خیمه های ما طعمه آتش ها قرار گرفتند! اموال ما به یغما رفت! احترامی که ما بخاطر پیغمبر خدا داشتیم مراعات نشد! حقا که مصیبت امام حسین پلک چشم ما را زخم و اشک های ما را جاری و عزیز ما را در ارض کرب و بلا ذلیل و غم اندوه را تا روز قیامت دچار ما کرد. پس گریه کنندگان باید بر شخصی مثل حسین گریه کنند، زیرا گریه برای آن حضرت باعث آمرزش گناهان بزرگ خواهد شد.

بعضی از عامّه روایتی را که عمر و عبدالله بن عمر از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت می کنند دلیل بر حرمت گریه و سوگواری شمرده اند و آن را مستمک خود قرار داده و گریه بر امام حسین علیه السلام را به عنوان گریه بر میّت بدعت پنداشته اند. این روایت به صورت های مختلف در صحیح بخاری و صحیح مسلم نقل شده و نقل های متفاوت آن به صورت ذیل است:

1.

میت در قبرش به دلیل نوحه ای که برایش می کنند در عذاب می افتد.

2.

میت با گریه های بستگانش در عذاب می افتد.

3.

میت به واسطه بعضی از گریه های اهلش در عذاب می افتد.

موضع گیری دور از احساس عمر درباره گریه بر میت را عبدالله بن عمر نقل کرده است که در مرگ رقیه بنت رسول الله صلی الله علیه و آله زن ها گریه می کردند و عمر آن ها را با تازیانه می زد و از گریه آنان ممانعت می کرد تا این که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: رهایشان کن که گریه کنند زیرا نفس مصیبت دیده و چشم ها گریان و مرگ نزدیک است و خود آن حضرت نیز لب قبر نشست در حالی که فاطمه علیها السلام اشک می ریخت و حضرت اشک های او را پاک می کرد. و نیز نقل شده است عایشه و امّ فروه خواهر ابوبکر بعد از مرگ ابوبکر مجلس عزا بر پا کردند عمر به آن مجلس هجوم برده و مردها را وارد مجلس زنانه کرد و با چوب دستی خود امّ فروه را زد و اهل مجلس را متفرّق کرد.

امّا هر کس با اخبار و تاریخ آشنا باشد می داند سیره پیامبراکرم صلی الله علیه و آله چیز دیگری بود. آن حضرت مردم را ترغیب می نمود که بر حمزه (1)و جعفر (2)و... بگریند. پیامبر صلی الله علیه و آله بر فرزندش ابراهیم (3)گریست. امّا روایتی که از عبدالله بن عمر نقل شده است با روش خود عبدالله بن عمر که بر عایشه گریست و مورد طعن معاویه قرار گرفت و در جواب معاویه گفت: همه فرزندان ام المؤمنین بر او گریه می کنند مگر کسانی که مؤمن و فرزند او نیستند، در تنافی است. و از طرفی عبدالله بن عباس و عایشه اصل صحت روایت را بر عمر و ابن عمر انکار کرده و عایشه گفته که عبدالله بن عمر یا اشتباه کرده و یا فراموش نموده. به خدا قسم آن چه را او از پیغمبر صلی الله علیه و آله نقل می کند پیغمبر صلی الله علیه و آله نفرموده بلکه آن چه پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده این است:

همانا خدا عذاب کافر را به خاطر گریه بستگانش بر او زیاد می کند.

بهر رو روایت از نه تنها از نظر سند و دلالت مشکل دارد و با سیره پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله تنافی است با عمل کرد خود عمر نیز در تنافی است. ثبت شده او هم بر فوت بعضی گریست.


1) پس از پایان نبرد احد رسول اکرم صلی الله علیه و آله بسوی شهر مدینه حرکت نمودند. در آن هنگام زنان انصار در سوگ شهدای خویش می گریستند. پیامبر صلی الله علیه و آله با شنیدن گریه عزاداران، از شهادت و غربت عمویش حمزه علیه السلام یاد نمود و فرمودند: ولكن حمزة لا بواكى له- امّا عمویم حمزة گريه کننده ای ندارد- پیامبر صلی الله علیه و آله پس از اندکی استراحت، صدای ناله زنان انصار را شنیدند که برای حمزه می گریستند. ابن عبدالبر می گوید: تا به امروز زنان انصار پیش از گریه بر مردگان خویش، نخست بر حمزه می گریند. [الاستیعاب، قرطبی، ج 1، ص 275؛ مسند احمد، ج 2، ص 40؛ شفاء الغرام، ج 2، ص 347].

2) هم چنین پس از کشته شدن حضرت جعفر پسر ابی طالب علیه السلام در نبرد موته، پیامبر صلی الله علیه و آله به خانه او رفتند و با حضور خویش تسلّی دل خاندان او گردیدند، آن حضرت به هنگام خروج چنین فرمودند: « علی مثل جعفر فلتبک البواکی »- سزاوار است بر مثل جعفر گریستن. پس گریه کنندگان بر هم چون جعفر بگریند. [السيرة الحلبية، ج 2، ص 247، انساب الاشراف، بلاذری، ج 2، ص298].

3) ابراهیم تنها پسری بود که در مدینه نصیب رسول خدا صلی الله علیه و آله شد، او در یک سالگی درگذشت و پدر را در غم فقدان خویش به سوگ نشاند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در ماتم فرزندش گریست و در برابر پرسش برخی که از علّت گریه پیامبر صلی الله علیه و آله بر مرده جویا شده بودند، چنین پاسخ فرمود: تَدْمَعُ الْعَيْنُ، وَ يَحْزَنُ الْقَلْبُ، وَ لَانَقُولُ مَا يُسْخِطُ الرَّبَّ- اشک چشم جاری می شود و دل غمگین می گردد، ولی سخنی که خدا را به سخط و غضب آورد بر لب نمی آورم- [العقد الفريد، ج3، ص19].

او بر نعمان بن مقرن (1)و هم چنین بر کشته شدن برادرش گریست. از مراجعه به متون تاریخی و روایی در می یابیم که برپایی مجالس سوگواری، خواندن مرثیه، گریه کردن، بی تابی در فراق عزیزان، به سر و سینه زدن و اعمال دیگری که از نشانه های حزن و عزا است امر شایع و متداول بین همه ملّت ها (2)و مسلمان ها (3)بوده و هست و سیره پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله (4)و ائمّه اطهار علیهم السلام


1) عن أبي عثمان: اتيتُ عمر بنعى النعمان بن مقرن، فجعل يده على راسه و جعل يبكی- چون خبر مرگ نعمان بن مقرن را به عمر بن خطاب دادند، او در سوگ او دست بر سر گذاشت و برایش گریه کرد. [المصنّف ابن أبی شيبة، ج 3، ص 175].

2) نمونه های زیادی در تاریخ ذکر شده است که اهل تسنن در فوت بزرگانشان گریستند. مثل عزاداری مردم برای عبدالمؤمن بن خلف که در سال 344 هجری فوت کرد. [سیر اعلام النبلاء للذهبی، ج 15، ص 480- تاریخ دمشق، ج10، ص 272] یا عزادرای در وفات جوینی استاد ذهبی که نخست او را در منزلش به خاک سپردند و بعد پیکرش را به مقبرة الحسین (شاید کربلای معلّی) انتقال دادند و در ماتم او، منبرها را شکستند، بازارها را تعطیل کردند. مرثیه های فراوانی در مصیبتش خواندند و 400 شاگرد او، برای عزاداری او قلم ها و قلمدان ها را شکستند و یک سال به عزاداری پرداختند و عمامه های خود را به مدّت یک سال از سر برداشتند، بدان حد که کسی جرات به سر گذاشتن عمامه را نداشت. [سیر اعلام النبلاء للذهبی، ج 18، ص 468- المنتظم لابن جوزی، ج 9، ص 20]. جالب این که همین ذهبی وقتی به عزاداری شیعیان نظر می دهد و قضیه عزاداری مردم بغداد بر امام حسین علیه السلام را نقل می کند، می نویسد: اللهم ثبت علينا عقولنا [العبر في خبر من غبر، ج 1، ص 146] امّا وقتی سوگواری علمای اهل تسنن را نقل می کند، بدون هیچ گونه تحلیل یا نقدی، رد می شود [العبرفی خبر من غبر، ج 2، ص 89] این برخورد دوگانه چه معنا دارد؟

3) لمّا قبض النبي صلی الله علیه و آله ارتّجت مكّة بصوت عال [تاريخ مدينة دمشق لابن عساکر، ج 30، ص 459- النهاية في غريب الحديث لإبن الأثير، ج 2، ص 197- اخبار مكة، فاكهى، ج 3، ص 80].

4) پس از درگذشت حضرت عبدالمطلب علیه السلام رسول خدا صلی الله علیه و آله بر جدّ عزیزش گریست؛ امّ ایمن می گوید: «أنا رأيت رسول الله صلی الله علیه و آله يمشى تحت سريره و هو يبكى » [ تذكرة الخواص، ص 7] - من پیامبر صلی الله علیه و آله را دیدم که در پی جنازه عبدالمطلب راه می رفت در حالی که می گریست. درگذشت حضرت ابو طالب علیه السلام عموی با ایمان و حامی عزیز پیامبر صلی الله علیه و آله نیز بر آن حضرت بسیار گران آمد، حضرت علی علیه السلام می فرماید: چون خبر رحلت پدرم ابو طالب را به پیامبر صلی الله علیه و آله دادم ایشان گریست و آن گاه فرمود: اذْهَبْ فَاغْسِلُهُ وَ كَفَّنهُ وَ وَاره غَفَرَ اللهُ لَه وَ رَحِمَه [الطبقات الكبری، ابن سعد، ج 1، ص 123] او را غسل دهید و کفن کنید و به خاک بسپارید، خداوند او را بیامرزد و مورد رحمت خویش قرار دهد. و نیز نقل شده است روزی پیامبر صلی الله علیه و آله قبر مادر عزیز خود آمنه را در ابواء زیارت کرد. به گفته مورّخان، آن حضرت در کنار قبر مادر گریست و همراه خود را نیز به گریستن انداخت. [المستدرک، ج 1، ص 357؛ تاريخ المدينة، ابن شبّه، ج 1، ص 118] فاطمه بنت اسد علیها السلام همسر حضرت ابوطالب علیه السلام و مادر حضرت علی علیه السلام، در نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بسیار محبوب بود، همو در سرپرستی رسول خدا صلی الله علیه و آله بسیار اهتمام ورزید چون فاطمه در سال سوم هجری درگذشت، پیامبر صلی الله علیه و آله که او را هم چون مادر خویش می دانست از رحلت اش بسیار اندوهناک شد و گریست. مورّخان می گویند: «صلّی علیها و تمرغ في قبرها و بکی» [ ذخائر العقبى، ص 56]- پیامبر صلی الله علیه و آله بر او نماز خواند و در قبرش خوابید و بر او گریست. فقدان برخی از یاران همراه، نیز قلب پیامبر صلی الله علیه و آله را می آزرد و اشک مبارکش را جاری می ساخت؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که بر مرگ عثمان بن مظعون می گریست، بر پیکر بی جان او بوسه زد. «ان النبي قبل عثمان بن مظعون و هو ميت و هو يبكى». [المستدرک علی الصحیحین، ج 1، ص261؛ السنن الکبری، ج 3، ص 407] هم چنین آن حضرت پس از غزوه حمراء الاسد، به دیدار خانواده سعد بن ربیع، یکی از شهدای نبرد احد رفت و در آن جا از حماسه و جانبازی سعد یاد کرد خانواده سعد نیز با شنیدن سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله می گریستند. رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز گریه کرد و آنان را از گریستن نهی نفرمود. « فجلسنا و رسول الله صلی الله علیه و آله يحدثنا عن سعد بن ربيع، يترحّم عليه و يقول لقد رأيتُ الأَسنَّة شرعت اليه يومئذ حتى قُتِل فلما سمع ذلك النسوة بكين فدمعت عينا رسول الله صلی الله علیه و آله و ما نهاهن عن شيء » [ المغازي، ج 1، ص 329].

و سیره متشرّعه (1)و قرآن کریم بر جواز آن دلالت می کند. زیرا قرآن کریم گریه یعقوب بر فراق یوسف را نقل کرده و ردّ ننموده است.

مضاف بر همه این ها گریه یک امر عاطفی و احساسی که نشان دوستی و وابستگی است.

اسامة بن زید می گوید:

روزی فرزند دختر پیامبر صلی الله علیه و آله درگذشت. دختر غم دیده آن حضرت، این واقعه را به پدر خبر داد و از ایشان درخواست حضور نمود. رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز به همراه سعد بن عباده، معاذ بن جبل ابی بن کعب، زید بن ثابت و جمعی از یاران به منزل دختر غم دیده خویش رفت، پیامبر مهربان کودک را در بغل گرفت و بشدّت گریست و اشکان مبارک سرازیر گشت؛ سعد با مشاهده گریه پیامبر صلی الله علیه و آله با تعجّب پرسید چرا گریه می کنید؟


1) به گفته سعید بن مسیب به هنگام فوت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله، شهر مکه از شدت ناله و گریه مردم به لرزه درآمد. «لما قبض النبی صلی الله علیه و آله ارتجت مکه بصوت » [اخبار مكة فاكهى، ج 3، ص 80 ]. عایشه می گوید: « و قمتُ الندم مع النساء و اضرب وجهى» [ السيرة النبوية، ج 4، ص 305] « پس از فوت رسول خدا صلی الله علیه و آله بر خواستم و (در سوگ پیامبر صلی الله علیه و آله) به همراه سایر زنان بر صورت و سینه می زدیم» عبدالله بن رواحه بر حمزة علیه السلام گریست و اشعاری را در رثای او خواند. [السيرة النبوية، ج 3، ص 171]

رسول خدا صلی الله علیه و آله در پاسخ چنین فرمود:

حْمَهٌ یَجْعَلُهَا اَللَّهُ فِی قُلُوبِ عِبَادِهِ وَ إِنَّمَا یَرْحَمُ اَللَّهُ مِنْ عِبَادِهِ اَلرُّحَمَاءَ . (1) ترحّم بر این کودک است که خداوند در دل بندگان خود رحمت قرار می دهد و خداوند بندگان رحیم خود را مورد رحمت قرار می دهد.

بنابراین کسانی که در سوگ عزیزانشان گریه نمی کنند فاقد احساس و رحمت و عاطفه اند. روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله در تشییع جنازه یکی از مسلمانان حضور یافتند و عمر نیز به همراه ایشان حرکت کرد عمر تا صدای گریه زنان را شنید بر آشفت و آنان را از گریستن نهی کرد! رسول خدا صلی الله علیه و آله رو به عمر کرده چنین فرمودند:

يَا عُمَرُ دَعْهُنَّ فَانِ الْعَيْنُ دَامِعَةُ وَ النَّفْسُ مُصَابَةُ وَ الْعَهْدُ قَرِيبُ (2) ای عمر! کاری به آنان نداشته باش، بگذار بگریند، همانا که چشم گریان است و نفس مصیبت زده است و پیوند با تازه در گذشته بسیار نزدیک.


1) سنن النسائی، ج 4، ص 22؛ صحیح بخاری، ج 1، ص223.

2) مستدرک حاکم، ج 1، ص 381؛ مسند احمد، ج 2، ص 323، کنز العمال، ج 15، ص 621.

پی نوشت ها

1- (چاپ قبلی) ج 2، ص 241 و در چاپ جدید 8 جلدی عربستان، ج 4، ص530.

2- مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلحین، ص45.

3- مجله بصائر، ش 28 به نقل از «مقتل الحسين علیه السلام، ص 30.

4- زندگی امام حسین علیه السلام، سیدهاشم رسولی محلاتی، ص 152.

5- سرور شهیدان امام حسین علیه السلام، ص 44.

6- وسيلة الخادم الى المخدوم، ص161.

7- مقدمه ابن خلدون، ص 415، ترجمه گنابادی.

8- علی و فرزندانش، ترجمه محمدعلی شیرازی، ص456.

9- برترین هدف در برترین نهاد، ترجمه دکتر محمد مهدی جعفری، ص88.

10- به نقل از ترجمه «زیارت عاشورا»، علی کاظمی.

11- مجمع الزوائد هیثمی، ج 9، ص189.

12- تاریخ ابن عساکر، ص 154.

13- ج 3، ص 107.

14- ج 9، ص 187.

15- ج 1، ص 106.

16- ج 9، ص187.

17- تهذيب الكمال، مزی، ج20، ص 399؛ البداية والنهاية، ج 9، ص 125؛ تاریخ دمشق، ج 41، ص386.

18- منهاج السنة، ج 2، ص 247.

19- سوره مائده، آیه 78.

20- سوره آل عمران، آیه 112.

21- ج 4، ص 486.

22- ج 2، ص 226.

23- ص 208.

24- ص 207.

25- ج 4، ص 15.

26- الإمامة و السياسة، ص 175؛ الكامل فی التاریخ، ج 4، ص 15؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص241.

27- ج 5، ص18.

28- ج 1، ص 69 و 68.

29- الإتحاف بحب الأشراف، ص 62 و 66.

30- تاریخ اسلام، ج 5، ص 30.

31- سير أعلام النبلاء، ج 4، ص38.

32- فيض القدير، ج 3، ص94.

33- رأس الحسين علیه السلام، ص 207- الوصية الكبرى، ص53.

34- رأس الحسين علیه السلام. ص 206.

35- ص 45.

36- البداية والنهاية، ج 8، ص209.

37- ج 5، ص 19 و 20.

38- شرح نهج البلاغه، إبن أبي الحديد، ج 2، ص 286.

39- ابن تیمیه، ج 1، ص 52.

40- همان، ج 4، ص 334 و 553.

41- ابن عابدین، ج 2، ص 599.

42- سنن النسائی، ج 4، ص 22؛ صحیح بخاری، ج 1، ص223.

43- مستدرک حاکم، ج 1، ص 381؛ مسند احمد، ج 2، ص 323، کنز العمال، ج 15، ص 621.

منابع و مآخذ

•

بعلاوه قرآن کریم؛

•

ابن ابى الحديد عزّ الدّين عبد الحمید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، 1959م.

•

هیثمی، نورالدین علی بن ابی بکر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، چاپ دار الکتاب العربي- بيروت 1402ق.

•

متقی هندی، علاء الدّين على، كنز العمال مؤسسة الرساله، بیروت، 1405ق.

•

المناوى، محمّد، فيض القدير، دار الفکر، چاپ دوم، 1391ه. ق.

•

تقی الدین ابن تیمیه حراني الدمشقي، منهاج السنة النبوية، رياض 1406ق.

•

حاکم نیشابوری، المستدرك على الصّحيحين، دار المعرفه، بیروت، 1418 ق.

•

احمد بن حنبل، المسند، چاپ مکه، دارالباز، 1414ق.

•

ابن اثیر، اسماعيل بن عمر، البداية والنهاية، بيروت، مكتبة المعارف، بی تا، چاپ یکم.

•

نسایی، احمد بن علی، سنن نسایی، بیروت، دارالکتب العلمیه، بی تا، چاپ دوم.

•

ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، دار الفکر، بیروت، 1417ق، 1996م.

یادداشت

........